داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

قلمرو خدا

ماشین به‌سر‌عت از خیابان «دکاتور» سرازیر شد و به کوچه که پیچید توقف کرد. دو مرد پیاده شدند اما سومی سر جایش باقی ماند. چهره‌ی مردی که در اتومبیل مانده بود، مات و گرفته بود و لب‌ها‌یش شل و افتاده و چشم‌هایش مثل گل‌گندم، روشن و آبی و کاملاً تهی از اندیشه. در هیئتی بی‌شکل و ناساز نشسته بود، زنده‌‌ای بدون ذهن و جسمی بدون شعور، با این‌همه در صورت تهی و وارفته‌اش، چشم‌هایی بود که با آبی هیجان‌آوری می‌درخشید و در یکی از دست‌هایش، گل نرگسی را محکم گرفته بود.
دو مردی که از ماشین پیاده شده بودند به درون آن خم شدند و به‌سرعت به‌کار پرداختند و لحظه‌ای بعد که کمر راست کردند بسته‌ای کرباسی در آستانه‌ی در اتومبیل نشسته بود. دری در دیوار مقابل باز شد و برای یک لحظه صورتی خود نمود و پس رفت. یکی از مردها گفت: «یالا، حالا دیگه باید جنسا رو ببریم بیرون. نه که بگین می‌ترسم اما وقتی یه دیوونه هم‌راه آدم باشه، حمل جنس زیاد خیریت نداره.»
مرد دیگه جواب داد: «راس می‌گی، خوب همین‌جا خالی‌شون کنیم. باید دو سفر دیگه هم بریم.»
مرد اول سری تکان داد و به کسی که بی‌خبر در اتومبیل قوز کرده بود اشاره کرد و پرسید: «اینو که دیگه با خودت نمی‌آری، نه؟»
«چرا، آزارش که به کسی نمی‌رسه، گذشته از اون وجودش شاید خوش‌یمن‌ باشه.»
«نه برای من، منو که می‌بینی، مدت درازیه تو این کارام و تا حالا حتی یه دفعه هم گیر نیفتاده‌م. دلیلش هم اینه که یه حیوون این‌جوری واسه خوش یمنی هم‌رام نبوده.»
«می‌دونم ازش خوشت نمی‌آد. تا حالا خیلی راجع بهش حرف زدی اما از دس من کاری برنمی‌آد. عادت داره همیشه یه گل تو دستش بگیره. دیشب که گلشو گم کرد نتونستم مث یه آدم عادی بذارمش پیش «جیک». امروزم که یه دونه گل براش پیدا کردم، صلاح ندیدم بذارمش جایی. شاید می‌تونست یه‌جا آروم بشینه تا من برگردم اما ترسیدم یه ناکس برسه و اذیتش کنه.»
مرد دیگر عصبی گفت: «یه آدم مادرفلان با معرفتی. جداً من نمی‌دونم وقتی این‌همه جاهای حسابی واسه نگه‌داری این‌جور آدم‌ها، همه جا هست تو چرا هی اینو، این در اون در دنبال خودت می‌کشونی.»
«گوش کن، این که می‌بینی برادرمه، فهمیدی؟ هر کاری دلم بخواد می‌کنم و هر جایی دلم بخواد می‌برمش. به هیچ‌کسم مربوط نیس. به نصیحت هیچ ناکس مادر فلانی هم احتیاجی ندارم.»
«بسه دیگه، من که نمی‌گم ولش کن. من فقط، وقتی با این‌جور آدما باشم خرافاتی می‌شم و دلم شور می‌زنه، همین.»
«خبه دیگه. حرفشو نزن. اگه نمی‌خوای با من کار کنی رک بگو.»
«خب دیگه، از کوره در نرو.» و به در بسته نگاه کرد.
«امروز این بچه‌ها چشونه؟ لامصبا کجان؟ ما که نمی‌تونیم همین‌جور اینجا معطل بشیم. خوبه راه بیفتیم. نظر تو چیه؟» داشت حرف می‌زد که در دوباره باز شد و صدایی گفت: «یا‌لا بچه‌ها.»
مرد دوم ناگهان بازوی او را گرفت و با دلخوری لعنت فرستاد. دو کوچه آن‌طرف‌تر، سر پیچ، پاسبانی پیدا شد، لحظه‌ای ایستاد و بعد آهسته به‌طرف آن‌ها پیش آمد.
«یه پاسبون داره میاد طرفمون، یالا بجنب. یکی از بچه‌ها رو صدا کن. تا کمکت کنه، منم سرگرمش می‌کنم تا شما جنسارو خالی کنین.» گوینده با شتاب رفت و دیگری که دست‌پاچه به اطراف نگاه می‌کرد، کیسه‌ای را که روی آستانه‌ی در ماشین بود برداشت و با عجله به در خانه برد و برگشت و دوباره خم شد تا کیسه دیگر را بردارد. پاسبان و هم‌کار دیگرش هم‌دیگر را دیده بودند و داشتند با هم حرف می‌زدند.
روی صورت مرد، که داشت تلاش می‌کرد بسته‌ی بزرگ را از کف اتومبیل بلند کند، قطره‌های عرق راه افتاده بود. بسته از جا تکان خورد اما دوباره سر جایش افتاد.
مرد، با همه‌ی نیرو و کوشش و فشار بدنه ماشین روی سینه‌اش که نفسش را بند آورده بود، بار دیگر بطرف پاسبان نگاه کرد و نفس‌زنان گفت: «چه شانسی، بخشکی شانس!» و دوباره بسته را گرفت. یک دستش را رها کرد و شانه مرد دیوانه را گرفت و آهسته گفت: «یالا پسر، بیا این‌طرف و کمک کن. زود باش!»
دیوانه با تماس دست او یکه‌ای خورد و ناله‌ای کرد و مرد او را کمی به‌سوی خود کشید، به‌طوری که چهره‌ی تهی و گردن نوسانی او پشت صندلی آویزان شد. مرد آشفته تکرار کرد: «یالا دیگه یالا، محض رضای خدا این‌جا رو بگیر و بلند کن!»
آن چشم‌های آبی آسمانی، بی‌مقصود و مات به اوخیره ماند و چند قطره آب از دهان خیسش روی پشت دست مرد افتاد. دیوانه گل نرگسش را نزدیک صورتش برد.
مرد با صدای بلند گفت: «گوش کن پسر! می‌خوای بیفتی زندون! محض رضای خدا اینجا رو بگیر.» دیوانه تنها با حالتی حاکی از یک انزوای پر‌هیبت نگاهش می‌کرد و مرد این بار بلند شد و ضربه‌ی سنگینی به گوشش نواخت. گل نرگس بین مشت او و صورت دیوانه، شکست و روی مچ دستش آویزان ماند. دیوانه فریادی کشید خشن و مبهم، و برادرش که کنار افسر پلیس ایستاده بود صدایش را شنید و بسویش دوید.
خشم مرد، دیگر فرو نشسته بود و وقتی ضربه‌ی انتقام‌جویانه برادر بر او فرود آمد با یأسی تهی و منجمد خاموش ایستاد. برادر، رویش پرید و با صدای بلند ناسزا گفت و هر دو به پیاده‌‌رو خیابان کشیده شدند. دیوانه ممتد فریاد می‌کشید و خیابان را از فریادی ناساز پر می‌کرد.
مرد نفس‌زنان گفت: «برادر منو می‌زنی؟» و مرد دیگر که از یورش او گیج و مات مانده بود به دفاع برخاست تا پاسبان میان آن‌ها پرید و با بی‌طرفی به هر دو بدو‌بی‌راهی گفت و با‌تومی پراند و وقتی هر دو از هم جدا شدند و نفس‌زنان و پریشان سر پا ایستادند گفت: «چه مرگتونه؟»
«این ناکس برادرمو کتک می‌زنه.»
پاسبان در میان صدای کر کننده‌ی دیوانه، پرخاش‌کنان گفت: «لابد یکی اذیتش کرده، تو رو خدا یه کار کنین صداش قطع شه.» پاسبان دومی جمعیت را شکافت و پیش آمد و گفت: «چه خبره معرکه گرفتین؟»
صدای دیوانه در نوسان موجی شگفت‌انگیز، اوج و پستی می‌گرفت و پاسبان دومی که به آستانه‌ی در ماشین قدم می‌گذاشت، شانه‌های دیوانه را گرفت و تکان داد وگفت: «یواش، چه خبره؟» و برادر که از تلاشی سخت خسته شده بود به پشت او خزید. هر دو کنار اتومبیل زمین خوردند و پاسبان اولی، مرد دیگر را که در چنگ داشت رها کرد و به‌سوی آن‌ها آمد. مرد اولی مبهوت ایستاده بود و یارای فرار نداشت. هر دو پاسبان با برادر در کش‌مکش بودند، او را زمین انداختند و لگد کوبش کردند تا از پا در آمد و آرام شد. دو خراش عمیق، گونه‌های پاسبان دومی را شیار زده بود. با دستمال صورتش را پاک کرد و گفت: «عجب جونور درنده‌ای! امروز چی شده؟ حیوونای باغ‌وحش فرار کرده‌ن؟ » و بر فراز اندوه عظیم و با شکوه دیوانه داد زد: «بگین ببینم ، چی شده؟»
هم‌کارش با صدای بلند گفت: «درست نمی‌دونم، صدای داد و قال اون یکی رو تو ماشین شنیدم و این‌جا که اومدم دیدم این دو تا به‌هم پریدن. این یکی می‌گه که اون برادرشو کتک زده، تو چه فکر می‌کنی؟»
برادر سرش را بلند کرد و با خشمی دوباره زنده شده فریاد کشید: «برادرمو کتک زده، باید حقشو کف دستش بذارم» و کوشید خود را به آن دیگری که پشت پاسبان قوز کرده بود برساند. پاسبان او را گرفت و گفت: «بسه دیگه، یالا،می‌خوای دوباره حالتو جا بیارم؟ بسه دیگه یه کار کن صدای اون‌که تو ماشینه ببره.»
مرد برای اولین بار به برادرش نگاه کرد و گفت: «نگاه کنین، گل تو دستش شکسته، همینه که گریه میکنه.»
پاسبان گفت: «گل؟ بگین ببینیم چه کلکی تو کاره، برادرت مگه مریضه یا مرده که گل می‌خواد؟»
پاسبان دیگر گفت«نه، نه مرده‌س نه مریض به‌نظر می‌آد. معلوم نیس چه خبره لابد کلکی تو کاره.» دوباره توی ماشین را نگاه کرد و چشمش که به کیسه‌ها افتاد فوراَ سر برگرداند و گفت: «آی، اون یکی دیگه کجاس، زود دستگیرش کن. اونا قاچاق بار کردن.» و به‌سوی مرد دوم که از جای خود تکان نخورده بود پرید و گفت: «یالا، زندون!» هم‌کارش که داشت دوباره با برادر کشمکش می‌کرد بر او مسلط شد و دستبندی به او زد و او را توی ماشین هل داد و به‌سوی مرد دیگر پرید.
برادر داشت داد می‌زد: «من نمی‌خوام فرار کنم، من فقط می‌خوام گلشو براش درس کنم، ولم کنین، بهتون می‌گم ولم کنین.»
«اگه گلشو درست کنی دیگه داد نمی‌کشه؟»
«نه دیگه، داد و فریادش واسه همینه.»
«پس محض رضای خدا زودتر درسش کن.»
دیوانه هنوز گل نرگس شکسته را در دست داشت و تلخ می‌گریست. برادر در حالی‌که پاسبان مچ دستش را گرفته بود، دوروبر را گشت و تکه چوب کوچکی پیدا کرد. یکی از تماشایی‌ها تکه نخی را که از دکانی در آن دوروبرها به‌دست آورده بود به او داد و برادر در برابر چشم‌های مشتاق و منتظر پاسبان و جمعیت ساقه‌ی گل را به تکه‌ی چوب بست و گل شکسته بار دیگر سر بلند کرد و آن اندوه بلند و پر هیاهو ناگهان از روح دیوانه پرواز کرد. چشم‌هایش مثل دو تکه از آسمان بهاری بعد از ریزش باران شده بود و چهره‌ی کودکانه‌اش از شادی به مهتاب می‌مانست.
پاسبان‌ها جمعیت را متفرق کردند: «رد شین دیگه، نمایش امروز دیگه تموم شد، یالا رد شین.»
جمعیت، تک تک راه افتادند و ماشین که روی هر رکاب آن پاسبانی ایستاده بود راه افتاد و از پیچ کوچه گذشت و از خیابان پایین رفت و از نظر ناپدید شد و چشم‌های آبی و وصف‌ناپذیر دیوانه در ورای گل نرگسی که محکم میان دستش گرفته بود، خوابی خوش می‌دید.
نویسنده: ویلیام فاکنر (William Faulkner)
مترجم: تقی‌زاده و صفریان

مقدمه‌ی مترجمین:
امسال هشت سال از مرگ ویلیام فاکنر و سالی بیش از آن از خاموشی همینگ‌وی می‌گذرد. اما انگار همین چند وقت پیش بود که همینگوی لوله‌ی تفنگ را زیر چانه گذاشت و ماشه را کشید و فاکنر از سکته قلبی سر از بیمارستان درآورد و دیگر به خانه برنگشت، چرا که هنوز نام همین دو نفر است که نماینده‌ی ادب اصیل امروز امریکا است و پس از آن‌ها هنوز کسی نیامده است که به اندازه‌ی آن‌ها همه‌آشنا و جهان‌پذیر باشد.
فاکنر تمام مدت 65 سال عمرش را (به استثنای سفرهای گاه‌گاهی به هالیوود و یکی دو سه بار به خارج از آمریکا) در ایالت زادگاهش گذراند. و همیشه تقریباً تنها، منزوی و غمگین. هیچ‌گاه داعیه‌ی ادیب بودن نداشت. جایی گفته است: «من مردی ادیب نیستم. فقط مواقعی که هوا برای زراعت مساعد نیست، چیز می‌نویسم.»
تنها نویسنده‌ی برنده‌ی جایزه نوبل امریکایی بود که دعوت دولت را در جشن کاخ سفید نپذیرفت و مؤدبانه گفت: «مسافت 1600 کیلومتر ، راه درازی است که آدم به‌خاطر خوردن یک ناهار رنج پیمودن آن‌را تحمل کند.» اما به‌خلاف آن‌چه گفته‌اند از مسافرت به خارج از امریکا و صحبت کردن با مردم کشورهای دیگر لذت می‌برد. در این باره گفته است:
«هدف از این مسافرت‌‌‌های فرهنگی این است که به ملل دیگر نشان داده شود که هر مسافر امریکایی یکی از اعضاء کنگره یا رئیس شرکت جنرال موتورز نیست.»
فاکنر در مقابله با منتقدان سطحی، یا خاموش بود یا جواب‌های کوتاه طعنه‌آمیز و نیش‌دار می‌داد. در جواب کسی که پرسیده بود: «عده‌ای کتاب‌ها‌ی شما را دو یا سه بار خوانده‌اند و چیزی دستگیرشان نشده، چه باید بکنند؟» جواب داده بود: «چهار بار بخوانند.» و یا در پاسخ منتقدی که به قسمت‌هایی از نوشته‌های او که از زبان آدمی خل‌وضع بیان می‌شود، ایراد گرفته و گفته بود که قواعد دستوری در آن رعایت نشده و نقطه‌گذاری ندارد و نامفهوم است، صفحه‌ای پر از نقطه ماشین کرده بود و گفته بود: «هر جا که دلتان خواست از این نقطه‌ها بچسبانید.»
از فاکنر، سه چهار ماهی قبل از مرگش، پرسیده بودند: «از دنیا چه می‌خواهی؟»
جواب داده بود: «می‌خواهم مثل دوره‌‌ای از زندگی گذشته‌ام کت کهنه‌ی گرمی بپوشم که جیب‌های بزرگی داشته باشد و بتوانم جوراب‌هایم، کتابی از منتخبات آثار شکسپیر و یک بطر ویسکی در آن‌ها بگذارم. مگر آدم بیش از این چه می‌خواهد؟ اما زمانه نمی‌گذارد. زمانه می‌خواهد من تاجی از شهرت بر سرم بگذارم و چشم‌هایم را مدام به زرق و برق آن بدوزم. زمانه در قالب یک پزشک، مرا از خوردن ویسکی هم محروم کرده است. جوهر و شکوه بشری دارد می‌میرد. یاید فکری کرد.»
«قلمرو خدا» از کتاب «طرح‌های نیواورلئان» که از کارهای اولیه‌ی فاکنر است، برگردانده شده است.

بوگارت

هر روز صبح هَت که بیدار می‌شد، روی دستک ایوان پشت خانه‌اش می‌نشست وداد می‌زد: «تازه چه خبر، بوگارتآ؟» بوگارت توی تخت خوابش غلتی می‌زد و زیر لب، چنان که هیچ کس نمی‌شنید، مِن مِن می‌کرد: «تازه چه خبر، هت؟» این که چرا بوگارت صدایش می‌زدند یک راز بود؛ اما به نظرم هت بود که این لقت را به او داد. نمی‌دانم یادتان می‌آید کِی فیلم ِ کازابلانکا را ساختند. همین سال بود که شهرت بوگارت عالم گیر شد وپُرت آو اسپین هم رسید و جوان‌های زیادی از رفتار خشک وخشن او تقلید کردند. پیش از این که به اش بگوید بوگارت، نامش را گذاشته بودند «پی شنس»، چون بام تا شام می‌نشست و بازی می‌کرد. گیرم هیچ وقت ورق بازی را خوش نداشت.
هر وقت می‌رفتی اتاق کوچک بوگارت، او را می‌دیدی که روی تخت نشسته و هفت رج ورق روی میز کوچکی جلوش چیده. آهسته می‌پرسید: «تازه چه خبر، رفیق؟» بعد ده پانزده دقیقه چیزی نمی‌گفت. قیافه‌اش یک جوری بود که آدم می‌فهمید نمی‌شود باش حرف زد، بس که بی‌حوصله بود ونشان می‌داد ازبقیه سر است. چشم‌هایش ریز وخمار بود. صورتش چاقالو بود وموهایش به عقب شانه شده بود واز سیاهی برق می‌زد. بازوهایش هم چاق بود. با این حال مرد مضحکی نبود.هر کاری را با کِرخی مفتون کننده‌ای انجام می‌داد. حتا وقتی انگشت شستش را لیس می‌زد تا ورق‌ها را بردارد، در حرکتش شکوه و جلالی بود.
بی حوصله ترین آدمی‌بود که تا کنون دیدم‌ام. وانمود می‌کرد که از راه خیاطی زندگی می‌کند، حتا به من پول داد که برایش تابلویی بنویسم:
خیاط و برش کار
لباس طبق سفارش دوخته می‌شود
با قیمت‌های نازل و بی نظیر
یک چرخ خیاطی و چند تکه گچ آبی، سفید و قهوه‌ای خرید. اما هرگز نمی‌توانست او را رقیب کسی بدانم؛ یادم نمی‌آید که لباسی دوخته باشد. کمی‌شبیه پوپو، نجار بغل دستی بود که هرگز یک پارچه مبل درست نمی‌کرد ومدام سر گرم رنده کردن و اسکنه زدن بود وچیزی درست می‌کرد که گمانم اسمش را می‌شد گذاشتن کام وزبانه. هر وقت ازش می‌پرسیدم: «آقای پوپو، چی درست می‌کنی؟» جواب می‌داد: «آها، پسر! مسأله این است. چیزی درست می‌کنم که اسم ندارد.» بوگارت حتا هم چو چیزی هم درست نمی‌کرد. من که بچه بودم، هرگز ازخودم نمی‌پرسیدم بوگارت از چه راهی پول درمی‌آورد. خیال می‌کردم بدیهی است که آدم بزرگ‌ها پول داشته باشند. پوپو زنی داشت که دست به کارهای زیادی زده بود وسر آخر با خیلی از مردها دوست شده بود. هرگز نمی‌توانستم تصور کنم که بوگارت پدر و مادری هم داشته و هیچ وقت هم زنی به اتاق کوچکش نیاورده بود. به این اتاق کوچک می‌گفتند اتاق سرایدار، اما هیچ سرایداری که در خدمت صاحب خانه‌های ساختمان باشد آن جا زندگی نکرده بود. معمار ساختمان آن جا را فقط طبق قرار داد ساخته بود.
برای من بیش‌تر به معجزه می‌مانست که بوگارت دوستانی هم داشت. با این حال دوست و رفیق زیادی داشت و زمانی یکی از محبوب ترین مردهای خیابان بود. اغلب او را می‌دیدم که با همه‌ی مردهای گنده‌ی خیابان در پیاده رو چمبک زده است. وقتی هت یا اِدوارد حرف می‌زدند، بوگارت سر به زیر می‌انداخت و با دستش حلقه‌هایی روی پیاده رو می‌کشید. هرگز بلند نمی‌خندید. هیچ وقت داستانی تعریف نمی‌کرد. با این حال هر وقت مجلس جشن و سروری بود، همه می‌گفتند: «بوگارت را خبر کنید. خیلی نا قلاست این مرد.» گمانم یک جوری برایشان مایه‌ی دلداری و پشت گرمی‌بود.
به این ترتیب همان طورکه گفتم، هر روز صبح هت با صدای بلندی فریاد می‌زد: «تازه چه خبر بوگارت؟» و منتظر شنیدن مِن مِن مبهم ِ بوگارت می‌شد که می‌گفت: «تازه چه خبر، هت؟»
اما یک روز صبح که هت داد زد، جواب نیامد. درعادت بی تغییر خللی ایجاد شده بود. بوگارت بی آن که لام تا کام به کسی حرف بزند، غیبش زده بود. مرد‌های خیابان دو روز تمام ساکت و غصه دار بودند همه توی اتاق کوچک بوگارت جمع شده بودند. هت دسته ورقی را برداشت و روی میز بوگارت گذاشت و غرق فکر و خیال دو سه برگ را یک جا کشید «به نظرتان رفته ونزوئلا؟» اما هیچ کس نمی‌دانست. بوگارت خیلی خیلی کم حرف بود صبح روز بعد هت از رختخواب در آمد، سیگاری روشن کرد و رفت ایوان پشت خانه و نزدیک بود داد بزند، که یادش آمد. آن روز صبح گاوها را زود تر دوشید، کاری که گاو‌ها از آن خوششان نمی‌آمد. یک ماه گذشت و بعد یک ماه دیگر گذشت و بوگارت بر نگشت. هت و دوست و رفیق‌هایش اتاق بو گارت راپاتوق خودشان کردند. آنجا ورق بازی می‌کردند، رم می‌نوشیدند، سیگار می‌کشیدند و گه گاه زن ولگردی را به آن جا می‌بردند در همین موقع هت سر قمار بازی و راه انداختن جنگ و خروس به تور پلیس خورد و کلی رشوه داد تا توانست از هچل قسر در برود.
انگار نه انگار که بو گارت به خیابان میگل آمده بود. هر چه باشد، بوگارت چهار پنج سالی بیشتر در خیابان میگل نبود. روزی با یک چمدان آمده بود و دنبال اتاق خالی می‌گشت و با هت که کنار در چمبک زده بود وسیگار می‌کشید و تعداد ضربه‌های کری کت را در روزنامه‌ی عصر می‌خواند، حرف زده بود. حتا آن روز هم چندان نگفته بود. به گفته‌ی هت فقط پرسیده بود: «اتاق خالی سراغ داری؟» وهت او را برده بود به حیاط بغلی که اتاق مبله‌ای را ماهی هشت دلار اجاره می‌داد.
بوگارت بی‌صبر حوصله نشسته بود، دسته‌ای ورق درآورده بود وشروع کرده بود به بازی «پی شنس». این کار سخت روی هت اثر گذاشته بود.
جز این همیشه مرد اسرار آمیزی باقی مانده بود. نامش شده بود پی شنس. وقتی هت و دیگران بوگارت را کم وبیش از یاد برده بودند، بار دیگر سرو کله‌اش پیدا شد. یک روزصبح درست ساعت هفت پیدایش شد و دید ادوز با یکی رفته توی رخت خوابش. زن پرید و جیغ زد. ادوز از جا پرید. بیش از آن که بترسد، دست پاچه شده بود. بوگارت گفت: «بزنید به چاک. خسته‌ام، می‌خواهم بخوابم.»
تا ساعت پنج عصر خوابید و بیدار که شد، اتاقش را پر از دوستان قدیمی‌دید. ادوز برای سر پوش گذاشتن روی دست پاچگی اش خیلی جار و جنجال راه می‌انداخت.
هت یک بطری رم با خودش آورده بود.
هت گفت: «تازه چه خبر، بوگارت؟»
بوگارت که کلمات رمز همیشگی را شنید از شادی بال در آورد.«تازه چه خبر، هت؟» هت بطری رم را باز کرد و خطاب به بویی داد زد که برود یک بطری سودا بخرد.
بوگارت پرسید: «گاوها چه طورند، هَت؟»
«خوبند.»
«بویی چی؟»
«او هم خوب است. نشنیدی صدایش زدم؟»
«ارول چه طور؟»
«او هم خوب است. ولی چی شده، بوگارت؟ خودت خوبی؟»
بوگارت سری جنباند و یک غلپ گنده از رم خورد. بعد یکی دیگر و یکی دیگر؛ چیزی نگذشت که ته بطری بالا آمد.
بوگارت گفت: «قصه نخورید یکی دیگر می‌خرم.»
هرگز ندیده بودند بوگارت این جور مشروب بخورد و هرگز نشنیده بودند این همه حرف بزند؛ پس گوش به زنگ شدند. هیچ کس جرأت نمی‌کرد از بوگارت بپرسد کجا بوده.
بوگارت گفت: «پس وقتی من نبودم، بچه‌ها چراغ اتاقم را روشن نگه می‌داشتند.»
هت جواب داد: «بی تو صفایی نداشت.»
اما همه نگران بودند. بوگارت موقع حرف زدن کمتر دهن باز می‌کرد. لب ولوچه‌اش کمی‌پیچ می‌خورد و لهجه‌اش کمی‌آمریکایی شده بود. بوگارت با ادا واطوار گفت: «حتم. حتم» شده بود این بازیگرها.
هت شک نداشت که بوگارت مست کرده است. باید بدانید که قیافه‌ی هت شبیه رکس هریسُن بود و او هم با تمام قوا تلاش می‌کرد که این شباهت را بیشتر کند. موهای سرش را به عقب شانه می‌کرد، چشم‌هایش را تنگ می‌کرد و ادای حرف زدن هریسن را در می‌آورد. هت گفت: «مرده شور، بوگارت.» و خیلی شبیه رکس هریسن شد. «باید از الساعه همه چیز را برایمان تعریف کنی.»
لب‌خند بوگارت بدل به خنده‌ی کج و کوله وطعنه آمیزی شد. گفت: «حتما می‌گویم.» وبلند شد وانگشت‌هایش را لای کمربندش فرو برد.«حتما همه چیز را می‌گویم.»
سیگاری آتش زد، چنان تکیه داد که دود سیگار به چشمش رفت، از گوشه چشم نگاهی انداخت و با لحن کشداری داستانش را تعریف کرد.
در یک کشتی شغلی پیدا کرده و به گینه‌ی بریتانیا رفته بود. آن جا کشتی را ترک گفته ورفته بود توی کشور. در رامپونانی گاوچران شده و چیزهایی ( نگفت چی ) به برزیل قاچاق کرده، عده‌ای دختر در برزیل جمع کرده وبه جرج تاون برده بود. آن جا بهترین روسپی‌خانه‌ی شهررا اداره می‌کرد که پلیس خائنانه در عین رشوه گرفتن از او بازداشتش کرده بود.
«جای درجه یکی بود. ولگردها نبودند. قاضی‌ها، پزشک‌ها و کارمندهای عالی رتبه کشوری مشتریش بودند.»
ادوز پرسید: «چی شد؟ زندان؟»
هت گفت: «چه قدر خِنگی؟ زندان، آن هم حالا که او پیش ماست؟ شما مردم چرا این قدر خنگید؟ چرا نمی‌گذاری حرفش را بزند؟»
اما بوگارت رنجید و دیگر لام تا کام حرف نزد. از آن به بعد روابط مردم‌ها تغییر کرد. بوگارت شد بوگارت فیلم‌ها. هت هم شد هریسن. و خوش وبش صبح این جور شد:
«بوگارت!»
«خفه شو، هت!»
بوگارت حالا دیگر مردی شد که تو خیابان بیشتر از همه از او می‌ترسیدند. حتی می‌گفتند بیگ فوت ازش حساب می‌برد. بوگارت تا خرخره مشروب می‌خورد و یک ریز فحش می‌داد و مدام قمار می‌کرد. هر دختری که تنها تو خیابان می‌گذشت از متلک‌های او در امان نبود. کلاهی خرید وآن را تا روی چشمش پایین می‌کشید. وقت وبی وقت اورا می‌دیدی که به نرده‌های بلند سیمانی حیات ساختمانش تکیه داده، دست‌ها را تو جیب کرده، یک پا را تا کرده و به دیوار فشرده و سیگار همیشگی کنج لبش جا خوش کرده است. بعد باز هم غیبش زد. تو اتاقش با رفقا ورق بازی می‌کرد و یک هو پاشد و گفت: «می‌رم مستراح.»
چهار ماه تمام هیچ کس او را ندید.وقتی برگشت کمی‌چاق تر بود و کمی‌پرخاشگرتر. لهجه‌اش پاک آمریکایی شده بود. برای تکمیل تقلید، روابطش را با بچه‌ها گرم تر کرد. تو خیابان صدایشان می‌زد و به‌اشان پول می‌داد که آدامس و شکلات بخرند. خوش داشت پدرانه دستی به سرو گوششان بکشد و نصیحتشان کند.
دفعه سوم که رفت و برگشت، در اتاقش جشن مفصلی برای بچه‌ها یا به قول خودش فسقلی‌ها ترتیب داد. چند جعبه سولو، کوکاکولا، پپسی کولا و مقداری کیک خرید.
روزی از روزها گروهبان چارلز، پاسبانی که در شماره چهل و پنج خیابان میگل خانه داشت، آمد و بوگارت را دست گیر کرد.
گروهبان گفت: «مقاومت نکن، بوگارت.»
اما بوگارت کلمه‌ی رمز را به زبان نیاورد.
«چی شده، بابا؟من که خلاف نکردم.»
گروهبان چارز قضیه را به‌اش گفت.
در روزنامه‌ها جنجالکی شد. اتهام بوگارت این بود که دو تا زن گرفته؛ اما بر عهده هت بود که ته وتوی قضیه را که روزنامه‌ها از آن حرفی به میان نیاورده بودند، در بیاورد.
آن شب هت تو پیاده رو گفت: «آقا زن اولش را در تونا پونا ول کرده آمده پرت آواسپین. بچه درا نمی‌شدند. این جا ماند و غصه خورد ودلش آب شد. وقتی رفت دختری را تو کارونی پیدا کرد وبچه‌ای تو دلش کاشت. تو کارونی این جورکارها شوخی بردار نیست، این بود که بوگارت ناچارشد با دختره ازدواج کند.
ادوز پرسید: «پس چرا ازش دست کشید؟»
«برای این که یک مرد باشد، بین ما مردها.»
نویسنده: و. س. نایپُل (V.S.Naipaul)
مترجم: مهدی غبرائی

درباره نویسنده:
سِر ویدیادار سوراجپراساد نایپل (به انگلیسی: Sir Vidiadhar Surajprasad Naipaul) (زاده ۱۷ اوت ۱۹۳۲ – درگذشته ۱۱ اوت ۲۰۱۸) که بیشتر با نام وی. اس. نایپل شناخته می‌شود رمان‌نویس و مقاله‌نویس ترینیدادی-بریتانیایی با ریشه هندی بود. وی در طول زندگی ادبی خویش بیش از ۳۰ کتاب نوشت. او در سال ۱۹۷۱ (میلادی) برنده جایزه ادبی من بوکر و در سال ۲۰۰۱ (میلادی) برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
رمان‌های خانه‌ای برای آقای بیسواس و خم رودخانه مهمترین نوشته‌های وی هستند که هر دو به زبان فارسی بازگردانی شده‌اند. در سال ۲۰۰۸ (میلادی) نویسنده‌ای به نام «پاتریک فرنچ» نخستین زندگی‌نامه معتبر نایپل را با نام دنیا همین است که هست نوشت.
نایپل دو بار در سال‌های ۱۳۵۸ (خورشیدی) و ۱۳۷۶ (خورشیدی) به ایران سفر کرده‌است.

کهن‌ترین داستان جهان

شهر «لاپاز» در ارتفاع پنج هزارمتری سطح دریا قرار دارد ــ از این بالاتر دیگر نمی‌توان نفس کشید. «لاما»ها هستند و سرخ‌پوست‌ها و دشت‌های بایر و برق‌های ابدی و شهرهای مرده و عقاب‌ها. پایین‌تر، در دره‌های گرمسیری، جویندگان طلا و پروانه‌های عظیم جثه می‌پلکند.
«شوننبام» در طی آن دو سالی که در اردوگاه «نورنبرگ» آلمان گذرانده بود تقریباً هرشب خواب لاپاز، پایتخت بولیوی، را می‌دید و هنگامی که امریکایی‌ها آمدند و درهای مکانی را که در نظر او عالم عقبی بود گشودند با سماجتی که فقط خیال‌پردازان حقیقی می‌توانند از خود نشان دهند چندان مبارزه کرد تا عاقبت پروانه‌ی ورود به کشور بولیوی را به دست آورد.
شوننبام سابقاً در شهر «لودز» لهستان به حرفه‌ی خیاطی اشتغال داشت: وارث سنت بزرگی بود که پنج نسل خیاط یهودی به آن جلوه و جلال بخشیده بودند. در لاپاز مستقر شد و پس از چند سال رنج و تلاش مداوم عاقبت توانست با سرمایه‌ی خود دکانی باز کند و اسم آن را «شوننبام، خیاط پاریسی» بگذارد و رونقی به کار خود بدهد. مشتریان رو آوردند و دیری نپایید که او در طلب دستیار برآمد. این کار آسان نبود، زیرا سرخ‌پوستان دشت‌های مرتفع جبال «آند» به میزان بسیار محدودی «خیاط پاریسی» برای جهان تهیه می‌کنند و ریزه کاری‌های سوزن با انگشت‌های آنان کم‌تر سرسازگاری دارد. شوننبام ناچار می‌بایست وقت بسیاری را صرف تعلیم مبانی هنر خیاطی به آن‌ها بکند تا از این هم‌کاری نتیجه‌ای سودآور عایدش شود.
پس از چندین بار آزمایش بی‌حاصل، عاقبت مجبور شد که با وجود کارهای انباشته به تنها ماندن تن دردهد. اما برخوردی نامنتظر چنان گرهی از کار فروبسته‌ی او گشود که ناچار مشیت الهی را که همیشه خیرخواه خود دیده بود در آن دخیل دانست، زیرا از میان سی‌هزارتن یهودی شهر لودز او یکی از معدود بازماندگان بود.
خانه‌ی شوننبام در ارتفاعات بالای شهر بود و قافله‌های لاما هر سحر از زیر پنجره‌اش می‌گذشتند. به حکم آیین‌نامه‌ی یکی از اولیای امور که نگران جلوه‌ی تجدد پایتخت بوده است، این جانوران حق عبور از خیابان‌های لاپاز را ندارند، اما چون تنها وسیله‌ی حمل‌ونقل در جاده‌ها و کوره‌راه‌های کوهستانی هستند و راه‌سازی در آن‌جا مدت‌هاست که معوق مانده است منظره‌ی عبور لاماها از حوالی شهر در طلوع فجر با بار صندوق‌ها و خورجین‌ها برای همه‌ی کسانی که از آن کشور دیدن می‌کنند آشناست و شاید تا سالیان دیگر هم آشنا باشد.
پس شوننبام هر صبح که به دکانش می‌رفت به این قافله‌ها برمی‌خورد. وانگهی از لاماها خوشش می‌آمد بی‌آن‌که خود دلیلش را بداند. شاید از آن‌رو که در آلمان لاما نبود. معمولاً دو سه تن سرخ‌پوست دسته‌های بیست سی‌تایی از این حیوانات را که می‌توانند باروبنه‌ای غالباً چندین برابر وزن خود حمل کنند به طرف دهکده‌های دورافتاده‌ی جبال آند می‌بردند.
یک روز که تازه آفتاب سرزده بود و شوننبام به‌سوی لاپاز فرود می‌آمد در راه به یکی از این قافله‌ها برخورد که تماشای آن‌ها همیشه لبخندی دوستانه برلب او می‌آورد. قدم آهسته کرد و دست پیش برد تا پوست یکی از آن حیوانات را در حین عبور نوازش کند. هرگز سگ یا گربه را که در آلمان فراوان بودند نوازش نمی‌کرد و هرگز به صدای پرندگان هم که در آلمان آواز می‌خواندند گوش نمی‌داد. بی‌شک گذارش از اردوگاه‌های مرگ تا اندازه‌ای او را نسبت به آلمانی‌ها محتاط کرده بود.
تازه نوک انگشتانش به پهلوی حیوان رسیده بود که ناگهان نگاهش بر چهره‌ی یک سرخ‌پوست که از کنارش می‌گذشت متوقف ماند. مرد پابرهنه و پابرچین می‌رفت و عصایی در دست داشت. شوننبام در نظر اول چندان توجهی به او نکرد: نگاه سرسری‌اش نزدیک بود برای همیشه از چهره‌ی او دور شود. این چهره‌ای زرد و تکیده بود و منظری چندان ساییده و سنگ‌آسا داشت و گویی چندین قرن ذلت جسمانی آن را ساخته بود. اما چیزی آشنا، چیزی از پیش دیده، و در عین حال چیزی وحشت‌آور و کابوس‌وار ناگهان در دل شوننبام جنبید و هیجانی بی‌اندازه در او برانگیخت. اما حافظه‌اش هنوز سر یاری نداشت. آن دهان بی‌دندان، آن چشم‌های خمار درشت و میشی که گویی چون زخمی جاودان به روی جهان دهان گشوده بود، آن بینی غم‌زده و مجموعه‌ی آن شکایت ابدی –نیمی پرسش و نیمی سرزنش_ که در چهره‌ی مرد راه‌پیما موج می‌زد یک‌باره به تمام معنی روی تن خیاط ــکه پشت به او کرده بود و می‌خواست به راه خود برودــ افکنده شد. فریاد خفه‌ای برآورد و سربرگرداند.
ــ گلوکمن! تو این‌جا چه می‌کنی؟
بی‌اختیار به زبان یهودیان آلمانی سخن گفته بود، و مردی که بدین‌گونه مخاطب قرار گرفته بود، چنان‌که گویی شعله‌ی آتش او را سوزانده باشد، به کناری جستن کرد و در امتداد جاده پا به گریز نهاد. شوننبام با چالاکی بی‌سابقه‌ای که برخود گمان نمی‌برد او را دنبال کرد، در حالی‌که لاماها بی‌شتاب و مغرور به راه خود ادامه می‌دادند. در خم جاده به او رسید، شانه‌اش را چنگ زد و وادارش کرد که بایستد. خود گلوکمن بود، هیچ شک نداشت. فقط شباهت قیافه نبود، بلکه آن حالت رنج و آن پرسش خاموش هرگز نمی‌توانست او را به اشتباه اندازد. چشمانش گویی پیوسته می‌پرسید: «چه می‌خواهید؟ از جان من چه می‌خواهید؟» در گوشه‌ی تنگنا، پشت به صخره‌ی سرخ، چون حیوانی به دام افتاده ایستاده بود، دهان گشوده و لب‌ها از روی لثه‌ها پس رفته.
شوننبام با همان زبان یهودی فریاد کشید:
ــ خودتی، می‌گویم خودتی!
گلوکمن هراسان سرش را به چپ و راست تکان داد و با همان زبان یهودی از ته گلو نالید:
ــ من نیستم! اسم من «پدرو»ست. من تو را نمی‌شناسم.
شوننبام با لحنی پیروز فریاد برآورد:
ــ پس این زبان را از کجا یاد گرفته‌ای؟ در کودکستان لاپاز؟
دهان گلوکمن بازتر شد. سراسیمه نگاهی به‌سوی لاماها افکند، گویی آن‌ها را به مدد می‌طلبید. شوننبام او را رها کرد و پرسید:
ــ آخر از چه می‌ترسی، بدبخت؟ من دوست توام. کی را می‌خواهی گول بزنی؟
گلوکمن با صدایی تیز و استغاثه کننده با همان زبان جیغ زد:
ــ اسم من پدروست.
شوننبام با ترحم گفت:
ــ پاک دیوانه شده‌ای. خوب، که اسم تو پدروست… پس این را چه می‌گویی؟
دست گلوکمن را چنگ زد و به انگشت‌هایش نگاه کرد: حتی یک ناخن نداشت…
ــ این را چه می‌گویی؟ لابد سرخ‌پوست‌ها ناخن‌هایت را کشیده‌اند؟
گلوکمن باز هم خود را تنگ‌تر به صخره چسباند. آهسته آهسته دهانش به هم رفت و ناگهان اشک روی گونه‌هایش سرازی شد. با لکنت زبان گفت:
ــ مرا لو ندهی؟
ــ تو را لو ندهم؟ به کی لو بدهم؟ چرا لو بدهم؟
نوعی آگاهی وحشت‌آور ناگهان گلویش را گرفت. نفس در سینه‌اش تنگ شد و عرق بر پیشانی‌اش نشست. ترس بر او هجوم آورد، ترسی شرم‌آور که ناگهان سرتاسر پهنه‌ی زمین را از مخاطرات کراهت‌آور انباشت. سپس به خود آمد و فریاد زنان گفت:
ــ ولی تمام شده! پانزده سال است که تمام شده، تمام تمام!
خرخره‌ی گلوکمن روی گردن دراز و باریکش با تشنج تکان خورد و نوعی زهرخند زیرکانه به سرعت از روی چهره‌اش گذشت و فوراً ناپدید شد.
ــ همه‌شان همین را می‌گویند. وعده‌ها را من یکی باور نمی‌کنم.
شوننبام احساس خفقان کرد و نفس بلندی کشید: در ارتفاع پنج هزارمتری بودند. اما می‌دانست که ارتفاع دخیل نیست. با لحنی مطنطن گفت:
ــ گلوکمن، تو همیشه ابله بوده‌ای. اما با این حال، کوششی بکن! دیگر تمام شد! نه هیتلر هست، نه اس اس هست، نه اطاق گاز هست. حتی ما یک مملکت داریم که اسمش اسراییل است، ارتش داریم، دادگستری داریم، دولت دایم! دیگر گذشت! دیگر احتیاجی نیست که مخفی بشویم!
گلوکمن بی‌هیچ نشانی از شادمانی خندید:
ــ ها، ها، ها! همه‌اش کشک است!
شوننبام زوزه‌کشان گفت:
ــ چی کشک است!
گلوکمن با لحنی مطلع گفت:
ــ اسراییل! وجود خارجی ندارد!
شوننبام پا برزمین کوبید و رعد آسا غرید:
ــ چه‌طور وجود ندارد؟ وجود دارد! مگر روزنامه‌هارا نخوانده‌ای؟
گلوکمن با قیافه‌ای بسیارزیرکانه به سادگی گفت:
ــ ها!
ــ آخر یک قنسولگری اسراییل در لاپاز هست، توی همین شهر! می‌شود روادید گرفت! می‌شود آن‌جا رفت!
گلوکمن با لحنی مطمئن گفت:
ــ همه‌ش کشک است! این هم کلک آلمانی‌هاست.
اندک اندک مو بر اندام شوننبام راست می‌شد آن‌چه او را می‌ترساند به خصوص قیافه‌ی زیرکانه و حالت برتر گلوکمن بود. ناگهان با خود اندیشید: و اگر حق با او باشد؟ از آلمانی‌ها کاملاً برمی‌آید که چنین حقه‌ای سوار کنند. به فلان‌جا مراجعه کن، با اسناد ومدارکی که یهودی بودنت را ثابت کند، تا تو را مجاناً به اسراییل ببرند: خود را معرفی می‌کنی،سوار کشتی می‌شوی و از اردوگاه مرگ سردر می‌آوری. خداوندا، چه دارم فکر می‌کنم؟ پیشانی‌اش را خشکاند و سعی کرد که لبخند بزند. آن‌وقت متوجه شد که گلوکمن، با همان قیافه‌ی زیرکانه و لحن مطلع، دارد حرف می‌زند:
ــ اسراییل یک حقه است برای این‌که همه را با هم جمع کنند، همه‌ی آن‌هایی را که توانسته‌اند مخفی بشوند، تا بعد همه را یک‌جا به اطاق گاز بفرستند… فکر بکری است، مگر نه؟ این کارها از آلمانی‌ها خوب برمی‌آید. می‌خواهند همه‌ی ما را آن‌جا جمع کنند، همه را تا نفر آخر، و بعد یک‌جا… من آن‌ها را می‌شناسم.
شوننبام با لحنی آرام، چنان‌که گویی با بچه‌ای حرف می‌زند، گفت:
ــ ما یک کشور یهودی داریم که مال خودمان است. ارتش دایم. در سازمان ملل نماینده داریم. تمام شد. به تو می‌گویم تمام شد!
گلوکمن با همان لحن مطمئن گفت:
ــ همه‌اش کشک است!
شوننبام دستش را به دور شانه‌ی او انداخت و گفت:
ــ بیا به خانه‌ی من برویم. باید به طبیب مراجعه کرد.
دو روز طول کشید تا توانست از میان سخن‌های آشفته‌ی او راه به جایی ببرد: گلوکمن پس از رهایی از اردوگاه ــ که علت آن‌را اختلاف موقت میان ضد یهودیان می‌دانست ــ در دشت‌های مرتفع جبال آند پنهان شد، زیرا یقین داشت که اوضاع دیر یا زود به حال اول برمی‌گردد، اما اگر خود را ساربان کوه‌های «سیرا» وانمود کند شاید بتواند از چنگ «گشتاپو» بگریزد.
هربار که شوننبام می‌کوشید تا برایش توضیح دهد که دیگر گشتاپویی در کار نیست و هیتلر مرده است و آلمان تحت تصرف است، گلوکمن به همین بس می‌کرد که شانه‌هایش را بالا بیندازد و قیافه‌ای آب زیرکاه به خود بگیرد: او واردتر است و خودش را به تله نخواهد انداخت؛ و شوننبام چون چنته‌ی استدلالش خالی می‌شد عکس‌هایی به او نشان می‌داد که از اسراییل، از مدارسش، از ارتشش، از جوانان محکم و مصمم‌اش برداشته شده بود، اما گلوکمن ناگهان دعایی برای مردگان می‌خواند و برقرباینان بی‌گناهی که حیله‌ی دشمن آن‌ها را گردهم آورده بود تا کشتن‌شان آسان‌تر شود ندبه می‌کرد.
سال‌ها پیش، شوننبام از ضعف مشاعر او خبر داشت: می‌دانست که نیروی عقلانی‌اش کمتر از تنش در مقابل شکنجه‌های وصف ناپذیری که دیده بود تاب آورده است. در اردوگاه، گلوکمن قربانی سوگلی فرمانده افراد اس‌اس، «هاوپتمن شولتزه» بود، همان جلاد ستمگری که با دقت کامل از طرف مقامات آلمانی انتخاب شده بود و به نحو احسن از عهده‌ی اعتمادی که بر او کرده بودند برآمد. بنابر دلایلی مرموز و نامعلوم، گلوکمن بینوا مرکز توجه آزارهای او قرار گرفت و از میان زندانیان، با وجودی که بسیار کارکشته و خبره بودند، هیچ‌کس گمان نمی‌برد که گلوکمن بتواند از زیر دست او جان به در ببرد.
شغل او هم مثل شوننبام خیاطی بود و گرچه انگشت‌هایش فن به کار بردن سوزن را تا اندازه‌ای از یاد برده بودند، اما او هنوز آن‌قدر زبرو زرنگ بود که دوباره به سرعت آماده‌ی کار شود. دکان «خیاط پاریسی» عاقبت توانست از عهده‌ی سفارش‌ها برآید.
گلوکمن هرگز با کسی حرف نمی‌زد. پشت پیشخوان در گوشه‌ی تاریکی روی زمین می‌نشست و دور از چشم ارباب رجوع مشغول کار خود می‌شد و جز به‌هنگام شب از دکان بیرون نمی‌رفت، آن‌هم برای این‌که از لاماها دیدن کند و مدتی دراز با محبتی بسیار دست بر پوست زبر آن‌ها بکشد، و همیشه در نگاهش نور بصیرتی دردناک برق می‌زد، نور معرفتی کامل که گاهی لبخندی محیلانه و حاکی از برتری که به سرعت از روی چهره‌اش می‌گذشت آن را مشخص‌تر می‌کرد. دوبار سعی کرده بود بگریزد: یک‌بار هنگامی که شوننبام تصادفاً متذکر شده بود که آن روز مصادف با سیزدهمین سالگرد سقوط آلمان هیتلری است و بار دیگر هنگامی که یک سرخ‌پوست مست در کوچه فریاد زده بود که «به زودی یک رئیس بزرگ از کوهستان پایین می‌آید و کارها را به دست می‌گیرد».
فقط شش ماه پس از ملاقات آن‌ها بود که، در طی هفته‌ی «یوم التکفیر»، سرانجام تغییر محسوسی در حالات گلوکمن روی داد. احساس می‌شد که به خود مطمئن‌تر است و حتی، چنان‌که از بندرسته باشد، تا اندازه‌ای آرام و آسوده می‌نماید. دیگر هنگام کار خود را از انظار پنهان نمی‌کرد و شوننبام یک روز صبح که وارد دکان می‌شد صدایی شنید که باور کردنی نبود: گلوکمن آواز می‌خواند یا، به عبارتی دقیق‌تر، یکی از آهنگ‌های قدیمی یهودیان را که از انتهای دشت‌های روسیه بود زمزمه می‌کرد. سربرداشت، نگاهی سریع به دوستش افکند، نخ را به دهان برد، آن را تر کرد و از سوزن گذراند و هم‌چنان زمزمه‌وار به خواندن آهنگ قدیمی سوزناکش ادامه داد.
امیدی در دل شوننبام پیدا شد: شاید خاطره‌ی دردناکی که در ذهن محکوم مانده بود عاقبت می‌خواست پاک شود. معمولاً پس از شام، گلوکمن فوراً می‌رفت و روی تشکی که در پستوی دکان انداخته بود می‌خوابید. وانگهی خوابش کوتاه بود: ساعت‌های متمادی در کنج خواب‌گاه‌اش چنبره می‌زد و نگاه وهمناکش را به دیوار می‌دوخت و کیفیت وحشت‌آوری در اشیا آشنای اطاق می‌دمید و هر صدایی را به فریاد احتضار بدل می‌کرد. اما یک شب که شوننبام پس از بستن دکان، سرزده به آن‌جا برگشت تا کلیدی را که جا گذاشته بود بردارد غفلتاً دوستش را دید که دزدانه مشغول چیدن مقداری غذای سرد در سبدی است. خیاط کلید را برداشت و بیرون رفت، اما به‌جای آن‌که به خانه‌اش برود در کوچه پشت دری پنهان شد و منتظر ایستاد. آن‌گاه گلوکمن را دید که با سبد غذا زیر بغل به بیرون خزید و در تاریکی شب ناپدید شد.
شوننبام پی‌برد که دوستش تمام شب‌ها، همیشه با همان سبد غذا زیر بغل، از دکان غایب می‌شود و چون اندکی بعد بازمی‌گردد سبد خالی است و چهره‌اش حالتی آب زیرکاه و خشنود دارد، گویی که معامله‌ی شیرینی انجام داده است. خیاط سخت کنجکاو شد که از دست‌یارش بپرسد که هدف از این گشت‌وگذارهای شبانه چیست، اما چون از طبیعت سربه‌توی او خبر داشت و از هراساندن او می‌ترسید بهتر دانست که سوالی نکند. پس از پایان کار روزانه، با شکیبایی در کوچه کمین کرد و همین‌که شبح پنهان‌کار را دید که از دکان بیرون می‌آید و دزدانه بسوی مقصد مرموزش می‌رود او را تعقیب کرد.
گلوکمن از پناه دیوارها به سرعت پیش می‌رفت و گاهی به عقب برمی‌گشت، گویی می‌خواست نقشه‌ی تعقیبی احتمالی را خنثی کند. از مشاهده‌ی این همه احتیاط، کنجکاوی خیاط به نهایت رسید. از پشت دری به پشت دیگری می‌جست و هربار که دست‌یارش واپس می‌نگریست خود را پنهان می‌کرد.
شب شده بود و چندبار نزدیک بود که شوننبام رد او را گم کند. ولی هربار، با وجود تن فربه و قلب خسته‌اش توانست خود را به او برساند. عاقبت در کوچه‌ی «انقلاب»، گلوکمن وارد حیاط خانه‌ای شد.
وارد حیاط یکی از آن کاروان‌سراهای بازار بزرگ شد که هر صبح لاماها با بار خود از آن‌جا به سمت کوهستان حرکت می‌کردند. عده‌ای سرخ‌پوست در میان بوی سرگین بر زمین روی کاه خفته بودند. لاماها گردن‌های دراز خود را از میان صندوق‌ها و بساط دکان‌ها بیرون آورده بودند. روبه‌روی او، یک در دیگر بود که به کوچه‌ی تنگ و نیمه تاریکی باز می‌شد. گلوکمن ناپدید شده بود. خیاط لحظه‌ای صبر کرد، سپس شانه‌هایش را بالا انداخت و آماده‌ی بازگشتن شد.
گلوکمن به منظور آن‌که ردپای خود را گم کند از راه‌های دور و دراز رفته بود. شوننبام برآن شد که مستقیماً از راه بازار برگردد. وارد گذرگاه تنگی شد که به بازار می‌رسید. ناگهان توجهش به نور ضعیف چراغی نفتی که از بادگیر زیرزمینی بیرون می‌آمد جلب شد. نگاهی سرسری به‌سوی نور افکند و گلوکمن را دید.
مقابل میزی ایستاده بود. خوراکی‌ها را از سبدش درمی‌آورد و در برابر کسی که روی چهارپایه نشسته و پشتش به بادگیر بود می‌گذاشت. یک سوسیس و یک بطری آب‌جو و مقداری فلفل فرنگی و نان روی میز چید. آن مرد که شوننبام قیافه‌اش را نمی‌دید چند کلمه گفت‌ و گلوکمن به تندی ته سبد را کاوید، سیگار برگی پیدا کرد و آن‌را هم روی سفره گذاشت. خیاط مجبور شد کوشش سختی بکند تا نگاهش را از چهره‌ی دوستش برگرداند: چهره‌ی او وحشتناک بود. لبخند می‌زد، اما چشم‌های درشت شده و خیره مانده و سوزنده‌اش به این لبخند فاتحانه رنگی از جنون می‌زد.
در این لحظه مرد سربرگرداند و شوننبام او را شناخت: «شولتزه»، فرمانده اس‌اس، جلاد اردوگاه نورنبرگ بود! مدت یک ثانیه، خیاط به این امید دل‌خوش کرد که شاید دست‌خوش اوهام شده یا درست ندیده است. اما اگر یک قیافه بود که هرگز نمی‌توانست فراموش کند قیافه‌ی همین عفریت بود. به یاد آورد که شولتزه پس از جنگ ناپدید شده بود. گاهی می‌گفتند مرده است و گاهی می‌گفتند زنده است و در امریکای جنوبی پنهان شده است. اکنون او را در برابر خود می‌دید: هیولایی متفرعن و تنومند با موهایی کوتاه و سیخ سیخ و نیشخندی برلب.
اما چیزی وحشت‌آورتر از وجود این عفریت وجود خود گلوکمن بود. براثر کدام خبط دماغی هولناکی به این‌جا آمده و در برابر کسی ایستاده بود که خود چندی پیش قربانی سوگولی‌اش بود، همان کسی که متجاوز از یک سال انواع شکنجه‌ها را روی تن او آزمایش کرده بود؟ این چگونه جنونی بود که او را وادار می‌کرد تا هرشب بیاید و شکنجه دهنده‌ی خود را به جای آن‌که بکشد یا تسلیم پلیس بکند، غذا بدهد؟
شوننبام حس کرد که ذهنش آشفته می‌شود: آن‌چه می‌دید در هیبت و دهشت بالاتر از حد هر تحملی بود. سعی کرد تا فریاد بزند، کمک بطلبد، مردم را بشوراند، اما همین‌قدر توانست دهانش را باز کند و دست‌هایش را تکان بدهد: صدایش از اطاعت امر او سر باز زد و شوننبام همان‌جا ماند و با چشمانی از حدقه درآمده به تماشای مظلومی پرداخت که اینک مشغول گشودن در بطری آب‌جو و پرکردن لیوان ظالم بود. مدتی هم‌چنان در بی‌خبری محض ایستاد: سخافت صحنه‌ای که از برابر چشمش می‌گذشت هرنوع حس واقعیت را از او سلب می‌کرد.
فقط هنگامی که فریاد خفه و حیرت‌زده‌ای را از نزدیک شنید به خود آمد: در نور ماهتاب، گلوکمن را دید. آن دو مرد لحظه‌ای به یک‌دیگر نگریستند: یکی با حالتی برآشفته از حیرت و دیگری با لبخندی حاکی از مکاری و حتی سنگ‌دلی و با چشمانی که در آن‌ها همه‌ی آتش‌های جنونی پیروز شعله می‌کشید. سپس شوننبام صدای خود را شنید و به زحمت توانست آن را بازشناسد:
ــ این مرد یک سال تمام هر روز تو را شکنجه داده است! تو را زجرکش کرده و به صلابه کشیده است! و حالا به عوض این‌که پلیس را خبر کنی هرشب برای‌اش غذا می‌بری؟ آیا ممکن است؟ آیا خواب می‌بینم؟ تو چه‌طور می‌توانی این کار را بکنی؟
برچهره‌ی مرد قربانی حالت مکری پرمعنی آشکارتر شد و از ژرفای قرون صدایی چندین هزارساله برخاست که مو براندام خیاط راست کرد و قلبش از حرکت باز ماند:
ــ قول داده است که دفعه‌ی دیگر با من مهربان‌تر باشد!
نویسنده: رومن گاری (Romain Gary)
مترجم: ابوالحسن نجفی
برگرفته از کتاب: «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند»

بخش یکم
تعقیب و گفتگو
فصل یکم

نشسته بودیم توی کمین‌گاهی که شکارچیان «واندر اوبو1» کنار نمک لیس 2 با شاخ و برگ درختان ساخته بودند که صدای کامیون را شنیدیم. اول خیلی دور بود و کسی نمی‌دانست چه صدایی‌است. بعد صدا برید و ما خداخدا کردیم چیزی نباشد، یا فقط باد باشد. بعد کم‌کم نزدیک‌تر شد، و دیگر حرف نداشت، بلند‌تر و بلند‌تر، تا با سروصدای گوش‌‌خراش و بلند انفجارهای نامنظم از پشت سر ما رد شد و رفت تا از جاده بالا برود.
یکی از دو ردیاب، که اطواری بود، از سر جاش پا شد.
گفت: «تمام شد.»
دستم را روی دهانم گذاشتم و بهش اشاره کردم سرش را بدزدد.
بازگفت: «تمام شد.» و دست‌هاش را از هم باز کرد. هیچ‌وقت ازش خوشم نمی‌آمد و حالا کمتر ازش خوشم می‌آمد.
زیر لبی گفتم: «بعداً.» مکولا 3 سرش را تکان داد. کله‌ی تاس و سیاهش را نگاه کردم و او صورتش را کمی چرخاند، جوری که من موهای باریک چینی‌وارش را که کنار لبش بود دیدم.
گفت: «خوب نیست، هاپانا موئوزوری. 4»
بهش گفتم: «یک کمی صبر کن.» باز سرش را پایین برد تا از بالای شاخه‌های خشک پیدا نباشد و ما توی گرد و خاک آن گودال نشستیم، از بس که تاریک بود مگسک جلوی تفنگم را نمی‌توانستم ببینم، اما چیز دیگری نیامد. ردیاب اطواری بی‌صبر و قرار بود. کمی قبل از آن‌که هوا تاریک شود، زیر لبی به مکولا گفت که حالا برای شکار دیر است.
مکولا بهش گفت: «تو خفه شو! موقعی که تو نمی‌توانی ببینی،«بوانا 5» می‌تواند تیراندازی بکند.»
ردیاب دیگر، باسواده، با یک شاخه‌ی نوک تیز اسمش را- عبدالله- روی پوست سیاه ساق پاش نوشت تا سوادش را به رخ بکشد. من بی‌آن‌که بخواهم تحسینش بکنم تماشاش کردم و مکولا هم با بی‌تفاوتی کامل نوشته را نگاه کرد. کمی بعد ردیاب آن‌را خط زد.
دست آخر از روی مگسک آخرین نشانه‌گیری را در برابر نوری که باقی مانده بود، کردم، ولی دیدم فایده‌ای ندارد، حتی از شکاف گنده‌ی مگسک.
مکولا داشت نگاه می‌کرد.
گفتم: «گور پدرش.»
به «سواحلی »6 تصدیق کرد: «بله،» و پرسید: «به چادر رفت؟»
«بله.»
پا شدیم و از توی کمین‌گاه رفتیم میان درخت‌ها، از روی زمین شنی گذشتیم، و کورمال کورمال از لای درخت‌ها و زیر شاخه‌ها برگشتیم توی جاده. ماشین یک میل آن‌ورتر بود. همین‌که بهش رسیدیم، «کامائو»ی 7 راننده چراغ‌ها را روشن کرد.
کامیون کار ما را خراب کرده بود. همان بعدازظهری ماشین را گذاشته بودیم توی جاده و خیلی با احتیاط خودمان را رسانده بودیم نزدیک  نمک لیس. روز قبلش، کمی باران آمده بود، ولی نه آن‌قدر که نمک لیس را زیر آب ببرد. در میان درختان فضای بازی بود با تکه زمینی که در نتیجه‌ی فرسایش، حلقه‌های عمیق پیدا کرده بود، و در کناره‌هایش شیارهایی از چاله درست شده بود؛ این‌جاها را حیوانات به جست‌وجوی نمک در خاک لیس زده بودند و ما رد پای تازه و طویل و قلب شکل چهار کودوی  8  نر را که شب قبلش کنار نمک لیس آمده بودند دیده بودیم، و همین‌طور ردپای تازه مانده‌ی خیلی از کودوهای کوچک‌تر را. یک کرگدن هم بود، و از رد پا و کاه و فضله‌ای که با لگد پخش کرده بود پیدا بود که هر شب آن‌جا می‌آید. کمین‌گاه نزدیک به نمک لیس به فاصله‌ی پرتاب یک سنگ، ساخته شده بود، و ما نشسته بودیم و به پشت تکیه داده بودیم با زانوهای بالا آمده و سرهای پایین، در گودالی تا نیمه پر از خاکستر و غبار. و من از لابه لای برگ‌های خشک و شاخه‌های باریک یک کودوی نر کوچک را دیده بودم که از بیشه بیرون آمده، رفته بود کنار آن فضای باز، جایی نزدیک نمک لیس. خاکستری و زیبا بود و گردنی ستبر داشت و شاخ‌هایش مارپیچ رو به خورشید ایستاده بود. همان موقع سینه‌اش را هدف گرفتم، اما از این‌که مبادا کودوی بزرگ‌تر را که یقیناً در غروب پیدایش می‌شد بترسانم، از شلیک صرف‌نظر کردم. ولی قبل از آن‌که ما صدای کامیون را شنیده باشیم کودوهای نر آن را شنیده‌ بودند و میان درخت‌ها فرار کرده بودند و هر جنبنده‌ی دیگری هم که در بیشه‌های دشت بود، یا از تپه های کوچک پایین می‌آمد و از بین درخت‌ها به طرف نمک می‌رفت، از صدای بانگ آن انفجار رم  کرده بود. احتمالاً آن‌ها دیرتر، در تاریکی می‌آمدند. ولی دیگر خیلی دیر بود.
حالا که جاده‌ی سنگلاخی را با ماشین می‌رفتیم، نور چراغ‌های آن، چشم پرنده‌های شب‌پر را می‌زد و آن‌ها که تنگ هم، تا وقتی که چرخ‌های ماشین بالای سرشان نرسیده بود، در شن چمباتمه زده بودند، هراسان و آرام به پرواز در می‌آمدند و بر فراز کپه‌های آتش مسافرهایی که همگی در روز از این جاده به سمت غرب در حرکت  بودند و زمین‌های خشک‌سال را که پیش روی ما بود ترک می‌کردند، می‌‌‌‌‌‌‌پریدند. من نشسته بودم، با قنداق تفنگ روی پایم، لوله‌ی آن میان خمیدگی بازوی چپم، فلاسکی از ویسکی بین زانوهایم. ویسکی را ریختم توی یک فنجان نقلی و در تاریکی از پشت سرم ردش کردم به مکولا تا از قمقمه آب قاطیش کند، و اولین ویسکی روز را نوشیدم، یکی از بهترینش را، و به درختچه های انبوهی نگاه کردم که در تاریکی از کنار آن می‌گذشتیم و من روی‌هم خوشحال و سرشار از باد خنک شب، رایحه‌ی خوش آفریقا را فرو دادم.
بعد جلومان یک آتش بزرگ دیدیم، همین‌که نزدیکش شدیم و ازش گذشتیم، کنار جاده چشمم خورد به یک کامیون. به کامائو گفتم نگه‌دارد و برگردد عقب و در حینی که سمت روشنایی آتش عقب می‌زدیم، مردی کوتاه، پاچنبری، با یک کلاه تیرولی 9 ، شلوار کوتاه چرمی و پیراهن یقه باز، میان یک‌دسته بومی در عقب ماشین با کاپوت بالازده ایستاده بود.
ازش پرسیدم: «کمک لازم دارید؟»
گفت: «نه»،«مگر این‌که مکانیک باشید. ازم بیزار شده، تمام موتورها از من بیزارند.»
«فکر نمی‌کنید از چکش برقش باشد؟ وقتی از جلوی ما رد شدید یک صدایی می‌داد که انگار از چکش برق بود.»
«فکر می‌کنم خیلی بدتر از این‌هاست. از صداش پیداست که خیلی چیز بدی باید باشد.»
«اگر بتوانید به چادر ما بیایید، یک مکانیک خوب داریم.»
«چقدر راه است؟»
«تقریباً بیست میل.»
«صبح سعی می‌کنم بیام. با این سرو صدای مرگباری که توی دلش دارد می‌ترسم روشنش کنم. چون از من بیزار شده، می‌خواهد بمیرد. خب، من هم ازش بیزار شده‌م. ولی اگر من بمیرم او اصلاً ککش هم نمی‌گزد.»
«می‌خواهید چیزی بنوشید؟» فلاسک را به طرفش گرفتم. «اسم من همینگوی10 است.»
او تعظیمی کرد و گفت: «کاندیسکی، 11 همینگوی اسمی است که شنیدمش، ولی کجا؟ کجا شنیدمش؟ اوه، بله، شاعر12 . شما همینگوی شاعر را می‌شناسید؟»
«کجا چیزی ازش خوانده‌اید؟»
«در کوئرش نیت.»13
با خوشحالی گفتم: «من هستم». «کوئرش نیت» یک مجله‌ی آلمانی بود که براش چند قطعه شعر تقریباً  وقیحانه نوشته بودم. و یک قصه‌ی بلند هم در آن سال‌ها قبل از این‌که حتی یک سطر هم در امریکا فروش کنم در آن به چاپ رسانده بودم.
مرد با کلاه تیرولی گفت: «خیلی عجیب است. بگویید ببینم ، نظرتان در باره‌ی رینگلناتس14 چیست؟»
«فوق العاده است.»
«که این‌طور. از رینگلناتس خوشتان می‌آد. خوبه. درباره‌ی هاینریش مان 15 نظرتان چیست؟»
«تعریفی ندارد.»
«جدی می‌گویید؟»
«فقط می‌دانم که حوصله‌ی خواندنش را ندارم.»
«واقعاً هم هیچ تعریفی ندارد. می‌بینم که با هم وجه مشترکی هم داریم. این‌جا چکار می‌کنید؟»
«شکار می‌کنم.»
«امیدوارم که عاج نباشد.»
«نه. کودو.»
«آخر آدم چرا باید کودو شکار کند؟ آن‌هم آدمی مثل شما که فهمیده است و شاعر ، کودو بکشد؟»
گفتم: «هنوز که یکیش را هم نکشته ام. ولی ده روز است که سخت دنبالشان هستیم و اگر کامیون شما نبود، امشب یکیشان  به تورمان می‌خورد.»
«آن کامیون فلک‌زده. ولی آدم که  یک‌سال مدام شکار کرد، همه‌جورش را هم کلی در این مدت کشت، براشان متاًسف می‌شود. شکار یک حیوان به‌خصوص معنا ندارد. شما چرا این کار را می‌کنید؟»
«چون خوشم می‌آید.»
«خب اگر خوشتان می‌ آید که هیچ. بگویید ببینم نظرتان حقیقتاً در باره‌ی ریلکه 16  چیست؟»
«فقط یک چیز ازش خوانده‌ام.»
«چی را؟»
«شیپور را.»
«خوشتان آمد؟»
«بله.»
«حوصله‌ی من را که سر می‌برد، تمامش فضل فروشی است. والری 17 را بله، می‌فهمش، گرچه فضل فروشی زیاد دارد. خب حداقل شما یکی که دیگر فیل نمی‌کشید؟»
«اگر یکی را که به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد پیدا کنم می‌کشمش.»
«چقدر بزرگ باشد؟»
«هفتاد پاندی باشد. شاید هم کوچک‌تر.»
«پس می‌بینم چیزهایی هم هستند که در موردش با هم توافقی نداریم. ولی چقدر باعث خوشحالی است که آدم با یکی از آن گروه قدیمی کوئرش نیت برخورد کند. بگویید ببینم جویس18چطور است؟ پول ندارم که کارهاش را بخرم. سینکلر لوییس 19هیچی نیست. خریدمش. نه. نه. فردا بهم بگویید. برایتان اشکالی ندارد که نزدیک‌های شما چادر بزنم؟ با دوستانتان هستید؟ شکارچی سفید پوست هم دارید؟»
«با همسرم. بسیار خوشوقت خواهیم شد. بله، یک شکارچی سفید پوست هم هست.»
«پس چرا همراهتان نیست؟ »
«عقیده دارد که کودو را باید تنهایی شکار کرد.»
«آدم اصلاً شکارش نکنه بهتر است. طرف چی است؟ انگلیسی است؟»
«بله.»
«سر تا پا انگلیسی؟ »
«نه. خیلی خوش مشرب است. ازش خوشتان می‌آید.»
«شما باید بروید. نمی‌خواهم نگهتان دارم. شاید فردا سری بهتان زدم. این برخورد ما از آن عجایب روزگار بود.»
«گفتم: بله. بگذارید فردا آن‌ها نگاهی به ماشین‌تان بیندازند. هر کاری از دستمان بر بیاید می‌کنیم.»
گفت: «شب بخیر. سفر بخیر.»
گفتم: «شب بخیر.» راه افتادیم و دیدمش، در حالی‌که دستش را در جهت بومی‌ها تکان می‌داد رفت طرف آتش. نه ازش پرسیدم چرا با خودش یک بیست تایی بومی بالابالاها را آورده و نه این‌که کجا دارد می‌رود. فکرش را که  کردم دیدم هیچی ازش  نپرسیده‌ام. خوشم نمی‌آید پرس وجو کنم و جایی که بزرگ شدم این کار بی‌ادبی بود. اما این‌جا دو هفته‌ای می‌شد که سفید پوستی ندیده بودیم، یعنی از همان موقعی که باباتی 20 را ترک کردیم تا به جنوب برویم؛ بعد توی این جاده‌ای که فقط آدم به تک و توکی تاجر هندی برمی‌خورد و خیل بومی‌های مهاجر از زمین‌های قحطی‌زده، یک‌مرتبه بر بخوری به یکی که ظاهری دارد شبیه کاریکاتورهای بنچلی 21 در لباس تیرولی، اسمت را می‌داند، تو را شاعر صدا می‌زند، کوئرش نیت را خوانده است، از علاقه‌مندان یواخیم رینگلناتس است و می‌خواهد از ریلکه صحبت کند. جداً که خیلی معرکه بود. و بالاخره از این هم معرکه‌تر، چراغ‌های ماشین ما سه کپه‌ی بلند و مخروطی را که روی جاده بخار می‌کردند روشن کردند. به کامائو گفتم نگه‌دارد، ترمز که کرد تا نزدیک‌شان لیز خوردیم. دو تا سه پا ارتفاع داشتند و وقتی به یکی‌شان دست زدم کاملاً گرم بود.
مکولو گفت : «تمبو. 22»
فضولات فیل‌هایی بود که تازه از جاده رد شده بودند، و در سردی هوای شب بخارکردنشان را می‌دیدی. کمی بعد در چادرهامان بودیم.
فردا صبح آفتاب نزده بلند شدم  و رفتم به یک نمک لیس دیگر. یک کودوی نر کنار نمک لیس بود و تا از لابه لای درخت‌ها نزدیکش شدیم، عین یک سگ زوزه‌ی بلندی کشید، ولی بلندتر و محکم تر، و از بیخ گلو، و در رفت، اول بی سروصدا، و بعد وقتی به اندازه‌ی کافی دور شد، با خش و خش زیاد در میان درخت‌چه‌ها ؛ و دیگر ندیدیمش. ورود به نمک لیس امکان نداشت. اطراف فضای بازش آن‌قدر درخت روییده بود که انگار حیوان در کمین‌گاه بود و تو باید با عبور از فضای باز به طرف آن می‌رفتی. تنها راهش این بود که آدم تنها و سینه‌خیز برود؛ تازه آن هم امکان نداشت ، چون از لابه لای آن درخت‌های درهم و برهم نمی‌شد خوب شلیک کرد، مگر این‌که آدم تا بیست متری آن‌جا می‌رفت. البته توی پناهگاه، بین درخت‌های محافظ، موضع خیلی عالی بود، چون هر حیوانی که طرف نمک لیس می‌رفت مجبور بود بیست و پنج متری از هر پناه‌گاهی را از فضای باز بگذرد. اما با این‌که ما تا ساعت یازده هم ماندیم چیزی نیامد. غبارهای نمک لیس را طوری با پاهامان به دقت صاف کردیم تا موقعی که باز گشتیم هر ردپایی کاملاً معلوم باشد، و دو میلی را که از جاده فاصله داشتیم پای پیاده رفتیم. شکار، از بسکه دنبال شده بود فهمیده بود که فقط شب‌ها بیاید و قبل از سپیده دم برود. یک کودوی نر مانده بود که صبحش ترسانده بودیمش  و می‌توانست حال اوضاع را باز هم مشکل‌تر بکند.
این روز دهمی بود که دنبال شکار کودوهای بزرگ بودیم و من هنوز یک کودوی نر گنده ندیده بودم. فقط سه روز دیگر را داشتیم، چون موسم باران هر روز از «رودزیا23» به سمت شمال در حرکت بود و از آن‌جایی که آمادگی نداشتیم موسم باران را در جایی‌که بودیم بمانیم، بایستی قبل از باران حداقل خودمان را می‌رساندیم به «‌هاندنی»24. قرار بر این شد که هفدهم فوریه، آخرین روز حتمی برای حرکت باشد. حالا هر روز صبح آسمان سنگین ابری برای یک ساعتی یا بیشتر باز می‌شد و می‌توانستی آمدن باران را که از شمال متداوماً در حرکت بود حس کنی، درست مثل این‌که از روی نقشه آمدنش را بررسی کرده باشی.
مسلماً شکار چیزی که مدت‌های زیادی هوسش را داشته‌ای، گولش را خورده‌ای، دستت را توی پوست گردو گذاشته است، و در پایان هر روز دست از پا درازتر بوده‌ای، معذلک ادامه‌اش داده‌ای و هر دفعه هم به این امید برای شکار بیرون رفته‌ای  که دیر یا زود شانس می‌‌آری و فرصتی را که دنبالش بوده‌ای دست می‌دهد، لذت بخش است. ولی اصلاً لذتی ندارد اگر برایش موعدی باشد که در فاصله‌ی آن کودو یا به تورت می‌خورد یا شاید هرگز نمی‌خورد و یا حتی اصلاً موفق به دیدنش نمی‌شوی. راه و رسم شکار این نیست. بیشتر شبیه سرگذشت آن جوانک‌هایی است که می‌فرستادندشان به پاریس و اگر در عرض دو سال نقاش یا نویسنده نمی‌شدند باید برمی‌گشتند به خانه و توی دم و دستگاه پدری مشغول می‌شدند. راه و رسم درست شکار یعنی آدم بتواند در تمام طول زندگی به شکار برود، تا وقتی‌که این یا آن حیوان وجود دارد، مثل راه و رسم نقاشی کردن است، یعنی تا وقتی زنده هستی و رنگ و بوم وجود دارند نقاشی کنی ، نویسندگی یعنی تا وقتی زنده هستی و قلم و دوات و کاغذ و مرکب یا هر وسیله‌ی دیگری که برای نوشتن موجود است بنویسی و یا درباره‌ی هر چیزی که بهش علاقه‌داری بنویسی، و تو حس کنی احمق هستی اگر شکل دیگری انجامش بدهی، احمق هستی. ولی حالا ما این‌جا از نظر وقت، فصل، و اتمام پول، جوری در تنگنا بودیم که آن‌چه باید هر روز، حال چه با شکار یا بدون آن، می‌کردیم و لذت می‌بردیم، داشت به‌شکل هیجان انگیزترین انحراف زندگی در می‌آمد، یعنی الزام به اجرای کار در مدتی کم‌تر از آن‌چه واقعاً برایش ضروری بود. بدین ترتیب، دو ساعت قبل از سحر بلند شده بودم و حالا که ظهر بود و داشتیم برمی‌گشتیم و همه‌اش سه روز دیگر وقت داشتیم، و دیگر داشت کم کم اعصابم خرد می‌شد، و آن‌جا، سر میز، زیر نور چادر ناهارخوری کاندیسکی، با آن شلوار کوتاه تیرولی هم بود  که داشت یک‌ریز حرف می زد.  ابداً بیادش نبودم.
او گفت: «سلام. سلام. موفق نشدید؟ کاری نکردید؟ پس کودو کجاست؟»
گفتم: «یک تک سرفه‌ای کرد و راهش را کشید و رفت. سلام دختر.»
زنم خندید. او هم دلخور بود. هر دوتایشان از طلوع آفتاب گوش به زنگ یک شلیک بودند، تمام وقت را گوش به زنگ بودند، حتی وقتی هم که مهمان ما از راه رسید، هنگام نوشتن نامه گوش به زنگ بودند، هنگام خواندن  کتاب گوش به زنگ بودند، حتی موقعی هم که کاندیسکی برگشت و سر حرف را باز کرد، گوش به زنگ بودند.
«شما نکشتیدش؟»
«نه. حتی ندیدمش». دیدم که پاپ 25 هم دلخور است و یک کمی هم عصبانی. حتماً به اندازه‌ی کافی وراجی کرده بودند.
او به من گفت: «یک آبجو بزن، سرهنگ.»
تعریف کردم: «یکی‌شان را ترساندیم. امکان تیراندازی نبود. کلی رد پا ازشان بود. غیر از این چیزی نبود. باد هم آن حوالی می‌آمد. این را از بچه‌ها بپرس.»
«داشتم به سرهنگ فیلیپ این را می‌گفتم،» کاندیسکی کفل پوشیده‌ از چرمش را جابجا کرد و یک پای برهنه و پرمویش را انداخت روی پای دیگرش، و ادامه داد: «شما نباید این‌جا خودتان را زیاد معطل کنید. باید بفهمید که فصل باران شروع می‌شود. دورتر از این‌جا یک تکه راه است، دوازده میل، که اگر باران بیاید ازش  اصلاً نمی‌توانید رد بشوید. امکان ندارد.»
پاپ گفت: «به من هم این را گفت. راستی، من یک غیر نظامی‌ام. از این عنوان‌های نظامی ما بعنوان لقب و خیلی خودمانی استفاده می‌کنیم. شما اگر یک سرهنگ هستید بهتان برنخورد.» بعد رو به من کرد و گفت: «لعنت به این نمک لیس‌ها. اگر سراغ‌شان نمی‌رفتی می‌توانستی یکی‌شان را بزنی.»
تصدیق کردم: «همه چی را خراب می‌کنند. بسکه آدم مطمئن است که دیر یا زود یکی‌شان را کنار نمک لیس شکار می‌کند.»
«روی تپه‌ها هم برای شکار برو.»
«باشد، می‌روم، پاپ.»
کاندیسکی پرسید: «اصلاً کشتن کودو یعنی چه؟ این‌قدر نباید آن را جدی بگیرید. هیچی نیست. توی یک‌سال می‌شود بیست تاش را کشت.»
پاپ گفت: «بهتر است که در این باره با مأمورین اداره‌ی شکار حرفی نزنید.»
کاندیسکی گفت: «مثل این‌که سوء تعبیر شد. مقصودم این بود که در یک سال شاید کسی بتواند. البته کسی هوس چنین کاری را ندارد.»
پاپ گفت: «مسلماً. اما اگر در سرزمین کودوها زندگی بکند، می‌تواند. توی این سرزمین جنگلی بزهای کوهی بزرگ معمولی زیادند. ولی درست موقعی که می‌خواهی ببینی‌شان، نمی‌توانی.»
کاندیسکی گفت: «می‌دانید، من چیزی را نمی‌کشم. چرا دیگر به بومی‌ها توجهی ندارید؟»
«چرا داریم.» زنم از این بابت او را مطمئن کرد.
کاندیسکی گفت: «آن‌ها واقعاً جالب‌اند. گوش کنید…» و به صحبتش با زنم ادامه داد.
من به پاپ گفتم: «کفرم از این در‌می‌آد که وقتی روی تپه‌ها هستم، مطمئنم حیوانات پایین توی نمک لیس‌اند. ماده‌ها روی تپه‌ها  هستند ولی فکر نمی‌کنم نرها حالا باهاشان باشند. بعد از غروب می‌روی آن‌جا، و رد پای‌شان هست. توی آن نمک لیس‌های کثیف پلاس بوده‌اند. فکر می‌کنم بیشتر وقت‌ها آن‌جا می‌روند.»
«احتمالاً همین‌طوره.»
«مطمئنم که آن‌جا نرهای جورواجور پیداشان می‌شود. احتمالاً آن‌ها فقط  هر دو روز طرف‌های نمک می‌آیند، بعضی‌هاشان حتماً ترسیده‌اند، چون کارل یکی‌شان را زده. باز اگر تمیز کشته بودش یک حرفی، نه این‌که بیاید و ازاین سر تا آن سر این سرزمین لعنتی دنبالش بکند. ای خدا، اگر او می‌توانست لااقل یکی از این حیوان‌های لعنتی را تمیز بکشد. به‌هر حال آن‌های دیگر باز هم پیداشان می‌شود. ما هم کاری نداریم جز این‌که منتظرشان بمانیم. البته همه این را نمی‌دانند. اما این کارل بد جوری توی این نواحی ترس انداخته.»
پاپ گفت: «خیلی زود جوش می‌آورد. ولی پسر خوبی است. آن ببر را که خیلی خوشگل کشت. می‌دانی، تمیزتر از آن نمی‌شد کشتش. صبر کن تا باز همه چی آرام شود.»
«باشد. من اگر گاه‌گاهی یک قلمبه بارش می‌کنم منظوری ندارم.»
«توی کمین‌گاه ، تمام روز چطور بود؟»
«این باد لعنتی تمامش دور و بر چرخید. بوی بدن‌هامان را به هر جهنم دره‌ای برد. فایده‌ای نداشت آدم آن‌جا بنشیند و بوی بدنش همه جا پخش بشود. چه می‌شد اگر این باد لعنتی بند می‌آمد. عبدالله امروز یک قوطی خاکستر آورده بود.»
«راه که افتاد . دستش بود.»
«وقتی ما نزدیک نمک لیس شدیم یک ذره باد هم نمی‌آمد و هوا هم به اندازه کافی برای شلیک روشن بود. تمام راه عبدالله با خاکسترها باد را امتحان می‌کرد. من تنهایی با عبدالله رفتم و آن‌های دیگر را عقب گذاشتیم و آهسته هم راه می رفتیم. از این پوتین‌های تخت کرپ پام بود که مثل پنبه نرم است. حیوان از پنجاه متری شنید و رم کرد.»
«هیچ گوش‌هاشان را دیده‌ای؟»
«هیچ گوش‌هاشان را دیده‌ام؟ اگر گوش‌هاشان را دیده بودم که الان پوستشان زیر دست دباغ افتاده بود.»
پاپ گفت: «از آن حرام‌زاده‌هاند. از دست این نمک لیس حسابی کفرم در آمده. این‌قدرها هم که فکر می‌کنیم با هوش نیستند. بدبختی این‌جاست که درست در آن جاهایی سراغ‌شان می‌روی که بلدند زرنگی کنند. از وقتی که آن‌جا نمک هست شکارشان هم می‌کنند. »
من گفتم: «لطفش به همین است. بدم نمی‌آید یک ماه تمام این کار را بکنم، یک وری بیفتم و شکار بکنم. باور کن. هیچ کار دیگری نکنم. یک گوشه بنشینم و مگس‌ها را توی خاک و خل شکار بکنم و بدهم به شاه مورچه ها که بخورند. از این کار خوشم می‌‌آید ولی با کدام وقت؟»
«همین دیگه. این وقت لعنتی!»
کاندیسکی داشت به زنم می‌گفت: «بله. این آن چیزی است که شما باید ببینید. نگومای26 بزرگ. جشنواره‌ی بزرگ رقص بومی‌ها.از آن اصیل‌هاش.»
من به پاپ گفتم: «گوش کن آن یکی نمک لیس دیگر، همانی که دیشب بودم، جای امنی است، فقط نزدیک آن جاده‌ی لعنتی است.»
«ردیاب‌ها  می‌گویند آن‌جا مرکز کودوهای کوچک است. راهش خیلی دور است. صدوبیست کیلومتر، رفت و برگشت.»
«می‌دانم. ولی جاپای چهارتا نر بزرگ آن‌جا بود. این را مطمئنم. آخ اگر آن کامیون دیشب نیامده بود. چطوره امشب را بریم آن‌جا بمانیم؟ تمام شب و فردا صبح را هم آن‌جا باشم و دست از سر این نمک لیس بردارم. یک کرگدن بزرگ هم آن‌جا هست. به‌هر حال رد پاهای بزرگش که هست.»
پاپ گفت: «خیلی خب، آن کرگدن لعنتی را هم بزن بکش.» او نفرت داشت چیزی را غیر از آن‌چه در تعقیبش بودیم، بکشد، نفرت داشت از این کشتن‌های الله بختکی، از کشتن‌های تزیینی، از کشتن به‌خاطر کشتن، مگر وقتی که میل به کشتن در او قوی‌تر از میل به نکشتن بود، یا وقتی لازم می‌شد نشان دهد در حرفه‌ی خود تک است، و من می‌دیدم که او کشتن کرگدن را برای خوش‌آیند من پیشکش می‌کرد.
«اگر خوب نباشد، من نمی‌کشمش.» این را قول دادم.
پاپ گفت: «بزن بکش آن حرام‌زاده را.» و انگار تحفه بود.
گفتم: «آه ، پاپ.»
پاپ گفت: «بزن بکشش. اگر تنهایی این کار را بکنی کلی کیف می‌بری. اگر خودش را نخواستی، شاخ‌هاش را که می‌توانی بفروشی. هنوز که توی پروانه‌ی شکارت اجازه داری یکی‌شان را بزنی.»
کاندیسکی گفت: «که این‌طور، پس شما یک نقشه‌ی جنگی ریختید. تصمیم گرفتید یک جوری آن حیوان‌های بیچاره را توی تله بیندازید؟»
گفتم: «بله. کامیون اوضاعش چطوره؟»
اطریشی گفت: «خراب، کارش ساخته است. از یک نظر اتفاقاً خوشحال هم هستم. بیشتر حالت سمبولیک داشت. تمام چیزی بود که از شامبای27 من مانده بود. حالا همه‌اش از بین رفت و خیالم را راحت‌تر کرد.»
«پام» 28  همسرم، پرسید: «شامبا چیه؟ ماه‌هاست که درباره‌اش می‌شنوم. ولی می‌ترسم معنی کلماتی را که همه مصرف می‌کنند بپرسم.»
او گفت: «یعنی مزرعه. همه چیزم از دست رفته بود غیر از آن ماشین باری، من کارگرها را با بارکش به شامبای یک هندی می‌برم. یک هندی خیلی ثروتمند که کاکتوس خنجری پرورش می‌دهد. من مباشر این هندی هستم. یک هندی می‌تواند از شامبای کاکتوس خنجری کلی استفاده ببرد.»
پاپ گفت: «و از هر چیز دیگری.»
«درسته. در جایی که ما شکست می‌خوریم، در جایی که گرسنگی می‌کشیم، او پول در می‌آورد. ولی این هندی آدم خیلی کله‌داری است. برای من ارزش قائل است. از نظر او من نماینده‌ی نظم و تشکیلات اروپایی هستم. همین الان از کار استخدام بومی‌ها‌ خلاص شده‌م. این خودش وقت می‌گیرد. خیلی جذاب است. سه ماه است که از خانواده‌ام دور افتاده‌م. تشکیلات شکل گرفته. سر یک هفته هم می‌شد درستش کرد، ولی آن‌وقت دیگر جذابیتی نداشت.»
همسرم پرسید: «پس زن شما چی؟»
«با دخترم در خانه‌م منتظره، خانه‌ی مباشر.»
همسرم پرسید: «شما را خیلی دوست داره؟»
«باید همین‌طور باشد، وگرنه خیلی وقت پیش من را ترک کرده بود.»
«دخترتان چند سالش است؟ »
«سیزده سالش.»
«خیلی لطف دارد آدم یک دختر داشته باشد؟»
«نمی‌توانید تصورش را بکنید که چقدر لطف دارد. درست مثل زن دوم آدم است. زن من الان تمام آن‌چه را که فکر می‌کنم می‌داند، تمام آن‌چه را می‌گویم، تمام آن‌چه را معتقدم، تمام آن‌چه را که می‌توانم بکنم، تمام آن‌چه را که نمی‌توانم بکنم و نمی‌توانم باشم. همین‌طور هم من همه چی را کاملاً درباره‌ی زنم می‌دانم. اما حالا کسی همیشه وجود دارد که نمی‌شناسی‌اش، کسی که تو را نمی‌شناسد، کسی که ندانسته دوستت دارد و با هر دوی‌تان ناآشناست، کسی که خیلی جذاب است و هم از آن توست و هم نیست، و سعی دارد مصاحبت را برای آدم بیش‌تر –چطور بگویم؟– بله، درست مثل… شما اسمش را چه میگذارید –پهلوی  خود آدم است – با هر دوتای‌تان –بله آن‌جا- درست مثل سوس گوجه‌فرنگی هاینز است که به غذای هر روزت می‌زنی.»
من گفتم: «این‌که خیلی خوب است.»
او گفت: «یک مقداری کتاب هم داریم. کتاب‌های جدید را دیگر الان نمی‌توانم بخرم ، ولی حرف را همیشه می‌توانیم بزنیم. افکار و گفت‌وگوها خیلی جالب‌اند. ما درباره‌ی همه‌چی بحث می‌کنیم. همه چی. قبلاً با شامبا، کوئرش نیت را هم داشتیم. همان باعث می‌شد که احساس کنی به اجتماع درخشان آن آدم‌ها تعلق داری، یکی از آن‌هایی. همان‌هایی که اگر هوس دیدن کسی به‌سرت می‌زد می‌خواست این شخص از همان‌ها باشند. شما آن‌ها را می‌شناسید؟ حتماً باید بشناسیدشان.»
من گفتم: «بعضی‌هاشان را. بعضی‌هاشان را تو پاریس بعضی‌هاشان را تو برلین.»
دلم نمی‌خواست دل این مرد را بشکنم، برای همین وارد جزئیات آن آدم‌های باصطلاح آن‌قدر درخشان نشدم.
دروغکی گفتم: «آدم‌های معرکه‌ای‌اند.»
گفت: «به‌تان حسودیم می‌شود که می‌شناسیدشان. راستی بگویید ببینم بزرگترین نویسنده‌ی آمریکا کیست؟»
زنم گفت: «شوهرم.»
«نه. تعصب فامیلی را کنار بگذارید، مقصودم این بود که واقعاً چه کسی بزرگترین است؟ مسلماً «آپتون سینکلر» 29 نیست. «سینکلر لوییس» هم حتماً نیست. «توماس مان»30 شما کیست؟ «والری» شما کیست؟»
گفتم: «ما نویسندگان بزرگی نداریم. در یک سن به‌خصوصی نویسندگان خوب ما کارهایی کرده‌اند. می‌توانم توضیح بدهم، . ولی خیلی مفصل است و ممکن است حوصله‌تان را سر ببره.»
او گفت: «خواهش می‌کنم توضیح بدهید. این تنها چیزی است که ازش لذت می‌برم. این به‌ترین جنبه‌ی زندگی است. زندگی معنوی. این کشتن کودو که نیست.»
من گفتم: «شما که هنوز نشنیدیدش؟»
«اوه، ولی می‌توانم حدسش را بزنم. باید بیش‌تر آبجو بخورید تا زبانتان راه بیفتد.»
به او گفتم: «زبانم که همیشه بد جوری به‌راه است، و بیش‌تر از معمول. اما شما که خودتان مشروب نمی‌خورید؟»
«نه، من هیچ‌وقت مشروب نمی‌خورم. فکر را خراب می‌کند. چیز بی‌خودی است. ولی برایم بگویید. خواهش می‌کنم بگویید.»
من گفتم: «خب. ما نویسندگان زبردستی در آمریکا داریم. «پو» نویسنده‌ی زبردستی است. نوشته‌اش ماهرانه است، عالی ساخته شده، ولی مرده است. ما نویسنده‌های پر آب و تاب نویس هم داریم که این خوش‌شانسی را داشته ‌اند که یک کمی سرگذشت این و آن را هم بشنوند و به سفر هم بروند و به چیزها، به این چیزهای واقعی شناخت پیدا کنند ، مثلاً به نهنگ، منتهی این شناخت در لفاظی پنهان شده است: مثل آلو توی پودینگ، و گاه‌گاهی هم خود آلو تنها و بی ‌پودینگ است، که خوشمزه است. ملویل31 این‌طوری است. ولی کسانی که او را ستایش می‌کنند، او را به‌خاطر پر آب و تاب نویسی‌اش ستایش می‌کنند، که مهم نیست. راز و رمزی را بهش نسبت می‌دهند که آن تو نیست.»
او گفت: «بله، می‌دانم. ولی این فکر است که کار می‌کند، قدرت فعالیت آن است که لفاظی را به‌وجود می‌آورد. لفاظی مثل جرقه‌ی آبی رنگی است که از دینام بلند می‌شود.»
«بعضی وقت‌ها. و بعضی وقت‌ها همان جرقه‌ی آبی رنگ است. پس خود دینام چی؟»
«خب. ادامه بدهید.»
«دیگر یادم نمی‌آید.»
«نه، ادامه بدهید، خودتان را به‌آن راه نزنید.»
«شما هیچ‌وقت آفتاب نزده بلند شده‌اید؟»
او گفت: «هر روز صبح. ادامه بدهید.»
«بسیار خب. نویسنده‌های دیگری بودند که مثل مستعمره نشین‌های تبعیدی چیز می‌نوشتند، تبعیدی از انگلستانی که بدان تعلق نداشتند، به انگلستان جدیدتری که دست اندر‌کار ساختن‌اش بودند. آدم‌های بسیار خوب، با دانایی کم و خشک و عالی  یونیتارها 32؛ ادبا؛ و کویکرهایی33 که حسن بذله‌گویی هم داشتند.»
«این‌ها چه کسانی هستند؟»
«امرسون»34،«هاثورن »35،«ویتیر»36 و شرکا. همه‌ی کلاسیک‌های اولیه‌ی ما که نمی‌دانستند یک کلاسیک نو ابداً شباهتی به کلاسیک‌هایی که قبل از آن آمده‌اند، ندارد. یک اثر کلاسیک می‌تواند از هر چیزی که بهتر است، هر چیزی که کلاسیک نیست، کش برود، همه‌ی کلاسیک‌ها این کار را می‌کنند. بعضی نویسندگان فقط برای این به‌دنیا آمده‌اند که نویسندگان دیگر را کمک کنند تا یک سطر بنویسند. ولی یک اثر کلاسیک نمی‌تواند از کلاسیک قبلش سر چشمه بگیرد یا شبیه آن باشد. تمام این حضرات آدم‌های بزرگوار و شریفی بوده‌اند، یا میل داشتند که باشند. بسیار هم قابل احترام بودند. هیچ‌وقت هم از کلماتی استفاده نکردند که مردم در گفتارشان بکار می‌بردند، کلماتی که در زبان زنده می‌مانند. حتی نمی‌شد فهمید که حضرات بدن هم داشتند. آن‌ها مغز داشتند، بله. مغز خوشگل، خشک، ترو تمیز. همه‌ی این حرف‌ها خیلی کسل کننده است، اگر شما اصرار نداشتید حرفش را هم نمی‌زدم .»
«ادامه بدهید.»
«در آن زمان یک نفر هست که از قرار معلوم واقعاً خوب است، «ثورو»37 . درباره‌ی او نمی‌توانم چیزی بگویم، چون هنوز نتوانسته‌ام  بخوانمش. ولی این مهم نیست، چون من ناتورالیست‌های دیگر را هم نمی‌توانم بخوانم مگر این‌که خیلی دقیق باشند و غیر ادبی. ناتورالیست‌ها همه‌شان باید تنها کار کنند و کس دیگری کشفیات آن‌ها را برای‌شان به‌هم ربط بدهد. نویسنده‌ها باید تنها کار کنند. باید هم‌دیگر را موقعی ببینند که اثرشان را تمام کرده‌اند، تازه آن‌هم نه زیاد، و گرنه می‌شوند مثل نویسنده‌های نیویورک؛ یک مشت کرم‌های انگل توی یک بطری، که سعی دارند از تماس با هم یا از بطری شناخت پیدا کنند و تغذیه کنند. بعضی ‌وقت‌ها بطری شکل هنر را دارد، بعضی ‌وقت‌ها اقتصاد است، بعضی ‌وقت‌ها اقتصادی- مذهبی است، ولی همین‌که داخل بطری شدند همان‌جا می‌مانند. بیرون از بطری آدم‌های تنهایی هستند. نمی‌خواهند تنها باشند. از این می‌ترسند که در اعتقادشان تنها بمانند و هیچ زنی هم نمی‌تواند کسی ازشان را به اندازه کافی دوست داشته باشد تا این‌که تنهایی خود را در وجود آن زن بکشند، یا او را در آن شریک سازند یا با او کاری کنند که بقیه چیزها اهمیت‌شان را از دست بدهند.»
«ثورو چی؟»
«شما باید حتماً بخوانیدش. شاید خود من هم بعداً این کار را بکنم. من بعدها هر کاری را می‌توانم بکنم.»
«بهتره که یک کمی بیشتر آبجو بخوری،پاپا.»38
«باشه.»
«در مورد نویسنده‌های خوب چی؟»
«نویسنده‌های خوب،«هنری جیمز»39،«استیفن کرین»40 و «مارک توین»41 هستند. البته آن‌ها را من به ترتیب ارزششان ردیف بندی نکردم. نویسنده‌های خوب را نمی‌شود ردیف بندی کرد.»
«مارک توین طنز پرداز است. آن دوتای دیگر را نمی‌شناسم.»
«تمام ادبیات مدرن آمریکا از یک کتاب «مارک توین» به اسم «هاکلبری فین» سرچشمه می‌گیرد. اگر خواندیدش آن‌جا که «جیم» سیاه‌‌پوست را از پیش بچه‌ها می‌دزدند باید دست نگه‌دارید. پایان واقعی همان‌جاست. بقیه‌اش فقط کلک است. ولی این به‌ترین کتابی است که ما داشته‌ایم. تمام نویسندگی آمریکایی از آن کتاب  گرفته شده است. قبلش چیزی وجود نداشته. بعدش هم چیزی به آن خوبی نبوده است.»
«آن‌های دیگر چی؟»
«کرین دو قصه‌ی زیبا نوشته است: «زورق بی حفاظ » و «مهمان‌خانه‌ی آبی»، که دومی بهترینش است.»
«خب، بعد چه بر سرش آمد؟»
«هیچی، مرد. از همان اولش در حال مرگ بود.»
«آن دو نفر دیگر چی؟ »
«هر دو تای آن‌ها تا سن پیری رسیدند، ولی پیر هم که شدند داناتر نشدند. من نمی‌دانم آن‌ها حقیقتاً چه می‌خواستند. می‌بینید، ما نویسنده‌های خودمان را به چیزی خیلی عجیب و غریب تبدیل می‌کنیم.»
«مقصودتان را نمی‌فهمم.»
«ما از راه‌های زیادی آن‌ها را نابود می‌کنیم. اول از نظر اقتصادی. آن‌ها می‌افتند به پول در آوردن. البته این کاملاً اتفاقی است که یک نویسنده پول در بیاورد، اگر چه کتاب‌های خوب احتمالاً همیشه آخرسر پول‌ساز می‌شوند. بعد، نویسنده‌های ما پول که در آوردند سطح زندگی‌شان را بالا می‌برند و این جا‌است که می‌افتند توی تله. مجبور می‌شوند بنویسند تا دم و دستگاه، زن و این جور چیزها را حفظ کنند، و می‌افتند به بنجل نویسی. نه این‌که از قصد بخواهند بنجل بنویسند بلکه به خاطر عجله‌ای است که دارند. به خاطر این است که وقتی دست به قلم می‌برند که چیزی برای گفتن ندارند یا کفگیرشان به ته دیگ خورده است. به خاطر این است که جاه ‌طلبند. اما به محض این‌که  به خودشان خیانت کردند به فکر توجیه کردنش می‌افتند و بیش‌تر بنجل می‌نویسند. یا این‌که نظر منتقدها را می‌خوانند . اگر آن‌ها به منتقدها، وقتی که نویسنده‌های بزرگ خطابشان میکنند اعتقاد دارند، پس باید وقتی هم که منتقدها بهشان می‌گویند گند زده‌اند، اعتقاد داشته باشند. و اعتماد به نفس‌شان را از دست می‌دهند. در حال حاضر ما دو نویسند‌ه‌ی خوب داریم که نمی‌توانند چیز بنویسند، چون با خواندن نظر منتقدها اعتماد به نفس را از دست داده‌اند. اگر بنویسند گاهی اوقات خوب از آب در می‌آید و گاهی اوقات زیاد خوب از آب در نمی‌آید و گاهی اوقات هم که واقعاً بد از آب در می‌آید ، ولی خوبش بالاخره خودش را نشان می‌دهد. اما آن‌ها نظر منتقدها را خوانده‌اند و باید شاهکار خلق بکنند. از همان شاهکارهایی که به عقیده‌ی منتقدها قبلاً نوشته بودند. به این ترتیب حالا آن‌ها دیگر ابداً قدرت نوشتن ندارند. منتقدها ناتوانشان کرده‌اند. »
«این‌ها کدام نویسنده‌ها هستند؟ »
«برای شما چه فرقی می‌کند که اسمشان را بدانید، و شاید هم در حال حاضر چیزهایی نوشته‌اند، ترسشان گرفته و باز عقیم شده‌اند.»
«مگر چه بر سر نویسنده‌های آمریکایی آمده است؟ روشن حرف بزنید.»
«من در گذشته‌ها نبودم پس نمی‌توانم درباره‌ی گذشتگان برایتان حرف بزنم، ولی حالا خیلی چیزها هستند. نویسنده‌های مرد آمریکایی در یک سن به‌خصوصی تبدیل می‌شوند به «ننه بزرگ هابرد».42 نویسنده‌های زن هم می‌شوند ژاندارک، منتهی بدون این‌که جنگیده باشند. رهبر می‌شوند43. مهم نیست چه کسی را رهبری می‌کنند. اگر طرف‌داری هم نداشته باشند از خودشان درست‌اش می‌کنند. برای این طرف‌دارهای دست‌چین شده اعتراض بی‌فایده است. به نمک‌نشناسی متهمشان می‌کنند. چه جهنمی. براشان اتفاق‌های زیادی می‌افتد. این یکی از آن‌هاست. بعضی‌های دیگر با چیزهایی که می‌نویسند سعی می‌کنند روح‌شان را نجات بدهند. راه در روی ساده‌ای است. آن‌های دیگر با اولین در‌آمد داغان می‌شوند، یا با اولین تمجید، اولین حمله، اولین دفعه‌ای که متوجه می‌شوند قدرت نوشتن را ندارند، یا اولین دفعه‌ای که هیچ کار دیگر نمی‌توانند بکنند، یا حسابی دلسرد شده‌اند و خودشان را به تشکیلاتی وصل می‌کنند که به‌جای آن‌ها برایشان فکر کند. یا این‌که اصلاً نمی‌دانند چه می‌خواهند. هنری جیمز می‌خواست پول در بیاورد ، البته هیچ‌وقت هم نتوانست.»
«شما چی؟»
«من به خیلی چیزها علاقه دارم. زندگی خوبی دارم اما باید بنویسم چون اگر یک مقدار معینی ننویسم از بقیه‌ی زندگی‌ام لذت نمی‌برم.»
«شما چه می‌خواهید؟»
«تا آن‌جا که مقدورم هست خوب بنویسم و همین‌طور که به نوشتن ادامه می‌دهم یاد بگیرم. در عین حال زندگی خودم را هم دارم که ازش لذت می‌برم و زندگی خیلی خوبی هم هست.»
«شکار کودو مثلاً؟»
«بله، شکار کودو و خیلی چیزهای دیگر.»
«چه چیزهای دیگر؟»
«کلی چیزهای دیگر.»
«و می‌دانید چه می‌خواهید؟»
«بله.»
«شما جداً از این کاری که الان دارید می‌کنید خوشتان می‌آید، از این مسخره بازی به خاطر کودو؟»
«به همان اندازه که از رفتن به پرادو 44 خوشم می‌آید.»
«این یکی به‌تر از آن یکی نیست.»
«این یکی به همان اندازه لازم است که آن یکی. البته، چیزهای دیگری هم هستند.»
«حتماً، باید هم این‌طور باشد. ولی این جور چیزها برای شما واقعاً مفهومی هم دارند؟»
«البته.»
«و می‌دانید که چه می‌خواهید؟»
«کاملاً، و همیشه هم به‌دستش می‌آورم.»
«ولی این‌که پول می‌خواهد.»
«پول را که همیشه توانسته‌ام در بیاورم، و در ثانی شانس هم خیلی آورده‌ام.»
«بنابراین خوشبخت هستید؟»
«غیر از مواقعی که به دیگران فکر می‌کنم.»
«پس شما هم به‌دیگران هم فکر می‌کنید؟»
«اوه، بله.»
«اما کاری براشان نمی‌کنید؟»
«نه.»
«اصلاً؟»
«شاید یک کمی.»
«فکر می‌کنید این نویسندگی شما فی‌نفسه به زحمتش می‌ارزد؟»
«اوه، بله.»
«مطمئن هستید؟»
«کاملاً مطمئنم.»
«پس باید خیلی لذت داشته باشد.»
گفتم: «همین‌طوره، تنها چیزی است که در مجموع کلی لذت توش هست.»
زنم گفت: «بحث دارد خیلی جدی می‌شود.»
«آخر موضوع بد جوری جدی است.»
کاندیسکی گفت: «می‌بینید، چقدر درباره‌ی بعضی چیزها جدی است. می‌دانستم او به غیر از کودو در مورد چیزهای دیگر هم باید جدی باشد.»
«دلیل این‌که حالا هر کسی سعی دارد از آن دوری کند، منکر اهمیتش بشود، وانمود کند که کوشش برای انجام آن بی‌فایده است، از این جهت است که خیلی مشکل است. عوامل زیادی باید با هم ترکیب شوند تا امکانش فراهم بشود.»
«الان دیگر از چی دارید حرف می‌زنید؟»
«نوع نوشته‌ای که می‌توان نوشت. که نثر را اگر آدم به‌حد کافی جدی باشد و بخت هم یارش باشد، تا کجا می‌توان برد. یک بعد چهارم و پنجمی وجود دارد که می‌توان به آن رسید.»
«شما بهش معتقدید؟»
«می‌شناسم‌اش.»
«و اگر یک نویسنده به آن رسید چی؟»
«آن‌وقت هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد.این از هر چیز دیگری که او می‌تواند بکند مهم‌تر است. البته احتمالش هم هست که شکست بخورد. ولی این شانس هم هست که موفق بشود.»
«اما مثل این‌که شما دارید درباره‌ی شعر صحبت می‌کنید.»
«نه، این خیلی مشکل‌تر از شعر است. نثری است که هرگز نوشته نشده است. ولی می‌شود نوشتش، منتها بدون دوز و کلک. بدون چیزهایی که بعداً  آشغال از آب در بیاید.»
«و چرا نوشته نشده؟»
«به علل خیلی زیاد. اول از همه، باید استعدادش باشد، استعداد زیاد. مثل استعدادی که کیپلینگ45 داشت. بعد انضباط لازم است. انضباط فلوبر46 .بعد باید تصور این را داشت که چه می‌تواند باشد، و وجدانی مطلق، و خدشه ناپذیر مثل استاندارد متر پاریس، تا جلوی شیادی گرفته شود. بعد نویسنده باید باهوش باشد و بی‌طرف و مهم‌تر از همه، بتواند دوام بیاورد. سعی کن تمام این‌ها را در یک نفر جمع کنی و بگذار او از میان تمام آن نفوذهایی که یک نویسنده را تحت فشار می‌گذارند بگذرد. با وقت کمی که دارد سخت‌ترین چیز برایش این است که دوام بیاورد و کارش را بتواند تمام کند. ولی دلم می‌خواهد چنین نویسنده‌ای را داشته باشیم و هر چه را که می‌نویسد بخوانیم. نظرتان چیست؟ می‌خواهید از چیز دیگری صحبت کنیم؟»
«چیزهایی را که گفتید جالب‌اند. البته من با تمامش موافق نیستم.»
«مسلم است.»
پاپ پرسید: «با یک ته گیلاس چطورید؟ فکر نمی‌کنید یک ته گیلاس کمک کند؟»
«راستی بگویید ببینم، این‌ها چه چیزهایی هستند، این چیزهای واقعی و مشخص، که به نویسنده ضرر می‌زنند؟»
از این گفتگویی که داشت حالت مصاحبه پیدا می‌کرد خسته شده بودم. پس تبدیلش می‌کنم به یک مصاحبه و قالش را می‌کنم. این که هزار جور چیز ناملموس را در یک جمله بگنجانم، آن هم قبل از ناهار، بیش ازحد مسخره بود.
از ته دل گفتم: «سیاست ، زن، مشروب، پول، جاه‌‌طلبی. و فقدان سیاست، زن، مشروب، پول و جاه طلبی.»
پاپ گفت: «حالا دیگر حسابی نطقش وا شده.»
«ولی مشروب. من که ازش سر در نمی‌آورم. به‌نظر من که همیشه احمقانه آمده . بیشتر به‌حساب ضعف شخصی گذاشتم‌اش.»
«بالاخره آدم باید یک جوری روزش را تمام کند. خیلی محاسن دارد. هیچ‌وقت نمی‌خواهید عقیده‌‌تان را عوض کنید!»
پاپ گفت: «یک گیلاس بزنیم، مه‌وندی47 .»
پاپ هیچ‌وقت قبل از ناهار مشروب نمی‌خورد ، مگر این‌که اتفاقی می‌افتاد، و متوجه هم بودم که داشت سعی می‌کرد کمکم کند.
گفتم: «پس همه یک ته گیلاس می‌زنیم.»
کاندیسکی گفت: «من هیچ‌وقت مشروب نمی‌خورم. می‌روم سراغ آن باری و یک مقداری کره‌ی تازه می‌آورم. از«کاندووا» تازه رسیده، کره‌ی بی‌نمک. آشپزم خوب بلد است درست‌اش کند.»
راه‌ش را کشید و رفت، و زنم گفت: «خیلی داشتی عمیق حرف می‌زدی. جریان آن زن‌ها چی بود؟»
«کدام زن‌ها؟»
«همان وقت که داشتی درباره‌ی زن‌ها حرف می‌زدی؟ »
«گورباباشان! همان‌هایی هستند که وقتی مست باشی تو کارشان می‌روی.»
«پس تو این کار را می‌کنی.»
«نه.»
«ولی من اگر مست باشم تو کار کسی نمی‌روم.»
پاپ گفت: «ای بابا، از ماها که کسی تا بحال مست نکرده. وای که آن مرد چه پر چانه بود!»
«بعد از این‌که بوانا مکومبا48 افتاد به حرف، بهش که دیگر امان نداد.»
من گفتم: «دچار اسهال کلامی شده بودم.»
«کامیونش چی؟ می‌توانیم یدک بکشیم‌اش، طوری که مال خودمان خراب نشود؟»
پاپ گفت: «فکر می‌کنم بشود، وقتی که مال ما از هاندنی بیاید.»
موقع ناهار، زیر توری سبز چادر ناهارخوری، در سایه‌ی یک درخت بزرگ، و باد که می‌وزید، با کره‌ی تازه‌ای که همه تعریف‌اش را کردند، قیمه‌ی آهوی گرانت49، پوره‌ی سیب‌زمینی، ذرت سبز، و بعد دسر مخلوط میوه؛ و کاندیسکی برای‌مان گفت که هندی‌های شرقی این سرزمین را دارند تصاحب می‌کنند.
«ببینید موقع جنگ نیروهای هندی را برای جنگیدن فرستادند این‌جا. از هندوستان دورشان کردند، چون می‌ترسیدند باز هم شورش بکنند. چون این‌ها توی آفریقای می‌جنگیدند به آقاخان هم این قول را دادند که هندی‌ها می‌توانند راحت بیایند این‌جا و ساکن بشوند و کار و کاسبی راه بیندازند. خب، آن‌ها که زیر قولشان نمی‌توانستند بزنند، در نتیجه، حالا هندی‌ها تمام سرزمین را از دست اروپایی‌ها گرفته‌اند. این‌ها هم که با هیچی سر می‌‌کنند و تمام پول‌ها را می‌فرستند به هندوستان. وقتی به اندازه کافی پول در آوردند بر می‌گردند سر خانه و زندگی‌شان، و قوم و خویش‌های فقیرشان را می‌فرستند تا جایشان را بگیرند و به چاپیدنشان از این سرزمین ادامه بدهند.»
پاپ چیزی نگفت. سر میز با میهمان جرو بحث نمی‌کرد.
کاندیسکی گفت: «همه‌اش به‌خاطر آقاخان است. شما آمریکایی هستیدو از این پیچیدگی‌ها سر در نمی‌آورید.»
پاپ ازش پرسید: «شما با فون ‌لتوو50 بودید؟»
کاندیسکی گفت: «از همان اول، تا به آخر.»
پاپ گفت: «جنگ‌جوی بزرگی بود. برای او احترام زیادی قائلم.»
کاندیسکی پرسید: «شما جنگ هم کردید؟»
«بله.»
کاندیسکی گفت: «چندان علاقه‌ای به لتوو ندارم بله خوب جنگید. کسی هم به پایش نمی‌رسید. وقتی که ما گنه گنه می‌خواستیم دستور داد تا گیرش آوردند. همین‌طور هم تمام آذوقه‌های دیگر را. ولی بعداً اصلاً توجهی به افرادش نکرد. جنگ که تمام شد من بلند می‌شوم و می‌روم آلمان. می‌روم تا ادعای خسارت در مورد اموالم را  بکنم. آن‌ها می‌گویند: شما اطریشی هستید. شما باید از طریق اطریش اقدام کنید. بنابراین می‌روم به اطریش. آن‌ها ازم می‌پرسند، شما چرا جنگیدید؟ شما که نمی‌توانید ما را  مسئول بدانید. آمدیم و شما رفتید در چین بجنگید. این به خودتان مربوط است. ما هیچ کاری نمی‌توانیم برایتان بکنیم.»
با ساده لوحی می‌گویم: «ولی من به‌خاطر وطن پرستی رفتم. من هر کجا که بتوانم می‌جنگم، چون اطریشی هستم و وظیفه ام را می‌شناسم. آن‌ها میگویند، بله. این بسیار عالی است. ولی شما نمی‌توانید ما را مسئول احساسات مقدس خودتان بدانید. خلاصه آن‌ها مرا از این دست به آن دست کردند و آخرش هم هیچ. ولی هنوز این سرزمین را دوست دارم. من همه چیزم را این‌جا از دست دادم. ولی از هر کسی توی اروپا چیزدارترم. بومی‌ها و زبانشان برای من همیشه جالب‌اند، کلی درباره‌شان یادداشت برداشتم. دیگر این‌که، من در واقع این‌جا یک شاه هستم. و این خیلی لذت بخش است. صبح که از خواب بیدار می‌شوم یک پایم را دراز می‌کنم و نوکر بچه جوراب پام می‌کند. بعد وقتی حاضر شدم آن یکی پام را دراز می‌کنم و او جوراب دیگر را پام می‌کند. از زیر پشه بند یک‌راست می آیم توی شلواری که برایم نگه داشتند. جداً که خیلی عالیه، این‌طور نیست؟»
«واقعاً عالیه.»
«وقتی بازگشتید با هم یک سفری51 می‌رویم تا روی بومی‌ها مطالعه کنیم. هیچ شکاری هم نمی‌کنیم مگر برای خوردن غذا. ببینید، می‌خواهم یک رقص و آواز نشان‌تان بدهم.»
دولا شد،آرنج‌ها را بالا و پایین برد، زانوها را خم کرد ، آواز خوانان دوروبر میز گشت، بدون شک کارش خیلی عالی بود.
گفت: «این تازه یکی از هزارتاست. دیگر موقع‌اش است که بروم. شماها می‌خواهید بخوابید.»
«حالا چه عجله‌ای دارید. باز هم بمانید.»
«نه. حتماً می‌خواهید بخوابید. من هم کره را برمی‌دارم تا بگذارمش یک جای سردی که تازه بماند.»
پاپ گفت: «سر شام می‌بینم‌تان.»
«حالا شما باید بخوابید. خداحافظ.»
بعد از این‌که او رفت، پاپ گفت: «می‌دانید، چیزهایی را که در باره‌ی آقاخان گفت، باور نمیکنم.»
«به‌نظر که خیلی جالب می‌آمد.»
پاپ گفت: «البته او خیلی سر خورده. کی نخورده. «فون لتوو» از آن ناکس‌های روزگار بود.»
زنم گفت: «خیلی آدم فهمیده‌ای است. صحبتش درباره‌ی بومی‌ها خیلی عالی بود. ولی از دست زدن‌های آمریکایی دلخور بود.»
پاپ گفت: «من هم دلخورم. مرد خوبیه. بهتره بری یک چرتی بزنی. نزدیک‌های ساعت سه و نیم باید حرکت کنی.»
«بهشان بگو بیدارم بکنند.»
«مولو»52 عقب چادر را بالا زد. چوب‌ها را گذاشت زیر آن، طوری که باد آمد تو و من در آن باد خنک و تازه‌ای که از زیر آن چادر داغ تو می‌آمد همان‌طور که داشتم کتاب می‌خواندم خوابم برد. بیدار که شدم وقت رفتن بود. ابرهای بارانی در آسمان بودند و هوا هم خیلی گرم بود. کنسروهای میوه، یک تکه پنج پاندی گوشت سرخ‌کرده، نان، چای، قوری، چند قوطی شیر در یک جعبه‌ی ویسکی با چهار بطری آبجو را بسته‌بندی کرده بودند. یک مشک برزنتی آب هم بود با یک پارچه‌ی بزرگ مخصوص چادر. مکولا داشت تفنگ را از ماشین بیرون می‌آورد.
پاپ گفت: «هیچ برای برگشتن عجله نکنید. خودمان می‌آییم دنبالتان و پیداتان می‌کنیم.»
«بسیار خوب.»
«کامیون را می‌فرستم تا آن ورزشکار را بیاره به هاندنی. آدم‌هاش را پای پیاده جلوتر فرستاده.»
«مطمئنی که کامیون می‌کشد؟ یک‌وقت این کار را به‌خاطر این‌که رفیق منه نکنی؟»
«به‌هر حال کارش را باید راه بیندازیم. کامیون امشب برمی‌گرده این‌جا.»
گفتم: «ممصاحب53 هنوز خوابیده. شاید زنم بخواهد برود بیرون گردش کند و چند تا باقرقره بزند.»
زنم گفت: «من این‌جام. نگران ما نباش. اوه، امیدوارم چیزی به‌تورت بخورد.»
من گفتم: «تا پس فردا کسی را توی جاده دنبال ما نفرست. اگر شانس بیاریم می‌مانیم.»
«موفق باشی.»
«موفق باشی، عزیزم. خداحافظ آقای «جی. پی»54.»
——————————————–
پانویس‌ها:
1. نام قبیله‌ای است
2. نمک لیسها  مکانهایی از سنگ نمک هستند که حیوانات جنگلی برای لیسیدن نمک به آن‌جا می روند و با نمک‌زارها تفاوت دارند.
3. M’cola
4. Hapana  M’uzuri
5. B’wanaمعنی آقا را در آفریقایی می‌دهد.
6. Swahiliزبان محلی کنیایی .
7. Kamau.
8. Kuduبز کوهی آفریقایی.
9. Tyrolerیکی از استان‌های اطریش که امروزه به دو قسمت شمالی- اطریش- و جنوبی- ایتالیا- تقسیم شده است. کلاه تیرولی سبز است با پری در کنارش.
10. Hemingway
11. Kandisky
12. Dichter  در زبان آلمانی یعنی شاعر.
13. Querschnitt  یعنی بر همه. مجله ادبی آلمانی که همینگوی در سال 1921 برای آن شعر و داستان می‌فرستاد.
14. Ringelnaz
15. Heinrich Mann
16. Rainer Maria Rilke  شاعر و نویسنده آلمانی.
17. Paul Valery  شاعر فرانسوی.
18. James Joyce نویسنده ایرلندی.
19. Sincler Lewis  نویسنده آمریکایی.
20. Babati
21. -1889-1945- Robert Charles Benchley  نویسنده منتقد تئاتر طنز نویس و هنرپیشه و کاریکاتوریست آمریکایی.
22. Tembo
23. Rhodesia
24. Handeni
25. Pop
26. Ngoma   در زبان آفریقایی رهبر پیشوا و رئیس قبیله معنی می‌دهد.
27. Shamba
28. P.O.M
28. Upton Sinclair
29. Thomas Mann
30. Herman Melville نویسنده موبی دیک.
31. Unitarians  فرقه موحدین مسیحی.
32. Quakers  فرقه ای از مسیحیون با معتقدات مذهبی بسیار خشک.
33. Emerson
34. Hawthorn
35. Whittier
36. Thoreau شاعر و مقاله نویس آمریکا 62-1834.
38. لقبی است که همینگوی داشته است.
39. Henry James
40. Stephen Crane
41. Mark Twain
42.Old Mother Hubbard
43. گویا مقصود همینگوی اشاره است به نویسنده‌ی زن آمریکایی  گرترود استاین.
44. Prado موزه‌ی معروف مادرید که در آن آثار فرانسیسکو گویا نقاش معروف اسپانیایی که همینگوی خود از شیفتگان او بود موجود است.
45. Rudyard Kipling  نویسنده‌ی انگلیسی متولد هندوستان.
46. Flaubert
47. M’wendi
48. B’wana M’kumba
49. Grant
50. Von Lettow
51. Safari  به گردشی که بیشتر جنبه‌ی توریستی و دیدن حیوانات در آفریقا دارد اطلاق می شود.
52. Molo
53. Memsahib – خانم ارباب- مقصود همسر همینگوی است که به او ماما هم میگویند
54. مخفف Jackson Phillip  دوست انگلیسی همینگوی است.

نویسنده: ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: رضا قیصریه

برگرفته از کتاب: تپه‌های سبز آفریقا
نشر اول 1364

یک شب

«می‌خواهم نباشد این عمر و زندگی را که من می‌گذارانم. این راه خراب شده، تمامی ندارد. چهار ساعت این سر و چهار ساعت آن سر. آن هم تو این تابستان.»
این همه‌ی غرولندی بود که اعضای خانواده هر پانزده روز یک بار، کم و بیش، آن را از مادرشان می‌شنیدند و هیچ نمی‌گفتند.
عرق سر و صورتش را با گوشه‌ی آستین بلندش پاک کرد. کوله بارش را از پشتش گرفت. یک لیوان آب به او داد. نوشید. کمی از آب در لیوان مانده بود، آن را کف دستش ریخت و به سرو صورت و گردنش زد.
– اوه، چه‌قدر گرمم شده.
یک استکان چای برایش ریخت. آن را سر کشید و پیاله‌اش را کناری گذاشت؛ کمی آرام شد.
– مادر جان، خوش آمدی. لیلا چه طور بود؟ او را دیدی؟
– بله دیدم. احوال همه‌ی شما را پرسید. خانه‌شان آباد، مثل دفعه‌های پیش نبود که از پشت قفس هم‌دیگر را ببینیم. دو ساعت کنار هم نشستیم. چیزهای زیادی هم برایش بردم. انشاالله مساله‌ی مهمی ندارد. ولی نمی‌دانم چرا بی‌طاقت بود. هر چه برایش حرف می‌زدم، دلش پیش من نبود. این کیسه را هم به‌من داد که بیاورم.
شلوار و بلوزی را از کیسه در آورد. بوی خیلی چیزها از آن به مشام می‌رسید. کمی لباس‌ها را زیرو رو کرد. جیب و کمر شلوار را جستجو کرد. بعد به بلوز خیره شد. یقه‌ی بلوز دو لایه بافته شده بود. آن را شکافت. دست مالید. خش خش چیزی به گوش‌اش خورد. جایی را که شکافته بود با تیغ گشاد کرد و چند تکه کاغذ از آن بیرون آورد.
گله جان! آسمان این‌جا فقط یک‌جور است و یک رنگ دارد. خورشید در آن نه طلوع می‌کند نه غروب. وقت می‌گذرد. از دوازده به دوازده و از دوازده‌ای به دوازده‌ای دیگر. اما کی به این دوازده‌ها توجه می‌کند؟! کدام‌شان ظهر است و کدام‌شان نیمه شب؟ حتی وعده‌های غذا خوردن طوری با هم قاطی شده‌اند که بیشتر آدم را سردرگم می‌کند. در این‌جا مرگ از راست‌گویی و دروغ، از وفاداری و بی‌وفایی، از خدمت و خیانت، حتی از عشق و محبت بیشتر حضور دارد. در این جا گاه، مرگ تابلو است، گاه نمایش. گاه یک جرعه آب است و گاه دستی که سینه‌ای را لمس می‌کند.
کاغذ را کنار گذاشت. تکه کاغد دیگری برداشت که مثل سیگار لوله شده بود. آن‌را باز کرد.
وقتی بود از وقت‌های بی آفتاب این‌جا. نگهبان در را باز کرد.غضبناک و خشن. ورقه‌ای در دست داشت:
– لیلا غفور و پروین غلام.
هر دو با هم گفتیم:
– بله.
– تا ده دقیقه‌ی دیگر وصیت‌نامه و هر سفارش دیگری دارید برای کس و کارتان بنویسید و سر جای‌تان بگذارید…آماده باشید.
دو برگ کاغد و دو قلم هم برای ما گذاشت.
هر دو به هم نگاه کردیم. دست‌پاچه شدیم. پروین از من آشفته‌تر بود. دست و پای خود را گم کرده بود. می‌لرزید. سیران هم از آن‌طرف پریشان بود؛ گاه گاه نیز می‌گفت:
– خدا کریم است.
پروین گریه کرد.
– لیلا جان! یعنی ما تمام شده‌ایم؟ به پایان رسیده‌ایم؟ به همین زودی! آخر چه بنویسم؟ چه بگویم؟
من هم دستم با قلم سست شد. می‌خواستم برخی واژه‌ها را به یاد بیاورم. در آن لحظه واژه‌ای نمانده بود. لحظه‌های حساسی بودند. گریه‌ی پروین بیش از حد من را ناراحت کرد. بلند شدم، شانه‌هایش را گرفتم و تکان دادم.
– چرا گریه می‌کنی؟ فکر می‌کنی ما را برای میهمانی به این‌جا آورده‌اند؟ مرگ چی هست که از آن می‌ترسی؟ تو روزی چند بار با مرگ دست به یقه می‌شوی. در غذا خوردن؛ در آب خوردن؛ وقتی تو را به دستشویی می‌برند؛ وقتی تو را به توالت می‌برند! پس بنویس، چیزی برای کس و کارت بنویس.
خودم هم با خط درشت نوشتم عزیزانم مرا ببخشید.
ده دقیقه گذشت و از سیران خداحافظی کردیم.
خیلی زود چشم‌های‌مان را بستند. همان لحظه پروین به نفس نفس افتاد. گاهی صدای پای نگهبان نمی‌گذاشت صدای نفس‌های او را بشنوم. ناگهان خرخر او قطع شد. متوجه شدم که او را به‌جای دیگری برده‌اند.
نگهبان سه-چهار پله مرا پایین برد و در آخرین پله گفت:
– کفش‌هایت را در بیاور.
اتاقی فرش شده بود و کسانی در آن‌جا بودند. بعد از غرولندی، کسی شروع به حرف زدن کرد.
– قبل از آن که اعدام بشوی باید شوهری داشته باشی، لذا ما اکنون تو را عقد می‌کنیم.
واژه‌ی عقد مثل سیخی در دلم فرو رفت. فریاد زدم:
– جناب لازم نیست کسی را عقد کنید. در این زندان، همه زن هستند.
سیلی محکمی بیخ گوشم را سرد کرد. بعد نگهبان دستم را کشید و برد. کمی بعد گفت:
– پله…
من هم پله‌ها را در خیال خود می‌شمردم…یک،دو…که ناگهان کسی من را هل داد. تلو تلو خوران جلو رفتم. فکر کردم من را به زیر زمین می‌اندازند؛ اما خود را روی زمین یافتم. اتاق دیگری بود. نمی‌دانم چند نفر در آن اتاق بودیم، باز هم خرخر پروین را شنیدم. یک نفر آمد و دست‌های مان را از پشت محکم بست. لحظه‌ای بعد، شخص دیگری حکم اعدام را خواند.
]چون شماها، یعنی این گروه، ‌علیه رژیم اقدام کرده‌اید، باید به سزای اعمال‌تان برسید.[
من از این حکم تعجب کردم. اعدام کردن که این‌طور نمی‌شود! چرا اسم‌ها را نمی‌خوانند؟ چرا نمی‌گویند مطابق حکم به این شماره و فلان جرم در فلان روز و تاریخ حکم اعدام‌تان صادر می‌شود؟ من داشتم با خودم یک و دو می‌کردم که ناگهان شلیک رگبار و جیغ بلندی سکوت را شکست. منتظر بودم به من هم شلیک شود، اما نشد. نگهبان دوباره دستم را گرفت و من را به راه پرپیچ و خمی برد که در بعضی جاها از دویا سه پله بالا می‌رفت. خلاصه نفهمیدم از کجا من را برد و کجا به من گفت کفش هایت جلو پایت است، بپوش! چشم‌هایم را باز کرد و من را در داخل اتاقی انداخت. تازه فهمیدم که اتاق خودمان است.
سیران با خوشحالی من را در آغوش کشید و گفت:
– آه لیلی جان! برگشتی؟ الحمدوالله طوری نشد. پس پروین کو؟ من همان‌طور به او خیره شده بودم و نمی‌دانستم چه بگویم.
– پروین؟ نمی‌دانم.
طولی نکشید که پروین را هم آوردند. به تدریج تک تک درهای این طرف و آن طرف‌مان باز می‌شد و صدای قهقهه در سلول‌ها می‌پیچید.
آن شب تا صبح به این نمایش خندیدیم. از پروین پرسیدم راستی آن صدای جیغ چه بود که پس از رگبار به گوش رسید؟
پروین خندید و گفت:
– آن هم نمایش بود!
تکه کاغذ لوله شده‌ی دیگری در آورد. در آن نوشته شده بود:
این نمایش گاه گاه تکرار می‌شود و به مساله‌ای عادی تبدیل شده است.
هر بار که به یکی از ما می‌گویند وصیت‌نامه‌ات را بنویس، لبخندی می‌زند و به دیگران می‌گوید: اگر بازنگشتم، برایم بنویسید. آن‌های دیگر هم لبخند می‌زنند و می‌گویند:
– برمی‌گردی! عقدت می‌کنند و برمی‌گردی.
پانزده روز بعد از آن ملاقات، مادرش دوباره رفت. غروب، دیرهنگام، ساعتی از شب گذشته بود که برگشت. مثل سابق بی‌صدا وارد خانه نشد؛ با صورت خراشیده، سر و موی آشفته و دو مشت گل بر شانه‌هایش مالیده بود که داشتند خشک می‌شدند. فریاد «روله رو» و وای وای‌اش به عرش می‌رسید، اهالی محل به خانه ریختند. یک کیسه کوچک آخرین یادگاری لیلا بود.
گلاویژ جان! ساعت یازده بود. در باز شد. نگهبان صدایم کرد، که رفتم. چیزی در دست نداشت. این بار چشم‌هایم را نبست. شانه به شانه‌ی خودش من را می‌برد. من از این کار تعجب کردم. سه روز قبل با دوست محمد بیگ روبه روی‌مان کردند. او بریده بود. خیلی چیزها را لو داده بود. حتی نام پدرم را هم دقیقاً به‌آن ها گفته بود؛ چون تا آن لحظه من اسم پدر بزرگم را به جای اسم پدرم به آن‌ها گفته بودم.
در اتاق بزرگ فرش کرده‌ای مادرم منتظرم بود. دو کیسه‌ی بزرگ وسایل برایم آورده بود. به ما گفتند تا دل‌تان می‌خواهد بنشینید و حرف بزنید.
مادرم برای آن‌ها دعای خیر کرد. اکنون که نامه را می‌نویسم برای سادگی و بی‌کسی مادرم گریه‌ام گرفته است.
آه، مادر جان! آن چند ساعت در راه به چه فکر کرده‌ای؟ چند بار گفته‌ای: این که پیش خدا چیزی نیست، که وقتی به آن‌جا برسم، دل آن‌ها نرم شده باشد و بگویند: دخترت هیچ گناهی ندارد، بیا او را با خودت ببر! آن‌وقت یک ماشین دربست کرایه می‌کردم و تا دم در خانه توقف نمی‌کردم و در آن‌جا چنان جشن و شادمانی راه می‌انداختم که نپرس. با این فکرها چه شادی و سروری به تو دست داده باشد… یا چند بار فکرهای بد به دلت خطور کرده و با انشاالله و خدا نکند، آن را از خودت دور کرده باشی؟
گه له گیان! امروز سیزدهم ماه «حزیران» است. ماه «جوزردان» خودمان. یعنی امروز هفت ماه و دو هفته است که دست‌گیر شده‌ام… دو ساعت بیشتر نشستیم. بلوز و شلواری را به او دادم که بیاورد. بعد هم‌دیگر را در آغوش گرفتیم. درست مثل آن روزی که پدرم برای همیشه ما را ترک کرد. دل‌تنگ شدم. کیسه‌ها را برداشتم و همراه نگهبان پیش رفقایم برگشتم. آن‌ها هم از این ملاقات تعجب کردند. سیران وسایل را که دید، قهقهه‌ای سر داد و گفت:
– مادرت فکر کرده در این جا مراسم مولودخوانی داریم.
– دخترها، از این ماجرا سر در نمی‌آورم. وقتی من را بردند، چشم‌هایم را نبستند. دو ساعت بیشتر نشستیم. غدا و خوراک خوبی به ما دادند! چه غذایی!
پروین که همیشه دوست دارد من را عصبانی کند، با صدایی شبیه صدای پیرزن‌ها گفت:
– پتیاره! نکند با آن‌ها روی‌هم ریخته باشی؟!
من هم عصبانی شدم و فریاد زدم:
– خفه شو، حرف بی‌خود نزن.
– باشه،باشه. عصبانی نشو، شوخی کردم.
گله جان! غروب نگهبان آمد و به ما گفت:
– خودتان را برای حمام آماده کنید.
با عجله حوله و صابون و لباس‌های تمیزمان را آماده کردیم.
در این‌جا تا دادگاهی نشوی لباس مخصوص زنان نمی‌پوشی. به همین خاطر، لباس‌های امروزم نه تنها تمیز، بلکه نو است. حمام این‌جا هم چه حمامی! همین‌قدر فرصت داری که خودت را گربه شور کنی. فورا صدا می‌زنند و می‌گویند تمام!
حالا شب است و دور هم نشسته‌ایم. میوه و شیرینی‌هایی را که مادرم آورده است، وسط گذاشته و داریم گل می‌گوییم و گل می‌شنویم. پروین که در دنیای شاد خودش است، به من می‌گوید:
– دختر، الهی بابات نمیره! مثل این که امشب می‌خواهند عروس‌ات کنند. خودت را نونوار کرده‌ای؛ این همه میوه و شیرینی ریخته‌ای؛ اگر از ترس این قرمساق‌ها نبود، شروع می‌کردم به هلهله و کف زدن و آواز خواندن. چه می‌دانیم، کی می‌گه امشب هم دوباره عقدمان نمی‌کنند؟
 با عجله برخاست و روی دیوار نوشت:
یادگار شب سیزده حزیران. شب بسیار خوبی بود. ساعت 11
سیران، پروین، لیلا
و هر سه زیر نام خود را امضا کردیم.
گله جان! اکنون ده دقیقه به دوازده است. صدای چرخیدن کلید در قفل به گوش می‌رسد. هر سه به یک‌دیگر نگاه می‌کنیم. تصور می‌کنیم به خاطر سرو صدای ما است که می‌گویند خفه شوید!
نگهبان بود. به من گفت:
– بیا این قلم و کاغذ. وصیت نامه‌ات را بنویس.
هر سه با صدای بلند خندیدیم. سیران می گوید:
– خودت را خسته نکن؛ من بعداً برایت می‌نویسم.
پروین هم می‌گوید:
– نه… باید خودش بنویسد.
]عزیزانم من را ببخشید[. این سومین بار است که من را به این نمایش می‌برند. فکر می‌کنی امشب این تأتر چگونه خواهد بود؟! مثل دفعات قبل یا شکل دیگر؟ امشب برای چه کسی عقدم خواهند کرد؟!
شب 13 حزیران
خواهرت لیلا
دست هایش را از پشت بستند. پارچه‌ای را که با آن چشم‌هایش را بسته بودند، محکم‌تر کردند. گوش‌اش را تیز کرد تا بفهمد، آیا مثل دفعه‌های قبل صدا یا حرکت کسی را حس می‌کند؟ هیچ صدایی نبود. پچ پچی به گوش‌اش رسید. آن‌گاه شخصی با صدای گرفته و بلند او را به عقد در آورد. برای او مهم نبود آن‌کس کیست. در دل خود گفت: باز هم نمایش. در این لحظه نفهمید چرا زیر پایش به خارش افتاد. به این حالت خنده‌اش گرفت. با انگشت بزرگ پای دیگرش آن را خاراند.غلغلک‌اش آمد. این غلغلک، او را به یاد روزهایی انداخت که پنج –شش ساله بود. پدرش ظهرها از اداره می‌آمد. کمی دراز می‌کشید. او فوراً خودش را روی سینه‌اش می‌انداخت. پدرش کمی با او بازی می‌کرد. چند بار زیر پایش را می‌خاراند. آن‌قدر می‌خندید تا مادرش به صدا در می‌آمد و می‌گفت:
– دیگر بس است. دل درد می‌گیرد.
 پس از آن پدرش بلند می‌شد و بسته‌ای نقل از جیبش در می‌آورد و می‌گفت:
 -این هم نقل برای نقل خانم.
 او هم آن را می‌گرفت و باز می‌کرد و یکی از نقل‌ها را به دهانش می‌انداخت.
– آه از مزه‌ی آن نقل‌ها!
آب دهان را قورت داد. مزه‌ی نقل و لبخند هنوز روی لب‌هایش بود. انگشت بزرگ‌اش هنوز زیر پای دیگرش را می‌خاراند که افسر شروع به خواندن حکم کرد.
]در اجرای حکم شماره‌ی 117 و به جرم فعالیت علیه رژیم، دادگاه در آخرین جلسه‌ی خود در شب 13 حزیران، دستور اعدام متهم، لیلا غفور غریب را صادر کرد و همان شب نیز اجرا خواهد شد.[
همین که واژه‌ی «اجرا خواهد شد» را شنید، یک ردیف گلوله، با مزه‌ی نقل و لبخند روی لپش قاطی شد.
زمستان 1995
نویسنده: نجیبه احمد
مترجم: علی اشرف درویشیان

این‌جا در همسایگی خود دوستی دارم. مردی بور و چاق، که صندلی‌اش را زمستان و تابستان چفت پنجره می‌گذارد. جوان‌تر از سن و سالش به نظر می‌آید، چهر‌ه‌ی کنجکاوش گاهی وقت‌ها حالتی بچه‌گانه به خود می‌گیرد. اما روزهایی هم هست که پیر می‌نماید و دقیقه‌ها مثل سالی بر او می‌گذرد و یک‌هو پیری فرتوت می‌شود و چشم‌های بی‌فروغش تقریباً از زندگی خالی است. خیلی وقت است با هم آشناییم. اوایل فقط هم‌دیگر را می‌دیدیم. بعدها بی‌اختیار تبسمی بر لب‌های‌مان نقش می‌بست. یک سال آزگار فقط سلام و علیکی به‌هم می‌کردیم و یادم نمی‌آید از کی شروع کردیم به صحبت کردن و از این‌جا و آن‌جا و باب دوستی‌مان باز شد. یک‌بار که از کنارش رد می‌شدم پنجره‌اش رو به پاییز آرام و شاعرانه باز بود، با صدای بلند گفت:
«روز بخیر! مدتی است شما را ندیده‌ام.»
مثل همیشه کنار پنجره‌اش رفتم و در حال راه رفتن گفتم:
«سلام اوالد! رفته بودم سفر.»
با چشم‌های بی‌قرارش پرسید:
«کجا بودید؟»
«روسیه!»
بعد به‌صندلی تکیه داد و گفت:
«اوه، این همه دور. این روسیه چه‌طور سرزمینی است؟ پهناور است، نه؟»
گفتم:
«بله، پهناور است و به‌علاوه…»
اوالد تبسمی کرد و سرخ شد.
«سوالم احمقانه بود؟»
«نه، اوالد، برعکس به‌جا هم بود. وقتی شما می‌پرسید چه سرزمینی است، خیلی چیزها به دهنم می‌رسد. مثلاً این که روسیه با کجا هم ‌مرز است.»
دوستم دوید میان حرفم و گفت:
«در شرق است؟»
من به فکر فرو رفتم و گفتم:
«نه.»
دوست چلاقم با کنجکاوی پرسید:
«در شمال؟»
یک‌هو به فکرم رسید که بگویم:
«ببینید! نقشه‌های جغرافی مردم را گمراه می‌کنند. در نقشه‌ها همه چیز مسطح و صاف است و وقتی چهار جهت اصلی را نشان می‌دهند، خیال می‌کنند همه چیز را گفته‌اند. اما یک سرزمین که اطلس جغرافیایی نیست. کوه‌ها و دره‌هایی دارد که آن‌ها هم جایی وصل‌اند و پستی و بلندی‌هایی دارند.»
دوستم به فکر فرو رفت و گفت:
«آها، حق با شماست. روسیه از دو طرف با کجا هم مرز است؟»
یک‌هو قیافه‌ی دوست ناخوشم مثل بچه‌ها شد.
گفتم:
«می‌دانید که…»
«با خدا هم مرز است؟»
من در تأیید حرفش گفتم:
«بله، باخدا!»
دوستم طوری سرش را تکان داد که انگار حرفم را فهمیده است. بعد هم آثاری از تردید بر چهره‌اش نقش بست.
«مگر خدا کشور است؟»
در جوابش گفتم:
«گمان نمی‌کنم، ولی در زبان‌های ابتدایی خیلی از چیزها یک نام دارند. در آن جاها گاهی یک امپراتوری، خدا نام دارد و کسی را که بر آن حکم می‌راند، هم خدا می‌نامند. اقوام ابتدایی، اغلب بین سرزمین خود و پادشاه‌شان هیچ تمایزی قائل نمی‌شوند. هر دو بزرگ و مهربان‌اند، هراسناک و مقتدر.»
مرد کنار پنجره به آرامی گفت:
«می‌فهمم. ولی در روسیه مردم می‌دانند که با خدا همسایه‌اند؟»
«آدم در همه‌ی لحظات این را می‌فهمد. تأثیر خداوند بسیار قوی است. چیزهای زیادی از اروپا می‌آورند، که همین که به مرز می‌رسد تبدیل به سنگ می‌شود. در میان‌شان سنگ‌های قیمتی هم هست، ولی این مورد آخر فقط برای اغنیاست؛ برای طبقه‌ی به اصطلاح «ممتاز». از امپراتوری دیگری نان وارد می‌شود، که قوت لایموت مردم است.»
«پس مردم آن‌جا وضع شان خوب است؟»
با تردید گفتم:
«نه خیر! این طورها هم نیست. وارداتی که از طرف خدا می‌آید برای خودش حساب و کتابی دارد.»
سعی کردم او را از این فکرها در بیاوردم.
«ولی مردم خیلی از شعائر این همسایه‌ی پهناور را پذیرفته‌اند. مثلاً همه‌ی گذشته‌ی آیینی‌اش را. مردم با تزار طوری حرف می‌زنند که انگار خداست.»
«که این‌طور! پس به او نمی‌گویند: عالی جناب!»
«نه، هر دو را پدر عزیز خطاب می‌کنند.»
«و جلو هر دو زانو می‌زنند.»
«همه جلو هر دو به خاک می‌افتند؛ پیشانی بر زمین می‌سایند، می‌گریند و می‌گویند: من گناه‌کارم، پدر عزیز مراببخش! آلمانی‌هایی که این کارها را می‌بینند، ادعا می‌کنند که این کارشان بردگی خفت‌بار است. ولی من در این مورد طور دیگری فکر می‌کنم. زانو زدن یعنی چه؟ یعنی ابراز هراس و احترام باطنی. آلمانی‌ها معتقدند برای این‌کار فقط کافی است کلاهت را از سر برداری. سلام و تعظیم هم مطمئناً بیان همین حالت‌هاست، حرکت‌هایی کوتاه و مختصر: در سرزمین‌هایی آن‌قدر کوچک که کسی نمی‌توانست خود را روی زمین بیندازد. ولی این حرکت‌های کوتاه و مختصر به‌زودی مکانیکی شد، بدون این‌که کسی از معنای آن چیزی بداند. از این رو خوب است در آن جایی که هنوز وقت و زمان برای این کار هست، حرکت‌ها را توضیح بدهند، در قالب کلمه‌ای بسیار زیبا و مهم: یعنی بیم و احترام باطنی.»
دوست چلاقم آه کشید:
«بله، اگر می‌توانستم، من هم زانو می‌زدم.»
بعد از مکثی کوتاه ادامه دادم:
«ولی در روسیه خیلی چیزهای دیگر هم از سوی خدا وارد می‌شود. مردم احساس می‌کنند هر چیز نویی را او می‌فرستد. لباس، غدا، هر نوع فضیلت و حتا هر گناهی از اراده‌ی او سرچشمه می‌گیرد. اوست که فرمان می‌دهد، پیش از آن که از چیزی استفاده کنند یا مرتکب کاری بشوند.»
مرد ناخوش، ترسان به من نگاه کرد.
من هم برای این‌که خاطرش را آسوده کنم بلافاصله گفتم:
«این فقط یک افسانه است که دارم برای‌تان نقل می‌کنم. به اصطلاح یک Bylina که به آلمانی ترجمه شده است. می‌خواهم به اختصار محتوای آن را برای‌تان تعریف کنم. عنوان آن "خیانت چگونه به روسیه راه یافت" است.»
من به پنجره تکیه کردم و مرد افلیج چشم‌هایش را بست؛ کاری که همیشه موقع شروع داستان می‌کرد.
روزگاری تزار ایوان مخوف تصمیم گرفت از فرمانروایان همسایه‌اش خراج بگیرد و دستور داد، در صورتی که دوازده کیسه‌ی طلا به مسکو (شهر سفید) نفرستند، با آن‌ها جنگ سختی بکند. پادشاهان همسایه پس از رایزنی پیغام دادند که اگر پاسخ سه معمای ما را بدهی خواسته‌ات را بر آورده می‌کنیم. در روز موعود که ما آن را مشخص می‌کنیم، به شرق جانب کوه سفید روانه شو و پاسخ سه معمای ما را بگو. اگر پاسخ‌هایت درست باشند، دوازده کیسه‌ی طلا و جواهری را که از ما خواسته‌ای به تو می‌دهیم.
تزار ایوان واسیلیه‌ویچ، اول به فکر فرورفت، ولی ناقوس‌های متعدد مسکو، شهر سفیدش، حواس او را از موضوع پرت کرد. آن‌گاه حکیمیان و رایزنانش را فراخواند و گفت: هر کس در جواب معماها در بماند، دستور می‌دهد او را به میدان سرخ، جلو کلیسای واسیلی ببرند و گردن بزنند.
آن قدر حکیمان را گردن زد که زمان موعود فرا رسید و او راهی نداشت جز این که عازم شرق بشود و پای آن کوه سفید برود که پادشاهان منتظرش بودند. جواب هیچ‌کدام از معماها را نیافته بود. ولی از آن‌جا که راه کوه سفید دور بود، امکان این‌که در راه به فرزانه‌ای بربخورد و از او یاری بخواهد نیز منتفی نبود. چون در آن گیرودار بسیاری از فرزانگان از ترس این که مبادا امیران ولایات بنا به عادت همیشگی سرشان را به جرم کم دانشی از تن‌شان جدا کنند، در گوشه و کنار متواری بودند. هیچ‌کدام از آن‌ها را در بین راه ندید. ولی صبح یکی از روزها چشم‌اش به دهقانی پیر با محاسنی بلند افتاد که مشغول ساختن کلیسایی بود. چوب‌های اسکلت بندی را تراشیده و نصب کرده بود و داشت پاره‌های ریز آن را درست می‌کرد. نکته‌ی عجیب در کار او این بود که به‌جای این‌که همه را یک‌جا توی خفتان بریزد، ببرد و روی اسکلت تعبیه کند، ‌یکی یکی بالا می‌برد و دوباره پایین می‌آمد و مدام این کار را تکرار می‌کرد. او ناچار بود آرام آرام کار کند و همه‌ی چهارصد تیرک کوچک را یکی یکی در جای خودش بگذارد. تزار به همین خاطر تاب و توانش را از کف داد و داد زد:
«احمق خرفت! (در روسیه اغلب دهقانان را این طور صدا می‌زنند) بهتر نیست چوب‌ها را یک‌جا جمع بکنی و یک‌دفعه آن‌ها را بالای سقف ببری. این‌طور کارت خیلی ساده‌تر می‌شود.»
دهقان که در این لحظه از سقف پایین آمده بود، ایستاد. دست‌هایش را سایبان چشمش کرد و در جواب تزار گفت:
«کار هر کسی را به خودش واگذار کن، تزار ایوان واسیلیه‌ویچ! در ضمن، حال که داری از این جا رد می‌شوی بگذار جواب آن سه معمایی را که باید در شرق پای کوه سفید، که فاصله‌ی چندانی تا آن نمانده است، بدهی، به تو بگویم.»
او با تیزهوشی جواب هر سه معما را به تزار گفت.
تزار از شدت تعجب یادش رفت از او سپاس‌گزاری کند. سرانجام پرسید:
«در ازای این خدمتت چه پاداشی می‌خواهی؟»
دهقان در حالی‌که یکی از چوب‌ها را در دست داشت و به‌طرف نردبان می‌رفت،‌گفت:
«هیچی!»
تزار گفت:
«بایست! این‌طوری که نمی‌شود، باید چیزی از من بخواهی.»
«خب –پدربزرگوار- حالا که این‌طور است، دستور بده یک کیسه از آن دوازده کیسه طلایی را که در شرق از پادشاهان همسایه می‌گیری، به من بدهند!»
تزار به علامت تأیید سری تکان داد و گفت:
«باشد، یک کیسه از آن را به‌تو می‌دهم.»
بعد هم به سرعت برق از آن‌جا رفت تا مبادا جواب معماها را فراموش کند.
بعدها که تزار با دوازده کیسه طلا از شرق برگشت، در مسکو در قصر را به روی خودش بست و با خود خلوت کرد.
جواهرات را از کیسه‌ها در آورد و کوهی از جواهر در وسط تالار درست کرد. تالار در سایه‌ی جواهرات گم شده بود. تزار فراموش‌کار همه‌ی دوازده کیسه را خالی کرد. بعد یاد قولی که به دهقان داده بود افتاد. تصمیم گرفت کیسه‌ای از آن‌ها بردارد، ولی دلش نیامد، از آن کوه طلا چیزی کم شود. شبانگاه به حیاط قصر آمد؛ سه چهارم یکی از کیسه‌ها را با ماسهء نرم پر کرد، آرام به قصر برگشت، باقی مانده‌ی کیسه را با طلا پر کرد و صبح روز بعد با یکی از پیک‌هایش آن‌را برای دهقان پیر که در گوشه‌ای پرت و دور افتاده از روسیه، کلیسا می‌ساخت، فرستاد. همین‌که دهقان چشمش به پیک افتاد، از بام کلیسایی که هنوز خیلی مانده بود تمام شود، پایین آمد و فریاد زد:
«دوست من نزدیک‌تر نیا! با همان کیسه‌ای که سه چهارم آن ماسه و کمتر از یک چهارمش طلاست، از همان راهی که آمده‌ای برگرد! من لازمش ندارم. به سرورت بگو تاکنون پای خیانت به روسیه باز نشده بود. ولی از این به بعد هیچ‌کس به هیچ‌کس اعتماد نخواهد کرد و تقصیر این‌کار به گردن اوست. چون حالا دیگر خودش راه و چاه خیانت را به همه نشان داد و قرن‌ها بعد این کار او در سراسر روسیه پیروان بی‌شمار خواهد یافت. من نیازی به طلا ندارم. من بدون طلا زندگی می‌کنم. من از او طلا نمی‌خواستم، بلکه خواسته‌ام حقیقت و صداقت بود. ولی او مرا فریفت. به سرورت، ایوان مخوف، تزار ایوان واسیلیه‌ویچ که در شهر سفیدش، در مسکو، با طینت بد در جامه زربفتش، جلوس کرده است؛ همه‌ی این حرف‌ها را بگو!»
هنوز پیک چند قدمی با تاخت نرفته بود که رو برگرداند، اما اثری از دهقان و کلیسایش نبود. از تیرچه‌های روی هم انباشته هم خبری نبود. تا چشم کار می‌کرد زمین خالی و مسطح پیش رویش بود. سوار، هراسان راه مسکو را در پیش گرفت. نقس نفس زنان خود را به تزار رساند و با زبانی که از ترس، بند آمده بود، تقریباً همه‌ی ماجرا را برایش حکایت کرد و با زبان بی‌زبانی گفت که دهقان مذکور، جز خداوند کس دیگری نبوده است.
دوستم بعد از این که حکایتم تمام شد، ‌آرام گفت:
«آیا واقعا پیک، درست می‌گفت؟»
گفتم:
«شاید! ولی می‌دانید که مردم… متعصب و خرافاتی هستند… خب اوالد، من باید بروم.»
مرد چلاق گفت:
«متأسفم. بازهم می‌آیید برایم قصه تعریف کنید؟»
«با کمال میل! ولی یک شرط دارم.»
اوالد با تعجب گفت:
«چه شرطی؟»
گفتم:
«شرطم این است که قصه را از سر تا ته برای بچه‌های همسایه تعریف کنید.»
«آخر، این روزها بچه‌ها به ندرت پیشم می آیند.»
من به او دلداری دادم و گفتم:
«به هر حال می‌آیند. شاید این اواخر حوصله نداشته‌اید برای‌شان قصه بگویید. شاید هم قصه یا قصه‌های دندان‌گیری در چنته نداشته‌اید. باور می‌کنید وقتی کسی یک قصه‌ی واقعی و درست و حسابی بلد است، نمی‌تواند آن را مخفی کند؟ قصه را به ذهن بسپارید، خیلی زود پخش می‌شود، به خصوص بین بچه‌ها! به امید دیدار!»
بعد از آن از پیش دوستم رفتم. درست در همان روز قصه به گوش بچه‌ها رسید.
نویسنده: راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilke)
مترجم: علی عبداللهی

نقد علامت‌ها و نشانه‌ها (Signs and Symbols)
یادداشتی بر داستان ایماها و اشاره ها اثر ناباکوف
«علامت‌ها و نشانه‌ها» یکی از کوتاه‌ترین داستان‌های ناباکوف است. در این داستان ناباکوف به جنبه‌ی فقیرتر و مستأصل‌تر زندگی مهاجران در آمریکا می‌پردازد که حالتی تکان‌دهنده و مشابه داستان‌های Isaac Bashevis Singer دارد. او نیز در داستان‌هایش به همین موضوع‌ها می‌پردازد. البته هر دو نویسنده تشابه‌های دیگری هم دارند، در وضعیت مهاجرتشان، دو زبانه بودنشان و زادگاه اروپای شرقی‌شان.
محور داستان، زوجی مهاجر و سالمند است که پسرشان به نوعی پارانویای وخیم و لاعلاج دچار شده است. در روز تولد پسر، پدر و مادر می‌خواهند برای دیدنش به بیمارستان بروند ولی کارمند بیمارستان از دیدار آن‌ها جلوگیری می کند زیرا پسرشان همین تازگی‌ها می‌خواسته خود را بکشد. آن‌ها که از یأس‌ و بی‌رحمی سرنوشت غصه‌دار هستند، به خانه بر می‌گردند. بالاخره شوهر تصمیم می‌گیرد که هر اتفاقی هم بیفتد، آن‌ها باید پسر را به خانه بیاورند تا باهم زندگی کنند. ولی باهم که درباره‌ی جزئیات موضوع صحبت می‌کنند، دوبار با صدای تلفن گفت‌وگویشان قطع می‌شود. هر دو بار معلوم می‌شود که شماره اشتباه است. داستان با سومین صدای زنگ تلفن تمام می‌شود.
ناباکوف در علاقه به انواع دیوانگی سابقه‌ی طولانی دارد و آن‌را در رمان‌هایی مثل «قطع امید» و «آتش بی‌رمق» به صورت خنده‌آور و مسخره آورده است. این داستان جزئیاتی درباره‌ی «دیوانگی ادواری»‌ پسر دارد، و سبکی را که پورخس 6 سال قبل از آن در "Funes, The Memorious" نوشته بود، به خاطر می‌آورد:
«ابرها در آسمانی ستاره‌‌نشان با اشاراتی آهسته، اطلاعاتی درباره‌ی او با جزئیاتی شگفت‌انگیز به یک‌دیگر ارسال می‌کنند. و غروب‌ها درختان درونی‌ترین افکار او را به طرز مبهمی با زبان اشاره و تکان خوردن‌هایشان، شرح می‌دهند.»
به تعبیری، این موضوع دوم داستان است که موازی با اولی پیش می‌رود. اولی، تلخی زندگی زوج مهاجر است. فقیراند، در کنف حمایت قوم و خویش زندگی می‌کنند، و دارند پیر می‌شوند. پشت سرشان، هزیمت‌های مهاجرت است: «مینسک، انقلاب، لایپزیک، برلین»‌ و اقوامی که جان خود را از دست داده‌اند:
«عمه رزا، این خانم مسن غرغرو و تکیده با چشمانی بی‌قرار در دنیایی از دلواپسی‌های اخبار بد، ورشکستگی‌ها،‌ تصادف قطارها، رشدهای سرطانی، زندگی کرده بود تا این که آلمانی‌ها او و تمام کسانی که برایشان نگران بود به سوی مرگ کشاندند.»
ولی این دو موضوع جداگانه، دو لینک دارند. اولی واضح‌تر است: داشتن پسر دیوانه‌ی‌ غیرقابل علاج که باید به مصیبت‌‌های دیگر اضافه شود. دومی ارتباطی است که با پایان تلویحی داستان ارائه می‌شود. ناباکوف به عنوان سنت‌گرایی تندرو، دو استراتژی امتحان‌شده‌ی به وضوح متناقض را، برای اتمام قصه‌ای با پایان باز با یک چرخش دراماتیک به کار می‌برد.
داستان با دو تلفن اشتباهی و بهبود حال پیرمرد، هم‌چنان که مرباهای انتخابی کادو تولد پسرش را وارسی می‌کند، تمام می‌شود:
«با لب‌های شل و بی‌قواره‌ی مرطوبش برچسب‌های خوش خط را هجی می‌کرد: زردآلو، انگور، به، آلوی جنگلی، به سیب جنگلی رسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد.»
اطلاعات بیش‌تری به‌ما نمی‌دهد، ولی خلاصی از این اشاره‌ی ضمنی غیر ممکن است که تلفن از بیمارستان است با خبری که پسر تلاش دیگری برای خودکشی کرده و این بار موفق شده است. چون اگر این شماره هم عوضی باشد، هیچ ارتباطی بین این تماس‌های تلفنی و بقیه‌ی داستان نیست.
نمی‌شود این موضوع را ثابت کرد، امّا کاملاً واضح است که ناباکوف خواننده را ترغیب می‌کند که توضیحات جاافتاده را خودش ارائه دهد. بنابراین ضربه‌ی دیگری در انتظار پیرمرد و زنش است و دومین لینک بین دو موضوع، ساخته‌ی ذهن خواننده است.
چنان‌که شان او فائولین (Sean o’Faolin) استدلال می‌کند، این صفت ِبارزه‌ی داستان کوتاه مدرن واقعی است – با مختصر کردن داستان، می‌گذارد خواننده خودش از چیزی که غیر مستقیم گفته یا پنهان شده است، سر در آورد:
«گفتن چیزی به روش غیر مستقیم یا تلویحی یکی از مهم‌ترین دستاوردهای آداب مختصرنویسی داستان کوتاه مدرن است. به این معنی که با پنهان کردن چیزی، به ما امکان می‌دهد که آن را حدس بزنیم یا بفهمیم.»
نویسنده: روی جانسون
برگردان: مهرشید متولی

ایما و اشاره‌ها

1
چهاربار در طی چهار سال متوالی با این مشکل روبرو بودند که چه هدیه‌ی تولدی برای مرد جوانی که دچار اختلال ذهنی لاعلاجی است ببرند. کسی که به هیچ چیز اشتیاق نداشت؛ در نظرش هر چیز ساخته‌ی دست بشر یا کندوی شیطان بود مرتعش از نیتی بدخواهانه که فقط خودش آن‌را در می‌یافت، یا وسایل آسایش زمختی که هیچ به کار دنیای مجرد او نمی‌آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخی اجناس که ممکن بود اهانتی به او باشد یا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاری در زمره‌ی محرمات بود) هدیه‌ی کوچک مطبوع و بی‌خطری را انتخاب کردند: سبدی از ده‌جور مربای میوه در ده شیشه‌ی کوچک.
وقتی او به دنیا آمد، سال‌ها از ازدواجشان می‌گذشت، حالا بیست سال گذشته بود و آن‌ها دیگر پیر بودند. زن به موهای کدر جوگندمی‌اش نمی‌رسید. لباس‌های کم بهای سیاه می‌پوشید، و برخلاف زنان هم‌سن و سالش (مانند خانم سل«1»، همسایه‌ی دیوار به دیوارشان، که صورتش تماماً پوشیده از پودر و سرخاب و کلاهش دسته‌ای از گل‌های کنار جوی بود) سیمای سپید و بی‌آرایشی را در برابر نور عیب‌جوی روزهای بهاری به نمایش می‌گذاشت. شوهرش که در موطن‌شان کسب‌وکار پررونقی داشت اکنون کاملاً متکی به برادر خویش، ایزاک«2»، یک امریکایی واقعی با قریب چهل سال سابقه‌ی اقامت، بود. به ندرت او را می‌دیدند و پیش خودشان او را «شازده» می‌نامیدند.
آن روز جمعه همه چیز به هم ریخت. قطار زیرزمینی جریان حیاتش را میان دو ایستگاه از دست داد و یک‌ربع ساعت صدایی جز ضربان منظم قلب آدم‌ها و خش‌خش روزنامه‌ها برنمی‌آمد. پس از پیاده شدن از قطار، مدتی طولانی در انتظار اتوبوسی که می‌بایست سوار شوند ماندند. وقتی هم که اتوبوس آمد، پراز بچه دبیرستانی‌های وراج بود. هنگامی که از شیب جاده‌ی تیره‌رنگی که به آسایشگاه می‌رسید بالا می‌رفتند باران شدیدی می‌بارید. در آسایشگاه هم منتظر شدند، و سرانجام به عوض این‌که پسرشان به رسم معمولش لخ‌لخ کنان وارد اتاق شود (یا با صورت نحیف پوشیده از جوش‌های غرور جوانی و بداصلاح شده و کج‌خلق و پریشان) پرستاری که می‌شناختند و دل‌خوشی از او نداشتند آمد و با خوش‌رویی توضیح داد که پسر باز هم قصد خودکشی داشته است. گفت که حالش خوب است، ولی ملاقات ممکن است ناراحتش کند. چون تعداد کارکنان آن‌جا کم بود و همه چیز خیلی راحت جابه‌جا یا گم می‌شد. تصمیم گرفتند که هدیه را در اتاق دفتر آسایشگاه نگذارند و دفعه‌ی بعد آن را با خود بیاورند.
زن صبر کرد تا شوهر چترش را باز کند. بعد بازوی او را گرفت. مرد مرتب با همان صوت خاص زنگ‌دار مواقعی که دل‌گرفته بود سینه‌اش را صاف می‌کرد. وقتی به زیر سایبان ایستگاه در سمت دیگر خیابان رسیدند مرد چترش را بست. کمی آن طرف‌تر پای درختی که زیر باران تاب می‌خورد و قطره‌های باران از آن فرو می‌چکید، پرنده‌ی کوچک نیمه‌جان نوپروازی درمانده در چاله‌ای کز کرده بود.
در طول مسیر طولانی اتوبوس تا ایستگاه قطار زیرزمینی، زن با شوهرش کلمه‌ای ردوبدل نکرد و هربار که به دست‌های چروکیده‌ی مرد (رگ‌های برآمده و لکه‌های قهوه‌ای روی پوست) که روی دسته‌ی چتر به حالت مثبت درهم چفت شده بود می‌نگریست نیش اشک را در چشمانش حس می‌کرد. نگاهش را متوجه اطراف می‌کرد تا ذهنش را مشغول کند، از مشاهده‌ی دختری سیاه‌موی در میان مسافران، که ناخن پاهایش قرمز و چرک بود و سر بر شانه‌ی زنی مسن‌تر می‌گریست، کمی یکه خورد، احساسی آمیخته از ترحم و تعجب به او دست داد. زن شبیه که بود؟ شبیه ربکا بریسوونا«3» که دخترش سال‌ها پیش در مینسک«4» با یکی از افراد خانواده‌ی سلویچیک«5» ازدواج کرده بود.
آخرین باری که به چنین کاری دست زده بود، بر طبق اظهار نظر پزشک، روشش شاهکاری از ابداع بود و اگر یکی از بیماران حسود که تصور کرده بود او می‌خواهد پرواز یاد بگیرد جلوش را نگرفته بود حتماً موفق می‌شد. کاری که در واقع می‌خواست انجام بدهد گشودن سوراخی در دنیایش و گریز از آن بود.
نظام هذیان‌های او موضوع مقاله‌ی مفصلی در یک ماهنامه‌ی علمی شده بود، اما زن و شوهرش مدت‌ها پیش آن‌را برای خود حل کرده بودند. هرمن برینک«6» آن‌را «جنون به خود بستن» نامیده بود. در این‌گونه موارد نادر بیمار تصور می‌کند که هرچه در اطرافش می‌گذرد اشاره‌ای نهانی به شخصیت و هستی او دارد. آدم‌های واقعی جایی در این توطئه ندارند ــ زیرا بیمار خود را به مراتب باهوش‌تر از دیگران می‌داند. هرجا که می‌رود جهان پدیده‌ای در پی اوست. در آسمان متراکم، ابرها با حرکاتی آهسته اطلاعاتی را که شرح جزئیات آن باورنکردنی است درباره‌ی او با یک‌دیگر ردوبردل می‌کنند. شب هنگام درختان تیره با الفبای اشاره‌ای درباره‌ی افکار درونی او به مباحثه می‌پردازند. سنگ‌ریزه‌ها و لکه‌ها و ذرات آفتاب طرح‌هایی را می‌سازند که به طرزی هول‌ناک نمایش پیام‌هایی است که او می‌بایست حایل آن‌ها باشد. هر چیز نوشته‌ای است پر رمز و راز و او موضوع اصلی آن. بعضی جاسوسان نظارگانی بی‌طرف هستند. مانند سطوح آیینه‌ای و تالاب‌های آرام؛ بقیه نظیر کت‌های درون ویترین مغازه‌ها شاهدانی مغرض هستند و فطرتاً کیفر دهنده. دیگرانی هم (مثل آب‌های روان و طوفان‌ها) که تا سرحد جنون دچار تشنج هستند نظر تحریف شده‌ای درباره‌ی او دارند و به طرز عجیب و غریبی اعمال او را سو تعبیر می‌کنند. همیشه باید حالت تدافعی داشته باشد و هرلحظه و لمحه‌ای از زندگی را صرف رمزگشایی تموج اشیا کند. هر بازدمی هم ثبت و ضبط می‌شود. ای کاش فقط محیط بلاواسطه متوجه او بود ــ اما افسوس که چنین نیست. در دوردست‌ها سیل رسوایی‌های لجام گسیخته هر دم روان‌تر و رساتر می‌شود. شج گویچه‌های خونش یک میلیون بار بزرگتر شده، بر روی دشت‌های گسترده به سرعت می‌غلتد، و تازه در دور دست کوه‌های عظیمی که استحکام و بلندی هول‌ناکی دارند حقیقت نهایی هستی او را در قالب سنگ‌های خارا و صنوبرهای نالان خلاصه می‌کنند .

2
از فضای پرسروصدا و هوای آلوده‌ی ایستگاه که بیرون آمدند ته مانده‌ی روز با نور چراغ‌های خیابان در آمیخته بود. زن می‌خواست برای شام ماهی بخرد، به همین سبب سبد مرباها را به دست مرد داد و به او گفت که به خانه برود. مرد به سومین پاگرد پله‌ها رسیده بود که یادش افتاد دسته کلیدش را آن روز به زن داده است.
مرد خاموش بر روی پله‌های نشست و حدود ده دقیقه بعد که زن آمد خاموش از جا برخاست. زن با زحمت بسیار از پله‌ها بالا می‌آمد، لبخند بی‌رمقی برلب داشت، سرش را به نشانه‌ی پوزش از نادانی‌اش تکان می‌داد. وارد آپارتمان دو اتاقه‌ی خود شدند و مرد بی‌درنگ به سوی آینه رفت. با شست‌هایش گوشه‌های لبش را عقب کشید، چهره‌اش حالت صورتک مانندی ترسناک یافت، و دندان مصنوعی نویی را که خیلی ناراحتش می‌کرد از دهانش بیرون آورد و عاج‌های دراز بزاق دهانش را که او به دندان‌ها متصل می‌ساخت قطع کرد. وقتی زن میز را می‌چید مرد روزنامه‌ی روسی می‌خواند. در حال مطالعه‌ی روزنامه خوراکی‌های نرمی را که احتیاج به جویدن نداشت به دهان می‌گذاشت. زن که حالت‌های روحی مرد را می‌شناخت خاموش بود.
وقتی مرد به بستر رفت. زن در اتاق نشیمن ماند، با یک‌دست ورق مستعملش و آلبوم‌های قدیمی‌اش. آن سوی حیاط باریک، که باران در تاریکی جرجر روی چند پیت حلبی خاکستری له‌ولورده می‌نواخت، پنجره‌ها با نور ملایمی روشن بود و در قاب یکی از آن‌ها مردی با شلوار سیاه که دست‌هایش را زیر سر گذاشته بود و طاقباز روی تخت‌خواب نامرتبی دراز کشیده بود پیدا بود. زن کرکره را پایین کشید و سرگرم وارسی عکس‌ها شد. در طفولیت متعجب‌تر از بیشتر اطفال می‌نمود. عکس مستخدمه‌ی آلمانی‌شان در لایپزیگ با نامزدش که صورت فربه‌ای داشت از لای آلبوم افتاد. مینسک، انقلاب، لایپزیگ، برلین، لایپزیگ، عکس نامیزان و بسیار تاری از نمای جلو خانه. چهارساله، در یک پارک ــ افسرده و خجول، با ابروان درهم کشیده، نگاه از سنجاب مشتاقی برمی‌گیرد، همان‌گونه که از هر غریبه‌ی دیگری. عمه رزا«7» ــخانم مسن هوچی چهارشانه‌ای با چشمانی وحشی که در دنیای هراس‌ناکی از اخبار تلخ ورشکستگی و حادثه‌ی قطار و مرض سرطان زندگی می‌کرد تا این‌که آلمانی‌ها او را با همه‌ی آن‌هایی که برای‌شان نگران بود کشتند. شش سالگی ــآن وقتی که پرنده‌های جالبی را که مثل انسان دست و ‌پا داشتند نقاشی می‌کرد و مانند آدم بزرگ‌ها از بی‌خوابی رنج می‌برد. پسرعمویش ــکه حالا شطرنج‌باز معروفی است باز هم او، در هشت سالگی دیگر تقریباً پی بردن به افکار و روحیاتش دشوار شده بود، ترسنده از کاغذ دیواری راهرو، ترسنده از عکس خاصی در کتابی که فقط منظره‌ای روستایی را با صخره‌های روی تپه و چرخ‌گاری کهنه‌ای آویزان از درختی بی‌برگ نشان می داد. ده ساله ــسالی که از اروپا رفتند. شرم، ترحم، مشکلات تحقیرکننده، بچه‌های زشت و شرور و وحشی که او با آن‌ها در مدرسه‌ی ویژه به سر می‌برد، و بعد در دوران نقاهت طولانی پس از یک سینه‌پهلو، زمانی فرا رسید که هراس‌های خفیفش که پدر و مادرش با سرسختی آن‌ها را خصوصیات عجیب بچه‌ای به غایت استثنایی به حساب می‌آوردند شدیدتر شد و انگار به کلاف سردرگم توهماتی که تارهایش منطقاً بر روی یک‌دیگر تاثیر می‌گذاشت تبدیل می‌شد و او را به کلی از محدوده‌ی ذهن آدم‌های معمولی دور می‌کرد.
زن این و خیلی چیزهای دیگر را پذیرفته بود ــزیرا زندگی در نهایت به معنای پذیرفتن از کف رفتن خوشی‌ها یکی پس از دیگری بود، در مورد او حتی خوشی نبودــ صِرف امکان بهبود. زن به موج‌های بی‌انتهای درد که او و شوهرش به دلایل مختلف ناگزیر از تحمل آن بودند فکر می‌کرد؛ و به دیوهای نامرئی که پسرش را به طرزی تصورناپذیر آزار می‌دادند؛ و به لطافت نامحدود دنیا؛ به سرنوشت این لطافت که یا له می‌شد یا هدر می‌رفت، یا تبدیل به جنون می‌شد. به اطفال از یاد رفته‌ای که در کنج‌های رفت‌وروب نشده‌ی دنیا زیر لب با خود زمزمه می‌کنند؛ به علف‌های هرز زیبایی که از چشم زارع پنهان نمی‌مانند و به هنگام نزدیک شدن هیولای تاریکی درمانده ناگزیر از نظاره‌ی راست شدن سایه‌ی خمیده‌ی بوزینه مانند او که از روی گل‌های له شده می‌گذرد هستند.

3
پاسی از نیمه‌شب گذشته در اتاق نشیمن صدای ناله‌ی شوهرش را شنید و طولی نکشید که مرد تلوتلوخوران وارد اتاق شد، روی لباس خوابش، بالاپوش کهنه‌ای با یقه‌ی پوست قره‌کل که آن را خیلی بیش‌تر از روبدوشامبر قشنگ آبی رنگش دوست داشت پوشیده بود.
داد زد: «خوابم نمی‌برد.»
زن جواب داد: «چرا؟ چرا خوابت نمی‌برد؟ تو که خیلی خسته بودی.»
گفت: «خوابم نمی‌برد، چون دارم می‌میرم.» و روی راحتی دراز کشید.
«دلت درد می‌کند؟ می‌خواهی دکتر سولوو«8» را خبر کنم؟»
ناله کرد: «دکتر نه، دکتر نه. گور پدر هر چه دکتر است. باید زود از آن‌جا بیاوریمش بیرون، وگرنه مسئول هستیم.» تکرار کرد: «مسئول.» و بدنش را به حالت نشسته جمع کرد و هم‌چنان که هر دو پایش روی زمین بود، با مشت گره کرده بر پیشانی‌اش می‌کوفت.
زن آهسته گفت: «خیلی خوب، فردا صبح می‌آوریمش خانه.»
شوهرش گفت: «دلم چای می‌خواهد.» و به دست‌شویی رفت.
زن به سختی خم شد، چند تا ورق بازی و یکی دو تا عکس را که از روی راحتی به زمین افتاده بود برداشت: سرباز دل، نه پیک، آس پیک، السا«9» و نامزد گنده‌اش.
مرد سردماغ برگشت، با صدای بلندی گفت: «فهمیدم چه‌کار کنیم. اتاق خواب را به او می‌دهیم. هرکدام نیمی از شب را پیش او می‌مانیم و نیمی دیگر را روی این راحتی می‌خوابیم. به نوبت. از دکتر می‌خواهیم دست کم هفته‌ای دوبار به دیدنش بیاید. شازده هرچه می‌خواهد بگوید. البته حرفی هم ندارد، چون این‌طوری ارزان‌تر تمام می‌شود.»
تلفن زنگ زد. زنگ زدن تلفن آن‌ها در آن ساعت شب عجیب بود. دمپایی مرد از پای چپش بیرون آمده بود و او ایستاده وسط اتاق، مثل بچه‌ها، بی‌دندان، به زنش خیره شده بود و در پی دمپای پاشنه و پنجه‌ی پایش را روی زمین می‌کشید. چون زن بهتر انگلیسی حرف می‌زد. تلفن‌ها را او جواب می‌داد. دختری با صدای زیر ضعیفی گفت: «می‌شود با چارلی صحبت کنم؟»
«چه شماره‌ای گرفته‌اید؟ نه. شماره درست نیست.»
با ملایمت گوشی را گذاشت. دستش به سوی قلب فرسوده‌ی خسته‌اش رفت.
گفت: «ترساندم.»
مرد لبخند سریعی زد و بی‌درنگ هیجان‌زده حرفش را از سر گرفت. به محض این‌که صبح بشود، او را می‌آورند. کاردها را می‌بایست در یک کشوی قفل‌دار گذاشت. پسر حتی در بدترین حالت‌ها کسی را تهدید نکرده بود.
تلفن دوباره زنگ زد. همان صدای جوان بی‌حالت نگران سراغ چارلی را گرفت.
«شماره را عوضی گرفته‌اید. بهتان می‌گویم اشتباهتان چیست: حرف o را به جای صفر می‌گیرید.»
بر سر بساط جشن چای نامنتظر نیمه‌شب خود نشستند. هدیه‌ی تولد روی میز بود. مرد چای را هورت می‌کشید، صورتش گل ‌انداخته بود، گه‌گاه لیوانش را می‌گرداند تا شکر کاملاً در آن حل شود. رگ کنار سر طاسش روی ماه گرفتگی بزرگ سرش برجسته‌تر شده بود، با این‌که صبح اصلاح کرده بود، ته ریش نقره‌فامی روی چانه‌اش برق می‌زد. تا زن یک لیوان چای دیگر برایش بریزد، او عینکش را به چشم گذاشت و با لذت سرگرم وارسی مجدد شیشه‌های کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا شد. لب‌های مرطوب و بدقواره‌اش برچسب‌های خوانای روی شیشه‌ها را با صدای بلند هجی‌کنان می خواند: زرد‌آلو، انگور، آلوسیاه، به سیب جنگلی رسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد.
—————————————
پانویس‌ها:
1.Sol
2.Issac
3.Rebacca Borisovna
4.Soloveichik
5.Minsk
6.Herman Brink
7.Rosa
8.Solov
9.Elsa

ولادیمیر ناباکوف (Vladimir Nabokov)
مترجم: مریم خوزان

از مجموعه‌ی داستان کوتاه: «از این زمان از آن مکان»
درباره نویسنده:
ولادیمیر ناباکوف (Vladimir Nabokov) در سال 1899 در سنت پترزبورگ روسیه به دنیا آمد. در کودکی سه زبان روسی و فرانسه و انگلیسی را آموخت. در سال 1919 به انگلستان رفت و در سال 1922 از کالج ترینیتی کمبریج در رشته زبان‌های رومی و اسلاوی فارغ‌التحصیل شد. تقریباً در همین دوره به انتشار اشعار و داستان‌ها و مقاله‌هایش به زبان روسی با نام مستعار «و.سیرین (V.sirin) » پرداخت. در پی حمله‌ی هیتلر به اروپای غربی در سال 1940 به ایالات متحده امریکا مهاجرت کرد و در سال 1945 تبعه‌ی آن کشور شد. او در کالج‌ها و دانشگاه‌های امریکایی به تدریس اشتغال داشت و آثارش را در مجله‌های امریکایی منتشر می‌کرد. در سال 1955 پس از انتشار رمان لولیتاLolita  به شهرت رسید. در سال 1959 از پیشه‌ی تدریس دست کشید تا همه‌ی وقت خود را صرف نوشتن کند. به‌همین دلیل به‌همراه خانواده‌اش در سویس اقامت گزید. ولادیمیر ناباکف در سال 1977 درگذشت.
برخی از آثار ناباکوف به زبان انگلیسی عبارتند از:
(1941)the real life Sebastian knight که اولین رمان او به زبان انگلیسی است؛ (1951) Conclusive Evidence که یادآور کودکیش در روسیه است؛ (1957)Pnin هجوی درباره‌ی یک پروفسور مهاجر روسی در امریکا؛ (1958 Nabokov’s Dozen(مجموعه‌ی سیزده داستان کوتاه، (1962) Pale Fire( هجوی درباره‌ی زندگی دانشگاهی؛ و…
ناباکف همچنین رمان اوژن اونه‌گین پوشکین را در سال 1963 به انگلیسی ترجمه کرد که خودش آن‌را «کار بزرگ زندگیم» خواند و با هم‌کاری پسرش بسیاری از داستان‌ها و رمان‌های اولیه روسی خود را به انگلیسی ترجمه کرد.
دانش زبانی و مطالعه گسترده‌ی ناباکف درباره‌ی ادبیات جهان زمینه‌ساز سبک ادبی او بود. معمولاً مضامین روان نژندی و پارانوئیدی در تاروپود آثار او وجود دارد. نوآوری‌های آگاهانه در زبان، مشخصه سبک او محسوب می‌شود.
در داستان «ایما و اشاره‌ها» جهان از دید شخصیتی روان‌نژند نظامی از نشانه‌هاست که او تفسیر می‌کند و «خلاف عادت (Paradox) »این است که خواننده هم در این تفسیر درگیر می‌شود.

نبش‌ِ قبر

من از هیچ چیز خبر نداشتم. آخرِ شب بود و داشتم از آن‌ها جدا می‌شدم که غفور دست انداخت زیر بازویم و آرام گفت: تو هم با ما بیا!
دکتر باران به غفور و بعد به من نگاه کرد. از جوانی تو خاطرم مانده بود که نباید در هم‌چین موقعی چیزی بپرسم. دکتر باران گفت: شاید سروکلۀ موسی پیدا بشود.
غفور گفت: پیداش نمی‌‌شود.
دکتر باران که پیشانی‌اش را چین انداخته بود گفت: اما…
غفور گفت: من ازش خواستم نیاید. تو این چند وقت زیادی به‌اش دردسر داده‌ایم.
سعدون از پله‌های طبقۀ بالا آمد پایین. پوتین‌ِ ساق‌ِ بلندی به پا کرده بود و شال‌ِ پشمی ِ قرمزی دورِ گردن‌اش انداخته بود. بی‌‌آن‌که نگاه‌مان کند در را باز کرد رفت تو‌ِ حیاط. از لای‌ِ در دیدم برف افتاده و زمین سفید می‌زند. دکتر باران رو کرد به غفور: مگر قرار است او هم بیاید؟
غفور سرش را تکان داد و سیگاری از جیب درآورد گوشۀ لب‌هاش گذاشت و تو جیب‌هاش دنبال‌ِ کبریت گشت، گفت: بهتر از این است که این‌جا تنها بماند.
ــ اما تو به ایران و سارا قول دادی.
ــ این روزها ناچارم به خیلی‌‌ها قول بدهم.
ــ اگر اتفاقی بیفتد چی؟
ــ گفته‌ام حق ندارد پاش را از جیپ بیرون بگذارد.
دکتر باران شانه بالا انداخت و کراوات‌ِ سیاهش را درآورد آویزان‌اش کرد به جارختی. در را باز کردیم رفتیم تو‌ِ حیاط. هوا سوز داشت. روی‌ِ آجرهای نظامی کف حیاط و شاخ و برگ‌ِ درخت‌های‌ِ باغچه لایۀ نازکی برف نشسته بود. آسمان قرمز می‌‌زد. غفور نشست پشت‌ِ فرمان و با کبریتی، که روی‌ِ داشبورد بود، سیگارش را روشن کرد. دکتر باران پاپی شد که کنارِ غفور بنشینم. خودش و سعدون روی‌ِ صندلی‌ِ عقب نشستند. غفور شیشۀ خودش را یک بند انگشت کشید پایین و با کف دست بخار شیشۀ جلو را پاک کرد. راه که افتادیم بخاری را هم روشن کرد. نگاهی به ساعتم انداختم. شب از نیمه گذشته بود. کوچه‌ها و خیابان‌ها خلوت بودند. در سکوت از شهر، که زیر برف سفید می‌زد، زدیم بیرون، و یک‌هو دور و برمان از مه سنگین و شیری‌رنگی پوشیده شد. غفور دودستی فرمان را چسبیده بود و سرش را به شیشۀ جلو نزدیک کرده بود. در شیب‌ِ تُندِ جادۀ کمربندی جیپ بنا کرد به قیقاج رفتن و بعد درجا دورِ خودش چرخید و اریب رفت روی خاک‌ریزِ جاده ایستاد. پیشانی دکتر باران به شیشۀ پنجره خورد. موتور خاموش شده بود. پنجره‌ها را پایین کشیدیم و به دور و برمان نگاهی انداختیم. جاده یخ بسته بود. دکتر باران که با کف‌ِ دست پیشانی‌‌اش را می‌‌مالید اشاره کرد که از جاده برویم پایین. غفور موتور را روشن کرد و فرمان را چرخاند. از مسیرِ باریک‌ِ ریگ‌ریزی‌شده‌ای‌، که طرف‌ِ چپ‌ِ جاده بود، پایین رفتیم. برف سنگین‌تر می‌بارید. غفور آرام می‌‌راند و فرمان را سفت گرفته بود. کف ‌ِ دست‌هام را روی داشبورد گذاشته بودم و جلوم را نگاه می‌‌کردم. دکتر باران گفت: چه بویی می‌‌آید!
غفور گفت: خاک‌روبه‌های‌ِ شهر را می‌‌آورند این‌جا، پشت‌ِ آن تپه.
با سر به طرف‌ِ راست‌ِ راه اشاره کرد. اما تپه‌ای نبود، یا اگر بود از میان برف و مه دیده نمی‌‌شد. جلوتر که رفتیم دماغم بنا کرد به سوختن. بعد چشمم به آتشی افتاد که انگار از میان تل‌ِ خاک‌روبه‌ها شعله می‌کشید. از یک سربالایی ِ خاکی رفتیم بالا و زوزۀ موتور بلند شد. دکتر باران به سرفه افتاد. غفور گفت: دارند خاک‌روبه‌ها را می‌‌سوزانند.
دود قاطی مه شده بود. دکتر باران که دست‌مالی جلوِ دهن‌اش گرفته بود گفت: روزی می‌‌رسد که سر تا ته این شهر را یک‌جا بسوزانند. گَند و کثافت دارد از همه جاش می‌‌رود بالا.
از کنارِ تپه، که یال کوتاهی با چند بریدگی داشت، گذشتیم. برف حسابی روی زمین نشسته بود. جیپ یک بار دیگر لغزید. پشتم را صاف به صندلی چسبانده بودم. طرف چپ‌مان یک دیوارِ کوتاه‌ِ کاه‌گِلی پیدا شد. غفور با کف‌ِ دست بخارِ روی‌ِ شیشۀ جلو را پاک کرد. از کنار یک ردیف سرو، که شاخه‌هاشان زیر برف سر خم کرده بود، رد شدیم و به یک دروازۀ بزرگ ‌ِآهنی رسیدیم که یک لنگه‌اش از لولا جدا شده و میله‌هاش از جا در رفته بود. غفور گفت: همین جاست.
دکتر باران شیشۀ پنجره را تا نیمه کشید پایین، گفت: این‌جا؟
غفور گفت: قرارمان همین‌جا دَم در بود.
دکتر باران گفت: این‌جا که کسی نیست. آن بابایی را که من دیروز دیدم ‌عقلش سرِ جاش نبود.
غفور فرمان را چرخاند و در پناهِ دیوارِ کاه‌گِلی، تو سراشیبی، ایستاد و موتور را خاموش کرد. نگاهی به ساعتش انداخت و از توی‌ِ داشبورد یک چراغ‌ِ دستی درآورد.
ــ من می‌‌روم تو.
دکتر باران گفت: صبر کن، شاید پیداش بشود.
غفور گفت: نمی‌توانیم معطل کنیم.
دکتر گفت: دست تنها که نمی‌شود.
غفور رو کرد به من و گفت: ادریس هم‌راهم می‌‌آید.
دکتر باران نگاهی به من انداخت و گفت: بهتر است من بیایم.
نه. شما همین‌جا بمانید و چشم از راه برندارید.
سعدون گفت: بگذارید من بیایم.
غفور رویش را برگرداند و تو‌ِ صورت‌ِ سعدون گفت: تو همین‌جا می‌‌مانی و از سرِ جات تکان هم نمی‌‌خوری!
سعدون هیچ نگفت و سرش را انداخت پایین. غفور از دکتر خواست چراغش را از تو داشبورد در بیاورد و اگر کسی سر رسید با روشن و خاموش کردن چراغ ما را خبر کند و شیشه را هم بالا نکشد تا هر صدایی را بشنوند. دکتر باران سرش را تکان داد و گفت: علامت می‌‌دهم.
غفور رو کرد به من: آماده‌ای؟
دکمه‌های بارانی‌ام را انداختم. در را که باز کردم لرزی تو تیرۀ پشتم دوید. باد تو شاخۀ سروها سوت می‌کشید و دانه‌های برف را به سر و صورت‌مان می‌پاشید. برگۀ یقۀ بارانی‌‌ام را زدم بالا. غفور نگاهی به دوروبرش انداخت و رفت درِعقب‌ِ جیپ را باز کرد و از توی یک گونی ِ‌ِالیافی بیل و کُلنگ درآورد. کُلنگ را، که نو بود، دستم داد و جلو افتاد. فقط تا چند قدمی‌مان را می‌توانستیم ببینیم. چانه‌ام را فرو برده بودم تو یقه‌ام. از لای دروازه رفتیم تو. پابه‌پایش می‌رفتم. یک جفت دست‌کش پشمی از جیب نیم‌تنۀ جیرش درآورد یکی را داد به من و لنگۀ دیگرش را هم دست خودش کرد. از کنارِ اتاقک‌ِ خرابه‌ای گذشتیم.غفور گفت: لیز است، بپا نیفتی! اگر دکتر علامت داد، بی‌‌معطلی، همان کاری را بکن که من می‌‌کنم.
بعد با بیل به تاریکی روبه‌رو اشاره کرد و گفت: یک دیوار آن جا هست که اگر ناچار شدیم باید از روش بپریم. آن طرف‌ِ دیوار قبرستان‌ِ مسیحی‌هاست.
هیچ شباهتی به قبرستان نداشت؛ نه اثری از بقعه‌ای بود نه از چهارطاقی و نه سنگی. از دار و درخت هم خبری نبود. فقط طرف راست دروازه چند ردیف پشتۀ خاکی بود که برف روشان را پوشانده بود. آن جا ما کاری نداشتیم. پایم تو چاله‌ای رفت که روش یک لایۀ یخ بود. حس کردم چیزی لای بوته‌ای خزید. وقتی برگشتم شبحی تو تاریکی ِ مه‌آلود پشت سرم بود. خوب که نگاه کردم دیدم انگار حیوانی است که خودش را روی زمین می‌کشد. غفور هم برگشته بود و نگاهش می‌کرد. زیرلب گفت: خودش است.
ریزنقش بود و دست راستش شلال تا روی زمین می‌رسید. شانۀ راستش به جلو خمیده بود و با لنگر روی برف جلو می‌آمد. سگ پشم‌آلوی گُنده‌ای هم پشت سرش بود. غفور گفت: پدر آمرزیده، تو که قرار بود دَم‌ِ در وایستی!
جلو که آمد دیدم پشت شانه‌اش قوز دارد. آب از فاق لبش شره می‌کرد. نگاهی به من انداخت و با صدای‌ِ گرفته‌ای گفت: برف‌ِ روی‌ِ گورها را کنار می‌‌زدم.
ــ کسی که این دور و اطراف نیست؟
ــ نه. تو این دو ساعتی که این‌جا هستم پرنده پَر نزده. شما گفتید دو ساعت زودتر این‌جا باشم.
ــ بارک‌الله به تو. خوب، برویم ببینیم چه‌کار کرده‌ای.
پشت سرِ مرد قوزی راه افتادیم. بالاپوش گشادی به تن داشت که دامن‌اش تا روی زانوهاش می‌رسید. سگ با زبان آویزان پابه‌پامان می‌آمد. یک تخته از پشم‌های گرده‌اش ریخته بود. هر چند قدمی که برمی‌داشتیم مرد قوزی وامی‌ایستاد و به شانه‌هاش فوت می‌کرد. برف تا قوزک پاهامان می‌رسید. چشم‌هام آب افتاده بود. نرسیده به چینه‌ای کاه‌گلی جلو زمین‌ِ صاف‌ِ یخ‌زده‌ای واایستادیم. مرد قوزی گفت: همین‌ جاست.
غفور گفت: حتم داری که همین ‌جاست؟
مرد قوزی گفت: آره آقا. گفتم که، وقتی آمدند از تو کلبه دیدم‌شان. بارِ اول‌شان که نیست. منم بارِ اولم نیست.
بی‌صدا خندید و دیدم که دهن‌اش چالۀ سیاهی است. با آستین ِبالاپوش‌اش آب روی چانه‌اش را پاک کرد. غفور گفت: نمی‌ترسی که؟
مرد قوزی گفت: از چی بترسم؟
غفور گفت: همین جوری گفتم.
مرد قوزی گفت: هه، چیزی که فکرش را هم نمی‌کنم ترس است.
غفور گفت: خوب، پس کُلنگ را از دست‌ِ آقا بگیر.
کُلنگ را دادم و عقب واایستادم. مرد قوزی به کُلنگ و بعد به غفور نگاهی انداخت و با تخت کفش‌اش روی زمین یخ‌زده خط انداخت و بنا کرد به مژک زدن. سگ پروپایم را بو می‌کشید. غفور گفت: معطل‌ِ چی هستی؟
مرد قوزی که به زمین زل زده بود به شانه‌هاش فوت کرد. با پاهای گشاد از هم پشت به دروازه واایستاد و به کف‌ِ دست‌هاش تُف کرد و بنا کرد به کندن‌ِ زمین. با اولین ضربه سگ وقه‌ای زد و عقب جست. زمین سفت بود. با هر ضربه‌ای که می‌‌زد تراشه‌های خاک‌ِ یخ‌زده به اطراف می‌‌پاشید. برگشتم نگاهی به دروازه انداختم. غفور‌، طوری که فقط من بشنوم، گفت: می‌دانی هم‌چو کاری چه جزایی دارد؟
گفتم: چه کاری؟
گفت: نبش قبر مسلمان.
می‌دانستم. گفتم: این جا که قبرستان نیست.
مرد قوزی به نفس‌نفس افتاده بود و آرام ضربه می‌زد. آب از چانه‌اش می‌ریخت. گفتم: از کجا معلوم که حماد این زیر باشد؟
غفور گفت: من به سارا و ایران قول داده‌ام، همین‌طور به مادرشان. دعا کن این زیر باشد، والا مجبورم هرچه زمین این دور و اطراف هست بکنم.
از کجا معلوم که این دور و اطراف باشد؟
چو افتاده که مرده‌های‌ِ بی‌کفن و دفن را می‌‌آورند این‌جا.
می‌دانستم که در آن چند هفته به هر قبرستان و امام‌زاده و زیارت‌گاهی که در آن‌جا مُرده دفن می‌‌کنند سر زده ‌است. گفتم: این بابا چی؟ خیال می‌کنی راست بگوید؟
گفت: دَم یک بُر مرده‌شو و گورکن و کفن‌دزد و مرده‌خور را دیده ام تا به این بابا رسیده‌ام. دعا کن راست گفته باشد!
مرد قوزی هن‌هن می‌کرد. یک لحظه چراغی را که دَم‌ِ دروازه روشن و خاموش شد دیدم. گفتم: انگار علامت می‌دهند.
غفور سر بر گرداند و گفت: دست نگه‌دار! آهای با توام!
مرد قوزی از کندن‌ِ زمین دست برداشت. یک بارِ دیگر چراغ روشن و خاموش شد. پشت یک کومۀ خاک خف کردیم. شبح مردی سوار بر شتر را دیدیم که از جلوِ دروازه رد می‌شود. به طرف تل خاک‌روبه‌ها می‌رفت و آوازی زیرِ لب می‌خواند. سگ به طرف دروازه راه افتاد. مرد قوزی کله کشید و صدایش زد، اما سگ برنگشت. دست راستش را روی شانه‌ام گذاشته بود، گفت: صفدر است.
غفور گفت: می‌شناسی‌‌اش؟
مرد قوزی گفت: «کلبه‌اش آن بالاست.» بعد سیگاری به لب گذاشت و نیم‌خیز شد و گفت: باید بروم بیارمش.
غفور مچش را گرفت و گفت: چه کار می‌کنی؟
مرد قوزی با آستین چانه‌اش را پاک کرد و گفت: شگون ندارد.
غفور گفت: سیگارت را بگذار کنار! می‌خواهی بریزند سرمان؟
مرد قوزی گفت: پس سگم چه می‌شود؟
غفور گفت: سگ را ولش کن.
مرد قوزی گفت: اگر سگ نباشد اجنه می‌ریزند سرمان.
غفور گفت: دست وردار مرد!
مرد قوزی گفت: بدون سگ شگون ندارد.
گفتم: اگر سگ مال خودت باشد جای دوری نمی‌رود. برمی‌گردد.
غفور قد راست کرد و کُلنگ را از او گرفت. مرد قوزی به شانه‌هاش فوت کرد. زیرلب چیزی می‌گفت که نمی‌شنیدیم. چشمش به دروازه بود. پاهام گزگز می‌کرد. غفور بنا کرد ‌به کندن‌ِ. خاک نرم‌تر شده بود. زمین گچی بود و گاهی قلوه‌سنگی هم توش پیدا می‌شد که زیر تیغۀ کلنگ صدا می‌کرد. وقتی به نفس‌نفس افتاد کُلنگ را گرفت به طرف مرد قوزی. گفتم: من هم می‌توانم بِکََنم.
غفور گفت: من هم نباید بکَنم. حق‌البوق ِ کندن ِ سی قبر را به‌اش داده‌ام.
مرد قوزی رفت تو گودال و با سر کلنگ بنا کرد به کنار زدن خاک‌ها. گودال تا قوزک پاهاش می‌رسید. گفتم: این نزدیکی‌ها رودخانه هست؟
غفور گفت: رودخانه؟ خیال نمی‌کنم.
گفتم: صدای جَرجَر آب می‌آید.
غفور گفت: از سرماست. لابد گوش‌هات کیپ شده.
برگشتم دیدم سگ دارد به طرف‌مان می‌آید. غفور که تو مشتش ها می‌کرد و به تاریکی زل زده بود گفت: این هم از سگ! دیگر لازم نیست به خودت فوت کنی.
مرد قوزی به طرف سگ برگشت و گفت: بیا این جا حیوان!
بعد رو کرد به من و گفت: هر وقت حیوانی را می‌بیند ول‌گردی‌اش گُل می‌کند.
سگ آمد کنارم واایستاد و به پاچۀ شلوارم پوز زد. غفور بیل را برداشت و خاک‌ها را از تو گودال بیرون ریخت. مرد قوزی گفت: خیال می‌کنم بهتر است یک ذرع آن طرف‌تر را هم بکنم.
غفور گفت: دست بجنبان تا هوا روشن نشده!
مرد قوزی گفت: دست‌هام می‌لرزند. باید یک نخ سیگار بکشم.
غفور گفت: سیگار بی‌سیگار.
نگاهی به ساعتم انداختم. مرد قوزی از گودال بیرون آمد و نگاهی به دوروبرش انداخت. خم شد مشتی خاک برداشت کف‌مال کرد و زیر دماغش گرفت. غفور گفت: چی شده؟ نکند خاطرجمع نیستی که همین‌جا باشد؟
مرد قوزی آستین‌اش را روی چانه‌اش کشید و گفت: دل‌تان درست باشد که همین‌جاست. اگر هوا روشن بود الان پیداش کرده بودیم.
رفت تو گودال و گفت: این برف کارمان را عقب انداخت.
برف امان نمی‌داد. پابه‌پا می‌کردم تا خون تو رگ‌هام بدود. مرد قوزی لندلند می‌کرد. می‌دید‌م که دست‌هاش می‌لرزند. غفور خواست کلنگ را بگیرد که نداد. دستمالم را درآوردم و آبی را که از چشم‌هام می‌ریخت پاک کردم. سگ که خاک‌ها را بو می‌کشید بنا کرد به خِرخِر کردن و یک‌هو جست زد تو گودال. مرد قوزی از کلنگ‌زدن دست کشید، گفت: زبان‌بسته، برو بیرون! می‌خواهی تیغۀ کلنگ ناقص‌ات کند!
غفور برگشت. سگ گوشۀ گودال کز کرده بود. مرد قوزی خم شد. دیدم پره‌های بینی‌اش می‌لرزند. گوش‌هام بنا کرد به زنگ زدن. گفتم شاید ریشۀ گیاه یا ریسمانی است. خوب که نگاه کردم دیدم نوک کلنگ به تکه پلاستیک‌ِ ضخیمی گیر کرده. غفور با دست اشاره کرد که مرد قوزی کنار بایستد و خم شد خاک‌ِ نرم روی پلاستیک را کنار زد. بی آن که نگاهم کند گفت: چراغ را روشن کن!
چراغ‌دستی را از جیب بارانی‌ام درآوردم. خم شدم روی گودال و در پناه دستم دایرۀ کوچک‌ِ نور را انداختم روی‌ِ پلاستیک. غفور با تیغۀ کاسۀ بیل خاک‌ها را کنار می‌‌زد. بعد پلاستیک را گرفت و کشید. زانوهاش را زمین گذاشت و بنا کرد با هر دو دست خاک‌ها را کنار ‌زدن. سگ کنار دستم خِرخِر می‌کرد و پوزه‌اش را در خاک فرو کرده بود. غفور با آرنجش زد به گُردۀ سگ و حیوان نالید و عقب پرید. آن‌قدر خاک و کلوخه‌های‌ِ نرم و لزج را کنار زد تا پنجۀ سیاه‌شدۀ یک پا پیدا شد. چشم‌هام را بستم و خواستم رویم را برگردانم که گردنم نچرخید. باز صدای جَرجَر آب را شنیدم. انگار از تو گودال بود که می‌جوشید و غل‌غل می‌کرد. چشم‌هام را که باز کردم دو پا، تا بالای ‌مچ‌، از زیرِ خاک پیدا شده بود. پای‌ِ چپ را جورابی تا روی قوزک پوشانده بود. غفور گفت: نیست.
گفتم: چی؟
ــ باید پلاک یا شماره‌ای به مچ‌ِ پاش باشد.
ــ پلاک یا شمارۀ چی؟ 
ــ متصدی‌ِ پزشکی‌ِ قانونی می‌گفت هست.
پشت‌ِ سرم صدایی شنیدم. مرد قوزی روی‌ِ زمین برف‌پوش، دراز‌به‌دراز، افتاده بود و دست و پاهاش می‌‌لرزید. نور را به صوتش انداختم. کف ‌به دهن آورده بود و کوت خاک‌ها را چنگ می‌زد. جوزک گلویش بالا و پایین می‌شد و انگار آب غرغره می‌کرد. غفور پا شد و با نوک‌ِ کُلنگ دورش‌، روی‌ِ زمین، خط کشید. گفتم: چه کار می‌‌کنی؟
گفت: همان کاری که با آدم‌های‌ِ غشی می‌‌کنند.
بعد گفت: عجب چاخانی است این بابا! می‌‌گفت با دست‌ِ خودش جسدهای زیادی را از زیر همین خاک بیرون کشیده.
ــ نکند تلف شود روی دست‌مان بماند. شاید بهتر باشد دکتر باران را خبر ‌کنیم.
ــ نه. الان حالش جا می‌‌آید.
غفور بالای سرش چمپاتمه زد و بنا کرد به مالیدن شانه‌هاش. سگ انگشت‌های دستش را بو می‌‌کشید. وقتی چشم باز کرد رنگش مثل‌ِ گچ سفید شده بود. چشم‌هاش دودو می‌زد. غفور گفت: پاشو، برو دَم‌ِ در! نمی‌‌خواهد این‌جا بمانی.
مرد به خودش تکانی داد و لب واکرد: «چی بود؟» زبان‌اش سنگین شده بود.
غفور گفت: «چیزی نبود. پاشو، برو دَم در برای خودت سیگاری چاق کن!» و کمکش کرد تا سر پاها‌ش واایستاد.
مرد قوزی آب چانه‌اش را پاک کرد و زیرلب گفت: «خدا از هم‌چین معصیتی نمی‌گذرد.» و بی آن که نگاهی به گودال بیندازد آهی کشید و تلوتلوخوران راه افتاد طرف دروازه. چند قدمی که برداشت سگ سر به عقبش گذاشت. غفور گفت: تو هم برو ادریس!
ــ کجا بروم؟
ــ خودم از پس‌اش برمی‌آیم.
ــ حالا که هستم بهتر است بمانم.
ــ شاید دلت برندارد.
ــ اگر نمانم عذاب وجدان دست از سرم برنمی‌دارد.
ــ پس بمان، اما نگاه نکن!
ــ از کجا معلوم که خودِ حماد باشد؟
ــ باید صورتش را ببینم.
بیل را برداشت و بنا کرد به کنار زدن‌ِ خاک‌ها. بعد خم شد و گره پلاستیک را روی زانوهای جسد باز کرد. اثری از کفن نبود. یک شلوارِ گرم‌کُن‌ِ سیاه پایش بود. پلاستیک را از رویش کنار زد، گفت: چراغ را بده به من!
نور را انداختم روی سینۀ جسد. غفور با هر دو دست نرمه‌های خاک را پس می‌زد. دکمه‌های پیرهن‌اش را هم یکی‌یکی باز کرد. به نفس‌نفس افتاده بود، گفت: یعنی چه؟ باورم نمی‌شود.
گفتم: چی شده؟
به پهلوها و ‌سینه‌اش دست می‌کشید، گفت: می‌‌بینی!
آن وقت بود که به صرافت افتادم. اثری از گلوله روی شکم و سینه‌اش نبود. نشسته بود تو پهنای گودال وبا کف‌ِ دست‌هاش خاک‌ِ روی‌ِ سر و صورتش را کنارمی‌زد.
ــ پناه بر خدا!
دستمالم را درآوردم. داشت حالم به هم می‌‌خورد. جمجمه شکسته بود و اسباب‌ِ صورتش، تو لخته‌های سیاه‌شدۀ خون، به هم ریخته بود. انگار با چیز سنگینی مثل پتک یا قالب سیمانی به سرش کوبیده بودند. رویم را برگرداندم. غفور چراغ را از دستم گرفت.
ــ اثری از تیرِ خلاص هم نیست.
نمی‌توانستم روی پاهام بند شوم، گفتم: شاید حماد نباشد. 
ــ خودش است.
ــ کاش سعدون می‌آمد یک نظر می‌دیدش.
ـ خو دش است. این پیرهن را از بندر براش آوردم. سرجیب‌ها و دکمه‌های صدفی‌اش را ببین! لنگه‌اش را خودم هم دارم. عیدِ سال‌ِ پیش، بار آخری که ایران به دیدنش رفته بود، گذاشته بودند پیرهن را به او بدهد.
شب‌پره‌ای از بالای سرمان گذشت. غفور دست کرد تو‌ِ جیب نیم‌تنه‌اش ‌چاقوی‌ِ کوچکی درآورد. روی جسد را پوشاند. چراغ را گذاشت کف گودال، جوری که نور نیمی از درازای گودال را روشن کرد. دیدم که با تیغه‌ی چاقو دارد آستین‌ِ پیرهن‌ِ جسد را تا بالای‌ِ مچ می‌‌بُرَد.
ــ چه کار می‌‌کنی؟
ــ باید نشانه‌ای چیزی واسه‌شان ببرم تا باور کنند.
ــ مراقب باش زخمی‌‌اش نکنی!
برگشت نگاهم کرد. گونه‌هاش خیس بود.
ــ چرا خودِ پیرهن را واسه‌شان نمی‌‌بری؟
ــ بگذار خیال کنند با گلوله زده‌اندش. اگر پیرهن را ببریم مثل این است که یک بارِ دیگر حماد را کشته باشیم.
آستین دست‌ِ راستش بود. آن را تکاند و تا زد و تو جیب‌ِ شلوارش گذاشت. بعد بالاتنه و پاهای جسد را با پلاستیک پوشاند و گره زد و با بیل خاک‌ها را رویش ریخت. دانه‌های‌ِ برف درشت‌تر شده بود. شقیقه‌هام تیر می‌‌کشید. غفور مقداری برف روی‌ِ خاک‌ِ گور پاشید و با پشت‌ِ کاسۀ بیل برف‌ها را صاف کرد. گفت: یادت باشد این راز پیش‌ِ خودمان بماند.
گفتم: چه رازی؟
گفت: نبودن جای‌ِ گلوله روی پیرهن‌ِ حماد.
به طرف‌ِ دروازه راه افتاد. کلنگ را برداشتم. چیزی بیخ گلویم را چنگ می‌زد. دکمۀ زیرِ یقه‌ام ‌را باز کردم تا ریه‌هام از هوای دم سحر پر شود.
تحریر اول 1366
تحریر دوم اسفند 1377
نویسنده: محمد بهارلو

دسته گل آبی

از خواب که بیدار شدم خیس عرق بودم. بخار داغی از روی پیاده‌رو آجرفرش قفایی تازه آب‌پاشی شده برمی‌خاست. پروانه‌ی خاکستری بالی گیج از نور زرد گرد چراغ می‌چرخید. از ننو پایین پریدم و پابرهنه به آن‌سوی اتاق رفتم. مراقب بودم مبادا پا روی عقربی که شاید برای هواخوری از مخفیگاهش بیرون آمده باشد بگذارم. به طرف پنجره‌ی کوچک رفتم و هوای روستا را فرو دادم. صدای نفس شب می‌آمد، زنانه و تنومند. به وسط اتاق برگشتم. پارچ آب را در لگن مفرغی خالی کردم و حوله‌ام را در آن خیس کردم. حوله‌ی خیس را روی سینه و پاهایم مالیدم، کمی خودم را خشک کردم. و پس از آن‌که مطمئن شدم ساسی لای لباس‌هایم مخفی نشده است لباس پوشیدم. از پلکان سبزرنگ به سرعت پایین آمدم. دم در، به صاحب مسافرخانه، مردی یک چشمی و کم‌حرف، برخوردم. روی چهارپایه‌ی حصیری نشسته بود و سیگار می‌کشید. چشمش نیمه‌باز بود. با صدای گرفته‌ای پرسید: «کجا می‌روی؟»
«می‌روم قدم بزنم. هوا خیلی داغ است.»
«هوم، همه جا بسته است، و خیابان‌های این اطراف چراغ ندارد، بهتر است همین‌جا بمانی.»
شانه‌هایم را بالا انداختم و زیرلب گفتم: «زود برمی‌گردم.» درون تاریکی فرو رفتم. اول چشم‌هایم جایی را نمی‌دید. کورمال کورمال کنار خیابان سنگفرش راه افتادم. سیگاری روشن کردم. ناگهان ماه از پشت ابر سیاهی بیرون آمد و نور آن دیوار سفیدی را که بعضی از قسمت‌هایش فروریخته بود روشن کرد. ایستادم، سفیدی نور چشمم را می‌زد. باد خفیف سوت می‌زد. هوای درخت‌های تمبر هندی را تنفس می‌کردم. شب آکنده از صدای برگ‌ها و حشره‌ها زمزمه می‌کرد. زنجره‌ها لای علف‌های بلند بیتوته کرده بودند. سرم را بالا کردم: ستاره‌ها نیز آن بالا اطراق کرده بودند. اندیشیدم جهان نظام پهناوری از نشانه‌هاست، گفت‌وگوی موجودات عظیم. حرکات من، اره زنجره، چشمک ستاره، جملگی چیزی به‌جز مکث‌ها و هجاها و عبارات پراکنده‌ی آن گفت‌وگو نبود. من هجای کدام کلمه بودم؟ چه کسی آن کلمه را به زبان می‌آورد؟ به چه کسی گفته می‌شود؟ سیگارم را روی کف پیاده‌رو انداختم، وقتی که می‌افتاد کمان درخشانی کشید و همانند ستاره‌ی دنباله‌دار ریزی جرقه‌های کوچکی زد.
مدتی طولانی آهسته راه رفتم. در امان لب‌هایی که در آن لحظه مرا با چنان شعفی تلفظ می‌کرد احساس رهایی می‌کردم. شب باغ چشم‌ها بود. وقتی به آن‌سوی خیابان می‌رفتم، صدای بیرون آمدن کسی از در خانه‌ای به گوشم رسید. سر برگرداندم. اما نتوانستم چیزی را تشخیص دهم. قدم تند کردم. چند لحظه بعد صدای خفیف کشیده شدن صندل روی سنگفرش گرم به گوشم رسید. با این‌که حس می‌کردم سایه با هر قدمی نزدیک‌تر می‌شود، نخواستم نگاه کنم. خواستم بدوم. نتوانستم. ناگهان متوقف شدم. پیش از آن‌که بتوانم از خودم دفاع کنم، نوک چاقویی را روی پشتم احساس کردم، و صدای مطبوعی آمد: «تکان نخور، آقا، وگرنه فرو می‌کنم.»
بی‌آن‌که سربرگردانم پرسیدم: «چه می‌خواهی؟»
با صدای آرام و تقریباً دردآلودی جواب داد: «چشم‌هایت را، آقا.»
«چشم‌هایم را؟ چشم‌هایم را برای چه می‌خواهی؟ ببین، من مقداری پول دارم. زیاد نیست، ولی یک چیزی می‌شود. همه‌اش را به تو می دهم به شرط آن‌که ولم کنی بروم. مرا نکش.»
«نترس، آقا، نمی‌کشمت. من فقط چشم‌هایت را می‌خواهم.»
دوباره پرسیدم: «اما چرا چشم‌های مرا می‌خواهی؟»
«محبوبه‌ی من هوس کرده است. دلش دسته گلی از چشم‌های آبی می‌خواهد. و این‌طرف‌ها چشم آبی کم پیدا می‌شود.»
«چشم‌های من به درد تو نمی‌خورد. چشم‌های من میشی است، نه آبی.»
«نخواهی مرا گول بزنی، آقا. خوب می‌دانم که چشم‌هایت آبی است.»
«چشم‌های هم‌نوع خودت را درنیاور، به جایش چیز دیگری به تو می‌دهم.»
با خشونت گفت: «نمی‌خواهد واسه‌ی من موعظه کنی، بچرخ ببینم.»
برگشتم. مرد ریزنقش و ظریفی بود. کلاه مکزیکی لبه پهنش نیمی از چهره‌اش را پوشانده بود و در دست راستش قداره‌ای داشت که تیغه‌اش زیر نور ماه می‌درخشید.
«بگذار صورتت را ببینم.»
کبریتی زدم و نزدیک صورتم گرفتم. شعله‌اش باعث شد. چشم‌هایم را تنگ کنم. با فشار دستش پلک‌هایم را از هم باز کرد. نمی‌توانست خوب ببیند. روی نوک پنجه‌اش ایستاد و به دقت به چشم‌هایم خیره شد. شعله‌ی کبریت انگشت‌هایم را سوزاند. چوب کبریت را انداختم. لحظه‌ای به سکوت گذشت.
«حالا قبول کردی؟ آبی نیست.»
جواب داد: «خیلی زرنگی، نه؟ بگذار ببینم. یکی دیگر روشن کن.»
کبریت دیگری زدم، و آن را نزدیک چشم‌هایم گرفتم، آستینم را کشید، آمرانه گفت: «زانو بزن.»
زانو زدم. با یک دست موهایم را گرفت و سرم را عقب کشید. کنجکاو و نگران روی صورتم خیره شد، قداره‌اش به آرامی پایین آمد تا آن‌که پلک‌هایم را خراشید. چشم‌هایم را بستم.
آمرانه گفت: «چشم‌هایت را باز نگه‌دار.»
چشم‌هایم را باز کردم. شعله‌ی کبریت مژه‌هایم را سوزاند. به یک‌باره رهایم کرد.
«خیلی خوب، آبی نیست. برو پی کارت.»
مرد ناپدید شد. به دیوار تکیه دادم. سرم را در دست‌هایم گرفتم. خودم را جمع‌وجور کردم. افتان و تلوتلوخوران سعی کردم دوباره از جا بلند شدم. ساعتی در آن شهر متروک دویدم. وقتی به میدانگاهی رسیدم، صاحب مسافرخانه هنوز جلو در نشسته بود. بی‌آن‌که یک کلمه بگویم داخل شدم. روز بعد از آن شهر رفتم.
نویسنده: اوکاتاویو پاز (Octavio Paz)
مترجم: مریم خوزان
از مجموعه‌ی: «از این زمان تا آن مکان»

درباره نویسنده:
اکتاویو پاز (Octavio Paz) شاعر و منتقد مکزیکی در سال 1914 در مکزیکوسیتی به دنیا آمد. در هفده سالگی با گروهی شاعر نوجوان مجله‌ای منتشر کرد و شعرهایش را در آن مجله انتشار داد. دو سال بعد اولین مجموعه شعرش را به چاپ رساند. شهرت او به سبب اشعار و مقاله‌هایش است. 21 مجموعه شعر حاصل نیم‌قرن کار اوست، و 25 جلد کتاب در زمینه‌های مختلف از جمله زیبایی‌شناسی، سیاست، هنر سوررئالیستی، سرشت مکزیکی، مردم شناسی فرهنگی و فلسفه‌ی شرق دارد. او در سال 1990 برنده‌ی جایزه ادبی نوبل شد.
جوهر نظریه‌ی پاز درباره‌ی شعر در قالب رشته‌ای عبارات خلاف عادت (Paradox) خلاصه می‌شود:
ــ شاعر برای دلش شعر می‌گوید، اما باید با مخاطبش ارتباط برقرار کند.
ــ شعر سری است که آفرینش آن را هرگز دقیقاً نمی‌توان وصف کرد، اما در عین حال نمی‌توان بی‌آن‌که به روال آفرینش آن اندیشید. به درک آن نائل شد.
ــ زبان ابزاری ناقص اما اجتناب‌ناپذیر برای القای بیان نشدنی‌هاست.
ــ شعر وجدی است که واقعیت را نفی یا دگرگون می‌کند.
ــ پاز هرگونه تحلیل و تبیین شعر معاصر را به قصد فهم آن عبث می‌داند.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.