داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

چاه

ناصر تقوایی موتورچی، پنج غواص و شش تا جاشو چنان سفره‌ی گرد حصیری را دوره کرده بودند و بی‌خیال چنگ می‌زدند به پف کردگی پلو سینی وسط سفره که پسرک مجبور شد کمی عقب بکشد و بنشیند روی بلندی قوس‌دار تخته‌ی سرپوش موتورخانه و با نگاه بی‌اشتها خودش را مشغول کند به تماشای برق خرده شیشه مانندی که آفتاب پاشیده بود روی آب تا در صدای موتور ناله‌یی را که باد از عرشه می‌آورد نشنود. با گوشه‌ی لنگ چهارخانه‌یی نخ نما، تنها چیزی که تنش بود، دانه‌های عرق روی پیشا‌نیش را گرفت و به آشپز که از عرشه بر‌می‌گشت نگاه کرد. آشپز پیش روی او شانه بالا انداخت، گفت: «هرچه می‌کنم چیزی نمی‌خوره. همین‌جور نشسته اون‌جا.» ته مانده‌ی قلیه ماهی دیگ توی دستش را خالی کرد روی پلو، رفت نشست جای خالی پسرک و حلقه‌ی دور سفره‌را دوبار تنگ کرد. پرسید: «دیگه نمی‌خوری؟»
پسر گفت: «نه. اشتها ندارم.»
«تو که چیزی نخوردی.»
پسر گفت: «گفتم که اشتها ندارم.» و پاشد.  
آشپز سری جنباند و او را دید که از سایه‌ رفت در آفتاب تند بی‌رنگ ظهر و رفت به جایی که صد‌ف‌ها کومه بود. پسر ایستا‌د و به گوش‌ماهی راه راه قرمز پرنقش و نگاری که روی صدف درشتی چسبیده بود نگاه کرد و همچه که ناله‌یی شنید و برگشت، در چرخش نگاه، پدرش را که ته لنج نشسته بود و جاشوها و غواص‌ها و پهنه‌ی سبز گذرنده‌ی دریا را دید و روی عرشه هیچ‌کس را ندید. از بلندی عرشه بالا رفت و نوک پا ایستاد. روی عرشه که پر بود از آفتاب غواص جوانی داخل یک چنبره‌ی گود طناب نشسته بود، سرش را لای زانوها گذاشته بود و دست‌ها را دور پاها حلقه کرده بود و رنگ پوست سرشانه‌هاش در آفتاب داغ ظهر که به سرش و شانه‌هاش می‌تابید رنگ پوست سیاه‌های مرده بود. غواص صبح زود زیر آب رفته بود و هنگامی که بالا آمده بود می‌نالید. یک راست رفته بود داخل چنبره‌ی طناب و تا ظهر یک‌نفس نالیده بود. همان وقتی که پسر از بلندی عرشه بالا آمد غواص باز نالید.
پسر گفت: «چته؟ د‌یگه نمی‌تونی غوص بری؟»
غواص ناگهان آرام شد.    
پسر کمی پیش رفت، گفت: «صدامو می‌شنوی؟»
روی پنجه‌ی پا ایستاده بود و چشم انتظار جواب به سکوت کر کننده‌ی داخل چنبره‌ی طناب نگاه می‌کرد. سر غواص کم کم بالا آمد. موی مجعد کوتاه و پیشانی پر چین از عرق دانه بسته و ابروها، و همچه که در سیاهی صورت، چشم‌های غواص از لبه‌ی بلند چنبره‌ی گود طناب بیرون آمد پسرک انگار در شبی تاریک چیز وحشتناکی دیده باشد آهسته آهسته پس رفت و آنگار از چیزی فرار می‌کند از بلندی عرشه پرید و همچه که می‌دوید آماده بود اگر غواص از چنبره‌ی طناب پا بیرون بگذارد خودش را به دریا بیندازد. رفت روی بلندی قوس‌دار تخته‌ی سر پوش موتورخانه نشست و به عرشه نگاه کرد تا خیالش آسوده شد. کوشید چشم‌های غواص را به یاد نیاورد، در نگاه غواص مثل نگاه هر مردی که در هنگام شدت درد آرام باشد چیز وحشتناکی وجود داشت. کمی بعد، با گوشه‌ی لنگ دور کمرش دانه‌های عرق تازه در آمده‌ی روی پیشانی‌اش را گرفت و به جاشوها و غواص‌ها که از دور سفره پا شده بودند و از دریا آب می‌کشیدند می‌ریختند روی سرشان و می‌رفتند وسط لنج، در سایه‌ی شراع که پهن کرده بودند روی داربست، نگاه کرد و بالاخره شروع کرد به جنباندن پاهاش که به کف لنج نمی‌رسید تا حالش جا آمد. وقتی که حالش جا آمد رفت با دله‌یی که گوشه‌هاش سوراخ بود و از سوراخ‌ها طناب گذشته بود از دریا آب کشید، لنگ دور کمرش را خیس کرد و تابید و فشار داد تا باریکه‌ی گرم شور آب ریخت روی انگشت‌های پاش. پوست تیره‌ی بدنش هنوز چند سالی جا داشت از آفتاب بسوزد که سیاه‌تر بشود. لنگ را که باز کرد و تکان داد ذره‌های شبنم مانندی در هوا پراکند. در سایه‌ی شراع یک گوشه‌ی خالی نشست. در همین حال باد ناله‌یی از عرشه‌ آورد. پسر به غواص‌ها و جاشوها که هر کدام لنگ نم کرده‌یی روی دوش انداخته بودند و منتظر قهوه‌یی که آشپز رفته بود دم کند، بی خیال سر بر زانو نهاده بودند نگاه کرد. از تنها غواصی که لم داده بود و سنگینی تنش را روی آرنج چپش انداخته بود پرسید: «صداشو می‌شنوی؟»
غواص هیچ نگفت.
پسر گفت: «مگه کری؟»
موتورچی به خنده گفت: «همه شون کرن، گوش همه‌ شون از آب سنگینه.» پسر، ناباور دراز کشید و لنگ را تا روی صورتش بالا آورد، به پهلو غلتید، زانوها را جمع کرد و باز غلتید و در باد گرمی که از عرشه می‌وزید و هنگامی که از لنگ مرطوب می‌گذشت روی صورتش انگار نوک سوزن سوز داشت و خواب از چشمش می‌پراند ناله‌یی شنید. پا شد و به غواص‌ها نگاه کرد، یک لحظه از خیالش پرید همه‌شان در چنبره‌ی طنابی نشسته‌اند. از غواصی که لم داده بود روی آرنج چپش پرسید: «آب همه‌ش چن بغل بود؟»
غواص گفت: «چی؟»
پسر بلندتر گفت: «سالی که گوشات کر شد آب چن بغل بود؟»    
غواص به سادگی گفت: «نه بغل.»
پسر داد زد: «پس چه مرگته نمی‌گیری بخوابی.» 
غواص با نگاه گیج پسر را دید که رفت ته لنج، جایی که پدرش نشسته بود.    
موتورچی بلند گفت: «صب تا حالا یه جوریه، انگار حالش خوش نیست.»
غواص گفت: «چه می‌دونم. همون روز اول به باباش گفتم اینو با خودت نیار. گفتم تو این آفتاب و روی این دریا یه همچه سفری براش سخته. می‌دونی چه گفت؟»   
موتورچی گفت: «نه.»
«گفت می‌خوام ترسش بریزه، می خوام بچه‌م یه ناخدای حسابی بار بیاد. به باباش گفتم، صاف و صادق دراومدم به باباش گفتم، ناخدا، بچه‌ها هیچ‌وقت اون چیزی که پدرها دلشون می‌خواد نمی‌شن. اینو با خودت نیار.» 
موتورچی گفت: «بچه‌ها هیچ‌وقت اون چیزی که خودشونم دلشون می‌خواد نمی‌شن.»
«می‌شن. کی می‌دونه، شاید بشن.»
موتورچی گفت: «نمی‌شن. تو خودت دلت می‌خواس چه بشی؟»   
غواص به سادگی گفت: «آشپز.»
موتورچی دیگر هیچ نگفت و به ته لنج نگاه کرد. 
ناخدا و پسرش که پیش او رفته بود در سایه‌ی خوش سایه‌بان برزنتی نشسته بودند. ناخدا دشداشه‌ی سفیدی پوشیده بود و سنگینی بعد از ناهار تنش را روی اهرم سکان انداخته بود. یک لنگه‌ی صدف بزرگ دو کفه شده‌یی دستش بود و لابلای گوشت لزج شیری با نوک چاقو می‌گشت دنبال سختی غلتان مروارید.   
پسر پرسید: «بابا، داریم برمی‌گردیم؟» روی آب خم شده بود و به شیار کف آلود پشت لنج نگاه می‌کرد.    
پدرش گفت: «مجبوریم بر گردیم. عبود ناخوشه.»
«مگه عبود چشه؟»
«چه می‌دونم چه مرگشه.»
«حالا چرا اون‌جا نشسته تو آفتاب داغ؟»
«رفته تو چاه.»
«اون‌جا که چاه نیس.»
«به خیالش رفته تو چاه.»
«چرا عبود رفته تو چاه؟»
«چه می‌دونم، بعضی وقتا آدم دلش می‌خواد بره یه جایی که هیچ‌کس نبینتش.» 
«بابا.»
«چیه؟»
«حالا هیچ جوری نمی‌شه کاریش کنی این‌قدر ناله نکنه؟»    
«نه. دردش دوا نداره.»
«پسر گفت: «هنوز ناله می‌کنه‌ها.»  
نا خدا سر بالا کرد و در صورت پسرش چیزی دید که دید پیش از این هرگز ندیده است.    
گفت: «به صداش گوش نده.»
پسر گفت: «بابا، کی می‌رسیم جزیره؟» پسر به خط دور دریا نگاه می‌کرد. 
پدرش گفت: «نصف شب گمونم برسیم.»
پسر گفت: «حالا روزه وای به شب» و گوش داد به باد: «شب صداش آدمو دیوونه می‌کنه‌ها.»
پدرش گفت: «می‌گم به صداش گوش نده، ناله‌هاش چیزی نیس.»
پسر هیچ نگفت. روی آب خم شده بود و در صدای موتور داشت به روزی می‌اندیشید که غواص بزرگی شده بود و مروارید درشتی صید کرده بود. در آن ظهر گرم پسر به خط دور دریا نگاه کرد، روی آب یک گله ماهی پرنده پرید، اما در آسمان پرنده‌یی ندید که نشانه‌ی ساحل نزدیکی باشد.
نویسنده: ناصر تقوایی

کفِ سرِ لیوان پری را که متصدی بار جلوش گذاشت، فوت کرد و گفت:
ـ اگه می‌خواهی سرگذشت منو بدونی، توصورتم نیگا نکن، به دستام نیگا نکن، به پاهام نیگا کن. اگه تونستی بگی چه قدر رواونا وایساده‌م.
ـ من نمی‌تونم پاهاتو تو کفشات ببینم که!
ـ با همین کفشا که من می‌پوشم، همین کفشایی که نه پوزه‌باریکه، نه صندلی گهواره‌ایه، نه پنجه فرانسویه، فقط یه چیز بزرگ و دراز و پهن و گشاده، می‌تونی بگی چه‌قدر رو پاهام وایساده‌م و چه‌قدر بار سنگین روشون جابه‌جا کرده‌م! پاهام از وایسادن کنار هیچ بار، یا واسه این‌که من همیشه تو یه بارم، پهن و گشاد نشدن. می‌دونی، من تو هیچ باری لنگر نمی‌ندازم، مگه چارپایه داشته باشه. تو چطور؟
ـ منم هوای کار دستمه. ولی این قضیه چه ربطی به زندگی گذشته‌ی تو داره؟
ـ هرکاری که من می‌کنم به زندگی گذشته‌م مربوطه. از ویرجینیا گرفته تا جویس. از زنم گرفته تا زاریتا. از شیر مادرم گرفته تا همین لیوان آبجو، همه‌چی به هم ربط داره.
ـ من ارتباط تو رو با اون یه دلاری که بهت قرض دادم، وقتی باور می‌کنم که تو قرضتو پس بدی. این ویرجینیا کیه دیگه؟ تا حالا چیزی ازش بهم نگفته بودی؟
ـ ویرجینیا جاییه که من توش به دنیا اومده‌م. من می‌باس تو یه ایالتی به دنیا می‌اومدم که اسم یه زنه. واسه همینم از همون روز به بعد، تا الان هیچ‌وقت زنا آرومم نذاشته‌ن.
ـ فکر می‌کنم تو داری لاف بیخودی می‌زنی! اگه همون اندازه که تو دنبال زنا پرسه می‌زنی، اونام دنبال تو بودن حالا نمی‌تونستی با خیال آسوده این‌جا، رو چارپایه بار بشینی. من هیچ زنی رو ندیده‌م که واسه خونه رفتن صدات کنه، مث زنای خیلی از اینا که این‌جا ولن.
ـ بهتره جویس توهیچ باری دنبال من نگرده. این قضیه باعث انفجار بین من و زنم می‌شه. از اون گذشته، من اصلا خوش ندارم هیچ زنی از هیچ باری صدام کنه. این حق مخصوص یه مرده که گاهی بشینه و لبی ترکنه.
ـ این حق مخصوص رو چه‌جوری به گذشته‌ت ربطش می‌دی؟
ـ من یه بچه‌ی کوچیک که بودم، هیچ جایی واسه نشستن و فکر کردن نداشتم. من با سه تا برادر، دوتا خواهر، هفت تا پسرعمو و پسرخاله، یه خاله‌خونده‌ی شوهر کرده، یه عموخونده و یه نوه‌ی کشیش بزرگ شده‌م. خونه‌مون تنها چار تا اتاق داشت. هیچ‌وقت خدا، جایی که بشینم و بخورم ـ حتی جایی واسه خوردن شیر ـ قبل این‌که‌یه بچه گشنه‌ی دیگه از دستم بقاپه، نداشتم! من پسر بزرگ خونواده‌م نبودم. تودل‌بروترین بچه‌م نبودم. نمی‌دونم واسه‌چی هیچ‌کس منو دوست نداشت. واسه همینم خودمم می‌ترسیدم یکی رو مدت زیادی دوست داشته باشم. وقتی‌ام کسی رو دوست می‌داشتم، دیگه بزرگ شده بودم و با زنای ناجور دوست می‌شدم. می‌دونی چرا؟ واسه این که پیش از اون دوست داشتن کسی رو تمرین نکرده بودم. روی این اصل نمی‌تونستیم با هم کنار بیایم.
ـ این همون وقتیه که نوشیدن رو انتخاب کردی؟
ـ نوشیدن منو انتخاب کرد. ویسکی منو دوست داره، ولی آبجو منو دوست‌تر داره. ازدواج که کردم فهمیدم که‌یه بطری سرد، به همون خوبیه‌یه رختخواب گرمه. مخصوصاً که بطری سرد نمی‌تونه حرف بزنه و یه گرم کننده‌ی رختخواب می‌تونه. من خوش ندارم یه زن خیلی درباره‌ی خودم با من گپ بزنه. واسه همینه که جویس رو دوستش دارم. اون همیشه‌ی خدا درباره‌ی خودش حرف می‌زنه.
ـ من هنوز دارم به پاهات نیگا می‌کنم و قسم می‌خورم که اونا از زندگی‌ت واسه من هیچ‌چی رو روشن نمی‌کنن. پاهات یه کتاب باز نیستن که!
ـ عیب قضیه این جاست که تو چش داری، ولی چیزی نمی‌بینی. این پاها، روی تموم سنگای خیابون 135 ولنوکس وایساده‌ن. این پاها به همه چی کمک کرده‌ن. از عدل پنبه بگیر، تا یه زن گشنه. این پاها ده‌هزار مایل تو کار کردن واسه‌ی سفیدپوستا راه رفته‌ن. یه ده‌هزارتای دیگه‌م واسه‌ی همراهی با سیاپوستا، راه رفته‌ن. این پاها کنار محرابا، میزای قمار، صفای غذاهای مفتی، بارا، قبرستونا، در آشپزخونه ها، از صفای سوپ بگیر، تا صفای نوشیدنیا، وایساده‌ن. پشت پنجره‌های شرط‌بندی، بیمارستانا، میزای خیرات، نرده‌های تأمین‌اجتماعی و همه‌جور صفای دیگه وایسادن. اگه چارتا پا داشتم، می‌تونستم توی صفای بیش‌تری‌ام واستم. واسه همینم هفتصد جفت کفش پاره کرده‌م. هشتادونه جفت کفش تنیس، دوازده جفت صندل تابستونی، به اضافه‌ی شیش جفت کفش ولگردی، پوشیده‌م و پاره کرده‌م. با پول جورابایی که همین پاها خریده‌ن، می‌شه یه کارخونه بافندگی خرید. ذرت‌هایی که من بریدم، می‌تونست تیغای یه کمباین آلمانی رو کند کنه. تاول‌هایی که من فراموش کرده‌م، می‌تونه همین تو رو از همین الان تا روز قیامت بگریونه. اگه قرار بود کسایی تاریخ زندگی منو بنویسن، می‌باس از همین پاهای من شروع می‌کردن.
ـ بابا، پاهات اون قدرام فوق‌العاده نیستن. از اون گذشته، چیزایی که تو می‌گی جنبه‌ی عمومی‌ داره. اگه راست می‌گی، یه چیز مخصوص از پاهات بگو که اونا رو از تموم پاهای دیگه‌ی دنیا متفاوت کنه. فقط یه چیز، اگه راست می‌گی!
ـ پنجره‌ی دکون اون سفید پوستو، اون‌ور خیابون می‌بینی؟ خُب، همین پای راستم، تو شورش هارلم اونو شکونده. عدل کوبوندم وسطش. هیچ پای دیگه‌ای‌ام توی دنیا اونو نشکونده، الا همین پای راست من! تازه به محض کوبوندن با پای راستم، این پای چپم از جا کنده شد، فرارکرد و منو از مهلکه نجات داد. پای هیچ‌کس دیگه‌ای اون شب منو از دست پلیس فراری نداد، الا همین دو تا پایی که همین الان این‌جان. پس نگو که این پاها زندگی مخصوص به خودشونو ندارن!
ـ خجالت‌آوره! این اطراف پرسه زدن و شیشه شیکوندن! واسه چی؟
ـ واسه چی! چراشو ‌باس از پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگم بپرسی. اون می‌باس ساده لوح بوده باشه وگرنه واسه چی گذاشت که توافریقا کَت‌شو ببندنو واسه بردگی بفروشنش؟ واسه چی پدربزرگ پدربزرگ‌مو برا بردگی تربیت کنه؟ واسه چی پدر بزرگمو برابردگی تربیت کنه؟ پدرمو واسه بردگی تربیت کنه؟ پدرمم منو جوری بار بیاره که به اون پنجره نیگا کنم و با خودم بگم: این که مال من نیست، پس بوم م م م! بعد لگدمو بکوبم تو سینه‌ش.
ـ این لیوان بارم مال تو نیست، واسه چی اونو نمی‌شکونی؟
ـ این لیوان، آبجوی منو تو خودش نیگه می‌داره!
رازیتا داخل شد. کت پوست خرگوشی پنجشنبه‌شب خود را پوشیده بود؛ لباس پلوخوری‌اش را. کنار بار توقف نگرد و مستقیم به پشت و طرف اتاقک رفت.
دست ساده لوح بالا رفت و آبجو را تو خندق بلا خالی کرد. لیوان خالی به نقطه‌ی خیس قبلی خورد و روی پیشخوان بار برگشت.از روی چارپایه پایین سرید وگفت:
– می‌بخشی، فقط یه دقیقه.
دیگر متوقف کردنش ممکن نبود و گفتم:
ـ وایسا ببینم! تو گفتی بعضی چیزا رو می‌باس از پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگت پرسید. ولی می‌خوام بدونم که از مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگت می‌باس چی بپرسم!
ـ من تو بازی‌دادن تا اون‌جاهاش پیش نمی‌رم دیگه!
ساده لوح این را گفت و رازیتا را، در راهرو آبی پردود، تا اتاقک پشتی دنبال کرد.
نویسنده: لنگستون هیوز (Langston Hughes)
مترجم: علی‌اصغر راشدان
از مجموعه‌ی «داستان‌های ساده‌لوح»

لنگستون هیوز (Langston Hughes)
لنگستون هیوز (1902–1967) پرکارترین و شاید معروف‌ترین نویسنده‌ی سیاه‌پوست ادبیات مدرن امریکا بود. تنها شاعر سیاه‌پوستی که به طور کامل با درآمد حرفه‌ی ادبی طولانی و متنوع خود زندگی می‌‌کرد.
هیوز در «جابلین» ایالت میسوری متولد شد، اما بیش‌تر دوران کودکی‌اش را با مادربزرگش و در «لاورنس» ایالت کانزاس گذراند. سیزده‌ساله بود که مادربزرگش مرد و او به «لینکلن» ایالت ایلینویز رفت تا با مادرش زندگی کند. یک سال بعد، آن‌ها به «کلیولند» رفتند. در آن‌جا هیوز به دبیرستان رفت و سرودن شعر را آغاز کرد. بعد از اتمام دوره‌ی دبیرستان، پانزده ماه در «مکزیکو» با پدرش «که چند سالی ساکن آن‌جا بود ـ زندگی کرد. در همان‌جا زبان اسپانیایی را یادگرفت و شعر «سیاه‌پوست از رودخانه می‌‌گوید» را سرود، که در نشریه‌ی «کرایزیس» چاپ شد. در سال 1921 مدت یک سال به دانشگاه کلمبیا رفت و دانشگاه را برای کار دوساله‌اش در دریا، رها کرد. این سفرها او را به سواحل غرب افریقا و شمال اروپا کشاند. در سال 1921 به پاریس و بعد به ایتالیا رفت و در آن‌جا در کلوب‌های شبانه به کار پرداخت. در پایان همان سال و در راه بازگشت به نیویورک، در یک کشتی بخاری به کار شستشو و رنگ‌کاری عرشه مشغول بود. سال بعد را در واشینگتن گذراند و در دفتر سازمان مطالعات و تاریخ زندگی سیاه‌پوست‌ها کار کرد. کمی بعد، در «واردمن پارک هتل» به عنوان پادو، کار کرد. در همان‌جا بود که نویسنده‌ای به نام «واشل لیندسی» تعدادی از اشعار هیوز را خواند و مطبوعات کشف و معرفی‌اش کردند. هیوز اولین جایزه‌ی شعری‌اش را در سال 1925 از مجله‌ی «اپورچونیتی» دریافت کرد و می‌‌رفت که یکی از چهره‌های مشهور رنسانس هارلم شود.
هیوز تحصیلاتش را در دانشگاه پنسیلوانیا ـ جایی که اولین رمانش را در سال 1939 با عنوان «بی‌خنده، نه» نوشت ـ پی گرفت.
بیش از دوازده مجموعه از اشعارش در دوران حیاتش چاپ شد. یک مجموعه کامل و نهایی، با عنوان «پلنگ سیاه و تازیانه» در سال 1967 و بلافاصله بعد از مرگش منتشر شد. هیوز بارها به عنوان برجسته‌ترین شاعر هارلم به حضار و شنوندگان معرفی شد. او به خاطر چیره‌دستی‌اش در شعر، در سال 1926 برنده‌ی جایزه‌ی لیسانس افتخاری مؤسسه‌ی «ویتر بایز» شد. برنده‌ی جایزه‌ی مؤسسه‌های «روزنوالد و دوستی گوگنهایم» و بورسیه‌ای از آکادمی هنر و ادبیات امریکا شد. در سال 1959 برنده‌ی جایزه‌ی «انیسفلد ولف» شد و در سال 1960 مدال «اسپینگارن» به او تعلق گرفت.
«جس ـ بی» (Jess-B) ساده‌لوح، یک شخصیت محبوب هارلم است که هیوز او را خلق کرده است. داستان‌های ساده‌لوح نوشته شدند و تعدادشان که زیاد شد، به مرور شکل کتاب به خود گرفتند و سرآخر این کتاب‌ها به بیش از چهار جلد رسیدند.
نویسنده: علی‌اصغر راشدان

ساعت استراحت

گفت :
– رییس من سفید پوسته.
گفتم :
– بیشتر رییسا سفید پوستن.
– سفید پوست و پرچونه. یه ریزم می‌پرسه که سیا دیگه چی می‌خواد. دیروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرف‌های صدتا یه غازش درباره سیا پوستا، النگاتم شده بود. اون همیشه می‌گه سیا. انگار 1150 نوع جور واجور سیاپوست تو آمریکا وجود نداره. رییسم می‌گه: حالا که همتون حق شهروندی و دیوان عالی رو به دست آوردین، آدام پاول تو کنگره‌ست، رالف بونچ تو مجلسه، لئونتاین پرایس تو اپرای متروپولیتن می‌خونه، بالاتر از همه این که دکتر مارتین لوترکینگ جایزه نوبل رو می‌گیره، دیگه بیش‌تر از این چی می‌خواین شما؟‌ از همین تو می‌پرسم، سیا دیگه چی می‌خواد؟‌
– من سیا نیستم من خودمم.
– خب، تو نماینده‌ی سیا که هستی !
– نه، من نیستم. من فقط نماینده‌ی شخص خودمم.
– پس رالف بونچ و تورگود مارشال و مارتین لوترکینگ نماینده‌ی تو هستن، نیستن؟‌
– اگه تو می‌گی اونا نماینده‌ی منن، من از این که اون جور آدما نماینده‌ی منن، خیلی به خودم می‌بالم. ولی تموم اونایی رو که اسم می‌بری، دنبال کارو زندگی خودشونن و تو بار من آبجو نمی‌خوردن. من هیچ‌وقت یکی از اونا رو تو خیابون لنوکس ندیدم. تا اون جاکه به یاد دارم، اونا حتی تو هارلم زندگی نمی‌کنن. من حتا نمی‌تونم اسم شونو تو دفتر تلفن پیدا کنم. همه‌شون شماره‌ی اختصاصی دارن. اگه تو می‌گی اونا نماینده‌ی سیا هستن، واسه چی از خودشون نمی‌پرسی که سیا دیگه چی می‌خواد؟‌
– من نمی‌تونم به اونا دست پیدا کنم.
– خب، منم نمی‌تونم. پس هردومون مثه همیم.
– خیله خب، قضیه رو از نزدیک‌تر نیگا کنیم. روی ویلکیتر تو جبهه‌ی شما می‌جنگه، جیمز فارمرم همین طور.
– اونا تو بار من چیز نمی‌خورن.
– ویلکیتر و فارمر تو هارلم زندگی نمی‌کنن؟
– تا اون جا که من می‌دونم، این دورو ورا پیدا شون نشده. فکر می‌کنم از وقتی جکی مابلی اولین جوک شو گفت، اونا پا تو بار آپولون نذاشتن.
– من اونو نمی‌شناسم، ولی نیپسی راسل و بیل کاسبی رو تو تلویزیون می‌بینم.
– جک مابلی اون نیست. اون یه زنه که به اسم مامز معروفه.
– عجب!
– مامز مابلی تو یکی از صفحه‌هاش یه داستان درباره‌ی سندی الا و دمپایی های جادویی‌ش که تو مجلس جوونا می‌رقصه و اتفاقی که واسه خانوم کوچولو می‌افته، داره. تموم داستان درباره‌ی اون چیزیه که سیا می‌خواد.
– پایان داستان چه جوریه؟‌
– سندی الای کوچولو تا نصف شب با رییس کوکلاکس کلان می‌رقصه. ساعت زنگ دوازده رو که می‌زنه سندی الا–ی کوچولو به زندگی معمولی سیا پوستی خودش برمی‌گرده. کلاه گیس بلوندش به یه کلاه بافتنی سیا تغییر شکل می‌ده و هفته‌ی بعدش به محاکمه کشونده می‌شه.
 – یه افسانه‌ی نمادین. به نظر من، یعنی که سیا تو زندونه. ولی تو که زندونی نیستی!
– این برداشت توئه.
– ش
– خب، تو چی می‌خوای؟‌
– که از زندون بیام بیرون.
– کدوم زندون؟‌
– همین زندونی که تو منو توش انداختی !
رییسم فریاد می‌زنه که :
– من! من که تو رو تو زندون ننداختم. تو چی می‌گی پسر! من تو رو دوستت دارم. من یه لیبرالم. واسه کندی رأی جمع کردم و حالام واسه جانسون این کار رو می‌کنم. من طرفدار برابری‌ام. حالا که تو اونو به‌دست آوردی ،دیگه بیش‌تر از این چی می‌خوای؟‌
– برابری دوباره.
– منظورت از برابری دوباره چیه؟‌
– که تو با من قاطی بشی، نه من با تو.
– منظورت اینه که من بیام تو هارلم زندگی کنم؟‌ اصلا و ابدا !
– من تو هارلم زندگی می‌کنم.
– تو با اون جا اخت شدی و کنار اومدی. تو هارلم جنایت خیلی زیاده.
– تو هارلم بانک زنی دویست هزار دلاری نیست، که همین چند وقت پیش سه فقره‌ش تو جاهای دیگه اتفاق افتاد و همه‌شم سفید پوستا تو اون کارا دست داشتن و یکی‌شم تو هارلم نبود. گنده‌ترین و خوشگل‌ترین جنایتا تو بیرون از هارلم اتفاق می‌افته. ما هیچ وقت نه دزدی نیم میلیون دلاری جواهرات داریم و نه گم شدن یاقوت کبود. بهتره با من بیای تو هارلم و با ما قاطی شی.
– این سیا پوستا هستن که می‌خوان برابرشن.
– این سفید پوستا هستن که این رو نمی‌خوان.
– مام می‌خوایم، منتها تا یه نقطه‌ای.
– این همون چیزیه که سیا پوستا می‌خوان، جابه جا کردن این نقطه.
رییسم اخم کرد و گفت :
– ساعت استراحت تمومه.
نویسنده: لنگستون هیوز (Langston Hughes)
مترجم: علی‌اصغر راشدان

از مجموعه‌ی «داستان‌های ساده‌لوح»

شش ماه و یازده روز از عمر سناتور«انسیمو سانچز» 1 باقی مانده بود که مهم‌ترین زن زندگیش را ملاقات کرد. با او در دهکده‌ی «گلستان نایب السلطنه» آشنا شد. دهکده شب‌ها پناهگاه کشتی‌های قاچاقچی‌ها بود و در روز روشن به‌نظر بیهوده‌ترین گوشه‌ی صحرا می‌رسید، در روبه‌رویش دریایی بود سوزان و ساکن و آن‌قدر دور از همه جا که هرگز ممکن نبود کسی تصور کند در آن‌جا کسی بتواند خط سرنوشت دیگری را تغییر بدهد. حتی اسم دهکده نیز به‌نظر یک شوخی می‌رسید چون تنها گل سرخی که در دهکده دیده شد همان شاخه‌ی گل سرخی بود که سناتور سانچز، شبی که با «لائورا فارینا»2 آشنا شد به آن‌جا آورد.
توقف در آن دهکده که در حوزه‌ی انتخاباتی واقع شده بود، هر چهار سال یک‌بار، اجتناب‌ناپذیر بود. صبح آن روز سه‌چرخه‌های مملو از اثاثیه وارد شده بودند. سپس کامیون‌های پر از سرخپوستان برای تکمیل گروه تظاهر کنندگان سر رسیدند. چند دقیقه‌ای قبل از ساعت یازده، با صدای موسیقی و آتش‌بازی و به دنبال راهنمایان کمیته، اتوموبیل وزارتی، به رنگ شربت توت‌فرنگی وارد شد. سناتور انسیمو سانچز، آرام و فارغ از زمان، داخل اتوموبیل خنک نشسته بود، ولی به محض آن‌که در ماشین را برایش باز کردند، هوایی آتش‌بار او را لرزاند و پیراهن ابریشم طبیعی او یک‌مرتبه خیس شد و به تنش چسبید و خود را چندین سال پیرتر و از همیشه تنهاتر یافت. در زندگی واقعی تازه چهل و دو سال از عمرش می‌گذشت، با نمرات بسیار عالی، از دانشگاه گوتینگا3، در رشته‌ی مهندسی ذوب فلزات فارغ التحصیل شده بود. مرد کتاب‌خوانی بود، گر چه از آثار کلاسیک لاتین که بد ترجمه شده بودند چندان خوشش نمی‌آمد. با زن آلمانی بسیار زیبا ازدواج کرده و از او صاحب پنج فرزند شده بود، در خانواده‌ی او همه خوشبخت بودند و او نیز از همه خوشبخت‌تر، تا اینکه سه ماه پیش، به او اخطار شد که در کریسمس آینده، برای همیشه خواهد مرد.
همان‌طور که تظاهرات عمومی تدارک دیده می‌شد، سناتور موفق شد، یک‌ساعت، در خانه‌ای که جهت استراحتش در نظر گرفته شده بود، تنها بماند. قبل از آن‌که بخوابد، گل سرخی را که در عبور از صحرای سوزان، ترو تازه نگاه داشته بود، در لیوانی آب گذاشت. پس از صرف ناهار طبق رژیم، برای جلوگیری از صدمات بزغاله‌های سرخ شده که در بقیه‌ی روز مکرراً انتظارش را می‌کشیدند، قبل از ساعت موعود، چندین شیاف بخود فرو کرد تا آرامش قبل از درد فرا برسد. سپس بادبزن برقی را کنار ننو قرار داد و در سایه روشن گل سرخ، پانزده دقیقه دراز کشید، به سختی توانست چرتی بزند و به مرگ فکر نکند. به‌جز پزشکان، هیچ‌کس نمی‌دانست که حتی روز مرگ او نیز تعیین شده است. تصمیم گرفته بود به تنهایی راز خود را تحمل کند. بدون هیچ‌گونه تغییری در زندگی، نه به‌خاطر غرور، بلکه به‌خاطر شرم.
هنگامی که ساعت سه بعد‌ازظهر بار دیگر جلو جمعیت ظاهر شد، کاملاً بر اعصاب خود مسلط شده بود. استراحت کرده و تمیز، شلواری از کتان به پا داشت و پیراهنی با گل‌های نقاشی شده، پوشیده بود و با مصرف قرص‌های مسکن، دیگر احساس درد هم نمی‌کرد. با این‌حال تصور مرگ، خصمانه تر از آن بود که او خیال می‌کرد، چون وقتی از سکوی خطابه بالا رفت، نسبت به کسانی که بقیه را هل می‌دادند تا سعادت و افتخار دست دادن با او نصیبشان شود، احساس تحقیر کرد و مثل گذشته نتوانست با دیدن سرخ‌پوستان پابرهنه‌ای که به زور داشتند طاقت بازوهای گچی میدان عقیم را می‌آوردند، احساس رقتی بکند. با حرکت دست، صدای کف‌زدن را ساکت کرد سپس بدون حرکت شروع کرد به صحبت کردن. نگاهش بسوی دریا که آه های داغ می‌کشید خیره مانده بود. صدای آرام و عمیقش همانند آب آرام دریا بود ولی نطقی را که حفظ کرده بود برای گفتن حقیقت نبود بلکه از چهارمین کتاب تأملات «مارکوس اورلیوس»4 اقتباس شده بود.
بر خلاف عقیده‌ی خود این‌طور شروع کرد: ما به این‌جا آمده‌ایم تا طبیعت را شکست دهیم. ما، بیش از این، در زمره‌ی مطرودین وطن، یتیم‌های پروردگار در این عصر تشنگی و بی‌عدالتی، تبعیدشدگان زمین خود نخواهیم بود. بله، آقایان و خانم‌ها، کسان دیگری خواهیم بود، بزرگ و سعادتمند. شیوه‌ی کارش این‌طور بود. همان‌طور که او سخنرانی می‌کرد، همراهانش مشت مشت پرنده‌ی کاغذی به هوا می‌پاشیدند و پرندگان مصنوعی از روی تخته‌ها پرواز کرده به‌طرف دریا پیش می‌رفتند. در همان‌حال، عده‌ای از سه‌چرخه ها، درخت‌هایی مناسب دکور تأتر بیرون می‌کشیدند که برگ‌هایش از نمد بود و آن‌ها را پشت سر جمعیت در زمین نمک‌زار می‌کاشتند. عاقبت یک نمای مقوایی بزرگ را بالا بردند که خانه‌های کاذب با آجرهای قرمز و پنجره‌های شیشه‌ای داشت و با آن، روی زاغه‌های محقر زندگی واقعی را پوشاندند.
سناتور نطق خود را طولانی کرد، قطعاتی به زبان لاتین گفت تا به آن‌ها مهلت دهد که دکورهای دلقکانه‌ی او را نصب کنند. به آن‌ها وعده‌ی دستگاه‌های باران‌ساز داد و زمین‌هایی قابل حمل برای پرورش حیواناتی با گوشت خوردنی، روغن‌های سعادت که از زمین خشک، سبزیجات و از چوب پنجره‌ها، گل بنفشه می‌رویاند. هنگامی که دید ساختمان جهان ساختگی او به پایان رسیده است، با انگشت به آن اشاره کرد.
فریاد کشید: آقایان و خانم‌ها، این‌چنین خواهیم بود. ببینید، این‌چنین خواهیم بود.
جمعیت سر خود را برگرداند. یک کشتی اقیانوس‌پیمای کاغذی داشت از پشت خانه ها عبور می‌کرد و از بلندترین خانه‌های آن شهر مصنوعی هم بلندتر بود. فقط خود سناتور متوجه شد که دهکده‌ی مقوایی نیز از بس آن‌را باز و بسته کرده و از این‌طرف به آن‌طرف کشانده بودند، همانند دهکده‌ی «گلستان نایب السلطنه» حقیر، گرد وخاکی و غم‌انگیز می‌نمود. «نلسون فارینا» پس از دوازده سال، نرفت تا به سناتور سلام کند. از میان ننوی خود به نطق او گوش کرد. در خانه‌ای که گچ روی تیرک‌های آن هنوز خیس بود و با دست‌های خود آن‌را بنا کرده بود، همان دستانی که همسر اولش را با آن‌ها تکه تکه کرده بود. از زندان کاینا5 فرار کرده و سوار بر یک کشتی پر از طوطی بی‌گناه وارد «گلستان نایب السلطنه» شده بود. یک زن سیاه‌پوست زیبا که از «پاراماریبو»6 گیر آورده بود و از او صاحب دختری شده بود، او را همراهی می‌کرد. چند وقت بعد، زن، به مرگ طبیعی درگذشت و بی‌آن‌که به سرنوشت زن دیگر او گرفتار شود که قطعات بدنش در باغچه‌ی گل کلم او مدفون بود، بلکه او را تمام و کمال با اسم هلندیش در قبرستان محلی دفن کردند. دختر، رنگ پوست و زیبایی مادر و چشمان زرد و مات پدر را به ارث برده بود و پدرش می‌دانست که دارد زیباترین زن جهان را بزرگ می‌کند و آن‌هم بی دلیل نبود.
نلسون فارینا از وقتی که در اولین حوزه‌ی انتخاباتی با سناتور انسیمو سانچز، آشنا شده بود به او التماس کرده بود تا برای فرار از چنگ عدالت کمک کند تا بتواند شناسنامه‌ای دست و پا کند. سناتور، مهربان ولی نفوذناپذیر التماس‌های او را ندیده گرفته و تقاضایش را رد کرده بود. نلسون فارینا سال‌های سال تسلیم نشد و هر بار فرصتی پیش می‌آمد تقاضای خود را به نحوی به گوش او می‌رساند. ولی هر بار، همان جواب را شنیده بود. به‌طوری‌که آن مرتبه در آن ننوی خود داشت در آن فرورفتگی سوزان دزدان دریایی، زنده زنده می‌گندید. هنگامی‌که صدای کف‌ زدن پایان نطق به گوشش رسید، سرش را بلند کرد و از بالای تیرک‌ها، چشمش به پشت مقوای کمدی، طرح ساختمان‌ها، ساقه‌ی درختان افتاد و نیز کسانی را که داشتند کشتی اقیانوس پیما را به جلو می‌راندند، کینه‌ی خود را تف کرد و به زبان فرانسه گفت:
– کثافت، این هم کمدی سیاست است.
پس از پایان نطق، سناتور مطابق معمول در خیابان‌های دهکده، در میان همهمه‌ی موزیک و آتش‌بازی و ازدحام اهالی که هر یک مشکلات خود را برایش شرح می‌دادند، به گردش پرداخت. سناتور حرف‌های آن‌ها را با رغبت گوش می‌داد و همگی را بدون دادن وعده‌های غیر ممکن، به نوعی راضی کرده، تسلی می‌داد. زنی که روی سقف یک خانه نشسته و شش فرزند کوچکش او را احاطه کرده بودند، موفق شد صدای خود را از میان سروصدا و ترق تروق باروت آتش‌بازی به گوش او برساند.
گفت: سناتور، تقاضای من چندان بزرگ نیست. فقط یک خر می‌خواهم که از «چاه دار زده» آب بیاورم.
سناتور به شش بچه‌ی کثیف او خیره شد. پرسید:
– مگر شوهرت چه شده؟
زن، با خوش خلقی جواب داد: به جزیره‌ی آروبا، به دنبال سرنوشتش رفته است. و تنها چیزی که پیدا کرده یکی از آن زن‌های خارجی است که در دندانشان الماس می‌گذارند.
جواب او همه را به خنده انداخت!
سناتور گفت: بسیار خوب، می‌گویم یک خر به تو بدهند.
چیزی نگذشت که یکی از همراهانش، خری را به خانه‌ی زن برد که روی پشتش با رنگی ثابت یکی از همان شعارهای انتخاباتی نوشته شده بود تا هیچ‌کس فراموش نکند که آن خر، هدیه‌ای از جانب سناتور است.
در گردش کوتاه خود در خیابان تقاضاهای ناچیزتری را نیز برآورده کرد و به‌علاوه یک قاشق شربت به دهان مریضی ریخت که جهت دیدن او، داده بود تختش را به دم در کشانده بودند. نزدیک آخرین خانه، از پشت دیوار کوتاه، نلسون فارینا را در ننو دید. به‌نظرش پژمرده و خاکستری رنگ رسید ولی بدون علاقه به او سلام کرد.
– حالتان چطور است؟
نلسون فارینا در ننوی خود پیچید و او را در میان عنبر غمگین نگاه خود به حال خود گذاشت.
گفت: 7 Moi, vous savez
دخترش با شنیدن سلام و تعارف آن‌ها به حیاط رفت. یک پیش‌بند دهاتی معمولی بسته بود، به سرش روبان‌های رنگین زده بود و چهره‌اش را آفتاب سوخته بود ولی حتی در آن حالت سادگی، واضح بود که زیباتر از او زنی در جهان یافت نمی‌شود.
نفس سناتور از دیدن او بند آمد. با تعجب آهی کشید و گفت:
– مگر عقل خدا کم شده است؟!
آن شب نلسون فارینا بهترین لباس‌های دخترش را به او پوشاند و او را پیش سناتور فرستاد. دو نگهبان مسلح که داشتند در آن خانه عاریه از گرما نفس نفس می‌زدند، به او فرمان دادند تا روی تنها صندلی راه‌رو ورودی به انتظار بنشیند.
سناتور در اتاق مجاور با مردان عالی‌مقام «گلستان نایب السلطنه» کمیسیون داشت. آن‌ها را به آن‌جا احضار کرده بود تا حقیقتی را که در نطق خود پنهان کرده بود برای آن‌ها فاش کند. آن‌قدر به عالی‌مقامان سایر دهکده‌های صحرا شباهت داشتند که خود سناتور حس می‌کرد هر شب با همان عده کمیسیون دارد. پیراهنش از شدت عرق به تنش چسبیده بود وسعی می‌کرد بدنش را با بادبزن برقی که در گرمای اتاق مانند خرمگسی وزوز می‌کرد، خشک کند.
گفت: معلوم است که ما پرندگان کاغذی نمی‌‌خوریم. شما و من، می‌دانیم که روزی که توی این آغل بزغاله، درخت و گل به‌وجود بیاید، روزی که به‌جای کرم، در چاه‌ها خز بروید، آن روز نه من و نه شما کاری در این‌جا نخواهیم داشت. حرفم را درک می‌کنید؟
هیچ‌کس جوابی نداد. سناتور، همان‌طور که داشت حرف می‌زد، صفحه‌ای مصور از تقویم را کنده و با آن یک پروانه‌ی کاغذی ساخته بود. پروانه را در جریان هوای بادبزن، بدون منظور، رها کرد، پروانه در اتاق چرخی زد و سپس از میان در نیمه باز خارج شد. سناتور به سخنان خود ادامه داد. گفت: نباید آن‌چه را که خودتان می‌دانید برایتان تکرار کنم. انتخاب مجدد من خیلی بیش‌تر به نفع شماست تا به نفع من. برای این‌که من دیگر از دست آب‌های گندیده و عرق سرخ‌پوستان به تنگ آمده‌ام ولی شما با آن زندگی می‌کنید.
لائورا فارینا خروج پروانه‌ی کاغذی را دید. فقط او آن را دید، برای این‌که نگهبانان، همان‌طور که تفنگ‌های خود را بغل گرفته بودند به خواب رفته بودند. پروانه‌ی مصور پس از چند چرخ زدن بزرگ، تعادل خود را از دست داد، به دیوار خورد و همان‌جا چسبید. لائورا فارینا سعی کرد با ناخن‌هایش آن را از دیوار جدا کند. یکی از نگهبانان که از سرو صدای کف‌زدن اتاق مجاور از خواب بیدار شده بود، متوجه عمل بیهوده‌ی او شد.
نیمه خواب گفت: نمی‌توان آن را از جای کند، روی دیوار نقاشی شده است.
هنگامی که مردان کم کم از اتاق کمیسیون خارج شدند، لائورا فارینا بار دیگر روی صندلی نشسته بود. سناتور در جلو در اتاق، دست بر دست‌گیره باقی ماند و فقط هنگامی که راهرو ورودی خالی شد متوجه لائورا فارینا شد.
– این‌جاچکار می‌کنی؟
دخترک جواب داد:8 c’est de la part de mon pe’re
سناتور فهمید. ابتدا نگاهی به نگهبانان انداخت که داشتند چرت می‌زدند و سپس به دخترک نگاه کرد که زیبایی خارق العاده‌اش خیلی شاهانه‌تر از درد او بود و آن‌وقت تعیین سرنوشت را بعهده‌ی مرگ گذاشت و به او گفت: داخل شو.
لائورا فارینا در جلو در اتاق دهانش از تعجب باز ماند. هزاران هزار اسکناس در هوای اتاق موج می‌زد، در ست مثل پروانه. ولی سناتور بادبزن را خاموش کرد و اسکناس‌ها بدون هوا، روی اشیاه‌ی اتاق نشستند. لبخند زنان گفت: همان‌طور که می‌بینی گه هم پرواز می‌کند.
لائورا فارینا نشست، درست مثل این‌که سر کلاس مدرسه نشسته باشد. پوستش کشیده و نرم بود. رنگ و غلظت آفتابی نفت خام را داشت، گیسوانش مانند یال کره اسب سیاه بود و چشمان درشتش از نور هم روشنتر بود. سناتور، خط نگاه او را دنبال کرد و در انتهای نگاه او شاخه‌ی گل سرخ را یافت که از خشکی هوا پژمرده شده بود.
گفت: گل سرخ است.
دختر با گیجی گفت: «در ریو آچا گل سرخ دیده‌ام.»
سناتور روی یک تخت سفری نشست، همان‌طور که درباره‌ی گل‌های سرخ حرف می‌زد،
دگمه‌های پیراهنش را باز کرد. روی دنده‌هایش، جایی که تصور می‌کرد در داخل سینه
قلبش باشد، یک قلب تیر خورده‌ی دزد دریایی، خال‌کوبی شده بود. پیراهن خیس را به زمین انداخت و از لائورا فارینا تقاضا کرد به او در در‌آوردن چکمه‌هایش کمک کند.
دختر، جلو تخت سفری زانو زد.
سناتور هم‌چنان متفکرانه به او خیره شده بود و همان‌طور که دخترک بند چکمه‌های او را باز می‌کرد، از خودش پرسید که بدیمنی این ملاقات دامن کدامیک از آن‌ دو را خواهد
گرفت.
گفت: تو یک دختر بچه هستی.
دختر گفت: معلوم نیست ولی در ماه آوریل نوزده ساله می‌شوم.
سناتور علاقه‌اش جلب شد.
– چه روزی؟
دختر گفت : یازدهم.
سناتور حالش بهتر شد. گفت: هر دو متولد ماه حمل هستیم.
سپس لبخند زنان اضافه کرد: برج تنهایی است.
لائورا فارینا به گفته‌ی او توجهی نکرد چون نمی‌دانست باچکمه ها چه کند. سناتور به سهم خود نمی‌دانست با لائورا فارینا چه کند چون به عشق‌های پیش بینی نشده عادت نداشت و علاوه بر این پی برده بود که آمدن او به آن‌جا دلیل دیگری دارد. فقط احتیاج به زمان داشت تا فکر کند. لائورا فارینا را در میان زانوانش زندانی کرد، کمر او را چسبید و خودش روی تختخواب سفری دراز شد. آن‌وقت فهمید که دختر در زیر لباسش لخت است، چون بدن دختر بوی تند حیوان اهلی می‌داد ولی قلبش وحشتزده بود و پوست بدنش با عرقی سرد کرخت شده بود.
سناتور آهی کشیده گفت: متولدین حمل را هیچ‌کس دوست ندارد.
لائورا فارینا خواست چیزی بگوید ولی هوا فقط برای نفس کشیدنش کافی بود. سناتور او را کنار خود خواباند، چراغ را خاموش کرد و اتاق در سایه روشن گل سرخ فرو رفت. دخترک خود را به ترحم سرنوشت خود رها کرد. سناتور آهسته او را نوازش کرد بدون این‌که دستش کاملاً به او بخورد به دنبال او گشت ولی درست جایی را که دنبالش می‌گشت قطعه‌ای آهن یافت؟
– آن‌جا چه داری؟
دختر گفت: یک قطعه زنجیر.
سناتور با عصبانیت گفت: چه کار مزخرفی!
و آن‌چه را که در فکرش بود از او پرسید: کلیدش کجا است؟
لائورا فارینا نفسی کشید. جواب داد: پیش پدرم است. به من گفت به شما بگویم که اگر کلید را می‌خواهید کسی را بفرستید و یک قول‌نامه هم همراهش کنید که وضع پدرم را روبه‌راه کند. سناتور درجا خشکش زد. باعصبانیت غرغر کرد: «بزغاله‌ی فرانسوی!» سپس چشمانش را بست و در تاریکی به‌خاطر آورد: «به یاد داشته باش که تو یا هر کس دیگر به‌زودی خواهید مرد و بعد از شما حتی اسمی نیز باقی نخواهد ماند» منتظر ماند تا حرصش فرو بنشیند.
آن‌وقت پرسید: بگو ببینم. در باره‌ی من چه چیزها شنیده‌ای؟
– راستش را بگویم؟
– راستش را بگو.
لائورا فارینا گفت: بسیار خوب، می‌گویند که شما از دیگران هم بدتر هستید، چون با آن‌ها فرق دارید.
حالت سناتور فرقی نکرد. مدتی طولانی سکوت کرد، چشمانش را بست و هنگامی که آن‌ها را گشود گویی به حال طبیعی خود بازگشته است.
مصممانه گفت: چه مزخرفاتی! به آن پدر بزغاله‌ات بگو که اوضاعش را رو به‌راه خواهم کرد.
لائورا فارینا گفت: اگر مایل باشید خودم بروم کلید را بگیرم.
سناتور او را پیش خود نگاه داشت.
گفت : کلید را فراموش کن و کمی با من بخواب. وقتی آدم تنها است خیلی خوب است یکی کنارش باشد.
آن‌وقت دخترک سر او را روی شانه‌اش گذاشت و چشمانش روی گل سرخ خیره ماند. سناتور کمر او را در بغل گرفت، صورتش را در زیر بغل او که بوی حیوان اهلی می‌داد پنهان کرد و تسلیم وحشت خود شد. شش ماه و یازده روز بعد، در همان حال از جهان رفت، منحرف و مطرود، همه به‌خاطر رسوایی عمومی و لائورا فارینا اشک‌ریزان از حرص این‌که چرا دارد بدون او می‌میرد.
—————————————————
پانویس:
1- Onesimo Sanchez
2- Lauro Farina
3- Gottinga
4- Marcus Aurelius
5- Cayenna
6- Paramaribo
7- شما می‌دانید که حال من چطور است.
8- از طرف پدرم آمده‌ام.

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز (Gabriel Garsia Marques)
مترجم: بهمن فرزانه

از کتاب: «داستان غم‌انگیز و باورنکردنی ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگدلش»

نزدیکی‌های ساعت ده یک شب تاریک ماه سپتامبر، اَندره‌ی، تنها پسر شش ساله‌ی دکتر کریلُف، پزشک دولتی، از بیماری دیفتری چشم از دنیا فروبست. همین‌که همسر دکتر جلو تخت کودک مرده‌اش به زانو افتاد و اولین نشانه‌های از خود بی‌خود شدن در او دیده شد؛ زنگ سرسرا به شدت به صدا درآمد.
صبح روزی که بیماری دیفتری سر از خانه درآورد همه‌ی پیشخدمت‌ها را به خانه‌های‌شان روانه کردند. بنابرین کریلُف خودش با همان پیراهن آستین بلند و جلیقه‌ی دکمه نینداخته، بی‌آن‌که دست و صورت مرطوبش را که از اسید فِنیک می‌سوخت پاک کند، در را گشود. سرسرا آن‌قدر تاریک بود که شخصی که پا به خانه گذاشت تنها قدِ متوسط، شال‌گردن ِ سفید و چهره‌ی درشت و بسیار رنگ‌پریده‌اش قابل تشخیص بود. رنگ چهره‌اش به اندازه‌ای پریده بود که گویی حضور او سرسرا را روشن کرده‌ بود… .
مرد بی‌مقدمه گفت: «دکتر تشریف دارن؟»
کریلُف جواب داد: «من دکترم، چه کار دارین؟»
مرد، که بی‌اندازه خوشحال شده بود، گفت: «دکتر شمایین؟ خیلی خوشوقتم!» و دست پیش برد دست دکتر را در تاریکی پیدا کرد، آن‌را در دست گرفت و محکم فشرد. «خیلی… خیلی خوشوقتم! ما به هم معرفی شده بودیم… من آبوگین هستم… همین تابستون تو خونه‌ی گنوچِف افتخار آشنایی با شما رو پیدا کردم. خیلی خوشحال شدم که تو خانه بودین… شما رو به خدا نگین فوری همراه تون نمی‌آم. زنم یه سر و یه کله افتاده… من کالسکه با خودم آورده‌م…»
از صدا و حرکات او می‌شد دریافت که بی‌اندازه دلواپس است. درست حال آدم‌هایی را داشت که سگ هار به آن‌ها حمله کرده یا خانه‌شان آتش گرفته باشد، جلو نفس‌های تندش را نمی‌توانست بگیرد. با صدایی لرزان و عجولانه حرف می‌زد. لحن صدایش صمیمیت بچه‌هایی را داشت که ترسیده باشند. مثل همه‌ی کسانی که وحشت کرده‌اند و گیج و منگ شده‌اند، با عبارت‌های کوتاه و بریده‌بریده حرف می‌زد و کلمه‌های زائد و نابجای زیادی به زبان می‌آورد.
ادامه داد: «می‌ترسیدم تو خانه نباشین، وقتی اومدم این‌جا، خیلی جوش می‌زدم… به خاطر خدا، لباس بپوشین و راه بیفتین بریم… اتفاقی که افتاد این بود که پاپچینسکی به سراغم اومد، الکساندرسیه‌مینوویچو می‌گم، شما می‌شناسیدش… گرم اختلاط شدیم… بعد نشستیم چای بخوریم. ناگهان زنم دادش بلند شد، دست‌هاشو به قلبش گذاشت و روی صندلیش پس افتاد. بلندش کردیم رو تخت خوابوندیمش و… مثل مرده دراز کشیده… می‌ترسم سکته کرده باشه… بفرمایین بریم… پدرش هم از سکته‌ی قلبی عمرشو به شما داد.»
کریلُف بی‌آن‌که حرفی بزند گوش می‌داد، گویی زبان روسی نمی‌دانست.
وقتی آبوگین دوباره موضوع پاپچینسکی و پدرزنش را پیش کشید و بار دیگر دست پیش برد، در تاریکی، دست دکتر را بگیرد، دکتر سر تکان داد و در حالی که با بی‌میلی کلمه‌ها را می‌کشید، گفت:
«عذر می‌خوام، نمی‌توانم بیام… آخه، پنج دقیقه‌ی پیش پسرم… پسرم مرد.»
آبوگین یک قدم به عقب برداشت و به نجوا گفت:«راست می‌گین؟ خدای من، چه موقع دردناکی این‌جا اومده‌م! امروز روز خیلی شومی بوده… خیلی شوم! چه تصادفی… نکنه خواست پروردگار بوده!»
آبوگین دسته‌ی در را گرفت و سر به زیر انداخت. ظاهراً دچار تردید شده بود، نه می‌توانست برود، نه رویش می‌شد دوباره از دکتر درخواست کند.
آستین کریلُف را گرفت و گفت:«گوش کنین، من واقعاً موقعیت شما رو درک می‌کنم. خدا شاهده خجالت می‌کشم تو همچین لحظه‌ای اسباب زحمت شما بشم؛ اما آخه چاره‌ای ندارم. خودتون فکر کنین، من به چه کسی می‌تونم رو بیارم؟ این‌جا بجز شما دکتری پیدا نمی‌شه. به خاطر خدا بیایین. من برای خودم نمی‌گم. خودم که بیمار نیستم.»
سکوت حکم‌فرما شد. کریلُف پشت به آبوگین کرد، مدت کوتاهی ایستاد و کم‌کم از سرسرا بیرون رفت و پا به اتاق پذیرایی گذاشت. برای توجیه تردیدها و حرکات بی‌اراده‌اش آباژورِ چراغِ خاموشِ اتاقِ پذیرایی را به دقت تنظیم کرد و کتاب قطور روی میز را گشود و نکته‌ای را در آن دید. در چنین لحظه‌ای نه هدفی داشت، نه آرزویی و نه به چیزی می‌اندیشید و احتمالاً فراموش کرده بود که در سرسرای خانه‌اش غریبه‌ای ایستاده است.
تاریکی و آرامش ِ اتاق ِ پذیرایی ظاهراً به پریشانی‌اش دامن می‌زد. از اتاق پذیرایی که می‌خواست وارد اتاق کارش بشود پای خود را بیش از حد معمول بلند کرد و با دست به دنبال چارچوب در گشت. سپس مثل آن‌که تصادفاً به خانه‌ی عجیبی پا گذاشته یا برای اولین بار مست کرده باشد، نوعی سردرگمی در سرتا پایش احساس شد و گیج و منگ خود را تسلیم احساس تازه کرد. خطِ پهنِ نوری روی قفسه‌های کتاب‌ها، در یک سوی اتاق، افتاده بود؛ این نور همراه با بوی سنگین و خفقان‌آور اسید فِنیک و اِتِر از در نیمه بازِ اتاق خواب می‌آمد… دکتر در یک صندلی پشت میز فرو رفت، مدتی خواب‌آلود به کتاب‌های براق چشم دوخت، سپس از جا برخاست و پا به اتاق خواب گذاشت.
این‌جا، در اتاق خواب، آرامش مرگ حاکم بود. همه چیز از سر تا انتها خبر از طوفانی می‌دادند که دیگر فروکش کرده بود، از خستگی و دردی می‌گفتند که آرامش پیدا کرده بود. شمعی که روی چارپایه‌ای میان تعدادی شیشه‌ی باریک، جعبه، شیشه‌ی دهان‌گشاد قرار داشت و چراغِ بزرگِ روی قفسه، اتاق را به‌خوبی روشن کرده بود. پسر روی تختخواب کنار پنجره با چشمان باز دراز کشیده بود، در چهره‌اش حیرت خوانده می‌شد. تکان نمی‌خورد اما گویی چشم‌های گشوده‌اش هر لحظه سیاه‌تر می‌شد و در کاسه‌ی سرش فرومی‌رفت. مادر که دست‌های خود را روی او گذاشته و چهره‌اش را در چین‌های ملافه‌ها پنهان کرده بود جلو تخت زانو زده بود. او مثل پسر تکان نمی‌خورد اما در پیچ و تاب بدن و دست‌هایش چه اندازه جنبش احساس می‌شد! با همه‌ی وجود، با حرارتی مشتاقانه، به تخت چسبیده بود، گویی می‌ترسید حالت آرام و راحتی را که سرانجام برای تن خسته‌اش پیدا کرده بود برهم بزند. پتوها، لباس‌ها، لگن‌ها، پشنگه‌های آب، مسواک‌ها و قاشق‌ها که همه‌جا پَر و پخش بود، شیشه‌ی سفید آب‌آهک، هوای خفقان آور و خلاصه همه چیز مرده بود و به عبارت دیگر آرامش پیدا کرده‌ بود.
دکتر کنار زنش درنگ کرد، دست در جیب شلوار فرو برد، سرش را به یک سو خم کرد و به پسرش خیره شد. در چهره‌اش بی‌تفاوتی خوانده می‌شد؛ فقط قطره‌هایی که روی ریش او می‌درخشید گواهی می‌داد که مدت کوتاهی پیش اشک ریخته است.
وحشت زننده‌ای که هنگام صحبت از مرگ در ذهن ما نقش می‌بندد در اتاق خواب جایی نداشت. در سکوت غالب، در حالت مادر، در بی‌تفاوتی چهره‌ی پدر چیزی نظرگیر وجود داشت که قلب را متأثر می‌کرد، زیبایی لطیف و پا در گریز غم انسانی وجود داشت که آدم به آسانی نمی‌تواند آن را دریابد و شرح دهد و ظاهراً تنها موسیقی قادر به بیان آن است. در آن آرامش عبوس، زیبایی نیز احساس می‌شد. کریلُف و همسرش ساکت بودند و اشک نمی‌ریختند. گویی موقعیت شاعرانه‌ی خود را اعتراف می‌کردند. هم‌چنان‌که فصل جوانی‌ آن‌ها سپری شده بود حالا نیز با این پسر حق بچه داشتن از آن‌ها گرفته شده بود، افسوس، برای همیشه و تا ابد. دکتر چهل وچهار سال داشت، دیگر موهایش سفید شده و ظاهر پیرمردها را پیدا کرده‌ بود. همسر بیمار و رنجورش سی و پنج ساله بود. اَندره‌ی نه‌تنها پسر یکی یک‌دانه‌ی آن‌ها بلکه آخرین پسر آن‌ها بود.
خُلق و خوی دکتر، به خلاف همسرش، به خلق و خوی کسانی می‌مانست که وقتی دچار عذاب روح می‌شوند ضرورت حرکت را احساس می‌کنند. پس از آن‌که پنج دقیقه‌ای بالای سر همسرش ایستاد، پای راستش را بیش از حد معمول بلند کرد، از اتاق بیرون رفت و پا به اتاق کوچکی گذاشت که کاناپه‌ی پهن و بزرگی نیمی از آن را اشغال کرده بود. از آن‌جا وارد آشپزخانه شد. دور و کنارِ اجاق و تختِ آشپز سر و گوشی آب داد، جلوِ دَرِ کوتاهی سر خم کرد و پا به سرسرا گذاشت.
در این‌جا دوباره چشمش به شال‌گردن سفید و چهره‌ی پریده‌رنگ افتاد.
آبوگین آهی کشید، دستگیره‌ی در را گرفت و گفت:«خوب دیگه، خواهش می‌کنم بفرمایین بریم.»
دکتر لرزید، نگاهی به او انداخت و همه چیز به یادش آمد.
در حالی که دوباره جان گرفته بود، گفت:«گوش کنین، به تون که گفتم نمی‌تونم بیام. مگه سرتون نمی‌شه!»
آبوگین دست به شال‌گردنش گذاشت و با لحنی ملتمسانه گفت: «دکتر، من هم از گوشت و استخوون ساخته شده‌م، وضع شما رو خوب درک می‌کنم. در غم شما شریکم. اما آخه، من به خاطر خودم نیست که می‌گم. زنم داره می‌میره. اگه آخ و ناله‌شو شنیده بودین، اگه چهره‌شو دیده بودین، اون وقت متوجه می‌شدین که چرا اصرار می‌کنم! پروردگارا، خیال می‌کردم رفته‌ین لباس بپوشین. وقت داره می‌گذره، دکتر! تمنا می‌کنم بفرمایین بریم.»
کریلُف پس از لحظه‌ای گفت:«نمی‌تونم بیام.» و پا به اتاق پذیرایی گذاشت.
آبوگین به دنبالش رفت و آستین اورا گرفت.
«شما غصه دارین. درک می‌کنم. آخه، من که نمی‌خوام درد دندون معالجه کنین یا گواهی پزشکی بدین… می‌خوام جون یه انسانو نجات بدین.» مثل گداها التماس می‌کرد، «جون آدم از غم وغصه بالاتره. به نام انسانیت خواهش می‌کنم جرأت داشته باشین، شهامت داشته باشین.»
کریلُف با اوقات‌تلخی گفت:«انسانیت از یه سر نباید باشه. به نام همون انسانیت از شما خواهش می کنم کاری به کار من نداشته باشین. پروردگارا، چه حرف‌ها می‌شنوم! من روی پای خود بند نیستم اون‌وقت شما منو به نام انسانیت می‌ترسونین. من حالا به هیچ دردی نمی‌خورم. هیچ کاری از دستم ساخته نیست. می‌فرمایین زن‌مو پیش کی بذارم؟ خیر، خیر…»
کریلُف دست‌های گشوده‌اش را از چنگ او بیرون آورد و خود را کنار کشید.
آشفته‌خاطر ادامه‌داد:«از… از من خواهش نکنین، متأسفم… طبقِ جلد سیزدهمِ قانون مدنی، من باید همراه شما بیام و شما حق دارین منو کشون‌کشون ببرین… خوب ببرین، اما… من حال درستی ندارم… حتی نا ندارم حرف بزنم. منو ببخشین.»
آبوگین دوباره آستین دکتر را گرفت و گفت:«بی انصافی‌یه که با این لحن با من صحبت می‌کنین، دکتر. روی جلد سیزدهم سنگ بذارین! من چه حقی دارم که با خشونت با شما رفتار کنم؟ دل‌تون می‌خواد بیایین؛ دِل‌تون نمی‌خواد نیایین، دست پروردگار به همراه‌تون؛ چیزی که هست من با عواطف شما کار دارم نه با اراده‌ی شما. یه زن جوون داره می‌میره! شما می‌گین همین الان پسرتون مرده. بنابرین، چه کسی بهتر از شما نگرانی منو درک می‌کنه؟»
صدای آبوگین از دلواپسی می‌لرزید. لرزش بدن و لحن صدا خیلی بیش از حرف‌هایش متقاعد کننده بود. در رفتار آبوگین صمیمیتی دیده می‌شد، اما هر عبارتی که از دهانش بیرون می‌آمد ساختگی و بی‌روح بود و آب و تابی نابجا داشت و گویی توهینی به فضای خانه‌ی دکتر و زنی بود که داشت می‌مرد. او خودش این موضوع را احساس کرد و از ترس این‌که مبادا حرف‌هایش بد تعبیر شود سعی کرد صدایش نرم و ملایم باشد تا، اگر نه حرف‌هایش، دست کم صداقت لحن صدایش دکتر را متقاعد کند. معمولاً حرف هر چقدر سنجیده و دلنشین باشد تنها بر آدم‌های بی غم تأثیر می‌گذارد و کسانی را که اندوهگین یا خوشحال‌اند کمتر راضی می‌کند؛ چون بیش‌ترِ وقت‌ها سکوت بهتر از هر واژه‌ای خوشحالی یا اندوه را توصیف می‌کند. عشاق وقتی لب فرو بسته‌اند بهتر زبان یک‌دیگر را درک می‌کنند و خطابه‌ای گرم و پر شور بر سر گور یک مرد، تنها بر آدم‌های بیگانه تأثیر می‌گذارد و در نظر همسر و بچه‌های او سرد و بی‌اهمیت است.
کریلُف آرام ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت. وقتی آبوگین درباره‌ی حرفه‌ی والای پزشکی و از خود‌گذشتگی حرف‌هایی بر زبان راند دکتر عبوسانه پرسید:
«خیلی دوره؟»
«سیزده چهارده کیلومتره. اسب‌های خوبی دارم، دکتر. قول شرف می‌دم که یه‌‌ساعته شما رو ببرم و برگردونم. فقط یه ساعت.»
حرف‌های آخر مرد بیش از اشاره به انسانیت یا حرفه‌ی پزشکی بر دکتر تأثیر گذاشت. مدتی اندیشید و آه‌کشان گفت:
«خوب، بفرمایین بریم!»
دکتر با گام‌هایی نا مطمئن به سرعت به اتاق کارش رفت و چیزی نگذشت که با پالتو برگشت. آبوگین دل‌شاد در پوست خود نمی‌گنجید، دکتر را در پوشیدن پالتو یاری کرد و همراه‌ او از خانه بیرون رفت.
بیرون هوا تاریک بود اما از سرسرا روشنی بیشتری داشت. حالا در تاریکی، قامت بلند و خمیده‌ی دکتر با آن ریش باریکِ بلند و بینی عقابی به خوبی دیده می‌شد. در کنار او چهره‌ی درشت و رنگ‌پریده‌ی آبوگین، که کلاهِ کوچک بچه مدرسه‌ای‌ها به سختی فرق سرش را می‌پوشاند، به چشم می‌خورد. سفیدی شال‌گردن فقط در جلو به چشم می‌آمد اما، در پشت سر، در پس موهای بلندش پنهان بود.
آبوگین هم‌چنان‌که کمک می‌کرد تا دکتر در کالسکه جا بگیرد، به نجوا گفت: «راستی که بزرگواری شما درخور ستایشه. لیوکِ عزیز، دور می‌زنیم. تا می‌تونی تند برو، عجله کن!»
کالسکه‌ران به سرعت می‌رفت. ابتدا یک ردیف ساختمان ساده که در امتداد حیاط بیمارستان قرار داشت پیدا شد. همه جا تاریک بود به‌جز نور درخشان پنجره‌ای که، در انتهای حیاط، پَرچینِ باغچه را روشن می‌کرد. سه پنجره‌ی طبقه‌ی بالای خانه‌ی کنار آن، از هوای اطراف، رنگ‌پریده‌تر بود. کالسکه سپس وارد تاریکی متراکمی شد که در آن بوی رطوبت قارچ پیچیده بود و نجوای درخت‌ها شنیده می‌شد. سر و صدای چرخ‌ها، کلاغ‌ها را بیدار کرد و آن‌ها درمیان برگ‌ها شروع به حرکت کردند و صدای غم‌آور و حیرت‌زده‌ی خود را سر دادند، گویی می‌دانستند که فرزند دکتر مرده و همسر آبوگین بیمار است . سپس ردیف درختان جدا از هم پیدا شد، بعد درختچه‌ای و آن‌گاه استخری که با نوری اندک می‌درخشید و در آن سایه‌های سیاه بزرگی آرمیده بودند. کالسکه بر دشت صافی پیش می‌رفت. حالا صدای کلاغ‌ها در پشت سر بسیار ضعیف شنیده می‌شد. چیزی نگذشت که همه جا کاملاً آرام شد.
کمابیش در سراسر راه ، کریلُف و آبوگین ساکت بودند؛ به‌جز یک بار که آبوگین آه عمیقی سرداد و به نجوا گفت:
«خیلی دردناکه. آدم وقتی جان عزیزانِ‌شو در خطر می‌بینه اون‌ها رو بیش از همیشه دوست داره.»
و وقتی کالسکه آرام از رودخانه‌ می‌گذشت، کریلُف، که گویی از خروش آب ترسیده باشد، یکه‌ای خورد و شروع به وول خوردن کرد.
اندوهگین گفت: «بذارین برم. زود بر می‌گردم. فقط می‌خوام پرستارو پیش زنم بفرستم. آخه، تنهاست.»
آبوگین ساکت بود. کالسکه، که در نوسان بود و به سنگ‌ها برخورد می‌کرد، از ساحل شنی بالا رفت و به راه ادامه داد. کریلُف کم‌کم با اندوه خو می‌گرفت و به اطراف می‌نگریست. جاده با نورِ اندکِ ستارگان دیده می‌شد و بیدها‌ی کناره‌ی ساحل در تاریکی فرو می‌رفتند. در طرف راست، دشت، صاف و هموار، گسترده بود و مثل آسمان انتهایی نداشت. در انتهای آن، این‌جا و آن‌جا، نورهای ضعیفی، که احتمالاً از گودال‌های زغال‌سنگ بر می‌خواست، شعله‌ور بود. در طرف چپ، به موازات جاده تپه‌ی کوچکی پوشیده از بوته‌های علف قرار داشت و برفراز آن نیمه‌ی ماه، بزرگ و بی‌حرکت، دیده می‌شد. ماه که قرمز بود و کمابیش در پشت پرده‌ای از مِه پنهان بود گرداگردش را ابرهای لطیفی فرا گرفته بودند و گویی از هر سو او را می‌نگریستند و نگهبانی می‌کردند تا مبادا ناپدید شود.
آدم در همه جای طبیعت چیزی نومید کننده و دردآور احساس می‌کرد. زمین، مثل زن فاسدی که که تنها در اتاقی تاریکی بنشیند و سعی کند به گذشته‌ی خود نیندیشد، با خاطرات بهار و تابستان دلخوش بود و، بی اعتنا به زمستانِ انکار ناپذیر، انتظار می‌کشید. آدم به هرجا رو می‌کرد طبیعت چون گودالی تاریک، سرد و بی‌انتها به نظر می‌رسید که، از آن، نه کریلُف، نه آبوگین و نه نیمه‌ی ماه، هیچ‌کدام مجال گریز نداشتند… .
کالسکه هرچقدر به مقصد نزدیک‌تر می‌شد؛ صبر آبوگین لبریز‌تر می‌گشت، وول می‌خورد، از جا می‌جست و از روی شانه‌ی کالسکه‌ران به جلو خیره می‌شد. کالسکه سرانجام در پای پلکانِ بلندی نگه داشت که سایبانِ راه‌راه کتان زیبایی آن‌ را پوشانده بود. آبوگین که صدای نفس‌های لرزانش شنیده می‌شد سر بالا کرد و به پنجره‌های روشنِ طبقه‌ی اول نگاهی انداخت.
آبوگین همراه دکتر پا به سرسرا گذاشت و هم‌چنان‌که آهسته دست‌هایش را از روی ناراحتی برهم می‌مالید، گفت: «اگه اتفاقی افتاده باشه… چه خاکی به سر بریزم!» سپس به سکوت گوش داد و افزود: «اما صدایی نمی‌آد. حتماً تا حالا اتفاقی نیفتاده.» در سرسرا نه صدای پا شنیده می‌شد نه صدای حرف. با وجود چراغ‌های روشنِ خانه گویی کسی بیدار نبود. حالا دکتر و آبوگین، که تا همین چند لحظه پیش در تاریکی بودند، یک‌دیگر را ورنداز کردند. دکتر بلند بالا بود، پشتی خمیده داشت، با شلختگی لباس پوشیده بود و چهره‌ی پهنی داشت. در لب‌های کلفتِ سیاه‌پوست مانند، در بینی عقابی و نگاه بی‌حال و بی‌اعتنایش چیزی زننده، ناخوشایند و خشن وجود داشت. موهای‌ آشفته، شقیقه‌های فرورفته، ریش بلند و کم پشتِ تازه سفید شده‌اش که چانه‌ی براق او را نشان می‌داد، چهره‌ی پریده و افسرده و رفتار ناشیانه و بی‌قیدانه و خلاصه سرسختی‌اش، همه و همه، روزگار طاقت فرسا، سرنوشت خشونت بار و وازدگی او را از زندگی و آدم‌ها در نظر شخص مجسم می‌کرد. اگر آدم به هیکل زمخت این مرد نگاهی می‌انداخت باور نمی‌کرد که زن دارد و بر مرگ بچه‌اش گریسته است. آبوگین آدم دیگری بود، قوی و تنومند با موهای بور، سری بزرگ و اسباب صورت درشت و درعین حال خوشایند و لباسی زیبا و باب روز. از کالسکه، از دکمه‌های انداخته‌ی کت و از موهای بلندش، که تا پشت گردن را می‌پوشاند، برمی‌آمد که آدمی متشخص و اشرافی است. موقع راه رفتن سرش را بالا می‌گرفت و سینه‌اش را پیش می‌داد، صدای گیرای مردانه‌ای داشت و در باز کردن شال‌گردن یا مرتب کردن موهایش ظرافتی ماهرانه و کمابیش زنانه دیده می‌شد. حتی ترس بچه‌گانه‌اش توأم با پریدگی رنگِ چهره هنگامی که کت از تن بیرون می‌آورد و سر بالا کرده بود و به پلکان می‌نگریست حالش را مشوش نمی‌کرد و از رضایت خاطر، سلامت و اعتماد به نفسی که سراپایش گواهی می‌داد چیزی نمی‌کاست.
از پلکان که بالا می‌رفت، گفت: «کسی این دور و بر نیست، صدایی شنیده نمی‌شه. از هیاهو خبری نیست. خدا به‌ خیر بگذرونه.»
همراه دکتر از سرسرا گذشتند و وارد سالن بزرگی شدند که پیانوی بزرگی در فضای تاریک آن دیده می‌شد و چلچراغ آن را با پوشش سفیدی پوشانده بودند. از آن‌جا هردو به اتاق پذیرایی کوچک و زیبایی پا گذاشتند که جای دنج و نیمه‌تاریکی بود و نور صورتی رنگِ دلنشینی آن را روشن می‌کرد.
آبوگین گفت: «لطفاً بفرمایین یه لحظه این‌جا بنشینین، دکتر. یه ثانیه… یه ثانیه بیشتر طول نمی‌کشه. نگاهی می‌اندازم و خبر شون می‌کنم.»
کریلُف تنها ماند. اشیای تجملی اتاق پذیرایی، روشنایی اندک و مطبوع آن، حتی حضورش در خانه‌ی نا‌آشنای آدمی غریبه ظاهراً تأثیری در او بر جا نگذاشت. روی یک صندلی نشسته و به دست‌هایش، که از اسید فِنیک سوخته بود، نگاه کرد. تنها به آباژور قرمز و روشن نگاهی انداخته بود و وقتی از گوشه‌ی چشم به ساعت آن سوی اتاق، که تیک‌تیک آن شنیده می‌شد، نگریست گرگی آکنده از کاه را دید که به تنومندی و رضایت خاطر آبوگین بود.
سکوت برقرار بود… جایی در دوردست، در اتاق‌های دیگر، کسی آه بلندی سر داد، دری شیشه‌ای، احتمالاً دَرِ گنجه‌ای، به هم خورد و بار دیگر سکوت بر قرار شد. پنج دقیقه گذشت. کریلُف دیگر به دست‌هایش نگاه نمی‌کرد. سرش را بلند کرد به دری نگریست که آبوگین از آن ناپدید شده بود.
آبوگین در آستانه‌ی در ایستاده بود اما همان آدمی نبود که بیرون رفته بود. رضایت خاطر و ظرافت ماهرانه دیگر در او دیده نمی‌شد. چهره و دست‌ها و حالت بدنش از شکل افتاده و ترس یا درد جسمانی رنج‌آوری چهره‌اش را تغییر داده بود. بینی، لب‌ها، سبیل و همه‌ی اسباب صورتش می‌لرزیدند، گویی می‌خواستند از چهره‌اش جدا شوند اما چشم‌هایش مثل آن بود که از درد می‌خندیدند.
آبوگین گام سنگین بلندی تا میانه‌ی اتاق برداشت، خمیده شده بود، ناله می‌کرد و مشت‌هایش را تکان می‌داد.
بلند گفت: «فریبم داده.» روی واژه‌ی فریب تکیه کرد. «آن زن فریبم داده! رفته! خودشو به بیماری زد و منو به دنبال دکتر فرستاد تا با اون پاپچینسکی پدر سوخته به چاک بزنه. خدای من!»
آبوگین با سنگینی به جانب دکتر قدم برمی‌داشت، مشت‌های سفید و گوشتالودش را جلو چهره گرفته بود، ناله می‌کرد و آن‌ها را تکان می‌داد.
«منو رها کرده رفته! فریبم داده! چرا با این دروغ! خدای من، خدای من! چرا با این حقه‌ی پست و کثیف؟ چرا با این بازی شیطانی و بدخواهانه؟ مگه چه بدی به او کرده بودم؟ منو رها کرده رفته.»
سیلاب اشک از چشم‌هایش جاری بود. رویش را برگرداند و در اتاق پذیرایی به قدم زدن ادامه داد. حالا با آن جلیقه‌ی کوتاه، شلوار تنگ و مُد روز که پاهایش را نسبت به تنه‌اش لاغر نشان می‌داد، به‌طور خارق‌العاده‌ای به شیر می‌مانست. کنجکاوی در نگاه بی‌اعتنای دکتر خوانده شد. از جا برخاست و آبوگین را نگریست.
«خوب، بیمار کجاست؟»
آبوگین، که هم می‌خندید و هم اشک می‌ریخت و هم‌چنان مشت‌های خود را تکان می‌داد، بلند گفت: «بیمار، بیمار. زن من بیمار نیست، پدرسوخته‌ست، پست و کثیفه. چنین حقه‌ی کثیفی از دست شیطان هم ساخته نبود. منو دست به سر کرد تا با اون ابله، اون دلقک تمام عیار، اون نوکر در بره! خدای من، کاش مرده بود. این وضع برای من تحمل ناپذیره. تحمل ناپذیره.»
دکتر راست ایستاد. چند بار مژه زد و چشم‌هایش از اشک لبریز شد؛ ریش کم‌پشت و چانه‌اش شروع به لرزیدن کرد.
کنجکاوانه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «این چه بازیه سر من درآورده‌ین؟ بچه‌م مرده، زنم غصه‌دارِ و تنها توخونه مونده… . خودم نای ایستادن ندارم، سه شبه خواب به چشمم نرسیده… اون وقت منو آورده‌ن تو یه کمدی مسخره نقش بازی کنم، نقش یک نعشو بازی کنم! سر در نمی‌آورم… اصلاً سر در نمی‌آورم!»
آبوگین یکی از مشت‌هایش را گشود، کاغذ مچاله‌شده‌ای را به روی زمین پرتاب کرد و پا بر آن مالید، گویی حشره‌ای را لگد می‌کرد.
خشمگین گفت: «من هم چشم‌مو باز نکردم… من هم نفهمیدم،» یکی از مشت‌هایش را بلند کرد و تکان تکان داد، گویی کسی به او حمله کرده بود. «توجه نداشتم که هر روز به دیدن ما می‌آد. توجه نکردم که امروز با کالسکه اومد! از خودم نپرسیدم کالسکه برای چه؟ چشم‌مو باز نکردم ببینم! عجب ابلهی بودم!»
دکتر به نجوا گفت: «سر در نمی‌آورم… اصلاً سر در نمی‌آورم. این کارها چه معنی می‌ده؟ آدمو دست می‌اندازن، به درد و رنج آدم می‌خندن! مگه ممکنه… در عمرم چنین چیزها‌یی ندیده‌م!»
دکتر مثل آدم گیجی که تازه‌ دریافته باشد کسی عمیقاً او را رنجانیده، شانه بالا انداخت، دست‌هایش را تکان داد و چون نمی‌دانست چه بگوید و چه کند خسته و مانده روی یک صندلی افتاد.
آبوگین بغض آلود گفت: «خوب، گیرم از من خوشش نمی‌اومد. دلباخته‌ی آدم دیگری شده بود، دیگه فریب برای چه، دیگه این بی‌وفایی کثیف برای چه؟ برای چه؟ برای چه؟ مگه چه بدی به تو کرده بودم؟» به کریلُف نزدیک شد و با حرارت گفت: «گوش کنین، دکتر، شما ناخواسته شاهد بدبخت شدن من بوده‌ین و من نمی‌خوام حقیقتو از شما پنهان کنم. باور کنین دوستش می‌داشتم. فداکارانه و برده‌وار دوستش می‌داشتم. همه چیزو به پاش ریختم. با خونواده‌م به هم زدم، کارمو رها کردم، موسیقی رو کنار گذاشتم. برای مسائلی اونو بخشیدم که مادر یا خواهرمو نمی‌بخشیدم… هیچ‌وقت نگاه چپ به‌ش ننداختم. هیچ‌وقت ناراحتش نکردم. پس این دروغ برای چه بود؟ من که از اون انتظار مهرورزی نداشتم، پس چرا به این حیله‌ی کثیف دست زد؟ اگه آدم کسی رو دوست نداره صادقانه اعلام می‌کنه؛ اون هم وقتی که می‌دونه در چنین موردی احساس من چیه…»
آبوگین با چشمان گریان و بدن لرزان آن‌چه در دل داشت برای دکتر بیرون می‌ریخت. با حرارت حرف می‌زد و هر دو دستش را بر قلبش گذاشته بود. بدون دودلی همه‌ی اَسرار خانوادگی را فاش کرد، گویی دلشاد بود که این اَسرار از دلش بیرون ریخته می‌شود. اگر یکی دو ساعت به همین صورت به حرف ادامه می‌داد و هرچه در دل داشت بیرون می‌ریخت به یقین آرام می‌شد.
چه کسی می‌تواند بگوید که اگر دکتر به حرف‌های آبوگین گوش می‌داد و دوستانه او را تسلی می‌بخشید، او «همچنان‌که اغلب اتفاق می‌افتد» بی آن‌که اعتراضی بکند یا به کارهای احمقانه‌ای دست بزند، با غم و غصه‌اش خو نمی‌گرفت؟ اما اتفاق دیگری افتاد. همان‌طور که آبوگین صحبت می‌کرد، چهره‌ی دکتر که آزرده خاطر شده بود، آشکارا تغییر کرد. بی‌اعتنایی و حیرت در چهره‌ی او رفته‌رفته جای خود را به رنجشی تلخ، برافروختگی و خشم داد. خطوط چهره‌اش باز هم خشن‌تر، ناخوشایندتر و زننده‌تر شد. وقتی آبوگین عکس همسر جوانش را با آن چهره‌ی زیبا اما خشک و بی‌حالت که بیشتر به راهبه‌ها می‌مانست، جلو چشم‌ها‌ی او گرفت و درخواست کرد که به عکس نگاه کند و بگوید که از آن چهره برمی‌آید دروغ به هم ببافد؛ دکتر ناگهان، با چشم‌های برافروخته، خود را کنار کشید و در آن حال که حرف‌ها با خشونت از دهانش بیرون می‌ریخت مشت بر میز کوفت و نعره زد:
«این حرف‌ها رو چرا به من می‌گین؟ من نمی‌خوام این چیزها رو بشنوم! نمی‌خوام. اسرار مبتذل و پست شما به من چه ارتباطی داره؟ گور پدر شما و اسرارتون! با چه رویی این مزخرفاتو با من در میون می‌ذارین؟ نکنه فکر می‌کنین این همه توهینی که به من کرده‌‌ین کافی نیست؟ یا خیال می‌کنین من نوکر خانه‌زاد شما هستم که هرچه از دهنِ‌تون بیرون می‌آد به من بگین؟ بله؟»
آبوگین از جلو کریلُف عقب عقب رفت و با تعجب به او خیره شد.
دکتر، که ریشش می‌لرزید، ادامه داد: «چرا منو به این‌جا آوردین؟ از روی هوی و هوس ازدواج می‌کنین، از روی هوی و هوس عصبانی می‌شین و نمایش اشک انگیز راه می‌اندازین… اون وقت پای منو به میون می‌کشین؟ ماجراهای شما به من چه مربوطه؟ دست از سر من بردارین! برین به همون غر زدن‌های شرافتمندانه‌تون برسین، عقاید انسان‌دوستانه‌تونو به رخ بکشین،» از گوشه‌ی چشم نگاهی به جعبه‌ی ویولَُن‌سِل انداخت، «ساز و دُهُلِ‌تونو بزنین. هر غلطی می‌خواین بکنین، اما یه انسان واقعی رو دست نندازین! اگه به اون احترام نمی‌ذارین دست‌کم کاری به کارش نداشته باشین.»
آبوگین، که سرخ شده بود، گفت: «چی می‌خواین بگین؟»
«می‌خوام بگم، دست انداختن یه انسان کار پست و کثیفی‌یه! من پزشکم. شما خیال می‌کنین پزشک‌ها و همه‌ی کسانی که کار می‌کنن و با هرزگی و فساد اخلاق میونه‌ای ندارن پادوی شما هستن، نوکر حلقه به گوش شما هستن. بسیار خوب، اما هیچ‌کس این حقو به شما نداده که آدمی رو که غم و غصه داره آلت دست خودتون بکنین.»
آبوگین آهسته پرسید: «به چه جرأتی این حرفو می‌زنین؟» و دوباره حالت چهره‌اش تغییر کرد و خشمی آشکار در آن دیده شد.
دکتر فریاد زد: «شما به چه جرأتی منو می‌آرین این‌جا تا به چرندیات مبتذلِ‌تون گوش بدم، اون هم وقتی می‌دونین که خودم ناراحتم؟» و بار دیگر مشتش را بر میز کوفت. «کی به شما این حقو داده که به غم و غصه‌ی دیگرون بخندین؟»
آبوگین فریاد زد: «شما دیوونه‌ین، بی انصافی می‌کنین. من خودم هم آدم بدبختی‌ام و… و…»
دکتر خنده‌ی تمسخر‌آمیزی کرد: «بدبخت، با این کلمه بازی نکنین، چون حال شما رو نمی‌رسونه. ولخرج‌هایی هم که چک‌شون تبدیل به پول نمی‌شه خودشونو بدبخت می‌دونن. خروس اخته هم بدبخته چون چربی‌های اضافی تنش وبال جون‌شه، آدم عوضی!»
آبوگین فریادی کرکننده‌ کشید: «آقا، احترام خودتونو نگه دارین. کسی که این حرف‌ها رو به زبون می‌آره باید کتک نوش جون کنه، متوجه هستین؟»
آبوگین دست در جیب جلیقه‌ کرد، دفترچه‌ای بیرون آورد، دو اسکناس از لای آن برداشت و روی میز پر تاب کرد.
پره‌های بینی‌اش لرزید و گفت: «این دستمزد شما، حق عیادتِ تونو بردارید.»
دکتر گفت: «پول تونو برای خودتون نگه دارین.» و اسکناس‌ها را با پشت دست روی کف اتاق پرتاب کرد.«توهینو با پول نمیشه جبران کرد.»
آبوگین و دکتر رو در رو ایستادند و دشنام‌های زشتی نثار یک‌دیگر کردند. آن‌ها هیچ‌گاه در عمرشان، حتی در حالت دیوانگی، آن همه حرف‌های ناروا، ظالمانه و بی‌معنی بر زبان نیاورده بودند. از کارها‌ی‌شان پیدا بود که مثل همه‌ی آدم‌های اندوهگین اسیر خود‌خواهی بودند. آدم‌های غمگینِ خودخواه، شریر و ستم‌کار می‌شوند و کم‌تر از آدم‌های بی‌شعور می‌توانند هم‌دیگر را درک کنند. نباید خیال کرد که غم سبب اتحاد مردم می‌شود چون آن‌قدر که در میان آدم‌های اندوهگین بی‌عدالتی و ستم دیده می‌شود در میان آدم‌های دلشاد دیده نمی‌شود.
دکتر، که از نفس افتاده بود، گفت: «لطفاً منو به خونه‌م بفرستین.» آبوگین زنگ را به شدت به صدا درآورد. کسی پیدا نشد. بار دیگر زنگ را به صدا درآورد؛ سپس خشماگین زنگ را روی میز پرتاب کرد. زنگ با صدای خفه‌ای روی قالی افتاد و صدای اندوهناکی، مثل ناله‌ی مرگ، از آن به گوش رسید. نوکر خانه پیدایش شد.
ارباب با مشت‌های گره کرده به روی سرو کله‌ی او افتاد، «کدام گوری قایم شده بودی، الاغ؟ برو بگو کالسکه رو برای این آقا بفرستن و کالسکه‌ی دو اسبه‌ای منو آماده کنن.» و همین‌که نوکر رویش را برگرداند برود، صدا زد: «فردا یه نفر از شما خائن‌ها این‌جا نمی‌مونه. همه‌تون بارو بندیلِ تونو جمع کنین! آدم‌ها‌ی دیگه‌ای می‌آرم… کثافت‌ها!»
همان‌طور که ایستاده بودند، آبوگین و دکتر سکوت کرده بودند. آبوگین آن رضایت خاطر و ظرافت ماهرانه‌ی خود را بازیافته بود. در اتاق پذیرایی قدم می‌زد و با ظرافت سر تکان می‌داد و روشن بود که مشغول طرح نقشه‌ای است. خشمش هنوز فرو ننشسته بود، اما سعی می‌کرد وانمود کند که توجهی به دشمن خود ندارد… دکتر یک دستش را روی یک لبه‌ی میز گذاشته و ایستاده بود و با حالتِ سراپا تحقیرآمیز و مشکوک به آبوگین می‌نگریست، حالتی که تنها آدم‌های غمگین و بی‌انصاف در برخورد با بی‌نیازی و ظرافت از خود نشان می‌دهند.
اندکی بعد، که دکتر روی صندلی کالسکه جا گرفته بود و دور می‌شد، هنوز نگاهی تحقیر آمیز داشت. هوا تاریک بود، تاریک‌تر از یک ساعت پیش. نیمه‌ی ماهِ قرمز در پشت تپه‌ی کوچک پنهان شده بود و ابرهایی که نگهبان آن بودند به صورت لکه‌هایی سیاهی پیرامون ستاره‌ها را گرفته بودند. کالسکه‌ی دو اسبه، با چراغ‌های قرمز، تق‌تق کنان، روی جاده به حرکت درآمد و از کالسکه‌ی دکتر گذشت. آبوگین بود که برای اعتراض و دست زدن به کارهای حماقت‌آمیز در راه بود.
در سراسر راه، دکتر نه به همسرش فکر می‌کرد و نه به ‌اَندره‌ی، تنها در اندیشه‌ی آبوگین و کسانی بود که در خانه‌‌ای که به تازگی ترک کرده بود زندگی می‌کردند. اندیشه‌هایش غیر منصفانه، غیر انسانی و ظالمانه بود. آبوگین، همسرش، پاپچینسکی و همه‌ی کسانی را که در فضاهای گلگون و نیمه‌تاریک زندگی می‌کنند، فضاهایی که بوی عطر از آن‌ها استشمام می‌شود، محکوم کرد. در سراسر راه نسبت به آن‌ها احساس انزجار کرد تا آن‌جا که دلش از این احساس گرفت. حکمی که در محکومیت آن‌ها صادر کرد تا پایان عمرش به درازا می‌کشید.
زمان خواهد گذشت و اندوه کریلُف نیز؛ با این همه، این محکومیت که، در نظر انسان، غیر منصفانه و ناشایسته است نخواهد پایید اما تا لب گور در ذهن دکتر باقی خواهد ماند.
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف (Antoan Chekhov)
مترجم: احمد گلشیری

بهترین داستان‌های کوتاه «آنتون پاولوویچ چخوف»
گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری

تو را قبلاً دیده بودم، آن‌قدر زیاد که از حساب خارج است، ولی مهمانی خداحافظی را که خانواده‌ام برای شماها درخانه‌مان درمیدان نیمان گرفته بود، بیش‌تر از همه به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از کمبریج بروند. نه مثل بنگالی‌های دیگر به آتلانتا یا آریزونا، بلکه می‌خواستند به هند برگردند و از آن جانی که پدر و مادرم و دوستانشان می‌کندند، خلاص شوند. سال 1974 بود. من شش ساله بودم. تو نه ساله. چیزی که به وضوح بیشتری به یاد می‌آورم ساعت‌های قبل از مهمانی است که مادرم داشت برای رسیدن مهمان‌ها آماده می‌شد: مبلمان روغن جلا زده ، بشقاب‌های کاغذی و دستمال‌سفره‌ها روی میز چیده شده و بوی خورش کاری بره و پلو همراه با عطر نیناریچی که مادرم در موقعیت‌های خاصی می‌زد، اتاق را پر کرده بود. عطر را اول به خودش اسپری می‌کرد بعد به من، یک فشار محکم که روی هرچه پوشیده بودم لک می‌انداخت. آن شب لباسی پوشیده بودم که مادربزرگم از کلکته فرستاده بود: پیژامه‌ی سفیدی که پاچه‌هایش به پایین که می‌رسید تنگ می‌شد و کمری که آنقدر گشادبود که دو تای من تویش جا می‌گرفت با کورتای فیروزه‌ای و کمربند مخمل سیاه که رویش مروارید پلاستیکی گل‌دوزی شده بود. حمام که بودم هر سه تکه روی تخت پدر و مادرم قطار شده بود. وقتی مادرم بند شلوار را با سنجاق قفلی از توی کمر گل و گشاد پیژامه رد می‌کرد و آن پارچه سفت را کم کم چین می‌داد، من ایستاده بودم و می‌لرزیدم، نوک انگشتانم پیر و سفید شده بود. مادرم بند شلوار را محکم روی شکمم گره زد. توی درز پیژامه یک مهر خورده بود، دایره‌ای که حروف بنفش داشت، مهر کارخانه‌ی پارچه‌بافی، یادم می‌آید که عصبانی شده بودم، می‌خواستم چیزی دیگری بپوشم، ولی مادرم مطمئنم کرد که مهر با شست‌وشو می‌رود و اضافه کرد که چون کورتا بلند است، هیچ‌کس مهر را نمی‌بیند، بگذریم.
مادرم خیلی دلواپس آدم‌ها بود. علاوه بر کم و کیف غذا، نگران هوا هم بود: در اواخر شب بارش برف پیش‌بینی شده بود، زمانی بود که پدر و مادر من و دوستان‌شان ماشین نداشتند. مجل زندگی بیشتر مهمان‌ها، ازجمله شماها، تا خانهه‌ی ما 15 دقیقه پیاده راه بود، یا در محله‌های پشت‌هاروارد و M.I.T بودند یا همان‌جا آن طرف پل خیابان ماساچوست. ولی بعضی‌ها دورتر بودند، با اتوبوس یا مترو از مالدن یا مدفورد یا والتهام می‌آمدند. مادرم همین‌طور که کرک موهای مرا باز می‌کرد گفت فکر می‌کنم دکتر چادهوری برگشتن مهمان‌ها را برساند. پدر تو را می‌گفت. پدر و مادر تو کمی مسن‌تر بودند، مهاجرین سرد و گرم چشیده، که پدر و مادر من نبودند. سال 1962 از هند آمده بودند، قبل از این‌که قوانین استقبال از دانشجویان خارجی تغییر کند. وقتی پدرم و مردان دیگر هنوز امتحان می‌دادند، پدر تو Ph. Dاش را گرفته بود و با ماشین ساب نقره‌ای که صندلی‌هایش تکی بود سرکار می‌رفت. مهندس شرکت آندور بود. خیلی شب‌ها، که دیر می‌شد و توی مهمانی و روی یک تخت غریبه خوابم می‌برد، مرا با آن ماشین به خانه رسانده بود.
مادرهایمان وقتی مادر من حامله بود هم‌دیگر را دیدند. مادرم هنوز نمی‌دانست، سرگیجه داشت و در یک پارک کوچک روی نیمکت نشسته بود. مادرت روی تاب نشسته بود و آرام به عقب و جلو تاب می‌خورد و تو بالای سرش اوج می‌گرفتی که متوجه زن بنگالی جوانی شد که ساری پوشیده و روی سرش شال شنگرف انداخته بود. مادرت مؤدبانه پرسید: «حال شما خوبست؟» به تو گفت که از تاب پایین بیایی و بعد تو و مادرت، مادر من را به طرف خانه همراهی کردید. در حین آن پیاده روی بود که مادر تو به فکرش رسید که ممکن است مادرم حامله باشد. فوری دوست شدند، و وقتی پدرهای‌مان سرکار بودند، روزهای‌شان را با هم می‌گذراندند. درباره‌ی زندگی‌شان درکلکته صحبت می‌کردند: از خانه زیبای مادرت در جواپور پارک که درخت ختمی و بوته‌های رز روی پشت بام غنچه می‌کرد و آپارتمان متوسط مادرم در مانیکتالا، بالای رستوران کل و کثیف پنجابی، که هفت نفر توی سه اتاق کوچک زندگی می‌کردند. احتمالاً در کلکته مناسبتی که هم‌دیگر را ببینند کم بود. مادرت به مدرسه راهبه‌ها رفته بود و دختر یکی از سرشناس‌ترین وکلا بود که پیپ می‌کشید، انگلوفیل و عضو باشگاه ساتردی بود. پدرِ مادر من کارمند اداره‌ی پست بود و مادرم قبل از این‌که به آمریکا بیاید نه سر میز غذا خورده بود، نه روی توالت فرنگی نشسته بود. در کمبریج که هر دو به یک اندازه تنها بودند، جای این تفاوت‌ها نبود. این‌جا با هم به سوپرمارکت می‌رفتند، از شوهرهایشان گله می‌کردند، روی اجاق شما یا اجاق ما آشپزی می‌کردند و وقتی غذا حاضر می‌شد آن‌ها را توی ظرف‌ها برای خانواده‌های خود تقسیم می‌کردند. با هم بافتنی می‌بافتند، و هرکدام از دل و دماغ می‌افتاد، آن یکی برنامه را عوض می‌کرد. وقتی من به دنیا آمدم، پدر و مادر تو تنها دوستی بودند که به بیمارستان آمدند. روی صندلی تو به من غذا می‌دادند، توی خیابان‌ها با کالسکه‌ی بزرگ قدیمی تو گردش می‌کردم.
درطول مهمانی، همان‌طور که پیش‌بینی شده بود، برف شروع شد، آن‌هایی که دیر کرده بودند با پالتوهای سفیدشده‌ی خیس رسیدند که مجبور شدیم به میله‌ی پرده‌ی حمام آویزان کنیم. سال‌ها مادرم تعریف می‌کرد که چطور وقتی مهمانی تمام شد پدرت با رفت و برگشت‌های بی پایانی مهمان‌ها را به خانه‌های‌شان رسانده بود، یک زوج را این همه راه به برین‌تری برده و گفته بود زحمتی نیست، که آخرین فرصت رانندگی اوست، بگذریم. روز قبل از رفتن‌تان، پدر و مادرت باز آمدند تا برای ما قابلمه و ماهی تابه و خرده‌ریز و پتو و ملافه و بسته‌های نصفه‌ی آرد و شکر و شیشه‌های شامپو بیاورند. ما همیشه وقتی از این چیزها صحبت می‌کردیم هنوز اسم مادرت روی‌شان بود. مادرم می‌گفت: «ماهی‌تابه پارول را بده.» یا «فکر کنم دیگر باید درجه‌ی توستر پارول را کم کنم.» مادرت کیسه‌های خرید پر از لباسی را هم آورد که فکر می‌کرد به درد من بخورد، لباس‌هایی که یک موقع مال تو بود. مادرم آن کیسه‌ها را کنار گذاشت و چندسال بعد که از میدان نیمان به خانه‌ای در شارون رفتیم، با خودمان بردیم، توی کمد اتاق من گذاشتیم تا اندازه‌ام شود. بیشترش لباس‌های زمستانی بود، چیزهایی که دیگر در هند به آن‌ها احتیاجی نداشتی. تی شرت‌های کلفت و یقه سه سانتی‌های سرمه‌ای و قهوه‌ای. این لباس‌ها به نظرم زشت می‌آمد و سعی کردم نپوشم ولی مادرم به جایش لباس نمی‌خرید. بنابراین مجبور بودم در روزهای بارانی پولیور و چکمه‌ی لاستیکی تو را بپوشم. یک زمستان مجبور شدم پالتوی تو را تنم کنم، به خاطر آن پالتو که ازش متنفر بودم از تو هم متنفر شده بودم. آبی و سیاه بود و آستر نارنجی داشت، یک نوار تزئینی زبر قهوه‌ای مایل به خاکستری هم دور کلاهش بود. هیچ‌وقت عادت نکردم که زیپ را از طرف راست ببندم و با سایر دخترهای کلاسم که کاپشن‌های بنفش و صورتی پف پفی می‌پوشیدند فرق کنم. وقتی از پدر و مادرم سؤال کردم که می‌شود برایم پالتوی نو بخرند گفتند نه. گفتند، پالتو پالتو است. من جداً می‌خواستم از دست این پالتو خلاص شوم. دلم می‌خواست گم شود. آرزو داشتم یکی از پسرهای توی کلاسم، که بیشترشان پالتوهای شبیه هم داشتند، وقتی که زنگ آخر حمله می‌کردیم که چیزهایمان را بپوشیم، از آن جالباسی گود و باریک کلاس، تصادفاً پالتوی من را بردارد. ولی مادرم فکر این را هم کرده بود و توی پالتو یک برچسب با اتو چسبانیده بود که اسم من رویش بود، این ابتکار را از نشریه «گود هاس کیپینگ»1 که مشترک بود،یاد گرفته بود.
روزی، پالتو را توی اتوبوس مدرسه جا گذاشتم، یک روز ملایم اواخر زمستان بود، پنجره‌ی اتوبوس باز و بالاپوش همه‌ی بچه‌ها روی صندلی‌ها افتاده بود. اتوبوس همیشگی را سوار نشده بودم، این اتوبوس مرا در محله‌ی معلم پیانویم خانم هنسی پیاده می‌کرد، وقتی اتوبوس نزدیک ایستگاه من رسید، بلند شدم، به جلو که رسیدم خانم راننده یادآوری کرد که از خیابان که رد می‌شوم مواظب باشم، اهرم را به عقب کشید و در را باز کرد و هوای دلپذیر را به داخل اتوبوس آورد. تقریباً داشتم پیاده می‌شدم، بدون پالتو، که یکی داد زد: «آی، هِما، این را یادت رفته!» من جا خوردم از کجا کسی اسم مرا بلد است، آن برچسبی را که اسمم رویش بود فراموش کرده بودم .
سال بعد پالتو برایم کوچک شد و در کمال خوشوقتی من، به خیریه بخشیدند. چیزهای دیگری که پدر و مادرت برای ما به ارث گذاشته بودند، توستر، ظروف سفالی و قابلمه و ماهی تابه‌ی تفلون هم به تدریج عوض شدند، تا جایی که دیگر چیزی درخانه نبود که ردی از شماها داشته باشد. سال‌ها خانواده‌هایمان هیچ تماسی نداشتند. دوستی ارزش همان انرژی را که پدر و مادرم صرف خویشاوندان می‌کردند، نداشت، از پست‌خانه بسته‌های اروگرام2 می‌خریدند و هر هفته وفادارانه می‌فرستادند و از من می‌خواستند ته نامه‌ها سه جمله را عیناً برای هر کدام از مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هایم بنویسم. کم پیش می‌آمد پدر و مادرم از شما حرف بزنند و من خیال می‌کردم که توی ذهنشان بعید می‌دانند که به هم‌دیگر بربخوریم. شما به بمبئی رفته بودید، شهری که ازکلکته دور است و من و‌ پدر و مادرم هیچ‌وقت ندیده‌ایم. بنابراین دیگر نه شما‌ها را دیدیم، نه خبری داشتیم تا اولین روز سال 1981 که صبح خیلی زود پدرت زنگ زد که سال نو را تبریک بگوید و بگوید که در ماساچوست کار جدیدی گرفته و خانواده‌ی تو دارند برمی‌گردند. سؤال کرد که اگر ممکن است تا وقتی خانه پیدا کند، پیش ما بمانید. روزها بعداز آن پدر و مادرم غیر از این، از چیزی دیگری حرف نزدند. حیرت کرده بودند که چه خبر شده: آن موقعیت پدرت در شرکت لارسن و توبرو که آن‌همه خوب بود، به جایی نرسید؟ آیا مادرت دیگر تاب تحمل کثافت و گرمای هند را ندارد؟ آیا به این نتیجه رسیده‌اند که مدارس آن‌جا برای تو مناسب نیست؟ آن موقع‌ها با خارج کوتاه صحبت می‌کردند. پدر و مادرم گفتند البته که از آمدن خانواده‌ی شما خوشحال می‌شویم، و روی تقویم آشپزخانه روز آمدنتان را علامت زدند. از حرف‌های پدر و مادرم این‌طور دستگیرم شد که دلیل آمدنتان هرچه باشد یک جور تزلزل و ضعف است. پدر و مادرم به دوستانشان گفتند: باید بدانند که برگشتن به عقب غیر ممکن است و پدر و مادت را سرزنش کردند که از این‌جا مانده و از آن‌جا رانده شده‌اند. به نظرم منظور پدر و مادرم این بود که وقتی شما فرار کردید ما به عنوان مهاجر تا آخرش را تحمل کردیم، اگر ما هم از آن‌هایی بودیم که به هند برگشته بودند آن‌جا را هم تا آخرش تحمل می‌کردیم.
تا وقتی که برسید، فکر می‌کردم که پسری هشت یا نه ساله‌ای، ‌اندازه‌ی همان لباس‌هایی که برایم به ارث گذاشتی، انگار در طول زمان منجمد شده باشی، ولی تو دیگر دو برابر آن سن را داشتی، شانزده، و پدر و مادرم فکرکردند بهترین کار این‌است که تو به اتاق من بروی و من آن بالا در اتاق خواب‌شان روی تخت سفری بخوابم. پدر و مادرت توی اتاق مهمان می‌خوابیدند، ته راهرو. پدر و مادرم اغلب از دوستان‌شان که آخر هفته از نیوجرزی یا نیوهمپشایر می‌آمدند، پذیرایی می‌کردند، شام مفصلی می‌خوردند و تا دیر وقت درباره‌ی سیاست‌های هند صحبت می‌کردند. ولی مهمان‌ها همیشه تا شنبه بعدازظهر بیشتر نمی‌ماندند. من عادت کرده بودم که بچه‌ها توی کیسه‌ی خواب در اتاق من روی زمین بخوابند. چون تک فرزند بودم از این هم‌صحبت‌های گاه و بی‌گاه خوشم می‌آمد. ولی هیچ‌وقت از من نخواسته بودند که از تمام اتاقم صرف نظر کنم. از مادرم پرسیدم که چرا تخت سفری را به جای این‌که به من می‌دهد به تو نمی‌دهد.
پرسید: «کجا بگذاریم، ما که فقط سه اتاق خواب داریم.»
پیشنهاد کردم: «پایین توی اتاق نشیمن.»
مادرم گفت: «به نظر درست نمی‌آید، کوشیک باید قاعدتاً مرد شده باشد، احتیاج به خلوت خودش دارد.»
گفتم: «زیر زمین چی؟» به اتاق مطالعه‌ی کوچک پدرم فکر می‌کردم که در زیر زمین ساخته بود و سر تا سرش جاکتابی فلزی بود.
«هِما اصلاً با مهمان این‌جور رفتار نمی‌کنند، به‌خصوص این مهمان‌ها، دکتر چادهوری و پارول‌دی که وقتی تو به دنیا آمدی برای ما چه نعمتی بودند. ما را از بیمارستان با ماشین خودشان به خانه رساندند، برای یک هفته‌مان غذا آوردند. حالا نوبت ماست که به درد بخوریم.»
پرسیدم : «دکترچی است؟» فکر می‌کردم همیشه سلامت هستم، ولی از دکترها ترسی غیرمنطقی داشتم و فکر این که با کس دیگری درخانه زندگی کنم عصبی‌ام می‌کرد، انگار که حضور خشک و خالی، یکی از ما‌ها را مریض می‌کرد.
«دکتر طب نیست. منظورم Ph.D است.»
من یادآوری کردم: «بابا هم Ph.D دارد، کسی دکتر صدایش نمی‌کند»
«وقتی تازه با آن‌ها آشنا شده بودیم، دکتر چودهاری تنها کسی بود که Ph.D داشت . این‌طوری به او احترام می‌گذاشتیم.»
پرسیدم که شماها چه مدت پیش ما می‌مانید، یک یا دو هفته؟ مادرم نمی‌دانست، تمامش بستگی داشت تا کی جایی را پیدا می‌کنید و جا می‌فتید. فکر این‌که اتاقم را باید تحویل بدهم عصبانیم می‌کرد. احساساتم پیچیده بود چون تا همین چند وقت پیش، در کمال شرمساری، همیشه توی اتاق پدر و مادرم روی تخت سفری می‌خوابیدم نه در اتاقی که لباس‌ها و چیزهایم را می‌گذاشتم. مادرم نظریه‌ی خوابیدن بچه در یک اتاق تنها را رسم آمریکایی‌های سنگدل می‌دانست، بنابراین حتی وقتی جا هم داشتیم، رغبتی نداشت. به من گفته بود که تا وقتی عروسی کرده توی تخت پدر و مادرش می‌خوابیده که خیلی هم عادی بوده است. ولی من می‌دانستم که عادی نیست، و دوستان مدرسه‌ام هم جدا می‌خوابند و اگر می‌فهمیدند مسخره‌ام می‌کردند. تابستانی که می‌خواستم به مدرسه راهنمایی بروم پیله کردم که تنها بخوابم. اوایل در طول شب، مادرم مرتب به من سر می‌زد، انگار که نوزاد هستم و ممکن است نفسم یک‌دفعه بند بیاید، می‌پرسید که نمی‌ترسم و به یادم می‌آورد که خودش همان‌ جا آن‌طرف دیوار است. در واقع شب اول ترسیده بودم، سکوت مطلق اتاقم مرا ترسانده بود. ولی نمی‌خواستم بپذیرم. چیزی که بیشتر ازش می‌ترسیدم این بود که نتوانم خودم را نگه‌دارم، همان‌که قاعدتاً سه چهار سالگی یاد گرفته بودم. آخرش آسان شد، خیالم راحت بود که می‌توانم خودم را نگه‌دارم، خوابم می‌برد و صبح تنهایی بیدار می‌شدم و آفتاب مشرق که به اتاق پدر و مادرم نمی‌تابید چشمم را می‌زد.
خانه برای آمدن شما آماده شد. رویه‌ی نو برای کوسن‌های کاناپه‌ی اتاق نشیمن خریداری شد، نارنجی روشن روی رومبلی‌های توئید قهوه‌ای. گلدان‌ها و تزئینات دوباره مرتب شد، عکس مدرسه‌ام قاب شد و بالای بخاری آویزان شد. کارت‌های کریسمس که من و مادرم به ترتیبی که با پست رسیده بود دور و بر در ورودی چسبانده بودیم، برداشته شد. مادر و پدرم به یادآوردند که پدرت آدم خوش لباسی است و برای خودشان روب دوشامبر خریدند که صبح‌ها بپوشند. مال مادرم مخمل بود و مال پدرم مثل کت و شلوار اسموکینگ باشکوه بود. یک روز که از مدرسه آمدم دیدم روتختی سفید و صورتی‌ام با یک پتوی قهوه‌ای روشن عوض شده است. توی حمام حوله‌های نو برای تو و پدر و مادرت گذاشته بودیم، شیک تر از آن‌هایی که خودمان استفاده می‌کردیم و سایه‌های آبی خوشگل‌تری داشت. کمد من خلوت شده بود و چوب لباسی‌های خالی روی میله‌ی کمد بود. به من گفتند چند تا از کشوهایم را خالی کنم و من چیزهایی که می‌خواستم برداشتم مبادا مجبور باشم وقتی تو هستی وارد اتاق شوم. پیژامه و چندتا لباس برای مدرسه و کفش کتانی ژیمناستیکم را برداشتم. کتاب کتابخانه را هم که داشتم می‌خواندم برداشتم و بقیه را روی میز بغل تختم تلنبار کردم. می‌خواستم هر چه کمتر چیزهای من را ببینی، برای همین شیشه‌ی عطر آون و جعبه‌ی جواهراتم را که پر از زنجیرهای بدلی به هم گره خورده بود برداشتم. دفترچه‌ی خاطرات روزانهه‌ی قفل دارم را از کشوی میز تحریرم برداشتم گرچه از کریسمس که کادو گرفته بودم فقط دوبار نوشته بودم. کتابِ سال کلاس هفتم را که عکسم تویش بود و صفحه‌ی آخرش پر از یادداشت‌های مسخره‌بازی هم‌کلاسی‌هایم بود را هم برداشتم. مثل وقتی بود که تصمیم می‌گرفتم کدام‌یک از چیزهایم را برای سفر به هند بردارم، فقط این بار جایی نمی‌رفتم. بالاخره، چیزهایم را توی چمدانی ریختم که رویش پر از برچسب‌های مختلف رفت و برگشتم به نقاط مختلف دنیا بود ، کشیدم و به اتاق پدر و مادرم بردم.
با دقت به عکس‌های پدر و مادرت نگاه می‌کردم، چند عکس از مهمانی خداحافظی آن شب را در آلبوم چسبانده بودیم. پدرم با آن موهای سیخ سیاه براق برایم جالب بود. ژیله‌ی پشمی پوشیده و لبه‌ی آستینش را بالا زده بود، با نگرانی یک چیزی را بیرون از فریم عکس نشان می‌داد. پدر تو مثل همیشه کت و شلوار پوشیده و کراوات زده بود، صورت خوش‌قیافه‌ی عینکی‌اش را به یک طرف کج کرده بود و حرف می‌زد، برخلاف همه چشم‌های سبز داشت. فرق وسط مادرت صورت باریک او را مشخص‌تر کرده بود،دنباله‌ی ساری ابریشم طبیعی‌اش را مثل اشارپ دور شانه پیچیده بود. مادرم کنارش ایستاده بود، یک سر و گردن کوتاه‌تر و نامرتب تر، موهای پریشانش را پشت گوشش زده بود. هر دو صورتشان سرخ بود، روی گونه‌هایشان سرخ‌تر، انگار که شراب خورده باشند، در حالی که آن روزها فقط آب شیر و چای می‌خوردند، علاقه بین آن‌ها کاملاً مشخص بود. اثری از تو نبود، که من خیلی کنجکاو دیدنش بودم. کی می‌دانست که توی آن شلوغی کجا قایم شده بودی؟ من تصور می‌کردم که تو پشت میز تحریر گوشه‌ی اتاق پدر و مادرم نشسته‌ای و کتابی را که با خودت آورده‌ای می‌خوانی و منتظری مهمانی تمام شود.
یک شب پدرم به استقبال شما به فرودگاه رفت. من فردایش مدرسه داشتم. میز ناهارخوری از بعداز ظهر چیده شده بود. مادرم وقتی مهمانی می‌داد کارش همین بود، گرچه هیچ‌وقت وسط هفته چنین غذای مفصلی تهیه نمی‌دید. یک‌ساعت قبل از این‌که قرار بود برسید، فر را روشن کرد. یک ماهی تابه پر از روغن را داغ کرد و به سرخ کردن تکه‌های کلفت بادمجان مشغول شد که با دال سر سفره ببرد. وقتی پدرم تلفن کرد که بگوید که با وجودی‌که هواپیمای شما نشسته است، یکی از چمدان‌هایتان نرسیده، اتاق پر از دود شده بود. دیگر گرسنه شده بودم، ولی احساس می‌کردم که درست نیست که به مادرم بگویم در فر را باز کند و تمام ظرف‌ها را به خاطر من بیرون بیاورد. مادرم زیر روغن را خاموش کرد و من کنارش روی کاناپه پای تلویزیون نشستم که یک فیلم تماشا کنیم، چیزی درباره‌ی جنگ بین الملل دوم بود، که گروهی مرد خسته توی یک محوطه‌ی تاریک راه می‌رفتند. تنها چیز غربی که مادرم از صمیم قلب دوست داشت، سینمای یک دوره‌ی خاص بود. خودش هرگز دامن نمی‌پوشید به نظرش آبرومند نمی‌آمد ولی لباس‌های ادری هپبورن را صحنه به صحنه در هر فیلمی که می‌گفتی به یاد می‌آورد.
من کنارش خوابم برد.به خودم که آمدم دیدم تنها روی کاناپه ولو شده‌ام، تلویزیون خاموش است و آن‌طرف خانه پر از سر و صداست. بلند شدم صورتم داغ بود، دست و پایم گرفته و سنگین بود. همه‌ی شما توی اتاق ناهار خوری مشغول خوردن بودید، ظرف‌های غذا روی میز ردیف شده بود، و به‌علاوه به جای تنگ آب یک بطری ویسکی جانی واکر روی میز بود که فقط پدر و مادرت می‌خوردند و بین بشقاب‌هایشان گذاشته‌ بودند. مادرت آن‌جا بود، موهای لخت و تیره‌اش را تا شانه کوتاه کرده بود، تونیک و شلوار پوشیده بود، یک شال گردن ابریشمی دورگردنش گره زده بود، فقط بفهمی نفهمی شبیه زنی بود که در عکس‌ها دیده بودم. با آن ماتیک براق و پلک‌های رنگی کم‌تر از مادرم خسته به نظر می‌آمد. لاغر مانده بود، استخوان ترقوه‌اش به شکل با شکوهی بیرون زده بود، وزن میان سالی که دور هیکل مادرم را گرفته بود به او چیزی تحمیل نکرده بود. پدرت کم و بیش همان‌طور بود، هنوز خوش قیافه، بازهم کت و شلوار و کراوات پوشیده بود، سازشش با دهه‌ی جدید مدل تازه‌ی عینکش بود. تو مثل پدرت رنگ پریده بودی، چتری‌ات به یک طرف شانه شده بود، چشم‌هایت گیج اما حواست به همه چیز بود. انتظار نداشتم که خوش قیافه باشی. اصلاً انتظار نداشتم که به نظرم دل‌پذیر بیایی.
مادرت گفت: «خدای من، هِما، چه خانمی شده، ما را که به یاد نمی‌آوری، نه؟» به انگلیسی با من حرف زد، خوشایند و آرام با صدایی که آدم خوشش می‌آمد. «بیا، طفلکی، منتظر ما شدی، مادرت گفت که به خاطر ما گرسنه ماندی.»
نشستم، خجالت کشیده بودم که تو مرا دیده بودی که روی کاناپه خوابیده‌ام . گرچه شماها نصف دنیا را پرواز کرده بودید، من، با وجود چرتی که زده بودم، احساس خستگی می‌کردم. مادرم یک بشقاب غذا جلوی من گذاشت، ولی توجهش به تو بود و این که تو غذاهای بعدی را رد کره بودی.
تو به انگلیسی که ته لهجه‌ای داشت اما به غلیظی لهجهه‌ی پدر و مادرم نبود جواب دادی: «ما قبل از این‌که هواپیما بنشیند شام خوردیم.» صدایت کلفت شده بود، دیگر بچه نبودی.
مادرت گفت: «غذایی که در قسمت درجه یک می‌دهند فوق العاده است. شامپاین، شکلات، حتی خاویار. ولی من یک کم جا نگه‌داشتم شیبانی، آشپزی‌ات یادم بود.»
مادرم با نفس حبس شده فریاد زد: «درجه یک! چطور شد سر از آن‌جا درآوردید؟»
مادرت توضیح داد: «کادوی تولد چهل سالگی‌ام بود.» به پدرت نگاه کرد و لبخند زد: «‌یک بار در تمام زندگی، نه؟»
پدرت که از این ولخرجی سربلند بود گفت: «کسی چه می‌داند؟ شاید بد عادت شویم.»
پدر و مادرهایمان درباره‌ی رفقای کمبریج حرف زدند، پدر و مادر من به پدر و مادر تو از آدم‌هایی که نقل مکان کرده بودند، آن‌هایی که موفق شده بودند، از مجردهایی که ازدواج کرده بودند و بچه‌هایی که به دنیا آمده بودند، حرف زدند. از ریگان صحبت کردند که انتخابات را برده بود. و کارتر که شکست خورده بود. پدر و مادرت از رم گفتند که برای یک تور دو روزه توقف کرده بودید. مادرت از چشمه‌ها می‌گفت و سقف کلیسای سیستین که سه ساعت توی صف بودید تا ببینید. گفت: «یک عالم کلیسای قشنگ، کاری کرد که فقط به خاطر عبادت درآن کلیساها، دلم بخواهد کاتولیک شوم، هرکدام شبیه موزه.»
پدرت گفت: «آدم قبل از مردن باید پانتئون را ببیند.» و پدر و مادرم سر تکان دادند بدون این‌که بدانند پانتئون چی هست. من می‌دانستم، یعنی در واقع درکلاس لاتین وسط‌های درس رم بودیم، داشتم یک گزارش طولانی درباره‌ی هنر و معماری‌اش می‌نوشتم، تمام این‌ها را از روی مدخل‌های دائره المعارف و کتاب‌های دیگر کتابخانه‌ی مدرسه تهیه می‌کردم. پدر و مادرت از بمبئی و خانه‌ای که ترک کرده بودید گفتند، آپارتمانی در طبقه دهم با یک بالکن با منظره‌ی درخت‌های نخل و دریای عمان. مادرت گفت: «حیف شد که پیش ما نیامدید.» بعداً که در خلوت اتاق خواب شان بودند، مادرم به پدرم اشاره کرد که هیچ‌وقت دعوت نشده بودیم.
بعداز شام به من گفتند که خانه و جایی را که می‌خوابی به تو نشان بدهم. معمولاً من عاشق این کار بودم، احساس مالکیت مطبوعی بود که برای مهمان‌ها شرح بدهم که این کمد جاروهای دسته بلند است، آن حمام کوچک طبقه پایین است. اما حالا که بی‌حوصلگی تو را حس می‌کردم، برای چی باید طولش می‌دادم. به خاطر این‌که مرا با تو فرستاده بودند عصبی هم بودم. تا آن موقع پسرها را تحسین می‌کردم، پسرهای هم کلاسی‌ام که از حضور من بی اطلاع بودند. ولی نه کسی به بزرگی تو و نه کسی که به دنیای پدر و مادرم تعلق داشته باشد. تو بودی که مرا هدایت می‌کردی، به سرعت از پله‌ها بالا ‌رفتی، درها را باز می‌کردی، سرت را توی اتاق‌ها می کردی و به تمام این‌ها بی‌علاقه.
گفتم: «این اتاق من است،» و اصلاح کردم: «اتاق تو.»
بعد از این همه مدت ترس ، حالا در خفا می‌لرزیدم چون تو این‌جا می‌خوابیدی. فکر کردم که حضور من را در خودت فرو می‌بلعی، بدون این‌که من کاری بکنم، تو آمده‌ای که من را بشناسی و از من خوشت بیاید. توی اتاق به طرف پنجره راه افتادی، باز کردی، هوای سرد را به اتاق آوردی و توی تاریکی خم شدی.
پرسیدی: «هیچ‌وقت روی آن بام رفته‌ای؟» منتظرنشدی تا جواب بدهم، دیدم که از قاب پنجره بالا کشیدی و رفتی. من به طرف پنجره پریدم، وقتی به بیرون خم شدم، نمی‌توانستم ترا ببینم. خیال کردم روی توفال‌ها لیزخورده‌‌ای و توی بوته زار افتاده‌ای، انسانیتم مرا برای این حادثه شماتت کرد، چون تو که داشتی پر رویی می‌کردی، من
احمقانه تماشا می‌کردم. دادزدم: «خوبی؟» کار درست این بود که اسمت را صدا بزنم ولی راحت نبودم و اسمت را نبردم. بالاخره پیدایت شد، خودت را روی شیب تاق گاراژ نشاندی، و به چمن‌کاری زل زدی.
«چی پشت خانه است؟»
«جنگل، ولی نمی‌توانی آن‌جا بروی.»
«کی گفته؟»
«همه. پدر و مادرم و تمام معلم‌های مدرسه.»
«چرا؟»
«پارسال پسربچه‌ای توی جنگل گم شد. هنوز پیدا نشده، اسمش کَوِن مک گراث بود، دو کلاس از من پایین تر بود. دو هفته تمام فقط صدای هلیکوپتر و پارس سگ می‌آمد، دنبال ردی از او می‌گشتند.» تو به این اطلاعات واکنشی نشان ندادی. به جایش پرسیدی: «چرا مردم روبان زرد به صندوق‌های پستشان گره زده‌اند؟»
«به خاطر گروگان‌ها در ایران.»
گفتی: «شرط می‌بندم بیش‌تر آمریکایی‌ها تا قبل از این اسم ایران را هم نشنیده بودند.» با این حرف کاری کردی که هم برای وطن پرستی و هم به خاطر جهالت همسایه‌هایم احساس مسؤلیت کنم.
«آن چیه؟ طرف راست.»
«ست تاب بازی.»
از قرار این واژه‌ها اسباب تفریحت شد. به من نگاه کردی و لبخند زدی، البته نه محبت آمیز، انگار که این اصطلاح را از خودم ساخته بودم.
گفتی: «دلم برای هوای سرد تنگ شده بود، برای این سرما.» اشاره‌ای که کردی به یادم آورد که این‌ها برایت تازه نیست. «و برای برف، کی دوباره برف می‌آید؟»
«نمی‌دانم، امسال کریسمس برف نیامد.»
خودت را بالا کشیدی و به اتاق برگشتی، دل‌سرد. به خاطر کم‌بود اطلاعاتم ترسیده بودم. توی آینه‌ی قاب سفید من نگاهی به خودت انداختی، تقریباً از گردن به پایین دیده می‌شد.
پرسیدی: «توالت کجاست؟» دیگر از در بیرون رفته بودی.
آن شب که در اتاق پدر و مادرم روی تخت سفری دراز کشیده بودم صدای پدر و مادرم را که در تاریکی حرف می‌زدند می‌شنیدم، با وجودی که خیلی از نیمه شب گذشته بود، بیدار بیدار بودم. نگران بودم که مبادا تو هم صدایشان را بشنوی. تختی که رویش خوابیده بودی درست آن طرف دیوار بود و اگر می‌توانستم دستم را توی دیوار فرو کنم، به تو می‌رسید. پدر و مادرم در عین حال که از پدر و مادر تو خرده می‌گرفتند، مرعوبشان هم شده بودند، از این همه‌ تغییر حیرت زده بودند. مادرم گفت، بمبئی آن‌ها را بیشتر آمریکایی کرده تا کمبریج، چیزی که نه پیش‌بینی کرده بود و نه می‌فهمید. درمورد مادرت نشانه‌هایی هم بود، موهای کوتاهش، شلوارش، جانی واکری که او و پدرت بعد از این که شام هم تمام شد، با خودشان از اتاق ناهارخوری به اتاق نشیمن بردند و باز هم خوردند. در واقع فقط مادرم حرف می‌زد، پدرم گوش می‌کرد و گاه گاهی با خستگی موافقت می‌کرد. پدر و مادرم که هرگز پایشان به مشروب فروشی نرسیده بود، ممکن بود مجبور شوند یک بطری دیگر بخرند مادرم گفت، با آن وضعی که آن‌ها می‌خوردند، ته بطری تا فردا بالا می‌آید و اشاره کرد که مادرت شیک شده است، اصطلاحی تحقیر آمیز در فرهنگ لغوی مادرم، به معنی آسان گرفتن که خودش پرهیز می‌کرد. گفت: «با پول بلیط درجه یک دوازده نفر می‌توانند بلیط معمولی هواپیما بگیرند.» روز تولد مادرم می‌آمد و می‌رفت بدون این‌که پدرم با خبر شود. فقط من بودم که کارت درست می‌کردم و اول هر ماه جون به پدرم می‌دادم که با هم امضا کنیم. یک‌دفعه مادرم بلند شد، هوا را بو کرد. گفت: «بوی دود می‌آید.» پدرم پرسید یادش مانده که فر را خاموش کند. مادرم گفت که مطمئن است خاموش کرده است ولی از پدرم خواست برود و نگاهی بکند.
پدرم وقتی به تخت برگشت گفت: «بوی سیگار است، یک نفر توی حمام سیگار کشیده است.» مادرم گفت: «نمی‌دانستم دکتر چودهاری سیگاری است، باید برای‌شان زیر سیگاری بگذاریم؟»
صبح، شماها همگی قربانیان هواپیما گرفتگی، هنوز خواب بودید و با وجودی که چمدان‌هایتان راهرو را شلوغ کرده بود و مسواک‌هایتان کنار دست‌شویی تلمبار شده بود، به یاد آوردیم که شما به جای دیگری تعلق دارید. وقتی بعد از ظهر از مدرسه برگشتم هنوز خواب بودید و سرشام، صبحانه‌ی شما، همگی خورش کاری را که ما می‌خوردیم رد کردید، نان و کره و چای خواستید. چند روز اول این‌طور بود: شما وقتی بیدار می‌شدید که ما می‌خوابیدیم، وقتی می‌خوابیدید که ما بیدار بودیم. زیر یک سقف زندگی دو طرف کره زمین را می‌کردیم. در نتیجه، غیر از این که من توی اتاق خودم نمی‌خوابیدم، اوضاع خیلی عوض نشده بود. من آب پرتقال و یک پیاله کورن فلکس می‌خوردم و طبق معمول به ایستگاه اتوبوس می‌رفتم، با هیچ‌کس درباره‌ی آمدن شما‌ها حرف نمی‌زدم، تقریباً هیچ‌وقت جزئیات زندگی خانوادگی‌ام را برای دوستان آمریکایی‌ام فاش نمی‌کردم. وقتی بچه بودم، همیشه از روز تولدم وحشت داشتم، چون سر و کله‌ی ده – دوازده تا دختر بچه پیدا می‌شد تا نگاهی به طرز زندگی ما بیاندازند. نمی‌دانستم بگویم شماها کی هستید. فکر کردم «دوست خانوادگی.»
بعد یک روز از مدرسه که آمدم دیدم پدر و مادرت بیدارند، پاهایشان را ضربدری روی میز جلوی مبل گذاشته بودند و تمام کاناپه را گرفته بودند، جایی که من می‌نشستم و «دسته برادی» و «جزیره گلیگان» را تماشا می‌کردم. با مادرم حرف می‌زدند که توی صندلی راحتی با یک کاسه روی زانوش نشسته بود و سیب زمینی پوست می‌کند. مادرت ساری نایلونی مادرم را پوشیده بود، بنفش با خال‌های بزرگ و کوچک قرمز. از خبر گم شدن چمدان مادرت ناراحت بودند: قبلاً در رم بوده بعد توی پرواز ژوهانسبورگ گذاشته‌اند. یادم می‌آید که فکر کردم که آن ساری به مادر تو بیشتر می‌آید تا مادر من، پوست مادرت رنگ بنفش تند آن را بهتر نشان می‌داد. به من گفتند که تو بیرون توی حیاط هستی. من دنبال تو بیرون نرفتم. به جایش تمرین پیانو کردم. وقتی آمدی تو، دیگر تقریباً تاریک شده بود، چایی که تعارفت کردند قبول کردی اما من هنوز برای چای خوردن بچه بودم. پدر و مادرت هم چای خوردند، ولی ساعت که شش شد، طبق معمول هر شب، بطری جانی واکر روی میز جلوی مبل سبز شد. تو فقط با یک پلیور بیرون رفته بودی، دوربین گران‌قیمت پدرت از گردنت آویزان بود. صورتت آثار سرما را نشان می‌داد، چشم‌هایت می‌درخشید، لبه‌ی گوش‌هایت سرخ و پوستت از گرمای داخل، داغ شده بود.
گفتی: «آن پشت یک نهر است، توی جنگل.»
مادرم عصبی شد، بهت اخطار کرد که آن‌جا نروی، همان‌طور که مرتب به من اخطار می‌کرد، آن که شبی که آمدی هم من به تو گفته بودم، ولی پدر و مادرت طرف مادرم را نگرفتند. به جایش پرسیدند، عکس چی گرفتی.
جواب دادی: «هیچ.» و من شخصاً دریافتم این بود که هیچ چیز توجهت را جلب نکرده است. حومه برای تو و پدر و مادرت جدید بود. هر خاطره‌ای که از آمریکا داشتید از کمبریج بود که من به صورت نا مشخصی به خاطر می‌آوردم.
چای را برداشتی وبه طرف اتاق من ناپدید شدی، انگار که اتاق خودت باشد، فقط وقتی ظاهر شدی که برای شام صدایت کردند. سریع خوردی، بعد بدون حرف برگشتی طبقه‌ی بالا. پدر و مادرت بودند که از من تعریف می‌کردند، با من حرف می‌زدند و رفتارم را تحسین می‌کردند، پیانو زدنم را، هر کمکی که در خانه به مادرم می‌کردم . وقتی بعداز شام داشتم ساندویج ژانبون یا بوقلمون درست می‌کردم و توی پاکت کاغذی می‌گذاشتم که روز بعد به مدرسه ببرم، مادرت می‌گفت: «نگاه کن کوشیک، ببین هِما چه جوری ناهار خودش را درست می‌کند.» من هنوز خیلی بچه بودم، درحالی که تو، فقط سه سال بزرگتر از من، از چنگ پدر و مادرت فرار می‌کردی. با آن‌ها بحث نمی‌کردی و به نظر می‌رسید که خیلی هم با هم حرف نمی‌زنید. وقتی بیرون بودی، شنیدم که به مادرم می‌گفتند که چقدر از برگشتن ناراحتی. پدرت گفت: «وقتی می‌رفتیم عصبانی بود و حالا هم به خاطر اینکه دوباره برگشته‌ایم عصبانی است. ما حتی توی بمبئی کاری کردیم که یک نوجوان مدل آمریکایی بزرگ کنیم.»
من مشق‌هایم را سر میز ناهارخوری می‌نوشتم، نمی‌توانستم از میز تحریر اتاقم استفاده کنم. روی گزارش رم باستان کار می‌کردم، چیزی که تا شما برسید، برایم جالب بود و حالا، چون شماها آن‌جا رفته بودید، به نظر مسخره می‌آمد. آرزو می‌کردم که تنهایی روی آن کار کنم، ولی پدرت از آن‌طرف میز درباره‌ی جنبه‌های ساختمانی کلوسئوم با من حرف می‌زد. توضیحات مهندس راه و ساختمانی‌اش بالاتر از حد فهم من بود، به درد کار من هم نمی‌خورد ولی برای این‌که مؤدب باشم، گوش می‌دادم. نگران بودم مبادا بخواهد ببیند چیزهایی که گفته توی گزارشم نوشته‌ام، ولی اصلاً با این کار ناراحتم نکرد. توی کیفش گشت و کارت پستال‌هایی که خریده بود نشانم داد، و با وجودی‌که ربطی به گزارشم نداشت یک سکه دو لیری به من داد.
وقتی وخامت هواپیما گرفتگی شماها فروکش کرد با استیشن واگن پدرم به فروشگاه رفتیم. مادرت سینه‌بند می‌خواست. چیزی که نمی‌توانست از مادر خوش هیکل من قرض بگیرد. توی فروشگاه، پدرهای‌مان در محوطه‌ی گودی که نیمکت و گلدان‌های گل داشت، منتظر نشستند، به تو کمی پول دادند و اجازه دادند بروی و برای خودت بگردی، من هم با مادرهای‌مان به بخش لباس‌های زیر فروشگاه جوردن مارش رفتم. مادرت با کارت اعتباری که پدرت قبل از این‌که جدا شویم به او داده بود، ما را به آن‌طرف هدایت می‌کرد. ما معمولاً به فروشگاه سیرز می‌رفتیم. سر راه خرید سینه بند، دوتا دستکش چرمی سیاه و یک جفت پوتین خرید که تا زیر زانو زیپ می‌خورد، قبل از این‌که یک چیزی را از قفسه بردارد، اصلاً به قیمتش نگاه نمی‌کرد. در قسمت لباس زیر، خانم فروشنده به طرف من آمد. به مادرت که فکر می‌کرد من دخترش هستم گفت: «مدل‌های ورزشی خیلی خوشگلی داریم، درست مد روز.»
مادرم گفت: «وای نه، خیلی بچه است.»
مادرت گفت: «ولی نگاه کن، چه قشنگ است.» با انگشت مدلی را که خانم فروشنده با چوب لباسی گرفته بود، نشان داد، سفید توری با یک غنچه رز وسطش. هنوز پریود نشده بودم و برخلاف خیلی از دخترهای مدرسه، هنوز لباس زیر گل‌دار می‌پوشیدم. من را به طرف اتاق پرو بردند، پالتو و پلیورم را که درمی‌آوردم تا سینه بند را امتحان کنم مادرت خریدارانه نگاهم می‌کرد. رکاب‌هایش را درست کرد و قزن پشتش را انداخت. خودش هم چیزهایی را امتحان کرد، با بالاتنه‌ی لخت کنارم بود، بدون خجالت، ولی دیدن نوک سینه‌ی بزرگ و ارغوانی اش، آن آویز عجیب سینه‌اش، مرا شرمنده کرده بود، بوی تند نامشخصی که روی‌هم رفته ناخوشایند نبود از تیرگی موهای زیر بغلش می‌آمد. مادرت گفت: «عالی.» و انگشتش را زیر کش روی بدنم برد و اضافه کرد: «امیدوارم بدانی که یک روزی خیلی خوشگل می‌شوی.» با وجود اعتراض مادرم، مادرت اولین سینه بند مرا خرید، سه تا، اصرار کرد که این‌ها کادوست. وقتی بیرون می‌آمدیم، از پیشخان لوازم آرایش، یک ماتیک، یک شیشه عطر، و یک جعبه کرم‌های مختلف گران قیمت خرید که ضمانت می‌کردندکه پوست گردنش را سفت می‌کند و چشم‌هایش را درخشان، علاقه‌ای به محصولات آون که مادرم استفاده می‌کرد، نداشت. برای خریدی که از قسمت لوازم آرایش کرده بود، یک کیف قرمز بزرگ به او جایزه دادند، آن‌را به من داد، فکر کردبرای کتاب‌ها به دردم می‌خورد، و روز بعد آن را به مدرسه بردم.
بعداز یک هفته پدرت کار جدیدش را شروع کرد، توی یک شرکت مهندسی به فاصله 70 کیلومتری ما. اوایل پدرم زود از خواب بیدار می‌شد و قبل از این که به نورث ایسترن برای تدریس اقتصاد برود، او را پیاده می‌کرد. بعد پدرت یک آئودی دنده‌ای خرید. تو با مادرهای‌مان درخانه می‌ماندی. پدر و مادرت می‌خواستند صبر کنند تا خانه‌شان را بخرند و ببینند چه مدرسه‌ای باید بروی. من مبهوت بودم و حسود، نصف سال بدون مدرسه! برای این‌که دلم بیشتر بشکند، هیچ‌وقت از تو انتظار نداشتند که هیچ‌کاری توی خانه بکنی، بشقاب و لیوانت را توی سینک بگذاری، تختم را مرتب کنی، من از لای در مرتب توی اتاقم را نگاه می‌کردم، در به هم ریختگی مطلق بود، پتو روی زمین، لباس‌هایت روی میز تحریر سفیدم تلنبار. تو خرواری میوه می‌خوردی، یک خوشه کامل انگور، سیب تا هسته‌اش، کاری که مجذوبم می‌کرد. من آن موقع میوه‌ی تازه نمی‌خوردم، نسج و مزه‌ی تندش دلم را به‌هم می‌زد. تو از مزه یا بی‌مزگی میوه‌ها شکایت می‌کردی، ولی با همه‌ی این‌ها تهِ هر چه پدر و مادرم از استار مارکت می‌خریدند، بالا می‌آوردی. عصرها که به خانه می‌رسیدم می‌دیدم همان‌جای همیشگی کاناپه نشسته‌ای و پنجه‌های لاغر لختت را به لبه‌ی میز جلوی مبل قلاب کرده‌ای. کتاب‌های ایزاک آیساموف را می‌خواندی که از قفسه‌‌های پدرم از زیر زمین برداشته بودی. من از «دکتر هو» متنفر بودم، برنامه‌ای که دوست داشتی از تلویزیون ببینی.
تکلیفم را با تو نمی‌دانستم. چون تو درهند زندگی کرده بودی، من بیش‌تر ازطریق پدر و مادرم به تو مربوط می‌شدم تا خودم. درضمن تو شبیه اقوامم درکلکته نبودی، وقتی به دیدنشان می‌رفتم به نظر خیلی بی گناه و مطیع می‌آمدند، از من سؤال‌هایی درباره‌ی زندگی درآمریکا می‌کردند انگار این‌جا کره‌ی ماه است. با شنیدن هر جزئیاتی حیرت‌زده می‌شدند. تو اصلاً درباره‌ی من کنجکاو نبودی. یک روز یک دوست مدرسه‌ام مرا دعوت کرد که عصر شنبه برویم اپیزود پنج جنگ ستارگان را ببینیم. مادرم گفت که می‌توانم بروم ولی فقط به شرطی که تو را هم دعوت کند. اعتراض کردم، گفتم دوستم تو را نمی‌شناسد. با وجودی‌که از تو خوشم می‌آمد، نمی‌خواستم مجبور به توضیح شوم و به دوستم بگویم که توکی هستی و چرا درخانه‌ی ما زندگی می‌کنی.
مادرم گفت: «تو که می‌شناسی.»
من گله کردم که: «ولی حتی از من خوشش هم نمی‌آید.»
مادرم بدون این‌که منظور اصلی‌ حرفم را بفهمد، گفت: «البته که خوشش می‌آید،دارد خودش را تطبیق می‌دهد هِما. کاری که تو هیچ‌وقت مجبور نیستی بکنی.»
گفت‌وگو همان‌جا تمام شد، معلوم شد که علاقه‌ای به سینما نداری، اصلاً تا به حال هیچ‌کدام از «جنگ ستارگان»‌ها را ندیده‌ بودی.
یک روز دیدم پشت پیانوی من نشسته‌ای، باانگشت اشاره همین جوری به کلیدها می‌زدی، وقتی مرا دیدی بلندشدی و به کاناپه برگشتی.
پرسیدم: «از این‌جا متنفری؟»
گفتی: «زندگی در هند را دوست داشتم.» دستم را برایت رو نکردم. که هند برایم خسته کننده است، که مارمولک‌هایی را که غروب‌ها به دیوار می‌چسبند و توی چراغ مهتابی می‌روند و می‌آیند، یا آن سوسک‌های بزرگی را که وقتی حمام می‌کنم مرا نگاه می‌کنند، دوست ندارم. من از اظهار عقیده‌های خویشاوندانم جلوی روی خودم خوشم نمی‌آید، که من دست‌های خوش ترکیب مادرم را به ارث نبرده‌ام، که پوستم از بچگی‌ام سبزه‌تر شده است. تو انگار که فکرم را خوانده باشی اضافه کردی: «بمبئی اصلاً شبیه کلکته نیست.»
«نزدیک تاج محل است؟»
«نه.» به من با دقت نگاه کردی، انگار که برای اولین بار حضور من را کاملاً حس می‌کردی: «به عمرت نقشه ندیدی؟»
به فروشگاه که رفته بودیم، تو یک صفحه خریدی، چیزی از رولینگ استونز. جلدش سفید و یک چیزی مثل کیک رویش بود. به آن چند تا صفحه‌ای که من داشتم علاقه‌ای نداشتی، آبا، شوان، کسیدی، مجموعه‌ی دیسکویی که با پول توجیبی‌ام از تبلیغ تلویزیونی سفارش داده بودم. علاقه‌ای هم نداشتی که آلبومی را که خریده بودی روی گرامافون پلاستیکی اتاق من بگذاری. گنجه‌ای که پدرم گرامافون و ضبطش را نگه می‌داشت باز کردی. پدرم در مورد ضبط و استریواش به شدت سخت گیر بود. دست زدن به آن برای من ممنوع بود، حتی برای مادرم هم. استریو تنها ولخرجی زندگی‌اش بود. همه چیزش را خودش تمیز می‌کرد، صبح‌های شنبه قبل از این‌که به کلکسیون خواننده‌های هندی‌اش گوش بدهد با یک دستمال مخصوص همه‌جایش را گردگیری می‌کرد.
گفتم: «به آن دست نمی‌توانی بزنی.»
برگشتی، در گرامافون را برداشته بودی، صفحه می‌چرخید، دسته سوزن را با انگشت نگه‌داشتی. دیگر سعی نکردی دلخوری‌ات را پنهان کنی. گفتی: «من بلدم صفحه بگذارم.» و سوزن را ول کردی که روی صفحه بیفتد.
چقدر باید توی اتاق پر از خرده ریزهای دخترانه‌ی من خسته شده باشی. تمام روز چسبیدن به مادرهایمان که آشپزی می‌کردند و برنامه‌های آبکی تلویزیونی را می‌دیدند، باید دیوانه‌ات کرده باشد. گرچه در واقع مادر من بود که آشپزی می‌کرد. مادرت فقط کمک می‌کرد، گاهی یک چیزی پوست می‌کند یا خرد می‌کرد، دیگر مثل روزهایی که کمبریج بود علاقه‌ای به آشپزی نداشت. مادرت می‌گفت، زرین، آن «پارسی»پز افسانه‌ای که در بمبئی داشتید، لوسش کرده است، اما مرتب قول می‌داد که برایمان ترایفل انگلیسی درست کند، می‌گفت تنها چیزی است که اصرار دارد همیشه خودش درست کند، ولی عمل نمی‌کرد. مدام از مادرم ساری قرض می‌گرفت و به فروشگاه می‌رفت که برای خودش ژاکت و شلوار بخرد. چمدان گم شده هیچ‌وقت نرسید، و او با خونسردی قبول کرد، گفت که بهانه‌ای می‌شود که برای خودش چیزهای جدید بخرد. ولی پدرت به جای او مبارزه می‌کرد، یک سری تلفن‌های اعصاب خردکن به خط هوایی زد تا این‌که بالاخره موضوع را به حال خود رها کرد.
تا جایی که ممکن بود کم درخانه می‌ماندی، در آن هوای سرد توی جنگل و خیابان که تنها آدم پیاده‌ی آن نواحی بودی، قدم می‌زدی. یک دفعه وقتی توی اتوبوس مدرسه بودم و به خانه می‌آمدم، ترا شناختم و از این‌که این‌همه دور شده بودی جا خوردم. مادرم گفت: «کوشیک، این‌طور که همیشه بیرون پرسه می‌زنی مریض می‌شوی.» او مدام با تو بنگالی حرف می‌زد، با وجودی‌که تو یک‌ریز به انگلیسی جواب می‌دادی. ولی مادرت با سرماخوردگی پایین آمد، این را بهانه کرده بود که چندروز در بستر بماند. غذایی که مادرم برای بقیه‌ی ما درست کرده بود رد کرد، فقط کنسرو سوپ سبزی خواست. تو پیاده به مینی مارت دو کیلومتر آن‌طرف‌تر، رفتی، با خودت کنسرو سوپ سبزی و چند جلد مجله وگ و بازار هارپر آوردی. یک روز بعد از ظهر مادرم گفت: «برو از پارول ماشی بپرس چای می‌خواهد.» من به‌طرف اتاق مهمان طبقه‌ی بالا راه افتادم. توی راه دیدم به توالت احتیاج دارم. مادرت آن‌جا بود، عبوس، رب دوشامبر به خودش پیچیده، پا روی پا انداخته و روی لبه‌ی وان نشسته بود، سیگار می‌کشید.
داد زد: «اوه هِما!» نزدیک بود توی وان بیفتد، آن‌قدر یکه خورده بود که سیگار را روی سرویس‌های چینی له کرد نه توی زیر سیگاری استیلی که در گودی کف دستش گرفته بود و قاعدتاً باید با خودش از بمبئی آورده باشد.
گفتم: «ببخشید.» و برگشتم که بروم.
گفت: «نه، نه، خواهش می‌کنم، داشتم می‌رفتم.» دیدم که سیفون زد تا سیگار برود، توی دست‌شویی دهانش را آب کشید، و ماتیکش را تازه کرد، با یک کلینکس نمش را گرفت و بعد کلینکس به طرف سطل آشغال پرواز کرد. مادرم غیر از بیندی3 آرایش دیگری نمی‌کرد، و من به تشریفات آرایش کردن مادرت با دقت نگاه می‌کردم، چیزی که بیشتر تحت تأثیرم قرار می‌داد این بود که این‌همه زحمت می‌کشد آرایش ‌کند درحالی که مریض است و باید بیشتر وقت توی رختخواب بماند. بی این‌که پنهان کند، نگاه مشتاقانه‌ای به آینه کرد. به نظر همان یک کم ماتیک متانتی را که با ورود ناگهانی من از دست داده بود، به او برگرداند. من را که به عکس‌العملش نگاه می‌کردم غافلگیر کرد و لبخند زد. با سرزندگی گفت: «روزی یک سیگار که آدم را نمی‌کشد، می‌کشد؟» پنجره را باز کرد، عطری از کیف لوازم آرایشش درآورد توی هوا اسپری کرد. گفت: «راز کوچک‌مان، هِما؟» بیشتر توصیه بود تا سؤال. رفت، در را پشت سرش بست.
عصرها، گاهی با شما دنبال خانه می‌گشتیم. استیشن واگن را می‌بردیم، توی ماشین خوشگلی که پدرت خریده بود همه‌مان به راحتی جا نمی‌گرفتیم. پدرم رانندگی می‌کرد، مردد، در مناطقی که آشنا نبود که شمشادهایش کمی از مال ما بلندتر بود و خانه‌هایش یک کم بیشتر از هم فاصله داشت. پدر و مادرت اول در لکزینگتن و کنکورد دنبال خانه گشتند، چون مدرسه‌های آن‌جا عالی بود. بعضی خانه‌هایی که دیدیم خالی و بقیه در اشغال ساکنین فعلی با وسایلشان بود.
وقتی پدر و مادرت با کارمند آژانس مسکن راجع به قیمت صحبت می‌کردند، پدر و مادرم خودشان را کنار می‌کشیدند. ولی پول مانع کار نبود. وقتی به خانه ما برمی‌گشتیم پدر و مادرت نتیجه می‌گرفتند که مشکل خود خانه‌ها است، کمی نور، کوتاهی سقف، اتاق‌های ناراحت، برخلاف پدر و مادر من، آن‌‌ها در مورد طراحی اظهار نظر می‌کردند، یک چیز جدیدتر را ترجیح می‌دادند، وقتی اتفاقاً از جلوی یک ساختمان جعبه‌ای شکل سفید رد می‌شدیم که بیشه‌ای از درخت‌های بلند آن‌را پوشانده بود، به هیجان می‌آمدند. دنبال یک استخردار می‌گشتند، یا جایی داشته باشد که بتوان استخر ساخت. مادرت دلش برای شنا توی باشگاهش در بمبئی تنگ شده بود. یک بعدازظهر مادرت وقتی داشت بخش طبقه بندی ساختمان‌ها را در گلوب می‌خواند گفت: «منظره‌ی آب، باید دنبال همچنین چیزی بگردیم.» و این جستجو را باز هم محدودتر کرد. به خارج از سوامپکات و داکس‌بری رفتیم تا املاکی که مشرف به اقیانوس هستند و خانه‌هایی که در جنگل منظره‌ی دریاچه‌ی خصوصی دارند، ببینیم. پدر و مادرت برای خانه‌ای در بورلی تکانی به خودشان دادند ولی بعد از دومین باری که خانه را دیدند، از مزایده کنار کشیدند. مادرت می‌گفت که نقشه‌اش تنگ نظرانه است.
پدر و مادرم دیدگاه اسراف کار پدر و مادرت را توهین تلقی می‌کردند، از خانه متوسطی که داشتیم خجالت می‌کشیدند. گفتند: «چقدر باید این‌جا ناراحت باشید.» ولی پدر و مادرت هیچ‌وقت گلایه نمی‌کردند، مثل پدر و مادرم، شب‌ها، قبل از خواب. مادرم گفت: «فکر نمی‌کردم آن‌قدر طول بکشد.» چیزی نگذشته بود، تازه یک ماه شده بود. وقتی شما پیش ما بودید دیگر برای کس دیگری جا نبود. مادرم گفت: «خانواده‌ی داسگوپتاس می‌خواستند آخر هفته دیگر بیایند این‌جا ولی مجبور شدم بگویم نیایند.» بارها و بارها شنیدم که چقدر پدر و مادرت تغییر کرده‌اند، چقدر ما نا آگاهانه در خانه‌مان را به روی غریبه‌ها باز کرده‌ایم. گلایه‌‌ها درباره‌ی این بود که چطور مادرت بعداز شام جمع و جور نمی‌کند، چطور هر وقت دلش بخواهد تا لنگ ظهر می‌خوابد. مادرم گفت که پدرت چقدر آسان می‌گیرد، چقدر نگران مادرت است، همیشه می‌پرسد که نوشیدنی خنک می‌خواهد و وقتی سردش است از بالا برایش ژاکت می‌آورد.
مادرم گفت: «دلیل این که هنوز این‌جا هستند، اوست. او به کم‌تر از قصر رضایت نمی‌دهد.»
پدرم با زیرکی گفت: «کارآسانی نیست، شغل جدید، شیوه‌ی جدید زندگی، همه چیز از اول. حدس می‌زنم که او نمی‌خواسته از هند بیاید و دکتر سعی می‌کند این را جبران کند.»
«تو هیچ‌وقت چنین رفتاری را از من تحمل نمی‌کنی.»
پدرم گفت: «ببینم چه می‌شود.» رویش را از مادرم برگرداند و روتختی را زیرچانه‌اش جمع کرد. «برای ابد که نیست، به زودی می‌روند و بعد تمام زندگی ما مثل قبل عادی می‌شود.»
یک جایی درآن خانه‌ی تنگ، خطی بین دو خانواده کشیده شده بود. یک طرف زندگی بود که همیشه می‌کردیم، پدر و مادرم هر پنجشنبه شب مرا به استارمارکت می‌بردند و بعدش به من مک دانلد می‌دادند. هر یک‌شنبه من برای تست هجی درس می‌خواندم و بعد از اینکه برنامه‌ی «60 دقیقه» تمام می‌شد، پدرم از من سؤال می‌کرد. خانواده‌ی شما هم کارهای مستقلی را شروع کردند. گاهی پدرت از سر کار زود می‌آمد و مادرت را بیرون می‌برد، یا برای دیدن خانه یا برای خرید. مادرت آرام و به طور منظم شروع به خرید چیزهایی کرده بود که درخانه‌ی خودش احتیاج داشت، ملافه، پتو، بشقاب، لیوان، خرده ریز. با کیسه‌های خرید به خانه می‌آمدند، توی زیرزمین ما تلنبار می‌کردند، گاهی چیزهایی که خریده بودند به مادرم نشان می‌دادند، گاهی خودشان را به زحمت نمی‌انداختند. جمعه‌ها پدرت ما را برای شام بیرون می‌برد، به یکی از رستوران‌های متوسط بی‌خودی گران شهر. از این تغییر ذائقه خوششان می‌آمد. ذائقه‌ای که برای امثال استیک و سیب زمینی پخته به طور اسرارآمیزی به دست آورده بودند، در حالی‌که پدر و مادرم این ذائقه را نداشتند. بیرون رفتن برای این بود که مادرم یک نفسی بکشد ولی او باز هم غرغر می‌کرد.
من تنها کسی بودم که به ماندنتان پیش خودمان اهمیتی نمی‌دادم. به روش ساکت پیچیده‌ی خودم به دوست داشتنت ادامه می‌دادم. فقط به این راضی بودم که هر روز تو را ببینم. و پدر و مادرت را دوست داشتم، به خصوص مادرت را، توجهی که او به من داشت تقریباً جبران بی توجهی تو را می‌کرد. یک روز پدرت عکس‌های اقامتتان در رم را ظاهر کرد. من از دیدن عکس‌ها لذت می‌بردم با احتیاط لبه‌هایشان را گرفته بودم. تقریباً تمام عکس‌ها از تو و مادرت بود، در پیاتزاها ژست گرفته یا لبه‌ی چشمه‌ها نشسته بودید. دو عکس هم از ستون تراجان بود، تقریباً شبیه هم . پدرت یکی از عکس‌ها را به من داد و گفت: «برای گزارشت بردار. معلمت را تحت تأثیر قرار می‌دهد.»
«ولی من که آنجا نبودم.»
«مهم نیست، بگو عمویت رم بوده و یک عکس برایت آورده.»
تو درعکس بودی، یک طرف ایستاده. پایین را نگاه می‌کردی، لبه‌ی کلاه صورتت را پوشانده بود، می‌توانستی هرکس دیگری باشی، یکی از آن‌همه توریستی که در عکس می‌گذشتند. ولی تو که آن‌جا بودی اذیتم می‌کرد حضور تو تهدیدی برای بر ملا شدن کشش مرموزی بود که حس می‌کردم و هنوز امید داشتم که یک جوری اقرار ‌شود. تو در نهایت موفقیت تمام عشق‌هایی که در مدرسه توی دلم نگه‌داشته بودم، از بین برده بودی. آن‌قدر که فقط دلم می‌خواست خانه باشم و از بعداز ظهر تا شب در سر راه هم سبز شویم، حالا چه به خودت زحمتی بدهی که سر میز شام نگاهی به من بیندازی، چه زحمت ندهی. ساعت‌های طولانی مختص این بود که روی تخت سفری در اتاق پدر و مادرم دراز بکشم و مجسم کنم که مرا می‌بوسی. خیلی بچه بودم، بی تجربه‌تر از آن‌که بتوانم از بعد از آن هم تصوری داشته باشم. عکس را قبول کردم و به گزارشم چسباندم، ولی قبلش آن قسمتی را که تو بودی بریدم. آن تکه را نگه‌داشتم، لای صفحات دفتر خاطراتم قایم کردم و برای سال‌ها قفل کردم.
از وقتی رسیده بودید آرزویت برای برف برآورده نشده بود. ریزه‌های سفیدی گاه گاهی باریده بود ولی چیزی روی زمین نمی‌نشست. بعد، یک روز برف شروع به باریدن کرد. اول خوب قابل دیده نمی‌شد، همین‌طور که عصر می‌شد، شدت می‌گرفت. وقتی با اتوبوس مدرسه به خانه می‌آمدم 2-3 سانت روی خیابان نشسته بود، توفان خطرناکی نبود، ولی آن‌قدری بود که یک‌نواختی زمستان را از بین ببرد. مادرم که آن شب روحیه‌ی بشاشی داشت، تصمیم گرفت یک قابلمه بزرگ خیچوری بپزد، غذایی که هروقت باران می‌آمد می‌پخت، و برای تنوع مادرت هم اصرار کرد که کمک کند، ایستاده در آشپزخانه، سیب زمینی و گل کلم سرخ می‌کرد، تکه‌های کره را در ماهی تابه ذوب می‌کرد که گی درست کند. هم‌چنین تصمیم گرفت که بالاخره به وعده‌ی قدیمی‌اش وفا کند و ترایفل درست کند، و وقتی مادرم گفت که تخم مرغ به اندازه کافی نیست، پدرت رفت بیرون تا تخم مرغ و بقیه موادی را که مادرت خواسته بود، بخرد. مادرت که داشت شیر داغ را با تخم مرغ‌ها روی اجاق هم می‌زد،گفت: «تا نصفه شب هم حاضر نمی‌شود.» به من اجازه می‌داد که وقتی خسته می‌شود برایش هم بزنم. «اقلاً باید 4 ساعت بماند تا خودش را بگیرد.»
تو گفتی: «بعد می‌توانیم سرصبحانه بخوریم.» و یک تکه از کیکی که مادرت بریده بود کندی و توی دهنت چپاندی. تو به ندرت پایت را توی آشپزخانه می‌گذاشتی، ولی آن شب آن‌جا می‌پلکیدی، از وعده‌ی ترایفل هیجان زده بودی، فهمیدم که خیلی دوست داری اما من هیچ‌وقت نچشیده بودم.
بعداز شام همگی به طرف اتاق نشیمن یورش بردیم، اخبار هوا را نگاه کردیم که از ادامهه‌ی بارش برف می‌گفت، و از این که روز بعد مدرسه‌ی من تعطیل و کلاس‌های پدرم لغو شده، به هیجان آمدیم. مادرت به پدرت گفت: «تو هم فردا را تعطیل کن.» و در کمال تعجب همه، او هم موافقت کرد.
پدرت گفت: «یاد زمستانی که برمی‌گشتیم افتادم.» پدر و مادرت داشتند به جانی واکرشان لب می‌زدند، و آن شب، گرچه مادرم بازهم قبول نکرد، پدرم موافقت کرد که با آن‌ها بنشیند و لبی تر کند. پدرت به طرف مادر و پدر من برگشت و ادامه داد: «آن مهمانی که شما برایمان گرفتید، یادتان می‌آید؟»
مادرم گفت: «هفت سال پیش، چه روزگاری بود.» گفتند که من و تو چقدر کوچک بودیم و چقدر همه‌شان جوان‌تر بودند.
مادرت به یاد آورد: «چه شب خوبی بود.» در صدایش غمی بود که به نظر همه با او شریک بودند. «چقدر همه چیز فرق می‌کرد.»
صبح قندیل‌های یخ از پنجره‌های‌مان آویزان شده بود و سی سانت برف همه جا را پوشانده بود. ترایفل، که شب قبل خسته‌تر از آن بودیم که برایش صبر کنیم، با نان و کره و چای روی میز صبحانه ظاهر شد. آن چیزی نبود که انتظار داشتم، مخلوط داغی که روی اجاق نوبتی هم زده بودیم، حالا سرد و لرزان شده بود، ولی تو پیاله پشت پیاله با ولع می‌خوردی، بالاخره مادرت از جلوی دستت برداشت، می‌ترسید مبادا دل درد بگیری. بعد از صبحانه پدرهای‌مان به نوبت راه ورودی خانه را پارو کردند. وقتی باد خوابید، به من اجازه دادند که بیرون بروم. معمولاً تنهایی آدم برفی درست می‌کردم، لاغر مردنی و یک‌وری. وقتی هویج می‌خواستم، پدر و مادرم غرغر می‌کردند که اسراف است. ولی این بار تو هم آمدی، برف را با دست لخت بدون دستکش لمس می‌کردی، با دقت نگاه می‌کردی، برای اولین بار از وقتی رسیده بودید، خوشحال بودی. کمی از برف را گلوله و به طرف من پرت کردی، من جا خالی دادم و یکی به طرفت پرت کردم، به پایت خورد، حواسم بود که دوربین به گردنت آویزان است.
دست‌هایت را بالا بردی و گفتی: «تسلیم.» به چمن‌کاری‌های ما که برف حسابی قیافه‌اش را عوض کرده بود، نگاه کردی و گفتی: «زیباست.» گرچه تغییر هوا دست من نبود، احساس سربلندی می‌کردم. تو به طرف جنگل راه افتادی و من دو دل بودم. گفتی چیزی آن‌جا هست که می‌خواهی نشانم بدهی. در آن روز روشن با آسمانی آبی و برفی که همه‌جا را گرفته بود و شاخه‌های لخت درختان که چیز چندانی را پنهان نمی‌کرد، من به آن پسربچه ای که آن‌جا گم شد و هیچ‌وقت هم پیدا نشد فکر نکردم. هر از گاهی می‌ایستادی و با دوربینت روی چیزی فوکوس می‌کردی، اصلاً از من نخواستی که ژست بگیرم. راه زیادی رفتیم تا جایی که دیگر صدای پارو کردن را نمی‌شنیدم، دیگر خانه‌مان را نمی‌دیدم. اول نفهمیدم چکار می‌کنی، زانو زده بودی و برف‌ها را کنار می‌زدی. زیرش یک جور سنگ بود. بعد دیدم که سنگ قبر است. یک ردیف سنگ قبر کشف کردی، بی‌جان روی زمین. به تو کمک کردم، از خاک درآوردنِ به خاک سپردگان، اول با دست‌هایم که دستکش چهار انگشتی پوش بود و بعد با همه‌ی دست و بازویم. سنگ‌ها متعلق به خانواده‌ای شش نفره به نام سایموندز بود. گفتی: «همه با هم این‌جا هستند، مادر، پدر و چهار بچه.»
«اصلاً از وجودش خبر نداشتم.»
«بعید می‌دانم کسی خبر داشته باشد. اولین بار که پیدایش کردم زیر برگ‌ها مدفون بود، آخرین‌شان «اِما» سال 1923 مرده است.»
سر تکان دادم، از تشابه اسمی‌اش با خودم ناراحت شده بودم، از خودم می‌پرسیدم اگر برای تو پیش بیاید چی.
«کاش هندو نبودیم، چون مادرم یک جایی دفن می‌شد. ولی او از ما قول گرفته که خاکسترش را توی اقیانوس اطلس بپاشیم.»
به تو نگاه کردم، گیج شده بودم، بنابراین ادامه دادی، توضیح دادی که توی سینه‌اش غده‌ی سرطانی هست، به بقیه‌ی بدنش پخش شده. به خاطر همین از هند آمده‌اید. نه صرفاً برای درمان، بیشتر به‌خاطر تنها بودن. توی هند همه می‌دانستند که دارد می‌میرد، و اگر خواه نا خواه آن‌جا می‌ماندید، دوستان و اقوام در آن آپارتمان خوشگل کنار دریا، دورش جمع می‌شدند تا او را از چیزی محافظت کنند که مادرت نمی‌توانست از دستش خلاص شود. مادرت نمی‌خواست لطف آن‌ها خفه‌اش کند. نمی‌خواست پدر و مادرش شاهد تحلیل رفتنش باشند، از پدرت خواسته بود که او را به آمریکا برگرداند. «دکتر جدیدی را در بیمارستان عمومی ماساچوست دیده است، همان‌جایی که پدرم اغلب او را می‌برد، ولی می‌گوید که می‌روند خانه ببینند. در بهار یک جراحی دارد، فقط برای این‌که کمی بیشتر زنده بماند. دلش نمی‌خواهد کسی این‌جا بفهمد، تا وقتی که به آخرش نرسیده، نمی‌خواهد.»
این اطلاعات بین ما گذشت، به همان اندازه که به من سیلی می‌زدی شوکه‌ام کرد و شروع به گریه کردم. اول اشک‌ها بی‌صدا روی صورت یخ کرده‌ام ریخت و لیز خورد، ولی بعد هق‌هق کردم، جلوی تو زشت شدم، توی سرما دماغم سرازیر شد، چشم‌هایم قرمز شده بود. ایستادم، با آن دستکش‌های چهارانگشتی زیر استخوان گونه می‌کشیدم تا اشک‌ها را پاک کنم، از نمایش رقت‌انگیزی که شاهدش بودی خجالت می‌کشیدم، گرچه هیچ‌وقت در زندگی‌ات عکسی از من نگرفته بودی، ترسیده بودم مبادا دوربین را برداری و با این ریخت مرا گیر بیندازی. البته، کاری نکردی، چیزی نگفتی، به اندازه‌ی کافی گفته بودی. همان‌جا که بودی ماندی، به سنگ قبر «اما سایموندز» نگاه می‌کردی، و بالاخره من که آرام شدم، به طرف خانه‌ی ما برگشتی. من در مسیری که تو کشف کرده بودی دنبالت می‌آمدم، بعد جدا شدیم، هیچ‌کدام از ما با دیگری راحت نبود، تو جلوی خانه را پارو کردی، من به خانه رفتم که یک حمام داغ بگیرم، به نظر مادرهای‌مان صورتم از سرما پف کرده و قرمز شده بود. شاید فکر کرده بودی که برای تو گریه می کنم، یا برای مادرت، ولی نه. آن روز خیلی بچه بودم که احساس غم یا هم‌دردی کنم. من فقط از این که زنی در حال مرگ در خانه‌مان بود وحشتناک ترسیده بودم. یادم می‌آمد که کنار مادرت ایستاده بودم، توی اتاق پرو هر دو با بالاتنه‌ی لخت، و من اولین سینه بندم را امتحان می‌کردم. از این همه نزدیکی به بیماری او مضطرب شده بودم. از دستت عصبانی بودم که به من گفته بودی، و به من نگفته بودی، در آن واحد احساس سنگینی مسؤلیت و بی وفایی می‌کردم، دوباره از تو متنفر شده بودم.
دو هفته بعد، دیگر رفته بودید. پدر و مادرت خانه‌ای در ساحل شمالی خریدند که یک آرشیتکت معروف ماساچوست طراحی کرده بود. یک بام عالی کاملاً مسطح داشت و تمام دیوار‌ها شیشه‌ای بود. اتاق‌های طبقه‌ی بالا در راهرویی که مثل بالکن مشرف به اتاق نشیمن بود، ردیف شده بود، سقف اتاق نشیمن با شش متر ارتفاع سر به فلک کشیده بود. منظره‌ی آب نداشت ولی برای شنای مادرت استخر داشت، درست همان‌طور که خواسته بود. شب اولی که آن‌جا بودید، مادرم بدون این که بفهمد چه لطفی کرده است، برایتان غذا آورد تا مادرت آشپزی نکند. خانه و وسایل را تحسین کردیم، صدا در خانه‌ی خالی که به زودی پر از بیماری و غصه می‌شد می‌پیچید. یک اتاق با نورگیر سقفی داشت، مادرت به ما گفت که برنامه‌اش این‌است که تختش را زیر آن بگذارد. تمام این‌ها فقط برای دو سال خوشایند بود. وقتی بالاخره پدر و مادرم با خبر شدند و به بیمارستانی که مادرت داشت می‌مرد، رفتند، من هیچ‌چیز درباره‌ی آن‌چه به من گفته بودی فاش نکردم، به عبارتی وفادار مانده بودم. تا آن موقع پدر و مادرهای‌مان دیگر فقط آشناهای هم‌دیگر بودند، بعد از چند هفته صمیمیت اجباری، هر کدام به راه خود رفته بودند. مادرت قول داده بود که تابستان برای شنا در استخر دعوتمان کند، ولی همین‌طور که سریع‌تر از پیش بینی دکترها، حالش وخیم‌تر می‌شد، پدر و مادرت در را به روی خودشان بستند و کماکان در باره‌ی بیماری‌اش سکوت کردند، گاه گاهی سراغ سرگرمی رفتند. برای مدتی پدر و مادرم احساس سر سنگینی می‌کردند. قبل از این که بخوابند می‌گفتند: «بعد از این همه کاری که برایشان کردیم.» ولی من دیگر به اتاق خودم برگشته بودم، آن طرف دیوار، توی تختی که تو قبلاً خوابیده بودی، دیگر صدایشان را نمی شنیدم.
نیویورکر می 2006
——————————————-
پانویس:
Good Housekeeping-1
Aerogram-2
Bindi-3

نویسنده: جومپا لاهیری (Jhumpa Lahiri)
مترجم: مهرشید متولی

در سرزمین ایالات متحده مردی زندگی می‌کرد که اسمش جو بود. او مردی معصوم و درستکار بود؛ عاشق خداوند بود و از گناه پرهیز داشت. نه پسر داشت نه دختر، و مالک هیچ حیوانی نبود، خانه‌ای نداشت و به نوکر و کلفت احتیاج نداشت. او از حقیرترین مردم شرق هم کم‌تر بود.
روزی فرشتگان به حضور خداوند شرفیاب شدند، و شیطان هم همراه‌شان بود. آن‌وقت خداوند به شیطان گفت: «هیچ به بنده‌ام جو سری زده‌ای؟ در ایالات متحده هیچ کس مثل او نیست ؛ او مردی شریف و درستکار است، او عاشق خداوند است و از گناه به دور است.»
شیطان جواب داد: «جو خدادوست است؟ … هوم … او عاشق شماست … و در عوض هیچ نمی‌خواهد؟ آیا به دور او و آن‌چه می‌کند حصار نکشیده‌اید؟ کارش را پر برکت کنید و به او عوض بدهید، همه چیز به او بدهید تا ثروتش در سرتاسر این سرزمین گسترده شود، حتم دارم از شما روی‌گردان می‌شود.»
خداوند به شیطان گفت: «خیلی خب، باشد، اختیار دار و ندارش در دست تو، اما هیچ کاری به کارِ خودش نداشته باش.»
شیطان جواب داد: «چه خوب! اوم … ببخشید منظور بدی نداشتم.»
یک روز وقتی جو در رستوران مک دونالد غذا می خورد، اِد مَک ماهون (1) پیشش آمد و گفت: «همین حالا بلیط بخت آزمایی‌ات برنده شد!»
جو گفت: «خدا را شکر.»
هنوز حرف او تمام نشده بود که، مونتی هال (2) پیشش آمد و گفت: «جایزه‌ات اتومبیل صفر است"»
جوگفت: «خدا را شکر.»
و هنوز حرف او تمام نشده بود که، کارمِن اِلِکتِرا پیشش آمد و گفت: «من مال توأم، تصرفم کن!»
جوگفت: «چه لعبتی!»
کارمِن حرف جو را اصلاح کرد: «لعبت ِنگهبان ساحلی (3)!»
و حالا بیا و تماشا کن که آن‌ها رفتند و ازدواج کردند. بیا و تماشا کن، به کالیفرنیا اسباب کشی کردند و آن‌جا زمین خریدند. بیا و تماشا کن، جو صاحب پسران و دخترانی شد. بیا و تماشا کن، جو صاحب حیوانات بی‌شماری شد، خانه‌ی بزرگی خرید و دیگر به نوکر و کلفت احتیاج داشت. او سرآمدِ همه‌ی مردمِ غرب شد.
و خداوند به شیطان گفت: «به بنده‌ام جو سری زده‌ای؟ او هنوز خود را حفظ کرده است.»
شیطان در جواب گفت: «خواهیم دید.»
وقتی سه دوست جو از ثروتی که نصیبش شده بود با خبر شدند، از خانه بیرون زدند و به اتفاق نزد جو رفتند تا با او مشورت کنند.
اولین دوستش گفت: «شک ندارم خداوند تو را از نعمت‌هایش برخوردار کرده و آرزوهایت را برآورده خواهد کرد.»
دومین دوستش گفت: «شک ندارم خداوند قلب تو و تمامی ضعف‌هایت را شفا خواهد بخشید!»
و آخرین دوستش گفت: «شک ندارم خداوند باران شادی بر سرت فرو خواهد بارید!»
سپس هرسه مرد دیگر حرفی نزدند، چرا که در نظرشان جو مردی متقی وپرهیز گار بود.
و جو در جواب آن‌ها گفت: «گوش من از این حرف‌ها پر است. همگی شما مشاوران خبره‌ای هستید!» و جو در طلب عافیت، با دوستانش به درگاه خداوند دعا کرد. آن‌ها دعا کردند برای پسران و دختران دلخواه‌شان؛ برای سرزمین دلخواه‌شان، برای حیوانات دلخواه‌شان، برای خانه‌های دلخواه‌شان،برای خدمت‌کاران دلخواه‌شان.
و شیطان لبخند زد: «آیا به بنده‌ات جو سری زده ای؟»
و خداوند به شیطان گفت: «در ایالات متحده همه مثل جو اَند؛ جو مرد یاغی و بی‌حیایی است، او آدمی‌ست که خدا داده‌ها را خیلی دوست دارد.»
و این‌چنین جو از دنیا رفت، پیر و عمر کرده.
شیطان گفت: «بد!»
——————————————
پانویس ها:
1- از گویندگان برنامه های تلویزیونی امریکا. بیش‌ترین شهرتش گویندگی «جانی کارسون» در برنامه ای با عنوان «برنامه‌ی امشب» است.
2- مجری، بازیگر، خواننده، و گزارش‌گر ورزشی امریکایی. او اصلاً کانادایی است و بیشترین شهرتش در اجرای مسابقه‌های تلویزیونی است.
3- عنوان سریال تلویزیونی مشهوری درباره‌ی نجات غریق‌های سواحل شلوغ لوس آنجلس. این سریال از 1989 تا 2001 در حال پخش بوده و از ستارگان آن کارمن الکترا و پاملا اندرسن بوده‌اند.

نویسنده: مارک استنلی بیوباین
مترجم: علیرضا صیامی

حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سال‌ها بعد، با صدای کلفت مردانه‌اش به‌خود گفت، سال‌ها پس از آن‌که برای اولین بار کشتی اقیانوس‌پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یک‌شب مانند یک‌ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به‌سمت شهر مستعمره‌ای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعه‌های جنگی بود، با بندر باستانی سیاه‌پوستان و فانوس دریایی بزرگی که حلقه‌های نور هولناکش هر پانزده ثانیه یک‌بار، دهکده را تبدیل به منظره‌ای از کوه‌های ماه، با خانه‌های نورانی و خیابان‌های آتش‌فشانی می‌کرد، و گرچه او در آن زمان پسربچه‌ای بیش نبود و صدایش هنوز مردانه نشده بود ولی از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دیر وقت کنار ساحل بماند و به صدای چنگ نواختن‌های شبانه‌ی باد گوش کند ولی هنوز به‌خاطر می‌آورد که چگونه وقتی نور فانوس دریایی گشوده می‌شد، کشتی اقیانوس‌پیما ناپدید می‌شد و بار دیگر با کنار رفتن نور ظاهر می‌شد، به‌طوریکه کشتی در مدخل خلیج به‌طور مداوم ظاهر می‌شد و ناپدید می‌گشت و با تلوتلو خوردن خواب‌آلود خود سعی داشت کانال خلیج را بیابد، تا این‌که گویی سوزنی در دستگاه جهت‌یابش شکسته باشد، راه خود را به طرف صخره‌ها کج کرد، و به صخره‌ها خورد و هزاران تکه می‌شد و بی هیچ صدایی غرق شد در حالی‌که چنین برخوردی با صخره‌ها می‌بایستی تولید انفجاری پر سرو صدا می‌کرد که خفته‌ترین اژدهای جنگل ما قبل تاریخی را که پس از آخرین خیابان‌های دهکده آغاز می‌شد و در انتهای دیگر جهان پایان می‌یافت، از خواب بیدار کند، به‌طوری‌که خود او نیز تصور کرد آن‌را در خواب دیده است مخصوصاً روز بعد، موقعی که آکواریوم درخشان خلیج را دید و رنگ‌های در هم و آمیخته به هم کلبه‌های سیاه‌پوستان روی تپه‌های بندر را، و قایق‌های قاچاق‌چیان گوآیانا را که طوطی‌های معصومی دریافت می‌کردند که گلوی‌شان مملو از الماس بود، فکرکرد: همان‌طور که داشتم ستاره‌ها را می‌شمردم خوابم برده و آن کشتی عظیم را در خواب دیده‌ام، به‌طوری‌که آن‌قدر مطمئن شد که ماجرا را برای هیچ‌کس تعریف نکرد، دیگر هم به آن فکر نکرد تا درست همان شب، در ماه مارس آینده، موقعی که داشت سر اسب‌های آبی را در دریا می‌شمرد، بار دیگر کشتی اقیانوس‌پیمای خیالی را تیره رنگ و در عین حال نورانی در آن‌جا یافت و این بار آن‌قدر از بیداری خویش مطمئن بود که دوان دوان پیش مادرش رفت و جریان را برای او تعریف کرد و مادرش سه هفته تمام از غصه زار زد که از بس وارونه زندگی می‌کنی مغزت دارد می‌گندد، روز می‌‌خوابی و شب، مثل ول‌گردها دوره راه می‌افتی، و چون دسته‌های صندلی راحتی، در عرض یازده سال بیوه‌زن بودن ساییده شده بود و در آن‌روزها می‌بایستی به شهر می‌رفت تا صندلی راحتی برای نشستن بخرد و به شوهر مرده‌اش فکر کند، از فرصت استفاده کرد و از قایق‌ران تقاضا کرد که قایق را از سمت صخره‌ها براند تا پسرش آن‌چه را که در ویترین دریا دیده است، ببیند: عشق ماهی‌ها در بهار اسفنج‌ها، گوش‌ماهی‌های صورتی‌رنگ و کلاغ‌های آبی‌رنگ که در لطیف‌ترین چاه‌های دریا وجود داشت، شیرجه می‌رفتند و حتی گیسوان سرگردان مغروقین کشتی‌های مستعمره‌ای، ولی نه اثری از کشتی‌های اقیانوس‌پیمای غرق شده وجود داشت و نه از گل کلم‌های عصرانه، با این‌حال او آن‌قدر اصرار می‌کرد که مادرش به او قول داد در ماه مارس آینده او را همراهی کند، البته بدون این‌که بداند که تنها چیز مسلم آینده‌اش یک صندلی راحتی عهد فرانسیس دریک بود که در یک حراجی ترک‌ها خرید و همان شب روی آن نشست و آه کشان فکر کرد: «الوفرنه‌ی» بیچاره‌ی من! اگر بدانی فکر کردن به‌تو از روی پارچه‌ی مخمل با این ابریشم‌دوزی‌های ملکه‌وار چقدر راحت است، ولی هر چه بیشتر شوهر خود را به‌خاطر می‌آورد به‌همان اندازه نیز خون، در قلبش تبدیل به شکلات می‌شد و پر از حباب، درست مثل اینکه عوض نشستن، در حال دویدن باشد، خیس از عرق ترس و با نفسی مملو از خاک، تا این‌که طرف‌های سحر پسرش برگشت و او را در صندلی راحتی مرده یافت طوری‌که بدنش هنوز گرم بود ولی مثل کسی که مار او را گزیده باشد، یک‌مرتبه گندیده بود و درست عین همین واقعه برای چهار خانم دیگر هم پیش آمد البته قبل از این‌که صندلی راحتی را، خیلی دور در دریا بیفکند، جایی که نتواند به کسی صدمه بزند، چون در عرض قرن‌ها آن‌قدر از آن صندلی راحتی استفاده کرده بودند که دیگر ظرفیت استراحت‌بخشیدن خود را از دست داده بود، و در نتیجه پسر مجبور شد به وضعیت رقت‌انگیز یتیمی خود که همه با انگشت نشانش می‌دادند و می‌گفتند این پسر همان بیوه‌زنی است که صندلی منحوس را به دهکده آورد، عادت کند و به جای برخورداری از ترحم مردم، با خوردن ماهی‌هایی که از قایق‌ها می‌دزدید زندگی خود را بگذراند و صدایش رفته رفته دورگه شد و خاطرات گذشته خود را به‌خاطر نیاورد تا یک شب دیگر در ماه مارس که بر حسب اتفاق به طرف دریا نظر افکند، ناگهان، پروردگارا! آن نهنگ عظیم پنبه‌ی نسوز، ان حیوان غرش کننده را دید و دیوانه‌وار فریاد زد مردم بیایید آن‌را ببینید و سگ‌ها چنان به پارس کردن افتادند و زن‌ها چنان دست‌پاچه شدند که حتی پیرترین مردان نیز وحشت پدران خود را به‌خاطر آوردند و زیر تخت‌خواب‌های خود پنهان شدند چون تصور کرده بودند«ویلیام دامپیر» مراجعت کرده است و کسانی که در خیابان‌ها پراکنده شدند زحمت این را به‌خود ندادند که آن ساختمان محیرالعقول را ببینند که در آن لحظه داشت بار دیگر جهت خود را گم می‌کرد و در فاجعه‌ی سالیانه‌ی خود هزاران تکه می‌شد، بلکه پسرک را به باد کتک گرفتند و بدنش را آن‌چنان کبود کردند که با دهان کف کرده از خشم گفت: حالاخواهید دید من کی هستم، ولی تصمیم خود را به هیچ‌کس نگفت و در عوض، تمام سال را با همان فکر گذراند: حالا نشان همه خواهم داد که من کی هستم، و همان‌طورکه به انتظار ظاهر شدن مجدد کشتی باقی ماند تا آن‌چه را که انجام داد‌‌نی‌ست انجام دهد و آن این بود که یک قایق دزدید، از خلیج عبور کرد و تمام بعدازظهر را به انتظار رسیدن ساعت موعود در میان دهلیزهای بندر سیاه‌پوستان، در میان پیت خیارشوری جزائر کارائیب باقی ماند ولی آن‌چنان در ماجرای خود غرق بود که مثل همیشه در مقابل مغازه‌های سرخ‌پوستان توقف نکرد تا چینی‌های عاج را ببیند که در دندان فیل حکاکی شده بودند، و یا سیاه‌پوستان هلندی را با آن دوچرخه‌های‌شان مسخره کند، و یا مثل دفعه‌های پیش از کسانی که پوست تنشان مثل پوست مار کبرا بود و بارها دور دنیا را گشته بودند بترسد، پس مسحور رؤیای میکده‌ای که در آن بیفتک زن‌های برزیلی را می‌فروختند، متوجه چیزی نشد تا این‌که شب با سنگینی تمام ستارگانش به‌روی او افتاد و جنگل از خود عطر شیرینی از گل‌های گاردینا و مارمولک گندیده بیرون داد و او داشت در قایق سرقتی خود به طرف مدخل خلیج پارو می‌زد و چراغ را خاموش کرده بود تا نگهبانان گمرک را متوجه نکند و پانزده ثانیه با نور سبز رنگ فانوس دریایی، رؤیایی می‌شد و بعد بار دیگر به حالت بشری خود بر‌می‌گشت و می‌دانست که دارد به کانال بندر نزدیک می‌شود، نه تنها به‌خاطر این‌که نور چراغ‌های غم‌انگیز آن‌را نزدیکتر می‌دید، بلکه چون نفس کشیدن آب غمگین‌تر می‌شد و آن‌چنان غرق در خود پارو می‌زد که نفهمید از کجا ناگهان نفس هول‌ناک کوسه‌ای به او خورد، همان‌طور که نفهمید چرا شب، گویی که ستارگانش یک‌مرتبه مرده باشند، غلیظ‌تر شد و دلیلش این بود که کشتی افیانوس پیما آن‌جا بود، با هیکل عظیم خود، پروردگارا، عظیم‌تر از عظیم‌ترین چیزهای زمین و دریا، سیصد تُن بوی کوسه که آن‌چنان نزدیک به قایق عبور می‌کرد که او می‌توانست به وضوح وصله‌های فولادی بدنه‌اش را ببیند، بدون حتی یک نور در روزنه‌های بی‌انتهایش، بدون نفسی در دستگاهش، بدون روح، سکوت خود را تحمل می‌کرد، آسمان خالی خود، هوای مرده‌ی خود، زمان متوقف شده‌ی خود، دریای سرگردان خود که یک جهان، حیوان غرق شده رویش شناور بود و ناگهان تمام این چیزها با داس نور فانوس دریایی ناپدید و برای لحظه‌ای تبدیل به‌دریای بلورین کارائیب شد، با شب ماه مارس و هوای هر روزی مرغ‌های ماهی‌خوار، و بدین سان او در میان گوی‌های شناور تنها ماند بدون این‌که بداند چه بکند، از خودش متعجبانه پرسید که شاید هم واقعاً دارد باچشم‌های باز خواب می‌بیند، نه فقط حالا بلکه دفعه‌های دیگر هم خواب بوده است ولی به‌محض این‌که این فکر به سرش زد، نفسی مرموز، گوی‌های شناور را از اول تا آخر خاموش کرد به‌طوری‌که وقتی نور فانوس دریایی عبور کرد کشتی اقیانوس پیما بار دیگر ظاهر گشت و قطب نماهایش بهم ریخته بود شاید حتی نمی‌دانست که آن دریای کدام اقیانوس است و به‌سختی در جستجوی کانال نامریی بود و در حقیقت داشت به‌طرف صخره‌ها پیش می‌رفت که او یک‌مرتبه متوجه شد آن گوی‌های شناور آخرین طلسم آن جادو است و چراغ قایق را روشن کرد، یک نور کم‌رنگ سرخ که بدون شک هیچ‌یک از دیده‌بانی‌های اداره‌ی گمرک را به وحشت نمی‌انداخت ولی برای ناخدای کشتی همانند خورشید مشرق‌زمین بود چون بر اثر آن نور، کشتی اقیانوس پیما مسیر خود را پیداکرد و با حرکتی رستاخیزی وارد دهانه‌ی کانال شد و آن‌گاه تمام چراغ‌هایش هم‌زمان با هم روشن شد، کوره‌هایش بکار افتاد، ستارگان آسمانش روشن شدند و اجساد جانوران شناور به‌عمق فرو رفتند و در آشپزخانه، بشقاب‌ها بهم خوردند و بوی سس‌ها بلند شد و صدای ارکستر با نواختن دو نیمه‌ی ماه به‌هم و تام تام شریان‌های عشاق دریایی در سایه روشن کابین‌ها به گوش رسید ولی او آن‌قدر خشم در سینه‌اش انباشته بود که نه گذاشت از شوق گیج بشود و نه از آن سعادت به‌وحشت بیفتد، بلکه مصمم‌تر از همیشه به خود گفت حالا خواهند دید من کی هستم، پدرسوخته‌ها حالا خواهند دید! و به‌جای این‌که خود را کنار بکشد تا زیر آن دستگاه عظیم نرود، شروع کرد به پاروزدن در جلو آن، حالا خواهید فهمید من کی هستم و همان‌طور کشتی را با نور چراغ خود هدایت کرد تا این‌که آن‌قدر از اطاعت آن مطمئن شد که بار دیگر او را وادار کرد عرشه‌های خود را منحرف سازد. کشتی را از کانال نامریی بیرون کشید و گویی یک گوساله‌ی دریایی باشد، قلاده‌ی آن‌را به طرف دهکده‌ی خفته کشید، یک کشتی زنده و تسخیر ناپذیر در مقابل دسته‌های نور فانوس دریایی که اکنون هر پانزده ثانیه آن‌را تبدیل به آلومینیوم می‌کرد و رفته رفته صلیب‌های کلیساها پدیدار می‌شد، حالت نزار خانه‌ها، امید و کشتی اقیانوس پیما به دنبال او می رفت، با تمامی آن‌چه که در درون خود داشت دنبال او می‌رفت، با ناخدای خفته‌اش، گاوهای نمایشی در یخ یخچال‌هایش، بیماری تنها در بیمارستانش، آب‌های یتیم چاه‌هایش، ناخدای بیدار شده که صخره‌ها را به جای اسکله گرفته بود چون درست در آن لحظه صدای ضجه‌ی سوت کشتی منفجر شد، یک‌بار، او سراپا از بخاری که رویش ریخت خیس شد، یک‌بار دیگر و قایق سرقتی کم مانده بود واژگون شود، یک‌بار دیگر، ولی خیلی دیر شده بود چون پله‌های ساحل در آن نزدیکی دیده می شد، ریگ خیابان‌ها، در خانه‌های مردم دیر باور و دهکده که سراسر با نور کشتی اقیانوس پیمای وحشت‌زده روشن شده بود و او فقط فرصت کرد که خود را کنار بکشد تا بگذارد آن طوفان سهمگین پیش برود و از شوق فریاد کشید بفرمایید هیولا، درست یک ثانیه قبل از آن‌که آن کشتی فولادین زمین را بشکافد و صدای خرد شدن نودهزار و پانصد جام کریستال شامپانی، یکی پس از دیگری به گوش برسد، و آن‌وقت همه جا روشن شد و اکنون دیگر صبح یک‌روز مارس نبود بلکه ظهر درخشان یک روز چهارشنبه بود و او با رضایت خاطر توانست ناباوران را ببیند که با دهان باز به بزرگترین کشتی اقیانوس پیمای این جهان خیره شده بودند که جلوی کلیسا به گل نشسته بود، از هر سفیدی سفیدتر، بلندی‌اش بیست مرتبه بلندتر از برج ناقوس کلیسا و با طول نود و هفت مرتبه بیش‌تر از طول سرتاسر دهکده با اسمش که با حروف فلزی روی بدنه حک شده بود: «‌هالالشیلاک» و هنوز از بدنه‌اش آب‌های باستانی دریاهای مرگ قطره قطره فرو می‌ریخت.
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز (Gabriel Garsia Marques)
مترجم: بهمن فرزانه

برگرفته از کتاب: «داستان غم‌انگیز و باور نکردنی ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگ‌دلش»

که اینطور، پس مردم می‎آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‎کنم می‎آیند تا بمیرند. بیرون رفته بودم. دیدم: بیمارستان‌ها را دیدم. مردی را دیدم که سکندری خورد و پخش زمین شد. مردم دورش جمع شدند، و من دیگر بقیه‌ی ماجرا را ندیدم. زنی آبستن را دیدم. کنار دیوار گرم و بلندی خود را به زحمت جلو می‎کشید، گه‌گاه کورمال به آن دست می‎زد، انگار می‎خواست مطمئن شود که هنوز سرجایش هست. بله. هنوز سرجایش بود. و پشتش؟‌ نگاهی به نقشه انداختم. مزون داکوشمان. بسیار خوب. بارش را به زمین می‎گذارند. کارشان را خوب بلدند. آن طرف‎تر خیابان سن ژاک، ساختمانی بزرگ با یک گنبد. روی نقشه نوشته بود: وال-دو-گراس، اپیتال میلیتر. دانستن‌اش به دردم نمی‎خورد، اما ضرری هم نداشت. رو به هر سو می‎کردی تا آن‌جا که می‎شد باز شناخت، خیابان بو می‎داد. بوی یدوفرم، روغن سیب‌زمینی سرخ کرده و ترس. همه‌ی شهرها تابستان‌ها بو می‎دهند. آن‌گاه خانه‌ی سوت و کور عجیبی دیدم. روی نقشه نبود، روی سردرش به خط خوانا نوشته بودند: ازیل دونویی. کنار در ورودی قیمت‌ها را زده بودند. خواندم. گران نبود.
و دیگر چه؟ کودکی در کالسکه بی‎حرکت. تپل و سبزه‌رو بود و دملی گنده بر پیشانی داشت. پیدا بود دمل در حال خوب شدن پوست می‎اندازد و درد نمی‎کند. کودک با دهان باز خواب بود و در بوی یدوفرم، سیب زمینی سرخ کرده و ترس دَم می‎زد. درست به همین سادگی. اصل کار زنده ماندن بود. بله، اصل کار همین بود.
مـن از خوابیدن کنار پنجره‌ی باز دست بردار نیستم. ترامواها زنگ‌زنان با هیاهو از میان اتاقم می‎گذرند. از روی من می‎گذرند. دری به‌هم می‎خورد. جایی جام پنجره‎ای جرینگ می‎ریزد؛ غش‌غش تکه‎های گنده و کرکر خرده ریزه‎هایش را می‎شنوم. بعد ناگهان صدای گنگ و خفه‎ای از سوی دیگر، از توی خانه. کسی از پله‎ها بالا می‎آید. می‎آید و می‎آید. آن‌جاست، خیلی وقت است آن‌جاست، آن‌گاه می‎رود. و باز خیابان. دختری جیغ می‎کشد: «آه! ته توآ، ژونو ووپلو» تراموایی هیجان‌زده از راه می‎رسد، سپس می‎گذرد، از روی همه چیز می‎گذرد. کسی فریاد می‎کشد. مردم می‎دوند و از هم جلو می‎زنند سگی پارس می‎کند. چه آرامشی: سگ. دم‌دمای صبح حتا خروسی می‎خواند، و این آسایش بی‌کرانه است. یعد یک‌باره خوابم می‎برد.
این از سروصدا. اما این‌جا چیز ترسناک‎تری هم هست: سکوت. به گمانم گاه در آتش‌سوزی‌های بزرگ، چنین لحظه‌ی پرتنشی رخ می‎دهد: آب‌فشان‌ها بند می‎‏آیند، آتش‌نشان‌ها دیگر از نردبان‌ها بالا نمی‎روند، و کسی از جا نمی‎جنبد. قرنیزی دودزده بی‌صدا بر فراز سرکج می‎شود و دیواری بلند، که پشتش آتش زبانه می‎کشد، بی‎صدا شکم می‎دهد. همه گردن کشیده با چهره‎هایی پرچین منتظر فروپاشی وحشتناکند. این‌جا، سکوت، همان حال را دارد.
دیدن را یاد می‎گیرم. نمی‎دانم چرا، اما همه چیز ژرف‌تر در من رسوخ می‎کند و دیگر آن‌جا که همیشه باز می‎ایستد،‌ نمی‎ماند. ضمیری دارم که از آن بی‎خبر بودم. حالا همه‌چیز بدان‌جا می‎رود. آن‌جا چه پیش می‎آید، نمی‎دانم.
امروز که نامه می‎نوشتم، به فکرم رسیده تازه سه هفته این‌جا هستم. جای دیگر، مثلاً ییلاق، سه هفته، یک روز به نظر می‎رسد؛ اما این‌جا انگار یک سال گذشته است. دیگر نامه هم نمی‎خواهم بنویسم چه فایده دارد به کسی بگویم که دارم آدم دیگری می‎شوم؟ اگر آدم دیگری بشوم، پس دیگر کسی که بودم نیستم؛ و اگر چیزی جز آن‌چه بودم هستم، روشن است که دیگر آشنایی ندارم. پس برای غریبه‎ها، برای آن‌ها که مرا نمی‎شناسند، چه بسا نمی‎توانم چیزی بنویسم.
پـیش‌تر از این حرف را زده‎ام؟ دیدن را یاد می‎گیرم. بله، ‌تازه شروع کرده‎ام. هنوز خوب پیش نمی‎رود. اما می‎خواهم از وقتم بیشتر استفاده کنم.
برای نمونه تا کنون نمی‎دانستم چند صورت هست. آدم‌ها زیادند، اما صورت‌ها خیلی زیادترند، چون هر کس چند صورت دارد. برخی، سال‌های سال تنها یک صورت دارند که طبعاً فرسوده و چرک می‎شود، چین و چروک بر می‎دارد، و هم‌چون دستکشی که در سفر به دست کرده باشند کش می‎آید. این دسته، صرفه‌جو و ساده‎اند، صورت خود را تغییر نمی‎دهند و حتا تمیزش هم نمی‎کنند. می‎گویند همین صورت خوب است، و کیست که خلافش را اثبات کند؟ اما از آن‌جا که چند صورت دارند، این سوال پیش می‎آید که با بقیه چه می‎کنند؟ ذخیره‎اش می‎کنند. به درد بچه‎هاشان می‎خورد. اما گاهی هم پیش می‎آید که سگ‌هاشان با همان صورت‌ها بیرون می‎روند. و چرا نروند؟ صورت، صورت است دیگر.
کسانی هم صورت‌هاشان را یکی پس از دیگری می‎پوشند و در می‎آورند و کهنه می‎کنند. اولش انگار تا بخواهی صورت دارند، اما پا به چهل سالگی که می‎گذارند نوبت آخری می‎رسد. این دیگر غم انگیز است. آنان هوای صورت‌هاشان را ندارند، آخرین صورتشان هفت روز بیش‌تر دوام نمی‎آورد. سوراخ سوراخ می‎شود و جا‎به‎جا به نازکی کاغذ است. سپس، لایه زیرین، ناصورت، نم نم پیدا می‎شود و آن‌ها با آن می‎روند و می‎آیند.
اما آن زن، آن زن؛ یک‌سره در خود مچاله شده، بر دست‌هایش فرو افتاده بود. کنج خیابان نتردام دشان بود. همین که دیدمش، پا سست کردم. وقتی بی‌نوایی غرق فکر و خیال باشد، نباید مزاحمش شد. شاید سرانجام چیزی را که به فکرش می‎رسد، بیاید.
خیابان بسیار خلوت بود، ‌خلوتی ملال‎انگیز؛ چنان‌که گام‌هایم را از زیر پاهایم می‎قاپید و تلغ تلغ، انگار با کفش چوبی، به این سو و آن سو می‎برد. زن یکه خورد و چنان به سرعت و شدت از خود رها شد که صورتش میان دو دستش ماند. صورت را توی دست‌هایش دیدم، آن شکل تو خالی را. به قیمت تلاشی باور نکردنی توانستم تنها به دست‌ها نگاه کنم، نه به چیزی که از آن کنده شده بود. با دیدن صورتی از درون به خودم لرزیدم، اما از پوست کنده بی‎صورت بسی بیشتر می‎ترسیدم.
مـی ترسم. کسی که بترسد، باید در برابر ترس دست به کاری بزند. بیمار شدن در این‌جا مصیبتی است و اگر یکی به فکر بیفتد که مرا ببرد به هتل دیو، بی شک آن‌جا می‎میرم. هتلی دل‌پسند است،‌ با مراجعان بسیار. کمتر می‎توان نمای کلیسای جامع پاریس را تماشا کرد و از خطر تصادف با یکی از وسایل نقلیه بی‌شماری که با سرعت تمام از فضای باز جلو آن می‎گذرند در امان ماند. آن‌ها ترامواهای کوچکی هستند که یک‌ریز زنگ می‎زنند، و اگر بی‌نوایی رو به مرگ به سرش بزند که یک‌راست به مسافرخانه‌ی الهی برود، حتا شخص دوک ساگان هم ناچار باید کالسکه‎اش را نگه دارد. آدم‌های رو به مرگ یک‌دنده‎اند و هنگامی که مادام لوگران، سمسار خیابان مارتیر، به سوی میدان اصلی سیته می‎راند، پاریس از حرکت باز می‎ماند. لازم به یادآوری است که این کالسکه‎های کوچک شیطانی پنجره‎هایی با شیشه‎های مات دارند که حس کنجکاوی آدم را برمی‎انگیزد و می‎توان پشت آن‌ها با شکوه‎ترین سکرات موت را مجسم کرد؛ برای این کار نیروی تخیل دربانی کفایت می‎کند. اگر کسی تخیل قوی‎تری داشته باشد و مهارش را رها کند، هیچ چیز جلو دارش نیست. اما من کالسکه‎های روباز هم دیده‎ام، کالسکه‎های کرایه‎ای با کروک عقب زده که کرایه معمولی می‎گرفتند: دو فرانک برای ساعت احتضار.
این هتل عالی بسیار قدیمی است. حتا در عهد شاه کلوویس، مردم روی برخی تختخواب‌هایش می‎مردند. حالا بر 559 تخت می‎میرند درست هم‌چون کارخانه. اگر تولید بسیار زیاد باشد، دیگر مرگ یک تن به چیزی گرفته نمی‎شود؛ اما این اهمیت ندارد. چیزی که مهم است کمیت است. این روزها چه کسی برای مرگ تمام عیار ارزش قایل است؟ هیچ‌کس. حتا پول‌دارها، که هر چه باشد از عهده مرگی آبرومند بر می‎آیند، انگار دیگر به فکر این چیزها نیستند؛ آرزوی داشتن مرگی از آن خود روز به روز کمیاب‎تر می‎شود. کمی دیگر که بگذرد، مثل زندگی خوش کمیاب می‎شود. خدایا، همه چیز دم دست است. از راه می‎رسی، زندگی را می‎یابی، حاضر و آماده، تنها باید آن را زیب تن کنی. می‎خواهی بروی یا ناچاری بروی: به هر رو زحمتی ندارد: بفرمایید قربان، این هم مرگ حضرت عالی. هر جور که مرگ برسد، می‎میری؛ به مرگی می‎میری که با بیماری‎ات هماهنگ است. (چون از وقتی که بیماری‌ها را شناختی، این را هم دریافتی که پایان‌های گوناگون مرگ‌بار، به بیماری‌ها وابسته است نه به اشخاص، به بیان دیگر از دست بیمار کاری ساخته نیست.)
در آسایشگاه‌ها که مردم آن همه مشتاقانه و سپاسگزار پزشک‌ها و پرستاران می‎میرند، از مرگی در خور آن نهاد برخوردارند. بسیاری چنین مرگی را می‎پسندند. اما کسی که در خانه می‎میرد، طبیعی است که مرگ محترمانه‌ی اشراف را برگزیند، مرگی که سرآغاز تشییع جنازه درجه یک با تمامی تشریفات خوشایند بعدی است. بی‌نواها بیرون می‎ایستند و سیر تماشا می‎کنند. پیداست که مرگ اینان بسی پیش پا افتاده است، بی هیچ بروبیایی. به همین خرسندند که مرگی کم و بیش هم اندازه خود بیابند. گاهی خیلی گشاد است. فقط وقتی دور سینه تنگ باشد یا مایه‌ی خفگی بشود، کار دست آدم می‎دهد.
وقتی یاد خانه می‎افتم، که دیگر کسی در آن نیست، گمان می‎کنم پیش‌تر باید جور دیگری بوده باشد. در گذشته بر آن بودند (یا شاید گمان می‎‏کردند) که هر کس بارِ مرگی از آن خود دارد، هم‌چون میوه‎ای که هسته‎اش را. کودکان مرگی کوچک و بزرگ‌ترها مرگی بزرگ داشتند. مرگ زن‌ها در زهدان بود و از آن مردها در سینه‎هاشان. هر کس مرگ خود را داشت و همین به او منزلتی ویژه و غروری خاموش می‎بخشید.
پدر بزرگم بریگه پیش‌کار پیر انگار مرگش را با خود به هر سو می‎برد. چه مرگی هم: دوماه تمام، و چنان پر غوغا که صدایش تا آن سرخانه اربابی می‎رسید.
خانه‌ی دراز و کهنه‌ی اربابی برای این مرگ بسیار کوچک بود؛ انگار لازم بود اتاق‌های دیگری هم بسازند، چون بدن پیشکار دم به دم بزرگ‌تر می‎شد و مدام می‎خواست از اتاقی به اتاق دیگر ببرندش، اگر هنوز روز تمام نشده، از این‌که دیگر اتاقی نبود که در آن نخوابیده باشد، سخت به خشم می‎آمد. آن‌گاه خیل پیشخدمت‌ها و کلفت‌ها و سگ‌ها که همیشه دور و برش بودند، ناچار می‎شدند با او به طبقه‌ی بالا، به اتاقی بروند که مادر فقیدش در آن مرده بود، و از بیست سال پیش که او را از آن بیرون برده بودند، دست نخورده مانده بود و تا آن زمان به کسی اجازه نداده بودند پا در آن بگذارد. اکنون خرد و کلان به درون اتاق ریختند. پرده‎ها را پس زدند و نور شدید بعد از ظهر تابستان به هر چیز خجول و ترسان سرک کشید و ناشیانه در آینه‎هایی که ناگهان در برابرش قرار گرفتند باز تابید. کسانی هم که در اتاق بودند همین‌طور. دخترهای خدمتکار از فرط کنجاوی نمی‎دانستند دست‌هاشان را چه کنند، پیشخدمت‌های جوان با دهان باز به هر چیز زل می‎زدند، و پیشخدمت‌های مسن‎تر به هر گوشه سرک می‎کشیدند و می‎کوشیدند هر چه را که درباره‌ی این اتاق دربسته شنیده بودند و اینک سرانجام خود را در آن می‎یافتند به یاد آوردند
اما به ویژه چنین می‎نمود که سگ‌ها از حضور در اتاقی که همه چیزش بو می‎داد به هیجان آمده‎اند. تازی‌های دورگه بلند قد و باریک اندام روسی یک‌ریز پشت مبل‌های راحت به این سو و آن سو می‎دویدند، با حرکت‌های نرم و موزون و گام‌های بلند رقص‌وار در اتاق می‎رفتند و می‎آمدند، هم‌چون سگ‌هایی که بر بیرق خانوادگی می‎کشند، روی پا بلند می‎شدند، پنجه‎های باریک‌شان را بر قاب طلایی و سفید پنجره می‎گذاشتند و با پوزه کشیده و کنجکاو و پیشانی پس رفته به چپ و راست حیاط نگاه می‎کردند. سگ‌های کهربایی کوچک آلمانی بر صندلی راحت بزرگ با روکش ابریشمی نزدیک پنجره می‎نشستند و طوری نگاه می‎کردند که انگار همه چیز مرتب است، و توله‌ی شکاری پشمالوی اخمویی پشت خود را به لبه پایه مطلای میز می‎مالید و فنجان‌های چینی سِور توی سینی نقاشی شده را به لرزه می‎انداخت.
باری، آن اشیای خواب آلود منگ به بد هنگامه‎ای گرفتار شده بودند. چه بسا از لای کتابی که دست شتابزده‎‏ای ناشیانه بازش می‎کرد، گل‌برگ گل سرخی پرپر زنان می‎افتاد و لگدمال می‎شد؛ اشیای کوچک شکننده را برمی‎داشتند و همین که می‎شکستند، ‌آن‌ها را بی درنگ سرجایش می‎گذاشتند؛ برخی چیزهای پنهان شده را نیز یا زیر پرده‎ها می‎چپاندند یا پشت توری مطلای جلو بخاری پرت می‎کردند. دم به دم چیزی می‎افتاد؛ بر فرش صدایی خفه داشت و بر چوب‌فرش کف اتاق، صدایی روشن؛ اما به هر رو می‎شکست و یک‌باره ریز ریز می‎شد یا بی‌صدا ترک برمی‎داشت، چرا که این اشیای نازپرورده تاب هیچ گونه سقوطی را نداشتند.
و اگر به فکر کسی می‎رسید که بپرسد چه چیزی این نابودی تمام و کمال را به اتاقی کشانده که آن همه با وسواس از آن مراقبت می‎شد، پاسخ‌اش فقط یک کلمه بود: مرگ.
مرگ کریستف دِتِلو بریگه پیشکار سلطنتی در اولسگور. چون او با شکمی باد کرده که از اونیفورم سرمه‎یی‎اش بیرون زده بود وسط اتاق دراز کشیده بود و نمی‎جنبید. چشم‌های او، در صورت بزرگ غریبش که دیگر برای هیچ‌کس آشنا نبود، بسته بود: دیگر چیزهایی را که اتفاق می‎افتاد نمی‎دید. نخست سعی کرده بودند او را روی تخت بخوابانند، اما مقاومت کرده بود، چرا که از همان روزهای اول شدت بیماری‎اش، از تخت بی‌زار بود. از آن گذشته تخت بسیار کوچک بود، پس کاری نمی‎شد کرد جز این که روی فرش بخوابانندش؛ از رفتن به طبقه‌ی پایین هم خودداری می‎کرد.
به این ترتیب آن‌جا دراز کشیده بود و خیال می‎کردی مرده است. همین‌که هوا کم کم رو به تاریکی گذاشت، سگ‌ها یک به یک از لای در خزیدند. تنها توله سگ شکاری پشمالو، اخم کرده کنار اربابش نشسته بود و پنجه پر پشم دستش را روی دست گنده خاکستری کریستف دتلو گذاشته بود. بیش‌تر پیشخدمت ها هم بیرون اتاق، در راه‌رو سفید که از اتاق روشن‎تر بود ایستاده بودند؛ اما آن‌ها که در اتاق مانده بودند، گه‌گاه دزدانه به تل بزرگ وسط اتاق که کم کم تاریکی آن را می‎پوشاند می‎نگریستند و آرزو می‎کردند که کاش چیزی جز پوششی بزرگ روی چیزی پوسیده نباشد.
اما چیز دیگری هم بود. صدایی بود، صدایی که هفت هفته پیش از این، هیچ‌کس آن‌را نمی‎شناخت. چرا که صدای پیشکار نبود. صدای کریستف دتلو نبود، بلکه صدای مرگ کریستف دتلو بود.
مرگ کریستف دتلو چه روزهای بسیار که در اولسگور زیسته بود و با خرد و کلان حرف زده بود و خواسته بود ببرندش، اتاق آبی را خواسته بود، تالار کوچک را خواسته بود، سرسرای بزرگ را خواسته بود. خواسته بود آدم‌ها بخندند، حرف بزنند، بازی کنند و ساکت باشند و همه این‌ها هم زمان باشد. خواسته بود دوستان را ببیند، زن‌ها را ببیند و کسانی را که مرده بودند، ببیند. و خواسته بود خودش هم بمیرد: خواسته بود. خواسته بود و فریاد زده بود.
شب که فرا می‎رسید، آن دسته از خانگیان که مراقبت از بیمار را به عهده نداشتند آهنگ خواب می‎کردند. اما درست در آن دم، مرگ کریستف دتلو نفیر می‎کشید، نفیر می‎کشید و نعره می‎زد، و می‎غرید، چنان کشدار و ممتد که سگ‌ها، که نخست هم‌راه او زوزه می‎کشیدند، خاموش می‎شدند و یارای آن نمی‎یافتند دراز بکشند، ترسان و لرزان بر پاهای بلند و باریک‌شان می‎ایستادند. و هنگامی که روستاییان در شب تابستانی بی‌کرانه و نقره‌گون دانمارک غریو مرگ را شنیدند، چنان از بستر جهیدند که انگار تندری غریده است. لباس پوشیدند و بی آن‌که حرفی بزنند دور چراغ نشستند تا همه چیز پایان یافت . زن های پا به ماه را به دورترین اتاق‌ها و نفوذ ناپذیرترین پستوها بردند؛ اما آنان نیز آن صدا را شنیدند، شنیدند، انگار که از جسم خود آنان بر می‎خاست و التماس کردند که اجازه یابند از جا برخیزند، و آمدند، رنگ‌پریده و پت و پهن، در کنار کسانی نشستند که چهره‎هایی در هم داشتند. و گاوهایی که وقت زاییدن‌شان بود درمانده و بی یاور بودند، از شکم یکی از آن‌ها گوساله‎ای مرده را با دل و روده گاو بیرون کشیدند، چون که انگار قصد بیرون آمدن نداشت. و همه، کار روزانه‌شان را بد انجام دادند و یادشان رفت علوفه بیاورند، چون که روز را در هراس از شب به سر بردند و از بیدار خوابی مدام و از خواب پریدن‌های هراسان چنان کرخت بودند که نمی‎توانستند چیزی به خاطر بسپارند. و هنگامی که یکشنبه‎ها هم‌چنان به کلیسای سپید و آرام رفتند، دعا کردند که دیگر اربابی در اولسگور نمانده باشد: زیرا که این یکی، ارباب هول‌ناکی بود. کشیش هم از بالای سکوی وعظ فکر و دعای‌شان را با صدای بلند به زبان آورد؛ چون او هم دیگر شب‌ها خواب نداشت و نمی‎توانست از کار خدا سر درآورد. و ناقوس که رقیب سرسختی پیدا کرده بود که سرتاسر شب می‎غرید، و اگر از همه‌ی جان فلزی‎اش نیز صدا در می‎آورد باز هم حریف او نمی‎شد، همین را گفت. باری، همه همین را گفتند؛ و یکی از جوان‌ها نیز خواب دیده بود به عمارت اربابی رفته ارباب را با چنگک کشته است؛ و آنان چنان پریشان، از پا افتاده و وامانده بودند که به داستان خواب او گوش دادند و ناخودآگاه براندازش کردند تا ببینند آیا به‌راستی از پس چنین کاری برمی‎آید یا نه. فکر و ذکر همه در ناحیه چنین بود، در حالی‌که تا چند هفته پیش پیشکار را دوست داشتند و بر او دل می‎سوزاندند. اما با همه‌ی این حرفها، چیزی عوض نمی‎شد. مرگ کریستف دتلو که در اولسگور جا خوش کرده بود، شتابی نداشت. آمده بود که ده هفته بماند، و ده هفته ماند. و در این مدت چنان اربابی شده بود که کریستف دتلو بریگه به خواب هم ندیده بود. هم‌چون سلطانی بود که از آن پس و برای همیشه مخوف نامیده شده است.
این مرگ، مرگ آدمی استسقایی نبود. مرگ شریر شاه‌واری بود که پیشکار همه‌ی عمر در درونش داشت و از جان خود خوراکش داده بود. همه‌ی آن غرور بی‎حد، اراده و قدرت اشرافی که نتوانسته بود در زندگی آرام خود مصرف کند، به دست مرگش افتاده بود، همان مرگی که اکنون بی‎پروا در اولسگور خانه کرده بود.
اگر کسی از پیشکار می‎خواست که به مرگ دیگری جز این بمیرد، چگونه نگاهش می‎کرد؟ او به مرگ سرسخت خود می‎مرد.
و هنگامی که به کسانی که دیده‎ام یا درباره آنان شنیده‎ام، فکر می‎کنم، باز وضع از همین قرار است. همه، مرگی از آن خود داشتند. مردانی که مرگ خود را هم‌چون زندانی درون تخته‌بند تن با خود می‎بردند؛ زنانی که پیر و کوچک می‎شدند و سپس بر تختی بزرگ، انگار بر صحنه‌ی نمایش، در برابر همه‌ی خانواده، خدم و حشم و سگ‌ها، آرام و با وقاری اشرافی می‎مردند. حتا کودکان، کودکان بسیار کوچک، به مرگی کودکانه نمی‎مردند؛ در خود مچاله می‎شدند و چنان می‎مردند که پیش‌تر بودند و چنان‌که بعد می‎شدند.
چه زیبایی وهم انگیزی به زن‌ها می‎داد، زن‌هایی که آبستن بودند و شکم بزرگشان، که دست‌های ظریف‌شان به طور غریزی روی آن قرار می‎گرفت، دو میوه داشت: کودک و مرگ. آیا آن لبخند مات و پرورنده در چهره‌ی تهی آن‌ها از این فکر نبود که آن دو با هم رشد می‎کردند؟
نویسنده: راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilki)
مترجم: مهدی غبرائی

از: «دفترهای مالده لائوریس بریگه»

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.