داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یک فرشته‌ی بهتر

اولین بار که دیدمش گفت: «اگر جای تو بودم این کار را نمی‌کردم.» یک بچه‌ی شش ساله بودم و داشتم پای یک درخت را می‌کندم، دنبال کرم می‌گشتم. این مال وقتی بود که پدرم هنوز کل املاکش را داشت، املاکی که من می‌توانستم یک بعد از ظهر کامل توی نارنجستان راه بروم و باز هم به آخرش نرسم. بیش‌تر وقت‌ها این‌طوری خودم را سرگرم می‌کردم، یا بازی از خودم در می‌آوردم، یا دوست خیالی از خودم می‌ساختم و با او بازی می‌کردم، چون واقعاً خودم هیچ دوستی نداشتم، یا این که دنبال گنج می‌گشتم. خواهرهایم همه از من خیلی بزرگتر بودند و دوست نداشتند توی دست و بالشان بپلکم، برای همین یک نقشه‌ی دروغکی درست می‌کردند، و برای این‌که به‌نظر کهنه بیاید با چوب بیس بال می‌کوبیدندش و لبه‌هایش را می‌سوزاندند، بعد من را می‌فرستاند دنبالش که گنج را پیدا کنم. من سالیان سال توی این بازی می‌سوختم.
روی درخت نشسته بود، آرام به پرتقالی که نزدیک صورتش بود می‌زد و آن‌را تاب می‌داد. دوست خیالی‌ام از آن‌هایی نیست که بشود دید. چون آخرهای فصل بود و نارنجستان پر از گواتمالایی بود، به خیالم یک دختر خالی‌بند پرتقال جمع کن آمد. خوب یادم می‌آید که یک لباس زرد آستین حلقه‌ای پوشیده بود که جلوی سینه‌اش کله‌ی یک بچه گربه‌ی پشمالو داشت. یادم هم می‌آید که بعداً تعجب کرده بودم از این که اگر دختره وجود خارجی ندارد، چه جوری او را ساخته‌ام. پوستش سبزه‌ی تند بود. موهایش تا زیر زانو رسیده بود. به نظر هم‌سن وسال من می‌آمد. بهش محل نگذاشتم.
دستم را که به درخت گرفتم تا بلند شوم به لانه‌ی زنبور گاوی‌ها خورد، ریختند بیرون و سر و گردن و دستم را نیش زدند. می‌دیدمش که دارد مرا نگاه می‌کند که می‌زنمشان و داد می‌زنم و گریه می‌کنم. چیزی نگفت، فقط روی شاخه ایستاد و بال‌هایش را بازکرد، که مرا ترساند و مبهوتم کرد. سعی کردم بدوم خانه ولی نفس هم نمی‌توانستم بکشم. یک گروه پرتقال جمع کن را دیدم که روی چمن‌ها داشتند ناهارشان را می‌خوردند، جلوی آن‌ها افتادم زمین، ورم کرده بودم و زر زر می‌کردم.
در بیمارستان به دیدنم آمد. من که نشئه‌ی تزریق وریدی بنادریل بودم، به هر کس که صدایم را می‌شنید گفتم که یک فرشته توی اتاق است. دکترها و نرس‌ها گفتند چه جالب! تا پدرم از من درباره‌ی فرشته پرسید، دیدم بهترین کار این است که وانمود کنم که نمی‌فهمم از چه حرف می‌زند، حتی قبل از آن‌هم وقتی نشئه می‌شدم ذهن سریع و نکته سنجی داشتم. وقتی تنها شدیم فرشته پایین تخت من ساکت ایستاد، قیافه‌اش عجیب شده بود نه به‌خاطر بال‌هایش بلکه به‌خاطر این‌که مثل دکترها لباس پوشیده بود، یک روپوش سفید و گوشی دکترها و موهایش را هم گوجه فرنگی تر و تمیزی کرده بود، پرسیدم چرا به‌خاطر زنبورها خبرم نکرده بود. گفت: «من از آن مدل فرشته‌ها نیستم.»
گرچه پدرم فقط از یک دهم بلاهایی که سرخودم می‌آوردم، خبر دار می‌شد، بازهم از همه‌ی بچه‌هایش کم‌تر دوستم داشت و هیچ علاقه‌ای نداشت که وقتی مریض می‌شوم از من پرستاری کند. این را هم بگویم هر سه خواهرم حامله بودند- یکی شکمش خیلی بالا آمده بود، از قصد و دو تای دیگر از دست تقدیر. چه جشنی گرفتند برای این حسن تصادف، و بعد وقتی با قلدری مجبورم کردند که از سان فرانسیسکو به فلوریدا برگردم، چقدر توبه کار شدند. وقتی زنگ زدند من توی کلینیک بودم، و این سندی است بر آن سه نیروی شکست ناپذیر که می‌توانند از توی سیم تلفن دو منشی بخش را از جا بکننند، منشی‌هایی که عادتاً وقتی مریض‌ها دنبالم می‌گردند، وجود من را انکار می‌کنند.
شارلوت گفت: «بابا مریض است.»
گفتم: «مریض که بود.» چون یک سال می‌شد که مریض بود، و با وجودی‌که هیچ‌کس از سرطان ریه خوب نمی‌شود، بابا ماه‌ها بود که همان‌طور مانده بود.
کریستین گفت: «بابا مریض‌تر است.» و کارمن اضافه کرد: «خیلی مریض‌تر.» او از همه بزرگ‌تر است و اجمالاً، از همه حامله تر.
کریستین گفت: «توی بیمارستان است، عفونت کرده است.»
شارلوت گفت: «مثانه‌اش.» هر کدام 2 سال با هم فاصله دارند ولی برای من همیشه مثل سه قلوها هستند، هرسه چین به پیشانی با دهان شماتت کننده و دنبال قال، هر سه همان‌قدر بلند قدند و سفیدرو که من کوتاهم و سبزه، هر سه چشم‌های آبی شبیه هم دارند که به درد از رو بردن آدم می‌خورد. چشم‌های من، مثل پدرم، تقریباً سیاه است و کارمن می‌گوید که می‌توانم همه چیز را پشتش قایم کنم.
گفتم: «یک سیستیت کوچولو، که چی؟»
کریستین گفت: «دکتر کلر می‌گوید که خیلی مریض است.»
شارلوت گفت: «خیال نمی‌کند که از بیمارستان مرخص شود.»
گفتم: «خانم دکتر همیشه این را می‌گوید، هیچ‌وقت مطمئن نیست، دل‌شوره‌ای و هوچی است.»
هر سه گفتند: «باید بروی.»
گفتم: «خودتان بروید، اگر آن‌قدر مهم است، خودتان بروید.»
گفتند: «ما حامله‌ایم!» و بعد بهانه‌های شخصی آوردند: شارلوت و کریستین فشارخون خفیف حاملگی و کارمن هم خون مردگی ماهیچه پا. نمی‌توانند مسافرت کنند.
گفتم: «مردم هشت ماهه حامله‌اند و مسافرت می‌کنند، تمام مدت مسافرت می‌روند.» گرچه می‌دانستم که درست نیست و حالا هم فرشته نشسته بود روی میزم و سرش را با ملامت تکان می‌داد.
گفتند: «تو دکتری.» جوری گفتند که انگار باید تسویه حساب کنند و من می‌خواهم بگویم که گوشم سنگین است و از این گذشته دکتر اطفال هستم. درست همان موقع می‌توانستم اعتراف کنم، هم به آن‌ها و هم به همه‌ی دنیا «من یک دکترم و گوشم سنگین است» و بعد هم رهسپار جاده‌ی سنگ‌فرش زرد به سوی بخش توان‌بخشی شوم.
به جایش، آرام گوشی را رویشان قطع کردم. فرشته هنوز داشت سرش را تکان می‌داد. لباسش حال آدم را به‌هم می‌زد، یک لباس خانه‌ی کل و کثیف پوشیده بود، کلاهش یک کیسه نایلون خرید بود و دور پاهایش هم هرکدام یک گربه مرده پیچانده بود.
سرش داد زدم: «من به زور می‌شناسمش!» ولی جوابم را نداد، بعد گفتم که یک مریض منتظرم است، که خودش می‌دانست چون اصلاً نمی‌توانم چیزی را از او پنهان کنم.
گفت: «آن خانم و بچه‌های بد ذاتش را ول کن.» به بالا نگاه نکردم چون کنارش نرم نرمک می‌رفتم. معلوم بود چرا از خانم فانتین خوشش نمی‌آید، ولی سر در نمی‌آوردم که چرا با بچه‌ها لج کرده است، اگر چه همیشه این طور بود، یک بچه را نشان می‌داد که توی ماشین دزدی یا کارچاق کنی ِقمار بزرگ می‌شود یا این که قاتل می‌شود، انگار که وقتی 6 ماهه بودند قرار بود با فشار یک بالش بزرگ روی صورتشان و یک پیش‌گیری شرافتمندانه، راحت‌شان کنم.
فانتین‌ها صبورانه در اتاق معاینه منتظر بودند. زبادیا داشت توی سینک آب بازی می‌کرد، مادرش داشت به خواهرش شیر می‌داد و خاله‌اش «های لایتز» می‌خواند. در را قفل کردم، زبادیا تاتی کرد که ببیند قفل شده، این بخش بی‌گناه کار جسورانه‌مان بود.
خانم فانتین گفت: «عزیزم» منظورش من بودم نه پسرش، «چطور بود امروز؟»
گفتم: «روز سختی بود.»
گفت: «خب، دوستت یک چیزی برایت آورده که درست به درد یک روز سخت می‌خورد.» یک بسته آلومینیم پیچ از کیف پوشک بچه‌ها در آورد و کنار سینک گذاشت، فقط همین را درباره‌اش گفتیم چون یکی از شرایط شغلی ما یک جور توضیح در حد سکوت است. من پاکتم را کنار آن گذاشتم و او برداشت، و وقتی بسته‌اش توی جیب من رفت درباره‌ی بچه‌ها حرف زدیم.
من اول زبادیا را معاینه کردم بعد خواهرش لی‌لی را که چهارماهه است، تپل و شاد، وقتی قلبش را گوش می‌کردم با لب‌هایش بازی می‌کردم او هم آواز بی معنی‌ای می‌خواند. فرشته در طول و عرض اتاق قدم می‌زد، پاهایش را که می‌کوبید گربه‌ها به تکاپو می‌افتادند. به نظر می‌رسید که لی‌لی به او نگاه می‌کند. فرشته گفت: «باید همین الآن از بهشت آتش نازل شود.» مواد توی جیب من بود و همین‌قدر که در مالکیت من بود دلم قرص بود و می‌توانستم فرشته را ندیده بگیرم.
به خانم فانتین گفتم: ‌«خوشگل است.»
گفت: «دخترخوبی است.» سرش را کنار کشید و لبخند زد، خواهرش رسید و بچه را برداشت و یک دقیقه نگه‌داشت و اعلام کرد که در واقع دختر خوشگلی است، بعد داد دست مادرش که او هم بچه را دست من داد و بعد من، بدون این‌که بدانم چرا، دادم بغل خواهر. بعضی وقت‌ها این‌جوری می‌شود، کاملاً قابل تحمل، بچه می‌خندید و می‌خندید و از این بغل به آن بغل می‌رفت و برادرش فریاد می‌زد،«من‌هم خوشگلم» و دست‌هایش را بالا می‌آورد که بغلش کنیم و هر پنج تا می‌خندیدیم در حالی‌که فرشته ترش کرده بود اساسی. دلم می‌خواست تا ابد همین کار را بکنیم.
یک روز، حدود یک ماه بعد از این که دیدمش، از او پرسیدم: «به هرکسی یک فرشته می‌رسد؟» دیگر بالاخره به فکرم رسیده بود بپرسم که هر پسر و دختری پری راهنمای نامرئی دارد؟ سر کلاس اول به دور و بر نگاه کردم، چشم‌هایم را چپ کردم که ببینمشان. دخترها سارافون پیچازی پوشیده بودند و پسرها شلوار آبی، غیر از ژست بی‌نقص و بال‌های تاشده‌ی پایین افتاده‌شان، خیلی عادی به نظر می‌رسیدند.
«فقط به آن‌هایی که در آینده خیلی خوب می‌شوند یا کارهای عالی می‌کنند. گاهی هم فقط عالی بودن کافی است. چیزهای عالی بروز می‌کند، به راحتی تفکر و عشق پدید می‌آید. می‌فهمی؟»
چه جوری بگویم که آن روزها صدایش چقدر آرام بود.
گفتم: «نه.» این شد که وقتی به خانه رسیدیم مرا به کتابخانه‌ی پدرم برد، به التماس‌های من هم که بدون اجازه‌ی پدرم وارد نشویم، محل نگذاشت و من را روبه‌روی دایره‌یالمعارف نشاند. من یک جلد را تصادفی باز کردم. فرشته با انگشتش مردان و زنانی را نشانه گرفت که فرشته‌ای را توجیه می‌کردند تا به چیزهای عالی راهنمایی‌شان کند. تعدادشان کمتر از آنی بود که من انتظار داشتم، و تعداد آدم‌هایی که خیلی بد بودند اندازه‌ی آن‌هایی بود که خیلی خوب بودند. من کتاب را به اول برگرداندم بخش «A». فرشته حروف را که لمس می‌کرد درخشان می‌شدند طوری که از آن به بعد تا ابد می‌توانستم ببینم‌شان، اما فقط با یک دهم آن اسامی آشنا بودم: «آتیلا»، می‌شناختمش، تازه در کلاس تاریخ اسمش را شنیده بودم، در یک نمایش طنزآمیز شرکت کرده و برای آن کت پوست مادرم را پوشیده بودم. با پنج پسر و یک دختر که گیس سیاه بلندی داشت بازی می‌کردیم. دختر و گیسش مظهر بخشی از سرزمین «هون» بودند. گفتم: «ولی آتیلا بد بود،» و فرشته گفت هر کسی به حرف فرشته‌اش گوش نمی‌دهد.
در دانشکده‌ی طب، برای خلاص شدن از بیمارستان بزرگ‌سالان، داروهای بزرگ‌سالان و بیماران بزرگ‌سال لحظه شماری می‌کردم، از دست کمر دردها و افسردگی مزمن‌شان، از دست درخواست‌های استعلاجی‌شان. به خصوص از خانم‌هایی پیر کوچکی بدم می‌آمد که صورت‌هایشان مثل نوشته روی کاغد پوستی بود و دل ضعیف‌شان شکسته بود و تا بهشان اخم می‌کردی می‌مردند. حتی نوزادهای نارس نیمه‌جان هم از این‌ها بهبود پذیرترند. و از آن بو متنفر بودم – بچه‌ها از اول بو نمی‌دهند، مریض هم که می‌شوند یا وقتی می‌میرند آن بویی را نمی‌دهند که بیمارستان بزرگ‌سالان را پر می‌کند و رمق بال‌های فرشته‌ها را وقتی که سراسیمه تکان می‌دهند، می‌گیرد. به نظرم این بوها همیشه به‌خصوص بعد از یک سر در گمی حسابی در دانشکده‌ی طب، من را ول نمی‌کند، بنابراین تا چندین روز بعد از آن، فقط با بو کردن انگشت‌هایم ، یادم می‌آید که با ریاضیات بد، چگونه این یا آن مرده‌ی متحرک بی‌چاره را تقریباً می‌کشم.
به نظر می‌رسید که فرشته از بیمارستانی که پدرم بستری بود خوشش آمده است، ولی بعد، از مرگ خوشش آمد، یا لااقل به نظر می‌رسید که به هیجانش می‌آورد. همیشه با بو کردن آدم‌ها نمایش اجرا می‌کرد و ساعت مرگ آن‌ها را پیش‌بینی می‌کرد. در آن سر درگمی شلوغی روزانه‌ی آن‌همه بیماری که پیش من می‌آمدند، چه وقتی دانشجوی پزشکی بودم چه وقتی رزیدنت بودم، تنها چیزی که خوب بلد بودم تشخیص آن‌هایی بود که واقعاً مریض بودند، گرچه اصلاً یادم نمی‌آمد که چگونه باید نجاتشان بدهم. همین که وارد بیمارستان فلوریدای پدرم شدیم، شروع به جست و خیز کرد، و اگر چه همان لباس زن‌های بی‌خانمان را پوشیده بود، گربه‌هایش را با جعبه‌ی دستمال کاغذی عوض کرده بود و بال‌هایش را برق انداخته بود و یک کلاه شیک ولی کثیف، سرش گذاشته بود. به نظرش من داشتم کار درستی می‌کردم، بنا بر این در طول سفر با من راه آمده بود، و حالا هم داشت مثل دختر مدرسه‌ای‌ها ورجه وورجه می‌کرد. فکر می‌کنم اگر خودم را می‌کشتم خوشحال‌تر می‌شد.
وقتی از جلوی میز پذیرش گذشتم، نرس‌ها سرشان را بلند نکردند، داشتم به ته راهرو می‌رفتم که پدرم اتاق داشت یا داشتم از جهت مخالف آن فرار می‌کردم. وقتی داخل اتاق شدم فرشته گفت: «بفرمائید این هم ایشان»، چند قدم آخری را از من جلو افتاده بود چون از دیوار رد شده بود. سر و دستی برای پدرم تکان می‌داد که انگار یک اتومبیل نو یا یک موتوسیکلت تودل برو توی نمایشگاه دیده است.
آخرین بار که دیده بودمش، همان مرد لجباز سیاه چشمی بود که تمام عمر می‌شناختم، بازتاب وظیفه شناس متفرعن صد و نود سانتی من، مردی که همیشه می‌دانستم باید یک فرشته داشته باشد. حالا با پوشک توی تخت کل و کثیفی دراز کشیده بود، به همان کچلی و بی دندانی و یک جورایی به همان با شکوهی «اصلان» روی میزش بود. وقتی وارد اتاق شدم سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد و برای خوش‌آمدگویی گفت: «تویی!» و ترتیب آراستن این واژه را با اندازه‌های مساوی از یأس، اتهام و شگفتی داد. من کتاب و جعبه آب‌نباتم را پرت کردم و دویدم بیرون.
رزیدنت که بودم، بعضی شب‌ها به سمت توالت عقب نشینی می‌کردم و انترن را ول می‌کردم تا دست و پا بزند و غرق شود، تا بعداً ادعا کنم که اصلاً صدای مضطرب پی‌جر را نشنیده‌ام در حالی که پی‌جرم را خاموش کرده و روی توالت نشسته بودم و سرم را توی دست‌هایم گرفته بودم، یا داشتم چیزهایی که آن ماه با آن سر و کار داشتم دوره می‌کردم. یک توالت دم آسانسور توی طبقه‌ی پدرم در بیمارستان بود، یک خوشگل یک‌نفره‌اش با قفل.
فرشته چند لحظه بعد می‌رسید- هیچ‌وقت نفهمیدم چه باعث تأخیرش می‌شد، او که می‌توانست به سرعت گناه سفر کند. گاهی به نظر می‌رسید که در یک زمان همه جا هست، و تمام «چه غلطی می‌کنی؟»ها و «برو همان جایی که بودی»ها به نظر در بسته‌های جدای صدا، به دیوارهای سفید می‌خورد و بر می‌گشت.
به دست‌هایم گفتم من از این دکترها نیستم. من هیچ جور دکتری نیستم و نمی‌دانم با چیزی که توی آن اتاق است چه کنم. و فرشته گفت که حتی اگر از آن دکترهایی بودی که چیزی از پزشکی نمی‌دانند و حتی اگر امتحان‌های دیپلم پزشکی‌ات را فقط به‌خاطر این قبول شدی که به دکتر گوپتا نامی پول دادی تا از کنار تمهیدات ایمنی مذبوحانه‌ای که هیأت بورد پزشکی اطفال آمریکا علیه متقلب‌ها و شارلاتان‌ها اندیشده است، بگذری. باز هم یک مریض را که در نهایت غصه و قطع امید از زندگی است تشخیص می‌دهی و حتی اگر کوچک‌ترین عمل انسانی بکنی، سرنوشتش را بهتر می‌کنی.
درجواب یک حال کوچولو بهش دادم. کس دیگری تهیه دیده بود، نه خانم فانتین، کسی که یک جورهایی دوست دخترم بود، گرچه فقط بالا کشیدن هروئین ما را به هم پیوند
می‌داد. یک بوق کوچولو به زنجیر کلیدش داشت که در برابر هر مصیبتی بیرونش می‌آورد- پنچری یا شکستن پا یا سیفلیس، سیفلیس دردسر دو بوقی بود. می‌گفت «بوق بزن راحت بشی!» و خیلی معصومانه می‌خندید. دوست پسری که عاطفی‌تر از من بود ولی به آقایی من نبود کتکش زده بود، و یک شب که من در بیمارستان عمومی کشیک بودم و بچه‌ها را ویزیت می‌کردم در اورژانس مرد. من وقتی به بخش سوانح رفتم تا برای یک بچه که سردش بود پتوی گرم بیاورم، جسد آش و لاشش را شناختم.
فرشته با کوچکترین تلنگری تغییر می‌کرد. قبل از این‌که بال‌هایش را کش و قوس بدهد و بال بال بزند، به ندرت خبرم می‌کرد که تلنگر نزنم، یک لحظه آن بوی گند وحشتناک می‌آمد و بعد بوی دیگری می‌آمد، بوی علف تازه، بیسکویت و برف تازه نشسته روی پیاده رو. و با چند تکان سر جادو و جنبل می‌کرد، این موقع چشم‌هایش می‌درخشید ولی نه مثل مال خواهرهایم یخ، و همیشه انگار که بخواهد برای من آرا و پیرا کند، چند بار انگشت‌هایش را لای موهایش می‌کشید تا کرکش باز شود. بعد سه بار لبش را می‌جنباند و لباس خانه‌اش تبدیل به یک ساری آبی خوشگل و پاهای قشنگش هم لخت می‌شد.
با تته پته گفتم: «برش دار!»
گفت: «یکی دیگر بزن»، گفتم، خب. بعد جلوی من ایستاد و دست‌هایش را روی شانه‌ام گذاشت که وقتی می‌لرزند نگهشان دارد. اولین بار نبود که احساس می‌کردم عقبکی پرواز می‌کنم: توالت سفینه‌ای بود که با نیروی گریستن در هوا حرکت می‌کرد و فرشته هم با دست‌هایش من را هدایت می‌کرد. وقتی احساس کردم بهترم پرسیدم: «باید برگردم آن‌جا؟» گفت: «نه هنوز جانم، وقتی خوب شدی و آمادگی داشتی.»
وقتی بچه بودم، فرشته همیشه خوب بود، ولی نه این‌که هیچ‌وقت افتضاح نباشد. با این‌حال خیلی از روزها آن‌قدرمعمولی می‌شد که فکر نمی‌کردم که فرشته باشد، گاه گاهی چنان شکوهی به معرض نمایش می‌گذاشت که من را خرتر می‌کرد. یک روز که کلاس پنجم بودم، حواسم خیلی به خانم خملانی که از کابوی‌ها و سرخپوست‌ها حرف می‌زد، نبود. خانم خملانی گفت: «تاریخ همیشه به طرف غرب حرکت می‌کند.» چون از اول ترم اعلام کرده بود که این یکی از بدیهیات است، و دوست داشت سر هر درسی بگوید که در بعضی موارد چقدر حق با اوست. گفت، کتاب‌ها را همیشه سوزانده‌اند. و زن‌ها همیشه شهروند درجه دو بوده‌اند، و تاریخ از همان پیدایش، همیشه دور دنیا در یک مدار به طرف غرب کشیده شده است.
من درباره‌ی خانم‌های چینی و پاهای کوچک‌شان خیال بافی می‌کردم، چیزی که تازه داشتیم سر کلاس تعلیمات اجتماعی یاد می‌گرفتیم. مسحور عکسی شده بودم که تازه دیده بودیم و به جعبه کفش مقوایی کوچکی که درست کرده بودم تکیه‌اش داده بودم تا بتوانم توی دستم این طرف و آن طرفش کنم گرچه قرار بود که با مال بقیه بگذاریم پشت پنجره که خشک شود. آن روز فرشته با لباس و رنگ پوست یک دختر چینی دستی به سر و روی خودش کشیده بود- گاهی درحق تخیل من لطف می‌کرد. گاهی سعی می‌کردم که شکل یک سگ یا چوب بلال به خودش بگیرد، گرچه می‌دانستم نمی‌توانم کنترلش کنم، به او خیره می‌شدم و آن‌قدر تمرکز می‌کردم تا به من می‌گفت تمامش کنم.
وقتی حرف خانم خملانی را درباره‌ی چرخش عظیم تاریخ شنید، با پاهای کوچولو، پاهای چلاق، لنگ لنگان به جلوی کلاس رفت، با یک نگاه به صورتش دیگر یاد گرفته بودم که به‌خاطر چیز احمقانه‌ای که تازه شنیده است باید در عصبانیتش شریک شوم. عادت کرده بودم که سخنرانی‌هایی را بشنوم که کسی قادر به شنیدنش نبود، یا ببینم که دستش را روی کتابی که داشتم می‌خواندم بگذارد که بگوید: «گوش کن این‌طور نبود.»
خانم خملانی داشت می‌گفت: «زمانی، مهم‌ترین شهر دنیا نن‌کینگ بود، بعد آتن شد و بعد رم، بعدش وین بعد از آن پاریس بعد لندن و بعد بوستون و بعد هم نیویورک ولی، توجه کنید، حالا سان فرانسیسکو مهم‌ترین شهر دنیا شده است و بعد از آن نوبت کدام شهر است؟ شوهرم می‌گوید شهری در فضا، چون مهندس است اصولاً طرز فکرش علمی است، ولی من می‌گویم غرب، و، پس برگردیم به شرق!»
سیدنی هک لایت، بغل دستی‌ام در ردیف آن‌طرف کلاس پرسید این‌ها چه ربطی به کابوی‌ها و سرخ‌پوستان دارد، ولی من جواب خانم خملانی نشنیدم چون تحت‌الشعاع صدای فرشته قرار گرفته بود.
فرشته داد زد: «نخیر!» بالای کلاس پا می‌کوبید، پشت خانم خملانی ایستاده بود و داشت از قیافه‌ی بچگانه‌اش در می‌آمد و بزرگ می‌شد. به عمرم اولین بار بود که او را در کسوت یک بزرگ‌سال می‌دیدم، خودش را گنده کرد. سرش به سقف رسید و بال‌هایش از این طرف کلاس به آن طرف کلاس کشیده شد و همه جا را گرفت، گفت: «غرب نه!» و تصاویر یواش یواش توی بال‌هایش درخشیدند، مردها در اتاق‌های تاریک در حال پچ‌پچ، سربازها در حال جنگ، و تانک‌ها مثل فیلم‌های خبری لنگر می‌خوردند و از دهکده‌ها می‌گذشتند، و آدم‌ها دور هم ساکت نشسته بودند. فرشته دیگر یک کلمه حرف نزد، ولی بال‌هایش حتماً داشتند با من حرف می‌زدند، تصاویر از آن اعماق سفید فروزان می‌تابیدند و تازه، آن تصاویر احساسات را هم ساطع می‌کردند، به‌طوری‌که من غم و خوشی و خشم و عشق بی‌مایه، همه را باهم و پی در پی می‌فهمیدم، تصاویر و احساسات سخنرانی فرشته بود و از این طریق چرخش حقیقی تاریخ را برایم فاش می‌کرد. گفت: «به سوی توست!» لازم نبود، چون او دیگر کاری کرده بود که داشتم خودم را در حال موج سواری روی یک موج عظیم می‌دیدم. با وجودی‌که روی میز نشسته بودم، فشار طاقت فرسای تاریخ را زیر پایم حس می‌کردم که من را با یک وسیله‌ی اسرارآمیز به طرف بالا به سوی هدفی فشار می‌داد، هدفی که فقط با درخشش می‌توانم توصیفش کنم، ولی در آن لحظه خیلی واضح آن‌را می‌توانستم ببینم. از روی میزم یک‌دفعه به هوا پریدم، کفش‌های کوچک ناراحتم را پرت کردم و دست‌هایم را بالای سرم بردم و بهترین درودهایم را برای آدم‌ها فرستادم: «هورا». یازده سالم بود و فکر می‌کردم آن‌چه فرشته برایم در انبان دارد، درک می‌کنم، یک جورهایی قانعم می‌کرد که الان نمی‌توانم بفهمم.
خانم خملانی که فکر می‌کرد من دارم برای تئوری او ابراز احساسات می‌کنم گفت: «درست است، هورا، زنده باد تاریخ!»
وقتی پدرت مریض می‌شود بهتر است رفتگر باشی تا دکتر. آدم وقتی گیاه‌شناس یا معلم مدرسه یا یک مافنگی یا حتی یک کهنه معتاد معمولی باشد، دیگر مریضی فقط مریضی است، یک چیزی که باید تحمل کرد نه چیزی که توقع دارند من شکست‌اش بدهم. خواهرهایم ماه‌ها مجبورم کردند با فضولی بی‌جا و با خودشیرینی با دکترهای پدرم مشاوره کنم و وانمود کنم که می‌فهمم چه می‌گویند و به دکترها و خواهرها و پدرم نظریات محرمانه بدهم. حتی اگر برای ورود به دانشکده پزشکی تقلب هم نکرده بودم، این‌که مجبورم کنند که تمام پاتولوژی سال دوم را به یاد بیاورم، کم لطفی بود. من با ستایش زیبایی بچه‌های سالم گذران زندگی می‌کنم. من عاشق بچه‌های کوچولو و داروی بیهوشی هستم و واقعاً به همین خاطر است که دکتر اطفال شده‌ام، نه به‌خاطر تنفرم از بیماری یا این‌که بخواهم کسی را خوب کنم یا فکر کنم که می‌توانم آدم‌ها را خوب کنم.
ولی هیچ‌کس به‌خاطر گوش سنگین و حقه‌بازی از اعتبارم کم و کسر نکرد که حقم بود. دکترها خبردار می‌شوند که آدم دکتر است او را توی لیست کارهای بی‌خودشان می‌گذارند، دلمه‌ای که از کارهای بی‌خودشان پیچیده‌اند بزرگتر می‌کنند، تویش چنگال می‌زنند.نرس‌ها خبردار می‌شوند آدم دکتر است، فوراً از آدم متنفر می‌شوند چون ازشان ایراد می‌گیرند.
همین‌طور که روز به روز بیش‌تر معلوم می‌شد که پدرم دارد می‌میرد، فرشته از عیب‌های من، که خوب دستش آمده بود فهرست برمی‌داشت و ملامتم می‌کرد که چرا از نجات جان پدرم عاجزم. به من گفت که این حداقل کاری است که می‌توانم بکنم چون حتی این معجزه پیش آن‌چه که قرار بود بشوم، هیچ است. و اگر همین کار را بتوانم بکنم، بعد چیزهای دیگر هم رو به‌راه می‌شود. بعداز مدت‌ها این اولین دلگرمی‌ بود که به من می‌داد.
«دشمن نیست که گولش بزنی»، این را خانم اسکات گفت که یک مریض دیگر در شیمی‌درمانی سه‌شنبه‌های پدرم است. پدرم را یک هفته بعداز این‌که من رسیدم از بیمارستان مرخص کردند، و تا یک ماه من هر هفته او را برای مراحل بعدی شیمی‌درمانی به بیمارستان بردم. وقتی زیر دستگاه بود خوابش می‌برد و من را تنها می‌گذاشت که با این خانم حرف بزنم. پدرم به من گفته بود که از این کار خانم اسکات که بعد از دلگرمی فاحشگی می‌کند منزجر است – هرهفته یک چیزی پیدا می‌شد که زندگی خانم اسکات را نجات دهد- و من اگر به تجربه‌ی دست اول نمی‌دانستم که تزریق وریدی بنادریل چه خواب عمیق قشنگی می‌آورد، فکر می‌کردم پدرم برای این‌که از دست خانم اسکات فرار کند، کلک می‌زند. هر جلسه‌ی شیمی‌درمانی، خانم اسکات شروع می‌کرد به گفتن آخرین کشفیاتش در روزنامه‌ها و پدرم پنج دقیقه که به حرفش گوش می‌داد می‌گفت که احساس می‌کند نسیان دارد منگش می‌کند، و پنج دقیقه بعدترش چانه‌اش روی سینه می‌افتاد و خرخری می‌کرد که از چرت طبیعی‌اش ملایم‌تر بود. و، چون من نمی‌توانستم دهن خانم اسکات را ببندم، همیشه پیشنهاد یک دست تخته نرد یا ورق یا مهره بازی می‌دادم. سالن‌شیمی‌درمانی دکتر کلر پر از این جور سرگرمی‌ها بود.
بیشتر وقت‌ها، شطرنج بازی می‌کردیم، بازی‌ای که معمولاً خرواری سکوت متفکرانه ایجاد می‌کند -انگشتش را روی شقیقه می‌گذاشت و سخت به صفحه‌ی شطرنج خیره می‌شد که من فکر می‌کردم که الان است که صفحه‌ی شطرنج از روی هم‌دردی شروع به لرزیدن کند- ولی آن‌روز پریشان و کمی هم هیجان زده بود، شاید به‌خاطر این‌که به او استروئید داده بودند، یا شاید به‌خاطر این‌که فرشته‌ی من خیلی نزدیکش نشسته بود. علیرغم خوشبینی‌اش، حالش هفته به هفته بدتر می‌شد، و من قسم می‌خوردم که آدم‌ها همین‌طور که به مرگ نزدیک می‌شوند، کم کم می‌توانند پرتوهای زشت فرشته را حس کنند.
گفت: «می‌دانی که این شطرنج بازی کردن نیست.» و وقتی دید چیزی نگفتم ادامه داد: «فکرمی‌کنم همین الان خوب خوب متوجه شدم».
– «چی را؟»
– گفت: «می‌دانی که.» دستش را روی سینه گذاشت. او هم مثل پدرم سرطان ریه داشت زمزمه کرد: «اونکولوکَستی» این اسمی بود که روی مرضش گذاشته بود و همیشه زیر لب می‌گفت، انگار که اگر خیلی بلند اسمش را ببرد، برای مرض قدرت می‌آورد.
گفتم: «آها، او را می‌گوئی.»
«می‌دانم قرار است یک سرگرمی باشد، تو حرکتی می‌کنی و بعد نوبت اوست – حرکت تو شیمی‌درمانی است و او هم با موتاسیون در مقابلش واکنش نشان می‌دهد، یا تو یک درمان گیاهی عالی پیدا می‌کنی که بر او غلبه کنی و او یک جور مقاومت دیگر از خودش نشان می‌دهد، و دکترها این بازی را از این عضو به آن عضو اجرا می‌کنند تا تمام بدنت تبدیل به تابلو اعلانات شود. حتی عین همان تخته‌ها رویت خط خطی می‌کنند.» یقه‌ی بلوزش را پایین کشید تا پوست زیر استخوان ترقوه‌اش را نشان دهد- فقط یک علامت به‌علاوه بود که جای تشعشعات را مشخص کند. «ولی این فقط رویه‌ی ظاهری آن است، عمیق‌تر نگاه کن، مثل من، آن‌موقع حقیقت را می‌بینی.»
گفتم: «فکرمی‌کنم حالی‌ام شد.» و فیل را حرکتی غیر مجاز دادم. حتی نگاه هم نکرد. «چقدر تا حالا این را از او شنیده باشم خوبست؟ ولی هیچ‌وقت منظورم را نفهمیده است، به‌خاطر ذهن منضبطم نیست. به‌خاطر این است که یاد گرفته‌ام تا مغز استخوان در مقابلش مقاومت کنم، درست تا مغز استخوان. دکتر. این‌ها را در مدرسه یاد نمی‌گیرید، ولی می‌خواهم یاد بگیری. از پدرت هم می‌خواهم یادبگیرد. من جانم را علیه این دشمن منضبط کرده‌ام و از پدرت هم می‌خواهم که این کار را بکند.»
وقتی خانم اسکات حرف می‌زد، فرشته پاورچین پاورچین نزدیک‌تر شد. خم شد و کله‌ی دستار بسته‌ی خانم اسکات را بو کشید. گفت: «سه هفته.» بعد دماغش را نزدیک پوست درخشان پیشانی پدرم برد و همان را گفت. هر روز پوستش کمی نازکتر یا کشیده‌تر و کمی سفت‌تر می‌شد، تا جایی که من مطمئن بودم دست به پیشانی‌اش بزنم استخوان سفید و کدر از آن زیر بیرون می‌زند.
به او گفتم: «خفه شو!»
خانم اسکات گفت: «شنیدنش سخت است می‌دانم این در حیطه‌ی شعور متعارف شماها نیست، ولی دیگر بی‌ادب نباش.» قبل از این که جوابی بدهم یا عذرخواهی کنم دکتر کلر وارد شد.
بلند گفت: «سلام به همگی!» سی سال زندگی در جنوب شرقی فلوریدا ته لهجه‌اش را از بین نبرده بود. لهجه‌اش برای پدرم که از آلمانی بودن خانم دکتر خوشش می‌آمد، خوشایند بود، آخر در زندگی خودش نظم و انضباط همیشه عامل موفقیت بوده. تا در دیدرس روپوش سفید تر و تمیزش قرار می‌گرفتم احساس می‌کردم مرا به شلختگی و شکست متهم کرده‌اند. اولین بار که فرشته خانم دکتر را دید گفت: «این هم یک مادربزرگ از سرشت بهترت.»
پدرم از آهنگ صدایش بیدار شد و به او لبخند زد و گفت: «شارلوت؟» به محض این‌که پدرم را از بیمارستان به‌خانه بردم، آدم‌ها وجاها را باهم اشتباه گرفت، فکر می‌کرد یکی از خواهرهایم نرس یا از بانوان مددکار کلیساست، یاخیال می‌کرد توی خانه‌ی دوران کودکی‌اش در شیکاگو است و سگی را که شصت سال پیش مرده بود صدا می‌کرد. من را هیچ‌وقت با کسی عوضی نمی‌گرفت. گرچه اغلب به نظر می‌رسید از دیدنم متعجب است. بعضی صبح‌ها می‌گفت: «هنوز اینجایی؟»
با سرزندگی گفت: «من دکتر کلر هستم.» همه چیز را با سرزندگی می‌گفت، حتی «به چه درد می‌خورد؟» یا «اگر یک ماه زنده بماند معجزه است.» یکی از آن متخصصین سرطان بود که از یک طرف دهانشان از حیات حرف می‌زنند و از آن طرف دهان از مرگ. از نظر پدرم او فقط خبرهای خوب داشت و از نظر من فقط خبرهای بد.
پدرم گفت: «عزیزم بچه کی به دنیا می‌آید؟» دوباره چشم‌هایش را بست و لبخند زد.
گفت: «به زودی، بچه خوب است، همه چیز رو به راه است!» می‌خواست روی شانه پدرم بزند که دستش را گرفتم.
گفتم: «شانه‌اش ناراحت است.» تمام بدن پدرم متاستاز بود ولی شانه و پشتش بیش از همه جا ناراحتش می‌کرد. پدرم سری تکان داد و دوباره خوابش برد.
«با دردها چطورید؟»
«خیلی بد. "پرکوسِت"مان تمام شده ."پرکوسِت" او هم تمام شده .»
خانم دکتر گفت: «کاری ندارد، ردیف می‌شود .»
خانم اسکات گفت: «یک مثقال مدیتیشن از نیم کیلو "پرکوست" با ارزش‌تر است.»
دکتر کلر با سر زندگی گفت: «دربعضی روایات!» بعد اشاره کرد برویم توی راهرو.
گفت: «به نظرم وقتش است که قطعش کنیم.»
«چی را؟»
فرشته داد زد: «خودت را به آن راه نزن!»
خانم دکتر گفت: «شیمی‌درمانی را.» این گفت‌وگوی هر هفته‌ی ما بود: «چه کار داریم می‌کنیم؟ به چه درد می‌خورد؟ چرا هر هفته می‌آیید این‌جا و حال آن‌که می‌تواند خانه بماند؟»
«خودش نمی‌خواهد. می‌خواهد ادامه بدهد.»
فرشته گفت: «فقط دستت را به طرفش جلو ببر، شفا پیدا خواهد کرد. فقط دستت را به طرفش ببر گرفتاری‌هایی که برایم درست کرده‌ای خنثی می‌شود.»
دکتر کلر پرسید: «می‌فهمد چه می‌خواهد؟»
«این‌جا همیشه گیج می‌شود. این‌جا را سرد کرده‌اید. و بنادریل قبل از شیمی‌درمانی هم خواب آلودش می‌کند.»
گفت: «کارل»، دستش را روی شانه‌ام گذاشت همان جوری که روی شانه پدرم می‌گذاشت، که مایه‌ی دلخوشی آدم‌های مرده است: «واقعاً وقتش رسیده است.»
و فرشته گفت: «همیشه وقتش است!»
پدرم یک زنگوله‌ی کوچک داشت که هر وقت چیزی می‌خواست تکانش می‌داد. صبح‌ها، صدایش را می‌شنیدم و از تخت یک‌نفره‌ای که بچگی‌ تویش می‌خوابیدم، بلند می‌شدم و از پله‌ها پایین می‌رفتم ببینم چه می‌خواهد. اول که به خانه آمد، زنگ می‌زد تا کمکش کنم به حیاط برود و در آفتاب بنشیند، بعد برای قهوه و صبحانه زنگ می‌زد که دیگر خودش نمی‌توانست درست کند، بعد فقط برای این بود پتویش را، که به بالای لب‌هایش مهاجرت کرده بود، پس بگیرد، بعد بالاخره مثل گداهایی که لباس بابانوئل می‌پوشند، مدام زنگ می‌زد و زنگ می‌زد، نمی‌دانست چه می‌خواهد، در هر کدام از موارد یک قرص مسکن به او می‌دادم (یکی هم خودم می‌خوردم، همیشه به این سیاست سفت و سخت خودم پای بندم که یکی برای تو یکی برای من). بعد لم می‌داد.
«جنی فِین» نرس آسایشگاه ما بود. من همیشه از آسایشگاه و آدم‌های تویش بدم می‌آید، نرس‌ها با پاشنه‌های مد روز و بالش‌های آدم خفه کن، و خانم‌هایی که درخدمت برنامه‌های داروهای مسکن هستند و از قرار از دم چشم‌های تیره و موهای تیره دارند و خیلی هم قد بلندند. مثل ژزوئیت‌های قرن نوزدهم لباس می‌پوشند و خاطر خواهی مرگ را گرامی می‌دارند. ولی جنی برایم مورفین مایع و آتیوان آورد که کافی است یکی از این‌ها را مصرف کنم تا هر کسی را به جرم موجودیت صرف ببخشم. روزی که پیش ما آمد توی آشپزخانه گفت: «این هم سیخ و سمبه‌ی تو». شیشه‌ها را توی دستم گذاشت، تا آن موقع هیچ‌وقت از این‌ها نخورده بودم و داشتم گرمای دوست داشتنی آن‌را در دستم حس می‌کردم. به نظر می‌آمد که یک جور مخصوصی نور عصرگاهی را توی خودشان حبس کرده بودند. جنی پایش را عقب و جلو گذاشت و دو تا مشت سریع توی هوا زد و گفت: «یک – دو به‌خاطر درد، یک – دو، یک کم بچش.» توی هر دستم یک شیشه بود، چشیدم، و، بله، به نظر روی مچ‌هایم اثر کرده بود. یک مشت به طرف فرشته حواله کردم که در واقع جا خالی داد.
من مدام در راه داروخانه در رفت و برگشت بودم. تصور می‌کردم که مرد کوچولویی توی پستو هست و بطری‌ها را از دو دستگاه بزرگ آب سردکن که داروی خالص و درخشان دارد، پر می‌کند و خیال‌پردازی می‌کردم که دنبال آن مرد به پستو بروم تا دهانم را لب شیر آن بگذرام، چون مطمئن بودم اگر بتوانم فقط به اندازه‌ی کافی از آن داروها قورت بدهم، فرشته برای همیشه تغییر شکل می‌دهد- البته آن اندازه خوردن برای کشتنم هم کافی بود، به درک. اما مطمئن بودم فرشته مرا به جایی قابل تحمل می‌برد. فرشته از آن بطری‌های کوچولو متنفر بود.
فرشته مرتب به من می‌گفت: «فقط دستت را ببر جلو، او را لمس کن و خوبش کن.» گرچه در روزهای آخر کمتر سر من جیغ می‌زد، اما درخواست غیرممکنش از من این‌طور یک‌ریز و شماتت کردنم به‌خاطر این که پدرم روز به روز بدتر می‌شود، برایم بدترین شکنجه‌ها بود. این از همه‌ی حرف‌هایی که تا به حال به من گفته بود حالم را بدتر می‌کرد. من حق نداشتم به یک آدم ولگرد بی‌خانمان درخیابان بی‌توجهی کنم مگر این‌که فرشته از طرق مختلف و با ذکر جزئیات بنده را مسؤل بیچارگی او نداند، مسؤل تمام آن سیاست‌ها و ابتکاراتی که ندیده گرفته شده، انگار که صدها هزار گناه ترک اوامر، سرنوشت متحقق نشدۀ من بوده‌ که باعث شده‌اند هم به مصیبت‌های ملی و هم شخصی بیفزایند. وقتی به‌خاطر بدبختی غریبه‌ها حتی آن غریبه‌هایی که از آسمان افتاده یا در کلیساهایشان در آتش سوخته بودند، شماتتم می‌کرد، تحملش آسان‌تر بود. من می‌توانستم کاری کنم که بچه‌های کوچک برایم غریبه شوند، ولی پدرم چی؟ او که هیچ‌وقت برایم ناشناس نبود، و همین‌طور که هفته‌ها در فلوریدا می‌گذشت، من بیشتر به فرشته اعتقاد پیدا می‌کردم، به این حرفش که می‌گفت که هر کار غلطی که کرده‌ام با یک معجزه جبران می‌شود، یا وقتی می‌گفت که اگر من بتوانم با یک دست و بعد با آن دست پدرم را خوب کنم، می‌توانم همین کار را برای تمام دنیا هم بکنم.
پدرم گفت: «برایم شام درست کن» من‌هم درست کردم. تازه سه بعد از ظهر بود، ولی مهم نبود چه ساعتی از روز باشد، غذا همیشه شام بود، و شام هم همیشه یک جور بود: میلک شیک شکلاتی با موز و تخم مرغ خام و به اضافه‌ی آتیوان. وقتی برایش بردم، یک جرعه خورد و کارش ساخته شد. سرش را برگرداند و دهانش را مثل جوجه باز کرد. این علامت داروی مسکن بود، من هم مورفین را از جیبم در آوردم چند قطره توی دهانش چکاندم. لب‌هایش را لیسید و به طرف تلویزیون برگشت و بعد چشم‌هایش را بست و گفت: «خب یک چرتی بزنم، تو برو به اتاقت.»
در عوض رفتم بیرون، یک بعداز ظهر درخشان آبی بود. پدرم مدام می‌گفت که دلش یک طوفان می‌خواهد. وقتی که می‌توانست من را کنار خودش در اتاق نشیمن تحمل کند، بیش‌تر تلویزیون تماشا می‌کردیم و همیشه هم برنامه‌ی وضع هوا را می‌دیدیم. فصل توفان‌های شدید بود ولی همه به‌خیر گذشته بود. پدرم به توفان عظیمی که در طول اقیانوس اطلس می‌چرخید اشاره می‌کرد و می‌گفت: «نگاه کن!» با سر به گزارش‌گرهای بخت برگشته که مثل کنه به تیر چراغ برق چسبیده بودند و واضحات را به طرز باشکوهی دکلمه می‌کردند، اشاره می‌کرد و داد می‌زد «احمق!» وقتی بچه بودم توفان‌های شدید دشمن محسوب می‌شدند – درخت‌ها را از بین می‌بردند و میوه‌ها را پخش وپلا می‌کردند. ولی حالا پدرم توفان‌های مؤنث را با دلباختگی زیادی نام می‌برد.
نزدیک‌ترین همسایه‌مان دوکیلومتر با ما فاصله داشت، وقتی پنجره‌های اتاق نشیمن و آشپزخانه را برای توفان تخته‌کوب می‌‌کردم، هیچ کس نپرسید چه می‌کنم، پدرم هم از داخل چیزی نپرسید. خیلی سنگین خوابیده بود که داشتم فکر می‌کردم دیگر مرده است. سر شیلنگ را بالا گرفتم و طوری بستم که گیر کند و روی تخته‌ها آب بپاشد و غروب شیرش را باز کردم. فرشته نیمی زشت و نیمی مهربان بود چون من هم نیم‌چه نشئه بودم. «تو وقتی که باید صدایش کنی تا از تختش بلند شود کلک سوار می‌کنی.»
 گفتم: «این کلک نیست.» من چند دقیقه‌ی دیگر به آسمان نگاه کردم و یک جرعه‌ی خیلی کوچولو مورفین انداختم بالا بعد وارد خانه شدم. وقتی با شمع به اتاق نشیمن رفتم، از من پرسید که چه خبر شده است. گفتم: «یک توفان بزرگ.»
گفت: «بالاخره!»
در طول توفان جشن گرفتیم، دو تا شام اضافی و آتیوان و مورفین را دور می‌گردانیدم. و پدرم برای مدت کوتاهی هوشیارتر شد، داستان‌هایی از توفان‌های شدید قبلی گفت، از نابودی محصولات، و از بچه‌های نوپایی که وقتی دیو باد آن‌ها را از خانه‌هایشان می‌دزدید چگونه در کشور بعدی با خاک و خل نشست می‌کردند و معجزه آسا نجات می‌یافتند.
بی مقدمه گفت: «می‌دانم که تو هم برای خودت اسراری داری.» و بعد گفت: «وقتی دو ساله بودی خواهرت می‌خواست تو را بیندازد زمین .یادت می‌آید؟»
گفتم: «نه ،» و از او خواستم بیش‌تر بگوید. ولی بعد فکر کرد که من خواهرم کارمن هستم.
پرسید: «چطور می‌توانی بچه‌ی به این کوچولویی را این‌طور اذیت کنی؟» و من گفتم خیلی کارهای بد می‌توانم بکنم.
فرشته گفت: «بگو چطور شد!»، درست جلوی پدرم، یک قطره دیگر مورفین خوردم، چون چشم‌هایش بسته بود، بعد انگار بو کشیده باشد دهانش را باز کرد، خب، کمی هم به او دادم. و بعد خودم یک کمی دیگر خوردم، دوباره یک کمی هم به او دادم، بعد سراغ آتیوان رفتم. ولی فرشته هنوز شکل یک زن سنگدل بود، گفت: «دستت را ببر جلو! یک فرشته‌ی دیگر دارد می‌آید!»
پدرم گفت: «عیب ندارد،» و بعد زمزمه کرد: «مادرت یک‌بار سعی کرد آن پسر را خفه کند، یک تلاش کوچولو، با پتو می‌خواست خفه‌اش کند، فوراً هم به من گفت، ولی خب افسرده بود، آدم‌های افسرده عیناً همین کار را می‌کنند .»
فرشته که حالا جویده جویده حرف می‌زد گفت: «اگر مرد بزرگی بودی ، مثلاً رئیس جمهور -که رئیس جمهور هم می‌توانستی بشوی- آن‌موقع من وجدان ملی بودم!»
آهسته به او گفتم: «خفه شو!» فکر می‌کردم که زیر و بم صدایم را طوری کرده‌ام که او بشنود و پدرم نشود.
گفت: «به من نگو خفه شوم ،دختره‌ی پر رو!» من هم کمی دیگر مورفین به او دادم. گرچه نخواسته بود، قطره‌چکان را که توی دهانش گذاشتم، مکید.
فرشته گفت: «تو می‌توانی». برای یک لحظه صورتش درخشش قشنگی پیدا کرد، یک دستش را جلو برد که یک طرفش نرم و سفید بود و طرف دیگرش زبر و پرمو. و به من نشان داد که چطور این کار را بکنم. دستش را روی قفسه‌ی سینه‌ی پدرم نگه داشت. «فقط باید بالاخره از این سر در گمی بیرون بیایی.»
به او گفتم: «داری خرابش می‌کنی» و یک قلپ آتیوان خوردم، فقط یک جرعه، واقعاً می‌گویم، ولی به محض این که جرعه را سر کشیدم فهمیدم که چرا باید آن را قطره قطره خورد. دیگر زیادی عالی بود،نه تنها فرشته بلکه همه چیز را خیلی خوشگل کرد، پوست زشت فرشته ناپدید شده بود، انگار که توفان آن را با خود برده باشد، بال‌هایش دوباره تمیز شده بود و صورت و بدن لختش شکفته بود و با محبت. حتی صورت پدرم هم خوشگل شد، هنوز زرد بود و چشم‌هایش گود افتاده بود ولی خیلی دوست داشتنی، و چقدر دیدن صورت قشنگی که این‌همه شبیه من است عجیب است. اتاق از چیزی که نور نبود می‌درخشید، بیرون واقعاً توفانی هیجان انگیز برخاسته بود و دیوارها را می‌لرزاد. پدرم گاهی کورکورانه دستش را به طرف چیزی می‌برد که آن‌جا جلویش نبود، حالا هم همین کار را می‌کرد، بنابراین من دستش را گرفتم و فرشته هم همین‌طور، هر سه ما دست‌های یک‌دیگر را گرفتیم.
جنی فین به من گفت: «باید هر زمانی برای گفت‌وگو آماده باشی.» منظورش از گفت‌وگو این بود که همه چیز را سر و سامان بدهی و خداحافظی‌ات را بکنی، خود آدم درحال مرگ، همه چیز را جمع و جور کند و عذرخواهی‌ها را هم از سر باز کند. گفت: «درباره‌ی مسائل حرف می‌زنی و خلاص.» با دست‌هایش حرف می‌زد انگار که یک دسته کبوتر یا بادکنک را به هوا می‌فرستد. این درست از آن حرف‌هایی است که آدم‌های آسایشگاه همیشه می‌زنند.
ناگهان فکر کردم که همین باید گفت‌وگو باشد، به نوبت دهانمان را باز می‌کنیم و یک چیز مهم و خوشایند رد و بدل می‌کنیم، تمام اتاق به نظرم مثل یک چیزی شد که مایه‌ی آسودگی است، و می‌دانستم که باید برای پدرم هم همین‌طور باشد. فرشته سخت به تقلا افتاده بود، انگار با خودش کشتی می‌گرفت. صورتش خوشگل بود ولی بدنش دوباره زشت شده بود، دهان پدرم باز بود، شیشه‌ی من هم تقریباً به آخر رسیده بود. با این‌حال ته مورفین را خودم سر کشیدم و به پدرم یک قطره آب دادم. چشمش را باز کرد و به من نگاه کرد و دوباره گفت: «تویی!» و سرش را تکان داد، بعد دوباره چشم‌هایش را بست ولی وقتی سرم را روی سینه‌اش گذاشتم، مرا عقب نزد، گرچه یک دستش بالای سرم دنبال چیزی می‌گشت، گذاشت تا دست دیگرش را روی گردنم بگذارم. به او گفتم: «بابا، من یک فرشته‌ی بهتر می‌خواهم، فقط همین را می‌خواهم.»
گفت: «حالا یک چرتی می‌زنم، تخته پوش‌ها را جمع کن و برو به اطاقت». ولی من همان‌جا که بودم ماندم و چرتی زدم. صبح روز بعد روی کاناپه بیدار شدم، باران دروغکی هنوز روی تخته پوش‌های پنجره ضرب گرفته بود، یادم نمی‌آمد که توی آن اتاق چه می‌کردم. فرشته آن گوشه بود، صورتش زشت بود، مثل هر صورت اشک آلودی. پهلوی پدرم نشستم، که باید همان موقع‌ها تمام کرده باشد، چون با وجودی‌که صورتش سرد بود و چشم‌های بازش شبیه انگور لهیده شده بود، سینه و شکمش گرم بود. دست‌هایم را روی سینه‌اش گذاشتم، سرم را روی دست‌هایم، و همان‌طور به مدت طولانی قبل از این که به جنی تلفن کنم و بگویم چه شده، ماندم.
نیویورکر سوم آوریل 2006
نویسنده: کریس آدرین (Chris Adrian)
مترجم: مهرشید متولی

در آسمان و بر زمین

سایه‌ی سرخی از روی پیشانی ِ آمِلی [2] گذشت. زن از جلوی آینه کنار رفت و چشمانش را بست. این‌جا بود که اثر ِ ضربه‌ی دست ِ جاستین [3] بر صورتش، برای لحظه‌ای ناپدید شد. مرد تنها یک‌بار او را کتک زده بود و بعد خود را شتاب‌زده به‌کناری کشیده بود تا از لو‌رفتن ِ زودهنگام ِ خویش جلوگیری کند. سراسر ِ وجود ِ مرد را چنان توفان ِ افسارگسیخته‌ای فراگرفته بود، که زدن ِ هزار ضربه به آملی هم نمی‌توانست او را آرام کند.
مرد زیر لب گفت: «ای خدا»، و دستانش را شست. او اصولاً تنها زمانی از واژه‌ی خدا استفاده می‌کرد که گمان می‌برد هیچ چیز ِ دیگری نمی‌تواند میزان ِ خشمش را نشان دهد. آمِلی وحشت‌زده‌تر از آن بود که به‌ مرد نزدیک شود؛ اما به ‌خوبی می‌دانست که اگر از مرد سؤالی بشود، حال‌اش بهتر خواهد شد؛ و به ‌همین خاطر از انتهای اتاق خیلی آرام پرسید: «چی…؟» با این وجود زن جرأت نکرد که بپرسد: چی شده؛ چه اتفاقی برایت افتاده؛ آیا کسی به ‌تو توهین کرده؟ زیرا ‌که دلیل ِ خشم ِ مرد مطمئناً خود ِ زن بود. زن پس از مدت کوتاهی به‌ خود قبولاند که چیزی بگوید و چهره‌اش سرخ شد: «آیا می‌توانم جبران کنم؟»
جاستین فریاد زد: «نه، پول ِ ازدست‌رفته را که دیگر نمی‌توانی…»، مرد از فرط ِ خستگی حرف‌اش را ناتمام گذاشت؛ و سپس با لحنی تمسخرآمیز رشته‌ی سخن را دوباره به‌دست گرفت: «جبران کنم! جبران کنم! تو لابد دیوانه‌ای. علیه این ناکس‌ها که کاری نمی‌شود کرد!»
زن نجواکنان گفت: «کسی سَرَت را کلاه گذاشته؟»
مرد در پاسخ گفت: «نه، من سر ِ آن‌ها را کلاه گذاشتم؛ حقِشان بود. پولی که آن‌ها استحقاق‌اش را ندارند، از ایشان پس گرفتم. می‌فهمی؟ آنها استحقاق‌اش را ندارند.»
زن گفت: «بله»، و با خاطری آسوده دید که چطور داشت پیشانی ِ مرد صاف می‌شد.
مرد اندکی بعد رفت. آملی شروع به‌کار کرد و کوشید تا ساعت‌هایی که مجبور بود هم‌صحبت ِ تک‌گفتارهای مرد باشد، جبران کند. انگشتان ِ زن از روی ابریشمی که می‌بایست کوک‌های رنگارنگ ِ زیادی به‌ آن بزند، لیز می‌خوردند. در این میان شتاب‌زده به ‌ساعت نگاه کرد و به‌جای آن‌که آرزو کند تا مرد زودتر به‌خانه بازگردد، آرزو کرد که بازگشت ِ مرد به‌عقب افتد. اما همه‌ی آرزوها در نهایت آن‌گونه که دلخواه ِ جاستین بود، برآورده می‌شدند. نیمه‌های شب بود که زن کوشید تا از روی زمین بلند شود؛ اما کمرش سفت شده بود؛ و این نشان ‌می‌داد که او می‌بایست به‌کارش ادامه دهد. خواب‌آلودگی ِ عجیبی در مَفصل‌های زن جریان گرفت؛ و هنگامی که متوجه گام‌های جاستین شد و خواست بلند شود، توانش را نداشت. زن به ‌مرد خیره ماند.
مرد با لبخندی که باعث شد تا زن همه چیز را فراموش کند، پرسید: «چرا نمی‌روی بخوابی؟» زن با خوشحالی ِ وحشیانه‌ای از جای‌اش پرید و به‌شدت زمین خورد. زن دستان ِ مرد را که برای کمک به‌ طرف او آمده بودند، پَس زد و تته‌پته‌کنان گفت: «چیزی نیست». چهره‌ی مرد در تاریکی رو به‌روی زن قرار داشت: «تو که مریض نیستی؟ قرار هم نیست برای من دَردِسر درست کنی!» زن مرد را آرام کرد: «تنها بدنم از نشستن ِ زیاد سخت شده است».
مرد گفت: «آملی»، و صدایش در اثر سوه‌یظن ِ بیدارشده بلند شد: «می‌خواهی انکار کنی که نشستَن‌ات تنها به‌این دلیل بوده که می‌خواستی بدانی من چه وقت به‌خانه بازمی‌گردم؟»
زن چیزی نگفت و تکه ابریشمی که از دستش رها شده بود، دوباره برداشت.
زن جسورانه گفت: «باز هم مست کردی؟»
مرد بی‌درنگ گفت: «منتظر ماند‌ه‌ای تا این را بفهمی؟ من آخرین پولم را از دست داده‌‌ام و تو این‌جا نشسته‌ای و منتظری تا مرا سرزنش کنی.» مرد صدایش را بلند‌تر کرد تا بدین‌وسیله سکوت ِ زن را تحت‌الاشعاع ِ خود قرار دهد. سپس با لحنی بسیار مهربانانه که انگار می‌خواست با یک بچه صحبت کند، گفت: «آملی، بیا با هم عاقلانه حرف بزنیم. این درست نیست که تو در خانه بنشینی و سَربار ِ من باشی و سرزنِشَم کنی. این را قبول داری؟»
زن سرش را به‌نشانه‌ی تصدیق تکان داد و به‌گونه‌ای تحسین‌برانگیز به‌مرد نگاه کرد.
«گمان می‌کنم به‌اندازه‌ی کافی از این زندگی که به یک بازار ِ مکاره‌ی وحشی شبیه است، عذاب کشیده‌ام.» مرد این را گفت و خود را بر ‌روی صندلی ِ راحتی انداخت؛ جیب‌های کُتَش را بیرون کشید و پشت و رویشان کرد: «به‌غارت رفته، به‌تماشا گذاشته شده»، مرد پس از این توضیح، به آملی که اکنون خونش از جریان بازایستاده بود، خندید. زن آرام و خاموش به‌سوی کمد رفت و یک پاکت ِ نازک را از زیر ِ لباس‌ها بیرون کشید، و آن را با شتاب به‌مرد داد: «همه‌اش این‌جاست. زمانی که تو در خانه نبودی، خیاطی می‌کردم.»
مرد پاکت را در جیب گذاشت و پرسید: «چند وقت است؟»
زن پاسخی نداد و روی تخت دراز کشید. پس از آن که زن چراغ را خاموش کرد، مرد نفس عمیقی کشید: «این موضوع که تو مدتی زیاد چیزی را از من پنهان نگاه داشته‌ای، شدیداً منقلبم کرد». مرد سینه‌اش را صاف کرد: «شدیداً منقلب شدم». مرد این را چندین بار تکرار کرد و روی هر هجا نیز تأکید نمود. زن چراغ را دوباره روشن کرد و با حالتی طلبکارانه به‌چهره‌ی مرد نگریست. سپس از جایش برخاست و دوباره مشغول به‌کار شد. مرد با خونسردی و بدون آن‌که به‌زن نگاه کند، گفت: «فکر نکن که چون به‌کارت ادامه می‌دهی، دلم برایت خواهد سوخت». زن برای مدت کوتاهی به‌خیاطی ادامه داد؛ سپس مجبور شد تا از کار دست بکشد؛ زیرا اشک‌های زیادی از چهره‌اش سرازیر شدند و نمی‌دانست که چگونه باید آن‌ها را پنهان کند.
مرد به‌آرامی گفت: «بیا پیش ِ من».
زن اطاعت کرد.
مرد کلیدی در دست ِ زن گذاشت: «تو اکنون به‌کارخانه‌ی قدیمی ِ من می‌روی و از گاوصندوق ِ داخل ِ دفتر، پوشه‌ی سیاهی را که من در هنگام بازگشت فراموش کرده‌ام، برمی‌داری و با خود می‌آوری.»
زن گفته‌ی مرد را تصحیح کرد: «پوشه‌ی قهوه‌ای».
مرد دوباره گفت: «یک پوشه‌ی سیاه، من آن را به‌تازگی خریده‌ام.»
زن یادآور شد: «اکنون هیچ کس آن‌جا نیست»؛ مرد سر به‌هوا پاسخ داد: «بله، معلوم است. اما تو لطف ِ بزرگی در حق من می‌کنی، اگر اکنون به‌آن‌جا بروی. اصلاً مسئله‌ای نیست؛ چون همه از این موضوع آگاه هستند.»
زن تذکر داد: «سعی کن بخوابی»، و آرام از اتاق بیرون رفت…
هنگامی که زن بازگشت، با تعجب دید که مرد هنوز بیدار است. زن فهمید که اعلام ِ آمادگی‌اش باعث شده تا مرد با او آشتی کند؛ و شهامت این را یافت که با چشمانی درخشان و ملودی ِ آرامی زیر ِ لب، وسایل ِ خیاطی ِ خود را جمع کند. سپس آهسته به‌رختخواب رفت و نجواکنان به‌مرد گفت: «شب بخیر!»، و شادمانه پاسخ ِ سلامش را شنید.
بامداد زیبا و آفتابی بود. زنگ به‌صدا درآمد. آملی گل‌ها را کنار پنجره گذاشت و به‌سوی در رفت. زن به‌طرز دوستانه‌ای به‌پرسش‌های سه مأمور پلیس پاسخ داد و از آن‌ها خواهش کرد تا وارد شوند. جاستین خواب‌آلود به‌آن‌ها پیوست؛ و وانمود کرد که از چیزی خبر ندارد و خود را وارد گفتگوی‌شان نکرد. شکیبایی ِ آملی باعث ِ شگفتی ِ مأموران شد و یکی از آن‌ها مستقیماً از زن پرسید که آیا او پوشه را از داخل ِ دفتر دزدیده است. زن در پاسخ گفت: «نه، من آن را شب ِ پیش آوردم.»
جاستین از معصومیت ِ نهفته در چشمان ِ آملی بی‌اندازه خشمگین شد. مأمور از زن خواست تا همراه ِ آن‌ها برود؛ اما زن حاضر به‌انجام این کار نشد. زن به‌مأمور لبخندی آمیخته به‌گذشت زد و چهره‌ی خندانش را به‌سوی جاستین برگرداند. این‌جا بود که پاکی از چشمان ِ زن فروریخت و جایش را به‌ژرفای آگاهی‌ای داد که به‌یک‌باره مرد و زن و تار و پود ِ رابطه‌ی‌شان را با هم در خود فروبُرد. زن بی‌آن که بخواهد سؤالی بکند، و یا از چیزی آگاه شود، به‌سوی پنجره دوید و خود را به‌درون ِ حیاط ِ تاریکی پرتاب کرد، که چونان گودالی سیاه، مربع ِ کوچکی را در برابر ِ آسمان خالی نگه داشته بود.
جاستین زیر ِ لب گفت: «ای خدا، ای خدا»؛ چون مرد اصولاً تنها زمانی از واژه‌ی خدا استفاده می‌کرد که گمان می‌برد هیچ چیز ِ دیگری نمی‌تواند میزان ِ خَشمش را نشان دهد.
—————————————–
پانویس ها:
۱- عنوان: Im Himmel und auf Erden 
2- Amelie
3- Justin

نویسنده: اینگه‌بُرگ باخمان (Ingeborg Bachmann)
مترجم: نیما حسین پور

شاعر و نویسنده‌ی اتریشی در ۲۵ ژوئن سال ۱۹۲۶ در شهر کلاگن‌فورت چشم به‌جهان گشود. کودکی و نوجوانی‌اش را در شهر کِرنتِن، در جنوب اتریش گذراند. در سال‌های پس از جنگ (۱۹۴۵-۱۹۵۰) به‌تحصیل در رشته‌های فلسفه، روان‌شناسی و زبان و ادبیات آلمانی در دانشگاه‌های شهرهای اینسبروک، گراتس و وین پرداخت. دکترای خود را در رشته‌ی فلسفه و با نوشتن ِ رساله‌ای درباره‌ی هایدگر گرفت. در همین سال‌ها بود که با نویسندگانی چون پل سلان، ایلزه آیشینگِر و کلاوس دِموس آشنا شد. در اوایل دهه‌ی پنجاهِ میلادی فعالیتِ خود را با سمت مدیر برنامه‌های رادیویی در وین آغاز کرد، و در سالِ ۱۹۵۲ نخستین نمایشنامه‌ی رادیویی‌اش را با نام ِ «معامله‌ای با رویاها» نوشت. یک سال بعد جایزه‌ی ادبی ِ «گروه ۴۷» را به‌خاطر دفتر شعر «زمان تمدیدشده» ازآن ِ خود کرد و ستاره‌ی ادبی ِ آن دوران شد. میانِ سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۳با ماکس فریش رابطه‌ی عاشقانه داشت و در همان سال نمایش‌نامه‌ی رادیویی ِ «خدای خوب منهتن» را نگاشت که مورد استقبالِ منتقدان قرار گرفت. در سالِ ۱۹۷۱ رمانِ «مالینا»، نخستین رمان از سه‌گانه‌ی «اشکالِ مرگ» را، منتشر کرد. او سال‌های زیادی ساکن ِ شهر رُم بود و همان‌جا در یک سانحه‌ی آتش‌سوزی در منزلش به‌شدت زخمی شد و چند روز ِ بعد، در تاریخ ۱۷ اکتبر ۱۹۷۳ بر اثر جراحات زیاد، جان سپرد.

گنج

ریچارد هارنجر1 مرد خوشبختی بود. به رغم آن‌چه آدم‌های بدبین، پس از زمان کتاب جامعة سلیمان2 تاکنون گفته‌اند، وجود آدمی خوشبخت دراین دنیای نگون‌بخت آن‌قدرها عجیب و غریب نیست. اما به راستی چیز بسیار عجیب و غریب آن است که ریچارد هارنجر از خوشبختی خود آگاه بود. میانه‌روی یا اعتدال طلایی، که قدیمی‌ها آن همه تحسین می‌کردند دیگر ور افتاده و کسانی که این راه و رسم را در پیش گرفته‌اند باید تمسخر مؤدبانه آدم‌هایی را به جان بخرند که نه از کف نفس خوبی دیده‌اند و نه از عقل سلیم راه به جایی برده‌اند. ریچارد هارنجر مؤدبانه و با بی خیالی شانه بالا می‌انداخت: بگذار دیگران با خطر زندگی کنند؛ بگذار دیگران با شعلة تند و تیز جواهرگون بسوزند3؛ بگذار دیگران دار و ندارشان را بر سر رو کردن یک کارت به خطر بیندازند؛ روی طناب محکمی که به افتخار یا گور منتهی می‌شود راه بروند؛ یا جان‌شان را بر سر هدف یا عشق یا حادثه‌ای به مخاطره بیندازند. او نه غبطة شهرتی را می‌خورد که ماجراجویی‌های آن‌ها برای‌شان به ارمغان می‌آورد و نه هنگامی که تلاش‌شان به بدبیاری منتهی شد وقت خود را با ابراز تأسف تلف می‌کرد.
اما ازاین موضوع نباید نتیجه‌گیری کرد که ریچارد هارنجر آدمی خودپسند یا بی عاطفه بود. خیر، هیچ‌کدام از این‌ها نبود. او آدمی ملاحظه‌کار و دست و دل باز بود. و همیشه آماده بود نسبت به دوستان ابراز لطف کند، و آن قدر مال و منال داشت که در لذت یاری رساندن به دیگران راه افراط بپیماید. پول کنار گذاشته‌ای داشت و در وزارت کشور صاحب مقامی بود که حقوق چشم‌گیری نصیبش می‌کرد. این کار با خلق وخوی او مناسبت داشت؛ یعنی با نظم و ترتیب، پر مسئولیت و جذاب بود. هر روز که اداره را ترک می‌گفت، راهی باشگاهش می‌شد و دو ساعتی را به بازی بریج می‌گذراند. شنبه‌ها و یکشنبه‌ها به سراغ بازی گلف می‌رفت. تعطیلات را به خارج کشور سفر می‌کرد؛ در هتل‌های گران‌قیمت جا می‌گرفت؛ و به دیدن کلیساها، نگارخانه‌های نقاشی و موزه‌ها می‌شتافت. همیشه در شب افتتاح نگارخانه‌ها حضور داشت. بیش‌تر شب‌ها بیرون از خانه شام می‌خورد. دوستانش از او خوش‌شان می‌آمد. هر کسی رغبت می‌کرد با او به حرف بنشیند. چون آدمی با مطالعه، با دانش و خوش مشرب بود، به علاوه ظاهر جذابی داشت؛ البته آن‌قدرها خوش قیافه نبود؛ اما بلند و باریک بود و اندام شق و رقی داشت با چهره‌ای لاغر و زیرک. موهایش تازگی‌ها کم‌پشت شده بود چون کم کم داشت به پنجاه سالگی نزدیک می‌شد؛ اما چشم‌های میشی‌اش تبسم دوران جوانی را حفظ کرده بود و دندان‌هایش همه طبیعی بودند. خوش بنیگی را به ارث برده بود و همیشه به خود می‌رسید. در دنیا دلیلی وجود نداشت که او مرد خوشبختی نباشد و اگر کسی در او ذره‌ای بی‌خیالی می‌دید احتمالاً ادعا می‌کرد که شایستگی‌اش را دارد.
او از چنان اقبال خوشی برخوردار بود که حتی از آن تنگناهای مخاطره‌آمیز و نا‌آرام ازدواج, که در آن، کشتی آن همه مردان عاقل و کاردان خرد می‌شود، به سلامت به ساحل رسیده بود. او و همسرش، که در اوایل دهة بیست با عشق ازدواج کرده بودند، به دنبال چند سالی لذت کمابیش کامل، کم کم جدا شده بودند. هیچ کدام نخواسته بود با شخص دیگری ازدواج کند؛ بنابرین مسئله طلاق به میان نیامده بود (موضوعی که، به راستی، موقعیت ریچارد هارنجر را، که در خدمت دولت بود، متزلزل می‌کرد)، بلکه، به خاطر سهولت کار، به کمک وکیل خانوادگی طوری ترتیب جدایی را دادند که هر کدام آزاد بود، بدون دخالت دیگری، آن‌طور که دوست دارد، زندگی کند و با رعایت احترام و حسن نیت متقابل از هم جدا شدند.
ریچارد هارنجر خانه‌اش را در سنت جان وود4 فروخت و آپارتمانی گرفت که فاصله‌اش را تا عمارت دولتی وایت‌هال می‌شد قدم‌زنان پیمود. کتاب‌هایش را در اتاق پذیرایی کنار هم جا داد؛ اسباب و اثاث چیپن‌دیل 5 او درست اندازة اتاق ناهار‌خوری‌اش بود؛ و اندازة اتاق خواب با خلق و خویش مناسبت داشت و، در طرف دیگر آشپزخانه، دو اتاق مخصوص خدمتکار‌ها بود. آشپزش را، که سال‌ها با او بود، از سنت جان وود با خود آورد؛ اما از آن‌جا که نیازی به آن همه خدمتکار نداشت عذر بقیه را خواست و در یک دفتر کاریابی سفارش کرد یک پیشخدمت خانه و اتاق پذیرایی برایش پیدا کنند. دقیقاً می‌دانست چه می‌خواهد و نیازهایش را به دقت برای مسئول دفتر شرح داد. پیشخدمتی می‌خواست که خیلی جوان نباشد؛ اولاً به این دلیل که زن‌های جوان سر به هوا هستند، و ثانیاً به این دلیل که، هر چند به سن پختگی رسیده و آدمی اخلاقی بود، مردم حرف می‌زدند واگر هم کسی چیزی نمی‌گفت، جلو زبان دربان و کاسب‌کارها را نمی شد گرفت. بنابرین، هم به خاطر حفظ آبروی خود و هم حفظ آبروی زن جوان، اندیشید که داوطلب می‌بایست به سن و سال فهم و شعور رسیده باشد. از این‌ها گذشته، پیشخدمتی می‌خواست که نقره‌آلات را خوب تمیز کند. همیشه شیفتة نقره‌آلات قدیمی بود؛ بنابرین، منطقی بود که بخواهد با قاشق و چنگال‌هایی که زنی متشخص در دوران حکومت ملکة آن6، بر سر میز آورده و برده بود، با ظرافت و احترام رفتار شود. خلق و خویی مهمان‌نواز داشت و خوش داشت دست‌کم هفته‌ای یک بار شام کوچکی تدارک ببیند که در آن عدة مهمان‌ها از چهار نفر کمتر و از هشت نفر بیشتر نباشد. خیالش از جانب آشپزش تخت بود؛ چون غذایی برای مهمان‌ها می‌فرستاد که با لذت می‌خوردند و میل داشت پیشخدمت اتاق پذیرایی نیز با دقت و سرعت به مهمان‌ها برسد. بنابرین، به یک پیشخدمت تمام عیار نیاز داشت. خوش لباس بود آن هم به شیوه‌ای برازندة سن و سال و موقعیت خود، و دلش می‌خواست از لباس‌هایش به دقت مراقبت شود. پیشخدمت اتاق پذیرایی که در پی یافتنش بود می‌بایست بتواند شلوارهایش را اتو‌بخار بکشد و کراوات‌هایش را اتو کند، و بسیار مقید بود که کفش‌هایش را خوب برق بیندازد. کفش‌های زیادی داشت و اصرار می‌ورزید که همین که از پا درمی‌آیند می‌بایست در قالب گذاشته شوند. و سرانجام آن‌که، آپارتمان باید تمیز و مرتب بماند. و البته روشن بود که هر داوطلب شغل پیشخدمتی می‌بایست بی‌عیب و نقص، متین، درست‌کار و قابل اعتماد باشد و ظاهر خوشایندی داشته باشد. در مقابل این‌ها آماده بود تا دست‌مزد قابل ملاحظه، آزادی معقول و روزهای تعطیل بسیار نثار کند. خانم مسئول دفتر، بی‌آن‌که مژه بزند، گوش فرا داد و گفت که کاملاً اطمینان دارد که پیشخدمتی مناسب او پیدا خواهد کرد و تعدادی داوطلب برایش فرستاد که ثابت شد کوچکترین توجهی به گفته‌های او نداشته است. ریچارد هارنجر تک تک آن‌ها را دید، بعضی واجد شرایط نبودند؛ برخی شرم وحیا سرشان نمی‌شد؛ چند تایی پیر و پاتال بودند؛ عده‌ای بیش از حد جوان بودند؛ گروهی فاقد شخصیتی بودند که او با اهمیت می‌دانست؛ خلاصه، حتی یک نفر پیدا نشد که ریچارد هارنجر تمایل نشان دهد به امتحانش بپردازد. و از آن‌جا که مهربان و مؤدب بود، با لبخند و ابراز تأسفی خوشایند عذرشان را خواست. صبر نشان داد و اعلام آمادگی کرد که با پیشخدمت‌های خانه و اتاق پذیرایی مصاحبه کند تا آدم دلخواه را بیابد.
چیز عجیب و غریبی که دربارة زندگی می‌شود گفت این است که اگر کسی جز دنبال بهترین نباشد، احتمال زیادی دارد که به آن دست یابد؛ به سخن دیگر، اگر آدم نخواهد با چیزی که در دسترس اوست بسازد، درین صورت احتمال زیادی دارد که به نوعی به خواسته‌اش برسد. گویی الهة سرنوشت بگوید: «این آدم احمقی به تمام معناست، دنبال بهترین است،» و سپس با آن یک‌دنگی زنانه‌اش بهترین را توی دست‌های آدم پرتاب کند. روزی دربان آپارتمان ناگهان به ریچارد هارنجر گفت:
«شنیده‌ام دنبال خدمتکار می‌گردین، قربان. من یکی‌رو می‌شناسم که دنبال همچین کاری‌یه.»
«خودت شخصاً می‌تونی معرفیش کنی؟»
ریچارد این عقیدة منطقی را داشت که اگر پیشخدمتی پیشخدمت دیگری را معرفی کرد ارزشش بیش از معرفی یک کارفرماست.
«ضمانت می‌کنم که آدم خوش‌نامی باشه. جاهای خیلی خوبی کار کرده.»
«من نزدیکی‌های ساعت هفت برمی‌گردم لباس عوض کنم. اگه براش مناسبه می‌تونم ببینمش.»
«چشم قربان. سعی می‌کنم به‌ش بگم.»
هنوز پنج دقیقه‌ای از آمدنش نگذشته بود که آشپز، به صدای زنگ در، جواب داد، و برگشت به او گفت که شخصی که دربان سفارش کرده آمده است.
مرد گفت: «بگین بیاد تو.»
چند چراغ دیگر را روشن کرد تا ببیند داوطلب چه شکل و قیافه‌ای دارد. و از جا بلند شد و پشت به بخاری ایستاد. زنی وارد شد و با حالتی محترمانه درست در درگاه اتاق ایستاد.
مرد گفت: «سلام. اسم‌تون چی‌یه؟»
«پریچارد7، قربان.»
«چند سال‌تونه؟»
«سی و پنج سال، قربان.»
«خوبه، سن و سال معقولی‌یه.»
پکی به سیگارش زد و متفکرانه به او نگریست. بلند قد بود، تقریباً هم قد خودش، اما حدس زد که کفش‌های پاشنه بلند پوشیده. پیراهن مشکی‌اش به سر و شکل او می‌خورد. خوب مانده بود. اجزای چهره‌اش خوش‌ ترکیب بود و رنگ گلگونی داشت.
گفت: «لطفاً، کلاه‌تونو بردارین.»
زن کلاهش را برداشت و مرد دید که او گیسوان خرمایی کمرنگی دارد. شیک و آراسته آرایش شده بود. زن ظاهر قوی و سالمی داشت. نه چاق و نه لاغر بود. با اونیفرم ظاهر بسیار آراسته‌ای پیدا می‌کرد. زیبایی‌اش توی ذوق نمی‌زد، بلکه به یقین ملاحت داشت، و چنان‌چه جزو طبقة دیگری از جامعه بود می‌شد گفت که زن زیبایی است. مرد پرسش‌هایش را شروع کرد. پاسخ‌ها رضایت‌بخش بود. آخرین جا را به دلیل معقولی ترک گفته بود. زیر نظارت یک سر‌پیشخدمت آموزش دیده بود و ظاهراً به خوبی با وظایفش آشنا بود. در جای قبلی سرپیشخدمت اتاق پذیرایی بود. و سه پیشخدمت زیر دستش کار می‌کردند. اما حرفی نداشت که دست تنها کارهای یک آپارتمان را بر عهده بگیرد. قبلاً پیشخدمت آقایی بود که وی را پیش خیاطی فرستاده بود تا کار اتو کردن را بیاموزد. اندکی کمرو بود؛ اما نه ترسو بود نه کسی بود که دست و پایش را گم کند. ریچارد با آن حالت بی‌خیالانه و دوستانه پرسش‌هایش را مطرح می‌کرد، و زن با خونسردی فروتنانه‌ای جواب می‌داد. مرد بسیار زیاد تحت تأثیر قرار گرفت. و پرسید که زن چه معرف‌هایی دارد و معرف‌ها بسیار در خور اهمیت بودند.
مرد گفت: «ببینین، من خیلی دلم می‌خواد شمارو استخدام کنم، چیزی که هست با تغییر و تبدیل میانه‌ای ندارم. دوازده‌ ساله یه آشپز برام کار می‌کنه؛ و اگه شما برای من مناسب باشین و من برای شما، امیدوارم این‌جا موندگار بشین. منظورم اینه که خوش ندارم بیایین سه چهار ماهی این‌جا پیش من بمونین و بعد بگین، دارین می‌رین ازدواج کنین.»
«ترسی ازین موضوع نداشته باشین، قربان. من بیوه‌م. خیال نمی‌کنم ازدواج برای آدمی با موقعیت من چنگی به دل بزنه، قربان. شوهرم از روزی که من باهاش عروسی کردم تا روز مرگ، کارش خوردن و خوابیدن بود. من بودم که اداره‌اش می‌کردم. چیزی که الآن به درد من می‌خوره یه سر پناهه.»
مرد لبخند زد: «با نظرتون موافقم. ازدواج چیز خوبی‌یه اما کار اشتباه اینه که آدم به‌ش عادت کنه.»
زن معقولانه پاسخی به این موضوع نداد بلکه صبر کرد تا مرد تصمیم خود را اعلام دارد. زن ظاهراً نگران نبود. مرد اندیشید که چنان‌چه زن آن گونه که ظاهرش گواهی می‌دهد واجد صلاحیت باشد، به خوبی آگاه است که پیدا کردن کار برایش دشوار نیست. مرد دستمزدی را که در نظر گرفته بود به زبان آورد که به نظر زن رضایتبخش بود. مرد اطلاعات را دربارة آپارتمان به او داد؛ اما زن اظهار نظری کرد تا مرد بداند که او قبلاً این موضوع را ارزیابی کرده است و مرد این‌طور دستگیرش شد که زن پیش از آن‌که حاضر به پذیرش این کار شود (و این موضوعی بود که به جای آن‌که اوقات مرد را تلخ کند باعث انبساط خاطر او شد) پرس و جوهایی دربارة او به عمل آورده که هم دوراندیشی و هم فهم و شعورش را نشان می‌داد.
«در صورتی که استخدام‌تون کنم کی می‌تونین بیایین؟ فعلاً من کسی رو ندارم. خانم آشپز به کمک یه نظافتچی هر چه از دستش برمی‌آد کوتاهی نمی‌کنه، اما من میل دارم هر چه زودتر کارهای خونه‌م روبه‌راه بشه.»
«خیلی خوب، قربان. می‌خواستم یه هفته به خودم مرخصی بدم ، اما حالا که مسئله لطف کردن در حق یه آقا پیش اومده حرفی ندارم که دور مرخصی را خط بکشم؛ اگه بخواین فردا خدمت می‌رسم.»
لبخند جذاب ریچارد هارنجر بر چهره‌اش نقش بست.
«میل ندارم که دور مرخصی‌تونو خط بکشین. به خصوص که نقشه‌شو هم کشیده‌ین. من یه هفته دیگه هم به همین صورت سر می‌کنم. دنبال مرخصی‌تونو بگیرین و وقتی تموم شد بیایین پیش من.»
«خیلی ممنونم، قربان. اگه هفتة دیگه یه هم‌چین فردایی بیام اشکالی داره؟»
«بسیار خوبه.»
زن که رفت ریچارد هارنجر احساس کرد که آن روز کارش را خوب انجام داده است. گویی دقیقاً آن‌چه را می‌خواست یافته بود. زنگ آشپز را به صدا در‌آورد و به او گفت که سرانجام پیشخدمت خانه و اتاق پذیرایی را استخدام کرده است.
زن گفت: «گمون می‌کنم ازش خوش‌تون بیاد، قربان. امروز بعدازظهر اومد با من صحبت کرد. فوری فهمیدم که وظایف‌شو خوب می‌دونه. از اون زن‌های سر به هوا نیست.»
«جز امتحان کردن چاره‌ای نداریم. خانم جیدی8، امیدوارم از من تعریف کرده باشین.»
«خب، گفتم که شما مشکل پسندین، قربان. گفتم که شما اربابی هستین که تو هر کاری مشکل پسندین.»
«همین طوره که می‌گین.»
«گفت که حرفی نداره. گفت از اربابی خوشش می‌آد که مو رو از ماست بکشه. گفت وقتی کسی توجه نکند چه فایده داره که آدم کارو درست انجام بده یا نده. امیدوارم ببینین که اون حسابی از کارش احساس غرور می‌کنه.»
«این همون کاری‌یه که من ازش انتظار دارم. گمون می‌کنم باید پیشتر بریم و مانعی سر راهش بذاریم.»
«بله، قربان. این که رو شاخ‌شه. آخه، اگه کسی بخواد ببینه پودینگ خوب شده یا نه باید ازش بچشه. اما اگه نظر منو بخواین می‌گم که اون گنج واقعی‌یه.»
و این دقیقاً همان چیزی بود که پریچارد از آب در‌آمد. هیچ مردی را تا آن وقت به آن خوبی تر و خشک نکرده بودند. شیوة واکس زدن پریچارد نیز تماشایی بود. مرد روزهای آفتابی، قدم زنان، با گام‌هایی سرزنده‌تر از گذشته عازم اداره می‌شد زیرا کمابیش می‌توانست عکس خود درا در کفش‌ها ببیند. زن از لباس‌های مرد طوری مواظبت می‌کرد که همکارانش به صرافت افتادند که خوش پوش‌ترین مرد وزارتخانه شده و شروع کردند برایش مضمون کوک کنند. روزی مرد، نامنتظر، پا به خانه گذاشت و بندی را در حمام دید که رویش جوراب و دستمال ردیف شده بود؛ پریچارد را صدا زد:
«جوراب‌ها و دستمال‌ها رو خودت می‌شوری، پریچارد؟ فکر می‌کردم آن قدر کار داری که دیگه به این کار نمی‌رسی.»
«این‌ها رو تو خشک‌شویی از میون می‌برن. اگه شما حرفی نداشته باشین ترجیح می‌دم خودم ترتیب شستن‌شونو بدم.»
از این‌ها گذشته، زن دقیقاً می‌دانست که مرد در هر موقعیت چه لباسی باید بپوشد و، بی آن‌که از او بپرسد، آگاه بود که او باید، برای شب، لباس شام بپوشد و کراوات مشکی بزند یا لباس مهمانی تن کند و کراوات سفید ببندد. وقتی عازم جشنی بود که می‌بایست نشان افتخار به سینه زد، ردیف کوچک و منظم مدال‌هایش را می‌دید که خود به خود به لبة کتش نصب شده. چیزی نگذشت که او دیگر صبح‌ها کراواتی راکه می‌خواست از کمد دست‌چین نمی‌کرد؛ چون به صرافت می‌افتاد که زن دقیقاً همان را برایش آماده کرده که خود انتخاب می‌کرد. سلیقة زن کم و کسر نداشت. مرد تصور می‌کرد که زن نامه‌هایش را می‌خواند؛ چون همیشه حرکاتش را می‌خواند و اگر فراموش کرده بود که چه ساعتی قرار ملاقات دارد نیازی نبود به دفتر یادداشتش نگاهی بیندازد؛ چون پریچارد به او یاد‌آوری می‌کرد. زن دقیقاً می‌دانست که با افرادی که تلفنی صحبت می‌کند چه لحنی به صدایش بدهد. به استثنای کاسبکارها، که لحنش خود به خود با آن‌ها آمرانه می‌شد، پیوسته مؤدب بود؛ اما وقتی که یکی از دوستان ادبی یا همسر یکی از وزیران کابینه را طرف خطاب می‌داد در رفتارش تفاوت آشکاری مشاهده می‌شد. به طور غریزی می‌دانست که ریچارد هارنجر با چه کسی می‌خواهد صحبت کند و با چه کسی نمی‌خواهد. مرد گه‌گاه از اتاق پذیرایی صدای زن را می‌شنید که با صمیمیتی خونسردانه به مهمانی اطمینان می‌داد که او در خانه نیست و سپس سروکله‌اش پیدا می‌شد و به او می‌گفت که فلان کس تلفن کرده؛ اما او فکر کرده که آقا نمی‌خواهد کسی مزاحمش شود. ‌
مرد لبخند می‌زد: «حق با توست، پریچارد.»
پریچارد می‌گفت: «شستم خبردار شد که خانم دربارة اون کنسرت خیال مزاحمت دارن.»
دوستانش به وسیلة زن با او قرار ملاقات می‌گذاشتند و شب هنگام که مرد به خانه برمی‌گشت، زن می‌گفت که چه کارهایی کرده است.
«خانم سو‌آمز9 تلفن کردن، قربان، و پرسیدن که روز پنج‌شنبه باهاشون شام می‌خورین یا نه. اما من مراتب تأسف شمارو اعلام کردم و گفتم که با لیدی ورسیندر10 شام می‌خورین. آقای اوکلی11 تلفن کردن و پرسیدن که سه‌شنبة هفتة آینده، ساعت شش، برای شرکت در مهمانی کوکتل، به سی‌وُی12 تشریف می‌برین یا نه. و من گفتم که اگه بتونین تشریف می‌برین اما با دندان‌پزشک قرار دارین.»
«حق با توست، پریچارد.»
«با خودم گفتم که موقعی که وقتش برسه فکرشو می‌کنین، قربان.»
آپارتمان را مثل دستة گل نگه می‌داشت. یک بار، اندکی پس از آن‌که زن به خدمت مرد درآمده بود، ریچارد، که از تعطیلات برگشته بود، کتابی را از یکی از قفسه‌ها‌یش بیرون کشید و بی‌درنگ پی برد که گردگیری شده است. زنگ را به صدا در‌آورد.
«یادم رفت به‌ت بگم، وقتی بیرون می‌رم به هیچ عنوان دست به کتاب‌هام نزن. کتاب‌ها همین که برای گردگیری از سر جاشون بیرون می‌آن دیگه در جای خودشون قرار نمی‌گیرن. برای من مهم نیست که کتاب‌هام کثیف باشن یا نباشن؛ اما خوش ندارم ببینم سر جاشون نیستن.»
خانم پریچارد گفت: «متأسفم، قربان. می‌دونم که بعضی آقایون خیلی مقیدند؛ بنابرین، دقت کردم هر کتابی رو که برمی‌دارم درست سر جاش بذارم.»
ریچارد هارنجر نگاهی به کتاب‌ها انداخت . تا آن‌جا که به خاطرش می‌آمد هر کتابی درست سر جایش بود. لبخند زد.
«عذر می‌خوام، پریچارد.»
«سر تا پا خاک‌آلود بودن، قربان. منظورم اینه که آدم نمی‌شد یکی‌شونو بازکنه و دست‌هاش از خاک سیاه نشه.»
زن نقره‌آلات او را طوری تمیز می‌کرد که مرد خود قبلاً هیچ‌گاه تمیز نکرده بود. مرد احساس کرد که به راستی باید از کارش تمجید کند.
توضیح داد: «راستش، بیشتر این‌ها مربوط به دورة ملکة آن و جورج اولن.»
«بله، می‌دونم، قربان. وقتی آدم یه هم‌چین چیزهای بی‌نظیری داشته باشه که باید ازشون مواظبت کنه، باعث مسرت خاطر آدمه که آن طور که باید و شاید ازشون نگهداری کنه.»
«تو حتماً فوت و فن این کارو می‌دونی. هیچ پیشخدمتی رو ندیدم که نقره‌آلاتو به این خوبی تمیز کنه.»
زن با فروتنی جواب داد: «مردها صبر و حوصلة زن‌هارو ندارن.»
مرد همین که به صرافت افتاد پریچارد دیگر در خانه جا افتاده مهمانی‌های شام کوچکی را که مشتاق بود هفته‌ای دو بار برگزار کند از سر گرفت. قبلاً کشف کرده بود که زن به خوبی راه و رسم رسیدن به مهمان‌ها را در سر میز می‌داند؛ اما وقتی به چشم دید که او با چه مهارتی مهمانی را اداره می‌کند، رضایت خاطر بی‌اندازه‌ای احساس کرد. زن در کارها سریع، ساکت و مرتب بود. مهمان هنوز در کشُ و قوس آن بود که چه چیزی نیاز دارد که پریچارد کنار دستش ایستاده بود و آن‌چه را می‌خواست به او تعارف می‌کرد. چیزی نگذشت که سلیقة دوستان مرد را که صمیمی‌تر بودند شناخت و به خاطر سپرد که یکی ویسکی را به جای سودا با آب دوست دارد و دیگری به خصوص از سر باریک پاچة بره خوشش می‌آید. دقیقاً می‌دانست که ران خوک چه اندازه باید سرد شود تا طعمش را از دست ندهد و شراب قرمز چند وقت باید در هوای اتاق بماند تا عطرش همه جا را بیاکند. آدم وقتی او را می‌دید که شیشة بورگوندی را با چنان حالتی در لیوان می‌ریزد که لردش جا به جا نمی‌شود، مسحور می‌شد. یک‌بار چیزی را که ریچارد دستور داده بود سر میز نیاورد.
مرد با اندکی خشونت این موضوع را به رویش آورد.
«در بطری رو باز کردم، قربان، چوب پنبه‌اش محکم نبود. برای همین شامبرتین13 آوردم؛ چون فکر کردم سالم‌تره.»
«حق با توست ، پریچارد.»
چیزی نگذشت که این موضوع را یک‌سره به عهدة او گذاشت؛ زیرا به صرافت افتاد که زن دقیقاً می‌داند که مهمانانش چه نوشابه‌ای دوست دارند. زن بی‌آن‌که دستوری از هارنجر بگیرد، بهترین‌ها را از خمخانة مرد دست‌چین می‌کرد و نیز چنان‌چه به صرافت می‌افتاد که مهمان‌ها آدم‌هایی هستند که می‌دانند چه می‌نوشند کهنه‌ترین برندی را می‌آورد. به ذائقة زن‌ها اعتقادی نداشت، و وقتی در مهمانی حضور داشتند هوشیارانه شامپانی دور می‌گرداند، که پیش از آن‌که از دهان بیفتد باید نوشید.
زن از دانش غریزی اختلاف طبقاتی پیشخدمت‌های انگلیسی برخوردار بود، و نه مقام و نه پول، هیچ‌کدام، چشم او را در برابر این واقعیت کور نمی‌کرد که بعضی‌ها آقا نیستند؛ و در میان دوستان مرد کسانی بودند که طرف توجهش بودند، و وقتی کسی مشغول خوردن شام بود که زن به خصوص گوشة چشمی به او داشت محجوبانه از شیشه‌ای برایش می‌ریخت که هارنجر برای فرصت‌های خاص نگه‌داشته بود. گل از گلش شکفته می‌شد ، می‌گفت:
«تو کت پریچارد رفته‌ی، پسر. ازین قرابه برای هر کسی نمی‌ریزه.»
پریچارد به صورت قطب در‌آمد. چیزی نگذشت که بهترین پیشخدمت اتاق پذیرایی شناخته شد. مردم از میان دار و ندار هارنجر به او غبطه می‌خوردند. به اندازة طلای هم‌وزنش قیمت داشت. از یاقوت بیش‌تر می‌ارزید. وقتی از زن تعریف می‌کردند، هارنجر با احساس رضایت از خود لبخند می‌زد.
با خوشحالی می‌گفت: «ارباب خوب، پیشخدمت خوب تحویل می‌ده، جونم.»
یک شب که همه نشسته بودند شراب پرتغالی می‌نوشیدند و زن از اتاق بیرون رفته بود، درباره‌اش حرف می‌زدند.
«اگه ولت کنه بره، ضربة بزرگی به‌ت می‌خوره.»
«برای چی ول کنه بره؟ یکی دو نفر سعی کرده‌ن از چنگم درش بیارن؛ اما اون روشونو زمین گذاشته. خودش می‌دونه کجا به‌ش خوش می‌گذره.»
«یکی از همین روزها ازدواج می‌کنه.»
«خیال نمی‌کنم اهل ازدواج باشه. »
«آخه تو دل برووه.»
«بله، ظاهر خیلی مؤدبانه‌ای داره.»
«چی داری میگی؟ زن خیلی زیبایی‌یه. اگه جزو یه طبقه دیگه بود، تو خوشگلی لنگه نداشت؛ روزنامه‌ها هم عکس‌شو چاپ می‌کردن.»
در آن لحظه پریچارد سینی قهوه به‌دست وارد شد. ریچارد هارنجر به او نگریست. پس از چهارسال که هر روز او را دیده بود که می‌رود و می‌آید -راستی، زمان چه زود می‌گذرد!- به کلی فراموش کرده بود چه سر و شکلی دارد. از روز اولی که او را دیده بود ظاهراً تغییری نکرده بود. چاق‌تر نشده بود، چهره‌اش هنوز همان رنگ گلگون را داشت و اجزای چهره‌اش همان حالت مصمم و در عین حال بی‌خیال را القا می‌کردند. اونیفرم مشکی برازنده‌اش بود. زن از اتاق بیرون رفت.‌
«من که می‌گم انسان نمونه‌س.»
هارنجر گفت: «بله، انسان نمونه‌س. بی نقصه. بدون اون من از دست رفته‌م. و چیزعجیب اینه که به نظر من چنگی به دل نمی‌زنه. »
«چرا، آخه؟»
«حوصله‌مو سر می‌بره. ببینین، اهل بگو بشنو نیست. بارها سر حرفو باهاش باز کرده‌م. حرف که می‌زنم جواب‌مو می‌ده، همین و بس. تواین چهار سال یه بار نشده از خودش اظهار نظر بکنه. من اصلاً چیزی درباره‌ش نمی‌دونم. خبر ندارم از من خوشش می‌آد یا کاملاً نسبت به من بی‌تفاوته. هر کاری بگم می‌کنه. من البته به‌ش احترام می‌ذارم، تحسینش می‌کنم، به‌ش اعتماد دارم. هر صفت خوبی‌رو که بگین داره و من اغلب از خودم پرسیده‌ام که چرا با وجود همة این‌ها کاملاً نسبت به اون بی‌تفاوتم. گمونم علتش این باشه که گیرایی نداره.»
دیگر حرفی نزدند.
دو سه روز گذشت. شب مرخصی پریچارد بود، ریچارد هارنجر که قراری نداشت تک و تنها در باشگاهش مشغول صرف شام بود. پسر پادویی پیش او آمد و گفت که از آپارتمانش تلفن کرده‌اند و گفته‌اند که او بدون برداشتن کلیدها بیرون رفته و اگر اجازه بدهد کلیدها را با تاکسی به او می‌رسانند. هارنجر دست درجیب کرد. واقعیت داشت. در یک فرصت منحصر به فرد، وقتی لباسش را بیرون آورده و کت و شلوار سرمه‌ای را پوشیده تا برای شام بیرون برود فراموش کرده کلیدها را بردارد. قصدش آن بود که بریج بازی کند؛ اما در باشگاه شبی جنجالی بود و به نظر نمی‌رسید که بازی دلچسبی سر بگیرد. به این نتیجه رسید که فرصت خوبی است تا به دیدن فیلمی برود که تعریفش را شنیده؛ این بود که به وسیلة پسر پادو پیغام فرستاد که نیم ساعت دیگر خودش برای برداشتن کلیدها می‌آید.
زنگ در آپارتمان را به صدا در‌آورد و در را پریچارد به رویش گشود. کلیدها در دستش بود.
پرسید: «این‌جا چه کار می‌کنی، پریچارد؟ مگه شب مرخصی تو نیست؟»
«چرا، قربان. نخواستم برم؛ این بود که گفتم خانم جیدی به جام بره.»
مرد با حالت متفکرانة معمول خود گفت:«وقتی فرصتی پیدا می‌کنی باید بری بیرون؛ برات خوب نیست شب و روز خودتو این‌جا زندونی کنی.»
«گاهی برای کاری بیرون میرم؛ اما تو این ماه هیچ شبی بیرون نبوده‌م.»
«چرا، آخه؟»
«خب، تنهایی بیرون رفتن لطفی نداره، و تازه کسی رو نمی‌شناسم که به‌خصوص دوست داشته باشه باهاش بیرون برم.»
«گاهی باید یه سرگرمی برای خودت پیدا کنی، برای حالت خوبه.»
«دیگه عادت این کار از سرم افتاده.»
«ببین، چی می‌گم، من الآن دارم می‌رم یه فیلم ببینم. تو هم اگه دوست داری بیا.» اما پس از آن‌که حرفش تمام شد تا اندازه‌ای احساس پشیمانی کرد.
پریچارد گفت: «بله، قربان. دوست دارم.»
«پس بدو برو آماده شو.»
«یه دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشه.»
زن ناپدید شد، و مرد به اتاق نشیمن رفت و سیگاری گیراند. از کاری که داشت می‌کرد اندکی هاج و واج ، در عین حال، خوشحال بود؛ بدش نمی‌آمد با تحمل اندک دردسری کسی را شاد کند. پریچارد با آن خلق و خویی که داشت نه تعجب کرد و نه دچار تردید شد. پنج دقیقه‌ای مرد را منتظر نگه داشت، و وقتی برگشت مرد به صرافت افتاد که او لباسش را عوض کرده است. پیراهن آبی رنگی پوشیده بود که به نظر مرد از جنس ابریشم مصنوعی بود؛ کلاه مشکی کوچکی به سر گذاشته بود که به گلی آبی مزین بود و خزی نقره‌ای گردنش را می‌پوشاند. اندکی آسودگی خیال احساس کرد؛ چون سر و وضع زن نه ژنده بود و نه پر زرق و برق. اگر از سر اتفاق کسی آن‌ها را می‌دید به ذهنش نمی‌رسید که یک مقام سرشناس وزارت کشور همسرش را به تماشای فیلم می‌برد.
«متأسفم که منتظرتون گذاشتم، قربان.»
مرد با لحنی مؤدبانه گفت: «اصلاً اهمیتی نداره.»
در جلو را برایش گشود و زن پیش از او بیرون رفت. به یاد لطیفة معروف لویی چهاردهم و ملازمش افتاد. خوشش آمد که زن درنگ نکرد تا او اول بیرون برود. سینما آن قدر‌ها از آپارتمان هارنجر فاصله نداشت و آن‌ها قدم‌زنان به آن‌جا رفتند.
مرد دربارة هوا و موقعیت جاده‌ها و آدلف هیتلر صحبت کرد. پریچارد جواب‌های بجایی داد. وقتی وارد شدند که برنامة میکی ماوس شروع شده بود و این موضوع اسباب خندة آن‌ها شد. در مدت چهار سال که زن در خدمت او بود به‌ندرت دیده بود که حتی لبخند بزند و حالا که غش غش خنده‌های او را پیاپی می‌شنید، انبساط خاطری به او دست داد. از شادی او احساس نشاط کرد. درین وقت همة حواس‌شان به پرده دوخته شد. فیلم خوبی بود و هر دو با هیجانی نفس‌گیر تماشا می‌کردند. مرد جعبة سیگارش را بیرون آورد تا نفسی تازه کند و بی‌اراده به پریچارد هم تعارف کرد.
زن یک نخ برداشت و گفت: «ممنونم، آقا.»
سیگار زن را روشن کرد. چشمان زن به پرده دوخته شده بود و کمابیش به صرافت کارهای مرد نبود. فیلم که تمام شد همراه سیلاب آدم‌ها به خیابان سرازیر شدند. قدم‌زنان به آپارتمان برگشتند. شب پر ستارة زیبایی بود.
مرد گفت:«دوست داشتی؟»
«عالی بود، قربان. خیلی لذت بردم.»
فکری به نظر مرد رسید.
«راستی ، امشب شام خورده‌ی؟»
«خیر، قربان. فرصت نداشتم.»
«گرسنه نیستی؟»
«وقتی برسم خونه، نون و پنیری می‌خورم و یه فنجان کاکائو برای خودم درست می‌کنم.»
احساس شادی در هوا موج می‌زد و مردمی که سیلاب‌وار از کنارشان می‌گذشتند و به‌راه خود می‌رفتند ظاهراً غرق شعف بودند. فکر کرد کاری که شروع شد باید تمام شود و آهسته گفت:«ببین، چی می‌گم، دوست داری بریم یه جا شام بخوریم؟»
«اگه شما دوست داشته باشین، چرا، قربان.»
«پس برو بریم.»
یک تاکسی صدا زد. احساس نیکوکاری به او دست داده بود و این احساس ناخوشایندی برای او نبود. به راننده گفت، به رستورانی در خیابان آکسفورد برود که با روح بود اما اطمینان داشت که با آدمی آشنا برنخواهد خورد. ترنم ارکستر شنیده می‌شد و مردم در پیچ و تاب بودند. تماشای آن‌ها برای پریچارد دل‌انگیز بود. وقتی نشستند پیشخدمت سر میزشان آمد.
مرد گفت:«این‌جا یه شام همیشگی داره.» سپس فکر کرد که زن هم همان را دوست دارد و افزود: «پیشنهاد می‌کنم همونو بخوریم. نوشیدنی چی می‌خوری؟ یه کم از نوع سفیدش چطوره؟»
زن گفت: «چیزی که الآن من واقعاً دوست دارم یه آبجو زنجبیلی‌یه.»
ریچارد هارنجر برای خود ویسکی و سودا سفارش داد. زن شام را با اشتهای زیادی خورد و مرد با آن‌که گرسنه نبود به خاطر آسودگی خیال زن غذا خورد. فیلمی که تازه دیده بودند چیزی برای گفتن در اختیارشان نهاده بود. از طرف دیگر، چیزی که شب پیش مطرح شده بود واقعیت داشت؛ پریچارد بد قیافه نبود و مرد بدش نیامد کسی آن‌ها را با هم ببیند. اگر برای دوستانش تعریف می‌کرد که چطور در حق پریچارد بی‌نظیر راستی راستی لطف کرده، چه داستان جذابی می‌شد. پریچارد، لبخند ملیح بر لب، به آدم‌های روی صحنه نگریست.
مرد گفت: «خوشت می‌آد؟»
«دختر که بودم خیلی کم اهلش بودم. بعد از ازدواج خیلی زیاد طرفش نرفتم. شوهرم بفهمی نفهمی از من کوتاهتر بود و من این کارو درست نمی‌دونستم مگه این‌که مرد از آدم بلند‌تر باشه، می‌دونین چی می‌گم. خیال می‌کنم دیگه کم‌کم دارم برای این کار پیر می‌شم.»
ریچارد به یقین از پیشخدمت اتاق پذیرایی بلند‌تر بود. به هم می‌خوردند. مرد مشتاق بود و خودش سنگ تمام می‌گذاشت. اما او دودل بود. نمی‌خواست با درخواست از پریچارد او را آشفته خاطر کند. شاید بهتر می‌بود آن‌قدرها پیش نمی‌رفت. با وجود این چه اشکالی داشت؟ زن زندگی کسالت‌باری داشت. عاقل هم بود؛ اگر می‌اندیشید که کار نادرستی است مرد مطمئن بود که زن بهانة خوبی پیدا می‌کرد.
همین که ترنم از سر گرفته شد، مرد گفت: «میل داری دوری بزنیم، پریچارد؟»
«اصلاً تمرین ندارم، قربان.»
«چه اشکالی داره؟»
زن از روی صندلی که برمی‌خاست خونسردانه گفت: «در صورتی که شما حرفی نداشته باشین، قربان.»
زن سر سوزنی خجالتی نبود. تنها ترسش از این بود که نتواند با گام‌های مرد همراهی کند. پا به صحنه گذاشت، مرد دریافت که زن تسلط کامل دارد.
گفت: «تو که کارت بی‌نظیره، پریچارد.»
«داره کم‌کم یادم می‌آد.»
هر چند تنومند بود، پاهایش حرکت و توازنی طبیعی داشت. همراهی با او خوشایند بود. مرد نگاهی به آینه‌هایی انداخت که ردیف دیوارها را پوشانده بود و دید که بسیار خوب به هم می‌آیند. چشم‌های‌شان در آینه تلاقی کرد؛ نمی‌دانست او هم در همین فکر است یا نه. دو دور دیگر هم زدند و سپس ریچارد هارنجر پیشنهاد کرد که بروند. مرد صورت حساب را پرداخت و هر دو قدم‌زنان بیرون رفتند. مرد به صرافت افتاد که زن بدون ذره‌ای کمرویی راهش را از میان جمعیت می‌گشاید. سوار تاکسی شدند و ده دقیقه بعد در خانه بودند.
پریچارد گفت: «من از راه پله می‌رم، قربان.»
«نیازی به این کار نیست. با من بیا تو آسانسور.»
مرد نگاهی چپ به دربان شب‌پا انداخت تا خیال نکند که بازگشت او با پیشخدمت اتاق پذیرایی در آن ساعت کمابیش دیروقت چیز عجیبی است، و با کلید در را گشود و زن را به آپارتمان راهنمایی کرد.
زن گفت: «خوب، شب خوش، قربان خیلی ممنونم. برای من یه مهمونی حسابی بود.»
«من ممنونم، پریچارد. اگه تنها بودم شب کسل‌کننده‌ای رو می‌گذروندم. امیدوارم لذت برده باشی.»
«لذت بردم، قربان. آن‌قدر که نمی‌تونم به زبون بیارم.»
با موفقیت روبه‌رو شده بود. ریچارد هارنجر از خودش رضایت داشت . کاری محبت‌آمیز انجام داده بود. بخشیدن لذت واقعی به دیگری احساس خوشایندی به دنبال داشت. نیکوکاری به او گرمی بخشید و لحظه‌ای در قلبش برای تمامی نژاد انسان عشق عمیقی احساس کرد.
گفت:«شب خوش، پریچارد.»
معمولاً از خواب برنمی‌خاست تا این‌که پریچارد با نامه‌هایش وارد می‌شد؛ اما آن روز صبح، ساعت هفت، از خواب بیدار شد. احساس عجیبی به او دست داده بود که علتش را نمی‌دانست. عادت داشت سرش را روی دو بالش بگذارد و ناگهان به صرافت افتاد که روی یک بالش خوابیده. سپس به یاد آورد، یکه‌ای خورد و به اطراف نگاهی انداخت. بالش دیگر در کنارش بود. خدای را شکر، هیچ سری رویش قرار نداشته؛ اما جای سری پیدا بود. قلبش فرو ریخت. عرق سردی بر تنش نشست.
آخر، زن از قماش او نبود؛ و همان‌طور که آن شب گفته بود، حوصله‌اش را سر می‌برد. حتی حالا او را به نام پریچارد می‌شناخت. نمی‌دانست اسم کوچکش چیست. چه دیوانگیی! حالا چه اتفاقی می‌افتاد؟ موقعیت تحمل ناپذیر بود. روشن بود که دیگر نمی‌توانست او را نگه دارد و با جواب کردن او به خاطر اشتباه خود و نیز اشتباه زن ظاهراً غیر عادلانه بود.
نالید: «باز گرفتار این دل‌نازکی همیشگی شده‌م.»
دیگر هیچ‌گاه نمی‌توانست کسی را پیدا کند که به این شکل تحسین‌‌انگیز به لباس‌هایش برسد یا این‌که نقره‌آلاتش را به این خوبی تمیز کند. زن شمارة تلفن همة دوستانش را می‌دانست و در شناخت شراب خبره بود. اما البته باید برود. باید خودش به این نتیجه برسد که، با این اتفاق، وضع دیگر مثل گذشته نیست. هدیة جانانه‌ای برایش می‌خرید و معرفی‌نامة شایسته‌ای به دستش می‌داد. حالا هر لحظه ممکن بود وارد شود، آیا دست به شیطنت می‌زد یا حالتی خودمانی به خود می‌داد؟ یا این‌که قیافه می‌گرفت؟ شاید حتی این زحمت را به خود نمی‌داد که با نامه‌ها وارد شود. اگر زنگ را به صدا در‌می‌آورد و خانم جیدی وارد می‌شد و می‌گفت‌: «پریچارد هنوز بیدار نشده، قربان. بعد از شب گذشته تو رختخوابش دراز کشیده.» چه مصیبتی بود!
کسی به در زد. مرد از نگرانی حالش را نمی‌فهمید.
«بیا تو.»
ریچارد هارنجر آدم بسیار بدبختی بود.
پریچارد با صدای زنگ ساعت دیواری وارد شد. پیراهن چیتی پوشیده بود که معمولاً صبح‌های زود به تن می‌کرد.
گفت: «سلام، قربان.»
«سلام.»
پرده‌ها را کشید و نامه‌ها و روزنامه‌ها را به دست مرد داد. چهره‌اش بی‌تفاوت بود. نگاهش همان نگاه همیشگی بود. حرکاتش همان متانت توأم با مهارت همیشگی را داشت. نه از نگاه ریچارد پرهیز می‌کرد و نه می‌خواست چشم در چشم او بیندازد.
«کت و شلوار خاکستری‌تونو می‌پوشین، قربان؟ دیروز از پیش خیاط آوردن.»
«بله.»
مرد وانمود کرد که نامه‌هایش را می‌خواند، اما زیر چشمی او را می‌پایید. زن پشت به او کرد. زیر پیراهن و زیرشلوار او را برداشت، تا کرد و روی صندلی گذاشت. دکمه سردست‌های پیراهن را، که روز گذشته پوشیده بود، بیرون آورد و به جای‌شان دکمه سردست تمیز انداخت. جوراب تمیز برایش آورد و با کش جوراب هم‌رنگ روی نشیمن‌گاه صندلی گذاشت. سپس لباس خاکستری او را بیرون آورد و بندهای شلوار را به دکمه‌های پشت شلوار بست. کمد لباس مرد را گشود و پس از لحظه‌ای تفکر کراواتی هم‌رنگ لباس دست‌چین کرد. از میان کفش‌ها یک جفت کفش جدا کرد و لباس‌های روز پیش را روی دست انداخت.
«الآن صبحانه می‌خورین یا اول حمام می‌رین؟»
مرد گفت: «صبحانه می‌خورم.»
«چشم، قربان.»
زن با حرکات آرام و آهسته عاری از اضطراب از اتاق بیرون رفت. در چهره‌اش همان نگاه کمابیش جدی، مؤدب و بی‌خیال همیشگی خوانده می‌شد. آن‌چه پیش آمده بود احتمالاً خواب و خیال بوده. رفتار پریچارد حاکی از آن بود که کوچک‌ترین چیزی از شب پیش به یاد ندارد. مرد آهی از سر آسودگی خیال کشید. جای نگرانی نبود. زن لزومی ندارد برود، لزومی ندارد برود. پریچارد پیشخدمت اتاق پذیرایی بی‌نظیری است. ریچارد هارنجر مرد بسیار خوشبختی است.
—————————————–
پانویس ها:
1– Richard Harenger
2– اشاره به بخش جامعة سلیمان کتاب عهد عتیق است که نگاهی سیاه و غم‌بار به زندگی دارد و با این جمله ها آغاز می‌شود: «جامعه بن داوود، شاه اورشلیم، می‌گوید، "باطل اباطیل، همه چیز باطل است. انسان را از تمامی مشقتش که در زیر آسمان می‌کشد چه منفعت است…."» – م .
3- اشاره به گفتة معروف والتر پاتر، منتقد انگلیسی، است که در «نتیجه گیری » کتابش، رنسانس، به خوانندگان توصیه می‌کند: «پیوسته با شعلة تند و تیز جواهرگون بسوزید.» و منظورش آن بود که زندگی پر شر و شوری را در پیش بگیرند بی آن‌که آن قدرها به نتایج بیندیشند.- م .
4- St . John’s Wood
5- Chippendale
6- ضبط آن، برابر واژة Anne یا کویین آن، ملکة انگلیس، را به صورت «آن» آورده‌اند که ما نیز به همین صورت ضبط کرده‌ایم.- م .
7- Pritchard
8- Jeddy
9- Soames
10- versinder
11- Oakley
12- Savoy
13- Chambertin

نویسنده: ویلیام سامرست موآم (Somerset Maugham)
مترجم: احمد گلشیری

دیسک

من هیزم شکنم. اسمم چه اهمیتی دارد. کلبه‌ای که در آن متولد شده‌ام و بزودی در آن خواهم مرد در حاشیه جنگل است. ظاهرا این جنگل به دریایی می‌رسد که دورتادور زمین را گرفته است و روی آن خانه‌های چوبی مثل مال من در رفت و آمدند. هیچ نمی‌دانم؛ آن دریا را هرگز ندیده‌ام. آن سر جنگل را هم هرگز ندیده‌ام. برادر بزرگترم وقتی کوچک بودیم مرا وادار کرد با هم قسم بخوریم تا دونفری تمام درخت‌های جنگل را قطع کنیم تا آن‌جا که حتی یک درخت سرپا هم در جنگل نماند. برادرم مرده است آن‌چه حالا در جستجویش هستم و در جستجویش خواهمبود، چیز دیگری است. حدود پونانت1 نهری جاری است که می‌توانم با دست در آن ماهی بگیرم. در جنگل گرگ هست، ولی از گرگ‌ها نمی‌ترسم و تبرم هرگز به من خیانت نکرده است. حساب سال‌های عمرم را ندارم. می‌دانم که زیاد است.
چشم‌هایم دیگر نمی‌بینند. در دهکده، که دیگر به آن‌جا نمی‌روم چون در راه گم می‌شوم، به خست معروف هستم ولی هیزم‌شکن جنگل چه پولی می‌تواند جمع کرده باشد؟
در خانه‌ام را با یک سنگ می‌بندم تا برف تو نیاید. یک بعدازظهر صدای پاهای سنگینی را شنیدم، بعد ضربه‌ای که به در خورد. در را باز کردم و ناشناسی را راه دادم. پیرمردی بود با قد بلند که بالاپوش فرسوده‌ای به خودش پیچیده بود. جای زخمی صورتش را خط انداخته بود. به نظر می‌رسید سن زیادش به جای این‌که از نیروهای او کم کند، توان بیشتری به او داده باشد. ولی با این حال می‌دیدم که برای راه رفتن باید روی عصایش تکیه کند. با هم حرف‌هایی زدیم که یادم نمی‌آید. آخر سر گفت: «خانمان ندارم و هرجا که بتوانم می‌خوابم. تمام امپراتوری آنگلوساکسون را پیموده‌ام.»
این کلمات به سنش می‌خورد. پدرم همیشه از امپراتوری آنگلوساکسون حرف می‌زد؛ امروزه مردم می‌گویند انگلستان.نان و ماهی داشتیم. در سکوت شام خوردیم. باران گرفت. با چند پوست حیوان روی کف زمین، همان جایی که برادرم مرده بود، برایش جای خوابی درست کردم. شب شد و خوابیدیم.
وقتی که از خانه خارج می‌شدیم صبح داشت می‌دمید. باران قطع شده بود و زمین پوشیده از برف تازه بود. عصایش را انداخت و به من دستور داد که برش دارم.
گفتم: «چرا باید از تو اطاعت کنم؟»
جواب داد: «چون من پادشاهم.»
فکر کردم که دیوانه است عصایش را برداشتم و به دستش دادم. با صدایی متفاوت گفت: «من شاه سگنس2 هستم. اغلب آن‌ها را در نبردهای سخت به پیروزی رسانده‌ام، ولی در ساعتی که سرنوشت تعیین کرده بود، سلطنتم را از دست دادم. اسمم ایسرن3 است و نژادم به اودین4 می‌رسد.»
جواب دادم: «من احترامی برای اودین قایل نیستم. به مسیح ایمان دارم.»
انگار حرفم را نشنیده باشد ادامه داد: «در جاده‌های غربت سرگردانم ولی هنوز هم شاه هستم چون دیسک را دارم. می‌خواهی آن را ببینی؟»کف دست استخوانی‌اش را باز کرد. چیزی در دست نداشت. دستش خالی بود. ولی
 دست حالتی داشت که احساس کردم چیزی را محکم گرفته است. نگاهش را به چشم‌هایم دوخت و گفت: «می‌توانی بهش دست بزنی.»
با کمی تردید با نوک انگشت کف دستش را لمس کردم. چیز سردی را حس کردم که می‌درخشید. دست‌اش به سرعت بسته شد. چیزی نگفتم. او انگار که با بچه‌ای حرف می‌زند با حوصله ادامه داد: «این دیسک اودین است. فقط یک رو دارد. روی زمین چیز دیگری نیست که فقط یک رو داشته باشد. تا وقتی که در دست من باشد، شاه خواهم بود.»
پرسیدم: «طلاست؟»
– نمی‌دانم. دیسک اودین است، فقط یک رو دارد.
دل‌ام می‌خواست که مالک این دیسک باشم. اگر مال من بود می‌توانستم آن را بفروشم، با یک شمش طلا عوض‌اش کنم. شاه می‌شدم. به این ولگرد که هنوز هم ازش متنفرم گفتم: «در کلبه‌ام صندوق پنهانی دارم که پر سکه است. طلا هستند و مثل تبرم برق می‌زنند. اگر دیسک اودین را به من بدهی من صندوقم را به تو
 می‌دهم.»با لجاجت گفت: «قبول نمی‌کنم.»
بهش گفتم: «خوب پس می‌توانی راهت را بگیری و بروی.»
پشت‌اش را به من کرد. یک ضربه تبر پس گردن‌اش کافی بود که تلو تلو بخورد و بیفتد. ولی در حال افتادن دست‌اش را باز کرد و آن پرتو را دیدم که در هوا می‌چرخید. جای دقیق‌اش را با تبر نشانه گذاشتم و جسد را تا رودخانه‌ای که در حال طغیان بود کشاندم و انداختم‌اش آن تو.
وقتی به خانه‌ام برگشتم، به دنبال دیسک گشتم. پیداش نکردم. حالا سال‌هاست که به دنبالش می‌گردم.
——————————–
پانویس ها:
1- ponant
2- secgens
3- iserne
4- odin: رب‌النوع ژرمنی که خدای جنگ و الفبای قدیم ژرمنی و شعر است. اوهمچنینی جادوگر و حیله‌گر است و صاحب حلقه جادویی دروپنر که شاید در اینداستان منظور دیسک همان حلقه باشد.

خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges)
مترجم: کاوه سید حسینی

نقل از کتاب: «کتابخانه بابل و 23 داستان دیگر»
حروف‌چین: علی چنگیزی

ذکر حکایت افشین و خلاص یافتن بودلف از وی
اسمعیل بن شهاب گوید از احمد بن ابی دواد شنیدم – واین احمد مردی بود که با قاضی القضاتی وزارت داشت و از وزیران روزگار محتشم‌تر بود و سه خلیفت خدمت کرد- احمد گفت یک شب در روزگار معتصم نیم شب بیدار شدم و هر چند حیلت کردم خوابم نیامد و غم و ضُجرتی سخت بزرگ بر من دست یافت که آن را هیچ سبب ندانستم، با خویشتن گفتم چه خواهد بود؟ آواز دادم غلامی را که به من نزدیک او بودی به هر وقت، نام وی سلام، گفتم بگوی تا اسب زین کنند، گفت ای خداوند نیم شب است و فردا نوبت تو نیست که خلیفه گفته است ترا که به فلان شغل مشغول خواهد شد و بار نخواهد داد، اگر قصد دیدار دیگر کس است باری وقت بر نشستن نیست. خاموش شدم که دانستم راست می‌گوید اما قرار نمی‌یافتم و دلم گواهی می‌داد که گفتی کاری افتاده است، برخاستم و آواز دادم به خدمتکاران تا شمع برافروختند و به گرمابه رفتم و دست و روی بشستم و قرارنبود تا در وقت بیامدم و جامه در پوشیدم، و خری زین کرده بودند، برنشستم و براندم و البته که ندانستم که کجا می‌روم، آخر با خود گفتم که به درگاه رفتن صواب‌تر هرچند پگاه است اگر بار یابمی خود بها و نعم، و اگر نه بازگردم مگر این وسوسه از دل من دور شود، و براندم تا درگاه، چون آنجا رسیدم حاجب نوبتی را آگاه کردم، در ساعت نزدیک من آمد گفت آمدن چیست بدین وقت؟ و ترا مقرر است که از دی باز امیرالمومنین به نشاط مشغول است و جای تو نیست، گفتم همچنین است که تو گویی، تو خداوند را از آمدن من آگاه کن، اگر راه باشد بفرماید تا پیش روم و اگر نه باز گردم، گفت سپاس دارم و در وقت بازگفت و در ساعت بیرون آمد و گفت بسم‌الله بار است درآی، در رفتم معتصم را دیدم سخت اندیشمند و تنها، به هیچ شغل مشغول نه، سلام کردم جواب داد و گفت یا باعبدالله چرا دیر آمدی؟ که دیر است که ترا چشم می‌داشتم، چون این بشنیدم متحیر شدم گفتم یا امیرالمومنین من سخت پگاه آمده‌ام و پنداشتم که خداوند بفراغتی مشغول است و به گمان بودم از بار یافتن و نایافتن. گفت خبر نداری که چه افتاده است؟ گفتم ندارم. گفت انا لله و انا الیه راجعون، بنشین تا بشنوی، بنشستم، گفت این سگ ناخویشتن شناس نیم‌کافر بوالحسن افشین به حکم آنکه خدمتی پسندیده کرد و بابک خرم‌ دین را برانداخت و بروزگار دراز جنگ پیوست تا او را بگرفت و ما او را بدین سبب از حد اندازه افزون بنواختیم و درجه سخت بزرگ بنهادیم و همیشه وی را از ما حاجت این بود که دست او را بر بودلف – القاسم بن عیسی الکرجی العجلی- گشاده کنیم تا نعمت و ولایتش بستاند و او را بکشد که دانی که عداوت و عصبیت میان ایشان تا کدام جایگاه است و من او را هیچ اجابت نمی‌کردم از شایستگی و کار آمدگی بودلف و حق خدمت قدیم که دارد و دیگر دوستی که میان شما دو تن است، و دوش سهوی افتاد که از بس افشین بگفت و چند بار رد کردم و باز نشد اجابت کردم، و پس ازین اندیشه‌مندم که هیچ شک نیست که او را چون روز شود بگیرند، و مسکین خبر ندارد، و نزدیک این مستحیل برند، و چندان است که بقبض وی آمد در ساعت هلاک کندش. گفتم الله الله یا امیرالمومنین که این خونی است و ایزد عز ذکره نپسندد، و آیات و اخبار خواندن گرفتم پس گفتم بودلف بنده خداوند است و سوارِ عرب است، و مقرر است که وی در ولایت جبال چه کرد. چند اثر نمود و جانی در خطر نهاد تا قرار گرفت، و اگر این مرد خود برافتد خویشان و مردم وی خاموش نمانند و درجوشند و بسیار فتنه برپای شود. گفت یا باعبدالله همچنین است که تو می‌گویی و بر من این پوشیده نیست، اما کار از دست من بشده است که افشین دوش دست من بگرفته است و عهد کرده‌ام بسوگند ان مغلظه که او را از دست افشین نستانم و نفرمایم که او را بستانند. گفتم یا امیرالمومنین این درد را درمان چیست؟ گفت جز آن نشناسم که تو هم‌اکنون نزدیک افشین روی، و اگر بر ندهد خویشتن را اندر افکنی، و بخواهش و تضرع و زاری پیش این کار باز شوی چنانکه البته بقلیلی و کثیر از من هیچ پیغام ندهی و هیچ سخن نگوئی تا مگر حرمت ترا نگاه دارد، که حال و محل تو داند، و دست از بودلف بدارد و وی را تباه نکند و به تو سپارد. و پس اگر شفاعت تو رد کند قضا کار خود بکرد و هیچ درمان نیست.
احمد گفت من چون از خلیفه این بشنودم عقل از من زایل شد و بازگشتم و برنشستم و روی کردم به محلت وزیری و تنی چند از کسان من که رسیده بودند با خویشتن بردم و دو سه سوار تاخته فرستادم به خانه بودلف، و من اسب تاختن گرفتم چنانکه ندانستم که در زمینم یا در آسمان، طیلسان از من جدا شده و من آگاه نه، چه روز نزدیک بود اندیشیدم که نباید که من دیرتر رسم و بودلف را آورده باشند و کشته و کار از دست بشده، چون به دهلیز در سرای افشین رسیدم حجاب و مرتبه‌داران وی به جمله پیش من دویدند بر عادت گذشته، و ندانستند که مرا به عذری باز باید گردانند که افشین را سخت ناخوش و هول آید در چنان وقت آمدن من نزدیک وی، و مرا به سرای فرود آوردند و پرده برداشتند و من قوم خویش را مثال دادم تا به دهلیز بنشینند و گوش به آواز من دارند. چون میان سرای برسیدم یافتم افشین بر گوشه صدر نشسته و نَطعی پیش وی فرود صفه بازکشیده و بودلف بشلواری و چشم ببسته آنجا بنشانده و سیاف شمشیر برهنه به دست ایستاده و افشین با بودلف در مناظره و سیاف منتظر آنکه بگوید ده تا سرش بیندازد. و چون چشم افشین بر من افتاد سخت از جای بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگ‌ها از گردنش برخاست. و عادت من با وی چنان بود که چون نزدیک وی شدمی برابر آمدی و سر فرود کردی چنان که سرش به سینه من رسیدی، این روز از جای نجنبید و استخفافی بزرگ کرد، من خود از آن نیندیشیدم و باک نداشتم، که به شغلی بزرگ رفته بودم، و بوسه بر روی وی دادم و بنشستم خود در من نگریست و من بر آن صبر کردم و حدیثی پیوستم تا او را بدان مشغول کنم از پی آنکه نباید سیاف را گوید شمشیر بران، البته سوی من ننگریست، فرا ایستادم و از طرزی دیگر سخن پیوستم ستودن عجم را که این مردک از ایشان بود و از زمین اسروشنه. بودف و عجم را شرف بر عرب نهادم هر چند که دانستم که اندر آن بزه بزرگ است، ولیکن از بهر بودلف تا خون وی ریخته نشود، و سخن نشنید، گفتم یا امیر خدا مرا فدای تو کناد، من از بهر قاسم عیسی را آمدم تا بار خدائی کنی و وی را به من بخشی، درین ترا چند مزد باشد. به خشم و استخفاف گفت نبخشیدم و نبخشم، که وی را امیرالمومنین به من داده است و دوش سوگند خورده که در باب وی سخن نگوید تا هر چه خواهم کنم، که روزگار دراز است تا من اندرین آرزو بودم. من با خویشتن گفتم یا احمد سخن و توقیع تو در شرق و غرب روان است و تو از چنین سگی چنین استخفاف کشی؟ باز دل خوش کردم که هر خواری که پیش آید بباید کشید از بهر بودلف را، برخاستم و سرش را ببوسیدم و بیقراری کردم، سود نداشت، و بار دیگر کتفش بوسه دادم اجابت نکرد، و باز به دستش آمدم و بوسه دادم، و بدید که آهنگ زانو دارم که تا ببوسم و از آن پس به خشم مرا گفت تا کی ازین خواهد بود؟ به خدای اگر هزار بار زمین ببوسی هیچ سود ندارد و اجابت نیابی. خشمی و دل تنگی سوی من شتافت چنانکه خوی از من بشد و با خود گفتم چرا چنین مُرداری و نیم کافری بر من چنین استخفاف می‌کند! و چنین گزاف مرا چرا باید کشید؟ از بهر این آزاد مرد بودلف را خطری بکنم هر چه باد باد، و روا دارم که این بکرده باشم که به من هر بلائی رسد رسد، پس گفتم ای امیر مرا از آزاد مردی آنچه آمد گفتم و کردم، و تو حرمت من نگاه نداشتی، و دانی که خلیفه و همه بزرگان حضرت وی چه آنان که از تو بزرگ‌تراند و چه از تو خردتر‌اند حرمت دارند، و به مشرق و مغرب سخن من روان است، و سپاس خدای را عزوجل که ترا ازین منت در گردن من حاصل نشد، و حدیث من گذشت، پیغام امیرالمومنین بشنو می‌فرماید که قاسم عجلی را مکش و تعرض مکن و هم اکنون به خانه باز فرست که دست تو از وی کوتاه است، و اگر او را بکشی ترا بَدَل وی قصاص کنم. چون افشین این سخن بشنید لرزه بر اندام اوفتاد و بدست و پای بمرد و گفت این پیغام خداوند به حقیقت می‌گزاری؟ گفتم آری، هرگز شنوده‌ای که فرمان‌های او را برگردانیده‌ام؟ و آواز دادم قوم خویش را که در آئید، مردی سی و چهل اندر آمدند، مُزکی و مُعدل، از هر دستی، ایشان را گفتم گواه باشید که من پیغام امیرالمومنین معتصم می‌گزارم برین امیرابوالحسن افشین که می‌گوید بودلف قاسم را مکش و تعرض مکن به خانه باز فرست که اگر وی را بکشی ترا بدل وی بکشند، پس گفتم ای قاسم، گفت لبیک، گفتم تندرست هستی؟ گفت هستم، گفتم هیچ جراحت داری؟ گفت ندارم. کس‌های خود را نیز گفتم گواه باشید، تندرست است و سلامت است، و همه را با خود می‌گفتم کشتن آن را محکم‌تر کردم که هم اکنون افشین بر اثر من در رسد و امیرالمومنین گوید من این پیغام ندادم، بازگردد و قاسم را بکشد. چون به خادم رسیدم به حالی بودم عرق بر من نشسته و دم بر من چیره شده، مرا بار خواست و در رفتم و بنشستم، امیرالمومنین چون مرا بدید بر آن حال، به بزرگی خویش فرمود خادمی را که عرق از روی من پاک می‌کرد، و به تلطیف گفت یا باعبدالله ترا چه رسید؟ گفتم زندگانی امیرالمومنین دراز باد امروز آنچه بر روی من رسید در عمر خویش یاد ندارم، دریغا مسلمانیا که از پلیدی نامسلمانی این‌ها باید کشید! گفت قصه گوی، آغاز کردم و آنچه رفته بود به شرح بازگفتم، چون آنجا رسیدم که بوسه بر سر افشین دادم آنگاه بر کتف و آنگاه بر دو دست و آنگاه سوی پا شدم و افشین گفت اگر هزار بار زمین بوسه دهی سود ندارد قاسم را بخواهم کشت؛ افشین را دیدم که از در درآمد با کمر و کلاه، من بفسردم و سخن ببریدم و با خود گفتم این اتفاق بدین که با امیرالمومنین تمام نگفتم که از تو پیغامی که نداده بودی بگزاردم که قاسم را نکشد، هم اکنون افشین حدی پیغام کند و خلیفه گوید که من این پیغام نداده‌ام، و رسوا شوم، و قاسم کشته آید. اندیشه من این بود ایزد عز ذکره دیگر خواست، که خلیفه را سخت درد کرده بود از بوسه دادن من بر کتف و دست و آهنگ پای بوس کردن و گفتن او که اگر هزار بار بوسه دهی سود ندارد.
چون افشین بنشست، به خشم امیرالمومنین را گفت خداوند دوش دست من بر قاسم گشاده کرد، امروز این پیغام درست هست که احمد آورد که او را نباید کشت؟ معتصم گفت پیغام من است، و کی تا کی شنیده بودی که بوعبدالله از ما و پدران ما پیغامی گزارد به کسی و نه راست باشد؟ اگر ما دوش پس از الحاح که کردی تو را اجابت کردیم در باب قاسم، بباید دانست که آن مرد چاکرزاده خاندان ماست، خرد آن بودی که او را بخواندی و به جان بروی منت نهادی و او را به خوبی و با خلعت باز خانه فرستادی، و آنگاه آزرده کردن بوعبدالله از همه زشت‌تر بود، ولکن هر کسی آن کند که از اصل و گوهر وی سزد، و عجم عرب را چون دوست دارد به آنچه بدیشان رسیده است از شمشیر و نیزه ایشان؟ بازگرد و پس ازین هشیارتر و خویشتن دارتر باش.
افشین برخاست شکسته و به دست و پای مرده و برفت، چون بازگشت معتصم گفت یا باعبدالله چون رواداشتی پیغام ناداده گزاردن؟ گفتم یاامیرالمومنین خون مسلمانی ریختن نپسندیدم و مرا مزد باشد و ایزد تعالی بدین دروغم نگیرد، و چند آیت قرآن و اخبار پیغمبر اسلام علیه‌السلام بیاوردم، بخندید و گفت راست همین بایست کردن که کردی، و به خدای عز و جل سوگند خورم که افشین جان از من نبرد که وی مسلمان نیست. پس من بسیار دعا کردم و شادی کردم که قاسم جان بازیافت و بگریستم، معتصم گفت حاجبی را بخوانید، بخواندند بیامد گفت به خانه افشین رو با مرکب خاصِ ما و بودلف قاسم عیسی عجلی را برنشان و به سرای بوعبدالله بر عزیزا و مکرما. حاجب برفت و من نیز بازگشتم و در راه درنگ می‌کردم تا دانستم که قاسم و حاجب به خانه من رسیده باشند، پس به خانه بازرفتم، یافتم قاسم را در دهلیز نشسته، چون مرا بدید در دست و پای من افتاد، من او را در کنار گرفتم و ببوسیدم و در سرای بردم و نیکو بنشاندم و وی می‌گریست و مرا شکر می‌کرد، گفتم مرا شکر مکن بلکه خدای را عز و جل و امیرالمونین را شکرکن به جان نو که بازیافتی. و حاجب معتصم وی را به سوی خانه برد با کرامت بسیار.
و هرکس ازین حکایت بتواند دانست که این چه بزرگان بوده‌اند، و همگان برفته‌اند و از ایشان این نام نیکو یادگار مانده است، و غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خواننده‌گان را از من فایده‌ای به حاصل آید. ازین فارغ گشتم به سر راندن تاریخ بازگشتم و الله اعلم.
نویسنده: خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر
به اهتمام: دکتر غنی و دکتر فیاض
حروف‌چین: علی چنگیزی

شرکا

خیلی خوشم می‌آید که بنشینم توی سینماهای ارزان آمریکا که مردمش با تماشای فیلم، الیزابتی زندگی می‌کنند و الیزابتی می‌میرند. توی خیابان مارکت یک سینما هست که آن‌جا با یک دلار می‌شود چهارتا فیلم دید. اصلاً اهمیتی برایم ندارد که فیلم‌هایش خوب است یا بد. من که منتقد نیستم. فقط دلم می‌خواهد فیلم تماشا کنم. همین که چیزی روی پرده تکان بخورد برایم بس است.
سینما پر است از سیاه‌ها، هیپی‌ها، بازنشسته‌ها، سربازها، ملوان‌ها و مردم بیگناهی که با فیلم‌ها حرف می‌زنند، چون فیلم‌ها درست مثل همه‌ی اتفاق‌های زندگی‌شان واقعی‌اند.
((نه! نه! برگرد توی ماشین کلاید. وای، خدایا، بانی را دارند می‌کشند.))
شاعر مقیم این سینماها منم، اما فکر نکنم از گوگنهایم چیزی به من بماسد. یک روز ساعت شش عصر رفتم سینما و ساعت یک صبح در آمدم. ساعت هفت، پا روی پا انداختم، تا ساعت ده همان طور نشستم و حتی یک بار هم از جایم بلند نشدم.
رک بگویم، من کشته مرده فیلم‌های هنری نیستم. خوشم نمی‌آید در سینماهای رویایی، بنشینم لای تماشاچیانی که عطر دل گرم کننده فرهنگ از سر و کله‌شان می‌بارد و از نظر زیباشناسی ارضا شوم. اصلاً وسعم نمی‌رسد. ماه پیش نشسته بودم توی یکی از سینماهای ((دوفیلم فقط هفتادوپنج سنت))ی به اسم ((روزگاری در سواحل شمال)) و کارتونی می‌دیدم در باره‌ی یک سگ و یک جوجه.
سگ می‌خواست یک چرت بخوابد اما جوجه نمی‌گذاشت و ماجراهایی اتفاق می‌افتاد که آخرش همیشه یک بلوای کارتونی بود.
مردی نشسته بودکنار من.
سفید سفید سفید و چاق و حدود پنجاه‌ساله و بگی‌نگی تاس و صورتش کاملاً خالی از هرگونه از احساس انسانی.
لباس‌های کیسه مانند بی مدلش مثل پرچم یک کشور شکست خورده پهن شده بود رویش و انگار در تمام عمر جز صورت حساب نامه‌ای برایش نیامده بود.
درست در همین لحظه سگ کارتون به خاطر این‌که جوجه هنوز نمی‌گذاشت بخوابد یک دهن دره‌ای کرد و قبل از اینکه خمیازه‌اش تمام شود مرد بغل دستی من هم دهنش را باز کرد و این‌طور شد که آن‌روز در کشور آمریکا، سگ کارتون و مرد، این آدمی زاد زنده، مثل دوتا شریک خمیازه کشیدند.
نویسنده: ریچارد براتیگان (Richard Brautigan)
مترجم: علی‌رضا طاهری عراقی

از کتاب: «اتوبوس پیر»
نشر مرکز
حروف‌چین:سامان رستمی

گرگ پشت در

هنگامی که در را کوبیدند خانم و آقای گوسفند با دختر عزیز و لذیذشان در اتاق نشیمن نشسته بودند.
دختر گفت: آقایی دم در است.
مادرش گفت: جاروفروش است.
پدر محتاط از جا برخاست و از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: گرگ است، من دمش را می‌بینم.
مادر گفت: خرنشو، جاروفروش است و دمی که تو می‌بینی جاروست، و به سمت در رفت و آن را گشود و گرگ وارد شد و دختر را برداشت و گریخت.
مادر گوسفندوار اعتراف کرد: حق با تو بود.
نتیجه اخلاقی:
همیشه حق به جانب مادر نیست.
(خطی که زیر همیشه کشیده شده است از طرف پدر و دختر و خود من است.)
نویسنده: جیمز تربر (James Thurber)
مترجم: مهشید امیرشاهی

برگرفته از کتاب: «مرجان 3»

وقتی آتش خاموش شود

وقتی تلفن چند دقیقه مانده به نصف شب، زنگ زد، جانکو داشت تلویزیون تماشا می‮کرد. کی ساکه گوشه اتاق نشسته بود. هدفون بر گوش و با چشمانی نیمه باز. همین‮طور که انگشتان کشیده‮اش روی سیم‮های گیتار برقی می‮رقصید، سرش را به عقب و جلو تاب می‮داد. داشت قطعه‮ای را تمرین می‮کرد که ریتم تندی داشت و ابداً صدای زنگ تلفن را نمی‮شنید. جانکو گوشی را برداشت.
– بیدارت کردم؟
میاکه بود با لهجه آشنا و نامفهوم اوزاکا. جانکو جواب داد:
– نه بابا، بیدار بودیم.
– تو ساحلم. باید ببینی چقدر تخته پاره روی آبه. این دفعه یکی بزرگترش رو درست می‮کنیم. می‮تونی بیای این پائین؟
جانکو گفت:
– معلومه که میام. بذار لباسام رو عوض کنم. ده دقیقه دیگه اونجام.
با عجله جوراب شلواری و بعد شلوار جینش را به تن کرد. بالاتنه‮اش را با پلیور یقه اسکی پوشاند، بسته ای سیگار توی جیب نیمتنه پشمی‮اش چپاند، کیف، کبریت و جاکلیدی‮اش را برداشت و با پایش سقلمه ای به پشت کی ساکه زد. کی ساکه هدفون را از روی گوش‮هایش برداشت.
– دارم می‮رم ساحل برای روشن کردن آتیش.
کی ساکه ترش کرد. پرسید:
– بازم میاکه؟ زده به سرت. می‮دونی کدوم ماهه؟ فوریه. دوازده شب! می‮خواین الان برین آتیش روشن کنین؟
– طوری نیست، تو مجبور نیستی بیای. خودم تنها می‮رم.
کی ساکه آهی کشید و گفت:
– نه بابا، میام. یه لحظه صبر کن لباسم رو عوض کنم.
آمپلی فایر را خاموش کرد. روی پیژامه اش، شلوار، پلیور و ژاکت کرک دارش را پوشید و زیپش را تا زیر چانه بالا کشید. جانکو شالی دور گردنش پیچید و کلاه کشبافی بر سر گذاشت. داشتند از مسیری که به ساحل می رسید، پائین می رفتند که کی ساکه گفت:
– شما دوتا دیوونه این. آتش بازی کجاش معرکه‮س؟
شب سردی بود اما باد نمی‮وزید. با هر حرفی که می‮زدند، دهانشان یخ می‮بست.
– پرل جم Pearl Jam کجاش معرکه‮س؟ فقط یه عالمه سروصداس.
کِی ساکه گفت:
– ده میلیون نفر از سرتاسر دنیا عاشق پرل جم هستن.
جانکو گفت:
– خوب، پنجاه هزار ساله که مردم سرتاسر دنیا عاشق آتیشن.
– تو یه چیزیت می‮شه.
– خیلی بعد اینکه پرل جم از دنیا رفته باشه، مردم بازم آتیش روشن می‮کنن. تو خودت هم یه چیزیت می‮شه.
کی ساکه دست راستش را از توی جیب بیرون کشید و بازویش را دور شانه جانکو حلقه کرد.
– مشکل این‮جاس که پنجاه هزار سال قبل به من دخلی نداره. پنجاه هزار سال بعد هم همین‮طور. هیچ دخلی نداره. ویژژژژ. فقط همین لحظه مهمه. کی می دونه دنیا کی تموم می‮شه؟ کی می‮تونه فکر فردا رو بکنه؟ مهم اینه که همین حالا شکمم سیر و روبه‮راه هست یا نه. بد می‮گم؟
پله‮های موج شکن را بالا رفتند. میاکه آن پائین، جای همیشگی‮اش توی ساحل بود. تکه چوب‮هایی را در شکل‮ها و اندازه‮های مختلف از آب جمع می‮کرد و تل مرتبی روی هم می‮چید. لابد زحمت زیادی برای کشاندن کنده تنومند به محل موردنظر کشیده بود.
نور ماه، خط ساحلی را به تیغه تیز شمشیر می‮مانست. موج‮های زمستانی که روی شن‮ها شسته می‮شدند، آرامش عجیبی می‮گرفتند. میاکه توی ساحل تنها بود.
– بد نشده. مگه نه؟
میاکه این را گفت و بخار سفید نفسش را بیرون داد. جانکو گفت:
– باورنکردنی یه.
– می‮دونی، به ندرت همچین فرصتی پیش میاد که مثل اون روز هوا طوفانی باشه و موج‮های بزرگی بلند شن. تازگیا، می‮تونم از روی صدای موجا بفهمم که مثلاً "امروز آب چوبهای گنده ای با خودش می آره".
کی ساکه در حالی که دستانش را به هم می مالید، گفت:
– خبه خبه. می‮دونیم چقدر سرت می‮شه. بهتره یه کاری بکنی گرم بشیم. اونقد سرده که خایه‮هات یخ می‮کنن.
– هی! سخت نگیر. درستش اینه که اول توی ذهنمون، طرحش رو بریزیم. وقتی ترتیب همه‮چی رو دادیم، کارمون بی‮دردسر راه می افته. آتش رو باید سر صبر روشن کرد نه با عجله. نشنیدی می‮گن گدا سر صبر خرجش رو درمی‮آره؟
– چرا، شنیدم. مثل فلان‮کاره که سر صبر خرجش رو درمی‮آره.
میاکه سرش را تکان داد.
– به سن و سالت نمی خوره هی از این شوخی‮های اکبیری بکنی.
میاکه کنده‮های بزرگ و تکه چوب‮های ریز را استادانه بر روی هم چیده بود طوری که تل هیزم در نهایت شبیه مجسمه های آوانگاردها درآمده بود. چند قدمی که عقب می‮رفت می‮توانست شکلی را که ساخته بود، وارسی کند، بعضی از تکه‮ها را میزان کند و دوری بزند تا از زاویه دیگر، نگاه دیگری به تل هیزم بیاندازد و این کار را چندین و چند بار تکرار کند. کار همیشگی‮اش بود. طرز ترکیب قطعات چوب را که نگاه می‮کرد، توی ذهنش ریزترین حرکات زبانه‮های بالارونده آتش، تجسم می‮یافتند. همان‮طور که مجسمه‮ساز با نگاه به توده سنگ می‮تواند محل دقیق تصویری را که در توده سنگ نهان است ببیند. خیلی دست دست کرده بود اما وقتی ترتیب همه چیز را مطابق میلش داد، سری تکان داد انگار به خودش می‮گفت، خودشه. عالی شد. بعد، ورق‮های روزنامه را که با خودش آورده بود، دسته کرد و آنها را به آرامی از لابه‮لای هیزم ها به ته توده ای که ساخته بود، لغزاند و با فندک پلاستیکی روشنشان کرد. جانکو پاکت سیگار را از جیب درآورد، سیگاری بر لب گذاشت و با کبریت روشنش کرد. چشمانش را ریز کرد و به پشت قوزکرده و سر میاکه که داشت طاس می‮شد، خیره شد. وقتش رسیده بود: لحظه سرنوشت ساز کل کار. آتش روشن خواهد شد؟ شعله‮های عظیمی از آن سربرخواهند آورد؟
هر سه در سکوت به کوه تخته پاره‮هایی که آب با خودش آورده بود، خیره شدند. روزنامه‮ها به یکباره گرگرفتند، لحظه کوتاهی، شعله ها به هوا بلندشان کردند. بعد مچاله و خاموش شدند. بعد هیچ اتفاقی نیفتاد. جانکو فکر کرد: نشد. لابد چوبها از آنچه به نظر می رسید خیستر بودند.
نزدیک بود امیدش را از دست بدهد که باریکه‮ای دود سفید از تل هیزم برخاست. باد نمی‮وزید تا دود را پراکنده کند. باریکه دراز و پیوسته دود مستقیماً به سوی آسمان بالا می‮رفت. لابد تل هیزم از جایی گر گرفته بود اما هنوز هم خبری از شعله های آتش نبود.
کسی حرفی نزد. حتی کی ساکه پرچانه، چفت دهانش را کشیده و دست‮هایش را در جیب کتش فروبرده بود. میاکه، چمباتمه روی شنهای ساحل نشست. جانکو، سیگار به دست، بازوانش را روی سینه بر هم گذاشت. گه‮گاه پکی به سیگارش می‮زد طوری‮که انگار هر بار، به یک‮باره یاد سیگارش می‮افتاد.
مثل همیشه "در تلاش آتش" جک لندن یادش آمده بود. داستان سفر مردی که به تنهایی از مرکز آلاسکای پوشیده از برف می‮گذرد و تلاش‮های او برای روشن کردن آتش. خورشید در حال غروب است و اگر آتشی که روشن کرده، گر نگیرد، یخ می‮زند. جانکو داستان‮های زیادی نخوانده بود اما از زمانی که معلم سال اول دبیرستان تکلیف کرده بود در تعطیلات تابستانی درباره این داستان انشایی بنویسند، بارها و بارها آن‮را خوانده بود. هر بار که آن‮را می‮خواند، صحنه داستان در ذهنش جان می‮گرفت. می‮توانست ترس و امید و ناامیدی مرد را درک کند طوری که انگار احساسات خودش بودند. حتی ضربان قلب مرد را زمانی که به آستانه مرگ رسیده بود، حس می‮کرد. اما مهمتر از همه، این حقیقت را خوب می فهمید که اساساً مرد، مشتاق مردن بود. از این بابت مطمئن بود. نمی‮توانست توضیح دهد این را از کجا می‮داند اما از همان ابتدای داستان فهمیده بود. چیزی که مرد واقعاً می‮خواست، مرگ بود. مرد توی داستان می‮فهمید سرانجام مناسب داستان او، مرگ است اما مجبور بود با تمام وجود به جنگ ادامه دهد. مجبور بود برای بقای خودش با این دشمن قوی بجنگد. همین تناقض عمیق، بیش از هر چیز دیگری جانکو را می‮آشفت.
معلم، دیدگاه او را به مسخره گرفت و گفت:
– مرگ چیزی بود که این مرد واقعاً می‮خواس؟ این نظر برام خیلی تازگی داره. عجیبه و مجبورم بگم کاملاً خلاقانه‮س.
مردک، نتیجه‮گیری جانکو را برای بچه ها خوانده بود و آن‮ها هم خندیده بودند.
اما جانکو می‮فهمید. همه آن‮ها اشتباه می‮کردند. اگر نتیجه‮گیری او اشتباه بود چرا داستان آن‮قدر آرام و زیبا پایان یافته بود؟
کی ساکه پیش قدم شد و گفت:
– اوم… آقای میاکه، فکر نمی کنید آتیش خاموش شده باشه؟
– نگران نباش. گر گرفته. الانه که زبانه بکشه. می‮بینی چه‮طور دود می‮کنه؟ نشنیدی می‮گن هیچ دودی بی آتش نمی‮شه.
– خوب، تو چی؟ نشنیدی می‮گن هیچ جوونی بی گناه نمی‮شه؟
– همه‮اش همینارو بلدی؟
– نه. حالا از کجا مطمئنی خاموش نشده؟
– می‮دونم دیگه. الانه که زبانه بکشه.
– چه‮طور استاد همچین هنری شدی، آقای میاکه؟
– من بهش "هنر" نمی‮گم. وقتی پیش آهنگ بودم یاد گرفتم. توی دوران پیش آهنگی بخوای نخوای، هرچیزی رو که برای آتش روشن کردن لازم باشه، یاد می‮گیری.
– که این‮طور. پیش آهنگی، آره؟
– البته همه‮اش پیش‮آهنگی نیست، استعداد هم داشتم. قصد خودستائی ندارم اما اگه قرار به راه انداختن آتیش‮بازی باشه، استعداد خاصی دارم که بیشتر مردم ندارند.
– لابد باهاش حال می‮کنی اما خیال نکنم چیزی برات بماسه.
میاکه، لبخندزنان گفت:
– درسته. هیچی برام نمی‮مونه.
و همان‮طور که پیش بینی کرده بود، شعله‮های کوچک چندی درست در وسط تل هیزم سوسو زدند که صدای ترق و تروق خفیفی همراهی شان می‮کرد. جانکو نفسش را که برای مدت طولانی حبس کرده بود، بیرون داد. حالا دیگر موردی برای نگرانی وجود نداشت. آتششان روبه‮راه شده بود. مقابل شعله های نوزاد ایستادند و دستانشان را به طرف آتش دراز کردند. لحظات بعد کاری نکردند جز این‮که در سکوت به تماشای شعله‮هایی بنشینند که کم‮کم نیرو می گرفتند. جانکو پیش خودش فکر کرد، لابد مردمان پنجاه هزار سال قبل هم وقتی دستانشان را به طرف شعله‮های آتش دراز می‮کردند، چنین احساسی داشته‮اند.
کی ساکه شادمانه گفت:
– فهمیدم اهل کوبه هستی، آقای میاکه.
انگار یکباره به فکرش خطور کرده باشد.
– تو زلزله ماه قبل کانسای، کس و کاری داشتی؟
میاکه گفت:
– مطمئن نیستم. دیگه با کوبه رابطه ندارم. سال‮هاست.
– سال‮ها؟ خوب، لهجه کانسائی ت که ابداً دست نخورده.
– راستی؟ خودم متوجه نمی‮شم.
کی ساکه با لحن کانسائی اغراق شده‮ای گفت:
– قویاً اعلام می شود شوخی می‮کنید.
– شر و ور نباف، کی ساکه. آخرین کسی که می خوام صداشو بشنوم، یه ایباراگی کونیه که لهجه کانسائی هارو مسخره می کنه. شما بچه دهاتی های شرقی همون بهتر که تو فصل کسادی روی موتور سیکلتاتون ول بگردین.
– وای! انگار بدجوری حالتو گرفتم. ظاهرت آروم و مؤدبه اما تو بددهنی کم نمی آری. باید بگی ایباراکی نه ایباراگی. همه شما کانسائی ها دلتون غنج می زنه ما بچه دهاتی های شرقی رو لهمون کنین. بگذریم. جداً کسی هم صدمه دیده؟ باید یه کسی رو تو کوبه بشناسی. اخبار تلویزیون رو دیدی؟
میاکه گفت:
– بیائین موضوع صحبت رو عوض کنیم. ویسکی؟
– حتماً.
– جان؟
– فقط یه کم.
میاکه قمقمه فلزی باریکی را از جیب ژاکت چرمی اش بیرون کشید و آنرا به کی ساکه داد. کی ساکه درپوش قمقمه را پیچاند، بازش کرد و بدون اینکه دهانش به سر قمقمه بخورد، محتوی آنرا توی دهانش خالی کرد و فروبرد. بعد نفس عمیقی کشید و گفت:
– حرف نداشت. لابد آبجوی تکِ بیست و یک ساله س. از جنس مرغوبش که توی بشکه بلوط عمل اومده. می شه غرش دریا و دم فرشته های اسکاتلندی رو از توش شنید.
– تند نرو، کی ساکه. این ارزون ترین سانتروئی هست که می شه خرید.
بعد نوبت جانکو بود. او قمقمه را از کی ساکه گرفت، کمی از آن را توی درپوش ریخت و کم کم مزمزه اش کرد. چهره اش در هم رفت اما به دنبال آن، وقتی مایع از گلویش به داخل شکم سرازیر شد، گرمای خاصی را در درونش حس کرد. درون تنش بفهمی نفهمی گرم شد. بعد، میاکه جرعه ای را بیصدا سرکشید و کی ساکه جرعه دیگری فروداد. قمقمه دست به دست می شد و آتش، بزرگتر و قوی تر. نه به یکباره بلکه به تدریج و آرام. این بود اهمیت آتشی که میاکه راه می انداخت. شعله ها به آرامی و نرمی، گر می گرفتند. درست مانند نوازشی ماهرانه. بی هیچ خشونت یا عجله ای. تنها هدف شعله ها این بود که به دلها گرما ببخشد.
جانکو پیش آتش، هیچوقت زیاده گوئی نمی کرد. خشکش زده بود. شعله ها توی سکوت همه چیز را پذیرا می شدند، نوش می کردند، درک می کردند و می بخشیدند. جانکو فکر کرد، خانواده، خانواده واقعی شاید مثل همین شعله ها باشد.
ماه می سال سوم دبیرستان به این شهر آمد. با مهر و دفترچه حساب پس انداز پدرش، سیصدهزار ین از بانک گرفته، تمام لباسهایش را توی یک کیف بوستونی چپانده و از خانه گریخته بود. همین طور تصادفی از این قطار سوار آن یکی شده بود تا اینکه از توکوروزاوا Tokorozawa به این منطقه کوچک ساحلی در استان ایباراکی رسیده بود. ایباراکی، شهری که حتی اسمش هم به گوش او نخورده بود. از معاملات ملکی روبروی ایستگاه، آپارتمان تک اتاقه ای پیدا کرده بود و هفته بعد شغلی در فروشگاه غذای آماده یافته بود که در بزرگراه ساحلی قرار داشت. برای مادرش نوشته بود: نگران من نباشید، و لطفاً دنبالم نگردید، من خوبم.
از مدرسه ذله شده بود و تاب ریخت پدرش را نداشت. تا وقتی کوچک بود، با پدرش خوب تا می کرد. آخرهفته ها و توی تعطیلات دوتائی همه جا می رفتند. جانکو از اینکه بازو به بازوی او توی خیابان قدم می زد، احساس غرور و قدرت می کرد. اما اواخر دوره ابتدائی که عادت ماهانه اش شروع شد، موهای شرمگاهش شروع به روئیدن کرد و سینه هایش باد کرد، طرز نگاه پدرش خیلی عجیب و تازه شد. سال سوم دبیرستان که قدوقواره اش از پنج فوت و شش اینچ گذشت، پدرش دیگر به ندرت با او حرف می زد.
بعلاوه نمره هایش هم تعریفی نداشتند. از اواخر سال اول راهنمائی تا قریب به زمان فارق التحصیلی، نفر اول از آخر شده بود. وضعیتی که توی دبیرستان، بدتر هم شد. اینها نشانه کندذهنی او نبودند. فقط نمی توانست روی چیزی تمرکز کند. هیچکدام از کارهائی را که شروع می کرد نمی توانست به اتمام برساند. هر بار که سعی می کرد تمرکز کند، سرش به شدت درد می گرفت. نفس کشیدن برایش عذاب آور و ضربان قلبش نامرتب می شد. حضور در کلاس، شکنجه محض بود.
کمی بعد از اقامت در این شهر، با کی ساکه آشنا شد. دو سال از او بزرگتر بود و اسکی بازی ماهر. بلندقد بود، موهایش را قهوه ای رنگ کرده بود و دندانهای مرتب زیبائی داشت. بخاطر خیزاب مناسب ایباراکی، در این شهر ماندگار شده و با چند تن از دوستانش، یک گروه راک راه انداخته بود. در یک دانشگاه درجه دو نام نویسی کرده بود اما پایش به محوطه دانشگاه نرسیده بود و هیچ امیدی برای فارق التحصیلی نداشت. والدینش در شهر میتو قنادی باسابقه آبرومندی را اداره می کردند و او می توانست به عنوان آخرین ملجأ به ادامه شغل خانوادگی بپردازد اما کی ساکه هیچ قصد نداشت قنادی پیشه کند. تنها چیزی که او می خواست این بود که همراه دوستانش با کامیون واتسون پرسه بزند، روی آب اسکی کند و توی گروه آماتورشان گیتار بنوازد. روشی راحت برای زندگی که همه می دانستند دوامی نخواهد داشت.
بعد از همخانگی با کی ساکه، جانکو با میاکه خودمانی شد. میاکه بیشتر از چهل سال نشان می داد. مردی کوچک، ریزه و عینکی که صورتی دراز و باریک و موهائی کوتاه داشت. صورتش را همیشه اصلاح می کرد اما ریشش آنقدر سریع رشد می کرد که هر روز هنگام غروب، ته ریشی صورتش را می پوشاند. دوست داشت پیراهن کتانی رنگ و رورفته یا پیراهن آستین کوتاه طرح دار بپوشد که هیچوقت زیر شلوار کهنه گل و گشاد چیتش نمی گذاشت. کفشهای کتانی سفید و زوار دررفته می پوشید. در زمستان ژاکت چرمی پرچین و چروک به تن می کرد و گاهی کلاه بیسبال به سر می گذاشت. جانکو هیچوقت او را در لباس دیگری ندیده بود. هرچند هرچه که می پوشید از تمیزی برق می زد.
کسانی که با لهجه کانسای، حرف می زدند همه جای ژاپن پیدا می شدند اما نه در این منطقه. به همین خاطر توجه مردم به میاکه جلب می شد. یکی از دختران همکار جانکو به او گفته بود:
– اون تو یه خونه اجاره ای همین دوروبرا زندگی می کنه. نقاشی می کشه. خیال نکنم اسمی در کرده باشه کاراش رو هم هیچوقت ندیده ام. اما وضع زندگیش خوبه. ظاهراً از عهده اش براومده. گاهی وقتا می ره توکیو و دیروقت با اسباب نقاشی و این جور چیزا برمی گرده. وای! نمی دونم شاید پنج سال بیشتر باشه که اینجاس. هر وقت ببینیش داره توی ساحل آتیش روشن می کنه. حدس می زنم، از آتیش خوشش میاد. آخه می دونی، هر وقت آتیش روشن میکنه طرز نگاهش شوروحال خاصی می گیره. بفهمی نفهمی مرموزه اما آدم بدی نیست.
میاکه دست کم سه بار در روز به فروشگاه می آمد. صبحها شیر، نان و یک روزنامه می خرید و سر ظهر، یک جعبه غذای آماده. عصرها یک قوطی آبجوی خنک می خرید و ته بندی مختصری هم می کرد. هر روز همان چیزهای قبلی. بین او و جانکو هرگز جز تعارفات معمول، کلمه ای ردوبدل نشده بود. اما بعد از مدت کوتاهی جانکو حس می کرد کشش خاصی از سوی او احساس می کند.
یک روز صبح وقتی توی فروشگاه تنها بودند، توی یک فرصت مناسب، از میاکه درباره خودش پرسید. گفت با وجود اینکه نزدیک فروشگاه زندگی می کند دلیلی ندارد این قدر زود به زود به فروشگاه بیاید. چرا شیر و آبجوی کافی نمی خرد و توی یخچال نگه شان نمی دارد؟ این طوری راحت تر نیست؟ البته برای کارکنان فروشگاه فرقی نمی کند اما…
میاکه گفت:
– آره، فکر کنم حق با تو باشه. عاقلانه تر اینه که هرچی لازم دارم ذخیره کنم اما نمی تونم.
و جانکو پرسید:
– چرا نمی تونی؟
– خوب، راستش…نمی تونم. همین.
جانکو گفت:
– قصد فضولی ندارم. خواهش می کنم ناراحت نشین. اخلاقم این طوریه. وقتی از چیزی سردرنمی آرم نمی تونم جلوی کنجکاوی خودمو بگیرم. اما نمی خوام اذیتتون بکنم.
میاکه لحظه ای مردد ماند. سرش را خاراند. بعد، با کمی زحمت گفت:
– راستش را بخواهی، من یخچال ندارم. از یخچال خوشم نمی آد.
جانکو لبخند زد:
– منم از یخچال خوشم نمیاد. اما یکی دارم. زندگی بدون یخچال اسباب دردسر نیست؟
– البته که اسباب دردسره اما از این چیزا متنفرم، چکار کنم؟ اگه دوروبرم یخچال باشه، خوابم نمی بره.
جانکو فکر کرد، چه آدم عجیب غریبی! اما بیش از همیشه به او علاقمند شد.
چند روز بعد، وقتی داشت سرشب توی ساحل قدم می زد، میاکه را دید که به تنهائی آتشی روبراه می کند. آتش کوچکی بود. کنده های آب آورده را جمع کرده و روشنشان کرده بود. جانکو با میاکه حرف زد و بعد همراه او کنار آتش ماند.
وقتی کنار میاکه ایستاد چند اینچی بلندتر از او به نظر می رسید. آن دو تا سلام و احوالپرسی ساده ای کردند. بعد به آتش خیره شدند و کاملاً ساکت ماندند.
اولین باری بود که با تماشای شعله های آتش، جانکو "حس" خاصی داشت. "حسی" بسیار عمیق. می توانست اسمش را "توده" احساس بگذارد. احساسی آنقدر خام، عمیق و زنده که نمی شد گفت تصور صرف بوده. این احساس سراسر تنش را در هم نوردید و بعد ناپدید شد و نوعی احساس حزن همراه با خوشی، دلتنگ کننده و عجیب و غریب به جا گذاشت. بعد از ناپدید شدن این احساس، هنوز موهای بازوانش سیخ بود.
– آقای میاکه، دوست دارم بدونم وقتی شکلهائی رو که آتش می سازه می بینی، احساس خاصی بهت دست نمی ده؟
– چه جور احساسی؟
– نمی دونم. مثلاً اینکه احساس کنی یکدفعه متوجه چیزی شدی که بیشتر مردم تو زندگی روزمره شون بهش توجه نمی کنن. نمی دونم چطور بگم. آخه اونقدرا آدم باهوشی نیستم اما حالا که دارم این آتیش رو نیگاه می کنم، ژرفا و آرامش خاصی رو احساس می کنم.
میاکه مدتی به فکر فرورفت و بعد گفت:
– می دونی جوون، آتیش به هر شکلی که دلش بخواد درمی آد. آتیش آزاد و رهاست. پس به هر شکلی درمی آد بستگی داره به درون کسی که بهش نیگاه می کنه. اگه تو با تماشای اون، ژرفا و آرامش خاصی احساس می کنی، بخاطر اینه که ژرفا و آرامشی رو که در درون تو هست، بهت نشون می ده. می فهمی چی می گم؟
– اوهوم.
– اما خوب هر آتیشی چنین کاری نمی کنه. برای اینکه همچین اتفاقی بیفته، خود آتش باید رها باشه. با اجاق گاز و فندک چنین اتفاقی نمی افته. حتی با یه آتیش معمولی هم. برای اینکه آتیش رها باشه، باید اون رو در محل مناسبش روشن کرد. این کار زیاد هم آسون نیست. هرکسی هم نمی تونه همچین آتیشی روشن کنه.
– اما تو می تونی، آقای میاکه؟
– گاهی می تونم، گاهی نمی تونم. اغلب از پسش برمی آم. اگه خوب حواسم رو جمع کنم، تقریباً از پسش برمی آم.
– تو از آتیش های بزرگ خوشت می آد، نه؟
میاکه سری به تأئید تکان داد.
– می شه گفت دیوونه اش هستم. فکر می کنی برای چی تو همچین گنداب دره ای که هیچ شباهتی به شهر نداره زندگی می کنم؟ بخاطر اینکه بیشتر از هر ساحل دیگه ای که می شناسم، آب با خودش تکه چوب می آره. فقط بخاطر همین. این همه راه اومدم که آتیش روشن کنم. بی معنیه، نه؟
از آن به بعد جانکو به محض اینکه فرصتی گیر می آورد، به میاکه ملحق می شد. میاکه تمام سال آتش روشن می کرد مگر وسط تابستان که تمام ساحل تا دیروقت پر از آدم بود. گاهی هفته ای دوبار آتش روشن می کرد، گاهی هم یک ماه می گذشت و خبری نمی شد. روال آتش روشن کردن میاکه را مقدار چوبی که آب می آورد، تعیین می کرد. و وقتی زمان آن می رسید، با خاطرجمعی می توانست جانکو را هم خبر کند. کی ساکه رگه ای از حسادتی زشت داشت اما میاکه استثناه بود. کی ساکه به میاکه می گفت "رفیق آتیشی" و جانکو را اذیت می کرد.
بالاخره شعله ها راهشان را به بزرگترین کنده یافتند و بعد وقفه ای درازمدت، آتش مهیای سوختنی طولانی می شد. جانکو روی شنهای ساحل نشست و درحالی که لبهایش را محکم به هم فشار می داد، به آتش خیره شد. میاکه با دقت زیاد سوختن آتش را نظارت می کرد. با استفاده از یک شاخه بلند، جلوی پخش شدن سریع و یا بی رمق شدن شعله ها را می گرفت. گاه به گاه از تل هیزم های اضافی، تکه چوبی برمی داشت و درست جائی که لازم بود، پرتابش می کرد.
کی ساکه اعلام کرد شکم درد دارد.
– باید چائیده باشم. فکر کنم اگه بریننم روبراه می شم.
– بهتره بری خونه و استراحت کنی.
گوئی کی ساکه به حال خودش تأسف می خورد، گفت:
– آره، فکر کنم باید همین کار رو بکنم. تو چی؟
– نگران جان نباش، من می رسونمش خونه. طوریش نمیشه.
– خیله خوب، باشه. ممنون.
کی ساکه ساحل را ترک کرد. جانکو سری تکان داد و گفت:
– احمق! همیشه کنترل خودشو از دست می ده و زیاده روی می کنه.
– جان، می فهمم چی می گی. اما خوب نیس آدم تو جوونی زیاد معقول باشه. فقط عیش بقیه رو منقص می کنه. کی ساکه هم برای خودش خصلتهای خوبی داره.
– شاید، اما هیچوقت عقلشو به کار نمی گیره.
– بعضی چیزا هستن که عقل آدم بهشون قد نمی ده. جوونی هم مشکلات خودشو داره.
هردو در حضور آتش سکوت اختیار کردند. هر کدام به خیالات خود فرورفته و زمان برای هر کدام به گونه ای علی حده می گذشت. تا اینکه جانکو گفت:
– می دونی، آقای میاکه، یه چیزی هست در مورد تو که اذیتم می کنه. اشکالی نداره بپرسم؟
– چه جور چیزی هست؟
– یه چیز خصوصی.
میاکه صورت زبرش را با کف دست خاراند.
– خوب، نمی دونم. فکر نکنم اشکالی داشته باشه.
– فقط دلم می خواد بدونم، زن داری؟
میاکه، قمقمه را از جیب زاکتش درآورد، درش را باز کرد و به آرامی و مشتاقانه، جرعه ای سرکشید. بعد درپوش را گذاشت و قمقمه را داخل جیبش لغزاند. روکرد به جانکو و گفت:
– این فکر از کجا به سرت زد؟
– یه دفه ای نبود. قبلاً هم همچین احساسی داشتم. وقتی کی ساکه شروع کرد به حرف زدن درباره زلزله، حالت چهره ات رو دیدم. یادته یه بار چی بهم گفتی؟ گفتی مردم وقتی آتیش رو نگاه می کنند چشماشون با روراستی چیزی درباره شون نشون می ده؟
– من همچین نگاهی داشتم؟
– بچه چی؟ بچه داری؟
– هان، دو تا.
– توی کوبه، درسته؟
– خونه ام اونجاست. فکر می کنم هنوز همونجا زندگی می کنن.
– کجای کوبه؟
– بخش هیگاشی نادا. اون بالا توی تپه ها. اون طرفا زیاد آسیب ندیده.
میاکه چشمانش را تنگ کرد، سرش را بلندکرد و به دریای سیاه خیره شد. بعد دوباره چشمانش را به سمت آتش گرداند.
– به همین خاطره که نمی تونم کی ساکه رو سرزنش بکنم. نمی تونم بهش بگم احمق. حق این کار رو ندارم. من خودم بیشتر از اون مخم رو به کار نمی گیرم. خودم سلطان احمقام. فکر کنم می فهمی چی می گم.
– می خوای بیشتر برام توضیح بدی؟
– نه. واقعاً نمی تونم .
– باشه. پس منم بس می کنم. اما اینو بگم که فکر می کنم تو آدم خوبی هستی.
میاکه در حالی که دوباره سر تکان می داد، گفت:
– مسئله این نیست.
با نوک یک شاخه داشت نقشی روی شنها می کشید.
– بگو ببینم جان، تا حالا فکر کردی چطوری خواهی مرد؟
جانکو بعد از کمی تأمل، سرش را به نشانه نه، تکان داد. میاکه گفت:
– من همیشه بهش فکر می کنم.
– خوب، چطور خواهی مرد؟
– توی یه یخچال حبس می شم. می دونی، این اتفاق هی تکرار می شه. بچه ای که داره توی یه یخچال بازی می کنه، یخچالی که دورش انداختن، بعد در یخچال بسته می شه و بچه هه همونجا خفه می شه.
کنده بزرگ یک وری شده بود و بارقه های آتش را پراکنده می کرد. میاکه می دید اما کاری نمی کرد. نور زبانه های آتش، سایه هائی را بر صورتش کش می داد که به صورت عجیبی توهم آمیز می نمودند.
– من تو این فضای تنگ می میرم، توی تاریکی محض. ذره ذره می میرم. اگه فقط خفه بشم، زیاد وحشتناک نیست. اما این طوری نیست. از یه ترک، یه ذره هوا می آد تو و مردنم خیلی طول می کشه. من فریاد می زنم اما کسی صدام رو نمی شنوه. هیچکس متوجه نبودنم نمی شه. اونجا خیلی تنگه و من نمی تونم حرکت کنم. هی وول می خورم اما در باز نمی شه.
جانکو چیزی نگفت.
– این کابوس رو هی می بینم. نصف شب بیدار می شم در حالی که خیس عرقم. ذره ذره مرگ در ظلمت رو خواب می بینم اما وقتی از خواب بیدار می شم، کابوس تموم نمی شه. ترسناک ترین قسمت خوابم همینه. چشمام رو باز می کنم. و گلوم خشک خشکه. می رم تو آشپزخونه و در یخچال رو باز می کنم. البته، من یخچال ندارم، پس باید بفهمم که دارم خواب می بینم، اما بازم متوجه نمی شم. متوجه هستم که یه جورائی غیرعادیه اما در یخچال رو باز می کنم. توی یخچال ظلمته. چراغش خاموشه. تو این فکرام که لابد برق قطع شده و سرم رو توی یخچال می کنم. از توی ظلمت دستائی بیرون میان و گلوی منو می چسبن. دستای سرد. دست مرده ها. نیروی باورنکردنیی دارن و شروع می کنن منو به تو کشیدن. فریاد بلندی می کشم و این دفعه واقعاً از خواب بیدار می شم. اینه کابوس من. همیشه یه جور. همیشه. با کوچکترین جزئیات. و هر بار که این کابوس رو می بینم، مثل دفعات قبل، ترسناکه.
میاکه با نوک یک شاخه، کنده بزرگ را از جایش تکان داد و دوباره سرجایش برگرداند.
– اونقدر واقعیه که احساس می کنم هزاران بار مرده ام.
– از کی این کابوس رو می بینی؟
– ازخیلی خیلی قبل. اونقدر که یادم نمیاد از کی شروع شده. یه وقتائی هم هست که راحتم می ذاره. یه سال….نه، دو سال اصلاً ندیدمش. حس می کردم حال و روزم درست شده. اما نه. کابوس بازم سراغم اومد. درست به محض اینکه داشتم فکر می کردم راحتم گذاشته، از دستش نجات پیدا کردم، بازم شروع شد. و تا وقتی ادامه داشته باشه، نمی تونم کاری بکنم.
میاکه سرش را تکان داد.
– متأسفم جان، نباید سرگذشت وحشتناکم رو برای تو می گفتم..
جانکو گفت:
– البته که باید می گفتی.
سیگاری روی لب گذاشت، کبریتی روشن کرد و پک عمیقی زد.
– ادامه بده.
آتش داشت خاموش می شد. توده بزرگ کنده های آب آورده حالا از بین رفته بود. میاکه تمام آنها را داخل آتش ریخته بود. شاید جانکو خیالاتی شده بود اما حس می کرد صدای اقیانوس بلندتر شده است. میاکه گفت:
– این نویسنده آمریکائی، جک لندن….
– آره، همونی که راجع به آتیش نوشته.
– خودشه. مدتها تصور می کرد توی دریا غرق می شه و می میره. کاملاً مطمئن بود که یه شب سر می خوره و می افته تو اقیانوس و کسی متوجه نمی شه و اون غرق می شه.
– حالا واقعاً غرق شد؟
میاکه سرش را تکان داد:
– نچ. خودش رو با مرفین کشت.
– پس اخطارها درست از آب در نیومدند. شاید هم این کار رو کرده که این اخطارها درست از آب در نیان.
– البته اگه سطحی نگاه کنیم همین طور به نظر می رسه.
میاکه مکثی کرد و ادامه داد:
– اما یه جورائی هم میشه گفت اون واقعاً به تنهائی توی دریای ظلمت غرق شد. اون الکلی شد. خودش رو توی یاس خودش غرق کرد (درست تا دل ناامیدی رفت) و خیلی سخت جان داد. گاهی اخطارها خودشونو جور دیگه ای نشون می دن. و اون چیزی که نشونش می دن می تونه از خود واقعیت بدتر باشه. این ترسناکترین قسمت اخطاره. می فهمی چی می گم؟
جانکو کمی فکر کرد. نمی توانست حرفهای میاکه را درک کند. گفت:
– هیچوقت فکر نکردم چطور می خوام بمیرم. نمی تونم درباره اش فکر کنم. حتی نمی دونم چطور می خوام زندگی کنم.
میاکه سری به تأئید تکان داد و گفت:
– می فهمم چی می گی. اما گاهی طرز زندگی آدم رو طرز مردنش هدایت می کنه.
– تو خودت این طوری زندگی می کنی؟
– مطمئن نیستم. گاهی این طور به نظر می رسه.
میاکه کنار جانکو نشست. مست تر و پیرتر از معمول به نظر می رسید. موهای روی گوشش بلند شده و توی ذوق می زد. جانکو پرسید:
– چه جور نقاشی هائی می کشی؟
– گفتنش سخته.
– باشه، پس بگو تازه ترین چیزی که کشیدی چیه؟
– اسمش رو گذاشتم تابلوی یک اتو. سه روز قبل تمومش کردم. فقط تصویر یه اتو هس تو یه اتاق.
– چرا گفتنش سخت بود؟
– سختیش اینجاس که اون واقعاً اتو نیس.
جانکو سر بلند کرد و به او نگریست:
– یه اتو، اتو نیس؟
– همین طوره.
– معنیش یه چیز دیگه س؟
– شاید.
– معنائی که فقط اتو می تونست نشونش بده؟
میاکه سری به تأئید تکان داد.
جانکو سر بلند کرد و دید ستاره های تو آسمان تعدادشان بیشتر شده است. نور ماه تا دورها را روشن کرده بود. میاکه آخرین تکه شاخه ای را که نگه داشته بود توی آتش انداخت. جانکو خم شد طوری که شانه هایشان به هم می خورد. ژاکت میاکه بوی دود گرفته بود. با نفسی طولانی و عمیق این بو را تو داد. گفت:
– می دونی چیه؟
– چیه؟
– من خالی خالی ام.
– راستی؟
– راستی.
جانکو چشمانش را بست و قبل از اینکه خودش خبردار شود، اشک از روی گونه هایش پائین لغزید. زانوان میاکه را تا آنجا که در توان داشت محکم بغل کرد. تنش مورمور شد. میاکه بازویش را دور شانه او حلقه کرد و او را نزدیکتر کشید اما اشک جانکو بند نیامده بود. خیلی طول کشید تا با صدای خش داری گفت:
– واقعاً هیچی این تو نیس. من تموم شده ام. خالی ام.
– می فهمم چی می گی.
– واقعاً؟
– آره. آخه متخصص این چیزام.
– به نظر تو چکار باید بکنم؟
– سعی کن خوب بخوابی. معمولاً کارسازه.
– درد من به این سادگیا درمون نمی شه.
– شاید حق با تو باشه جان. شاید اونقدرام آسون نباشه.
درهمین موقع خش خش طولانی و بخارآلودی، تبخیر آبی را که توی کنده گیرافتاده بود، اعلام کرد. میاکه چشمانش را از آتش گرفت و درحالی که تنگشان می کرد، مدتی با دقت به آن نگریست. بعد پرسید:
– خوب پس چکار کنم؟
– نمی دونم. می تونیم با هم بمیریم. چی می گی؟
– به نظرم خوبه.
– جدی؟
– جدی جدی.
بازویش هنوز دور شانه های جانکو بود. مدتی سکوت کرد. جانکو صورتش را توی چرم نرم و کهنه ژاکت میاکه فروبرد. میاکه گفت:
– به هرحال، بیا تا وقتی آتیش خاموش می شه صبر کنیم. این آتیش رو ما روشن کردیم پس باید تا آخرش باهاش بمونیم. وقتی خاموش شد و به ظلمات تبدیل شد، ما هم می تونیم بمیریم.
– خوبه. اما چطوری؟
– من یه فکری دارم.
– باشه.
غرق بوی آتش، چشمانش را بست. بازوان میاکه دور شانه های او خیلی برای یک مرد بالغ، کوچک و به صورت عجیبی استخوانی بودند. جانکو فکر کرد، من هیچوقت نمی تونم با این مرد زندگی کنم. هیچوقت نمی تونم به قلبش راه پیدا کنم. اما شاید بتونم باهاش بمیرم.
داشت خوابش می برد. فکر کرد لابد بخاطر ویسکی است. بیشتر کنده های آب آورده، سوخته، خاکستر شده و از بین رفته بودند اما بزرگترین کنده هنوز به نارنجی می زد و جانکو می توانست گرمای ملایمش را بر پوست خود حس کند. باید مدتی طول می کشید تا این کنده هم خاموش شود. جانکو پرسید:
– اشکالی داره یه چرت بزنم؟
– البته که اشکالی نداره. بخواب.
– وقتی آتیش خاموش شد، بیدارم می کنی؟
– نگران نباش. وقتی آتیش خاموش بشه، سردت می شه و این جوری بخوای نخوای بیدار می شی.
جانکو این کلمات را در ذهنش تکرار کرد: وقتی آتیش خاموش بشه، سردت می شه و بخوای نخوای بیدار می شی. بعد تنش را دور میاکه حلقه زد و خیلی زود به خواب عمیقی فرورفت.
نویسنده: هاروکی موراکامی (Haruki Morakami)
مترجم: تهمینه زاردشت

ترجمه به انگلیسی: جی روبین
ترجمه از انگلیسی: تهمینه زاردشت

دختر

رخت سفیدا رو دوشنبه ها می‌شوری و پهنشون می‌کنی روی پشته سنگ، ببین این‌جوری؛ رخت رنگیارم سه شنبه ها می‌شوری و پهنشون می‌کنی سرِ بند تا خشک شن؛ نبینم ظهر گرما سرِ لخت بری بیرون؛ کلوچه رو با روغن معطر داغ می‌پزن؛ لباسای زیرتو تا در آوردی بشورشون، خب؛ وقتی میری پارچه نخی بخری که واسه خودت بلوزای قشنگ بدوزی، ششدنگ حواستو جمع می کنی که پارچه‌هه اهار نخورده باشه، چون بعد یکی دو بار شستن وا می‌ره؛ ماهی شورا رو شب قبل از این‌که بپزی، بذار خوب خیس بخورن؛ ببینم، راس میگن یکشنبه‌ها تو کلاسای مذهبی می‌زنی زیر آواز؟ همیشه جوری غذاتو بخور که دل دوروبریاتو آشوب نکنی؛ می خوام ببینم یکشنبه‌ها مثه یه پارچه خانم رفتار می‌کنی‌ها، نه مثه اون دخترای چش سفیدی که یواش یواش داری شبیهشون می‌شی؛ نشنفم یکشنبه‌ها تو کلاسای مذهبی زدی زیر آواز، ها؛ نبینم با بر و بچه‌های بی‌سروپا دهن به دهن شدی، حتی اگه نشونی جایی رو ازت خواستن محلشون نمی‌ذاری؛ تو خیابون میوه نمی‌خوری چون اونوقت دیگه مگسا دست از سرت بر نمی‌دارن؛ ولی من نه یکشنبه‌ها، نه تو کلاسای مذهبی، نه هیچ‌وقت دیگه ای نمی‌زنم زیر آواز؛ این‌جوری دکمه رو به پارچه می‌دوزن؛ بعدش که دکمه رو دوختی، این‌جوری واسه‌ش جادکمه‌ای در میاری؛ وقتی لبه لباسی پوسیده شد، این‌جوری لبه دوزیش می‌کنن؛ اگه این کارایی که گفتم انجام بدی دیگه از ریخت و قیافه اون دخترای چش سفید در میای؛ اگه می‌خوای رو پیرهنسربازی و خاکی رنگ بابات چروک باقی نمونه، این‌جوری که من می‌گم اتوش می‌کنی؛ واسه این‌که شلوارسربازی خاکی رنگ بابات چروک نداشته باشه، این‌جوری که من می‌گم اتوش می‌کنی؛ بامیه رو خیلی دور از خونه می‌کارن، چون بوته بامیه هر چی مورچه سرخه می‌کشونه طرف خودش؛ موقع کاشتن دارچین یادت نره یه ریز آبش بدی، چون اگه ندی وقت خوردن تو گلوت خارش می‌افته؛ گوشه موشه‌های خونه رو این‌جوری جارو می‌کنن، گوشات با منه؟ کل خونه رو این‌جوری جارو می‌کنن؛ حیاط رو هم این‌جوری جارو می کنن؛ اگه از کسی همچی خوشت نمیاد، این‌جوری بهش لبخند می‌زنی؛ اگه زد و مهمون بخصوصی اومد، میز شامو این‌جوری مرتب می‌کنی؛ به کسی که چشم دیدنشو نداری این‌جوری لبخند می‌زنی؛ به کسی هم که خیلی ازش خوشت میاد این‌جوری لبخند می‌زنی؛ میز چای رو این‌جوری مرتب می کنن؛ میز صبحونه رو این‌جوری مرتب می‌کنن؛ در حضور آدمایی که درست و حسابی نمی‌شناسیشون، باید این‌جوری رفتار کنی، اون‌وقته که هم حرف منو زمین نمی‌ندازی هم این‌که اونا پیش خودشون نمی‌گن ببین چه دختره چش سفیدیه؛ یادت باشه هر روز خودتو بشوری، اگه شده با آب دهنت؛ نبینم واسه تیله بازی عزا بگیری، خیالتو راحت کنم، تو پسر نیستی؛ نبینم گلای مردمو بچینی، وگر نه می‌افتی تو هچل؛ به توکاها سنگ پرت نمی‌کنی، خدا رو چه دیدی شاید اصلآ توکا نبودن؛ این‌جوری پودینگ درست می‌کنن؛ این‌جوری دوکونا درست می‌کنن؛ این‌جوری قلیه درست می‌کنن؛ راه علاج سرماخوردگی اینه؛ برای این‌که کار بچه رو، قبل از این‌که بچه بشه، بسازن این معجونو درست می کنن؛ این‌جوری ماهی می‌گیرن؛ اگه از ماهیه خوشت نیومد می‌تونی این‌جوری پرتش کنی سرجاش تا خدای نکرده چیز نحسی دامنتو نگیره؛ مردا رو این‌جوری قال می‌ذارن؛ مردا این‌جوری دخترا رو قال می‌ذارن؛ اگه عاشق مردی شدی این کارو بکن، اگه جواب نداد راهای دیگه‌ای هم هست، اگه هیچ‌کدوم از اونام جواب نداد، خر نشی دست برداری‌ها؛ اگه یه دفعه زد به سرت و هوس کردی، این‌جوری تف کن به هوا، بعدش هم این‌جوری بزن به چاک تا نیفته رو سرت؛ گلیم خودتو این‌جوری بایستی از آب بکشی بیرون؛ اگه خواستی بفهمی نونی که خریدی تازه‌اس یا نه، فشارش بده؛ اگه یارو نونواهه نذاش دس بزنم چی؟ یعنی بعد از این همه که تو سر خودم زدم می‌خوای جوری بار بیای که عقلتو بدی دس یارو نونواهه و هرچی اون گفت بگی باشه؟
نویسنده: جاماییکا کینکید (Jamaica Kincaid)
مترجم: محمد حیاتی

دختر اولین بار در ژوئن ۱۹۷۸ درنیویورکر چاپ شده است.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.