داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

تمارض

مرغ را می‮بایست حسابی سرخ کنی و سیب زمینی را. تمام غذاها این قدر سرخ می‮شد که به سیاهی می‮زد، پیاز رو به سوختن می‮رفت و کدو. غذا که این جوری می‮شد می‮گفتند خوب است. بعد دیدم خانواده بزرگی‮ها نه تنها غذا را سرخ شده دوست دارند، آدم‮ها را هم همین‮طور مچاله شده و سوخته دوست دارند. تازه قاسم روشنفکر خانواده‮شان بود و به برابری حقوق زن و مرد اعتقاد داشت، منتها برابری به شیوه‮ی خودش، او معتقد بود زن هم باید پا به پای کار کند تا به شعوراجتماعی برسد. روزنامه را با دقت می‮خواند، اما هربار که دوست داشت صدایش را بلند می‮کرد و یا اگر به اعصابش فشار می‮آمد می‮گفت حق دارم ظرف وظروف رو بشکنم چه برسه به حنجره که مال مال خودمه. این‮که یکی بخواهد داد بکشد و حنجره‮اش ما ل خودش باشد… مسلم است که حق اوست و یا این‮که موقع عصبانیت برود وسط خیابان و در مسیر حرکت کامیون بایستد، نه به شوخی البته! معلوم بود کوتاه می‮آمدم !
اوا ئل وقتی دادوبی‮داد می‮کرد و می‮گفت حنجره‮ی خودمه، باهاش یک به دو می‮کردم. با هم کل کل می‮کردیم آن‮قدر که قاسم به حالت تشنج می‮افتاد و من می‮فهمیدم دیگر خطر دارد زنده‮گی ما را شدیداً تهدید می‮کند. موضوعِ جان موضوعی بود که فکر می‮کردم نمی‮توانم بی‮گدار به آب بزنم و کوتاه می‮آمدم…
حالا پانزده سال است که از ازدواج ما گذشته، پانزده سال و سه روز… جایی از بدنم نیست که سونوگرافی نشده باشد، مشاورم می‮گوید تو شدیداً مریض هستی. قرص سیتولراپام خارجی و ایرانی برایم نوشته ست. دکترم می‮گوید استرس و افسرده‮گی زده مکانیزم مغزی بدنت را خورد و خمیر کرده. می‮گوید تو شدیداً احتیاج داری فریاد بکشی!
توبا حرکت انتهاری زنده‮گی کردی! می‮بایست داد می‮کشیدی، تو هم ظرف می‮شکستی …
– پس بچه‮ها چی می شدند دکتر‌؟
– از عهده‮ی خودشون بر می‮اومدند…
 با خودم همیشه فکر کرده‮ام " شکل بر آمدن مهم نیست؟"
قاسم ظاهراً نگران است، نه به خاطر مریضی ام، می‮گوید من از عهده‮ی سه‮تا بچه برنمی‮آیم، باید باشی و سروسامان‮شان بدهی، اما به نظرم، می‮خواهد بمانم برای منافع خانواده‮گی‮اش. کسی که بیرون کار کند و بعد موقع غروب برود تو آشپرخانه، غذا بپزد و ظرف بشورد، آخر هفته هم برود از میدان تره بار خرید کند و بعد خواهر وبرادرهای شوهرش راکه از شهرستا ن می‮آیند، در هر وقت از هفته و ماه وسال پذیرایی کند، بد هم نیست، به‮خصوص اگر درس خوانده هم باشد و آخر شب، در هر شرایط روحی، بدنش را واگذارد…
گربه‮ی سفید باغ پدری‮مان دیروز با گربه خال‮خالی بازی می‮کرد، می‮دویدند دنبا ل هم! چه لذتی می‮بردند از عشق صادقانه‮شان! نمی‮دانم همه‮ی این‮ها کی وچگونه بارم شد! با این‮که همیشه پدرم می‮گفت از عهده‮ی پدر و پدرجدشان هم برمی‮آیی، اما مادرم همیشه می‮ترسید.
اخیراً قاسم بیش از حد ورود و خروج مرا چک می‮کند، حتا هفته‮ی پیش می‮گفت باید از کارت ورودی‮ات پیرینت بگیری، ببینم این‮که میل جنسی دراین هفته به من نداشته‮ای …
کارت ورود و خروجم هنوز مقوایی‮ست، ساعت‮ها به‮ترتیب در آن ثبت شده است. خود قاسم می‮داند که صبح پنج دقیقه تأخیر به چه مفهوم است و غروب هم باید آن‮قدر بمانم تا مدیرمان بداند جایگاه اول تو زنده‮گی برای من شرکت است، جایگاه دوم شرکت و جایگاه سوم هم شرکت. ساعت ورود و خروجم به طرز بی‮رحمانه‮ای معصوم است. 45/ 6، 50/ 6، 49/6 …. وغروب 35/5، 50/5 …. 38/6 … بیشتر هفت غروب می‮رسم. زمان کمی وقت دارم تا همه‮ی غذاها را تا حد سیاه شدن سرخ کنم. کپی کارت را هم می‮دهم به قاسم. از من نمی‮گیرد. دستم را می‮زند کنار … خیس عرق می‮شوم. دلم می‮خواهد … دلم می‮خواست … صدای دکتر در مغزم می‮پیچد:
– چرا گذاشتی تا ا ین حد پیش برود؟
از خودم می پرسم به خاطر بچه ها بود؟
 حسابی کوتاه آمده ام. همه چیز حالا برایم بیش از اندازه طبیعی است. همه چیز همین ا ست که هست . اکسیژن که می رود تو، باید به ناچار برگردد، هیچ چاره ای نیست چون در غیر این صورت ممکن است این شصت ویک کیلو گوشت کبود بشود و سیاه … همین است که اکسیژن را که تو داده‮ام به ناچار بازدمش را هم رعا یت می‮کنم … منتها به قاسم می‮گویم دکتر به من گفته باید فریاد بکشی. می‮گوید: " خوب بکش . کسی جلو تو نگرفته."
 فریاد می‮کشد:" خوب فریاد بکش … فریاد … ببین این جوری…"
داد می‮کشد. صورتش قرمز شده است، تمام رگ‮های صورتش بیرون زده. می‮گوید: "ا ین حنجره مال خودمه. این‮ها تنها چیزی‮یه که مال خودمه، به کسی ربط نداره! می‮خوام فریاد بکشم."
 ظرف های بوفه را می ریزد پا ئین . دنبا ل بچه ها می کند . همین طور که فریاد می زند می گوید : شما ها ! شماها چرا شخصیت منو می‮برید زیر سؤال؟ به مونا که سیزده سالش بیشتر نیست می‮گوید: "تو چرا کم درس می‮خونی؟"
 بعد رو به من می‮گوید: "همین تو … همین تو … شخصیت منو بردی زیرسؤال! اما هیچ چی به‮ات نمی‮تونم بگم چون همه‮اش مریضی! چون داری تمارض می‮کنی. این یعنی تمارض! وقتی که هیچ جای بدنت چیزیش نیست، یعنی تمارض … این یعنی تمارض! آقا…"
 نیما از ترس چسبیده به گوشه‮ی دیوار و گریه می‮کند. سپیده موهایش را می‮کند و گریه‮ا ش را می‮خورد. قاسم داد می‮زند: "آخر من نمی‮فهمم. این چشه؟ بچه‮های همسن این دارن قهقهه می‮زنن … اون وقت بچه‮ی من باید عصبی بشه فقط، بچه‮ی من… 
 رو به مونا می‮گوید: "با کی داشتی دیروز تلفنی حرف می‮زدی؟"
 مونا تو چشمش نگاه می‮کند : "دوستم"!
 – شماها دارید خودتونو به گوه می‮کشونید!
صدای فریادش تو سالن می‮پیچید:"‌پریروز یه دختر پونزده ساله تو خیابون …. 
 حرکت دستش را می‮بینم که استکان چای را پرتاب می‮کند تو آشپزخانه. صدای خورد شدن استکان رو سرامیک … پاشیدن چای روی سرامیک …
 سرانگشت‮های دستم یخ کرده وسرانگشت پاهایم. احساس می‮کنم مردمک چشم‮هایم دارد می‮رود جایی پشت سرم پنهان شود. می‮روم جلوی آینه. خودم را نگاه می‮کنم. همه چیز بدنم سرجایش است، فقط چشم‮هایم کمی نگرانند !
 همین!
نویسنده: میترا داور

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1104
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.