داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

انتَ عُمری

وقتی از در آمد تو برگشتیم. روی سینۀ پاهاش به طرف ما می‌‌آمد که پشت میزِ وسط نشسته بودیم. لنگر برمی‌‌داشت. چشم هاش سرخ بود و موی سرش کوتاه و مجعد. آشوت گفت: دیر آمدی امشب آقا سیاه پور.
سیاه پور که سرش بالا بود به طرف پیش‌خان برگشت: ژرژ نیامد این‌جا؟
آشوت گفت: کدام ژرژ؟
سیاه پور گفت: ژرژ عکاس.
آشوت گفت: بگو ژرژ گریک. ژرژ بد گریک. او دیگر نمی‌‌آید این‌جا. شلوار مرد که دو تا شد فکر زن نو می‌‌افتد.
درویش گفت: مهمان ما باش امشب!
سیاه پور انگار تازه ما را دیده باشد لبخند زد‌، بی‌‌آن که لب هاش که کلفت و سیاه بود از هم باز شود. مشت‌هاش گره بود و با پاهای گشاد از هم پشت به در واایستاده بود. نیم‌خیز شدم صندلی را کشیدم. نگاهی به میز‌های دیگر انداخت و نشست. سنگین بود. صندلی زیر پایش صدا کرد. پوست گونه‌اش از گرما گل انداخته بود. برگشت به طرف من. بوی الکل می‌‌داد و توتون. سینه‌اش صدا می‌‌کرد: سیگار داری؟
گفتم که سیگار نمی‌کشم. پاکت سیگار درویش خالی بود. پاکت را تو مشتش مچاله کرد و رو کرد به آشوت: «مستر آشوت، یک بسته سیگار با یک لیوان.‌» و رو کرد به سیاه پور: می‌‌خواهی عکس بیندازی؟
نه.
صدایش گرفت. سینه‌اش را صاف کرد. آشوت بستۀ سیگار و لیوان را، که تکه‌ای یخ تویش بود، روی میز گذاشت. دست‌هاش را به پیش‌بند سفیدش مالید و گفت: امشب جای دیگر بوده‌ای انگار؟
سیاه‌پور بی‌آن که نگاهش کند گفت: برو پی کارت!
آشوت رفت پشت پیش‌خان. درویش بستۀ سیگار را باز کرد زد پشت شست‌اش و گرفت جلو سیاه پور و با دست دیگرش از بطری تو لیوان ریخت، تا نصفه. سیاه پور پاکت را گرفت. یک سیگار برداشت و پاکت را توی جیب گشاد پیرهن‌اش گذاشت. نگاهش به ما نبود. سینه‌اش صدا می‌‌کرد: گفت می‌‌آید.
درویش رو کرد به من، پرسید: کی؟
سیاه پور جرعه‌ای از لیوان خورد و سیگارش را روشن کرد، گفت: ژرژ.
درویش گفت: می‌‌رود میلک‌بار، پاتوقِ ملوان های فرنگی. با آن‌ها نشاط می‌کند.
سیاه‌پور هیچ نگفت. آشوت سیگار می‌کشید. آرنج‌ها را روی پیش‌خان گذاشته بود و از میان دود نگاه می‌‌کرد به ما. زنگوله صدا کرد و پیرمردی از در آمد تو. پشت به در واایستاد و پابه‌پا کرد. پاهاش برهنه بود و پاچۀ شلوار پای راستش تا زانو لوله شده بود. آشوت گفت: چند دفعه بگویم این‌جا پیدات نشود! برو بیرون!
پیرمرد زیر لب خواند: انتَ عمری…
به میز ما نگاه می‌کرد. سیاه پور با پشت دست لب‌هاش را پاک کرد. پیرمرد سرش را برای او تکان داد و لبخند زد. سیاه پور گفت: هر چی می‌خواهد بده به‌اش.
آشوت گفت: از سر شب کارش همین است. می‌‌آید مشتری‌‌ها را سرکیسه می‌کند و همه‌اش این تصنیف لعنتی را می‌خواند.
سیاه پور گفت: به تو چه!
آشوت تو لب رفت و از گوشۀ چشم نگاهی به درویش انداخت. دو نفری که پشت میز ِ سه‌کنج کافه نشسته بودند به ما نگاه می‌کردند. پیرمرد رفت به طرف پیش‌خان. کف دست‌هاش را به هم می‌‌مالید و پایش را روی زمین می‌کشید‌؛ پای راستش را. لاغر و میانه‌بالا بود، با شانه‌های استخوانی. لیوان پری را که آشوت جلوش گذاشت برداشت. دستش می‌‌لرزید. لیوان را به دهن گذاشت و سر کشید، یک‌نفس تا قطرۀ آخر. بعد نگاهی به ما انداخت و چانه‌اش را پاک کرد و سرش را تکان داد و رفت به طرف در. پشت در صدایش را شنیدیم: انتَ عمری…
آشوت که لندلند می‌کرد گفت: کارش همین است. دوره می‌‌گردد دم عرق‌فروشی‌‌ها تا کسی راپیدا کند تیغش بزند…
سیاه پورگفت: به تو چه!
آشوت گفت: مشتری‌‌ها خوش‌شان نمی‌‌آید.
سیاه پور گفت: به درک! من یکی خوشم می‌‌آید.
آشوت زیرلب چیزی گفت که نشنیدیم. دماغش چین افتاده بود و پوست بالای لبش می‌پرید. درویش خندید و گفت: «دهن باز بی‌روزی نمی‌‌ماند.» بعد رو‌یش را برگرداند: تو این شهر هیچ‌کس به خوبی ژرژ عکس نمی‌اندازد.
به چشم های سرخ سیاه پور نگاه می‌کرد. من هم نگاه کردم. سیگار گوشۀ لبش دود می‌کرد. درویش دستش را گذاشت روی شانه‌اش. انگار می‌ترسید دعوا راه بیندازد. سیاه‌پور رویش را برگرداند. صاف روی صندلی نشسته بود و جوزک گلویش بالا و پایین می‌شد. آشوت رفت به طرف کنج دیوار، ته پیش‌خان، رادیو را روی رف روشن کرد. از میان خِرخِر و سوتی که بریده‌بریده شنیده می‌شد صدای زنی بلند ‌شد که یک تصنیف ارمنی می‌‌خواند. سیاه پور لیوان را کوبید روی میز، و پشنگۀ الکل، مثل باران ریزی که یک‌هو گرفته باشد، میز را پف‌نم زد. داد زد: خاموش‌اش کن!
آشوت برگشت: واسه چی؟
واسه این که من خوشم نمی‌‌آید.
آشوت پیچ رادیو را بست. باز زیر لب چیزی گفت که نشنیدیم. دست‌هاش را به پیش‌بندش مالید و آمد واایستاد روبه روی در. آرنج‌ها را گذاشت روی پیش‌خان و چانه را گذاشت تو کاسۀ دست‌هاش، که پهن بود و سرخ و موی روی انگشت هاش بور بود.سیاه پور ته لیوان را سر کشید. سیگارش تو زیرسیگاری دود می‌‌کرد و لولۀ خاکستر روی میز افتاده بود. نگاهش به جام پنجره بود، گفت: فکرش را بکن! چند کرور آدم پشت سر جنازه بوده‌اند.
عاشور لیوانش را تا نیمه پر کرد. گفتم: کی؟
گفت: بیش‌تر از جمعیتی که تابوت عبدالناصر را سر دست می‌برده‌اند.
گفتم: کی؟
درویش گفت: هوم! مرحوم کوکب‌الشرق.
سیاه پور رویش را برگرداند، گفت: کوکب‌الشرق، این را غربی‌‌ها سر زبان‌ها انداخته‌اند تا کوچکش کنند.
سیگار را از تو زیرسیگاری برداشت و با آتش آن سیگار دیگری روشن کرد. چند قلاج زد و چنبری از دود بالای سرمان راه انداخت. دود بوی الکل می‌‌داد. درویش گفت: حیف شد!
گفتم: این آخری‌ها، با آن همه هواخواهی که داشت، جایی پیدا نمی‌شد که بتواند توش بخواند. واسه همین بنا داشت برود وسط صحرا بخواند.
سیاه پور، انگار صدایی شنیده باشد، سر برگرداند به طرف در. سینه‌اش صدا می‌کرد. درویش گفت: لابد رفته تلفنخانه.
سیاه‌پور گفت: کی؟
درویش گفت: ژرژ. گاهی می‌رود با قوم و خویش‌های دسته‌دیزی‌اش دردِدل می‌کند.
گفتم: وقتی آدم از ولایتش دور بیفتد قوم و خویش دسته‌دیزی هم حکم خانواده را واسه‌اش پیدا می‌کند.
درویش گفت: هر چه باشد یک زمانی رخت‌شان در یک آفتاب خشک شده.
آشوت گفت: گاهی با کشتی واسه‌اش دبه‌های زیتون و شراب سفید می‌فرستند.
درویش گفت: هیچ‌وقت دیده‌ای یونانی حرف بزند؟
سیاه پور هیچ نگفت. ندیده بودم. گفت: «من دیده‌ام. زبان شان عین‌هو جهودهاست.» و برگشت به طرف پیش‌خان: مستر آشوت، سر در می‌آوری تو از زبان‌شان؟
آشوت گفت: خیال نمی‌کنم خودش هم درست و حسابی سردر بیاورد.
درویش گفت: خودم دیده‌ام که با مادرش حرف می‌‌زند.
آشوت گفت: یک چیزهایی بلغور می‌‌کند، همین جوری، الابختکی.
گفتم: زبان آبا و اجدادی‌اش است. چرا نباید بلد باشد؟
آشوت گفت: جنگ که شد انگلیسی‌ها انداختندش زندان، چون چو افتاده بود واسه آلمانی‌ها خبرچینی می‌کند. تو زندان بلاهایی سرش آوردند که از آن سربند همه چیز فراموش‌اش شد.
گفتم: چه بلاهایی؟
آشوت گفت: نصیب نشود. خدا می‌داند.
سیاه‌پور گفت: بس کن!
درویش بطری را برداشت لیوان‌ها را تا نیمه پر کرد. سیاه پور روی صندلی جابه‌جا شد و لیوانش را برداشت. زل زده بود به جام بزرگ پنجره و به خیابان، که از نور چراغ سر تیر روشن بود، نگاه می‌کرد. ساعت دیواری که پشت سر آشوت بود بنا کرد به زنگ زدن. درویش گفت: اگر گفته می‌آید حتمپیداش می‌شود.
سیاه پور گفت: کی؟
درویش گفت: ژرژ.
آشوت گفت: آن بد گریک قول و بولش یکی است.
درویش گفت: اگر به آقا سیاه‌پور قول داده بی‌بروبرگرد پیداش می‌شود.
آشوت گفت: وقتی کله‌اش گرم بشود اسم خودش هم یادش می‌رود.
سیاه پور پا شد. لیوان تو مشتش بود. رفت به طرف در. لنگر برمی‌‌داشت. نگاه می‌کرد به خیابان که خلوت بود و ساکت. سرش را چسباند به شیشه. آشوت رو کرد به درویش: چه‌اش شده این؟
مگر نشنیده‌ای؟
چی را نشنیده‌ام؟
سیاه پور برگشت. رفت به طرف پیش‌خان و دست کرد تو جیب شلوارش. درویش پا شد، گفت: نمی‌شود جان سیاه پور!
مچ دستش را گرفت. سیاه پور دست از جیب درآورد. لیوان را روی پیش‌خان گذاشت، زد روی شانۀ درویش، بعد دستش را رو به من تو هوا تکان داد و راه افتاد به طرف در، سنگین و روی سینۀ پاها. تنه‌اش به لنگۀ در خورد و شیشه‌های پنجره لرزیدند. آشوت گفت: انگار راستی‌راستی صدای لکنتۀ خودش است.
درویش گفت:لکنتۀ کی؟
لکنتۀ ژرژ.
آشوت از پشت پیش‌خان چند قدمی به طرف در برداشت. درویش نیم‌خیز شد و گردن کشید، بعد پا شد رفت به طرف جام پنجره. من هم پاشدم. درویش پیشانی‌اش را چسباند به شیشه. سیاه پور وسط خیابان ایستاده بود، در نور تند زردی که از چراغ‌های جلویی اتومبیل ژرژ می‌تابید. دودِ سیاهی هم تو نور موج میزد. سیاه‌پور سیگاری به لب گذاشته بود و داشت کبریت می‌کشید. ژرژ به طرفش رفت. پاکتی دستش بود. واایستاد تو نور، پشت به ما. انگار به زحمت می‌توانست خودش را سر پا نگه دارد. پاکت را داد به سیاه پور. سیاه پور پاکت را باز کرد. آشوت گفت: حتم یک کلکی تو کارشان است.
درویش گفت: شرط می‌بندم عکس یک زن است.
گفتم: از کجا می‌دانی؟
ببین چه طور زل زده به‌اش!
آشوت گفت: حاضرم از گردنم ضمانت بدهم که یک کلکی تو کارشان است.
درویش گفت: غلط نکنم قضیۀ عشق‌ و عاشقی است.
گفتم: سیاه‌پور و عشق!
درویش گفت: عشق سیاه‌پور و غیرسیاه‌پور نمی‌شناسد. مرد هفت خایه را هم منتر می‌کند.
آشوت گفت: من یکی که تو کتم نمی‌رود.
درویش گفت: می‌بینی! چشم ازش برنمی‌دارد.
ژرژ زد روی شانۀ سیاه‌پور. چیزی هم گفت که نشنیدیم. هنوز پشتش به ما بود. سیاه‌پور سر بلند کرد و روی پای راستش چرخید، بعد دست کرد تو جیب شلوارش. ژرژ مچش را گرفت و بعد خم شد زیر گوش او چیزی گفت و بنا کرد خندیدن. سیاه پور دستی به بازوی ژرژ زد و برگشت به طرف پیاده‌رو و من یک آن و دم عکس را دیدم. درویش گفت: این که عکس…
آشوت گفت: باید یک کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌شان باشد.
درویش گفت: دست وردار!
وقتی به خیابان نگاه کردم هیچ‌کدام نبودند و چراغ اتومبیل ژرژ خاموش شده بود و صدایی از دور شنیده می‌شد: انت عمری…
1367
نویسنده: محمد بهارلو

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1107
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.