داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

زن و ببر

دیباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطی
حضرت آقای یغمایی!
سوکه سپتاتی (Suka Saptati)، به معنی «هفتاد فسانه»، همان است که ما «چهل طوطی» را ازش داریم و نیز همان که فرنگی‌ها اسمش را به «طوطی سحر شده» برگردانده‌‌اند. به هر صورت این متن سانسکریت، اصل چهل طوطی است یا چهل طوطی اصل. همچنان که «پنچه تنتره» اصل کلیله ودمنه است. یا درحدودی به تخمین،«کاتاساویت ساگارا» ( اقیانوس افسانه‌ها- هزار افسان؟) اصل «هزارویک‌شب». و من که جلال باشم، وقتی خیال دکتر شدن در ادبیات را داشتم، به این‌ها دسترسی یافتم. قرار بود در باره «هزاریک‌شب» و ریشه‌های هندی و ایرانی قصه‌هایش چیزی درست کنم به اسم رساله. که نشد. یعنی آن بیماری شفا یافت. اما شیشه‌های دوا دست‌نخورده باقی مانده. یکیش همین ترجمه‌ای که می‌بینید. گفتم شاید به درد دیگران بخورد. و با این که کم‌تر از این کارها می‌کنم، گفتم همچون روغن ریخته‌ای نذر آن امام‌زاده‌اش بکنم. به عنوان صفحه ‌پرکنی. یا اگر دلتان خواست که بپذیریدش، به عنوان دست مریزادی به سرمقاله شماره آذر 1343 شما. و با عرض معذرت.
به هر صورت این متن را من و سیمین با هم ترجمه کرده‌ایم. از کتابی جُنگ مانند، به اسم The Wisdom of India، که زیر نظر «لین یوتانک» چاپ شده است.
در این جنگ همین چند حکایت که می‌بینید از متن کامل «سوکه سپتاتی» آمده بود. به انتخاب همین «لین یوتانک». و اما مترجم انگلیسی متن کامل این کتاب، عالی‌جناب «بی‌هیل ورثام» (B.Hale Wortham) است که مدت‌ها در هند به سر برده و با آشنایی کامل به سانسکریت، آن را ترجمه کرده و در سال 1911 میلادی در لندن منتشرش کرده.( چاپ نوراک) .
کتاب ، همچو هزار و ‌یک‌شب، در باره مکر زنان است. با همان سبک معهود این نوع کارهای اصلاَ هندی. یعنی حکایت در حکایت. پر از پند و اندرز. با جمله‌پردازیهای ساده و پر معنی -یعنی حکم و امثال- به زبان حیوانات و از این قبیل. علاوه بر این که مرکز دایره همه قصه‌ها یک طوطی است.
داستان، داستان مردی است که به سفر می‌رود و به عنوان حافظ و مصاحب زنش، طوطی خود را می‌گمارد. و زن هر وقت قصد ددر رفتن می‌کند، طوطی قصه‌ای سر می‌کند و الخ… (مراجعه کنید به همین رقم قصه‌گویی برای دفع شر در هزارویک‌شب و غیره…) تا هفتاد شب. و بعد شوهر برمی‌گردد و زن، عفیف مانده و محفوظ، به شوهر می‌رسد. و جالب آخر داستان است که طوطی به آسمان پرواز می‌کند. مراجعه کنید به آن قصه معروف مثنوی و طوطی‌ها دور مانده از هم و غیره.2
وقتی ترجمه می‌کردیم، نمی‌دانم چرا همین جوری ویرمان گرفت که قری در کمر نثر بگذاریم و ادای کلیله‌ودمنه را در بیاوریم. اگر کج‌وکوله است، می‌بخشید. مال ده دوازده سال پیش است.
سیمین و جلال

داستان پنجم: زن و ببر
در دهکده «دوالاهیه – Devalahia» شاه‌زاده‌ای به نام «راجه سینهه – Raga sinha» می‌زیست. زنی داشت بسیار نام‌آور، اما بداخلاق و تند خشم.
روزی زن با شوهرش سخت مشاجره کرد و نتیجه آن شد که از خانه شوهر دل برکند و دو پسر خود را برداشت و به سوی خانه پدر خویش راه افتاد. از چندین دهکده و شهر گذشت و عاقبت به جنگل انبوهی رسید. نزدیکی‌های «مالایه». و در آن جنگل ببری دید. ببر هم او را دید. و دم جنبان به سوی او آمد. زن نخست ترسید. اما برفور رفتاری چون دلاوران به خود گرفت و چند بار پشت دست پسرها زد که:
«چرا بر سر خوردن این ببر با هم مشاجره می‌کنید؟ فعلاَ همین یکی را دو نفری بخورید، بعد یکی دیگر پیدا خواهیم کرد.»
ببر که این سخنان را شنید، با خود اندیشید که این زن حتماَ زنی دلاور است و از سر وحشت پا به دو گذاشت و گریخت.
در چنین حالی، شغالی، ببر را دید و گفت:
«عجب ببری که دارد از ترس می‌گریزد!»
ببر گفت:
 «شغال عزیز! تو هم هر چه زودتر از این جا بگریزی، بهتر است. زیرا در این نواحی، آدمی‌زادی بس وحشتناک پیدا شده است. آدمی‌زادی ببرخوار. از آن آدمی‌زادها که فقط در داستان‌ها می‌نویسند. نزدیک بود مرا بخورد. تا چشمم به او افتاد از ترس گریختم.»
شغال گفت:
«عجب است! مقصودت این است که از یک تکه گوشت آدمی‌زاد می‌ترسی؟»
ببر گفت:
«من نزدیک او بودم و از آن چه گفت و کرد ترسیدم.»
شغال گفت:
«پس بهتر آن است که بر پشت تو سوار شوم و با هم برویم.»
و جستی زد و بر پشت ببر سوار شد و راه افتادند.
به زودی زن را با دو پسرش دیدند. زن باز اول اندکی یکه خورد، اما لحظه‌ای اندیشید و بعد گفت:
«ای شغال ملعون! تو در روزگار پیش، هر بار سه ببر برایم می‌آوردی. حالا چه شده است که فقط یک ببر با خود آورده‌ای؟»
ببر که این را شنید چنان ترسید که برفور پا به فرار گذاشت. شغال همچنان بر پشت او سوار بود. ببر همین‌طور می‌دوید و شغال سخت ناراحت بود و به تنها مطلبی که می‌اندیشید، رهایی از آن سوارکاری ناراحت بود. زیرا که ببر در اثر ترس عجیبی که داشت، از رودخانه و کوه و جنگل، چون باد صرصر، می‌گذشت. و هر دم خطر این بود که شغال درغلتد و زیر دست وپای او خرد بشود. این بود که شغال ناگهان به خنده افتاد.
ببرگفت:
«هیچ موضوعی برای خندیدن نیست.»
شغال گفت:
«اتفاقاَ موضوعی است که خیلی هم خنده‌دار است. زیرا که خوب کلاهی سر این آدمی‌زاده ببرخوار گذاشتیم و از چنگش گریختیم، اکنون من و تو در سلامتیم و او بی‌هوده منتظر است. اکنون مرا رها کن تا دست‌کم ببینیم کجا هستیم!»
ببر بسیار خوش‌حال شد که از خطر جسته‌اند. ایستاد و شغال را رها کرد و خود از شدت خستگی افتاد و مرد. زیرا که گفته‌اند:" دانش از حیله‌های روزگار است و مرد را به جاه و جلال می‌رساند. اما کسی که از دانش بی‌بهره است، به فلاکت دچار خواهد شد. زیرا که نیروی جاهل، همیشه به دست دانشمند به کار می‌آید، هر چند نیرویی به سان نیروی فیل باشد."
ترجمه و تحریر: سیمین دانشور، جلال آل احمد
از کتاب: «چهل طوطی»، نشرمجید 1378
حروف‮چین: شراره گرمارودی

جشن فرخنده

جلال آل احمد ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
– بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان می‌افتاد شروع می‌کرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:
– کره خر! یواش‌تر.
و دویدم به طرف پلکان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو که می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشان را می‌کردند پایین و دم‮هاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود که از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلکان دو سه تا فحش به‮شان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد که نگو. و همسایه‌مان داشت کفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها. این‮ها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان کردم که تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تک و تنها توی خانه زندگی می‌کرد. یکی از کفترها دور قوزک پاهایش هم پرداشت. چرخی و یک میزان. و آن‮قدر قشنگ راه می‌رفت و بقو بقو می‌کرد که نگو. گفتم:
– اصغر آقا دور پای این کفتره چرا این‮جوریه؟
گفت:
– به! صد تا یکی ندارندش. می‌دونی؟ دیروز ناخونک زدم.
– گفتم: ناخونک؟
– آره یکی‮شون بی‌معرفتی کرده بود منم دو تا از قرقی‌هاش را قر زدم.
بابام حرف زدن با این همسایه‌ی کفتر باز را قدغن کرده بود. اما مگر می‌شد همه‌ی امر و نهی‌های بابا را گوش کرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. یک بار هم از بخت بد درست وقتی بابام سرحوض وضو می‌گرفت یک تکه کاهگل انداخته بود دنبال کفترها که صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهای بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحش‌هایی به اصغرآقا داد که مو به تن همه‌ی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همه‌ی امر و نهی‌‌های بابام هر وقت فرصت می‌کردم سلامش می‌کردم و دو کلمه‌ای درباره‌ی کفترهایش می‌پرسیدم. و داشتم می‌گفتم:
– پس اسمش قرقیه؟
که فریاد بابام آمد بالا که;
– کره خر کجا موندی؟
ای داد بیداد! مثلا آمده بودم دنبال حوله‌ی بابام. بکوب بکوب از پلکان رفتم پایین. نزیک بود پرت بشوم. حوله را که ترسان و لرزان به دستش دادم یک چکه آب از دستش روی دستم افتاد که چندشم شد. درست مثل اینکه یک چک ازو خورده باشم. و آمدم راه بیفتم و بروم تو که در کوچه صدا کرد.
– بدو ببین کیه. اگه مشد حسینه بگو آمدم.
هر وقت بابام دیر می‌کرد از مسجد می‌آمدند عقبش. در را باز کردم. مامور پست بود. کاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفی نه هیچی. اصلاً با ما بد بود. بابام هیچ‮وقت انعام و عیدی بهش نمی‌داد. این بود که با ما کج افتاده بود. و من تعجب می‌کردم که پس چرا باز هم کاغذهای بابام را می‌آورد. برای این‮که نکند یک بار این فکرها به کله‌اش بزند پیش خودم تصمیم گرفته بودم از پول توجیبی خودم یک تومان جمع کنم و به او بدهم و بگویم حاجی‌آقا داد. یعنی بابام. توی محل همه بهش حاجی‌آقا می‌گفتند.
– کره خر کی بود؟
صدای بابام از تو اطاقش می‌آمد. رفتم توی درگاه و پاکت را دراز کردم و گفتم:
– پست‌چی بود.
– وازش کن بخون. ببینم توی این مدرسه‌ها چیزی هم بهتون یاد می‌دن یا نه؟
بابام رو کرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه می‌کرد که سر پاکت را باز کردم. چهار خط چاپی بود. حسابی خوشحال شدم. اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط شکسته داشت اصلاً از عهده من برنمی‌آمد و درمی‌ماندم و باز سرکوفت‌های بابام شروع می‌شد. اما فقط اسم بابام را وسط خط‌های چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یکی از آخوندهای محضردار محلمان بود که تازگی کلاهی شده بود. تا سال پیش رفت و آمدی هم با بابام داشت.
– ده بخون چرا معطلی بچه؟
و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده 17 دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در بنده منزل…»
که بابام کاغذ را از دستم کشید بیرون و در همان آن شنیدم که:
– بده ببینم کره خر!
و من در رفتم. عصبانی که می‌شد باید از جلوش در رفت. توی حیاط شنیدم که یک‌ریز می‌گفت:
– پدرسگ زندیق! پدرسوخته ملحد!
به زندیقش عادت داشتم. اصغرآقای همسایه را هم زندیق می‌گفت. اما ملحد یعنی چه؟ این را دیگر نمی‌دانستم. اصلاً توی کاغذ مگر چی نوشته بود. از همان یک نگاهی که به همه‌اش انداختم فهمیدم که روی هم رفته باید کاغذ دعوت باشد. یادم است که اسم بابام که آن وسط با قلم نوشته بودند خیلی خلاصه بود. از آیه‌الله و حجه‌الاسلام و این حرف‮ها خبری نبود که عادت داشتم روی همه کاغذهایش ببینم. فقط اسم و فامیلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود «بانو» که نفهمیدم یعنی چه. البته می‌دانستم بانو چه معنایی می‌دهد. هرچه باشد کلاس ششم بودم و امسال تصدیق می‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چیزی ندیده بودم.
از کنار حوض که می‌گذشتم ادای ماهی‌ها را درآوردم با آن دهان‌های گردشان که نصفش را از آب درمی‌آوردند و یواش ملچ ‌مولوچ می‌کردند.
بعد دیدم دلم خنک نمی‌شود. یک مشت آب رویشان پاشیدم و دویدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ می‌کرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهای مادرم قرمز شده بود. مثل وقتی که از روضه برمی‌گشت.
– سلام. ناهار چی داریم؟
– می‌بینی که ننه. علیک سلام. بابات رفت؟
نه هنوز.
بادمجان‌های سرخ شده را نصفه نصفه توی بشقاب روی هم چیده بود و پیازداغ‮ها را کنارشان ریخته بود. چندتا از پیازداغ‮ها را گذاشتم توی دهنم و همان‮طور که می‌مکیدم گفتم:
– من گشنمه.
– برو با خواهرت سفره‌رو بندازین. الان می‌آم بالا.
دو سه تای دیگر از پیازداغ‌ها را گذاشتم دهنم که تا از مطبخ دربیایم توی دهنم آب شده بودند. خواهرم زیر پایه کرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌های دست بخچه‌ی مادرم عروسک درست می‌کرد خپله و کلفت و بدریخت. گفتم:
– گه سگ باز خودتو لوس کردی رفتی اون بالا؟
و یک لگد زدم به بساطش که صدایش بلند شد:
– خدایا! باز این عباس ذلیل شده اومد. تخم سگ!
حوصله نداشتم کتکش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجان‌ها چنان قرمز بود که اگر مادرم نسقم می‌کرد خیلی دلم می‌سوخت. این بود که محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچه‌ی اسباب و اثاثیه‌ام. کتابهایم را گذاشتم یک طرف و کتابچه‌ی تمبرم را برداشتم ونگاهی به آن انداختم که مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. دیگر از دست تمبرهای عراق و سوریه خسته شده بودم. اما چه کنم که برای بابام فقط ازین دو جا کاغذ می‌آمد. توی همه‌ی آنها یکی از تمبرهای عراق را دوست داشتم که برجی بود مارپیچ و به نوکش که می‌رسید باریک می‌شد. یک سوار هم جلوی آن ایستاده بود به اندازه یک مگس. آرزو می‌کردم جای آن سوار بودم. یا حتی جای اسبش…
– عباس!
باز فریاد بابام بود. خدایا دیگر چکارم دارد؟ از آن فریادها بود که وقتی می‌خواست کتکم بزند از گلویش درمی‌آمد. دویدم.
– بیا کره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجره‌ی عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمین و یک توک پا بیاد اینجا.
– آخه بذار بچه یک لقمه نون زهرمار کنه…
مادرم بود. نفهمیدم کی از مطبخ درآمده بود. ولی می‌دانستم که حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد کرد.
– زنیکه لجاره! باز توکار من دخالت کردی؟ حالا دیگر باید دستتو بگیرم و سرو کون برهنه ببرمت جشن.
بابام چنان سرخ شده بود که ترسیدم. عصبانیت‌هایش را زیاد دیده بودم. سرخودم یا مادرم یا مریدها یا کاسبکارهای محل. اما هیچ‌وقت به این حال ندیده بودمش. حتا آن روزی که هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقای همسایه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمی‌دانست کجا به کجاست و من بدتر ازو. رگ‮های گردن بابام از طناب هم کلفت‌تر شده بود. جای ماندن نبود. تا کفشم را به پا بکشم مادرم با یک لقمه‌ی بزرگ به دست آمد و گفت:
– بگیر و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.
هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود که از درخانه پریدم بیرون،‌ سوزی می‌آمد که نگو. از آفتاب هم خبری نبود. بقیه لقمه‌ام را توی کوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد که رسیدم دهانم را هم پاک کرده بودم.
فقط کفش‮های پاره پوره دم در چیده شده بود. صف‌های نماز جماعت کج و کوله‌تر از صف بچه مدرسه‌ای‌ها بود. و مریدهای بابام دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا با هم حرف می‌زدند و تسبیح می‌گرداندند. احتیاجی به حرف زدن نبود. مرا که دیدند تک و توک بلند شدند و برای نماز قامت بستند. عادتشان بود چشم‮شان که به من می‌افتاد می‌فهمیدند که لابد باز آقا نمی‌آید.
بعد دویدم طرف بازار. از دم کبابی که رد می‌شدم دلم مالش رفت. دود کباب همه جا را پر کرده بود. نگاهی به شعله‌ی آتش انداختم و به سیخ‌های کباب که مشهدی علی زیر و روشان می‌کرد و به مجمعه‌ی پر از تربچه و پیازچه که روی پیشخان بود. و گذشتم. چلویی هیچ‮وقت اشتهای مرا تیز نمی‌کرد. با پشت دری‌هایش و درهای بسته‌اش. انگار توی آن به جای چلو خوردن کارهای بد می‌کنند. دکان آشی سوت و کور بود و دیگی به بار نداشت. حالا دیگر فصل حلیم بود و ناهار بازار دکان آشی صبح‌ها بود. صبح‌های سرد سوزدار. جلوی دکانش یک بره‌ی درسته و پوست کنده وسط یک مجمعه قوز کرده بود و گردنش به کنده‌ی درخت می‌ماند. و روی سکوی آن طرف یک مجمعه‌ی دیگر بود پر از گندم و یک گوشکوب بزرگ – خیلی بزرگ – روی آن نشانده بودند. فایده نداشت باید زودتر می‌رفتم و عمو را خبر می‌کردم و گرنه از ناهار خبری نبود.
آخر بازارچه سرپیچ یک آشپز دوره گرد دیگ آش رشته‌اش را میان پاهاش گرفته بود و چمبک زده بود و مشتری‮ها آش را هورت می‌کشیدند. بیشتر عمله‌‌ها بودند وکلاه نمدی‌هاشان زیر بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسی‌دوزها دلم از بوی چرم به هم خورد و تند کردم و پیچیدم توی تیمچه. اینجا دیگر هیچ سوز نداشت. گوش‮هایم داغ شده بود. و زیر پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و کنار تا دلت بخواهد تخته ریخته بود و چه بوی خوبی می‌داد! آرزو می‮کردم که سه تا از آن تخته‌‌ها را می‌داشتم تا طاقچه‌ام را تخته‌بندی می‌کردم. یکی را برای کتاب‮ها- یکی را برای خرده ریزها و آخری را هم بالاتر از همه می‌کوبیدم برای خرت و خورتهایی که نمی‌خواستم دست خواهرم به‮شان برسد. و این‮هم حجره‌ی عمو. اما هیچ‮کس نبود. دم در حجره یک خورده پا به پا کردم و دور خودم چرخیدم که شاگردش نمی‌دانم از کجا درآمد. مرا می‌شناخت. گفت عمو توی پستو ناهار می‌خورد. یک کله رفتم سراغ پستو. منقل جلوی رویش بود و عبا به دوش روی پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو می‌خورد. سلام کردم و قضیه را گفتم. و همان طور که او ملچ ملچ می‌کرد داستان کاغذی را که آمده بود و حرفی را که بابام به مادرم گفته بود همه را برایش گفتم. دو سه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روی یک تکه نان یک قاشق فسنجان خالی ریخت که من بلعیدم و بلند شدیم. عمو عبایش را از دوش برداشت و تا کرد وگذاشت زیر بغلش و شبکلاهش را توی جیبش تپاند و از در حجره آمدیم بیرون. می‮دانستم چرا این کار را می‌کند. پارسال توی همین تیمچه جلوی روی مردم یک پاسبان یخه عمویم را گرفت که چرا کلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبایش را پاره نکرد دست ازو برنداشت. هیچ یادم نمی‌رود که آن‮روز رنگ عمو مثل گچ سفید شده بود و هی از آبرو حرف می‌زد و خدا و پیغمبر را شفیع می‌آورد. اما یارو دستش را انداخت توی سوراخ جا آستین عبا و سرتاسر جرش داد ومچاله‌اش کرد و انداخت و رفت. آن‮روز هم درست مثل همین امروز نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود که بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتیم به طرف خانه می‌رفتیم که آن اتفاق افتاد.
در راه عمو ازم پرسید بابام جواز سفرش را تجدید کرده یا نه. و من نمی‌دانستم. هر وقت بابام می‌خواست سفری به قم یا قزوین بکند این عزا را داشتیم. جوازش را می‌داد به من می‌بردم پهلوی عمو و او لابد می‌برد کمیسری و درستش می‌کرد. این بود که باز عمو پرسید امروز رئیس کمیسری به خانه‌مان نیامده! گفتم نه. رئیس کمیسری را می‌شناختم. یکی دو بار اول صبح‮ها که می‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سینه به سینه شده بودم، مثل این‮که از مریدهای بابام بود. هر وقت هم می‌آمد دم در منتظر نمی‌شد در را باز می‌کرد و یااللهی می‌گفت و یک راست می‌رفت سراغ اطاق بابام.
به خانه که رسیدیم عمو رفت پیش بابا ومن دیگر منتظر نشدم. یک کله رفتم پای سفره که مادرم فقط یک گوشه‌اش را برای من باز گذاشته بود. از بادمجان‌هایی که باقیمانده بود پیدا بود خودش چیزی نخورده. هر وقت با بابام حرفش می‌شد همین طوری بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام که می‌گذشتم فریادش بلند بود و باز همان «زندیق» و «ملحد»‌ش را شنیدم. لابد به همان یارو فحش می‌داد که کاغذ را فرستاده بود. خیلی دلم می‌خواست سری هم به پشت بام بزنم و یک خورده کفترهای اصغرآقا را تماشا کنم. اما هوا ابر بود و لابد کفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دیر شده بود. یعنی دیر نشده بود اما وضع من جوری بود که باید زودتر می‌رفتم. بله دیگر سر همین قضیه‌ی شلوار کوتاه! آخر من که نمی‌توانستم با شلوار کوتاه بروم مدرسه! پسر آقای محل! مردم چه می‌گفتند، و اگر بابام می‌دید؟ از همه‌ی این‌ها گذشته خودم بدم می‌آمد. مثل این بچه‌های قرتی که پیشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آویزان می‌کردند و «شلوار کوتاه کلاه بره…» بله دیگر هیچ‮کس از متلک خوشش نمی‌آید. و همین‮جوری شد که آخر ناظم از مدرسه بیرونم کرد که «یا شلوارت را کوتاه کن یا برو مکتب خونه». درست اوایل سال بود. یعنی آخرهای مهرماه. و مادرم همان وقت این فکر به کله‌اش زد. به پاچه‌های شلوارم از تو دکمه قابلمه‌ای دوخت ومادگی آن را هم دوخت به بالای شلوارم. و باز هم از تو،‌ و یادم داد که چطور دم مدرسه که رسیدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دکمه کنم و بعد هم که درآمدم بازش کنم و بکشم پایین. همین‮طور هم شد. درست است که شلوارم کلفت می‌شد و نمی‌توانستم بدوم، و آن روز هم که سر شرط‮‌بندی با حسن خیکی توی حوض مدرسه پریدم آب لای پاچه‌ام افتاد و پف کرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگی، اما هر چه بود دیگر ناظم دست از سرم برداشت. به همین علت بود که سعی می‌کردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه دیرتر دربیایم. زنگ آخر را که می‌زدند آن‮قدر خودم را توی مستراح معطل می‌کردم تا همه می‌رفتند و کسی نمی‌دید که با شلوارم چه حقه‌ای سوار کرده‌ام. با این‌حال بچه‌ها فهمیده بودند و گرچه کاری به این کار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشیخ». که اول خیلی اوقاتم تلخ شد. اما بعد فکرش را که می‌کردم می‌دیدم زیاد هم بد نیست و هر چه باشد خودش عنوانی است و از «شلی» بهتر است که لقب مبصرمان بود.
در مدرسه که رسیدم خیس عرق بودم. از بس دویده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توی ایوان ایستاده بود و با شلاق به شلوارش می‌زد. نمی‌شد توی دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توی کوچه داشتم این کار را می‌کردم که شنیدم یکی گفت:
– خدا لعنتتون کنه. به‌بین بچه‌های مردمو به چه دردسری انداختن.
سرم را بالا کردم. زن گنده‌ای بود و کلاه سیاه لبه پهنی به سر داشت و زیر کلاه چارقد بسته بود ودسته‌های چارقد را کرده بود توی یخه‌ی روپوش گشاد و بلندش. فکر کردم «زنیکه چکار به کار مردم داره؟» و دویدم توی مدرسه.
عصر که از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچه‌ی شیرخوره‌اش آمده بود خانه‌ی ما. خانه‌شان توی یکی از پسکوچه‌های نزدیک خودمان بود. و روز هم می‌توانست بیاید و برود. سرو گوشی توی کوچه آب می‌داد و چشم آجانها را که دور می‌دید بدو می‌آمد. سرش را با یک چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق می‌زد و حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. و مشهدی حسین مؤذن مسجد هی می‌آمد و می‌رفت و قلیان و چای می‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چایی مرا که می‌ریخت داشت به خواهرم می‌گفت:
– می‌دونی ننه؟ چله سرش افتاده. حیف که توپ مرواری رو سر به نیست کرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه که از زیرش رد می‌کردی انگار آبی که رو آتش بریزی.
و من یادم افتاد که وقتی کلاس اول بودم چقدر از سروکول همین توپ بالا رفته بودم و با شیرهای روی دوشش بازی کرده بودم و لای چرخ‌هایش قایم باشک کرده بودیم و روی حوض آن طرف‌ترش که وسط کاج‌های بلند میدان ارک بود سنگ پله پله کرده بودیم. سنگ روی آب سبز حوض هفت پله هشت پله می‌رفت. حتی ده پله. و چه کیفی داشت! و چایی‌ام را با یک تکه سنگک هورت کشیدم.
– حالا بیا یک کار دیگه بکن ننه. ورش دار ببر دم کمیسری از زیر قنداق تفنگ درش کن.
– مادر مگه این روزها می‌شه اصلا طرف کمیسری رفت؟ خدا بدور!
– خوب ننه چرا نمیدی شوهرت ببره؟ سه دفعه از زیر قنداق تفنگ درش کنه بعد هم یک گوله نبات بده به صاحب تفنگ.
و داشتند بحث می کردند که صاحب تفنگ دولت است یا خود پاسبان‌ها که من چایی دومم را هرت کشیدم و رفتم سراغ دفترچه‌ی‌ تمبرم. هنوز به صفحه‌ی برج مارپیچ نرسده بودم که صدای مادرم درآمد.
– ننه قربون شکلت برو،‌ دو سه تا بغل هیزم بیار پای حموم. بدو باریکلا.
فیشی کردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار که مادرم حرفی زده. این بار خواهرم به صدا درآمد که:
– خجالت بکش پسر گنده. میخای خودش بره هیزم بیاره؟ چرک از سر و روی خودت هم بالا میره. تو که حرف گوش کن بودی.
این حمام سرخانه هم عزایی شده بود. از وقتی توی کوچه چادر را از سر زن‌ها می‌کشیدند بابام تصمیم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌ای هفت روز دود و دمی داشتیم که نگو. و بدیش این بود که همه‌ی زن‌های خانواده می‌آمدند و بدتر این‮که هیزم آوردنش با من بود. از ته زیر زمین آن سر حیاط باید دست کم ده بغل هیزم می‌آوردم ومی‌ریختم پای تون حمام که ته مطبخ بود. دست کم دو روز یک بار. درست است که از وقتی حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم که هر دفعه می‌داد سر مرا مثل خودش از ته تیغ می‌انداختند و پوست سرم را می‌کندند. اما به این دردسرش نمی‌ارزید. هر دفعه هم یکی دو جای دستم زخمی می‌شد. شاخه‌های هیزم کج و کوله بود و پر از تریشه و باید از تلمبار هیزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رویش بردارم وگرنه داد بابام در می‌آمد که باز چرا شاخه‌ها را از زیر کشیده‌ای.
سراغ هیزم‌ها که رفتم مرغ‌ها جیغ و داد کنان در رفتند. هوا کیپ گرفته بود ومرغ‮ها خیال کرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دسته‌ی دوم را که می‌چیدم یک موش از دم پایم در رفت و دوید لای هیزم‌ها. آنقدر کوچولو بود که نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتی ور رفتم شاید درش بیارم اما فایده نداشت. این بود که ول کردم و دوباره رفتم سراغ هیزم‌ها. دسته‌ی چهارم را که بردم، در کوچه صدا کرد. لابد مشهدی حسین بود و می‌رفت در را باز می‌کرد. محل نگذاشتم و هیزم‌ها را بردم توی مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست می‌کرد و مادرم چراغ‌ها را نفت می‌ریخت. مرا که دید گفت:
– ننه مگر نمی‌شنوی؟ بدو درو واکن. مشد حسین رفته مسجد.
فهمیدم که لابد بابام باز نمی‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاریک می‌شد که رفتم دم در. یک صاحب منصب بود و دنبالش یک زن سرواز. یعنی چارقد به سر. همسن‌های خواهر بزرگم. چارقد کوتاه گل منگلی داشت. هیچ زنی با این ریخت توی خانه‌ی ما نیامده بود. کیف به دست داشت و نوک پنجه راه می‌رفت. سلام کردم و رفتم کنار، هر دو آمدند تو. روی کول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمی‌شناختمش. یعنی چکار داشت؟ اول شب با این زن سرواز؟ صبح تا حالا توی خانه‌مان همه‌اش اتفاقات تازه می‌افتاد. یک دفعه نمی‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاریک بود و ندیدند که من ترسیده‌ام. نکند باز مشگلی برای جواز عمامه‌ی بابام پیدا شده باشد؟ شاید به همین علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همان‮طور باز گذاشتم و دویدم تو به مادرم خبر دادم . چادرش را کشید سرش و آمد دم دالان و سلام علیک و احوال‌پرسی و صاحب منصب چیزهایی به مادرم گفت که فهمیدم غریبه نیست، خیالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:
– دختر ما دست شما سپرده. من می‮رم خدمت حاجی‌آقا.
مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چای بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود که به مهمان آشنا باید چایی داد. چایی را که بردم دیدم عمو آن‮جاست و رئیس کمیسری هم هست و یک نفر دیگر. بازاری مانند. همه دور کرسی نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آن‮های دیگر هر کدام زیر یک پایه. چایی را که می‌گذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف می‌زد:
– بله حاج آقا. متعلقه‌ی خودتان است ترتیبش را خودتان بدهید.
که آمدم بیرون. دیگر متعلقه یعنی چه؟ یک امروز چند تا لغت تازه شنیده بودم! مادرم که سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود یا سرش خلوت بود می‌رفتم ازش می‌پرسیدم. همیشه ازین جور سوال‮ها خوشش می‌آمد. یا وقتی که قلم نیی برای مشق درشت می‌دادم بتراشد. من هم فهمیده بودم، هروقت کاری باهاش داشتم یا پولی ازش می‌خواستم با یکی از این سوال‮ها می‌رفتم پیشش یا با یک قلم نوک شکسته. بعد گفتم بروم ببینم دیگر این زنکه کیست.
مادرم پایین کرسی نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جای خودش. یک جفت کفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز که وسط صف نشسته‌ی نماز جماعت ایستاده باشد. یک بوی مخصوصی توی اطاق بود که اول نفهمیدم. اما یک مرتبه یادم افتاد. شبیه بویی بود که معلم ورزش‮مان می‌داد. به خصوص اول صبح‌ها. بله بوی عطر بود. از آن عطرها. لب‌هایش قرمز بود وکنار کرسی نشسته بود و لبه‌ی لحاف را روی پاهایش کشیده بود. من که از در وارد شدم داشت می‌گفت: خانوم امروز مزاجش کار کرده؟
و خواهرم گفت:
– نه خانوم‌‌جون. همینه که دلش درد میکنه. گفتم نبات داغش بدم شاید افاقه کنه. اما انگار نه انگار.
و مادرم پرسید:
– شما خودتون چند تا بچه دارین؟
زنیکه سرش را انداخت زیر و گفت:
– اختیار دارین من درس می‌خونم.
– چه درسی؟
– درس قابلگی.
سرش را تکان داد و خندید. مادرم رو کرد به خواهرم و گفت:
– پس ننه چرا معطلی؟ پاشو بچهکت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چایی بیارم.
و بلند شد رفت بیرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همان‮جور که بی‮خودی ورقش می‌زدم مواظب بودم که خواهرم قنداق بچه را روی کرسی باز کرد و زنیکه دو سه جای شکم بچه را دست مالید که مثل شکم ماهی‌های بابام سفید بود و هنوز حرفی نزده بود که فریاد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا می‌کرد. دفترچه را روی طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمی‌گشت. گفتم:
– شما که اومده بودین چایی ببرین واسه مهمون!
– غلط زیادی نکن،‌ ذلیل شده!
و رفتم توی اطاق بابام. چایی می‌خواست و باید قلیان را ببرم تازه چاق کنم. تا استکان‌ها را جمع کنم و قلیان را ببرم شنیدم که داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشکر روم می‌گفت. می‌دانستم. اگر یک اداری پهلویش بود قصه‌ی سفر هند را می‌گفت. و اگر بازاری بود سفرهای کربلا ومکه‌اش را. و حالا دو تا نشون به کول توی اطاق بودند. آمدم بیرون چایی بردم و برگشتم قلیان را هم که مادرم چاق کرده بود، بردم. بابام به آن‮جا رسیده بود که عمروعاص تک و تنها اسیر رومی‌‌ها شده بود و داشت در حضور قیصر روم نطق می‌کرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ی این را هم نداشتم که برم اطاق خودمان و لنگ و پاچه‌ی شاشی بچه خواهرم را تماشا کنم. از بوی آن زنکه هم بدم آمده بود که عین بوی معلم ورزش‌مان بود. این بود که آمدم سر کوچه. اما از بچه‌ها خبری نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر کوچه جمع می‌شدیم و یک کاری می‌کردیم. می‌رفتیم سر خیابان و به تقلید آجان‌ها کلاه نمدی عمله‌ها را از سرشان می‌قاپیدیم و دستش‌ده بازی می‌کردیم. یا توی کوچه بغل خانه‌ی خودمان جفتک چارکش راه می‌انداختیم. یا فیلم‌هامان را با هم رد و بدل می‌کردیم. یا یک کار دیگر. و من خیلی دلم می‌خواست گیرشان بیاورم و تارزانی را که همان روز عصر توی مدرسه با یک قلم نیی خوش تراش عوض کرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر کمرش و طنابی که بغل دستش آویزان بود و یک دستش دم دهانش بود و داشت صدای شیر در‌می‌آورد. اما هیچ‌کدامشان نبودند. چه کنم چه نکنم؟ همان‮جا دم در گرفتم نشستم. به تماشای مردم. دیدنی‌ترین چیزها بود. صدای «خودخدا» از ته کوچه می‌آمد که لابد مثل هر شب یواش یواش قدم برمی‌داشت و عصایش روی زمین می‌سرید و سرش به آسمان بود و به جای هر دعا و استغاثه‌ی دیگری مرتب می‌گفت «یا خود خدا» و همین جور پشت سر هم. و کشیده. لبویی هم آمد و رد شد. توی لاوکش چیزی پیدا نبود. اما او دادش را می‌زد. یک زن چادر نمازی سرش را از خانه روبه‮رویی درآورد و نگاهی توی کوچه انداخت و خوب که هر طرف را پایید دوید بیرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر- در را هل داد که برود تو اما در بسته بود. همین جور که تند تند در می‌زد سرش را این‌ور آن‌ور می‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت می‌تپید تو که یک مرتبه شنیدم:
– هوپ! گرفتمش.
ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستش دنبال چیزی می‌گشت و می‌گفت:
– آ پدر سوخته! خوب گیرت آوردم. مرغ و مسما.
هوا تاریک تاریک بود و نور چراغ کوچه رمقی نداشت و من نمی‌دانم در آن تاریکی چطور چشمش مگس‌ها را می‌دید. و‌‌ آن هم درین سوز سرما. شاید خیالش را می‌کرد؟ همسایه‌ی دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدت‮ها بود عقلش کم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان می‌نشست و مگس می‌گرفت و می‌گفتند می‌خورد. اما من ندیده بودم. به نظرم فقط ادایش را در‌می‌آورد و حرفش را می‌زد که «باهات یک فسنجون حسابی درست می‌کنم.» یا «دیروز یه مگس گرفتم قد یه گنجشک.» یا «نمی‮دونی رونش چه خوشمزه‌اس.» اوایل امر وسیله‌ی خوبی بود برای خنده و یکی از بازی‌های عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.
اما حالا دیگر نمی‌شد بهش خندید. زنش خانه‌ی ما رخت‮شویی می‌کرد. ده روزی یک بار. و می‌گفت مرتب کتکش می‌زند و بیرونش می‌کند. اما می‌بیند خدا را خوش نمی‌آید و باز غذایش را درست می‌کند. گفتم بروم دو کلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:
– ابوالفضل چه مزه‌ای می‌داد؟
گفت:
– مزه گندم شادونه. نمی‮دونی! قد یه گنجشک بود.
گفتم:
– نکنه خیالات ورت داشته؟ تو این سرما مگس کجا پیدا می‮شه؛
گفت:
– به! تو کجاشو دیدی؟ من ورد می‌خونم خودشان می‌آن. صبرکن.
و دست کرد توی جیب کت پاره‌اش و داشت دنبال قوطی کبریتی می‌گشت که مگس‌هایش را توی آن قایم می‌کرد که دیدم حوصله‌اش را ندارم. دیگر چیزی هم نداشتم بهش بگویم. بلند شدم که برگردم خانه. که در خانه‌مان صدا کرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش که داشتند در‌می‌آمدند. لابد خیلی بد می‌شد اگر مرا با ابوالفضل دیوانه می‌دیدند. فوری تپیدم پشت ابوالفضل و قایم شده بودم که به فکرم رسید «چرا همچی کردی؟ اونا ابوالفضل رو کجا می‌شناسن؟» اما دیگر دیر شده بود و اگر در‌می‌آمدم و مرا می‌دیدند بدتر بود. وقتی از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت می‌گفت:
– آخه صیغه یعنی چه آقاجون؟
و صاحب منصب گفت:
– همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همین‮قدر که باهاش بری مهمونی….
آهان گیرش آوردم. بیا ببین چه گنده‌س!
ابوالفضل نگذاشت باقی حرف صاحب منصب را بشنوم. یعنی از چه حرف می‌زدند؟ یعنی قرار بود دختره صیغه‌ی بابام بشود؟ برای چه؟… آها … آها … فهمیدم.
نگاهی به قوطی کبریت انداختم که خالی بود. اما دیگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.
در باز بود و در تاریکی دالان شنیدم که عمو، می‌گفت:
– عجب! خیلی‌یه‌ها! عجب! دختر نایب سرهنگ…
صدای پای من حرفش را برید. نزدیک که شدم رییس کمیسری را هم دیدم. بی‮خودی سلامی بهشان کردم و یکراست رفتم توی اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توی مطبخ می‌پلکید. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خیلی خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. رختم را کندم و تپیدم زیر کرسی. بوی دود ته دماغم را می‮خاراند و توی فکر ابوالفضل بودم و قوطی کبریت خالی‌اش و کشفی که کرده بودم که شنیدم عمو گفت:
– آهای جاری. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزدیک بود سر پیری هوو سرت بیاریم.
عمو مادرم را جاری صدا می‌کرد. عین زن‌عمو. و صدای مادرم را شنیدم که گفت:
– این دختره رو می‌گی میز عمو؟ خدا بدور! نوک کفشش زمین بود پاشنه‌اش آسمون.
و عمو گفت:
– جاری تخته‌های رو حوضی را نمی‌ذارین؟ سردشده‌ها!
فردا صبح که رفتم سر حوض وضو بگیرم دیدم در اطاق بابام قفل است. ماهی‌ها هنوز ته حوض خوابیده بودند. اما پولک‌های رنگی توی پاشوره ریخته بود. گله‌به‌گله و تک و توک. یک جای سنگ حوض هم خونی بود. فهمیدم که لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت می‌رفت قم یا قزوین در اطاقش را قفل می‌کرد. و هر شب که خانه نبود گربه‌‌ها تلافی مرا سر ماهی‌هایش درمی‌آوردند. وقتی برگشتم توی اطاق از مادرم پرسیدم:
– حاجی آقا کجا رفته؟
– نمی‌دونم ننه کله سحر رفت! عموت می‌گفت می‌خاد بره قم.
و چایی که می‌خوردیم برای هر دو ما گفت که دیشب کفترهای اصغرآقا را کروپی دزد برده. که ای داد و بیداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا که بابام رفته بود سفر و دیگر مانعی برای رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود که نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند می‌آمد. لانه‌ها همه خالی بود و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمی‌شد.
و فضله‌ی کفترها گله‌به‌گله سفیدی می‌زد.
نویسنده: جلال آل احمد
برگرفته شده از کتاب: «پنج داستان»
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

تمارض

مرغ را می‮بایست حسابی سرخ کنی و سیب زمینی را. تمام غذاها این قدر سرخ می‮شد که به سیاهی می‮زد، پیاز رو به سوختن می‮رفت و کدو. غذا که این جوری می‮شد می‮گفتند خوب است. بعد دیدم خانواده بزرگی‮ها نه تنها غذا را سرخ شده دوست دارند، آدم‮ها را هم همین‮طور مچاله شده و سوخته دوست دارند. تازه قاسم روشنفکر خانواده‮شان بود و به برابری حقوق زن و مرد اعتقاد داشت، منتها برابری به شیوه‮ی خودش، او معتقد بود زن هم باید پا به پای کار کند تا به شعوراجتماعی برسد. روزنامه را با دقت می‮خواند، اما هربار که دوست داشت صدایش را بلند می‮کرد و یا اگر به اعصابش فشار می‮آمد می‮گفت حق دارم ظرف وظروف رو بشکنم چه برسه به حنجره که مال مال خودمه. این‮که یکی بخواهد داد بکشد و حنجره‮اش ما ل خودش باشد… مسلم است که حق اوست و یا این‮که موقع عصبانیت برود وسط خیابان و در مسیر حرکت کامیون بایستد، نه به شوخی البته! معلوم بود کوتاه می‮آمدم !
اوا ئل وقتی دادوبی‮داد می‮کرد و می‮گفت حنجره‮ی خودمه، باهاش یک به دو می‮کردم. با هم کل کل می‮کردیم آن‮قدر که قاسم به حالت تشنج می‮افتاد و من می‮فهمیدم دیگر خطر دارد زنده‮گی ما را شدیداً تهدید می‮کند. موضوعِ جان موضوعی بود که فکر می‮کردم نمی‮توانم بی‮گدار به آب بزنم و کوتاه می‮آمدم…
حالا پانزده سال است که از ازدواج ما گذشته، پانزده سال و سه روز… جایی از بدنم نیست که سونوگرافی نشده باشد، مشاورم می‮گوید تو شدیداً مریض هستی. قرص سیتولراپام خارجی و ایرانی برایم نوشته ست. دکترم می‮گوید استرس و افسرده‮گی زده مکانیزم مغزی بدنت را خورد و خمیر کرده. می‮گوید تو شدیداً احتیاج داری فریاد بکشی!
توبا حرکت انتهاری زنده‮گی کردی! می‮بایست داد می‮کشیدی، تو هم ظرف می‮شکستی …
– پس بچه‮ها چی می شدند دکتر‌؟
– از عهده‮ی خودشون بر می‮اومدند…
 با خودم همیشه فکر کرده‮ام " شکل بر آمدن مهم نیست؟"
قاسم ظاهراً نگران است، نه به خاطر مریضی ام، می‮گوید من از عهده‮ی سه‮تا بچه برنمی‮آیم، باید باشی و سروسامان‮شان بدهی، اما به نظرم، می‮خواهد بمانم برای منافع خانواده‮گی‮اش. کسی که بیرون کار کند و بعد موقع غروب برود تو آشپرخانه، غذا بپزد و ظرف بشورد، آخر هفته هم برود از میدان تره بار خرید کند و بعد خواهر وبرادرهای شوهرش راکه از شهرستا ن می‮آیند، در هر وقت از هفته و ماه وسال پذیرایی کند، بد هم نیست، به‮خصوص اگر درس خوانده هم باشد و آخر شب، در هر شرایط روحی، بدنش را واگذارد…
گربه‮ی سفید باغ پدری‮مان دیروز با گربه خال‮خالی بازی می‮کرد، می‮دویدند دنبا ل هم! چه لذتی می‮بردند از عشق صادقانه‮شان! نمی‮دانم همه‮ی این‮ها کی وچگونه بارم شد! با این‮که همیشه پدرم می‮گفت از عهده‮ی پدر و پدرجدشان هم برمی‮آیی، اما مادرم همیشه می‮ترسید.
اخیراً قاسم بیش از حد ورود و خروج مرا چک می‮کند، حتا هفته‮ی پیش می‮گفت باید از کارت ورودی‮ات پیرینت بگیری، ببینم این‮که میل جنسی دراین هفته به من نداشته‮ای …
کارت ورود و خروجم هنوز مقوایی‮ست، ساعت‮ها به‮ترتیب در آن ثبت شده است. خود قاسم می‮داند که صبح پنج دقیقه تأخیر به چه مفهوم است و غروب هم باید آن‮قدر بمانم تا مدیرمان بداند جایگاه اول تو زنده‮گی برای من شرکت است، جایگاه دوم شرکت و جایگاه سوم هم شرکت. ساعت ورود و خروجم به طرز بی‮رحمانه‮ای معصوم است. 45/ 6، 50/ 6، 49/6 …. وغروب 35/5، 50/5 …. 38/6 … بیشتر هفت غروب می‮رسم. زمان کمی وقت دارم تا همه‮ی غذاها را تا حد سیاه شدن سرخ کنم. کپی کارت را هم می‮دهم به قاسم. از من نمی‮گیرد. دستم را می‮زند کنار … خیس عرق می‮شوم. دلم می‮خواهد … دلم می‮خواست … صدای دکتر در مغزم می‮پیچد:
– چرا گذاشتی تا ا ین حد پیش برود؟
از خودم می پرسم به خاطر بچه ها بود؟
 حسابی کوتاه آمده ام. همه چیز حالا برایم بیش از اندازه طبیعی است. همه چیز همین ا ست که هست . اکسیژن که می رود تو، باید به ناچار برگردد، هیچ چاره ای نیست چون در غیر این صورت ممکن است این شصت ویک کیلو گوشت کبود بشود و سیاه … همین است که اکسیژن را که تو داده‮ام به ناچار بازدمش را هم رعا یت می‮کنم … منتها به قاسم می‮گویم دکتر به من گفته باید فریاد بکشی. می‮گوید: " خوب بکش . کسی جلو تو نگرفته."
 فریاد می‮کشد:" خوب فریاد بکش … فریاد … ببین این جوری…"
داد می‮کشد. صورتش قرمز شده است، تمام رگ‮های صورتش بیرون زده. می‮گوید: "ا ین حنجره مال خودمه. این‮ها تنها چیزی‮یه که مال خودمه، به کسی ربط نداره! می‮خوام فریاد بکشم."
 ظرف های بوفه را می ریزد پا ئین . دنبا ل بچه ها می کند . همین طور که فریاد می زند می گوید : شما ها ! شماها چرا شخصیت منو می‮برید زیر سؤال؟ به مونا که سیزده سالش بیشتر نیست می‮گوید: "تو چرا کم درس می‮خونی؟"
 بعد رو به من می‮گوید: "همین تو … همین تو … شخصیت منو بردی زیرسؤال! اما هیچ چی به‮ات نمی‮تونم بگم چون همه‮اش مریضی! چون داری تمارض می‮کنی. این یعنی تمارض! وقتی که هیچ جای بدنت چیزیش نیست، یعنی تمارض … این یعنی تمارض! آقا…"
 نیما از ترس چسبیده به گوشه‮ی دیوار و گریه می‮کند. سپیده موهایش را می‮کند و گریه‮ا ش را می‮خورد. قاسم داد می‮زند: "آخر من نمی‮فهمم. این چشه؟ بچه‮های همسن این دارن قهقهه می‮زنن … اون وقت بچه‮ی من باید عصبی بشه فقط، بچه‮ی من… 
 رو به مونا می‮گوید: "با کی داشتی دیروز تلفنی حرف می‮زدی؟"
 مونا تو چشمش نگاه می‮کند : "دوستم"!
 – شماها دارید خودتونو به گوه می‮کشونید!
صدای فریادش تو سالن می‮پیچید:"‌پریروز یه دختر پونزده ساله تو خیابون …. 
 حرکت دستش را می‮بینم که استکان چای را پرتاب می‮کند تو آشپزخانه. صدای خورد شدن استکان رو سرامیک … پاشیدن چای روی سرامیک …
 سرانگشت‮های دستم یخ کرده وسرانگشت پاهایم. احساس می‮کنم مردمک چشم‮هایم دارد می‮رود جایی پشت سرم پنهان شود. می‮روم جلوی آینه. خودم را نگاه می‮کنم. همه چیز بدنم سرجایش است، فقط چشم‮هایم کمی نگرانند !
 همین!
نویسنده: میترا داور

قنداق

شوهر توشیکو همیشه سرش شلوغ بود. حتی امشب هم باید شتابان به سر قرار ملاقاتی می‌رفت. این بود که او را تنها گذاشت تا با تاکسی به خانه برگردد. زنی که با هنرپیشه‌ای -آن هم هنرپیشه‌ای جذاب- ازدواج کرده، چه انتظار دیگری می‌تواند داشته باشد؟ خوش خیالی بود اگر فکر می‌کرد که شوهرش امشب را با او می‌گذراند. اما شوهر توشیکو باید می‌دانست که او از برگشتن به خانه وحشت دارد. خانه‌ای تزئین شده به سبک غربی، غیر صمیمی، با لکه‌های به جا مانده خون روی کف اتاق.
توشیکو از همان دوران بلوغ، طبعی حساس داشت. و حالا دیگر جزئی از طبیعتش شده بود. در نتیجه همین دلشوره‌های دائمی، هیچوقت چاق نشد و حالا هم که زن کاملی بود، بیشتر به طرحی از هیکلی می‌مانست تا مخلوقی فراهم آمده از گوشت و خون. البته خودش به این تلاطم فرساینده وقعی نمی‌نهاد.
اوایل شب، وقتی به شوهرش در نایت کلوب ملحق شد، از دیدن او که با شرح«حادثه» با دوستانش سرگرم شده بود، یکه خورد. او را که در لباس آمریکایی آنجا نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد، غریبه یافت.
طوری دستهایش را در هوا می‌چرخاند و ادا و اطوار درمی‌آورد که انگار قصد دارد توجه مخاطبانش را از ارکستر رقص بگیرد.
می‌گفت:«داستانی مضحک. پرستاری برای نگهداری بچه‌امان از آژانس کاریابی آمده که در همان نگاه اول، معده‌اش توجه‌ام را جلب کرد. آنقدر بزرگ بود که انگار یک بالش زیر کیمونو‌اش پنهان کرده است! البته چندان عجیب هم نبود؛ آخر بعد دیدم که می‌تواند بیشتر از همه ما غذا بخورد. او ظرف برنج را این طوری می‌خورد و لیس می‌زد…» بشکنی زد و ادامه داد:«خودش می‌گفت که علت چنین اشتها و شکمی از ورم معده‌ای است که دارد. و این بود تا پریروز که صدای ضجه و ناله‌ای از اتاق پرستار شنیدیم. به سرعت رفتیم و دیدیم که بله، روی زمین چمباتمه زده و معده‌اش را با هر دو دست گرفته و مثل گاوی ماغ می‌کشد. از آن طرف هم، بچه ما توی رختخواب، اختیار از دست داده و یک بند و با تمام حنجره جیغ می‌کشد. راحت‌تان کنم، معرکه غریبی بود.»
یکی از رفقای شوهرش که او هم هنرپیشه بود گفت:
«پس دم خروس بالاخره بیرون زد.» 
«بله. هیچوقت توی زندگی‌ام این طوری غافلگیر نشده بودم. آخر واقعاَ داستان ورم معده را باور کرده بودم. وقت را تلف نکردم؛ قالیچه‌مان را از کف اتاق برداشتم و یک پلاس برایش پهن کردم تا رویش دراز بکشد.
درهمه این مدت، دخترک مثل خوک روی زمین، نعش شده بود. تا دکتر کلینیک زایشگاه برسد، بچه دیگر به دنیا آمده بود. اتاق نشیمن ما شده بود عین کشتارگاه.»
یکی از رفقای شوهرش گفت:«خوب معلوم است دیگر!» و همه زدند زیر خنده.
توشیکو متحیر مانده بود که شوهرش چطور آن اتفاق هولناک را به این راحتی تعریف می‌کند. حادثه‌ای که آنها اتفاقی شاهدش بودند هیچ چیز سرگرم کننده‌ای نداشت. چشمانش را لحظه‌ای بر هم گذاشت و نوزاد را روبروی خود دید: دراز کشیده به پلاسی کهنه و پیچیده شده در روزنامه‌های خون‌آلود.
توشیکو مطمئن بود که دکتر، هر چه از دستش برمی‌آمد، انجام داده بود؛ گرچه او آشکارا از مادری که بچه‌ای حرامزاده را -آن هم در شرایطی چنین پلشت- به دنیا آورده بود، دل خوشی نداشت، و همین بود که به دستیارش گفت بهتر است نوزاد را در روزنامه‌های باطله بپیچد تا در قنداقی تروتمیز. رفتاری چنین عاری از عاطفه، توشیکو را رنجاند. اما به انزجارش غلبه کرد، رفت و تکه‌ای پارچه فلانل از کشویش بیرون آورد، بچه را در آن پیچید و او را با دقت روی مبل خواباند.
این کارها را همان شب بعد از رفتن شوهرش انجام داد. توشیکو چیزی به او نگفت. نمی‌خواست شوهرش فکر کند او خیلی دل نازک احساساتی است. تصاویر آن صحنه هنوز در خاطرش باقی مانده بود. حتی امشب نیز که ارکستر جاز وغ وغ می‌کند و شوهرش با دوستانش گرم گفت‌وگوست، او آرام نشسته و به آن حادثه فکر می‌کند. می‌دانست که هیچ گاه تصویر نوزاد از خاطرش بیرون نخواهد رفت: دراز کشیده بر پلاسی کهنه و پیچیده شده در روزنامه‌های خون‌آلود- تصویری در خور یک دکان قصابی. توشیکو که خود همیشه در رفاه و آسایش زیسته بود، به کودک حرامزاده احساس رحم و شفقت کرد.
از خاطرش گذشت«من تنها شاهد آن بی‌حرمتی بودم. مادرش که اصلاَ بچه را قنداق شده در روزنامه ندید، و نوزاد هم که طبعاَ چیزی نمی‌داند. من به تنهایی باید بار آن صحنه دردناک را در خاطرم حفظ کنم. وقتی بچه بزرگ شود و بخواهد درباره تولدش بداند، هیچ کس نخواهد بود که به او بگوید؛ چون من سکوت خواهم کرد. چرا اینقدر احساس گناه می‌کنم! مگر من نبودم که او را از زمین بلند کردم، لای فلانل پیچاندم و روی کاناپه گذاشتم تا راحت بخوابد.»
از نایت کلوب بیرون آمدند و توشیکو سوار تاکسی‌ای که شوهرش صدا کرده بود شد. شوهر به راننده تاکسی گفت:
«خانم را برسانید به یوشیگوم.»
و در تاکسی را بست. توشیکو به چهره متبسم شوهرش نگاه کرد و دندان‌های قوی و سفیدش را دید. بعد خودش را روی صندلی رها کرد؛ از اینکه می‌دانست چقدر زندگی راحت و بی‌دغدغه دارند، پریشان شد. قادر نبود که افکارش را به هیئت کلمات دربیاورد. از پنجره عقب تاکسی آخرین نگاه را به همسرش انداخت. او در امتداد خیابان به طرف ماشین مدل«نش» خود می‌رفت. بعد کت راه راه و براق او در ازدحام هیاکل عابران ناپدید شد.
تاکسی راه افتاد، از خیابانی گذشت که بارهای متعددی در آن بود و بعد ساختمان تئاتر بود که جلوی آن جمعیتی انبوه به چشم می‌خورد که همدیگر را توی پیاده‌رو هل می‌دادند. برنامه‌اش تازه تمام شده بود. چراغ‌ها تقریباَ همگی خاموش بودند، و شاخه‌های گیلاس جلو در تئاتر از سنگینی پرده‌های آفیش که به آنها آویخته بودند، خم شده بودند.
توشیکو سلسله‌ای از تصاویر را در خیال خود مجسم کرد: حتی اگر کودک بی‌آنکه پی به راز تولدش ببرد، بزرگ شود، مسلماَ شهروند محترمی نخواهد شد. آن روزنامه‌های چرک قنداق سمبلی از زندگی او خواهد بود. اما چرا اینقدر نگران او هستم؟ علتش نگرانی از آینده پسر خودم نیست؟ مثلاً بیست سال بعد، اگر پسر ما خیلی خوب بار آمده باشد، مرد تحصیلکرده‌ای خواهد بود، و اگر روزی – بر حساب اتفاق- آن پسر دیگر را ملاقات کند، که او هم بیست ساله است، به آن پسر خواهد گفت که چه کسی به او ظلم روا داشته و وحشیانه با چاقو بند نافش را بریده…
گرچه آن شب تیره ماه آوریل، هوا گرم بود، اما توشیکو از تصور آینده احساس ترس و لرز می‌کرد. در صندلی عقب ماشین بر خود می‌لرزید.
ناگهان به خودش گفت: نه، وقتی زمانش برسد بجای پسرم، خودم به سوی آن مرد خواهم رفت و همه چیز را رک و صریح به او می‌گویم. همه را می‌گویم، قنداق پیچ شدنش در روزنامه را و این را که من رفتم و او را لای فلانل پیچیدم.
تاکسی از خیابان وسیع و تاریکی می گذشت که کنارش پارک و استخر کاخ امپراطوری واقع بود. توشیکو از دور، نقطه‌های نوری را که متعلق به ساختمان‌های مرتفع اداری بود دید.
«بیست سال دیگر بچه بینوا، در نکبت تمام عیاری خواهد بود: مطرود، ناامید، فقیر و مثل موش تنها خواهد زیست. برای نوزادی که این چنین به دنیا آمده باشد، چه سرنوشت دیگری می‌تواند رقم بخورد؟ او سرگردان در خیابانها پرسه خواهد زد، به پدرش دشنام می‌فرستد، و از مادرش نفرت خواهد داشت.»
بی‌شک توشیکو از افکاری تا به این حد غم‌انگیز نتیجه‌ای در خور عایدش شد: بی‌وقفه خود را آزردن.
تاکسی به خیابان هانزومونرسید و از ساختمان سفارت انگلیس گذشت. آنجا ردیفی از درختان گیلاس به تمام صفاشان در چشم‌انداز توشیکو بودند. در چنین حال و هوایی او جهد کرد تا در آن شب سیاه نگاهی به شکوفه‌ها بیندازد. چنین تصمیمی از زن جوان، محجوب و ترسو بعید می‌نمود، اما او در وضعیتی بود که از بازگشت به خانه وحشت داشت. آن شب او را وهمی گیج‌کننده در بر گرفته بود.
از خیابان عریض گذشت: هیکلی نحیف در تاریکی. عادتش بود وقتی از خیابانی شلوغ می‌گذرد از ترس به همراهش بچسبد، اما امشب توشیکو به تنهایی شتابان از میان ماشین‌ها عبور کرد و لحظه‌ای بعد به پارک دراز و تنگی که در مجاورت استخر کاخ بود رسید. نام پارک پرندگان مرداب بود[ چیدوریگافوچی].
امشب پارک در سیطره درختان گیلاس بود. زیر آسمان ساکن و ابری، شکوفه‌ها به تلی از جسمیتی سفید شبیه بودند. به جای فانوس‌های کاغذی که از سیم‌کشی بین درختها آویزان بودند، اینک از حبابهای قرمز، زرد و سبز لامپ‌های برق، زیر شکوفه‌های گیلاس، می‌درخشیدند. ساعت از ده گذشته بود و بیشتر تماشائیان باغ به خانه‌هاشان رفته بودند. اما هنوز هم بودند عابرانی که پرسه می‌زدند، شیشه‌های خالی را با لگد می‌پراندند یا روزنامه‌ای را مچاله می‌کردند.
توشیکو دوباره به یاد روزنامه و آن اتفاق افتاد: روزنامه‌های خون‌آلود. اگر مردی چنین تولد هول‌آوری را بشنود و بعد آگاه شود که آن نوزاد، خودش بوده است، بی‌گمان زندگیش ویران خواهد شد. اندیشید: من، یک نامحرم، باید چنین رازی را پنهان بدارم: راز هستی یافتن یک مرد را. غرقه در افکاری این چنین بود. توی پارک قدم می‌زد. فقط جفت‌های عاشق همچنان باقی مانده بودند. کسی به او توجهی نکرد. دو دلداده روی نیمکتی سنگی کنار استخر نشسته بودند و بی‌اعتنا به شکوفه‌های گیلاس به آب استخر زل زده بودند. بر آب استخر نوری نمی‌تابید و همین بود که قید گونه می‌نمود. در انتهای استخر، جنگل تاریک کاخ امپراطوری نمی‌گذاشت که فراتر را ببیند. انبوه درختان، بلند و در هم، آسمان شبانه را پشت خود پنهان کرده بودند. توشیکو به تأنی زیر درختان گیلاس که از باری سنگین خم شده بودند، قدم می‌زد.
با فاصله‌ای اندک از دیگران، روی نیمکتی سنگی، طرحی از یک جسم دید. اول نپنداشته بود تلی از چوب‌های گیلاس است یا جامه‌ای است که کسی غفلتاَ در پارک جا گذاشته است. اما وقتی نزدیک شد هیکلی انسانی را دید که بر نیمکت دراز کشیده است. متحیر مانده بود که نکند میخواره‌ای فلک‌زده باشد که اغلب در پارک‌های عمومی می‌خوابند؟ اما این نمی‌توانست درست باشد. آخر خودش را کاملاَ لای ورق‌های روزنامه مخفی کرده بود، روزنامه‌هایی که سخت توجه توشیکو را برانگیخت. کنار نیمکت ایستاد و به جسم غوطه‌ور در خواب خیره شد. مردی بود با ژاکتی قهوه‌ای، ورقی روزنامه زیرش بود و ورق‌های دیگری رویش را می‌پوشاند. بدون شک چون موسم بهار بود، اینجا منزلگاه شبانه او شده بود. توشیکو به مرد کثیف و موهای ژولیده‌اش که مأیوسانه در جایش ناراحت بود خیره شد. با دیدن جسم پیچیده شده در روزنامه، توشیکو نوزاد را که به همین قنداق پیچ شده و بر کف اتاق افتاده بود، به یاد آورد. شانه مرد ژاکت قهوه‌ای، کش و قوسی آمد و همراه با خرناسه‌ای، دوباره در تاریکی فرو افتاد.
توشیکو همه آن ترسها و دغدغه‌ها را ناگهان واقعیت یافته دید. پیشانی رنگ پریده مرد در تاریکی نمایان شد؛ این پیشانی بی‌گمان از آن مرد جوانی بود که فقری توان‌فرسا و طولانی آن را از چین و چروک پوشانده بود. شلوار خاکی رنگش اندکی نمایان شد؛ پاهای بدون جورابش را کفشی کتانی و پاره پوره پوشانده بود. توشیکو نتوانست صورتش را ببیند و آرزو کرد که ای کاش می‌توانست لحظه‌ای آن را ببیند.
به آن سر نیمکت رفت و خیره شد؛ سر مرد میان بازوانش پنهان بود اما توشیکو توانست ببیند که مرد چقدر جوان بود. ابروهای نازک و قوس زیبای بینی او را دید. از دهان نیمه بازش می‌شد فهمید که جوان، زنده است.
توشیکو روی مرد خم شده بود. در آن شب تاریک رختخواب روزنامه‌ای خش‌خشی کرد و مرد ناگهان چشمش را گشود. با دیدن زن جوانی که رویش خم شده بود به سرعت برخاست و برقی در چشمانش در خشید. لحظه‌ای بعد دستهای نیرومندی یورش بردند و کمر ظریف توشیکو را در میان گرفتند. 
توشیکو همانطور ماند، بی‌آنکه بترسد یا برای گریختن تقلایی کند. ناگهان در خاطرش گذشت، آه، پس بیست سال سپری شده بود! جنگل کاخ امپراطوری قیر گونه بود و بسیار ساکت.
نویسنده: یوکیو میشیما (Yukio Mishima)
مترجم: اختر اعتمادی

حروف چین: شراره صادقی گرمارودی

ناخدا عبدل

با قامتی استخوانی و بلند، سیه‌چرده و لاغر بود. اولین‌بار در یکی از گردش‌گاه‌های همیشگی‌ام در ساحل جزیره او را دیدم. بر لبه تیز «مرانه»1 پشت قلعه، با قلاب ماهی «مقوا»یی بزرگی گرفته بود که مایه تعجب بود. بلندی ماهی بیش از یک متر و حتا از قد پسرش احسان که دانش‌آموز من در کلاس اول راهنمائی بود بیشتر بود. عصر بود و ساعتی مانده بود که آفتاب پشت آب‌های کبود و طلائی مغرب پنهان شود.
احسان با کمک پسرک دیگری می‌خواست ماهی را که زورش نمی‌رسید به خانه ببرد. از او خواستم ماهی رابه موازات بدنش به دست گیرد و با دوربینی که همیشه همراه داشتم عکسی از او و سپس از پدرش گرفتم. تاکنون ندیده بودم کسی با قلاب ماهی به این بزرگی گرفته باشد. در کنار او نشستم و از اسم و کار او پرسیدم. می‌گفت نامش ناخدا عبدل است. سال‌های زیادی ناخدای دوبه و یدک‌کش شرکتِ گِلِ سرخ معدن هرمز بوده و حالا سه سال است که بازنشسته شده. این حرف‌ها را به زور از دهان او بیرون کشیدم. تمایلی به گفتگو نداشت و تنها زمانی که فهمید من معلم پسرش هستم زبان به صحبت گشود. مردی سودائی و گوشه‌گیر به نظر می‌رسید. از او خواستم درباره ماهی گرفتنش بگوید. قلاب خود را که می‌خواست طعمه بزند نشانم داد. تاکنون قلاب به این بزرگی ندیده بودم. به لنگر کوچکی شباهت داشت. می‌گفت برادرش از دبی برای او فرستاده. سرتاسر قلاب را با حدود هفت هشت ماهی کوچک ساردین پوشاند. به‌جای نخ نایلونی از طناب محکم و ابریشمی استفاده می‌کرد. در انتهای قلاب «بولت»2 یعنی سربی سنگین وزن تقریبا دویست و پنجاه گرم بسته بود. می‌گفت ماهی کوچک سرم را نمی‌گیرد. آن‌طور صید را کار بچه‌ها می‌دانست.
ناخدا عبدل پیرمرد قرص و محکمی بود. با وجود اینکه بیش از شصت و پنج سال عمر داشت اما هنوز کاری و پرزور بود. چهره‌ای سیاه‌سوخته و استخوانی داشت. موهای سرش سفید یکدست بود و آن را با ماشین کوتاه کرده بود. بر پیشانی او چین‌های درشت و عمیقی نشسته بود. ابروان پرپشت سیاهی با دو گره عمیق بر پیشانی بالای حدقه‌های فرورفته‌ای قرارداشت که در میان آنها دو اخگر سوزنده می‌درخشید. شلوار جین کهنه‌ای به‌پا داشت. پیراهن آبی تیره‌ای پوشیده بود که چند دکمه آن افتاده بود.
این‌طور بود که در آن پائیز نیمه گرم با ناخدا عبدل آشنا شدم. روز بعد احسان در راه مدرسه به منزلم آمد و در کیسه پلاستیکی سیاهی حدود دو کیلو ماهی مقوا که آن را پوست کنده و پاک کرده بودند آورده بود. گفت: «بابام فرستاده و سلام رسونده» تشکر کردم. عصرها که مدرسه تعطیل می‌شد با دوربین خود به راه می‌افتادم و خط ساحل جزیره را با قدم می‌پیمودم. جزیره هرمز به نظرم یکی از زیباترین جزایر جنوب بود. قلعه که از عمر آن بیش از چهارصد سال می‌گذشت آنچنان هیبتی داشت که از کیلومترها مانده به جزیره می‌توانستی آن را داخل قایق و لنج ببینی. پرتقالی‌ها در دوران تسلط خود بر سواحل و جزایر جنوب آن را ساخته بودند. با وجود گذشت قرن‌ها هنوز همچون هیولایی از سنگ و ساروج در میان آب‌ها قد برافراشته بود. مردم جزیره درباره آن افسانه‌های عجیب و باورنکردنی می‌گفتند. بعضی می‌گفتند که پرتقالی‌ها از زیر دریا تونلی ساروجی و طولانی از داخل جزیره و قلعه تا ساحل روبرو در بندر و نخل ناخدا کشیده بودند و به وسیله آن در مواقع خطر یا طوفان از جزیره به بندر می‌آمده‌اند. از بقایای قلعه پیدا بود که سال‌ها ساختن آن طول کشیده. پرتقالی‌ها تخته سنگ‌های عظیم را که از آن در ساختن دیواره‌ها و برج‌های چهارگانه استفاده می‌شده از کوه‌های جزیره بر شانه‌های کارگران و بردگان جنوبی ایران حمل می‌کرده‌اند. قلعه دارای دو آب‌انبار بزرگ و کلیسا و چهار برج بلند بوده که هنوز بقایای آنها برجای مانده بود. لوله‌های زنگ‌زده توپ‌ها و گلوله‌ها در گوشه و کنار قلعه دیده می‌شد.
در جزیره دیدنی‌های بسیار و آثاری از ساختمان‌های قدیمی دیده می‌شد. مدرسه راهنمائی جزیره را معماری هنرمند و اهل چک‌اسلواکی که مرد عجیبی بود ساخته بود. او که «جری پولاک» نام داشت به علت شیفتگی به جزیره و مناظر بکر و عجیب آن اکثر اوقات در جزیره بود و برای خود در کنار دریا منزلی ساخته بود که از طرح قلعه و برج‌های آن الهام گرفته بود. چندی بعد من به‌طور اتفاقی با او آشنا شدم. از اینکه او فارسی را به آن خوبی با تمام اصطلاحات و ظرایف آن صحبت می‌کرد سخت متحیر شدم. آرشیتکتِ کاردان و نقاش ماهری بود. بعدها دانستم او شاعر و نویسنده نیز هست و شاعران کلاسیک و معاصر ایران را می‌شناسد و با آثارشان نیز آشنائی دارد.
چند روز بعد از آشنائی با ناخدا عبدل، روزی عصر بعد از تعطیل مدرسه به‌قصد دیدنش به‌طرف مرانه رفتم. ناخدا عبدل در ساحل بر شن‌های پاکیزه نشسته بود و نخ محکم قلاب را در دست داشت. بی‌اعتنا به هرچه خیره بر آب‌ها غرق در خود بود. هنگامی که به کنار او رسیده و سلام کردم سر بالا کرد و با دیدن من لبخندی بر لب آورد. نگذاشتم برخیزد و در کنارش بر شن‌ها نشستم.
حال و احوالی کردیم و من سیگاری به او تعارف کردم. گفت: «ممنون من سیگار نمی‌کشم فقط تو خونه قلیون می‌شکم. اونم کم.» گفتم: «کار خوبی می‌کنی، چطور؟ هنوز چیزی صید نکردی؟» گفت: «نه خیلی وخ نیست که اومدم.» هر دو سکوت کردیم و به موج‌های کوچک و آرام دریا نگاه کردیم. آفتاب خم شده بر آب‌ها به طرف مغرب می‌رفت. رنگ زرد و درخشان آن بر دریا انعکاس متلاطمی داشت. پرنده‌های ماهی‌خوار بر فراز سرِ ما پرواز می‌کردند. بعضی اوقات یکی از آنها همچون نیزه‌ای تند از بالا به درون آب فرو می‌رفت و لحظه‌ای بهد با ماهی کوچکی بر منقارش به‌سوی آسمان پرواز می‌کرد. با خود می‌گفتم شکارچی واقعی اینها هستند که از آنچنان ارتفاعی می‌توانند ماهی‌ها را در زیر آب ببینند و به صید آن بپردازند.
قایقی از روبروی ما با سرعت به جزیره نزدیک می‌شد. خط سفیدی از کف‌های آشفته پشت قایق شیار می‌کشید و پهن می‌شد. دو مرد در قایق به‌طرف ما دست تکان دادند. حتما ناخدا عبدل را شناخته بودند. به ناخدا گفتم «وضع صید چطور است همیشه می‌تونی با دست پر به خونه برگردی؟» ناخدا بعد از چند لحظه سکوت گفت: «نه همیشه، صید به اتفاق بستگی داره و به خیلی چیزای دیگه. یه‌وخ می‌بینی یه روز چن‌تا ماهی درشت و حسابی دس میده، یه‌وخ هم دو سه روز مرتب با دست خالی به خونه بر می‌گردم. توکل به خدا، هرچه اون بخواد».
نسیم خنکی از روبرو می‌وزید. موج‌های کوچک به آرامی بر شن‌های ریز و براق ساحل فرو می‌نشستند، پشت هر موج، موج دیگری پیش می‌آمد و نرم و آسوده بر شن‌ها پهن می‌شد و سپس جریان کوتاهی از آب‌های آن به‌طرف دریا برمی‌گشت. آفتاب دو سه نیزه بالاتر از افق مغرب، بر آب‌ها بازتابی زرد و بنفش داشت. ابرهای رقیق و پراکنده آفتاب را با رنگی قرمز و کبود در خود فرو می‌پوشاندند. از گوشه و کنار ابرها پرتوی درخشان از خورشید مغرب بر دریا می‌افتاد. غروب فرا می‌رسید. ناگهان ناخدا باحرکتی سریع نخ قلاب را کشید و با چالاکی و سرعت دست دیگرش را پیش برد، آنگاه با عصبانیت و تاسف گفت: «اه چه "مول" کرد، گمونم "گیم" را برد» بعد شروع کرد به کشیدن نخ. گفتم: «چی شد ناخدا؟» گفت: «یه ماهی بزرگ بود، غفلت کردم، باید حواسم را جم می‌کردم. گیمو برداشت برد، لعنتی!» گفتم: «عیبی نداره از نو طعمه بزن» گفت: «نه دیگه داره غروب می‌شه، باید برای نماز برگردم».
چند روز بعد، وقتی ظهر مدرسه تعطیل می‌شد، احسان درِ کلاس به من نزدیک شد و گفت: «بابام گفته شب بیاین خونه ما.» گفتم: «سلام منو به بابات برسون بگو راضی به زحمت شما نیستم، خیلی ممنون» احسان با کمروئی گفت: «نه آقای معلم زحمت نیس حتما بیاین ما خوشحال می‌شیم. بابام از شما خوشش اومده میگه شما معلم خوبی هستین» گفتم: «بابات به من خیلی محبت داره حالا که اصرار داری باشه شبی یه نیم‌ساعت می‌یام. اما لازم نیس شام چیزی درس کنین باشه! از طرف من از او تشکر کن و بگو زحمت شام نکشن، همین جوری یه نیم‌ساعتی می‌یام.» احسان سرش را که زیر انداخته بود با کمروئی بلند کرد و گفت: «آقا حتما بیایین‌ها باشه!» گفتم: «باشه احسان حتما می‌یام» بعد خداحافظی کرد و رفت.
آن روز عصر، بعد از غروب راه افتادم. احسان خانه‌شان را نشانم داده بود. نزدیک مسجد اهل سنت پشت قلعه بود. وقتی به آنجا رسیدم احسان را منتظر خودم دیدم. با خوشحالی و لبخند جلو آمد و سلام کرد و گفت: «خوش اومدین بفرمایین بابام منتظرتونه» با او به داخل منزل رفتیم. خانه‌ای بلوک‌ساز و فقیرانه اما بزرگ و جادار بود. با باغچه نسبتا بزرگی که در آن سه نخل و یک درخت لیمو و سبزی کاشته بودند. دورادور باغچه را با تور ماهیگیری گرفته بودند. ناخدا عبدل جلو آمد و درحالی‌که لبخند می‌زد گفت: «به‌به خوش اومدین اقا معلم خوش اومدین بفرمایین، بفرمایین» و مرا به داخل اتاقی که در زیر ایوانی سیمانی و بلند قرار داشت راهنمائی کرد. یاالله گفتم و به داخل رفتم. اتاق بزرگ و جاداری بود که با پوششی از دو سه حصیر سه تکه نایلون و قالی ماشینی فرش شده بود.
حال و احوال کردیم و کمی از هر در گپ زدیم. احسان باسینی استکان و فلاکس چای داخل آمد. انها را کنار پدر گذاشت و خود در گوشه‌ای مودبانه نشست. دقایقی بعد دو نفر مرد وارد شدند. یکی از آنها که نسبتا جوان بود داماد ناخدا بود و دیگری همسایه انها. با انها احوالپرسی کردم و عبدل آنها را روبروی من کنار دیوار دعوت به نشستن کرد. سپس چای ریخت و جلوی ما گذاشت. دقایقی بعد دو نفر دیگر از اهالی وارد شدند و آنها هم بعد از دست دادن و احوال‌پرسی گوشه‌ای نشستند. از هر دری گفتگو می‌شد. یکی از مردان که با «جری پولاک» کار می‌کرد از رفتار عجیب او می‌گفت و از اینکه چقدر با کارگان و اهل جزیره خوب رفتار می‌کند و حقوق آنها را مرتب و بیشتر از حد معمول می‌پردازد. می‌گفت: «طوری فارسی حرف می‌زنه که آدم باورش نمی‌شه اون خارجی باشه» بعد از من پرسید: «آقا معلم این یارو کجا فارسی یاد گرفته؟» گفتم: «والله نمی‌دونم این برمی‌گرده به هوشیاری و استعداد او. شایدم خیلی وقته تو ایرانِ» مرد دیگری گفت: «آقا معلم مردم میگن زنِ اقای جری با شهبانو همکلاس بوده راسته؟» گفتم: «من نمی‌دونم شاید» یکی از حاضرین گفت: «مردم در این‌باره خیلی حرفا می‌زنن. خدا می‌دونه» ناخدا گفت: «اون هرکه می‌خواد باشه اما معلومه که مردِ درستی‌یه. چقدر به مردم جزیره خدمت کرده. مدرسه ساخته، یه هتل کنار دریا می‌خواد درست کنه، برای کارگرام می‌خواد خونه بساز. چن‌وخ پیش به مصیب، که زنش مریض شده بود، خیلی کمک کرد، درحالی‌که همین مصیب چن‌وخ پیش با او دعوا کرده و بش فحش داده بود».
مجلس گرم می‌شد و هرکس چیزی می‌گفت. در این موقع سه نفر از مردها برخاسته خداحافظی کردند. و رفتند من هم می‌خواستم بروم و نمی‌خواستم شام بمانم. اما در این وقت احسان با قهوه‌جوش و فنجان‌هایی در سینی وارد اتاق شد. دیده بودم که اهل سنت به «قهوه‌فاله» در مجلس عادت دارند. به شیرینی همراه با قهوه «قهوه‌فاله» می‌گفتند. قهوه سیاه و تلخ را در فنجان کوچکی احسان به دستم داد و شیرینی هم که حلوا مسقطی بود تعارف کرد. اگر کسی از این رسم بی‌خبر باشد تا زمانی‌که فنجان را وارونه به دست صاحب‌خانه یا قهوه‌گردان ندهد او مرتبا در فنجانش قهوه خواهد ریخت. من که از این رسم با خبر و از قهوه خوشم نمی‌آمد با صرف همان ته فنجان، آن را وارونه به او دادم و تشکر کردم.
در این لحظه سر و صدائی شنیدیم. یکی از اهالی با دست‌پاچگی و شتاب به داخل اتاق آمده و بیخ‌ گوش ناخدا عبدل حرفی زد. ناخدا با تعجب و با صدایی بیمزه و بلند گفت: «چی‌چی‌ گفتی. خودکشی کرده کجا؟ بشین آروم حرف بزن. لااله‌الی‌الله عجب حکایتی» به آنها نزدیک شدم و گفتم: «چیه چه خبره ناخدا؟» عبدل آشفته و پریشان گفت: «چیزی نیس آقا معلم این بابا میگه جری خودکشی کرده» بعد به آن مرد گفت تا واقعه را آرام و شمرده بگوید. او گفت: «ما غروبی با مصیب و قنبر رفته بودیم پهلوی جری -قرار بود برای خونه‌هایی که می‌خواس بسازه بنا و کارگر پیدا کنیم- وختی ما رفتیم خونه‌ش او تنها و مست‌مست بود به زبون خارجی یه چیزایی می‌گفت و عصبانی بود. ما گفتیم برگردیم و فردا صب که حالش جا اومد با او حرف بزنیم. من تو خونه‌م داشتم نماز می‌خواندم. بعد از بانگ اذان بود. همین‌طور که داشت نمازم تموم می‌شد و می‌خواسم مهر و تسبیح جانماز رو جمع کنم یهو عباس، پسر مصیب، بدون اینکه در بزند اومد تو و با رنگ و رویی زرد به من گفت خالو بیا که جری پولاک یه مشت قرص خورده و افتاده تو اتاق- دهنش کف کرده هرچی صداش می‌کنم جواب نمی‌ده. بابام منو فرستاد به شما بگم. دنبال دکترم رفتن نبوده. اونوخ منم با عجله رفتم و دیدم راس میگن: جری دراز به دراز افتاده بود رو فرش داخل اتاق. یه عالمه قرص خورده بود. رفتیم درمانگاه دنبال دکتر، کسی نبود حالا اومدم از شما بپرسم چه کنم؟»
ناخدا عبدل گفت: «عجب چطوری خودکشی کرده، این بابا که اهل این حرفا نبود.» بعد ناخدا از من عذر خواست و گفت: «باید برم ببینم چی شده. شما تشریف داشته باشین شام حاضره من الانه بر می‌گردم.» گفتم: «نه ناخدا من واسه شام نیومدم و اشتها هم ندارم. متشکرم باشه منم با شما می‌یام باید برم خونه.» آنگاه ناخدا و آن مرد در جلو و من و عباس، پسر مصیب، پشت سرشان از خانه خارج شدیم.
***
روز بعد احسان برایم تعریف کرد که پس از پیداکردن دکتر جری پولاک را به درمانگاه برده معده‌اش را با پرمنگنات شستشو داده‌اند و می‌گفت: «بابام میگه حالا دیگه حالش خوبه، از مرگ نجات پیدا کرده» از او پرسیدم: «حالا جری کجاست.» و احسان گفت: «گمونم خونه‌شه.» عصر همان روز که برای گردش هر روزه به ساحل مرانه رفتم. ناخدا را دیدم که مشغول کار همیشگی خود بود. نخ قلاب را به دست گرفته و خیره به امواج دریا می‌نگریست. سایه قلعه تمام ساحل را فراگرفته بود. سلام کردم و نزدیک او بر ساحل شن نشستم. از حال جری پرسیدم. ناخدا با صدای بم و آرامی گفت: «حاش خوبه. من نمی‌دونم چرا همچه آدمی باید دس به خودکشی بزنه. اون که همه چیز داره. پول، وسیلهف زن، زندگی، دیگه چه مرگشه که خودکشی کنه؟ اگه یه فقیر و بدبختی بود هیچ اما این مرد آخه چی کم داره؟» گفتم: «ناخدا منو تو که نمی‌دونیم. حتما کارش دلیلی داشته بی‌خودی که کسی از این کارا نمی‌کنه.» عبدل مدتی خاموش ماند و بعد آهسته گفت: «خدا خودش می‌دونه» نسیم ملایمی می‌وزید و امواج کوچک در زیر پای ما آهسته بر شن‌های ساحل غلط می‌زدند و آرام می‌گرفتند. با فرورفتن قرص خورشید در آن سوی افق مغرب، در آب‌ها، خفاش‌های کوچک از برج کهنه قلعه به پرواز درآمدند. مردم جزیره به این خفاش‌ها «مشک‌بالی» می‌گفتند که یعنی موش بالدار و اسم بی‌مسائی هم نبود. تنها هنگام شب بود که خفاش‌ها از سوراخ سنبه‌های تاریک قلعه بیرون می‌آمدند و در کنار ساحل به پرواز در می‌آمدند.
به ناخدا گفتم: «قبل از اینکه در معدن کار کند چه می‌کرده است.» او درحالی‌که همچنان به روبروی خود بر آب‌ها می‌نگریست پس از کمی تامل گفت: «اون وختا جوون بودم. تو لنجایی که می‌رفتن مسقط یا هند جاشویی می‌کردم. بعضی وختا سفرمون ماه‌ها طول می‌کشید و تا زنگبار و عدن هم می‌رفتیم. از اینجا خرما و سفال و حصیر می‌بردیم و از اون‌جا هم ادویه و نارگیل و بعضی وختا هم چندل و چیزای دیگه بار می‌زدیم.»
گفتم: «ناخدا حتما خاطرات شنیدنی و خوبی از اون سفرها داری، میشه برام چندتا از اونا را تعریف کنی؟» ناخدا که نخ را داشت از دریا می‌کشید گفت: «ها خیلی چیزا دیدم آقا معلم، خیلی چیزای عجیب و غریب. اسم "ملمداس" رو شنیدی؟» گفتم: «بله یه چیزایی شنیدم. انگار پری دریایی یا چیزی از این قبیل باشه.» ناخدا گفت: «نه پری دریایی یه چیز دیگه‌س. ملمداس بالاتنه‌ش مثل پری دریایی و یه زن خیلی قشنگ و اغوا کننده‌س. او ماهیگرای تنها را گیر میاره افسونشون می‌کنه. ماهیگیرای جوون و تنها هم عاشقش میشن. بس که قشنگه. بعد ملمداس اونا را دعوت می‌کنه به‌طرف خودش، اونا هم که اون‌همه زیبایی سحرشون کرده چشم و گوش بسته به‌طرف اون می‌رن. فقط بالاتنه ملمداس شکل زن و پایین‌تنه‌ش که زیر آبه وحشتناکه دو پا داره مثل دوتا اره تیز. به محض اینکه یه ملوان یا ماهیگیرو به طرف خودش کشید اونو می‌بره طرف پاهاش و کار اونو می‌سازه. من یه‌بار اونورِ «سلامه» با قایق تنها رفته بودم ماهیگیری. نزدیک غروب بود. یه‌هو یه آوازی شنیدم. آواز قشنگی که اسم منو صدا می‌زد. تا رومو برگردوندم طرف صدا اونو دیدم که با تمام جوونی و زیبایی مثل یه دختر پونزده ساله با پستونای گرد برجسته و گیسویی بلند و سیاه به من لبخند می‌زد. دل تو سینه‌م ریخت. تو عمرم زنی به این قشنگی و زیبایی ندیده بودم. آدم وسوسه می‌شد. من اما یه‌هو عقل اومد تو سرم. اسم خدا رو بر لب آوردم و تو دلم گفتم: خدایا خودت به فریادم برس. به محض اینکه سه مرتبه اسم خدا رو بردم یه‌هو اون رفت زیر آب و غیب شد.
ناخدا قلاب را بالا آورده بود و داشت طعمه را جابه‌جا می‌کرد. آخرین پرتوهای آفتاب فرو رفته، آسمان و دریا را به رنگ ارغوانی درآورده بود.
پرندگان دریایی با بال‌های زرد و ارغوانی از نور آفتاب در بالای سرمان پرواز می‌کردند.
———————————
پانویس:
1) مرانه: نام محله‌ای در جزیره هرمز.
2) بولت: وزنه‌ای از جنس سرب که برای سنگین شدن قلاب، به انتهای آن گره می‌زنند.

نویسنده: حسن کرمی
حروف‌چین: علی چنگیزی
از کتاب: «هیاهو»

انتَ عُمری

وقتی از در آمد تو برگشتیم. روی سینۀ پاهاش به طرف ما می‌‌آمد که پشت میزِ وسط نشسته بودیم. لنگر برمی‌‌داشت. چشم هاش سرخ بود و موی سرش کوتاه و مجعد. آشوت گفت: دیر آمدی امشب آقا سیاه پور.
سیاه پور که سرش بالا بود به طرف پیش‌خان برگشت: ژرژ نیامد این‌جا؟
آشوت گفت: کدام ژرژ؟
سیاه پور گفت: ژرژ عکاس.
آشوت گفت: بگو ژرژ گریک. ژرژ بد گریک. او دیگر نمی‌‌آید این‌جا. شلوار مرد که دو تا شد فکر زن نو می‌‌افتد.
درویش گفت: مهمان ما باش امشب!
سیاه پور انگار تازه ما را دیده باشد لبخند زد‌، بی‌‌آن که لب هاش که کلفت و سیاه بود از هم باز شود. مشت‌هاش گره بود و با پاهای گشاد از هم پشت به در واایستاده بود. نیم‌خیز شدم صندلی را کشیدم. نگاهی به میز‌های دیگر انداخت و نشست. سنگین بود. صندلی زیر پایش صدا کرد. پوست گونه‌اش از گرما گل انداخته بود. برگشت به طرف من. بوی الکل می‌‌داد و توتون. سینه‌اش صدا می‌‌کرد: سیگار داری؟
گفتم که سیگار نمی‌کشم. پاکت سیگار درویش خالی بود. پاکت را تو مشتش مچاله کرد و رو کرد به آشوت: «مستر آشوت، یک بسته سیگار با یک لیوان.‌» و رو کرد به سیاه پور: می‌‌خواهی عکس بیندازی؟
نه.
صدایش گرفت. سینه‌اش را صاف کرد. آشوت بستۀ سیگار و لیوان را، که تکه‌ای یخ تویش بود، روی میز گذاشت. دست‌هاش را به پیش‌بند سفیدش مالید و گفت: امشب جای دیگر بوده‌ای انگار؟
سیاه‌پور بی‌آن که نگاهش کند گفت: برو پی کارت!
آشوت رفت پشت پیش‌خان. درویش بستۀ سیگار را باز کرد زد پشت شست‌اش و گرفت جلو سیاه پور و با دست دیگرش از بطری تو لیوان ریخت، تا نصفه. سیاه پور پاکت را گرفت. یک سیگار برداشت و پاکت را توی جیب گشاد پیرهن‌اش گذاشت. نگاهش به ما نبود. سینه‌اش صدا می‌‌کرد: گفت می‌‌آید.
درویش رو کرد به من، پرسید: کی؟
سیاه پور جرعه‌ای از لیوان خورد و سیگارش را روشن کرد، گفت: ژرژ.
درویش گفت: می‌‌رود میلک‌بار، پاتوقِ ملوان های فرنگی. با آن‌ها نشاط می‌کند.
سیاه‌پور هیچ نگفت. آشوت سیگار می‌کشید. آرنج‌ها را روی پیش‌خان گذاشته بود و از میان دود نگاه می‌‌کرد به ما. زنگوله صدا کرد و پیرمردی از در آمد تو. پشت به در واایستاد و پابه‌پا کرد. پاهاش برهنه بود و پاچۀ شلوار پای راستش تا زانو لوله شده بود. آشوت گفت: چند دفعه بگویم این‌جا پیدات نشود! برو بیرون!
پیرمرد زیر لب خواند: انتَ عمری…
به میز ما نگاه می‌کرد. سیاه پور با پشت دست لب‌هاش را پاک کرد. پیرمرد سرش را برای او تکان داد و لبخند زد. سیاه پور گفت: هر چی می‌خواهد بده به‌اش.
آشوت گفت: از سر شب کارش همین است. می‌‌آید مشتری‌‌ها را سرکیسه می‌کند و همه‌اش این تصنیف لعنتی را می‌خواند.
سیاه پور گفت: به تو چه!
آشوت تو لب رفت و از گوشۀ چشم نگاهی به درویش انداخت. دو نفری که پشت میز ِ سه‌کنج کافه نشسته بودند به ما نگاه می‌کردند. پیرمرد رفت به طرف پیش‌خان. کف دست‌هاش را به هم می‌‌مالید و پایش را روی زمین می‌کشید‌؛ پای راستش را. لاغر و میانه‌بالا بود، با شانه‌های استخوانی. لیوان پری را که آشوت جلوش گذاشت برداشت. دستش می‌‌لرزید. لیوان را به دهن گذاشت و سر کشید، یک‌نفس تا قطرۀ آخر. بعد نگاهی به ما انداخت و چانه‌اش را پاک کرد و سرش را تکان داد و رفت به طرف در. پشت در صدایش را شنیدیم: انتَ عمری…
آشوت که لندلند می‌کرد گفت: کارش همین است. دوره می‌‌گردد دم عرق‌فروشی‌‌ها تا کسی راپیدا کند تیغش بزند…
سیاه پورگفت: به تو چه!
آشوت گفت: مشتری‌‌ها خوش‌شان نمی‌‌آید.
سیاه پور گفت: به درک! من یکی خوشم می‌‌آید.
آشوت زیرلب چیزی گفت که نشنیدیم. دماغش چین افتاده بود و پوست بالای لبش می‌پرید. درویش خندید و گفت: «دهن باز بی‌روزی نمی‌‌ماند.» بعد رو‌یش را برگرداند: تو این شهر هیچ‌کس به خوبی ژرژ عکس نمی‌اندازد.
به چشم های سرخ سیاه پور نگاه می‌کرد. من هم نگاه کردم. سیگار گوشۀ لبش دود می‌کرد. درویش دستش را گذاشت روی شانه‌اش. انگار می‌ترسید دعوا راه بیندازد. سیاه‌پور رویش را برگرداند. صاف روی صندلی نشسته بود و جوزک گلویش بالا و پایین می‌شد. آشوت رفت به طرف کنج دیوار، ته پیش‌خان، رادیو را روی رف روشن کرد. از میان خِرخِر و سوتی که بریده‌بریده شنیده می‌شد صدای زنی بلند ‌شد که یک تصنیف ارمنی می‌‌خواند. سیاه پور لیوان را کوبید روی میز، و پشنگۀ الکل، مثل باران ریزی که یک‌هو گرفته باشد، میز را پف‌نم زد. داد زد: خاموش‌اش کن!
آشوت برگشت: واسه چی؟
واسه این که من خوشم نمی‌‌آید.
آشوت پیچ رادیو را بست. باز زیر لب چیزی گفت که نشنیدیم. دست‌هاش را به پیش‌بندش مالید و آمد واایستاد روبه روی در. آرنج‌ها را گذاشت روی پیش‌خان و چانه را گذاشت تو کاسۀ دست‌هاش، که پهن بود و سرخ و موی روی انگشت هاش بور بود.سیاه پور ته لیوان را سر کشید. سیگارش تو زیرسیگاری دود می‌‌کرد و لولۀ خاکستر روی میز افتاده بود. نگاهش به جام پنجره بود، گفت: فکرش را بکن! چند کرور آدم پشت سر جنازه بوده‌اند.
عاشور لیوانش را تا نیمه پر کرد. گفتم: کی؟
گفت: بیش‌تر از جمعیتی که تابوت عبدالناصر را سر دست می‌برده‌اند.
گفتم: کی؟
درویش گفت: هوم! مرحوم کوکب‌الشرق.
سیاه پور رویش را برگرداند، گفت: کوکب‌الشرق، این را غربی‌‌ها سر زبان‌ها انداخته‌اند تا کوچکش کنند.
سیگار را از تو زیرسیگاری برداشت و با آتش آن سیگار دیگری روشن کرد. چند قلاج زد و چنبری از دود بالای سرمان راه انداخت. دود بوی الکل می‌‌داد. درویش گفت: حیف شد!
گفتم: این آخری‌ها، با آن همه هواخواهی که داشت، جایی پیدا نمی‌شد که بتواند توش بخواند. واسه همین بنا داشت برود وسط صحرا بخواند.
سیاه پور، انگار صدایی شنیده باشد، سر برگرداند به طرف در. سینه‌اش صدا می‌کرد. درویش گفت: لابد رفته تلفنخانه.
سیاه‌پور گفت: کی؟
درویش گفت: ژرژ. گاهی می‌رود با قوم و خویش‌های دسته‌دیزی‌اش دردِدل می‌کند.
گفتم: وقتی آدم از ولایتش دور بیفتد قوم و خویش دسته‌دیزی هم حکم خانواده را واسه‌اش پیدا می‌کند.
درویش گفت: هر چه باشد یک زمانی رخت‌شان در یک آفتاب خشک شده.
آشوت گفت: گاهی با کشتی واسه‌اش دبه‌های زیتون و شراب سفید می‌فرستند.
درویش گفت: هیچ‌وقت دیده‌ای یونانی حرف بزند؟
سیاه پور هیچ نگفت. ندیده بودم. گفت: «من دیده‌ام. زبان شان عین‌هو جهودهاست.» و برگشت به طرف پیش‌خان: مستر آشوت، سر در می‌آوری تو از زبان‌شان؟
آشوت گفت: خیال نمی‌کنم خودش هم درست و حسابی سردر بیاورد.
درویش گفت: خودم دیده‌ام که با مادرش حرف می‌‌زند.
آشوت گفت: یک چیزهایی بلغور می‌‌کند، همین جوری، الابختکی.
گفتم: زبان آبا و اجدادی‌اش است. چرا نباید بلد باشد؟
آشوت گفت: جنگ که شد انگلیسی‌ها انداختندش زندان، چون چو افتاده بود واسه آلمانی‌ها خبرچینی می‌کند. تو زندان بلاهایی سرش آوردند که از آن سربند همه چیز فراموش‌اش شد.
گفتم: چه بلاهایی؟
آشوت گفت: نصیب نشود. خدا می‌داند.
سیاه‌پور گفت: بس کن!
درویش بطری را برداشت لیوان‌ها را تا نیمه پر کرد. سیاه پور روی صندلی جابه‌جا شد و لیوانش را برداشت. زل زده بود به جام بزرگ پنجره و به خیابان، که از نور چراغ سر تیر روشن بود، نگاه می‌کرد. ساعت دیواری که پشت سر آشوت بود بنا کرد به زنگ زدن. درویش گفت: اگر گفته می‌آید حتمپیداش می‌شود.
سیاه پور گفت: کی؟
درویش گفت: ژرژ.
آشوت گفت: آن بد گریک قول و بولش یکی است.
درویش گفت: اگر به آقا سیاه‌پور قول داده بی‌بروبرگرد پیداش می‌شود.
آشوت گفت: وقتی کله‌اش گرم بشود اسم خودش هم یادش می‌رود.
سیاه پور پا شد. لیوان تو مشتش بود. رفت به طرف در. لنگر برمی‌‌داشت. نگاه می‌کرد به خیابان که خلوت بود و ساکت. سرش را چسباند به شیشه. آشوت رو کرد به درویش: چه‌اش شده این؟
مگر نشنیده‌ای؟
چی را نشنیده‌ام؟
سیاه پور برگشت. رفت به طرف پیش‌خان و دست کرد تو جیب شلوارش. درویش پا شد، گفت: نمی‌شود جان سیاه پور!
مچ دستش را گرفت. سیاه پور دست از جیب درآورد. لیوان را روی پیش‌خان گذاشت، زد روی شانۀ درویش، بعد دستش را رو به من تو هوا تکان داد و راه افتاد به طرف در، سنگین و روی سینۀ پاها. تنه‌اش به لنگۀ در خورد و شیشه‌های پنجره لرزیدند. آشوت گفت: انگار راستی‌راستی صدای لکنتۀ خودش است.
درویش گفت:لکنتۀ کی؟
لکنتۀ ژرژ.
آشوت از پشت پیش‌خان چند قدمی به طرف در برداشت. درویش نیم‌خیز شد و گردن کشید، بعد پا شد رفت به طرف جام پنجره. من هم پاشدم. درویش پیشانی‌اش را چسباند به شیشه. سیاه پور وسط خیابان ایستاده بود، در نور تند زردی که از چراغ‌های جلویی اتومبیل ژرژ می‌تابید. دودِ سیاهی هم تو نور موج میزد. سیاه‌پور سیگاری به لب گذاشته بود و داشت کبریت می‌کشید. ژرژ به طرفش رفت. پاکتی دستش بود. واایستاد تو نور، پشت به ما. انگار به زحمت می‌توانست خودش را سر پا نگه دارد. پاکت را داد به سیاه پور. سیاه پور پاکت را باز کرد. آشوت گفت: حتم یک کلکی تو کارشان است.
درویش گفت: شرط می‌بندم عکس یک زن است.
گفتم: از کجا می‌دانی؟
ببین چه طور زل زده به‌اش!
آشوت گفت: حاضرم از گردنم ضمانت بدهم که یک کلکی تو کارشان است.
درویش گفت: غلط نکنم قضیۀ عشق‌ و عاشقی است.
گفتم: سیاه‌پور و عشق!
درویش گفت: عشق سیاه‌پور و غیرسیاه‌پور نمی‌شناسد. مرد هفت خایه را هم منتر می‌کند.
آشوت گفت: من یکی که تو کتم نمی‌رود.
درویش گفت: می‌بینی! چشم ازش برنمی‌دارد.
ژرژ زد روی شانۀ سیاه‌پور. چیزی هم گفت که نشنیدیم. هنوز پشتش به ما بود. سیاه‌پور سر بلند کرد و روی پای راستش چرخید، بعد دست کرد تو جیب شلوارش. ژرژ مچش را گرفت و بعد خم شد زیر گوش او چیزی گفت و بنا کرد خندیدن. سیاه پور دستی به بازوی ژرژ زد و برگشت به طرف پیاده‌رو و من یک آن و دم عکس را دیدم. درویش گفت: این که عکس…
آشوت گفت: باید یک کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌شان باشد.
درویش گفت: دست وردار!
وقتی به خیابان نگاه کردم هیچ‌کدام نبودند و چراغ اتومبیل ژرژ خاموش شده بود و صدایی از دور شنیده می‌شد: انت عمری…
1367
نویسنده: محمد بهارلو

راکی

از قوری قشنگی بر لب میز کافه عطر ملایم برگچه‌های ریحان می‌آید. آن پشت، روی سکوی کوچکی که دورش پارچه قرمز کشیده‌اند، نوازندگان با مضراب و زخمه پیش در‌آمد یکنواختی می‌نوازند که از میان آب نغمه‌ای در نیم پرده‌های بالا رونده بیرون می‌خزد و با لوشه‌های پیچیده بی‌پایان در فضا می‌لغزد. سنتور و قانون و ویولون زن خواننده را همراهی می‌کنند. در میانشان روی یک سه پایه چند فنجان قهوه‌ خوری و یک شیشه عرق مصطکی گذاشته‌اند. سنتور را مرد خاکستری موئی می‌نوازد که دماغ گنده و عینکی است و گاه به گاه سر به عقب می‌برد ، دهانش را چارتاق باز می‌کند و شادمانه چهچهه‌ای می‌زند که دیگران هم از آن پیروی می‌کنند و بعد با دشواری تمام بافت آهنگ را از سر می‌گیرند. بر سر میزهایی که تنگاتنگ هم زیر درخت چنار گذاشته‌اند تا از آفتاب بعدازظهر در امان بمانند، مشتریها با قلیان یا سیگار یا پیپهای آلمانی یا سیگارهای برگ آمریکایی نشسته‌اند و عرق مصطکی و آبجو و قهوه و حتی ودکا می‌نوشند. از مصطکی و راکی1 بوی تنباکو و زغال و بادیان می‌آید و از سیخهای شیش کباب بوی گوشت بریان، و زبانهای ناساز با لخ لخ پاهایی که از خیابان زیر ایوان رد می‌شوند نمی‌سازند.
دستهایم ستون چانه‌ام و چشمهای فروافتاده‌ام دوخته بر باریکه قاچ‌قاچ و غبار‌آلودی از پیاده‌رو در میان پاهای برهنه پسر بچه‌هایی که در کنار دیوار ایوان کلوچه و پسته و آب‌نباتهای مگس‌زده می‌فروشند، و ردیف اتومبیلهای کرایه که رانندگانشان، غالباَ روسهایی در جامه‌های گوناگون و وصله خورده نظامی، چرت می‌زنند و می‌خسبند و صحبت می‌کنند، و ساعات دراز بعدازظهر را در انتظار مسافر به سر می‌آورند…. در آن سو کفشها، پاها، لخ‌لخ پاها بر خاک، بازوهای در هم افتاده، دستهایی که تهی‌وار در هوا تاب می‌خورند، شانه‌های خمیده، شانه‌های ستبر زیر پیراهن نازکی از نخ، سینه‌های زیتونی، دانه‌های درشت عرق، چارقد، چادرهای سیاه زنان،gakmalel ، چهره‌ها. گویائی چهره‌ها آئینه تمام حیات است. پسرکی، رنگ پوستش چون سفال، چشمها و لبهایش چون رب‌النوع سرمست شراب، طبقی از دانه‌های زرد رنگ ذرت بوداده بر سر، شاد و شنگول می‌گذرد. دخترکی، موش‌وار، اندام سست و سپیدش چون گل رازقی در پشت چادری نازک و سیاه، با گامهای تند می‌رمد. پیرمردی سپید ریش، چشمهای سرخ‌هامشش ناز چون حجر‌القمر، و عصاکشش پسرکی نحیف به رنگ کهر. دو حمال، زور بازوی هرکدام همسنگ گاومیش، چهره‌های برجسته نقش‌شان تهی از شعور و ریشهای سیاهشان چون کمانداران آشور. سه مرد روس، زرین مو، ستبر سینه، برزو بالایشان یکجور، پیراهنهای کرباسی سفیدشان محکم فروکشیده به زیر کمربند، چشمها آبیرنگ، چهره‌ها شسته و شاداب و موهایشان باز شده از وسط مثل کودکانی آراسته برای رفتن به مهمانی. تاجر یونانی چهارشانه‌ای در کت و شلوار سبکی که جهانگردهای آمریکائی به تن می‌کنند. سربازهای انگلیسی، راست قامت و سرخ‌رو. ولگردهای درشت آرواره ستیزه جو سرگرم بازی با گدازاده‌های نحیف و زردانبو. ساحل نشینهای پریده رنگ با چشمهای رموک و بینیهای خمیده. ارمنیهایی با دهانهای خرده‌گیر و چشمهای درشتی به رنگ عسل. در آفتاب رخشان و سایه‌های تند، چهره‌ها در گذر محو می‌شوند و در می‌آمیزند. چهره‌ها صاف و زرد مانند گرمک، پولادین چون تبر؛ چهره‌ها مثل کدوهای زمستان، جمجمه مردگان، فانوس خیال، نارگیل، و سیب‌زمینیهای جوانه‌زده، در آفتاب سفید سنگدل آهسته در هم می‌آمیزند، چهره‌های قهوه‌ای زیر فینه‌ها، چهره‌های زرد زیر کلاههای حصیری، چهره‌های شاداب شمالی زیر کاسکتهای خاکی رنگ- همه با هم درمی‌آمیزند و به چهره واحدی تبدیل می‌شوند با ابروهای در هم کشیده، شیارهای گرسنه در اطراف گوشه‌های لب، لبهای بیتاب، رشگ‌آمیز، خشمگین، شهوانی. چهره انسانی که با قوت لایموت زنده است.
این چهره‌ها نغمات زخمه‌ای است که بر تارهای مرتعش کلاف سر در گم اپرا نواخته شده است. رشته‌های بیشماری است، که از قعر هزار تو بیرون جسته است. اگرم راهی می‌بود به میان خیابانهای سراشیب قراضه‌ای که خانه‌های چوبی سیاهشان یله شده است و در آنها زنهای درشت ساق با چشمهای سورمه کشیده از مهتابیها به حمالهایی می‌نگرند که روی پله‌های ناهموار زیر بارهای سنگینشان تلوتلو می‌خوردند و چنان عرق می‌ریزند که سرخی فینه‌های آنها رشته‌رشته بر گونه‌های قاچ‌قاچ و خشکیده‌شان جاری است؛ به میان چنار سایه پس کوچه‌های نا به هنگامی که جای‌جای از میان گورسنگهای قائم و ظریفانه تراش خورده گورستانها آبی باور ناشدنی دریا و زرد کهربایی تپه‌ها را ربوده‌اند و منتهی به کومه سنگهای بی‌راه عمارتهای سوخته‌ای می‌شوند که گاه به گاه در میانشان گنبد دهان بازکرده‌ای هست و مناره شرحه‌شرحه‌ای، همانجا که جیب‌برها و مردم بیخانمان در بازمانده خانه‌ها و ویرانه آب‌انبارها زندگی می‌کنند؛ و یا به میان خیابانهای ساحلی گالاتا2 با داربستهای درختهای میوه و زنهای طناز یونانی در کنار درگاهها و کافه‌هایی که پاتوق ملوانها و انباشته از دینگ و دانگ پیانوهای مکانیکی یا طنین زنگدار سازهای بادی دسته ارکستر است، همانجا که رقص زوجهای ناجو ر و به هم چسبیده به افت و خیز امواج دریا می‌ماند؛ یا به میان بازارهای خنک استانبول، آنجا که در سایه روشن رواقهای فیروزه‌ای بازرگانهای ایرانی و یونانی و یهودی و ارمنی قماش منچستر و قلمکارهایی را پهن کرده‌اند که گاه به گاه ستون غبار آلودی از آفتاب چون شعله‌های رنگین جلوه‌شان میدهد؛ یا به درون ویرانه کاخهای کنار بسفر، همانجا که پناهندگان سیاسی تنگاتنگ هم در گندی گیج‌کننده به سر می‌برند؛ یا به درون خانه‌های مجلل و زرنگاری که در آنها میلیونرهای یونانی و دلالهای سوری ثروتمند شده در سایه جنگ هر شب در جوار خیابان بزرگ پرا ضیافت می‌دهند؛ یا به میان حیاطها و در گاههایی که در آنها روسها مانند گوسفندهای بوران زده هنگام خواب کنجله می‌شوند: شاید روزی در جایی می‌توانستم کلید رمز این نقش شگفت و درهم تنیده را که لاقیدانه بر زمینه‌ای از درد محض حک شده است پیدا کنم.
امروز بعدازظهر فقط می‌توانم راکی‌ام را که بر اثر آب به رنگ شیر در‌آمده است جرعه جرعه بنوشم. شکوه بی‌پایان ارکستر ترکی، یکنواخت و عجیب و ارضاه کننده، گوشم را کرخت کرده است. باد خنک دریای سیاه برخاسته و با وزش پیچانش خاک و کاغذ را در میدان تقسیم به رقص در‌آورده است.
در امتداد صف تاکسیها، بی‌اعتنا به آنها، بی‌اعتنا به ترامواهای سرخرنگ و مچ‌پیچهای ظفرمند افسرهای یونانی، سرش، زیر کلاه گلابتون، خم شده در برابر باد، چشمهای بادامی‌اش فروبسته چون دو شکاف سیاه در گرگ و میش شامگاه، گامهای ریز و کوتاهش در گیوه‌های ملیله دوزی شده، آستینهای گشاد قبای ابریشمی قرمزش پیچنده در باد، چینی صاحب منصبی راه می‌رود.
چین!
نویسنده: جان دوس پاسوس (John Dos Passos)
مترجم: سعید باستانی

حروفچین: شراره گرمارودی

ترس

صدای اولین گلوله که تو هوا ترکید، دل خالد لرزید. یحیی زیر لب غرید و ناسزا گفت و پا را رو پدال گاز بیشتر فشرد. وانت پرکشید.
رگه‌های درشت باران ساحلی، آسمان را به زمین می‌دوخت. باران، وانت و اسفالت و کناره‌های جاده را که گل شده بود و انبوه نخل‌ها را که به فاصله چند ذرع از جاده سر تو هم فرو برده بودند، سخت می‌کوبید.
پس از انفجار دومین گلوله، لب‌های خالد مرتعش شد:
– یحیی نگهدار…نمیشه فرار کرد.
– چین‌های پیشانی پهن یحیی تو هم رفت و ابروهاش بالا جست:
– تو احمقی.
– آخه…
– نمی‌دونی زندون یعنی چی؟
– از مردن که بهتره
– نیس.
خالد جا به جا شد و صداش رنگ تضرع گرفت:
– ماشین اونا دوجه.
– باشه.
– هش سیلندره.
– ساکت.
آب باران رو اسفالت راه افتاده بود. باد هو می‌کشید و آب را رو اسفالت می‌رقصاند. قطره‌های درشت باران، رو شیشه جلو وانت، لرزان به بالا کشیده می‌شد. یحیی رو فرمان قوز کرده بود و پدال گاز را تا تخته فشرده بود.
خالد کبریت کشید که سیگاری بگیراند. دستش می‌لرزید. کبریت خاموش شد. باز کبریت کشید. باد تو می‌زد، سرش را پایین گرفت. سیگار روشن شد.
دودش رابلعید و پر صدا بیرون داد. وانت تا بالای شیشه عقب، پر بود کاغذ سیگار، سیگار خارجی و جوهر. خالد رو تشک اتومبیل سرخورد و خودش را پایین کشید و چشم‌ها را رو هم گذاشت. صدای یکنواخت لاستیک‌ها تو گوشش بود.
از صدای سومین گلوله خالد پرید و خودش را بالا کشید. دوج هشت سیلندر تو آیینه پیدا بود. به نظر می‌رسید که سینه‌اش از زمین کنده شده است.
پوزه پهن دوج به پوزه کوسه‌ای می‌ماند که خشمگین به شکار حمله آورده باشد.
خالد به نیمرخ یحیی نگریست. چشمان یحیی ریز شده بود و لبانش به سنگینی سرب رو هم بود:
– یحیی…
– هوم.
– اگه لاستیک‌ها رو بزنن؟
– هر کیلومتر یه معلق.
– صد و چل معلق.
– با هم می‌میریم.
– ولی.
یحیی خونسرد و سنگین گفت:
– گفتم ساکت.
خالد زیر لب حرف زد. انگار با خودش بود. صداش لرزه داشت:
– تو زندون آدم میتونه امید…
یحیی پرخاش کرد:
– این امید به درد سگ می‌خوره.
همراه صدای چهارمین گلوله صدای خالد ترکید:
– نگهدار یحیی…اونا میتونن لاستیکا رو…
دندان‌های یحیی رو هم رفت و غرید:
– گفتم خفه شو.
– آخه چطور میتونیم…
– روز اول باید این حسابا رو می‌کردی.
– حالا دیر نشده.
– شده.
چند لحظه سکوت بود و صدای لاستیک‌ها و تصویر دوج که هر لحظه تو آیینه بزرگتر می‌شد.
یحیی گفت:
– یه سیگار آتیش کن بده به من.
یحیی سیگار را گذاشت گوشه لب. نگاه تیزش به اسفالت بود که زیر تنه وانت بلعیده می‌شد.
خالد بیقرار بود. باز به حرف آمد:
– دارن نزدیک میشن.
– اگه میتونسن شده بود…لاستیکارم زده بودن…اینا به ما رحم نمی‌کنن…فقط به حق کشف خودشون فکر می‌کنن…
خالد دست‌ها را تکان داد:
– نه یحیی…نه! اینطور نیس…
عرق از بن موی خالد جوشیدن آغاز کرد. دود سیگار را بلعید و سرفه‌اش گرفت. یحیی با گوشه چشم به خالد نگاه کرد و گفت:
– تو که اینقدر خوش باور نبودی.
صدای خالد رگدار شده بود:
– آخه اینام آدمن.
لحن یحیی به طنز گرایید:
– میدونم آدمن…منتها آدمایی که تا حالا خیلیا رو به گلوله بستن…آدمایی که…
گلوله پنجم که ترکید، خالد با سر انگشت عرق پیشانیش را گرفت و شیشه اتومبیل را پایین کشید.
– چرا شیشه رو پایین کشیدی؟
– صدای خالد که از حلقوم خشکش برمی‌خاست پست بود:
– گرمم شده.
یحیی با زهرخند گفت:
– بگو کلافه شدم…بگو…
– نه یحیی…کلافه نشدم…اشتباهه…باید نگه داری.
یحیی غرید:
– ساکت باشی بهتره.
خالد گفت:
– اشتباهه.
صداها اوج گرفت.
– گفتم ساکت باش.
– نگه‌دار یحیی.
یحیی فریاد کشید:
– خفه شو.
که دست خالد به سرعت به طرف «سویچ» رفت و همزمان با انفجار ششمین گلوله، از اتومبیل پرتش کرد بیرون.
اتومبیل پرپر کرد و خاموش شد.
– تف!
خالد آرام گفت:
– حالا مجبوری نگه داری.
رگه‌های خشم، صدای یحیی را لرزان کرد:
– مادر قحبه!…چرا این کارو کردی؟
– یحیی…
– …هیچ میتونستم حساب کنم که یه آدم جعلنق مثه تو قاتل من باشه؟
– نه یحیی من قاتل تو نیستم.
که ناگهان پشت دست یحیی، محکم به پوزه خالد کوبیده شد. لب خالد شکافته شد و خون رو چانه‌اش شیار بست.
– جلو رو نیگا کن ننه سگ. چشم رو هم گذاشته بودی رسیده بودیم به شهر و از دستشون در رفته بودیم.
خالد با سر آستین خون را از رو چانه پاک کرد و گفت:
– ولی مهلت نمیدادن…مجبور که میشدن لاستیکا رو می‌زدن.
وانت سنگین شد. یحیی که بیهوده پدال گاز را می‌فشرد، پا را از رو گاز برداشت و گذاشت رو پدال ترمز و در وانت را باز کرد و فرمان را رها کرد و جست زد تو آبخیز کنار جاده. وانت داشت منحرف می‌شد. خالد به سرعت پشت فرمان نشست. خالد ترمز کرد. یحیی از تو آبخیز کنار جاده بیرون زد و دوید به طرف انبوه نخل‌ها. ناگاه صدای گلوله‌ای که تو هوا سوت کشید زیر کتف چپش را شکافت و همراه خون از سینه‌اش بیرون زد.
یحیی پای یکی از نخل‌ها به زانو نشست. به آرامی رو زمین غلتید و خون او با آب باران در هم شد.
خالد، وحشت زده خودش را به بالین یحیی رساند.
باران می‌بارید و می‌بارید. باد، مثل هزاران گرگ گرسنه زوزه می‌کشید. برگ‌های سر نیزه‌ای نخل‌ها تو هم فرورفته بودند. خش خش ناهنجارشان فضا را پر کرده بود.
خالد زانو زد و سر یحیی را به دامان گرفت. قطره‌ای اشک خالد با آب باران به هم آمیخت:
– یحیی…من تو رو کشتم…فکر می‌کردم که دارم به صلاح تو کار می‌کنم.
نگاه یحیی رنگ می‌باخت. لبانش لرزید اما چیزی نگفت.
– می‌فهمم یحیی…می‌فهمم اصلا به درد این کار نمی‌خورم…از زندون که اومدم بیرون، فکرش‌م نمی‌کنم. قسم می‌خورم یحیی…
لبان یحیی بی‌حرکت شد و نگاهش که رک زده بود به چهره خالد سکته کرد.
نویسنده: احمد محمود
از مجموعه: «زائر زیر باران»
حروف‌چین: علی چنگیزی

یک گل‌سرخ برای امیلی

وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همۀ اهل شهرِ ما به تشییع جنازه‌اش رفتند. مردها از روی تاثر احترام‌آمیزی که گویی از فروریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس می‌کردند، و زن‌ها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانه او که جز یک نوکر پیر – که معجونی از آشپز و باغبان بود – دست‌کم از ده سال به این طرف کسی آنجا را ندیده بود.
این خانه، خانه چهارگوش بزرگی بود که زمانی سفید بود، و با آلاچیق‌ها و منارها و بالکون‌هایی که مثل طومار پیچیده بود به سبک سنگین قرن هفدهم تزیین شده بود، و در خیابانی که یک وقت گل سرسبد شهر بود قرار داشت. اما به گاراژها و انبارهای پنبه دست‌درازی کرده بودند حتی یادبودها و میراث اشخاصی مهم و اسم و رسم‌دار را از آن صحنه زدوده بودند. فقط خانه میس امیلی بود که فرتوتی و وارفتگی عشوه‌گر و پا برجای خود را میان واگون‌های پنبه و تلمبه‌های نفتی افراشته بود –وصله ناجوری بود قاتی وصله‌های ناجور دیگر.
و اکنون میس امیلی رفته بود به مردگان مهم و باصلابتی بپیوندد که در گورستانی که مست بوی صندل است میان گورهای سرشناس و گمنام سربازان ایالت متحده و متفقین که در جنگ جفرسن به خاک افتادند، آرمیده‌اند.
میس امیلی در زندگی برای شهر به‌صورت یک عادت دیرینه، یک وظیفه، یک نقطه توجه، یا یکنوع اجبار موروثی درآمده بود؛ و این از سال 1884، از روزی شروع می‌شد که کلنل سارتوریس شهردار -همان کسی که قدغن کرده بود هیچ زن سیاهی نباید بدون روپوش به خیابان بیاید- میس امیلی را از تاریخ فوت پدرش به بعد برای همیشه از پرداخت مالیات معاف کرده بود. نه این‌که میس صدقه بپذیرد، بلکه کلنل سارتوریس داستان شاخ و برگ‌داری از خودش درآورده بود، به‌این معنی که پدر میس‌ امیلی پولی از شهر طلبکار بوده و شهر از لحاظ صرفه‌اش ترجیح می‌داد که قرضش را به این طریق بپردازد. البته چنین داستانی را فقط آدمی از نسل و طرز تفکر کلنل سارتوریس می‌توانست از خودش بسازد و فقط زن‌ها می‌توانستند آن را باور کنند.
وقتی که آدم‌های نسل بعدی، با طرز تفکر تازه خود، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، این قرار مختصر نارضایی ایجاد کرد. اول سال که شد، یک برگ ابلاغیه مالیات توسط پست برای میس امیلی فرستادند.
ماه فوریه آمد و از جواب خبری نشد. آن‌وقت یک نامه رسمی به او نوشتند و ازش خواهش کردند که سرفرصت سری به مقر «شریف» بزند. یک هفته بعد خود «شریف» یک نامه به او نوشت و تکلیف کرد به دیدنش برود، یا اینکه اتومبیلش رابرای او بفرستد. در پاسخ یادداشتی دریافت کرد که روی یک برگ کاغذ کهنه قدیمی به خط خوش ظریف و روان، با جوهر رنگ باخته‌ای نوشته شده بود؛ به این مضمون که ایشان دیگر از منزل بیرون نمی‌روند. برگ ابلاغیه مالیات هم بدون شرح و توضیحی به یادداشت ضمیمه شده بود.
انجمن شهر جلسه مخصوصی تشکیل داد. هیئتی مامور ملاقات با او شد. اعضای هیئت رفتند و در زدند. دری که هشت یا نه سال یا بیشتر بود که کسی از میان آن نگذشته بود -از همان زمانی که میس امیلی تعلیم نقاشی چینی را ترک کرده بود. همان پیرمرد سیاهی که نوکر میس امیلی بود. اعضای هیئت را به داخل سالن دنج و تاریکی راهنمایی کرد. از این سالن یک پلکان به‌میان تاریکی‌های بیشتری بالا می‌رفت. بوی زهم گرد و خاک و پان می‌آمد. بوی سرد و مرطوبی بود. پیرمرد سیاه آنها را به سالن پذیرایی راهنمایی کرد.
سالن با مبل‌های سنگینی که روکش چرمی داشتند آراسته شده بود. وقتی که سیاه پرده یکی از پنجره‌ها را کنار زد دیدند که چرم مبل‌ها ترک‌ترک شده است. و وقتی که نشستند، غبار رقیقی آهسته و تنبل‌وار از اطراف ران‌هایشان بلند شد و با ذرات بطیه و تنبل خود، در تنها شعاع آفتاب که از پنجره می‌تابید دور خود پیچ و تاب خورد. تصویر مدادی میس امیلی در یک قاب اکلیلی تاسیده، روی سه پایه نقاشی گذاشته بود.
وقتی که میس امیلی وارد شد آنها از جا پا شدند. میس امیلی زن کوچک اندام چاقی بود که لباس سیاه تنش بود. زنجیر طلایی نازکی تا کمرش پایین می‌آمد و زیر کمربندش ناپدید می‌شد. به یک عصای آبنوس که سر طلایی تاسیده‌ای داشت تکیه داده بود و شاید به همین جهت بود که آنچه در دیگری ممکن بود فقط فربهی برازنده‌ای باشد، در او چاقی و لختی می‌نمود. بدنش ورم کرده به نظر می‌رسید، مثل بدنی که مدت‌ها در اعماق تالاب راکدی مانده باشد. رنگش هم همانطور سفید و بیخون بود.
چشم‌هایش میان چین‌های گوشتالوی صورتش گم شده بود. وقتی که اعضای هیئت، پیغام خودشان را بیان می‌کردند، چشم‌هایش به این طرف و آن طرف حرکت می‌کرد. مثل دو تکه ذغال بود که تو یک چانه خمیر فروکرده باشند. میس امیلی به آنها تعارف نکرد بنشینند، همین‌طور تو درگاه ایستاد و آرام گوش داد، تا آن کسی که حرف می‌زد به لکنت افتاد و زبانش بند آمد.
بعد صدای تیک‌تیک یک ساعت نامرئی که شاید به‌دُم همان زنجیر طلایی آویزان بود به گوشش رسید.
صدای میس امیلی خشک و سرد بود: «من در جفرسن از مالیات معافم. این را کلنل سارتوریس به من گفته است. شاید شما بتوانید با مراجعه به سوابق موجود خودتان را قانع کنید.»
«ولی میس امیلی ما به سوابق مراجعه کرده‌ایم. ابلاغیه‌ای به امضای شریف از ایشان دریافت نکرده‌اید؟»
میس امیلی گفت: «چرا من کاغذی دریافت کرده‌ام. شاید ایشان به خیال خودشان شریف باشند… ولی من در جفرسن از مالیات معافم.»
«اما دفاتر خلاف این را نشان می‌دهد. ما باید توسط…»
«از کلنل سارتوریس بپرسید. من در جفرسن از مالیات معافم.»
«ولی میس امیلی…»
«از کلنل سارتوریس بپرسید.» (کلنل سارتوریس تقریبا ده سال بود که مرده بود.)
«من در جفرسون از مالیات معافم. توب!»
پیرمرد سیاهی ظاهر شد. «این آقایان را به بیرون راهنمایی کن.»
و به این طریق میس امیلی آنها را، سوار و پیاده‌شان را، شکست داد: چنانکه سی سال پیش پدرهاشان را سر قضیه «بو» شکست داده بود. این قضیه دو سال پس از مرگ پدرش بود. مدت کوتاهی پس از اینکه معشوقش -کسی که ما خیال می‌کردیم با او ازدواج خواهد کرد- او را ترک کرده بود. میس امیلی پس از مرگ پدرش خیلی کم از خانه بیرون می‌رفت. و پس از اینکه معشوقش او را ترک کرد، دیگر اصلا کمتر کسی او را می‌دید. چند نفر از خانم‌ها جسارت به خرج دادند و به دیدنش رفتند، اما میس امیلی آنها را نپذیرفت. تنها نشانه زندگی در خانه او، همان سیاه بود -که آن زمان جوان بود- و با یک سبد بازاری به بیرون رفت و آمد می‌کرد.
خانم‌ها می‌گفتند: «مگر یک مرد -حالا هر طوری باشد- می‌تواند یک آشپزخانه را حسابی نگهداری کند؟» و بنابراین وقتی که خانه میس امیلی بو افتاد، تعجب نکردند. بالاخره این هم نمونه‌ای از کارهای روزگار و خانواده عالی‌قدر گریرسن بود.
یکی از همسایه‌ها، از زن‌های همسایه، بالاخره به استیونز شهردار هشتاد ساله شکایت کرد.
شهردار گفت: «حالا یعنی می‌فرمایید من چکار کنم؟»
خانم گفت: «خوب دستور بفرمایید بو را برطرف کند. مگر شهر قانون ندارد؟»
شهردار گفت: «من یقین دارم این کار لزومی نخواهد داشت. احتمال دارد ماری یا موشی باشد که کاکا سیاه میس امیلی تو باغچه کشته است. من راجع به این موضوع با ایشان صحبت خواهم کرد.»
روز بعد هم دو شکایت دیگر رسید. یکیش از طرف مردی بود که یکدل دو دل برای شکایت آمده بود: «آقای شهردار ما حتما باید فکری راجع به این موضوع بکنیم. من شخصا هیچ میل نداشتم که مزاحم میس امیلی بشوند. ولی باید حتما راجع به این موضوع فکری کرد.» و آن شب انجمن شهر جلسه تشکیل داد. سه نفر از اعضاه آدم‌های پا به سنی بودند و یک نفرشان از آنها جوان‌تر بود -از همین افراد متجددی که تازگی‌ها داشتند پا می‌گرفتند.
او گفت: «بسیار ساده است؛ بهش اخطار کنید که خانه‌اش را تمیز کند، ضرب‌الاجل هم معین کنید و اگر نکرد…»
شهردار گفت: «چه می‌فرمایید آقا؟ مگر می‌شود یک خانم محترم را تو روش به عنوان بوی بد متهم کرد؟»
در نتیجه شب بعد، پس از نیمه شب، چهار نفر مامور مثل دزدها پاورچین از چمن خانه میس امیلی گذشتند و وارد خانه شدند. پای شالوده و درز آجرها و دریچه‌های زیرزمین بو می‌کشیدند. و یکی از آنها مثل آدمی که بذر بیافشاند از کیسه‌ای که گل شانه‌اش بود چیزی می‌پاشید. درِ زیرزمین را هم شکستند یکی از پنجره‌ها که تا آنوقت تاریک بود روشن شد، و میس امیلی در آن ظاهر شد. نور از پشت سرش می‌تابید. نیم‌تنه‌اش راست و بیحرکت، مثل یک بت، ایستاده بود. آنها پاورچین پاورچین از چمن گذشتند و قاتی سایه‌های درخت‌هایی که در طول خیابان صف کشیده بودند گم شدند. بعد از یکی دو هفته دیگر بو برطرف شد.
همین وقت‌ها بود که مردم شروع کرده بودند که واقعا برای میس امیلی غصه بخورند. مردم شهر ما که یادشان بود که چطور خانم یات، عمه بزرگ میس امیلی بالاخره پاک‌ دیوانه شده بود، فکر می‌کردند که گریرسن‌ها قدری خودشان را بالاتر از آنچه بودند می‌گرفتند. مثلا اینکه هیچ‌کدام از جوان‌ها لیاقت میس امیلی را نداشتند. ما همیشه تابلویی پیش خودمان تصور می‌کردیم که میس امیلی با هیکل باریک و سفیدپوش در قسمت عقب آن ایستاده بود؛ و پدرش به شکل یک هیکل پهن تاریک که تعلیمی سواری در دست داشت در جلو تابلو و پشتش به میس امیلی بود، و چهارچوب دری که به عقب بازشده بود آنها را مثل قاب در میان گرفته بود. وقتی که میس امیلی سی سالش شد، نمی‌توان دقیقا گفت که ما راضی و خوشحال شده بودیم، بلکه عبارت بهتر می‌توان گفت دلمان خنک شده بود. چون با وجود آن جنون ارثی که در خانواده آنها سراغ داشتیم، می‌دانستیم که اگر واقعا بختی به میس امیلی رو آور شده بود، میس امیلی کسی نبود که پشت پا به بخت خودش بزند.
وقتی که پدرش مرد، خانه آنها تنها چیزی بود که از او برای میس امیلی باقی مانده بود. مردم خوشحال شده بودند. چون بالاخره محملی پیدا کرده بودند که برای میس امیلی دلسوزی کنند. تنهایی و فقر او را تنبیه می‌کرد. افتاده می‌شد. او هم دیگر کم و بیش هیجان و یاس داشتن و نداشتن چند شاهی پول را می‌توانست درک کند.
روز پس از مرگ پدرش همه خانم‌ها خودشان را حاضر کردند که برای تسلیت و پیشنهاد کمک به دیدنش بروند. ولی او همه را دم در ملاقات کرد. لباسش مطابق معمول بود و هیچ اثر اندوهی در چهره‌اش دیده نمی‌شد. به آنها گفت که پدرش نمرده است، به روسا هم که به دیدنش می‌رفتند، و به دکتر، که می‌خواستند او را متقاعد کنند که جنازه پدرش را به آنها تسلیم کند، همین را می‌گفت و فقط وقتی که دیگر نزدیک بود به قانون و زور متوسل شوند تسلیم شد. و آنها جنازه را فورا دفن کردند.
ما در آن موقع نمی‌گفتیم که میس امیلی دیوانه است. ما خیال می‌کردیم که باید این کار را بکند. ما تمام جوان‌هایی را که پدرش از او رانده بود به یاد داشتیم، و چون دیگر کسی نمانده بود، می‌گفتیم باید هم به کسی که او را غارت کرده است دو دستی بچسبد، همانطور که همه می‌چسبند.
میس امیلی مدتی مریض بود. وقتی که دوباره او را دیدیم، موهایش را کوتاه کرده بود، و شکل دخترها شده بود؛ و آدم را کمی به یاد فرشته‌هایی که تو پنجره‌های رنگین کلیسا می‌کشند می‌انداخت -قیافه آرام و غمگینی داشت.
شهر تازه کنترات فرش کردن خیابان‌ها و پیاده‌روها را داده بود، و در تابستان پس از مرگ پدر میس امیلی، کار شروع شد. شرکت ساختمانی با سیاه‌ها و قاطرها و ماشین‌هایش آمد. یک سرعمله هم داشتند به اسم هومر بارون -شمالی گنده کمر بسته سبزه‌ای بود که صدای نکره‌ای داشت، و رنگ چشماش از رنگ صورتش روشن‌تر بود. بچه‌های کوچک دسته‌دسته دنبالش راه می‌افتادند که ببینند چطور به سیاه‌ها فحش می‌دهد و سیاه‌ها چطور با آهنگ بالا و پایین رفتن بیل‌هایشان آواز می‌خوانند.
هور بارون به زودی با همه اهل شهر آشنا شد. هرجا، نزدیک‌های چهار راه، می‌شنیدی که صدای خنده زیادی می‌آید، می‌دیدی که هومر بارون میان جمعیت است. همین روزها بود که کم‌کم او را با میس امیلی در یک گاری اسبی زردرنگ کرایه‌ای، که یک جفت اسب بور آن را می‌کشید، می‌دیدیم.
اوایل، ما از اینکه میس امیلی بالاخره دلش یک جایی بند شده بود دلمان خوش شده بود. مخصوصا از لج اینکه خانمها می‌گفتند: «هرگز یک فرد خانواده گریرسن محل سگ هم به یک نفر شمالی نخواهد گذاشت -آن هم یک کارگر روزمزد.» اما غیر از اینها، عده دیگر هم، پیرتر از اینها، بودند که می‌گفتند حتی غم و غصه زیاد هم نباید باعث شود که یک خانم واقعی قید اصالت و نجیب‌زادگی را بزند. می‌گفتند: «بیچاره امیلی -خویش و قوم‌هاش حتما باید به سراغش بیایند.» میس امیلی چندتا خویش و قوم در آلاباما داشت. اما سال‌ها پیش، پدرش سر نگهداری خانم یات، پیرزن دیوانه، با آنها به‌هم‌ زده بود؛ و دیگر روابطی بین دو خانواده موجود نبود. و آنها در تشییع جنازه هم شرکت نکرده بودند.
و همین که مردم گفتند: «بیچاره امیلی،» پچپچه‌های درگوشی شروع شد. به هم دیگر می‌گفتند: «یعنی فکر می‌کنید که واقعا این طور باشد؟… البته هست… جز این چه می‌تواند…» و از پشت دست‌هایشان. و خش‌خش لباس‌های ابریشمی و ساتین، و حسادت‌ها، و آفتاب بعدازظهر یک‌شنبه، وقتی که آن یک جفت اسب بور رد می‌شدند و صدای سبک و نازک سم آنها به گوش می‌رسید، درگوش هم دیگر می‌گفتند: «بیچاره امیلی.»
میس امیلی همیشه سرش را بالابالا می‌گرفت، حتی وقتی که دیگر به نظر ما پشتش زمین خورده بود. انگار بیش از همیشه انتظار داشت که به اصالت و نجابت او، به عنوان آخرین فرد خانواده گریرسن، سرفرود بیاوریم. انگار همینش مانده بود تا صلابت و غیر قابل نفوذ بودن خود را بیش از پیش به ثبوت برساند. مثل وقتی که رفت مرگِ موش بخرد. این بیش از یکسال پس از زمانی بود که مردم بنا کرده بودند بگویند: «بیچاره امیلی» -همان زمانی که دو تا دختر عمویش به دیدنش رفتند.
میس امیلی به دوافروش گفت: «من مقداری سم لازم دارم.» در آن موقع بیش از سی سالش بود. هنوز یک زن معمولی بود؛ گو اینکه از حد معمولی کمی لاغرتر بود. چشم‌های خرد و خودپسند و تحقیرکننده‌ای داشت. گوشت صورتش دور و بر شقیقه‌ها و کاسه چشمش کیس شده بود. آدم خیال می‌کرد کسانی که تو مناره‌های چراغهای دریایی زندگی می‌کنند باید این شکلی باشند. به دوافروش گفت: «من مقداری سم لازم دارم.»
«بله چشم، میس امیلی. چه نوع سمی؟ برای موش و این چیزها به عقیده من…»
«من بهترین سمی را که دارید می‌خواهم به نوعش کار ندارم.»
دوافروش چند سم را اسم برد.
«اینها که عرض کردم حتی فیل را هم می‌کشد. اما آنکه شما لازم دارید…»
میس امیلی گفت: «ارسنیک است. ارسنیک خوب سمی است؟»
«ارسنیک؟…بله بله خانم. اما آنکه شما لازم دارید…»
«من ارسنیک لازم دارم.»
دوافروش از بالا به صورتش نگاه کرد. میس امیلی هم، رُک، نگاهش را به او میخکوب کرد. صورتش مثل پرچمی بود که از چهار طرف آن را کشیده باشند. دوافروش گفت: «بله چشم اگر این را لازم دارید… ولی قانون ایجاب می‌کند که بفرمایید آن را به چه مصرفی می‌خواهید برسانید.»
میس امیلی فقط نگاهش را به او دوخت. سرش را به عقب میل داد تا راست به چشم‌های او چشم بدوزد. داروفروش نگاهش را به جای دیگرانداخت و رفت ارسنیک را پیچید. اما خودش برنگشت. پاکت را داد دست شاگردش که پسرک سیاهی بود. او پاکت را آورد داد به میس امیلی. وقتی که میس امیلی، در منزلش، پاکت راباز کرد، روی جعبه، زیر نقش جمجمه و استخوان‌های چپ و راست علامت خطر، نوشته بود «برای موش».
روز بعد ما همه می‌گفتیم: «خودش را خواهد کشت»؛ و فکر می‌کردیم که این بهترین کار است. اوایلی که میس امیلی با هومر بارون دیده می‌شد ما می‌گفتیم که با او ازدواج خواهد کرد. می‌گفتیم: «هومر بارون را به راه خواهد آورد.» چون خود هومر بارون گفته بود که از مردها خوشش می‌آید. و مردم می‌دانستند که تو کلوب الک با مردهای بچه سال مشروب‌خوری می‌کند. خلاصه آدم زن‌بگیری نبود. بعدها، بعد از ظهر‌های یکشنبه که آنها تو گاری اسبی براقشان می‌گذشتند، ما از روی حسادت می‌گفتیم: «بیچاره امیلی.» میس امیلی سرش رابالا نگاه می‌داشت.
هومر بارون لبه‌های کلاهش را بالا زده بود و سیگار برگی میان لبهایش گذاشته بود و تسمه اسب رابا دستکش‌های زردرنگش گرفته بود.
آن وقت چندنفر از خانم‌ها کم‌کم سروصداشان بلند شد که: برای شهر قباحت دارد، برای جوان‌ها بد سرمشقی است. مردها نمی‌خواستند دخالت کنند. اما خانم‌ها کشیش را، که غسل تعمید می‌داد، مجبور کردند (کس و کار میس امیلی همه اهل کلیسا بودند) که برود میس امیلی را ملاقات کند. این کشیش هرگز آنچه را در این ملاقات گذشته بود فاش نکرد. ولی دیگر به دیدن میس امیلی نرفت. یک‌شنبه دیگر باز میس امیلی و هومر بارون تو خیابان پیدا شدند. و روز بعد زن کشیش موضوع را به اقوام میس امیلی، که در آلاباما بودند، نوشت. آن وقت دوباره خویش و قوم‌های میس امیلی تو خانه او پیدایشان شد. و ما دست روی دست گذاشتیم و ناظر جریانات شدیم. اولش چیزی رخ نداد. آن‌وقت ما یقین کردیم که آنها می‌خواهند با هم ازدواج کنند. به خصوص که خبر شدیم که میس امیلی به دکان جواهرسازی رفته و یک دست اسباب آرایش مردانه نقره سفرش داده که روی هر تکه‌اش حروف «ه.ب» کنده شده باشد. دو روز بعد از آن هم خبر شدیم که یک دست کامل لباس مردانه به انضمام یک لباس خواب خریده است. ما پیش خودمان گفتیم دیگر ازدواج کرده‌اند، و واقعا دلمان خنک شد. چون که دیدیم حتی دوتا دختر عموهای میس امیلی بیش از آنچه خود میس امیلی تا حالا فروخته بود واقعا «گریرسن» بودند.
خیابان‌ها مدتی بود تمام شده بود؛ بنابراین وقتی که هومر بارون رفت ما تعجب نکردیم. اما از اینکه میان مردم یکهو سروصدا بلند نشد، کمی بور شدیم. ما خیال می‌کردیم که هومر بارون رفته است که مقدمات رفتن میس امیلی را فراهم کند. یا اینکه به او مجال بدهد که از دست دختر عموهایش خودش را خلاص کند. (در آن موقع ما برای خودمان دسته‌ای بودیم و همه طرفدار میس امیلی بودیم که دختر عموهایش را دک کند.)
و یک هفته نگذشت که آنها رفتند. و همان طور که منظر بودیم سه روزه هومر بارون به شهر برگشت. یکی از همسایه‌ها دیده بود که غروب کاکاسیاهِ میس امیلی از در مطبخ او را وارد کرده بود. و این آخرین دفعه‌ای بود که ما هومر بارون را دیدیم. و تا مدتی بعد دیگر میس امیلی را هم ندیدم. فقط کاکاسیاه او با زنبیل بازاریش آمد و شد می‌کرد. اما در خانه همیشه بسته بود. گاه‌گاهی ما میس امیلی را برای یکی دو دفعه تو پنجره می‌دیدیم. مثل آن شب که موقع آهک پاشیدن او را دیده بودند. تقریبا شش ماه تو خیابان پیدایش نشد. انگار این خاصیتی که بارها روح او را به زنجیر می‌کشید؛ اما وحشی‌تر و خبیث‌تر از آن بود که مرگ بپذیرد.
دفعه بعد که او را دیدیم دیگر چاق شده بود و موهایش داشت خاکستری می‌شد، و در مدت چندسال بعد، آنقدر خاکستری شد و شد تا کاملا به‌رنگ فلفل‌نمکی و چدنی درآمد؛ و همان طور ماند. و تا روز مرگش در هفتادسالگی، هنوز به همان رنگ چدنی، مثل موهای یک مرد زیر و زرنگ باقی بود.
از همان وقت به بعد، در جلو عمارتش همین طور بسته بود. به‌جز مدت شش هفت سال، زمانی که در حدود چهل سالش بود و نقاشی چینی تعلیم می‌داد. در آن موقع کارگاهی در یکی از اطاق‌های طبقه پایین‌ ترتیب داده بود و دخترها و نوه‌های مردم عصر کلنل سارتوریس با همان نظم و همان روحی که یکشنبه‌ها با یک سکه بیست و پنج سنتی -برای انداختن تو سینی اعانه که دور می‌گرداندند- به کلیسا فرستاده می‌شدند به کارگاه میس امیلی می‌رفتند. میس امیلی در آن زمان از پرداخت مالیت معاف بود.
آن وقت خرده خرده نسل جدید روی کار آمد و استخوان‌ بندی و روح شهر را تشکیل داد. و شاگردهای قدیمی بزرگ شدند و دیگر بچه‌هایشان را با جعبه‌رنگ و قلم‌مو و عکس‌هایی که از مجلات مدبانوان بردیده می‌شد نزد میس امیلی نفرستادند. در جلو عمارت پشت سر آخرین شاگرد بسته شد. و همچنان بسته ماند. وقتی که شهر داری سرویس پست شد، تنها میس امیلی بود که نگذاشت شماره فلزی بالای در خانه‌اش بکوبند و جعبه پستی به آن بیاویزند. میس امیلی حرف کسی را گوش نمی‌کرد.
روزها و ماه‌ها و سال‌ها ما کاکاسیاه میس امیلی را می‌پاییدیم که موهایش خاکستری‌تر و قامتش خمیده‌تر می‌شد و با سبد بازاریش آمد و شد می‌کرد. ماه دسامبر هر سال که می‌شد یک ابلاغیه مالیت برای میس امیلی می‌فرستادیم، که یک هفته بعد به توسط پست پس فرستاده می‌شد. گاه‌گاهی، جسته گریخته، او را در یکی از پنجره‌های طبقه پایین می‌دیدیم. پیدا بود که اطاق‌های طبقه بالا را به کلی بسته است. نیم‌تنه میس امیلی، مثل نیم‌تنه سنگی بتی که به دیوار محراب معبدی نصب شده باشد، به ما نگاه می‌کرد؛ یا نگاه نمی‌کرد؛ ما هرگز نتوانستیم این را تشخیص بدهیم.
به این ترتیب میس امیلی، میس امیلی عالی‌مقام، حی وحاضر، نفوذناپذیر، آرام، سمج، نسلی را پشت سر می‌گذاشت و به نسل دیگر می‌پیوست.
آن وقت مرگ او اتفاق افتاد. در میان خانه‌ای که پر از سایه و تاریک و گرد و خاک بود، مریض شد؛ در جایی که غیر از سیاه پیر مرتعش کسی بربالینش نبود. ما حتی از مریض شدنش هم باخبر نشدیم. مدتی بود که دیگر از سیاه خبر نمی‌گرفتیم.
سیاه با کسی، شاید حتی با خود میس امیلی هم، حرف نمی‌زد. چون که صدایش انگار از ماندن و به کار نرفتن خشن و زنگ زده شده بود. میس امیلی در یک از اطاق‌های طبقه پایین، روی یک تختخواب چوب گردوی پرده‌دار، مرد؛ در حالی که موهای خاکستریش میان بالشی که از ندیدن نور خورشید زرد شده بود فرو رفته بود.
سیاه اولین دسته زن‌ها را که صداهاشان را در سینه خفه کرده بود و با هیس! هیس! هم دیگر را خاموش می‌کردند و نگاه‌های سریع و کنجکاو خود را به اطراف می‌انداختند، از در عمارت داخل کرد؛ و خودش ناپدید شد. مستقیما رفت داخل عمارت و از در پشت آن خارج شد و دیگر کسی او را ندید.
دو تا دختر عموهای میس امیلی فورا حاضر شدند و روز بعد تشییع جنازه را ترتیب دادند، و اهل شهر آمدند که میس امیلی را زیر توده‌ای از گل‌های خریداری شده تماشا کنند، که تصویر مدادی پدرش روی آن به فکر عمیق فرو رفته بود. و خانم‌ها نیم‌صدا زیر لب پچ‌پچ می‌کردند، و مردهای خیلی پیر، بعضی‌هایشان با اونیفرم زمان جنگ داخلی، روی سکوی جلو کلیسا و چمن ایستاده بودند و درباره میس امیلی با هم گفت و گو می‌کردند. که حالا یعنی میس امیلی هم دوره آنها بوده و با او رقصیده‌اند و شاید زمانی دلش را هم برده‌اند. و مثل همه پیرها حساب حوادث گذشته را با هم شلوغ می‌کردند -گذشته برای آنها مانند جاده باریکی نبود که آنها دور می‌شد، بلکه مثل چمن وسیعی بود که هرگز زمستان ندیده بود و همین ده‌سال آخری مثل دالانی آنها ر از آن جدا کرده بود.
ما در آن موقع متوجه شده بودیم که در طبقه اتاقی بود که چهار سال بود کسی داخل آن راندیده بود و می‌بایست در آن را شکست. اما قبل از آنکه در آن را باز کنند، تامل کردند تا میس امیلی به طرز آبرومندی به خاک سپرده شد.
به نظر می‌رسید که شدت شکستن در اتاق را پر از گرد و خاک کرده است. اتاق را انگار برای شب زفاف آراسته بودند. غبار تلخ و زننده‌ای، مثل خاک قبرستان، روی میز توالت، روی اسباب‌های بلور ظریف و اسباب آرایش مردانه که دست‌های نقره‌ای تاسیده داشت و نقره‌اش چنان تاسیده بود که حرف روی آن محو شده بود نشسته بود. پهلوی این‌ها یک یخه کراوات گذاشته بود. گویی تازه از گردن آدم باز شده بود. وقتی که از جا برداشته شد، روی غباری که سطح میز را فراگرفته بود، و زیر آن یک جفت کفش و جوراب خاموش و دور افتاده قرارداشت.
خود مردی که صاحب این لباسها بود روی تختخواب دراز کشیده بود. ما مدت زیادی فقط ایستادیم و لبخند عمیق و بی‌گوشت او را که تا بناگوشش باز شده بود نگاه کردیم. جنازه ظاهرا زمانی به طرز درآغوش کشیدن کسی اینطور خوابیده بوده است. ولی اکنون، این خواب طولانی، که حتی عشق را به سر می‌برد، حتی زشتی‌های عشق را مسخرمی‌کند، او را در ربوده بود. بقایای او، زیر بقایای پیراهن خوابش، از هم پاشیده شده بود و از رختخوابی که روی آن خوابیده بود جدا شدنی نبود. روی او و روی بالشی که پهلویش گذاشته شده بود، همان غبار آرام و بی‌حرکت نشسته بود. آن وقت ما متوجه شدیم که روی بالش دوم اثر فرورفتگی سری پیدا بود. یکی از ما چیزی را از روی آن برداشت. ما به جلو خم شدیم. همان گرد تلخ و خشک، بینی ما را سوزاند. آنچه دیدیم یک نخ موی خاکستری چدنی بود.
نویسنده: ویلیام فاکنر (Wiliam Faukner)
مترجم: نجف دریابندری
حروف چین: علی چنگیزی

بی‌تفاوت

وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:
«عجب!… شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.»
با اندوه پیش رفتم، قدم‌هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این‌قدر بی‌تفاوت مرا استقبال کند. فکر می‌کردم با همه کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش می‌کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقه ضعیفی از شادی و خوش‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشم‌های او با سنگی روبه‌رو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن‌چه که من جست‌وجو می‌کردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم:
من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من می‌خواهم حرف‌هایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور می‌کنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم.
«می‌دانی که برای چه آمده‌ام؟!»
مثلِ بچه‌ها خندید. شاید به من و شاید برای این‌که در مقابل حرف‌های من عکس‌العمل خُرد کننده‌ای نشان داده باشد. آن‌وقت درحالی که با یک دست صندلی روبه‌رو را نشان می‌داد و با دستِ دیگرش کتابِ قطوری را که به روی زانوانش گشوده بود می‌بست و گفت: «البته که می‌دانم، البته، حالا اول بهتر است کمی بنشینید و خودتان را گرم کنید، این‌جا، نزدیک بخاری.»
وقتی روی نیمکت نشستم فکر کردم که او چرا می‌کوشد تا با تکرار کلمه «شما» بین من و خودش دیواری بکشد.
آه، بعد از یک سال، بعد از یک سال، من هنوز برای او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتی که در آن حال «من و او» دیگر وجود نداشته‌ایم بعد از لحظات پیوند، بعد از لحظات یکی بودن و یکی شدن.
آن وقت از خودم پرسیدم: چه می‌خواهی بگویی، با این ترتیب و با صدای بلند، بی‌آن‌که خودم توجهی داشته باشم تکرا رکردم:
«با این ترتیب.»
و صدای او را شنیدم:
«حالا می‌توانیم شروع کنیم.»
سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون دریای دیوانه‌ای در مقابلِ او طغیان کنم و به روش بیایم. پنجه‌هایم را گشودم، در لبانم لرزشی پدید آمد، در جای خود اندکی به جلو خزدیم، می‌خواستم فریاد بزنم:
«که چه؟ چرا به من راه نمی‌دهی؟ چرا مثل دیواری در مقابلم ایستاده‌ای؟ یا راهم بده، یا راهم را باز کن، یکی از این دوتا. هیچ‌وقت نمی‌گویی که از من چه می‌خواهی، هیچ‌وقت ندانستم که برای تو چه هستم. بگو، فقط یک کلمه، آن وقت من خوش‌بخت خواهم شد، حتی اگر کلمه تلخی باشد.
شاید اولین کلمات هم از میانِ لبانم بیرون آمدند، اما بغض گلویم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهه مردگان از سرمای وحشت‌انگیز و تمسخر‌آلودی لبریز بود، دهانم را بست و پلک‌هایم را به زیر انداخت. خجلت‌زده درونم را نگاه کردم و آهسته زیر لب گفتم: «آه دیوانه، دیوانه!»
نگاهم از روی انگشتانِ لرزانم به پایین خزید و به روی گل‌های رنگارنگِ فرشِ قالی، نوک کفش‌های او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبی هویدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بی‌رنگ و باریک بود و دسته عینک رابا هیجان می‌فشرد، سینه‌اش که زندگی در پشت آن گویی بالبخند – خاموشی «زندگی» را می‌نگریست و چانه محکم و لب‌های لرزانش، و نمی‌دانم چرا بی‌هوده آرزو کردم که بروم، به جای دوری بروم و همه چیز را فراموش کنم.
او از جایش بلند شد و درحالی که با قدم‌های کشیده‌اش به سوی من می‌امد گفت: «و بالاخره هیچ چیز معلوم نشد!»
سرم را با بی‌اعتنایی نومیدانه‌ای تکان دادم.
«چه چیز را بگویم چه چیز را؟»
به نظرم رسید که آن چه مرا رنج می‌دهد از او جداست، چیزی است در خودِ من و چسبیده به دنیای تاریک من و افزودم:
«قضیه خیلی یک‌طرفی است نه، من اشتباه می‌کنم من باید بروم و به تنهایی فکر کنم.»
آن‌وقت او دست‌هایش را گذاشت روی شانه‌های من و روی صورتم خم شد. نفس‌اش داغ بود. گونه‌‌های لاغر و پیشانی بلندش را به گونه‌ها و پیشانی من مالید و در همه این احوال من بوی تنش را با عطش تنفس می‌کردم و دنیای من در میان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشم‌های خاکستری و سرد، رنگ می‌گرفت.
«اگر یک کمی از خودمان بیرون بیاییم شاید بتوانیم اطراف‌مان، و دیگران را هم ببینیم.»
«عزیز من، کلمات خیلی زیبا و در عین حال خیلی تو خالی هستند. می‌فهمی چه می‌خواهم بگویم، بهتر نیست که قضاوت‌مان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنیای مسخره کلمات تنظیم کنیم؟»
آه، او پیوسته با این فلسفه‌ها مرا گم‌راه می‌کرد. اندیشیدم چه می‌خواهد به من بگوید. آیا دوستم دارد؟!
این اولین ادراکم از گفته‌های او بود. بی‌آن‌که به مقصود حقیقی او توجه داشته باشم، هیچ‌وقت راجع به گفته‌های او عمیقانه فکر نمی‌کردم. از این کار می‌ترسیدم و پیوسته در همه حرکات و گفته‌های او به دنبال یک اعتراف می‌گشتم، اعترافی که به آن احتیاج داشتم، می‌خواستم راحت بشوم و او زیرکانه با من بازی می‌کرد.
با هیجان دست‌هایم را به دور گردنش حلقه کردم:
«دوستم داری، نه؟ دوستم داری؟»
و در آن حال دلم می‌خواست که از فرط شادی گریه کنم، اما او خودش را با اندکی تاثر و حالت رمیده‌ای از میانِ بازوانِ من بیرون کشید، به سوی دیگر اتاق رفت و در مقابل گنجه کتاب‌ها ایستاد.
«همه‌اش حساب می‌کنی، همه‌اش به خودت فکر می‌کنی.»
و آن وقت با هیجان به‌طرف من برگشت.
«بیا انسان بشویم، بزرگ بشویم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بیاوریم.»
آه. دنیای او برای من قابل لمس نبود. دنیای او برای من جسمیت نداشت. می‌دانستم که چه می‌خواهد و چه می‌گوید. می‌دانستم که فقط می‌خندد، فقط می‌خندد، فقط می‌خندد به همه‌چیز و به همه‌کس، حتی به خودش. اما من نمی‌توانستم مثل او باشم، می‌خواستم فریاد بزنم:
«دستم را بگیر و با خودت ببر به هرکجا که می‌خواهی، شاید یک روز بتوانم با تو به آن‌جا برسم.»
اما احساس کردم که قدم‌هایم در سستی و رکودِ وحشتناکی فرو رفته‌اند، حس کردم که قدم‌هایم مرا یاری نمی‌کنند. من هنوز در تارهای ابریشمین زندگی اسیر بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان دیگر، به آن اوج رسیدن، به آن وارستگی و بی‌نیازی رسیدن…آه، شاید همه سال‌های عمرم کافی نبودند و من بی‌هوده تلاش می‌کردم: بی‌هوده تلاش می‌کردم تا او را به سطحِ زمین به آن جایی که خودم زندگی می‌کردم باز گردانم.
از مقابل گنجه کتاب‌هایش برگشت و کنارِ من ایستاد. مثلِ شیطانی تاریک و وسوسه‌انگیز بود.
«گفتی این آخرین بار است که به دیدنِ من می‌آیی، نه؟»
قلبم لرزید. نمی‌خواستم او به همین آسانی این دوری و گسستن را قبول کند، دلم می‌خواست دستم را بگیرد و مرا به خودش بفشارد و در صدایش اندوهی باشد و بگوید «تو این کار را به‌خاطر من نخواهی کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاریکی برگرداندم و نومیدانه گفتم:
«این طور تصمیم گرفته بودم.»
«وحالا چه‌طور؟»
بیش‌تر به طرفم خم شد. آه، او نزدیکِ من بود، زندگی من بود و من دیگر چه می‌خواستم؟
«حالا، حالا،…آه، نمی‌دانم!»
شاید او همین را می‌خواست، همین تزلزل و تردید را و من او را کشف نمی‌کردم. این خیلی دردناک بود. آن‌وقت او با اطمینان برخاست.
«شام را با هم می‌خوریم.»
من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نیم بود و اندیشیدم:
«نباید تسلیم بشوم، نباید مغلوب بشوم.»
و در همان حال گویی او با نگاهش به من می‌گفت:
«دختر کوچولوی احمق، فتح و شکست چه معنی دارد…آیا دوست داشتن برای تو کافی نیست؟»
«البته شام می‌خوریم، اما بعد…»
و او با خون‌سردی گفت:
«بعد هر طور که دلت می‌خواهد رفتار کن.»
«من این‌جا نمی‌مانم.»
و فقط این حرف را زدم تا او بگوید «بمان» و لااقل یک‌بار از من با «کلمه»، کلمه‌ای که در گوش من صدا می‌کند، چیزی خواسته باشد.
«اما او خندید، خنده‌اش رنجم می‌داد، چون می‌دانستم که همه چیز را در من می‌خواند.»
«البته اگر بخواهی، می‌روی.»
من بی‌آن‌که خودم بخواهم التماس می‌کردم با جملاتی که هیچ مفهوم دیگری جز تضرع نداشت و او…او مرا خُرد و مغلوب می‌کرد، بی‌آن‌که لحظه‌ای از آن اوجِ بی‌نیازی پایین آمده باشد.
آهسته گفتم:
«نه، اگر تو بخواهی می‌مانم…و در غیر این صورت…»
نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل این‌که می‌خواست بگوید: «بازی نکن، من دست تو را خوانده‌ام، و با لحن کنایه‌آلودی گفت:
«من عادت نکرده‌ام امر کنم. به‌خصوص در مقابلِ خانمی… تو می‌دانی که در این مورد خودت باید تصمیم بگیری.»
میز کوچکش را جلو کشید.
«شراب خوبی هم در خانه داریم.»
من می‌دانستم که تسلیمم و تلاشی نکردم. هیچ‌چیز نگفتم. می‌ترسیدم که تا مرحله زنِ حساب‌گری تنزل کنم.
در مقابلِ من پشتِ میز نشست و درحالی که جام را پُر می‌کرد به شوخی گفت:
«آن‌هایی که با زبان‌شان به آدم فحش می‌دهند با قلب‌شان آدم را نوازش می‌کنند.»
و با لبخند پُرمعنایی به صورت من نگاه کرد.
شب تاریک و سنگین بود و آتش در بخاری با زمزمه ملایمی شعله می‌کشید. خسته و ناامید سرم را بلند کردم و اطراف را نگریستم. همه‌اش کتاب، کتاب، کتاب، همه دیوارها از قفسه‌های کتاب پوشیده شده بود و او در میان این همه کتاب زندگی می‌کرد.
و ناگهان حس کردم که او برایم سنگین و غیرقابل درک است. نمی‌توانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آن‌وقت سرم را در میان دو دست گرفتم و به تلخی گریستم.
«آه خدای من، پس من چه باید بکنم؟»
و او با خون‌سردی گفت:
«دوستِ کوچکِ من نوشیدنی‌ات را بخور، آن‌وقت می‌رویم در آن اتاق دراز می‌کشیم و من برای تو قصه می‌گویم.»
سرم را بلند کردم. چیزی در چشم‌هایش می‌سوخت. حس کردم که پلک‌هایم داغ و سنگین می‌شوند. رویایی روی پیک‌هایم ایستاده بود. شب در ظلمت نفس می‌کشید، اما به نظرم رسید که از پشت شیشه‌های پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ می‌کند…
دی ماه 1336
نویسنده: فروغ فرخزاد
از کتاب: «شناخت‮نامه فروغ» – شهناز مرادی کوچی – نشر قطره
حروف‮چین: علی چنگیزی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.