داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

گذر از تونل

در نخستین بامداد تعطیلات، پسر جوان انگلیسی سر پیچ جاده ساحلی ایستاد و به خلیج وحشی صخره‮ای چشم دوخت. ساحل شلوغی که‮از سال‮ها پیش خیلی خوب با آن آشنا بود. جلوتر از او مادر کیفی با نوارهای روشن در یک دست داشت و دست دیگرش را که در زیر نور آفتاب بسیار سپید می‮نمود، به نرمی تکان می‮داد و قدم می‮زد. پسر نگاه ناراضی خود را از بازوی سپید و لخت مادر به سوی خلیج چرخاند و در پی او راه خود را از سر گرفت.
مادر که متوجه غیبت پسرش شده بود تصمیم گرفت برای یافتن‮اش نگاهی به‮اطراف بیاندازد. بعد از دیدن پسر با لحنی نگران گفت:
– آه ، تویی جری!
بعد لبخندی زد و ادامه داد:
– عزیزم چرا دوست نداری بامن بیآیی؟ نکنه دوست داری …
از این‮که به خاطر گرفتاری‮های شخصی از علایقی که پسرش ممکن بود پنهانی در دلش پرورده باشد و او نسبت به‮ان‮ها بی توجه بوده ، قلباً احساس گناه کرد شد. پسر با لبخند حاکی از پریشانی و پوزش کاملا آشنا بود. پشیمان
از کرده خود شروع به دویدن از پی مادر کرد و درهمان حال برگشت و از روی شانه نگاهی به طبیعت وحشی انداخت. همه صبح ضمن بازی در ساحل به‮این قضیه می‮اندیشید.
صبح روز بعد، وقتی طبق معمول زمان شنا و حمام آفتاب رسید، مادر پرسید:
– جری ، نکند از این ساحل حوصله‮ات سر رفته؟ دوست داری جای دیگری بروی؟
جری بیدرنگ، به‮دور از هرگونه میل قاطع به دوری از مادر، با لحنی سلحشورانه پاسخ داد:
– آه ، نه !
اما وقتی داشتند از جاده سراشیبی پایین می‮رفتند گفت :
– دلم می‮خواهد بروم و صخره‮های پایین را تماشا کنم.
مادر موافقت کرد. صخره‮ها به نظر سرکش و وحشی می‮آمدند و جنبنده‮ای به چشم نمی‮خورد. اما اضافه کرد:
اشکالی نداره جری .
اما بعد از اینکه‮از تماشا سیر شدی به ساحل بزرگ بیا و یا مستقیماً به ویلا برگرد.
مادر دور شد. اینک بازوان سپیدش در نتیجه گردش زیر آفتاب دیروز به سرخی میزد.نزدیک بود به دنبال مادر بدود چون نمی‮توانست تنها رفتن او را تحمل کند. اما این‮کار را نکرد.
البته مادر هم پیش خود می‮اندیشید که پسرش به حدی بزرگ شده که بتواند مواظب خودش باشد.
– آیا لازم است او را این‮همه وابسته به خود نگهدارم ؟ نباید فکر کند که حتماً باید همیشه پیش من باشد. باید بیشتر دقت کنم.
زن بیوه بود و پسر یازده ساله تنها فرزندش بود. مصمم بود حد میانه را نگهدارد، نه مالک مطلق اش باشد و نه در محبت کردن مضایقه کند. با نگرانی به سوی ساحل اش براه‮افتاد.
جری وقتی دید مادرش به ساحل اختصاصی خودشان رسیده‮از سراشیبی صخره ها به طرف خلیج براه‮افتاد . از جایی که‮او ایستاده بود ، میان صخره‮های قرمز- قهوه‮ای پایین ،چشم اندازی از حرکت امواج آبی متمایل به سبز با حاشیه سپید دیده می‮شد. هر چه پایین‮تر می‮رفت متوجه شاخابه‮های خشن، صخره‮های تیز و گستره سنگ‮های کوچک پوزورویه ترد و شکننده آن‮ها می‮شد که به رنگ ارغوانی و آبی مایل به تیره در آمده بودند. با جست‮وخیز و دوان دوان فاصله چند یاردی مانده به خلیج آبهای سفید و کم عمق کناره ساحل را طی کرد و خود را به بازوان نرم آب سپرد و شروع به شنا کرد. پسر شناگر ماهری بود و شناکنان به سرعت از روی شن‮ها درخشان گذشت و به سمت صخره‮هایی که چون هیولاهایی بیرنگ در میان دریا سر از آب بدر آورده بودند رفت و بعد در دریای واقعی بود. دریای گرم که جریانات خنک زیرسطح آب رآن‮هایش را قلقلک می‮داد.
وقتی به‮اندازه کافی از ساحل دور شد برگشت و نه تنها خلیج کوچک را در دوردست ، بلکه سنگ پوزهایی را که بین خلیج و ساحل بزرگ قرار داشت تماشا کرد. روی سطح آب نوازشگر شناور ماند و به مادرش چشم دوخت. مادر آن‮جا بود. نقطه‮ای زرد رنگ زیر چتری که به نظر مثل قاچی از پرتقال می‮رسید. پسر با احساس امنیت از این که مادرش آن‮جا بود به ساحل بازگشت اما ناگهان حس کرد که تنهاست.
در لبه دماغه کوچک آنسوتر از سنگ پوزها این‮جا و آن‮جا صخره هایی بودند که چند پسر داشتند روی آن‮ها لباس‮هایشان را در می آوردند. پسرها لخت از صخره ها پایین آمدند. پسر انگلیسی به‮طرف آن‮ها شنا کرد اما فاصله‮اش را به‮اندازه کافی از آن‮ها حفظ کرد. آن‮ها از ساحل دور بودند و کاملاً برنزه شده بودند و به زبانی حرف می‮زدند که درکش برای پسر امکان نداشت. احساس با آن‮ها بودن و یکی از آن‮ها بودن وجود پسر را فرا گرفت. شناکنان کمی جلوتر رفت. پسرها برگشتند و با چشمان ریزو تیره شان که سرزندگی از آن می بارید به‮او نگاه کردند. بعد یکی از آن‮ها لبخندی زد و دست تکان داد. همین حرکت کافی بود. در چشم به هم زدنی شناکنان پیش آن‮ها رفت و روی یکی از صخره‮ها در کنارشان قرار گرفت. لبخندی از سر هیجان و نومیدی بر لب داشت. بچه‮ها شادمانه به‮او خوشامد می‮گفتند. کم کم می‮کوشید بر لبخند هیجانی حاکی از عدم درک زبان آن‮ها فایق آید. بچه‮ها فهمیدند که‮او فردی خارجی است که‮از ساحل اختصاصی خود دور شده‮است. خواستند که بی‮خیالش شوند اما او خوشحال بود. با آن‮ها بود. آن‮ها از بالای صخره ها به پایین شیرجه می‮رفتند و بعد از فرو رفتن در عمق آبهای آبی دریا بالا می آمدند و دوری میزدند و از صخره بالا می‮آمدند و منتظر می‮شدند تا نوبت‮شان بار دیگر فرارسد.از نظر جری آن‮ها پسر بزرگ بودند . در واقع مرد شده بودند. جری شیرجه زد و آن‮ها نگاهش کردند. و بعد وقتی دوری در آب زد و از صخره بالا آمد تا در نوبت خود قرار بگیرد آن‮ها جا برایش باز کردند و به‮این ترتیب در جمع آن‮ها پذیرفته شد. او با اعتماد به نفس و غرور بار دیگر شیرجه زد.
کمی بعد پسری که‮از همه بزرکتر بود خودی نشان داد و به داخل آب شیرجه زد و بالا نیامد. بقیه تماشا می‮کردند. جری که دید پسر از آب بیرون نیامد شروع به‮ایما و اشاراتی کرد تا به‮آن‮ها هشدار بدهد. اما آن‮ها با بی‮تفاوتی نگاهش کردند و بعد دوباره چشم به‮ آب دوختند. بعد از مدتی نسبتاً طولانی پسر از آنسوی صخره‮از آب بیرون آمد و با فریاد پیروزی نفس حبس شده را با سرو صدا بیرون داد. بلافاصله بقیه شیرجه زدند. دریک لحظه، صبح مملو از شادی و نشاط بچه ها شد. بعد فضا و سطح آب خالی از سر و صدا شد اما در زیرآب جنب و جوش ادامه داشت.
جری شیرجه زد و به جمع شناگران زیر آب پیوست. دیواره سیاه صخره را در زیر آب دید و به‮ان دست سایید وبلافاصله به سطح آب برگشت. دیواره صخره حایلی بود که‮از پشت آن می توانست اطراف را ببیند. کسی را ندید. در زیر آب سایه روشن های اندام شناگران محو شده بود. آنسوتر از دیواره حصارگونه صخرهکی یکی از آب بالا آمدند. جری فکر کرد که‮آن‮ها حتماً از سوراخ یا حفره‮ای در صخره گذشته‮اند. دوباره شیرجه رفت. پایین آبهای شورغیر از دیواره صخره چیزی ندید.وقتی به سطح آب آمد بچه ها روی صخره شیرجه نشسته بودند و آماده دور بعدی می شدند. جری ناراحت از شکست خود به‮انگلیسی داد زد:
– به من نگاه کنید.
و مثل توله‮ای نادان شروع به حرکات عجیب و پاشیدن و مشت زدن به‮آب کرد.
بچه‮ها با نگاهی تحقیرآمیز به‮او نگاه کردند . او تحقیر و ناراحتی را می‮شناخت. وقتی در آن‮جام کاری موفق نمی‮شد و می‮خواست توجه مادرش را جلب کند با این نوع نگاه ناراحت کننده مادر مواجه می شد. احساس می‮کرد شرم شکست چون رد زخمی پنهان نشدنی در چهره‮اش نمایان است . نگاهی به پسرهای بزرگتر از خود انداخت و داد زد:
– بن ژور ! مرسی! ارور!موسیور، موسیور!
در همین حال گوشهای خود راگرفت و با دست تکان داد.
آب داخل دهانش شد. سرفه کرد و زیر آب رفت و باز بالا آمد. بچه ها روی صخره بودند و بعد هوا پر از بوی بچه‮هایی شد که شیرجه می‮زدند. به نظر می‮رسید با کم شدن وزن بچه ها صخره بالاتر می آید. بعد صخره زیر آفتاب گرم تنها ماند. جری شروع به شمردن کرد:
– یک، دو ، سه …
وقتی شمارش به پنجاه رسید وحشت کرد . با خود اندیشید الان همه بچه ها در حفره های پر آب صخره گیر افتاده و در حال غرق شدن هستند. با رسیدن به عدد صد، به‮اطرافش که ‮احدی در آن به چشم نمی‮خورد نگاه کرد و نومیدانه خواست تا در خواست کمک کند. جری سرعت شمارش را زیاد کرد گویی این کار باعث می‮شد بچه‮ها زودتر به سطح آب برگردند. در آن صبح آبی و خلوت هیچ چیز مثل شمارش او را وحشتزده نکرده بود. بارسیدن شمارش به صد و شصت آبهای اطراف صخره مملو از بچه‮هایی شد که یکی پس از دیگری همچون وال‮های قهوه‮ای سر از آب بدر آوردند. بچه ها بی آنکه نگاهی به‮او بیاندازند به سوی ساحل شنا کردند.
جری از صخره شیرجه بالا رفت و روی آن نشست. گرما و سختی صخره را زیرآن‮ها احساس می‮کرد. در ساحل بچه ها لباسهایشان را جمع می کردند و به طرف سنگ پوزه دیگری می‮رفتند. آن‮ها می‮خواستند از او دور شوند. جری فریاد کشید ، داد زد و دستهای مشت شده‮اش را روی چشمهایش گذاشت و شروع به گریه کرد. کسی نبود که‮او را ببیند پس تا آن‮جا که می توانست گریه کرد.
بنظرش رسید که زمان زیادی طی شده‮است ، شناکنان تا جایی رسید که مادرش را دید. هنوز آن‮جا زیر چتر پرتقالی رنگ دراز کشیده بود. شناکنان به سوی صخره بزرگ بازگشت. با خشم و عصبانیت از آن بالا رفت و به داخل آبی دریا شیرجه رفت . پایین و پایین‮تر رفت و به دیواره صخره دست کشید اما شوری آب مانع از آن شد که چشمها را کامل باز کند و آن را ببیند.
به سطح آب بازگشت و شناکنان به ساحل برگشت و به ویلا رفت و منتظر مادرش شد. بزودی مادرش در حالی‮که کیف نواری و بازوی برهنه‮اش را به‮ارامی تکان میداد سلانه سلانه به ویلا بازگشت. جری با لحنی شکست خورده و ناراحت گفت:
– عینک شنا می خواهم.
مادر نگاهی آرام و کنجکاو به‮او انداخت و گفت :
– باشه عزیزم.
– همین الان می خواهم . همین الان.
و آنقدر اصرار کرد تا مادر به همراه‮او به فروشگاه رفت. به محض خریدن عینک غواصی جری طوری آن را از دست مادر قاپید که گویی مادر قصد دارد آن را برای خود نگهدارد و بلافاصله‮از سراشیبی جاده منتهی به خلیج روان شد.
جری خودش را به صخره مورد نظر رساند و بعد از زدن عینک شیرجه زد. فشار آب تسمه عینک را شل کرد . جری می‮دانست که باید تا پایین صخره شنا کند، به سطح آب آمد ،عینک را محکم کرد، هوای کافی داخل شش‮ها کشید و پایین رفت . حالا می توانست همه چیز را ببیند. گویی چشمهایش دیگر آن چشمهای سابق نبودند. مانند چشمهای ماهی، بی آن‮که آب شور ناراحت‮اش کند همه چیز را شفاف و واضح می‮دید.
شش یا هفت فوت پایین تر ، سنگ و شنهای کف دریا شفاف و درخشان بودند. دو جسم خاکستری رنگ گرد و درازشبیه سنگ نمک و تنه چوب بیحرکت آن‮جا افتاده بودند. آن‮ها دو ماهی بودند که تکانی خوردند و چرخی زدند شبیه رقص و دوباره سرجای اول خود برگشتند. آب دریا در بالای ماهی ها موج برداشت، گویی سنگی به‮ آب انداخته باشند. باز ماهی‮هایی به‮اندازه ناخن انگشت به رقص در آمدند و از لای پاهایش عبور کردند. در یک لحظه‮احساس کرد در دریایی از نقره شناور است‮. صخره بزرگی که بچه ها از آن عبور کرده بودند اصلاً معبری نداشت . بنابر این برای پیدا کردن تونل مجبور بود پایین‮تر برود. چندین بار از آب بیرون آمد . شش‮هایش را پر هوا کرد و به پایین رفت. چندین بار سطح صخره را برای یافتن گذرگاه نومیدانه وارسی کرد. بعد در یکی از جستجوها وقتی زانویش را به سطح صخره می‮زد، پایش در حفره‮ای فرو رفت. تونل را یافته بود.
به سطح آب برگشت. دنبال تکه سنگی گشت که بتواند از صخره جدا کند. تکه‮ای سنگ بزرگ از صخره را کند و آن را برداشت و شیرجه زد. سنگ مانند لنگری او را به کف دریا رساند. به محل حفره‮ای که پایش در آن فرو رفته بود رسید . حفره سوراخی غیرمعمول و تاریک بود. ته حفره دیده نمی شد. دوباره سنگ لنگر خود را برداشت و کوشید با استفاده‮از وزن آن داخل حفره شود.
مجبور بود با سر داخل حفره شود. شانه هایش اجازه عبور نمی‮دادند. شانه‮هایش را از سویی به سوی دیگر حرکت می‮داد. و تا کمر خود را داخل حفره کرد. تمی توانست چیزی ببیند. چیزی نرم و چسبناک به دهانش خورد. فلاخن سیاهی جلوی صخره خاکستری در مقابلش بود. وحشت سراسر وجودش را پر کرد.فکر کرد هشت پاست. در حالی‮که خود را به عقب می کشید نگاهی به‮اطراف انداخت . گیاهان بی خطری را که دهانه تونل را پوشانده بودند کنار زد ، شنا کنان خود را به‮افتاب سطح در یا رساند و رهسپار ساحل شد. روی صخره شیرجه دراز کشید. نگاهی به چاه‮ابی پایین انداخت.می دانست که باید راهی از تونل، معبر، گذرگاه و یا هرچی که هست به ‮آن‮سوی صخره پیدا کند.
قبل از همهادگرفت که باید نفس اش را کنترل کند. دوباره باسنگی دیگر در دست شیرجه زد. به‮این ترتیب بدون هیچ تلاش اضافی خود را به کف دریا رساند. شروع به شمارش کرد …یک ، دو ، سه …حرکت خون را در سینه‮اش احساس می کرد. پنجاه و یک …پنجاه و دو…سینه‮اش درد گرفت . به سطح آب برگشت و نفسی تازه کرد. دید که خورشید پایین آمده‮است. سریعاً به ویلا برگشت و مادر را دید که داشت غذا می‮خورد. مادر تنها چیزی که پرسید این بود :
– خوش گذشت؟
و جری پاسخ داد:
– خیلی.
تمام شب خواب غار آبی را دید و صبح به محض خوردن صبحانه به خلیج رفت.
آن‮شب دماغش به شدت خون افتاد. ساعتها زیر آب مانده بود تا حبس کردن نفس در سینه را تمرین کند و حالا احساس ضعف و سرگیجه می کرد.مادر گفت :
– عزیزم اگه جای تو بودم دست از این کار می کشیدم.
روز بعد و روزهای بعد جری تمرین حبس نفس می کرد ،گویی تمام زندگی و آینده‮اش به‮این کار بستگی داشت. شب دوباره دماغش خون افتاد طوری که مادر اصرار کرد روز بعد باهاش برود. دردآور بود که روزش را بدون تمرین حیاتی اش هدر دهد اما چاره‮ای نداشت و در ساحلی که فکر می کرد مال بچه کوچولوهاست گذراند . ساحلی که مادرش می توانست بدون احساس خطرزیر آفتاب دراز بکشد. این ساحل مال او نبود.
روز بعد بدون اجازه گرفتن از مادر و بدون اینکه مادرش متوجه غلط یا درست بودن موضوع شود به ساحل خودش رفت. در طی استراحت در یافت که شمارش نفس را بالا برده‮است . بچه‮های بزرگتر برای عبور از تونل تا صد و شصت مقاومت کرده بودند و او از سر ترس اعداد را تندتر می شمرد. احتمالاً حالا اگر می کوشید می توانست از تونل عبور کند. اما هنوز نمی خواست امتحان کند. با مقاومتی آگاهانه بی‮صبری کودکانه‮اش را کنترل می کرد. در عین حال در کف دریا روی سنگ‮هایی که‮از بالا آورده بود دراز می کشید و مدخل تونل را بررسی می کرد. تا آن‮جا که می توانست سوراخ سنبه های آن را شناخته بود. خصوصا اینکه قبلاً فشار سنگها را بر شانه های خود احساس کرده بود.
وقتی مادر حضور نداشت در ویلا کنار ساعت می نشست و زمان را محاسبه می کرد. حالا با غرور می توانست نفس را تا دو دقیقه حبس کند بدون اینکه چندان احساس ناراحتی کند. کلمه دو دقیقه سفر مخاطره‮امیزی را که ضرورتا در انتظارش بود نزدیکتر می کرد. چهار روز بعد مادرش سر صبحانه گفت که باید به خانه برگردند. یک روز قبل از ترک ویلا باید کار را تمام می کرد. با خودش گفت : حتی اگر به قیمت جانم تمام شود اینکار را می کنم.اما دو روز قبل از حرکت شان روز پیروزی دچار خونریزی شدید بینی شد. طوریکه با احساس سرگیجگی مثل گیاهی دریایی روی صخره دراز کشید و جوی باریکی از خون را که‮از صخره به دریا می‮ریخت نظاره کرد. ترسیده بود. با خود می اندیشید ممکن است در تونل سرگیجه‮اش بیشتر شود و در تونل گیر بیافتد و بمیرد .سرش را زیر نور آفتاب تکان داد .کم مانده بود تسلیم این افکار شود. فکر کرد به خانه برگردد و تا تابستان سال بعد صبر کند حتماً تا آن زمان به حد کافی بزرگ می شد و می توانست از تونل عبور کند.
حتی بعد از اینکه فکر کرد تصمیم‮اش را گرفته‮است، متوجه شد که روی صخره نشسته و به‮اعماق دریا چشم دوخته‮است و می‮دانست که درست در همین لحظه بعد از اینکه خونریزی بینی اش قطع شود و سرش کمی از درد و دوران آرام بگیرد ، تلاشش را خواهد کرد. اگر الان این کار را نکند دیگر هیچ‮وقت نخواهد توانست. ترس ولرز او از دو وحشت موازی بود ، ترس از عدم توانایی در امتحان کردن و ترس از تونل طولانی زیر صخره ! حتی زیر آفتاب نورانی صخره حایل بسیار طولانی و سنگین به نظر می آمد. هزاران تن سنگ و صخره روی جایی که‮او قرار بود از آن عبور کند قرار داشت. اگر آن‮جا میمرد احتمالا تا سال آینده که پسربزرگ‮ها از آن‮جا عبور می‮کردند و اسکلت او را می یافتند کسی از مرگش خبردار نمی شد.
عینک غواصی‮اش را به چشم زد و بندهایش را محکم کرد و از خلاه آن مطمئن شد. دستهایش می‮لرزید. سنگین‮ترین سنگ را انتخاب کرد، حالا نصف بدنش در خنکای آب قرار داشت نصف دیگر بدنش زیر آفتاب داغ بود. بار دیگر به آسمان صاف نگاه کرد، شش‮هایش را یکی دو بار از هوا آکند و خود را رها کرد تا به عمق برود. شروع به شمارش کرد. گوشه های سنگ را گرفته بود و همچنانکه قبلاً هم فکرش را کرده بود در حفره فرو رفت. شانه‮هایش را تکان می‮داد و با پاهایش خود را به جلو می‮راند. به‮زودی به محوطه بازتری رسید. بدنش آزاد شده بود. در حفره صخره‮ای مملو از آب زرد مایل به خاکستری رها بود. آب او را با فشار به طرف سقف حفره می‮راند. سنگهای سقف حفره تیز بودند و پشتش را درد می آوردند. هر چه تندتر با دستهایش خود را جلو می‮کشید و از پاهایش به عنوان اهرم استفاده می‮کرد. سرش به جسمی تیز و سخت برخورد کرد و درد وجودش را آکند. پنجاه ، پنجاه و یک ، پنجاه و دو…چشمانش جایی را نمی‮دید. و وزن آب و صخره بر رویش قرار داشت. هفتاد و یک ، هفتاد و دو…هنوز شش‮هایش درد نمی‮کردند. احساس می‮کرد مثل بادکنکی در هوا شناور است . شش‮هایش راحت بودند اما سرش قدری گیج می‮رفت. بدون وقفه به سقف تیز و باریک حفره فشرده می شد. دوباره به یاد هشت پاها افتاد. با خود گفت نکند حفره مملو از گیاهانی باشد که‮او را گیر بیاندازند. از سر نگرانی با فشار خود را جلو کشید . سرش را دزدید و شروع به شنا کرد. دستها و پاهایش گویی در آبهای آزادند و براحتی حرکت می کردند.حتما حفره گشادتر شده بود. اندیشید باید تندتر شنا کند و می‮ترسید نکند حفره تنگ تر شود و یا سرش ناگهان به سنگی برخورد کند.
صد ، صد و یک … آب روشنتر می‮شد. حس پیروزی وجودش را آکند. شش‮هایش کم کم به درد میآمدند. چند ضربه بیشتر …حالا باید از حفره خارج شود . تندتند می‮شمرد. صد و پانزده و کمی بعد ، که به نظر سالی رسید، باز هم صد و پانزده.آب اطرافش آبی گوهرگون بود. بالای سرش شکافی را میان صخره دید. نور خورشید از میان آن می تابید وصخره سیاه و تمیز تونل را نمایان می کرد. از سیاهی تونل اندکی مانده بود. توش و توان خود را از دست داده بود. طوری به شکاف صخره در بالای سرش نگاه کرد که گویی به جای نور هوا در آن جریان دارد و آرزو کرد کاش می‮توانست دهانش را در شکاف بگذارد و با تمام وجود آن را به درون خود بکشد. یکصد و پنجاه … صدایی در درونش این عدد را تکرار کرد اما این شماره را خیلی قبل به زبان آورده بود. باید از آن تاریکی عبور می کرد و گرنه غرق می شد. سرش گیج می‮رفت و درد شدیدی ریه هایش را می آزرد. صد و پنجاه …صد وپنجاه … این عدد چون پتکی مدام بر سرش می کوفت. نومیدانه بر هر گوشه‮ای از صخره چنگ می انداخت و خود را جلو می کشید و آب تیره را پشت سر می گذاشت . حس کرد دارد می میرد. هشیاری اش را از دست داده بود. در مرز ناهوشیاری کامل ، بطور غریزی برای نجات دست و پا میزد. دردی ناشناخته و عظیمی در سرش پیچید . و بعد انفجار نور سبز تاریکی را شکافت .حرکت دستها و پاهایش او را به دریای آزاد رساند.
به سطح آب رسید . سرش خارج آب بود و مثل ماهی نفس نفس میزد. نای شنا و رساندن خود را به صخره نداشت.احساس می کرد زیر آب خواهد رفت و غرق خواهد شد. بعد با تلاشی غریزی به صخره چنگ زد و خود را بالا کشید. دمر روی آن افتاد و تند تند نفس کشید. چشمانش سیاهی می‮رفت و چیزی نمی دید. خون چشمانش را گرفته بود و بشدت می سوخت .بندهای عینک غواصی را پاره کرد و مشتی خون به دریا ریخت. خون از دماغش جاری شده بود و محفظه ماسک را پر کرده بود.
مشتی از آب شور و خنک دریا برداشت و بینی اش را شست. قادر به تشخیص شوری آب و مزه خون نبود. بعد از مدتی ضربان قلبش آرامتر شد و نور چشمانش را باز یافت. بلند شد و نشست. پسرهای بومی‮را دید که با فاصله نیم مایل به شیرجه و شنا مشغول بودند. دوست نداشت پیش آن‮ها برود. تنها چیزی که می خواست برگشتن به خانه و استراحت بود.
بعد از مدت کوتاهی ، به ساحل رسید و به آرامی ‮راه ویلا را در پیش گرفت. خود را در بستر رها کرد و به خواب رفت . با صدای پایی که‮از مسیر منتهی به ویلا به گوشش رسید از خواب بیدار شد. مادرش برمی‮گشت. با عجله به حمام رفت. دوست نداشت مادرش او را با چهره‮ای خونین و رد پای اشگ ببیند. از حمام بیرون آمد و مادر را با چهره‮ای بشاش و خندان در ورودی ویلا دید.
مادر دستش را روی شانه برنزه جری گذاشت و گفت:
– صبح خوش گذشت؟
– اوه، عالی ، ممنون.
– چرا رنگت پریده و بعد بانگرانی و ناراحتی پرسید:
– سر ِتو کجا زدی؟
– چیز مهمی نیست ، حالا یه جایی خورده دیگه.
مادر به دقت نگاهش کرد. پسر با چشمانی خسته و بی حال چیزی را از او پنهان می کرد. نگران شد. بعد با خود گفت :
– کولی بازی در نیار . جری می‮تونه مثل ماهی شنا کنه ، هیچ اتفاقی براش نمی افته
نشستند تا ناهارشان را بخورند.
جری بی مقدمه گفت:
– مامان …می تونم حداقل دو دقیقه ، سه دقیقه زیر آب بمانم.
– جدی میگی عزیزم؟ به نظرم نباید دیگه ‮این‮کارو انجام بدی…واسه‮امروز شنا کردن کافیه
مامان آماده بود تا اگه جری مخالفت کرد باهاش کل کل کند اما جری بلافاصله تسلیم شد. رفتن به خلیج اصلاً برایش اهمیت نداشت.
نویسنده: دوریس لسینگ (Doris Lesing)
مترجم: شهریار گلوانی

درباره داستان:
داستان کوتاه «گذر از تونل» اولین بار ششم آگوست 1955 در نشریه نیویورکر به چاپ رسید و دو سال بعد درکتاب «رسم عاشقی» که مجموعه‮ای از داستآن‮های کوتاه دوریس لسینگ بود، تجدید چاپ شد. تم داستان یکی از مسائل بسیار مورد علاقه لسینگ است: تقابل فرد با مفروضات مسلم زندگی و تلاش برای نیل به کمال.
قهرمان داستان، جری، پسر یازده ساله‮ای که در آستانه گذر از کودکی به جوانی است، به همراه مادرش در کشوری بیگانه تعطیلات تابستانی اش را سپری می کند. یک روز به هنگام شنا با چند پسر بزرگتر از خودش برخورد می کند. پسر بزرگها از معبری زیر زمینی که‮از اینسوی صخره به سوی دیگرش راه دارد با شنا عبور می کنند. پسر که در ابتدا قادر به عبور نمی شود حس شکست و سرخوردگی پیدا می کند و بعد با تمرین بیشتر و با وجود خطر غرق شدن از معبر عبور می کند . این موفقیت حس استقلال از مادر و اعتماد به نفس را برای وی به‮ارمغان می آورد.

مرگ پدرم

مادرم یک سال زودتر از پدرم مرده بود. یک هفته بعد ازاین‮که پدرم مرد، من تنها، توی خونه‮ش بودم. خونه‮ش در آرکادیا بود و من که نزدیک‮ترین کس او بودم، چند روز بعد از مرگش، سر راه سانتا آنیتا به سرم زد که به خونه‮ش سر بزنم .
مراسم کفن‮ودفن تموم شده بود، برای همین هم هیچ‮کدوم از همسایه‮ها من‮رو نمی‮شناختند. رفتم توی آشپزخونه، از شیر یه لیوان آب برا خودم ریختم و خوردم. بعد اومدم بیرون دیگه نمی‮دونستم چه کاری می‮تونم بکنم. توی حیاط یه شیر آب بود بازش کردم و شروع کردم به آب دادن باغچه. همون‮طور که اون جا وایساده بودم، می‮دیدم که پرده‮ها کنار می‮روند و بعد همسایه‮ها یکی یکی از خونه‮هاشون میان بیرون. یک زن از خیابون رد شد و اومد تو پرسید:   – شما هنری هستید؟
جواب دادم که هنری هستم.
– چند سالی بود که ما پدر و مادرتون رو می‮شناختیم.
بعد شوهرش آمد و گفت :
– مادرتون رو هم می‮شناختیم.
من خم شدم، شیر آب روبستم و گفتم:
– اگه دوست دارین می تونیم بریم تو.
اون‮ها خودشون رو معرفی کردند تام و تلی ملیر. بعد رفتیم داخل خونه.
– چه‮قدر شبیه پدرتون هستین !
– بله اینو زیاد می‮شنوم.
– روبه‮روی هم نشستیم و هم دیگه رو نگاه کردیم.
زن گفت:
– آ … پدر شما چه‮قدر نقاشی داشته . نقاشی دوست داشت نه؟
–  آره این‮طور به نظر می‮رسه.
– اون نقاشی آسیاب بادی یه، توی غروب آفتاب چه‮قدر قشنگه .
–  اگه می‮خواین می‮تونین برش دارین .
– واقعاً؟
زنگ در به صدا در اومد، دوتا همسایه دیگه بودند، گیبسون‮ها. اون‮ها هم گفتندکه سال‮ها درهمسایگی پدرم زندگی کرده بودند، بعد خانوم گیبسون گفت:
– شما چه‮قدر شبیه پدرتون هستین!
– هنری اون نقاشی آسیاب بادی روداد به ما.
– چه خوب. من عاشق اون نقاشی اسب آبی‮ام .
–  می‮تونین برش دارین خانم گیبسون .
–  راست می‌گین؟
–  آره، حتما.ًً
زنگ دوباره به صدا دراومد ویک زوج دیگه وارد شدند. درونیمه باز گذاشتم. بعد مردی سرش روآورد تو:
– من داگ هودسن هستم، خانومم رفته سلمونی .
– بیایید تو آقای هودسن .
بقیه هم داشتند می‮رسیدند. اون‮ها که بیشترشون زن و شوهر بودند، شروع کردند به پرسه زدن توی خونه .
– خیال دارین این‮جا رو بفروشین؟
– فکر کنم بفروشمش .
– این جا محله خوبیه .
– بله، می‮بینم.
– آ.. قاب اون تابلو چه‮قدر قشنگه. ولی نقاشیش چنگی به دل نمی‮زنه.
– می‮تونین قاب رو بردارین.
– با نقاشیش چه کار کنم؟
– بندازنش دور.
بعد به دور و بری‮ها نگاه کردم:
– لطفاً هر کس هر تابلویی رو که دوست داره بر داره.
اون‮ها هم همین کار رو کردند. چیزی نگذشت که دیوار خالی شد .
– این صندلی هارو لازم ندارین؟
– نه، فکر نکنم .
دیگه حتی رهگذرهایی که از جلوی خونه رد می‮شدند هم سرشون رو می‮انداختند میومدند تو. اون‮ها دیگه زحمت معرفی کردن خودشون رو هم نمی‮کشیدند. یه نفر با صدای بلند پرسید:
– این کاناپه چی؟ لازمش دارین؟
– نه لازم ندارم .
کاناپه هم رفت از خونه بیرون. بعدنوبت به میز گوشه آشپزخانه و صندلی‮ها شد.
– هنری شما این‮جا توستر دارید؟
توستر روهم بردند.
– این ظرف‮هارو هم که لازم ندارین، دارین؟
– نه .
– این سرویس نقره چی؟
–  نه .
–  اگه این فنجون‌های قهوه وهم‌زن رو هم لازم ندارین، ببرمشون.
– ببرینشون .
یکی از خانم‮ها در قفسه آشپزخونه رو باز کرد:
– این میوه‮ها رو چی؟ فکر نکنم تنهایی بتونین از پس شون بر بیاین.
–  خیله خب. هر کس می‮خواد می‮تونه یه کم بر داره فقط سعی کنین به همه یه اندازه برسه .
–  من توت فرنگی‮هارو می خوام !
–  من هم انجیرهارو !
– من هم مربا رو می‮برم !
– آدم‮ها میومدند، می‮رفتند و با آدم‮های تازه برمی‌گشتند.
–  هی این‮جا پنج بطر ویسکی هم هست. هنری ! شما که مشروب نمی‮خورین ؟
– اون‮ها رو بذارین باشن .
خانه داشت کم کم پر از آدم می‮شد. از توالت صدای کشیدن سیفون اومد و بعدش صدای شکستن ظرفی از آشپزخونه.
–  بهتره این جارو برقی رو نگه دارین. برای آپارتمان‮تون به درد می‮خوره.
– باشه نگهش می‮دارم.
–  توی گاراژ یه مقدار وسایل باغبونی هست لازم‌شون که ندارین؟
–  چرا، اون‌ها به دردم می‮خورن .
–  برا اون‌ها پونزده دلار به‮تون می دم .
–  باشه .
مرد پونزده دلار به‮م دادو من کلید گاراژ رو دادم به‮ش . چیزی نگذشت که صدای ماشین چمن زنی که داشت کشیده می‮شد به اون طرف خیابون بلند شد .
–  هنری پونزده دلار برای اون همه وسیله واقعاً مفت بود ارزش اون‮ها خیلی بیشتر بود .
من جواب ندادم
–  ماشین رو چه‮طور؟ مال چهار سال پیشه .
–  فکر کنم ماشین رو نگه می‮دارم.
–  حاضرم پنجاه دلار هم به‮تون بدم.
–  فکر کنم ماشین رو نگه می‌دارم.
یه نفر فرش اتاق جلویی رو لوله کرد و برد بعد وقتی که دیگه چیز دندون‮گیری باقی نموند ه بود یکی یکی رفتند . فقط سه چهار نفر مونده بودند که اون‮ها هم زیادنموندند. شلنگ آب، تخت‮خواب، یخچال، اجاق گاز و یه حلقه کاغذ توالت، تنها چیزی بود که باقی مونده بود .
– از خونه اومدم بیرون و در گاراژرو بستم. من داشتم در گارژ رو قفل می‮کردم که دوتا پسر بچه اسکیت‮سوار جلوی خونه وایسادند .
– اون مرده رو می‮بینی؟
–  آره.
– باباش مْرده .
اون ها اسکیت‌کنان رفتند. بعد من شلینگ آب رو بر داشتم. شیر رو باز کردم و باغچه رو آب دادم .
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: بهمن کیارستمی

از کتاب: «موسیقی آب گرم» – نشر ماه‮ریز
حروف‮چین: فریبا حاج‮دایی

وقت ناهار بود و آن‌ها زیر بال سبز و دولایه چادر ناهارخوری نشسته بودند و وانمود می‌کردند که هیچ اتفاقی نیفتاده.
مکومبر پرسید: «آب‌لیمو می‌خوری یا شربت لیمو؟»
رابرت ویلسن به او گفت: «من مشروب مخلوط می‌خورم.»
زن مکومبر گفت: «من هم مخلوط می‌خورم. یه چیز حسابی لازم دارم.»
مکومبر از روی موافقت با او گفت: «گمونم کار درست هم همین باشه. بگو سه تا مخلوط درست کنه.»
خدمتکار سفره که دیگر کار را شروع کرده بود داشت بطری‌ها را از توی کیسه‌های برزنتی سرد کننده بیرون می‌آورد. کیسه‌ها، توی نسیمی که از لابه‌لای درختانی می‌تابید که روی چادرها سایه انداخته بودند، عرق بر تن‌شان نشسته بود.
مکومبر پرسید: «چقدر باید به‌شون داد؟»
ویلسن به او گفت: «یه پوند از سرشون هم زیاده. آدم نباید لوس‌شون کنه.»
«سرکرده‌شون بین‌شون تقسیم می‌کنه؟»
«معلومه.»
فرانسیس مکومبر را پیروزمندانه، نیم ساعت پیش‌تر روی دست‌ها و شانه آشپز، پادوها، پوست شکارکن‌ها و باربرها از حاشیه اردوگاه توی چادرش آورده بودند. تفنگ‌برها در این نمایش شرکتی نداشتند. وقتی بومی‌ها او را دم در چادرش زمین گذاشته بودند، با همه آن‌ها دست داده بود، شادباش‌های‌شان را شنیده بود، آن‌وقت توی چادر رفته بود و روی تخت نشسته بود تا زنش از راه برسد. زنش که آمد با او حرف نزد و او بی‌درنگ از چادر بیرون رفت تا دست و صورتش را در لگن دست‌شویی متحرک بشوید، به چادر ناهارخوری برود، و توی آن نسیم و سایه روی صندلی راحت برزنتی بنشیند.
رابرت ویلسن به او گفت: «شیری رو هم که می‌خواستی شکار کردی، اون هم چه شیر خوبی.»
خانم مکومبر بی‌درنگ به ویلسن نگاهی انداخت. او زن بسیار زیبایی بود که خوب مانده بود و از موقعیت اجتماعی درخور توجهی برخوردار بود و پنج سال پیش برای چاپ عکسش روی یک قلم لوازم آرایش، که هیچ‌گاه مورد استفاده قرار نداده بودند، مبلغ پنج‌هزار دلار گرفته بود. و حالا یازده سال می‌شد با فرانسیس مکومبر ازدواج کرده بود.
کومبر گفت: «شیر خوبی‌یه دیگه، هان؟» زنش در این وقت به او نگاه کرد. طوری به هر دو مرد نگاه کرد که گویی برای اولین بار است آن‌ها را می‌بیند.
خانم مکومبر می‌دانست که ویلسن، شکارچی سفید پوست، را قبلا به خوبی برانداز نکرده است. ویلسن میانه‌بالا بود، موهایی به رنگ شن، سبیلی پرپشت، چهره‌ای بسیار سرخ و چشمان آبی بسیار بی‌حالتی داشت وقتی می‌خندید چین‌های ریز سفید خوش حالتی گوشه چشمانش را شیار می‌انداخت. ویلسن به زن لبخند زد و زن به چهره ویلسن نگاه کرد؛ به انحنای شانه‌هایش توی آن پیراهن گشادی که به تن کرده بود و چهار فشنگ بزرگ در فشنگ‌دانِ جای جیبِ طرفِ چپ آن به چشم می‌خورد؛ به دست‌های درشت برنزه‌اش؛ به شلوار کهنه‌اش؛ به پوتین‌های خیلی کثیفش و باز به چهره سرخش. زن دقت کرد که سرخی تافته چهره‌اش به خط سفیدی منتهی می‌شود که دایره کلاه استتسونش جاگذاشته بود، کلاهی که حالا به یکی از میخ‌های چوبی چادر آویخته بود.
رابرت ویلسن گفت: «خب، به سلامتی شیر.» و باز به زن لبخند زد و همان طور لبخند به لب به شوهر زن نگاه کرد.
فرانسیس مکومبر بسیار بلندقد بود، و اگر آدم درازی دست‌ها و پاها را نادیده می‌گرفت خوش هیکل بود. سبزه بود، موهایش را مثل پاروزن‌ها کوتاه کرده بود، لب‌هایش کمابیش باریک بود و خوشگل به نظر می‌رسید. همان لباس‌های شکار ویلسن را به تن داشت با این تفاوت که لباس‌های او نو بودند؛ سی‌وپنج ساله بود، خودش را متناسب نگه می‌داشت؛ در بازی‌های میدانی مهارت داشت؛ در صید ماهی‌های دریا رکورد‌هایی به هم زده بود و به تازگی خودش را، پیش چشم همه، بزدل نشان داده بود.
گفت: «به سلامتی شیر. اینو هم بگم که کاری رو که برای من کردی نمی‌تونم جبران کنم.»
مارگرت، زنش، به او نگاه کرد و بعد برگشت به ویلسن نگاه کرد.
گفت: «حرف شیرو نزنیم.»
ویلسن بی‌آن‌که لبخند بزند به او نگاه کرد و بعد زن به او لبخند زد.
گفت: «روز عجیبی بود. با این‌که ظهره و زیر چادریم نباید کلاه‌تونو سرتون بذارین؟ انگار این حرف خودتونه.»
ویلسن گفت: «سرمون می‌ذاریم.»
زن به او گفت: «می‌دونین که صورت خیلی سرخی دارین، آقای ویلسن.» و باز لبخند زد.
ویلسن گفت: «از مشروبه.»
زن گفت: «فکر نمی‌کنم، فرانسیس خیلی مشروب می‌خوره اما صورتش هیچ‌وقت سرخ نمی‌شه.»
مکومبر برای آن‌که شوخی کرده باشد گفت که: «امروز سرخ شده.»
مارگرت گفت: «نه صورت منه که امروز سرخه. اما صورت آقای ویلسن همیشه سرخه.»
ویلسن گفت: «حتما ارثی‌یه. انگار خیال ندارین بحث زیبایی منو کنار بذارین، هان؟»
«من که تازه این موضوعو پیش کشیده‌م.»
ویلسن گفت: «ول کنین، بابا.»
مارگرت گفت: «دیگه گفت و گو کردن داره مشکل می‌شه.»
شوهرش گفت: «مارگرت، حرف احمقانه نزن.»
ویلسن گفت: «حالا شیر به این خوبی داریم، مشکل نیست.»
مارگرت به هر دو نفر نگاه کرد و هر د ونفر آن‌ها دیدند که زن نزدیک است زیر گریه بزند. ویلسن خیلی وقت بود انتظار این لحظه را می‌کشید و می‌ترسید. مکومبر ترسش ریخته بود.
زن گفت: «کاش این اتفاق نیفتاده بود، می‌گم کاش این اتفاق نیافتاده بود.» و به طرف چادرش راه افتاد. صدای گریه‌اش نمی‌آمد اما آن‌ها شانه‌هایش را می‌دیدند که زیر پیرهن گلی رنگ و ضد آفتابش می‌لرزد.
ویلسن به مرد قد بلند گفت: «زن‌ها حال‌شون اینه. اشک‌شون تو آستین‌شونه. ناراحتی عصبی و این جور ناراحتی‌ها که پیدا می‌کنن شروع می‌کنن.»
مکوبر گفت: «نه، گمونم این وضع دیگه تا آخر عمر ادامه پیدا کنه.»
ویلسن گفت: «چرند نگین. بیاین یه کم از این معجون که فیلو می‌اندازه بخوریم. دنیا را فراموش کنین. ارزش‌شو نداره.»
مکومبر گفت: «آره، بزنیم. با وجود این کاری رو که در حق من کردی فراموش نمی‌کنم.»
ویلسن گفت: «حرف‌شو نزنین. من کاری نکرده‌م.»
آن‌ها در سایه چادرهایی که زیر درختان پربرگ اقاقیا بر پا کرده بودند نشسته بودند، پشت‌شان به پرتگاهی سنگلاخی بود و جلو روی‌شان چمنزاری که تا ساحل رود سنگلاخ امتداد داشت و بعد تا چشم کار می‌کرد جنگل بود و آن‌ها مشروب لیمودار و خنک‌شان را می‌خوردند و در آن حال که خدمتکار میز را برای ناهار می‌چید سعی می‌کردند چشم‌شان توی چشم یکدیگر نیفتد. ویلسن می‌دید که پادوها حالا از ماجرا خبر دارند و وقتی پادوی شخصی مکومبر را دید که ظرف‌ها را روی هم می‌چیند و با کنجکاوی توی نخ اربابش است، به زبان سواهیلی به او تشر زد. پادو با چهره بهتزده سرش را برگرداند.
مکومبر پرسید: «چی به‌ش می‌گفتی؟»
«هیچی به‌ش می‌گفتم حواس‌شو جمع کنه وگرنه با پونزده تا از اون خوب‌هاش خدمتش می‌رسم.»
«پونزده تا چی؟ ضربه شلاق؟»
ویلسن گفت: «کاملا قدغنه. باید جریمه‌شون کرد.»
«هنوز هم شلاق‌شون می‌زنین؟»
«آره. البته اگه شکایت کنن داد و قال به پا می‌شه. اما شکایت نمی‌کنن. شلاقو به جریمه ترجیح می‌دن.»
مکومبر گفت: «خیلی عجیبه!»
ویلسن گفت: «نه، عجیب نیست. خود شما کدام یکی رو ترجیح می‌دین، حسابی تنبیه بشین یا دستمزدتونو از دست بدین؟»
آن‌وقت از این سوال دست و پایش را گم کرد و پیش از آن‌که مکومبر جوابش را بدهد گفت: «ما همه هر روز یه جوری کتک می‌خوریم دیگه، غیر از اینه؟»
این حرف هم بهتر از گفته قبلی او نبود. آن‌وقت پیش خود گفت، بابا من هم سیاستمدارم، ها.
مکومبر که همچنان به او نگاه نمی‌کرد، گفت: «آره، آره کتک می‌خوریم. من از جریان شیر خیلی متاسفم. این جریان نباید درز باز کنه. منظورم اینه که به گوش کسی که نمی‌رسه، هان؟»
ویلسن در این وقت با بی‌اعتنایی به او نگاه کرد: «می‌خواین بدنین تو باشگاه ماتایگا ماجرا رو به زبون می‌آرم یا نه؟» انتظار این حرف را نداشت. بنابراین او غیر از آن‌که بزدل است لیچارباف آشغالی هم هست. تا امروز از او خوشم می‌آمد. آدم چطور می‌تواند امریکایی‌ها را بشناسد؟
ویلسن گفت: «نه، من شکارچی حرفه‌ای نیستم. من هیچ‌وقت پشت سر مشتری‌هام حرف نمی‌زنم. خیال‌تون کاملا تخت باشه. در عین حال، بی‌احترامی‌یه که از ما بخوان دهن‌مونو ببندیم حرفی نزنیم.»
به این نتیجه رسیده بود که بهترین کار قهر کردن است. در این صورت، تنها غذا می‌خورد و می‌تواند همراه غذا کتابی بخواند. آن‌ها هم تنها غذا می‌خورند. آن‌ها را در طول شکار به طور رسمی می‌بیند –فرانسوی‌ها به این رابطه چه می‌گویند؟ جدایی ملاحظه کارانه- تازه این کار خیلی بهتر از داشتن چنین رابطه عاطفی مسخره است. ناسزایی می‌گوید و یک قهر بی‌عیب و نقص پیش می‌آید. آن‌وقت می‌تواند همراه غذا کتاب بخواند و همچنان ویسکی آن‌ها را نوش جان کند. درست است، برای شکاری که پایان خوشی نداشته باشد باید به همان «جدایی ملاحظه‌کارانه» متوسل شد. آدم به شکارچی سفیدپوست دیگری بر می‌خورد و می‌پرسد؟«کارو بار چطوره؟» و او جواب می‌دهد: «ای، هنوز دارم ویسکی اون‌ها رو نوش‌ جان می‌کنم.» و آدم می‌فهمد که اوضاع بر وفق مراد نیست.
مکومبر گفت: «متاسفم.» و با آن حالت چهره امریکایی‌اش که تا سن میانسالی همچنان پسرانه باقی می‌ماند به او نگاه کرد، و ویلسن به موی کوتاه، چشمان زیبایی که بفهمی نفهمی مکارانه بود، بینی قلمی، لب‌های نازک و فک خوش حالت او چشم دوخت. «متاسفم که حواس‌مو جمع نکردم. خیلی چیزها هست که من نمی‌دونم.»
ویلسن با خود گفت که در این صورت چه باید بکند. آماده بود که تروفرز رابطه را قطع کند و آن‌وقت این مردک بعد از آن ناسزا حالا عذرخواهی می‌کند. یک تلاش دیگر هم کرد و گفت: «از حرف من دل‌خور نشین. من باید زندگی‌مو بگذرونم. می‌دونین که توی افریقا زن‌ها همیشه هم تیرشون در زدن شیرها خطا نمیره و مردهای سفیدپوست هم همیشه فرار نمی‌کنن.»
مکومبر گفت: «من مثل خرگوش در رفتم.»
ویلسن با خود گفت که آدم با مردی که این طور حرف می‌زند چه کار می‌تواند بکند.
ویلسن با آن چشمان بی‌حالت و آبی خود که به چشمان مسلسل‌چی‌ها می‌ماند به مکومبر نگاه کرد و دیگری به او لبخند زد. اگر آدم برقی را که موقع ناراحت شدن در چشمانش خودنمایی می‌کرد نادیده می‌گرفت می‌شد گفت که لبخندش مطبوع است.
مکومبر گفت: «شاید تو شکار بوفالو جبران کنم. بعد می‌ریم سراغ اون‌ها دیگه، هان؟»
ویلسن به او گفت: «فردا صبح، اگه خواسته باشین.» شاید اشتباه می‌کرد. البته چاره دیگری هم نبود. آدم سر از کار امریکایی‌ها در نمی‌آورد. دوباره در خدمت مکومبر در آمده بود. و این در صورتی بود که ماجرای صبح را فراموش می‌کرد. اما نمی‌توانست. ماجرای صبح قابل گذشت نبود.
گفت: «ممصاحب دارن می‌آن.» زن که از چادر می‌آمد شاداب، بشاش و کاملا سرحال بود. چهره بیضی کاملا بی‌نقصی داشت، آن‌قدر بی‌نقص که آدم انتظار داشت با زن ابلهی روبه‌رو باشد. اما ابله نبود. ویلسن با خود گفت، نه، ابله نیست.
«آقای ویلسن خوشگل صورت‌قرمز حال‌شون چطوره؟ فرانسیس عزیزم، حالت بهتره؟»
مکومبر گفت: «آره، خیلی.»
زن که پشت میز نشست، گفت: «من تموم ماجرا رو از ذهنم بیرون کردم. چه اهمیتی داره که فرانسیس تو کشتن شیر مهارت داشته باشه یا نداشته باشه؟ کارش که این نیست. این کار آقای ویلسنه. آقای ویلسن تو کشتن هر چیزی سنگ تموم می‌ذاره. شما هر چیزی رو می‌کشین دیگه؟»
ویلسن گفت: «آره، هر چیزی‌ رو، هر چیزی که فکرشو بکنین.» با خود گفت، این‌ها از تموم مردم دنیا سرسخت‌ترند، سرسخت‌تر، ظالم‌تر، مغرض‌تر و زیباتر و مردهای‌شان یا نرم شده‌اند یا با سرسخت شدن آن‌ها دیگر اعصابی برای‌شان نمانده. یا نکند که آن‌ها مردهایی را انتخاب می‌کتتد که بتوانند آن‌ها را توی مشت‌شان داشته باشند؟ و باز پیش خود گفت، این هم هست که در سن و سالی که ازدواج می‌کنند این چیزها سرشان نمی‌شود. و به خود می‌بالید که قبلا مطالعاتش را درباره زن‌های امریکایی تمام کرده، چون حالا سر و کارش با زنی جذاب افتاده بود.
به زن گفت: «فردا صبح می‌ریم دنبال بوفالو.»
زن گفت: «من هم می‌آم.»
«نه، شما نمی‌آین.»
«چرا، می‌آم. اجازه ندارم بیام، فرانسیس؟»
«چرا توی چادرها نمی‌مونی؟»
زن گفت: «دنیا رو هم به‌م بدن این‌جا نمی‌مونم. دیدن یه چیزی مثل امروز رو به هیچ قیمتی از دست نمی‌دم.»
ویلسن پیش خود گفت، وقتی رفت، وقتی از این‌جا رفت تا اشک بریزد ظاهرش نشان می‌داد زن خوبی است. ظاهرش نشان می‌داد که می‌فهمد، درک می‌کند، برای خودش و برای شوهرش ناراحت است و خوبی و بدی را می‌شناسد. بیست دقیقه‌ای این‌جا نبوده و حالا که برگشته خودش را با آن بیرحمی زنانه امریکایی لعاب داده. این‌ها از تمام زن‌ها پدرسوخته‌ترند، به راستی پدرسوخته‌اند.
فرانسیس مکومبر گفت: «برای فردای تو نمایش تازه‌ای راه می‌اندازیم.»
ویلسن گفت: «شما که نمی‌آیین.»
زن به او گفت: «اشتباه می‌کنین. آخه، دلم می‌خواد باز دست و پنجه‌تونو ببینم. امروز صبح که معرکه کردین. اگه البته منفجر کردن کله معرکه کردن باشه.»
ویلسن گفت: «ناهار هم رسید. شما خیلی هم سرحالین، غیر ار اینه؟»
«چرا نباشم؟ این‌جا نیومده‌م که بهم بد بگذرد.»
ویلسن گفت: «خب، تا حالا که بد نگذشته.» تخته سنگ‌های رودخانه را دید و ساحل مرتفع آن طرف و درخت‌ها را و به یاد ماجرای صبح افتاد.
زن گفت: «آره که بد نگذشته. خیلی هم محشر بوده. و همین طور فردا. خبر ندارین که برای دیدن فردا دل توی دلم نیست.»
ویلسن گفت: «این‌که دارن به‌تون تعارف می‌کنن گوزن افریقایی‌یه.»
«این‌ها همون حیوون‌های درشتی نیستن که شکل گاون اما مثل خرگوش جست می‌زنن؟»
ویلسن گفت: «آره، تعریف خوبی کردین.»
مکومبر گفت: «گوشت خیلی خوبی‌یه.»
زن پرسید: «فرانسیس، تو زدیش؟»
«آره.»
«این‌ها که خطرناک نیستن؟»
ویلسن به او گفت: «فقط وقتی روی آدم بیفتن.»
«چه خوب.»
مکومبر تکه‌ای از استیک گوزن را برید، مقداری پوره سیب‌زمینی، و هویج روی چنگال برگشته‌ای که در تکه گوشت فرو برده بود گذاشت، آب‌گوشت رویش ریخت و گفت: «نمی‌خوای یه کم دست از جندگی برداری، مارگرت.»
زن گفت: «چون خیلی مودبانه گفتی، چرا بر می‌دارم.»
ویلسن گفت: «امشب به سلامتی شیر شامپاین می‌خوریم. ظهر هوا بیش از حد داغه.»
مارگرت گفت: «آهان شیر، شیرو فراموش کرده بودم.»
رابرت ویلسن پیش خود گفت، آهان، که زن دارد مجیزش را می‌گوید. یا نکند به این ترتیب می‌خواهد نمایش راه بیندازد؟ اصلا وقتی زنی به صرافت بیفتد که شوهرش آدم بزدلی است، دست به چه کاری باید بزند؟ او زن بیرحمی است؛ اما این زن‌ها همه بیرحمند. البته حکومت می‌کنند و گاهی لازمه حکومت کردن بیرحم بودن است. با وجود این، سنگدلی آن‌ها را آن‌قدر که باید ببینم دیده‌ام.
مودبانه به زن گفت: «از این گوشت گوزن یه کم دیگه میل کنین.»
بعد از ظهر دیروقت آن روز ویلسن و مکومبر سوار ماشین شدند و به اتفاق راننده بومی و دو تفنگ‌بر بیرون رفتند. خانم مکومبر در چادرها ماند. گفت که هوا آن‌قدر گرم است که نمی‌شود بیرون رفت و صبح زود روز بعد می‌رود. همان‌طور که می‌رفتند ویلسن زن را دید که زیر درخت بزرگ ایستاده است و با آن پیرهن ارتشی گلی رنگ بیش‌تر تو دل برو بود تا زیبا. گیسوان مشکی‌اش را از توی پیشانی عقب برده بود و پشت گردن جمع کرده بود و به صورت گوجه در آورده بود. پیش خود گفت چهره‌اش انگار که در انگلیس باشد شاداب است.
همین که اتومبیل از دل انبوه علف‌های بلند پیش رفت و از وسط درخت‌ها به طرف تپه‌های کوچک جنگلی پیچید، زن دست تکان داد.
توی درختزار به یک گله آهو برخوردند، از اتومبیل پیاده شدند و پاورچین پاورچین قوچ مسنی را تعقیب کردند که شاخ‌های به هم پیچیده و بلندی داشت و مکومبر با شلیک تیری به یاد ماندنی آن را کشت، در این وقت بود که حیوان در فاصله دویست متری کله پا شد و گله وحشیانه پا به فرار گذاشت، حیوان‌ها با جهش‌های بلند و کشیده از پشت یکدیگر می‌پریدند و در هوا معلق می‌ماندند که باورکردنی نبود و آدم تنها در خواب‌ها می‌بیند.
ویلسن گفت: «تیرت محشر بود، با این‌که این‌ها هدف‌های کوچکی‌ان.»
مکومبر گفت: «سرش ارزش داره؟»
ویلسن به او گفت: «عالی‌یه. این جوری شلیک کنین و دیگه غم‌تون نباشه.»
«فکر می‌کنی فردا بوفالو به تورمون بخوره؟»
مکومبر گفت: «شانس زیادی هست. صبح زود می‌آن به چرا و اگه شانس‌مون بزنه ممکنه تو دشت باز گیرشون بیاریم.»
مکومبر گفت: «دلم می‌خواد قضیه این شیر از ذهنم پاک بشه بره بیرون. خوشایند نیست که زن آدم شاهد یه همچین چیزی باشه.»
ویلسن با خود گفت، چیزی که خوشایند نیست نفس انجام این کاره، خواه زن آدم حضور داشته باشد خواه حضور نداشته باشد. یا این‌که آدم کاری را انجام بدهد بعد مرتب حرفش را بزند. اما گفت: «من که دیگه از توش اومده‌م بیرون. هرکس تو زندگیش به اولین شیر بر بخوره احتمال داره همین کارو بکنه. ماجرا دیگه تموم شده.»
اما آن شب بعد از شام و خوردن یک بطری ویسکی و سودا کنار آتش که فرانسیس زیر پشه بند روی تخت سفری دراز کشیده بود و به صدای شب گوش می‌داد ماجرا تمام نشده بود، نه تمام شده بود و نه داشت تمام می‌شد. بلکه دقیقا همان طور که اتفاق افتاده بود و بعضی قسمت‌هایش به روشنی خودنمایی می‌کرد حضور داشت و او با درماندگی احساس شرم می‌کرد. و بیش از شرم ترسی مبهم و غیرواقعی احساس می‌کرد. ترس همچون گودالی سرد و لزج خلایی را انباشته بود که زمانی جای اعتماد به نفس او بود و این موضوع حالش را به هم می‌زد. و حالا ترس همچنان وجود داشت.
از شب پیش شروع شده بود، از وقتی بیدار شده بود و صدای غرش شیر را از جایی در طول رودخانه شنیده بود. غرشی عمیق که در انتها حال خُرخُر سرفه مانند را داشت که گویی در بیرون چادر باشد و وقتی فرانسیس در دل شب بیدار شده بود و صدا را شنیده بود ترسیده بود. صدای نفس کشیدن آرام زنش را که خوابیده بود شنید. کسی نبود که ترس او را ببیند یا با او بترسد، و همان‌طور دراز کشیده بود بی‌آن‌که این ضرب‌المثل سومالیایی را شنیده باشد که می‌گوید آدم شجاع همیشه سه‌بار از شیر می‌ترسد: یک‌بار وقتی که جای پای او را می‌بیند؛ بار دیگر وقتی که برای اولین بار صدای غرش او را می‌شنود؛ و یک‌بار وقتی با او روبه‌رو می‌شود. سپس در مدتی که زیر چادر ناهار‌خوری و در پرتو فانوس، پیش از سرزدن آفتاب، مشغول خوردن صبحانه بودند، صدای غرش شیر بلند شد و فرانسیس خیال کرد که شیر بیرون چادر است.
رابرت ویلسن سرش را از روی ظرف ماهی و فنجان قهوه‌اش بالا آورد و گفت: «به صدای سرفه‌ش گوش بدین.»
«خیلی نزدیکه.»
«یک ونیم کیلومتری بالا دست رودخونه‌ست.»
«می‌شه ببینمش؟»
«نگاهی می‌اندازیم.»
«صدای غرشش تا این فاصله می‌رسه؟ صداش حال اینو داره که توی چادرها باشه.»
رابرت ویلسن گفت: «صدای غرشش از این دورتر هم می‌ره. انقدر که آدم تعجب می‌کنه. امیدوارم بشه شکارش کرد. پادوها می‌گفتن که یکی از اون بزرگ‌هاشو این دور و اطراف دیده‌ن.»
مکومبر پرسید: «اگه تو تیرس من قرار بگیره کجاش بزنم که جلوشو گرفته باشم؟»
ویلسن گفت: «تو شونه‌ش. و اگه بتونین تو گردنش. یه جا توی استخوونش بزنین. از پا درش بیارین.»
مکومبر گفت: «امیدوارم جای درستی بزنم.»
ویلسن به او گفت: «شما خوب شلیک می‌کنین. چیزی که هست عجله می‌کنین. خوب نشونه بگیرین. مهم اولین تیری‌یه که به شیر اصابت می‌کنه.»
«از چه فاصله‌ای باید باشه؟»
«نمی‌شه گفت؛ بستگی داره. شلیک نکنین مگه این‌که خوب نزدیک شده باشه تا کاملا مطمئن بشین.»
مکومبر پرسید: «کم‌تر از صد متر باشه؟»
ویلسن به سرعت به او نگاه کرد.
«صد متر فاصله درستی‌یه. آدم ممکنه مجبور بشه کم‌تر از این فاصله شلیک کنه. بیش از این جون‌تونو به خطر می‌اندازین. صد متر فاصله خوبی‌یه. تو این فاصله هر وقت بخواین می‌تونین بزنینش. ممصاحب هم دارن می‌آن.»
زن گفت: «صبح‌ به‌خیر. می‌ریم دنبال اون شیر؟»
ویلسن گفت: «همین که حساب صبحونه‌تونو رسیدین. حالا حال‌تون چطوره؟»
زن گفت: «عالی‌یه. خیلی هیجان دارم.»
ویلسن گفت: «می‌رم ببینم کارها مرتب باشه.» و بیرون رفت. بیرون که می‌رفت صدای غرش شیر بلند شد.
ویلسن گفت: «حیوون سمج هیاهوکن. ما به این هیاهو خاتمه می‌دیم.»
زن فرانسیس از او پرسید: «چی شده فرانسیس؟»
مکومبر گفت: «هیچی.»
زن گفت: «چرا، یه چیزی شده، برای چی ناراحتی؟»
او گفت: «چیزی نشده.»
زن به او نگاه کرد: «بگو به من. حالت خوب نیست؟»
او گفت: «غرش این آشغال ناراحتم می‌کنه. آخه شب تا صبح ادامه داشته.»
زن گفت: «چرا منو بیدار نکردی؟ من عاشق این صدام.»
مکومبر با درماندگی گفت: «من باید این حیوون آشغالو بکشم.»
«خب، تو برای همین کار اومده‌ی این‌جا، غیر از اینه؟»
«چرا. اما من عصبی‌ام. صدای این بابا اعصاب منو داغون می‌کنه.»
«خب پس، به قول ویلسن، بکشش تا غرشش خاتمه پیدا کنه.»
فرانسیس مکومبر گفت: «چشم، عزیزم. ظاهرا که کار آسونی‌یه.»
«تو که نمی‌ترسی، هان؟»
«البته که نمی‌ترسم. اما این سرو وصدای شب تا صبح اعصاب برام نذاشته.»
زن گفت: «تو خیلی راحت می‌کشیش. مطمئنم. دل تو دلم نیست اینو ببینم.»
«صبحونه‌تو تموم کن تا شروع کنیم.»
زن گفت: «هنوز که هوا روشن نشده. الان وقت مسخره‌ای‌یه.»
درست در این وقت صدای غرش شیر که از اعماق سینه‌اش برمی‌خاست به گوش رسید، صدا ناگهان از اعماق گلو شنیده شد، طنین صدا طوری اوج گرفت که گویی هوا را می‌لرزاند و سرانجام با دهن‌دره‌ای سنگین و خرخری که از اعماق سینه برمی‌آمد پایان پیدا کرد.
زن مکومبر گفت: «مثل این که همین جاست.»
مکومبر گفت: «خدایا، از این صدا بدم می‌آد.»
«خیلی گیراست.»
«گیرا. ترسناکه!.»
در این وقت رابرت ویلسن، خندان، با تفنگ کوتاه، زشت، کالیبر بزرگ ترسناک مدل گیبس505 سر رسید.
گفت: «راه بیفتین. تفنگ‌بر شما اسپرینگ‌فیلد و اون تفنگ بزرگه رو دست گرفته. چیزها همه توی ماشینه. غذا برداشته‌ین؟»
«آره.»
خانم مکومبر گفت: «من آماده‌م.»
ویلسن گفت: «باید این سرو صدا رو قطع کنیم. شما جلو بنشینین. ممصاحب با من عقب می‌شینن.»
سوار ماشین شدند، و در روشنایی خاکستری ابتدای صبح از وسط درخت‌ها به بالادست حرکت کردند. مکومبر خزانه تفنگش را باز کرد و دید که فشنگ‌هایش غلاف فلزی است، کلنگدن را زد و ضامن را آزاد کرد. به صرافت افتاد که دستش می‌لرزد. دست در جیبش کرد تا فشنگ بیرون بیاورد، سپس دستش را روی جافشنگی جلو سینه‌اش کشید. سرش را برگرداند به ویلسن نگاه کرد که در صندلی عقب اتومبیل بدون در و قوطی مانند کنار زنش نشسته بود. هر دو هیجانزده و خندان بودند. ویلسن به جلو خم شد و در گوشی گفت: «ببینین پرنده‌ها دارن می‌شینن. معنی این کار اینه که آقا پیره شکارشو ول کرده.»
در ساحل دوردست رود، مکومبر لاشخورها را می‌دید که چرخ می‌خورند و به سنگینی پایین می‌آیند.
ویلسن به نجوا گفت: «احتمال داره برای آب‌ خوردن این‌جاها پیداش بشه. بعدش بره بگیره بخوابه. چهار چشمی مواظب باشین.»
آهسته در کنار ساحل مرتفع جریان آب که، در این‌جا، به بستر انباشته از تخته‌سنگ آن منتهی می‌شد، حرکت می‌کردند، و در لا‌به‌لای درختان تنومند پیچ وتاب می‌خوردند. مکومبر در نخ ساحل روبه‌رو بود که حس کرد ویلسن دستش را گرفت. اتومبیل ایستاد.
نجوا را شنید: «اونهاش. اون جلو، طرف راست. برین بیرون و حسابشو برسین. شیر محشری‌یه.»
مکومبر حالا شیر را دید. کمابیش پهلویش دیده می‌شد، سر بزرگش را بالا گرفته بود و به طرف آن‌ها برگشته بود. نسیم صبح‌گاهی که به طرف آن‌ها می‌وزید یال تیره‌اش را افشان می‌کرد، شیر ظاهر تنومندی داشت و سایه‌اش، در آن روشنایی خاکستری صبحگاهی، روی برآمدگی ساحل افتاده بودند، شانه‌هایش سنگین می‌زد و تن بشکه مانندش حجم نرمی داشت.
مکومبر تفنگش را بالا برد و گفت: «فاصله‌ش چقدره؟»
«تقریبا هفتاد و پنج متر. برین بیرون به‌ش شلیک کنین.»
«چرا از این‌جا نزنم؟»
صدای ویلسن را شنید که از توی ماشین می‌گفت: «از تو ماشین که نمی‌شه شلیک کرد. برین بیرون. تا شب که اون‌جا نمی‌مونه.»
مکومبر از در منحنی کنار صندلی جلو قدم روی رکاب و سپس روی زمین گذاشت. شیر همچنان ایستاده بود و با خونسردی و شکوهمندانه به این شیه که در چشمانش حال سایه و جسم حجیمی چون کرگدن را داشت نگاه می‌کرد. بوی آدم به طرفش نمی‌رفت و او این شیه را می‌پایید و سر بزرگش را حرکت می‌داد. بی‌آن‌که بترسد شیه را نگاه می‌کرد، اما پیش از آن‌که، به قصد آب خوردن از ساحل پایین برود، در برابر چیزی که جلو رویش قرار داشت دچار ترید بود، طرح اندام آدمی را دید که از خودش جدا شد و او سر سنگینش را چرخاند و به طرف پوشش درختان حرکت کرد، در این وقت صدای ترق به گوشش رسید و ضربه گلوله 6/30 توپر صد و چهل گرمی را احساس کرد که به پهلوگاهش خورد و ناگهان مایع لزج سوزانی در شکمش خالی شد. شیر سنگین با پاهایی که از زمین کنده نمی‌شد به حال یورتمه پیش رفت، از زخم گلوله‌ای که در تنش نشسته بود تلوتلو می‌خورد، از لابه‌لای درختان به طرف علف‌های بلند و پناهگاه رفت و باز صدای ترق هوا را شکافت و از کنارش گذشت. بعد باز صدا بلند شد و ضربه را همچنان که به سینه‌گاهش خورد و آن را دراند احساس کرد، ناگهان خون گرم و کف‌آلود دهانش را انباشت، و او به طرف علف‌های بلندی تاخت که می‌توانست در آن‌ها خم شود، از نظر پنهان بماند و باعث شود که آن شیه ترق‌ترق کن به او نزدیک شود و او بتواند حمله کند و مردی را که آن شیه را گرفته است در چنگ بگیرد.
مکومبر همچنان که از ماشین پایین می‌آمد احساس شیر را درک نمی‌کرد. تنها می‌دانست که دست‌هایش می‌لرزد و همان‌طور که از ماشین فاصله می‌گرفت اختیار پاهایش با او نبود. آن‌ها حکم چوب خشک را داشتند اما حرکت ماهیچه‌ها را احساس می‌کرد. تفنگش را بالا برد، فاصله میان سر و شانه‌های شیر را نشانه گرفت و ماشه را کشید.
اتفاقی نیفتاد هر چند او ماشه را طوری کشیده بود که خیال کرده بود انگشتش می‌شکند. آن‌وقت پی برد که ضامن را نکشیده و همان طور که تفنگ را پایین آورد تا ضامن را بکشد، یک قدم منجمد دیگر جلو رفت، و شیر که حالا شبح مرد را جدا از شبح ماشین می‌دید، برگشت و به حال یورتمه پیش رفت، و همچنان که مکومبر شلیک کرد، صدای ناله‌ای را شنید که خبر از آن می‌داد که گلوله به هدف نشسته؛ اما شیر همچنان پیش رفت. مکومبر باز شلیک کرد و همه دیدند که گلوله در جلو شیر، همان‌طور که به حال یورتمه پیش می‌رفت فورانی از خاک به هوا پرتاب کرد. او باز شلیک کرد، یادش بود که هدف را پایین بگیرد و آن‌ها همه صدای برخورد گلوله را شنیدند و شیر بر سرعت خود افزود و پیش از آن مکومبر فرصت پیدا کند کلنگدن را بزند خود را به علف‌های بلند رساند.
مکومبر آن‌جا ایستاده بود و احساس دل به‌هم‌خوردگی می‌کرد، دست‌هایش می‌لرزیند، دست‌هایی که اسپیرینگفیلد را، که هنوز چاشنی داشت، گرفته بودند، و زنش و رابرت ویلسن کنارش ایستاده بودند. کنار او همچنین دو تفنگ‌بر ایستاده بودند و به زبان واکامبایی حرف می‌زدند.
مکومبر گفت: «زدمش. دوبار زدمش.»
ویلسن بدون شوق و ذوق گفت: «دل و بارشو هدف قرار دادین و یه جایی نزدیک سر و صورت‌شو.» تفنگ‌برها ظاهری جدی داشتند. حالا ساکت بودند.
ویلسن دنبال حرفش را گرفت: «شاید کشته باشینش. قبل از اون‌که بریم بفهمیم، باید یه کم صبر کنیم.»
«منظورت چیه؟»
«بذاریم حالش وخیم بشه بعد بریم بالای سرش.»
مکومبر گفت: «اوهوم.»
ویلسن با خوشحالی گفت: «شیر حسابی‌یه، اما بد جایی افتاده.»
«چرا جای بد؟»
«آخه دیده نمی‌شه مگه این‌که بریم بالای سرش.»
مکومبر گفت: «اوهوم.»
ویلسن گفت: «راه بیفتیم. ممصاحب این‌جا توی ماشین می‌مونن. ما می‌ریم یه نگاهی به رد خون بندازیم.»
مکومبر به همسرش گفت: «همین جا بمون، مارگرت.» دهانش خشک شده بود و نمی‌توانست حرف بزند.
زن پرسید: «چرا؟»
«نظر ویلسنه.»
ویلسن گفت: «ما می‌ریم یه نگاهی بندازیم. شما همین جا بمونین. از این‌جا حتی می‌تونین بهتر ببینین.»
«باشه.»
ویلسن با زبان سواهیلی با راننده حرف زد. او سرتکان داد و گفت: «چشم، بوانا.»
سپس آن‌ها از ساحل سراشیب پایین رفتند، از روی جریان آب گذشتند، از بالای تخته سنگ‌ها و لابه‌لای آن‌ها عبور کردند، ریشه آویخته درختان ساحل روبه‌رو را گرفتند و خودشان را بالا کشیدند و کنار آن‌جا را گرفتند و پیش رفتند تا به جایی رسیدند که شیر هنگام شلیک اول مکومبر یورتمه رفته بود. روی علف‌های کوتاه خون سیاه شده دیده می‌شد و تفنگ‌برها با ساقه‌های علف به آن اشاره کردند و خون‌ها از آن‌جا تا پشت درختان ساحل رودخانه کشیده شده بود.
مکومبر پرسید: «چه کار کنیم؟»
ویلسن گفت: «کار زیادی نمی‌شه کرد. ماشینو که نمی‌تونیم بیاریم، شیب ساحل هم که زیاده. می‌ذاریم حالش یه کم وخیم‌تر بشه بعد من و شما می‌ریم پایین و یه نگاهی به‌ش می‌اندازیم.»
مکومبر گفت: «چطوره علف آتش بزنیم.»
«خیلی سبزن.»
«می‌شه چند نفر بفرستیم اونو رم بدن؟»
ویلسن نگاهی تحسین‌آمیز به او انداخت و گفت: «البته که می‌شه. اما این کار حاصلش آدمکشی‌یه. ما می‌دونیم که شیر زخمی‌یه. شیر زخم نخورده رو می‌شه رم داد -اون سعی می‌کنه از سر و صدا فرار کنه- اما شیر زخمی حمله می‌کنه. آدم نمی‌تونه شیرو ببینه مگه این‌که دراز به دراز افتاده باشه. خودشو طوری توی پناهگاه جا می‌کنه که از خرگوش بر نمی‌آد. نباید پادوها رو به همچین صحنه‌ای بکشونیم. یکی ممکنه لت و پار بشه.»
«تفنگ‌برها چی؟»
«اون‌ها با ما می‌آن. وظیفه‌شونه. آخه، برای این کار امضا داده‌ن. با این‌که خیلی راضی نیستن.»
مکومبر گفت: «من نمی‌خوام بیام اون‌جا.» نمی‌خواست این حرف را بزند اما از دهانش پریده بود.
ویلسن با خنده گفت: «من هم دلم نمی‌خواد اما چاره‌ای نیست.»
سپس فکری به خاطرش رسید، نگاهی به مکومبر انداخت و ناگهان او را دید که می‌لرزد و رنگش پریده.
گفت: «البته شما مجبور نیستین بیاین. راستش این منم که برای این کار اجیر شده‌م. برای همینه که قیمت من انقدر زیاده.»
«می‌‌خوای بگی خودت تنها می‌ری؟ چرا ولش نکنیم همون جا بمونه؟»
رابرت ویلسن که نگرانی عمده‌اش شیر و مشکلی بود که به وجود آورده بود به ویلسن فکر نمی‌کرد، همین قدر می‌دانست که تا اندازه‌ای وحشتزده است، ناگهان به صرافت افتاد که در یک هتل دری عوضی را باز کرده و با چیز شرم‌آوری روبه‌رو شده.
«منظورتون چیه؟»
«می‌گم چرا ولش نکنیم همون جا بمونه؟»
«می‌خواین بگین وانمود کنیم که تیر نخورده؟»
«نه، کاری به کارش نداشته باشیم.»
«کار درستی نیست.»
«چرا درست نیست؟»
«اولا، به طور یقین اون داره درد می‌کشه. ثانیا ممکنه به تور یکی دیگه بخوره.»
«که این طور.»
«لزومی نداره شما کاری به کارش داشته باشین.»
مکومبر گفت: «دلم می‌خواد، چیزی که هست من می‌ترسم، خودت که می‌دونی.»
ویلسن گفت: «وقتی راه بیفتیم من جلو می‌رم. کنگونی رد شیرو دنبال می‌کنه. شما پشت سر من باشین، یه کم به طرف پهلو. احتمال داره صدای غرش‌شو بشنویم. اگه چشم‌مون به‌ش بیفته هر دو شلیک می‌کنیم. نگران چیزی نباشین. من هواتونو دارم. راستش، شاید صلاح در این باشه که شما نیایین. یعنی این‌طور خیلی بهتره. چرا راه نمی‌افتین برین پیش ممصاحب تا من کارو تموم کنم؟»
«نه، می‌خوام بیام.»
ویلسن گفت: «باشه، اما اگه دل‌تون نمی‌خواد نیایین. این وظیفه منه دیگه.»
مکومبر گفت: «می‌خوام بیام.»
زیر درختی نشستند و سیگار کشیدند.
ویلسن پرسید: «می‌خواین تا وقتی ما منتظر می‌شیم شما برین با ممصاحب حرف بزنین؟»
«نه.»
«پس من بر می‌گردم به‌ش می‌گم نگران نباشه.»
مکومبر گفت: «باشه.» آن‌جا نشست، زیر بازوانش عرق می‌کرد، دهانش خشک شده بود، توی شکمش احساس خلا می‌کرد، دلش می‌خواست این شهامت را داشت که به ویلسن می‌گفت برود بدون او کار شیر را تمام کند. خبر نداشت که ویلسن از این نظر عصبانی است که او را با آن حالی که داشته پیش زنش فرستاده. همان طور که نشسته بود ویلسن برگشت، گفت: «تفنگ بزگ‌تونو آوردم. بگیرینش. فکر می‌کنم دیگه وقت به‌ش داداه‌ایم راه بیفتین.»
مکومبر تفنگ بزرگ را گرفت و ویلسن گفت:
«پشت سر من، به فاصله پنج‌متری طرف راستم، راه بیایین و دقیقا هر کاری می‌گم انجام بدین.» سپس به زبان سواهیلی با دو نفر تفنگ‌بری حرف زد که به آن صحنه غم‌انگیز نگاه می‌کردند.
گفت: «بریم.»
مکومبر پرسید: «یه قلپ آب می‌تونم بخورم؟» ویلسن با تفنگ‌بر مسن، که قمقه‌ای به کمربندش بسته بود، حرف زد و او سگک کمربندش را باز کرد، قمقمه را بیرون آورد، درِ آن را پیچاند و باز کرد و به دست مکومبر داد، مکومبر قمقمه را گرفت و به صرافت افتاد که چقدر سنگین است و جلد نمدی آن توی دست چقدر کهنه و پشمالو به نظر می‌رسد. قمقمه را که بالا برد از آن بخورد، چشمش به علف‌های بلند پیش رویش، با آن درختان نوک صاف پشت آن‌ها، افتاد. نسیمی به طرف آن‌ها می‌وزید و علف‌ها توی باد به آرامی موج بر می‌داشت. نگاهی به تفنگ‌بر انداخت و او را نیز دید که از ترس به خود می‌لرزد.
سی‌چهل متر جلو آن‌ها شیر بزرگ، لابه‌لای علف‌ها، روی زمین دراز کشیده بود. گوش‌هایش به عقب رفته بود و تنها حرکتی که از او دیده می‌شد پیچ و تاب خوردن خفیف دم دراز، سیاه و کاکل‌دار او بود. همین که به پناهگاهش رسیده بود از پا افتاده بود، زخمی که به شکم‌پرش وارد شده بی‌حالش کرده بود و از زخم شش‌ها دچار سستی شده بود و هر بار که نفس می‌کشید مایع قرمز کف‌آلود رقیقی دهانش را پر می‌کرد. پهلوگاهش مرطوب و داغ بود و روی حفره کوچکی که گلوله‌های توپر در پهلوی زرد مایل به قهوه‌ای‌اش درست کرده بودند مگس نشسته بود و چشمان زرد درشتش، که از نفرت تنگ شده بود، یکراست به جلو نگاه می‌کردند و تنها وقتی پلک می‌زدند که همراه نفس کشیدن درد به سراغش می‌آمد و چنگال‌هایش را در خاک سوخته نرم فرو می‌برد. تمام وجودش، درد، ناراحتی، نفرت و تمام نیروی باقی مانده تنش همه در یک‌جا متمرکز می‌شد تا به حمله دست بزند. صدای آدم‌ها را می‌شنید که حرف می‌زنند و انتظار می‌کشید، تمام نیرویش را جمع می‌کرد و آماده می‌شد تا همین آدم‌ها پا به علف‌ها می‌گذارند حمله کند. همین که صدای‌شان را شنید دمش را سیخ کرد و به بالا و پایین تا داد و همین که آن‌ها به حاشیه علف‌ها رسیدند غرش خفه‌ای سر داد و حمله کرد.
کنگونی، تفنگ‌بر مسن، پیشاپیش همه رد خون را دنبال می‌کرد، ویلسن به دنبال کوچک‌ترین حرکت، علف‌ها را می‌پایید، تفنگ بزرگش آماده بود، تفنگ‌بر دوم به جلو نگاه می‌کرد و گوش می‌داد، مکومبر که چخماق تفنگ را کشیده بود در کنار ویلسن بود، تازه وارد علف‌ها شده بودند که مکومبر غرش خفه را که خون راهش را سد کرده بود شنید، و یورش توام با خش‌خش لابه‌لای علف‌ها را دید. ناگهان به صرافت افتاد که پا به فرار گذاشته؛ با تمام وجود می‌دود، وحشتزده در بیرون علف‌ها به شتاب طرف رودخانه می‌رود.
صدای تتق را شنید. صدای تفنگ بزرگ ویلسن را شنید و باز صدای تتق دیگری بلند شد! و سر که برگرداند شیر را دید، با سر و رویی وحشتناک، که ظاهرا نیمی از سرش رفته بود، در حاشیه علف‌های بلند به طرف ویلسن می‌خزید و در آن حال مرد سرخ چهره در کش و قوس کشیدن کلنگدن تفنگ زشت کوتاهش بود و سپس به دقت هدف‌گیری کرد و صدای تتق دیگری از دهانه لوله بلند شد، اندام تنومند سنگین و زرد شیر که می‌خزید، در هم فشرده و عظیم، با سر از هم پاشیده و همچنان به پیش می‌لغزید، در هم فشرده و عظیم، با سر از هم پاشیده همچنان به پیش می‌لغزید و مکومبر، تک و تنها در محوطه بی‌درختی که دوان‌دوان از رویش گذشته بود ایستاده بود و تفنگ پر را به دست گرفته بود و در آن حال که دو مرد سیاهپوست و مرد سفید پوست برگشته بودند و با تحقیر نگاهش می‌کردند، می‌دانست که شیر مرده است. به طرف ویلسن آمد، قد بلندش تجسم شرم بود و ویلسن به او نگاه کرد و گفت:
«می‌خواین عکس بگیرین؟»
او گفت: «نه.»
تا وقتی به اتومبیل برسند این تنها حرفی بود که کسی به زبان آورد. سپس ویلسن گفت:
«شیر بی‌نظیری بود. پادوها پوست‌شو می‌کنن. ما بهتره این‌جا توی سایه بایستیم.»
همسر مکومبر به او نگاه نکرده بود و او نیز به همسرش نگاه نکرده بود و مکومبر کنار همسرش روی صندلی عقب نشسته بود و ویلسن روی صندلی جلو نشسته بود. مکومبر یک بار دستش را جلو برده بود و بی‌آن‌که به او نگاه کند دست زنش را گرفته بود و او دستش را از دست او بیرون کشیده بود. او که از آن طرف رودخانه به جایی نگاه می‌کرد که تفنگ‌برها داشتند پوست شیر را می‌کندند می‌دید که زنش همه چیز را دیده. همان طور که آن‌جا نشسته بودند زنش دستش را جلو برده بود و روی شانه ویلسن گذاشته بود. ویلسن برگشته بود و او از روی صندلی کوتاه به طرف جلو خم شده بود و لب‌هایش را به لب‌های او نزدیک کرده بود.
ویلسن رنگش از رنگ پخته طبیعی قرمزتر شد و گفت: «ای عجب!»
زن گفت: «آقای رابرت ویلسن. آقای رابرت ویلسن خوشگل سرخ چهره.»
زن سپس باز کنار مکومبر نشست و از آن طرف رودخانه به جایی که شیر دراز کشیده بود نگاه کرد، شیر حالا دست‌هایش رو به بالا، ماهیچه‌هایش سفید بود و زردپی‌هایش دیده می‌شد، شکم بادکرده‌اش سفید می‌زد. دست آخر پوستش را، که مرطوب و سنگین بود، آوردند و با آن از عقب ماشین بالا رفتند، و پیش از سوار شدن آن را لوله کردند و ماشین به راه افتاد. و تا وقتی به چادرها نرسیدند کسی چیزی نگفت.
این بود داستان شیر. مکومبر نمی‌دانست شیر پیش از آن‌که یورش بیاورد و نیز وقتی ضربه باور نکردنی فشنگ 505، با آن شتاب دهانه تفنگی که به دو تِن می‌رسیده به دهانش خورده، چه حالی داشته و نیز نمی‌دانست وقتی ضربه شکافنده دوم کفل او را داغان کرده چه چیزی او را به پیش رفتن واداشته و به سوی شیه خردکننده‌ای که او را به نابودی کشانده، به صورت سینه‌خیز پیش آمده. ویلسن در این باره چیزی می‌دانست و نظرش را با گفتن «شیر بی‌نظیریه» بر زبان آورده بود. مکومبر نمی‌دانست که ویلسن درباره آنچه پیش آمده بود چه احساسی داشت. نمی‌دانست زنش، جز آن‌که میانه‌اش با او شکرآب شده بود چه احساسی داشت.
قبلا هم میانه زنش با او شکرآب شده بود اما آن‌قدرها طولی نکشیده بود. مرد خیلی پولدار بود و پولدارتر هم می‌شد و می‌دانست که زن هیچ‌گاه رهایش نمی‌کند. این موضوع یکی از چیزه‌های اندکی بود که مرد راستی‌راستی می‌دانست. این را می‌دانست، همان‌طور که درباره موتورسیکلت می‌دانست -واین موضوع مربوط به اوایل بود- درباره اتومبیل می‌دانست، درباره شکار مرغابی، درباره ماهیگیری، قزل‌آلا، ماهی آزاد، شکار در دریا، درباره مسائل جنسی کتاب‌ها، درباره سگ -اسب‌ها به کنار- درباره دو دستی چسبیدن به ثروت، درباره بیش‌تر چیزهایی که به دنیایش بستگی داشت و درباره زنش و این‌که ترکش نمی‌کرد، این‌ها همه را می‌دانست. زنش بسیار زیبا بود و در افریقا هم بسیار زیبا بود، اما در زادگاه‌شان آن‌قدر زیبا نبود تا بتواند او را ترک کند و دنبال فرد بهتری بگردد و زن این را می‌دانست و او این را می‌دانست. زن فرصت ترک او را از دست داده بود و مرد این را می‌دانست. اگر مرد رفتارش با زن‌ها بهتر بود احتمالا او رفته‌رفته نگران می‌شد که نکند مرد زن دیگری بگیرد، زن زیبایی بگیرد؛ اما زن مرد را به خوبی می‌شناخت و جای نگرانی نبود. از این گذشته، مرد همیشه گذشت زیادی از خود نشان داده بود و این نکته اگر شوم‌ترین صفت او نبود بهترین صفت او به حساب می‌آمد.
روی هم رفته زوج خوشبختی بودند، یکی از زوج‌هایی که شایعه جدایی آن‌ها گه‌گاه بر سر زبان‌ها می‌افتد اما هیچ‌وقت پیش نمی‌آید. و آن طور که ‌مقاله‌نویس صفحه اجتماعی روزنامه نوشته بود، برای ماجرای عاشقانه آن‌ها که همیشگی و بسیار مورد رشک دیگران بود، سفر به شکارگاه‌های جایی که به افریقای تیره مشهور بود، چیزی بیش از چاشنی حادثه‌جویی از سینماها آن‌ها را در حال تعقیب شیری به نام سیمبا، یا بوفالو، یا فیلی به نام تمپو و نیز در حال جمع‌آوری نمونه برای موزه تاریخ طبیعی نشان دادند. همین مقاله‌نویس گزارش کرده بود که آن‌ها سه‌بار در آستانه کامیاب شدن بوده‌اند و این حرف راست بود. آن‌ها همیشه از خجالت هم در می‌آمدند. آخر پایه روابط‌شان محکم بود. مارگرت برای مکومبر آن‌قدر زیبا بود که فکر طلاق دادن او به سرش نمی‌زد و مکومبر در نظر مارگرت آن‌قدر پولدار بود که هیچ‌وقت حاضر به ترک او نبود.
حالا ساعت سه صبح بود و فرانسیس مکومبر، بعد از آن‌که از فکر شیر بیرون آمده بود و کمی خوابیده بود، بیدار شده بود و باز خوابیده بود، از خواب پریده بود، چون خواب دیده بود که شیر با آن سر و چهره خون‌آلود بالای سرش ایستاده و ترسیده بود، و همان طور که قلبش به شدت می‌زد گوش داده بود و به این نتیجه رسیده بود که زنش روی تخت سفری دیگر چادر نخوابیده. دو ساعتی، با این فکر، بیدار دراز کشیه بود.
بالاخره زنش توی چادر آمد، میله پشه‌بند را بلند کرد و آرام توی تخت‌خواب خزید.
مکومبر توی تاریکی پرسید: «کجا بوده‌ی؟»
زن گفت: «سلام، بیداری؟»
«می‌گم کجا بوده‌ی؟»
«رفته بودم بیرون یه کم هوا بخورم.»
«تو گفتی من هم باور کردم.»
«چی می‌خوای بگی، عزیزم؟»
«می‌گم کجا بوده‌ی؟»
«رفته بودم بیرون هوا بخورم.»
«این اسم تازه‌شه، چرا خودشو نمی‌گی لگوری؟»
«پس از من داشته باش تو هم بزدلی.»
مرد گفت: «باشه. حالا چه کار کنم؟»
«تا اون‌جا که به من مربوطه، هیچی. فقط خواهش می‌کنم حرف نزن، عزیزم، چون خیلی خوابم می‌آد.»
«تو خیال می‌کنی من هرکاری را می‌پذیرم.»
«می‌دونم که می‌پذیری، جونم.»
«خیر نمی‌پذیرم.»
«خواهش می‌کنم، عزیزم، حرف نزنیم. خیلی خوابم می‌آد.»
«قرار نبود از این کارها داشته باشیم. قول دادی دیگه پیش نیاد.»
زن با لحن گیرایی گفت: «خب، حالا که پیش اومده.»
«گفتی اگه این سفر سر بگیره دیگه دورشو خط می‌کشی. قول دادی.»
«آره عزیزم. خیال داشتم سر قولم هم بایستم. اما سفرمون دیروز خراب شد. لزومی هم نداره درباره‌ش حرف بزنیم.»
«وقتی یه چیز حسابی به تورت بخوره خیلی صبر نمی‌کنی، درست می‌گم؟»
«خواهش می‌کنم دیگه حرف نزنیم. خیلی خوابم می‌آد، عزیزم.»
«حرف می‌زنم.»
«پس کاری با من نداشته باش، چون می‌خوام بخوابم.» و خوابید.
موقع صرف صبحانه، پیش از طلوع آفتاب هر سه نفر سر میز نشسته بودند و فرانسیس مکومبر به صرافت افتاد که از میان تمام مردانی که نفرت او را جلب می‌کرده‌اند رابرت ویلسن در راس قرار دارد.
ویلسن که پیپش را پر می‌کرد با صدای گرفته‌اش گفت: «خوب خوابیدین؟»
«تو چطور؟»
شکارچی سفید پوست گفت: «عالی.»
مکومبر پیش خود گفت، ای حرامزاده، ای حرامزاده بی‌شرم.
ویلسن که با چشمان بی‌حالت و بی‌روح خود به هر دو نفر آن‌ها نگاه می‌کرد، پیش خود گفت، با پای خودش آمده مرا بیدار کرده. می‌خواهم ببینم چرا جلو زنش را نمی‌گیرد؟ نکند خیال می‌کند من از آن قدیس‌های گچی مسخره‌ام؟ برود جلو زنش را بگیرد. تقصیر خودش است.
مارگرت که یک بشقاب زردآلو را کنار میزد، پرسید: «فکر می‌کنین بوفالو به تورمون بخوره؟»
ویلسن گفت: «احتمال داره. چرا توی چادر نمی‌مونین.» و به او لبخند زد.
زن به او گفت: «اگه دنیا رو به‌م بدن نمی‌مونم.»
ویلسن به مکومبر گفت: «چرا به خانم دستور نمی‌دیدن توی چادر بمونن؟»
مکومبر به سردی گفت: «تو دستور بده.»
مارگرت گفت: «خواهش می‌کنم نه دستور بدین،» آن‌وقت رو به مکومبر و با لحن گیرایی گفت: «نه مزخرف بگی، فرانسیس.»
مکومبر گفت:«حاضری راه بیفتیم؟»
ویلسن به او گفت: «هر وقت بخواین. می‌خواین ممصاحب هم بیاد؟»
«بخوام یا نخوام که فرقی نمی‌کنه.»
رابرت ویلسن پیش خود گفت، به درک، به درک، به درک اسفل. پس موضوع دارد به این‌جاها می‌کشد. خوب، موضوع دارد به این‌جاها می‌کشد، بکشد.
گفت: «فرقی نمی‌کنه.»
مکومبر پرسید: «تو خودت مطمئنی دلت نمی‌خواد با خانم توی چادر بمونی و بذاری من برم اون بوفالو رو شکار کنم؟»
ویلسن گفت: «ابدا، اگه هم جای شما بودم حرف مفت نمی‌زدم.»
«من حرف مفت نمی‌زنم. من تنفر دارم.»
«تنفر کلمه خوبی نیست.»
زنش گفت: «فرانسیس، خواهش می‌کنم معقول حرف بزن.»
مکومبر گفت: «من خیلی هم معقول حرف می‌زنم، تا حالا غذایی به این گندی خورده‌ی؟»
ویلسن آرام پرسید: «غذا عیبی داره؟»
«دست کمی از بقیه چیزها نداره.»
ویلسن آرام گفت: «می‌خوام به خودتون مسلط بشین، نی‌نی کوچولو. پادویی که این‌جا به میز می‌رسه یه کم انگلیسی بلده.»
«بره گم بشه.»
ویلسن از جا بلند شد و همان‌طور که به پیپش پک می‌زد و قدم زنان دور می‌شد به زبان سواهیلی چند کلمه‌ای به یکی از تفنگ‌برها، که به انتظار او ایستاده بود، بر زبان آورد. مکومبر و همسرش پشت میز نشسته بودند. مکومبر به فنجان قهوه‌اش خیره شده بود.
مارگرت آرام گفت: «اگه الم‌شنگه راه بندازی ولت می‌کنم می‌رم.»
«نه، تو نمی‌ری.»
«امتحان کن ببین.»
«تو منو ول نمی‌کنی.»
زن گفت: «نه، ولت نمی‌کنم و تو هم رفتارت درست باشه.»
«رفتارم درست باشه؟ این چه جور حرف زدنه؟ رفتارت درست باشه.»
«آره. رفتارت درست باشه.»
«تو چرا سعی نمی‌کنی رفتارت درست باشه؟»
«خیلی وقته سعی کرده‌م. خیلی وقته.»
مکومبر گفت: «من حالم از اون خوک صورت‌قرمز به هم می‌خوره. تحمل دیدن ریخت‌شو ندارم.»
«اون خیلی هم آدم نازنینی‌یه.»
مکومبر کمابیش داد کشید: «خفه شو» در همین وقت ماشین از راه رسید و جلو چادر غذاخوری توقف کرد و راننده و دو نفر تفنگ‌بر پیاده شدند. ویلسن پیدایش شد و زن و شوهر را دید که آن‌جا پشت میز نشسته‌اند.
پرسید: «شکار می‌آیین؟»
مکومبر که بلند می‌شد گفت: «آره، آره.»
ویلسن گفت: «بهتره یه چیز پشمی بیارین. تو ماشین سرده.»
مارگرت گفت: «من کُتِ چرمی‌مو می‌آرم.»
ویلسن به او گفت: «پیشخدمت آورده.» او و راننده رفتند و روی صندلی جلو نشستند و فرانسیس و همسرش بی‌آن‌که حرف بزنند روی صندلی عقب جا گرفتند.
ویلسن پیش خود گفت، این احمق کله‌پوک یک بار به سرش نزند مخ مرا از پشت داغان کند. خودمانیم زن‌ها هم تو شکارگاه فقط دردسرند.
ماشین در روشنایی روز از سرعت خود کم می‌کرد تا از یک جای رود که سنگی بود بگذرد، آن‌وقت از ساحل سراشیب بالا رفتند، از جایی که روز گذشته ویلسن دستور داده بود با بیل راهی درست کنند تا به محوطه پارک مانند پر درخت و پست و بلند دوردست آن برسد.
ویلسن پیش خود گفت، صبح خوبی است. شبنم همه جا نشسته بود و همان‌طور که چرخ‌ها از لابه‌لای علف‌ها و بوته‌های کوتاه می‌گذشتند عطر برگ‌های له شده به مشامش می‌رسید، عطری همچون عطر گل‌های شاه پسند و او این بوی صبحگاهی شبنم‌ها را دوست داشت، بوی سرخس‌های له شده را و منظره تنه درختانی را که در لابه‌لای مه صبگاهی سیاه می‌زد و ماشین از دل آن محوطه بکر و پارک مانند می‌گذشت. او حالا دو نفری را که در صندلی عقب نشسته بودند از ذهن بیرون کرده بود و در فکر بوفالو‌ها بود. بوفالوهایی که او به دنبالشان بود روزها در محوطه ماندابِ پر درختی قرار داشتند که جایی برای شلیک کردن نبود اما شب‌ها در محوطه باز به چرا می‌آمدند و اگر آدم سوار بر ماشین میان آن‌ها و مانداب قرار می‌گرفت فرصت خوبی بود تا در آن جای بی‌درخت به آن‌ها دسترسی پیدا کند. دلش نمی‌خواست در آن پناهگاه پر درخت در کنار مکومبر بوفالو شکار کند. اصولا دلش نمی‌خواست در کنار مکومبر نه بوفالو و نه هیچ چیز دیگری شکار کند. اما او شکارچی حرفه‌ای بود و در زندگی خود با شکارچیانی کمیاب به شکار پرداخته بود. اگر امروز بوفالو شکار می‌کردند دیگر فکر شکار کرگدن می‌ماند و مرد درمانده که شکار خطرناک را پشت سر گذاشته بود احتمالا وضع بهتری پیدا می‌کرد. او دیگر با زن کاری نخواهد داشت و مرد از سر موضوع خواهد گذشت. آن طور که از ظاهر کارها بر می‌آمد مکومبر ماجراهای زیادی از این دست را پشت سر گذاشته. بیچاره بدبخت. قطعا برای پشت سر گذاشتن آن‌ها حتما راهی پیدا کرده. به هر حال، همه تقصیرها به گردن خودش بود.
او، رابرت ویلسن، در سفرهایی که به قصد شکار می‌رفت یک تخت سفری دو نفره با خود می‌برد تا برای غنیمت‌های احتمالی داشته باشد. او برای مشتریان مشخصی شکار کرده بود، مشتریان ورزش دوست، همیشگی و اهل کشورهای گوناگون، مشتریانی که چنانچه زن‌های‌شان در این تختخواب با شکارچی سفیدپوست شریک نمی‌شدند احساس غبن می‌کردند. اما وقتی از او دور بودند با تحقیر از آن‌ها یاد می‌کرد؛ هرچند از بعضی از آن‌‌ها خوشش آمده بود. اما هر چه بود نان خود را از آن‌ها در می‌آورد و تا وقتی در استخدام آن‌ها بود معیارهای آن‌ها معیارهای او بودند.
معیارهای آن‌ها معیارهای او بودند جز در تیراندازی. در مورد شکار معیارهای خودش را داشت و آن‌ها یا می‌بایست به آن معیارها گردن می‌گذاشتند یا دیگری را برای شکار انتخاب می‌کردند. این را هم می‌دانست که آن‌ها همه به همین خاطر احترامش را داشتند. با وجود این مکومبر از قماش دیگری بود. می‌توانست قسم بخورد که از قماش دیگری است. و اما زنش. خوب، زن او بود دیگر. بله، زن او. اوهوم، زن. آن‌وقت آن‌ها را از ذهن بیرون کرد. دور و اطرافش را نگاه کرد. مکومبر عبوس و عصبی نشسته بود. مارگرت به او لبخند زد. امروز جوان‌تر می‌زد، معصوم‌تر و شاداب‌تر، اما آن‌قدرها خوشگل نبود. ویلسن پیش خود گفت، این‌که در دلش چه می‌گذرد کسی نمی‌داند. شب پیش زیاد حرف نزده بود و از همین نظر تماشای او خوشایند بود.
ماشین از سر بالایی ملایمی بالا رفت و به راهش در لابه‌لای درخت‌ها ادامه داد، سپس وارد فضای باز و پرعلف و چمنزارمانندی شد و راننده همان‌طور که در سایه درختان حاشیه زمینِ باز، آهسته پیش می‌رفت، ویلسن به دقت آن‌سوی چمنزار را تا دوردست‌ها زیر نظر داشت. آن وقت ماشین را نگه داشت و با دوربین صحرایی‌اش فضای باز را پی جویی کرد. سپس به راننده اشاره کرد که راه بیفتد و ماشین آهسته به راه افتاد، راننده از سوراخ گرازهای وحشی پرهیز می‌کرد و به خانه‌های گلی مورچه‌ها که می‌رسید دور می‌زد. سپس ویلسن که آن سوی فضای باز را نگاه می‌کرد ناگهان رویش را برگرداند و گفت:
«نگاه کنین، اوناهاشن.»
و مکومبر در آن حال که به جایی که او اشاره کرد نگاه می‌کرد و ماشین بالا پرید و ویلسن با زبان سواهیلی با راننده صحبت می‌کرد، سه حیوان بزرگ و سیساه را دید که کمابیش استوانه‌ای شکل و قطار مانند، چون تانک‌های سیاه بزرگ، در حاشیه چمنزار وسیع، به تاخت می‌رفتند. آن‌ها با آن گردن‌های شق و رق و بدن‌های شق و رق پیش می‌تاختند و او شاخ‌های سیاه و گسترده سرهای‌شان را می‌دید ک هرو به بالا قد کشیده بودند. همچنان که چهارنعل می‌تاختند سرهای پیش آمده‌شان بی‌حرکت بود.
ویلسن گفت: «سه تا بوفالوی پیرن. قبل از اون‌که به مانداب برسن می‌زنیم‌شون.»
ماشین از روی چمنزار باز با سرعت ساعتی هفتاد کیلومتر پیش می‌رفت و همان طور که مکومبر نگاه می‌کرد بوفالوها پیوسته بزرگ‌تر می‌شدند تا آن‌ه او ظاهر خاکستری، بی‌مو و شق و رق بوفالویی را دید که گردنش جزئی از شانه‌هایش بود و شاخ‌های سیاهش برق می‌زد و کمی عقب‌تر از دیگران، که با آن خیزهای مداوم خود از هم فاصله می‌گرفتند، به تاخت؛ و سپس، ماشین که گویی از روی جاده جست زده باشد، تکان‌تکان خورد. آن‌ها نزدیک‌تر شدند و او تن حجیم بوفالو را که جست می‌زد دید، و گرد و خاکی را که کفلِ کمابیش مودارش به پا می‌کرد، و برآمدگی گسترده شاخش را و پوزه برآمده و پهنش را و تفنگش را بالا آورد که ناگهان ویلسن فریاد زد: «از تو ماشین شلیک نمی‌کنن، ابله.» و در آن حال که روی ترمزها فشار آمد و ماشین لیز خورد به پهلو روی زمین کشیده شد و توقف کرد، ویلسن از یک طرف و او از طرف دیگر پیاده شدند و همین که او پاهایش به زمین، که همچنان به سرعت عقب می‌رفت، رسید سکندری خورد، دیگر ترسی در وجودش نبود و تنها نسبت به ویلسن احساس نرت می‌کرد، و سپس به طرف بوفالو که دور می‌شد شلیک کمی‌کرد، صدای گلوله‌ها را می‌شنید که در تن او محو می‌شد، و همچنان که او پیوسته دور می‌شد تفنگش ر اخالی می‌کرد و بالاخره به یادش آمد که گلوله‌ها را به طرف شانه شلیک کند، و همان‌طور که با تفنگش کلنجار می‌رفت تا آن را پر کند، بوفالو را دید که افتاده است. زانو زده بود و سر بزرگش را تکان می‌داد، و همین که دو بوفالوی دیگر را دید که همچنان به تاخت می‌رفتند به طرف بوفالوی جلویی نشانه رفت و تیرش به او خورد. باز شلیک کرد و تیرش خطا رفت و وقتی ویلسن شلیک کرد صدای تتق بلند شد و بوفالوی پیشتاز را دید که با پوزه به زمین غلتید.
ویلسن گفت: «اون یکی رو بزنین. شلیک کنین.»
اما بوفالو دیگر با همان شتاب پیوسته پیش می‌رفت و تیر او به خطا رفت و گرد و خاک بلند شد، و تیر ویلسن به خطا رفت و ابری از گرد و خاک به هوا رفت و ویلسن داد کشید: «راه بیفتین، خیلی دور شده!» و دست او را چنگ زد و هر دو توی ماشین بودند، مکومبر و ویلسن در دو طرف ماشین آویزان بودند و وبرفراز زمین ناصاف به این سو و آن سو می‌شدند و تمان‌تکان می‌خوردند، و به تاخت مداوم بوفالوی جهنده، با آن گردن سنگین، که به خط مستقیم پیش می‌رفت، نزدیک کی‌شدند.
آن‌ها پشت سرش بودند و مکومبر تفنگش را پر می‌کرد، پوکه‌ها را روی زمین می‌انداخت، کلنگدن را می‌کشید، بعد آن را آزاد می‌کرد، سپس کشیده شد و به پیش و پس نوسان پیدا کرد و سرو تنه مکومبر به طرف پاها متمایل شد. آن‌وقت کشو تفنگ را جلو برد و تا آن‌جا که می‌شد به جلو، رو به کفل سیاهِ گردِ تازنده، نشانه گرفت و شلیک کرد، نشانه گرفت و شلیک کرد، بار دیگر، و بار دیگر، و گلوله‌ها، که همه به هدف می‌خوردند، تاثیری که قابل دیدن باشد بر بوفالو نداشتند. سپس ویلسن شلیک کرد، غرش آن او را کر کرد، و او بوفالو را دید که تلو‌تلو خورد. مکومبر ه دقت نشانه گرفت و باز شلیک کرد، و بوفالو به زانو درآمد.
ویلسن گفت: «بسیارخوب، آفرین. این هم سومی.»
مکومبر سر از پا نمی‌شناخت.
پرسید: «تو چند بار شلیک کردی؟»
ویلسن گفت: «فقط سه بار. بوفالوی اولی رو شما کشتین. اون که از همه بزرگتر بود. من کمک کردم کلکل دو تای دیگر را بکنین. ترسیدم برن پناه بگیرن. شما حسابشونو رسیدین. من فقط یه کم دستکاری کردم. خوب به طرف‌شون شلیک کردین.»
مکومبر گفت: «بریم تو ماشین. می‌خوام گیلاسی بزنم.»
ویلسن به او گفت: «اول باید کلک اون بوفالو رو کند.» بوفالو به زانو افتاده بود و همین که دید به طرفش می‌آیند، با غیظ سر تکان داد و با خشمی غرنده و چشمی خیره نعره کشید.
ویلسن گفت: «مواظب باشین از جا بلند نشه. یه کم فاصله بگیرین و به گردنش، درست پشت گوشش، شلیک کنین.»
مکومبر به دقت وسط گردن عظیمی را که تکان می‌خورد و از زور خشم متورم شده بود، نشانه گرفت و شلیک کرد. با برخاستن صدای تیر سر به جلو افتاد.
ویلسن گفت: «کارش ساخته شد. به نخاعش خورد. چقدر وحشتناک‌اَن!»
مکومبر گفت: «بریم گیلاسی بزنیم.» در عمرش هیچ‌گاه تا این حد احساس شادی نکرده بود.
زن مکومبر توی ماشین با چهره‌ای رنگ پریده نشسته بود. به مکومبر گفت: «شیرین کاشتی، عزیزم. چه شکاری!»
ویلسن پرسید: «خشن بود؟»
«ترسناک بود. تو عمرم انقدر نترسیده بودم.»
مکومبر گفت: «گیلاسی بزنیم.»
ویلسن گفت: «با کمال میل، بدین به ممصاحب.» زن ویسکی سک را از فلاسک نوشید و وقتی خورد اندکی لرزید. او فلاسک را به دست مکومبر داد و او به ویلسن داد.
زن گفت: «تا حد ترس هیجان‌انگیز بود. سردرد وحشتناکی گرفتم. نمی‌دونستم شکار تو ماشین قدغن نیست.»
ویلسن به سردی گفت: «کسی از تو ماشین شلیک نکرد.»
«منظورم تعقیب شکار با ماشینه.»
ویلسن گفت: «معمولا کسی تعقیب نمی‌نه. اما حالا هم که شده دور از راه و رسم ورزش نبوده. تعقیب با ماشین توی این دشتی که پر از چاله‌چوله و مانع‌های دیگه‌ست، شانسی که به آدم می‌ده بیش‌تر از وقتی‌یه که پیاده باشه. بوفالو اگه می‌خواست هر بار می‌ونست به ما حمله کنه. با وجود این ما به کسی بروز نمی‌دیم. اگر منظورتون غیر قانونی بودنه، بله درسته.»
مارگرت گفت: «به نظر من که عادلانه نیست این جونورهای گنده درمونده رو با ماشین تعقیب کردین.»
ویلسن گفت: نعادلانه نیست؟»
«اگه به گوش نایروبی‌ها برسه چه اتفاقی می‌افته؟»
ویلسن گفت: «اولا پروانه من لغو می‌شه. و همین طور چیزهای ناخوشایند دیگه پیش می‌آد.» آن‌وقت از فلاسک نوشید. «من از کار بی‌کار می‌شم.»
«واقعا؟»
«آره، واقعا.»
مکومبر گفت: «خوب.» و برای اولین بار در آن روز لبخند زد، «حالا گزک به دست خانم افتاده تا سر به سرتون بذاره.»
مارگرت گفت: «تو هم خوب بلدی گوشه و کنایه بزنی، فرانسیس.»
ویلسن به هر دو نفر آن‌ها نگاه کرد. پیش خود می‌گفت، اگر یک مرد پدر سوخته با یک زن پدرسوخته‌تر ازدواج کند بچه‌هاشون چه از آب در می‌آیند؟ اما گفت: «ما یه تفنگ بر مونو گم کردیم. اینو دقت کردین؟»
مکومبر گفت: «نه بابا، جدی می‌گی؟»
ویلسن گفت: «داره می‌آد. حالش خوبه. حتما وقتی بوفالوی اولو ول کردیم عقب افتاده.»
تفنگ‌بر میانه سال با آن کلاه بافته، پیراهن خاکی رنگ، شورت و صندل‌های لاستیکی، آن‌ها نزدیک می‌شد، چهره‌اش نشان می‌داد که بدعنق و کلافه است. به آن‌ها که رسید به زبان سواهیلی به صدای بلند خطاب به ویلسن چیزی گفت و آن‌ها همه دیدند که چهرظ شکارچی سفیدپوست تغییر کرد.
مارگرت پرسید: «چی می‌گه؟»
ویلسن بی‌آن‌که چهره‌اش چیزی را نشان دهد گفت: «می‌í بوفالوی اولی از جا بلند شده رفته لای بوته‌ها.»
مکومبر با حالی وارفته گفت: «ای وای.»
مارگرت که افکار ناخوشایند به ذهنشمی‌رسید، گفت: «درست حال اون شیرو پیدا کرده.»
ویلسن به او گفتک «این سر سوزنی کاری به اون شیر نداره. مکومبر، یه قلپ دیگه می‌خورین؟»
مکومبر گفت: «باشه ممنون.» انتظار داشت همان احساسی را که نسبت به شیر پیدا کرده بود در چشم‌هایش بخواند اما خبری نبود. برای اولین بار در عمرش احساس کرد اثری از ترس در وجودش نیست. به جای ترس وجد کاملی وجودش را انباشت.
ویلسن گفت: «می‌ریم یه نگاهی به بوفالوی دوم بندازیم. به راننده می‌گم ماشینو تو سایه بذاره.»
مارگرت مکومبر پرسید: «چه کار می‌خواین بکنین؟»
ویلسن گفت: «یه نگاهی به بوفالو بندازیم.»
«من هم می‌آم.»
«راه بیفتین.»
هر سه قدم زنان به طرف جایی راه افتادند که بوفالوی دوم در میان دشت، با تن حجیم سیاهش افتاده بود، سرش روی علف‌ها قرار داشت و شاخ‌های غول‌آسایش گسترده بود.
ویلسن گفت: «سر خیلی خوبی داره. قطرش نزدیک صد و بیست سی ساتیمتر می‌شه.»
مارگرت گفت: «چه شکل زشتی داره! می‌شه بریم تو سایه؟»
ویلسن گفت: «البته.» رویش را به مکومبر کرد و گفت: «می‌گم که اون بوته‌زارو می‌بینین؟»
«آره.»
«بوفالوی اولی اون‌جا رفته. تفنگ‌بر می‌گه وقتی از ماشین پرت شده بوفالو اون‌جا افتاده. ما رو دیده که سراسیمه می‌رفتیم و دو تا بوفالو به تاخت می‌رفته‌ن. وقتی سرشو بالا کرده بوفالو روبه‌رویش بوده و به‌ش نگاه می‌کرده. تفنگ‌بر به سرعت برق پا به فرار می‌ذاره و بوفالو یواش‌یواش می‌ره تو اون بوته‌زار.
مکومبر مشتاقانه پرسید: «الان می‌تونیم بریم دنبالش؟»
ویلسن با تمجید به او نگاه کرد. پیش خود گفت، چیز خیلی عجیبی است. دیروز مثل سگ می‌ترسید و امروز حاضر است تو دهن شیر برود.
«نه، یه مدتی به‌ش فرصت می‌دیم.»
مارگرت گفت: «خواهش می‌کنم بریم زیر سایه.» رنگش سفید شده بود و حال خوبی نداشت.
به طرف ماشین، که زیر یک تک درخت گسترده قرار داشت، رفتند و همه سوار شدند.
ویلسن گفت: «احتمال داره اون‌جا مرده باشه. یه خرده وقت دیگه می‌ریم نگاهی می‌اندازیم.»
مکومبر شادی غیر معقولِ بی‌حد و حصری در خود احساس کرد که هرگز تجربه نکرده بود.
گفت: «عجب تعقیب و گریزی بود. هیچ‌وقت یه همچین احساسی نداشته‌م. عالی نبود، مارگرت؟»
«من که بدم اومد.»
«چرا؟»
زن به تلخی گفت: «من بدم اومد، عقم می‌شینه.»
مکومبر به ویلسن گفت: «ببین، من فکر نمی‌نم از این به بعد از چیزی بترسم. بار اول که اون بوفالو را دیدم و تعقیبش کردیم، تو و جود من یه اتفاقی افتاد. حال انفجار یه سدو داشت. سراپا دچار هیجان بودم.»
ویلسن گفت: «جگرت جلا پیدا کرده. از این اتفاق‌ها برای همه می‌افته.»
چهره مکومبر برق می‌زد، گفت: «راستش تو وجودم یه اتفاقی افتاده. من به کلی یه آدم دیگه‌م.»
زنش حرف نزد و نگاه غریبی به او انداخت. روی صندلی عقب نشسته بود و دور از آن‌ها تکیه داده بود. مکومبر روی صندلی جلو نشسته بود و با ویلسن، که سرش را به طرف پشتی صندلی جلو برگردانده بود، صحبت می‌کرد.
مکومبر گفت: «راستش، دلم می‌خواد یه شیر دیگه رو امتحان کنم. الان واقعا دیگه از اون‌ها نمی‌ترسم. آخه، اون‌ها چه کاری می‌تونن با آدم بکنن؟»
ویلسن گفت: «موضوع همینه. بدترین کاری که ازشون بر می‌اد اینه که آدمو سربه نیست کنن. چی گفته؟ شکسپیرو می‌گم. حرف خوبی زده. ببینم یادم می‌آد. آره، حرف خوبی زده. یه وقتی مرتب با خودم زمزمه می‌کردم. آهان یادم اومد، "سوگند به حقیقت، مرا چه باک، آدمی تنها یک بار جان می‌دهد؛ ما به خداوند مرگی بدهکاریم و بگذار هر گونه که خواهد روی دهد، آن کس که امسال جان دهد، سال دیگر رسته است" عالی نیست، هان؟»
با گفتن این نکته که در سایه‌اش زندگی کرده بود مضطرب شد اما آدم‌ها را دیده بود که به رشد رسیده‌اند و این موضوع همیشه او را به وجد می‌آورد. زیرا می‌دانست هر کس که به بیست و یک سالگی می‌رسد معلوم نیست رشد کرده باشد.
در شکار فرصت نادری برای یک نفر دست می‌دهد، او بی‌آن‌که وقتی برای نگران شدن باشد، ناگهان با شتاب دست به عمل می‌زند و به این ترتیب مکومبر به این‌جا می‌رسد؛ اما صرفنظر از این‌که چگونه این اتفاق افتاده، راستی‌راستی اتفاق افتاده. ویلسن پیش خود گفت، حالا به این بدبخت نگاه کن. موضوع این است که بعضی از این‌ها تا مدت‌های زیادی بچه باقی می‌مانند. حتی تا پایان عمر. به پنجاه سالگی رسیده‌اند اما قیافه‌شان بچگانه است. مردان بچه‌نمای امریکایی. آدم‌های عجیب و غریبی هستند. اما او حالا از این مکومبر خوشش می‌آمد. آدم عجیب و غریبی بود. شاید به این معنی بود که پایان قرمساقی او هم بود. خوب، این‌که دیگر خیلی محشر است. راستی‌راستی محشر است. این درمانده احتمالا سراسر عمرش بزدل بوده. خبر ندارم ترسش از جا شروع شده. اما حالا دیگر تمام شده. فرصت پیدا نکرده از بوفالو بترسد. وهین طور از کوره در برود. و همین طور ماشین. توی ماشین با جریان آشنا شده. و حالا توی دل شیر می‌رود و بیرون می‌آید. در جنگ هم دیده بود که آدم‌ها تغییر می‌کنند. تغییری که از دست دادن بکارت با آن برابری نمی‌کند. ترس از میان رفته، انگار جراحی کرده باشند. چیز دیگری جایش را گرفته. چیزی اساسی که مرد باید داشته باشد. مرد باشد. زن‌ها هم این را می‌دانند. ترسی در میان نباشد.
مارگرت مکومبر از گوشه دور صندلی به دو مرد نگاه می‌کرد. ویلسن تغییر نکرده بود. ویلسن را همان طور می‌دید که روز پیش دیده بود، همان بار اولی که به صرافت افتاده بود از چه استعدادی برخوردار است. اما حالا فرانسیس مکومبر را می‌دید که تغییر کرده است.
مکومبر، که هنوز در ثروت تازه‌اش به کشف مشغول بود، پرسید: «تو این شادی رو احساس کرده‌ی که چه اتفاقی داره می‌افته؟»
ویلسن که به چهره دیگری نگاه می‌کرد گفت: «اما حرف‌شو نباید زد. در عین حال عیبی هم نداره که آدم بگه می‌ترسه. متوجه هستین؟ هر آدمی می‌ترسه، بارها.»
«اما آخه، آدم دست به عمل که می‌زنه واقعا احساس خوشبختی می‌کنه.»
ویلسن گفت:«آره، درسته. اما لزومی نداره زیادی حرفشو بزنین. می‌گن و رد می‌شن. وقتی زیاد حرف چیز رو بزنین دیگه لذتش از بین می‌ره.»
مارگرت گفت: «هر دو نفرتون مزخرف می‌گین. چندتا حیوون بیچاره رو با ماشین تعقیب کرده‌ین خیال می‌کنین قهرمان شده‌ین.»
ویلسن گفت: «معذرت می‌خوام. خیلی لاف می‌زنم.» پیش خود گفت، زن دیگر دارد نگران می‌شود.
مکومبر به زنش گفت: «وقتی نمی‌دونی بحث ما درباره چیه چرا خودتو قاتی می‌کنی؟»
زنش با لحن تحقیرآمیزی که خیلی از آن مطمئن نبود گفت: «آقا شجاع شده‌ن، ناگهان شجاع شده‌ن.» موضوعی او را ترسانده بود.
مکومبر خندید، خندان از ته دل و طبیعی گفت: «خودت هم می‌دونی که شجاع هستم. واقعا شجاعم.»
مارگرت به تلخی گفت: «حالا دیگه دیر نیست؟» زن سال‌های سال خوشرفتاری نشان داده بود و موقعیتی که حالا پیدا کرده بودند به گردن یکی از دونفرشان نبود.
مکومبر گفت: »نه برای من.»
مارگرت حرفی نزد اما به گوشه صندلی پشت داد.
مکومبر با چهره باز از ویلسن پرسید: «فکر نمی‌کنی فرصتی که به‌ش داده‌یم دیگه بس‌شه.»
ویلسن گفت: «می‌شه یه نگاهی بندازیم. دیگه گلوله برات مونده؟»
«تفنگ‌بر مقداری داره.»
ویلسن به زبان سواهیلی صدا زد و تفنگ‌بر مسن، که پوست یکی از کله‌ها را می‌کند، از جا بلند شد، یک جعبه فشنگ از جیبش بیرون آورد، جلو رفت و به دست مکومبر داد و مکومبر خشاب را پر کرد و بقیه فشنگ‌ها را در جیبش گذاشت.
ویلسن گفت: «با اسپریگفیلد هم می‌تونین شلیک کنین، به‌ش عادت دارین. ما اسلحه نلیچرو می‌ذاریم تو ماشین پیش ممصاحب. تفنگ‌برتون تفنگِ سنگینِ تونو براتون می‌آره. من هم این تفنگی که حکم توپو داره می‌آرم. حالا بذارین از اون‌ها براتون تعریف کنم.» او این موضوع را برای دست آخر گذاشته بود چون نمی‌خواست مکومبر را ناراحت کند. «وقتی بوفالو حمله می‌کنه سرشو بالا می‌گیره، یه راست پیش می‌آد. شاخ‌های چپ اندر قیچی‌ش جلو هر گلوله‌ای رو که به طرف مخش شلیک بشه می‌گیره. تنها گلوله‌ای که باید به‌ش شلیک بشه به دماغ‌شه. تنها گلوله دیگه به سین‌ش و اگر آدم به طرف پهلوش قرار گرفته باشه تو گردن یا شونه‌اش. وقتی یه فشنگ به‌ش بخوره خیلی‌ها رو لت و پار می‌کنه. کارهای تفننی به سرتون نزنه. آسون‌ترین گلوله‌ای رو که می‌شه. شلیک کنین. این‌ها دیگه کار پوست کندنِ‌شون تموم شه. راه بیفتیم دیگه.»
تفنگ‌برها را صدا زد. آن‌ها همان‌‌طور که دست‌های‌شان را پاک می‌کردند پیش آمدند و تفنگ‌برِ مسن عقب ماشین سوار شد.
ویلسن گفتک «من فقط کنگونی رو می‌برم. اون یکی بمون لاشخورها رو دور کنه.«
همان‌طور که ماشین آهسته، از روی دشت باز، به طرف محوطه بیشه‌زاری راه افتاد که به صورت باریکه‌ای از شاخ و برگ در طول مسیرِ خنک آبی امتداد پیدا می‌کرد، مسیری که در دل چمنزار گسترده‌ای قرار داشت، مکومبر احساس کرد قلبش به شدت می‌زند و دهانش خشک شده است، اما این موضوع ناشی از هیجان بود نه ترس.
ویلسن گفت: «این‌جا جایی‌یه که اون رفته.«سپس خطاب به تفنگ‌بر به زبان سواهیلی گفت: «رد خونو بگیر.»
ماشین در راستای درختزار قرار داشت. مکومبر، ویلسن و تفنگ‌بر پیاده شدند. مکومبر، به عقب نگاه کرد، زنش را دید که تفنگ کنارش قرار دارد و به او نگاه می‌کند. به طرف او دست تکان داد و او جواب نداد.
انتهای بیشه پرپشت می‌زد و زمین خشک بود. تفنگ‌بر مسن به شدت عرق کرده بود، ویلسن کلاهش را تا روی چشم‌ها پایین برده بود و گردن قرمزش او را جلوتر از مکومبر نشان می‌داد. تفنگ‌بر ناگهان چیزی به زبان سواهیلی به ویلسن گفت و رو به جلو دوید.
ویلسن گفتک «اون‌جا افتاده مرده. شیرین کاشته‌ی.» برگشت دست مکومبر را محکم گرفت و همان‌طور که دست هم را می‌فشردند و به هم لبخند می‌زدند، فریاد تفنگ‌بر بلند شد و او را دیدند که به سرعت برق از پلو از بیشه‌زار بیرون می‌اید و بوفالو با دماغ جلو زده، دهان بسته، خون‌چکان، سر غول‌آسای پیش آمده، با چشمانِ تنگِ خون گرفته، آن‌ها را نگاه می‌کند و به تاخت می‌آید. ویلسن که جلوتر بود زانو زده بود و شلیک می‌کرد و مکومبر همان‌طور که شلیک می‌کرد و در دل غرش‌های تفنگ ویلسن صدای شلیک‌های تفنگ خود را نمی‌شنید، قطعه‌هایی به شکل ورقه سنگ از توده شاخ‌های بزگ به اطراف پاشیده یم‌شد و سر تکان‌تکان می‌خورد و او باز به منخرین پهن شلیک کرد و شاخ‌ها را دید تکان‌تکان می‌خورند و قطعه‌ها به اطراف می‌پاشند و حالا ویلسن را نمی‌دید و همان‌طور که به دقت نشانه می‌گرفت و تن عظیم بوفالو کمابیش روی او بود و تفنگ کمابیش با سری که هر لحظه پیش‌تر می‌آمد، و دماغ جلوزده هم سطح بود شلیک می‌کرد و چشمان تنگ شرور را می‌دید و سر رفته‌رفته پایین م‌آمد و احساس کرد که برقی ناگهانی، سفید و داغ و کور کننده درون سرش منفجر شد و دیگر چیزی احساس نکرد.
ویلسن کنار کشیده بود تا از پهلو شلیک کند. مکومبر محکم ایستاده بود و به دماغ شلیک می‌کرد، و هر بار جای بالاتری را نشانه می‌گرفت و به شاخ‌های سنگین می‌زد، آن‌ها را، انگار که به سقفی ساخته شده از لوح سنگی، شلیک کند، تکه‌تکه و ریزریز می‌کرد، و خانم مکومبر همین‌که دیده بود چیزی نمانده که شاخ‌های بوفالو به مکومبر بخورد به نقطه‌ای در چهار پنج سانتی بالای قاعده جمجمه و یک طرف آن شلیک کرده بود.
فرانسیس مکومبر در فاصله‌ای کم‌تر از دو متری جایی که بوفالو به پهلو افتاده بود، دراز کشیده بود، ویلسن کنارش ایستاده بود و زنش زانو زده بود.
ویلسن گفت: «من برش نمی‌گردونم.»
زن با حالی عصبی زار می‌زد.
ویلسن گفت: «من می‌رم تو ماشین. تفنگ کجاست؟»
زن با چهره درهم رفته سر تکان داد. تفنگ‌بر تفنگ را برداشت.
ویلسن گفت: «بذار همین‌جا که هست باشه.» سپس گفت: «برو عبدالله رو بیار تا شاهد تصادف باشه.»
زانو زد، دستمالی از جیبش بیرون آورد و روی سر فرانسیس مکومبر با آن موهای کوتاه پهن کرد. خون توی خاک خشک و پوک فرو می‌رفت.
ویلسن ایستاد و بوفالو را دید که به پهلو افتاده، پاهایش به هواست، شکمِ کم‮موی او دل می‌زد. مغزش خودبه‌خود ضبط کرد: «چه بوفالوی خوبی! شاخ‌هایش یک متر و بیست سی سانتیمتر قطر دارد یا بیشتر. بله، بیشتر.» راننده را صدا زد و گفت پتویی روی جنازه بیاندازد و کنارش بایستد. آن‌وقت به طرف ماشین، که زن در گوشه صندلی‌اش نشسته بود و گریه می‌کرد، رفت.
با لحنی بی‌حالت گفت: «کار بکری بود. اون هم تو رو ول می‌کرد.»
زن گفت: «خفه‌شو.»
مرد گفت: «نگران نباشو کَمَکی دردسر پیش می‌آد اما من چندتا عکس می‌گیرم که تو بازجویی خیلی به درد می‌خوره. تفنگ‌برها و راننده هم هستن که شهادت بدن. تو خیالت کاملا تخت باشه.»
زن گفت: «خفه شو.»
مرد گفت: «کارهای زیادی در پیشه. یه ماشین بفرستم بره دریاچه تا بی‌سیم بزنن یه هواپیما بیاد. هر سه نفر ما رو ببره نایروبی. چرا مسمومش نکردی. تو انگلیس مرسومه.»
زن داد زد: «خفه شو. خفه شو. خفه شو.»
ویلسن با چشمان آبی بی‌حالتش به او نگاه کرد.
مرد گفت: «من دیگه کاری ندارم. یه کم اوقاتم تلخ بود. اما کم‌کم از شوهرت خوشم اومد.»
زن گفت: «خواهش می‌کنم خفه شو. خواهش می‌کنم خفه شو.»
ویلسن گفت: «حالا بهتر شد. خواهش می‌کنم خیلی بهتره. حالا خفه می‌شم.»
نویسنده: ارنست میلر همینگوی
مترجم: احمد گلشیری

ازکتاب: «بهترین داستان‌های کوتاه ارنست همینگوی» – نشرنگاه
حروف‮چین: علی چنگیزی

ماهی و جفتش

مرد به ماهی‌ها نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برای‮شان از تخته‮سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره‌اش دور می‌شد و دوریش در نیمه تاریکی می‌رفت. دیواره روبه‮روی مرد از شیشه بود. در نیم تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره‌ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی‌های جوربه‌جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می‌کرد. نور دیده نمی‌شد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اکنون نشسته بود و به ماهی‌ها در روشنایی سرد و تاریک نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بی‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی‌رفت، آب بودن فضایشان حس نمی‌شد. حباب، و هم چنین حرکت کم و کند پره‌های‮شان. مرد درته دور روبه‮رو، ‌دوماهی را دید که با هم بودند.
دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اکنون سرهای‮شان کنار هم بود و دم‌های‮شان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یکدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.
مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌کند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه‌ ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود که می‌گشتند، می‌رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگ‮ها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی کوزه‌ها با هم نرستند و چشمک ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.
دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟
مرد آهنگی نمی‌شنید، اما پسندید بیاندیشد که ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، که آهنگ یگانگی می‌پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟
دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین کرده بودند. اما چگونه هم‮چنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا کجا خواهند رقصید؟
یک پیرزن که دست کودکی را گرفته بود،‌آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت.
زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت، ماهی‌ها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگیر خوش روشنایی بود و همه چیز سکون سبکی داشت. زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد، بعد خواست کودک را بلند کند، تا او بهتر ببیند. زورش نرسید. مرد زیر بغل کودک را گرفت و او را بلند کرد. پیرزن گفت: «ممنون. آقا.»
اندکی که گذشت، مرد به کودک گفت: «ببین اون دو تا چه قشنگ با همن.»
دو ماهی اکنون سینه به سینه هم داشتند و پرک‌هایشان نرم و مواج و با هم می‌جنبید. نور نرم انتهای آبگیر، مثل خواب صبح‌های زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل یک حباب می‌نمود، پاک و صاف و راحت و سبک.
دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند. مرد به کودک گفت: «ببین اون دو تا چه قشنگ با همن.»
کودک اندکی بعد پرسید:«کدوم دو تا؟»
مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین.» و با انگشت به دیواره‌ی شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. کودک اندکی بعد گفت: «دوتا نیستن.»
مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»
کودک گفت: «همونا. دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده.»
مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت؛ آن‮گاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.
نویسنده: ابراهیم گلستان
برگرفته شده از کتاب «مرجان» انتشارات امیرکبیر
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

نوشته خداوند

زندان، گود است. سنگی است. شکل آن، شکل نیم‌کره‌ای تقریباً کامل است؛ کف زندان که آن هم از سنگ است، نیم‌کره را کمی پیش از رسیدن به بزرگترین دایره متوقّف می‮کند، چیزی که به نوعی احساس فشار و مکان را تشدید می‮کند. دیواری آن‮را از وسط نصف می‮کند. دیوار بسیار بلند است؛ ولی به قسمت فوقانی گنبد آن نمی‮رسد. یک طرف من هستم؛ تسیناکان، جادوگر هرم کائولوم که پدرو د آلوارادو آن‮را آتش زد. در طرف دیگر جگوآری [پلنگ خال‌خال آمریکای جنوبی] هست که با گام‮های منظم نامریی، زمان و مکان زندانش را اندازه می‮گیرد. هم‌سطح ِ زمین، در دیوار مرکزی پنجره عریض نرده‌داری تعبیه شده است. در ساعت بی‌سایه ظهر دریچه‌ای در بالا باز میشود و زندان‮بانی – که با گذشت سال‮ها به‮تدریج تکیده شده – قر‌قره‌ای آهنی را راه می‮ا‮ندازد و در انتهای یک سیم آهنی، کوزه‌های آب و تکّه‌های گوشت را برای ما پایین می‮فرستد. آن‮گاه نور به دخمه رخنه می‮کند؛ این لحظه‌ایست که من می‮توانم جگوآر را ببینم.
دیگر شمار سال‮هایی را که در ظلمت گذرانده‌ام، ندارم. من پیش از این جوان بودم و می‮توانستم در این زندان راه بروم، دیگر کاری ازم ساخته نیست جز این‮که در حالت مرگ، انتظار پایانی را بکشم که خدایان برایم مقدّر کرده‌اند. با چاقویی از سنگ چخماق که تا دسته فرومی‮رفت، سینه قربانیان را شکافته‌ام. اکنون، بدون کمک سِحر و جادو نمی‮توانم از میان گرد و خاک بلند شوم.
شبِ آتش‌سوزی هرم، مردانی که از اسب‮های بلند پیاده شدند، مرا با آهن‮های گداخته شکنجه کردند تا مخفی‮گاه گنجی را برای آنان فاش کنم. در مقابل چشمانم تندیس خدا را سرنگون کردند، ولی او هرگز مرا رها نخواهد کرد و من در زیر شکنجه‌ها لب از لب نگشودم. بند از بندم جدا کردند، استخوان‮هایم را شکستند و مرا از ریخت انداختند. بعد در این زندان بیدار شدم که دیگر تا پایان زندگی فانی‌ام آن‮را ترک نخواهم کرد.
تحت اجبار این ضرورت که کاری انجام دهم و وقتم را پر کنم، خواستم در این تاریکی، هر چه را که می‮دانستم به یاد بیاورم. شب‮های بی‌شماری را صرف به یاد آوردن نظم و تعداد برخی مارهای سنگی و شکل دقیق یک درخت دارویی کردم. باین صورت سال‮ها را گذراندم و به هرآن‮چه متعلّق بمن بود دست یافتم. شبی حس کردم که به خاطره گرانبهایی نزدیک می‮شوم: مسافر، قبل از دیدن دریا، جوششی در خونش احساس می‮کند. چند ساعت بعد شروع کردم به تجسّم این خاطره. یکی از سنّت‮هایی بود که مربوط به خداست. او که از پیش می‮دانست که در آخر زمان بدبختی‮ها و ویرانه‌های زیاد به وجود خواهد آمد، در اوّلین روز خلقت، جمله سِحرآمیزی نوشت که می‮تواند تمام این بدی‮ها را دفع کند. آن‮را به صورتی نوشت که به دورترین نسل‮ها برسد و تصادف نتواند تحریفش کند. هیچ‮کس نمی‮داند که آن‮را در کجا و با چه حروفی نوشته است؛ ولی شک نداریم که در نقطه‌ای مخفی، باقی است و روزی باید برگزیده‌ای آن‮را بخواند. پس فکر کردم که ما، مثل همیشه، در آخر زمان هستیم و این شرط که من آخرین راهب خدا بوده‌ام، شاید این امتیاز را به من بدهد که رمز آن نوشته را کشف کنم. این امر که دیوارهای زندان احاطه‌ام کرده‌اند، این امید را بر من منع نمی‮کرد. شاید هزار بار نوشته را در کائولوم دیده بودم و فقط همین مانده بود که آن‮را بفهمم.
تمام این فکر به من قوّت قلب داد؛ بعد مرا در نوعی سرگیجه فرو برد. در تمام گستره زمین، اشکالی قدیمی وجود دارد، اشکالی فسادناپذیر و جاودان. هرکدام از آن‮ها می‮توانست نمادی باشد که در جستجویش بودم. یک کوه می‮توانست کلام خدا باشد، یا یک رود، یا امپراتوری یا هیئت ستارگان. امّا در طول قرون، کوه‮ها فرسوده می‮شوند و چهره ستارگان تغییر می‮کند. حتّی در فلک نیز، تغییر هست. کوه‮ها و ستارگان منفردند و منفردان گذرا هستند. به دنبال چیزی ماندگارتر و آسیب‌ناپذیرتر گشتم. به تبار غلاّت، علف‮ها، پرندگان و انسان‮ها فکر کردم. شاید دستورالعمل بر صورت من نوشته شده بود و خود من هدف جستجویم بودم. در این لحظه بیاد آوردم که جگوآر یکی از نشانه‌های خداست. پس تقوا قلبم را آکند. اوّلین صبح جهان را مجسّم کردم. خدایم را مجسّم کردم که پیامش را به پوست زنده‌ی جگوآرها می‮سپرد که در غارها، در کشتزارها، و در جزایر تا ابد جفت‮گیری خواهند کرد و تولید مثل خواهند کرد تا این‮که آخرین انسان‌ها آن پیام را بگیرند. این شبکه ببرها، این هزارتوی بارور ببرها را تصوّر می‮کردم که در چراگاهها و گلّه‌ها وحشت می‮پراکنند، تا یک نقّاشی را حفظ کنند. در همسایگیم تأیید فرضیه‌ام و موهبتی پنهان را دیدم.
سال‮های طولانی را برای آموختن نظم و ترتیب لکّه‌ها گذراندم. هر روز نابینایی امکان یک لحظه نور را به من می‮داد و من می‮توانستم در حافظه‌ام شکل‮های سیاهی را ثبت کنم که بر پشم‮های زرد نقش بسته بودند و برخی از آن‮ها شکل نقطه‌هایی بودند، برخی دیگر خطوط عرضی را در طرف درونی پاها شکل می‮دادند، برخی دیگر بطور حلقوی تکرار می‮شدند. شاید یک صدای واحد یا یک کلمه واحد بودند. خیلی از آن‮ها لبه‌های قرمز داشتند.
چیزی از خستگی‮ها و رنجم نمی‮گویم. چند بار رو به دیوارها فریاد زدم که کشف رمز چنین متنی غیرممکن است. به‮تدریج معمّای ملموسی که ذهنم را اشغال می‮کرد، کمتر از اصل معمّا که یک جمله دست‮خط خدایی بود، عذابم می‮داد. از خودم می‮پرسیدم چگونه جمله‌ای را باید عقل مطلق بیان کند. فکر کردم که حتی در زبان‮های بشری جمله‌ای نیست که مستلزم تمام جهان نباشد. گفتن «ببر» یعنی گفتن ببرهایی است که آن‮را بوجود آورده‌اند؛ گوزن‮ها و لاک‌پشت‮هایی که دریده و خورده‌ شده‌اند؛ علف‮هایی که گوزن‮ها از آن تغذیه می‮کنند؛ زمین که مادر علف بوده است و آسمان که به زمین زندگی داده است. باز هم فکر کردم که در زبان خدا، هر کلامی این توالی بی‌پایان اعمال را بیان خواهد کرد؛ و نه به طور ضمنی بلکه آشکار و نه به روشی تدریجی، بلکه فوری. با گذشت زمان، حتی مفهوم یک جمله الهی هم به نظرم بچّگانه و کفرآمیز آمد. فکر کردم خدا فقط باید یک کلمه بگوید و این کلمه شامل تمامیت باشد. هیچ کلامی که او ادا کند نمی‮تواند پایین‮تر از جهان یا ناکامل تر از محموع زمان باشد. کلمات حقیر جاه‌طلبانه‌ی انسان‮ها، مثل، همه، دنیا و جهان، سایه و اشباح این کلمه هستند که با یک زبان و تمام جیزهایی که یک زبان می‮تواند در برگیرد برابر است.
یک روز، یا یک شب –بین روزها و شب‮هایم چه تفاوتی وجود دارد؟– خواب دیدم که روی کف زمین زندانم یک دانه شن است. بی‌تفاوت، دوباره خوابیدم و خواب دیدم که بیدار شده‌ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابیدم و خواب دیدم که دانه‌های شن سه تا هستند. زیاد شدند تا این‮که زندان را پر کردند و من زیر این نیم‌کره شنی می‮مردم. فهمیدم که دارم خواب می‮بینم و با کوشش فراوان بیدار شدم. بیدار شدنم بیهوده بود: شن خفه‌ام می‮کرد. کسی به من گفت: «تو در هوشیاری بیدار نشدی؛ بلکه در خوابِ قبلی بیدار شدی. این خواب در درون یک خواب دیگر است و همین‮طور تا بی‮نهایت؛ که تعداد دانه‌های شن است. راهی که تو باید بازگردی بی‌پایان است. پیش از آن‮که واقعاً بیدار شوی، خواهی مرد.»
حس کردم که از دست رفته‌ام. شن دهانم را خرد می‮کرد، ولی فریاد زدم: «شنی که در خواب دیده شده است، نمی‮تواند مرا بکشد و خوابی نیست که در خواب دیگر باشد.» یک پرتو نور بیدارم کرد. در ظلمت بالایی یک دایره نور شکل گرفته بود. دست‮ها و چهره زندان‮بان، قرقره، سیم، گوشت و کوزه‌ها را دیدم.
انسان، کم‌کم با شکل سرنوشتش همانند می‮شود؛ انسان به مرور زمان شرایط خودش می‮شود. من بیش از این‮که کاشف رمز یا انتقام‮جو باشم، بیش از این‮که کاهن خدا باشم، خودم زندانی بودم. از هزارتوی خستگی‌ناپذیر رؤیاها، به زندان سخت همچون خانه خودم بازگشتم. رطوبتش را دعا کردم؛ ببرش را دعا کردم؛ پنجره زیرزمینی‌اش را دعا کردم؛ بدن پیر دردآلودم را دعا کردم؛ تاریکی سنگ را دعا کردم.
پس، چیزی پیش آمد که نه می‮توانم فراموش کنم نه بیان کنم. یگانگی‌ام با الوهیت و با جهان پیش آمد (نمی‮دانم آیا این دو کلمه با هم متفاوتند: خلسه، نمادهایش را تکرار نمی‮کند.) کسی خدا را در انعکاسی دیده است؛ دیگری او را در شمشیری یا در دوایر گل سرخ مشاهده کرده است. من چرخ بسیار بلندی دیدیم که نه پیش چشمانم بود، نه در پشتم، نه در دو طرفم؛ بلکه در عین حال همه جا با هم. این چرخ از آب ساخته شده بود و همچنین از آتش و با اینکه لبه‌اش را تشخیص می‮دادم، بی‮نهایت بود. تمام چیزهایی که خواهند بود، هستند و بوده‌اند، در هم پیوسته و آن‮را ساخته‌ بودند. من، رشته‌ای بودم از این تار و پود کلّی و پدرو د آلوارادو – که شکنجه‌ام کرد – رشته‌ای دیگر. علّت‮ها و معلول‮ها در این‮جا بودند و کافی بود چرخ را نگاه کنم تا همه چیز را، به صورتی بی‌پایان بفهمم. ای شادی فهمیدن، برتر از شادی تصوّر یا احساس! من جه‍ان را دیدم و طرح‮های محرمانه جهان را. مبدأهایی را دیدم که «کتاب اندرز» [بگفته روژه کالیوا مترجم فرانسوی آثار بورخس، منظور نویسنده از «کتاب اندرز»، Popal-vuh کتابِ مقدّس قوم مایا بوده است.] تعریف می‮کند. کوه‮هایی را دیدم که از آبها پدیدار میشوند. اوّلین انسان‮ها را دیدم که از جوهر درخت‮ها بودند. کوزه‌های آب را دیدم که انسان‮ها به آنها هجوم می‮بردند. سگ‮ها را دیدم که چهره آنان را می‮درند. خدای بی‌چهره را دیدم که پشت خدایان است. راه‌پیمایی‌های بی‌پایان را دیدم که فقط سعادت ازلی را شکل میدادند و همه چیز را فهمیدم، توانستم نوشته ببر را هم بفهمم.
فرمولی بود از چهارده کلمه اتّفاقی (که بنظر اتّفاقی می‮رسیدند) کافی بود که با صدای بلند آن‮را تلفّظ کنم تا قادر مطلق شوم. کافی بود به زبان بیاورم تا این زندان سنگی را نابود کنم؛ تا روز در شبم نفوذ کند؛ تا حوان شوم؛ تا جاودان باشم؛ تا ببر، آلوارادو را بدرد؛ تا چاقوی مقدّس در سینه‌ی اسپانیایی‌ها فرو رود؛ برای ساختن معبد، برای ساختن امپراتوری، چهل هجا، چهارده کلمه و من، تسیناکان، بر زمین‮هایی حکمرانی می کنم که ماکتزوما فرمان رانده بود. امّا می‮دانم که هرگز این کلمات را بر زبان نخواهم آورد زیرا دیگر تسیناکان را بخاطر نمی‮آورم.
باشد که رازی که بر روی پوست ببرها نوشه شده است، با من بمیرد. آن‮که جهان را در یک نظر دیده است، آن‮که طرح‮های پرشور جهان را در یک نظر دیده است، دیگر نمی‮تواند به یک انسان، به سعادت‮های مبتذلش و به خوشبختی‮های کم‌مایه‌اش فکر کند، حتی اگر این انسان خود او باشد. این انسان، خودش بوده است؛ امّا اکنون چه اهمیتی برایش دارد؟ تقدیر آن دیگری چه اهمیتی برایش دارد؟ زادبوم آن دیگری چه اهمیتی برایش دارد، اگر او اکنون، هیچ‮کس نباشد؟ به همین دلیل، فرمول را به زبان نخواهم آورد؛ به همین دلیل می‮گذارم روزها مرا، که در تاریکی دراز کشیده‌ام، فراموش کنند.
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges)
مترجم: کاوه سیدحسینی

برگرفته از: «کتابخانه بابل و ۲۳ داستان دیگر»، انتشارات نیلوفر
حروف‮چین: فریبا حاج‮دایی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.