داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

اتهام به خود

من به دنیا آمدم.
من شدم. من هست شدم. من پدید آمدم. من رشد کردم. من متولد شدم. من در دفتر موالید ثبت شدم. من بزرگ شدم.
من جنبیدم. من بخش‌هایی از بدن‌ام را جنباندم. من بدن‌ام را جنباندم. من در یک نقطه جنبیدم. من از جایم جنبیدم. من از جایی به جای دیگر جنبیدم. من باید می‌جنبیدم. من می‌توانستم بجنبم.
من دهان‌ام را جنباندم. من صاحب حس شدم. من خود را مطرح کردم. من جیغ زدم. من حرف زدم. من سروصدا شنیدم. من سروصداها را از هم تشخیص دادم. من سروصدا به راه انداختم. من صدا درآوردم. من لحن درآوردم. من توانستم لحن، سروصدا، و صدا درآوردم. من توانستم حرف بزنم. من توانستم جیغ بزنم. من توانستم سکوت کنم.
من دیدم. من دیده‌ها را باز دیدم. من شعور پیدا کردم. من چیزهایی را که پیش‌تر دیده بودم باز شناختم. من بازدیده‌ها را بازشناختم. من درک کردم. من درک‌کرده‌ها را باز درک کردم. من با شعور شدم. من درک‌کرده‌ها را باز شناختم.
من نگاه کردم. من چیزها را دیدم. من به چیزهای نشان داده‌شده نگاه کردم. من چیزهای نشان‌داده‌شده را نشان دادم. من یاد گرفتم بر نشان‌داده‌شده‌ها نام بگذارم.من بر نشان‌داده‌شده‌ها نام گذاشتم. من یاد گرفتم بر نشان‌ندادنی‌ها نام بگذارم. من یاد گرفتم. من به خاطر سپردم. من علائمی را که یاد گرفتم باز به خاطر سپردم. من صوَر اسم‌گذاری شده را دیدم. من صوَر مشابه را مشابه نام گذاشتم. من صوَر نا مشابه را نامشابه نام گذاشتم. من صوَر غایب را نام گذاشتم. من یاد گرفتم از صوَر غایب بترسم. من یاد گرفتم آرزو کنم صوَر غایب حاضر شوند. من لغت «آرزو کردن» و «ترسیدن» را یاد گرفتم.
من یاد گرفتم. من لغت‌ها را یاد گرفتم. من فعل‌ها را یاد گرفتم. من فرق بودن و بوده را یاد گرفتم. من کلمات اسم را یاد گرفتم. من فرق مفرد و جمع را یاد گرفتم. من کلمات قید را یاد گرفتم. من فرق این‌جا و آن‌جا را یاد گرفتم. من ضمایر اشاره را یاد گرفتم. من فرق خوب و بد را یاد گرفتم. من ضمایر ملکی را یاد گرفتم. من فرق مالِ من و مالِ تو را یاد گرفتم. من صاحب یک مجموعه لغات شدم.
من مفعول جمله‌ها شدم. من مسندالیه جمله‌ها شدم. من مفعول و مسندالیه عبارت‌های اصلی و عبارت‌های تابع شدم. من تبدیل شدم به باز و بسته شدن دهان. من تبدیل شدم به یک سلسله حروف الف- با.
من اسم‌ام را گفتم. من گفتم من. من روی چهار دست‌وپا خزیدم. من رفتم. من به طرف چیزی رفتم. من از چیزی رفتم. من سرپا شدم. من از انفعال به در آمدم. من فعال شدم. من عمودی راه رفتم. من پریدم. من با نیروی جاذبه درافتادم. من یاد گرفتم بیرون از لباس‌ام قضای حاجت کنم. من یاد گرفتم بدنم را در کنترل بیاورم. من یاد گرفتم خودم را کنترل کنم. من توانستن را یاد گرفتم. من توانستم. من توانستم بخواهم. من توانستم روی پا راه بروم. من توانستم روی دست راه بروم. من توانستم بمانم. من توانستم ایستاده بمانم. من توانستم درازکشیده بمانم. من توانستم روی شکم بخزم. من توانستم خودم را به مُردن بزنم. من توانستم نفس خود را حبس کنم. من توانستم خودم را بکُشم. من توانستم تُف بیاندازم. من توانستم با سر تأیید کنم. من توانستم نفی کنم. من توانستم با دست و سر منظورم را بیان کنم. من توانستم سوال کنم. من توانستم سوال‌ها را پاسخ بدهم. من توانستم تقلید کنم. من توانستم از الگویی پی‌روی کنم. من توانستم بازی کنم. من توانستم کاری بکنم. من توانستم کاری نکنم. من توانستم چیزها را نابود کنم. من توانستم چیزها را در ذهن مقایسه کنم. من توانستم چیزها را در ذهن تصویر کنم. من توانستم چیزها را ارزش‌گذاری کنم. من توانستم از چیزها حرف بزنم. من توانستم درباره‌ی چیزها حرف بزنم. من توانستم چیزها را به خاطر بیاورم.
من در زمان زیستم. من به آغاز و انجام فکر کردم. من به خود فکر کردم. من به دیگران فکر کردم. من از طبیعت بیرون شدم. من شدم. من غیرطبیعی شدم. من صاحب سرگذشت شدم. من فهمیدم که تو نیستم. من توانستم که سرگذشت خود را بیان کنم. من توانستم سرگذشت خود را سکوت کنم.
من توانستم چیزی بخواهم. من توانستم چیزی نخواهم.
من خود را ساختم. من خود را آن طور که هستم ساختم. من خود را تغییر دادم. من کس دیگری شدم. من مسئول سرنوشت خود شدم. من در سرنوشت دیگران سهیم شدم. من سرنوشتی از سرنوشت‌ها شدم. من جهان را درونی خودم کردم. من واقف شدم.
من دیگر مجبور نبودم از طبیعت پی‌روی کنم. من مکلف شدم. قوانین را مراعات کنم. من مکلف شدم. من مکلف شدم قوانین تاریخی بشریت را مراعات کنم. من مکلف شدم بکنم. من مکلف شدم نکنم. من مکلف شدم. بگذارم بشود. من قوانین را یاد گرفتم. من استعاره‌ی «دام قوانین» را یاد گرفتم. من قوانین رفتار و افکار را یاد گرفتم. من قوانین درون و بیرون را یاد گرفتم. من قوانین چیزها و آدم‌ها را یاد گرفتم. من قوانین عام و خاص را یاد گرفتم. من قوانین این جهان و آن جهان را یاد گرفتم. من قوانین آب و خاک و باد و آتش را یاد گرفتم. من قوانین قاعده و استثنا را یاد گرفتم. من قوانین پایه و مشتق را یاد گرفتم. من یاد گرفتم مکلف باشم. من لایق جامعه شدم.
من شدم: من مکلف شدم. من قادر شدم با دست غذا بخورم: من مکلف شدم خود را کثیف نکنم. من قادر شدم پسندهای دیگران را بپذیرم: من مکلف شدم از ناپسندهای خود خودداری کنم. من قادر شدم بین داغ و سرد تمیز قایل شوم: من مکلف شدم با آتش بازی نکنم. من توانستم خیر را از شر جدا کنم: من مکلف شدم از شر دوری کنم. من قادر شدم مطابق مقررات بازی کنم: من مکلف شدم از مقررات سرپیچی نکنم. من قادر شدم به خلاف مقررات بودنِ اعمال واقف شوم و مطابق با این وقوف عمل کنم: من مکلف شدم از خلاف دوری کنم. من قادر شدم از قوه‌ی جنسی‌ام استفاده کنم: من مکلف شدم از سوه استفاده از قوه‌ی جنسی‌ام بپرهیزم.
من مشمول تمام مقررات شدم. من به خاطر نام و مشخصات‌ام، در دفاتر قانونی ثبت شدم. من به خاطر روح‌ام، به گناه نخستین آلوده شدم. من به خاطر بلیت بخت آزمایی‌ام، در فهرست بخت‌آزمایی ثبت شدم. من به خاطر مریضی‌ام، در دفتر کل بیمارستان پرونده‌دارشدم. من به خاطر شرکت‌ام، در دفاتر ثبت تجاری وارد شدم. من به خاطر مشخصات ویژه‌ام، در دفاتر مشخصات ویژه وارد شدم.
من قانوناً بالغ شدم. من قادر شدم قرارداد امضا کنم. من قادر شدم آرزوی آخر و وصیت‌نامه داشته باشم.
من از یک زمانی توانستم مرتکب گناه شوم. من از زمان دیگری توانستم تحت تعقیب قانونی قرار گیرم. من از زمان دیگری توانستم آبروی خود را از دست بدهم. من از زمان دیگری توانستم، طبق قرارداد، به انجام یا ادم انجام کاری متعهد شوم.
من مکلف شدم مکافات پس بدهم. من مکلف شدم. محل سکونت داشته باشم. من مکلف شدم غرامت بدهم. من مکلف شدم مالیات بدهم. من مکلف شدم وظیفه‌ام را انجام بدهم. من مکلف شدم خدمت زیر پرچم انجام بدهم. من مکلف شدم به مدرسه بروم. من مکلف شدم واکسینه بشوم. من مکلف شدم کفالت به عهده بگیرم. من مکلف شدم صورت‌حساب‌هایم را بپردازم. من مکلف شدم معاینه‌ی پزشکی بشوم. من مکلف شدم آموزش ببینم. من مکلف شدم مدرک ارائه بدهم. من مکلف شدم بیمه بشوم. من مکلف شدم شناس‌نامه داشته باشم. من مکلف شدم ثبتِ دفاتر بشوم. من مکلف شدم خرجی بدهم. من مکلف شدم اجرا بکنم. من مکلف شدم گواهی بدهم.
من شدم. من مسئول شدم. من مقصر شدم. من قابل عفو شدم. من مجبور شدم مکافات سرنوشت‌ام را پس بدهم. من مجبور شدم مکافات گذشته را پس بدهم. من تازه با زمان به این دنیا پا گذاشتم.
من کدام مقتضیات زمان را زیر پا گذاشتم؟ من کدام مقتضیات منطق علمی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام بندهای سری را زیر پا گذاشتم؟ من کدام برنامه‌ها را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین ابدی جهان هستی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین جهان زیرین را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین بسیار ابتدایی ادب را زیر پا گذاشتم؟ من کدام مشی کدام حزب را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین تئاتری را زیر پا گذاشتم؟ من کدام امیال حیاتی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قانون ناگفته را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قانون نانوشته را زیر پا گذاشتم؟ من کدام اقتضای زمانه را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین زندگی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین عقل سلیم را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد؟ عشق را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد بازی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد زیبایی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد هنر را زیر پا گذاشتم؟ من کدام حقوق اقویا را زیر پا گذاشتم؟ من کدام فرامین پرهیزکاری را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین بی‌قانونی‌ها را زیر پا گذاشتم؟ من کدام میل به تنوع را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین مربوط به این جهان و آن جهان را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد املا را زیر پا گذاشتم؟ من کدام حق گذشته را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین سقوط آزاد را زیر پا گذاشتم؟ آیا من قواعد، نقشه‌ها، ایده‌ها، فرض‌ها، اصول، اتیکت‌ها، قضایای عام، نقطه‌نظرات، و فرمول‌های کل جهان را زیر پا گذاشتم؟
من کردم. من خودداری کردم. من گذاشتم کرده شمود. من ابراز وجود کردم. من با افکار ابراز وجود کردم. من با ابرازهایم ابراز وجود کردم. من به خودم ابراز وجود کردم. من به دیگران ابراز وجود کردم. من به نیروی غیرشخصی قوانین و سلوکِ نیک ابراز وجود کردم. من به قدرت شخصی خدا ابراز وجود کردم.
من با حرکت‌ها ابراز وجود کردم. من با عمل ابراز وجود کردم. من با بی‌حرکتی ابراز وجود کردم. من با بی‌عملی ابراز وجود کردم.
من اشاره کردم. من با یک‌یک ابرازهایم اشاره کردم. من با یک‌یک ابراز‌هایم، به مراعات یا عدم مراعات قواعد اشاره کردم.
من با تُف‌کردن ابراز وجود کردم. من با نشان‌دادن نارضایتی ابراز وجود کردم. من با نشان دادن رضایت ابراز وجود کردم. من با قضای حاجت ابراز وجود کردم. من با دور ریختن چیزهای بی‌فایده و مستعمل ابراز وجود کردم. من با کشتن موجودات زنده ابراز وجود کردم. من با نابود کردن چیزها ابراز وجود کردم. من با نفس کشیدن ابراز وجود کردم. من با عرق‌کردن ابراز وجود کردم. من با فین‌کردن و اشک‌ریختن ابراز وجود کردم.
من انداختنم. من تُف‌انداختم. من با هدف تُف‌انداختم. من تُف انداختم به. من تُف انداختم به زمین در جاهایی که تُف‌انداختن به زمین ناشایست بود. من تف انداختم به زمین در جاهایی که تف انداختن به زمین نقص مقررات بهداشت بود. من تف انداختم به صورت کسانی که تف‌انداختن به صورت‌شان توهین علنی به مقدسات بود. من تف انداختم به چیزهایی که تف انداختن به آن‌ها توهین علنی به بشریت بود. من تف نیانداختم جلوی کسانی که تف‌انداختن جلوی آن‌ها بنا بر افواه خوش‌یمن بود. من تف نیانداختم جلوی افلیج‌ها، من تف نیانداختم به بازی‌گرها پیش از رفتن‌شان به روی صحنه. من تف نیانداختم در تف‌دانی. من تف انداختم در اتاق‌های انتظار. من تف انداختم در باد.
من تحسین و تشویق کردم در جاهایی که تحسین و تشویق ممنوع بود. من تقبیح کردم در اوقاتی که تقبیح‌کردن خوش‌آیند نبود. من تحسین و تقبیح کردم در جاها و مواقعی که تحسین و تقبیح‌کردن را بر نمی‌تافتند. من تشویق نکردم آن‌گاه که باید تشویق می‌کردم. من وسط عملیاتِ سیرک تشویق کردم. من نابه‌جا تشویق کردم.
من چیزهای مستعمل و بی‌فایده را در جاهایی دور انداختم که دور انداختن چیزها ممنوع بود. من چیزها را در جایی به ودیعه گذاشتم که به ودیعه گذاشتن چیزها مجازات داشت. من در جاهایی چیزها را انبار کردم که انبارکردن چیزها مذموم بود. من چیزهایی را تحویل ندادم که قانوناً شایسته بود تحویل می‌دادم. من از پنجره‌ی قطار در حال حرکت چیز بیرون انداختم. من آشغال را در ظرف آشغال نریختم. من آشغال را وسط جنگل گذاشتم. من سیگار روشن روی علف‌ها انداختم. من اعلامیه‌های هواپیماهای دشمن را تحویل ندادم.
من با حرف‌زدن ابراز وجود کردم. من با تصرف کردن ابراز وجود کردم. من با بازتولید موجودات زنده ابراز وجود کردم. من با تولید چیزها ابراز وجود کردم. من با نگاه کردن ابراز وجود کردم. من با بازی کردن ابراز وجود کردم. من با راه رفتن ابراز وجود کردم.
من رفتم. من بی‌هدف رفتم. من با هدف رفتم. من از راه‌ها رفتم. من از راه‌هایی رفتم که رفتن از آن‌ها ممنوع شده بود. من از راه‌‌هایی نرفتم که حکم شده بود بروم. من از راه‌هایی رفتم که بی‌هدف رفتن از آن‌ راه‌ها گناه بود. من در موقعی که خواسته می‌شد بی‌هدف بروم با هدف رفتم. من از راه‌هایی رفتم که با هدف رفتن از آن‌ها ممنوع بود. من رفتم. من رفتم حتی وقتی رفتن ممنوع و خلاف عرف بود. من از گذرهایی رفتم که رفتن از آن‌ها نوعی مخاصمت بود. من به قلمروهایی رفتم. که رفتن به آن قلمروها ننگ بود. من بدون اوراق هویت به قلمروهایی وارد شدم که وارد شدن بدون اوراق هویت به آن‌ها ممنوع بود. من از بناهایی خارج شدم که خارج شدن از آن‌ها از هم‌بستگی به دور بود. من به بناهایی وارد شدم که ورود با کلاه به آن‌ها نا شایست بود. من به سرزمینی پا گذاشتم که پا گذاشتن به آن ممنوع بود. من از خاک کشوری خارج شدم که خارج شدن از آن خصومت با دولت بود. من در خیابان‌ها در مسیری راندم که راندن در آن مسیر عین بی‌انضباطی بود. من در مسیرهایی راه رفتم که راه‌رفتن در آن مسیرها غیر قانونی بود. من تا جایی رفتم که دورتر از آن از مصلحت به دور بود. من هنگامی ایستادم که ایستادن بی‌ادبی بود. من از سمتِ راستِ کسانی رفتم که رفتن از سمت راست آ‌ن‌ها عین بی‌ملاحظگی بود. من در جاهایی نشستم که برای نشستن دیگران در نظر گرفته شده بود. من وقتی حکم به ادامه‌ی راه بود از ادامه‌ی راه خودداری کردم. من وقتی حکم به تند رفتن بود آهسته رفتم. من وقتی حکم به برپا ایستادن بود از برپا ایستادن خودداری کردم. من در جاهایی که دراز کشیدن ممنوع بود دراز کشیدم. من در راه‌پیمایی‌ها ایستادم. من وقتی نیاز به کمک بود به راه خود رفتم. من وارد منطقه‌ی بی‌طرف شدم. من در ماه‌هایی که یک R بود کف زمین دراز کشیدم (؟). من با کند راه رفتن در راه‌روها فرار آدم‌ها را به تأخیر انداختم. من از اتوبوس درحال حرکت پایین پریدم. من پیش از توقف کامل قطار، درِ واگن را باز کردم.
من سخن گفتم. من به زبان آوردم. من چیزهایی را که دیگران فکر می‌کردند به زبان آوردم. من چیزهایی را که دیگران به زبان می‌آوردند فقط فکر کردم. من نظر عموم را به زبان آوردم. من نظر عموم را تحریف کردم. من در جاهایی که سخن گفتن توهین به مقدسات بود سخن گفتم. من در جاهایی که بلند سخن گفتن عین بی‌ملاحظه‌گی بود بلند سخن گفتم. من در مواقعی که باید بلند سخن می‌گفتم به پچ‌پچ سخن گفتم. من در مواقعی که سکوت‌کردن ننگ بود سکوت کردم. من در مواقعی که باید از طرف خودم سخن می‌گفتم از طرف جمع سخن گفتم. من با کسانی سخن گفتم که سخن گفتن با آن‌ها قبیح بود. من به کسانی سلام گفتم که سلام گفتن به آن‌ها خیانت به اصول بود. من به زبانی سخن گفتم که سخن گفتن به آن زبان دشمنی با مردم بود. من از موضوعاتی سخن گفتم که سخن گفتن از آن‌ها عین بی‌ملاحظه‌گی بود. من از جنایتی که خبر داشتم سخن نگفتم. من از مرده‌ها به نیکی سخن نگفتم. من از آنان که حاضر نبودند به بدی سخن گفتم. من بی‌آن‌که از من بخواهند سخن گفتم. من با سربازانِ سرِ پٌُست سخن گفتم. من در حین سفر با راننده سخن گفتم.
من قوانین زبان را مراعات نکردم. من سهوهای زبانی مرتکب شدم. من بدون ملاحظه لغات را به کار بردم. من کورکورانه کیفیات را به چیزهای جهان نسبت دادم. من چشم‌بسته کلماتِ دالِ بر کیفیات‌ چیزها را به خود چیزها نسبت دادم. من کورکورانه از دریچه‌ی کلماتِ دالِ بر کیفیت‌ها به جهان نگاه کردم. من به چیزها گفتم مُرده. من به گونه‌گونی گفتم رنگارنگ. من به ماخولیا گفتم سیاه. من به دیوانگی گفتم روشن. من به هوس گفتم داغ. من به خشم گفتم قرمز. من به چیزهای غایی گفتم ناگفتنی. من به محیط گفتم اصیل. من به طبیعت گفتم آزاد. من به وحشت گفتم ترس‌ناک. من به خنده گفتم رهایی‌بخش. من به آزادی گفتم الزامی. من به صداقت گفتم مُثُلی. من به مه گفتم شیری. من به سطح گفتم صاف. من به سخت‌گیری گفتم عهد عتیقی. من به گناه‌کار گفتم بی‌چاره. من به شأن گفتم جبلی. من به بمب گفتم تهدیدگر. من به نظریه گفتم سودمند. من به تاریکی گفتم رسوخ‌ناپذیر. من به اخلاق گفتم مزور. من به مرزها گفتم مبهم. من به سبابه‌ی دراهتزاز گفتم اخلاقی. من به بدگمانی گفتم خلاق. من به اعتماد گفتم کور. من به جو گفتم منطقی. من به ضدونقیض گفتم پرثمر. من به شناخت‌ها گفتم راه‌گشای آینده. من به درستی گفتم روشن‌فکرانه. من به سرمایه گفتم فاسد. من به احساس گفتم فروخفته. من به تصویر جهان گفتم کج‌ومعوج. من به ایدئولوژی گفتم کذب. من به جهان‌بینی گفتم رنگ‌باخته. من به نقد گفتم سازنده. من به علم گفتم از پیش داوری به دور. من به دقت گفتم معلم. من به پوست گفتم باطراوت. من به نتایج گفتم دست‌یافتنی. من به دیالوگ گفتم مفید. من به جزمیت گفتم نرمش‌ناپذیر. من به مباحثه گفتم ضروری. من به نظر گفتم ذهنی. من به حُسن تأثیر گفتم پوچ. من به تصوف گفتم مبهم. من به افکار گفتم نارس. من به شوخی خرکی گفتم احمق. من به یک‌نواختی گفتم خسته کننده. من به پدیده‌ها گفتم شفاف. من به بودن گفتم واقعی. من به حقیقت گفتم عمیق. من به دروغ گفتم کم‌عمق. من به زندگی گفتم غنی. من به پول گفتم فرعی. من به واقعیت گفتم سطحی. من به لحظه گفتم گران‌بها. من به جنگ گفتم عادلانه. من به صلح گفتم تنبل. من به بارسنگینی گفتم مُرده. من به تناقضات گفتم آشتی‌ناپذیر. من به جبهه‌گیری گفتم انعطاف‌ناپذیر. من به کیهان گفتم خمیده. من به برف گفتم سفید. من به آب گفتم مایع. من به گوی گفتم گِرد. من به نا معلوم گفتم حتمی. من به پیمانه گفتم پُر. من به زنگ‌زدگی گفتم سیاه.
من چیزها را مال خود کردم. من چیزها را به ملکیت خود در آوردم. من در جاهایی چیزها را مال خود کردم که مال خودکردن چیزها در آن جاها اصولاً قدغن بود. من چیزهایی را مال خود کردم که مال خود کردن آن‌ها دشمنی با جامعه بود. من هنگامی به نفع مالکیت خصوصی استدلال کردم که استدلال‌کردن به نفع مالکیت خصوصی موقع نشناسی بود. من هنگامی چیزها را جزو اموال عمومی اعلام کردم که از مالکیت خصوصی خارج‌کردن آن‌ها اخلاقاً نادرست بود. من هنگامی به چیزها بی‌توجهی نشان دادم که توصیه بر توجه‌نشان‌دادن به آن چیزها بود. من به چیزهایی دست زدم که دست‌زدن به آن‌ها عین بی‌ذوقی و گناه بود. من چیزهایی را از چیزهایی جدا کردم که جداکردن آن‌ها عین بی‌عقلی بود. من از چیزهایی که باید فاصله‌ی لازم از آن‌ها گرفته می‌شد فاصله‌ی لازم را نگرفتم. من با آدم‌ها مثل شیه برخورد کردم. من با حیوان‌ها مثل آدم‌ها برخورد کردم. من با موجودات زنده‌یی ارتباط برقرار کردم که ارتباط برقرارکردن با آن‌ها قبیح بود. من چیزهایی را به چیزهایی مالیدم که مالیدن آن چیزها به یک‌دیگر بی‌فایده بود. من موجودات جان‌دار و بی‌جانی را خرید و فروش کردم که خرید و فروش کردن آن‌ها غیرانسانی بود. من ملاحظه‌ی اجناس شکستنی را نکردم. من قطب مثبت را به قطب مثبت وصل کردم. من داروهای جلدی را داخلی مصرف کردم. من به چیزهایی که برای نمایش گذاشته بودند دست زدم. من پوسته‌ی زخم التیام‌نیافته را کندم. من به سیم‌های افتاده‌ی برق دست زدم. من نامه‌هایی را که باید پست سفارشی می‌شدند پست سفارشی نکردم. من به فرم‌هایی که تمبر می‌باید می‌زدم تمبر نزدم. من در مراسم عزای خویشان لباس عزا نپوشیدم. من در آفتاب کرِم ضدآفتاب برای محافظت از پوست‌ام نزدم. من تجارتِ برده کردم. من گوشت معاینه نشده خریدوفروش کردم. من با کفش‌هایی کوه‌نوردی کردم که مناسب کوه‌نوردی نبودند. من میوه‌ی تازه را نَشُسته خوردم. من لباس قربانیان طاعون را ضدعفونی نکردم. من لوسیوم مو را قبل از مصرف تکان ندادم.
من نگاه کردم. من گوش کردم. من نگاه کردم به. من نگاه کردم به چیزهایی که نگاه‌کردن به آن‌ها بی‌حیایی بود. من نگاه نکردم به چیزهایی که نگاه‌کردن به آن‌ها کوتاهی در انجام وظیفه بود. من نگاه نکردم به حوادثی که نگاه‌نکردن به آن‌ها اُملی بود. من آن‌طور که انتظار می‌رفت نگاه نکردم. من هنگامی که نگاه‌برنگرداندن نشان خیانت بود نگاه‌ام را بر نگرداندم. من هنگامی که نگاه‌کردن به پشتِ سر نشان بی‌تربیتی بود به پشتِ سر نگاه نکردم. من هنگامی که نگاه برگرداندن نشان بزدلی بود نگاه‌ام را برگرداندم. من به کسانی گوش کردم که گوش کردن به آن‌ها از اصول به دور بود. من به دیدن جاهای ممنوعه رفتم. من به دیدن ساختمان‌هایی رفتم که خطر سقوط‌‌‌شان می‌رفت. من به کسانی که با من حرف می‌زدند نگاه نکردم. من به کسانی که با آن‌ها حرف می‌زدم نگاه نکردم. من فیلم‌های ناشایست و نا‌خوش‌آیند تماشا کردم. من به خبرهای رسانه‌های جمعی مخالف دولت گوش کردم. من بازی‌ها را بدون بلیت نگاه کردم. من به غریبه‌ها نگاه کردم. من بدون عینک آفتابی به آفتاب نگاه کردم. من در رخت‌خواب با چشمان باز نگاه کردم.
من خوردم. من بیش از ظرفیت شکم‌ام خوردم. من بیش از ظرفیت مثانه‌ام نوشیدم. من خوردنی و نوشیدنی به بدن‌ام رساندم. من در مواقعی که نباید، خوردم. من به روش بهداشتی تنفس نکردم. من هوایی را تنفس کردم که تنفس‌کردن آن از شأن من به دور بود. من در مواقعی عمل دم انجام دادم که عمل دم مضر بود. من در ایام روزه گوشت خوردم. من بدون ماسک گاز تنفس کردم. من در خیابان چیز خوردم. من دود اگزوز را فرو دادم. من بدون کارد و چنگال غذا خوردم. من فرصت تنفس به خود ندادم. من نان عشای ربانی را گاز زدم. من از راه بینی تنفس نکردم.
من بازی کردم. من غلط بازی کردم. من بنا بر قواعدی بازی کردم که بنا به قواعد موجود برخلاف عرف بود. من در مکان‌ها و زمان‌هایی بازی کردم که بازی‌کردن در آن مکان‌ها و زمان‌ها نشانه‌ی اجتماعی نبودن و بی‌تجربگی بود. من با کسانی بازی کردم که بازی‌کردن با آن‌ها از شرف به دور بود. من با چیزهایی بازی کردم که بازی کردن با آن‌ها از عرف به دور بود. من در مکان‌ها و زمان‌هایی بازی نکردم که بازی‌نکردن نشان اجتماعی نبودن بود. من آن‌جایی بر اساس عرف بازی کردم که بر اساس عرف‌بازی نکردن نشانه‌ی فردگرایی بود. من بر اساس عرف بازی کردم. من آن‌جایی با خودم بازی کردم که بازی‌کردن با دیگران انسانی بود. من با قدرت‌هایی بازی کردم که بازی‌کردن با آن‌ها گستاخی بود. من بازی‌ها را جدی نگرفتم. من بازی‌ها را زیاد جدی گرفتم. من با آتش‌ بازی کردم. من با فندک بازی کردم. من با ورق‌های نشان‌دار بازی کردم. من با زندگی آدم‌ها بازی کردم. من با قوطی‌های اسپری بازی کردم. من با زندگی بازی کردم. من با احساسات بازی کردم. من با خودم بازی کردم. من بدون شماره بازی کردم. من در وقتِ قانونی بازی بازی نکردم. من با گرایش به شر و بدی بازی کردم. من با افکار بازی کردم. من با فکر خودکشی بازی کردم. من روی لایه‌ی نازک یخ‌ بازی کردم. من در مکانِ متعلق به دیگران بازی کردم. من ناامیدی بازی کردم. من با ناامیدی خود بازی کردم. من با اسباب خود بازی کردم. من با کلمات بازی کردم. من با انگشتان‌ام بازی کردم.
من با گناه نخستین پا به این دنیا گذاشتم. من ذاتاً گرایش به بدی دارم. من از همان آغاز شرارتِ ذاتی‌ام را با غبطه‌خوردن به هم‌شیری‌ام نشان دادم. من یک روز هم در جهان بی‌گناه نزیستم. من ونگ‌ونگ کنان حرص سینه‌های مادرم زدم. من تنها کاری که بلد شدم مکیدن بود. من تنها کاری که بلد نشدم ارضای امیال‌ام بود. من نخواستم با منطق‌ام قوانین جاری در جهان و خودم را بازشناسم. من با خباثت پذیرفته شدم. من با خباثت تولید شدم. من با نابود کردن، خباثت‌ام را بروز دادم. من با لگدمال‌کردن موجودات زنده تا سرحد مرگ، خباثت‌ام را بروز دادم. من از عشق‌بازی سرباز زدم. من در بازی، نفسِ بردنِ را خوش‌ام آمد. من از قل‌قلک داستان‌های تخیلی در گوش‌ام خوش‌ام آمد. من از آدم‌ها بت ساختم. من از بی‌فایدگی شعرا بیش‌تر خوش‌ام آمد تا از فایده‌ی شناخت. من از غلط دستوری بیش‌تر ترسیدم تا از قوانین ابدی. من گذاشتم فقط ذائقه بر من حاکم شود. من فقط به حواس تکیه کردم. من نشان دادم که واقع‌بین نیستم. من نه فقط از نفس جنایت، که از ارتکاب به جنایت هم خوش‌ام آمد. من ترجیح دادم در جمع کار بد بکنم. من از شریک جرم‌ها خوشم آمد. من از شراکت در جرم خوش‌ام آمد. من از گناه به خاطر خطرش خوش‌ام آمد. من دنبال حقیقت نرفتم. من در هنر از رنج و هم‌دلی با خویش احساس لذت کردم. من امیال چشمان‌ام را ارضاع کردم. من هدف تاریخ را درک نکردم. من ترک شدم. جهان ترک‌ام کرد. من جهان را همین جهان ندانستم. من هیاکل آسمانی را نیز در زمره‌ی این جهان شمردم. من خودم برای خودم بس بودم. من فقط در فکر چیزهای جهان بودم. من برای رفع خستگی دوش آب سرد نگرفتم. من برای رفع شهوت دوش آب گرم نگرفتم. من از جسم‌ام استفاده‌ی نابه‌جا کردم. من به واقعیات‌ها توجه نکردم. من سرشت جسمانی‌ام را فرعِ بر سرشت روحانی‌ام نشمردم. من سرشت خودم را انکار کردم. من در جهت خلافِ سرشت چیزها تلاش کردم. من بی‌مهابا در پی قدرت رفتم. من بی‌مهابا در پی پول رفتم. من تکلیف‌ام را با پول روشن نکردم. من پایم را از گلیم‌ام فراتر گذاشتم. من خود را با وضع موجود وفق ندادم. من چه‌گونگی بنای زندگی‌ام را خودم تعیین کردم. من بر خودم پیروز نشدم. من در صفی نگنجیدم. من نظم ابدی را بر هم زدم. من نفهمیدم که شر یعنی نبودن خیر. من ندانستم که شر فقط یک هیولاست. من با گناهان‌ام به مرگ زندگی بخشیدم. من با گناه‌ام همانندِ گوسفندی شدم که قرار است به تیغ سلاخ سپرده شود اما همان تیغ سلاخی را می‌بوید. من در برابر آغازها مقاومت نکردم. من لحظه‌ی پایان دادن را پیدا نکردم. من از خودم تصویر متعالی‌ترین موجود را ساختم. من نخواستم از خودم تصویر متعالی‌ترین موجود را بسازم. من نام متعالی‌ترین موجود را مسکوت گذاشتم. من فقط به سه شخص گرامری اعتقاد کردم. من به خود قبولاندم که متعالی‌تری وجود ندارد تا ناچار نباشم از او بترسم. من به دنبال فرصت ماندم. من از فرصت استفاده نکردم. من تن به ضرورت ندادم. من تصادف را به حساب نیاوردم. من از نمونه‌های بد عبرت نگرفتم. من از گذشته عبرت نگرفتم. من خود را به دست بازی قوا سپردم. من آزادی را با بی‌بندوباری اشتباه گرفتم. من صداقت را با افشای نفس اشتباه گرفتم. من شناعت را با اصالت اشتباه گرفتم. من اجبار را با ارشادِ واجب اشتباه گرفتم. من عشق را با غریزه اشتباه گرفتم. من علت را با معلول اشتباه گرفتم. من اندیشه و عمل را یکی نشمردم. من به چیزها بدان صورت که هستند نگاه نکردم. من به جادوی لحظه تسلیم شدم. من هستی را ودیعه نشمردم. من قول‌ام را زیر پا نهادم. من بر زبان تسلط نیافتم. من دنیا را انکار نکردم. من بالایی‌ها را تأیید نکردم. من به اتوریته گردن نهادم. من در استفاده از قوای جنسی تعادل را رعایت نکردم. من لذت را به خاطر لذت جستم. من به خود مطمئن نبودم. من برای خود معما شدم. من وقت را هدر دادم. من وقت را خواب ماندم. من خواستم زمان را متوقف کنم. من خواستم زمان را شتاب دهم. من با زمان به تضاد رسیدم. من نخواستم پیر شوم. من نخواستم بمیرم. من نگذاشتم چیزها به من نزدیک شوند. من نتوانستم خود را مقید کنم. من صبوری نکردم. من انتظار نتوانستم. من به آینده نیاندیشیدم. من به آتیه‌ام نیاندیشیدم. من لحظه را زیستم. من خود را ستودم. من طوری رفتار کردم که انگار در دنیا تنها هستم. من ثابت کردم که از هنر زندگی بی‌بهره‌ام. من خودرأیی کردم. من از خود رأیی نکردم. من روی خودم کار نکردم. من کار را اساس زندگی قرار ندادم. من در هر سالک خدا را ندیدم. من شر را ریشه‌کن نکردم. من بدون احساسِ مسئولیت بچه پس انداختم. من تفریحات‌ام را با امکانات اجتماعی‌ام تطبیق ندادم. من دنبال رفیق ناباب رفتم. من خواستم همیشه مرکز توجه باشم. من خیلی تنها شدم. من خیلی تنها نشدم. من خیلی فردی زندگی کردم. من معنی «خیلی» را نفهمیدم. من خوش‌بختی کل بشریت را هدف غایی خود نساختم. من نفع جمع را بر نفع فرد ارجح نشمردم. من تن به بحث ندادم. من به فرمان‌ها اعتنا نکردم. من از اجرای فرمان‌های نادرست سر باز نزدم. من حدود خود را نشناختم. من مسایل را در ارتباط با هم ندیدم. من از سر نیاز دست به کار قابل ستایشی نزدم. من از این اعتقاد بدان اعتقاد پریدم. من اصلاح‌ناپذیر شدم. من خود را در خدمت موضوع ننهادم. من به آن‌چه یافتم رضا دادم. من جز خود کسی را ندیدم. من به تلقینات دیگران تن دادم. من بین این و آن مردد ماندم. من موضعی اتخاذ نکردم. من توازن قوا را بر هم زدم. من اصولی را که عموم به رسمیت شناختند زیر پا نهادم. من آن‌چه را که باید، انجام ندادم. من در پس هدف تعیین شده ماندم. من خودم برای خودم همه‌چیز شدم. من هوای تازه‌ی کافی تنفس نکردم. من خیلی دیر از خواب برخاستم. من پیاده‌رو را تمیز نکردم. من درها را قفل نکردم. من به قفس‌ها زیادی نزدیک شدم. من جلوی ورودی‌ها پارک کردم. من جلوی خروجی‌ها پارک کردم. من ترمز اضطراری قطار را بی‌دلیل کشیدم. من دوچرخه را به دیوارهایی که نباید تکیه دادم. من گدایی کردم. من خیابان‌ها را تمیز نگه نداشتم. من کف کفش‌هایم را پاک نکردم. من از پنجره‌ی قطارِ درحال حرکت به بیرون خم شدم. من در جاهایی که خروج اضطراری نداشت آتش افروختم. من بدون اطلاع قبلی به این و آن مراجعه کردم. من وقتی معلولی آمد از جا بلند نشدم. من با سیگار روشن برتخت هتل دراز کشیدم. من از بستن شیرها خودداری کردم. من شب‌هایی را بر نیمکت پارک‌ها صبح کردم. من از بستن قلاده به سگ خودداری کردم. من از بستن پوزه‌بند به سگی که گاز می‌گرفت خودداری کردم. من از گذاشتن چتر و بارانی‌‌ام در رخت‌کن خودداری کردم. من پیش از خرید هر چیز به آن دست زدم. من پیش از مصرف هر چیز، درِ ظرف آن را نبستم. من ظروف اسپری را در آتش انداختم. من چراغ قرمز را رد کردم. . من در بزرگ‌راه راه رفتم. من روی خط آهن راه رفتم. من از پیاده‌رو راه نرفتم. من در تراموا برای دیگران جا باز نکردم. من دست به دست‌گیره نگرفتم. من از توالت قطار در ایست‌گاه‌ها استفاده کردم. من دستورات مأموران قطار را رعایت نکردم. من وسایط نقلیه را در جاهای ممنوعه روشن گذاشتم. من دکمه‌ها را فشار ندادم. من در ایست‌گاه‌ها از خط آهن عبور کردم. من در موقع رسیدن قطار عقب نرفتم. من بر آسانسورها اضافی بار کردم. من مزاحم آسایش شبانه‌ی دیگران شدم. من به دیوارهایی که نصب پوستر قدغن بود پوستر نصب کردم. من سعی کردم درهای کشویی را با فشاردادن باز کنم. من سعی کردم درهای فشاری را با کشیدن باز کنم. من پس از تاریکی در خیابان‌ها پرسه زدم. من در خاموشی‌های اضطراری چراغ روشن کردم. من در سوانح آرامش خود را حفظ نکردم. من در موقع منع عبورومرور از خانه بیرون آمدم. من در هنگام وقوع فجایع در پست خویش نماندم. من اول فکر خودم را کردم. من یک‌باره از فضاهای سرپوشیده به بیرون پریدم. من بی‌اجازه آژیرهای خطر را به کار انداختم. من بی‌اجازه آژیرهای خطر را از میان بردم. من از خروجی‌های اضطراری استفاده نکردم. من دیگران را هل دادم. من لگدمال کردم. من از شکستن شیشه با چکش اضطراری خودداری کردم. من سد معبر کردم. من غیرمجاز مقاومت کردم. من به دستور ایست نایستادم. من دست‌ها را بالای سر نگرفتم. من پاها را نشانه نگرفتم. من با ماشه‌ی اسلحه‌ی مسلح وَر رفتم. من اول زن‌ها و بچه‌ها را نجات ندادم. من از پشت به غریقان نزدیک نشدم. من دست‌ها را در جیب نهادم. من پاشنه به هم نکوبیدم. من اجازه ندادم چشمانم را ببندند. من رعایت استتار را نکردم. من به راحتی خود را هدف قرار دادم. من زیادی کُند بودم. من زیادی سریع بودم. من جنبیدم. من جنبش سایه‌ی خود را دال بر جنبش زمین تلقی نکردم. من ترس از تاریکی را دال بر هستی‌ام تلقی نکردم. من تمایل‌ام به بی‌مرگی را دال بر وجود هستی پس از مرگ تلقی نکردم. من نفرت از اندیشیدن به آینده را دال بر عدم پس از مرگ تلقی نکردم. من فروخفتن رنج را دال بر گذر زمان تلقی نکردم. من عشق‌ام به زندگی را دال بر توقف زمان تلقی نکردم.
من آن چیزی نیستم که بودم. من آن چیزی که می‌باید می‌بودم نبودم. من آن چیزی که می‌باید می‌شدم نشدم. من آن چیزی را که باید رعایت می‌کردم نکردم.
من به تئاتر رفتم. من این نمایش‌نامه را شنیدم. من این نمایش‌نامه را گفتم. من این نمایش‌نامه را نوشتم.
نویسنده: پتر هانتکه (Peter Handke)
مترجم:حسن ملکی

درباره داستان:
این نمایش‌نامه یک قطعه‌ی کلامی (Sprechstuck) است برای یک سخن‌گوی مرد و یک سخن‌گوی زن. نقش ندارد. سخن‌گوهای مرد و زن، که صداهاشان با هم کوک است، یکی در میان یا با هم، هم آهسته هم بلند، هر یک بدون مقدمه سخن می‌گویند. در نتیجه یک نظام صوتی ایجاد می‌کنند. صحنه خالی است. دو سخن‌گو از میکروفون و بلندگو استفاده می‌کنند. هم محل تماشاگران، هم صحنه در تمام مدت روشن است. هیچ‌گاه از پرده استفاده نمی‌شود، حتی در پایان نمایش‌نامه.
تجربه‌های کوتاه – 9 (نمایش‌نامه – اتریش)
نام کتاب: «اتهام به خود»، انتشارات تجربه، چاپ اول 1377
حروف‌چین: متین امامی

آواها

بستن ِ پنجره لازم بود: باران به قرنیز کف پنجره می‌خورد و پخش می‌شد روی کف چوبی اتاق و صندلی‌های بازودار. با آوایی سرخوش و سلیس ، خیالات سیمین بی‌انتها با شتاب از میان باغ، از میان شاخ و برگ‌ها، از میان ریگ‌های نارنجگون می‌گذشتند. ناودان تلق‌تلق می‌کرد و راهش گرفته می‌شد. تو باخ می‌نواختی. پیانو بالِ لاک‌الکلی‌اش را گشوده بود، زیر بالش چنگی خوابیده بود و چکش‌هایی از میان رشته‌های چنگ، موج‌گونه در حرکت بودند. قالیچه‌ی ابریشمین چین‌های خشن می‌خورد مادام که از انتهای پیانو سر می‌خورد و قطعه‌ی موسیقی گشوده را روی کف اتاق می‌چکاند. گاه به گاه از میان جنون آنیِ فوگِ باخ حلقه‌ی تو جلینگ‌جلینگ می‌کرد روی کلید‌ها، مدام و بی‌وقفه، شکوهمندانه، رگبار ماه ژوئن شیشه‌های پنجره را شلاق می‌زد. و تو، بدون بازایستادن از نواختن‌ات، و با نوسان آهسته‌ی سرت، فریاد می‌زدی، درست همگام با ضرب‌های آهنگ: « باران، باران، … من می‌خواهم بر آن غلبه کنم…»
اما تو نمی‌توانستی.
با کنار ‌زدن صفحه‌های گرامافونی که روی میز بِمانِ تابوت‌های مخملین خوابیده بودند، من تماشایت می‌کردم و به موسیقی گوش می‌دادم، به باران. احساسی از تازگی همچون رایحه‌ی میخک‌های صدپرِ نمناکِ سر‌بر‌آورده از درون من می‌چکید به همه جا، از قفسه‌ها، از بال پیانو، از الماس‌های دوک‌مانند چلچراغ.
من احساسی از سکون و آرامشی مستانه داشتم، چنان که رابطه‌ای آهنگین می‌دیدم میان اوهام سیمین باران و شانه‌های خمیده‌ی تو که رعشه می‌گرفتند وقتی که انگشتانت را به درون چلچراغ موج‌دار فرو می‌کردی. و وقتی من عمیقن به درون خودم عقب می‌نشستم تمامی دنیا این‌گونه می‌نمود: همگن، هم‌خوان، در قیدِ قوانین هماهنگی. من خودم، تو، میخک‌های صدپر، در آن لحظه همگی هم‌آوایان عمودیِ روی خط‌های حامل موسیقی شده بودیم، دریافتم که همه چیز در دنیا تاثیر یک به یک حرف‌های یکسانی بودند در‌بر‌گیرنده‌ی گونه‌های دیگرگونه‌ی هم‌نوایی‌ها: درختان، آب، تو… همگی همبسته، همسنگ، الهی بودید. تو بلند شدی. باران هنوز نور خورشید را پایین می‌آورد. چاله‌ها همچون حفره‌هایی در ریگ‌های تاریک می‌نمودند، روزنه‌هایی به سوی بهشت‌هایی که پیش از این به زیر زمین سر خورده بودند. روی یک نیمکت، درخشان همچون ظروف چینیِ دانمارکی، خوشی‌های از‌ یاد رفته‌ات خوابیده بودند. رشته سیم‌های پیانو از باران مدام به قهوه‌ای برگشته بودند، و قاب‌ها به شکل هشتِ انگلیسی درآمده بودند.
وقتی ما وارد کوچه‌ی باریک شدیم، از آمیزه‌ی سایه‌ها و رایحه‌های پوسیدن قارچ‌ها کمی احساس سرگیجه کردم. من تو را به درون یک باریکه‌ی نورِ اتفاقی ِ آفتاب فرا خواندم. تو زانوهای زننده و رنگ‌پریده داشتی، و چشمانی با نگاهی مبهم. وقتی سخن می‌گفتی، می‌خواستی هوا را با لبه‌ی دستان کوچک‌ات بشکافی با رخشش دستبندت روی مچ ِ باریک‌ات. موهایت می‌گداختند زمانی که با هوای روشن از فروغ ِ آفتاب که پیرامون موهایت به رعشه درآمده بود، می‌آمیختند. تو زیادی سیگار می‌کشیدی، عصبی، و دودش را از راه حفره‌های بینی‌ات بیرون می‌دادی، مادام که خاکسترش را با تلنگری می‌ریختی. ملک اربابی شما در پنج ورستی ِ مال ما بود. درون آن پر ‌انعکاس و باشکوه و ملیح بود. عکسی از آن در مجله‌ی خوش‌نمای متروپالیتن به نمایش در‌آمده بود. می‌شود گفت هر صبح، می‌پریدم روی صندلی سه گوش چرمی‌ دوچرخه‌ام و با گذشتن از هر راهی صدای خشک ِ خش و خش ِ برگ‌ها را منجر می‌شدم، از میان ِ درختان بعد در درازای بزرگراه، و از میان دهکده بعد در درازای راهی دیگر به سوی تو. تو روی نیامدن همسرت در ماه سپتامبر حساب می‌کردی. و ما از هیچ‌چیز نمی‌ترسیدیم، تو و من — بی‌هراس از بدگویی‌های پیش‌خدمت تو، بی‌هراس از بدگمانی‌های خانواده‌ی من. هریک از ما به گونه‌ای دیگر به سرنوشت اعتماد می‌کردیم.
دوست‌داشتن ِ تو کمی بی‌صدا بود، همچنان‌که آوای تو این‌گونه بود. شاید یکی بگوید تو گوشه‌چشمی دوست داشتی، و هرگز سخنی درباره‌ی دوست‌داشتن نمی‌گفتی. تو یکی از آن زنان ِ از روی عادت کم‌حرف بودی، به خاطر آن سکوتی که آدمی تنداتند به آن خو می‌گیرد. اما گاه به گاه چیزی از درونت به بیرون فوران می‌کرد. بعدش بِخشتاین غول‌پیکرِ تو بمانِ تندر می‌غرید وگرنه با ابهامی خیره به روبه‌رو می‌ماند و تو برایم از حکایتی خنده‌دار می‌گفتی که از همسرت یا از همراهان نظامی‌اش شنیده بودی. من دستانت را به یاد می‌آورم — دست‌های کشیده، رنگ‌پریده، با آن رگه‌های آبی‌فام.
در آن روز سرخوش، که باران شلاق می‌زد و تو به گونه‌ی شگفتی‌باری خوب می‌نواختی، سایه‌روشنی از چیز محوی که به گونه‌ای نادیدنی بعد ِ هفته‌های نخستین ِ عشق‌مان میان ما طلوع کرده بود به ما رو کرد. دریافتم که تو هیچ غلبه‌ای بر من نداری، چرا که تنها تو نبودی که عاشق من بودی بلکه تمامی زمین عاشق‌ام بودند. آن‌گونه که انگار روح من به حس‌گر‌های حساس بی‌شماری گسترش یافته بود. و من درون هرچیزی زندگی می‌کردم، ادراکِ هم‌زمانِ آبشار نیاگارا در حال غرش در ماورایِ دور اقیانوس و بارش قطرات طلایی پهن شده، چکه‌کنان و زمزمه‌کنان در باریکه راهِ کوچه، خیره شدم به پوست رخشان درخت غان و یک‌باره آن را به جای بازوانم یافتم، به تسخیرشان درآورده بودم، شاخه‌های شیب دار را پوشانده با برگ‌های کوچکِ نمناک، و به جای پاهایم، هزار ریشه‌ی نازک و ظریف به هم‌ تنیده درون زمین، در حال درکشیدن زمین. می‌خواستم خودم را به درون تمام طبیعت ببرم، برای تجربه‌ی آن‌چه که همچون یک قارچِ بِلِتوسِ قدیمی می‌نمود با پهلوی نرم زردرنگ‌اش، یا برای تجربه‌ی یک سنجاقک، یا تجربه‌ی گوی آتشین آفتاب. بسیار احساس سرخوشی می‌کردم که یک‌باره خنده‌ام گرفت و روی شانه و پشت گردن‌ات را بوسیدم. حتا خواسته بودم شعری را بلند از خاطرم برایت بخوانم، اما تو از شعر بیزار بودی.
تو با لبخنده‌ای باریک خندیدی و گفتی: «این بعد از باران خوب است.» سپس لحظه‌ای فکر کردی و افزودی: «می‌دانی، من درست به یاد می‌آورم — من امروز به صرف چای دعوت شده بودم در… اسمش چی بود… پال پالیچ . واقعن ملال‌آور بود. اما تو که می‌دانی من باید بروم.»
پال پالیچ از آشناهای قدیمی من بود. ما با هم در حال ماهیگری بودیم که یک‌باره او با صدای زیرِ غژغژ‌کننده‌ای این‌طور شروع کرد: «زنگ‌های غروب ». من خیلی به او مشتاق بودم. قطره‌ای گداخته از روی برگی درست توی لب‌هایم فرو افتاد. من میل دارم همراهی‌ات کنم…
تو شانه بالا انداختی، آن‌جا ما تا مرز دیوانگی خسته و درگیر ملال خواهیم بود. این ترسناک است. به مچ دستت خیره شدی و آه کشیدی. زمان رفتن فرا رسیده، من باید کفش‌هایم را عوض می‌کردم. در تخت خواب محو و مه‌آلودت، اشعه‌ی خورسید رخنه‌کنان به چشمان کور‌های ونیزی، دو نردبامِ طلایی روی کف اتاق شکل داده بود. تو با آن آوای بی‌صدایت چیزی گفتی. آن برِ پنجره، درختان نفس می‌کشیدند و با صدای خش و خشی خشنود، نم‌نمِ باران را می‌چکاندند. و من، در حال خنده به آن خش‌خش، با خونسردی و بی‌اشتیاق در آغوش گرفتم‌ات.
جریان از این قرار بود. گردش‌گاه شما، چمن‌زار شما، در یک سوی رودخانه بود و در سوی دیگر دهکده قرار داشت. بزرگراه در بعضی جاها شیار‌های عمیقی برداشته بود. مرداب، بنفشه زار ِشادابی بود، و در شکاف میان بنفشه‌ها، آبی، شبیه‌ِ شیرقهوه‌ی حباب‌دار نمایان بود. سایه‌های کجکیِ کنده‌های سیاه‌سوخته‌ی درختان، با صراحت خاصی گسترده بودند. ما از توی سایه در امتدادِ یک مسیر لگدمال‌شده قدم‌زنان می‌رفتیم، از کنار یک خوار و بار فروشی گذشتیم، از کنار یک مهمان‌خانه با یک تابلویِ زمردی، از کنار حیات‌های آفتاب‌گیر که رایحه‌ی کودهای کشاورزی و بوی یونجه‌ی تازه از خود ساتع می‌کردند.
ساختمان مدرسه نو بود، ساخته شده از سنگ، با افراهایی که دورتادورش را گرفته بود. در آستانه‌ی مدرسه گوساله‌های سپید زنی روستایی سوسو می‌کردند مادام که او داشت پارچه‌ی ژنده‌ای را درون یک سطل می‌چلاند.
تو پرسیدی «پال پالیچ هست ؟» زن با صورت کک‌مکی و موهای روبان‌بسته، با چشمان نیمه‌بازش رو به آفتاب جواب داد: «اوناها، اوناها.» سطل تلق‌تلق می‌کرد وقتی که زن آن را با پاشنه‌هایش هل می‌داد. «بیایید تو خانم. آن‌ها باید در کارگاه باشند.»
ما با تلق و تلوق کفش‌‌هایمان در امتداد تالار ورودی ِ تاریکی روانه شدیم، بعد روانه یک کلاس باز و فراخ شدیم. در حال رد‌شدن چشمم به یک نقشه‌ی لاجوردی افتاد، و با خودم فکر کردم، همین است که تمام روسیه آفتاب‌گیر و فریبنده است… در یک گوشه، تکه‌های گچِ لگدمال‌شده چشمک می‌زدند. کمی دورتر، در کارگاهِ کوچک، بوی لذت‌بار سریشمِ نجاری و خاک‌اره‌ی کاج هوا را آکنده بود. ساق چپ‌اش، بی‌پوشش، پف‌کرده و خیس عرق، پهن بود. پال پالیچ از سر شوق با تخته‌سفیدِ فرسوده ور‌می‌رفت. سر‌ ِ بی‌مو و نمناکش در اشعه‌ی غبارآلودی از نور آفتاب عقب و جلو می‌رفت. در کف کارگاه زیرِ میزِ کار، تراشه‌های چوب بمانِ موهای نرم و نازک پیچ می‌خوردند.
با صدای بلند گفتم: «پال پالیچ شما مهمان دارید.»
یکه خورد، دستپاچه شد، یک ماچ مودبانه ارزانی دست تو که با ژستی آشنا و با بی‌میلی پیش آورده بودی کرد، و هم‌چون همیشه، انگشتان نمورش را توی دستم چپاند و تکانی به آن داد. انگار که چهره‌اش را با گل رس ِروغنی سرشته بودند، با خمودگی‌ها و چین و چروک‌های غیر منتظره.
با خنده‌ای گناه‌کارانه گفت: «می‌بخشید، من لباس به تنم نیست، می‌دانید که.» و چنگ انداخت به تکه‌ای از آستین‌های پیراهنی که هم‌چون استوانه‌هایی پهلو به پهلوی هم روی قرنیز کف پنجره ایستاده بودند و با شتاب آن‌ها را پا کرد. با برقابرق‌ِ دستبندت پرسیدی: «روی چی کار می‌کنید؟» پال پالیچ توی ژاکت‌اش با حرکتی فراگیر کشمکش می‌کرد. «هیچ چی، فقط از سر بیکاری.» تند و دستپاچه حرف می‌زد و کمی روی صامت‌های لبی لکنت داشت. شبیه یک قفسه‌ی کوچک بود. « هنوز تمام نشده. هنوز باید بهش سمباده و لاک‌الک بزنم. اما یک نگاهی بهش بکنید. من صداش می‌کنم چابک … » با کف دستان به هم چسبانده‌اش با حرکتی شبیه حرکت نخ‌ریسی یک هلی‌کوپتر مینیاتوری چوبی را به پرواز درآورد که با صدای وزوزی در اوجِ پرواز تکان‌های تندی می‌خورد و سرآخر هم سقوط کرد.
سایه‌ی لبخندی مودبانه سراسر چهره‌ات را درنوردید.
«اوه، منِ احمق»
پال پالیچ دوباره شروع کرد: «دوستان من شما در طبقه‌ی بالا انتظار مرا می‌کشیدید… این در غژغژ می‌کند. متاسفم. بگذارید اول من بروم. من هول شدم، آخر این‌جا خیلی به هم ریخته است. »
همین که ما شروع به بالا‌رفتن از راه‌پله‌ی غژغژکنان کردیم تو به انگیسی گفتی : «فکر می‌کنم او فراموش کرده که مرا دعوت کرده.» من از پشت تماشایت می‌کردم، قطع‌های ابریشمین پیراهنت را. از جایی در زیر پله‌ها، شاید از حیاط، صدای طنین‌دار زنی روستایی آمد: گروسیم! هی گروسیم! و ناگهان به شدت برایم روشن شد که در طی قرن‌ها‌قرن، جهان شکوفا شده بود، پژمرده شده بود، به هم تابیده بود، به تنهایی دگرگون شده بود تا این‌که حالا، در این لحظه، شاید آمیخته و گداخته ریخته بود به درون هم‌خوانی عمودی صدایی که زیر پله‌ها طنین‌انداخته بود، لرزش سرشانه‌های ابریشمین تو، و بوی خوش تخته‌چوب‌های کاج.
اتاق پال پالیچ آفتابی و قدری گرفته بود. فرش سرخی که شیری طلایی در میانه‌اش گلدوزی شده بود به دیوار بالای تخت‌خواب میخ شده بود. روی دیوار دیگری، پاره‌ای از آنا کارنین ، قاب‌گرفته و آویخته بود، طوری که الگو‌های تاریک و روشنِ حروف چاپی با قراردهی هوشمندانه‌ای از خطوط، چهره‌ی تولستوی را شکل می‌داد. در حین این‌که میزبان ما دست‌هایش را از روی خوشی به هم می‌سایید، تو را روی صندلی نشاند. همین که این کار را کرد، گرامافون روی میز را با اشاره‌ی گوشه‌ی ژاکت‌اش از کار انداخت. بعد برش گرداند به حالت اول. چای، ماست، و مقداری بیسکوییت بی‌مزه دیده می‌شدند. از توی کشوی کمد، پال پالیچ یک قوطی گل‌گلی شکلات تخته‌ای ِ لندرین بیرون آورد. وقتی که خم شد، نمایی از پوست کرک‌دار دور گردنش برجسته شد. پایینِ تار عنکبوتی روی لبه‌ی پنجره یک زنبور زرد مرده به چشم می‌خورد. به یک‌باره در حالی‌ که صفحه‌ی روزنامه‌ای را که با خونسردی از روی یک صندلی برداشته بودی، به خش و خش درمی‌آوردی، پرسیدی: « سارایوو کجاست؟»
پال پالیچ در حالی که داشت چای می‌ریخت، پاسخ داد: « در صربیاست.»
و با دست‌های لرزان‌اش، با احتیاط، فنجانی با پایه‌ی نقره را که بخار ازش بلند می‌شد به دستِ تو داد. «پیدایش کردم. ممکن است کمی بیسکوییت به شما پیشنهاد کنم؟…»
«و آن‌ها برای چی بمب می‌اندازند؟»
پال پالیچ شانه بالا انداخت و مرا نشان داد. برای صدمین بار یک وزنه‌یِ شیشه‌ایِ خیلی بزرگ را وارسی کردم. وزنه‌یِ شیشه‌ای پس زمینه‌ی صورتی نیلگون داشت و کلیسای جامع سنت ایزاک با دانه‌های شنی زرین آذین شده بود. خندیدی و با صدای بلند خواندی، «دیروز، سوداگری از اتحادیه‌ی دوم به نام یِرونیش در کافه کویزیزانا دستگیر شده. نتیجه این‌که یرونیش به بهانه‌یِ …» تو باز خندیدی: «نه، بی‌خیالی شرم‌آوره.»
پال پالیچ داشت سراسیمه می‌شد، صورتش با ته‌رنگی قهوه‌ای رو به سرخ‌شدن گذاشته بود. قاشقش را انداخت. برگ‌های افرا به یک‌باره در کنار پنجره شروع به درخشیدن کردند. ارابه‌ای تلق‌تلق‌کنان می‌گذشت. از جایی نامعلوم صدایی نازک و سوزناک می‌آمد: بستنی !
او شروع به صحبت درباره‌ی مدرسه کرد، درباره‌ی مستی، درباره‌ی قزل‌آلایی که در رودخانه پدیدار شده بود. من شروع کردم به وارسی او، چنان احساسی داشتم که انگار واقعن برای اولین بار او را می‌دیدم، گرچه ما آشناهای قدیمی بودیم. تصویری از او از اولین رویارویی ما، باید اثری روی ذهنِ من گذاشته باشد که هرگز تغییر نکرده است. هم‌چون چیزی که آن را می‌پذیریم و کم‌کم بدل به عادتی در ما می‌شود. وقتی به گونه‌ای گذرا به پال پالیچ فکر می‌کردم، به دلایلی این احساس را داشتم که او نه تنها یک سبیل جوگندمی‌داشت بلکه حتا ته‌ریشی به همان رنگ هم داشت. یک ریشِ خیالی ویژگی صورت‌های روسیِ بسیاری است. حالا، با دادن چهره‌ای ویژه به او، البته اگر بتوان چنین چیزی گفت، با چشمی درونی می‌دیدم که درواقع چانه‌ی او گرد و بی‌مو بود و چاکی محو به دو نیم‌اش کرده بود. یک بینی فربه داشت و من روی پلکِ چپ‌اش خالِ گوشتیِ جوش‌مانندی می‌دیدم، با اشتیاقِ شدیدی دوشت داشتم این تصویر را قطع کنم — اما قطع‌کردن به معنی کشتن بود. آن دانه‌ی کوچک، به تمامی با جلوه‌ی خاصی او را در بر می‌گرفت، وقتی من همه‌ی این‌ها را فهمیدم، و همه چیز ِ او را وارسی کردم، کوچک‌ترینِ تکان‌ها را به خودم دادم، انگار سقلمه‌ای که به روحم زده شده بود و آن را رو به پایین لغزانده و سرانده بود به درون پال پالیچ، مرا در درون او آسوده کرده بود و اگر گفتن‌اش درست باشد به احساسی از درون وادارم کرده بود، آن اثر روی پلک‌های چین‌دارش، یقه‌های آهارزده‌یِ پیراهنش و خزیدنِ تنداتند از میان دیدِ عریانش. من تمامی او را با چشمان زلال و سیال وارسی کردم. شیر طلایی ِبالای تخت‌خواب، حالا، به چشمم یک آشنای قدیمی می‌آمد، انگار که از بچگی روی دیوار اتاق من آویخته بوده. کارت‌ پستال‌های رنگی، محصور در شیشه‌های محدب‌شان، شگفتی‌بار و شاداب و شادمان شده بودند. این‌گونه نبود که تو روبه‌روی من می‌نشستی، در صندلی ِدسته‌دار ترکه‌ای وارفته‌ای که پشت من به آن خو گرفته بود، کسی نبود مگر خانم نیکوکار مدرسه، بانوی کم‌حرف و با وقار که من به سختی می‌شناختم‌اش. و به یک‌باره با سرخوشی و سبکی یک‌سانی از حرکت، من به درون تو هم خرامیدم، و روبانی را دیدم که بالای زانوهایت بندِ جوراب‌ات کرده بودی، کمی بالاتر تحریک پارچه‌ی پاتیس، و این فکر که دهکده‌ی شما ملال‌آور است، زیادی گرم است، طوری که آدم دلش سیگار می‌خواهد. در آن لحظه تو روکشی طلایی از کیف‌ات درآوردی و سیگاری به چوب‌سیگارت بند کردی. و من درون هر چیزی بودم– تو، سیگار، چوب سیگار. پال پالیچ در حال تقلای ناشی‌گرانه‌ای با چوب‌کبریت‌اش، با وزنه‌ی شیشه‌ای و با زنبور مرده‌ی روی لبه‌ی پنجره بود.
سال‌های بسیاری سپری شده، و من نمی‌دانم در حال حاضر او کجاست. پال پالیچ ِ کم‌رو و بادکرده. یک‌وقت‌هایی گرچه آخرین چیزی است که من درباره‌اش فکر می‌کنم، در رویایی او را می‌بینم، انتقال‌ یافته به حال‌ و هوای وجود فعلی‌ام، با حالتی خرده‌گیر و خندان وارد اتاقی می‌شود، پانامایِ محو و از بین‌رفته در دستانش. هنگام قدم‌زدن دولا می‌شود. عرقِ سر برهنه و گردن سرخ‌اش را با دستمالی بسیار بزرگ پاک می‌کند. و وقتی من خوابش را می‌بینم تو همواره خواب‌هایم را در می‌نوردی، به کندی، با روپوشِ ابریشیمی کمر‌باریکی به تن.
در آن روز ِ به گونه‌ی شگفتی‌باری شاد، من پرحرفی نکردم. تکه‌های لیز قزل‌آلا را قورت می‌دادم و می‌کوشیدم تا هر صدایی را بشنوم. وقتی پال پالیچ ساکت می‌شد من می‌توانستم اشتیاق و اشتهای معده‌اش را بشنوم– یک جیغ شادمانه، و در ادامه‌ی آن صدای قلپ قلپی نازک. از این رو با ژست سخنرانی گلویش را صاف می‌کرد و با شتاب آغاز به صحبت درباره‌ی چیزی می‌کرد. لکنت‌کنان، سردرگم ِ واژه‌ای درست، اخم می‌کرد و با انگشتانش روی میز ضرب می‌گرفت. تو لم داده بودی به یک صندلیِ بازودار کوتاه، ساکت و بی‌احساس. با بی‌اعتنایی سرت را برگرداندی و آرنج استخوانی‌ات را بلند کردی. همان آن که داشتی از پشت به موهایت گلِ سر می‌زدی از زیر مژگانت چشم انداختی به من. تو فکر می‌کردی، من در برابر پال پالیچ احساس دستپاچگی می‌کردم از آنجا که تو و من با هم رسیده بودیم، او شاید کوره ‌خبری درباره‌ی رابطه‌ی ما داشت و من مات این که تو غرق این فکر بودی بودم، و مات این حالت مالیخولیایی و تیره و تار: سرخ‌شدن ِ پال پالیچ وقتی که تو عمدن همسرت و کارش را یادآور می‌شدی.
روبه‌روی مدرسه، اخرایِ گرم خورشید در کنار افراها می‌درخشید. پال در آستانه دولا شد، به نشانه‌ی احترام به ما که سرزده آمده بودیم، یک بار دیگر در راهرو دولا شد، روی دیوار بیرونی دماسنجی سپید– بلوری برق می‌زد.
وقتی ما دهکده را ترک کردیم، از روی پل رد شدیم و مسیری را به طرف خانه‌ی شما بالا رفتیم، من از زیر بازو‌یت گرفته بودم و تو با آن خنده‌ی یک‌بری‌ِ خاص خودت بهم گفتی که خوشحالی. ناگهان هوس کردم که از چین و چروک‌های کوچک پال پالیچ به تو بگویم، درباره‌ی سنت ایزاک پولک‌دوزی شده. اما همین که شروع کردم احساس کردم که واژگان نادرست، به سویم هجوم می‌آوردند واژگان غریب و نامانوس و وقتی که تو از روی دلسوزی گفتی «تباه» من موضوع را عوض کردم. من می‌دانستم تو به چه چیزی نیاز داشتی: احساسات‌ِ ساده، واژگان ِ ساده. سکوت تو بی‌تقلا و بی صدا بود. بمان سکوت‌ِ ابرها یا سکوت گیاهان. تمامیِ سکوت شناسایی یک راز است. درباره‌ی تو چیزهای بسیاری بود که رمز‌آلود می‌نمود. کارگری با پیراهنی پف‌کرده، به گونه‌ای طنین‌انداز و با جدیت داشت داس‌اش را تیز می‌کرد. پروانه‌ها بالای گل‌های دِرونشده‌ی نکبتی معلق بودند. در امتداد مسیر، دختری با یک شال‌ِ سبز ِ رنگ‌پریده روی شانه‌هایش، و با گل‌های داوودی‌ِ روی موهای تیره‌اش از روبه‌رو می‌آمد. من پیش از این او را سه بار یا بیشتر دیده بودم، و گردن باریک و برهنه‌اش در ذهنم نقش بسته بود. زمانی که از کنار ما رد شد، با چشمان کجکیِ برهنه‌اش تو را لمس کرد. بعد، از آب‌رو‌ ِ کنار راه با دقت و احتیاط بسیار گذشت و کنار درختان توسکا ناپدید شد. رعشه‌ای نقره‌فام به تار و پود ماتِ شاخ و برگ پاشید. گفتی: «من حتم دارم که آن دختر به تنهایی یک پیاده‌روی عالی در پارک من داشته است.» همین بود که من از این گردش‌گران نفرت داشتم. یک سگ خانگی، ماده سگی پیر و فربه به دنبال صاحبش تاتی‌‌کنان می‌آمد. تو سگ‌ها را می‌پرستیدی. سگ کوچک با گوش‌های خوابانده، روی شکم‌اش به سوی ما وول می‌خورد. داشت زیر آن دستت که پیش آورده بودی چرخ می‌زد و زیر شکم‌ میخکی‌اش را که خال‌های خاکستری رویش نقش بسته بود نشان می‌داد. تو با صدای خاص نوازشگر–برآشوبنده‌ات گفتی: «وای چقدر تو دل‌بری می‌کنی.»
ماده‌سگ، مدتی به دور خودش غلتید، یک پارس ظریف و کوچک کرد و تاتی‌کنان از میان آب‌راه دررفت. زمانی که ما به دروازه‌ی کوتاه پارک نزدیک می‌شدیم، تو هوس کردی سیگار بکشی، اما بعد از زیر و رو کردن کیف‌ دستی‌ات، به نرمی گفتی: چقدر احمق‌ام من. چوب‌سیگارم را آن‌جا جا گذاشتم. و شانه‌ی مرا لمس کردی. «عزیزم می‌ری برام بیاریش وگرنه من نمی‌تونم سیگار بکشم.» همین که مژگان لرزان و خنده‌ی کوچک‌ات را می‌بوسیدم خندیدم.
تو از پی من داد زدی: فقط زودتر! من به دو، راهی شدم، نه به این خاطر که عجله‌ای در کار بود بلکه برای این‌که هرچیزی پیرامون من در حال دویدن بود. رنگین‌کمان شاخ‌ و برگ‌ها، سایه‌ی ابرها روی گیاهان نمناک، گل‌های ارغوانی، سراسیمه‌‌ی برگ‌های‌شان توی آب‌راهه، رو به روشنایی ماشین چمن‌زنی.
حدود ده دقیقه بعد، از نفس‌افتاده، پله‌های ساختمان مدرسه را بالا می‌رفتم. در ِ قهوه‌ای را با مشت کوبیدم. از توی اتاق جیغ یک فنر تخت خواب آمد. من دستگیره را چرخاندم، اما در قفل بود. صدال لرزان پال پالیچ آمد: کی اون‌جاست؟
فریاد زدم:« زود باش دیگه، بگذار بیام تو ! » فنر تخت‌خواب دوباره صداش درآمد، و در ادامه صدای پاهایی بدون پاپوش. «برای چی خودت رو اون تو حبس کردی پال پالیچ؟» بی‌وفقه نگاهم به چشمان سرخش افتاد. «بیا تو…بیا تو… از دیدنت خوشحالم. من خواب بودم دیدی که. بیا تو دیگه.» در حالی که سعی می‌کردم نگاهم به او نیفتد گفتم: «ما چوب سیگارمان را این‌جا جا گذاشتیم.» تا دست آخر لوله‌ای با لعاب سبز از زیر صندلی بازودار پیدا کردیم. چپاندم‌اش توی جیب‌ام. پال پالیچ داشت توی دستمالش ترومپت می‌زد، همین که سنگینی بدنش را می‌انداخت روی تخت، ناگهان گفت: «اون یک شخص تعجب‌ برانگیزه.» آهی کشید و کجکی نگاهم کرد. «چیزی درباره‌ی زنان روسی هست، یک ویژگی» پال پالیچ همه‌ی چین‌های صورتش را بالا انداخت و پیشانی‌اش را پاک کرد. « یک ویژگی»– ناله‌ای نجیبانه از خودش ساتع کرد. — «روح خودقربانی‌گری. چیزی والاتر از این در دنیا وجود ندارد. آن ظرافت فراعادت، روح والایِ فراعادتِ خودقربانی‌گری. دستانش را نزدیک سرش برد و تن به خنده‌ای تغزلی داد.
« فراعادت…» مدتی سکوت کرد و بعد پرسید، البته با لحنی دیگرگونه، لحنی که اغلب مرا به خنده می‌انداخت، «و چه چیز دیگری هست که باید به من بگویی، دوست من؟» درحال گفتن چیزهایی آکنده از حرارت، چیزهایی که او نیاز به شنیدن‌شان داشت، احساسی بمان‌ِ بغل‌کردنش داشتم: «تو باید بروی قدم بزنی پال پالیچ، چرا دل‌گرفته توی این اتاق دلگیر؟» او موجی موهن به دست داد. «من دیده‌ام همه‌ی آن چیزهایی را که قرار بر دیدنشان هست. تو با این حرف‌هایت کاری نمی‌کنی مگر این‌که به تمامی این‌جا را از حرارت می‌اندازی…» چشم‌های پف‌کرده‌اش را پاک کرد و سبیل‌اش را با حرکتِ رو به پایین دست‌هایش تاب داد. « شاید امشب بروم ماهیگیری» خال جوش‌مانندِ روی پلک چین‌خورده‌اش درهم رفت. یکی باید ازش می‌پرسید، «پال پالیچ عزیز، چرا همین حالا با صورت فرو برده توی بالش خواباندی خودت را؟ چرا گریه می‌کنی در روزی بمان امروز، با این آفتاب نازنین و گودال‌های آکنده از آب باران، بیرون…»
خیره‌ی گیلاس‌های از یاد رفته، تولستوی بازسازی‌شده با حروف‌ چاپی، و پوتین‌هایی با گره‌های گوش‌مانند زیر میز، گفتم: «خوب من باید بروم پال‌ پالیچ،».
دو تا حشره روی کف قرمز اتاق نشستند. یکی پرید روی دیگری. ویز ویز کردند و از هم گریختند. پال پالیچ با بازدمی آهسته گفت: «رنجشی در کار نیست،» به سرش تکانی داد. «من می‌سوزم و می‌سازم، تو برو، نگذار پیش خودم نگه‌ات دارم.»
من دوباره در امتداد مسیر، پهلو به پهلوی درختان توسکا می‌دویدم. احساس می‌کردم غرق در اندوه دیگری شدم، که با اشک‌های او گداخته بودم. احساسم از آنْ شادمانه‌ها بود، که به ندرت از آن پس چنان تجربه‌هایی داشته‌ام. در چشم‌انداز درختان خموده، دست‌پوشی سوراخ، چشم یک اسب. شادمانه بود از آن‌جا که جریانی بود هم‌آوا. شادمانه بود چنان‌که هر حرکتی یا هر تابشی شادمانه بود. برای اولین بار من تکه‌تکه شده بودم به هیئت یک میلیون هستنده و ماده. من امروز یکی هستم، شاید فردا دوباره متلاشی شوم. تا زمانی که هر چیزی در جهان سرازیر شود، زیر و بم شود. آن روز من روی تاج یک موج بودم. می‌دانستم که تمامی احاطه‌کنندگانم نت‌های یک آهنگ بودند، هم‌خوانی بودند، هم‌سانی بودند، … می‌دانی… به گونه‌ای نهانی…برای یک لحظه سرچشمه و اراده‌ی ناگزیر آواها گرد‌ هم آمدند، و هم‌آوایی تازه‌ای که می‌خواست آبستنِ هر نتِ پخش و پراکنده‌ای باشد. گوش موسیقایی روحم، هر چیزی را می‌فهمید و درک می‌کرد.
مرا در بخش سنگفرش‌شده‌ی باغ دیدی، پهلو به پهلوی ایوان، و نخستین واژگان تو این‌ها بودند: «وقتی من نبودم، همسرم از شهر تماس گرفته. ساعت ده می‌آید. باید اتفاقی افتاده باشد. شاید انتقالش داده‌اند. پرنده‌ای شبیه یک پیچش نیلی خاکستری، از میان ریگ‌ها می‌جست. یک مکث، تو یا سه جهش، مکث بیشتر و جهش‌های بیشتر. پرنده، چوب‌سیگار توی دستم، واژگان تو، برق خورشید روی لباس تو… طور دیگری نمی‌توانست باشد.»
با درهم کردن ابروهایت گفتی: «می‌دانم به چی فکر می‌کنی، داری فکر این را می‌کنی که نکند کسی چیزی به او بگوید و از این حرف‌ها. اما هیچ فرقی نمی‌کند. تو می‌دانی که من…»
من راست به صورت‌ات نگاه می‌کردم. با تمام روحم، یک‌راست نگاه می‌کردم. برخوردم به تو. چشمانت روشن و زلال بودند، انگار که غشای نازک یک ورق ابریشمی -شبیه رویه‌ی کتاب‌های گران‌بها- می‌لرزاندشان و برای اولین بار، صدای تو بسیار شفاف بود. «تو می‌دانی که من چه تصمیمی گرفته‌ام؟ گوش کن. من بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم. این درست همان چیزی است که من به او خواهم گفت. او بی‌درنگ، مرا ترک خواهد کرد و بعد با آهنگ افتان خواهد گفت، ما می‌توانیم…»
من با سکوتم حرف‌ات را قطع کردم. هم‌‌چنان‌که به آرامی در حرکت بودی، ذره‌ای از اشعه‌ی خورشید از روی دامن‌ات لغزید روی ریگ‌ها.
چه می‌توانستم به تو بگویم؟ می‌توانستم آزادی را، اسارت را احضار کنم، می‌توانستم بگویم من آن‌قدر که باید دوستت ندارم؟ نه، همه‌ی این حرف‌ها اشتباه بودند. لحظه‌ای گذشت. در طی آن لحظه، خیلی چیز‌ها در جهان رخ داده بود: در جایی، یک کشتی بخار غول‌پیکر به ته دریا رفته بود، جنگی آغاز شده بود، نابغه‌ای زاده شده بود. آن لحظه‌ دیگر رفته بود.
گفتم: «چوب‌سیگارت این‌جاست، زیر صندلی بازو‌دار بود. و تو می‌دانی که من کی وارد شدم، پال پالیچ باید …»
گفتی: «خیلی خوب. حالا ممکن است این‌جا را ترک کنی.» آن‌وقت برگشتی و از پله‌ها بالا رفتی. دستگیره‌ی در شیشه‌ای را گرفتی، اما نتوانستی یک‌باره بازش کنی. حتمن خیلی برایت دردناک بوده.
در میان آن نمناکی شیرین مدتی در باغ ایستادم. بعد، دست‌ها تا عمق جیب‌ام فرو رفتند، در امتداد ریگ‌های پراکنده، پیرامون خانه به قدم‌زدن پرداختم. در دالان روبه‌رو، دوچرخه‌ام را یافتم. لمیده به شاخک‌های میله‌ی دستگیره. در امتداد باریکه راهِ پارک چرخی زدم. وزغ‌‌ها این‌جا و آن‌جا خوابیده بودند. سهوا‌ٌ از روی یکی رد شدم. صدای ترکیدن زیر چرخ. در انتهای باریکه‌راهِ پارک نیمکتی قرار داشت. دوچرخه را به تنه‌ی درختی تکیه دادم و نشستم روی نیمکت سفید. در این فکر بودم که چطور در طی جفت‌ روزهای آینده، نامه‌ای از تو دریافت کردم. تو با اشاره فرا می‌خواندی‌ام. و من نمی‌خواستم برگردم. خانه‌ی شما، به فاصله‌ای شگفت‌انگیز و سودازده با پیانوی بالدارش، به فاصله‌ای با مجلدهای گرد و غبار گرفته‌ی مجله‌ی هنر، به فاصله‌ای با نیم‌رخ‌ها در قاب‌های گِردشان لغزیده بود. از دست‌دادنِ تو گوارا بود. درحالی که در را با شتاب به طرف خودت می‌کشیدی به حالت خلسه افتادی. اما تفاوتی بود که تو را رهسپار راه دیگری می‌کرد، در حال گشودن چشمان رنگ‌پریده‌ات در سایه‌ی بوسه‌‌های سرخوشانه‌ی من.
تا غروب همان‌جا نشستم. آدم کوچولوها، چنان که انگار با نخ‌های نامریی کشیده می‌شدند تنداتند بالا و پایین می‌پریدند. ناگهانی، در جایی نزدیک، از وجود لکه‌های روشنی آگاه شدم، این لباس تو بود و این خود تو بودی.
آیا لرزش نهایی ناپدید نشده بود؟ از این رو، نگران این بودم که تو دوباره این‌جا بودی، در جایی به چشم‌نیامدنی، فراسوی میدان دید من، تو در حال قدم زدن، در حال نزدیک‌شدن بودی. با تقلا چهره‌ام را برگرداندم. این تو نبودی بلکه آن دختر با شال سبز بود، همان که من اتفاقی به او برخورده بودم، یادت مانده؟ و آن ماده‌سگ‌اش را با شکم خنده آورش؟
قدم زنان از شکاف‌های میان شاخ و برگ درختان گذشت، و از روی پل کوچکی به سوی یک دکه‌ی کوچک با شیشه‌های رنگی روانه شد. دخترک خسته شده بود، در میانه‌ی گردش‌گاه شما پرسه می‌زد؛ شاید آرام آرام طرح آشنایی‌ای با او بریزم.
آهسته برخاستم، به آهستگی از پارکِ بی حرکت به سوی جاده‌ی اصلی روانه شدم، درست به درون یک غروب بی‌کران، و در گوشه‌ی دورافتاده‌ی یک پیچ، درشکه‌ای گیر‌ آوردم. درشکه‌چیِ شما بود، سیمون، در حال یورتمه راندن به سوی ایستگاه. وقتی مرا دید، به آرامی کلاهش را برداشت، طره‌های شیشه‌ایِ پشت گردن‌اش را که صاف کرد، دوباره کلاهش را سر کرد. فرش لبه راه‌راهی زیر نشیمنگاهش تاخورده بود. بازتاب فریبنده‌ای در چشم اسبِ اخته‌ی تیره درخشید. و وقتی که من با رکاب‌های بی‌حرکت به سوی رودخانه سرازیر شدم، از روی پل، پاناما را دیدم، و شانه‌های گرد پال پالیچ را، نشسته در زیر پرتوافکنی نور حمام، با یک چوب ماهیگیری در دست.
با دستان گره‌کرده به نرده‌ها، یک‌باره از حرکت ایستادم.
«هی، هی، پال پالیچ! آن‌ها چه طوری قلاب را به دهن می‌گیرند؟» رو به بالا نگاه کرد، و اشاره‌ای خوب و خودمانی به دست داد.
خفاشی به تندی بر فراز سطح آینه‌ایِ سرخ رنگی از جا جست. بازتاب شاخ‌و‌برگ‌ها به یک توری سیاه می‌مانست. پال پالیچ، دورادور، فریادهایی سر می‌داد، با اشاره‌‌ی دستانش چیزهایی می‌گفت. یک پال پالیچ دیگر در موج‌های مرده دست‌وپا می‌زد، بلندابلند می‌خندید، من از نرده‌ها دور شدم.
در امتداد مسیر به شدت فشرده، در چین و شکنی بی‌صدا از ایسباس گذشتم. از میان هوای گرفته، صدای ماغ‌کشیدن گاوها می‌آمد؛ بازی‌هایی پر از هیاهو در جریان بود. جلوتر، در بزرگراه در پهنه‌ی فراگیر غروب،‌ در میان میدان‌های بی‌صدا مه‌گرفته، سکوت بود.
نویسنده: ولادیمیر ناباکوف (Nabokov)
مترجم: حسن فیضی

جنگ

یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد وخود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم‮خانه خالی‮اش خون می‮ریزد. امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: «ای امیر، پیشه من دزدی‮ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا می‮رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می‮خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.»
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: «ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه‮ای را که می‮بافم ببینم. ولی من همسایه‮ای دارم که پینه‮دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسبِ او هردو چشم لازم نیست.»
امیر کس در پی پینه‮دوز فرستاد. پینه‮دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد.
نویسنده: جبران خلیل جبران (Gibran Khalil Gibran)
مترجم: نجف دریابندری
از کتاب: «پیامبر و دیوانه»، نشر کارنامه
حروف‮چین: فریبا حاج‮دایی

جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‮جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: «اگر باوجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.» مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده پشمی با دماغ تُک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آن‮جا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سؤالاتی کرد؛ ولی این سؤالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای این‮که پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی می‌افزود: «من فقط می‌پذیرم برای این‮که مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به‌نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به‌طوری‌که درحقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند؛ ولی حالا در تاریکی شعله باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این‮همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: «اگر هرکسی خواهان قانون است، چه‮طور در طی این‮همه سال‌ها کس دیگری به‌جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشید: «از این‮جا هیچ‮کس به‌جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»
نویسنده: فرانتس کافکا (Frantz Kafka)
مترجم: صادق هدایت
برگرفته از کتاب: «مجموعه‮ای از آثار صادق هدایت»
گردآوری و مقدمه: محمد بهارلو، نشر: طرح نو
حروف‮چین: علی چنگیزی

کورت کوزنبرگ

کورت کوزنبرگ (Kurt Kuzenberg)
کورت کوزنبرگ، نویسنده‌ی سوئدی آلمانی زبان، در سال 1904 در شهر گوته‌بورگ دیده به جهان گشود. در رشته‌ی هنر تحصیل کرد و سال‌ها در مطبوعات به عنوان منتقد هنری، به فعالیت پرداخت. این نویسنده در کنار فعالیت‌های شغلی خود به نگارش داستان‌های کوتاه نیز پرداخت و آثاری خلق نمود که در نزد علاقمندان از محبوبیت ویژه‌ای برخوردارند. وی علاقه‌ی ویژه‌ای به سبک گروتسک ادبی داشته است.
داستانی که می‌خوانید از جمله داستان‌های کوتاهی است که با استقبال و توجه ویژه‌ی خوانندگان مواجه شده است. این داستان واکنش‌های متفاوتی در خواننده بر می‌انگیزد. از یک سو به واسطه‌ی طنز آشکار این اثر خنده بر لبان خواننده می‌نشیند و از سوی دیگر خواننده به ماهیت تراژیک و غیر طبیعی این اختراع و مخترع آن با ترحم و حتی با وحشت می‌نگرد. ممکن است خواننده‌ای این دوگانگی و یا چندگانگی را به حساب آشفتگی ذهنی نویسنده بگذارد، اما خواننده‌ی نکته‌سنج به جست و جوی مفهومی برمی‌خیزد که بیانگر این گسیختگی ذهنی باشد؛ و پر واضح است که در میان مفاهیمی که کم وبیش رساننده‌ی این احوال‌اند به «گروتسک» برمی‌خورد، که به اعتقاد منتقدان هنری توان خنده و آن چه که با خنده دمساز نیست را یک‌جا در خود به همراه دارد. در ضمن می‌توان از میان مشهورترین آثاری که به سبک و سیاق گروتسک رقم خورده‌اند به «مسخ» فرانتس کافکا، «خانواده‌ی وات» ساموئل بکت و «یک پیشنهاد کوچک» جاناتان سویفت اشاره کرد.

نهیلیت

مردی به نام روت ناگل چسب جدیدی اختراع کرد که خوب و محکم به نظر می‌رسید و بوی گل خرزهره می‌داد، از این‌رو بسیاری از خانم‌ها به خاطر رایحه‌ی خوشش از آن استفاده می‌کردند. روت ناگل با این استفاده‌ی نابه‌جا به شدت مبارزه می‌کرد – او انتظار داشت اختراع‌اش در راه درست خود استفاده شود. اما در همین زمان مشکل جدیدی بروز کرد، چون چسب جدید هیچ چیز را نمی‌چسباند، دست کم هیچ چیز شناخته شده‌ای را، کاغذ یا فلز، چوب یا چینی – هیچ کدام از این‌ها نه به همجنس خود می‌چسبید و نه به غیر همجنس خود. اگر به جسمی از این ماده زده می‌شد، زرق و برقی پیدا می‌کرد، اما نمی‌چسبید، و این ناشی از ماهیت چسب بود. با این وجود، این ماده بسیار مورد استفاده قرار می‌گرفت، نه به واسطه‌ی کاربردش، بلکه به خاطر بوی خوش خرزهره. روت ناگل احمق نبود. به خود گفت: چسبی که چیزی را نمی‌چسباند به هیچ دردی نمی‌خورد، پس باید چیزی اختراع شود که با این چسب بچسبد. البته شاید اگر او تولید این ماده را متوقف می‌ساخت یا استفاده‌ی غیر صحیح آن را توسط خانم‌ها تحمل می‌کرد، راحت‌تر بود، اما این راه بی‌دردسر در عین حال تحقیرآمیز هم بود. به این سبب، روت ناگل سه سال از عمر خود را صرف اختراع ماده‌ای می‌کرد که با این چسب بچسبد، فقط با این چسب.
روت ناگل این ماده را پس از تعمق بسیارنهیلیت نام نهاد. نهیلیت در طبیعت به صورت خالص یافت نمی‌شد، ماده‌ای هم کشف نشده بود که با آن شباهت داشته باشد، چرا که این ماده به کمک فرایند بسیار پیچیده‌ای به روش مصنوعی تولید می‌شد. نهیلیت ویژگی‌های عجیبی داشت. بریده نمی‌شد، چکش‌خوار نبود، سوراخ نمی‌شد، جوش نمی‌خورد، پِرس و پرداخت هم نمی‌شد. چنان‌چه سعی می‌کردی از این قبیل اعمال بر رویش انجام دهی، ریز ریز، آب یا پودر می‌شد. گاهی هم خود به خود منفجر می‌شد. خلاصه باید از هر نوع کار بر رویش صرف‌نظر می‌شد.
نهیلیت برای عایقکاری مناسب نبود. گاهی در برابر جریان برق و گرما عایق بود، گاهی نه. به هرحال خیلی نامطمئن بود. در این که نهیلیت قابل اشتعال است یانه، حرف هست. چیزی که ثابت شده بود، این بود که این ماده سرخ می‌شد و بوی نفرت‌انگیزی از آن به مشام می‌رسید. در برابر آب واکنش‌های متفاوتی نشان می‌داد. روی‌هم رفته در برابر آب نفوذناپذیر بود، البته پیش هم آمده بود که آب را خیلی سریع جذب کند و دوباره پس بدهد. اگر رطوبت می‌دید، بنابر موقعیت شُل یا سفت می‌شد. اسیدها بر آن اثر نمی‌کرد، اما از طرفی اسید‌ها را به شدت می‌خورد.
نهیلیت به هیچ‌وجه به عنوان مصالح ساختمانی قابل مصرف نبود. ملات را پس می‌زد و اگر گچ و آهک به آن می‌خورد، بلافاصله تجزیه می‌شد. با چسب مذکور می‌چسبید، اما چه فایده که ناگهان خرد می‌شد، گاهی دو قطعه نهیلیت چنان به هم می‌چسبید که جدانشدنی می‌شدند. البته این حالت هم دوام نمی‌آورد، چون هر لحظه امکان خرد شدن این قطعه‌ی بزرگ‌تر وجود داشت. تازه اگر با سروصدای زیاد متلاشی نمی‌شد! به همین سبب در استفاده‌ی آن در راهسازی هم خودداری می‌شد. از مواد تجزیه شده نهیلیت، به سختی چیزی قابل بازیافت بود، چراکه هیچ‌گونه انرژی در آن بازیافت نمی‌شد. به سبب تکرار، ثابت شده بود که این ماده‌ی جدید از اتم تشکیل نشده بود، چون وزن مخصوص‌اش همواره در نوسان بود. نباید فراموش کرد که نهیلیت رنگ نفرت‌انگیزی نیز داشت، که چشم را آزار می‌داد. رنگ آن قابل توصیف نیست، چون رنگ آن با هیچ رنگ دیگری قابل مقایسه نبود.
همان‌طور که متوجه شدید، نهیلیت در اصل ویژگی‌های مفید کمی داشت، البته به کمک چسب جدید می‌چسبید؛ به همین منظور هم اختراع شده بود. روت ناگل مقدار زیادی از این ماده تولید کرد و هرکس از این چسب می‌خرید، نهیلیت نیز دریافت می‌داشت. هرچند خطر انفجار کم نبود، اما بسیاری از مردم مقدار زیادی از این ماده انبار می‌کردند، چون دوست داشتند از این چسب استفاده کنند، چرا که این چسب بوی خوش خرزهره می‌داد.
نویسنده: کورت کوزنبرگ (Kurt Kuzenberg)
مترجم: سیدعلی کاشانی

درباره نویسنده:
کورت کوزنبرگ، نویسنده‌ی سوئدی آلمانی زبان، در سال 1904 در شهر گوته‌بورگ دیده به جهان گشود. در رشته‌ی هنر تحصیل کرد و سال‌ها در مطبوعات به عنوان منتقد هنری، به فعالیت پرداخت. این نویسنده در کنار فعالیت‌های شغلی خود به نگارش داستان‌های کوتاه نیز پرداخت و آثاری خلق نمود که در نزد علاقمندان از محبوبیت ویژه‌ای برخوردارند. وی علاقه‌ی ویژه‌ای به سبک گروتسک ادبی داشته است.
داستانی که می‌خوانید از جمله داستان‌های کوتاهی است که با استقبال و توجه ویژه‌ی خوانندگان مواجه شده است. این داستان واکنش‌های متفاوتی در خواننده بر می‌انگیزد. از یک سو به واسطه‌ی طنز آشکار این اثر خنده بر لبان خواننده می‌نشیند و از سوی دیگر خواننده به ماهیت تراژیک و غیر طبیعی این اختراع و مخترع آن با ترحم و حتی با وحشت می‌نگرد. ممکن است خواننده‌ای این دوگانگی و یا چندگانگی را به حساب آشفتگی ذهنی نویسنده بگذارد، اما خواننده‌ی نکته‌سنج به جست و جوی مفهومی برمی‌خیزد که بیانگر این گسیختگی ذهنی باشد؛ و پر واضح است که در میان مفاهیمی که کم و بیش رساننده‌ی این احوال‌اند به «گروتسک» برمی‌خورد، که به اعتقاد منتقدان هنری توان خنده و آن چه که با خنده دمساز نیست را یک‌جا در خود به همراه دارد. در ضمن می‌توان از میان مشهورترین آثاری که به سبک و سیاق گروتسک رقم خورده‌اند به «مسخ» فرانتس کافکا، «خانواده‌ی وات» ساموئل بکت و «یک پیشنهاد کوچک» جاناتان سویفت اشاره کرد.
در آخر توجه خوانندگان نکته‌سنج را به تشابه خودآگاهانه عنوان داستان، که در واقع نام ماده‌ای است، که قهرمان داستان کشف می‌کند، با نهیلیست (پوچ‌گرا) جلب می‌نمایم.
مترجم
برگرفته از مجله چیستا
حروف‌چین‌: متین امامی

مضمون خائن و قهرمان

زیر نفوذ چسترتون رسوا (مبدع و پیرایه‌بند رمز و رازهای شکیل) ولایینیتز (که هماهنگی ازلی را اختراع کرد)، مبحث زیر را در خیال پرداخته‌ام، که بی‌تردید طی بعداز ظهرهای بی ثمر آن‌را بسط خواهم داد (و این تلاش از هم اکنون به نحوی موجه می‌نماید). جای جزییات، باز بینی‌ها و ترمیم‌ها خالی است؛ تکه‌هایی از این تاریخ هنوز بر من آشکار نیست؛ امروز، که سوم ژانویه‌ی 1944 باشد، آن را کم و بیش چنین می‌بینم: 
حادثه در سرزمینی زیر فشار و سر سخت: لهستان، ایرلند، جمهوری وندیک، کشوری در امریکای جنوبی یا حوزه‌ی بالکان نشر می یابد…باید بگوییم نشر یافته است چرا که هرچند راوی معاصر است، روایتی که نقل کرده نزدیک میانه یا اوان قرن نوزدهم رخ داده است. بیایید، برای سهولت روایت، بگوییم که مکان ایرلند است و زمان سال 1824. راوی رایان نام دارد؛ او نتیجه ی فرگوس کیل پاتریک جوان، قهرمان، برومند و شهید است، که به طرز اسرار آمیزی نبش قبر شد، همان که نامش زینت بخش شعر براونینگ هوگوست، و مجسمه‌اش فراز تپه‌ای خاکستری رنگ میان دشت‌های سرخ سروری می‌کند.
کیل پاتریک فردی دسیسه گر بود، سر دسته ی پنهانی و سربلند دسیسه‌گران؛ به موسی شباهت داشت از این لحاظ، که از سرزمین موآب، ارض موعودی را توصیف می‌کرد که هرگز بدان پا نمی‌گذاشت، زیرا شبِ شورشِ پیروزمندانه‌ای که خود طرح افکنده و برانگیخته بود، هلاک شد. تاریخ نخستین سده‌ی مرگش نزدیک می‌شود؛ جزییات جنایت معماگونه‌اند؛ رایان، که در کار فراهم ساختن زندگی‌نامه‌ای از قهرمان است، کشف می‌کند که معما از حیطه‌ی جنایی محض فراتر می‌رود. کیل پاتریک در تماشاخانه‌ای به قتل رسید؛ پلیس انگلیسی نتوانست ردپای قاتل را پیدا کند؛ تاریخ‌نویسان اعلام می‌دارند که عدم توفیق پلیس به هیچ‌وجه با نیات خیر آنان منافاتی ندارد، زیرا او بدون شک به فرمان همین پلیس به قتل رسیده است. مراحل دیگر معما رایان را آشفته می‌سازد. این وجه خصلتی حلقوی دارند: ‌به نظر می‌رسند که پدیده‌هایی را از مناطق دور افتاده و اعصار از یاد رفته تکرار یا تلفیق می‌کنند. بدین‌سان، کسی نیست که نداند گزمگانی که نعش قهرمان را وارسی کردند نامه‌ی سر به مهری یافتند که او را از رفتن به تماشاخانه در آن شب خاص برحذر می‌داشت. جولیوس سزار هم، سر راه خود به قربانگاه، آنجا که دشنه‌های دوستانش به انتظارش بود، عریضه‌ای دریافت کرد، که هرگز فرصت خواندن آن‌را نیافت، عریضه‌ای که در آن توطئه افشا و نام خائنان هب دست داده شده بود. کال(پ – ن)یا، همسر سزار، در رویاهای خود، برجی را دید که سنا به نام شوهر کرده بود، و این برج فرو می‌ریخت؛ شب مرگ کیل پاتریک، شایعات دروغ و ناموفق در سراسر کش.ر با سوختن برج دایره‌ای شکل گاروان مصادف بود – رویدادی که می‌توانست بدشگون به نظر رسد، زیرا کیل پاتریک در کیل گاروان زاده شده بود. این قرینه‌ها (و قرائن دیگر) در ترجمه‌ی احوال قیصر و سرگذشت توطئه گری ایرلندی، اندیشه‌ی وجود طرحی پنهانی در زمان را در ذهن رایان تقویت می‌کند، تصویری که در آن، خطوط خود را تکرار می‌کنند. بر تاریخ اعشاری، که کندروسه آن را متصور می‌دانست، تامل می‌کند؛ برشکل شناسی‌های هگل، اشپیگلر، و ویکو؛ بر شخصیت‌های هزیود، که از طلا به آهن ترقی معکوس می‌کنند. به بررسی تناسخ ارواح می‌پردازد، نظریه‌ای که ادب ملتی را از وحشت می‌انبارد و همین قیصر آن را به کاهنان بریتانی نسبت می‌داد؛ به این اندیشه می‌افتد که پیش از آن‌که قهرمان فرگوس کیل پاتریک باشد، فرگوس کیل پاتریک جولیوس سزار بوده است. نمونه غریبی از برهان او را ازین هزارتوهای حلقوی می‌رهاند تا به درون هزارتوهای دیگری اندازد که حتی متجانس‌تر و گریزناپذیرترند: کلمات گدایی که روز مرگ فرگوس کیل پاتیک با او سخن گفت قبلا در تراژدی مکبث آمده‌اند. تقلید تاریخ از تاریخ به اندازه‌ی کافی غریب بود؛ تقلید تاریخ از ادبیات دیگر نامتصور است…
رایان کشف می‌کند که در سال 1814، جیمز الکساندر نولان، پیرترین یار قهرمان، نمایشنامه‌های عمده‌ی شکسپیر، از جمله جولیوس سزار، را به زبان گیلی ترجمه کرده بود. او همچنین در آرشیوها به دستنوشته‌ی مقاله‌ای به قلم نولان درباره‌ی فست اشپیله در سویس دست می‌یابد: یعنی آن بازسازی‌های عظیم و پراکنده تئاتری، که به هزاران بازیگر نیاز دارد و ماجراهای تاریخی را در همان شهرها و کوه‌هایی که رخ داده‌اند تکرار می کند. باز سند منتشر نشده‌ی دیگری افشا می‌کند که چند روزی پیش از پایان، کیل پاتریک، که ریاست جلسه‌ی سران را برای آخرین‌بار به عهده داشته، حکم مرگ خائنی را امضا کرده، خائنی که نامش از سند محو شده است. این حکم اصلا با روحیه‌ی پارسای کیل پاتریک هماهنگی ندارد. رایان در مسئله ژرف‌تر غور می‌کند (تفتیش او یکی از شکاف‌ها را در این بحث می‌پوشاند) و موفق به حل معما می‌شود.
سرنوشت کیل پاتریک در تماشاخانه‌ای به انجام رسید، اما او از تمامی شهری نیز تماشاخانه‌ای ساخته بود، و بازیگران همه‌ی افراد او بودند. و نمایشنامه‌ای که نقطه‌ی اوج آن مرگ او بود بسیاری روزها و بسیاری شب‌ها را در بر می‌گرفت. آنچه روی داد چنین بود: ‌
روز دوم اوت سال 1824 توطئه چینان فرهم آمدند. کشور در آستانه‌ی عصیان بود. اما همیشه هر تلاشی به نحوی با شکست روبرو شده بود: خائنی در میان گروه بود. فرگوس کیل پاتریک به جیمز نولان دستور داد تا این خائن را بیابد. نولان دستورهای او را اجرا کرد‌: چون جمع همه گرد امدند در برابر آنان اعلام داشت که خائن کسی جز خود کیل پاتریک نیست. این اتهام را با شواهد انکار ناپذیر اثبات کرد؛ توطئه چینان رهبر خود را به مرگ محکوم کردند. او خود حکم مرگ خویش را امضاه کرد؛ اما التماس کرد اجازه ندهند که محکومیت او به وطن اجدادی لطمه زند. از اینجا بود که نولان نقشه‌ی غریب خود را طرح افکند.
ایرلند کیل پاتریک را می‌پرستید؛ کوچکترین ظن بی‌حرمتی نست به او شورش را به مخاطره می‌انداخت؛ نولان نقشه‌ای پیشنهاد کردکه اعدام کیل پاتریک را وسیله‌ای برای آزاد سازی وطن اجدادی می‌ساخت. پیشنهاد کرد که محکوم به دست قاتلی ناشناس کشته شود، در شرائطی که به عمد نمایشی باشد، تا این شرایط بر تخیل همگانی نقر گردد و به شورش سرعت بخشد. کیل پاتریک سوگند خورد با برنامه همکاری کند که به او فرصت برائت می‌داد و به مرگ او رنگ و آبی می‌افزود.
مجال تنگ بود، و نولان قادر نبود به شرائطی که برای این‌ اعدام پیچیده اختراع کرده بود انسجام بخشد؛ مجبور شد از آثار نمایشنامه‌نویس دیگری، ویلیام شکسپیر انگلیسی و دشمن، اقتباس کند. صحنه‌هایی را از مکبث و جولیوس سزار تکرار کرد. نمایش همگانی – و پنهانی – چندین روز وقت می‌گرفت. محکوم به شهر دابلین وارد می‌شد، بحث می کرد، فعالیت می‌کرد، نیایش می‌کرد، نکوهش می‌کرد، کلماتی بر زبان می‌آورد که(بعدها) رقت‌بار به نظر می‌رسید – و هریک ازین اعمال، که در نهایت تجلیل می‌شد، ساخته و پرداخته‌ی نولان بود. صدها بازیگر با قهرمان همکاری می‌کردند؛ نقش برخی از آنان پر اهمیت بود و بقیه سیاهی لشکر بودند. آنچه گفتند و کردند در کتاب‌های تاریخ، و خاطره‌ی پر تب و تاب ایرلند، باقی می‌ماند. کیل پاتریک، که مجذوب سرنوشت دقیق و حساب شده‌ای بود که او را تبرئه می‌کرد، در بیش از یک مورد با اقوال و اعمال ابداعی خود به متن(متن نولان) غنا بخشید. و نمایش مردمی بدین‌سان در زمان جریان یافت، تا، در ششم اوت 1824، در یک غرفه‌ی تماشاخانه، که طاقه شال‌های عزا به گرد آن آویخته بودند، و از پیش یاداور غرفه ی تماشاخانه‌ی ابراهام لینکن بود، گلوله‌ی محتوم به سینه خائن قهرمان وارد شد، و او به زحمت توانست، میان دو فوران تند خون، چند کلمه‌ی از پیش تعیین شده را بر زبان اورد.
تکه‌هایی از شکسپیر اقتباس شده، در کارنولان، کمترین ارزش دراماتیک را دارند؛ ظن رایان بر این است که نویسنده با درج آنها خواسته است که کسی، احتمالا در آینده، متوجه حقیقت شود.
رایان در می‌یابد که او هم خود بخشی از نقشه‌ی نولان را تشکیل می‌دهد…در پایان کندو کاوی سماجت آمیز، تصمیم می‌گیرد که کشف خود را مسکوت گذارد. کتابی منتشر می‌کند موقوف به تجلیل از قهرمان؛ که این هم بدون تردید پیش بینی شده بود.
نویسنده: خورخه لوییس بورخس (Jorge Luis Borges)
مترجم: احمد میرعلایی

برگرفته از مجموعه داستان: «مرگ و پرگار»، خورخه لوییس بورخس، نشر فاریاب، ترجمه احمد میرعلایی
حرف‌چین: فرشته نوبخت

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.