داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بیچاره آن مرحوم

«بارتولینوفیورنزو» همان روز اول از نامزدش این‌طور شنید: 
– لینا، نه! در حقیقت اسم من لینا نیست. من کارولینا نام دارم. اما بیچاره آن مرحوم مرا لینا صدا می‌کرد و این اسم بروی من ماند.
بیچاره آن مرحوم « کوزیموتادی» شوهر اولش بود.
– خوب!
لینا شوهر سابقش را به نامزد تازه‌اش نشان داده بود، زیرا عکس کوزیمو هنوز بر دیوار مهمان‌خانه روبروی نیمکتی که بارتولینو نزدیکش می‌نشست قرار داشت، کوزیمو در این عکس بزرگ و زنده و طبیعی، تبسمی‌بر لب داشت و با کلاهش سلام می‌داد. بارتولینو هم بلا اراده سر را به علامت جواب سلام تکان می‌داد.
حتی یک ثانیه به فکر «لینا سارولی» نرسیده بود که این عکس صاحبخانه را از اطاق مهمان‌خانه بر دارد. چون خانه‌ای که فعلاً لینا در آن سکونت داشت متعلق به کازیموتادی مهندس بود که هم نقشه آن را کشیده و هم با کمال سلیقه با اثاث تازه آن را مزین کرده و بعد هم با تمام دارایی دیگر برای زنش به ارث گذاشته بود.
لینا بی آن‌که کوچک‌ترین توجهی به حیرت و توجه نامزد بکند، به حرف ادامه داد: 
– به نظر من، تغییر نام هیچ اثری ندارد. اما، بی‌چاره آن مرحوم، به من گفت: بهتر نیست تو را بجای کارولینا « کارالینا» « لینای عزیز » صدا بکنم؟ تقریباً هر دو این اسم‌ها یکی است اما در عین حال فرق لطیفی دارد! متوجه هستید؟
بارلینو که گویی، «بیچاره آن مرحوم» عقیده‌اش را در این مورد پرسیده بود جواب داد: 
– بسیار خوب! بله، بسیار خوب!
لینا سارولی با تبسم این‌طور نتیجه گرفت: 
– خوب، پس با « کارالینا» موافقی! تو هم بارتولینو فیورونزو.
بارتولینو که سرا پا غرق شرم و ناراحتی شده بود و فکر می‌کرد که در طول این مدت، شوهر در قاب عکس با لبخند نگاهش می‌کند و سلام می‌دهد، زیر لبی جواب داد: 
– موافقم… بله، بله، موافقم…
پس از سه ماه، زن و شوهر تازه به ایستگاه راه‌آهن رفتند تا به عروسی بروند و ماه عسل را در رم بگذار‌انند. در میان اقوام و دوستان مشایعت کننده، خانم «اورتنس‌موتا» دوست مشترک و صمیمی‌خانوادۀ‌ فیور‌نزو و لینا‌ دیده می‌شد که با اشاره به بار‌تولینو به شوهر گفت: 
– پسر بیچاره زن گرفته است! به نظر من بهتر است بگوئیم او را شوهر داده‌اند!
اشتباه نشود! مقصود اورتنس‌موتا این نبود که بگوید لینا‌سارولی یا لینا‌تادی سابق و لینا‌فیورنزای فعلی، شلوار مردانه می‌پوشد.
نه! لینا‌ی عزیز بیش از همۀ‌ زنها زن است! اما پس از قضاوت دربارۀ‌ این زن و شوهر تازه این نکته را تصدیق می‌کنیم که زن با تجربه تر و عاقل تر از شوهر بود، آه بار‌تولینو طفلک سرخ و سفید و مو بور و چاق بود و حالت پسر بچۀ‌ گوشت‌آلود عجیبی را داشت که طاس هم بود. طا‌سیش به نظر ساختگی می‌آمد چون بالای شقیقه را تراشیده بود که حالت بچگی را از خود دور بکند، ولی در این کار موفق نشده بود.
آقای مو‌تا شوهر پیر این خانم جوان که واسطۀ‌ این ازدواج بود و نمی‌خواست کسی از بار‌تولینو بد بگوید، با صدای تو‌دماغی و خشمگین گفت: 
– طفلک! طفلک! چرا طفلک؟ بار‌تولینو، مرد احمقی نیست، شیمی‌دان قابلی است…
زن با تسخیر گفت: 
– بله! شیمی‌دان درجۀ‌ یک.
شوهر جواب داد: 
– کاملا درجۀ‌ یک.
اگر مطالعات عمیق و تازه و ممتازی را که از جوانی در علم شیمی‌یعنی یگانه علم مورد علاقه‌اش کرده بود، چاپ می‌کرد قطعا شیمی‌دان لایق و مشهوری بشمار می‌آمد. معلوم نیست، شاید هم اگر در مسابقۀ‌ استادی شرکت می‌کرد، به استادی دانشگاه انتخاب می‌شد، چون بسیار عالم بود! بسیار عالم! اکنون هم شوهر نمونه‌ای خواهد شد، چون با قلبی پاک و عفیف به زندگی زناشوئی وارد گشته است.
زنش گفت: 
– که این طور…
اما دربارۀ‌ پاکی و عفت، کاملا با او موافق بود و حتی بیشتر از او به این مطلب ایمان داشت.
پیش از آن که عروسی با لینا‌سارولی انجام بگیرد، هر‌بار که این خانم در خانۀ‌ فیو‌رنزو می‌شنید که شوهرش به عموی بارتو‌لینا توصیه می‌کند، برای این پسر زن بگیرد از خنده روده بر می‌شد و قهقهه را سر می‌داد.
شوهر با خشم می‌گفت: 
– بله، خانم، باید به او زن داد!
خانم ناگهان حال جدی بخود می‌گرفت و می‌گفت: 
– بسیار خوب! دوستان عزیزم، به او زن بدهید، من برای خودم می‌خند‌م، از مطلبی که می‌خوانم خنده‌ام گرفته است.
در واقع اورتنس‌موتا، در مدتی که شوهرش با آقای «آ‌نسلم» عموی بارتو‌لینو مطابق معمول شطرنج بازی می‌کرد، برای خانم فیور‌ونزو که از شش ماه پیش بر اثر فلج شدن بر صندلی میخکوب شده بود، کتاب داستان فرانسه می‌خواند.
چه شب های خوبی بود آن شب ها که بار‌تولینو در آزمایشگاه شیمی‌در را محکم بر وی خود می‌بست، زن عموی پیر هم به داستان گوش می‌داد و وانمود می‌کرد که خوب می‌فهمد، اما چیزی نمی‌فهمید؛ دو پیرمرد هم غرق بازی شطرنج بودند و برای آن که نشاطی در خانه ایجاد بکنند، می‌خواستند به او زن بدهند و اکنون جداً به پسر بیچاره زن دادند!
در این مدت، اورتنس‌ به فکر این زن و شوهر تازه‌ای بود که به سفر عروسی رفته بودند و از تصور این که لینا‌سارولی که چهار سال با مهندس تا‌دی، مرد لایق و زنده و با نشاط و جسور زندگی کرده بود، اکنون با این پسر کله طاس بی‌دست و پا و بقو‌ل شوهرش معصوم در خلوت بسر‌ می‌برد، خنده‌اش می‌گرفت. و شاید در همین ساعت بیوۀ‌ جوان تازه عروس متوجه تفاوت فاحش این دو مرد شده باشد.
پیش از آن که ترن حرکت بکند، عمو آ‌نسلم به عروس برادر گفت: 
– لینا‌! بارتو‌لینو را به تو می‌سپارم، را‌هنمائیش کن!
البته مقصودش راهنمائی در شهر رم بود که باتو‌لینو هرگز آن را ندیده بود.
لینا‌ یکبار به رم رفته بود، اولین ماه عسل را با بیچاره آن مرحوم در رم گذرانده بود؛ کوچکترین چیز‌ها و بی معنی‌ترین کارها را چنان با روشنی و صراحت و با جزئیات کامل به خاطر می‌آورد که گوئی از آن تاریخ به جای شش سال شش ماه هم نگذشته است.
سفر با بارتو‌لینو به نظرش بسیار طولانی می‌آمد؛ نمی‌شد پرده ها را پائین بکشند، همینکه ترن در ایستگاه رم توقف کرد، لینا‌ گفت: 
– خواهش می‌کنم بگذار خودم چمدان ها را پائین بیاورم!
و به بار‌بری که در ترن را بروی آن ها گشود گفت: 
– بیا، سه تا چمدان، دو جعبه کلاه، نه، سه جعبه، یک صندوق چوبی، با هم صندوق چوبی، کیف سفر، این هم یک کیف دیگر، دیگر چه هست؟ هیچ، کافی است، حالا برو مهمانخانۀ‌ ویکتوریا!
وقتی از ایستگاه راه‌آهن خارج شد و بارها را بیرون آورد فوراً‌ رانندۀ‌ امنیبو‌س را شناخت و به او اشاره کرد، همین که سوار شدند به شوهرش گفت: «خواهی دید، مهمانخانۀ‌ متوسطی است اما بسیار راحت است، پذیرائی خوب دارد، تمیز است، قیمت ها مناسب است، به علاوه در مرکز شهر قرار گرفته است.»
بلا اراده بیادش می‌آمد که بیچاره آن مرحوم، از این مهما‌نخانه بسیار راضی بوده است و اکنون بارتو‌لینو هم بیشک از آن راضی خواهد بود.
آه! چه پسر افتاده‌ای ! کلمه‌ای حرف نمی‌زد.
لینا‌ گفت: 
– حالا گیج هستی؟ من هم دفعۀ‌ اول همین حال را داشتم اما می‌بینی که از شهر بسیار خو‌شت می‌آید نگاه کن، نگاه کن، «لاپلاس‌دترم» … «له‌ترم‌دودیو‌کلتین» … «سنت‌ماری‌دزآنژ». بر گرد نگاه کن، این کوچۀ‌ «ناسیونال‌» است؛ بسیار عالی است؟ نیست؟ همین الان از آن جا می‌گذریم …
لینا‌ در مهما‌نخانه حس کرد که در خانۀ‌خودش است. بسیار میل داشت همچنان که همه را می‌شناخت، کسی هم او را بشناسد، مثلا آن پیش‌خدمت که «پی‌پو» نام داشت همان است که شش سال پیش آن جا بود.
– چه اطا‌قی باید رفت؟
اطاق نمرۀ‌ 12 را در طبقۀ‌ اول برای آن ها نگه داشته بودند.
اطاق بزرگ خوبی بود که تخت‌خواب بسیار مرتبی داشت.
لینا‌ به پیش‌خدمت پیر گفت: 
پی‌پو خواهش می‌کنم ببینید اطاق نمرۀ‌ نوزده در طبقۀ‌ دوم خالی است یا نه؟
پیش‌خدمت تعظیمی‌کرد و گفت: «چشم، الساعه»
پس از آن به شوهر توضیح داد: 
– این اطاق بسیار راحت‌تر است، گنجۀ‌ دیواری در کنار تخت‌خواب دارد. هوای اطاق آزاد‌تر است و بی‌سرو‌صدا می‌باشد. در آن جا بسیار راحت‌تر خواهیم بود…
خوب به خاطر داشت که با بیچاره آن مرحوم هم کارها به همین نحو می‌گذشت. ابتدا اطاقی‌ در طبقۀ‌ اول به او دادند و شوهرش آن را عوض کرد.
پیشخدمت پس از چند دقیقه بر‌گشت و به آن ها اطلاع داد که اطاق نمرۀ‌ نوزده خالی است، اگر آن را ترجیح می‌دهند فوری در اختیارشان گذاشته می‌شود.
لینا‌ با خوشحالی بسیار گفت: 
– بله! بله! آن را ترجیح می‌دهیم.
همین که وارد شد، از دیدن اطاق، با همان وضع و با همان کاغذهای دیواری و همان اثاث و در همان حال سابق بسیار خوشحال شد. اما بارتو‌لینو از این خوشحالی چیزی درک نمی‌کرد.
لینا‌ در ضمن آن که جلو آینه کلاه را از سر بر‌می‌داشت و بالای قفسه می‌گذاشت گفت: 
– از این اطاق خو‌شت نیامده است؟
– چرا، بسیار خوب است…
– آه، نگاه کن! من از آینه می‌بینم، آخرین بار که این جا بودم، این تابلو نبود، یک بشقاب ژاپو‌نی به دیوار آویخته بود، لابد شکسته است. خوب بگو ببینم از این خو‌شت نیامده است؟
– نه، نه، نه‌، نه‌، نه‌!
حالا با این صورت کثیف نمی‌شود یکدیگر را ببوسیم، برو دست و صورت را بشوی! من هم به اطاق کوچک آرایش خودم می‌روم، خداحافظ !
با خوش‌وقتی و شادی فراوان جست زد و رفت.
بارتو‌لینو با کمی‌خفت و ذلت به اطراف نگاه کرد، به تخت‌خواب نزدیک شد و پرده را عقب زد و خوب آن را نگاه کرد. این لابد همان تختی است که زنش اولین بار با مهندس تا‌دی روی آن خوابیده است. از آن فاصلۀ‌ دور هم، عکس شوهرش را با حال سلام دادن به دیوار اطاق خانۀ‌ لینا‌ در نظر می‌آورد.
در تمام مدت سفر عروسی، نه تنها در همان تخت‌خواب خوابید، بلکه در همان رستورا‌نی که بیچاره آن مرحوم شش سال پیش زنش را به آن جا می‌برد، شام و ناهار می‌خورد، در شهر رم می‌گشت و مثل توله سگی برجای پای بیچاره آن مرحوم، که خاطره‌اش همه جا راهنمای لینا‌ بود قدم می‌گذاشت.
بناهای تاریخی و کهنه، موزه‌ها، سالنهای آثار هنری، کلیسا‌ها، باغ‌ها، خلاصه همه چیزهائی را دیدن می‌کرد که بیچاره آن مرحوم زنش نشان داده بود.
بارتو‌لینو بسیار محجوب بود و جر‌أت نمی‌کرد که در اولین روزهای عروسی، بی‌علاقگی و سرافکندگی خود را از این که مجبور است در همه جا و در همه چیز، تجربه ها و پیشنهادها و ذوق و مزایای شوهر اولی را قدم به قدم تعقیب بکند، در برابر زنش ظاهر سازد.
اما زنش هیچ به بدی این کار پی نمی‌برد و متوجه آن نبود و نمی‌توانست توجهی هم داشته باشد.
در هیجده سالگی که هنوز دربارۀ‌ زندگی معرفت و قوۀ‌ تشخیص نداشت، کاملا در اختیار این مرد قرار گرفته بود؛ به وسیلۀ‌ او تربیت شده و وجو‌دش بر اثر تعلیمات او شکل تازه‌ای یافته بود و روی هم رفته مخلوق و آفریدۀ‌ کوزیموتادی‌ شده بود.
اکنون خود را مدیون این مرد می‌دید، هر فکری می‌کرد، هر احساسی می‌نمود، هر حرفی می‌زد، هر رفتاری داشت، نوعی بود که از او تعلیم گرفته بود.
حالا چطور شد که دوباره شوهر کرد؟ علتش این بود که کوزیموتادی‌ به او آموخته بود که در مصیبت ها، اشک و آه به هیچ درد نمی‌خورد، و نباید با مرده‌ها زندگی کرد و اگر اتفاقا زنش زود‌تر می‌مرد، حتما زن می‌گرفت.
بنابر‌این، بارتو‌لینو اکنون باید در همه جا از رفتار زن یا بهتر بگوئیم، از رفتار تادی‌، شوهر سابق، که ارباب و راهنمای آن ها بود، پیروی بکند، به چیزی نیند‌یشد، غم چیزی را نخورد، اکنون که وقت خنده است، بخندد و تفریح کند و به هیچ چیز روی بد نشان ندهد.
بله! اما حتی بوسه و نوازش و هر‌چیز دیگر باید به تقلید شوهر اول باشد؟ هیچ نکتۀ‌ تازه‌ای نبود که بتواند از نو احساس تازه‌ای در این زن ایجاد بکند؟ هیچ چیز تازه‌ای نبود که لحظه‌ای بتواند این زن را از دست آن تسلط نا‌پدید شده نجات دهد؟ بارتو‌لینو پیوسته می‌گشت، می‌گشت تا نوازش‌های تازه‌ای اختراع بکند، اما حجب و‌حیا مانع انجام آن می‌گشت، به این معنی که در دل خود این نوازش ها را حتی به وضع گستاخانه‌ای می‌پروراند، اما همین که می‌خواست به موقع اجرا بگذارد، از شرم سرخ می‌شد، در این حال زنش می‌پرسید: 
– چیزیت هست؟
دیگر همه چیز با این سؤال از بین می‌رفت، بارتولینو‌ حال احمقانه و ساده‌ای به خود می‌گرفت و می‌گفت: 
– چیزیم هست؟
پس از بازگشت از سفر عروسی، خبر ناگوار و غیرمنتظره‌ای شنیدند که بسیار منقلب شدند، آقای مو‌تا که واسطۀ‌ ازدواج آن‌ها بود ناگهان درگذشته بود. لینا‌ که پس از مرگ شوهر اول، فقط در خانۀ‌ همین دوست از نعمت آسایش و مراقبت‌های خواهرانه بر‌خوردار می‌شد، فوری نزدش‌ شتافت تا در غمش شریک باشد.
فکر نکرده بود که این وظیفۀ‌ مقدس تا این حد دشوار باشد، اورتنس‌ در دل نمی‌بایستی از این مصیبت تا این اندازه متأثر باشد.
البته موتا‌ی بیچاره مرد نازنینی بود، اما بسیار مسن‌تر از او و کسالت‌آور بود و لینا‌ از این که حتی پس از ده روز غم دوستش را تسلی نا‌پذیر می‌دید، حیران و مبهوت مانده بود. ابتدا گمان کرد که شوهر او را مضیقۀ‌ مالی گذارده است.
 از این رو دوستانه از او پرسید، اما اورتنس‌ با گریه جواب داد: 
– نه! نه! اما خواهی فهمید…
چه؟ واقعاً اینقدر غصه دارد؟ لینا‌ دلیلش‌ را درک نمی‌کرد و می‌خواست این مطلب را به شوهر بگوید.
بارتو‌لینو شانه‌ها را بالا انداخت و در برابر این نوع بی‌شعوری زن به ظاهر فهمیده‌اش سرخ شد و گفت: 
– آه! پس از همه چیز باید حساب کرد که شوهرش را از دست داده است.
لینا‌، فریاد زد: 
– خواهش می‌کنم از شوهرش با من حرف نزن! بیشتر جنبۀ‌ پدری داشت.
– این موضوع مرا قانع نمی‌کند!
– آخر، حتی نمی‌توانست پدرش هم باشد.
لینا‌حق داشت. اور‌تنس زیاد گریه و زاری می‌کرد. اور‌تنس متوجه شد که بار‌تولینوی بیچاره، پس از سه ماه نامزدی، از این که زنش دائم در برابر او با کمال سهولت از شوهر سابقش صحبت می‌کند، بسیار آشفته است. آشفته است که هنوز موفق نشده است این خاطرۀ‌ زندۀ‌ لجوج را که زنش تابه حال حفظ کرده، با زناشوئی ثانی آشتی بدهد. اور‌تنس، در این باره با عمویش صحبت کرد. عمو کوشید تا خیالش را آسوده بکند و گفت: این خود دلیل صداقت این زن جوان است که به هیچ وجه نباید مورد سوه‌ظن قرار گیرد. باید مطمئن شد که با اقدام به ازدواج ثانوی خاطرۀ‌ این مرد، ریشۀ‌‌ عمیقی در قلبش باقی نگذاشته، بلکه فقط در فکرش اثر ضعیفی از آن مانده است و به این جهت است که می‌تواند در کمال بی‌پروائی حتی پیش شوهر از آن صحبت بکند. اور‌تنس به خوبی درک کرد که این دلیل و منطق بار‌تولینو را قانع و آسوده خاطر نکرد. پس حق داشت که تصور بکند آشفتگی مرد جوان از این صداقت، پس از سفر عروسی، چند برابر شده است. از این رو، وقتی زن و شوهر جوان به دید‌نش رفتند، نه تنها در چشم لینا‌، بلکه مخصوصا در چشم بار‌تولینو غم خود را در این مصیبت تسلی نا‌پذیر نشان داد.
بار‌تولینو در غم این زن بیوه احساس همدردی شدید کرد و اولین بار جرأت‌ کرد در این موضوع با عقیدۀ‌‌ زنش که اندوه شدید دوستش را باور نمی‌کرد، مخالفت بکند، به این جهت با چهرۀ‌ بر‌افروخته گفت: 
– پس معلوم می‌شود، که تو در مرگ شوهرت این اندازه گریه نکردی؟
لینا‌ حرفش را قطع کرد و گفت: 
– این دو موضوع چه ارتباطی به هم دارند؟ قبلا باید دانست که بیچاره آن مرحوم…
بار‌تولینو برای آن که فرصت تمام کردم جمله را به او ندهد، خود آن را کامل کرد: 
– هنوز جوان بود…
لینا‌ جواب داد: 
– به علاوه، من هم گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم، این مطلب حقیقت دارد…
بار‌تولینو وسط حرفش دوید: 
– نه آنقدر زیاد؟
– چرا همین قدر زیاد … زیاد، اما من دلیل داشتم! بار‌تولینو، باور کن که اور‌تنس در گریه مبالغه می‌کند…
بار‌تولینو نمی‌خواست حرفش را باور کند، اما پس از این گفتگو، بیشتر احساس خشم کرد. این خشم نسبت به زنش نبود بلکه نسبت به تا‌دی مرحوم بود که این طرز تعقل و احساس را به زنش آموخته بود و همۀ‌ این فکر‌ها نتیجۀ‌ تعلیمات آن بی شرم بوده است.
آیا بار‌تولینو، همه روزه، هنگام ورود به سالن او را می‌دید که با تبسم سلام می‌دهد، آه! هیچ قادر نبود این تصویر را تحمل کند! دیدن این عکس برایش شکنجه‌ای محسوب می‌شد. هر جا می‌رفت جلو چشمش بود. به اطاق دفتر می‌رفت، باز عکس تا‌دی تبسم می‌کرد و سلام می‌داد، مثل آن که می‌گوید: بفرمائید، بفرمائید‌، هیچ می‌دانید که این جا دفتر کار مهندسی من بوده است؟ اکنون شما آن را آزمایشگاه شیمی‌کرده‌اید. بسیار خوب! با مرده‌ها نباید زندگی کرد.
به اطاق خواب می‌رفت. باز تصویر تا‌دی آن جا هم او را زجر می‌داد، تبسم می‌کرد و سلام می‌داد و گفت: 
– ناراحت نباشید، منزل خودتان است! شب بخیر! آیا از زنم راضی هستید! او را برای شما خوب تربیت کرده‌ام. با مرده‌ها نباید زندگی کرد.
از دست او نجات نداشت، وجود این مرد همچنان که در خیال زنش مانده بود، در همه جای خانه هم دیده می‌شد و بار‌تولینو که در ابتدای عروسی، آن قدر آرام و خاموش بود، اکنون گرفتار تحریک شدید دائمی‌شده بود و در عین حال ناچار بود پنهانش نگاه دارد.
بالاخره برای تغییر عادت زنش، متوسل به اقدامات شدید گشت.
اما لینا‌ این عادات را پس از بیوگی کسب کرد، زیرا کازیمو‌تادی با آن خلق متلو‌نش هرگز به چیز معینی عادت نمی‌کرد، نمی‌توانست عادت بخصوصی داشته باشد، اما عادت لینا‌ به جائی رسیده بود که به محض مشاهدۀ‌ اولین اقدامات شدید بار‌تولینو با سرزنش گفت: 
– خدای من! بار‌تولینو هم مثل بیچاره آن مرحوم شده است.
 بار‌تولینو نمی‌خواست در اولین اقدام خود را شکست خورده نشان دهد، بلکه می‌خواست بر‌حسب میل شخصی، بر شدت عمل بیفزاید تا به انجام اقدامات تازه قادر باشد. با وجود این هرچه می‌کرد، در نظر لینا‌ عینا همان کاری بود که شوهر اولش انجام می‌داد، همۀ‌ رنگ های آن را بکار می‌برد.
بار‌تولینو شوق خود را در این کار از دست داد، همچنان که لینا‌ از این ابتکار‌ها لذت می‌برد. در صورت ادامۀ‌ این وضع، قطعاً لینا‌ حس می‌کرد که دوباره با بیچاره آن مرحوم، زندگی می‌کند.
بالاخره، بار‌تولینو برای آن که از خشم روز افزونش بکاهد، نقشۀ‌ غم‌انگیزی طرح کرد.
در واقع با این طرح نمی‌خواست به زنش خیانت بکند، بلکه بیشتر میل داشت از مردی که او را کاملاً تسخیر کرده است و هنوز هم او را در اختیار دارد انتقا‌می‌بکشد. ابتدا گمان می‌کرد که این فکر نا‌پسند یکباره در او بو‌جود آمده است، اما باید گفت، این فکر در حقیقت در زمان قبل از ازدواج، به وسیلۀ‌ اور‌تنس در او نفوذ کرده و به ذهنش وارد شده بود، چون این زن همان وقت می‌خواست با جذبه و دلربائی خود او را از علاقۀ‌ مفرط به شیمی‌باز دارد.
به نظر اور‌تنس، این کار مصیبت‌ها را تلافی می‌کرد، البته از خیانت به دوستش بسیار ناراحت بود، اما به بار‌تولینو این‌طور فهماند که حتی قبل از ازدواج با لینا‌ به او علاقه‌مند بوده است. آه! چه می‌توان کرد این امر مقدر بوده است!
این امر مقدر قبل از ازدواج بر بار‌تولینو که پسر عفیفی بود به طور وضوح آشکار نشده بود و اکنون از این که به آسانی نتوانسته بود به اور‌تنس دست یابد، بسیار وازده و فریب خورده مانده بود. لحظه‌ای که تنها در اطاق آقای موتا‌ی‌پیر می‌گذراند، از رفتار زشت خود پشیمان گشته بود، ناگهان چشمش در پائین تخت‌خواب، طرف اور‌تنس، به شی‌ه براقی خورد. این شی‌ه مدال طلا با زنجیری بود که مسلماً از گردن اور‌تنس افتاده بود. آن را بر‌داشت تا به صاحبش رد کند، همان طور که منتظر‌ش بود بلا‌اراده با انگشت‌های لرزان آن را گشود. ناگهان برخود لرزید.
آن جا هم در مدال، باز تصویر بسیار کوچک کوزیموتا‌دی را یافت.
تبسم می‌کرد و به او سلام می‌داد.
نویسنده: لوویجی پیراندللو (Luigi Pirandello)
مترجم: دکتر زهرا خانلری

بر گرفته از کتاب: «بیست داستان»، نشر کتاب
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

وقتی دریا را ترک گفتم، موجی پیشاپیش دیگر موج ها حرکت کرد بلند قامت و سبک. به رغم فریادهای دیگر امواج که دامن سیالش را می گرفتند بازوی مرا چنگ زد و جست و خیز کنان با من همگام شد. نمی خواستم سخنی بگویمش، چه بیم آن داشتم در برابر دوستان شرمنده اش کنم، که شرمندگی اش مرا می آزرد. فراتر آنکه نگاه های خیره و تند بزرگترها مرا از هر سخنی باز می داشت. وقتی به شهر رسیدیم، برایش گفتم که ممکن نیست، زندگی در شهر زندگی ای نیست که بتواند تصورش را بکند، موجی که هرگز دریا را ترک نکرده است . با طبیعت ناسازگار است. رنجیده نگاهم کرد: «نه تو تصمیمت را گرفته ای، نمی توانی از تصمیمت بازگردی». با ریشخند، با درشتی و تمسخر خواستم منصرفش کنم، فریاد کشید، به آغوشم دوید، تهدیدم کرد، و سرانجام پوزش خواستم برای آزردنش.
یک روز درد سرآغاز شد، چه گونه می توانستم سوار قطار شوم، به دور از چشم بازرس قطار، دیگر مسافران و پلیس ؟ مسلم است که مقررات در قبال حمل امواج با قطار سکوت کرده است، اما همین سکوت نشانۀ جدی بودن دارویی است که در خصوص اقدام ما می کنند. بعد از اندیشۀ بسیار یک ساعت قبل از عزیمت به ایستگاه قطار رسیدم . در صندلی خود جای گرفتم و وقتی کسی ناظر رفتار من نبود به چابکی مخزن آب آشامیدنی مسافران را خالی کردم، آنگاه با صبر وحوصله دوستم را در مخزن جاری ساختم.
نخستین حادثه زمانی رخ داد که کودکان زوجی که در آن نزدیکی بودند، فریاد تشنگی سر دادند، من آنان را از نوشیدن بازداشتم و وعدۀ قاقالی لی و لیموناد بهشان دادم. آنان داشتند رضا می دادند که مسافر تشنۀ دیگری نزدیک شد. می خواستم او را نیز به لیمونادی دعوت کنم، اما نگاه خیرۀ همراه او مرا از دعوت بازداشت. آن زن لیوان کاغذی ای آورد و به مخزن آب نزدیک شد و شیر آنرا باز کرد . لیوانش تقریبا ً نیمه پر شده بود که من بین او و دوستم جهیدم . آن زن متحیر مرا نگاه کرد . زمانی که پوزش خواه بودم، کودک دیگری شیر مخزن را باز کرد، با خشونتی شیر را بستم، آن زن لیوان را به لبانش نزدیک کرد و گفت: 
ـ آه چه آب ِ شوری!
کودک کلام او را تکرار کرد، مسافران از جای برخاستند، شوهر ِ زن، لوکوموتیوران قطار را صدا کرد: 
ـ این مرد نمک در آب ریخته است.
لوکوموتیوران بازرس را خبر کرد .
ـ پس تو یک چیزهایی در آب ریخته ای؟
بازرس پلیس را خبر کرد.
ـ پس تو در آب زهر ریخته ای؟
پلیس به نوبۀ خود رئیس پلیس را خبر کرد.
ـ پس تو بازداشت هستی؟
رئیس پلیس سه مأمور را خبر کرد . آنان مرا را در زیر نگاه خیره و پچ پچ مسافران به واگن خالی ای بردند. در ایستگاه بعدی مرا پایین آوردند و کشان کشان به زندان افکندند . روزها کسی با من سخنی نگفت مگر در بازجویی های طولانی . وقتی قصۀ خویش را گفتم، کسی باور نکرد، حتی زندان بان که سر تکان داد و گفت: «پرونده ات سیاه است، خیلی هم سیاه. یعنی تو نمی خواستی بچه ها را زهر بدهی !» یک روز مرا به نزد قاضی بردند.
او نیز تکرار کرد « کارت دشوار شده است، تو را به دادگاه کیفری می فرستم.»
سالی گذشت و آنان سرانجام رأی خود را صادر کردند، چون حادثه قربانی نداشت، محکومیت من سبک بود. بعد از مدت کوتاهی روز آزادی ام فرا رسید . رئیس زندان مرا به حضور خواند : 
« خوب حالا تو آزادی، خیلی شانس آوردی، شانس آوردی که کسی طوریش نشد، اما دیگر تکرار نشود، برای اینکه دفعۀ دیگر مدت زندانیت کوتاه نخواهد بود….» . و او خیره به من نگاه کرد . با همان چهرۀ گرفته و درهمی که همگان به من نگاه می کردند . همان بعد از ظهر قطاری سوار شدم و پس از تحمل ساعتها مشقت ِ سفر به مکزیکوسیتی رسیدم، تاکسی ای گرفتم و خود را به خانه رساندم. در پشت در آپارتمانم صدای خنده و آوازش را شنیدم، دردی سینه ام را فشرد، مثل ضربۀ موج شگفتی، آنگاه که شگفتی بر سینه ضرب می زند، دوستم آنجا بود، آوازخوان و خنده کنان چون همیشه.
ـ چطور بازگشتی؟
ـ خیلی ساده با قطار، یک نفر بعد از آنکه اطمینان پیدا کرد من فقط آب شور هستم مرا در موتور اتومبیل خود ریخت . سفر دشواری بود، دیری نگذشت که به توده بخار سفیدی مبدل شدم، با باران ملایمی خود را به اتومبیلی رساندم، خیلی ضعیف شده بودم و بسیاری از قطرات خویش را از دست داده بودم.
وجودش زندگی ام را دگرگون ساخت . راهروهای تاریک و اثاثه غبار گرفتۀ خانه آکنده شد از هوا و آفتاب و نور و پژواک های سبز و آبی نور و نوای بی شمار شادی و ارتعاش دل انگیز موسیقی . مگر یک موج چند موج است و چگونه موجی از دیواری، قفسه ای، از پیشانی ای که تاج کف بر تارک دارد، ساحلی، صخره ای یا خوری می سازد. حتی گوشه های متروک، گوشه های ناخوشایند غبارگرفته و خورده ریزه های بی مقدار از دست او رونق و روشنی گرفتند، همه چیز لب به خنده گشود، و همه جا چون سپیدی دندان درخشیدن گرفت. خورشید به اتاق های فرسوده و کهنه، با خوش رویی گام نهاد، دیگر خانه ها، ناحه ها و شهر ها را ترک گفت تا در اینجا خانه کند و گاهی از شب ها تا دیر هنگام ستارگان بی آبرو او را نگاه می کردند که از خانه ام سرک می کشید.
عشق چه طرفه ای بود، آفرینشی بود؛ همه ساحل ماسه بود و بستری بود از ملافه ها که همیشه شبنم نشسته بود. اگر در آغوش می فشردمش با غرور همۀ وجودم را فرامی گرفت، بلند بالا بود، باور نکردنی، چون ساقۀ لطیف سپیدار بود و دیری نمی گذشت که نازکی اش چون چشمه ای از پرهای سفید می شکفت، به لطافت لبخندی که بر سر و پشتم فرومی ریخت و مرا از روشنی و سفیدی می پوشاند . یا پیش رویم تن می گسترد تا بی نهایت چون افق، تا من نیز وجودی همه افق شوم و سکوت. پر و آکنده از پیچ و تاب مرا در آغوش می کشید چون موسیقی با لبانی غول آسا . حضورش رفت وآمد نوازش بود، ترنم دلکش بود و بوسه های بسیار . با ورودم به آب هایش، جوراب‌هایم نوازش نوازش آب را درمی‌یافت و در چشم بر هم زدنی خود را فراتر از همه کس و همه چیز می‌دیدم، در اوجی سرسام آور، به گونۀ سحرآمیزی معلق و آنگاه چون سنگی فرود می‌آمدم و درمی‌یافتم که به نرمی در ساحل امن آرام گرفته‌ام، چون پر. خفتن در میان آبهایش با هیچ نشاطی هم‌طراز نبود و بیدار شدن با ضربه‌های شلاق نشاط آور هزار رشته‌اش با هجوم ناگهانیش و واپس کشیدن قهقه‌گونه اش.
اما مرا هرگز به اعماق وجودش راهی نبود، هرگز طریق دست یافتنم به عریانی و رنج و مرگ نبود.شاید در امواج آن نباشد، آن نقطۀ پنهان که زنان را آسیب پذیر و میرا می‌گرداند، آن تکمه اتصال که در هم می‌پیچد،خم و راست می‌کند و از خویش بی خویش می‌سازدش. هیجان پذیری‌اش چون زنان لرزان لرزان در همه وجودش راه می‌یافت و فقط آن نقطۀ مرکزی را که لرزش‌ها را از آنجا آغاز شود و تا همه هستی‌اش پیش رود در او نبود، اما در عوض لرزش‌ها از برون بود و هر لحظه شدت بیشتری به خود می‌گرفت تا آنجا که به دیگر کهکشان‌ها تن می‌سایید. دوست داشتن او تا تماس‌های دور دست پیش می‌رفت تا لرزش با ستارگان آن املاک که هرگز گمانمان نیست…. نه او را مرکزی نبود، فقط خلایی بود چون گرداب که فرومی کشد مرا و در خود غرقه‌ام می‌ساخت.
پهلو به پهلویش دراز می‌کشیدم. و راز دل می‌گفتم و می‌شنیدم، نجوا می‌کردیم و لبخند می‌زدیم بر چهرۀ یک‌دیگر. در خود چنبره می‌زد و بر سینه‌ام می‌نشست و چون سبزه پهندشت گشوده می‌شد پر از نجوا. در گوشم آن حلزون کوچک نغمه سر می‌داد، کوچک می‌شد و شفاف، به پاهایم آمیخت چون لعبتکی آرام و آب‌گونه. آن‌چنان شفاف بود که همه افکارش را می‌خواندم . بعضی شبها پوستش از مادۀ‌ای فسفری پوشانده می‌شد و در آغوش کشیدنش، آغوش کشیدن قطه‌ای از شب بود که داغ آتش پریشانی داشت. اما گاه نیز تیره و تلخ می‌شد و در ساعاتی غیر منتظره می‌غرید، می‌نالید و در خود می‌پیچید. ناله‌هایش خفتگان را بیدار می‌کرد در دیگر خانه‌ها، و غریو صدایش شغبی بود بر بام‌ها و روزهای ابری به خروش می‌آورد او را، اثاثه خانه را در هم می‌شکست، سخنان درشت می‌گفت و مرا با تلخ زبانی‌ها و لعن و نفرین‌هایش و کف خشم خاکستری و خضرایی‌اش می‌پوشاند. آب دهان می‌افکند، می‌گریست، نفرین می‌کرد و از مرغواها می‌گفت. دشنام می‌داد ماه را، ستارگان را و جاذبه نور دیگر جهان را، تغییر چهره و کردار می‌داد که مرا مجذوب می‌گرداند، اما چون مد فرو‌بلعنده و هلاک‌آور بود.
اندک اندک دلش از تنهاییش به تنگ آمد . خانه پر شد از حلزون‌ها و صدف‌ها و از قایق‌های کوچک که در هنگام خشمش درهم شکسته بود (همراه سایر چیزها که از خیال‌هایش آکنده بود، هر شب مرا ترک می‌گفت و در گرداب دلپذیرش یا پر‌خروشش فرو می‌رفت.) چه گنجینه‌های کوچکی که در این اوقات گم می‌شد و غرقه می‌گشت. اما غرقه‌سازی قایق‌های من و آواز ساکت حلزون‌های من کافی نبود . ناچار بودم که در خانه جماعتی از ماهیان بیاورم . باید بگویم که فارغ از رشک و حسد نبودم آن‌گاه که می‌دیدم که در هستی ِ دوستم شناورند، سینه‌هایش را نوازش می‌کنند به عمیق‌ترین بخش وجودش راه می‌یابند و رویش را با نورهای رنگارنگ زینت می‌دهند . در میان آن همه ماهی، به خصوص چند‌تایی بودند، هولناک و هراس‌انگیز، ماهی کوچک آکواریومی بودند، با چشمانی از حدقه درآمده و دهان اره مانند تشنه به خون. نمی‌دانم این کدام جوهره‌ای بود که دوست مرا از بازی با آنان به نشاط می‌آورد، با بی‌شرمی خصوصیاتی را در آنان مرجح می‌دانست که من ترجیح می‌دادم آنها را نادیده بگیرم . یک روز دیگر تاب نیاوردم، با ضربه‌ای در را گشودم و در پی آنان گذاشتم چست و چالاک چون روح از دستهایم گریختند و او در آن هنگامه می‌خندید و می‌خروشید و مرا می‌کوفت تا از پای افتادم و در آن لحظه که باور کردم نفس نمانده‌است و غرقه شده‌ام و تا سر حد مرگ پیش رفته و خاکستری کبود شده‌‌بودم، مرا به ساحل نجات افکند و غرق بوسه کرد و چیزهایی گفت که نمی‌دانم چه بود. احساس ضعف و خستگی و تحقیر همه وجودم را فراگرفته‌بود، اما صدایش شیرین بود و چسبناک و از مرگ دلنشین غرقه‌شدگان با من گفت، وقتی به خود بازآمدم از او هراسناک بودم و بیزار.
مدت‌ها بود که از همه امور زندگی‌ام غافل مانده‌بودم. حال دیدار از دوستان را از سر گرفتم و خویشان قدیمی و عزیز را به دیدار رفتم و سرانجام به دیدن آن دوست دختر دیرینه‌ام رفتم . سوگندش دادم که راز من پوشیده دارد و با او از زندگی‌ام با موج سخن گفتم. هیچ چیزی بیش از امکان نجات یک مرد، زنان را به تکاپو وانمی‌دارد. نجات دهندۀ من همه تلاش خود را کرد و همۀ هنر خود را به کار بست، اما از یک زن که دارای محدودیت روح و جسم است، چه برمی‌آید در برابر دوستی که در حال دگرگونی است و همیشه در گدردیسی است و باز هم خود اوست.
زمستان فرارسید . آسمان به خاکستر می‌گرایید . مه بر شب نشست، بارانهای یخ‌زده باریدن گرفت، دوستم همه شب می‌گریست . در طول روز در انزوای خود فرومی‌رفت آرام و شوم، چون پیرزنی که در گوشه‌ای نشسته و غرغر می‌کند، تک‌واژه‌هایی را می‌غرید . سرد شد، همبستری با او، همه شب تا به صبح لرزیدن بود و یخ‌زدگی، اندک اندک یخ‌زدگی خون و استخوان و اندیشه کژی می‌یافت و نفوذ ناپذیر می‌شد و ناآرام، ترکش می‌گفتم و غیبت‌هایم هر زمان طولانی‌تر و طولانی‌تر می‌شد. او در انزوای خود می‌خروشید و می‌غرید و زوزه می‌کشید. دندانهایی چون فولاد و با زبانی چون نیز آب دیوارها را می‌جوید و می‌سایید . شبها را در ناله و زاری می‌گذراند تا به صبح و مرا به باد دشنام و نفرین می‌گرفت. کابوس داشت و سودای آفتاب و ساحل‌های گرم. کابوس قطب داشت و گردیدن به توده‌های یخ، سیار شدن در زیر آسمان‌های سیاه شب و درازای ماهها. دشنامم می‌داد، نفرینم می‌کرد و خنده می‌زد. خانه را از قهقه و اشباح پر می‌کرد .هیولای اعماق دریاها را صدا می‌کرد، هیولای کور، هیولای تیزتک و کندرو. آکنده از صاعقه بود با هرچه تماس می‌یافت زغالش می‌کرد، پر از تیزآب بود، با هرچه می‌آمیخت از هم می‌پاشاندش. سینۀ گرم مهربانش گره گره شد، چون رشته‌ای که گلویم را می‌فشرد و بدن سبز و لطیفش شلاقی شد که بی‌محابا فرود می‌آمد، فرود می‌آمد و فرود می‌آمد. و من سرانجام گزیختم . آن ماهی هولناک خنده زد، خنده‌ای درنده داشت.
آنجا در کوهستان در میان کاج‌های بلند قامت و پرتگاه‌ها، هوای لطیف سرد را چون اندیشه آزادی به درون جاری کردم . در پایان یک ماه بازگشتم، تصمیم خود را گرفته بودم. هوا سرد بود . آنچنان سرد که برمرمر بخاری کنار آتش خاموش، چون پیکره‌ای از یخ یافتمش . بی تأثری و اندوهی از آن زیبایی در هم شکسته در گونی‌ای پیچیدمش و به خیابان گام نهادم، گونی بر دوش . در رستورانی در حاشیۀ شهر به پیشخدمت آشنایی فروختمش و او بی‌تأملی به قطعات کوچکی خردش کرد و با دقت تمام در سطلی نهادش که بطری ها را در آن می‌گذارند تا سرد شود.
نویسنده: اوکتاویو پاز (Octavio Paz)
مترجم: مهدی افشار

درباره نویسنده:
هر چند که در اینجا از اوکتاویوپاز داستان کوتاهی نقل می شود لیکن او به شاعری مشهورتر است تا بعنوان قصه نویس. پاز در مکزیکوسیتی متولد شد به سال 1914 و در مدرسۀ کاتولیک رومی و سپس دانشگاه ملی تحصیل علم کرد. نوزده ساله بود که نخستین دفتر شعر خود را به دست نشر سپرد. چهار سال بعد به اروپا رفت و جانب جمهوری خواهان را در جنگ داخلی اسپانیا گرفت و با دفتر دوم شعرش به عنوان شاعر پذیرفته شد و با شعرهای بزرگ سورآلیست در پاریس حشر و نشر یافت. در بازگشت به مکزیک چندین نشریۀ ادبی را بنیاد گزارد یا سردبیری کرد و مطالعات خود را در موضوع شخصیت و فرهنگ مکزیکی ادامه داد که نتیجۀ آن پژوهش ها، هزار توی تنهایی عنوان گرفت. از سال 1962 تا 1968 به عنوان سفیر مکزیک در هند منصوب شد و در پی برخورد خشونت بار دولت با دانشجویان رادیکال، از مقام خود استعفا کرد. او در انگلستان،فرانسه و ایالت متحده اقامت گزید و سالهای دهۀ 1970 را عمدتا ً در دانشگاه هاروارد گذراند . لذا قصه ای که در پی می آید از آثار دهۀ پنجاه میلادی این شاعر بشمار می رود.
حروف چین: شهرزاد میرزا عابدینی

دهکده بعدی

پدربزرگم همیشه می‌گفت: «زندگی جور گیج‌کننده‌ای کوتاه است. به گذشته که نگاه می‌کنم، زندگی آن‌قدر به نظرم کوتاه می‌آید که به زحمت می‌توانم بفهمم، چه‌طور ممکن است، مرد جوانی- برای مثال می‌گویم- تصمیم بگیرد به طرف دهکده بعدی بتازد، ولی نترسد که -گذشته از حوادث بین راه- مهلت همین زندگی معمولی خوش‌ و خرم، بارها کوتاه‌تر از زمانی باشد که برای چنین سفری لازم است.»
نویسنده: فرانتس کافکا (Frantz Kafka)
مترجم: بابک احمدی

از کتاب: «تردید» – نشر مرکز
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

سه قدیس تیره

کورمال کورمال از حومه تاریک شهر گذشت. خانه‌های ویران در برابر آسمان قد افراشته بودند. ماه به چشم نمی‌خورد و سنگ‌فرش از قدم‌های دیر هنگام در هراس بود. سپس به چوب لگد زد تا آنکه توفال پوسیده‌ای از آن ناله‌ای کرد و جدا شد. چوب طعم شیرین و ترد داشت. کورمال کورمال از حومه تاریک شهر برگشت. ستاره‌ای در آسمان نبود.
وقتی در را باز کرد (با این‌کار ناله در بلند شد)، چشمان آبی و بی‌حا زنش به او خیره شد. نگاه از چهره خسته حکایت می‌کرد. نفس‌هایش در آن اتاق سفید می زد، چون بسیار سرد بودند. مرد زانوی استخوانی‌اش را خم کرد و چوب را شکست. چوب ناله‌ای کرد. آن وقت تردی و شیرینی همه‌جا را آکند. تکه‌ای از آن را جلو بینی گرفت. کمابیش بوی کیک می‌داد.
آرام خندید. چشمان زن می گفتند، نه، نخند، خوابیده.
مرد چوب ترد و شیرین را توی بخاری کوچک حلبی گذاشت. آتش زبانه کشید و نور گرمی اتاق را انباشت. نور بر چهره کوچک و گردی افتاد و لحظه‌ای درنگ کرد. چهره تنها یک‌ساعت از عمرش می‌گذشت، اما چیزهای ضروری را با خود داشت : گوش، بینی، دهان و چشم. چشم‌ها به یقین درشت بودند، پیدا بود، اگرچه بسته بودند. اما دهان باز بود و نفسی آرام از آن بیرون می‌آمد. بینی و گوش‌ها سرخ بودند. مادر فکر کرد که زنده است. و چهره کوچک در خواب بود.
مرد گفت : «باز هم تفاله آبجو داریم.» زن جواب داد : «آره، چیز خوبی‌یه. هوا سرده.» مرد باز چند تکه چوب نرم و شیرین آورد. فکر کرد حالا بچه کنار زنش است و حتما یخ می‌زند. ولی کسی نبود که مرد به این خاطر چند مشت نثار چهره‌اش کند. وقتی مرد در بخاری را باز کرد، چند پرتو نور دیگر به صورت خواب آلود افتاد. زن آهسته گفت : «ببین، هاله نوره، می‌بینی؟» مرد فکر کرد : هاله‌! و کسی نبود که چند مشت نثار چهره‌اش کند.
بعد چند نفر پشت در بودند. گفتند : «نورو از پنجره دیدیم. می‌خوایم ده دقیقه‌ای اینجا بشینیم.»
مرد به آنها گفت : «آخه، ما بچه نوزاد داریم.» آنها دیگر چیزی نگفتند، ولی آمدند توی اتاق. از دماغشان مه بیرون می‌زد و پاهایشان را بلند کردند. سپس نور روی آنها افتاد.
سه نفر بودند. سه یونیفرم کهنه به تن داشتند. یکیشان یک کارتن مقوایی داشت و یکیشان یک کیف. و سومی دست نداشت. گفت : «یخ زده‌ا‌ن.» و دست‌های بریده را بالا گرفت. آن وقت جیب پالتو‌اش را رو به مرد گرفت. توی جیب توتون و کاغذ بود. آنها سیگار پیچیدند. اما زن گفت : «نکشین، برای بچه بده.»
آن وقت چهار نفر از در بیرون رفتند و سیگارهایشان چهار نقطه در دل شب بود. یکیشان پاهای باند پیچی چاقی داشت و تکه‌ای چوب از کیفش درآورد. گفت : پیکره‌ی خره. تراشیدنش هفت ماه طول کشید. برای بچه‌س.» این را گفت و آن را به مرد داد. مرد پرسید : «چه بلایی سرپاهاتون اومده؟»
کندهِ کارِ پیکره‌ی خر گفت : «آب آورده، از گشنگی‌یه.» مرد پرسید : «اون یکی چی؟ سومی؟» و در تاریکی به پیکره خر دست گذاشت. سومی تنش لرزید. آهسته گفت : «چیزی نیس. فقط مربوط به اعصابه. ترس آدمو آروم نمی‌ذاره.» بعد سیگارهایشان را خاموش کردند و برگشتند توی خانه.
پاهایشان را بلند کردند و به چهره کوچک بچه نگاه کردند، که خوابیده بود. آن‌که لرزیده بود، از کارتن مقوایی‌اش دو شیرینی زرد درآورد گفت : این‌ها رو بدین به زن‌تون.»
وقتی زن آن سه مرد تیره را دید که روی بچه‌اش خم شده‌اند، چشمان آبی بی‌حالش را کاملا باز کرد. ترسید. اما همان‌وقت بچه پاهایش را روی سینه‌اش بالا آورد و طوری جیغ کشید که سه مرد تیره پاهایشان را بلند کردند و به طرف در خزیدند. بار دیگر سرهایشان را تکان دادند. بعد از شب بالا رفتند.
مرد آنها را نگاه می‌کرد. به زنش گفت : «قدیس‌های عجیب و غریبی‌ا‌ن.» بعد در را بست. غرغرکنان گفت : «قدیس‌های خوبی‌ان.» و دنبال تفاله‌های آبجو گشت. اما چهره‌اى برای مشت‌هایش نداشت.
زن آهسته گفت : «ولی بچه جیغ زد. خیلی بلند جیغ زد. به خاطر همین رفتن.» مغروزانه گفت : «ببین چقدر سرحاله.» چهره، دهانش را باز کرد و جیغ کشید.
مرد پرسید : «داره گریه می‌کنه؟»
زن جواب داد : «نه، فکر کنم داره می‌خنده.»
مرد چوب را بو کرد و گفت : «تقریبا مث کیکه. مث کیکه. خیلی شیرینه.»
زن گفت : «امروز عید کریسمس هم هس.»
مرد غرغرکنان گفت : «آره، کریسمسه.» و از بخاری چند پرتو نور بر چهره کوچکِ خفته افتاد.
نویسنده: ولفگانگ بورشرت (Wolfgang Borchert)
مترجم: سیامک گلشیری

برگرفته از مجموعه داستان: «اندوه عیسی»، انتشارات نگاه
حروفچین : فرشته نوبخت

آن چه در زیر می آید گزیده ای از دفتر خاطرات خصوصی و محرمانه ی وودی آلن است که پس از مرگش و یا بعد از فوتش منتشر خواهد شد – حالا هر کدام زودتر پیش بیاید.
شب را به صبح رساندن هر شب سخت تر و سخت تر می شود. دیشب این حس کلافه کننده به من دست داد که یک عده می خواهند توی اتاقم بریزند و مرا حسابی شامپو بزنند. اما چرا؟ خیالاتی شده بودم و به نظرم هیئت هایی شبح وار می دیدم. درست سر ساعت سه ی صبح، لباس زیری که روی صندلی انداخته بودم، به نظرم شبیه قیصر شده بود؛ قیصری که اسکیت هم به پاهای بسته بود. بالاخره وقتی به خواب رفتم همان کابوسِ وحشتناک را دیدم که در آن، یک موش خرما می خواهد بلیتِ لاتاری مرا صاحب شود افتضاحه!
حس می کنم که سِل من بدتر شده، همچنین آسمم. سینه ام خِس خِس می کند و نفسم به زور بالا می آیدو بیشتر وقت ها سرگیجه دارم. سرفه های شدید می کنم تا جایی که از حالمی روم. اتاقم نم دارد. سرما از تنم بیرون نمی رود و تپش قلب دارم. ضمنا" متوجه شدم که دستمال هایم تمام شده – آخر تا کی این وضع ادامه دارد؟
ایده ی یک داستان: مردی بیدار می شود و می بیند طوطی اش وزیر کشاورزی شده. از حسادت می سوزد و با تفنگ خودکشی می کند. اما متاسفانه تفنگ، از آن هایی است که با چکاندن ماشه یک پرچم کوچک از لوله اش بیرون می زند و رویش نوشته: «بنگ!» پرچم یک چشم او را کور می کند، ولی زنده می ماند – انسان عبرت گرفته ای که برای اولین بار، از خوشی های ساده ی زندگی، مثل زراعت و نشستن روی شلنگ هوا لذت می برد.
فکر: چرا آدم دست به جنایت می زند؟ به خاطر غذا این کار را می کند. و نه فقط غذا: بیش تر وقت ها نوشیدنی هم باید باشد! یک بار دیگر سعی کردم خودکشی کنم. این دفعه دماغم را خیس کردم و کردم توی سرپیچ لامپ، متاسفانه سیم کشی اتصال کرد و فیوز پرید و فقط یخچالم را زدم چپه کردم. من هنوز در اندیشه مرگ، ماتم گرفته ام. به فکر فرو رفته ام که آیا زندگی پس از مرگی هم وجود دارد؟ و اگر دارد، می شود آن جا بیست و یک بازی کرد؟
آیا باید با W. ازدواج کنم؟ البته که نه، اگر باقی حروف اسمش را به من نگوید. همین طور در مورد سابقه ی کاری اش. از زنی به زیبائی او چطور می توانم بخواهم که از تماشای مسابقه ی برزگ اسکیت بگذرد؟ تصمیم گیری …
امروز در یک مراسم تشییع جنازه به برادرم، برخوردم. پانزده سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. اما او طبق معمول یک آبدان خوک از جیبش درآورد و به سرو کله ی من زد. زمان کمکم کرده تا او را بهتر درک کنم. بالاخره متوجه شدم که می گفت: من «یک جانور نفرت انگیزم که باید نسلم را از روی زمین برداشت». البته تذکر او بیش تر از روی محبت بود تا خشم و نفرت. از حق نگذریم: او همیشه خیلی از من باهو تر و زیرک تر و با فرهنگ تر بود. تحصیلاتش هم از من بهتر است، فقط مانده ام حیران که چطور هنوز در مک دونالد کار می کند!
امیلی دیکنسون شاعر چقدر در اشتباه بود: امید «یک چیز با بال و پر» نیست. چی با بال و پر، از قرار معلوم، برادرزاده ی من است. باید او را هر چه زودتر به زوریخ پی یک روان پزشک متخصص ببرم!
امروز با مِلنیک قهوه خوردیم. او با من درباره ی این ایده صحبت می کرد که چه می شود اگر همه ی کارمندان رسمی دولت مثل مرغ ها لباس بپوشند.
بعد از ظهر که قدم می زدم، باز هم فکرهای شومی در سرم بود. چه چیز مرگ مرا این قدر نگران می کند؟ شاید ساعات ‌‌]احتضار[. مِلنیک می گوید که روح، ابدی و نامیراست و پس از نابودی بدن هم به زندگی ادامه می دهد. اما اگر روح من بدون بدنم وجود داشته باشد، مطمئنم که همه ی لباس هایم گل و گشاد می شوند.
آه بسه دیگه …
دیشب همه ی نمایشنامه ها و شعرهایم را سوزاندم. خنده دار این که، وقتی شاهکارم پنگوئن سیاه را می سوزاندم، اتاقم آتش گرفت و حالا من مانده ام و شکایت آدم هایی به اسم پین چانک و اشلوسر . حق با (ک*ر)که گار بود.
امروز غروبی سرخ و زرد را دیدم وفکر کردم: من چقدر ناچیزم! البته دیروز هم باران آمد و من همین فکر را کردم. باز هم احساس نفرت از خود بر من غلبه کرد و دوباره فکر خودکشی به سرم زد – و این بار با تنفس کنار یک مامور شرکت بیمع و مسموم شدن و مردن!
ایده ای برای یک داستان: عده ای سگ آبی تالار کارنگی را اشغال می کنند و ]نمایشنامه ی[ «وٌزِک » را اجراه می کنند. (مضمون قوی ای دارد. اما ساختارش را چه کنم؟)
ای خدای مهربان! چرا من این قدر گناهکارم؟ آیا به خاطر این است که از پدرم نفرت داشتم؟ شاید به خاطر آن واقعه ی «گوشت گوساله ی پخته شده با پنیر پارمژان » باشد. خوب، نوی کیف بغلی او چه کار می کرد؟ اگرمن حرف او را گوش کرده بودم، می بایست برای امرار معاشم، کلاه قالب می گرفتم. صدایش هنوز توی گوشم است که می گفت: «قالب گرفتن – همین و بس». عکس العملش را به خاطر می آورم وقتی به او گفتم می خواهم نویسنده شوم. او گفت: «تنها وقتی می توانی بنویسی، که همدست جغد باشی.» هنوز نمی فهمم منظورش چه بود. چه مرد غمگینی! وقتی اولین نمایشنامه ام – کیسه ی گوز – در تماشاخانه لیکئوم به روی صحنه آمد، در شب افتتاحیه او با لباس رسمی و یک ماسک ضدگاز حاضر شد.
داستان کوتاه: مردی، صبح از خواب بیدار می شود و متوجه می شود تغییر حالت داده و به صورت ستون های اتاق خودش در آمده. (این ایده می تواند در سطوح مختلفی کارکرد داشته باشد. از جنبه ی روانشناختی، همان اصل فلسفی کروگر – شاگرد فروید – است که تمایلات جنسی در ژامبون را کشف کرد.)
تصمیم گرفته ام نامزدی ام را با W. به هم بزنم. او نوشته های مرا درک نمی کند و دیشب گفت که مقاله ی «نقد حقیقت متافیزیکی» من، او را به یاد فرودگاه می اندازد. با هم بحث کردیم و او دوباره موضوع بچه ها را به میان آورد، اما من قانعش کردم که آن ها خیلی کوچک خواهند بود.
هر چه بود، بالاخره مجبور شدم نامزدی ام با W. را به هم بزنم. زیرا از بخت خوش، او با یک دلقک حرفه ای سیرک، به فنلاند گریخت. به گمانم این طوری بهتر شد، با این که یکی دیگر از آن حمله ها به سراغم آمد که شروع می کنم از گوشم سرفه کردن.
آیا من خدا را باور دارم؟ تا قبل از تصادف مادرم، داشتم. مادرم پایش روی پیراشکی گوشت سٌرید و زمین خودر و طحالش را سوراخ کرد او ماه ها در خالت اغماه بود و هیچ کاری نمی توانست بکند به جز خواندن آواز «گرانادا» برای یک ماهی کیلکای خیالی. چرا این زن در بهترین سال های زندگیش، این قدر مصیبت زده و بدبخت بود – چون در جوانی اش جرات کرده بود آداب و رسوم عرفی را نادیده بگیرد و روز عروسی اش، یک پاکت کاغذ قهوه ای را روی سرش کشیده بود. و چطور می توانم خدا را باور داشته باشم وقتی همین هفته ی گذشته، زبانم لای غلتک یک ماشین تحریر برقی گیر کرد؟ من گرفتار شک ها و شبهه ها هستم، اگرهمه چیز توهم باشد و هیچ چیزی وجود نداشته باشد چه؟ اگر این طور باشد آن وقت مسلما" بهای گزافی برای خرید فرشم پرداخته ام، ای کاش خدا نشانه ای واضح و روشنی از وجود خودش به من می داد! مثل یک حساب پس انداز بزرگ در یکی از بانک های سوئیس.
ایده نمایشنامه: شخصیتی براساس شخصیت پدرم. اما نه با شست پایی به آن بزرگی و برجستگی. او را به دانشگاه سوربون می فرستند تا در رشته ی سازدهنی تحصیل کند. در پایان، او می میرد بدون آن که به تنها آروزی زندگی اش برسد که تا کمر توی آب گوشت بنشیند. (یک پرده ی دوم نمایش عالی و درخشان هم به نظرم آمده که در آن، دو کوتوله با یک سر بریده در محموله ای از توپ های والیبال مواجه شدند.)
نویسنده: وودی آلن (Woody Allen)
مترجم: م. آزاد

از کتاب بی بال و پر نشر ماه ریز

پدر

نوزاد توی سبدش کنار تخت بود؛ شبکلاه و لباس خواب سفید پوشیده بود. سبد را تازه رنگ زده بودند و دورش روبان‮های آبی روشن بسته بودند و تویش دورتادور پتوی آبی گذاشته بودند. سه خواهر کوچولو و مادر که تازه از جا بلند شده بود و هنوز حالش به جا نیامده بود و مادربزرگ همگی دور بچه ایستاده بودند و تماشایش می‮کردند که چه‮طور خیره نگاه می‮کند و گاهی مشت بسته‮اش را به دهانش می‮برد. نه لبخند می‮زد و نه می‮خندید، اما گاه‮به‮گاه پلک می‮زد و وقتی یکی از دخترها چانه‮اش را ناز می‮کرد زبانش را از لای لب‮هایش بیرون می‮داد و تو می‮برد.
پدر توی آشپزخانه بود و می‮توانست صدایشان را بشنود که با بچه بازی می‮کنند.
فیلیس گفت: کدام‮مان را دوست داری، نی‮نی؟ و چانه‮اش را قلقلک داد.
فیلیس گفت: همه‮مان را دوست دارد، اما از همه بیشتر بابا را دوست دارد چون بابا هم پسر است!
مادربزرگ بر لبه تخت نشست و گفت: دست‮های کوچولوش رو نگاه کن! چه تپل است. وای، انگشت‮های کوچولوش را ببین! درست مثل مامانش.
مادر گفت: چقدر نازه! چه سرحال و سالمه، بچه کوچولوی خودم. و خم شد و پیشانی بچه را بوسید و پتوی روی دستش را ناز کرد. ما هم دوستش داریم.
آلیس جیغ زد: اما به کی رفته؟ شبیه کی شده؟ و همگی به سبد نزدیک‮تر شدند تا ببینند بچه به کی رفته.
کارول گفت: چشم‮هاش قشنگ است.
فیلیس گفت: چشم همه بچه‮های کوچولو قشنگ است.
مادربزرگ گفت: لب‮هاش به پدربزرگش رفته. لب‮هاش را نگاه کنید.
مادر گفت: نمی‮دانم… گمان نکنم.
آلیس جیغ زد: دماغش! دماغش!
مادر پرسید: دماغش مگر چه‮طور است؟
دختر جواب داد: شبیه دماغ یکی است.
مادر گفت: نه، نمی‮دانم. گمان نکنم.
مادربزرگ زیر لب گفت: لب‮هاش… دست بچه را از زیر پتو درآورد و انگشت‮هاش را از هم باز کرد، گفت: اما انگشت‮های کوچولوش… به کی رفته؟
فیلیس گفت: شبیه هیشکی نیست. و همگی باز به سبد نزدیک‮تر شدند.
کارول گفت: من می‮دانم! من می‮دانم! به بابا رفته! بعد دقیق‮تر به بچه نگاه کردند.
فیلیس گفت: ولی آخر بابا به کی رفته؟
آلیس تکرار کرد: بابا به کی رفته؟ و همگی یک دفعه برگشتند و به آشپزخانه نگاه کردند که پدر در آن پشت به میز نشسته و پشتش به آن‮ها بود.
فیلیس گفت: خوب، هیشکی! و کمی‮گریه کرد.
مادربزرگ گفت: هیس و رویش را برگرداند و باز به بچه نگاه کرد.
آلیس گفت: بابا به هیشکی نرفته!
فیلیس، در حالی که چشم‮هایش را با یکی از روبان‮ها پاک می‮کرد، گفت: اما باید به یکی رفته باشد. و همه به‮جز مادربزرگ به پدر نگاه کردند که پشت میز نشسته بود.
پدر روی صندلی چرخیده بود و صورتش سفید بود و بدون حالت.
نویسنده: ریموند کارور (Raymond Carver)
مترجم: فرزانه طاهری

از کتاب: «کلیسای جامع و چند داستان دیگر» – نشر نیلوفر
حروف‮چین: فریبا حاج‮دایی

قضیه ی تیارت

قضیه ی تیارت (طوفان عشق خون آلود)
دیشب رفتم به تماشای تیارت: (طوفان عشق خون آلود)
که اعلان شده بود شروع می شود خیلی زود،
ولی برعکس خیلی دیر شروع کردند،
مردم را از انتظار ذله کردند.
پیس به قلم نویسنده ی شهیر بی نظیری بود؛
که شکسپیر ومولیر و گوته را از رو برده بود؛
هم درام، هم ترادژی، هم تاریخی،هم کمدی،هم ادبی،
هم اپراکمیک و هم دراماتیک،
روی هم رفته تیارتی بود آنتیک.
پرده چون پس رفت،یک ضعیفه شد پدید،
یک نفر جوان گردن کلفتی به او عشق می ورزید.
جوان قلب خود را گرفته بود در چنگول، 
با بیانات احساساتی ضعیفه را کرده بود مشغول: 
جوان: آوخ آوخ چه دل سنگی داری،
چه دهان غنچه ی تنگی داری.
دل من از فراق تو بریان است،
چشمم از دوری جمال تو همیشه گریان است.
دیشب از غصه وغم کم خفته ام،
ابیات زیادی به هم بافته و گفته ام.
شعرهایی که در مدح تو ساختم،
شرح می دهد که چه گونه به تو دل باختم.
نه شب خواب دارم، نه روز خوراک.
نه کفشم را واکس می زنم، نه اتو می زنم به فراک.
آوخ طوفان عشقم غریدن گرفت،
هیهات خون قلبم جهیدن گرفت.
آهنگ آسمانی صدایت چنگ می زند به دلم،
هر کجا می روم درد عشق تو نمی کند ولم.
تو را که می بینم قلبم می زند تپ وتوپ،
نه دلم هوای سینما می کند نه رفتن کلوپ.
چون صدایت را می شنوم و روحم زنده می شود،
همین که از تو دور میشوم دلم از جا کنده می شود،
مه جبین خانم: بگو به من مقصود تو چیست؟
از این سخنان جسورانه آخر سود تو چیست؟
پرده عصمت مرا تو ناسور کردی.
شرم و حیا را ازچشم من تو دور کردی.
من پرنده بی گناه و لطیفی بودم،
من دوشیزه ی پاک و ظریفی بودم؛
آمدی با کثافت خودت مرا آلوده کردی؛
غم وغصه را روی قلبم توده کردی.
اما من به درد عشق تو جنایتکار مبتلام،
چون عشقم به جنایت آلوده شده دیگر زندگی نمی خام.
اینک بر لب پرتگاه ابدیت وایساده ام،
هیچ تغییر نخواهد داد در اراده ام،
خود را پرت خواهم کرد در اعماق مغاک هولناک،
می میرم و تو…
سوفلور: (( نیست این جا جای مردن ای مه جبین،
رلت را فراموش کرده ای حواست را جمع کن.))
مه جبین: نیست این جا جای مردن ای مه جبین !
رلت یادت رفت، حواست کجاست؟
سوفلور: حرف های مرا تکرار نکن،گوشت را بیار جلو بشنو چی می گم.
مه جبین : حرف های مرا تکرار نکن تو،
گوش تو جلو آمد چی گفت؟
این جا مردم دست زده خنده سر دادند- مه جبین دستپاچه شد و دولا شد از سوفلور بپرسد چه باید کرد.
زلفش به بند عینک سوفلور گیر کرد،وچون سرش را بلند کردحرف های خود رابزندعینک سوفلور
را همراه گیس خود برد.سوفلور عصبانی شده بود یک هو جست زد هوا ودست انداخت که عینک خود را به دست آورد غافل از آن که مه جبین خانم کلاه گیس عاریه دارد.
کلاه گیس کنده شد، سر کچل مه جبین خانم، زینت افزای منظره تیارت گردید.مردم سوت زدند و پا کوبیدند.دراین موقع جوان عاشق پیش آمد و با ملایمت کلاه گیس را سر معشوق گذاشت ودنباله ی پیس را از یک خرده پایین تر گرفت و چنین گفت: 
جوان: من به سان بلبل شوریده ام
مدت مدیدی است از گل روی تودوریده ام
وا اسفا سخت ماتم زده شده ام مگر نمی بینی!!!؟
چرا با احساسات لطیفه ی من ابراز موافقت نمی کنی و می خواهی از من دوری بگزینی؟
حقا که تو بسیار بی وفایی ای عزیز- من هر شب مجبور خواهم شد از فراق تو اشک بریزم بریز،
اما نی،نی من خود را زنده نخواهم نهاد- 
از رأی خود برگرد و با وصال فوری خود دل شکسته بنما شاد.
مه جبین خانم: ممکن نیست –من حتماً خود را خواهم کشت،تا دیگر از وجدان خود نشنوم سخنان
درشت.
جوان: پس من به فوریت خود را قتل عام می کنم- در راه عشق تو فداکاری می کنم.
تا عبرت بگیرند سایر دوشیزه ها با عشاق خود این قدر ننمایند جفا.
جوان به قصد انتحار قمچیل کشید- مه جبین خانم طاقت نیاورد .
از وحشت عشق جیغی زد وسکته ملیح کرد و مرد.
جوان گفت: هان ای عشق و وفادا
تو نام پوچی هستی زندگی، دیگر فایده نداری. سپس قمچیل دروغی را سه بار دور سر خود گردانید- 
سپس قمچیل دروغی را سه بار دور سر خود گردانید- سپس در زیر بغل (یعنی قلب) خود فرو،
سپس سه مرتبه دور خود چون مرغ سرکنده چرخ زد،
سپس آمد دم نعش معشوقه خورد زمین روی او،
پرده پایین افتاد و مردم دست زدند- 
پی در پی هورا کشیدند.
چون که بهتر از این پیس- 
در عمرش ندیده بود هیچ کس!
نویسنده: صادق هدایت
بر گرفته از کتاب: «مجموعه ای از آثار صادق هدایت»
گرد آوری: محمد بهار لو
حروف چین: نازنین برگستوان

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.