داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بهار بود. خورشید شادمانه در پهنه شفاف و کبود آسمان لبخند می‌زد، انوار آن به سختی راه گم می‌کردند و تا طبقه میانی آن خانه در آن کوچه فرعی باریک می‌رسیدند. پرتو ضعیف نور از لابلای پنجره‌های کوچک آن اتاق ساده نفوذ می‌کرد و بر دیوار پشتی سفیدکاری شده دیواره‌های ناپایدار ترسیم می‌کرد، پرتو رنگ‌باخته‌ای که از یکی از پنجره‌های خانه مرتفع روبه‌رو باز تابیده بود.
پسربچه‌ای که هر روز کنار پنجره طبقه دوم بازی می‌کرد از دیدن جنب‌وجوش سرخوشانه لکه‌های روشن نور بر دیوار بسیار شادمان می‌شد، بالا می‌پرید و می‌کوشید آنها را بگیرد و چنان از ته دل می‌خندید که حتی چهره اندوه‌زده مادر از بازتاب آن می‌درخشید. یک سال نبود که بیوه شده بود. مرگ شوهر وفادارش آن رفاه نسبی را که از رهگذر کار شوهر نصیبشان می‌شد از میان برد. ناچار آپارتمان بزرگشان را با اتاقی عوض کرد و با دست‌رنج خود بر سکه‌های اندکی که از پیش اندوخته بود افزود، تا خود و مخصوصاَ فرزندش، ویل کوچولوی پنج ساله، از مایحتاج زندگی محروم نمانند؛ پس تعجبی نداشت که آن کودگ تنها دلخوشی او باشد، مادرهنگام کار چشم‌های محزونش را بلند می‌کرد و پر مهر و صمیمی پسر کوچکش را می‌نگریست که چهره کوچک و شادابش را بر مشت‌های کوچک گوشتالودش تکیه داده و به سوی پنجره خم شده بود.
آن روز بازی نور او را آن‌قدر سرگرم نمی‌کرد. و به اسب کوچک واژگون‌شده‌اش که بر لبه پنجره بود توجهی نداشت. آنچه او را مشغول کرده بود، بازی نور نبود، واقعه‌‌ای غیر معمول آن بیرون اتفاق می‌افتاد. در عمارت روبرو به تازگی حجره‌ای را خالی کرده بودند، پارچه فروش بساطش را به خیابان دیگری منتقل و آنجا را تمیز و براق کرده بود و نرده‌هایی را که قرار بود دو ویترین مخصوص شب‌ها و ایام تعطیل را بپوشانند، نخست سمباده زده بعد به رنگ زرد کدر و دست آخر به رنگ سیاه براق درآورده بود. همه اینها مایه سرگرمی کودک بود. هر چند که همه اینها علاقه ویلی را جلب کرده بود، اما هنگامی که صندوقچه‌های طلایی و نقره‌ای پشت شیشه‌های شفاف ظاهر شدند شادمانی‌اش از حد گذشت. تعدادی از این صندوقچه‌ها دراز و تعدادی کوتاه و تمامی آنها شش گوش بودند، اما ظاهراَ هیچ کدام چندان قطور نبودند. هننگامی که مرد‌ها یک صندوقچه طلایی بسیار کوچک را که دو فرشته کوچک بسیار زیبا روی آن بود، در طبقه بالای ویترین گذاشتند، پسرک بی‌اختیار با دست‌های کوچکش شروع به دست زدن کرد: 
– مامان، مامان نگاه کن، نگاه کن! این چیه؟! این صندوقچه قشنگ کوچولو که دو تا فرشته کوچولو داره؟ چیه؟
مادر با دیدن صندوقچه زیبا و براق هیچ تعجب نکرد، اصلاَ نخندید، نه،حتی قطره اشکی در حاشیه پلک‌های سرخش ظاهر شد.
کودک شگفت‌زده با صدایی آرام تکرار می‌کرد: «این چیه؟»
مادر به نرمی چشم‌هایش را با دستمال پاک کرد و خیلی جدی گفت: «ببین ویلی، توی این صندوق‌ها آدمهایی را می‌گذارند که خدای مهربان آنها را دوباره از روی زمین به سوی خودش می‌خواند، چه بزرگ و چه کوچک.» 
پسر بچه به نجوا در حالی که هر لحظه بیشتر از پیش با رضایت به ویترین چشم می‌دوخت گفت: «توی اینها؟»
مادر ادامه داد: «بله، پدر را هم توی یکی ازهمین صندوق‌ها…»
پسرک که هنوز فکرش مشغول حرف اول مادر بود، صحبت او را قطع کرد و گفت: 
«اما چرا خدای مهربان کوچکترها را هم پیش خودش می‌برد. حتماَ اونها خیلی کارهای خوب می‌کنند که به این زودی اونها را توی صندوق‌های به این قشنگی می‌گذارد. و بعد در آسمان فوراَ فرشته کوچکی می‌شوند؟ مگر نه؟» 
مادر، فرزندش را صمیمانه و با تمام وحود در آغوش گرفت بعد زانو زد و با بوسه‌ای طولانی لب‌های شاداب کودکش را بست. کودک دیگر سؤالی نکرد به سرعت به طرف پنجره برگشت و به ویترین‌های بزرگ نگاه کرد، لبخند شاد و رضایتمندانه‌ای بر چهره کوچکش درخشید. مادر به سر کارش برگشت، اما ناگهان به بالا نگریست. اشک بر گونه‌های پریده رنگش جاری بود. پارچه از دستش رها شد، دستها‌یش را در هم گره زد و با صدایی لرزان و اهسته گفت: «خدای مهربان، او را برایم حفظ کن.»
شب بی ستاره و تیره‌ای در ماه سپتامبر بود. سکوت اتاق‌های طبقه میانی را فرا گرفته بود. فقط صدای تیک‌تاک ساعت دیواری و ناله کودک به گوش می‌رسید که در تخت کوچکش از تب می‌سوخت. مادر بالای سر ویلی بیچاره خم شده بود. نور سرخ فام چراغ خسته شب بر چهره نحیفش می‌خزید.
– ویلی! پسرم، جان دلم! چیزی می‌خواهی؟
فقط صداهایی نامفهوم و آشفته شنیده می‌شد.
– درد داری؟ پاسخی نشنید.
– خدایا، خدای من، چطور کار به این جا کشید؟ همه چیز به سرعت و به شکلی از ذهن زن رنج‌دیده گذشت. – بله، آن روز عصر پس از بازی، هنوز یک هفته هم نگذشته- چقدر بدنش داغ بود. دکتر می‌گفت به خاطر مه و گرفتگی هوای پاییزی بوده، و حالا، دیگرامیدی نبود. اگر بنیه‌اش قوی بود… زن نمی‌فهمید . آیا پسرک صدایش می‌زد؟
– چی شده، دلبندم؟
کودک که به دشواری سر جایش می‌نشست و چهره کوچک از تب سرخ‌شده خود را به بازوی مادر تکیه داده بود، با لکنت گفت: «اون… اون قشنگ بود.پدر مهربان آسمان‌ها به من گفته باید پیش او بروم. اجازه دارم، مگه نه، مامان جون؟ اجازه بده… خواهش می‌کنم. » بعد دست‌های کوچک نو داغش را به هم گره زد و بار دیگر از تب بی‌حال شد. و بر بستر افتاد. مادر بیچاره با دقت پتو را رویش کشید، سپس در حالی کهددرد و رنج بر او چیره شد به زانو افتاد، با دو دست حاشیه تخت کوچک فلزی را محکم چسبید و آهسته شروع به دعا خواندن کرد… آشفته و نامفهوم.
ساعت، هشت بار نواخت. اندکی از نور پریده رنگ روز پاییزی از پنجره به درون تابید. تخته‌های کف اتاق خاکستری و سایه‌های سنگین و سیاه اشیاه روی انها می‌افتاد. زن که زانو زده بود از جا برخاست و بار دیگر کنار تخت کوچک نشست و با چشم‌هایی بی‌اشک و سوزان به فضا خیره شد. اکنون پسرک کمی آرام‌تر خوابیده بود. اما خیلی تند نفس می‌کشید، پیشانی‌اش داغ و گونه‌هایش کبود بود. مادر دستش را آرام روی موهای بور، مجعد و ژولیده کودک گذاشت و در سکوت نشست. هنگامی که صداهای بسیار بلند از راه‌پله‌ها شنیده می‌شد یا ناگهان دری به هم می‌خورد، رعشه‌ای به جان زن می‌افتاد.
ناگاه کودک فریاد زد: «پدر، پدر!» و به پهلوی دیگر غلتید. مادر وحشت کرد. اما ویلی دوباره آرام گرفت. اتومبیلی از خیابان گذشت. سروصدای اتومبیل به تدریج منعکس شد. صدای جارو کشیدن در پیاده‌رو طنین انداخت.
پسرک آهی کشید و گفت: «خدای مهربان، خدای مهربان، خواهش می‌کنم. من… من… پسر خوبی بودم… می‌توانی از مادر بپرسی.»
مادر دست‌های لرزانش را در هم گره کرد . در این لحظه ویلی آهسته چشم‌هایش را باز کرد و با تعجب به اطراف نگریست و به نجوا گفت: «من در آسمان بودم مادر.» سپس هیجان‌زده گفت: «در آسمان… اما نه راستی… نه راستی، تو مرا توی آن صندوق قشنگ طلایی می‌گذاری مامان، می‌دانی همان که آن طرف است.»
او شادمانه لبخند زد: «توی آن یکی که دو فرشته کوچک روش دارد، مادر.» مادر بلند‌بلند هق‌هق می‌کرد.« توی همان. قول بده…» زن بیوه با هراسی وحشت‌زا هر دو دست کوچک پسر دلبندش را محکم گرفت. دست به دعا برداشت: «خدایا! خدایا!» دیگر نتوانست چیزی بگوید. بعد احساس کرد لرزش سردی از دست‌های کوچک گذشت- رعشه‌ای- و زن فریاد کشید. سرخی گونه‌های کودک کاملا از بین رفته بود. لب‌هایش هنوز تکان می‌خورد و سپس آرام گرفت.
زن به پیکر کودک خیره شد. گویی گرما از بدنش بیرون رفته بود. پیکر کوچکش را در آغوش گرفت و به خود فشرد، بی‌فایده بود.
فقط لبخند، لبخندی شادمانه بر لب‌های بی‌روح و ساکن کودک بود!
 … و آفتاب بی‌رنگ پاییزی بیرون روی تابوت‌ها و هم‌چنین روی آن تابوت کوچک، زیبا و طلایی می‌تابید. انوار خورشید از شیشه بزرگ ویترین به درون اتاق میانی منعکس می‌شد، و اشعه بی‌فروغ، هراسان بر چهره پریده رنگ ویلی کوچولوی بیچاره می‌خزید و به تدریج در سطح سفید دیوار محو می‌شد…
نویسنده: راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilki)
مترجم: رضا نجفی

سلمانی زنش را کشته

در «سوق‌الاسود» بود. عصر همان روز «شکتور» چلینگر، که توی دکانش یک پارچ روشویی را تعمیر می‌کرد، برای این‌ که به خودش برسد و آرام به زندگی بی‌سرانجام خود فکر کند، یک ‌لحظه دست از کار کشید. ولی در افکار تلخ خود، خیلی دور نرفت. تمام زندگیش همان‌جا، خیلی نزدیک به خود او بود و او می‌توانست آن را با دست‌هایش لمس کند که چقدر تیره و کثیف و خالی از هرگونه هدف خیالی بود. از آن به قدری زده شده بود که ناچار به چیز دیگری فکر کرد.
قبل از همه می‌بایست فهمید که «سعید» سلمانی دوره‌گرد، برای مسموم کردن زنش چه‌کار کرده است. در آن روزها این مساله بزرگ‌ترین مشغله‌ی ذهنی اهالی محل بود. ولی از جزییات این جنایتِ پر از ابهام نمی‌دانست و ناچار می‌بایست خود را به رها کردن این تصمیم راضی می‌کرد.
به علاوه، این واقعه آن‌قدر مهم بود که لازم بود حتی در دنیای فکر نیز با آن تماسی حاصل نکرد. مگر سر زبان‌ها نیفتاده بود که پلیس عده‌ای از مشتری‌های سعید را برای استنطاق و تحقیق مسوولیت اخلاقی آن‌ها، طبق روابطی که با سلمانی داشته‌اند، توقیف کرده است؟ به خصوص که حرف‌های «حارث» قهوه‌چی که یکی از مشتری‌های سعید بود، پر از وسوسه و اغوا به نظر آمده بود. همچه به نظر می‌رسید که این قهوه‌چی زیرک، روزی به سلمانی دوره‌گرد گفته بود:
پسرجون، سعید! آدمی که بتونه خودشو از دست زنش خلاص کنه حتماً می‌ره تو بهشت.
و لابد سلمانی دوره‌گرد این حرف را که از فکر بلندی تراوش کرده بود، بد فهمیده بود.
به هر جهت برای او –سلمانی دوره‌گرد- الان مساله در این نبود که بهشتی موجود باشد و او را به خود راه بدهد؛ بلکه مساله در این بود که پای پلیس در کار بود که آن‌قدر هم قوی بود که او را در یک زندان دورافتاده و ناشناس مثل یک جانی هرزه گرد حبس کند. شکتور فکر می‌کرد:
– بی‌چاره سعید! تو ریش منو با همون یک تکه نونی که بهت می‌دادم خیلی خوب می‌تراشیدی. آخه چه می‌شه کرد اگه همه‌ی آدم‌های خوب مثل تورو ببرن زندون؟
شکتور هرگز زندان نیفتاده بود. به زندگی در زندان فکر می‌کرد. به رنج‌هایی که زندانیان می‌کشند و بیشتر از همه به تنهایی آن‌ها می‌اندیشید. ولی حتی در این‌باره هم فکر و خاطره‌ی روشنی نداشت. در میان اندیشه‌های غیرحقیقی خود اندکی مکث کرد و به کوچه نظر انداخت.
مقابل دکانش فانوس شماره‌ی 329 که همه‌ی روشنایی خود را به سرتاسر کوچه می‌فرستاد، سرپا ایستاده بود. گاهی یک عابر با قیافه‌ای گنگ در شعاع نور آن می‌ایستاد تا وضع ظاهر خود را قبل از مراجعت به خانه وارسی کند یا برای این که دهمین‌بار سکه‌ی قلبی را که «صاروخ» قهوه‌چی هم‌الان به او قالب کرده بود، بررسی کند. سگ‌ها هم در کوچه پرسه می‌زدند. سگ‌های گرسنه و اسکلت مانندی که جرب داشتند. سروصدای زنی که به صدایی بلند و زننده بچه‌هایش را فحش می‌داد –تا تمام اهل محل بشنوند و آن‌هایی که بدقلب‌اند حتم کنند که او دارد بچه‌هایش را تربیت می‌کند- مدام به گوش می‌رسید و در هر گوشه‌ای کمابیش گند و کثافت بود.
وای به حال فقیری که فراغتی داشته باشد. شکتور وقتی بچه‌اش را دید، دوباره به کار پرداخت. بچه دم در دکان ایستاده بود و بسته‌ی یونجه‌ی تازه‌ای که هم اکنون از بازار خریده بود، زیر بغل داشت و با چشم‌های غم‌انگیز به پدرش با نگاهی ملامت‌بار می‌نگریست. مثل این که از او چیزی می‌طلبد که او فراموش کرده است.
– این چیه برام آوردی، بچه؟
– این واسه‌ی گوسفنده، بابا.
– کدوم گوسفند؟
چه طور او نمی‌فهمد؟ پسرک نزدیک بود به گریه بیفتد. ولی اشک‌های خود را فرو داد و برای این پدری که بدبختی به صورت ظالمانه‌ای گیج و وحشی‌اش ساخته بود، این‌طور توضیح داد:
– گوسفند قربونی، بابا. ینجه‌اش رو من تهیه کردم؛ حالا فقط بایس گوسفندو بخری.
پسرک کثیف، ولی زیبا بود. زیرِ پیراهن خاکی‌رنگش، هیچ‌چیز به تن نداشت و اندوه خود را از فرق سر تا نوک پا تحمل می‌کرد.
شکتور با تعجب و شفقت به پسرش نگریست و هیچ نگفت. در فکر به دوارافتاده‌اش هیچ جایی برای یک غم تازه نداشت. خیلی ساده حس می‌کرد که با این حرکت پسر، کمرش شکسته شده است. زیرا می‌فهمید که اکنون در این کودک –در گوشت و خون او- یک بدبختی حقیقی و با شعور به وجود می‌آید که او تا کنون آن را درنیافته بود. بدبختی جدیدی که با بدبختی‌های خود او ارتباط داشت. او هم عاقبت پس‌از مدتی بزرگ خواهد شد و با او بدبختی‌هایش نیز رشد خواهد کرد؛ تا روزی که او نیز به نوبه‌ی خود چون ضعیف است –زیرا آدم چگونه می‌تواند بار غم‌های خود را به تنهایی بکشد؟- فرزندی درست خواهد کرد که او را در کشیدن بار سنگین زندگی کمک کند. تنها تسلای خاطر فقر این است که وقتی مردند، فرزندی که سرانجام مخارجی دارد از خود باقی نگذارند. اما بدبختی موروثی که او برای بازماندگان‌اش به‌جا خواهد گذارد، تمام‌نشدنی خواهد بود. شکتور گفت:
– عید واسه‌ی ما نیست پسرجون. ما فقیریم.
– من چیکار کنم! من گوسفند می‌خوام.
– ما فقیریم.
شکتور این‌گونه تکرار کرد و پسرش پرسید:
– اصلاً چرا ما فقیریم؟
شکتور قبل از این‌که دهان باز کند به فکر فرو رفت. خود او هم پس از این همه سال فقر و بدبختی لجوج. نمی‌دانست چرا فقیر است. این مسئله حتما از جاهای خیلی دور –از آسمان- می‌آمد. از جاهایی آن‌قدر دور که شکتور نمی‌توانست بداند کجا است. به خودش می‌گفت حتما فقر و بدبختی او از جایی آغاز نشده؛ بلکه فقر و بدبختی مخصوصی است که از ورای زندگی آدم‌ها می‌آید. این بدبختی او را از آغاز تولدش در آغوش گرفته بود و او از همان وقت فوراً و بی‌هیچ مقاومتی ملک طلق آن شده بود. زیرا او قبل از این‌که به دنیا بیاید و حتی از زمانی که در شکم مادرش بود، وقف بدبختی بود.
پسرک همین‌طور منتظر بود که پدرش توضیحی بدهد و بگوید که چرا فقیرند. از گریه کردن دست برداشته بود؛ ولی هنوز خیلی اشک‌ها داشت که بریزد. از نوع اشک‌های کودکان بینوایی که زندگی به خواب و خیال‌هاشان خیانت می‌کند.
– گوش کن بچه. برو یه گوشه بنشین. بذار منم کارمو بکنم. اگه ما فقیریم واسه‌ی اینه که خدا مارو فراموش کرده، پسر جون.
– خدا؟!… آخه پس کی مارو به یاد می‌آره، بابا؟
– وقتی خدا یکی‌رو فراموش می‌کنه، پسر جون همیشگی فراموش می‌کنه.
– با وجود این من ینجه‌هارو نگر می‌دارم.
پسرک این‌طور جواب داد و دسته‌ی ینجه را با خود برد در گوشه‌ای از دکان نهاد و دوزانو رویش نشست و شروع کرد به گریه. چون آخر او بچه بود و این هم روش مبارزه‌ی کودکان است در در مقابل بی‌عدالتی‌های جهان. غفلتاً حس کرد که در دنیا تک و تنها است و غفلتاً با چیزهای ناشناسی از تنگ‌دستی‌ها و پریشانی‌های رقت‌آور بشر بر خورد کرد.
شکتور از نو به کار پرداخته بود. منظره‌ی صورت کوچک و آلوده به اشک پسرش، دلش را به درد می‌آورد. به صورت کاملاً تازه‌ای رنج می‌برد. ولی مشقت او و رنجی که تمام مردم می‌برند، برای دنیا چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که اقلاً کودک رنج نمی‌برد. کم‌کم روی این واقعیت بیشتر حساب می‌کرد. بچه! چه کسی به فکر نجات یک بچه خواهد بود؟ مرد هم‌چنان که کار می‌کرد به مرگ هم‌چون تنها وسیله‌ی ممکن نجات فکر می‌‌کرد و آن را با نهایت صمیمیت برای خود، برای زن خود و پسر خود، و برای تمام اهل محل درخواست می‌کرد.
در این موقع «قولوش» ژاندارم مثل همیشه پر از فیس و افاده می‌گذشت. مقابل دکان ایستاد و نگاه نفرت‌انگیز خود را روی مرد و پسرش به گردش درآورد. قولوش اصلاً میرغضب به دنیا آمده بود. در نگاهش حمقی دیده می‌شد که آدم را می‌کشت. همان‌جا ایستاد. در پالتوی ضخیم پشمی‌اش فرو رفته بود و به یک حیوان متعفن و قوی می‌ماند. شکتور سردش شد و بچه از گریه دست برداشت. می‌ترسید. این ژاندارم که امشب هم مثل شب‌های دیگر باز پیدایش شده بود، او را به وحشت می‌انداخت. حس می‌کرد دارد خفه می‌شود. بعد به مادرش اندیشید. کمی گرما در خود حس کرد. چشم‌هایش را بست و گمان کرد از سرنوشت تاریکی که از بیرون او را تهدید می‌کند، رهایی یافته است. دسته‌ی ینجه زیر تنش آرام‌آرام تخت می‌شد. یک لحظه منظره‌ی گوسفندی چاق و قشنگ که به هیچ‌کس تعلق نداشت، در نظرش مجسم شد. گوسفندی آزاد و بی‌صاحب مثل همه‌ی سگ‌های محله و مثل گربه‌هایی که در کوچه پرسه می‌زنند.
شکتور سکوت سنگینی را ادامه می‌داد. خود را از حضور ژاندارم بی‌خبر نشان می‌داد. آخر فکر خود را متوجه‌ سلمانی دوره‌گرد ساخت: «چرا سعید زنشو مسموم کرد؟» این سوال به قدری او را به خود مشغول می‌داشت که انگار تمام منبع بدبختی‌های او است. جنایت سلمانی دوره‌گرد او را تا آن‌جا که دست فکر بشر می‌تواند برسد با خود برد. خیلی غریب می‌نمود که آدمی بتواند چنین جنایتی را مرتکب شود. «همینطوریه که یه آدم زنش رو می‌کشه. اما آخه چطور؟ خود سعید حتماً اینو می‌دونه؛ عاقبت یه روز می‌رم زندون می‌بینمش. لابد خودش برام می‌گه.» اکنون او دیگر به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. منتظر ماند. قولوش ژاندارم نیز معلوم نبود منتظر چیست. پسرک همان‌طور که در گوشه‌ی دکان دوزانو روی دسته‌ی یونجه نشسته بود، مرده به نظر می‌رسید. موشی پای دیوار می‌خزید. ژاندارم می‌خواست حرف بزند. ولی ناگهان خود را خیلی ضعیف حس کرد. مثل این‌که بوی تهوع‌آوری به دماغش خورده باشد و این مسلماً به علت اندوهی بود که فضای دکان را پر کرده بود. اندوهی که خارج از مقیاس بشری بود. فانوس نمره‌ی 329، فارغ از غم مخارجی که بر‌می‌داشت، نور می‌افشاند.
قولوش ژاندارم از نو خود را گرفت. او یک آدم احساساتی نبود؛ ضعف خود را در اثر خستگی دانست. دیشب بیداری کشیده بود. برای خواباندن سرو‌صدای یک‌دسته از سپورها که خیلی به سادگی اظهارکرده بودند نمی‌خواهند از گرسنگی بمیرند، مأموریت یافته بود و آخرش خاموش‌شان کرده بود. دخالت او در این کار و آن‌چه را که کرده بود، به‌عنوان بهترین عمل ممکن و شایان تقدیر شناخته بودند. مگر نه این‌که به تنهایی با باتون عده‌ی زیادی از این سپورهای بدجنس را سرکوبی کرده بود؟ هیچ‌چیز بهتر از این ممکن نبود برای او اتفاق بیفتد. حالا دیگر کاملاً در جاده‌ی ترقی افتاده بود.
پس چرا حالا این دکان با منظره‌ای که داشت او را می‌آزرد؟ نمی‌فهمید چرا. شیطنت‌اش گل کرد. نگاهش را با اصرار به همه‌ی گوشه‌های دکان به گردش درآورد تا به دسته‌ی ینجه که رسید به خنده افتاد. خنده‌ای که به صدای اخ‌وتف‌انداختن بیشتر شبیه بود. گفت:
– خوب. شکتورخان، ینجه خریدی که گوسفند به دام بندازی؟… هان؟ خیال می‌کنی گوسفند رو هم می‌شه مثل گربه گرفت؟ به شرافتم قسم که عقلت کم شده!
 آهنگ صدای او آرامش ریاکاری‌ها و عابدنمایی‌هایی را که در فضای دکان به آهستگی پرسه می‌زدند، برهم زد و سوراخ‌ها و درزهاشان را فوراً بست. ظرف‌های حلبی چاک‌دار در تاریکی برق می‌زدند. دکان جز به وسیله‌ی نور فانوس کوچه که درست مقابل آن قرار گرفته بود، از جای دیگر روشنایی نمی‌گرفت. اما ژاندارم جلوی در ایستاده بود و مانع ورود این تنها نوری می‌شد که روی پشتش پهن می‌گشت.
شکتور سرجایش همان‌طور ساکت نشسته بود. نمی‌خواست با این ژاندارم وحشت‌آور که درجه‌ی شیطنت و خباثت‌اش را می‌دانست وارد بحث شود. فقط تاریکی او را از کار بازمی‌داشت. می‌خواست هرچه ‌زودتر پارچ را تعمیر کند و به خانه برود. در دکان، هوا دم‌به‌دم سردتر می‌شد. به‌خصوص برای بچه که یک پیراهن بیشتر به ‌تن نداشت. همه‌ی این‌ها در نظر شکتور از ترسی زایل‌نشدنی سرچشمه می‌گرفت. دیگر شهامت هیچ کاری را نداشت. امروز عصر اصولاً خود را در مقابل سنگینی بار زندگی گذشته‌اش له‌شده حس می‌کرد. داستان ینجه و گوسفند در سرحد آن چیزهایی بود که او می‌توانست تحمل کند.
برای او عید اصلاً معنایی نداشت. «عید؟ راستیش عیدی وجود نداره. چرا سعید زنشو مسموم کرده؟ مردم بایس فکر این مطلب باشن. تا وقتی که نشه فهمید چرا سعید زهر بخورد زنش داده، عیدی وجود نداره.» و از نو به فکر جنایت سلمانی دوره‌گرد افتاد. مردی که به انتهای بدبختی خود رسیده بود، تازه سعی می‌کرد که بفهمد؛ درست همین‌طور بود.
ژاندارم که حوصله‌اش سررفته بود گفت:
– پدرسگ منو قابل اینم نمی‌دونی که جوابمو بدی؟
چلینگر فهمید که لازم است با این مجسم‌کننده‌ی بددهن قانون، لحن آشتی کننده‌ای گرفت. از این قبیل خیلی غصه‌های دیگر داشت. یک‌ لحظه با نگاهی رقت‌آور به ژاندارم چشم دوخت. بعد با زبانی فصیح و آمیخته به احترام شروع کرد:
– ما نوکرتونیم، آقای قولوش‌خان. اجازه بفرمایین عرض کنم که حضور جنابعالی برای این دکون بی‌قابلیت ما بسیار قیمتیه.
این تعارف‌ها که با لحنی رقت‌آور ادا شد، مثل یک شوخی حزن‌انگیز سروصداها را خواباند و هوا را ساکت کرد. سه‌نفر آدمی که در این صحنه وجود داشتند، در این لحظه از زندگی خود، به‌نظر می‌رسید که به هیچ‌چیز نمی‌اندیشند.
قولوش ژاندارم خباثت قابل تنفری از خود بروز می‌داد. خباثت و شیطنتی که در خدمت خداوندان روی زمین گذاشته شده باشد. یک خباثت شغلی. خباثتی که هرگز از آن خود او نبود. او این خباثت را به مردان سررشته‌داری فروخته بود که از آن برای مطیع‌ساختن و خفه کردن مردم استفاده می‌کردند. او هرگز صاحب و مالک بدجنسی‌های خود نبود. او می‌بایست شیطنت خود را به خاطر سفاکی‌هایی که هیچ‌وقت تغییری نمی‌یابند به کار ببرد.
قولوش ژاندارم در همین «سوق‌الاسود» زندگی می‌کرد؛ ولی محل میرغضبی‌اش مرکز قسمت اروپایی‌نشین شهر بود و این برای او نوعی مرگ تدریجی بود. مراقبت در مکانی که معمولاً اروپاییان در آن زندگانی می‌کنند به موانع جدی و مهم بر می‌خورد. مراقبت در چنان مکانی به آسانی ممکن نبود و قولوش از همین نظر تمام خشم و غضب خود را متوجه چیزهایی می‌کرد که خصوصیات بومی از فقر و بردگی به وجد آورده بود؛ دست‌فروش‌ها، گداها، بچه‌های ولگرد که ته‌سیگار جمع می‌کردند، جذامی‌ها، کورها و تمام مردم سرگردانی که چون در مقابل کشتن‌شان مدت زیادی حبس باید کشید، نمی‌توانستند به مرگ دست بیابند. این حشراتی که به شهر اروپایی می‌آمدند تا به آن قیافه‌ی رنگارنگ شرقی بدهند، بسیار زیاد بودند و این خود برای چشم‌های کنجکاو جهانگردان، طعمه‌ی بسیار پرارزشی بود. ولی قولوش ژاندارم که جهانگرد نبود و هرگز نمی‌توانست هم از نظر یک مسافر بیگانه به این مسایل بنگرد.
نزدیک نصف شب بود. شهر اروپایی با وجود عمارات جدید و هشت‌طبقه‌اش (با آسانسور و آب جاری) و با وجود کافه‌های خیلی روشن خود و فاحشه‌هایی که پیاده‌روها از رفت و آمدشان خسته می‌شدند، با وجود همه‌ی این‌ها، طعمه‌ی اندوه تیره و بی‌پایانی بود که خود زاییده‌ی بدگمانی و نیمه‌کاره ‌ماندن خوشگذرانی‌های آن می‌نمود. به نظر می‌آمد که شهر می‌خواهد زندگی کند و نیز به‌نظر می‌آمد که برای این زندگی، همه‌چیزی در دسترس دارد ولی یک نوع پریشانی و بی‌چارگی شهر را با همه‌ی روشنایی‌های پرزورش و با همه‌ی زنان گیج و از همه‌جا بی‌خبرش و با همه‌ی رفاه جنایت‌آلودش، ساکت و مرده به‌ نظر می‌آورد. شهر همه‌ی این‌ها را می‌بلعید و با خشمی آمیخته به هاری روی همه‌چیز کشیده می‌شد. به همه‌طرف رفته بود. یک دامنه‌ی آن در صحرا و دامنه‌های دیگر آن در نخلستان‌ها و جزایر ساحل مقابل رودخانه پهن شده بود. ممکن نبود در هیچ‌جا بتوان متوقف ساخت. خانه‌های مسکونی و ویلا‌های پرتجمل در این گوشه‌ها به تندی می‌رویید. شهر در جهت‌هایی که پول و منفعت در آن‌ها یافت می‌شد، وسعت می‌یافت و روستاها از مقابل آن به همه‌طرف می‌گریختند و شهر نیز بی‌هیچ مهلتی آن‌ها را دنبال می‌کرد. روستاهای نفرین‌شده‌ای که بقایای غم و اندوه خود را در حدود محله‌های فقیر شهر قی می‌کردند و می‌گریختند؛ زیرا در آن‌جا که بدبختی خوش‌رقصی می‌کرد، شهر اروپایی، پیشرفت افتخارآمیز خود را متوقف می‌ساخت. شهر اروپایی جز زمین‌های قشنگ و دیدنی را نمی‌خواست. تمام آن‌چه که زندگی را شیرین و قابل تحمل می‌ساخت، به آن تعلق داشت. هوای صاف، آب گوارا، روشنایی برق، همه‌ی این‌ها از آن شهر اروپایی بود و در آن جز چندجا مصالح بناهای خراب‌شده به‌چشم نمی‌خورد و در همین خرابه‌ها، زندگی کامل ملتی پژمرده می‌شد.
تمدن، به‌خصوص در طول خیابان فواد اول و در خیابان عمادالدین، سخت وحشتناک و عظیم می‌شد. در حقیقت این دو خیابان اصلی شهر آن‌چه را که یک شهر متمدن می‌بایست داشته باشد، دارا بودند و مایملک خود را برای اسراف‌ها و دیوانگی‌های مردم صرف می‌کردند. فیلم‌ها و نمایش‌های بی‌مزه و خنک، بارهایی که در آن‌ها الکل به قیمت‌های گران به فروش می‌رود، کاباره‌ها با رقاصه‌های هرجایی، مغازه‌های مد و جواهر فروشی‌ها و نیز اعلان‌ها و تابلوهای برقی شب‌نما. در شب جشن، از هیچ‌چیز فروگذار نشده بود. تا چشم کار می‌کرد، دیوانگی بود و گیجی.
شهر اروپایی، گذشته از این‌ها یک‌عده موجودات دیگر را نیز که هیچ‌گونه وجه اشتراکی با این همه هرزگی و درخشندگی نداشتند، استفراغ کرده بود. این موجودات از نزدیک همه‌ی این روشنایی‌ها هم‌چون سایه‌هایی ترسان می‌گذشتند و همه‌ی این زیبایی‌های شهر را با چشم حیواناتی که چیزی درک نمی‌کنند، می‌نگریستند. آن‌ها محله‌های کثیف خود و بدبختی‌های عفن خویش را نیز به‌ همراه خود می‌آوردند. در بدن شهر اروپایی، درست مثل جای زخم دیده می‌شدند. آن‌ها را از همه‌جا می‌راندند ولی آنان با لجاجت می‌ایستادند. یک علت ساده ولی زننده، آنان را در این محله‌ی جادویی نگه می‌داشت و آن گرسنگی بود. این تنها چیزی بود که خود آن‌ها هم به خوبی درکش می‌کردند. در اطراف رستوران‌ها و هر جای دیگری که چیزی خورده می‌شد، عده‌ی موجودات بیرون از شما بود. برای آن‌ها «خوردن» همه‌چیز بود و چیز دیگری جز آن نمی‌خواستند. از چند نسل قبل تاکنون جز این آرزویی نداشتند. همه بدن‌هایی نزار و بی‌روح داشتند. شهر از دربرگرفتن آن‌ها رنج می‌برد و تمدن از دیدن آن‌ها در عذاب بود. این موجودات، به مرده‌های نیمه‌جانی می‌ماندند؛ مرده‌های نیمه‌جانی که در زمین ریشه گرفته باشند…
واقعه در همین ساعت، درست نزریک یک مغازه‌ی کفاشی زنانه‌ی خیابان فواد اول اتفاق افتاد. یک دسته از سپورهای خیابان که در این گوشه استراحت کرده بودند، منتظر رسیدن رفقای خود بودند که دستور اعتصاب را با خود می‌آورند. خود را به هم می‌فشردند، نه برای این که گرم‌شان بشود، بلکه برای این که هرقدر ممکن است جای کمتری را در پیاده‌رو اشغال کنند و مانع رفت و آمد و عیش و عشرت آقاها نشوند. این سپورها شاید بدبخت‌ترین موجودات جهان بودند. معمولاً کم‌حرف و دهان‌بسته بودند؛ ولی امشب حس می‌شد که به طرز غیرعادی و غم‌انگیزی زنده ‌شده‌اند. 
دلزدگی به خصوصی آن‌ها را وامی‌داشت که با هم پچ‌پچ کنند و یا بلند‌بلند حرف بزنند. درست به آدم‌ها شبیه شده بودند. ولی معلوم بود که این فقط آغاز یک داستان است. حتماً امیدواری خیلی زیاد بود که آن‌ها را به این زودی مثل آدم‌ها کرده بود. مثل این که بلوغ جدیدی به آن‌ها دست داده باشد؛ میل به مقاومت و مبارزه در ایشان بیدار شده بود و این بلوغ برای اولین بار آن‌ها را به یاد زندگی بهتری انداخته بود. نمی‌دانستند که این میل، آن‌ها را تا به کجا خواهد کشاند. راهی که می‌باید طی کنند، بسیار طولانی بود و آنان در قدم‌های اول می‌لرزیدند. زیرا گنگی و بی‌سروصدایی طویل‌شان زانوهاشان را سست و ضعیف کرده بود و چشم‌هاشان را آن همه تاریکی، کور ساخته بود.
بر کف پیاده‌رو پخش شده بودند. مثل آدم‌هایی که در یک شهر قحطی‌زده در گوشه‌ای افتاده‌اند و هنوز نیمه‌نفسی دارند. لباس‌های یک‌شکل و نو خود را دربر داشتند. لباس‌های نویی که مناسب با فصل نبود. لباس‌های نخی نازکی بود که دولت وسط ماه دی امر کرده بود بپوشند. پای چند نفرشان هم لخت بود. سرما در همه‌ی آن‌ها نفوذ کرده و هریک را وامی‌داشت که به نوبه‌ی خود سرفه کنند. گاهی یکی از آنان تکه کاغذی را که پیدا کرده بود، آتش می‌زد. نور و حرارت ناپایدار لحظه‌ای دوام داشت و بعد خاموش می‌شد و در اطراف این روشنایی خفیف، یک‌ دم قیافه‌های آدم‌ها تشخیص داده می‌شد. قیافه‌های یک آدمیت وحشتناک و مخوف! به دیدن دسته‌ی آن‌ها که در گوشه‌ی این خیابان متمدن جمع شده بود، آدم حتماً به وحشت ‌می‌افتاد و فریاد کمک برمی‌داشت. ولی خونسردی مخصوص سپورها، آدم را به ستوه می‌آورد. آن‌ها فقط دشمن قدرت عظیمی می‌توانستند باشند که از آن‌ها بنده‌هایی ساخته بود. قدرتی که آن‌ها را از نیروی آدمیت‌شان جدا کرده و به محصور ماندن در حصار مخصوصی مجبورشان ساخته بود. به کمک هیچ‌‌کس چشم ندوخته بودند و به هیچ ندای بیگانه‌ای گوش نمی‌دادند و جز به آوای درونی خود –ندای گنگ درون خود- گوش فرانمی‌داشتند. اجتماع‌شان آن‌قدر از سخت‌گیری و احتیاط پر بود که انگار علیه خودشان توطئه‌ای کرده‌اند. در این اقدام خود با هزار تردید پیش می‌رفتند. بدن‌های خود را با حرکات بسیار نرم و آهسته می‌خاراندند و تف خود را خیلی به‌آهستگی و در همان نزدیکی –مثل این که چیز گران‌بهایی است- می‌انداختند.
سپورها انحراف موحشی را که در حضورشان در خوش‌گذرانی‌های آن خیابان ایجاد کرده بود، درنمی‌یافتند. فقط دستور داشتند که خیابان را آب و جارو کنند. البته مخاطرات پیش‌بینی نشده‌ای هم که گاهی اتفاق می‌افتد، چون جمع‌وجور کننده‌اش خود آن‌ها بودند، فوایدی برای‌شان داشت. سپورها هنوز نمی‌توانستند تصور کنند که خیابان بدون وجود آن‌ها انباشته از کثافت و خاکروبه، چه صورتی خواهد داشت؟ لیاقت خودشان هنوز دستگیر‌شان نشده بود و نمی‌دانستند خیابان چقدر از زیبایی و نظم خود را مدیون آن‌ها است. ولی به هر صورت، امروز عصر همه‌ی تصمیم‌ها را گرفته بودند. برای خودشان گفته بودند که نمی‌خواهند از گرسنگی بمیرند. سپورها برای نخستین بار در زندگی‌شان جرأت کرده بودند چیزی را اعلام کنند. فکری باورنکردنی به آنان دست داده بود؛ این که اگر به زور اهانت هم شده حقوق خود را از یک موجود عالی مطالبه کنند. سه‌قروشی که در روز به آن‌ها داده می‌شد، کفاف زنده بودن آن‌ها را نمی‌داد. حتی برای مردن آن‌ها نیز کافی نبود. از این جهت روزی نیم‌قروش اضافه‌مزد درخواست کرده بودند. خیال می‌کردند با سه‌قروش و نیم‌ در روز می‌شود خیلی جدی‌تر از این زندگی کرد. این خیالی بود که به آنان دست داده بود و شاید هم خیال خوشی بود. سپورها به حقیقت پیوستن این خیال خوش خود را بی‌هیچ اطمینانی انتظار می‌کشیدند ولی در چشم‌هاشان درخششی وحشی خوانده می‌شد.
 سرسپور که سوار دوچرخه بود، رسید و یقین آن‌ها را به تصمیمی که گرفته بودند، مسلم‌تر کرد. این سر سپور دوچرخه‌دار که تقاضای آن‌ها را برای ارایه به مقامات بالا برده بود، قرار بود شب برای‌شان جواب بیاورد. سپورها خود را از او حقیرتر می‌دیدند؛ زیرا او اکنون به خاطر مسند سرسپوری به یک آدمیت دیگر، به آدمیت دنیای بالاترها تعلق داشت. قبلاً سپورها تصمیم گرفته بودند که در صورت عدم موفقیت، لباس‌ها و جاروهای خود را و همه‌ی کوچه‌های خیابان را برای او بگذارند و بروند. از آن میان، مرد رشید و بدلباسی بلند شد و با صدایی به هیجان آمده گفت:
– خودش به تنهایی همشو جارو کنه. مادر…!
گوینده‌ی این کلمات برای مقاومت در برابر سرما چیز دیگری جز این نیافته بود که خود را با شال‌روسری زنش بپوشاند. حرف او پیش رفقایش که اکنون از او هم‌چون سرکرده‌ی خود حرف‌شنوایی داشتند، گل کرد. در حقیقت حالت روحی جدید سپورها خیلی مدیون شجاعت این مرد بود. او آدم کاری عجیبی بود. به هر نوع قدرتی فحش می‌داد. از همه بدبخت‌تر بود و می‌خواست شخصاً عدالت را برقرار کند.
زندگی کاملاً تنها و بی‌سروصدایی داشت و حس می‌شد که به سرنوشت خود و رفقایش شعوری گنگ پیداکرده است. تنها کسی بود که در آن میان، زیر فشار بی‌رحم سرنوشت، می‌توانست جرأت و جسارتی به خرج بدهد و هنوز سرپا بایستد. سپورهای وحشت‌زده تمام امید خود را به او بسته بودند؛ زیرا حس می‌کردند که در دست‌های توانای او قدرتی نهفته است که می‌تواند تمام میرغضب‌ها را نابود کند.
– آهاه! داره می‌آد.
این جمله را گفت و سرپا ایستاد. شالش را از روی دوشش برداشت و هم‌چون کمربندی پهن دور کمر پیچید. می‌خواست در موقع لزوم بتواند آزادانه حرکت کند. حس می‌کرد که به زودی دعوا درخواهد گرفت.
سرسپور دوچرخه‌سوار که با یک دسته سپور دیگر از راه رسیده بود، جلوی مغازه‌ی کفش‌دوزی زنانه ایستادند. مرد شال به کمر بسته، به رفقایش فرمان‌ داد که بلند شوند و به ملاقات سرسپور بروند. سرسپور که با یک دست دوچرخه‌اش را گرفته بود و به دست دیگر خیزرانی داشت، شروع کرد به اُرد دادن. ولی خیلی زود دریافت که اردش را کسی نخواهد خواند؛ زیرا می‌دید که به انتظار چیز دیگری از او هستند‌. درک این مطلب یک‌دم او را بی‌حرکت واداشت. مردی که شال به کمر بسته بود، رشید و چهارشانه، مثل موج دریایی طوفانی به او نزدیک شد و او چیزی نمانده بود که نفسش بند بیاید. مرد پرسید:
– خوب. برا ما چه کاری کردی؟
سرسپور جوابی نداد. به دوچرخه‌اش تکیه کرد و خود را برای یک نطق کوتاه و مهیج آماده ساخت. در ضمن، فراموش نکرد که نماینده‌ی قدرت دولت است و نیروی بی‌مانندی او را از هرگونه خطری محفوظ می‌دارد. فریاد کشید:
– همتون گوش کنین! در جواب عریضه‌ی شما دولت به من دستور داده که فوراً بهتون اخطار بکنم که شماها یک‌عده آدم‌های بی‌انضباط هستین و این نمک‌نشناسی تون هم مستحق بدترین مجازات‌هاس. هنوز یک ماه نشده که واسه‌ی راضی کردن شماها به درخواستتون ترتیب اثر دادن و لباس نو بهتون دادن. حالا شما جرأت پیدا کردین دوباره اضافه‌مزد می‌خواهین؟ من بازم واسه‌ی شما تکرار می‌کنم –واین دفعه از طرف خودم می‌گم- که شماها افراد بی‌انضباطی هستین…
آن‌چه پس از این نطق مختصر گذشت، رقت‌آور و اسف‌بار بود. حرف یارو تمام نشده بود که مردک شال به کمر پیچیده او را سر دست بلند کرد و به طرف شیشه‌ی بزرگ مغازه‌ی کفاشی پرد کرد. سپورها جارو به‌دست از زور تعجب در مقابل این عمل ناگهانی سردسته‌شان خشک‌شان زده بود. هنوز وقت این را نکرده بودند که از گیجی بیرون بیایند که از آن ته، سروکله‌ی یک ژاندارم پیدا شد. این قولوش بود. به‌زودی از همه‌طرف ژاندارم‌ها رسیدند و زد و خورد یک ربع ساعت طول کشید که در این مدت اهالی متمدن خیابان از غیظ می‌لرزیدند. منتهای بدبختی، تماشاچی‌هایی بودند که می‌گذشتند. این سپورهای کثیف با ادعاهای کثیف‌ترشان این‌جا آمده‌اند چه کنند؟ گذرندگان سیر و فرورفته در پالتوها و روپوش‌های گرم و نرم، در مقابل این سروصداهایی که به راه افتاده بود، این‌طور اظهار نظر می‌کردند. چون اقلاً چند روزی بر اثر این واقعه خوش‌بینی خود را از دست می‌دادند. عقب آمبولانس هم فرستادند. نه برای زخمی‌ها؛ بلکه تا خانمی را که از شدت پرمدعایی سپورها بیهوش شده بود، ببرد. همه‌ی این سر و صداها زیر نظر قولوش ژاندارم پایان یافت که در برخورد با سپورها با خشونت بسیار، ولی کاملاً بی‌طرف، مداخله کرده بود.
ته «سوق‌الاسود» محله‌ی بی‌سروصدایی بود. بدبختی در آن‌جا درست جا گرفته بود. خیلی جدی و کاملاً به تساوی و در هیچ‌جا شرت آن با برخورد به یک به یک زندگی اندکی مجلل، کاهش نمی‌یافت. اهالی آن هرگز حسود نبودند و هیچ‌وقت به بدبختی‌های همسایه‌ی خود رشک نمی‌بردند. فقط سعی می‌کردند تا فقر و مسکنت خود را در حد وسطی نگهدارند. چلینگر به نظر می‌آمد که یک‌دم متوجه‌ی ژاندارم شده است و می‌خواهد چیزی از او بپرسد. قولوش داستان شب گذشته را و این‌که چگونه عده‌ی زیادی از سپورها را سرکوبی کرد، برایش تعریف کرده بود و داستان خود را طوری تمام کرده بود که نا مفهوم جلوه‌اش بدهند. خود او هم نمی دانست که آن‌ها چرا سرسپورشان را زده بودند و نیز نفهمیده بود سپورها که معمولاً آدم‌هایی خیلی آرام و میانه‌رو هستند، چرا این‌طور غیرعادی دعوا می‌کردند.
– چرا این کارو کردند؟
شکتور این‌طور پرسید.
– من نمی‌تونم برات بگم، مرد حسابی! این مسله سریه. تو بهتره که به همون ظرفای قراضه‌ات مشغول باشی. خداحافظ.
– اوهوی قولوش‌خان! ترو به خدا بگو سپورا چرا این کارو کردن؟
– به شرافتم قسم اگه بگم. مرد حسابی حتماً عقلت کم شده. بهت نگفتم که عقلت پاره‌سنگ ورمیداره؟ به تو چه که چرا سپورا همچی کردن؟
ژاندارم دور شد و شکتور دوباره در افکار پروسوسه‌ی خود فرو رفت.این دعوای سپورها به درهم‌پیچیدگی افکارش افزود. حالا سعی می‌کرد بین این دو واقعه که از دو نوع مختلف بود، ولی به نظر می‌رسید که از یک‌جا برخاسته است، رابطه‌ای پیدا کند. به نظر او جنایت سعید، سلمانی دوره‌گرد و دعوایی که سپورها راه انداخته بودند، از یک‌جا سرچشمه می‌گرفت.
می‌بایست دکان را ببندد. شکتور برخاست؛ در حالی که تلوتلو می‌خورد. چندان پیر نبود.
پشتش خمیده مانده بود. نه به خاطر عمر زیاد؛ بلکه به‌ علت بار سنگینی که تمام وجودش را زیر مهمیز خود داشت و در وجودش هم‌چون مرض علاج‌ناپذیری که خیلی مواظبت و دقت لازم داشته باشد، جا گرفته بود. چند تکه حلبی را برداشت و به گوشه‌ای انداخت و به مرتب کردن سرووضع دکان پرداخت. از مسکنت خود رنج نمی‌برد. بدبختی او خیلی وسیع و بزرگ بود و او در آن به آزادی گردش می‌کرد. مثل زندان فضاداری بود که در آن می‌توان قدم زد. او آزاد بود که از این دیوار تا دیوار دیگرش قدم بزند. بی‌این‌که از هیچ‌کس اجازه‌ای بخواهد. فقط از این وسعت بی‌اندازه‌ی بدبختی‌اش بود که رنج می‌برد. بدبختی او بسیار غنی بود و او نمی‌دانست آن را چگونه باید خرج کرد. به کودکش، به وارث چنین میراثی نظر افکند. بچه روی دسته‌ی ینجه به خواب رفته بود. به نظر نمی‌آمد که بتواند منابع این میراث پدری را پیدا کند و بشناسد. پسر را بیدار کرد. پیراهن از روی شکمش بالا رفته بود و گوشت جوان و تازاه‌اش را که سرما به خوشحالی داشت کرخت می‌کرد، بیرون گذاشته بود.
– بریم بچه جون. پاشو می خوایم بریم.
بچه بیدار شد و در دکان تنگ به اطراف نظری افکند. گویا چیزی را که در خواب دیده بود، می‌جست. به خواب دیده بود که گوسفندی پیدا کرده است و اکنون در قلب خود تنهایی مشوومی را حس می‌کرد. رو به پدرش گفت:
– بابا من یونجه‌هارم می‌آرم.
خارج شدند. مرد جلوتر می‌رفت و در سر خود افکاری بسیار بزرگ می‌پخت که از حرارات و گرمای آن‌ها به تعجب افتاده بود. بچه از دنبال او، نیمه‌بیدار و دسته‌ی ینجه به زیر بغل می‌آمد. اکنون کوچه جز به وسیله‌ی چند ستاره‌ای که از ته آسمان سوسو می‌زدند، روشن نمی‌شد. آسمان پست و کثیف روی بام‌ها‌ی کلبه‌ها سنگینی می‌کرد و به آن‌ها فشار می‌آورد تا به زمین آلوده و کثیف پهن شوند. در آن دورها، کوچه در محوطه‌ی تاریکی –که وسط آن آلونک‌های فال‌گیران و شعبده‌بازان برپا بود- گم می‌شد. شکتور و بچه‌اش در کوچه‌ی دیگری که سرازیر بود و به قهوه‌خانه‌ی صاروخ می‌رسید، پیچیدند.
دم قهوه‌خانه ایستاد و به داخل نگاهی انداخت. با کمال تعجب حارث قهوه چی را که گمان می‌کرد حالا در زندان باشد، در آن‌جا دید. او و چند نفر دیگر از اهالی محل دور هم نشسته بودند. قهوه‌چی خاموش بود و چپق خود را می‌کشید و به نظر می‌رسید که به این مجلس حزن‌آور ریاست می‌کند. در اطراف او مردان حالت پراز توجه و شعوری داشتند. نمی‌شد گفت به چه چیز می‌اندیشیدند.
پس این‌طور؟ که پلیس حارث را رها کرده است؟ بی‌شک پس از این‌که فهمیدند سعید زنش را آن‌طور که حارث اظهار داشت، برای این مسموم نکرده که به بهشت برود. پس این‌طور!؟ پس حتماً چیزهای دیگری در میان بود. می‌باید یک علت مهم برای جنایت سلمانی دوره گرد و جود داشته باشد و شاید هم یک علت بسیار ساده. علت بسیار ساده‌ای که به علت شدت سادگی‌اش از نظر تمام مردم مخفی مانده است. شکتور این علت را به هر طریق که شده می‌بایست دریابد. تمام بدن علیلش، به خاطر کشف این راز می‌سوخت. به نظرش می‌آمد که این کشف به دردش خواهد خورد و او از آن استفاده خواهد برد. این همه سال‌های بدبختی و تنگ‌دستی در روشنایی این کشف روشن خواهد شد. «حارث» را صدا کرد. قهوه‌چی از قهوه‌خانه بیرون آمد. به کسی می‌ماند که شیطان در او حلول کرده باشد. از او پرسید:
– تورو آزاد کردن؟
– آره… می‌خوای بدونی چرا؟
– بیا یه خورده با هم قدم بزنیم. می‌خوام باهات حرف بزنم.
– به شرطی که از من نخوای که چیزی بگم. من دیگه چیزی نمی‌دونم. زبونمو می‌برن.
– کی زبونتو می‌بره؟
– من دیگه به هیچ سوالی جواب نمی‌دم. هم الآن منو دیدی که با اونا نشسته بودم. خوب اونا هیچ حرف نمی‌زدن. از این به بعد ما بایس یاد بگیریم که حرف نزنیم و زندگی کنیم.
شکتور فهمید که قهوه‌چی نمی‌خواهد باز هم خود را به خطر بیاندازد و فهمید که اگر خود را در امان حس نکند و ببیند که چاک دهن طرفش لق است، هیچ‌چیز را نخواهد گفت. بازویش را گرفت و با هم به طرف محوطه‌ی تاریک ته محله پیچیدند.
بچه ساکت به دنبال آن‌ها می‌آمد. غمناک و محزون، هم‌چنان که دسته‌ی یونجه را زیر بغل داشت، قدم بر‌می‌داشت و در هر قدم به گوسفندی برمی‌خورد که در خواب دیده بود. ولی این‌ها در حقیقت سگ‌های ولگرد محله بودند. در این محل کارهای غیرعادی و ممنوع روزبه‌روز زیادتر می‌شد و جادوگران و شعبده‌بازان هرروز در آن معرکه می‌گرفتند و مردم را به دام می‌کشیدند… در این محوطه، تاریکی، سنگینی خود را تنها از شب نمی‌گرفت. شب بود؛ ولی در شب آن‌جا چیز دیگری نیز احساس می‌شد. چیزی که از شب خیلی ساده‌تر بود و این روح غم‌زده‌ی آدم‌ها بود. شکتور و قهوه‌چی وقتی خود را در فضای آزاد حس کردند ایستادند. وسط میدانگاهی، شعبده‌بازی جلوی آلونک خود نشسته بود و شامورتی‌بازی خود را تمرین می‌کرد. باد با خشم و غضب می‌وزید؛ انگار می‌خواست تمام این بدبختی‌های عفن را که از زمان‌های بس دراز در آن‌جا انباشته شده بود، از ‌جا بکند و با خود ببرد. بوی شاش و مردار، فضا را پرکرده بود. بوی تند و فراوانی که حتی از باد نیز قوی‌تر بود.
– آخر بگو ببینم مقصودت از این گردش چیه؟ چی می‌خوای به من بگی.
حارث این‌گونه شروع کرد.
– می‌خواستم ازت بپرسم چرا سعید، سلمونی دوره‌گرد به زنش زهر خورونده؟
حارث فریاد کشید:
– من از این مطلب هیچ‌چی نمی‌دونم. اصلاً تو چرا اینو از من می‌پرسی؟ مگه من ننه‌شم یا باباش؟ من به اندازه‌ی خودم از این بدبختیا دارم. دلم می‌خواد از این به بعد پا تو کفش کس دیگه نکنم.
خاموش شد و راست جلوی خود را نگاه می‌کرد. مقابل چشم خود گل و خاک را می‌دید و آلونک‌هایی را که در آن میان بود و حزنی را که از زمین برمی‌خاست و در دل آسمان مریض فرو می‌رفت و محو می‌شد. حارث با صدای ضعیف، مثل این‌که در آن‌جا تنها است، گفت:
– اما آخرش باید دونس که چرا به زنش زهر خورونده… آره. آخه چرا؟
– می‌بینی خودتم داری همین سوالو از خودت می‌کنی.
وپس از یک لحظه گفت:
– حارث می‌دونی سپورام اعتصاب کردن و سرسپورشونو زدن؟
– کی؟
– دیشب. قولوش ژاندارم واسم تعریف کرد.
– واست گفت چرا اعتصاب کرده بودن؟
– نه. گفتش که یه سری توشه و منم بهتره به کارای خودم مشغول باشم. منم گذاشتم همچین بگه و بره. واسه‌ی این‌که پدرسگ می‌تونه دست و پای آدمو تو حنا بذاره. اما به نظرم خودشم نمی‌فهمید. من می‌خوام خوب بفهمم…
– دیگه چی‌چی‌رو؟
– شباهتی‌رو که میون آدمکشی سعید و اعتصاب سپورا هست.
– پس خیال می‌کنی که این دوتا با هم ربطی دارن؟
– ربط که جای خود داره. من خیال می‌کنم این دوتا از یک‌جا سرچشمه می‌‌گیرن. از یک اراده، از یک میل. از میل و اراده‌ی‌ ساده‌ای که من همین اطراف می‌بینمش. اما حیف که نمی‌تونم بگم چطور و از کجا؟ ما می‌بایست خیلی چیزای دیگه می‌دونستیم تا این حرفارو بفهمیم. هم خودمون هم زنامون، هم بچه‌هامون. این میل تو قلب ما جا گرفته؛ تو بدن ما بزرگ می‌شه و وقتی خیلی بزرگ شد و دیگه نتونستیم تحملش کنیم، اونوقت کارهایی ازمون سر می‌زنه که نمی‌تونیم باورش کنیم.
حارث پرسید:
– تو مطمئنی شکتور؟
– چرا از من می‌پرسی که مطمئنم یا نه؟ بچه‌رو می‌بینی اونجا؟ دسته‌ی یونجه‌رو هم که می‌بینی؟ بچه واسه‌ی عید از من گوسفند خواس. منم واسش گفتم که فقیرم. اونوقت دس گذاشته به گریه. پیش خودم فکر می‌کردم مثل این که به آخر بدبختیم رسیدم. بعدش آدمکشی سعید به فکرم اومد. گیجم کرد. به فکرم آویزان شد و همین وقت بود که قولوش ژاندارم پیداش شد و اعتصاب سپورارو برام تعریف کرد. من اولش هیچ‌چی نفهمیدم. اما بعد خیلی زور زدم. که بفهمم و حس می‌کردم که با این عمل سپورا دل تو دلم می‌آد. چه‌جوری برات بگم؟ من دیگه پیر شدم و حالا سر پیری همه‌ی اینا به سرم زده.
– برادرجون، شکتور، من از زندون که دراومدم خیلی خسته بودم. مطمئن باش که هیچی نفهمیدم؛ اما حالا از تو چیزا شنیدم. اول بچه‌رو با دسته‌ی یونجه‌ش به من نشون دادی. واسه‌ی این‌که منو به قلب خودت نزریک کنی. این جادوگره‌رو می‌بینی که اون بالا جلوی خونه‌ش نشسته کف دست آدمو می‌بینه و نشونه‌ی خوشبختی آدمو می‌خونه؟ لابد می‌بینیش؟ اما من هر دفعه می‌بینمش به کله‌ام می‌افته که چرا کسی پیدا نمی‌شه نشونی هر آدمی رو واسه‌ی ما بگه. شاید این‌طوری بهتر بشه فهمید که آدم‌ها چه‌کار بایس بکنن.
– من می‌دونم آدم‌ها چه کار می‌تونن بکنن.
– بگو ببینم.
– از عصر تا حالا به کله‌ام افتاده.
– خوب به من هم بگو.
– مردم می‌تونن زهر به زناشون بدن، حارث. حتی می‌تونن اعتصاب کنن و سرسپوراشونو –آقابالاسرشونو- بزنن.
– یعنی چی؟ من هیچ‌چی نمی‌فهمم.
– همه‌چی تو همینه. حالا من خیلی روشن می‌بینم. آن‌قدر روشن که ازش ترسم می‌گیره. عیب از این دسته‌ی یونجه است. من تو بدبختی خودم خوابم برده بود که این دسته‌ی یونجه اومد بیدارم کرد. این دسته‌ی یونجه و فکر یک زندگی دیگه منو بیدار کرد.
– چه زندگی‌ای؟
– نمی‌دونم. تو هوا یه چیزایی هست که فریاد می‌زنه و به من و تو می‌گه که خون ما یه دفعه سرد نمی‌شه. می‌گه که هنوز تو بدن‌های ما حرارت و زندگی وجود داره. حرارتی که می‌تونه خیلی معجزه‌ها بکنه.
– مگه تو هم می‌خوای بری جادوگر بشی، شکتور؟
– نه. این بچه‌رو ببین که داره گریه می‌کنه. حتماً سردشه. همش یه پیرهن تنشه. صبح تا حالا چیزی نخورده. اما همین خودشه که می‌تونه معجزه بکنه. همین پسره. من همون موقع تو دکون از خودم می‌پرسیدم «کی این بچه‌رو نجات می‌ده؟» هه!… بچه خودش خودشو نجات می‌ده. اینه حارث! بچه تحمل این بارو نداره. ارث بدبختی مارو قبول نمی‌کنه. فردا بازوهاش خیلی قوی‌تر می‌شه و با همون بازوها از خودش دفاع می‌کنه. این اون چیزاییه که تو هوا موج می‌زنه… آره حارث اینه.
سکوتی که تا آن دورها، تا ته کوچه‌ی پر از گرد و غبار کشیده می‌شد، کامل و مطلق بود. باد از وزیدن ایستاده بود و گویی بدبختی جهان در انتهای سرنوشت خود بود.
نویسنده: آلبر کوسری (Albert Cossery)
مترجم: جلال آل‌احمد

نقل از کتاب: «هفت مقاله»
این داستان از مجموعه‌ی داستانی به اسم «از چشم خدا افتادگان» Les homes oublies de Dieu چاپ پاریس انتخاب شده است.
انتشارات مجید
چاپ دوم: تهران 1383
حروف‌چین: متین امامی

قتل زوجه «هانِ» تَردست

«هان» تردستِ کهنه‌کار چینی؛ ضمن اجرای برنامه، گردن و شاهرگِ زنش را با یکی از همان کاردهای سنگین و مخصوصش بُرید و همه را در بهت فرو برد. زنِ جوان در جا مُرد و هان بلافاصله دستگیر شد.
سرپرست و کارگردان تماشاخانه، وردست چینی وی، گوینده برنامه‌ها و بیشتر از سی‌صد نفر تماشاچی حی و حاضر شاهد ماجرا بودند. آجانی که آخر سالن پُشتِ سر تماشاچی‌ها ایستاده بود همه چیز را دید. عمدی یا غیر عمدی بودن قتل علی‌رغم خیل شاهدان معمائی شد.
کارِ هان این بود که زنش را مقابل صفحه چوبی بزرگی قرار می‌داد و از فاصله‌ای نسبتاً نزدیک حدود پنجاه – شصت تا کارد مخصوص را به طرف او نشانه می‌گرفت، کاردها در فاصله‌‌های پنج سانتیمتری از یکدیگر آن‌چنان ماهرانه فرود می‌آمدند که قامت همسرش را با طرحی منظم دربرمی‌گرفتند. او برای رسیدن به چنین دقت و نظمی با هر پرتاب، فریادی از حلق می‌کشید.
قاضیِ پرونده اول همه از سرپرست تماشاخانه بازجوئی به‌عمل آورد.
«بنظر تو اجرای همچین برنامه‌ای کارِ خیلی دشواری‌ست؟»
«خیر عالیجناب، برای بازیگری کهنه‌کار چندان کار سختی هم نیست، البته برای اینکه از کار موفق بیرون بیائی، اعصاب قوی لازم است.»
«خُب، یعنی چندان هم ظّن حادثه بر اتفاقی که افتاده نمی‌توان داشت؟»
«بله دقیقاً عالیجناب. در غیر این‌صورت ممکن نبود اجازه نمایش به چنین برنامه‌هائی را بدهم.»
«پس شما معتقد به عمدی بودن قتلید.»
«من همچین اعتقادی ندارم عالیجناب. معمولاً کارهائی از این دست که از فاصله ده – دوازده قدمی انجام می‌شود، نه تنها مهارت بلکه، چه‌طوری عرض کنم به نوعی تمرکز خلسه‌وار هم نیاز دارد، با اینکه همه چنین خطائی را غیر ممکن می‌دانیم ولی با این واقعه باید قبول کنیم که همیشه احتمال اشتباه هست.»
«بالاخره این اتفاق ناشی از اشتباه بود یا که عمدی در کار بوده؟»
«نمی‌دانم عالیجناب.»
قضیه داشت پیچیده می‌شد و قاضی سردرگم مانده بود. قتلی به وضوح رخ داده بود که در صورت عمدی بودن ماهرانه و بسیار زیرکانه عمل شده بود.
قاضی تصمیم گرفت از وردستِ هان که سال‌ها با او کار کرده بود بازجوئی کند.
«رفتار و سَکنات هان چطور بود؟»
«کارش درست بود عالیجناب. نه اهل مشروب، نه قمار و نه خانم‌بازی بود. پارسال هم مسیحی شد. انگلیسی می‌خواند، اوقات بی‌کاری انجیل و خطبه و این‌جور چیزها را می‌خواند.»
«همسرش چه جور زنی بود؟»
«زن خوبی بود، مشکلی نداشت. شما می‌دانید بازیگرهای دوره‌گرد خیلی هم پابند اخلاق و این‌جور چیزها نیستند. زنِ هان با اینکه ریزه و خوشگل و مورد توجه مردها بود محل کسی نمی‌گذاشت.»
«حال و هوای‌شان چه جوری بود؟»
«آدم‌های ملایم و مهربانی بودند قربان. به رفقا و دور و بری‌هاشان می‌رسیدند، با کسی دعوا نمی‌کردند، ولی…» چند لحظه توی فکر رفت و ادامه داد «نمی‌دانم شاید برای هان بد بشود، اما راستش را بخواهید آن‌ها که اینقدر با مردم خوب تا می‌کردند، رفتارشان با هم تند و خشن بود.»
«فکر می‌کنی چرا؟»
«نمی‌دانم قربان.»
«رفتار آن‌ها با هم از همان وقتی که شما با آن‌ها آشنا شُدید، همین‌طوری بود؟»
«خیر قربان. دو سال پیش بود که خانمِ هان حامله شد، بچه زود به دنیا آمد و سه روزه بود که مُرد. فکر می‌کنم همین مسئله باعث شد که رابطه آن‌ها به هم بخورد و سر هر چیز کوچکی جنگ و دعوا راه بیندازند. رنگِ هان توی دعوا و مرافعه مثل گچ سفید می‌شد. هان معمولاً با سکوت ناگهانیِ خودش دعوا را ختم می‌کرد. ندیدم که دست روی زنش بلند کند یا که کارهای این جوری از او سر بزند، شاید با اعتقاداتش جور درنمی‌آمد. ولی قربان توی دعوا آدم از خشم و نفرتی که در صورت او دیده می‌شد به وحشت می‌افتاد. یک روز به هان گفتم: چرا جدا نمی‌شوید؟ گفت درسته که مهر او در دلش مُرده اما دلیلی برای جدا شدن نمی‌بیند. علاقه همسرش هم به تدریج به هان کم شد. این‌ها را هان برایم تعریف می‌کرد. شاید آن همه انجیل خواندن‌ها و خطبه خواندن‌ها بی‌دلیل نبود، می‌خواست به نفرت بی‌جهتی که به زنش احساس می‌کرد، غلبه کند. زنِ هان وضع رقت‌انگیزی پیدا کرده بود. اگر هان را ترک می‌کرد و به سه سال زندگی دوره‌گردی و بازیگریى خودش خاتمه مى‌داد دیگر کى حاضر بود با او ازدواج کند. شاید علت اینکه او همه سختى‌ها و تلخى‌ها را تحمل مى‌کرد و جدا نمى‌شد همین بود.»
«در مورد قتل او چه فکر می‌کنى؟»
«ببینید قربان، از روزى که این اتفاق افتاده هر جورى به این قضیه فکر مى‌کنم، چیزى عایدم نمی‌شود. با گوینده برنامه هم خیلى حرف زدیم او هم از این ماجرا سر درنمی‌آورد.»
«خُب. موقع وقوع تو چه احساسى داشتى. فکر می‌کردى عمدى این کار را کرده یا که نه یک حادثه بود؟»
«بله قربان. فکر کردم که – که بالاخره کار خودش را کرد و او را کُشت.»
«یعنى می‌گوئید عمدى در کار بود؟»
«بله قربان. البته گوینده می‌گوید دستش خطا کرده.»
«آره، چون او که مثل تو از رابطه آن‌ها خبر نداشت.»
«همین‌طورى‌ست قربان. خود من هم فکر کردم نکند احساسم در مورد عمدى بودن کارِ هان به واسطه همین اطلاع من از وضعیت رابطه آن‌ها باشد.»
«برخورد هان آن لحظه چه طورى بود؟»
«داد زد "هَه"، تا شنیدم سرم را بلند کردم و خونی را که از گلوى همسرش بیرون می‌جهید دیدم. چند لحظه سر پا ماند و زانوهایش تا خورد و تنش به پیش خم شد و چاقو از گلویش در آمد و با هم روى زمین غلطیدند و او توی خودش مچاله شد. از دست کسى کارى ساخته نبود. بهت‌زده نشستیم و به او نگاه کردیم… خوب نمی‌توانم بگویم که هان چه می‌کرد. چون حواسم پیش او نبود. بعد که از ذهنم گذشت: "کار خودش را کرد"، دیدم که صورتش مثل مُرده‌ها شده، چشم‌هایش را بسته بود. کارگردان پرده را پائین آورده بود. خانم هان را که از زمین برداشتند مُرده بود. آن‌وقت هان به‌زانو افتاد و مدتى طولانى در سکوت دعا خواند.»
«ناراحت بود؟»
«بله قربان. پریشان به نظر می‌رسید.»
«خُب. اگر لازم باشد باز هم صدایتان می‌کنم.»
قاضى دیگر گوینده برنامه را احضار نکرد، هان را فراخواند. صورت هوشیار تَردست، پریده‌رنگ و درهم رفته بود، خستگى و کوفتگى عصبى به عینه در آن موج می‌زد.
وقتی هان در جایگاه ایستاد، قاضى گفت: «من از سرپرست تماشاخانه و وردست شما بازجوئى کردم. چند سوال هم از شما دارم.»
سَرِ هان فرو افتاد.
«ببینم شما همسرتان را دوست داشتنید؟»
«بله، از هنگامی که ازدواج کردیم تا وقتی که بچه‌اى دنیا آورد، با همه وجودم دوستش داشتم.»
«چرا تولد آن بچه همه چیز را باید عوض کند؟»
«براى اینکه از من نبود.»
«می‌دانستید از کى بود؟»
«بله، به روشنى. مال پسرعمویش بود.»
«او را می‌شناختید؟»
«البته، دوست نزدیک بودیم. او باعث شد به فکر ازدواج با زنم بیافتم. وادارم کرد با او ازدواج کنم.»
«فکر می‌کنى آن‌ها قبل از ازدواج شما با هم رابطه داشته‌اند؟»
«بله قربان. هنوز هشت ماه از ازداوج ما بیشتر نگذشته بود که بچه دنیا آمد.»
«وردست شما گفت که این تولدى زودرس بوده.»
«این را خودم به همه گفتم.»
«چرا بچه به آن زودى مُرد؟»
«خفه شد. زیر پستان‌های مادرش.»
«فکر می‌کنی عمدی بود.»
«خودش می‌گفت اتفاقى بوده.»
قاضى سکوت کرد و به هان خیره شد. هان به انتظار سوال بعدی سرش را بالا آورد، نگاهش به زمین بود.
«زن شما اعترافی هم درباره رابطه‌اش برایتان کرده بود؟»
«او چیزی نگفت و من هم هیچ‌وقت نپرسیدم. مردن بچه تقاص همین چیزها بود دلم می‌خواست تا جائی که می‌توانم… اما…»
«اما نشد که گذشت کنید!»
«بله. نشد که خودم را به همان تقاص، به مرگ بچه راضى کنم. زنم را که نمی‌دیدم، قادر بودم خونسردى خودم را حفظ کنم. با دیدن او، به‌هم می‌ریختم. دیدن بدنش خونم را به جوش می‌آورد.
«طلاق به فکرتان نرسید؟»
«چرا فکر می‌کردم، ولى به او نگفتم. همیشه می‌گفت به تنهائى قادر به ادامه زندگى نیست.»
«دوستتان داشت؟»
«خیر.»
«پس براى چى از این حرف‌ها می‌زد؟»
«فکر کنم از نظر اقتصادى می‌گفت. برادرش خانه آن‌ها را به باد داده بود. این را هم به خوبی می‌فهمید که هیچ آدم عاقلی حاضر نخواهد شد با کسى که زمانى زن یک بازیگر دوره‌گرد بوده ازدواج کند. وضع جسمى‌اش طورى بود که قادر به انجام کارهاى معمولى نبود.
«رابطه جنسى شماها چه‌طورى بود؟»
«مثل همه زن و شوهرهاى دیگر.»
«از شما خوشش می‌آمد؟»
«نه، فکر نمی‌کنم. زندگى کردن با من برایش زجر بود، اما تحمل می‌کرد. با صبورىیى خارج از حد انتظار. رفتار او سرد و سردتر می‌شد. با اینکه می‌دید من چقدر زحمت می‌‌شکم تا اوضاع بهتر شود، همراهى نمی‌کرد.»
«چرا نشد سنگ‌هاتان را وابکنید و کار را تمام کنید و او را ترک کنید؟»
«براى اینکه براى خودم حدی قائل بودم.»
«چه حدی؟»
«دلم می‌خواست رفتارم با او طوری باشد که هیچ‌وقت از طرف من خبطی صورت نگیرد… چیزی که آخر کار هم نشد.»
«هیچ نشستی به کُشتن او فکر کنی؟»
هان جواب نداد. قاضى باز تکرار کرد. بعد از سکوتی طولانی: «بیشتر از آنکه به فکر کُشتن او باشم، به این فکر می‌کردم که چه خوب می‌شد اگر می‌مُرد.»
«خُب پس اگر قانون مانع نمی‌شد ممکن بود او را بکشید.»
«آنچه مانع من می‌شد قانون نبود. مسئله این بود که من ضعیف بودم، ضمن اینکه دلم به‌شدت می‌خواست به حدى که آرزویش را داشتم برسیم.»
«به هر صورت به فکر کُشتن او افتادید، منظورم بعداً است.»
«هیچ‌وقت در این مورد تصمیم جدى نگرفتم. البته راستش را بخواهید یکبار به آن فکر کردم.»
«چند وقت قبل از حادثه؟»
«شب قبل از آن… یا که همان روز صبح.»
«دعوا کرده بودید؟»
«بله. عالیجناب.»
«سر چى.»
«سر هیچی ارزش گفتن ندارد.»
«به هر صورت بگویید.»
«سر غذا. وقتی از زمان غذا خوردنم می‌گذرد کج خُلق می‌شوم. آن شب او خیلی دست دست کرده بود و عصبانى شدم.»
«شدیدتر از معمول؟»
«خیر. اما حالت عصبیِ آن به شکل غیر معمولى ماند. شاید براى اینکه فهمیده بودم همه سعی و کوشش که آن روزها براى بهتر کردن اوضاع کرده‌ام، بی‌نتیجه مانده است و دیگر امیدى نیست، به رختخواب رفتم، خوابم نمی‌برد. هرچى فکر بد بود از ذهنم گذشت. احساس می‌کردم هر چقدر هم سعى کنم نمی‌توانم از دست چیزهاى نفرت بار زندگیم فرار کنم. انگار زناشوئی سبب همه این موقعیت رقت‌بار و نااُمید‌کننده بود. من که براى خلاصى از نکبتى که دچارش شده بودم پی روزنه امیدى بودم، فهمیده بودم چنین آرزوئی دارد محو می‌شود. آرزوى بیرون آمدن از این وضع هنوز هم سَر می‌کشید و اگر روزى خاموش می‌شد؟ همین‌جا بود که افکار کریه هجوم آوردند: اگر می‌مُرد! چرا نکُشمش به عاقبت کار فکر نمی‌کردم. خُب معلوم بود که به زندان می‌افتادم. چه بسا زندگی در زندان بهتر از زندگى فعلی بود. در حالى که می‌دانستم کُشتن او مساله‌ای را حل نخواهد کرد، یک جور فرار کردن و ترسیدن از تعهدی بود که من برای خودم قائل بودم، به خودم قبولاندم که رنجی را که در سرنوشت من مُقدر شده است بایستى تحمل کنم، گریزی نبود.»
«در این فکرها بودم و فراموش کرده بودم مایه اصلی عذابم کنارم خوابیده است. کوفته شده بودم و خوابم نمی‌برد. بُهت‌زده، در حالى‌که داشتم گیج می‌شدم، فکر کُشتن او از خاطرم محو شد و احساس اندوهی که معمولاً آدم بعد دیدن کابوس دچارش می‌شود سراغم آمد. آن تصمیم و اراده‌ای که برای بهتر شدن زندگی‌ام گرفته بودم، یادم آمد. ناتوانی‌ام براى رسیدن به آن حدی که آرزویش را داشتم، آشکارتر شده بود. سپیده زده بود و فهمیده بودم که او هم نخوابیده است.
«بیدار که شدید رفتارتان با هم معمولی بود؟»
«یک کلمه هم با هم حرف نزدیم.»
«شما که کارتان به اینجا کشیده بود، چرا ترکش نکردید.»
«عالیجناب به نظر شما مشکل حل می‌شد. نه! نه! این کار هم فرار کردن به حساب می‌آمد. عرض کردم من اراده کرده بودم رفتارم جوری باشد که از جانب من خطائى صورت نگیرد.»
هان با دقت به قاضی نگاه می‌کرد که سرش را براى تشویق او به ادامه حرف زدن تکان مى‌داد.
«صبح آن روز نه تن سالمى داشتم و نه اعصاب درستى. غیر ممکن بود که آرام بگیرم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم و خودم را به پرسه‌زدن در خرابه‌هاى شهر مشغول کردم. باز مرتب همان فکری که بایستی به شکلی زندگی خودم را سامان بدهم به سراغم می‌آمد. اما کُشتن زنم به ذهنم خطور نکرد. درواقع بین فکر کردن به قتل که شب قبل در ذهنم جوانه زده بود، و تصمیم به اجرای آن فاصله زیادی وجود داشت. حتی درباره برنامه آن شب هم کمترین چیزی به فکرم نرسیده بود، اگر از ذهنم گذشته بود، حتماً پرتاب کارد را از برنامه خودم حذف می‌کردم. خیلى چیزها بود که می‌شد جانشین آن کرد.»
«خُب شب رسید و نوبت ما شد که روی صحنه برویم، بدون کم‌ترین تصویر از این که چیزی خلاف قاعده همیشه اتفاق خواهد افتاد. مطابق معمول تیزى کاردها را با بریدن تکه‌های مقوا و پرتاب چند تائی از آن به کف چوبیِ سن نمایش دادم. همسرم روى سن آمد. آرایش غلیظی کرده بود و لباس چینى خوش فرمی به تن کرده بود. با لبخند دلنشین همیشگى‌اش به حُضار تعظیمى کرد و جلوى صفحه چوبى ایستاد. یکى از کاردها را برداشتم و در فاصله‌ای از او مقابلش ایستادم.»
«بعد از شب قبل اولین بار بود که به یکدیگر نگاه مى‌کردیم. آن جا بود که متوجه خطر انتخاب این نمایش شدم. معلوم بود که باید سعى می‌کردم بر اعصابم مسلط باشم، فشار و کوفتگی که تا مغز استخوانم اثر کرده بود، مانع می‌شد. احساس کردم به بازوهایم اعتماد لازم را ندارم. برای بدست آوردن آرامش و تمرکز چشم‌هایم را بستم، تمام تنم می‌لرزید.»
«وقتش رسیده بود. کارد اول را به بالای سرش نشاندم، یک اینچ بالاتر از جای همیشگی فرود آمده بود. بازوهایش را بلند کرد، آماده شدم که دو کارد بعدی را زیر آن‌ها بنشانم. اولین کارد که رها می‌شد، نیروی هدف‌گیری دقیق در تنم زایل شده بود. دیگر شانس و اقبال بود که کاردها در نقاط مورد نظر بنشیند: حرکاتم آگاهانه بود و از تمرکز و خلسه خبری نبود.
یکی از کاردها طرف چپِ گردن زنم نشست و وقتى دیگری را نشانه می‌رفتم چشم‌هایش حالت عجیبى به خود گرفت، ترسی هراس‌انگیز در آن‌ها موج می‌زد، انگار فهمیده بود که این کاردی که در چند لحظه هوا را خواهد شکافت قرار است در گلویش بنشیند.
گیج و منگ می‌رفتم که بی‌هوش شوم، کارد را به زور و انگار به طرف فضائی خالی پرتاب کردم.»
قاضی بدون اینکه حرفی بزند، هان را نگاه می‌کرد.
«ناگهان در ذهنم جرقه زد: او را کُشتم.»
«منظورت عمدی‌ست؟»
«بله. احساس کردم که آن کار را عمدی انجام داده‌ام.»
«بعد هم کنار جسد بی‌جان او زانو زدید و آرام دعا خواندید؟»
«بله. قربان. این حُقه‌اى بود که در جا به فکرم رسید. همه مرا مسیحیِ معتقدی می‌‌دانستند. ضمن دعا خواندن فکر می‌کردم. چه حالتی به خودم بگیرم بهتر است.»
«پس شما معتقدید که کارتان عمدی بود.»
«بله، همین‌طور است، و خیلی زود فهمیدم که نمی‌شود این‌طور وانمود کرد که همه چیز تصادفى بوده.»
«حالا چرا فکر می‌کردید که عمدى بوده؟»
«وجدانم خاموش شده بود.»
«احساس می‌کردید در فریب دادن موفق شده‌اید؟»
«بله، اما بعداً که به کارم فکر می‌کردم، از خودم بدم می‌آمد. سعی کردم خودم را مصیبت زده نشان دهم. هر چند اگر به آدم باهوشى برمی‌خوردم متوجه می‌شد که دارم تظاهر می‌کنم. همان شب فهمیدم که دلیلی ندارد که تبرئه نشوم؛ به خودم قبولاندم که حتی مدرک کوچکی هم علیه من وجود ندارد. خُب همه از رفتار بد من با همسرم خبر داشتند. اما کافی بود قاطعانه مدعی شوم که آن واقعه تصادف محض بوده، چه کسی می‌توانست خلافش را اثبات کند.
اما سوالی جدی وجدانم را معذب می‌کرد: پس چرا خود من اعتقاد دارم که حادثه‌ای در کار نبوده. مگر همین من نبودم که شب قبل به فکر کُشتن او افتاده بودم. تدریجاً دریافتم که به خوبى نمی‌فهمم که واقعاً چه رُخ داده است. تحت چنین شرایطی بود که دچار شادمانى بی‌حدى شدم، انقدر که دلم مى‌خواست فریاد بکشم.»
«چون به این نتیجه رسیده بودید که حادثه بوده؟»
«خیر. به این علت نبود. چون نمی‌توانستم عمدی یا غیر عمدی بودن آن را تشخیص بدهم. تصمیم گرفتم به جای فریب دادن خودم و دیگران، همه چیز را آن طور که می‌فهمم بیان کنم. چرا نباید صادقانه بگویم که واقعاً نمی‌دانم چه پیش آمده؟ نه می‌توانم مدعی شوم که این میل از یک اشتباه ناشی شده و نه اینکه قبول کنم که قصدی در کار بوده. دلیلی ندارم که بگویم مجرمم یا که نیستم.»
هان ساکت شد، قاضی هم. زمانی گذشت تا به آرامى و فکورانه گفت: «قبول کرده‌ام آنچه حقیقت است. فقط یک سوال دیگر: آیا از مرگ او اندوهی احساس مى‌کنید؟»
«ابداً. حتی وقتی او زنده‌ بود نمی‌توانستم خیالش را هم بکنم که انقدر از گفتگو درباره مرگ او احساس شادمانی بکنم.»
«بسیار خوب. می‌توانید بروید.»
هان درهم رفته و اندوهگین سرش را پائین انداخت و آرام از اتاق خارج شد. قاضی قلمش را برداشت. روى پرونده مقابلش نوشت «مجرم…»
نویسنده: شی گانا اویا
مترجم: فرزاد محصص

شرحی بر قصیده جملیه

از خواب بیدار شده و نشده صدای زنگ‌ها را شنیدم، انگار هنوز خواب بودیم. نه، همان صدای آشنای زنگوله بود که زنجیروار می‌زد. آن روزها همیشه از آن سوی شالی‌ها می‌آمدند، تا می‌رسیدند زیر پنجره آدم و مدتی، انگار فقط برای تو بزنند، زیر پنجره می‌ایستادند و می‌زدند و بعد می‌رفتند و همچنان زنجیروار زنگوله‌هاشان صدا می‌کرد.
حتی وقتی از پنجره یا مهتابی خم شدیم و نگاه کردیم باورمان نشد. قطار شتر بود. بیست، نه، بیست و پنج شتر بود با همان گردن‌ها و کوهان‌ها و لفج و لب‌های کف کرده. خیلی از ماها از پله‌ها پایین دویدند و درها را باز کردند و به رأی‌العین دیدند که واقعاَ آمده‌اند و حالا دارند چیزی را لف‌لف می‌خورند و گاهی هم خرناسه‌ای می‌کشند و سر تکان می‌دهند تا صدای سه یا چها تک زنگ بلند‌تر و کم‌فاصله‌تر، مثل گرهی بر یک طناب، زنجیره مداوم و یکنواخت را قطع کند و وصل کند.
پرسیدیم: «چیه، مگر چه خبر شده؟»
ساربان چوخا بر دوش و پاتابه به پا، افسار پیشاهنگ به این دست و چوبی به زیر آن بغل جلوجلو داشت می‌رفت.
یکی دوتامان کفش و کلاه کردیم و راه افتادیم که ببینیم چه خبر است. چند تایی هم، شاید به این امید که آن گذشته بازگردد، با همان لباس خانه و دمپایی به پا رفتیم تا رسیدیم به میدان ساعت. خیابان‌ها هنوز خلوت بود . یکی دو ماشینی هم که بود صبر کردند تا ساربان پیچید توی قارن و شترها هم اول شاه را رفتند و پیچیدند. ما هم کمک کردیم، حتی از راننده‌ها خواهش کردیم بوق نزنند، مبادا یکیشان رم کند. بالاخره ساربان پیچید توی کوچه‌ای که می‌رسید به تکیه اصفهانی‌ها. اینها را کجا می‌خواست ببرد؟ پا تند کردیم. ساربان دم تکیه داشت کاغذی را نشان کسی می‌داد. تا برسیم راه افتاد و سر شتر پیشاهنگ را برد توی کوچه باریک و درازی که می‌رسید به فرهنگ و بعد هم بسته به اینکه به کجا می‌خواست برود راه باز بود و جاده دراز. گفتیم می‌ایستیم تا همه‌شان رد بشوند و برسند به جای بازتری. کی جرأت داشت از زیر آن کلف‌های گشاده رد شود؟ تازه پشکل‌های شترها هم بود که اگر جایی می‌ایستادند، ردشان را نشان آورد. یکی دو تا هم که جرئت کردند و رفتند، زود برگشتند که سه شتر برده توی بن‌بست سید اسماعیل. یکی دیگر آمد که دارد زنگ در خانه سید را می‌زند، اما کسی باز نمی‌کند، شترها هم دارند علف‌های سر دیوارها را می‌خورند؛ یا از سر دیوار سر دراز می‌کنند توی باغچه مردم و هر چه پرتقال یا نارنگی دم دهنشان می‌آید می‌خورند. راستش صدای جیغ چند زن و بچه را هم شنیدیم، اما باز نرفتیم که به رأی‌العین می‌دیدیم که اینجا توی میدانچه جلو تکیه با همین ده دوازده شتری که به شکل نیم دایره ایستاده بودند، هیچ کس جرئت نمی‌کرد از ان دو بن‌بست رو‌به رو میدانچه بیاید یا به خانه‌اش برود. اما وقتی سرو صداها زیادتر شد و فریاد یکی را هم شنیدیم ناچار رفتیم.
سید بود که داشت داد می‌زد، می‌گفت: «چی می‌گویی؟ من که نمی‌فهمم.» چوبی هم دستش بود و رو به پوزه شتر پیشاهنگ تکان می‌داد.
چند تایی رفتیم جلوتر، پرسیدیم: «چیه، پدرم؟»
مردک شتربان چیزی می‌گفت، به زبانی که نمی‌فهمیدیم. حتی سمنانی هم نبود. یکیمان می‌دانست، می‌گفت، مال آن طرف کویر است، طرفهای فهرج یا حتی نائین. شتربان کاغذش را نشانمان داد، نشانی خانه استاد بود: «ساری، تکیه اصفهانی‌ها، کوچه تکیه، بن‌بست سید، خانه سید اسماعیل صادقی‌نژاد.»
شتربان انگشتش را روی کاغذ گذاشت، روی عدد چهار و بعد به کاشی بالای در اشاره کرد که همان عدد به رنگ سفید روی آبی آسمانی کاشی نقش بسته بود. با سر اشاره کردیم که بله. باز به کاغذ اشاره کرد و بعد هم به سینه استاد زد و این بار به زبان آدمی‌زاد گفت، صادقی‌نژاد. گفتیم: «بله، جانم، خودش است.»
مردک بالاخره خندید، یعنی راستش، آن دو لب کلفت و سیاه و قاچ‌قاچش را باز کرد و آن دو رج دندان‌های سفیدش را نشانمان داد. بعد هم طوماری از پته شالش بیرون کشید و باز کرد و داد دستمان. نوشته بود: «بسم‌الله، این‌جانب سید اسماعیل صادقی‌نژاد اعلام می‌دارد که تعداد بیست و پنج و شش ساله پرگوشت تحویل گرفته است.»
به سید نگاه کردیم که خوب، چه می‌گویی؟ سید انگار منتظر همین باشد، دهان باز کرد و دست و چوب برافراشت که تکه‌تکه‌ام هم بکنید، امضا نمی‌کنم.
گفتیم: «خوب، نمی‌کنی، نکن. حالا چرا داد می‌زنی؟»
این بار دیگر آن رگ سیدیش پاک جنبید، هی داد می‌زد و هی با آن چوبش به دک و پوز شتر پیشاهنگ می‌کوفت که،« مگر دستم به آن حاجی بمانی نرسد.»
دستش را گرفتیم و قربان صدقه‌اش رفتیم که،« جانم، مگر نمی‌بینی، اگر این شتر لوک مست شود کار دستمان می‌دهد؟»
سید که ول کن نبود، داد می‌زد که: «بابا، شتر نمی‌خواهم، اصلاَ غلط کردم گفتم باید شتر بدهی.»
دست بچه‌اش را گرفت و کشید و آورد جلو. بیچاره فقط یک چشم داشت. آن یکی را هنوز بسته بود. انگار پسر حاجی بمانی با مشت زده بود زیر چشم بچه و نصف یک چشمش را، به تشخیص محکمه، ناقص کرده بود . کارمان در آمده بود. تازه مردک بیابانی وقت گیر آورده بود، یک استامپ نونو از بیخ پاتابه‌اش یا بگیریم لای شالش در‌آورده بود، بازش هم کرده بود و مچ سید را هم یک جوری توی هوا گیر آورده بود و می‌کشید وحتی می‌خواست انگشت اشاره‌اش را باز کند و بزند به استامپ تا بعدا بزند پای رسید که دست یکی از ماها بود. شترها هم که معلوم است افسارشان ول شده بود و داشتند هل می‌آوردند که بیایند توی بن‌بست و عره و نعره می‌کشیدند. از طرف تکیه هم صدای بوق ماشین می‌آمد که می‌خواستند بروند به طرف خیابان فرهنگ، از این طرف هم همین‌طور. توی بن‌بست هم که معلوم است: زن‌های همسایه هم جیغ می‌کشیدند که: «یکی به دادمان برسد، اینها می‌خواهند بیایند توی خانه‌مان.»
بچه‌های مدرسه رو هم حتماَ شیر شده بودند و سنگ‌هاشان را پرت کرده بودند.
چه کار می‌توانستیم بکنیم؟ چند تامان مردک بیابانی را گرفتیم و یکی پرسید : «تو زبان ما سرت می‌شود، یا نه؟»
سری پایین آورد یعنی بله.
پرسید: «می‌توانی جواب بدهی؟»
سر بالا کرد یعنی نه.
همان گفت: «تو بیا اول این شترها را یک جوری بنشان تا ما از سید خواهش کنیم پای این رسید را انگشت بزند.»
باز سر بالا انداخت یعنی نه.
التماسش که کردیم و حتی یکی ازش خواهش کرد آبروی ما مردم را پیش این فرنگی‌مآبها نبرد، راضی شد، اما شرطش این بود که اول سید باید پای کاغذش را انگشت بزند.
ولی سید مگر حرف حساب سرش می‌شد؟ گفتیم: «سید، تو اقلاَ آبروداری کن.»
نعره می‌زد که : «بابا نمی‌خواهم. چشم بچه‌ام از اولش هم بهتر است، پاهای مورچه را از ده متری هم می‌بیند.»
می‌دانستیم، مورچه‌ای یا مگسی را نشان می‌دهند که ببین پاهایش را می‌بینی یا نه.
می‌گفتیم: «نمی‌شود، حکمی است که شده.»
حتی یکیمان گفت: «برو شکر کن که پسرت را نکشت وگرنه…»
خدایی بود که سید نشنید. اگر صد تا بودند آن سرشان حالا حتماَ توی میدان ساعت بود.
باز رفتیم سراغ ساربان که دیدیم بینی و بین‌الله عاقل‌‌تر از سید جد به کمر زده بود. انگشت یکی از ماها را گرفته بود و توی استامپش می‌زد. گفتیم: «بابا می‌زنیم. همه‌مان انگشت می‌زنیم. اصلاَ امضا می‌کنیم، ناسلامتی ما مردم سواد داریم.»
باز همان دو رج دندان‌های سفیدش را نشانمان داد و یکی یکی به سینه‌هامان اشاره کرد و حرف‌هایی زد و بعد به انگشت‌های اشاره‌مان اشاره کرد و به استامپ و کاغذ و باز به زبانی که بالاخره نفهمیدیم کجایی است حرف زد وحرف زد. آخرش هم به شترها اشاره کرد و چوب زیر بغلش. حالا دیگر خوب می‌فهمیدیم چه می‌گوید چون شترهای توی بن‌بست شده بودند پنج نفر و یکیشان هم سرش را از پنجره بالاخانه ته بن‌بست کرده بود آن تو و حتماَ داشت توی چشم‌های زنی نگاه می‌کرد که صدای جیغش را می‌شنیدیم.
گفتیم،« باشد، اول انگشت می‌زنیم، اصلاَ امضا می‌کنیم، ولی تو هم قول بده اینها را بنشانی زمین تا سرشان را این طور توی خانه و اتاق مردم نکنند.»
باز دندان‌های سفیدش توی آن صورت انگار پشت ماهی‌تابه‌اش برق زد. ما هم خندیدیم و انگشت اشاره به اختیار او گذاشتیم تا هر جا می‌خواهد بزند. امضا هم کردیم. گفتیم: «بیا و مردانگی کن و اینها را جمع کن جلو تکیه.»
مردک شتربان افتاد به حرف زدن و هی به خودش اشاره کرد و هی به شتر پیشاهنگ و به سید. دیگر می‌فهمیدیم در عوض این کار این شتر را دستخوش می‌خواست تا سوار شود و برود به همان جایی که از اشاره دست کشیده‌اش معلوم بود جایی است آن طرف بافق یا انارک.
داشت زور می‌گفت، اما ناچار به سید گفتیم: «چه می‌گویی؟»
شانه تکان داد یعنی که به من چه.
گفتیم: «سید، تو دیگر دندان‌گردی نکن، یکی کمتر یا بیشتر فرقی نمی‌‌کند. این هم که می‌بینی باید با شتر برود وگرنه با ماشین یا هرچیز دیگر گم می‌شود، بیابان‌مرگ می‌شود.»
باز شانه تکان داد یعنی نمی‌دانم. گفتیم: «سید، قربان جدت، مگر صدای جیغ زن همسایه‌تان را نمی‌شنوی که انگار دارد وضع حمل می‌کند؟»
باز هم شانه بالا انداخت یعنی من چه کنم.
گفتیم: «مگر تو هم لال شده‌ای؟ درست حرف بزن.»
این بار هم شانه بالا انداخت و هم دست تکان داد و هم به زبان فصیح خودمان فرمود: «هر کی بوریه شه دوزنه.» 
بعد هم رفت توی خانه‌اش و در را بست و چفتش را هم انداخت. شتربان نگاهمان کرد که حالا من چه کنم؟
گفتیم خودت که دیدی، می‌گوید هر کس که پاره کرد خودش هم بدوزد. ما هم اجازه نداریم شتری که کسی بدهیم. حالا خود دانی.
شتربان رفت به سراغ شتر پیشاهنگ، های و هویی کرد و با چوبش به زیر چفته‌های دو دست شتر زد و نشاندش و با طنابی دست چپش را بست. بعد بقیه را هم هر جا بودند نشاند و عقال بست و دستی تکان داد یعنی خداحافظ و رفت که برود.
ما هم راه افتادیم که برویم. باید هم از میان آن همه آدم‌هایی که در این طرف میدان، جلو تکیه یا توی ایوانش یا دو کوچه دو سوی آن یا حتی دهانه دو کوچه پشت شترها ایستاده بودند و نگاهمان می‌کردند رد می‌شدیم و از کنار ماشین‌هایی که به کمک جوان‌ها عقب‌عقب می‌رفتند تا برسند به قارن و بعد بروند به هر جا که می‌خواستند بروند. چند قدمی هم برداشتیم و انگار بخواهیم معذرت بخواهیم نگاهی هم به شترها کردیم که داشتند همچنان چیزی را لف‌لف می‌خوردند. به یکدیگر هم نگاه کردیم، به همه آن‌هایی که با ما زیر آن طومار را مثل ما امضا کرده بودند و انگشت زده بودند. اما راستش هیچ‌کدام جرأت نداشتیم چشم در چشم هم بیندازیم. تازه توی خانه‌هامان مگر چه خبر بود؟ نرسیده حتماَ باید می‌رفتیم توی صف نمی‌دانستیم چی و بعد هم دنبال مادر بچه‌ها را ه می‌افتادیم تا اگر از دم جارویش یک تکه کاغذ یا یک خال پرز قالی جا مانده باشد، قر بزنیم تا بلکه سرکوفت بشنویم که: «آخر مرد، تو را چه به این کارها؟ برو یک کاری برای خودت دست و پا کن.»
خوب ما هم هر روز می‌‌آمدیم بیرون و در را محکم پشت سرمان به هم می‌زدیم و می‌رفتیم دم دکان این دوست یا آشنا یا به آن پارک که دو سه تا از هم‌دوره‌ای‌ها همیشه بودند و می‌شد برایشان از آن روزها گفت که نان سنگک این هوا دهشاهی بود یا اصلاَ آن روزها که یک من نان نمی‌دانیم چند بود و شترها، بله شتر… که یکی انگار پرسید: «دارید تشریف می‌برید؟»
نگاه کردیم. پنج شش نفر بودند: دو تاشان همسن بودند، یکی هم جوان بود و ریش داشت. آن دو تای دیگر بچه‌سال بودند. ما داشتیم به صف از جلوشان رد می‌شدیم. به دمپایی‌هامان یا بند کفش‌هامان نگاه می‌کردیم و می‌رفتیم که دیدیم صف ما اول ایستاد و انگاربخواهد از کوچه کنارتکیه برود به چپ بپیچد. اما آن جا هم بودند. یکی پرسید، زنی بود میانه‌سال: «اینها را ول کردید اینجا که چی؟»
بچه‌ای هم بغلش بود و چادر چیت گلدارش را دور کمرش گره زده بود . گفتیم: «ما ول نکردیم.»
گفت: «همه می‌گویند شماها امضا داده‌اید.»
چارقد هم به سر داشت. اما باز موهای سرش پیدا بود. اگر آن همه آدم نگاهمان نمی‌کردند، حتماَ حرفی بهش می‌زدیم. گفتیم: «ما هم بودیم.»
بچه‌اش را داد دست یکی و دو دستش را زد پر قدش : «بله می‌دانم، یکی دو تاتان از آن کوچه دررفتند، فقط مانده‌اید شما نه نفر.»
هنوز، به چشم خواهری، آب و رنگی داشت. یک دگمه بلوزش افتاده بود و خطی از سینه بزرگ شیرش پیدا بود. باز حرفی نزدیم. گفتیم: «آخر خواهر، ما چه کار می‌توانیم بکنیم؟»
گفت: «معلوم است! اینها علف می‌‌خواهند، خارشتر می‌خواهند، آب می‌خواهند.»
نگاه کردیم، یکیشان داشت نعره می‌کشید و گردنش را به تیر چراغ برق می‌‌مالید. گفتیم: «ما که می‌بینید مال این محل نیستیم.»
گفت: «این را باید قبل از اینکه انگشت بزنید، می‌گفتید.»
بلوز آستین کوتاه هم پوشیده بود. پوستش به چه سفیدی بود. یک هوا هم چاق بود. چه بهتر. توی چارچار زمستان وقت حتی آتش کرسی استخوان‌های پوک آدم را گرم نمی‌کند، به یک نیم‌غلت می‌شود رفت پهلوش و گلو را گذاشت روی شانه گرمی که … توی دلمان گفتیم، استغفرالله، گفتیم، خدا ببخشد به شوهرش. سرمان را هم زیر انداختیم و راه افتادیم که برویم. اما یکیمان، همان که آخر صف بود، مرحوم سرحدی، انگار که از دهنش پریده باشد، گفت: «جلو مرد نامحرم رویت را بگیر، خواهر!»
گفت: «صبر کن ببینم، به تو هم می‌گویند مرد؟»
خیر، دیگر نمی‌شد در رفت یا رفت پیش همان پیرزن خودمان. برگشتیم که مثلاَ کلفتی بارش کنیم، که ریختند دورمان. هر کس هم چیزی می‌گفت. آخرش یکیمان عقل کرد و گفت: «بابا، بگذارید برویم، مگر نمی‌بینید این زبان بسته‌ها گرسنه‌اند؟»
خانم که حالا دگمه دوم بلوزش فقط به یک نخ بند بود، گفت: «حتماَ هم پای پیاده می‌خواهید بروید؟»
یخه مرحوم سرحدی را گرفته بود و تکان تکانش می‌داد، می‌گفت: «گیرم سر یکی باز باشد، تو دیگر چرا به سرو سینه زن مردم نگاه می‌کنی؟»
آن نخ بالاخره در رفت و نه فقط ما که مرحوم سرحدی حتی دهانش باز مانده بود، می‌گفت: «ول کن خانم برویم آن بد حاجی آی‌دشتی را پیدا کنیم، بلکه بیاید یک کاری بکند.»
آن دو گونه انگار دو برگ گلش را- که مثل همان دو برگ گل گل انداخته بود- آورده بود جلو، بینی قلمه‌اش را آورده بود توی صورت مرحوم سرحدی و آن سینه‌ها را درست گرفته بود زیر چانه لرزان پیرمرد و می‌گفت: «تو گفتی، من هم باور کردم.»
گفتیم: «ولش کن زن، مگر نمی‌بینی هزار تا کار داریم؟»
بالاخره یکی از همین درازهای بی‌مصرفی که از زن بودن فقط یک کاکل مش کرده دارند و بقیه را انگار مال یتیم باشد توی گره بسته روپوششان پنهان می‌کنند، گفت: «ولش کن خاله سکینه، آن سه تا هم همین را گفتند و در رفتند.»
کاکلش را مثل کاکل خروس تکان می‌داد: «نترس خواهر، وانت می‌گیریم، این قدر عقلمان می‌رسد.»
همه خندیدند، حتی خاله سکینه که تازه حالا هر دو یخه رفیقمان را ول کرده بود و مردم را پس می‌زد تا دنبال دگمه گم‌ شده‌اش بگردد. ما هم آمدیم، چه آمدنی، انگار یک مشت اسیر که از میان دو صف سرباز دشمن بگذرند. به خیابان که رسیدیم، دیدیم همین حالاست که رفیقمان نقش زمین شود. زیر بالش را گرفتیم و نشاندیمش یک جایی. نمی توانست نفس بکشد. چشم‌هایش هم رفته بود مغز سرش و به یک جایی بالای سر ما نگاه می‌کرد. گفتیم: «پس برویم تا هوا بخورد.»
مردمک‌هایش که آمد سر جایش و ما را دید و بالاخره شناخت و هوایی به ریه پیرش رساند، گفت: «هول نکنید، حالا حالم خوب است. اما اگر چانه‌ام خورده بود به میان آن دو تا، حتماَ فجئه می‌کردم.»
دست کشید به ریش سفیدش و باز به بالای سر ما نگاه کرد، انگار آن دو نیمه ماه اما غلتان و معطر به بوی تن آنجا باشد. گفتیم: «بلند شو، جوان‌ها دارند نگاهمان می‌کنند.»
دوتاشان آمدند جلو که: «اگر می‌خواهید بروید بیابان، ما هم می‌‌آییم، تیشه یا حتی داس هم می‌توانیم گیر بیاوریم.»
گفتیم: «باز به غیرت شما جوان‌ها.»
بعد همه چیز روی پیکره افتاد. همیشه همین‌طور است، اولش آدم نمی‌داند چه بکند، اما تا آستین بالا زد و به یکی دو کار رسید، بقیه‌اش خود به خود درست می‌شود. مثلاَ وانت اول را داماد یکی از خودمان داد، گفته بود: «ثواب دارد، تازه من تا ظهر باش کاری ندارم.»
دو تامان که با جوان‌ها رفتند، گفتیم، برویم با حاجی بمانی حرف بزنیم تا بلکه خودش اینها را ببرد آی‌دشت، هر چه باشد آنجا ده است، خرابه‌ای می‌شود برای اینها پیدا کرد. با سید هم می‌بایست حرف می‌زدیم تا مبادا به فکر تقاص بیفتد و دستش خطا کند و آن وقت ما باید راه بیفتیم برویم کجا تا کجا و مثلاَ پنجاه نفر بیاوریم، یا شاید صد تا. باید هم بکنیم. ما حالا دیگر بزرگ قبیله، نه، خاندانیم، یا دست کمش خانواده. دارد برمی‌گردد. از همین خانواده هم می‌شود شروع کرد. اگر خدا بخواهد، که حتماَ هم می‌خواهد تا حکمش معطل نماند، روزی می‌رسد که باز قبیله به قبیله شود، نه این‌طور که حالا هست. یکیمان رئیس اداره دارایی همین بهشهر بوده که یک روز یکی از کارمند‌ها پرونده یک بابایی را می‌آورد پیشش که اگر می‌خواهید، خودتان یک ممیر حرف‌شنو بفرستید تا از مالیاتش کم شود، یا اصلاَ یک بخشودگی بگذاریم روی پرونده و بدهیم بایگانی. پرسیده بوده،« آخر چرا؟»
گفته: «شما ملاحظه بفرمایید.»
می‌گفت: «پرونده را دیدم، گفتم، اینکه کلی عقب‌افتادگی دارد، باید جریمه هم بشود.»
بالاخره کارمند پرونده را ورق می‌زند و انگشتش را می‌گذارد زیر اسم یارو. جناب رئیس می‌بیند اسم اسم خودش است، نام فامیل هم حیدری سنگسری بوده، نام پدرش هم محمود. فقط شماره شناسنامه فرق داشته. مردک را احضار می‌کند: جلنبری بوده که زمینش افتاده بوده بر خیابان، و حالا ده دکان هم بیشتر داشته، پسر پسر عموی تنی جناب رئیس بوده. می‌گفت: «دستور دادم مالیاتش را دولاپهنا بنویسند.»
اینها را ما صدها بار شنیده بودیم، صله ارحام که هیچ، کار به جایی رسیده بود که برادر برادر را نمی‌شناخت. بعید هم نبود روزی برسد، چند سال اگر آدم به مأموریت می‌رفت، خواهرتنی‌‌اش را نشناسد و بعد… خوب زنای محارم که از آسمان نمی‌آید. گفتیم، برویم حیدری سنگسری را، اگر زنده است، پیدا کنیم. توی همان تکیه هم وعده می‌کردیم یا قنادی توی میدان ساعت. چند تامان هم رفتیم آی‌دشت. اول رو نشان نداد، شاید فکر کرده بود آمده‌ایم شترها را پس بدهیم. پیغام دادیم به وزنشان طلا هم بدهی، نمی‌دهیم. عصر که رفتیم کلی عزت گذاشت. بستنی خبر کرد که با کیک دکان خودش خوردیم. می‌گفت: «اینجا قبلاَ سقط فروشی بوده.»
نمی‌دانست شتر جز خار چه می‌تواند بخورد. عرقچینش را روی سر طاسش جابه‌جا می‌کرد و به جا و بی جا می‌خندید: «ای داد و بیداد، یادم که نیست، شصت سال هم بیشتر است.»
هنوز هم سیگار را با سیگار‌پیچ می‌پیچید. به ما هم تعارف کرد. فقط یکیمان گرفت. حاج بمانی می‌گفت: «همین پشت یک کاروانسرا بود، شترها را می‌بردند آنجا. چای و قند و تنباکوشان را از ما می‌خریدند. پدرم، خدا بیامرز، جوانی‌هاش پیله‌ور بوده، تا بافق هم می‌رفته است. شاید هم تا همین محال سمنان می‌رفته. اما مادرم انارکی بود. همه‌اش، آب که به دیوارها می‌پاشید، رو به دیوار می‌نشست و به یاد کوچه‌های تنگ و دیوارهای بلند آنجا سوز وبریز می‌کرد.
حاجی می‌خندید، می‌گفت: «صد دفعه به سید گفتم بیا یک پولی بگیر و رضایت بده، می‌گفت، از بس خون طمع است، مگر رضایت مجنی علیه شرط نیست؟ من فقط شتر می‌خواهم.»
بر آن شکم برآمده خم می‌شد، بر آن دو ران چاق خم می‌شد و می‌خندید. با آن ریش سفید توپی و پینه وسط پیشانی بوی خوش گذشته بود. می‌گفت: «من اینجا، خودتان که می‌بینید، کاری ندارم، پسرم هست، شاگردها هم هستند. رفتم انارک، هم فال بود، هم تماشا. پرس پرسان همه خویشاوندان مادری را پیدا کردم.»
بر آن دو ران چاقش دست می‌کشید و می‌خندید،« صله ارحام مستحب است.»
پرسیدیم : «غیر از خار شتر دیگر چی باید به‌شان داد؟»
گفت: «من حتی یک شتر هم رؤیت نکردم، پول دادم تا برایم بخرند. خودشان هم قول دادند بیاورند تحویل بدهند، که حالا الحمدالله تحویل داده‌اند.»
طومار را نشانمان داد، اثرانگشت و امضاهای ما را هم یکی یکی نشانمان داد. گفتیم: «بله، ما هم شاهد بودیم.»
می‌خندید و با آن دو چشم ریزش نگاهمان می‌کرد: «خویشاوندها گاهی خیلی به درد می‌خورند.»
بعد هم یک دور چای آورد و باز سیگاری پیچید، گفت: «حالا هم سید راضی است، هم من.»
وقتی داشتیم خداحافظی می‌کردیم، گفت: «اگر این کاروانسرا را خانه نکرده بودند خودم حتماَ هر بیست و پنج نفرشان را از سید، به قیمت روز می‌خریدم.»
با همه‌مان هم مصاحفه کرد، اما فقط توی گوش یکیمان گفته بود: «اگر صد تا شتر هم بخواهی هست.»
دوستان خبر آوردند که سید را پیداش نکرده‌اند، اما زنش گفته بوده: «از صبح دارد دنبال جایی می‌گردد اینها را ببرد.»
دختر پنج ساله‌اش تب کرده بود، گفته: «رفته بود پوسته هندوانه بریزد جلو شترها، آن اولی پر دامنش را به دندان گرفته.»
صبح گفتند، تمام کرده است. گفتیم،« خودش داد، خودش هم گرفت.»
عصرش غیاثی آمد که: «باید به‌شان نواله داد.»
غیاثی دبیر بازنشسته است. هنوز هم کتاب می‌خواند. پرسیدیم: «نواله دیگر چیست؟»
یادداشت کرده بود از فرهنگ معین، خواند: «آرد مخصوص تمیز کرده گلوله ساخته که به شتر دهند.»
پرسیدیم: «مخصوصش دیگر یعنی چه؟»
گفت: «من هم نفهمیدم.»
از سر شب تا صبح ناچار شده بود همه دیوانهاش را ورق بزند، می‌گفت: «منوچهری فقط انگار سوار شتر شده، اما اگر ما امروز بیست و پنج شتر حی و حاضر نداشتیم از کجا می‌فهمیدیم شتر چه شکلی است؟»
دیوان منوچهری را از کیفش درآورد، حتماَ هم الا یا خیمگی خیمه فرو هل را می‌خواست بخواند . گفتیم: «می‌دانیم.»
گفت: «اولش را بله، ولی اینجا را چی؟»
پیدا کرد و خواند:
نجیب خویش را دیدم به یک سو  چو دیوی دست و پا اندر سلاسل
گشادم هر دو زانوبندش از دست  چو مرغی کش گشایند از حبایل
نشستم از برش چون عرش بلقیس  فرو هشتم هویدش تا به کاهل
همی راندم نجیب خویش….
گفتیم: «ول کن، غیاثی جان، برو ببین دقیقاَ چی می‌خورد، یا حداقل نواله را با چی درست می‌کرده‌اند.»
از لغت‌نامه هم می‌خواست بخواند . گفتیم: «باشد برای بعد.»
خودش هم می‌دانست فایده‌ای ندارد، اگر آدمها همت نکنند، خاطره شتر که هیچ، حتی حضور قاهر آن کویر لوت یا نمک هم فراموشمان می‌شود. نباید گذاشت. اینها را حالا ما با این نیت خیر است که می‌نویسیم.
ظهر شنیدیم اهالی میدانچه تکیه هر چه آشغال دارند می‌ریزند جلو شترهای زبان بسته. درست است که بالاخره دو وانت بیشتر نتوانستیم جور کنیم، هر یکی هم فقط دو بار می‌‌توانست خار شتر بیاورد که باز کم بود، و مردم هم بایست کمک می‌‌کردند، اما به قول غیاثی شتر با گاو و گوسفند فرق دارد، برای همین هم واحدش می‌شود نفر و نه رأس. به غیاثی گفتیم: «اینها را برو به سید بگو.»
گفت: «من هم اگر جای سید بودم همین کار را می‌کردم.»
پرسیدیم : «مثلاَ چه کار می‌کردی؟»
باز انگشت بر سبیل بال مگسی‌اش گذاشت یعنی که دارد فکر می‌کند. بالاخره گفت: «دیگر نمی‌رود سر کارش. صاحب کارش می‌گفت: «پیغام داده که یک بنای دیگر پیدا کن. من یک نصفه چشم دادم و یک دختر.»
گفتیم: «خوب؟»
گفت: «آخر هر روز می‌رود دادگاه با بچه‌اش، تا بلکه حکم بگیرد شترها را برگردانند به آی‌دشت، یا حاج بمانی را مجبور کند پنجاه شتر دیگر هم بدهد.»
گفتیم: «بلند شویم برویم ببینیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم.»
شترها الحمدالله باکیشان نبود. داشتند خارهاشان را می‌خوردند، یا نان خشک‌های همسایه‌ها را سق می‌زدند. دوستان هم پولی به رفتگر محل داده بودند تا غر نزند. گفتیم: «حسابش را داشته باشید تا بعد که پولی دستمان آمد بدهیم.»
عباس‌زاده، بایگان سابق شهرداری، قصیده‌ای با ردیف جمل گفته بود . می‌خواست شب در انجمن ادبی فخرالدین اسعد بخواند. همان جا وسط میدانچه نشست تا از میان آن همه کاغذ که حتماَ توی کیفش چپانده بود قصیده‌اش را پیدا کند. گفتیم: «حالا باشد تا بعد.»
زیپش گیر کرده بود، می‌گفت: «فقط چند بیتش را می‌خوانم، صبر کنید تا این را باز کنم.»
خاله سکینه سطل آب به دست داشت به شتر دوم آب می‌داد. خم شده بود و دست می‌کشید به گردن شتر. گفتیم: «بلند شو از روی این خاک‌ها.»
گوشه‌ای از دهانه کیف باز شده بود و نوک کاغذها انگار خود کیف بخواهد شکمبه بادکرده‌‌اش را از آن دهان هنوز باز نشده بیرون بریزد، از زیر دست و پنجه عباس‌زاده در می‌رفتند و باز می‌آمدند. بالاخره خودش منصرف شد، شاید او هم خاله سکینه را دید. چادرش را باز به کمر بسته بود، اما هر دو دکمه بلوزش را بسته بود. رنگ یکیش، دومی، به زمینه آبی بلوزش نمی‌خورد. به سرحدی گفت: «حالا حجابم چطور است؟»
پیرمرد سرش را زیر انداخته بود. چانه‌اش می‌لرزید . گفتیم: «ببخشید که به زحمتتان انداخته‌ایم.»
رویش را کیپ گرفت: «چه زحمتی؟ سید قول داده اگر گره از کارش باز شود، آن دومی را نذر اهل این محل کند.»
سرحدی بالاخره نگاهش کرد. تیر مژه‌های آن دو چشم سیاه انگار سرمه کشیده‌اش این بال بال‌زن به قفس سینه نشسته ما را نیز نشانه کرده بود. عباس‌زاده که پشتش به او بود و این بار داشت لبه کاغذهاش را توی کیفش می‌چپاند، تا شاید بتواند زیپش را ببندد، گفت: «اولش این است:
تا زمین هست و زمان و دست و دامان ای جمل
فرقدین آسمان و کوه کوهان ای جمل
خواب آب و آب خواب………………»
بال‌بالی زد اما تا به دگمه درشت و سفید دوم نگاه نکرد، به صرافت کیفش نیفتاد که جلو خاله گرفته بود. گفتیم: «باشد، شب می‌آییم انجمن بقیه‌اش را می‌شنویم.»
خاله سکینه گفت: «کاش این زانوبندها را باز می‌کردید، این زبان بسته‌ها دو روز است تکان نخورده‌اند.»
مرحوم سرحدی گفت: «اگر راه افتادند که بروند چی؟»
چادرش را ول کرد و دو دست بیرون آورد و به دو دست گفت: «کجا را دارند بروند، حاجی؟ تازه ما اینجا همه چیز بهشان می‌دهیم، فقط مانده پنبه دانه، آن را هم گفته‌‌ایم پول دست گردان کنیم بخریم.»
خم شد و بچه نوپا را بغل کرد. ما هم راه افتادیم، اما سرحدی ندید. نگاه کردیم، چشم‌هایش را بسته بود، می‌گفت: «برمی‌گردند خانم، می‌روند به همان بیابان. اینجا بمانند که چی؟ همه‌اش علف، همه‌اش سبزه.»
خاله گفت: «پنبه دانه که بهشان بدهیم می‌مانند.»
سرحدی بعد آمد، وقتی به سر کوچه سید رسیدیم. گفت: «فایده ندارد، با نخ ابریشم هم که بدوزد، پاره می‌شود.»
سید بودش، حتی تعارف کرد رفتیم تو. می‌‌گفت: «حاجی بمانی حاضر است همه‌شان را بخرد، اما به نصف قیمت.»
گفتیم: «دخترت چی شد؟»
گفت: «باز هم می‌فرستمش برود انارک، حالا می‌بینید.»
گفتیم: «تو که نمی‌خواهی بفروشیشان؟»
گفت: «حتی اگر به وزنشان طلا بدهند، به کسی نمی‌دهم.»
پرسیدیم: «اگر قصاب‌ها خریدند چی؟»
استکان توی نعلبکیش شروع کرد به لرزیدن، می‌گفت: «من، من؟»
زنش از آن اتاق گفت: «شب‌ها خواب ندارد، چوب به دست توی کوچه‌ها می‌گردد. می‌ترسد یکی بیاید طناب دست‌هاشان را باز کند.»
سید گفت: «مفت که نگرفتم، یک چشم بچه‌ام بالاشان رفته.»
برای سید گفتیم که چرا باید نگهشان داشت، حتی جا برایشان درست کرد. می‌گفت: «من به معلقات سبع چکار دارم؟ به من چه که اینجا خار پیدا نمی‌شود. شما هم که نکنید، خودم چند عمله افغانی دارم می‌فرستم خار جمع کنند.»
شب توی انجمن ادبی فهمیدیم که نواله را با آرد و پنبه دانه درست می‌کنند. پولی هم جمع شد، خودمان هم هرکدام چیزکی گذاشتیم روش. قرار هم گذاشتیم فردا راه بیفتیم از هر جا هست آرد و پنبه دانه بخریم. اما صبح هیچ کدام نتوانستیم سر وعده حاضر شویم، از بس سرمان درد می‌کرد. عباس‌زاده تلفن کرده بود که خودش خریده است. باز تلفن شد که حال سرحدی خوب نیست. بالاخره هم نیامد. تلفنی گفته بود: «این شتره آخرش قاتل جان من می‌شوند.»
به یک هفته هم نکشید که تمام کرد. پسرش گفت: «خواب شترها را دیده بود.» مثل همه ما. اما حالا ما همه مطمئنیم که خواب نبوده، حتی رؤیای صادقه هم نبوده. اول سایه‌هاشان را دیده بودیم، سایه یک کوهان و در انتهای آن خم گردن سری کوچک که به دهانی گشاده و یک دندان نیش ختم می‌شد.
یکی یکی به نوبت پشت جام شیشه پنجره‌هامان یا درهامان می‌ایستادند، عره‌ای می‌کشیدند و بعد می‌رفتندو گاهی می‌ایستادند، می‌چرخیدند و کف پای شاخی شده و سنگینشان را می‌کوبیدند تخت سینه درهایی که قفل کرده بودیم و چفتشان را هم انداخته بودیم. یکیمان می‌گفت: «چشم که باز کردم دیدم سرش را آورده تو و دارد نگاهم می‌کند، دنده به دنده هم که شدم، باز نگاهم می‌کرد.»
همین شد که بالاخره رفتیم. تا ما برسیم رفقا دیگ و دیگبر از همسایه‌ها گرفته بودند و داشتند خمیر آرد و پنبه دانه را گلوله می‌کردند. ما هم آستین‌هامان را بالا زدیم و کمک کردیم، گلوله‌ها را دست به دست می‌دادیم و یکیمان توی گلوی شترها می‌انداخت. سید هم کمک می‌کرد. می‌گفت: «شنیده‌ام بالای سنگتراشان کاروانسرایی بوده که حالا خراب افتاده. می‌برمشان همان جا.»
قرار گذاشتیم بعد ازظهر ما هم باش برویم. عصر بالاخره رفتیم. گفتند توی ارث و میراث افتاده است. مش رضایی هم بود که ادعا می‌کرد تنها فرزند ذکور حاج تقی است. سپردیم که سید هر ماه چند صد تومانی کف دستش بگذارد . قول داد که اگر کارش گرفت نانی توی سفره‌اش بگذارد.
فردا صبح شترها را راه انداختیم، با دهل و سنج و علم و کتل. بانی علم و کتل خود سید شد.
گفتیم: «چیه سید، مگر تعزیه می‌خواهی راه بیندازی؟»
گفت: «مگر خودتان نگفتید صبح ببریمشان؟»
گفتیم: «بله، ولی کی گفتیم تعزیه شام هم بگیریم؟»
گفت: «حالا شده، بیشترش را خود مردم کرده‌‌اند، من هم دیدم بهتر است همه مردم ببینند. اینجا مرکز استان است، خودتان هم که می‌دانید، هر روز دست و پایی می‌شکند، گاهی توی دعوا حتی چشمی درمی‌آید، اینها حالا هر کدام کلی قیمت دارند.»
تعارف کرد که ما جلو دسته برویم. پشت سر ما شترها را می‌آوردند، حلقه گل هم به گردنشان انداخته بودند. گفتیم، بهتر است طبال‌ها بروند جلو همه. قره‌نی‌زن هم ایستاد میانشان. بعد هم که ما بودیم، همه پیرمردهای بازنشسته یا بیکار که حالا شده بودیم ریش سفید محل یا اصلاَ بزرگ خاندان. شترها هم که معلوم است پشت سر هم، با گردن‌های بر افراشته، هماهنگ با صدای خوش‌آهنگ زنگوله‌هاشان سنگین و موقر می‌آمدند. پشت سر آنها هم حتماَ چهار سنج‌زن بودند و بعد دسته دسته، تا چشم کار می‌کرد، آدم بود که ما فقط پارچه‌های رنگارنگ پرچم‌هاشان را می‌دیدیم یا پرهای لرزان علم‌ها را.
از قارن که به فرهنگ رسیدیم، سید هم پیداش شد. پسرش را هم ترک موتورش نشانده بود. لباس سید سیاه بود و چشم چپ بچه را همچنان با باند بسته بود. دور زد و باز برگشت به آخر صف. به میدان شهرداری‌ که رسیدیم باز پیداش شد. گفتیم: «به این افغانی‌هات بسپار مواظب باشند شترها رم نکنند.»
گفت: «خودشان مواظبند.»
جلو استانداری که رسیدیم سپردیم که فقط از طرف راست خیابان حرکت کنند تا زیاد راهبندان نشود. جوان‌ها واقعاَ خجالت‌مان دادند. به راهبند سنگتراشان که رسیدیم، از بس جماعت زیاد شد، زنجیر بستند و از میان ماشین‌ها و آن همه آدم که دست تکان می‌دادند یا دست دراز می‌کردند تا مگر دستشان برسد به افسار شترها، ردمان کردند.
نزدیک سنگتراشان باز سروکله سید پیدا شد. این بار زنش را هم ترک موتور نشانده بود. می‌گفت: «ته صف می‌رسد به جلو دادگستری.» جلو در کاروانسرا که رسیدیم، مش رضا جلومان گوسفند کشت و خونش را مالید یه گردن شتر پیشاهنگ که نردیک بود رم کند. به خیر گذشت. سید می‌گفت: «اگر کارم گرفت یکیشان را نذر همسایه‌ها می‌کنم.»
نشد بپرسیم کدام همسایه‌ها، از بس عجله داشت. بعد هم که مردم رفتند و ما ماندیم و شترها و دو تا عمله افغان و مش رضا و چند پیرمرد سنگتراشان، یادمان رفت. مش رضا می‌گفت: «من که دست تنها نمی‌توانم به این همه شتر غذا بدهم.»
یکی از افغان‌ها گفت: «باید ولشان کنیم خودشان بچرند.»
گفتیم: «اینجا همه‌اش شالی است و زمین محصور، نمی‌شود.»
زن استاد یکی از ایوان‌ها را آب پاشیده بود و جلی هم انداخته بود. یک بادیه هم کباب شامی آورده بود. گفتیم: «ما باید برویم خانه.»
نرفتیم، گفتیم دوری بزنیم ببینیم این اطراف زمین بایری هست. عباس‌زاده قرار شد چند تا از رفقا را ببرد شهر به دیدن سرحدی . ما هم دو دسته شدیم . گفتیم یک دسته تا سنگسر بروند و پرس وجو کنند که کجا می‌شود بیست سی شتر یا بالاخره هزار شتر را سر داد تا خرج و مخارجش سر ما بار نشود. به کی‌منش هم سپردیم ماشینش را بردارد و همین دور و حوالی گشتی بزند و قیمت عمده‌فروشی یونجه و گندم و کنجاله و حتی پنبه دانه را بپرسد. قرار هم گذاشتیم فردا صبح سر ساعت نه توی میدان ساعت همدیگر را ببینیم. به سید هم گفتیم اگر رسید او هم سری بزند.
ساعت یازده توی قهوه‌خانه دم بازار نشسته بودیم که محمد اسحاق خبر آورد که سید نمی‌تواند بیاید. پاتابه به پا داشت و چوخا به دوش. چوبدستی هم زده بود زیر بغلش. می‌گفت: «دیگر از دست آجر خالی کردن و کپه گل‌کشی راحت شدم.»
چای دومش را که خورد گفت باید بلند شود، دوازده نفرشان را ببرد چابکسر، کوچه پشت آسیاب، خانه آقای گودرزی و رسید بگیرد. عباس‌زاده مچ دستش را گرفته بود که الا و بالله باید ظهر بیایی خانه ما. گفتیم: «مگر نمی‌بینی کار دارد؟»
مگر به خرجش می‌رفت؟ می‌گفت: «زنم می‌گوید، من تا به چشم خودم نبینم باور نمی‌کنم.»
محمد اسحاق گفت: «باشد وقتی برگشتم.»
همین است دیگر. به قول مرحوم سرحدی با جریان رفتن که کاری ندارد، مرد کسی است که خلاف جریان شنا کند. می‌گفت: «صد سال است که با چرخ زمانه می‌رویم، کجا را گرفته‌ایم؟»
به جای ساعت دیواریشان اشاره کرد، گفت: «دیشب تا صبح نگاهش کردم، حتی یک لحظه هم ندیدم آن عقربه‌ها بایستند. خوب، پیش پای شما گفتم برش دارند.»
دو روز بعدش بردیم گلزار شهدا خاکش کردیم، بعد هم سری زدیم به کاروانسرا. سید خودش نبود، باز رفته بود محکمه سروگوشی آب بدهد تا اگر بنده خدایی گرهی به کارش افتاد، صد دیناری کاسبی کند. زن سید می‌گفت: «خانه خودمان را داده‌ایم اجاره.»
شب را تا نصف شب، آنجا ماندیم. اصلاَ هر روزعصر می‌رویم، غروب‌ها چند کنده از درخت‌های جنگلی روی آتش خوشرنگ می‌گذاریم، پشت به خیابان، پشت به شهر و رو به آتش ساربانان و میان حلقه صدها شتر می‌نشینیم و از کتری آویخته از سه پایه چای می‌ریزیم و چپق مش رضا را دور می‌گردانیم و د رهوای خوش گذشته از رفتگان یاد می‌کنیم. شب‌ها هم تا صبح هر به ساعتی صدای زنگوله‌هاشان را می‌شنویم که می‌رود به بهشهر یا به بابل و آمل، شاید هم دورتر به رشت و انزلی، و گاهی هم که سرشان را از پنجره مهتابی می‌آورند تو، یا از دریچه آشپزخانه، غلت می‌زنیم و پشت به درها و پنجره‌های رو به کوچه می‌خوابیم تا در خواب‌هامان ببینیم که کلف‌های گشاده‌شان را رو به ما گرفته‌اند و خار بیابان را مثل گلوله‌ای گرد و سفید تا دهانه سیاه گلوشان بالا می‌آورند، غلت می‌دهند و باز فرو می‌برند، به همان دهانه سیاه. و بعد دهان می‌بندند، لفج و لب می‌جنبانند تا باز کلف بگشایند و گلوله‌ای از خار و پنبه دانه و آرد و حتی یونجه بالا بیاورند.
شهریور و مهر 1369
نویسنده: هوشنگ گلشیری
هوشنگ گلشیری برای عبدالعلی عظیمی

از کتاب: «نیمه تاریک ماه»
داستان‌های کوتاه
انتشارات نیلوفر
چاپ اول : بهار 80

قدیس

وقتی هیفده ساله بودم؛ ایمان خود را از دست دادم. چندی بود که ایمانم متزلزل شده بود، و سپس خیلی ناگهانی، در اثر حادثه ای که بر روی قایقی واقع در رودخانه کنار شهری که در آن زندگی می کردیم، اتفاق افتاد، بکلی زایل گردید. عموی من، که مجبور بودم مدت طولانی از عمر خود را با او زندگی کنم، یک کسب و کار حقیر تولیدی مبل و میز و صندلی را در شهرمان راه انداخته بود و همیشه از نظر مالی در مضیقه قرار داشت ولی معتقد بود که خداوند بطریقی به او کمک خواهد رساند.
و چنین چیزی اتفاق افتاد. یک سرمایه گذارکه متعلق به فرقه ای موسوم به کلیسای آخرین تطهیر، در تورنتو کانادا بود، از راه رسید. این مرد از ما پرسید که چطور به خودمان این اجازه را داده ایم به این فکر بیفتیم که خداوند قادر متعال و خوب فرزندان خودش را بی پول رها خواهدکرد. مجبور شدیم که تصدیق کنیم هرگز نمی شود چنین فکری را به مغز خود راه داد. این مرد قدری سرمایه برای راه انداختن کسب و کار عمویم پرداخت کرد و ما به مذهب او درآمدیم. خانواده ما بقول اهالی شهر اولین تطهیر کننده های شهر ما بودند.
بزودی گروههای پنجاه شصت نفره ای در یک اتاق در محل خرید و فروش غلات گرد هم می آمدند. خیلی زود دریافتیم که ما به آدمهای سوا شده از بقیه و مطرودی بدل شده ایم . هرکسی درباره ما جوکهایی می ساخت. ما مجبور بودیم در کنار هم باشیم چون گاها به دادگاهها کشانده می شدیم. انچه که دیگران، (به مذهب ما درنیامده ها) در مورد ما نمی توانستند تحمل کنند، این بود که اولا ما به ثمربخش بودن دعا ها اعتقاد داشتیم و ثانیا اینکه الهامات ما از تورنتو سرچشمه می گرفت.
اعتقاد ما به ثمربخش بودن دعا و عبادت مبنای بسیار ساده ای داشت: متکی بودن به شواهد عینی را اشکال می دانستیم. (اشکال داشتن از نظر ما یعنی اهریمنی و شیطانی بودن)
یعنی اگر چنانچه مبتلا به آنفلوانزا ویا سل میشدیم، یا پولمان را از دست می دادیم، و یا بیکار می شدیم، واقعیت اینجور چیزها را انکار می کردیم. و می گفتیم که از آنجائیکه اینکارها نمی توانسته اند از جانب خداوند صادر شده باشند، پس وجود ندارند.
وقتی به مجامع فرقه ای مان فکر می کردیم، روحیه می گرفتیم. از اینکه می دیدیم آنچه که بنظر عوام معجزه شمرده می شود؛ در میان ماها تقریبا بطور عادی و روزمره اتفاق می افتاد. گرچه شاید اینها معجزه های بزرگی نبوده باشند، ولی میدانستیم که آنجا در لندن و تورنتو، همه روزه، کری کوری سرطان جنون و سوختگی های شدید، بطور مداوم و در اثر دعای تطهیر کننده گان والاتر و پیشرفته تر، ناپدید می شوند.
مدیر مدرسه امان، یک ایرلندی با چشمانی شبیه به شیشه شکسته، در حالیکه خشم و نفرت را از طریق پره های دماغش تو می کشید گفت: " چی ؟ تو اینقدر پررو هستی که می گویی اگر از بالای این ساختمان پائین بیفتی و کله ات داغون بشود، خواهی گفت که پائین نیفتاده ای و صدمه ندیده ای؟ "
من پسربچه کوچکی بودم و از همه می ترسیدم ولی نه موقعی که پای مذهب درمیان باشد.من به این نوع سئوالات گیج کننده ای که مرد ایرلندی بکار گرفته بود عادت داشتم . بحث کردن بیفایده بود ولی مذهب ما پیشاپیش راه حل جالبی را ارائه کرده بود. با خونسردی و گزافه گوئی پاسخ دادم: " خواهم گفت! و در ضمن کله ام هم داغون نخواهد شد. "
مرد ایرلندی جواب داد: "تو چنین چیزی نخواهی گفت " چشمانش از خوشی برقی زدند
"تو مرده خواهی بود" بچه ها خنده سردادند. ولی در عین حال با نگاه تحسین آمیزی بمن نگاه می کردند.
بعد، ناگهان نمی دانم چطوری و چرا یک اشکال در من شروع به شکل گرفتن کرد. بدون اخطار قبلی. و مثل اینکه شب به رختخوابم رفته باشم و مشاهده کرده باشم که یک گوریل گنده بروی رختخوابم نشسته و از آن به بعد هرلحظه بدنبالم راه افتاده و با غرشهایش و مگسهای دور سرش، و با نگاه دیرینه و بیقرارش که در صورت قهوه ای اش تعبیه شده، تعقیبم می کند. من با اشکالی مواجه شده بودم که درمرکزهرگونه ایمان مذهبی پرسه میزند.من با اشکالی بنام مبدا و منشا شیطان رودر رو شده بودم. بما آموخته بودند که شیطان توهمی بیش نیست ولی حتی توهمات هم منشائی باید داشته باشند. تطهیر کننده گان این را انکار می کردند.
مشکل را با عمویم درمیان گذاشتم. در آن روزها وضع تجارت خوب نبود و ایمان او را بهم ریخته بود. وقتی من حرف می زدم او اخم کرد. گفت: " آخرین باری که کت خودت را شسته بودی کی بود؟ داری درباره وضع ظاهری خودت بیخیال می شوی. اگر وقت خودت را بیشتر صرف کتاب خواندن بکنی (منظور نوشته های تطهیر کننده ها) و کمتر دستهایت را داخل جیبت گذاشته و در کنار رودخانه پرسه بزنی و با قایقها وربروی، آنوقت اجازه نخواهی داد اشکال به تو نفوذ بکند.
هرنوع عقیده دگم و تعصب آمیز، واژگان مخصوص خودش را دارد. عموی من یک تاجر بود و به واژگان مخصوص تجاری تطهیرکننده گان علاقه داشت: (نگذار اشکال نفوذ کند) عبارت مورد علاقه او بود. کل آنچه که او در مورد مذهب آخرین تطهیر می گفت این بود که آن مذهب علمی است و بنا بر این دارای دقت عمل علمی می باشد. و درنتیجه وارد شدن به بحث و مناظره صرفا نشان دهنده ضعف مطلق می باشد. در واقع نشان دهنده خیانت و افشاگری اسرار مذهبی است. عینکش را از روی دماغش برداشت، چائی اش را بهم زد و نشان داد که من یا باید تسلیم بشوم و یا اینکه موضوع را عوض کنم. ترجیحا دومی.
با شگفتی ملاحظه می کردم که حرفهای من عمویم را مغلوب کرده است. ایمان و شک همچون طناب هایی بدور گلویم حلقه زده شده و می فشردند. عمه من، با حالتی اظطراب آلود در حالیکه مرا در بیرون رفتن از خانه دنبال می کرد پرسید: " تو که نمی خواهی بگویی آنچه را که پروردگار ما گفته، واقعیت ندارد ؟ عمویت که اینطور می گوید "
نتوانستم جواب بدهم. از خانه بیرون رفتم و از خیابان اصلی بطرف رودخانه که قایقهای کوچک در ساحل درخشان تابستانی اش، همچون سوسک هائی به شن فرورفته بودند، راه افتادم. اندیشیدم : زندگی یک خواب است. نه، یک کابوس. چون گوریله دنبالم بود.
من هنوز در این وضعیت بسر می بردم .نیمی افسرده و نیمی سرشار از شور و شوق معنوی که آقای هوبرت تیمبرلیک به شهر ما وارد شد. او یکی از آدم های مهمی بود که از مقامات عالیرتبه کلیسای ما بشمار می رفت و آمده بود تا در فصل خرید غلات درباره تطهیر سخنرانی بکند. همه جا پوسترهائی چسبانده شده بود که همین را بازگو می کرد. قرار بود آقای تیمبرلیک بعد از ظهر یکشنبه را با ما بگذراند . این باور نکردنی بود که شخص برجسته ای همچون او واقعا در اتاق ناهار خوری ما بنشیند از قاشق و چنگالهای ما استفاده بکند و از غذای ما بخورد. هرگونه نقص و عیبی در خانه ما و در شخصیت ما در برابر او تابلو خواهد شد. حقیقت، با دقت عمل علمی، به انسان وحی شده بود . این دقت عمل علمی را ما می توانستیم با تجربیات خود بسنجیم . و اینجا درآقای تیمبرلیک، مردی قرار داشت که نه تنها معجزات زیادی از او سرزده بود از جمله گفته می شد که دو بار مرده را زنده کرده بلکه، مردی که واقعا در تورنتو مقر حکومتی مذهب ما حضور داشته، جائی که این وحی عظیم و انقلابی برای اولین بار در آنجا الهام شده بود.
عموی من، در حال معرفی کردن من گفت: "این برادر زاده من است. با ما زندگی می کند. او فکر می کند که فکر می کند، آقای تیمبرلیک، ولی من بهش می گویم که او فقط فکر می کند که فکر میکند! ها ها."
عموی من وقتی آدم بزرگی را می دید، شوخ طبع می شد. ادامه داد: "او اغلب روی رودخانه است . بهش می گویم آب به مغزش نفوذ کرده . پسرم داشتم راجع بتو با آقای تیمبرلیک حرف می زدم."
دستی بنرمی عالیترین نوع چرم بزکوهی، دستهای مرا گرفت. یک مرد بلند بالا با لباس آبی رنگ نیروی دریائی دارای دو بنده مشاهده کردم. سری گرد و صورتی رنگ با گوشهائی بسیار کوچک و یکی از آن لبخندهای قالبی و خالی که دشمنانمان می گفتند در فرقه ما چیز بسیار رایج و متداولی می باشد. آقای تیمبرلیک که بخاطر تماسهایش با تورنتو با لهجه امریکائی صحبت می کرد گفت: " چرا ؟ اتفاقا خیلی هم خوب است . چطوره به عمویت بگوئیم اینکه او فکر میکند حرفهایش با مزه است، بامزه است! " نگاه آقای تیمبرلیک مستقیم و چشمانش بیرنگ بود. او نگاه یک بازرگان دریانورد بازنشسته ای را داشت که دیگراز آلودگی دریا ضدعفونی شده و تغییر شکل داده و به پول درآوردن پرداخته . دفاعی که از من کرد، بلافاصله مرا شیفته او نمود. شک هایم برطرف شدند. آنچه که آفای تیمبرلیک بهش ایمان دارد حتما حقیقت دارد و هنگامی که در موقع صرف ناهار بحرفهای او گوش می دادم به این می اندیشیدم که هرگز زندگی ای به زیبائی زندگی او نمی تواند وجود داشته باشد.
عمه من گفت " فکر می کنم آقای تیمبرلیک بعد از آن سخنرانی خسته می باشند "
عموی من با خشم و شگفتی پرسید: " خسته؟ چطور ممکنه آقای تیمبرلیک خسته شده باشند ؟ اجازه نده اشکال نفوذ بکند! "
چون در مکتب ما، اگر آدم می خواست قدری سختگیری بکند، که حضور آقای تیمبرلیک باعث شده بود ما همه سختگیری بکنیم، اندیشه هرچیز ناراحت و ناجور، درست به اندازه یک فاجعه و مصیبت، عامل گمراهی و گناه بحساب می آمد.
بعد متوجه شدم که لبهای آقای تیمبرلیک، پس از نیشخندی گل و گشاد، طبق معمول ؛ انحنای عمیق و کشیده ای را بعلامت استهزاه پیدا کردند. با لحن کشداری گفت: " فکر کنم، که خدای متعال هم گاها احساس خستگی می کرده . چون گویند که روز هفتم را به استراحت پرداخته.
رویش را بطرف من برگرداند و گفت " میگویم که، آیا میدانی قصد دارم امروز بعد از ظهر چکار بکنم. " درحالیکه عمو و عمه تو پس از این غذا به خوابشان می پردازند،تو و من بروی رودخانه میرویم و می گذاریم که آب به مغزمان نفوذ کند .به تو یاد میدم که چطوری قایقرانی می کنند."
مایوسانه، ملاحظه کردم که آقای تیمبرلیک برای اینکه نشان بدهد جوانان راخوب می فهمد، زیاده روی ناشیانه ای بخرج داده است.میدیدم که نقشه می کشد تاگفتگوی ساکت و آرامی درباره اشکالات من ترتیب بدهد. عموی من با لحن معذبی گفت " یکشنبه ها روی رودخانه خیلی شلوغ است " آقای تیمبرلیک نگاه خشنی به عموی من انداخت و گفت " اوه، من شلوغی را خیلی دوست دارم. امروز روز استراحت است. میدانی که "
سرتاسر صبح آنروز را، آقای تیمبرلیک، کوچکترین و جزئی ترین شایعات و نقل قولها را درباره شهر مقدس تورنتو به خورد عمویم داده بود. برای عموی من و عمه ام باورکردنی نبود که آدمی مثل تیمبرلیک درمیان غوغای آنهمه بلندگوها و گرامافونهای روزهای یکشنبه بروی رودخانه حضور یابد. در مورد هرکس دیگری از اعضای کلیسای ما، این امر گناه تلقی میشد. آقای تیمبرلیک گفت" خب، چه میگویی؟" من فقط من و من کردم. آقای تیمبرلیک گفت "پس تمام است." لبخندی ساده، روشن و بی برو برگرد، از آن لبخندهائی که در آگهی های تجاری یافت می شود تحویلمان داد "آیا واقعا جالب نیست؟"
آقای تیمبرلیک به طبقه بالا رفت تا دستانش را بشوید. عمویم کاملا دلخور و شوکه شده بود. ولی نمی توانست چیزی بگوید. عینکش را از روی دماغش برگرفت. گفت " چه مرد والائی. با حالت تاسف آمیزی گفت :"چقدر انسانیت." عمویم بمن گفت:" پسرم: این می تواند برای تو تجربه ای باشد. آقای تیمبرلیک ده سال پیش، از تجارت بیمه، سالیانه یکهزار درآمد داشت. بعد راجع به تطهیر مطالبی شنید. همه چیز راهمینطوری رها کرد . شغلش را ترک گفت و کار جدید را در پیش گرفت. امروز صبح خودش بمن می گفت کار مشقت باری را بعهده گرفته بود. میگفت بسیاری از مواقع نمی دانسته که وعده غذای بعدی از کجا تامین خواهد شد ؛ ولی راه نشان داده میشد. او از ورسستر به لندن کوچ کرد و دوسال بیشتر طول نکشید که از تلاشهایش به درآمدی بیش از هزار و پانصد در سال دست یافت. "
شفا دادن بیماران با دعا و عبادت، با توسل به اعتقادات و اصول مذهبی کلیسای آخرین تطهیر، شغل آقای تیمبرلیک بود. عموی من پلک چشمانش را پائیتتر آورد. بدون عینک پلکهایش کوچکتر و بیقرارتر بنظر می رسیدند. صدایش را هم پائین تر آورد. بطور آهسته و با شور و هیجان گفت :" من درباره اشکال کوچک تو با او حرف زدم " از خجالت ملتهب شدم و عمویم بطرف بالا نگاه کرد و با اطمینان خاطر چانه خودش را منقبض کرد.
گفت : " او فقط لبخند زد." " همه اش همین " بعد ما منتظر آقای تیمبرلیک شدیم تا پائین بیاید. من پیراهن سفید فلانل خودم را پوشیدم و طولی نکشید که با آقای تیمبرلیک داشتیم بطرف رودخانه سرازیرمی شدیم. احساس می کردم همراهی ما با همدیگر با نوعی تظاهر و دروغ همراه است. چون او شروع خواهد کرد به توضیح دادن منشاه شیطان و من مودبانه پاسخ خواهم داد که در همان لحظه اول که او را دیده ام به عقاید او ایمان آورده ام و اشکالم برطرف شده است. یک پل سنگی که پایه های کمان شکلش شبیه به چشمان جغد محوطه را زیر نظر داشت، نزدیک بارانداز قرار داشت. به این فکر می کردم که افسوس،مردان فلانل پوش و دختران برنزه حاضر در آنجا، نمی دانند که من این بلیط را برای آقای تیمبرلیک می خرم که همین امروز صبح در شهر سخنرانی می کرده. برای یافتن او به اطراف نگریستم و و وقتی او را پیدا کردم قدری شگفت زده شدم . او در لبه رودخانه ایستاده بود و با نگاه خرفتی به آب خیره شده بود. درمیان ازدحام جمعیت سفیدپوش، کارآئی و قدرت نفوذ سریع او خدشه دارو کمرنگ ترشده بود. او میانسال، ناجور، و بی اهمیت بنظر می رسبد. ولی وقتی مرا دید، لبخندش برقرار شد. صدا زد: " آماده ای؟ خوبست! "
به این فکر افتادم که احتمالا در درون او یک گرامافون وجود دارد که در حال چرخیدن بوده و با گفتن ان حرف از چرخیدن باز ایستاده.
وارد قایق شد و سرجایش قرار گرفت." حالا ازت میخوام تا ساحل آنطرفی برانی آنوقت نشانت می دهم چطوری قایقرانی می کنند. "
هرآنچه آقای تیمبرلیک می گفت هنوز بنظرم غیر واقعی می آمد. این واقعیت که او در داخل یک قایق ساخته شده از چیزهای معمولی و بی اهمیت، نشسته باشد باور نکردنی بود.اینکه او می خواست قایق را به سمت بالای رودخانه براند، ترسناک بود. اگر به رودخانه می افتاد؟ بلافاصله این فکر را بررسی کردم. یک رهبر مذهبی کلیسای ما، تحت هدایت مستقیم خداوند، امکان ندارد به رودخانه بیفتد.
در این قسمت جریان آب پهن و عمیق است ولی در ساحل جنوبی، یک عمق قابل کنترل و بستر سفت و سختی وجود دارد.شاخه های بید روی ساحل گلی آویزان اند و تصویر مشبکی از آفتاب و سایه روی آب ایجاد کرده اند درحالیکه در زیر قایقهای شناور، گودالها و غارهای غبارآلود سفید رنگی نهفته اند. شاخه های حلقه مانند درختان روی آب خم شده اند تا اینکه نوک انگشت مانندشان سطح آب را لمس می کند مثل انگشتانی که قصد دارند موزیک بنوازند .جلوتر در وسط نهر، در روزی آفتابی مثل آنروز، خطی از نور آفتاب وجود داشت که نگاه کردن مستقیم به آن سخت بود مگر اینکه ادم با چشمان نیم باز به آن نگاه کند و در طول این خط، در ازدحام روز یکشنبه قایقهای موتوری با سایبانها و پرچمهایشان و نیز قایقهای پاروئی با پاروهای مانند پای سوسک در رفت و آمد بودند و بنظر می رسید که پاروهایشان هنگام بلند شدن از درون آب تکه ائی از نورآفتاب را می کنند و با خود بالا می
برند.همینطوری بطرف بالای رودخانه بدون توقف حرکت میکردیم از میان باغها و محوطه هائی که برای چراگاه نگه داشته شده بودند. در بعد از ظهری که من و آقای تیمبرلیک برای حل کردن مسئله مبدا و منشاه شیطان بیرون آمده بودیم، چراگاهها مملو از گلهای آلاله بودند.
 وقتی در حال راندن بطرف دیگر رودخانه بودم آقای تیمبرلیک بطور مصمم گفت: حالا، من میگیرمش. از روی صندلی بلند شد و به چاله عقب قایق وارد شد. گفتم : فقط بگذار از درختها قدری فاصله بگیرم. آقای تیمبرلیک در روی سکوی کوچک قرارگرفت و در حین اینکار از چکمه هایش صدای ناهنجاری برخاست و گفت پارو را بده بمن، متشکرم آقا، هیجده سالی میشود که اینکار را نکرده ام، ولی میتوانم بتو بگویم برادر که در آن روزها برای خودم یک پاروزن بشمار می رفتم.
به اطراف نگاهی انداخت و تیرک پارو را از دستانش بطرف پائین رها کرد. سپس اولین فشار را به پارو وارد نمود. قایق بطرز خوشایندی به حرکت درآمد و ما بجلو رانده شدیم. من در مقابل او نشستم، پارو در دست، تا مواظب کج شدن قایق باشم. آقای تیمبرلیک در حالیکه به گرداب پشت قایق ما نگاه می کرد و پارو را بداخل می کشید گفت: چطور است بچه ها؟ صدای دلپذیرشرشر آب ازته آن بلند شد.
 کلمه منحصر بفردی را بکار گرفتم. گفتم : زیباست.دومین و سومین ضربه اش را به پارو وارد نمود.اب زیادی به آستینهایش وارد شد و شاید خوب بلد نبود به قایق جهت بدهد که من تصحیح کردم، ولی کارش خوب بود. گفت: بطرف خودم برمی گردد، چکار باید بکنم؟
گفتم: فقط از درختها دورتر نگهش دار. گفت: درختها؟ گفتم : از شاخه های بید.
گفت: الان اینکار را می کنم، این چطوره؟ کافی نیست ؟ خب این چطور؟
گفتم: یکی دیگه، جریان آب اینطرف پر فشار است.
گفت: چی؟ بازهم درختان دیگر؟ او داغ شده بود.
گفتم: ما می توانیم از کنارشان دربیائیم، بااستفاده از پارو میتوانیم از بغلشان بلغزیم و دور بشویم.
آقای تیمبرلیک این پیشنهاد را نپذیرفت.
گفت: نه، اون کار را نکن، من از عهده اش برمیام.
من نخواستم به یکی از رهبران کلیسایمان بیحرمتی کرده باشم، بهمین خاطر پارو را کنار نهادم. ولی در عین حال احساس کردم که باید او را از مجاورت درختان دست و پا گیر، دور میکردم. گفتم : البته، ما می توانیم زیر درختان هم برویم باید جای زیبائی باشد.
آقای تیمبرلیک گفت: فکر کنم، عقیده بسیار خوبی است.
به پارو حمله ور شد و بشدت پارو زد تا اینکه ما را به اولین ورودی طاقدار ایجاد شده بوسیله شاخه های بید رساند. من گفتم : فقط شاید مجبور بشویم کمی خم بشویم.
آقای تیمبرلیک گفت: اوه نه، من می توانم شاخه ها را کنار بزنم.
گفتم: بهتر است خم بشویم. حالا ما بسرعت بطرف طاق سرازیر شده بودیم، درواقع من در زیر طاق قرارداشتم .گفتم: بهتر است خم بشویم. فقط به این یکی خم بشوید.
آقای تیمبرلیک پرسید: چه چیزی باعث می شود درختها اینطوری روی آب خم بشوند؟
سپس در حالیکه شاخه از بالای سرمن عبور می کرد شروع به سخنرانی نمود: بیدهای گریان،
در این باره چیزی بتو یاد خواهم داد،اینکه خودش اشکال است که اندیشه های ما روی چیزهای غم انگیز متمرکز شود، چرا نباید آنها را بیدهای خندان بنامیم؟
گفتم : خم بشوید. آقای تیمبرلیک نظری به اطراف انداخت و پرسید: کجاست؟ من نمی بینمشان. گفتم : نه،بالای سرتان. شاخه.
اوه، شاخه! این یکی؟ آقای تیمبرلیک شاخه ای را درست مقابل سینه اش یافت و دستش را برای بلند کردن آن دراز کرد. بلند کردن شاخه بید آسان نبود و آقای تیمبرلیک متعجب شد.
درحالیکه شاخه باملایمت ولی محکم به سینه او فشار می آورد او قدمی به عقب نهاد. بطرف عقب خم شد و با پاهایش فشار داد. و خیلی زیاد هم فشار داد. قایق براهش ادامه داد. دیدم که بمحض اینکه آقای تیمبرلیک بی ملاحظه گام دیگری به عقب برمی داشت، چکمه هایش از ته قایق جدا شدند . در آخرین تلاشش سعی کرد شاخه بلندتر و محکمتری را بچسبد و سپس در آنجا آویزان ماند در یک یاردی روی آب، درست مثل یک شلیل آبی رنگ تپل مپل رسیده و آماده چیدن که با کوچکترین تکانی پائین خواهد افتاد. خیلی دیر شده بود و با پارو در اثر نیروئی که با پاهایش وارد آورده بود نتوانستم او را نجات دهم .
برای لحظه درازی نتوانستم آنچه را دیده بودم باور کنم .در واقع مکتب ما بما حالی کرده بود آنچه را میبینیم باور نکنیم. در حالت ناباوری نمی توانستم حرکت کنم .با دهان باز ماتم برده بود. غیرممکن اتفاق افتاده بود .بخود گفتم فقط یک معجزه می تواند او را نجات بدهد.
آنچه بیشتر موجب شگفتی می شد سکوت آقای تیمبرلیک بود در حالیکه آویزان و معلق در هوا مانده بود. من مانده بودم میان هاج و واج نگریستن به او و سعی در بیرون آوردن قایق از میان شاخه های درختان .وقتی قایق را از میان شاخه ها درآوردم، میان ما چندین یارد فاصله افتاده بود و پاشنه چکمه های او، در اثر خم شدن شاخه ای که اوبا تمام وزن به آن آویزان بود، چیزی نمانده بود که به آب بخورد. قایقهائی از اطراف رد می شدند ولی بنظر نمی رسید کسی توجهی بما داشته باشد. از این بابت خوشحال بودم، چون این یک بدبیاری خصوصی بشمار می رفت. یک چانه دومی در صورت آقای تیمبرلیک ایجاد شده بود،
و کله اش در لای شانه ها و بازوان آویزانش فشرده می شد. مشاهده کردم که پلک می زند و بطرف آسمان نگاه می کند. پلک چشمانش رنگپریده و مثل پلکهای چشم جوجه بود.
همانطور در حالت معلق، منظم،مرتب، وموقر و متین بنظر می رسید، کلاهش کج نشده بود، و دگمه بالائی کتش بسته مانده بود. یک دستمال ابریشمی آبی رنگ درجیب سینه اش قرار داشت.آنقدر خونسرد و متین بنظر می رسید که من با دیدن اینکه نوک کفشهایش کم کم به اب می خوردند، احساس خطر کردم. او قادر بود چیزی را که به آن معجزه می گویند، انجام بدهد. در این لحظه حتما داشت به این فکر می کرد که فقط دراثر یک توهم اشکال دار و اهریمنی است که او فکر می کند از یک شاخه درخت روی فاصله شش پایی آب معلق مانده است.احتمالا حالا داشت یکی از آن دعاهای دقیقا مبتنی بر استدلال مذهب مان را که بیشتر شبیه به بحث و مناظره با اقلیدس بود تا طلب یاری از خداوند کردن، می خواند. آرامش صورتش این را تداعی می کرد.با خود فکر کردم اگر او در معرض دید مردم درگذرگاه اصلی شهر،یا مرکز تفریحی شهر یا در اسکله پر از ازدحام قرارمی گرفت، آیا قادر بود تا یک معجزه خارق الاده را به نمایش بگذارد؟ آرزو کردم که نتواند. دعا کردم که نتواند. از صمیم قلب دعا کردم که آقای تیمبرلیک نتواند روی آب راه برود. آخر سر دعای من بود که مورد قبول واقع شد،نه دعای او.
مشاهده کردم که کفشها در آب غوطه ورشدند،آب به قوزک پا و به جورابها رسید. او سعی کرد تا دستش را به شاخه بازهم بالاتری برساند، ولی نتوانست.و در اثر این تقلا، کت و جلیقه اش از شلوار فاصله گرفتند.یکی ازدرزهای پیراهنش، با قلاب شلوارهای مربوطه،و نوار حاشیه بند شلوار، مانند شکافی که در میان آقای تیمبرلیک ایجاد شده باشد، جر خورد و پاره شد. آن شکاف مانند یک خدشه مهلکی بود که در پیکر یک مجسمه ایجاد شده باشد، مثل شکاف حاصله از زلزله که بناهای یادبود را فانی میسازد. یونانیان باستان هم، وقتی ترکی دروسط پیکره آپولو مشاهده میکردند،احتمالا همین احساس مرا داشته اند. در این لحظه بود که پی بردم آخرین وحی درمورد انسان و جامعه بر روی زمین، به هیچکس الهام نشده است،و آقای تیمبرلیک ابدا چیزی در مورد مبدا و منشا شیطان نمی داند.
شرح دادن همه اینها، زمان زیادی طول می کشد، ولی اتفاق افتادنش چند لحظه بیشتر طول نکشید، در اثنائی که قایق را بطرف او می راندم. برای اینکه بتواند با پاهایش روی قایق فرود بیاید خیلی دیر شده بود، و تنها کاری که می شد کرد این بود که بگذارم در آب فرو برود تا اینکه دستهایش به سطح لبه قایق برسند و در آن لحظه شاخه را رها کرده و لبه قایق را بچسبد. بعد قایق را بطرف ساحل برانم. همینکار را کردم. پیکر آقای تیمبرلیک، درحالیکه تدریجا بوسیله آب اره می شد،اول نیم تنه،بعد بالاتنه،بعد فقط یک سرو شانه ها،دیدم که در حال غرق شدن غم انگیز و تنها بنظر می رسد . او یک تعصب در حال زوال بود. در حالیکه آب از روی یقه اش جاری می شدـ چون او از اینکه شاخه را ول کرده قایق را بچسبد امتناع میکردـ درحدفاصل گوشه لبانش و بینی اش، مثلث کوچکی ازسرخورده گی،افسرده گی و بدیختی را مشاهده کردم. سرش که بر روی بستری از آب آرمیده بود نیشخند فاجعه آمیزی بر لب داشت. از آن نیشخندهائی که در شمایل هائی از سرهای بریده قدیسین دیده می شود. مصرانه گفتم: قایق را بگیرید آقای تیمبرلیک، قایق را بگیرید.
او چنین کرد. با لحن خشک دلالهای بازار به راهنمائی کردن من پرداخت: از طرف عقب پارو بزن. اطاعت کردم. با دقت، پاروزنان او را بطرف کناره رودخانه بردم.او برگشت و شالاپی خودش را از لبه رودخانه بالا کشید.بعد آنجا ایستاد و دستهایش را بالا گرفت و به آبی که شرشر از لباسهای بادکرده اش میریخت و در زیر پاهایش گودالی تشکیل می داد، نگاه کرد. با لحن سردی گفت: میگویم که، مثل اینکه ما در آن لحظه گذاشتیم قدری اشکال در ما نفوذ بکند.
چقدر باید از خانواده ما متنفر بوده باشد!
گفتم:متاسفم آقای تیمبرلیک، من بی نهایت متاسفم.من باید پارو می زدم. تقصیر من بود. همین الان شما را به خانه می رسانم. اجازه بدهید کت و جلیقه شما را بچلانم. ممکن است شما از سرما تلف بشو… فورا حرفم را قطع کردم. نزدیک بود کفربگویم. چیزی نمانده بود که اینطور نظر بدهم که آقای تیمبرلیک به آب افتاده و برای آدمی به سن او ممکن است این خطرناک باشد.
آقای تیمبرلیک حرف مرا تصحیح کرد. صدای او کلی و عمومی بود و گویا به عوض خطاب کردن به من، کل قوانین وجود بشری را خطاب قرار می داد .
"اگر آب را خداوند خلق کرده است، مسخره است اگر فکر کنیم آنرا طوری خلق کرده که بتواند به مخلوقات خدا صدمه بزند. اینطور نیست؟"
ریاکارانه جواب دادم: بله. آقای تیمبرلیک گفت: بسیارخوب. برویم.
گفتم: من بزودی خودم را بشما می رسانم.
او گفت: نه، منظورم این بود که ادامه بدهیم. ما نباید اجازه بدهیم چیز کوچکی مثل این، بعد از ظهر ما را خراب بکند. داشتیم کجا می رفتیم؟ راجع به یک اسکله قشنگی در آنطرفتر صحبت می کردی. به آنجا می رویم.
"ولی من باید شما را به خانه برسانم. شما نباید با این حالت آب کشیده در قایق بنشینید. لباسهایتان خراب می شود. "آقای تیمبرلیک گفت: حالا، حالا، همین کاری که می گویم بکن. ادامه بده. کاری نمی شد با او کرد. قایق را در کناره رود نگه داشتم و او سوار شد.
در حالیکه من پارو می زدم او همانند یک متکای وارفته و آب کشیده در روبروی من نشست. البته ما جهت را گم کرده بودیم. برای مدت زیادی نمی توانستم به صورت اقای تیمبرلیک نگاه کنم .او اینطور وانمود می کرد که هیچ چیزی اتفاق نیفتاده، و این مرا خلع سلاح می کرد. می دانستم که چیز قابل ملاحظه ای اتفاق افتاده است. لعابی که بسیاری از افراد فرقه ما در چهره داشتند، در شخصیتشان و در افکار و کردارشان داشتند، شسته شده بود. آقای تیمبرلیک برای من درخشش و جلوه ای نداشت. پرسید: آن خانه ای که در آنجاست چیه؟ می خواست صحبت کند. من بطرف وسط رودخانه می راندم تا او را به گرمای آفتاب برسانم. دیدم که ازش بخار بلند شده است. بخود جرات داده و براندازش کردم.فهمیدم که او مردی است با وضعیت جسمانی ضعیف، نه اهل ورزش و نه تحرک.حال که جلوه شکوه از وی زایل شده بود میشد پوست ارغوانی رنگ رگه داریک آدم تنومدی را دید که قلب ضعیفی دارد.یادم است سر میز ناهار میگفت:" زن جوانی که می شناختم می گفت آیا این عالی نیست؟ من میتوانم روزی سی مایل بدون اینکه کوچکترین احساس خستگی بکنم، راه بروم من به او گفتم : فکر نمیکنم زیاده روی های جسمانی چیزی باشد که یک عضو کلیسای آخرین تطهیر خواسته باشد درباره اش فخرفروشی کند."
آری، یک چیز شل، سست و منفعل در آقای تیمبرلیک نهفته بود. داخل لباسهای باد کرده اش کز کرد و از درآوردن آنها امتناع نمود. وقتی که او با نگاهی سرد و خشک به داخل آب و به قایقهای درحال رفت و آمد،و حومه شهرنگاه می کرد،اینطور بنظرم رسید که او هرگز در حومه شهر نبوده است. اینکه با گردش در اطراف شهر موافق بوده ولی همیشه با بی اعتنائی از کنار آن رد می شده است. کاملا بی علاقه نشان می داد. با سئوالاتش: آن کلیسا چیه؟ آیا توی این رودخانه ماهی پیدا می شود؟ـ آیا آن بیسیم است یا گرامافون؟ـ می دیدم که بصورتی کاملا رسمی و خشک با دنیائی که هرگزدر آن اقدام به زندگی نکرده است، تعارف می نماید. این دنیا، دنیائی بسیار جالب و پر حادثه بود. روان او، راکد و گرفتار، در دیار دیگری که بی حادثه و غیر مادی بود سکونت داشت. او یک مرد کودن بود. کودن تر از هرکسی که می شناختم،ولی کودنی او نوعی رسوب زمینی و مادی بجامانده از موجودی بود که ذهنش در جای دوری غرق در نشاط و طراوت مسائل ماوراه طبیعی جای داشت. در چهره اش یک نگاه آزرده و اخم آلود جزئی خوانده می شد،هنگامی که سعی می کرد ( البته برای خودش ) تلقین کند که خیس نشده،و اینکه سکته قلبی نخواهد کرد و ذات الریه نخواهد گرفت.
آقای تیمبرلیک حرف زدن را کمتر کرد. گاها آستینهایش را می چلاند تا آبش گرفته شود. کمی می لرزید.به بخاری که از خودش برمی خاست نگاه می کرد.وقتی راه می افتادیم من قصد داشتم او را تا سد ببرم، ولی حالابا این وضع پیش آمده دو مایل دیگر پیش رفتن مسئولیت بزرگی محسوب می شد. وانمود کردم که از انحنائی که داشتیم به آن میرسیدیم، نمی خواسته ام جلوتر بروم، جائی که انبوه ترین آلاله ها در چمنزارهایش دیده می شدند. این را به او یادآوری کردم. او برگشت و با بیمیلی به منظره نگاه کرد .به آرامی نزدیک ساحل رفتیم. قایق را بستم و پیاده شدیم.
آقای تیمبرلیک گفت: زیباست. در حاشیه چمنزار ایستاد. درست همانطوریکه در اسکله ایستاده بودـ گمگشته، بی احساس،و گیج.
گفتم: بهتر است پاهایمان را دراز کنیم. بطرف انبوهترین قسمت گلها رفتم. آلاله ها بقدری انبوه بودند که در آنجا بندرت چمن دیده میشد. روی زمین نشستم. آقای تیمبرلیک بمن نگاه کرد و او هم نشست.بعد در آخرین تلاشم برای راضی کردن او بطرف او روکردم .مطمئن بودم که مشکل او حفظ حرمتش بود.
گفتم: اینجا ازرودخانه دیده نمی شود. کت و شلوارت را دربیار و آبش را بگیر .
آقای تیمبرلیک قاطعانه پاسخ داد: ترجیح می دهم همینطوری که هستم باقی بمانم. برای اینکه موضوع را عوض کند پرسید: این چه گلیه؟ گفتم: آلاله. جواب داد: البته.
نمی توانستم کاری برایش بکنم. در زیر آفتاب تمام قد دراز کشیدم. و با دیدن این، با این فکر که مرا خوشحال کند، او هم دراز کشید. احتمالا اینطور فرض کرده بود که من برای انجام دادن اینکار بود که از قایق بیرون آمده بودم. این فقط انسانیت بود. دیدم برای این با من از قایق پیاده شده که فقط انسانیت بخرج بدهد.
ولی وقتی در آنجا دراز کشیده بودیم، دیدم که هنوز دارد بخار بلند می شود. احساس کردم بس است. در حال برخاستن گفتم: یه خورده گرم است. او فورا بلند شد. مودبانه پرسید:
دوست داری در سایه بنشینی؟ گفتم : نه، شما دوست دارید؟
گفت: نه، فقط بخاطر شما می گفتم. گفتم: بهتر است برگردیم.
هردو برخاستیم و گذاشتم که او جلو بیفتد. وقتی به او نگاه کردم دوباره باشگفتی و حیرت سرجای خودخشکم زد. آقای تیمبرلیک دیگر آدمی با کت و شلوار آبی رنگ نیروی دریائی نبود. دیگر آبی نبود. او مسخ شده بود. او زرد شده بود.پوشیده از دانه گرده آلاله ها شده بود. رطوبت، رنگ کاملی از دانه گرده ها را در خود جذب کرده بود. از سر تا به پا.
گفتم: لباستان. او قدری ابروان نازکش را بلند کرد ولی لبخندی نزد و چیزی نگفت.
اندیشیدم: این مرد یک قدیس است. همانقدر قداست دارد که شکلهای ترسیم شده در روی برگهای زرین در کلیساهای سیسیل از آن برخوردارند. با همان وضعیت زرین در قایق نشست.در فاصله یکساعته ای که او را بطرف پائین رودخانه میبردم بهمان صورت زرین سرجایش باقی ماند.زرین و کسل. زرین،درحالیکه از قایق پیاده می شدیم وزرین،هنگامی که در خیابانهای شهر بطرف خانه عمویم می رفتیم . در آنجا هم حاضر نشد لباسش را عوض کند و یا در کنار آتش بنشیند.منتظر ماند تا ساعت حرکت قطار برگشت او به لندن برسد.هیچ اظهار نظری در باره فجایع و یا زیبائی های جهان ابراز نکرد.اگر قرار بود آنها بر وجود او چاپ شوند، بروی پوسته ای از او چاپ می شدند.
شانزده سال از روزیکه آقای تیمبرلیک را به رودخانه انداختم و منظره جر خوردن بند شلوارش ایمان مرا برباد داد، گذشته است. از آن موقع تا حالا او را ندیده ام.و امروز شنیدم که او مرده است. پنجاه و هفت ساله بود. مادر او،خانم بسیار مسنی که وی سرتاسر عمرش را با او گذرانده بود، به اتاق خواب او رفته بود و او را مرده یافته بود در حالیکه می خواسته خود را برای رفتن به کلیسا آماده کند، با پیراهن آستین داری بتن روی کف اتاق دراز کشیده بود با یک یقه سفت و کراواتی نیمه گره زده شده در یکی از دستانش.مادرش به دکتر گفته بود که پنج دقیقه پیش داشته با او حرف می زده.
دکتر به جسد سنگین مرد میانسالی که روی تختخواب یکنفره دراز کشیده بود نگاه میکرد که عوض اینکه محکم و ستبرباشد، پهن و وارفته بود و و صورتی که بطور غیرمعمول قوطی شکل و دارای آرواره های ضخیم بود .در سالهای بعد عمویم بمن گفت که او چاق شده بوده گونه های خپل و جگری رنگش شبیه پوست یک سگ تازی شده بود.واضح بود که بیماری قلبی باعث مرگ آقای تیمبرلیک شده است.در مرگ، عضلات صورتش شل، وارفته، و حتی فاسد شده بنظر میرسید. دکتر گفت که این معجزه بوده او توانسته آنقدر عمر کند. در طول بیست سال گذشته کوچکترین شوک هم می توانسته او را بکام مرگ بفرستد.
بیاد آن بعد از ظهر روی رودخانه افتادم. بیاد آویزان شدنش ازدرخت. بی تفاوتی اش و در میان آلاله ها برنگ طلائی در آمدنش، پی بردم که چرا همیشه یک سپر محافظ در جلو خودش نگه می داشته،ملایمتی آمیخته با سستی و عدم تحرک، یک لبخند اتوماتیک ومجموعه ای از عبارت ها. او از همه آنها، بعنوان پوششی برای خود بعد از غوطه ور شدنش در آب استفاده می کرده.و فهمیدم که چراـ گرچه در تمام وقتی که روی قایق بودیم بیشتر از این می ترسیدم فهمیدم که چرا، او از مبدا و منشاه شیطان برایم حرفی نزد. او صداقت بخرج داده بود. گوریله با ما بود. گوریلی که قبلا هم به دنبال من افتاده بود، پیشاپیش،در درون اقای تیمبرلیک جای گرفته بود و قلبش را خورده بود.
ترجمه در تابستان 85
تبریز
نویسنده: وی اس پریچت (V.S.Brichette)
مترجم: عبدالعلی عالمی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.