داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

چهل طوطی

داستان ششم
در پایان این داستان‌ها، مدانه بازرگان از سفر باز می‌گردد. زنش به محبت تمام از او استقبال می‌کند. طوطی آرام و بسیار جدی می‌گوید:
محبت زن، هیچ است و غرور زن، هیچ است. تمام مدتی که غایب بودی زنت وقت خود را مصرف من کرد و دوست من بود.
مدانه سخنان طوطی را شنید، اما توجهی نکرد. طوطی که چنین دید، خندید وگفت:
کسی که پندی را بشنود و آن را به کار بندد، در این جهان و جهان دیگر رستگار است.
آن وقت مدانه از طوطی چه‌گونگی را پرسید. پرابهاواتی به ترس از این که مبادا طوطی چیزی بگوید، هراسان شد. زیرا که گفته‌اند: آدم نیک، همیشه شجاع است؛ زیرا به خوبی خود مستظهر است و آدم بد همیشه هراسان است؛ زیرا که از بدی‌های خود شرمسار است.
پس پرابهاواتی پیش‌دستی کرد و به شوهرش گفت:
ای آقای من! جای تو در خانه کاملاَ خالی بود! اما در غیاب تو طوطی‌ای در این خانه می‌زیست که یکسر از جانب خدایان آمده است و سخن دانایان می‌زند. در غیاب تو، او هم شوهر من بود، هم فرزند من.
طوطی از این سخنان اندکی شرمسار شد. زیرا که خود را شایسته این همه نعمت ندید. پس مدانه از زن خود پرسید:
طوطی چه‌گونه تو را تسلی می‌داد؟
زن گفت:
حقیقت‌گو را همیشه می‌توان یافت. اما حقیقت شنو بسیار اندک است، که گفته‌اند: مردان چرب‌زبان، همیشه و همه جا به نیکی پذیرفته‌اند. اما آن که حقیقت تلخ را می‌گوید، شنونده‌ای نخواهد یافت. تو اکنون به حرف من گوش کن! من پس از رفتن تو، مدت‌ها به فکرت بودم. پس از آن دوستان بد وسوسه‌ام کردند. اما این طوطی از پیروی آن‌ها بازمی‌داشت و هفتاد شب تمام، با داستان‌های خردمندانه خود، مرا سرگرم داشت تا از پیروی هوس‌ها بازماندم و نقشه‌های شیطانی انجام نایافته ماند. و از امروز به بعد، چه در زندگی و چه در مرگ، سرور من تو خواهی بود.
در پایان این سخنان، مدانه از طوطی پرسید:
غرض از این سخنان چیست؟
طوطی جواب داد:
مرد خردمند به شتاب چیزی نمی‌گوید. کسی که از راه راست خبر دارد، به راه راست می‌رود. ای آقای من! من کاری به احمق‌ها و مستان و زنان و بیمارناکان و عاشقان و ناتوانان و مردم تند خشم ندارم. این‌ها که شمردم، هر یک ممکن است کمی پرهیزکار باشند. اما دیوانه و بی‌قید و گرسنه و مست و ترسو و شهوت‌ران و آزمند و هوسبازند. هیچ یک به پرهیزکاری راه ندارند. اما تو باید زنت را ببخشی. زیرا که تقصیر از او نبود. دوستان بد بودند که می‌خواستند او را اغوا کنند که گفته‌اند: مرد پرهیزکار، در مصاحبت بدکاران، به فساد راه می‌یابد. حتی "بیشمه- Bhishma" در اثر مصاحبت با "دوریودهانه- Duryodhana" گاوی را دزدید و دختر پادشاه، به وسیله "ویدیدهاره- Vidyadhara" از راه به در برده شد. و گر چه تقصیر او آشکار بود، پدرش او را بخشید.
و به این مناسبت طوطی داستان را چنین گفت:
کوهی بوده است به نام "مالایه" و قله‌ای داشته است به نام "مانوهاره- Manohara" و بر کنار آن کوه، شهری بوده است به نام "گندهاروس- Gandharvas" . در این شهر "مدانه‌" ‌ای می‌زیسته است و زنی داشته به نام "رتناوالی- Retnavali".
این دو، دختری داشتند به نام "مدانه منجری". دختری بس زیبا که هر کس او را می‌دیده، عاشقش می‌شده. چه از مردان و چه از قهرمانان و چه از خدایان ممکن نبوده است که مناسب آن همه زیبایی، شوهری برای او جست.
روزی یک تن "ناراده- Narada" از آن شهر می‌گذشت. دختر را دید و عقل و خرد از سرش پرید. پس از مدتی که به خود آمد، با این کلمات دختر را نفرین کرد؛ چون خود یک "ریشی- Rishi" مقدس بود، گفت:
مادام که آتش عشق تو در من خاموش نشده است، در دام فریب گرفتار باشی.
پدر دختر، این نفرین را شنید و در برابر آن مقدس به زانو در افتاد و گفت:
به دخترم رحم کن و او را ببخش!
ناراده" گفت:
کار نفرین گذشته است. دخترت به راستی فریب خواهد خورد. اما بدبخت نخواهد شد. و از یافتن شوهر نیز در نخواهد ماند. در قله کوه "مرو- Meru" شهری است به نام "ویپولا- Vipula". و در آن موسیقی‌دانی مار افسای می‌زید به نام "کاناپرابهه- Kanaprabha". او شوهر دختر تو خواهد شد."
این را گفت و رفت. و بنا بر قول او دختر به همان مرد شوی کرد. اما شوهر به زودی او را ترک گفت و بار سفر بست. و به سوی "کیلاسه- Kilasa" رفت. زن از دوری شوهر بی‌قرار شد و خود را بر سنگفرش خانه افکند و می‌نالید.
در چنین حالی "ویدیدهاره" او را دید و سخت عاشقش شد. اما دختر او را از خود راند. این بار "ویدیدهاره" خود را به صورت شوهر او در‌آورد و به نزد او رفت.
اندکی پس از این واقعه، شوهر از سفر بازگشت. اما دریافت که زن از بازگشت او خوشنود نیست. اندیشید که لابد عشقی ناروا در میان است و چنان از حسد به جوش آمد که کمر به قتل زن خویش بست.
"مدانه منجری" که دید آخر عمرش نزدیک است، به مقبره الهه "دورگه- Durga" پناه برد. و زار بگریست. الهه شکوه او را شنید و به شوهرش گفت:
ای "کاناپرابهه" نجیب، زن تو بی‌تقصیر است. او گول "ویدیدهاره" را خورده است که خود را به صوت تو که شوی او هستی در‌آورده بود و چون او از حقیقت مطلب آگاه نبوده است، تو چه‌گونه تقصیر را به گردن او می‌گذاری؟ گذشته از این که تمام این بدبختی‌‌ها نفرین "ریشی ناراده" است. اکنون نفرین به وقوع پیوست و چون او بی‌تقصیر است به خانه بازش گردان!.
شوهر سخنان الهه را اطاعت کرد و زن را به خانه برد و از آن پس با هم به خوشی روزگار به سر بردند.
***
پس از این داستان، طوطی به سخن چنین ادامه داد:
و اکنون تو ای " مدانه"، اگر به من اطمینان داری، زنت را گرم بپذیر، زیرا که بدی در نفس او نیست.
پس " مدانه" آن چه را طوطی گفته بود، انجام داد و زن را به محبت پذیرفت. پدر او"هریداته- Haridatta" از بازگشت فرزند خوش‌دل شد. و جشنی عظیم برپا کرد. و در میان جشن از آسمان گل فراوان بارید.
و طوطی ناصح و مورد اعتماد "پرابهاواتی" نیز از نفرینی که او را در تن طوطی به زندان نهاده بود، آزاد شد و به آسمان‌ها نزد خدایان پرواز کرد. و" مدانه" و" پرابهاواتی" بقیه عمر را در آرامش و صفا و شادکامی به سر ‌آوردند.
جلال‌‌آل احمد، سیمین دانشور
آخرین داستان کتاب (سوکه سپتاتی)
نقل از کتاب: «چهل طوطی» – انتشارات مجید
حروف‌چین: شراره گرمارودی

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1145
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.