داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مزاحمت

دو کوره‌راه بود که یکیش از بس با پاهای برهنه رویش راه رفته بودند گود شده بود. کوره‌راه گود ازکنار مزرعه به طرف بیرون پیچ می‌خورد و از میان چمن‌های بلند و زرد می‌گذشت و به جاده ختم می‌شد. چمن‌ها به خاطر هم‌جواری با کلبه‌ها مات و خاک‌آلوده به نظر می‌رسید؛ کلبه‌هایی که بیست سالی از عمرشان می گذشت.
زن‌های بومی خندان مثل یک مشت طوطی شلوغ و وراج بچه به بغل از این کوره راه پایین می‌آمدند و بیشتر صبح‌شان را کنارچاه مشغول وراجی‌های خاله زنکی می‌شدند، انگار که برای مناسک اجتماعی آمده‌اند و نه برای انجام یکی از کارهای روزمره‌.
گروهی پیت حلبی‌های براق یا زنگ‌زده‌ را با بازوهای پر جنب‌وجوش و رعنا روی حلقه‌ای بافته شده از علف روی سرشان ثابت نگه ‌داشته بودند. بعضی‌ها هم زانو زده و پارچه‌های روشن را روی تخته‌سنگ‌هایی که سال‌های خیلی دور از اعماق زمین بیرون زده بود می‌کوبیدند. زن‌ها بچه‌های‌شان را همین‌جا می‌شستند، نوازش و یا نصیحت می‌کردند. کوزه‌های سفالی‌شان را هم همین‌جا حسابی می‌سابیدند و بعد خودشان را می‌شستند و موهای‌شان را شانه می‌زدند ومردانِ شانه‌قهوه‌ای،‌ در حالی‌که از دیدن این منظره‌ها نفس‌شان بند آمده بود، متلک‌بارشان می‌کردند.
به هر حال این چاه مال زن‌ها بود و آن‌ها با خنده‌ها، ورورها و آواز خواندنها، پارچه‌های تا شده و بازوبندهای روشن، کوزه‌های سفالی و شانه‌های فلزی‌شان مثل گروه تنبلی بودند که نشئه شده و انگار صدای عَرعَر گله و وزوز تراکتور و همه صداهای مزرعه پس زمینه این صحنه‌ کهنه و قدیمی است؛ صحنه آب‌کشی زن‌ها از چاه.
زن‌ها که می‌رفتند زمین پر شده بود از آلوهای وحشی. از آن آلو‌هایی که مزه گوشت صورتی‌شان بدجوری دهان را گس می‌کرد، و یا فرشی از پوست‌های سبزو درخشان پرتغال‌های کفیر(1 ) آن‌جا را می‌پوشاند. بدون زن‌ها آن محل خیلی زشت و تهی به نظر می‌رسید.
چرخ چاه که طناب چربی دور آن بسته شده بود و برای ایمنی بیشتر به وسیله انبرکی چنگالی شکل چرخانده می شد، توسط کپه کاهگلی کوچکی پناه داده شده بود که خود سایه بسیار تیره‌ای روی جاده می‌انداخت. بقیه جاها هم فقط زمین‌های خشک و بی‌آب و علف بود. جلگه‌های مسطحی که در آفتاب خشک شده بود.
منظره آن زن‌های زیبا را زنی با چشم‌های لوچ، که ذهن مرا به هم می‌ریخت، خراب می‌کرد. این زن همیشه از دیگران عقب می‌ماند و نه تنها لوچی چشم‌هایش که بدن زمخت و ناتراشیده‌اش هم معذبم می کرد، به گمانم نگاه غضب‌ناکش هم ترس به دلم می‌انداخت.
معمولا ً پارچه‌ای سنتی و آبی رنگ، با طرح‌های تیره، دور کمرش می‌پیچید که از بالای آن دو مثلث پهن چروک خورده سینه‌هایش آویزان بود.
تک و تنها کنار چاه می‌آمد و رخت شستنش را بدون هرو کر و بی کمک دیگران انجام می داد. چرخ چاه را به زور و زحمت می‌چرخاند تا دلو آب آرام آرام و با پیچ و تاب به بالا بیاید. دلو گاهی در آن پایین به صخره‌ها‌ی لخت بدنه چاه برخورد می‌کرد. وقتی بالاخره در یک لحظه حساس، دلو لرزان بالای دهانه چاه آویزان می‌شد، زن شانه‌اش را روی دسته چرخ می‌انداخت و با یک حرکت سریع و ترسناک سطل آب را نجات می‌داد. دلو که خم می‌شد قطره‌های درشت آب با صدا درون چاه می‌ریخت و در سطح کوچک دوّار و آیینه وار کدر کف چاه موج درست می‌کرد.
 این زن بی دست و پا که چون چشمش چپ بود بدنش هم می‌لنگید مسن‌ترین زن «درازه»، ماهرترین راننده شخم زن ما بود. «درازه» خیلی لاغر بود ولی آن‌قدرها هم بلند بالا نبود. او از آن آدم‌های لاغری بود که بی‌قراری درونی دارند و دائم وول می‌خورند. مثلا موقع راه رفتن با دست‌هایش علف‌ها را می‌کند و شانه‌هایش را با ضرب آهنگ مرموزی تکان می‌داد. بالای چنین هیبت باریک، تنومند و محکم یک کله اندازه نخود بود با گوش‌های پهن و نوک تیزی که به او حالتی گوش به زنگ می‌داد. قیافه‌اش هم همیشه خشن بود؛ خواه وقتی عصبانی بود و خواه هنگامی که می‌خندید. حتی در حالت مسخره همیشگی‌اش، که به بحران معروف بود، خشن به نظر می آمد.
«درازه» زبانی داشت که همه کارگرهای مزرعه از آن حساب می‌بردند. حتی پدرم بعد از جروبحث با او لبخند غمناکی می‌زد و می‌گفت: «هر چی باشه اونم یه مرده، بالاخره یکی باید بهش احترام بگذاره! هیچ موقع نمی‌گذاره بحث به نفع تو تموم بشه!»
او در وادی هنر هم سیر کرده بود؛ هنرگله داری. وَرزاها(2) را چنان بی رحمانه و استادانه هدایت می‌کرد که تماشایش هم ترسناک بود و هم جالب. اگر یک سری بچه جیغ جیغوی سه ساله را که می‌خواهند طعم اولین دست فرمان را با وَرزاها بچشند به او می‌دادند، ساعت‌ها زیر آفتاب سوزان، در حالی‌که عرق از سر و رویش می‌ریخت، با آن‌ها تمرین می‌کرد و آن‌وقت رضایت‌مندانه‌ با چشمانی محزون و شرور به آن‌ها نگاه می‌کرد. بعد از آموزش بچه‌ها با غرشی وحشیانه تازیانه‌اش را طوری فرود می‌آورد که گاوها را زخمی نکند. گویی با زبانی که بین دندان‌هایش بود محاسبه می‌کرد که دقیقا ً چه‌طور باید محکم شلاق‌شان بزند. ولی تماشای هدایت کردن شانزده وَرزای رام شده توسط او چیز دیگری بود، به تماشای اجرای سیرک می‌ماند؛ همان نوع حس تعلیق در آن بود. شلاق نزدن ورزاها فقط به خاطر غرورش بود و هیچ ربطی به این نداشت که دلش به حال آن بیچاره‌ها سوخته است! دوست داشت که غرورش را با مهارتش سیراب کند.
«درازه» پهلوی دو ردیف گاو کودن که به زور خودشان را روی کلوخ‌های سفت مزرعه می‌کشیدند راه می‌رفت و جیغ می‌زد و شلاق دوازده فوتی بلندش را چنان در هوا تاب می‌داد که دایره‌ سیاهی بالای سرش درست می‌شد. هر چند او مثل آدم‌های دیوانه فریاد می‌زد و چنان محکم شلاقش را فرود می‌آورد که صدایش به وضوح در کل مزرعه شنیده می‌شد ولی نوک فلزی شلاقش حتی پوست وَرزاها را هم لمس نمی‌کرد. موقعی که وَرزاها را از گاوآهن باز می‌کرد آن‌قدر خسته بودند که تلوتلو می‌خوردند ولی اثری از زخم شلاق روی بدن‌شان نبود که پدرم اعتراض کند.
ما «درازه» را از چیزهایی که هم ولایتی‌هاش درباره‌اش می‌گفتند می‌شناختیم؛ «اون می‌دونه چه‌طوری وَرزاها رو هدایت کنه ولی نمی‌تونه از پس زَناش بربیاد.» البته چند سال پیش خودش هم تو یه مهمانی چیزی از همین دست راجع به خودش گفته بود.
بعد از مدتی غیبت وقتی که دوباره به مزرعه برگشت بعضی‌ها به شوخی می‌گفتند: « حالا «درازه» می‌خواد با حرم‌سراش چه کار کنه؟»
همیشه با هر سه تا زنش مشکل داشت. عادت داشت که به خانه ما بیاید و با پدرم در باره لاس زدن زن آخریش با پسر ارباب مزرعه همسایه شش مایل آن طرف‌تر، و یا راجع به این‌که چه‌جوری ظرف داغ خمیر ذرّت را به طرف زن دوّمیش، که به او حسودی می‌کرده، پرتاب کرده است، دردل جانانه ای بکند. غروب‌ها هم هروقت پدرم بعد از کار نشسته بود و با بقیه گپ می‌زد آن‌جا بود و شلوار خاکی رنگ به پا راجع به زن‌هاش قرقر می‌کرد. بیشتر وقت‌ها شلوارش کمی هم از کمرش به پایین لیز می‌خورد و بالاتنه لخت‌اش بیشتر به چشم می‌آمد. وقتی آفتاب روی پوست سیاه برّاقش می‌افتاد بدنش به سرخی می‌زد و رنگ‌های آتشین خورشید هم هاله‌ای دورش درست می‌کرد. قـُرقـُرهایش که تمام می‌شد به صرافت می‌افتاد که مبادا حرف‌هاش پدرم را خسته کرده و حالتی به خود می‌گرفت که پدر را به خنده وامی‌داشت. پدرم آن‌قدر می‌خندید که خیس عرق می‌شد و می‌گفت: «این مرد یه کمدین مادرزاده. اگه با رنگ دیگه‌ای متولد شده بود حتما ً می‌رفت رو صحنه!» ولی او هیچً شباهتی به دلقک‌ها نداشت، ممکن بود برای پدرم که کمدی دوست داشت کمی بازی در بیاورد، ولی هرگز مثل بعضی از آفریقایی‌ها ادای میمون‌ها را برای سرگرمی ما در نمی‌آورد و البته پیش هم محلی‌های خودش هم شخصیت خنده آوری نبود. چیزی که شوخی‌هایش را زننده می‌کرد زبان نیش‌دارش بود، البته این را خودش هم می‌دانست. یک روز دیدمش، با شلوار خاکی زانو انداخته و شلاقی که روی زمین می‌کشید و کلی گرد و خاک هوا می‌کرد. داشت از جاده پایین می‌آمد و چشم‌های متفکرش را به جلو دوخته بود. از کنار دسته‌های زن‌ها که عبور می‌کرد فقط به گروهی که احتمال می‌داد یکی از زن‌های خودش در میان‌شان باشد سر تکان می‌داد. زن‌ها که انگار شلاق خورده باشند تا رام بشوند از درد به خود می‌پیچیدند و بعد خیلی وقیحانه و تحریک‌کننده سرش عصبانی داد می‌زدند که به آن‌ها توجه کند و او حتی سرش را هم بر نمی‌گرداند.
وقتی مشکل جدی پیش می‌آمد پدرم خیلی زود خسته می شد، او فقط دوست داشت کمی سرگرم شود، نه این‌که به طور جدی درگیر مسائل کارگرانش شود. «درازه» پیشرفت کرده بود و دیگر هرروزعصر پیش ما بود. بیشتر وقت‌ها خیلی جدی و زننده حرف می‌زد، از پدرم می‌خواست که به زن مسنش، همان چشم چپه، بگوید که برگردد سر خانه زندگی خودش. این زن داشت کم کم او را دیوانه می کرد.«زن غرغرو تو خونه مثِ کـَک تو بدن می‌مونه می‌تونی جاشُ بخارونی ولی هَمه‌َش از یه جا به جای دیگه می‌ره و تا اونو نکشی آروم نمی‌شی.»
«ولی تو نمی‌تونی چون ازش خسته شدی برگردونیش.»
البته به نظر می رسید یک سری پیچیدگی وجود داشته باشد . دو تا زن جوان‌تر که از هم متنفر بودند در یک چیز با هم متحد شده بودند و آن این‌که زن مسن‌تر را باید نگه می‌داشتند؛ چون بیشتر کارهای خانه را او انجام می‌داد. از بچه‌ها مراقبت می‌کرد، باغچه را بیل می زد، سبزی‌های معطر از علف‌زار می‌چید. به‌علاوه هیکل قناسش هم همیشه آن‌ها را می‌خنداند. یک مضحکه تمام عیار بود. بدبختی بود که روزگار او را مضحکه افراد سالم و خوشگل قرار داده بود. این موقع‌ها پدرم به کتابی راجع ‌به بومیان مراجعه می‌کرد که به وضوح بیان کرده بود که چون زن مسن‌تر دیگر نور چشمی شوهرش به حساب نمی‌آید پس به عهده زن جوان‌تر است که از او نگهداری و مراقبت کند. موضوع «درازه» و امور خانه او با این نظریه دلپذیر، به وضوح فرق می‌کرد. پدرم مثل کسی که دنبال راه علاجی در کتاب دارو می‌گردد و نمی‌تواند داروی تجویز شده‌ای پیدا کند عصبانی می‌شد. بعد از چند هفته که پدرم دید «درازه» هنوز سمج‌بازی درمی‌آورد به «درازه» گفت دیگر حرف نزند و زن‌هایش را هم خودش جمع‌وجور کند. «درازه» هم آرام و عصبانی در حالی‌که علفی به دندان گرفته بود، راه افتاد و رفت پایین. همین‌طورزیرلبی غرغر می‌کرد وبه طرف خانه‌ای می‌رفت که آنجا لابد دو زنش مشغول هِرهِر کِـرکـِر کردن‌های ابلهانه‌ی خود بودند و زن پیر ترش‌رو،‌که مادر بچه‌های بزرگ‌ترش بود، طبق معمول کارهای خانه را انجام می‌داد، همان زنی که بلای زندگیش شده بود. چند هفته بعد پدرم خیلی ناشیانه از «درازه» پرسید: «راستی «درازه» اوضاع، احوالت چه‌طوره؟ همه چی دوباره رو به راهِ؟»
و «درازه» به سادگی جواب داد: «بله اررباب، اون رفته!»
– منظورت چیه که اون رفته؟
«درازه» شانه بالا انداخت و گفت: گذاشته رفته. بدون این‌که چیزی به کسی بگه گذاشته رفته! از آن‌جایی که زنش اهل نیاسالد(3) بود و پیاده تا آن‌جا روزها راه بود، مطمئنا ً خودش تنهایی نرفته بود؟ شاید کس و کاری داشته که بیایند و او را ببرند؟ یا با گروهی از آفریقایی‌هایی که از آن‌جا می‌گذشتند و مسیرشان آن طرفی بوده است رفته؟
پدرم کمی تعجب کرد، ولی کمی بعد همه چیز از یادش رفت. به هر حال مشکل، مشکل او نبود. او ازاین‌که کارآمد‌ترین کارگرش با خیال راحت به سر کارش برگشته، راضی بود. البته بیشتر از این خوشحال بود که مسئله «درازه» قبل از مشکل سالیانه حمل آب حل شد.
درآن حوالی فقط دو تا چاه وجود داشت و پر واضح است که ما از چاه جدید، که شیرین مزه بود و آب تمیز و شفافی داشت، استفاده می کردیم. ولی آن چاه در جولای هر سال خشک می شد. آب چاه قدیمی خوش‌مزه نبود و رنگش هم به قهوه‌ای کم‌رنگ می‌زد، ولی همیشه پر آب بود. برای همین مجبور بودیم سه یا چهار ماه از سال، بسته به بارش باران، در آب چاهِ اهالی مزرعه سهیم بشویم. این موقع‌ها «درازه» از این‌که هفته‌ای چهار بار با گاری آب‌بَری برود و برای ما آب بیاورد لجش می‌گرفت. زن‌های مزرعه هم از این‌که مجبور شوند زمانی که در محل چاه تجمع می‌کنند به ارابه های آب‌بَری برخورد کنند متنفر بودند و به «درازه» غر می‌زدند. امسال حتی ما شروع به استفاده از آب چاه قدیمی نکرده بودیم که شکایت‌هایشان شروع شد: آب بد مزه است. ارباب بزرگ باید چند نفر را می فرستاد که چاه را تمیز کنند. فردای همان روز چند نفر از زن‌های مزرعه آمدند خانه ما. شش تا از زن‌ها پشت در ایستاده بودند و جروبحث می کردند که اگر چاه زودتر تمیز نشود بچه‌های شان مریض می‌شوند.
پدرم با ترش رویی قول داد: «باشه هفته بعد!»
صبح روز بعد «درازه» اولین سهمیه ما را از آب چاه قدیمی آورد. درب بشکه‌ها را که کنار زدیم، بوی تعفنش در خانه پخش شد. برای نوشیدنش که دیگر جای سؤالی نبود. پدرم به زن‌هایی که بی‌میل ورغبت پشت در ما این پا اون پا می کردند گفت: «چرا هر دفعه درپوش چاهُ نمی‌ذارین سر جاش؟» او واقعا ً عصبانی شده بود. «دفعه‌ی پیش که چاه تمیز شد، چهارده تا جسد موش و یک مار مرده توش بود. تو چاه ما همچین چیزهایی پیدا نمی‌شه چون یادمون نمی‌ره هر دفعه در چاه رو بذاریم.» ولی انگار آن‌ها گذاشتن و برداشتن درپوش چاه را عملی می‌دانستند که مربوط به خدا می‌شود و هیچ دخلی به آن‌ها ندارد. ما سعی می‌کردیم همیشه موقع خالی کردن چاه به آن‌جا برویم. چون مراسم مذهبی‌شان خیلی جالب بود. مثل مراسمی که برای پوست کندن ذرّت داشتند یا برای بارش اولین باران. درست به نقطه عطفی در طول سال شبیه بود. انگار که یک شهر محاصره شده در حال برنامه‌ریزی برای تأمین مایحتاجش است.
آن روز به خصوص هوا بسیار گرم شده بود، طوری که شیره برگ‌ها و درختان بیرون زده بود و شاخ و برگ‌هایی که خورشید داغ‌شان کرده بود در چنین گرمایی می‌سوختند. خورشید هم آن بالابالاها پشت پرده‌ای از گرد و غبار رفته بود، البته لازم به ذکر است که خشکی هوا عنصر تازه‌ای بود.
تخلیه چاه نوعی مراسم مذهبی بود که در آن ایمان‌شان را محک می‌زدند. البته این مراسم یک کمی معترضانه هم بود.
کل بعد از ظهر در تمام مزرعه هیچ نوع آبی پیدا نمی شد. یک چاه که کـاملا ً خشک شده بود و آن یکی هم بسته به بالا و پایین رفتن آب‌های زیرزمینی زه‌کشی می‌شد. اگر ما را بی آب می گذاشت چی؟ هر سال این موقع از روز، همین دغدغه را داشتیم. و صبح وقتی‌که «درازه» پشت در می ایستاد، و با لبخندی می‌گفت که با دلو آب تازه سالم بالا کشیده‌اند، از خوشحالی جشنی به پا می‌شد.
ولی این بار بوی چاه واقعا ً غیرقابل تحمل بود . مثل همیشه یک سری موش‌ باد کرده را می‌دیدیم که روی سنگ‌های دور چاه چیده بودند و همچنین اسکلت بز مرده‌ای نیز روی زمین پهن کرده بودند که احتمالا ً در تاریکی توی چاه افتاده بود.
بعد ما از آن‌جا رفتیم. جاده‌ای که در آن قدم می‌زدیم توسط سطل‌های بی پایان و پی در پی پر شده از آن آب مضر و کدر موقتا ً تبدیل به رودخانه‌ای شده بود.
خود ِ «درازه» بود که آمد خبرها را به ما بگوید. بعدها خیلی سعی کردیم یادمان بیاید آن قیافه‌ای که همیشه پر از رمز و راز بود، موقع گفتن آن خبر چه حالتی داشت. به نظر می رسید که انگار با دلو آخر بازوی یک آدم را هم بالا کشیده‌ بودند، یا به قولی تکه‌هایی از آن را . تکه تکه‌‌اش را که بالا کشیدند فهمیدند جسد زن چشم چپه، اولین زن «درازه» است. او را از النگوهایش شناخته بودند. سر آخر «درازه» رفت داخل چاه و کله‌اش را هم بالا آورد که انگار مجموعه را کامل می‌کرد.
پدرم گفت: «من فکر می کردم گفتی زنت رفته خونه خودشون!؟»
– فکر می‌کردم رفته. کجا دیگه می‌تونست رفته باشه؟
 پدرم سر آخر آزرده از همه چیز گفت: «اگه اون می خواسته خودشو بکشه چرا خودشو از یه درخت آویزون نکردهِ، بجای این‌که آبُ متعفن کنه؟»
«درازه» گفت: «شایدمً سُـر خورده افتاده تو چاه.»
پدرم سرش را بالا آورد و برای چند دقیقه به او زل زد و بالاخره گفت: « آره آره! فکر کنم همین کارو کرده.»
بعدها با خودمان می‌گفتیم که عجب! بومی‌ها هم خودکشی می‌کنند؟! لابد می‌خواهند ادعا کنند مثل ما دارای ظرافت‌های روحی هستند.
ولی بعدها با این‌که حرف خاصی پیش نیامده بود شنیدم که پدر می‌گفت: «خوب، راستشُ بخوای من هیچی نمی‌دونم، لعنت به من اگه چیزی بدونم، ولی به هر حال اون شخم‌زن فوق العاده ایه.»
————————————————-
پی نوشت:
1. kaffir
2. Oxen (گاو نر :ورزو، ورزه یا ورزا)
3. Nyasaland
نویسنده: دوریس لِسینگ (Doris Lessing)
مترجم: سهراب میرزا عابدینی

گربه زیر باران

تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچ‌کدام از آدم‌هایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاق‌شان یا موقع برگشتن از آن، می‌دیدند نمی‌شناختند. اتاق‌شان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی باغ ملی نخل‌های بلند و نیمکت‌های سبز دیده می‌شد. هوا که خوب بود همیشه یک با سه‌پایه‌اش در آنجا حضور داشت. نقاش‌ها از نحوه‌ای که نخل‌ها قد کشیده بودند و از رنگ‌های براق هتل‌های رو به باغ ملی و دریا خوش‌شان می‌آمد. ایتالیایی‌ها از راه دور می‌آمدند تا بنای یادبود جنگ را ببینند. بنای یادبود از برنز ساخته شده بود و زیر باران برق می‌زد. باران می‌بارید. آب باران از نخل‌ها چک‌چک می‌ریخت. آب توی چاله‌های جاده‌های شنی جمع شده بود. دریا زیر باران به صورت خطی طویل به ساحل می‌خورد و می‌شکست و، روی ساحل، لغزان به عقب بر می‌گشت تا باز به صورت خطی طویل بشکند. اتومبیل‌ها از میدان کنار بنای یادبود جنگ رفته بودند. در طرف دیگر میدان، در آستانۀ در کافه، پیشخدمتی ایستاده بود و به میدان خالی نگاه می‌کرد.
خانم امریکایی پشت پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد. بیرون، درست زیر پنجرۀ اتاق آن‌ها، گربه‌ای زیر یکی از میز‌های سبز آبچکان قوز کرده بود. گربه سعی می‌کرد خودش را جمع کند تا آب رویش نریزد.
زن امریکایی گفت: «می‌رم پایین اون بچه گربه رو بیارم.»
شوهرش، از روی تخت، از روی تعارف گفت: «من این کارو می‌کنم.»
«نه، من می‌آرمش. بچه گربۀ بیچاره اون بیرون داره سعی می‌کنه زیر میز خیس نشه.»
شوهر به مطالعه ادامه داد، دراز کشیده بود و روی دو بالشی که در پای تخت قرار داشت لم داده بود.
گفت: «خیس نشی.»
زن از پلکان پایین رفت و صاحب هتل بلند شد ایستاد و جلو زن که از دفتر بیرون می‌رفت تعظیم کرد. میزش در انتهای دفتر قرار داشت. پیرمرد بود و قد بلندی داشت.
زن گفت: «بارون می‌آد.» از صاحب هتل خوشش می‌آمد.
«آره، آره، خانوم. هوا بده. هوای خیلی بدی‌یه.»
مرد پشت میزش در انتهای اتاق کم‌نور ایستاده بود. زن از او خوشش می‌آمد. از رفتار بسیار جدی او در مقابل هر شکایتی خوشش می‌آمد. از وقارش خوشش می‌آمد. از شیوه‌ای که به او خدمت می‌کرد خوشش می‌آمد. از احساسی که او در مقام صاحب هتل بودن داشت خوشش می‌آمد. از چهرۀ سالخورده و جدی او و از دست‌های بزرگش خوشش می‌آمد.
زن، با احساس علاقه به صاحب هتل، در را باز کرد و بیرون را نگاه کرد. باران تندتر می‌بارید. مردی با شنل لاستیکی از توی میدان خالی به طرف کافه می‌رفت. گربه می‌بایست جایی طرف راست باشد. شاید بهتر بود از زیر لبۀ پیش آمدۀ بام‌ها حرکت می‌کرد. همان‌طور که توی آستانۀ در ایستاده بود چتری پشت سرش باز شد. خدمتکاری بود که اتاق‌شان را تمیز می‌کرد.
خدمتکار لبخند زد و به ایتالیایی گفت: «نباید خیس بشین.» البته صاحب هتل او را فرستاده بود.
زن همراه خدمتکار که چتر را بالای سرش گرفته بود توی راه شن‌ریزی شده پیش رفت تا زیر پنجرۀ اتاق‌شان رسید. میز همان جا بود و رنگ سبز براقش با آب باران شسته شده بود اما گربه رفته بود. زن ناگهان دلش شکست. خدمتکار سر بالا برد و به زن نگاه کرد.
«چیزی گم کرده‌ین، خانوم؟»
زن امریکایی گفت: «اینجا یه گربه بود.»
«یه گربه؟»
خدمتکار خندید: «یه گربه؟ یه گربه زیر بارون؟»
زن گفت: «آره، زیر این میز.» و بعد گفت: «وای، خیلی می‌خواستمش. دلم یه بچه گربه می‌خواست.»
وقتی زن به انگلیسی حرف زد چهره خدمتکار در هم رفت.
گفت: «بیایین برین، خانوم. باید برگردیم تو. شما خیس می‌شین.»
زن امریکایی گفت: «گمونم درست می‌گین.»
از راه شن‌ریزی شده برگشتند و از در گذشتند. خدمتکار بیرون ایستاد تا چتر را ببندد. خانم امریکایی که از دفتر می‌گذشت صاحب هتل از پشت میزش تعظیم کرد. زن در گوشۀ دلش احساس کوچکی و سرافکندگی کرد. صاحب هتل سبب شد که او خودش را کوچک و در عین حال مهم احساس کند. از پلکان بالا رفت. در اتاق را باز کرد. جورج روی تخت بود، مطالعه می‌کرد.
مرد کتاب را زمین گذاشت، گفت: «گربه رو گرفتی؟»
«رفته بود.»
مرد که خستگی چشمانش را در می‌کرد، گفت: «عجیبه، کجا رفته؟»
زن روی تخت نشست.
گفت: «خیلی می‌خواستمش. نمی‌دونم چرا ان‌قدر می‌خواستمش. من اون بچه گربۀ بیچاره رو می‌خواستم. شوخی نیست که آدم یه بچه گربۀ بیچاره زیر بارون باشه.»
جورج باز مطالعه می‌کرد.
زن پیش رفت، جلو آینۀ میز آرایش نشست و توی آینۀ دستی به خودش نگاه کرد. نیمرخش را بررسی کرد، البته از یک طرف و بعد از طرف دیگر. سپس پشت سر و گردنش را برانداز کرد.
زن باز به نیمرخش نگاه کرد و گفت: «به نظر تو این فکر خوبی نست که بذارم موهام بلند بشه؟»
جورج سر بالا کرد و پشت گردن زن را دید که مثل پسرها کوتاه شده بود.
«من همین طور که هست دوست دارم.»
زن گفت: «من که ازش خسته شده‌م. از اینکه شکل پسرها شده‌م. خسته شده‌م.»
جورج توی تخت جا‌به‌جا شد. از وقتی زن شروع به صحبت کرده بود چشم از او برنداشته بود.
گفت: «همین طوری خیلی قشنگی.»
زن آینه را روی میز آرایش گذاشت و پشت پنجره رفت، بیرون را نگاه کرد. داشت تاریک می‌شد.
زن گفت: «دلم می‌خواد موهامو محکم و صاف بکشم و یه گره بزرگ پشت سرم کنم و حسش کنم. دلم می‌خواد یه بچه گربه داشتم روی دامنم می‌نشوندم و وقتی نازش می‌کردم خرخر می‌کرد.»
جورج از روی تخت گفت: «اهه؟»
«و دلم می‌خواد پشت یه میز بشینم و توی ظرف نقرۀ خودم غذا بخورم و دلم می‌خواد شمع هم سر میز روشن باشه. و دلم می‌خواد بهار بشه و دلم می‌خواد موهامو جلو آینه بروس بزنم و دلم یه بچه گربه می‌خواد و دلم یه لباس نو می‌خواد.»
جورج گفت: «در دهن تو بذار برو یه چیزی بخون.» و باز مشغول مطالعه شد.
زن از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. در این وقت هوا کاملا تاریک شده بود و هنوز روی درختان باران می‌بارید.
زن گفت: «چه کار کنم، دلم گربه می‌خواد. دلم گربه می‌خواد. دلم گربه می‌خواد. حالا که موهام بلند نیست و هیچ تفریحی ندارم یه گربه که می‌تونم داشته باشم.»
جورج گوش نمی‌داد. کتابش را مطالعه می‌کرد. زن از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد، چراغ‌های میدان روشن شده بود.
یک نفر در زد.
جورج سرش را بلند کرد، گفت: «بیایین تو.»
خدمتکار توی درگاه ایستاده بود. یک گربۀ گل‌باقالی بزرگ را محکم به بدنش گرفته بود، گربه در راستای تنش آویزان بود.
گفت: «معذرت می‌خوام. صاحب هتل از من خواهش کرد این گربه رو برای خانوم بیارم.»
نویسنده: ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: احمد گلشیری
برگرفته از کتاب: «بهترین داستان‌های کوتاه ارنست همینگوی»

بدونِ قهرمان

دستِ آخر، از بخت‌یاری و پشتکار و تعهدِ تزلزل ناپذیرش نسبت به روحِ گلاسنوست، توانست به آن‌چه می‌خواست برسد. عجیب بود. تازه دو هفته از ویزای‌ی شش ماهه‌اش باقی مانده بود که یک دل نه صد دل عاشق شد، دل و دین را در تندبادِ عشق و عاشقی از کف داد و دید که شوهر کرده است، آن هم به یک آمریکایی. اسمِ مرد یوسف اوزیزمیر، تبعه‌ی آمریکا، اهلِ شهرِ کوچکی از حومه‌ی آنکارا، و شغلش مدیر تولید کارخانه‌ای در کالور‌سیتی بود که اندام‌های مصنوعی پزشکی تولید می‌کرد. شبی دیروقت این خانم به من زنگ زد تا مرا در جریانِ اخبار و شادمانی‌ی ماهِ عسل‌اش در لاس وگاس و آپارتمانِ سه خوابه‌ی تازه‌اش با کمدهای بزرگ هم‌راه با بوی‌ی تمیز و خوشِ دریا در ساحلِ منهتن بگذارد. صدایش درست همان‌گونه‌ بود که من در خاطر داشتم: لهجه‌ای غلیظ و نازک هم‌راه با خراشیده‌گی‌ی ناموزون، خشنِ واحساس‌بر‌انگیز که وقتی برای اولین بار آن‌را ‌شنیدم تمام تار و پودم لرزید، طوری که می‌گفت «وُدکا» هنوز مرا حتا بعد از آن همه ماجرا به هیجان می‌آورد.
 گفتم: «ایرینا، برات خوشحالم.»
 نفس‌زنان و با صدای نازکش، و به خاطر این که انگار برای زنگ زدن به من تردید داشته، نازک‌تر هم شده بود گفت: «اِ، شما خیلی لطف دارید، خیلی ممنون. یوسف هم منو خیلی خوش‌حال کرده، آره؟ یک حلقه‌ی طلای بیست و چهار و یک ماشین لینکلن به من هدیه داده.»
 کمی سکوت شد. تو آپارتمانم نگاهی انداختم به کتاب‌خانه‌ی شکم‌داده، تله‌ویزیون داشت یک کمدی رمانتیک سیاه و سفید پخش می‌کرد و آن‌سوتر پنجره‌ای که پشتش تیره بود. صدایش باز هم نازک‌تر شد و جمله‌ها در هم ادغام و به سختی شنیده می‌شد؛ و شور وهیجانی با تردید در صداش نهفته بود. نفسش را بیرون داد و گفت: «میدونی… کیسی، من دلم برایت تنگ شده.» «من همیشه دلم برایت خیلی تنگ می‌شود.»
«ببین، ایرینا، من باید بروم …» سعی کردم بهانه‌ای بتراشم، آشپزخانه آتش گرفته، مادرم مسموم شده و بردنش بیمارستان، کاردهای آشپزخانه را باید تیز می‌کردم، ولی او حرف مرا قطع کرد.
«باشه، کیسی، میدونم. مجبوری بری. تو باید بری. تو همیشه میری.»
شروع کردم، «گوش کن!» و بعد جلو خودم را گرفتم. گفتم: «می‌بینمت.»
برای لحظه‌ای سکوت شد و من به‌صدای خشِ خش پارازیت گوش کردم. عاقبت صدایش به من رسید، ضعیف‌ترین ندای‌ی عالم. «باشه، می‌بینمت.»
اولین بار که او را دیدم -اولین بار که چشمم به او افتاد- با برنامه‌ی قبلی بود. در ترمینالِ بین‌المللی‌ی تام بردلی‌ی فرودگاهِ لوس آنجلس منتظرِ چمدان‌هایش بود، و من برای استقبالش آن‌جا رفته بودم. دیر کرده بودم -قبول می‌کنم، تقصیر من بود- و از چند لحاظ دلواپس بودم: از دیدنش، از این که پیدایش نکنم، و ترتیب خواب و شام و صدها چیز دیگر، از ضعف کامل من در زبانِ روسی گرفته تا سابقه‌ی آشنایی اتفاقی‌ی من با بزرگانِ ادبِ روسیه و از هراسِ این که او پیش‌نهادِ خریدِ جینِ مرا با یک مشت روبل بدهد. من تو راه‌روها قدم‌دو می‌رفتم، سیک‌هایی با چشمانِ پف کرده، بریتانیایی‌های قبراق و فروشنده‌گان دوراندیش ژاپنی و کره‌ای، وقتی از دور تشخیصش دادم، اسم‌های گنده -سولژنیستین، چخوف، داستایفسکی و تولستوی- توی سرم ورد می‌خواندند.
 خودش بود و حرف هم نداشت. براساسِ توصیفِ راب پیترمن قضاوت کردم -بیست و هشت ساله، بلوند، با هیکلی که درست از تاترِ بلشوا بیرون آمده باشد، و با چهره‌ای که دخل آدم را می‌آورد- ولی من احتیاجی به آن نداشتم. درست وسطِ معرکه بود، سیگاری در یک دست، لیوانِ پلاستیکی‌ی ودکا در دستی دیگر، اسباب و اثاثیه‌اش دور و برش پخش و پلا بود، روزنامه، چمدان، لوازمِ آرایش، حوله و دستمال کاغذی، پلیور، چند تا کیفِ دستی، پنچ شش عدد حیوان عروسکی و یک کلاهِ بیس بالِ داجرز دو ردیف صندلی‌ی پشتِ سر او را اشغال کرده بودند. او با سه تاجر شسته رفته با لباس‌های چروک افتاده وارد بحث پرشورِ پروستوریکا، استقلالِ لیتوانی، تهدیدِ جنگِ هسته‌ای و امتیازهای نسبی اتومبیلِ جگوارِ اکس‌جی‌اس در قبالِ مرسدس بنز 560 اس‌ئی‌سی شده بود. سیگار-«گلوازِ ساختِ فرانسه، البته؛ چه سیگاری غیر از این؟»- قوسی را در هوا ترسیم و با نیم‌چکمه‌های از مد افتاده به طرزِ ناامیدکننده‌ای شروع به رقصِ مازورکا روی قالی کرد، و ریش‌های کتِ چرمی‌ی آبی روشنش لرزید و تکان خورد. نمی‌دانستم چه بکنم. به خاطرِ قدم دو در فرودگاه هی عرق می‌کردم و باید از آن نگاه‌های شیفته می‌داشتم و چشمانی سرشار از اشتیاقِ سوزان.
از کوتاه قدترین و ژولیده‌ترین تاجر پرسید: «و میدونی من برای آن مرسدس بنز چی به تو میدم؟» «ها؟»
جوابی دریافت نکرد. هر سه مرد تقریبا حیرت‌زده فقط به او خیره ماندند، انگار که او همین حالا از دورترین نقطه‌ی فضا فرود آمده باشد.
«نیچه‌وو.» خنده‌ی مختصری نجاتش داد. «این به روسی یعنی "هیچی". نیچه‌وو.»
به زحمت خودم را در دیدرس او قرار دادم و با حرکتِ دست و بازو بدون کت و با پیراهن آستین کوتاه حالتِ معذرت‌خواهی و تاسف به خودم گرفتم. پرسیدم: «ایرینا؟»
آن وقت به من نگاه کرد و وسطِ جمله‌ی بعدیش خشکش زد و چشمانِ آبی‌ی ماتش را— که کمی از حدقه بیرون زده بود— به من دوخت. و بعد لب‌خند زد، و گذاشت اولین خنده‌ی مختصر با دندان‌های تیزش را ببینم، و من یورش گرما را مثل تزریق خون در بدنم حس کردم— فکر کردم، لب‌خند روسی، نخستین لب‌خند روسی‌ی من. گفت، «کیسی» و بی‌تردید این لحن بازجومابانه نبود. «کیسی.» و بعد روی‌اش را از هم‌صحبت‌هایش برگرداند و عذرشان را خواست، انگار آن‌ها اصلا وجود نداشتند، و خودش را در آغوش من انداخت.
علاقه به خرت و پرت خجالت ندارد، ولی ایرینا خیلی چیزها می‌خواست. با صدای مردد و نازکش می‌گفت: «از جایی که من می‌آیم، این چیزها گیر نمی‌آد.»
این را برای اولین بار که از فرودگاه برمی‌گشتیم برای من فاش کرد. چشمانش برق می‌زد و کلاهِ داجرز (هدیه‌ی یکی از آن تاجرها) مثل تاجِ گلِ پیروزی تا پیشانی‌ش آمده بود، و با خوش‌حالی اسامی‌ی ماشین‌هایی را که در بزرگ‌راه از بغلشان رد می‌شدیم با آواز می‌گفت: «کوروت! نیسانِ اسپرتی! بی‌ام‌دبلیو 750!» من سعی کردم چشمم به جاده باشد، ولی دستِ خودم نبود هر از گاهی دزدکی نگاهی به او می‌انداختم.
راب پیترمن از او خیلی تعریف کرده بود، و من حالا توانستم دقت کنم. در آن حالت شور و شوق و هیجانِ فرودگاه، من تنها ایرینای خیره‌کننده را دیدم. ایده‌آلِ راب پیترمن همه تن بود، ولی وقتی من خوب نگاهش کردم زیبا نبود، البته جالب بود و تا اندازه‌ای خوشگل، ولی بر خلاف انتظاری که در من ایجاد شده بود بسیار دورتر از الهه‌ی یونان بود. ولی همیشه همان چیز از آب در نمی‌آید که هست؟
وقتی از بزرگ‌راه کنار کشیدیم فریاد کشید: «این فروشگاهِ آی. مگنین نیست؟» و سپس رو به من کرد و نجوا کنان دوباره آن لب‌خند را تحویل من داد. «اوه، کیسی، این -چه‌جوری بگم؟- خیلی برای من هیجان‌انگیز است.»
برآمده‌گی‌ی چشم‌هایش، پیشانی‌ی خیلی پهن و دهانِ کوچک و دندان‌های‌ی ریز و تیزش، همه‌ی این‌ها بود ولی شلوارِ جینش خیلی به او می‌آمد انگار که برای او دوخته شده بود، و موهاش و هم‌چنین لب‌خندش. او، برای مردی که همش سه ماه بود از زنش جدا شده بود، خوب بود، به‌تر از خوب: زنِ ایده‌آل را فراموش کردم و چسبیدم به آن‌چه که هست. گفتم: «فردا می‌برمت به این فروشگاه، و می‌توانی هر چقدر دلت خواست تو مغازه برای خودت ول بگردی.» داشت با خوش‌رویی به من لب‌خند می‌زد و با چشمانش مرا می‌پرستید. گفتم: «امشب،» و صدایم را کم کم پایین آوردم تا اشتیاقم رو نشود، «فکرکردم امشب فقط یک شامِ بدون سروصدا بخوریم، منظورم این است که اگر تو زیاد خسته نیستی»
دو هفته قبل‌تر راب پیترمن از دانشگاهِ جورج‌تاون به من زنگ زده بود. راب یکی از حامیان اصلی‌ی دپارتمانِ امور بین‌الملل دانشگاه است. او تازه از یک سفر سخن‌رانی‌ی شش هفته‌ای در روسیه برگشته بود و خبرهای خوب برای من داشت، حتا، به‌تر: یک هدیه‌ی کوچولو برای من آورده بود.
من باب را از دانشکده می‌شناختم. احساسِ برادری به هم داشتیم و اوقات زیادی را با هم گذرانده بودیم. از همان موقع ارتباطمان را حفظ کردیم. «هدیه؟»
راب گفت: «کیس، بگذار این‌جوری بگویم، در مسکو دانش‌جو خیلی زیاد هست، هزاران هزار، و درصد بالایی از آن‌ها زنانِ جوان شهرستانی هستند که برای ماندن در شهرِ بزرگ حاضرند همه کاری بکنند. یا به این خاطر، سفر کنند.»
باید اعتراف کنم که حواسم به حرف‌هایش بود.
«شاخ در می‌آری که تعداد زیادی از آن‌ها دور و بر بارها و هتل‌های دفاتر سیر و سیاحت تجمع می‌کنند، و گذشته از زیبایی‌شان چقدر باهوش و با ظرافت هستند، می‌دانی، شاهزاده‌ی اوکراینی، خوش‌گذرانِ گرجی و اسلاوِ دست و پا درازِ اگزوتیک …»
«خوب؟ که چی؟»
گفت: «کیس، اسمش ایرینا است، و هفته‌ی آینده از مسکو و از طریق پاریس با تی‌دبلیو‌اِی شماره پروازِ هشتصد و نود و پنج واردِ لوس آنجلس خواهد شد. ایرینا سودیکینا. آهان، وقتی که من آن‌جا بودم اور را ملاقات کردم، و او به عشق و دوستی احتیاج دارد.» راب صدایش را پایین آورد. «اگر سارا در موردِ او چیزی بفهمد منو پیش دامپزشک برده و دخلم را خواهد آورد، منظورم را می‌فهمی؟»
«چه شکلی هست؟»
«کی، ایرینا؟» و بعد آن همه از او تعریف کرد، که به دوازده پاراگرف رسید و به آتشِ اشتیاق من دامن زد تا این که من گلوله‌ی آتشی شدم از نیاز، حرص، امید و اشتیاق.
دستِ آخر گفتم: «خیلی خب، خیلی خب، شنیدم. گفتی با چه پروازی می‌آید؟»
بفرما حالا ما این‌جاییم، توی ماشین، داریم از جادهِ پیکو به طرف آپارتمانِ من راننده‌گی می‌کنیم، و سوآلِ من در موردِ شام، با همه‌ی اشاراتِ ضمنی‌اش، بین من و او تو هوا معلق ماند. کاناپه‌ی تختِ‌خواب‌شو را در اتاق خوابِ پشتی درست می‌کنم، یک چراغِ پایه‌دار می‌گذارم آن گوشه و کمی هم تر و تمیز می‌کنم. او چیزی درباره‌ی هتل نگفته بود، و من نپرسیده بودم. نگاهی به جاده‌ی روبرو انداختم و بعد رو به او گفتم: «خسته هستی، نیستی؟»
پرسید: «کیسی، تو در بورلی هیلز زنده‌گی نمی‌کنی؟»
گفتم: «سنچوری‌سیتی، در کنارِ بورلی هیلز.»
«تو خانه‌ی اعیانی؟»
«آپارتمان. قشنگه. اتاق زیاد داره.»
کلاهِ داجرز را طوری چرخاند که لبه‌اش افتاد رو تارهای موی آفتاب‌خورده‌اش. گفت: «اِ، تو هواپیما خوابیده‌ام، خسته نیستم. اصلا خسته نیستم.»
کاشف به عمل آمد که ایرینا قرار است برای دو ماه مهمانِ من باشد. در اتاق عقبی چنان لنگر انداخت که عربِ بادیه‌نشین در پستِ دیده‌بانی‌ی کویر لنگر بیندازد، و در عرضِ یک هفته خرت و پرتش همه جا بود، همه جا حاضر، از پاندای چینی رو تله‌ویزیون گرفته تا جوراب‌های زیرِ میزِ آشپزخانه و مجموعه‌ای از ماجراهای عاشقانه‌ی سری نوشته‌ی آرلکن مثل قارچ‌های سمی روی‌ی قالی روئیده بودند. هم‌چنین به رسمِ سیستمِ کمونیستی به چیزهای من دسترسی پیدا کرده بود، بدون این که فکر کند آلبوم‌های کلاسیکِ جازِ کلترن مرا رو کاناپه پخش و پلا کرده بود یا شاد و شنگول دوچرخهِ بیانچی هشتصد دلاری مرا سوار می‌شد و رکاب می‌زد به طرف مرکزِ بورلی بدون این که به قفل یا زنجیر توجهی بکند (جایی که دوچرخه‌ها را به سرعت می‌دزدند)، برای استفاده از تلفن از اجازه مجازه خبری نبود انگار که دولت آن‌را برای راحتی‌ی ساکنان و مهمانانِ آپارتمان تدارک دیده بود. او با شلخته‌گی، تنبلی و بی‌حالی محصول نهایی سه نسل از بهشتِ کارگران بود، امپراتوری‌ پهناور و تیره‌ی در حالُ سقوط که در آن بلندپروازی و ابتکارِ عمل به حساب نمی‌آمدند. گوشت تلخ به نظر می‌آیم؟ گوشت تلخم. ولی من این چیزها را قبلا نمی‌دانستم، اگر می‌دانستم، دیگر اهمیت نمی‌دادم. همه‌ی آن‌چه که می‌دانستم لب‌خندِ ایرینا بود و مو و هم‌جواری‌ی تنش؛ همه‌ی آن‌چه که می‌دانستم این بود که او در اتاقِ خواب دارد چمدان‌هایش را باز می‌کند و لباس می‌پوشد برای شام.
بردمش به یک رستورانِ سوشی در ویلشر، فکر کردم با آداب‌دانی و جهانی‌بودنم او را تحتِ تاثیر قرار بدهم، ولی این او بود که مرا سورپریز کرد چون نه تنها متخصصِ انواع و اقسام سوشی -اِبی،اوناجی و کاتاسو- بود بل‌که با ژاپنی‌ی بدون غلط غذاها را سفارش داد. یک پیراهنِ دکولتهِ کوتاه از جنسِ براق و شکننده به تن کرده، مویش را بی‌پیرایه عقب برده و بالای سرش به شکل یک گوجه‌ی بزرگِ پف‌کرده گره زده، و رو آرایش صورتش هم زیاد وقت گذاشته بود. سرآشپزِ رستوران تمام مدت دور بر او می‌پلکید و به ژاپنی پرچانگی می‌کرد و هی برایش با تربچه و هویج چیزهای تفننی درست می‌کرد و ماهی‌ی کم‌یاب فوگوِ (نوعی ماهی که با خوردن آب یا هوا باد می‌کند) ژاپنی بیرون می‌کشید. حداقل من برای دو سال مشتری‌ی دائمی این رستوران بودم و این بابا هرگز دو بار به من نگاه نکرده بود. سرآشپز با بی میلی خم که شد رو میزِ زوجی که بغل من نشسته بودند تا برایشان اسکالوپ‌رول درست کند، گفتم: «اوه، ایرینا، ژاپنی را از کجا یاد گرفتی؟ منظورم این است که من تحتِ تاثیر قرار گرفتم.»
مکث کرد، یک تکه گوشت ماهی‌ی قزل‌آلای‌ی نروژی را قشنگ گذاشت لای لب‌هایش، دستی به دهانش کشید و بریده بریده گفت: «اوه، این چیزی نیست. من سالِ 1986 شش ماهی در ژاپن بوده‌ام.»
سورپریز شدم. «آن‌ها -حکومت، منظورم، حکومتِ روسی- گذاشتند تو آن موقع سفر کنی؟»
چشمکی به من زد. «در آن زمان من در دانشگاهِ دولتی‌ی مسکو دانش‌جوی‌ی زبان‌های خارجی بودم کیسی … من نباید آن موقع این زبان‌ها را با سفر به کشورهایی که به آن زبان صحبت می‌کنند یاد بگیرم؟» دوباره رفت سر وقت بشقاب، یک تکه از آن چیزهای تفننی را برداشت که سرآشپز جلویمان گذاشته بود. در حالی که با صدای نازکش با بشقاب حرف می‌زد گفت: «به‌علاوه، من مردی را در مسکو می‌شناسم که ترتیب همه چیز را می‌دهد، حتا چیزهای سخت.»
من صد سوآل از او داشتم -در موردِ زنده‌گی در پسِ پرده‌ی آهنین، در موردِ ژاپن، در موردِ نوجوانی و دانشکده‌اش و این آدمِ خیرخواه اسرارآمیزِ در مسکو- ولی درعوض متمرکز عرقِ ساکی‌ و تکه‌ی لرزانی از ماگورو شدم که بین دو چوبِ غذاخوری گیر نمی‌کرد، و تنها در فکر این بودم که سوار ماشین شوم و با او برانیم به طرف خانه.
در راه بازگشت به خانه قدری مضطرب بودم -تن و بدنم مرتعش می‌شد، به خاطر اولین شب ملاقتمان، از آن جور چیزها که گریبانِ هر مردی را از نوجوانی تا قبر می‌گیرد؛ با من می‌خوابد یا نمی‌خوابد؟- بیش‌تر از این نمی‌توانستم فکر کنم. واقعا مهم نبود. ایرینا بی توجه بود، او لولِ ساکی و چند بطر آبجو آساهی بود، سیگارش را تکان می‌داد، پاهایش را روی هم می‌انداخت و باز می‌کرد، جملاتِ لاتینی و انگلوساکسونی‌ی عجیب و غریب را با گیرایی واقعی بر زبان می‌راند. فکر کرد این‌جا درامریکا چقدر خوب است،چقدر دوست‌داشتنی، و چه ماشینِ خوبی من دارم، ولی ترجیح نمی‌دهم مدلی اسپورتی‌تر بخرم؟ من پولِ زیادی در می‌آورم، این‌جوری نیست؟ -او می‌توانست این حرف را بزند به این خاطر که من خیلی دست و دل باز بودم- و این خوب نیست که آدم غذای ژاپنی بخورد، چیزی که در مسکو فقط یک جا می‌شود پیدایش کرد، و البته اگر آدمِ کله گنده‌ای باشی؟
نوشیدنی‌ی بعد از شام را در اتاقِ نشیمنِ خانه خوردیم -کنیاکِ گران‌مارنیه، بیست و شش دلار برای نیم بطر؛ گیلاسِ کنیاک را لبالب پر کرد- در حالی که کلترن برایمان آوازِ عاشقانه‌ی «همه‌چیز یا اصلا هیچ‌چیز» را می‌خواند. درباره‌ی چیزهای کوچک حرف زدیم، چیزهای‌ی بی‌ربط، و او رفته رفته همین‌طور که تهِ گیلاسش را در می‌آورد سرحال‌تر می‌شد. و بعد، بدون هیچ توضیحی -سلام، خداحافظ، شب به‌خیر یا ممنون برای شام، هیچی- بلند شد، گیلاسش را دوباره پر کرد و ناپدید شد و رفت تو اتاق خواب.
خرابِ خراب شدم. با تلخی فکر کردم، پس همین، اینه تجربه‌ی پر تب و تابِ روسی‌ی من، صد و بیست و پنج دلار برای سوشی، نیم بطر گران‌مارنیه، خرحمالی کردن و رفتن به فرودگاه و برگشتن آن هم تو آن ترافیک. نشستم آن‌جا، کمی معده‌ام به هم می‌خورد، وقتی صفحه تمام و دستگاه خاموش شد، کلیکِ غم‌انگیزِ سوزنِ گرامافون را شنیدم.
با آن‌همه مشروبی که خورده بود، با تغییرِ ساعت و سفرِ طولانی از مسکو، فکر کردم احتمالا بی‌هوش افتاده تو رختِ‌خواب، ولی اشتباه می‌کردم. درست زمانی که داشتم ناامید می‌شدم و به زحمت خودم را از روی صندلی جاکن می‌کردم تا بیفتم تو رختِ‌خوابِ ناراحت خودم، در آستانه‌ی در ظاهر شد. آهسته،با صدای گرم و بم، گفت: «کیسی،» و من در آن رنگِ ملایم اتاق دیدم که چیزی ابریشمی‌ و بدن‌نما به تن کرده، شورت و زیرپیراهن، شورت و زیرپیراهنِ روسی. زیرِ لب آرام گفت: «کیسی، من نمی‌توانم بخوابم.»
تقریبا یک هفته بعد بود که از من پرسید آیا آخماتووا را می‌شناسم؟ حتما او را می‌شناسم، ولی نه شخصا. تو ذهنم حتا از پوشکین یا لرمانتف مبهم‌تر بود، خاطره‌ای فراموش شده از کلاسِ درسی خواب‌آور.
با شل و ولی گفتم: «تو دانشکده خواندیمش، بعد از این که مرد، دهه‌ی شصت، درسته؟ کلاس مروری بر ادبیاتِ روسی بود. منظورم در ترجمه.»
ایرینا پا روی پا انداخته روی کاناپه‌ای نشست که مشتی روزنامه و مجله روش بود. فقط یک تی‌شرت و شورت به تن داشت، و من همین‌طور محو جمالش بودم وقتی ناخن‌های انگشتانِ پایش را لاکِ براق صورتی می‌زد. برای لحظه‌ای سرش را بالا آورد و چشم‌های آبی‌ی روشنش را نازک کرد. بعد آن‌ها را بست و شروع کرد شعری را از بر خواندن:
«از سالِ هزارونهصد و چهل   مثل برجِ بلندی از آن خم می‌شوم،
تا بار دیگر بدرود بگویم   به چیزی که دیری است وانهاده‌ام،
گویی به خدا پناه برده‌ام   و به سردابی تاریک سقوط می‌کنم.»
«این یکی از شعرهای درخشانِ آخماتوا از دفترِ "شعر بدون قهرمان" است. غمگین و زیبا نیست؟»
به ناخن‌های پایش نگاه کردم که در نورِ صبحگاهی می‌درخشیدند؛ به ران‌های برهنه، به چهره و به چشمانش نگاه کردم. ما هرشب بیرون بودیم -او را به شهرِچینی، دیسنی‌لند، مرکزِ موسیقی و به اسکله‌ی ملیبو بردم- و تب و تابش از آنِ من بود. گفتم: «شعر زیبایی است.»
«کیسی، این شعر اثر بزرگی است درباره‌ی ازعشق مردن، درباره‌ی شاعری که خودش را می‌کشد برای این‌که معشوقه‌اش او را نمی‌خواهد.» چشمانش را دوباره بست. «برای لحظه‌ای آرامش حاضرم آرامشِ گور را بدهم.» برای لحظه‌ای حرف نزد، سحر‌انگیز، ذرات ریزِ غبار در تیغه‌ی نوری که از پنجره می‌تابید در نوسان بود، مرغِ بهشتی در نور زراندود می‌شد و ترافیکِ خیابان آرام. و بعد به من نگاه کرد، نرم و سرکش. «کیسی، به من بگو آدمی امروزه چنین قهرمانی را کجا می‌تواند پیدا می‌کند؟ کجا می‌شود مردی را پیدا کرد که به خاطر عشق بمیرد؟»
روز بعد روزی بود که او دوچرخه‌ی مرا برداشت و رفت مرکزِ بورلی و اولین دعوای ما شروع شد.
من دیروقت از سرِ کار آمده بودم -با آدمِ جدیدی که استخدام کرده بودیم مشکل داشتیم، بی‌کفایتی و کم سوادی‌ی مرسوم- و خانه افتضاح بود. نه: در واقع «افتضاح» واژه‌ی رسایی نیست. آپارتمان طوری بود که انگار لشکری از بوزینه‌ها را برای یک هفته آن‌جا زندانی کرده باشی. هر صفحه‌ای که داشتم از جلد در آمده و پراز گرد و خاک بود، کتاب‌هایم تو اتاقِ پذیرایی پخش و پلا شده و مثل افلیج‌ها دمرو شده بودند؛ لباس‌ها، ملحفه‌ها و بالش‌هایی که مچاله شده بودند، و همه کفِ اتاق پر بود از بسته‌های مچاله‌شده‌ی غذاهای آماده‌ که از رستوران می‌خرند و بیرون می‌خورند: از رستوران‌های کلنل سندرز، چاوفولوک، مکدونالدز، آربی و تاکو بل. او در اتاقِ پشتی داشت با تلفن صحبت می‌کرد -راهِ دور به روسیه- و تی شرتی را که از دیروز صبح به تن داشت عوض نکرده بود. چیزی به روسی گفت، و بعد شنیدم که می‌گفت، «آره، و دوستِ پسر آمریکایی من خیلی پولدار است»
«ایرینا؟»
«من باید زود برم. Do svidaniya خداحافظ دوستِ من.»
وارد اتاق خواب شدم و او از آن ورِ اتاق پرید و خودش را انداخت بغل من، با هق هق گریه. نگران شدم. در حالی که ناامیدانه او را در بغل می‌فشردم گفتم: «چی شده؟» فکر کردم که می‌خواهد مرا ترک کند، و این‌که می‌خواهد از شیکاگو و نیواورلین و نیویورک دیدن کند، و دلم هری ریخت. «تو می‌خواهی، همه چیز رو به راه است؟»
نفسش رو گلوم داغ بود. شروع کرد همان جا را بوسیدن، چندین بار، تا این که من شانه‌هایش را گرفتم و مجبورش کردم به چشمِ من نگاه کند. «ایرینا، به من بگو: چی شده؟»
بریده بریده گفت: «اوه، کیسی،» و صدایش آن‌قدر ضعیف بود که من به سختی می‌شنیدم. «من خیلی احمق بودم. ما حتا در روسیه هم چیزهایمان را قفل می‌کنیم، می‌دانم، ولی من خوابش را هم نمی‌دیدم که این‌جا، شما این همه»
و با این توصیف دریافتم که دوچرخه‌ی هشتصد دلاری من دیگر نیست، و همین‌طور فهمیدم که با زور می‌خواسته یک آناناس درسته را خرد کند و تیغه‌های مخلوط‌ کن را شکسته، و روی نصف صفحه‌هایم خط افتاده و این که کتِ سفیدِ تازه‌ی چی‌سیاموام با ماتیک یا آب میوه و یا تا آن‌جا که من فهمیدم با خون لک برداشته بود.
شوخ‌طبعی، بردباری، مهربانی و خون‌سردیم را از دست دادم. اوضاعی داشتیم. تهمت‌ها شروع شد. با جیغ و داد گفت که من به او اهمیت نمی‌دهم؛ خرت و پرت‌ها برای من بیش‌تر ارزش دارند تا او. «و کی نصفِ وقتش را از این فروشگاه به آن فروشگاه دنبال تو دویده است؟ کی به روسیه زنگ می‌زند انگار که قرار است خدا خودش از آسمان نازل شود و قبض‌های تلفن را پرداخت کند؟ کی حتا برای یک‌بار هم که شده تعارف نکرده که یک پاپاسی برای چیزی بدهد؟»
مویش پریشان ریخت روی صورتش. طره‌هایی از آن چسبید به رطوبتِ غیر منتظره‌ای که روی استخوانِ گونه‌اش می‌درخشید. با صدای نازکش گفت: «تو به من اهمیت نمی‌دهی؟ من فقط برای تو لذتی زودگذر هستم.»
بیش‌تر از این چیزی برای گفتن نداشتم. ایستادم آن‌جا، مگسی‌ی مگسی. در حالی‌که او تو اتاق این‌ور و آن‌ور می‌رفت، و شلوار جین و نیم‌چکمه‌هایش را به پا می‌کرد و تو کاپشن چرمی سیاه رنگش شانه بالا می‌انداخت و ته سیگاری را تو یک فنجان قهوه له می‌کرد. نگاهی به من انداخت -نگاهی از سر نفرت، خشم، غصه- و بعد کیف دستی‌اش را برداشت و در را محکم بست.
آن شب خوب نخوابیدم. مرتب گوش به زنگ بودم تا صدای کلید را در قفلِ در بشنوم، مرتب او را مجسم کردم که راه خودش را از میان پانک‌ها و گداهای بلوار باز می‌کرد و به فکر می‌افتاد که رفقایی دارد که پیش آن‌ها برود. کمی پول داشت، این‌را می‌دانستم، ولی آن‌را مثل یک سرمایه‌دار ذخیره کرده بود، و گرچه اسم همه مارک‌ها را بلد بود ولی چیزی نمی‌خرید. نیم‌چکمه‌های مضحک، کاپشنِ ریشه‌دارش را دیدم و جست و خیز سکسی و پرشور او که طبیعتِ با وقارِ روسی‌ او را برملا می‌کرد، و این که چندین و چند بار بیدار شدم و دنبالش گشتم و بعد منصرف شدم. صبح که برای رفتن به سرِ کار بیدار می‌شدم، آپارتمان غمزده بود.
در طولِ روز گاه به گاه به خانه زنگ زدم، ولی کسی جواب نمی‌داد. عصبانی، آزرده، منقلب و نگران بودم. دستِ آخر، دور و بر ساعتِ چهار، گوشی را برداشت. گفت: «ایرینا هستم.» صدایش خسته و بی‌جان بود.
«منم، کیسی.»
جواب نداد.
«ایرینا؟ حالت خوبه؟»
مکث، «خیلی خوبم، ممنون.»
می‌خواستم بپرسم شب را کجا گذرانده است، می‌خواستم او را بشناسم و بر او مسلط بشوم و توقع داشته باشم، ولی در مقابل آن صدای نجواگونه‌ی لرزان صدایم به ارتعاش افتاد. «ایرینا، گوش کن، راجع به شبِ گذشته . . . فقط می‌خواهم بگویم متاسفم.»
گفت: «مهم نیست.» و بعد، کمی مکث کرد و گفت: «کیسی، پنجاه دلار می‌گذارم رو میزِ آشپزخانه.»
«منظورت چیست؟»
«کیسی، من دارم می‌روم. می‌دانم وقتی کسی مرا نمی‌خواهد….»
«نه، نه، قصدم این نبود … یعنی من کفری بودم، عصبانی بودم، همین. تو خواستنی هستی. هستی.» داشتم برایش دلیل می‌آوردم و حتا وقتی دلیل می‌آوردم می‌شنیدم که ناخودآگاه چیزی ازطرزِ بیانِ او استفاده می‌کنم، جمله‌هایم را خیلی رسمی ادا می‌کردم، به سبکِ روسی. «گوش کن، من از کارم می‌آیم خانه. من ترا هرجا که می‌خواهی بروی می‌رسانم، می‌خواهی به فرودگاه بروی؟ به ایستگاه اتوبوس؟ هرچه که می‌خواهی.»
«هیچ‌چیز.»
«ایرینا؟»
بی‌جان‌ترین صدا: «صبر می‌کنم.»
آن شب برای خوردن غذای‌ی ایتالیایی بردمش به رستورانِ هاری، و او با طراوت، گرما‌بخش و تقریبا منگ بود و تمام وقت به من می‌خندید، هرچه من گفتم خنده‌دارترین چیزی بود که او تا به حال شنیده بود. گوشتِ گوساله را ماهرانه برید، به ایتالیایی سلیس با گارسون صحبت کرد و لیوانِ شراب چانتی را یکی پس از دیگری بالا انداخت و هم‌زمان زود زود مرا می‌بوسید و انگشت‌هایش را به دورِ انگشت‌های من می‌پیچید، انگار که ما شانزده ساله‌گانی هستیم که در مرکز خرید قدم می‌زنیم. من اهمیت نمی‌دادم. این شبِ آشتی‌کنانِ ما بود، و بوی‌ی لذت‌جویی فضای میز ما را گرفته بود.
موقعِ دِسِر خوردن خم شد به طرف من -کیکِ هزارلایه (mille foglie) با کاپاچینو و گران مانیه- و کلی به من نگاه کرد. نور چراغ‌ها کم بود. صدایش مثل نجوا بود. انتظار داشتم بگوید، «حالا نمی‌خواهی مرا به خانه و به تختِ‌خواب ببری؟» ولی او مرا شگفت‌زده کرد. با یک نگاهِ حشری، گلویش را صاف کرد و گفت: «کیسی، مدت‌هاست به فکر افتاده‌ام» -مکث- «فکر می‌کنی من باید پولم را در بخشِ سی‌دی بگذارم یا در یک شرکتِ سرمایه‌گذاری؟»
زیاد تعجب نمی‌کردم اگر از من پرسیده بود چه کسی در تیم داجرز گوشِ سوم را بازی می‌کند. گفتم: «چی؟»
زیرِ لب گفت: «گروهِ ماجلان به‌ترین اجرا را داشته، این‌طور نیست؟» و صحبت از پول ظاهرا صدای او را جذاب‌تر می‌کرد. «ولی خوب بنیان‌گذارش در حالِ کناره‌گیری است، مگر نه؟»
خشمی ناگهانی بر من مستولی شد. آیا دارد گوش مرا می‌برد، جریان همین بود؟ پول برای سرمایه‌گذاری داشت و در عین حال اتاق و غذا و سایر چیزها را از من پذیرفته بود انگار که این حقِ الاهی‌ش است؟ به کاپاچینوام خیره شدم و زیر لب غر زدم، «اه، نمی‌دانم. برای چی از من می‌پرسی؟»
دستم را نوازش کردو بعد با لغزشِ صدا گفت: «شاید وقت این صحبت‌ها نیست.» و لب‌هایش را کمی به علامتِ پشیمانی ورچید. و بعد، بلافاصله، دوباره بشاش شد. در حالی که گران مارنیه‌اش را لاجرعه سر می‌کشید و از جایش بلند می‌شد گفت: «کیسی، هنوز زود است، نمی‌خواهی مرا به اودسا ببری؟»
اودسا کلوبی بود در ناحیه‌ی فرفاکس که مهاجرانِ روسی از هر سنی آن‌جا جمع می‌شوند و دورِ میزهای کافه تریا مانندی می‌نشینند و به خواننده‌های آبکی و کمدین‌های دستِ سوم گوش می‌دهند. آن‌ها تو لیوان‌های آب کوکاکولای گرم و ودکا خوردند -در دستِ چپ کولا، و در راست ودکا، و یک در میان قلپ‌قلپ خوردند- و به همراه خواننده‌ها خواندند و از رو میز بلند شدند و دورِ اتاق یکوری شدند و با ارکستر جنون‌آمیزِ تاتاری رقصیدند. تا بعد از بسته شدن آن‌جا بودیم، آن‌قدر رقصیدیم که خیسِ عرق شدیم و به اندازه‌ی سوخت یک جتِ 747 ودکا خوردیم. در طولِ شب هم به سلامتی‌ی گورباچف، میشا باریشنیکوف و دخترانِ تبلیس، لنینگراد و مرمانسک زدیم، و به سلامتی‌ی حاضرین در اتاق، یک به یک، حداقل سه بار نوشیدیم. ایرینا درراه برگشت به خانه تو ماشین از هوش رفت، و شب، بعد از این که او با شکوهِ تمام در انجیرِ گلدانی شکوفه زد و من تا تختِ‌خواب کمکش کردم انگار که فلج بود، به پایان رسید.
صبحِ روزِ بعد دل‌آشوبه داشتم و مریضی زدم و به اداره نرفتم. وقتی بالاخره دور و بر ظهر از تخت‌خواب بیرون آمدم، درِ اتاقِ ایرینا هنوز بسته بود. داشتم قهوه درست می‌کردم که تلپی از درِ آشپزخانه وارد شد و افتاد رو یک صندلی. لباسِ پرچروک‌ خانه را به تن داشت و قیافه‌اش طوری بود، انگار از قبر درآمده است.
گفتم: «منم حالم خوش نیست.» و هر دو دستم را گذاشتم رو شقیقه‌هایم.
چیزی نگفت، ولی قهوه‌ای را که برایش ریخته بودم قبول کرد. بعد از لحظه‌ای به بیرون از پنجره اشاره کرد جایی که سگِ یکی از همسایه‌های من از لای درختچه‌هایی سرک می‌کشید که دورِ زمینِ چمنِ کوچکِ ما را گرفته بود. پرسید: «کیسی، آن سگ را می‌بینی؟»
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
«خیلی سگِ خوش‌بختی است.»
«خوش‌بخت؟»
آرام و کرخت و کشدار گفت: «آره.» «این سگی است که هرگز ودکا مزه نکرده.»
خندیدم، ولی انگارچشم‌هایم داخل سرم ‌کشیده شد و قهوه باعث شد دل و روده‌ام به‌هم بریزند.
بعدش دوباره مرا شگفت‌زده کرد. بیرون، سگ ناپدید شده بود، و در تهِ قلاده‌ای ناگهان تکان تکان خورد. قهوه‌جوش چکه کرد. دو چهار راه آن‌ورتر کسی تخت گاز رفت. کاملا خونسرد، کاملا جدی، و از تهِ دل به چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «کیسی، نمی‌خواهی با من ازدواج کنی؟»
ضربه‌ی دومی در اواخر ماه وارد شد، وقتی که قبضِ تلفن رسید. چهارصد و بیست و هفت دلار و شصت و دو سنت. چندتا از تلفن‌ها را تشخیص دادم -شماره‌ی وکیلم، راب پیترمن و یک جیغ و دادِ پرشور از سرِ مستی با یک عشقِ قدیمی (حالا ازدواج کرده) در سانتا باربارا. ولی بقیه همه تلفن‌های راهِ دور بودند- به مسکو، ناوگورد، لندن، پاریس و میلان. از کوره در رفتم. شوکه شدم. چرا باید من قبض‌های او را پرداخت کنم؟ نمی‌خواستم با او ازدواج کنم، همان‌طور که صبحِ بعد از اودسا برایش توضیح داده بودم. به او گفتم من تازه گی‌ها جدا شده‌ام و به عشق وعاشقی‌ی جدید بد بین هستم، که حقیقت داشت. به او گفتم که من هنوز نسبت به همسرم احساس دارم، که آن هم حقیقت داشت (البته، آن احساسات بیش‌تر احساساتِ نفرت‌انگیز بودند، ولی من به آن اشاره‌ای نکردم). ایرینا فقط به من خیره شد، و بعد از پشتِ میزِ اشپزخانه بلند شد و رفت به اتاقش، و در را پشتِ سرش محکم بست.
 ولی حالا، حالا او بیرون یک جایی بود -بی تردید دارد در فروشگاه‌های‌ی بزرگ به دستگاه‌های پاپ‌کورن درست‌کن یا تصفیهِ آب نگاه می‌کند- اوضاعِ خانه شیر تو شیر بود، من حتا هنوز گرهِ کراواتم را شل نکرده بودم و قبضِ تلفن به درونم ضربه‌ وارد می‌کرد. تازه برای خودم مشروبی ریخته بودم که صدای کلیدش را درقفل شنیدم؛ بی‌توجه و سرِ حال وارد شد، با خش خشِ کیسه‌های خرید و خرت و پرت‌های ارزان قیمت، و من شش دانگِ حواسم پیش او بود. داد زدم: «نمی‌دانی این به چه معنی است؟ نمی‌دانی که تلفن در این مملکت مجانی نیست، و یکی باید آن‌را بپردازد؟ و من باید بپردازم؟»
یک نگاهِ سرد و خشک به من انداخت. چشم‌هایش تنگ شد، چانه‌اش لرزید. گفت: «من می‌پردازم، اگر تو این‌طوری فکر می‌کنی.»
داد زدم: «این‌طوری فکر می‌کنم؟» «این‌طوری فکر می‌کنم؟ هر کی در زنده‌گی خرج خودش را می‌پردازد، این آن‌ چیزی است که من فکر می‌کنم. جامعه این طوری کار می‌کند، چه دوست داشته باشی چه نداشته باشی. شاید در بهشتِ کارگران اوضاع فرق می‌کند، نمی‌دانم، ولی این‌جا آدمی با سازِ قاعده و قانون می‌رقصد.»
در جواب من چیزی نداشت بگوید، فقط با تحقیر نگاهم کرد انگار این منم که غیرمنطقی هستم، و در آن‌لحظه مرا به یادِ جولی، همسرِ سابقم، انداخت، انگار هم‌پیمانِ او بود، انگار المثنای او بود، و من تا مغزِ استخوان تلخ و منزجر شدم. قبض را انداختم رو میزِ قهوه‌خوری و با عصبانیت از در رفتم بیرون.
روز بعد وقتی از کار به خانه رسیدم، قبضِ تلفن هنوز آن‌جا بود، ولی پنج اسکناسِ صد دلاری‌ی تازه و دست‌نخورده مثل ورق‌های بازی پوکر بغلِ آن قرار داشت. ایرینا درآشپزخانه بود. نمی‌دانستم به او چه بگویم. ناگهان از خودم شرمنده شدم.
داخلِ اتاق شدم و کتِ ورزشی‌ام را انداختم رو پشتی یکی از صندلی‌ها و رفتم به طرف یخچال تا یک لیوان آبِ پرتقال بردارم. سرش را از مجله‌اش بالا آورد و نگاهی به من انداخت و گفت: «سلام، کیسی.» یکی از آن مجلاتِ زنانه بود، ضخیم مثل کتاب راهنمای تلفن.
گفتم: «سلام.» و بعد، در یک فاصله‌ای که در طولِ آن سطحِ آب پرتقال در لیوان بالا می‌آمد و من با کرختی، از پنجره به یک لکه‌ی سبز زل زده بودم، برگشتم به طرف او. آهسته گفتم: «ایرینا،» و صدایم انگار در گلویم گیر کرد، «می‌خواستم بگویم ممنون برای قبضِ تلفن، منظورم پولِ تلفن.»
به من نگاه کرد و شانه بالا انداخت. گفت: «قابل ندارد، حالا من شغل دارم.»
«شغل؟»
بفرما، لب‌خندش، دندان‌های تیز و ریز. گفت: «دا، آره، پنج‌شنبه‌ی گذشته می‌روم به اودسا برای چای مردی را ملاقات کرده‌ام؟ یادت هست به تو گفتم؟ اسمِ او ژِنیا است و به من پیش‌نهاد یک شغل داد.»
گفتم: «عالیه، معرکه است. ما باید جشن بگیریم.» لیوانم را بلند کردم انگار شامپاین در آن هست. «چه نوع شغلی؟»
سرش را پایین برد و به‌مجله‌اش نگاه کرد و بعد دوباره بالا آورد و توجه‌ام را جلب کرد. «اسکورت.»
فکر کردم اشتباه شنیدم. «چی؟ چی داری می‌گی؟»
«کیسی، شغلِ اسکورتی. ژِنیا می‌گوید مردهایی که برای کارِ مهم به این‌جا می‌آیند -فیلم، بانک‌داری، معاملاتِ ملکی- از من خوششان خواهد آمد. او می‌گوید من خیلی زیبا هستم.»
گیج شدم. احساس کردم ضربه‌ای ناگهانی خوردم. «جدی نمی‌گویی؟» تُنِ صدایم بالا بود، جیغ. «ایرینا، این» -کلمه‌ها را نمی‌توانستم پیدا کنم- «این درست نیست، قانونی نیست. این، این فحشا است، نمی‌دانی؟»
داشت مرا می‌پائید، با چشمانِ سرکش و قلنبه‌ی کوچکِ صورتش. آه کشید، مجله را بست و از رو صندلی‌اش بلند شد. بالاخره گفت: «مشکلی نیست، اگر از آن‌ها خوشم نیامد با آن‌ها نمی‌خوابم.»
می‌خواستم بگویم، پس من چی؟ پس دیزنی‌لند و ساحلِ زوما و آن همه چیزِ دیگر چی؟ در عوض برگشتم به طرفش. گفتم: «تو دیوانه‌ای، خُلی. نمی‌دانی خودت را در چه دامی می‌اندازی؟»
برای یک ثانیه هم چشم‌هایش را از چشم‌های من برنداشته بود. نیم متر از من فاصله داشت. بوی‌ی عطرش را می‌شنیدم، فرانسوی، اونسی چهارصد دلار. شانه بالا انداخت و بازوهایش را طوری باز کرد که پستان‌هایش برجسته‌ترشدند. با صدای نازکش، بی‌رمق و افسرده، گفت: «من چه باید بکنم، من هیچ‌چیز ندارم، و تو با من ازدواج نخواهی کرد.»
و این پایان ماجرا بود، و ما هر دو آن‌را می‌دانستیم.
آن شب برای شام بردمش بیرون، ولی شام نبود سوگواری بود، خاک‌سپاری بود. نگاهش بهت‌زده بود. هیچ کدام حرف زیادی نزدیم. وقتی به خانه رسیدیم همین که خم شد کلید برق را بزند چهره‌اش را برای لحظه‌ای دیدم که روشن شد، احساس کردم شوری در دلم بر پا شد، ولی آن‌را کشتم. به اتاق‌ها و تختِ‌خواب‌های جداگانه‌مان رفتیم.
صبح، نشستم با یک فنجان قهوه‌ی سرد و او را در حال بستن چمدان‌هایش تماشا کردم. به نظر شیرین و غمگین می‌رسید، طوری تکان می‌خورد گویی با یک جریانِ نامرئی می‌جنگد، مویش موج می‌زد مثل ماهی‌ای خیالی آویزان بر دیرک‌های شیبِ قایق. نفهمیدم شغلِ اسکورت بلوف بود یا نه، نفهمیدم چقدر ساده لوح -یا چقدر حساب‌گر- بود، ولی احساس کردم باری از رو دوشم برداشته شده بود. حالا که تمام شده بود، شروع کردم او را از جنبه‌ی متفاوت دیدن، با یک دید ملایم‌تر، و عذابِ وجدان گرفتم. در حالی که او به زور می‌خواست چمدانش را ببند گفتم: «ببین، ایرینا، متاسفم. واقعا متاسفم.»
مویش را هم راه با حرکت چانه‌اش عقب زد و در کاپشن چرمی سیاه‌اش شانه بالا انداخت.
«ایرینا، به من نگاه کن»
نمی‌خواست نگاه کند. خم شد و تکیه داد به چمدانش تا قفلِ آن‌را ببندد.
گفتم: «ایرینا، این شعر نیست، این زنده‌گی است.»
ناگهان چنان چرخید که من جا خوردم. گفت: «کیسی، من همانم.» و زل زد به من و ادامه داد «من همان آدم هستم که به خاطر عشق می‌میرد.»
در آن لحظه همه‌ی تلخی‌ها، همه‌ی آزارها و گناه‌ها، به سراغم آمدند. ژِنیا، ژاپن، آن مردِ نیکوکار در مسکو، راب پیترمن و خیلی‌های دیگر؟ این بنگاه آزاد بود، این تجارت بود و معامله‌ی پایاپای و خرید و فروش در کجای آن عشق بود؟ از این بدتر: عشق در کجای من بود؟
من محکم، صخره و گرانیت بودم. گفتم: «پس برای آن بمیر.»
عبارت بین ما مثل پرده آویزان ماند. ماشینی از خیابان بالا آمد. صدای‌ی ممتد چک‌چکِ شیرِ آشپزخانه را می‌شنیدم. و بعد سر فرود آورد، انگار ضربه‌ را پذیرفته، و روی چمدان‌هایش خم شد. فلج شدم. مُردم. او را تماشا کردم که به خرت و پرت‌هایش کلنجار می‌رفت، او را تماشا کردم که با در ور می‌رفت تا بازش کند، و بعد، همین که نور غیر منتظره‌ای جای خود را به تاریکی داد، در را تماشا کردم که تاب خورد و بسته شد.
نویسنده: تی سی بویل
مترجم: علی لاله‌جینی

برگرفته از مجموعه داستان «بدونِ قهرمان»

ربایش

جین تنهایی تو سالن سینما بود. تماشاچی‌ها که رفتند درها را قفل کرد، رسیدها و پول بلیط‌های شبانه را در کیف مخصوص بانک گذاشت و زیپ‌اش را بست. بعد نگاهی دیگر به دور و بر انداخت و منتظر شد تا رئیس‌اش برگردد و او را برساند خانه.
آقای مانسون بعد از اکران اول، رفته بود اسکیت روی یخ توی پاساژ جدید بونا ویستا. یک ماهی بود که زودتر می‌رفت و تا برگردد جین فکر می‌کرد آقای مانسون، پسله‌ی زن‌اش با کسی سر و سر‌ٌی دارد. تا این‌که یک روز شنبه که با دوست‌اش کی‌تی رفته بودند دله دزدی، دیده بودش توی پیست. پشت شیشه‌ی قدی و شیب‌دار سالن ایستاده بودند و تماشایش کرده بودند که چند بار گرومب گرومب خورده بود به دیواره‌ی پیست. کی‌تی گفته بود: خیکی‌ها که نباید بیاند اسکیت روی یخ.
بیشتر شب‌ها، آقای مانسون تا ساعت یازده برمی‌گشت. هیچ شب انقدر دیر نکرده بود، ساعت نزدیک دوازده بود و هنوز نیامده بود.
روی یکی از صندلی‌های ردیف آخر، یک نفر یک شال گردن نارنجی رنگ، جا گذاشته بود. زیر همان صندلی، غذای نیمه خورده با یک بسته سس تند بود. ماهیچه‌ی خوک بود و آنطور که روی زمین افتاده بود، انگار پای بریده‌ی حیوان، جین عق‌اش نشست و سرش گیج رفت. شال را برداشت و غذای نیمه مانده را همانطور ول کرد تا آقای مانسون خودش بردارد. اگر هم آقای مانسون به رویش بیاورد، خودش را می‌زند به آن راه. شال را در کیسه‌ی اشیاه گمشده انداخت و همانطور که چشم می‌گرداند این طرف، آن طرف، ردیف به ردیف صندلی‌ها را نگاه می‌کرد و می‌آمد به طرف در جلوی سالن.
ردیف وسط یک عینک پیدا کرد. عینک آفتابی ِ گوچی . عینک را انداخت توی کیسه‌ی اشیاه گمشده، مثل یک آدم درستکار که انگار هیچ دزدی نکرده و نمی‌کند. اما می‌دانست که عینک را برخواهد داشت و این دانستن باعث می‌شد که خیال نکند، احمق است. چند ردیف آمد جلوتر بعد انگار یکی آن‌جا بود و نگاهش می‌کرد، بی‌اعتنا شانه‌ بالا انداخت و عینک را از توی کیسه درآورد. براش بزرگ بود. صورت جین باریک و ظریف و دماغش قلمی بود. عینک هی لق می‌خورد می‌آمد پایین و همه جا هم تیره و تار دیده می‌شد. جین همانطور با عینک به طرف ردیف‌های جلو ‌آمد.
ردیف جلو نزدیک دیوار، دید یک ژاکت روی صندلی جامانده. رفت که ژاکت را بردارد یکهو ایستاد و عینک را از چشم‌اش برداشت برای این‌که انگار آن ژاکت، دیگر ژاکت نبود که آن‌جا افتاده بود بلکه یک زن مرده بود که ژاکت تن‌اش بود. یک زن مرده، تک و تنها، نصف شب، تو سالن سینما.
جین چشم‌هاش را بست و زوزه کشید مثل یک سگ که تو خواب زوزه بکشد. به نظرش آمد صداش مال خودش نیست. بعد چشم‌هاش را باز کرد و از میان ردیف صندلی‌ها رفت به طرف سالن انتظار.
کیسه‌ی اشیاه گمشده را گذاشت کناری و ایستاد پشت شیشه‌ی در ورودی، رفت و آمد ماشین‌ها را نگاه می‌کرد. هر ماشینی که رد می‌شد، سرک می‌کشید و منتظر تویوتای آقای مانسون بود. شیشه از نفس‌اش بخار گرفته بود طوری که بیرون دیده نمی‌شد. یکهو به خودش آمد که چه تند تند نفس نفس می‌زند. فکر و خیال ژاکت و زن مرده ترسانده بودش. هی باز سرک کشید و ماشین‌‌ها را نگاه کرد. بعد برگشت تو سالن انتظار و رفت توی دفتر آقای مانسون. در را پشت سرش قفل کرد. پشت در، حالت زندانی بهش دست داد، در را باز گذاشت. از پشت میز، دستگاه خودکار نوشابه و پوسترهای فیلم هفته‌ی آینده دیده می‌شد. روی میز فقط یک تلفن بود و قاب عکس خانم مانسون. خانم مانسون کاپشن تن‌اش بود و کنار تلٌی از برف ایستاده بود و داشت بلندی تلٌ برف را نشان می‌داد.
با دیدن برف، جین یاد خانه‌ی پدرش افتاد.
توی دفتر، ساکت و آرام بود. جین دست‌هاش را ضربدر روی میز گذاشت و سرش را گذاشت روی دست‌هاش، چشم‌هاش را بست. بلافاصله چشم‌هاش را باز کرد. گوشی‌ی تلفن را برداشت، شمار‌ه‌ی پدرش را گرفت. آن‌جا سه ساعت دیرتر، و پدرش خوابش سنگین بود این بود که گذاشت تلفن هی زنگ بزند. اول گوشی را به گوشش فشار ‌داد بعد گوشی را گذاشت روی میز و منتظر شد، تا صدایی شنید گوشی را برداشت. لیندا زن پدرش بود گفت: الو…؟ الو…؟ جین خواست گوشی را بگذارد اما تو صدای لیندا ترس بود انگار که اکوی صدای خودش بود، قطع نکرد گفت : سلام.
"سلام. بله. شما ؟"
جین زیر لبی با من‌من گفت: جین
"کی؟ گفتی کی؟"
جین گفت: من‌ام
لیندا گفت "تویی جی جی؟ ای خدا! ترسیدم."
"ببخشین"
"ساعت چنده اونجا؟"
"دوازده. دوازده و ده دقیقه."
"این‌جا سه‌ی نصف شبه بزغاله."
"می‌دونم"
"تعجب کردم فکر کردم نمی‌دونی. اوه حالا صبر کن یه دقیقه تا من خودم را جمع کنم." بعد گفت "همه‌چی خوبه؟ اوضاع رو به راهه؟ کجایی الان؟"
"سر کار."
"آره بابات گفت که جی جی رفته سر کار. دیگه داری برای خودت خانمی می‌شی."
جین گفت "آره لابد."
"من که می‌گم خیلی‌ام خوبه."
جین سر تکان داد.
"من می‌گم آدم باید رو پای خودش باشه، متکٌی به خودش باشه، پونزده سال زیاد هم کم سن و سال نیست، من وقتی شروع کردم دوازده سالم بود و هنوز هم مشغولم."
جین گفت "می‌دونم"
لیندا خندید "خدا به سر شاهده داستان‌ها دارم از شغل‌های جورواجوری که داشتم."
جین خنده‌ی مودبانه‌ای تو گوشی کرد. بعد شکلک درآورد.
"فکر کنم می‌خوای با بابای خرفت و غرغروت حرف بزنی."
"اگه می‌شه؟"
"امیدوارم خبرای بدی نباشه، حامله مامله که نیستی؟"
"نه"
"برادرت چطوره؟"
جین گفت "تاکر، حالش خوبه و حامله هم نیست. هنوز شروع نکرده."
لیندا غش‌غش خندید "چطوره چی کار می‌کنه؟"
"تاکر خوبه. رو به راهه."
"مامانت چی؟"
"مامان هم خوبه. همه‌مون خوبِ خوب."
لیندا گفت "آفرین.عالیه. چون می‌دونی که بابات برای شنیدن خبرای بد ساخته نشده فقط میزون شده برای خبرهای خوش."
جین به گوشی بیلاخ داد گفت: صحیح. و می‌دانست که لیندا راست می‌گوید. و می‌دانست که حالا به پدرش خواهد گفت که حالش خوب است و تاکر و مادرش هم خوب هستند و همه چیز عالی است. به غیر از این اگر بگوید بر خلاف قانون است. جین تکرار کرد "همه حالشون خوبه. فقط هوای بابا به سرم زد دلم خواست باهاش حرف بزنم. همین."
لیندا گفت "آره. خب معلومه. بابات هم یه وقتایی دلش می‌خواد با تو حرف بزنه."
"سلام بهش برسون. ببخشین بیدارت کردم."
"ما برای همین این جاییم بزبز قندی. حالا ببینم چی کار می‌کنم بهش می‌گم برات نامه بنویسه. بابات می‌خواد نامه بنویسه ولی براش سخته. دوست داره با مردم حضوری تماس داشته باشه. حالا ببینم چی کار می‌کنم. خب دیگه مواظب خودت باش."
جین گوشی را کوبید روی تلفن و از ته گلو فریاد زد: احمق… داشت منفجر می‌شد با عصبانیت عقب نشست، پاهاش را انداخت روی هم: عجوزه. سیب زمینی. الاغ…
آنقدر گفت و گفت تا خسته شد و دیگر نمی‌توانست به چیزی فکر کند. بعد به آپارتمان مادرش تلفن کرد، تاکر جواب داد. جین پرسید "تاکر چی کار می‌کنی؟ بیداری؟"
"هیچی. تو باید دیگه خونه باشی تا الان، مامی گفت تو باید اومده باشی."
"تو هم الان باید تو تخت، خواب باشی." جین صدای جیغ زنی را شنید بعد صدای شلیک گلوله و بعد صدای موزیک فیلم. "برای چی تا این وقت شب بیداری، بذار با مامی حرف بزنم."
"چی؟"
"گوشی را بده به مامی."
"مامی خونه نیست. جین می‌دونی چیه؟ "
جین چشم‌هاش را بسته بود.
"یه دوچرخه توی استخره. ته ته استخر. درست زیر تخته‌ی پرش. یه دوچرخه. قرمزه. خانم فاکس گفت اگر بتونین درش بیارین مال تو."
"تاکر مامی کجاست؟ باید باهاش حرف بزنم."
"با عمو نیک رفته بیرون."
"کجا رفتن؟"
تاکر جواب نداد.
"تاکر، می‌گم کجا رفتن؟"
تاکر جواب نداد. جین صدای ماشین پلیس و کشیده شدن چرخ‌های ماشین را می‌شنید و فهمید که تاکر باز دارد تلویزیون نگاه می‌کند. اصلا یادش رفته بود با جین پای تلفن بود.
جین تو گوشی داد کشید "تاکر"
"چیه؟"
"نمی‌دونی کجا رفتن؟"
"نمی‌دونم جین. تو داری می‌آی خونه؟"
"آره تا چند دقیقه دیگه می‌آم برو تو تخت تاکر."
تاکر گفت: باشه و بعد گفت: بای. و قطع کرد.
جین دفتر تلفن را از زیر میز درآورد ولی هر چی فکر کرد فامیلی‌ ِ نیک یادش نیامد. شماره تلفن نیک همان جا یک جایی توی خانه بود، روی میز بغل تخت مادرش و یا روی در یخچال. ولی می‌دانست اگر به تاکر بگوید که بگردد پیداش کند تاکر گیج و ویج می‌شود و می‌زند زیر گریه.
جین پاشد رفت طرف در ورودی. یک دونده با لباس ورزش شبرنگ، از جلوش رد شد. ماشین خودکار نوشابه یکهو زر زر کرد بعد لرزید و از کار افتاد. جین گرسنه‌اش شده بود. یک بسته بیسکوییت شکلاتی قبلا خریده بود همراش بود از تو کیف‌اش درآورد، چندتا چندتا ‌چپاند تو دهانش و خشک خشک جوید تا آرواره‌ش خسته شد. بقیه‌اش را گذاشت توی کیف‌اش، عینک را هم گذاشت. بعد باز دفتر تلفن را باز کرد و دنبال اسم و فامیل معلم‌ انگلیسی‌اش آقای هاپکینز، گشت. آقای هاپکینز کلاس آموزش راننده‌گی هم داشت. کی‌تی گفته بود وقتی آقای هاپکینزداشت دنده عقب رفتن را یادش می‌داد، خوابید روش توی ماشین. برای این‌کارش جین ازش متنفر شده بود. چطور یکی می‌تواند آنطور شعر بخواند که آقای هاپکینز می‌خواند، آن‌وقت هنوز دلش کی‌تی را بخواهد؟
شماره ‌تلفن‌ آقای هاپکینز تو دفتر تلفن نبود. جین همانطور ورق زد و یک شماره انتخاب کرد و شماره گرفت. بلافاصله یک مرد جواب داد. و هی گفت بله؟ نه. بله. و انگار منتظر همین تلفن بود.
جین گفت "آقای لاو؟ چند تا خبر براتون دارم."
مرد گفت "کیه؟ شما؟ می‌دونید ساعت چنده؟"
"خبر همین الان به ما رسیده، ما فکر کردیم بهتره همین حالا به شما خبر بدیم. ولی اگر شما دلت نمی‌خواد بشنوی، می تونی قطع کنی."
آقای لاو گفت "مطمئن نیستم درست فهمیدم یا نه؟"
"آقای لاو، دلت می‌خواد تلفن را قطع کنی یا نه؟"
آقای لاو همان لحظه جواب نداد. بعد گفت "به من نگو که مثلا من جایزه بردم یا برنده‌ای چیزی شدم."
"این قرن را دست کم گرفته‌اید آقای لاو."
مرد گفت "یه دقیقه صبر کن برم عینک‌ام را بیارم."
وقتی مرد برگشت پای تلفن، جین پرسید "‌خودتون هستین آقای لاو؟"
"بله خانم. خود ِ خودمم."
"ما باید مواظب باشیم. این جایزه، یک دست کارد و چنگال استیک خوری که نیست."
آقای لاو گفت "من تا حالا هیچوقت برنده نشدم. فقط تو مسابقه‌ی جدول کلمات جایزه بردم. وقتی بچه‌ بودم کلمه را رو هوا می‌زدم هیچ‌کی به گرد پام نمی‌رسید."
"انگار حسابی هیجان زده شدین آقای لاو."
آقای لاو خندید.
جین گفت "آدم خوبی به نظر می آین. کجایی هستین؟"
آقای لاو باز خندید. "مثل این‌که نقشه داری من را خوب گیربندازی."
جین گفت "چند تا سئوال در پرسشنامه‌ست ما باید از شما بپرسیم." عینک را از تو کیف‌اش درآورد و زد به چشم‌هاش. تکیه داد عقب و به سقف نگاه می‌کرد. "ما علاقمندیم که با برنده‌هامون آشنا بشیم."
آقای لاو گفت "اوضاع از این قراره. من در دیترویت متولد و بزرگ شدم. پیوستن به نیروی دریایی بعد از جنگ« پرل هاربر» و دریافت برگه‌ی معافی‌ام در ماه جون سال چهل و شیش، در سان‌دیه‌گو. و بعد از چند هفته کندم و آمدم این‌جا و این‌جا موندنی شدم. همه‌اش همین بود."
"خوبه. خوب پیش می‌ره. سن‌تون آقای لاو؟"
"شصت و یک سال"
"وضعیت زناشویی؟"
"زناشویی بی زناشویی. من مجردم."
"یعنی منظورت اینه که بیشتر از نیم قرن زندگی کردی و به ساحت مقدٌس ازدواج هرگز پا نگذاشتی آقای لاو؟"
آقای لاو سکوت کرد بعد گفت "راستش را بگو دیگه، موضوع چیه؟"
"یه سؤال دیگه آقای لاو، بعد راجع به جایزه حرف می‌زنیم."
آقای لاو هیچی نگفت، اما جین صدای نفس‌اش را می‌شنید.
جین قاب عکس خانم مانسون را برداشت و دمر کرد روی میز. "سؤال اینه آقای لاو. من دروغ می‌گم، دزدی می‌کنم، با این و اون هم می‌خوابم. نظرت چیه؟ چی فکر می‌کنی؟"
آقای لاو گفت "آه… پس من چیزی نبردم؟"
"نه آقا. نه. باید بگم نبردی."
مرد گلویش را صاف کرد گفت "من گیج شدم نفهمیدم چی شد؟"
جین گفت "سر کارت گذاشتم. کلک بود. من حقه بازم."
"خودم فهمیدم. فقط دلیلش را نمی‌فهمم. که چی؟"
جین جواب نداد.
آقای لاو گفت "البته تو اولین کسی نیستی که من رو می‌ذاره سر کار و فیلم می‌کنه، حتما آخری‌اش هم نیستی."
جین گفت "در واقع، من با این و اون نمی‌خوابم."
"تو باید یه چیزهایی یاد بگیری یه ملاحظات و وظایفی رو یاد بگیری، اصلا کلیسا می‌ری؟"
"نه آقا. آن وقت که خونمون بودم گاهی می‌رفتم. نه این‌جا. عید ایستر همه‌مون می‌رفتیم. کشیش، هیچ مراسمی اجرا نمی‌کرد تنها کاری که می‌کرد فقط یه ویدئو می‌ذاشت که بچه‌ای متولد می‌شد و پست صحنه صدای عرعر بچه بود."
جین منتظر شد آقای لاو چیزی بگوید. اما نگفت، ساکت بود. جین تکرار کرد "در واقع من با این و اون نمی‌خوابم. فقط با یکی از معلم‌هام." بعد اضافه کرد "زن داره."
آقای لاو گفت "متاهله؟ این دیگه وحشتناکه. تو چند سالته؟"
"می‌گه من خیلی باهوشم. باهوش و اغواگر. سر کلاس همینطور زل می‌زد به من. می‌دونستم حالا پشت دفتر انشاه و نوشته‌هام شعر می‌نویسه. همینطوری شروع شد. عاشقمه. با ناامیدی ِ تمام عاشق منه. من هم فقط بازی‌اش می‌دم."
آقای لاو گفت "وای خدای بزرگ!"
"باهاش خیلی بدم. عبوس و بداخلاق. بی‌احساس. جلو بچه‌ها مسخره‌ش می‌کنم. اداشو در‌می‌آرم، حتی اداشو تو رختخواب درمی‌آرم ادای سر و صداشو، حرکت‌هاشو. لابد حالا شما می‌گین که حسابی زده به سرم. یه خالکوبی دارم این جاست، نپرس کجامه. بالاش نوشته «بالاتر از خطر» این شعار منه تو زندگی: برق آسا زندگی کن و جوان بمیر. وقتی خراب کاری می‌کنم همیشه این را با خودم می‌گم برق آسا زندگی کن و زودتر بمیر. همینطور هم خواهد شد من جوونمرگ می‌شم."
آقای لاو گفت "من مونده‌ام چی بگم. کاش می‌تونستم کاری کنم."
جین بهش گفت "یه چیزی بگو. داد بزن. زیر و روم رو یکی کن."
"من تو رو نمی‌شناسم حتی اسم‌ات رو نمی‌دونم. اسم‌ات چیه؟ شاید بتونم کمک‌ات کنم."
" اسمم؟ سگ شانس."
"پس من دیگه نمی‌دونم چی بگم."
جین صدای تقه‌ی قفل در سالن انتظار را شنید، زود گفت: آدیو… و گوشی را گذاشت. عینک آفتابی را از چشم‌اش برداشت گذاشت تو کیف‌اش. بعد پاشد دور میز به راه رفتن، دید آقای مانسون شل می‌زند و با یک جفت عصای زیر بغل به طرف دفتر می‌آید. قوزک پاش را گچ گرفته بودند. روی پیشانی‌اش هم یک چسب زخم بود. آقای مانسون به جین گفت "حتی یک کلام هم حرف نمی‌زنی. اصلا نمی‌خوام راجع بهش حرف بزنم." همانطور که دولا دولا خودش را می‌کشاند تو دفتر با اوقات تلخی گفت "یک حرکت و چرخ اشتباه روی یخ، یک نیشگون کوچولو از طرف «کارمای» مانسون پیرمرد، حتما یه کاری کرده بودم." کیف پول بلیط ها را از تو کشو درآورد زیپ‌اش را باز کرد، روی میز تکان تکان داد بدون این‌ که به جین نگاه کند گفت "بیا یه پنج دلاری بردار. تاکسی دم در منتظرته."
"تاکسی؟"
"انتظار داری اینطوری ببرم برسونم‌ات؟ یه نگاهی به من بکن. یا حضرت مسیح! درب و داغونم."
جین بهش گفت "اونقدرهام بد نیست."
آقای مانسون خودش را به سختی کشاند روی صندلی و عصاها را گیر داد به میز"من همیشه با تو خوب بودم. یعنی زیادی خوب بودم." چشم‌هاش را گرداند بالا تو صورت جین گفت "من باهات خوب نبودم؟ هر وقت خراب کاری کردی هیچ وقت سرت داد نزدم، هر وقت یواشکی دوست‌هات رو آوردی سینما به روت نیاوردم. تو نباید اینطوری به من نگاه کنی. تو باید با تاسف، با حس همدردی به من نگاه کنی."

تاکر خواب بود روی زمین جلوی تلویزیون. جین تخت تاشو را باز کرد تاکر را کشاند روی تخت. به سختی، طوری که تاکر بیدار نشود لباس خواب، تن‌اش کرد و رویش را پوشاند. بعد رفت اتاق مادرش را وارسی کرد تا شماره تلفن نیک را پیدا کند. شماره تلفن نیک را پیدا نکرد اما یکی از نامه‌های پدرش را پیدا کرد. نشست لبه‌ی تخت و نامه را خواند. به کلمه‌های: شیرین‌ام و قند عسل‌ام، اخم کرد. یک وقت‌هایی با طعنه آن‌ها را تکرار می‌کرد. پدر و مادرش هنوز برای هم نامه‌های عاشقانه می‌نوشتند. نه! آن‌ها حق ندارند این کار را بکنند نه دیگر حالا حق ندارند، بعد از آن کارهایی که در قبال همدیگر کرده‌اند، مشمئز کننده است.
جین رفت تو اتاق خودش. لخت شد و جلوی آینه ایستاد. خودش را نگاه نگاه کرد. برگشت از روی شانه، نگاه سردی به خودش انداخت.
جین باز روبروی آینه ایستاد و تمرین کرد غمگین اما شجاع به نظر بیاد. بعد عینک آفتابی را از تو کیف‌اش درآورد زد به چشم‌اش، بلوز پولک دوزی‌ای که از فروشگاه بولاک هفته‌ی پیش بلند کرده بود، پوشید. چراغ‌ها را خاموش کرد فقط یک چراغ بالای آینه روشن بود. اینطوری انگار زیر نور چراغ برق کنار خیابان ایستاده بود. لبه‌ی بلوز افتاده بود روی ران‌های لخت‌اش. یقه‌ی بلوز را داد بالا و چشم‌هاش را خمار کرد و لب پایین‌اش را داد پایین و زمزمه کرد "همیشه به تو فکر می‌کنم. همیشه." جمله‌های پدرش را دکلمه می‌کرد. "هر روز و هر شب، عشق من، تنها عشق زندگی‌ام." بعد سر و شانه آمد، پولک‌ها لرزید و برق زد "عزیز شیرین زبونم. خوش کون و کپل‌ام." لب ورچید و پلک‌هاش را لرزاند.
تاکر، داد زد چیزی گفت.
جین رفت تو هال گفت "بگیر بخواب تاکر."
تاکر گفت "مامی. مامی رو می‌خوام."
وسط تخت نشسته بود، وحشت زده دور و برش را نگاه می‌کرد انگار نمی‌دانست کجاست. جین عینک را از چشم‌اش برداشت، رفت کنار تاکر نشست. "مامی همین الانه دیگه می‌آد." موهای تاکر کرک شده بود و سیخکی ایستاده بود. جین سرش را ناز کرد و هی دست کشید به موهاش. "آب می‌خوای؟"
تاکر گفت "مامی مامی رو می‌خوام."
جین همانطور که با سرانگشت‌هاش پشت سر تاکر را شانه می‌کرد گفت "گوش کن تاکر. گوش کن. فردا، یه روز مخصوصه! ولی فردا نمی‌آد مگر این‌که تو بگیری بخوابی."
تاکر دور اتاق را نگاه کرد و گفت "مخصوص ِ چی؟"
"فردا می‌بینی!"
"یعنی وقتی از خواب پاشدم؟"
"آره. به شرطی که الان بگیری بخوابی." جین به زور تاکر را خواباند و همانطور سرش را نوازش کرد تا تاکر آرام گرفت و دراز کشید.
گفت "قول می‌دی؟"
"قول ِ قول."
تاکر که خوابش برد، جین پاشد رفت بیرون. تو درگاهی ایستاد و تکیه داد به در. از سرما مورمورش شد. به آپارتمان‌ها‌ی اطراف نگاه کرد، همه جا تاریک بود. خودش را بغل کرد و قدم آهسته از راهرویی که کفپوش چوبی ِ زمخت و ناهمواری داشت، گذشت، پله‌ها را رفت پایین و رفت توی حیاط.
چراغ‌های استخر هنوز روشن بود. حتما برای ایمنی که یک وقت کسی نیفتد که بعد برود شکایت کند. جین همانطور که خودش را بغل کرده بود آب را با پاش امتحان کرد، زمهریر بود. خانم فاکس دستگاه گرمازایی را خاموش کرده بود. خانم فاکس اینطوری است. تابستان‌ها شوفاژها را روشن می‌کند، زمستان‌ها خاموش. احمق اعجوزه. اصلا پولش را او نمی‌دهد. جین بینی‌اش را بالا کشید، بازوهاش را مالید و دوباره آب را امتحان کرد، این بار تا مچ پا. دوباره به پنجره‌های تاریک نگاه کرد. بعد بلوزش را درآورد پرت کرد پشت سرش و پرید تو آب.
وقتی به آب زد، در جا قلب‌اش فشرده شد. خودش را کشید بالا و نفس گرفت و رفت طرف نردبان.
رعشه‌ی خفیفی توی شانه‌هاش افتاد و انگشت‌های پاش درد گرفت و بی‌حس شد. دست‌اش را گرفت به نردبان و منتظر شد تا تن‌اش با سردی‌آب اخت شود. به بالا نگاه کرد. یک هواپیما به آرامی از آسمان می‌گذشت. جین نفس‌هاش را هماهنگ با چراغ‌های چشمک‌زن هواپیما، میزان کرد وقتی آرام گرفت، شش‌هاش را باد کرد و به دفعات نفس گرفت آنقدر عمیق و طولانی که دلش می‌خواست. بعد شیرجه زد به طرف تلالوه قرمز رنگ ته استخر.
چشم‌هاش درد گرفته بود. این تنها حسی بود که داشت. انگشت‌هاش را دور فرمان حلقه کرد و به شتاب پا می‌زد به طرف بالا اما تا وسط راه که آمد وزن دوچرخه را نتوانست تحمل کند مجبور شد ول کند. دوچرخه به آرامی رفت و رفت ته استخر، بدون هیچ صدایی. فقط لرزه‌ی خفیفی تا سطح آب آمد بالا. جین دو باره شش‌هاش را پر از هوا کرد و نفس گرفت و شیرجه رفت تا عمق استخر، دسته‌ی دوچرخه را گرفت کشید به طرف دیواره‌ی استخر، سر پا نشست دوچرخه را گیر داد روی کمرش زیر خم دوچرخه، بی‌امان پا می‌زد و با دست‌های آزادش آب را چنگ می‌زد. پله‌های فلزی‌ی نردبان را که دید پایش را میزان کرد روی پله‌ی اول که باز وزن دوچرخه کشیدش پایین. آخرین نفسی را که داشت بیرون داد. دوچرخه هی سنگین‌تر می‌شد. پله پله خودش را بالا کشید، رسیده بود به سطح نورانی و براق آب. جین حس کرد دهانش بی‌اراده بازمانده و نفس نمی‌کشد "نه!" و بعد حالت خفه‌گی. سرفه کرد، کلرِ آب، گلویش را خراشید و سوزاند، سرفه سرفه، شش‌هاش داشت می‌ترکید. استفراغ کرد. چشم‌هاش می‌سوخت.
از نردبان بالا آمده بود، نردبان را ول کرد و آب چشم‌ها و صورتش را گرفت. آن یکی بازوش بی‌حس ِ بی‌حس بود اما وزن دوچرخه را روی شانه و پشت‌اش حس می‌کرد. فقط باید خودش را کمی خم کند بعد دوچرخه را محکم هل دهد روی لبه‌ی استخر- اما الان هیچ توان ندارد – البته مشکلی نیست- فقط باید تمرکز دهد، تاب و توانش را مجموع کند تا به خود بیاید سرش را یک‌ور کند، صورتش را با لذٌت بگذارد روی لبه‌ی سیمانی استخر، چشم‌هاش را باز و بسته کند و هوای سرد را به درون کشد.
نویسنده: توبیاس ولف (Tobias Wolff)
مترجم: مرضیه ستوده

دقیقاً

(دو مرد، سر یک میز، با نوشابه.)
سکوت
ستیون: منظورم اینه که بارها و بارها حرف‌مون این بوده، مگه نه؟
راجر: البته
ستیون: بارها و بارها. ده میلیون. آره، حرف‌مون همین بوده. بارها و بارها. آمار و ارقام هم همینو می‌گه. مشقامونو نوشتیم. ده میلیون یه حقیقته. وقتی این مردم می‌گن بیست، می‌دونی در حقیقت دارن چه کار می‌کنن؟ دارن حقیقتو تحریف می‌کنن.
راجر: شرم‌آوره.
ستیون: آره. منظورم اینه که اونا سگِ کی باشن که بدون؟
راجر: آره.
ستیون: ما نشستیم و فکر کردیم.
راجر: آره.
ستیون: اصلاً واسه همین پول می‌گیریم.
راجر: پول خوبی هم می‌گیریم.
ستیون: آره دیگه. پول خوب، واسه فکر خوب.
جرعه‌ای نوشابه می‌نوشند.
بیست میلیون! آخه یعنی…!
راجر: آره دیگه.
ستیون: ببین چی می‌گم، نه من، نه اون بالا بالایی‌ها، هیچ‌کدوم دیگه تحملشو نداریم. راجر، اینا دارن مجدانه و مصرانه مردمو فریب می‌دن. گرفتی چی می‌گم؟
راجر: اگه دست من بود، این حروم‌زاده‌ها رو می‌ذاشتم‌شون سینه دیوار و از دَم تیربارونشون می‌کردم.
ستیون: راستشو بخوای، صرفاً واسه بررسی همین موضوع یه کمیته تشکیل دادم.
راجر: جداً؟ آفرین بر تو.
جرعه‌ای نوشابه می‌نوشند.
راستش…شنیدم که صحبت از سی میلیونه.
ستیون: چی؟
راجر: تازه یکی دونفرشون… از اینم جلوتر رفتن.
ستیون: منظورت چیه؟
راجر: خوب… دیگه… چهل… پنجاه… شصت… هفتاد…
ستیون: آخه این‌که می‌شه کل جمعیت!
راجر: آره، می‌دونم.
ستیون: ای‌بابا، من که تو کَتم نمی‌ره.
راجر: واقعاً که پُرروییه، مگه نه، ستیون؟
ستیون: از پُررویی یه چیزی هم اون‌طرف‌تره راجر.
راجر: آره، بابا.
مکث
ستیون: می‌دونی من می‌گم با این آدما چه کار کنیم؟
راجر: چه کار کنیم؟
ستیون: من می‌گم آویزون‌شون کنیم، و دست و پاشونو بکشیم، و شقه شقه‌شون کنیم. دلم می‌خواد رنگ دل و روده‌ها‌شونو ببینم.
راجر: رنگ "پرچم سرخه"، پسر.
ستیون: دقیقاً
جرعه‌ای نوشابه می‌نوشند.
می‌دونی چیه، چیزی که حال آدمو از این ماجرا بیشتر به‌هم می‌زنه اینه که همۀ مردم کشور پشت‌مان. اونا آمادگیشو دارن که همون ده میلیون ما رو قبول کنن. راضیِ راضی‌اَن! اون‌وقت این حروم‌زاده‌ها در مقابل چه کار می‌کنن؟ عمداً سعی می‌کنن که امنیت‌شونو منحرف کنن و اونو زیر سوال ببرن. حتی ایمانشونو.
راجر جرعه‌ای نوشابه می‌نوشد و نگاهی به ستیون می‌کند.
راجر: دو تا دیگه بذار روش، ستیون.
ستیون به او زل می‌زند.
ستیون: دو تا دیگه؟
راجر: دو میلیون دیگه. اون‌وقت یه نوشابه دیگه مهمون منی. دو تا دیگه واسه یه نوشابه.
ستیون: (به آرامی) نه، نه، راجر. همون ده میلیون. فاتحه.
راجر: می‌خوای بگی دقیقاً؟
ستیون: می‌خوام بگم فاتحه. دقیقاً
مکث
ازت می‌خوام این رقمو قبول کنی.
مکث
قبولش کن.
به یکدیگر زل می‌زنند.
راجر: ده میلیون فاتحه، دقیقاً؟
ستیون: دقیقاً
نویسنده: هارولد پینتر (Harold Pinter)
مترجم: بهرام قاسمی‮نژاد

از کتاب: «خاکستر به خاکستر» – نشر قطره

خط و رنگ

اولین‌بار آلکساندر فیودورویچ را در بیستم دسامبر 1916 در ناهارخوریِ چشمه آب معدنی آلیلا ملاقات کردم. زاتسارِنی ما را به هم معرفی کرد، وکیل‌مدافع اهل ترکمنستان. شنیده بودم زاتسارنی در چهل‌سالگی داده بود ختنه‌اش کرده بودند. آن گراندوک پترنیکلایویچِ ابله بی‌ابرو، که به تاشکند تبعیدش کرده بودند، برای دوستیِ زاتسارنی ارزش زیادی قائل بود. گراندوک عادت داشت لُختِ مادرزاد دور تاشکند بچرخد، با زن قزاقی ازدواج کرده بود، جلو پرتره ولتر، انگار شمایل عیسی مسیح باشد، شمع روشن می‌کرد، و داده بود دشت‌های پهناور آمودریا را خُشک کرده بودند. زاتسارنی دوستِ صمیم‌اش بود.
خلاصه، در چشمه آب معدنی آلیلا بودیم. ده کیلومتر آن طرف‌تر دیوارهای گرانیتِ آبی‌رنگِ هِلسینگفورس می‌درخشید. هِلسینگفورس، عشق ابدی من! آه آسمان، که بر گردشگاه‌ها فرومی‌باری و چون پرنده‌ای اوج می‌گیری!
پس ما در چشمه آب‌معدنی آلیلا بودیم. گُل‌های شمالی در گلدان‌ها می‌پلاسیدند. شاخ‌های گوزن اینجا و آنجا به سقف‌های تیره آویخته بودند. هوای تالار ناهارخوری سرشار از عطر درخت‌های کاج، سینه‌های خنک کنتس تیسکیویچ، و زیر شلواری‌های ابریشمی افسرهای انگلیسی بود.
سرِ میز، یهودی مبادی آدابِ از دین‌برگشته‌ای از اداره پلیس، بغل‌دست کرینسکی نشسته بود. سمت راستش، یک نروژی به اسم نیکلسن، مالک یک کشتی شکارِ نهنگ. سمت چپش، کنتس تیسکیویچ، زیبا چون ماری آنتوانت.
کرینسکی سه قاچ کیک خورد و با هم‌دیگر رفتیم در جنگل قدمی بزنیم. فروکِن کریستی با اسکی به سرعت از کنارمان گذشت.
کرینسکی از من پرسید:‌ «این کی بود؟»
گفتم:‌ «دختر نیکلسن بود، فروکِن کریستی. خوشگل است، نه؟»
بعد سورتمه یوهانس پیر را دیدیم.
کرینسکی پرسید:‌«این کی بود؟»
گفتم:‌«یوهانس پیر بود. از هِلسینگفورس کنیاک و میوه می‌آورد. مگر ممکن است یوهانس پیرِ سورچی را نشناسید؟»
کرینسکی جواب داد:‌ «من اینجا همه را می‌شناسم. ولی نمی‌توانم کسی را ببینم.»
«مگر شما نزدیک‌بین هستید آلکساندر فیودورویچ؟»
«بله من نزدیک‌بین هستم.»
«الکساندر فیودورویچ شما عینک لازم دارید.»
«هرگز!»
با گستاخیِ جوانی به او گفتم: ‌«فکرش را که بکنید می‌بینید صرفاً کور نیستید، درواقع با مرده فرقی ندارید. خط- همان خصلت آسمانی، همان ملکه دنیا- برای همیشه از شما گریخته است. من و شما داریم توی این باغ جادویی قدم می‌زنیم، در این جنگل فنلاندی بی‌نظیر. تا آخرین روز عمرمان با چیزی بهتر از این روبه‌رو نخواهیم شد، آن وقت شما، شما حتی نمی‌توانید قندیل‌های سرخ‌فام حاشیه آبشار را آنجا، روی رودخانه، ببینید. یا آن بید مجنون را که روی آبشار خم شده- نمی‌توانید ظرافتِ ژاپنی‌اش را ببینید. و تنه‌های قرمز درخت‌های کاج را که برف سنگینی رویشان نشسته! و برقی را که جابه‌جا روی برف‌ها می‌درخشید! به شکل خطی یخ‌زده بالای سطح موّاج درخت‌ها شروع می‌شود، مثل خط لئوناردو، و انعکاس ابرهای درخشان روی آن نشسته است. جوراب‌های ابریشمی فرکِن کریستی چه می‌شود، و خط پاهایش که دارند شکل می‌گیرند؟ از شما تمنا می‌کنم، آلکساندر فیودورویچ، برای خودتان عینک بخرید!»
او جواب داد:‌ «پسر عزیزم، بیخود باروتت را هدر نده! آن سکه نیم روبلی که می‌خواهی من بابت خرید عینک هدر بدهم همان است که هرگز از جیبم بیرون نخواهد آمد. می‌توانی آن خطت را با واقعیت نفرت‌انگیزش برای خودت نگه داری. زندگی تو زندگی نکبت‌بار یک معلم مثلثات است، درحالی‌که اعجاب و شگفتی مرا احاطه کرده، حتی توی بیغوله‌ای مثل کلیسما. چه احتیاجی دارم کک‌مک‌های صورت فروکِن کریستی را ببینم وقتی من، که به زحمت او را تشخیص می‌دهم، می‌توانم هرچه بخواهم درباره او تصور کنم؟ چه احتیاجی دارم این ابرها را در آسمان فنلاند ببینم در حالی‌که میتوانم اقیانوسی رویایی را بالای سرم ببینم؟ چه احتیاجی به خط‌ها دارم، وقتی رنگ‌ها را دارم؟ برای من تمام دنیا تماشاخانه عظیمی است که من تنها تماشاچیِ بدون دوربینش هستم. ارکستر پیش درآمدِ پرده سوم را می‌نوازد، صحنه گویی در خوابی در دوردست‌ها‌ست، قلبم از شادی آماس می‌کند. مخمل سرخ آتشینِ ژولیت را می‌بینم، ابریشم بنفشِ رومئو را، و یک دانه ریش مصنوعی هم نمی‌بینم – آن وقت تو می‌خواهی با یک عینک نیم روبلی کورم کنی؟»
آن شب به‌طرف شهر به راه افتادم. آه هلسینگفورس، مأمن رویاهایم!
آلکساندر فیودورویچ را شش ماه بعد دوباره دیدم، در ژوئن 1917، وقتی فرمانده کل ارتش روسیه و ارباب سرنوشت ما شده بود.
آن روز پُل متحرک ترویتسکی را بالا برده بودند. کارگران پوتیلوف به سمت اسلحه‌‌خانه حرکت کرده بودند. ترامواهای آتش‌گرفته مثل اسب‌های مُرده توی خیابان‌ها افتاده بودند.
انبوه تظاهرکنندگان در خانه خلق جمع شده بودند. آلکساندر فیودورویچ به زبان روسی، یعنی همان مادر و همسر ما، سخنرانی کرد. جمعیت با خشم و خروشِ پوستین‌پوش‌ها او را خاموش کردند. یعنی او، این تنها تماشاچی بدون دوربین، نمی‌توانست خشم خروشان این پوستین‌پوش‌ها را هم ببیند؟ هیچ نمی‌دانم. ولی بعد از او تروتسکی رفت روی سکّو، لب‌هایش را کج کرد، و با صدایی که آخرین امیدهای آدم را هم به باد می‌داد، گفت:
«رفقا و برادران من!»
نویسنده: ایزاک بابل (Isaac Babel)
مترجم: مژده دقیقی

از کتاب: «عدالت در پرانتز»

چهل طوطی

داستان ششم
در پایان این داستان‌ها، مدانه بازرگان از سفر باز می‌گردد. زنش به محبت تمام از او استقبال می‌کند. طوطی آرام و بسیار جدی می‌گوید:
محبت زن، هیچ است و غرور زن، هیچ است. تمام مدتی که غایب بودی زنت وقت خود را مصرف من کرد و دوست من بود.
مدانه سخنان طوطی را شنید، اما توجهی نکرد. طوطی که چنین دید، خندید وگفت:
کسی که پندی را بشنود و آن را به کار بندد، در این جهان و جهان دیگر رستگار است.
آن وقت مدانه از طوطی چه‌گونگی را پرسید. پرابهاواتی به ترس از این که مبادا طوطی چیزی بگوید، هراسان شد. زیرا که گفته‌اند: آدم نیک، همیشه شجاع است؛ زیرا به خوبی خود مستظهر است و آدم بد همیشه هراسان است؛ زیرا که از بدی‌های خود شرمسار است.
پس پرابهاواتی پیش‌دستی کرد و به شوهرش گفت:
ای آقای من! جای تو در خانه کاملاَ خالی بود! اما در غیاب تو طوطی‌ای در این خانه می‌زیست که یکسر از جانب خدایان آمده است و سخن دانایان می‌زند. در غیاب تو، او هم شوهر من بود، هم فرزند من.
طوطی از این سخنان اندکی شرمسار شد. زیرا که خود را شایسته این همه نعمت ندید. پس مدانه از زن خود پرسید:
طوطی چه‌گونه تو را تسلی می‌داد؟
زن گفت:
حقیقت‌گو را همیشه می‌توان یافت. اما حقیقت شنو بسیار اندک است، که گفته‌اند: مردان چرب‌زبان، همیشه و همه جا به نیکی پذیرفته‌اند. اما آن که حقیقت تلخ را می‌گوید، شنونده‌ای نخواهد یافت. تو اکنون به حرف من گوش کن! من پس از رفتن تو، مدت‌ها به فکرت بودم. پس از آن دوستان بد وسوسه‌ام کردند. اما این طوطی از پیروی آن‌ها بازمی‌داشت و هفتاد شب تمام، با داستان‌های خردمندانه خود، مرا سرگرم داشت تا از پیروی هوس‌ها بازماندم و نقشه‌های شیطانی انجام نایافته ماند. و از امروز به بعد، چه در زندگی و چه در مرگ، سرور من تو خواهی بود.
در پایان این سخنان، مدانه از طوطی پرسید:
غرض از این سخنان چیست؟
طوطی جواب داد:
مرد خردمند به شتاب چیزی نمی‌گوید. کسی که از راه راست خبر دارد، به راه راست می‌رود. ای آقای من! من کاری به احمق‌ها و مستان و زنان و بیمارناکان و عاشقان و ناتوانان و مردم تند خشم ندارم. این‌ها که شمردم، هر یک ممکن است کمی پرهیزکار باشند. اما دیوانه و بی‌قید و گرسنه و مست و ترسو و شهوت‌ران و آزمند و هوسبازند. هیچ یک به پرهیزکاری راه ندارند. اما تو باید زنت را ببخشی. زیرا که تقصیر از او نبود. دوستان بد بودند که می‌خواستند او را اغوا کنند که گفته‌اند: مرد پرهیزکار، در مصاحبت بدکاران، به فساد راه می‌یابد. حتی "بیشمه- Bhishma" در اثر مصاحبت با "دوریودهانه- Duryodhana" گاوی را دزدید و دختر پادشاه، به وسیله "ویدیدهاره- Vidyadhara" از راه به در برده شد. و گر چه تقصیر او آشکار بود، پدرش او را بخشید.
و به این مناسبت طوطی داستان را چنین گفت:
کوهی بوده است به نام "مالایه" و قله‌ای داشته است به نام "مانوهاره- Manohara" و بر کنار آن کوه، شهری بوده است به نام "گندهاروس- Gandharvas" . در این شهر "مدانه‌" ‌ای می‌زیسته است و زنی داشته به نام "رتناوالی- Retnavali".
این دو، دختری داشتند به نام "مدانه منجری". دختری بس زیبا که هر کس او را می‌دیده، عاشقش می‌شده. چه از مردان و چه از قهرمانان و چه از خدایان ممکن نبوده است که مناسب آن همه زیبایی، شوهری برای او جست.
روزی یک تن "ناراده- Narada" از آن شهر می‌گذشت. دختر را دید و عقل و خرد از سرش پرید. پس از مدتی که به خود آمد، با این کلمات دختر را نفرین کرد؛ چون خود یک "ریشی- Rishi" مقدس بود، گفت:
مادام که آتش عشق تو در من خاموش نشده است، در دام فریب گرفتار باشی.
پدر دختر، این نفرین را شنید و در برابر آن مقدس به زانو در افتاد و گفت:
به دخترم رحم کن و او را ببخش!
ناراده" گفت:
کار نفرین گذشته است. دخترت به راستی فریب خواهد خورد. اما بدبخت نخواهد شد. و از یافتن شوهر نیز در نخواهد ماند. در قله کوه "مرو- Meru" شهری است به نام "ویپولا- Vipula". و در آن موسیقی‌دانی مار افسای می‌زید به نام "کاناپرابهه- Kanaprabha". او شوهر دختر تو خواهد شد."
این را گفت و رفت. و بنا بر قول او دختر به همان مرد شوی کرد. اما شوهر به زودی او را ترک گفت و بار سفر بست. و به سوی "کیلاسه- Kilasa" رفت. زن از دوری شوهر بی‌قرار شد و خود را بر سنگفرش خانه افکند و می‌نالید.
در چنین حالی "ویدیدهاره" او را دید و سخت عاشقش شد. اما دختر او را از خود راند. این بار "ویدیدهاره" خود را به صورت شوهر او در‌آورد و به نزد او رفت.
اندکی پس از این واقعه، شوهر از سفر بازگشت. اما دریافت که زن از بازگشت او خوشنود نیست. اندیشید که لابد عشقی ناروا در میان است و چنان از حسد به جوش آمد که کمر به قتل زن خویش بست.
"مدانه منجری" که دید آخر عمرش نزدیک است، به مقبره الهه "دورگه- Durga" پناه برد. و زار بگریست. الهه شکوه او را شنید و به شوهرش گفت:
ای "کاناپرابهه" نجیب، زن تو بی‌تقصیر است. او گول "ویدیدهاره" را خورده است که خود را به صوت تو که شوی او هستی در‌آورده بود و چون او از حقیقت مطلب آگاه نبوده است، تو چه‌گونه تقصیر را به گردن او می‌گذاری؟ گذشته از این که تمام این بدبختی‌‌ها نفرین "ریشی ناراده" است. اکنون نفرین به وقوع پیوست و چون او بی‌تقصیر است به خانه بازش گردان!.
شوهر سخنان الهه را اطاعت کرد و زن را به خانه برد و از آن پس با هم به خوشی روزگار به سر بردند.
***
پس از این داستان، طوطی به سخن چنین ادامه داد:
و اکنون تو ای " مدانه"، اگر به من اطمینان داری، زنت را گرم بپذیر، زیرا که بدی در نفس او نیست.
پس " مدانه" آن چه را طوطی گفته بود، انجام داد و زن را به محبت پذیرفت. پدر او"هریداته- Haridatta" از بازگشت فرزند خوش‌دل شد. و جشنی عظیم برپا کرد. و در میان جشن از آسمان گل فراوان بارید.
و طوطی ناصح و مورد اعتماد "پرابهاواتی" نیز از نفرینی که او را در تن طوطی به زندان نهاده بود، آزاد شد و به آسمان‌ها نزد خدایان پرواز کرد. و" مدانه" و" پرابهاواتی" بقیه عمر را در آرامش و صفا و شادکامی به سر ‌آوردند.
جلال‌‌آل احمد، سیمین دانشور
آخرین داستان کتاب (سوکه سپتاتی)
نقل از کتاب: «چهل طوطی» – انتشارات مجید
حروف‌چین: شراره گرمارودی

طلاق

بسیاری از دعواها و پرونده‌های طلاق در دادگاه پدرم حل و فصل می‌شد. دادگاه، همان اتاق نشیمن خانه‌ی ما بود که پدرم، نسخه‌هایی از تورات و کتاب‌های مذهبی‌اش را در صندوقی قدیمی نگه‌ می‌داشت. من، پسر خاخام و پیشوای محل، هیچ فرصتی را برای شنیدن دعوای متقاضیان طلاق از دست نمی‌دادم. چرا و چطور یک مرد و همسرش که اغلب پدر و مادر بچه‌هایی هم بودند، ناگهان تصمیم می‌گرفتند با هم غریبه شوند؟ به ندرت من جواب قانع کننده‌ای شنیدم.
پدرم هیچ‌گاه همان اول، اقدام قانونی نمی‌کرد و تمام سعی و توانش را برای مصالحه و آشتی به کار می‌برد. و همیشه با دستیارش یعنی مادرم، شور و مشورت می‌کرد. در واقع، طرفین دعوا اول می‌آمدند نزد مادرم و بعد پدر، از تلمود و کتاب آسمانی نقل قول می‌کرد: هنگامی که مردی اولین همسر خود را طلاق دهد، بارگاه الهی و ستون‌های محراب به لرزه درمی‌آید. وقتی من پسر بچه بودم بیت المقدس دو هزارسال بود که به لرزه درآمده و تخریب شده بود. درست مثل آپارتمان ما در شماره‌ ده خیابان کروشمالنا. ستون‌های محراب، بیت المقدس، کاهن‌ها، قربانی‌ها، تو خانه‌ی ما واقعی‌تر از اخبار روزنامه‌ی ییدیش بود. یک بار زنی که برای طلاق آمده بود، فریاد زد: ای خاخام عزیز! اگر ستون‌های محراب می‌دانستند که من چی می‌کشم از دست این ظالم، یک دفعه صبح می‌لرزید یه دفعه شب.
زوجی که این بار آمده بودند به خانه‌ی ما، از محله‌ی ما نبودند مال خیابان تاوردا بودند. یک مغازه هم توی بازار داشتند. هیچکدام بیش از سی سال نداشتند. شوهر، یک کت بلند پوشیده بود با یک کلاه کوچک و یک پیراهن یقه باز بدون کروات. از زیر جلیقه‌اش پیراهنش زده بود بیرون. قد بلند، با دماغی خمیده و ریشی که به زردی می‌زد. چشم‌هاش هم به نظرم زرد بود. مرد خوبی به نظر می‌آمد اما دانشگاهی یا طلبه نبود. گفت که مغازه‌ی اجناس دست دوم دارد. زن‌اش امروزی به نظر می‌آمد. سرش را نپوشانده بود. یک دستمال روی سرش بود برای احترام به خاخام. کفش‌های پاشنه بلند پاش بود و دامنش فقط تا وسط زانوش می‌رسید و یک کمربند براق مشکی با قلابی فلزی، تنگ بسته بود. چشم‌های درشت خاکستری داشت، دماغی استخوانی و دهانی گشاد. به نظرم حالتش دخترانه بود. مغرور و شکار از این‌که مشکلات خصوصی‌اش را به محکمه‌ی خاخام آورده.
وقتی پدرم پرسید برای چه آمده‌اند و مشکل‌شان چیست، مرد جوان به همسرش گفت: تو گفتی باید برویم پیش خاخام، من که نگفتم حالا خودت اول بگو.
زن با صدای بلند و لحنی قاطع گفت: خاخام اعظم، ما برای طلاق آمده‌ایم.
پدرم همواره به پیروی از عرف و عادت، برای دوری از افکار گناه آلود از نگاه کردن به زن خودداری می‌کرد، بخصوص زن شوهردار. اما این‌بار نظری انداخت و یک لحظه زن را نگاه کرد. با دست چپ، ریش حنایی‌ رنگ‌اش‌ را گرفت و با دست راست، ترمه‌ی متبرٌک روی میز را لمس کرد. لمس ترمه، سمبل و نشان پناه بردن به خداست.
پرسید: طلاق؟ چند وقت است ازدواج کرده‌اید؟
شوهر جواب داد: بیش از پنج سال است. یک هفته بعد از عید هانوکا می‌شود شش سال.
پدرم گفت: طلاق مسئله‌ی ساده‌ای نیست، آسان نگیردش. به گفته‌ی تلمود هنگامی که مردی اولین همسرش را طلاق دهد، ستون‌های محراب به لرزه درمی‌آید.
زن با لحنی مصمم گفت: خاخام اعظم، همه‌ی این‌ها را می‌دانم. اما ما نمی‌توانیم با هم زندگی کنیم.
پدرم پرسید بچه دارید؟
شوهر داد کشید: سه تا دختر کوچولوی قشنگ. بزرگه هنوز چهارسالش نشده.
پدرم سئوال کرد: به چه دلیل می‌خواهید جدا شوید، مشکل چیست؟
بعد از سکوتی طولانی، زن گلویش را صاف کرد و انگار کلماتی که می‌خواست به زبان بیاورد، گیر می‌کرد گفت: خاخام اعظم، شوهر من یک احمق است.
پدرم ابروهاش را داد بالا و با چشم‌های آبی‌ش، مات نگاه کرد. قیاقه‌اش کمتر از من متعجٌب نبود از این جواب. بعد از لختی گفت: حضرت سلیمان یکی از داناترین مردان عالم، در ضرب‌المثل‌هاش آورده که گناه‌کار، احمق است. هیچ حماقتی بالاتر از ضدٌیت با خدا و فرمان خدا نیست. در بخش اول آمده که ترس از خداوند، آغاز آگاهی ست. و احمق‌ها از دانش و آگاهی بیزارند. چنانچه می‌بینید تمام انسان‌های شرور، احمق‌اند. پناه بر خدا، اما شوهر شما اصلاً شرور به نظر نمی‌آید.
مرد جوان چشم‌هاش پر از خنده و شیطنت شد گفت: خاخام اعظم، او خودش شریر است.
پدرم برگشت به طرف مرد جوان گفت: این حرف را نزن. خشم هم حماقت است. حضرت سلیمان در سروده‌هاش گفته : خشم در سینه‌ی احمق‌ها خانه دارد.
زن گفت: خاخام بزرگوار، احمق‌های پاک و خوش طینت هم هستند.
پدرم جواب داد: نه، سرشت خوب از عقل و دانایی است.
پدر چند آیه‌ی دیگر از انجیل و تلمود نقل قول کرد. مرد جوان گویی غیر مستقیم از این حرف و حدیث‌ها دل و جرآت پیدا کرده بود، یکهو گفت: خاخام عزیز، این همیشه منتظر فرصت است تا اسم روی من بگذارد. تا من دهانم را باز ‌کنم یک چیزی بگویم مسخره می‌کند. جلوی مشتری‌ها خیط‌‌‌ ام می‌کند. اگر من بگویم روز است بلافاصله می‌گوید نه خیر شب است. بد زبان است. چه جوری آدم می‌تواند با این زبان تند و تیز زیر یک سقف سر کند؟ بدبخت و بیچاره‌ام کرده. عذابم می‌دهد. خیلی وقت است که زندگی‌مان جهنم است.
پدرم پرسید: گفتی سه تا بچه دارید؟
شوهر جواب داد: بله. یکی از یکی قشنگ‌تر، هر سه تاشان شیرین و مامانی‌اند. و تا آدم نگاهشان ‌کند، روح آدم تازه می‌شود. اما چه فایده، وقتی زن به شوهرش حرف‌های زشت می‌زند و به او بی احترامی می‌کند خب بچه‌ها هم یاد می‌گیرند. بچه چی می‌داند وقتی مادرعزیزشان بگوید ددی چلمن است، بچه‌ها همان را تکرار می‌کنند.
پدرم گفت این کار غلط است. در کتاب اصول آمده‌، زن درستکار شوهرش را عزیز می‌دارد و حرمت می‌گذارد. در دعای خیر" بانوی شجاع" در عید سبت، تمام یهودی‌ها این دعا را می‌خوانند: خدا مرد را حفظ کند و از شیطان دور بدارد و به زبان زن، مهر و عطوفت عطا فرماید.
زن، شاکی گفت: خاخام ، شما همه‌اش به او گوش می‌کنید چرا به من گوش نمی‌کنید.؟
پدرم با اطمینان گفت: به شما هم گوش می‌کنم. وظیفه‌ی من است که به هر دو طرف گوش کنم. حالا بفرمایین شما بگویید.
«خاخام بزرگوار، شوهرم بیش از حد ساده لوح است. ابله است. توی کله‌اش همان‌قدر شعور دارد که من توی لنگه کفش‌ام. وقتی آدم مغازه دارد باید مشتری شناس باشد که کی می‌آید جنس بخرد و کی می‌آید که فقط گشت بزند و الکی اجناس را دستمالی کند و گند بزند به مغازه. یک عالم از این مشتری‌ها هستند، از این مغازه به آن مغازه می‌روند چون کار دیگری ندارند. من تا نگاه کنم، فورا می‌شناسم و زود دست به سرشان می‌کنم. ولی این کله پوک، یک عالم وقت می‌ایستد به حرف زدن باهاشان. آن‌وقت وقتی یک مشتری‌ی واقعی می‌آد باید هی منتظر شود و گوش کند به دری وری‌ها بعد خسته شود بگذارد برود. ما با هم قرار گذاشتیم که من به او علامت بدهم. وقتی یک مشتر‌ی‌ی مردم آزار آمد، من شانه‌ام را روی موهام همچین کنم تا شوهرم بفهمد و دیگر محل آن مردم آزار نگذارد. ولی انگار او اصلاً توجه ندارد، به هیچی دقت ندارد. یک مثل است می‌گویند هر زنی نه پیمانه دارد برای حرف زدن. شوهر من حتما هجده پیمانه دارد. یک زن داشت بهش می‌گفت که عید فصح سه سال پیش چه جور نان فطیر درست کرده و آقا هم یک ساعت با آب و تاب از پودینگ نشاسته‌ی عمه یاشاناش تعریف می‌کرد. آن‌وقت اول ماه که می‌شود من باید اجاره خانه بدهم. باید بروم از نزول خور با بهره‌ی بالا پول قرض کنم. راست می‌گویم یا نه؟»
وقتی زن حرف می‌زد، شوهرش با عشق و علاقه چشم دوخته بود به او. حتی به من هم لبخند زد. به پسر خاخام. به نظرم آمد که انگار از این استهزا کیف هم کرده است و حتی از توهین‌ها هم بدش نیامده. فکر کنم حق با زن باشد. او احمق است.
پدرم گفت: جوان، فراموش کردم اسم‌ات را بپرسم.
مرد جواب داد: اسم من اشموئیل مایر است. اما همه من را اشمیکل صدا می‌زنند. در واقع من سه تا اسم دارم. اشموئیل و مایر و آلتر، اسم سوم را وقتی دو ساله بودم رویم گذاشتند وقتی مخملک گرفته بودم و– 
من هیچوقت ندیده بودم که پدرم حرف کسی را قطع کند ولی این‌بار نگذاشت مرد جمله‌اش را تمام کند و پرسید: آقای اشمیکل، در برابر شکایت‌های همسر‌ت چه داری بگویی؟
«چی دارم بگویم در مقابل او؟ خانم زبان شسته رفته‌ای دارد و هر کسی را بخواهد می‌تواند قانع کند که حق با اوست. من ساده‌ام. نمی‌توانم فکر آدم‌ها را بخوانم. من از کجا بدانم که مشتری آمده برای خرید یا آمده گشت بزند، روی پیشانی‌اش که ننوشته. در خانه‌مان من یادگرفتم وقتی کسی حرف می‌زند تو گوش کن. و وقتی دارم به یک نفر گوش می‌کنم نمی‌توانم ببینم زن‌ام شانه‌اش را به سرش اینطور کند. یک بار علامت‌مان این بود که او سرفه کند. ولی خب آدم چطور بداند که او دارد علامت می‌دهد یا واقعا شاید سرفه‌ا‌ش گرفته. توی زمستان و برف و سرما خب همه سرفه می‌کنند من از کجا بدانم. درست بعد از تعطیلات عید بود ما برای بچه‌ها نرم کننده‌ی گلو خریدیم اما آن‌ها همینطور سرفه می‌کنند. اما حقیقت این است که همسر من، سالکا اسمش است، با خلق بد به دنیا آمده. مادرش خدا بیامرز، به من گفت سالکا از نوزادی‌اش همینطور گریه می‌کرد. یک خشم بی خود، مدام درونش را می‌سوزاند. باید بریزد سر یکی. ما سه تا دخترکوچولوی گل داریم. تمام مدت سرشان جیغ می‌کشد. اگر کوچکترین کاری کنند که خوشش نیاید آن‌ها را می‌زند و ویشگون می‌گیرد. برای اینکه یک بچه‌ی کوچولو را بزنی باید قلب‌ات از سنگ باشد.»
در باز شد، مادرم با رنگ و روی پریده سرش را داخل کرد و به زن گفت: خوبست بیایی پیش من تو آشپزخانه.
سالکا پرسید: خانم من را صدا کردند؟
«بله اگر خودت خواستی. امیدوارم راحت باشی»
«بله خانم. یک دقیقه . آمدم. من خوب می‌دانم که وقتی من از این‌جا بروم خاخام حرف‌های بدی در باره‌ی من خواهد زد اما من اصلاً اهمیت نمی‌دهم من باید خودم را از دست این مردک ابله خلاص کنم من ترجیح می‌دهم بروم سینه‌ی قبرستان، اما با این بی‌کله زندگی نکنم» و رفت تو آشپزخانه.
* * *
من دلم پر می‌زد بروم تو آشپزخانه و به حرف‌های آن‌ها گوش کنم اما می‌ترسیدم مادرم سرم داد بزند. هم پدر هم مادر، هر دو بارها هشدار داده بودند وقتی طرفین دعوا می‌آیند خانه‌ی ما، گوش نایستم. پدرم ممکن بود شرط و شروطش یادش رود اما مادرم حافظه‌ی خوبی داشت.
ماندم در اتاق دادگاه پدر، اشمیکل گفت: " همسرم باهوش‌ست، زیبا و جذاب‌ست اما خیلی تلخ است. چون خرج زندگی به سختی درمی‌آد همیشه ناامید و مآیوس است. چند قدم بالاتر از ما یک مغازه‌ی دیگر است مثل مغازه‌ی ما. لول می‌زند مشتری. صاحب‌اش پول از سرش بالا می‌رود. حقیقت این است که عصبانیت و اخلاق سالکا، مشتری را فراری می‌دهد. تو شغل ما، هر کی می‌آد خرید، چانه می‌زند هر چقدر هم ما قیمت را پایین بگوییم باز چانه می‌زند. مشتری می‌خواهد با ما معامله کند و نصف قیمت بخرد. چه کسانی می‌آیند جنس دست دوم بخرند؟ آن‌هایی که می‌خواهند یک چیزی گیرشان بیاد و حداقل را بدهند. رقیب من، زن فهمیده‌ای دارد. همیشه یک لبخند روی لبش است. اگر من به زن‌ام بگویم با مشتری‌ها دوستانه رفتار کن با خشونت به من حمله می‌کند. نگاهش مثل چاقو تیز و برٌنده است. گاهی فکر می‌کنم ملائک خلقت اشتباه کرده‌اند او باید مرد می‌شده. حالا هر چی که اوضاع خوبی نیست.»
پدر گفت: صلح و آرامش، موفقیت‌آمیز است. اگر شما هر دو بتوانید با هم در صلح و صفا…
من دیگر مشتاق نبودم بشنوم که اگر این زوج در صلح و صفا زندگی کنند چی می‌شود این شد که رفتم طرف آشپزخانه. گوشه‌ای ایستادم به امید این‌که مادرم در نور مرده‌ی چراغ نفتی متوجه من نمی‌شود. یک کتاب قصه روی چارپایه جاگذاشته بودم. گوش‌هایم را تیز کرده بودم و وانمود می‌کردم که دارم کتاب می‌خوانم. دلم می‌خواست گفت و واگفت مردم را بشنوم. کنجکاو بودم ببینم، حالت بیان دعوا، التماس‌ها، عذر و بهانه آوردن در برابر خطاها و بعد چطور قضایا را به نفع خودشان می‌چرخاندند، برایم عجیب بود. شنیدم زن داشت می‌گفت: خانم جان، شوهرمن یک احمق است. و هیچ چاره‌ای هم براش نیست. جایی خوانده‌ام، روزی که حضرت مسیح بیاید همه‌ی بیماران را شفا می‌دهد اما احمق‌ها همانطور احمق می‌مانند. چرا این جوری است خانم جان؟
مادرم جواب داد: خیلی ساده‌ست. آن‌هایی که بیمارند خودشان می‌دانند که بیمارند، نزد خدا دعا می‌کنند که شفا پیدا کنند. ولی احمق چون فکر می‌کند باهوش و داناست پس دعا هم نمی‌کند که شفا پیدا کند و همانطور در حماقت خودش می‌ماند.
«با طلا باید نوشت این جمله را. مادر بزرگ من هم همین را می‌گفت. می‌گفت جایی که دعا و تورات باشد فهم و شعور هم هست. اما این از همان صبح که چشم‌اش را باز می‌کند قبل از این‌که دعای صبح بخواند شروع می‌کند مزخرف گفتن. بهش می‌گویم چه عجله‌ایست؟ تازه روز شروع شده، تا شب وقت داری میمون بازی درآوری. دوست دارد خواب‌هایش را تا آخر تعریف کند. خب من هم خواب می‌بینم اما تا چشم‌ام را باز می‌کنم یادم می‌رود. خواب‌هاش هم مثل خودش مسخره‌ست از خواب پریده می‌گوید خواب دیدم یک نمکدان قورت داده‌ام فقط یک دیوانه و روانی از این خواب‌ها می‌بیند. خدا من را ببخشد برای حرف‌هایی که می‌زنم اما شوهر من حتی پوتین‌هاش هم احمق و عوضی و مسخره‌ست.
مادرم پرسید: پوتین‌هاش؟
«بله، پوتین‌هاش. عجیب نیست؟ یک بار من خوب به پاهاش نگاه کردم و گفتم یک جفت پوتین احمق ِ مسخره. ببخشید خانم، می‌دانم خودم هم دارم مثل احمق‌ها حرف می‌زنم. وقتی آدم شش سال با یک احمق زندگی کند خودش هم به مرور زمان قاطی می‌کند. یک مرد باهوش فهمیده، لباس پوشیدنش هم برازنده‌ست.»
مادرم گفت: سالکا ببخشید ولی این همه نفرت از مرد خوب نیست نه برای روح نه برای جسم. خدای نکرده مریض‌ات می‌کند. این نفرت روی سلامتی‌ات اثر بد می‌گذارد.
«شما درست می‌فرمایید. هزار مرتبه درست می‌فرمایید. اما من از او نفرت ندارم، به من هیچوقت بدی نکرده و می‌دانم دست خودش نیست. اما وقتی شروع می‌کند به حرف زدن و تعریف کردن از من، دلم آشوب می‌شود. جلوی مردم خجالت می‌کشم باهاش بروم این ور آن ور.»
من تصمیم گرفتم برگردم پیش مردها، کنجکاو بودم ببینم پوتین‌های احمق اشمیکل چه شکلی است. اشمیکل حالا پشت میز نشسته بود و پاهاش پیدا نبود. شنیدم داشت می‌گفت: "همه چی را واگذار کرده‌ام به سالکا. مغازه، اجناس همه مال اوست اما با سه تا بچه‌ی قد و نیم قد، چطور می‌تواند به همه چی رسیدگی کند. خودش اینطور خواسته. من یک لقمه نان خودم را درمی‌آورم و برای خرجی‌ی بچه‌ها هم هرچقدر بتوانم کمک می‌کنم. و حالا می‌گوید فقط عید به عید سبت من می‌توانم بروم آن‌جا و بچه‌ها را ببینم. من پیش پیش می‌دانم چقدر دلم برایشان تنگ می‌شود.»
«آقای اشمیکل نمی‌دانم قانون الهی برای شما روشن است یا نه. شما وقتی جدا شوید، مجاز نیست با هم زیر یک سقف باشید»
«برای چی؟"
«قانون است. مرد و زنی که با هم زندگی کرده‌اند به هم عادت‌هایی دارند، وسوسه و کشش به طرف هم بیشتر است و اگر زن دوباره ازدواج کرده باشد، گناه کبیره است.»
«خاخام اعظم، پس من بچه‌هام را چطوری ببینم؟ هر خانه‌ای سقفی دارد و توی زمستان هم نمی‌توانم آن‌ها را ببرم بیرون.»
«باید حتما شخص دیگری هم حاضر باشد. این طبیعت آدم است که در محضر خدا خجالت نمی‌کشد اما جلوی دیگری ملاحظه می‌کند.»
من دست‌هام را کرده بودم توی جیب کت‌ام و با پول توجیبی‌‌ام بازی می‌کردم. روزی یک گروشن قبل از این‌که بروم مدرسه می‌گرفتم. از جیب‌ام درش آوردم یکهو قل خورد رفت زیر میز. چهار دست و پا رفتم زیر میز و پوتین‌های اشمیکل را دیدم. زیر نور روشن چراغ سقفی دیدم پوتین‌هاش کثیف، گلی و بی‌اندازه بزرگ و بی‌قواره بود. از چرم زمخت و بی‌ریختی بود و بغل‌هاش پت و پهن و پاشنه‌هاش ساییده شده بود. به نظرم آمد که بوی تاپاله‌ی اسب می‌دهد. بله واقعا من هم گفتم یک جفت پوتین احمق.
پدرم خم شد و پرسید: چیزی گم کردی؟ از خنده خودم را نگه داشتم و گفتم پیدا کردم، پول‌ام افتاده بود.
وقتی بلند شدم، اشمیکل گفت: پول پیدا کردی؟
«مادرم داده»
«صبر کن. این روزها چی می‌توانی با یک گروشن بخری بیا من یک کوپک بهت بدهم.»
«آقای اشمیکل پول به او ندهید. این رسم شهرهای بزرگ است که هر روز به بچه‌ها پول بدهند. وقتی ما در تومازوف بودیم از این خبرها نبود. هنگامی که یتورا، پدرزن موسی به موسی در بیابان اندرز می‌‌داد، می‌گفت: مردان حقیقت‌جو، خدا ترس‌اند و از آزمندی و حرص بیزارند. آن‌هایی که پول دوست‌‌اند به سرعت رباخوار می‌شوند. خیلی از خطاها و گناهان، شاخه‌ای از طمع برای پول است.»
«خاخام عزیز، شما این را به سالکای من باید می‌گفتید. بعضی وقت‌ها می‌گویم این خودش را برای یک گروشن به کشتن می‌دهد. همانطور که گفتم ما یک رقیب داریم که در کارش موفق است. تا وقتی‌که این شانس و قسمت است خب چه فایده‌ای دارد این همه رشک بردن. وقتی رونق کسب و کار آن‌ها را می‌بیند همینطور خون خونش را می‌خورد. مدام آن‌ها را لعن و نفرین می‌کند. هر شب درب و داغون می‌آید خانه. خاخام اجازه دهید من یک کوپک بدهم به این آقاپسر. با این یک سکه حریص و آزمند نمی‌شود.»
«درواقع پسرم لازم ندارد»
اشمیکل از جاش بلند شد و تو جیب‌هاش گشت ولی یک کوپک پیدا نکرد. به جاش، یک دکمه درآورد، یک تکه نخ، یک کلید گنده، شاید کلید مغازه‌ش بود. "سالکای من همه چی را برمی‌دارد. جیب‌هام را تمیز تمیز می‌کند. ببخش پسر حتما دفعه‌ی دیگر.»
گفتم: متشکرم. عیبی ندارد. و بدو رفتم طرف آشپزخانه.
شنیدم مادرم داشت می‌گفت: نمی‌توانی به لَله یا خدمتکار اطمینان کنی. آن‌ها غریبه‌اند. هر کار بکنند برای پول می‌کنند. عشق و محبت مادرانه ندارند. هر لحظه ممکن است برای بچه اتفاقی بیفتد. خدای نکرده از جایی پرت شود، سرش بخورد به صندلی، از لب هره بالا برود، به اجاق بسوزد. روزی نیست که توی روزنامه خبرهای وحشتناک نخوانم از بچه‌هایی که به خودشان واگذار شده‌اند.»
«ای خانم جان، بزرگترها هم اگر به خودشان واگذار شوند، سر خودشان بلا می‌آورند. وقتی من به مادرم گفتم که قرار است با اشمیکل ازدواج کنم به جای این‌که دعای خیر کند گفت دخترم تو داری با دست خودت پخ پخ سرت را از تن‌ات جدا می‌کنی.»
* * *
درست چهار هفته بعد، اجرای طلاق در خانه‌ی ما انجام شد. من آن‌جا بودم وقتی محضردار طلاق نامه را با قلم مخصوص نوشت و دو نفر پای آن را امضا کردند. پدرم بلند بلند رو به اشمیکل خواند: تو اشمیکل مایر آلتر فرزند الیزار، کسی تو را مجبور به طلاق همسرت، سارا سالکا کرده است؟ بگو نه.
«نه.»
آیا خواستاری که طلاق به اسم همسرت طبق قانون طلاق جاری شود؟ بگو بله.
«بله.»
وقتی اشمیکل سند طلاق را کف دست‌های سالکا گذاشت، مثل فانوس تا شد، بغض‌اش ترکید و با صدای مهیبی گریست. پدرم برگشت به طرف سالکا گفت شما تا نود روز نمی‌توانید ازدواج کنید.
و بعد سالکا گفت: البته، پشت در ایستاده‌اند! کی دیگر می‌آید سراغ من؟ مگر عزراییل بیاد من را با خودش ببرد. و سالکا هم زد زیر گریه. سرش را گرفته بود و دوید طرف در و مادرم به دنبالش. دفتر یادداشت و سند طلاق را روی میز جا گذاشته بود.
من توی گلوم قلنبه شده بود. و برای اولین بار فهمیدم چرا ستون‌های محراب به لرزه درمی‌آد، وقتی مردی اولین همسرش را طلاق می‌دهد.
بعد از طلاق، من دیگر نه اشمیکل را دیدم، نه سالکا را. ولی یکی از همسایه‌ها که آن‌ها را خوب می‌شناخت خبرها را می‌آورد. اشمیکل مغازه را به سالکا واگذار کرده بود. و هفته‌ها گذشته بود بدون این‌که کسی چیزی بخرد. سالکا مجبور شد همه چی را مفت بدهد ومغازه را ببندد.
اشمیکل باز ازدواج کرد. همسر جدیدش یک پیردختر بود. با هم یک مغازه‌ی دیگر باز کردند. و هر چه سالکا ضرر کرد، این تازه عروس و داماد سود کردند و موفق شدند. مغازه‌ی اشمیکل پر از مشتری شده بود سوزن می‌انداختی پایین نمی‌رفت. همسایه‌مان می‌گفت: زن جدیدش، ابدا فکر نمی‌کرد که اشمیکل احمق است. برعکس، در نظر او اشمیکل بسیار بصیر و دانا بود. زن جدید، قیافه نداشت. کوتوله و پت پهن بود. اما خوش رو بود و مثل آفتاب گرم و دلپذیر. و منتظر بود تا حرف از دهان اشمیکل درآید.
مادرم پرسید: بچه‌ها چی؟ می‌رود آن‌ها را ببیند؟
«هفته‌ای سه روز آن‌جاست شاید هم یک روز درمیان.»
مادرم با تردید گفت: اما این رفتار درستی نیست.
«اشمیکل دوست دارد آن‌ها را، بیشتر از همسر الان‌اش. جانش را برایشان می‌دهد.»
مادرم پرسید: چطور سالکا ازدواج نکرده؟
«دنبال یک مرد باهوش است. ولی چطور یک مرد باهوش می‌رود سراغ یک زن زبان دراز با سه تا بچه. ولی نگران نباش. اشمیکل همه چی برایشان تهیه می‌کند. وقت و بی‌وقت برایش هدیه می‌برد. من هیچوقت دست خالی ندیدمش. مرتب بار می‌کند می‌برد خانه‌شان. یک گاو خوب می‌گذارد خوب بدوشن‌اش."
«سالکا خدمتکار دارد؟ کسی حضور دارد وقتی اشمیکل آن‌جاست؟»
«تا آن‌جا که من خبر دارم سالکا خدمتکار ندارد. مغازه را هم که بست حالا از بچه‌ها مراقبت می‌کند.»
مادرم تکرار کرد: این رفتار درست نیست. این روزها دین و ایمان مردم سست شده و شیطان همیشه آماده‌ست برای وسوسه کردن.
همسایه لب‌اش را گاز گرفت: درست، اما خدمتکار این روزها گران است. چی می‌گفتند قدیم‌ها؟ هرکسی تو جهنم، به آتش خودش می‌سوزد.
زن چشمک زد، آه کشید و آشپزخانه را ترک کرد. قاب نوشته‌ی دعای «چشم بد دور» را چند بار بوسید و رفت.
نویسنده: آیزاک باشویس سینگر (Isaac Bashevis Singer)
مترجم: مرضیه ستوده

«زندونی، اسمت چیه؟»
«چون فردا، موقع طلوع آفتاب، دیگه به دردم نمی‌خوره، آن‌قدرها ارزش پنهان کردن نداره، پارکر اندرسن»
«درجه‌ت؟»
«زیاد به جایی نمی‌خوره؛ افسران ارشد باارزش‌تر ازاونن که خودشونو به شغل مخاطره آمیز جاسوسی به خطر بندازن. من گروهبانم.»
«ازکدوم هنگ؟»
«معذرت می‌خوام،جواب من، باتوجه به اطلاعاتی که دارم ممکنه سبب بشه که پی ببرین رودروی چه نیرویی هستین، چون خود من به خاطر کسب همین خبر بوده که به صفوف شما اومده‌م؛ بنابراین، گفتن نداره.»
«بلبل زبون هم که هستی».
«اگه دندون رو جگر بذارین، فردا صبح خواهید دید که خیلی هم بی سر وزبونم.»
«ازکجا می‌دونی که فردا صبح قراره کشته بشی؟»
«میون جاسوس‌هایی که شب اسیر می‌شن این کارعادی‌یه. آخه، یکی ازرسوم نظامی‌گری‌یه.»
ژنرال تا این‌جا وقاری راکه درخور یک افسر عالی مقام ومشهور موتلفِ جنوبی بود به کناری افکنده بود ولبخند چهره‌اش راپوشانده بود. اما هیچ‌کس، با آن قدرت و نظر مساعد و به‌رغم آن ظاهر وقیافۀ بشاش، انتظار خبر خوشی نداشت. این قیافه بشاش نه حاکی از اخلاق خوش بود ونه دیگران را دربرمی‌گرفت؛ به عبارت دیگر، با افرادی که شاهد آن بودند میانه‌ای نداشت. نه با جاسوس دستگیر شده‌ای که عامل آن بود ونه با نگهبان مسلحی که او را به چادر آورده بود و حالا اندکی دورتر ایستاده بود و زندانی خود رادرپرتو زرد رنگِ شمع می‌نگریست. لبخند وظیفۀ آن‌مرد جنگی نبود؛ او ماموریت دیگری داشت. گفت‌وگو ازسر گرفته شد؛ درین محاکمه اصولاً جرم بزرگی مطرح بود.
«پس می‌پذیری که جاسوسی، می‌پذیری که با لباس مبدل یه سرباز جنوبی وارد محوطه نظامی من شده‌ا‌ی تا از تعداد و موقعیت نیروهای من مخفیانه اطلاعاتی کسب کنی.»
«فقط تعداد نیروها. ازموقعیتشون که اطلاع داشتم. تعریفی نداره.»
ژنرال باز چهره‌اش شکفته شد؛ نگهبان، با احساس مسئولیتی بیشتر، چهره عبوسش بیش از پیش درهم رفت و شق‌ورق‌تر ایستاد. جاسوس، که کلاه خاکستری از ریخت افتاده‌اش را یکریز دور انگشت نشان تاب می‌داد، نگاهی سرسری به دور و اطراف خود انداخت. همه چیز در نهایت سادگی بود. چادر« عمودی » که دو ونیم متر ارتفاع وسه متر پهنا داشت، باتک شمعی، قرارگرفته دردستۀ یکسر نیزه، روشن می‌شد که خود در میزی ازچوب کاج فرو رفته بود و در پشت آن ژنرال نشسته بود که شش‌دانگ حواسش جمع نوشتن بود و ظاهراً اعتنایی به مهمان ناخوانده‌اش نداشت. قالیچه کهنه‌ای کف چادرراپوشانده بود؛ یک چمدان چرمی کهنه‌تر، یک صندلی دیگر، و چند پتوی لوله کرده ازجمله چیزهایی بود که درچادر جا داشت؛ سادگی امرونهی‌های ژنرال کلاورینگ، که ازویژه‌گی‌های جنوبی‌ها بود، وعاری از«دنگ وفنگ» بودن او با اشیاة ملازمت داشت. درمدخل چادر، ازمیخ بزرگی که در دیرک فرورفته بود یک شمشیر بلند نظامی با جلدی چرمی، یک تپانچه جلددار ویک چاقوی لبه‌دار وتیز، عاطل و باطل، آویخته بود. ژنرال درباره این اسلحه که به هیچ‌وجه کاربرد نظامی نداشت می‌گفت که یادگار دوران صلح آمیزی است که نظامی نبوده است.
شبی توفانی بود. سیلاب باران، باصدایی کسالت بار و طبل مانند که برای آدم‌های چادر نشین آشناست، روی برزنت فرومی‌ریخت.
همان‌طور که وزشِ بادِ رعد آسا خود رابرچادر میکوبید چادر باآن ظاهر سست وآسیب پذیرش می‌لرزید، پیچ وتاب می‌خورد ودیرکها وطنابهایش به هرسو کشیده می‌شد.
ژنرال نوشته را به پایان برد. صفحۀ کاغذ نصفه راتا کرد و رویش را به سرباز نگهبان برگرداند وگفت:«بگیر،تاسمَن، اینو به دست آجودان کل بده و بعد برگرد.»
سرباز که بانگاهی پرسان به جانب زندانی بخت برگشته سلام می‌داد، گفت:«زندونی چی، جناب ژنرال؟»
افسر با خشونت گفت:«کاری رو که می‌گم انجام بده.»
سرباز یادداشت را گرفت وسرش راخم کرد واز چارد بیرون رفت. ژنرال کلاورینگ چهره زیبایش رابه جانب جاسوس فدرال برگرداند وبا نگاهی که خصمانه نبود به او نگریست وگفت:«شب بدی یه، جانم.»
«برای من،بله.»
«حدس می‌زنی من چی نوشته‌م؟»
«به جرئت می‌گم چیزی که ارزش خوندن داره، واگه حمل برابراز غرور نشه، حدس میزنم اسم من هم توش اومده.»
«آره ،دستور یه دربارۀ اعدام تو که باید موقع بیدار باش خونده بشه.چند سطری هم خطاب به افسر دژبان نوشته‌م که ترتیب جزئیات کارو بده.»
«جنابِ ژنرال،امیدوارم که ترتیب صحنه ازهرنظر داده بشه،چون خود منهم شرکت دارم.»
«دلت می‌خواد کارهای به خصوصی انجام بگیره؟ مثلا، میل داری کشیش اونجا حضور داشته باشه؟»
«دلم نمی‌خواد به خاطر انبساط خاطر بیشتر من آرامش کشیش به هم بخوره.»
«خدایا،می‌خوای بگی خیال داری با شوخی وخوشمزگی به پیشواز مرگ بری؟ مگه نمی‌دونی که این موضوع خیلی جدی‌یه؟»
«ازکجا بدونم؟ من هیچ وقت تو سراسر عمرم نمرده‌ام. شنیده‌م که مرگ موضوع جدی یه، اما نه ازکسانی که این تجربه رو پشت سرگذوشته‌ن.»
ژنرال لحظه ای ساکت ماند؛مرد علاقۀ اوراجلب می‌کرد وشاید اسباب تفریح او می‌شد؛ قبلاً با آدمی مثل او روبرو نشده بود.
گفت:«مرگ دست کم همون ازدست دادن خوشبختی‌یه که داریم،ازدست دادن فرصتهای بیشتر.»
«ازدست دادن این چیزها اگه با خونسردی توام باشه ودرنتیجه بدون دلهره انجام بگیره، آدمو به صرافت نمی‌اندازه. شما خودتون باید توجه کرده باشین، جناب ژنرال ، که ازمیون همۀ افراد نفله شده‌ای که بامسرت خاطر پشت سرتون رها کرده‌ین حتی یه نفر تاسف کسی روجلب نکرده.»
«اگه آدمِ مرده تاسف آور نیست، مردن – یعنی جون دادن- برای آدمی که هنوز هوش و حواسش سرجاست قطعاَ ناخوشاینده. اینو که باید قبول داشته باشی .»
«درد ناخوشاینده، درین تردیدی نیست. آدم نمی‌شه دچار درد بشه وناراحتی حس نکنه. چیزی که هست کسی که بیشتر عمر میکنه بیشتر درمعرض درد قرار داره. چیزی که شما به‌ش مردن می‌گین، درواقع، آخرین درده، بنابراین چیزی به اسم مردن وجود نداره. فرض کنیم ، برای نمونه، من تصمیم به فرار بگیرم. شما هفت تیری رو که محترمانه روی زانوهاتون پنهان کردین بلند می‌کنین و…»
ژنرال چهره‌اش مثل دخترها گل انداخت، سپس آرام خندید ودندان‌های براقش نمایان شد. چهرۀ زیبایش رابه یک طرف متمایل کرد وچیزی نگفت. جاسوس ادامه داد:«شما شلیک می‌کنین ودر شکم من چیزی جا می‌گیره که من فرونداده‌ام. زمین می‌خورم اما نمی‌میرم. پس ازنیم ساعت حالت احتضار می‌میرم. اما درهرلحظۀ مفروضِ اون نیم ساعت من یا مرده‌ام یا زنده. حالت وسط وجود نداره. فردا صبح که من اعدام می‌شم همین موضوع اتفاق می‌افته؛ تا هشیارم زنده‌م، وقتی مرده‌م که ازهوش رفته‌م. طبیعت ظاهراً موضوعو کاملا به نفع من حل کرده، درست همان‌طور که من به نفع خودم حل می‌کردم. موضوع به اندازه‌ای ساده‌س که.» وبا لبخندی ادامه داد:«ظاهراً اعدام کردن اصلاً ارزششو نداره.»
درپایان گفته های او سکوتی طولانی برقرار شد.ژنرال خونسرد نشسته بود، به چهرۀ مرد خیره شده بود، اما ظاهراً به حرف‌های مرد دقت نداشت. گویی چشم‌هایش زندانی رامی‌پایید، اما ذهنش به موضوع‌های دیگری توجه داشت. آن وقت نفس عمیق و کش‌داری کشید، مثل کسی که ازخواب وحشتناکی سربرداشته باشد، به خود لرزید وکمابیش بی آنکه شنیده شود، گفت:«مرگ وحشتناکه!» این جمله ازدهان جلاد برآمده بود.
جاسوس با لحن جدی گفت: «برای اجداد وحشی ما وحشتناک بود؛ چون عقلشون به اونجا نرسیده بود که شعور آدمو ازجسمهایی که این شعور درشون جلوه‌گر می‌شه تفکیک کنن- درست همان‌طور که میمون،که ازشعور کمتری برخورداره، قادر نیست احتمالاً خونه‌ای روبدون ساکنانش تصور کنه؛ یا وقتی چشمش به یه خونۀ مخروبه می‌افته نمی‌تونه به آدمی فکر کنه که تو اون خونه رنج می‌بره. مرگ ازاین نظر برای ما وحشتناکه که این‌جور نگرشو به ارث برده‌یم؛ نگرشی که ازاین نظریه‌های وحشی و خیالی دنیای دیگه گرفته شده- درست مثل نام محل‌هایی که افسانه‌هایی رو به یاد ما می‌آره که اون‌هارو توضیح می‌ده یا رفتارهای بی‌معنایی که برای توجیه‌شون فلسفه تراشی می‌کنیم. شما می‌تونین منو اعدام کنین، اما قدرتِ شیطانی شما درهمین جا متوقف می‌شه، می‌خوام بگم که شما نمی‌تونین همه چیز منو اعدام کنین .»
ژنرال ظاهراً حرف‌های او رانشنیده بود؛ گفته‌های جاسوس صرفاً افکار اورابه مجرای ناآشنایی کشاندند، به نتایجی که مستقل ازافکار جاسوس بود. توفان قطع شده بود وچیزی ازروح شکوهمندی شب به افکار جاسوس راه یافته بود وته رنگی ملال‌آور ازترسِ فوق طبیعی به آن‌ها بخشیده بود؛ ترسی که عنصری ازدوران پیش ازصنعت درآن نهفته بود. گفت:«من نمی‌خوام بمیرم، دست‌کم امشب نمی‌خوام بمیرم.»
گفته‌اش- چنانچه ،درواقع، خواسته بود به حرفش ادامه دهد- باورود افسری هم مقام با او، یعنی سروان هاستِرلیک، افسر دژبان، قطع شد. ژنرال به خود آمد وحالت گیج ومنگی چهره‌اش رنگ باخت.
به سلام نظامی افسر پاسخ داد وگفت: «سروان، این مرد جاسوس یانکی‌هاست که توصفوف ما دستگیر شده ومدارک همراهش گواه این موضوعه. خودش اعتراف کرده . هوا چه‌طوره؟»
«توفان تموم شده، قربان، ماه دیده می‌شه.»
«بسیار خوب ، یه دسته نفر آماده کنین، اونو ببرین به میدان سان و تیربارانش کنین.»
فریادی ناگهانی ازگلوی مرد شنیده شد. خود رابه جلو انداخت، گردنش راپیش آورد، چشم‌هایش راازهم دراند ودست‌هایش رامشت کرد.
با خشونت وکمابیش بی‌آن‌که حرف‌هایش مفهوم باشد،گفت:«خدایا، جدی نمی‌گین، چرایادتون رفته، تا فردا صبح نباید بامن کاری داشته باشین.»
ژنرال به سردی گفت: «من حرفی ازصبح نزدم،این حدس خود شماست. همین الان تیرباران می‌شین.»
«اما جناب ژنرال، تمنا می‌کنم،درخواست می‌کنم، فراموش نکنین، درسته که من باید اعدام بشم، اما برپاکردن دارمدتی وقت می‌گیره، یه ساعت، دوساعت. درسته که جاسوس‌ها باید اعدام بشن،اما طبق قوانین نظامی من حقوقی دارم. به خاطر خدا، جناب ژنرال ،ببینین چه‌طور…»
افسر شمشیر کشید،چشم‌هایش رابه زندانی دوخت وبه درِچادر‌اشاره کرد. زندانی دودل ماند، افسر یقۀ اوراگرفت وآرام به جلو هل داد. مرد وحشت‌زده همین که به تیرک چادر رسید به اطراف آن جست زد و با چالاکی یک گربه غلاف چاقوی تیز را درچنگ گرفت و تیغه را از آن بیرون کشید، سروان راکنار زد و با خشمِ آدمی دیوانه روی ژنرال پرید و او را به زمین انداخت و همان‌طور که ژنرال دراز کشیده بود، خود را با سر به روی او انداخت. میز واژگون شد، شمع خاموش شد و آن‌ها کورکورانه درتاریکی به کشمکش پرداختند. افسر دژبان به کمک افسر مافوقش پرید و روی دوجسمی که درکشمکش بودند، افتاد. دشنام و فریادهای نامفهوم، حاکی ازخشم و درد، ازتن واندام‌های درهم آویخته به گوش می‌رسید؛ چادر روی آن‌ها پایین آمد و زیر چین وتاهای دست و پا گیر وسنگین آن کشمکش ادامه پیدا کرد. سرباز تاسمَن، که به دنبال رساندن پیام برمی‌گشت، کما بیش به صرافت موقعیت افتاد. تفنگ را انداخت وگوشه‌های چادر را، که تکان تکان می‌خورد، ازهرجا می‌شد می‌گرفت و بی‌ثمر سعی می‌کرد ازروی آدم‌های زیر آن بالا بکشد؛ نگهبانی که جلو آن‌جا قدم می‌زد، چون به رغم هر اتفاقی که می‌افتاد، جرئت نمی‌کرد محل نگهبانی‌اش را ترک گوید، ماشۀ تفنگش را کشید. صدای شلیک افراد نظامی محوطه را متوحش کرد؛ صدای طبل ساعتِ حضور وغیاب را اعلام کرد و صدای شیپور وقتِ شیپور جمع را.افراد، که هنوز کاملاً لباس نپوشیده بودند و به حالت دو بافرمان‌های افسران‌اشان صف می‌کشیدند، دسته دسته زیر نور ماه جمع شدند. نظم با صف بستن افراد برقرار شد؛ آن‌ها خبردار ایستادند و، درآن حال، افرادِ ستاد ونگهبان‌های ژنرال چادر افتاده رابرپا کردند و بازیگران ازنفس افتاده و خون آلود را، درآن مشاجرۀ غریب، ازهم جدا کردند و به آن‌ آشوب پایان دادند.
یک نفر به راستی ازنفس افتاده بود: سروان مرده بود؛ دستۀ چاقوی لبه تیز درگلویش گیر کرده بود ودستی که درآن فروبرده بود نتوانسته بود ازجایش بیرون بکشد. دردست مرده شمشیرش به چشم می‌خورد، شمشیری که با چنان نیرویی درمشت فشرده بود که هرفرد زنده‌ای را به مبارزه می‌خواند. سراسر تیغۀ شمشیر را رگه‌ای از سرخی پوشانده بود.
ژنرال راکه ازجا بلند کردند، باناله‌ای روی زمین افتاد و ازحال رفت. گذشته اززخم‌های جزیی، جای دوزخم شمشیر در او دیده می‌شد، یکی درران و دیگری در شانه.
جاسوس کمتر از همه آسیب دیده بود. جدا ازدست راستش که شکسته بود، زخم‌هایش گویی درکشمکش معمولی و با سلاح‌های طبیعی به وجود آمده بود. اما گیج ومنگ بود وبه درستی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. دست کسانی راکه می‌خواستند به او کمک کنند پس می‌زد، روی زمین به حال قوز کرده نشسته بود و زیر لب بد و.بیراه می‌گفت. چهره‌ش ، که براثر ضربه ورم کرده بود ودلمه‌های خون برآن دیده می‌شد، با آن موهای به هم ریخته، سفید می‌زد وحال چهره مرده‌ها را پیدا کرده بود.
پزشک جراح که به کار نوارپیچی مشغول بود، درجواب سوالی گفت: «این باب عقل شوازدست نداده، ترسیده. می‌خوام ببینم کیه وسرباز تاسمن شروع کرد به توضیح دادن. درعمرش فرصتی به دست آورده بود تا خودی نشان بدهد، هیچ نکته‌ای را که حاکی از همیت رابطۀ خود با وقایع شبانه باشد ناگفته نمی‌گذاشت. داستانش راکه به پایان رساند وباز خواست ازسر بگیرد ودیگر کسی به او اعتنا نکرد.
ژنرال حالا هوش و حواسش رابه دست آورده بود. روی آرنج نیم‌خیز شد، نگاهی به دور واطراف انداخت، به دیدن جاسوس که جلو آتش محوطۀ نظامی کز کرده بود ودورش راگرفته بودند، همین‌قدر گفت: «این بابا روببرین میدان سان و تیر باران کنین.»
افسری که درآن نزدیکی ایستاده بود ،گفت: «ژنرال عقلش پاره سنگ برداشته.»
آجودان گفت: «عقلش پاره سنگ برنداشته. دست‌خطش درباره این ماجرا پیش منه. همین دستورو به هاسترلیک داده.» آن وقت با دست به افسر دژبان ‌اشاره کرد وگفت: « دراین‌که باید اعدام بشه حرفی نیست.»
ده دقیقه بعد، گروهبان پارکر آندرسن، فیلسوف وبذله گو،از لشکر فدرال، که درزیر نور ماه زانو زده بود وباحرف‌های بی سروته سعی می‌کرد جانش رابرهاند، باشلیک بیست تفنگ جانش گرفته شد. همین که رگبار برهوای گزندۀ نیمه شب ضرب گرفت؛ ژنرال کلاورینگ، که بارنگِ پریده و بی حرکت درپرتو سرخ‌رنگ آتش محوطۀ نظامی دراز کشیده بود، چشمان آبی رنگش راگشود، به چهرۀ کسانی که دور تا دورش ایستاده بودند نگریست وگفت:«چقدر همه چیز آرومه!»
پزشک جراح نگاهی موقرانه وبامعنی به آجودان کل انداخت. چشمان بیمار آهسته بسته شد وچند دقیقه‌ای با این حال ماند؛ سپس چهره‌اش رالبخندی بسیار دلپذیر پوشاند وبا صدای ضعیفی گفت:«گمان می‌کنم این مرگ باشه.» وجان داد.
نویسنده: اَمبروس بی یرس (Ambrose Gwinnett Bierce)
مترجم: احمد گلشیری

نقل ازکتاب: «داستان ونقد داستان» – نشر نگاه 1385
حروفچین: فرشته نوبخت

ساعت 9 و37 دقیقه شب، روز دوم سفر، درحالی که ویرجینین با سرعت بیست گره دریایی به سمت اروپا می‌رفت، جلی رول مورتون وارد سالن رقص قسمت درجه یک شد، خیلی شیک و سراپا سیاهپوش. هرکسی خوب می‌دانست که چه کارباید بکند. رقصندگان از حرکت ماندند، ما اعضای ارکستر سازهایمان رازمین گذاشتیم. بارمن ویسکی گرداند ومردم ساکت شدند. جلی رول ویسکی رابرداشت، دم پیانو رفت وچشم توی چشم نووه چنتو دوخت. چیزی نگفت، اما همه شنیدند: « برو کنار»
نووه چنتو کنار رفت.
– شما همان هستید که جاز رااختراع کرده است، بله؟
– بله، وتو همان هستی که تا اقیانوس زیر نشیمنت نباشد نمی‌توانی ساز بزنی؟
– بله.
مراسم معرفی انجام شده بود. جلی رول سیگاری روشن کرد، آن رابه حالت تعادل روی لبه پیانو گذاشت وشروع کرد به نواختن. رگتایم. اما آن رامثل چیزی می‌نواخت که هیچ‌کس تا آن وقت نشنیده بود. نمی‌نواخت، لیز می‌خورد. مثل لباس ابریشمینی بود که روتن زنی سر بخورد، آن هم زنی رقصان. همه نجیب خانههای امریکا توی این موسیقی بود، اما ازآن نجیب خانههای مجلل، که حتی دخترهای خدمتکار توی رختکنشان هم خوشگلند. جلی رول، آخرسر موسیقیش را با نتهای کوچک نامرئی تزئین کرد، ازآن بالابالا، ازته صفحه کلید، مثل آبشار کوچکی ازمروارید که روی کفی مرمرین بریزد. سیگارهنوز سرجایش بود، تا نیمه سوخته بود اما خاکسترش به‌اش چسبیده بود. انگار نخواسته بود بیفتد تا مبادا صدایی بکند. جلی رول سیگار رابا سرانگشتهایش گرفت. گفتم که دستهایی داشت مثل دوتا پروانه، سیگاررابرداشت، اما خاکستر بازهم نریخت، باز هم نمی‌خواست بریزد، شاید کلکی توی کار بود، من نمی‌دانم، هرچه بود، نمی‌ریخت. ازجا بلند شد، باآن خاکستر قشنگش که راست ایستاده بود، زیر دماغ او گرفت وگفت:
– نوبت توست، ملوان.
نووه چنتو لبخند زد. خیلی خوشش آمده بود. شوخی نمی‌کنم. پشت پیانو نشست و احمقانه‌ترین کاری راکرد که می‌توانست بکند. آهنگ برگرد اردک کوچولویم را زد، یک تصنیف بچگانه که سالها پیش ازدهان یکی از مهاجران شنیده بود وازهمان وقت از سرش بیرون نرفته بود، واقعاً ازاین آهنگ خوشش می‌آمد، نمی‌دانم ازچه چیزش خوشش می‌آمد، اما خیلی ازآن به هیجان می‌آمد. معلوم بود که اسم این کاررانمی‌توان هنرنمایی گذاشت. یعنی حتی من هم می‌توانستم این قطعه را بزنم. این آهنگ را با یک کمی تاثیرات بَم زد، یک جایش یک اِکو اضافه کرد ویکی دوتا رِنگِ تزئینی، ولی خوب، تصنیفِ احمقانه‌ای بود و از احمقانه بودنش چیزی کم نشد. جلی رول قیافه آدمی راگرفت که تمام هدیههای سال نوش رادزدیده باشند. با چشمهای گرگ مانندش نووه چنتو راصاعقه باران کرد، نشست پشت پیانو و یک بلوز زد که دل سنگ را هم آب می‌کرد، انگار همۀ پنبههای کاکاسیاهای دنیا توی این بلوز است، واو دارد با این نتهایش پنبهها را جمع میکند. چیزی بود که دل آدم رامی‌برد. همه ازجایشان بلند شدند، یکی دماغش رابالا می‌کشید، یکی هورا می‌کشید. جلی رول اصلاَََ یک کلام هم نگفت،، هیچی، معلوم بود که دیگر حوصله اش ازاین ماجرا سررفته است.
نوبت نواختن نووه چنتو بود. ازهمان اول کاررا خراب کرد، چون وقتی پشت پیانو نشست دو قطره اشک به این بزرگی توی چشمهاش بود، به خاطر بلوز، متاثر شده بود ومعلوم بود چرا. اما تنها چیز بیهوده این بود که با این همه موسیقی‌ای که توی سر ودستهایش داشت، می‌دانید شروع کرد به زدن چی؟ بلوزی که همین الآن شنیده بود. بعداً، فردا صبحش، مثلا برای اینکه کارش راتوجیه کرده باشد، گفت:« آنقدر قشنگ بود که.» اصلاً کمترین تصوری نداشت که مبارزۀ تن به تن چیست، اصلاً. این بود که بلوز را زد. و از این گذشته، توی سرش این بلوز تبدیل شده بود به یک رشته آکوردهای کُند، یکی دنبال دیگری، پشت سر هم، خلاصه یک چیز خسته‌کننده. اوروی صفحه کلید خم شده بود و این آکوردها را یکی بعد از دیگری مزمزه می‌کرد، این آکوردهای عجیب را، این چیزهای ناهمساز را، اما واقعاً مزمزه‌شان می‌کرد. دیگران به این اندازه خوششان نیامده بود. حتی وقتی تمام کرد، چند نفری سوت زدند.
آن وقت بود که جلی رول مورتون واقعاً حوصله اش سر رفت. به سمت پیانو نرفت، بلکه خودش راروی آن انداخت، وازلای دندان‌هایش، منتها طوری که همه بشنوند، چند کلمه، خیلی واضح، بیرون آمد:
– حالا برو گورت راگم کن، احمق.
بعد شروع کرد به زدن. منتها اسمش زدن نبود، چشم‌بندی بود، بندبازی بود، هرکاری راکه روی صفحه کلیدی با هشتادوهشت شستی کردنی است، کرد، باسرعتی گیج آور. بی‌آن‌که یک نت را اشتباه بزند یا یکی از عضلات صورتش حرکت کند. اصلاً موسیقی نبود، شعبده‌بازی بود، جادو بود، واقعاً. کمترین چیزی که می‌توان گفت این بود که فوق‌العاده بود. مردم دیوانه شده بودند، گریه می‌کردند، هورا می‌کشیدند، هیچ‌وقت چنین چیزی ندیده بودند. چنان سروصدایی بود که انگار روز جشن ملی است. ووسط این سروصدا، من می‌بینم که نووه چنتو دارد نگاهم می‌کند وقیافه‌اش تو هم رفته است، حتی یک کم مبهوت است. به من نگاه کرد وگفت:
– اما این یارو احمق است…
من جوابی به‌اش ندادم. جوابی نداشتم بدهم. به طرف من خم شد وبه من گفت:
– ببین، یک سیگار بده به من…
چنان هاج وواج شده بودم که سیگاری درآوردم و به او دادم. می‌خواهم بگویم که اوسیگار نمی‌کشید، نووه چنتو رامی‌گویم. تا آن وقت سیگار نکشیده بود. سیگاررا گرفت، روی پاشنۀ پایش چرخید ورفت نشست پشت پیانو. مدتی طول کشید تا آدم‌های سالن بفهمند او نشسته است وحالا که نشسته است شاید چیزی هم بزند. دو سه نفر به صدای بلند متلک پراندند، بعضی‌ها خندیدند، چند نفری سوت زدند، آدم‌ها این‌طوریند، به بازنده ها رحم نمی‌کنند. نووه چنتو با حوصله تمام منتظر ماند تا دور و ورش ساکت شود، بعد نگاهی به جلی رول انداخت که کنار بار ایستاده بود وداشت شامپانی می‌نوشید وبه صدای بسیار آهسته گفت:
– خودت خواستی، پیانوزنِ نکبتی.
بعد سیگار مرا روی لبۀ پیانو گذاشت. سیگار خاموش را. وشروع کرد.
(ازبلند گو قطعه‌ای پخش می‌شود که با استادی دیوانه‌واری نواخته می‌شود، انگار آن را باچهار تا دست می‌زنند، وبیش ازسی ثانیه طول نمی‌کشد. این قطعه با بارانی ازآکوردهای فورتیسیمو تمام می‌شود. بازیگر صبر می‌کند تا این قطعه تمام شود وبعد حرف خودراازسر می‌گیرد.)
خوب.
جماعت این قطعه رابدون آن‌که دم بربیاورند فرو داد. نفس‌ها درسینه حبس شده بود ونگاه‌ها به پیانو دوخته شده بود، مثل احمق‌های تمام عیار. سرجایشان مانده بودند، یک کلمه هم حرف نمی‌زدند، انگارازهوش رفته باشند، حتی پس ازاین باران آخرِ آکوردها که انگار پنجاه دست آن را می‌نوازند. گمان می‌کردی که پیانو همین الان است که منفجر شود. ودراین سکوت دیوانه کننده، نووه چنتو ازجا برخاست، سیگار مرا برداشت، ازبالای صفحه کلید کمی روی پیانو خم شد وسیگاررا به سیم‌ها نزدیک کرد.
صدای جرق جرقِ آهسته.
ازپیانو دور شد، سیگار روشن شده بود. قسم می‌خورم. روشنِ روشن بود.
نووه چنتو سیگاررامثل شمع کوچکی به دست گرفته بود. به سیگارپک نمی‌زد وحتی نمی‌دانست که چه‌طورآن را لای انگشتانش بگیرد. چند گام به طرف جلی رول مورتون رفت وسیگاررابه طرف اودراز کرد:
– بگیر بکش، من بلد نیستم سیگاربکشم.
وآن‌وقت بود که مردم ازجادو بیدار شدند. آن وقت بود که صدای فریاد وکف زدن به آسمان‌ها رفت. سروصدای عظیمی بلند شد، من نمی‌دانم، اما هیچ کس هیچ‌وقت چنین چیزی ندیده بود. مردم همه فریاد می‌زدند، همه می‌خواستند نووه چنتو رالمس کنند، بلبشویی بود، وآدم دیگر ازهیچ چیزی سر درنمی‌آورد. اما من می‌دیدمش، جلی رول مورتون را،که وسط این هیاهو ایستاده بود وبا عصبانیت به این سیگار نکبتی پک می‌زد و داشت فکر می‌کرد که چه قیافه ای باید بگیرد، اما عقلش به جایی نمی‌رسید، حتی نمی‌دانست به کجا باید نگاه کند، وبعد یکباره دست پروانه مانندش شروع کرد به لرزیدن، واقعاً شروع کرد به لرزیدن، می‌دیدم که دستش می‌لرزد، هیچ‌وقت یادم نمی‌رود، چنان می‌لرزید که خاکستر سیگار جدا شد وافتاد، اول روی لباس زیبای سیهش وبعد آرام آرام ، روی لنگۀ راست کفشش، کفش ورنی سیاه و درخشانش، این خاکستر مثل تف سفیدی افتاد آن‌رو، واونگاه می‌کرد، هنوز یادم است، کفش رانگاه می‌کرد، ورنی را و خاکستر را، وفهمید آنچه رافهمیدنی بود فهمید، و پشت کرد وبا گام‌های آهسته راه افتاد، قدم‌هایش را یکی یکی آرام برمی‌داشت ومی‌گذاشت تا خاکستر تکان نخورد، سالن بزرگ را طی کرد واز نظر ناپدید شد، او با کفش ورنیش، و روی آن این تف سفید که باخود می‌بُرد، که رویش نوشته بود که یکی برنده شده است، و آن که برنده شده او نیست.
نویسنده: الساندرو باریکّو (Alessandro Baricco)
مترجم: حسین معصومی همدانی

برگرفته ازکتاب: «نووه چنتو»- نشر نیلوفر چاپ اول 1385
حروف‌چین: فرشته نوبخت

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.