داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آقای کبوتر و بانو

البته که می‮دانست، آن‌هم بهتر از هر کس دیگر، که ذره‌ای شانس ندارد، حتی به اندازه‮ی یک سر سوزن. اصلاً تصورش هم نامعقول بود؛ این‌قدر نامعقول که هیچ تعجب نمی‮کرد اگر پدر دخترک… خب، هر کاری که پدر دخترک می‮کرد برای او کاملاً قابل فهم بود. در واقع هیچ چیز جز درماندگی محض، جز این واقعیت که این براستی آخرین روز اقامتش در انگلستان بود- تا کی‌اش را فقط خدا می‮دانست- نمی‮توانست او را به حرکت وادارد. تازه همین حالایش هم… یک پاپیون چارخانه‮ی کرم و لاجوردی از توی کشوی کمد انتخاب کرد و لب تختخوابش نشت. اگر دخترک بر می‮گشت و می‮گفت: «چه‌غلط‌ها!»، آیا تجعبی داشت؟ ضمن اینکه یقه‌اش را بالا می‮زد و روی پاپیون بر می‮گرداند به این نتیجه رسید که اصلاً و ابداً تعجبی نداشت. فی‌الواقع منتظر بود جوابش چیزی توی همین مایه‌ها باشد. راستش، اگر با بی طرفی به قضیه نگاه می‮کرد، هیچ نمی‮دانست که چه جواب دیگری ‌ممکن بود بگیرد.
ظاهر و باطن همین بود! جلوی آینه با حالت عصبانیت پاپیونش را بست، موها را با هر دو دست روی سرش خواباند، و لبه‮ی جیب کتش را بیرون کشید. مردی با در آمد سالانه پانصد الی ششصد پوند از باغ میوه‌ای در رودزیا- انگار جا تو دنیا قحط بود! بی هیچ سرمایه‌ای. بی یک شاهی درآمد اضافی تا دست کم چهارسال دیگر. از بابت ریخت و قیافه و این جور چیزها هم که چندان چنگی به دل نمی‮زد. حتی نمی‮توانست به تندرستی‌اش بنازد، چون این جریان افریقای شرقی چنان از پا انداخته بودش که ناچار شده بود شش ماهی را مرخصی بگیرد. هنوز هم که هنوز بود رنگ و رویش جا نیامده بود و، همان‌طور که دولا شده بود و خودش را توی آینه نگاه می‮کرد، به نظرش رسید که در آن بعد از ظهر وضعش از حد معمول هم خرابتر شده است. ای دل غافل! چه اتفاقی افتاده است؟ انگار رنگ موهایش سبز شده بود. لعنت بر شیطان، هر عیبی که داشت، رنگ موهایش مغز پسته‌ای نبود. این یکی دیگر نور علی نور بود! اما دمی‮بعد نور سبز رنگ توی آینه اندکی لرزید: بازتاب سایه‮ی سبز درخت توی حیاط بود. رجی پشت به آینه کرد و قوطی سیگارش را در آورد، اما یادش آمد که خانم جان چقدر بدش می‮آید که کسی توی اتاق سیگار بکشد، این بود که دوباره آن را توی جیبش گذاشت و به طرف کمد لباس رفت. نخیر، محال بود بتواند یک نکته‮ی مثبت در سرتا پایش پیدا کند، حال آن‌که دخترک… آه!… از رفتن باز ماند، دست‌ها را در هم قلاب کرد، و به کمد تکیه داد.
ولی با وجود موقعیت دخترک و ثروت پدرش، و با وجود این‌که بچه‮ی یکی یکدانه و در ضمن محبوبترین دختر محله بود؛ با وجود زیبایی و هوش سرشار- هوش! یک چیزی می‮گویم یک چیزی می‮شنوید، هیچ کاری نبود که از عهده‌اش ساخته نباشد؛ رجی حتم داشت که اگر لازم می‮شد می‮توانست در هر زمینه‌ای نبوغ به خرج دهد- و با وجود این‌که پدر و مادرش او را می‮پرستیدند و او هم آن‌ها را می‮پرستید، و محال بود که بگذارند راه به آن دوری… خلاصه، با وجود هر مانعی که فکرش را بکنید، عشقش به او این‌قدر شدید بود که نمی‮توانست امیدوار نباشد. اما، آیا واقعاً امید بود؟ یا این‌که مربوط می‮شد به این تمنای غریب و آمیخته به حجب که بتواند از او مراقبت کند، هرچه را که بخواهد برایش مهیا کند، و نگذارد جز عشق هیچ چیز دیگری نزدیکش شود؟ اما چقدر عاشقش بود! خود را به کمد فشرد و زمزمه کرد: «دوستش دارم، دوستش دارم!» و همان دم خود را همراه او در راه اومتالی یافت. شب بود. دخترک در کنجی نشسته و خوابش برده بود. چانه لطیفش در یقه پیراهنش فرو رفته بود. مژگان قهوه‌ای- طلائی‌اش بر گونه‌هایش خوابیده بود. رجی شیفته بینی کوچک و قلمی، لبهای خوش ترکیب، و گوش‌های کودکانه او بود که حلقه موی قهوه‌ای- طلایی می‮پوشاندشان. حال از میان بیشه‌ای می‮گذشتند. هوا گرم و تاریک بود و فرسنگ‌ها با آبادی فاصله داشتند. آن‌وقت دخترک از خواب بیدار می‮شد و می‮پرسید: «خوابم برده بود؟» و او در جواب می‮گفت: «بله. حالت خوبست؟ بیا، بگذار-» و به طرف او خم می‮شد…روی او خم می‮شد. این تصورات چنان سرمست کننده بود که نتوانست به خیال پردازی ادامه دهد. اما در عوض این جسارت را یافت که از پله‌ها سرازیر شود، کلاه حصیری‌اش را از توی سرسرا بردارد، و وقتی در ورودی را پشت سرش می‮بست بگوید: «خب، لااقل می‮توانم بختم را بیازمایم،همین و بس.»
اما بختش، خیلی که ارفاق کنیم، فی‌المجلس به او دهان کجی کرد. خانم جانش در معیت چنی و بیدی، دو سگ پیر از نژاد چینی در باغ مشغول گردش و رفت و آمد بود. البته که رجی نالد به خانم جانش علاقه داشت و خانم جانش هم در مجموع- به هر حال نیتش خیر بود و جرأت و استقامتش حد و حصری نداشت ووو… اما هیچ نمی‮شد انکار کرد که به عنوان یک مادر خیلی عبوس و سخت‌گیر بود. و در زندگی رجی لحظات زیادی پیش می‮آمد، البته تا قبل از این‌که عمو آلیک بمیرد و باغ میوه به او برسد، که شک نداشت که تنها فرزند یک بیوه زن بودن سخت‮ترین مجازاتی است که می‮شود برای یک جوان در نظر گرفت. و چیزی که کار را از سخت هم سخت‌تر می‮کرد این بود که تنها دار و ندار او در دنیا مادرش بود. او نه تنها نقش مشترک هر دو والدین را برایش بازی می‮کرد، بلکه با تمام بستگان خودش و پدرش جنگیده بود تا رجی صاحب اولین شلوار جیب‌دارش شود. برای همین بود که هر وقت دل رجی در غربت می‮گرفت و در مهتابی تاریک زیر نور ستاره‌ها می‮نشست و به صدای گرامافون گوش می‮داد که می‮نالید: «عزیزم، زندگی چیزی نیست جز عشق» تنها چیزی که در نظرش مجسم می‮شد قد و بالای خانم جانش بود که همراه چینی و بیدی در پیاده روی باغ می‮خرامید…  
خانم جان همانطور که دو تیغه‮ی قیچی را از هم گشوده بود تا سر شاخه یا گل خشکیده‌ای را بچیند، با دیدن رجی بر جا میخکوب شد.
با این که می‮دید رجی آماده رفتن است پرسید: «بیرون که نمی‮روی رجی نالد؟»
رجی دست‌ها را در جیب کتش فرو برد و با صدایی ضعیف گفت: «برای چای بر می‮گردم، خانم جان.»
تق! سرشاخه‌ای چیده شد. رجی تقریباً از جا پرید. خانم جان گفت: «فکر می‮کردم اقلاً این بعد از ظهر آخری را با مادرت می‮گذرانی.»
سکوت. سگ‌ها زل زل نگاهش می‮کردند. آن‌ها تمام حرف‌های خانم جان را می‮فهمیدند. بیدی با زبان آویزان روی زمین دراز کشید. این‌قدر چاق و براق بود که به تکه شکلاتی در حال ذوب شدن می‮مانست. اما چنی چشم‌های چنی- مانند خود را با غصه به رجی دوخت و بینی‌اش را طوری آهسته بالا کشید که گویی تمام دنیا بوی گند می‮داد. صدای«تق» قیچی از نو بلند شد. بوته‌های بی زبان؛ دخلشان آمده بود!
خانم جان پرسید: «اجازه هست مادرتان بداند کجا تشریف می‮برید؟»
عاقبت بازجویی پایان گرفت، اما رجی تا وقتی از دیدرس خانه دور نشده و به نیمه راه منزل سرهنگ نرسیده بود از سرعت قدم‌هایش کم نکرد. تازه آن موقع بود که متوجه شد چه بعد از ظهر جانانه‌ای است. تمام صبح یک دم باران باریده بود، از آن باران‌های گرم و پرکوب و سیل‌آسای آخرهای تابستان، و اکنون آسمان صاف شده بود و تنها دنباله‌ای از لکه ابرهای کوچک سفید، مثل قطاری از بچه اردک‌ها، بر فراز جنگل در پرواز بود. نرمه بادی می‮وزید، این‌قدر که آخرین قطرات باران را از تن شاخسار بتکاند؛ یک ستاره ولرم روی دستش پاشید. شلپ! یکی دیگر با ضرب روی کلاهش خورد. جاده‮ی خلوت می‮درخشید، پرچین‌ها بوی نسترن می‮دادند، و گل‌های خطمی‮درشت میان حیاط خانه‌های ویلایی چه برقی می‮زدند. و این هم منزل سرهنگ بود- به همین زودی رسیده بود. دستش را روی در آهنی گذاشت، آرنجش بوته‌های یاس بنفش را تکاند و گلبرگ و گرده گل روی آستین کتش پخش شد. اما، یک کم آرام‌تر! روی هم رفته خیلی تند آمده بود. قصدش این بود که قبلاً همه چیز را یک کم سبک و سنگین کند. یک کم یواش‌تر! اما پاهایش او را در پیاده روی باغ میان بوته‌های گل سرخ که در دو سویش قد برافراشته بود پیش می‮برد. آخر، همینطور بی مقدمه که نمی‮شود! اما دستش ریسمان زنگ را گرفته و کشیده بود و چنان سر و صدایی راه انداخته بود که گفتی آمده بود تا خبر آتش گرفتن خانه را بدهد. انگار دخترک خدمتکار هم توی سرسرا کشیک می‮داد چون در خانه بی معطلی باز شده بود و قبل از این‌که طنین زنگ لعنتی خاموش شود رجی را توی سالن پذیرایی محبوس کرده بود. تازه آن‌وقت بود که سالن بزرگ و سایه روشن، با چتر آفتابیی که روی پیانوی بزرگ قرار داشت، او را به هیجان آورد و دستخوش دلهره و بیقراری کرد. همه‌جا در سکوت فرو رفته بود،اما همین حالا بود که در سالن باز شود و سرنوشتش تعین شود. حالش بی شباهت به وقتی نبود که به مطب دندانسازی می‮رفت؛ دست از جان شسته بود. ولی درست در همان حال، با حیرت فراوان، صدای خودش را شنید که می‮گفت: «پروردگارا، خودت می‌دانی که چندان کاری برای من نکرده‌ای…» و همین او را به خود آورد؛ دوباره متوجهش کرد که او ضاع تا چه اندازه جدی است. اما دیر شده بود. دستگیره چرخید. آن داخل شد، فاصله سایه روشن بینشان را پیمود، دستش را در دست او گذاشت و با صدایی نرم و لطیفی گفت: «خیلی متأسفم، رجی. پدرم رفته بیرون. مادرم هم رفته شهر که کلاه بخرد. اینست که فقط من مانده‌ام که ازت پذیرایی کنم.» رجی که نفسش به زحمت بالا می‮آمد، کلاهش را به دکمه‌های جلوی کتش فشرد و با لکنت گفت: «راستش را بخواهی، فقط آمدم که… خداحافظی کنم.»
آن نرم و آرام گفت: «عجب!» برقی در دیدگان خاکستری رنگش به رقص در آمد و یک قدم از او فاصله گرفت و افزود: «خیلی سفر کوتاهی بود!»
آن‌وقت ضمن این‌که چانه‌اش را بالا گرفته بود و او را ورانداز می‮کرد، قهقهه بی مقدمه و طولانیی سرداد و رو به پیانو رفت، به آن تکیه داد و شروع کرد به بازی کردن با منگوله چتر.
– «جداً متاسفم که این طوری می‮خندم. هیچ نمی‮دانم چرا خنده‌ام می‮گیرد. خیلی عا-عادت بدی است.» و ناگهان کفش خاکستری را به زمین کوفت و دستمالی از توی جیب بلوز پشمی‮سفیدش بیرون آورد. بعد گفت: «جداً باید این کار را کنار بگذارم، خیلی عادت مزخرفی است.»
رجی به صدای بلند گفت: «چه حرف‌ها می‮زنی، آن، من عاشق شنیدن خنده‌های توام. اصلاً چیز قشنگتری-»
اما واقعیت، که هر دو آن را می‮دانستند، این بود که دخترک همیشه هم نمی‮خندید؛ در واقع عادتش نبود. منتها از همان روز اولی که با هم آشنا شده بودند، از همان لحظه اول، بنا به دلیلی مجهول که رجی آرزو می‮کرد آن را بفهمد، آن به او خندیده بود. برای چه؟ اصلاً مهم نبود که کجا باشند یا راجع به چه چیزی حرف بزنند. امکان داشت درگیر جدی ترین گفتگوی ممکن- دست کم از نظر رجی- باشند، که آن غفلتاً نگاهی به او می‮انداخت و لرزه‮ی کوتاه و سریعی بر چهره‌اش می‮دوید. لبانش از هم می‮گشود، برقی در دیدگانش می‮رقصید، و شروع می‮کرد به خندیدن.
از آن عجیب‌تر این بود که رجی گمان می‮برد خودش هم دلیل خنده‌اش را نمی‮داند. بارها دیده بود که رویش را برمی‮گرداند، اخم می‮کند، گونه‌هایش را مک می‮زند، و دست‌هایش را به هم می‮فشارد. اما فایده‌ای نداشت. حتی وقتی خود آن شکوه می‮کرد: «والا نمی‮دانم چرا خنده‌ام می‮گیرد،» باز هم صدای قهقهه‮ی ملایم و طولانی‌اش بلند می‮شد؛ خلاصه،معمایی بود…
آن دستمال را کنار گذاشت و گفت: «چرا نمی‮نشینی؟ یک سیگار روشن کن. سیگار ها توی همان جعبه کوچک کنار دستت هستند. من هم یکی می‮کشم.» رجی سیگارش را برایش روشن کرد و همان‌طور که به سمت او خم شده بود انعکاس شعله کوچک را توی حلقه‮ی مرواریدی که به انگشتش بود دید. آن پرسید: «فردا باید بروی، نه؟»
رجی جواب داد: «بله، همین فردا،» و همزمان با ادای این جمله، چتر کوچک دود را با فوت به کناری راند. لعنت بر شیطان، چرا این‌قدر عصبی شده بود؟ تازه، کلمه‮ی «عصبی»هم تعریف مناسبی نبود.
و افزود: «باور کردنش خیلی- خیلی مشکل است.»
آن با صدای ملایم گفت: «آره- جداً خیلی مشکل است،نه؟» و دولا شد و نوک سیگارش را توی زیر سیگاری سبزرنگ چرخاند. در این حال چقدر قشنگ شده بود!- جداً قشنگ- و توی آن مبل غول‌آسا چقدر کوچک دیده می‮شد. گرمای محبت در جان رجی‌نالد دوید. اما صدایش، آن صدای ملایم و رخوتناک، بود که تمام وجود رجی را به لرزه درآورد. آن گفت: «احساس می‮کنم سال‌های سال است که اینجایی.»
رجی نالد پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: «حتی تصور برگشتن هم وحشتناک است.»
از دل خاموشی صدایی برخاست: «بغ- بغو-بغ- بغو.»
آن گفت: «اما از بودن آن‌جا که راضی هستی، مگرنه؟» انگشت سبابه را در گلوبند مرواریدش قلاب کرد و افزود: «همین چند شب پیش بود که پدرم می‮گفت به نظر او تو خیلی خوشبختی که روی پای خودت هستی.» و به او خیره شد. لبخند رجی نالد رنگی نداشت. سرسری گفت: «چندان هم احساس خوشبختی نمی‮کنم.» باز هم صدا آمد: «بغ- بغو- بغ- بغو.» آن زمزمه کرد: «منظورت غربت و تنهایی است؟» رجی‌نالد گفت: «اتفاقاً، غربت و تنهایی زیاد ناراحتم نمی‮کند.» و سیگارش را توی زیر سیگارش له و لورده کرد: «می‮توانم خیلی خوب باهاش کنار بیام. راستش، آن‌وقت‌ها خوشم هم می‮آمد. اما حالا که-» و ناگهان با وحشت تمام احساس کرد صورتش گر می‮گیرد.
– «بغ- بغو- بغ- بغو!» آن از جا جست و گفت: «پاشو بیا با کبوترهای من خداحافظی کن. آن‌ها را برده‌ایم گوشه ایوان. تو که از کبوتر خوشت می‮آید، مگرنه؟» رجی چنان با حرارت حرف او را تصدیق کرد که وقتی در ایوان را برایش گشود و کنار ایستاد تا رد شود، آن به سرعت جلو دوید و به جای این‌که به او بخندد به کبوترها خندید.
یک جفت کبوتر مدام روی ماسه‌های سرخ رنگ کف قفس می‮رفتند و بر می‮گشتند، می‮رفتند و باز می‮گشتند. یکی از آن‌ها همیشه جلوتر از دیگری بود. اولی جلو جلو می‮رفت و سر و صدایی می‮کرد و دومی‮او را تعقیب می‮کرد و با جدیت هرچه تمام‌تر دولا و راست می‮شد. آن من باب توضیح گفت: «می‮دانی، آن یکی که جلوجلو می‮رود خانم کبوتر است. او نگاهی به آقای کبوتر می‮کند و خنده نخودی تحویلش می‮دهد؛ بعد می‮افتد جلو و آقای کبوتر هم دنبالش می‮دود و مرتب تعظیم می‮کند. خانم کبوتر دوباره خنده‌اش می‮گیرد و پا به دو می‮گذارد و آقای کبوتر-» حرفش را قطع کرد، سرپا نشست، و افزود: «آقای کبوتر هم دنبالش می‮دود و مرتب تعظیم می‮کند… و تمام زندگیشان در همین خلاصه می‮شود. هیچوقت هیچ کار دیگری نمی‮کنند.» از جا بر خاست و مشتی دانه زرد رنگ را از توی کیسه‌ای که روی سقف قفس بود بیرون آورد. «هر وقت در رودزیا یاد آ‌ن‌ها افتادی، بدان و آگاه باش که جز این کاری ندارند…»
رجی هیچ نشانه‌ای حاکی از این‌که کبوترها را دیده باشد یا یک کلمه از حرف‌های او را شنیده باشد از خود بروز نداد. در آن دم تنها چیزی که شش دانگ حواسش را به خود مشغول می‮داشت صعوبت فاش کردن راز دلش برای آن بود. «آن، فکر می‮کنی هیچ وقت توجهی به من پیدا کنی؟» تیر را از کمان رها کرده بود. کار یکسره شده بود. در وقفه کوتاهی که متعاقباً پیش آمد، نگاه رجی‌نالد باغ را که در نور غوطه می‮خورد، آسمان فیروزه فام را، جنبش ملایم برگ‌ها را روی دیرک‌های ایوان، و آن را که دانه‌های ذرت را با انگشت میان گودی مشتش پشت و رو می‮کرد در بر گرفت. اما وقتی آن دستش را آهسته بست و آرام زمزمه کرد: «نه، نه آن‌طوری.» این دنیای تازه رنگ باخت. لکن پیش از آن‌که بتواند دردی احساس کند، آن با سرعت به راه افتاد و او نیز ناچار به دنبالش از پله‌ها سرازیر شد، از پیاده‌روی باغ گذشت، از زیر داربست رزهای صورتی رد شد، و زمین چمن را پشت سر گذاشت. در آن‌جا آن پشت به آن زمینه‮ی سبز فام و چشم نواز ایستاد، رویش را به رجی‌نالد کرد، و گفت: «نه خیال کنی ازت خوشم نمی‮آید، برعکس. اما»- چشم‌هایش گشادتر شد- «نه آن‌طوری» – لرزه‌ای بر چهره‌اش دوید – «آخر، آدم باید خیلی»- لب‌هایش از هم جدا شدند؛ نتوانست جلوی خودش را بگیرد، و شروع کرد به خندیدن. بعد بلند گفت: «بفرما، می‮بینی؟ همش تقصیر این پاپیون شطرنجی تو است، حتی در این لحظه که آدم فکر می‮کند که باید راستی راستی جدی باشد، پاپیون تو منو به یاد فکل‌هایی می‮اندازد که توی عکس‌ به گردن گربه‌ها می‮بندند! وای، تو را به خدا من را ببخش که این قدر مزخرفم، جداً ببخش!»
رجی دست کوچک و گرم آن را در دست گرفت و به سرعت گفت: «چه حرف‌ها می‮زنی، آن، این چیزها که احتیاج به بخشیدن ندارد. خودم می‮دانم چرا تو را به خنده می‮اندازم. تو از بس در همه چیز از من بالاتر و بهتری، به نظرت مضحک می‮آیم. این را خوب می‮فهمم. اما اگر بنا بود که-» آن دست او را به سختی فشرد و گفت: «نه، نه، اصلاً این‌طور نیست. اشتباه می‮کنی. من اصلاً از تو بالاتر نیستم. تو خیلی از من بهتری. تو خیلی هم… مهربان و بی غل و غش هستی. من هیچ این‌طوری نیستم. تو من را نمی‮شناسی. من بدترین اخلاق ممکن را دارم- لطفاً حرفم را قطع نکن. تازه، مسئله چیز دیگری است. مسئله اصلی این‌است که-» سرش را تکانی داد و افزود: «امکان ندارد بتوانم با مردی عروسی کنم که به او خندیده باشم. حتماً خودت متوجه هستی. مردی که من زنش می‮شوم-» و آه ملایمی‮از دل برآورد. دستش را پس کشید، نگاهش را روی رجی گردش داد، و تبسمی‮غریب و رؤیایی بر لبانش نقش بست. «مردی که من زنش بشوم-»
و به نظر رجی چنین آمد که مردی خوش سیما، بلند بالا، و برازنده در مقابلش قد برافراشت و جای او را گرفت- از آن نوع مردها که آن و او بارها در سالن تماشاخانه دیده بودند، مردی که از جایی ناشناخته به صحنه قدم می‮گذاشت و بدون ادای کوچکترین حرفی ستاره‮ی زن را در آغوش می‮گرفت و بعد از نگاهی ممتد و جانشکاف او را به هر کجا که می‮خواست می‮برد…
رجی در برابر این تصویر خالی سر فرود آورد و با صدایی گرفته گفت: «بله، می‮فهمم.»
آن گفت: «واقعاً؟ جداً امیدوارم که بفهمی. چون از این بابت خیلی احساس شرم می‮کنم. توضیحش خیلی مشکل است. می‮دانی، من هیچ‌وقت-» حرفش را نیمه کاره گذاشت. رجی نگاهش کرد. آن لبخند بر لب گفت: «جداً مضحک نیست؟ من می‮توانم همه چیز را رک و بی‌پرده با تو در میان بگذارم. از همان روز اول هم همین‌طور بود.»
رجی کوشید تبسم کند و بگوید: «خوشحالم.» دخترک پی حرفش را گرفت. «هیچ‌وقت تا بحال با کسی برخورد نکرده‌ام که به اندازه‮ی تو ازش خوشم بیاید. با هیچکس این‌قدر خوشحال نبوده‌ام. اما حتم دارم که وقتی مردم یا کتاب‌ها راجع به عشق حرف می‮زنند مقصودشان این‌ نیست، می‮فهمی؟ آخ، کاشکی می‮دانستی چقدر از این بابت ناراحتم. اما آخر ما هم عیناً مثل… مثل آقا کبوتر و خانم کبوتر می‮شویم.»
این آخری تیر خلاص بود. از نظر رجی نالد این حرف آخری چون و چرا باقی نمی‮گذاشت و این‌قدر راست بود که تاب تحملش را نداشت. این بود که گفت: «احتیاج نیست شیرفهمم بکنی.» و رویش را از او برگرداند و به فراسوی چمن نگریست. در این‌حال چشمش به کلبه‮ی باغبان و درخت بلوط تیره‮ی کنارش افتاد. باریکه‮ی خیس و شفاف دودی آبی رنگ برفراز دودکشش معلق ایستاده بود؛ انگار واقعی نبود. اما گلویش عجب دردی می‮کرد! آیا صدایی از حلقومش خارج می‮شد؟ امتحانی کرد و با صدایی گره خورده گفت: «دیگر باید برگردم خانه.» و راه افتاد که از میان چمن‌زار بگذرد. اما آن دنبالش دوید و با التماس گفت: «نه، صبر کن. نمی‮شود حالا بروی. امکان ندارد بگذارم با این وضع بروی.» و ضمن این‌که اخم کرده بود و لب را به دندان می‮گزید به او خیره شد.
رجی به خود تکانی داد و گفت: «نه، مسئله‌ای نیست. من …من-» و دستش را طوری حرکت داد که انگار بگوید«با این وضع کنار می‮آیم.» آن گفت: «اما این‌که خیلی وحشتناک است»، دست‌هایش را در هم قلاب کرد و جلوی او ایستاد. «حتماً متوجه هستی که ازدواج ما چقدر مصیبت بار خواهد بود، مگرنه؟»
رجی با دیدگانی گود افتاده نگاهش کرد و گفت: «بله، کاملاً.»
– «خیلی احساس تقصیر و بد جنسی می‮کنم. یعنی، می‮گویم که برای آقای کبوتر و بانو خیلی هم خوبست. اما مجسم کن که در زندگی واقعی- نه، فقط مجسم کن!»
رجی گفت: «بله، البته، البته.» و دوباره راه افتاد که برود. اما باز هم آن مانعش شد. آستینش را گرفت و رجی با شگفتی تمام دید که این‌بار به جای خندیدن به دختر بچه‌ای می‮ماند که کم مانده زیر گریه بزند.
آن زارید: «اگر می‮فهمی، پس چرا این‌قدر غم- غمگینی؟ چرا این‌قدر دلخوری؟ چرا این‌قدر پک- پکری؟»
رجی آب دهانش را قورت داد، از نو چیزی را به اشاره‮ی دست از خود دور کرد و گفت: «دست خودم نیست. بدجوری ضربه خوردم. اگر همین‌حالا راهم را بکشم و بروم، می‮توانم-»
آن با لحنی تحقیرآمیز گفت: «چطور می‮توانی حرف رفتن را بزنی؟» پایش را به نشانه‮ی اعتراض به زمین کوبید و چهره‌اش گلگون شد. «چطور می‮توانی این‌قدر سنگدل باشی؟ من که نمی‮گذارم همین‌طوری بروی، مگر این‌که مطمئن بشوم که باز هم به اندازه‮ی وقتی که هنوز از من تقاضای ازدواج نکرده بودی خوشحالی. این را که حتماً می‮فهمی، چون خیلی ساده است.»
اما از نظر رجی‌نالد نه تنها ساده نبود بلکه به نحوی باور نکردنی پیچیده و غامض هم بود.
– «حتی اگر هم نتوانم با تو ازدواج کنم، چطور می‮توانم تحمل کنم که بدانم تک و تنها در آن دیار غربت هستی و هیچکس را جز آن مادر وحشتناک نداری که برایش نامه بنویسی و خیلی ناراحت و غصه داری، و تمامش هم تقصیر من است؟»
– «اصلاً تقصیر تو نیست. فکرش را هم نکن. این‌ها همه قسمت است.»
رجی دستی را که روی آستینش بود در دست گرفت و بوسید و با ملایمت گفت: «نمی‮خواهم دلت به حالم بسوزد، آن عزیز و نازنین.» و این بار تقریباً به حال دو از زیر داربست صورتی رد شد و از پیاده‌روی باغ گذشت.
از روی ایوان صدا برخاست: «بغ- بغو! بغ- بغو!» و از میان باغ صدا برخاست: «رجی، رجی.»
رجی برجا ایستاد و به طرف صدا برگشت. وقتی چشم آن به قیافه‮ی مظلوم و مبهوت او افتاد، خنده‮ی کوتاهی کرد و گفت: «برگرد، آقا کبوتر، برگرد.» و رجی‌نالد آرام آرام از میان زمین چمن بازگشت.
نویسنده: کاترین منسفیلد (Katherine Mansfield)
مترجم: شیرین تعاونی (خالقی)

نقل از کتاب: «آقای کبوتر و بانو» – نشر چشمه
حروف چین: مینا محمدی

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1158
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.