داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آقای کبوتر و بانو

البته که می‮دانست، آن‌هم بهتر از هر کس دیگر، که ذره‌ای شانس ندارد، حتی به اندازه‮ی یک سر سوزن. اصلاً تصورش هم نامعقول بود؛ این‌قدر نامعقول که هیچ تعجب نمی‮کرد اگر پدر دخترک… خب، هر کاری که پدر دخترک می‮کرد برای او کاملاً قابل فهم بود. در واقع هیچ چیز جز درماندگی محض، جز این واقعیت که این براستی آخرین روز اقامتش در انگلستان بود- تا کی‌اش را فقط خدا می‮دانست- نمی‮توانست او را به حرکت وادارد. تازه همین حالایش هم… یک پاپیون چارخانه‮ی کرم و لاجوردی از توی کشوی کمد انتخاب کرد و لب تختخوابش نشت. اگر دخترک بر می‮گشت و می‮گفت: «چه‌غلط‌ها!»، آیا تجعبی داشت؟ ضمن اینکه یقه‌اش را بالا می‮زد و روی پاپیون بر می‮گرداند به این نتیجه رسید که اصلاً و ابداً تعجبی نداشت. فی‌الواقع منتظر بود جوابش چیزی توی همین مایه‌ها باشد. راستش، اگر با بی طرفی به قضیه نگاه می‮کرد، هیچ نمی‮دانست که چه جواب دیگری ‌ممکن بود بگیرد.
ظاهر و باطن همین بود! جلوی آینه با حالت عصبانیت پاپیونش را بست، موها را با هر دو دست روی سرش خواباند، و لبه‮ی جیب کتش را بیرون کشید. مردی با در آمد سالانه پانصد الی ششصد پوند از باغ میوه‌ای در رودزیا- انگار جا تو دنیا قحط بود! بی هیچ سرمایه‌ای. بی یک شاهی درآمد اضافی تا دست کم چهارسال دیگر. از بابت ریخت و قیافه و این جور چیزها هم که چندان چنگی به دل نمی‮زد. حتی نمی‮توانست به تندرستی‌اش بنازد، چون این جریان افریقای شرقی چنان از پا انداخته بودش که ناچار شده بود شش ماهی را مرخصی بگیرد. هنوز هم که هنوز بود رنگ و رویش جا نیامده بود و، همان‌طور که دولا شده بود و خودش را توی آینه نگاه می‮کرد، به نظرش رسید که در آن بعد از ظهر وضعش از حد معمول هم خرابتر شده است. ای دل غافل! چه اتفاقی افتاده است؟ انگار رنگ موهایش سبز شده بود. لعنت بر شیطان، هر عیبی که داشت، رنگ موهایش مغز پسته‌ای نبود. این یکی دیگر نور علی نور بود! اما دمی‮بعد نور سبز رنگ توی آینه اندکی لرزید: بازتاب سایه‮ی سبز درخت توی حیاط بود. رجی پشت به آینه کرد و قوطی سیگارش را در آورد، اما یادش آمد که خانم جان چقدر بدش می‮آید که کسی توی اتاق سیگار بکشد، این بود که دوباره آن را توی جیبش گذاشت و به طرف کمد لباس رفت. نخیر، محال بود بتواند یک نکته‮ی مثبت در سرتا پایش پیدا کند، حال آن‌که دخترک… آه!… از رفتن باز ماند، دست‌ها را در هم قلاب کرد، و به کمد تکیه داد.
ولی با وجود موقعیت دخترک و ثروت پدرش، و با وجود این‌که بچه‮ی یکی یکدانه و در ضمن محبوبترین دختر محله بود؛ با وجود زیبایی و هوش سرشار- هوش! یک چیزی می‮گویم یک چیزی می‮شنوید، هیچ کاری نبود که از عهده‌اش ساخته نباشد؛ رجی حتم داشت که اگر لازم می‮شد می‮توانست در هر زمینه‌ای نبوغ به خرج دهد- و با وجود این‌که پدر و مادرش او را می‮پرستیدند و او هم آن‌ها را می‮پرستید، و محال بود که بگذارند راه به آن دوری… خلاصه، با وجود هر مانعی که فکرش را بکنید، عشقش به او این‌قدر شدید بود که نمی‮توانست امیدوار نباشد. اما، آیا واقعاً امید بود؟ یا این‌که مربوط می‮شد به این تمنای غریب و آمیخته به حجب که بتواند از او مراقبت کند، هرچه را که بخواهد برایش مهیا کند، و نگذارد جز عشق هیچ چیز دیگری نزدیکش شود؟ اما چقدر عاشقش بود! خود را به کمد فشرد و زمزمه کرد: «دوستش دارم، دوستش دارم!» و همان دم خود را همراه او در راه اومتالی یافت. شب بود. دخترک در کنجی نشسته و خوابش برده بود. چانه لطیفش در یقه پیراهنش فرو رفته بود. مژگان قهوه‌ای- طلائی‌اش بر گونه‌هایش خوابیده بود. رجی شیفته بینی کوچک و قلمی، لبهای خوش ترکیب، و گوش‌های کودکانه او بود که حلقه موی قهوه‌ای- طلایی می‮پوشاندشان. حال از میان بیشه‌ای می‮گذشتند. هوا گرم و تاریک بود و فرسنگ‌ها با آبادی فاصله داشتند. آن‌وقت دخترک از خواب بیدار می‮شد و می‮پرسید: «خوابم برده بود؟» و او در جواب می‮گفت: «بله. حالت خوبست؟ بیا، بگذار-» و به طرف او خم می‮شد…روی او خم می‮شد. این تصورات چنان سرمست کننده بود که نتوانست به خیال پردازی ادامه دهد. اما در عوض این جسارت را یافت که از پله‌ها سرازیر شود، کلاه حصیری‌اش را از توی سرسرا بردارد، و وقتی در ورودی را پشت سرش می‮بست بگوید: «خب، لااقل می‮توانم بختم را بیازمایم،همین و بس.»
اما بختش، خیلی که ارفاق کنیم، فی‌المجلس به او دهان کجی کرد. خانم جانش در معیت چنی و بیدی، دو سگ پیر از نژاد چینی در باغ مشغول گردش و رفت و آمد بود. البته که رجی نالد به خانم جانش علاقه داشت و خانم جانش هم در مجموع- به هر حال نیتش خیر بود و جرأت و استقامتش حد و حصری نداشت ووو… اما هیچ نمی‮شد انکار کرد که به عنوان یک مادر خیلی عبوس و سخت‌گیر بود. و در زندگی رجی لحظات زیادی پیش می‮آمد، البته تا قبل از این‌که عمو آلیک بمیرد و باغ میوه به او برسد، که شک نداشت که تنها فرزند یک بیوه زن بودن سخت‮ترین مجازاتی است که می‮شود برای یک جوان در نظر گرفت. و چیزی که کار را از سخت هم سخت‌تر می‮کرد این بود که تنها دار و ندار او در دنیا مادرش بود. او نه تنها نقش مشترک هر دو والدین را برایش بازی می‮کرد، بلکه با تمام بستگان خودش و پدرش جنگیده بود تا رجی صاحب اولین شلوار جیب‌دارش شود. برای همین بود که هر وقت دل رجی در غربت می‮گرفت و در مهتابی تاریک زیر نور ستاره‌ها می‮نشست و به صدای گرامافون گوش می‮داد که می‮نالید: «عزیزم، زندگی چیزی نیست جز عشق» تنها چیزی که در نظرش مجسم می‮شد قد و بالای خانم جانش بود که همراه چینی و بیدی در پیاده روی باغ می‮خرامید…  
خانم جان همانطور که دو تیغه‮ی قیچی را از هم گشوده بود تا سر شاخه یا گل خشکیده‌ای را بچیند، با دیدن رجی بر جا میخکوب شد.
با این که می‮دید رجی آماده رفتن است پرسید: «بیرون که نمی‮روی رجی نالد؟»
رجی دست‌ها را در جیب کتش فرو برد و با صدایی ضعیف گفت: «برای چای بر می‮گردم، خانم جان.»
تق! سرشاخه‌ای چیده شد. رجی تقریباً از جا پرید. خانم جان گفت: «فکر می‮کردم اقلاً این بعد از ظهر آخری را با مادرت می‮گذرانی.»
سکوت. سگ‌ها زل زل نگاهش می‮کردند. آن‌ها تمام حرف‌های خانم جان را می‮فهمیدند. بیدی با زبان آویزان روی زمین دراز کشید. این‌قدر چاق و براق بود که به تکه شکلاتی در حال ذوب شدن می‮مانست. اما چنی چشم‌های چنی- مانند خود را با غصه به رجی دوخت و بینی‌اش را طوری آهسته بالا کشید که گویی تمام دنیا بوی گند می‮داد. صدای«تق» قیچی از نو بلند شد. بوته‌های بی زبان؛ دخلشان آمده بود!
خانم جان پرسید: «اجازه هست مادرتان بداند کجا تشریف می‮برید؟»
عاقبت بازجویی پایان گرفت، اما رجی تا وقتی از دیدرس خانه دور نشده و به نیمه راه منزل سرهنگ نرسیده بود از سرعت قدم‌هایش کم نکرد. تازه آن موقع بود که متوجه شد چه بعد از ظهر جانانه‌ای است. تمام صبح یک دم باران باریده بود، از آن باران‌های گرم و پرکوب و سیل‌آسای آخرهای تابستان، و اکنون آسمان صاف شده بود و تنها دنباله‌ای از لکه ابرهای کوچک سفید، مثل قطاری از بچه اردک‌ها، بر فراز جنگل در پرواز بود. نرمه بادی می‮وزید، این‌قدر که آخرین قطرات باران را از تن شاخسار بتکاند؛ یک ستاره ولرم روی دستش پاشید. شلپ! یکی دیگر با ضرب روی کلاهش خورد. جاده‮ی خلوت می‮درخشید، پرچین‌ها بوی نسترن می‮دادند، و گل‌های خطمی‮درشت میان حیاط خانه‌های ویلایی چه برقی می‮زدند. و این هم منزل سرهنگ بود- به همین زودی رسیده بود. دستش را روی در آهنی گذاشت، آرنجش بوته‌های یاس بنفش را تکاند و گلبرگ و گرده گل روی آستین کتش پخش شد. اما، یک کم آرام‌تر! روی هم رفته خیلی تند آمده بود. قصدش این بود که قبلاً همه چیز را یک کم سبک و سنگین کند. یک کم یواش‌تر! اما پاهایش او را در پیاده روی باغ میان بوته‌های گل سرخ که در دو سویش قد برافراشته بود پیش می‮برد. آخر، همینطور بی مقدمه که نمی‮شود! اما دستش ریسمان زنگ را گرفته و کشیده بود و چنان سر و صدایی راه انداخته بود که گفتی آمده بود تا خبر آتش گرفتن خانه را بدهد. انگار دخترک خدمتکار هم توی سرسرا کشیک می‮داد چون در خانه بی معطلی باز شده بود و قبل از این‌که طنین زنگ لعنتی خاموش شود رجی را توی سالن پذیرایی محبوس کرده بود. تازه آن‌وقت بود که سالن بزرگ و سایه روشن، با چتر آفتابیی که روی پیانوی بزرگ قرار داشت، او را به هیجان آورد و دستخوش دلهره و بیقراری کرد. همه‌جا در سکوت فرو رفته بود،اما همین حالا بود که در سالن باز شود و سرنوشتش تعین شود. حالش بی شباهت به وقتی نبود که به مطب دندانسازی می‮رفت؛ دست از جان شسته بود. ولی درست در همان حال، با حیرت فراوان، صدای خودش را شنید که می‮گفت: «پروردگارا، خودت می‌دانی که چندان کاری برای من نکرده‌ای…» و همین او را به خود آورد؛ دوباره متوجهش کرد که او ضاع تا چه اندازه جدی است. اما دیر شده بود. دستگیره چرخید. آن داخل شد، فاصله سایه روشن بینشان را پیمود، دستش را در دست او گذاشت و با صدایی نرم و لطیفی گفت: «خیلی متأسفم، رجی. پدرم رفته بیرون. مادرم هم رفته شهر که کلاه بخرد. اینست که فقط من مانده‌ام که ازت پذیرایی کنم.» رجی که نفسش به زحمت بالا می‮آمد، کلاهش را به دکمه‌های جلوی کتش فشرد و با لکنت گفت: «راستش را بخواهی، فقط آمدم که… خداحافظی کنم.»
آن نرم و آرام گفت: «عجب!» برقی در دیدگان خاکستری رنگش به رقص در آمد و یک قدم از او فاصله گرفت و افزود: «خیلی سفر کوتاهی بود!»
آن‌وقت ضمن این‌که چانه‌اش را بالا گرفته بود و او را ورانداز می‮کرد، قهقهه بی مقدمه و طولانیی سرداد و رو به پیانو رفت، به آن تکیه داد و شروع کرد به بازی کردن با منگوله چتر.
– «جداً متاسفم که این طوری می‮خندم. هیچ نمی‮دانم چرا خنده‌ام می‮گیرد. خیلی عا-عادت بدی است.» و ناگهان کفش خاکستری را به زمین کوفت و دستمالی از توی جیب بلوز پشمی‮سفیدش بیرون آورد. بعد گفت: «جداً باید این کار را کنار بگذارم، خیلی عادت مزخرفی است.»
رجی به صدای بلند گفت: «چه حرف‌ها می‮زنی، آن، من عاشق شنیدن خنده‌های توام. اصلاً چیز قشنگتری-»
اما واقعیت، که هر دو آن را می‮دانستند، این بود که دخترک همیشه هم نمی‮خندید؛ در واقع عادتش نبود. منتها از همان روز اولی که با هم آشنا شده بودند، از همان لحظه اول، بنا به دلیلی مجهول که رجی آرزو می‮کرد آن را بفهمد، آن به او خندیده بود. برای چه؟ اصلاً مهم نبود که کجا باشند یا راجع به چه چیزی حرف بزنند. امکان داشت درگیر جدی ترین گفتگوی ممکن- دست کم از نظر رجی- باشند، که آن غفلتاً نگاهی به او می‮انداخت و لرزه‮ی کوتاه و سریعی بر چهره‌اش می‮دوید. لبانش از هم می‮گشود، برقی در دیدگانش می‮رقصید، و شروع می‮کرد به خندیدن.
از آن عجیب‌تر این بود که رجی گمان می‮برد خودش هم دلیل خنده‌اش را نمی‮داند. بارها دیده بود که رویش را برمی‮گرداند، اخم می‮کند، گونه‌هایش را مک می‮زند، و دست‌هایش را به هم می‮فشارد. اما فایده‌ای نداشت. حتی وقتی خود آن شکوه می‮کرد: «والا نمی‮دانم چرا خنده‌ام می‮گیرد،» باز هم صدای قهقهه‮ی ملایم و طولانی‌اش بلند می‮شد؛ خلاصه،معمایی بود…
آن دستمال را کنار گذاشت و گفت: «چرا نمی‮نشینی؟ یک سیگار روشن کن. سیگار ها توی همان جعبه کوچک کنار دستت هستند. من هم یکی می‮کشم.» رجی سیگارش را برایش روشن کرد و همان‌طور که به سمت او خم شده بود انعکاس شعله کوچک را توی حلقه‮ی مرواریدی که به انگشتش بود دید. آن پرسید: «فردا باید بروی، نه؟»
رجی جواب داد: «بله، همین فردا،» و همزمان با ادای این جمله، چتر کوچک دود را با فوت به کناری راند. لعنت بر شیطان، چرا این‌قدر عصبی شده بود؟ تازه، کلمه‮ی «عصبی»هم تعریف مناسبی نبود.
و افزود: «باور کردنش خیلی- خیلی مشکل است.»
آن با صدای ملایم گفت: «آره- جداً خیلی مشکل است،نه؟» و دولا شد و نوک سیگارش را توی زیر سیگاری سبزرنگ چرخاند. در این حال چقدر قشنگ شده بود!- جداً قشنگ- و توی آن مبل غول‌آسا چقدر کوچک دیده می‮شد. گرمای محبت در جان رجی‌نالد دوید. اما صدایش، آن صدای ملایم و رخوتناک، بود که تمام وجود رجی را به لرزه درآورد. آن گفت: «احساس می‮کنم سال‌های سال است که اینجایی.»
رجی نالد پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: «حتی تصور برگشتن هم وحشتناک است.»
از دل خاموشی صدایی برخاست: «بغ- بغو-بغ- بغو.»
آن گفت: «اما از بودن آن‌جا که راضی هستی، مگرنه؟» انگشت سبابه را در گلوبند مرواریدش قلاب کرد و افزود: «همین چند شب پیش بود که پدرم می‮گفت به نظر او تو خیلی خوشبختی که روی پای خودت هستی.» و به او خیره شد. لبخند رجی نالد رنگی نداشت. سرسری گفت: «چندان هم احساس خوشبختی نمی‮کنم.» باز هم صدا آمد: «بغ- بغو- بغ- بغو.» آن زمزمه کرد: «منظورت غربت و تنهایی است؟» رجی‌نالد گفت: «اتفاقاً، غربت و تنهایی زیاد ناراحتم نمی‮کند.» و سیگارش را توی زیر سیگارش له و لورده کرد: «می‮توانم خیلی خوب باهاش کنار بیام. راستش، آن‌وقت‌ها خوشم هم می‮آمد. اما حالا که-» و ناگهان با وحشت تمام احساس کرد صورتش گر می‮گیرد.
– «بغ- بغو- بغ- بغو!» آن از جا جست و گفت: «پاشو بیا با کبوترهای من خداحافظی کن. آن‌ها را برده‌ایم گوشه ایوان. تو که از کبوتر خوشت می‮آید، مگرنه؟» رجی چنان با حرارت حرف او را تصدیق کرد که وقتی در ایوان را برایش گشود و کنار ایستاد تا رد شود، آن به سرعت جلو دوید و به جای این‌که به او بخندد به کبوترها خندید.
یک جفت کبوتر مدام روی ماسه‌های سرخ رنگ کف قفس می‮رفتند و بر می‮گشتند، می‮رفتند و باز می‮گشتند. یکی از آن‌ها همیشه جلوتر از دیگری بود. اولی جلو جلو می‮رفت و سر و صدایی می‮کرد و دومی‮او را تعقیب می‮کرد و با جدیت هرچه تمام‌تر دولا و راست می‮شد. آن من باب توضیح گفت: «می‮دانی، آن یکی که جلوجلو می‮رود خانم کبوتر است. او نگاهی به آقای کبوتر می‮کند و خنده نخودی تحویلش می‮دهد؛ بعد می‮افتد جلو و آقای کبوتر هم دنبالش می‮دود و مرتب تعظیم می‮کند. خانم کبوتر دوباره خنده‌اش می‮گیرد و پا به دو می‮گذارد و آقای کبوتر-» حرفش را قطع کرد، سرپا نشست، و افزود: «آقای کبوتر هم دنبالش می‮دود و مرتب تعظیم می‮کند… و تمام زندگیشان در همین خلاصه می‮شود. هیچوقت هیچ کار دیگری نمی‮کنند.» از جا بر خاست و مشتی دانه زرد رنگ را از توی کیسه‌ای که روی سقف قفس بود بیرون آورد. «هر وقت در رودزیا یاد آ‌ن‌ها افتادی، بدان و آگاه باش که جز این کاری ندارند…»
رجی هیچ نشانه‌ای حاکی از این‌که کبوترها را دیده باشد یا یک کلمه از حرف‌های او را شنیده باشد از خود بروز نداد. در آن دم تنها چیزی که شش دانگ حواسش را به خود مشغول می‮داشت صعوبت فاش کردن راز دلش برای آن بود. «آن، فکر می‮کنی هیچ وقت توجهی به من پیدا کنی؟» تیر را از کمان رها کرده بود. کار یکسره شده بود. در وقفه کوتاهی که متعاقباً پیش آمد، نگاه رجی‌نالد باغ را که در نور غوطه می‮خورد، آسمان فیروزه فام را، جنبش ملایم برگ‌ها را روی دیرک‌های ایوان، و آن را که دانه‌های ذرت را با انگشت میان گودی مشتش پشت و رو می‮کرد در بر گرفت. اما وقتی آن دستش را آهسته بست و آرام زمزمه کرد: «نه، نه آن‌طوری.» این دنیای تازه رنگ باخت. لکن پیش از آن‌که بتواند دردی احساس کند، آن با سرعت به راه افتاد و او نیز ناچار به دنبالش از پله‌ها سرازیر شد، از پیاده‌روی باغ گذشت، از زیر داربست رزهای صورتی رد شد، و زمین چمن را پشت سر گذاشت. در آن‌جا آن پشت به آن زمینه‮ی سبز فام و چشم نواز ایستاد، رویش را به رجی‌نالد کرد، و گفت: «نه خیال کنی ازت خوشم نمی‮آید، برعکس. اما»- چشم‌هایش گشادتر شد- «نه آن‌طوری» – لرزه‌ای بر چهره‌اش دوید – «آخر، آدم باید خیلی»- لب‌هایش از هم جدا شدند؛ نتوانست جلوی خودش را بگیرد، و شروع کرد به خندیدن. بعد بلند گفت: «بفرما، می‮بینی؟ همش تقصیر این پاپیون شطرنجی تو است، حتی در این لحظه که آدم فکر می‮کند که باید راستی راستی جدی باشد، پاپیون تو منو به یاد فکل‌هایی می‮اندازد که توی عکس‌ به گردن گربه‌ها می‮بندند! وای، تو را به خدا من را ببخش که این قدر مزخرفم، جداً ببخش!»
رجی دست کوچک و گرم آن را در دست گرفت و به سرعت گفت: «چه حرف‌ها می‮زنی، آن، این چیزها که احتیاج به بخشیدن ندارد. خودم می‮دانم چرا تو را به خنده می‮اندازم. تو از بس در همه چیز از من بالاتر و بهتری، به نظرت مضحک می‮آیم. این را خوب می‮فهمم. اما اگر بنا بود که-» آن دست او را به سختی فشرد و گفت: «نه، نه، اصلاً این‌طور نیست. اشتباه می‮کنی. من اصلاً از تو بالاتر نیستم. تو خیلی از من بهتری. تو خیلی هم… مهربان و بی غل و غش هستی. من هیچ این‌طوری نیستم. تو من را نمی‮شناسی. من بدترین اخلاق ممکن را دارم- لطفاً حرفم را قطع نکن. تازه، مسئله چیز دیگری است. مسئله اصلی این‌است که-» سرش را تکانی داد و افزود: «امکان ندارد بتوانم با مردی عروسی کنم که به او خندیده باشم. حتماً خودت متوجه هستی. مردی که من زنش می‮شوم-» و آه ملایمی‮از دل برآورد. دستش را پس کشید، نگاهش را روی رجی گردش داد، و تبسمی‮غریب و رؤیایی بر لبانش نقش بست. «مردی که من زنش بشوم-»
و به نظر رجی چنین آمد که مردی خوش سیما، بلند بالا، و برازنده در مقابلش قد برافراشت و جای او را گرفت- از آن نوع مردها که آن و او بارها در سالن تماشاخانه دیده بودند، مردی که از جایی ناشناخته به صحنه قدم می‮گذاشت و بدون ادای کوچکترین حرفی ستاره‮ی زن را در آغوش می‮گرفت و بعد از نگاهی ممتد و جانشکاف او را به هر کجا که می‮خواست می‮برد…
رجی در برابر این تصویر خالی سر فرود آورد و با صدایی گرفته گفت: «بله، می‮فهمم.»
آن گفت: «واقعاً؟ جداً امیدوارم که بفهمی. چون از این بابت خیلی احساس شرم می‮کنم. توضیحش خیلی مشکل است. می‮دانی، من هیچ‌وقت-» حرفش را نیمه کاره گذاشت. رجی نگاهش کرد. آن لبخند بر لب گفت: «جداً مضحک نیست؟ من می‮توانم همه چیز را رک و بی‌پرده با تو در میان بگذارم. از همان روز اول هم همین‌طور بود.»
رجی کوشید تبسم کند و بگوید: «خوشحالم.» دخترک پی حرفش را گرفت. «هیچ‌وقت تا بحال با کسی برخورد نکرده‌ام که به اندازه‮ی تو ازش خوشم بیاید. با هیچکس این‌قدر خوشحال نبوده‌ام. اما حتم دارم که وقتی مردم یا کتاب‌ها راجع به عشق حرف می‮زنند مقصودشان این‌ نیست، می‮فهمی؟ آخ، کاشکی می‮دانستی چقدر از این بابت ناراحتم. اما آخر ما هم عیناً مثل… مثل آقا کبوتر و خانم کبوتر می‮شویم.»
این آخری تیر خلاص بود. از نظر رجی نالد این حرف آخری چون و چرا باقی نمی‮گذاشت و این‌قدر راست بود که تاب تحملش را نداشت. این بود که گفت: «احتیاج نیست شیرفهمم بکنی.» و رویش را از او برگرداند و به فراسوی چمن نگریست. در این‌حال چشمش به کلبه‮ی باغبان و درخت بلوط تیره‮ی کنارش افتاد. باریکه‮ی خیس و شفاف دودی آبی رنگ برفراز دودکشش معلق ایستاده بود؛ انگار واقعی نبود. اما گلویش عجب دردی می‮کرد! آیا صدایی از حلقومش خارج می‮شد؟ امتحانی کرد و با صدایی گره خورده گفت: «دیگر باید برگردم خانه.» و راه افتاد که از میان چمن‌زار بگذرد. اما آن دنبالش دوید و با التماس گفت: «نه، صبر کن. نمی‮شود حالا بروی. امکان ندارد بگذارم با این وضع بروی.» و ضمن این‌که اخم کرده بود و لب را به دندان می‮گزید به او خیره شد.
رجی به خود تکانی داد و گفت: «نه، مسئله‌ای نیست. من …من-» و دستش را طوری حرکت داد که انگار بگوید«با این وضع کنار می‮آیم.» آن گفت: «اما این‌که خیلی وحشتناک است»، دست‌هایش را در هم قلاب کرد و جلوی او ایستاد. «حتماً متوجه هستی که ازدواج ما چقدر مصیبت بار خواهد بود، مگرنه؟»
رجی با دیدگانی گود افتاده نگاهش کرد و گفت: «بله، کاملاً.»
– «خیلی احساس تقصیر و بد جنسی می‮کنم. یعنی، می‮گویم که برای آقای کبوتر و بانو خیلی هم خوبست. اما مجسم کن که در زندگی واقعی- نه، فقط مجسم کن!»
رجی گفت: «بله، البته، البته.» و دوباره راه افتاد که برود. اما باز هم آن مانعش شد. آستینش را گرفت و رجی با شگفتی تمام دید که این‌بار به جای خندیدن به دختر بچه‌ای می‮ماند که کم مانده زیر گریه بزند.
آن زارید: «اگر می‮فهمی، پس چرا این‌قدر غم- غمگینی؟ چرا این‌قدر دلخوری؟ چرا این‌قدر پک- پکری؟»
رجی آب دهانش را قورت داد، از نو چیزی را به اشاره‮ی دست از خود دور کرد و گفت: «دست خودم نیست. بدجوری ضربه خوردم. اگر همین‌حالا راهم را بکشم و بروم، می‮توانم-»
آن با لحنی تحقیرآمیز گفت: «چطور می‮توانی حرف رفتن را بزنی؟» پایش را به نشانه‮ی اعتراض به زمین کوبید و چهره‌اش گلگون شد. «چطور می‮توانی این‌قدر سنگدل باشی؟ من که نمی‮گذارم همین‌طوری بروی، مگر این‌که مطمئن بشوم که باز هم به اندازه‮ی وقتی که هنوز از من تقاضای ازدواج نکرده بودی خوشحالی. این را که حتماً می‮فهمی، چون خیلی ساده است.»
اما از نظر رجی‌نالد نه تنها ساده نبود بلکه به نحوی باور نکردنی پیچیده و غامض هم بود.
– «حتی اگر هم نتوانم با تو ازدواج کنم، چطور می‮توانم تحمل کنم که بدانم تک و تنها در آن دیار غربت هستی و هیچکس را جز آن مادر وحشتناک نداری که برایش نامه بنویسی و خیلی ناراحت و غصه داری، و تمامش هم تقصیر من است؟»
– «اصلاً تقصیر تو نیست. فکرش را هم نکن. این‌ها همه قسمت است.»
رجی دستی را که روی آستینش بود در دست گرفت و بوسید و با ملایمت گفت: «نمی‮خواهم دلت به حالم بسوزد، آن عزیز و نازنین.» و این بار تقریباً به حال دو از زیر داربست صورتی رد شد و از پیاده‌روی باغ گذشت.
از روی ایوان صدا برخاست: «بغ- بغو! بغ- بغو!» و از میان باغ صدا برخاست: «رجی، رجی.»
رجی برجا ایستاد و به طرف صدا برگشت. وقتی چشم آن به قیافه‮ی مظلوم و مبهوت او افتاد، خنده‮ی کوتاهی کرد و گفت: «برگرد، آقا کبوتر، برگرد.» و رجی‌نالد آرام آرام از میان زمین چمن بازگشت.
نویسنده: کاترین منسفیلد (Katherine Mansfield)
مترجم: شیرین تعاونی (خالقی)

نقل از کتاب: «آقای کبوتر و بانو» – نشر چشمه
حروف چین: مینا محمدی

چراغ‌هایشان را خاموش کردند تا در مصرف هوا صرفه‌جویی کنند. و تاریکی آن‌ها را دربرگرفت. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. همه‮ی آن‮چه در تاریکی به گوش می‌رسید، صدای قطره‌های آب بود که هر پنج‌ثانیه یک‌بار از سقف می‌چکید.
معدنچی پیر گفت: «بسیار خب. همه سعی کنید زیاد نفس نکشید. هوای زیادی برای‌مان باقی نمانده.» صدایش را در حد نجوا نگاه داشته بود، با این حال تیرهای چوبی سقف تونل قژقژ آرامی کردند. معدنچی‌ها در تاریکی به‌هم چسبیده بودند، و گوش تیز کرده بودند تا صدایی بشنوند: صدای کلنگ را، صدای زندگی را.
ساعت‌ها صبر کردند. واقعیت کم‌کم در تاریکی محو می‌شد. انگار همه چیز مدت‌ها پیش اتفاق افتاده بود، در دنیایی دور. یا شاید در آینده، در دنیای دورافتاده‌ای دیگر.
بیرون، مردم زمین را می‌کندند تا به آن‌ها برسند. شبیه صحنه‌ای از یک فیلم بود.
یکی از دوستان من عادت دارد هروقت توفان می‌آید به باغ وحش برود. او ده سالی است که این کار را می‌کند. هنگامی که بیشتر مردم پنجره‌های توفانگیر را می‌بندند، یا آب معدنی ذخیره می‌کنند، یا می‌بینند رادیوها و چراغ‌قوه‌ها‌یشان کار می‌کند یا نه، دوست من خودش را در یک بارانی پانچوی نظامی جنگ ویتنام، که چندی پیش خریده‌ است، می‌پوشاند؛ دو قوطی آبجو در جیبش می‌گذارد و بیرون می‌زند. از خانه او تا باغ‌وحش، پیاده، پانزده دقیقه راه است.
اگر بدشانس باشد، باغ‌وحش تعطیل است، «به دلیل هوای نامساعد»، و درها را بسته‌اند. هروقت این‌ طور می‌شود، دوست‌ام روی مجسمه سنگی یک سنجاب، که کنار در وردی است، می‌نشیند و آبجوی ولرمش را می‌نوشد، و بعد به خانه برمی‌گردد.
اما هنگامی که به موقع خودش را به آن‌جا می‌رساند، ورودیه را می‌پردازد، یک سیگار خیس روشن می‌کند و حیوان‌ها را تماشا می‌کند، یکی به یکی. بسیاری از حیوان‌ها درون پناهگاه‌های‌شان رفته‌اند. بعضی نگاه خالی خود را به باران دوخته‌اند. بقیه تحرک بیشتری دارند و در برابر تندباد بالا و پایین می‌پرند. بعضی از کاهش ناگهانی فشار جوی می‌ترسند و بعضی وحشی می‌شوند.
دوست من سعی می‌کند حتما اولین آبجویش را مقابل قفس ببر بنگال بنوشد. (ببرهای بنگال همیشه وحشیانه‌ترین واکنش را از خود نشان می‌دهند). گوریل‌ها حتی ذره‌ای از آرامش خود را در توفان از دست نمی‌دهند. آن‌ها به او نگاه می‌کنند که مثل یک پری دریایی روی سطح بتونی نشسته و آبجویش را آرام‌آرام می‌نوشد، و می‌توانی قسم بخوری که واقعا دلشان به حال او می‌سوزد.
دوستم می‌گوید: «مثل وقت‌هایی است که آسانسور خراب می‌شود و تو با غریبه‌ها در آن گیر می‌افتی.»
اگر مساله‮ی توفان را کنار بگذاریم، دوست من هیچ تفاوتی با بقیه آدم‌ها ندارد. او برای یک شرکت صادراتی کار می‌کند و مدیر بخش سرمایه‌گذاری خارجی است. درست است که آن شرکت از شرکت‌های تراز اول نیست اما به اندازه کافی موفق است. دوست من به تنهایی در یک آپارتمان نقلی تمیز زندگی می‌کند و هر شش ماه یک دوست دختر می‌گیرد. من هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم او چرا اصرار دارد هر شش ماه (و دقیقا هر شش ماه) دوست دختر تازه‌ای پیدا کند. آن دخترها همه‌شان شبیه هم هستند، انگار از روی یکدیگر نمونه‌سازی شده‌اند. من حتی نمی‌توانم آن‌ها را از هم تشخیص بدهم.
دوست من یک ماشین کار کرده، مجموعه آثار بالزاک، یک کت و شلوار سیاه، یک کراوات سیاه و یک جفت کفش سیاه، که برای حضور در مراسم تدفین فوق‌العاد‌ه‌اند، دارد.
هر بار کسی می‌میرد من به او تلفن می‌کنم و می‌پرسم آیا می‌توانم آن‌ها را از او قرض بگیرم، هرچند کت و شلوار و کفش‌ها یک شماره برای من بزرگ است.
آخرین باری که به او تلفن کردم گفتم: «ببخشید دوباره مزاحمت شدم، یک مراسم تدفین دیگر پیش آمده.»
او جواب داد: «خواهش می‌کنم، حتما باید عجله داشته باشی! چرا همین‌ حالا یک سر اینجا نمی‌آیی؟»
وقتی رسیدم، کت و شلوار و کراوات را روی میز گذاشته بود. آن‌ها به دقت اتو شده بودند، کفش‌ها واکس خورده بودند و یخچال پر از آبجوهای وارداتی خنک بود. او این‌طور آدمی است.
درحالی‌که یک قوطی آبجو باز می‌کرد گفت: «یک روز من در باغ‌وحش یک گربه دیدم.»
«یک گربه؟»
«آره. دو هفته پیش. برای یک مسافرت کاری به هوکایدو رفته بودم و سری هم به باغ‌وحش نزدیک هتلم زدم. یک گربه در قفس خوابیده بود و روی تابلو نوشته بودند "گربه".»
«چه نوع گربه‌ای؟»
«یک گربه معمولی با خط‌های قهوه‌ای و دم کوتاه و به‌طور باور نکردنی چاق. او به پهلو دراز کشیده بود.»
«شاید گربه‌ها در هوکایدو خیلی زیاد نیستند.»
او شگفت‌زده پرسید: «شوخی می‌کنی. مگر نه؟ در هوکایدو هم باید گربه وجود داشته باشد. نمی‌تواند آن‌قدر غیر عادی باشد.»
گفتم: «خب، از یک زاویه دیگر به آن نگاه کن: چرا در یک باغ‌وحش نباید گربه باشد؟ آن‌ها هم حیوانند مگرنه؟»
او گفت: «گربه‌ها و سگ‌ها جزو حیوان‌های عادی و پیش‌پا افتاده هستند. هیچ‌کس پول نمی‌دهد که آن‌ها را ببیند. فقط نگاهی به اطراف بینداز آن‌ها همه جا هستند. همیشه با آدم‌ها.»
وقتی یک بسته شش‌تایی آبجو را تمام کردیم، من کت و شلوار و کراوات و جعبه کفش را در یک ساک بزرگ کاغذی گذاشتم.
گفتم: «ببخش که همیشه مزاحمت می‌شوم. می‌دانم باید یک کت و شلوار برای خودم بخرم. اما هیچ‌وقت فرصتش را پیدا نمی‌کنم. احساس می‌کنم اگر لباس مراسم تدفین بخرم یعنی بسیار خب، اشکال ندارد کسی بمیرد.»
او گفت: «اشکالی ندارد. به هر حال من از آن‌ها استفاده نمی‌کنم. بهتر است کسی از آن‌ها استفاده کند به جای این‌که آن‌ها را در کمد آویزان کنم. درسته؟»
درست بود. در سه سالی که آن کت و شلوار را برایش دوخته بودند حتی یک بار هم آن را نپوشیده بود.
او توضیح داد: «احمقانه است، اما از وقتی این کت و شلوار را گرفته‌ام حتی یک نفر هم که بشناسم نمرده است.»
«همیشه همین‌طوریه.»
او گفت: «آره. همیشه این طوریه.»
برای من برعکس، آن سال، سال تشییع جنازه بود. دوستانم و آشنایان سابقم یکی بعد از دیگری مردند. مثل سنبله‌های ذرت که در خشکسالی پژمرده می‌شوند. من بیست و هشت ساله بودم. همه دوستانم تقریبا هم سن و سال من بودند، بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه، سنی که برای مردن چندان مناسب نبود.
یک شاعر در بییست و یک سالگی می‌میرد، یک انقلابی یا یک ستاره راک در بیست و چهار سالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن فکر می‌کنی همه چیز روبه‌راه است، فکر می‌کنی توانسته‌ای از منحنی مرگ انسان بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه شش‌بانده مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی. چه بخواهی باشد و چه نخواهی. موهایت را کوتاه می‌کنی، هرروز صبح صورتت را اصلاح می‌کنی. دیگر شاعر نیستی یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک. در باجه‌های تلفن از مستی بیهوش نمی‌شوی یا صدای «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمی‌کنی. درعوض از شرکت دوستت بیمه عمر می‌خری. در نوشگاه هتل‌ها می‌نوشی و صورت حساب‌های دندان‌پزشکی را برای خدمات درمانی نگه می‌داری. این کارها در بیست‌وهشت سالگی طبیعی است.
اما دقیقا آن وقت بود که کشتار غیرمنتظره در ندگی ما شروع شد. مثل یک حمله غافلگیر‌کننده در یک روز رخوتناک بهاری –انگار یک نفر برفراز تپه‌ای متافیزیکی، یک مسلسل متافیزیکی در دست گرفته بود و باران گلوله‌ها را بر سرما می‌پاشید. یک لحظه ما مشغول عوض‌کردن لباس‌هایمان بودیم، و لحظه دیگر آن‌ها دیگر اندازه ما نبودند: آستین‌ها پشت‌ و رو شده بود، یک لنگ‌مان را در یک شلوار کرده بودیم و لنگ دیگر را در شلواری دیگر. یک گند به تمام معنا بود.
اما مرگ همین است. یک خرگوش، یک خرگوش است، چه از کلاه بیرون بیاید و چه از مزرعه گندم. یک اجاق، یک اجاق است و دود سیاهی که از دودکش به هوا بلند می‌شود، همان است که هست –دود سیاهی که از دودکش به هوا بلند می‌شود.
اولین کسی که در شکاف واقعیت و خیال (یا شکاف خیال و واقعیت) یک پایش را این ورگذاشت و پای دیگرش را آن‌ور ودی، یک دوست هم دانشگاهی، بود که به بچه‌های راهنمایی انگلیسی درس می‌داد. او سه سال بود که ازدواج کرده بود و همسرش به خانه پدر و مادرش در شیکورو رفته بود تا بزاید.
بعد‌ازظهر دوشنبه‌ای در ژانویه، که به طور غیر عادی گرم بود، او به یک فروشگاه زنجیره‌ای رفت، دو قوطی خمیرریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آن‌قدر بزرگ بود که می‌شد گوش فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت، و شاهرگ مچ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پیدا کرد. پلیس‌ها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون حمام را رنگ آب گوجه فرنگی کرده بود. پلیس آن را خودکشی می‌دانست. گذشته از این همه درها از داخل قفل بودند و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا او دو قوطی خمیر ریش خرید وقتی تصمیم نداشت مصرف‌شان کند؟ هیچ‌کس نمی‌داند.
شاید هنگامی که در فروشگاه زنجیره‌ای بوده، درک نکرده که دو ساعت دیگر مرده است. یا شاید می‌ترسیده صندوق‌دار حدس بزند که او می‌خواهد خودش را بکشد.
او هیچ وصیت نامه‌ای یا یادداشتی از خود به جا نگذاشت. روی میز آشپزخانه فقط یک لیوان بود، بطری خالی ویسکی و ظرف یخ و دو قوطی خمیر ریش.
وقتی منتظر پر شدن وان بوده، گیلاس بعد از گیلاس «هیک آن دراکس» نوشیده. حتما به آن دو قوطی خمیرریش زل زده بوده و با مصرع «دیگه مجبور نیستم ریشم رو بزنم» به چیزی فکر می‌کرده است. مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی نارحات کننده است. در دوازده ماه بعد چهار نفر دیگر هم مردند.
یکی‌شان ماه مارس در حادثه‌ای در یک میدان نفتی عربستان سعودی یا کویت جان داد -حمله قلبی و تصادف. از جولای تا نوامبر همه‌چیز آرام بود، اما بعد در دسمابر ژ، یک دوست دیگر مرد، آن هم در حادثه رانندگی.
برعکس دوست اولم که خودش را کشت این دوستان حتی وقت نکردند به این فکر کنند که دارند می‌میرند. مرگ برای آن‌ها شبیه بالارفتن از یک پلکان بود که قبلا هزار بار از آن بالا رفته بودند. اما ناگهان یک پله زیرپایشان خالی شده بود.
آن دوستی که از حمله قلبی مرد، از همسرش خواست: «ممکن است تخت را برایم آمده کنی؟» او طراح مبلمان بود. ساعت یازده صبح بود. او ساعت نه بلند شده بود. مدتی در اتاقش کار کرده بود و بعد گفته بود که احساس خواب‌آلودگی می‌کند. او به آشپزخانه می‌رود و کمی قهوه درست می‌کند و می‌نوشد. اما قهوه هم کمکی نمی‌کند. می‌گوید: «فکر کنم یک چرتی بزم. پس کله‌ام صدای وزوز می‌شنوم.» این آخرین حرف‌های او بود. در تخت خواب به خود پیچید، به خواب رفت، و دیگر هیچ‌وقت بیدار نشد.
دوستی که در دسامبر مرد، جوان‌ترین آن‌ها بود و تنها زن میان آن‌ها. او بیست و چهارساله بود، شبیه انقلابی‌ها یا ستاره‌های راک بود. در یک بعدازظهر سرد بارانی، یک روز مانده به کریسمس، او در فضایی مصیبت‌بار و در عین حال کاملا عادی بین یک کامیون تحویل آبجو و یک تیرک بتونی تلفن صاف شد.
چند روز بعد از آخرین مراسم تدفین من به آپارتمان دوستم رفتم تا کت و شلوار خشک‌شویی شده را به او برگردانم و برای تشکر دو بطری ویسکی هم به او بدهم.
گفتم: «خیلی ممنون. یک‌بار دیگر به من کمک بزرگی کردی.»
مثل همیشه یخچالش پر از آبجوی خنک بود و اشعه کم رنگ آفتاب روی کاناپه راحتی‌اش افتاده بود. روی میز عسلی یک زیر سیگاری تمیز بود و یک گلدان بنت‌کنسول کریسمس.
او کت و شلوار را در کاور پلاستیکی‌اش از من گرفت. مثل خرسی که تازه از خواب زمستانی بیدار شده باشد کش و قوس آمد و به آرامی آن را گوشه‌ای گذاشت.
گفتم: «امیدوارم کت و شلوار بوی مراسم تدفین نگرفته باشد.»
«لباس مهم نیست. مهم چیزی است که داخل آن است.»
گفتم: «هوم!»
او در حالی که از روی کاناپه خم شده بود و آبجو را توی لیوان می‌ریخت گفت: «امسال یک مراسم تدفین بعد از مراسم تدفین دیگر داشتی. سرجمع چندتا شد؟»
انگشت‌های دست چپم را باز کردم و گفتم: «پنج تا. اما فکر می‌کنم دیگر تمام شد.»
«مطمئنی؟»
«به اندازه کافی مرده‌اند.»
گفت: «شبیه نفرین اهرام است یا چیزی شبیه آن. یادم می‌آید جایی چیزی درباره‌اش خوانده‌ام. نفرین ادامه می‌یابد تا آدم‌ها به اندازه کافی بمیرند یا تا وقتی ستاره‌ای قرمز در آسمان پدیدار شود و سایه ماه خورشید را بپوشاند.»
وقتی یک بسته شش‌تایی آبجو تمام کردیم. رفتیم سراغ ویسکی. آفتاب زمستانی به آرمای داخل اتاق می‌تابید.
گفت: «این روزها کمی افسرده به نظر می‌رسی.»
گفتم: «واقعا؟»
گفت: «حتما نیمه شب‌ها زیاد فکر می‌کنی. من فکر کردن‌های نیمه شب را کنار گذاشته‌ام.»
«چه‌طور توانستی این کار را بکنی؟»
او گفت: «هر وقت افسردگی به سراغم می‌آید شروع به تمیز کردن خانه می‌کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف‌ها را می‌شویم. اجاق را گردگیری می‌کنم. زمین را جارو می‌کشم، دستمال ظرف‌ها را تو سفید کننده می‌اندازم، کشو‌های میزم را منظم می‌کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد اتو می‌کشم.» در حالی با انگشت مشروبش را به هم می‌زد ادامه داد: «آن قدر این کار را می‌کنم تا خسته شوم، بعد چیزی می‌نوشم و می‌خوابم. صبح بیدار می‌شوم و وقتی جوراب‌هایم را می‌پوشم، حتی یادم نمی‌آید شب قبل به چه فکر می‌کردم.»
بار دیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود.
«آدم‌ها در ساعت سه صبح به هرجور چیزی فکر می‌کنند. همه ما این طور هستیم. برای همین هم هر کدام‌مان باید شیوه مبارزه خود را با آن پیدا کنیم.»
گفتم: «شاید حق با تو باشد.»
 انگار چیزی به خاطر آورده باشد گفت: «حتی حیوان‌ها هم سه صبح به این جور چیزها فکر می‌کنند. تا حالا هیچ‌وقت ساعت سه صبح به باغ وحش رفته‌ای؟»
با بی‌توجهی گفتم: «نه، معلوم است که نه.»
«من فقط یک‌بار رفتم. یکی از دوستانم در یک باغ وحش کار می‌کرد و من از او خواستم بگذارد در یکی از شیفت‌های شبانه‌اش وارد باغ وحش شوم. درواقع تو نمی‌توانستی چنین کاری بکنی.» بعد لیوانش را تکان داد و گفت: «تجربه عجیبی بود. نمی‌توانم توضیحش بدهم، اما انگار زمین به آرامی دهن باز کرده بود و چیزی از آن بیرون می‌خزید. بعد این چیز نامرئی در تاریکی از این سو به آن سو حمله می‌کرد. انگار هوای سرد شبانه منجمد شده بود. نمی‌توانستم او را ببینم اما احساسش می‌کردم. حیوان‌ها هم او را احساس می‌کردند. این من را واداشت به این نکته فکر کنم زمینی که ما روی آن راه می‌رویم تا هسته مرکزی ادامه دارد و ناگهان فهمیدم که آن هسته مقدار باورنکردنی از زمان را در خود مکیده است.»
من چیزی نگفتم.
«به هرجای من دیگر نمی‌خواهم به آنجا بروم. منظورم به باغ وحش در نیمه شب است.»
«تو توفان را ترجیح می‌دهی؟»
گفت: «آره. توفان را هر روز که باشد غنیمت می‌شمارم.»
تلفن زنگ زد و او به اتاق خوابش رفت تا جواب بدهد. یکی مثل دوست دخترش بود. با تماس‌های تلفنی بی‌وقفه و بی‌انتهای او. خواستم به او بگویم دیگر رفع زحمت می‌کنم اما تلفن او تمام شدنی نبود. از انتظارکشیدن خسته شدم و تلویزیون را روشن کردم. تلویزیونش یک تلویزیون رنگی بیست و هفت اینچ بود که کنترل از راه دور داشت. از آنهایی که فقط کافی است لمسش کنی تا کانال عوض شود. تلویزیون باشش بلندگو صدای محشری داشت. هیچ وقت چنان تلویزیون فوق‌العاده‌ای ندیده بودم.
دوباره کانال‌ها را از بالا تا پایین گشتم و دست آخر اخبار دیدم. یک درگیری مرزی، یک آتش‌سوزی، بالا و پایین رفتن میزان تبادلات، مسابقه شنای زمستانی روباز، یک خودکشی خانواده‌گی. همه این خبرهای جزئی به نوعی مرتبط به نظر می‌رسیدند، مثل افرادی که در یک عکس فارغ‌التحصیلی دبیرستان کنار هم ایستاده‌اند.
دوستم، که از اتاق بیرون آمده بود، پرسید: «خبر جالبی هست؟»
گفتم: «نه واقعا.»
«زیاد تلویزیون تماشا می‌کنی؟»
سرم را تکان دادم: «من تلویزون ندارم.»
او بعد از مدتی گفت: «حداقل یک چیز تلویزیون خوب است. این که می‌توانی هر وقت دوست داری آن را خاموش کنی و هیچ کسی اعتراض نکند.»
او دکمه «خاموش» کنترل را فشار داد. صفحه بلافاصله سیاه شد. اتاق بی‌حرکت ماند. بیرون پنجره چراغ‌های خانه‌های دیگر یکی‌یکی روشن می‌شد.
ما پنج دقیقه‌ای همان جا نشستیم، ویسکی خوردیم، بی‌آن‌که چیزی برای گفتن داشته باشیم. تلفن دوباره زنگ زد، اما او وانمود کرد صدای آن را نمی‌شنود. درست وقتی زنگ تلفن قطع شد او دکمه روشن را فشار داد و انگار ناگهان چیزی به‌ یاد آورده است. خیلی زود تصویر دوباره پیدا شد. یک مفسر روبه‌روی نموداری ایستاده بود و با چوب اشاره تغییرات قیمت نفت را توضیح می‌داد.
«می‌بینی؟ او حتی متوجه نشده ما پنج دقیقه تلویزیون را خاموش کرده بودیم.»
«چرا؟»
فکر کردن به چنین مساله‌ای خیلی سخت بود، برای همین فقط سرم را تکان دادم.
«وقتی تلویزیون را خاموش می‌کنی، یک‌طرف دیگر وجود ندارد. این ما هستیم یا او؟ تو فقط دکمه را فشار می‌دهی و بعد خاموشی رابطه است. خیلی ساده.»
من گفتم: «این طور هم می‌شود فکر کرد.»
او تلویزیون را دوباره خاموش کرد و گفت: «صدها هزار طور دیگر هم می‌شود فکر کرد. در هند مردم نارگیل می‌کارند. در آرژانتین زندانیان سیاسی را از هلکوپتر به زمین می‌ریزند. نمی‌خواهم درباره آدم‌های دیگر حرف بزنم. اما به این نکته فکر کن که مرگ‌های بسیاری هست که به مراسم تدفین ختم نمی‌شود. مرگ‌هایی که تو چیزی از آن‌ها نشنیده‌ای.»
من در سکوت سر تکان دادم. احساس کردم می‌دانم به چه حقیقتی پی برده‌ است. در عین حال احساس می‌کردم از منظورش سر درنمی‌آورم. خسته بودم و کمی هم گیج شده بودم. نشستم و با یکی از برگ‌های سبز زبنتی کنسول ور رفتم.
او صمیمانه گفت: «من کمی شامپاین دارم. آن را مدتی پیش از مسافرت کاری از پاریس آوردم. من از شامپاین سررشته‌ای ندارم اما این یکی باید چیز فوق‌العاده‌ای باشد. دوست‌داری کمی بخوری؟ شامپاین شاید همان چیزی باشد که بعد از یک سلسله مراسم تدفین باید خورد.»
او بطری سرد شامپاین را با دو لیوان تمیز آورد و آن‌ها را آرام روی میز گذاشت و بعد لبخند خجولانه‌ای زد. گفت: «می‌دانی شامپاین اصلا به درد نمی‌خورد. تنها قسمت خوبش لحظه‌ای است که چوب‌پنبه‌اش را بیرون می‌کشی.»
گفتم: «در این باره نمی‌توانم با تو بحث کنم.»
او چوب پنبه را بیرون کشید . کمی درباره باغ وحش پاریس وحیوان‌هایی که آن‌جا زندگی می‌کنند حرف زد. شامپاین فوق‌العاده بود.
آخر سال یک مهمانی برپا بود، مهمانی سالانه شب سال نو، در نوشگاهی در راپونگی که برای مراسم اجاره داده شده بود. یک قطعه پیانوی سه نفری نواخته می‌شد و غذا و نوشیدنی‌های خوب فراوان بود. وقتی به آشنایی برمی‌خوردم مدتی با او گپ می‌زدم. شغل من اقتضا می‌کند که هر سال آن‌جا بروم و خودی نشان بدهم. مهمانی‌های شلوغ معمولا با روحیه من سازگار نیستند اما این مهمانی بی‌‌دردسر بود. شب سال نو کار دیگری نداشتم بکنم. در مهمانی می‌توانستم تنها گوشه‌ای بایستم، خود را رها کنم، مشروبی بنوشم و از موسیقی لذت ببرم. نه آدم زننده‌ای وجود داشت و نه لازم بود به غریبه‌ها معرفی شوم و نیم ساعت به حرف‌های آن‌ها درباره رژیم گیاه‌خواری و تاثیر آن در درمان سرطان گوش دهم.
اما آن شب یک نفر من را به خانمی معرفی کرد. بعد از گپ کوتاه معمول، سعی کردم دوباره به گوشه سالن بازگردم. اما آن زن درحالی که یک لیوان ویسکی در دست داشت، تا صندلی‌ام مرا دنبال کرد.
او دوستانه گفت: «خودم خواستم مرا به شما معرفی کند.»
خیلی تعریف نداشت اما بدون شک جذاب بود. لباس سبز ابریشمی گران قیمتی پوشیده بود. حدس زدم باید سی و دو سالی داشته باشد. می‌توانست به راحتی کاری کند که جوان‌تر به تظر آید اما معلوم بود فکر می‌کند به زحمتش نمی‌ارزد. سه انگشتر به انگشتانش زیبایی باوقاری بخشیده بود و لبخند محوی روی لبانش بازی می‌کرد.
او گفت: «تو دقیقا شبیه یکی از دوستانم هستی. حالت صورتت، پشتت، نحوه حرف زدنت، و خلق و خوی کلی‌ات. شباهت جالبی است. از وقتی که آمد‌ی چشم از تو برنداشته‌ام.»
«دوست دارم بدانم دیدن یک نفر که دقیقا شبیه من است چه حالی دارد.»
لبخند او لحظه‌ای عمیق‌تر شد و بعد به نرمی قبل برگشت. گفت: «اما این غیرممکن است. او پنچ سال پیش مرد. وقتی تقریبا هم سن و سال الان تو بود.»
گفتم: «راست می‌گویی؟»
«من کشتمش.»
همان لحظه قطعه دوم پیانو سه نفره تمام شد و حاضران سرسری کمی دست زدند.
زن پرسید: «از موسیقی خوشت می آید؟»
گفتم: «آره. اگر موسیقی خوب در دنیایی خوب باشد.»
او انگار که راز بسیار مهمی را گفته باشم. گفت: «در یک دنیای خوب موسیقی خوب وجود ندارد. در یک دنیای خوب هوا مرتعش نمی‌شود.»
نمی‌دانستم چه جوابی باید بدهم. گفتم: «می‌فهمم.»
«آن فیلم را دیده‌ای که وارن بیتی در یک کلوپ شبانه پیانو می‌زند؟»
«نه ندیده‌ام.»
«الیزابت تیلور یکی از مشتریان آن کلوب است و واقعا فقیرو بدبخت است.»
«اوهوم.»
«برای همین وارن بیتی از الیزابت تیلور می‌پرسد آیا چیزی می‌خواهد.»
«می‌خواهد؟»
زن ویسکی‌اش را نوشید. انگشترهایش صدایی کردند: «یادم نیست. فیلم خیلی قدیمی است. من از خواهش متنفرم. خواستن همیشه مرا افسرده می‌کند مثل وقت‌هایی است که کتابی از کتابخانه برمی‌دارم. به محض این که شروع به خواندن می‌کنم تنها چیزی که می‌توانم به آن فکر کنم این است که کتاب کی تمام می‌شود.» سیگاری بین لبانش گذاشت. کبریتی روشن کردم و جلوی سیگارش گرفتم. او گفت: «بگذار ببینم ما درباره کسی حرف می‌زدیم که شبیه تو بود.»
«چه‌طور او را کشتی؟»
«انداختمش توی یک کندوی زنبور عسل.»
«شوخی می‌کنی مگر نه؟»
گفت: «آره.»
به جای اینکه نفس راحتی بکشم یک قلپ ویسکی نوشیدم. یخ آب شده بود و نوشیدنی دیگر مزه ویسکی نمی‌داد.
زن گفت: «البته من نه قانونا قاتلم و نه اخلاقا.»
نمی‌خواستم اما نکته‌ای که به آن اشاره کرده بود مرور کردم : «نه قانونا قاتلی و نه اخلاقا. اما یک نفر را کشته‌ای؟»
او با خوشحالی سر تکان داد: «درسته! یک نفر که دقیقا شبیه تو بود.»
گوشه سالن یک نفر خندید. آدم‌های کنار او هم خندیدند. لیوان‌ها به هم زده شد. صدا دور اما کاملا واضح بود. نمی‌دانستم چرا اما قلبم می‌تپید. انگار منبسط می‌شد یا بالا پایین می‌رفت. احساس کردم بر زمینی راه می‌روم که روی آب شناور است.
زن گفت: «کشتن او کمتر از پنج ثانیه طول کشید.»
مدتی ساکت شدیم. او بی‌شتاب خود را به سکوت سپرد و از آن لذت برد.
پرسید: «هیچ‌وقت به رهایی فکر کرده‌ای؟»
گفتم: «گاهی. چرا می‌پرسی؟»
«می‌توانی یک گل مینا بکشی؟»
«فکر کنم. یک تست شخصی است؟»
خندید: «تقریبا.»
«خب قبول شدم؟»
جواب داد: «آره. زندگی خوبی خواهی داشت. نگران هیچ‌چیز نباش. شم درونی‌ام می‌گوید تو زندگی طولای وشیرینی خواهی داشت.»
گفتم: «متشکرم.»
گروه موسیقی شروع به نواختن «الد لانگ ساین» کردند. زن نگاهی به ساعت طلایی آویز خود انداخت و گفت: «یازده و پنجاه و پنج دقیقه. من واقعا از "الد لانگ ساین" خوشم می‌آید. تو چه‌طور؟»
«من "هوم آن درینج" را ترجیح می‌دهم. با همه آن گوزن‌ها و آهوها.»
او دوباره خندید: «تو باید از حیوان‌ها خوشت بیاید.»
گفتم: «البته.» و به دوستم فکر کردم که باغ‌وحش را دوست داشت و به کت و شلوار مراسم تدفین او.
«از صحبت با شما خوشحال شدم. خدانگهدار.»
گفتم: «خدانگهدار.»
نویسنده: هاروکی موراکامی (Haruki Morakami)
مترجم: بزرگمهر شرف‌الدین

از کتاب: «کجا ممکن است پیدایش کنم» – نشر چشمه
حروف چین: علی چنگیزی

کابوس

وقتی پرویز کوچولو نصف شب از خواب بیدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهمه‮ی دریا که در دور دست بر می‌خاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ می‌کرد صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. در اولین لحظه حس کرد توی رختخواب خودش نیست. با دقت و کنجکاوی اطراف را نگریست و آن‌وقت یاد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب می‌گفت:
– خدا کند به موقع برسیم کنار دریا تابستان‌ها خیلی شلوغه، ممکنه اتاق گیرمون نیاد.
آن‌وقت مژگانش را چند بار به هم زد و با احتیاط در بستر جنبید. حالا دیگر چشم‌هایش به تاریکی عادت کرده بود و همه خطوط درها، دیوارها و پرده‌ها را تشخیص می‌داد. کمی دورتر از او در طرف چپش کسی خوابیده بود. صورتش را جلو برد و با دقت نگاه کرد: آه، این خواهر کوچکش بود. دستش را دراز کرد تا بیدارش کند و با او از دریا و آفتاب و گوش‌ماهی‌هایی که فردا در ساحل جمع خواهند کرد حرف بزند اما بلافاصله منصرف شد، دلش نیامد خواب آرام او را به‌هم بزند. آهسته و مانند مار خزید و به جای خودش برگشت و این‌بار سوی دیگر اتاق را نگریست. در طرف راست، روی یک تخت کوچک یک‌نفری پدر و مادرش پهلوی هم دراز کشیده و خوابیده بودند. او با خودش گفت:   
– نمی‌دانم امشب چه خبر شده که مامان اجازه داده توی اتاق خودش بخوابیم؟
و آن‌وقت مثل آدمی که می‌خواهد خودش را ازدست فکر مزاحمی نجات بدهد شروع کرد به شمردن انگشتان دستش: …یک…دو…سه…چهار…
به دیوار روبرو یک تابلو کوبیده بودند. صورت مردی بود با ریش‌های دراز ویک عبای بلند. در تاریکی نمی‌توانست تابلو را به‌خوبی ببیند اما همان خوط بی‌رنگ و محو از صورت مرد، او را به یاد معرکه‌گیری انداخت که در یکی از قهوه‌خاه‌های میان راه دیده بود. دست‌هایش را آورد پایین و در ظلمت اندیشید:
– چه آدم عجیبی بود، باید خیلی بد جنس باشد، توی چمدانش همه‌جور اسباب چشم‌بندی داشت.
بعد قیافه‮ی دایه‌جانش در نظرش مجسم شد که زمستان‌ها پشت کرسی می‌نشست و برای او قصه‌های اسرارآمیز می‌گفت. بار دیگر با خودش فکر کرد:
– حتماًاون مردی که دایه‌جان می‌گفت ورد می‌خونه به آدم فوت می‌کنه و آدم یک شکل دیگه‌ای می‌شه همینه که توی راه دیدیم. تهرون که رفتیم براش تعریف می‌کنم. اما چه شکل عجیب و غریبی داشت. حتماً او با جن و پری‌ها و از ما بهترون سر و کار داره وگرنه همین‌طوری‌ که نمی‌شه.
کلمه‮ی «جن» با طنین هراس‌انگیزی در مغزش پیچید. حس کرد که حلقه‌های چشمش دارد گشاد می‌شود. با وحشت در تاریکی نگاه کرد و به نظرش رسید که از گوشه‮ی اتاق موجودات کوتاه‌قدی، به همان شکل که دایه خانم وصف کرده بود، دارند به طرفش پیش می‌آیند. دایه‌خانم همیشه می‌گفت:
– یک بسم‌الله بگو راحت می‌شی.
و آن‮وقت در حالی‌که با پنجه‌های لرزان، آهسته پتو را روی صورتش می‌کشید، چند بار زیر لب تکرار می‌کرد:
– بسم‌الله- بسم‌الله- بسم‌الله…   
همهمه‮ی دریا، آواز رهگذر سر گشته‌ای در سیاهی اوج می‌گرفت و از پنجره‌های اتاق به درون نفوذ می‌کرد. از سوراخ کوچکی که در پتو ایجاد کرده بود یک چشمش را بیرون گذاشت و آسمان را، که در دور‌دست مانند شیشه‮ی شفافی به نظر می‌رسید، نگاه کرد. ستاره‌ها درخشان و تازه بودند و او در حالی‌که با احتیاط اطرافش و مخصوصاً گوشه‮ی اتاق را می پایید، اندیشید:
– چقدر شبیه این ده شاهی‌ها هستند که بابا بعضی وقتا می‌ده توی قلکم بندازم و من اونارو روی فرش می‌کشم تا برق بیفته.
آن‌وقت شروع کرد به‌ نام‌گذاری و شمردن ستاره‌ها، به صدمی که رسید ناگهان ایستاد و گوش‌هایش را تیز کرد. از آن‌طرف اتاق، آن‌جا که پدر و مادرش خوابیده بودند، زمزمه‮ی خفیفی برمی‌خاست. مثل این بود که یک‌نفر داشت خفه می‌شد: صدای نفس نفس‌های تند و گرفته.
– یعنی چه؟
روی بازوی راستش غلتید و باز از همان سوراخ، گوشه‮ی اتاق را نگاه کرد. آه آن‌جا،روی تخت پدر و مادرش یک جنبش خفیف و صدای نفس‌ها، اندیشید:
– حتماً مامان یا بابا یک کدام دارن خواب دیو می‌بینند، خوبه بلند بشم صداشون کنم.
اما صدای ناله‌های خاموشی که بعد از نفس‌های تند و گرفته ازآن سوی به گوش رسید او را بر جایش میخکوب کرد. مثل اینکه با هم حرف می‌زدند، دست بابا را دید که از زیر ملافه بیرون آمد، در فضا دوری زد و آن وقت به طرف گردن و شانه‌های مادرش پیش رفت و به نظرش رسید که مادرش دارد التماس می‌کند، مادرش دارد پدرش رااز کاری منع می‌کند. پتو را با اضطراب به یک‌سو زد، حالا تمام صورت و شانه‌هایش از پتو بیرون بود. دهانش را باز کرد تا مادرش را صدا کند اما هم‌چنان ساکت و خاموش به جای ماند. هنوز موضوع برایش گنگ ونا مفهوم بود. بالاخره به خودش جرأت داد وبا صدای خفه‌ای گفت:
– مامان…مامان…
– مامان…مامان..
اما آن‮ها نشنیدند، صدایش را نشنیدند.
– شب‌های پیش که من مامان روصدا می‌کردم زود جواب می‌داد، تازه توی یک اتاق دیگر بود، امشب چطور شده؟ چرا صدای منو نمی‌شنوه؟
ظلمت روی صورتش پخش شده بود و در تاریکی چشم‌هایش با ترس و اضطراب می‌درخشید. بلند شد و سر کشید و در یک لحظه احساس کرد که نگاه مادرش با نگاه او تلاقی کرد و بی‮اختیار، بی‌آن‮که بداند چرا، شرمگین شد. خودش را دومرتبه روی بستر انداخت وازفرط عصبانیت مشت‌های کوچکش را گره کرد و به پهلو‌هایش کوفت. آن‌وقت صدای پچ‌پچ آهسته‌ای به گوش رسید. یک لحظه سکوت، آه یک نفر به طرف او می‌آمد. نفسش را در سینه پنهان کرد و گوش داد: پدرش بود با یک ملحفه‮ی سفید که به خودش پیچیده بود. پلک‌هایش را با عجله به هم فشرد و در تاریکی اندیشید:
– چه بد! بابام یادش رفته امشب پیژامه بپوشد.
اما در آن لحظه با یک حس نامعلومی تشخیص داد که باید خودش را به خواب بزند، پدرش به یک قدمی او رسیده بود.
ایستاد و بروی صورت او خم شد و مدتی در تاریکی او را نگریست:
– ‌پرویز، پرویز…
اما او کوچکترین حرکتی نکرد. مانند موجودی که به خواب عمیقی فرو فته باشد با ملایمت نفس می‌کشید. پدرش برخاست و از او دور شد و پرویز شنید که به مادرش می‌گفت:
 – نه، خیال می‌کنی طفلک خواب خوابه.
وقتی آن‮ها دوباره روی تخت کنار هم دراز کشیدند، پرویز هم از سوراخ پتو دوباره مشغول دیده‌بانی شد. این‌بار صدا شدید‌تر و روشن‌تر از لحظه‮ی قبل بود و صدای ناله‮ی مادر بار دیگر برخاست. او با تعجب به خودش گفت:
– مگه مامان چه کرده…؟ اصلاً چرا مامان داد نمی‌کشه؟ شاید دهنشو با دستمال بسته. ناله‌ها مانند این بود که به زحمت از میان دهانی که روی آن را با دست گرفته باشند بیرون می‌آمد. عرق سردی سرتا پای او را پوشاند. دهانش خشک شده بود. می‌خواست فریاد بکشد اما صدایش بیرون نیامد. با ناراحتی در میان بسترش غلتید و ناگهان صدای پدرش را شنید که جمله‌ای را پیاپی تکرار می‌کرد:
– صدا نکن… صدا نکن، اگه صدا کنی…
تنها جمله‌ای بود که توانسته بود از اول تا آن لحظه در میان آن همه زمزمه‌های مختلف به طور وضوح تشخیص بدهد. دندان‌هایش را با خشم به هم فشرد:
– نمی‌ذاره، نمی‌ذاره مامان داد بکشه.
سرتا پایش از ترس و وحشت می لرزید. یک‌بار دستش پیش رفت تا خواهرش را بیدار کند اما خیلی زود منصرف شد.
– از دست او که کاری ساخته نیست، بلند می‌شه و بدتر گریه راه می‌اندازه آن‌وقت هیچ کار دیگه‌ای نمی‌شه کرد. بابا همه‮ی ماها را با هم می‌کشه.
فکر کرد:
– باید یک طوری خودمو به پنجره برسونم، از اون‌جا بپرم پایین مردمو خبر کنم که دارن مامانمو می‌کشن.
و با بی‌چارگی زیر لب تکرار کرد:
– دارن مامانمو می‌کشن.
حالا دیگر می‌ترسید به آن سوی اتاق نگاه کند یک‌مرتبه یاد کتابی افتاد که سال گذشته دایه خانم برایش خوانده بود. روی کتاب عکس یک مردی بود که ریش‌ و سبیل‌های درازی داشت و روی سینه‮ی یک دیو نشسته بود، با یک دستش شاخ دیو را نگه داشته بود و با دست دیگرش کارد بزرگی را به طرف او پیش می‌آورد. وقتی به آن مرد فکر می‌کرد به نظرش رسید که بابایش خیلی شبیه آن مرد است. کوشید تا در ذهن خودش رابطه‌ای را که ممکن بود بین آن مرد و پدرش وجود داشته باشد کشف کند اما عقلش به جایی نرسید. آن وقت با خستگی زیر لب زمزمه کرد:
– باباجانم، تو که با مامان خوب بودی. چرا حالا می‌خواهی بکشیش؟
صدای یک ناله‮ی ممتد و بلند شبیه به جیغ تمام اتاق را لرزاند و او با وحشت برگشت و به تخت پدر و مادرش چشم دوخت اما تخت از هرگونه جنبش و تلاشی خالی بود. نیم‌خیز شد و مضطربانه آن‌سو را به دقت نگریست و به نظرش رسید که مادرش بی‌حرکت افتاده است و از گردنش یک رشته‮ی باریک خون سرازیر است و قطره قطره به روی فرش می‌چکد و پدرش کمی آن‌طرف‌تر از فرط خستگی افتاده وازهوش رفته.
فریاد خفه‌ای از میان لبانش برخاست:
– بالاخره مادرمو کشت، بالاخره.
دهنش را به بالش فشرد. می‌ترسید. فکر کرد اگر پدرش صدای گریه‮ی او را بشنود ممکن است بیاید و او را هم بکشد. شانه‌هایش به سختی می‌لرزید و تمام گونه‌هایش از اشک پر شده بود و چیزی سینه‌اش را چنگ می‌زد. آن‌وقت او احساس کرد که به زودی خفه خواهد شد.
وقتی اولین شعاع آفتاب از میان پنجره به درون اتاق تابید و دیوار روبه‌رو را روشن کرد او نومید و خسته ازتخت زیر آمد. فقط جلو پایش را نگاه می‌کرد. پاورچین به طرف در اتاق پیش رفت. دلش نمی‌خواست دیگر پدرش را ببیند. از او بدش می‌آمد. تصمیم داشت که فرار کند. در مقابل در ناگهان کسی او را صدا کرد:
– پرویز، پرویز.
سراپایش لرزید. این صدای مادرش بود. برگشت و بهت‌زده او را نگاه کرد. نه، او مادرش بود. اشتباه نمی‌کرد. دستش که دستگیره دررا چسبیده بود سست شد و به پهلوهایش آویخت. مدتی خیره خیره به چشمان مادرش، که مانند دوتا الماس سیاه در میان صورتش می‌درخشید، نگاه کرد ولبخند سیراب و راضی او را دید که به روی لبانش می‌رقصید. آن‌وقت سرش را به دیوار تکیه داد و از فرط خوشحالی گریست و به نظرش رسید که سراسرشب گذشته را با کابوس وحشتناکی دست به گریبان بوده است.
نویسنده: فروغ فرخزاد
برگرفته از کتاب: «شناخت‌نامه‮ی فروغ فرخزاد» – نشر قطره
گردآورنده: شهناز مرادی کوچی
حروف‮چین: مینا محمدی

نیویورک، محشر است!

آقای فرانسوا دوپل
235 کوچه‌ی فوبورگ سن اونوره
پاریس، فرانسه
فرانسوای عزیز،
سرانجام به نیویورک رسیدم و اکنون چنان که خواسته بودی دارم به شما می‌نویسم. دوست عزیز، نیویورک محشر است، خیلی بزرگ‌تر از آنی است که شما یا من می‌پنداشتیم – فیلم‌ها آن طور که باید آن را معرفی نمی‌کنند. ماجراهای بسیاری را از سر گذراندم و درست نمی‌دانم از کجا شروع کنم. وقتی به فرودگاه آیدل‌وایلد1 رسیدم، اول فرانک‌هایم را به نرخ رسمی به دلار تبدیل کردم، چون می‌ترسیدم هنوز نرسیده گرفتار بازار سیاه بشوم.
بعد یک تاکسی به مقصد شهر گرفتم، همان طور که گفته بودی گوشه‌ی چشمی هم به تاکسی‌متر داشتم. راننده مرد بسیار وراجی بود – همین که راه افتادیم گفت:
«فکر می‌کنی «داجر2»ها امسال چه خواهند کرد؟»
گفتم من داجری نمی‌شناسم… خیلی تعجب کرد. توضیح دادم که (فرانسوی هستم و) در فرانسه زندگی می‌کنم. گفت: «ok، خوب، پس راجع به فرانسه حرف می‌زنیم.»
از همه چیز فرانسه خبر داشت، گفت: فرانسه احزاب سیاسی بیش از اندازه دارد، و او دیگر دلش به هم می‌خورد، از این که می‌بیند پولش را تو این چاه ویلِ اروپا حرام می‌کنند، حالا به هر منظور هم که باشد. گفت که گرفتاری فرانسوی‌ها این است که مدام مشغول عیش و نوش‌اند، و هی کافه‌ی کنار خیابانی می‌سازند، و هیچ وقت هم کار نمی‌کنند. گفت که برادرزنش زمان جنگ، سه ماه فرانسه بوده، و به او گفته که فرانسوی‌ها مردمان جدیی نیستند.
وقتی به هتل رسیدیم گفت که هر مسافری را که از فرودگاه به شهر می‌آورد یک دلار به او انعام می‌دهد. یک دلار بهش دادم، ولی تشکری نکرد. بعد‌ها فهمیدم که این‌ جا قدغن است و راننده حق ندارد از مسافر تشکر کند.
هتلم در ناحیه‌ی منهاتان3 است. نیویورک به پنج ناحیه تقسیم شده: برانکس4، بروکلین5، استاتن آیلند6، و منهاتان، که مقر فرمانداری هم هست. بیشتر مردم نواحی دیگر برای رفتن به سر کار در منهاتان، که بازار بورس هم آن جا است، از مترو استفاده می‌کنند.
ولی خط مترویی بین منهاتان و استاتن آیلند وجود ندارد، و مردم این ناحیه ناچار هر صبح و عصر از قایق استفاده می‌کنند. من فکر می‌کنم این استاتن آیلند ناحیه‌ای باشد بسیار ابتدایی، با حال و هوای غربِ وحشی، خیال دارم دیداری از آن بکنم، اگر راهنمای مورد اعتمادی گیر بیاورم.
نیویورکی‌ها عادات عجیب و غریبی دارند. برایت جالب خواهد بود اگر بشنوی چه صبحانه‌ی وحشتناکی می‌خورند: یک قرص گنده‌ی نان جو، انواع و اقسام مغز گندم، تخم مرغ، گوشتِ نمک سودِ ران خوک، کالباس، نان شیرینی‌های گنده‌ای که بهشان می‌گویند کلوچه، با کلی خامه‌ی غلیظ و شیرین که روشان تلمبار کرده‌اند. قهوه‌شان فوق‌العاده بد است، و دلم لک زده است برای یک «قهوه ( ف – ی – ل – ت – ر)ِ» حسابی؛ تا حالا هم نتوانسته‌ام یک «بریوش7» پیدا کنم و تعجب می‌کنم که می‌بینم اسم‌های فرانسوی، رو چیزهایی گذاشته‌اند که ما خودمان آن جا نداریم. چند تایی را اسم می‌برم: نان روغنی فرانسوی، تُست فرانسوی8، سُس فرانسوی، و نان فرانسوی (که اصلاً به نان ما شبیه نیست).
هرچند صبحانه را مفصل می‌خورند، ولی به ندرت اگر ناهاری بخورند… مردم تو دواخانه‌ها غذا می‌خورند! فکر نمی‌کنم ناهارشان سی دقیقه وقت ببرد، و نمی‌دانی غذا را چه جوری می‌لمبانند! تا در یکی از این دواخانه‌ها غذا نخوردم نفهمیدم چرا این جوری می‌خورند – بهتر است طعم غذا را احساس نکنی. شاید باور نکنی، فرانسوا، ولی این مردم با پیش‌غذا شیر می‌خورند! بارِ اولی که دیدم دلم به هم خورد، ولی حالا دیگر کم‌کم دارم عادت می‌کنم.
ساختمان‌های نیویورک تقریباً به بلندی برج ایفل‌اند، و به غیر از «پارک مرکزی»، هیچ جا چمن و دار و درخت نمی‌بینی. آسانسورها هر دوسر، کار می‌کنند و تو دیگر مجبور نیستی مثل پاریس خودت از پله‌ها پایین بیایی.
متأسفانه در نیویورک کافه‌ی کنار خیابانی نیست، و اگر کسی هوس کرد گیلاسی بزند باید با پیاله‌ فروشی‌های فوق‌العاده تار و دلگیر بسازد. پیاله فروشی‌ها حدودهای ساعت پنج و نیم بعد از ظهر بسیار شلوغ‌اند، و مردم تند تند و به مقدار زیاد می‌نوشند. شام را ساعت شش و نیم می‌خورند… خنده‌دار نیست؟ اما حالا دیگر همه طوری پاتیل‌اند که نمی‌دانند چه می‌خورند.
تئاترهای نیویورک خیلی خوب‌اند، و من تا حالا دوتا از برنامه‌های‌شان را دیده‌ام: یکی نمایش‌نامه‌ای به نام «عصرانه و همدردی» که درباره‌ی جوانکی است که می‌خواهد ثابت کند که همجنس‌باز نیست. دومی اقتباسی است از یکی از نوشته‌های ژید، به‌ نام «بی‌اخلاق» که درباره‌ی مردی است که می‌خواهد ثابت کند که همجنس‌باز است. به این ترتیب می‌بینی که «برود وی9» هر دو جانب مسئله را به شما نشان می‌دهد.
جریان جالبی اتفاق افتاد: روزی خانمی تلفن کرد و خواهش کرد که در برنامه‌ی تلویزیونی‌اش شرکت کنم، و چیزهایی از فرانسه (برای بینندگانش) بگویم.
همان طور که او خواسته بود، رفتم. اولین چیزی که پرسید این بود: «فرانسوی‌ها خواهند جنگید؟» یادم نیست چه جواب دادم، اما برای او علی‌السویه بود، چون بلافاصله سوال دوم را عنوان کرد: «چرا شما فرانسوی‌ها همه‌تان کمونیست‌اید؟» گفتم همه‌مان کمونسیت نیستیم، ولی خانم گفت که این خلاف آن چیزی است که او در روزنامه‌ها خوانده. بعد گفت: «چرا تو پاریس قیمت‌‌ها این‌قدر بالا است؟» اما تا بیایم جواب بدهم گفت: «حالا اجازه بدهید ببینم مجری برنامه چه می‌گوید.» ولی مجری برنامه‌ای در کار نبود، بنابراین کار معرفی و تبلیغ را خودش بر عهده گرفت. برای یک نوع سُس تبلیغ می‌کرد، و گفت که بهترین سُسی است که می‌توان خرید. سپس پرسید آیا فرانسوی‌ها هم از این سُس مصرف می‌کنند؛ گفتم نه، و خانم گفت: «بله، اگر مصرف می‌کردند غذاهاشان خیلی خوشمزه‌تر می‌شد.» این عین واقع است، فرانسوا، قسم می‌خورم.
پس از معرفی این سُس پرسید نظرم درباره‌ی خانم‌های امریکایی چیست: گفتم ساق‌های قشنگی‌دارند، ولی انگار همه شبیه هم‌اند. خانم از این حرف خوشش نیامد، و گفت که خانم‌های امریکایی فوق‌العاده زیبا هستند، به خصوص آن‌ها که از این صابون استفاده می‌کنند، یک قالب از آن تو دستش بود. به خانم‌های بیننده اطمینان داد که اگر هر روز دوبار از این صابون استفاده کنند مردها دوست‌شان خواهند داشت. این عین واقع است، فرانسوا. بعد پرسید نظرم راجع به مردهای امریکایی چیست، گفتم مردم دوست داشتنی و زیبایی هستند، و خانم گفت که علت‌اش این است که هر روز صبح از این آب‌میوه می‌خورند، که قوطی‌اش را به بینندگان نشان داد، و گفت هر مرد عصبی‌ای که از این آب‌میوه بخورد بسیار شاد و شنگول خواهد شد. یک قوطی از همان آب‌میوه را هم به من داد، و پرسید: «مردهای فرانسوی هم آب‌میوه دوست دارند، نه؟» ناچار گفتم بله.
پیش از پایان گرفتن برنامه تصدیق کردم که اگر فلان نوع واکسِ پارکت را مصرف کنیم کف خانه‌های فرانسه هم خوشگل‌تر به نظر می‌آیند، و فلان نوع شراب کالیفرنیا به خوبی شراب‌های ما است، و خیاط‌های فرانسوی از پارچه‌های امریکایی الهام می‌گیرند، و یخچال فرانسوی هیچ قابل مقایسه با یخچال‌هایی نیست که خانم مجری برنامه نشانم داد. برنامه پایان گرفت، و از من خواستند که هرچه زودتر استدیو را ترک کنم، چون می‌خواهند برای برنامه‌ی دیگری آماده شوند. فکر می‌کنم به قدر کافی زود نجنبیدم، چون همان طور که داشتم دنبال کتم می‌گشتم دو نگهبان بازویم را گرفتند و از اتاق بیرونم کردند. نفهمیدم اسم این خانم چه بود.
دیگر… همین. خیلی دلم می‌خواست چیزهای بیشتری درباره‌ی نیویورک برایت می‌نوشتم، ولی مطمئنم که به هر حال باور نمی‌کردی.
با احساسات دوستانه، پی‌یر
17 آوریل 1954
پانویس‌ها:
——————————————
1- Idlewild
2- Doggers
3- Manhattan (منهتن)
4- Bronx
5- Brooklyn
6- Staten Island
7- Brioche: نوعی شیرینی «تخم‌مرغی»
8- Toast، نان برشته.
9- Broad-Way، تئاتر معروف نیویورک

نویسنده: آرت بوخوالد (Art Buchwald)
مترجم: ابراهیم یونسی

برگرفته از مجله چیستا
حروف‌چین: متین امامی

یک روز خوش برای موزماهی

نود و هفت تبلیغات‌چی نیویورکی توی هتل بودند و خطوط تلفنی راه دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زن‌ جوان اتاق پانصدوهفت مجبور شد از ظهر تا نزدیکی‌های ساعت دوونیم به انتظار نوبت بماند. اما بی‌کار ننشست. مقاله‌ای را با عنوان «جنس یا سرگرمی است…یا جهنم» از یک مجله‮ی جیبی بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لکه‮ی دامن شکولاتی رنگش را پاک کرد. جادکمه‮ی بلوز ساکسش را جابه‌جا کرد. دو تار موی کوتاه خالش را با موچین کند و سرانجام وقتی تلفن‌چی به اتاقش زنگ زد، روی رف پنجره نشسته بود و کار سوهان زدن ناخن‌های دست‌چپش را تمام می‌کرد.
از آن زن‌هایی بود که اعتنایی به زنگ تلفن نمی‌کنند. انگار تلفن اتاقش از وقتی خودش را شناخته زنگ‌ می‌زده است.
همان‌طور که تلفن زنگ می‌زد، قلم‌موی کوچک لاکش را پیش برد و هلال ناخن انگشت کوچکش را پررنگ‌تر کرد. سپس در شیشه‮ی لاک را گذاشت، ایستاد و دست چپش را، که لاک‌هایش خشک نشده بود، در هوا تکان داد. زیرسیگاری انباشته از ته‌سیگار را با دستی که لاک‌هایش خشک شده شده بود برداشت و به طرف میز عسلی، که تلفن رویش بود، برد. روی یکی از دو تخت‌خواب یک‌شکل و مرتب نشست -حالا زنگ پنجم یا ششم بود- و گوشی را برداشت.
گفت: «الو» انگشت‌های دست چپش را جدا از هم و دور از پیراهن ابریشمی سفیدش نگه داشته‌ بود. این پیراهن به جز سرپایی‌ها تنها چیزی بود که به تن داشت، انگشترهایش توی حمام بود.
تلفن‌چی گفت: «با نیویورک صحبت کنین، خانم گلاس.» زن جوان گفت: «متشکرم.‌» و روی میز عسلی برای زیرسیگاری جا باز کرد.
صدای زنی شنیده شد: «میوریل، تویی؟»
زن جوان گوشی را اندکی از گوشش دور کرد و گفت: «بله مامان، حال‌تون چطوره؟»
«یه دنیا نگرانت بودم، چرا تلفن نکرده‌ی؟ حالت خوبه؟»
«دی‌شب و پریشب سعی کردم باهاتون تماس بگیرم. آخه تلفن این‌جا…»
«حالت خوبه، میوریل؟»
«دختر زاویه‌ی میان گوشی تلفن و گوشش را بیش‌تر کرد.»خوبم. فقط هوا گرمه. امروز گرم‌ترین روزیه که فلوریدا…»
«چرا تلفن نکرده‌ی؟ یه دنیا نگرانت…»
زن جوان گفت:»مامان، عزیز من، سر من داد نکشین. صداتون خوب می‌آد. دی‌شب دوبار به‌تون تلفن کردم. یه بار بعد از…»
«به پدرت گفتم احتمالاً شب تلفن می‌کنی. اما، نه، مجبور بود… حالت خوبه، میوریل؟ راست‌شو به من بگو»
«حالم خوبه. خواهش می‌کنم این حرفو تکرار نکنین.»
«کی رسیدین؟»
«‌نمی‌دونم. چهارشنبه. صبح‌ زود.»
«کی پشت فرمون بود؟»
زن جوان گفت: «خودش. اما عصبانی نشین. خیلی خوب رانندگی کرد. تعجب کردم.»
«اون پشت فرمون بود؟ میوریل، به من قول دادی که…»
زن جوان میان حرفش دوید: «مامان، به‌تون که گفتم، خیلی خوب رانندگی کرد. راست‌شو بخواین، سراسر راه سرعت‌ش کم‌تر از هشتاد بود.»
«آن اداهایی رو که با درخت‌ها درمی‌آره تکرار کرد؟»
«گفتم که، خیلی خوب رانندگی کرد، مامان. گوش کنین. خواهش کردم درست از کنار خط سفید حرکت کنه، بله دیگه، حرفمو زمین ننداخت. کاری رو که گفتم کرد. حتیٰ سعی کرد به درختا نگاه نکنه… باور کنین. راستی، بابا ماشینو داد تعمیر کنن؟»
«نه، هنوز. چهارصد دلار خرج داره، تا فقط…»
«مامان، سیمور به بابا گفت خرج‌شو می‌پردازه، جای نگرانی…»
«خوب، تا ببینیم. رفتارش چه‌طور بود؟ توی ماشین و جاهای دیگه؟»
زن جوان گفت: «خوب بود.»
«باز تو رو به همون اسم وحشت‌ناک…»
«نه. حالا چیز تازه‌ای از خودش درآورده.»
«چی؟‌»
«چه فرقی می‌کنه، مامان؟»
«میوریل، من دلم می‌خواد بدونم. پدرت…»
زن جوان گفت: «خیلی خب، خیلی خب، اسم منو گذاشته بدکاره‌ی مقدس سال 1948» و قه‌قه خندید.
«خنده‌دار نیست میوریل. اصلاً خنده‌دار نیست. وحشتناکه. راستش، گریه‌آوره. وقتی فکرشو می‌کنم که چه‌طور…»
زن جوان میان حرفش دوید: «مادر، به حرفم گوش کنین. یادتون می‌آد کتابی رو که از آلمان برام فرستاد؟ می‌دونین… اون مجموعه‌‌شعر آلمانی رو می‌گم. چه کارش کردم؟ همه‌چیزامو زیر و رو…»
«گم نشده.»
زن جوان گفت:‌ «مطمئنین؟»
«البته، یعنی پیش منه. توی اتاق فردی‌یه. خونه‌ی ما جا گذاشتی. من هم جایی پیدا نکردم که… چه‌طور مگه؟ می‌خواد پس بگیره؟»
«نه. فقط تو ماشین که می‌اومدیم سراغ‌شو از من گرفت. می‌خواست بدونه خوندم یا نه.»
«مگه به زبون آلمانی نیست؟»
زن جوان پایش را روی پا انداخت و گفت:»چرا عزیزم، فرقی که نمی‌کنه. حرفش این بود که شعراشو تنها شاعر بزرگ قرن گفته. می‌گفت باید ترجمه‮ی اونو می‌خریدم و از این حرفا. یا می‌رفتم اون زبونو یاد می‌گرفتم.»
«خدا به دور! خدا به دور! راستی که گریه‌آوره. همینه که می‌گم. پدرت دی‌شب می‌گفت…»
زن جوان گفت: «یه دقیقه صبر کنین، مامان. «به سراغ پاکت سیگارش که روی رف پنجره بود رفت، سیگاری روشن کرد، و برگشت سرجایش روی تخت نشست. گفت: «مامان؟» و به سیگار پک زد.
«میوریل، به من گوش بده.»
«گوش می‌دم.»
«پدرت با دکتر سیوتسکی صحبت کرد.»
زن جوان گفت: «راستی؟»
«همه‌چیزو براش تعریف کرد. یعنی خودش گفت تعریف کردم… پدرتو که می‌شناسی. نقل درخت‌ها. موضوع پنجره. اون مزخرفاتی که برای مامان‌بزرگ درباره‌ی مردنش سرهم کرد. بلایی که سر عکسای قشنگ برمودا آورد… خلاصه همه‌چیز.»
زن جوان گفت: «خوب؟»
«خوب، او هم گفته، اولاً ارتش جرم بزرگی کرده که اونو از بیمارستان مرخص کرده… قسم می‌خورم. قاطعانه به پدرت گفته که احتمال داره ـ احتمال خیلی زیادی داره ـ که سیمور پاک عقل‌شو از دست بده. قسم می‌خورم.»
زن جوان گفت: «این‌جا توی هتل یک روان‌پزشک هست.»
«کیه؟ اسمش چیه؟»
«نمی‌دونم، رایزر یا یه هم‌چین اسمی. خیلی تعریف‌شو می‌کنن.»
«اسم‌شو نشنیده بودم.»
«خوب، به‌هر حال خیلی تعریفشو می‌کنن.»
«میوریل، خواهش می‌کنم بی‌خیالی رو کنار بذار. دل‌مون خیلی برات شور می‌زنه. دی‌شب پدرت می‌خواست تلگراف بزنه بیای خونه، راستش…»
«فعلاً خیال اومدن ندارم مامان، بنابراین فکرشو از سرتون بیرون کنین.»
«میوریل، قسم می‌خورم. دکتر سیوتسکی گفته سیمور ممکنه پاک عقل‌شو…»
زن جوان گفت: «من تازه رسیدم این‌جا، مامان. بعد از سال‌ها این اولین باره که اومدم مرخصی. بنابراین خیال ندارم به این زودی‌ها چمدون‌مو ببندم و بیام خونه. اصلاً سفر برام خوب نیست. تنم طوری از آفتاب سوخته که به‌زحمت می‌تونم تکون بخورم.»
«تنت خیلی سوخته؟ مگه اون روغن برنزه شدنو، که تو کیفت گذاشتم، به تنت نمالیدی؟ گذاشتمش کنار…»
«مالیدم. اما تنم سوخت.»
«خدا مرگم بده! کجای تنت سوخته؟»
«تموم تنم، عزیزم. تموم تنم.»
«خدا مرگم بده!»
«نمی‌میرم.»
«ببینم، با این روان‌پزشک صحبت کردی؟»
زن جوان گفت: «خوب، کم و بیش.»
«چی گفت؟ وقتی صحبت می‌کردی سیمور کجا بود؟»
«تو سالن اشن پیانو می‌زد. هر دو شبی که این‌جا بودیم پیانو زده.»
«خوب، چی گفت؟»
«ای، چیز زیادی نگفت. اون سر حرفو باز کرد. دی‌شب توی بازی بینگو نشسته‌بودم کنارش، از من پرسید، شوهرتون اون آقایی نیست که توی اون اتاق پیانو می‌زنه؟ گفتم بله. اون وقت ازم پرسید سیمور دچار بیماری‌ای چیزی نبوده؟ این شد که من گفتم…»
«چرا این سوالو کرد؟»
زن جوان گفت: «نمی‌دونم مامان. حدس می‌زنم برای این‌که رنگش پریده و این حرفا. به هر حال، بعد از بینگو اون و خانمش خواهش کردن برم با اون‌ها نوشابه‌ای بخورم. من هم رفتم. زنش خیلی جلف بود. یادتون می‌آد اون لباس ‌شب مسخره‌ای رو که توی ویترین مغازه‌ی بانویت دیدیم؟ همون لباسی رو که گفتین آدم باید چیزش خیلی خیلی کوچک…»
«اون لباس سبز رنگو می‌گی؟»
«همونو پوشیده بود. با اون باسن بزرگش. یه‌ریز از من می‌پرسید که سیمور با سوزان گلاس که توی خیابون مدیسون چیز داره… کلاه‌فروشی داره خویش و قومه یا نه؟»
«می‌خوام ببینم اون چی گفت؟ دکترو می‌گم.»
«ای، حرف زیادی نزد. یعنی ما توی نوش‌گاه بودیم. صدابه‌صدا نمی‌رسید.»
«خوب… گفتی چه بلایی می‌خواست سر صندلی مادربزرگ بیاره؟»
زن جوان گفت: «خیر مامان. توی جزئیات زیاد باریک نشدم. احتمالاً دوباره فرصت پیدا می‌کنم باهاش حرف بزنم. از صبح تا شب تو نوش‌گاهه.»
«نگفت به نظرش ممکنه اون… این‌طور بگم… خل بشه بلایی سر تو بیاره؟»
زن جوان گفت: «نه با این صراحت. اطلاعات زیادی که از اون ندارن. مامان. اینا باید چیزایی در مورد بچگی آدم بدونن. .. و از این مزخرفات. گفتم که نمی‌شد حرف بزنیم، اون جا سروصدا بود.»
«خوب، کت آبیت چطوره؟»
«خوبه. دادمش کوچیکش کردن.»
«لباس‌های امسال چطوره؟»
«افتضاح. اما به این آدما می‌خوره. پر زرق‌وبرق و از این حرفا.»
«اتاق‌تون چطوره؟»
زن جوان گفت: «خوبه، یعنی بد نیست. اتاقی که پیش از جنگ گرفته بودیم خالی نبود. امسال آدما قابل تحمل نیستن. کاش کسانی رو که تو سالن غذاخوری کنار ما می‌شینن می‌دیدین. سر میز کناری. انگار از باغ‌وحش فرار کردن.»
«خوب. همه‌جا همین‌طوره. کفش‌های راحتی‌ات چطوره؟»
«خیلی بزرگه. به‌تون گفتم که خیلی بزرگه.»
«میوریل یه بار دیگه می‌پرسم… راستی راستی حالت خوبه؟»
«برای سدمین بار، بله، مامان.»
«خیال هم نداری بیای خونه؟»
«خیر، مامان.»
«پدرت دی‌شب می گفت اگه تنهایی جایی‌ رو پیدا کنی بری و مسائلو با خودت حل کنی، هزینه‮ی سفرتو از جون و دل می‌پردازه. به این ترتیب می‌تونی عالی سفر کنی. ما هر دو فکر کردیم….»
زن جوان گفت: «خیر ممنونم.» و پایش را از روی پا برداشت. «مامان خرج این تلفن سر به…»
«وقتی فکر می‌کنم چه‮طوری سراسر جنگ منتظر این پسر بودی… یعنی وقتی آدم به زن‌های ساده‌ای مثل شما فکر می‌کنه…»
زن جوان گفت: «مادر، به‌تره گفت‌و‌گو رو درز بگیریم، سیمور هر لحظه ممکنه برسه.»
«مگه کجاست؟»
«کنار دریا»
«کنار دریا؟ اونم تنها؟ کنار دریا رفتارش عادیه؟»
«مامان، طوری حرف می‌زنین که انگار اون دیوونه‌ی زنجیریه…»
«میوریل، من چنین حرفی نزدم.»
«خوب. از حرفاتون این‌طور بر می‌آد. می‌خوام بگم که کارش اینه که اون‌جا دراز می‌کشه. روپوش حمامشم در نمی‌آره.»
«روپوش حمام‌شو در نمی‌آره؟ آخه چرا؟»
«نمی‌دونم. حدس می‌زنم برای این‌که رنگش خیلی پریده.»
«خدا مرگم بده. به آفتاب احتیاج داره. نمی‌شه مجبورش کنی؟»
زن جوان گفت: «شما که سیمورو می‌شناسین. «و باز پایش را روی پا انداخت. «می‌گه دلش نمی‌خواد یه مشت آدم ابله خال‌کوبی‌هاشو نگاه کنن.»
«اون که خالی نکوبیده! تو ارتش خال‌کوبی کرده؟»
«نه مامان، نه، عزیزم. «از جا بلند شد. «گوش کنین فردا به‌تون تلفن می‌کنم. احتمالاً.»
«میوریل حالا گوش کن چی می‌گم.»
زن جوان که سنگینی تنش را روی پای راستش می‌انداخت گفت:»بله مامان.»
«هر لحظه که کاری کرد یا حرفی زد که احمقانه بود به من تلفن کن… می‌فهمی چی می‌گم؟ صدامو می‌شنوی؟»
«مامان من از سیمور نمی‌ترسم.»
«میوریل، می‌خوام به من قول بدی.»
زن جوان گفت: «خیلی خوب، قول می‌دم. خداحافظ مامان. بابارو سلام برسونین.» گوشی را گذاشت.
***
سی‌بل کارپنتر که با مادرش در هتل جا گرفته بود، گفت: «من باز شیشه می‌بینم. شما باز شیشه می‌بینین؟**»
«عزیز دلم. دیگه این حرفو تکرار نکن. مامانو پاک دیوونه می‌کنی. آروم بگیر، خواهش می‌کنم.»
خانم کارپنتر روغن برنزه کردن پوست را روی شانه‌های سی‌بل می‌مالید و پشت او را تا تیغه‌ی ظریف بال‌مانند کتف‌هایش چرب می‌کرد. سی‌بل روی یک توپ پرباد کنار ساحل، رو به اقیانوس، طوری نشسته بود که هر لحظه ممکن بود تعادلش به هم بخورد. لباس شنای دو‌تکه‌ی زرد روشنی پوشیده بود که یکی از آن‌ها تا هشت نه سال دیگر هم به دردش نمی‌خورد.
زنی که روی صندلی راحتی کنار خانم کارپنتر نشسته بود گفت: «راستش… یک دستمال ابریشمی معمولی بود. از نزدیک می‌شد دید. چیزی که هست دلم می‌خواد یدونم چه‌طور گره زده بود. آخه خیلی قشنگ بود.»
خانم کارپنتر حرفش را تصدیق کرد:»ظاهراً قشنگ بوده، سی‌بل، آروم بگیر، عزیز دلم.»
سی‌بل گفت: «بازم شیشه دیدین؟»
خانم کارپنتر آه کشید و گفت: «خیلی خب» در شیشه‮ی روغن برنزه‌ی کردن پوست را گذاشت. «حالا برو بازی کن، عزیز دلم. مامان می‌خواد بره تو هتل و یک گیلاس مارتینی با خانم هابل بخوره. زیتوناشو برای تو می‌آرم.»
سی‌بل که آزاد شده بود بی‌درنگ به طرف سمت باز ساحل دوید و از آن‌جا قدم‌زنان به طرف چادر ماهی‌گیرها راه افتاد. فقط جلوی یک قلعه‮ی شنی خیس و فروریخته ایستاد و پایش را در آن فرو کرد. چیزی نگذشت که محوطه‮ی مخصوص میهمانان هتل را پشت سر گذاشت.
نزدیک به دویست سی‌صد کیلومتری راه رفت و سپس ناگهان راهش را کج کرد و دوان‌دوان به قسمتی که شن‌های نرمی داشت رفت. جلوی جوانی که به پشت دراز کشیده بود رسید و درنگ کرد.
دختر گفت: «می‌خوای بری تو آب، باز شیشه ببینی؟»
جوان یکه خورد. یقه‮ی روپوش مخملی خود را با دست گرفت. روی شکم غلتید، حوله‮ی لوله‌شده‌ای از روی چشم‌هایش روی زمین افتاد و به سی‌بل خیره شد.
«تویی، سلام، سی‌بل»
«می‌خوای بری تو آب؟»
جوان گفت: «چشم به راه تو بودم. چه خبر؟»
سی‌بل گفت: «چی؟»
«می‌گم چه‌خبر؟ کی می‌آد کی می‌ره؟»
سی‌بل گفت: «بابام فردا با هواپیما می‌آد.» و به شن‌ها لگد زد.
«به من نپاش بچه! «جوان دستش را روی مچ پای سی‌بل گذاشت. «خوب پس وقتش رسیده پدرت بیاد این‌جا. من ساعت به ساعت منتظرش بودم. ساعت به ساعت.»
سی‌بل پرسید: «خانم کجاست؟»
جوان چند دانه شن را از لابه‌لای موهای کم‌پشتش پاک کرد و گفت: «خانم؟ درست معلوم نیست، سی‌بل. خانومو هزار جا می‌شه پیدا کرد. توی مغازه‮ی سلمونی؛ داره موهاشو خرمایی رنگ می‌کنه. یا توی اتاقش؛ برای بچه گداها عروسک درست می‌کنه.»
جوان که حالا دمر دراز کشیده بود، دست‌هایش را مشت کرد، روی هم گذاشت و چانه‌اش را روی آن‌ها تکیه داد گفت: «از چیزهای دیگه‌ای حرف بزن سی‌بل. لباس شنای قشنگی پوشیده‌ای. من از چیزی که خوشم می‌آد لباس شنای آبی‌رنگه.»
سی‌بل به او خیره شد، سپس سرش را پایین انداخت و شکم برامده‌ی خود را نگاه کرد. گفت: «این‌که زرده. این که زرده.»
«جدی؟ کمی بیا نزذیک‌تر ببینم.»
سی‌بل یک قدم جلوتر رفت.
«کاملاً درست می‌گی. چه آدم کودنی هستم.»
سی‌بل گفت: «می‌خوای توی آب بری؟»
«تو همین فکرم. برای خوشحالی تو بگم که مدت‌هاست که تو همین فکرم، سی‌بل»
سی‌بل پایش را به قایق لاستیکی که جوان گه‌گاه زیر سرش می‌گذاشت زد و گفت: «کم‌باده»
«درست می‌گی. خیلی خیلی هم کم‌باده.»
چانه‌اش را از روی مشت‌هایش برداشت و روی شن‌ها گذاشت. گفت: «سی‌بل، تو خیلی قشنگی. خوشم می‌آد نگات کنم. از خودت برام حرف بزن.» دست‌هایش را دراز کرد و هردو مچ‌ پاهای سی‌بل را گرفت. گفت: «من تو برج جدی به دنیا اومدم. تو چه‌طور؟»
سی‌بل گفت: «شارون لیپ‌شولتس گفت تو اجازه دادی کنارت، روی صندلی پیانو بشینه.»
«شارون لیپ‌شولتس این حرفو زد؟‌»
سی‌بل محکم سرشو تکان داد.
جوان مچ پاهای او را رها کرد، دست هایش را جمع کرد و یک‌طرف صورتش را روی ساعد راستش گذاشت، گفت: «خوب، این چیزها پیش می‌آید، سی‌بل. من اون‌جا نشسته بودم پیانو می‌زدم. تو هم پیدات نبود. شارون لیپ‌شولتس اومد و کنار من نشست و من هم که نمی‌تونستم از خودم دورش کنم.»
«می‌تونستی»
جوان گفت: «خیر، خیر. این کار از من برنمی‌اومد. اما برات می‌گم چه کاری کردم.»
«چه کاری کردی؟»
«تو رو به جای اون تصور کردم.»
سی‌بل بی‌درنگ خم شد و به گود کردن شن‌ها پرداخت. گفت: «بیا بریم تو آب.»
جوان گفت: «خیلی خب. گمون می‮کنم سر خودم هم گرم بشه.»
سی‌بل گفت: «دفعه‮ی دیگه از خودت دورش کن.»
«کی‌ رو از خودم دور کنم؟»
«شارون لیپ‌شولتسو.»
جوان گفت: «گفتی شارون لیپ‌شولتس. این اسم چه چیزهایی رو به یادم می‌آره. خاطره‌ها و هوس‌ها رو به هم می‌آمیزه. «ناگهان بلند شد و ایستاد. آب های اقیانوس را نگاه کرد و گفت: «سی‌بل، بگم الان چه کار می‌کنیم؟ می‌ریم ببینیم می‌تونیم یه موزماهی بگیریم؟»
«چی بگیریم؟»
جوان گفت: «موز ماهی.» و کمر روپوشش را باز کرد. روپوش را در آورد. شانه‌هایش سفید و باریک بود و شلوارک شنایش آبی مایل به ارغوانی. روپوشش را از طول یک‌بار و از عرض سه بار تا زد. حوله‮ی لوله شده را که روی چشم‌هایش می‌انداخت، باز کرد، روی شن‌ها پهن کرد و سپس روپوشش را تا کرده روی آن گذاشت. خم شد. قایق لاستیکی را برداشت و زیر بغل راستش جا داد. سپس با دست چپ دست سی‌بل را گرفت.
هر دو قدم‌زنان به طرف اقیانوس راه افتادند.
جوان گفت: «خیال می‌کنم در عمرت بیش از یکی دوتا موز ماهی ندیده باشی.»
سی‌بل سرش را تکان داد.
«ندیده‌ای؟ مگه خونه‌تون کجاست؟»
«نمی‌دونم»
«حتماً می‌دونی. یعنی باید بدونی. شارون لیپ‌شولتس می‌دونه خونه‌شون کجاست، تازه سه سال‌ونیم‌ش بیش‌تر نیست.»
سی‌بل ایستاد، دستش را از دست او بیرون کشید. یک گوش‌ماهی معمولی را از روی زمین برداشت و با اشتیاق به آن نگاه کرد. روی زمین پرتابش کرد، گفت: «ویرلی وود کانه‌تی‌کت.» و با شکم جلو داده راه افتاد.
جوان گفت: «ویرلی وود کانه‌تی‌کت. ببینم، این‌جا اتفاقاً نزدیک ویرلی‌وود کانه‌تی‌کت نیست؟»
سی‌بل او را نگاه کرد و گفت: «خونه‮ی ما اون‌جاس. خونه‌ی ما تو ویرلی‌وود کانه‌تی کته.» چند قدم پیشاپیش او دوید، پای چپش را با دست چپش گرفت و دوسه بار لی‌لی کرد.
جوان گفت: «این موضوع خیلی از مسائلو روشن می کنه.»
سی‌بل پایش را رها کرد و گفت: «داستان سامبوی سیاه کوچولو رو خوندی؟»
جوان گفت: «چه سوال بامزه‌ای می‌کنی! اتفاقاً همین دی‌شب تمومش کردم.» دستش را پایین برد و دست سی‌بل را از پش گرفت. از او پرسید: «نظرت چیه؟‌»
«دیدی چه‌طور ببرها دور اون درخت می‌دون؟»
«من که فکر می‌کنم نمی‌شه جلوشونو گرفت. هیچ‌وقت این‌قدر ببر ندیده‌ام.»
سی‌بل گفت: «فقط شیش‌تان.»
جوان گفت: «فقط شیش‌تا؟ چه‌طور می‌گی فقط؟»
سی‌بل پرسید: «تو موم دوس داری؟»
جوان پرسید: «چی دوست دارم؟»
«موم»
«خیلی زیاد. تو دوس نداری؟»
سی‌بل سر تکان داد و پرسید: «زیتون دوس داری؟»
«زیتون… بله. زیتون و موم. هیچ‌وقت بدون اینا جایی نمی‌رم.»
سی‌بل پرسید: «شارون لیپ‌شولتسو دوس داری؟»
جوان گفت: «بله دوسش دارم. به‌خصوص برای این دوسش دارم که هیچ‌وقت توی راه‌رو هتل سربه‌سر توله‌سگ‌ها نمی‌ذاره. مثلاً ون توله‌سگ خانمی رو می‌گم که اهل کاناداست. شاید باور نکنی که بعضی دخترکوچولوها خوش‌شون می آد چوب بادکنک‌شونو تو تن اون سگ کوچولو فرو کنن. شارون از این کارا نمی‌کنه. آدم بدجنس و بی‌رحمی نیست. برای همینه که خیلی دوست‌ش دارم.»
سی‌بل صدایش در نیامد.
سرانجام گفت: «من دوست دارم شمع بجوم.»
جوان گفت: «کی دوست نداره؟ «پایش را توی آب گذاشت و گفت: «وای! سرده.» قایق لاستیکی را روی آب انداخت. «نه یه دقیقه صبر کن سی‌بل. صبر کن کمی جلوتر برویم.» توی آب پیش رفتند تا جایی که آب به کمر سی‌بل رسید. سپس جوان او را بلند کرد و به شکم روی قایق لاستیکی خواباند.
پرسید: «تو هیچ‌وقت از کلاه شنا و این جور چیزا استفاده نمی‌کنی؟»
سی‌بل آمرانه گفت: «ولم نکن. محکم بگیرم.»
جوان گفت: «خواهش می‌کنم، دوشیزه کارپینتر. من با فوت و فن کارم آشنام. فقط چشماتو باز بذار، هر چی موزماهی هست، می‌بینی. امروز یه روز خوش برای موزماهی‌هاست.»
سی‌بل گفت: «من که چیزی نمی‌بینم.»
«معلومه. آخه عادت‌های خیلی عجیبی دارن.» قایق را هم‌چنان پیش می‌برد. آب هنوز تا سینه‌اش نرسیده بود. گفت: «زندگی خیلی دل‌خراشی دارن. می‌دونی چه کار می کنن، سی‌بل؟»
دختر سر تکان داد.
«خوب شناکنان توی سوراخی می‌روند که پر از موزه. وارد که می‌شن ماهی‌های خیلی معمولی‌ای هستن. اما همین‌که تو سوراخ جا گرفتن رفتارشون مثه خوکا می‌شه. راستش من خودم با چشای خودم دیدم که یه موزماهی تو سوراخ پر از موزی رفت و هشتاد و هفت‌تا موز خورد. «قایق لاستیکی و مسافرش را سی سانتی‌متری به خط افق نزدیک‌تر کرد. «معلومه که بعد آن‌قدر باد می‌کنن که دیگه نمی‌تونن از سوراخ بیرون بیان. یعنی از در نمی‌تونن بیرون بیان»
سی‌بل گفت: «دورتر نریم. اون‌وقت چه اتفاقی براشون می‌افته؟»
«چه اتفاقی برای کی‌ها می‌افته؟»
«موزماهی‌ها»
«آهان، منظورت وقتی یه که اون همه موز خوردن و نمی‌تونن از اون سوراخ بیرون بیان؟»
سی‌بل گفت: «بله»
«خوب، دلم نمی‌آد برات بگم سی‌بل، می‌میرن.»
سی‌بل پرسید: «چرا؟»
«خوب تب‌موز می‌گیرن. بیماریه وحشتناکیه!»
سی‌بل با حالتی عصبی گفت: «موج پیدا شد.»
جوان گفت: «بی‌خیالش. مهم نیست. آماده باش.» مچ پاهای سی‌بل را در دست‌هایش گرفت و به طرف جلو و پایین فشار داد. جلوِ قایق لاستیکی از بالای موج گذشت. آب گیسوان بور سی‌بل را خیس کرد اما در جیغ‌‮اش یک دنیا شادی خوانده می‌شد.
وقتی تعادل قایق دوباره برقرار شد، دختر یک دسته‮ی موی خیس و جمع‌شده را از جلوی صورتش پس زد و گفت: «الان یکی دیدم.»
«چی دیدی؟ عزیز من.»
«یه موز ماهی»
جوان گفت: «راست می‌گی؟ توی دهن‮ا‌ش موزی هم بود؟»
«آره. شیش‌تا!»
جوان ناگهان یکی از پاهای خیس سی‌بل را که از انتهای قایق لاستیکی بیرون افتاده‌ بودند گرفت و انحنای کف آن را بوسید.
مالک پا سر برگرداند و گفت: «آهای!»
«آهای خودتی! الان برمی‌گردیم. کافی بود؟»
«خیر‌»
جوان گفت: «متاسفم.» و قایق لاستیکی را به طرف ساحل پیش برد تا این‌که سی‌بل از آن پایین آمد. جوان آن را برداشت و بقیه‮ی راه آن‌را با خود برد. سی‌بل گفت: «خداحافظ» و بی‌‌آن‌که پشیمان باشد به سوی هتل دوید.
***
جوان روپوشش را پوشید. تای یقه‌برگردان‌ها را باز کرد و سینه‌اش را با آن‌ها پوشاند و حوله‌اش را توی جیبس فرو کرد. قایق لاستیکی ترکه‌ای خیس را که اسباب زحمتش بود بلند کرد، زیر بغلش گذاشت و تک‌وتنها از روی شن‌های نرم و داغ، سلانه‌سلانه به طرف هتل راه افتاد.
طبقه‮ی هم‌کف را مدیر هتل در اختیار کسانی گذاشته بود که آب‌تنی می‌کردند. در آن‌جا زنی که بینی‌اش را پماد اکسید مالیده بود هم راه جوان وارد آسانسور شد .
وقتی آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: «می‌بینم که به پاهای من زل زدین.» زن گفت: «چی فرمودین؟»
«گفتم، می‌بینم به پاهای من زل زدین.»
زن گفت: «عذر می‌خوام. من تصادفاً به زمین نگاه می‌کردم.» و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: «اگه دل‌تون می‌خواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین.»
زن بی‌درنگ به دختر متصدی آسانسور گفت:‌ «لطفاً همین جا منو پیاده کنین.»
درهای آسانسور باز شد و زن بی‌آن که پشت سرش را نگاه کند، بیرون رفت.
جوان گفت: «من مثل همه دو پای معمولی دارم و نمی‌فهمم چرا همه باید بهشون خیره بشن. طبقه‮ی پنجم لطفاً.» کلید اتاقش را از جیب روپوشش بیرون آورد.
طبقه‮ی پنجم پیاده شد. طول راه‌رو را پیمود و وارد اتاق پانصدوهفت شد. توی اتاق بوی تیماج چمدان‌های نو و مایع پاک کردن لاک ناخن می‌آمد.
به زن جوانی که روی یکی از دو تخت یک‌شکل خوابیده بود نگاهی انداخت. سپس به طرف یکی از چمدان‌ها رفت. درش را باز کرد و از زیر یک‌دسته شورت و زیرپیراهنی یک هفت‌تیر خودکار کالیبر 7/66 ارتگیز بیرون آورد. خشاب را درآورد و نگاهی به آن انداخت، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آن‌وقت جلو رفت و روی تخت خالی نشست. نگاهی به زن جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلوله‌ای به شقیقه‮ی راست خود شلیک کرد.
——————————————–
پی نوشت:
** سیمور گلاس، هم نام قهرمان داستان است و هم عبارتی‌ست که معنای «بیش‌تر شیشه‌بین» یا «باز شیشه می‌بینی» معنی می‌دهد. به‌این ترتیب لفظ ‌بازی سی‌بل برای خودش که سیمور را می‌شناسد دارای معنی است، در حالی‌که از نظر مادرش که کسی را به این نام نمی‌شناسد، جز این است.

نویسنده: جی.دی. سلینجر (J.D.Salinger)
مترجم: احمد گلشیری

از کتاب: «دلتنگی‮های نقاش خیابان چهل‮وهشتم» – نشرققنوس
حروف‮چین: فریبا حاج‮دایی

خانه‌ای در آسمان

گلی ترقیتابستان بدی بود؛ داغ، بی آب، بی برق. جنگ بود و ترس و تاریکی. مسعود «د»، مثل آدمی‮افتاده در عمق خوابی آشفته، گیج و منگ و کلافه، دست زن و بچه‌هایش را گرفت و شتابان راهی فرنگ شد. بی‌آنکه بداند چه آینده‌ای در انتظارش است. نمی‌خواست عاقل و محتاط و دوراندیش باشد. نمی‌خواست با کسی مشورت کند؛ با آن‌هایی که از او باتجربه‌تر بودند، آن‌هایی که از هرگونه جابجایی و تغییر می‮‌ترسیدند یا به خاک و سنت و ریشه اعتقاد داشتند و ماندنشان بر اساس تصمیمی‮اخلاقی بود.
مسعود «د» از جنگ بیزار بود و از مرگ واهمه داشت. دلهره‌های شبانه توان و قرارش را گفته بود و اضطراب دردناک سحرگاهی آزارش می‌داد. می‮بایست می‌رفت؛ می‮بایست می‮گریخت و در جایی امن ساکن می‮شد، جایی دور از هیاهو و بمب و انفجار، دور از امکان مرگ و جنون و … و کارهایش را پنهانی، مثل برق و باد کرد. اثاث منزلش را به حراج گذاشت و خانه‌اش را مفت و مجانی به اولین مشتری فروخت. ویزا گرفت. بلیط خرید. باروبندیلش را بست و درست دم رفتنش بود که مثل آدم‌های تبدار، چشمش به مادر پیرش افتاد وزیر پایش خالی شد. از خودش پرسید که تکلیف او چه خواهد شد و دل و روده‌اش، از درد و استیصال آنچنان به پیچ وتاب افتاد که برای آنی جنگ و مرگ از یادش رفت و تصمیم به ماندن گرفت.
مهین بانو تمام این مدت نگاه کرده بود؛ بدون پرسش یا اعتراض یا ابراز وجود. دیده بود که دار و ندار اورا به فروش گذاشته‌اند و چیزی نگفته بود. دیده بود که مردمان غریبه در اتاق‌های خانه‌اش می‌چرخند و لب تر نکرده بود. نشسته بود کنجی پای دیوار، روی قالی بزرگ تبریز- یادگار اجدادی- و دستش را با حسرتی پنهان کشیده بود به گل‌های مخملی فرش و طرح‌های رنگین طلایی- ته مانده‮ی روزهای پیشین- آخرین تماس سر انگشتانش با آن جسم مأنوس قدیمی، مثل دست کشیدن به بدنی نیمه گرم در واپسین لحظات زندگی. و چنگ انداخته بود به ریشه‌های رو میزی که یک آن نگهش دارد. و چشمش دویده بود دنبال کاسه‌های گل‌مرغی، که دست به دست می‌گشت و چراغ‌های پایه بلند روسی که به فروش رفته بود؛ خواسته بود بگوید‌«نه! بقچه‌های ترمه و آینه عقدم را نمی‌دهم» یا چیزی را بردارد و پنهان کند و هیچ نگفته بود. نشسته بود یک گوشه، خاموش و نامریی، پر از زخم‌های درونی، شاهد رفتن میزو صندلی و بشقاب‌های چینی و قاب‌های طلایی؛ مثل سفر غم‌انگیز بچه‌های مادری پیر به شهرهای اجنبی. فهمیده بود که روزگاری سخت در انتطارش است و پذیرفته بود.
گله‌ای از پسرش نداشت. خودش سال‌ها پیش، خانه را به اسم او کرده بود. قرارشان این بود که خانه را پیش از مرگ او نفروشند و این قراری کهنه بود، مال آن‌وقت‌ها، پیش از انقلاب و جنگ، پیش از ترس و لرز و پریشانی بچه‌ها. و مهین‌بانو چیزی جز سلامتی و خوشبختی پسرش نمی‌خواست، یا دخترش که شوهر انگلیسی داشت و در تهران نبود. فرش زیر پایش را هم می‌داد که داده بود؛ یا جانش را که رو به انتها می‌رفت و طالبی نداشت. بچه‌هایش هم عاشق او بودند و مسعود«د» هرگز به این فکر نبود که مادر پیرش را بگذارد یا او را بی‌خانه و بی مال و منال به امان خدا بسپارد و گلیم خودش را از آب بکشد؛ منتها، در آن پریشانی و بی‌سامانی، در جنون جنگ و بمباران و امکان مرگ، هوش و حواسش رااز دست داده بود و مسئول کارها و خواسته‌هایش نبود؛ این را مهین ‌بانو می‌دانست و سکوت و تسلیم و رضایتش از این ادراک مادرانه بود. البته گریه کرده بود؛ مفصل هم گریه کرده بود؛ پنهانی و دور از چشم دیگران، شب در تاریکی و زیر ملافه یا روز توی حمام در بسته و پشت کاج‌های بلند باغچه. ترمه‌ها و فرش‌ها و اشیای قدیمی، یادگار پدر و شوهر و روزهای خوب جوانی‌اش را دوست داشت؛ با آن‌ها پیر شده بود و میانشان الفتی دیرینه بود. خاطره‌هایش مثل هزاران تصویر پراکنده در فضا، در اتاق‌های خانه می‮چرخیدند و رد پا و جای انگشتان کودکی‌اش روی سنگ فرش حیاط وآجرهای دیوار باقی بود. جز این خانه جای دیگری برای خودش نمی‌‌شناخت و می‌دید که دیگر صاحب «این‌جا» نیست؛ صاحب هیچ‌جا نیست؛ زیر پایش خالی است و معلق در هواست. دلش می‌خواست مثل گربه‌ها وقت بیماری و مرگ، سرش را زیر می‌گرفت و می‌رفت؛ ناپدید می‌شد. اما می‌دید که سرحال و زنده است و آماده‮ی مردن نیست. پیری‌اش را دیگران بر او تحمیل کرده بودند. نگاه بی‌رحم و قضاوت نا منصفانه‌ی آن‌ها بود که سن و سالش را تعین می‌کرد و گذشت سالیان را به رخش می‮کشید. تصویری جوان از خودش داشت؛ تصویری منعکس در آینه‌های قدیم، در خاطره‌های خوش روزهای پیشین. دلش می‌تپید و چشمش به دنبال چیزها می‌دوید. منتظر آینده بود، منتظر آمدن بهار و تابستان. هزار امید و آرزو داشت، برای خودش وبرای بچه‌هایش، برای نوه و نتیجه‌هایش. هفتادو چهار یا هفتاد و شش یا بیش‌تر؟ این حساب‌ها را دیگران می‌کردند و تاریخ ازدواج و تولدش را تخمین می‌زدند؛ وگرنه، مهین‌بانو از مرز چهل‌سالگی نگذشته بود واین را تنها خودش می‌‌دانست و حس می‌کرد و باور داشت. و حالا، بی مقام و بدون جایگاه، نمی‌دانست روی کدامین لحظه از زمین افتاده است؛ کیست، کجاست و تکلیفش چیست؟ چیزی اضافی شده بود، خارج از نظام کیهانی منظومه‌ها، مثل ستاره‌ای فرو افتاده، تبعید شده به انزوای آشفته‌ی آسمان. دلش می‌خواست نبود و نمی‌شد. مرگ با او فاصله داشت. پاهایش زمین را می‌خواست. بدنش ذره‌های نور و گرما را می‌بلعید و فکرهایش، با هزار نخ نامریی به کنج و کنار شیرین زندگی گره خورده بود.
قرار شد که مهین‌بانو را، برای چندین هفته یا بیشتر«شاید هم دوسه ماه» پیش خواهرش بگذارند تا مسعود «د» در پاریس مستقر شود؛ خانه بگیرد و کار پیدا کند؛ سر و سامانی به زندگی‌اش بدهد و بعد، سر فرصت با خیال راحت و قلبی شاد، به دنبال مادرش بفرستد. دخترش هم به فکر او بود، با وجود کمبود درآمد و گرانی زندگی، مرتب از لندن تلفن می‌زد و مادرش را دعوت می‌کرد. داماد انگلیسی هم مرد مهربانی بود و اصرار به پذیرایی از مادرزنش داشت. منتها، می‌بایست صبر می‌کردند. همه چیز بالاخره درست می‌شد؛ شاید هم بهتر از روز اول. و مهین بانو پر تحمل و عاقل بود و بچه‌هایش مدیون شعور ذاتی او بودند.
دو هفته‮ی اول کمی‮سخت گذشت؛ جابه‌جایی آسان نبود و مهین‌بانو عادت نداشت که شب منزل این و آن بخوابد. معتاد به اتاق و تخت و بالش خودش بود، معتاد به صداهای کوچه و رفت و آمد همسایه‌های قدیمی‌اش، حتی معتاد به بوی کهنه‮ی آشپزخانه و رطوبت آشنای راه پله‌های بالا، و البته عطر پیچ امین‌الدوله‌ی پای پنجره‌اش وحضور همیشگی آن چهار درخت بلند تبریزی، هم سن وسال پدرش. خواهرش مهربان و مهمان‌نواز بود و شوهر خواهرش، دکتر یونس خان، کاری به کار کسی نداشت؛ مردی افسرده و تنها بود و از دوری بچه‌هایش غصه می‌خورد. هر شش فرزندش، بعد از انقلاب از ایران رفته بودند. پسر بزرگش مقیم استرالیا بود؛ دسترسی به او امکان نداشت. دو دخترش«عزیز کرده‌های دوقلو» در آمریکا بودند. پسر وسطی میان سنگاپور و تایلند و ژاپن می‌چرخید وآخری مرتب جایش را عوض می‌کرد. و یکی از دخترها«به گمان دکتر یونس خان، مطمئن نبود حافظه‌اش کار نمی‌کرد» تبعه‮ی کانادا یا هند یا کشوری مجهول در آفریقا شده بود. دو خواهر به هم نزدیک بودند و مسعود جان از این نظر نگرانی نداشت؛ وجدانش راحت بود؛ می‌دانست که مادرش راحت است و همینطور هم بود؛ منتها، بمباران‌های شبانه و بعد هم هجوم موشک‌های لعنتی در روحیه آرام دکتر یونس خان تغییری بزرگ داده بود؛ فکرهای عجیب و غریب می‌کرد و به همه بیخودی سوء ظن داشت. پشت در به حرف‌ها گوش می‌داد. توی کیف زن یا چمدان خواهر زنش را می‌گشت و خرت وپرت‌های ناقابل خودش را پنهان می‌کرد و یادش می‌رفت آن‌ها را کجا گذاشته است. مطمئن بود که مهین‌بانو عینک و فندک او را برداشته است و به زنش می‌گفت و او اعتراض می‌کرد و زن و شوهر بگو مگو می‌کردند ومهین بانو، کز کرده پشت در، مچاله از شرم، به خودش می‌پیچید و روز شماری می‌کرد تا هرچه زودتر راهی فرنگ شود و پیش بچه‌هایش سرو سامان گیرد. دلش هم برای دکتر یونس‌خان می‌سوخت و می‌دانست که کارهایش از روی عمد و بد جنسی نیست. حتی روزی هم که انگشتش لای در ماند و ناخنش از بیخ کنده شد و یا شبی که شوهر خواهر، به دنبال انگشتر عقیقش رختخواب او را آشفت و جیب‌هایش را گشت، آه و ناله یا عتراض وشکایت نکرد. با خودش گفت همه‮ی این لحظه‌ها گذراست و خدا را شکر کرد که بچه‌هایش سالمند و خودش هم با وجود همه‮ی این اتفاق‌ها زنده و هوشیار است.
بالاخره روز موعود فرا رسید. مهین‌بانو فکر کرد که خواب می‌بیند و اشک‌هایش از شدت خوشی سرازیر شد؛ اویی که به آسانی پیش دیگران گریه نمی‌‌کرد! دست خودش نبود. سر و روی نوه‌هایش را می‌بوسید و خیال خواب و استراحت نداشت، گرچه تمام شب بیدار بود؛ فرودگاه، گمرک، گشتن چمدان‌هایش، گم شدن کیفش، جا گذاشتن عینک ذره بینی و بسته‌ی دواهایش، پادرد و سرگیجه‌ی ناگهانی و آن دل آشوبه‌ی لعنتی توی هواپیما. اما اگر ولش می‌کردند می‌خواست تمام روز حرف بزند و سرو روی نوه‌ها وپسرو عروسش را ببوسد و توی آن آپارتمان قد لانه موش راه برود و هیجان زده و دستپاچه هزار پرسش درهم از این وآن بکند.
مهین‌بانو را به زور و اصرار دو شب اول، در اتاق بچه‌ها خواباندند؛ برای بچه‌ها توی اتاق نشیمن تشک انداختند و یواشکی در گوششان گفتند که مادر بزرگ از راه رسیده و خسته است؛ گناه دارد. بعداً جایش را عوض خواهند کرد و اتاقشان را دوباره پس خواهند داد.
مهین‌بانو اخم و سکوت ناراضی بچه‌ها را دید و دلش گرفت. خواست چیزی بگوید اما رویش نشد. جانش را هم نداشت تمام تنش از خستگی می‌لرزید. سرش را روی بالش گذاشت، خوابش برد. غش کرد اما نزدیک سحر از خواب پرید. به نظرش رسید که وزنه‌ای آهنی روی قفسه سینه‌اش گذاشته‌اند و حسی مزاحم و ناشناخته، یک جور شرم و احساس حقارت و گناه، مثل درد توی تنش می‌چرخد. یاد نگاه دلخورانه‮ی نوه‌هایش افتاد و از این‌که اتاق آن‌ها را غصب کرده بود معذب و ناراحت شد؛ انگار سیخش می‌زدند و توی تشک و بالش زیر سرش سوزن کار گذاشته بودند. ترجیح می‌داد توی راهرو پشت در، یا چمپاته گوشه‮ی مبلی کنج دیوار بخوابد و جای کسی را نگیرد. روز سوم جایش را عوض کردند و مهین‌بانو نفسی راحت کشید. بهش یک تشک اسفنجی سبک دادند که شب‌ها توی اتاق نشیمن می‌انداخت و روزها زیر کاناپه پنهانش می‌کرد. چمدان‌هایش را گوشه‮ی آشپزخانه گذاشته بود و کیف دستی‌اش را با خود به اینور و آنور می‌کشاند. در گنجه‌ها از فشار لباس‌ها بسته نمی‌شد و زیر تخت‌ها انباشته از اسباب بود. جا برای تکان خوردن نبود. مهین‌بانو یک عمر در یک خانه‮ی وسیع با اتاق‌های آفتابگیر و منظره‮ی آسمان و آفتاب و باغ و باغچه زندگی کرده بود. اتاقش گنجه و صندوق‌خانه داشت و می‌شد صدها چمدان در انبار بالا و یک کامیون بار توی زیر زمین خانه چپاند. خب، این غصه‌ها مال گذشته بود. زندگی بالا و پایین داشت و خوابیدن گوشه‮ی اتاق نشیمن هم خالی از لطف نبود؛ البته سر و صدای کوچه زیاد بود و ترن زیر زمینی که از آن نزدیکی می‌گذشت پنجره‌های خانه را می‌لرزاند. ولی مهین‌بانو، از همان دقیقه‌ی اول با خودش گفت که زندگی در فرنگ این شکلی است؛ جای غرولند ندارد و خدا را شکر که پیش بچه‌هایش است و زندگی‌اش سرو سامان گرفته است.
نوه‌ها هم از زندگیشان راضی بودند. مدرسه‌شان را دوست داشتند و مشتی هم دوست و همکلاسی عرب و پرتغالی پیدا کرده بودند. گهگاهی مهمانی می‌دادند و مهین‌بانو مجبور بود جایش را عوض کند. رختخوابش را بر می‮داشت و دنبال کنجی آرام می‌گشت کجا؟ دو تا اتاق خواب بود و یک آشپزخانه‌ی باریک دراز و حمامی‮کوچک و مستراحی گوشه‌ی آن. توی اتاق زن و شوهر که نمی‌شد؛ گرچه پسرش اصرار می‌کرد و عروس مهربانش هم حرفی نداشت. توی اتاق بچه‌ها جا نبود؛ دوتا تخت به هم چسپیده و مشتی کتاب و کفش و راکت تنیس و توپ فوتبال افتاده بودکف زمین. می‌ماند آشپزخانه، حرفی نداشت. مگر مهین‌بانو چقدر جا را اشغال می‌‌کرد؟ قد یک بچه بود؛ لاغر و ظریف و شکننده، توی گنجه و زیر تخت هم جا می‌شد. یکی دو شب توی وان حمام خوابیده بود و خوابش هم برده بود. اما پسرش سخت اعتراض کرد و مادرش را به زور توی تخت خودش خواباند، کنار زنش، بدترین شب مهین‌بانو بود؛ از عروسش خجالت می‌کشید. دراز کشیده بود لب تخت، آنقدر دور که اگر تکان می‌خورد می‌افتاد؛ و پلک روی هم نگذاشته بود. ملافه تنش را می‌خورد و تمام بدنش پرپر می‌زد. خودش را آنقدر جمع و قلنبه کرده بود که به توپی کوچک می‌ماند؛ هلش می‌دادی قل می‌خورد می‌رفت ته اتاق. عروسش سه چهار شب تحمل کرد و بعد با ملایمت به شوهرش فهماند که ادامه‮ی این وضع درست نیست و مسعود «د»، با این‌که آدم با شعور و فهمیده‌ای بود معلوم نشد چرا یک مرتبه از کوره در رفت؛ داد زد و صدایش به گوش همه رسید. بچه‌ها وحشت کردند و زن و شوهر به هم پریدند و حرف‌هایی زدند که سابقه نداشت. مهین‌بانو مرد و زنده شد؛ به خودش لعنت فرستاد که چرا آمده وزندگی خانواده‌ای را آشفته است وهمان روز تصمیم به رفتن گرفت. چمدانش را بست. کفش و کتش را پوشید. نشست روی صندلی راهرو و منتظر ماند، منتظر اینکه تپش قلبش فرو نشیند، فکرهایش منظم شود و ببیند کجا می‌تواند برود. برمی‌گشت تهران، بهترین کار همین بود. می‌فت منزل خواهرش. دوباره دکتر یونس خان و خل بازی‌هایش؟ نه! امکان نداشت؛ می‌رفت خانه‮ی دختر خاله اش. یادش نبود که دختر خاله دو ماه پیش مرده است و تازه گریه‌اش گرفت. می‌رفت خانه‮ی پسرعموهایش. خانه‮ی برادر زاده‌هایش«برادرزاده‌ها رفته بودند آمریکا». می‌رفت قبرستان، جهنم دره، گدایی می‌کرد، کلفتی می‌کرد، بالاخره در مملکت خودش بود، سرش را می‌گذاشت زمین و می‌مرد. این‌جا نمی‌ماند، محال بود. خوشبختانه منیژه دختر مهین‌بانو «که او را در فرنگ مگی می‮نامیدند» از لندن تلفن زد و خواهش و تمنا که مادرش را همان روز، همان دقیقه، سوار هواپیما کنند و نزد او بفرستند. همان دقیقه که نمی‌شد اما هفته‮ی بعد مهین‌بانو را به فرودگاه بردند و مهین‌بانو، مثل پرنده‌ی رها شده از قفس جانی تازه گرفت. هواپیما مثل یک خانه بود، گرم و محفوظ. صندلی خودش را داشت؛ مال خودش. جایش معین بود نمی‌شد آن‌ را ازش گرفت. اگر روی زمین هم یک صندلی بهش می‌دادند، یک وجب جا که می‌دانست مال شخص اوست، برایش کافی بود. غذایش را با بی‌میلی خورد و یاد ننه خانم افتاد که سینی شامش را می‌آورد- آن وقت‌ها که برای خودش کسی بود و برو بیایی داشت – و چقدر دلش سوخت و گریه کرد وقتی شنید که نوه ننه خانم در جنگ شهید شده و پسرش را به تیمارستان برده‌اند؛ اگر این اتفاق نیفتاده بود همه چیز فرق می‌کرد. مسعود«د» می‌خواست که جایی کوچک برای مادرش اجاره کند و اورا دست ننه خانم بسپارد. بهترین راه برای همه بود؛ برای خودش و مادرش. اما کی از فردایش خبر داشت؟ خمپاره به کله‌ی نوه‌ی ننه خانم خورد و در جا اورا کشت. چند نفر از سبز ‌وار آمدند و قیامت شد. از کمیته آمدند، از بنیاد شهید، تبریک و تسلیت. ننه خانم را بردند به ده خودش. بهش اتاق دادند و مقرری ماهانه. قرار شد که همان‌جا بماند. و همه‌ی این‌ها پیش از رفتن مهین بانو به خانه‮ی خواهرش بود.
مگی «منیژه‌ی سابق» مادرش را بغل گرفت وآنچنان با عشق و دلتنگی فشارش داد که آه مهین‌بانو در آمد، از درد و از خوشی. دامادش هم او را بوسید و دستش را سخت فشرد. دیوید اوکلی مرد خوبی بود؛ خون یهودی داشت و خونگرمی‌اش از همین بود. مهین بانو از ازدواج دخترش با یهودی انگلیسی زبان راضی نبود. دوست داشت داماد ایرانی و مسلمان داشته باشد. اما حرفی نزده بود؛ در کارهای بچه‌هایش دخالت نمی‌کرد. اما ته دلش گرفته بود تا آن روز که صورت سالم و چشم‌های باز و صمیمی‮دیوید اوکلی را دید و باری سنگین از روی قفسه‌ی سینه‌اش برداشته شد. دستش را توی بازوی مردانه‮ی او انداخت و خندید و تازه متوجه شد که چقدر ساده و کوچک است؛ قدش به کمر دامادش هم نمی‌رسید، مثل یک جوجه بود، چهل کیلو بیشتر نداشت؛ شاید هم کمتر، با استخوان‌های پوک و پاهایی به باریکی مداد.
باران می‌آمد و هوا سرد بود. دیوید اوکلی ماشین داشت؛ چمدان‌ها را توی صندوق عقب گذاشت و با خوشحالی، محکم روی شانه‌ی ظریف مهین بانو کوبید. مگی کنار مادرش نشست و سرش را روی شانه‌ی دردناک او گذاشت. توی گوشش گفت که دیگر نخواهد گذاشت او به پاریس یا تهران بازگردد و دل مهین بانو از این همه محبت به تپش افتاد. چشم‌هایش را بست و خوابش برد و خواب ندید.
آپارتمان مگی و دیوید اوکلی در طبقه‌ی چهارم بود؛ بدون آسانسور. مهین‌بانو خسته و خواب آلود بود؛ گیج گیجی می‌خورد. دیوید اوکلی، مادرزنش را که به سبکی پر کاه بود بلند کرد و مهین‌بانو جیغ کشید. خودش را سیخ کرد؛ مثل مداد و همین‌طوری ماند. مگی خندید. دیوید اوکلی هم سرحال بود و مادر زنش را، مثل عروسک چوبی، زیر بغل گرفته بود و از پله‌ها بالا می‮رفت و مهین‌بانو مژه نمی‌زد. باورش نمی‮شد. نمی‮دانست بخندد یا جیغ بکشد یا گریه کند؛ تا به حال چنین اتفاقی برایش نیفتاده بود؛ واکنشی طبیعی یا عکس‌العملی حاضر برای قبول یا رد این اتفاق نداشت. حس می‮کرد خودش نیست. تبدیل به یک شیئی شده، یک جارو یا صندلی، که از بازار خریده‌اند و«جارو بودن» تجربه‌ای تازه بود با دنیای خاص خودش.
خانه‌ی مگی کوچکتر از آپارتمان برادرش بود؛ یک اتاق خواب بیشتر نداشت. در عوض بچه نداشتند. سگ داشتند؛ بزرگ و پشمالو، قد مهین‌بانو. دیوید اوکلی معقول و منطقی بود و کارهایش حساب و قاعده داشت. احساساتی نمی‮شد؛ فکر می‮کرد. با کسی تعارف نداشت. قرار شد که مهین‌بانو روی کاناپه در اتاق نشمن بخوابد. وقتی زن و شوهر مهمان دارند در اتاق آن‌ها، روی تخت دراز بکشد- خواب و بیدار- و منتظر بماند. البته راه مطلوبی نبود؛ ولی چه کار می‮شد کرد؟ مهین‌بانو حرفی نداشت؛ هیچ وقت حرفی نداشت؛ اگر هم داشت می‮دانست که وقت گفتنش نیست و این زندگی را برای همه آسان می‮کرد.
دیوید اوکلی معلم بود؛ درس اقتصاد می‮داد و تمام مخارج خانه را با دقت یادداشت می‮کرد. خوشبختانه مهین‌بانو به اندازه‌ی یک جوجه بود و سعی می‌کرد خورد و خوراکش از غذای مرغ خانگی هم کمتر باشد. مگی به دانشگاه می‮رفت؛ درس حسابداری می‮خواند. زن و شوهر صبح می‮رفتند؛ شب بر می‮گشتند؛ خسته. حوصله‌ی حرف زدن نداشتند و اگر هم می‮زدند درباره‌ی گرانی و خرج زندگی بود. مهین‌بانو پولی از خودش نداشت. همان روز اول، النگوی طلا و گوشواره‌های یاقوتش را، به اصرار و خواهش و تمنا به دخترش داده بود تا بفروشد؛ و مگی گفته بود«نه! محال است».و شوهرش گفته بود که «اشکالی ندارد».و مگی گریه کرده بود«نه».و بعد پذیرفته بود؛ البته به اکراه و به راهنمایی شوهرش.
مهین‌بانو یاد گرفته بود که با خودش حرف بزند. زبان دامادش را نمی‮فهمید و مگی ناچار بود که با شوهرش انگلیسی حرف بزند؛ یا اصلاً حرف نزند. شام را در سکوت می‮خوردند. مگی درس‌هایش را حاضر می‮کرد و دیوید اوکلی روزنامه می‮خواند؛ تمام صفحه‌ها را، پشت و رو. بعد، هر سه نفر به تماشای تلویزیون می‮نشستند؛ برنامه‌های علمی‮یا فرهنگی، بحث و گفتگو و مهین‌بانو زل می‮زد؛ خیره می‮ماند؛ اما نه چیزی می‮دید و نه چیزی می‮فهمید. غرق در خاطره‌های خودش می‮شد؛ در مکان و زمانی دیگر. روزها هم تنها بود. خانه را تمیز و مرتب می‮کرد. با دوتا گلدان جلوی پنجره ور می‮رفت و ساعت‌ها به باران تمام نشدنی و آسمان تیره‌ی شب می‮نگریست. از سگ دیوید اوکلی هم می‮ترسید و بیشتر اوقات توی اتاق خواب می‮ماند تا دخترش برگردد. گاهی وقت‌ها بیرون می‮رفت؛ اگر هوا اجازه می‮داد. توی پارک روبه رو می‮نشست و می‮لرزید. زمستان سختی بود؛ و سرما هم خورد. اول گلویش ورم کرد و بعد به سینه‌اش ریخت. چه سرفه‌هایی! انگار دل و روده‌اش می‮خواست دربیاید. از همه بدتر صدای سرفه‌هایش بود که مانع خواب همسایه‌ی بغلی می‮شد که مشت به دیوار می‮کوبید ومهین‌بانو سرش را زیر بالش می‮کرد. گوشه‌ی ملافه را توی دهانش می‮چپاند و نفسش را فرو می‮کشید. بهار که رسید همه چیز فرق کرد. چند رگه نور آفتاب از پشت ابرها درآمد و دل‌ها باز شد. دیوید اوکلی سه روز مرخصی گرفت و زن و مادرزنش را به گردش و تفریح برد و به همه‌شان خیلی خوش گذشت. مگی برای مادرش قرص و دوا و شربت تقویت خرید و مهین‌بانو دو کیلویی هم چاق شد و از ته دل خدا را شکر کرد؛ اما هنوز شکرش تمام نشده بود که باز ورق برگشت. اول تابستان بود. دیوید اوکلی دو ماه تابستان را به کوهستان می‮رفت؛ نزد عمه‌اش. بردن مهین‌بانو امکان نداشت. خانه را هم این دوماه اجاره می‮دادند تا کمک مخارج باشد؛ قابل فهم بود. بخصوص که خرج مادرزن هم اضافه شده بود و می‮بایست جبران می‮کردند. قرار شد که مهین‌بانو را بفرستند پاریس پیش پسرش و این تصمیم را سریع گرفتند؛ بدون مشورت با مسعود«د» مهین‌بانو را سوار هواپیما کردند و به پسرش خبر دادند که مادرت در راه است. بد وقتی بود. و مسعود«د» با این‌که از آمدن و دیدن مادرش خوشحال بود نمی‮توانست اورا، در آن موقع به خصوص، نگه دارد. هر وقت دیگر قدمش روی چشم بود جز در آن مدت، می‮بایست فهمید؛ گفت که نمی‮شود. تابستان است و همگی عازم جنوب فرانسه هستند. پول هتل و اجاره‌ خانه‌ی لب دریا را ندارند؛ چادر می‮زنند. لب آب توی بیابان می‮خوابند. بیابان که نه، توی جنگل یا دشت. چه فرقی می‮کرد؟ بردن مهین‌بانو از محالات بود. خواهر و برادر بگو مگو کردند. دیوید اوکلی چندین راه حل داشت، عقل‌هایشان را روی هم گذاشتند و قرار شد که مهین‌بانو را دوباره به لندن باز گردانند و ترتیبی برایش بدهند که همان‌جا بماند.
مهین‌بانو حرف‌ها و بحث‌ها را، با این‌که سعی می‮کردند در گوشی و آهسته باشد، می‮شنیدو با نُک پایش به زمین فشار می‮داد تا شاید سوراخی باز شود و فرو رود. می‮دید که او را، مثل جسمی‮اضافی دست به دست می‮دهند و سر گیجه گرفته بود.
فیروزه خانم از دوستان نزدیک مگی بود؛ کارگاه لباسشویی کوچکی داشت و از این راه زندگی می‮کرد. از او کمک خواستند. فیروزه خانم خوشرو و  بذله گو بود. گفت که خودش توی اتاقی کوچکی زندگی می‮کند؛ جا برای مهمان ندارد اما پشت لباسشویی یک انبار خالی است؛ پنجره ندارد اما گرم و محفوظ است. دیوید اوکلی موافقت کرد. مگی ناراحت بود اما چاره‌ای نداشت و چیزی نگفت. مهین بانو هم موافق بود و دلش می‮خواست هرچه زودتر قال قضیه را بکند.
اتاق پشت لباسشویی نمور و نیمه تاریک بود و مهین‌بانو شب اول تا صبح گریه کرد و از خدا خواست کمکش کند بمیرد. از خودش پرسید که چه چیز او را اینچنین به زندگی وابسته است و نیرویش از کجا می‮‌آید؟ و دید که از عشق به بچه‌هایش است و نذر کرد این عشق از دلش برود و راحت شود.
فیروزه خانم زن نازنینی بود. از پس ده تا مرد برمی‮آمد. شوهری هم داشت که در تهرا ن زندگی می‮کرد، از آن شوهر های ماتم زده‌ی تریاکی. سالی یک بار، به خرج زنش، می‮آمد فرنگ، آه و ناله می‮کرد، شکایت از زمین و زمان؛ افسرده، پفکی و بی دست وپا. برای خودش، در زمان سابق، آدمی‮بود؛ یا خیال می‮کرد هست. درس خوانده و اهل کتاب و ترجمه. با اولین ضربه از پا در آمده بود، پریشان و نا امید. فیروزه خانم شیر زن بود؛ حوصله‌ی زرزر و آه و ناله نداشت. بچه‌هایش را روانه‌ی انگلیس کرد. خودش هم پاشد آمد و کسب و کار راه انداخت. لوتی و با معرفت هم بود و به آدم‌های دور و برش، آن‌هایی که لیاقتش را داشتند کمک می‮کرد. چشمش که به مهین‌بانو افتاد- صورت شیرین، چشم‌های محزون عسلی رنگ – شیفته‌ی او شد. خریدش را می‮کرد؛ بهش می‮رسید؛ می‮نشاندش توی کارگاه لباسشویی، پای دستگاه‌ها، برایش کتاب و روزنامه‌ی فارسی می‮آورد و سرش را گرم می‮کرد.
کریم خان، برادر مهین‌بانو، در کانادا زندگی می‮کرد. پول و خانه داشت؛ حتی باغچه با چند تا پرنده و خرگوش. از طریق آشنایی -یک کلاغ چهل کلاغ- از وضع ناجور خواهرش خبردار شد و دادش هوا رفت. آنقدر بهش برخورد که به خواهر زاده‌هایش نامه نوشت و توهین و تحقیرشان کرد «شاید هم زیاده روی کرد؛ اما دست خودش نبود». دستور داد که کارهای خواهرش را بکنند. آشنایی در سفارت کانادا داشت؛ توسط او برای مهین‌بانو ویزا گرفت. بلیط هواپیما فرستاد و تا مسعود «د» یا مگی خواستند دخالت کنند؛ تلفن زد و سر هردویشان داد کشید، و از آن‌جا که بزرگ خانواده بود، همه کوتاه آمدند.
اول زمستان بود که مهین‌بانو عازم کانادا شد. خوشحال بود که باز وسط زمین و آسمان است و این طولانی‌ترین راه بود و چه کیفی! نشست کنار پنجره و چشمش به روشنایی شفاف بیرون خیره ماند. جایش گرم و نرم بود وهمین را می‮خواست، کنجی مصون از تجاوز دیگران. تب داشت و آفتاب پشت شیشه می‮چسپید. یک لحظه خوابش می‮برد، سرش توی سینه‌ا‌ش می‮افتاد و باز به خودش می‮آمد. پلک‌هایش نیمه باز می‮شد و نگاهش تا انتهای افق می‮رفت؛ تا انتهای آن وسعت بزرگ گسترده تا بینهایت. زیر پایش دشتی از ابرهای سفید بود، روشن، سبک، منزه، مثل خوابی ملکوتی، خواب بی خیال فرشته‌های مقرّب.
کسی حرفی در گوشش زد؛ مسافر کنار دستش بود؛ نشنید. سینی غذایش را نخواست ورویش را چرخاند. صورتش را به شیشه پنجره چسپاند و نور خورشید را با چشم‌های مسحورش فرو کشید. حس کرد هزار ستاره‌ی کوچک لابه لای فکرهایش برق می‮زنند و در اندرونش چراغی روشن کرده‌اند.
آسمان آبی یکدست بود؛ بدون لکه‌ی ابر، بدون تلنگری نا هنجار یا موجی نا موزون، رفته تا آخرین مرز تخیل، تا ابتدای چیزها، آن سوی اشکال متداول و مقیاس‌های جاری. مهین‌بانو خودش را دید که دوازده سال دارد و توی باغ دماوند سرگرم بازی است؛ برف می‌آمد و نُک انگشتانش از تماس با آن پره‌های پوک یخ زده بی حس شده بود. به بارش سرسام آور برف نگاه می‮کرد، به ته خاکستری افق و به نظرش می‮رسید که پاهایش از زمین کنده شده و رو به آسمان در پرواز است. عاشق این بازی بود؛ پیر هم که شد این بازی از یادش نرفت. می‮نشست کنار پنجره و ننه خانم برایش چای و نبات می‮آورد. هر دو، مثل آدم‌های جن‌زده، به سفیدی یکدست بیرون خیره می‮شدند یواش یواش خوابشان می‮برد. نیمه شب بیدار می‮شد؛ می‮دانست که بارش برف ادامه دارد وگوش می‮داد. تمام شهر خوابیده بود؛ منجمد، زیر پوششی سفید، مثل خانه‌ای بدون آدم، با اسباب‌هایش پنهان زیر ملافه‌های پاکیزه. هیچ صدایی به گوش نمی‮رسید جز سکوت جادویی فضا، لبریز از هیچ، از حضور خاموش خدا.
تمام راه، مهین‌بانو، تبدار و خیس از عرق اما خوش، نشسته بود کنار پنجره و آنقدر خمار و مسحور بیرون بود که یادش نمی‮آمد کجاست و کیست. چرت می‮زد. خواب می‮دید. به خودش می‮آمد. نگاه می‮کرد. خاطره‌هایش را به یاد می‮آورد و دوباره می‮رفت. چرخ می‮خورد. توی برف‌ها بود. وسط آسمان. سُرسُره بازی می‮کرد. تاب می‮خورد. همه جا بود، در زمان‌های مختلف. در آن واحد هزار تصویر از خودش می‮دید؛ پراکنده در فضا، یا ردیف پشت هم، مهین‌بانوهای گوناگون، پیر و بچه و جوان ، در این زندگی و در اعصار دیگر. زنی به توان بینهایت، بسته به هم زنجیر وار در بازگشتی ابدی. اولین بار بود که به بچه‌هایش و به آدم‌های روی خاک فکر نمی‮کرد؛ به فرش بزرگ تبریز و ترمه‌هایش، به خانه‌اش در خیابان پهلوی و خاطره‌های زمینی‌اش.
روی ابرها بود و وسعت بزرگ، آرام آرام، وارد تنش می‮شد و در ته جانش نفوذ می‮کرد. مثل گرمای دلپذیر پاییز، نمور و رخوتناک، و دورش پیله می‮بست، تار می‮تنید و رویش چتر می‮زد، انگار که توی شکم عالم بود، محفوظ و مصون، فراسوی زمان.
کریم خان، با بی صبری منتظر آمدن خواهرش بود. تصمیم گرفته بود که او را پیش خودش نگهدارد واز بی فکری خواهرزاده‌هایش شرمنده بود. چشمش که به مهین‌بانو افتاد گریه‌اش گرفت؛ خودش هم دلتنگ و دور افتاده از کس و کارش بود. روزی هزار بار هوای وطن به سرش می‮زد و خودش را منصرف می‮کرد. دیدن خواهرش، آن هم پیر و شکسته و سرگردان، داغش را تازه کرد. با خودش گفت که «مرده شور غربت را ببرد» و برای یک آن به سرش زد که برگردد. باغ و ملک خودش را داشت؛ بر می‮گشت سر خانه و زندگی‌اش و با مهین‌بانو زندگی می‮کرد. به هم نزدیک بودند؛ با هم بزرگ شده بودند و اختلاف سنشان کم بود. مهین‌بانو را که دید وحشت کرد؛ چه لاغر و رنگ پریده و متحیر بود. نگاه می‮کرد اما نمی‮دید؛ هوش و حواس نداشت. دستش را که گرفت یکه خورد؛ یک تکه استخوان داغ. باهاش حرف می‮زد؛ نمی‮شنید؛ نمی‮فهمید. جواب‌های پرت و پلا می‮داد. کریم خان، دگرگون و منقلب، خواهرش را بغل گرفت و سر و صورتش را بوسید. پیری خودش را حس کرد و قلبش تیر کشید.
به خانه که رسیدند مهین‌بانو را روی تخت بزرگ خواباند و دکتر خبر کرد. زنگ زد به بچه‌هایش و از حال مادرشان برایشان گفت؛ توضیح داد که خستگی را است و بی خوابی و فشار خون، چیز مهمی‮نیست. جای نگرانی ندارد و به مداوای خواهرش پرداخت. ذوق زده و دستپاچه بود و آنقدر حرف داشت که نمی‮دانست از کجا شروع کند. از گذشته می‮گفت، آن روزهای بچگی، از دیروز و پریروز، از خودش واز تصمیم ناگهانی‌اش برای بازگشت به وطن. می‮خندید. خوشحال بود. باورش نمی‮شد که تصمیم به بازگشت گرفته باشد و خوشبختی ناگهانی‌اش را مدیون خواهرش بود. خودش هم نمی‮دانست که چه طور به این خیال افتاده است؛ شاید دیدن قیافه‌ی مبهوت و سرگردان خواهرش او را تکان داده بود. به چشم‌های خیره‌ی مهین‌بانو، که گویی خالی از خاطره‌های آشنا و فکرهای معقول بودند، نگاه می‮کرد و می‮ترسید. غربت را در او می‮دید و ته دلش می‮لرزید. تازه پی برده بود که چه بی کس و کارو تنهاست؛ که زیر پایش خالی است و مثل مسافری غریب در ایستگاه قطاری سرد و غمگین، حضوری موقتی و گذرا دارد. دست مهین‌بانو را در دست گرفت و بوسید. بهش گفت که دربه دری و بی خانمانی تمام شد؛ به محض خوب شدن او برخواهند گشت و مهین‌بانو چشم‌هایش را بست؛ دید که نشسته کنار پنجره‌‌ی هواپیماست و وسعت آبی صدایش می‮زند. خوابید و باز خواب آسمان را دید که مثل دریایی سیال به سمت پهنه‌‌های روشن هستی جاری بود و خودش هم نفهمید که چندین و چند روز خوابیده است. تشنه‌اش بود؛ پا شد، زانوهایش می‮لرزید. کریم خان خانه نبود. به اطراف نگاه کرد. یادش نمی‮آمد کجاست. نور ملایمی‮از پشت پرده‌ی توری پنجره تو می‮زد. جلوتر رفت. دستش را به لبه‌ی صندلی گرفت. ایستاد تا نفسی تازه کند. دو قدم برداشت و به نظرش رسید کوه کنده است. عرق از سر و رویش جاری بود. پرده را با دستی لرزان کنار کشید. برف می‮آمد، گوش داد؛ همان سکوت دعوت کننده‌ی قدیمی. ننه خانم برایش چای و نبات آورده بود. ایستاده بود کنار در و گریه می‮کرد. نوه‌اش شهید شده بود. می‮رفت به سبزوار. گفت«ننه خانم، صبر کن بهت پول بدهم، خرج راه.» و دستش را روی دستگیره گذاشت. خسته بود. دلش می‮خواست بنشیند. دنبال جایش می‮گشت. مهماندار هواپیما بلیطش را نگاه می‮کرد. سوز سردی به صورتش خورد. لرزید. برف می‮آمد. برف‌های سنگین قد یک نعلبکی. جلو رفت پایش سُرید. هواپیمای سردی بود. جایش را پیدا نمی‮کرد. باز هم جلوتر رفت؛ جاده‌ای سفید پیش پایش بود. برف توی چشم‌هایش می‮رفت. کوه دماوند، بلند و استوار، مجلل، از دور نگاهش می‮کرد. به شکوهمندی پدرش بود وقتی که سر نماز می‮ایستاد و باد زیر عبایش می‮زد و به نظر می‮رسید که سرش به آسمان می‮رسد و پاهایش در زمین ریشه دارد؛ چه خوب بود وقتی در جوار این کوه سربر کشیده بر فلک، این بلندی هیبتناک سحرآمیز زندگی می‮کرد، این مرد ایستاده میان دو ستون مرمری ایوان در صلات ظهر، با سایه‌اش رفته تا انتهای جهان. چه کیفی داشت وقتی زیر عبای او می‮خزید و روی کولش سوار می‮شد؛ روی بلندترین قله‌ی عالم، فراسوی زمین و خانه‌های کوچک گلی و آدم‌های قد مورچه، ناچیز و حقیر. از پنجره‌ی هواپیما که نگاه می‮کرد همین منظره را می‮دید و به نظرش می‮رسید باز روی شانه‌های پدرش نشسته است و دست کسی بهش نمی‮رسد، نه دست مادرش که توبیخ و سرزنشش می‮کرد، نه خانم معلم بد اخلاق حساب که از ضرب و بخش‌های ابدی می‮گفت، نه پاسپان سر کوچه که گوشش را می‮کشید، نه شوهرش که محدود و مقهورش می‮کرد، نه بچه‌هایش که بهش آویزان بودند و گوشت و خونش را با لذتی حیوانی می‮خوردند، نه دیگران که برایش موازین اخلاقی و فلسفه‌های تاریخی وضع می‮کردند و سرش را با وزن خرد کننده‌ی کلمه‌ها می‮انباشتند وبا خط کش کوتاه هندسه و اندازه‌های مفلوک ریاضی مرز نگاه و شعورش را تخمین می‮زدند.
کسی صدایش می‮زد؛ شاید از پشت کوه دماوند بود، دوید، دور زد، پیچید در خیابان دست چپ، انباشته از برف، گرمش بود. می‮سوخت. کتش را در آورد. دگمه‌های پیراهنش را باز کرد. صورتش را رو به آسمان گرفت. یاد بازی بچگی افتاد و خندید. برف توی دهانش می‮رفت؛ توی آسمان بود. روی ابرها. کوه دماوند را دید؛ زیر پایش بود و روی قله‌ی آن یک صندلی راحتی بزرگ، از چوب گردو و مخمل سرخ- همان که توی اتاق کار پدرش بود- گذاشته بودند. مهماندار هواپیما جایش را نشان داد؛ صندلی اختصاصی او! نشست. قد یک بچه بود و توی صندلی گم می‮شد. عبای پدرش را دور خودش پیچید وصورتش را به شیشه‌ی پنجره چسپاند. آسمان آبی یکد‌ست بود؛ زلال مثل چشم‌های از نور و وسعت بزرگ، گشوده و سخی و بزرگوار، نگاهش می‮کرد. گوش داد؛ صدایی نبود جز سکوت بارش برف و خاموشی شیرین مرگ.
مسعود «د» تقصیر را به گردن خواهرش انداخت و او را مقصر دانست. خواهرش از دایی کریم شکایت کرد. دیوید اوکلی گفت که این گونه اتفاق‌ها زیاد می‮افتد، و از آن‌جا که در دانشگاه تدریس می‮کرد، از قانون علت و معلول حرف می‮زد و به احکام تاریخ و انقلاب اشاره می‮کرد. فیروزه خانم دلش سوخت و بعد یادش رفت. دیگران هم زور زدند قصه‌ی مهین‌بانو یادشان نرود اما رفت. با آن همه گرفتاری و بدبختی و کار و خستگی، با وجود جنگ و غربت، مگر می‮شد خاطره و حافظه داشت؟ و این را مهین‌بانو خوب می‮فهمید. خدا را شکر که زن با شعوری بود.
پاریس – پانزده اکتبر 1991
نویسنده: گلی ترقی
برگرفته از کتاب: «خاطره‌های پراکنده» – نشر باغ آینه
حروف‮چین: مینا محمدی

آسمان سیاهِ شب

در اتاق نشیمن خانه‮ام نشسته‮ام و دلم یک فنجان چای تازه دم می‮خواهد، دوروتی را صدا می‮‮زنم ببینم او هم چای می‮‮خواهد یا نه. می‮‮دانید سروکله کی پیدا می‮‮شود؟ کارول، – دختر کوچکم. می‮آید توی خانه و می‮‮گوید:
«بابا، حالتان چه‮طوراست؟» و من می‮‮گویم: «الان می‮‮خواستم چای دم کنم. تو هم هوس چای کرده‮ای؟»
و او می‮گوید: «من براتون چای درست می‮کنم، زحمت نکشید، راحت باشید.» بعد من می‮گویم: «می‮خواستم ببینم دوروتی هم چای می‮خواهد یا نه» اما او می‮گوید: «نگران دروتی نباشید بابا» و می‮رود توی آشپزخانه.
دختر خوبی است این کارول من، هرکاری از دستش بر بیاید برای دیگران می‮کند. فلیپ هم این‮جاست، – شوهرش را می‮گویم. اما ندیدم کی آمد تو. می‮گوید: «خوب، بابا، کارها چه‮طور پیش می‮رود» آن‮وقت من می‮گویم: «چه کاری» منظورش را نمی‮فهمم. می‮گوید: «فقط می‮خواستم بدانم اوضاع و احوالتان چه‮طور است.» من‮هم می‮گویم: «خوب.» چون هیچ دلیلی برای گله و شکایت ندارم. بعد کارول با یک فنجان چای می‮آید تو. می‮گوید: «بنشینید، بابا. اوضاع و احوال چه‮طور است» منظورشان را درست نمی‮فهمم. برای همین از کارول می‮پرسم: «می‮دانی دوروتی کجا رفته؟ سابقه نداشته موقع چای غیبش بزند.» آن‮وقت کارول می‮گوید: «مامان دیگه این‮جا نیست، بابا.» خب، توی این فکرم که کجا رفته، چون عادت ندارد بی‮خبر برود بیرون. این است که بلند می‮شوم ببینم کجا رفته. آن‮وقت کارول می‮گوید: «کجا می‮روید، بابا؟» من هم می‮گویم: «می‮روم بیرون ببینم دوروتی کجا رفته.» و او می‮گوید: «نه، بیایید بنشینید، بابا.» می‮گویم: «خب، نمی‮دانم کجا رفته، نگفته بود می‮خواهد برود بیرون.»
آن‮وقت کارول می‮آید و بغلم می‮کند، چون این کارول من دختر خوبی است. بعد می‮گوید: «بیایید بنشینید، بابا.» دستم را می‮گیرد. قیافه اش خیلی غمگین است. نمی‮دانم چه اتفاقی افتاده.
آن‮وقت می‮گوید: «بابا، می‮دانید، مامان دیشب مرد.» منظورش را نمی‮فهمم، چون دوروتی همین چند دقیقه پیش این‮جا بود. لابد رفته مغازه ای، جایی.
بعد کارول می‮گوید: «بابا، می‮خواستیم راجع به موضوعی با شما صحبت کنیم.» هنوز دستم را توی دستش گرفته است.
می‮گویم: «سر در نمی‮آورم کارول؟ چی شده»
آن‮وقت او می‮گوید: «بابا، به نظر ما، شما باید یک مدتی بروید بیمارستان.»
نمی‮فهمم، حسابی گیج شده‮ام. این قضیه بیمارستان دیگر چیست. من که طوریم نشده. مثل همیشه سر حالم. برای همین می‮گویم: «یعنی چه که بروم بیمارستان؟ من که چیزیم نیست.» و او می‮گوید: «دست بردارید، بابا. دکتر ال جین شما را معاینه کرد و گفت بهترین کار همین است.» خب، معلوم است که من می‮گویم: «من اصلاً خیال ندارم بروم بیمارستان. همین‮جا توی خانه‮ی خودم می‮مانم.» چون به دکترها اعتماد ندارم. یعنی هیچ‮وقت نشده به آن‮ها اعتماد داشته باشم، و از بیمارستان هم خوشم نمی‮آید. هیچ‮وقت خوشم نیامده. آن‮وقت کارول می‮گوید: «بابا، ما فقط نگران شماییم. این روزها حواستان اصلاً سر جاش نیست. شاید یکی دو روز که توی بیمارستان بمانید، حالتان خوب بشود.» بعد فلیپ شروع می‮کند به حرف زدن: «بابا، فکر می‮کنیم این کار به نفع شماست.» هیچ خوشم نمی‮آید به من بگوید «بابا». مطمئنم این را فقط برای ناراحت کردن من می‮گوید. من هم می‮گویم: «پس دروتی چی؟ این‮جا تک و تنها می‮ماند.» آن‮وقت کارول می‮گوید: «دکتر شما را معاینه کرده و می‮گوید بهترین کار این است که که بروید بیمارستان حرفی هم توش نیست.» نمی‮فهمم. من که هیچ دکتری ندیدم، برای همین می‮گویم: «من نمی‮خواهم بروم بیمارستان.» بعد کارول ناراحت می‮شود ومی‮گوید: «بابا، دوباره شروع نکنید. و من می‮گویم: «چی را شروع نکنم؟ من بیمارستان برو نیستم. همین که گفتم.» فیلیپ می‮گوید: «دست بردارید، بابا. وقتی بروید آن‮جا، هیچ بعید نیست که خوشتان بیاید و دیگر دلتان نخواهد برگردید خانه.» خب، تعجبی هم ندارد که فیلیپ بخواهد مرا از سر باز کند. لابد می‮خواهد کاری کند که کارول نتواند مرا ببیند. آن‮وقت کارول دوباره آن حرف‮های زیرکانه را شروع می‮کند.»بابا، چرا اینقدر یکدنده اید؟»
به او می‮گویم: «دخترم، بهت می‮گم چرا ای قدر یکدنده‮ام، چون معمولاً حق با من است. دلیلش همین است.»
بعد فیلیپ شروع می‮کند به هارت وپورت کردن و کارول هم بنای نک و نال می‮گذارد. البته دختر خوبی است، اما این را هم بگویم که وقتی ناله‮اش شروع می‮شود، برای ساکت کردنش حاضرید هر کاری بکنید.
می‮گوید: «دست بردارید، بابا… چند روز که بیشتر نیست.» این هم از آن دروغ‮هاست، چون پایتان که به بیمارستان رسید، مگر خوابش را ببینید که ولتان کنند.
می‮گوید: «دکتر که می‮گوید باید بروید.» فقط همین را می‮‮شنوم: «دکتر، دکتر، دکتر» انگار این دکتر یک جور خدایی چیزی باشد. اصلاً به من چه که فلان دکتر چه می‮گوید.
فیلیپ می‮گوید: «ول کن داریم وقتمان را تلف می‮کنیم.» خب، این که تازگی نداره. تا آن‮جا که من می‮دانم، فیلیپ تمام عمرش را تلف کرده است.
کارول می‮گوید: «شما که نمی‮توانید تک و تنها این‮جا بمانید، مثلا ممکن است شیر گاز را باز بگذارید وبرای خودتان راه بیفتید توی خیابان‮ها بگردید.» چه چرندیاتی! من در تمام عمر خود هیچ‮وقت شیر گاز را باز نگذاشته‮ام، و بیشتر از آدم‮های دیگر هم توی خیابان‮ها نمی‮گردم.  تکیه می‮دهم، دست‮هایم را روی سینه قفل می‮کنم، پاهایم را روی هم می‮اندازم و با لحن»حرف زیادی موقوف این‮جا رییس منم.» به آن‮ها می‮گویم: «من اصلاً خیال بیمارستان رفتن ندارم، چون خودم این‮طور می‮خواهم، حرف آخرم هم همین است.» فیلیپ می‮پرسد: «تا کی می‮خواهیم همین طور این دست و آن دست کنیم؟» کارول می‮گوید: «می‮شود یک کمی‮به من مهلت بدهی؟ یادت باشد که او، ناسلامتی پدر من است.» آن‮وقت، فیلیپ طبق معمول، دماغش را با صدای وحشتناکی می‮کشد بالا. نمی‮دانم چرا نمی‮رود برای خودش یک دستمال بخرد.
کارول می‮گوید: «بابا، خواهش می‮کنم دست بردارید. شما باید بروید بیمارستان. هیچ‮کاری هم از دست من بر نمی‮آید.»
می‮گویم: «مزخرف نگو. من الان مجبور نیستم بروم جایی که دوست ندارم.»
به هر حال، همین‮قدر می‮فهمم که مرا می‮کشند و از جا بلند می‮کنند، و کارول در واقع بغلم می‮کند و مرا از در می‮برد بیرون و فریاد می‮زند: «حالا که خودتان این‮طور می‮خواهید …» و از این‮جور مزخرفات، و من التماسش می‮کنم که ولم کند. آن‮وقت فیلیپ در ماشین را باز می‮کند و کارول مرا مثل چمدان کهنه می‮چپاند توی ماشین. بعد فیلیپ می‮گوید: «من وسایلش را می‮آورم.» و کارول فریاد می‮زند: «نه ولشان کن. آن‮ها را بعدا براش می‮بریم.» واقعاً خجالت آوراست، آدم را توی خانه‮ی خودش این طرف وآن طرف بکشند و اسیر بگیرند، آن هم خانواده‮ی خود آدم. من که تا به حال همچو چیزی ندیده بودم. فیلیپ عین دیوانه‮ها رانندگی می‮کند، کارول سرم داد می‮کشد، هیچ‮کس هم به من نمی‮گوید چه خبراست.
بعد فقط این را می‮فهمم که داریم محوطه‮ی بیمارستان روانی قدیمی ‮را دور می‮زنیم، همان طرف‮ها که قبلاً خانه‮ی مارین بود می‮پرسم: «این‮جا دیگر برای چی می‮ریم» کارول می‮گوید: «قرار است چند نفر را ببینیم، همین. زیاد طول نمی‮کشد.» آن‮وقت فیلیپ ماشین را پارک می‮کند، کارول و فیلیپ پیاده می‮شوند. کارول می‮گوید: «بیاید، بابا» اما من بهشان می‮گویم: «نگران من نباشید، همین‮جا منتظرتون می‮مانم.» راستش را بخواهید، هیچ خوشم نمی‮آید توی بیمارستان روانی پرسه بزنم، حتی شده برای چند دقیقه. این جور جاها عجیب غریب اند. اما کارول طوری نگاهم می‮کند که انگار احمق تر از من پیدا نمی‮شود.
می‮گوید: «بیاید، بابا. این مزخرفات را بگذارید کنار.» و بعد از گفتن این حرف، مرا از ماشین بیرون می‮کشد و یکبند هلم می‮دهد. به هر حال، ما راه می‮افتیم. از درهای بزرگ رد می‮شویم، کارول محکم بازویم را چسپیده است، بعد از در دیگری هم می‮گذریم، و کارول می‮گوید: «دیگر رسیدیم، بابا.» دور و بر را نگاه می‮کنم . کلی پیرو پاتال مضحک آن‮جا ولو هستند. من که اصلاً خوشم نمی‮آید.
می‮پرسم: «منظورت چیه که رسیدیم» آن‮وقت کارول باز هم ناراحت می‮شودو شروع می‮کند به داد و قال کردن . می‮گوید: «رسیدیم بیمارستان.» زن چاق گنده ای که روپوش آبی پوشیده جلو آمد.
کارول می‮گوید: «آقای مارتین را آورده ایم.» زن چاق می‮گوید: «سلام. حالتان چه‮طور است، آقای مارتین» و با من دست می‮دهد. خب، نمی‮دانم چی بگم، راستش را بخواهید، نمی‮فهمم حال من چه ربطی به او دارد. احساس می‮کنم ماجرای جالبی دارد اتفاق می‮افتد. آن‮وقت زن چاق گنده می‮آید و دستش را می‮گذارد روی شانه‮ام و می‮گوید: «به گمانم کمی‮عصبی باشید، اما مهم نیست. مطمئنم که خیلی زود به این‮جا عادت می‮کنید.» نمی‮دانم خیلی زود عادت می‮کنم یا نه، همین‮قدر می‮دانم که دلم می‮خواهد زود برگردم خانه. به آن‮ها می‮گویم: «فکر می‮کنم دیگه باید بروم.» کارول می‮گوید: «لطفاً دوباره شروع نکنید، آن هم بعد از آن همه مصیبتی که کشیدیم تا شما را آوردیم این‮جا.» زن چاق می‮گوید: «خب، دلیلی ندارد به فکر خانه رفتن باشید. تازه از راه رسیدید. چای می‮ل دارید» ناچار می‮گویم: «بله» چون دلم نمی‮خواهد خیال کنند آدم بد قلقی هستم . آن‮وقت من و کارول و فیلیپ همگی نشستیم و یک نفر می‮آید و برایمان چای می‮آورد. زن چاق می‮پرسد: «اموالی که با خودتان آورده اید کدام است» منظورش را نمی‮فهمم. تنها مالی که من دارم همان خانه است . آن را هم که نمی‮توانستم با خود بیاورم، می‮توانستم؟
کارول می‮گوید: «بعداً می‮آوریم. راستش را بخواهید، برای آوردن او به این‮جا مختصری مشکل داشتیم.» نمی‮فهمم درباره‮ی چی حرف می‮زند، اما احساس غریبی دارم که دارد راجع به من حرف می‮زند. به هر حال، فکر می‮کنم بهتر است ساکت باشم. چایمان را تمام می‮کنیم زن چاق به من می‮گوید: «لطفاً همراه من بیایید، آقای مارتین. چند پرسش‮نامه هست که باید پر بشود.» خب، چندان علاقه ای به پرسش‮نامه پر کردن ندارم، ولی دلم نمی‮خواهد لجبازی کنم و برای همین با او می‮روم، اما کارول و فیلیپ همآن‮جا نشسته اند . می‮گویم: «بیا، کارول.» اما کارول خیلی غمگین است و می‮گوید: «اشکالی ندارد، بابا. بعد می‮بینمتون ما دیگه باید بریم.» خب، من که سر در نمی‮آورم. می‮پرسم: «کجا می‮روید» کارول می‮گوید: «دیگر باید برویم خانه.» و می‮آید بغلم می‮کند، می‮بوسدم. می‮گویم: «منتظر من نمی‮شوید؟ چند دقیقه بیشتر طول نمی‮کشد.» لبخند می‮زند: «نه باید همین حالا برویم.» و با هم می‮روند. فریاد می‮زنم: «صبر کنید!» و می‮روم دنبا لشان، اما زن چاق گنده‮ای دست‮هایم را می‮گیرد. می‮گوید: «چند دقیقه بیشتر طول نمی‮کشد، آقای مارتین. باید چند تا پرسش‮نامه پر کنیم.» و می‮کشاندم توی یک اتاق کوچک.
می‮گوید: «بنشینید آقای مارتین.» اما من هیچ تمایلی به نشستن ندارم . باورم نمی‮شود کارول و فیلیپ بدون من رفته باشند.
می‮گویم: «نه متشکرم . دیگر باید بروم.» او می‮گوید: «آقای مارتین، شما هیچ جا نمی‮توانید بروید. بنشینید کمک کنید این پرسش‮نامه را پر کنم.» هیچ علاقه ای به جر و بحث ندارم، برای همین می‮نشینم. می‮پرسد: «اسم»
– «آقای مارتین.»
– «اسم کوچک؟»
– «پیتر، پیتر مارتین»
– «کجا زندگی می‮کنید ؟»
– «شماره‮ی چهل، خیابان نوروود، پریویل.»
– «چند سالتان است» می‮دانید، یک لحظه یادم می‮رود چند ساله‮ام. مضحک نیست؟ به کلی از ذهنم پریده. دلم نمی‮خواهد او فکر کند احمقم، برای همین می‮گویم: «چهل‮وشش.» چون کم‮وبیش درست است. ولی او طوری نگاهم می‮کند که انگار حرفم را باور نکرده.
می‮پرسد: «کی به دنیا آمده‮اید»
می‮گویم: «نهم اکتبر، 1903.»
می‮گوید: «در این صورت، هشتادوهفت سال دارید.» در تمام عمرم حرفی عجیب‮تر از این نشنیده‮ام. هشتادوهفت سال؟ من هشتادوهفت ساله نیستم شک هم ندارم.
می‮پرسد نزدیکترین خویشاوندتان کیست»
– «همسرم دروتی مارتین.» بعد اسم دکتر خانوادگی‮ام را می‮پرسد. هیچ نمی‮دانم دکترخانوادگی‮ام چه کسی است، چون سال‮هاست او را ندیده‮ام. برای همین می‮گویم دکتر خانوادگی ندارم. می‮گوید: « مهم نیست.» و و در یکی از پرسش‮نامه‮ها چیزی می‮نویسد.
می‮گوید: «لطفاً بیرون منتظر بمانید. دکتر الان معاینه‮تان می‮کند.» من هم می‮گویم: «متشکرم.» البته فقط از روی ادب، در واقع چندان علاقه ای ندارم که دکتر معاینه‮ام کند، اما در حال حاضر آن‮قدرها از خودم مطمئن نیستم و نمی‮خواهم دردسر درست کنم. بلند می‮شوم می‮آیم بیرون. در اتاقی روبه‮روی آن‮جا، چند نفر دور تا دور نشسته‮اند. من هم می‮روم پیش آن‮ها، ولی آن‮جا که می‮رسم، می‮بینم دارند تلوزیون تماشا می‮کنند. چندان رغبتی به تماشای تلوزیون ندارم، چون از بیشتر برنامه‮هایش خوشم نمی‮آید. معمولاً یک مشت آشغال سوزناک است، همه‮اش هم درباره‮ی جنگ ویتنام یا آدم‮هایی که بی خود و بی جهت همدیگر را می‮کشند. به هرحال، تصمیم می‮گیرم آن‮جا نمونم، برای همین بلند می‮شوم و می‮روم دنبال یک چیز بهتر. طولی نمی‮کشد که متوجه می‮شوم حسابی گم شده‮ام و هیچ نمی‮دانم از کدام طرف باید بروم. البته کمی‮بیش از این، خانمی‮این‮جا بود که ظاهراً می‮دانست این‮جا چه خبر است، اما درست یادم نمی‮آید کجا بود، و حتی مطمئن نیستم چه قیافه‮ای داشت. ولی حتم دارم اگر او را ببینم، می‮شناسمش. اما، راستش را بخواهید، وقتی فکرش را می‮کنم، می‮بینم با این حافظه‮ای که در مورد قیافه‮ها دارم بعید است، ولی مطمئنم باید همین دوروبرها باشد .
به هر حال به خودم که می‮آیم می‮بینم پشت در آشپزخانه‮ام. وقتی دچار بحران می‮شوم، همیشه فکر می‮کنم بهترین کار این است که یک فنجان چای حسابی درست کنم و در باره‮ی مسائل فکر کنم . می‮روم در را باز کنم، اما می‮دانید چه شده؟ در گیر کرده. عجیب است. تا به حال ندیده بودم گیر کند، برای همین آن را محکم می‮کشم، و می‮دانید چی می‮شود ؟ اصلاً نمی‮توانم تکانش بدهم .
صدایی می‮گوید: «آقای مارتین چکار می‮کنید » می‮گویم: «می‮خواستم بروم توی آشپزخانه، همین.»
می‮گوید این‮جا که آشپزخانه نیست انبار داروست.» خب، من فکر می‮کردم آشپزخانه است . عین آشپزخانه است . از شما چه پنهان، چشمم هم درست نمی‮بیند. از او می‮پرسم: «آشپزخانه کجاست»
می‮گوید: «شما نمی‮توانید بروید توی آشپزخانه درش قفل است .» حالا دیگر اصلاًمنظورش را نمی‮فهمم، چون در آشپزخانه هیچ وقت قفل نبوده، در واقع در آشپزخانه اصلاً قفل ندارد.
می‮گوید: «به هر حال، دکتر حالا آمده شما را معاینه کند .»
مطمئن نیستم دلم بخواهد این دکتر را ببینم، دکترها معمولاً فکر می‮کنند آدم هیچ عیب و ایرادی ندارد، حتی اگر داشته باشد. فکر می‮کنند آدم این چیزها را از خودش در می‮آورد که از زیر کار دربرود.
به ‮امید آن‮که از این مخمصه خلاص شوم به او می‮گویم: «حالا دیگر حالم خیلی بهتر است.»
می‮گوید: «فکر می‮کنم به هر حال باید معا ینه تان کند. با من بیایید.»
به هر حال، دنبالش می‮روم و او مرا به اتاق کوچکی می‮برد که وسطش یک میز است با دو صندلی و تختخوابی کنار یکی از دیوارها، بعد مرا به مرد ریز نقش ریشویی معرفی می‮کند.
می‮گوید: «ایشان دکتر راجرز هستند.»
مرد می‮گوید: «صبح به خیر.» و محکم به من دست می‮دهد.»حالتان چه‮طور است؟ بفرمایید بنشینید.»
می‮گویم: «خوبم، متشکرم.»
می‮پرسد: «این اواخر حالتان چه‮طور بوده»
می‮گویم: «حب، راستش را بخواهید، نمی‮دانم.»
– «نمی‮دانید» خب، درست نمی‮دانم چه بگویم.
به او می‮گویم: «انگار حسابی قاتی کرده‮ام.»
می‮گوید: «که این‮طور!»
– «نمی‮دانم چه اتفاقی دارد می‮افتد.»
– «مطمئنم که در ابتدا همه چیز گیج کننده است.» این حرفش مرا به فکر می‮اندازدکه نکند دارد به من کلک می‮زند . می‮پرسد: «نمی‮دانید کجا هستید» منظورش را نمی‮فهمم. به او می‮گویم: «این‮جا خانه‮ی من است.»
– «مگر شبیه خانه‮ی شماست» دور و بر را که نگاه می‮کنم، می‮بینم در واقع هیچ شباهتی به خانه‮ام ندارد.
می‮گویم: «نه، شباهتی به خانه‮ام ندارد. دارد؟ ما کجاییم»
می‮گوید: «در بیمارستان هستیم، درهانول.»
این‮جا کمی‮شبیه بیمارستان است، چون کاغذدیواری و چیزهای دیگرش آن‮طور که باید باشد نیست. اما خیلی عجیب است، تا همین یک دقیقه پیش فکر می‮کردم در خانه هستم . از شما چه پنهان، حالا کمی‮احساس حماقت می‮کنم. نمی‮دانم این یارو چه فکری می‮کند.
از او می‮پرسم»چرا من تو بیمارستانم»
– «برای چند آزمایش پزشکی، تا ببینیم وضعتان روی هم رفته چه‮طور است.»
می‮گویم: «وضعم خوب است مطمئن باشید.»
می‮گوید: «خوشحالم که احساس می‮کنید حالتان خوب است . امابعضی‮ها نگران حالتان هستند، چون فکر می‮کنندشما کمی‮فراموش‮کارشده اید، وقتی آمدید تو، متوجه شدم که فراموش کردید کجا هستید.» نمی‮توانم با او بحث کنم حسابی مچم را گرفت.
او می‮گوید: «برای همین می‮خواهیم چند آزمایش از شما بکنیم و علت همه این مسائل را بفهمیم، چون گاهی اوقات علتش نسبتاً ساده است و خیلی آسان می‮توانیم آن را رفع کنیم.»
ته دلم راضی نیستم این آزمایش‮ها را روی من آن‮جام بدهند، اما حالا که گیر افتادم بعید است بتوانم از زیرش در بروم. کل قضیه به نظرم خیلی عجیب است.
از او می‮پرسم: «من چه‮طوری آمدم این‮جا»
می‮گوید: «این را باید از خواهر روحانی بپرسید.»
آن‮وقت به من می‮گوید که نگران این موضوع نباشم و همه لباس‮هایم را غیر از زیر شلواری‮ام، در بیاورم. بعد مجبور می‮شوم زبانم را در بیاورم بیرون. بعد نور چراغی را توی چشم‮هایم می‮اندازدو به قسمت‮های مختلف سینه و پشتم ضربه می‮زند. بعد نوار سیاهی دور بازویم می‮بندد و بادش می‮کند و یکی ازآن چیزهای مخصوص گوش کردن را، که دکترها دارند و اسمش را نمی‮دانم، روی آرنجم می‮گذاردو گوش می‮دهد. بعد با یک چکش می‮زند به زانوهایم و از این‮جور کارها. بعد سوزنی به دستم فرو می‮کندو مقداری از خونم را می‮گیرد. بعد به من می‮گوید دوباره لباسم را بپوشم. خوشحالم که تمام می‮شود، چون واقعاًدردسر دارد.
می‮گوید: «بسیار خوب، آقای مارتین بنشینید.» و قلمی‮در می‮آورد و شروع می‮کند به یادداشت کردن.
می‮پرسد: «می‮توانید به من بگویید امروز چه روزی است» می‮دانید چه اتفاقی افتاده ؟ اصلاً نمی‮دانم امروز چه روزی است. پاک یادم رفته. شاید دوشنبه باشد، یا سه شنبه. نمی‮دانم. می‮گویم: «سه شنبه» اما همین‮طوری می‮گویم.
می‮پرسد: «مطمئنید»
می‮گویم: «راستش رابخواهید، صددرصد مطمئن نیستم.»
آن‮وقت اوچیزی یادداشت می‮کند.
می‮پرسم: «درست گفتم» چون خیلی دلم می‮خواهد بدانم.
اومی‮گوید: «نه، پنج شنبه است.» خب، زیاد هم بیراه نگفته‮ام.
می‮پرسد: «می‮دانیدچه تاریخی است» این یکی هم یادم نمی‮آید. مغزم کاملا خالی است. شایدپانزدهم باشد، این است که می‮گویم: «پانزدهم است» ، امااز قیافه اش این طوربرمی‮آید که خراب کرده‮ام.
می‮پرسم: «شانزدهم است» درواقع، دارم حدس می‮زنم.
می‮گوید: «مهم نیست. مطمئنم ازآمدن به این‮جا کمی‮جاخورده‮اید.»
می‮گویم: «همین‮طوراست. راستش رابخواهید، حسابی هم جاخورده‮ام». اومی‮گوید: «مطمئنم که همین‮طوراست. می‮دانیدالان چه ماهی است» خب، این رادیگر باید بدانم، اما هرچه زور می‮زنم یادم نمی‮آید باید چه ماهی باشد.»
می‮گوید: «حدوداً چه ماهی است»
می‮گویم: «سپتامبر» اما به گمانم می‮فهمد که آن‮قدرهاهم مطمئن نیستم.
می‮گوید: «بسیارخوب. حالا می‮توانیدبگوییدچه سالی است»
حالا احساس می‮کنم که یک احمق تمام عیارم، چون این جورچیزها را دیگر همه باید بدانند. کمی‮درباره‮اش فکرمی‮کنم، امااصلاً مطمئن نیستم. مشکل این‮جاست که اگربگویم حتی نمی‮دانم چه سالی است، فکرمی‮کند من احمقم.
اومی‮گوید: «مهم نیست که ندانید دقیقاچه ماهی است.»
گمان می‮کنم حدود1950باشد، ولی مطمئن نیستم.
می‮پرسم: «1953است»
می‮گوید: «نه، 1991است». این دیگر کمی‮اسباب تعجب است، هیچ نمی‮دانستم این همه سال گذشته است.
می‮پرسد: «حالا اگر من چیزی به شما بگویم، سعی می‮کنید آن را به خاطر بسپارید »
به او می‮گویم: «اگر جای شما بودم، یادداشتش می‮کردم، چون من حافظه درست و حسابی ندارم» اما حرفم به نظر او خنده دار نیست .
می‮گوید: «سعی‮تان را بکنید. اسم من دکتر راجرز است. من در ساختمان شماره 143 در خیابان سنت جان در ایلینگ لندن زندگی می‮کنم .»
هر چند به نظرم خیلی طولانی است، به او می‮گویم: «باشد، سعی می‮کنم .»
– «دکتر راجرز، شماره 148 …» حرفم را اصلاح می‮کند: «شماره 143 …»
می‮گویم: «دکتر راجرز، شماره‮ی143، خیابان سنت جان، ایلینگ. .»
می‮گوید: «خوب است. حالا بیایید ببینیم تا چه مدت می‮توانید این را به یاد بیاورید.»
– «دکتر راجرز، شماره 148 …» و حالا اسم خیابان از یادم رفته و هر چه زور می‮زنم، یادم نمی‮آید. می‮دانستم طولانی تر از آن است که آدم یادش بماند.
به او می‮گویم: «نه، یادم رفته.»
می‮گوید: «عیبی ندارد، مهم نیست.»
آن‮وقت به من می‮گوید که کارش با من تمام شده است و از ملاقات من خوشوقت است. خوشحالم که او خوشوقت است، چون من که چندان خوشوقت نیستم.
می‮پرسم: «حالا باید چکار کنم»
می‮گوید: «بروید بیرون، یکی از پرستاران به کارتان رسیدگی می‮کند.»
این است که می‮آیم بیرون. حالا توی راهرو بزرگ درازی هستم، و دو تا یاروی پیر این‮جا هستند که مدام از این سر راهرو می‮روند تا آن سرش وبر می‮گردند. ظاهراًخیلی هم جدی هستند. آن روبه‮رو اتاق بزرگی است، من هم می‮روم آن‮جا، چون انگار آن تو یک خبرهایی است. گوشه‮ی اتاق تلوزیونی است که صدایش راتا آخر بلند کرده‮اند، و صدای تلوزیون همه‮جا را بر داشته، اما راستش را بخواهید، من علاقه‮ی چندانی به تلوزیون ند ارم، چون از برنامه‮هایش زیاد خوشم نمی‮آید. برای خودم یک گوشه ایستاده‮ام و کاری، به کار کسی ندارم، و صدایی را می‮شنوم که می‮گوید: «بنشینید، آقای مارتین.» دوروبر را نگاه می‮کنم ببینم کی دارد صحبت می‮کند، اما می‮دانید، هیچ‮کس آن‮جا نیست.
صدا دوباره می‮گوید: «آقای مارتین بنشینید!» این دیگر خیلی عجیب است که یک نفر این‮جا باشدو با من حرف بزند و اسمم را هم بداند، حال آن‮که ظاهراًکسی این‮جا نیست.
می‮پرسم: «با بنده هستید»
همین‮قدر می‮فهمم که خانم ریز نقشی می‮آید، دست‮هایم را می‮گیرد و مرا بزور روی صندلی می‮نشاند. می‮گوید: «بنشینید.» به او می‮گویم: «دلم نمی‮خواهد بنشینم .»
می‮گوید: «شما باید بنشینید.»
می‮پرسم: «چرا باید بنشینم»
– «برای اینکه ممکن است بیفتید.»
این حرف به ظاهر منطقی است، اما واقیعت این است که اگر همه ما تمام روز بنشینیم که مبادا زمین بخوریم، کارها هیچ وقت آن‮جام نمی‮شود. به هر حال، فکر می‮کنم حتماًدلیلی داردکه می‮خواهد من بنشینم، شاید قرار است اتفاقی چیزی بیفتد. پس شاید بهتر باشد بنشینم و صبر کنم ببینم چه می‮شود.
آن‮وقت زن چاق و گنده ای می‮آید کنارم می‮نشیند.
می‮گوید: «آقای مارتین، اوضاع چه‮طور است» می‮دانید، اسباب شرمندگی است، چون این خانم مرا خوب می‮شناسد، و من هر چه زور می‮زنم یادم نمی‮آید او کیست. می‮پرسد: «همه‮چیز روبراه است»
می‮گویم: «ای، بدک نیست.» نمی‮خواهم اسمش را بپرسم، چون ممکن است کسی باشد که باید بشناسمش. این را هم بگویم که قیافه‮ی آدمها اصلاً یادم نمی‮ماند.
می‮گوید: «خوب است، دخترتان کارول، گفت که بعداً مقداری وسایل برایتان می‮آورد.» پس باید کارول را بشناسد. وضع کمی‮بهتر می‮شود.
می‮گویم: «کارول دختر خوبی است.»
– «باید آدم خیلی منظمی‮باشد». راستش رابخواهید، شک ندارم که این خانم یکی ازمعلم‮های مدرسه کارول است. دوروتی ازقبل اورامی‮شناخت وهروقت که درجایی، مثلا درمغازه یا همچو جایی، به اوبرمی‮خوردیم، اصرار داشت که تمام روز همان‮جا وسط خیابان درباره‮ی یک مشت مزخرفات قدیمی ‮با او وراجی کند. به فکرشان نمی‮رسید برای غیبت کردن بروند خانه همدیگر تا من مجبورنباشم گوش بدهم. نخیر، همه‮چیز را باید همان‮موقع وهمان‮جا وسط خیابان می‮گفتند تا همه بشنوند. اما هرچه زورمی‮زنم، اسم لعنتی‮اش یادم نمی‮آید.
می‮پرسد: «کارول تنهادخترتان است» پس اوکسی است که کارول رامی‮شناسد ولی دو دختر دیگرم را نمی‮شناسد. شک ندارم که همان معلم است، اما هرچه زورمی‮زنم. . . خانم بارتن. مطمئنم خانم بارتن، چون ممکن است اشتباه کرده باشم.
می‮گویم: «نه، ما دو دختردیگرهم داریم، سوزان وجولی، ولی کارول ازهمه کوچک‮تراست»
زن می‮گوید: «چی؟ سه تادختردارید وپسرندارید» وسرش را تکان می‮دهد و به صدای بلند نچ‮نچ می‮کند. خب، مگرتقصیرمن است که پسرنداریم؟
می‮پرسد: «کارول باشمازندگی می‮کند؟« حتم دارم خود خانم بارتن است. کس دیگری رابه این فضولی نمی‮شناسم.
می‮گوید: «این آقایی که با اوآمده بود شوهرش بود»
می‮گویم: «نمی‮دانم. چه شکلی بود»
«چهارشانه و قدبلند با موهای سیاه»
می‮پرسد: «خانه‮شان نزدیک شماست»
می‮گویم: «آن‮ها درگرین فورد زندگی می‮کنند»
می‮گوید: «چه خوب» ، هرچند نمی‮فهمم زندگی کردن درگرین‮فورد کجایش خوب است. «حتماًخیلی خوشحالید که خانه یکی ازدخترهایتان این‮قدربه خانه شمانزدیک است.»
می‮گویم: «نه چندان. ما او را زیاد نمی‮بینیم. گمان کنم سوزان رابیشترمی‮بینیم، تازه او در اسکاتلند زندگی می‮کند. کارول گاهی می‮آید سراغ ما، اماهمین که ازراه می‮رسد، غیبش می‮زند.»
می‮پرسد: «برای چه»
من می‮پرسم: «چی چی رابرای چه»
«اگرنمی‮خواهد شماراببیند، برای چه می‮آید؟ منطقی نیست که بیاید وفوراً هم غیبش بزند.»
می‮گویم: «علتش کارول نیست؛ حتم دارم اگردست خودش بود، بیشتر وقتش را با ما می‮گذراند. به خاطرشوهرش است، فیلیپ»
می‮گوید: «آها، همان مشکل قدیمی‮داماد و پدرزن»
می‮گویم: «هیچ ربطی ندارد؛ مشکل فقط خود فیلیپ است، برای لای جرز خوب است. اصلاً کارول نباید با او ازدواج می‮کرد.»
«پس اوبه درد دخترتان نمی‮خورَد»
می‮گویم: «اوبه هیچ دردی نمی‮خورَد. همیشه بی‮کار است، زیاد مشروب می‮خورد ویک‮بندهم مثل دودکش دود می‮کند.»
می‮پرسد: «کارول نظر شما رادرباره‮ی اومی‮داند»
می‮گویم: «گمانم بداند. این ر ابارها به اوگفته‮ایم. حتی گفتیم که اگربافیلیپ ازدواج کند، دیگربااوحرف نمی‮زنیم» . می‮گوید: «آقای مارتین، تعجبی ندارد که زیاد پیش شما نمی‮ماند. احتمالاً معذب است» .
می‮گویم: «معذب است؟ باید خجالت بکشد» .
می‮گوید: «شایدهم خجالت می‮کشید. گاهی وقت‮ها دختری می‮خواهد با مردی ازدواج کند، اما پدر و مادرش موافق نیستند. توقع دارید چه‮کارکند؟ نمی‮تواند فقط به این دلیل که پدر و مادرش مخالفند با این آدم ازدواج نکند».
به اومی‮گویم: «فقط به همین دلیل با اوازدواج کرد. بقیه‮ی دوست‮هایش هم همین‮طور بودند. به عمرتان چنین آدم‮های مهملی ندیده‮اید، همه‮شان از دم مهمل بوده اند. راستش را بخواهید فیلیپ از همه‮شان خیلی بهتر بود» .
– «فکرنمی‮کنید زیادی درمورد دخترکوچک‮تان حساسیت نشان می‮دادید»  عجب حرف ابلهانه‮ای. معلوم است که حساسیت نشان می‮دادم. آن هم وقتی می‮دیدم بچه‮ی نازنینم بایک مشت عوضی ول می‮گردد. هیچ‮کدام‮شان لیاقت اورانداشتند. من فقط خوشبختی او را می‮خواستم. همین.
– «اگردخترتان رادوست داشته باشید، که حتماً هم همین‮طوراست؛ باید اشتباهاتش راببخشید و کاری کنید که با شما صمیمی ‮باشد، نه این‮که احساس گناه یا شرمندگی کند».
به اومی‮گویم: «حتم دارم کارول نه احساس گناه می‮کند ونه شرمنده است» .
– «وقتی دیدمش، به نظرمی‮رسید احساس گناه می‮کند و شرمنده است. پس اگر دوستش دارید، باید وقتی می‮بینیدش سعی کنید ازدلش دربیاورید». دوروتی هم همیشه همین را به من می‮گوید. می‮گوید ما باید ببخشیم و فراموش کنیم. شاید بتوانم ببخشم، اما نمی‮توانم فراموش کنم. هروقت ببینم کارول ناراحت است، یادم می‮افتد.
می‮پرسد: «فکرمی‮کنید از عهده‮ی این کار بربیایید»
می‮گویم: «سعی می‮کنم با او صحبت کنم». چه‮قدر بدم می‮آید که دیگران در مسائل خانوادگی آدم دخالت کنند. بعضی‮ها فکرمی‮کنند همه‮ی دنیا باید به نصیحت‮هایشان گوش بدهند.
می‮گوید: «حالاخوب شد. اوبه زودی می‮آید این‮جا. من دیگر باید به کارهایم برسم. امیدوارم بعداًً شما را ببینم، آقای مارتین».
بعد از آن، خانم دیگری می‮آید سراغم و می‮پرسد: «نمی‮خواهید بروید دستشویی؟« چنین سؤالی به نظرم کمی‮ دور از نزاکت است، برای همین می‮گویم: «نه، خیلی متشکرم»، و او می‮رود. بعد وضعیت خجالت‮آوری پیش می‮آید، چون متوجه می‮شوم که باید بروم دستشویی، اما دوست ندارم بروم سراغ او و بگویم نظرم عوض شده و نمی‮دانم دستشویی کجاست، برای همین بلند می‮شوم و راه می‮افتم تا دستشویی را پیدا کنم.
از در اتاق می‮روم بیرون. راهرو بزرگی است با چند اتاق روبه‮روی هم. می‮روم طرف یکی از اتاق‮ها و درش را باز می‮کنم، اما پر است از قفسه‮هایی که رویشان ملافه چیده‮اند.
زنی فریادمی‮زند: «آن توچه کارمی‮کنید، آقای مارتین»
می‮گویم: «دارم دنبال دستشویی مردانه می‮گردم.»
می‮گوید: «دستشویی دربعدی است». ومرا می‮برد آن‮جا، و من می‮روم تو. چشم‮تان روز بد نبیند، چه بوی گندی! به عمرتان چنین بویی به مشامتان نخورده. نمی‮توانم بگویم چه بویی، و تعجب می‮کنم که توانستم بروم کارم را انجام بدهم. بعدش دست‮هایم رامی‮شویم.
آن خانم می‮گوید: «باید بیایید شام بخورید، آقای مارتین». فکر شام را نکرده بودم. جیب‮هایم رامی‮گردم، می‮دانید چه شده؟ پول باخودم نیاورده‮ام. این دیگرحسابی اسباب خجالت است. نمی‮دانم چه‮طورفراموش کرده‮ام باخودم پول بیاورم، چون من اصلاً این جورآدمی‮نیستم. اگرغذا خوردم و پولش را خواستند چه؟ لابد ازخجالت آب بشوم بروم توی زمین. دلم نمی‮خواهد از آن‮ها بپرسم که باید پول غذا را بدهم یا نه، چون ممکن است فکر کنند آدم خسیسی هستم. به هرحال، به گمانم بهتر است گرسنه بمانم تا این‮که اسباب خنده‮ی همه بشوم. برای همین سعی می‮کنم همان اطراف پرسه بزنم به این امید که کسی یاد من نیفتد.
صدای بلندی درگوشم می‮پیچید: «برگرد، آقای مارتین! وقت شام است». خب دیگر گیر افتاده‮ام. او می‮آید وبازوهایم را می‮گیرد. می‮گوید: «ناهارخوری از این طرف است.»
انگار چاره ای ندارم. مرا با خود به آن طرف راهرو می‮برد. به اتاق بزرگی که کلی میز و صندلی دارد، و هلم می‮دهد روی یکی از صندلی‮ها سر میزی که سه نفر دیگر هم دورش نشسته‮اند.
همگی دور میز نشسته‮ایم و منتظریم اتفاقی بیفتد و یکی از مردهایی که روبه‮رورویم نشسته دارد با چیزی کلنجار می‮رود که نمی‮دانم چیست.
می‮گوید: «لطفاً کمکم کنید. خواهش می‮کنم . لطفاً کمکم کنید.»
نمی‮دانم می‮خواهد چکا رکند.
از او می‮پرسم: «چه کار کنم» می‮گوید: «خواهش می‮کنم، کمکم کنید.» راستش را بخواهید، کمی‮تعجب کرده‮ام.
می‮پرسم: «می‮خواهی چکار کنی»
می‮گوید: «می‮خواهم از این‮جا بیایم بیرون. لطفاً کمکم کنید.» بلند می‮شوم ببینم می‮توانم کمکش کنم یا نه. انگار زیر میز گیر کرده. از او می‮پرسم: «می‮خواهی بیایی بیرون»
– «خواهش می‮کنم، کمکم کنید.» به گمانم بهترین کار این است که او را از آن زیر بیاورم بیرون بیبینم خیالش راحت می‮شود یا نه . پشتی صندلی‮اش را می‮گیرم و با تمام قدرت سعی می‮کنم صندلی را بکشم بیرون، ولی بی‮فایده است. اصلاً تکان نمی‮خورد.
به او می‮گویم: «می‮توانی بلند شی بایستی؟ آن‮وقت شاید بتوانم صندلی‮ات را بیرون بکشم.»
می‮گوید: «خواهش می‮کنم، لطفاًکمکم کنید.» انگار گیر افتادم، راستش را بخواهید، خود این یارو هم چندان کمکی نمی‮کند.
آن زن هم فریاد می‮زند: «آقای مارتین، دارید چه کار می‮کنید؟ می‮شود کاری به کار مریض‮های دیگر نداشته باشیدو دخالت نکنید» بعد از این حرف، هر دو بازویم را می‮گیرد و مرا به زور روی صندلی می‮نشاند.
می‮گویم: «خیلی متاسفم . ولی او کمک خواست، و من هم فقط می‮خواستم ببینم چه کاری از من بر می‮آید.»
می‮گوید: «نخیر، این‮طور نیست، شما دارید دخالت می‮کنید. لطفاً سرتان به کار خودتان باشد.»
از قرار معلوم، حالا دیگر همه را ناراحت کرده‮ام. این یارو یکبند می‮نالد و از من کمک می‮خواهد، این خانم هم حسابی از دستم ناراحت است. پول شام هم که ندارم. ولی آن‮قدرها هم گرسنه نیستم و به نظرم بهترین کار این است که وقتی کسی حواسش نیست، جیم بشوم . دور و برم را خوب نگاه می‮کنم ببینم کسی مراقبم هست یا نه، و هیچ‮کس را نمی‮بینم. آن‮وقت بلند می‮شوم، طوری که انگار دارم شلوارم را مرتب می‮کنم. مثل این‮که هنوز کسی متوجه نشده، بعد می‮روم پشت صندلی‮ام، انگار دارم دنبال کسی می‮گردم، و نرم نرمک می‮روم به طرف در، اما مراقب اطراف هستم که یک وقت اتفاقی نیفتد. به نیمه‮ی راه در رسیده‮ام و هنوز زمین زیر پایم دهن باز نکرده پس ادامه می‮دهم. آن‮وقت از در می‮روم بیرون و می‮خواهم در را ببندم که ناگهان آسمان به زمین می‮آید . صدای جیغ بلندی می‮آید: «آقای مارتین!» و همه دنبالم از در می‮دوند بیرون . بعد همان دو زن بازوهایم را می‮گیرند و دوباره مرا می‮کشند تو.
فریاد می‮زنند: «کجا می‮روید، آقای مارتین؟« در همان حال مرا به زور روی صندلی ام می‮نشانند، بهشان می‮گویم: «آنقدرها هم اشتها ندارم.»
می‮گویم: «میل ندارم، متشکرم.»
– «ولی آقای مارتین، شما باید غذا بخورید.»
متوجه می‮شوم که بحث کردن با این آدم‮ها بی فایده است، برای همین بهتر است همین جا بنشینم. و این یارو هم هنوز کمک می‮خواهد: «لطفاً کمکم کنید.» فکر می‮کنم بهتر او را به حال خودش رها کنم، به گمانم برای امروزبه اندازه کافی دردسر درست کرده‮ام .
بعد زنی می‮آید و چهار کاسه سوپ می‮سراند روی میز. سوپ که چه عرض کنم، آب زیپوست. هیچ میلی به خوردنش ندارم. راستش را بخواهید، خیلی هم اهل سوپ نیستم، منظورم اینست که به ندرت سوپ می‮خورم، از روی ادب است، به هر حال، مییل چندانی به آن ندارم، برای همین تصمیم می‮گیرم دستش نزنم .
صدایی می‮گوید: «باید سوپتان را بخورید.»
می‮گویم: «چی فرمودید؟« و دوروبرم را نگاه می‮کنم ببینم کی با من حرف می‮زند، اما هیچ‮کس را نمی‮بینم. مردی که کنارم نشسته کثافت‮کاری وحشتناکی راه انداخته، سوپ را می‮ا‮ندازد روی پایین پیراهنش و آن را با صدای وحشتناکی هورت می‮کشد . سعی می‮کنم نگاهش نکنم.
صدا می‮گوید: «می‮خواهید غذا دهنتان بگذارند؟« اطراف را نگاه می‮کنم ببینم کی دارد حرف می‮زند. می‮دانید، هنوز هم کسی آن‮جا نیست. می‮پرسم: «با بنده هستید» اما جوابی نمی‮آید و نمی‮دانم درباره چه مو ضوعی حرف می‮زنند.
– «اگر سوپتان را نخورید، مجبور می‮شوم آن را بگذارم دهنتان.»
ماندم حیران که چه خبر است. راستش را بخواهید تا به حال کسی با من این‮طور صحبت نکرده بود. فکرش را بکنید، یک‮نفر بخواهد غذا بگذارد دهن من. خیی عجیب است، مگر نه؟ فقط امیدوارم همه این‮ها شوخی باشد، ولی هیچ نمی‮دانم کار کیست.
صدا می‮گوید: «سوپتان را بخورید؟، و گر نه مجبور می‮شوم آن را دهنتان بگذارم.»
می‮گویم: «خب، من ازش چشیدم اما خوشم نیامد.»
مردی که روبرم نشسته می‮گوید: «لطفاً ًبه من کمک کنید.»
می‮دانید چه اتفاقی افتاده است؟ پهلو دستی‮ام کاسه سوپ را بر گردانده روی پایین پیراهن و سرتا سر شلوارش.
به هر حال، دیگر دلم نمی‮خواهد این‮جا بمانم، بلند می‮شوم و راه می‮افتم.
صدا می‮گوید: «آقای مارتین شما که سوپتان را نخورده اید»
می‮گویم: «ازش خوشم نمی‮آید.» و راه می‮افتم.
– «باید سوپتان را بخورید، برایتان خوب است.» و خانمی‮می‮آید و می‮ایستد مقابلم.
می‮گوید: «کجا دارید می‮رید» و طوری سر راهم می‮ایستد که نتوانم بروم بیرون. به او می‮گویم: «دارم می‮روم خانه.»
می‮گوید: «نه! بنشینید و یک چیزی بخورید.»
می‮گویم: «ولی من میلی به غذا ندارم.»
– «یک چیزی بخورید، ممکن است بعداً گرسنه‮تان بشود.» می‮فهمم که در این بحث بازنده‮ام و نمی‮توانم از سدّ او بگذرم. تصمیم می‮گیرم بنشینم، و او کاسه‮یسوپم را می‮برد.
بعد یک نفر می‮آید و بشقابی را می‮گذارد مقابلم. ظاهرش که آن‮قدرها اشتها آور نیست. مقداری سیب زمینی توش هست با چیزهای سبز مضحکی که اصلاً نمی‮دانم چیست، و دو تکه سوسیس.
همان صدا می‮گوید: «شامتان را بخورید، آقای مارتین.» من هم با چنگال کمی‮پوره سیب زمینی برمی‮دارم و می‮چشم. چنگی به دل نمی‮زند، گرم نیست و کمی‮گره گلوله است. گمان نکنم پوره‮ی سیب زمینی درست حسابی باشد، از آن‮ها که دروتی درست می‮کند. و آن‮وقت به این فکر می‮افتم که پس دوروتی چه می‮شود ؟ دارد تو خانه شام درست می‮کند و من خانه نیستم . چه فکری می‮کند ؟ حتی نمی‮دانم به او گفته‮اند من این‮جا هستم یا نه. احتمالاً دلواپس من است. مرد پهلو دستی‮ام هم که دیگر گندش را در آورده .
دارد پوره سیب زمینی را روی همه چیز می‮مالد و این‮کارش اشتهایم را همان اول کار کور می‮کند، چون عادت ندارم موقع غذا خوردن از این جور کثافت‮کاریها ببینم.
صدا می‮پرسد: «آقای مارتین خیال ندارید غذا یتان را بخورید»
می‮گویم: «کمی‮ازش چشیدم، ولی خوشم نیامد، آن‮قدرها گرسنه نیستم.» هیچ نمی‮دانم چرا این آدم‮ها می‮خواهند من این غذا را بخورم. به هرحال، یکی دو دقیقه بعد به این نتیجه می‮رسم که دیگر به اندازه‮ی کافی این‮جا نشسته‮ام، منظورم این است که نمی‮دانم چه خوابی برایم دیده اند.
از جام بلند می‮شوم. ظاهرا ًکسی حواسش نیست و من هم آهسته می‮روم طرف در. با احتیاط آن را باز می‮کنم و می‮روم بیرون.
صدا فریاد می‮زند: «آقای مارتین!» صدای زنانه دیگری می‮گوید: «ولش کن، به هر حال چیزی نمی‮خورد.» در آن راهرو دراز پرسه می‮زنم. هنوز چیزی نگذشته متوجه می‮شوم که کاملاًگم شده‮ام اما نگار خودم را حسابی تو دردسر انداختم، هیچ کس هم این اطراف نیست که راه را ازش بپرسم. مشکل این‮جاست که اصلاًنمی‮دانم کجا هستم و چه‮طور باید راه خانه را پیدا کنم . خب، این جور مواقع بهترین کار اینست که آدم سرش را بندازد پایین و از یک طرف برود تا یک نفر را ببیند تا راه را نشانش دهد یا بگوید کجا می‮شود اتوبوسی چیزی گیر آورد. آن‮وقت ناگهان یادم می‮افتد که کمی‮پیش تر داشتم با یک نفر حرف می‮زدم و انگار او می‮دانست این‮جا چه خبر است، پس راه می‮افتم تا پیدایش کنم.
شروع می‮کنم به گشتن، اما، همان‮طور که احتمالاًحدس می‮زنید، چندان به خودم مطمئن نیستم. از دری می‮روم تو، اتاق بزرگی است پر از تختخواب. دور اتاق می‮چرخم ببینم پنجره‮ای هست که بتوانم بیرون را ببینم، شاید این‮طوری بفهمم کجا هستم. بعد از این‮که کمی‮ دوروبر را نگا ه می‮کنم، پنجره‮ای می‮بینم که شبکه‮های ظریفی دارد. از آن پنجره‮های قدیمی‮ است با شبکه‮های کوچک شیشه‮خور چوبی. تنها چیزی که آن بیرون می‮بینم زمین چمن وسیعی است و جاده‮ای که از وسطش می‮گذرد. اما اصلاً این‮جا را نمی‮شناسم، از این بابت مطمئنم. به هر حال، به این فکر می‮افتم که بد نیست از پنجره بیرون بروم، آن‮وقت می‮توانم به دوروتی تلفن کنم، یا به کارول، یا حتی اگر لازم باشد تلفن بزنم تاکسی بیاید، پولش هم اصلاً برایم مهم نیست . تازه پنجره آن‮قدرها هم بلند نیست و حسابی هم بزرگ است. به هر حال، دستگیره را می‮چرخانم و پنجره را با فشار باز می‮کنم، اما فقط کمی ‮باز می‮شود و بعد گیر می‮کند. محکم هلش می‮دهم، اما بیشتر از این باز نمی‮شود. خب، من همیشه آدم لاغری بوده‮ام و هرقدر هم می‮خورم چاق نمی‮شوم. انگار چاره ای ندارم، تصمیم می‮گیرم از پنجره بروم بیرون .
پایم را روی هرّه‮ی پنجره می‮گذارم و خودم را می‮کشم بالا. . . و آن‮وقت قیامتی به پا می‮شود .
صدای فریادی می‮آید: «آقای مارتین، می‮خواهید چه کار کنید » نمی‮دانید چه حالی می‮شوم، از این‮که موقع بیرون رفتن از پنجره گیر افتاده‮ام احساس حماقت می‮کنم. به او می‮گویم: «می‮خواستم بروم بیرون.»
– «قبل از آن‮که دست و پایتان را بشکنید بیایید پایین.»
وزن چاق گنده ای می‮آید جلو و مرا می‮کشد پایین.
می‮گوید: «باید تمام مدت مراقبتان باشیم،هان» این را بگویم که بیزارم از این‮که مدام کشیکم را بکشند، اما فکر نمی‮کنم بحث کردن با این زن فایده ای داشته باشد. بعد او مرا از اتاق می‮برد بیرون، از راهرو می‮گذرم و وارد اتاق بزرگی می‮شوم.
می‮گوید: «همین‮جا بمانید، این طرف و آن طرف هم نروید.» آن‮وقت تماس دستی را با شانه‮ام احساس می‮کنم. برمی‮گردم. می‮دانید کیست؟ کارول. از دیدنش خیلی تعجب می‮کنم، نمی‮دانم چی بگویم.
می‮گویم: «کارول!تو این‮جا چکار می‮کنی» او فقط دست‮هایش را می‮اندازد دورم و محکم بغلم می‮کند.
می‮گوید: «چند تکه خرت و پرت برایتان آوردم. خب، بابا اوضاع چه‮طور است » به او می‮گویم: «اوضاع احوالم خوب است.» اما این را فقط از روی ادب می‮گویم، چون فکرش را که می‮کنم می‮بینم اوضاع و احوالم چندان تعریفی هم ندارد.
– «دوست تازه پیدا کرده‮اید یا نه» خب، من که از دوست پیدا کردن چیزی نمی‮دانم. یادم نمی‮آید این اواخر با کسی هم صحبت شده باشم .
می‮گویم: «هنوز نه.» چون نمی‮دانم چه بگویم .
– «بابا، کارها چه‮طور پیش می‮رود؟« آن‮وقت من می‮زنم زیر خنده. – «کدام کارها کارول» آن‮وقت انگار کارول محو می‮شود و از من فاصله می‮گیرد.»مطمئنید حالتان خوب است بابا؟« – «دلم می‮خواهد این‮طور فکر کنم.» این را به شوخی می‮گویم، چون هیچ سر در نمی‮آورم چرا کارول این‮قدر جدی است. می‮پرسد: «اتاقتان را نشانتان داده‮اند؟« خب، چرا باید چنین کاری بکنند؟ مگر این‮که بی‮خبر از من مثلاً تزیینش کرده باشند.
می‮گویم: «البته که اتاقم را دیده‮ام، چندین بار هم دیده‮ام.»
می‮پرسد: «به نظرتان چه‮طور است؟« دیگر مرا گیر انداخته‮اند، راستش را بخواهید، دفعه‮ی پیش که اتاقم را دیدم هیچ فرقی با سابق نداشت. به گمانم یک کاری کرده اند که مراغافل‮گیر کنند. اما مشکل این‮جاست که من هیچ‮وقت متوجه چیزی نمی‮شوم. موضوع فقط این است که اصلاًحواسم به این‮جور چیزها نیست. دست خودم که نیست.
می‮گویم: «فکر می‮کنم خیلی خوب است.» و یکی از آن لبخندهای موذیانه تحویلش می‮دهم، به این قصد که فکر کند می‮فهم چه می‮گویم، چون راستش را بخواهید خودم که نمی‮فهمم.
می‮پرسد: «بقیه‮ی آدم‮ها چه جوری‮اند؟« یک چیزی بهتان بگویم، گاهی بچه‮ها یک عالمه سؤال از آدم می‮پرسند و توقع دارند جواب همه را بدانید. صادقانه بگویم، من که مثل آن‮ها درس خوانده نیستم. بعضی وقت‮ها حسابی گیجم می‮کنند. منظورشان را نمی‮فهمم. می‮گویم: «آدم‮های بدی نیستید.» می‮گوید: «چه خوب، خوشحالم که آن‮قدرها ناراحت نیستید. بیایید نشانم بدهید اتاقتان کجاست. چند تکه خرت وپرت برایتان آورده‮ام.» فکرش را بکنید، کارول از من می‮خواهد اتاقم را نشانش بدهم. می‮گویم: «اتاقم احتمالاً همان جایی است که همیشه بوده مگر این‮که یکنفر عوضش کرده باشد.»
– «منظورم که آن اتاق نیست، اتاقتان را در این‮جا می‮گویم.« دیگر، حسابی گیجم کرده، چون من در این خانه همیشه فقط یک اتاق داشته‮ام. می‮گوید: «بگذارید ببینم یکی از پرستارها می‮تواند به ما کمک کند پیداش کنیم.» و دستم را می‮گیرد و مرا با خود تا آن سر راهرو می‮برد تا به دختر جوانی برسیم. می‮پرسد: «می‮دانید اتاق آقای مارتین کجاست»
دخترک می‮گوید: «آقای مارتین، تا به حال کسی اتاقتان را به شما نشان نداده ؟ بیایید من نشانتان می‮دهم.» و ما را به انتهای راهرو درازی می‮برد و داخل اتاق کوچکی می‮شویم. توش یک تخت است، و یک کمد، غیر از این‮ها اسبابی ندارد.
کارول می‮گوید»خیلی متشکرم.» آن‮وقت دختر جوان می‮رود و در را پشت سر می‮بندد. کارول چمدانی را روی تخت می‮گذارد و زیپش را باز می‮کند. می‮گوید: «چند دست لباس برایتان آوردم. این پیراهن‮هایتان، و دو دست پیژامه، و چند تا شلوار. چند دست لباس زیر نو هم برایتان گرفته‮ام، چون فکر می‮کردم لازمتان می‮شود، این هم ربدوشامبرتان، شاید به درد بخورد. کیف اصلاحتان را هم آورده‮ام با مقداری وسایل اصلاح اضافه. این هم یک لیف نو، و یک مسواک نو و خمیر دندان. . . یک حوله‮ی نو هم برایتان آوردم. . .» و می‮دانید چی شده؟ کارول دارد به پهنای صورتش اشک می‮ریزد. نمی‮دانم چه اتفاقی افتاده،، مدت‮هاست کارول را این‮طور ناراحت ندیده‮ام. امیدوارم توی دردسری چیزی نیفتاده باشد.
می‮پرسم: «موضوع چیه، کارول» آن‮وقت او برمی‮گردد و دست‮هایش را می‮اندازد دور من و محکم بغلم می‮کند.
می‮گوید: «خیلی متاسفم، بابا، خیلی متاسفم.»
– «چرا متاسفی عزیزم؟ ناراحت نباش، همه چیز درست می‮شود.»
– «کاش مجبور نبودم این بلا را سرتان بیاورم. کاش مجبور نبودم شما را بگذارم این‮جا». می‮پرسم: «منظورت چیه که مرا بگذاری این‮جا»
گریه‮کنان می‮گوید: «دلم می‮خواهد شماراببرم خانه، واقعاً دلم می‮خواهد. مسئله فیلیپ است. می‮گوید تحملش راندارد». فکرمی‮کردم زیرسر فیلیپ باشد.
«این فیلیپ که برایت دردسردرست نکرده، ها»
سرش راتکان می‮دهد ومی‮گوید: «نه، من که نگران فیلیپ نیستم، نگران شما هستم». این دیگرازآن حرف‮هاست. آدم نصف عمرش نگران بچه‮هایش است، آن‮وقت می‮فهمدکه آن‮ها هم نگران اوهستند.
می‮پرسم: «چراباید نگران من باشی»
– «بابا، شمانمی‮فهمید، مگرنه؟ اصلاً نمی‮فهمید چه خبراست» . امّا مسئله این‮جاست که من دقیقاً می‮دانم چه خبراست. موضوع همان شوهربی‮مصرفش است دیگر. اصلاً نباید با اوازدواج می‮کرد. گونه‮اش رامی‮بوسم.
– «نگران نباش، کارول. می‮دانی، هراتفاقی هم که بیفتد، بابای پیرت همیشه هست که کمکت کند». بعدکارول دوباره محکم بغلم می‮کند و صورتش را به صورتم می‮چسباند، طوری که گرمای پوستش را حس می‮کنم.
می‮گوید: «دیگرباید بروم. فیلیپ بیرون توی ماشین منتظراست. نمی‮خواستم بیاید تو». آن‮وقت دستمالی از جیب کتش درمی‮آورد واشکهایش راپاک می‮کند و دماغش رامی‮گیرد. می‮گوید: «فردا باز هم می‮آیم دیدنتان. مواظب خودتان باشید، بابا».
به اومی‮گویم: «توهم مواظب خودت باش. فکرش رانکن. همه چیزدرست می‮شود». آن‮وقت او به سرعت بغلم می‮کند و گونه‮ام را می‮بوسد، و مثل تیر می‮رود طرف در. من هم باعجله دنبالش از در می‮روم بیرون، امّا او آن دوروبرها نیست. حیف که مجبور شد آن‮طور با عجله برود، آن هم درست موقعی که تازه سرصحبت‮مان بازشده بود. و ازدیدن ناراحتی‮اش حسابی غصه‮ام می‮شود. یک صندلی همان نزدیک است، می‮روم و می‮نشینم.
انگار بعد از یک روز کار سخت روی صندلی نشسته باشید و خستگی کم‮کم توی تنتان بدود و پلکهای‮تان کم‮کم سنگین شود …
دخترجوانی بیدارم می‮کند.
می‮گوید: «آقای مارتین، می‮خواهید بروید توی تختخواب؟« خب، از شما چه پنهان، از این سؤال کمی ‮تعجب کرده‮ام.
می‮گوید: «بیایید»، و کمک می‮کند ازجابلندشوم. نمی‮دانم چه بگویم ومطمئن نیستم چه خبر است، اما دنبالش می‮روم چون نمی‮دانم چه باید بکنم. مرا به اتاق کوچکی می‮برد که تویش یک تخت است. می‮گوید: «لباسهای‮تان را دربیاورید».
به اومی‮گویم: «خانم، من زن دارم». مات ومبهوت نگاهم می‮کند، آن‮وقت می‮زندزیرخنده.
می‮خندد: «زن دارد!» بعدمی‮گوید: «لباسهایتان رادربیاورید، بیژامه‮تان را بپوشید و بروید توی تخت». بعدهمان‮طور که می‮خندد، می‮رود بیرون. «زن دارد!»
اتاق خیلی سرداست، و لامپ کم نوراست، ودیوارها کاملاً لخت‮اند. ازپنجره می‮بینم که بیرون تاریک تاریک است. لباس‮هایم را در می‮آورم و توی کمد کنارتخت می‮گذارم. بعد بیژامه‮ام را می‮پوشم و می‮روم توی تخت. ملافه‮ها سرد و آهار خورده اند، و من این‮جا، تک وتنها، کمی ‮احساس غربت می‮کنم. کاش دوروتی این‮جا بود!
نویسنده: جرمی کِین
مترجم: مژده دقیقی

درباره نویسنده:
جرمی کین در دانشگاه ایست آنگلیا زبان انگلیسی و تاریخ خوانده است. او مدتی در سودان زبان انگلیسی تدریس می‮کرد و اکنون در هورشَم پرستار بیمارستان روانی است. این داستان یکی از داستان‮های برگزیده‮ی مسابقه‮ی ادبی یان سنت‮جیمزِ انگلستان است.
برگرفته از کتاب: «این‮جا همه‮ی آدم‮ها این‮جوری‮اند» – نشر نیلوفر
حروف‮چین: مینا محمدی

مردی از جنوب

کم‌کم ساعت شش می‌شد، برای همین فکر کردم یک آبجو بخرم و بروم بیرون و کنار استخر روی یک صندلی بنشینم و از آفتاب غروب لذت ببرم.
رفتم طرف بار و آبجو را گرفتم و بردم بیرون و در باغ به طرف استخر سرازیر شدم.
باغ زیبایی بود با زمین پر از چمن و باغچه‌های آزالیا و درخت‌های بلند نارگیل، باد شدیدی در شاخ و برگ‌های نوک درخت‌ها پیچیده بود و برگ‌ها را چنان به جرق‌جروق انداخته بود که گویی آتش گرفته بودند. خوشه‌های بزرگ نارگیل زیر برگ‌ها آویزان شده بودند.
دورتا دور استخر پر از صندلی‌های حصیری و میزهای سفید و چترهای بزرگ و رنگارنگ بود و زن‌ها و مردها با لباس شنا دور استخر نشسته بودند. سه چهار دختر و حدود دوازده پسر در استخر شلپ شولوپ می‌کردند و توپ لاستیکی بزرگی را با سر و صدا به طرف هم پرتاب می‌کردند.
ایستادم و تماشای‌شان کردم. دخترها انگلیسی و از مهمانان هتل بودند. پسرها را نمی‌شناختم، اما به نظر آمریکایی می‌آمدند و فکر کردم که احتمالاً کارآموزان ملوانی کشتی آموزشی آمریکایی هستند که صبح در بندر لنگر انداخته بود.
رفتم و روی یکی از چهار صندلی خالی زیر یک چتر زرد نشستم و آبجویم را در لیوان ریختم و راحت تکیه دادم و سیگاری را دود کردم.
نشستن در آن‌جا با آبجو و سیگار و تماشای شلپ و شولوپ شناگران در آب‌های فیروزه‌ای بسیار لذت بخش بود.
ملوان‌های آمریکایی حسابی با دختر‌های انگلیسی جور شده بودند و به جایی رسیده بودند که با آن‌هال شیرجه می‌رفتند و پاهای‌شان را می‌گرفتند و این طرف و آن طرف می‌کشیدند.
در همان موقع متوجه مردی کوچک اندام و مسن شدم که تند تند از لب استخر عبور می‌کرد. کت و شلوار خوش‌دوخت سفیدی تنش بود و کلاه پانامایی شیری رنگی سرش گذاشته بود. نوک پا نوک پا راه می‌رفت و قدم‌های ریز برمی‌داشت. ورجه ورجه‌کنان همان‌طور که مردم را نگاه می‌کرد، به این طرف آمد.
کنار من که رسید، ایستاد و لب‌خند زد و دو ردیف دندان کوچک و نامنظم و زردش را بیرون انداخت. در جواب به او لب‌خند زدم.
«لطفاً ببخشید، می‌شود من این‌جا بنشینم؟»
گفتم: «البته، بفرمایید بنشینید.»
ورجه ورجه‌ای دور صندلی کرد تا ببیند سالم است یا نه، بعد نشست و پاهایش را روی هم انداخت. دور تا دور کفش‌های چرم گوزن سفیدش سوراخ‌های کوچکی برای عبور هوا داشت.
به من گفت: «غروب زیبایی است، غروب‌های جامائیکا همیشه زیبا هستند.» نتوانستم بفهمم لهجه‌اش ایتالیایی بود یا اسپانیایی، اما احساس کردم. که باید اهل یکی از کشورهای امریکای جنوبی باشد. و از نزدیک کاملاً پیر بود. شاید حدود شصت و هشت یا هفتاد سال داشت.
گفتم: «بله، جای فوق‌العاده‌ای است.»
مرد آدم‌های توی استخر را نشان داد و پرسید: «ممکن است بپرسم که این‌ها کی هستند؟»
گفتم: «فکر می‌کنم ملوان‌های امریکایی باشند. امریکایی‌هایی که دارند آموزش ملوانی می‌بینند.»
«در امریکایی بودن‌شان که شکی نیست. اگر امریکایی نبودند که این همه سر و صدا راه نمی‌انداختند. شما که امریکایی نیستید، نه؟»
گفتم: «نه، من امریکایی نیستم.»
ناگهان یکی از کارآموزان امریکایی جلو ما ظاهر شد. از سراپای‌اش آب می‌چکید و یکی از دخترهای انگلیسی هم کنارش ایستاده بود.
پرسید: «این صندلی‌ها مال کسی هستند؟»
جواب دادم: «نه.»
«اشکالی ندارد که ما این‌جا بنشینیم؟»
«بفرمایید بنشینید.»
او گفت: «متشکرم.» نشست و حوله‌ای را که در دست داشت باز کرد و یک بسته سیگار و یک فندک از لای آن بیرون آورد. بسته‌ی سیگار را به دخترک تعارف کرد که او رد کرد، بعد به من تعارف کرد و من یکی برداشتم. مرد کوچک اندام گفت: «متشکرم، فکر می‌کنم خودم یک سیگار داشته باشم.» بعد یک قوطی سیگار پوست کروکودیل از جیب خود بیرون آورد و ته سیگار را جدا کرد.
پسر امریکایی فندک‌اش را جلو برد و گفت: «اجازه بدهید برای‌تان روشن کنم.»
«این فندک توی این باد کار نمی‌کند.»
«نخیر کار می‌کند، همیشه کار می‌کند.»
مرد کوچک سیگارش را از لای لب‌هایش برداشت. سرش را کمی کج کرد و به پسرک خیره شد و آرام پرسید: «همی– شه؟»
«بله، هرگز از کار نمی‌افتد. در هر حال دست من که همیشه روشن شده است.»
سر مرد هم‌چنان به یک طرف کج بود و هم‌چنان پسر را نگاه می‌کرد.
«خوب، پس این‌طور. پس به گفته‌ی شما این فندک معروف هرگز از کار نمی‌افتد. شما همین را گفتید، نه؟»
پسر گفت: «بله، درست است.» پسرک نوزده یا بیست ساله بود و صورتی کشیده و کک‌ مکی و دماغی دراز و منقار مانند داشت. سینه‌اش هم آن‌‌قدرها آفتاب سوخته نبود و مثل صورت‌اش کک و مک داشت و چند تار موی خرمایی رنگ هم روی آن دیده می‌شد. فندک را در دست راستش گرفته بود و آماده بود که چرخکش را بزند. عمداً لب‌خند می‌زد تا به لاف و گزاف کوچکش رنگ و لعاب بدهد، گفت: «به‌تان قول می‌دهم که هرگز از کار نمی‌افتد.»
«خواهش می‌کنم یک لحظه صبر کنید.» دست مرد با سیگار در هوا بالا رفت، و کف آن مثل دست پلیس‌های راهنمایی رانندگی بالا قرار گرفت. «یک لحظه صبر کنید.» صدایش عجیب وارفته و بدون طنین بود و چشم از پسرک چشم برنمی‌داشت.
لبخندی به پسر زد و گفت: «می‌‌شود یک شرط کوچک روی این موضوع ببندیم؟ می‌شود یک شرط ببندیم که آیا فندک شما روشن می‌شود یا نه؟»
پسر گفت «چرا نمی‌شود. شرط می‌بندم. چرا شرط نبندم؟»
«شما شرط‌ بندی را دوست دارید؟»
«بله،من همیشه شرط می‌بندم.»
مرد چند لحظه‌ای سیگار خود را زیر و بالا کرد و من از این کار او خوشم نیامد. انگار با این کار می‌خواست چیزی را به اثبات برساند و پسر را ناراحت کند و در عین حال احساس کردم که رازی شخصی در کار است و او دارد مزه‌مزه‌اش می‌کند.
دوباره سرش را بلند کرد و آرام به پسر گفت من هم شرط بندی را دوست دارم. می‌خواهید یک شرط حسابی روی این ببندیم؟ یک شرط بزرگ حسابی؟»
پسر گفت: «یک دقیقه صبر کنید ببینم، من چنین شرطی نمی‌توانم ببندم. می‌توانم سر بیست‌وپنج سنت باهاتان شرط ببندم. شاید هم سر یک دلار، یا سر پول این‌جا، گمان می‌کنم شیلینگ است.»
مرد کوچک اندام دوباره دستش را تکان داد و گفت «گوش کنید چه می‌گویم. می‌خواهیم کمی تفریح کنیم. با هم شرط بندی می‌کنیم، بعد می‌رویم به اتاق من، در همین هتل، که هیچ بادی نمی‌آید و من با شما شرط می‌بندم که شما نمی‌توانید این فندک معروف را ده بار پشت سر هم روشن کنید، و یک بار هم از کار نیفتد.»
پسر گفت: «شرط می‌بندم که می‌توانم.»
«بسیار خوب، عالی شد. پس شرط ببندیم؟»
«بله، من یک دلار با شما شرط می‌بندم.»
«نه، نه، من یک شرط خیلی خوب با شما می‌بندم. من مرد ثروتمندی هستم، خیلی هم دست و دلبازم. گوش کنید چه می‌گویم ماشین من بیرون هتل است، ماشین خیلی خوبی است. یک ماشین امریکایی، از مملکت تو. کادیلاک.»
پسرک با خنده به صندلی‌اش تکیه داد و گفت: «یک دقیقه صبر کن ببینم. این کار احمقانه‌ای است من چنین ثروتی ندارم.»
«ابداً احمقانه نیست. تو ده بار پشت سر هم فندک را روشن می‌کنی و کادیلاک من مال تو می‌شود. از ماشین کادیلاک خوشت می‌آید، نه؟»
پسرک با همان خنده گفت: «البته که خوشم می‌آید یک کادیلاک داشته باشم.»
«عالی است. من سر کادیلاک‌ام با تو شرط می‌بندم.»
«آن وقت من سر چی شرط ببندم؟»
مرد کوچک اندام با دقت باندرول قرمز سیگارش را برداشت و گفت: «دوست من، من هرگز از تو نمی‌خواهم سر چیزی شرط ببندی که از عهده‌اش برنیای. متوجه می‌شوی؟»
«پس سر چی شرط ببندم؟»
«می‌خواهی من کار را برایت آسان کنم؟»
«باشد، برایم آسان کنید.»
«یک چیز کوچک که تو می‌توانی از عهده‌اش بربیایی و اگر هم باختی، خیلی ناراحت‌ات نکند. قبول است؟»
«مثلاً چی؟»
«مثلاً شاید، انگشت کوچک دست چپ‌ات.»
«خنده از صورت پسرک محو شد «چی؟»
«بله، مگر اشکالی دارد؟ اگر تو بردی، ماشین مال تو، اگر باختی، من انگشت‌ات را بر‌می‌دارم.»
«من نمی‌فهمم، منظورتان چیست که انگشت را بر می‌دارید؟»
«آن را می‌بُرم.»
«به حق چیزهای نشنیده! چه شرط مسخره‌ای. من سر همان یک دلار شرط می‌بندم.»
مرد کوچک اندام به صندلی‌اش تکیه داد، بعد کف دست‌هایش را بالا برد و با تحقیر شانه‌هایش را کمی بالا انداخت و گفت: «عجب، اصلاً سر درنمی‌آورم. تو می‌گویی که این فندک روشن می‌شود، اما حاضر نیستی سر حرفت شرط ببندی. پس بهتر است فراموش‌اش کنیم، ها؟»
پسر بی‌حرکت نشسته و به شناگران خیره شده بود. بعد ناگهان یادش آمد که سیگارش را روشن نکرده است. سیگار را بین لب‌هایش گذاشت، دست‌هایش را دور فندک گرفت و چرخ آن را زد. فندک با شعله‌ی کوچک و پایداری روشن شد و طرز نگه داشتن دست‌های او نگذاشت که باد خاموش‌اش کند.
من گفتم: «می‌شود من هم سیگارم را روشن کنم؟»
«آخ، معذرت می‌خواهم، حواسم نبود که شما فندک ندارید.»
دستم را برای گرفتن فندک دراز کردم، اما او بلند شد و جلو آمد تا سیگارم را روشن کند.
گفتم: «متشکرم» و او سر جای خودش برگشت.
پرسیدم: «به‌تان خوش می‌گذرد، نه؟»
او جواب داد: «بله، این‌جا خیلی قشنگ است.»
بعد سکوت برقرار شد، مرد کوچک اندام موفق شده بود که ذهن پسر را با پیشنهاد عجیب خود مشغول کند. پسرک بی‌حرکت نشسته بود و معلوم بود که با خودش در کشمکش قرار گرفته است. بعد روی صندلی‌اش جا‌به‌جا شد و دستی به سینه و پس گردنش کشید. بعد هردو دستش را روی زانوهایش گذاشت و با انگشت روی کاسه‌ی زانویش ضرب گرفت. بعد یکی از پاهایش را هم روی زمین به حرکت درآورد.
سرانجام گفت: «اجازه بدهید یک کم پیشنهادتان را بررسی کنم. منظور شما این است که به اتاق‌تان برویم و اگر من ده بار توانستم فندک‌ام را روشن کنم، یک کادیلاک می‌برم. و اگر باختم، انگشت کوچکم را از دست می‌دهم. درست است؟»
«دقیقاً. شرط‌‌مان این است. اما فکر می‌کنم که شما می‌ترسید.»
«اگر باختم چه کار می‌کنم؟ باید انگشتم را موقعی که دارید قطعش می‌کنید، با دست بگیرم؟»
«آه نه! این طوری خوب نیست، چون ممکن است وسوسه شوید که دست‌تان را پس بکشید. من قبل از شروع کار، دست‌تان را به میز می‌بندم و با چاقو آماده می‌ایستم تا به محض این که فندک‌تان روشن نشد، قطعش کنم.»
پسر پرسید «کادیلاک مال چه سالی است؟»
«معذرت می‌خواهم، متوجه‌ی منظورتان نمی‌شوم.»
«چه سالی – کادیلاک چند سال‌اش است؟»
«آه! چند سال؟ بله، فهمیدم. مال پارسال. نوِ نو است. اما به نظر من شما مردش نیستید. امریکایی‌ها هرگز مردش نیستند.»
پسر لحظه‌ای مکث کرد، بعد نگاهی به دختر انگلیسی کرد و نگاهی به من و به سرعت گفت: «باشد، شرط می‌بندم.»
مرد کوچک اندام دست‌های خود را آرام به هم زد و گفت «خوب است! عالی است. شروع می‌کنیم.» بعد روبه من کرد و گفت: «قربان، ممکن است شما لطف کنید و به‌اش چه می‌گویند – این شرط‌ ‌بندی را داوری کنید.» چشم‌های کم رنگ و در واقع ‌بی‌رنگ‌اش به من دوخته شده بود.
گفتم: «راستش به نظر من شرط عاقلانه‌ای نیست، فکر نمی‌کنم ازش خوشم بیاید.»
دختر انگلیسی هم که تا آن لحظه سکوت کرده بود، گفت: «من هم خوشم نمی‌آید. به نظر من شرط احمقانه و مسخره‌ای است.»
من گفتم: «شما جداً می‌خواهید اگر این پسر باخت، انگشتش را قطع کنید؟»
«البته، حرف‌ام در مورد دادن کادیلاک هم جدی است. بلند شوید برویم به اتاق من.»
از جای خود بلند شد و به پسر گفت: «می‌خواهید اول لباس‌تان را بپوشید؟»
پسر جواب داد: «نه، همین طوری می‌آیم.» بعد روبه من کرد و گفت: «اگر لطف کنید و به عنوان داور با ما بیایید، خیلی ازتان ممنون می‌شوم.»
گفتم: «بسیار خوب، باهاتان می‌آیم، اما از این شرط خوشم نمی‌آید.»
پسر به دختر گفت: «تو هم بیا، بیا تماشا کن.»
مرد ما را از باغ به طرف هتل برد. جان گرفته بود و به هیجان آمده بود و به نظر می‌رسید که موقع راه رفتن پاهایش را بیشتر از قبل روی پنجه‌هایش بلند می‌کرد.
«من توی ساختمان غربی هتل زندگی می‌کنم. می‌خواهید اول ماشین را ببینید؟ همین جاست.»
بعد ما را به جایی برد که می‌توانستیم راه ماشین‌رو جلوِ هتل را ببینیم و کادیلاک شیک سبزرنگی را که آن‌جا پارک شده بود، نشان‌مان داد.
«آن است، آن سبزه، ازش خوش‌ات می‌آید؟»
پسر گفت: «آره، ماشین قشنگی است.»
«بسیار خوب،حالا می‌رویم بالا تا ببینیم می‌توانی ببری‌اش.»
دنبال او وارد ساختمان فرعی هتل شدیم و یک پله بالا رفتیم. او در را باز کرد و همه‌گی وارد یک اتاق دو تخته‌ی بزرگ و خوش منظره شدیم. لباس خواب زنانه‌ای پایین دست یکی از تخت‌ها افتاده بود.
او گفت: «اول، کمی مارتینی می‌خوریم.»
چند بطری شراب و دست‌گاه مخلوط کن و یخ و تعداد زیادی گیلاس روی میز کوچکی در گوشه‌ی اتاق بود و مشروب‌ها تنها می‌بایست مخلوط می‌شدند. مرد سرگرم درست کردن مارتینی شد؛ در ضمن این کار دگمه‌ی زنگ اتاق را فشار داد. صدای دو زن به گوش رسید و زن سیاه‌پوشی وارد اتاق شد.
مرد گفت: «آه!» بطری جین را روی میز گذاشت و کیفی از جیب خود بیرون آورد و یک اسکناس یک پوندی بیرون کشید و به مستخدم داد و گفت: «می‌شود یک خواهش ازتان بکنم؟ ما می‌خواهیم بازی کوچکی بکنیم، لطفاً شما بروید و دوتا، نه سه تا چیز برای من بیاورید، یک مقدار میخ، یک چکش و یک چاقوی بزرگ، یکی از آن چاقوهای قصابی. می‌توانید از آشپزخانه برایم قرص بگیرید، نه؟» مستخدم که چشم‌هایش از تعجب گشاد شده بود، دست‌هایش را به هم قلاب کرد و گفت: «چاقوی بزرگ! منظورتان چاقوی بزرگ واقعی است؟»
«بله، البته. خواهش می‌کنم بجنبید. مطمئناً شما می‌توانید این چیزها را برایم پیدا کنید.»
«بله قربان، سعی‌ام را می‌کنم. مطمئناً می‌توانم پیدا کنم.» و از در بیرون رفت.
مرد کوچک اندام مارتینی‌ها را دور گرداند. همه‌گی ایستاده مشروب‌مان را خوردیم. پسر کک‌مکی و دماغ دراز جز یک مایوی قهوه‌ای رنگ و رورفته چیز دیگری بر تن نداشت؛ دختر انگلیسی درشت هیکلِ خوش برو رو مایوی آبی کم‌رنگی بر تن داشت و تمام مدت از بالای گیلاس‌اش پسرک را نگاه می‌کرد. مرد کوچک اندام با پیراهن سفید پاک و تمیزش ایستاده بود و مارتینی‌اش را می‌خورد و مایوی آبی دخترک را ورانداز می‌کرد. من از موضوع سر در‌نمی‌آوردم. به نظر می‌رسید که مرد درباره‌ شرط‌بندی و قطع کردن انگشت دست پسرک شوخی نمی‌کرد. اما اگر پسرک می‌باخت، چه؟ آن وقت می‌بایست با کادیلاک می‌بردیمش بیمارستان. این کار جرم محسوب می‌شد. من که نفهمیدم چه نیازی به این کار مسخره وجود داشت.
دختر گفت: «به نظر تو این شرط‌بندی بی‌معنی نیست؟»
پسر که لیوان بزرگ مارتینی‌اش را تمام کرده بود جواب داد: «نه،شرط خوبی است.»
دختر گفت: «به نظر من که شرط احمقانه و مسخره‌ای است. اگر ببازی چی‌؟»
«اهمیتی ندارد. وقتی فکرش را می‌کنم، می‌بینم که در تمام زندگی‌ام هیچ استفاده‌ای از انگشت کوچک دست چپ‌ام نکرده‌ام.» بعد انگشت‌اش را با دست دیگرش گرفت و گفت: «این انگشت تا به حال هیچ کاری برای من انجام نداده است. پس چه دلیلی دارد که سرش شرط نبندم، به نظرم شرط‌بندی خوبی است.»
مرد کوچک اندام با لب‌خند گیلاس‌های ما را برداشت و دوباره پر کرد و گفت: «قبل از شروع، می‌خواهم کلید ماشین را به دست داور بدهم.» بعد کلیدی از جیبش بیرون آورد و به من داد و گفت: «سند ماشین و اوراق بیمه در جیب روکش صندلی ماشین است.»
بعد دوباره مستخدم سیاه‌پوست وارد اتاق شد. در یک دستش یک چاقوی کوچک، از آن چاقوها که قصاب‌ها باهاش استخوان گوشت را قطع می‌کنند، و در دست دیگرش چکش و یک کیسه میخ بود.
«آفرین، پس همه‌اش را تهیه کردی! متشکرم. دیگر می‌توانی بروی.» و صبر کرد تا مستخدم در را پشت سر خود بست، آن وقت وسایل را روی یکی از تخت‌ها گذاشت و گفت: «دیگر باید آماده شویم.» و به پسر گفت: «لطفاً بیا کمک‌ام کن این میز را کمی بکشیم این طرف.»
میز از همان میزهای معمولی هتل‌ها بود، یک میز مستطیل ساده‌ی سیزده در ده با یک کاغذ خشک کن، چند قلم و مقداری کاغذ. پسرک و مرد میز را از کنار دیوار آوردند وسط اتاق و چیز‌های‌اش را برداشتند.
مرد گفت: «حالا یک صندلی لازم داریم.» و یک صندلی برداشت و کنار میز گذاشت. چنان فرز و چابک این کار را کرد که گویی داشت ترتیب یک بازی را برای مهمانی بچه‌ها می‌داد. «حالا باید میخ‌ها را بکوبم.» بعد میخ‌ها را برداشت و با چکش روی میز کوبید.
من و پسر و دختر مارتینی به دست ایستاده بودیم و کارهای مرد را تماشا می‌کردیم. او دو میخ را به فاصله‌ی هجده سانتیمتر به میز کوبید و بعد استحکام‌شان را با انگشت امتحان کرد.
با خودم گفتم، کاملاً معلوم است که این حرام‌زاده قبلاً هم این کار را کرده. خیلی به کارش وارد بود، میز، میخ، چکش، چاقوی آشپزخانه. دقیقاً می‌دانست که چه چیز‌هایی لازم دارد و چه‌طور باید ترتیب کار را بدهد.
«حالا تنها چیزی که لازم داریم، مقداری نخ است» و مقداری نخ آورد و گفت: «خیلی خوب، حالا همه‌چیز حاضر است.» بعد به پسر گفت: «ممکن است بنشینی پشت میز.»
پسر گیلاس‌اش را کنار گذاشت و پشت میز نشست.
«حالا دست چپ‌ات را بگذار وسط این دو تا میخ، برای این که ببندم‌اش. خیلی خوب، حالا محکم می‌بندمش به میز.»
نخ را دور مچ دست پسر پیچاند و چند بار از بالای مچ‌اش گذراند و بعد به میخ‌ها بست. کارش عالی بود حالا دیگر پسر به هیچ وجه نمی‌توانست دستش را تکان دهد. اما انگشت‌هایش آزاد بودند.
«حالا لطفاً دستت را مشت کن، فقط انگشت کوچکت را آزاد بگذار. انگشت کوچکت را باید بگذاری روی میز.»
«عالی است! عالی است. حالا همه‌چیز حاضر است. حالا دست راستت را باز کن تا بتوانی فندک را بگیری، یک دقیقه‌ صبر کن.»
بعد پرید طرف تخت و چاقو را برداشت و آمد و کنار میز ایستاد.
بعد پرسید: «همه حاضرید؟ آقای داور، علامت شروع را بدهید.»
دختر انگلیسی ساکت بالاسر صندلی پسر ایستاده بود. پسر کاملاً بی‌حرکت نشسته بود و فندک را در دست راستش گرفته بود و به چاقو نگاه می‌کرد. مرد کوچک اندام به من نگاه می‌کرد.
من از پسر پرسیدم: «حاضری؟»
«بله، حاضرم.»
بعد از مرد پرسیدم: «شما چه‌طود؟»
او گفت: «کاملاً حاضرم» و چاقو را در هوا بالا برد و در چهار سانتیمتری انگشت پسر گرفت، تا به موقع آن را قطع کند. پسر بی‌هیچ تردید و تزلزی در سکوت نگاهش می‌کرد. تنها ابروهایش را بالا برده و پیشانی‌اش را در هم کشیده بود.
من گفتم: «بسیار خوب، شروع کن.»
پسر گفت: «ممکن است هر بار که فندک را روشن می‌کنم با صدای بلند بشمرید؟»
گفتم: «بله، با صدای بلند می‌شمرم.»
پسر با شست‌اش در فندک را بلند کرد و با همان انگشت چرخ را محکم کشید. سنگ فندک جرقه زد و با شعله‌ای کوچک و زرد روشن شد.
من گفتم: «یک!»
پسر بی‌آن که فندک را خاموش کند، درش را بست و حدود پنج ثانیه صبر کرد و دوباره باز کرد.
چرخ را محکم زد و دوباره شعله‌ای کوچک روی فتیله ظاهر شد.
«دو!»
بقیه ساکت بودند. پسرک چشم از فندک برنمی‌داشت. مرد کوچک اندام هم‌چنان چاقو را در هوا بالا گرفته بود و فندک را تماشا می‌کرد.
«سه!»
«چهار!»
«پنج!»
«شش!»
«هفت!»
«هفت!» فندک مشخصاً از آن‌هایی بود که کار می‌کرد. سنگ جرقه می‌زد و فتیله‌اش طول کافی داشت. شست پسرک محکم در را روی شعله بست، بعد کمی مکث کرد و دوباره آن را بلند کرد. این نمایشی برای نشان دادن کار شست بود. شست هرکاری انجام می‌داد. نفسی کشیدم و آماده گفتن هشت شدم. شست چرخ را فشار داد، سنگ فندک جرقه زد. شعله کوچک نمایان شد. گفتم «هشت!» در همان موقع در باز شد. همه برگشتیم و دیدیم زنی کوچک اندام و نسبتاً مسن و مو مشکی در درگاه ایستاده است. زن دو ثانیه‌ای مکث کرد و بعد جلو دوید و فریاد کشید «کارلوس، کارلوس!» بعد مچ دست او را گرفت و چاقو را از دستش بیرون کشید و روی تخت انداخت و یقه پیراهن مرد را چسبید و به شدت تکانش داد و با عصبانیت بلند‌بلند به زبان اسپانیایی چیزهایی به او گفت. چنان تکانش می‌داد که مرد دیگر دیده نمی‌شد و مثل پره‌های چرخِ در حال حرکت، به یک چیز نا‌‌مشخص و گنگِ متحرک تبدیل شده بود.
کمی بعد آرام گرفت و مرد قابل رویت شد. زن او را به طرف دیگر هل داد و روی تخت انداخت. مرد لب تخت نشست و چند بار چشم‌هایش را باز کرد و بست و گردن‌اش را این طرف و آن طرف برد تا ببیند می‌چرخد یا نه.
زن به انگلیسی سلیس گفت: «خیلی متأسفم، بی‌نهایت متأسفم که این اتفاق افتاد. خیلی بد شد، همه‌اش تقصیر من بود. ده دقیقه تنهایش گذاشتم تا بدهم موهایم را بشویند و او دوباره کارش را شروع کرد.»
عمیقاً ناراحت و نگران به نظر می‌آمد.
پسر بند دست‌اش را باز می‌کرد. من و دختر ساکت ایستاده بودیم.
زن گفت: «اوبیماری روانی دارد. توی محل زندگی‌مان تا حالا انگشت چهل‌ویک نفر را قطع کرده و یازده تا ماشین از دست داده است. تهدیداش کرده‌اند که از آن‌جا تبعید‌اش می‌کنند. برای همین آورده‌امش این‌جا.»
مرد از روی تخت زیر لب گفت: «فقط داشتیم یک شرط‌بندی کوچک می‌کردیم.»
زن گفت: «لابد سر ماشین.»
پسر جواب داد: «بله، یک کادیلاک.»
زن گفت: «او ماشین ندارد، ماشین مال من است. اشکال کار در این است که او هیچ چیزی ندارد که سرش شرط ببندد. من از این موضوع خیلی متأسف و شرمنده‌ام» زن بی‌نهایت خوبی به نظر می‌رسید.
من گفتم: «بفرمایی این هم کلید ماشین‌تان، می‌گذارمش روی میز.»
مرد کوچک اندام من من کرد: «ما فقط داشتیم یک شرط‌بندی کوچک می‌کردیم.»
زن گفت: «او دیگر چیزی ندارد که با آن شرط ببندد. توی دنیا هیچ چیز ندارد، هیچ چیز. در واقع مدت‌ها پیش خود من همه‌ی آن‌ها را ازش برده‌ام. کار بسیار سختی بود و وقت خیلی زیادی گرفت. اما بالاخره همه‌اش را بردم.» سرش را بلند کرد و نگاهی به پسرک انداخت و بی‌رمق و غم‌زده لب‌خند زد. بعد به طرف میز رفت تا کلید ماشین را بردارد.
و آن وقت بود که دست او را دیدم، دست او تنها یک انگشت و یک شست داشت.
نویسنده: رولد دال (Roald Dahl)
مترجم: شهلا طهماسبی

به نقل از کتاب «بانوی من، قمری من»
برگردان: شهلا طهماسبی – چاپ اول 1384 – نشر مرکز
حروف‌چین: متین امامی

مرد

برای مردهای کوچک
طعم لبوی نیم‌گرم، هنوز روی زبان ذولقدر بود. او همین یک‌دم پیش، کنار چرخ طوافی باباسحر ایستاده، سی شاهی لبو خریده و تا آخرین ریزه‌اش خورده بود و حالا داشت رو به خانه‌شان می‌رفت. از کنار سایه‌بان سنگ‌تراش‌ها گذشت و به راه هر شبه‌اش قدم توی کوچه‌ی کولی‌ها گذاشت. این کوچه اسم دیگری داشت، اما چون توی کوچه یک کاروان‌سرای قدیمی بود، و میان کاروان‌سرا کولی‌هایی -از آن‌ها که نعل اسب، انبر، سیخ کباب، قندشکن و کارد آشپزخانه درست می‌کردند- جا‌منزل داشتند، به آن می‌گفتند: کوچه‌ی کولی‌ها.
ذولقدر، خواهرش ماهرو، و برادر کوچکش جمال هم توی همین کاروان‌سرا، در یکی از خانه‌های کنج دیوار، شب و روز خود را می‌گذراندند. باباشان چراغعلی، و مادرشان آتش هم- یعنی- با آن‌ها بودند. اما چه بودنی؟!
امروز از صبح باریده و شب کوچه هنوز خیس بود. ابرهای پر بالای سر هم‌چنان نم پس می‌دادند. از ناودان‌ها گاه به گاه آب چکه می‌کرد. نور کم‌رنگ لامپ‌های برق، تار و انگار بخار گرفته‌ بودند. دنبال سر ذولقدر، از میدان و دستک خیابان‌های چهار طرفش کم‌وبیش هیاهوهای فروشنده‌های دوره‌گرد شنیده می‌شد. شب، تازه در نیمه اول بود.
ذولقدر سرش را که بلند کرد به در کاروان‌سرا رسیده بود. اما پیش از آن‌که پا به میان در بگذارد، صدای زنجموره بابایش او را ملتفت خود کرد و سرجا نگاهش داشت. صدای بابایش مثل صدای یک‌جور حیوان شده بود. حیوانی که ذولقدر نمی‌شناختش. یا هم به گوش او این‌جور می‌رسید. ذولقدر به بابا نزدیک شد و کنارش ایستاد. چراغعلی کنار جرز نم‌برداشته کاروان‌سرا چمباتمه زده، سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و توی ناله‌هایش صداهای گنگ و غریبی از خودش درمی‌آورد. هوا آن‌قدرها سرد نبود، اما ذولقدر می‌دید که پدرش دارد می‌لرزد. پدرش را صدا زد. چراغعلی سرش را بالا آورد و به ذولقدر نگاه کرد. چشم‌های مرد به دالانی تاریک مانند شده بود. ذولقدر خواست از او بپرسد که چی شده و چرا این‌جا نشسته؟ اما بابا سرش را پایین انداخت و ناله کرد. ذولقدر پیش پای او نشست و پرسید:
– حالا نمی‌خواهی برخیزی برویم خانه؟
بابا، باز هم جوابی نداد. ذولقدر فکر کرد باید اتفاقی افتاده باشد. برخاست و تند از در کاروان‌سرا تو رفت و تا در خانه‌شان دوید. خواهر و برادرش هم بیخ دیوار نشسته بودند و معلوم بود که گریه‌هایشان را کرده‌اند. ذولقدر پرسید:
– چرا بابا آن‌جا نشسته و دارد با خودش حرف می‌زند؟
جمال حرفی نزد. ماهرو هم خاموش بود. ذولقدر به خواهر و برادرش تشر زد:
– زبان‌هاتان را کنده‌اند؟ می‌گویم چرا بابا آن‌جا نشسته و دارد با خودش حرف می‌زند، ها؟!
ماهرو و جمال با هم گریه را سردادند و یکیشان گفت:
– دعوا. باز هم دعوا.
ماهرو گفت:
آتش، کاسه را برداشت زد به سر بابا، بعدش هم چادرش را سر انداخت و از در رفت بیرون.
باز هم؟ ذولقدر بغض کرد. نمی‌دانست چه کاری باید بکند. چه کاری می‌توانست بکند؟
– «چرا این‌طور شده بود؟ چرا این‌طور شده بود؟»
ذولقدر هر چه به مغز خودش فشار می‌آورد، نمی‌توانست بفهمد چرا این‌طور شده بود؟ آن‌ها، چراغعلی و آتش، دو تا بودند مثل دو دشمن خونی. حتی یک شب نبود که آرام و بی‌دعوا سر روی بالش بگذارند. چشم دیدن هم را نداشتند. چرا این‌طور شده بودند؟ چرا این‌طور شده بودند؟
ذولقدر پشت به دیوار داده بود، سرش پایین بود و خیالش روی همین چیزها دور می‌زد و برای خودش دنبال جوابی می‌گشت. اما هر چه بیش‌تر می‌جست کمتر می‌یافت. همین بود که پیشانی‌ش بیش‌تر درهم می‌رفت و دلش بیش‌تر می‌گرفت. اما چاره چه بود؟ کاری، شده بود. مادر باز هم خانه و بچه‌ها را گذاشته و رفته بود. اما کجا رفته بود؟ ذولقدر دلش نمی‌خواست به این فکر کند. هر وقت توی خیالش فرو می‌رفت بالفور مردی به خاطرش می‌آمد که چشم‌هایی بزرگ و آبی و برآمده داشت. مردی که چکمه‌های ساق‌بلند لاستیکی می‌پوشید و کلاه نمدی سرش می‌گذاشت و سبیل‌های زرد و آویزانی داشت. یک مرد قدبلند که رخت‌های تنش پر از قطره‌ها و شتک‌های خون بود. خون گوسفندها، خون گاوها، که تنش بوی پوست و چرم می‌داد. مردی که یکی از دندان‌های پیش دهنش طلا بود. یک مرد تنومند. کسی که می‌توانست بابای ذولقدر را توی یکی از گالش‌هایش جا بدهد. آن وقت‌ها، وقتی که ذولقدر هنوز پنج سالش تمام نشده بود از او خوشش می‌آمد. رشید بود. خیلی رشید بود. مثل یکی از پهلوان‌های پرده‌ی شمایل «مرشد نبی» به نظر ذولقدر می‌آمد. دست‌های بزرگی داشت و گاهی انگشت‌های بلند و خونینش را زیر چانه ذولقدر می‌گذاشت و به او می‌گفت «پیخ‌خ‌خ». با آتش می‌رفتند و او را می‌دیدند. از میدان سوار می‌شدند و یک‌راست می‌رفتند به میدان راه‌آهن. آن‌جا پیاده می‌شدند و باز سوار می‌شدند و یک‌راست می‌رفتند به سلاخ‌خانه. آن‌جا همه چیز و همه جا بوی خون می‌داد. دیوارها، جوی، خیابان، همه جا خونی بود. در جوی، خون و آب و پهن و لجن قاطی هم بودند و سنگین و دم‌کرده می‌خزیدند و به سویی می‌رفتند. گوسفندها و مردها- مردهایی که چوخا به تن و چوب به دست داشتند_ راه را بند می‌آوردند. با این‌همه، آتش خودش را به در سلاخ‌خانه می‌رساند و همو را، همو مرد رشید را پیدا می‌کرد. بیش از یک آب‌خوردن نمی‌گذشت که سلاخ پیدایش می‌شد. با گالش‌های ساق‌بلندش پیش ‌می‌آمد. هر قدمش به اندازه دو قدم مردهای دیگر بود. بازو استوار و مردانه قدم برمی‌داشت و خنده‌ای گشاده به لب‌هایش داشت، آن‌طور که دندان طلایش در آفتاب برق می‌زد. پیشانی‌ش عرق کرده بود، خون تازه روی رخت‌هایش شتک زده و کارد دست استخوانی‌ش بر کمرش بود:
– «خوب، خبر تازه؟»
همیشه همین را می‌گفت. بعد دو تا انگشت بزرگش را زیر چانه ذولقدر می‌گذاشت، می‌گفت «پیخ‌خ‌خ» و آن‌ها را به‌راه می‌انداخت، از میان گوسفندها و مردها می‌گذراند و رو به دکان جگرفروشی می‌برد. همین‌‌جا بود که ذولقدر و مادرش یک شکم سیر می‌خوردند. نه پنج یا ده سیخ. شاحیدر می‌گفت چهل سیخ جگر دل ودنبلان بگذارند روی منقل. خودش بازی‌بازی می‌کرد و می‌گذاشت تا آتش و بچه‌اش سیر بخورند. بعد می‌گفت چای بیاورند. همان‌جا چای می‌آوردند. سه تا استکان بزرگ. و تا ذولقدر سرش گرم چای خوردن بود، آن‌ها، آتش و شاحیدر سرهاشان را نزدیک هم می‌بردند و پچ‌پچ‌هایشان را می‌کردند، و موقع آمدن، شاحیدر یک کله‌پاچه و چند تا تکه گوشت و جگر سیاه توی کیسه کرباسی آتش جای می‌داد، گردن کیسه را می‌بست و آن‌ها را تا سر خط ماشین همراهی می‌کرد و از آن‌جا به سر کارش برمی‌گشت. آتش خوشحال به خانه برمی‌گشت، کله‌پاچه را تکه‌تکه می‌کرد، یک تکه‌اش را برای خودشان بار می‌گذاشت، بقیه را به کولی‌ها می‌فروخت، بعد به حمام می‌رفت. از حمام برمی‌گشت، سر و زلفش را شانه می‌کرد، گونه‌ها و لب‌هایش را سرخاب می‌مالید. روی کفش‌هایش را می‌شست، چادرش را به سر می‌انداخت و از در بیرون می‌رفت. این‌جور وقت‌ها اگر بچه‌ها از گریه و جیغ خفه هم می‌شدند، او برنمی‌گشت دنبال سرش را نگاه کند. اما ذولقدر دیگر گریه نمی‌کرد. فقط از خودش می‌پرسید: «کجا دارد می‌رود؟»
هنوزهم دلش نمی‌خواهد باور کند و از خودش می‌پرسد:
– راستی، کجا می‌رفت؟
راهی به نظر ذولقدر رسید. این که پیش بابایش برود، و هرطور شده او را به خانه بیاورد، زیر کرسی بخواباند، با او همدلی کند. فکر کرد می‌دود، می‌رود، می‌رسد، زیر بازوی بابا را می‌گیرد، بلندش می‌کند، به خواهش بلندش می‌کند، دلداریش می‌دهد، به خانه می‌آوردش، برایش چای داغ درست می‌کند، کاری می‌کند که خوابش ببرد، می‌رود برایش قرص می‌خرد، یا می‌رود و یک حب تریاک از اوستانیاز، پیرمرد کولی می‌ستاند و برایش می‌آورد، توی آب گرم وایش می‌کند و می‌دهد سربکشد. می‌دانست که جان بابا به همین بسته است.
بابا نبود. رفته بود. جا خالی بود. ذولقدر دمی همان‌جا معطل ایستاد. چیزی به عقلش نرسید. بابا کجا می‌توانست رفته باشد؟ از کدام طرف؟ رو به کجا؟ به مسجد؟ نه، او مسجدرو نبود. خیلی وقت بود که دیگر نماز نمی‌خواند. به گود؟ نه، او دیگر پولی به کیسه نداشت تا بابت دود تریاک بدهد. علیجان هم که به او نسیه نمی‌داد. پس در کوچه‌ها سرگردان شده بود؟ در این هوای سرد؟ او که یک دم پیش آنجور می‌لرزید، توی کوچه‌های پر لای و لجن پرسه بزند چکار؟ دنبال چی؟ برای چی؟ لابد نیم‌تنه‌ی کهنه‌اش را روی سرش انداخته و با پشت خم‌شده‌اش، مثل دیوانه‌ای آرام، از کنار دیوار راه می‌رود، دندان‌هایش از سرما به هم می‌خورند و صدا می‌کنند، تنش می‌لرزد، می‌نالد و صدایی مثل صدای یک حیوان- حیوانی که ذولقدر نمی‌شناسدش- از گلو بیرون می‌دهد. آب توی کفش‌هایش می‌رود. حتماَ آب توی کفش‌هایش می‌رود. و اگر هوا رو به سردی گذاشت چی؟ پاهایش یخ نمی‌زند؟ لابد هرچه سرما به او فشار بیاورد، او هم ناله‌اش را بلندتر از گلو بیرون می‌دهد. ناله‌هایش لابد دل‌آزارتر می‌شوند. مثل ضجه‌ی گداهای تنها، در خلوتی‌ی کوچه‌های شب. و حتماَ لت دری باز می‌شود و دست پیرزنی، دست پیرزنی که چادر خود را محکم به دندان گرفته تکه‌ای نان و گوشت کوبیده‌ی شب‌مانده از لای در بیرون می دهد و پدرش، چراغعلی نزدیک در خانه می‌ایستد، اول شرم می‌کند، بعد با شک، با دودلی دستش را دراز می‌کند و نان و گوشت شب‌مانده را از دست پیرزن می‌گیرد و دست خشکیده و بلند خود را به زیر بال نیم‌تنه‌اش می‌کشاند و زیر لب می‌گوید: «خدا به سفره‌تان برکت بدهد!»
– «ها؟ حتماَ این کار را می‌کند؟ شدنی‌ست؟»
ذولقدر این را از خودش پرسید. اما از خود جوابی نستاند. پس، ناچار به کاروان‌سرا برگشت و به خانه‌شان رفت. سرراهش اوستانیاز پیرمرد ریش حنایی را دید، اما یادش رفت سلام کند. از او که گذشت، این را فهمید. اوستانیاز سرفه کرد و به لانه‌اش خزید، و ذولقدر هم به خانه پاگذاشت. برای کرسی آتش درست کرد، بچه‌ها را زیر کرسی نشاند، آرامشان کرد؛ خودش هم یک گوشه نشست و تکیه‌اش را به بالش داد و توی فکر فرو رفت و گوش به صدای سرفه‌های کنده پاره‌ی پیرمرد ریش حنایی کولی داد.
ماهرو و جمال آرام آرام داشتند به خواب می‌رفتند. پلک‌های ماهرو به هم آمده بود، و جمال سر روی شانه او گذاشته بود و می‌رفت که به تمامی بخوابد. اما ذولقدر را خواب نمی‌برد. پلک‌هایش خسته شده بودند، اما خواب نمی‌آمد. می‌آمد، دور چشم‌ها پرسه می‌زد، اما بر پلک‌ها نمی‌نشست. نیش می‌زد و می‌گریخت. می‌گریخت و مژه‌ها را می‌آزرد. میان کاسه‌های چشم‌ها انگار نرمه‌ شن ریخته بودند. یک‌جور حال دیگری داشت. حس می‌کرد کله‌اش پر از سرب شده. سنگین و بزرگ به نظرش می‌آمد. فکرهایی در مغزش جا گرفته بودند که نمی‌توانست بفهمدشان. اذیتش می‌کردند. یعنی چه؟ یعنی چه؟ پدرش خیلی شکسته شده بود. خیلی شکسته شده بود. چی شده بود؟ دیگر می‌شد به او نام پدر داد؟ برای چی؟ هرکدام از طرفی می‌روند؟ هر کدام از طرفی رفتند. هرکدام از طرفی رفته‌اند. دیگر نیستند. انگار نیستند. گم شده‌اند. انگار نبوده‌اند. انگار نبوده‌اند. انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند. هیچ‌وقت. از آتش فقط یک جفت ابروی سیاه، دو تا چشم میشی، یک دهن پر از دندان سفید و رشته‌هایی موی پیچ در پیچ، یک جفت کفش قرمز، و یک چادر سیاه با تابی که به بالش می‌داد، در خانه مانده بود. در خانه نمانده بود، در خاطر خانه مانده بود. در خیال ذولقدر مانده بود. این چیز‌ها نبودند. ردشان بود. مثل سایه‌هایی گذرنده. سایه‌های رمنده. مثل گذر سایه‌ی گربه‌ای از لب بام. این‌ها نبودند. خیال بودند. حالا خودش کجا بود؟ آتش کجا بود؟ شب و سرما. این دو تا مثل این‌که از هم زائیده‌اند. چرا آدم حس می‌کند هر کس لای این دو چیز- شب وسرما- گیر کند له و مچاله می‌شود؟ آتش حالا توی شب و سرما بود؟ نه، او مثل بابا، مثل چراغعلی بی‌دست و پا نبود. او مثل کبک بود. توی سرما هم گرم بود. اما کجا بود؟ تف بر این فکر. چرا این فکر، مثل نیشتر، همیشه آماده بود که جان ذولقدر را بگزد؟ یک اطاق گرم، بخار سماور، کرسی، و آتش. چادرش را لابد انداخته، دکمه‌های یقه‌اش را لابد باز کرده و لم داده. کجا لم داده؟ به یک بازوی بزرگ و سفید و سینه‌ای پهن که موهایی زرد و پیچ‌پیچ‌دار و از یقه‌ی زیر پیراهنی رکابی بیرون افتاده. به تنی که پوستش هم‌چنان بوی خون و چرم و پشم می‌دهد. بوی خون تازه گوسفند و گاو. بوی سلاخ‌خانه. بوی آخرین نعره‌های نره‌گاو و شتر. «تف بر این فکر!»
چه موذی بود! چه موذی بود! هر وقت ذولقدر به مادرش فکر می‌کرد، این هم، این فکر هم مثل بال مگس به مغزش می‌چسبید. تف! اصلاَ چرا باید این‌جور فکرها را به مغز راه داد! کی راه می‌دهد؟ این فکرها خودشان می‌آیند. می‌چسبند. سمج‌اند. ملاحظه‌ی هیچ‌کس را نمی‌کنند. می‌آیند، جا می‌کنند، می‌چسبند و قایم می‌شوند، و همین که تو خواستی به چیزی فکر کنی، آن‌ها هم خودشان را قاطی می‌کنند. مثل ریسمان به دست و پایت می‌پیچند. چه سمج! چه سمج! تف!
– «حالا چه باید بکنیم؟»
ذولقدر این را از خودش می‌پرسید. فکر می‌کرد حالا تکلیفش چیست؟
هوای خانه انگار دم داشت. خفه‌کننده بود. ذولقدر نتوانست بیش از این برجا نشسته بماند. برخاست. خواهر و برادرش را یک‌بار دیگر نگاه کرد. هر دو به خواب رفته بودند. ذولقدر رویشان را پوشاند و زیر سرهاشان را هموار کرد. آن‌ها، هردوتاشان از ذولقدر کوچک‌تر بودند. جمال هنوز پنج شش ساله بود، و ماهرو تازه به مدرسه می‌رفت. و هر دو حالا روی دست ذولقدر مانده بودند؛ و او حس می‌کرد هم برادر آن‌هاس، هم مادرشان و هم پدرشان.
در را آرام باز کرد، پا به حیاط کاروان‌سرا گذاشت و همان‌جا، دمی ایستاد. شب و خاموشی همه جا را پر کرده بودند. کولی‌ها به خواب رفته وبی‌صدا شده بودند.اما انگار صدای تق‌تق چکش‌هایشان بر سندان، صدای چکش‌کاری انبرهای قند‌شکن و منقاش و کارد آشپزخانه و سیخ‌های کباب، در هوا بود و می‌چرخید. مثل این‌که صداهای روز به آسمان رفته بودند، گم شده بودند، و حالا داشتند پیدا می‌شدند و پایین می‌آمدند. صدای آواز «نجات» هم می‌آمد. او همیشه، وقت کار می‌خواند. ولایتی می‌خواند. یک‌جور دل کنده‌ای می‌خواند. توی سوراخی‌یی که از حلب و خشت، کنج کاروان‌سرا برای خودش درست کرده بود، پشت سندان کوچکش می‌نشست و انبرهایی را که روز پیش از کوره درآورده و روی هم ریخته بود، چکش‌کاری و پرداخت می‌کرد. حالا، هم صدایش توی هوا بود و هم ضربه‌های چکشش. خانواده‌های دیگر هم به خواب رفته بودند. هم چراغ شیره‌کش‌خانه‌ی علیجان خاموش بود، و هم کبوترهای زاغی از صدا افتاده بودند. تنها سرفه‌های نفس‌گیر اوستانیاز، پیرمرد ریش حنایی، گه‌گاه می‌آمد. ذولقدر می‌دانست که او تنگی نفس دارد و شب‌ها را خواب و بیدار به صبح می‌رساند. اول از او می‌ترسید، اما کم‌کم آشنا شد. خیلی آشنا شد. آن‌قدر که وقتی می‌دیدش سلامش می‌کرد.
ذولقدر -مثل این‌که از چیزی واهمه داشته باشد- به این‌سوی و آن‌سوی نگاهی کرد- دورتادور کاروان‌سرا خانه‌های کوچک کوچک بود. هرکدام مثل یک لانه‌ی روباه. ذولقدر همیشه می‌دید که آدم‌ها وقتی می‌خواستند تو بروند، خودشان را خم می‌کردند. و این‌جور وقت‌ها مثل چیز دیگری غیر از آدم می‌شدند. نمی‌دانست مثل چی؟ اما می‌فهمید که مثل آدمی‌زاد نیستند. اصلاَ آدمی‌زاد چه جور شکل و قیافه‌ای باید داشته باشد؟ ذولقدر این را هم درست نمی‌دانست. ذولقدر هیچ چیز را درست نمی‌دانست. اما همیشه وادار می‌شد که از هر چیز سر دربیاورد. خودش هم این‌جورمی‌خواست. برای همین، دایم هوش و حواسش به دوروبرش بود. به هر چه که دوروبرش می‌گذشت. گویی می‌خواست مغز هر چیز، هر پیش‌آمد و هر موضوعی را بشکافد.می‌خواست از جزء‌جزئش سر دربیاورد. بداند. می‌خواست همه چیز را بداند. اما راه دانستن هر چیز را نمی‌دانست. برای همین، بیش‌تر وقت‌ها گیج می‌شد. شقیقه‌ها و چشم‌هایش درد می‌گرفتند. کلافه می‌شد و از حالی که داشت می‌گریخت.
میان گودال کاروان‌سرا از حلبی پاره و آهن‌های زنگ‌خورده خرمنی درست شده بود. کنار خرمن آهن و حلبی‌پاره، درشکه‌ی لکنته‌ی پدر ذولقدر سیاهی می‌زد. تا چراغعلی اسب درشکه‌اش را نفروخته بود، حیوان را توی طویله‌ی کاروان‌سرا می‌بست، درشکه را هم بیرون در، کنار دیوار می‌گذاشت؛ صبح به صبح اسب را از طویله بیرون می‌کشید و با کمک ذولقدر، درشکه را به اسب می‌بست، «بسم‌الله» می‌گفت و از در کاروان‌سرا بیرون می‌رفت. چه اسبی هم بود! سیاه و لاغر. ذولقدر، حالا که فکرش را می‌کرد یادش می‌آمد که این آخری‌ها مثل یک بز شده بود. بزی که موهایش ریخته باشد. استخوان کفل‌هایش بیرون زده بود. روی تیره‌ی پشتش زخم کهنه مانده بود. گردنش تیغ کشیده و خشک شده بود. گوش‌هایش لق شده بودند. سر زانوهای جلوش از بس سکندری خورده، زخم شده بودند؛ و روی چشم‌هایش هم غباری کدر نشسته بود.
ذولقدر بی‌اختیار به طرف درشکه رفت. درشکه، شکسته، پاره‌پوره و از قواره افتاده بود. مثل آدمی که به ضرب چماق از پا درش آورده باشند. ذولقدر دور درشکه چرخید، بعد پا روی رکابش گذاشت، از آن بالا رفت و سر جای پدرش نشست. آن‌ وقت‌ها، چراغعلی گاه‌گاهی ذولقدر را هم کنار دست خودش سوار می‌کرد و تا میدان می‌برد، آن‌جا پیاده‌اش می‌کرد تا به مدرسه برود. ذولقدر، کنار میدان از رکاب پایین می‌پرید، راهش را کج می‌کرد و یک‌بار دیگر برمی‌گشت و از زیر لبه‌ی کلاهش، رفتن درشکه را نگاه می‌کرد و به صدای سم کوبیدن اسبشان گوش می‌داد. اما حالا، جای اسب خالی بود. انگار که هیچ‌وقت نبوده است. پیش از این ذولقدر، گاه و بی‌گاه پدرش را می‌دید که یکی دو نفر را دنبال سرش راه انداخته و خودش هم مثل آدم‌های رعشه‌گرفته، رو به کاروان‌سرا می‌آید. آن‌ها یک‌راست بالای سر درشکه می‌آمدند، کمی نگاهش می‌کردند، با هم چانه می‌زدند و می‌رفتند. و باز فردایش چراغعلی آدم‌های تازه‌ای را بالای سر درشکه می‌آورد و با هم مشغول چانه‌زدن می‌شدند. اما هنوز هنوز نتوانسته بود درشکه را بفروشد.
ذولقدر همان‌جا، سر جای پدرش، مثل همو قوز کرده، نشسته بود و با خودش فکر می‌کرد. فکرهایی که تا امشب و این ساعت به سرش نزده بود. یک‌جور پریشانی خاطر داشت. پریشانی خیال. تا حال کمتر این‌جور شده بود. تا وقتی مدرسه‌ای بود رو به مدرسه می‌رفت، از وقتی هم که مدرسه را تمام کرده بود، راه خیابان‌ها را پیش می‌گرفت و می‌رفت دوروبر چرخ‌های طوافی‌ها برای خودش می‌پلکید و توی میدان بارفروش‌ها کمک این و آن می‌کرد و به جایش کمی میوه و سبزی می‌گرفت و به خانه برمی‌گشت، و اگر احیاناَ پولی گیرش می‌آمد توی قلک می‌انداخت تا برای عیدش کفش و پیراهن بخرد. هر چه بود، روز و شب برایش همیشگی و معمولی بود. هیچ‌وقت «فردا» دلش را نمی‌لرزاند. بودن بابا و مادرش، با همه‌ی ناجوری‌شان، برای او یک‌جور پشتوانه و تکیه‌گاه بودند. حس می‌کرد کسی را دارد. کسانی را دارد. مادری که برایش کرسی را گرم کند، پارگی رخت‌هایش را بدوزد، و نفرینش کند. و پدری که به رویش براق شود، به او چشم غره برود، فحشش بدهد. و گاهی هم یک «دو قرانی» کف دستش بگذارد. اما امشب طور دیگری بود. غیر از شب‌های پیش. و «فردا» مثل این‌که چیز تازه و عجیبی بود که باید می‌آمد. فردا پهن و بزرگ‌تر بود. و او تنها و تنها‌تر بود. حس می‌کرد چیزهایی از او جدا شده‌اند. و او هم از چیزهایی جدا شده است. مثل این‌که قبایی را از تن او واگردانده بودند. سرما. سرما. حس می‌کرد فشار سرما بیش‌تر شده است و دم‌به‌دم دارد بیش‌تر می‌شود. فردا چی می‌شد؟ فردا چطور بود؟ فردا چی بود؟ رنگ و بویش با همه‌ی فرداها، آیا فرق نمی‌کرد؟ آیا فردا، همین آدم‌های دوروبر با چشم دیگری به او نگاه نمی‌کردند؟ فردا برادر و خواهرش چطور از خواب برمی‌خاستند؟! چطور چای و نان می‌خوردند؟ چه می‌کردند؟! این‌ها همه برای ذولقدر سوأل بود، و او جوابی برای خودش نمی‌یافت. گویی همه چیز خود را او باید رو‌به‌راه می‌کرد.
صدای به‌هم خوردن در کاروان‌سرا، خیالش را برید؛ او را از جا کند و بی‌اختیار رو به سوی در گرداند. در کوچک آدم رو باز شد و زنی قدم به دالان گذاشت. ذولقدر فکر کرد باید از کولی‌ها باشد. اما نه، مادرش بود. قدی کشیده در چادری سیاه. او، این وقت شب این‌جا چکار می‌کرد؟ لابد آمده بود سری به ایشان بزند. ذولقدر به نرمی خودش را پشت درشکه قایم کرد تا مادرش او را نبیند، اما آتش هم به درشکه نگاه نکرد؛ یک‌راست رو به خانه‌شان رفت، در را باز کرد، پا توی اتاق گذاشت و در را پشت سر خود بست. ذولقدر با خود گفت «حالا او چه می‌کند؟» و منتظر بود که به صدای مادرش رو به خانه برود و وانمود کند که بیرون بوده.
مادر بیرون آمد، ذولقدر را صدا کرد. ذولقدر خواست رو به او برود؛ اما نتوانست. پایش پیش نمی‌رفت. ماند. بی‌جواب ماند و خودش را بیش‌تر قایم کرد. آتش، باز هم او را صدا کرد. یک‌بار، دوبار، چندبار. اما هربار ذولقدر خودش را قایم‌تر کرد تا این که مادرش خاموش به خانه برگشت و در را بست.
حالا چه می‌کرد؟ لابد می‌رفت کنار بچه‌ها می‌نشست و نوازششان می‌کرد؟ دستش را روی موهایشان می‌کشید، نگاهشان می‌کرد، غم‌شان را می‌خورد، لب‌هایش به پرپر می‌افتادند و چشم‌هایش تر می‌شدند. لابد زیرزبانی، با آن‌ها که خواب بودند حرف می‌زد. درددل می‌کرد. می‌گفت چاره‌ای ندارم. باید تا حالا بیرون می‌ماندم. کار دیگری نمی‌توانستم بکنم. باید می‌ماندم. و بعد، لابد لب‌هایش را به دندان می‌گزید و از گریه‌ای خاموش، بال‌های بینی‌اش پرپر می‌زد. و بعد، لابد سیگاری برای خودش روشن می‌کرد، میان انگشت‌های بلندش می‌گرفت، پاشنه‌ی سرش را به دیوار تکیه می‌داد و بالای سرش را از حلقه‌های دود پرمی‌کرد و بی‌آن‌که بداند چی می‌بیند به گوشه‌ای نگاه می‌کرد. اما نه. نه. او دیگر نباید توی غم برادر و خواهر ذولقدر باشد. نباید به سر و گوش آن‌ها دست بکشد. نباید با مهر نگاهشان کند. نباید. نباید. گریه‌هایش را هم ببرد سر گور پدرش! دیگر چشم‌های او پاک نیستند، دست‌هایش پاک نیستند، نفسش پاک نیست، گریه‌هایش پاک نیستند. او نباید دستش را روی گونه ماهرو بکشد. زلف‌های جمال را از روی پیشانیش نباید پس بزند. روی چشم‌های آن‌ها را نباید ببوسد. ران ماهرو را نباید نیش‌گون بگیرد. توی سر جمال نباید تپ بزند. نفسش را نباید روی گوش و گردن بچه‌ها بدمد. دست‌های او بوی خون تازه‌ی سلاخ‌خانه را می‌دهند، بوی عرق تن غریبه. بوی تن مردی که پشم‌های سینه‌اش پیچ در پیچ و خاکستری رنگ‌ست. نفسش بوی نفس او را می‌دهد. بوی جگر سوخته، بوی پشم ناشوی، بوی سلاخ‌خانه می‌دهد. نگاهش هم همین‌طور. دیگر نگاه نیست. مثل دو تکه گوشت است. گوشت خام. از آن‌ها که اگر زیر دندان بگیریشان چندشت می‌شود. موهای تنت سیخ‌سیخ می‌شود. و لب‌هایش… اووف…. لابد یک ساعتی مکیده شده‌اند. تا همین یک دم پیش، تنش بو می‌دهد. بوی عرق تن مردها را می‌دهد. نه، نه. او دیگر نباید پای کرسی این خانه بنشیند. باید برود. باید برود و گم بشود. مایه‌ی سرشکستگی‌ست. ننگ است. آخ… کاش همین الآن از در بیرون بیاید و برود گورش را گم کند.
ذولقدر چه کینه‌ای در دلش به مادر خود حس می‌کرد. دیگر نمی‌خواست او را ببیند. نمی‌خواست که او را همین یک دم پیش، دیده بود. خیال کن شرمش هم می‌آمد که چشمش به مادرش بیفتد. حتی فکر مادرش او را می‌آزرد. بیزارش می‌کرد. می‌خواست که دیگر هیچ‌وقت روی آتش را نبیند. با این همه ته دلش به حال او می‌سوخت. از فکر او غصه‌اش می‌گرفت، حتی حس می‌کرد دلش می‌خواهد برای او بگرید. اما در ذولقدر این دو حال جمع شده بودند. هم بیزاری، هم مهر. هم خواستن، هم نفرت. انگار با یک چشمش برای مادر می‌گریست و با یک چشمش خشم داشت. همین بیشتر مایه‌ی آزارش می‌شد. قلبش پر از سوزن بود.
باید آتش به خواب رفته باشد. ذولقدر پاورچین پاورچین به پشت در آمد و گوش داد. هیچ سروصدایی نبود. فکر کرد آن خیالاتش هم شاید راست نبوده، چون این‌طور پیدا بود که مادرش خوابیده است. خواست به خانه برود. اما نرفت. دلش نیامد. سرما اذیتش می‌کرد. رو به در کاروان‌سرا به راه افتاد. در را آرام باز کرد و بیرون رفت. صدای سرفه‌ی پیرمرد ریش حنایی کولی پشت سرش می‌آمد. کوچه خالی و خلوت بود. همه جا شب بود. چراغ‌های کدر برق هم از پاشیدن نور دریغ می‌کردند. ذولقدر لحظه‌ای ماند و بعد به راه افتاد.
کنار دیوار میدان، بارفروش‌ها آتش درست کرده بودند. توی یک چلیک خالی آتش درست کرده بودند: ذولقدر می‌شناختشان. آن‌ها هم ذولقدر را می‌شناختند. ذولقدر پیش آن‌ها رفت و کنار آتش نشست. دو نفر بودند که شب را به نوبت پاس می‌دادند. ‌آن‌که خواب رفته بود عمو تقی بود، و آن‌که خواب و بیدار روی چارپایه، کنار آتش نشسته و پالتو نیم‌داری روی شانه‌ها انداخته بود، «علی گر» بود. اما «علی آقا» صدایش می‌کردند. خیلی وقت‌ها ذولقدر می‌آمد و کمک علی آقا، بار از ماشین پایین می‌داد. علی گر خیلی هم جوشی بود و یک دم زبانش بی‌فحش قرار نمی‌گرفت. ذولقدر هم وقت کار به فحش‌های او خو داشت. از او دلگیر نبود. چون به کارش می‌زد.
– چطور این وقت شب از خانه زده‌ای بیرون؟
ذولقدر کنار حلبی آتش نشست و دست‌هایش را روی هرم شعله گرفت. علی آقا چشم‌هایش را با پشت دست مالید و به ذولقدر نگاه کرد:
– ها؟
ذولقدر هم‌چنان خاموش و نگاه در آتش ماند. علی‌آقا با تکه تخته‌ای آتش را جلا داد و گفت:
– سرشبی بابات را دیدم که لول می‌خورد و سرپایینی می‌رفت!
ذولقدر باز هم بی‌جواب ماند. علی آقا گفت:
– ننه‌تم حالا دیدم که داشت می‌آمد. همین‌جا، تو میدان از ماشین پیاده‌اش… شد!
هر چه را که علی آقا می‌خواست بگوید، ذولقدر می‌دانست. بیش‌ترش را هم نمی‌خواست که او بداند. علی آقا یک استکان چای مانده برای ذولقدر ریخت و جلوی او گذاشت و پلک‌های سنگینش را برهم گذاشت. ذولقدر گفت:
– بخواب. من بیدار می‌مانم.
علی آقا خودش را گرد کرد و کنار چلیک آتش خوابید. ذولقدر چایش را خورد و به نزدیگ گرما خزید. دیگر خواب از سرش پریده بود. به خیابان خالی چشم گرداند. پاسبانی و سگی آن‌طرف میدان، در سایه روشن دیوار پرسه می‌زدند. ذولقدر روگرداند. شب خیلی گود بود و خیالات ذولقدر خیلی سمج بودند. دیگر داشت از دستشان ذله و عصبانی می‌شد. اما چاره‌ای هم نمی‌دید تا بتواند از گیرشان رها شود. مثل مگس دوره‌اش کرده بودند. اما مگر این شب تا کی می‌خواست طول بکشد؟ تا قیامت؟ نه، آخرش تمام می‌شد. باید تمام می‌شد. مثل دوده سیاه بود و مثل چرکی که به پشت دست بچسبد، به روح ذولقدر چسبیده بود. باید آن را می‌شست. باید از خودش دور می‌کرد. دیگر تاب این را نداشت که زیر این دیگ سیاه یک‌بار دیگر هم فکر و خیالات گزنده‌اش را دوره کند. نه، حاصلی نداشت. که چی بشود؟ مثل این‌که آدم با دست خودش صد تا بچه کژدم را به جان خودش بیندازد. برای چی؟ که خودش را بچزاند؟ نه. باید شب را تمام کرد. باید شب را به‌سر آورد. به سرآمد. اما پرعمرترین شب‌های عمر ذولقدر بود. چه طولانی و دراز بود! یک دالان سیاه و بی‌سروته. اما روزنه‌ای در آن پیدا شد. سحر پیشانی خود را گشود. میدان به جنبش درآمد. علی‌ آقا برخاست و ذولقدر را دید که هم‌‌چنان روی خاکستر‌های گرم چلیک، خم مانده است. علی آقا پس سرش را خاراند و گفت:
– حالا تو بگیر بخواب. جا گرمه.
ذولقدر برخاست. حس می‌کرد استخوان‌هایش تیر می‌کشند. تنش را کش داد و گفت:
– نه، من می‌روم خانه. کار دارم.
علی آقا چند تا پرتقال وسیب مانده توی یک پاکت ریخت و به دست ذولقدر داد. ذولقدر پاکت را گرفت و رو به کاروان‌سرا به راه افتاد. سنگ‌تراش‌ها هنوز دست به کار نشده بودند. گل و لای کف کوچه یخ بسته و سفت شده بود. کولی‌ها تک و توکی از خواب بیدار شده و یک لت در کاروان‌سرا را باز گذاشته بودند. ذولقدر پا به دالان گذاشت و رو به در خانه‌شان رفت. در را که باز کرد، مادرش را دید که بقچه بندیلش را بسته، چادر به سر کرده و می‌خواهد از خانه بیرون برود. آتش، پسرش را که دید ایستاد، به او براق شد و گفت:
– شب کجا بودی؟
ذولقدر به حرف او التفاتی نکرد. حتی به مادرش نگاه هم نکرد. از کنارش گذشت و به کنار کرسی رفت، بغل دست خواهر و برادرش نشست. آتش به او برگشت. از چشم‌هایش خون می‌بارید. دندان‌هایش را روی هم فشار داد و گفت:
– هر جهنم که بودی خوبه! حالا من می‌رم و دیگر برنمی‌گردم که شکل نحس شماها را ببینم.
این را گفت و بیرون رفت و لت در را پشت سرش به هم زد. ماهرو صورت خود را در لحاف پوشاند و جمال گریه را سرداد. ذولقدر برخاست، در را محکم بست و به برادرش تشر زد:
– بی گریه!
جمال خاموش شد و ذولقدر روی کرسی نشست، آرنج‌هایش را روی زانوها گذاشت، و سرش را پایین انداخت. لحظه‌ای همه خاموش بودند. ذولقدر ناگهان، مثل ببری برخاست و میانه‌ی خانه ایستاد. بعد شروع کرد به قدم زدن. خودش چنین خواستی نداشت، اما احساس می‌کرد قدم‌هایش را دارد بزرگ‌تر از همیشه برمی‌دارد. کنار دیوار را گرفته بود، می‌رفت و برمی‌گشت و دندان برهم می‌سایید. راه سه‌ ساله را باید یک‌شبه می‌پیمود. همین شب باید از میان هزار شب می‌گذشت. فشرده. فشرده. تا مرد شدن او هزار شب راه بود.
روبرو، چشمش به کلیجه پوستین کهنه‌ی پدرش افتاد که به میخ آویزان بود. این نیم‌پوستین کهنه را، پدرش وقتی می‌پوشید و بالای درشکه‌اش می‌نشست که برف می‌آمد. اما حالا دیگر خیلی پاره‌پاره شده بود. به تن نمی‌ماند. ذولقدر کلیجه را از میخ واگرفت و آن را بی‌اختیار روی دوشش انداخت. کنار در، آئینه‌ی شکسته‌ای به دیوار بود. جلو آئینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. چه بزرگ شده بود! حس می‌کرد شانه‌هایش پهن شده، قدش کشیده شده و پشت لبش مو درآورده است. نه، سبیل باریکی زیر بینی خود حس می‌کرد. حتی می‌توانست دستی رویش بکشد. خیال نمی‌کرد. اصلاَ خیال نبود. نباید خیال باشد! برگشت، به دوروبر خود نگاه کرد. خواهر و برادرش کوچک‌تر از همیشه به نظرش می‌آمدند. خیلی کوچک‌تر. انگار بچه‌هایش بودند. و او، خودش را مثل تنه‌ی درختی می‌دید. درختی که در جنگلی، کنار همه‌ی درخت‌های دیگر روییده باشد. و این بچه‌ها را مثل دو تا جوجه، دو تا پرنده‌ی کوچک می‌دید که روی شاخه‌اش نشسته بودند. یک‌باره حس کرد، سر جای بابایش- مثل وقت‌هایی که سالم و محکم بود- ایستاده است. خودش را از آن‌چه بود، بزرگ‌تر دید. خیال کرد به جلد پدرش فرو رفته است، و حالا باری را که زمین مانده او باید بردارد. رو به در رفت.
– چرا پوستین بابا را پوشیدی؟
ماهرو این را پرسید. ذولقدر رو به او برگشت و گفت:
– دیگر بابا نیست.
– او که هنوز از پیش ما نرفته.
– رفته. او هم خیلی وقته که رفته.
– پس ما حالا چکار باید بکنیم؟
ذولقدر گفت:
– این نزدیکی‌ها، پایین تر از مسجد یک کارخانه‌ی بلورسازی هست. من می‌روم آن‌جا. می‌چسبم تا کاری گیر بیاورم. تو هم می‌روی به مدرسه‌ت.
ماهرو گویی جان گرفت، از زیر کرسی بیرون آمد و به جای هر حرفی گفت:
– چای و نان نمی‌خوری برات درست کنم؟
– امروز نه. باید زودتر بروم. اما فردا چرا.
ذولقدر کلیجه پوستین را خوب به شانه‌هایش کشید و از در بیرون رفت. ماهرو جویده جویده گفت:
– من چی؟
برادر، شانه‌اش را گرداند و به او گفت:
– مگر یک حرف را چند بار می‌زنند؟
خواهر خاموش شد. ذولقدر پا از در بیرون گذاشت و رو‌ به در کاروان‌سرا به راه افتاد. اوستانیاز، پیرمرد کولی، از در خانه‌اش بیرون خزیده بود و داشت وضو می‌گرفت، و چراغعلی باز هم دو نفر را دنبال سر خود به راه انداخته بود و داشت به طرف درشکه‌ی شکسته‌اش می‌برد. چراغعلی، ذولقدر را که دید التفاتش نکرد. ذولقدر هم بابایش را نگاه نکرد، به پیرمرد کولی سلام داد و از در کاروان‌سرا بیرون رفت، توی کوچه به راه افتاد و کوشید تا قدم‌هایش را بلندتر از همیشه بردارد. قدم‌هایی مثل قدم‌های یک مرد.
نویسنده: محمود دولت‌آبادی
انتشارات پویا – چاپ اول، تهران – زمستان پنجاه و دو
حروف‌چین: ش. گرمارودی

لاک قرمز

به‌ محض شنیدن اولین‌ زنگ‌، فوری‌ گوشی را گرفت.
ـ الو… کجایی‌؟
زن‌ سالخورده‌یی‌ از آن‌ طرف‌ خط جواب‌ داد: تو کجایی؟
زن‌ جوان‌ روی‌ تخت‌ دراز کشید. همین‌طور که‌ با تکه‌یی‌ از موهایش بازی می‌کرد گفت: از این‌ور تلفنو قطع‌ کرده‌! همچین نحسی‌ سیزده منو گرفت.
شاید بو برده‌ وا !
ـ نه‌ بابا…
زن جوان نگاهش به تصویر تلویزیون بود، مردانی با لباس‌های بلند، مجسمه‌های بودا را خرد می‌کردند. صدای مرد اخبارگو را می‌شنید که می‌گفت مهمترین نکته از بین بردن میراث فرهنگی مردم افغانستان است که…
صدای تلویزیون را کم کرد. همین‌طور که‌ مجسمه‌‌های بودا را نگاه‌ می‌کرد گفت‌: شاید یه مدت برای تجارت بره دوبی… اونجا دفتر گرفته.
ـ خلاص !
زن‌ جوا ن‌ با صدای‌ کش‌داری‌ گفت‌: آره‌!…خلاص !
– کی می‌یای پیش ما؟
زن جوان گفت: اوووو… فعلا که تو نحسی سیزده موندم…اگه‌ بدونی‌ دیشب‌ نحسی‌ سیزده‌ !
ـ نرفتی‌ بیرون‌؟
ـ نه بابا !
ـ وا… می‌رفتی‌ یه‌ توک‌ پا دم‌ حیاط.
ـ نمی‌ذاره‌. دیشب‌ زیرپیرهن‌شو از کشو درآورده‌، می‌گه‌ این‌ مال‌ کی‌یه‌؟
ـ نه تو را خدا… حالا مال‌ کی‌ بود؟
ـ لال‌ شو… گرفته‌ منو همچین‌ زده‌.
ـ می‌زنه‌ نفله‌ات‌ می‌کنه‌‌ها!
زن جوان جواب داد: همین‌ ! مهرمو بده‌،‌ یه‌ سرپناهی‌ داشته‌ باشم، می‌یام‌ بیرون‌.
تو رخت‌خواب‌ غلتید. دست‌ کشید توی‌ موها.
ـ اگه‌ بدونی‌ ! دیشب‌… رفته‌ تمام‌ لوازم‌ آرایشمو ریخته‌ تو وان‌، روش ‌شاشیده‌. اون‌ رژلب‌ عنابی‌ یه‌! توش‌ پر شاش‌ بود! نمی‌ذاره‌ باشگاه‌ برم‌، می‌گه‌ اونجا چیچی خونه‌ست.
ـ اون دخترو ‌رو به‌ رخش‌ بکش‌ !
ـ می‌گه‌ خوب‌ کردم‌. ولی‌ نمی‌بایست‌ به‌ام‌ خبر می‌دادی‌. بد کردی به‌ام‌ زنگ‌ زدی. این‌جوری‌ روش‌ باز شده‌!
ـ وا… من چه می‌دونستم؟ زنگ زدم به تو… دیدم یه دختره گوشی رو گرفت… فکر کردم فک وفامیلاتونه… بعد اکبر گوشی رو گرفت که من قطع کردم. چی شد مگه؟
ـ هیچ چی ! هی‌ کوبیدم‌ به‌ در. دیدم‌ درو باز نمی‌کنه، زنگ‌ زدم‌ پلیس‌. اومدن‌ قفلو شکوندن‌. دختره‌رو کرده‌ بود تو کمد. این‌قدر صورتشو پنجول‌کشیدم‌که تمام‌ صورتش‌ زخم‌ شد… می‌دیدم یه مدت ته سیگارای ته قرمز تو تراس ریخته… به‌ جفت‌ شون‌ دستبند زدن‌. بردن شون ‌کلانتری‌. می‌دونی‌ بعد چی‌ شد؟
ـ ‌ها!
ـ فکرشو نمی‌تونی‌ بکنی‌. اکبر شلاق‌ دختره‌رو خرید. گفت‌ جون‌ نداره‌.
ـ خودش‌ چی‌؟
ـ خورد. پاهاش‌ آش‌ و لاشه.
ـ آخ جووون.
– از اون‌ جیگیلی چه‌ خبر؟
ـ کی‌؟
ـ همون‌…
ـ دم‌ باشگاه‌ دیدمش‌. عین‌ هنرپیشه‌ها شده‌… موهاشو بلند کرده… ریش سه روزه گذاشته تخم سگ ! چی شده ! 
زن جوان به قهقهه خندید و گفت: همینه دیگه !
ـ اما بد کردی‌ اون‌ حرفو به‌اش‌ زدی‌.
زن ‌بالش‌ را زیر سرش‌ دولا کرد: چی‌ گفتم‌؟
ـ هی نازشو می‌کشی… فکر می‌کنه چه خبره! اون وقت می ره سراغ یکی دیگه.
– غلط می‌کنه.
زن همین طور که گوشی دستش بود، از روی تخت بلند شد , به‌ حمام‌ سرک‌ کشید.
ـ بوی‌ گند همه‌ جارو ورداشته‌… تو اگه‌ بدونی‌ تو حموم‌ چه‌ خبره‌!
– ولش ! می‌خرم برات !
برگشت‌ به‌ اتاق‌. در کشو میز آرایش‌ را باز کرد.
ـ فقط چند تا لاک‌ مونده‌، اون‌ هم‌ ندیده‌.
دکمه ماهواره را زد. دوباره روی تخت دراز کشید. زن‌های خارجی را نگاه می‌کرد که با چشم‌هایی مثل گربه سرشان را به چپ وراست می‌بردند و آواز می‌ خواندند.
– از من‌ خبر نگرفت !
ـ چرا !
زن جوان به قهقهه خندید. دهانش را کج کرد و گفت : می‌دونی اکبر به ام چی می‌گه؟
– چی می‌گه؟
– تورو دوست‌ دارم‌، ولی‌ عاشق‌ سمیرام… همچین عشقی نشونش بدم…
زن میان سال گفت: ببین ! خواب‌ بدی دیدم‌ برات‌. می‌ترسم دوباره‌ بزنه‌ به‌ سرش‌… نفله ات نکنه؟
– حالا داری می‌گی؟
– من چه می‌دونستم قاطی داره !
ـ گمشو! همه‌تون‌ خسته‌ام‌ کردید، نگفتی طرفو ‌ببینش ! نمی تونی بگذری !
زن‌ میان‌ سال‌ از آن‌ طرف‌ خط گفت‌: پاشو بیا یه سر پیش من… پای تلفن نمی شه.
ـ مثل‌ این‌که‌ دو ساعته‌ دارم‌ ور می‌زنم‌! دنبالم‌ می‌کنه‌.
ـ باهاش‌ حرف‌ بزن‌. بلکی هر دوتاتون تموم کنید… اون دیوونه ست… می ترسم خون به پا کنه.
ـ گمشو! حرف‌ چی‌ یه‌؟ همچین‌ زده‌ به‌ پاهام‌، تازه‌گی‌ یاد گرفته‌، جوری‌می‌زنه‌ که جاش‌ نمونه‌، این‌ جوری‌ دیه‌ هم‌ نمی‌ده‌…آخه‌ یه‌ بار ازش پول‌ دیه‌ گرفتم.
خوب کردی ! حالا می‌خوای‌ چه‌کار کنی‌؟
ـ خفه ‌بمیر ! تو منو انداختی‌ وسط… من که تو خط اینا نبودم.
ـ من چه می‌دونستم اکبر دیوونه‌ست ! می‌زنه به سرش آ… ناقصت می‌کنه وا.
ـ اوووو… دلت برای من می سوزه انتر ! سهمم چی می‌شه؟
زن‌ میان‌ سال‌ از پشت‌ خط به‌ قهقهه‌ خندید.
زن جوان گفت: مگه جوک تعریف کردم؟
– بدتر از جوک… همه رو ریختی به هم… این یارو دیوونه ست پته همه رو می‌ریزه رو آب… یه موقع می‌زنه اون جیگیلی رو نفله می‌کنه…
– اووو… پس تو دلت برای اون جیگیلی می‌سوزه !
– یه نموره همچین !
زن‌ جوان گوشی‌ را کوبید.. بعد از چند دقیقه‌ بلند شد، لاک‌ قرمز را از تو کشو برداشت‌، بعد به‌ آرامی‌ لاک را کشید روی ناخن کوچک انگشتش. چند دقیقه‌ای روی تخت دراز کشید. بلند شد رفت طرف کمد لباس‌ها. درز کت زمستانی‌اش را کمی‌باز کرد، قطعه عکسی را از توی درز لباسش بیرون آورد؛ به عکس خیره شد، عکسی که از مدت‌ها پیش ذهنش را مشغول کرده بود.
نویسنده: میترا داور

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.