داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آتش زردشت

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه‌ی خانه‌های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری. سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر، دست راست، طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه‌ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار‌هاینریش بل بود. طرفِ چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می‌کرد و با شعله‌ی کوتاه سرخ میان کنده‌ها می‌سوخت.
ما، من و بانویی، که یک هفته بود رسیده بودیم، با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی‌ها را دور میز و رو به شومینه می‌چیدیم و شب می‌آمدیم تا با آتش گرم شویم. گرداگردمان، آن طرف شیشه‌ها، سیاهی چند درخت پر شکوفه بود بر چمنی که فقط تکه‌هاییش روشن بود.
غیر از ما یک زن نویسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و یک زوج آلبانیایی که ما فقط اسم مرد را می‌دانستیم. اسمش یلوی بود که یکی دو ماهی اینجا بوده، تنها، و بعد که در آلبانی جنگ داخلی می‌شود سعی می‌کند زن و بچه‌هاش را بیرون بکشد و حالا چند روزی بود که زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود که به جمع ما می‌پیوستند. همان روز اولی که رسیدند، بانویی گفت: این دختر کوچکه‌شان تا مرا می‌بیند می‌رود توی خانه‌شان.
گفتم: از من هم می‌ترسد، تا مرا دید، جیغ‌زنان رفت پشت پدرش قایم شد.
دو سه روز طول کشید تا با حضور ما اخت شد. فقط انگار آلبانیایی می‌دانست و حالا دیگر با آن موهای کوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلاً به تلفن‌ها جواب می‌داد و همه‌اش هم چند باری می‌گفت ناین و تلفن را قطع می‌کرد و ما که به تلفن نزدیک‌تر بودیم، تا صدای زنگ را می‌شنیدیم می‌دویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم. نمی‌دانم از کی- شاید هم از زن مرد نقاش، سیلویا که فرانسوی بود و کمی‌هم فارسی می‌دانست- شنیدیم در تیرانا بچه‌ها و مادرشان اغلب مجبور بوده‌اند درازکش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم‌های مسلح قرار نگیرند.
بانویی لیوان چای به دست می‌گفت: عصر که آمدم تا اخبار تلویزیون آلمان را ببینم که مثلاً از تصویرهاش بفهمم چه خبر است، تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را که نشان دادند، آنیسا گفت: «تیرانا.» گفتم: «ناین، ایران، تهران.» جیغ زد: «ناین، تیرانا» با مهربانی خم شدم طرفش گفتم: «ناین، تهران.» و به خودم اشاره کردم. جیغ زد: «تیرانا، تیرانا!»‌ و دوید بیرون.
هنوز فنجان اول چای مان را نخورده بودیم که اول زن یلوی و بعد خودش آمدند، و با تعارف سیلویا نشستند. یلوی رو به بانویی کرد، و گفت: «ناین، تیرانا.» و خندید.
بانویی گفت: «ناین، تهران.»
و به انگلیسی گفت: آمدم که اخبار گوش بدهم. آنیسا هم بود…
یلوی شانه بالا انداخت و دست‌هایش را تکان داد و رو به سیلویا چیزی گفت.
سیلویا گفت: انگلیسی نمی‌فهمد، فقط کلمات مشترک را تشخیص می‌دهد.
بانویی به فارسی و رو به سیلویا گفت: شاید ناراحت شده باشند، لطفا توضیج بده که چی شدهم
سیلویا به فارسی شکسته بسته گفت: حال ندارم. می‌فهمد.
یلوی آهنگ‌ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی، آلمانی و فرانسه می‌دانست و نمی‌دانم چند زبان دیگر. من و بانویی انگلیسی می‌دانستیم و مراد چند کلمه‌ای انگلیسی می‌فهمید، اما فقط فارسی حرف می‌زد. زن یلوی ظاهراً انگلیسی کمی‌ می‌فهمید، یا نمی‌فهمید و فقط همچنان لبخند می‌زد. ناتاشا کمی ‌انگلیسی می‌دانست و روسی. پس اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من و احتمالاً ناتاشا حوصله می‌کردند می‌شد فهمید که هر کس چه می‌گوید. اما سیلویا مریض احوال بود، شاید هم واقعاً مریض بود. نمی‌دانم از کی شنیده بودیم که سینه‌اش را عمل کرده‌اند.
صدای تلفن که بلند شد، ناتاشا بلند شد و دوید به طرف تلفن و به انگلیسی گفت: از پاریس است با من کار دارند.
درست حدس زده بود. داشت حرف می‌زد، انگار به روسی. ما ساکت نشسته بودیم و به آتش و شاید به سایه‌ی درخت‌های پرشکوفه‌ی آن طرف شیشه‌ها نگاه می‌کردیم و به صدای ناتاشا گوش می‌دادیم که بلند بلند حرف می‌زد. من بلند شدم و برای چهارتامان چای ریختم و به یلوی اشاره کردم که می‌خواهد یا نه و به انگلیسی گفتم:چای.
با اشاره‌ی سر و دست فهماند که نمی‌خواهد و چیزی هم گفت. سیلویا گفت: این‌ها بیشتر چای کیسه‌ای می‌خورند.
زن یلوی به انگلیسی گفت: بله.
برایش ریختم. برداشت و بو کرد و حتی لب نزد. صدای خنده‌ی ناتاشا، بلند و جیغ مانند، می‌آمد. یلوی سری تکان داد و با دست انگار صدا را پس زد از سیلویا پرسیدم: انگار از ناتاشا و شاید همه‌ی روس‌ها خوشش نمی‌آید؟
سیلویا فقط دو کلمه ای به فرانسه به یلوی گفت. بعد که یلوی جوابش را داد، دو پر شالش را که به گرد شانه و بازوهای لاغرش پیچانده بود، بیشتر کشید و گفت: یلوی می‌گوید: «صداش و حرکاتش خیلی، یعنی زیادی متجاوز هست، انگار فقط خودش اینجا هست.»
زبانه‌ی آتش حالا بلندتر شده بود و به پوسته‌ی کنده‌های گرد تا گردش می‌رسید. چه جانی کنده بودیم تا روشنش کنیم. بانویی خرده چوب می‌ریخت و من فوت می‌کردم. بالاخره هم روزنامه ای را مچاله کردیم و زیر خرده چوب‌ها و برگ‌ها گذاشتیم تا خانه کرد. وقتی مراد و سیلویا کنده به دست پیداشان شد، ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می‌کردیم که از میانه‌ی سیاهیِ برگ‌ها و روزنامه لرزان لرزان قد می‌کشید و به گرد خرده چوب‌ها می‌پیچید.
یلوی چیزی گفت. سیلویا گفت: اخبار ایران را شنیده.
مراد گفت: این که خیلی حرف زد.
سیلویا با صدای خسته گفت: برای شما ندارد- چه می‌گویید ؟-‌هان، تازگی. دانشجو‌ها و محصل‌ها رفته‌اند جلو سفارت ‌آلمان. فریاد کرده‌اند زیاد. راجع به همین دادگاه برلن. خواسته‌اند به سفارت حمله کنند، اما پلیس بوده، زنجیر بسته بودند، دست به دست. پلیس ضد شورش بوده. بعد هم رفته‌اند.
ناتاشا آمد، می‌خندید. خم شده بود به طرف یلوی و بلند بلند چیزی می‌گفت و به سر و صورتش اشاره می‌کرد و به گردنش و به یخه‌ی پیراهن سفیدش وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل‌هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید. یلوی نمی‌خندید. سر به زیر انداخت و با صدای نرم و آهسته‌اش برای سیلویا توضیح داد. سیلویا گفت: می‌گوید: «دوستش قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه. از همه چیزش گفته، بعد، بالأخره، یادش آمده چوب زیر بغل دارد.»
به ناتاشا نگاه کردیم. نگاه‌مان کرد. متعجب بود. به انگلیسی توضیح داد و باز به سر و صورتش، خط بالای لب و به یخه و حتی دامن بلوزش و بالأخره شلوارش اشاره کرد، و بالأخره شکل دو چوب زیر بغل را ساخت و بلند بلند خندید. بانویی و من هم خندیدیم. بانویی گفت: ناتاشا می‌گوید فردا دارد می‌رود پاریس. بار اولش است. به کسی که اسماً می‌شناخته زنگ زده که بیاید جلوش. ناتاشا از طرف پرسیده چطور بشناسمت؟ طرف هم گفته: «خوب من کلاهِ بره به سر دارم. خاکستری است. سبیل هم دارم. کراواتم زرشکی است با خط‌های آبی. کتم هم چهارخانه است. شلوار طوسی هم می‌پوشم.» بعد هم گفته: «اگر دیر رسیدم، ناراحت نباش، ماه پیش پایم شکسته، و هنوز مجبورم با چوب زیر بغل راه بروم.»
مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم. زن یلوی فقط لبخند می‌زد. یلوی انگار به آتش نگاه می‌کرد. ناتاشا شکل سبیلی بالای لبش ساخت، به انگلیسی گفت: «سبیل.» و با تکان هر دو شانه خندید و بالأخره کنار بانویی نشست. این بار یلوی به آلبانیایی حتماً برای زنش گفت و به ناتاشا اشاره کرد و بعد به پشت لبش و پیراهنش و بالأخره شکل چوب زیر بغل را ساخت زنش هم خندید، بی‌صدا. ناتاشا باز بلند خندید.
مراد گفت: از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست؟
سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره کرد و باز به آتش نگاه کرد. زنش همچنان لبخند می‌زد.
مراد باز گفت: درباره‌ی این شاهه دقیق ازش بپرس، برای من جالب است. نکند ما هم باز برگردیم به همان نقطه‌ی اول.
سلویا پرسید، و بعد بالأخره ترجمه کرد: می‌گوید: «ما، مشکل ما مافیا هست، مافیای روسی و ایتالیایی. اسلحه دارند، همه. بعضی‌ها هم از گرسنگی حمله می‌کنند. چی می‌گویید؟ ( و با دست چیزی را در هوا مشت کرد.) هر چه پیدا بشود کرد.
گفتم: غارت.
– بله، مرسی. غارت می‌کنند، از خانه‌ها. مغازه‌ها- می‌گوید- خالی است.
یلوی باز توضیحی داد، و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت: «دختر من.» و همچنان باز به فرانسوی حرف زد.
ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید. بعد مدتی با هم حرف زدند. ناتاشا بلند شده بود و داد می‌کشید. یلوی، همچنان نرم و سر به زیر افکنده، جواب می‌داد.
سیلویا آهسته گفت: من نمی‌فهمم که، اما گمان دارم سر روسی بودن یا آلبانیایی بودن همین مافیاهاشان حرفشان هست.
من پرسیدم: قبلش چی می‌گفت؟
– یادم نمی‌آید.
– داشت از آنیسا اسم می‌برد.
– بله، بله یادم رفت. این‌ها خانواده‌ی یلوی، بیشتر وقت‌هاشان روی زمین خواب می‌کرده‌اند. نه، خواب نه. بیدار بوده‌اند ( به شیشه‌ی کنارش اشاره کرد). از ترس تیر روی زمین خوابیده می‌بودند. حالا هم آنیسا شب‌ها خواب می‌بیند، و از تخت می‌پرد، پرت می‌شود، نه، خودش می‌رود روی زمین، رویِ زمین- چه می‌گویید شما؟
ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شکسته بسته برای بانویی توضیح می‌داد، اول هم عذر خواست که عصبانی شده. بانویی ترجمه کرد: می‌گوید: «یلوی بی‌رحمی‌ می‌کند. ما با هم اغلب دعوامان می‌شود. او همه‌ی بدبختی‌هاشان را گردن ما روس‌ها می‌اندازد. خوب، درست است که مافیای روسی هست، بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق‌اند، گ. پ. او. اعضای عالیرتبه‌ی دولتی سابق حالا شده‌اند حامی‌ِ دارودسته‌ی اراذل. همه‌ی مؤسسات دولتی را و حتی کارخانجات را همان حاکمان قبلی بین خودشان تقسیم کرده‌اند. آلبانی چند قرن زیر سلطه‌ی ترک‌های عثمانی بوده. آخرین ملت بالکان هم بوده که مستقل شده. بعد هم که ما روس‌ها رفتیم کمونیست‌شان کردیم. آن‌وقت نوبت آلمانی‌ها شد، باز هم نوبتِ روس‌ها. در ماجرایِ این چند سال آلبانی آخرین کشور اروپای شرقی بود که مستقل شد، با شورش هم شروع شد. حالا همان حاکمان قبل یک شبه شده‌اند لیبرال و دمکرات، مافیای ایتالیا هم آمده. جوان‌های گرسنه هم هستند، بیکارند. چند نفر که دور هم جمع بشوند و یکی دو خانه غارت کنند می‌شود یک دار و دسته. کادرهای ارتش هم دست به کار شده‌اند، پلیس هم. حقوق که نمی‌گیرند، برای همین، غارت می‌کنند، می‌کشند.»
ناتاشا با یلوی حرف زد. یلوی هم چیزی گفت و بالأخره رو به سیلویا کرد و ترجمه کرد. سیلویا گفت: یک ماهی هست که با هم چیز می‌کنند، دعوا نه، حرف می‌زدند. من این حرف‌ها را حوصله‌ی ترجمه ندارم. هرجا مثل هرجا می‌باشد، مثل یوگوسلاوی سابق. جنگ است. می‌کشند. به زن‌ها… خودتان می‌فهمید. انقلاب کرده‌اید.
گفتم: در انقلاب ایران این حرف‌ها نبود. هیچ‌کس به زنی تجاوز نکرد. جایی را غارت نکردند.
سیلویا گفت: شیشه‌ی بانک‌ها را می‌شکستند. یک سینما را با همه، هرکس که بود توش، آتش انداختند. من خودم بودم ایران. به صورت زن‌ها اسید پاشیدند.
بانویی گفت: این‌ها استثنا بود. مردم به جایی برای غارت حمله نمی‌کردند. شیشه‌ی بانک‌ها را شکستند، اما حتی یک مورد هم نشنیدیم که کسی پولی بردارد.
سیلویا گفت: کتاب‌های یکی از همین طاغوت‌ها- مراد بوده، دیده- ریخته بودند توی استخر. کتاب‌ها بیشتر کتابهای خطی بوده. همه‌جا شبیه هم هستند.
بانویی گونه‌هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای کوتاه کرده‌اش می‌کشید.
به انگلیسی برای ناتاشا توضیح دادم که چه‌طور بود. از تجربه‌هام می‌گفتم. یک ستون دوریالی که توی اتاق تلفن دیده بودم، یا زنی بچه به بغل که سبد میوه به دست جلو در خانه‌شان ایستاده بود و به هر کس که می‌گذشت تعارف می‌کرد. از مردی هم گفتم که کاسه به یک دست و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان آب می‌داد. این را هم تعریف کردم که بچه‌های محل پیت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانه‌مان آوردند. شب‌ها هم چوب به دست سر کوچه پاس می‌دادند. آخرش هم از موتورسواری گفتم که اسلحه به دست دیدمش. اولین آدم غیر ارتشی که اسلحه به دست دیدم و از شادی هورا کشیدم. گفتم: «همان وقت فهمیدم که حالا دیگر نوبت ماست.»
ناتاشا پرسید: حالا که فکر نمی‌کنی نوبت شماها بوده؟
گفتم: همین طوری فکر کردم که دیگر مردم دست خالی نیستند.
ناتاشا به انگلیسی گفت: آقای یلوی فکر می‌کند، هروقت خون و خونریزی باشد، برنده کسی است که می‌تواند بکشد، اما من فکرمی‌کنم…
بعد خطاب به یلوی و زنش شاید به روسی چیزهایی گفت. بعد یلوی همان‌طور آرام و یکنواخت جوابی داد که نفهمیدیم تا بالأخره سیلویا با آن صدای تیز و حرکات دست گفت و گفت باز یلوی گفت. سیلویا گفت: باز- چی می‌گویید؟- مثل سگ و گربه به هم پریده‌اند.
بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت.
مراد آهسته از سیلویا پرسید: چی داشتی می‌گفتی؟
– همان چیزهایی که اوایل انقلاب دیدیم.
مراد به فارسی گفت: سیلویا اشتباه می‌کند، آن وقایع را از دید یک خارجی می‌دید، هر خشونت جزیی می‌ترساندش. وقتی توی یک راهپیمایی راهش نداده بودند، گریه‌کنان برگشت خانه. بعد از تظاهرات زن‌ها در اعتراض به شعار «یا روسری یا توسری» دیگر نماند.
بانویی اول برای ناتاشا ترجمه کرد، بعد ناتاشا برای یلوی. بعد هم به فارسی گفت: به سر خود من هم آمد. کاپشنی تنم داشتم که کلاه سر خود بود…
سیلویا گفت: کلاه چی؟
– کلاه داشت برای مثلاً برف یا سرما.
سیلویا گفت: خوب بعدش چی؟ بفرمایید.
– هیچی، زنی بود که پشت سر من می‌آمد. اولش خواهش کرد که سرم را بپوشانم، چون نامحرم هست. خودش هم کمکم کرد و کلاه را سرم کشید. کمی‌که رفتم سروگردنم عرق کرد، و من کلاه را انداختم پشت سرم. این بار زن، بی‌آنکه حرفی بزند، به سرم کشید. باز من انداختم و چیزی هم بهش گفتم. لبخند می‌زد و با چشم و ابرو مردهای طرف پیاده رو را نشان داد. من یکی دو صف جلوتر رفتم و کلاه را پس زدم. باز کسی به زور سرم کرد. خودش بود، فقط چشم‌هاش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره می‌کرد. این بار من کلاه را پشت سرم، زیر لبه‌ی کاپشن فرو کردم و زیپش را تا زیر گلو کشیدم بالا. چند قدم که جلوتر رفتم کفلم آتش گرفت. به پشت سرم نگاه کردم. یکی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و کنارم هم زنهای چادری. فقط یک چشم‌شان پیدا بود. باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت. نمی‌شد ادامه داد. از صف بیرون آمدم، اما فرداش باز فکر کردم اتفاقی بوده… هر روز اتفاقی می‌افتاد و ما باز فکر می‌کردیم، اتفاقی است یا ساواکی‌ها هستند که سنگ می‌پرانند.
بعد به انگلیسی شروع کرد تا برای ناتاشا ترجمه کند. گوش نمی‌داد با یلوی داشت حرف می‌زد و حالا دیگر یلوی هم داد می‌کشید، و انگشت اشاره‌ی دست راستش را رو به ناتاشا تکان تکان می‌داد.
سیلویا گفت: باز دعواشان شد.
و به فرانسوی به یلوی چیزی گفت. یلوی دستی به صورتش کشید و به دو انگشت چشم‌هاش را مالید، بعد سیگاری روشن کرد. زیر لب داشت با زنش، حتماً به آلبانیایی، حرف می‌زد.
زبانه‌ی باریک آتش حالا رسیده بود به سر کنده‌ها. از بدنه‌ی کنده‌ها هم زبانه می‌کشید و آن پایین دیگر نه سیاهه‌ی خرده چوبی بود و نه پوسته پوسته‌های سیاه کاغذ سوخته، که رنگ‌های سرخ و صورتی در هم می‌رفت و به کناره‌های گاهی آبی ختم می‌شد، زبانه‌های باریک و بلند آبی.
یلوی خطاب به ما، من و بانویی، حرف می‌زد. سیلویا گفت: معذرت خواست. می‌گوید یکی از آهنگ‌های زمان انور خوجه مال من هست. عضو حزب بوده، و عضو اتحادیه‌ی نویسندگان و هنرمندان. بعدش، می‌گفت، یک آهنگ ساختم قشنگ، خیلی خیلی زیبا. نمی‌دانم چی باید گفت. نگذاشتند پخش بشود.
مراد گفت: ممنوع.
– بله ممنوع می‌گردد، اما آن آهنگ که همیشه پخش می‌شود از رادیو، نه، می‌شده، بدون نام آهنگ‌سازش یلوی. باز هم گفت، یادم نیست. مهم نیست. همه‌جا یک جور هست. شما هم دارید، مانندش توی این دنیا زیاد هست.
ناتاشا به انگلیسی گفت: من به یلوی می‌گویم چرا همه‌اش را از چشم روس‌ها می‌بیند؟ همین بلا هم سر ما آمد. مقامات ما هم یک شبه صاحب میلیون‌ها ثروت شدند، صاحب ملک و املاک و ویلا. مافیا هم هست، قاچاق هم هست، گاهی می‌شنویم در کاباره‌ها رقاصه‌ها توی استخرِ شامپانی شنا می‌کنند. مثلِ قدیم، سیگارشان را با دلار آتش می‌زنند. آن‌وقت زن‌ها دخترهای جوان می‌روند به دوبی، یک هفته، دو هفته، و بعد بر می‌گردند با غذا، با پول تا خانواده شان از گرسنگی نمیرند.
به مراد ‌آهسته گفتم: ما را بگو که جوانی‌مان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف کردیم. 
ناتاشا از بانویی پرسید: شوهرت چه گفت؟
بانویی به انگلیسی گفت: این‌ها، یعنی راستش همه‌ی ما برای یک کتاب، حتی یک جزوه‌ی چند صفحه‌ای ترجمه از روسی گاهی سال‌ها زندان رفته‌ایم که مثلاً برسیم به شما، کشور ما بشود بهشت باکو، بهشت لنینگراد. حالا…
دیگر گوش نمی‌دادم. به ناتاشا هم که انگار داشت در جواب چیزی می‌گفت گوش ندادم. خوشه خوشه‌های شعله‌ها، کوتاه و بلند، جمع شده بودند و زبانه‌ی بلند و باریک رو به دهانه‌ی ناپیدای لوله‌ی شومینه گر می‌کشید. با اشاره به آتش، به فارسی، بلند گفتم: آتش زردشت.
بانویی به انگلیسی گفت: آتش زردشت.
یلوی خندید و به زنش چیزی گفت که زردشت اش را فهمیدیم.
سیلویا گفت: زردشت، بله، آتش. قبله بوده، نه؟
هیچ کدام حرفی نزدیم که به آتش نگاه می‌کردیم، به زبانه‌ی بلند و رنگ در رنگ و شاید به سینه‌ی آتش که سرخ بود و گرم و دیگر حتی یک لکه‌ی سیاه هم در کانونش نبود.
خانه‌ی هانریش بل
اواخر فروردین ماه 1376
نویسنده: هوشنگ گلشیری
از کتابِ «نیمه تاریک ماه» نشر نیلوفر – چاپ بهار 82
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1177
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.