داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

لاشخور

لاشخور به پاهایم نوک می‌زد. پوتین‌ها و جوراب‌هایم را پاره کرده بود و به خود پاهایم نوک می‌زد. یکسره ضربه می‌زد، بعد با ناآرامی‌ چندبار در هوا پیرامونم چرخی می‌زد و به کارش ادامه می‌داد. مردی از کنارم گذشت، لحظه‌ای به من نگریست و پرسید که چرا در برابر این لاشخور صبر پیشه کرده ام. گفتم: «بی دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوک زدن کرد، می‌خواستم او را برانم، حتی کوشیدم خرخره اش را بگیرم؛ اما خیلی قوی است، می‌خواست به صورتم بپرد. من هم با رضایت کامل پاهایم را فدا کردم. حالا دیگر تکه دو پاره شده‌اند.» مرد گفت: «شما زجر می‌کشید؛ با گلوله ای کار لاشخور تمام است.»
پرسیدم: «به همین سادگی؟ شما این لطف را در حق من می‌کنید؟» مرد گفت: «با کمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. می‌توانید نیم ساعتی تحمل کنید؟» پاسخ دادم: «نمی‌دانم.» لحظه‌ای از شدت درد خشکم زد، بعد گفتم: «خواهش می‌کنم هر جور شده این کار را بکنید.» مرد گفت: «خب، با عجله بر می‌گردم.» لاشخور در زمان گفت‌وگو آرام گوش فراداده و اجازه داده بود که من و آن مرد با هم نگاه‌هایی رد و بدل کنیم. می‌دیدم که همه‌ی ماجرا را دریافته است؛ به هوا پرید، در دوردست‌ها چرخی زد، در حالی‌که به پشت افتاده بودم، خود را آزاد حس می‌کردم، دست شبیه او که غرق در خون من بود، خونی که همه‌ی پستی‌ها را پوشانده و تمامی‌کرانه را در برگرفته بود. 
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: سید سعید فیروز‌آبادی

داستان‌های دیگر این نویسنده:
– دهکده بعدی
– جلو قانون
منبع: دنیای سخن شماره 84، آذر- دی اسفند 71
شهاب لنکرانی

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1193
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.