داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شناگر

یکی از آن یک شنبه‌های نیمه‌ی تابستان بود که هر کسی هر جا می‌نشیند می‌گوید: «دیشب خیلی نوشیدم» آدم ممکن بود این را پچ‌پچ‌کنان از زبان آدم‌های محل، موقع بیرون آمدن از کلیسا، بشنود؛ ممکن بود از زبان خود کشیش بشنود، در آن حال‌که داشت توی جبه خانه با لباده‌اش کشتی می‌گرفت تا از تن بیرون بیاورد؛ توی زمین‌های گلف؛ توی زمین‌های تنیس؛ یا توی مناطق حفاظت‌شده‌ی جانوران وحشی که رئیس گروه ادوبون آنجا از خماری بامداد شب پیش حال خوشی نداشت. دانالد وسترهیزی گفت: «دیشب خیلی نوشیدم.» لوسیندا مریل گفت: «ما همه خیلی نوشیدیم.» هلن وسترهیزی گفت: «حتما از اون گلگون‌هاش بوده. من هم از همین نوشیدم.» کنار استخر خانواده‌ی وسترهیزی جمع بودند. آب استخر را از یک چاه آرتزین، که انباشته از املاح آهن بود، پر می‌کردند و بفهمی نفهمی رنگ لاجوردی داشت. روزی آفتابی بود. در طرف مغرب توده ابر پشته‌ای عظیمی دیده می‌شد که سر و شکل شهری را داشت که از دور پیدا شود – مثلا از عرشه‌ی یک کشتی که کم‌کم دارد به مقصد می‌رسد – احتمالا نامی هم، مثل لیسبن یا هاکن‌ساک، داشته‌باشد. آفتاب گرم بود. ندی مریل کنار آب لاجوردی نشسته‌بود، یک دستش را توی آب کرده و دست دیگرش را اطراف لیوان جین حلقه کرده بود. مردی باریک‌اندام بود – ظاهرا حالت ترکه‌ای جوان‌ها را داشت – و با آنکه مدت‌ها بود از دوران جوانی گذشته بود، آن روز صبح از روی نرده‌ی پلکان سر خورده بود و با کف دست به پشت برنجی پیکره‌ی آفرودیت زده بود و عجولانه به اتاق غذاخوری که بوی قهوه از آن بلند بود، رفته بود. حالت یک روز تابستانی را داشت، به‌خصوص ساعت‌های آخر یک‌روز تابستانی را. و با آن‌که راکت تنیس یا ساک وسایل قایقرانی در دستش نبود به‌طور یقین روحیه جوانی، ورزشکاری و شکیبایی در حرکاتش خوانده می‌شد. شنایش را کرده‌بود و حالا عمیق خرنش‌کنان نفس می‌کشید، انگار که می‌توانست اجزای آن لحظه را، گرمای آفتاب و شور و نشاط، همه‌را، در ریه‌هایش فروببلعد. انگار این همه در سینه‌اش جاری بود. خانه‌ی خودش توی بولیت پارک، دوازده سیزده کیلومتری جنوب آنجا قرار داشت، جایی که احتمالا چهار دختر زیبایش ناهارشان را خورده‌بودند و داشتند تنیس بازی می‌کردند. ناگهان به نظرش رسید که مارپیچ‌وار راه جنوب غربی را در پیش بگیرد و با گذاشتن از آبهای سرراهش به خانه‌اش برسد. در زندگی محدودیتی نداشت و نشاطی که از این فکر به او دست داد به قصد گریز نبود. انگار با چشم نقشه‌بردار آن زنجیره‌ی استخر، آن نهر شبه ‌زیرزمینی را، که به خط منحنی در پهنای حومه‌ی شهر کشیده شده بود، می‌دید. به کشفی دست پیدا کرده‌بود، چیزی به جغرافیای جدید افزوده‌بود، و بد نبود این نهر را به نام همسرش اسم‌گذاری کند. نه اهل شوخی بود و نه ابله، بلکه درست و حسابی نوآور بود و خودش را کمابیش و تا اندازه‌ای شخصیت افسانه‌ای تصور می‌کرد. روزی زیبا بود و به‌نظرش می‌رسید که با یک شنای طولانی احتمالا از آن تجلیل کند و به زیبایی‌اش بیفزاید.
پیراهنی را که روی شانه‌هایش انداخته‌بود برداشت و شیرجه رفت. بی‌آنکه منظوری داشته باشد از کسانی که خودشان را به آب استخر نمی‌زدند خوشش نمی‌آمد. با کرال نامنظم شروع کرد، به دنبال هر یک یا گاه چهاربار حرکتِ دست چپ و راست نفس می‌گرفت و جایی در پس سرش آهنگ یک دو، یک دوی حرکت ِ موزون پاهایش را می‌شمرد. شنای کرال برای مسافت‌های طولانی مناسب نبود، اما چون در جایی که او زندگی می‌کرد شنا همگانی شده بود، آداب و رسومی هم پیدا کرده بود و شنای کرال مرسوم شده بود. در آغوش آب لاجوردی روشن شنا کردن و پیش رفتن به نظرش وقتی لذت‌بخش بود که حالت طبیعی به خود می‌گرفت. بنابراین خوش داشت برهنه شنا کند و این کار با طرحی که او داشت نمی‌خواند. (از جدول طرف دیگر استخر خودش را بالا کشید – هیچ‌گاه از پله‌ی استخر بالا و پایین نمی‌رفت – و از روی چمن گذشت. وقتی لوسیندا پرسید کجا می‌خواهد برود، گفت شناکنان به خانه می‌رود.
نقشه و نمودار حرکتش مسیری بود که در خیال برای خود ساخته بود یا در ذهنش مانده‌بود. اما، با وجود این، برایش بسیار روشن بود. ابتدا از استخرهای خانواده‌های گراهام، هامر، لیر، هاولند و کراسکاپ می‌گذشت. عرض خیابان دیتمار را می‌پیمود و به استخر خانواده‌ی بانکر می‌رسید و از آنجا، پس از طی مسیری کوتاه استخرهای خانواده‌های هالوران، ساچز، بیسوانچر، شرلی آدامز، گیلمارتین و کلاید را پشت سر می‌گذاشت. روز دلپذیر بود و اینکه دنیا سخاوتمندانه انباشته از آب بود خود بخشش و برکت بود. احساس نشاط می‌کرد و از روی علف‌ها می‌دوید. از مسیری غیر عادی راهی خانه‌اش بود، تصور می‌کرد که زایر و کاشف است و خود را مردی می‌پنداشت که مقصدی در سر دارد و می‌دانست که در سراسر راه با دوستانی روبه‌رو می‌شود، دوستانی که در سواحل رودخانه‌ی لوسیندا صف کشیده‌اند.
از لای پرچینی که زمین خانواده‌ی وسترهیزی را از زمین خانواده‌ی گراهام جدا می‌کرد گذشت؛ از زیر چند درخت سیب پر شکوفه عبور کرد، انباری را که جای تلمبه‌خانه و دستگاه تصفیه‌ی آب بود پشت سر گذاشت و به استخر خانواده‌ی گراهام رسید. خانم گراهام گفت: «چی‌شده، ندی؟ چه اتفاق جالبی! صبح تا حالا دارم سعی می‌کنم باهات تماس بگیرم. بگیر بشین تا برایت نوشیدنی بیارم.» مثل هر کاشف دیگر به صرافت افتاد که چنانچه قرار باشد به مقصد برسد باید با آداب و رسوم مهمان‌نوازانه‌ی ساکنان آنجا برخوردی مدبرانه داشته باشد. نه می‌خواست موضوع را بپیچاند یا کاری کند که او را بی‌ادب بخوانند و نه فرصت وقت تلف کردن داشت. طول استخر را پیمود، به جمع خانواده، زیر آفتاب، پیوست و دو سه دقیقه، با ورود دو اتومبیل انباشته از آدم که از کانه‌تی‌کت آمده بودند، نجات پیدا کرد. سر و صدای سلام و احوالپرسی که بلند شد بی‌صدا فرار را برقرار ترجیح داد. از جلو خانه‌ی خانواده گراهام گذشت، از روی پرچین خارداری عبور کرد و با گذشتن از یک زمین بی درخت به خانه‌ی خانواده همر رسید. خانم همر از پشت گل‌های رز او را در حال شنا کردن دید اما کاملا یقین نداشت که او باشد. خانواده‌ی لیر صدای شلپ شلپ او را در آب از پشت پنجره‌های باز اتاق پذیرایی شنیدند. خانواده هاولند و کراسکاپ در خانه نبودند. او پس از بیرون رفتن از خانه‌ی هاولند عرض خیابان دیتمار را پیمود و راه خانه‌ی خانواده‌ی بانکر را در پیش گرفت، سر و صدای جشن را حتی از آن فاصله شنید.
صدای گفت‌وگو و خنده را صدای آب از سکه انداخت، گویی در هوا معلق بود. استخر خانواده‌ی بانکر برتپه‌ای ساخته شده بود و او از چند پله بالا رفت و قدم به تراسی گذاشت که نزدیک به سی زن و مرد در آنجا مشغول نوشیدن بودند. تنها کسی که توی آب بود روستی تاورز بود که روی قایق لاستیکی شناور بود. وه که سواحل رود لوسیندا چه شاداب و سرورانگیز بود! مردها و زن‌های مرفه کنار آب رود لاجوردی جمع بودند و پیشخدمت‌ها ی مرد، کت سفید به‌تن، با جین خنک از آنها پذیرایی می‌کردند. هواپیمای آموزشی قرمز رنگی در آسمان مرتب چرخ می‌زد؛ صدایش حالت شور و نشاط بچه‌ای را داشت که توی تاب نشسته باشد. صحنه‌ی پیش روی نِد محبتی گذرا در او ایجاد کرد و جمع آدم‌ها، هم‌چون چیزی ملموس، عطوفتی در وجودش برانگیخت. در دور دست غرش رعدی به گوشش رسید. اینید بانکر همین که او را دید جیغش بلند شد: «ببینین کی اینجاست؟ چه اتفاق جالبی! وقتی لوسیندا گفت تو نمی‌آی داشت جونم گرفته می‌شد.» از لا به لای آدم‌ها به طرفش رفت، اینید پس از روبوسی او را به‌ طرف نوشگاه برد، تا به آنجا برسند مدتی طول کشید؛ چون با هشت‌تایی زن خوش و بش کرد و با همین تعداد مرد دست داد. متصدی خندان نوشگاه که نِد او را در هفتادهشتاد مهمانی دیده بود یک لیوان جین و سودا به دستش داد و او، نگران از اینکه درگیر گفت‌وگویی شود و سفرش به تاخیر بیفتد، کنار نوشگاه ایستاد. وقتی احساس کرد که دارند دورش جمع می‌شوند شیرجه رفت و برای آن‌که با قایق روستی برخورد نکند از حاشیه‌ی استخر پیش رفت. در انتهای دور استخر، لبخند بر لب، از کنار خانواده‌ی تامیلسون گذشت و طول کوچه باغ را نرم دوید. ریگ‌‌ها پایش را آزردند اما این تنها وقتی بود که دچار ناراحتی شد. جشن گرداگرد استخر برقرار بود و همان‌طور که او رو به سوی خانه‌اش در حرکت بود سر و صدای گوشنواز و آمیخته با صدای آب رفته‌رفته محو شد و صدای رادیوی آشپزخانه‌ی خانواده‌ی بانکر را شنید، کسی به اخبار روز گوش می‌داد. بعداز ظهر یکشنبه بود. راهش را از لابه‌لای ماشین‌های پارک شده ادامه داد. و از روی علفزار حاشیه‌ی راه اتومبیل‌رو به طرف کوچه آلوایوز راه افتاد. دلش نمی‌خواست او را شورت به پا توی جاده ببینند؛ اما از رفت و آمد اتومبیل خبری نبود و او مسافت کوتاه را تا خانه‌ی خانواده لوی پیمود، تابلوی ملک خصوصی، و محفظه‌ی سبزرنگ مخصوص نشریه‌ی نیویورک تایمز را از نظر گذراند. درها و پنجره‌های خانه‌ی درندشت همه باز بود، اما نشانه‌ی حیات از آنها به چشم نمی‌خورد، حتی سگی هم پارس نکرد. خانه را دور زد و به طرف استخر پیش رفت و پی برد که خانواده لوی مدت زیادی نیست که رفته‌اند. لیوان‌ها، بطری‌ها و ظرف‌های آجیل روی یک میز، در انتهای استخر، دیده‌می‌شد و کنار آنجا آلاچیقی به‌چشم می‌خورد که در اطرافش فانوس‌های ژاپنی آویخته بودند. استخر را با شنا پیمود سپس لیوانی برداشت و برای خود نوشیدنی ریخت. لیوان چهارم یا پنجم بود که می‌نوشید، کمابیش نیمی از رودخانه لوسیندا را پشت سر گذاشته‌بود. احساس خستگی می‌کرد، تمیز بود و از تنهایی در آن لحظه احساس نشاط می‌کرد، همه‌چیز به او شعف می‌بخشید.
هوا توفانی می‌شد. توده‌ی ابر پشته‌ای – همان شهر- بالا آمده‌بود و تیره شده بود، ند در آنجا که نشسته‌بود غرش رعد را دوباره شنید. هواپیمای آموزش هاویلند هنوز در بالای سر چرخ می‌زد و به نظر او رسید که کمابیش صدای خنده‌های شاد خلبان را در آن بعدازظهر می‌شنود؛ اما غرش رعد دیگری که بلند شد راه خانه را در پیش گرفت. صدای سوت قطار به گوش رسید، از خود پرسید که ساعت چند است. چهار است؟ پنج است؟ به یاد ایستگاه قطار محلی افتاد که در آنجا پیشخدمتی با لباس رسمی، پنهان در زیر بارانی؛ کوتوله‌ای با گل‌های پیچیده لای روزنامه؛ و زنی گریان به انتظار قطار محلی ایستاده بودند. ناگهان هوا رفته رفته تاریک شد؛ لحظه‌ای از روز بود که پرندگان خالدار، با شناختی دقیق و آگاهانه، ظاهرا به نغمه خود لحنی می‌دهند که رسیدن توفان را خبر می‌دهد، از جانب نوک درخت بلوطی، در پشت سر، صدای گوشنواز آب را شنید، گویی توپی مجرایی را بیرون کشیده باشند. سپس صدای فواره‌ها از جانب همه‌ی درختان بلند به گوش رسید. راستی، چرا عاشق توفان بود؟ هیجان او هنگامی که در ناگهان با صدا گشوده می‌شد و بوران گستاخانه به طرف بالای پلکان خیز می‌گرفت چه معنی می‌داد؟ چرا وظیفه‌ی ساده‌ی بستن پنجره‌های قدیمی بجا و ضروری بود؟ چرا اولین نشانه‌های باران‌زای باد توفان‌خیز برای او حکم آوای بی چون چرای خبرهای خوش، شور و نشاط و نویدهای شادی آفرین را داشت؟ آن‌وقت صدای انفجاری بلند شد، بوی باروت همه‌جا را آکنده، و باران فانوس‌های ژاپنی خانم لوی را به شلاق گرفت، فانوس‌هایی که سال پیش – یا نکند سال پیش از آن بود؟- از کیوتو خریده بود.
توی آلاچیق خانه‌ی لوی ماند تا توفان فروکش کرد. باران هوا را خنک کرده بود و او می‌لرزید. وزش باد درخت افرایی را عریان کرد و برگ‌های زرد و قرمزش روی علف‌ها آب‌ها فرو ریخت. نیمه‌ی تابستان بود و درخت به یقین آفت پیدا کرده بود و با وجود این پاییز زودرس غم بر دلش نشاند. شانه‌هایش را در دست‌ها گرفت، لیوانش را سر کشید و به جانب استخر خانواده ولچر راه افتاد. این کار به معنی عبور از زمین اسب‌سواری خانواده‌ی لیندلی بود. با تعجب به صرافت افتاد که علف‌ همه جا را گرفته و مانع‌ها را برداشته‌اند. با خود گفت نکند خانواده‌ی لیندلی اسب‌هایشان را فروخته‌اند یا آنها را جایی سپرده‌اند و برای تعطیلات تابستان جایی رفته‌اند. بفهمی نفهمی یادش آمد که چیزی درباره‌ی خانواده‌ی لیندلی و اسب‌هایشان شنیده اما حافظه‌اش یاری نمی‌کرد. با پای برهنه روی علف‌های خیس پیش رفت. به خانه ولچر که رسید استخر خشک بود.
این نقص در زنجیره‌ی آبهای او بی‌دلیل سبب افسردگی اش شد اما احساس کرد حال کاشفی را دارد که در جست‌و جوی سرچشمه‌ی سیلابی است اما با بستر جریانی خشک رو به ‌رو شده است. دلسرد و سر در گم شد. فکر کرد که راهی سفر شدن در فصل تابستان کاری عادی است اما دیگر کسی آب استخر را خالی نمی‌کند. خانواده ولچر یقینا به سفر رفته بودند. در رختکن قفل بود. پنجره‌های خانه همه بسته بود، و وقتی خانه را دور زد و به طرف راه ماشین‌رو رفت، چشمش به تابلوی خانه‌ی فروشی، افتاد که به درختی کوبیده بودند.
آخرین‌باری که از خانواده‌ی ولچر خبر گرفته بود چه وقت بود؟ یعنی او و لوسیندا چه وقت دعوت آنها را به شام نپذیرفته بودند؟ ظاهرا یکی دو هفته پیش بود. آیا حافظه‌اش ضعیف شده‌بود یا اینکه، برای طرد واقعیت‌های نامطبوع، حافظه‌اش را طوری عادت داده بود که حقیقت را نمی‌دید؟ آن‌وقت از دور دست صدای بازی تنیسی را شنید. این موضوع او را به وجود آورد و نگرانی‌هایش همه از میان رفت و آسمان ابری و هوای سرد را به چیزی نگرفت. این روز بود! سپس بخشی از سفرش را که از همه دشوارتر بود در پیش گرفت.
اگر آدم بعد از ظهر روز یکشنبه برای هواخوری بیرون می‌رفت احتمالا او را می‌دید که، بیش و کم برهنه، کنار بزرگراه 424 ایستاده و به انتظار فرصتی است تا از آنجا عبور کند. آدم احتمالا از خود می‌پرسید که نکند او قربانی بازی کثیفی شده، اتومبیلش نقص پیدا کرده یا صرفا آدم ابلهی است که با پای برهنه در میان خرت و پرت‌های بزرگراه، مثل قوطی‌های خالی آب‌جو، کهنه‌پاره‌ها و قطعه‌های لاستیک ایستاده و در معرض انواع ریشخندهاست و آدم مفلوکی به نظر می‌آید. کار را که شروع کرده بود به این قسمت از سفر هم فکر کرده‌بود، یعنی در نقشه‌هایش بود، اما وقتی با صف اتومیبیل‌ها روبه‌رو شد، با صفی که در روشنایی تابستان چون کرم پیش رفته بود، پی برد که آمادگیش را ندارد، به او می‌خندیدند، طعنه می زدند، به طرفش قوطی آب‌جو پرت می‌کردند، و او شوخ‌طبعی و وقار نداشت تا در سایه‌ی آنها خودش را حفظ کند. بهتر بود برمی‌گشت، به خانه‌ی وستر هیزی می‌رفت، به جایی که لوسیندا هم‌چنان زیر آفتاب نشسته بود. جایی را که امضا نکرده‌بود، قولی نداده‌بود، پیمانی نبسته بود حتی با خودش!
باری، اگر باور داشته باشیم – همان طور که او داشت – که لجاجت آدم‌ها در برابر عقل سلیم رنگ می‌بازد، آیا او نمی‌توانست از همان‌جا برگردد؟ چرا تصمیم داشت سفرش را، حتی به بهای به خطر انداختن جانش، به آخر برساند؟ این بازی ابلهانه، این شوخی، این خربازی تا چه اندازه برایش جدی بود؟ برگشتی در کار نبود. حتی آب لاجوردی استخر وسترهیزی را که آن‌طور واضح دیده بود، ترکیبات روز را که فروبلعیده‌بود و صداهای دوستانه و آرام کسانی را که بیش از حد نوشیده بودند به یاد نمی‌آورد. در ظرف کمابیش یک ساعت مسافتی را پیموده بود که دیگر بازگشتش محال بود.
مرد مسنی که با سرعت بیست‌و‌چند کیلومتر در ساعت سبب کندی کار ترافیک شده بود به او اجازه داد تا وسط بزرگراه، آنجا که علف‌ها جاده را دو نیم کرده بودند، پیش برود. از اینجا راننده‌هایی که راهی شمال بودند او را دست انداختند، اما پس از ده‌پانزده دقیقه‌ای توانست از جاده عبور کند. فاصله‌ی کوتاه اینجا را تا مرکز تفریحی کنار روستای لانکستر، که چند زمین هندبال و یک استخر عمومی داشت، قدم زنان پیمود.
تاثیر آب بر صدا‌ها، توهم شکوه و حالت تعلیق آب همان بود که در استخر بانکر دیده‌بود اما سر و صداها در اینجا بلندتر، خشن‌تر و گوشخراش تر بود و همین که به محوطه‌ی شلوغ رسید با سختگیری روبه‌رو شد: شناگران باید پیش از ورود به استخر دوش بگیرند؛ شناگران باید پاهای خود را در پاشویه بشویند؛ شناگران باید پلاک شناسایی به گردن بیاویزند. دوشی گرفت، پاهایش را در محلولی کدر و تلخ شست و به طرف استخر رفت. بوی نامطبوع کلر بلند بود و برایش حالت گنداب را داشت. دو نجات غریق در اتاقک مشرف بر استخر، در فواصل ظاهرا منظم، سوت‌های پلیسی خود را به صدا درمی آوردند و با بلندگو حرف‌های زشت نثار شناگران می کردند. ندی مشتاقانه به یاد اب نیلگون استخر بانکر افتاد و پیش خود گفت که با شناکردن در آب سیاه احتمالا خودم را آلوده می‌کنم و جذابیت و نشاطم لطمه می‌بیند؛ اما به یادش آمد که او کاشف و زایر است و این استخر صرفا حوضچه‌ی بویناکی در مسیر رودخانه‌ی لوسینداست. با اخم و بی‌میلی به درون کلر شیرجه رفت و برای اجتباب از برخورد با کسی ناگزیر بود سر خود را از آب بالا بگیرد؛ اما با وجود این با دیگران برخورد کرد، به شلپ‌شلپ پرداخت و تنه زد. وقتی به قسمت کم‌عمق رسید هر دو نجات غریق بر سرش فریاد زدند: «آهای با تو هستیم، تو که پلاک شناسایی نداری، از آب بیا بیرون.» بیرون آمد، اما راهی نبود که او را تعقیب کنند و او از میان بوی روغن برنزه کردن و کلر و از لای حصاری که در برابر توفان ساخته‌ شده‌بود بیرون رفت و از زمین‌های هندبال گذشت. سپس عرض جاده را پیمود و به قسمت درخت‌زار مستغلات هالوران پا گذاشت. زمین درخت‌زار تمیز نشده بود و راه رفتن با پای برهنه دردناک و دشوار بود تا اینکه به قسمت چمن‌کاری شده و حاشیه‌ی پرچین بوته‌های آلش قیچی شده، که دور تا دور استخر پا گرفته بود، رسید.
هالوران و همسرش با او دوستی داشتند، آنها زوج مسنی بودند که ثروتشان حد و مرز نمی‌شناخت و ظاهرا مظنون به داشتن تمایلات کمونیستی بودند. البته کمونیست نبودند بلکه اصلاح طلب بودند و با وجود این وقتی آنها را متهم می‌کردند که مخالف حکومتند – که گه‌گاه متهم هم بودند – ظاهرا خوشحال می‌شدند و گل از گلشان می‌شکفت. پرچین آلش آنها زرد شده بود و او حدس زد که این پرچین مثل درخت افرای خانواده‌ی لوی آفت پیدا کرده‌است.
صدا زد: «آهای، آهای.» تا حضور خود را به آقا و خانم هالوران اعلام دارد و از شدت تهاجم خود به خلوت آنها بکاهد. آقا و خانم هالوران به دلایلی که هیچ‌گاه برای او روشن نشده‌بود، اهل لباس شنا نبودند و در واقع هم توضیحی در میان نبود. این کار از شور و شوق سارش ناپذیری آنها نسبت به اصلاحات مایه می‌گرفت این بود که او، پیش ار وارد شدن از لای پرچین، مودبانه کار آنها را در پیش گرفت.
خانم هالوران، زنی تنومند با گیسوانی سفید و چهره‌ی جدی، سرگرم خواندن تایمز بود. آقای هالوران برگ‌های آلش را با ملاقه از روی آب می‌گرفت. ظاهرا از دیدن او نه تعجب کردند و نه ناراحت شدند. استخر آنها شاید از همه‌ی استخرهای آن ناحیه قدیمی‌تر بود، استخری معمولی بود از سنگ‌ ساده که از آب نهر پر می‌شد. از دستگاه تصفیه و تلمبه در آن خبری نبود و آبش رنگ طلایی تیره‌ی نهرها را داشت.
ند گفت: «دارم سر تا سر ناحیه‌رو با شنا طی می‌کنم.»
«جدی؟ نمی‌دونستم کسی از عهده‌ی این کار بر می‌آد.»
ند گفت: «خب، من از استخر وسترهیزی شروع کردم. تا اینجا شش کیلومتری می‌شه.»
قدم‌زنان به قسمت کم‌عمق استخر برگشت و طول استخر را شنا کرد. خودش را که از استخر بالاکشید صدای خانم هالوران را شنید: «از شنیدن گرفتاری‌هاتون خیلی ناراحت شدیم، ندی.»
ند گفت: «کدوم گرفتاری؟ ما گرفتاری نداریم.»
«چرا دیگه، شنیدیم خونه‌تونو فروخته‌ین و بچه‌های بیچاره‌تون…»
ند گفت: «من که یادم نمی‌آد خونه‌مونو فروخته‌باشم، دخترها هم که تو خونه‌ن.»
خانم هالوران اهی کشید و گفت: «آره، آره…» صدایش هوا را از اندوهی نابه‌هنگام آکند و ند بی‌درنگ گفت: «از شنا تو استخرتون ممنون.»
خانم هالوران گفت: «خب، سفر خوشی داشته‌باشین.»
در پشت پرچین مایو را مرتب کرد و کمرش را محکم بست. مایو گشاد شده بود و با خود گفت که در ظرف یک بعدازظهر احتمالا وزن کم کرده است. سردش بود و خسته بود و ظاهرا خانم و آقای هالوران و نیز آب تیره استخر آنها اندوهگینش کرد. چنین شنایی از توانایی او بیرون بود؛ اما آن روز صبح که از روی نرده سر خورده بود و زیر آفتاب استخر وسترهیزی نشسته بود چگونه چنین چیزی را می‌توانست حدس بزند؟ دست‌هایش دردناک بود. پاهایش از خودش نبود و مفاصلش درد می‌کرد. و بدتر از همه اینکه سرما در استخوان‌هایش نفوذ کرده‌بود و احساس می‌کرد که دیگر هیچ گاه گرم نمی‌شوند. برگ‌ها پیرامونش فرو می‌ریختند و بادها بوی دود هیزم به مشامش می‌آوردند. در این وقت سال چه کسی هیزم می‌سوزاند؟
به نوشیدنی نیاز داشت. ویسکی گرمش می‌کرد، او را به تحرک وامی‌داشت، سبب می‌شد تا انتهای سفر پیش برود، به این احساس او که شناکردن در سراسر حومه‌ی شهر کاری بکر و تهورآمیز است طراوت می‌داد. شناگران ترعه‌ها براندی می‌نوشیدند. او نیز به محرک نیاز داشت. از روی چمن جلو خانه‌ی هالوران گذشت و راه باریک و کوتاهی را در پیش گرفت و به خانه‌ای رسید که آقا و خانم هالوران برای تنها دخترشان، هلن، و شوهرش اریک ساش، ساخته بودند.
استخر ساش کوچک بود و او در آنجا با هلن و شوهرش روبه‌رو شد.
هلن گفت: «ندی، خونه‌ی مادرم ناهار خوردی؟»
ند گفت: «نه، راستش سری به پدر و مادرت زدم.» ظاهرا همین توضیح کافی بود. «خیلی عذر می‌خوام که این‌طور سرزده به خونه‌تون اومدم؛ آخه، سرما خورده‌ام و می‌خوام بدونم به من مشروبی می‌دین یا نه.»
هلن گفت: «البته خوشحال می‌شم. اما از وقتی اریک عمل کرده تا الان هیچ مشروبی تو این خونه پیدا نمی‌شه. یعنی از سه سال پیش.»
آیا داشت حافظه‌اش را از دست می‌داد، آیا استعدادش در پنهان کردن واقعیت‌های دردناک سبب شده بود فراموش کند که خانه‌اش را فروخته؛ بچه‌هایش در ناراحتی به سر می‌برند؛ و دوستش بیمار بوده؟
نگاهش از چهره‌ی اریک به شکم او افتاد، سه جای بخیه رنگ باخته به چشم می‌خورد، دو تا از بخیه‌ها دست‌کم سه‌سانتیمتری طول داشت. نافش را برداشته بودند و ندی پیش خود فکر کرد، دستی جست‌و‌جو گر در ساعت سه بامداد از کاویدن تختخواب و موهبت‌های آدمی و رسیدن به شکمی بدون ناف، بدون پیوند با تولد، این گسست در وراثت، به چه نتیجه‌ای می‌رسد؟
هلن گفت: «مطمئنم که تو خونواده‌ی بیسوانجر مشروب پیدا می‌کنی. الان مهمونی مفصلی راه انداخته‌ن. از همین‌جا صداشونو می‌شنوی. گوش کن!»
زن سرش را بلند کرد و از آن سوی جاده، چمن‌ها، باغ‌ها، بیشه‌ها و مزرعه‌ها دوباره همهمه‌ی شفاف صداها را گرداگرد آب شنید. ند گفت: «خب، بدن‌مو خیس می‌کنم.» و هم‌چنان احساس می‌کرد که در انتخاب وسیله‌ی سفر آزاد نیست. در آب سرد استخر خانواده ساش شیرجه رفت و نفس نفس زنان در حالی که چیزی نمانده بود غرق شود از ابتدا تا انتهای استخر را شنا کرد. همان طور که یک‌راست به طرف خانه‌ی بیسوانجر پیش می‌رفت سرش را برگرداند و گفت: «من و لوسیندا دلمون برا دیدن‌تون یه ذره شده. متاسفانه خیلی وقته که شما رو ندیده‌یم. همین روزها سری به‌تون می‌زنیم.»
از چند مزرعه گذشت و به خانه‌ی بیسوانجر رسید. سر و صدای بزن و بکوب را شنید. آنها افتخار می‌کردند مشروبی به دستش بدهند، خوشحال می‌شدند، در واقع از شادی در پوست خود نمی گنجیدند که مشروبی به او بدهند. خانواده بیسوانجر او و لوسیندا را سالی چهار بار و هر بار شش هفته پیشتر به شام دعوت می کردند. آنها همیشه دعوت را رد می‌کردند و با این‌ همه خانم و آقای بیسوانجر، که نمی‌خواستند واقعیت‌های خشک و تعصب‌آمیز جامعه‌شان را درک کنند، هم‌چنان دعوت‌نامه می‌فرستادند. از آن آدم‌هایی بودند که توی مهمانی کوکتل درباره‌ی قیمت چیزها بحث می‌کردند؛ سر میز شام خبرهای پنهانی بازار را رد و بدل می‌کردند؛ و پس از شام در جمع مختلط خود لطیفه‌های کثیف تعریف می‌کردند. از قماش ند نبودند – حتی جزو کسانی نبودند که لوسیندا برای‌شان کارت تبریک عید می‌فرستاد. با احساسی حاکی از بی‌اعتنایی، مدارا و تا اندازه‌ای بی‌قراری به طرف استخرشان می‌رفت؛ زیرا هوا رفته رفته تاریک می‌شد و حالا درازترین روزهای سال بود. وقتی او وارد شد مهمانی شلوغ و پردامنه بود. خانم گریس بیسوانجر از آن میزبان‌هایی بود که از دعوت تکنسین‌ بینایی‌سنجی، دامپزشک؛ دلال معاملات ملکی و دندانپزشک هم به مهمانی خود نمی‌‌گذشت. کسی شنا نمی‌‌کرد و انعکاس روشنایی غروب بر آب استخر تلالویی زمستانی داشت. نوشگاهی در آنجا بود و او به طرفش پیش رفت. وقتی چشم گریس بیسوانجر به او افتاد؛ نه با مهربانی، آن‌طور که به درستی انتظار داشت، بلکه با تحکم به طرفش آمد.
به صدای بلند گفت: «بله دیگه، این جشن همه چیز داره، حتی مهمون ناخوانده.»
زن نمی‌‌توانست او را از رو ببرد – در این تردیدی نبود – و مرد هم جا نزد. مودبانه گفت: «به عنوان مهمون ناخوانده یه مشروب به من می‌رسد؟» زن گفت: «هرکاری دلتون می‌خواد بکنین، شما که ظاهرا اعتنایی به کارت دعوت ندارین.»
به او پشت کرد و به جمع چند مهمان پیوست، و مرد به طرف نوشگاه رفت سفارش ویسکی داد. مسئول نوشگاه برایش ریخت اما بی‌ادبی نشان داد. دنیایی که او در آن زندگی می‌کرد دنیایی بود که پیشخدمت‌ها به امتیازات اجتماعی اهمیت می‌دادند و بی‌اعتنایی مسئول نوشگاه گواه آن بود که قسمتی از اعتبار اجتماعی‌اش را از دست داده؛ یا شاید او تازه‌کار و ناآگاه بود. سپس صدای گریس را شنید که پشت سرش می‌گوید: «یه شبه به خاک سیاه نشستن – هیچی جز درآمد ماهانه براشون نموند – اون‌وقت یه روز یه‌شنبه مست سر و کله‌ش پیدا شد و از ما خواست که پنج‌هزار دلار به‌ش قرض بدیم….»
صحبت‌هایش همیشه درباره‌ پول دور می‌زد. با خود اندیشید که اگر دنبال مشروب نمی‌آمد سنگین‌تر بود. توی استخر شیرجه رفت، طول آن را پیمود و به راه افتاد.
استخر بعد در فهرستش دو تا مانده به آخرین استخر، در خانه‌ی همسر سابقش، شرلی آدامز، قرار داشت. زخم‌زبان‌هایی که در خانه‌ی بیسوانجر خورده‌بود اینجا درمان پیدا می‌کرد. عشق عصاره‌ی متعالی، زداینده‌ی درد و قرص خوش‌رنگی بود که به زانوهایش توانایی می‌داد و قلبش را از شور زندگی می‌آکند. آخرین باز هفته‌ی پیش، ماه پیش، یا سال پیش، کی بود؟ به یاد نمی‌‌آورد. خودش پیوند را گسسته بود، هرچند دست پیش را داشت و با اعتماد به نفس کامل از در بزرگ دیوار گرداگرد استخر پا به درون گذاشت. انگار استخر به نوعی از آن خودش بود. شرلی آنجا بود، گیسوانش برنجین و اندامش در حاشیه‌ی آب شفاف و لاجوردی، هیچ خاطره‌ی ژرفی را در او بیدار نمی‌‌کرد. با خود اندیشید که هرچه بوده با شور و حال بوده، هرچند شرلی به دنبال گسستن پیوند از جانب او به گریه افتاده‌ی بود. شرلی به دیدن ند دست و پایش را گم کرد و ند به این فکر افتاد که هنور آزرده خاطر است یا نه. نکند که باز اشک بریزد!
شرلی پرسید: «چه می‌خواهی؟»
«دارم سرتاسر حومه ی شهرو شناکنان طی می کنم.»
«خدایا، تو کی عقل پیدا می‌کنی؟»
«مگه چی شده؟»
زن گفت: «اگه دنبال پول اومدی یه سنت هم به‌ت نمی‌‌دم.»
«یه نوشیدنی که می‌دی؟»
«دارم ولی نمی‌دم. مهمون دارم.»
«باشه، زحمتو کم می‌کنم.»
شیرجه رفت و استخر را شناکنان پیمود؛ اما وقتی خواست خود را از جدول بالا بکشد، پی برد که قدرت بازو و شانه‌هایش تحلیل رفته. دست و پا زنان خودش را به پله رساند و بیرون رفت. سر برگرداند و در رختکن روشن مرد جوانی را دید. از روی چمن تاریک که می‌گذشت رایحه‌ی گلهای داودی یا میخک، نوعی عطر تند پائیزی، را در نسیم شبانه شنید. سر بلند کرد و ستاره‌ها را دید که پیدا شده‌اند؛ اما چرا به نظرش رسید که ستاره آندرومیدا، قیفاوس و کاسیوپیا را می‌بیند؟ بر سر صورت فلکی نیمه‌ی تابستان چه آمده بود؟ زیر گریه زد.
احتمالا برای اولین‌بار بود که در دوران زندگی بزرگسالی گریه می‌کرد، به یقین برای اولین‌بار در سراسر زندگیش بود که خود را تا این حد درمانده، عاری از شور و شوق، خسته و گیج و منگ می‌دید. گستاخی مسئول نوشگاه یا بی‌ادبی دلداده را درک نمی‌کرد، دلداده‌ای که در پایش زانو زده بود و شلوارش را از اشک خیس کرده‌بود. بیش از حد شنا کرده بود؛ بیش از حد در آب غوطه خورده بود؛ و بینی و گلویش از آب زیاد سوزش داشت. در این صورت چیزی که نیاز داشت یک نوشیدنی، یک هم‌نشین و لباسی تمیز و خشک بود، و با آنکه می‌توانست میان‌بر بزند، یکراست از جاده بگذرد و خانه‌اش برود، به راهش ادامه داد و راهی استخر گیمارتین شد. اینجا برای اولین‌بار در زندگی دست به شیرجه نزد، بلکه از پله‌ها پایین رفت، وارد آب سرد شد و با شنای پهلوی سر و دست شکسته، که احتمالا در جوانی یادگرفته بود، پیش رفت. خسته و لنگان‌لنگان به طرف خانه‌ی کلاید راه‌افتاد، طول استخر را با شلپ‌شلپ پیمود و چندبار دستش را به جدول استخر گرفت و نفس تازه کرد. از راه پله بالا رفت و نمی دانست با این حالی که دارد می‌تواند به خانه برسد یا نه. آنچه خواسته بود انجام داده‌بود، سرتاسر حومه شهر را شناکنان پیموده بود، اما خستگی چنان او را گیج و منگ کرده بود که موفقیتش نمودی نداشت. با قامتی خمیده و همان‌طور که به چهارچوب درها دست می‌گرفت تا تعادلش را حفظ کند به راه شن‌ریزی منتهی به خانه‌اش پیچید.
خانه تاریک بود. آیا آن‌قدر دیروقت بود که همه خوابیده باشند؟ آیا لوسیندا برای صرف شام در خانه‌ی وسترهیزی مانده؟ ایا دخترها به مادرشان پیوسته‌اند یا جای دیگری رفته‌اند؟ مگر توافق نکرده‌اند که یکشنبه‌ها هیچ دعوتی را نپذیرند؟ می‌خواست درهای گاراژ را باز کند تا ببیند کدام ماشین سرجایش هست. اما درها قفل بود و دستش از زنگ دسته‌ها سیاه شد. به طرف خانه که رفت یکی از ناودان‌ها را دید که توفان از جا کنده‌بود. ناودان مثل میله‌ی چتر بالای در آویزان بود، اما صبح روز بعد می‌شد آن را تعمیر کرد. درهای خانه قفل بود و او با خود فکر کرد که آشپز ابله یا کلفت ابله درها را قفل کرده‌اند تا اینکه به یادآورد که مدت‌هاست دیگر کلفت و آشپزی استخدام نکرده‌اند. فریاد کشید، با مشت به در کوفت، سعی کرد به زور شانه در را باز کند و سپس، از پشت پنجره‌ها که نگاه کرد، خانه را خالی دید.
نویسنده: جان چیور
مترجم: احمد گلشیری

برگرفته از کتاب: «داستان و نقد داستان»، مترجم: احمد گلشیری، جلد چهارم، انتشارات نگاه
حروف‌چین: فرشته نوبخت

ساعت دیواری، ظهر را اعلام کرد. سرگرد شچلکولوبف1، مالک هزار جریب زمین زراعتی و یک همسر جوان، کله‌ی نیمه طاس خود را از زیر شمد چیتی درآورد و بلند‌بلند ناسزا گفت. دیروز،هنگامی که از کنار آلاچیق رد می‌شد، صدای زن جوان خود، کارولینا کارلونا را با جفت گوش‌هایش شنیده بود که با لحنی به مراتب مهربان‌تر و خودمانی‌تر از معمول، با پسر عموی تازه‌واردش گرم گفت‌وگو بود. او شوهر خود را «گوساله» می‌نامید و می‌کوشید ثابت کند که سرگرد را به علت کند‌ذهنی و رفتار دهاتی‌وار و حالات جنون‌آسا و میخوارگی مزمنش، نه دوست می‌داشت، نه دوستش دارد، نه دوستش خواهد داشت. سرگرد، از شنیدن این حرف‌ها دست‌خوش بهت و خشم و جنون شده و مشت‌ها را دیوانه‌وار گره کرده بود؛ صورتش گر گرفته و سرخ‌تر از خرچنگ آب‌پز شده بود؛ در سراسر وجودش چنان همهمه و ترق وتروقی راه افتاد که نظیر آن حتی در جریان نبردهای حومه‌ی قارص2 هم راه نیفتاده بود. 
بعد از آن‌که از زیر شمد به آسمان خدا نگریست و چند فحش آبدار بر زبان آورد، شتابان از تخت به زیر آمد، مشت‌ها را در هوا تکان داد، چند دقیقه‌ای در اتاق قدم زد، سپس فریاد کشید:
– آهای کله‌پوک‌ها!
در اتاق، با سر و صدای زیاد باز شد و پانته‌لی پیشخدمت مخصوص و در عین حال آرایشگر و نظافت‌چی سرگرد، از در درآمد. یکی از لباس‌های کوتاه و نیمدار اربابش را به تن داشت و توله سگی را هم زیر بغل گرفته بود. همان جا، به چارچوب در تکیه داد و با حالتی آمیخته به احترام، چندین بار پلک زد.
سرگرد گفت:
– گوش کن پانته‌لی! دلم می‌خواهد امروز با تو مثل آدم حسابی حرف بزنم – رک وپوست کنده. این چه طرز ایستادن است؟ درست به ایست! آن مگس را هم از توی مشتت ول بده! حال درست شد! خوب، حاضری با من روراست باشی یا نه؟
– اختیار دارید جناب سرگرد.
– با آن چشم‌های ورقلمبیده از تعجب هم، نگاهم نکن. به آدم‌های متشخص نباید با چشم‌های حیرت‌زده نگاه کرد، زشت است! باز که نیشت را باز کرده‌ای! حقا که گاومیشی برادر! بعد از این همه سال هنوز یاد نگرفته‌ای که رفتارت در حضور من چطور باید باشد…بگذریم. حالا رک‌وپوست کنده و بدون تته‌پته به سؤالم جواب بده! تو زنت را کتک می‌زنی یا نه؟
پانته‌لی کف دست را به طرف دهان برد و پوزخندی ابلهانه زد. سپس خنده‌ی نخودی سر داد و من‌من‌کنان گفت:
– هر سه‌شنبه‌ی خدا، جناب سرگرد!
– این که خنده نداشت! این چیزها خنده برنمی‌دارد! دهانت را هم ببند! در حضور من این‌قدر تنت را نخاران- اصلاَ خوشم نمی‌آید.
لحظه‌ای به فکر فرو رفت، سپس ادامه داد:
– فکر می‌کنم فقط موژیک 3جماعت نیست که کتک می‌زند. تو چه فکر می‌کنی؟
– حق با شماست قربان!
– یک مثال بیاور!
– در همین شهر خودمان قاضی‌ای داریم به اسم پیوتر ایوانیچ… باید بشناسیدش… حدود ده سال پیش، سرایدارشان بودم. به از شما نباشد، مرد خوبی بود اما امان از وقتی که مست می‌کرد… خدا نصیب هیچ تنابنده‌ای نکند!… گاهی وقت‌ها، مست و پاتیل می‌آمد خانه و با مشت و لگد به جان دنده‌های خانم می‌افتاد. خدا همین‌جا ذلیلم کند اگر دروغ گفته باشم! گاه در آن هیروویر، یکی دو تا مشت هم نصیب من می‌شد. به جان زنش می‌افتاد و هوار می‌کشید: «زنکه‌ی بی‌شعور، تو دیگر دوستم نداری! به همین علت، می‌خواهم بکشمت، می‌خواهم چراغ عمرت را خاموش کنم…»
– خوب، زنش چه می‌گفت؟
– همه‌اش می‌گفت: «ببخشید… مرا ببخشید!»
– نه؟ راست می‌گویی؟ این‌که عالی است!»
سرگرد به قدری خوشحال شد که دست‌هایش را به هم مالید.
– البته که راست می‌گویم، جناب سرگرد! آخر چطور ممکن است آدم زن خودش را کتک نزند؟ مثلاَ یکیش خودم… مگر می‌شود زنم را کتک نزنم؟ خوب، زنی که سازدهنی مردم را زیر پایش له کند و بعدش هم به شیرینی‌های شما ناخنک بزند حقش است کتک بخورد… آخر مگر می‌شود مرتکب این همه خلاف شد؟
– لازم نیست برایم صغراکبرا بچینی، کله‌پوک! حالا دیگر استدلال هم می‌کند! تو را چه به استدلال؟ در کاری که به تو مربوط نمی‌شود، هیچ‌وقت دخالت نکن! راستی خانم چه‌کار می‌کنند؟
– خواب تشریف دارند قربان.
– هرچه باداباد! برو به ماریا بگو خانم را بیدار کند و ایشان را بفرستد پیش من… نه صبر کن، نرو! تو چه فکر می‌کنی؟ به نظر تو من شبیه موژیک جماعت هستم؟
– چرا باید شبیه موژیک باشید؟ کی دیده شده که ارباب شبیه موژیک باشد؟ البته هیچه وقت دیده نشده!
این را گفت و شانه‌هایش را بالا انداخت و در را با صدای خشکی باز کرد و بیرون رفت. سرگرد هم که آثار اضطراب بر چهره‌اش نقش خورده بود، آبی به سروروی خود زد و مشغول پوشیدن لباس شد.
سرگرد، همین ک همسر بیست ساله‌ی تودل‌برواش از در وارد شد با نیش‌دارترین لحنی که میسرش بود گفت:
– عزیز دلم، می‌توانی ساعتی از وقت گران‌بهایت را که این همه برای همه‌مان مفید است، در اختیار من بگذاری؟
زن، پیشانی‌اش را برای بوسه، به سرگرد عرضه کرد و جواب داد:
– با کمال میل، دوست من!
– عزیز دلم، هوس کرده‌ام روی دریاچه گشتی بزنیم… کمی تفریح کنیم… حاضری همراهی‌ام کنی؟
– فکر نمی‌کنی هوا گرم باشد؟ با وجود این، بابا جانم، پیشنهادت را با کمال میل قبول می‌کنم. اما به یک شرط: تو پارو می‌زنی، من سکان می‌گیرم. باید کمی هم خوراکی برداریم- من که از صبح چیزی نخورده‌ام…
سرگرد، تازیانه‌ای را که در جیب گذاشته بود، با دست لمس کرد و گفت:
– خوراکی برداشته‌ام.
حدود نیم ساعت بعد از این گفت‌وگو، زن و شوهر سوار قایق بودند و به سمت وسط دریاچه، پیش می‌رفتند. سرگرد، عرق‌ریزان پارو می‌زد و همسرش، قایق را هدایت می‌کرد. مرد، نگاه آکنده از خشمش را به کارولینا کارلونای نگران دوخته بود ودر حالی که در آتش بی‌صبری می‌سوخت، زیر لب با خود غرولند می‌کرد: «نگاهش کنید! شما را به خدا نگاهش کنید!». همین که قایق به وسط دریاچه رسید، سرگرد با صدای بم خود فرمان داد: «ایست!» قایق، از حرکت بازماند. چهره‌ی سرگرد، ارغوانی شد و زانوانش لرزیدند. زن، نگاه شگفت‌زده‌ی خود را به شوهر دوخت و پرسید:
– چه‌ات شده آپولوشا؟
سرگرد غرش‌کنان گفت:
– پس می‌فرمایید که بنده گوساله‌ام، ها؟ پس من…من… کی‌ام؟ یک کله‌پوک کندذهن؟ پس تو دوستم نداشتی و دوستم نخواهی داشت، ها؟ پس تو… من…
بار دیگر غرید و مشتش را بلند کرد و تازیانه را در هوا چرخاند و توی قایق… o temporo o mores!…4 کشمکشی وحشتناک درگرفت. درگیری‌شان چنان بود که در وصف نگنجد! این حادثه را حتی خوش ‌قریحه‌ترین نقاش ایتالیا دیده نیز محال است بتواند ترسیم کند… پیش از آن‌که سرگرد بتواند به از دست رفتن مشتی از موی سر خود پی ببرد و پیش از آن‌که زن جوان، بتواند تازیانه را که از دست شوهر درربوده بود به کار گیرد، قایق واژگون شد و…
در همین هنگام ایوان پاولویچ، کلیددار سابق سرگرد که اکنون در بخشداری به عنوان دفترنویس خدمت می‌کرد، در ساحل دریاچه، سوت‌زنان مشغول قدم زدن بود. او با بی‌صبری منتظر آن بود که دختران روستایی از راه برسند و بنا به عادت هرروزه‌شان، در دریاچه آب‌تنی کنند؛ سیگار پشت سیگار دود می‌کرد و به چشم‌چرانی سیری که بنا بود نصیبش شود می‌اندیشید. ناگهان فریادهای جانکاهی به گوشش رسید. صدای اربابان سابق خود را شناخت. سرگرد و همسرش داد می‌زدند: «کمک! کمک!» ایوان پاولویچ، کت و شلوار و چکمه‌هایش را بی‌تأمل درآورد، سه بار صلیب بر سینه رسم کرد و به قصد نجات آن دو، خود را به آب زد. از آن‌جایی که قابلیت او در فن شناگری بیش از قابلیتش در دفترنویسی بود، در مدتی کمتر از سه دقیقه، خویشتن را در کنار مغروقین یافت. شناکنان به آن دو نزدیک شد و در دم در بن‌بست قرار گرفت- با خودش فکر کرد: «لعنت بر شیطان! به داد کدام یکی برسم؟» توان آن را نداشت که هر دو را نجات دهد- فقط یکی از آن دو را می‌توانست از مهلکه برهاند. عضلات صورتش، از شدت تردید و تحیر، کج و معوج شدند؛ گاه به این و گاه به آن دگر، چنگ می‌انداخت. سرانجام رو کرد به آن‌ها و گفت:
– فقط یکی‌تان! هر دوتان، زورم نمی‌رسد! به خیال‌تان رسیده که من نهنگم؟
کارولینا کارلونا که به دامان کت سرگرد، چنگ انداخته بود زوزه‌کشان گفت:
– ایوان عزیزم، مرا… مرا نجات بده! باهات عروسی می‌کنم! به همه‌ی مقدسات قسم می‌خورم زنت شوم! وای، خدا جان، دارم غرق می‌شوم!
سرگرد نیز در حالی که آب قورت می‌داد، با صدای بمش هوار می‌کشید:
– ایوان! ایوان پاولویچ! مرد باش! مرا نجات بده، برادر! یک روبل پول ودکات با من! نگذار جوانمرگ شوم!… سر تا پایت را طلا می‌گیرم… بجنب، نجاتم بده! واقعاً که… قول می‌دهم با خواهرت ماریا، عروسی کنم… به خدا می‌گیرمش! خواهرت خیلی تودل‌بروست! به حرف‌های زنم گوش نده، مرده‌شوی قیافه‌اش را ببرد! اگر نجاتم ندهی، می‌کشمت! از چنگم زنده درنمی‌روی!
دریاچه به دور سر دفترنویس بخشداری طوری چرخید که نزدیک بود غرق شود. وعده‌های هر دو را به یکسان، مقرون به صرفه یافت- یکی با صرفه‌تر از دیگری. کدام یک را انتخاب کند؟ فرصت، داشت از دست می‌رفت. سرانجام، تصمیم خود را گرفت: «هر دو را نجات می‌دهم! از هردوشان بماسد، بهتر از آن است که فقط از یکی‌شان بماسد… توکل به خدا!» آن‌گاه صلیبی بر سینه رسم کرد، با دست راستش کارولینا کارلونا را زیر بغل گرفت، انگشت سبابه‌ی همان دست را به کراوات سرگرد حلقه زد و هن‌هن‌کنان به سمت ساحل شنا کرد. با دست چپ شنا می‌کرد و در همان حال، دستور می‌داد: «پا بزنید! پا بزنید!» به آینده‌ی درخشانی که در انتظارش بود می‌اندیشید: «خانم، زن خودم می‌شود، سرگرد هم می‌شود دامادم… به‌به! حالا دیگر تا می‌توانی کیف کن!… بعد از این، نانت توی روغن است، پسر… نان شیرینی تازه بلنبان و سیگار برگ اعلا بکش!… خدایا، شکرت!» شنای یک دستی، آن هم با دو بار گران و جهت مخالف باد، کار ساده‌ای نبود اما فکر آینده‌ی درخشان، نیروی ایوان پاولویچ را دو چندان کرده بود. سرانجام در حالی که لبخند می‌زد و از فرط خوشبختی، خنده‌های نخودی می‌کرد، موفق شد زن و شوهر را به ساحل برساند. خوشحالی ایوان پاولویچ بی حدومرز بود. اما همین که نگاهش به زن و شوهر افتاد که دوستانه دست در دست هم داده و ایستاده بودند، رنگ از صورتش پرید؛ مشتی به پیشانی خود کوبید و بی آن‌که به دختران روستایی که از آب‌تنی دست کشیده و دسته‌جمعی به دور زن و شوهر حلقه زده و نگاه‌های آمیخته به بهت و تحسین‌شان را به دفترنویس شجاع دوخته بودند اعتنا کنند، با صدای بلند، زار زد.
فردای آن روز، ایوان پاولویچ به توصیه‌ی سرگرد از بخشداری اخراج شد. کارولینا کارلونا نیز به خدمت ماریا خاتمه داد و به او گفت: «حالا برو سراغ ارباب مهربان خودت!»
ایوان پاولویچ در کرانه‌ی دریاچه‌ی منحوس راه می‌رفت و بلندبلند با خودش حرف می‌زد:
– ای آدم‌ها، فغان از دست شما! آخر این همه نمک‌نشناسی؟!
1880
——————————————–
پی‌نوشت:
1– Chtchelkolobov، معنی تحت‌اللفظی این اسم می‌تواند «پیشانی تلنگری» باشد.
2– Ghars، اشاره به جنگ روسیه با عثمانی‌هاست.
3– Moujik، دهقان- دهاتی.
4– چه روزگاری، چه اخلاقیاتی!…( لاتین)
نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان

از : مجموعه‌ی آثار چخوف، جلد اول، داستان‌های کوتاه 1، چاپ دوم: بهار 1381، انتشارات توس، تهران
حروف‌چین: ش. گرمارودی

آتش زردشت

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه‌ی خانه‌های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری. سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر، دست راست، طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه‌ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار‌هاینریش بل بود. طرفِ چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می‌کرد و با شعله‌ی کوتاه سرخ میان کنده‌ها می‌سوخت.
ما، من و بانویی، که یک هفته بود رسیده بودیم، با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی‌ها را دور میز و رو به شومینه می‌چیدیم و شب می‌آمدیم تا با آتش گرم شویم. گرداگردمان، آن طرف شیشه‌ها، سیاهی چند درخت پر شکوفه بود بر چمنی که فقط تکه‌هاییش روشن بود.
غیر از ما یک زن نویسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و یک زوج آلبانیایی که ما فقط اسم مرد را می‌دانستیم. اسمش یلوی بود که یکی دو ماهی اینجا بوده، تنها، و بعد که در آلبانی جنگ داخلی می‌شود سعی می‌کند زن و بچه‌هاش را بیرون بکشد و حالا چند روزی بود که زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود که به جمع ما می‌پیوستند. همان روز اولی که رسیدند، بانویی گفت: این دختر کوچکه‌شان تا مرا می‌بیند می‌رود توی خانه‌شان.
گفتم: از من هم می‌ترسد، تا مرا دید، جیغ‌زنان رفت پشت پدرش قایم شد.
دو سه روز طول کشید تا با حضور ما اخت شد. فقط انگار آلبانیایی می‌دانست و حالا دیگر با آن موهای کوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلاً به تلفن‌ها جواب می‌داد و همه‌اش هم چند باری می‌گفت ناین و تلفن را قطع می‌کرد و ما که به تلفن نزدیک‌تر بودیم، تا صدای زنگ را می‌شنیدیم می‌دویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم. نمی‌دانم از کی- شاید هم از زن مرد نقاش، سیلویا که فرانسوی بود و کمی‌هم فارسی می‌دانست- شنیدیم در تیرانا بچه‌ها و مادرشان اغلب مجبور بوده‌اند درازکش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم‌های مسلح قرار نگیرند.
بانویی لیوان چای به دست می‌گفت: عصر که آمدم تا اخبار تلویزیون آلمان را ببینم که مثلاً از تصویرهاش بفهمم چه خبر است، تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را که نشان دادند، آنیسا گفت: «تیرانا.» گفتم: «ناین، ایران، تهران.» جیغ زد: «ناین، تیرانا» با مهربانی خم شدم طرفش گفتم: «ناین، تهران.» و به خودم اشاره کردم. جیغ زد: «تیرانا، تیرانا!»‌ و دوید بیرون.
هنوز فنجان اول چای مان را نخورده بودیم که اول زن یلوی و بعد خودش آمدند، و با تعارف سیلویا نشستند. یلوی رو به بانویی کرد، و گفت: «ناین، تیرانا.» و خندید.
بانویی گفت: «ناین، تهران.»
و به انگلیسی گفت: آمدم که اخبار گوش بدهم. آنیسا هم بود…
یلوی شانه بالا انداخت و دست‌هایش را تکان داد و رو به سیلویا چیزی گفت.
سیلویا گفت: انگلیسی نمی‌فهمد، فقط کلمات مشترک را تشخیص می‌دهد.
بانویی به فارسی و رو به سیلویا گفت: شاید ناراحت شده باشند، لطفا توضیج بده که چی شدهم
سیلویا به فارسی شکسته بسته گفت: حال ندارم. می‌فهمد.
یلوی آهنگ‌ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی، آلمانی و فرانسه می‌دانست و نمی‌دانم چند زبان دیگر. من و بانویی انگلیسی می‌دانستیم و مراد چند کلمه‌ای انگلیسی می‌فهمید، اما فقط فارسی حرف می‌زد. زن یلوی ظاهراً انگلیسی کمی‌ می‌فهمید، یا نمی‌فهمید و فقط همچنان لبخند می‌زد. ناتاشا کمی ‌انگلیسی می‌دانست و روسی. پس اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من و احتمالاً ناتاشا حوصله می‌کردند می‌شد فهمید که هر کس چه می‌گوید. اما سیلویا مریض احوال بود، شاید هم واقعاً مریض بود. نمی‌دانم از کی شنیده بودیم که سینه‌اش را عمل کرده‌اند.
صدای تلفن که بلند شد، ناتاشا بلند شد و دوید به طرف تلفن و به انگلیسی گفت: از پاریس است با من کار دارند.
درست حدس زده بود. داشت حرف می‌زد، انگار به روسی. ما ساکت نشسته بودیم و به آتش و شاید به سایه‌ی درخت‌های پرشکوفه‌ی آن طرف شیشه‌ها نگاه می‌کردیم و به صدای ناتاشا گوش می‌دادیم که بلند بلند حرف می‌زد. من بلند شدم و برای چهارتامان چای ریختم و به یلوی اشاره کردم که می‌خواهد یا نه و به انگلیسی گفتم:چای.
با اشاره‌ی سر و دست فهماند که نمی‌خواهد و چیزی هم گفت. سیلویا گفت: این‌ها بیشتر چای کیسه‌ای می‌خورند.
زن یلوی به انگلیسی گفت: بله.
برایش ریختم. برداشت و بو کرد و حتی لب نزد. صدای خنده‌ی ناتاشا، بلند و جیغ مانند، می‌آمد. یلوی سری تکان داد و با دست انگار صدا را پس زد از سیلویا پرسیدم: انگار از ناتاشا و شاید همه‌ی روس‌ها خوشش نمی‌آید؟
سیلویا فقط دو کلمه ای به فرانسه به یلوی گفت. بعد که یلوی جوابش را داد، دو پر شالش را که به گرد شانه و بازوهای لاغرش پیچانده بود، بیشتر کشید و گفت: یلوی می‌گوید: «صداش و حرکاتش خیلی، یعنی زیادی متجاوز هست، انگار فقط خودش اینجا هست.»
زبانه‌ی آتش حالا بلندتر شده بود و به پوسته‌ی کنده‌های گرد تا گردش می‌رسید. چه جانی کنده بودیم تا روشنش کنیم. بانویی خرده چوب می‌ریخت و من فوت می‌کردم. بالاخره هم روزنامه ای را مچاله کردیم و زیر خرده چوب‌ها و برگ‌ها گذاشتیم تا خانه کرد. وقتی مراد و سیلویا کنده به دست پیداشان شد، ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می‌کردیم که از میانه‌ی سیاهیِ برگ‌ها و روزنامه لرزان لرزان قد می‌کشید و به گرد خرده چوب‌ها می‌پیچید.
یلوی چیزی گفت. سیلویا گفت: اخبار ایران را شنیده.
مراد گفت: این که خیلی حرف زد.
سیلویا با صدای خسته گفت: برای شما ندارد- چه می‌گویید ؟-‌هان، تازگی. دانشجو‌ها و محصل‌ها رفته‌اند جلو سفارت ‌آلمان. فریاد کرده‌اند زیاد. راجع به همین دادگاه برلن. خواسته‌اند به سفارت حمله کنند، اما پلیس بوده، زنجیر بسته بودند، دست به دست. پلیس ضد شورش بوده. بعد هم رفته‌اند.
ناتاشا آمد، می‌خندید. خم شده بود به طرف یلوی و بلند بلند چیزی می‌گفت و به سر و صورتش اشاره می‌کرد و به گردنش و به یخه‌ی پیراهن سفیدش وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل‌هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید. یلوی نمی‌خندید. سر به زیر انداخت و با صدای نرم و آهسته‌اش برای سیلویا توضیح داد. سیلویا گفت: می‌گوید: «دوستش قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه. از همه چیزش گفته، بعد، بالأخره، یادش آمده چوب زیر بغل دارد.»
به ناتاشا نگاه کردیم. نگاه‌مان کرد. متعجب بود. به انگلیسی توضیح داد و باز به سر و صورتش، خط بالای لب و به یخه و حتی دامن بلوزش و بالأخره شلوارش اشاره کرد، و بالأخره شکل دو چوب زیر بغل را ساخت و بلند بلند خندید. بانویی و من هم خندیدیم. بانویی گفت: ناتاشا می‌گوید فردا دارد می‌رود پاریس. بار اولش است. به کسی که اسماً می‌شناخته زنگ زده که بیاید جلوش. ناتاشا از طرف پرسیده چطور بشناسمت؟ طرف هم گفته: «خوب من کلاهِ بره به سر دارم. خاکستری است. سبیل هم دارم. کراواتم زرشکی است با خط‌های آبی. کتم هم چهارخانه است. شلوار طوسی هم می‌پوشم.» بعد هم گفته: «اگر دیر رسیدم، ناراحت نباش، ماه پیش پایم شکسته، و هنوز مجبورم با چوب زیر بغل راه بروم.»
مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم. زن یلوی فقط لبخند می‌زد. یلوی انگار به آتش نگاه می‌کرد. ناتاشا شکل سبیلی بالای لبش ساخت، به انگلیسی گفت: «سبیل.» و با تکان هر دو شانه خندید و بالأخره کنار بانویی نشست. این بار یلوی به آلبانیایی حتماً برای زنش گفت و به ناتاشا اشاره کرد و بعد به پشت لبش و پیراهنش و بالأخره شکل چوب زیر بغل را ساخت زنش هم خندید، بی‌صدا. ناتاشا باز بلند خندید.
مراد گفت: از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست؟
سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره کرد و باز به آتش نگاه کرد. زنش همچنان لبخند می‌زد.
مراد باز گفت: درباره‌ی این شاهه دقیق ازش بپرس، برای من جالب است. نکند ما هم باز برگردیم به همان نقطه‌ی اول.
سلویا پرسید، و بعد بالأخره ترجمه کرد: می‌گوید: «ما، مشکل ما مافیا هست، مافیای روسی و ایتالیایی. اسلحه دارند، همه. بعضی‌ها هم از گرسنگی حمله می‌کنند. چی می‌گویید؟ ( و با دست چیزی را در هوا مشت کرد.) هر چه پیدا بشود کرد.
گفتم: غارت.
– بله، مرسی. غارت می‌کنند، از خانه‌ها. مغازه‌ها- می‌گوید- خالی است.
یلوی باز توضیحی داد، و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت: «دختر من.» و همچنان باز به فرانسوی حرف زد.
ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید. بعد مدتی با هم حرف زدند. ناتاشا بلند شده بود و داد می‌کشید. یلوی، همچنان نرم و سر به زیر افکنده، جواب می‌داد.
سیلویا آهسته گفت: من نمی‌فهمم که، اما گمان دارم سر روسی بودن یا آلبانیایی بودن همین مافیاهاشان حرفشان هست.
من پرسیدم: قبلش چی می‌گفت؟
– یادم نمی‌آید.
– داشت از آنیسا اسم می‌برد.
– بله، بله یادم رفت. این‌ها خانواده‌ی یلوی، بیشتر وقت‌هاشان روی زمین خواب می‌کرده‌اند. نه، خواب نه. بیدار بوده‌اند ( به شیشه‌ی کنارش اشاره کرد). از ترس تیر روی زمین خوابیده می‌بودند. حالا هم آنیسا شب‌ها خواب می‌بیند، و از تخت می‌پرد، پرت می‌شود، نه، خودش می‌رود روی زمین، رویِ زمین- چه می‌گویید شما؟
ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شکسته بسته برای بانویی توضیح می‌داد، اول هم عذر خواست که عصبانی شده. بانویی ترجمه کرد: می‌گوید: «یلوی بی‌رحمی‌ می‌کند. ما با هم اغلب دعوامان می‌شود. او همه‌ی بدبختی‌هاشان را گردن ما روس‌ها می‌اندازد. خوب، درست است که مافیای روسی هست، بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق‌اند، گ. پ. او. اعضای عالیرتبه‌ی دولتی سابق حالا شده‌اند حامی‌ِ دارودسته‌ی اراذل. همه‌ی مؤسسات دولتی را و حتی کارخانجات را همان حاکمان قبلی بین خودشان تقسیم کرده‌اند. آلبانی چند قرن زیر سلطه‌ی ترک‌های عثمانی بوده. آخرین ملت بالکان هم بوده که مستقل شده. بعد هم که ما روس‌ها رفتیم کمونیست‌شان کردیم. آن‌وقت نوبت آلمانی‌ها شد، باز هم نوبتِ روس‌ها. در ماجرایِ این چند سال آلبانی آخرین کشور اروپای شرقی بود که مستقل شد، با شورش هم شروع شد. حالا همان حاکمان قبل یک شبه شده‌اند لیبرال و دمکرات، مافیای ایتالیا هم آمده. جوان‌های گرسنه هم هستند، بیکارند. چند نفر که دور هم جمع بشوند و یکی دو خانه غارت کنند می‌شود یک دار و دسته. کادرهای ارتش هم دست به کار شده‌اند، پلیس هم. حقوق که نمی‌گیرند، برای همین، غارت می‌کنند، می‌کشند.»
ناتاشا با یلوی حرف زد. یلوی هم چیزی گفت و بالأخره رو به سیلویا کرد و ترجمه کرد. سیلویا گفت: یک ماهی هست که با هم چیز می‌کنند، دعوا نه، حرف می‌زدند. من این حرف‌ها را حوصله‌ی ترجمه ندارم. هرجا مثل هرجا می‌باشد، مثل یوگوسلاوی سابق. جنگ است. می‌کشند. به زن‌ها… خودتان می‌فهمید. انقلاب کرده‌اید.
گفتم: در انقلاب ایران این حرف‌ها نبود. هیچ‌کس به زنی تجاوز نکرد. جایی را غارت نکردند.
سیلویا گفت: شیشه‌ی بانک‌ها را می‌شکستند. یک سینما را با همه، هرکس که بود توش، آتش انداختند. من خودم بودم ایران. به صورت زن‌ها اسید پاشیدند.
بانویی گفت: این‌ها استثنا بود. مردم به جایی برای غارت حمله نمی‌کردند. شیشه‌ی بانک‌ها را شکستند، اما حتی یک مورد هم نشنیدیم که کسی پولی بردارد.
سیلویا گفت: کتاب‌های یکی از همین طاغوت‌ها- مراد بوده، دیده- ریخته بودند توی استخر. کتاب‌ها بیشتر کتابهای خطی بوده. همه‌جا شبیه هم هستند.
بانویی گونه‌هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای کوتاه کرده‌اش می‌کشید.
به انگلیسی برای ناتاشا توضیح دادم که چه‌طور بود. از تجربه‌هام می‌گفتم. یک ستون دوریالی که توی اتاق تلفن دیده بودم، یا زنی بچه به بغل که سبد میوه به دست جلو در خانه‌شان ایستاده بود و به هر کس که می‌گذشت تعارف می‌کرد. از مردی هم گفتم که کاسه به یک دست و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان آب می‌داد. این را هم تعریف کردم که بچه‌های محل پیت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانه‌مان آوردند. شب‌ها هم چوب به دست سر کوچه پاس می‌دادند. آخرش هم از موتورسواری گفتم که اسلحه به دست دیدمش. اولین آدم غیر ارتشی که اسلحه به دست دیدم و از شادی هورا کشیدم. گفتم: «همان وقت فهمیدم که حالا دیگر نوبت ماست.»
ناتاشا پرسید: حالا که فکر نمی‌کنی نوبت شماها بوده؟
گفتم: همین طوری فکر کردم که دیگر مردم دست خالی نیستند.
ناتاشا به انگلیسی گفت: آقای یلوی فکر می‌کند، هروقت خون و خونریزی باشد، برنده کسی است که می‌تواند بکشد، اما من فکرمی‌کنم…
بعد خطاب به یلوی و زنش شاید به روسی چیزهایی گفت. بعد یلوی همان‌طور آرام و یکنواخت جوابی داد که نفهمیدیم تا بالأخره سیلویا با آن صدای تیز و حرکات دست گفت و گفت باز یلوی گفت. سیلویا گفت: باز- چی می‌گویید؟- مثل سگ و گربه به هم پریده‌اند.
بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت.
مراد آهسته از سیلویا پرسید: چی داشتی می‌گفتی؟
– همان چیزهایی که اوایل انقلاب دیدیم.
مراد به فارسی گفت: سیلویا اشتباه می‌کند، آن وقایع را از دید یک خارجی می‌دید، هر خشونت جزیی می‌ترساندش. وقتی توی یک راهپیمایی راهش نداده بودند، گریه‌کنان برگشت خانه. بعد از تظاهرات زن‌ها در اعتراض به شعار «یا روسری یا توسری» دیگر نماند.
بانویی اول برای ناتاشا ترجمه کرد، بعد ناتاشا برای یلوی. بعد هم به فارسی گفت: به سر خود من هم آمد. کاپشنی تنم داشتم که کلاه سر خود بود…
سیلویا گفت: کلاه چی؟
– کلاه داشت برای مثلاً برف یا سرما.
سیلویا گفت: خوب بعدش چی؟ بفرمایید.
– هیچی، زنی بود که پشت سر من می‌آمد. اولش خواهش کرد که سرم را بپوشانم، چون نامحرم هست. خودش هم کمکم کرد و کلاه را سرم کشید. کمی‌که رفتم سروگردنم عرق کرد، و من کلاه را انداختم پشت سرم. این بار زن، بی‌آنکه حرفی بزند، به سرم کشید. باز من انداختم و چیزی هم بهش گفتم. لبخند می‌زد و با چشم و ابرو مردهای طرف پیاده رو را نشان داد. من یکی دو صف جلوتر رفتم و کلاه را پس زدم. باز کسی به زور سرم کرد. خودش بود، فقط چشم‌هاش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره می‌کرد. این بار من کلاه را پشت سرم، زیر لبه‌ی کاپشن فرو کردم و زیپش را تا زیر گلو کشیدم بالا. چند قدم که جلوتر رفتم کفلم آتش گرفت. به پشت سرم نگاه کردم. یکی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و کنارم هم زنهای چادری. فقط یک چشم‌شان پیدا بود. باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت. نمی‌شد ادامه داد. از صف بیرون آمدم، اما فرداش باز فکر کردم اتفاقی بوده… هر روز اتفاقی می‌افتاد و ما باز فکر می‌کردیم، اتفاقی است یا ساواکی‌ها هستند که سنگ می‌پرانند.
بعد به انگلیسی شروع کرد تا برای ناتاشا ترجمه کند. گوش نمی‌داد با یلوی داشت حرف می‌زد و حالا دیگر یلوی هم داد می‌کشید، و انگشت اشاره‌ی دست راستش را رو به ناتاشا تکان تکان می‌داد.
سیلویا گفت: باز دعواشان شد.
و به فرانسوی به یلوی چیزی گفت. یلوی دستی به صورتش کشید و به دو انگشت چشم‌هاش را مالید، بعد سیگاری روشن کرد. زیر لب داشت با زنش، حتماً به آلبانیایی، حرف می‌زد.
زبانه‌ی باریک آتش حالا رسیده بود به سر کنده‌ها. از بدنه‌ی کنده‌ها هم زبانه می‌کشید و آن پایین دیگر نه سیاهه‌ی خرده چوبی بود و نه پوسته پوسته‌های سیاه کاغذ سوخته، که رنگ‌های سرخ و صورتی در هم می‌رفت و به کناره‌های گاهی آبی ختم می‌شد، زبانه‌های باریک و بلند آبی.
یلوی خطاب به ما، من و بانویی، حرف می‌زد. سیلویا گفت: معذرت خواست. می‌گوید یکی از آهنگ‌های زمان انور خوجه مال من هست. عضو حزب بوده، و عضو اتحادیه‌ی نویسندگان و هنرمندان. بعدش، می‌گفت، یک آهنگ ساختم قشنگ، خیلی خیلی زیبا. نمی‌دانم چی باید گفت. نگذاشتند پخش بشود.
مراد گفت: ممنوع.
– بله ممنوع می‌گردد، اما آن آهنگ که همیشه پخش می‌شود از رادیو، نه، می‌شده، بدون نام آهنگ‌سازش یلوی. باز هم گفت، یادم نیست. مهم نیست. همه‌جا یک جور هست. شما هم دارید، مانندش توی این دنیا زیاد هست.
ناتاشا به انگلیسی گفت: من به یلوی می‌گویم چرا همه‌اش را از چشم روس‌ها می‌بیند؟ همین بلا هم سر ما آمد. مقامات ما هم یک شبه صاحب میلیون‌ها ثروت شدند، صاحب ملک و املاک و ویلا. مافیا هم هست، قاچاق هم هست، گاهی می‌شنویم در کاباره‌ها رقاصه‌ها توی استخرِ شامپانی شنا می‌کنند. مثلِ قدیم، سیگارشان را با دلار آتش می‌زنند. آن‌وقت زن‌ها دخترهای جوان می‌روند به دوبی، یک هفته، دو هفته، و بعد بر می‌گردند با غذا، با پول تا خانواده شان از گرسنگی نمیرند.
به مراد ‌آهسته گفتم: ما را بگو که جوانی‌مان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف کردیم. 
ناتاشا از بانویی پرسید: شوهرت چه گفت؟
بانویی به انگلیسی گفت: این‌ها، یعنی راستش همه‌ی ما برای یک کتاب، حتی یک جزوه‌ی چند صفحه‌ای ترجمه از روسی گاهی سال‌ها زندان رفته‌ایم که مثلاً برسیم به شما، کشور ما بشود بهشت باکو، بهشت لنینگراد. حالا…
دیگر گوش نمی‌دادم. به ناتاشا هم که انگار داشت در جواب چیزی می‌گفت گوش ندادم. خوشه خوشه‌های شعله‌ها، کوتاه و بلند، جمع شده بودند و زبانه‌ی بلند و باریک رو به دهانه‌ی ناپیدای لوله‌ی شومینه گر می‌کشید. با اشاره به آتش، به فارسی، بلند گفتم: آتش زردشت.
بانویی به انگلیسی گفت: آتش زردشت.
یلوی خندید و به زنش چیزی گفت که زردشت اش را فهمیدیم.
سیلویا گفت: زردشت، بله، آتش. قبله بوده، نه؟
هیچ کدام حرفی نزدیم که به آتش نگاه می‌کردیم، به زبانه‌ی بلند و رنگ در رنگ و شاید به سینه‌ی آتش که سرخ بود و گرم و دیگر حتی یک لکه‌ی سیاه هم در کانونش نبود.
خانه‌ی هانریش بل
اواخر فروردین ماه 1376
نویسنده: هوشنگ گلشیری
از کتابِ «نیمه تاریک ماه» نشر نیلوفر – چاپ بهار 82
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

باغ سنگ

روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته‌ بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به‌کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. چرا هیچ‌کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده‌بود؟ مگر راست نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و…؟
مردگفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.
فیروز را بارها پیش دکتر برده‌بودند. دکتر گفته‌بود: وصلت قوم و خویش نزدیک…از نظر ژنتیک…به یک کلام منگول بود. اما همه‌اش که تقصیر الماس نبود. گویا زن و مرد با هم بچه را می‌سازند.
سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچه‌ی سفید را آلود. زنی که قند می‌سائید، قندها را سپرد دستِ زنی که کنارش ایستاده بود. الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاکسی به سراغ قفل‌سازی که پیشاپیش با او قرار گذاشته‌بود رفت و با همان تاکسی قفل‌ساز را به خانه آورد و قفل‌ساز به عوض کردن قفل خانه مشغول شد. پسرش را از رقیه گرفت و بوسید. فیروز بلد بود بخندد. به لب‌ها فشار می‌آورد و لب‌ها کج و کوله می‌شد تا خنده کی نقش ببندد؟ به روی پدر نمی‌خندید و به آغوش او هم نمی‌رفت. چشم‌های فیروز هم می‌دید و گوش‌هایش برای قصه شنیدن جان می‌داد. اما پاها و دست‌هایش رشد نکرده‌بود – نی‌های قلیان – و هرچه الماس یک حرف و دو حرف بر زبانش گذاشت، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت. – یک لخته گوشت – مرد می‌گفت هیچ هیچ است و زن می‌گفت که من عاشق همین هیچم. مرد راست می‌آمد، چپ می‌رفت و می‌گفت: برو پی کارت. خاک بر سرت کنند با این بچه زائیدنت. می‌گفت تو هیچ کار برای من نکرده‌ای. اگر راست می‌گویی خانه را به اسم من بکن. الماس می‌دانست کجایش می‌سوزد؟ از سیر تا پیاز کارهایش خبر داشت. با ندای خواهر شوهر که جان جانانش بود، خودش را هر طور که می‌توانست می‌رسانید و پاورچین به صحنه‌ی عملیات مرد راهنمایی می‌شد و با سکوت شاهد بود و چنان به هنگام صحنه را ترک می‌گفت که حتی خاله و دختر خاله هم متوجه نمی‌شدند که کی رفته‌بود؟
مدت‌ها بود که بخش عمده‌ی دار و ندار جواد را در چمدان‌ها بسته بود. قفل‌ساز که رفت، بازمانده را در چمدان‌های دیگر گذاشت و بچه به بغل، او و رقیه هی رفتند و آمدند و چمدان‌ها را به خانه همسایه، نادره خانم بردند. تنها بوی مرد در خانه مانده‌بود. بوی پا و عرق زیر بغل. بوی…ایا این بوها تا آخر عمر با او می‌ماند؟
نادره‌ خانم پرسید: رسید بدهم؟ نه. به نادره خانم اطمینان داشت. نادره ‌خانم گفت بهتر است رسید بدهم. فردا هزار و یک ادعا می‌کند. نه. لزومی نداشت. ریزِ دار و ندار شوهر را یادداشت کرده بود. نادره خانم گریه کرد. گفت: خیال می‌کنی تنها خودت زن هدف و زن زباله هستی؟
– خانه‌ات را به آتش می‌کشم. بالش می‌گذارم روی سر فیروز و هیچت را خفه می‌کنم. اسید می‌پاشم به صورتت. اِله می‌کنم. بِله می‌کنم. دو سه بار چشم‌هایش را درانیده بود و گفته بود برو خودت را بکش نسناس.
– دو علی گلابی، در دل می‌گفت. اما همان دل به سمتی می‌راندش که خود را از زنِ «هدف» بودن و زنِ «زباله» بودن برهاند. حتی اگر تهدیدهای مرد به حقیقت می‌پیوست. دل می‌گفت: آخر تا کی؟ همتی کن. «هر سفیهی خواند خواهد خارزارت» دل همیشه با شعر ندا و صلایش را بسر می‌داد. و ندای همین دل هم در آغاز معرکه درست بود. کاش به این ندا گوش داده‌بود که می‌گفت: نکن. از او گریز تا تو هم در بلا نیفتی.
چقدر دوره‌اش کرده‌بودند. چقدر جواد التماس کرده بود و الماس ناز کرده بود. مادر خدابیامرز و خاله‌اش می‌گفتند آخر ناف ترا به اسم جواد بریده‌اند. خود جواد چاخان می‌کرد که از بچگی عاشقش بوده. می‌گفت: عقد دخترخاله و پسرخاله را در آسمان‌ها بسته‌اند. الماس هرچند بچه بود اما شنیده بود که عقد دخترعمو و پسرعمو بوده است که در آسمان‌ها بسته‌شده‌است. جواد می‌گفت: آسمان بیست و هفت طبقه دارد. طبقه سوم مال دختر عمو و پسرعمو است و طبقه چهارم مال تو من. آخر باورش شد. پانزده‌سالش که بیشتر نبود. روز عقد روی صندلی که نشاندنش پاهایش را تکان تکان می‌داد. پا می‌شد و مشت مشت شیرینی از روی میز برمی‌داشت و به هم کلاسی‌هایش می‌داد. مادرش سپرده‌بود که بعد از سه بار «بله» را بگوید. بعد از اولین خطبه‌ی عقد، ملّا که پرسید: الماس خانم، من وکیلم که…گفت: بله، بله، بله. همه خندیدند، حتی جواد؛ اما مادرش نیشگونش گرفت و گفت: ورپریده.
با رقیه کوشیدند کمی پوره به خورد فیروز بدهند. آب پرتقال را قاشق قاشق به حلقش ریخت. فرو دادن برای بچه مشکل بود. تف می‌کرد. تف می‌کرد. الماس التماس می‌کرد: اگر بخوری برایت قصه باغ سنگ را می‌گویم. این قصه را هم فیروز و هم خودش و هم رقیه دوست داشتند و دل می‌گفت: مگر خود تو یک باغ سنگ درنیامده‌ای؟ مگر تو با دست‌های بسته خود را به دریا نینداخته‌ای؟ پس من چگونه گویم: زنهارتر نگردی؟
– یکی بود. یکی نبود. پیرمردی بود که یک باغ داشت و رسیدگی به باغ ارباب هم با او بود. آبیاری، هرس کردن، شخم زدن، کود دادن، گلکاری، میوه‌چینی. آخر تا کی؟ پیرمرد خسته شد و به ارباب گفت که دیگر توانش را ندارد و ارباب آب باغ پیرمرد را قطع کرد. درخت‌ها می‌پژمردند و می‌خشکیدند. پروانه‌ها، گنجشک‌ها، سبزه‌قباها، شانه‌به‌سرها همه از باغ پیرمرد مهاجرت کردند و به باغ ارباب رفتند و پیرمرد صدای فاخته‌ی‌ نر را از باغ ارباب می‌شنید که می‌پرسید: موسی کو تقی؟ جفت او، فاخته‌ ماده، کنار یک درخت هنوز سبز بود و چند تا آلوچه داده‌بود. می‌چمید و می‌خرامید. پیرمرد با درخت‌ها و با فاخته ماده حرف می‌زد. به درخت‌ها می گفت: صدایتان را می‌شنوم. از من می‌پرسید: چرا به ما آب ندادی؟ می‌گویید مگذار ما خشک بشویم. چه کنم؟ آب این باغ را بسته‌اند. درخت آلوچه، می‌دانم تو چه می‌گویی. می‌گویی امسال همت کرده‌ام و چند تا آلوچه داده‌ام. غرور ما به میوه‌هایمان است. غرور ما را نشکن. به فاخته می‌گفت: از تو صدایی نمی‌شنوم. چه در سر داری که هیچ نمی‌گویی؟
الماس گریه‌اش گرفت. فیروز هم خوابش برده‌بود و دل می‌گفت: با بی‌گنهی ترا چنین می‌سوزند. اما تو بگریز، بگریز، دستگهش را داری. و الماس گریان به دل جواب می‌داد: می‌گریزم و کنار هر باغ سنگ، یک باغ بسیار درخت می‌سازم.
از رقیه پرسید: تو هم نخوابیده‌ای؟
– نه الماس خانم. خوابم نمی‌برد. می‌ترسم آقا بیاید و یادداشت شما را که پشت در چسبانده‌اید بخواند و خانه را آتش بزند.
– خوب بزند.
– آن‌وقت برتل خاکستر بنشینیم؟
– نه. می‌رویم به باغ سنگ پناه می‌بریم.
بایستی رقیه را آرام می‌کرد. چه‌جوری؟ آیا باید همه هوشیاری‌های زنانه‌اش را برای او فاش می‌کرد؟ باید می‌گفت که خانه را قولنامه کرده‌است و فردا صبح می‌رود محضر و پول فروش خانه را در بانک می‌گذارد و سند فروش را می‌آورد و می‌دهد به نادره خانم؟ می‌دانست که جواد تا غروب فردا نمی‌آید. روز پاتختی خواهرش است. عصر هم بساط منقل است و وافور. شاید فردا شب هم نیاید. پستو. رخت‌خواب انداخته شده. لُختی دست‌ها و پاها. تارهای موی زرد زن روی بالش با تارهای موی سیاه جواد قاطی می‌شود اما دیگر دختر خاله فرصت ندارد به الماس بروز بدهد. این احتمال هم هست که بعد از گفتن بله، خودش هم به صورت «زن هدف» در بیاید تا کی مثل الماس «زن زباله» هم بشود؟ آیا داماد هم گربه را دم در حجله خانه خواهد کشت؟ آیا مثل جواد یک داد کلیمانجارویی سر او خواهد زد که چرا مثل بچه آدم وا نمی‌دهد؟ یک نعره مثل شیرِ نماد فیلم‌های ساخت متروگلدوین مایر؟
نباید زباله‌ها را مدام به‌هم زد. تفاله‌ی چای، دستمال‌های کاغذی، پوست هندوانه یا طالبی با تخمه‌هایشان، دمپایی کهنه، استخوان و ته‌مانده‌ها و هرچه که بایستی پنهان بماند. باید زباله‌ها را در کیسه‌ سیاه ریخت و درش را محک گره زد تا گربه‌ها نتوانند در کوچه ولوشان کنند. و اینکه چرا آدم‌ها سیاه‌دل می‌شوند یا سنگدل؟ مواجه با آنهمه زباله در زندگی‌های به آدم نبرده‌شان هست که دل سیاه و سنگدلشان می‌کند یا دست‌کم دلزده می‌شوند یا به هر چه پیش بیاید تن می‌دهند، اما تو ای دلِ من مباد که پاک نمانی.
آیا بایستی به رقیه می‌گفت که تمام سکه‌های طلا و جواهراتش را در صندوق بانک گذاشته‌است؟
…. می‌رود کنار باغ سنگ پیرمرد زمینی می‌خرد و باغی می‌سازد و چاه عمیقی وامی‌دارد بکنند….اول ترتیب چاه را می‌دهد، به آب که رسید…آب فراوانی که مثل الماس بدرخشید و مثل اشک چشم زلال باشد. آبی که هر تشنه‌ای را سیراب بکند. آبی که خورشید در روز و ماه در شب، بوسه‌ها نثارش بکنند.
همه‌جور درخت می‌نشاند. همه‌جور بذری می‌افشاند، همه‌جور گلی می‌کارد و با گل‌ها و درخت‌ها حرف‌ها دارد که بزند و این‌بار آبِ باغ ارباب است که قطع می‌شود و درخت‌های اوست که می‌پژمرند و می‌خشکند و ارباب مثل پیرمرد نیست که زبان درخت‌ها را بفهمد و تسلایشان بدهد.
…. می‌ماند مسئله طلاق و حضانت فیروز. فیروز چهار سالش هم بیشتر است. کارشان به دادگاه می‌کشد. حضانت طفل را می‌دهند به جواد و او «هیچ «الماس را می‌گیرد. و شاید سر به نیست می‌کند. شاید هم طلاق ندهد مگر آنکه الماس را خوب بدوشد و بچزاند. در آن صورت بایستی کوچ می‌کردند. به کجا؟ همین‌جا که بودند وطنش بود با همان باغ سنگش.
آهسته پا شد و پاورچین به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و یک لیوان آب خورد. یک لیوان هم برای رقیه آورد. تکمه برق را زد. رقیه ترسان در رخت‌خوابش نشست و پرسید: کی بود؟ الماس گفت: منم، رقیه نترس.
دراز که می‌کشید گفت: رقیه، می‌دانی پیرمرد باغ سنگ را چه‌جوری ساخت؟
– نه.
– هر روز یک چادر شب بر می‌داشت و می‌رفت لب رودخانه و یک عالمه سنگ جمع می‌کرد. می‌ریخت در چادرش و به باغ می‌آورد. بعد رفت طناب های رنگارنگ خرید. سفید، قرمز، آبی، سبز، از همه‌رنگ. طناب‌ها را به قطعه‌های مختلف برید. در یک سطل، گل درست کرد. سنگ‌ها را در گل فرو می‌برد و به وسط یا کناره‌ی طناب ها می‌چسباند. سنگ‌های به گل آغشته در طناب ها فرو می‌رفتند و گل که خشک می‌شد، امکان افتادنشان نبود. گل‌ها را از بستر رودخانه می‌آورد. رودخانه بخشنده‌است. باغبان پیر طناب‌ها را بر شاخه‌های خشکیده می‌بست. تا چشم کار می‌کرد درخت‌هایی در دید بیننده می‌آمد که میوه‌ی‌ اصلی‌‌شان سنگ بود.
— موسی کو تقی چه شد؟
– فاخته را می‌گویی؟ پیرمرد آب و دانه فاخته را می‌داد و نوازشش هم می‌کرد.
– فاخته تر دیگر صدایش نکرد؟
الماس زمزمه کرد: دل من. دل من. دل من.
نویسنده: سیمین دانشور
از کتاب: «انتخاب» – نشر قطره
حروف‌چین: فرشته نوبخت

خاطره

سالِ گذشته من مدتى را در «ت» گذراندم، در گراند هتل که در انتهاى دوردستِ ‏ساحل، رو به دریا قرار داشت. به دلیل دود و بخارى که از آشپزخانه‏ها و آب‏هاى مانده‏ برمى‏خاست و ابتذال مجلل پرده‏هاى نقش‏دارى که تنها شى‏ء متفاوتِ روى دیوارهاى‏لخت خاکسترى بود و تزئینات این تبعید را کامل مى‏کرد، سخت دلتنگ بودم؛ آنگاه ‏روزى همراه با تندبادى که خبر از توفان مى‏داد، در راهرویى به سوى اتاقم قدم ‏برمى‏داشتم که بوى نادرِ دلاویزى درجا میخ‌کوبم کرد. دریافتم که نمى‏شود از ماجراسردرآورد، اما بو، آن چنان پرمایه و آن چنان به نحوى پیچیده گلستانى بود که به گمانم ‏تمامى باغ‏هاى گل وگلزارها را لخت کرده بودند تا چند قطره از آن عطر تولید کنند. این‏برکتِ نفسانى آن چنان نیرومند بود که زمانى دراز پابه‏پا کردم بى‌آن که پیش بروم؛ آن‏سوى شکافِ درى نیمه‏باز که تنها راه خروجِ آن بوى مست کننده بود اتاقى یافتم که به‏رغم یک نگاهِ آنى، حضور شخصیتى بس متعالى در آن احساس مى‏شد. چگونه مهمانى ‏مى‏توانست در دلِ چنین هتل تهوع آورى، محرابى چنین پاک به خود اختصاص دهد، به‏خلوتگاهى چنین مهذب تکامل بخشد و برج عاجى منزوى از رایحه دلاویز برپا کند؟ صداى پاهایى، ناپیدا از سرسرا و پیش‏تر از آن، حرمتى تقریباً مذهبى مانعم شد که باآرنج در را بازتر کنم. به یکباره، بادِ خشمگین، پنجره فکسنى راهرو را درهم شکست،بادى شور با موجى گسترده و تند به درون وزید و آن عطر گلستانى غلیظ را بى‏آن که به‏کلى در خود غرق کند، در هوا پراکنده کرد.
من هیچ گاه مقاومت ظریف آن عطرِ اصیل را از یاد نخواهم برد که با جان مایه خود بربوى آن باد گسترده فائق آمد. وزش باد، درِ اتاق را بسته بود و به ناگزیر به طبقه پائین رفتم.اما حاصلِ بخت و اقبالِ بد و آشفته این بود: وقتى درباره ساکنان اتاق 47 (چون آن‏موجودات گزیده نیز مثل دیگران شماره داشتند) پرس و جو کردم، تنها اطلاعى که مدیرهتل توانست پیدا کند، مشتى اسمِ آشکارا مستعار بود. تنها یک بار صداى متین و لرزان وموقر و آرام مردانه‏اى را شنیدم که گفت: «ویولت»، و صداى آهنگین فوق طبیعى زمانه‏اى‏را که پاسخ داد: «کلارنس». به رغم این دو نام انگلیسى، بنا به گفته کارکنان بومى هتل به‏نظر مى‏رسید که غالباً به زبان فرانسوى حرف مى‏زنند- و بى‌هیچ لهجه خارجى.
چون غذای‌شان را در اتاقى خصوصى مى‏خوردند، نمى‏توانستم ببینم‌شان. تنها یک‏بار، در طرح و خطوطى محو، آن چنان به نحوى روحانى نمایان، آن چنان به نحوى یگانه ‏مشخص که در ذهنم به صورت یکى از متعالى‏ترین مظاهر زیبایى باقى مانده است، زنى‏بالا بلند را دیدم که از نظر دور مى‏شد، چهره‏اش گریزنده، اندامش لغزان در روپوشى‏دراز و پشمین به رنگ قهوه‏اى و صورتى.
چند روز بعد، همان طور که از پلکانى کاملاً دور از آن راهروى اسرارآمیز بالامى‏رفتم، بوى خوش خفیفى، به طور قطع همانند همان بوى بار اول را حس کردم. به‏سمت راهرو پیش تاختم و همین که به آستانه در رسیدم، هجومِ همان عطرهاى وحشى‏که مثل موجودات زنده مى‏غریدند و مردم پرمایه‏تر مى‏شدند، کرختم کرد. از میانِ درِکاملاً گشوده، آن اتاق بى‏مبلمان انگار دل و روده‏اى بیرون ریخته بود. چیزى حدود بیست شیشه کوچک شکسته روى پارکت کف اتاق، آلوده به لکه‏هاى خیس، پخش و پلابود. مستخدم بومى که داشت کف اتاق را کهنه مى‏کشید گفت «امروز صبح رفتند.عطردان‏ها را شکستند تا کسى از عطرشان استفاده نکند، نمى‏توانستند همه را درچمدان‏هایشان که انباشته از اجناسى بود که از این جا خریده بودند جا دهند. چه وضع‏بلبشویى!» من یکى از عطردان‏ها را که هنوز چند قطره‏اى در آن مانده بود قاپیدم. این‏قطره‏ها که از چشم آن مسافران مرموز دور مانده بود، هنوز اتاقم را عطرآگین مى‏کنند.
من در زندگى ملال‏آور خود، روزى از عطرهاى تراویده از دنیایى که آن قدر دلاویزبود مست شدم. این‏ها منادیان زحمت افزاى عشق بودند. ناگهان خود عشق آمده بود، باگل‏هاى سرخش و فلوت‏هایش، تندیس‏گر، کاغذین جامه، دربسته که هر چیز پیرامون‏خود را معطر مى‏کرد. عشق با تندترین نَفَسِ اندیشه‏ها درهم آمیخته بود، نَفَسى که بى آن‏که عشق را تضعیف کند، لایتناهى‏اش کرده بود. اما من از خود عشق چه مى‏دانستم؟ آیامن، به نوعى به رازش پى برده بودم؟ درباره‏اش آیا چیز دیگرى مى‏دانستم جز آن عطراندوهش و بوى عطرهایش؟ آنگاه، عشق رفت و عطرها از عطردان‏هاى خرد شده، باغلظت ناب‏ترى بیرون تراویدند. رایحه یک قطره تضعیف شده، هنوز که هنوز است‏زندگى‏ام را بارور مى‏کند.
نویسنده: مارسل پروست
مترجم: صفدر تقی‌زاده

درباره داستان:
مجموعه کاملِ داستان‏هاى کوتاه مارسل پروست با ترجمه یوآخیم نوى‏گروشل در آوریل سال 2001 از سوى انتشارات کوپراسکوایرپرس انتشاریافت. داستانِ کوتاهِ کوتاهِ «خاطره» که پیش از آن یعنى تا همین دو سال‏گذشته به زبان انگلیسى ترجمه و منتشر نشده بود، نخستین بار در این‏مجموعه به چاپ رسیده است.
Samarkand Quarterly- copyright 2003-2004 © — samarkandmagazine.com
از سمرقند – شماره 2 – تابستان 1382
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

خانه اشباح

هر ساعت که بیدار می‌شدی، دری بسته می‌شد. آنها از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتند، دست در دست هم، این طرف چیزی را جا به جا می‌کردند، آن طرف دری را باز می‌کردند، تا یقین کنند، زوج شبح‌وار.
زن گفت: «این جا رهایش کردیم.» و مرد افزود: «اما این جا نیز.» زن زمزمه کرد: «بالای پله‌هاست»، مرد به نجوا گفت: «و در باغ.» گفتند: «آرام باشیم»، «وگرنه بیدارشان می‌کنیم.»
اما این شما نبودید که ما را بیدار کردید. آه نه، «آنها دنبالش می‌کردند، دارند پرده را کنار می‌زنند.» شاید کسی بگوید و این چنین در صفحه‌ای بخواند و بعد اطمینان یابد: «اکنون آن را یافته اند،» قلم روی حاشیه می‌ماند. و سپس، خسته از خواندن، شاید برخیزد و خودش به جستجو برود، خانه سراسر خالی است، درها باز مانده‌اند، فقط کبوتران با خرسندی بغبغو می‌کنند و صدای ماشین خرمن‌کوب از مزرعه به گوش می‌رسد. «به جستجوی چه چیز این جا آمدم؟ چه چیزی را می‌خواستم پیدا کنم؟ دست‌هایم خالی بود. «پس شاید طبقه ی بالا باشد؟» سیب‌ها به بار نشسته بودند. و باز هم طبقه ی پایین، باغ چون همیشه آرام بود، فقط کتاب روی علف‌ها لغزیده بود.
اما آنها آن را در اتاق پذیرایی پیدا کرده بودند. جایی که هیچ کس نمی‌توانست ببیند. انعکاس سیب‌ها بر شیشه ی پنجره، انعکاس گل‌های سرخ بر شیشه ی پنجره، رنگ همه ی برگ‌ها در شیشه سبز بود. اگر در اتاق پذیرایی حرکت می‌کردند، سیب‌ها فقط طرف زرد خود را نشان می‌دادند. با این حال، لحظه ای بعد، اگر در باز می‌شد، بر کف اتاق پخش می‌شدند. چه چیزهایی؟ دست‌های من خالی بود. سایه ی باسترکی از روی فرش عبور کرد، کبوتری از عمیق ترین چاه‌های سکوت بغبغو کرد. «ایمن، ایمن، ایمن»، نبض خانه به آرامی‌می‌زد «گنج دفن شده؛ اتاق…» نبض دمی‌ایستاد. آه، همان گنج دفن شده بود؟
دمی بعد روشنایی رنگ باخته بود. پس بیرون در باغ؟ اما درخت‌ها ظلمت را بر نور سرگردان خورشید گستردند، نوری که من جستجو می‌کردم و همیشه پشت شیشه می‌سوخت چقدر زیبا، چقدر ناب، به آرامی ‌به زیر سطح فرو رفت… شیشه مرگ بود، مرگ بین ما بود؛ نخست بر زن فرود آمد، صدها سال پیش، با ترک خانه، با مهر و موم کردن همه ی پنجره‌ها، اتاق‌ها تاریک شدند. مرد خانه را ترک کرد، زن را ترک کرد. به شمال رفت، به شرق رفت، ستاره‌ها را دید که رو به سوی آسمان جنوب داشتند؛ به جستجوی خانه رفت، آن را زیر اعماق دانز یافت. «ایمن، ایمن، ایمن» نبض خانه شادمانه نواخت، «گنج از آن شماست.»
باد در خیابان می‌غرد. درخت‌ها به این سوی و آن سوی خم می‌شوند. باریکه‌های نور ماه دیوانه‌وار در باران فرو می‌بارند و پخش می‌شوند. اما پرتو چراغ یکراست از پنجره به درون می‌ریزد و شمع همچنان و مداوم می‌سوزد. سرگردان در خانه، پنجره‌ها را می‌گشایند، برای آن که ما را بیدار نکنند در گوشی حرف می‌زنند، زوج شبح‌وار شادی خود را می‌جویند.
زن می‌گوید: «این جا خوابیدیم». مرد می‌افزاید: «بوسه‌های بی شمار…»، «در بامداد بیدار می‌شدیم»، «سیماب در میان درخت‌ها»، «بالای پله‌ها»، «در باغ»، «وقتی تابستان می‌آمد»، «در زمستان به وقت بارش برف.» درها در دوردست بسته می‌شوند، به آرامی‌مثل تپش قلب بر درها می‌کوبند.
آنها نزدیک‌تر می‌شوند، بر آستانه‌ی در خاموش می‌مانند. باد می‌وزد، باران بر شیشه نقره می‌ریزد. چشم‌های ما سیاهی می‌رود. صدای هیچ گامی‌را کنار خود نمی‌شنویم؛ بانویی را نمی‌بینیم که شنل شبح‌وارش را می‌گسترد. دست‌های مرد سپری است در برابر نور فانوس. مرد زیر لب می‌گوید: «نگاه من در خواب عمیق‌اند. عشق بر لب‌های آنهاست.»
خم می‌شوند، چراغ سیمگون خود را بالای سرما نگه می‌دارند، ژرف و طولانی نگاه می‌کنند. درنگی طویل. باد یکراست می‌وزد؛ شعله به آرامی‌تکان می‌خورد. باریکه‌های نور وحشی مهتاب بر کف اتاق و دیوار می‌گذرند و در تلاقی هم چهره‌های خم شده را پر لک می‌کنند. چهره‌ها غرق فکرند، چهره‌هایی که خفتگان را می‌جویند و در جستجوی شادی پنهان خوداند.
«ایمن، ایمن، ایمن» قلب خانه با غرور می‌تپد. مرد آه می‌کشد: «سال‌های طولانی، باز تو مرا پیدا کردی.» زن زمزمه می‌کند: «این جا به خواب می‌رفتیم، در باغ کتاب می‌خواندیم، می‌خندیدیم، سیب‌ها را در اتاق زیر شیروانی می‌غلتاندیم. در این جا گنجمان را رها کردیم.» خم می‌شوند، نور چراغ آنها چشم‌های مرا باز می‌کند. «ایمن، ایمن، ایمن» نبض خانه وحشیانه می‌تپد. بیدار می‌شوم. فریاد می‌زنم: «وای این گنج پنهان توست؟ نوری در قلب.»
نویسنده: ویرجینیا وولف
مترجم: فرزانه قوجلو

برگرفته از کتاب: «بانو در آینه» – موسسه انتشارات نگاه- تهران 1386
شهاب لنکرانی

کرگدن‌ها

من و دوستم ژان در ایوان کافه‌ای نشسته بودیم و آرام از هر دری سخن می‌گفتیم که ناگهان در پیاده‌رو مقابل، عظیم و جسیم و نفس‌زنان، کرگدنی را دیدیم که کوس بسته بود و می‌تاخت و تنه‌اش به بساط فروشندگان می‌سایید. رهگذران به سرعت خود را از مسیر او کنار می‌کشیدند تا راه برایش باز کنند. کدبانویی از وحشت نعره کشید و سبد از دستش افتاد و شراب بطری شکسته‌ای روی سنگفرش پخش شد. چند تن از رهگذران، از جمله پیرمردی، خود را به داخل دکان‌ها پرت کردند. این همه به سرعت برق گذشت. رهگذران از پناه‌گاه‌ها بیرون آمدند، گروه‌هایی تشکیل دادند، به دنبال کرگدن که دیگر دور شده بود نگریستند، درباره‌ی ماجرا بحث کردند، سپس متفرق شدند.
واکنش‌های من نسبتاَ کند است. فقط تصویر یک حیوان درنده‌ی دونده در ذهنم نقش بست بی‌آن‌که اهمیت فوق‌العاده‌ای به آن بدهم. وانگهی آن روز صبح احساس خستگی می‌کردم و دهانم بر اثر می‌گساری‌های شب پیش تلخ بود؛ سالروز تولد یکی از دوستانم را جشن گرفته بودیم. ژان جزو جمع نبود و از این‌رو لحظه‌ی اول حیرت که گذشت شگفت‌زده گفت:
– کرگدن و آن هم رها شده در شهر! آیا تعجب نمی‌کنید؟ نباید چنین چیزی را اجازه بدهند.
گفتم: راستی هم! فکرش را نکرده بودم. خطرناک است.
– باید نزد مقامات شهرداری شکایت بکنیم.
گفتم: شاید از باغ‌وحش فرار کرده باشد.
جواب داد: خواب می‌بینید! از وقتی که طاعون، در قرن دوازدهم، حیوانات را قلع و قمع کرد دیگر باغ‌وحشی در شهر ما نمانده است.
– پس شاید از سیرک آمده باشد.
– چه سیرکی؟ شهرداری به چادر‌نشین‌ها اجازه‌ی اقامت در اراضی این بخش را نمی‌دهد. از زمان بچگی ما حتی یک نفرشان از این‌ طرف‌ها رد نشده است.
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: شاید از آن زمان یکی از این حیوانات خودش را در بیشه‌های باتلاقی این حوالی مخفی کرده باشد.
– بخارات غلیظ الکل وجود شما را گرفته است.
– از معده متصاعد می‌شود…
– بله، و مغز شما را احاطه می‌کند. بیشه‌های باتلاقی در این حوالی کجا بود؟ اسم ایالت ما را «کاستیل کوچک» گذاشته‌اند، یعنی بیابان برهوت.
– پس شاید خودش را زیر قلوه سنگی مخفی کرده باشد. شاید روی شاخه‌ی خشکیده‌ای لانه گذاشته باشد.
– شما با این حرف‌های ضد و نقیض حوصله‌ام را سر می‌برید. شما توانایی این‌که جدی حرف بزنید ندارید.
– به خصوص امروز.
– امروز هم مثل روزهای دیگر.
– ژان عزیزم، عصبانی نشوید. ما که نباید سر این حیوان با هم‌دیگر دعوا کنیم…
موضوع را عوض کردیم و درباره‌ی آفتاب و باران، که در نواحی ما بسیار کم می‌بارد، و درباره‌ی لزوم استفاده از ابرهای مصنوعی و درباره‌ی مسائل روزمره لاینحل دیگر حرف زدیم.
از یک‌دیگر جدا شدیم. یکشنبه بود. رفتم خوابیدم و تمام روز را خواب بودم. این یکشنبه هم مثل یکشنبه‌های دیگر به هدر رفت. صبح دوشنبه به اداره رفتم و جداَ تصمیم گرفتم که دیگر هرگز، به‌ خصوص روزهای شنبه، مستی نکنم تا روزهای یکشنبه‌ام به هدر نرود. آخر من فقط یک روز در هفته آزاد بودم و سه هفته تعطیل تابستانی داشتم. به جای مشروب خوردن و بیمار شدن آیا بهتر نبود که سرخوش و تردماغ باشم و لحظه‌های کوتاه آزادی‌ام را به طرز عاقلانه‌ای بگذرانم؟ مثلاَ به دیدن موزه‌ها بروم، مجله‌های ادبی بخوانم، سخنرانی بشنوم؟ و به جای این‌که موجودی‌ام را صرف مسکرات کنم آیا پسندیده‌تر نبود که بلیت تئاتر بخرم و به تماشای نمایش‌نامه‌های جالب توجه بروم؟ من از تئاتر پیشرو که این همه حرفش را می‌زنند غافل بودم و هیچ‌کدام از نمایش‌های اوژن یونسکو را ندیده بودم. یا باید همین امروز نوگرا بشوم یا دیگر هیچ‌وقت. 
یکشنبه‌ی بعد باز در ایوان همان کافه به ژان برخوردم. در حالی که به او دست می‌دادم گفتم:
– من به قولم وفا کردم.
پرسید: چه قولی داده بودید؟
– قولی که به خودم داده بودم. من عهد کرده‌ام که دیگر مشروب نخورم. به جای می‌گساری تصمیم گرفته‌ام که ذوقم را پرورش بدهم و ذهنم را فرهیخته بکنم. امروز فکرم روشن است. بعدازظهر به موزه‌ی شهرداری می‌روم و شب به تئاتر. آیا با من می‌آیید؟
ژان پاسخ داد: خدا کند که نیت‌های نیک شما دوام بیاورد. من نمی‌توانم همراه شما بیایم. باید برای دیدن دوستانم به پیاله‌فروشی بروم.
– وای عزیز من، حال شما دارید سرمشق بد به دیگران می‌دهید. می‌خواهید بروید مستی کنید!
ژان با لحن خشمگینی جواب داد:
– یک‌بار استثناست در حالی که شما…
بحث ما داشت به جاهای باریک می‌کشید که ناگهان غرش رعد‌آسایی شنیدیم و صداهای شتابنده‌ی سم حیوانی وحشی همراه با فریادهای مردم و مئومئوهای گربه‌ای برخاست و همان دم، در پیاده‌رو مقابل، به سرعت برق، جثه‌ی کرگدنی که نفیر می‌کشید و به تاخت می‌رفت پیدا و ناپیدا شد.
لحظه‌ای بعد زنی که لاشه‌ی بی‌شکلی را در بغل گرفته بود هق‌هق‌کنان به خیابان دوید و شیون‌کنان گفت:
– گربه‌ام را زیر گرفت. گربه‌ام را له کرد.
مردم به دور زن بیچاره‌ی مو‌آشفته که گویی مجسمه‌ی ماتم بود جمع شدند و بر او دل سوختند و به صدای بلند گفتند:
– بدبختی را ببین، حیوان زبان بسته!
من و ژان برخاستیم و به یک جست به آن سمت خیابان رفتیم و به جمع دوره‌کنندگان زن بینوا پیوستیم. من که نمی‌دانستم چطور او را تسلی بدهم احمقانه گفتم:
– همه‌ی گربه‌ها فانی هستند.
عطار یاد‌آوری کرد:
– هفته‌ی پیش هم از جلو دکان من رد شد!
ژان با لحن قاطعی گفت:
– این همان نبود، همان نبود. کرگدن هفته‌ی پیش دو شاخ روی بینی داشت. کرگدن آسیایی بود، در حالی که کرگدن این هفته یک شاخ داشت، کرگدن افریقایی بود.
من کلافه شدم و گفتم:
– مزخرف می‌گویید. چطور می‌توانستید شاخ‌هایش را تشخیص بدهید؟ حیوان چنان به سرعت گذشت که ما به زور او را دیدیم. شما فرصت شمردن شاخ‌هایش را نداشتید.
ژان با خشونت جواب داد:
– مغز مرا که بخار الکل نگرفته است، ذهن من روشن است و زود حساب می‌کنم.
– آخر سرش پایین بود و می‌تاخت.
– به همین دلیل شاخ‌هایش بهتر دیده می‌شد.
– ژان، شما آدم پرمدعایی هستید، آدم فضل‌فروشی که معلوماتش مبنایی ندارد. زیرا اولاَ کرگدن آسیایی است که یک شاخ روی بینی‌اش دارد، کرگدن افریقایی دو شاخ دارد!
– اشتباه می‌کنید، برعکس است.
– می‌خواهید شرط ببندید؟
– من با شما شرط نمی‌بندم.
و در حالی که از فرط خشم سرخ شده بود فریاد کشید:
– آن دو شاخ روی سر خودتان است، ای بدبخت آسیایی!
– من شاخ ندارم و هیچ‌وقت هم شاخ نخواهم داشت. من آسیایی نیستم. وانگهی آسیایی‌ها هم آدم‌اند، مثل همه‌ی مردم.
ژان که از خود بی‌خود شده بود فریاد زد:
– آن‌ها زردند.
پشت به من کرد و با قدم‌های بلند ناسزاگویان دور شد.
خودم را آدم مضحکی حس کردم. حق بود ملایم‌تر باشم و با او مخالفت نکنم: من که می‌دانستم ژان تحمل ندارد و کوچک‌ترین ناملایمی کف به لبش می‌آورد. تنها عیب او همین بود، اما دل مهربانی داشت و کمک‌های بی‌شماری به من کرده بود. چند نفری که آن‌جا جمع بودند و به حرف‌های ما گوش می‌دادند گربه‌ی له‌شده‌ی زن بینوا را از یاد بردند. دور من جمع شده بودند و بحث می‌کردند: بعضی می‌گفتند که کرگدن آسیایی تک شاخ است و حق را به من می‌دادند و بعضی به عکس بر این عقیده بودند که کرگدن تک شاخ مال افریقاست و حق را به جانب مخالف‌گوی من می‌دانستند.
آقایی (کلاه‌ حصیری، سبیل کوچک، عینک بی‌دسته، کله‌ی مخصوص اهل منطق) که تا آن‌وقت در کناری ایستاده بود و حرف نمی‌زد وارد بحث شد:
– موضوع این نیست. بحث درباره‌ی مسئله‌ای بود که شما از آن دور افتادید. در شروع مطلب، این سؤال را مطرح کردید که آیا کرگدن امروز همان کرگدن یکشنبه‌ی پیش بود یا کرگدن دیگری بود. باید جواب این را داد. ممکن است شما دو بار یک کرگدن را دیده باشید که یک شاخ داشته است، چنان که ممکن است دو بار یک کرگدن را دیده باشید که دو شاخ داشته است. هم‌چنین ممکن است یک بار یک کرگدن را با یک شاخ و بار دیگر یک کرگدن دیگر را با یک شاخ دیگر دیده باشید. یا یک بار یک کرگدن را با دو شاخ و بار دیگر یک کرگدن دیگر را با دو شاخ دیگر دیده باشید. اگر بار اول کرگدنی را با دو شاخ و بار دوم کرگدنی را با یک شاخ دیده باشید باز هم قضیه منتج نخواهد بود. ممکن است که در عرض همین هفته یکی از شاخ‌های کرگدن افتاده باشد و کرگدن امروز همان کرگدن هفته‌ی پیش باشد. ممکن هم هست که دو کرگدن دو شاخ هر دو یکی از شاخ‌های خود را از دست داده باشند. اگر بتوانید ثابت کنید که بار اول یک کرگدن یک شاخ، چه آسیایی و چه آفریقایی، دیده‌اید و امروز یک کرگدن دوشاخ، خواه افریقایی یا آسیایی، در این صورت می‌توانیم نتیجه بگیریم که ما دو کرگدن مختلف دیده‌ایم، زیرا بعید می‌نماید که شاخ دومی در ظرف چند روز به نحو مشهودی روی بینی کرگدن بروید و موجب تبدیل کرگدن آسیایی یا آفریقایی به کرگدن افریقایی یا آسیایی بشود. این امر مطلقاَ ممکن نیست، زیرا موجود واحد نمی‌تواند در دو مکان مختلف متولد شود، خواه در لحظه‌ی واحد و خواه در دو لحظه‌ی مختلف.
گفتم:
– به نظر من واضح و روشن است، جز این‌که مسئله را حل نمی‌کند.
آن آقای محترم با قیافه‌ی کارشناسانه لبخندی زد و گفت:
– البته که حل نمی‌کند، منتها مسئله به نحو صحیح مطرح شده است.
عطار که طبعی سودایی داشت و در بند منطق نبود به میان پرید و گفت:
– موضوع این هم نیست. آیا می‌توانیم بپذیریم که در مقابل چشممان گربه‌هامان را کرگدن‌های دو شاخ یا یک شاخ، خواه آسیایی خواه آفریقایی، زنده زنده له کنند؟
مردم هیجان‌زده گفتند:
– حق دارد، صحیح است. ما نمی‌توانیم اجازه بدهیم که گربه‌هامان را کرگدنی یا چیز دیگری زیر بگیرد.
عطار با حرکتی نمایشی زن بینوای گریان را نشان داد که لاشه‌ی بی‌شکل و خون‌آلود حیوانی را که زمانی گربه‌اش بود هم‌چنان در بغل داشت.
فردا در روزنامه‌ها، در ستون مخصوص «گربه‌های له‌شده»، خبر مرگ آن حیوان بیچاره را که زیر پاهای یک ستبر‌پوست له شده بود در دو سطر نوشته ولی توضیح دیگری نداده بودند.
بعدازظهر یکشنبه موزه‌ها را ندیدم و شب به تئاتر نرفتم. تک و تنها، کسل و دلمرده و پشیمان از دعوایی که با ژان کرده بودم، در خانه ماندم.
با خود می‌گفتم: «آخر ژان خیلی زودرنج است و من می‌بایست هوایش را داشته باشم. چه دعوای احمقانه‌ای، آن هم سر چه چیزی… سر شاخ‌های کرگدنی که قبلاَ هرگز ندیده بودیم… حیوانی متعلق به افریقا یا آسیا، آن نواحی بسیار دور، این مسئله چه اهمیتی برای من داشت؟ و حال ‌آن‌که ژان دوست قدیمی من بود و من خیلی به او مدیون بودم و او…»
خلاصه، در ضمنی که تصمیم می‌گرفتم هر چه زودتر به دیدن ژان بروم و با او آشتی کنم، بی‌آن‌که ملتفت باشم یک بطری تمام کنیاک خوردم. فقط فردای آن روز بود که ملتفت شدم: سرم گیج می‌رفت، دهانم مزه‌ی گس داشت، وجدانم شرمنده بود و واقعاَ احساس ناخوشی می‌کردم. اما اول می‌بایست به کارم برسم: خودم را به موقع به اداره رساندم و دفتر حضور و غیاب را همان‌وقت که می‌خواستند بردارند امضا کردم.
رئیسم که با کمال تعجب دیدم آن موقع به اداره آمده است از من پرسید:
– پس شما هم کرگدن را دیدید؟
در حالی که کتم را درمی‌آوردم تا کت کهنه‌ی کارم را که آستین‌هایش ساییده بود بپوشم گفتم:
– البته که دیدم.
دیزی، خانم ماشین‌نویس، هیجان‌زده گفت:
– نگفتم! (دیزی با گونه‌های سرخ و موهای بورش چه خوشگل بود و چقدر هم من از او خوشم می‌آمد. اگر می‌توانستم عاشق بشوم حتماَ عاشق او می‌شدم…) آن هم کرگدن یک شاخ.
همکارم امیل دودار، فارغ‌التحصیل حقوق و حقوق‌دان عالی‌مقام، که آینده‌ی درخشانی در آن مؤسسه و شاید در دل دیزی داشت، حرف او را اصلاح کرد:
– دو شاخ!
بوتار، آموزگار سابق که حالا بایگان شده بود، اظهار داشت:
– من ندیدمش! و باور هم نمی‌کنم. و هیچ‌ کس هم در این ناحیه از این جنس ندیده است مگر در تصویرهای کتاب‌های درسی. این کرگدن‌ها از ذهن خاله‌زنک‌ها گُل کرده‌اند. این هم مثل بشقاب‌های پرنده افسانه است.
می‌خواستم به بوتار تذکر بدهم که اصطلاح «گل کردن» در مورد یک یا چند کرگدن مناسب مقام نیست که ناگهان حقوقدان گفت:
– با این حال گربه‌ای له شده است و شهود هم آن را دیده‌اند!
بوتار که دارای ذهنی قوی بود جواب داد:
– همه‌اش اثر روان‌پریشی جمعی است، مثل مذهب که تریاک توده‌هاست!
دیزی گفت: من بشقاب‌های پرنده را باور می‌کنم.
رئیس این جدال لفظی را از وسط قطع کرد و گفت:
– بسیار خوب! پرگویی بس است! کرگدن بوده یا نبوده، بشقاب پرنده بوده یا نبوده، باید کار پیش برود!
خانم ماشین‌نویس شروع به ماشین‌نویسی کرد. من پشت میزم نشستم و در کاغذهایم غرق شدم. امیل دودار به کار تصحیح نمونه‌های چاپی تفسیر یک ماده قانون درباره‌ی تشدید مجازات می‌خوارگی پرداخت. رئیس در را به هم کوبید و به اتاق خود رفت.
بوتار خطاب به دودار پرخاش‌کنان گفت:
– این تحمیق توده‌هاست! تبلیغات شماست که این شایعات را رواج می‌دهد!
من مداخله کردم:
– تبلیغات نیست.
دیزی هم حرف مرا تأیید کرد:
– من خودم دیدم…
دودار به بوتار گفت:
– حرف‌های شما خنده‌دار است. تبلیغات؟ به چه منظوری؟
– خودتان بهتر می‌دانید. قیافه‌ی حق‌به‌جانب نگیرید!
– به‌هرحال بنده مزدور اجانب نیستم!
بوتار مشتش را روی میز کوبید و گفت:
– این توهین است!
ناگهان در اتاق رئیس پس رفت و سر او خارج شد:
– آقای بوف امروز نیامده است.
من گفتم: صحیح است، غیبت دارد.
– اتفاقاَ کارش داشتم. آیا خبر داده که مریض است؟ اگر این وضع ادامه پیدا کند مجبورم اخراجش کنم.
اول بار نبود که رئیس درباره‌ی همکارمان چنین تهدیدهایی به زبان می‌آورد. رئیس به دنبال سخن خود گفت:
– آیا در میان شما کسی هست که کلید میز او را داشته باشد؟
درست در همین لحظه بانو بوف وارد شد. وحشت‌زده به نظر می‌رسید:
– خواهش می‌کنم شوهرم را معذور بدارید. برای تعطیل آخرهفته، پیش خانواده‌اش رفته و آن‌جا زکام شده است. بفرمایید، این هم تلگرافش. امیدوار است که چهارشنبه برگردد. یک لیوان آب به من بدهید… با یک صندلی!
این را گفت و روی نشیمن‌گاهی که برایش آورده بودیم درغلتید.
رئیس گفت: البته اسباب تأسف است! اما این دلیل نمی‌شود که شما این‌جور سراسیمه بشوید.
بانو بوف با لکنت زبان گفت:
– آخر یک کرگدن از خانه تا این‌جا مرا تعقیب می‌کرد.
من پرسیدم:
– کرگدن یک شاخ یا دو شاخ؟
بوتار به صدای بلند گفت:
– حرف‌های شما خنده‌دار است!
بانو بوف کوشش بسیار کرد تا توانست توضیح بدهد:
– حالا هم آن پایین توی راهرو ایستاده است. گویا می‌خواهد از پلکان بالا بیاید.
در همان لحظه صدای مهیبی برخاست. ظاهراَ پله‌ها زیر فشار سنگینی فرو می‌ریخت. شتابان به بیرون دویدیم و دیدیم که فی‌الواقع، میان تل آوار، کرگدنی با سری رو به پایین و غرش‌هایی وحشت‌زده و وحشت‌زا به دور خود می‌چرخید. من توانستم ببینم که دو شاخ دارد. گفتم:
– این کرگدن افریقایی است… نه، خدایا، آسیایی است.
آشفتگی ذهنی من به حدی بود که دیگر نمی‌دانستم آیا وجود دو شاخ نشانه‌ی کرگدن آسیایی یا افریقایی است و یا، برعکس، وجود یک شاخ نشانه‌ی کرگدن افریقایی یا آسیایی است و یا، برعکس، وجود دو شاخ… خلاصه دچار پریشانی ذهنی شده بودم و در همان حال بوتار نگاه غضب‌آلودی به دودار انداخت و گفت:
– این توطئه‌ی شرم‌آوری است!
و مثل این‌که پشت میز سخن‌رانی ایستاده باشد انگشت خود را به سوی حقوقدان دراز کرد و افزود:
– زیر سر شماست.
حقوقدان در جواب گفت:
– زیر سر خودتان است!
دیزی که بیهوده می‌کوشید تا آن‌ها را ساکت کند گفت:
– آرام باشید، حالا وقتش نیست!
رئیس گفت:
– خوب است چند بار از مدیر کل تقاضا کرده باشم که به جای این پلکان پوسیده‌ی کرم‌خورده یک پلکان سیمانی به ما بدهند! چنین اتفاقی جبراَ می‌بایست بیفتد. قابل پیش‌بینی بود. حق با من بود.
دیزی به طعنه گفت:
– طبق معمول. اما حالا چطور باید پایین برویم؟
رئیس در حالی که گونه‌ی خانم ماشین‌نویس را نوازش می‌کرد با لحن عاشقانه‌ای گفت:
– من شما را بغل می‌کنم و با هم می‌پریم پائین!
– دست زبرتان را به صورت من نمالید، ای مرد ستبرپوست!
رئیس فرصت نکرد تا خودی نشان بدهد. بانو بوف که بلند شده بود و پیش ما آمده بود و از چند لحظه پیش کرگدن را که پایین پای ما به دور خود می‌چرخید تماشا می‌کرد ناگهان فریاد وحشتناکی برآورد و گفت:
– این شوهر من است! بوف، بوف بیچاره‌ی من، چه بلایی سرت آمده است؟
کرگدن یا به عبارت دیگر، همان بوف با غرشی هم خشن و هم مهر‌آمیز جواب او را داد در حالی که بانو بوف بی‌هوش در آغوش من افتاد و بوتار دست‌ها را بالا برده بود و می‌خروشید:
– این دیوانگی محض است! چه جامعه‌ای!
چون لحظه‌های اول تعجب گذشت، ما به مأموران آتش‌نشانی تلفن کردیم و آن‌ها با نردبان‌هایشان آمدند و ما را پایین کشیدند. بانو بوف، گرچه از این کار منعش کرده‌ بودیم، بر پشت همسرش سوار شد و به سوی مقر خانوادگی خود رفت، این می‌توانست دلیلی برای گرفتن طلاق باشد( از چه کسی؟)،اما او ترجیح می‌داد که شوهرش را در آن وضع و حال تنها نگذارد. 
ما همه (البته منهای آقا و خانم بوف) برای خوردن ناهار به پیاله‌فروشی کوچکی رفتیم و آن‌جا شنیدیم که چند کرگدن در چند گوشه‌ی شهر دیده شده‌اند: بعضی می‌گفتند هفت تا، بعضی هفده‌تا، و بعضی سی‌ودوتا. بوتار، در مقابل چنین شهادت‌هایی، دیگر نمی‌توانست بداهت وجود کرگدن را انکار کند. اما مدعی بود که می‌داند تکلیفش چیست و یک روز آن را به ما خواهد گفت. او از «چون وچرا»ی امور و از جزئیات «پشت پرده» و از «اسم ورسم» مسئولان این ماجرا و از مقصود و معنای این «تحریکات» خبر داشت. البته بعدازظهر نمی‌شد به اداره رفت( گور پدر کارهای اداری) و می‌بایست منتظر ماند تا پلکان را تعمیر کنند.
از این فرصت استفاده کردم تا سری به ژان بزنم، بلکه با او آشتی کنم. خوابیده بود. گفت:
– حالم خیلی خوش نیست!
– می‌دانید، ژان حق با هر دو ما بود. در شهر هم کرگدن‌های دو شاخ هست و هم کرگدن‌های یک شاخ. این‌که این‌ها از کجا آمده‌اند و آن‌ها از کجا خیلی مهم نیست. مهم به نظر من وجود خود کرگدن است.
ژان بی‌آن‌که به من گوش بدهد تکرار می‌کرد:
– حالم هیچ خوش نیست، حالم هیچ خوش نیست!
– چه‌تان شده است؟
– کمی تب دارم. سرم هم درد می‌کند.
در حقیقت پیشانی‌اش بود که درد می‌کرد. می‌گفت: «حتماَ به جایی خورده است.» اتفاقاَ هم نوک یک دمل از بالای بینی‌اش بیرون زده بود و رنگش تیره‌ی مایل به سبز و صدایش دورگه شده بود.
– آیا گلوتان درد می‌کند؟ شاید آنژین باشد.
نبضش را گرفتم. ضربان آن منظم بود.
– مسلماَ چیز مهمی نیست. چند روز استراحت می‌کنید و خوب می‌شوید. آیا به پزشک مراجعه کرده‌اید؟
پیش از رها کردن مچش، متوجه شدم که رگ‌هایش متورم و برجسته شده است. بیش‌تر دقت کردم و دیدم نه فقط رگ‌ها درشت شده است، بلکه پوست اطراف آن‌ها دارد به‌طور محسوس تغییر رنگ می‌دهد و سفت می‌شود.
در دل گفتم: «شاید وضع وخیم‌تر از آن باشد که من فکر می‌کردم.»
بلند گفتم:
– باید دکتر خبر کرد.
با صدای زمختی گفت:
– توی لباس‌هام احساس ناراحتی کردم. حالا تحمل پیژامه‌ام را هم ندارم.
– پوست شما مثل چرم شده است…
سپس خیره به او نگریستم و گفتم:
– خبر دارید چه به سر بوف آمده است؟ کرگدن شده است.
– خوب، که چی؟ چه عیبی دارد؟ خودمانیم، آخر کرگدن‌ها هم مخلوقاتی مثل ما هستند و مثل ما حق زندگی دارند…
– به شرطی که زندگی ما را تباه نکنند. آیا متوجه تفاوت طرز تفکر هستید؟
– خیال می‌کنید طرز تفکر ما بهتر است؟
– نه، اما ما اخلاقی خاص خودمان داریم که به نظرم با اخلاق این حیوانات ناسازگار باشد. ما فلسفه و نظام ارزش‌های والایی داریم…
– انسانیت قدیمی شده است! شما آدم امل احساساتی مضحکی هستید و مزخرف می‌گویید.
– ژان عزیزم، شنیدن چنین حرف‌هایی از شما بعید است. مگر عقل از سرتان پریده است؟
گویا واقعاَ هم عقل از سرش پریده بود. قیافه‌اش بر اثر خشمی کورانه از ریخت افتاده و صدایش چنان تغییر کرده بود که من کلماتی را که از دهانش خارج می‌شد به زحمت می‌فهمیدم.
خواستم ادامه بدهم که: چنین اظهاراتی از جانب شما…
اما به من مجال نداد. رواندازش را پس زد، پیژامه‌اش را پاره کرد و لخت و عور روی تخت ایستاد( آن هم او که معمولاَ آن همه عفیف و نجیب بود). سراپایش از شدت خشم سبز شده بود. دمل پیشانی‌اش درازتر و نگاهش خیره‌تر شده بود. گویی مرا نمی‌دید. نه، مرا خوب می‌دید، زیرا سرش را پایین گرفت و به طرف من تاخت آورد. فقط فرصت کردم جستی بزنم و کنار بکشم، وگرنه به دیوار میخ‌کوب شده بودم.
فریاد زدم:
– شما کرگدن هستید!
و در حالی که به سوی در می‌شتافتم توانستم این چند کلمه را هم تشخیص بدهم:
– تو را لگدکوب می‌کنم! تو را لگدکوب می‌کنم!
از پله‌های عمارت چهارتا چهارتا پایین دویدم در حالی که دیوارها از ضربه‌های شاخ به لرزه درآمده بود و غرش‌های وحشتناک و خشم‌آلود به گوشم می‌رسید.
به اجاره‌نشین‌ها که مات و مبهوت لای در خانه‌هایشان را رو به پلکان باز کرده بودند و دویدن مرا تماشا می‌کردند فریادزنان گفتم:
– پلیس را خبر کنید! پلیس را خبر کنید! یک کرگدن توی عمارت است!
وقتی که به طبقه‌ی همکف رسیدم با زحمت بسیار توانستم خودم را از حمله‌ی کرگدنی که از اتاق سرایدار خارج شده بود و به طرف من کوس می‌بست نجات بدهم، تا بالاخره از پا و از‌نفس افتاده، خیس عرق خود را به خیابان رساندم.
خوشبختانه گوشه‌ی پیاده‌رو نیمکتی بود و من روی آن نشستم. هنوز نفسم جا نیامده بود که ناگهان گله‌ای کرگدن دیدم که شتابان از خیابان پایین می‌آمدند و تازان به من نزدیک می‌شدند. کاش دست‌کم از وسط خیابان می‌رفتند. اما نه. عده‌ی آن‌ها به قدری بود که نمی‌توانستند در سواره‌رو بگنجند و به پیاده‌رو تجاوز می‌کردند. از نیمکت برجستم و خودم را به دیواری چسباندم. کرگدن‌ها نفیرزنان و غرش‌کنان در حالی که بوی فحل و چرم می‌دادند از کنار من گذشتند و مرا در ابری از غبار گرفتند. وقتی که دور شدند دیگر نتوانستم روی نیمکت بنشینم: ددان نیمکت را خرد کرده بودند، و لاشه‌ی آن پاره‌پاره بر سنگفرش افتاده بود.
از زیر این همه هیجان نتوانستم کمر راست کنم و ناچار چند روزی در خانه افتادم. دیزی به دیدنم می‌آمد و تحولاتی را که رخ می‌داد برایم نقل می‌کرد.
اول رئیس اداره کرگدن شده بود. بوتار از عمل او سخت برآشفته بود، اما خودش هم بیست‌وچهار ساعت بعد کرگدن شده بود. آخرین کلمات انسانی‌اش این بود:
– باید همرنگ جماعت شد.
از تغییر وضع بوتار، با وجود ظاهر محکمش، تعجب نکردم. آن‌چه باعث تعجبم شد تغییر حال رئیس بود. البته دگرگونی او غیرارادی بود، اما به نیروی مقاومت او امید بیش‌تری می‌رفت.
دیزی به یاد می‌آورد که در روز ظهور بوف به صورت کرگدن، به رئیس تذکر داده بود که دست‌هایش زبر شده است و این تذکر در رئیس تأثیر بسیار کرده بود. البته به روی خود نیاورده بود، اما معلوم بود که عمیقاَ متأثر شده است.
– اگر من خشونت کمتری نشان می‌دادم، اگر من این نکته را با مدارای بیش‌تری به او می‌گفتم شاید این اتفاق نمی‌افتاد.
ماجران ژان را برای او شرح دادم و گفتم:
– من هم متأسفم که چرا با ژان نرم‌تر تا نکردم. حق بود که دوستی و تفاهم بیش‌تری نشان بدهم.
دیزی به من خبر داد که دودار هم تغییر شکل داده است. و نیز یکی از پسرعموهای خودش را که من نمی‌شناختم. اشخاص دیگری هم، از دوستان مشترک یا از ناآشنایان، تغییر کرده بودند. دیزی گفت:
– عده‌شان زیاد است. شاید هم یک‌چهارم جمعیت شهر باشند.
– با این همه هنوز دراقلیت‌اند.
دیزی آهی کشید و گفت:
– با این ترتیب که پیش می‌رود زیاد طول نخواهد کشید!
– افسوس که همین‌طور است! و کارآیی بیشتری هم دارند.
وجود گله‌های کرگدن که در معابر شهر می‌تاختند امری عادی بود که دیگر باعث تعجب کسی نمی‌شد. رهگذران از سر راه آن‌ها کنار می‌کشیدند و سپس گردش خود را از سر می‌گرفتند یا دنبال کارهایشان می‌رفتند، گویی که هیچ خبری نشده است. من بیهوده فریاد می کشیدم:
– مگر می‌شود کرگدن بود؟ قابل تصور نیست!
از حیاط‌ها، از خانه‌ها، حتی از پنجره‌ها دسته دسته کرگدن بیرون می‌آمد و به جمع دیگر کرگدن‌ها می‌پیوست.
زمانی رسید که اولیای امور خواستند آن‌ها را در محوطه‌های وسیعی اسکان دهند. اما جمعیت حمایت حیوانات، بنا بر دلایل انسانی، با این کار مخالفت کرد. از طرف دیگر، هر کس در جمع کرگدن‌ها خویش نزدیکی، دوستی، آشنایی داشت و همین امر، بنا بر دلایل آسان‌فهم، اجرای طرح را ناممکن می‌ساخت. ناچار آن را به دست فراموشی سپردند.
وضع وخیم‌تر شد و این قابل پیش‌بینی بود. مثلاَ روزی یک هنگ کرگدن، پس از این‌که دیوارهای پادگان را خراب کردند، از آن‌جا بیرون آمدند و با طبل و دهل به خیابان‌ها ریختند.
در وزارت آمار، آمارگران آمارگیری می‌کردند: سرشماری حیوانات، محاسبات تقریبی افزایش روزانه‌ی عده‌ی آن‌ها، درصد تک شاخ‌ها و دو شاخ‌ها… چه فرصت مناسبی برای بحث‌های فاضلانه! چندی نگذشت که آمارگیران نیز یک‌یک به گروه کرگدن‌ها پیوستند. تک و توکی که مانده بودند حقوق سرسام‌آوری می‌گرفتند.
یک روز از بالکن خانه‌ام کرگدنی دیدم که غران و تازان لابد به استقبال رفقایش می‌رفت و یک کلاه حصیری بر تارک شاخ خود افراشته داشت. بی‌اختیار گفتم:
– این همان مرد منطقی است! یعنی او هم؟ آخر چطور ممکن است؟
درست در همین لحظه دیزی از در درآمد. به او گفتم:
– مرد منطقی هم کرگدن شده است!
خودش می‌دانست. لحظه‌ای پیش او را در خیابان دیده بود. دیزی سبدی آذوقه با خود داشت. به من پیشنهاد کرد:
– می‌خواهید با هم ناهار بخوریم؟ راستش خیلی زحمت کشیدم تا مقداری خوراکی گیر آوردم. دکان‌ها را غارت کرده‌اند: آن‌ها همه چیز را می‌بلعند. خیلی از دکان‌ها را بسته‌اند و روی در نوشته‌اند: «به علت تحول تعطیل است.»
– دیزی، من شما را دوست دارم، دیگر از پیش من نروید.
– عزیزم، پنجره را ببند. خیلی سروصدا می‌کنند. و گرد و خاکشان تا این‌جا می‌رسد.
– تا وقتی که ما با هم باشیم من از هیچ چیز نمی‌ترسم و هر اتفاقی بیفتد برایم بی‌اهمیت است.
سپس پنجره را بستم و گفتم:
– فکر نمی‌کردم که دیگر بتوانم عاشق زنی بشوم.
او را تنگ در آغوش فشردم. محبت مرا به گرمی پاسخ داد. گفتم:
– چقدر دلم می‌خواهد شما را خوشبخت کنم! آیا می‌توانید با من خوشبخت باشید؟
– چرا نتوانم؟ شما ادعا می‌کنید که از هیچ چیز نمی‌ترسید و حال آن‌که از همه چیز ترس دارید! چه بر سر ما خواهد آمد؟
لب‌هایش را با شوری که دیگر در خود سراغ نداشتم بوسیدم، شوری تند و دردناک، و پچ‌پچ‌کنان گفتم:
– عزیز دلم، شادی زندگی‌ام!
زنگ تلفن خلوت ما را برهم زد. دیزی از آغوش من بیرون آمد، پای تلفن رفت، گوشی را برداشت. فریادی کشید:
– بیا گوش کن…
گوشی را به گوش گذاشتم. صدای غرش‌های وحشتناک شنیده می‌شد.
– حالا دیگر سربه‌سر ما می‌گذارند!
دیزی هراسان پرسید:
– چه خبر شده است؟
رادیو را گرفتیم تا اخبار را بشنویم: باز هم صدای غرش‌های کرگدن بود که به گوش می‌رسید. دیزی می‌لرزید. گفتم:
– آرام باش، آرام باش!
وحشت‌زده فریاد زد:
– آن‌ها تأسیسات رادیو را تصرف کرده‌اند.
من که خودم هر دم آشفته‌تر می‌شدم تکرار می‌کردم:
– آرام باش! آرام باش!
فردا در خیابان‌ها کرگدن بود که از همه سو می‌دوید. می‌شد ساعت‌ها تماشا کرد و مطمئن بود که احتمال دیدن حتی یک موجود بشری در میان نیست. خانه‌ی ما زیر سم همسایه‌های ستبر‌پوست‌مان می‌لرزید. دیزی گفت:
– هر چه باداباد! چه می‌شود کرد؟
– همه دیوانه شده‌اند. دنیا مریض است.
– ما که نمی‌توانیم آن را معالجه کنیم.
– دیگر حرف هیچ‌کس را نمی‌شود فهمید. آیا تو می‌فهمی چه می‌گویند؟
– باید سعی کنیم ذهنیات‌شان را تعبیر کنیم و زبان‌شان را یاد بگیریم.
– آن‌ها زبان ندارند.
– تو چه می‌دانی؟
– گوش کن، دیزی، ما بچه‌دار می‌شویم و بچه‌های ما هم بچه‌دار می‌شوند. البته خیلی خیلی طول خواهد کشید، اما ما دونفره می‌توانیم جامعه‌ی بشری را از نو بسازیم. اگر کمی همت کنیم…
– من نمی‌خواهم بچه‌دار شوم.
– پس چطور می‌خواهی دنیا را نجات بدهی؟
– اصلاَ شاید خود ما را باید نجات داد. شاید غیر طبیعی خود ما باشیم. مگر از نوع ما دیگر کسی را می‌بینی؟
– دیزی، من حاضر نیستم چنین حرف‌هایی از تو بشنوم.
نومیدانه به او نگریستم.
– حق با ماست، دیزی. من مطمئنم.
– چه ادعایی! دلیل مطلق وجود ندارد. حق با دنیاست، نه با من و تو.
– چرا، دیزی. حق با من است. دلیلش هم این‌که تو حرف مرا می‌فهمی و من تو را آن‌قدر که مردی بتواند زنی را دوست داشته باشد دوست دارم.
– من کمی شرم دارم از آن‌چه تو اسمش را عشق می‌گذاری. عشق یک چیز مرضی است… و با این نیروی فوق‌العاده‌ که از این موجودات اطراف ما برمی‌خیزد قابل قیاس نیست.
من که چنته‌ی استدلالم ته کشیده بود کشیده‌ای به او زدم و گفتم:
– نیرو می‌خواهی؟ این هم نیرو!
و بعد در حالی که او گریه می‌کرد گفتم:
– من از مبارزه دست نخواهم کشید. من میدان را خالی نخواهم کرد.
دیزی از جا برخاست و بازوهای خوش بویش را به گردن من انداخت:
– من هم تا آخرین نفس همراه تو مقاومت خواهم کرد.
نتوانست به قولش وفا کند. افسرده شده بود و روز به روز تحلیل می‌رفت. یک روز صبح که بیدار شدم جایش را در رخت‌خواب خالی دیدم. بی‌ آن‌که کلمه‌ای برایم بنویسد از پیش من رفته بود.
وضع برای من، به واقع کلمه، تحمل‌ناپذیر شد. تقصیر خودم بود که دیزی رفته بود. چه بلایی به سرش آمده بود؟ باز هم بار یک گناه دیگر بر دوشم. هیچ کس نبود تا برای بازیافتن او کمکم کند. بدترین مصیبت‌ها در نظرم مجسم می‌شد و خود را مسئول می‌دانستم.
و از همه سو، غرش آن‌ها، تاخت‌ و تاز آن‌ها، گرد وخاک آن‌ها بود. بیهوده می‌کوشیدم تا به اتاقم پناه ببرم و پنبه درگوشم بگذارم. شب‌ آن‌ها را در خواب می‌دیدم.
«هیچ چاره‌ای نیست جز این‌که آن‌ها را متقاعد کنم.» ولی به چه چیز؟ تحول که برگشت‌پذیر نیست. و برای متقاعد کردن آن‌ها باید با آن‌ها حرف زد. برای این‌که آن‌ها زبان مرا( که خودم هم داشتم فراموش می‌کردم) دوباره بیاموزند اول می‌بایست من زبان آن‌ها را بیاموزم. من غرشی را از غرش دیگر و کرگدنی را از کرگدن دیگر تمیز نمی‌دادم.
یک روز که در آیینه نگاه می‌کردم دیدم چهره‌ام دراز و زشت شده است: احتیاج به یک و بلکه دو شاخ داشتم تا بتوانم به قیافه‌ی وارفته‌ام سروصورتی بدهم.
و نکند که به قول دیزی اصلاَ حق با آن‌ها باشد؟ من از قافله عقب افتاده بودم و زیر پایم خالی شده بود.
پی بردم که غرش‌های آن‌ها گرچه اندکی خشن است خالی از لطف و جاذبه هم نیست. تا هنوز وقت نگذشته بود می‌بایست این نکته را در نظر بگیرم. سعی کردم که غرشی برآورم. اما صدایم چه ضعیف بود و فاقد صلابت! چون سعی بیش‌تری می‌کردم فقط به زوزه کشیدن می‌افتادم. زوزه کشیدن غیر از غریدن است.
بدیهی است که آدم نباید همیشه دنباله‌رو جریانات باشد و باید تازگی و اصالت خود را حفظ کند. با این حال، هر چیز برای خود جایی دارد. البته باید غیر از دیگران بود… اما با دیگران هم باید بود. من دیگر مشابهتی با هیچ‌کس و هیچ چیز نداشتم جز با عکس‌های کهنه‌ی قدیمی که دیگر با زنده‌ها مناسبتی نداشتند.
هر روز صبح دست‌هایم را نگاه می‌کردم به امید این‌که شاید پوست آن‌ها در خواب سفت شده باشد. اما پوست آن‌ها شل بود. تنم را که بیش از اندازه سفید بود و پاهای پر مویم را تماشا می‌کردم: ای کاش که آن پوست سفت و آن رنگ یشمی فاخر و آن برهنگی شایسته و بی‌موی آن‌ها را من هم می‌داشتم!
روز به روز وجدانم شرمنده‌تر و معذب‌تر می‌شد. خودم را عفریتی می‌دیدم! افسوس! من هرگز کرگدن نخواهم شد: من دیگر نمی‌توانستم عوض بشوم.
دیگر جرات نکردم به خودم نگاه کنم. از خودم شرم داشتم. و با این همه، نمی‌توانستم. نه، نمی‌توانستم.
نویسنده: اوژن یونسکو
مترجم: ابوالحسن نجفی

از: «بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه» – چاپ اول: تابستان 1384- تهران، انتشارات نیلوفر
درباره نویسنده:
تولد: 1912- نمایش‌نامه‌نویس و داستان‌نویس و منتقد
در رومانی به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه و دانشگاهی را در همان‌جا به پایان رساند و در 1938 به فرانسه رفت.
اولین نمایشنامه‌اش آوازه‌خوان کچل در 1950 او را به شهرت جهانی رساند.
مهم‌ترین نمایش‌نامه‌های او: درس( 1951)، صندلی‌ها(1952)، آمده یا چگونه می‌توان از شرش خلاص شد(1954)، مستأجر جدید(1957)، کرگدن‌ها(1960)، شاه می‌میرد(1962)، تشنگی و گرسنگی(1966)، مکبت( 1972).
یونسکو بعضی از نمایش‌نامه‌هایش را ابتدا به صورت داستان کوتاه نوشته و بعد به صورت نمایش‌نامه درآورده است. «کرگدن‌ها» یکی از این‌هاست که از مجموعه داستان‌های او عکس سرهنگ (1962) انتخاب و ترجمه شده است.
در 1969 به عضویت فرهنگستان فرانسه درآمد.
وفات: 1994

از همه بهارها تا یک پائیز

سیگاری دیگر آتش زد و یک چای دیگر خواست. دیگر اندیشه تاره‌ای در مغزش راه نمی‌یافت تا او را به خود بازگرداند. می‌خواست همه چیز را فراموش کند و در‌این راه می‌کوشید. چهره‌های ‌آشنا با سیاهی و نفرتی تازه از دور اورا به هراس می‌انداختند و او ناگزیر بود آنها را به نیستی نفرین کند. رودخانه صداهای دور و نزدیک همچنان پرتلاطم بود، لیکن او تقلا و شنای میان‌ این ‌امواج را از دیرگاه‌اموخته بود. پیوندش را با قلبها گسسته بود، یا اصلاً نتوانسته بود با آنها پیوندی داشته باشد. به همین سبب کلمه‌ها برایش معنائی نداشتند تا به قلب واندیشه‌اش نیشتر بزنند.
جرعه‌ای چای نوشید و از گوشه‌ای که نشسته بود نگاهی به گرداگرد قهوه خانه نیمه روشن و پر از دود انداخت. هیچکس را ندید و نگاهش بر هیچ چیز درنگ نکرد. مردمی‌بودند که حرف می‌زدند، چای می‌نوشیدند و در مغزشان نقشه‌های تازه می‌کشیدند؛ ‌اما او را با آنها کاری نبود. نگاهش غریقی نومید و خسته جان بود که به دنبال تخته پاره می‌گشت و نمی‌یافت.
سیگارش را خاموش کرد، جرعه‌ای دیگر نوشید و سرش را پائین انداخت. هرگز انتظار نداشت که ناگهان کسی در را بگشاید، به نزدیک میزش بیاید و به او سلام کند. راه گریزی نبود. از خودش گریزی نمی‌شناخت. یا بایست بیدرنگ و در یک لحظه کوتاه به خواب می‌رفت و یا ناگاه خود را در ستاره‌ای دیگر می‌یافت. خواب… ستاره‌ای دیگر… و‌این برایش‌امکان نداشت.
بار دیگر سیگاری آتش زد و یک چای دیگر خواست. رفته رفته روزنه‌ای به درون سیاه و سرد او گشوده شد. همچون خاطره هزاران سال پیش به یاد آورد که مادرش را دوست می‌داشت و ‌اینک خاطره مادرش می‌خواست به شکل تخته پاره‌ای خود را به او نزدیک کند:
«مادرم را دوست می‌داشتم؟… نمی‌دانم. چرا می‌خواستم او را دوست داشته باشم؟ باز هم نمی‌دانم. خوب، آخر او او گناهی نداشت. من به او گفته بودم که دوستش می‌دارم و او نخواسته بود حرف مرا بی‌جواب گذاشته باشد. برای همین بود که مرا فرزند صدا می‌زد و گاهی تبسم می‌کرد. افسوس که او به خیال بیهوده من احترام گذاشت و مرا برای همیشه شرمنده ساخت. کاش می‌دانست که سرشت من، مرا به‌اشتباه انداخته بود. نه! کاش می‌دانست که من سرشتم را به‌اشتباه خوانده بودم و ابلهانه به خود می‌بالیدم. اگر‌این حادثه پیش نمی‌آمد، شاید یک روز پیش او می‌نشستم، ساعتها می‌گریستم و اعتراف می‌کردم که دوستی گریزی است برای تنها نبودن و حالا می‌دانم تنهائی دردی است ابدی؛ دیگر دوست داشتن هم گریزی نیست. وای! نمی‌خواهم درباره او فکر کنم. نمی‌خواهم درباره دوستی فکر کنم. نمی‌خواهم…»
تخته پاره را دور کرد و مسیرش را تغییر داد. پکی به سیگارش زد و یک جرعه دیگر چای نوشید. سرش سنگین شده بود و او نیروی راست نگهداشتن آن را در خود سراغ نمی‌کرد. اگر هوا آنقدر غلیظ و سنگین می‌بود که همچون سرب دور او را می‌گرفت، شاید احساس راحتی بیشتری می‌کرد. دستهایش را زیر چانه‌اش زد و چشمانش را بست. ‌این بیگانگی با همه چیز بود که او را به یاد ‌آشنایان گذشته می‌انداخت. آری، آشنایان گذشته؛ زیرا او‌امروز با خودش هم بیگانه بود. ااین بیگانگی با همه هست، با نهاد آدمهاست. گاهی فراموش می‌شود، گاهی ناشناس می‌ماند و گاهی آشکارا با انسان سخن می‌گوید، ‌اما همواره هست:
«اما همواره هست و من می‌دانستم که با همه مردم بیگانه‌ام، لیکن تردید داشتم. ‌این دیگر تردید نبود، انعکاس بلاهتهای جوانی بود. همه توقع من بیجا و نفرت انگیز بود – توقع ‌اینکه یک موجود، آدم بودن خود را در من از دست بدهد، نیست و نابود شود، یعنی مثل من بیندیشد و مثل من بخواهد- به‌این اندیشه ‌ایمان دارم و آن را با گوشت و خون خود احساس می‌کنم: انسان یعنی موجودی که با مغز خودش بیندیشد، با چشمان خودش ببیند، با دستهای خودش تمنا کند و با هوسهای خودش به همه چیز رنگ تازه ببخشد. انسان یعنی یک زندان شکست ناپذیر، و در‌این زندان جهانی بزرگ و در‌این جهان منظومه‌ای بی پایان و در‌این منظومه ستاره‌ای به نام مغز و در‌این ستاره همه رنگها، روشنی‌ها، تاریکی‌ها، تصویرها، سایه‌ها، تصمیم‌ها و بازگشت‌ها…
… و غروبهای تابستان زیباترین غروبهای زندگی من بودند. پنجره‌ام را که درست رو به پنجره او گشوده می‌شد باز می‌کردم و به انتظار می‌نشستم. او گل ناز را دوست می‌داشت و من او را دوست می‌داشتم. برای همین بود که همیشه گلدان ناز خودم را تر و تازه نگاه می‌داشتم و آن را لب پنجره می‌نهادم. خانه آنها آنطرف کوچه بود و‌این فاصله برای من که او را دوست می‌داشتم، واقعیت را فرسنگها فرسنگ دور می‌کرد.
او هم ساعتی بعد پنجره‌اش را می‌گشود. گلدان نازش را لب پنجره می‌گذاشت و در روشنائی نارنجی رنگ چراغ تبسم می‌کرد. یک پنجره گشوده، یک گلدان ناز، یک صندلی راحتی، یک چهره روشن و زیتونی رنگ، دو چشم میشی و عمیق و یک تبسم آرزومند و‌آشنا؛ ‌این همه آن چیزی بود که من‌اشنتیاق دیدنش را داشتم و همه چیزهای دیگر در مهی انبوه و سرد ناپدید می‌شد.
او هم مرا دوست می‌داشت؛ آری! او هم مرا دوست می‌داشت. لیکن هنگامی‌که من‌این فرسنگها فرسنگ فاصله را گرماگرم شتافتم و به او رسیدم، از خود بیرون‌امده بودم و او هنوز به پنجره من نگاه می‌کرد. او حق داشت که از من روی بگرداند و چشمانش را با دستهایش بپوشاند. من تنم را کنار پنجره‌ام تنها گذاشته بودم و اندیشه و زندگیم را به نزدیک او برده بودم. او در زندگی و اندیشه من همه تاریکی‌ها، دردها و نابسامانی‌ها را دید، چهره‌اش را از من گرداند و بار دیگر به پنجره‌ام نگریست. از آن روز به بعد پنجره را بستم و گل ناز را فراموش کردم تا پژمرد، خشک شد و ریخت.
سالها گذشت و من هر سال در یکی از کوچه‌های شهر، خانه گرفتم و دختران آن سوی کوچه از من روی گرداندند و به پنجره‌ام؛ به آنجا که تنم را گذاشته بودم؛ نگریستند و من هر سال پنجره‌ام را بستم و گلهای ناز را فراموش کردم، تا پژمردند، خشک شدند و فرو ریختند. آنها می‌خواستند به من بیاموزند که باید زندگی و اندیشه‌ام را کنار پنجره‌ام، تنها بگذارم و تنم را در جامه تسلیم و هوس پیش آنها بفرستم و من‌این درس را هرگز نیاموختم. برای همین بود که ماهها را در شهر گشتم تا اطاقی بی پنجره یافتم و خودم را پنهان کردم… وای! دیگر نمی‌خواهم درباره چشمها و تبسمها فکر کنم. دیگر نمی‌خواهم درباره پنجره‌ها و گلها فکر کنم؛ نمی‌خواهم…»
چشمها و تبسمها تصویر دروغین تخته پاره‌ها بودند و او فریب آنها را نمی‌خورد. سیگارش را خاموش کرد و یک چای دیگر خواست. اصلاً نمی‌خواست درباره گذشته‌ها بیندیشد. وقتی انسان به یاد گذشته‌ها می‌افتد، نوعی احساس پشیمانی او را فرا می‌گیرد. گذشته برایش شیرین و افسانه‌ایست. همه رنگها، سایه روشن رویاها هستند و اندیشه، رنگی است که هنوز با‌این رنگها نیامیخته است. انسان گذشته، انسان‌های گذشته دور؛ هنوز تنها نیست، هنوز نیروی دویدن و آزمودن را دارد. هنوز به نگاهها و تبسمها روی می‌آورد. مثل گلها می‌روید، مثل پرنده‌ها حرف می‌زند و مثل جویبارها راه می‌رود. لیکن رفته رفته احساس می‌کند که گیاهها آزادتر می‌رویند، آواز خودش را میان آواز پرنده‌ها باز می‌شناسد و می‌بیند که با آنها بیگانه است. دیگر مثل جویبارها، جاری نمی‌گردد. از سراشیبها می‌هراسد و از دامنه فرازمند کوهها بالا می‌رود.
برای همین بود که او اصلاً نمی‌خواست درباره گذشته‌ها بیندیشد. دیگر نمی‌خواست صورتکِ فریبها را به چهره‌اش احساس کند: تنها هوسی که داشت نیندیشیدن و احساس نکردن بود. سرش بی اندازه سنگین شده بود. مثل یک کوه، روی تنش فشار می‌آورد. درد آتشفشانهای روشن نشده را در تنش احساس می‌کرد. به زحمت سرش را بلند کرد و بار دیگر نگاهی به گرداگرد قهوه خانه انداخت. هیچکس را ندید و نگاهش روی هیچ چیز درنگ نکرد. نزدیک نیمه شب بود. همه مشتریها رفته بودند و مشتری تازه‌ای نیامده بود. فضا پر از دود سیگار و قلیان بود.
سیگاری آتش زد و دیگر چای نخواست. پیرمرد قهوه‌چی سرش را بر کاشی‌های داغ پیشخوان گذاشته بود و دستهایش را روی زانوانش رها کرده بود. شاید خواب بود و در رویایی شیرین و لذتناک نفس می‌کشید. شاید بیدار بود و اندیشه‌ای تلخ و دردناک را در مغزش صورت می‌بخشید.
صدای حزن‌آلود یک سوسک، شبیه صدای ملتمسانه گداها به خاموشی قهوه خانه ‌آمیخت و به دنبال آن گربه سفید و کثیف قهوه‌چی به لب میز جست. سرپا نشست، چشمهای وسوسه انگیز و درخشنده‌اش را در چشمان او دوخت و به نرمی‌ناله کرد. شاید می‌خواست با او حرف بزند و افسانه دردی را بازگو کند. شاید او را شناخته بود. نزدیکتر‌امد و سرش را به پیشانی گرم او چسباند و او معلوم نبود که هراس داشت یا ‌اینکه نمی‌خواست کوچکترین جنبشی بکند. از برخورد موهای گرم و لطیف و ژولیده گربه با پیشانیش، اصلاً چندشش نشد و در آن لذتی نآشناخته احساس کرد.
گربه سرش را تنگتر و مهربانتر به پیشانی او فشرد و بار دیگر ناله کرد. او دیگر اندیشه نمی‌کرد. گذشته‌ها را فراموش کرده بوئد و سنگینی از سرش، رو به گریز می‌نهاد. اکنون آرامش آتشفشان‌های خاموش شده را در تنش احساس می‌کرد.
سیگارش را خاموش کرد. یخه پالتوش را بالا کشید و دگمه‌هایش را بست و گربه را آرام در بغل گرفت. همه‌ این کارها را به آرامی‌و بدون کوچکترین صدائی انجام داد. نگاهی دزدانه به قهوه‌چی پیر انداخت. قهوه‌چی هنوز سرش را از روی کاشی‌های داغ پیشخوان برنداشته بود و انگار به خوابی عمیق فرو رفته بود.
او دستش را روی سر گربه کشید و تنگتر و مهربانتر به سینه‌اش فشرد و آنوقت پاورچین پاورچین به در نزدیک شد. چشمانش قهوه‌چی را می‌پائید و‌امیدوار بود که از رفتن آو آگاه نخواهد شد. در قهوه خانه را با نرمی ‌نوازشی که به بالهای پروانه‌ای بکند، گشود و بیرون دوید. گربه در سینه او به آرامی ‌ناله می‌کرد و او در تاریکی خاموش کوچه‌ای تنگ قدم بر می‌داشت. دیگر نمی‌خواست به پشت سرش نگاه کند.
نویسنده: محمود کیانوش
از کتاب: «در آنجا هیچکس نبود»
حروف‌چین: پرستو نادرپور

لباس سرهم

اشکال کار آدمی ‌که ساعت یازده صبح به مقصد می‌رسه و ساعت هشت شب باید شعر بخونه، این جاست که حد خودش رو تا حد آدمی‌ که اون‌ها می‌خوان روی صحنه ببینن، آورده پایین؛ آدمی‌که بشه تماشاش کرد، بهش خندید، و از میدون به درش کرد. اون‌ها از تو نمی‌خوان که روشن‌شون کنی؛ می‌خوان سرشون رو گرم کنی. 
من توی فرودگاه با پروفسور کراگماتز آشنا شدم، و توی ماشین، با دوتا سگش، و همین‌طور با پولهولتز که سال‌ها بود کارهای من رو می‌خوند. دو تا دانشجوی جوون هم بودند که یکی‌شون کاراته باز بود، و اون یکی پاش شکسته بود. داشتیم می‌رفتیم خونه‌ی هووارد. (پروفسوری که بانی دعوت من برای خوندن شعرهام بود.)
من بُق کردم و متظاهرانه نشستم، و آبجو خوردم. به جز هووارد، تقریباً همه باید می‌رفتند سرکلاس‌هاشون. درها به هم می‌خوردند، سگ‌ها پارس می‌کردند، و ابرها تیره می‌شدند. من و هووارد و زنش و یه پسر دانشجوی جوون دور هم نشسته بودیم. ژاکلین –زن هووارد– داشت با دانشجوئه شطرنج بازی می‌کرد.
هووارد گفت: «یه چیز خوب دارم.» بعد دستش رو باز کرد، و یه مشت قرص بهم تعارف کرد. گفتم: «نه، معده‌ام رو اذیت می‌کنه. این اواخر حسابی ریخته به هم.»
ساعت هشت شب رسیدم اون جا. صدای جمعیت رو می‌شنیدم که فریاد می‌زدند: «اون مسته.» من ودکا و آب پرتقال به دستم، رفتم بالا، و یه جرعه ی حسابی سر کشیدم تا خون شون رو حسابی به جوش بیاورم. یه ساعتی شعر خوندم.
انصافاً بد تشویقم نکردند. یه پسر جوون اومد بالا و درحالی که می‌لرزید گفت: «آقای چیناسکی، من باید اینو بهتون بگم؛ شما مرد زیبایی هستین.» من باهاش دست دادم: «خیله خب پسر، فقط یادت باشه همین‌طور کتاب‌هام رو بخری.» چند نفر کتاب‌هام رو آوردند و من براشون تو کتاب‌ها چیز کشیدم. بالاخره تموم شد.
مهمونی بعد از شعرخونی، طبق معمول پر بود از استادها و دانشجوهای نچسب و کودن.
پروفسور کراگماتز منو کشید یه گوشه، و شروع کرد ازم سؤال کردن. سؤال پشت سؤال. گفتم: «نه، خب. آره بعضی از کارهای الیوت خوبن. پوند، خوب بعله، ولی اونی که خیال می‌کردم نبود. نه، از شاعرهای معاصر آمریکایی هیچ شاعر فوق العاده ای به فکرم نمی‌رسه. متأسفم. شعر عینی؟ خوب، بله، عینی هم مثل هر چیز عینی دیگه است. کی؟ سلین؟ فقط یه پیر خرفت. یه کتاب خوب بیشتر نداره، و اون هم کتاب اولشه. چی؟ بله، البته که کافی یه. شما خودتون چی؟ فکر نکنم حتا یکی هم نوشته باشید نه؟ چرا بند کردم به کریلی؟ باشه، دیگه این کار رو نمی‌کنم، ولی کریلی قالب کارش رو درست ریخته، و این خیلی مهم تر از کاری یه که منتقدهاش کردند. بله، من مشروب می‌خورم. کسی هست که مشروب نخوره؟ اصلاً مگه امورات آدم بی مشروب می‌گذره؟ زن‌ها؟ خوب بعله، البته؛ پس می‌خواین درباره ی شیر آتش نشانی و شیشه ی خالی مرکبِ هندی چیز بنویسم؟ بعله، درباره فرقون قرمز توی بارون هم می‌دونم. ببین، آقای کراگماتز، این جا آدم‌های دیگه هم هستند. من می‌رم یه دوری بزنم…»
شب همون جا موندم، و پایین یه تخت دو طبقه، زیر کاراته بازه، گرفتم خوابیدم. وقتی بیدارشدم همه جز هووارد رفته بودند. بلند شدم رفتم توالت. لباس پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون که ببینمش. اون خیلی حالش بد بود.
گفت: «خدای من، تو اصلاً ککت هم نمی‌گزه. بدنت مثل یه پسر بیست ساله است.»
– آخه دیشب خلاف سنگین نکردم… فقط یه کم آبجو و علف. شانس آوردم.
بهش پیشنهاد کردم که چند تا تخم مرغ آب پز بخورن. هووارد تخم مرغ‌ها رو که گذاشت بپزن هوا تاریک شد. تاریک عین شب. بعد ژاکلین زنگ زد و گفت که یه توفان داره به طرف شمال میاد. رگبار شروع شد. ما نشستیم تخم مرغ‌هامون رو خوردیم.
بعد شاعر شب بعد رسید. دوست دخترش و کراگماتز همراهش بودند. هووارد دوید تو حیاط و تخم مرغ‌ها رو اوغ زد. شاعر تازه، بلاندینگ ادواردز، شروع کرد به حرف زدن. صدای خوبی داشت و درباره ی گیتربرگ و کورسو و کوروک حرف می‌زد. بعد بلاندینگ ادواردز و دوست دخترش، بتی (که اون هم شعر می‌گفت) شروع کردند با همدیگه فرانسه بلغور کردن.
هوا تاریک تر شد و رعد و برق و رگبار زد. توفان وحشتناک بود بعد آبجو رسید. کراگماتز به ادواردز یادآوری کرد که حواسش باشه امشب شعرخونی داره. هووارد سوار دوچرخه اش شد، توی توفان پا زد تا بره دانشگاه و به دانشجوها ادبیات انگلیسی درس بده. ژاکلین رسید: «هووی کجاست؟» گفتم: «با دوچرخه‌اش رفت بیرون.»
– حالش خوب بود؟
— عین یه پسر شونزده ساله. قبل از این که بره چند تا آسپیرین انداخت بالا.
بقیه بعد از ظهر منتظر شدم و سعی کردم خودم رو قاطی بحث‌های ادبی نکنم. بعد رسوندنم فرودگاه. همراهم یه چک پونصد دلاری بود و شعرهام. بهشون گفتم لازم نیست از ماشین پیاده بشن. گفتم برای همه‌شون کارت پستال می‌فرستم.
وارد اتاق انتظار که شدم صدای مردی رو شنیدم که به یکی می‌گفت: «اون یارو رو باش!» اون جا اهالی، همه، مدل موهاشون شبیه هم بود. کفش‌ها همه پاشنه بلند، اورکت‌ها همه نازک، دگمه‌ها همه فلزی، پیرهن‌ها همه یقه باز و دستمال گردن‌ها همه در طیف بین سبز و طلایی. حتا صورت‌ها همه شبیه هم بودند. دماغ‌ها، گوش‌ها، دهن‌ها، حالت‌ها. دریاچه‌های کم عمق، با یک لایه یخ نازک. هواپیما تأخیر داشت. من پشت یه دستگاه قهوه جوش و ایسادم، و دوتا قهوه ی سیاه با بیسکویت شورم خوردم. بعد رفتم بیرون، زیر بارون.
بعد از یک ساعت و نیم تأخیر طیاره رسید، و با کلی دنگ و فنگ از جا پرید. توی هواپیما از مجله ی نیویورکر خبری نبود. از مهمان دار که مشروب خواستم گفت از یخخبری نیست. بعد هم خلبان اعلام کرد که با تأخیر توی فرودگاه شیکاگو می‌شینیم؛ از اجازه ی فرود هم خبری نبود. اون یکی اقلاً راست گو بود. رسیدیم شیکاگو و بالای فرودگاه چرخ زدیم و چره زدیم و چرخ زدیم. گفتم: «خب، انگار هیچ کاری نداریم که بکنیم.» و مشروب سومم رو سفارش دادم. سرگیجه به بقیه هم سرایت کرده بود. مخصوصاً وقتی که هر دوی موتورها به سر و صدا افتادند. اون‌ها دور می‌زدند و دور می‌زدند، ما هم می‌نوشیدیم و می‌نوشیدیم. یکی بلند بلند خندید. وقتی که همه مون دستمال‌های معطری رو که بهمون داده بودند ریز ریز کرده بودیم، گفتند که می‌خواهند بشینند.
لایه ی نازک یخ یک دفعه شکست. همه همدیگه رو هل می‌دادند، سؤال‌های واضح می‌کردند و جواب‌های واضح می‌شنیدند. توی فرودگاه دیدم پرواز من اصلاً توی لیست نیست. ساعت هشت و نیم شب بود. به آنی زنگ زدم، و او گفت که پشت هم به فرودگاه زنگی می‌زده تا بینه ساعت فرود کِی یه. ازم پرسید که شعرخونی چطور بود. بهش گفتم سرِ یه دانشکده رو شیره مالیدن خیلی سخت بود. من فقط تونستم سر نصف شون رو شیره بمالم. گفت: «خیله خب.» گفتم: «هیچ وقت روی مردهایی که لباس سرهم می‌پوشن حساب نکن.»
من نشستم و یه ربعی چشم چرونی کردم. بعد یه بار پیدا کردم. اون جا یه مرد سیاه پوست با لباس چرمی‌قرمز نشسته بود، و چند نفر داشتند به سلامتیش می‌خوردند و بهش می‌خندیدند. اون‌ها دستش انداخته بودند و مرد سیاه سعی می‌کرد خونسردیش رو حفظ کنه.
وقتی برگشتم تا لیست پرواز رو چک کنم دیدم یک سوم فرودگاه مست اند. مدل موها، همه به هم ریخته بود. یکی داشت عقب عقب راه می‌رفت؛ مست بود، و به این امید که با سر بخوره زمین و ضربه ی مغزی بشه داشت همین‌طور عقب عقب می‌اومد. ما همه سیگار روشن کردیم و در انتظار شکستن سرش تماشاش کردیم. یارو خورد زمین و جماعت رفتند سراغش تا لختش کنند. فاصله اش با من دورتز از اونی بود که ارزش رفتن داشته باشه. برگشتم توی بار. مرد سیاه پوست رفته بود. بغل دست من دونفر داشتند بحث می‌کردند. یکی شون برگشت طرف من، پرسید «تو درباره ی جنگ چی فکر می‌کنی؟»گفتم: «جنگ هیچ ایرادی نداره.»
– جدی؟
– آره. وقتی سوار تاکسی می‌شی، داری جنگ می‌کنی. وقتی یه نون می‌خری، داری جنگ می‌کنی. وقتی الواطی می‌کنی، داری جنگ می‌کنی. ولی به هر حال، آدم بعضی وقت‌ها به تاکسی و نون و الواطی احتیاج پیدا می‌کنه.»
مرده گفت: «هی، این جا یکی هست که جنگ رو دوست داره.» یکی از ته بار بلند شد و اومد جلو. لباسش عین اولی بود. اون پرسید: «تو از جنگ خوشت میاد؟»
– جنگیدن هیچ اشکالی نداره. جنگ یعنی توسعه ی طبیعی مملکت.
– تو چند سال جنگ بودی؟
– هیچی.
– اهل کجایی؟
– لوس انجلس.
– می‌دونی؟ بهترین دوست من رفت رو یه مین! و تموم کرد.
– خدا رو شکر کن که تو به جای بهترین دوستت نمردی.
– نمی‌خواد نمک بریزی.
– فقط یه کم مستم. آتیش داری؟
اون با اکراه فندکش رو گرفت سر سیگار من و بعد پا شد رفت ته بار.
طیاره به جای 7:30، 11:30 پرید. من یه مشروب سفارش دادم. وقتی چراغ‌ها رو خاموش کردند همه با این که بیدار بودند، خودشون رو زدند به خواب. من چشم‌هام باز بود. صندلی ام کنار پنجره بود و زل زده بودم به بال خواپیما و چراغ‌های زیرپامون. اون پایین همه چیز با خط‌های نورانی تقسیم بندی شده بود؛ لونه‌های مورچه.
رسیدم به فرودگاه لوس آنجلس. آنی، دوستت دارم. امیدوارم ماشینم استارت بزنه. امیدوارم لوله ی توالت نگرفته باشه. خوشحالم که با کسی نبودم. خوشحالم که یه ابلهم خوشحالم که هیچی نمی‌دونم. خوشحالم که کسی قصد جونم رو نکرده. وقتی دستهام رو نگاه می‌کنم و می‌بینم هنوز به مچم چسبیده‌اند، با خودم فکر می‌کنم که آدم خوشبختی هستم.
در حالی که اورکت پدرم، و کیف شعرهام دستمه از هواپیما پیاده می‌شم. آنی میاد طرفم. صورتش رو که می‌بینم به خودم می‌گم: «ای که هی، چقدر دوستش دارم. چی کار باید بکنم؟» بهتریم کاری که می‌تونم بکنم اینه که بی تفاوت باشم. با هم رفتین طرف پارکینگ. هیچ وقت نباید بهشون نشون بدی که برات مهم‌اند، و گرنه جونت رو می‌گیرند. من خم شدم و لپش را بوسیدم: «چه خوب کردی اومدی.» گفت: «خیله خب».
با ماشین از پارکینگ فرودگاه لوس آنجلس اومدیم بیرون. من برنامه کثیفم رو اجرا کرده بود، اما خودم رو نفروخته بودم؛ اون‌ها پی یه نشمه می‌گشتند و گیرش آورده بودند. بهش گفتم: «عزیزم، دلم برات خیلی تنگ شده بود.» آنی گفت: «من گرسنمه.»
رفتیم رستوران چیکانو و بوروتوسِ سبزِ تند خوردیم. غذامون تموم شد. زنم با من بود. زنی که برام مهم بود. از این جادو نباید سرسری رد شد. من صورتش و چشم‌هاش رو نگاه کردم و بعد راه افتادیم به طرف خونه. تو راه هم هر وقت که حس می‌کردم نگاهش به من نیست نگاهش می‌کردم.
پرسید: «شعرخونی چطور بود؟»
گفتم: «خوب بود.»
رفتیم تا بالای بلوار اکوارادو و بعد پیچیدیم توی بلوار گلندال. همه چیز خوب بود. و من چقدر از این که همه چیز خراب بشه بیزار بودم. از این که همه چی به ته برسه؛ عشق‌هان، شعرهام. ولی به هر حال همه چیز یه روز به ته می‌رسه.
آنی ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم، از پله‌ها رفتیم بالا و در رو باز کردیم. سگه پشت سرموت بالا و پایین می‌پرید. ماه بالا اومده بود و خونه بوی رز می‌داد. سگه پرید بغل من. من گوش‌هاش رو کشیدم و زدم به شکمش. و اون چشم‌هاش رو گشاد کرد و نیشش باز شد.
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: بهمن کیارستمی

برگرفته از کتاب: «موسیقی آب گرم» ص 45 تا 54- نشر ماه ریز 1380
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

نخستین اشتباهی که نی‌نی کرد، جردادن صفحات کتابش بود. خب ماهم قرار گذاشتیم هربارکه ورقی راپاره می‌کند چهار ساعت توی اتاقش بماند و در را به رویش ببندیم. اوائل، روزی یک صفحه پاره می‌کرد، قرار ماهم سرجایش بود. گرچه گریه و دادوفریاد او پشت دربسته اعصاب آدم راخرد می‌کرد. گفتیم که این بها را باید بپردازی، یا بخشی از آن را. بعداً که دست‌هایش ورزیده شد دو ورق را پاره می‌کرد که باید هشت ساعت پشت دربسته تنها می‌ماند. مزاحمت هم دوبرابرمی‌شد. اما دست برنمی‌داشت. باگذشت زمان روزهایی رسید که سه یا چهارورق را پاره می‌کرد که گاه مجبورمی‌شدیم شانزده ساعت پشت سرهم او را توی اتاق بیندازیم که تغذیه‌اش دچارمشکل می‌شد و زنم را دلواپس می‌کرد. اما به نظرمن وقتی مقرراتی وضع می‌شود، باید به آن بچسپی وگرنه نتیجه‌ی عکس می‌دهد. آن موقع چهارده یا پانزده ماهه بود. اغلب هم بعد از یک ساعت‌وخرده‌یی گریه کردن به خواب می‌رفت، که نعمتی بود. اتاق خیلی قشنگی داشت با اسب چوبی گهواره‌یی وحدودِ صدعروسک و جانورپرشده. اگرازوقت استفاده درست می‌کرد کلی می‌توانست کاربکند. با جورچین و اسباب بازی. متأسفانه گاهی اوقات که درراباز می‌کردیم می‌دیدیم کاغذهای بیشتری پاره کرده و باید رقم رابالامی‌بردیم و اصلاً بچه رقاص مادرزادبود. مختصری ازشرا‌بمان رابه نی‌نی می‌دادیم، شراب سفید، قرمز و آبی وخیلی جدی با او حرف زدیم. اماهیچ فایده ای نداشت.
باید بگویم که خیلی باهوش بود. وقتی بیرون از اتاق بازی می‌کرد باید بودی و می‌دیدی، کتاب کنارش بود، نگاه که می‌کردی معلوم نمی‌شد عیبی دارد. اماوقتی دقیق نگاه می‌کردی می‌دیدی که گوشه‌ای از آن پاره شده، ولی من خبرداشتم چکارکرده. این گوشه‌ی کوچک راپاره کرده و قورت داده بود. بای دبه حساب می‌آمد که آمد. به هرحال نقشه‌های مرانقش برآب می‌کرد. زنم می‌گفت شایدزیادی سخت می‌گیرم و بچه لاغر شده است. اما من حالی‌اش کردم که بچه حالاحالاها وقت دارد، باید توی دنیایی با دیگران زندگی کند، بایدتوی دنیایی زندگی کن دکه کلی مقررات دارد واگر آدم نتواند با ابن مقررات کنار بیاید توی دنیای سردوبی‌روحی می‌افتد که همه از او فرار می‌کنند. طولانی‌ترین مدتی که او را توی اتاق حبس کردیم هشتادوهشت ساعت بود. وزنم با دیلم دررا از لولا کند. تازه بچه دوازده ساعت بدهکاربود، چون بیست‌وپنج صفحه‌یی را پاره کرده بود.
لولای دررا دوباره درست کردم و قفل بزرگی به آن زدم، ازآن‌هایی که فقط باکارت مغناطیسی باز می‌شود، کارت راهم پیش خودم نگه داشتم.
ام ااوضاع بهتر نشد. در را که باز می‌کردیم بچه مثل خفاشی که از دخمه بیرون میآید از اتاق بیرون می‌جست وبه سمت اولین کتاب دم دستش هجوم می‌برد، شب به خیر ماه یا هرچیزدیگررا مچاله می‌کرد وجرمی‌داد. سی وچهارصفحه‌ی شب به خیرماه ظرف ده ثانیه کف اتاق بود. به اضافه جلد. کمی‌نگران شدم، باجمع بدهی‌هایش برحسب ساعت، دیدم که تا سال 1992 نمی‌تواندازاتاق بیرون بیاید، البته اگرتا آن وقت چیزی اضافه نمی‌شد. خیلی رنجورشده بود، چندهفته می‌شد که او ر ابه پارک نبرده بودیم. خب به هرحال یک بحران کم و بیش اخلاقی روی دستمان مانده بود.
با اعلام آزادی پاره کردن اوراق کتاب و این‌که علاوه برآن، پاره کردن کتاب در گذشته هم کاردرستی بوده، ماجرا راحل کردم. یکی از کارهای جالبی که آدم وقتی پدر مادرباشد ارزش دارد. من و نی‌نی شادمان کف اتاق نشستیم و کنار هم‌دیگر ورق‌های کتاب را جردادیم، گاهی هم محض سرگرمی‌به خیابان می‌رفتیم وشیشه‌ی ماشین‌ها را خرد می‌کردیم.
نویسنده: دونالد بارتلمی‌
مترجم: اسدالله امرایی

حروف‌چین :آرام فلاحی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.