داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

این آقای هلندی

مدٌت‌ها بود هرچه سعی می‌کردم به زور هم که شده این‌ها را بنویسم، نمی‌شد. حالا دیگر وقتش است.
دو هفته پیش که با آن همه دقت و احتیاط، اتاق شماره‌ی 65 را انتخاب کردم، انتخاب بدی نبود. کاغذدیواری‌اش روشن و دلپذیر، تختخوابش خوب توی شاه‌نشین اتاق جا شده و تناسب غیرمعمول و نور ِ سایه روشن‌اش، همه به دلم نشست. بطور کلی با همه‌ی وسواسم از این اتاق راضی بودم. همچنین از منظره‌ی روبرو، تاکستان و دورترک رودخانه. چون این اتاق طبقه‌ی آخر است، هیچکس بالا سرم نیست. سر و صدا و رفت و آمد خیابان هم شنیده نمی‌شود. در واقع من انتخاب خوبی کرده بودم. بخصوص وقتی از ساکنین اتاق‌های مجاور جویا شدم، خاطر جمع شدم. در اتاق بغلی یک پیرزن است که من اصلاً هیچ صدایی از او نشنیدم. اما چرا. طرف دیگر، در اتاق شماره 64 این آقای هلندی ساکن است. در مدت این دوازده روز و دوازده شب کشنده، این آقازاده مهم شد. خیلی با اهمیت شد. مثل یک شکل و شمایل افسانه‌ای، دیو و دد، یک شبح. بطوری که از زور خشم، من دیگر نمی‌توانستم بر خود مسلط شوم. اگر من او را به کسی نشان دهم، هیچکس حرف‌هایم را باور نمی‌کند. این آقای هلندی که مزاحم کار و زندگی و نوشتن من شده و شب‌ها تا خود صبح ازدستش خوابم نمی‌برد، نه دیوانه‌ست، نه عصبی مزاج، نه یک موسیقیدان شوریده، نه آخر شب مست می‌آید، هیچ‌کدام. نه زنش را می‌زند، نه دعوا می‌کند، نه سوت می‌زند، نه آواز می‌خواند حتی خورخور هم نمی‌کند، حداقل نه آنقدر که من بشنوم.
او یک مرد نیرومند، مطیع قانون و یک شهروند خوب است که دیگر جوان هم نیست. مثل ساعت دقیق و منظم زندگی می‌کند. هیچ عادت بدی هم ندارد. چطور ممکن است این انسان خوبِ برازنده، این همه باعث و بانی‌ی عذاب من بشود؟ چطور ممکن است؟
افسوس که ممکن است. بله همین‌طور است. دلیل بدبختی و بیچاره‌گی‌ی من شامل دو نکته‌ی اساسی است. یکی این که بین اتاق‌های 64 و 65 یک در است. بله یک در. البته همیشه بسته است و بوسیله‌ی یک میز مسدود شده است. بی‌خود بی‌جهت در ِ محکم و قطوری است، بد شانسی جاکن بشو هم نیست. نکته‌ی دوم، بد اندر بدتر است. این آقای هلندی زن دارد. خب البته زنش که نمی‌تواند از مدار زمین خارج شود یا در اتاق 64 نباشد، زنش است. و همچنین یک بد شانسی دیگراین‌که همسایه‌ی من، مثل خودم از آن دسته ساکنین هتل است که بیشتر روز را در اتاقشان می‌گذرانند.
حالا اگر یک زن همراه من هم بود خب یک چیزی. یا مثلا من معلم آواز بودم یا یک پیانو داشتم یا یک ویلون، یک شیپور یا نقاره و یا یک توپ قلقلی که بزنم زمین هوا بره، امیدی بود که بر علیه این نجیب‌زاده‌ی هلندی پیروز بشوم.
اما وضعیت از این قرار است: همه‌ی روز در طول بیست و چهار ساعت، هیچ صدایی از من به گوش این زوج هلندی نمی‌رسد. من جیک‌ام در نمی‌آید یک جوری رفتار می‌کنم که انگار آدم در حضور پادشاه صم و بکم ایستاده باشد. یک سکوت غیر قابل تصور، مدام و پیوسته از طرف من به ایشان اعطا می‌شود. و بعد آن‌ها این مرحمت بزرگ را چگونه پاسخ می‌دهند؟ در طول بیست و چهار ساعت، شش ساعتی را که از دوازده شب تا شش صبح خفته‌اند، به من نفس‌کش می‌دهند. من این چند ساعت را دارم که بنویسم، بخوابم، تمرکز دهم و ذکر بگویم. برای هجده ساعت باقیمانده‌ی روز، من هیچ کنترلی ندارم. روز من دیگر مال خودم نیست، این هجده ساعت در واقع، در اتاق من نمی‌گذرد بلکه در اتاق 64 می‌گذرد. این هجده ساعت، در اتاق 64 خنده و گفت و شنود است. مهمان می‌آید می‌رود. هی صدای سیفون مستراح می‌آید فیش… این را هم بگویم خداییش، اسحله کشی یا بزن بزن نمی‌شود.
البته از خواندن، نوشتن، سکوت و اندیشیدن هم خبری نیست. مدام و پیوسته عین وروره جادو حرف می‌زنند. اغلب پنج شش نفری می‌شوند. اما آخر شب خودشان دو تا، آی حرف می‌زنند تا ساعت یازده و نیم. بعد صدای تلق و تلوق کاسه بشقاب می‌آید. جیرجیر حرکت صندلی‌ها، بعد وقت مسواک زدن می‌شود و غرغره کردن و ملودی غررررررر بعد صدای قیژقیژ تخت. بعد ساکت می‌شود (با قدردانی فراوان) ساکت ساکت تا شش صبح، تا یکی‌شان نمی‌دانم کدامشان است بلند شود و گرپ‌گرپ کند بعد می‌رود حمام و زود برمی‌گردد در این فاصله وقت حمام من هم هست تا برگردم شروع شده عین وروره جادو. حرف‌حرف، خنده، غش‌غش، خش‌خش، قیژقیژ مدام و پیوسته تا خود نصف شب.
حالا اگر من یک آدم منطقی و عادی بودم مثل همه، می‌توانستم راحت خودم را با این وضعیت وفق بدهم. نظر به اینکه آن‌ها دو نفرند و من یک نفر، باید قضیه را ول می‌کردم. خب می‌توانستم بقیه‌ی روز را تو اتاقم نباشم، جای دیگر باشم مثلا در اتاق مطالعه، تو سرسرا، کازینو یا رستوران. همانطور که بقیه‌ی ساکنین هتل وقتشان را می‌گذراندند. شب هم لابد مثل آدم می‌توانستم بگیرم بخوابم.
اما در عوض، من با اشتیاقی سوزان و کوششی احمقانه و درد آور باید همه‌ی روز، تک و تنها به میز کارم بچسبم و هی با افکارم کلنجار بروم تا یک چیزهایی بنویسم بعد از نوشتن هم همه را بریزم دور. خب معلوم است شب که می‌شود پرپر می‌زنم برای یک ذرٌه خواب. و تا بیاید خوابم ببرد، سپیده زده. تازه من خوابم سبک است مثل پر. حتی یک دم، یک نفس می‌تواند مثل فنر من را از جا بپراند. ساعت ده یازده دیگر دارم از زور خواب می‌میرم. هی چرت می‌زنم اما تا این زوج هلندی روز و روزگار می‌گذرانند، خواب به چشم من نمی‌آید. نیمه شب خسته و درمانده منتظر می‌شوم تا آقا اجازه بدهند من بخوابم. اما ناگهان سراپا هوش و گوش می‌شوم، بیدار و هیجان‌زده به نوشته‌های فردام فکر می‌کنم و ساعاتی که برای یک ذرٌه خواب به من ارزانی شده، سپری می‌شود.
آیا لازم است با صراحت بگویم که من منصف نبوده‌ام؟ و ناموجٌه می‌خواسته‌ام این هلندی بگذارد من راحت بخوابم؟ آیا لازم است بگویم که من به خوبی آگاهم که او هیچ مسئولیتی در برابر بی‌خوابی‌ها و فطرت انحرافی‌ی روشنفکرانه‌ی من ندارد؟ این نوشته را در بادن‌بادن* می‌نویسم. نه برای متهم کردن دیگران و نه برای تبرئه کردن خودم. اما این‌ها را باید نوشت، گرچه این‌ها تجربه‌های ناهمگون و نامتجانس یک مجنون و یا به تعبیری یک آدم روان‌نژند باشد. و دیگر، چگونگی‌ی توجیه کردن یک آدم روان‌نژند و طرح آن سئوال بغرنج و دلهره‌آور. وانگهی، در شرایط مشخصی از زمان و فرهنگ زمانه‌ی خود، دیگر شان و مقامی ندارد که مجنون باشی، شایسته آن است که خود را با قضایا و رویدادها وقف دهی. آیا باید آرمان‌ها و ایده‌آل‌ها را قربانی کرد؟ یا ندیده گرفت؟ این سئوال رعب آور. معضلی که از زمان نیچه تا به حال برای همه‌ی ذهن‌های بصیر و والا مطرح بوده است. باید بگذارم این صفحات دست نخورده همین‌طور بماند و از این نوشته دست بکشم. گرچه این معضل، مضمون اصلی‌ی تمام نوشته‌های من است. همان‌طور که قضایا را گفتم و برشمردم که چه و چه‌ها، وجود این آقازاده‌ی هلندی برای من یک مشکل عمده شد.
برای خودم هنوز روشن نیست که چرا در خیال یا حتی در کلام، فقط آقای هلندی است؟ مگر آن‌ها یک زوج نیستند؟ حالا شاید از روی غریزه یا التفات من به خانم‌ها، نسبت به ‌زن‌ها بردبارترم تا مردها. شاید صدای مرد، بخصوص صدای سنگین قدم‌هایش مرا پریشان می‌کند. به هر حال منظور زن هلندی نیست، این‌آقای هلندی است که باعث و بانی‌ی عذاب من است. دست خودم نیست، بطورغریزی وقتی احساس بدی دارم، زن‌ها درآن حس جایی ندارند. اما دانستن وجود مرد بصورت یک دشمن ازلی و یک حریف، متکٌی به انگیزه‌هایی بنیادین است. این آقای هلندی‌ی خوش‌بنیه و شهوت‌انگیز با آن ظاهر موفق و کامیاب و رفتار محترم و آن کیف بغل پر پول برای من بیگانه است. فقط از این تبار آدمی‌زاد، دشمن من است.
او یک نجیب‌زاده است حدودا چهل ‌و چند ساله و نیرومند. قدش متوسط است. اما خپل به نظر می‌آید. صحٌت و سلامت از او می‌بارد. صورت و اندامش گرد است با یک پرده گوشت اما نه جوری که تو چشم بزند. پلک‌هایش، سنگین و کمی افتاده است. سر با ابهت‌اش به نظر می‌آید که تو تنش فرو رفته است، با آن گردن کوتاه که به سختی دیده می‌شود. گرچه خیلی موقٌر راه می‌رود و پسندیده رفتار می‌کند اما هیکل تنومندش باعث می‌شود صدای پایش شنیده شود که خوشایند همسایه نیست. صدایش ژرف و هموار است. آهنگ صدایش بالا پایین نمی‌رود مگر این که ناگهان، وحشیانه عطسه کند (البته بیشتر مهمان‌های هتل یک سرما خوردگی خفیف دارند) و در این صدای مهیب، همه‌ی آن انرژی و توان جمع شده، یک مرتبه می‌زند بیرون. از شخصیت بی‌غرض و منصف‌اش پیداست که آدمی جدی، قابل اطمینان و رفیقی شفیق است.
و چنین است که این نجیب‌زاده‌ی هلندی اهل هاگو، از بد شانسی همسایه‌ی من است. یک دشمن، یک تهدیدگر و نابود کننده‌ی رنج‌ها و زحمات و نوشته‌های من، و شب‌ها هم ویران کننده‌ی خواب‌هایم. مطمئنا من هر روز خدا، حضور او را مجازات یا باری سنگین روی قلبم احساس نمی‌کنم. روزهای گرم و آفتابی هم هست. می‌توانم بزنم بیرون کنار بیشه‌ای دور افتاده، کیف و کتابم روی زانوهایم، بنشینم و بنویسم. همین‌‌طور صفحه‌ها را پر کنم، بیندیشم و خیال‌هایم را دنبال کنم یا از سرِ خوشی، ژان پل بخوانم. اما روزهای سرد و بارانی که بیشتر اوقات چنین است همه‌ی روز به میز تحریر چسبیده‌ام و همانطور در سکوت خود روی نوشته‌هایم تمرکز کرده‌ام در ضمن با دشمنم هم چهره به چهره هستم. می‌بینم‌اش، هلندی هی می‌رود هی می‌آید، بالا پایین، این طرف آن طرف. تو دست‌شویی تف می‌کند. خودش را روی کاناپه ولو می‌کند. با زنش حرف می‌زند. جوک می‌گوید غش‌غش می‌خندد. گذران این ساعت‌ها برای من طاقت‌فرساست. اما نوشتن، موهبت بزرگی است. من قهرمان رنج نیستم. سزاوار جایزه‌ی کار و کوشش هم نمی‌باشم اما وقتی خود را به دست تخیٌل بسپارم و دستخوش رویا شوم و همان‌طور که طاقت‌ام طاق شده تا به تخیٌل و اندیشه‌ام شکل و فرم ببخشم، دیگر هیچ باکی‌ام‌ نیست. آن وقت اگر تمام هلند هم در اتاق 64 فستیوال برگزار کند، اصلاً ملتفت نمی‌شوم. زیرا من با من، سحر شده، دستخوش بازی‌ی شگرف و حیرت‌آور آفرینش هستیم. مشتاق و جان به سر با قلم گرگرفته، جمله‌ها را می‌چینم کنار هم. خستگی ناپذیر از میان سیل و طغیان تداعی‌ی معانی، واژه‌ی مناسب را شکار می‌کنم. خواننده ممکن است خنده‌اش بگیرد اما ما نویسنده‌ها، برای ما نوشتن، همیشه با دیوانگی همراه است و شیفتگی. گویی سفر دریاست، سوار بر قایقی خرد روی موج‌های بلند، پروازی تنها به عالم دنیا.
وقتی یک واژه در میان سه واژه‌ی دیگر هم‌زمان ظاهر می‌شود، همان طور که عرق می‌ریزی تا یکی را انتخاب کنی، همزمان لحن و ترکیب جمله را هم در نظر داری و در حالی که جمله را از کوره‌ی گداخته‌ی ساختار متن می‌گذرانی، نبض هماهنگی را هم می‌گیری. هنگامه‌ای‌ست شگفت‌انگیز.
این تجربه را من با یک پدیده‌ی دیگر هم داشته‌ام، با نقاشی. نقاشی هم همین حال و جذبه را ایجاد می‌کند. آمیختن رنگ‌ها، جدا جدا با رنگ‌های همسانش به دقت و تناسب. آمیختنی دلپذیر. آسان هم هست آدم می‌تواند یاد بگیرد و هی تمرین کند. البته ناگفته نماند در ماورای هنگامه‌ی ریختن طرح و رنگ، آنچه در ذهن هنرمند می‌گذرد، به مثابه‌ی تکانه‌های جنبشی پیدا و ناپیدا، لرزش و سایش رنگ‌ها، اگر از کار درآید کاری است کارستان.
ایجاد و بروز تمرکزی عمیق، طبیعت کار ادبی است. در تجلی‌ی شور آفرینش، نویسنده را دیگر هیچ مانع و آزاری کارگر نیست. نویسنده‌ای که باید حتما روی صندلی راحت بنشیند، زیر نور مناسب و با دفتر و قلم مخصوص خودش بنویسد، من به او شک ‌می‌کنم. البته بطور غریزی، ما خواهان رفاه و آسایش هستیم اما اگر هم نبود، خب نباشد. و چنین است که من اغلب توفیق ‌یافته‌ام تا آن فاصله‌ی لازم را بین خودم و اتاق 64 ایجاد کنم و پشت دیوار تنهایی که سپر بلای من است، در لحظه لحظه‌های خلاقیت پناه جویم.
به هر حال وقتی از بی‌خوابی‌های روی هم جمع شده خسته و درمانده هستم، مزاحمت‌های اتاق بغلی هم سر جایش هست، خوابیدن و به خواب رفتن با این وضعیت به نسبت از نوشتن دشوار‌تر است. من قصد ندارم نظراتم را در باره‌ی مرض بی‌خوابی روانشناسانه توضیح بدهم. اما آن مصونیتی که در مقابل هلندی، با نیروی خلسه‌ی نوشتن گاه‌گداری دست می‌دهد، هنگام بی‌خوابی از آن وقفه‌ی شیرین خبری نیست.
آدم مریض، مریض بد ‌خواب، قربانی‌ی دوره‌ی طولانی خستگی‌ی مفرط است یا دچار بیزاری است. یا شاید کسی است که دست رد به سینه‌اش خورده و می‌خواهد سر به تن خودش و هر کسی که دور و برش است، نباشد. از این رو، چون دور و برمن منحصربه این آقای هلندی است، همه‌ی ‌بی‌خوابی‌هایم، همه‌ی تلخی‌ها و بیزاری‌هایی که آهسته آهسته روح مرا خورده است، باعث و بانی‌اش این هلندی است. حالا وقتی من دراز کشیده‌ام که بخوابم و دارم برای یک ذره خواب پرپر می‌زنم، همینطور بیدار بیدارم از دست این هلندی. بعد باید صدای قدم‌های محکم و استوارش، صدای قدرتمند کلامش همه را بشنوم و همینطور حرکات بدن نیرومندش جلوی چشم‌هام رژه رود. خب البته دچار نفرت و بیزاری می‌شوم. در ضمن در این میانه‌، حواسم هم هست که این نفرت ورزیدن احمقانه‌ست و گاه گیج و گول به وجود این بیزاری می‌‌خندم.
اما وضعیت وقتی مهلک می‌شود که این دشمنی‌ی برآمده از آزار و اذیت‌های بی‌غرض وغیر شخصی که ضد خواب و آسایش من است در طی این دوره مدام، احمقانه یک طرفه رشد می‌کند و تبدیل به خصومت شخصی می‌شود و آن وقت دیگر محال است که بتوان آن را از بین برد. نهایتا دیگر فایده هم ندارد که من هی به خودم بگویم این هلندی چه تقصیر دارد. خیلی ساده بگویم من از ایشان متنفرم. نه فقط برای صدای سنگین قدم‌هایش یا حرف‌زدن و بی‌‌ملاحظه خندیدنش نه، من حالا واقعا از خودش متنفرم. همان نفرت احمقانه‌ای که یک مغازه‌دار ورشکسته‌ی مسیحی، از یک جهود دارد یا یک کمونیست، از یک سرمایه‌دار. همان زبونی و حماقت بی‌منطق که اساسا از سر رشک و ناتوانی است. و سخت رقت‌انگیز است. همان زهرِ بیزاری که از زندگی مردم گرفته تا سیاست تا کسب و کار، همه را مسموم کرده است.
حالا من فقط از صدای سرفه‌ی هلندی بیزار نیستم، از خودش متنفرم. و اگر در طول روز جایی با او روبرو شوم، همان‌طور که او خشنود و از همه جا بی‌‌خبر است، من انگار با یک جانی‌ی حرفه‌ای طرف‌ام. البته هیچ از خودم بروز نمی‌دهم.
این آقای هلندی با آن صورت صاف و چهره‌ی بشٌاش، لب‌های گوشتالو، پلک‌های سنگین و شکم‌ برآمده زیر آن جلیقه‌ی خوش‌دوخت، با رفتار و راه به راه رفتنش مایه‌ی عذاب من است و از همه آزاردهنده‌تر، سلامتی و توانمندی‌ی زوال ناپذیرش است. این آقا، خنده‌اش، خوش‌مشربی‌اش، نگاه سرد برتری‌جویانه‌اش و آن فطرت مافوق بودنش، منفور است.
طبیعتا سالم بودن و بشٌاش ماندن خیلی هم راحت و دست‌یافتنی است برای آقازاده‌ای از خود راضی که خورد و خوابش به هر قیمتی بر دوام است و شبانه روز هم، بسته به حال و هوایش، ادا و اطوارش، همه‌ی فضای خانه از آهنگ صدایش در ارتعاش است، در ضمن مدام با ظرافت، وقار و آقایی هم چاشنی‌ی رفتارش می‌کند.
آیا ممکن است عزرائیل، جان این آقازاده را بگیرد و از روی هلند وربپراند؟ گیج و گنگ با خود می‌گویم نکند این‌آقازاده‌ی لعنتی، خودِ شیطان است؟
بخصوص وقتی یک هلندی دیگر را به خاطر می‌آورم. مالتاتیولی، شاعر دلیر هلندی که توصیف کرده بود، فربهی و بشٌاشی و انباشت ثروت سیری ناپذیر این‌آقازاده‌ها از چپاول دست رنج مردم مالزی‌ست.
دوستان نزدیک من، آن‌هایی که به جهان بینی به باورها و حساسیت‌هایم‌ آشنا هستند، می‌توانند درک کنند که من چقدر در این موقعیت مبتذل عذاب می‌کشم و این نفرت غیر اردای و ناخواسته، مثل خوره روح مرا می‌خورد. دوستان من شگفت زده می‌شوند نه برای بیگناهی‌ی دشمن یا رفتارغیر منطقی‌ام، بلکه برای وجود تناقضی شگرف و بنیادی، بین این وضعیت و احساس واقعی من و باورهایم و آنچه‌ که برایم عزیز و محترم است. بطور مشخص بگویم من در این دنیا به هیچ چیز عمیقا باور ندارم و هیچ چیز برای من مقدس نیست الا وحدت و یگانگی. به نظر من هر چه که در این جهان است در تمامیت خود شکلی خدایی دارد. و حالا این «من» می‌خواهد خودش را خیلی جدی بگیرد.
من در زندگی‌ام کارهای احمقانه و ناخوشایندی کرده‌ام و رنج برده‌ام اما دوباره و چندباره توانسته‌ام خود را رها سازم. منم منم را فراموش کنم و خود را به وحدت و یگانگی تسلیم کنم. و به این درک و معرفت دست یابم که دو پاره بودن، از درون و برون بین من و دنیا، توٌهم محض است. و بعد از سر صدق با همه‌ی وجود خود را به وحدت و یگانگی بسپارم.
دستیابی به این تعالی برای من آسان نیست. هیچوقت نبوده اما دوباره و دوباره با آن معجزه‌ای روبرو می‌شوم که مسیحیت به زیبایی تام آن را توفیق و مرحمت می‌نامد. همان تجربه‌ی یزدانی‌ی مصالحه و آشتی. دست کشیدن از سرکشی‌ها و خواهان سازش که در واقع همان «من ِ» واگذار شده‌ است و تحقق آیین هندو در وحدت و یگانگی.
و حالا من، دشمن‌خو، دوباره برون از یگانگی، کینه‌ورز و در گریبان رنج دو پاره بودن. مطمئنا من تنها نیستم. مردمان دیگر هم در این موقعیت هستند. زندگی‌ی میلیون‌ها انسان، سراسر نبرد است. یک ستیزه‌گر خودپسند «من» و همه‌ی دنیا بر ضد من.
نزد آن‌هایی که به یگانگی باور دارند و به عشق و هماهنگی، این وضعیت غریب و ناسازگار است. ابلهانه و از سر ضعف است. البته این را بگویم، همه‌ی کیش وآیین انسان مدرن، حاکی از تجلیل و تکریم از همین «من» است و نبردهایش. اما این ستایش از «من» و نبردهایش برای آدم‌های خیلی خیلی سطحی و پر زر و زور و خم نشو امکان پذیر است. و در این ستایش از «من» احساس امنیت می‌کنند و خوشحال می‌شوند. اما نزد خردمند، نزد آن‌هایی که در بستر اندوه رشد کرده‌اند و در دامان رنج به بصیرت رسیده‌اند، دستیابی به سعادت و نشاط در این نبرد، میوه‌ی ممنوعه است. نزد خردمند، خشنودی و سعادتمندی از طریق واگذاری‌ی من به جهان و تجربه‌ی زیستن در وحدت، امکان پذیر است. آه البته، نزد آدم‌‌های سطحی و خوش‌باور که خودشان را خیلی دوست می‌دارند و به دشمنانشان کینه می‌ورزند، و بطور مثال میهن پرستان یا دین فروشان که اصلاً لازم نیست به خودشان شک کنند، لابد هیچکدام مقصر نیستند تا سرزنش شوند زیرا باعث و بانی‌ی همه‌ی شرارت‌ها و بدبختی‌های موجود در کشورشان، طبیعتا یا فرانسه است یا روسیه یا جهودها. مهم نیست کی‌ها، یک کی‌های دیگر که دشمن‌اند حتما.
شاید این خلایق، آن‌هایی که جان سالم بدر برده‌اند، در آیین ددمنشانه و بدوی خودشان خیلی هم خوشحال و راضی باشند، شاید واقعا زیر زره حماقت و اندیشه‌ی سلیطه‌گی، رشک برانگیزانه سر حال و خوشحال باشند اما اینگونه خوشحالی‌ها، سراسر مشکوک است. آیا عیار متعارفی وجود دارد برای ارزیابی‌ی کیفیت آن خوشحالی‌ها و از خودراضی‌بودن‌ها در قبال سعادت‌مندی‌های من؟ آیا نمودار متعارفی وجود دارد برای سنجیدن دردهای آن‌ها و از سویی دیگر رنج‌های من؟
بگذریم. شبی دردناک، شبی بلند و طولانی گذشت تا به افکارم پر و بال دادم. تبدار، خسته و درمانده در تخت افتاده بودم، قربانی‌ی مرد هلندی. هلندی هی سرفه می‌کند، تف می‌کند، هی می‌رود هی ‌می‌آید. با چشم‌های واسوخته‌ام خسته از خواندنی طولانی (به جز خواندن چه می‌توانم کرد) بربر نگاه می‌کنم. ناگهان احساس کردم که قطعا باید از این وضعیت خودم را خلاص کنم. این خشم وغضب عذاب‌آور همین الان باید خاتمه یابد. به دشواری، این احساس یا بهتر بگویم این تصمیم مثل آفتاب بامدادی، سرد و صریح و روشن در ذهنم درخشید. در پیشگاه روحم استوار ایستادم گفتم این تیغ در گلو، این خار در جگر باید چاره شود. برای رهایی از این وضعیت نکبت‌بار دو راه حل بیشتر به نظر نمی‌رسد. باید یکی را انتخاب کنم. یا باید خودم را بکشم، یا هلندی را سر به نیست کنم. بپرم گلویش را بفشارم و تسخیرش کنم (ناگفته نماند که همان موقع سرفه‌های هلندی طغیان خواهد کرد) هر دو راه حل بسیار عالی و تسکین دهنده است و البته ابلهانه. در ضمن همواره، گرایش از میان برانداختن خود همراه با حسی از خودکشی در من وجود دارد (این به نفع هلندی تمام می‌شود) راه حل اول هم جاذبه دارد، به جای این که به خودم حمله کنم، بپرم روی هلندی خفه‌اش کنم یا بهش شلیک کنم تا بمیرد و من زنده بمانم، فاتح از ددمنشی و سرمست از تنش و طغیانی کور.
این هذیان ساده‌لوحانه که خودم را بکشم یا هلندی را سر به نیست کنم زود پایان گرفت. آدم می‌تواند خود را به این خواب و خیال‌ها بسپارد و در افسون این رویای باطل دمی پناه جوید. اما دیری نمی‌پاید که افسونش رنگ می‌بازد و چنانچه در این هذیان خوب بالا پایین شدم، این اشتیاق فرو نشست و باید اقرار کنم که آنچه می‌خواستم آنی بود و گذشت. در واقع من نابودی‌ی خود یا انقراض هلندی را نمی‌خواهم، دور کردن هلندی کافی است. حالا سعی می‌کنم دور شدنش را مجسم کنم.
اول چراغ را روشن می‌کنم، نقشه و برنامه‌ی قطار را از توی کشو در می‌آورم می‌گذارم جلوی رویم و به زحمت پیدا می‌کنم که هلندی می‌تواند فردا صبح زود راه بیفتد و هر چه سریعتر به خانه‌اش برسد. دل مشغولی‌ی لذت بخشی بود. می‌دیدم‌اش، مجبوری تو صبح سرما بلند شد رفت مستراح و برای آخرین بار سیفون اتاق 64 را کشید. چکمه‌هایش را پوشید، در را کوبید بهم و همین‌طور تو سرما لرزید لرزید تا رسید به ایستگاه قطار. می‌دیدم‌اش. سوار قطار شد. ساعت هشت رسید به باسیل. با مامورین گمرگ بگو مگو کرد. همانطور که او دور می‌شد من کیف می‌کردم اما تا برسد به پاریس، نیروی تخیٌل من هم کاهش می‌یافت و قبل از این‌که به مرزهای هلند نزدیک شود، همه‌ی تصویر شکست و هزار تکه شد.
و این‌ها فقط وقت تلف کردن بود. عدو، دشمن، در درون من است و به این آسانی‌ها چیره شدن بر آن، شدنی نیست. کار حضرت فیل است. موضوع انتقام گرفتن از هلندی نیست. من باید آنطور که برازنده‌ی وجود من است، نسبت به هلندی به طرز برخوردی مثبت و نیکو دست یابم. تکلیف کاملا روشن است من باید تمام نفرت بی‌معنی‌ی خود را پاره پاره کنم. باید بتوانم این آقای هلندی را دوست داشته باشم.
بعد بگذاریم هی تف کند، سر و صدا راه بیندازد. زنده‌دلی و سرسلامتی‌اش دیگر آزار دهنده نباشد. اگر من توفیق یابم که او را دوست داشته باشم، مافوق او خواهم شد. او دیگر از آن من است، تصور و خیالش دیگر در ضدیٌت با وحدت و یگانگی نیست.
باور کنید می‌ارزید، از بی‌خوابی‌ی شبانه‌ام بهره‌ای نیکو بردم.
این تکلیف، گرچه آسان می‌نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها. یک شب تا صبح جان کندم تا یافتم‌اش. من می‌باید هلندی را در ذهنم دگرگون کنم، دوباره بسازمش. آنچه که بر نفرت ورزیدن دلالت می‌کند و سرچشمه‌ی عذاب است برهم زنم و از عشق، از علایق و همدردی و برادری دوباره قالب بگیرم. اگر موفق نشوم، اگر این کوره، این گداختگی خوب نسوزاند و کمال نیابد، درمانده و پریشان خواهم ماند و عذاب هلندی در روزهای آتی مرا تا خرخره خفه خواهد کرد.
می‌بایست من به ساده‌گی و شایستگی به این گفته‌ی شگفت و حیرت‌آور، واقعیت بخشم. «دشمنت را دوست بدار» از مدت‌ها پیش من، به این حکمت آمده در انجیل، انس داشتم. نه بسان یک دستور یا مقوله‌ای اخلاقی بلکه بعنوان پیشنهادی دوستانه از خردمندی شریف که گویی پند می‌دهد ما را و می‌گوید «سعی کن بکارگیری این حکمت را، از آنچه برتو خواهد گذشت در شگفت می‌مانی» این را هم می‌دانستم که این اندرز نه تنها شامل اصول اخلاقی‌ی شریف و رفیع است بلکه نافذترین شیوه در روان‌شناسی است برای دستیابی به سعادت‌مندی و نشاط. و همه‌ی حکمت و نظریه‌ی دوست داشتن در انجیل، بعلاوه‌ی کهکشانی از معانی‌ی دیگر، همچنین ترکیبی است از اصول حساب شده در علم روان شناسی. البته پر واضح است که روانشناسی ساده‌لوح و جوان فقط می‌تواند زیر جلکی تایید کند و بس.
سرانجام من توفیق یافتم. سه شب تا صبح طول کشید. آسان نگذشت. عرق ریزی‌ی روح بود و کشمکشی پر شور. هلندی را در ذهنم احضار کردم. ابتدا، با هیبتی ترسناک شروع کردم. با دقت و همه‌ی ریزه‌کاری‌های ممکن. بطوری که حتی نه یک انگشت، نه یک لنگه کفش، نه یک کمان ابرو، نه یک شیار بر گونه از قلم نیفتاد تا این که توانستم کاملا او را در حضور خود ببینم. تا این که او را از آن خود کردم. بعد گذاشتم قدم بزند، بنشیند، بخندد، برود بخوابد. می‌دیدم‌اش چطور گردنش شل شد و سرش افتاد روی بالش.
نزد شاعر، دوست داشتن کسی یا چیزی یعنی توان دسترسی به آن، با نیروی تخیل. تا در خیال بپروراندش، گرمایش بخشد، از خود اشباعش کند، با روح خود آغشته‌اش کند، از نفس خود به او بدمد، زنده کند، حیات بخشد، خیال ببافد و بازیگوشی کند.
این کاری بود که من با دشمن‌ام کردم تا تمام و کمال از آن من شد و با من یکی شد. بدون آن گردن خپل، شاید من نمی‌توانستم موفق شوم اما گردن کوتاه و رقت‌انگیز هلندی باعث نجات من شد.
هلندی را هی لباس تنش کردم. هی لختش کردم. یک دست کت و شلوار گشاد نیویورکی تنش کردم، درآوردم. لباس شنا تنش کردم، نشاندمش تو قایق، پارو بزند بعد نشاندمش پشت میز ناهار خوری هی بخورد. بعد یک سرباز از او ساختم. یک پادشاه، یک گدا، یک برده، پیرمرد، بچه. و در این تغییر و تبدیل‌ها، گردن کوتاه و چشم‌های متورم‌اش تو چشم می‌خورد.
این‌ها نقطه ضعفش بودند. باید همین‌جا خوب نگهش دارم و به ضعف‌هایش بچسبم.
خیلی طول کشید تا هلندی را برگرداندم به جوانی، یک همسر جوان، شاه‌داماد شد جلوی رویم ایستاد. بعد دانشجو شد. بعد یک آقا پسر دبیرستانی و در نهایت وقتی تبدیل به پسربچه‌اش کردم همان گردن کوتاه برای اولین بار مرا سخت به رقت آورد. در بستر مهربان همدردی، هلندی قلب مرا ربود. می‌دیدم چطور پدر و مادرش دلواپس بودند که پسرشان نفس تنگی دارد.
وقتی دوباره دور رفتم، دورِ دور تا شد عاقله مرد، از عوارض سکته‌ای خفیف در رنج بود. ناگهان همه چیز درباره‌ی هلندی قابل لمس شد. لب‌های کلفت، پلک‌های سنگین و صدای ناهنجارش، همه در فهرست همدردی قرار گرفت. و همچنان قبل از این که به جان کندن بیفتد و بمیرد، همین فناپذیری او، ضرورت مرگ، مرگ گریزناپذیر او احساسی برادرانه در من برانگیخت که مدت‌های مدید در من گم شده بود. بعد دیگر خوشحال و راضی بودم. چشم‌هایش را محکم بستم. چشم‌های خودم را هم روی هم گذاشتم. دیگر صبح شده بود و من مثل روح سرگردان میان بالش و پتو، خسته از این شب بلند وخلاقیت شاعرانه.
در طول شبانه روز بعد، نشانه‌های فراوانی بود حاکی از این که هلندی را تسخیر کرده بودم. این رفیق، حالا می‌توانست بخندد، سرفه کند یا هر طور که دوست دارد سر و صدا کند، شلنگ تخته بیندازد، صندلی‌ها را این‌ور آن‌ور کند، جوک بگوید، اما دیگر نمی‌تواند به متانت من خدشه‌ای وارد سازد.
در طول روز، در حد قابل قبول توانستم بنویسم و در طول شب، در حد قابل قبول بخوابم.
پیروزی‌ی من بس بزرگ بود اما نتوانستم آنقدر که باید و شاید از آن لذت ببرم. صبح روز بعد از پیروزی، هلندی ناگهان گذاشت و رفت و به طرز غریبی مرا هاج و واج باقی گذاشت. از این رو، از این دوستی‌ی خالی از خلل و به مشقت فراهم آمده، بهره‌ای نماند و پس از آن همه اشتیاق، سبب درد و محنت شد. اتاق هلندی، اتاق شماره‌ی 64 را یک پیرزن کوچولوی خاکستری با یک عصا که تهش لاستیک دارد، اشغال کرد. گاهی می‌بینمش. پیرزن، یک همسایه‌ی ایده‌آل است. نه مزاحم می‌شود و نه خشم و خصومت مرا برمی‌انگیزد. برای روزها و روزها همسایه‌ی جدید من مدام سرچشمه‌ی نبودِ خیال و خیال بازی است. ترجیح می‌دهم هلندی من برگردد این آقای هلندی که حالا قادر هستم دوستش بدارم.
*بادن بادن شهری است در آلمان که چشمه‌های آب معدنی آن شهرت دارد
نویسنده: هرمان هسه
مترجم: مرضیه ستوده

نقشبندان

وقتی رسیدیم در خم رو‌به‌رو زنی سوار بر دوچرخه می‌گذشت. هنوز هم می‌گذرد، با بالاتنه‌ای به خط مایل، پوشیده به بلوز آستین کوتاه سفید. رکاب می‌زند و می‌رود و موهایش بر شانه‌ای که رو به دریاست باد می‌خورد و به جایی نگاه می‌کند که بعد دیدیم، وقتی که زن دیگر نبود، خیابانی که به محاذات اسکله می‌رفت و بعد به چپ می‌پیچید تا به جایی برسد که هنوزهست، ‌اما نشد که ببینیم. زن رفته بود. تقصیر هیچ کدام‌مان نبود که دیگر ندیدیمش، گرچه وقتی دیدم که نیست فکر کردم که شیرین به عمد نگذاشت. با‌این همه هنوز می‌بینمش که گوشه‌ی بلوزش باد می‌خورد. شلوارش کتان مشکی بود. صندل ‌این پایش را هم می‌بینم که بند پشت پایش را نبسته است. پا می‌زند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و می‌رود. یک لحظه کنار پیاده رو‌ایستادیم تا شیرین پیاده شود و سیگاری برای هر دوتامان بگیرد و من فقط فرصت کردم یک بارهم بالاتنه‌ی خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهای خرمایی بر متن آبی و آرام دریا ببینم. بعد وقتی به سر پیچ رسیدیم یادمان رفت، چون با سوت کشتی به دریا نگاه کردیم. داشت پهلو می‌گرفت و مازیار و زهره روی عرشه دست به نرده ‌ایستاده بودند. دست تکان نمی‌دادند. بعد به صرافت زن افتادم که دیدم خیابان تا آن‌جا که پیچ می‌خورد خالی است.‌اما روی اسکله عده‌ای‌ ایستاده بودند و ماشین‌هاشان را به محاذات اسکله، سپر به سپر، پارک کرده بودند و مثل شیرین که پیاده شده بود دست تکان می‌دادند. خواستم به بهانه‌ی پارک کردن جلوتر بروم. شیرین گفت‌: «مگر نمی‌بینی که جا نیست؟ همین جا باش ما حالا می‌آییم.»
آن آخر سر پیچ جا بود. فکر کردم پس هنوز‌امیدی هست که با هم برگردیم. نیامد. پس ندیده بود که رکاب می‌زند و می‌رود. حالا هم می‌رود حتی اگر پیر شده باشد مثل من یا حتی شیرین، و صبح به صبح به مهتابی یکی از آن خانه‌های دو طبقه‌ی رو به دریا می‌آید، با بلوز سفید و شلوار کتان مشکی، دستی بر نرده می‌گذارد تا آن دست را سایبان صورت برافراشته‌ی رو به دریا بکند و ببیند که بر عرشه از تازه رسیدگان چه کسی‌اشناست.
همیشه همین طورها می‌شود، مثل من که حالا ‌این‌جا هستم در‌این بهار خواب و مشرف به کوچه‌ای بی‌عابر و چشم‌اندازم بام‌های کاه‌گلی است که رنگ یک‌دستشان را فیروزه‌ی گنبد دوازده ترک بابا اسماعیل می‌شکند تا کی باز بهار شود و کارت پستال شیرین با یک هفته‌یا حتی ده روز تأخیر برسد. سالگرد ازدواج‌مان هم یادش مانده است و هر بار همان کارت پستال کاج‌های سبز را می‌فرستد با لکه‌ی زردی به جای خورشید، انگار که ده دوازده‌تایی کارت یک شکل خریده باشد، یا حتی بیست و چند تا، اگر تا آن وقت بماند یا یادش بماند. بچه‌ها، مازیار و زهره هم فقط سالی دو نامه می‌نویسند، که حالا دیگر همه‌اش انگلیسی است، هر بار هم عذر می‌خواهند که فارسی یادشان رفته است. و من نه کارت پستال می‌فرستم و نه نامه‌ می‌نویسم.
بله، همین طورهاست آدم دنبال چیز دیگری می‌رود، ‌اما به جایی دیگر می‌رسد، مثل همان اوایل جنگ وقتی در وضعیت قرمز آدم بیرون بود و دست به دیوار می‌رفت، تاریکی چنان غلیظ بود که انگار تاریکی می‌بردمان، یا مثل ما دو تا که به پیشواز بچه‌ها رفتیم تا یک ماهی همه با هم یک جا بمانیم و کم‌کم به بچه‌ها بفهمانیم که چرا می‌خواهیم جدا بشویم، یا من بگویم که چرا برمی‌گردم،‌ اما حالا به‌این‌جا رسیده‌ایم و هر بار هم که به‌ یاد چیزی می‌افتم که آن‌جا هست، یا نامه‌ای می‌رسد، یا کارت پستال‌های یک شکل و یک‌اندازه می‌رسند، فقط همان خم خیابان را می‌بینم و خورشید را که بزرگ ‌اما سرد سر از دریا برآورده است و افق رو‌به‌رو را نارنجی مایل به زرد کرده است. نه، خورشید از آن راسته که بالا می‌رفتیم پیدا نبود، فقط رنگ نارنجی مایل به زرد افق بود و در خیابان و حتی کنار ساحل، وقتی باز نگاه کردم کسی نبود.‌ اما هست، مثل نوار فیلمی ‌که همه‌اش برداشت‌های مکرر است از آن‌چه دیده‌ام. برای همین هر روز صبح از ساعت شش‌ونیم که لقمه‌ای می‌خورم و‌این کَرَمِ ننه رباب را می‌فرستم که تا پیش از ظهر به هر جا می‌خواهد برود، تا من بنشینم مگر‌این بار بشود و بعد، وقتی در نمی‌آید می‌آیم به ‌این بهار خواب تا نیم ساعت هم شده توی ‌این صندلی چرمی‌بنشینم و به هیچ چیز فکر نکنم. نمی‌شود. آدم تنها نمی‌تواند باشد، حتی سنگ هم، یک تکه کلوخ هم تنها نیست یا آن بند درخت که حالا فقط یک پیراهن سفید مردانه رویش تاب می‌خورد و به هر ده دقیقه زن لچک به سری می‌آید تا باز برش گرداند.
به شیرین اگر راستش را می‌گفتم حتما می‌گذاشت یک شب دیگر بمانیم. با بچه‌ها و حتی در همان مهمانخانه‌ی سوت و کور. گفته بودند فقط یک جا هست. سه خیابان که بیشتر نداشت. یکی را ندیدیم و آن یکی هم که به محاذات اسکله بود و خانه‌ی جاشوها یا کارمندان دفتری بندر و پست و بانک بود. همان اوایل‌ این یکی خیابان پیدایش کردیم. باز هم می‌شد برگردیم به همان جا و وقتی بچه‌ها را راضی کردیم، یک شب دیگر بمانیم تا من باز فردا ببینمش که ساعت نه و ربع کم از ساحل‌این طرف می‌آید، بعد رکاب زنان تمام پیچ را با پشت خم و سر برافراخته رو به باد می‌رود. مازیارمان هم خواست بمانیم. ‌اما زهره همه‌اش می‌پرسید‌: «چرا با هم ‌آمدید؟ طوری شده؟»
حالا همان جاست. بیست‌ودو ساله است. شوهر و دو بچه‌ی دوقلو دارد که عکس‌هاشان را دارم. همین پارسال، نه، پیرارسال با نامه‌اش فرستاد. تازه متولد شده بودند و یکی‌این طرف یکی آن طرف روی دامنش خوابیده‌اند و دیوید هم بالای سرشان خم شده است و سرش را گذاشته است روی موهای زهره که به من رفته است. چاقتر از وقتی است که هنوز چیزی از فارسی سرش می‌شد‌: «پاپا، من حالا چاقتر هستم.‌ اما خواهم رفت که خودم را لاغر کنم مثل آن وقت که تو ‌این‌جا ‌آمدی.»
لاغر و سبزه بود با موهای سیاه و بلند. گمان نمی‌کنم دانشکده‌اش را تمام کرده باشد. گفتم‌: «چطور است شب را‌ این‌جا بمانیم؟»
دست بر شانه‌ی شیرین گذاشت‌: «باشد بمانیم.»
شیرین فقط شانه بالا‌انداخت. حالا هم هر سال جایی است‌: اول که لندن بود؛ بعد رفت آلمان، کارت پستال‌ها را آن‌جا خرید، بعد از کانادا تبریک عید فرستاد. حالا از نیویورک می‌فرستد، کارت پستال‌های آلمانی را از آن‌جامی‌فرستد. برای تبریک عید هم فقط دو خط می‌نویسد‌: «آقای جواد بهزاد عزیز،‌این عید باستانی را که‌یادگار اجداد ماست به شما و خانواده‌ی محترمتان تبریک عرض نموده سلامتی و شادکامی‌شما را از درگا ه‌ایزد منان خواستاریم.»
هر سال هم خطش پس می‌رود، انگار از روی سرمشقی رو نویس می‌کند و هر بار "د" یا "ر" یا حتی دو نقطه‌ای جایی کم می‌گذارد. بچه‌ها در تعطیلات عید میلاد و تابستان نامه می‌نویسند، اوایل به فارسی بعد که نامه‌ی مازیار از استرالیا رسید یک درمبان به فارسی و انگلیسی بود. حالا دیگر فقط به انگلیسی می‌نویسد، کتاب‌هایی هم می‌خواند به فارسی تا یادش نرود. گاهی هم سوالی می‌کند، مثلا جایی می‌بیند که عربسک نوشته‌اند که می‌خواهد بداند به فارسی چه می‌گوییم، یا مینیاتور را به فارسی چه گفته‌ایم یا موزاییک را. مهندس معدن است، زن ژاپنی گرفته است و چند پچه هم دارند. نشمرده‌ام. آخر هر نامه هم ساچیکو و فلان و فلان و فلان سلام می‌رسانند، به پدربزرگشان. حداقل ‌این یکی یادش نرفته است. هیچ وقت هم، به خلاف خواهرش، گله نمی‌کند که چرا جوابش را نمی‌دهم. چه بنویسم؟ یا کدام را بفرستم وقتی هنوز تمام نکرده‌ام؟ شیرین نوشت که تو بیا، رفتم.‌ اما از آن‌جا یک ماه هم نشده برگشتم. گفتم هر چه هست مال شما من بازنشتگی‌ام هست و آن خانه‌ی پدری. خطی هم گاهی می‌کشم و می‌فروشم. نمی‌کشم و نمی‌شود، انگار آدم بخواهد راه بر تاریکی ببندد. مهمتر از همه کانون نور است و سمت غلظت سایه. صبح دیگر هوا آفتابی بود، ‌اما شاید در سایه‌ی کشتی می‌رفت. ولی صورتش روشن است و تارهای مواج موهای خرمایی‌اش، کنار خط گردن و روی شانه‌ی آن طرف طلایی می‌زد. کشتی هم باید باشد و آفتابی که حتما سرد و بزرگ بر بالای افق آویخته بود. بچه‌ها هم باید باشند که بالأخره وقتی شیرین را دیدند، دست تکان دادند شیرین هم دست تکان می‌داد و حالا در نیویورک صندوق‌دار فروشگاه لباس بچه گانه است و شب با قطار می‌رود تا نزدیکی‌های خیابان بیست و هفتم و بعد پیاده تا ساختمان نمی‌دانم چندم و تا طبقه‌ی پنجم هم از پله‌ها می‌رود بالا و به آپارتمانی که فقط دو صندلی راحتی دارد و یک کاناپه که شب‌ها تخت می‌شود و هر شش ماه هم مجبور است شیمی‌درمانی بشود یا اصلا بگذارد یک جای دیگرش را ببرند. ندیده‌ام. یک چراغ مطالعه هم کنار کاناپه‌ یا تخت شب‌هاش هست که وقتی قرصش را می‌خورد و چشم‌بندش را می‌زند دستش را دراز می‌کند و چراغش را خاموش می‌کند و در آن تاریکی بی‌هاله‌ یا مرز اصلاً به صرافت نمی‌افتد که چرا باز گفتم‌: «من که فکر می‌کنم بهتر بود یک شب دیگر آن‌جا می‌ماندیم.»
شیرین گفت‌: «که چه بشود؟ مگر ندیدی؟»
گفتم‌: «شاید یک‌اتاق دیگر برای‌مان خالی می‌کرد.»
فقط یک‌ اتاق خالی داشت. دیر وقت رسیدیم. ردیف چراغ‌های زرد خیابان روشن بود. مه هم بود. غلیظ نبود. فانوس دریایی را در آن دورها می‌دیدیم. سر در مهمانخانه روشن نبود. در ورودی دو لنگه بود. پرده‌هاش را هم کشیده بودند. بالای در از نور چراغ سر تیر روشن بود. ماشین را همان‌جا طرف چپ، گذاشتیم و پیاده شدیم، شیرین از آن طرف و من از‌این طرف. از لندن تا آن‌جا همان‌قدر حرف زده بودیم که دو آدم غریبه حرف می‌زنند، وقتی بالاجبار همسفر باشند. نمی‌توانست بیاید. به آلمان می‌رفت و من بعد از‌اینکه شش ماه در ترکیه انتظار کشیده بودم فقط برای دو ماه اجازه‌ی اقامت گرفته بودم. بچه‌ها را فرستاده بود هلند با همکلاسی‌هاشان. دعوا نکردیم. گفت‌: «نمی‌آیم می‌بینی که نمی‌توانم.»
نشانم هم داد. سطح صافی بود با دو خط مایل. سرم را زیر‌انداختم‌، اما وقتی به صرافت افتادم که باید چیزی بگویم تا مثلا دلداریش بدهم و سر هم بلند کردم، دیدم با دو پستان پر روبه‌رویم ایستاده است و دارد دکمه‌های بلوز چهارخانه‌اش را می‌بندد. موهایش هنوز بود.‌این‌هاست، باز هم هست، ‌اما نمی‌خواهم و هر روز از شش‌ونیم تا همین ساعت فقط همان رو‌به‌رو را طرح می‌زنم تا بعد که نیم ساعت‌ این‌جا نشستم بروم و تمامش کنم‌. اما تا ظهر فقط می‌رسم دستش را بکشم یا موهای ریز و مواج را طلایی بزنم، به نشانه‌ی بادی که از روبه رو می‌وزد یا آفتابی که از آن‌جا شاید از کنار‌اتاقک ناخدا به سر و صورتش می‌تابد که رو به باد گرفته است و رکاب می‌زند و می‌رود.
اگر می‌ماندیم باز می‌دیدمش. باز که گفتم، شیرین گفت‌: «فایده‌ای ندارد؛ ‌اما اگر تو می‌خواهی برو.» همان وقت هم که گفت رفتم تا فقط کنارش روی آن تخت باریک تک نفره دراز بکشم. چشم‌بند زده بود. فقط همان یک‌اتاق خالی را داشت. بالأخره که در را باز کرد و راهمان داد، گفت. چراغ قوه دستش بود، روشن بود. بعد چشم‌هایش را دیدم، وقتی چراغ راه پله را روشن کرد‌: گرد بود و سرخ. اول پول را گرفت. کلاهی پشمی ‌هم سرش بود و پالتویی هم روی دوشش. کلید را به شیرین داد و گفت. من که نمی‌فهمیدم. شیرین هم خم شد و باز پرسید.‌ این‌بار فقط شماره‌ی‌ اتاق را گفت و ‌اشاره کرد. شیرین پرسید‌: «می‌خواهی دو‌اتاق بگیریم؟»
گفتم‌: «اصلاً ببین دارد؟»
مرد نگاه‌مان کرد. گذرنامه‌ی من دستش بود. گذرنامه‌ی شیرین را هم گرفت. ورق نزد. حالا شیرین گذرنامه هم ندارد. مرد چیزی گفت. شیرین توی راه پله‌ها گفت، با خودش‌: «‌این دیگر چه لهجه‌ای بود!»
مرد به کلیدهای آویخته‌ی پشت سرش نگاه کرد و حرفی نزد. فهمیده بودیم.‌ اتاق کوچک بود با دو تخت در دو طرف. یک عسلی هم میانشان بود با یک چراغ مطالعه و یک لیوان آب، آب مانده. یک زیر سیگاری هم بود. شیرین بارانیش را کند و بعد کفش و جورابهای ساقه کوتاهش را و وقتی قرصش را خورد و چشم‌بند سیاهش را زد، با همان شلوار و بلوز راه راهش دراز کشید، پشت به من، و پتو را کشید رویش و گفت‌: «شب به خیر.»
چراغ را روشن کردم، گفتم‌: «ناراحت نمی‌شوی سیگار بکشم؟»
گفت‌: «پس آن در را کمی‌باز کن.»
گفتم‌: «به بچه‌ها چه بگوییم؟»
گفت‌: «ما که دعوامان نشده.»
گفتم‌:‌ «اما آخر می‌فهمند.»
گفت‌: «بفهمند. مگر تو برای همین نیامدی؟»
برگشت و دست دراز کرد و کورمال کورمال کلید چراغ را پیدا کرد و زد و گفت‌: «شب به خیر.»
رفتم در رو به مهتابی را باز کردم. کوچک بود و رو به همان خیابان که فقط چراغهای زردش پیدا بود. یکی دو چراغ هم آن‌جا روی دریا بود. فانوسِ دریایی را ندیدم. صدای کشتی هم‌ آمد. بچه‌ها را برای تعطیلات تابستانی فرستاده بود هلند تا ما اول حرف‌مان را بزنیم. بعد گفت، یک ماه بمان. به‌یک ماه نکشید که برگشتم. زهره می‌گفت‌: «همین‌جا باش، بابا. مامان کار می‌کند. تو هم هر شش ماه برو، بازنشتگی‌ات را بگیر و برگرد.»
گفتم‌: «نمی‌شود، بهت که گفتم.»
همه‌اش را نگفتم، به شیرین هم نگفتم. به استانبول که رسیدم تلفن کردم که رسیده‌ام. از وان تا آن‌جا را با ‌اتوبوس‌آمده بودم. نه، گفتن نداشت. فقط بایست از آن شب می‌گفتم که میان گوسفند‌ها چهارنفری چمباتمه زده بودیم، سیگارمان هم تمام شده بود. تاول پاهایم هم تیر می‌کشید. از راهنما تا اهالی ده هر کس هم که می‌آمد سراغ‌مان اسمش علی بود. بعد جوانکی ‌آمد که از «اسمم علی» و «بدوعسکر» و «بدو طویله» آن قدر فارسی می‌دانست که سیگاری تعارف‌مان کند و بگوید که عسکر بو برده است، باید چیزی بدهید تا ردشان کنیم. اول طمعش زیاد بود. بالأخره چهار نفری ده هزار تومان دادیم که رفت. بعدش، صبح نشده، راهنمای تازه با دو اسب پیدایش شد و باز زدیم به بیراهه. به نوبت سوار می‌شدیم و می‌رفتیم. بوی عطر گل‌ها را می‌شنیدیم‌، اما نمی‌دیدیم و زیر پایمان گل بود و یکی‌مان اسهال داشت. گاهی درخشش جوی آبی هم بود. ‌این علی فارسی می‌دانست، می‌گفت‌: «شکر که ابری است.» بالأخره رسیدیم به گداری که جاده‌ای از پایینش می‌گذشت. یک یا دو ساعت منتظر نشستیم و تاول‌هامان را ترکاندیم تا ماشین باری آمد. بارش اثاث بود و ما زیر صندلی‌ها یا توی کمد رفتیم و برزنت را کشیدند روی‌مان. شیرین خودش هم کشیده بود. فقط سینه‌ی چپش را نشانم داد نیامد. گفت‌: «کم بدبختی کشیدی؟»
برگشتم. ‌این بار از راه کویته ‌آمدم. گفتند راحت‌تر است. تراکتورها را شبانه می‌آوردند آن طرف مرز و برگشتن شکر می‌بردند. می‌آوردند. ندیدم. من و راهنما پیاده می‌آمدیم. گفت‌: «با پیرمردها که کاری ندارند.»
نداشتند. فقط دو هفته نگهم داشتند. بعدش هم که دیگر مهم نبود. حالا‌ این‌جا هستم. با‌ این کرم ننه رباب و زنش کوکب که آن پایین دارد در‌هاون سنگی گوشت می‌کوبد. همیشه همین وقت‌ها شروع می‌کند. می‌گوید شامی‌کباب‌ این‌طور بهترمی‌شود. ‌این‌هاست. باز هم هست. آن هم برای من که وقتی قلم‌مو به دست می‌گیرم حتی موسیقی نمی‌گذارم تا بارم را زیادتر نکنم. نمی‌شود. نمی‌توانم فقط او را ببینم که می‌رفت. نه ‌این یکی را که باز می‌آید تا پیراهن مردانه را برگرداند. نامه هم نمی‌نویسم. چه فایده‌ای دارد؟ بچه‌ها که نمی‌توانند بخوانند. مازیار می‌نویسد، به انگلیسی، که‌یک دوره شاهنامه برایم بفرست تا یادم نرود. از مادرش هم می‌گوید. نوشت که طلاق گرفته است تا تو آزاد باشی. کرم هم می‌آید. از صدای سرپایی‌هایش می‌فهمم و غرولندش که چه صفی است. باز سبزی خوردن گرفته است و یکی دو گرد رختشویی با چند صابون. داد می‌زنم‌: «کرم، به زنت بگو، بس است دیگر. مگر نمی‌بینی کار دارم؟»
چشم می‌بندم چه‌طور می‌شود راه بر تاریکی بست؟ بندهای صندلش چرمی‌بود، قهوه‌ای سیر. در آفتاب قهوه‌ای روشن است و رکاب می‌زند. قبل از‌این‌که بپیچند دست دراز می‌کنند و علامت می‌دهند. ندیدم که دست دراز کند. فقط دیدم که رو به باد می‌رود. از گوشه‌ی پیراهن مردانه‌اش می‌فهمم که باد می‌آید. مه هم نیست، ‌اما هست. همه چیز، هر چیزی که در هر جا و به هر وقت‌اتفاق افتاده است همچنان هست، برای من هست. پسرم می‌نویسد به انگلیسی‌: «ما را چرا فراموش کرده‌ای؟»
مگر می‌توانم بنویسم ‌این‌جا شاید عیب ما‌ این است که هیچ چیز را هیچ وقت دور نمی‌ریزیم؟ کنار شیرین دراز کشیدم و دستم را گذاشتم رو شانه‌اش گفتم‌: «خوابی؟»
گفت‌: «هوم.»
گفتم‌: «برگردیم.»
گفت‌: «نه.»
گفتم‌: «بچه‌ها را ببریم؟»
گفت‌: «نه.»
گفتم‌: «آن‌جا هم هست.»
گفت‌: «من خوابم می‌آید. دیدی که قرص خوردم.»
گفتم‌: «خواهش می‌کنم.»
گفت‌: «دیدی که.»
گفتم‌: «برای من فرقی نمی‌کند.»
گفت‌: «می‌دانم‌، اما این دفعه موهایم می‌ریزد. نمی‌خواهم به من ترحم کنی.»
گفتم‌: «ترحم چرا؟ تو مادر بچه‌های منی.»
گفت‌: «همین؟»
خواستم بگویم، ‌اما اگر رودررو می‌دیدمش می‌شد گفت. نگذاشت. همه‌ی آن هفت هشت شب نگذاشته بود. گفت‌: «بعد‌ها آن یکی را هم شاید ببرند.»
گفتم‌: «آن‌جا هم هست. تازه می‌توانی شش ماه به شش ماه بیایی.»
گفت‌: «با چه پولی؟ ‌این‌جا بیمه می‌شوم.»
نگذاشت‌. گفت: «خواهش می‌کنم بگیر بخواب.»
همان جا رو به سقفی که پیدا نبود دراز کشیدم و سعی کردم که شکل تاریکی را بسازم، ‌اما باز نشد. نمی‌شود، صدای لخ‌لخ سرپاییهای کرم نمی‌گذارد. انار هم خریده است و کوکبش هم دان کرده است. یک بشقاب رنگ. ‌این هم سربار آن همه که هست، آن هم من که باید به ‌یمن چهارچوب بوم‌هایم یا حداقل چهارچوب تخته‌ی سه پایه‌ام نگذارم بارش زیادتر شود، که رکاب می‌زند و می‌رود. بعد هم دیگر ظهر است و می‌روم پایین ناهاری می‌خورم و چرتی می‌زنم تا باز بعد از ظهر‌آشنایی بیاید تا بیاییم به همین بهارخواب و او همه‌اش از زنش و بچه‌هاش بگوید. بعد هم که شب شد و رفت، با پشت خم و شانه‌هایی که انگار کوهی رویش گذاشته‌اند باید بروم پایین و دراز بکشم تا مگر فردا صبح زودتر بیدار شوم و دوباره کادری بکشم، مگر بشود. همین‌هاست دیگر. باید هم بشود وگرنه همین فردا یا پس فرداست – شانزدهم یا هفدهم آبان – که کارت پستال شیرین برسد، با همان کاج‌های سردسیری و آن لکه‌ی زرد کدر به جای خورشید و زمین شخم زده‌ی پیش زمینه که فقط ‌این طرفش باریکه‌ی جویی هست که آب آبیش معلوم نیست به کجا می‌رود، همان‌طور که او می‌رود و خط نیم رخش هم روشن است، مثل‌ هاله‌ای که می‌گویند گردبرگرد پوست آدم‌ها هست، به همان قالب که تن آدم‌ها باید باشد، حتی اگر جاییش را بریده باشند. شاید همین طلسم است که نمی‌گذارد تا حاضر شود و برود به هر جا که باید، مثل من که باید به‌اتاقم برگردم و باز بنشینم رو به سه پایه‌ام و ببینم چه‌طور می‌شود‌ این‌ها را که قلم زده‌ام، و خیلی‌ها را که خط زده‌ام، بیرون آن‌ هاله‌ی قاب بگذارم تا فقط هم او بماند که می‌رود، رکاب زنان و رو به باد.
نویسنده: هوشنگ گلشیری
برگرفته از: «نیمه‌ی تاریک ماه»، نشر نیلوفر
حروف چین: فریبا حاج‌دایی

راشومون

شب سردی بود، مرد خدمتکار در زیر راشومون بانتظار بند آمدن باران ایستاده بود. کس دیگری در زیر این دروازه بزرگ نبود. روی ستون های ضخیم و صیقل خورده ارغوانی آن جا که در بعض جاها پریده و جویده شده بود سوسکهایی دیده می شدند. از آن جائیکه راشومون در خیابان سوجاکو بود احتمال داشت که چند نفر دیگر با کلاه اشرافی یا سربند طبقه عادی بانتظار وقفه ای در باران در آنجا ایستاده باشند ولی کسی آنجا نبود.
در چند سال گذشته شهر کیوتو گرفتار مصائب بسیار از قبیل زلزله، گردباد و آتش سوزی شده بود و بالنتیجه دستخوش خرابی گشته بود.
وقایع نگاران قدیم می نویسند که اشیا شکسته، تصاویر بودا، قابهای مطلا که برگهای نقره ای آن از بین رفته بود همه در کنار راه ریخته و به عنوان هیزم می فروختند. وقتی اوضاع کیوتو بدین قرار بود دیگر چه جای بحث از تعمیر راشومون بود. روباهان و سایر حیوانات وحشی از این خرابی استفاده کرده بودند و در شکاف های این دروازه بزرگ برای خود لانه ساخته بودند. تبهکاران و راهزنان منزل مأوائی در آنجا تهیه دیده بودند.
دیگر عادت شده بود که اجساد بی صاحب را نزدیک این دروازه بیاورند و روی زمین بیاندازند. پس از غروب آفتاب این مکان آنقدر وحشتناک می شد که کسی یاری گذشتن از نزدیک آن را نداشت. معلوم نبود که دسته های کلاغ از کجا می آید. هنگام روز این پرندگان پر سر و صدا در اطراف در بزرگ دروازه می پریدند. و در هنگام غروب که آسمان بعد از فرو رفتن خورشید قرمزرنگ میشد آنها شبیه دانه های کنجدی می شدند که بالای دیوارهای دروازه پاشیده شده باشند.
ولی در آن روز حتی یک کلاغ هم دیده نمی شد شاید دیر وقت بود. پله های سنگی در همه جا رو بخرابی گذارده بود و از خلال شکافهایشان علف در آمده بود. خدمتکاری که کیمونوی بلند آبی رنگی بر تن داشت روی پله هفتم،بلندترین پله ها، نشسته بود و بی اراده باران را تماشا می کرد.
بیشتر متوجه جوش بزرگی بود که روی گونه راستش زده بود و ناراحتش می کرد.
گفتیم که خدمتکار منتظر بند آمدن باران بود ولی نقشه ای نداشت و نمی دانست پس از پایان باران چه کند ؟ معمولا به خانه اربابش می رفت ولی آن روز درست پیش از شروع باران وی را از خدمت رانده بودند. ثروت شهر کیوتو به سرعت رو به فنا می رفت و اربابش فقط به علت بدی وضع اقتصادی پس از سالها خدمت گذاری مجبور به اخراج او شده بود.
اکنون گرفتار باران شده و گیج مانده بود که به کجا رود. هوا هم بحال افسرده اش توجهی نمی کرد. باران خیال بند آمدن نداشت و او متحیر و متفکر بود که معاش فردا را چگونه تامین کند. افکار متشتت او همه از سرنوشت سختی خبر می داد. بدون مقصود به صدای قطرات باران که روی خیابان سوجاکو فرو می ریخت گوش میداد.
باران که راشومون را احاطه کرده بود اکنون شدید تر شده بود و با صدای ضربه داری فرو می ریخت چنان که از دور نیز شنیده می شد. مرد خدمتکار وقتی به بالا نگریست ابر سیاه بزرگی را دید که خود را تا نوک سفال های بر آمده سقف کشانده بود.
برای انتخاب وسیله معاش، چه بدوچه خوب، به علت وضع اندوه بارش اختیار زیادی نداشت. اگر می خواست کار شریف آبرومندانه ای پیدا کند مسلما می بایست در کنار دیوار و یا در یکی از چاله های سوجاکو از گرسنگی بمیرد و عاقبت اورا بهمین دروازه بیاورند و به نزد سگان گرسنه اش بیاندازند. ولی اگر تصمیم بگیرد دزدی کند ؟… پس از آنکه مدتی در اینباره اندیشید به این نتیجه رسید که باید دزد شود.
ولی تردید هر دم با شدت بیشتری باو روی میاورد. اگر چه مصمم شده بود و می دید که دیگر راهی ندارد ولی هنوز از جمع آوردن نیروی کافی برای تن دادن به دزدی ناتوان بود.
پس از مقداری عطسه کردن آهسته از جای برخاست. سرمای غروب کیوتو وادارش کرده بود تا آرزوی گرمای منقلی را داشته باشد. باد شبانه، در میان ستونهای راشومون زوزه می کشید سوسکها که بر روی ستونهای صیقلی ارغوانی رنگ مینشستند دیگر رفته بودند.
مرد خدمتکار گردن کشید و به اطراف دروازه نظر انداخت و با شانه کیمونوئی که بر تن داشت زیر جامه نازکش را پوشاند. تصمیم گرفت تا شب را آنجا بگذراند. کاش می توانست کنج خلوتی که از باد و باران مصون باشد پیدا کند. راه پله عریضی که به طرف برج روی دروازه میرفت پیدا کرد. هیچ چیز جز اجساد مردگان، آنهم اگر جسدی یافت میشد، ممکن نبود آن جا باشد. سپس با اطمینان شمشیری که بکمر بسته بود و اکنون آنرا از جلد بیرون کشیده بود بر روی کوتاه ترین پله پا نهاد.
چند لحظه بعد در سایه راه پله حرکتی احساس کرد. نفس را حبس کرد و گربه وار در وسط پله ها که بسمت برج می رفت زانو زد و در انتظار ماند و مراقب شد. نوری که از بالای برج می تابید بطور ملایم روی گونه راست او تابیده بود. این گونه بود که جوش بزرگی رویش قرار داشت که حتی از زیر ریش نیز پیدا بود. انتظار داشت که در این برج جز اجساد مردگان چیز دیگر نباشد. ولی چند گامی که بالاتر رفت دید که آنجا آتشی روشن است و بر فراز آن آتش چیزی حرکت میکند. این نور، نوری زرد و لرزان بود که تار عنکبوت های آویخته سقف را به طرز وحشتناکی نمودار می ساخت. چه جور آدمی در راشومون آتش می افروزد ؟…
آنهم در این طوفان ؟… این معما، این عفریت وی را هراسناک کرد.
به آرامی سوسمار خود را به بالای پلکان لغزنده رسانید با دست و پا بر زمین نشست و گردن را تا آخرین حد امکان دراز کرد و بداخل برج نظر انداخت.
همانطور که شایع بود چندین جسد مشاهده کرد که بدون ترتیب در اطراف پراکنده بود و چون روشنائی ضعیف بود قادر به شمارش آنها نشد فقط دیدکه بعضی از آنها برهنه اند و چند تای دیگر کفن دارند، عده ای از آنها زن بودند و همه به زمین لم داده بودند. دهانشان گشوده و بازوانشان گسترده بود و هیچ نشانه ای از حیات در آنان دیده نمی شد و به عروسکهای گلی شبیه بودند. انسان به شک میافتاد آیا اینان که چنین در سکوت ابدی بسر میبرند زمانی گرمای زندگی در تن داشته اند؟ شانه هاشان، سینه هاشان و یا پیکر های بی سرو دستشان همه در آن نور کم نمایان بود ولی بقیه اعضا در تاریکی محو بود. چنان بوی نفرت آوری از بدنهای فاسد شده آنان بر میخواست که مرد خدمتکار بی اختیار دست به بینی برد.
لحظه ای دیگر دستش به پایین افتاد و خیره نگریست. نظرش به هیکل عفریت مانندی افتاد که روی جسدی خم شده بود. این عفریت پیر زالی لاغر، بد قیافه، با موهای خاکستری بود که لباسی به شکل راهبه ها پوشیده بود. مشعلی از چوب کاج در دست گرفته بود و به صورت جسدی که موهای دراز سیاه داشت خیره می نگریست.
ترس چنان اورا گرفت که کنجکاوی را از یاد برد و حتی دم بر آوردن را چند لحظه ای فراموش کرد. احساس کرد که موهای سر وتن او سیخ شده است. همانطور که می نگریست دید که زن مشعلش را ما بین دو تخته آجر زمین قرار داد و دست خود را روی جسد گذارد. همچون عنتری که شپش بچه اش را بگیرد شروع به کندن موهای جسد کرد. موها با حرکت دست او به آرامی کنده می شد.
همانطور که موها ور می آمد ترس نیز از دل آن مرد بیرون میرفت ولی تنفرش نسبت به آن پیر زال افزوده می شد. این احساس نفرت از شخص گذشته و بصورت نفرت از همه پلیدی ها در آمده بود.
در آن لحظه اگر کسی از او می پرسید آیا دلش میخواهد که دزد شود و یا از گرسنگی بمیرد، یعنی همان سئوالی را که اندکی پیش از خود کرده بود وی بدون درنگ و تردید شق دوم را انتخاب میکرد. نفرت از بدیها چنان در وی شعله ور شده بود که همچون شاخه کاجی که پیر و زال بهمراه داشت و اینک آن را در میان درزهای آجر گذارده بود بر خود می سوخت.
نمی فهمید که چرا آن پیر زال موهای جسد را می کند و بهمین سبب نمیدانست که کار او را باید بد بداند یا خوب. در نظر او کندن موی مرده در راشومون در آن شب طوفانی گناهی نابخشودنی بود. البته این بفکرش هم خطور نمی کرد که لحظه ای پیش تصمیم به دزد شدن گرفته بود.
پس از آن نیروی خود را در ساقها جمع کرد و بروی پله بپا خواست و ناگهان شمشیر در دست برابر آن زن بایستاد. پیر زن سر بر داشت و با چشمان وحشت زده از زمین جهید و میلرزید. لحظه کوتاهی مکث کرد و سپس با فریادی به سمت راه پله دوید. «جادو گر کجا می ری ؟» مرد فریادی کشید و مانع راه پیرزن که می کوشید تا از کنار او بگذرد گردید. وی هنوز راه فرار می جست. زن را به عقب راند، بیکدیگر آویختند. در میان اجساد غلطیدند و گلاویز شدند. در لحظه ای زن را در میان دستان خود نگاهداشت. بازوان او لاغر و همه پوست استخوان بود و همچون استخوانی که از مطبخ بدور می اندازند بدون گوشت بود. چون پیر زال بپا ایستاد مرد شمشیر کشید وتیغه نقره فام آنرا در برابر بینی زن گرفت. زن ساکت شد و چونانکه گرفتار حمله عصبی شده باشد به لرزه افتاد. دیدگانش چنان گشاد شده بود که به نظر می رسید حالا از حدقه بیرون خواهد آمد. نفسش با صدا و و خشن بود. حیات این زن در دست او بود. از این فکر خشم خروشانش آرام شد و رضایتی جایگزین آن گردید بدو نگریست و به آرامی پرسید «ببین، من افسری از دستگاه کلانتر نیستم، مردی غریب و راهگذرم. ترا دو نیمه نمیکنم و کاری به کار تو ندارم ولی باید بمن بگوئی که در اینجا چه می کردی ؟»
پیرزن دیدگان خود را بیشتر گشود و با چشمان قرمز رنگ و دهان گشاده بصورت مرد با دقت بیشتری خیره شد. لبانش را که بدهان چسبیده بود جنبشی داد. سیب آدم گلویش به حرکت در افتاد و صدائیکه بیشتر به غارغار کلاغان شبیه بود از او بگوش رسید :
«مو می کندم، مو می کندم تا کلاه گیس ببافم».
پاسخ وی همه مجهولات را روشن کرد و به جایش یاس قرار داد. ناگهان پیر زال به لرزه افتاد و خود را به پای او آویخت. دیگر عفریت نبود بلکه پیرزن بیچاره ای بود که از سر مردگان مو میکند تا با آن کلاه گیس بسازد و آنرا بفروشد و لقمه نانی بدست آورد. تحقیر سراپای مرد را فرا گرفت ترس از قلبش بیرون شد و باز نفرت پیشین بدلش راه یافت. این احساسات را دیگران نیز میبایستی داشته باشند. پیر زال، در حالیکه هنوز موهارا در دست داشت با صدای خشن و کلمات شکسته گفت : «یقینا درست کردن کلاه گیس از موی سر مردگان در نظر شما گناه بزرگی است ولی آنانکه در اینجا هستند شایسته رفتاری بهتر از این نیستند. این زنی که موهای قشنگ و سیاهش را میکندم در نزدیکی دروازه گوشت مار خشک شده و یا تازه را بجای گوشت ماهی به نگهبانان میفروخت. اگر از طاعون نمی مرد اکنون نیز بفروش آن مشغول بود. سربازان دوست داشتند که از او چیز بخرند و می گفتند که غذایش بسیار لذیذ است. آن چه او می کرد عیب نداشت زیرا اگر آن کار را نمیکرد از گرسنگی می مرد. راه دیگری نداشت. اگر میدانست که من برای تأمین زندگی مجبور خواهم شد تا چنین رفتاری با او بکنم حتما عیبی در آن نمی دید.
مرد خدمتکار شمشیرش را غلاف کرد و دست چپش را بروی آن نهاده و بحرفهای زن گوش داد. با دست راست با جوش بزرگ صورتش بازی میکرد. همان طور که به سخنان آن زن گوش میداد نیرو و تهوری در قلب او پدید آمد. این تهور را اندکی پیش هنگامیکه در زیر دروازه نشسته بود نداشت. نیروی عجیبی اورا به جهت مخالف ترسی که پیر زال را فراگرفته بود میراند. دیگر او فکر مردن از گرسنگی و یا دزدی کردن نبود. از گرسنگی مردن مطلقا در ذهنش نبود. بلکه این آخرین چیزی بود که شاید بفکرش خطور میکرد.
با صدائی که از آن تمسخر بگوش می رسید گفت «آیا تو این را میدانی ؟» چون پیر زال از سخن بازایستاد دست راست را از گونه اش برداشت و بروی زن خم شد و گردن او را در دست گرفت و با خشونت گفت :
«پس اگر تو را لخت کنم کار درستی کرده ام. اگر تو را لخت نکنم از گرسنگی می میرم»
سپس جامه زن را پاره کرد و بیرون آورد. چون زن برای گرفتن البسه خود به پایش پیچید لگد سختی بدو نواخت و اورا میان اجساد مردگان به گوشه ای انداخت. پس از پنج گام به بالای پلکان رسید. لباسهای زرد رنگی را که از تن پیرزال کنده بود در بغل داشت. در یک چشم بهم زدن پله های بلند را پیموده و در تاریکی شب ناپدید گردید. صدای رعد آسای قدمهای او که از پله ها پایین می رفت در برج طنین افکن شده بود و پس از آن سکوتی بر قرار گردید.
اندکی بعد پیرزال از میان اجساد برخاست.ناله کنان وغرغر کنان خود را به بالای پلکان رسانید وبه کمک مشعل کاج که هنور اندک نوری از آن می تابید از میان موهای خاکستری که روی صورتش ریخته بود در روشنائی ضعیف مشعل به آخرپله ها نگریست.
در پس آن تاریکی بود که کسی از آن خبر نداشت و کسی آنرا نمی شناخت.
نویسنده: ریونوسوکه آکوتاگاوا
مترجم: امیرفریدون گرکانی

منبع : «راشومون و داستانهای دیگر»، ریونوسوکه آکوتاگاوا، ترجمه فریدون گرکانی، کتابخانه ابن سینا، 1344
حروف‌چین: حسین راد

قیل و قال روی درخت

– زودباش!
پدر، که دیگر خسته شده‌بود، فکر کرد دیگر وقتش است همگی زمین بازی را ترک کنند.
یک‌هفته پیش، در پارک، اتفاقی یک دوست هندی‌شان را دیده بودند، یک دکتر، که از بی‌احترامی و بی‌‌انضباطی بچه‌های پدر شوکه شده‌بود. دومین دوقلوی هفت ساله، همان که کلاه ایندیانا جونزی سرش گذاشته بود به دکتر گفته‌بود، «تو چی هستی؟ یه احمق؟»
پدر مجبور به عذرخواهی شده‌بود. دوست از پدر پرسیده‌بود : «آن‌ها با همه همین‌طور حرف می‌زنند؟ می‌دانم که ما حالا این جا زندگی می‌کنیم، اما تو اجازه داده‌ای که آن‌ها کاملا غربی شوند، به بدترین شکل!»
پدر بعداً در خانه توضیح داده بود که هیچ دوست انگلیسی به خودش اجازه نمی‌دهد که چنین چیزهایی به او بگوید.
بچه جواب داده بود : «مشکل اینه که اون صورتش قهوه‌ایه»
پدر، که از آن موقع عصبانی و آشفته بود، فکر کرده‌بود که باید کمی از او حساب ببرند.
با صدایی که به نظر خودش تیزبین بود می‌گوید : «می‌رویم!»
توپ پلاستیکی آبی را برمی‌دارد و با گام‌هایی بلند از زمین بازی خارج می‌شود و به پارک می‌رود. دو قلوهای هفت ساله یکدیگر را با چوب می‌زدند و بچه دو ساله از روی چرخونک پرت شده و پایش خراشیده‌شده‌بود.
هنوز داشتند پریمرز هیل را به طرف کافه‌ای در سمتی دیگر طی می کردند. بچه‌ها نوشیدنی می خواستند، خودش قهوه. در دنیای آدم بزرگ‌ها چه راه بهتری غیر از این برای گذراندن صبح جمعه وجود داشت؟
تعجب کرده‌بود که می‌دید سه پسرش بدون شکایت دنبالش راه افتاده‌اند. دوستش باید آن‌جا می‌بود تا شاهد آن فرمان‌برداری بی‌چون و چرا باشد. همسر آینده‌اش به یکی از آشنایان برخورده‌بود و می‌توانست او را ببیند که هنوز سرگرم گپ زدن کنار تاب است. تا آن موقع یک‌بار دیگر هم مزاحم شده‌بود. چرا هر وقت که بیش‌تر از همیشه می‌خواست با او حرف بزند او سرش گرم کس دیگری بود؟
بیرون زمین بازی، در پارک وسیع، با تپه‌هایی که در برابرش نشسته بودند و آسمان فراسویش، احساس کرد مدت زیادی با چشمان بسته حرکت می‌کند و همه را برای این‌که کمتر فکر کند، پشت سر می‌گذارد. سال‌ها قبل از این که بچه‌هایش به‌دنیا بیایند، به نظر می‌رسید که یک‌شنبه‌هایش را هدر می‌داد. حالا جای ژست‌ها، رفتارها، عادت‌ها، و بدتر از همه، احساس زمان نامحدود، نوعی اغتشاش نابود کننده و تقلایی در ذهنش تا دریابد چه باید بکند و با چه کسی باید باشد تا دیگران را راضی کند، جایگزین شده‌بود.
به‌هرحال تا بالای تپه نرفت، آن‌جا ایستاد و توپ را در مقابلش نگه داشت. گفت : «هی نگاه کنین! توجه کنین!»
اگر پدرها یک توپ را در حالی‌که پسرهای‌شان عقب می‌ایستند و فریاد می‌زنند، «آآآآآ، تا نزدیگ ابرها رفت! چه‌طور این‌کارو کردی، پدر!» به هوا شوت نکنند، پس به چه دردی می‌خورند؟
وقتی پسرها بعد از این نمایش، توپ را برمی‌داشتند و سعی می‌کردند مثل پدر شوت کنند، لذت می‌برد. هفت ساله‌ها، چند خیابان آن‌طرف‌تر با مادرشان زندگی می‌کردند ولی برای آخر هفته پیش او می‌آمدند. آن‌ها شروع کرده بودند به تقلید از خیلی کارهایی که او می‌کرد، به بعضی از کارهایشان افتخار می‌کرد، حتی آن‌هایی که مسخره و نامربوط بودند، مثل عینک آفتابی زدن هنگام بعدازظهر. وقتی با هم بیرون می‌رفتند به بلو برادرز (مجموعه تلوزیونی) شبیه بودند. حتی پسر دو ساله هم شروع کرده بود به کپی کردن حرف زدن آهسته و بی‌حال و افتادن روی کاناپه و روزنامه خواندنش. انگار میان جماعتی از کاریکاتوریست‌های کینه‌توز محاصره شده‌باشد.
پدر توپ را جلوی پایش انداخت اما بد شوت کرد. پسر دو ساله گفت : «بالاتر پدر! بالا، بالا، آسمون!»
پسر دوساله موهای بلند طلایی داشت، که مادرش در حالی‌که او خواب بود با چراغ قوه و قیچی بالای تخت‌خواب‌اش آمده و آن‌را نامرتب کوتاه کرده‌بود. پسر جوراب‌های کلفت پرزدار، تی‌شرت و کفش پوشیده بود و نگذاشته بود شلوار پایش کنند. پدر دلش نیامده‌بود وادارش کند.
پدر آهسته دوید و توپ را برداشت. تمام توجه آن‌ها را در حالی که هنوز توپ در دست داشت به خود جلب کرد و فریاد زد : «گیگز، اسکولز، بکام، بابا، بابا، بابا، رفت تو!» و قبل لز اینکه سر بخورد و در لجن‌ها بیفتد تا آن‌جا که می‌توانست محکم و دور شوت کرد.
سکوتی همگانی، حاکی از گیجی و ناباوری، که نمی‌خواهی هرگز تمام شود، بسیار نایاب، همه‌شان را فراگرفت. بزرگترین دو قلو نشست و چمدان کوچکی که در آن تفنگ‌ها، کتاب‌هایی که نوشته‌بود و عکسی از امپایراستیت در آن نگه می‌داشت را باز کرد. دوربین دو چشمی جدیدش را از طرف اشتباه به چشم گذاشت و به درخت نگاه کرد.
گفت : «خیلی، خیلی، دوره، نزدیک بهشت، بیا ببین.»
پدر زانو زد و عینکش را برداشت، تا آن زمان هم داشت به جایی که توپ، مثل یک تاج سرگردان در آشیانه‌ای از شاخه‌های نسبتاً کوچک در نوک درختی، نه چندان دور از ورودی زمین بازی، نشسته بود، نگاه می‌کرد.
پسر دو ساله گفت : «گیر کرده»
پدر گفت : «مرده‌شورشو ببرن»
پسر دوساله تکرار کرد : «مرده‌شور، مرده‌شور»
پدر نگاهی به زمین بازی انداخت، همسر آینده‌اش هنوز از زمین بیرون نیامده‌بود. پدر گفت : «چیز پرت کنید» یکی از پسرهای بزرگتر یک برگ برداشت و بالا انداخت و برگ پشت سرش فرو آمد. پدر گفت : «آقایون چیزهای سفت! بیاین! با هم می‌تونیم این کارو انجام بدیم!»
دوقلوها که چنین بحرانی هیجان‌زده‌اشان کرده‌بود شروع کردند به جمع کردن سنگ و شاه‌بلوط. پدر هم همین کار را کرد. کوچک‌ترین پسر بالا و پایین می‌پرید و پوست درخت پرت می‌کرد. بزودی هوا پر شد از تگرگی از اشیای سفت. یکی از آن‌ها به یک سگ خورد و یکی دیگر به پای بچه‌ای که با دوچرخه رد می‌شد. پدر تفنگ فلزی یکی از دو قلوها را برداشت و آن‌را وحشیانه به طرف درخت پرتاب کرد.
پسر با سرزنش گفت : «الان می‌شکنی‌ش، همین‌ دیروز خریدمش»
پدر شروع کرد به بیرون رفتن از پارک پسر داد زد : «کجا می‌ری؟»
پدر جواب داد : «نمی‌خوام تمام روز این جا پرسه بزنم. همین الان قهوه می‌خوام!»
او توپ ارزان قیمت را رها می‌کرد، در صورت نیاز سر راه خانه یکی دیگر می‌خرید. با وجود این آیا او می‌خواست در نظر پسرهایش از آن نوع آدم هایی باشد که توپ را بالای درخت شوت می‌کنند و بعد راه‌شان را می‌کشند و می‌روند؟ بعدش می‌خواست چه‌کار کند؟ اسکناس‌های بیست پوندی را روی زمین بیاندازد و آن‌ها را همان‌جا رها کند، چون به خودش زحمت نمی‌دهد دولا شود؟
همسر آینده‌اش که از روی زمین بازی بیرون آمده‌بود، گفت : «چه‌کار می‌کنین؟» کوچک‌ترین پسر را بلند کرد و چشم‌هایش را بوسید و گفت : «بابا دیگه چه‌کار کرده؟»
دوقلوها هنوز در حال پرت کردن چیزها بودند، بیشتر به سمت سروکله خودشان. پدر که برمی‌گشت دستور داد : «بس کنین! بیاین یه کم انضباط داشته‌باشین!»
بزرگترین گفت : «خودت گفتی این کارو بکنیم!»
دومی گفت :‌ «نگران نباشین، من می‌رم بالا»
احتمالا شجاع‌ترین دوقلوها به پای درخت دوید. دوقلو دومی همراه کلاه ایندیانا جونزی، به کمرش طناب اسب گیری هم بسته‌بود، با وجود این‌که تنها چیزی که به‌نظر می‌رسید می‌تواند بگیرد، گردن بچه دوساله‌هه بود، که او هم اکثر مواقع خوشش می‌آمد.
پسر می‌گفت : «منو هل بده بالا بابا، هل بده»
پدر او را در محل انشعاب شاخه‌ها گذاشت و او مشتاقانه ولی مشکوک به درخت چسبید، مثل کسی که برای نخستین‌بار پشت اسب می‌نشیند. دختری حدود نه ساله که سرگرم نگاه کردنش بود و حالا کنار او بالا و پایین می‌پرید، گفت : «منم بذار بالا، من بلدم از درخت بالا برم!»
پسر دو ساله که داشت دندان درمی‌آورد و صورتش قرمز بود و دائماً خیس، گفت : «من روی درخت»
پدر گفت : «من نمی‌تونم همه‌تونو بذارم بالا.»
کوچک‌ترین بچه گفت : «بابا! توبرو بالا»
همسر آینده گفت : «فکر خوبیه»
پدر گفت : «مثل یه گوله می‌رم بالا، اما نه با این پیرهن نو»
همسر آینده داشت می‌خندید : «و نه در ماهی توش حرف [ر] باشه»
پدر بر خلاف اکثر مردهای پیشین، هیچ‌وقت نه در جنگ حضور داشت، و نه به هیچ‌ فعالیت شجاعانه بدنی فراخوانده شده‌بود. او اغلب به این موضوع فکر کرده‌بود که در چنین شرایطی چگونه مردی خواهد بود.
پدر گفت : «باشه، حالا می‌بینی!»
همه در حال نگاه کردن پدر بودند که پسر را پایین می‌گذاشت و خودش به سختی از درخت بالا می‌رفت. همسر آینده‌اش که ده‌سال جوان‌تر بود، تا زمانی که او از دسترس خارج شد، با خشونتی غیر ضروری از پایین هل‌اش می‌داد. پدر با وقار با احساس غیر معمولی از بالا بودن، مثل رئیس جمهوری در آستانه در هواپیما دست تکان داد. خانواده‌اش در جواب برایش دست تکان دادند. پایش را روی شاخه‌ای دیگر گذاشت و وزنش را روی آن انداخت. شاخه بلافاصله شکست و او را رها کرد، او قدمی به عقب به نقطه‌ای امن گذاشت، امید داشت کسی خونی را که از صورتش سرازیر شده نبیند.
او ممکن بود این یک شنبه صبح، روی پنجه‌پا در محل انشعاب شاخه‌ها از بیمارستان و سال‌ها درد، قسر دررفته باشد، اما توجه بی‌صدای خانواده‌اش به خود را دریافت. بدون خواسته‌های پر سرو صدایشان. با خودش فکر کرد هرچند ممکن است دلش برای آرامش و بی‌مسئولیتی زمان تجردش تنگ شده‌باشد، اما لااقل یادگرفته‌بود که زندگی تنها اصلا خوب نیست. با وجودی‌که قرار بود هفته‌ی آینده به مدت پنج ماه برای تحقیق به امریکا برود. به بچه‌ها زنگ می‌زد، اما می‌دانست که احتمالاً آن‌ها وسط مکالمه می‌گویند، «خداحافظ، ما می‌خواهیم فلینتستونز ببینیم» گوشی را می‌گذاشتند. وقتی برگردد، چه‌قدر فرق خواهند کرد؟
از میان وزوز این افکار، می‌توانست صدای همسرش آینده‌اش را بشنود.
داشت داد می‌زد : «تکونش بده!»
یکی از پسرها داد می‌زد : «بجنبونش»
دختر نعره زد : «بر.، برو، برو»
پدر زمزمه کرد : «باشه، باشه»
با تحریک آن‌ها، به طرف شاخه کلفت مقابلش خم شد، به آن چنگ زد، دندان‌هایش را به هم سائید، آن را تکان داد و متلاطم‌اش کرد. با تعجب و آسودگی خیال دید که در برگ‌های بالای سرش آشوبی به‌پا شد. ولی در ضمن می‌توانست ببیند که هیچ ارتباطی بین این تقلا و جای توپ که بسیار دورتر قرار داشت، وجود ندارد.
دختر نه ساله حالا داشت از درخت بالا می‌رفت، به او که رسید کمربند شلوارش را چسبید و خود را بالا کشید. همان‌طور که داشت فکر می‌کرد در این محل اتصال جا تنگ شده، دختر شروع به رفتن به شاخه‌های بالاتر کرد و در حینی که ناپدید می‌شد انگشت او را لگد کرد.
به زودی لرزه شدیدی آغاز شد، بسیار شدیدتر از مال خودش، که برگ و شاخه‌های ریز و پوست درخت را روی عابران، بچه‌های متعدد و پیرزنی با عصا، که حالا به قیل و قال روی درخت خیره شده‌بود، ریخت.
فکر کرد وقت خوبی‌ست که موقعیت‌اش را ترک کند. وقتی دختر توپ را پایین می‌انداخت او برش می‌داشت. تا پانزده دقیقه دیگر او داشت کواسون کره‌ای و کافه لاته نیمه کف دار را می‌چشید شاید هم می‌توانست نگاهی به روزنامه‌اش بیاندازد.
– چه خبر شده؟
مردی که دست دو دختر کوچک را گرفته بود، به آن‌ها پیوسته بود. همگی به بالا خیره شده‌بودند.
کوچک‌ترین دوقلو گفت : «بابای احمق داشت خودشو نشون می‌داد و…»
پدر گفت : «خیلی خب»
مرد دیگر شروع به درآوردن ژاکت‌اش کرده‌بود و آن‌را به دست یکی از دخترها می‌داد، می‌گفت : «نگران نباشید، من اینجا هستم»
پدر به مرد نگاه کرد، که حدود سی و هشت، نه سالش بود، صورتی سرخ و ظاهری نامناسب داشت. عینک ته استکانی زده‌بود. پیرهن صورتی اتو کشیده و کفش‌هایی پوشیده‌بود که مردم سرکار می‌پوشیدند.
پدر گفت : «فقط یه توپ ارزون قیمته»
همسر آینده گفت : «دیگه داشتیم می رفتیم»
مرد کف دست هایش تف کرد و آن‌ها را به‌هم مالید. «خیلی وقته از درخت بالا نرفته‌ام»
با شتاب به سمت درخت رفت و شروع به بالا رفتن کرد. در محل انشعاب شاخه‌ها توقف نکرد، به بالا رفتن ادامه داد، به دختر که چند شاخه از او بالاتر بود سلام داد و بعد روی دست‌ها و زانوانش از او رد شد و به سمت شاخه‌های سست بالا رفت.
همان‌طور داشت بالا می‌رفت، گفت : «ای توپ دارم میام بگیرمت…همون‌جا وایستا….توپ…»
به تقلید از پدر و دختر، متناوباً شروع به تکان داد درخت کرد. او به طور شگفت‌آوری قوی بود و به نظر می‌رسید که درخت در حال منفجر شدن است. آن پایین، جمعیت جلوی صورت‌شان را گرفته بودند یا این که قدمی به عقب برداشته‌بودند تا آت و آشغال روی‌شان نریزد اما از نگاه کردن و تشویق کردن دست برنداشته بودند.
همسر آینده گفت : «اگه گردنش بشکنه چی؟»
پدر که موقعیت دیگری فکر می‌کرد گفت : «می‌گیرمش»
پدر به یاد پدرش، پاپا افتاد، بعداز ظهر پس از چای بیرون خانه‌اشان، وقتی اولین اتومبیلشان را خریده بودند. مثل بسیاری از مردان آن زمان، به ویژه آن‌ها که رویای روشنفکر بودن را داشتند، پاپا به بی‌مصرفی خودش افتخار می‌کرد.
با وجود این پدر لااقل می‌توانست کاپوت ماشین را باز کند، آن را ایمن کند و با ظاهری گیج با آن خیره شود. او می‌داسنت که این حرکت، به نوعی همسایه‌های متعددی را که تازه چای‌شان را تمام کرده‌بودند، بیرون می‌کشید. پاپا، یک مهاجر، سوژه کنجکاوی، اظهار نظر و گاهی آزار، به زودی این مردان – خدمتکاران مدنی، کارمندان دفتری، مغازه‌داران، چایچی ها یا شیرفروشان – را با آستین‌های بالا زده، غرغرکنان، با سیگارهای روشن و توصیه‌های تکنیکی، دور خود جمع می‌کرد.
آن‌ها مدت‌ها پس از تاریک شدن هوا در خیابان می‌ماندند، ابزارهای‌شان را برمی‌داشتند و روی لکه‌های گریس به پشت دراز می‌کشیدند، بی مصرفی مهاجرگونه پاپا کمک آن‌ها را طرح می‌زد.
پدر خوشش می‌آمد همراه پاپا در خیابان بماند. پاپا که از یک خانوده بزرگ هندی بود، هیچ‌وقت به بچه‌ها به عنوان یک گیر و مانع، یا آزار نگاه نمی‌کرد. آن‌ها همه‌جا بودند و بخشی از زندگی.
سه پسر رنگ پریده، نوه‌های پاپا که پس از مردن او به دنیا آمده بودند، به مرد به دردبخور روی درخت و توپ که در همان جا نشسته‌بود، نگاه می‌کردند. توپ را فرض می‌کردند که صورت داشت، حتما لبخند می‌زد چون وقتی مرد درخت را تکان می‌داد، بالا و پایین می‌رفت. انگار قایقی است که روی موج‌های خوشحال راحت نشسته است.
حالا دیگر مرد روی شاخه‌ای در نوسان با پاهای گشاد ایستاده‌بود، چرخید و شاخه‌ی بلند و نازکی را کند. در حالی‌که کاملا کش آمده‌بود از شاخه برای ضربه‌زدن به توپ که حالا دیگر کمی از جایش تکان می‌خورد، استفاده کرد. آخر سر پس از یک ضربه نهایی بیرون آمد و پایین افتاد.
بچه‌ها به طرفش دویدند.
کوچک‌ترین فریاد زد : «توپ، توپ»
مرد در حالی که دستش را به علامت پیروزی بالا گرفته‌بود، پایین پرید. پیرهن‌اش که از شلوارش بیرون آمده بود، پوشیده از لکه‌های سیاه بود؛ دست‌هایش کثیف بود، کفش‌هایش خراشیده شده‌بود، اما چهره‌اش به وجد آمده‌بود.
یکی از دخترهایش ژاکت اش را به دستش داد. همسر آینده پدر، سعی کرد با دستمال او را پاک کند.
او گفت : «خیلی کیف داد، ممنون»
دو مرد با هم دست دادند.
پدر توپ را برداشت و به کوچک‌ترین بچه که آن‌را شوت کرد داد. به زودی کاروان خانواده در حالی‌که درباره «ماجراجویی‌شان» بحث می‌کردند، شروع به عبور کردند از پارک با دوچرخه، تفنگ، کلاه، ماشین کوچک‌ترین بچه، کیف بچه، دوربین چشمی (در چمدان) کردند.
پدر به اطراف نگاه کرد، می‌ترسید و در ضمن امید داشت که دوست هندی‌اش امروز به پارک آمده‌باشد. از حالا به بعد حرفی برای گفتن داشت. اگر مثل بچه‌ها، مثل هوس، چیزی که به نظر ثابت و جا افتاده می‌آید را شکستند، این یک خاصیت و مزیت بود. به همان اندازه که شاید می‌خواست این کار را بکند، نمی‌توانست بچه‌هایش را با قوانین سخت و یا یک سیستم بزرگ کند. او تنها می‌توانست این‌کار را، همان‌طور که همه مردم کارشان را در آخر همین طور انجام می‌دهند، بنابرشیوه وجودی‌اش، همان‌طور که در جهان زندگی کرده است، به عنوان یک نمونه و راهنما انجام دهد. این کار سخت‌تر از وانمود کردن به اقتدار است.
حالا، در آن‌سوی پارک، وقتی بچه‌ها از دروازه عبور کردند، پدر برگشت تا نگاهی به درخت ژولیده در دوردست بکند. چه قدر کوچک به نظر می‌رسید! لرزیده بود اما نشکسته بود. هر وقت که به پارک می‌آمد به آن فکر می‌کرد؛ درباره اتفاقی خوب در مسیر جایی دیگر.
نویسنده: حنیف قریشی
مترجم: شروین شهامی‌پور

برگرفته از مجله‌ی: «گلستانه»، سال هفتم، اردیبهشت 86، شماره 79
حروف‌چین : فرشته نوبخت

پسر نازنین

دکتر داشت می‌گفت:
«همه‌چیز طبیعی است. فقط دراز بکش و استراحت کن.»
صدایش از فرسنگ‌ها دورتر می‌آمد و انگار داشت سرزن داد می‌کشید:
«صاحب پسر شدی.»
«چی؟»
«صاحب پسر نازنین شدی. می‌فهمی چی می‌گویم؟ صدای گریه‌اش را می‌شنوی؟»
«حالش خوب است، دکتر؟»
«خواهش می‌کنم بگذارید ببینمش.»
«الساعه.»
«می‌بینمش.»
«شما یقین دارید که حالش خوب است؟»
«کاملا یقین دارم.»
«هنوز دارد گریه می‌کند؟»
«سعی کن استراحت بکنی، نگران هیچ‌چیز نباش.»
«چرا دیگر گریه نمی‌کند دکتر؟ چه‌اش شده؟»
«خواهش می‌کنم جوش بی‌خود نزن. گفتم که همه‌چیز طبیعی است. می‌خواهم ببینمش تمنا می‌کنم بگذارید بچه‌ام را ببینم.»
دکتر، در حالی‌که داشت دست زن را نوازش می‌کرد، گفت:
«خانم عزیز، شما صاحب یک پسر نازنین، خوش بنیه و سالم شدی. مگر حرف مرا باور نمی‌کنی؟»
«آن خانم که اینجاست چکار دارد باهاش می‌کند؟»
دکتر گفت:
«دارد بچه را تمیز می‌کند که خوشگل‌تر بشود. فقط داریم کمی شستشویش می‌دهیم، همین و بس.»
«قسم می‌خورید که حالش خوب است؟»
«قسم می‌خورم. حالا به پشت دراز بکش و استراحت کن. چشم‌هایت را ببند. یالا، چشم‌هایت را ببند. آها، حالا شد. اینطوری بهتر است. خانم خوب…»
«دکتر، نمی‌دانید چقدر راز و نیاز کرده‌ام که پسرم زنده بماند.»
«البته که زنده می‌ماند. این حرف‌ها چیست که می‌زنی؟»
«آخر آن یکی‌ها نماندند.»
«چی‌ها نماندند؟»
«هیچ‌کدام از بچه‌های قبلی‌ام زنده نماندند.»
دکتر کنار تختخواب ایستاد و مشغول برانداز کردن صورت رنگ‌پریده و تکیده‌ی زن جوان شد. قبلا این زن را ندیده ‌بود. زن و شوهرش آدم‌های تازه‌واردی در شهر بودند. زن مسافرخانه‌چی، که همراه او برای کمک به وضع حمل آمده‌بود، به دکتر گفته ‌بود که شوهر زن در گمرک‌خانه‌ی مرکزی کار می‌کند و اینکه زن و شوهر با یک چمدان و یک صندوق حدود سه ماه پیش ناگهان به مسافرخانه‌ی آنها وارد شده‌ بودند. زن مسافرچی گفته‌بود که شوهرش آدمی است دائم‌الخمر، بدقلق، عربده‌کش که به هر بهانه‌ای زنش را به باد کتک می‌گیرد، اما زن جوان بسیار آرام و اهل طاعت و عبادت است. و خیلی غصه‌دار و محزون. هیچ‌وقت لبخند به لب‌هایش نمی‌آید. در مدتی که زن توی مهمان خانه‌ی آنها بود هیچ‌‌وقت لبخند او را ندیده. همین‌طور، شایع است که این زن سومین زن شوهرش است، و اینکه زن اولش مرده و زن دومش هم به خاطر رفتارهای ناپسندش از او طلاق گرفته. البته اینها همه‌اش شایعه است.
دکتر خم شد و ملافه را کشید بالاتر، تا روی سینه‌ی زن. با لحن آرامی گفت:
«خیالت تخت باشد؛ هیچ‌جای نگرانی نیست. بچه کاملا طبیعی است.»
«عین همین حرف را راجع‌به آن یکی‌ها هم به من می‌گفتند. اما همه‌شان از دستم رفتند، دکتر. در عرض یک سال و نیم گذشته داغ سه بچه‌ام را دیده‌ام؛ این است که نباید مرا سرزنش کنید که نگران هستم.»
«سه‌تا؟»
«این چهارمین بچه‌ام است…در عرض چهار سال.»
دکتر از روی ناراحتی پاهایش را روی کف بی فرش اتاق جابجا کرد.
«دکتر، گمان نکنم درک کنید از دست دادن سه تا بچه یعنی چه، هر سه‌تاشان، دانه به دانه، پشت سرهم. همیشه جلوی چشمم هستند. همین آلان صورت گوستاو را آنقدر واضح می‌بینم که انگار کنار من روی تخت دراز کشیده. دکتر، نمی‌دانید گوستاو چه پسر نازنینی بود؛ اما دائم مریض بود. خیلی وحشتناک است که بچه‌های آدم همیشه مریض باشند و آدم هیچ کاری از دستش برنیابد.»
«می‌دانم.»
زن چشم‌هایش را باز کرد، چند لحظه‌ای به دکتر خیره‌شده، بعد دوباره چشمانش را بست.
«اسم دختر کوچکم آیدا بود. چند روز قبل از عید مرد. یعنی چهار ماه پیش. کاش شما آیدا را دیده‌بودید، دکتر.»
«حالا یک بچه نو رسیده داری.»
«ولی آیدا معرکه خوشگل بود.»
دکتر گفت:«بله، می‌دانم.»
زن گریه‌کنان گفت:«از کجا می‌دانید؟»
«برایم مسلم است که آیدا دختر خوشگلی بود. اما این نورسیده هم مثل او خوشگل است.»
دکتر برگشت و رفت دم پنجره و مشغول نگاه کردم به بیرون شد. هوا بارانی بود، بعدازظهر یک روز اردیبهشت، و آن طرف خیابان بام‌های قرمز رنگ خانه‌ها را می‌دید و دانه‌های درشت باران را که روی سفال بام‌ها پخش و پلا می‌شدند.
«آیدا دو سالش بود، دکتر…و آنقدر خوشگل بود که از صبح که لباس تنش می‌کردم تا وقتی که دوباره شب می‌خوابید نمی‌توانستم چشم از او بردارم. همیشه وحشت داشتم که مبادا بلایی سرش بیاید. گوستاو از دستم رفته‌بود و همین‌طور اتو(otto)‌ی کوچولوی من و فقط همین بچه برایم مانده‌بود. بعضی وقت‌ها نصف شب بلند می‌شدم یا سرپنجه می‌رفتم بالای گهواره‌اش و گوشم را می‌گذاشتم دم دهانش تا مطمئن بشوم که دارد نفس می‌کشد.»
دکتر در حالی که داشت به طرف رختخواب برمی‌گشت گفت:
«سعی کن استراحت کنی. خواهش می‌کنم استراحت کن.» چهره‌ی زن مثل گچ سفید و بی‌خون بود، اما اطراف بینی و لب‌هایش کمی به کبودی می‌زد. چندتار موی مرطوب روی پیشانی‌اش ریخته‌بود، چسبیده بود به پوست.
«وقتی که آیدا مرد…وقتی که این اتفاق افتاد من دوباره حامله بودم. وقتی که او مرد.، پنج‌ماهم بود. بعد از اینکه از سر خاک برگشتیم فریاد زدم: نمی‌خواهمش. این یکی را دیگر نمی‌خواهم. مگر چندتا بچه را باید به خاک بسپارم. و شوهرم… که با یک لیوان آبجو توی مهمان‌های عزا پرسه می‌زد…تند آمد پیش من و گفت: یک خبر برایت دارم، کلارا. یک خبر خوش. تصورش را می‌کنید، ذکتر؟ سومین بچه‌مان را تازه به خاک سپردیم و او با یک لیوان آب جو ایستاده آنجا و دارد می‌گوید که خبر خوشی برایم دارد. می‌گوید: امروز منتقلم کرده‌اند به براناو. این است که فی‌الفور شروع کن به جمع‌آوری اسباب و اثاثه. کلاره، این برای تو شروع یک دوران جدیدی است. می‌روی یک جای تازه و به یک دکتر تازه مراجعه می‌کنی…»
«خواهش می‌کنم دیگر بس کن.»
«شما دکتر تازه هستید، مگر نه؟»
«بله.»
«من می‌ترسم.»
«سعی کن نترسی.»
«این چهارمی چقدر شانس زنده ماندن دارد؟»
«نباید به فکر این چیزها باشی.»
«دست خودم نیست. یقین دارم یک چیز ارثی هست که باعث می‌شود بچه‌های من اینطور تلف بشوند. باید یک چیز ارثی باشد.»
«چرند می‌گویی.»
«وقتی که اتو به دنیا آمد می‌دانید شوهرم چی به‌من گفت، دکتر؟ آمد توی اتاق و راست رفت سر گهواره اتو را تویش گذاشته‌بودند و گفت: چرا باید تمام بچه‌های من اینقدر کم جثه و ضعیف باشند؟»
«حتما این حرف را نزده.»
سرش را برد توی گهواره اتو، انگار داشت یک حشره ریز را وارسی می‌کرد، و گفت:«حرف من فقط این است‌که چرا نباید بچه‌های من از جنس بهتری باشند. حرف من فقط همین است.»
و سه روز بعد اتو مرد. روز سومش بود که ما اتو را به سرعت غسل تعمید دادیم و عصر همان روز مرد. و بعد گوستاو مرد و بعد آیدا مرد. همه‌شان مردند، دکتر. و یک‌باره تمام خانه خالی شد….»
«حالا دیگر لازم نیست به فکر این چیزها باشی.»
«این یکی هم خیلی ریزه میزه است.»
«بچه طبیعی است.»
«طبیعی اما کوچک و ریز.»
«شاید کمی کوچک باشد. ولی بچه‌های کوچک غالبا به مرتب مقاوم‌تر و سالم‌تر از بچه‌های درشت هستند. تصورش را بکن، سال دیگر این موقع ‌ها بچه دارد یواش یواش راه می‌افتد. چه فکر لذت‌بخشی، تصورش را بکن؟»
زن جواب نداد.
«و دو سال دیگر یک بند حرف می‌زند و کله‌ی آدم را می‌برد. شماها هیچ فکر کرده‌اید چه اسمی رویش بگذارید؟»
«اسم؟»
«بله.»
»نمی‌دانم. مطمئن نیستم. فکر می‌کنم شوهرم گفت اگر پسر باشد اسمش را می‌گذاریم آدولفوس، برای اینکه تا حدودی شباهت به آلویس دارد. اسم شوهرم آلویس است.»
«عالی است.»
«اوه، نه.»
ناگهان سرش را از روی متکا بلند کرد.
«همین سوال را موقعی که اتو به دنیا آمد از من کردند. به دلم این‌طور برات شده که اینهم خواهد مرد. فورا او را غسل تعمید بدهید.»
دکتر آرام شانه‌های زن را گرفت، گفت:
«بس کن، بس کن. کاملا اشتباه می‌کنی. قول می‌دهم اشتباه می‌کنی. تقصیر من پیرمرد بود که بی‌خودی فضولی کردم. و نگاه کن. آقا پسر دارند تشریف می‌آورند.»
زن مسافرچی، که بچه را روی سینه‌ی درشتش گذاشته بود، خرامان خرامان آمد تا دم تختخواب. شاد و شکفته، با صدای بلند گفت:
«بفرما، این هم شازده پسر خوشگل. می‌خواهی بغلش کنی، خانم خوب؟ یا اینکه بگذارمش کنارت؟»
دکتر پرسید:
«خوب قنداقش کردی یا نه؟ اینجا هوا خیلی سرد است.»
«حسابی قنداقش کردم.»
بچه را توی یک شال سفید پشمی سفت و تنگ پیچیده بودند، و فقط سر کوچک سرخش پیدا بود. زن مسافرچی بچه را خیلی آرام گذاشت روی تخت‌خواب کنار مادرش. گفت:
«بفرما، خانم. حالا قشنگ دراز بکش و با لذت به‌اش نگاه کن.»
دکتر تبسم کنان گفت:
«حتم دارم مهرش را به دلت می‌گیری. پسر کوچولوی نازنینی است.»
زن مسافرچی با شور و شعف گفت:«چه دست‌های مامانی دارد، چه انگشت‌های ظریف و درازی.»
مادر حرکتی نکرد. حتی سرش را برنگرداند که نگاهی به بچه بیندازد. زن مسافرخانه چی به صدای بلند گفت:
«ده بگیرش، نترس گازت نمی‌گیره.»
«می‌ترسم به‌ش نگاه کنم. باورم نمی‌شود که بچه‌ام سالم باشد.»
«اینقدر پرت و پلا نگو.»
آهسته آهسته مادر سرش را برگرداند و به صورت کوچک، و به نحوی باور نکردنی آرام بچه که روی متکا کنار بستر او قرار داشت، نگاه کرد.
«بچه این است؟»
«پس چی؟»
«اوه….اوه…اما بچه‌ی خوشگلی است.»
دکتر رفت به طرف میز و شروع کرد به جمع‌آموری وسایلش و گذاشتن آن‌ها توی کیف‌اش. مادر به بچه خیره شده بود و لبخند می‌زد و نوازشش می‌کرد و صداهای خفیفی حاکی از لذت در می‌آورد. به نجوا می‌گفت:
«سلام، پسرم.»
زن مسافرچی گفت:
«هیس! گوش کن؛ گمانم شوهرت دارد می‌آید.»
دکتر رفت به طرف در و آن را باز کرد و نگاهی به راه رو انداخت. گفت:«خواهش می‌کنم بفرمائید تو.»
مرد کوچک اندامی در لباس اونیفورم زیتونی رنگ آرام وارد اتاق شد و نگاهی به اطرافش انداخت.
دکتر گفت:
«تبریک می‌گویم. به مبارکی صاحب پسری شدید.»
مرد سبیل از بناگوش در رفته‌ای داشت که به شیوه‌ی امپراتور فرانتز ژوزف خیلی مرتب تابش داده‌بود، و دهانش بدجوری بوی آب جو می‌داد.
«گفتید پسر؟»
«بله.»
«حالش چطور است؟»
«بسیار خوب، حال زنتان هم خوب است.»
«خوب.»
پدر برگشت و با قدم‌های کوتاه رفت به طرف تختخوابی که زنش روی آن دراز کشیده‌بود. لبخند زنان گفت:«خوب، کلارا، چطور بود؟» خم شد تا نگاهی به بچه بیندازد. بعد بیشتر خم شد. طی یک رشته حرکات سریع کوتاه، پیوسته خم و خم‌تر می‌شد تا اینکه صورتش بیشتر از طول آرنج دست از کله‌ی بچه فاصله نداشت. زن به پهلو خوابیده‌بود، و با نگاهی ملتمسانه به او خیره شده‌ بود.
زن مسافرچی مژده داد:
«هیچ بچه‌ای نفس و سینه‌ی این آقا پسر را ندارد کاش وقتی تازه به دنیا آمد و شروع کرد به نعره زدن، اینجا بودی و صدایش را می‌شنیدی.»
«ولی کلارا، من…»
«چی شده؟»
«این یکی حتی از اتو هم کوچک‌تر است!»
دکتر چند قدم سریع به جلو برداشت. گفت:«این بچه هیچ عیبی‌اش نیست.»
شوهر آهسته آهسته قد راست کرد و از تختخواب دور شد و به دکتر نگاه کرد. مات و مبهوت به‌نظر می‌رسید. گفت:«دکتر فایده ندارد به من دروغ بگوئید. من قضیه را می‌دانم. حتما دوباره تکرار می‌شود.»
دکتر گفت:
«گوش کن ببین چه دارم می‌گویم.»
«ولی شما می‌دانی چه بلایی سر آن یکی‌ها آمد، دکتر؟»
«باید فکر آن یکی‌ها را از سرت بدر کنی. باید به فکر این یکی باشی.»
«ولی این خیلی ریزه و ضعیف است.»
«آخر، آقای عزیز، این بچه تازه به دنیا آمده.»
«با این وصف…»
زن مسافرچی گفت:
«چکار می‌خواهی بکنی؟ سر بچه را بخوری؟ خودت شگون بد می‌زنی؟»
دکتر با تحکم گفت:«بس است دیگر.»
در این موقع مادر داشت گریه می‌کرد. هق و هق شدید بدنش را تکان می‌داد. دکتر رفت به طرف شوهر و دستش را گذاشت روی شانه‌اش. آهسته به او گفت:
«نسبت به زنت مهربان باش، جناب آدولف هیتلر. خواهش می‌کنم آدم باش. موضوع بسیار مهم است.»
بعد شانه‌ی شوهر را فشار داد و بی‌آنکه کسی متوجه شود شروع کرد به هل دادن او به طرف تختخواب. شوهر تعلل کرد. دکتر شانه‌اش را محکم‌تر فشار داد، و با فشار انگشت‌هایش به او حالی کرد که دستورش را فوراً اطاعت کند. بالاخره مرد، با اکره، خم شد و بوسه‌ی کوتاهی بر گونه‌ی زنش زد.
مرد گفت:
«بسیار خوب، کلارا. دیگر نمی‌خواهد گریه کنی.»
«من چقدر راز و نیاز کرده‌ام که خدا آدولفوس را زنده نگاه بدارد.»
«آره.»
«ماه‌ها هر روز به کلیسا رفتم و روی زانویم افتادم و از خدا استغاثه کردم که این بچه را از کن نگیرد.»
«آره، کلاره. می دانم.»
سه تا بچه‌ام مرده‌اند و بیشتر از این طاقتش را ندارم، می‌دانی داغ مرگ بچه یعنی چه؟»
«البته.»
«آدولفوس باید زنده بماند، آلویس. باید زنده بماند، باید…بارالها، این‌بار رحم و شفقت را از او دریغ مکن…» 
نویسنده: رولد دال
مترجم: احمد کریمی

برگرفته از «مجله‌ی الفبا»، شماره 2، سردبیر: غلامحسین ساعدی
حروف‌چین: فرشته نوبخت

گیرم که بلی

ظرف‌ها را می‌شستند، زنش می‌شست، او خشک می‌کرد. شب قبل او شسته بود. برخلاف بیشتر مردانی که می‌شناخت، واقعاَ به کار خانه علاقه داشت. سه چهار ماه پیش از آن شنید که یکی از دوستان زنش به او تبریک می‌گفت ک شوهر باملاحظه‌ای دارد و فکر کرد، سعی می‌کنم. کمک به ظرف شستن راهی بود که نشان دهد چقدر ملاحظه می‌کند.
درباره‌ی چیزهای مختلفی حرف می‌زدند و مثلاَ به این نکته می‌پرداختند که آیا سفیدپوست‌ها هم می‌توانند با سیاه‌پوست‌ها ازدواج کنند؟ او می‌گفت با درنظرگرفتن همه جوانب، فکر خوبی نیست.
پرسید: «چرا؟»
گاهی زنش این قیافه را می‌گرفت که گره به ابرو می‌انداخت و لب زیرش را می‌گزید و به چیزی خیره می‌شد. وقتی زنش را این‌طور دید می‌دانست که باید لب فروببندد، اما هیچ‌وقت این کار را نکرد. عملاَ باعث می‌شد بیشتر حرف بزند. حالا همان نگاه را داشت.
دوباره پرسید: «چرا؟» همان جا ایستاده بود دستش توی کاسه بود، نمی‌شست بالای آب نگه داشت.
می‌گفت: «گوش کن! من با سیاه‌ها مدرسه می‌رفتم، با سیاه‌ها کار کرده‌ام، با سیاه‌ها توی یک کوچه بزرگ شده‌ام، همیشه هم رابطه‌مان خوب بوده. حالا لازم نکرده بیایی وانمود کنی من نژاد‌پرست هستم.»
زنش گفت: «حالا کی خواست وانمود کند، فقط خواستم بپرسم چه اشکالی دارد سفید‌ها با سیاه‌ها ازدواج کنند. همین.» دوباره سرش گرم شستن شد و توی دستش چنان می‌چرخاند که انگار می‌خواست آن را درست کند.
«آن‌ها فرهنگشان با ما فرق دارد. گاهی وقت‌ها که فرصت کردی به حرف‌زدنشان گوش کن، آن‌ها حتی زبان خاص خودشان را دارند. از نظر من عیبی ندارد، دوست دارم به حرف‌زدن آن‌ها گوش کنم.» این کار را می‌کرد، بنا به دلایلی همیشه خوش‌حالش می‌کرد.
– ولی واقعاَ فرق نمی‌کند. یکی از فرهنگ‌ آن‌ها با یکی از فرهنگ ما نمی‌توانند تفاهم داشته باشند.
زنش پرسید: «مثل تفاهم من و تو.»
– بلی، مثل من که تو را درک می‌کنم.
«اما اگر همدیگر را دوست داشته باشند» حالا تندتر می‌شست، به او نگاه نمی‌کرد.
فکر کرد پس چه شود. گفت: «اصلاَ حرف من هیچ، به آمار نگاه کن. بیشتر این جور ازدواج‌ها به جدایی ختم می‌شود.»
«آمار!» ظرف‌ها را روی آبکش تند‌تند تلنبار می‌کرد فقط قاب دستمال را به آن می‌کشید. خیلی از آن‌ها چرب بود و تکه‌های غذا لای شانه‌های چنگال به چشم می‌خورد. می‌گفت: «خیلی خب با این حساب، خارجی‌ها را چه می‌گویی، فکر می‌کنم نظرت درباره ازدواج خارجی‌ها هم همین‌طور باشد.»
گفت: «در واقع همین‌طور است. آخر چطور می‌شود آدمی را که فرهنگ دیگری دارد و سوابق‌اش کلاَ متفاوت است درک کنی؟»
زنش گفت: «مختلف. نه هم‌سان مثل ما.»
«بلی مختلف» از دست او عصبانی شد که کلک می‌زد و حرف‌های او را تکرار می‌کرد انگار که به مسخره گرفته است. گفت: «همه این‌ها کثیف است» هر چه قاشق چنگال بود ریخت، توی لگن ظرفشویی. رنگ آب برگشته بود. به آن خیره شد، لب‌هایش را محکم به هم فشرد، بعد دست کرد توی آب داد زد آخ. عقب جست. دست راستش را از مچ گرفت. از شستش خون می‌آمد.
گفت: «همان جا بایست تکان نخور.» به دو از پله‌ها بالا رفت و توی قفسه داروها دنبال الکل و پنبه و تنزیب گشت. وقتی برگشت پایین، به یخچال تکیه داده بود و هنوز دست خود را رها نکرده بود. دست او را گرفت و با پنبه پاک کرد. خون بند آمده بود. آن را فشار داد تا ببیند عمق بریدگی چقدر است و یک قطره خون بیرون زد، لرزید برقی زد و به کف آشپزخانه چکید. از سر شست نگاه شماتت‌باری به او انداخت.
گفت: «زخم عمیقی نیست، فردا حتی نمی‌توانی آن را پیدا کنی.» دلش می‌خواست از او تشکر کند که به این سرعت به کمک آمده بود. از سر نگرانی آن کار را کرد و انتظار نداشت عوض آن را بگیرد، اما حالا که فکرش را می‌کرد به نظرش آمد بد نباشد که سروته بحث را هم‌بیاورد، خسته شده بود. گفت: «من بقیه را تمام می‌کنم برو استراحت کن.»
گفت: «خیلی خوب. من خشک می‌کنم.»
قاشق چنگال‌ها را شست. به چنگال‌ها بیشتر توجه می‌کرد.
– اگر من سیاه بودم پس با من عروسی نمی‌کردی؟
– آن! محض رضای خدا!
– خوب حرف خودت بود، مگر نگفتی؟
– نه نگفتم. اصلاَ همه‌اش از اول مسخره است. اگر سیاه بودی اصلاَ همدیگر را نمی‌دیدیم. تو دوست‌های خودت را داشتی و من دوستان خودم را. تنها دختر سیاهی که می‌شناختم دوست من توی باشگاه بود، تازه همان موقع هم با تو بودم.
– حالا فرض کن همدیگر را می‌دیدیم و من سیاه بودم؟
«لابد یک سیاه پیدا می‌کردی با او دوست می‌شدی.» درپوش سیفون را برداشت و قاشق چنگال‌ها را آب کشید. آب از بس داغ بود رنگ قاشق‌ها برگشت، اما کمی بعد دوباره درست شد.
زن گفت: «فرض کن نبودم. گیرم که الان سیاه باشم و با کسی نباشم و همدیگر را ببینیم و عاشق شویم.»
برگشت از سر شانه نگاهی به او انداخت. نگاهش می‌کرد و چشم‌هایش برق می‌زد. سعی کرد با صدایی سنگین و منطقی با او طرف شود. «ببین! چرا مزخرف می‌بافی. اگر سیاه نبودی که تو نبودی.» این حرف را که می‌زد اطمینان داشت هیچ راهی نیست که او را قانع کند. اگر سیاه بود باید جای دیگری برای خودش دست‌وپا می‌کرد. دوباره گفت: «اگر سیاه بودی دیگر خودت نبودی.»
گفت: «می‌دانم، اما وصیت که مرگ نمی‌آورد.»
نفس عمیقی کشید. توی بحث برده بود. «یعنی چه که مرگ نمی‌آورد.» هنوز توی سه کنج گیر کرده بود.
– فرض کن من سیاه هستم. اما همین هستم که می‌بینی. عاشق هم می‌شویم. با من عروسی می‌کنی؟
گفت: «فکر می‌کنم.»
– فکر کردن ندارد. من می‌گویم نمی‌کردی. می‌خواهی بگویی نه؟
گفت: «به این سرعت که نمی‌شود. کلی چیزها هست که باید حساب کنم. نمی‌خواهیم کاری کنیم که باقی عمرمان حسرت بخوریم.»
– حساب و کتاب رو ول کن بگو آره یا نه.
– حالا که این‌طور شد…
– آره یا نه؟
– خدای من. آن، بس کن، نه!
زن گفت: «دستت درد نکند.» از آشپزخانه راه افتاد و رفت توی اتاق نشیمن. چند لحظه بعد صدای او را شنید که مجله ورق می‌زد. می‌دانست که از بس عصبانی است عملاَ نمی‌تواند روزنامه بخواند. او ورق می‌زد، نه مثل او که ورق‌ها را پاره می‌کرد. آرام ورق می‌زد، انگار که کلمه به کلمه می‌خواند، می‌خواست نشان دهد که آدم حسابش نمی‌کند. اثری را که می‌خواست داشت، آزرده‌اش می‌کرد.
او هم راه دیگری نداشت، نباید تحویلش می‌گرفت. به آرامی و طمأنینه بقیه ظرف‌ها را شست، بعد آن‌ها را خشک کرد و کنار گذاشت. روی جاظرفی و اجاق را دستمال کشید و روی کف‌پوش را سایید که قطره خون چکیده بود. آن را که می‌سایید، فکر کرد بد نباشد کف آشپزخانه را تی بکشد. وقتی کارش تمام شد آشپزخانه تازه به نظر رسید، درست مثل همان موقعی که می‌خواستند به این‌جا اسباب‌کشی کنند، پیش از آن که کسی توی آن زندگی کرده باشد.
سطل آشغال را برداشت و بیرون رفت. شب صافی بود و چند ستاره را سمت مغرب دید، جایی که چراغ‌های شهر آن‌ها را از سو نمی‌انداخت. در ال‌کامینو رفت‌وآمد روان و سبک بود، آرام مثل رودخانه. از خودش خجالت می‌کشید که گذاشته بود زنش کار را به دعوا بکشاند. سی سال دیگر یا همین حدوها هردوشان می‌مردند. حالا این همه توی سروکله زدن چه فایده‌یی داشت؟ به یاد سال‌هایی افتاد که با هم گذرانیده بودند و چقدر صمیمی بودند و چقدر خوب همدیگر را می‌شناختند، بغض راه گلویش را بست، طوری که نفسش درنمی‌آمد. گل‌وگردنش به خارخار افتاد. سینه‌اش گر گرفت. مدتی پا لنگ کرد و از این حس سرخوشانه لذت برد، بعد سطل را برداشت و از در پشتی بیرون رفت.
دو تا سگ ولگرد از ته خیابان خودشان را رسانده بودند به زباله‌دانی. یکی از آن‌ها به پشت دراز کشیده بود و غلت می‌زد و دیگری چیزی به دندان گرفته بود. خرناسه‌یی کشید، آن را به هوا انداخت، جستی زد و گرفت، دوباره خرناسه کشید و سرش را تکان داد. وقتی دیدند می‌آید، با قدم‌های کوتاه دم‌شان را گذاشتند لاپاشان و دررفتند. معمولاَ سنگی براشان پرت می‌کرد، اما این بار ولشان کرد، بروند.
وقتی توی خانه برگشت، تاریک شده بود. توی دستشویی بود. بیرون در ایستاد و صدایش کرد. صدای شیشه‌ها را می‌شنید، اما جواب او را نشیند. «آن، جداَ معذرت می‌خواهم. قول می‌دهم جبران کنم.»
زنش پرسید: «چطور؟»
انتظارش را نداشت. اما از رنگ صدایش و طنین لحن او فهمید که باید جواب درست را بدهد. به در تکیه داد، زیر لب گفت: «با تو ازدواج می‌کردم.»
زنش گفت: «خیلی خب حالا می‌بینیم، برو بگیر بخواب. تا یک دقیقه دیگر می‌آیم بیرون.»
لباسش را کند و رفت زیر شمد. سرانجام صدای باز و بسته شدن در دستشویی را شنید.
از توی هال گفت: «چراغ رو خاموش کن.»
– چی؟
– چراغ رو خاموش کن.
دست دراز کرد و زنجیر چراغ کنار تخت را کشید. اتاق تاریک شد. گفت: «خیلی خب، خاموش کردم.» آرام همان‌جا دراز کشید، هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد صدای حرکتی را توی اتاق شنید. بلند شد، نشست اما نتوانست چیزی ببیند. اتاق ساکت بود. قلبش درست مثل اولین شبی می‌تپید که با هم بودند، همان‌طور که هر وقت شب‌ها به صدایی توی تاریکی بیدار می‌شد و صبر می‌کرد تا دوباره بشنود. صدای کسی که توی خانه حرکت می‌کند، یک غریبه.
نویسنده: توبیاس ولف
مترجم: اسدالله امرایی

از : گلستانه، ماهنامه ادبی، هنری، سال اول، شماره دوازدهم، دی 87
حروف‌چین: ش. گرمارودی

لوزه‌ی سوم

آقای چوبین خواه، کارخانه‌دار است. سه تا کارخانه‌ی آرد، و دو تا کارخانه‌ی ماکارونی، دو مرغداری عظیم و یک کارخانه‌ی سیمان دارد. تازگی‌ها برای توسعه‌ی کارش پانصد میلیون تومان هم وام گرفته است.
اغلب او را می‌بینم. بلند قد، چاق و هیکل دار. مویش هم خاکستری شده است.
دو پسر و دو دختر دارد که در دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان درس می‌خوانند.
هر روز صبح که عسکرخان، رفتگر محله‌ی ما، کیسه‌های آشغالشان را توی چرخش می‌ریزد و زیر و رو می‌کند می‌گوید:
– چقدر نفله می‌کنند این‌ها، مرغ نیم خورده، تکه‌های پنیر لیقوان نفله شده، تکه‌های گوشت و میوه‌های درشت که فقط یک گاز شده اند و دور انداخته اند.
سر یک آناناس له شده را می‌گیرد و می‌پرسد:
– این دیگر چه میوه ایست آقا؟
– این آناناس است عسکرخان.
– عجب! و این که شبیه سیب زمینی است اما پشم دارد!
– کی وی.
– کی چی؟
– کی وی.
– اسم خارجی است؟
– بله.
– آها، به چه معنی آقا؟
– نمی‌دانم. اسم است. اسم میوه.
عسکر خان همه‌ی آنها را در یک کیسه‌ی پلاستیکی می‌ریزد و می‌برد خانه.
عسکر خان هر وقت مرا گیر بیاورد، سربیخ گوشم می‌گذارد و می‌گوید:
– آقا، از آن قرص‌های…
– کدام.
– از آن که برای اسهال…
– بله. دارم.
– معرکه است به جان شما. یک دانه اش معجزه می‌کند.
□□□
زنم می‌گوید:
– کوفت خورده‌ها، آی می‌خورند، آی می‌خورند.
– آنها نخورند می‌خواهی کی بخورد.
– دیروز پنیر لیقوان با حلب براشان آوردند.
می‌گویم:
– کوپن پنیر اعلام شده. یادت باشد باطل نشود.
می‌گوید:
– دستمال کاغذی با کارتن براشان می‌آورند.
می‌گویم:
– لازم دارند. آن همه چیز خوردن، پاک کردن هم دارد.
می‌گوید:
– زهرمارشان بشود الاهی. چه ریخت و پاشی می‌کنند کوفت خورده‌ها.
می‌گویم:
– بشمار.
می‌گوید:
– دیروز غرب باز هم الدنگ‌هایش ریخته بودند تو کوچه به مزه پراکنی و شلنگ انداختن. برو بالای کوچه. بیا پایین و هِرهِر. دخترهایش چغ و چغ و چغ چاک دهنشان را باز کرده بودند و هی آدامس می‌جویدند.
– آن غذاها باید تحلیل برود.
□□
نشسته بودم خانه و کتاب می‌خواندم که در زدند. زنم رفت دم در و پس از لحظه ای مرا صدا زد. پشت در که رسیدم آهسته گفت:
– یارو با تو کار دارد.
یارو کدام است؟
– یارو کوفت خورده‌ی خیکی.
نمی‌شناسم.
– آقای چوبین خواه. خانه‌ی روبه رویی.
می‌روم بیرون. ایستاده است دم در و کله‌ی کوچکش را می‌خاراند.
– سلام و علیکم جناب آقای دبیر.
اسم مرا نمی‌داند.
– سلام آقا، بفرمایید.
– خیلی متشکر. آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم.
– اختیار دارید. فرمایش.
– بچه‌هایم… امسال تابستان، چندتایی تجدیدی آورده اند. شنیده ام جنابعالی…
– خب… البته… بله، بله.
– استدعا دارم قبل زحمت بفرمایید.
– خواهش دارم.
– اگر ممکن است روزی چند ساعت…
– چه درس‌هایی؟
– ریاضی، زبان انگلیسی. عربی و… بقیه اش را از خودشان باید پرسید.
– باشد. تا آن جا که بتوانم کوتاهی نمی‌کنم.
– قربان شما.
□□
زنم می‌گوید:
– گُلی را باید عمل کنیم. دارد دیر می‌شود. دیشب توی خواب داشت خفه می‌شد. جزیی بادی که می‌خورد، بلافاصله آنژین می‌شود و می‌افتد. تا کی باید آنتی بیوتیک به او بخورانیم. دکتر می‌گفت اگر این طور پیش برود. دچار عقب ماندگی ذهنی می‌شود.
– عقب ماندگی ذهنی؟
– بله.
– ای داد و بی داد. ما که در همه چیز عقب مانده هستیم. فقط این یکی را کم داشتیم.
– از کجا معلوم است که در این یکی هم…
– یعنی چه؟
– یعنی این که اگر عقب مانده نبودیم که این زندگی مان نبود.
– پس شعر آن شاعر را نشنیده ای.
– کدام شاعر؟
– ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی‌دارد.
– ای بابا آن شاعر هم مثل تو…
– پس می‌گویی عقب مانده هستیم‌ها!
– آدم باهوش همان یارو کوفت خورده است که ده تا کارخانه…
– و بچه‌هایش از ریاضی تجدید می‌آورند و دست به دامان ما می‌شوند.
– خب چه اشکالی دارد؟
– اشکال در این جاست که ریاضیات محک خوبی برای سنجش هوش است.
– ریاضیات واقعی را آنها می‌دانند نه ما.
– درس اگر نخوانند و بیسواد باشند به چه درد می‌خورند.
– درس را می‌خواهند چه کار. تا هفت پشتشان شب و روز سکه طلا بخرند باز هم تمام نمی‌شود.
– بله. حق با شماست؛ اما زندگی جنبه‌های دیگری هم دارد.
– حالا چه کار کنیم. برای عمل این دختر باید پولی تهیه کرد.
– تهیه می‌کنیم.
– از کجا؟
– صبر کن.
– تا کی؟ الان دو سال است که تابستان‌ها، بچه‌های این یارو کوفت خورده را درس می‌دهی، پس پولش کو؟
– هنوز نداده.
– نداده؟ لابد تو چیزی نگفته ای. برای یک مرتبه در زندگی ات، کمرویی را کنار بگذار. مردم وقتی می‌خواهند درس بدهند، همان جلسه‌ی اول قبل از شروع درس پولشان را می‌گیرند.
– من نمی‌توانم این کار را بکنم.
– نکن و حالا بدو دنبالش.
– دارم می‌دوم.
– خب جوابش؟
– دو ماه پیش مرا دید و گفت حسابمان و کتابمان چقدر می‌شود؟ گفتم جناب آقا، دویست ساعت درس داده ام به چهار تا بچه‌هایت، قابل ندارد. گفت: «باشد» و رفت.
– برو در خانه اش.
– دو سه بار رفتم. یک بار هم صراحتا" گفت «من از این پول‌ها نمی‌دهم.» بعد از آن هم دیگر هر وقت مرا می‌بیند، روی مبارکش را برمی‌گرداند.
– ای تف به روی مبارکش. برو جلوش را بگیر. بگو که شکایت می‌کنم.
– به کی شکایت کنم؟
– به شورای محل.
– خودش رییس شورای محل است.
– به دادگاه.
– اگر در دادگاه محکوم شدم چه؟ آن وقت خسارتی هم باید بپردازم. مثل این که خبر نداری با کی طرفیم.
– با کی طرفیم؟ لابد رییس کل…
– پولدار است. با نفوذ است. می‌گویند توی خانه اش اسلحه هم دارد. می‌دانی قیمت آن ماشین‌هایی که برای بچه‌هایش خریده چقدر است؟
– نه از کجا بدانم.
– میلیون‌ها تومن.
– راستی؟
– بله.
– تو از کجا می‌دانی؟
– در روزنامه خواندم.
– خب!
– و قیمت آن بنز 190، آن تویوتا و آن ولوو که برای دخترش خریده.
زنم ساکت می‌شود.
می‌گویم:
– قانع شدی؟
– نه. برو جلو و پولت را بگیر.
– هی مرا تحریک کن و بفرست دم تیغ.
– گفتم برو جلو، حقت را بگیر و به بچه‌هایت یاد بده. می‌ترسم در آینده مثل تو بشوند.
– جلوتر از این نمی‌توانم بروم. خطر دارد.
– از چه می‌ترسی؟
– از چماقدارهاش.
– به همسایه‌ها بگو و آبرویش را ببر.
– گفته ام. عجیب است که هر کدام از همسایه‌ها راه به نوعی تیغ زده.
– تا این کارها را نکنند که سرمایه دار نمی‌شوند.
– دیروز چند تا کارگر افغانی، بابت بیل زدن باغچه‌ی خانه اش آمده بودند و طلبشان را می‌خواستند.
– دیروز رفته بودم کوپن گوشت یخ زده مان را به آقا ممد سوپری بدهم. چیز عجیبی تعریف کرد.
– ها.
– می‌گفت چند روز پیش آقای چوبین خواه بیست و پنج کیلو گوشت راسته و فیله و ماهیچه و سردست برد. پس از چند دقیقه از خانه اش تلفن زد که آقا ممد، دویست گرم کم داده ای.
– عجب، بعد چه شد؟
– بعد معلوم شد که گربه‌ی مُنا، دخترش، تکه ای از گوشت را برداشته و برده.
– ببین گیر چه جانوری افتاده ایم.
– دردِ هر چه جانور است بخورد طوق سرشان. این‌ها از عجایبند.
– بچه‌های بی دست و پای ما در آینده با این گرگ‌ها چه خواهند کرد؟
– نمی‌بایستی برای درس دادن می‌رفتی.
– چه می‌دانستم. دیدی که خودش آمده بود در خانه. مرا با دو سه جمله‌ی «استدعا دارم» و «خواهش دارم» روگیر کرد.
– حالا چه کار کنیم؟ لوزه‌ی سوم این بچه. دخترکم دارد آب می‌شود.
– وام چطور شد؟
– چک معتبر و سفته می‌خواهند.از یک ضامن معتبر. باید کاسب باشد.
– چه مبلغ می‌دهند؟
– ده هزار تومن.
– برای عمل کافی نیست.
– بقیه اش را از جای دیگری باید تهیه کرد.
– این اتوبوسی بغل خانه مان مگر چک نداد؟
– چکش را قبول نکردند؟
– چرا؟
– می‌گفتند اتوبوس متحرک است و روی چرخ می‌گردد. آتیه اش نامعلوم است. از یک کاسب غیر منقول باید چک بگیری.
– مثلا".
– از سوپر مارکتی، مغازه داری. از این قبیل.
– چک آقای عباسپور را قبول نکردند.
– نه.
– چرا؟
– خب قبول نکردند.
– او که کارمند است و آتیه اش روشن.
– گفتند سنش زیاد است و قند خون و چربی و فشار خون هم دارد.
– آخر مگر وام دهنده، آزمایشگاه پاتوبیولوژی است که این چیزها را می‌داند.
– این روزها همه جا کامپیوتری شده. از جیک و بیک آدم خبر دارند.
– پس باید صاحب چک، جوان و سرحال باشد. ورقه‌ی آزمایشگاهی اش همراهش باشد. دارای سوپرمارکت غیر منقول باشد و فشار و قند و چربی هم نداشته باشد.
– بله.
– این طور کسی را از کجا پیدا کنیم؟ آن هم در این دوره و زمانه.
– از گور…
می‌نشینم گوشه‌ی اتاق. گُلی سرفه می‌زند. سر ساعت شربت سفالکسینش را هم می‌دهم. باز هم سرفه می‌زند. با هر سرفه اش دلم می‌لرزد. گُلی می‌آید کنارم. می‌نشیند روی پایم. نازش می‌کنم. می‌بوسمش. موهای آشفته اش را با دست شانه می‌کنم.
گونه‌هایش زرد است و نرم. پنبه ای.
می‌گوید:
– بابا مرا نبر برای عمل.
– چرا دختر گُلم؟
– می‌ترسم.
– از چه می‌ترسی عزیزن، آن جا که چیز ترسناکی نیست.
– شما مرا تنها می‌گذارید و من می‌ترسم.
– نه. تنهایت نمی‌گذاریم. عملش خیلی ساده و آسان است.
– درد می‌کند؟
– نه، یعنی خیلی کم.
– بابا!
– عزیزم.
– اگر خیلی ساده و آسان است و خیلی کم درد می‌کند پس چا شما این قدر با مامان درباره اش حرف می‌ زنید؟
– خب حرف می‌زنیم. حرف مان مربوط به عمل لوزه‌ی شما نیست.
– ساکت می‌شود. سرش را روی پایم می‌گذارد. خُرخُر می‌کند. خوابش می‌برد.
– سرم را به دیوار تکیه می‌دهم. اتاق ساکت است. می‌خواهم سرش را روی پایم جا به جا کنم که خُرخُر نکند. سرش نرم و سبک است. انگشتانم در سرش فرو می‌رود. مثل فرورفتن درپنبه. مثل فرورفتن در برف.
– این… این بچه مرده است. زن!
– زنم جیغ می‌کشد. از خواب می‌پرم.
– چه خبر است؟
– تو هم با گُلی خوابت برده بود؟
– مثل این که… چرا جیغ زدی؟
– نگاه کن یارو!
– کدام یارو؟
– کوفت خوره‌ی خیکی.
از پنجره نگاه می‌کنم. این کیست؟ آه لوزه‌ی سوم به اندازه هیکل یک آدم، از خانه‌ی رو به رویی بیرون می‌آید. چرک و خون از آن می‌چکد. دو پا دارد، درست مثل پاهای آقای چوبین خواه.
– ای وای… این… این لوزه‌ی سوم است. عکسی که از لوزه‌ی گُلی گرفته ایم، همین شکلی است.
– باید عملش کرد.
نویسنده: علی اشرف درویشیان
منبع: دنیای سخن شماره 47
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

حباب غم

ویکتور والُف شاعر فوق‌العاده‌ای نبود. شهرتش در محدوده‌‌ی دوروبری‌های خودش بود. زن‌ها دوستش داشتند و زندگیش رو زنش می‌گردوند. معمولاً می‌شد اون رو توی کتاب فروشی‌ها در حال شعر خوندن دید و صداش رو از رادیوی محلی شنید. صداش بلند و دراماتیک بود،‌اما موقع شعر خوندن همیشه لحنش یکنواخت می‌موند، همیشه در نقطه‌ی اوج بود و فکر کنم زن‌ها از همینش خوش شون میومد. بعضی از بیت‌هاش به تنهایی می‌تونستند قوی باشند،‌اما وقتی اون‌ها رو در قالب کلی شعر می‌شنیدی، می‌دیدی ویکتور چیز مهمی‌نمی‌گه، فقط هر چی می‌گه، بلند می‌گه.
اما ویکی هم که مثل بقیه‌ی زن‌ها، راحت خام می‌شد و مردهای ابله به نظرش جذاب میومدند، به من اصرار کرد که بریم شعرخونی والُف رو بشنویم. یه جمعه شب گرم، توی کتابفروشی ِ فمینیست – لزبین‌های انقلابی. ازمون ورودی نگرفتند. والُف شعرهاش رو مجانی می‌خوند. بعد از شعر خونی هم نقاشی‌هاش رو شرح می‌داد. نقاشی‌هاش خیلی مدرن بودند. اکثراً دو سه تا ضرب قلم قرمز با چند تا فرم آبستره به رنگ متضاد. معمولاً روی نقاشی‌ها یکی دو بیتی هم نوشته شده بود:
بهشت سبز به خانه‌ام می‌اید
و من خاکستری می‌گریم، خاکستری، خاکستری، خاکستری…
تصویر تیم لری به دیوار نصب شده بود. هم چنین پوستری با شعار «ریگان را رسوا کنید!». رسوایی ریگان برای من هیچ اهمیتی نداشت. والف بلند شد و با یک بطری آبجوی نصفه تو دستش رفت روی سکو.
ویکی گفت: «نگاهش کن! به صورتش نگاه کن! ببین چقدر رنج کشیده س!» گفتم: «آره، حالام نوبت منه که رنج بکشم.»
انصافاً قیافه‌ی والف نسبت به شاعرها جذاب بود. البته نسبت به اغلب شاعرها، تقریباً همه جذاب اند.
ویکتور والف شروع کرد:
شرق سوئز در قلب من
همهمه، همهمه، همهمه سر داده است.
و دلتنگم هنوز، هنوز دلتنگم
ناگه تابستان به خانه‌ام می‌اید
با شتاب و
به مانند دونده‌ای که به سوی خط پایان می‌دود
خط پایان قلب من!
ویکتور خط آخر رو فریاد کشید. بغل دستی من گفت: «زیباست.»؛ یه شاعر فمینیست که از خوابیدن با سیاه‌ها خسته شده بود و حالا تو اتاق خوابش با یه دوبرمن می‌خوابید. اون گیس‌های قرمز بافته و چشم‌های بی‌روحی داشت. و هر وقت که شعر می‌خوند همراهش ماندولین می‌زد. تقریباً همه‌ی شعرهاش هم درباره‌ی جای پای یه نوزاد مرده روی ماسه بود. شوهرش دکتری بود که هیچ وقت هیچ جا نمیومد. (لااقل اون قدر باهوش بود که خودش رو به دام‌این جور شب شعرها نندازه.) ولی به اون برای شعر گفتن و غذا دادن به دوبرمنش اختیار تام داده بود.
والف ادامه داد:
میز مؤاخذه و جایگاه محاکمه و روز بازخواست
آشوب در پس جبینم
به نابخشوده ترین راه
آه، به نابخوشده ترین راه
من میان روشنی و تاریکی تاب می‌خورم…
به ویکی گفتم: «این جا رو باهاش موافقم.» ویکی گفت: «تو رو خدا ساکت باش.»
با یک هزار تپانچه
و یک هزار آروز
برآستانه‌ی خیال خود پا می‌گذارم
تا جان یک هزار پاپ را بگیرم!
من پاینت ویسکی‌ام رو پیدا کردم، درش رو باز کردم و اون رو سرکشیدم. ویکی گفت: «تو همیشه سر‌این جور شعرخونی‌ها مست می‌کنی. نمی‌تونی خودت رو کنترل کنی؟» گفتم: «من سر شعرخونی خودم هم مست می‌کنم. من تحمل شعرهای خودم رو هم ندارمویک.»
تور ادامه داد:
ترحمی‌جویده شده
ما چنینیم؛ ترجمی‌جویده شده، جویده شده، جویده شده، جویده شده،
ترحمی‌جویده شده…
گفتم: «الان یه چیزی درباره‌ی کلاغ می‌گه.» والف ادمه داد:
ترحمی‌جویده شده، کلاغی نامیرا…
من خندیدم و والف صدای خنده‌ی من رو شناخت. اون به من نگاه کرد و گفت: «خانم‌ها و آقایان،‌امشب در بین ما یک شاعر هست هنری چیناسکی.»
همهمه‌ی آهسته‌ای بلند شد. اون‌ها منو می‌شناختند؛ خوک حشری، دائم الخمر، مادرقحبه.
من یه جرعه‌ی دیگه خوردم، و گفتم: «لطفاً ادامه بده ویکتور.»
اون ادامه داد:
… به شرط گوژپشتی شجاعت
تقلب در پیش پاافتادگی یک راست گو
یکی از چهارقلوها
و شکاف با نیش و نوش، وحشیانه فریاد برمی‌آورد
در دست پوش خز…
ویکی گفت: «چقدر زیباست.‌اما از چی داره حرف می‌زنه؟»
– از لیس زدن.
– فکر می‌کردم. عجب مرد زیبایی یه.
– امیدوارم لیس زدنش بهتر از شعر گفتنش باشه.
غم، مسیحا، غم من
حباب غم
ستارگان و باریکه‌های غم
آبشارهای غم
جویبارهای غم
غمی لایزال
هر کجا…
گفتم: «حباب غم. از‌این یکی خوشک اومد.»
– هنوز داره از لیسیدن حرف می‌زنه؟
– آره، الانم می‌گه حالش هیچ خوب نیست.
… دوجین دوجین نانوا، عموزاده‌ی یک عموزاده،
استرپتومایسین را داخل کنید
به خجستگی بخورانیدم
من خواب کارناوال پلاسماها را
بر چرم خشمگین می‌بینم…
– حالا چی داره می‌گه؟
– داره می‌گه‌اماده است تا دوباره لیس بزنه.
– دوباره؟
ویکتور باز شعر خوند و من باز مشروب خوردم. بعد، ده دقیقه تنفس اعلام کردند و جماعت رفتند دور سو جمع شدند. ویکی هم رفت. اون تو گرم بود و من اومدم تا توی خیابون، هوا بخورم. چند قدم پایین تر یه بار بود. رفتم اونجا، یه آبجو گرفتم. بار زیاد شلوغ نبود. تلویزیون داشت بسکتبال پخش می‌کرد. نشستم. بازی رو تماشا کردم. برام مهم نبود که کی می‌بره. فقط داشتم با خودم فکر می‌کردم که خدای من،‌این‌ها چقدر بپر بپر می‌کنند. حاضرم شرط ببندم زیر بغل همه شون بوی گند عرق می‌داد. یه آبجوی دیگه گرفتم و اومدم بیرون. والف شعر خوندنش را شروع کرده بود. از یک کوچه پایین تر می‌شد صداش رو شنید:
کلمبیا را خفه کنید و
اسبان مرده‌ی روح مرا
در آستانه‌ی دروازه‌ها به من خوش‌امد بگویید
مورخان! در خواب‌های تان به من خوش‌امد بگویید
و نرمی گذشته‌ها را ببینید
خواب‌هایی که از سترگی
مرده اند.
من صندلیم رو کنار ویکی پیدا کردم. اون ازم پرسید: «حالا چی داره می‌گه؟»
– چیز مهمی‌نمی‌گه. در واقع، داره می‌گه شب‌ها خوابش نمی‌بره، باید یه کار پیدا کنه.
– داره می‌گه باید یه کار پیدا کنه؟
– نه، من دارم می‌گم.
… ستارگان ریزان
برادرانند و فاتح دریا
اِل دورادو، قلب من.
بیایید و ببُرید سرم را، ببُرید
چشمانم را، به مزاح
سلاخی‌ام کنید..
– حالا چی داره می‌گه؟
– می‌گه‌یه زن سیاه چاق می‌خواد دمار از روزگارش دربیاره.
– نمی‌خواد نمک بریزی. واقعاً چی می‌گه؟
– همین که گفتم. من هم باهاش موافقم.
… می‌توانستن خلأ را ببلعم،
می‌توانستم پیکان عشق را در تاریکی برهانم
می‌توانستم از هندوستان، عزل تو را بخواهم…
ویکتور شعر خوند و شعر خوند. یه آدم عاقل بلند شد، رفت بیرون. بقیه سر جاهامون نشسته بودیم.
می‌گویم، خدایان مرده را بیرون بکشید
از چنگال خرچنگ‌ها!
می‌گویم نخل پر از فایده است
می‌گویم نگاه کنید، نگاه کنید، نگاه کنید
در اطراف مان
عشق از آن ماست
زندگی از آن ماست
خورشید سگ ماست و قلاده اش در دست ما
هیچ چیز نمی‌تواند شکست مان دهد
ما تنها نیازمند وصالیم
تنها نیازمند وصالیم
تنها نیازمند رهایی از گور
از زمین، از خاک،
و آرزوهای شطرنجی مان پیوند دادن ریسمانی است
با حس‌های راستین مان
ما نه چیزی برای ستاندن داریم
و نه چیزی برای نثار.
ما تنها نیازمند آغازم
آغاز، آغاز.
ویکتور والف گفت: «از همه تون متشکرم. متشکرم که اومدین.» بعد هم یه تشویق مفصل. اون‌ها همیشه تشویق می‌کردند. ویکتور غرق در افتخار، قوطی آبجوش رو برداشت، یک کم سرخ شد و بعد هم نیشش تا بناگوش باز ماند؛ یه لبخند بسیار انسانی که زن‌ها عاشقش بودند. من آخرین قطره‌های بطری رو سر کشیدم.
همه دور ویکتور جمع شده بودند. ازش‌امضا می‌گرفتند و به سؤال‌ها جواب می‌داد. برنامه‌ی بعدی نقد کار هنریش بود. من تونستم ویکی رو راضی کنم که بزنیم بیرون. ماشین من یه خیابون پایین تر بود، و باید تا اون جا پیاده می‌رفتیم.
اون گفت: «صداش خیلی غَراست.»
– آره، صدای خوبی داره.
– نظرت درباره‌ی کاراش چیه؟
– به نظرم خیلی خالص اند.
– به نظر من تو به اون حسودیت می‌شه.
گفتم: «بیا بریم‌این جا یه چیزی بزنیم. مسابقه‌ی بسکتبال هم هست.»
– باشه.
شانس آوردیم؛ مسابقه هنوز تموم نشده بود. نشستیم. ویکی گفت: «نگاه کن، ببین پاهاشون چقدر بلنده.» پرسیدم: «تو چی می‌خوای؟»
– ویسکی با سودا.
من دو تا ویسکی با سودا سفارش دادم، و بعد نشستم به تماشای بازی. اون‌ها هی می‌پریدند بالا، هی می‌پریدند پایین. فوق العاده بود. به نظر می‌رسید که از یه چیزی هیجان زده بودند. فکر کنم زمانی رو که توی او بارِ تقریباً خالی گذروندم، بهترین بخش او شب بود.
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: بهمن کیارستمی

برگرفته از کتاب: «موسیقی آب گرم» – نشر ماه ریز 1380
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

مامور قطع آب

یکی از روزهای تابستان چند سال پیش بوده، در دهکده‌ای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده برای قطع آب خانواده‌ای که متفاوت از دیگران بوده‌اند، با دیگران فرق داشته‌اند و به اصطلاح عقب مانده بوده‌اند. همگی در ایستگاه متروکه‌ی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران می‌کرده‌اند، قطار از آن حدود عبور می‌کرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانه‌های اهالی کار می‌کرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری می‌گرفته‌اند. صاحب دو و نیمه. از جلو خانه‌اشان، همان نزدیکی‌ها، قطار سراسری عبور می‌کرده. جزو خانواده‌هایی بوده‌اند که برای پرداخت آب و برق و گاز پولی ندارند با فقر شدیدی دست به گریبان بوده‌اند، و یک روز، در ایستگاهی که محل زندگی‌اشان بوده، سر وکله‌ی مردی پیدا شده که آمده بوده آب را قطع کند. مامور با زن خاموشی روبه رو شده، و شوهر زن در خانه نبوده، زنی عقب مانده با دو فرزند چهار ساله و یک ساله ونیمه. مامور آب مردی بوده با ظاهری مثل همه مردها، مردی که من در اینجا اسمش را گذاشته‌ام «مامور قطع آب.»
قلب الاسد تابستان بوده و مرد می‌دانسته که تابستان گرمی است، چون خودش هم آن گرما را حس می‌کرده. بچه یک‌سا ل‌ونیمه را دیده، ولی شغل خود را محترم دانسته و آب را قطع کرده، زن را بی آب گذاشته است. نه آبی برای شستن بچه‌ها و نه برای خوردن. شب همان روز، زن وشوهر دست بچه‌ها را گرفته‌اند و رفته‌اند روی ریل‌های قطار خوابیده اند که هر روز از ایستگاه متروک می‌گذشته. همگی باهم مرده‌اند، صد متر دور تر، می‌بایست دراز بکشند، بچه‌ها را آرام کنند و بعد بخوابانندشان، احتمالاً با لالا یی. بعد هم قطار متوقف شده، این طور می‌گویند و این کل ماجرا است. مامور آب چیزهایی هم گفته، گفته است که رفته بوده برای قطع آب. نگفته که بچه را دیده است که البته بچه آنجا بوده با مادرش. گفته ‌است زن رفته ‌است به کافه‌ای که از قبل می‌شناخته. معلوم نیست توی کافه با زن کافه‌چی حرف زده یا نه. من نمی‌دانم چه چیزی گفته. حتی نمی‌دانم زن کافه‌چی هم حرف زده یا نه. ولی مسلم است که حرفی یا چیزی از مردن نگفته. احتمالاً قضیه را برایش تعریف کرده، ولی نگفته که می‌خواهد خودکشی کند، که می‌خواهد بچه‌ها را، شوهرش را و خودش را بکشد. روزنامه‌نگاران هم بی‌خبر از حرف‌های او با زن کافه‌چی، واقعه را سرسری گرفته‌اند. اگر زن توضیح داده بود، قضیه برای او فرقی نکرده و از او نخواسته که آب را قطع نکند. کسی جزاین چیزی نمی‌داند. با مرور قصه‌ای که نقل کردم، ناگهان صدای خودم را می‌شنوم- آن زن- دست به هیچ اقدامی نزده، از حق خود دفاع نکرده. همین طور است قضیه را باید از زبان مامور آب شنید. او حق نداشت آب را قطع نکند، زن هم از او نخواسته که آب را قطع نکند. آیا چیزی که باید دستگیرمان شود همین است؟! این قضیه آدم را دیوانه می‌کند. ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم پی ببرم. زن مامور آب نگفته که دارای دو بچه است، چون مامور خودش آنها را می‌دیده، نگفته که تابستان گرمی است، چون مامور هم گرما را، تابستان گرم را، حس می‌کرده. بعد هم زن مامور قطع آب را به امان خدا سپرده. زن چند لحظه‌ای با بچه‌هایش تنها مانده، بعد راهی دهکده شده، برای من جالب نبود. کریستین ویلمن که حتی از ادای دو جمله هم عاجز است، متاثرم می‌کند، چون او هم صفات آن زن را دارد. خشونت عمیق. یک نوع هنجار غریزی که می‌توان مهارش کرد، یا به سکوت مبدلش کرد. به سکوت مبدل کردن این هنجار مردانه کاری است بسیار دشوار و بسیار خطا حتی، چرا که مرد‌ها را با سکوت کاری نیست. در زمان‌های قدیم، در زمان‌های گذشته، از هزارها سال پیش، سکوت از آنها بوده است، پس ادبیات یعنی زن‌ها. در ادبیات هم یا از زن ها گفته می‌شود، یا خود زن‌ها ادبیات را می‌سازند، زن‌ها را نمی‌شود انکار کرد. این زنی هم که فکر می‌کردیم حرف نمی‌زند چون هیچ وقت حرف نزده، می‌با یست حرف می‌زد. منتها نه از تصمیمش، ابدا. می‌بایست چیزی می‌گفت که جایگزین آن بشود، جایگزین تصمیمش، چیزی که از نظر خودش معادل آن باشد. بعد هم این برای دیگران معادلی می‌شد تا به قضیه پی ببرند، مثلاً کلامی درباب گرما، چه می‌دانم خود زن هم مقدس می‌شد. در همین لحظات است که زبان به غایت توانی‌اش می‌رسد. درباره‌ی هر چیزی هم که با زن کافه‌چی حرف زده باشد کلماتش بیانگر همه چیز بوده است. همان دو سه کلام، واپسین کلام، که پیش از اقدام به مردن ادا شده، معاد سکوت سراسر دیگران است. به این کلمات هیچ کس پی نبرد. در زندگی روزمره هم همین طورهاست در لحظه مرگ، و خودکشی‌هایی که مورد ظن مردم نیست. مردم گفته‌ها را فراموش می‌کنند، گفته پیش از واقعه را که می‌توانسته آن خانواده را نجات دهد. همگی، هر چهار نفر، رفته‌اند روی ریل‌های قطار، مقابل ایستگاه دراز کشیده‌اند، یکی از بچه‌ها در آغوش مرد و یکی هم در آغوش زن، و در انتظار ورود قطار. مامور قطع آب ککش هم نگزیده است. قضیه مامور قطع آب را بسط می‌دهم و می‌گویم که این زن به اصطلاح عقب مانده، به هر حال یک چیز برایش مسلم بوده و می‌دانسته که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، و حتی در توان کسی هم نمی‌دیده که او و خانواده اش را از آنچه بر سرشان آمده نجات دهد. از جانب همه و حتی اجتماع، ترک شده بودند، هیچ کاری از دستش ساخته نبود جز مردن. خودش هم این را می‌دانسته. درایت غریبی داشته، خطیر و عمیق حتی. پس اگر بخواهیم حتی یک بار هم که شده درباره‌ی این زن حرف بزنیم، با توجه به این خودکشی، حتی در باره‌ی عقب ماندگی‌اش، باید تعمق کرد، و این
چیزی است که کسی تن به آن نخواهد داد. در اینجا بی‌شک آخرین بار است که از او یاد می‌شود. اسمش را هم می‌توانستم بگویم، ولی اصلاً نمی‌شناسمش. موضوع بایگانی شده است. آنچه در ذهن می‌ماند، تشنگی وافر بچه‌ای است در تابستانی گرم، چند ساعت پیش از مردن، و پرسه‌ی مادری جوان و عقب مانده، چشم به راه لحظه‌ی موعود.
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: قاسم روبین

برگرفته از: مجله ی سخن
حروف‌چین: نارنین برگستوان

رادیکال‌های آزاد

اوایل دوست‌ها و آشناهایش مرتب تلفن می‌کردند تا مطمئن شوند نیتا زیاد افسرده و تنها نیست، کم غذا نمی‌خورد یا زیادی مشروب نمی‌نوشد. ( او چنان شراب‌خوار قهاری بود که خیلی‌ها یادشان رفته بود که الکل برایش قدغن شده) نیتا خیال همه را راحت می‌کرد، نه به نظر زیاد افسرده می‌رسید و نه به طور غیرعادی‌ای خوش حال بود و نه گیج و حواس پرت شده بود. می‌گفت با همان خواروباری که دارد فعلاً سر می‌کند، دارو به اندازه کافی دارد و برای نامه‌های تشکری که می‌خواهد بنویسد تمبر توی خانه هست.
دوست‌های صمیمی‌ترش احتمالا کمی بو برده بودند که این طورها هم نیست و او درواقع به خودش زحمت نمی‌دهد غذای چندانی بخورد و تک‌وتوک نامه تسلیتی را هم که گرفته دور انداخته است. او حتا کسانی را که دورتر زندگی می‌کردند خبر نکرده بود تا تعداد نامه‌های تسلیت کم تر شود. حتا به زن سابق ریچ که در آریزونا زندگی می‌کرد و برادرریچ که تقریبا با هم قطع رابطه کرده بودند و توی نوا سکوتیا بود، خبر نداده بود. هر چند که احتمالا آنها بهتر از خیلی از اطرافیان می‌توانستند بفهمند که چرا تصمیم گرفته مراسم عزاداری برپا نکند.
ریچ گفته بود می‌رود مغازه ابزار فروشی. حدود ساعت ده صبح بود و ریچ می‌خواست نرده‌های حیاط را رنگ بزند. اما تا سمباده زدن را شروع کرده بود سمباده کهنه توی دست‌هایش تکه تکه شده بود. هنوز آن قدر دیر نکرده بود که نیتا دلواپس شود. روی نرده جلو مغازه ابزار فروشی که ماشین‌های چمن‌زنی‌اش را حراج کرده بود خم شده بود و مرده بود. حتا فرصت نکرده بود که توی مغازه برود. هشتاد و یک سالش بود و سالم سالم بود، فقط گوش راستش نمی‌شنید. دکتر همان یک هفته قبل از مرگ او را معاینه کامل کرده بود. نیتا حالا دیگر آن قدر داستان‌هایی از مرگ‌های ناگهانی شنیده بود که یاد گرفته بود چطوراین معاینه کامل آخر را که نشانه سلامتی کامل ریج بود توضیح بدهد. می‌گفت: به نظرم آدم اصلا بهتر است دکتر نرود.
البته فقط به دو تا دوست صمیمی‌اش که مثل خودش حرف می‌زدند می‌توانست این را بگوید. ویرجی و کرول درست هم سن خودش بودند، شصت و دو سال شان بود. دوستان جوان ترش این طوری حرف زدن را نامتناسب و برخوردنده می‌دانستند. اوایل دور و بر نیتا حسابی شلوغ بود. البته هیچ کس به خود جرات نداد که با نیتا درباره مراسم عزاداری و مراحل روانی بهبود صحبت کند، اما نیتا نگران بود که هرلحظه ممکن است این حرف‌ها را پیش بکشند. به خصوص وقتی که ارزان ترین و ساده ترین جعبه را به جای تابوت سفارش داد و ریچ را بدون هیچ تشریفاتی توی حیاط خانه خاک کرد. حتی مسول کفن و دفن فکر کرد شاید این کار ایراد قانونی داشته باشد اما او و ریچ یک سال قبل فکرهایشان را کرده بودند و در این مورد تحقیق کرده بودند؛ همان وقت که تشخیص سرطان نیتا قطعی شده بود.
نیتا می‌گفت: از کجا باید می‌فهمیدم که او قبل از من می‌رود.
کسی انتظار نداشت که برای ریچ به عزاداری سنتی بگیرند. اما همه فکر می‌کردند که دست کم یک مراسم امروزی برایش برپا می‌کنند. در ستایش زندگی. موسیقی مورد علاقه اش را می‌گذارند؛ دست‌های هم دیگر را می‌گیرند و داستان‌هایی در مدح زندگی ریچ می‌گویند وبا شوخ طبعی یادی از دمدمی‌مزاجی و اشتباهات کم اهمیت او می‌کنند. همان کارهایی که ریچ گفته بود حالش را به هم می‌زنند. برای همین همه چیز خیلی خصوصی برگزار شد و خیلی زود حرارت ازدحام اطراف نیتا آب شد و از بین رفت. با این که هنوز بعضی‌ها ممکن بود بگویند نگران نیتا هستند ویرجی و کرول این را نگفتند. فقط گفتند که اگر فکر میکند می‌توان به این زودی از پا بیفتد یک خودخواه احمق است. راه می‌افتند می‌آیند و با یک بطری ودکا نجاتش می‌دهند. نیتا خیال‌شان را راحت کرد که این طور نمی‌شود، هرچند که می‌توانست بفهمد چطور ممکن است به کل توانش را از دست بدهد. بهار سال قبل رادیو درمانی کرده بود و حالا سرطانش در مرحله خفته بود- هر چند که درست نمی‌دانست خفته یعنی چه. می‌دانست که معنی‌اش این نیست که کلا از بین رفته است. به هر حال برای همیشه خوب نشده بود. عضو اصلی درگیر کبدش بود و تا وقتی که رژیم غذاییش را رعایت می‌کرد و غذای سنگین نمی‌خورد اذیتش نمی‌کرد. نیتا به دوست‌هایش یادآوری کرد حتا شراب هم نمی‌تواند بخورد چه برسد به ودکا.
ریچ ماه جون مرد. حالا وسط تابستان است. صبح زود از خواب بیدار می‌شود و حمام می‌کند و هر لباسی که دم دستش بیاید می‌پوشد. اما حتما حمام می‌کند و لباس می‌پوشد و مسواک می‌زند و موهایش را که دوباره تا حد معقولی در آمده شانه می‌کند. موهای روی شقیقه‌اش خاکستری و موهای پشت سرش سیاه هستند همان‌طور که قبلا بود. به لب‌هایش رژلب می‌زند و توی ابروهایش را که حالا خیلی خالی شده مداد می‌کشد. توی آینه با رضایت به هیکل خودش نگاه می‌کند، چون یک عمر دوست داشت کمر باریک و باسن متناسب داشته باشد. احساس می‌کند به هدفش رسیده با وجود این که خودش هم می‌دانست بیش‌تر لاغر مردنی است تا خوش هیکل.
توی مبل بزرگش می‌شیند و دور و برش پر از کتاب و مجله‌هایی است که هنوز بازشان نکرده است. به جای قهوه آهسته از لیوان بزرگش جرعه‌های کوچک چایی کم رنگی گیاهی می‌نوشد. یک وقت خیال کرد که بدون قهوه نمی‌تواند زندگی کند. اما معلوم شد که در واقع فقط دوست داشته لیوان بزرگ داغ را توی دست‌هایش بگیرد تا فکر کند یا آماده شود کارهای هر روزش را انجام دهد.
خانه در واقع خانه ریچ بود. وقتی با زن اولش بت زندگی می‌کرد آن را خریده بود. قرار بود فقط آخر هفته‌ها بیایند آن‌جا و زمستان درش را ببیند و بروند شهر. دو تا اتاق خواب کوچک و یک آشپزخانه دراز داشت
و نیم مایل تا مرکز خرید راه بود. اما خیلی زود ریچ شروع به تعمیر خانه کرد، نجاری یاد گرفت و دوتا اتاق خواب جدید یک طرف خانه ساخت و طرف دیگر یک حمام و یک اتاق کار برای خودش و توی فضای قبلی خانه یک سالن بزرگ با آشپزخانه باز و غذاخوری و نشیمن در آورد. بت اول گفته بود نمی‌فهمد ریچ برای چه همچنین خرابه‌ای را خریده، اما یواش یواش به تعمیر خانه علاقمند شده بود. همیشه از اجرای کارهای عملی خوشش می‌آمد و مشغولش می‌کرد. برای خودش لباس نجاری هم شکل با ریچ خرید. هر چه نباشد او هم احتیاج به سرگرمی‌داشت؛ کتاب آشپزی اش که هفت سال نوشتنش طول کشیده بود بالاخره چاپ شده بود. آن‌ها بچه نداشتند. تقریبا همان موقع که بت داشت به همه می‌گفت بالاخره نقش‌اش را توی زندگی به عنوان دستیار نجار پیدا کرده و کار مشترک چقدر او و ریچ را به هم نزدیک تر کرده است، ریچ عاشق نیتا شده بود. نیتا توی دفتر ثبت نام دانشگاهی که ریچ ادبیات قرون وسطا درس می‌داد کار می‌کرد. اولین باری که عشق‌بازی کردند وسط خاک اره و تکه چوب‌های اتاقی بود که قرار بود اتاق خواب اصلی خانه شود و سقف بلندی داشت. آخر هفته‌ای بود که بت توی شهر مانده بود. نیتا عینک آفتابی اش را اتفاقی آن‌جا جا گذاشته بود. بت که خودش هرگز هیچ چیز را فراموش نمی‌کرد نمی‌توانست باور کند نیتا بدون قصد و غرض عینک را جا گذاشته است. آشوبی که همیشه در این موارد ایجاد می‌شود به راه افتاد. آشوب تلخ و دردناکی که باعث شد بت برود کالیفرنیا و بعد آریزونا؛ نیتا به پیشنهاد اداره دانشگاه استعفا بدهد و ریچ رییس دانشکده هنر نشود. ریچ زودتر از موعد خودش را بازنشسته کرد و خانه شهر را فروخت. لباس کمک نجاری بت به نیتا نرسید اما نیتا کتاب آشپزی بت را وسط شلوغی و بی نظمی‌کارهای ساختمان خواند. غذاهای حاضری آماده می‌کرد و پیاده روی‌های طولانی می‌رفت و اطراف خانه را کشف می‌کرد و گل سوسن و هویج وحشی می‌چید وبه جای گلدان توی قوطی‌های رنگ می‌گذاشت. بعدها وقتی که زندگی اش با ریچ سروسامان گرفته بود از این که نقش زن جوان تر خانه برهم‌زن را بازی کرده بود خجالت می‌کشید. نقش دختر خنده رو چابک و چالاک به ظاهر ساده چندان به او نمی‌آمد. در واقع آدم نسبتاً جدی‌ای بود که ظاهر بی‌لطافتی داشت و خجالتی بود و همیشه خیلی مراقب رفتارش بود. اسم تمام شاه‌ها و ملکه‌های انگلیس را از بر بود و تاریخ جنگ‌های سی ساله را حتی از آخر به اول می‌دانست اما خجالت می‌کشید جلو غریبه‌ها برقصد و هیچ وقت نتوانست مثل بت از نردبام بالا رود.
یک طرف خانه ردیفی از صنوبر بود و خاکریز ریل آهن طرف دیگر خانه بود. هیچ وقت چندان قطاری از خط آهن رد نمی‌شد حالا دیگر فقط هفته ای چند تا قطار می‌آمد. بین ریل‌ها علف هرز درآمده بود. وقتی که نیتا نزدیک بود یائسه شود یک‌بار آن قدر سربه‌سرریچ گذاشته بود که آن‌جا با هم عشق‌بازی کرده بودند. البته نه روی خود ریل بلکه روی تکه کوچک چمنی که کنار ریل روییده بود. بعد با احساس خرسندی از خاکریز ریل پایین آمده بودند.
هرروز صبح وقتی که روی صندلی‌اش می‌نشست با دقت و حوصله به جاهایی که ریچ آنجا نبود فکر می‌کرد. ریچ توی حمام کوچکترنبود، وسایل اصلاح و داروهای بیماری‌های کم‌اهمیت ریچ که دلش نمی‌آمد دور بریزدشان هنوز توی حمام بود. توی حمام بزرگتر هم که فقط گاهی توی وان آن می‌رفت نبود. توی آشپزخانه هم که این سال آخری بیش تر قلمرو ریچ شده بود نبود. معلوم است که توی ایوان با آن نرده‌های نیمه سمباده خورده هم نبود تا یواشکی از پنجره تو را نگاه کند، با این که نیتا روزهای اول ممکن بود وانمود کند که آماده است هر لحظه کسی از پنجره سرک بکشد.
از بین تمام جاهایی که ریچ نبود باور کردن خالی بودن اتاق کارش از همه سخت‌تر بود. اوایل نیتا باید می‌رفت و در را باز می‌کرد و می‌ایستاد و به انبوه کاغذها، کامپیوتر خاموش، پوشه‌هایی که همه‌جا پخش‌و‌پلا بودند و کتاب‌هایی که باز یا دمر روی میزها و قفسه‌ها را پر کرده بودند نگاه می‌کرد. اما حالا دیگر می‌توانست سر جایش بنشیند و اتاق را مجسم کند.
بالاخره یک روزباید وارد اتاق می‌شد. به نظرش این کار حمله به مغز شوهر مرده‌اش بود. هیچ وقت فکر نمی‌کرد که آخر این طور شود. ریچ همیشه برایش تکیه‌گاهی استوار و کارآمد بود، موجودی چنان قوی و زورمند که نیتا همیشه بی‌دلیل فکر می‌کرد بیش‌تر از خودش عمر خواهد کرد و بعد همین ‌سال آخری ناگهان این فکر دیگر به نظر هردوشان اصلا ناممکن نبود، بلکه واقعیت بود.
باید اول از همه سراغ انباری می‌رفت، انباری که توی زیرزمین ساخته بودند. روی کف خاکی آن تخته گذاشته بودند و پرده ای از تار عنکبوت پنجره را پوشانده بود. آن پایین هیچ چیز نبود که نیتا لازم داشته باشد. پر از قوطی‌های نصفه رنگ ریچ بود و تیر و تخته در اندازه‌های مختلف و ابزارهایی که بعضی‌هاشان قابل استفاده بودند اما بیشترشان را باید دور می‌انداخت. از وقتی که ریچ مرده بود فقط یک درزیرزمین را باز کرده بود و از پله‌هایش پایین رفته بود آن هم برای این که مطمئن شود چراغی روشن نمانده و خیالش راحت شود که می‌داند جعبه فیوزها کجاست و کنار هر فیوز برچسبی است که نشان می‌دهد مال کدام قسمت خانه است. وقتی که بیرون آمد مثل همیشه در زیرزمین را که به آشپزخانه باز می‌شد بست و چفت آن را انداخت. ریچ همیشه به این عادتش می‌خندید و می‌گفت که لابد گمان می‌کند از دیوار سنگی یا آن پنجره فسقلی که جن و پری هم به زور از آن رد می‌شوند موجودی تو خواهد آمد که زندگی آن‌ها را به خطر می‌اندازد.
به هر حال برایش خیلی راحت‌تر بود که از انباری شروع کند، صدبار آسان تر ازاتاق کار. نیتا هر روز تختش را مرتب می‌کرد و ریخت و پاش جزیی توی آشپز خانه را جمع و جور می‌کرد، اما تمیز کردن کلی آن خانه بزرگ از توانش خارج بود. به ندرت می‌توانست یک تکه کاغذ یا عکس آهی ربایی روی یخچال را که رنگ و رویش رفته بود دور بیاندازد؛ چه برسد به قوطی پر از سکه‌های ایرلندی که او و ریچ از پانزده سال پیش از سفر ایرلند آورده بودند. به نظرش تمام اشیا خانه جزیی از خانه شده بودند و اهمیت مرموزی داشتند.
هر روز دم غروب کرول یا ویرجی تلفن می‌کردند، همان موقع که به نظرشان تحمل تنهایی برای او غیر ممکن بود. به آن‌ها می‌گفت که حالش خوب است و به زودی از پناهگاهش بیرون می‌آید و فقط کمی‌وقت می‌خواهد تا فکر کند و چیز بخواند و بخورد و بخوابد.
کاملا راست می‌گفت به جزاین‌که درواقع اصلا مطالعه نمی‌کرد. روی صندلی‌اش می‌نشست و کتاب‌هایش دورتادورش پخش و پلا بودند اما لای هیچ کدام را باز نمی‌کرد. همیشه خواننده خیلی خوبی بود و ریچ می‌گفت به خاطر همین هم که شده نیتا همسر مناسبی برای او است. می‌توانست بنشیند و ساعت‌ها کتاب بخواند وکاری به‌کار ریچ نداشته باشد. اما دیگر حتا نصف صفحه را هم نمی‌توانست تا ته بخواند.
از آن کتاب‌خوان‌هایی نبود که یک کتاب را فقط یک بار بخواند، "برادران کارامازوف"، "آسیاب نهر فلاس "، "کوه جادو" و "بال‌های کبوتر" را بارها و بارها خوانده بود. کافی بود یکی از این کتاب‌ها را بردارد تا نگاهی به یک فصل آن بیاندازد، دیگر نمی‌توانست جلو خودش را بگیرد و تا وقتی که کتاب را از سرتاته دوباره نمی‌خواند آن را زمین نمی‌گذاشت. از داستان‌های مدرن هم خوشش می‌آمد. اما به هر حال همیشه فقط داستان می‌خواند. از این که می‌شنید بعضی‌ها می‌گویند که داستان فرار از زندگی واقعی است حرسش می‌گرفت. حتا زمانی با حرارت بحث می‌کرد که درحقیقت زندگی واقعی فرارمحسوب می‌شود. اما اهمیت زندگی واقعی کم‌کم بیش تر از آن شد که بتوان درباره آن بحث کرد.
اما حالا ناگهان به طرز عجیبی همه حس خواندنش را از دست داده بود. شاید فقط به خاطر مرگ ریچ نبود و به مریضی خفته خودش هم ربط داشت. فکر می‌کرد که این تغییر موقتی است و به زودی جادوی خواندن دوباره سراغش می‌آید؛ وقتی که اثر داروها کاملا از بین برود و مداوای طولانی‌اش بالاخره تمام شود.
اما انگار این طور نمی‌شد.
گاهی سعی می‌کرد در جواب پرس‌وجوی شخصی خیالی توضیح دهد که چرا این‌طور شده است.
– خیلی گرفتارم.
– این رو همه می‌گویند. گرفتار چه کاری؟
– باید خوب توجه کنم.
– به چی؟
– منظورم اینه که فکر کنم.
– درمورد چی؟
– مهم نیست.
یک روز بعد از این که مدتی سرجایش نشسته بود به نظرش رسید که هوا خیلی گرم است، باید بلند می‌شد و پنکه را روشن می‌کرد. یا اگر می‌خواست برق اضافه مصرف نکند میتوانست درهای جلو و عقب را باز کند وبگذارد باد ملایمی‌که می‌آمد توی خانه کوران کند تا هوا خنک شود. در جلو را که باز کرد قبل از این که باریکه نور صبح از لای در توی خانه بتابد، دید که هیکل تیره‌ای جلو نور را گرفته است.
مرد جوانی بیرون درپشت حفاظ توری بسته ایستاده بود. مرد گفت: نمی‌خواستم بترسانم‌تان. دنبال زنگ در می‌گشتم یا یه کوبه ای چیزی. با انگشت به در زدم اما انگار صداش را نشنیدند.
نیتا گفت: ببخشید.
– باید یک نگاهی به جعبه فیوزتان بندازم. اگر بتوانید بهم بگوید کجا هستند.
نیتا کنار رفت تا مرد تو بیاید. یک لحظه طول کشید تا یادش بیاید.
– بله، توی زیرزمین است. الان چراغ را روشن می‌کنم می‌تونید ببینیدشان.
مرد در را پشت سرش بست و خم شد تا کفش‌هایش را در آورد.
-لازم نیست. باران که نمی‌آد.
-شاید هم بیاد. من دیگر عادت کرده ام. به هر حال گل هم که نباشد رد گرد و خاک می‌ماند.
نیتا رفت توی آشپزخانه چون می‌دانست تا وقتی مرد آنجاست نمی‌تواند برود روی صندلی‌اش بنشیند.
کمی بعد در زیرزمین را باز کرد تا مرد بیرون بیاید: چی شد؟ راحت پیداش کردی؟
-آره.
نیتا داشت همراه مرد به طرف در خروجی می‌رفت که متوجه شد صدای پای پشت‌سرش قطع شد. برگشت و دید که مرد هنوز توی آشپزخانه ایستاده است.
– یک چیزی دارید بدید من بخورم؟
صدایش تغییر کرده بود، چیزی توی صدایش شکسته بود. نیتا فکر کرد دارد ادای یک کمدین نالان را در می‌آورد. توی نور طبیعی آشپزخانه دید که مرد آن قدرها هم که اول خیال کرده بود جوان نیست. وقتی که در را باز کرده بود فقط یک هیکل استخوانی دیده بود که توی نور صبح سیاهی می‌زد. اما حالا می‌دید که با این که استخوانی است هیکلش شکسته‌تر از آن است که پسرجوانی باشد و لاغری‌اش ظاهر آدمی‌سربه زیر ولی خوش مشرب را به او داده است. صورتش دراز و بی‌احساس بود با چشمانی برجسته و آبی. نگاه شوخی داشت که به نظر می‌رسید عادت نگاه کردنش شده است.
گفت: می‌دانید من مرض قند دارم. نمی‌دانم تا حالا کسی را می‌شناختید که مرض قند داشته باشد یا نه. اما راستش من وقتی گرسنه می‌شوم باید فورا غذا بخورم. وگرنه اوضاعم خراب می‌شود. باید قبل از این که بیام این جا غذا می‌خوردم اما گذاشتم خیلی گرسنه بشوم. اشکالی ندارد بشینم؟
قبل از این که نیتا چیزی بگوید پشت میز آشپزخانه نشست.
– قهوه دارید؟
-چایی دارم. چایی گیاهی دوست داری؟
-البته. البته.
چایی را پیمانه کرد و توی صافی ریخت و کتری را به برق زد و در یخچال را باز کرد.
 گفت: چیز چندانی ندارم. چندتا تخم مرغ دارم، گاهی نیمرو می‌کنم‌شان و با سس گوجه می‌خورم. دوست داری؟ مافین انگلیسی هم دارم که می‌توانم برات داغ کنم.
-انگلیسی، ایرلندی، اکرایینی. فرقی نمی‌کند.
چندتا تخم مرغ توی ماهیتابه شکست و زرده‌ها با چنگال کمی‌هم زد. از کابینت بشقابی درآورد و جلو مرد گذاشت بعد از توی کابینت کارد و چنگالی درآورد.
مرد بشقاب را برداشت ونگاه کرد و گفت: چه بشقاب قشنگی.
همین که نیتا طرف اجاق برگشت صدای شکستن بشقاب روی کف آشپزخانه بلند شد.
مرد که لحن‌اش دوباره عوض شده بود گفت: آخ! ببخشید.
لحنش خشن و تهاجمی بود: ببینید چی کار کردم.
– اشکالی ندارد.
اما خوب می‌دانست که توی دردسر افتاده است.
– از دستم سر خورد.
یک بشقاب دیگر درآورد و پشت سکو آشپزخانه نشست تا تخم مرغ آماده شد و مافین‌ها گرم شدند. روی تخم مرغ سس ریخت.
مرد خم شد و از روی زمین یک تکه چینی شکسته برداشت. تکه‌ای که برداشته بود سرش تیز بود. وقتی نیتا بشقاب را جلویش گذاشت مرد نوک تیز چینی شکسته را آرام روی بازوی خودش کشید. قطرات کوچک خون اول جدا از هم از زخم بیرون زدند و بعد خطی از خون روی بازویش انداختند. 
– نگران نشوید، طوری نشده. این شیرین‌کاری من است. اگر جدی بود سس گوجه لازم نداشتیم.
هنوز تکه‌های شکسته بشقاب روی زمین بودند. نیتا برگشت و فکر کرد که جارو دسته بلندش را از توی کمد نزدیک در پشتی بردارد. اما مرد بازویش را گرفت.
– بگیر بشین. بشین همین جا تا من غذام را بخورم.
بعد بازوی خونی‌اش را بلند کرد و به او نشان داد. تخم مرغ‌ها را لای کیک گذاشت و چند تا گاز بزرگ زد و همه را خورد. با دهان باز می‌جوید. کتری می‌جوشید.
مرد گفت: چایی کیسه‌ای توی فنجان است؟
– بله. برگ چایی برات گذاشتم.
– تکان نخور. نمی‌خواهد بروی سر کتری.
آب جوش را از روی صافی توی فنجان ریخت.
– مزه کاه می‌دهد. فقط همین را داری؟
– آره. ببخشید.
– لازم نیست بگویی ببخشید، اگر فقط همین را داری فقط همین را داری دیگر. اصلا فکرش هم نمی‌کردی که من بیام این جا بخواهم فیوزتون را نگاه کنم.
نیتا گفت: خوب نه. فکرش را نمی‌کردم.
– ترسیده‌ای؟
نیتا فکر کرد که بهتر است جوابی جدی به سوالش بدهد و فکر نکند که دارد تهدیدش می‌کند.
– نمی‌دانم. به نظرم بیش تر جا خورده‌ام تا ترسیده باشم. نمی‌دانم.
– اصلا، اصلا لازم نیست بترسی. بهت تجاوز نم‌کنم.
– اصلا همچین چیزی به فکرم هم نرسیده بود.
یک جرعه از چایی‌اش خورد و قیافه‌ گرفت و گفت: هیچ وقت نباید به خاطر این‌که خانم مسنی هستی خیالت راحت باشد. همه جور آدمی‌پیدا می‌شود. بعضی‌ها براشان بچه و گربه و پیرزن و پیرمرد فرقی ندارد. بهانه نمی‌گیرند. اما من نه. من فقط از معمولی‌اش لذت میبرم، با یک زن خوب که دوستش داشته باشم و من را دوست داشته باشد. خیالت راحت باشد.
نیتا گفت: خیلی ممنون که گفتی.
مرد شانه اش را بالا انداخت اما به نظر می‌رسید از خودش راضی است.
– آن ماشین تواست بیرون؟
– ماشین شوهرم است.
– شوهرت؟ کجاست؟
– مرده. من رانندگی نمی‌کنم. می‌خواستم بفروشمش اما هنوز وقت نشده.
چقدر احمق بود، چقدر احمق بود که این را بهش گفت.
– مدل 2004 است؟
– فکر کنم. آره.
– یک لحظه فکر کردم می‌خواهی با این جریان شوهر گولم بزنی. فایده نداشت. من فوری بو می‌برم که زن‌ها تنها زندگی می‌کنند یا نه. همان لحظه که وارد خونه می‌شم می‌فهمم. غریزه. پس راه می‌رود؟ آره؟ می‌دانی آخرین بار کی باهاش رانندگی کرده؟
– هفده ام جون. همان روزی که مرد.
– بنزین دارد؟
– فکر کنم.
– اگر همان قبلش پرش کرده باشد خیلی خوبه. کلیدش را داری؟
– همرام نیست. اما می‌دانم کجاست.
– باشد.
صندلی اش را عقب کشید. و به یکی از تکه‌های چینی شکسته خورد. بلند شد و سرش را با حالتی از تعجب تکان داد و دوباره سرجایش نشست.
– سرم گیج می‌رود. باید یک دقیقه بشینم. فکر کردم اگر یک چیزی بخورم بهتر می‌شوم. الکی گفتم مرض قند دارم.
نیتا توی صندلی اش جابه جا شد و مرد از جایش پرید.
– از جات تکان نخور. آن قدر حالم بد نیست که نتوانم بگیرمت. فقط از شب تا صبح راه رفته‌ام.
– می‌خواستم برم کلیدها را بیارم.
– صبر می‌کنی تا وقتی که من بهت بگویم. از کنار خط آهن آمدم. تا این جارسیدم یک دانه هم قطار نیامد.
– به ندرت قطار رد می‌شود.
– آره. خوبه. بعضی از شهرها را از توی کانال آب دور زدم. بعد هوا روشن شد و من هنوز حالم خوب بود. به جز این که مجبور شدم که یک جا از تقاطع جاده رد بشم که تندی دویدم. بعد پایین را نگاه کردم و خانه و ماشین را دیدم و با خودم گفتم: خودشه. می‌تونستم ماشین پدرم را بردارم اما هنوز یک کم عقل توی سرم مانده بود.
نیتا می‌دانست که منتظر است که ازش بپرسد که چه کار کرده است. اما از طرفی هم می‌دانست که هر چه کم‌تر بداند برایش بهتر است.
بعد برای اولین‌بار از وقتی که مرد وارد خانه شده بود به سرطانش فکر کرد. فکر کرد که چه طور هیجان این ماجرا ذهنش را از فکر بیماری آزاد کرده است.
– چرا لبخند می‌زنی.؟
– نمی‌دانم. لبخند می‌زدم؟
– به نظرم از قصه خوشت می‌آد. می‌خواهی برات یک قصه بگویم؟
– ترجیح می‌دهم بروی.
– می‌روم. اما اول برات یک قصه تعریف می‌کنم.
دستش را توی جیب پشتش کرد: بیا می‌خواهی یک عکس ببینی؟
عکس چند نفر که توی یک اتاق نشیمن نشسته بودند بود. پرده گلدار پشت سرشان کشیده شده بود. پیرمردی- نه چندان پیر شاید حدود شصت سال و زنی حدود همان سن روی یک کاناپه نشسته بودند و زن جوان خیلی بزرگی روی صندلی چرخ داری کنار کاناپه و کمی‌جلوتر از بقیه نشسته بود. پیرمرد سنگین وزن بود و موهایش خاکستری بودند و چشم‌هایش باریک و و دهانش کمی‌باز مانده بود انگار آسم داشته باشد. جثه پیرزن خیلی کوچک تر بود، موهایش را قهوه‌ای کرده بود و رژلب زده بود. لباسی پوشیده بود که قدیم‌ها به آن بلوز کشاورزی می‌گفتند و روی کمرش و گردنش قوسی قرمز داشت. لبخندی مصمم و کمی‌عصبی روی لب‌هایش بود. انگاربخواهد دندان‌های زشتش را مخفی کند. اما زن جوان‌تر بود که نظر بیینده را جلب می‌کرد. حواسش جای دیگری بود، هیکل غول پیکری داشت و لباس روشن گلدارپوشیده بود. موهای تیره فرفری‌اش روی سرش پف کرده بود و چانه اش را توی گردنش فرو کرده بود و مثل یک توده گوشت روی صندلی افتاده بود و با خرسندی و زیرکی نگاه می‌کرد.
– این مادرم است و این هم بابام. این هم خواهرم مادلین است روی صندلی چرخ‌دار. همین طور مسخره دنیا آمده. هیچ کس نمی‌تواند براش کاری بکند نه دکتر و نه هیچ کس دیگر. مثل خوک می‌خورد. از وقتی که یادم می‌آد با هم مثل کارد و پنیر بودیم. پنج سال از من بزرگ‌تر بود و فقط دنیا آمده بود که من را عذاب بدهد. هر چیزی دستش می‌رسید پرت می‌کرد طرف من. من را می‌انداخت زمین و می‌خواست با صندلی چرخ دار بی صاحاب مانده اش از رو من رد شود. ببخشید این طوری حرف می‌زنم.
– حتما برات خیلی سخت بوده. برای پدر و مادرت هم.
– ههه. آن‌ها براشون فرقی نمی‌کرد. می‌دانی می‌رفتند کلیسا و واعظ بهشون می‌گفت که خواهرم هدیه‌ای که خدا براشون فرستاده است. با خودشون می‌بردنش کلیسا و بدمصب مثل یک گربه بی شرف توی حیاط زوزه می‌کشید و آن‌ها می‌گفتند می‌خواهد آواز بخواند تا خدای لاکردار روح لعنتی‌اش را بیامرزد. باز هم ببخشید. می‌دانید برای همین هم من دوست نداشتم زیاد خانه بمانم. رفتم دنبال زندگی خودم. همیشه کار پیدا می‌کردم، هیچ وقت بی‌کاروبی‌عار ومست نمی‌گرفتم بشینم پول دولت را بخورم. از پیرمرد هم هیچ‌وقت پول نخواستم. پا می‌شدم می‌رفتم تو گرمای نود درجه پشت بام آسفالت می‌کردم یا توی یه رستوران قراضه بوگندو زمین می‌شستم، یا این که تو یکی از این تعمیرگاه‌های متقلب شاگردی می‌کردم. اما هیچ وقت حرف مفت تو گوشم نمی‌رفت، برای همین هم زیاد جایی بند نمی‌شدم. صاحب‌کارها معمولا تا زورشان می‌رسد حرف مفت بار کسایی مثل من می‌کنند اما من زیر بار زورنمی‌روم. من تو یک خانواده درست و حسابی بزرگ شده بودم. پدرم تا وقتی مریض شد کار کرد. روی اتوبوس کار می‌کرد. من این طوری بار نیامده‌ام که زیر بار حرف مفت برم. بگذریم. پدر و مادرم همیشه به من می‌گفتند که خانه مال تو است. همه قسط‌ش را داده‌ایم و هنوز نسبتا نو است و مال خودت است. این طوری به من گفته بودند: می‌دانیم که وقتی جوان بودی زندگیت سخت بود و اگر به خاطر آن همه سختی نبود می‌توانستی درست را بخوانی. برای همین می‌خواهیم یک جوری جبران کنیم. بعد یک کم قبل داشتم با پدرم تلفنی حرف می‌زدم و برگشت گفت: البته شرطش را که می‌دانی. من می‌گویم: چه شرطی؟ می‌گوید: فقط در صورتی خانه مال تو می‌شود که تا وقتی خواهرت زنده است ازش مراقبت کنی. فقط خانه تو که نیست خانه خواهرت هم هستش. ای خدا! این حرفش تازه بود. همیشه فکر می‌کردم قراره وقتی مردند خواهرم را بگذارم آسایشگاه و همیشه قرار بود آن جا خانه من باشد. برا همین به پیرمرد گفتم که من خیال نمی‌کردم این طوری بشود. می‌گوید: ما همه چیز را نوشتیم و آماده کردیم که تو بروی امضا کنی. اگر نخواهی می‌توانی امضا نکنی. اگر امضا کنی خاله رنی همین دوروبرهاست که حواسش به شماها باشد و ببیند که شرایط قرار داد را رعایت کردی یا نه. خاله رنی خواهر کوچک مامانم است و یک پتیاره تمام عیار است. بعد من یک هو لحنم را عوض می‌کنم و می‌گم خوب آره اگر همین است که هست من کاریش نمی‌تونم بکنم و به نظرم کاملا هم منطقی است. باشد. باشد. اشکالی ندارد که یک شنبه بیام پیشتون؟ برای شام بیام؟ می‌گوید: حتما. خوش‌حالم که تصمیم درستی گرفتی. همیشه بی‌خود از کوره در می‌روی. می‌گوید : تو سن و سال تو باید یک کم منطقی رفتار کنی. به خودم می‌گم مسخره است تو این را به من بگویی.
راه می‌افتم می‌رم خانه. مامان مرغ پخته. بوی خوبش از همان دم در می‌آید. بعد بوی مدلین را حس می‌کنم همان بوی گند همیشه‌گی‌اش را. نمی‌دانم بوی چیه. اما اگر مامان هر روز هم بشورتش باز هم همان بو را می‌دهد. اما من خیلی طبیعی رفتار می‌کنم.می‌گویم: امروز روز مهمی‌است. باید عکس بگیریم. بهشون گفتم که من این دوربین تازه را خریده‌ام که عکسش فوری ظاهر می‌شود و می‌توانند همین الان عکس خودشون را ببیند. چطوره؟ و بعد گفتم که همین طوری که توی عکس دیدید بشینند. مامان می‌گفت: زود باش من باید برگردم آشپزخانه. می‌گویم: آره همین الان آماده می‌شود. یک دقیقه صبر کنید. بعد ازشون عکس می‌گیرم و مامان می‌گوید: زود باش نشونمان بده عکس چه طور شده. من می‌گم یک کم صبر کن. یه دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشد. و همین طور که منتظرند ببینند عکس شون چه طور شده هفت‌تیرتفنگ کوچک خوشگلم را در می‌آرم و بنگ بنگ بنگ با یک شلیک کارشان را می‌سازم. بعد یک عکس دیگر ازشان گرفتم و رفتم آشپزخانه و یک کمی‌از مرغ را خوردم و دیگر بهشون نگاه نکردم. یک جورایی فکر می‌کردم خاله رنی هم آن شب باشد اما مامان گفت که تو کلیسا گرفتار بوده. به همین آسانی می‌توانستم او را هم بکشم. خوب حالا بیا این را نگاه کن. قبل و بعد.
سر مرد به پهلو خم شده و سر زن به جلو، حالت صورتشان به کلی از بین رفته است. خواهرش به جلو خم شده برای همین صورتش اصلا دیده نمی‌شود. فقط زانو بزرگش که با پارچه گل دار باندپیچی شده و موهایش که با آن آرایش عجیب از مد افتاده بالای سرش جمع کرده به چشم می‌خورد. 
می‌توانستم یک هفته تمام همان جا بشینم و حال کنم. خیلی احساس آرامش می‌کردم. اما هوا که تاریک شد دیگر معطلش نکردم. حواسم را جمع کردم که کاملا تروتمیز باشم و همه مرغ را خوردم و باید راه می‌افتادم. آماده بودم که خاله رنی هم از راه برسد اما دیگر حس‌اش رفته بود و اگر پیداش می‌شد باید دوباره سعی می‌کردم که آن جوری بشم. شکمم خیلی پر بود. مرغش خیلی گنده بود و من به جای این که یک بسته بندی‌اش کنم و با خودم ببرمش همه‌اش را خوردم چون می‌ترسیدم که بوش سگ‌ها را دنبالم راه بیندازد. می‌خواستم از راه پشتی بیام. فکر کردم مرغ تا یک هفته شکمم را پر کرده. اما دیدی که وقتی رسیدم اینجا چقدر گشنه بودم.
نگاهی به دور و بر آشپزخانه انداخت و گفت: نوشیدنی دیگر‌ی نداری؟ چایی اش خیلی افتضاح بود.
– فکر کنم یک کم شراب داشته باشم. نمی‌دانم من دیگر مشروب نمی‌خورم.
– توی ترکی؟
– نه فقط بهم نمی‌سازد.
وقتی که بلند شد پاهایش می‌لرزید. تعجبی هم نداشت.
مرد گفت: قبل از این که بیام تو تلفن را قطع کردم. گفتم بدانی.
شاید وقتی مشروب می‌خورد حواسش پرت می‌شد و راحت‌تر و آرام‌تررفتار می‌کرد، شاید هم خبیث‌تر و خشن‌تر می‌شد. از کجا باید می‌فهمید؟ شیشه شراب توی آشپزخانه بود. او و ریچ هر شب مقدار معقولی شراب می‌نوشیدند، شنیده بودند برای قلب خوب است. شاید هم درستش این بود که کمی شراب اثر مواد مضر برای قلب را خنثی می‌کند. آن قدر ترسیده بود که درست یادش نمی‌آمد کدام درست است. حسابی ترسیده بود. فکر کردن به سرطانش در حال حاضر دردی از او درمان نمی‌کرد. این حقیقت که احتمالا تا یک سال دیگر بمیرد تاثیری درترسناکی مرگی که حالا هرلحظه ممکن بود سراغش بیاید نداشت.
مرد گفت: به‌به، چه شراب خوبی. درش پیچی نیست، چوب پنبه است. دربازکنش را داری؟
نیتا طرف کشو رفت اما مرد از جا پرید و نه چندان با خشونت او را کنار کشید.
-آها. من می‌آرمش. تو نمی‌خواد سر کشو بری. چه چیزهای خوبی دارید.
چاقوها را روی نشیمن صندلی‌اش گذاشت، جایی که به هیچ عنوان دست نیتا به آن نمی‌رسید. در بطری را باز کرد. نیتا آن‌قدر حواسش سرجا بود که ببیند در باز کن توی دست مرد می‌تواند چقدر خطرناک باشد. اما معلوم بود که خودش نمی‌توانشت با آن کاری بکند.
– بلند شوم برات لیوان بیارم.
مرد گفت: نه لیوان شیشه‌ای نمی‌خواهم. پلاستیکی داری؟
– نه.
– پس فنجان بیار. حواسم بهت هست‌ها.
نشست و دوتا فنجان روی میز گذاشت: برای من کم بریز.
مرد با لحن رسمی‌ای گفت: آره، من هم باید رانندگی کنم.
اما فنجان خودش را پر پر کرد.
– نمی‌خواهم حالم طوری باشد که پلیس دنبالم بیفتد.
نیتا گفت: رادیکال‌های آزاد.
– این دیگر یعنی‌ چی؟
– خاصیت شراب قرمزه. درست یادم نیست، شاید باعث می‌شود بیش‌تر تولید بشوند چون برای بدن خوبند شاید هم از بین می‌بردشان چون که ضرر دارند.
یک جرعه شراب خورد، انتظار داشت که حالش به هم بخورد اما این طور نشد. مرد همان طور ایستاده شرابش را سرکشید. نیتا گفت: وقتی می‌خواهی بشینی حواست به چاقوها باشد.
– نمی‌خواهد سربه سرم بگذاری.
چاقوها را جمع کرد و توی کشو گذاشت و نشست.
– فکر می‌کنی من احمقم؟ فکر می‌کنی عصبی شده‌ام؟
نیتا بلافاصله از این فرصت طلایی استفاده کرد. گفت: نه. فقط فکر می‌کنم که قبلا هم‌چین کاری نکرده بوده‌ای.
– معلومه که نکرده بوده‌ام. فکر می‌کنی من قاتلم؟ آره من کشتمشون. اما قاتل نیستم.
گفت: آره فرق می‌کند.
– معلومه که فرق می‌کند.
– من می‌دانم چه جوریه. می‌دونم چه احساسی که آدم از شر کسی که اذیتش کرده راحت بشود.
– راستی؟
– خودم هم همین کاری را کرده‌ام که تو کرده‌ای.
صندلی اش را عقب زد اما از جایش بلند نشد: امکان ندارد.
– می‌خواهی باور کن می‌خواهی نکن. اما من هم همین کار را کرده‌ام.
– انگار واقعا کرده‌ای! چه جوری؟
– با سم.
– چی می‌گویی! یک سمی‌مثل آن چایی لعنی‌ات به خوردشان دادی؟
– همه اش یک نفر بود. یک زن. آن چایی هم هیچ‌چیزیش نبود. عمرت را طولانی می‌کند.
– اگر قراره همه اش از این چایی‌های مزخرف بخورم می‌خواهم عمرم طولانی نشود. بهر حال بعد از مرگ اثر سم را توی بدن پیدا می‌کنند.
– فکر نکنم سم‌های گیاهی را پیدا کنند. تازه هیچ کس به فکرش نرسید که آزمایش کند. از آن دخترهایی بود که از بچه‌گی تب رماتیسمی‌دارند و همیشه ضعیف و زردنبود هستند. هیچ وقت نمی‌توانست ورزش یا فعالیت چندانی بکند. مرگش زیاد هم غیرمنتظره نبود.
– چی کارت کرده بود؟
– شوهرم عاشقش شده بود. می‌خواست من را ول کند و برود باهاش عروسی کند. خودش به من گفته بود. من براش همه کار کرده بودم. با هم داشتیم این خانه را تعمیر می‌کردیم. همه چیز زندگیم بود. بچه نداشتیم چون شوهرم نمی‌خواست. من نجاری یاد گرفته بودم و با این که می‌ترسیدم از نردبام هم بالا می‌رفتم. تمام زندگیم بود. بعد می‌خواست من را به خاطر این دختر دست و پا چلفتی که تو اداره ثبت نام دانشگاه‌شان کار می‌کرد ول کند. همه چیزهایی که داشتیم می‌رسید به این دختره. عادلانه بود؟
– از کجا سم گرفتی؟
– لازم نبود بگیرم توی حیاط داشتیم. یک بوته ریواس چندساله توی حیاط بود. توی ریشه ریواس به اندازه کافی سم هستش. ساقه‌اش نه‌ها. ساقه را می‌خوریم و هیچ ایرادی ندارند اما آن تکه‌های قرمزی که ته برگ‌هاش هست سمی‌هستند. این را می‌دانستم اما درست نمی‌دانستم چقدر سمی‌است و تاثیر می‌گذارد یا نه.برای همین کاری که کردم بیش تر مثل سعی و خطا بود. چندتا شانس بزرگ آوردم. اول این که شوهرم رفته بود مینه‌سوتا کنفرانس. ممکن بود دختره را هم با خودش ببرد اما چون تابستان بود و باید دفتر را اداره می‌کرد نتوانسته بود همراه شوهرم بود. بعد هم ممکن بود خودش تنها نباشد. می‌شد یک نفر دیگر هم همراهش تو دفتر باشد که به من مشکوک بشود. باید فرض می‌کردم نمی‌داند که من می‌دانم. یک بار شام آمده بود خانه‌مان و میانه‌مان بد نبود. باید روی شوهرم حساب می‌کردم که از آن آدم‌هایی بود که به من همه چیز را می‌گفت تا ببیند واکنشم چه جوریه اما هنوز به طرف مقابل نگفته که به من گفته. حالا ممکنه فکر کنی اگر خیال می‌‌کردم این طوریه چرا اصلا باید از شر دختره راحت می‌شدم، چون ممکن بود هنوز بخواد با من بموند. نه، من می‌شناختمش، هر طوری بود دختره را نگه می‌داشت. حتا اگر هم ولش می‌کرد آن دختر زندگی را برامون سم کرده بود برای همین هم من تصمیم گرفتم مسمومش کنم.
دو تا کیک پختم. یکیش سم داشت یکیش نداشت. رفتم دانشگاه و دوتا قهوه خریدم و بردم دفترش. به جز او کسی توی دفتر نبود. بهش گفتم که آمدم وسط شهر کار داشتم و از کنار دانشکده که رد می‌شدم چشمم به قنادی معروفی افتاد که شوهرم همیشه می‌گفت کیک‌هاش خوشمزه‌اند. پیاده شدم رفتم چند تا کیک خریدم و دوتا قهوه. بعد یادم افتاد که او الان تک و تنها توی دفتر است و همه رفتن برای خودشون تعطیلات. من هم که شوهرم رفته مینه‌سوتا و تنهام. خیلی خوشحال شد و کلی تشکر کرد. گفت که تو دفتر خیلی حوصله‌اش سر رفته و کافه هم بسته است و باید برود ساختمان علوم تا برای خودش قهوه بخرد و تازه توی قهوه شون اسید هیدرپکلوریک می‌ریزند.‌هاها. این طوری شد که برای خودمون مهمانی کوچکی گرفتیم.
مرد گفت: من از ریواس متنفرم. اگر من بودم اثر نمی‌کرد.
– اما روی او اثر کرد. شانسی که داشتم این بود که سمش زود اثر می‌کرد، قبل از این که فرصت بشود معده اش را شتشو بدهند. اما نه آن قدر سریع که به من شک کند. ساختمان خالی خالی بود و تا همین امروز هیچ‌وقت کسی نگفته که دیده من رفتم آن تو و آمدم بیرون. البته من از راه پشتی هم رفتم.
– خیلی باهوش بودی. همین طور راحت خودت را خلاص کردی.
– تو هم همین طور.
– کاری که من کردم به اندازه تو ماهرانه نبود.
– برای تو این طوری پیش آمد.
– آره راست می‌گویی.
– من هم این طوری شرش را کندم. زندگی مشترکم را نجات دادم. به هر حال شوهرم فهمید که دختره به دردش نمی‌خورده. اما دختره بدجوری بهش گیر داده بود. این شکلی بود دیگر. برای شوهرم فقط مسئولیت بود. بعدا خودش این را فهمید.
– نکند یک وفت توی تخم مرغ چیزی ریخته باشی؟ اگر این کار را کرده باشی برات خیلی گران تمام می‌شود.
– معلومه که نریخته‌ام. این از آن کارهایی نیست که آدم راه بیفتد و هرروز هرروز انجام بدهد. من درواقع اصلا چندان از سم سردرنمی‌آرم. شانسی این یک قلم را بلد بودم.
مرد یک هو از جاش چنان بلند شد که زانوش خورد به صندلی و نیتا دید که توی بطری چندان شرابی باقی نمانده. است
 – کلید ماشین را می‌خواهم.
یک لحظه فکرش کار نمی‌کرد..
– کلید ماشین. کجا گذاشتیش؟
تا کلید ماشین را بهش می‌داد اتفاق می‌افتد. اگر بهش می‌گفت که سرطان دارد بهتر می‌شد؟ احمقانه بود. اصلا کمکی نمی‌کرد. احتمال مرگ در آینده نمی‌توانست زندگی الانش را نجات بدهد. گفت: چیزی را که بهت گفتم تا حالا به هیچ کس نگفته بودم.
او را شریک راز خودش کرده بود و می‌خواست مطمئن شود که مرد اهمیت این کار را فهمیده است.
مرد گفت: تا الان هیچ کس نمی‌دانسته.
نیتا توی دلش گفت خدا را شکر. همان طوری که باید فکر می‌کند. متوجه شده بود. متوجه شده بود؟ خدا را شکر. شاید.
– کلید ماشین توی آن قوری آبی هستش.
– کجا؟ کدام قوری آبی لعنتی را می‌گویی.
– آن ور سکو. درش شکسته برای همین خرت و پرت‌هامون را توش می‌ریزیم.
– ساکت شو. یا من برای همیشه ساکتت می‌کنم.
می‌خواست دستش را بکند توی قوری اما دستش جا نمی‌شد. فریاد زد: عوضی، عوضی، عوضی.
قوری را برگرداند و روی سکو کوباندش. از توی قوری کلید ماشین و خانه و یک عالمه کلید و یک دسته پول قدیمی کانادا بیرون ریخت و تکه‌های شکسته سفال روی کف آشپزخانه ریخت.
نیتا که داشت از حال می‌رفت گفت: آن که بندش قرمز است. 
مرد قبل از این که بتواند کلید را پیدا کند بقیه چیزها را این طرف و آن طرف ریخت.
گفت: پس اگر پرسیدند ماشین چی شده چی می‌گی؟ می‌گی که فروختیش به یک غریبه، فهمیدی؟
یک دقیقه طول کشید تا اهمیت حرفش را بفهمد. وفتی که فهمید تمام اتاق لرزید. می‌خواست بگوید خیلی ممنون اما دهانش خشک بود و مطمئن نبود که صدایی از دهنش در می‌آید. 
اما انگار صداش در آمده بود چون مرد گفت: نمی‌خواهد تشکر کنی. من حافظه خوبی دارم. آن غریبه‌ای که ماشینت را خریده نباید اصلا شبیه من باشد. نمی‌خواهی که بروند قبرستان و جسد مرده را از گور بکشند بیرون؟ اگر یک کلمه از دهنت بیرون بیاد من هم تو را لو می‌دهم.
نیتا همان طور زمین را نگاه می‌کرد.
رفت. در بسته شد. اما نیتا هنوز تکان نمی‌خورد. نمی‌توانست جم بخورد و همان‌طور به تکه‌های چینی شکسته روی زمین زل زده بود.
می‌خواست برود و در را قفل کند اما نمی‌توانست تکان بخورد. صدای موتور ماشین بلند شد و بعد دوباره خاموش شد. حالا چی؟ خیلی هیجان زده بود. ممکن بود هر کار اشتباهی بکند. بعد دوباره و دوباره استارت زد راه افتاد و دور زد. صدای لاستیک روی سنگ فرش آمد. نیتا همان طور لرزان رفت سراغ تلفن. اما مرد راست گفته بود‌، تلفن قطع بود. تلفن کنار یکی از کتاب خانه‌هاشان بود. توی این یکی بیش‌تر کتاب‌های قدیمی‌شان را گذاشته بودند. کتاب‌هایی که سال‌ها باز نشده بودند. کتاب برج مغرور آلبرت اسپیر. و کتاب‌های ریچ.
"جشنی با میوه‌ها و سبزیجات آشنا". "غذاهای گرم مجلسی و هیجان انگیز". ابداع، طبخ و تهیه از بت آندرهیل.
وقتی که ریچ آشپزخانه را تمام کرد نیتا اشتباه کرده بود و سعی کرده بود مثل بت آشپزی کند. مدت کوتاهی بیش تر این کار را نکرد. معلوم شد که ریچ دوست نداشت یاد دردسر درست کردن آن غذاها بیافتد و خود نیتا هم حال نداشت آن همه سبزیجات خرد کند و صبر کند تا غذا جا بیفتد. اما چیزهایی یاد گرفته بود که خودش متعجب شده بود. مثل همین که بعضی از غذاهای آشنا وبه ظاهر بی ضرر ممکن است سمی‌ باشند.
باید برای بت نامه ای می‌نوشت: بت عزیزم، ریچ مرده و من خودم را به جای تو جا زدم و زندگیم را نجات دادم.
اما برای بت چه اهمیتی داشت که زندگی او نجات پیدا کرده است؟ فقط یک نفر بود که واقعا این خبر برایش مهم بود.
ریچ. ریچ. حالا می‌فهمید که از دست دادن ریچ یعنی چه. انگار ناگهان تمام هوای آسمان خالی شده باشد.
با خودش گفت که باید پیاده تا مرکز خرید بود. اداره پلیس آن‌جا بود. باید برای خودش موبایل می‌خرید.
اما آن قدر شوکه و خسته بود که نمی‌توانست پاهایش را تکان بدهد. باید اول کمی‌استراحت می‌کرد. با صدای ضربه ای که به در خورد بیدار شد. در هنوز باز بود. پلیس بود. نه آن پلیس همیشگی محله، پلیس ترافیک استانی. پرسید می‌داند که ماشینش کجاست.
به جایی که ماشین پارک شده بود نگاه کرد.
گفت: نیستش. آن جا بود.
– نمی‌دانستید که دزدیدنش؟ آخرین بار کی دیدید آن جاست؟
– فکر کنم دیشب.
– کلید روش بود؟
– فکر کنم آره.
– متاسفانه خبر بدی دارم. ماشین‌تون این طرف والیستاین تصادف کرده است. راننده افتاده توی نهر آب و چپ کرده. اصل ماجرا این است که به جرم سه تا قتل تحت تعقیب بوده. به هر حال این آخرین چیزی که ازش می‌دانیم. قتل توی میتچلستون. خیلی شانس آوردید که سرراهش سبز نشدید.
– طوریش شده؟
– کشته شده. درجا.
بعد با مهربانی نطق مفصلی برای نیتا کرد. گفت که نباید کلید را روی ماشین بگذارد آن هم زنی که تنها زندگی می‌کند. و آدم هیچ وقت نمی‌داند.
هیچ وقت نمی‌داند.
نویسنده: آلیس مونرو
مترجم: دنا فرهنگ

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.