داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

روز شمار

تبهکار معروف «کوگلر» که به چند جنایت دست زده و بارها حکم دستگیریش صادر شده‌‌‌‌ بود و لشکری از ژاندارم و کارآگاه در پی‌اش می‌گشت سوگند یاد کرده‌بود که نگذارد دستگیر شود. راستی هم تا زنده بود دست کسی به او نرسید . آخرین خونی که کرد قتل نهمش بود یعنی ژاندارمی که آمده‌بود دستگیرش کند. البته ژاندارم از پای درآمد ولی خودش هم هفت گلوله خورد که دست کم بی‌گفتگو سه تاش مرکبار بود . بدین ترتیب :به صورت ظاهر از کیفیت زمینی جان به در برد.
اجل چنان ناگهانی فرا رسید که کوگلر حتی فرصت درد کشیدن پیدا نکرد. همین که روانش قالب تن را تهی کرد ،به آن جهان دیگر شتافت جهانی خارج از فضا، جهانی خاکستری ، ببی‌نهایت خلوت و خاموش ، با غرابتی شگفتی آور ؛ منتها اسبا شگفتی وی نشد . برای مردی که حتی زندان‌های آمریکا را پشت سر گذرانیده باشد آن دنیا هم ، در، بر همان پاشنه می‌گردد که این یکی ، و هر کسی می‌تواند با کمی تهور راه خودش را باز کند، مثل همه جا.
سرانجام زمان آن فرارسید که کوگلر به داوری آخرین که هیچکس را از آن گریزی نیست فراخوانده شود. با در نظر داشتن این که در آسمان ، همیشۀ آزگار حالت فوق‌العاده برقرار است، بر خلاف انتظاری که کوگلر از کردۀ خود داشت ، او را به جلسۀ سنا بردند نه به دادگاه جنایی . جلسه بسیار ساده ترتیب یافته بود عین روی زمین به دلایلی که به زودی خواهید دانست . صلیبی هم وجود نداشت که معمولا ً گواهان بدان سوگند می‌خورند . شمار داوران سه تن بود که همگی سن و سالشان بالا بود ، مشاورانی برجسته با قیافه‌هایی یخ‌زده و عبوس، تشریفات هم تا اندازه‌ای یکنواخت بود :
کوگلر فردیناند ،بدون شغل، زاد روز ، فلان، مرگ…
اینجا پی بردند که تاریخ مرگش را نمی‌دانند . همان دم فهمید که این فراموشی ، در نظر اعضای دادگاه ،او را گنه‌کار جلوه‌گر ساخت. از این رو اخمش را در هم کشید.
رئیس دادگاه پرسید: شما در کجا خود را گنه‌کار می‌دانید؟
کوگلر با سرسختی گفت:در هیچ حا.
رئیس اشاره کرد تا گواه را حاضر کنند .
پیری با وقار، بلند بالا، با شنلی آبی و ستاره‌هایی زرین رو به روی کوگلر فرود آمد . به ورود او داوران از جای برخاستند ، کوگلرهم بر خلاف دلخواه بلند شد. گفتی جادو شده. اعضای دادگاه تا نشستن پیر ننشستند . رئیس شروع کرد:
گواه: به خدای همه دان ،سنای آخرین شما را فراخوانده تا شهادت شما را دربارۀ کوگلر فردیناند استماع کند. از آنجا که شما کما‌ل حقیقت را می‌دانید دیگر سوگند لازم ندارید. ما فقط از شما تقاضا داریم در تائید ادعانامه ، از خود ماجرا صحبت کنید و با نقل خرده‌کاریهایی که جنبۀ خاص قضایی ندارد ، خود را گمراه نکنید ، و اما شما کوگلر، از شما خواهش می‌شود سخنان شاهد را قطع نکنید. با قبول اینکه ایشان به همه چیز واقفند ، انکارهای شما پشیزی نمی‌ارزد. از ایشان خواهش می‌شود شهادت خود را بدهد.
رئیس پس از این حرف‌ها آسوده خاطر آرنج‌ها را روی جایگاه گذاشت و عینک دسته طلایی خود را برداشت. پیدا بود که خود را برای شنیدن نطق طولانی شاهد آماده می‌کند . سالخورده‌ترین قضات هم مهیای خواب شد. سرمنشی ، دفتر عمر خود را گشود.
شاهد کبیر پس از سرفه‌ای سبک شروع کرد: بله، کوگلر فردیناند ، فردیناند کوگلر، فرزند مشاور وزارتی، از همان آغاز کودکی،نازپرورده بود و لوس: پسر جان ، آن چه جنونی بود که ناگهان به سرت زد! او مادرش را می‌پرستید ، ولی از بروز دادن این احساس شرم داشت، از این رو خود را به سرکشی و بی‌انضباطی زد. به یاد می‌آوری آن روز که پدرت خواست برای گل‌دزدی از باغ سردفتر ، تنبیهت کند ، چطور شستش را گاز گرفتی؟
ـ برای خاطر«ایرما» دختر مأمور دارایی کنده بودم.
شاهد گفت: می‌دانم در آن زمان هفت سا‌ل داشت . دیگر خبر نداری بعد چه بر سرش آمد؟
ـ نه.
او با «اسکار» پسر صاحب کارخانه ازدواج کرد . از پسره دچار بیماری‌های مقاربتی شد و پس از انداختن بچه‌اش ، جان به جان آفرین تسلیم کرد. «رودا زاروبا» را به خاطر می‌آوری؟
ـ او چه شد؟
این جوان وارد نیروی دریایی شد تا در بمبئی جهان را بدرود گوید. شما دو نفر شرترین پسر بچه‌های محله بودید. کوگلر فردیناند از سن ده سالگی از به دزدی زد و از دروغ خودداری نکرد، به بدترین محفل‌ها آمد و رفت کرد، معاشرت با همان گدای باده گسار «دلابولا» که کوگلر توشه‌اش را با او قسمت می‌کرد….
داور تکانی به خود داد و به نشانۀ این‌که این‌جا جای طرح این گونه مسائل نیست؛ و کوگلر با شرمندگی پرسید :خوب دخترش….بر سر او چه آمد؟
شاهد گفت: ماریت؟ و پاک گمراه شد. از چهارده‌ سالگی از راه به در رفت و در بیست سالگی از پا درآمد. در دم آخر جان دادن ،از تو یاد کرد …. تو از چهارده سالگی مست می‌کردی، و از خانه‌ات می‌گریختی . پدرت از غم و غصۀ تو فرسوده شد و از بین رفت و مادرت از بس اشک ریخت سوی چشمش را از دست داد . تو خانواده‌ات را بی‌آبرو کردی، خواهر کوچکت را بگو، «مارتین» آن خواهر زیبا، بی‌شوهر ماند، چون کسی حاضر نشد به‌خاطر چشمان آهوی او، به جرگۀ یک خانوادۀ بدکاره قدم بگذارد…. او هنوز تنها و بی‌چاره در قید حیات است، و با خرده دوخت و دوزی که آدم‌های دلسوز به او می‌دهند بخور و نمیری درمی‌آورد و جان می‌کند…
هم اکنون دارد چه کار می‌کند؟
حالا رفته به دکان «ولسک» که نخ بخرد و سوزن به تخم چشمش بزند…. آن دکه را به یاد داری؟ همان جا که روزی تو عقیقی خریدی، آن زمان شش ساله بودی و همان روز اول این شیخک را گم کردی، انگار آبی بود که به زمین فرو رفت…. یادت هست که از خشم و نومیدی چه اشک‌ها ریختی؟
کوگلر ناگاه به هیجان آمد و پرسید: راستی کجا آب شد و فرو رفت؟ رفت به جوی پای ناودان. بدان که پس از سی سال هنوز هم آن‌جا افتاده…. هم اکنون در کرۀ خاکی باران می‌بارد و آن شیشه سنگ در آب خنک غوطه می‌زند و جست‌ وخیز می‌کند…. کوگلر که از تأثر،خرد شده‌بود سر به زیر انداخت…. رئیس عینکش را میزان کرد و آرام گفت: حضرت گواه برگردیم سر مطلب. آیا متهم مبادرت به قتل هم کرده‌است؟
شاهد با سر تأیید کرد: نه نفر را کشته. اولی را در یک زد و خورد و برای همین به زندان افتاد و در همان جا فاسد شد . دومی معشوقۀ بی‌وفایی بود و برای این قتل محکوم به اعدام شد ولی فرار کرد. سومی پیرمردی بود که او جیبش را زد. چهارمی یک شبگرد….
کوگلر با تعجب پرسید: چه طور مگر او مرد؟
آری، پس از سه شبانه روز درد و شکنجۀ جانسوز جان سپرد و شش بچه از خودش باقی گذاشت…. دو نفر بعدی زن و شوهر پیری بودند که او با تبر کارشان را ساخت و تنها پولی که از آن‌ها به چنگ آورد شانزده کورون بود و بس، در صورتی که بیست هزار کورون هم در نهانگاه داشتند….
کوگلر از جا پرید: خواهش می‌کنم بفرمایید کجا گذاشته بودند؟
توی تشک پوشا‌ل . در کیسۀ متقال کوچکی زیر تشک.همه پولی را که از ربا و دنائت می‌انباشتند آن‌جا می‌نهادند. نفر هفتم را در آمریکا به قتل رسانیده.هم‌وطنی که به آن‌جا مهاجرت کرده‌بود و آه نداشت که با ناله سودا کند….
کوگلر بهت زده آهسته گفت: پس بگو توی تشک کاه بوده.
گواه ادمه داد: بله…. هشتمی راهگذری بود که می‌خواست جلو او را هنگام فرار بگیرد. در آن زمان از مرض ورم استخوان چنان رنجی می‌کشید که داشت دیوانه‌اش می‌کرد…. دوست من، تو که دردی نداشتی… نفر نهم پاسبانی بود که درست چند لحظه پیش از سرآمدن عمر خودش او را از پا درآورد.
رئیس پرسید: او را به چه دلیل کشته؟
شاهد پاسخ داد: به همان دلیل که آن‌های دیگر را : از سر غضب،برای حرص ما‌ل، گاه با قصد پیشین، گاه بدون قصد، گاه از روی شهوت و غالبا ً از روی تندرستی و احتیاج…. او عیاری گشاده دست بود وبه همنوع خود کمک می‌کرد. دربارۀ زن‌ها نیکوکار بود ، حیوانات را بسیار دوست داشت، هرگز زیر قولش نمی‌زد. آیا از کارهای نیکش هم چیزی باید گفت؟
رئیس گفت: ممنون. نتیجه ندارد… متهم، آیا تو چیزی داری در دفاع از خود بگویی؟
کوگلر با لحنی بی‌تفاوت گفت: نه .
زیرا دیگر همه جیز برایش یکسان شده‌بود.
رئیس اعلام داشت: « تنفس . دادگاه وارد شور می‌شود.»
و سه مشاور از آن‌جا دور شدند . گواه و کوگلر در تالار جلسه تنها ماندند. کوگلر با سر اشاره‌ای به آن‌ها که به بیرون می‌رفتند کرد و پرسید: این‌ها که هستند؟
شاهد پاسخ داد: آدم‌هایی مثل خودت. روی زمین آن‌ها کارشان قضاوت بود، از این رو این‌جا هم از تجربه‌شان استفاده می‌شود. کوگلر ناخن‌هایش را جوید.
من خیال می‌کردم که …. در واقع هرگز به این جریان فکر نکرده‌بودم، ولی انتظار داشتم شما قاضی باشید به عنوان…. عنوان داور…
پیر بالا بلند جمله را تمام کرد: به عنوان داور دادر… ولی درست به همین سبب است، می‌فهمی؟ از آن‌جا که من به همه چیز واقفم دیگر به هیچ وجه نمی‌توانم داوری کنم… «کوگلر» آیا نمی‌دانی بار آخر کی تو را لو داد؟ کوگلر جا خورد و گفت: نه.
«لوکا» همان زنک پیشخدمت، از روی حسادت.
کوگلر جسارت ورزید: ببخشید، انگار شما فراموش کردید بگویید که در شیکاگو هم آن «تدی» رذل را کشته‌ام….
شاهد حرفش را قطع کرد: نه بابا او نجات پیدا کرد، هنوز هم زنده است، من خوب می‌دانم که او آدمی سخن‌چین است. از این عیب که بگذریم، دوست عزیزم، مرد نیکی است، عاشق بچه‌هاست.خیال مکن که صد در صد آدم رذلی است.
کوگلر اندیشه کنان پرسید: قاضی جان…. پس چرا تو خود داوری نمی‌کنی؟
درست برای دانستن همه چیز. وقتی داورها همه چیز را بدانند، همه چیز را، دیگر چگونه می‌توانند قضاوت کنند؟ تنها کاری که از ایشان برآید فهمیدن است، فهمیدن تا حد بیچاره شدن…. از خودم بگیریم، من چطور می‌توانستم دربارۀ تو حکم کنم؟ قاضی بینوا جز بزهکاری‌های تو دیگر از چه آگاه است ولی من همه چیز تو را می‌دانم. همه چیزت را کوگلر، برای همین است که نمی‌توانم دربارۀ تو داوری کنم.
خوب چرا حتی این‌جا هم باید آدم داوری کند؟
 زیرا که انسان برای انسان ساخته شده‌است. چنان‌که می‌بینی من جز گواه چیزی نیستم. و اما دربارۀ مجازات…. این آدم‌ها هستند که تصمیم می‌گیرند…. در همه جا، کوگلر باور کن، همین‌طور خیلی خوب است، آدمی جز در خور قضاوت آدمی نیست.
در این لحظه اعضای دادگاه از شور برگشتند و رئیس سنای آخرین با نوایی پرجبروت اعلام داشت: کوگلر فردیناند به گناه نه بار قتل عمد، آدم کشی و دزدی مسلحانه، برای نقض اقامت اجباری، برای حمل اسلحۀ ممنوع ، بعلاوه دزدی گل سرخ ، به دوزخ جاوید محکوم می‌گردد. حکم از هم اکنون قابل اجراست…. لطفا ً نفر بعدی! متهم «ماشا فرانسوا ! »
نویسنده: کارل چاپک (Karel-Capek)
مترجم: جهانگیر افکاری
حروف چین: شهرزاد میرزا عابدینی

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1220
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.