داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

زائر عارف بختور

صداش هم اول غم زده و دل مرده است.
«اگه تمام درختای دنیا قلم بشه، واگه تمام دریاهای دنیا مرکب بشه، بازهم نمی‌تونین داستان تمام دردها و بدبختی‌های ما رو اینجا بنویسین، آی دکتر»
لهجه عربی- آبادانی اش خوب و خاطره انگیز است و دل تنگی آور، در جمله‌هایش هم صداهای «و» مثل «و» عربی، از وسط دوتا لب، «W» است، و «O»‌ها هم بیشتر ته حلقومی. «والله، آی دکتر نمی‌شه نوشت.»
با لبخند می‌گویم: «شاید با این ماشین تحریرهای کامپیوتری Word-Processor تازه بشه گزارش کرد و نوشت.»
اوهم لبخند می‌زند: «نه آی دکتر، با کامپیوتر جرجیس هم نمی‌شه نوشت.»
با پاترول 4W سفید نقلیه پتروشیمی‌آبادان آمده دنبال من در فرودگاه، و در حال حرکت به سوی مجتمع هستیم.
می‌گویم: «صاف می‌ریم دانشکده یا اول می‌ریم مجتمع؟»
«صاف دانشکده، پیش آی دکتر دبیری.» بعد خیلی جدی رو به من می‌کند و می‌پرسد: «اما شما اگه جای دیگه ای اول میل دارید بریم؟… توی شهر دور بزنیم؟… هرجا میل سرکار هست بفرمایید… توروقرآن آی دکتر، بنده تا عصر که برمی‌گردید در خدمتم تمام و کمال…. At Your Service به قول انگلیسی‌های اون وخت‌ها، دربست، با همین پاترول.»
«ممنون، می‌ریم دانشکده.»
از میدان فرودگاه حالا انداخته توی جاده خرمشهر- آبادان. می‌پرسد: «برای کار تشریف می‌آرید، آی دکتر؟ یا فقط ویزیت؟ منشی آی دکتر دبیری می‌گفت شما… پیش از جنگ… سال‌ها اینجا تشریف داشتین، تدریس…»
«بله، اما امروز فقط برای مصاحبه و دیدن آوضاع آمده ام و امضائ قرارداد، انشاالله.»
«این شهر و این شرکت، آی دکتر، هرچی ازشون باقی مونده، برای وجود افرادی مثل شما له له می‌زنن، به خداوندی خدا.»
به او نگاه می‌کنم: «وجود شخص شما هم خودش غنیمته، هرکس وظیفه ای داره. و وظایف مختلفی هست. شما هنوز جزو کارکنان رسمی‌هستید یا مثل من بازنشسته فراخوانده شده به کار؟»
سرش را تکان تکان می‌دهد، آهی از ته دل می‌کشد… بعد می‌خندد. «نه، آی دکتر. ما هیچ وقت نه در شرکت نفت و نه حالا در پتروشیمی‌رسمی‌پسمی‌نشدیم. همیشه قراردادی موخت، یا ساعت کاری بودیم. گاهی هم بیکار، یا دنبال کار نخلستون خودمان و این جور چیزها. زمان جنگ هم دربه در. الان هم زن و بچه‌های دوتا برادر که روزهای آخر جنگ شهید شدند روی دست و بال ما هستند.»
«چند نفر روی هم؟»
«روی هم؟ سکوت می‌کند. انگار مجبور است مدتی در کله اش بشمرد. «چهارده یا شانزده نفر، دوتا از پسرها کار می‌کنن.»
«پس توی منازل شرکتی توی فرح آباد نیستین؟»
«نه آی دکتر. اونام که مال کارگرای رسمی‌شرکت نفته. ما نخلستان داشتیم. توی کوت شیخ خرمشهر. حالا تازه برگشتیم اونجا، تازه راه ش انداختیم، هستیم دورهم.»
«خدا خیرتون بده. دیدم انگلیسی بلدی گفتم شاید مال زمان شرکت انگلیسی‌ها باشی.»
باز می‌خندد. «نه آی دکتر، ما همش سی ونه سالمونه. متولد سال رفتن انگلیسی‌ها، و آمدن کنسرسیوم چی‌های شاه. مگه ما چند سال نشون می‌دیم؟»
«دوروبر شصت و نه.» نمی‌خندم.
او غش غش می‌زند. آی دکتر مال ریشه. نمی‌رسیم بزنیم. نخلستون خرابه زیاد وقت و کار ونفس می‌گیره. و این همه بچه‌ها. مو خودم پاسپورت کویت دارم… اگه می‌تونستم می‌رفتم.»
«پاسپورت کویت؟»
«اونم داستان دیگه ای یه.»
«باشه.» دستم را به طرفش دراز می‌کنم. می‌گویم: «حتما می‌دونی، من مهندس جلال آریان هستم، خوشوقتم.»
با احترام و کرنش زیاد و مقداری هم حیرت، دستم را می‌فشرد. «مخلص شما زائر عارف بختور.»
«بختون یا بختور؟» معنی هیچکدام را نمی‌دانم.
«بختور آی دکتر، از بخت میاد.»
همین را می‌خواستم. می‌گویم «اسم قشنگی داری.»
«نه خیر آی دکتر.» حالا سرش را بدجوری تکان تکان می‌دهد.
«اگر معنی و علتش را بگم می‌فهمید چرا گفتم اگه تمام درختای دنیا قلم بشه…»
«و اگه تمام دریاهای دنیا مرکب بشه…»
«نمی‌تونین تمام درد و بدبختی‌های ما رو بنویسین. در این گوشه بلاخیز دنیا، نه عرب عربیم، نه فارس فارس، ولی مجبوریم و می‌سازیم. با زمانه و چرخ گردون.»
«می‌دونم.» داریم باهم یگانگی پیدا می‌کنیم. مهندس جلال آریان، تهران/آبادان، و زائرعارف بختور، کوت شیخ/ آبادان. می‌گویم: «با زمانه و چرخ گردون هم می‌شود ساخت زائرعارف. عارف شیراز هم می‌گه: «در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است / صراحی می‌ناب و سفینه غزل است.»
با آهی از ته دل به چشم‌هایم نگاه می‌کند. می‌گوید: «ما سفینه غزل نداریم. پدر خود ما هم در یکی از این سفینه‌های موتورلنج هلندی‌ها که توش جاروکش بود، توی توفان دریا غرق شد. اما صراحی گاهی شاید، گاهی نه شاید.»
نگاهش می‌کنم. خوب است. حالا جاده خرمشهر را تمام کرده و از جلو فلت‌های شرکتی که همان طور خراب مانده رد می‌شود و به میدان الفی سابق می‌رسد که مغازه‌های دور و بر و سان شاین را با خاک یکسان کرده و به جایش تازه چمن کاری کرده اند. صبح آفتابی ملایم آبادان است، اواسط اردیبهشت. از جاده جلوی پالایشگاه لب شط می‌آییم طرف شهر.
می‌پرسم: «صورتت چطور شده؟ جنگ؟»
جای بریدگی درازی یک طرف صورتش هست، با زخم و زیلی‌های زیادی اینجا و آنجا. احتمالا اثرات ترکش.
«‌ها، آی دکتر. جنگ. روزهای اول جنگ که عراقیا حمله کردن خرمشهر، ما داشتیم زن و بچه‌ها را از توی خانه کنار نخلستان به سرپناه می‌بردیم که چندتا ترکش خوردم. توی صورت و توی این بازو.» به بازوی دست چپش دست می‌زند.
«بردنت بیمارستان؟»
«‌ها، همون شیرو خورشید. کوت شیخ.»
«پس اگر پرونده داری می‌تونید از بنیاد شهید و بازسازی کمک بگیری. شنیدم رسیدگی و حمایت می‌کنند.»
«نه خیر آی دکتر. پرونده نیست. تمام بیمارستان رو هم عراقیا با وسائل و پرونده‌ها و با همه چی با خاک یکسان کردند. ما فقط توانستیم با زخم بندی تنظیف و همه چی فقط فرار کنیم این دست آب…»
«زمان جنگ رو کجا رفتید؟»
«همین جا، ته جزیره آبادان. چوئیده. به نخلستانی که مال مرحوم دایی مان بود.»
«تمام هشت سال جنگ آبادان بودید؟»
«دو سال آخر رو جور کردیم رفتیم کویت. اون موقع هنوز زن و بچه‌های برادرها پیش ما نبودند. من خودم یه سفر هم رفتم بحرین، برای کار، و برگشتم. اما بعدها که دیدم صدام به کویت هم حمله کرد ما فرار کردیم و با زمانه چرخ گردون برگشتیم همین جا که حالا جنگ تموم شده بود. و همون سال آخر جنگ بود و دوتا برادرهام شهید شدند و زن و بچه‌هاشون بیچاره افتادند روی دست و بال ما.»
«چطور کشته شدند؟ شهید شدند؟»
«لاری داشتند، آی دکتر… جنس از ماهشهر و بندرعباس می‌آوردند اهواز، تصادف کردند با یک تانکر گاز سیلندری. آتش گرفتند و همه چیز دود شد، رفت هوا…»
هوای حلقومی‌انگار بخشی از داستانش است.
حالا از جلوی میدان سینما تاج انداخته به طرف دانشکده، که می‌بینم از دانشکده تمام ساختار و حتی برج بلند ساعت سرجایش باقی مانده. وقتی جلو می‌رویم می‌بینم ساعت کار نمی‌کند. و اسم «دانشکده نفت آبادان» هم شده «دانشکده مهندسی شیمی‌و پتروشیمی»، آبادان نه. وبا ظاهر زخم وزیلی ترمیم شده. پر کردن سوراخ‌های جای ترکش‌ها، مثل صورت زائر بختور.
وقتی زائر پاترول را جلوی در ورودی ساختمان دانشکده پارک می‌کند، من از او تشکر می‌کنم، و با اشاره به ظاهر دیوار زخم و زیلی توی چشم بزن دیوار بنا، می‌گویم: «انگار اینجا هم ساخته با زمانه و چرخ گردون.»
با لبخند می‌گوید: «بله، آی دکتر، باید چرخ گردون را مهار کرد و زندگی کرد و خوش بود. موفق و موید باشید، انشاالله.»
«شما هم همین طور، آقای زائرعارف بختور.»
«بنده اینجا هستم.»
این جمله اش هم خوب است. من با دست خداحافظی می‌کنم و می‌آیم داخل طرف عمارت و دفتر ریاست دانشکده، که کروکی آن، زیر سقف بسیار بلند ساختمان، در ذهنم حضور خلوت انس حک شده دارد.
پنج شش ساعت بعد را یا دکتر دبیری، رئیس موقت و پاره وقت دانشکده می‌گذرانم، با آشنایی با چند استاد و نیز روسای بخش‌ها و دیدن کتابخانه، آزمایشگاه‌ها، مرکز کامپیوتر، بخصوص تسهیلات آزمایشگاه زبان، که آن وقتها یکی از بخش‌های حساس دانشکده نفت آبادان بود. آن روزها، زبان تدریس صنعت نفت زبان انگلیسی بود. بعد از صرف نهار، در دفتر دکتر دبیری و در معیت روسای بخش‌ها، من قراردادی را که برای یک ترم تدریس موافقت شده امضا می‌کنم: سه روز در هفته، 16 ساعت تدریس، جمعه‌ها پرواز از تهران، مهمانسرای شرکت، و سه شنبه‌ها عصر پرواز به تهران. دلم می‌خواهد بیشتر می‌توانستم به دانشکده درحال بازسازی کمک کنم، اما نمی‌توانم خواهر تنها و بیمارم را تنها در تهران برای مدت طولانی رها کنم. به قول زائر اوضاع چرخ گردون بود و کاریش نمی‌شد کرد.
وقتی حدود سه بعد از ظهر، همراه دکتر دبیری، در حال خداحافظی، از ساختمان اصلی بیرون می‌آیم، زائرعارف بختور کنار پاترول سفید منتظرم ایستاده است. به نشانه تعظیم خم می‌شود و در جلو را برایم باز می‌کند، و بزودی حرکت می‌کنیم. تا ساعت پرواز چارتر «آسمان» شرکت پتروشیمی‌یک ساعت و ربع وقت داریم. بهتر است برویم «چک این» بکنیم و ببینیم وضع پروازهای عصر اغلب ناجور چطور است.
زائر می‌پرسد: «همه چیز با موفقیت و خیر خداوند پیش رفت انشاالله؟» او انگار از همه چیز مطمئن نیست.
میگویم: «بله، مثبت بود، قرارداد امضا شد. از اول شهریور شش ماهی باهم هستیم … سه روز در هفته.»
«الحمدالله، احمدالله.»
«یه دور کوچکی توی شهر می‌زنیم و بعد می‌ریم فرودگاه.»
«چشم، آی دکتر. اما انتظار زیادی نداشته باشین.» نگاهم می‌کند «می‌دونم. بعد از قطعنامه آمدم دیدم.»
«تقریبا همانطوره… اون آبادان دیگه نیست.»
«بر باد رفته است؟» شاید نام رمان مارگارت میچل و فیلم کذائی به گوشش نخورده.
آهی میکشد. ساکت می‌ماند.
«آره، منم که اول دیدم دلم خیلی گرفت.» سعی می‌کنم خلق تلخش را کمی‌جا بیاورم. ولی او در دنیای دیگری است. می‌گوید «آقا اهالی فقیر بدبختی… اونائی که گرید بالای شرکتی بودند، یا پولدارهای شهری بودند، رفتند… و دیگه م نمیان. اونهائی که مجبور بودند بمونند، موندند. یا اونائی که جای دیگه ای نداشتند موندند… و جان و مال دادند…»
«می‌دونم چی می‌گی…»
بعد از دور نه چندان طولانی توی شهر، از جمله خیابان‌های زند، امیری، بولوار شاپور و اطراف ساختمان اداره قدیمی‌ Labor Office و پشت بیمارستان، می‌اندازد توی جاده لب شط، و مسجد زنگونی و اداره کشتی رانی، و بالاخره جاده خرمشهر و فرودگاه. هنوز دارد از بدبختی‌ها و خرابی‌های باقی مانده شهر حرف می‌زند. برای این که سرش را گرم کنم، می‌پرسم:
«پروازهای عصر خوب اجرا می‌شه؟ شنیده م پروازهای صبح بهتره.»
«بیشتر بله آی دکتر، این چارترها کوچیکن و در ارتفاع کم پرواز می‌کنن و خودشون رو می‌رسونن. مگه اینجا هوا خیلی بد باشه و از برج مراقبت توی بی سیم و رادار بگن نه. اما امروز هوا خوبه، باد و توفان و گرد و خاک نیست.»
«پس رفتیم انشاالله.»
«بنده تا دقیقه ای که شما در آسمان پرواز کنین در خدمتتون هستم. و واقعا ارادتمند مخلصم.»
«شما خوبی.» و حالا واقعا از او خوشم آمده، می‌دانم دوستیم. می‌گویم: «صبحی که می‌اومدیم، وقتی درباره اسم شما صحبت می‌کردیم، گفتی اگه تمام معنی رو بگم می‌فهمید چرا گفتم اگه تمام درختای دنیا قلم بشه و غیره. عارف که معنی ش معلومه. در بختور معنایی نهفته است… از همون «بخت» و «بخت یار» ما نیست؟»
باز آهی می‌کشد. «‌ها بله آی دکتر. از بخت و بختیار شما میاد، اما می‌ره… رازهای بد هم توی همون کلمه اسم اول ماست.»
«عارف؟»
ظاهرا بختور بختیار نیست. بخت رفته است. می‌گوید:
«اون عارف که شما فکر می‌کنین نیست.»
«نیست؟ پس چیه؟»
«ما بابامون آدم بدبختی بود، آی دکتر… عرض کردم که توی کشتی‌ها و موتور لنج‌های انگلیسیا و هلندیا کار می‌کرد. چی می‌گید، دائم الخمر هم بود. خودش هم توی زندگیش مثل من بدبختی‌ها و دربه دری‌ها کشیده بود… گرچه مال ما دست خودمون نبوده، تقصیر جنگ بوده اما اون بیشتر بدبختی خودش رو داشت و از خانه و طایفه فراری. خوب، از طایفه کوت شیخی بختور بود. خلاصه، وقتی ما توی شلوغ پلوغی زمان مصدق به این دنیا اومدیم، می‌دونید اسم ما رو چی گذوشت؟»
«عارف»
«نه…»
«نه…؟»
شنیده بودم عربها هم مثل انگلیسیها و آمریکائیها اسم پسرشان را همان اسم خودشان می‌گذارند.
«اسم شما رو چی گذاشت؟»
«رقیق الفال»
نگاهش می‌کنم… چندان زبان عربی زیادی لازم نیست تا معنی این دو معلوم شود. لابد بابا اسم خودش را روی بچه اش گذاشته بود. ول می‌کنم.
«بعد… بعد رفتی عوض کردی؟»
«نه، آی دکتر. اداره‌های ثبت احوال اسم کوچک رو عوض نمی‌کنند. اسم فامیل رو چرا، اگر دلیل قانونی باشه، یا مستهجن باشه، اما اسم کوچک رو نه. ما تا کوچک بودیم «عبدی» بودیم، مسئله ای نبود. اون سالها ما رو تو خونه و تو کوچه عبدی صدا می‌کردن… که یه اسم معمولی ما عربهاست… اما وقتی رفتم مدرسه از مدرسه بیزار شدم چون همه اسم ما رو می‌فهمیدن و می‌خندیدن. همین شد که ما از سال دوم و سوم دبستان مدرسه رو شستیم گذاشتیم کنار… می‌رفتیم توی یه کشتی پیش بابا کار می‌کردیم، تا زنده بود… بعد هم رانندگی می‌کردیم، یا پیش این هلندی‌ها توی کشتیرانی کار می‌کردیم… بعد هم که اومدیم جزو راننده‌های قراردادی شرکت شدیم، که اون موقع‌ها با اومدن انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها و هلندی‌ها بیشتر برنامه‌ها و فاکتورها رو به انگلیسی می‌نوشتند. ما هم اسممون رو به انگلیسی می‌نوشتیم. منتها چون اسم اول مون دراز و مزخرف بود فقط حرف‌های اولش رو می‌نوشتیم: آر. اف. بختور. و کم کم آر. اف. رومون موند آر. اف. آر. اف. بختور.»
«صحیح»
«حالام آر. اف. بختور.»
«خوبه. شما هم «عارف» انگلیسی هستی، هم بختیار عربی.»
«یعنی بدبخت.»
«نه، خوبه.»
«بفرمایید آش شله قلمکار پرشن گالف.»
«Good. احسنت.»
می‌خندد. حالا وارد جاده فرعی و مستقیم فرودگاه شده ایم، و مطابق معمول تمام این روز کذائی، تمام نگهبان‌ها و حراست چی‌ها با او سلام و خوش و بش می‌کنند، که می‌رساند از چهره‌های خوشنام قدیم و جدید شهر است.
می‌گویم: «شما حالا بیشتر عارف بختیار هستید… صاحب بخت و دولت واقبال.»
«و چیز‌های دیگه… چون شما هستید و به آبادان بر می‌گردید.»
معنی این حرفش را الان درست نمی‌فهمم.
آهی می‌کشد و پاترول را در نزدیک ترین جای پارکینگ، روبروی ورودی «برادران» ترمینال پارک می‌کند. من دستم را دراز می‌کنم تا همان جا توی ماشین با او خداحافظی کنم، چون می‌دانم چقدر کار و مخمصه دارد.
«خداحافظ آقای واقعا عارف بختور.»
سامسونایت را بر می‌دارم و در را باز می‌کنم.
«خیر، آی دکتر. عرض کردم که بنده تا چند دقیقه بعد از پرواز شما از روی باند با شما هستم.»
او هم در طرف خودش را باز می‌کند و می‌آید بیرون. می‌خواهم اصرار کنم که دیگر مزاحمش نباشم، اما می‌دانم ول کن نیست. «باشه، آقای عارف بختور.»
باز آهی می‌کشد. «ممنون آقای دکتر» بعد می‌گوید: «ضمنا آی دکتر ما راستش این سال‌ها عارف هستیم که واقعا نیستیم و زیاد بختور هم فکر می‌کنم نیستیم که در واقع هستیم.»
این دیگر انگار دارد وارد شطحیات عرفان می‌شود که دنبالش را نمی‌گیرم. در را می‌بندم و می‌گویم: «بیا آقای عارف بختور فصیح اللسان.»
قبل از این که در‌ها را ببندد و قفل کند، کتش را از روی صندلی عقب برمی‌دارد و بالاخره همراه من می‌آید، و تازه حالاست که بزرگترین تکان شگفتی سفر شروع می‌شود. زائر می‌گوید: «بنده باید در خدمت شما باشم، تا شما «چک این» بفرمایین، و چون وقت هست یک نوشیدنی خنک در فرودگاه آبادان، مهمان ما بچه‌های کوت شیخ خرمشهر باشید، بعد سوار شوید و شاد و خوب و سبکبال پرواز کنید…»
«آخه زیادی زحمت می‌شه… و شما خیلی کارهای دیگه م دارید.»
«شرمنده مان نفرمایید، آی دکتر. حضور شما در شهری که سال‌ها در آن خدمت کردید بیش از این‌هاست.»
به طرف در ورودی حرکت می‌کنیم. می‌گویم «باشه بریم. ضمنا اگر احتمالا زد و پرواز کنسل شد می‌تونیم با هم بریم ایستگاه اتوبوس‌های تی بی تی!»
می‌خندد. «نه خیر، میاد آی دکتر، هوا خوبه. البته می‌تونیم بریم تو بپرسیم.»
من مراسم عبور از تفتیش بدنی را انجام می‌دهم، و سامسونایت هم از دستگاه بازرسی الکترونیکی کامپیوتری عبور می‌کند. آن را بر می‌دارم و به طرف کانتر پرواز «آسمان» چارتر شرکت پتروشیمی‌حرکت می‌کنم. وقتی سر بر می‌گردانم زائربختور را می‌بینم که کت زیر بغل با مامورین در حال خوش و بش است و یدون هیچگونه تفتیش می‌آید داخل.
بعد از این که من کارت پرواز را می‌گیرم، مطمئن می‌شوم که پرواز سر موقع انجام می‌شود، و برمی‌گردم، زائر در چند قدمی‌پشت سرم ایستاده. می‌گوید: «وقت زیاد دارید، آی دکتر. بفرمایید بالا سالن پذیرایی قشنگی درست کرده اند، استراحت بفرمایید.»
«باشه، ممنون.» حالا دیگر صورت زخم و زیلی و سال‌های عرب- ایرانی و رقیق الفال و بیسوادی و جنگ را نمی‌بینم. عارف بختور را می‌بینم.
از پلکان بسیار بلند و عریض و تمیز بالا می‌رویم، که به راستی خوب و شیک بازسازی شده. سالن پذیرایی هم بزرگ و دل باز است، با پنجره‌های سراسری به باند‌های فرودگاه، نخلستان‌های دوردست، چشم اندازافق گونه ای از خرمشهر. وقتی من می‌نشینم زائر هنوز کنار میز ایستاده است و مثل یک پیشخدمت آشنا می‌پرسد:
«چی میل دارید آی دکتر؟ اینجا دیگه مهمان ما هستید. ماءالشعیر خارجی مالتا هست، آب میوه ساندیس هست، قوطی‌های خارجی آب پرتقال، میراندا و کوکا و پپسی و سون آپ هم هست… و چیزهای دیگه.»
من که با قیمت بالای قوطی‌های خارجی نوشیدنی‌ها آشنائی دارم- و جرات نمی‌کنم صحبت از پول و تعارف هم بکنم- می‌گویم: «آب میوه ساندیس خوبه. با یه خورده یخ. ممنون.»
«آب انگور، آی دکتر؟»
«بله، آب انگور خوبه…»
یک «تبارک الله، چشم آی دکتر» می‌گوید و لبخندزنان می‌رود دنبال ماموریت. بوفه کوچکی کنار سالن، همان جنب در ورودی هست که به اتاق خدمتکاران یا رئیس منتهی می‌شود.
مدتی تنها می‌نشینم و به دشت دلتنگی آور و نخلستان‌های تازه بازسازی شده جلویم نگاه می‌کنم، به افق گوشه بلاخیز دنیا.
زائر با دو لیوان بلند آب انگور و ظرف یخ می‌آید. یکی را جلو من می‌گذارد، یکی را جلو خودش، و جلو می‌نشیند.
می‌گوید: «به امید این که شما تشریف بیارین، آی دکتر، و کمی‌از سال‌های خوب را باز اینجا تجربه بفرمایین.»
«ممنون، من هم امیدوارم که شما هم روزگار بهتر و بهتری داشته باشید، و بخت یار واقعی باشید. می‌بینم نخلستان‌ها، حتی نخلستان‌های لب شط دوباره زنده شده اند…» کمی‌از لیوانم می‌نوشم.
«بخت خداوند یار شما هم باشه.»
باز نگاهی به صحرای زیبا می‌اندازم و نفس بلندی می‌کشم، و احساس خوبی توی گلو و اعماق مغزم موج می‌زند. نمی‌دانم اثر دلتنگی گذشنه‌هاست، یا حرف‌های زندگی عجیب زائرعارف – آر.اف- بختور، یا چیزهای دیگر. حدسی هم دارم که نوشیدنی ام انگار آب انگور ساندیس ساندیس هم نیست. شاید خیال و غم‌ها و چیزهای دیگر باشد.
می‌گویم: «مزه خوبی میده، آقای بختور. کمی‌هم دلتنگی آوره.»
می‌گوید: «نوش جان آی دکتر.»
«خوبه.» به چشم‌هایش نگاه می‌کنم.
می‌گوید: «ما سفینه غزل نداریم، آی دکتر. سفینه‌های زندگی ما همه هنوز ته شط لاروبی نشده ن.»
«اما انگار صراحی رو دارین.» کمی‌دیگر می‌نوشم.
«گهگاهی شاید.» باور نمی‌کنم این صراحی گهگاهی خودش باشد. احتمالا از یکی از دوستان دریابندری که به ماهشهر می‌رفتند و می‌آمدند گرفته، به خاطر آمدن من. می‌گویم:
«می‌دونم… زمانه و چرخ گردون.» حالا مطمئنم چیزی که زیر لبم و توی گلویم احساس دلتنگی آورده، مسلما فقط ساندیس نیست. آب انگوری است که در یکی از شهرستان‌های فرانسه به نام Cognac رشد می‌کند، که این هم از قدیم در لایه‌های خلوت انس مغزم حک شده است.
همانطور که زائرعارف بختور حک شده خواهد ماند.
نویسنده: اسماعیل فصیح
از «دنیای سخن» اسفند 73

شکوه قانون

دن براید پیر برای اجاق چوب می‌شکست که صدای پایی را در کوره‌ راه جلو خانه‌اش شنید. می‌خواست یک دسته ترکه را به زانویش بکوبد و بشکند، اما مکث کرد.
دن مادام که مادرش زنده بود از او مراقبت کرده بود و بعد از مرگ مادر هیچ زنی پا به خانه‌ی او نگذاشته بود. انگار خانه‌اش طلسم شده بود. تقریبا همه‌ی اثاثیه‌ی خانه رابا دست‌های خودش و به روش خودش ساخته بود. نشیمنگاه صندلی‌ها در واقع کُنده‌هایی بُرش خورده بودند، گرد، کلفت و زُمخت، درست به همان شکلی که از زیر اره در آمده بودند و رگه‌های چوب هنوز از ورای لایه‌ی کثافت و برقی که اصطکاک شلوارهای زبر و زُمخت بر آن‌ها برجاگذاشته بود، به وضوح نمایان بودند. پشتی و پایه‌های این صندلی‌ها عبارت بودند از شاخه‌های کلفت و گره‌دار زبان گنجشک که دن آن‌ها را به کنده‌های برش خورده میخکوب کرده بود. میز خانه که از چوب کاج بود و از مغازه خریداری شده بود، از مادرش به میراث رسیده بود و مایه‌ی غرور و دلخوشی او بود، اگر چه هر وقت دستش به آن می‌خورد لق می‌زد. به دیوار بی‌رنگ و جلا و لکه‌دار باسمه‌ای از مارکوس استون آویزان بود که بر پهنه‌ی دیوار غریب و مرموز می‌نمود، کنار در تقویمی با تصویر یک اسب مسابقه به چشم می‌خورد، بالای در تفنگی کهنه اما خوب و به درد بخور آویخته بود و جلو بخاری سگ شکاری پیری دراز کشیده بود که هرگاه دن از جا بر می‌خاست یا حتی می‌جنبید مشتاقانه سرش را بلند می‌کرد.
هنگامی که صدای قدم‌ها تزدیک‌تر شد سگ سر بلند کرد و چون دن دسته‌ی ترکه‌ها را بر زمین نهاد و متفکرانه گَرد دست‌هایش را با پُشت شلوارش سترد، به صدای بلند پارس کرد، اما فقط می‌خواست هشیاری‌اش را به رخ اربابش بکشد. حیوان کم و بیش مثل انسان‌ها باشعور بود. می‌دانست که مردم خیال می‌کنند که پیرو ناتوان شده و بهار زندگی‌اش را پشت سر نهاده است.
پیش از آن‌که دن سر برگرداند سایه‌ی مردی روی تکه نور مستطیل شکل و خاک‌آلودی که از بالای در دولته‌ای بر زمین تابیده بود، افتاد.
صدایی پوزش طلبانه پرسید: «تنهایی، دن؟»
پیرمرد بانگ زد: «بیا تو، بیا تو، گروهبان، خوش آمدی،» و با گام‌های نسبتا لرزان به طرف در که پلیس بلندبالا بازش کرده بود شتافت. پلیس در آستانه‌ی در ایستاده بود، نیمی از سر و بدنش در نور آفتاب و نیمی در سایه بود؛ درون خانه به راستی تاریک بود. یک سوی صورت سرخش رو به نور بود و پشت سرش شاخه‌های سبز و خرم درخت زبان گنجشکی در برابر پس‌زمینه‌ی آبی آسمان گسترده بود. مزرعه‌های سبز، که گاه توده‌ی سنگ‌های قهوه‌ای سرخ‌فام در میان آن‌ها به چشم می‌خورد، تا پایین تپه امتداد داشتند و پشت آن‌ها دریا درخشان و شفاف در سراسر افق گسترده بود. صورت گروهبان گوشتالود و تر و تازه بود و چهره‌ی پیرمرد که از تاریکی آشپزخانه بیرون آمده بود رنگ باد و خورشید را به خود گرفته بود، اجزای صورتش در کشاکش نبرد با زمانه و آب و هوای نامساعد طوری شکل گرفته بود که گویی بر صخره‌ای حک شده بود.
گروهبان گفت: «دن، به خدا انگار روز به روز جوان‌تر می‌شوی.»
پیرمرد جواب داد: «بد نیستم، گروهبان، شکایتی ندارم.»
لحنش نشان می‌داد که تعریف گروهبان را باور کرده است اما ادب به او اجازه نمی‌دهد که زیاد به روی خودش بیاورد.
– چه خوب، چون اگر هم می‌نالیدی کسی باور نمی‌کرد. تازه سگ پیرت هم تکان نخورده.
سگ به آرامی غرید، گویی می‌خواست بفهماند که بی‌ادبی گروهبان را که به سن و سالش اشاره کرده بود به یاد خواهد سپرد، اما در واقع هر وقت که اسمش را می‌آوردند می‌غرید چون خیال می‌کرد که مردم فقط از او بد می‌گویند.
– خودت چطوری گروهبان؟
– مثل همه، نه خیلی خوب و نه خیلی بد. هرکس برای خودش گرفتاری‌هایی دارد، اما به لطف خدا در زندگی دلخوشی‌هایی هست.
– زن و بچه‌هایت چطورند؟
– خدا را شکر، همه خوبند. یک ماهی بود که از من دور بودند، رفته بودند کلر، پهلوی مادرزنم.
– راستی؟ به کلر رفته بودند؟
– آره، این یک ماهه خیلی آرامش داشتم.
پیرمرد دور و برش را نگاه کرد و بعد به اتاق خواب رفت و لحظه‌ای بعد با پیراهنی کهنه برگشت. نشیمنگاه و پشتی صندلی نزدیک بخاری را با همان پیراهن گردگیری کرد و گفت: «بنشین، گروهبان، حتما بعد از سفر خسته‌ای، راه درازی است. چطور آمدی؟»
– تیگ لیری مرا رساند. دن، تو را خدا خودت را به زحمت نینداز. زیاد اینجا نمی‌مانم. قول داده‌ام که یک ساعت دیگر برگردم.
دن گفت: «چه عجله‌ای داری؟ ببین، پیش پای تو اجاق را روشن کردم.»
– ای بابا، دن، می‌خواهی برایم چای درست کنی.
– نه بابا، می‌خواهم برای خودم چای درست کنم و اگر یک فنجان نخوری جدا می‌رنجم.
– دن، نمی‌خواهم رویت را زمین بگذارم. اما همین یک ساعت پیش در پادگان چای خوردم.
– صبرکن، بابا، صبرکن، برایت چیزی می‌آورم که اشتهایت را باز کند.
پیرمرد کتری سنگین را به زنجیر بالای اجاق روباز آویخت، سگ از جا بلند شد و با اشتیاق گوش‌هایش را تکان داد. پلیس دکمه‌های فرنچ و کمربندش را باز کرد. از جیب روی سینه‌اش یک پیپ و یک غلنبه تنباکو درآورد، با آرامش پا روی پا انداخت و با چاقوی جیبی‌اش به آهستگی و با دقت تکه‌ای از تنباکو جدا کرد. پیرمرد سراغ قفسه‌ی ظرف‌ها رفت و دو فنجان خوش‌ نقش و نگار بیرون آورد. فقط همین دو فنجان را داشت؛ هر دو لب‌پر بودند و دسته هم نداشتند، پیرمرد فقط در موارد استثنایی از آن‌ها استفاده می‌کرد؛ ترجیح می‌داد در پیاله چای بنوشد. تصادفا چشمش به درون فنجان‌ها افتاد و دید که گردی که همیشه در کلبه‌ی کوچک و دود ‌زده‌اش پراکنده بود بر آن‌ها نشسته است، معلوم بود که از مدت‌ها پیش مورد استفاده قرار نگرفته بودند. دوباره به صرافت پیراهن کهنه افتاد، با وقار آستین‌هایش را بالا زد و تو و بیرون فنجان‌ها را خوب پاک کرد و برق انداخت. بعد خم شد و در گنجه را باز کرد و یک بتری پر از مایعی بی‌رنگ، ظاهرا دست‌نخورده، بیرون آورد. چوب‌پنبه‌ی بتری را برداشت و محتوی آن را بویید، لحظه‌ای مکث کرد گویی می‌خواست به یاد بیاورد که پیش از آن دقیقا در کجا این بوی خاص به مشامش خورده است. خاطر جمع که شد قد راست کرد و با دست و دل‌ بازی محتوی بتری را در فنجان ریخت و با لحنی آرام و مغرورانه گفت: «گروهبان، این را امتحان کن.»
اگر گروهبان دغدغه‌ی خاطری هم از فکر نوشیدن ویسکی قاچاق داشت بر آن سرپوش گذاشت، به دقت محتوی فنجان را نگاه کرد و آن را بویید، بعد به پیرمرد نگاه کرد و گفت: «چیز خوبی به نظر می‌رسد.»
دن بی‌تعارف جواب داد: «باید هم خوب باشد.»
گروهبان گفت: «طعمش هم خوب است.»
دن که نمی‌خواست از مهمان نوازی خود، آن هم در خانه‌اش تعریف کند، گفت: «نه بابا، آن قدرها هم تعریف ندارد.»
گروهبان بی‌آن‌که بخواهد طعنه بزند، گفت: «حتما تو بعتر از من می‌دانی.»
دن گفت: «در این اوضاع و احوال دیگر مشروب هم مثل مشروب‌های قدیم نمی‌شود.» سعی می‌کرد از قانونی که مهمانش مجری آن بود صراحتا ایراد نگیرد.
گروهبان متفکرانه گفت: «این را از دیگران هم شنیده‌ام. آدم‌های با تجربه می‌گویند که مشروب‌های قدیم خیلی بهتر بودند.»
پیرمرد گفت: «عمل آوردن مشروب وقت زیادی می‌خواهد. اصلا کار درست و حسابی را نمی‌شود با عجله انجام داد.»
– این هم برای خودش هنری است.
– همین طور است.
– هنر وقت و حوصله می‌خواهد.
دن با تاکید اضافه کرد: «و کاردانی. هر هنری راز و رمزی دارد و رمز عرق‌کشی هم مثل ترانه‌های قدیم از یادها می‌رود. بچه که بودم در ولایت ما کسی نبود که دست کم صد ترانه از بر نباشد، اما مردم پخش و پلا که شدند و هر کدام به سویی رفتند، ترانه‌ها هم گم شدند»، بعد محتاطانه گفت: «از وقتی که اوضاع این طور شده. آن قدر مردم به دوندگی افتاده‌اند که همه‌ی رمز و رازها از یادها رفته‌اند.»
– حتما فوت و فن‌های زیادی در کار بوده.
– همین طور است. از هر کسی که امروزه ویسکی درست می‌کند بپرس که آیا بلد است با خلنگ ویسکی درست کند یا نه.
گروهبان پرسید: «در قدیم از خلنگ ویسکی می‌گرفتند؟»
– آره.
– خودت هیچ‌ وقت از آن نوع ویسکی خورده‌ای؟
– نه، اما پیرمردهایی را سراغ داشتم که از آن خورده بودند و می‌گفتند مشروب‌هایی که امروزه درست می‌کنند به هیچ وجه به پای آن نمی‌رسند.
– عجب! دن، گاهی وقت‌ها به این فکر می‌افتم که غیر قانونی کردن عرق‌کشی اشتباه بزرگی بوده.
دن سر تکان داد، اما نگاهش گویا بود. با این همه از ادب به دور بود که آدم از حرفه‌ی مهمانش انتقاد کند. بعد با لحنی دو پهلو گفت: «شاید این طور باشد، شاید هم نباشد.»
– اما آخر مردم بیچاره چه دلخوشی دیگری دارند؟
– لابد آن‌هایی که قانون وضع می‌کنند برای خودشان دلیلی دارند.
– با همه‌ی این‌ها قانون سختی است.
آخر گروهبان هم نمی‌خواست که در بزرگواری از دن عقب بماند. هر چند پیرمرد از مافوق‌های او و راه و روش‌های پر از راز و رمز آن‌ها دفاع می‌کرد، ادب حکم می‌کرد که حرفش را کاملا تایید نکند.
دن حرف‌هایش را جمع‌بندی کرد و گفت: «به خاطر همین راز و رمز‌هاست که دلم می‌سوزد. آدم‌هایی می‌میرند و آدم‌های دیگری به دنیا می‌آیند. یکی می‌کارد و دیگری می‌خورد، اما رازی که از یادها رفت دیگر برای همیشه گم شده است.»
گروهبان اندوهگین گفت: «درست است، برای همیشه گم می‌شود.»
دن فنجانش را برداشت و در یک سطل آب تمیز که کنار در بود آبش کشید و با همان پیراهن خشکش کرد. فنجان را با احتیاط کنار دست گروهبان گذاشت. از قفسه یک پارچ شیر و کیسه‌ای آبی رنگ پر از قند بیرون آورد؛ بعد تکه‌ی کره‌ی محلی و یک گرده نان خانگی تازه و دست نخورده کنار آن‌ها گذاشت. کاملا معلوم بود که پیرمرد منتظر مهمان بوده است. در این بین کتری به غل‌غل افتاد و سگ گوش‌هایش را تکان داد و با عصبانیت به سمت کتری پارس کرد.
دن با لگد سگ را از سر راهش کنار زد و با کج خلقی گفت: «گم شو، حیوان نفهم!»
چای درست کرد و در دو فنجان ریخت. گروهبان یک تکه‌ی بزرگ نان برید و با دست و دل بازی به آن کره مالید.
پیرمرد با آرامش خاص سالخورگان موضوع صحبتش را پی گرفت و گفت: «داروها هم به همین سرنوشت دچار شده‌اند. همه‌ی فوت و فن‌های کار فراموش شده، هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که پزشک‌های امروزی به اندازه‌ی آن‌هایی که فوت و فن‌های قدیمی را بلد بودند به کارشان واردند.»
گروهبان با دهان پر پرسید: «راستی؟»
– معلوم است، زمانی که در اینجا هم پزشک داشتیم و هم حکیم‌باشی همه این را می‌دانستند.
– لابد مردم پهلوی پزشک‌ها نمی‌رفتند، نه؟
 «معلوم است که نه. می‌دانی چرا؟» بعد همه‌ی عالم بیرون کلبه را در یک حرکت دَوَرانی دستش خلاصه کرد و گفت: «آن بیرون، در دامنه‌ی تپه‌ها دوای هر دردی پیدا می‌شود. چون این را نوشته‌اند»، شستش را بر میز کوفت و ادامه داد: «این را شاعران نوشته‌اند: "هر کجا دردی باشد درمانش هم پیدا می‌شود." اما مردم از تپه‌ها بالا و پایین می‌روند و تنها چیزی که به چشمشان می‌آید یک مشت گُل است، گُل، انگار خداوند قادر متعال کاری جز آفریدن یک مشت گُل به درد نخور نداشته!»
گروهبان گفت: «آره، حکیم‌باشی‌ها درد‌هایی را علاج می‌کردند که پزشک‌ها از درمانش عاجز می‌ماندند.»
دن با تلخ‌کامی گفت: «آی گفتی! من که این را خوب می‌دانم. فقط عقلم این را نمی‌گوید. چهار ستون بدنم هم این را احساس می‌کند.»
گروهبان با لحنی متاثر پرسید: «هنوز رماتیسم اذیتت می‌کند؟»
– آره. آره، کجایی ای کیتی اوهارا؟ کجایی ای نورا مالی؟ اگر شماها زنده بودید از باد گوهستان و باد دریا واهمه‌ای نداشتم، ناچار نبودم با این نسخه‌های به دردنخور به داروخانه بروم و از این آدم‌های نادان آشغال‌های آبی و صورتی و زرد را بگیرم.»
گروهبان گفت: «حالا که این طور است، خودم، دوای دردت را تهیه می‌کنم.»
– ای بابا، هیچ دوایی درد مرا درمان نمی‌کند.
– اشتباهت همین جاست، دن. اول امتحانش کن بعد نتیجه را به من بگو. عمویم آن قدر پایش درد می‌کرد که فریاد می‌زد و التماس می‌کرد که نجار بیاوریم تا هر دو پایش را با اره‌ی دستی ببرد، همین دارو علاجش کرد.
دن با لحنی پر طمطراق گفت: «حاضرم پانصد پوند بدهم و پنجاه پوند دیگر هم رویش بگذارم تا از شر این درد خلاص بشوم.»
گروهبان چایش را با یک جرعه سر کشید و خدا را شکر کرد. بعد کبریت کشید و چون سرگرم جواب دادن به سوال‌های پیرمرد بود کبریت خاموش شد. دوباره و سه باره این کار را تکرار کرد، گویی می‌خواست با دست‌دست کردن اشتیاقش را به پیپ کشیدن بیشتر کند. دست آخر پیپش را چاق کرد، دو مرد صندلی‌هایشان را رو به اجاق چرخاندند و نوک پاهایشان را کنار هم روی خاکستر درون اجاق گذاشتند. با کیف و لذت به پیپ‌ها پک‌های عمیق می‌زدند، گاه با هم گپ می‌زدند و گاهی مدت‌ها سکوت می‌کردند.
گروهبان گفت: «امیدوارم که تو را از کار باز نداشته باشم.» انگار تازه به صرافت افتاده بود که بیش از حد در آنجا درنگ کرده است.
– نه بابا، از چه کاری بازم بداری؟
– اگر مزاحمم بی‌تعارف بگو. اصلا دوست ندارم وقتت را تلف کنم.
– به خدا اگر تا صبح هم اینجا بمانی وقتم تلف نمی‌شود.
گروهبان گفت: «خودم هم از گپ زدن با تو لذت می‌برم.»
دوباره گرم صحبت شدند. نور خورشید پررنگ‌تر شد و رنگ‌مایه‌ی طلایی گرفت، سپس کم‌‌کم آشپزخانه را دور زد و ناپدید شد. فضای آشپزخانه خاکستری‌فام شد و نوری سرد و بی‌رنگ بر فنجان‌ها و کاسه‌های روی قفسه تابیدن گرفت. باسترکی روی درخت زبان‌گنجشک نغمه سر داد. نور اجاق در تاریک روشن اتاق پررنگ و پررنگ‌تر شده بود و اینک به لکه‌ای گرم و سرخ می‌مانست.
وقتی که گروهبان از جا برخاست تا راهی شود، در بیرون کلبه نیز هوا رو به تاریکی گذاشته بود. کمربند و دگمه‌های فرنچش را بست، لباسش رامرتب کرد و کلاهش را کمی رو به عقب و کج بر سر گذاشت و گفت: «خوب، یک دل سیر با هم گپ زدیم.»
دن گفت: «خوشحالم کردی، جدا خوشحالم کردی.»
– حتما آن دوایی را که گفتم برایت فراهم می‌کنم.
– خدا عوضت بدهد!
– فعلا خداحافظ، دن.
– خداحافظ گروهبان، موفق باشی.
دن گروهبان را فقط تا دم در همراهی کرد. باز سر جایش کنار اجاق نشست، پیپش را دوباره بیرون آورد و متفکرانه در لوله‌اش فوت کرد. خم شده بود تا ترکه‌ای را روی آتش بگیرد و روشنش کند که دوباره صدای پایی به گوشش خورد. گروهبان بود. سرش را از روی لته‌ی پایینی در کمی تو آورد و به آرامی گفت: «راستی، دن!»
دن برگشت و پرسید: «چه‌کار داری، گروهبان؟» دستش هنوز طرف ترکه دراز بود. صورت گروهبان را نمی‌دید، فقط صدایش را می‌شنید.
– دن، خیال نداری آن جریمه‌ی کوچولو را بپردازی؟
سکوتی کوتاه برقرار شد. دن ترکه را که اینک آتش گرفته بود برداشت، به آرامی از جا بلند شد و در حالی که ترکه‌ی مشتعل را در کاسه‌ی تقریبا خالی پیپش می‌چپاند لخ‌لخ کنان به طرف در رفت و به لته‌ی پایینی در تکیه داد. گروهبان دست‌ها را در جیب شلوارش کرده بود و به کوره‌راه جلو خانه چشم دوخته بود، بخش زیادی از پهنه‌ی دریا نیز دیدرس بود.
دن با خونسردی گفت: «گروهبان، راستش را بخواهی، نه.»
– من هم همین فکر را می‌کردم، دن؛ فکر می‌کردم که حاضر نیستی جریمه را بدهی.
– هر دو مدتی سکوت کردند و در این بین آواز باسترک بلندتر و شادتر شد. خورشید غروب بر پاره ابرهای ارغوانی که آن بالا، فراتر از وزش باد، در آسمان بی‌حرکت بودند، نور می‌افشاند.
– گروهبان گفت: «راستش را بخواهی تا حدودی به همین دلیل سراغت آمدم.»
– من هم همین فکر را می‌کردم، گروهبان، درست موقعی که از در بیرون می‌رفتی به این فکر افتادم.
– دن، اگر نگران پول هستی، مطمئنم خیلی‌ها حاضرند با کمال میل کمکت کنند.
– می‌دانم، گروهبان، از بابت پول نگران نیستم، بیشتر از این ناراحتم که اگر جریمه را بدهم دل آن مردک خنک می‌شود. آخر خیلی عصبانی‌ام کرد.
گروهبان اظهار نظری نکرد و باز سکوتی طولانی بین آن دو برقرار شد. بالاخره گروهبان سکوت را شکست و گفت: «حکم جلبت را به من داده‌اند.» لحنش نشان می‌داد که خود را از دست داشتن در چنین اقدام خصمانه‌ای مبرا می‌داند.
دن باتعجب پرسید: «راستی؟» گویی از بی‌فکری اولیای امور به شگفت آمده بود.
– بنابراین، هر وقت که صلاح دانستی…
دن گفت: «حالا که حرفش را زدی، همین الان هم می‌توانم همراهت بیایم.» این را به عنوان پیشنهادی مطرح کرد که خودش هم می‌دانست جای بحث دارد.
گروهبان، همان طور که پیرمرد انتظار داشت، با حرکت دست پیشنهادش را رد کرد و گفت: «ای بابا، چرا همین الان بیایی؟»
دن دلگرم شد و اضافه کرد: «فردا هم می‌توانم بیایم.»
گروهبان با همان لحنی که پیرمرد انتظارش را داشت پرسید: «الان برای تو وقت مناسبی است؟»
پیرمرد با تاکید گفت: «راستش را بخواهی روز جمعه بعد از ناهار برایم از همه مناسب‌تر است، در شهر کارهایی دارم و می‌خواهم با یک تیر دو نشان بزنم.»
گروهبان گفت: «جمعه عالی است اگر هم نباشد به جهنم، بگذار منتظر بمانند. هر وقت صلاح دانستی به آنجا برو و بگو من تو را فرستاده‌ام.» حالا که این قضیه حساس فیصله پیدا کرده بود خیالش راحت شده بود.
– گروهبان، اگر زحمت نباشد دلم می‌خواهد خودت هم آنجا باشی. آخر کمی خجالت می‌کشم.
– ای بابا، اینکه خجالت ندارد. یکی از بچه‌های محله‌مان به اسم ویلین نگهبان زندان است. به سراغش برو. به او می‌گویم که قرار است بیایی؛ مطمئن باش که وقتی بفهمد که تو دوست منی وسایل آسایشت را طوری فراهم می‌کند که انگار در خانه‌ی خودت باشی.
دن بارضایت گفت: «عالی است، گروهبان، دلم می‌خواهد دوستانم دور و برم باشند.»
– نگران نباش، در بین دوستان خواهی بود. باز هم خداحافظ، دن. باید عجله کنم.
– صبرکن، صبرکن تا جاده همراهت بیایم.
با هم قدم زنان کوره راهی را که به جاده منتهی می‌شد پیمودند و در راه دن ماوقع را برای گروهبان شرح داد و تعریف کرد که چطور شده بود که او، پیرمردی محترم، بد آورده بود و سرِ پیرمردِ دیگری را طوری شکسته بود که ناچار آن بیچاره را به بیمارستان برده بودند و توضیح داد که چرا دلش نمیخواست برای صدمه‌ای که ضمن بگو‌مگو به سبب بی‌ادبی پیرمرد مورد بحث به او وارد کرده بود جریمه‌ی نقدی بپردازد و دلش را خنک کند.
دن در حالی که به کلبه‌ی کوچک دیگری در بالای تپه چشم دوخته بود، گفت: «می‌دانی، گروهبان؟ همین الان پیرمرد آنجا نشسته است و با آن چشم‌های کم‌سو و نم‌نمویش ما را می‌پاید و بزرگ‌ترین آرزویش این است که جریمه را بدهم. اما من داغ به دلش می‌گذارم. حاضرم روی زمین لخت زندان بخوابم و رنج و عذاب بکشم تا او و بچه‌هایش از خجالت نتوانند سر بلند کنند.»
روز جمعه دن الاغش را آماده کرد و راهی شد. شماری از همسایه‌ها که می‌خواستند با او خداحافظی کنند دنبالش راه افتادند. بالای تپه که رسید ایستاد تا بدرقه کنندگان را راهی خانه‌هایشان کند. پیرمردی که سینه‌کش‌آفتاب نشسته بود شتاب‌زده به درون کلبه‌اش رفت و لحظه‌ای بعد در کلبه را به آرامی بست.
دن با همه‌ی دوستانش دست داد، الاغش را سیخونک زد و فریاد کشید: «هین. حیوان!» و تک و تنها راه زندان را پیش گرفت و رفت.
نویسنده: فرانک اوکانر
مترجم: حشمت کامرانی

شروود آندرسن

شروود آندرسن (Anderson)
شروود آندرسن از پایه‌گذاران نهضت ساده نویسی در ادبیات معاصر آمریکاست. او از نخستین کسانی است که داستانِ کوتاه آمریکایی را از محدودیتهای شیوه سنتی و قراردادی آزاد کرد و کوشید با زبانی ساده و راحت، پیچیدگی‌های زندگی بشری را بیان کند. جان‌مایه داستانهای آندرسن، زندگی آدمها در شهرهای کوچک است و از تجربه‌های اصیل شخصی خود او و تماسش با این گونه آدمها سرچشمه می‌گیرد. مهمترین اثرش «واینزبرگ اوهایو»، سومین کتاب اوست که شامل بیست و سه داستان کوتاه به هم پیوسته است. ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر هر دو از شیوه‌ی کار او در نویسندگی تاثیر فراوان پذیرفته اند. فاکنر درباره‌ی او گفته است «آندرسن، پدر نسل ما نویسندگان آمریکایی و نیز نسل بعد از ماست.» آندرسن از نوعی جامعه صنعتی و تجاری که در پیرامونش رشد و گسترش می‌یافت رنج می‌کشید و غالباً درآثارش صحنه‌هایی از جوامع صنعتی امروز و از خود بیگانگی آدمها را با جوامع ساده و راحت گذشته مقایسه می‌کرد و می‌گفت که ستایش ازموفقیتهای مادی در جوامع مدرن، موجب به وجودآمدن دیوارهایی میان زندگی ساده مردم و مسائل معنوی و هنری شده است و معتقد بود که این دیوار را فقط باید با نیروی عشق و تفاهم و روابط خلاقه انسانها در هم شکست. داستان کوتاه «بعضی چیزها پایدار می‌مانند» که احتمالاً در اوایل دهه 1920 نوشته شده است نمونه ای از سبک نوشته‌های ساده اوست که در آن، راوی هم خود آندرسن و هم شخص دیگری است. این داستان به تازگی در میان کاغذهای به جای مانده از او، پیدا شده و اکنون که حدود نیم قرن از مرگش می‌گذرد، در ماه دسامبر 1992 در کتاب تازه ای از مجموعه داستانهای برگزیده او، با همین نام به ویراستاری «چارلز.ئی. مودلین» برای نخستین بار منتشر شده است.
مترجم: صفدر تقی زاده
منبع: دنیای سخن شماره 56 – مرداد و شهریور 72
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

حالا درست یک سالی است که فکر نوشتن کتابی، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب که به رختخواب می‌روم، به این کتاب فکر می‌کنم و دائم به خودم می‌گویم "همین فردا دست به کار می‌شوم". آدمهایی که قرار است در دل این کتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشمانم به رقص در می‌آیند. من اصلاً اهل شیکاگو هستم و شبها، کامیونها از جاده ای که رو به روی خانه‌ی ماست، با سروصدای عجیبی عبور می‌کنند. کمی‌آن طرف‌تر، خط آهنی است که از سطح زمین اندکی بالاتر است و شبها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زیاد از روی آن می‌گذرند. پیش از آن که به این فکر بیفتم، در یکی از این فواصل طولانی و آرام، می‌خوابیدم، اما حالا که فکر نوشتن کتاب به سرم زده است، بیدار می‌مانم و همین طور با خودم حرف می‌زنم. البته نمی‌شود همه‌ی وقایع کتاب را در محدودء شهری که من الان درآن زندگی می‌کنم گنجاند. به گمانم شما که در فکر نوشتن یک کتاب نیستید، مقصود مرا بهتر می‌فهمید. ممکن است البته بفهمید یا نفهمید. توضیحش قدری دشوار است. توجه بفرمایید، مسأله شاید یک همچو چیزی باشد. شما به عنوان یک خواننده، غروب یک روز، یا بعد از ظهر روزی، کتاب مرا برمی‌دارید و می‌خوانید و بعد خسته می‌شوید و آن را کنار می‌گذارید. از خانه می‌زنید بیرون و به کوچه و خیابان می‌روید. خورشید هنوز در آسمان می‌درخشد و شما در خیابان آشنایانی را می‌بینید. پاره ای از وقایع زندگی شما، عیناً همان وقایع زندگی خود من است. اگر مرد هستید، از خانه به دفتر کارتان می‌روید و پشت میزتان می‌نشینید و گوشی تلفن را بر می‌دارید و با یکی از مشتریان یا همکاران خود درباره داد و ستد روزانه صحبت می‌کنید. اگر یک خانم خانه دار شریف باشید؛ یکهو به فکر می‌افتید و نگران می‌شوید که دیروز چند تا از کارهای خانه تان را فراموش کرده اید. فکرهای ریز و درشت دیگری هم به سرتان می‌زند و بعد یواش یواش از یادتان می‌رود. عین همین بلاها هم به سر من می‌آید. من هم درست مثل شما هستم و وقتی مثلاً همین جمله‌ی بالا را می‌نویسم، به این فکر می‌افتم که چرا باید بنویسم «یک خانم خانه دار شریف.» مگر یک خانم خانه دار نمی‌تواند درست عین خود من مثلاً شریف نباشد. آن چه می‌کوشم در اینجا روشن کنم، این است که من هم، به عنوان یک نویسنده درگیر همان چیزهایی هستم که شما، به عنوان یک خواننده درگیر آن هستید. برنامه کار من این است که در کتاب خودم، آن حس عجیب و غریبی را که به تدریج، از زمان طفولیت، درباره مسایل زندگی ذره ذره در جانم رخنه کرده بیان کنم. اگر قرار بود درباره مسائل زندگی شهری مرکزی در چین یا در یک جنگل آفریقایی بنویسم، کار، چندان دشوار نبود. یکی از آقایان، اخیراً برایم تعریف کرد که شخصی را می‌شناخته که می‌خواسته درباره زندگی مردم پاریس کتابی بنویسد و چون پول و پله ای در بساط نداشته که به پاریس برود و رموز زندگی آنجا را مطالعه کند، به ناچار به شهر نیواورلئان می‌رود. شنیده بود که آدمهای زیادی در نیوارولئان زندگی می‌کنند که تک و طایفه و اصل و نسب شان فرانسوی بوده اند. با خودش فکر می‌کرده "این آدمها لابد آن قدر لطف و چاشنی زندگی پاریسی را در خوشان نگه داشته اند که من نیز بتوانم آن را حس کنم." آن آشنای من تعریف می‌کرد که کتاب آن شخص، کتاب موفقی از کار درآمده و مردم شهر پاریس، ترجمه کتابش را به عنوان برداشتی از زندگی فرانسوی، با اشتیاق تمام خوانده اند و من در این میان خیلی متاسفم که نمی‌توانم یک چنین راه حلِ ساده ای برای مشکل خودم پیدا کنم. نکته اصلی در مورد قضیه من این است که میل نوشتن این کتاب، از نیت تقریباً متفاوتی سرچمشه می‌گیرد. به خودم می‌گویم " اگر بتوانم همه چیز را ساده و سرراست بنویسم چه بسا که خودم هم، آن چه را که اتفاق افتاده بهتر بفهمم " و لبخندی می‌زنم. این روزها، اوقات نسبتاً زیادی را صرف این می‌کنم که همین طوری و به خاطر هیچ و پوچ لبخند بزنم. مردم از این کار، ناراحت می‌شوند و می‌پرسند "حالا دیگر برای چه لبخند می‌زنی؟ " ومن در پاسخ دادن به آنها با همان دشواری دست و پنجه نرم می‌کنم که با نوشتن همین کتاب خودم. گاهی صبحها پشت میزم می‌نشینم و شروع به نوشتن می‌کنم. یکی از صحنه‌های ایام کودکی ام را هم موضوع نوشتن قرار می‌دهم. بسیار خوب، از مدرسه به خانه می‌آیم. شهری که در آن به دنیا آمدم و همانجا بزرگ شدم شهر کوچک تنها و خلوت و ملال آوری بود، در بخش انتهای غربی ایالت نبراسکا. این بابایی که روی جدول پیاده رو، مقابل فروشگاهی نشسته است، چوپانی است که گوسفندهایش را فرسنگها دورتر، پای کوهپایه ای در سلسله کوههای غربی رها کرده و به شهر آمده است، برای چه کاری به شهر آمده خودش هم ظاهراً نمی‌داند. این بابا، مرد ریشویی است. کلاه به سر ندارد و همین طور نشسته است و دهانش قدری باز است. به این طرف و آن طرف خیابان خیره نگاه می‌کند. نگاهی نیمه وحشی و نامطمئن در چشمهای اوست و همین چشمها یک احساس لرزاننده در من بیدار کرده است. از ترس دارم زهره ترک می‌شوم، از ترس چیزی ناشناخته که اندامهای حیاتی بدنم را می‌جود، با شتاب از کنارش رد می‌شوم. پیرمردها خیلی حراف اند. شایداین فقط کودکان اند که وحشت واقعی تنهایی را می‌شناسند. می‌بینید، خیلی زحمت کشیده ام که کتابم را از یک دوره‌ی مشخصی در زندگی خودم شروع کنم. به خودم می‌گویم:" اگر بتوانی احساس آن بعد از ظهر ایام کودکی ات را دقیقاً بگیری، شاید بتوانی کلید شناخت شخصیتت را به خواننده بدهی." نقشه، درست از کار در نمی‌آید. وقتی 5 یا 10 یا 1500 کلمه می‌نویسم، دست از نوشتن می‌کشم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. مردی چند اسب را که به یک گاری پر از زغال بسته است، از خیابان مقابل خانه ما پیش می‌راند و دارد به مرد دیگری که سوار یک ماشیم «فورد» است ناسزا می‌گوید. حالا هر دو ایستاده اند و فحش و فضیحت مفصلی به هم می‌دهند. چهره‌ی راننده گاری زغال، سیاه شده، اما خشم، گونه‌هایش را سرخ کرده و رنگ سرخ و سیاه، یک رنگ قهوه ای تیره مثل رنگ پوست کاکا سیاهها به وجود آورده است. از پشت ماشین تحریرم بلند شده ام و در اتاقم، از این گوشه به آن گوشه می‌روم و سیگار می‌کشم. انگشتانم چیزهای کوچکی از روی میز برمی‌دارند و بعد دوباره آنها را سرجایشان می‌گذارند. عصبی هستم و جوش آورده ام، مثل اسبهای عصبی یک مسابقه اسبدوانی که در یک دوره از ایام نوجوانی با آنها سر و کار داشتم. پاهای اسبها، پیش از مسابقه و وقتی که آنها را به میدان اسبدوانی، برابر چشم هزاران تماشاچی آورده بودند و پیش از آن که مسابقه شروع شود، می‌لرزیدند. گاهی یک اسب، حالتی پیدا می‌کرد که وقتی مسابقه شروع می‌شد، اصلاً از جایش تکان نمی‌خورد. ما می‌گفتیم:"نگاهش کنید. نمی‌تواند خودش را از هیبت میدان، خلاص کند. همین الان من هم از بابت کتابم، در یک چنین حال و هوایی به سر می‌برم. می‌دوم طرف ماشین تحریر، چیزهایی می‌نویسم و بعد عصبی می‌شوم و دوباره به جای دیگر می‌روم. صبحها یک پاکت تمام، سیگار می‌کشم. و بعد یکهو، دوباره هر چه نوشته ام را پاره می‌کنم. به خودم می‌گویم: "فایده ندارد. در نمی‌آید." در این کتاب قصدم این نیست که تلاش کنم بلکه چیزی از ماجرای زندگی خودم را برای شما نقل کنم. یک آقایی از آشنایان ما، شبی به من گفت: "زندگی مگر چیست، زندگی هر آدمیزادی؟ – آدمهای واخورده‌ی بی خاصیتی که این طرف و آن طرف سرگردان اند، اعلامیه‌های استقلال می‌نویسند، دروغهای کوچک برای خودشان می‌بافند، در عالم رؤیا به سر می‌برند، گاه گاهی، از چیزی که اسمش را مقام گذاشته اند، باد به غبغب می‌اندازند. زندگی چیزی است که شروع می‌شود و مسیر خود را طی می‌کند و به پایان می‌رسد." حرف درستی است. حتی همین حالا که دارم این کلمه‌ها را می‌نویسم، یک آمبولانس نعش کش از خیابان جلو خانه‌ی ما رد می‌شود. دو دختر جوان که همراه با دو پسر دارند برای گردش، به گمانم به مزارعی که شهر در آنجا به انتها می‌رسد، می‌روند، لحظه ای خنده شان را می‌خورند و به نعش کش نگاه می‌کنند. یک لحظه بیشتر نمی‌پاید که نعش کش را از یاد می‌برند و دوباره غش غش می‌خندند. همین طور که نوشته‌ها را پاره می‌کنم و دوباره قدم می‌زنم و سیگار می‌کشم، به خودم می‌گویم «زندگی همین است، همین طور هم می‌گذرد.» اگر خیال می‌کنید که من خیلی غصه دارم و دلم تنگ است و به این علت دارم این دری وری‌ها را می‌گویم و درباره ناپایداری و ناچیزی زندگی حرف می‌زنم، اشتباه می‌کنید. در این حالتی که هستم، این چیزها اهمیت چندانی ندارد. به خودم می‌گویم " بعضی چیزها پایدار می‌مانند. آدمی‌شاید بتواند مسائل را قدری روشن کند. چه بسا که آدم یک نفر را رد نظر بگیرد، مثلاً یک کاکاسیاه را که از کنار یکی از خیابانهای شهر رد می‌شود و ترانه ای زیر لب زمزمه می‌کند. این ترانه به گوش شخص دیگری می‌رسد که روز بعد، او هم آن را زیر لب می‌خواند. یک رشته نازک از ترانه، مثل یک جویبار کوچک بالای تپه ای، خرده خرده در دشت گسترده ای جاری می‌شود. دشت را آبیاری می‌کند. هوای یک شهر داغ و دم کرده را طراوت می‌بخشد. حال کمی‌راه افتاده ام و در یک حالت کیفوری بخصوصی به سر می‌برم. این روزها همه اش سرگرم همین کارم. دوباره می‌نویسم و دوباره نوشته‌هایم را جر می‌دهم. از اتاقم بیرون می‌آیم و قدم می‌زنم. * * * این روزها اوقاتم را با دختری که تازه پیدایش کرده ام می‌گذرانم. دختر نازنینی است که مرا دوست دارد. من، دست بر قضا، از نوع آن مردهایی هستم که زنها دوست شان ندارند و در تمام عمر، وقتی که با آنها رو به رو شده ام، خودم را گم کرده ام و دست پاچه شده ام. شاید که برای آنها زیادی احترام قائل بوده ام، زیادی آنها را خواسته ام. شاید علت همین باشد. باری، من در حضور این دختر چندان عصبی ودست و پا چلفتی نیستم. این دختر، به گمانم دختر بافضل و کمالی است که اختیار حرکاتش را دارد و همین خیلی به من کمک می‌کند. وقتی با او هستم، مدام لبخند می‌زنم و با خودم می‌اندیشم "اگر بداند که در دلم چه می‌گذرد، مسخره‌ی عالم و آدم می‌شوم." وقتی حواسش نیست و به سمت دیگری نگاه می‌کند، توی نخ او می‌روم و کمی‌براندازش می‌کنم. از این که او ظاهراً مرا این قدر دوست دارد، تعجب می‌کنم، خلقم تنگ می‌شود. رفته رفته احساس شکسته نفسی و فروتنی می‌کنم و این فروتنی ام را هم دوست ندارم. «مقصود اصل اش چیست؟ او که خیلی خوشگل و تودل برو است، پس چرا اوقاتش را با کسی مثل من ضایع می‌کند؟» باید ساعتهای بخصوصی را که با او بوده ام، به خاطر بسپرم. اواخر بعد از ظهر روز یکشنبه ای، یادم هست، در آپارتمانش، در اتاقی روی یک مبل نشستم. چانه ام را به مچ دستم تکیه دادم و قدری به جلو خم شدم. لباس خوبی داشتم. چون قرار بود او را ببینم، بهترین کت و شلوارم را پوشیده بودم. موهایم را درست و حسابی شانه زده بودم و بریانتین مالیده بودم و عینکم را با دقت روی بینی نسبتاً گنده ام میزان کرده بودم. حالا دیگرآنجا بودم، در آپارتمان او در شهری معین، توی مبلی در گوشه‌ی دنج نسبتاً تاریکی، چانه ام را روی مچ دست، مثل یک جغد پیرن جدی و موقر. پیش از آن، قشنگ و به قاعده با هم توی خیابان قدم زده بودیم و بعد به خانه آمده بودیم و او مرا ول کرده بود و رفته بود و همان طور که گفتم، مرا که آنجا نشسته بودم، رها کرده بود. اپارتمان در آن بخشی از شهر بود که بیشترن خارجیها در آن زندگی می‌کنند و من از روی مبل، کمی‌که سرم را کج می‌کردم، می‌توانستم به خیابانی که پر از زن و مرد ایتالیایی بود، نگاه کنم. هوا بیرون داشت تاریک می‌شد و من فقط آدمها را در خیابان می‌دیدم. اگر نمی‌توانم وقایعی را درباره‌ی خودم یا درباره‌ی زندگی دیگران به یاد بیاورم، دست کم می‌توان همیشه‌ی خدا، هر حسی را که در وجودم جاری می‌شود، یا هر حسی را که فکر کرده ام در وجود کس دیگری درباره من جاری شده است به نوعی به یاد بیاورم. آدمهایی که در خیابان، پشت پنجره در رفت و آمد بودند، همگی صورتهایی تیره یا سبزه داشتند و تقریباً همه‌ی آنها هم، یک تکه از لباس شان زنگی بود. جوانهایی که با یک نوع چرخش و پیچ و تاب در اندام شان، قدم می‌زدند، همگی کراواتهای سرخِ آتشین زده بودند. خیابان تاریک بود، اما آن دور دورها، نقطه روشنی به چشم می‌خورد و رگه ای از نور خورشید هنوز توانسته بود، راهی به میان دو ساختمان بلند پیدا کند و تند و تیز روی نمای یک ساختمان کوچک تر با اجرهای قرمز، پهن شود. از این خیال، خوش و سرمست شدم که خیابان هم یک کراواتِ سرخ زده است. شاید علتش این بود که قرار بود در این خیابان پیش از فرا رسیدن صبح روز دوشنبه، دو نفر به هم مهر بورزند و با هم عشقبازی کنند. باری، آنجا نشستم و به بیرون نگاه کردن و به فکرهایی که به سراغم می‌آمد، فکر می‌کردم. زنهایی که از خیابان رد می‌شدند تقریباً همه شان، شالِ تیره رنگی دور سر و صورت شان بسته بودند. پیاده روها، پر از بچه‌های قد و نیمقدی بود که سر و صدایشان تیز و زنگ دار بود. آن حالت خوشی و سرمستی به بیانی، انگار از جانم پر کشید و رفته رفته به این فکر افتادم که در آن لحظه، در یکی از شهرهای ایتالیا هستم. آمریکائیهایی مثل من، که اصلاً به مسافرت خارج نرفته اند، همیشه همین جور فکر می‌کنند. به گمانم مردم ملتهای دیگر نمی‌فهمند که این جور فکر کردن، تقریباً به صورت چیزی ضروری در زندگی ما در آمده است اما آمریکائیها این را خوب می‌فهمند. یک آمریکایی، بخصوص یک آمریکایی طبقه‌ی متوسط، در یک همچو لحظه ای، مثل من می‌گیرد می‌نشیند و در رؤیا فرو می‌رود و یکهو، می‌فهمید چه می‌گویم، یکهو یا در ایتالیاست یا در یکی از شهرهای اسپانیا. آنجا که مردی سبزه رو، سوار بر یک اسب مردنی در خیابان پیش می‌راند، یا سوار بر سورتمه ای است در استپهای روسیه و مردی که تمام صورتش پوشیده از ریش و سبیل است او را هل می‌دهد. این تصوری است از روسها که از تماشای کارتونها و کاریکاتورهای روزنامه‌های به دست آمده، اما هر چه هست منظور را می‌فهماند. قدری دورتر یک گله گرگ، دنبال سورتمه راه افتاده اند. یکی از آشنایان من روزی تعریف می‌کرد که آمریکاییها همیشه به این جور ترفندها دل خوش می‌کنند، چون که همه قصه‌های قدیمی‌ما و رؤیاهای ما، از آن سوی دریاها به اینجا آمده اند، چنون که ما خدمان هیچ قصه قدیمی‌یا رؤیایی که مال خودِ خودمان باشد نداریم. راست و دروغش را من تضمین نمی‌کنم. من خودم را به عنوان یکی از متفکران این جور موضوعهای مربوط به مبدأ و منشأ خصوصیات اخلاقی مردم آمریکا، یا هر موضوع غول آسای مهم و بزرگ دیگری از این دست، جا نمی‌زنم. اما باری، آنجا نشسته بودم، همان طور که گفتم، در بخش ایتالیایی نشین یک شهر آمریکایی و پیش خودم در رویا، خیال می‌کردم که در ایتالیا هستم. راستش را بخواهید، تنها نبودم. یک همچو آدمی‌مثل من هیچ گاه در رؤیاهایش تنها نیست. و همان طور که نشسته بودم و در عالم رؤیا فرو رفته بودم، همان دختری که آن روز بعد از شهر با هم بودیم، همانی که بی تردید، چطور می‌گویند، عاشق دلخسته اش هستم، میان من و پنجره ای که از درون آن به بیرون نگاه می‌کردم، ظاهر شد. نوع لباس نرم و لطیف و تنگ و چسبان تنش بود و اندام نازکشن روی زمینه روشن، خط و طرح بسیار ظریف و زیبایی ساخته بود. آری، مثل یک درخت جوان بود که آدم روی تپه ای، شاید در روزی طوفانی ببیند. لابد حدس زده اید که اولین کاری که کردم این بود که او را هم برداشتم و با خود به ایتالیا بردم. این دختر، یک باره و در عالم رؤیا، به صورت شاهدختی بسیار دلربا، در سرزمینی غریب در آمد که من هرگز آن را ندیده بودم. شاید در اصل، ماجرا از این قرار بوده که وقتی من هنوز پسر بچه ای بیش نبودم در زادگاهم در غرب، روزی مسافری به آنجا می‌آید و برای اعضاء باشگاهی که در کلیسای پرسبیتری دور هم جمع می‌شدند و مادرم هم عضو آنجا بوده، در باب زندگی در ایتالیا سخنرانی می‌کند، یا شاید من بعدها، رمانی خوانده بودم که حالا اسمش را به خاطر ندارم. و این طور شد که شاهدختِ من، از جاده ای از بالای تپه‌ی سر سبز پُر دار و درختی که قصرش در آنجا بود، پایین آمد و سراغ مرا گرفت. از زیر درختان پر شکوفه ای، در نور ناپایدار یک غروب قدم زده بود و چند شکوفه روی موهای مشکی اش ریخته بود. بوی شبهای ایتالیایی در موهایش موج می‌زد. همان دم، آن هوس به سرم زد. مقصودم را که می‌فهمید. آن چه بعدها اتفاق افتاد این بود که او مرا که آنجا، غرق در رؤیاهایم، نشسته بودم دید و وقتی به سراغم آمد، دستی به سرم کشید و موهایم را به هم ریخت و عینکم را که روی بینی گنده ام نشسته بود حرکت داد و این کار را که کرد، خنده کنان از اتاق بیرون رفت. من حالا این چیزها را برای این نقل می‌کنم که بعدها، در غروب همان روز، من همه‌ی هوس نوشتن آن کتابی را که حالا دارم می‌نویسم، پاک از دست دادم و تا ساعت سه صبح بیدار نشستم و نوشتن کتاب دیگری را از نو شروع کردم وهمان دختر را شخصیت اصلی ان قرار دادن. به خودم گفتم: "این داستانی است از آن روزهای قدیم، انباشته از ماه و ستاره و رایحه‌ی درختان نیمه پوسیده در سرزمینی کهنسال." اما وقتی صحنه‌های زیادی از کتاب را نوشتم، همه‌ی اینها را هم پاره کردم. وقتی داشتم به طرف پنجره می‌رفتم تا به بیرون، به شب نگاه کنم، به خودم گفتم:" باید تحولی در من پدید آمده باشد، و گرنه من نباید اصلاً تا این حد مشتاقِ نوشتن چنین کتابی باشم. در یک ساعت معین و در یک روز معنی و در یک جای معین، لابد اتفاقی افتاده که این طور همه‌ی جریان زندگی مرا دستخوش تحول کرده است." آن گاه به خودم گفتم:" تنها کاری که باید کرد این است که هر چه زودتر کتابم را بنویسم و تا آنجا که در توانم هست، هرچه روشن تر ماجراهای آن لحظه‌ی معین را نقل کنم."
نویسنده: شروود آندرسن (Anderson)
مترجم: صفدر تقی زاده

منبع: دنیای سخن شماره 56 – مرداد و شهریور 72
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

لباس نو

میبل از همان اول به سر و وضع خود جداً شک داشت، همان موقع که داشت شنلش را درمی‌آورد و خانم بارنت، با دادن دادن آینه به دستش و وررفتن به برس و شاید تا حدی جلب توجه او به همه‌ی وسایلی که برای مرتب کردن و آرایش مو، صورت و لباس لازم است، که روی میز آرایش موجود بود، این شک را تأیید کرد این که سر و وضعش دست نبود، اصلاً درست نبود، و وقتی از پله‌ها بالا می‌رفت این شک قوت بیشتری گرفت و به او تلنگر زد، همین اعتقاد را داشت وقتی با کلاریسا دالووی احوال پرسی کرد، بعد یک راست به انتهای اتاق رفت، به کنجی تاریک که آینه‌ای آویزان بود و نگاه کرد. نه! درست نبود. و یک مرتبه همه‌ی آن بدبختی که می‌کوشید مخفی‌اش کند، نارضایتی همین احساسی که از زمان بچگی داشت، این که از دیگران پایین تر بود در او سربرآورد، بی‌امان، ظالمانه، با شدتی که نمی‌توانست آن را پس براند، برخلاف شب‌هایی که در خانه از خواب بیدار می‌شد، آثار بارو یا اسکات را می‌خواند چرا که وای الآن همه از زن و مرد دارند فکر می‌کنند «این چیه که میبل پوشیده؟ چه زشت شده! چه لباس جدید بدترکیبی!» همان‌طور که پیش می‌آمدند پلک‌هایشان می‌پرید و سعی می‌کردند با او روبرو نشوند. بی‌کفایتی بیش از حد خودش، بزدلی‌اش، خانواده‌ی بی‌اصل و نسبش باعث افسردگی او می‌شد و یک مرتبه تمام اتاق پذیرایی، جایی که ساعت‌ها با آن خیاط ریزجثه درباره‌ی این که چطور باید باشد نقشه ریخته بود، به نظرش پست و تنفر آور آمد و اتاق پدیرایی خودش مستعمل و خودش نیز که موقع بیرون رفتن دستی به نامه‌های روی میز تالار زده و با ژست گفته بود «چقدر کسل کننده» به نظرش مسخره می‌رسید. اکنون همه‌ی این‌ها بی‌نهایت احمقانه، مبتذل و دهاتی می‌نمود. درست همان لحظه‌ای که به اتاق نشیمن خانم دالووی قدم گذاشت، همه‌ی این‌ها کاملاٌ منهدم شده، برملا شده، ترکیده بود.
آن شبی که میبل در برابر فنجان چای خود نشسته بود و دعوت خانم دالووی را دریافت کرد، با خود فکر کرد نمی‌تواند شیک پوش باشد. مسخره بود که حتی وانمود کند مد یعنی برش، یعنی سبک، یعنی حداقل سی سکه طلا اما چرا اصیل نباشد؟ چرا به هر جهت خودش نباشد؟ و در همان حال که بلند می‌شد کتاب قدیمی ‌مد مادرش را برداشت، کتاب مد پاریسی زمان ناپلئون را، و با خود فکر کرده بود چقدر آن وقت‌ها برازنده‌تر، موقرتر و زنانه‌تر بودند و همین‌طوری خودش را آماده کرد وای احمقانه بود که بخواهد شبیه آنها باشد، در واقع خود را به خاطر فروتنی و مد قدیمی‌و دلربایی‌اش ستود و بدون هیچ تردیدی تسلیم خود شد، تسلیم خودستایی‌اش، که همین سزاوار عقوبت بود،
و با همین شکل و شمایل بیرون رفت. اما جرأت نداشت در آینه نگاه کند، نمی‌توانست با کل آن وحشت روبرو شود لباس ابریشمی‌از مد افتاده‌ی زرد رنگ با آن دامن بلند و آستین‌های دراز و بالا تنه و همه‌ی چیزهای دیگری که در آن کتاب مد فریبنده به نظر می‌رسید، اما نه در تن او، نه در بین این آدم‌های معمولی. حس می‌کرد مثل مدل‌های خیاطی شده که جوان‌ها در آن سنجاق فرو می‌کنند.
رز شاو که او را با همان لب و لوچه‌ای که میبل انتظارش را داشت سرتاپا برانداز می‌کرد گفت «اما عزیزم خیلی خوشگل شدی!» رز خودش مثل همیشه طبق آخرین مد لباس پوشیده بود، درست مثل بقیه.
میبل فکر کرد ما همه مثل مگس‌هایی هستیم که سعی می‌کنند از لبه‌ی نعلبکی بالا بروند و این عبارت را با خودش تکرار کرد انگار داشت صلیب می‌کشید، انگار به دنبال وردی می‌گشت که این رنج را از بین ببرد، این عذاب را قابل تحمل کند، وقتی در عذاب بود عباراتی از شکسپیر، جملاتی از کتاب‌هایی که مدت‌ها قبل خوانده بود ناگهان به ذهنش خطور می‌کرد و او بارها و بارها تکرارشان می‌کرد. تکرار کرد «مگس‌هایی که سعی می‌کنند بالا بروند» اگر می‌توانست این عبارت را به حد کافی تکرار می‌کرد تا خود را وادارد که مگس‌ها را ببیند، آن وقت می‌توانست بی‌حس، خنک و منجمد و گنگ شود. اکنون مگس‌ها را می‌دید که آهسته و با بال‌هایی چسبیده به هم از لبه‌ی نعلبکی پر از شیر بالا می‌روند و او باز هم بیش از پیش سعی کرد ( در جلوی آینه ایستاده بود و به رز شاو نگاه می‌کرد) تا خود را وادارد رز شاو و دیگران به شکل مگس‌هایی ببیند که سعی می‌کنند از چیزی بیرون بیایند یا داخل چیزی شوند، مگس‌هایی ناچیز، بی‌ارزش و پرتلاش. اما نمی‌توانست آنها را، باقی مردم را این طور ببیند، خودش را این‌طور می‌دید مگس بود و دیگران سنجاقک، پروانه، حشرات زیبا که می‌رقصیدند، پر می‌زدند، می‌چرخیدند، در حالی که او به تنهایی خود را از نعلبکی بالا می‌کشید. ( رشک و کینه، منفورترین گناهان، معایب اصلی او بودند.) گفت «حس می‌کنم مگسی پیر، زهوار دررفته و شلخته‌ام.»، رابرت هیدن را واداشت تا بایستاد و حرفش را بشنود که می‌کوشید با کلماتی آبکی و بی‌ارزش به خود اطمینان دهد و وانمود کند که چقدر خونسرد و چقدر بذله گوست، که اصلاً از چیزی ناراحت نیست. و طبیعتاً رابرت هیدن در پاسخ چیزی گفت، کاملاً مؤدبانه، کاملاًریاکارانه، که او بلافاصله آن را تشخیص داد، و همان‌طور که هیدن می‌رفت ( باز هم از روی کتاب) به خود گفت «دروغ، دروغ، دروغ!» چرا که به نظر ‌او مهمانی‌ها یا همه چیز را واقعی می‌کردند یا کمتر واقعی. در یک آن تا اعماق قلب هیدن را دید، باطن همه چیز را دید. حقیقت را دید. حقیقت همین بود، این اتاق پذیرایی، خویشتن او و آن دیگری که کاذب بود، کارگاه کوچک خیاطی دوشیره میلان واقعاً به طرزی وحشتناک گرم، خفه و مبتذل بود. بوی پارچه و کلم پخته می‌داد و با این وجود، وقتی دوشیزه میلان آینه را به دستش داد و او خودش را لباس پوشیده در آینه دید، شادی زاید الوصفی به قلبش راه یافت. غرق در نور، هستی دوباریافت. دور از همه‌ی دلواپسی‌ها و دلهره‌ها، اکنون تصویر رویایی خودش را می‌دید زنی زیبا. فقط برای یک لحظه ( جرأت نداشت بیشتر نگاه کند، دوشیزه میلان می‌خواست درباره‌ی قد دامن بداند) به او نگاه کرد، در چارچوب ماهونی آینه بود، دختری با موهای خاکستری، لبخندی مرموز، دلربا، درون خودش، روح خودش، و فقط غرور نبود، صرفاً خودپسندی نبود که او را واداشت تا تصویر خودش را خوب، لطیف و حقیقی بپندارد. دوشیزه میلان گفت که دامن را نمی‌توانست از این بلندتر کند، اگر قرار است دامن باشد، با چینی در پیشانی او را سرتاپا برانداز کرد و گفت گه دامن باید کوتاه‌تر می‌شد و ناگهان احساس کرد از ته دل دوشیزه میلان را دوست دارد و چیزی نمانده بود از سر دلسوزی برای او که با دهانی پر از سوزن، چهره‌ی سرخ و چشم‌های از حدقه در آمده روی کف اتاق می‌خزید، گریه کند؛ برای این که انسانی برای انسانی دیگر بتواند چنین کند، و در آن لحظه همه را صرفاً انسان می‌دید، و خودش را که آماده‌ی رفتن به مهمانی می‌شد و دوشیزه میلان که روکش قفس قناری را می‌کشید یا می‌گذاشت قناری دانه‌ای را از بین لب‌های او نوک بزند و این فکر، فکر به این جنبه‌ی سرشت بشر و شکیبایی و بردباری و خرسندی‌اش از چنین خوشی‌های کوچک، ناچیز، مبتذل و بی‌ارزش او را به گریه انداخت.
و حالا همه چیز ناپدید شده بود. لباس، اتاق، عشق، ترحم، آینه‌ی قاب‌دار و قفس قناری همگی ناپدید شده بودند و او این‌جا در کنج اتاق پذیرایی خانم دالووی بود، عذاب می‌کشید، چشم‌هایش کاملاً در برابر واقعیت باز شده بود. اما چقدر آدمی ‌با این سن و سال و با داشتن دو بچه باید حقیر، ضعیف‌النفس و کوته‌بین باشد که این‌قدر به این چیزها اهمیت بدهد و این‌قدر متکی به عقاید دیگران باشد و برای خودش اصولی نداشته باشد و نتواند مثل بقیه‌ی مردم اظهار نظر کند و بگوید «شکسپیر هست! مرگ هست! ما همه مثل کپک‌های روی بیسکویت ناخداها هستیم بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگویند.»
خود را از روبرو در آینه دید، تلنگری به شانه‌ی چپ خود زد؛ در اتاق به راه افتاد، انگار نیزه‌ها از هر طرف به سوی لباس زرد رنگش پرتاپ می‌شد. اما به جای آنکه عصبانی‌تر یا غمگین‌تر شود، همان کاری که احتمالاً رز شاو می‌کرد وضعیتی که اگر رز شاو گرفتارش می‌شد، حال رز مثل ملکه بودیکا1 به نظر می‌رسید مسخره به نظر می‌آمد، و از خود مطمئن و مثل دختر مدرسه‌ای‌ها با خنده‌ای ساده‌لوحانه و با حالتی قوز کرده سراسر اتاق را طی کرد، مثل سگی که کتک خورده باشد و به یکی تصاویر، یکی از گراورها نگاه کرد. انگار آدمها به مهمانی می‌روند تا به عکس‌ها نگاه کنند! همه علت کار او را می‌دانستند از شرمندگی بود، از سر حقارت.
با خود گفت «حالا مگس در نعلبکی است، درست در وسط آن و نمی‌تواند از آن بیرون بیاید و شیر» همان‌طور که به تابلو زل زده بود فکر کرد «بال‌های آن را به هم چسبانده.»
به چارلز برت گفت «خیلی از مد افتاده است!» او را واداشت در حالی که می‌خواست با کس دیگری حرف بزند همان جا بایستد ( کاری که چارلز از آن متنفر بود.)
منظورش این بود، یا سعی می‌کرد به خود بقبولاند که منظورش این بود که تابلو از مد افتاده بود نه لباس او. و یک کلمه‌ی تحسین آمیز، یک کلمه‌ی محبت آمیز از جانب چارلز می‌توانست همه چیز را ار در آن لحظه برای او تغییر دهد. اگر فقط گفته بود «میبل؛ امشب دلربا شده‌ی!» همه‌ی زندگی اش تغییر کرده بود. اما میبل باید صادق و روراست می‌بود. ارلز اصلاٌ چنین چیزی نگفت. او تجسم بدخواهی بود. همیشه درون آدم‌ها را می‌دید، به خصوص آنهایی را که احساسی از حقارت، ابتذال و کوته فکری در خود داشتند.
چارلز گفت «میبل لباس نو پوشیده!» و این طوری مگس بیچاره کاملاً به وسط نعلبکی غلتید. میبل فکر کرد که چارلز واقعاً دلش می‌خواست او غرق شود. این مرد اصلاً قلب نداشت، محبتش بی‌اساس بود فقط تظاهر به دوستی می‌کرد. دوشیزه میلان بسیار واقعی‌تر، بسیار مهربان‌تر بود. کاش آدم‌ها همیشه همین‌طور احساس می‌کردند و به آن می‌چسبیدند. از خودش پرسید «چرا» با عصبانیت جواب چارلز را داد و به او فهماند که از کوره در رفته است یا به قول چارلز «به هم ریخته بود» (کمی به هم ریخته‌ای، این را گفت و رفت که با زنی آن طرف‌تر به او بخندد) از خودش پرسید «چرا من نمی‌توانم همیشه یک جور احساس داشته باشم، مطمئن باشم که حق با دوشیزه میلان است و چارلز اشتباه می‌کند و به همین بچسبم، درباره‌ی قناری و ترحم و عشق اطمینان داشته باشم و به محض ورود به اتاقی پر از جمعیت سرخورده نشوم؟ باز شخصیت منفور، ضعیف و متزلزل او ظاهر شد که همیشه در لحظه‌ی حساس می‌آمد و به هیچ روی به صدف شناسی، واژه شناسی، گیاه شناسی، باستان شناسی، به کشت سیب زمینی و تماشای رشد آنها مثل مری دنیس، مثل ویولت سرلی علاقمند نبود.
بعد خانم هولمن که دید او آن جا ایستاده روی سرش هوار شد. البته، چیزی مثل لباس مورد توجه خانم هولمن نبود، او که همیشه بچه‌هایش یا از پله‌ها می‌افتادند و یا سرخک می‌گرفتند. آیا میبل می‌توانست به او بگوید ویلای المتروپ برای اجاره در ماه آگوست و سپتامبر خالی بود؟ وای این گفتگویی بود که او را بی‌نهایت کسل می‌کرد! عصبانی می‌شد از این که می‌دید مثل معاملات ملکی‌ها یا نامه‌سان‌ها با او رفتار می‌کنند. فکر کرد ارزشی ندارد که سعی کنی به چیزی چنگ بیندازی، چیزی سخت، چیزی واقعی، در همان حال سعی می‌کرد تا به پرسش‌هایی در مورد حمام و بخش جنوبی و آب گرم خانه پاسخ‌هایی معقول بدهد و در تمام مدت می‌توانست تکه‌هایی کوچک از لباس زرد رنگش را در آینه‌ی گرد ببیند که آنها را به اندازه‌ی دکمه‌ی کفش یا بچه قورباغه در می‌آورد؛ و تعجبآور بود که ببینی همه‌ی این تحقیر و عذاب و ازخودبیزاری و تلاش و فراز و نشیب سودایی احساسات در چیزی به اندازه‌ی یک سکه‌ی سه پنی جای می‌گرفت. و عجیبتر آن که این چیز، این میبل وارینگ، تنها بود، جدا از همه و گرچه خانم هولمن ( دکمه‌ی سیاه) به سویش خم شده بود و می‌گفت که چطور قلب پسر بزرگش بر اثر دویدن زیاد ناراحت شده، می‌توانست او را هم کاملاٌ مجزا در آینه ببیند و غیرممکن بود که لکه‌ی سیاه، خم شده به جلو، با حرکت دست‌ها، بتواند احساسش را به آن لکه‌ی زرد، تنها و غرق در خود، منتقل کند، با این وجود باز هم تظاهر می‌کردند.
«پس نمی‌شود پسرها را ساکت کرد!» این همان چیزی بود که می‌شد گفت.
و خانم هولمن که هیچ‌وقت نمی‌توانست به آن میزان همدردی که می‌خواست برسد و هر همدردی هرقدر کوچک حریصانه چنگ می‌زد انگار که حقش باشد ( اما مستحق بیش از این بود چرا که امروز صبح دخترش با زانوی ورم کرده آمده بود) این همدردی کوچک را که به او ارزانی می‌شد با سوءظن و از ناچاری گرفت، انگار که پشیزی گیرش آمده باشد، در حالی که باید یک لیره‌ی طلا نصیبش می‌شد و آن را در کیفش گذاشت، باید به همین بسنده می‌کرد، هر چند ناچیز بود و فقیرانه، دوران سختی بود، بسیار سخت و خانم هولمن آزرده و وزوزکنان داستان زانوی ورودم کرده‌ی دخترش را ادامه داد. این ولع، این هیاهوی آدم‌ها، مثل خیل قره قازها که سروصدا می‌کنند و بال‌هایشان را به نشانه‌ی همدردی تکان می‌دهند غم انگیز بود. اگر کسی می‌توانست آن را احساس کند و فقط تظاهر نمی‌کرد که حسش می‌کند!
اما او امشب با این لباس زرد نمی‌توانست یک قطره دیگر همدردی نثار کند، تمام همدردی‌ها، تمامش را برای خودش می‌خواست. می‌دانست ( همچنان در آینه نگاه می‌کرد، در آن برکه‌ی آبی رنگ مرگبار برملاکننده غوطه می‌خورد) که محکوم است، منفور است، همین طوری در گنداب رها شده بود، همه‌اش به خاطر این که موجودی ضعیف بود، موجودی متزلزل و به نظرش می‌رسید که لباس زرد رنگ عقوبتی سزاوار او بود و اگر مثل رز شاو لباس پوشیده بود، لباسی سبز، زیبا و چسبان با آن تزئینات پر قو لیاقت همان را داشت؛ و فکر کرد که راه گریزی برای او نبود هیچ راه فراری. اما روی هم رفته تقصیر او نبود. وقتی عضوی هستی از یک خانواده‌ی ده نفره، وقتی هیچ وقت به اندازه‌ی کافی پول نداری، همیشه در تنگنای مالی به سر می‌بری و مادرت قوطی‌های بزرگ حمل می‌کند و لبه‌های کفپوش پلکان پوسیده است و مصیبت‌های ناچیز خانوادگی یکی پس از دیگری پیش می‌آید نه این که فاجعه ای باشد، کار گوسفند داری به شکست انجامید، اما نه کاملاً؛ برادر بزرگ‌ترش با دختری از خانواده‌ای پایین وصلت کرد اما نه خیلی پایین‌تر عشقی در کار نبود، هیچ چیز فوق‌العاده‌ای در هیچ یک از آنها وجود نداشت. محترمانه در خانه‌های کنار ساحل می‌پوسیدند. همین حالا هم هر کدام از خاله‌هایش در پلاژ آب معدنی دراز کشیده بودند که پنجره‌هایش هم کاملاً رو به دریا باز نمی‌شد. اوضاع آنها این طوری بود همیشه باید به همه چیز یک‌وری نگاه کنند. و خودش هم همین کار را کرده بود او هم درست مثل خاله‌هایش بود. با آن همه رویا که درباره‌ی زندگی در هندوستان در سر داشت، این که با قهرمانی چون سرهنری لارنس، بانی یک امپراطوری، ازدواج کند ( هنوز هم با دیدن یک هندی دستار به سر پر از خیال‌های عاشقانه می‌شد)، کاملاٌ ناکام مانده بود. با هیوبرت ازدواج کرد، با سمتی مطمئن و دائمی ‌به عنوان کارمند دون پایه‌ی دادگاه و روزگار را بردبارانه و درخانه ای کوچک سر می‌کردند، بدون خدمتکارهای درست و حسابی، قورمه می‌خوردند و وقتی خودش تنها بود، فقط نان و کره، اما گاهی خانم هولمن از او گذشت، با این فکر که او خشک‌ترین، بی‌احساس ترین آدم و نیز بدلباس ترین آدمی‌بود که تا به حال دیده بود و می‌رفت که برای همه از ظاهر خیال انگیز میبل بگوید. گاهی میبل وارینگ که در کاناپه‌ی آبی رنگ تنها مانده بود و با کوسن بازی می‌کرد تا خود را سرگرم نشان دهد، چرا که نمی‌خواست پیش چارلز برت و رز شاو برود که داشتند کنار بخاری مثل زاغچه‌ها گپ می‌زدند و شاید هم به او می‌خندیدند، فکر کرد گاهی هم لحظاتی لذت بخش پیش می‌آمد، مثل وقتی آن شب در رختخواب کتاب می‌خواند، یا روز عید پاک کنار دریا و روی ماسه‌ها زیر نور خورشید بهتر است همین را به خاطر آورد انبوهی از نی‌های کمرنگ مرداب که چون نیزه‌هایی رو به آسمان افراشته شده بودند، آسمانی که مثل پوسته‌ی تخم مرغ صاف و آبی بود، آن قدر سفت، آن قدر محکم، بعد ترنم امواج، می‌خواندند «هیس، هیس» و داد و فریاد بچه‌ها که پارو می‌زدند بله لحظه‌ای آسمانی بود و او احساس کرد در دست‌های الهه‌ای آرمیده که همان جهان بود، الهه‌ای کمی‌سنگدل اما بسیار زیبا و او بره‌ای کوچک بود بر محراب ( گاهی این چیزهای احمقانه به ذهن آدمی‌خطور می‌کند و عیبی هم ندارد تا زمانی که برای کسی بازگویشان نکند). و همین‌طور هیوبرت وقتی او انتظارش را نداشت وقتی داشت گوشت ناهار روز یکشنبه را می‌برید، بی هیچ دلیلی، نامه ای را باز می‌کرد، به اتاقی وارد می‌شد لحظاتی قدسی، وقتی به خود می‌گفت ( چرا که او هیچ وقت چنین چیزهایی را به کس دیگری نمی‌گفت)، «همین است. بالاخره اتفاق افتاد. همین است!» و گاهی برعکس آن همه چیز همین قدر حیرت آور بود یعنی وقتی ترتیب همه چیز را داده بودند موسیقی، هوا، تعطیلات، همه‌ی دلایل شادی یک جا جمع شده بود بعد اتفاقی نمی‌افتاد. خوشحال نبودی، همه چیز یکنواخت بود، فقط یکنواخت، همین.
باز هم بی تردید احساس بدبختی می‌کرد! همیشه مادری پریشان، ضعیف و ناراضی بود، همسری متزلزل، که از یک جور هستی کمرنگ گیج بود، بدون چیزی روشن یا بارز، هیچ چیزش بهتر از بقیه‌ی چیزها نبود، مثل همه‌ی خواهرها و برادرهایش، شاید به غیر از هیوبرت همگی موجوداتی بیچاره وبی‌مایه بودند که هیچ کاری نمی‌کردند. بعد در میان این زندگی کند و خزنده وار، ناگهان او بر سینه‌ی امواج بود. آن مگس بیچاره کجا آن داستان را درباره‌ی مگس و نعلبکی خوانده بود که حالا به خاطرش می‌آمد؟ با تقلا بیرون آمد. بله چنین لحظاتی هم داشت. اما حالا او چهل ساله بود، این لحظات روز به روز کمتر پیش می‌آمدند. به تدریج از تقلای بیشتر فروماند. اما این رقت انگیز بود! نمی‌شد آن را تحمل کرد! به این صورت از خودش شرمنده می‌شد!
فردا به کتابخانه‌ی لندن می‌رود، کاملاٌ تصادفی کتابی شگفت انگیز، سودمند و حیرت آور پیدا می‌کند، نوشته‌ی فردی روحانی، نویسنده ای امریکایی، که کسی نامش را نشنیده باشد؛ یا در خیابان استراند راه می‌رود و اتفاقاً به سالنی می‌رسد که یک معدنچی از کار خود در معدن حرف می‌زند و ناگهان میبل به آدم جدیدی بدل می‌شود. کاملاً تغییر شکل می‌دهد، اونیفورم به تن می‌کند؛ او را خواهر می‌نامند؛ دیگر هیچ وقت به لباس فکر نمی‌کند. و پس از آن دیگر اهمیتی به چارلز برت و دوشیزه میلان و این اتاق و آن اتاق نمی‌دهد؛ انگار برای همیشه، روز از پس روز، زیر نور آفتاب دراز کشیده‌ یا گوشت می‌برد. همین است!
به این ترتیب از روی کاناپه‌ی آبی رنگ بلند شد و دکمه‌ی زرد در آینه نیز بلند شد و او دستش را برای چارلز و رز شاو تکان داد تا نشان دهد که ذره ای به آنها متکی نیست و دکمه‌ی زرد از آینه بیرون آمد و همان‌طور که به سوی خانم دالووی می‌رفت همه‌ی نیزه‌ها در سینه اش جمع شد، گفت «شب خوش»
خانم دالووی که همیشه خوش مشرب بود گفت «چقدر زود می‌روید.»
میبل وارینگ گفت «متأسفم که باید بروم. اما» با صدای ضعیف و لرزان خود که وقتی سعی می‌کرد به آن استحکام بخشد فقط مضحک می‌شد اضافه کرد «اما به من خیلی خوش گذشته است.»
در راه پله‌ها به آقای دالووی هم گفت «به من خوش گذشت.»
در حالی که از پله‌ها پایین می‌رفت با خود گفت «دروغ، دروغ، دروغ! درست داخل نعلبکی!» با خود چنین گفت و از خانم بارنت برای کمکی که به او می‌کرد ممنون شد و خودش را در آن شنل چینی که بیست سال آزگار می‌پوشید پیجید و پیجید و پیجید.
————————————————-
پی نوشت:
1- Boudicca Boadica ملکه‌ی Iceni حدود 100 سال پیش از میلاد مسیح و در زمان تجاوز رومیان به بریتانیا
نویسنده: ویرجینیا وولف (Virginia)
مترجم: فرزانه قوجلو

از کتاب «بانو در آیینه» – ویرجینیا وولف – نشر نگاه 
حروف‌چین: فریبا حاج دایی

جاودانگی

(1)
زن شصت یا شصت و پنج سالی داشت. از روی صندلی راحتی کنار استخر باشگاه تندرستی، واقع در طبقه‌ی آخر یک ساختمان بلند که منظره ی وسیعی از تمام پاریس داشت نگاهش می‌کردم. منتظرپروفسور آوناریوس بودم که گاه گاه در همین جا با او قرار ملاقات می‌گذاشتم تا با هم گپی بزنیم. اما پروفسور آوناریوس دیر کرده بود و من همچنان زن را نگاه می‌کردم؛ فقط او توی استخر بود، تا کمر در آب بود و به نجات غریق جوانی که مایو به تن داشت و شنا یادش می‌داد نگاه می‌کرد. مرد به او توصیه می‌کرد: باید نزدیک به لبه استخر حرکت کند و نفس های عمیق بکشد. زن با جد و جهد می‌خواست چنان کند و مثل آن بود که موتور بخار کهنه ای از اعماق آب خس خس کند (این صدا برای کسانی که آن را نشنیده اند بهتر از این توصیف نمی‌شود که پیرزنی نزدیک به لبه یک استخر خس خس می‌کند). من افسون زده نگاهش می‌کردم. رفتار مضحک و رقت انگیزش جذبم کرده بود (نجات غریق نیز متوجه این نکته شده بود، چون گوشه دهانش کمی‌تاب برداشته بود).
یکی از آشنایان با من به گفتگو پرداخت و حواسم را از پیرزن پرت کرد. وقتی مجددا" او را نگریستم، درس شنا تمام شده بود. زن استخر را دور زد و راهی در خروجی شد. از کنار نجات غریق گذشت و پس از آنکه سه چهار گام از او دور شد، سرش را برگرداند، لبخند زد و دستش را برای نجات غریق تکان داد. درآن لحظه دردی در قلبم احساس کردم: آن لبخند و آن حرکت از آن یک دختر بیست ساله بود! بازویش با آرامشی فریبنده بالا رفت، گویی بازیگوشانه توپی را رنگارنگ را به سوی معشوقش پرتاب می‌کند. لبخند و حرکت از ظرافت و فریبندگی برخوردار بود، اما صورت و بدن دیگر هیچ فریبندگی نداشت. فریبندگی حرکتی بود که در نافریبندگی بدن غرقه شده بود. ولی زن گر چه می‌باید دانسته باشد که دیگر زیبا نیست، این واقعیت را در آن لحظه فراموش کرده بود. در وجود همه ی ما بخشی هست که خارج از زمان به زندگی خود ادامه می‌دهد. شاید تنها در مواقع خاصی از سن خود آگاه می‌شویم و بیشتر اوقات بدون سن هستیم. به هر حال لحظه ای که زن رو برگرداند و برای نجات غریق جوان (که نمی‌توانست از شدت خنده بر خود مسلط شود) لبخند زد و دست تکان داد، از سن خود آگاه نبود. جوهر فریبندگی اش، مستقل از زمان، برای لمحه ای در آن حرکت متجلی شد و مرا خیره کرد. به شکل غریبی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. و سپس واژه ی «اگنس» به ذهنم آمد. «اگنس». هرگز زنی را به این نام نمی‌شناختم.

(2)
در بستر دراز کشیده ام و از سر کیف چرت می‌زنم. در اولین لحظه های بیداری و هشیاری، حدود ساعت شش بامداد، دستم را به سوی رادیو ترانزیستوری کوچک پهلوی متکایم دراز می‌کنم و دکمه اش را فشار می‌دهم. برنامه اخبار بامداد پخش می‌شود، اما من به زحمت می‌توانم کلمات را تک تک تشخیص دهم و بار دیگر به خواب می‌روم، به طوری که جمله های گوینده ی اخبار با رویاهایم مخلوط می‌شود. این زیباترین قسمت خواب و دلپذیرترین لحظه ی روز است. از برکت رادیو می‌توانم مزه ی چرت زدن و بیدار شدن را بچشم، آن نوسان خوش میان بیداری و خواب که بخودی خود کافی است تا از دنیا آمدن مان پشیمان نشویم. آیا خواب می‌بینم یا واقعا" در سالن اپرائی هستم که دو مرد با صدای زیر و ملبس به البسه ی شهسواران درباره ی هوا آواز می‌خوانند؟ چرا راجع به عشق آواز نمی‌خوانند؟ بعد متوجه می‌شوم که آنها گوینده اند، از خواندن باز می‌ایستند و بازیگوشانه صدای یکدیگر را قطع می‌کنند. اولی می‌گوید امروز روزی گرم و شرجی است بااحتمال رگبار و دیگری باعشوه و همخوان، سخن اولی را قطع می‌کند و می‌گوید: "راستی؟" و صدای نخست با همان لحن پاسخ می‌دهد: "بله، البته. معذرت می‌خواهم برنارد. اما همین است که هست. مجبوریم این هوا را تحمل کنیم." "برنارد با صدای بلند می‌خندد و می‌گوید:" ما کیفر گناهانمان را می‌بینیم." و صدای اول: "برنارد، چرا باید من برای گناهان تو قصاص پس بدهم؟" در اینجا برنارد برای اینکه به همه ی شنوندگان بفهماند که گناه چه گناهی است با شدت بیشتری می‌خندد، که من می‌فهمم: این همان میل عمیقی است که همه در زندگی داریم که دیگران ما را از گناهکاران بزرگ بدانند! بگذار فسق و فجور ما را با رگبار، توفان و بوران مقایسه کنند! وقتی مردان فرانسوی در پایان روز چترهایشان را باز می‌کنند، بگذار خنده ی دو پهلوی برنارد را با حسرت به یاد آورند. ایستگاه دیگری را می‌گیرم، چون حس می‌کنم دوباره خواب دارد به سراغم می‌آید و می‌خواهم مناظر جالب تری را برای رویاهایم فرا بخوانم. در این ایستگاه یک گوینده زن اعلام می‌کند:"امروز روزی گرم و شرجی است با احتمال رگبار." و من خوشحالم که در فرانسه این همه ایستگاه رادیو داریم و تمام آنها دقیقا" هم زمان مطلب یکسانی را در باره ی حوادث یکسانی بیان می‌کنند. ترکیب هماهنگ یکنواختی و آزادی. مگر انسان دیگر چه می‌خواهد؟ و من پیچ رادیو را به جای قبلی، که برنارد لحظه ای پیش به گناهانش تفاخر می‌گرد، می‌چرخانم، اما به جای او صدای شخص دیگری را می‌شنوم که درباره ی یک رنو جدید آواز می‌خواند. پیچ را می‌چرخانم و صدای همسرایان زن را می‌شنوم که برای فروش پوست های گرانبها آنها نیز آواز می‌خوانند. دوباره پیچ رادیو را به ایستگاه برنارد می‌چرخانم، دو بخش آخر آهنگ رنو را می‌شنوم و بلافاصله صدای خود برنارد به گوش می‌رسد. برنارد با آوازی یکنواخت که تقلیدی از ملودی رو به خاموشی آهنگ است، چاپ یک زندگینامه جدید ارنست همینگوی را اعلام می‌کند، صد و بیست و هفتمین زندگینامه، که این بار یک زندگینامه به راستی مهم است، زیرا در اینجا معلوم می‌شود که همینگوی در سراسر زندگی اش یک کلمه حرف راست نگفته است. او درباره تعداد زخم هایی که در جنگ جهانی اول برداشته غلو کرده و خود را یک اغواگر کبیر قلمداد نموده است، در حالی که ثابت شده در اوت 1944 و باز از ژوئیه 1959 به بعد کاملا" ناتوانی جنسی داشته است. صدای دیگر خنده کنان می‌پرسد’ "آخ راستی؟" و برنارد با طنز پاسخ می‌دهد:"بله البته…" و بار دیگر ما همگی، همراه با همینگوی ناتوان خود را در صحنه نمایش اپرا می‌بینیم، و ناگهان صدائی موقر شنیده می‌شود که از محاکمه ای سخن می‌گوید که برای چند هفته فرانسه را به خود مشغول کرده: در جریان یک عمل جراحی ساده زنی جوان به علت بی مبالاتی در جریان بیهوشی از بین رفته است. به این سبب سازمانی که برای حمایت از مردم به نام «مصرف کنندگان» تشکیل شده است پیشنهاد کرده است در آینده از تمام عملهای جراحی فیلمبرداری شود و فیلم ها بایگانی شوند. «مؤسسه حمایت از مصرف کننده» بر این باور است که فقط از این راه دادگاه ها می‌توانند انتقام تمام مردان یا زنان فرانسوی را که بر تخت جراحی جان می‌سپارند به درستی بگیرند. باز به خواب می‌روم.
وقتی حدود ساعت هشت و نیم بیدار می‌شوم، می‌کوشم اگنس را تصویر کنم. او نیز چون من بر تختخواب پهنی دراز کشیده. سمت راست تختخواب خالی است. شوهرش کیست؟ معلوم است شخصی که روزهای شنبه صبح زود خانه را ترک می‌کند. برای همین است که تنها است، با ملاحت میان خواب و بیداری در نوسان است.
سپس برمی‌خیزد. روبرویش یک دستگاه تلویزیون، مستقر بر یک پایه دراز لک لک شکل قرار دارد. لباس خوابش را مثل پرده سفید شرابه دار تئاتر روی میله می‌اندازد. نزدیک تختخواب می‌ایستد و من برای اولین بار او را برهنه می‌بینم: اگنس، قهرمان داستانم. قادر نیستم چشم هایم را از این زن زیبا بردارم، گویی متوجه نگاه من شده، به اتاق پهلویی می‌رود تا لباس بپوشد.
اگنس کیست؟
همان طور که حوا از دنده ی آدم در آمد، همان طور که ونوس از امواج زاده شده، اگنس از حرکات آن زن شصت ساله در کنار استخر که برای نجات غریق دست تکان داد و مشخصات چهره اش دیگر دارد از ذهنم محو می‌شود، سر برآورد. در آن موقع دلتنگی بزرگ و وصف ناپذیری عارضم شد و این دلتنگی باعث زاده شدن زنی شد که من او را اگنس می‌نامم.
آیا یک شخص و به معنایی گسترده تر، یک شخصیت در یک داستان، بنا بر تعریف، یک وجود واحد و تقلیدناپذیر نیست؟ پس چگونه ممکن است با دیدن حرکتی از یک فرد، که شاخص شخصیتش و بخشی از فریبندگی اش است، جوهر انسان دیگر و جوهر رویاهای من درباره ی او بشود؟ باید کمی‌در این باره اندیشید.
اگر سیاره ما حدود هشتاد میلیارد نفر به خود دیده باشد، مشکل می‌توان تصور کرد که هر مرد یا زنی دارای مجموعه ای از حرکت های ویژهه‌ی خود باشد. در علم ریاضیات این امکان پذیر نیست. بدون کمترین شکی، در جهان تعداد حرکات به مراتب از تعداد افراد کمتر است. این دریافت ما را به این نتیجه گیری تکان دهنده ای سوق می‌دهد: حرکت از یک فرد فردی تر است. کوتاه سخن اینکه: مردم زیاد، حرکات کم.
من در آغاز، هنگامی‌که درباره زنی در کنار استخر حرف می‌زدم گفتم:«جوهر فریبندگی اش، مستقل از زمان، برای لمحه ای در آن حرکت متجلی شد و مرا خیره کرد». آری من آن وقت مطلب را آن گونه می‌دیدم، که اشتباه بود. حرکت چیزی از جوهر زن را متجلی نساخت، می‌توان گفت زن فریبندگی یک حرکت را برای من متجلی کرد. یک حرکت را نمی‌توان به مثابه بیان یک فرد، به مثابه آفرینه ی او دانست (زیرا هیچ فردی نمی‌تواند حرکتی بی سابقه، که از آن دیگری نباشد، خلق کند)، حتی نمی‌توان حرکت را به مثابه ابزار شخصی تلقی کرد، برعکس این حرکت ها هستند که از ما به مثابه ابزار خود، وسیله ای برای تجسم خود استفاده می‌کنند.
اگنس اکنون لباس پوشید و داخل هال رفت. در آنجا ایستاد و گوش داد. با صداهای مبهمی‌که از اتاق پهلو می‌آمد فهمید که دخترش تازه از خواب برخاسته است. اگنس برای مواجه نشدن با او شتابان وارد راهرو شد. در داخل آسانسور دکمه سالن انتظار را فشار داد. آسانسور به جای پایین رفتن مثل یک رقاص به تکان تکان افتاد. این اولین بار نبود که آسانسور با این حرکات او را وحشتزده کرده بود. یک بار که اگنس می‌خواست پایین برود، آسانسور بالا رفت و بار دیگر از باز کردن در امتناع کرد و نیم ساعت او را محبوس کرد. اگنس حس می‌کرد که آسانسور می‌خواهد با او به تفاهم برسد و با خشونت، سکوت و لجبازی چیزهایی به او بگوید. اگنس چند بار به ناگهان شکایت کرد، اما چون آسانسور با سایر مستأجرها رفتاری طبیعی و مناسب داشت، نگهبان فکر می‌کرد که اختلاف اگنس با آسانسور یک مسئله شخصی است و از این رو اعتنایی نکرد. این بار اگنس جز آنکه از آسانسور خارج شود و از پلکان پائین برود چاره دیگری نداشت. لحظه ای که در راه پله پشت سر اگنس بسته شد، آسانسور آرام گرفت و در پی او به پایین سرازیر شد.
همیشه روز شنبه برای اگنس ملال آورترین روزها بود. شوهرش، «پل»، معمولا" قبل از ساعت هفت بیرون می‌رفت و ناهار را هم با یکی از دوستانش می‌خورد، در حالی که او وقت آزاد خود را صرف رسیدگی به کارهای متعدد منزل می‌کرد که از وظایف شغلی اش آزار دهنده تر بود: می‌باید به اداره پست برود و نیم ساعت در صف جوش بزند، برای خرید به سوپرمارکت برود و با زن فروشنده بگو مگو کند و وقتش جلوی صندوق هدر برود، به لوله کش تلفن کند و با او چک و چانه بزند که سر وقت بیاید تا مجبور نشود تمام روز را منتظرش بماند. می‌کوشید لحظه ای پیدا کند و در سونا کمی‌بیاساید، کاری که در خلال هفته نمی‌توانست انجام دهد؛ همیشه بعد از ظهر ها می‌دید که جاروبرقی یا گردگیر به دست گرفته است، زیرا زن نظافت چی، که جمعه ها می‌آمد، بیش از پیش بی مبالات شده بود.
اما این شنبه با سایر شنبه ها تفاوت داشت: درست پنج سال بود که پدرش مرده بود. صحنه خاصی در برابر دیدگانش نمودار شد: پدرش روی توده ای عکس پاره پاره خم شده و خواهر اگنس بر سر او فریاد می‌کشد: " چرا عکس های مادر را پاره کرده ای!" اگنس جانب پدر را می‌گیرد و کینه ای ناگهانی بر دعوای خواهرها سایه می‌افکند. اگنس سوار اتومبیلش می‌شود که جلوی منزل پارک شده است.
نویسنده: میلان کوندرا (Milan Kundera)
مترجم: حشمت کامرانی

منبع: دنیای سخن شماره 47 (بهمن ماه 70)

عُقلای‌ِ مجانین

می‌دانم باز هم با این حرف‌ها خسته‌ات می‌کنم. ما همه‌مان داریم مثل‌ِ هم می‌شویم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آخروعاقبت‌مان این باشد. منوچهردیوانه را یادت می‌آید؟ بهش می‌گفتیم منو دیوانه. قیافه‌اش الان جلوِ چشمم است. همیشه‌ی خدا پیشانی‌اش ورم داشت. ورم که نبود، مثل‌ِ زانوی‌ِشتر پینه بسته بود. از بس سرش را می‌کوبید به زمین. می‌ماندم حیران که چرا خون نمی‌آید. دعایی بود. می‌گفتند برادرخوانده‌اش داده سید فرج‌الله براش حرزِجواد نوشته. حتماً یک حکمتی در کار بود. آن جور که او پیشانی می‌کوبید به ‌زمین حتی صداش دل‌ِ آدم را ریش می‌کرد باید استخوان خُرد می‌شد یا جمجمه می‌شکافت. اگر سرش مو داشت باز یک حرفی. شاید کمی ‌جلوِ ضربه را می‌گرفت. وقتی پیداش می‌شد بچه‌ها یکی‌یکی می‌رفتند به طرفش. تا خودش را پشت‌ِ حمام‌ِ مُرادی می‌رساند جمع‌مان جور بود. ازسرِ خیابان‌ِ یک تا مسجدِ بوشهری‌ها هرچه بچه بود راه می‌افتاد تو کوچه. تو نمی‌آمدی. می‌ترسیدی. اما نمی‌گفتی که می‌ترسی. می‌گفتی: «گناه دارد.» پناه دیوار، تو سایه، می‌ایستادیم. چشم‌های‌ِ باباغوری‌اش رامی‌دوخت به ما و همان‌طور خودش را، به کمک‌ِ دست‌ها، می‌کشید. هرکس بازی‌ِ خودش را می‌دانست. آن وقت فاصله‌مان را کم می‌کردیم با او. آن که نزدیک‌تر بود سلام می‌کرد. چشم‌هاش می‌شد مثل‌ِ ازرق‌ِ شامی. من می‌ترسیدم‌، اما به روی‌ِ خودم نمی‌آوردم. بعد یکی‌یکی سلام می‌کردیم ومی‌گذاشتیم از کنارمان بگذرد. چرمی را که زیر پاش بسته بودند روی‌ِ خاک‌ِ کوچه می‌کشید و می‌گذشت. وقتی جواب‌ِ سلام‌ِ همه را می‌داد بازسلام می‌کردیم. آن که اول سلام کرده بود شروع می‌کرد. می‌دانم نمی‌خواهی دنباله‌اش را بدانی. حق با تو بود. او گناه داشت.
نوشته‌ای: «گاهی یادِ عبدالله دیوانه می‌افتم. او مثل‌ِ دیگران نبود. دیوانه‌ی رندی بود. وقتی بچه‌ها دنبالش می‌کردند بچه‌هایی که از ما کوچک‌تر بودند عصایش را مثل‌ِ کراوات می‌زد به یقه‌اش و ادای‌ِ شهردار را درمی‌آورد.» من جمعه به تو گفتم که عبدالله با بقیه فرق دارد. اما سعی نکن از این ماجرا، از نقل‌ِ احوال‌ِ عبدالله‌، نتایج‌ِ عجیب غریب بگیری. این عادت‌ِ تو باعث می‌شود تا تصویرِ آدم‌ها خراب شود. تو مراعصبانی می‌کنی! اما مثل‌ِ همیشه این منم که کوتاه می‌آیم. صد بار گفته‌ام‌ این عادت‌ِ زشت را از سرت بیندازی! باشد، من از معرکه رد می‌شوم.
جمعه یادم رفت درباره‌ی رستمی بگویم. یادت می‌آید؟ میان‌ِ بچه‌های‌ِ پالایشگاه سرش به کارِ خودش بود. همیشه می‌گفت: «در جایی‌کار می‌کنم که عقل از سرِ همه در رفته.» نمی‌دانم منظورش از این حرف چه بود. لابد، فکرش را بکن‌، میان‌ِ آن‌همه گازهای جورواجور و موادِ شیمیایی! داستان‌ِ پدربزرگم را که گفته‌ام. معتاد شده بود، آن هم چه جور، به گازهای شیمیایی. نمی‌دانم تو «کَت کراکِر» کار می‌کرد یا تو «اسیدپلانت». وقتی بازنشسته شد، همان‌روزِ اول یا دوم، حالش به هم خورد. مثل آدم‌های خمار، که مواد به‌شان نرسیده باشد، رنگش پریده بود و آب‌، شُرشُر، از چشم‌ها و بینی‌اش می‌ریخت. هر چه دوا درمان کردیم حالش جا نیامد. هر کسی یک چیزی می‌گفت. اما خودش، زود، شستش خبردارشد. رفت سراغ‌ِ یکی از دوست‌هاش، از همان همکارهاش‌، و سفارش کرد تا براش هر روز یک شیشه از هوای‌ِ همان‌جایی را که توش کار می‌کرد بیاورد، از هوای‌ِ آلوده به همان گازهای شیمیایی. از آن روز به بعد حالش سرِ جا آمد. می‌رفت توی‌ِ حمام در را روی‌ِ خودش می‌بست و ساعت‌ها همان جا می‌نشست. درِ شیشه را بازمی‌کرد، انگار بخواهد بخور بدهد، پارچه‌ای روی‌ِ سرش می‌انداخت وهوای‌ِ شیشه را به ریه‌هاش می‌فرستاد. اما این وضع زیاد دوام نیاورد. ماهمه می‌دانستیم. تو چله‌ی تابستان، تو یک بعدازظهر، با شیشه‌اش و پارچه‌ای که روی‌ِ سرش می‌انداخت‌، رفت تو حمام و تا سرِ شب بیرون نیامد. مادربزرگ قبل از همه فهمید. هوای‌ِ‌ِ تویِ آن‌‌شیشه مثل‌ِ هوایی نبود که پدربزرگ سرِ کارش تنفس می‌کرد. بعد از جنگ‌ خیلی از پیرمردها، مثل‌ِ پدربزرگ‌، از ترک‌ِ اجباری‌ِ همین عادت مُردند.
نمی‌خواهم حرف‌ِ مفت زده باشم. می‌روم سرِ اصل‌ِ مطلب. طلاوری ‌که آمده بود به مأموریت می‌گفت نگران‌ِ احوال‌ِ رستمی است. گفت: «تو جزیره کارش شده برداشتن‌ِ نوار از تصنیف‌ِ خوانندگان، از قدیم و جدید.» تا حالا هفت هزار کاست پُر کرده، هفت هزار. من که باورم نمی‌شود. فکرش را بکن! آدمی تو یک جزیره‌ی کوچک‌، زیر آتش‌ِ بمب و موشک‌، تو ساعت‌ِ فراغت چه فراغتی‌؟ بنشیند تصنیف‌ِ خوانندگان را ضبط کند. توانسته زنش را هم متقاعد کند، البته به سختی و پس از مرافعه‌ی بسیار. طلاوری می‌گفت اگر او و زنش میانجی‌گری نمی‌کردند شاید کارشان به جدایی می‌کشید. همه‌ی درآمدشان را گذاشته‌اند برای‌ِ این کار، حتی بیش ازذخیره‌شان دست به خرج می‌زنند. شاید نیتش خیر باشد. طلاوری می‌گفت: «رستمی این کارش را یک اقدام‌ِ ملی می‌داند در برابرِ تباهی و نابودی‌ِ موسیقی‌ِ ایران.» خوب‌، من فکر می‌کنم این توجیهی است که هرکدام از ما برای‌ِ رفتارِ خودمان داریم.
نوشته‌ای: «نوذری هم شده مثل‌ِ یکی از آن‌ها. زنش را تو بانک‌ِ رفاه دیدم. وقتی سراغش را گرفتم گفت: «دو سال‌ِ آزگار است نشسته تو خانه ‌انگشت‌ِ پاهاش را می‌شمارد.» همان کاری که سال‌ها است منصور می‌کند.عجیب است، این جور بیماری اگر مسری شود…» نه، عجیب نیست. البته ‌مال‌ِ منصور جورِ دیگری بود. تو باید اولش را یادت بیاید. ده سال پیش بود، شاید ده سال و یک ماه. قبل از عید بود. چه قدر تو اصفهان دنبالش گشتیم. از این پمپ‌ِ بنزین به آن پمپ‌ِ بنزین. اداره‌ی پخش‌ِ نفت، تعاونی‌، فروشگاه‌ِ کارگران، همه‌جا را زیرِپا گذاشتیم. گمانم تو پیداش کردی، به تصادف. تو یکی از فرعی‌های‌ِ چهارباغ بود، تو فروشگاه‌ِ کارگران. وقتی چشمم‌ افتاد بهش تو داشتی پیشانی‌ِ فراخش را می‌بوسیدی جا خوردم. صورتش ورم کرده بود. تو گفتی: «از هوای‌ِ اصفهان است. آب رفته زیرِپوستت.» بعد تو خانه‌اش، چه خانه‌ای، چیزی نمانده بود بزنم زیرِ گریه. پسرهاش را یادت می‌آید؟ بابک و آرش. تو خانه غیر از آن گرامافون‌ ِقدیمی هیچ نبود، یک زیلو و یک گرامافون. بعد برامان صفحه گذاشت، بنان بود یا بدیع‌زاده؟ من آن روز هیچ نگفتم. یک چیزی تو دلم چنگ می‌زد. نخواستم او را و تو را دمغ کنم. خوب، لابد، حالا می‌گویی این حرف‌ها همه‌اش وهم و خیال است. قبول دارم که او از نوجوانی صدای‌ِ بنان یا بدیع‌زاده را دوست داشت. اما حرف‌ِ من چیزِ دیگری است. آدمی با آن سوابق‌، تو یک خانه‌ی‌ لُخت‌، با یک گرامافون‌ِ بوقی‌ِ قدیمی‌، تکیه‌اش را بدهد به گچ‌ِ طبله‌کرده‌ی دیوار و بچه‌هاش، بابک و آرش‌اش‌، را بنشاند روی‌ِ زانوهاش و بزند زیرِآواز. همان بوق‌ِ برنجی‌ِ قُرشده‌ی گرامافونش کافی بود تا من بفهمم چه حالی دارد. هیچ چیز غمگین‌تر از یک آدم با یک گرامافون‌ِ قدیمی نیست.
دیده‌ای که من حرف‌هام را می‌زنم. سعی نکن با پوزخندت جلوِ حرفم را بگیری! من عادت‌ِ تو را می‌شناسم. نگو که این کار را نمی‌کنی! یادت بیندازم! خیال نکنی که می‌خواهم تلافی کنم. «دلم می‌خواهد غروب‌ها، مثل‌ِ سابق، تو یک قایق که طنابش به اسکله بند باشد بنشینم و پاهایم را تو آب بگذارم و همان‌طور که لرزش‌ِ امواج را حس می‌کنم صدای‌ِ جلز و ولز قرص‌ِ خورشید را تو آب بشنوم. وقتی خورشید تو آب غروب می‌کند صدای‌ِ…» خوب که چی؟ من بهت می‌گویم، اما پوزخند نمی‌زنم. دنباله‌اش را می‌گویم که نگویی حرف‌ها را به میل‌ِ خودم تکه‌پاره می‌کنم و نتیجه می‌گیرم. «تماس‌ِ آتش و آب‌، مثل این که یک ماهی را توی‌ِ روغن‌ِداغ بیندازند، توی‌ِ جمجمه‌ی آدم طنین می‌اندازد. کاش می‌توانستم خورشید را وقتی که سرد می‌شود ببینم. هیچ چیز مثل‌ِ موج‌، صدای‌ِ بوق‌ِکشتی و نغمه‌ی نی‌ِ جُفتی‌ِ جاشوها مرا سر کیف نمی‌آورد. اما آن صدای‌ِ جلز و ولز…» این‌ها، لابد، حرف‌های‌ِ شاعرانه است. قبول دارم که طبع‌ِ تو لطیف است‌، اما مال‌ِ دیگران چی‌؟ مال‌ِ من؟ لابد خواهی گفت منظوری نداشته‌ای. باشد. من دل‌خور نمی‌شوم. اما بهت می‌گویم که خیال نکنی اگر بزنی روی‌ِ عصبم دیگر حس نمی‌کنم، که عواطفم کرخت شده است. قلاب‌ِ اجل به ریشه‌ی جانت بیفتد اگر بخواهی، یک دفعه‌ی دیگر، پوزخند بزنی. این با سنگ و ترازوی‌ِ کدام عدالت و منطق می‌خواند که من وقتی‌ گرم‌ِ استدلال هستم، حالا هر چه که هست، تو حواس‌ِ من را پرت کنی! چی داشتم می‌گفتم؟ ببین چه جور رشته‌ی افکارم را بریدی!
آره. داشتم می‌گفتم که وقتی دوباره سلام می‌کردیم، یعنی همه‌مان ازنو یکی‌یکی سلام می‌کردیم، کفرش درمی‌آمد. از چشم‌هاش می‌خواندیم. مردمکش درشت می‌شد و رنگش یادت هست که می‌پرید و بنا می‌کرد به فحش دادن. چه فحش‌های آب‌نکشیده‌ای! گاهی زبانم لال… استغفرالله. خوب، دیوانه بود بی‌چاره. شلوارش را می‌کشید پایین شلوار که نبود گُرده‌پا بود و بعد وقتی هو می‌کشیدیم او خیزبرمی‌داشت. خودش را می‌کشید طرف‌ِ سنگی‌، کلوخی هر چه دَم‌ِ دستش می‌آمد و پرتاب می‌کرد به طرف‌مان، و وقتی دست نمی‌کشیدیم تو هیچ وقت نمی‌ایستادی که ببینی می‌کوبید، سرش را، نه خدایا پیشانیش را، می‌کوبید به زمین. چشم می‌گرداند تا یک برآمدگی پیدا کند، جای‌ِ سفتی که بتواند محکم بکوبد روی‌ِ آن. طوری می‌کوبید که صداش‌ دل‌ِ آدم را ریش می‌کرد. نمی‌دانم وقتی تو عالم‌ِ حشر مقابل‌ِ میزان حاضرمی‌شویم تا ثواب و گناه‌مان را بکشند چه جوابی داریم بدهیم. انگار شیطان تو پوست‌مان می‌افتاد. خدا از سرِ تقصیرات‌مان بگذرد. تا می‌رسید دَم‌ِ سینما شهرزاد می‌شدیم سی چهل پنجاه نفر، و شب می‌شد. فکرش را بکن! هیچ‌کس‌، هیچ آدم‌ِ خیّر و مؤمنی، نمی‌آمد معرکه رابخواباند. نه، من قبول ندارم. خداوند همان قدر که بنده‌ی بد دارد بنده‌ی خوب ندارد. تو تنها کسی بودی که می‌گفتی گناه دارد. زن‌ها و پیرمردها می‌آمدند دَم‌ِ درِ خانه‌ها یا پشت‌ِ پنجره‌ها به تماشا، حتی جزوه‌کش‌ِ مسجدِ محله هم می‌آمد بیرون اسمش چه بود؟ و به او، وقتی شلوارش رامی‌کشید پایین، می‌خندیدند. از فحش‌هایی که می‌داد حظ می‌کردند. می‌دانم تو خواهی گفت، لابد، برای این بود که تفریحی نداشتند. اما من قبول ندارم. ما از حارث بدتر بودیم، هستیم. همیشه حاضر به یراقیم تا مثل‌ِ عمله‌ی دوزخ به جان هم بیفتیم. ایمان‌مان را به یک پول‌ِ سیاه به شیطان می‌فروشیم. من قبول دارم، حق با تو است. شیطنت‌ِ ما بچه‌گانه نبود، نشانه‌ی جنون بود. همه‌ی اهل‌ِ محل‌، مثل‌ِ او، دیوانه بودند، اما او گناه داشت. نگو که دیوانه نبود. او تنها پسر، تنها فرزند، پدرش بود. از قدیم گفته‌اند یکی‌یک‌دانه یا خُل می‌شود یا دیوانه. این از این.
اما حرفت درباره‌ی عبدالله حساب است. بله، حق با تو است. «بعد عصا را از یقه برمی‌داشت و می‌گفت: «روزگار منتقم است.» تکیه ‌می‌داد به دیوار، یا تیرِ چراغ‌ِ برق‌، و یک چشمش را می‌بست و خم‌ِ عصا رامی‌چسباند به گودی‌ِ کتف و قراول می‌رفت به طرف‌ِ شهردار، که مثلاً دارد او را به رگبار می‌بندد، می‌رسانَدَش به سزای‌ِ اعمال‌ِ پلیدش. ما هیچ‌وقت سؤال نکردیم‌، حتی پیش‌ِ خودمان‌، که خوب حالا چرا شهردار؟ مگر درهیئت‌ِ حاکمه آدم قحط است‌؟ چرا فرماندار یا رییس‌ِ شهربانی نه‌؟ یا دست‌کم رییس‌ِ پالایشگاه. من هیچ‌وقت نفهمیدم.»
قبول دارم که حال‌ووضعِ رستمی حرفِ دیگری است، اما راستی راستی توفکر می‌کنی بشود کارِ او را یک اقدام‌ِ ملی دانست؟ دلم می‌خواست می‌توانستم یک همچو توجیهی را قبول کنم. کسی چه می‌داند! شاید هم طلاوری براش مایه‌ گرفته باشد. عادتش را هم که می‌دانی، همه چیز را بزرگ می‌کند، آب می‌کند تو حرف‌هاش. از همان جوانی دوست داشت حرف‌هایی بزند تا دیگران را انگشت به دهن کند. خدا کند این هم یکی از آن حرف‌ها باشد. لابد خواهی گفت اگر رستمی دست به همچو کاری هم زده باشد کارِ درستی است و حرف‌ِ طلاوری هم درباره‌ی اقدام‌ِ ملی‌ِ او درست است. امان از این قلمِ کوفتی! جمعه می‌توانیم در این باره حرف بزنیم، و همین‌طور درباره‌ی نوذری. بعدش اگر فرصت شد می‌توانیم درباره‌ی کسی حرف بزنیم که تازگی با او آشنا شده‌ام. همسایه‌ی دیوار به دیوارِ ما است. عادت‌ِ ما را دارد. دلش به این خوش است که تمام‌ِ روزبنشیند نامه بنویسد، منتها برای‌ِ خودش. هر نامه‌ای ‌را که می‌نویسد به نشانی‌ِ خودش پُست می‌کند و وقتی نامه‌رسان نامه را می‌آورد دادن‌ِ انعام را فراموش نمی‌کند. اما باید قول بدهی که شلوغش نکنی و در صدد نباشی که‌، مثل‌ِ همیشه، نتیجه‌ی عجیب غریب بگیری.
درباره‌ی منصور من حرف‌هام را زده‌ام. او با دیگران توفیر دارد. اصلاً مثل‌ِ هیچ‌کس نیست. صد البته مثل‌ِ جوانی‌ِ خودش هم نیست. اما من، همان‌طور که گفته‌ام و برایت نوشته‌ام‌، نسبت به او حالِ ترحم دارم. هیچ‌وقت‌، به خلاف‌ِ تصورِ تو، آدم‌ِ استخوان‌داری نبود. من بیش‌تر از تو او رامی‌شناسم. خمیره‌اش را نداشت. بی‌خودی خودش را قاطی‌ِ آن ماجراها کرد، یعنی قاطی شد، به تصادف. مثل‌ِ خیلی‌ها، بی‌آن‌که بفهمد اصل‌ِ ماجرا چیست، خودش را آلوده کرد، و بعد وقتی که آن ماجراها پیش آمد و بگیر و ببندها شروع شد حسابی ماست‌ها را کیسه کرد. فکر می‌کرد تمام‌ِ عالم و آدم دنبالش هستند. چه بازی‌ها که درنیاورد. خانه‌اش را عوض کرد. سرِ کارش نرفت. رابطه‌اش را از پدر و مادرِ خودش و زنش برید. ریش گذاشت. سر تراشید. عینکش را به چشم نزد. لباس‌های‌ِ عجیب‌غریب پوشید و افتاد به عرق‌خوری و بعد رفت به اصفهان‌، آن قدر تو لاک‌ِ خودش فرو رفت که شد آن آدمی که دیدیم‌، با آن سبیل‌ِ بال‌مگسی، یادت می‌آید؟ فکر می‌کرد هر کس به سراغش می‌رود قصد دارد از او زیرِ پاکشی‌ کند. غیبت از گوشت‌ِ سگ حرام‌تر است. این‌ها را نمی‌گویم که او را تحقیرکرده باشم. بی‌چاره زنش! بی‌چاره مادرش به مادرم گفته بود، التماس و جزع و فزع کرده بود، که اگر من نشانی‌ای از او دارم به‌شان بدهم. تا مدت‌ها فکر می‌کردند او را گرفته‌اند یا با خانواده سر به نیستش کرده‌اند. بقیه‌اش را خودت می‌دانی. چشم‌ِ بینا بهتر از سیصد عصا است. می‌دانی‌، آدم‌هایی که مدت‌های‌ِ طولانی‌، مثلاً برای چندین ماه‌، خود را به راهِ دیگری می‌زنند، ادای‌ِ آدمی را درمی‌آورند که نیستند، گرفتار می‌شوند. یک وقت می‌بینند که خودشان نیستند، یعنی ما می‌بینیم، خودشان نیستند. خودشان خیال می‌کنند همان کسی هستند که بودند. بعدها، شاید، تو پیری سردربیاورند، وقتی دارند خاطرات‌شان را مرور می‌کنند. منصور هم یکی ازآن‌ها است. آن قدر بازی درآورد که گرفتار شد، در دام افتاد، نتوانست خودش را بیرون بکشد.
همیشه همین‌طور است. آدم اول خیال می‌کند یک جور بازی است، یک جور شوخی. شاید خنده‌اش هم بگیرد. فرض کن آدم اول جوانی‌، تو شادابی‌ِ جوانی‌، ویرش بگیرد یا به سرش بزند که ادای‌ ِپیرها را دربیاورد. برود هم‌دَم و هم‌نشین پیرها بشود. مثل‌ِ خودشان حرف‌ بزند، آرام و شمرده ودر جواب ‌ِ هر حرفی بگوید:«عجب!» و خودش را عادت بدهد که سربه‌تو و خوددار باشد و از تنهایی خودش کیف ببرد، یا دست‌کم به تنهایی خو کند. همچو آدمی حتم مقداری از غرورش ارضا می‌شود، یا فکر می‌کند که ارضا شده است. فکر می‌کند خیلی ازخوشی‌های‌ِ زندگی، آن چه به زندگی شوروجلا می‌دهد، آن قدرها هم که مردم جوان‌ها خیال می‌کنند خوشی نیستند. واجب نمی‌بیند دنبال‌ِ این‌جور چیزها برود، چون پیرها دنبال‌ِ این جور چیزها نیستند. بعد دیگرمی‌شود عادت‌، گرفتار می‌شود، یک‌هو نگاه می‌کند، برمی‌گردد به پشت‌ِ سرش، جوانی‌اش را در نقطه‌ای دور، بی آن که بتواند آن را صاف و روشن ببیند، به یاد می‌آورد. اما دیگر گذشته است، تمام شده است. می‌بیند تو اوج‌ِ جوانی پیر شده است. بعد دیگر حتی اگر با پیرها هم نباشد، میان ‌ِجوان‌ها هم پیر است. می‌بینی که دارم درباره‌ی خودم حرف می‌زنم. همیشه به همین‌جا می‌کشد. هر سنی لذت‌ِ خودش را دارد. اما برای‌ِ آدمی که همیشه پیر بوده فقط لذت‌ِ خاطرات باقی می‌ماند.
اما حسین حق با تو است او هنوز باورش نشده که دیگر جوان نیست، که پیر است. نوشته‌ای: «نمی‌دانم چرا همه چیز برای‌ِ او ساده است. خیال می‌کند هیچ‌چیز ارزش ندارد که آدم خودش را وقفِ آن کند. با دسته گلی که آب‌ داده روزگارِ همه را سیاه کرده است. می‌دانی که او از همان بچگی کاسه‌یعقلش مو برداشته بود. به خیال‌ِ خودش می‌خواسته یک جور بارشان بار بشود. نمی‌داند که توفیرِ میان‌ِ محنت و محبت نقطه‌ای بیش نیست.» درباره‌ی سربه‌هوایی‌ِ حسین گفتم که من با تو جرومنجری ندارم. بعضی آدم‌ها هنرشان این است که بخیه به آب دوغ بزنند. حسین همیشه خیال می‌کند سرش تو حساب است. اما دردِ او این نیست که کاسه‌ی عقلش مو برداشته. با عقل‌ِ خشک و خالی بارِ کی بار شده است‌؟ اگر عروسیِ گل‌نسا پیش نمی‌آمد که حسین‌، به قول‌ِ تو، آن دسته گل را به آب نمی‌داد. من و تو دختری نداشته‌ایم که بدانیم بی‌جهیزیه عروس به خانه‌ی بخت فرستادن یعنی چه. خوب، این هم یک راهش است دیگر. آدم کامیونی را از توکارخانه، شبانه، بردارد بزند به چاک‌ِ جاده. زنش را هم محض‌ِ احتیاط ‌بنشاند پهلوی‌ِ دستش. یک کامیون‌ِ به ظاهر بی‌صاحب خیلی‌ها را وسوسه می‌کند، آن هم پدری که قرار است دخترش را عروس کند. خوب، چرا از این واقعه آن نتایجی را که دوست داری نمی‌گیری‌؟ به تریج‌ِ قبایت برمی‌خورد؟ اتفاقاً همه‌ی مقدمات‌ِ نتیجه فراهم است: کارگری زحمتکش، کارخانه‌ای وابسته‌، یعنی همان مالک‌ِ کامیون‌، به جوش آمدن‌ِ غیرت… تو بهتر از من می‌توانی این جور چیزها را پشت‌ِ هم ریسه کنی و نتیجه بگیری. اگر حسین شوهرِ خواهرت نبود و روزگارِ خواهرزاده‌هایت را سیاه نمی‌کرد یا دست‌کم با تو شور می‌کرد – لابد قضیه توفیر می‌کرد. اما حسین برایِ خودش دست به همچو کاری نزده. می‌خواسته بارِ دیگران بار بشود. اگر بد نمی‌آورد، اگر فقط دو بندِ انگشت سردرِ خانه‌ی‌ پسرعموی‌ِ حسین بلندتر بود، و کامیون می‌رفت تو آن حیاط دنگال همه چیز به خیرو خوشی سرمی‌گرفت.
خودت نوشته‌ای که مال‌خرها دیر کرده بوده‌اند و او مجبور بوده ‌کامیون را یک جوری از چشم‌ِ مردم پنهان کند. تو انظار که نمی‌توانسته انگِ آنِ کارخانه را روی‌ِ بدنه‌ی کامیون رنگ کند، آن‌هم انگِِ کارخانه‌ای که از کفرِابلیس مشهورتر است. حتی به فکرِ مال‌خرها هم بوده. فقط فکرِ آن دو بندِانگشت را نکرده بوده. شاید بی‌انصافی باشد بگوییم سرش توی‌ِ حساب نیست، که کاسه‌ی عقلش مو برداشته. دو بندِ انگشت به چشم نمی‌آید. ازقدیم گفته‌اند برای‌ِ آدم‌ِ بدبخت از در و دیوار می‌بارد. سقف‌ِ کامیون بگیرد به آهن‌ِ سردر و چارچوب کنده شود و دیوارِ خشت و گلی‌ِ همسایه چپ کند و بعد آن قشقرق به پا شود. اگر کس‌ِ دیگری جای‌ِ حسین بود از این هم بدتر می‌شد. خدا را شکر که دهن‌ِ حسین چاک و بست دارد. نوشته‌ای:«دست کمش این است که او را از کارخانه اخراج کنند و وادارندشان تا خانه‌ای را که به آن‌ها داده‌اند تخلیه کنند. این یعنی سیاه‌شدن‌ِ روزگارِ یک خانواده. بالاتر از این تنبیه دیگر وجود ندارد. حالا تو بگو این کارِ شیطان است‌، کارِ ملعونی که هر وقت پاهایش را به هم ‌می‌مالد هزار تا تخم‌ِ شیطان ازش پس می‌افتد. اما شیطان چه ربطی دارد به حسین؟» ربط دارد. اگر مردم ایمان‌شان را به شیطان فروخته باشند چی؟ مگر نمی‌گویند پول بچه‌ی شیطان است؟ حسین را چه کسی لو داد؟ برای‌ِ چی؟ تو مردم را یک جور دیگر می‌بینی، آن جور که هستند نمی‌بینی. نمی‌خواهی ببینی که بوی‌ِ خیر از مردم رفته. اگر این مردم خوب بودند به یک صد و بیست و چهار هزار پیغمبر حاجت نبود. خدا از سرِ تقصیرات‌مان بگذرد! کاش این یک ذره عقل را هم نداشتیم و غصه‌ی چیزی را نمی‌خوردیم. اگر دیوانگی غمی داشته باشد مال‌ِ دیگران است. آدم ‌ِدیوانه است که پادشاه‌ِ بی‌غم است نه آدم‌ِ بی‌اولاد. امثال‌ِ منوچهر وعبدالله که غمی ندارند.
من بارها به تو گفته‌ام این جمعه هم حرف‌های‌ِ زیادی دارم تا بزنم اگر شب‌ها هم هی کاغذ سیاه کنیم باز خیلی چیزها هست که از دست‌مان در برود. نه این که فراموش‌مان بشود. وقت کم می‌آوریم. یک روز به توگفته‌ام‌، به تعدادِ آدم‌های‌ِ دنیا دیوانه داریم. حالا اگر تو می‌خواهی، جد کرده‌ای‌، معنای‌ِ دیگری برای‌ِ دیوانه بودن‌ِ آدم‌ها بتراشی این به خودت مربوط است. اما این جور حساب و کتاب کردن، آخرش‌، کار دست‌ِ تو می‌دهد. اگر روزی ‌روزگاری شدی مثل‌ِ یکی از آن‌ها حق را به خودت می‌دهی، چون هیچ آدمی، به حساب ‌ِ تو، مسبب ‌ِ اعمال‌ِ خودش نیست و آدم‌ها سرنوشت‌شان راخودشان نمی‌سازند. من به عنوان‌ِ دوست، رفیق‌، به عنوان‌ِ کسی که‌ می‌توانم سرم را روی‌ِ شانه‌ات بگذارم، فقط وظیفه دارم به تو هشدار بدهم، از جگر نعره بکشم‌، حتی با دستی که خدا کند بشکند بزنم پس‌ِ کله‌ات تا حواست سرِ جا بیاید. اما اگر حالی‌ات نمی‌شود، اگر تصمیم‌ِ خودت را گرفته‌ای‌، دیگر کاری از دست‌ِ من ساخته نیست. بهت بگویم، بارها گفته‌ام، اگر بخواهی همین جور خیال ببافی آخرش‌، مثل‌ِ آن‌ها، عقل از کله‌ات درمی‌رود، مرا هم به دردِ بی‌درمان‌ِ خودت گرفتار می‌کنی.
آدم اگر یک زمانی، در جوانی، تو یک ماجرایی، دارودسته‌ای‌، وا داد یا زمین خورد که دیگر نباید تلافی‌اش را سرِ چیزهای‌ِ دیگر دربیاورد. مگر من نبودم؟ خودت که بهتر می‌دانی! گوشتم از زورِ غصه آب شد. اما مجبوربودم از گذشته‌ام برگردم، چشم‌هام را باز کنم. این مردم قابلیتش را ندارند که تو این‌همه براشان حنجره می‌خراشی، سنگ‌شان را به سینه می‌زنی. اگر به ‌دیگران و خودشان بد می‌کنند یا از زورِ سیاه‌کاری جنون به کله‌شان می‌زند چه ربطی دارد به سیاست؟ چه ربطی دارد به حکومت‌؟ فکر نکن ‌من دل‌ِ خوشی دارم، اگر پاش بیفتد حالا نمی‌شود همه چیز را نوشت، خودت که می‌دانی… خوب، چه می‌گویی‌؟ حرف‌ِ حساب جواب ندارد. خدا کند این طور باشد.
راستی، داشت یادم می‌رفت. باید با آن شروع می‌کردم. اما حالا مجالش نیست. می‌گذارمش برای‌ِ جمعه. درباره‌ی همان تکه ‌زمین‌ِ عمویم است‌، زمینی که نمی‌دانیم تو نقشه‌ی جدیدِ شهر افتاده تو خیابان یا قرار است بشود مسجد، پارک یا نمی‌دانم قبرستان. بی‌چاره‌عمویم هر کس را می‌بیند، به خصوص اگر کارمندِ شهرداری باشد یا با یکی از مقامات‌ِ شهر راه داشته باشد، از او درباره‌ی سرنوشت‌ِ زمینش می‌پرسد. همه‌ی فکر و ذکرش شده آن تکه زمین. اگر اتفاقی برای زمینش ‌بیفتد می‌ترسم بشود مثل‌ِ یکی از آن‌ها، بشود مثل‌ِ عبدالله. خدا بهش رحم کند. یادت باشد فردا چهارشنبه است. نوبت‌ِ تو است. مِجری‌ای را که گفته بودی خریده‌ای یا نه‌؟ حتماً قفل کوچکی به آن بزن تا دیگر نامه‌ها به دست‌ِ کسی نیفتد. لابد خیال می‌کنند زده است به کله‌مان. برای‌ِ من که دیگر توفیر نمی‌کند. بگذار خیال کنند. آن‌وقت دیگرنمی‌توانند ما را به دروغ‌ودونگ متهم کنند؛ چون کسی که به کله‌اش می‌زند شاید خیال ببافد اما دروغ نمی‌گوید. کاش می‌توانستیم وسط‌ِ هفته هم، یک روز، هم‌دیگر را ببینیم. من این‌جا، تنهایی، حوصله‌ام سرمی‌رود. نمی‌دانم اگر همین کوره سواد را هم نداشتیم و دیدارهای‌ِ جمعه نبود چه‌طورمی‌توانستم تاب بیاورم. خنده‌دار است، دوتا آدم تو یک شهر باشند اما نتوانند، هروقت دل‌شان خواست، یک‌دیگر را ببینند. تا جمعه. یار باقی، صحبت باقی.
تابستان 1371
مرثیه برای‌ِ زندگان، برای‌ِ فتح‌الله اسماعیلی
نویسنده: محمد بهارلو

مزدور

موج عظیم هیجان، پایکوبی و فریاد در پارک شهر رفته رفته به خاموشی گرایید. گروهی از مردم هنوز زیر درختان نارون ایستاده بودند. نور آبی چراغ خیابان دو کوچه آن طرف تر، مبهم و بی فروغ بر آنها می تابید. سکوتی خسته بر مردم سنگینی می کرد؛ بعضی از افراد جماعت کم کم به درون تاریکی خزیدند. چمن پارک زیر پای جمعیت لت و پار شده بود.
"مایک" می دانست که همه چیز تمام شده است. یأس را در درون خود حس می کرد. آنقدر خسته بود که انگار چند شب نخوابیده است، اما این خستگی رؤیا گونه و راحت بود. کلاهش را تا روی چشمهایش پایین کشید و به راه افتاد، اما پیش از ترک پارک، سرش را برای آخرین نگاه برگرداند.
میان جمعیت، کسی روزنامۀ مچاله شده ای را گیرانده بود و در هوا نگهداشته بود. "مایک" شعله ی آتش را می دید که اطراف پاهای جسدی برهنه و خاکستری که از درخت نارون آویزان بود می پیچید. برایش عجیب بود که سیاهان وقتی مرده اند به رنگ خاکستری کبود در می آیند. روزنامۀ مشتعل، سر مردهایی را که به بالا نگاه می کردند، مردهایی خاموش و بی حرکت را، روشن می کرد. آنها چشم از مرد به دار آویخته برنمی داشتند.
"مایک" از کسی که سعی داشت جسد را بسوزاند دلخور بود. به طرف مردی که در سایه روشن کنارش ایستاده بود سر برگرداند و گفت : «این کار هیچ فایده ای ندارد »
مرد بی آن که جوابی بدهد دور شد.
آتش روزنامه خاموش شد و پارک تقریبا ً در تاریکی فرو رفت. اما بی درنگ روزنامه مچاله شدۀ دیگری گیرانده شد و زیر پاها شعله کشید. "مایک" به مرد تماشا گر دیگری نزدیک شد و دوباره گفت : «این کار هیچ فایده ای نداره اون دیگه مرده. این کار هیچ آزاری به اون نمی رسونه»
مرد دوم من منی کرد اما نگاه از روزنامۀ مشتعل برنداشت. گفت : «کار خوبیه. کلی تو هزینۀ ایالت صرفه جویی می شه از اون گذشته، هیچ وکیل ناکسی هم نمی تونه تو این کار دخالت کنه »
"مایک" به تأیید گفت : «منم همینو میگم. هیچ وکیل ناکسی نباید دخالت کنه. اما سوزوندن اون آخه چه فایده ای داره؟»
مرد، که همچنان به شعله خیره ماند بود گفت: «اما عیب چندونی هم نداره» "مایک" به آن منظره چشم دوخت. حس کرد دلش گرفته است. از ماجرا سر در نمی آورد. چیزی بود که می خواست به خاطر بسپارد تا بعدا ً بتواند بازگویش کند، اما انگار خستگی دل آزار جلای صحنه را کدر می کرد. ذهنش می گفت که واقعۀ وحشتناک ومهمی است، اما چشمها و احساسش موافق نبود. خیلی هم عادی بود، نیم ساعت پیش، که همراه با جماعت زوزه می کشید و تلاش می کرد فرصتی بیابد و به کشیدن طناب کمکی بکند، سینه اش چنان انباشته بود که فهمید دارد گریه می کند. اکنون همه چیز مرده بود، همه چیز غیر واقعی بود ؛ جمعیت انبوه انگار از آدمک های خشک درست شده بود. در روشنایی شعله، چهره ها مثل چوب بی حالت بود. "مایک" این خشکی و غیر واقعی بودن را در خودش هم احساس می کرد. سر انجام برگشت و از پارک بیرون رفت.
به محضی که از محدودۀ جماعت دور شد، احساس تنهایی تلخی وجودش را فرا گرفت. به سرعت در امتداد خیابان راه افتاد. آرزو می کرد کس دیگری نیز با او همراه بود. خیابان عریض، خلوت و خالی بود و مثل پارک غیر واقعی می نمود. دو خط پولادین تراموا، درخشان زیر پرتو چراغهای برق تا پایین خیابان گسترده بود، و ویترین های تاریک مغازه ها، نور چراغ های حباب دار نیمه شب را باز می تاباند.
دردی خفیف رفته رفته در سینۀ "مایک" جا گرفت. جای درد را با انگشتانش لمس کرد؛ عضلاتش هم دردناک شده بود. آنگاه به خاطر آورد که هنگام یورش جماعت به در بسته زندان خود او در صف جلو بود. صفی هجوم آورنده از چهل مرد، " مایک" را مثل کله قوچی به در زندان کوبیده بود. در آن هنگام درد را چندان حس نکرده بود، و حتی اکنون هم درد انگار کیفیت ملال آور تنهایی را داشت.
دو کوچه بعد، کلمۀ آبجو با نئون روشن بالای پیاده رو آویزان بود. "مایک" به طرف آن شتافت. امیدوار بود کسانی آنجا باشند و با گفتگو های خود سکوت را از بین ببرند. امیدوار بود کسانی آنجا باشند که در ماجرای لینچ شرکت نداشتند.
می فروش در میخانۀ کوچکش تنها بود، مردی ریز اندام، میان سال با سیبیلی نازک و غمبار و حالتی چونان موشی فرتوت، دانا، پریشان و ترسان.
"مایک" که داخل شد سری تکان داد و گفت: «انگار داشتی تو خواب راه می رفتی» " مایک" با تعجب براندازش کرد و گفت : «درست همون چیزی رو گفتی که حس می کنم، مثل راه رفتن تو خواب. »
«می خوای یه پیک برات بریزم.»
"مایک" درنگ کرد. «نه. انگار تشنمه یه آبجو می خورم…. تو هم اونجا بودی؟ » مرد ریزاندام، سر موش وارش را دوباره تکان داد و گفت : «آخرای ماجرا. بعد از اینکه بالا کشیده بودنش و همه چیز تموم شده بود. حساب کردم خیلیا باید تشنه باشن، این بود که برگشتم و کرکرۀ مغازه رو کشیدم بالا. اما تا حالا جز شما کسی نیومده. شاید اشتباه کردم»
"مایک" گفت : «شایدم بعدا ً بیان. هنوز خیلیاشون تو پارک اند.. دیگه آروم شدن. بعضی هاشون می خواسن با روزنومه بسوزوننش. اما خوب این کارا چه فایده ای داره؟ »
می فروش ریز اندام گفت : «اصلا ً فایده ای نداره » و سیبیل نازکش رو تاباند.
"مایک" کمی نمک در آبجوش ریخت و جرعۀ بزرگی سرکشید و گفت : «آخیش. داشتم از پا در میومدم.»
می فروش روی پیشخان بار به طرف او خم شد. چشمهایش برق می زد. «از اول تا آخرش اونجا بودی تا زندون و همه اش؟ »
"مایک" دوباره جرعه ای نوشید و بعد به درون آبجویش و به دانه های حباب که از ذرات نمک ته لیوان بالا می آمد نگاه کرد و گفت : «همه اش. من جزو اولین نفرا، داخل زندان شدم و کمک کردم که طناب رو بکشن. بعضی وقتا مردم خودشون باید قانون رو به دست بگیرن. وقتی وکلای ناکس وارد میدون می شن کارو خراب می کنن.»
سر موش وار بالا و پایین تکان خورد و گفت : «گل گفتی. وکلا اونا رو از هر معرکه ای نجات می دن. به گمونم سیاهه واقعا ً گناهکار بود.»
«معلومه که بود! یکی می گفت حتی اعترافم کرده. »
سر موش وار بار دیگر از روی پیشخان بار به او نزدیک شد.
«چطوری شروع شد برادر ؟ همه چیز تموم شده بود که من رسیدم، بعدش هم یه دقه بیشتر اونجا نموندم. برگشتم کرکره مغازه رو بکشم بالا تا اگه یکی از بر و بچه ها خواست لبی تر کنه اونجا باشم.» "مایک" لیوانش رو تا ته سر کشید و آن را به جلو هل داد تا دوباره پر شود.
«آره، البته همه خبر داشتن که داره یه اتفاقایی می افته. من تو یه دکه روبروی زندون بودم که یکی اومد تو و گفت منتظر چی هستین؟ اونوقت رفتیم اونطرف خیابون. عده ی زیادی جمع شده بودند و عده ی زیاد دیگه ای هم اومدن. همه مون اونجا وایساده بودیم و داد می کشیدیم. بعد کلانتر اومد بیرون و نطق کرد، اما ما با داد و بی دادمون نطقشو کور کردیم. یکی از بچه ها با تفنگ کالیبر بیست و دو، حاشیۀ خیابون راه افتاد و چراغها رو یکی یکی با تیر داغون کرد. بعدشم به زندون حمله کردیم و درهاشو شکستیم. کلانتر خیال نداشت دست به کاری بزنه. براش خوبیت نداشت یه مشت آدم محترم رو به خاطر نجات یه حیوون سیاه لت و پار کنه»
مرد می فروش گفت: «از اون گذشته انتخابات هم داره نزدیک می شه»
«آخرش، کلانترشروع کرد به داد و فریاد که بچه ها زندونی اصلی رو بیارن، تو رو خدا اون اصل کاری رو بیارین، تو سلول چهارمه»
" مایک" آهسته گفت: «یه جوری بود که آدم دلش می سوخت. زندونی های دیگه کلی ترسیده بودند. اونا رو از لای میله ها می تونستیم ببینیم. همچو قیافه هایی رو هیچ وقت ندیده بودم»
می فروش هیجان زده لیوان ویسکی کوچکی را برای خودش ریخت، آنرا سر کشید و گفت : «زیاد هم نمی شه سرزنششون کرد. فرض کن سی روز تو زندون باشی و بعد یه دسته لینچ کننده بریزن تو. البته که می ترسی نکنه عوضی بگیرن»
«منم همنو می گم. یه جوری بود که آدم دلش می سوخت. خلاصه، رفتیم به طرف سلول سیاهه. شق و رق ایستاده بود با چشمهای بسته مثل سیاه مست ها. یکی از بچه ها انداختش زمین ولی بلند شد، بعد یکی دیگه حسابی مالوندش، جوری که سیاهه افتاد و سرش خورد به کف سیمانی سلول» "مایک" روی پیشخان باز خم شد و با انگشت سبابه اش آرام روی چوب صیقل شدۀ آن ضرب گرفت. «البته این نظر منه، به گمونم همین اونو کشت. برای اینکه وقتی کمکش کردم لباساشو در بیاره، تکون نخورد و وقتی هم دارش کشیدیم اصلا ً تکون نخورد. آره، برادر، به گمونم بعد از ضربه نفر دومی دیگه کلکش کنده بود. »
«در هر حال نتیجه اش یکیه»
«نه. یکی نیس. هر کاری باید درست انجام بشه. باعث و بانیش خودش بود و حالا هم باید تقاصشو پس می داد. » " مایک" دستش را به جیب شلوارش برد و یک تکه پارچۀ آبی رنگ پاره شده بیرون آورد.
«این یه تکه از شلواریه که پاش بود »
می فروش به جلو خم شد و پارچه را به دقت وارسی کرد. سرش را به طرف "مایک" تکان داد و گفت : «یه دلار می خرمش»
«نه بابا حرفشم نزن»
«خیلی خب دو دلار برای نصفش ! »
" مایک" با بد گمانی نگاهش کرد. «می خوای چه کارش کنی ؟»
«گیلاستو بده به من یه آبجو مهمون من باش. با سنجاق می چسبونمش به دیوار ؛ یه کارت کوچولو هم زیرش می ذارم. بچه هایی که می یان اینجا خوش دارن بهش نگاه کنن.»
"مایک" با با چاقوی جیبی اش تکۀ پارچه را به دو نیم کرد و دو سکه نقرۀ یک دلاری از می فروش گرفت. مرد ریزه نقش گفت : «یکی رو می شناسم که کارتهای قشنگی می نویسه که زیرش بچسبونم.»
بعد محتاطانه افزود: «خیال می کنی کلانتر کسی رو توقیف کنه؟»
«گمون نکنم. چرا برای خودش دردسر درست کنه؟ امشب کلی رای تو اون جمعیت خوابیده بود. بچه ها که همه برن کلانتر می یاد طنابو می بره و سیاهه رو می یاره پایین و قال قضیه رو می کنه. »
می فروش نگاهی به در انداخت و گفت : «انگار اشتباه کردم که بچه ها می یان لبی تر کنن. دیگه داره دیر می شه.»
"مایک " گفت : «منم دیگه باید برم خونه. خیلی خسته م»
«اگه طرفای جنوب می ری، صبر کن کرکرۀ مغازه رو بکشم پایین و باهات راه بیافتم. من تو خیابون هشتم جنوبی زندگی می کنم »
«عجب. دو کوچه بالاتر از خونۀ ما. من تو خیابون ششم جنوبی هستم. باید درست از جلوی خونۀ ما رد بشی. عجیبه که هیچ وقت تو رو این حوالی ندیدم.»
می فروش لیوان "مایک" شست و پیش بند درازش را درآورد. کلاه و کتش را پوشید، به طرف در راه افتاد و تابلو نئون قرمز رنگ و چراغ های مغازه را خاموش کرد. لحظه ای هر دو مرد در پیاده رو ایستادند و به پشت سر طرف پارک نگاه کردند. شهر ساکت بود. صدایی از پارک شنیده نمی شد. پاسبانی در کوچۀ بالا تر گشت می زد و نور چراغ قوه اش را به درون ویترین های مغازه ها می انداخت.
"مایک" گفت : «می بینی ؟ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده»
ـ «آره، لابد بر وبچه ها رفتن جای دیگه لبی تر کنن»
"مایک" گفت : «منم همینو بهت گفتم»
در امتداد خیابان خالی پیش رفتند و به طرف جنوب، بیرون از ناحیۀ تجاریپیچیدند. می فروش گفت: «اسم من ولشه. فقط دو ساله به این شهر اومدم. »
بار دیگر تنهایی بر "مایک" چیره شد. گفت: «عجیبه » و سپس افزود : «من درست توی همین شهر به دنیا اومدم، تو همین خونه ای که الانم زندگی می کنم. زن دارم اما بچه ندارم. هر دومون تو این شهر به دنیا اومدیم. همه ما رو می شناسن. »
چند کوچه را پشت سر گذاشتند. دیگر از مغازه ها خبری نبود و در دو سوی خیابان خانه های زیبایی با باغچه های سرسبز و چمن های یک دست دیده می شد. سایۀ بلند درخت ها بر اثر نور چراغ های خیابان، روی پیاده رو افتاده بود. دو سگ ولگرد آهسته می گذشتند و همدیگر را می بوییدند.
"ولش" به آرامی گفت : «نمی دونم چه جور آدمی بود سیاهه رو می گم»
"مایک" از عمق تنهاییش جواب داد : «روزنومه ها همه نوشته بودن که آدم ناکسی بوده. من همۀ روزنومه ها رو می خونم. همه شون همینو نوشته بودن.»
«آره. منم می خونمشون. اما جای تعجبه من سیاه های خیلی خوبی رو می شناسم.»
"مایک" سرش را گرداند و به اعتراض گفت: «خب، من هم چند تا سیاه خوب می شناختم. من با سیاه هایی کار کردم که از سفیدا هیچ دست کمی ندارند، از هر سفیدی که دلت بخواد باش آشنا بشی. ناکس اصلا ً توشون نبود.»
تلخی کلامش "ولش ِ" ریزه نقش را لحظه ای ساکت کرد. سپس گفت : «راستش، نمی شه گفت چه جور آدمی بود ؟»
«نه، نمی شه گفت همین طور شق و رق وایساده بود، با دهان بسته و چشم هایی که روی هم فشرده بود و دستایی که از دو طرف آویزان بود. اونوقت یکی از بچه ها مالوندش. به نظر من بیرونش که آوردیم دیگه مرده بود. »
"ولش" قدمهایش را کند کرد و گفت : «تو این مسیر باغچه های قشنگی هس. خیلی پول باید صرف نگه داریشون بشه. »
آنقدر به "مایک" نزدیک شد که شانه اش با بازوی او تماس پیدا کرد.
«من هیچ وقت تو لینچ نبودم. نمی دونم چه اثری رو آدم می ذاره بعدش ؟ »
"مایک" از او کنار کشید و گفت : «هیچ اثری رو آدم نمی ذاره» سرش را پایین انداخت و قدمهایش را تند کرد. می فروش ریزه نقش مجبور شد برای رسیدن به " مایک" تاخت بردارد. چراغهای خیابان کمتر و هوا تاریک تر و امن تر شده بود. "مایک" ناگهان گفت : «باعث می شه آدم یه جور حالت لختی و خستگی پیدا کنه، در عین حال یه جور رضایت هم حس می کنه. جوری که انگار کار خوبی کرده اما خسته و خواب آلوده » گامهایش را آهسته کرد.
«نگاه کن، چراغ آشپزخونه روشنه. من اینجا زندگی می کنم. عیال منتظرم بیدار مونده. » " مایک" جلو خانۀ کوچکش ایستاد.
"ولش" هم با بی قراری کنارش ایستاد و گفت : «هروقت یه گیلاس آبجو یا یه پیک ویسکی خواستی، بیا سراغ من. مغازه تا نصفه شب بازه. من با دوستام خوب تا می کنم.» و مثل موش پیری از آنجا دور شد. "مایک" داد زد : «شب بخیر»
خانه اش را دور زد و از در پشت داخل شد. زن لاغر و بدخلقش کنار اجاق گاز روشن نشسته بود و خودش را گرم می کرد. نگاه شکوه آلودش را به "مایک" که در آستانۀ در ایستاده بود گرداند.
آنگاه چشمهایش گشاد شد و روی صورت "مایک" ماند و با صدای خشنی گفت: «با یه زن بودی ؟ با کدوم یکیشون بودی؟»
"مایک" خندید : «خودتو خیلی با هوش می دونی آره؟ آدم باهوشی هستی مگه نه ؟ چطور شده خیال می کنی من با یه زن بودم؟ »
زن به تندی گفت: «خیال می کنی نمی تونم از نگاهت بفهمم؟»
"مایک" گفت: «اگه تو اینقدر باهوشی و خیلی سرت می شه، پس منم یک کلوم حرف نمی زنم. می تونی منتظر روزنامۀ فردا صبح باشی»
"مایک" تردیدی را که در چشمان قانع نشدۀ زن موج می زد، دید.
زن گفت: «قضیۀ سیاهه بود؟ سیاهه رو گرفتنش؟ همه می گفتن که می گیرنش.»
«اگه اینقدر باهوشی، خودت ته و توشو در آر. من هیچی بهت نمی گم.»
" مایک" از درون آشپزخانه به حمام رفت. آینۀ کوچکی به دیوار آویخته بود. کلاهش را از سرش برداشت و به صورتش نگاه کرد. با خود اندیشید : «به خدا حق با عیال بود. درست همون چیزیه که احساس می کنم.»
نویسنده: جان اشتاین بک (john steinbeck)
مترجم: پرویز امین زاده

حروف چین: شهرزاد میرزا عابدینی

روز شمار

تبهکار معروف «کوگلر» که به چند جنایت دست زده و بارها حکم دستگیریش صادر شده‌‌‌‌ بود و لشکری از ژاندارم و کارآگاه در پی‌اش می‌گشت سوگند یاد کرده‌بود که نگذارد دستگیر شود. راستی هم تا زنده بود دست کسی به او نرسید . آخرین خونی که کرد قتل نهمش بود یعنی ژاندارمی که آمده‌بود دستگیرش کند. البته ژاندارم از پای درآمد ولی خودش هم هفت گلوله خورد که دست کم بی‌گفتگو سه تاش مرکبار بود . بدین ترتیب :به صورت ظاهر از کیفیت زمینی جان به در برد.
اجل چنان ناگهانی فرا رسید که کوگلر حتی فرصت درد کشیدن پیدا نکرد. همین که روانش قالب تن را تهی کرد ،به آن جهان دیگر شتافت جهانی خارج از فضا، جهانی خاکستری ، ببی‌نهایت خلوت و خاموش ، با غرابتی شگفتی آور ؛ منتها اسبا شگفتی وی نشد . برای مردی که حتی زندان‌های آمریکا را پشت سر گذرانیده باشد آن دنیا هم ، در، بر همان پاشنه می‌گردد که این یکی ، و هر کسی می‌تواند با کمی تهور راه خودش را باز کند، مثل همه جا.
سرانجام زمان آن فرارسید که کوگلر به داوری آخرین که هیچکس را از آن گریزی نیست فراخوانده شود. با در نظر داشتن این که در آسمان ، همیشۀ آزگار حالت فوق‌العاده برقرار است، بر خلاف انتظاری که کوگلر از کردۀ خود داشت ، او را به جلسۀ سنا بردند نه به دادگاه جنایی . جلسه بسیار ساده ترتیب یافته بود عین روی زمین به دلایلی که به زودی خواهید دانست . صلیبی هم وجود نداشت که معمولا ً گواهان بدان سوگند می‌خورند . شمار داوران سه تن بود که همگی سن و سالشان بالا بود ، مشاورانی برجسته با قیافه‌هایی یخ‌زده و عبوس، تشریفات هم تا اندازه‌ای یکنواخت بود :
کوگلر فردیناند ،بدون شغل، زاد روز ، فلان، مرگ…
اینجا پی بردند که تاریخ مرگش را نمی‌دانند . همان دم فهمید که این فراموشی ، در نظر اعضای دادگاه ،او را گنه‌کار جلوه‌گر ساخت. از این رو اخمش را در هم کشید.
رئیس دادگاه پرسید: شما در کجا خود را گنه‌کار می‌دانید؟
کوگلر با سرسختی گفت:در هیچ حا.
رئیس اشاره کرد تا گواه را حاضر کنند .
پیری با وقار، بلند بالا، با شنلی آبی و ستاره‌هایی زرین رو به روی کوگلر فرود آمد . به ورود او داوران از جای برخاستند ، کوگلرهم بر خلاف دلخواه بلند شد. گفتی جادو شده. اعضای دادگاه تا نشستن پیر ننشستند . رئیس شروع کرد:
گواه: به خدای همه دان ،سنای آخرین شما را فراخوانده تا شهادت شما را دربارۀ کوگلر فردیناند استماع کند. از آنجا که شما کما‌ل حقیقت را می‌دانید دیگر سوگند لازم ندارید. ما فقط از شما تقاضا داریم در تائید ادعانامه ، از خود ماجرا صحبت کنید و با نقل خرده‌کاریهایی که جنبۀ خاص قضایی ندارد ، خود را گمراه نکنید ، و اما شما کوگلر، از شما خواهش می‌شود سخنان شاهد را قطع نکنید. با قبول اینکه ایشان به همه چیز واقفند ، انکارهای شما پشیزی نمی‌ارزد. از ایشان خواهش می‌شود شهادت خود را بدهد.
رئیس پس از این حرف‌ها آسوده خاطر آرنج‌ها را روی جایگاه گذاشت و عینک دسته طلایی خود را برداشت. پیدا بود که خود را برای شنیدن نطق طولانی شاهد آماده می‌کند . سالخورده‌ترین قضات هم مهیای خواب شد. سرمنشی ، دفتر عمر خود را گشود.
شاهد کبیر پس از سرفه‌ای سبک شروع کرد: بله، کوگلر فردیناند ، فردیناند کوگلر، فرزند مشاور وزارتی، از همان آغاز کودکی،نازپرورده بود و لوس: پسر جان ، آن چه جنونی بود که ناگهان به سرت زد! او مادرش را می‌پرستید ، ولی از بروز دادن این احساس شرم داشت، از این رو خود را به سرکشی و بی‌انضباطی زد. به یاد می‌آوری آن روز که پدرت خواست برای گل‌دزدی از باغ سردفتر ، تنبیهت کند ، چطور شستش را گاز گرفتی؟
ـ برای خاطر«ایرما» دختر مأمور دارایی کنده بودم.
شاهد گفت: می‌دانم در آن زمان هفت سا‌ل داشت . دیگر خبر نداری بعد چه بر سرش آمد؟
ـ نه.
او با «اسکار» پسر صاحب کارخانه ازدواج کرد . از پسره دچار بیماری‌های مقاربتی شد و پس از انداختن بچه‌اش ، جان به جان آفرین تسلیم کرد. «رودا زاروبا» را به خاطر می‌آوری؟
ـ او چه شد؟
این جوان وارد نیروی دریایی شد تا در بمبئی جهان را بدرود گوید. شما دو نفر شرترین پسر بچه‌های محله بودید. کوگلر فردیناند از سن ده سالگی از به دزدی زد و از دروغ خودداری نکرد، به بدترین محفل‌ها آمد و رفت کرد، معاشرت با همان گدای باده گسار «دلابولا» که کوگلر توشه‌اش را با او قسمت می‌کرد….
داور تکانی به خود داد و به نشانۀ این‌که این‌جا جای طرح این گونه مسائل نیست؛ و کوگلر با شرمندگی پرسید :خوب دخترش….بر سر او چه آمد؟
شاهد گفت: ماریت؟ و پاک گمراه شد. از چهارده‌ سالگی از راه به در رفت و در بیست سالگی از پا درآمد. در دم آخر جان دادن ،از تو یاد کرد …. تو از چهارده سالگی مست می‌کردی، و از خانه‌ات می‌گریختی . پدرت از غم و غصۀ تو فرسوده شد و از بین رفت و مادرت از بس اشک ریخت سوی چشمش را از دست داد . تو خانواده‌ات را بی‌آبرو کردی، خواهر کوچکت را بگو، «مارتین» آن خواهر زیبا، بی‌شوهر ماند، چون کسی حاضر نشد به‌خاطر چشمان آهوی او، به جرگۀ یک خانوادۀ بدکاره قدم بگذارد…. او هنوز تنها و بی‌چاره در قید حیات است، و با خرده دوخت و دوزی که آدم‌های دلسوز به او می‌دهند بخور و نمیری درمی‌آورد و جان می‌کند…
هم اکنون دارد چه کار می‌کند؟
حالا رفته به دکان «ولسک» که نخ بخرد و سوزن به تخم چشمش بزند…. آن دکه را به یاد داری؟ همان جا که روزی تو عقیقی خریدی، آن زمان شش ساله بودی و همان روز اول این شیخک را گم کردی، انگار آبی بود که به زمین فرو رفت…. یادت هست که از خشم و نومیدی چه اشک‌ها ریختی؟
کوگلر ناگاه به هیجان آمد و پرسید: راستی کجا آب شد و فرو رفت؟ رفت به جوی پای ناودان. بدان که پس از سی سال هنوز هم آن‌جا افتاده…. هم اکنون در کرۀ خاکی باران می‌بارد و آن شیشه سنگ در آب خنک غوطه می‌زند و جست‌ وخیز می‌کند…. کوگلر که از تأثر،خرد شده‌بود سر به زیر انداخت…. رئیس عینکش را میزان کرد و آرام گفت: حضرت گواه برگردیم سر مطلب. آیا متهم مبادرت به قتل هم کرده‌است؟
شاهد با سر تأیید کرد: نه نفر را کشته. اولی را در یک زد و خورد و برای همین به زندان افتاد و در همان جا فاسد شد . دومی معشوقۀ بی‌وفایی بود و برای این قتل محکوم به اعدام شد ولی فرار کرد. سومی پیرمردی بود که او جیبش را زد. چهارمی یک شبگرد….
کوگلر با تعجب پرسید: چه طور مگر او مرد؟
آری، پس از سه شبانه روز درد و شکنجۀ جانسوز جان سپرد و شش بچه از خودش باقی گذاشت…. دو نفر بعدی زن و شوهر پیری بودند که او با تبر کارشان را ساخت و تنها پولی که از آن‌ها به چنگ آورد شانزده کورون بود و بس، در صورتی که بیست هزار کورون هم در نهانگاه داشتند….
کوگلر از جا پرید: خواهش می‌کنم بفرمایید کجا گذاشته بودند؟
توی تشک پوشا‌ل . در کیسۀ متقال کوچکی زیر تشک.همه پولی را که از ربا و دنائت می‌انباشتند آن‌جا می‌نهادند. نفر هفتم را در آمریکا به قتل رسانیده.هم‌وطنی که به آن‌جا مهاجرت کرده‌بود و آه نداشت که با ناله سودا کند….
کوگلر بهت زده آهسته گفت: پس بگو توی تشک کاه بوده.
گواه ادمه داد: بله…. هشتمی راهگذری بود که می‌خواست جلو او را هنگام فرار بگیرد. در آن زمان از مرض ورم استخوان چنان رنجی می‌کشید که داشت دیوانه‌اش می‌کرد…. دوست من، تو که دردی نداشتی… نفر نهم پاسبانی بود که درست چند لحظه پیش از سرآمدن عمر خودش او را از پا درآورد.
رئیس پرسید: او را به چه دلیل کشته؟
شاهد پاسخ داد: به همان دلیل که آن‌های دیگر را : از سر غضب،برای حرص ما‌ل، گاه با قصد پیشین، گاه بدون قصد، گاه از روی شهوت و غالبا ً از روی تندرستی و احتیاج…. او عیاری گشاده دست بود وبه همنوع خود کمک می‌کرد. دربارۀ زن‌ها نیکوکار بود ، حیوانات را بسیار دوست داشت، هرگز زیر قولش نمی‌زد. آیا از کارهای نیکش هم چیزی باید گفت؟
رئیس گفت: ممنون. نتیجه ندارد… متهم، آیا تو چیزی داری در دفاع از خود بگویی؟
کوگلر با لحنی بی‌تفاوت گفت: نه .
زیرا دیگر همه جیز برایش یکسان شده‌بود.
رئیس اعلام داشت: « تنفس . دادگاه وارد شور می‌شود.»
و سه مشاور از آن‌جا دور شدند . گواه و کوگلر در تالار جلسه تنها ماندند. کوگلر با سر اشاره‌ای به آن‌ها که به بیرون می‌رفتند کرد و پرسید: این‌ها که هستند؟
شاهد پاسخ داد: آدم‌هایی مثل خودت. روی زمین آن‌ها کارشان قضاوت بود، از این رو این‌جا هم از تجربه‌شان استفاده می‌شود. کوگلر ناخن‌هایش را جوید.
من خیال می‌کردم که …. در واقع هرگز به این جریان فکر نکرده‌بودم، ولی انتظار داشتم شما قاضی باشید به عنوان…. عنوان داور…
پیر بالا بلند جمله را تمام کرد: به عنوان داور دادر… ولی درست به همین سبب است، می‌فهمی؟ از آن‌جا که من به همه چیز واقفم دیگر به هیچ وجه نمی‌توانم داوری کنم… «کوگلر» آیا نمی‌دانی بار آخر کی تو را لو داد؟ کوگلر جا خورد و گفت: نه.
«لوکا» همان زنک پیشخدمت، از روی حسادت.
کوگلر جسارت ورزید: ببخشید، انگار شما فراموش کردید بگویید که در شیکاگو هم آن «تدی» رذل را کشته‌ام….
شاهد حرفش را قطع کرد: نه بابا او نجات پیدا کرد، هنوز هم زنده است، من خوب می‌دانم که او آدمی سخن‌چین است. از این عیب که بگذریم، دوست عزیزم، مرد نیکی است، عاشق بچه‌هاست.خیال مکن که صد در صد آدم رذلی است.
کوگلر اندیشه کنان پرسید: قاضی جان…. پس چرا تو خود داوری نمی‌کنی؟
درست برای دانستن همه چیز. وقتی داورها همه چیز را بدانند، همه چیز را، دیگر چگونه می‌توانند قضاوت کنند؟ تنها کاری که از ایشان برآید فهمیدن است، فهمیدن تا حد بیچاره شدن…. از خودم بگیریم، من چطور می‌توانستم دربارۀ تو حکم کنم؟ قاضی بینوا جز بزهکاری‌های تو دیگر از چه آگاه است ولی من همه چیز تو را می‌دانم. همه چیزت را کوگلر، برای همین است که نمی‌توانم دربارۀ تو داوری کنم.
خوب چرا حتی این‌جا هم باید آدم داوری کند؟
 زیرا که انسان برای انسان ساخته شده‌است. چنان‌که می‌بینی من جز گواه چیزی نیستم. و اما دربارۀ مجازات…. این آدم‌ها هستند که تصمیم می‌گیرند…. در همه جا، کوگلر باور کن، همین‌طور خیلی خوب است، آدمی جز در خور قضاوت آدمی نیست.
در این لحظه اعضای دادگاه از شور برگشتند و رئیس سنای آخرین با نوایی پرجبروت اعلام داشت: کوگلر فردیناند به گناه نه بار قتل عمد، آدم کشی و دزدی مسلحانه، برای نقض اقامت اجباری، برای حمل اسلحۀ ممنوع ، بعلاوه دزدی گل سرخ ، به دوزخ جاوید محکوم می‌گردد. حکم از هم اکنون قابل اجراست…. لطفا ً نفر بعدی! متهم «ماشا فرانسوا ! »
نویسنده: کارل چاپک (Karel-Capek)
مترجم: جهانگیر افکاری
حروف چین: شهرزاد میرزا عابدینی

گذرنامه

گزیده کوتاهی از کتاب «گذرنامه» نوشته هرتا مولر، برنده‌ی‌ نوبل:
دور وبر بنای یادبود جنگ رز روییده است. انبوهی از رز. بوته ‌های رز آن قدر بلند شده اند که چمن ها را خفه کرده‌اند. غنچه ‌های سفیدشان مثل کاغذ لوله شده­اند. برگ هاشان خش خش می‌کند. خورشید طلوع می کند. به زودی روز خواهد شد.
ویندیچ هر روز صبح همان‌طور که توی راه آسیاب دوچرخه‌اش را پا می‌زند روز را می‌شمرد. روبروی بنای یادبود جنگ سال‌ها را می‌شمرد. وقتی به اولین درخت تبریزی پشت آن می‌رسد جایی که همیشه توی همان چاله هر روز می‌افتد روزها را می‌شمرد. و شب وقتی ویندیچ در آسیاب را قفل می‌کند سال‌ها و روزها را دوباره می‌شمارد.
از فاصله دور هم می‌تواند بوی گل رز‌های سفید و بنای یادبود جنگ و درخت تبریزی را ببیند. و وقتی هوا مه آلود است، بلند که می‌شود سفیدی رزها و سفیدی سنگ‌ها روبروی او را پوشانده‌اند. ویندیش رکاب می‌زند. صورت ویندیش نم شده است و او دوچرخه‌اش را می‌راند تا وقتی که به آن جا برسد. دوبار خار‌های انبوه رز خالی بودند و علف‌‌های هرز زیر آن پژمرده. دوبار تبریزی آن قدر عریان بود که چوب آن تقریبا ترک خورده بود. دوبار مسیر را برف پوشانده بود.
ویندیچ تا بنای یادبود جنگ دو سال را می‌شمارد و تا چاله گود کنار تبریزی دویست و بیست و یک روز.
هر روز وقتی ویندیچ توی چاله کنار تبریزی می‌افتد فکر می کند دیگر آخرش است.
از وقتی که ویندیچ تصمیم گرفته مهاجرت کند انتها را همه جای روستا می‌بیند. و زمان برای کسانی که می‌خواهند بمانند ساکن مانده است. و ویندیچ می‌بیند که نگهبان شب جایی فراتر از انتها ایستاده است.
و بعداز این که ویندیچ دویست و بیست و یک روز را شمرده و توی چاله افتاده، برای اولین بار از دوچرخه پیاده می‌شود. دوچرخه‌اش را به درخت تکیه می‌دهد. صدای قدم‌‌هایش بلند هستند. کفتر‌های وحشی از حیاط کلیسا پرواز می‌کنند، به اندازه نور خاکستری هستند فقط سر و صدایشان آن‌ها را متفاوت می‌کند.
نویسنده: هرتا مولر
مترجم: دنا فرهنگ

درباره رمان:
این رمان در سال ۱۹۸۱ به زبان آلمانی نوشته شده و مارتین هولمز آن را به انگلیس برگردانده است.
رمان سرگذشت آسیابانی را نقل می‌کند که در روستایی آلمانی زبان در رومانی زندگی می‌کند و تقاضای اجازه مهاجرت به آلمان می‌کند.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.