داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دست بردار!

سحر بود و خیابان‌ها پاکیزه و خلوت، در راه رفتن به ایستگاه راه آهن بودم. همین که ساعت برج را با ساعتم مقایسه کردم، دریافتم که از آنچه فکر می‌کردم، دیرتر شده بود. باید شتاب می‌کردم، هراس این کشف، مرا در ادامی‌ راهم نامطمئن می‌ساخت، هنوز شهر را خوب نمی‌شناختم، خوشبختانه پاسبانی در آن نزدیکی بود، به سویش دویدم و نفس نفس زنان نشانی را از او پرسیدم. تبسمی‌بر چهره اش نقش بست و گفت: «از من نشانی می‌پرسی؟» گفتم: «بله. آخر نمی‌توانم آنجا را بیابم.» پاسبان گفت: «دست بردار، دست بردار!» بعد با جهشی بلند همچون کسانی که می‌خواهند در تنهایی بخندند، از من روی گرداند.
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: سید سعید فیروزآبادی

حروف‌چین: شهاب لنکرانی
منبع: دنیای سخن شماره 84 

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1235
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.