داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شجره النور یا درخت روشنایی

با همراهم نشسته بودیم نگاه می‌کردیم، نشستن به گونه‌ای بود که انگار پیش از دیدن و سخن گفتن، بر جای‌گاه تماشاچیان نشسته بودیم. بر سکوی نمایش، سه درخت در تاریکی پدیدار شدند که پیکرهایی زنانه داشتند. کشیدگی شاخه و تنه‌های آن‌ها زنانه بود. از خمیدن و به هر سو کشیدن و دوبارهراست ایستادن‌شان پیدا بود که آیینی به جای می‌آورند. چشم به کشیدگی تنه و شاخه‌ای داشتیم که ناگاهیکی از سه درخت به رنگ خون درآمد از آتشی که در شاخه‌هایش پیچیدهبود و به هر سو زبانه می‌کشید. با این که می‌سوخت، همان آیین را به جای می‌آورد تا جایی که دیگر سرخی آتش نبود و درخت یک‌پارچه سیاه شد و با این که دیگر نمی‌سوخت، همان کشیدگی اندام و رفتار زنانه در تنه و شاخه‌هایش آشکار بود و ما از دیدن آن خرسند بودیم.
چیزی نگذشت که آن درخت از جای خود اندکی پس ایستاد، ما دیدیم که تن پوش بلند سیاهش در هم پیچید و باد کرد و از پشت آن پرده سیاه درهم پیچان، مرد جنگ‌جویی درآمد که لخت بود، تنها شلوارکی تا زانو داشت و شمشیری کوتاه در دست. شتابان از درخت دور شد و کی مانده تا جای‌گاه پلکانی تماشاییان، پیش روی ما ایستاد و در گوشه ای از سکوی نمایش، جنگ آغاز کرد با هماوردی که نه خود می‌دیدش و نه ما می‌دیدیم.
در همان دم که این مرد از پشت آن درخت یا چادر باد کرده در هم پیچیده سیار جنبان پدید آمد و برای جنگ کردن به میدان دوید، جنگ‌جویی دیگر از سایه تاریک پشت همان درخت جهید در گوشه دیگر میدان ایستاد و شمشیر زد. هر دو هم ریخت و هم اندازه و چابک، یکی در سوی راست و دیگریدر سوی چپ، چندگام دور از هم. هر دو در جای خود رو در روی هماورد نادیده، هنرهای پهلوانی از خود نشان دادند.
در زمانی بس کوتاه مردی که در گوشه چپ میدان، رو به ما، شمشیر می‌زد، هماورد نادیده خود را شکست داد و به نشانه پیروزی، کمربند یا شال خود را (چون در تاریکی درست ندیدیم چه بود) روی دو دست گرفت و دوید جلوی سیاهی درخت ایستاد، در پیش‌گاه‌اش دولا راست شد. جنگ‌جوی دیگر هم در گوشه راست میدان، کار را به پایان رساند و تند دوید تا به پیش‌گاه درخت برسد و چون دیر رسید نگاه کردیم تا بدانیم به نشانه پیروزی چیزی روی دست‌ها گرفته بود یا نه.
پیروزی این یا آن در برابر هماوردی هرگز نبوده، به مشتاب زدن می‌مانست با آن شور و تپندگی که آن دو را سخت برانگیخته بود به کار، گویی دیگر هرگز و در هیچ زمانی برایشان پیش نمی‌آمد، با ماهیچه‌های در هم پیچیده جهنده همچنان که مشتاب زن همکام نابوده خود را می‌بیند و نمی‌بیند. تا توانستند خود را کااهیدند و شمشیر زدند به چپ و راست و میانه و به تندی چنان تیغه را به هر سو جهاندند که دیگر سویی برای دیدن نماند و از کار دست کشیدند. چالاک برگشتن شان به سوی درخت شاید برای این بود که له له زدنشان از چشم تماشاییان پنهان بماند با آن زبان بیرون جسته از دهان یا گیر کرده میان دندان‌ها شاید نمای کوتاهی بود از روی‌دادی ترسناک، از دید ما چندش آور، که گویا در بازی سایه دیده می‌شود.
از این ها گذشته، ما نگران آن دو درخت بودیم که در آغاز بازی، در دو سوی درخت میانی ایستاده بودند و به یک باره ناپدید شدند. پیدا بود که در این بازی، سایه باز خود را آزاد دیده بود که برای پنهان کردند آن دو درخت، درخت میانی را آتش بزند و سپس از پشت چادری که بر روی خود یا درخت کشیده بود، جنگ‌جویی پدید آورد و به میدان بفرستد. چون سایه باز آزاد بود، ما امیدوار بودیم که بار دیگر آن دو بیایند پیکار کنند و این بار جنگجوی شکست خورده زودتر به میدان دوانده شود، هر چند با این کار چیز تازه ای به بازی افزوده نمی‌شد با آن نفس زدن‌ها و زبان های آویزان جنبان میان دندان‌ها چون سگان جفت شده یا قفل شده پشت به پشت که هی بخواهند خود را برهانند و از هم کنده نشوند در زیر کوبش سنگ، کشیده به هر دو سو، خمیده پهلو به پهلو، پشت به پشت باز زیر کوبش سنگ و چوب، و این همکام هی گردن بخماند و تن به سویی کشیده شود و در این همکامی‌یا بگوییم بیداد تن یا بازی چندشناک هستی چه سود می‌کند که کدام یک اول به میدان دوانیده شود، آن هم با آن جایگاه پلکانی فرسوده نمناک از نم دریا در پشت سر و سکوی گرد تاریکی که تنها بیننده‌اش ما دو تن بودیم و یکی که صدایش می‌آمد از همان نزدیک که بانگ می‌کرد:
«می‌فروشیم، می‌فروشیم، زاویه دید دانه‌ای دوهزاروده شاهی!» که اگر به جای ما،هزاران هزار تماشایی هم می‌بودند، باز آیا دوانیدن یکی پیش از دیگری به میدان کارزار چیزی به جز هیاهو و بیداد در پی می‌داشت؟ یا اگر سایه باز را (هرچند این نمایش که ما دیدیم نمایش سایه نبود) آزاد و بی گناه بدانیم که دو جنگجوی یکسان آفریده را در یک زمان به میدان فرستاده باشد، آیا جنگجوی دیر رسنده از پیش بازنده در تن کم داشت یا در تن فراهم نیاورده بود، تازه چرا چیزی در تن آن یکی کم باشد که ما تماشاییان نابخرد روزگار سر تا پا دهان، حرف خرواری ده شاهی و یک زاویه دید هم که با آن مفتی می‌دادند، آن تن را به تن لاینده قفل شده ای مانند کنیم که از پیشامد کو روزگار نمی‌تواند خود را از تن همکامش برهاند؛ تن پرداخته به سامان رسیده با گذشتروزگاران یا تن پرداخته به سامان رسیده در گرماگرم آفرینش خود که آن همه مایه رنج خود و دیگری بود، چون دانش‌های زمینی هم روشن نکرده اند که از دو تن لاینده از هم کشنده کدام بیشتر شکنجه می‌شود، گیرم که دانش‌های زمینی یا هر دانشی دیگر روشن کرده باشد که این کش و واکش رنج‌آور مایه بیش زیستن، تو بگو هزاران هزار سال، و شادکامی ‌در آینده ای دور می‌شود. پس آن همه کوشش نافرجام یا بگوییم جان کندن برای چه بود که یکی می‌خواست از جفتش کنده شود و نمی‌شد زیر کوبش چوب و سنگ له له زنان. می‌خواستم بگویم چیزی از خرد توی کله‌مان نبود، اگر هم بود هرگز در زمانش به کار نمی‌آمد، چون سگان در آینده‌ای نه چندان دور، به هم جفت می‌شویم چنان که به سنگ و چوب از هم کنده نمی‌شویم و هیچ فریادرسی سر نمی‌رسد مگر تن لایان در کشنده خودمان و چشم هامان که دنبال کسی یا چیزی می‌گردد و هیچ چیز در هیچ جا نیست و هیچ کس از هیج جا نمی‌آید، تازه اگر هم بیاید، یارو کم‌تر از ده شاهی هم می‌فروخت زاویه دیدش را ما خریدار نبودیم، و ما چفت شده به هم می‌لاییم زیر کوبش سنگ همبازی هامان؛ سنگی چند گوشه و ناهموار که گوشت تن را می‌گلاند که گوشت در یک زمان جویده و کنده می‌شود. می‌شود پیشاپیش اندکی گریه کرد یا از خنده ریسه رفت یا خردانه ای، نمی‌گویم به اندازه کوچک ترین ناخن انگشت، چیزی به اندازه چشم کبوتر، چشم هراسان و دودوزن کبوتر، تلخک زیر زبان بگذاریم که این هم به اندازه اولی می‌شود اگر چشم کبوتر را به سختی نفشاریم تا پهن شود به اندازه ناخن انگشت مان.
پوزش می‌خواهم، هیچ یک پیشنهاد درستی نیست، زیرا اگر پیش از دیدن نمایشی تلخ یا شاد گریه کنیم یا از خنده ریسه برویم نمی‌دانم دگر از نمایش چه می‌ماند، شاید هم نمایش بیش از آن چه از اول بوده است بشود و دیگر نیازی به پهن کردن چشم کبوتر نیست.
می‌خواستم بگویم یکی از ما بی آن که در زمان کودکی چشم کبوتری را کنده باشد، داستان کوتاهی هم سال‌ها پیش با نام دیگری از او در روزنامه ای خواندیم و گویا در کار نمایش هم بود، اگر بر پلکان تماشاییان در کنار ما چشم به کشیدگی زنانه و زیبای تنه‌ها و شاخه‌های لرزان درختان در اول نمایش می‌داشت و از دیدن آن‌ها خرسند می‌شد، چه می‌کرد اگر سایه باز ناگهان بر سکوی نمایش در چارچوبی پرده پوش به اندازهپنجره‌ای در تاریکی سایه دو آدمک را نشان می‌داد چنانکه دو سایه کمی‌ دور از هم هر یک در گودالی فرو رفته و خاک تا شانه ها؛ دو پاره چوبی بی دست و پا که تنها گلوله‌ای از پنبه و پارچه به جای سر داشته باشند جنبان گویایاین سخن که سایه ی چوب گاهی کاری‌تر از خود چوب است، چه می‌کرد یا چه می‌گفت خاموش مانده به جنبش دو سایه که خم و راست می‌شوند تا خود را رها کنند و نتوانند، و هی سر و گردن به سختی بجنبد در میان هیاهوی تماشاییان، آن یار و فروشنده زاویه های دید با فروش هر زاویه دیدی یک بسته داروی بندآور بیماری باستانی هم می‌داد و با این ترفند بر تماشاییان افزوده بود، یک پاره چوب پارچه پوش و این همه هیاهوف بابا تو هم با این زوایه دیدت، داروهاش که بد نیست، یارو یک گونی دارو داد به مردم!
با دیدن آن فروشنده که دوازده سکه زرین نخ کرده به گردن، دست لاف امیر ماضی رضی اله عنه، به خود گفتم گونی بهتر است یا زاویه دید؟ زیرا آن زمان که ما نمی‌خواستیم داستان نویس بشویم، سال های چهل و هشت یا چهل و نه، گونی دانه‌ای دو تومان بود و ما از سینمای تابستانی برازجان که بیرون می‌آمدیم می‌گفتیم کاش صد هزار گونی از آسمان بیفتد، در آن سال‌ها آهن کیلویی دو تومان بود و مس چهار تومان، ودکا خاویار شیشه‌ای هفت تومان و پنج ریالف شراب و لوت شیشه‌ای ده یازده تومان، یک پنج سیری عرق سگی سی و پنج ریال، و لیدای پیراهن قرمز ده تومان بود. آرگو تازه شده بود سه تومان، شمس هم خوب بود، اسکاچ چاپ سیاه سی و پنج تومان، باور نکردیم که روزی برسد به هفتاد یا صد و پنجاه تومان، برای سر عباس مفتاحی هم صد هزار تومان می‌دادند به هر کس که دستگیرش کند. ده دوازه مرد، عکس هاشان را در روزنامه دیدیم، دو مرد می‌ارزید به صد هزار گونی، به بخت یاری نکرد، نه گونی از آسمان افتاد، نه ما آن مردها را دیدیم که لوشان بدهیم و دست لاف بستانیم از امیر ماضی، نعوذباله من قضاء السوء، و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان قرآن می‌خواندند، حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش! وی دست اند زیر کرد و آزار بند استوار کرد و پایچه های ازار ببست و جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار و برهنه با ازار بایستاد، و این خلایق ره گزه ی رگمال سنگ همی‌دادند. نمی‌دانم چرا دختربچه ها بیشتر هراسان می‌شوند، ناگهان سرشان به هر می‌جنبد همین که گونی، گونی هم بود گونی های زمان امیر ماضی نه این گونی‌های زرد نازک که هر مایه ای زود از نشت می‌کند، از شانه‌شان پایین می‌آید، سرشان توی گونی می‌جنبد، خودشان هم چشم‌های خود را نمی‌بینند، ما هم چشم های آنها را نمی‌بینیم، در این دم به درستی می‌شود گفت که هیچ کس از هیچ جا نمی‌آید و هیچ چیز در هیچ جا نیست و ما انگار هرگز نبوده ایم، اگر باور نمی‌کنید همین امشب دست به کار شوید، با همین گونی‌های امروزی به ناچار می‌شود کار کرد و اگر دختر بچه چهار پنج ساله در خانه ندارید، از همین راه پله بالا یا پایین یا اگر آسانسور دارید توی آسانسور یکی را گیر بیاورید، با خونسردی در کنار همین گیاهان خنگ توی راه پله ها که مردم خودشان هم نمی‌دانند چرا این گلدان‌های نومیدی را این جا و آن جا گذاشته‌اند، بایستید. شما بهتر می‌دانید که بچه های این روزگار باآب نبات و زبان مهرآمیز و نانازی و چه بچه نازی گول نمی‌خورند، به جای این کارها بگذارید کودک خودش راه دزدیده شدن را به شما نشان دهد. نه دیگر ، شکسته نفسی نفرمایید و نگویید که چنین کاری از دست ما بر نمی‌آید.
نویسنده: محمدرضا صفدری
برگرفته از رودکی شماره 10
حروف‌چین: پرستو نادرپور

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1238
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.