داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یک تصویر

آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه آویزان کنند همان طور که نباید دفترچه‌های حساب پس انداز یا نامه‌هایی را پیش چشم دیگران بگذارند که جنایتی پنهان را افشا می‌کنند. در آن بعد از ظهر تابستان، نمی‌توانستی در آینه ی قدی که بر دیوار تالار آویخته بود نگاه نکنی. همه چیز از سر تصادف بود. نه تنها می‌توانستی از ته کاناپه‌ی اتاق پذیرایی، میز مرمر مقابل را در آینه ی ایتالیایی ببینی، ورای آن امتداد باغ را نیز می‌دیدی. تا جایی که حاشیه ی طلایی آینه زاویه ای می‌ساخت و تصویر را قطع می‌کرد کوچه با سرسبزی را می‌دیدی که در دو طرف، میان گل‌هایی بلند، ادامه داشت.
خانه خالی بود و چون تو تنها فرد در اتاق پذیرایی بودی، حس می‌کردی مثل یکی از این طبیعی دان‌هایی هستی که سراپا پوشیده در برگ و علف به تماشای رمنده خوترین حیوانات می‌نشینند گورکن‌ها، سمورها و مرغان ماهیخوار که آزادانه به هر سو می‌روند انگار کسی آنها را نمی‌بیند. در آن بعد از ظهر اتاق پر بود از چنین موجودات گریزانی، نور و سایه، تکان پرده‌ها در باد، ریزش گلبرگ‌ها، چیزهایی که به نظر می‌رسید اگر کسی به آنها توجه کند هرگز رخ نمی‌دهند. اتاق روستایی آرام و قدیمی‌با حصیرها و بخاری‌های سنگی اش، با کتابخانه‌های فرسوده و قفسه‌های سرخ و طلایی جلا خورده اش، پر از چنین موجودات مرموزی بود. چرخ زنان از کف اتاق گذشتند، با پاهای بلند و ظریف گام بر می‌داشتند و دم‌های باز خود را می‌گشودند و با منقارهای وهم آلودشان به همه چیز نوک می‌زدند. انگار دسته ای از درناها یا فلامینوگوهای زیبا بودند که رنگ صورتی شان پریده بود، یا طاووس‌هایی که بدن‌هایشان را با نقره پوشانده بودند. و رنگ‌های سرخ و سیاه غریبی در هم آمیخته بود، انگار ناگهان ماهی مرکبی فضا را با رنگ ارغوانی پوشانده باشد؛ اتاق چون موجودی انسانی، شور و سودا و خشم و دشمنی و ماتم خود را داشت و رشک و اندوه بر آن غلبه می‌یافت و فضایش را تیره می‌کرد. هیچ چیز برای لحظه ای هم یکسان باقی نمی‌ماند.
اما، در بیرون، آینه میز تالار و گل‌های آفتابگردان و کوچه باغ را چنان دقیق و ثابت نشان می‌داد که گویی تمامی‌آنها به گونه ای گریزناپذیر در واقعیت وجودی خود گرفتار شده بودند. تضادی شگفت بود این جا همه چیز در حال دگرگونی، آن جا همه چیز ساکن. نمی‌توانستی از یکی به دیگری نگاه نکنی. در عین حال، از آن رو که به علت گرمای هوا همه ی درها و پنجره‌ها باز بود، صدایی را می‌شنیدی که یکسره آه می‌کشید و بعد از صدا می‌افتاد، صدایی گذرا و میرا که به نظر می‌رسید چون نفس فرو می‌رود و بر می‌آید. با آن که همه چیز در آینه از نفس افتاده اما در آینه بود که همه چیز نامیرا می‌نمود.
نیم ساعت پیش، خانم خانه، «ایزابلاتیسون»، در لباس تابستانی نازکش، با سبدی در دست، به باغ سبز رفت، حاشیه ی طلایی آینه تصویر او را قطع کرد و از نظر ناپدید شد. شاید به پایین باغ رفته بود تا گل بچیند؛ یا شاید این تصویر طبیعی تر به نظر می‌رسید، رفته بود تا چیزی سبک و خیال انگیز، پر برگ و مواج، پیچکی وحشی یا دسته ای از آن نیلوفرهای زیبا را بچیند که دو دیوار زشت تاب خورده و غنچه‌های سپید و بنفش آن به همه سو ریخته بود. تصویر او نیلوفرهای لرزان وهم انگیز را به جای مینای راست قامت و گل‌های آهار شق و رق، یا به جای گل‌های آتشین خود او که چون مشعل‌هایی بر درختچه‌های رز می‌درخشیدند به بیینده القا می‌کرد … چنین مقایسه ای نشان می‌داد که پس از این همه سال ایزابلا را چقدر کم می‌شناختی؛ زیرا غیرممکن است که زنی از گوشت و خون با پنجاه و پنج یا شصت سال سن بتواند واقعا" پیچیک یا تاج گلی باشد. چنین مقایسه‌هایی بدتر از حماقت و سطحی نگری است. حتی ظالمانه اند، چرا که چون نیلوفری لرزان بین تو و حقیقت قرار می‌گیرند. باید حقیقتی باشد؛ باید دیواری باشد. اما عجیب بود که پس از شناختن ایزابلا در طول این همه سال نمی‌توانستی حقیقت او را به زبان آوری؛ ولی می‌توانستی نیلوفر و پیچک وحشی را با همین عبارات وصف کنی. اما در مورد حقایق، حقیقت داشت که او پیر دختر بود؛ که او ثروتمند بود؛ که این خانه را خریده و آن را با دست‌های خود با غریب ترین اشیاء از سراسر جهان آراسته بود، خطر نیش‌های زهرآگین و بیماری‌های مشرق زمین را به جان خریده بود. حصیرها، صندلی‌ها و قفسه‌هایی را آورده بود که اکنون زندگی شبانه ی خود را پیش چشم‌های بیننده به نمایش می‌گذاشتند. گاه به نظر می‌رسید که آنها بسی پیش از ما ایزابلا را می‌شناختند، پیش از ما که روی آنها می‌نشستیم، آن قدر با دقت روی آنها گام برمی‌داشتیم مجاز به شناختن او بودند … هر کدام از این قفسه‌ها پر از کشوهای کوچک بود و هر کشو یقینا" پر از نامه‌هایی که با روبان بسته شده و با ساقه‌های اسطوخودوس یا برگ‌های گل رز آذین شده بودند. زیرا واقعیتی دیگر نیز وجود داشت، اگر واقعیات چیزی باشد که تو می‌خواهی، این که ایزابلا افراد زیادی را می‌شناخت و دوستان بسیاری داشت؛ پس اگر شهامت به خرج می‌دادی و کشویی را باز می‌کردی و نامه‌هایش را می‌خواندی، ردپای پریشانی‌ها، قرارهای ملاقات، سرزنشبرای خلف وعده‌ها، نامه‌های طویل عاشقانه و صمیمانه، نامه‌هایی خشونت آمیز لبریز از حسادت و شماتت و واژه‌های هول انگیز وداع را در آنها می‌یافتی چرا که تمامی‌آن وعده و وعیدهایی عاشقانه به جایی نرسیده بود، یعنی او هرگز ازدواج نکرده بود و با این وجود، می‌شد از چهره ی بی اعتنای نقاب مانندش دریافت که بیست باز بیش از همه ی کسامی‌که عشق خود را در بوق و کرنا جار می‌زنند در عشق و سودا گرفتار آمده و تجربه ی عشق را از سر گذرانده بود. با اندیشیدن به ایزابلا، اتاقش پر سایه تر و رمزآلودتر می‌شد؛ زوایای اتاق تاریک تر می‌نمود، پایه‌های صندلی و میزها اسرارآمیزتر و بلندتر.
ناگهان این تصاویر با خشونت و اما بی کلامی‌پایان گرفت. هیبتی فراخ و سیاه آینه را در خود پوشاند، همه چیز را تیره و تار کرد، میز را با لوحه‌های مرمری پر از خطوطی صورتی و خاکستری پوشاند و سپس رفت. اما تصویر کاملا" تغییر کرد. برای لحظه ای ناآشنا و نامعقول و دست نیافتنی می‌نمود. نمی‌توانستی آنها را با غایتی انسانی مربوط کنی. و سپس رفته رفته جریانی منطقی بر آنها حاکم شد، به آنها نظم و ترتیب داد و آنها را به قلمرو تجربه ی معمول آورد. سرانجام می‌فهمیدی که آنها فقط نامه بودند. پستچی نامه آورده بود.
آن جا روی میز مرمر قرار داشتند، در نگاه اول توده ای روشن و رنگی و خشن و زشت بودند. و بعد با شگفتی می‌دیدی که چگونه نظم و ترتیب می‌یافتند و در هم می‌آمیختند و بخشی از تصویر می‌شدند و آن نامیرایی و آرامشی را که از آینه می‌تراوید به همه چیز می‌بخشیدند. آنها انباشته از واقعیت و مفهومی‌نو و با وزنی سنگین تر در آن جا قرار داشتند، انگار برای جدا کردن آنها از میز به تیغه ای نیاز داشتی. و خواه خیال بود یا نبود، به نظر نمی‌رسید که فقط دسته ای نامه از سر تصادف باشند بلکه لوحه‌هایی بودند که حقیقت ابدی رویشان حک شده بود. اگر می‌توانستی آنها را بخوانی همه ی آن چه را که باید درباره ی ایزابلا و آری درباره ی زندگی می‌فهمیدی. باید معنایی عمیق بر صفحات داخل آن پاکت‌های مرمرگونه جمع شده باشد. ایزابلا وارد می‌شود و آنها را برمی‌دارد، یکی یکی باز می‌کند و خیلی آهسته و به دقت، کلمه به کلمه می‌خواند و سپس با آهی عمیق، گویی که ژرفای همه چیز را دیده باشد، پاکت‌ها را تکه تکه می‌کند و نامه‌ها را به یکدیگر می‌بندد و کشوی قفسه را مصمم قفل می‌کند تا آن چه را نمی‌خواهد دیگران بدانند از نظرها پنهان کند.
اندیشه چون رقیبی به میدان در آمد. ایزابلا نمی‌خواست کسی او را بشناسد، اما دیگر نباید فرار کند. احمقانه بود، هولناک بود. حال که او این همه می‌داند و این همه پنهان می‌کند، باید با نخستین ابزاری که به دستت می‌رسد، تخیل او را بگشایی و باید ذهنت را در همین لحظه روی او متمرکز کنی. باید او را محکم به آن جا ببندی، از هر گفتار و دیداری که تو را از کارت باز می‌دارد، از چیزهایی که در یک دم پیش می‌آیند، مثل شام خوردن، دیدارها و گفتارهای مؤدبانه سرباز زنی تا او را به تمامی‌دریابی. باید پا در کفشش کنی. اگر کسی معنای تحت اللفظی را در نظر بگیرد، دیدن کفش‌هایی که او اینک به پا داشت آسان بود، در همین لحظه ایستاده در انتهای باغ. باریک بودند و بلند و مد روز، از نرم ترین و قابل انعطاف ترین چرم‌ها. مانند هر چی دیگری که او می‌پوشید بی نقص بودند. و او در زیر پرچین بلند در بخش انتهایی باغ ایستاده بود، با قیچی که با نخ به کمرش بسته بود تا با آن گل‌های خشک و علف‌های هرز را بچیند. آفتاب به صورتش می‌تابید، درست به چشم‌هایش؛ اما نه، در لحظه ی حساس سایه ی ابری خورشید را پوشاند و آن چه را که چشم‌هایش بیان می‌کرد در تردید فرو برد، تمسخرآمیز بودند یا مهربان، باهوش یا کند ذهن؟ تنها می‌توانستی خطوط نامصمم چهره ی زیبا و نسبتا" رنگ پریده اش را ببینی که به آسمان می‌نگریست. شاید در این فکر بود که باید حصاری جدید برای توت فرنگی‌ها سفارش دهد، برای بیوه ی جانسون گل بفرستد؛ زمان آن رسیده بود که به دیدن هیپسلی‌ها در خانه ی جدیدشان برود. اینها همه ی چیزهایی بودکه قطعا" موقع شام درباره شان حرف می‌زد. اما تو از چیزهایی که در موقع شام درباره شان حرف می‌زد خسته بودی. می‌خواستی به حالت ژرف تر او دست یابی و بر زبان آوری، حالتی که به ذهن راه دارد مثل نفس کشیدن که به جسم، آن چه را که نیک بختی یا نگون بختی می‌نامی. با بیان این کلمات واضح بود که او مطمئنا" باید نیکبخت باشد. ثروتمند بود، مشهور بود؛ دوستان زیادی داشت؛ به سفر می‌رفت حصیرهای ترکی و گلدان‌های ایرانی می‌خرید. در حالی که ابرهای تورگونه چهره اش را پوشانده بودند، انوار شادی از جایی که ایستاده بود و با قیچی شاخه‌های لرزان را می‌برید، به هر سو می‌تراوید.
در این لحظه با تکان سریع قیچی دسته ای از پیچک‌های وحشی را برید و به زمین انداخت، در آن دم که پیچک می‌افتاد، مطمئنا" نوری هم به درون آمد، یقینا" به وجود او کمی‌نزدیک تر می‌شدی. ذهنش لبریز از مهربانی و تأسف بود … بریدن شاخه‌های هرز غمگینش می‌کرد چرا که زمانی آن شاخه زنده بود و زندگی برای ایزابلا عزیز بود. آری، و در عین حال، سقوط شاخه به یادش می‌آورد که خود نیز باید بمیرد و تمامی‌بیهودگی و نابودی همه چیز را به خاطرش می‌آورد. سپس بار دیگر به سرعت از این اندیشه گذشت، عقل سلیمش بی درنگ به این نتیجه رسید که زندگی با او خوب تا کرده بود، حتی گرچه مقرر بود فرو افتد، بر خاک می‌غلتید و به آرامی‌در ریشه ی بنفشه‌ها می‌پوسید. پس همان طور ایستاده اندیشید، بی آن که به چیزی مشخص فکر کند زیرا از آن دسته افراد کم حرفی بود که افکار خود را پشت ابرهای سکوت نگه می‌دارند، لبریز از فکر شده بود. ذهنش چون اتاقش بودن که در آن نورها پیش می‌رفتند، به عقب بر می‌گشتند، چرخ زنان می‌آمدند و به چابکی گام برمی‌داشتند، خود را می‌گستردند، راه خود را می‌گشودند؛ و سپس تمامی‌وجودش، باز هم مثل اتاق، یا ابری از آگاهی ژرف، تأسفی ناگفتنی پر شد، و بعد او پر از کشوهای بسته بود، پر از نامه، مثل قفسه‌هایش. سخن از «گشودن او» انگار صدفی باشد ابلهانه و توهین آمیز بود حتی اگر نرم ترین و ظریف ترین ابزار را به کار می‌گرفتی باید از تخیل مدد بگیری. اینک او در آینه بود از آن یکه خوردی.
نخست چنان دور بود که نمی‌توانستی او را به وضوح ببینی. با تأنی و به آرامی‌پیش آمد، این جا گل سرخی را صاف کرد، آن جا گلی صورتی را برای بوییدن برداشت اما هرگز توقف نکرد؛ و تمام مدت در آینه بزرگ و بزرگ تر و کامل تر از کسی می‌شد که زمانی کوشیده بودی به ذهنش راه پیدا کنی. رفته رفته یقین می‌یافتی که او برازنده ی تمام ویژگی‌هایی بود که در آن پیکر مرئی کشف کرده بود. آن جا لباس سبز تیره اش بود و کفش‌های بلندش، سبدش و چیزی که در سینه اش می‌درخشید. چنان آهسته آمد که حتی تصویر آینه را در هم نریخت، بلکه عنصری تازه بر آن افزود که به آرامی‌حرکت می‌کرد و اشیاء دیگر را تغییر می‌داد انگار، مؤدبانه، از آنها می‌خواست تا برای او جا باز کنند. و نامه‌ها و میز و سبزه زار و گل‌های آفتابگردان که در آینه منتظر بودند، راه باز کردند طوری که او در میانشان جای گیرد. سرانجام آن جا بود، در تالار. بی حرکت باز ماند. کنار میز ایستاد. کاملا" آرام ایستاد. به یکباره آینه نوری را پیرامون او پاشید. انگار می‌خواست او را ثابت نگه دارد؛ گویی مثل اسید تمامی‌ان چه را زاید و سطحی بود می‌زدود و فقط حقیقت را باقی می‌گذاشت. چشم اندازی افسون کننده بود. همه چیز از او فرو می‌ریخت ابرها، لباس، سبد، الماس، همه ی آن چه که تاکنون نیلوفر و عشق نامیده بودی. اکنون دیوار زمخت زیر آشکار می‌شد. اکنون خود زن بود. عریان در نور بی رحم ایستاد. و آن جا هیچ چیز نبود. ایزابلا کاملا" خالی بود. اندیشه ای نداشت. دوستی نداشت. هوای کسی را در سر نداشت. همان طور که نامه ایش، صورت حساب بودند. نگاه کن، آن جا ایستاده است، پیر و خمیده، پر چین و چروک، با بینی کشیده و گردن چروکیده، حتی زحمت باز کردن آنها را به خود نداد.
آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه بیاویزند.
نویسنده: ویرجینیا وولف
مترجم: فرزانه قوجلو

برگرفته از کتاب «بانو در آینه» – موسسه انتشارات نگاه – تهران 1386
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

ساموئل بکت

ساموئل بکت Samuel Beckett
تولد: 1906
وفات: 1989
رمان‌نویس و نمایش‌نامه نویس و محقق ادبی
در ایرلند زاده شد. در کالج ترینیتی درس خواند، به تدریس زبان فرانسه پرداخت، به پاریس رفت و تا پایان زندگی در آن‌جا ماند. در اواخر دهی‌ 1920 با جیمز جویس که در پاریس به سر می‌برد دوست شد. در معرفی سوررئالیسم سهمی داشت. چندین شعر و مقاله از آندره برتون و پل الوار را به انگلیسی ترجمه کرد. به تحقیق در آثار مارسل پروست پرداخت.
تقریباَ تمام آثارش را نخست به زبان فرانسه نوشته و سپس خودش یا دیگری آنها را به انگلیسی برگردانده است. از این رو او را نویسنده‌ای فرانسوی زبان به شمار می‌آورند. مهم‌ترین رمان‌های او: مورفی (1938)، مالون می‌میرد (1951)، ملوی (1951)، نام ناپذیر (1953)، وات ( 1953).
مهم‌ترین نمایش‌نامه‌های او: در انتظار گودو (1952)، همی‌ افتادگان (1957)، دست آخر (1957)، آخرین نوار کراپ (1958)، چه روزهای خوشی (1961).
در سال 1969 جایزی‌ نوبل در ادبیات به او تعلق گرفت.

بیرون رانده

پلکان بلند نبود. من هزار بار پله‌هایش را شمرده بودم. چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم دیگر در حافظه‌ام نیست. هیچ‌وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیاده‌روست بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همین‌طور تا آخر، یا اصلاَ پیاده‌رو را به حساب نیاورم. بالای پله‌ها که می‌رسیدم باز سر همین قضیه گیر می‌کردم. از طرف دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناَ همین‌طور بود، اغراق نمی‌کنم. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقت امر است. بنابراین به سه رقم کاملاَ متفاوت می‌رسیدم و هیچ‌وقت همنمی‌فهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی کهمی‌گویم رقم دیگر در حافظه‌ام نیست مقصودم این است کههیچ‌کدام از آن سه رقم دیگر در حافظه‌ام نیست. البته وقتی هم در حافظه‌ام یکی از آن سه رقم را ، که حتماَ آن‌جا هست، پیدا می‌کنم فقط همان را پیدا می‌کنم و نمی‌توانم آن دوتای دیگر را از آن به دست بیاورم. و حتی اگر دوتایش را پیدا می‌کردم باز سومی‌اش را نمی‌دانستم چیست. نه، باید هر سه تا را با هم در حافظه پیدا کرد تا بشود آن‌ها را، هر سه تا را شناخت. این کُشنده است. خاطره‌ها را می‌گویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همان‌هایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلاَ باید آن‌ها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آن‌ها را یکی‌یکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چند بار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد به طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. این قاعدی‌ کار است.
تازه شماری‌ پله‌ها ربطی به قضیه ندارد. چیزی که می‌بایست به ذهن سپرد این بود که پلکان بلند نبود و این را من به ذهن سپردم. حتی برای بچه، در مقایسه با پلکان‌های دیگر که می‌شناخت بلند نبود، از بس آن‌ها را هر روز می‌دید و از آن‌ها بالا و پایین می‌رفت و روی پله‌هایشان بازی می‌کرد، قاپ‌بازی یا بازی‌های دیگر که حتی اسمشان را فراموش کرده است. آن‌وقت این برای مرد بالغ، مرد کامل بالغ، چه اهمیتی داشت؟
بنابراین سقوط چندان سخت نبود. در حین سقوط صدای بسته شدن در را شنیدم و این برایم، در عین سقوط، مایی‌ دلگرمی بود. زیرا معنایش این بود که مرا تا توی کوچه تعقیب نمی‌کنند و چوب برنداشته‌اند تا پیش چشم رهگذرها چوبم بزنند. زیرا اگر قصدشان این بود، در را نمی‌بستند، بلکه آن را باز می‌گذاشتند تا اشخاصی که توی دهلیز جمع می‌شدند بتوانند از کتک خوردن من لذت ببرند و عبرت بگیرند. پس این‌بار به همین راضی شده بودند که بیرونم بیندازند و خلاص. پیش از این‌که توی گودال راه‌آب قرار بگیرم فرصت کردم که این استدلال را به نتیجه برسانم.
در این وضع و حال، هیچ چیز مجبورم نمی‌کرد که فوراَ بلند بشوم. آرنجم را، عجیب است که یادم است، به پیاده‌رو تکیه دادم، گوشم را گذاشتم کف دستم و شروع کردم درباری‌ وضعم، که برایم نامأنوس هم نبود، به فکر کردن. اما صدای ضعیف‌تر، ولی تردید‌ناپذیر در که دوباره محکم به هم خورد مرا از عالم رؤیا به در آورد که در آن‌جا منظری‌ دلکشی از گل‌ و گیاه خودرو، که بسیار رؤیایی بود، داشت نقش می‌بست. همین باعث شد که سرم را بلند کردم و در حالی که کف دست‌هایم را روی پیاده‌رو گذاشته و ساق‌هایم را کشیده بودم فرار کنم. اما این فقط کلاهم بود که از میان هوا چرخ می‌خورد و آرام به طرف من پایینمی‌آمد. گرفتمش و سرم گذاشتم. آن‌ها، حسب‌الامر خدای خودشان، آدم‌های بسیار درستی بودند. می‌توانستند این کلاه را نگه دارند، اما مال آن‌ها نبود، بلکه مال من بود. آن‌وقت آن را به من پس دادند. اما طلسم شکسته بود.
چه جور شرح این کلاه را بدهم؟ و برای چه؟ وقتی که جمجمه‌ام به حد ابعادش رسید، نمی‌گویم به حد نهایی بلکه به حداکثر، پدرم به من گفت: بیا پسرم برویم کلاهت را بخریم؛ انگار آن کلاه از ازل، در مکانی معین، پیشاپیش وجود داشت. یک‌راست سراغ کلاه رفت: من حق اظهار نظر نداشتم، کلاه‌فروش هم همین‌طور. بارها از خودم پرسیدم که آیا قصد پدرم این نبود که مرا خوار بکندو آیا به من حسادت نمی‌کرد که جوان و زیبا بودم، خوب لااقل شاداب بودم، در حالی که خودش دیگر پیر و آماسیده و کبود شده بود. از آن روز به بعد دیگر اجازه نداشتم که سربرهنه بیرون بروم وموهای زیبای بلوطی‌ام در هوا افشان باشد. گاهی ، در کوچی‌ دورافتاده‌ای، آن را برمی‌داشتم و در دست می‌گرفتم، اما می‌لرزیدم. هر صبح و عصر می‌بایست تمیزش کنم. جوان‌های هم‌سنم، که به هر حال گاه‌گاه مجبور به حشرونشر با آن‌ها بودم، مسخره‌ام می‌کردند. اما من به خود می‌گفتم موضوع کلاه نیست، آن‌ها شوخی‌هایشان را به کلاه من بند می‌کنند به عنوان یک چیز مضحک که سخت توی چشم می‌خورد، چون آن‌ها ظریف نیستند. من همیشه از کمی ظرافت مردم این زمان تعجب کرده‌ام. منی که روحم از صبح تا شب به جستجوی خودش در تقلا بود. اما شاید هم از روی مهربانی بوده باشد، از آن نوع مهربانی‌هایی که مثلاَ دماغ گندی‌ آدم قوزی را به جای قوزش مسخره می‌کنند. پس از مرگر پدرم می‌توانستم از شر این کلاه خلاص بشوم، دیگر مخالفی نبود، اما این کار را نکردم. ولی چه جور شرحش را بدهم؟ یک وقت دیگر، یک وقت دیگر.
بلند شدم و راه افتادم. دیگر نمی‌دانم چه سن و سالی داشتم. آن‌چه برایم اتفاق افتاده بود آن‌قدر مهم نبود که جزو سنوات تاریخی زندگی‌ام به شمار آید. نه گهواری‌ چیزی بود و نه گور چیزی. بلکه آن‌قدر شبیه گهواره‌های دیگر و گورهای دیگر بود که سردرگم می‌شوم. اما گمان نمی‌کنم اغراق باشد که بگویم در سن کمال بودم، یعنی به اصطلاح در کمال تسلط به نیروهای روانی‌ام. بله، تسلط را که داشتم. به آن سمت کوچه رفتم و برگشتم تا به خانه‌ای که مرا بیرون انداخته بود نگاه کنم، منی که هرگز هنگام رفتنپشت سرم را نگاه نمی‌کردم. چه زیبا بود! لب پنجره‌ها گل‌های شمعدانی بود. من سال‌ها توی نخ شمعدانی‌ها رفته‌ام. شمعدانی‌ها خیلی بد‌جنس‌اند، اما آخر سر توانسته بودم هر کاری می‌خواهم با آن‌ها بکنم. در این خانه را، بالای پلکان کوچکش، من همیشه به شدت تحسین کرده‌ام. چطور آن را شرح بدهم؟ در بزرگ توپری بود که رنگ سبز به آن زده بودند و در تابستان یک‌جور نمد‌زین بر آن می‌گرفتند که خط‌های راه‌راه سبز و سفید داشت با سوراخی که از آن یک کوبی‌ بزرگ آهن‌تراش خارج می‌شد و شکافی داشت به اندازی‌ شکاف صندوق نامه‌ها که یک ورقی‌ مسی فنردار آن را از دخول غبار و حشره‌ها و گنجشک‌ها حفظ می‌کرد. و دیگر همین. در دو طرف در، دو جرز همرنگ بود و زنگ خانه روی جرز دست راست قرار داشت. پرده‌ها از ذوقی سلیم حکایت می‌کرد. حتی دودی که از یکی از لوله‌های دودکش خارج می‌شد، دودکش آشپزخانه، انگار با حزن و حرمانی بیش‌تر از دود خانه‌های همسایه کش‌وقوس می‌آمد و در هوا مستحیل می‌شد، و آبی‌تر هم بود. در طبقی‌ سومین و آخرین، به پنجره‌ام که به شکل موهنی گشوده بود نگاه کردم. چنان رفت‌و روبی می‌کردند که نگو. تا چند ساعت دیگر پنجره را می‌بستند و پرده‌ها را می‌کشیدند و آن‌جا را ضد عفونی می‌کردند. من آن‌ها را می‌شناختم. من حاضر بودم توی این خانه بمیرم. انگار در عالم رؤیا باز شدن در وخارج شدن پاهایم را دیدم.
بی‌پروا نگاه می‌کردم، زیرا می‌دانستم که آن‌ها از پشت پرده‌ها مرا نمی‌پایند، گرچه اگر دلشان می‌خواست می‌توانستند این کار را بکنند. ولی من آن‌ها را می‌شناختم. همه توی سوراخ‌های خود رفته بودند و هر کس به کار خودش مشغول شده بود.
ولی آخر من که کاریشان نکرده بودم.
شهر را درست نمی‌شناختم، شهر محل تولدم و محل اولین قدم‌هایم در زندگی و سپس همی‌ قدم‌های دیگرم که رد مرا کاملاَ محو نکرده‌اند. آخر من خیلی کم از خانه بیرون می‌رفتم! گاه‌گاه به کنار پنجره می‌رفتم، پرده‌ها را پس می‌زدم وبیرون را نگاه می‌کردم. اما زود به کنج اتاق برمی‌گشتم، همان‌جا که تخت‌خواب بود. من در کنج این هوا احساس ناراحتی می‌کردم و در آستانی‌ چشم‌اندازهای بی‌شمار و آشفته احساس گمگشتگی. با این حال در آن زمان هنوز می‌توانستم، وقت ضرورت، دست به عمل بزنم. ولی اول نگاهی به آسمان می‌کردم، که آن مدد کذایی از آن می‌آید و در آن خط جاده‌ها مشخص نیست و آدم در آن‌جا مثل بیابان آزادانه ول می‌گردد و به هر طرف نگاه کند هیچ چیز مسیر نگاه را سد نمی‌کند مگر حد خود بینایی. برای همین است که، وقتی اوضاع خراب است، نگاهم را بالا می‌برم، و این کار حتی یک‌نواخت می‌شود اما کار دیگری از من برنمی‌آید، بالا می‌برم به سوی این آسمانی که، حتی آگر ابری باشد، حتی اگر سربی باشد، حتی اگر بارانی باشد، روی آشفتگی و کورشدگی شهر و ییلاق و زمین لمیده است. جوان‌تر که بودم گمان می‌کردم که زندگی در میان دشت و دمن خوش است، به صحرای ماه‌آباد رفتم. فکر و ذکرم دشت و دمن بود و به صحرا می‌رفتم. صحراهای خیلی نزدیک‌تر دیگری هم بود، اما صدایی به من می‌گفت: شما صحرای ماه‌آباد را لازم دارید، آخر من کم‌تر به خودم «تو» گفته‌ام. حتماَ عامل ماه در این قضیه بی‌تأثیر نبود. اما صحرای ماه‌آباد اصلاَ خوشایند نبود، اصلاَ. من، سرخورده و در عین حال آسوده، از آن‌جا برگشتم. بله، نمی‌دانم چرا من هر وقت که سرخورده‌ام، و البته بارها در اوائل سرخورده‌ام، در همان حال، یا در حال بعد، احساس آسودگی مسلمی هم کرده‌ام.
راه افتادم، چه راه افتادنی. پایین تنه‌ام سفت و سخت بود، انگار طبیعت زانو به من نداده بود، و پاهایم در دو طرف مسیر حرکتم به نحو غیر عادی از هم‌دیگر فاصله داشتند. در عوض، بالاتنه‌ام گویی بر اثر یک فعالیت جبرانی، مثل کیسه‌ای که آن را سرسری از کهنه‌پاره پر کرده باشند شل و ول بود و با تکان‌های غیر منتظر لگن خاصره‌ام به این‌ور و آن‌ور لق می‌‌خورد. بارها سعی کرده‌ام که این عیب‌ها را رفع کنم، بالاتنه‌ام را راست بگیرم، زانویم را تا کنم و پاهایم را مقابل یک‌دیگر قرار دهم، زیرا من دست‌کم پنج شش عیب داشتم، ولی همیشه نتیجه یکی بود، یعنی اول تعادلم را از دست می‌دادم و بعد زمین می‌خوردم. آدم هنگام راه رفتن نباید به فکر باشد که چه کار می‌کند، مثل نفس کشیدن، و من هنگامی که راه می‌رفتم و به فکر نبودم که چه کار می‌کنم، راه رفتنم همان‌طور بود که گفتم، و چون شروع می‌کردم به این‌که ببینم چه کار می‌کنم چند قدم به طرزی نسبتاَ مطلوب پیش می‌رفتم و بعد زمین می‌خوردم. بنابراین تصمیم گرفتم که خودم را آزاد بگذارم. این وضع، به نظر من، لااقل تا حدودی، معلول نوعی تمایل ذاتی است که من هرگز نتوانسته‌ام خودم را از آن به کلی خلاص کنم و سال‌های تأثیرپذیری من، یعنی سال‌هایی که بر تشکیل شخصیت حاکم‌اند، طبعاَ بهای آن را پرداختند، مقصودم دوره‌ای است که از اولین افت و خیز‌ها پشت صندلی تا کلاس دهم، که پایان تحصیلاتم بود، تا چشم کار می‌کند ادامه داشته است. بنابراین من این عادت زشت را داشتم که وقتی در شلوارم تبول یا تغوط می‌کردم- و این اتفاق به طور نسبتاَ منظم اوائل صبح نزدیک ساعت ده یا ده ونیم می‌افتاد- دلم می‌خواست حتماَ روز را ادمه بدهم و به آخر برسانم، انگار که هیچ خبری نشده است. حتی فکر این‌که تنبانم را عوض کنم یا خودم را به دست مامان بسپارم که از خدا می‌خواست به من کمک بکند از حد تحملم بیرون بود ، نمی‌دانم چرا، و تا وقت خوابیدن همان‌طور می‌پلکیدم، در حالی که محصول لبریزشدی‌ وجودم، داغ و تلق‌تولوق کننده و متعفن، میان ران‌های کوچکم یا چسبیده به کپل‌هایم بود. در نتیجه منجر شد به این حرکات محتاطانه و سفت و گشادگشاد پاها و این نوسان‌های لاعلاج بالاتنه، به منظور ایز گم کردن و وانمود کردن که من آدمی لاابالی و خوش بر احوال و سرزنده‌ام، و واقعیجلوه دادن توضیحاتم درباری‌ سفتی کمر به پایینم که آن را به پای رماتیسم ارثی می‌گذاشتم. شور جوانی‌ام- اگر چنین شوری داشتم- بر سر این کار تلف شد و من آدمیشدم ترش‌رو و، پیش از وقت، بدگمان و مشتاق جاهای پنهانی و وضع افقی. این‌ها چاره‌های بیچاره‌وار دوران جوانی است و توضیح‌دهندی‌ هیچ چیز نیست. پس اشکالی در کار نیست. بی‌ترس، استدلال‌های عقلانی را ادامه دهیم، پردی‌ ابهام به قوت خود باقی است.
هوا آفتابی بود. در خیابان پیش می‌رفتم و خودم را تا می‌توانستم به پیاده‌رو نزدیک می‌کردم. وقتی که به راه می‌افتم پهن‌ترین پیاده‌رو هم برایم پهن نیست و من از ایجاد مزاحمت برای مردم ناآشنا وحشت دارم. پاسبانی جلوم را گرفت و گفت: سواره‌رو جای سواره‌هاست و پیاده‌رو جای پیاده‌ها. خیال می‌کردی کتاب «عهد عتیق» است. تقریباَ عذرخواهی کردم و به پیاده‌رو رفتم و با تنه خوردن‌ها و تنه‌زدن‌های وصف‌ناپذیر بیست قدمی در آن‌جا پیش رفتم تا لحظه‌ای که مجبور شدم خودم را به زمین بیندازم که مبادا بچه‌ای را زیر دست ‌و پایم له کنم. یادم است که بچه زین کوچکی به پشت خود بسته بود با زنگوله‌هایی. لابد خیال می‌کرد کره‌اسب است یا چه بسا یابو. دلم می‌خواست لهش می‌کردم، من از بچه‌ها نفرت دارم، وانگهی خدمتی هم به او بود، اما از تلافی می‌ترسیدم. همه با هم قوم ‌و خویش‌اند، و همین است که امیدی برایت نمی‌گذارد. حق بود که در کوچه‌های شلوغ جاده‌هایی درست می‌کردند مخصوص این جغله‌های نکبتی با آن کالسکه‌ها و خروس‌قندی‌ها و روروک‌ها و باباها و ننه‌ها و ننه‌جان‌ها و توپ‌ها و بادکنک‌ها وخاصه همی‌ آن خوشبختی کوچک کثافتشان. بنابراین افتادم و افتادنم باعث افتادن یک خانم پیر پرپولک و پرتوری شد که حتماَ صد کیلویی وزن داشت. از زوزه‌های او طولی نکشید که عده‌ای جمع شدند. امیدوار بودم که استخوان رانش شکسته باشد، آخر استخوان ران پیرزن‌ها زود می‌شکند، اما نه آن‌طور هم، نه آن‌طور هم. از شلوغی استفاده کردم و دررفتم و زیر لب فحش می‌دادم، انگار که مظلوم من بودم. البته که مظلوم هم بودم، اما نمی‌توانستم ثابت کنم. هیچ‌وقت بچه‌ها را، شیر‌خوره‌ها را لینچ نمی‌کنند، هر کاری هم کرده باشند پیشاپیش روسفیدند. من حاضرم آن‌ها را با طیب خاطر لینچ کنم. نمی‌گویم کهخودم این کار را می‌کنم، نه، من آدم خشنی نیستم، اما دیگران را به این کار تشویق می‌کنم و همین که کارشان تمام شد حاضرم یک سور هم به‌اشان بدهم. اما هنوز افت و خیز و پیچ‌وتابم را از سر نگرفته بودم که پاسبان دیگری جلوم را گرفت، عین پاسبان اولی ، به حدی که خیال کردم همان است. بهمن تذکر داد که پیاده‌رو مال همی‌ مردم است، انگار مسلم بود که من نمی‌توانم جزو همی‌ مردم باشم. بی‌آن‌که لحظه‌ای هم به فکر هراکلیت بیفتم، به او گفتم: یعنی می‌گویید توی جوی آب بروم؟ گفت: هر جا می‌خواهید بروید، اما همه جا را نگیرید. من لب بالایی‌اش را که دست‌کم سه سانتیمتر بلندی داشت نشانه گرفتم و نفسم را بر آن دمیدم. و این کار را به گمانم با حالتی طبیعی انجام دادم، مثل کسی که زیر فشار سخت حوادث آه بلندی می‌کشد. اما یارو خم به ابرو نیاورد. لابد به کالبدشکافی یا نبش قبر عادت داشت. گفت: اگر عرضه ندارید مثل همی‌ مردم راه بروید بهتر است توی خانه‌تان بمانید.نظر خود من هم کاملاَ همین بود. و از این‌که مرا دارای خانه‌ای می‌دانست هیچ بدم نیامد. در این لحظه، چنان که گاهی اتفاق می‌افتد، عده‌ای که تشییع جنازه می‌کردند از آن‌ طرف رد شدند. معرکه‌ای بود از جنب و جوش کلاه‌ها و پیچ‌وتاب هزارها هزار انگشت. من شخصاَ اگر قرار بود علامت صلیب به خودم بکشم البته این کار را به شایستگی انجام می‌دادم: از پایین بینی تا ناف و از پستان چپ تا پستان راست. اما آن‌ها با تماس سریع و نامشخصی نوک انگشت‌هایشان یک‌جور آدمک چمبک‌زده‌ای را به صلیب می‌کشند که هیچ وزن و تشخصی ندارد، زانوها زیر چانه و دست‌ها به اطراف رها شده. سمج‌ترین آدم‌ها ایستادند و چیزهایی زیر لب زمزمه کردند. پاسبانه هم سیخ ایستاد، چشم‌هایش را بست و سلام داد. توی کالسکه‌های پشت سر جنازه، آدم‌هایی را می‌دیدم که باحرارت حرف می‌زدند، لابد صحنه‌هایی از زندگی آن مرحوم یا مرحومه را به یاد می‌آوردند. به نظرم شنیده‌ام که زین و برگ کالسکی‌ نعش‌کش در این دو مورد با هم فرق دارد، اما هیچ‌وقت نفهمیدم که فرقشان در چیست. اسب‌ها باد در می‌کردند و پشکل می‌انداختند، انگار که به جمعه‌بازار می‌رفتند. هیچ کس را ندیدم که زانو بزند.
اما در ولایت ما سفر آخرت زود می‌گذرد، هر چه هم تند بروی باز به پای کالسکی‌ آخری، کالسکی‌ خدمتکارها، نمی‌رسی، وقفی‌ بینابینی تمام می‌شود، آدم‌ها زندگی‌شان را از سر می‌گیرند و دوباره وای به حال تو. ناچار برای بار سوم ایستادم، این بار به میل خودم، و سوار کالسکه‌ای شدم. لابد دیدن کالسکه‌هایی که رد می‌شدند و پر از آدم‌هایی بودند که با حرارت بحث می کردند در من خیلی تأثیر کرده بود. جعبی‌ بزرگ سیاهی است که روی فنرهایش قر می‌دهد و پیش می‌رود، پنجره‌هایش کوچک‌اند، آدم در کنجی چمباتمه می‌زند و بوی نا می‌آید. حس می‌کردم که نوک کلاهم به سقف می‌مالد. کمی بعد دولا شدم و شیشه‌ها را بستم. بعد دوباره سر جایم نشستم و پشتم در جهت حرکت کالسکه بود. داشتم چرت می‌زدم که صدایی مرا از خواب پراند، صدای سورچی. در کالسکه را باز کرده بود، لابد مأیوس شده بود که از پشت شیشه صدایش را به گوشم برساند. فقط سبیلش را می‌دیدم. گفت: کجا؟ از نشیمن‌گاهش عمداَ پایین آمده بود تا این را به من بگوید. و مرا باشکه خیال می‌کردم دیگر دور شده‌ام! به فکر فرو رفتم، در حافظه‌ام دنبال اسم یک خیابان یا یک بنای تاریخی می‌گشتم. گفتم: کالسکه‌تان را می‌فروشید؟ و اضافه کردم: بدون اسب. آخر اسب به چه دردم می‌خورد؟ اما کالسکه به چه دردم می‌خورد؟ آیا می‌توانستم توی آن دراز بکشم؟ کی غذا برایم می‌آورد؟ گفتم: باغ‌وحش. بعید است که در شهرهای بزرگ باغ‌وحش نباشد. اضافه کردم: خیلی هم تند نروید. یارو خندید. لابد از فکر این‌که ممکن است تند به باغ‌وحش برود خنده‌اش گرفته بود. شاید هم از فکر این‌که کالسکه نداشته باشد. شاید هم اصلاَ از دیدن من، هیئت من بود، که حضورم در کالسکه لابد شکل آن را مسخ می‌کرد، به حدی که سورچی با دیدن من در آن‌جا، که سرم در تاریکی سقف و زانویم چسبیده به شیشه بود، چه بسا از خود پرسیده بود که آیا واقعاَ این کالسکه مال خودش است، آیا واقعاَ این یک کالسکه است. زود نگاهی به اسب کرد و خاطرش جمع شد. اما آیا اصلاَ آدم خودش می‌داند برای چه می‌خندد؟ به هر حال خنده‌اش کوتاه بود و این به نظرم دلیل این بود که مسئلی‌ من مطرح نیست. در را بست و از کالسکه بالا رفت و دوباره سر جایش نشست. چند لحظه بعد، اسب راه افتاد.
خوب، بله، من آن زمان هنوز قدری پول داشتم. مبلغ مختصری را که پدرم وقت مرگش به عنوان هدیه، بی‌قید و شرط، برای من گذاشته بود، هنوز از خودم می‌پرسم که آیا آن را از من ندزدیده‌اند. بعدش دیگر آن پول را نداشتم. اما زندگی‌ام را، حتی تا اندازه‌ای آن‌طور که دلم می‌خواست، می‌گذراندم. دردسر بزرگ این وضع، که می‌توان آن را به عدم مطلق امکان خرید تعریف کرد، این است که آدم را وادار به حرکت می‌کند. مثلاَ بعید است که اگر آدم واقعاَ پول نداشته باشد بتواند گاه‌گاه در گوشی‌ پناه‌گاهش خوردنی برای خود فراهم کند. پس ناچار است که بیرون برود و تکان بخورد، لااقل یک روز در هفته. در این وضع و حال معلوم است که آدم نمی‌تواند نشانی ثابتی داشته باشد. بنابراین بعد از مدتی تأخیر بود که شنیدم دنبال من می‌گردند، برای کاری که به من مربوط می‌شد. دیگر نمی‌دانم از کدام مجرا. من روزنامه نمی‌خواندم و یادم هم نمی‌آید که در آن سال‌ها با کسی حرف زده باشم، مگر شاید سه چهار بار، آن هم در مورد غذا. خلاصه به هر ترتیبی بود خبرش به گوشم رسید، وگرنه چه کار داشتم بروم به دفترخانی‌ آقای نیدر، عجیب است که بعضی اسم‌ها یاد آدم می‌ماند، و او هم چه کار داشت مرا راه بدهد؟ راجع به هویت من پرس‌وجو کرد. این مدتی طول کشید. حروف اول اسمم را، حروفی فلزی را، که به طاق کلاهم چسبیده بود نشانش دادم. این دلیل هیچ چیز نبود، اما احتمالات را تقویت می‌کرد. گفت: امضا کنید. با یک خط‌کش استوانه‌ای بازی می‌کرد که می‌شد با آن یک گاو نر را از پا درآورد. گفت: بشمارید. یک زن جوان، شاید برای پول، در این مذاکره حاضر بود. لابد به عنوان شاهد. بستی‌ اسکناس را توی جیبم چپاندم. گفت: اشتباه می‌کنید. فکر کردم که حق بود از من می‌خواست که پیش از امضا کردن بشمارم، این شرافتمندانه‌تر بود. گفت: در صورت لزوم کجا می‌شود شما را پیدا کرد؟ پایین پلکان فکری کردم. کمی بعد دوباره بالا رفتم تا از او بپرسم این پول از کجا برای من رسیده است و اضافه کردم که البته حق دارم این را بدانم. اسم زنی را برد که من فراموش کرده‌ام. شاید وقتی قنداقی بوده‌ام آن زن مرا روی زانویش گرفته بوده است و من برایش ناز و ادا آمده بوده‌ام. گاهی همین هم کافی است. می‌گویم قنداقی، چون که بعداَ دیگر وقتش می‌گذرد، وقت ناز و ادا. بنابراین از برکت همین پول بود که من هنوز مختصری داشتم. خیلی مختصر. اگر آن را به زندگی آینده‌ام تقسیم می‌کردم اصلاَ هیچ نبود، مگر این‌که پیش‌بینی من از روی بدبینی بوده باشد. به دیواری‌ کالسکه، پهلوی کلاهم و، اگر حسابم درست بوده باشد، درست پشت سر سورچی کوبیدم. ابری از گرد و خاک از تودوزی بلند شد. سنگی از توی جیبم درآوردم و آن‌قدر با سنگ کوبیدم تا کالسکه ایستاد. متوجه شدم که حرکت کالسکه، به خلاف اغلب وسایط نقلیه، پیش از آن‌که متوقف شود تدریجاَ کند نشد، بلکه یکهو ایستاد. منتظر ماندم. کالسکه تکان‌تکان می‌خورد. سورچی، بالای نشیمن‌گاهش، لابد گوش می‌داد. اسب را انگار با چشم سرم می‌دیدم. حالت وارفتی‌ توقف‌های معمولی‌اش را نداشت. بلکه گوش‌هایش را تیز کرده بود و مراقب بود. از پنجره نگاه کردم: دوباره راه افتاده بودیم. دوباره به دیوار کوبیدم تا کالسکه دوباره ایستاد. سورچی غرولند‌کنان از نشیمن‌گاهش پایین آمد. شیشه را پایین کشیدم تا به فکر بازکردن در نیفتد. تندتر، تندتر بروید. رنگ سورچی سرخ‌تر و حتی کبود شده بود. از خشم یا از برخورد هوا هنگام حرکت. به او گفتم که کالسکه را برای تمام روز کرایه می‌کنم. جواب داد که برای ساعت سه بعدازظهر تشییع جنازه دارد. امان از دست مرده‌ها. به او گفتم که دیگر نمی‌خواهم به باغ‌وحش بروم. گفتم: دیگر به باغ‌وحش نروید. جواب داد که برای او فرقی نمی‌کند که کجا برویم به شرطی که خیلی دور نباشد، به علت اسبش. درباری‌ فصاحت زبان اقوام بدوی چه حرف‌ها که نمی‌زنند! از او پرسیدم که آیا رستورانی سراغ دارد . اضافه کردم: شما هم با من ناهار بخورید. من ترجیح می‌دهم که با کسی به آن‌جا بروم که با این‌جور جاها آشنا باشد. یک میز دراز بود که دو تا نیمکت، عیناَ به یک اندازه، دو طرفش بود. از آن طرف میز، راجع به زندگی و زن و اسبش و بعد دوباره راجع به زندگی‌اش، زندگی سختی که زندگی او بود، به‌خصوص به علت اخلاقش، صحبت کرد. از من پرسید که آیا درست متوجه هستم که یعنی چه، که زمستان و تابستان زیر آسمان بودن یعنی چه. اطلاع پیدا کردم که هنوز سورچی‌هایی هستند که کالسکه‌شان را یک گوشه نگه می‌دارند و در جای گرم و نرم توی کالسکه می‌نشینند تا مشتری خودش به سراغ آن‌ها بیاید. سابقاَ می‌شد این کار را کرد، ولی امروز اگر بخواهی که آخر عمرت پول و پله‌ای توی دست و بالت باشد احتیاج به روش‌های دیگری داری. من وضع خودم را برایش شرح دادم و گفتم چه از دست داده‌ام و دنبال چه می‌گردم. هر دومان زورمان را می‌زدیم تا بفهمیم، تا توضیح بدهیم. او فهمید که من اتاقم را از دست داده‌ام و اتاق دیگری لازم دارم. اما از بقیه‌اش سر درنیاورد. توی کله‌اش رفته بود، و هیچ چیز نمی‌توانست این را از کله‌اش درآورد، که من دنبال یک اتاق مبله می‌گردم. روزنامی‌ شب پیش یا شاید شب پیش‌تر را از جیبش درآورد و بنا کرد به خواندن آگهی‌هایش و با یک مداد کوچک، که وقتی به اسم برندگان احتمالی اسب‌دوانی می‌رسید مردد می‌ماند، زیر پنج شش تایش خط کشید. حتماَ زیر همان‌هایی را خط می‌کشید که اگر به جای من بود انتخاب می‌کرد یا شاید زیر آن‌هایی را که توی همان مجله بود، به علت اسبش. بیخود مضطربش می‌کردم اگر به‌اش می‌گفتم که از مبل و غیر مبل در اتاقم چیزی جز یک تخت‌خواب نمی‌خواهم و پیش از این‌که حاضر بشوم پایم را توی آن اتاق بگذارم باید همی‌ اسباب و اثاث دیگر را بیرون ببرند، حتی میز پاتختی را. نزدیک ساعت سه اسب را بیدار کردیم و دوباره راه افتادیم. سورچی به من پیشنهاد کرد که از کالسکه بالا بروم و پهلوی او بنشینم، اما از خیلی وقت پیش من به فکر داخل کالسکه بودم و دوباره سر جای اولم نشستم. از یک‌یک خانه‌هایی که زیرشان خط کشیده بود به گمانم منظماَ دیدن کردیم. روز کوتاه زمستانی داشت تمام می‌شد. گاهی به نظرم می‌رسد که این تنها روزهایی است که من داشته‌ام، به‌خصوص آن لحظه‌ای که از همی‌ لحظه‌ها جذاب‌تر است، لحظی‌ پیش از محو شدن روز. نشانی‌هایی را که زیرشان خط کشیده بود، با بهتر بگویم مثل عوام کنارشان علامت صلیب کشیده بود، وقتی می‌دیدیم که به درد نمی‌خورند با یک خط اریب خط می‌زد. بعد روزنامه را به من نشان داد و تعارف کرد که آن را پیش خودم نگه دارم تا مبادا دوباره به سراغ جاهایی بروم که بیهوده به سراغشان رفته بودم. با وجود شیشه‌های بسته و غژغژ کالسکه و سروصدای عبور و مرور، صدای او را که تک و تنها آن بالا روی نشیمن‌گاه بلندش نشسته بود و آواز می‌خواند می‌شنیدم. مرا به تشییع جنازه ترجیح داده بود، و این حال ممکن بود تا ابد ادامه یابد. آواز می‌خواند: «این زن دور از آن دیاری است که قهرمان جوانش در آن خفته است.» این تنها کلماتی است که از آواز او به یاد دارم. هر بار که توقف می‌کرد از نشیمن‌گاهش پایین می‌آمد و به من کمک می‌کرد تا از نشیمن‌گاهم پایین بیایم. زنگ در خانه‌ای را که نشانم می‌داد می‌زدم و گاهی در اندرون خانه ناپدید می‌شدم. یادم است که احساس عجیب و مضحکی داشتم از این‌که دوباره، پس از این همه مدت، خانه‌ای را دوروبر خودم می‌دیدم. او توی پیاده‌رو منتظر می‌ایستاد و کمکم می‌کرد تا دوباره سوار کالسکه بشوم. دیگر از دست این سورچی به تنگ آمده بودم. دوباره از کالسکه بالا می‌رفت و ما دوباره راه می‌افتادیم. در لحظی‌ معینی این واقعه پیش آمد. کالسکه ایستاد. چرتم پاره شد و آماده شدم که پیاده بشوم. اما او نیامد در را باز کند و زیر بازویم را بگیرد، به‌طوری که مجبور شدم خودم تنهایی پایین بروم. داشت فانوس‌ها را روشن می‌کرد. من چراغ‌های نفتی را دوست دارم، گرچه چراغ نفتی و شمع، اگر ستاره‌ها را استثنا کنم، اولین روشنایی‌هایی است که دیده‌ام. از او پرسیدم که آیا می‌توانم فانوس دوم را من روشن کنم، زیرا فانوس اول را خودش روشن کرده بود. قوطی کبریتش را به من داد، من شیشی‌ کوچک محدب را که روی لولا می‌چرخید باز کردم، روشن کردم و فوراَ بستم تا فتیله، آرام و روشن، در گوشی‌ دنج خانی‌ کوچکش، ایمن از باد، بسوزد. من این لذت را بردم. ما در نور این فانوس‌ها چیزی نمی‌دیدیم مگر طرح مبهم اندام اسب را، اما دیگران آن‌ها را از دور می‌دیدند، دو لکی‌ زرد آویخته در فضا را که آهسته حرکت می‌کردند. وقتی که کالسکه می‌پیچید، یک چشم سرخ یا سبز را می‌دیدند، لوزی برجستی‌ شفاف و تیزی را انگار از پشت شیشی‌ الوان.
آخرین خانه را که بررسی کردیم سورچی پیشنهاد کرد که مرا به یک هتل آشنا ببرد که در آن‌جا راحت باشم. چه ترتیب استواری: سورچی، هتل؛ انگار راستی راستی حقیقت دارد. سفارش مرا که بکند دیگر کم و کسری نخواهم داشت. چشمکی زد و گفت: همه جور اسباب راحتی فراهم است. من محل این گفتگو را توی پیاده‌رو روبه‌روی خانه‌ای که تازه از آن بیرون آمده بودم قرار می‌دهم. زیر نور فانوس، پهلوی فرورفته و مرطوب اسب را و روی دستگیری‌ در کالسکه، دست سورچی را، که دستکش پشمی داشت، به یاد می‌آورم. من یک سر و گردن از سقف کالسکه بلندتر بودم. به او تعارف کردم که گیلاسی بزنیم. اسب در تمام روز نه چیزی خورده بود و نه چیزی آشامیده بود. این را به سورچی تذکر دادم و او جواب داد که اسبش چیزی نمی‌خورد مگر توی اصطبل. اگر هنگام کار مختصر چیزی می‌خورد، ولو یک دانه سیب یا یک حبه قند، دل‌درد و دل‌پیچه می‌گرفت و دیگر قدم از قدم برنمی‌داشت و اصلاَ ممکن بود باعث مرگش بشود. از این جهت هر بار که به دلیلی از دلایل از پیشش دور می‌شد مجبور بود که به وسیلی‌ تسمه‌ای آرواره‌هایش را ببندد تا از محبت رهگذران رنجه نشود. پس از نوشیدن چند گیلاس، سورچی از من خواهش کرد که آن‌ها را، یعنی او و زنش را، سرافراز کنم و شب را در خانی‌ آن‌ها بگذرانم. خانه‌شان دور نبود. حالا که، با استفاده از فرصت کذایی تفکر درباری‌ گذشته، فکرش را می‌کنم می‌بینم که بعید نیست آن روز سورچی متصل دور و بر خانی‌ خودش می‌چرخیده است. آن‌ها بالای طویله‌ای، کنج حیاط، زندگی می‌کردند. چه موقعیت خوبی، من حاضر بودم با این وضع سر کنم. مرا به زنش، که کون و کپل پت و پهنی داشت، معرفی کرد و از پیش ما رفت. پیدا بود که آن زن از این‌که با من تنهاست ناراحت است. من حالتش را درک می‌کردم، اما خودم در این‌جور مواقع ناراحت نمی‌شوم. دلیلی ندارد که تمام بشود یا ادامه پیدا کند. و حال آن‌که تمام می‌شود. به آن‌ها گفتم که می‌روم توی طویله می‌خوابم. سورچی اعتراض کرد. من پافشاری کردم. سورچی توجه زنش را به دملی که بر فرق سر من بود جلب کرد، زیرا از روی ادب کلاهم را برداشته بودم. زن گفت: باید این را درآورد. سورچی اسم یک دکتر را برد که برایش خیلی احترام قائل بود و خود او را ازتصلب مدفوع نجات داده بود. زن گفت: اگر می‌خواهد توی طویله بخوابد، برود توی طویله بخوابد. سورچی چراغ را از روی میز برداشت و از پلکانی که بهطویله می‌رفت جلو من راه افتاد، کهالبته خیلی هم پلکان نبود بلکه نردبان بود، و زنش را توی تاریکی گذاشت. گوشه‌ای کف زمین، رویکاه، یک جل اسب پهن کرد و یک قوطی کبریت هم برایم گذاشت که شاید وسط شب احتیاج به روشنایی داشته باشم. یادم نیست که اسب در این مدت چه کار می‌کرد. توی تاریکی دراز کشیده بودم و صدای آب خوردنش را می‌شنیدم، که صدای مخصوصی است، و صدای تاخت و تاز ناگهانی موش‌ها را و، بالای سرم، صدای خفی‌ سورچی و زنش را که داشتند پشت سرم لُغُز می‌خواندند. قوطی کبریت توی دستم بود، یک قوطی کبریت بزرگ بی‌خطر. توی تاریکی بلند شدم و کبریتی زدم. در شعلی‌ کوتاهش توانستم کالسکه را پیدا کنم. این فکر به سرم زد، و بعد از سرم پرید، که طویله را آتش بزنم. توی تاریکی، کالسکه را پیدا کردم، درش را باز کردم، موش‌ها ازش بیرون آمدند، سوارش شدم. همین که نشستم متوجه شدم کهکالسکه تراز نیست. این طبیعی بود، چون سر مالبند‌ها به زمین تکیه داشت. بهتر که این‌طور بود، چون می‌توانستم به پشت دراز بکشم و پاهایم، روی نیمکت مقابل، از سرم بالاتر باشد. در طی شب، چندین بار حس کردم که اسب از پنجره به من نگاه می‌کند و نفسش از توی بینی‌اش به من می‌خورد. حالا که بازش کرده بودند لابد حضور من در کالسکه برایش عجیب بود. چون یادم رفته بود که جُل را بردارم سردم شد، اما نه آن‌قدر که بروم آن را بردارم. از پنجری‌ کالسکه پنجری‌ طویله را لحظه به لحظه بهتر می‌دیدم. از کالسکه بیرون آمدم. طویله کم‌تر از پیش تاریک بود. آخور و توبره و زین و برگ آویخته را و، دیگر عرض کنم، سطل‌ها و قشوها را بفهمی نفهمی تشخیص می‌دادم. به طرف در رفتم، اما نتوانستم بازش کنم. نگاه اسب دنبال من بود. مگر اسب‌ها هیچ‌وقت نمی‌خوابند؟ به نظرم آمد که حق بود سورچی اسب را می‌بست، مثلاَ به جلو آخور. بنابراین مجبور شدم از پنجره بیرون بروم. کار آسانی نبود. اما چه کاری آسان است؟ اول سرم را رد کردم. کف دست‌هایم روی زمین حیاط بود، اما کمرم میان چارچوب پنجره گیر کرده بود و هنوز پیچ وتاب می‌خورد. بوته‌های علف را که گرفته بودم و با دو تا دستم می‌کشیدم تا بلکه خودم را نجات بدهم یادم است. حق بود اول پالتوم را درمی‌آوردم و از پنجره بیرون می‌انداختم. اما حیف که فکرش را نکرده بودم. تازه از حیاط بیرون رفته بودم که چیزی یادم آمد. خستگی. یک اسکناس لای قوطی کبریت گذاشتم، به حیاط برگشتم و قوطی را روی لبی‌ پنجره‌ای که از آن بیرون آمده بودم گذاشتم. اسب دم پنجره بود. چند قدمی که توی کوچه رفتم دوباره برگشتم توی حیاط و اسکناسم را برداشتم. کبریت‌ها را همان‌جا گذاشتم، مال من نبود. اسب همان‌طور دم پنجره بود. دیگر از دست این اسب ذله شده بودم. تازه سپیده زده بود. نمی‌دانستم کجا هستم. به حدس و قرینه، در جهت مشرق راه افتادم تا زودتر روشن بشوم. دلم هوای افق دریا یا بیابان را کرده بود. صبح‌ها که بیرون می‌آیم به پیشواز خورشید می‌روم و عصرهایی که بیرون هستم دنبال خورشید می‌روم، تا پیش مرده‌ها. نمی‌دانم چرا این قصه را نقل کردم. می‌توانستم هم یک قصی‌ دیگر نقل کنم. شاید هم دفعی‌ دیگر بتوانم یک قصی‌ دیگر نقل کنم. آن‌وقت، ای ارواح زنده، خواهید دید که آن هم مثل این است.
نویسنده: ساموئل بکت
مترجم: ابوالحسن نجفی

از: بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه – چاپ اول: تابستان 1384 – انتشارات نیلوفر، تهران
حروف‌چین: ش. گرمارودی

دست بردار!

سحر بود و خیابان‌ها پاکیزه و خلوت، در راه رفتن به ایستگاه راه آهن بودم. همین که ساعت برج را با ساعتم مقایسه کردم، دریافتم که از آنچه فکر می‌کردم، دیرتر شده بود. باید شتاب می‌کردم، هراس این کشف، مرا در ادامی‌ راهم نامطمئن می‌ساخت، هنوز شهر را خوب نمی‌شناختم، خوشبختانه پاسبانی در آن نزدیکی بود، به سویش دویدم و نفس نفس زنان نشانی را از او پرسیدم. تبسمی‌بر چهره اش نقش بست و گفت: «از من نشانی می‌پرسی؟» گفتم: «بله. آخر نمی‌توانم آنجا را بیابم.» پاسبان گفت: «دست بردار، دست بردار!» بعد با جهشی بلند همچون کسانی که می‌خواهند در تنهایی بخندند، از من روی گرداند.
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: سید سعید فیروزآبادی

حروف‌چین: شهاب لنکرانی
منبع: دنیای سخن شماره 84 

کلاس درس

همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل کامیون زوار در رفته‏ای که هر وقت از دست اندازی رد می‏شد، چهارستون اندام‏اش وا می‏رفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را می‏چسبیدیم که پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم که فک‌هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود می‏چرخید. نفس می‏کشید و نفس پس می‏داد و آتش می‏ریخت و مدام می‏زد تو سرِ ما. همه له له می‏زدیم. دهان‌ها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه می‏کردیم. کسی کسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده ساله‏ای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی که از شدت خستگی دندان‏های عاریه‌اش را درآورده بود و گرفته بود کف دستش و مرد چهل ساله‏ای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاک آلود و تنها چند نفری از ما کفش به پا داشتند. همه ساکت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. کامیون از پیچ هر جاده‏ای که رد می‏شد گرد و خاک فراوانی به راه می‏انداخت و هر کس سرفه‏ای می‏کرد تکه کلوخی به بیرون پرتاب می‏کرد.
چند ساعتی رفتیم و بعد کامیون ایستاد. ما را پیاده کردند. در سایه سار دیوار خرابه‏ای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند که هر کدام سطلی به دست داشتند. به تک تک ما کاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یک تکه نان که همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تکیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما می‏کشید که ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تکیده و استخوانی. فک پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پایین‏اش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه که پلک‌هایش آویزان بود معلوم نبود که متوجه چه کسی است. بعد با صدای بلند دستور داد که همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریخته‏ای وارد خرابه‏ای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را کنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودال‌ها نشستیم. روبروی ما دیوار کاه‏گلی درهم ریخته‏ای بود و روی دیوار تخته سیاهی کوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبه‌های آغشته به خاک. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمی زد تو ملاج ما. می توانستیم راحت تر نفس بکشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد کوتاه بود. سنگین راه می‏رفت. مچ‌های باریک و دست‌های پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشم‌هایش مدام در چشم خانه‏ها می‏چرخید. انگار می‏خواست همه کس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند می‏زد و دندان روی دندان می‏سایید. جلو آمد و با کف دست میز سنگی را پاک کرد و تکه‌ای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت کنید خیلی زود یاد می‏گیرید. وسایل کار ما همین‌هاست که می‏بینیدبا دست سطل‌های پر آب و گونی‌ها را نشان داد و بعد گفت:کار ما خیلی آسان است. می‏آوریم تو و درازش می‏کنیم و روی تخته سیاه شکل آدمی را کشید که خوابیده بود و ادامه داد: اولین کار ما این است که بشوریمش. یک یا دو سطل آب می‏پاشیم رویش. و بعد چند تکه پنبه می‏گذاریم روی چشم‌هایش و محکم می‏بندیم که دیگر نتواند ببیند. با یک خط چشم‌های مرد را بست و بعد رو به ما کرد و گفت: فکش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فک رد می‏کنیم و بالای کله‏اش گره می‏زنیم. چشم‌ها که بسته شد دهان هم باید بسته شود که دیگر حرف نزند. فک پایین را به کله دوخت و گفت: شست پاها را به هم می‏بندیم که راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: «دست‌ها را کنار بدن صاف می‏کنیم و می‏بندیم.» و نگفت چرا. و دست‌ها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچه‏ای پیچید و دیگر کارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره کرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله می‏کرد. گاه گداری دست و پایش را تکان می‏داد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را که بر تن مرد جوان بود پاره کرد و دور انداخت.
معلم پنجه‌هایش را دور گردن مرد خفت کرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دست‌ها و پاها تکانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشم‌ها گذاشت و با تکه پارچه ای چشم را بست. فک مرده پایین بود که با یک مشت دو فک را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون کشید و دهانش را بست و تکه دیگری را از زیر چانه رد کرد و روی ملاج گره زد. بعد دست‌ها را کنار بدن صاف کرد. تعدادی پنبه از کیسه بیرون کشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنکه کمکی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «کارش تمام شد.»
اشاره کرد و دو پیر مرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یکی از گودال‌ها انداختند و گودال را از خاک انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای کرد و پرسید: «کسی یاد گرفت؟»
عده ای دست بلند کردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها که یاد گرفته‏اند بیایند جلو.»
بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم می‏خواست به بیرون خرابه اشاره کند که دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینه‌اش نشستیم و با مشت محکمی فک پایینش را به فک بالا دوختیم. روی چشم‌هایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش کردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و کفن پیچش کردیم و بعد بلندش کردیم و پرتش کردیم توی گودال بزرگی و خاک رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.
راننده کامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراهه‏ای به بیراهه‏ی دیگر می‏پیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان می‏داد.
تابستان 62
نویسنده: غلام‌حسین ساعدی

کالسکه

شهر کوچک از زمانی که هنگ سواره نظام در آن مستقر شده بود شور و نشاطی پیدا کرده بود. پیش از آن، شهر خیلی سوت و کور بود. وقتی که سوار بر کالسکی‌ یا درشکه از شهر می‌گذشتی قیافی‌ عُنق آلونک‌های کثیفی که به خیابان زل زده بودند چنان دمغ‌ات می‌کرد که نگو و نپرس، انگاری که تو قمار پاک لخت‌ات کرده باشند یا یک جایی حسابی خیط کاشته باشی. خلاصی‌ کلام، حال‌ات را حسابی می‌گرفت. گچ و دوغاب دیوار خانه‌ها ریخته بود و به جای این که سفید باشند، لک و پیسی بودند. پشت بام خانه‌ها، مثل اکثر شهرهای جنوب کشورمان، گالی پوش بود. و سال‌ها پیش یکی از شهردارهای شهر دستور داده بود باغ‌چه‌های جلوی خانه‌ها را از هر چه گل و گیاه بود پاک کنند تا شهر هر چه نظیف‌تر شود. وقتی که از خیابان می‌گذشتی احدی را نمی‌دیدی، مگر شاید خروسی که برای خودش قدم می‌زد. خیابانِ خاکی مثل بالشی نرم بود و خاک اش چنان که با کم ترین بارانی گل و شل می‌شد. وقتی که باران می‌گرفت، چارپایان چاق و چله‌ای که شهردار دوست داشت «فرانسوی‌ها» خطاب‌شان کند همه به خیابان می‌ریختند، حمام گِل می‌گرفتند، پوزه‌های گنده‌شان را از تو گل و لای بیرون می‌کردند، و چنان نعره‌های بلندی می‌کشیدند که تُوی ِ مسافر چاری‌ی نداشتی جز آن که اسب‌ات را هِی کنی و چهار نعل دور شوی و پشت سرت را هم نگاه نکنی. اما در آن زمان فی الواقع مسافری هم از شهر نمی‌گذشت.
به ندرت، بسا به ندرت، مالکی صاحب یازده سرف در ملک‌اش، پوستینی بر دوش، سوار بر چیزی که نه درشکه بود و نه کالسکه و چیزی ما بین آن دو بود، تلق و تلق از روی سنگ‌های گِرد و قلنبه می‌گذشت و از لای کیسه‌های آرد این طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد و ماچه خر قهوه‌ای‌اش را که جفت‌اش اسب نرِ جوانی بود، هِی می‌کرد. حتی بازار شهر هم دل گیر بود. مغازی‌ خیاطی، ابلهانه است اما، به جای آن که برِ خیابان باشد، اریب قرار گرفته بود. آن طرف، ساختمانی سنگی بود، با دو پنجره، که پانزده سال بود در دست احداث بود. کمی‌آن طرف‌تر دکی‌ چوبی بود که خاکستری رنگ‌اش کرده بودند تا به گل و لای خیابان بیاید. اصل‌اش این دکه را برای این ساخته بودند که بقیه از آن الگو بر دارند. ساختن دکه از ابتکارهای شهردار در دوری‌ جوانی‌اش بود، آن وقت‌ها که هنوز به چُرت بعد از ظهر و خوردن شراب مخلوط عصرانه با چند انگور فرنگی خشک عادت نکرده بود.
الباقی بازار حصیرهایی بودند گِرد تا گِرد که مثلاً به جای دکه بودند. وسط این‌ها هم کوچک ترینِ مغازه‌ها بودند که می‌توانستی مطمئن باشی همیشی‌ خدا توشان ده – دوازده تایی نان نمکی به نخ کشیده، یک زن دهاتیِ لچک قرمز به سر، بیست کیلویی صابون، چند کیلویی بادام تلخ، چند قطار فشنگ، چند توپ پارچه، و دو شاگرد مغازه که دمِ در قاپ بازی می‌کنند، پیدا می‌شود.
اما پس از ورود هنگ سواره نظام همه چیز عوض شد. خیابان‌ها جان گرفتند و رنگ و رویی پیدا کردند، و خلاصه شهر دیگر همان شهری نبود که وصف‌اش کردیم. حالا آن‌هایی که در محله‌های پایین بودند اغلب می‌توانستند افسران را با کلاه پردار ببینند که به دیدن افسر هم رزم دیگری می‌رود تا درباری‌ ترفیع و توتونِ خوب صحبت کنند و گاهی هم، دور از چشم ژنرال، پاسوری بزنند سرِکالسکه‌‌ای که در واقع باید آن را کالسکی‌ هنگ نامید، چون همی‌ افسرها به نوبت از آن استفاده می‌کردند: یک روز جناب سرگرد با آن جولان می‌داد، روز بعد سر و کله‌اش در اصطبل جناب سروان پیدا می‌شد، و روز بعد باز می‌دیدی که مصدر جناب سرگرد مشغول روغن‌کاری محورهای آن است. حالا دیگر کلاه‌های نظامی‌افسرها زینت بخش حصارهای چوبی میان خانه‌ها بود که فی الوقع آن جا می‌آویختند تا آفتاب بخورد. بعضی وقت‌ها هم فرنج خاکستری افسری زینت بخش در ورودی خانه‌‌ایی می‌شد. درکوچه‌های باریک گاه به سربازهایی برمی‌خوردی که سبیل‌شان از ماهوت پاک کن هم زبرتر بود. البته این سبیل‌ها در جاهای مربوط و نامربوط به چشم می‌خورد. همین که چند تا زن خانه‌دار در بازار پیداشان می‌شد، می‌توانستی حتم داشته باشی که سبیلی هم بلافاصله بالای سرشان ظاهر خواهد شد.
افسرها جانی تازه به این اجتماع دادند که تا آن وقت فقط شامل جناب قاضی بود که با زن یک بنده خدای خادم کلیسا زندگی می‌کرد، و جناب شهردار که آدم معقولی بود ولی عملاً همی‌ روز خواب بود – یعنی از وقت ناهار تا شام، و از شام تا ناهار.
زندگی اجتماعی وقتی که ستاد فرمان دِهی ژنرال در شهر مستقر شد جنب و جوش بازهم بیش تری پیدا کرد. مالکین همی‌ دور و اطراف، که قبلاً اثری از آثارشان نبود، کم کَمک شروع به رفت و آمد به شهر کوچک کردند. همه شان دل شان می‌خواست ساعتی را به مصاحبت افسران بگذرانند، گه گاه بیست و یکی بزنند – بازیی‌ی که تا آن موقع برای کسانی که فکر و ذکرشان فقط جو و گندم، خرده فرمایشات زن‌هاشان و شکار خرگوش بودن خواب و خیال می‌نمود.
بایست ببخشید، اما یادم نیست به چه مناسبتی ضیافت بزرگی ترتیب دادند. تدارکات معرکه بود. صدای کاردها از آشپزخانی‌ ژنرال تا آن سر شهر می‌رسید. هر چه خوراکی توی بازار بود برای ضیافت خریدند، طوری که قاضی و زن آن خادم کلیسا مجبور شدند آن روز فقط کیک و ژله بخورند. حیاط خانه‌یی که در اختیار ژنرال بود پر از کالسکه‌های رنگ و وارنگ شده بود. مهمانی، مهمانی مردانه بود و فقط افسرها و مالکین آن دوروبر به ضیافت دعوت شده بودند.
در میان مالکین، از همه شاخص‌تر فیثاغور فیثاغوروویچ چرتوکوتسکی بود – یکی از سرآمدان اشراف محل که در انتخابات بیش از همه سر و صدا به پا می‌کرد و سوار کالسکه‌یی تماشایی می‌شد و خدم و حشمی‌داشت. او زمانی در سواره نظام خدمت کرده بود و از افسران شاخص و ارزشمند هنگ‌اش به شمار می‌رفت. دست کم، اگر این‌ها هم شایعه باشد، همیشه در اجتماعات و مهمانی‌های سواره نظام شرکت کرده بود و هر جا که سواره نظام اطراق می‌کرد، سر و کلی‌ او هم پیدا می‌شد. اگر باورتان نمی‌شود، بروید از خانم‌های استان‌ها تامبلوف و سیمبیرسک بپرسید. اگر که مجبور نشده بود به دلیل واقعه‌یی به اصطلاح «ناگوار» استعفا بدهد، به احتمال قوی شهرت او به دیگر استان‌ها هم می‌رسید. راست اش نمی‌دانم او به کسی سیلی زده بود یا کسی به او سیلی زده بود، ولی به هر حال از او خواسته بودند استعفا بدهد. مع هذا این مسئله ذری‌‌ای از ابهت او کم نکرده بود.
فیثاغور فیثاغوروویچ همیشه کُت بلندی شبیه فرنج نظامی‌هامی‌پوشید، چکمه‌های مهمیزدار به پا می‌کرد، و سبیل می‌گذاشت تا مبادا اشراف محل گمان کنند که او در پیاده نظام خدمت کرده است – پیاده نظامی‌که او با تحقیر آن را «پاسوار» یا «پیاده پا» می‌نامید. او هیچ وقت فرصت را برای رفتن به بازارهای مکاری‌ شلوغ از دست نمی‌داد. معمولاً قلب روسیه، که متشکل از لله‌ها، بچه‌ها، دخترها، و مالکین چاق محترم است، در این بازارها به گرمی ‌می‌تپد. اینان معمولاً با درشکه، کالسکه، گاری، و خلاصه وسیله‌هایی که بعضاً کسی خواب اش را هم ندیده است به این بازارها هجوم می‌آورند. فیثاغور فیثاغوروویچ معمولاً خوب بو می‌کشید و می‌فهمید که هنگ سواره نظام کجا اطراق کرده است و فوری سرو کله‌اش همان جا پیدا می‌شد. او معمولاً با لطف و ظرافت خاصی از کالسکی‌ درشکه اش پایین می‌پرید و بی مقدمه و صمیمانه خودش را به افسران معرفی می‌کرد. در انتخابات گذشته، او شام مفصلی به اشراف داده بود و سر شام گفته بود که اگر او را به رهبری خودشان انتخاب کنند، احترام بسیار خواهند یافت. خلاصی‌ کلام، رفتارش به اصطلاح ِ ولایتی‌ها مثل آقاها بود. او با زن زیبایی ازدواج کرده بود و از این طریق صاحب ملکی با دویست سرف و سرمایه‌یی چند هزاری شده بود که جهیزیی‌ زن بود.
این سرمایه بلافاصله صرفِ خرید شش اسب جداً معرکه، کلون مطلا برای درها، میمونی دست آموز برای خانه، و ندیمه‌یی فرانسوی شده بود. دویست سرفی هم که با جهیزیه به او رسیده بود، مثل دویست سرف قبلی خودش، به رهن گذاشته شده بودند تا با پول‌اش داد و ستدهای پرسود انجام گیرد. خلاصی‌ کلام، فیثاغور فیثاغوروویچ مالک بود.
در ضیافتی که ژنرال داده بود، غیر از او، چند مالک دیگر هم بودند، که ما حرفی درباری‌ آن‌ها نداریم. بقیی‌ مهمانان صرفاً افسران هنگ سواره نظام به اضافی‌ دو افسر از ستاد بودند: یک سرهنگ و یک سرگرد خیلی چاق. خود ژنرال هم طبعاً حاضر بود، مردی تنومند، گُنده، و قوی هیکل که تصادفاً فرمان دِهی بسیار خوب هم بود. او با صدایی کلفت و بم و پرابهت سخن می‌گفت.
ناهار پرجلال و شکوه و خیره کننده بود. کباب اوزون برون، خوراک ماهی سفید، خوراک مارچوبه، کباب تیهو، کباب کبک، و خوراک قارچ، همه وهمه، حکایت از این داشت که آشپز از یک روز قبل از مهمانی لب به مشروب نزده است. چهار سرباز هم تمام شب را چاقو به دست در معیت آشپز کار کرده بودند تا خوراک مرغ و دسر را آماده کنند.
جنگلی انبوه از بطری‌های که گردن درازهایش حاوی ودکا و گردن کوتاه‌هایش حاوی کنیاک بودند، روز تابستانی زیبا، سینی‌های پر از قالب‌های یخ روی میز،پنجره‌های باز، دگمی‌ آخر همی‌ یونیفورم‌ها باز، جلو سینی‌ چین چین آن‌هایی که کت شلوار به تن داشتند، صحبت و گپی که صدای بم ژنرال بر آن حاکم بود، و شامپانی که چون سیل جاری بود، همه عالی بود و همه چیز به همه چیز می‌آمد. غذا که تمام شد، همه با رخوت و سنگینی مطبوعی در دل از جا برخاستند. آقایان همه پیپ‌هاشان را روشن کردند و به ایوان رفتند تا قهوه شان را صرف کنند.
حال دیگر همی‌ دگمه‌های یونیفورم ژنرال، سرهنگ، و حتی سرگرد باز بود، طوری که می‌شد بند شلوار ابریشمی ‌اشرافی شان را دید، اما افسران جزء، از سر احترام، هنوز همی‌ دگمه‌هاشان جز سه دگمی‌ پایینی بسته بود.
ژنرال گفت: «همین حالا خودتون می‌تونید تماشا کنید و ببینیدش.» بعد رو به آجودان‌اش، که جوانی برازنده بود، کرد و گفت: «جناب سروان، لطفاً بگو اون مادیان ابلق من رو بیارند. حالا خودتون می‌بینید.» ژنرال پک عمیقی به پیپ‌اش زد و ابری از دود از سینه اش خارج کرد.»تازه هنوز قبراقِ قبراق نیست. تو این شهر خراب یه اصطبل درست و حسابی هم نیست. اما اسب من – پوف، پوف – اسب درست و حسابیه.»
فیثاغور فیثاغوروویچ پرسید: «حضرت اشرف چند وقته – پوف، پوف، پوف – این اسب رو دارند؟»
«پوف، پوف، پوف، خوب ووو پوف خیلی وقت نیست. دو سال پیش از محل پرورش اسب‌ها آوردمش.»
«خوب، وقتی که آوردیدش تربیت شده بود، یا همین جا خودتون رام‌اش کردید؟»
«پوف، پوف، پوه، پوه … اوف … این جا.» ژنرال پس از آن در ابری از دود گم شد.
پس از آن، سربازی از اصطبل خارج شد و صدای تق تق سم اسبی هم به گوش رسید. بعد، سرباز دیگری پدیدار شد که سبیل کلفتی داشت و روپوشی سفید پوشیده بود. او افسار مادیانی لرزان و خشمگین را به دست داشت. مادیان به ناگهان سرش را بلند کرد و با این حرکت، سربازِ سبیل کلفت هم با سبیل و همی‌ بند و بساط اش از جا کنده شد و ناچار شد چمباتمه بزند تا بتواند اسب را مهار کند.
سرباز گفت: «آروم بگیر، آروم، آگرافنا ایوانوونا» و اسب را به سوی ایوان حرکت داد.
نام اسب آگرافنا ایوانوونا بود. اسبی بود قوی هیکل و وحشی مانند زیبا رویان جنوب روسیه. اسب سم‌اش را چون طبل بر دیواری‌ چوبی ایوان کوبید و ایستاد.
ژنرال پیپ را از لب‌اش بر داشت و با نگاه خریدار و رضایت خاطر به تماشای آگرافنا ایوانوونا پرداخت. سرهنگ از ایوان پایین آمد و شخصاً پوزی‌ اسب را در دست گرفت. سرگرد هم به دنبال سرهنگ پایین رفت و به نوازش پاهای حیوان پرداخت. بقیه از فرط تحسین نچ نچ کردند.
فیثاغور فیثاغوروویچ هم از ایوان پایین آمد و گِرد حیوان چرخید و به پشت‌اش رفت. سربازی که خبردار ایستاده بود و افسار اسب را در دست داشت راست و مستقیم در چشمانِ میهمانان نگاه می‌کرد، انگار می‌خواست ناگهان به روی آن‌ها بجهد.
فیثاغور فیثاغوروویچ گفت: «خیلی خوب، خیلی خوب! اسب خوبیه! ممکنه سؤال کنم، حضرت اشرف، که تاخت‌ا‌ش چه طوره؟»
«تاخت‌‌اش حرف نداره. فقط … خدا لعنت کنه این تیماردار احمق رو که نمی‌دونم چه جور قرصی به خوردش داده که دو روز تمامه عطسه می‌کنه.»
«حیوون خیلی قشنگی ه، خیلی قشنگه. اما می‌تونم از حضرت اشرف بپرسم که کالسکه‌یی هم دارند که پا به پای این حیوون بره؟»
«کالسکه؟ اما این که اسبِ سواریه.»
«می‌دونم. اما غرضم این بود که حضرت اشرف کالسکی‌ مناسبی برای اسب‌های دیگه دارند؟»
«من کالسکه زیاد ندارم. راستش باید بگم خیلی دلم می‌خواست یک کالسکی‌ خوب داشتم. به برادرم در پطرزبورگ نامه داده‌م یکی برام پیدا کنه، اما نمی‌دونم بالاخره برام می‌فرسته یا نه.»
سرهنگ گفت: «حضرت اشرف، گمان می‌کنم بهترین کالسکه‌ها کالسکه‌های وینی باشند.»
«حق با شماست. پوف، پوف، پوف.»
«حضرت اشرف، بنده کالسکی‌ معرکه‌یی دارم که حقیقتاً ساخت دست خود وینی‌هاست.»
«کدوم یکی؟ همون که باهاش اومدید؟»
«اوه، نه. این کالسکی‌ سفری منه، کالسکی‌ سفری. یکی دیگه رو می‌گم … معرکه است، عین پر قو نرم و سبکه. وقتی تو این کالسکه می‌شینید، جسارت نباشه حضرت اشرف، انگار لله داره آدم رو تو گهواره ش تاب می‌ده!»
«حتماً خیلی نرم و روون می‌ره.»
«خیلی نرم، خیلی نرم. صندلی‌هاش، فنرهاش – مثل تابلوی نقاشی کالسکه است.»
«جالبه.»
«نمی‌دونید چه قدر هم جاداره. راست ش من لنگه ش رو ندیده‌ام، حضرت اشرف. زمانی که من خودم خدمت می‌کردم، می‌تونستم ده بطر شراب و ده کیلو تنباکو تو صندوقش جا بدم. تازه معمولاً شش تا یونیفورم و لباس زیر و دو تا پیپ دست بلنده هم – جسارت نباشه حضرت اشرف، به بلندی کرم کدو – توش جا می‌دادم. تازه می‌شد یه گوساله هم تو صندوق بغلش جا داد.»
«جالبه.»
«چهار هزار تا بالاش پول داده‌ام، حضرت اشرف.»
«باید کالسکه خوبی باشه که این همه پول بالاش رفته. بگید ببینم خودتون خریدین‌اش؟»
«نه خیر حضرت اشرف، تصادفی گیرم اومد. یکی از دوستانم کالسکه رو خریده بود، یکی از اون آدم‌ها نازنین، هم بازیِ دوری‌ بچگی، از اون آدم‌های استثنایی که شما هم حتماً ازش خوش تون می‌آد، مطمئن ام حضرت اشرف. من و اون خیلی با هم نزدیک بودیم، حضرت اشرف. می‌دونید، اصلاً ما من و تو نداشتیم. من کالسکه رو تو بازی ورق از اون بردم. حضرت اشرف، افتخار می‌دند فردا برای نهار در منزل سرافرازمون بفرمایند، نگاهی هم به کالسکه بندازند؟»
«راستش نمی‌دونم چی بگم. فقط … فکر می‌کنم، می‌دونید … شاید منظورتون اینه که با بقیی‌ آقایون افسرها بیاییم؟»
«از اون‌ها هم خواهش می‌کنم بیاند. آقایون، افتخار بدید در منزل در خدمت تون باشیم.»
سرهنگ، سرگرد، و بقیه ای افسرها از فیثاغور فیثاغوروویچ تشکر کردند و سری به احترام فرود آوردند.
«من شخصاً فکر می‌کنم آدم باید از هر چیز بهترینش رو بخره، والا بهتره اصلاً چیزی نخره، چون به دردسرش نمی‌ارزه. فردا که افتخار دادید و منزل تشریف آورید، جسارتاً چند تا چیز رو که برای ملکم خریده‌ام، نشون‌تون می‌دم.»
ژنرال نگاهی به او کرد و باز هم دود از دهان خارج کرد.
فیثاغور فیثاغوروویچ از این که افسرها را دعوت کرده بود خشنود بود. از همین حالا در ذهن مشغول تهیی‌ صورت غذاها بود- کباب‌ها، سس‌ها، و غیره – و در همین حال شادمانه مهمانان فردایش را می‌نگریست. آن‌ها نیز به نوبی‌ خود با او مهربان تر و خوش روتر شده بودند و از فیثاغور فیثاغوروویچ این را از برق نگاه‌هاشان و حرکات خفیف سر و بدن شان، که به نیمه تعظیمی‌می‌مانست، در می‌یافت. فیثاغور فیثاغوروویچ از آن پس آسوده تر قدم برمی‌داشت و آزادانه تر سخن می‌گفت و لحن صدایش از لذت و خشنودی نرم تر شده بود.
«حضرت اشرف با خانمِ خانه هم آشنا خواهند شد.»
ژنرال گفت: «مایی‌ مسرت ماست»، و سبیل‌هاش را تاب داد.
پس از آن فیثاغور فیثاغوروویچ عزم کرد که به خانه برود تا سر فرصت تدارک مهمانی فردا را ببیند. او حتی کلاهش را هم در دست گرفته بود، اما نمی‌دانم چه طور شد که باز هم کمی‌معطل شد. در این ضمن میزهای بازی ورق را آماده کردند و همی‌ جمع چهار تا چهار تا مشغول بازی ویست در گوشه و کنار اتاق پذیرایی شدند.
شمع‌ها را آوردند. فیثاغور فیثاغوروویچ مدتی معطل بود که برود یا بماند و در بازی ورق شرکت جوید، اما وقتی که افسرها از او خواستند بنشیند و بازی کند، به نظرش بسیار دور از ادب و نزاکت اجتماعی آمد که درخواست آنان را رد کند. پس نشست، و بلافاصله یک لیوان پانچ در برابرش قرار گرفت، و او بی آن که اندیشه کند، لاجرعه آن را سر کشید و خالی کرد. پس از یک دست بازی ورق، باز لیوان پانچ دیگری را بغل دست خود یافت و باز، بی آن که اندیشه کند، آن را هم سر کشید و گفت: «آقایون، من دیگه واقعاً باید برم.» اما باز به بازی ادامه داد.
در این ضمن، صحبت‌ها در گوشه و کنار اتاق پذیرایی خصوصی شده بود. کسانی که ورق بازی می‌کردند ساکت بودند. فقط آن‌هایی که بازی نمی‌کردند با هم صحبت می‌کردند.
در گوشه‌یی، افسری روی نیمکت ولو شده بود، بالشی زیر دنده‌هاش و پیپی گوشی‌ لب‌اش گذاشته بود و با خیال تخت و با فصاحت سرگرم بازگو کردن ماجراهای عشقی‌اش بود. همی‌ توجه کسانی که گِرد او حلقه زده بودند به سخنان او جلب شده بود. مالک خیل چاقی که دست‌هایی کوتاه مثل سیب زمینی کش آمده داشت، با توجه بسیار به سخنان او گوش می‌داد و آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود و فقط هر از چند گاهی سعی می‌کرد دست‌های کوتاهش را به پشت پهن اش ببرد و انفیه دان اش را از جیب عقب بیرون بیاورد. در گوشه‌یی دیگر، بحثی پروشور در مورد آموزش‌های توپخانه ای در گرفته بود، و فیثاغور فیثاغوروویچ، که تا آن موقع دوبار اشتباهی به جای سرباز بی بی به زمین زده بود، وارد این بحث خصوصی شد و از همان جا که نشسته بود، با فریاد، جملاتی از این قبیل می‌گفت: «چه سالی؟» یا «در کدام هنگ؟» و متوجه نبود که در اکثر موارد سؤالات او ربطی به بحث ندارد.
سرانجام، چندین دقیقه قبل از شام، از بازی ویست دست کشیدند، هر چند صحبت درباری‌ آن ادامه داشت. فیثاغور فیثاغوروویچ کاملاً به خاطر داشت که پول زیادی برده است، اما حالا دست‌اش خالی خالی بود و وقتی که از سر میز بلند شد، مثل آدمی‌ بود که دستمالی هم در جیب نداشته باشد. در این ضمن شام هم چیده شد. بدیهی است که از بابت شراب کم و کسری نبود و فیثاغور فیثاغوروویچ هم ناچار و ناخواسته لیوان‌اش را پر می‌کرد، زیرا همیشه در سمت چپ و سمت راست او یک بطری شراب بود.
سر میزی شام گفت وگوئی بسیار بسیار طولانی آغاز شد که در مسیری بسیار عجیب و غریب افتاد. مالکی که در نبرد 1812 در ارتش خدمت کرده و علیه ناپلئون جنگیده بود، از درگیری‌یی صحبت می‌کرد که کسی ندیده و نشنیده بود. بعد هم به دلایل کاملاً نامعلوم چوب پنبی‌ درِ بطری را برداشت و وسط کیک کاشت. خلاصه، زمانی که مهمانان اندک اندک قصد رفتن می‌کردند، ساعت سه صبح بود و کالسکه چی‌ها ناچار شدند عده‌یی را مانند کیسی‌ برنج زیر بغل بزنند و ببرند. فیثاغور فیثاغوروویچ، با همی‌ ظاهر اشرافی اش، وقتی که در کالسکه نشست، چنان تعظیم غرائی به چپ و راست می‌کرد که وقتی به خانه رسید دو گلولی‌ خار به سبیل اش چسبیده بود.
در خانه، همه چیز و همه کس در خواب ناز بود. کالسکه‌چی با زحمت زیاد نوکر را پیدا کرد و نوکر آقا را به دست یکی از زنان خدمت کار سپرد و فیثاغور فیثاغوروویچ با کمک او خود را به اتاق خواب اش رساند و در کنار همسر جوان و زیبایش، که چون فرشته‌ها در خواب بود و لباس خواب بلند سفیدی به تن داشت، بر تخت افتاد. صدا و تکان ناشی از افتادن شوهر در تخت، زن را بیدار کرد. او کش و قوسی به خود داد، پلک‌هایش را بلند کرد و سه بار چشمان‌اش را بر هم فشرد و آن گاه با لب خندی نیمه خشم آلود آن را گشود، اما چون دید او این بار اصلاً مهر و محبتی ابراز نمی‌کند، به پهلو غلتید و صورت باطراوات‌اش را بر دست اش نهاد و به خواب رفت.
ساعت از آن چه در روستاها به آن صبح زود می‌گویند بسی گذشته بود که زن در کنار شوهر خروپفی بیدار شد. وقتی که یادش آمد شوهر ساعت چهار صبح به خانه بازگشته است دل‌اش به حال او سوخت و نخواست بیدارش کند و پاهایش را در دم پای‌هایی لغزاند که فیثاغور فیثاغوروویچ با پست از پطرزبورگ برایش فرستاده بود. آن گاه خود را در روب دوشامبر سفیدی که انگار بر تن او می‌لغزید پیچید وبه حمام رفت و با آبی که به طراوت خود او بود تن و بدن‌اش را شُست و بعد سراغ میز آرایش رفت. وقتی که در آینه نگاه به خودش انداخت، از قیافی‌ آن روز صبح اش بدش نیامد به همین دلیلِ نه چندان مهم، دقیقاً دو ساعت دیگری جلوی آینه نشست. سرانجام لباس پوشید و با ظاهری آراسته و جذاب بیرون رفت تا در باغ هوای تازه استنشاق کند.
هوا در آن موقع عالی بود، آن قدر عالی که فقط روزهای تابستانی خوب می‌توانند چنان باشند. آفتاب، که به وسط آسمان رسیده بود، با تمام نیرو می‌تابید و می‌درخشید، اما در سایی‌ درختان که قدم می‌زدی خنک بود، و گل‌ها در گرمای آفتاب، سه با ربیش تر عطرافشانی می‌کردند. خانم زیبای خانه به کلی فراموش کرده بود که ساعت دوازده است و شوهرش هنوز خواب است. خانم صدای خروپف دو کالسکه‌چی و یک مهتر را می‌شنید که در اصطبل پشت باغ به خواب بعد از ظهری فرو رفته بودند. اما او خودش در گذرگاه پربرگ نشست و چشم به شاه راه خالی دوخت. زمانی که مات و مبهوت به شاه راه زل زده بود، ناگهان گرد و غباری در دوردست برخاست و توجه او را جلب کرد. با دقت که نگاه کرد، دید چندین کالسکه به آن طرف می‌آیند. پیشاپیشِ کالسکه‌ها یک کالسکی‌ دونفره بود. ژنرال در این کالسکه نشسته بود؛ سردوشی‌های طلایی او زیر نور افتاب می‌درخشید؛ سرهنگ نیز بغل دست او نشسته بود. به دنبال آن، کالسکه‌یی چهار نفره می‌آمد، که سرگرد، آجودان ژنرال، و دو افسر دیگر در آن نشسته بودند. به دنبال آن کالسکه، همان کالسکه مشهور هنگ می‌آمد که حالا دست سرگرد بود. پشت سر آن نیز کالسکی‌ سفری چهارنفری‌ دیگری می‌آمد. در این کالسکی‌ چهار نفره پنج افسر بودند که یکی از آن‌ها روی زانوی رفیق‌اش نشسته بود. و سرانجام، پشت سر همی‌ این‌ها، سه افسر سوار بر سه اسب می‌آمدند و اسب‌ها زین و یراق زیبایی داشتند.
خانم خانه با خودش فکر کردن مطمئناً این‌ها به خانی‌ ما نمی‌آیند، اما ناگهان جیغ کشید: «وای، خاک عالم، از پل هم رد شدند!» سپس دست‌ها را بالای سر برد و از روی گل‌ها و باغچه‌ها دوید تا خودش را یک راست به اتاق خواب شوهرش برساند. وقتی رسید، دید شوهرش مثل مرده خواب است.
دست او را کشید و تکان اش داد و گفت: «بلند شو! زود باش بلند شود!»
فیثاغور فیثاغوروویچ بی آن که چشمان اش را باز کند، و در همان حال دراز کش، گفت: «ها؟»
«بلند شو خوشگلکم!می‌شنوی؟مهمان!»
«مهمان؟ کدوم مهمان؟» و بعد از گفتن این حرف، ماغ کشید، مثل گوساله ئی که دنبال پستان مادرش می‌گردد. بعد به نجوا گرفت: «سرت رو بیار جلو یه ماچ به‌ت بدم.»
«عزیزم بلند شو، تو رو به خدا بلند شو! زودباش! ژنرال و افسرهاش! خدای من، نگاه کن، دو تا گولی‌ خار به سبیلت چسبیده!»
«ژنرال؟ منظوت اینه که اومده‌اند؟ لعنت بر شیطون، چرا کسی من رو بیدار نکرد؟ ناهار چی؟ همه چی رو به راهه؟»
«کدوم ناهار؟»
«یعنی من دستورش رو ندادم؟»
«تو؟ تو که چهار صبح اومدی و هر چی هم ازت سؤال کردم جوابم رو ندادی. خوشگلکم بیدارت نکردم، چون دل م برات سوخت. تو که هیچ نخوابیده بودی …» او این حرف‌های آخرش را با عشوه گری و طنازی گفت.
فیثاغور فیثاغوروویچ یک لحظه مثل صاعقه زده‌ها روی تخت افتاد. سرانجام با همان لباس خواب‌اش بلند شد و اصلاً یادش رفت که این ریخت و وضع دور از آراستگی است.
با دست به پیشانی اش کوبید و گفت: «عجب خری هستم. من اون‌ها رو برای ناهار دعوت کردم. حالا چه خاکی به سرم بکنم. خیلی مونده برسند؟»
«نمی‌دونم … هر لحظه ممکنه سر برسند.»
«عزیزم … قایم شو! … هِی، کی اون جاست؟ دختر، بیا ببینم، از چی ترسیدی؟ یه عده افسر دارند می‌آند و همین الان سر می‌رسند. به شون بگو آقا خونه نیست و نمی‌آد هم. صبح گذاشته رفته، می‌شنوی؟ برو به همی‌ خدمت کارها بگو؛ دِ بجنب!»
بعد از گفتن این حرف‌ها روب دوشامبرش را برداشت و دوید تا توی اصطبل قایم شود، چون فکر می‌کرد آن جا کاملاً امن و امان است. اما زیر سایبان که رفت، فکر کر حتی ممکن است در آن جا هم دیده شود. فکری به خاطرش رسید: «آره، این جوری بهتره!» و در یک چشم به هم زدن پلی‌ کالسکی‌ نزدیک‌اش را پایین کشید و به درون جست و در را پشت سر خود بست و برای اطمینان بیش تر روکش چرمی ‌کالسکه را هم روی خود انداخت و از جا نجنبید.
در این ضمن، کالسکه‌ها به دم ایوان رسیده بودند.
ژنرال پیاده شد و خودش را تکاند. به دنبال او سرهنگ هم پیاده شد وپر کلاه‌اش را مرتب کرد. آن گاه از کالسکی‌ دیگر سرگرد چاق، شمشیر به زیر بغل، پایین پرید. از آن کالسکی‌ سفری هم چهار افسر لاغر با پنجمی‌ که روی زانوی رفیق‌اش نشسته بود پایده شدند. و دست آخر افسران اسب سوار رسیدند.
سرایدار روی ایوان آمد و گفت: «آقا خونه نیستند.»
«چه طور خونه نیستند؟ حتماً برای ناهار که می‌آند؟»
«نه خیر، قراره تمام روز بیرون باشند. تا فردا صبح برنمی‌گردند.»
ژنرال گفت: «سر در نمی‌آورم، چه طور چنین چیزی ممکنه؟»
سرهنگ خندید و گفت: «فکر می‌کنم همه‌ش شوخی بوده.»
ژنرال با ناخشنودی گفت: «باز هم سر در نمی‌آورم، چه طور چنین چیزی ممکنه؟ اگر نمی‌توانست از ما پذیرایی کنه چرا ما رو دعوت کرد؟»
یکی از افسران جوان گفت: «حضرت اشرف، هیچ نمی‌فهمم چه طور ممکنه شخصی هم چی کاری بکنه!»
ژنرال بنا به عادتی که به هنگام صحبت با افسران جزء داشت گفت: «چی؟»
«حضرت اشرف، عرض کردم هیچ نمی‌فهمم چه طور ممکنه شخصی هم چی کاری بکنه!»
«البته، البته… خوب شاید مشکلی پیش اومده … اما دست کم باید به ما خبر می‌داد و دعوت‌اش رو لغو می‌کرد.»
سرهنگ گفت: «پس حضرت اشرف، اجازه بدید برگردیم.»
«البته، ما دیگه این جا کاری نداریم. اما صبر کنید. بد نیست حالا که تا این جا اومده‌ایم نگاهی به کالسکه بندازیم. لازم نیست که حتماً خودش باشن هِین با شمام، بیا این جا.»
«بله، حضرت اشرف؟»
«تو مهتر هستی؟»
«بله، حضرت اشرف.»
«پس کالسکه‌یی رو که اربابت تازه خریده به ما نشون بده.»
«چشم، لطف کنید دنبال من تشریف بیارید.»
ژنرال و افسران هم راه اش به دنبال مهتر به اصطبل رفتند.
«بفرمایین حضرت اشرف، بیارم ش جلوتر؟ این جا تقریباً تاریکه.»
«خوب، خوب، بسه… متشکرم.»
ژنرال و افسران گِرد کالسکه گشتند، به دقت نگاه اش کردند، و فنرهایش را آزمایش کردند.
ژنرال گفت: «کالسکی‌ خیلی خاصی نیست. باید بگم خیلی هم معمولیه.»
سرهنگ گفت: «همین طوره، واقعاً چیز خیلی خاصی نداره.»
یکی از افسران جوان گفت: «گمان نکنم چهارهزار تا بیارزه.»
«چی؟»
«حضرت اشرف عرض کردم، گمان نکنم چهار هزار تا بیارزه.»
«چهار هزار تا! دو هزار تا هم از سرش زیاده. واقعاً چیز خاصی نداره. مگر این که چیز خاصی توش باشه … هی پسر این روکش چرمی‌رو بازکن!»
و در برابر چشمان حیرت زدی‌ افسران و ژنرال فیثاغور فیثاغوروویچ از زیر روکش چرمی‌پدیدار شد که در لباس خواب بلندش نشسته و مچاله شده بود.
ژنرال با شگفت گفت: «آه، پس شما این جایید …»
پس از این حرف ژنرال روکش چرمی‌را روی او انداخت، در را بست، و با افسرانش آن جا را ترک کرد.
نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: خشایار دیهیمی

از مجموعه تجربه‌های کوتاه – چاپ دوم شماره 8
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

شجره النور یا درخت روشنایی

با همراهم نشسته بودیم نگاه می‌کردیم، نشستن به گونه‌ای بود که انگار پیش از دیدن و سخن گفتن، بر جای‌گاه تماشاچیان نشسته بودیم. بر سکوی نمایش، سه درخت در تاریکی پدیدار شدند که پیکرهایی زنانه داشتند. کشیدگی شاخه و تنه‌های آن‌ها زنانه بود. از خمیدن و به هر سو کشیدن و دوبارهراست ایستادن‌شان پیدا بود که آیینی به جای می‌آورند. چشم به کشیدگی تنه و شاخه‌ای داشتیم که ناگاهیکی از سه درخت به رنگ خون درآمد از آتشی که در شاخه‌هایش پیچیدهبود و به هر سو زبانه می‌کشید. با این که می‌سوخت، همان آیین را به جای می‌آورد تا جایی که دیگر سرخی آتش نبود و درخت یک‌پارچه سیاه شد و با این که دیگر نمی‌سوخت، همان کشیدگی اندام و رفتار زنانه در تنه و شاخه‌هایش آشکار بود و ما از دیدن آن خرسند بودیم.
چیزی نگذشت که آن درخت از جای خود اندکی پس ایستاد، ما دیدیم که تن پوش بلند سیاهش در هم پیچید و باد کرد و از پشت آن پرده سیاه درهم پیچان، مرد جنگ‌جویی درآمد که لخت بود، تنها شلوارکی تا زانو داشت و شمشیری کوتاه در دست. شتابان از درخت دور شد و کی مانده تا جای‌گاه پلکانی تماشاییان، پیش روی ما ایستاد و در گوشه ای از سکوی نمایش، جنگ آغاز کرد با هماوردی که نه خود می‌دیدش و نه ما می‌دیدیم.
در همان دم که این مرد از پشت آن درخت یا چادر باد کرده در هم پیچیده سیار جنبان پدید آمد و برای جنگ کردن به میدان دوید، جنگ‌جویی دیگر از سایه تاریک پشت همان درخت جهید در گوشه دیگر میدان ایستاد و شمشیر زد. هر دو هم ریخت و هم اندازه و چابک، یکی در سوی راست و دیگریدر سوی چپ، چندگام دور از هم. هر دو در جای خود رو در روی هماورد نادیده، هنرهای پهلوانی از خود نشان دادند.
در زمانی بس کوتاه مردی که در گوشه چپ میدان، رو به ما، شمشیر می‌زد، هماورد نادیده خود را شکست داد و به نشانه پیروزی، کمربند یا شال خود را (چون در تاریکی درست ندیدیم چه بود) روی دو دست گرفت و دوید جلوی سیاهی درخت ایستاد، در پیش‌گاه‌اش دولا راست شد. جنگ‌جوی دیگر هم در گوشه راست میدان، کار را به پایان رساند و تند دوید تا به پیش‌گاه درخت برسد و چون دیر رسید نگاه کردیم تا بدانیم به نشانه پیروزی چیزی روی دست‌ها گرفته بود یا نه.
پیروزی این یا آن در برابر هماوردی هرگز نبوده، به مشتاب زدن می‌مانست با آن شور و تپندگی که آن دو را سخت برانگیخته بود به کار، گویی دیگر هرگز و در هیچ زمانی برایشان پیش نمی‌آمد، با ماهیچه‌های در هم پیچیده جهنده همچنان که مشتاب زن همکام نابوده خود را می‌بیند و نمی‌بیند. تا توانستند خود را کااهیدند و شمشیر زدند به چپ و راست و میانه و به تندی چنان تیغه را به هر سو جهاندند که دیگر سویی برای دیدن نماند و از کار دست کشیدند. چالاک برگشتن شان به سوی درخت شاید برای این بود که له له زدنشان از چشم تماشاییان پنهان بماند با آن زبان بیرون جسته از دهان یا گیر کرده میان دندان‌ها شاید نمای کوتاهی بود از روی‌دادی ترسناک، از دید ما چندش آور، که گویا در بازی سایه دیده می‌شود.
از این ها گذشته، ما نگران آن دو درخت بودیم که در آغاز بازی، در دو سوی درخت میانی ایستاده بودند و به یک باره ناپدید شدند. پیدا بود که در این بازی، سایه باز خود را آزاد دیده بود که برای پنهان کردند آن دو درخت، درخت میانی را آتش بزند و سپس از پشت چادری که بر روی خود یا درخت کشیده بود، جنگ‌جویی پدید آورد و به میدان بفرستد. چون سایه باز آزاد بود، ما امیدوار بودیم که بار دیگر آن دو بیایند پیکار کنند و این بار جنگجوی شکست خورده زودتر به میدان دوانده شود، هر چند با این کار چیز تازه ای به بازی افزوده نمی‌شد با آن نفس زدن‌ها و زبان های آویزان جنبان میان دندان‌ها چون سگان جفت شده یا قفل شده پشت به پشت که هی بخواهند خود را برهانند و از هم کنده نشوند در زیر کوبش سنگ، کشیده به هر دو سو، خمیده پهلو به پهلو، پشت به پشت باز زیر کوبش سنگ و چوب، و این همکام هی گردن بخماند و تن به سویی کشیده شود و در این همکامی‌یا بگوییم بیداد تن یا بازی چندشناک هستی چه سود می‌کند که کدام یک اول به میدان دوانیده شود، آن هم با آن جایگاه پلکانی فرسوده نمناک از نم دریا در پشت سر و سکوی گرد تاریکی که تنها بیننده‌اش ما دو تن بودیم و یکی که صدایش می‌آمد از همان نزدیک که بانگ می‌کرد:
«می‌فروشیم، می‌فروشیم، زاویه دید دانه‌ای دوهزاروده شاهی!» که اگر به جای ما،هزاران هزار تماشایی هم می‌بودند، باز آیا دوانیدن یکی پیش از دیگری به میدان کارزار چیزی به جز هیاهو و بیداد در پی می‌داشت؟ یا اگر سایه باز را (هرچند این نمایش که ما دیدیم نمایش سایه نبود) آزاد و بی گناه بدانیم که دو جنگجوی یکسان آفریده را در یک زمان به میدان فرستاده باشد، آیا جنگجوی دیر رسنده از پیش بازنده در تن کم داشت یا در تن فراهم نیاورده بود، تازه چرا چیزی در تن آن یکی کم باشد که ما تماشاییان نابخرد روزگار سر تا پا دهان، حرف خرواری ده شاهی و یک زاویه دید هم که با آن مفتی می‌دادند، آن تن را به تن لاینده قفل شده ای مانند کنیم که از پیشامد کو روزگار نمی‌تواند خود را از تن همکامش برهاند؛ تن پرداخته به سامان رسیده با گذشتروزگاران یا تن پرداخته به سامان رسیده در گرماگرم آفرینش خود که آن همه مایه رنج خود و دیگری بود، چون دانش‌های زمینی هم روشن نکرده اند که از دو تن لاینده از هم کشنده کدام بیشتر شکنجه می‌شود، گیرم که دانش‌های زمینی یا هر دانشی دیگر روشن کرده باشد که این کش و واکش رنج‌آور مایه بیش زیستن، تو بگو هزاران هزار سال، و شادکامی ‌در آینده ای دور می‌شود. پس آن همه کوشش نافرجام یا بگوییم جان کندن برای چه بود که یکی می‌خواست از جفتش کنده شود و نمی‌شد زیر کوبش چوب و سنگ له له زنان. می‌خواستم بگویم چیزی از خرد توی کله‌مان نبود، اگر هم بود هرگز در زمانش به کار نمی‌آمد، چون سگان در آینده‌ای نه چندان دور، به هم جفت می‌شویم چنان که به سنگ و چوب از هم کنده نمی‌شویم و هیچ فریادرسی سر نمی‌رسد مگر تن لایان در کشنده خودمان و چشم هامان که دنبال کسی یا چیزی می‌گردد و هیچ چیز در هیچ جا نیست و هیچ کس از هیج جا نمی‌آید، تازه اگر هم بیاید، یارو کم‌تر از ده شاهی هم می‌فروخت زاویه دیدش را ما خریدار نبودیم، و ما چفت شده به هم می‌لاییم زیر کوبش سنگ همبازی هامان؛ سنگی چند گوشه و ناهموار که گوشت تن را می‌گلاند که گوشت در یک زمان جویده و کنده می‌شود. می‌شود پیشاپیش اندکی گریه کرد یا از خنده ریسه رفت یا خردانه ای، نمی‌گویم به اندازه کوچک ترین ناخن انگشت، چیزی به اندازه چشم کبوتر، چشم هراسان و دودوزن کبوتر، تلخک زیر زبان بگذاریم که این هم به اندازه اولی می‌شود اگر چشم کبوتر را به سختی نفشاریم تا پهن شود به اندازه ناخن انگشت مان.
پوزش می‌خواهم، هیچ یک پیشنهاد درستی نیست، زیرا اگر پیش از دیدن نمایشی تلخ یا شاد گریه کنیم یا از خنده ریسه برویم نمی‌دانم دگر از نمایش چه می‌ماند، شاید هم نمایش بیش از آن چه از اول بوده است بشود و دیگر نیازی به پهن کردن چشم کبوتر نیست.
می‌خواستم بگویم یکی از ما بی آن که در زمان کودکی چشم کبوتری را کنده باشد، داستان کوتاهی هم سال‌ها پیش با نام دیگری از او در روزنامه ای خواندیم و گویا در کار نمایش هم بود، اگر بر پلکان تماشاییان در کنار ما چشم به کشیدگی زنانه و زیبای تنه‌ها و شاخه‌های لرزان درختان در اول نمایش می‌داشت و از دیدن آن‌ها خرسند می‌شد، چه می‌کرد اگر سایه باز ناگهان بر سکوی نمایش در چارچوبی پرده پوش به اندازهپنجره‌ای در تاریکی سایه دو آدمک را نشان می‌داد چنانکه دو سایه کمی‌ دور از هم هر یک در گودالی فرو رفته و خاک تا شانه ها؛ دو پاره چوبی بی دست و پا که تنها گلوله‌ای از پنبه و پارچه به جای سر داشته باشند جنبان گویایاین سخن که سایه ی چوب گاهی کاری‌تر از خود چوب است، چه می‌کرد یا چه می‌گفت خاموش مانده به جنبش دو سایه که خم و راست می‌شوند تا خود را رها کنند و نتوانند، و هی سر و گردن به سختی بجنبد در میان هیاهوی تماشاییان، آن یار و فروشنده زاویه های دید با فروش هر زاویه دیدی یک بسته داروی بندآور بیماری باستانی هم می‌داد و با این ترفند بر تماشاییان افزوده بود، یک پاره چوب پارچه پوش و این همه هیاهوف بابا تو هم با این زوایه دیدت، داروهاش که بد نیست، یارو یک گونی دارو داد به مردم!
با دیدن آن فروشنده که دوازده سکه زرین نخ کرده به گردن، دست لاف امیر ماضی رضی اله عنه، به خود گفتم گونی بهتر است یا زاویه دید؟ زیرا آن زمان که ما نمی‌خواستیم داستان نویس بشویم، سال های چهل و هشت یا چهل و نه، گونی دانه‌ای دو تومان بود و ما از سینمای تابستانی برازجان که بیرون می‌آمدیم می‌گفتیم کاش صد هزار گونی از آسمان بیفتد، در آن سال‌ها آهن کیلویی دو تومان بود و مس چهار تومان، ودکا خاویار شیشه‌ای هفت تومان و پنج ریالف شراب و لوت شیشه‌ای ده یازده تومان، یک پنج سیری عرق سگی سی و پنج ریال، و لیدای پیراهن قرمز ده تومان بود. آرگو تازه شده بود سه تومان، شمس هم خوب بود، اسکاچ چاپ سیاه سی و پنج تومان، باور نکردیم که روزی برسد به هفتاد یا صد و پنجاه تومان، برای سر عباس مفتاحی هم صد هزار تومان می‌دادند به هر کس که دستگیرش کند. ده دوازه مرد، عکس هاشان را در روزنامه دیدیم، دو مرد می‌ارزید به صد هزار گونی، به بخت یاری نکرد، نه گونی از آسمان افتاد، نه ما آن مردها را دیدیم که لوشان بدهیم و دست لاف بستانیم از امیر ماضی، نعوذباله من قضاء السوء، و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان قرآن می‌خواندند، حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش! وی دست اند زیر کرد و آزار بند استوار کرد و پایچه های ازار ببست و جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار و برهنه با ازار بایستاد، و این خلایق ره گزه ی رگمال سنگ همی‌دادند. نمی‌دانم چرا دختربچه ها بیشتر هراسان می‌شوند، ناگهان سرشان به هر می‌جنبد همین که گونی، گونی هم بود گونی های زمان امیر ماضی نه این گونی‌های زرد نازک که هر مایه ای زود از نشت می‌کند، از شانه‌شان پایین می‌آید، سرشان توی گونی می‌جنبد، خودشان هم چشم‌های خود را نمی‌بینند، ما هم چشم های آنها را نمی‌بینیم، در این دم به درستی می‌شود گفت که هیچ کس از هیچ جا نمی‌آید و هیچ چیز در هیچ جا نیست و ما انگار هرگز نبوده ایم، اگر باور نمی‌کنید همین امشب دست به کار شوید، با همین گونی‌های امروزی به ناچار می‌شود کار کرد و اگر دختر بچه چهار پنج ساله در خانه ندارید، از همین راه پله بالا یا پایین یا اگر آسانسور دارید توی آسانسور یکی را گیر بیاورید، با خونسردی در کنار همین گیاهان خنگ توی راه پله ها که مردم خودشان هم نمی‌دانند چرا این گلدان‌های نومیدی را این جا و آن جا گذاشته‌اند، بایستید. شما بهتر می‌دانید که بچه های این روزگار باآب نبات و زبان مهرآمیز و نانازی و چه بچه نازی گول نمی‌خورند، به جای این کارها بگذارید کودک خودش راه دزدیده شدن را به شما نشان دهد. نه دیگر ، شکسته نفسی نفرمایید و نگویید که چنین کاری از دست ما بر نمی‌آید.
نویسنده: محمدرضا صفدری
برگرفته از رودکی شماره 10
حروف‌چین: پرستو نادرپور

دفترچه پس انداز

وقتی در خانه را به روی او باز کردم نشناختمش. لاغرتر شده و موهای سرش خاکستری رنگ شده بود. بعد، با لحنی حیرت زده گفتم: «سرافینا!»
او را به خانه دعوت کردم و درآغوش گرفتم. همانند تنه درخت بی‌حرکت برجای مانده بود. فراموش کرده بودم که گرچه او زنی است بسیار وفادار و صدیق، با این حال همیشه بسیار خونسرد است، حتی در مواقعی که کمی‌شوق و شعف هم لازم است. از این که نتوانسته بودم جلوی خود را بگیرم و او را آن چنان در آغوش گرفته بودم، اندکی پشیمان شدم. درواقع لب‌هایش می‌لرزید. مثل همیشه گیسوانش را بافته و پشت سر با سنجاق حلقه کرده بود. سراپا لباس مشکی بر تن داشت. حتی جوراب‌هایش نیز مشکی بود و هنوز بنابر عادت زن‌های دهات، دستمالی تا شده را در دست گرفته بود. متوجه شد که دارم به پیراهن مشکی اش نگاه می‌کنم. گفت: «بیوه شده ام.» گفتم: «آه…» چند کلمه‌ای جهت تسکین و تسلی اش بر زبان آوردم و در همان حین داشتم با خود می‌گفتم که به کدام یک از اتاق‌ها راهنمایی اش کنم. اتاق پذیرایی که به کلی بی‌مورد بود و ممکن بود که او حتی روی مبل هم ننشیند. پذیرفتن او در آشپزخانه نیز، چنان می‌نمود که هنوز به چشم خدمتکار نگاهش می‌کنم. خدمتکاری که سالهای سال در خانه من خدمت کرده بود. عاقبت تصمیم گرفتم به اتاق خواب ببرمش. به او گفتم: «بیا، همانطور که دارم اتاق را جمع و جور می‌کنم، با هم حرف می‌زنیم. باید همه چیز را برایم تعریف کنی.»
مرا بی آرایش غافلگیر کرده بود. بدون پودری به روی صورت، بدون ماتیکی بر روی لب. قیافه‌ای بی‌آرایش که چندان مناسب من نبود، می‌ترسیدم از نگاهش درک کنم که من هم دیگر جوان نیستم.
حدود پانزده سال می‌شد که سرافینا را ندیده بودم. پس از ازدواج رفته بود نزدیکی میدان اسب دوانی خانه گرفته بود. شوهرش که اسب سواری می‌کرد با یک پرورش دهنده اسب کار می‌کرد. او، گاه به گاه سراغ من می‌آمد، ولی هربار سرزده وارد می‌شد. درست در مواقعی که بسیار گرفتار بودم. در نتیجه مدتی طولانی در آشپزخانه به انتظارم می‌ماند. روی لبه یک صندلی می‌نشست و دستانش را روی کیفش می‌گذاشت. مستخدمینی که پس از او در خانه من خدمتکاری کرده بودند، مدام می‌شنیدند که از او تعریف می‌کنم و می‌گویم که سرافینا یک خدمتکار نمونه بوده است. حتی قبل از آنکه با او آشنا شوند از او نفرتی به دل می‌گرفتند و از نگاهش عذاب می‌کشیدند که طوری خانه را نگاه می‌کرد که انگار به نظرش همه چیز نامنظم و کثیف می‌رسید. از او چند سوالی می‌کردم و بعد (از آنجا که او به همه چیز زندگی من واقف بود، از من نگهداری کرده بود، شاهد گریه‌هایم بود، کمک کرده بود تا لباس بپوشم و با عجله به یک میهمانی و یا یک ملاقات عاشقانه بروم) دیگر حرفی نداشتم به او بگویم. از حال چند تن از اقوام من جویا می‌شد و من در جواب می‌گفتم که همگی حالشان خوب است و بعد وقتی حس می‌کردم که در حضور او احساس ناراحتی می‌کنم، بهانه ای می‌آوردم و از او دور می‌شدم و تنهایش می‌گذاشتم. او تا موقعی که هوا تاریک می‌شد آن جا می‌ماند، چون هدف آن ملاقات، صرفاً گذراندن یک بعدازظهر بود.
موقع خداحافظی، همان‌طور که دستان سرد و عرق کرده اش را در دست می‌فشردم، می‌گفتم: «باز هم به دیدن من بیا، خوب؟» و بعد، مادرم فوت کرد و به سویس نزد برادرم رفتم. جنگ آغاز شده بود. سالیان سال را خارج از کشور گذرانده بودم و دیگر کوچک ترین اطلاعی از سرافینا نداشتم. در مراجعت خیلی چیزها تغییر کرده بود. هم در وجود خودم و هم در محیط اطرافم. کار می‌کردم، در خانه ای نسبتاً عادی زندگی می‌کردم و دیگرمستخدمی‌ نداشتم. او گفت برای پیدا کردن من به سراغ اقوامم رفته بود.
تلفن زنگ زد و او مثل همیشه ملاحظه کار از اتاق خارج شد. صدای گام‌های او در آن خانه خالی، به نحوی خیالم را آسوده می‌کرد. وقتی در آشپزخانه به او ملحق شدم، مثل سابق در انتظارم روی صندلی ننشسته بود. کیف خود را در گوشه ای گذاشته بود و داشت انبوه رخت‌هایی را که روی میز اتوکشی گذاشته بودم، به دقت تا می‌کرد. متوجه شدم که یکی از پیراهن‌ها را هم در گنجه لباس آویزان کرده است. نشستم و با نگاهی مملو از مهر و محبت به او خیره شدم. مرا به یاد زمانی می‌انداخت که دختری بودم نسبتاً ثروتمند و تحت حمایت او، دختری پر از رویاهای عاشقانه. به یاد موقعی افتادم که برای میهمانی شب کریسمس، بشقاب‌های چینی را از قفسه بیرون می‌کشید. همان بشقاب‌هایی که لبه طلایی داشتند.
از او پرسیدم: سرافینا. چرا به نزد من برنمی‌گردی؟
بدون آنکه به من نگاهی بیندازد سرش را به علامت نفی تکان داد.
گفت: دیگر پیر شده ام.
گفتم: کار خانه دیگر مثل سابق چندان زیاد نیست. به یکدیگر کمک می‌کنیم.
جواب داد: «نه، به خاطر این نیست. من به زحمت کشیدن و کار کردن عادت دارم.» و من گفتم: «البته اگر کار بهتری را در نظر داری در آن صورت…» او، باز هم سرش را تکان داد. گفت: «شما دیگر چیزی از من نمی‌دانید، چه می‌دانید که من در طی این همه سال چه کرده ام؟…

و تازه از آن گذشته، آشپزی را هم فراموش کرده‌ام.»
‌خندیدم و اضافه کردم که دیگر سال‌هاست میهمانی‌هایی همانند میهمانی‌های شب کریسمس نمی‌دهم و اصرار می‌ورزیدم. «می‌آیی پیش من؟»
جوابی نداد و من به یاد آوردم که آن سکوت، علامت رضای اوست. تصدیق می‌کرد. می‌ترسیدم دودل باشد، تغییر عقیده بدهد. به او پیشنهاد کردم: «چرا از همین الان نمی‌مانی؟»
همچنان سکوت کرده بود و داشت رخت‌ها را تا می‌کرد.
و این چنین دورانی آغاز شد که زندگی ام را بار دیگر پر از امید و شوق کرد. با علاقه هرچه تمام تر به خانه می‌رسیدم. با ذوق و شوق همه جا را مرتب می‌کردم، دلم می‌خواست همه چیز را نونوار کنم. پرده‌ها را با هم شستیم، روی ملافه‌ها را نوارهای آبی و صورتی دوختیم. خدا می‌داند برای پاک کردن نقره‌ها، چند نوع مواد خریدیم! اگر سرافینا سماجت نمی‌کرد و نمی‌گفت که جاروبرقی فقط به درد این می‌خورد که مصرف برق را بالا ببرد، بدون شک یک جاروی برقی هم می‌خریدم. حتی اگر هم شده، قسطی آن را می‌خریدم.
ماه آوریل بود. شب‌ها بلند شده بودند، شب‌هایی زیبا، آمیخته به وبهای خوب و سرشار از نوید و وعده‌های نیک. ولی، رفته رفته آن خانه مرتب و منظم و کامل، به نوع تازه ای دلگیرم میکرد. سرافینا، برعکس، به وراجی افتاده بود. می‌خواست از ماجراهای عاشقانه من باخبر شود. کسانی که زمانی وجود داشتند و اکنون دیگر اثری از آنها در زندگی ام برجای نمانده بود. حس می‌کردم که حضور او در خانه ام، به نحوی سندگلانه وادارم می‌کند تا زندگی گذشته خود را با زندگی منزوی فعلی خود مقایسه کنم. بیش از آن که بازگشتی به گذشته باشد، گذشت زمان را به من حالی می‌کرد و در سی و نه سالگی، احساس پیری می‌کردم. در اتاق خواب را به روی خود می‌بستم و گاه، گریه می‌کردم و بعد، چشمان خود را می‌شستم تا سرافینا متوجه نشود که اشک ریخته ام. از ضعف خود در مقابل او خجالت می‌کشیدم. آری، در مقابل او که یک عمر زجر و رنج زندگی را با وقار هرچه تمام تر، در سکوت، تحمل کرده بود و ادامه می‌داد. می‌ترسیدم که قدرت او را برای خود مثال و نمونه قرار دهم و آ «وقت من هم، بدون آن که در تقاضای ترحم، تسکینی برای خود پیدا کنم، خود را با قدرت او وفق بدهم. او هرگز تقاضای ترحمی‌نمی‌کرد. از هیچکس و هیچ چیز. اگر اتفاقاً اشاره ای به مرگ شوهر می‌کردم، چهره اش گلگون می‌شد و می‌فهمیدم که دوست ندارد در این مورد حرفی بزند. او هرگز اشک به چشمانش نیامده بود. به رقت نیامده بود. حتی زمانی که خانه ما را ترک کرده بود تا برود ازدواج کند، آن هم بدون قطره ای اشک، بدون نشان دادن هیچ گونه دلتنگی بود. انگار نقش زنی را بازی می‌کند که در نمایشنامه ای دارد می‌رود ازدواج کند و خودش، شخصاً چنین حسی ندارد. وقتی درباره نامزدش صحبت می‌شد او می‌گفت: «مردک کوتوله، خیلی بی ریخت و زشت است» و بعد همانطور که سرش را تکان تکان می‌داد غش غش می‌خندید، انگار عاشق شدن، در نظر او، نوعی جنون بود و بس. او هرگز نخواسته بود که تسلیم هوسی بشود، چیزی را دوست داشته باشد. چون از تمام این حرف‌ها گذشته، او فقط و فقط عاشق دفترچه پس انداز خود بود. تنها عشقش، همان بود و بس.
درواقع، از تمام گذشته خود، فقط به آن اشاره کرد. یک شب روبروی هم نشسته بودیم. من یک پارچه ضخیم خریده بودم تا روتختی بدوزم و هر دوی ما، از دو طرف داشتیم لبه پارچه را کوک می‌زدیم.
یک مرتبه پرسید: دخترخانم، دفترچه پس انداز مرا به خاطر می‌آورید؟
لبخندی زدم و در جواب گفتم: البته. البته که به یاد می‌آورم.
گفت: وقتی ازدواج کردم بیش از پانزده هزار لیر در حساب پس اندازم پول داشتم.
مادرم همیشه می‌گفت که سرافینا، مثل تمام افراد خسیس، با شهوتی جسمانی، عاشق پول است و من عقیده او را رد می‌کردم و می‌گفتم که نه، اینطور نیست و گاه سر این مسئله با مادرم جر و بحث مفصلی در می‌گرفت. واقعیت این بود که سرافینا هرگز از خانه خارج نمی‌شد، هرگز برای خود چیزی نمی‌خرید و همیشه لباس‌های کهنه ما را می‌پوشید. تنها فکرش این بود که پول پس انداز کند. گاهی اوقات وقتی به اتاقش می‌رفتم می‌دیدم که روی آن دفترچه پس انداز خاکستری رنگ که مختصر پولی در حسابش بود خم شده و دارد آن را مثل یک رمان عشقی می‌خواند و صفحاتش را آهسته ورق می‌زند. زندگی او در آن دفترچه پس انداز خلاصه شده بود. هر مبلغی را که به حساب ریخته بود، یک ماه، یک تاریخ، یک فصل را به یادش می‌انداخت: گرمای شرجی ماه اوت، آسمان زمان عید پاک، یک درخت تزئین شده عید کریسمس. برای هدیه تولدش نیز، به جای هدیه، پول نقد را ترجیح می‌داد. دفترچه را در گنجه می‌گذاشت و درِ گنجه را هم قفل می‌کرد و با عذرخواهی می‌گفت: «دفترچه ام آن جاست…» شماره آن را در جاهای مختلفی یادداشت کرده بود. می‌ترسید کسی بدزددش و یا خدای نکرده گمش کند و اگر به او کاری را محول می‌کردیم که می‌بایستی از خانه خارج می‌شد، آنوقت دفترچه پس انداز را به دست مادرم می‌سپرد و می‌گفت: «آدم چه می‌داند، ممکن است خدای نکرده یک مرتبه خانه آتش بگیرد. از این اتفاقات ناگهانی خیلی رخ می‌دهند.» من معتقد بودم که او خسیس نیست چون وقتی از او می‌پرسیدم که خیال دارد با آن پول چه کند، در جواب می‌گفت: «می‌خواهم یک سفر بکنم. مثلاً چند روز بروم به ونیز.» یک روز به ما اعلام کرد که اکنون آنقدر در حسابش پول دارد که می‌تواند یک اتومبیل بخرد و من با تجسم کردن او پشت فرمان ماشین و روی عرشه یک کشتی اقیانوس پیمان، غش غش خنده را سر می‌دادم. اگر من برای خود یک کلا و یک لباس مهمانی می‌خریدم، او بلافاصله می‌گفت حالا او هم قادر است چنین چیزهایی بخرد. وقتی من برای خودم یک دایره المعارف خریدم، آنوقت همان جمله را بر زبان آورد. وقتی نامزد کرده بود مادرم از او پرسیده بود که آیا با آن پول خیال دارد ملافه چرخ خیاطی و چند مبل بخرد؟ و او با چهره ای برافروخته اعتراض کنان در جواب گفته بود: «این مسایل ربطی به من ندارددفترچه پس انداز متعلق به من است و بس.» و اضافه کرده بود که ملافه‌ها را می‌بایستی مادرش برایش می‌فرستاد و خرید مبل و اثاثیه نیز به عهده شوهرش است و سپس ادامه داده بود که خیال دارد حتی پس از ازدواج درصورت لزوم برود در خانه این و آن رخت شویی و خیاطی کند. چون به هیچ قیمتی حاضر نبود به آن پول پس‌انداز دست بزند.
من داشتم فکر می‌کردم پانزده هزار لیر، اندکی بیش از حقوقی که اکنون من به او می‌دادم. خدا می‌داند که با گرانی زندگی با تورم، او چقدر زجر کشیده بود. تورم، برایش همانند فاجعه بود. زمزمه کنان گفتم: سرافینای بیچاره، با آن همه از خود گذشتگی، آ «همه محرومیت و حالا…»
او گفت: نه، به حالا مربوط نیست، به آنزمانی مربوط است. موقعی که جنگ شده بود. از آن بلاهایی که وقتی جوان هستی برسر خودت می‌آوری، موقعی کرد مردها، تو را طلسم می‌کنند، عاشق خود می‌کنند. ما، تمام مدارک ازدواج را آماده کرده بودیم و وتزیو هنوز مشکوک بود که آیا من دوستش دارم یا نه. می‌گفت: «تو فقط می‌خواهی برای خلاصی از مستخدمی‌با من ازدواج کنی.» این را از این بابت می‌گفت که من حاضر نمی‌شدم قبل از ازدواج رسمی‌بعضی کارها را با او انجام دهم. بخاطر مذهبی بودن و او سخت عصبانی می‌شد و می‌گفت: «اینها همه اش عذر و بهانه است، واقعیت این است که تو به من اعتماد نمی‌کنی.»
و عاقبت تصمیم گرفته بود که با من ازدواج نکند و من یک هفته تمام او را ندیدم. هربار که از خانه بیرون می‌رفتم تا بروم شیر بخرم، او دیگر مثل همیشه کنار در خروجی در انتظارم نبود. ابتدا سعی کردم تحمل کنم و بیقرار نشوم، ولی بعد… طاقت از دست دادم، آدم خودش هم نمی‌فهمد که چرا آنطور شیفته یک نفر می‌شود… خلاصه، به سراغ او رفتم. یعنی در میدان اسب دوانی، همانجائی که کار می‌کرد به او گفتم: «برای این که نشانت دهم که به تو اعتماد دارم، حاضرم دفترچه پس انداز را به اسم تو بکنم.» هردو با هم به بانک رفتیم و همانطور که داشتم امضاء می‌کردم، آن اتاق زیبای بانک، با آن همه مرمر و شیشه‌های رنگارنگ، به نظرم مثل یک کلیسا می‌رسید که جهت مراسم ختم زینت داده شده است. سپس از آنجا خارج شدیم. خیابان مملو از جمعیت بود، ولی من چشمم چیزی را نمی‌دید و گرچه وجدانم ناراحت شده بود، با اینحال حس می‌کردم که وتزیو به من تجاوز کرده است. تمام آن کارهای خلاف را با من انجام داده است و وجود مرا تسخیر کرده و دارد دنبال خود می‌کشاند. با هم ازدواج کردیم. او شوهر خوبی نبود. هیچوقت در خانه نبود. حتی شبها. ولی به دفترچه پس انداز دست نمی‌زد. آن را در گنجه گذاشته بود و به من می‌گفت: «دیدی که می‌بایستی به من اعتماد می‌کردی؟» و من، هرروز صبح به صورت او نگاه می‌انداختم و فکر می‌کردم که راست می‌گفت، حق با او بود.
دو سال پس از ازدواج، یک روز در گنجه را باز کردم و دیدم دفترچه پس انداز آنجا نیست. با خود فکر کردم غیرممکن است. حتماً خواسته با من شوخی کند. سربه سرم بگذارد. هرجایی را که می‌شد و به عقلم می‌رسید جستجو کردم. تمام گنجه‌ها را زیر رو کردم، زیر تشک را نگاه کردم، زیر قفسه‌ها را نگاه کردم. نمی‌دانستم وتزیو را کجا پیدا کنم. او بخاطر کارش، مدام به این طرف و آن طرف می‌رفت. با گذشت ساعات، عاقبت قانع شدم که درست همان فکر اولیه صحیح بوده است. می‌خواسته مرا دست بیندازد و با من شوخی کند. ولی وقتی به خانه آمد، همانطور که داشتم نان را با چاقو می‌بریدم، می‌ترسیدم مبادا دستم را ببرم. دستهایم می‌لرزید.
به او گفتم: خواهش می‌کنم دیگر از شوخی‌ها با من نکنی. کم مانده بود سکته کنم. دفترچه پس انداز را بکش بیرون.
اولش خندید و بعد عصبانی شد و گفت: «در زندگی زناشویی همه چیز مشترک است. آنچه مال توست به من هم تعلق دارد.»
گفت که رفته به مسابقه اسب دوانی و تمام پولها را باخته، بازی کرده و باخته بود و من حس می‌کردم که تمام آن اسبها، تاخت کنان دارند از روی من می‌گذرند. دیگر مغزم کار نمی‌کرد.
همانطور که داشت لب پارچه رو تختی را کوک می‌زد، سرش را پایین انداخته بود و حرف می‌زد در مقابل او سایه سرش روی پارچه، رفته رفته مثل یک لکه تیره رنگ پیش رفته بود. دلم می‌خواست به او بگویم که همه ما، روزی، آنچه را که برایمان بیش از هر چیز دیگر ارزش داشته است، از دست داده ایم. درست مثل دفترچه پس انداز او.
و همه ما، با آگاهی به از دست دادن آن چیز حس کرده ایم که اسبها به ما حمله ور شده اند، داریم زیر دست و پایشان خرد می‌شویم. با اینحال جرات نمی‌کردم درباره آن چیزها با سرافینا صحبت کنم. نیروی او، ضعف مرا دو چندان کرده بود. او، تسلیم قضایا شده بود و من در گریه کرده بودم.
دلم می‌خواست انتقام این ضعف خود را از او بگیرم. به شک افتادم که شاید شوهرش نمرده باشد و سرافینا، صرفاً او را ترک کرده باشد و بس. به پیراهن مشکی اش نگاهی انداختم و به جای انتقام جویی به او گفتم که انسان باید مرده‌ها را عفو کند.
و او، برای اولین بار خود را باوقار بالا آورد:
– عفو؟! هرگز. هرگز نباید کسی را عفو کرد.
نگاهش مصمم بود، با وقار بود. سنگدل بود.
– عفو؟ هرگز.
سپس بار دیگر سر خود را پایین انداخت و زمزمه کنان گفت:
– به پانزده سال زندان محکومم کردند. دو سال آن را تخفیف دادند. ولی سیزده سال بقیه را در زندان گذراندم.
نویسنده: آلبا دسس پدس
مترجم: بهمن فرزانه

حروف‌چین: پرستو نادرپور

رویای یک ساعته

چون می‌دانستند که خانم ملارد مبتلا به بیماری قلبی است، بسیار احتیاط کردند که خبر مرگ شوهرش را تا حد ممکن با مقدمه‌چینی به او بگویند.
خواهرش جوزفین بود که مِن و مِن کنان خبر را گفت، آن هم با اشارات تلویحی که نیمی از خبر را پوشیده نگه‌می‌داشت. ریچارد دوست شوهرش نیز آنجا در کنارش بود. او بود که وقتی گزارش سانحه‌ی قطار با اسم برنتلی ملارد در صدر فهرست «کشته شدگان» دریافت شده بود، در دفتر روزنامه حضور داشت، ریچاردز وقت را فقط صرف این کرده بود که با ارسال دومین تلگراف از صحت خبر مطمئن شود و بعد عجله کرده‌بود تا با پیش‌دستی مانع رسیدن خبر توسط دوستی با احتیاط و شفقت کمتر شود.
وقتی خانم ملارد این خبر را می‌شنید، برخلاف بسیاری از زنان دیگر که چنین خبری را می‌شنوند بهت‌زده و عاجزانه نگفت که باور نمی‌کند. در آغوش خواهرش با هق‌هقی جگرسوز بی‌درنگ گریه سرداد. وقتی توفان اندوه فرونشست‌بود، به تنهایی به اتاق خود رفت. نمی‌گذاشت کسی همراهش باشد.
آنجا در مقابل پنجره‌ی باز، صندلی راحتی جاداری قرار داشت. عاجز از فرط خستگی جسمی‌ای که در جای جای بدنش محسوس بود و به‌نظر می‌آمد به روحش رسوخ کرده بود، در صندلی فرو رفت.
درمیدان فراخ روبه‌روی خانه‌اش، نوک درختانی را می‌دید که همگی از نفس حیات‌بخش بهار تکان می‌خوردند. عطرفرح‌بخش باران در فضا موج می‌زد. آن پایین در خیابان، دست‌فروش دوره‌گردی جنس هایش‌را جار می‌زد. نغمه‌ی خفیف ترانه‌ای که کسیدر دوردست‌ها سرداده‌بود به گوشش می‌رسید و گنجشکانی بی‌شمار زیر شیروانی جیک جیک می‌کردند.
از میان ابرهای به‌هم متصل شدهو روی هم انباشته‌ شده‌ی باختر که پنجره‌اش روبه آن باز می‌شد، تکه‌های آسمان آبی این جا و آن‌جا معلوم بود.
سرش را بر روی نازبالش مبل تکیه داده و نشسته بود؛ اصلا تکان نمی‌خورد، مگر موقعی که بغض گلویش را می‌گرفت و تکانش می‌داد، مثل کودکی که با گریه به خواب رفته باشد و هنگام خواب دیدن هق هق بگرید.
جوان بود، با چهره‌ی زیبا و آرامی که خطوطش حکایت از آرزوهای سرکوب شده و حتی نیرویی خاص داشت. اما اکنون در چشم‌هایش نگاه خیره‌ی کسلی بود که به یکی از تکه‌های آسمان آبی در آن دوردست‌ها دوخته شده بود. نگاهش نظری گذرا و حاکی از تامل نبود، بلکه بیشتر نشان‌دهنده‌ی تعلیق اندیشه‌ی هوشمندانه بود.
حسی در وجودش شکل می‌گرفت و او هراسان انتظارش را می‌کشید. چه حسی بود؟ نمی‌دانست. رازآمیزتر و زودگذرتر از آن بود که بتوان نامی برآن گذاشت. اما احساس می‌کرد که از دل آسمان به بیرون می‌خزد و از میان صداها، رایحه‌ها و رنگی که فضا را پرکرده‌بود به سوی او می‌آمد.
حالا دیگر سینه‌اش با هیجان و التهاب بالا و پایین می‌رفت. آرام آرام می‌فهمید که چه چیزی به او نزدیک می‌شد تا تسخیرش کند و او می‌کوشید تا با توسل بهاراده‌اش آن‌را عقب براند – اراده‌ای که هم‌چون دستان سفید باریکش ناتوان بود.
وقتی که خود را کاملا تسلیم کرد، کلمه‌ی نجواشده‌ی کوچکی از میان لبان اندک بازشده‌اش بیرون ریخت. پیاپی زیر لب تکرارش کرد: «آزاد، آزاد!» بهت و هراسی که به دنبال این کلمه بر چشمانش نشسته‌بود، محو شد. نگاهش ثابت و پرفروغ بود. ضربانش شدت گرفت و جریان خون ذره ذره‌ی بدنش را گرم و لخت کرد.
دیگر ازخود نپرشید که آیا سرشار از شعف شده بود یا نه: ادراکی واضح و متعالی او را قادر ساخت که فکر آن‌را کم‌اهمیت تلقی کند.
می‌دانست که وقتی دستان مهربان و نرم را تا شده بر سینه‌ی جنازه ببیند، وقتی چهره‌ای را که همیشه با عشق به او نگاه کرده بود، بی‌حرکت و خاکستری و مرده‌ببیند، بازهم خواهد گریست، ولی پس از ان لحظه ی تلخ، صف طولانی سال‌های آتی را می‌دید که تماما متعلق به او بودند و برای استقبال، دستانش را گشود و به طرف آنها گرفت.
کسی نخواهد بود تا در آن سال‌ها زندگیش را وقف او کند؛ دیگر می‌توانست برای خودش زندگی کند.اراده‌ی نیرومندی نخواهد بود تا با پافشاری کورکورانه‌ای که مردان و زنان تصور می‌کنند محقق‌اند با توسل به آن اراده‌ی شخصی خود را بر همنوعانشان تحمیل کنند. اراده‌ی او را مطیع خود کند. وقتی در آن لحظه‌ی کوتاهِ اشراق به این کار فکر می‌کرد، به نظرش آمد که نیت مهربانانه یا بی‌رحمانه چیزی از جنایتکارانه ‌بودن آن نمی‌کاست.
با این‌همه، او را دوست داشته بود – گه‌گاه؛ غالبا نه. دیگر چه اهمیتی داشت! در برابر این اثباتِ وجودِ خود که او در یک آن فهمیده‌بود مهم‌ترین انگیزه‌ی زندگیش است، عشق – این راز سر به مهر – چه ارزشی داشت!
مدام با خود نجوا می‌کرد: «آزاد! جسم و روح آزاد!»
جوزفین جلوی درِ بسته زانو زده، لبانش را به سوراخ کلید چسبانده بود و التماس می‌کرد به داخل اتاق راه‌ داده‌شود. «لوئیز در را باز کن! تمنا می‌کنم؛ در را باز کن – خودت را از بین می‌بری. داری چه‌کار می‌کنی لوئیز؟ تو را به خدا در را باز کن.»
«برو تنهام بگذار. هیچ طوریم نیست.» نه؛ از آن پنجره‌ی باز، حقیقتا اکسیر حیات می‌نوشد.
از فکر آن روزهایی که در پیش داشت در پوست خود نمی‌گنجید. روزهای بهاری و روزهای تابستانی و انواع روزهایی که متعلق به خود او می‌بود. شتاب‌زده زیر لب دعا کرد که عمرش طولانی باشد. همین دیروز بود که از فکر طولانی بودن عمر، لرزه به اندامش افتاده بود.
عاقبت بلند شد و در را بر روی خواهش‌های مکرر خواهرش باز کرد. در چشمانش تب و تاب پیروزی موج می‌زد و راه رفتنش بدون اینکه خود بداند، به راه رفتن الهه‌ی پیروزی می‌مانست. دستانش را دور کمر خواهرش حلقه کرد و آن‌گاه به اتفاق از پله‌ها پایین آمدند. ریچاردز پایین پله‌کان منتظرشان بود.
کسی داشت درِ ورودی خانه را با کلید باز می‌کرد، برنتلی ملارد بود که کم و بیش با غبار سفر بر چهره و در حالی‌که با خونسردی ساک و چترش را حمل می‌کرد، وارد شد. او بسیار دور از محل حادثه بوده‌است و اصلا از آن خبر نداشت. از گریه سوزناک جوزفین، از حرکت سریع ریچاردز برای اینکه نگذارد زنش او را ببیند، مبهوت مانده‌بود.
وقتی پزشکان آمدند، گفتند که خانم ملارد از بیماری قلبی مرده‌است – از شعفی که مرگ‌آور است.
نویسنده: کیت شوپن
مترجم: حسین پاینده

برگرفته از فصل‌نامه‌ی هنر، شماره‌ی 29، تابستان و پائیز 1374
حروف‌چین: فرشته نوبخت

ماجرای گند

این ماجرا در زمستان آغاز شد.
ضیافت رقصی ترتیب داده شده بود. غرش موسیقی به عرش اعلا می‌رسید، شمع‌های کلیی‌ چلچراغ‌ها روشن بود، مردهای جوان دچار افسردگی نمی‌شدند، دوشیزه‌ خانم‌ها نیز از زندگی لذت می‌بردند. جماعت، توی سالن‌ها می‌رقصید، مردها در اتاق‌ها ورق‌بازی می‌کردند، توی بوفه بساط میگساری به راه بود و توی کتاب‌خانه نومیدانه اظهار عشق می‌کردند.
دوشیزه‌ای موبور و تپلی و پوست صورتی به اسم لیولا آسلووسکایا که چشم‌های درشت آبی رنگ و موی فوق‌العاده بلند و در شناسنامه‌اش سنی به اندازی‌ 26 سال داشت از لج همگی و تمام دنیا و خودش، جدا از دیگران نشسته بود و خودخوری می‌کرد؛ حالی داشت که انگار گربه‌ها به روحش چنگ می‌انداختند. موضوع این‌جاست که حالا دیگر مردها با او بدتر از خوک رفتار می‌کردند. رفتارشان، خاصه در دو سال اخیر، وحشتناک بود؛ لیولا دریافته بود که آن‌ها دیگر توجهی به او نداشتند؛ با نهایت بی‌میلی باهاش می‌رقصیدند و بدتر از آن، مثلاَ فلان بدجنس لعنتی از کنارش می‌گذشت و حتی نگاهش نمی‌کرد، گفتی او دیگر وجاهتش را پاک از دست داده بود. اگر هم یک کسی بر سبیل اتفاق نگاهش می‌کرد، در چشم‌هایش نه از حیرت خبری بود، نه از عشق افلاطونی، بلکه طوری نگاهش می‌کردند که پیش از شروع صرف غذا به یک بچه خوک بریان یا به پیراشکی‌های خوش خوراک.
اما در سال‌های گذشته…
لیولا در حالی که دندان بر لب می‌فشرد و خودخوری می‌کرد با خود می‌گفت:
– هر شب و در هر مجلس رقصی همین بساط را دارم!! می‌دانم که چرا محلم نمی‌گذارند، می‌دانم! از من انتقام می‌گیرند! از این که ازشان نفرت دارم انتقام می‌گیرند! ولی… ولی بالاخره کی باید شوهر کرد؟ مگر با این وضع می‌شود شوهر کرد؟ وقت دارد می‌گذرد! پست فطرت‌های رذل!
در شبی که وصفش رفت سرنوشت هوس کرد به لیولا رحم کند. وقتی ستوان نابریدلف به جای آن‌که وفای به عهد کند و سومین کادری را با او برقصد، سیاه مست کرد و هنگام عبور از کنارش به گونی‌ احمقانه‌ای از لای دندان‌هایش صدای بوسه بیرون داد و به این ترتیب بی‌اعتنایی کامل خود را نشان داد لیولا نتوانست تحمل کند… خشمش به نهایت رسیده بود. چشم‌های آبی رنگش پر از رطوبت شد و لب‌هایش به لرزه درآمد؛ هر آن انتظار آن می‌رفت که اشک از چشم‌هایش سرازیر شود … به نیت آن که اشک‌هایش را از دید این جماعت جاهل بپوشاند رویش را به طرف پنجره‌های تاریک عرق‌کرده گرداند و – وای که چه لحظی‌ شگفت‌انگیزی!- پای یکی از پنجره‌ها جوان خوش‌قیافه‌ای دید شبیه به تصویر پرمهری ک چشم از او برنمی‌داشت و درست قلبش را هدف قرار می‌داد. قیافه‌اش شیک و چشم‌هایش مملو ار عشق و شگفتی و سؤال‌ها و جواب‌ها وچهره‌اش اندوهناک بود. لیولا در یک آن جان تازه یافت، قیافی‌ ضروری به خود گرفت و به نظاره‌گری ضروری پرداخت. مشاهداتش نشان داد که نگاه‌های مرد جوان نگاه‌های تصادفی نبود بلکه طرف از لیولا چشم برنمی‌گرفت، خیره نگاهش می‌کرد و تحسینش می‌کرد! دختر جوان با خود فکر کرد: «خدای من! کاش یک نفر پیدا می‌شد و به من معرفی‌اش می‌کرد ! معنی یک مرد تازه‌نفس را تازه دارم می‌فهمم!»
دقایقی بعد، مرد جوان یکی دو بار چرخید و توی سالن‌ها قدم زد- یک‌بند موی دماغ مردها می‌شد. لیولا در حالی که نفسش بند می‌آمد با خود فکر کرد: «دلش می‌خواهد با من آشنا بشود! به این و آن متوسل می‌شود تا به من معرفی‌اش کنند!»
حدس لیولا کاملاَ درست از آب درآمد. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که بازیگری غیرحرفه‌ای با قیافی‌ ولگردانی‌ از ته تراشیده، به خواهش‌های مرد جوان تن درداد و در حالی که پاشنه‌های پایش رامحکم به هم می‌کوبید او را به لیولا معرفی کرد؛ معلوم شد جوان جزو نقاشان فوق‌العاده با استعداد «خودی» بود و نوگتف نامیده می‌شد. او جوانی بود حدود 24 ساله، سیاه چرده که چشم‌هایی سودایی شبیه به چشم‌های گرجی‌ها و سبیلی قشنگ و گونه‌هایی رنگ پریده داشت؛ گرچه هیچ وقت تابلویی نمی‌کشد با این همه، نقاش است؛ موی بلند و ریش بزی و صفحی‌ کوچک طلایی روی زنجیر ساعت و صفحی‌ طلایی دیگری به جای دکمه سردست، دستکش بلند تا آرنج و پاشنه‌های فوق‌العاده بلندی دارد. بچی‌ خوب و در عین حال چون غاز ابله است؛ پدر و مادری شریف و مادربزرگ ثروتمندی دارد. مجرد است. دست لیولا را با کمرویی فشرد ، با کمرویی نشست و همین که نشست با چشم‌های درشتش شروع کرد به بلعیدنلیولا ؛ با تأخیر و با حجب و کمرویی آغاز سخن کرد. لیولا یک‌بند وراجی می‌کرد، حال آن‌که از دهان جوان نقاش چیزی جز «بله… خیر… من، می‌دانید…» در نمی‌آمد؛ به زحمت نفس‌نفس‌زنان سخن می‌گفت، جواب‌های بی‌مورد و بی‌سروته می‌داد و هر از گاه از سر حجب و حیا چشم چپ خود( نه مال لیولا) را می‌خاراند. روح لیولا عرش اعلا را طی می‌کرد؛ یقین داشت که گلوی نقاش جوان پیش او گیر کرده بود، از این‌رو سخت احساس خوش‌حالی می‌کرد.
یک روز بعد از آن مجلس رقص، لیولا در اتاق خودش پای پنجره نشسته بود و کوچه را تماشا می‌کرد. نوگتف را دید که جلو پنجره‌اش پس و پیش می‌رفت و ول می‌گشت و نگاهش را از پنجری‌ او برنمی‌گرفت؛ با نگاهی چنان غم‌آلود و با چشم‌هایی چنان خمار و نوازشگر و شیفته دیدش می‌زد که انگار آماده بود در راهش بمیرد. این ماجرا در سومین روز هم تکرار شد. در چهارمین روز باران می‌آمد و او در زیر پنجره‌های اتاق لیولا مشاهده نشد.( گویا یک کسی به‌اش قبولانده بود که چتر به هیکلش نمی‌آید.) در پنجمین روز ترتیبی داده شد که او به دیدن والدینلیولا بیاید. آشنایی‌شانبه گری‌ استواری مبدل شد که گشودن آن امکان‌پذیر می‌نمود.
حدود چهار هفته بعد باز مجلس رقصی برگزار بود( مراجعه شود به آغاز داستان.)
نوگتف پای در ایستاده، شانه را به چارچوب در تکیه داده بود و لیولا را با چشم‌هایش می‌خورد. دختر جوان که بدش نمی‌آمد حسادت او را برانگیزد، کمی دورترک با ستوان نابریدلف که نه سیاه مست بلکه کمی سرخوش بود قر و قنبیله می‌آمد.
«پاپای» لیولا از پهلو به نوگتف نزدیک شد و پرسید:
– همه‌اش می‌کشید، ها؟ سرتان به نقاشی گرم است، ها؟
– بله.
– که این‌طور… کار خوبی است… خدا توفیق بدهد، بله، توفیق بدهد…هوم… که خداوند چنین قریحه‌ای اعطا فرموده… که این‌طور… هر کسی قریحه‌ای دارد…
در این‌جا «پاپا» لحظه‌ای سکوت کرد و باز ادامه داد:
– جوان، حال که سرتان همه‌اش گرم نقاشی است می‌دانید چه بکنید؟ بهار که شد تشریف بیاورید ده‌مان. مناظر آن‌جا بی‌نظیر و راستش را بخواهید معرکه است! رافائل هم چنین مناظری گیرش نیامده بود! اگر تشریف بیاورید خوشحال‌مان می‌کنید. گذشته از این لیولا هم به شما انس گرفته… هوم… امان از دست شما جوان‌ها! هه- هه- هه…
نقاش کرنشی کرد و در تاریخ اول ماه مه سال جاری، با جل وپلاسش به ملک آسلووسکی رفت. جل و پلاسش عبارت بود از یک صندوق زهوار دررفته و به درد نخور پر از رنگ، یک جلیقی‌ چهارخانه، یک قوطی سیگار خالی و دو دست پیراهن . از او با بازترین آغوش استقبال کردند. دو اتاق و دو پیش‌خدمت و یک رأس اسب و هر آن‌چه که دلخواهش بود در اختیارش گذاشتند به امید آن‌که موجبات امیدواری‌شان را فراهم آورد. او از موقعیت خود به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کرد: به حد اشباع می‌خورد و می‌نوشید ، زیاد می‌خوابید، از طبیعت لذت می‌برد و چشم از لیولا برنمی‌گرفت؛ لیولا خوشبخت‌تر از هر خوشبختی بود. او جوان و خوب و کمرو و برایش عزیز بود… زیاد هم دوستش می‌داشت! آن‌قدر محجوب و کمرو بود که نمی‌توانست به او نزدیک شود بلکه بیشتر از دور، از پشت پرده و از پس بوته‌ها نگاهش می‌کرد.
لیولا آه‌کشان با خود می‌گفت: «عشق آمیخته به کمرویی!»
در یک صبح آفتابی «پاپای» او و نوگتف روی یکی از نیمکت‌های باغ نشسته بودند و با هم صحبت می‌کردند. «پاپا» از زیبایی‌ها و از محسنات زندگی خانوادگی داد سخن می‌داد اما نوگتف به حرف‌های او شکیبانه گوش می داد و اندام لیولا را با چشم‌هایش جست‌وجو می‌کرد. «پاپا» ضمن صحبت‌هایش پرسید:
– راستی، شما فرزند مننننحصر به فرد پدرتان هستید؟
– خیر… برادر دیگری دارم به اسم ایوان… که بچی‌ خوبی است! واقعاَ نظیر ندارد! باهاش آشنا نیستید؟
– افتخار آشنایی‌شان را ندارم…
– حیف!… می‌دانید او خیلی بذله‌گو و خوش مشرب است! سر به کار ادبیات دارد. تمام جراید به همکاری دعوتش می‌کنند. در حال حاضر با مجلی‌ «دلقک» همکاری می‌کند. حیف که باهاش آشنا نیستید! مطمئنم که از آشنایی با شما خیلی خوشحال می‌شد. گوش کنید! می‌خواهید بنویسم بیاید این‌جا؟ ها؟ به خدا راست می‌گویم! خیلی خوش خواهد گذشت!
قلب «پاپا» از شنیدن پیشنهاد نوگتف انگار لای در ماند اما- هیچ کاریش نمی‌شد کرد- می‌بایست جواب می‌داد: «خیلی هم خوشحال می‌شوم!»
نوگتف شادمانه از جای خود جهید و در دم نامه‌ای برای برادر فرستاد و او را به ملک آسلووسکی دعوت کرد.
برادرش ایوان معطل نکرد و نه به تنهایی بلکه به اتفاق دوستش ستوان نابریدلف و سگ درشت اندام و پیر و بی‌دندانش موسوم به تورک به ملک آمد. آن دو را با خود همراه کرده بود تا به طوری که ادعا می‌کرد: از یک طرف بین راه مورد تهاجم دزدها قرار نگیرد و از طرف دگر پای مشروب داشته باشد. باری، سه اتاق و دو پیش‌خدمت و یکرأس اسب برای هر دو نفر در اختیارشان قرار داده شد. ایوان به «پاپا» و دخترش می‌گفت:
– نگران ما نباشید! اسباب زحمت‌تان نمی‌شویم. ما نه به پرقو احتیاج داریم، نه به سس، نه به پیانو- به هیچ چیزی احتیاج نداریم! ولی اگر در زمینی‌ آبجو و ودکا محبت کنید… ممنون می‌شویم!
اگر بتوانید جوان سی سالی‌ تنومند پوزه درشتی را در نظرتان مجسم کنید که پیراهن کتانی به تن و ریش کوچک گندی و چشم‌های بادکرده‌ای و کراوات به یک طرف لغزیده‌ای دارد، مرا از وصف ایوان معاف خواهیدکرد. او غیر قابل تحمل‌ترین موجود دنیا بود.
باز وقتی هشیار بود می‌شد تحملش کرد: روی تخت دراز می‌کشید و لام تا کام نمی‌گفت اما وقت مست می‌کرد مثل گزنی‌ روی تن لخت، غیر قابل تحمل می‌شد. هر وقت مست بود یک‌بند حرف می‌زد و بی‌آن‌که از حضور زن‌ها و بچه‌ها شرم کند، بددهانی می‌کرد و از شپش و ساس گرفته تا شلوار و همه چیز حرف می‌زد؛ موضوع‌های تازه‌ای هم جز این‌ها نداشت. وقتی ایوان پشت میز ناهار یا شام می‌نشست و مزه می‌پراند «پاپا» و مامان لیولا حیرت می‌کردند و سرخ می‌شدند.
بدبختانه، ایوان در تمام مدتی که در ملک آسلووسکی به سر می‌برد حتی یک روز نشد که هشیار باشد. اما نابریدلف ، آن ستوان ریزنقش دم‌بریده تمام سعی‌اش را به کار می‌گرفت تا شبیه به ایوان باشد. می‌گفت:
– من واونقاش نیستیم! آخر ما و نقاشی! دهاتی جماعت را چه به نقاشی! ایوان و دوستش اولین کاری که کردند از اتاق‌های ساختمان اربابیکه به نظرشان می‌آمد هوایش سنگین و خفه‌کننده باشد، به ساختمان جنبی که محل سکونت مباشر بود و هیچ بدش نمی‌آمد با آدم‌های حسابی گیلاس به گیلاس بزند، اقامت گزیدند. کار دوم‌شان این بود که کت‌هایشان را درآورند و در محوطی‌ حیاط و باغ بدون کت ظاهر می‌شدند، به طوری که لیولا غالباَ به حکم اجبار، ناچار می‌شد در باغ با ایوان یا ستوان نیمه برهنه که جایی در زیر درختی افتاده بودند روبرو شود. آن دو می‌خوردند، می‌نوشیدند ، به سگ‌شان جگر سیاه می‌خوراندند، صاحب‌خانه را دست می‌انداختند، توی حیاط دنبال کلفت‌ها می‌دویدند ، با سروصدای زیاد آب‌تنی می‌کردند ، مثل مرده‌ها می‌خوابیدند و از این که تقدیر آنان را به جایی انداخته بود که می‌شد با خیال راحت زندگی کرد، خدا را شکر می‌کردند.
یک روز ایوان در حالی که با چشم مستش به سمت لیولا چشمک می‌زد رو کرد به نقاش و گفت:
– گوش کن! اگر گلوت پیشش گیر کرده… گور بابات! کاری به کارش نداریم! تو شروع کرده‌ای حق توست که خودت هم تمامش کنی. این مال به تو می‌رسد! شرافتمندانه… موفق باشی!
نابریدلف نیز گفتی‌ ایوان را تأیید کنان گفت:
– از چنگت درنمی‌آریم، نه! این کار عین عدالت است.
نوگتف شانه بالا انداخت و چشم‌های آزمندش را به لیولا دوخت.
وقتی سکوت به ستوه می‌آورد انسان طالب طوفان می‌شود و وقتی از سنگین و رنگین نشستن خسته می‌شود دلش می‌خواهد جنجال به‌پا کند. هنگامی هم که لیولا از عشقشرم‌آلود نوگتف به جان آمد خشم سراسر وجودش را فراگرفت. عشق آلوده به حجب، به قول معروف مثل افسانه‌ای است برای بلبل. جوان نقاش به رغم تکدر لیولا در ماه ژوئن هم همان‌قدر کمرو و خجالتی بود که در ماه مه. توی اتاق‌های مجلل خانی‌ آسلووسکی جهیزیه می‌دوختند؛ گرچه رابطی‌ لیولا و نقاش هنوز شکل مشخصی به خود نگرفته بود با وجود این «پاپا» شب و روز در فکر آن بود که برای راه انداختن بساط عروسی آن دو پولی قرض کند. لیولا نقاش را مجبور می‌کرد روزهای متوالی در کنارش بنشیند و ماهی صید کند؛ اما از این کار هم نتیجه‌ای عایدش نمی‌شد. نوگتف چوب ماهی‌گیری‌ را در دست می‌گرفت، کنار لیولا می‌ایستاد، فقط سکوت می‌کرد، هر از گاه کلمه‌ای تپق‌وار می‌پراند و با نگاهش لیولا را می‌بلعید. دریغ از یک کلمی‌ شیرین! دریغ از یک اعتراف به عشق!
یک روز «پاپا» رو کرد به او و گفت:
– مرا…مرا پاپا صدا کن… ببخش که… «تو » خطابت می‌کنم… می‌دانی، دوستت دارم… بله، خوشم می‌آید پاپا خطابم کنی…
از آن روز نوگتف نقاش پدر لیولا را از سر حماقت پاپا خطاب می‌کرد اما از این کار هم نتیجه‌ای حاصل نشد. او کماکان در جایی نبود که آن‌جا نزد خدایان به خاطر آن که فقط یک زبان به انسان داده‌اند، نه ده زبان شکایت می‌برند. ایوان و دوستش به زودی به تاکتیک نوگتف پی بردند و گفتند:
– شیطان هم نمی‌تواند از کارت سر دربیاورد! خودت کاه را نمی‌لمبانی، به دیگران هم نمی‌دهیش! حقا که حیوانی! آخر کله‌پوک وقتی آن لقمه خودش از گلویت پایین می‌رود چرا نمی‌لمبانی؟ اگر این کار رانکنی ما دست رویش می‌گذاریم! حالیت شد؟
اما در دنیا همه چیز پایانی دارد. البته داستان ما هم بی‌پایان نخواهد ماند. سرانجام ابهام رابطی‌ لیولابا نقاش نیز به آخر رسید؛ و این اتفاق در اواسط ماه ژوئن رخ داد.
شب آرامی بود. بوی خوشدر هوای ملک پخش بود، بلبل‌ها دیوانه‌وار چه‌چه می‌زدند، درخت‌ها با هم نجوا می‌کردند و به قول زبان دراز داستان‌سرایان روسی، رفاه و رضا بر فضا خیمه زده بود… البته قرص ماه هم حضور داشت؛ برای تکمیل شعر بهشتی فقط وجود آقای فت1 کم بود تا آن‌جا، پشت بوته‌ها بایستد و اشعار مسحور کننده‌اش را بلندبلند بخواند.
لیولا روی نیمکت نشسته بود، شال را دور تن خود می‌پیچید، از لای درخت‌ها با چشم‌هایی اندیشناک به رودخانه نگاه می‌کرد، خویشتن را در خیال، با شکوه و متکبر و پرنخوت می‌انگاشت و با خود می‌اندیشید: «مگر ممکن استمن این همه صعب‌الوصول باشم؟» در آن لحظه «پاپا» به او نزدیک شد، رشتی‌ افکارش را قطع کرد و پرسید:
– خوب، بالاخره چه شد؟ همان آش است و همان کاسه؟
– همان است که بود.
– هوم… مرده شویش ببرد… این ماجرا کی می‌خواهد تمام شود؟ تو باید بفهمی، مادرجان، که سیرکردن شکم این بیکاره‌ها برایم خیلی آب می‌خورد! ماهی پانصد روبل! شوخی نیست! فقط سگ‌شان هر روز به اندازی‌ سی کوپک جگر می‌لمباند! اگر قرار است بگیردت باید هرچه زودتر این کار را بکند وگرنه بگذار گورش را با برادر و سگش از این‌جا گم کند! آخر، چه می‌گوید؟ حرف حسابش چیست؟ اصلاَ با تو حرف زده است یا نه؟ اظهار عشق کرده است، یا نه؟
– نه پاپا، او خیلی کمروست!
– کمرو… ما این کمروها را خوب می‌شناسیم! نگاهش را می‌دزدد. صبر کن الآن صدایش می‌زنم بیاید این‌جا. کار را باید یکسره کرد، مادر! رودربایستی را باید کنار گذاشت… وقت آن است که… تو دیگر… جوان نیستی مادر… لابد تمام فوت و فن کار را بلدی!
«پاپا» از آن‌جا ناپدید شد. حدود ده دقیقه بعد نوگتف با قدم‌هایی که دلالت بر کمرویی‌اش می‌کرد از لای بوته‌های یاس نمایان شد و گفت:
– احضارم کرده بودید؟
– بله، بیایید جلو! کافی است از دستم دربروید! بنشینید!
نقاش یواشکی به لیولا نزدیک شد و یواشکی به لبی‌ نیمکت نشست. لیولا با خود فکر کرد: «در تاریکی غروب راستی کهخیلی جذاب و خوش قیافه است.» و خطاب به او گفت:
– یک چیزی برایم تعریف کنید! فیودور پانته لی‌یچ از چیست که این‌قدر تودار هستید؟ چرا همه‌اش خاموشید؟ چرا هیچ‌وقت روحتان را پیش من نمی‌گشایید؟ این همه عدم اعتماد‌تان زادی‌ چیست؟ راستش را بخواهید به من برمی‌خورد… طوری رفتار می‌کنید که انگار ما با هم دوست نیستیم… بالاخره شروع کنید، حرف بزنید!
نقاش تک سرفه‌ای کرد، به تندی آهی کشید و گفت:
– خیلی حرف‌هاستکه باید به شما بزنم، خیلی!
– پس چرا نمی‌زنید؟
– می‌ترسم برنجید. یلنا تیموفی‌یونا. نمی‌رنجید؟
لیولا به آرامی خندید و با خود فکر کرد: «لحظی‌ دل‌خواه فرا رسیده است! چه می‌لرزد! حالا دیگر دم به تله دادی، جانم!»
زانوان خود لیولا هم به لرزه درآمد؛ دست‌خوش ارتعاش مطلوب همی‌ رمان‌نویس‌ها شده بود. با خودش فکر کرد: «تا چند دقیقی‌ دیگر در آغوش‌گرفتن‌ها و بده‌بستان بوسه‌ها و قسم‌خوردن‌ها و غیره و غیره شروع می‌شود… آه!»و به قصد آن‌که آتش عشق نقاش را تیزتر کند آرنج برهنه و گرم خود را با تن او مماس کرد و پرسید:
– خوب؟ پس چرا حرف نمی‌زنید؟ من آن‌قدرها هم که تصور می‌کنید زودرنج و نازک نارنجی نیستم…( لحظه‌ای سکوت) آخر حرف بزنید! …( سکوت.) بجنبید، زودتر!!
– یلنا تیموفی‌یونا، ببینید من… من از زندگی هیچ چیزی را بیشتر از نقاشی یا بهتر بگویم بیشتر از هنر دوست نمی‌دارم. دوستان این‌طور تشخیص داده‌اند که من قریحه دارم و نقاش بدی از آب درنخواهم آمد…
– حتماَ! Sans doute2.
– بله… همین‌طور است… من عاشق هنر هستم… پس… عاشق سبکم، یلنا تیموفی‌یونا! هنر… می‌دانید، هنر… شب شگفت‌انگیز! …
لیولا که مارآسادور خودش می‌پیچید و توی شالشکز می‌کردچشم‌هایش را کمی بست.( حقا که زن‌ها در جزییات امور مربوط به عشق و عاشقی استادند!)
نوگتف که انگشت‌های دستش را تق‌تق به صدا درمی‌آورد ادامه داد:
– می‌دانید، مدت‌هاست که دلم می‌خواست با شما حرف بزنم ولی… همه‌اش می‌ترسیدم، خیال می‌کردم ممکن است از من دلگیر شوید… ولی اگر درکم کنید محال است… عصبانی شوید… آخر شما هم عاشق هنرید!
– خوب، بله… البته… البته! آخر صحبت ازهنر است!
– یلناتیموفی‌یونا هیچ می‌دانید چرا این‌جام؟ نمی‌توانید حدسش را بزنید!
لیولا از شرم گلگون شد و دستش را ظاهراَ نادانسته روی آرنج او گذاشت…نوگتف کمی سکوت کرد و ادامه داد:
– حقیقتش را بخواهید بین ما نقاش جماعت آدم‌های خوک‌صفتی هم پیدا می‌شوند… که کمترین اعتنایی به حجب وحیای زن‌ها ندارند… ولی آخر من… من که از قماش آن‌ها نیستم! من نزاکت و آداب‌دانی سرم می‌شود. حجب و حیای زنانه… چنان حجبی است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت!
لیولا در حالی که آرنج‌ها را توی شال نهان می‌کرد با خود گفت: «چرا این حرف‌ها را به من می‌زند؟»
– من شبیه آن‌ها نیستم… از نظر من، زن یک قدیس است! بنابراین دلیلی وجود ندارد که از من بترسید… من آدمی هستم که به خودم اجازه نمی‌دهم مرتکب عمل ناشایستی شوم… یلناتیموفی‌یونا! اجازه می‌دهید؟ به حرف‌هایم خوب گوش بدهید، به خدا قسم که در گفتارم صادقم زیرا هر چه بگویم نه به خاطرخودم که به خاطر هنر است! از نقطه نظر من، در درجی‌اول اهمیت، هنر قرار دارد، نه غرایز حیوانی!
در این‌جا نوگتف دست لیولا را در دست گرفت و دختر جوان کمی به طرف او خم شد.
– یلناتیموفی‌یونا! فرشتی‌ من! خوشبختی من!
– حرف بزنید! …
– می‌توانم از شما خواهشی بکنم؟…
لیولا به آرامی زیر لب خندید و لب‌هایش را برای اولین بوسه غنچه کرد.
– آیا می‌توانم از شما خواهشی بکنم؟ التماستان می‌کنم! به خدا به خاطر هنر… نمی‌دانید از شما چقدر خوشم آمده؛ درست همانی هستید که به‌اش احتیاج دارم! مرده‌شوی بقیه را ببرد! یلناتیموفی‌یونا! دوست من ! بیایید…
لیولا که آماده بود خود را به آغوش او بیندازد کمی از جا بلند شد ؛ قلبش به شدت می‌تپید.
– بیایید…
این را گفت و دست دیگر لیولا را هم در دست گرفت. دختر جوان سرش را رام و آرام روی شانی‌ او گذاشت؛ قطره‌های اشک خوشبختی روی مژه‌هایش برق زد.
– عزیزم،بیایید مدل من شوید!
لیولا سرش را بلند کرد.
– چه گفتید؟
– می‌خواهم مدل من شوید!
لیولا از جایش بلند شد.
– چه گفتید؟ چه شوم؟
– مدل… مدل من بشوید!
– هوم… فقط مدل؟
– اگر قبول کنید سخت مدیون‌تان می‌شوم! با این کار به من امکان آن را خواهید داد که تابلویی بکشم… آن هم چه تابلویی!
رنگ از روی لیولا پرید. اشک عشق ناگهان به اشک یأس وخشم و احساسات ناخوشایند دیگر مبدل شد. در حالیکه سراپا می‌لرزید زیرلب گفت:
– که این‌طور!
نقش بی‌نوا ! وقتی در تاریکی باغ صدای کشیدی‌ پر طنین با پژواک آن درهم آمیخت، سرخی شفق یکی از گونه‌های سفید نقاش را گلگون ساخت.
نوگتف گونه‌اش را خاراند و مبهوت ماند- دست‌خوش بهت‌زدگی شده بود. احساس می‌کرد که زمین دهان باز کرده بود و او را می‌بلعید… از چشم‌هایش برق بیرون می‌جست…
لیولای سراپا لرزان و منگ و رنگ‌پریده چون میت، قدم پیش گذاشت و تعادلش را طوری از دست داد که گفتی زیر چرخ‌های کالسکه افتاده بود. لحظه‌ای بعد همین که حالش جا آمد با قدم‌های بیمار و نامطمئن به طرف خانه راه افتاد. زانوانش تا می‌شد، از چشم‌هایش برق بیرون می‌زد، دست‌هایش بی‌اختیار به طرف موهایش کشیده می‌شد و آشکارا نشان می‌داد که لیولا قصد داشت در آن‌ها چنگ بیندازد…
بیشتر از چندین ساژن به خانه نمانده بود که باز ناچار شد رنگ ببازد- سر راهش، در چند قدمی کلاه فرنگی پوشیده از انگور وحشی، ایوان مست و پوزه‌درشت و آشفته مو، با جلیقه‌‌ای دکمه باز ایستاده بود؛ به قیافی‌ لیولا نگاه می‌کرد، پوزخند تمسخرآمیزی بر لب داشت و هوا را با «هه- هی‌» اهریمنی خود آلوده می‌کرد ؛ چنگ انداخت و دست لیولا را گرفت. دختر جوان، با خشم و غضب زیرلب گفت:
– گورتان را گم کنید!
و دست خود را از چنگ او رهانید…
چه ماجرای گندی!
1882
نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان

(چیزی شبیه به رمان)
از: مجموعی‌ آثار چخوف – جلد اول
داستان‌های کوتاه 1 چاپ دوم: بهار 1381
انتشارات توس تهران
حروف‌چین: ش. گرمارودی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.