داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

این مرد و زن

این مرد و زن در اتومبیل عجیبی نشسته‌اند. اتومبیل حدود سیصد و بیست هزار فرانک برایشان تمام شده، جالب این است که مرد در نمایشگاه اتومبیل فقط در مورد قیمت آرم مخصوص اتومبیل کمی دچار تردید شد.
برف‌پاک‌کن سمت راست بد کار می‌کند. این موضوع بسیار آزاردهنده است. دوشنبه از منشی‌اش می‌خواهد با نمایشگاه اتومبیل تماس بگیرد. لحظه‌ای به اندام ریزنقش منشی نگاه می‌کند. هرگز با منشی‌هایش روی هم نریخته است. کار مبتذلی است و این روزها ممکن است زیاد برای آدم خرج بردارد. به هرحال مدتی‌است دیگر به زنش خیانت نمی‌کند، از وقتی که هنگام بازی گلف، با حساب و کتاب مخارج غذایی مشترکشان به تفاهم رسیدند و حسابی خوش گذراندند.
به سوی ویلایشان در شهرستان می‌راند. مزرعه‌ی بسیار زیبایی نزدیک آنجرز. خانه‌ای بی‌نظیر.
به قیمت ناچیزی آن را خریدند. اما حسابی روی آن کار کردند…چوب کاری‌های زیبا در همه‌ی اتاق‌ها، شومینه‌ای سنگی که در عتیقه‌فروشی پیدا کردند و فورا چشم‌شان را گرفت، آن را به دقت نصب کردند. پنجره‌ها پرده‌های سنگین زیبایی دارند که با بندهای پرده جمع شده‌اند. آشپزخانه‌ای بسیار مدرن، قاب دست‌مال‌های زری کاری شده، میزکارهایی از جنس مرمر خاکستری. هر اتاق حمام جداگانه‌ای دارد، اثاثه‌ خانه زیاد نیست اما هرچه هست عالی‌ است. بر دیوارها تابلوهای کنده‌کاری‌های قرن نوزدهم با قاب‌های طلایی بسیار بزرگ نصب شده‌است که اساسا مربوط به شکار است.
وسایل و چیدمان خانه، آن را شبیه خانه‌ی تازه پولدارشده‌ها کرده است، اما خوشبختانه خودشان متوجه نیستند.
مرد لباس پایان هفته به تن دارد؛ شلواری پشمی، یقه‌ برگردان آبی آسمانی از جنس کشمیر (هدیه‌ی همسرش برای تولد پنجاه سالگی‌اش). کفش‌هایش کار ژان‌لوب است، هرگز حاضر نیست کفاشی‌اش را عوض کند. بدیهی‌ است جوراب هایش چهارخانه‌ی بلند است و همه‌ی ساق پایش را می‌پوشاند. نسبتا تند می‌راند. در فکر فرو رفته. وقتی برسند، سری به نگهبانان می‌زند تا درباره‌ی مزرعه‌ با آن‌ها صحبت کند، مسائل مربوط به خانه، هرس کردن درختان، شکارکردن قاچاقی و…از این کار متنفر است.
از این که احساس کند دیگران اهمیتی به حرف‌هایش نمی‌دهند، متنفر است، و این دقیقا همان کاری است که دو کارگر آن‌جا انجام می‌دهند. با بی‌میلی جمعه صبح‌ها شروع به کار می‌کنند چون می‌دانند رئیس همان شب می‌رسد و باید طوری نشان دهند که تکانی به خود داده‌اند.
باید بیرون‌شان کند، ولی فعلا وقت رسیدن به چنین کاری را ندارد. خسته است. حالش از شرکایش به‌هم می‌خورد. تقریبا دیگر با زنش هم‌بستر نمی‌شود. سپر جلوی اتومبیل پر از پشه شده و برف‌پاک‌کن راست بد کار می‌کند. اسم زن ماتیلداست. زیباست اما به‌خوبی از چهره‌اش پیداست هرگونه میل به زندگی از وجودش رخت بربسته.
همیشه می‌دانست شوهرش به او خیانت می‌کند و حالا می‌داند اگر دیگر این کار را نمی‌کند، نمی‌خواهد پول خرج کند، مساله، مساله‌ی پول است.
گویی منتظر مرگ است و طی این رفت و آمدهای تمام نشدنی‌ی پایان هفته همیشه غمگین است.
در این فکر است که همسرش او را هیچ‌گاه دوستش نداشته، که فرزندی ندارد، به پسر کوچکِ نگهبان فکر می‌کند که اسمش کوین است و ژانویه تازه سه‌سالش می‌شود…کوین، چه اسم بدی. او اگر پسری داشت اسمش را پی‌یر می‌گذاشت؛ نام پدر خودش. یادش می‌آید وقتی حرف پذیرفتن فرزندی را پیش کشید چه بلوایی به پا شد…البته به کت و دامن سبز زیبایی که روز پیش پشت ویترین دیده نیز فکر می‌کند.
رادیو گوش می‌دهند. روی موج خوبی است. موسیقی کلاسیک پخش می‌کند که آدمی احساس می‌کند میل دارد به آن احترام بگذارد و موسیقی سراسر جهان که به آدمی احساس روشن‌فکر بودن می‌دهد و نیز اخبارهای خیلی کوتاه که آدمی را از خودش بیرون می‌کشد و یاد بدبختی‌هایش می‌اندازد.
از عوارضی رد شدند. یک کلمه با هم حرف نزده‌اند و هنوز راه درازی در پیش دارند.
نویسنده: آنا گاوالدا
مترجم: الهام دارچینیان

از مجموعه داستان: «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» / مترجم: الهام دارچینیان / نشر قطره
حروف‌چین: فرشته نوبخت

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1257
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.