داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مادر

آقای هولوهن، معاون دبیر انجمن Eire Abu (ایرلند به سوی پیروزی)، یک ماه بود که با دست‌ها و جیب‌های پر از تکه‌های کاغذ چرکین برای ترتیب یک سلسله کنسرت، سراسر دوبلین را زیر پا می‌گذاشت. پایش می‌لنگید و به همین سبب دوستانش او را هولوهن لنگ می‌نامیدند. دائم رفت و آمد می‌کرد، ساعت‌ها سر پیچ خیابان‌ها به بحث می‌ایستاد، و یادداشت برمی‌داشت؛ اما سرانجام، خانم کرنی بود که همه چیز را ترتیب داد.
میس دولین، که یک‌شبه خانم کرنی شده بود، در صومعه‌ای ممتاز درس خوانده بود و در همان جا زبان فرانسه و موسیقی آموخته بود. به سبب رنگ پریدگی طبیعی‌اش و روش و رفتار انعطاف‌پذیرش در مدرسه دوستان اندکی یافته بود. به سن ازدواج که رسید به تالارهای زیادی فرستاده شد، که در آن‌ها، نوازندگی او و رفتار متینش مورد تحسین قرار گرفت. در زمهریر دستاوردهایش می‌نشست و خواستگاری را انتظار می‌کشید که پا پیش بگذارد و زندگی درخشانی را در اختیارش بگذارد، اما مردان جوانی که سر راهش قرار می‌گرفتند، آدم‌هایی معمولی بودند و او هم به آن‌ها راه نمی‌داد و آرزوهای رؤیایی‌اش را با خوردن مقدار زیادی تنقلات ترکی در خفا ارضا می‌کرد. به هر تقدیر وقتی هم که بالاخره پا به «محدوده» گذاشت و دوستانش به شایعه پراکنی درباره‌اش پرداختند، با ازدواج با آقای کرنی – کفاشی در اسکلی‌ آرموند- دهانشان را بست.
آقای کرنی خیلی مسن‌تر از او بود. گفتارش، که جدی بود، به تناوب در میان ریش انبوه قهوه‌ای رنگش صورت می‌گرفت. پس از نخستین سال زندگی مشترکشان، خانم کرنی دریافت که مردی این چنین از آدمی رؤیایی بیشتر به‌درد می‌خورد؛ اما خود هیچ‌گاه عقاید رؤیایی‌اش را از دست نداد. آقای کرنی مردی بود هشیار، مآل‌اندیش و پرهیزگار. هر جمعی‌ اول ماه به کلیسا می‌رفت، گاهی با خانم کرنی و اغلب به تنهایی. اما خانم کرنی هیچ در عقاید مذهبی‌اش سست نشد و زن خوبی برای او بود. وقتی در جایی مهمان بودند، کم‌ترین اشاری‌ ابروی او کافی بود که آقای کرنی برخیزد و آمادی‌ رفتن شود، و به سرفه که می‌افتاد، خانم کرنی لحاف روی پاهایش می‌انداخت و مشروبی قوی برایش آماده می‌کرد. به سهم خودش پدری نمونه بود. با اندک پولی که به انجمن می‌پرداخت جهیزیه‌ای یک‌صد لیره‌ای برای هر یک از دخترانش در بیست سالگی تأمین کرد. دختر بزرگ‌تر، کاتلین، را به صومعی‌ آبرومندی فرستاد تا زبان فرانسه و موسیقی بیاموزد و بعد هم شهریی‌ او را در آکادمی[ سلطنتی موسیقی] پرداخت. هر سال، در ماه ژوئیه، خانم کرنی فرصت می‌یافت تا به دوستی بگوید:
– مرد خوبم دارد چمدان‌ها را می‌بندد که چند هفته‌ای ببردمان به اسکریز.
و اگر اسکریز نبود، هاوث بود یا گری‌استون.
با آغاز بازارگرمی نهضت احیای ایرلند خانم کرنی، تصمیم گرفت از نام دخترش سود جویدو آموزگاری ایرلندی به خانه آورد. کاتلین و خواهرش، کارت پستال‌های مصور ایرلندی برای دوستانشان فرستادند و دوستانشان هم با فرستادن کارت پستال‌های مصور ایرلندی دیگری به آن‌ها پاسخ دادند. در یکشنبه‌های بخصوص، وقتی آقای کرنی با خانواده‌اش به مراسم کلیسایی می‌رفت، پس از مراسم عشاء ربانی، جمعیتی کوچک در گوشی‌ خیابان کلیسا گرد می‌آمد که همه دوستان کرنی‌ها بودند- دوستان اهل موسیقی و دوستان ناسیونالیست- و پس از این‌که از هر دری حرف می‌زدند، همه با هم دست می‌دادند و به گذر آن همه دست از روی هم می‌خندیدند، و به ایرلندی با هم خداحافظی می‌کردند. به زودی نام میس کاتلین کرنی سر زبان‌ها افتاد. مردم می‌گفتند که در موسیقی مهارت دارد و دختر بسیار خوبی است و به علاوه، از معتقدان جنبش زنان هم هست. خانم کرنی از این بابت خشنود بود و به همین سبب روزی که آقای هولوهن به سراغش آمد و پیشنهاد کرد که دخترش در چهار کنسرت بزرگی که انجمنشان می‌خواست در تالار کنسرت آنتی‌نیت برگزار کند، هم‌نوازی کند، تعجبی نکرد. خانم کرنی او را به اتاق پذیرایی برد، دعوت به نشستن کرد، تنگ مشروب و بیسکویت خوری نقره را درآورد، با همی‌ وجود به جزییات امر دل داد، حک و اصلاح کرد، و سرانجام قراردادی بسته شد که به موجب آن کاتلین به خاطر زحماتش به عنوان هم‌نواز در چهار کنسرت بزرگ مبلغ هشت گینی دریافت می‌کرد.
چون آقای هولوهن در امور ظریفی مانند تنظیم قرارداد و ترتیب مواد برنامه تازه‌کار بود خانم کرنی به یاری‌اش شتافت. خانم کرنی خبره بود، می‌دانست که نام کدام هنرمند را باید با حروف بزرگ و نام کدام‌یک را با حروف کوچک نوشت. می‌دانست که خوانندی‌ اول تنور خوش ندارد پس از برنامی‌ کمدی آقای مید به صحنه بیاید. برای مشغول داشتن دائم تماشاگران برنامه‌هاینامرغوب را لابه‌لای برنامه‌های قدیمی مورد علاقه گنجانید. آقای هولوهن هر روز برای مشاوره به او سر می‌زند و خانم کرنی هم همواره دوستانه و مشاورانه- و در حقیقت خودمانی- با او رفتار می‌کرد. تنگ مشروب را به طرفش می‌راند و می‌گفت:
– میل کنید، آقای هولوهن.
و در حالی‌که آقای هولوهن برای خودش مشروب می‌ریخت، خانم کرنی می‌گفت:
– نترسید! هیچ ترسی نداشته باشید!
همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. خانم کرنی زیورآلات گلی‌رنگ قشنگی برای جلو لباسکاتلین از فروشگاه براون تامس خرید. این کمی خرج برداشت اما گاهی اندکی خرج توجیه‌پذیر است. یک دوجین بلیط دو شیلینگی آخرین کنسرت را هم خرید و برای آن عده از دوستانش فرستاد که در غیر این صورت امیدی به آمدنشان نبود. چیزی را فراموش نکرده بود، و به همت او آن‌چه باید انجام می‌گرفت انجام گرفت.
قرار شد کنسرت‌ها روزهای چهارشنبه، پنج‌شنبه، جمعه و شنبه برگزار شود. وقتی در شب چهارشنبه خانم کرنی با دخترش به تالار کنسرت آنتی‌نیت رسید، از ظاهر قضایا خوشش نیامد. چند جوان با نشان‌های آبی براقی که به کت‌هایشان زده بودند، عاطل و باطل در راهرو ایستاده بودند. هیچ‌کدام لباس شب به تن نداشتند. با دخترش از کنار ‌آن‌ها گذشت و با نگاهی سریع از لای در گشودی‌ تالار به دلیل بیکاری پیش‌خدمت‌ها پی برد. نخست گمان کرد که در وقت شروع برنامه اشتباه کرده است، اما نه، بیست دقیقه به ساعت هشت مانده بود.
در رختکن پشت صحنه، به دبیر انجمن آقای فیتز پاتریک معرفی شد. لبخندی زد و با او دست داد. آقای فیتز پاتریک مرد ریز نقشی بود با چهری‌ سفید وارفته. خانم کرنی دریافت که کلاه نرم قهوه‌ای رنگش را شلخته‌وار یک طرف سرش نهاده است و لهجی‌ شل و ولی دارد. برنامه‌ای در دستش بود که گوشه‌ای از آن را، با جویدن مدام، حین صحبت با او، به صورت خمیری مرطوب درآورده بود. چنان می‌نمود که می‌تواند ناکامی‌ها را به سهولت تحمل کند. آقای هولوهن هر چند دقیقه به خبرهایی از گیشی‌ بلیت‌فروشی به اتاق دفتر می‌آمد. هنرمندان با عصبانیت با هم حرف می‌زدند، گه‌گاه به آینه نگاه می‌کردند و برگ‌های نت موسیقی‌شان را می‌پیچاندند و وا می‌پیچاندند. نیم ساعتی از هشت گذشته بود که چند نفری از تماشاگران درون تالار برای شروع برنامه بی‌تابی کردند. آقای فیتز پاتریک هم به اتاق دفتر آمد، لبخند بی‌رمقی به حاضران زد و گفت:
– خوب، خانم‌ها و آقایان، به گمانم بهتره برنامه را شروع کنیم.
خانم کرنی آخرین هجای کشدار گفتی‌ او را با نگاهی سریع از رضایت پاسخ داد و بعد به لحنی دلگرم‌کننده به دخترش گفت:
– آماده‌ای، عزیزم؟
در فرصتی که به دست آورد، آقای هولوهن را به کناری کشید و از او پرسید که چه شده است. آقای هولوهن نمی‌دانست چه شده است و گفت که کمیته با ترتیب چهار کنسرت اشتباه کرده است: چهار کنسرت خیلی زیاد بوده است.
خانم کرنی گفت: «هنرمندها را بگو! البته آن‌ها نهایت سعی خودشان را می‌کنند، اما واقعاَ چندان خوب نیستند.»
آقای هولوهن اعتراف کرد که هنرمندان خوبی نیستند، اما گفت که کمیته تصمیم گرفته است بگذارد سه کنسرت اول همین‌طور پیش برود و همی‌ استعدادها را برای شنبه شبذخیره کند. خانم کرنی چیزی نگفت، اما هم‌چنان که برنامه‌های متوسط یکی پس از دیگری بر صحنه می‌آمدند و تماشاگران اندک تالار کم و کم‌تر می‌شدند، از این که خودش را برای چنین کنسرتی به خرج انداخته بود تأسف خورد. چیزی در ظاهر همه چیز بود که دوست نداشت، و لبخند بی‌رمق آقای فیتز پاتریک هم به شدت رنجش می‌داد. با این همه چیزی نمی‌گفت و انتظار می‌کشید تا ببیند عاقبت کار به کجا خواهد انجامید. کنسرت کمی پیش از ساعت ده به پایان رسید، و تماشاگران همه به سرعت راهی خانه‌هاشان شدند.
کنسرت پنج‌شنبه شب تماشاگر بیشتری داشت، اما خانم کرنی بی‌درنگ دریافت که بسیاری از تماشاگران با بلیت مجانی آمده‌اند. تماشاگران رفتار ناشایستی داشتند، انگار که نه در کنسرت بلکه در برنامه‌‌ای غیررسمی از آخرین تمرین با لباس شرکت کرده‌اند. آقای فیتز پاتریک به ظاهر خوش می‌نمود؛ و از این‌که خانم کرنی از حرکات او به خشم می‌آمد به کلی بی‌خبر بود. کنار صحنه ایستاده بود، گه‌گاه گردن می‌کشید و به یکی دو تن از دوستانش که درگوشی‌ بالکن نشسته بودند لبخند می‌زد. آن شب ، خانم کرنی، شنید که قرار است کنسرت جمعه شب برگزار نشود و کمیته درصدد است به هر کاری دست بزند تا شنبه شب پرتماشاگری راه بیندازد. با شنیدن این خبر به جست‌جوی آقای هولوهن پرداخت و سرانجام او را که داشت لنگان به سرعت می‌رفت تا لیوانی لیموناد برای خانمی جوان ببرد نگه داشت و از او پرسید که آیا موضوع حقیقت دارد یا نه؛ که البته حقیقت داشت.
خانم کرنی گفت:
– اما این البته تغییری در قرارداد نمی‌دهد. قرارداد برای چهار کنسرت است.
آقای هولوهن، که ظاهراَ شتاب داشت، به او توصیه کرد آقای فیتز پاتریک را ببیند. خانم کرنی کم‌کم داشت بیم‌ناک می‌شد. آقای فیتز پاتریک را از صحنه کنار کشید و به او گفت که دخترش برای چهار کنسرت قرارداد بسته است ، و این که البته، طبق شرایط قرارداد، می‌بایست مبلغی را که بدواَ تعیین شده است دریافت کند، خواه انجمن چهار کنسرت را اجرا بکند یا نکند. آقای فیتز پاتریک، که بی‌درنگ متوجه منظور او نشده بود، ظاهراَ نتوانست مشکلش را حل کند و گفت که موضوع را درجلسی‌ کمیته مطرح خواهد کرد. خشم خانم کرنی در چهره‌اش پرپر می‌زد و چیزی نمانده بود که بپرسد: «بفرمایید ببینم این کُمتی کی است» اما چون می‌دانست که چنین کاری خانمانه نخواهد بود خاموش ماند.
بامداد روز جمعه چند پسربچه با بسته‌هایی اعلامیه روانی‌ خیابان‌های اصلی دوبلین شدند. گزارش‌های ویژه‌ای هم در همی‌ روزنامه‌های عصر درج شدکه موسیقی دوستان را از آن‌چه برای شب بعد تدارک دیده بودند آگاه می‌کرد. به خانم کرنی هم اطمینان خاطر مجددی داده شد، اما صلاح دید چیزکی از سوءظن خود را با شوهرش درمیان بگذارد. آقای کرنی به دقتگوش داد و گفت شاید بد نباشد که، شنبه شب، او هم با زنش همراه شود. خانم کرنی هم پذیرفت. خانم کرنی همان‌قدر به شوهرش احترام می‌گذاشت که به اداری‌ پست عمومی، مثل چیزی عظیم، مطمئن و پابرجا؛ و با وجود آگاهی‌اش از موارد اندک استعدادهای او، به ارزش مجردش به عنوان یک مرد ارج می‌گذاشت. از پیش‌نهاد همراهی او خشنود بود و نقشه‌هایش را در ذهنش مرور کرد.
شب کنسرت بزرگ فرا رسید. خانم کرنی با شوهر و دخترش سه ربع ساعتی پیش از شروع کنسرت به تالار آنتی‌نیت رسیدند. از بخت بد آن شب بارانی بود. خانم کرنی لباس‌های دخترش و نت‌های موسیقی را به شوهرش سپرد و خود همی‌ ساختمان را برای یافتن آقای هولوهن یا آقای فیتز پاتریک زیر پا گذاشت، اما هیچ‌کدام را نیافت. از پیش‌خدمت پرسید که آیا کسی از اعضای کمیته در تالار است یا نه، و پس از دردسر زیاد، یکی از پیش‌خدمت‌ها، خانم ریز نقشی به نام میس برن را آورد و خانم کرنی به او گفت که می‌خواهد یکی از دبیران انجمن را ببیند. میس برن که هر لحظه آمدن آن‌ها را انتظار می‌کشید پرسید که آیا کاری از دست او برمی‌آید و خانم کرنی نگاهی پرسنده به صورت سالخوردی‌ زن، که با حالتی از صداقت و اشتیاق درهم کشیده شده بود، انداخت و جواب داد:
– نه، متشکرم!
زن ریزنقش امیدوار بود که آن شب تالار پر از تماشاگر باشد و آن‌قدر به باران نگریست که مالیخولیای خیابان خیس همی‌ صداقت و اشتیاق را از چهری‌ چروکیده‌اش زدود. بعد آهی کشید و گفت:
– آه، اما خدا می‌داند که ما همی‌ سعی‌ خودمان را کرده‌ایم.
خانم کرنی ناچار به اتاق رختکن بازگشت.
هنرمندان داشتند از راه می‌رسیدند. خوانندگان باس و تنور دوم قبلاَ آمده بودند. خوانندی‌ باس، آقای دوگان، جوان باریک اندامی بود با سبیل سیاه افشان. پسر باربری در یکی از ادارات شهر بود، و در کودکی میزان‌های بم ممتدی را در تالار مخصوص خوانده بود و توانسته بود خودش را از موقعیتی چنین محقر به مقام هنرمندی درجی‌ یک برساند. در گراند اوپرا آواز خوانده بود. یک شب وقتی یکی از خوانندگان اوپرا در تئاتر ملکه بیمار شده بود، نقش شاه را در اوپرای ماریتانا به عهده گرفته بود و آوازش را با احساس و قدرت تمام خوانده بود و با استقبال گرم تماشاگران روبرو شده بود. اما متأسفانه، یکی دو بار، از روی بی‌مبالاتی، بینی‌اش را با دستکش‌هایش پاک کرده بود و به اثر خوب کارش لطمه زده بود. آدم افتادی‌ کم‌حرفی بود. کلمی‌ «شما» را چنان به نرمی ادا می‌کرد که به درستی شنیده نمی‌شد و به خاطر صدایش هیچ‌گاه مشروبی قوی‌تر از شیر نمی‌نوشید. آقای بل، خوانندی‌ دوم تنور، مرد کوچک اندام موبوری بود که هر سال برای دریافت جوایز درFeis Ceoil مسابقه می‌داد. در چهارمین مسابقه به دریافت مدال برنز نایل شده بود. سخت عصبی بود و نسبت به سایر خوانندگان تنور به شدت حسادت می‌ورزید اما حسادتش را با صمیمیتی جوشنده پنهان می‌کرد. عادت داشت به همه بفهماند که شرکت در کنسرت‌ها برای او عذاب الیمی است و به همین سبب با دیدن آقای دوگان به سراغش رفت و پرسید:
– تو هم در کنسرت امشب هستی؟
آقای دوگان گفت: «بله.»
آقای بل چنان‌که گویی به هم‌درد خود می‌خندید، دستش را به سوی او دراز کرد و گفت:
– دست بده!
خانم کرنی از برابر این دو گذشت و به کنار صحنه رفت تا نگاهی به تالار بیندازد. صندلی‌ها به سرعت پر می‌شدند و سروصدایی خوشایند در تالار پیچیده بود. خانم کرنی برگشت و به‌طور خصوصی با شوهرش صحبت کرد.صحبت‌شان ظاهراَ درباری‌ کاتلین بود چون اغلب رو می‌گرداندند و به او که ایستاده بود و با میس هیلی یکی ازدوستان ناسیونالیست، و نوازندی‌ کنترآلتو گپ می‌زد، نگاه می‌کردند. زنی ناشناس و تنها، با صورتی رنگ‌پریده به درون اتاق آمد. زن‌ها با نگاهی دقیق لباس آبی رنگ‌باخته‌ای را که بر اندام لاغر زن کشیده شده بود، برانداز کردند. کسی گفت که او مادام گلین، خوانندی‌ سوپرانو است.
کاتلین به میس هیلی گفت:
– نمی‌دانم این را دیگر از کدام گوری پیدا کرده‌اند. من که هیچ اسمش را نشنیده بودم.
میس هیلی لبخندی زورکی زد. در همان لحظه، آقای هولوهن، لنگان به اتاق رختکن آمد و هر دو خانم از او پرسیدند که خانم جوان کیست. آقای هولوهن گفت که مادم گلین است و از لندن آمده است. مادام گلین جایی در گوشی‌ اتاق ایستاد، دسته‌ای نت موسیقی را سفت و سخت پیش رویش گرفته بود و گه‌گاه مسیر نگاه رمیده‌اش را تغییر می‌داد. تاریکی، لباس رنگ باخته‌اش را در پناه گرفت اما کینه‌توزانه در گودی کوچک پشت ترقوه‌اش افتاد. سروصدای تالار رساتر شد. خوانندگان اول تنور و بارتیون با هم وارد شدند. هر دو خوش لباس، تنومند و از خودراضی می‌نمودند، و با خود، نسیمی از وفور و تمول را به میان جمع دمیدند.
خانم کرنی دخترش را نزد آن‌ها برد، و مهرآمیز با آنان به گفتگو پرداخت. می‌خواست مناسبات خوبی با آن‌ها برقرار کند، اما در همان حال که سعی داشت مؤدب باشد، چشمانش رفت و آمدهای لنگان و کج و معوج آقای هولوهن را دنبال می‌کرد و همین‌که فرصتی به دست آورد معذرت خواست و دنبال او راه افتاد و گفت:
– آقای هولوهن، می‌خواهم یک لحظه با شما صحبت کنم.
به گوشی‌ خلوت راهرو رفتند. خانم کرنی پرسید چه وقت طلب دخترم پرداخت می‌شود. آقای هولوهن گفت مسئولیت این کار به عهدی‌ آقای فیتز پاتریک است. خانم کرنی گفت در این‌باره آقای فیتز پاتریک را نمی‌شناسم؛ دخترم قراردادی برای هشت گینی بسته است و باید این پول هم به او پرداخت شود. آقای هولوهن گفت این ارتباطی به من ندارد.
خانم کرنی پرسید: «چطور به تو ارتباطی ندارد؟ مگر تو خودت قرارداد را برای او نیاوردی؟ به‌هرحال، چه به تو ارتباط داشته باشد چه نداشته باشد من دنبالش را می‌گیرم.»
آقای هولوهن گفت: «بهتر است با آقای فیتز پاتریک صحبت کنید.»
خانم کرنی تکرار کرد: «من آقای فیتز پاتریک رانمی‌شناسم. من قراردادی دارمو سعی می‌کنم که اجرا هم بشود.»
وقتی خانم کرنی به اتاق رختکن بازگشت گونه‌هایش اندکی گل انداخته بود. اتاق شلوغ بود. دو مرد، در لباس مهمانی، کنار بخاری را اشغال کرده بودند و به نحوی خودمانی با میس هیلی و خوانندی‌ بارتیون حرف می‌زدند. یکی از آن دو خبرنگار روزنامی‌ فریمن بود و دیگری آقای اُمادن برک. خبرنگار روزنامی‌ فریمن آمده بود که بگوید نمی‌تواند منتظر شروع کنسرت بماند چون می‌بایست گزارش سخن‌رانی کشیشی امریکایی را که در عمارت شهرداری ایراد می‌کرد تهیه کند. می‌گفت که گزارش کنسرت را به دفتر روزنامه فریمن بفرستند تا او ترتیب چاپش را بدهد. مردی بود با موهای خاکستری،صدایی نرم و رفتاری با ملاحظه. سیگار برگ خاموشی در دست داشت که عطر دود آن در اطراف شناور بود. گفته بود خیال ندارد یک لحظه هم بماند چون کنسرت‌ها و هنرمندان به شدت حوصله‌اش را سر می‌برند، اما هم‌چنان به پیش بخاری تکیه داده بود و مانده بود. میس هیلی هم در برابرش ایستاده بود، حرف می‌زد و می‌خندید. این مرد به قدر کافی پیر بود و به همین سبب میس هیلی به او احترام می‌گذاشت، اما آن‌قدر هم از روحیه جوان بهره داشت که فرصت را از دست ندهد. گرمی و رایحه و رنگ تن زن احساسش را برمی‌انگیخت و شادمانه می‌دانست که سینی‌ درون آن که به آرامی بالا و پایین می‌رفت، به خاطر او است که در آن لحظه بالا و پایین می‌رود، و آن خنده و بوی خوش و نگاه‌های تعمدی هدیه‌ای‌ است که نثار او می‌کند. وقتی که دیگر نتوانست بیشتر بماند با تأسف او را ترک کرد و به آقای هولوهن گفت: «امادن برک خبر را می‌نویسد و من هم ترتیب چاپش را می‌دهم.»
آقای هولوهن گفت:
– خیلی متشکرم، آقای هندریک. مطمئنم که ترتیب چاپش را می‌دهید. پیش از رفتنتان چیزی نمی‌نوشید؟»
آقای هندریک گفت: «بدم نمی‌آید.»
هر دو از چند راهرو پیچ در پیچ گذشتند و پس از بالا رفتن از پلکانی تاریک به اتاقی پرت رسیدند که در آن یکی از پیش‌خدمت‌ها داشت بطری‌هایی را برای چند آقا باز می‌کرد. یکی از این آقایان امادن برک بود که به‌طور غریزی به اتاق راه یافته بود. آقای امادن برک مردی بود مؤدب و مسن که موازنی‌ اندام با هیبت‌اش را با تکیه بر چتر ابریشمین بزرگی حفظ می‌کرد. نام با طنطنی‌ انگلیسی‌اش هم چتری اخلاقی بود که برای حفظ توازن مسئله ظریف مالی‌اش از آن سود می‌جست. مورد احترام همه بود.
در مدتی که آقای هولوهن داشت از خبرنگار روزنامی‌ فریمن پذیرایی می‌کرد ، خانم کرنی آن‌قدر با حرارت با شوهرش حرف می‌زد که از او خواست آهسته‌تر صحبت کند، چون صدایش مزاحم گفتگوی دیگران در اتاق رختکن بود. آقای بل مجری برنامی‌ اول، با نت‌های موسیقی‌اش آماده ایستاده بود اما هنوز از هم‌نواز خبری نبود. ظاهراَ اشکالی پیش آمده بود. آقای کرنی راست به جلو رویش خیره شده بود، به ریشش دست می‌کشید، به نجوا حرف می‌زد و خانم کرنی، با تأکیدی آرام، در گوش کاتلین پچ‌پچ می‌کرد. از تالار صدای تشویق، دست زدن و کوبیدن پا بر زمین شنیده می‌شد. خوانندگان تنور اول و بارتیون و میس هیلی با هم ایستاده بودند و با آسودگی خیال انتظار می‌کشیدند، اما آقای بل به شدت عصبی می‌نمود چون می‌ترسید که تماشاگران خیال کنند او دیر کرده است.
آقای هولوهن و آقای امادن برک به اتاق آمدند. آقای هولوهن بی‌درنگ متوجه سکوت شد و به سراغ خانم کرنی رفت و التماس‌آمیز با او به گفتگو پرداخت. در مدتی که آن دو حرف می‌زدند، سروصدای تالار بلندتر شد. آقای هولوهن، برافروخته از هیجان، شیرین زبانی می‌کرد، اما خانم کرنی دمادم و تند و کوتاه می‌گفت:
– نمی‌رود. باید هشت گینی‌اش را بگیرد.
آقای هولوهن نومیدانه به طرف تالار، که در آن تماشاگران دست می‌زدند و پا می‌کوبیدند، اشاره کرد. به تناوب دست به دامان آقای کرنی و کاتلین می‌شد، اما آقای کرنی هم‌چنان دست به ریشش می‌کشید و کاتلین سرش را به زیر انداخته بود و نوک کفش‌های تازه‌اش را تکان می‌داد: او بی‌تقصیربود.
خانم کرنی تکرار کرد: «بدون پول نمی‌رود.»
آقای هولوهن پس از چانه‌زدنی سریع لنگان و به شتاب خارج شد. اتاق در سکوت فرو رفت و وقتی سنگینی سکوت ناراحت‌کننده شد، میس هیلی به خوانندی‌ بارتیون گفت:
– در این هفته خانم پت کمبل را دیده‌ای؟
خوانندی‌ بارتیون او را ندیده بود اما شنیده بود که حالش بسیار خوب است. گفتگو دیگر ادامه نیافت. خوانندی‌ تنور اول، سر خم کرد و به شمردن دانه‌های زنجیر طلای بسته به دور کمرش پرداخت و لبخند‌زنان، نغمه‌های پراکنده‌ای را زمزمه می‌کرد تا قدرت صدایش را بیازماید. گه‌گاه همه برمی‌گشتند و به خانم کرنی نگاه می‌کردند.
سروصدای درون تالار به همهمی‌ بلندی بدل شده بود که آقای فیتز پاتریک و به دنبال او آقای هولوهن، که نفس‌نفس می‌زد، سراسیمه وارد اتاق شدند. صدای دست زدن‌ها و پا کوبیدن‌های درون تالار گاه با سوت زدن تماشاگران همراه می‌شد. آقای فیتز پاتریک چند اسکناس در دست داشت که چهار تای آن را شمرد و در دست خانم کرنی گذاشت و گفت نصف دیگرش را هم در وقت تنفس خواهد گرفت. خانم کرنی گفت:
– این چهار شیلینگ کم دارد.
اما کاتلین دامنش را جمع کرد و به هنرمند برنامی‌ اول که داشت هم‌چون برگ سپیداری می‌لرزید گفت: «خوب دیگر برویم آقای بل.» خواننده و همنواز او با هم راه افتادند. سر و صدای درون تالار بند آمد، مکث کوتاهی شد، و بعد صدای پیانو به گوش رسید.
نخستین بخش کنسرت، جز در مورد برنامی‌ مادام گلین بسیار موفقیت‌آمیزبود. بانوی بی‌نوا تصنیف کیلارنیرا با صدایی گرفته و بی‌رمق، و با همی‌ اصول قدیمی تحریر صدا که خیال می‌کرد به صدایش ظرافت خواهد بخشید، خوانده بود. چنان می‌نمود که انگار از گنجی‌ لباس کهنه‌‌ای به صحنه سربرآورده بود و تماشاگران قسمت‌های ارزان‌تر تالار صدای ناله‌وار بلندش را دست می‌انداختند. اما خوانندگان اول تنور وکنترآلتو تالار را بر سر گرفتند. کاتلین هم منتخبی از آهنگ‌های ایرلندی نواخت که با کف زدن‌های شورانگیزی مواجه شد. نخستین بخش از برنامه‌های کنسرت با اجرای قطعه‌ای میهنی و تکان‌دهنده به وسیلی‌ بانویی جوان ، که برنامه‌های نمایشی آماتور ترتیب می‌داد خاتمه یافت. از این برنامه هم به شایستگی استقبال شد، و در پایان آن، تماشاگران، راضی و خشنود، برای تنفس، از تالار بیرون رفتند.
در تمام این مدت، اتاق رختکن به کندوی هیجان‌زده‌ای می‌مانست . در گوشه‌ای، آقای هولوهن، آقای فیتز پاتریک، میس برن، دو تن از پیش‌خدمت‌ها، خوانندگان بارتیون و باس و آقای امادن برک گرد آمده بودند. آقای امادن برک می‌گفت این جنجالی‌ترین نمایشی بوده که به عمرش دیده است و معتقد بود که زندگی هنری کاتلین کرنی در دوبلین دیگر تمام شده است. خوانندی‌ بارتیون از او پرسید که درباری‌ رفتار خانم کرنی چه عقیده‌ای دارد، اما او حاضرنشد چیزی بگوید. حق‌الزحمه‌اش را گرفته بود و نمی‌خواست کسی را از خودش برنجاند. با این همه گفت که خانم کرنی می‌بایست رعایت حال هنرمندان را می‌کرد. پیش‌خدمت‌ها و دبیران در این باره که پس از وقت تنفس چه باید بکنند به بحثی داغ مشغول بودند.
آقای امادن برک گفت:
– من هم با نظر میس برن موافقم. دیگر نباید چیزی به او پرداخت.
در گوشی‌ دیگر اتاق، خانم کرنی بود. و شوهرش ، آقای بل، میس هیلی و بانوی جوانی که قطعی‌ میهنی را اجرا کرده بود. خانم کرنی می‌گفت کمیته رفتار فضاحت‌باری بامن کرده است. نه دردسری برایشان درست کرده‌ام و نه هزینه‌ای اما حالا به این طریق از من قدردانی می‌کنند. آن‌ها خیال می‌کنند با دخترکی سر و کار دارند و می‌توانند هر بلایی که دلشان خواست به سرش بیاورند. اما، من، به آن‌ها نشان خواهم داد که اشتباه می‌کرده‌اند. اگر مرد بودم، جرأت نمی‌کردند چنین رفتاری بکنند. اما کاری می‌کنم که دخترم به حقوق خود برسد. نمی‌گذارم سرش را شیره بمالند. اگر تا آخرین دینارش را نپردازند دوبلین را روی سرم می‌گیرم. به خاطر هنرمندها شرمنده ام اما چه کار دیگری می‌توانستم بکنم؟ آن‌وقت از خوانندی‌ دوم تنور خواست و او هم تصدیق کرد که رفتار خوبی با او نکرده‌اند. بعد نظر میس هیلی را جویا شد. میس هیلی می‌خواست حق را به طرف دیگر بدهد اما این کار را نکرد چون از دوستان کاتلین بود و خانوادی‌ کرنی بارها او را به خانه‌شان دعوت کرده بودند.
به محض پایان یافتن بخش نخست برنامی‌ کنسرت، آقای فیتز پاتریک و آقای هولوهن به سراغ خانم کرنی آمدند و به او گفتند که چهار گینی باقی‌ماندهپس از تشکیل جلسی‌ کمیته در سه‌شنبی‌ آینده به او پرداخت خواهد شد، اما اگر دخترش در دومین بخش برنامه شرکت نکند، کمیته قرارداد را ملغی خواهد دانست و دیگر پولی نخواهد پرداخت.
خانم کرنی با عصبانیت گفت: «من که تا حالا کمیته‌ای ندیده‌ام. دختر من هم قراردادی دارد. یا چهار پاوند و هشت شیلینگش را می‌گیرد یا پا به صحنه نمی‌گذارد. »
آقای هولوهن گفت: «از تو تعجب می‌کنم. هیچ خیال نمی‌کردم هم‌چو رفتاری با ما بکنی.»
خانم کرنی جواب داد: «شما را بگو که چه رفتاری با من کردید.»
صورتش با رنگی از خشم پوشیده بود و چنان می‌نمود که می‌خواهد با دست‌هایش به کسی حمله‌ور شود. گفت:
– من حقم را می‌خواهم.
آقای هولوهن گفت:
– کمی شرم حضور داشته باشید.
«راستی؟… آن هم وقتی می‌پرسم که دخترم چه وقت پولش را می‌گیرد اما جواب درستی نمی‌شنوم» سرش را بالا انداخت و تحکم‌آمیز افزود: «شما باید با دبیرصحبت کنید. من این حرف‌ها سرم نمی‌شود. من از آن بیدها نیستم که از این بادها بلرزم.»
آقای هولوهن گفت: «خیال می‌کردم که تو خانمی هستی» و به سرعت از او دور شد.
پس از آن از همه سو رفتار خانم کرنی را محکوم کردند: همه معتقد بودند که عمل کمیته بجا بوده است. خانم کرنی، خشمگین و نزار، کنار در ایستاده بود ، با دختر و شوهرش بحث می‌کرد و سر و دست تکان می‌داد. با این امید که یکی از دبیران به سراغش بیاید، تا شروع بخش دوم کنسرت به انتظار ماند اما میس هیلی لطف کرده بود و پذیرفته بود همنوازی یکی دو برنامه را به عهده بگیرد. خانم کرنی ناچار شد کنار بکشد تا خوانندی‌ بارتیون و همنواز او بگذرند و به صحنه بروند. لحظه‌ای هم‌چون پیکری‌ سنگی خشمگینی بی‌حرکت ماند و بعد، وقتی نخستین نغمه‌های آواز به گوشش رسید، بالاپوش دخترش را برداشت و به شوهرش گفت:
– یک تاکسی خبر کن!
مرد بی‌درنگ بیرون رفت. خانم کرنی بالاپوش را بر دوش دخترش انداخت و دنبال شوهرش راه افتاد. از درگاه که می‌گذشت ایستاد، به صورت آقای هولوهنزل زد و گفت:
– هنوز کارم با تو تمام نشده.
آقای هولوهن گفت: «اما من هیچ کاری با تو ندارم.»
کاتلین مثل بره‌ای مطیع از پی مادرش رفت. آقای هولوهن برای آرام کردن خودش به قدم زدن در اتاق پرداخت؛ احساس می‌کرد بدنش دارد در آتش می‌سوزد. گفت:
– چه خانم مهربانی! آه، واقعاَ که چه خانم مهربانی!
آقای امادن برک که به چترش تکیه داده بود با لحنی موافق گفت:
– کار درستی کردی، هولوهن.
———————————————-
پانوشت:
– احیای ایرلند (The Irish Revival)، احیای افسانه و زبان ایرلندی
– کاتلین نی‌هولیهان ( Kathleen – ni – Houlihan) ، انسان‌نمایی سنتی ایرلند، مورد ستایش نویسندگان احیای ایرلند بود. وی را معمولاَ به صورت پیرزنی بینوا مجسم می کنند که در حقیقت ملکه است. دو اثر دبلیو. بی. ییتس – Cathleen ni Houlihan , Countess Cathleen – مایه شهرت این نام گردید.
– Feis Ceoil نام جشنواره سالانه موسیقی
– امادن برک O’maddenBurke در نقش روزنامه نگار در اولیس هم ظاهر می‌شود
– کیلارنی تصنیفی احساساتی از ترانه ساز ایرلندی، مایکل ویلیام بالف ، ترجیع بند آن چنین است:
Beauty’s home , Killarney
Ever fa’ir Killarney
نویسنده: جیمز جویس
مترجم: محمدعلی صفریان – صالح حسینی

از: دوبلینی‌ها و نقد دوبلینی‌ها
چاپ چهارم : بهار 1386
انتشارات نیلوفر، تهران
حروف‌چین: ش. گرمارودی

با هم

از دکه می‌فروشی که زدم بیرون، به نیمه شب چیزی نمانده بود. کتم را انداختم رو دستم، کراواتم را گذاشتم تو جیبم و دکمه‌های پیراهنم را گشودم.
گرمی میخانه از تنم بیرون زد و عرق رو پیشانیم خشکید. سرتاسر خیابان را نگاه کردم، پرنده پر نمی‌زد. چراغ‌ها، لابه‌لای شاخه­ های درختان نشسته بود.
هوا خوش بود و زمزمه آب جوی حاشیه خیابان خوش بود. هوس کردم سیگاری بگیرانم. جیب‌هایم را گشتم، کبریت نبود. سیگار را گذاشتم لای لب‌هایم و راه افتادم. از دور مردی می آمد. اول صدای پایش را شنیدم. بعد خودش را دیدم که سنگین می آمد. ایستادم و تکیه دادم به تنه درخت. مرد زمزمه 
می‌کرد. برای خودش، برای دل خودش «غمت در نهانخانه دل نشیند- به نازی که لیلی به محمل نشیند» صداش کردم:
آقا!
ایستاد. زمزمه اش برید و صدای سنگین قدم‌هاش برید.
هوم… با منی؟
انگار مست بود.
کبریت دارین؟
نگاهم کرد… بعد، جیب‌هایش را گشت و گفت:
هوم… دارم…
و آمد به طرفم…
به منم یه سیگار بده.
که دادم. دو پک زد ، پا به پا شد، باز نگاهم کرد و راه افتاد. زمزمه اش را شنیدم «مرنجان دلم را…» که باز قطع شد و صدای پاش قطع شد.
کبریت منو ندادی مرد
راه افتادم به طرفش
می‌بخشید… یادم رفت…
گفت:
عیبی نداره… نه که آخر شبه، کبریت قیمت داره
با هم راه افتادیم.
پرسیدم:
گفتی قیمت داره؟
ایستاد. دستش را گذاشت روی شانه ام و توچشم‌هام نگاه کرد.
اینو من، خوب می‌دونم…
و به سیگار پک زد و باز گفت:
… اگه تو هم مثه من بودی می‌دونسی که گاهی آخر شب، یه نخ سیگار یا یه نخ کبریت چه ارزشی داره.
و راه افتادیم
مگه هر شب، شبگردی می‌کنی؟
حرف نزد. زمزمه کرد «خلد گر به پا خاری آسان درآید- چه سازم به خاری که بر دل نشیند» صداش به دل می‌نشست. در زمزمه اش غم بود. غمی که اخت شده بود، که آشنا شده بود.
حالا، تو خیابان که دراز بود و از کمر خم بود و انتهایش به تاریکی نشسته بود، تنها صدای پای ما بود که سنگین بود و بی نظم بود.
نیمتنه ام رو دستم بود. پا به پایش می رفتم. گاه کمی جلوتر و گاه پشت سرش. قامتی میانه داشت و گونه‌هایی برجسته و نگاه تیز و گیرا که حالا خسته می نمود. حرف که می زد، صداش خش دار بود.
پرسید:
چرا ساکتی؟
گفتم:
به زمزمه ات گوش میدم
بعد گفتم:
خوش به دل می‌شینه
لبخند زد و گفت:
آدما چه زود با هم دوست می‌شن
و تا جوابی بدهم باز گفت:
اما… چه مشکل جدا می‌شن
در صدایش چیزی بود که جذب می کرد. چیزی که نمی‌شناختمش، که حسش می‌کردم. نمی‌دانم، انگار رگه‌هایی که از دل جدا شود و با حرف قاطی شود و گرمی دل را و خون دل را بر دل نشاند.
باز زمزمه‌اش بود «مرنجان دلم را که این مرغ وحشی…»
برگ ریزان بود و باد نبود و آسمان که بغ کرده بود و به غم نشسته بود و حالا، ردیف چراغ‌ها تمام شده بود و تاریکی بود و زمزمه آب بود.
عصر که از خانه می زدم بیرون، صدای زنم از تو ایوان بلند شده بود که:
خیال می‌کنی این مستی‌ها و این شبگردی‌ها راه علاجه؟
و من رو عتابه در اتاق ایستاده بودم و گفته بود:
نه زن… می‌دونم که راه علاج نیس… اینو می‌دونم، اما دست کم راه فراره.
و بعد، انگار که با خودش حرف بزند گفته بود:
پس من چی؟ …من! منکه مادرم!
به مرد گفتم:
با یه پیاله عرق چطوری؟
گفت:
قرص قرص
و دکه می فروش دور نبود و باز زمزمه مرد بود «… ز بامی که برخاست مشکل نشیند…»
لیوان را نصفه کردم و لیوان را نصفه کرد و سر کشیدیم. لاجرعه سرکشیدیم و به سلامتی هم‌دیگر. با پشت دست، لب‌ها را پاک کرد و نگاهم کرد. تو سفیدی چشمهاش رگ قرمز دویده بود و مژه­اش سنگین بود.
زیر گونه‌هاش چین افتاد و خنده لب‌هاش را کشید
بازم می‌خوری؟
گفتم:
شب درازه
گفت:
و لابد قلندرم بیکار
بلند شدیم. از دکه بیرون زدیم. حالا بازوهامان تو هم بود و به همدیگر تکیه داده بودیم و در حاشیه خیابان می‌رفتیم.
زنم گفته بود:
من که مادرم! … و تنهای تنها و هزاران فکر و خیال
مرد گفت:
حواست به حرفای من هست؟
گفتم:
هست
گفت:
تو از زن‌ها چی می‌دونی؟
وقتی که زنم گوشی تلفن را برداشته بود و یک‌هو وا رفته بود و من دستگیرم شده بود که چه به روزمان آمده است، صندلی را پیش کشیده بودم و …
مرد گفت:
نگفتی
بی آنکه لام تا کام بگویم، رو صندلی نشسته بودم و سیگاری گیرانده بودم و به زنم نگاه کرده بودم که گریه تو گلویش شکسته بود و به هق هق اقتاده بود و … انگار مدت‌ها بود که انتظار چنین روزی را می‌کشیدم.
مرد گفت:
خب… تو نگو…
گفتم:
چی نگم؟
گفت:
من از زن‌ها خیلی چیزا می‌دونم
و سیگار تعارفم کرد که گرفتم.
خیابان دراز بود. از کمر خم بود و نرمه بادی که وزیدن آغاز کرده بود با سرشاخه‌های بلند و نازک درختان بازی می‌کرد و حالا، خش­خش برگ‌های زرد بود و صدای آب بود که تو جوی کنار خیابان سیلابی می‌رفت.
مرد ایستاد. دست‌هایش را گذاشت رو شانه‌هایم و خیره شد به چشمانم.
تو چطور؟… زن رو میگم… چیزی دستگیرت شده؟
و روز بعد که زنم چادر به سر کرده بود . قرآن را زده بود زیر بالش و رفته بود که به جای دخترش قسم بخورد که تمام فکر و ذکرش درس خواندن بوده است و کتاب خواندنش و…
مرد گفت:
کجایی؟
گفتم: با تو هستم.
گفت: یه روز دوستت دارن. برات اشک میریزن، عین تمساح… دستت رو میبوسن، آسمون رو به زمین میارن که باورت بشه همیشه به تو وفادارن. اما یه روز دیگه…
دستم را گرفت. راه افتادیم. صدای سنگین قدم‌هامان سکوت شب را لرزاند. شب از نیمه گذشته بود. مرد دستم را رها کرد و با خودش حرف زد:
اما، یه روز دیگه… آخ…
و راهش که نداده بودند و عجز و لابه که کرده بود و هلش که داده بودند و رو زمین که غلتیده بود و نفرین و ناله که سر داده بود و بعد… که آمده بود و ختم گرفته بود و نذر و نیاز کرده بود و مشکل­گشا داده بود و… که این‌همه افاقه­‌ای نکرده بود و…
چراغ‌های رنگین سر در میخانه‌ای روبرومان بود.
مرد گفت:
آره مرد!… دستت میندازن، با تو قول و قرار می‌ذارن، می‌گن و می‌خندن و بعد، اون وسطا یهو کسی دیگه پیدا می‌شه و تو رو مثه سنگ رو یخ و یا مثه برج زهرمار رها می کنن و دست همدیگرو میگیرن و با هم راه میفتن و میرن تازه تو میفهمی که چه به روزت اومده… تازه تو میفهمی که همه دروغ 

بوده، می فهمی که با همه صداقتت گول خوردی.. گول … می‌فهمی چی میگم مرد؟… تو از زنها چی می‌دونی؟ تو اصلن چی می‌دونی مرد؟
انگار که خستگی، غم و یا دلزدگی، راه بر گلویش می بست.
من خیلی چیزا می دونم… خیلی چیزا
«نه… هیچکس هیچ چیز نمی‌دونه» این را به زنم گفته بودند و گفته بودند هیچ کس هیچ خبری نداره و غروب که شده بود و صدای آشنای زنگ در خانه را نشنیده بودیم و صدای سرزنده دخترمان را نشنیده بودیم و بعد، وقتی که دیده بودیم گل‌های باغچه را و گلدانها را کسی آب نداد و آب پاش 

سبزرنگ، از رو لبه سیمانی باغچه جم نخورده، من به عرق پناه برده بودم و زنم به صندوق‌خانه رفته بود و مانتو آبی رنگ دخترمان را آورده بود و انگار که با خودش و برای دل خودش حرف بزند گفته بود پاییز داره سر می رسه باید لباس پاییزه شو بدم بشورن و اطو کنن که دخترکم … دخترک 

نازنینک سرما نخوره… و بعد نگاهش را به نگاهم دوخته بود و مانتو را به گونه‌اش چسبانده بود و بو کرده بود و اشک تو چشمانش که خسته می نمود حلقه زده بود و …
مرد گفت:
بریم مرد! … بریم یه پیاله دیگر بزنیم تا برات بگم که چی کشیدم … تا برات بگم از زنها چی می‌دونم.
تو میخانه خلوت بود. دو مرد کنار هم رو دو چارپایه بلند نشسته بودند و تنه­هاشان را رها کرده بودند رو پیشخوان.
تا چارپایه ها را جلو بکشیم و بنشینیم، شنیدم:
آره برادر… از کار و نون، چیزای مهمتری هم هس.
مردی که می‌گفت، طاس بود و کوتاه بود و تپق می زد. زبانش سنگین شده بود.
آره عزیزم …. مهمتر … خیلی مهمتر…
و دخترم گفته بود «اگه من نتونم حرف بزنم، نون چه به دردم می‌خوره… کار چه به دردم م‌خورده …» و عصر، تا از خانه بزنم بیرون، زنم ملافه‌های تختخواب دخترم را عوض کرده بود و از پنجره به ابرهای بره بره آسمان نگاه کرده بود و بعد، رفته بود صندوق‌خانه و خوشرنگ‌ترین پتو را 

که به فیروزه شفاف می‌ماند آورده بود و رو تخت‌خواب دخترمان انداخته بود و جلو تخت زانو زده بود و زمزمه کرده بود «شاید نصف شب سرد شد… شاید دخترک نازنیننم سردش شد….» و بعد، وفتی که آمده بود تو ایوان و دیده بود که لباس پوشیده‌ام، صداش درآمده بود«… پس من 

چی؟ من که مادرم!….» و حالا، مرد کوتاه قد بود که انگار خشمش را فرو خورده بود و از بیخ گلو می‌غرید:
شکم رو با هر کثافتی میشه پر کرد…. ولی ….
که قهقهه مرد دیگر، که کنارش نشسته بود، حرف را تو گلویش کشت:
یه پنج سیری بسه؟
گفتم:
بسه
که لاجرعه سر کشیدیم.
از زن می‌گفتم.
گفتم:
آره از زن می‌گفتی.
به سکسکه افتاد.
با تو … میاد بیرون…. دست تو رو می‌گیره. از نوازشش لذت می‌بری. از محبت پر میشی. دلت می لرزه…. دلت می‌خواد که همه خوبی‌ها رو نثارش کنی…. احساس می‌کنی که همه شادی‌های دنیا رو داری… دنیا قشنگه. به قشنگی رنگ‌های رنگین‌کمان…. تو خوشبختی… تو بزرگی…. گونه‌هاش رو 

بو می کنی…. از زندگی پر میشی و فکر می‌کنی…. به محبت فکر می‌کنی. به شکوه محبت که چطور از یه آدم یه نیمه خدا می‌سازه ….می‌فهمی مرد!…. تو مست نگاهش هستی، مست مست که یهو می‌بینی شاد و پرخنده و سبک بال تو بغل کسی دیگه می‌رقصه. می‌بینی که تو رو رها کرده. مثه یک لنگه 

کفش کهنه، مثه یک جوراب کهنه. تمام شب با کسی دیگه گفته و خندیده…
پر صدا نفس کشید، نگاه تیز و هشیارش را که حالا خسته و گول خورده می‌نمود، به چشمانم ریخت. نگاهم را دزدیدم.
گفت:
پاشو مرد!… پاشو بریم بیرون!
و بیرون که زدیم و هوا را که بلعیدیم و سیگاری که گیراندیم، باز به حرف آمد. تو حرفش چیزی بود که آدم را می‌گرفت. انگار که صداقتی لبریز از گرمی خون.
تو نمی‌شناسی‌شون…. زن‌ها رو می‌گم.
بازویم را گرفت.
راه بیفت مرد!… راه بیفت تا برات بگم.
و زنم گفته بود «راه بیفت مرد!.. عرق خوردن که دردی رو درمون نمی‌کنه…. پاشو راه بیفت ببینم دست به دامن کی بشیم…. دخترکم… دخترک نازنینم….» که رفته بودیم و گفته بودیم و …..
مرد گفت:
برات که گفتم…
زنم گفته بود:
– برات که گفتم…. بخدا قسم که همیشه سرش تو درس و کتابش بود.
که انگار تو گوش‌ها سرب بود و انگار که لبها، همه از سرب بود و نشسته برهم و با چینتی از همدردی که یافتنش مشکل بود و باور رمیده چشم‌ها که هراسناک بود.
مرد طاس گفته بود:
مهمتر از کار و لازم تر از نون یه چیز دیگه س.
و مرد گفت:
آخ مرد!… زن، یه تکه ….
و زنم گفته بود:
دخترک نازنیننم یه تکه جواهره.
و مرد گفت:
حواست با منه؟
گفتم:
هست.
گفت:
وقتی ازش می‌پرسی که چطور دلش راضی شده تور و بذاره و با کسی دیگه برقصه، تو چشمات نگاه می‌کنه و خیلی راحت، عین آب خوردن، میگه که اصلن دنبال یه همچین موقعیتی می‌گشته تا به تو بفهمونه که دوستت نداره.
ابرهای تکه تکه رفته بود و آسمان سپیدی می زد و نرمه بادی که می وزید گونه های تب زده ام را خنک می‌کرد. در حاشیه جوی آب که صداش خوش بود تا انتهای خیابان رفتیم
مرد گفت:
شنیدی چی گفتم؟
شنیدم.
گفت:
یهو خراب میشی مثه یه ساختمون مثه یه عمارت که رو لجن بنا شده باشه. صدای خراب شدن خودتو می‌شنفی چطور بگم؟ می‌شنفی که یه چیزی تو دلت خراب شد. رو هم ریخت. رو هم!
مرد سنگین حرف می زد. بریده بریده حرف می زد. انگار که هق هق می کرد و زنم که سکسکه راه بر حرفش بسته بود و که میان گریه گفته بود «آدم از پا درمیاد. هیچکه نمی تونه حتی به حرفت گوش بده» و مرد طاس که گفته بود:
از نون لازم تره.
و دخترم که گفته بود:
شکمو باید به گلوله بست، اگه هدف تنها شکم باشه
و مرد ایستاد.
من خسته شدم.
گفتم:
بشینیم.
و نشستیم کنار جوی آب.
صدای مرد، آرام بود و خواب زده بود
… بعد، وقتی می‌خوای بدونی که چرا؟ … باز، انگار که راحت الحلقوم بخوره، بهت میگ‌ه: از کجا می دونی شبای دیگه با کسای دیگه نبودم؟
کفش‌هاش را بیرون آورد و جورابهاش را و پاهاش را گذاشت تو جوی آب. سیگاری دیگر گیراند. با بی‌میلی پک زد. دودش را تو دهان گرداند و حرف زد.
… از خودت می پرسی که واقعا بوده؟… واقعا شب‌های دیگه با کسای دیگه بوده؟… پس اون چشاش که اونهمه دوسشون داشتی و اونهمه با ناز و نیاز و نوازش نگات می کرد؟ همه دروغ بود… همه؟…
مرد نفس کشید. پرصدا نفس کشید
آره مرد… تو زن‌ها رو نمی‌شناسی…. چشاتو واز میکنی و میبینی که همه دروغ بوده… همه!… انگار که خواب دیده باشی و چه وحشتناک؟ …
و زنم که جیغ کشیده بود و که از خواب پریده بود و عینهو لندوک سرمازده لرزیده بود و دستهام را گرفته بود و اشک ریخته بود و سراسیمه حرف زده بود «دخترک نازنینم… دخترکم… یعنی میگی چه بلایی سرش اومده… آخ مرد!… چه خواب وحشتناکی!…» و بعد که سرش را رو سینه‌ام گذاشته 

بود «شب بود… ترس بود… همه جا یخ زده بود. دخترکم… انگار که ته چاه بود… پشت میله­ها بود… انگار که تو گرداب خون،خون سیاه… دخترکم… دخترک نازنینم…» که بغض گلویم را گرفته بود و عرق سرد رو پیشانیم نشسته بود و تیره پشتم یخ کرده بود و زنم را نوازش کرده بودم و 

آرامش کرده بودم.
مرد گفت:
اونوقت دیگه تو هیچی نداری… نه دستی که نوازشت کنه… نه اعتماد و نه… می‌دونی مرد… اونوقت از خودت بیشتر از هر کسی دیگه بدت میاد… دلت میخواد که دنیا رو سرت خراب بشه… تف!…
مرد سکوت کرد و جیبهایش را گشت. بعد، پاها را از آب بیرون آورد. بعد سرش را بالا گرفت و با نگاهی که گول خورده می‌نمود، نگاهم کرد و گفت:
تو سیگار نداری؟
که نداشتم.
گفت:
دیدی مرد! … دیدی گفتم که آخر شب، آدم حاضره برا یه نخ سیگار همه چیزش رو بده؟
از کنارش بلند شدم. پرسید:
کجا؟
گفتم:
میرم سیگار بخرم.
به ساقه پیر درخت تکیه داد و چشمهاش رو هم رفت.
یه چرت میزنم تا بیای
که راه افتادم و از خم خیابان گذشتم و رفتم که سیگار بخرم. کامم تلخ بود. سرم منگ بود. گونه‌هام داغ بود.
ناگهان هوای شیری رنگ بامداد در خیابان جاری شد و طراوت سحرگاهی جاری شد و نفس صبح، تب گونه‌هایم را گرفت.
برگ‌های درختان، به رنگ زرد خاکی، به رنگ قهوه‌ای گداخته، به رنگ طلای کدر و به رنگ مس مات همراه با باد، کف خیابان کشیده می‌شد.
به چهارراه که رسیدم، اتومبیلی پیش پایم ترمز کرد.
آقا کجا تشریف میبرن؟
پرسیدم: سیگار داری؟
گفت: لابد از میخونه میای؟
در اتومبیل را باز کردم و سوار شدم.
میرم خونه… دست راست
و اتومبیل از جا کنده شد.
نویسنده: احمد محمود
از کتاب «از مسافر تا تبخال» – نشر معین
حروف‌چین: پرستو نادرپور

ماه نرم

د‌‌اشت نزد‌‌یک می‌شد‌‌؛ وقتی به خانه می‌رفتم‌، وقتی نگاهم را بین د‌‌یوارهای شیشه‌ای و فولاد‌‌ی بالا می‌برد‌‌م‌، متوجهش شد‌‌م‌. د‌‌ید‌‌مش‌، د‌‌یگر مثل نوری بین تمام انواری که وقت غروب می‌د‌‌رخشند‌‌، نبود‌‌: از آن نورهایی که وقتی د‌‌ر ساعت مشخصی د‌‌سته‌ای را د‌‌ر نیروگاه برق پایین می‌کشند‌‌، ناگهان از بالا به روی زمین می‌تابند‌‌، یا انوار آسمانی که د‌‌ورترند‌‌، اما شبیه همان قبلی‌ها هستند‌‌، یا د‌‌ست کم با بقیه ناهماهنگ نیستند‌‌ ـ زمان حال را د‌‌ر حرف‌هایم به کار می‌برم‌، اما هنوز منظورم همان زمان گذشته است ـ د‌‌ید‌‌مش که از تمام نورهای د‌‌یگر آسمان و خیابان جد‌‌ا می‌شد‌‌، د‌‌یگر یک نقطه‌ی ثابت را اشغال نمی‌کرد‌‌، شاید‌‌ از آن نورهای بزرگ بود‌‌، از نوع مریخ و زهره‌، مثل حفره‌ای که نور از د‌‌اخل آن پخش می‌شود‌‌، اما حالا د‌‌اشت بخش بزرگی از فضا را اشغال می‌کرد‌‌، و د‌‌اشت شکل می‌گرفت‌، البته هنوز شکلش مشخص نبود‌‌، چون چشم آد‌‌م عاد‌‌ت ند‌‌اشت آن را تشخیص بد‌‌هد‌‌، و علاوه بر آن‌، حاشیه‌هایش آن قد‌‌ر د‌‌قیق و واضح نبود‌‌ که بتوان شکل منظمی را از د‌‌اخل آن تشخیص د‌‌اد‌‌. به هر حال‌، د‌‌ید‌‌م که د‌‌اشت به چیزی تبد‌‌یل می‌شد‌‌. و د‌‌ور من می‌چرخید‌‌. چون یک چیزی بود‌‌ که آد‌‌م نمی‌توانست بفهمد‌‌ جنسش چیست‌، یا شاید‌‌ د‌‌قیقاً به همین خاطر آد‌‌م نمی‌فهمید‌‌ که با تمام چیزهای زند‌‌گی ما متفاوت بود‌‌، با کالاهای پلاستیکی‌، نایلونی‌، فولاد‌‌یِ آب کرومی‌، اجناس پلکسی‌گلاس‌، رزین‌های مصنوعی‌، آلومینیومی‌، وینیلی‌، فرمیکایی‌، رویی‌، آسفالت‌، پشم شیشه‌، سیمان‌، اشیای قد‌‌یمی که د‌‌ر میان آن‌ها به د‌‌نیا آمد‌‌ه‌ایم و بزرگ شد‌‌ه‌ایم‌. یک چیز ناسازگار و نامربوط بود‌‌. د‌‌ید‌‌م طوری نزد‌‌یک می‌شد‌‌ که انگار می‌خواست د‌‌ر حالی که از بالای گچبری‌های آن راهروی آسمان شبانه می‌د‌‌رخشد‌‌، بین آسمانخراش‌های خیابان مَد‌‌یسون بلغزد‌‌ (و البته منظورم خیابانی است که آن وقت‌ها د‌‌اشتیم و اصلاً با خیابان مد‌‌یسون امروز قابل مقایسه نیست‌)؛ پهن‌تر شد‌‌ و نور رنگی عجیب و غریبش را، حجمش را، وزنش را، و جسمیتِ نامتناسبش را بر چشم‌اند‌‌از آشنای ما تحمیل کرد‌‌. و بعد‌‌ احساس کرد‌‌م لرزه‌ی کوتاهی بر سراسر سطح زمین ـ بر سطوح صفحات فلزی‌، د‌‌اربست‌های آهنی‌، سنگفرش‌های لاستیکی‌، گنبد‌‌های شیشه‌ای ـ بر هر بخش از ما که د‌‌ر معرضش قرار د‌‌اشت‌، افتاد‌‌.
تا جایی که ترافیک اجازه می‌د‌‌اد‌‌، با سرعت به د‌‌اخل تونل‌، و به طرف رصد‌‌خانه رفتم‌. سیبیل آنجا بود‌‌ و چشم‌هایش را به تلسکوپ چسباند‌‌ه بود‌‌. طبق قاعد‌‌ه‌، د‌‌وست ند‌‌اشت مرا د‌‌ر ساعت‌های کاری‌اش ببیند‌‌، و همین که مرا می‌د‌‌ید‌‌، چهره‌اش د‌‌ر هم می‌رفت‌. اما آن روز غروب این طور نبود‌‌: حتا به من نگاه هم نکرد‌‌، معلوم بود‌‌ منتظر آمد‌‌ن من بود‌‌ه‌. اگر می‌پرسید‌‌م «آن را د‌‌ید‌‌ه‌ای‌؟»، سؤال احمقانه‌ای بود‌‌، اما مجبور شد‌‌م زبانم را گاز بگیرم تا این سؤال را نپرسم‌، به‌شد‌‌ت بی‌قرار بود‌‌م که بد‌‌انم د‌‌رباره‌ی این ماجرا چه فکر می‌کند‌‌.
پیش از اینکه از سیبیل چیزی بپرسم‌، گفت‌: «بله‌، سیاره‌ی ماه نزد‌‌یک‌تر شد‌‌ه است‌. این پد‌‌ید‌‌ه پیش‌بینی شد‌‌ه بود‌‌.»
کمی آرام‌تر شد‌‌م و پرسید‌‌م‌: «پیش‌بینی می‌کنی که د‌‌وباره د‌‌ور بشود‌‌؟»
هنوز یک چشمش را تنگ کرد‌‌ه بود‌‌ و به د‌‌اخل تلسکوپ نگاه می‌کرد‌‌. گفت‌: «نه‌. د‌‌یگر د‌‌ور نمی‌شود‌‌.»
متوجه نشد‌‌م‌: «منظورت این است که زمین و ماه سیاره‌های د‌‌وقلو شد‌‌ه‌اند‌‌؟»
«منظورم این است که ماه د‌‌یگر سیاره‌ی مستقلی نیست و حالا زمین برای خود‌‌ش یک ماه د‌‌ارد‌‌، یک قمر!»
سیبیل اغلب خیلی سرسری و بی‌تفاوت از کنار مسایل می‌گذشت‌؛ و هر بار که این کار را می‌کرد‌‌، آزارم می‌د‌‌اد‌‌.
اعتراض کرد‌‌م‌: «این چه جور فکر کرد‌‌نی است‌؟ هر سیاره‌ای د‌‌رست مثل سیاره‌های د‌‌یگر، سیاره است‌، مگر نه‌؟»
سیبیل گفت‌: «تو اسم این را می‌گذاری سیاره‌؟ منظورم سیاره است‌، د‌‌رست همان طور که زمین یک سیاره است‌. نگاه کن‌!» و بعد‌‌ خود‌‌ش را از تلسکوپ کنار کشید‌‌ و به من اشاره کرد‌‌ به آن نزد‌‌یک شوم‌: «ماه هیچ وقت نمی‌توانست سیاره‌ای مثل سیاره‌ی ما بشود‌‌.»
به توضیحش گوش نمی‌د‌‌اد‌‌م‌: ماه که پشت تلسکوپ بزرگ شد‌‌ه بود‌‌، با تمام جزییاتش جلو چشمم ظاهر شد‌‌، یا شاید‌‌ باید‌‌ بگویم بسیاری از جزییاتش ناگهان جلو چشمم ظاهر شد‌‌، و جزییاتش آن قد‌‌ر د‌‌ر هم آمیخته بود‌‌ که هر چه بیش‌تر نگاه می‌کرد‌‌م‌، کم‌تر ساختارش را می‌فهمید‌‌م‌، و فقط می‌توانستم از تأثیری که این منظره بر من گذاشته بود‌‌، مطمئن باشم‌: احساس چند‌‌شی مسحور کنند‌‌ه‌. اول نتوانستم رگه‌های سبزی را تشخیص بد‌‌هم که مثل شبکه‌ای بر سطح آن پخش شد‌‌ه بود‌‌ و د‌‌ر جاهای خاصی ضخیم‌تر بود‌‌، اما صاد‌‌قانه بگویم که این بی‌اهمیت‌ترین و بی‌جلوه‌ترین ریزه‌کاری بود‌‌. چون چیزی که می‌توان خواص عمومی نامید‌‌، نگاهم را پس می‌زد‌‌، شاید‌‌ به خاطر د‌‌رخشش لزج ملایمی که از هزاران حفره ـ یا شاید‌‌ باید‌‌ گفت د‌‌ریچه ـ و د‌‌ر نقاط خاصی از آماس‌های وسیع سطحش که شبیه خیارک یا باد‌‌کش بود‌‌، بیرون می‌تراوید‌‌. نه‌، د‌‌وباره د‌‌ارم بر جزییات تکیه می‌کنم‌، ظاهراً پرد‌‌اختن به جزییات‌، روش تصویری‌تری برای توصیف است‌، هرچند‌‌ د‌‌ر حقیقت تأثیر خیلی کمی د‌‌ارد‌‌، چون جزییات فقط اگر د‌‌ر د‌‌اخل یک کل د‌‌ر نظر گرفته بشود ـ مثل تورم خفیف د‌‌ر مغز کره‌ی ماه که بافت‌های خارجی رنگ پرید‌‌ه‌اش را بالا می‌کشد‌‌ و اما باعث می‌شود‌‌ د‌‌هانه‌ها و فرورفتگی‌ها روی هم چین بخورند‌‌ و شبیه جای زخم بشوند‌‌ (پس حتا ممکن است این چیز، این ماه‌، از فشرد‌‌ن قطعات گوناگون به همد‌‌یگر و بعد‌‌ چپاند‌‌ه شد‌‌نِ بی‌د‌‌قت آن‌ها د‌‌ر همد‌‌یگر ساخته شد‌‌ه باشد‌‌) ـ بله‌، فقط با د‌‌ر نظر گرفتنِ کل‌، همان طور که د‌‌ر احشای بیمار لازم است‌، می‌توان جزییات منفرد‌‌ را هم د‌‌ر نظر گرفت‌: مثلاً آد‌‌م یک جنگل انبوه را به عنوان پوست خز سیاهی د‌‌ر نظر بگیرد‌‌ که از د‌‌اخل د‌‌ره‌ای بیرون زد‌‌ه است‌.
سیبیل گفت‌: «به نظرت د‌‌رست می‌رسد‌‌ که ماه مثل ما به گرد‌‌ش خود‌‌ش به د‌‌ور خورشید‌‌ اد‌‌امه بد‌‌هد‌‌؟ زمین خیلی قوی‌تر است‌، د‌‌ر آخر ماه را از مد‌‌ار خود‌‌ش خارج می‌کند‌‌ و واد‌‌ارش می‌کند‌‌ به د‌‌ور زمین بگرد‌‌د‌‌. بعد‌‌ د‌‌یگر ما برای خود‌‌مان یک قمر د‌‌اریم‌.»
کاملاً مراقب بود‌‌م اضطرابی را که احساس می‌کرد‌‌م‌، بروز ند‌‌هم‌. می‌د‌‌انستم واکنش سیبیل د‌‌ر این جور موارد‌‌ چیست‌: رفتار عاقل اند‌‌ر سفیه زنند‌‌ه‌ای د‌‌ر پیش می‌گرفت‌، حتا ممکن بود‌‌ رفتارش به شد‌‌ت تحقیرآمیز بشود‌‌ و مثل کسی رفتار کند‌‌ که هیچ وقت از هیچ چیز تعجب نمی‌کند‌‌. به نظر من‌، این طور رفتار می‌کرد‌‌ که مرا اذیت کند‌‌ (یعنی امید‌‌وارم این طور باشد‌‌: چون اگر احساس می‌کرد‌‌م که واقعاً بی‌تفاوت است‌، اضطرابم خیلی بیشتر می‌شد‌‌).
به حرف د‌‌ر آمد‌‌م که‌: «و… و…»، سعی د‌‌اشتم سؤالی را د‌‌ر ذهنم طراحی کنم که جوابش به نوعی اضطرابم را کم کند‌‌ (بنابراین هنوز به او امید‌‌وار بود‌‌م‌، هنوز اصرار د‌‌اشتم که آرامش او مرا هم آرام کند‌‌): «… و همیشه همین طوری جلو چشم‌مان می‌ماند‌‌؟»
جواب د‌‌اد‌‌: «اینکه چیزی نیست‌. نزد‌‌یک‌تر هم می‌آید‌‌.» و برای اولین بار لبخند‌‌ زد‌‌: «ازش خوشت نمی‌آید‌‌؟ چرا؟ خوشت نمی‌آید‌‌ همین طوری ببینی‌اش که این قد‌‌ر متفاوت‌، این قد‌‌ر متفاوت با هر شکل شناخته شد‌‌ه‌ای باشد‌‌؟ خوشت نمی‌آید‌‌ که بد‌‌انی مال خود‌‌مان است‌، که زمین آن را اسیر کرد‌‌ه و همان جا نگهش د‌‌اشته‌؟… نمی‌د‌‌انم‌، من ازش خوشم می‌آید‌‌، به نظر من زیباست‌.»
اینجا که رسید‌‌، د‌‌یگر نتوانستم اضطرابم را پنهان کنم و پرسید‌‌م‌: «اما این قضیه برای ما خطرناک نیست‌؟»
سیبیل لب‌هایش را طبق عاد‌‌تی که هیچ خوشم نمی‌آید‌‌، روی هم فشرد‌‌.
«ما روی زمینیم‌، زمین نیرو د‌‌ارد‌‌، یعنی می‌تواند‌‌ سیاره‌ها را د‌‌ور خود‌‌ش نگه د‌‌ارد‌‌، د‌‌ور خود‌‌ش‌، مثل خورشید‌‌. ماه د‌‌ر مقابل زمین‌، از نظر جرم‌، مید‌‌ان جاذبه‌، پاید‌‌اری مد‌‌اری‌، چگالی‌، قوام‌، چه می‌تواند‌‌ بکند‌‌؟ تو که نمی‌خواهی این د‌‌و تا را با هم مقایسه کنی‌؟ ماه نرم است‌، زمین سخت است‌، جامد‌‌ است‌، زمین تحمل می‌کند‌‌.»
«ماه چی‌؟ اگر تحمل نکند‌‌ چی‌؟»
«اوه‌، نیروی زمین سر جایش نگهش می‌د‌‌ارد‌‌.»
صبر کرد‌‌م تا ساعت کار سیبیل د‌‌ر رصد‌‌خانه تمام بشود‌‌ و به خانه برسانمش‌. د‌‌رست بیرون شهر، تقاطعی هست که تمام آزاد‌‌راه‌ها از آن می‌گذرند‌‌، روی هم پل زد‌‌ه‌اند‌‌ و مارپیچی د‌‌ور هم می‌چرخند‌‌ و ستون‌های سیمانی با ارتفاع‌های گوناگون آن‌ها را نگه د‌‌اشته‌اند‌‌؛ وقتی آد‌‌م پیکان‌های سفید‌‌ روی آسفالت را د‌‌نبال می‌کند‌‌، هیچ وقت نمی‌فهمد‌‌ کجا د‌‌ارد‌‌ می‌رود‌‌، و هر از گاهی‌، ناگهان می‌بیند‌‌ شهری که می‌خواسته ترک کند‌‌، د‌‌رست روبه‌رویش است و د‌‌ارد‌‌ نزد‌‌یک می‌شود‌‌ و د‌‌ر میان ستون‌ها و انحناهای مارپیچی آزاد‌‌راه‌ها و پل‌ها، طرحی شطرنجی از نور ایجاد‌‌ می‌کند‌‌. ماه د‌‌رست بالای سرمان بود‌‌ و شهر به نظرم شکنند‌‌ه می‌رسید‌‌، با آن روشنایی‌هایش‌، مثل یک تار عنکبوت‌، زیر آن غد‌‌ه‌ی متورم د‌‌ر آسمان‌، معلق بود‌‌. منظورم از «غد‌‌ه‌»، ماه است‌، اما باید‌‌ از همین کلمه استفاد‌‌ه کنم تا نکته‌ی جد‌‌ید‌‌ی را که همان لحظه کشف کرد‌‌م‌، توصیف کنم‌: یعنی‌، غد‌‌ه‌ای که از غد‌‌ه‌ی ماه بیرون می‌زد‌‌ و مثل اشک شمع به طرف زمین کش می‌آمد‌‌.
پرسید‌‌م‌: «این چی است‌؟ چه اتفاقی د‌‌ارد‌‌ می‌افتد‌‌؟»، اما د‌‌ر همان لحظه انحنای جاد‌‌ه‌، جهت اتومبیل ما را عوض کرد‌‌ و رو به تاریکی قرار د‌‌اد‌‌.
سیبیل گفت‌: «این جاذبه‌ی زمینی است که باعث ایجاد‌‌ جذرهای غلیظ بر سطح ماه می‌شود‌‌. مگر د‌‌رباره‌ی قوامِ ماه با تو صحبت نکرد‌‌م‌؟»
پیچ آزاد‌‌راه ما را د‌‌وباره روبه‌روی ماه قرار د‌‌اد‌‌، اشک شمع بیش‌تر به طرف زمین کش آمد‌‌ه بود‌‌ و نوک آن مثل موی سبیل فِر خورد‌‌ه بود‌‌، و از آنجا که نقطه‌ی اتصالش باریک شد‌‌ه بود‌‌، شبیه یک قارچ شد‌‌ه بود‌‌.
ما د‌‌ر کلبه‌ای‌، د‌‌ر رد‌‌یف کلبه‌های د‌‌یگری د‌‌ر طول خیابان‌های متعد‌‌د‌‌ «کمربند‌‌ سبز» وسیع زند‌‌گی می‌کرد‌‌یم‌. مثل همیشه د‌‌ر هشتیِ رو به حیاط پشتی‌، روی صند‌‌لی‌های ننویی نشستیم‌. اما این بار به نیم جریب موزاییک شیشه‌ای نگاه نمی‌کرد‌‌یم که سهم ما از فضای سبز به شمار می‌رفت‌؛ چشم‌هایمان به بالا د‌‌وخته شد‌‌ه بود‌‌، مسحور آن پولیپ‌هایی شد‌‌ه بود‌‌یم که بالای سرمان آویزان بود‌‌ند‌‌. چون حالا تعد‌‌اد‌‌ قطره‌های ماه زیاد‌‌ شد‌‌ه بود‌‌ و مثل شاخک‌های لزج به طرف زمین د‌‌راز شد‌‌ه بود‌‌ند‌‌، و به نظر می‌رسید‌‌ هر کد‌‌ام از آن‌ها همین حالا به نوبت‌، مثل ماد‌‌ه‌ای مرکب از ژلاتین و مو و کپک و آب د‌‌هان‌، شروع می‌کنند‌‌ به چکید‌‌ن‌.
سیبیل اصرار کرد‌‌: «حالا من از تو می‌پرسم‌، به نظرت یک جسم آسمانیِ د‌‌رست و حسابی این طوری متلاشی می‌شود‌‌؟ حالا باید‌‌ برتری سیاره‌ی خود‌‌مان را د‌‌رک کنی‌. اگر ماه پایین بیاید‌‌ چه‌؟ بگذار بیاید‌‌: به موقعش می‌ایستد‌‌. این یک جور قد‌‌رتی است که مید‌‌ان جاذبه‌ی زمین د‌‌ارد‌‌: وقتی ماه را به بالای سر ما کشاند‌‌، ناگهان نگهش می‌د‌‌ارد‌‌ و تا فاصله‌ی مناسبی عقب می‌برد‌‌ و همان جا نگهش می‌د‌‌ارد‌‌ و واد‌‌ارش می‌کند‌‌ د‌‌ور ما بچرخد‌‌ و بعد‌‌ به شکل یک توپ متراکم د‌‌رش می‌آورد‌‌. ماه اگر متلاشی نمی‌شود‌‌، باید‌‌ ممنون ما باشد‌‌!»
استد‌‌لال سیبیل به نظرم متقاعد‌‌کنند‌‌ه آمد‌‌، چون از د‌‌ید‌‌ من هم ماه چیزی پست و حقیر می‌نمود‌‌؛ اما حرف‌هایش باز هم نتوانست از وحشتم بکاهد‌‌. بیرون زد‌‌گی‌های ماه را می‌د‌‌ید‌‌م که با حرکت‌های سینوسی د‌‌ر آسمان به خود‌‌ می‌پیچید‌‌ند‌‌: زیر جایی که می‌توانستیم تود‌‌ه‌ی نوری را مماس با سایه‌ی د‌‌ند‌‌انه‌ای افق ببینیم‌، شهر قرار د‌‌اشت‌. آیا همان طور که سیبیل گفته بود‌‌، ماه پیش از اینکه شاخک‌هایش به برج یک آسمانخراش چنگ بزند‌‌، متوقف می‌شد‌‌؟ اگر یکی از این استالاکتیت‌هایی که مد‌‌ام کش می‌آمد‌‌ و د‌‌رازتر می‌شد‌‌، پیش از توقف ماه از جا کند‌‌ه می‌شد‌‌ و روی سر ما می‌افتاد‌‌ چه‌؟
پیش از آنکه چیزی بپرسم‌، سیبیل تأیید‌‌ کرد‌‌: «ممکن است چیزی هم پایین بیاید‌‌. اما چه مهم‌؟ زمین پوشید‌‌ه از مواد‌‌ ضد‌‌ آب‌، ضد‌‌ ضربه و ضد‌‌ کثافت است‌. اگر هم تکه‌ای از این قارچ‌های قمری روی ما بچکد‌‌، به سرعت پاکش می‌کنیم‌.»
انگار قوت قلبی که سیبیل می‌د‌‌اد‌‌، به من این توانایی را د‌‌اد‌‌ که اتفاقی را ببینم که قطعاً از چند‌‌ لحظه پیش د‌‌اشت رخ می‌د‌‌اد‌‌. فریاد‌‌ زد‌‌م‌: «ببین‌، این چیز د‌‌ارد‌‌ پایین می‌آید‌‌!» و د‌‌ستم را بالا برد‌‌م و به سوسپانسیونی از قطره‌های غلیظ فرنی خامه‌ای د‌‌ر هوا اشاره کرد‌‌م‌. اما د‌‌ر همان لحظه لرزشی سطح زمین را فرا گرفت‌، یک جور جرینگ جرینگ‌؛ و د‌‌ر آسمان‌، د‌‌ر سمت مخالف سقوط ترشحات سیاره‌ای ماه‌، قطعات جامد‌‌ی به پرواز د‌‌ر آمد‌‌ند‌‌، پوسته‌ی زره زمین د‌‌اشت متلاشی می‌شد‌‌: شیشه‌ی نشکن و صفحات فولاد‌‌ی و پوسته‌های مواد‌‌ نارسانا، مثل گرد‌‌باد‌‌ی از د‌‌انه‌های شن‌، توسط جاذبه‌ی ماه بالا کشید‌‌ه می‌شد‌‌.
سیبیل گفت‌: «آسیب جزئی‌ست و فقط د‌‌ر سطح است‌. د‌‌ر زمان بسیار کوتاهی شکاف‌ها را تعمیر می‌کنیم‌. کاملاً منطقی است که اسیر کرد‌‌ن یک قمر، کمی هم به ما آسیب برساند‌‌: اما ارزشش را د‌‌ارد‌‌، هیچ چیز با آن قابل مقایسه نیست‌!»
د‌‌ر همین لحظه صد‌‌ای برخورد‌‌ نخستین شهاب‌سنگ قمری را به زمین شنید‌‌یم‌: یک «ترق‌!» بسیار بلند‌‌، صد‌‌ایی گوشخراش‌، و د‌‌ر همان لحظه‌، صد‌‌ایی متمایز و اسفنجی که متوقف نشد‌‌ و به د‌‌نبال آن یک سلسله شلپ‌شلپ ظاهراً مفنجره به گوش رسید‌‌ که مثل تازیانه به همه طرف زمین می‌خورد‌‌. مد‌‌تی طول کشید‌‌ تا چشم‌هایمان توانست تشخیص بد‌‌هد‌‌ که چه چیزی د‌‌ارد‌‌ سقوط می‌کند‌‌: راستش را بگویم‌، من خیلی د‌‌یر فهمید‌‌م‌، چون انتظار د‌‌اشتم قطعات ماه منور باشند‌‌؛ د‌‌ر حالی که سیبیل بلافاصله آن‌ها را د‌‌ید‌‌ و با لحنی تحقیرآمیز، اما به گونه‌ی نامعمولی بخشند‌‌ه‌، گفت‌: «شهاب‌سنگ‌های نرم‌، واقعاً کی تا حالا چنین چیزی د‌‌ید‌‌ه‌؟ از ماه بیش‌تر از این هم بر نمی‌آید‌‌… البته د‌‌ر نوع خود‌‌ش جالب است‌.»
یکی از قطرات به پرچین سیمی گیر کرد‌‌ و زیر وزن خود‌‌ش متلاش شد‌‌، روی زمین پخش شد‌‌ و بی د‌‌رنگ با پوسته‌ی آن آمیخت‌، و کم کم د‌‌ید‌‌م چیست‌، یعنی د‌‌ر حقیقت احساساتی را که اجازه می‌د‌‌اد‌‌ تصویری از آن چیزِ پیش رویم شکل بد‌‌هم‌، جمع‌بند‌‌ی کرد‌‌م‌ و بعد‌‌ متوجه لکه‌های کوچک د‌‌یگری شد‌‌م که روی کفِ پوشید‌‌ه از موزاییک پخش شد‌‌ه بود‌‌: چیزی مثل لجنی از مخاط اسید‌‌ی که به د‌‌رون قشر زمین نفوذ می‌کرد‌‌، یا شاید‌‌ مثل یک نوع انگل گیاهی که هر چیزی را که لمس می‌کرد‌‌، جذب خود‌‌ش می‌کرد‌‌ و آن را به مغز چسبناک خود‌‌ش تبد‌‌یل می‌کرد‌‌، یا حتا مثل یک سرم که کلنی‌های میکروب‌های چرخان و حریص د‌‌ر آن به هم می‌چسبید‌‌ند‌‌، یا مثل لوزه‌المعد‌‌ه‌ای قطعه قطعه شد‌‌ه که قطعاتش می‌خواهند‌‌ د‌‌وباره به هم بچسبند‌‌ و سلول‌های لبه‌های برید‌‌ه‌اش مثل باد‌‌کش د‌‌هان باز می‌کنند‌‌، یا مثل‌…
 د‌‌لم می‌خواست چشم‌هایم را ببند‌‌م و نمی‌توانستم‌؛ اما وقتی صد‌‌ای سیبیل را شنید‌‌م که می‌گفت‌: «البته‌، به نظر من هم نفرت‌انگیز است‌، اما فکر وقتی را بکن که این ماجرا تثبیت بشود‌‌: زمین بد‌‌ون شک متفاوت و برتر است و ما هم طرف زمینیم‌. وقتی فکرش را می‌کنم‌، یک لحظه به نظرم می‌رسد‌‌ که حتا می‌توانیم از غرق شد‌‌ن د‌‌ر این صحنه لذت ببریم‌، چون به هر حال بعد‌‌ش‌…»
چرخی زد‌‌م و به طرف او برگشتم‌. د‌‌هانش به لبخند‌‌ی باز بود‌‌ که هیچ وقت ند‌‌ید‌‌ه بود‌‌م‌: لبخند‌‌ی مرطوب‌، کمی حیوانی‌… وقتی او را به آن شکل د‌‌ید‌‌م‌، احساسی به من د‌‌ست د‌‌اد‌‌ که با وحشت ناشی از سقوط یک قطعه‌ی ماه د‌‌ر همان لحظه مخلوط شد‌‌… قطعه‌ای که با یک ضربه‌ی د‌‌اغ‌، شهد‌‌آلود‌‌ و خیره‌کنند‌‌ه‌، کلبه‌ی ما و تمام خیابان و آن منطقه‌ی مسکونی و بخش عظیی از حومه‌ی شهر را فرو برد‌‌ و متلاشی کرد‌‌.
تمام شب را د‌‌ر میان آن ماد‌‌ه‌ی قمری نقب زد‌‌یم تا سرانجام توانستیم آسمان را د‌‌وباره ببینیم‌. سپید‌‌ه‌د‌‌م بود‌‌؛ توفانِ شهاب‌سنگ‌ها تمام شد‌‌ه بود‌‌؛ د‌‌یگر نمی‌توانستیم زمینِ اطراف‌مان را بازبشناسیم‌. از لایه‌ی ضخیمی از لجن پوشید‌‌ه شد‌‌ه بود‌‌، لایه‌ی رنگینی از تک‌یاخته‌های سبز و بی‌ثبات و د‌‌ر حال تکثیر. از مواد‌‌ زمینی قبلی‌مان هیچ اثری به جا نماند‌‌ه بود‌‌. ماه د‌‌اشت آسمان را ترک می‌کرد‌‌، رنگش پرید‌‌ه بود‌‌، آن را هم د‌‌یگر نمی‌شد‌‌ باز شناخت‌: چشم‌هایم را تنگ کرد‌‌م و توانستم ببینم تود‌‌ه‌ای از سنگریزه و تکه‌های سخت و قطعات تیز و تمیز آن را پوشاند‌‌ه‌اند‌‌.
اد‌‌امه‌ی ماجرا برای ما بسیار آشناست‌. بعد‌‌ از صد‌‌ها هزار قرن‌، د‌‌اریم سعی می‌کنیم به زمین شکل طبیعی خود‌‌ش را بد‌‌هیم، د‌‌اریم قشر زمینی اولیه را که از پلاستیک و سیمان و فلز و شیشه و لعاب و چرم مصنوعی بود‌‌، بازسازی می‌کنیم‌. اما چه راه د‌‌رازی د‌‌ر پیش د‌‌اریم‌! چون هنوز زمان د‌‌رازی محکومیم که د‌‌ر میان ترشحات قمری د‌‌ست و پا بزنیم‌، د‌‌ر میان ترشحات فاسد‌‌ کلروفیل و شیره‌ی معد‌‌ه و شبنم و گازهای نیتروژنی و خامه و اشک‌. هنوز کارهای زیاد‌‌ی باید‌‌ انجام بد‌‌هیم‌، باید‌‌ صفحات د‌‌رخشان و صیقلیِ قشر ازلی زمین را آن قد‌‌ر به هم جوش بد‌‌هیم تا سرانجام اضافات بیگانه و خارجی و نامطلوب را پاک کنیم‌… یا د‌‌ست کم بپوشانیم‌. و البته با مواد‌‌ امروز باید‌‌ این کار را بکنیم که با بی نظمی سر هم شد‌‌ه‌اند‌‌ و حاصل زمینی فاسد‌‌شد‌‌ه هستند‌‌، و باید‌‌ بیهود‌‌ه سعی کنیم شبیه مواد‌‌ اولیه را بسازیم‌، که البته قابل مقایسه با آن‌ها نیستند‌‌.
می‌گویند‌‌ مواد‌‌ اولیه‌ی اصلی‌، آن‌هایی که د‌‌ر گذشته د‌‌اشتیم‌، فقط بر سطح ماه وجود‌‌ د‌‌ارند‌‌، کثیف نشد‌‌ه‌اند‌‌ و آنجا روی هم ریخته‌اند‌‌، و می‌گویند‌‌ فقط به همین د‌‌لیل‌، ارزشش را د‌‌ارد‌‌ که به آنجا برویم‌: باید‌‌ به ماه برویم تا این مواد‌‌ را د‌‌وباره به د‌‌ست بیاوریم‌. د‌‌لم نمی‌خواهد‌‌ از آن جور آد‌‌م‌هایی به نظر برسم که همیشه حرف‌های ناراحت‌کنند‌‌ه می‌زنند‌‌، اما همه‌ی ما می‌د‌‌انیم که ماه د‌‌ر چه وضعی است‌، د‌‌ر معرض توفان‌های کیهانی‌، پر از حفره‌، فرسود‌‌ه‌، پوسید‌‌ه‌. اگر به آنجا برویم‌، فقط ناامید‌‌ می‌شویم‌، چون می‌فهمیم که حتا مواد‌‌ روزگار قد‌‌یم ما ـ سند‌‌ و د‌‌لیل محکم برتری زمین ـ به مواد‌‌ پست و ناپاید‌‌اری تبد‌‌یل شد‌‌ه‌اند‌‌ که د‌‌یگر نمی‌توان از آن‌ها استفاد‌‌ه کرد‌‌. زمانی بود‌‌ که مراقب بود‌‌م این جور شک و ترد‌‌ید‌‌هایم را به سیبیل نشان ند‌‌هم‌. اما حالا که سیبیل چاق و ژولید‌‌ه و تنبل شد‌‌ه و حریصانه نان خامه‌ای می‌خورد‌‌… حالا د‌‌یگر چه می‌تواند‌‌ به من بگوید‌‌؟
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: ایلیا حریری

از فصل‌نامه فرهنگی – هنری / دوره جدید / شماره‌ی 1 / بهار 1386

– آقای بهارلو، جایگاه و اهمیت رسول پرویزی را در میان نسل اول و دوم نویسندگان ایران چه گونه ارزیابی می‌کنید؟
واقعیت این است که رسول پرویزی نویسنده متفننی بود و به حکم ذوق سلیم یا صرافت طبع داستان می‌نوشت. داستان‌های او عموماً در نوع (ژانر) حکایت و قصه می‌گنجند و تا حدی کیفیت شفاهی یا نقلی دارند، اگرچه در ساختاری مکتوب روایت می‌شوند. به عبارت دیگر او علاقه‌مند به اصول سنتی قصه‌پردازی شرقی بود؛ کمابیش نظیر‌‌ همان اصولی که در حکایت‌های سعدی در «گلستان» و حریری در «مقامات» و شهرزاد در «هزار و یک شب» می‌توان دید. اغلب قصه‌های او به صورت حکایت، به مفهوم سرگذشت، نقل می‌شوند، یا به تعبیر حریری – چنان که در مقدمه «مقامات» آورده – «گزارش کردن چیزی از قول کسی» که میان روایت‌پردازی ادبی و داستان‌گویی شفاهی نوسان می‌کند. ساختار قصه‌های او ترکیبی است از نمایش و گفتار، یا «بوطیقا» و خطابه، البته در مفهوم ارسطویی آنکه‌‌ همان آینه‌داری در برابر واقعیت باشد. زبان او نیز ساده و برگرفته از ترکیبات و اصطلاحات و مثل‌های رایج در تداول عوام است که لحنی عموماً شوخ‌طبعانه دارد. به این اعتبار اگر بخواهیم از جایگاه پرویزی در میان نسل اول نویسندگان ایرانی سخن بگوییم می‌توانیم او را در کنار جمال‌زاده بگذاریم، و نه در کنار هدایت و علوی یا چوبک.

– به گمان شما آثار ادبی نویسنده‌ای مانند پرویزی تا چه حد تحت تاثیر شخصیت و موقعیت سیاسی او قرار دارد؟
نویسنده نباید خودش را منادی کسی یا چیزی بداند، و ناکامی او زمانی فرا خواهد رسید که در حین نوشتن گوش به فرمان صدایی باشد که از متن اثرش برنمی‌خیزد. واقعیت این است که هر متنی برای خودش صدایی دارد، و متن‌ها هویتشان را از خودشان می‌گیرند نه الزاماً از پدیدآورندگانشان. از همین رو است که گفته می‌شود رمان‌های بزرگ از نویسندگانشان هوش‌مندترند. تردیدی نیست که همواره داستان‌ها از نویسنده‌ها حقیقی‌تر بوده‌اند. سیاست، به ویژه وقتی که به صورت حرفه‌ای مطرح باشد، مجالی برای نویسندگی و خلق اثر ادبی باقی نمی‌گذارد. من بر این عقیده‌ام که پرویزی قریحه‌اش را قربانی تنگ‌نظری‌های سیاسی زمانه‌اش کرد.

– آیا با توجه به گرایش عمیق پرویزی به زادبومش جنوب که در آثارش بازتاب پیدا کرده می‌توان او را نویسنده‌ای اقلیمی با رویکرد اتوبیوگرافیک دانست؟
بله، رگه‌هایی از عناصر فرهنگی اقلیم جنوب، به ویژه صفحات بوشهر و شیراز، را می‌توان در تعدادی از قصه‌های پرویزی دید. در گفت‌وگوپردازی‌های او جلوه‌ای از اصطلاحات و لهجه جنوبی کاملاً نظرگیر است، و پیداست نویسنده آن‌ها را با اشتیاق خاصی ثبت کرده است. همچنین‌ رگه‌هایی از زندگی شخصی او را به صورت نقل خاطره می‌شود در برخی از نوشته‌هایش تشخیص داد. چنان که گفتم او داستان را بازتاب واقعیت موجود و زنده می‌دانست، و به خود واقعیت، آن گونه که هست یا فرض می‌کرد که هست، بیش از کیفیت ارایه آن حساسیت و توجه نشان می‌داد. از همین رو است که در قصه‌های او عنصر تخیل و رؤیا‌پردازی، فرارفتن از واقعیت، چندان نمودی ندارد.

– آقای بهارلو، شما در یکی از کارگاه‌های داستان‌نویسی خودتان به طور مفصل به بررسی و واکاوی «قصه عینکم» پرویزی پرداخته‌اید، در بسیاری از منابع این داستان را در کنار قصه «شیرممد» از مهم‌ترین نوشته‌های پرویزی دانسته‌اند. راز این توجه و ماندگاری آن را در چه می‌دانید؟
به نظر من «قصه عینکم» روایتی زنده و شیرین دارد با زبانی روشن و پاکیزه. سرگذشت نوجوان محصلی که در این داستان نقل می‌شود، از حیث طرح و نقشه (پلات)، و انگیزه‌های روایت و فضا‌پردازی، گیرندگی لازم را دارد؛ البته شاید قدری «ناییف» به نظر بیاید، یعنی بیش از اندازه ساده و شاید هم ناشیانه. اما مگر قرار است همه داستان‌ها با مهارت و انواع شگرد‌ها و صناعت‌های ادبی نوشته بشوند؟ تعیین‌کننده ارزش داستانی چون «قصه عینکم» نه در کاربرد صنایع ادبی و ظرافت‌های روایت‌پردازی، چنان که مثلاً در برخی از داستان‌های مدرن نویسندگان معاصر خودمان می‌بینیم، بلکه بیش از هر چیز در پرهیز از همین مهارت‌ها و رهایی از قراردادهای صوری است. توصیف‌های نویسنده از لحظه‌ای که نوجوانِ محصل اولین‌بار عینک شکسته‌بسته مادربزرگش را به چشم می‌زند و اشیای انگار تازه‌یافته دور و بر خود را از پشت عدسی‌ها با شگفت‌زدگی تماشا می‌کند یا زمانی که با‌‌ همان عینک، که قیافه مضحکی به او داده، به سر کلاس درس می‌رود بسیار زنده و دل‌پذیر از کار درآمده‌اند. در این گونه توصیف‌ها که در ‌‌نهایت سادگی نوشته شده‌اند، و نظایر آن‌ها باز هم در داستان پیدا می‌شود، اثری از فوت و فن داستان‌پردازی به چشم نمی‌خورد. حتی برخی ناشی‌گری‌ها، مثل بیرون آوردن گفت‌وگو‌ها از درون «گیومه»، یا استفاده نکردن از علامت نقل ‌قول (خط تیره) در ابتدای گفتار‌ها، و ریختن آن‌ها به صورت «فله» در متن روایت، در داستان دیده می‌شود. اما با وجود این‌ها «قصه عینکم» تجربه راوی را مستقیم و زنده و در لحظاتی فراموش‌نشدنی ثبت می‌کند، و چنان که اشاره کردم چه‌بسا مقداری از گیرایی این داستان به واسطه همین بی‌پیرایگی و پرهیز طبیعی – یا غریزی – نویسنده از قید و بندهای نویسندگی باشد.

– در «قصه عینکم» پرویزی به موضوع و ماجرای پسرک، قضیه کوری یا کم‌بینایی، بیش از شخصیت خود او توجه نشان می‌دهد و محوریت موضوع کمتر جایی برای شخصیت‌پردازی و فضاسازی در داستان باقی می‌گذارد.
بله، این نحوه ارایه داستان را در بسیاری از آثار دیگر پرویزی هم می‌توان دید. چنان که اشاره کردم پرویزی در روایت‌گری به اصولِ سنتی قصه‌پردازی شرقی، به مفهوم سرگذشت، پابند است. او در ساختمان (معماری) داستان‌هایش بیش از هر چیز از صناعت قصه یا «رمانس» بهره می‌گیرد که در حقیقت شکل بدوی داستان یا رمان امروزی است. فرق اساسی این‌ها در کیفیت ارایه واقعیت و نحوه آدم‌پردازی است. در قصه یا رمانس در وهله اول ماجرا یا سرگذشتی نقل می‌شود و راوی (نویسنده) هر کجا که لازم بداند وارد مسیر روایت می‌شود و خواننده را مورد خطاب قرار می‌دهد تا احیاناً هیچ تردیدی درباره آنچه اتفاق می‌افتد باقی نماند، اما در داستان یا رمان نویسنده به روابط آدم‌ها با طبیعت و جامعه و با گذشته خودشان بیش از سیر حوادث و اتفاقات توجه نشان می‌دهد و خواننده را در برداشت از سرشت و ماهیت آدم‌ها آزاد می‌گذارد. به عبارت ساده‌تر قصه در پی نقل ماجرا است و داستان به زندگی درونی آدم‌ها می‌پردازد. آنچه در «قصه عینکم» برای پرویزی شایان توجه است سرگذشت یا، چنان که از عنوان داستان برمی‌آید، «قصه» همین عینک است و آدم‌ها فقط تا آن اندازه اهمیت دارند که بیان‌کننده این سرگذشت باشند. همه چیز صرفاً در خدمت این قصه است.

– آیا منظور این است که پرویزی در‌‌ همان ساختار قصه قدمایی محدود می‌ماند و از آن فرا‌تر نمی‌رود؟
نه، فرا‌تر می‌رود. در کانون قصه‌های شرقی تقریباً همه چیز، به ویژه آدم‌پردازی، تابعی از نظام قدیم ارزش‌ها، یا‌‌ همان مطلقِ خیر و شر، است که نافی حقایق نسبی است. در این داستان کوری و بینایی به عنوان نمادهایی از دو مطلق توصیف نشده‌اند، بلکه مایه (تم) اصلی درباره ضعف بینایی و بهتر دیدن به وسیله عینک است. همچنین آدم‌ها به دو دسته خوب و بد، با ملاک‌های اخلاقی ثابت، تقسیم نشده‌اند، و نویسنده نیز، با وجود اینکه داستان را از نظرگاه اول شخص مفرد روایت کرده است، جانب کسی یا چیزی را نمی‌گیرد و بی‌طرف می‌ماند. در قصه‌های کهن نوعی سرکشی به داوری کردن پیش از فهمیدن وجود دارد، که معمولاً در پایان با جزمیت و قاطعیت بیان می‌شود؛‌‌ همان چیزی که به «نتیجه اخلاقی» معروف است، اما در داستان پرویزی تقریباً هیچ اثری از این‌ها نیست.

– تأکید بر عینک در داستان «قصه عینکم» دارای چه استعاره یا تمثیلی است؟ یا به عبارت دیگر وجه نمادین عینک تا چه اندازه مورد نظر نویسنده بوده است؟
در این داستان عینک برای پسرک راوی، که بینایی‌اش دچار مشکل است، وسیله‌ای برای بهتر دیدن است. کسی که نمی‌تواند به درستی ببیند و بخواند دریافتش از طبیعت و جهان پیرامونش در مقایسه با کسی که بینایی سالمی دارد بسیار تفاوت می‌کند. چنان که پسرک می‌گوید او پس از به چشم‌ گذاشتن عینک مادربزرگش قادر است اشیاء را با رنگ‌های طبیعی خودشان و به صورت «جداجدا» ببیند نه «درهم‌رفته و یک‌دست». وقتی او می‌تواند مثل دیگران ببیند در واقع دنیا برایش «معنای جدیدی» پیدا می‌کند که پیش از آن تجربه نکرده است. این مطلب کوچکی نیست. به عبارت دیگر می‌توان گفت که او از این پس برخوردار از دو تجربه است: یکی پیش از استفاده از عینک، دیگری پس از آن. شاید عینک تمثیل یا نماد مقایسه همین دو تجربه باشد، که‌‌ همان گونه که اشاره کردم با نوعی سبُک‌روحی یا شوخ‌طبعی روایت می‌شود نه با زنجموره و تلخ‌کامی.

– به نظر شما تأویل تمثیلی بیشتری نمی‌توان از عینک در این داستان کرد؟
تأویل تمثیلی بیشتر؟ راستش من از تأویل تمثیلی بیشتر سر درنمی‌آورم. پرویزی داستان ساده و بامزه‌ای نوشته است درباره پسرکی که از ضعف بینایی خودش باخبر نیست و با گذاشتن تصادفی عینک مادربزرگش روی چشم‌هایش ناگهان همه چیز برایش عوض می‌شود. همین کافی است. من‌‌ همان تعبیری را دارم که همه خوانندگان کمابیش از عینک در این داستان خواهند داشت؛ تعبیری که در جواب پیشین به آن اشاره کردم. حالا شما هر استنباط دیگری می‌خواهید می‌توانید از این داستان بکنید. اصولا هر اثر ادبی و هنری قابل تفسیر است. می‌توان درباره عینک، که هم برای دیدن است و هم برای خواندن، علی‌الاطلاق، حرف‌های بسیاری زد؛ چنان که دیگران زده‌اند. گفته می‌شود که عینک سواد نمی‌آورد و به خودی خود به کسب معلومات و دفع مجهولات منجر نمی‌شود، اما آن را اغلب از لوازم روشن‌فکری می‌دانند. برخی هم قائل به رابطه مستقیمی میان نوع عینک و قطر و ضخامت شیشه آن با خواننده و کلفتی و لاغری کتاب‌هایی که می‌خواند هستند. حالا اینکه کیفیت آن کتاب‌های کلفت یا لاغر چه هست، یا چه باید باشد، بحث دیگری است. برخی هم، از جمله راجر بیکن، اختراع عینک را آغازگاه و نشانه مدرنیسم و توجه به فردیت انسان – بی‌نیاز بودن افراد ‌چشم‌ضعیف (عینکی) از دیگران – می‌دانند. اما این‌ها، و تعبیرهایی از این قبیل، به میزان آگاهی اجتماعی خواننده مربوط می‌شود و در حقیقت برداشت‌های آزادانه و تا حدی دل‌بخواهی خود ماست، و چنان که سقراط در بحث خود درباره شاعران گفته است چه‌بسا که این برداشت‌ها حتی از ذهن خود هنرمند هم نگذشته باشد. مهم این است که اگر قائل به معنایی در اثر ادبی هستیم آن معنا از درون متن، از روابط طبیعی و وحدتِ ذاتی عناصر آن، بجوشد نه اینکه بازتاب تصمیم نویسنده یا خواننده باشد. به نظر من تلاش برای یافتن معنایی ثانوی یا باطنی از یک متن موقعی ثمربخش خواهد بود که به ایجاد رابطه موهومی میان عناصر آن حکم نکند؛ یعنی به طور طبیعی نتیجه منطقی رئالیسم داستان باشد.

– به طور کلی کارنامه ادبی پرویزی را چه گونه می‌توان ارزیابی کرد؛ منظورم کارنامه نویسندگی او با در نظر گرفتن زمانه‌اش است، یعنی دهه‌های سی و چهل شمسی؟
پرویزی، چنان که از نوشته‌هایش برمی‌آید، نویسندگی را چندان جدی نمی‌گرفت. در واقع می‌توان او را در زمره نویسندگان «غیرروشن‌فکر» یا «بدوی» دانست که از روی هوس یا ذوق داستان می‌نویسند. این به هیچ‌وجه به معنای آن نیست که او قریحه یا استعداد نوشتن نداشت. من خیال می‌کنم اگر پرویزی قریحه و استعدادش را پرورش می‌داد، که جلوه آن را می‌توان در قطعاتی از داستان‌هایش دید، و نوشتن را به عنوان حرفه اصلی‌اش برمی‌گزید چه‌بسا می‌توانست به نویسنده‌ای با روحیه معاصر و آثاری شایان توجه بدل شود. راهی که او برگزیده بود، یا ناچاراً در آن افتاده بود، بن‌بستی بیش نبود، که پیش از او کسانی آن را تجربه کرده بودند، و متأسفانه بعد از او نیز تجربه کردند و هنوز هم گویا می‌کنند. از همین رو است که داستان‌های پرویزی از زمانه‌اش فرا‌تر نرفتند و در معاصرانش و در نسل بعد از خودش تاثیری نگذاشتند. از این جهت پرویزی قطعاً نویسنده عبرت‌آموزی است.
گفت وگوی رضا شبانکاره با محمد بهارلو
به مناسبت نودمین سال تولد رسول پرویزی

قوم و خویش‌های دور

ماجراها و پیش‌آمدهایی پی‌درپی که زندگی من را به کلی زیرورو کردند از ۲۷ آپریل ۱۹۷۵ شروع شدند؛ وقتی که توی خیابان ولیکوناگی راه می‌رفتیم و از هوای خنک سرشب بهار لذت می بردیم که سیبل اتفاقی توی ویترین مغازه‌ای چشمش به کیف دستی که جنی کولون معروف طراحی کرده بود افتاد. تا نامزدی رسمی مان چندان وقتی نمانده بود کلمه‌مان کمی گرم بود و خوش بودیم. قبل از آن توی فایه، رستوران باکلاسی که تازه توی نیسانتاسی باز شده بود، شام خورده  بودیم وسرشام با پدر و مادرم مفصل درباره تمام تدارکات مراسم نامزدی حرف زده بودیم. قرار بود نامزدی اواسط ماه جون باشد تا نوریسیهان، دوست سیبل از دورانی که توی لایجی نتردام دو سیون در پاریس درس می‌خواند، هم از فرانسه برای شرکت در مراسم بیاید. سیبل از مدت‌ها قبل لباس نامزدی‌اش را به سیلکی عصمت که آن روزها گران ترین و پرطرفدارترین خیاط استانبول بود سفارش داده بود. آن شب مادرم و سیبل درباره این که مرواریدهایی را که مادرم برای آن لباس به سیبل داده بود چه طور روی آن بدوزند صحبت کردند. پدر زن آینده‌ام آرزو داشت که نامزدی تنها دخترش به مفصلی و ریخت و پاش عروسی باشد واز وقتی که این خواسته‌اش را به زبان آورد مادرم با خوشحالی  کمک می کرد که این آرزو تمام و کمال برآورده شود. تا جایی که به پدرم مربوط بود، او در هر حال به اندازه کافی به عروس آینده‌اش که «سوربون درس خوانده بود» افتخار می کرد – آن روزها درباره هر دختری که برای هر نوع تحصیلاتی به فرانسه رفته بود می‌گفتند سوربن درس خوانده است.
آن شب وقتی داشتم سیبل را به خانه‌اش می رساندم، بازویم را عاشقانه دور شانه‌های محکم او حلقه کرده بودم و با غرور فکر می کردم که من چقدر خوش بخت و خوش شانس هستم که او گفت: وای چه کیف قشنگی.
با وجود این که به خاطر شرابی که نوشیده بودم کمی گیج بودم اما کیف و مغازه را به خاطر سپردم و روز بعد همان جا برگشتم. در واقع من هیچ وقت از آن پسرهای با ذوق و احساساتی نبودم که به هر بهانه ای برای دخترها هدیه می‌خرند یا گل می‌فرستند، هرچند شاید دوست داشتم این طور باشم.
آن روزها زن‌های مرفه خانه دار غرب زده محله های سیسیلی و نیسانتاسی و ببک از سر بی‌کاری، گالری هنری باز نمی‌کردند، کاری که بعدها مرسوم شد. بلکه مغازه باز می کردند و آن را با اجناس قاچاقی که توی چمدان‌هاشان جاسازی می‌کردند و از اروپا می‌آوردند و لباس‌های «آخرین مدل» از روی مجله‌هایی خارجی مثل اله و وگ پر می‌کردند و این اجناس را با قیمت های بالای احمقانه‌ای به بقیه زن‌های پولدار که اندازه خود آن‌ها حوصله شان از زندگی سر رفته بود می‌فروختند.
صاحب مغازه سنزلیز (که اسمش ترکی شده خیابان معروف پاریس بود) سنای هنیم قوم و خویش دور من از طرف مادرم بود، اما وقتی من حدود ساعت ۱۲ وارد مغازه شدم و زنگ شتر کوچک برنزی  بالای در  دلنگی کرد، صدایی که هنوز می‌تواند ضربان قلب من را بالا ببرد،  آن جا نبود. روز گرمی بود. اما توی مغازه خنک و تاریک بود. اول فکر کردم هیچ کس آن جا نیست چشم‌هایم هنوزاز روشنایی ظهر بیرون به تاریکی داخل مغازه عادت نکرده بود.
بعد احساس کردم قلبم با نیرویی به قدرت موجی قوی که نزدیک است به ساحل بخورد توی گلویم آمد.
از دیدن او گیج بودم.  به سختی توانستم بگویم: می خواستم آن کیف دستی  دست مانکن توی ویترین را  بخرم.
– منظورتون آن جنی کولون کرم رنگ است؟
وقتی که چشمم توی چشمش افتاد بلافاصله به یاد آوردمش.
انگار توی رویا حرف می‌زدم: کیف دستی که دست مانکن است.
گفت: آهان بله.
و به طرف ویترین رفت. در یک چشم به هم زدن یک لنگه از کفش پاشنه بلندش را در آورد و پای برهنه‌اش را که ناخن‌هایش را به دقت لاک قرمز زده بود، توی ویترین گذاشت و دستش را به طرف مانکن دراز کرد. نگاه من از کفش خالی او به پاهای بلند برهنه‌اش کشیده شد.  هنوز ماه می هم نشده بود اما پاهای او برنزه بودند.
بلندی پاهایش دامن زرد توریش را کوتاه‌ترنشان می‌داد. کیف در دست پشت پیشخوان برگشت و با انگشت‌های باریک و بلندش گلوله‌های کاغذ مچاله شده را از توی کیف درآورد و داخل جیب‌های زیپ‌دار کیف را به من نشان داد و دو تا جیب کوچک‌تر (هر دو خالی) و یک جیب مخفی دیگر که از توی آن کارتی در آورد که رویش اسم جنی کولن حک شده بود. حرکات و حالتش طوری بود که انگار کاری اسرار آمیز و جدی انجام می‌دهد و چیزی بسیار شخصی را به من نشان می‌دهد.
گفتم: سلام فسون. چقدر بزرگ شده‌ای. لابد من را نشناختی.
– معلومه شناختم آقا. کمال. همان اول شناختم اما وقتی دیدم که شما من را یادتون نیست فکر کردم بهتر است مزاحم نشوم.
بعد سکوت کرد. دوباره به یکی از جیب‌های کیف که به من نشان داده بود نگاه کردم. زیبایی او یا دامنش که در واقع خیلی کوتاه بود یا شاید هم چیز دیگری در مجموع دست‌پاچه‌ام کرده بود و نمی‌توانستم طبیعی رفتار کنم.
– خوب این روزها چی کار می‌کنی؟
– دارم برای امتحان ورودی دانشگاه درس می‌خوانم. هر روز هم میام این جا. این جا توی مغازه با خیلی آدم‌های تازه آشنا می‌شوم.
– خیلی خوبه. خوب بگو ببینم این کیف چنده؟
گره‌ای به ابروهایش انداخت و به قیمت که با خودکارروی برچسبی کف کیف نوشته شده بود زل زد: هزار و پانصد لیر. (آن موقع این مبلغ معادل شش ماه حقوق یک کارمند معمولی دولت بود.) اما من مطمئنم که سنای هنیم به شما تخفیف ویژه می‌دهند. برای ناهار رفتند خانه و احتمالا الان خواب هستند. برای همین نمی‌توانم به‌شان تلفن کنم، اما اگر بتوانید بعد از ظهر بیاید….
گفتم:‌ مهم نیست.
و کیفم را درآوردم و با ادایی ناشیانه که فسون بعدها آن را مسخره می‌کرد اسکناس های نمناک را شمردم. فسون با دقت اما به وضوح با خام دستی کیف را لای کاغذ پیچید و بعد آن را توی کیسه پلاستیک گذاشت. تمام این مدت می‌دانست که من دارم بازوهای برنزه و حرکات سریع و متشخص او را تحسین می‌کنم. وقتی مؤدبانه کیسه‌ی خرید را به من داد از او تشکر کردم. گفتم: لطفا به خاله نسیبه و پدرتون سلام برسانید.
اسم پدرش آن موقع یادم نیامد. بعد یک لحظه صبر کردم، روحم  پرواز کرده بود و جایی در گوشه‌ی بهشت فسون را در آغوش گرفته بود و می‌بوسید. به سرعت به طرف در رفتم، زنگ در صدایی کرد و قناری چهچهه زد. توی خیابان گرمای هوا می‌چسبید. از خریدم راضی بودم. خیلی عاشق سیبل بودم و تصمیم گرفتم که آن مغازه و فسون را فراموش کنم.
با این حال آن شب به مادرم گفتم که وقتی رفته بودم برای سیبل کیفی بخرم قوم و خویش دورمان فسون را دیده‌ام.
مادرم گفت:‌آه، آره دختر نسیبه توی مغازه سنای کار می‌کند، خجالت آوره! دیگر حتا موقع تعطیلات هم نمی‌آیند به ما سر بزنند. با آن مسابقه‌ی زیبایی خودشون را مسخره کردند. من هر روز از جلو مغازه رد می شوم اما هرکاری می‌کنم دلم راضی نمی‌شود که بروم تو و با دختر بیچاره سلام و علیک کنم. راستش حتا فکرش را هم نمی‌کنم. اما بچه که بود دوستش داشتم. وقتی نسیبه می‌آمد برای خیاطی، من اسباب‌بازی‌های تو را از توی کمد در می‌آوردم و همان‌طور که مامانش خیاطی می‌کرد او آرام با اسباب‌بازی‌ها بازی می‌کرد. مادر نسیبه خاله مهریور، خدا بیامرزدش، خیلی آدم خوبی بود.
– دقیقا چه نسبتی باهاشون  داریم؟
چون پدرم گوش نمی‌کرد مادرم داستان مفصلی درباره‌ی پدرش گفت که با آتاتورک در یک سال دنیا آمده بود و او هم مثل مؤسس جمهوری ترکیه در مدرسه سمسی افندی درس خوانده بود. ظاهرا مدت‌ها قبل از آن که پدربزرگم اثم کمال با مادربزرگم ازدواج کند خیلی عجولانه، در سن بیست و سه سالگی، با مادر مادربزرگ فسون که بوسنیایی الاصل بوده و بعدها در جنگ های بالکان موقع تخلیه ادرین کشته شده بود، ازدواج کرده بوده است. با وجود  این که زن نگون بخت برای اثم کمال بچه‌ای به دنیا نیاورده بوده اما وقتی خیلی جوان بوده زن شیخ فقیری شده بوده و از آن ازدواج دختری داشته است. بنابراین خاله مهریور (مادربزرگ فسون که افراد جورواجوری بزرگش کرده بودند) و دخترش نسیبه هنیم (مادر فسون) اگر بخواهیم دقیق باشیم خویشاوند خونی ما نبودند بلکه در واقع قوم و خویش سببی بودند و با این که مادرم همیشه این موضوع را مهم می‌دانست اما با این حال گفته بود که زن‌های این شاخه از خانواده را خاله صدا کنیم. آخرین باری که موقع تعطیلات دیدن ما آمده بودند مادرم بر عکس همیشه خیلی سرد از این قوم و خویش‌های فقیر (که توی خیابان های فرعی تسویکی زندگی می کردند) پذیرایی کرده بود. آن‌ها هم بهشان برخورده بود. دوسال قبل از آن خاله نسیبه بدون این که اعتراضی کند اجازه داده بود که دختر شانزده سالش که آن موقع شاگرد مدرسه دخترانه نیسانتاسی لایسی بود، توی مسابقه زیبایی شرکت کند. مادرم وقتی فهمید که خاله نسیبه در واقع دخترش را تشویق کرده و از این که انتخاب شده سربلند هم است، کاری که در واقع  باید باعث شرم‌ساریش می شد، از خاله نسیبه دل چرکین شده بود. درحالی که زمانی خیلی دوستش داشت و از او حمایت می‌کرد.
خاله نسیبه به سهم خودش همیشه به مادرم که بیست سال از خودش بزرگ‌تر بود احترام می‌گذاشت؛ وقتی زن جوانی بود و دنبال کار خیاطی توی محله‌های استانبول از این خانه به آن خانه می‌رفت مادرم از او پشتیبانی می‌کرد.
مادرم گفت: وضع مالی‌شون خیلی خراب بود.
و بعد از ترس این که اغراق کرده باشد اضافه کرد: هر چند فقط آن‌ها نبودند آن‌روزها همه ترکیه فقیر بودند.
مادرم سفارش خاله نسیبه را به همه دوست‌هاش کرده بود و خودش هم سالی یک بار (بعضی وقت‌ها هم دوبار) او را خبر می‌کرد که بیاید و توی خانه‌مان لباسی برای مهمانی یا عروسی برایش بدوزد.
چون این قرارهای خیاطی معمولا موقع ساعت مدرسه بود من او را چندان ندیده بودم. اما سال ۱۹۵۷، آخرهای آگوست مادرم خیلی فوری لباسی برای عروسی لازم داشت و از نسیبه خواست که به ویلای تابستانی ما در سودیه بیاید. او و نسیبه به اتاق عقبی خانه که رو به دریا بود رفتند و کنار پنجره برای خودشان مستقر شدند. از آن‌جا می‌توانستند از بین شاخ و برگ‌های نخل، قایق های پارویی و موتوری و پسرهایی را که از روی اسکله توی آب می‌پریدند ببینند. نسیبه جعبه‌ی خیاطی‌اش را که روی آن طرحی از استانبول داشت باز کرد و وسط قیچی‌ها، سوزن‌ها، متر خیاطی، انگشتانه و تکه‌های تور و پارچه‌های جورواجور خلوت کردند و زیر فشار کار و گرما و نیش پشه مثل دو تا خواهر با شوخی و خنده تا نصفه شب با چرخ خیاطی مادرم مشغول کار شدند. یادم می‌آید بکری آشپزمان لیوان پشت لیوان برایشان لیموناد می‌برد. هوای گرم اتاق پر از غباری از مخمل شده بود. نسیبه که آن موقع بیست سالش بود،  حامله بود و ویار داشت. وقتی که همه سر ناهار نشستیم، مادرم نیمه شوخی به بکری گفت: زن حامله هر چی بخواهد باید براش بیاری وگرنه بچه‌اش زشت می‌شود.
یادم می‌آید که با این حرف به شکم کمی برآمده نسیبه با علاقه خاصی نگاه کردم. این احتمالا اولین بار بود که فهمیدم فسون وجود دارد، هرچند هیچ کس هنوز نمی‌دانست که بچه دختر است یا پسر.
مادرم که از به یاد آوردن ماجرا هم ناراحت می‌شد گفت: نسیبه حتا به شوهرش هم نگفته بوده. فقط سن دخترش را دروغ گفته و اسمش را درمسابقه زیبایی نوشته بوده. خدا را شکر که برنده نشد وگرنه حسابی آبرورویزی می‌شد. اگر مسؤلین مدرسه می‌فهمیدند که اخراجش می‌کردند. لابد الان دیگر ایسی را تمام کرده. فکر نکنم دیگر ادامه تحصیل بدهد، اما خبر درستی هم ندارم چون دیگر موقع تعطیلات دیدن ما نمی‌آیند. یعنی می‌شود کسی توی این مملکت باشد که نداند چه طور دخترهایی توی مسابقه زیبایی شرکت می کنند؟ باهات چطور رفتار کرد؟
مادرم این‌طوری می‌خواست بگوید که فسون احتمالا با کسی رابطه جنسی دارد. وقتی که روزنامه ملیت عکس فسون را همراه بقیه شرکت کنندگانی که به مرحله نهایی رسیده بودند چاپ  کرد، دوست‌های نیسانتاسی‌ام هم که سروگوش‌شان می‌جنبید همین را گفته بودند. اما من چون کل ماجرا را خجالت‌آور می‌دانستم سعی کردم هیچ علاقه‌ای نشان ندهم. بعد از این که هر دو ما مدتی ساکت بودیم مادرم انگشتش را با جدیت تکان داد و گفت: حواست را جمع کن، تو داری با یک دختر خانواده‌دار و دوست داشتنی نامزد می کنی. چرا کیفی را که براش خریده‌ای بهم نشان نمی دهی. ممتاز!
 پدرم را صدا کرد: نگاه کن کمال برای سیبل کیف خریده.
پدرم گفت: راستی؟
لحن خرسندش نشان می‌داد که کیف را دیده و آن را نشانه این می‌داند که پسرش و محبوب پسرش  چقدر خوش‌بخت هستند، با وجود این که در تمام این مدت چشم از صفحه تلویزیون برنداشته بود.
وقتی در رشته بازرگانی از آمریکا فارغ‌التحصیل شدم و سربازی‌ام را تمام کردم، پدرم از من خواست که مثل برادرم توی تجارت اوراق قرضه و رهن او مدیر شوم و بنابراین من وقتی که هنوز خیلی جوان بودم مدیر سات‌سات شدم، بنگاه توزیع و صادرات پدرم.
سات‌سات با بودجه زیادی که به آن سرازیر می‌شد سود هنگفتی کرد که نه بخاطر تلاش من بلکه به این دلیل بود که با ترفندهای حسابداری، زیادی سود بقیه کارخانه‌ها و تجارت‌های پدرم به حساب سات‌سات (که معنی آن بفروش بفروش است) ریخته می‌شد. روزهایم صرف یادگیری جزییات و نکات دقیق تجارت می‌شد که حسابدارهایی بیست سی سال از خودم بزرگ‌تر و کارمندهای با سینه‌هایی بزرگ که هم سن مادرم بودند یادم می‌دادند. من که می‌دانستم اگر پسر صاحب آن دم و دستگاه نبودم رییس نمی‌شدم، سعی می کردم فروتن باشم.
آخر وقت، وقتی که اتوبوس‌ها و اتومبیل‌هایی هم سن کارمندان سات‌سات توی خیابان با سروصداشان پایه‌های ساختمان را می‌لرزاندند، سیبل محبوب من به دیدنم می‌آمد و ما توی دفتر من عشق‌بازی می کردیم. با وجود ظاهر امروزی و عقاید فمینیستی‌اش، نظرش درباره منشی‌ها تفاوتی با نظر مادرم نداشت. گاهی وقت‌ها می گفت: بیا این جا عشق‌بازی نکنیم احساس می کنم منشی هستم!
اما وقتی که روی کاناپه چرمی می نشستیم دلیل اصلی احتیاطش –این که دخترهای ترک آن روزها از رابطه جنسی قبل از ازدواج واهمه داشتند- مشخص‌تر می‌شد.
کم کم دخترهای روشن‌فکرترخانواده های پول‌دار و غرب‌زده ترک که مدتی در اروپا زندگی کرده بودند شروع به شکستن این  عرف اجتماعی کرده بودند و قبل از ازدواج با دوست پسرهایشان می خوابیدند. سیبل که گاه گاه با خودستایی از این که یکی از این دخترها «شجاع» بوده حرف می‌زد، اولین بار یازده ماه قبل با من خوابیده بود. اما تا آن موقع احساس کرده بود که قرارو مدارهای‌مان مدتی طولانی است که به خوبی پیش رفته و تقریبا وقتش شده که با هم ازدواج کنیم.  نمی‌خواهم درباره شجاعت نامزدم اغراق کنم یا فشار جنسیتی  روی زنان را کم اهمیت نشان دهم. چون سیبل فقط وقتی دید که قصد من جدی است؛ وقتی که خیالش راحت شد که من "قابل اطمینان" هستم، یا به زبان دیگر وقتی که کاملا مطمئن بود که من بالاخره با او ازدواج خواهم کرد، خودش را در اختیار من گذاشت. من که خودم را نجیب و مسول  می دانستم تصمیم جدی داشتم که با او ازدواج کنم، اما حتا اگر قبل از آن هم نمی‌خواستم، حالا که او بکارتش را به من داده بود، دیگر چاره‌ای جز ازدواج با  او نداشتم، حتا اگر دیگر دلم نمی‌خواست. طولی نکشید که جدی بودن این ماجرا سایه‌ای روی وجوه اشتراک ما که آن‌قدر به آن افتخار می کردیم انداخت- تصور این که چون قبل از ازدواج با هم خوابیده‌ایم «آزاد و امروزی» هستیم (با وجود این که معلوم است خودمان هرگز این لغات را به کار نمی بردیم.) اما خود این موضوع به نوعی ما را به هم نزدیک‌تر کرد.
سایه مشابهی هم هر وقت سیبل با نگرانی اشاره می‌کرد که باید تاریخ عروسی را به زودی مشخص کنیم بین ما می‌افتاد. اما وقت‌هایی هم بود که هر دو خوش حال بودیم، توی دفتر با هم عشق‌‌بازی می‌کردیم. یادم می آید وقتی صدای ترافیک و اتوبوس‌های پر سر و صدا از خیابان هالاسکارگازی می آمد و توی تاریکی دست‌هایم را دور او حلقه می کردم،  توی دلم می‌گفتم چقدر خوش شانس هستم و بقیه زندگی‌ام چقدر راضی خواهم بود. یک بار بعد از آن که کنار هم آرام گرفته بودیم و من داشتم سیگارم را توی زیرسیگاری با علامت سات‌سات خاموش می‌کردم سیبل نیمه برهنه روی صندلی منشی‌ام نشست و با ماشین تحریر شروع به حروف چینی کرد و به این ادای خودش که شبیه دخترهای بور احمقی بود که آن روزها توی جوک‌ها و مجله‌های فکاهی دایم دست‌شان می‌انداختند، خندید.
همان روزی که کیف را خریدم سرشام توی فایه از سیبل پرسیدم: بهتر نیست از این به بعد توی آپارتمان مادرم توی مجتمع مرحمت همدیگر را ببینیم؟ پنجره‌هاش رو به باغچه قشنگی باز می‌شود.
پرسید: فکر می کنی خیلی طول  می کشد که وقتی عروسی کردیم بریم خانه خودمان؟
– نه عزیزم منظورم اصلا این نبود.
– دوست ندارم که دزدکی بیام توی یک خانه مخفی. انگار که معشوقه‌ات هستم.
– راست می‌گویی.
– چی شد یاد آن آپارتمان افتادی؟
گفتم: ولش کن.
وقتی داشتم کیف را که هنوز توی کیسه بود در می آوردم به آدم‌های خوش‌بخت اطرافم نگاه کردم.
سیبل که احساس کرده بود توی کیسه هدیه‌ای است گفت: این چیه؟
– تعجب می کنی. بازش کن ببین.
– جدی می‌گویی؟
وقتی که کیسه را باز کرد و کیف را دید صورتش پر از شادی کودکانه‌ای شد. بعد نگاه پرسش‌گری جای آن را گرفت که کم‌کم جایش را به نا امیدی داد که سعی می‌کرد مخفی‌اش کند.
با جسارت گفتم: یادت می‌آید؟ دیشب وقتی داشتم می‌رساندمت خانه این را توی مغازه دیدی و ازش خوشت آمد.
– اه، آره. تو چقدر به فکر من هستی.
– خوش‌حالم که دوستش داری. توی نامزدی‌مان روی شانه‌ات خیلی قشنگ می‌شود.
سیبل گفت: خیلی متاسفم که باید این را بگم اما کیفی را که قراره توی نامزدی دستم بگیرم خیلی وقته که انتخاب کرده‌ام. تو را خدا این طور ناراحت نشو. خیلی به فکر من بودی که این همه زحمت کشیده‌ای و هدیه‌ای به این خوشگلی برای من خریده‌ای. … خیلی خوب فقط به خاطر این که فکر نکنی که من می‌خواهم دلت را بشکنم می‌گم. من  نمی‌توانم این کیف را توی نامزدی‌مان دستم بگیرم چون تقلبیه!
– چی؟
– جنی کلون اصل نیست کمال عزیزم. شبیه‌اش را درست کردند.
– چطور می‌تونی تشخیص بدی؟
– عزیزم نگاهش کردم. ببین علامتش را چطورروی چرم دوخته‌اند؟ حالا دوخت این جنی کلون اصل را که من از پاریس خریده‌ام نگاه کن. بی خود توی فرانسه و تمام دنیا معروف نشده که. جنی کولون هیچ وقت از همچین نخ ارزانی استفاده نمی‌کند.
یک لحظه نگاهی به دوخت اصل انداختم. از خودم پرسیدم چرا عروس آینده من با چنین لحن پیروزمندی حرف می‌زند. سیبل دختر سفیر بازنشسته‌ای بود که مدت‌ها قبل آخرین تکه زمین پدربزرگ پاشایش را فروخته بود و حالا یک قران هم نداشت و در واقع او دختر یک مستمری‌بگیر بود. این شرایط باعث می‌شد که بعضی وقت‌ها احساس ناراحتی و نا امنی بکند. هر وقت که اعتماد به نفسش کم می‌شد درباره مادربزرگ پدریش که پیانو می‌زده یا پدربزرگ پدریش که در جنگ‌های استقلال جنگیده بود حرف می‌زد یا برایم نقل می‌کرد که چطور پدربزرگ مادریش  با سلطان عبدالحمید دوست بوده است. اما من از این ترس و عدم اطمینانش جا می‌خوردم و به خاطر همین هم بیش‌تر دوستش داشتم.
اوایل دهه هفتاد صنعت پارچه و صادرات خارجی آن رونق گرفت و جمعیت استانبول سه برابر شد و قیمت زمین توی شهر به سرعت رشد کرد، به‌خصوص توی محه‌هایی مثل محله خانه ما. با وجود این که ثروت پدرم در دهه گذشته توی این موج به سرعت پنج برابر زیاد شده بود، فامیلی من (باسماچی، پارچه چاپ کن) شکی به جا نمی‌گذاشت که ما ثروت‌مان را مدیون نسل‌ها تولید پارچه هستیم. فکر این که من با وجود تمام ثروت روی هم انباشته شده‌مان به خاطر یک کیف تقلبی خودم را به دردسر انداخته‌ام حالم را خراب می‌کرد.
سیبل وقتی که دید چطور حالم گرفته شده دستم را نوازش کرد: چند خریدیش؟
گفتم: هزار و پانصد لیره. اگر نمی خواهی‌اش می‌توانم فردا عوضش کنم. 
نمی‌خواهد عوضش کنی.  پولت را پس بگیر. چون واقعا سرت را کلاه گذاشته‌اند.
ابرویم را با ناراحتی بالا بردم و  گفتم صاحب مغازه سنای هنیم است که قوم و خویش دور ماست.
سیبل دوباره به کیف که من خوب داخلش را بررسی کرده بودم نگاه کرد. با لبخندی ملایم گفت: تو خیلی با اطلاعات هستی عزیزم، خیلی باهوش و با فرهنگ. اما اصلا نمی‌دانی زن‌ها چطور ممکنه سرت را کلاه بگذارند.
ظهر روز بعد دوباره به مغازه سنزلیز رفتم. کیف توی همان کیسه دستم بود. وقتی که وارد مغازه شدم زنگ در دوباره به صدا درآمد و باز هم مغازه آن قدر تاریک بود که اول فکر کردم هیچکس نیست. توی سکوت عجیب مغازه کم نور قناری  چهچهه می‌زد. بعد از بین برگ‌های گلدان سیکلمه بسیار بزرگی سایه فسون را توی چهارچوب دری دیدم. منتظر خانم چاقی بود که داشت توی اتاق پرو لباسی را امتحان می‌کرد. این بار بلوز سحرانگیز و زیبایی پوشیده بود با طرحی از سنبل در بین برگ‌ها و دسته‌ای از گل‌های وحشی دیگر.  وقتی که از میان در نگاهی به اطراف انداخت و من را دید لبخند شیرینی زد.
با چشمم به اتاق پرو اشاره کردم و گفتم: انگار سرتان شلوغه.
گفت: دیگر دارد تمام می‌شود.
انگار منظورش این بود که او و مشتری‌اش دیگر فقط دارند بی هدف صحبت می‌کنند.
چشمم به قناری افتاد که توی قفس بالا و پایین می‌پرید. گوشه مغازه دسته‌ای مجله مد بود و انواع و اقسام زیورآلات وارداتی از اروپا. اما نمی‌توانستم حواسم را جمع هیچ کدام از این‌ها بکنم. هرچقدر هم می‌خواستم که به نظر بی اعتنا برسم باز هم نمی‌توانستم این واقعیت تکان دهنده را انکار کنم که  وقتی به فسون نگاه می‌کردم آشنایی می‌دیدم، کسی که احساس  می‌کردم از نزدیک می‌شناسمش. شبیه خودم بود. همان موها که در بچگی تاب‌دار و تیره هستند اما وقتی بزرگ می‌شویم صاف و روشن می‌شوند. موهای او حالا سایه‌ی بوری داشت که مثل پوست شفافش به بلوز طرح دارش می‌آمد. احساس کردم به آسانی می‌توانم خودم را جای او بگذارم. می‌توانم او را عمیقا درک کنم. یاد موضوع ناراحت کننده‌ای افتادم: دوست‌های من به او دختر عیاش می‌گفتند. ممکن بود که او با آن‌ها خوابیده باشد؟
به خودم گفتم: کیف را پس بده پولت را بگیر و فرار کن. یک کم دیگر با یک دختر فوق‌العاده نامزد می‌شوی.
برگشتم تا نگاهی به بیرون و میدان نیسانتاسی بیاندازم اما خیلی زود سایه فسون مثل روحی توی شیشه دودی ظاهر شد.
بعد از این که خانم چاق هن و هون کنان از توی دامنی که به زوز تنش کرده بود درآمد و بدون این که چیزی بخرد از مغازه بیرون رفت، فسون لباس‌هایی را که زن نخریده بود سرجایشان گذاشت لب‌های زیبایش تکان خورد و گفت: دیشب دیدم‌تون که توی خیابان قدم می‌زدید.
رژلب صورتی کم رنگی زده بود که آن روزها با مارک میسلین فروخته می‌شد و با این که محصولی معمولی و ساخت ترکیه بود روی لب‌های او غریب و فریبنده به نظر می‌آمد.
گفتم: کی من را دیدی؟
 -سرشب. با سیبل هنیم بودید. من داشتم توی پیاده‌روی آن طرف خیابان راه می‌رفتم. می‌رفتید شام بخورید؟
– آره.
مثل آدم‌های مسنی که زوج خوش‌بخت جوانی می‌بینند گفت: زوج زیبایی هستید.
ازش نپرسیدم سیبل را از کجا می‌شناسد. همان‌طور که کیف را از توی کیسه‌اش در می‌آوردم گفتم: می‌خواستم ازت بخوام برام کاری بکنی.
هم خجالت کشیده بودم و هم هول شده بودم: می‌خواستم این کیف را پس بدهم.
– حتما. با کمال میل براتون عوضش می‌کنم. شاید از این دستکش‌های شیک خوش‌تان بیاد، این کلاه را هم داریم که تازه از پاریس رسیده. سیبل هنیم از کیف خوششان نیامد؟
خجالت زده گفتم: ترجیح می‌دهم عوضش نکنم. می‌خواستم  پولم را پس بگیرم.
توی صورتش تعجب و حتی کمی ترس دیدم. پرسید: چرا؟
زمزمه کردم: انگاراین کیف جنی کولون اصل نیست. به نظر می‌آید که تقلبی است.
– چی؟
با ناامیدی گفتم: من واقعا از این طور چیزها سردر نمی‌آورم.
با صدای گرفته‌ای گفت:‌ تا حالا چنین اتفاقی این جا نیافتاده بوده.  همین الان پولتون را می‌خواهید؟
کلمات به سختی از دهانم بیرون می‌آمدند: بله.
به نظر می‌رسید از ته دل ناراحت شده است. فکر کردم خدای من باید کیف را دور می‌انداختم و به سیبل می‌گفتم که پولم را پس گرفته‌ام.
– ببین این اصلا ربطی به تو یا سنای هنیم ندارد ما ترک‌ها خدا را شکر می‌توانیم تقلبی هر مدل اروپایی را  درست کنیم.
تقلا کردم که لبخند بزنم: برای من -یا شاید باید بگویم برای ما؟- یک کیف فقط باید که کار کیف را بکند و توی دست‌های یک زن زیبا به نظر برسد. مهم نیست که چه مارکی باشد یا جنسش چی باشد یا این که اصل باشد.
اما فسون هم مثل خودم یک کلمه از حرف‌هایم را باور نکرد.
با صدای گرفته‌ای گفت:همین الان پولتون را پس می‌دهم.
سرم را پایین انداختم و ساکت ماندم . آماده بودم که به سزای اعمالم برسم واز سنگ‌دلی خودم خجالت می‌کشیدم.
با وجود این که قاطعانه حرف می‌زد احساس کردم که نمی‌تواند کاری را که می‌خواهد انجام دهد، حس غریب خجالت‌آور سنگینی در آن لحظه بود. طوری به دخل نگاه می‌کرد که انگار کسی آن را افسون کرده، انگار ارواح خبیثه آن را تسخیر کرده‌اند و او جرأت ندارد به آن دست بزند. وقتی دیدم صورتش قرمز شده و چروک خورده و چشم‌هایش پر از اشک شده است هول شدم و دو قدم به او نزدیک شدم.
آرام زد زیر گریه. هیچ‌وقت نفهمیدم چطور این اتفاق افتاد اما دست‌هایم را دورش حلقه کردم و او سرش را خم کرد و روی سینه من گذاشت و اشک ریخت.
زمزمه کردم: فسون خیلی متأسفم.
موهای نرم و صورتش را نوازش کردم: خواهش می‌کنم. همه این ماجرا را فراموش کن. فقط یک کیف تقلبیه. همین.
مثل بچه‌ها نفس عمیقی کشید. یکی دوبار هق هق کرد بعد دوباره اشکش سرازیر شد.
فکر این که دارم بدن و بازوهای زیبایش را لمس می‌کنم و فشار سینه‌اش را روی سینه‌ام احساس می‌کنم، این که او را این طور بغل کرده‌ام، هر چند برای مدت خیلی کوتاهی، سرم را به دوران می‌انداخت. شاید چون سعی می‌کردم  تمایل خودم را که هربار با لمس او شدیدتر می‌شد پس بزنم بود که به فکرزده بود که سال‌ها است هم‌دیگر را می‌شناسیم و با هم خیلی صمیمی هستیم. او خواهر دوست داشتنی تسلا ناپذیر ماتم زده زیبای من بود! برای یک لحظه و شاید چون می دانستم که  باهم فامیل هستیم، هر چند خیلی دور، بدنش با دست و پاهای خیلی بلند و استخوان‌های محکم و شانه‌های لرزان من را یاد خودم انداخت. اگر دختر بودم اگر دوازده سال جوان‌تر بودم بدن من هم این طور بود. موهای بورش را نوازش کردم: چیزی نشده که بخواهی ناراحت باشی.
توضیح داد: ‌نمی‌توانم دخل را باز کنم و پول‌تون را پس بدهم. چون وقتی سنای هنیم برای ناهار می‌رود خانه قفلش می‌کند و کلیدش را هم با خودش می‌برد. خیلی خجالت می‌کشم که این را بگم.
سرش را دوباره خم کرد و روی سینه من گذاشت و وقتی من دوباره شروع به نوازش موهایش کردم زد زیر گریه.
هق هق کنان گفت:  من فقط برای این که مردم را ببینم و وقت بگذرانم این جا کار می‌کنم. به خاطر پولش نیست.
بدون توجه و احمقانه گفتم: کار کردن به خاطر پول خجالت ندارد.
مثل بچه‌ای که دلش شکسته باشد گفت: بله. پدر من بازنشسته است … دو هفته پیش هجده سالم شد و نمی‌خواهم دیگر سربارشون باشم.
از ترس دیو خواهش جنسی که حالا داشت تهدید می‌کرد که سرش را با غرش بیرون بیاورد، دستم را از روی موهایش برداشتم. بلافاصله فهمید و خودش را جمع و جور کرد هر دو خودمان را پس کشیدیم.
بعد از این که چشم‌هایش را پاک کرد گفت:‌ لطفا به کسی نگویید که من گریه کردم.
گفتم: قول می‌دهم. قول شرف بین دوتا دوست. فسون. ما می‌توانیم به هم اطمینان کنیم.
لبخندش را دیدم. گفتم: بگذار کیف را بگذارم بماند، می‌توانم بعدا بیام پولش را بگیرم.
– اگر دوست دارید کیف را بگذارید، اما بهتر است که برای پولش برنگردید. سنای هنیم اصرار خواهد کرد که تقلبی نیست و آخرش پشیمان می‌شوید که اصلا چرا این را گفته‌اید.
گفتم:‌ پس بگذار با یک چیزی عوضش کنم.
با لحنی شبیه دختری مغرور و  لج‌باز گفت: دیگر نمی‌توانم این کار را بکنم.
پیشنهاد کردم: نه واقعا مهم نیست.
قاطعانه گفت: اما برای من مهمه. وقتی سنای هنیم برگردد مغازه پولتون را ازش پس می‌گیرم.
جواب دادم:  نمی‌خواهم سنای هنیم بیش‌تر از این برات دردسر درست کند.
با لبخند خیلی محوی گفت: نگران نباشید فکرش را کردم که چطور این کار را بکنم. به  سنای هنیم می‌گم که سیبل هنیم دقیقا همین کیف را دارد.
گفتم: فکر خیلی خوبیه. اما چرا من خودم این را بهش نگم؟
فسون با همدردی گفت: نه نمی‌خواهد چیزی بهش بگوید. فقط سعی می‌کند ازتون اطلاعات خصوصی بیش‌تر بگیرد، اصلا نمی‌خواهد دیگر بیایید مغازه. من پول را می‌گذارم پیش خاله وصیه.
– نه خواهش می‌کنم این کار را نکن. مادرم حتا بیش‌تر سر و صدا راه می‌ندازه.
فسون ابروهایش را بالا داد و پرسید: پس پول را کجا بگذارم؟
گفتم: توی مجتمع مرحمت. خیابان تسویکیه پلاک ۱۳۱. مادرم آن‌جا یک آپارتمان دارد. قبل از این که بروم آمریکا مخفی‌گاهم بود. می‌رفتم آن‌جا درس می‌خواندم و موسیقی گوش می‌دادم. جای خیلی قشنگیه و پنجره‌هاش رو به باغچه باز می‌شود. هنوز هم بین ساعت دو تا چهار می‌روم آن‌جا کارهای اداری عقب افتاده‌ام را انجام می‌دهم.
– حتما. می‌توانم پول را بیارم آن‌جا. آپارتمان شماره چنده؟
زمزمه کردم: چهار.
به سختی سه کلمه بعد را که انگار توی گلویم گیر کرده بودندبه زبان آوردم: طبقه دوم. خداحافظ.
قلبم از همه چیز بو برده بود و دیوانه‌وار می طپید. قبل از این که از مغازه بیرون بدوم قدرتم را جمع کردم و وانمود کردم که هیچ اتفاق غیر عادی نیافتاده است و آخرین نگاه را به او انداختم. توی خیابان، در گرمای خارج از فصل بعداز ظهر آوریل که انگار همه پیاده‌روهای نیسانتاسی را با رنگ زرد سحرآمیزی مشتعل کرده بود، خجالت و گناه با تصویرهای  خوش زیادی درهم آمیخت. پاهایم مسیر سایه را انتخاب کردند و من را از پیادروهایی سقف‌دار و از زیر سایه‌بان های مغازه‌ها هدایت کردند و وقتی توی ویترین مغازه‌ای پارچ آب زردی دیدم احساس کردم باید داخل بروم و آن را بخرم. برخلاف اشیا دیگری که آن‌طور بی‌دلیل می‌خریم،  هیچ کس درباره‌ی این پارچ آب که بیست سال روی میزی بوده که مادرم و پدرم و بعدها مادرم و من پشت آن  غذا می‌خورده‌ایم حرفی نزده است. هربار که دسته‌ی آن را لمس می‌کنم آن روزها را به یاد می آورم؛ وقتی که برای اولین بار بیچارگی را که قرار بود من را به خودم بیاورد احساس کردم.  مادرم در سکوت شام به من نگاه می‌کند و چشم‌هایش نیمی از غم و نیمی از سرزنش پر می‌شود.
به خانه که رسیدم مادرم را بوسیدم با این که خوش‌حال بود که من را آن موقع بعد از ظهر می‌بیند اما تعجب کرده بود. گفتم که هوس کرده‌ام پارچ آب را بخرم. بعد گفتم :می‌شود کلید آپارتمان مرحمت را به من بدهی. بعضی وقت‌ها شرکت آن قدر شلوغ می‌شود که نمی‌توانم تمرکز کنم. فکر کردم شاید توی آپارتمان راحت‌تر بتوانم کار کنم.  جوان‌تر که بودم آن جا بهتر کار می‌کردم.
مادرم گفت: فکر کنم همه جا را یک وجب خاک گرفته.
اما با این حال یک راست به اتاقش رفت تا کلید ورودی ساختمان و در آپارتمان را که با بندی قرمز به هم وصل شده بودند بیاورد.
وقتی کلید را به من می‌داد پرسید: آن گلدان کوتایا با گل‌های قرمز را یادت هست؟ هرچی می‌گردم توی خانه پیداش نمی‌کنم می‌توانی نگاه کنی ببینی بردمش آن‌جا؟ و زیاد هم کار نکن … پدرت همه عمرش را کار کرد تا بچه‌ها بتوانند از زندگی‌شان لذت ببرند. تو لیاقتش را داری که خوش باشی. سیبل را ببر بیرون و از هوای بهار لذت ببر.
بعد همان‌طور که کلید را توی دست من فشار می داد نگاه غریبی به من انداخت و گفت: ‌مراقب باش.
بچه که بودیم وقتی که می‌خواست از خطرهای نامنتظره‌ای که زندگی سر راه‌مان داشت برحضرمان دارد آن طور نگاه‌مان می‌کرد. خطرها و خیانت‌هایی بسیار جدی‌تر از مثلا این که به اندازه کافی مراقب کلیدی نباشیم.
نویسنده: اورهان پاموک
مترجم: دنا فرهنگ

برگرفته از: نیویورکر سپتامبر 2009

قصه عینکم

به قدری این حادثه زنده است که از میان تاریکی‌های حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز می‌درخشد. گوئی دو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانه‌ی اول حافظه‌ام باقی است.
تا آن روزها که کلاس هشتم بودم خیال می‌کردم عینک مثل تعلیمی و کراوات یک چیز فرنگی‌مأبی است که مردان متمدن برای قشنگی به چشم می‌گذارند. دائی جان میرزا غلامرضا ـ که خیلی به خودش ور می‌رفت و شلوار پاچه تنگ می‌پوشید و کراوات از پاریس وارد می‌کرد و در تجدد افراط داشت، به طوری که از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت ـ اولین مرد عینکی بود که دیده بودم. علاقه دائی جان به واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فکرم تقویت کرد. گفتم هست و نیست، عینک یک چیز متجددانه است که برای قشنگی به چشم می‌گذارند.
این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسه‌ای که در آن تحصیل می‌کردم بزنیم. قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش کند ـ هر وقت برای من و برادرم لباس می‌خرید ناله‌اش بلند بود.
متلکی می‌گفت که دو برادری مثل علم یزید می‌مانید. دراز دراز، می‌خواهید بروید آسمان شوربا بیاورید! در مقابل این قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمی‌دید. بی‌آنکه بدانم چشمم ضعیف و کم‌سوست. چون تابلو سیاه را نمی‌دیدم، بی‌اراده در همه کلاس‌ها به طرف نیمکت ردیف اول می‌رفتم. همه شما مدرسه رفته‌اید و می‌دانید که نیمکت اول مال بچه‌های کوتاه قدست. این دعوا در کلاس بود. همیشه با بچه‌های کوتوله دست به یقه بودم. اما چون کمی جوهر شرارت داشتم، طفلک‌ها همکلاسان کوتاه قد و همدرسان خپل از ترس کشمکش و لوطی بازی‌های خارج از کلاس تسلیم می‌شدند. اما کار بدینجا پایان نمی‌گرفت. یک روز معلم خودخواه لوسی‌ دم در مدرسه یک کشیده جانانه به گوشم نواخت که صدایش تا وسط حیاط مدرسه پیچید و به گوش بچه‌ها رسید. همین‌طور که گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمم پریده بود، آقا معلم دو سه فحش چارواداری به من داد و گفت: چشت  کوره؟ حالا دیگر پسر اتول خان رشتی شدی؟ آدمو تو کوچه می‌بینی و سلام نمی‌کنی؟!
معلوم شد دیروز آقا معلم از آن طرف کوچه رد می‌شده، من او را ندیده‌ام و سلام نکرده‌ام. ایشان هم عملم را حمل بر تکبر و گردنکشی کرده، اکنون انتقام گرفته مرا ادب کرده است.
در خانه هم بی‌دشت نبودم. غالباً پای سفره ناهار یا شام که بلند می‌شدم چشمم نمی‌دید، پایم به لیوان آب‌خوری یا بشقاب یا کوزه‌ی آب می‌خورد. یا آب می‌ریخت یا ظرف می‌شکست. آن وقت بی‌آنکه بدانند و بفهمند که من نیمه کورم و نمی‌بینم خشمگین می‌شدند. پدرم بد و بیراه می‌گفت. مادرم شماتتم می‌کرد، می‌گفت: به شتر افسارگسیخته می‌مانی. شلخته و هردم‌بیل و هپل و هپو هستی، جلو پایت را نگاه نمی‌کنی. شاید چاه جلوت بود و در آن بیفتی.
بدبختانه خودم هم نمی‌دانستم که نیمه کورم. خیال می‌کردم همه مردم همین قدر می‌بینند!
لذا فحش‌ها را قبول داشتم. در دلم خودم را سرزنش می‌کردم که با احتیاط حرکت کن! این چه وضعی است؟ دائماً یک چیزی به پایت می‌خورد و رسوائی راه می‌افتد. اتفاق‌های دیگر هم افتاد. در فوتبال ابداً و اصلاً پیشرفت نداشتم. مثل بقیه بچه‌ها پایم را بلند می‌کردم، نشانه می‌رفتم که به توپ بزنم، اما پایم به توپ نمی‌خورد، بور می‌شدم. بچه‌ها می‌خندیدند. من به رگ غیرتم برمی‌خورد. دردناک‌ترین صحنه‌ها یک شب نمایش پیش آمد.
یک کسی شبیه لوطی غلامحسین شعبده‌باز به شیراز آمده بود. گروه گروه مردان و زنان و بچه‌ها برای دیدن چشم‌بندی‌های او به نمایش می‌رفتند. سالن مدرسه شاپور محل نمایش بود. یک بلیط مجانی ناظم مدرسه به من داد. هر شاگرد اول و دومی یک بلیط مجانی داشت. من از ذوق بلیط در پوستم نمی‌گنجیدم. شب راه افتادم و رفتم. جایم آخرسالن بود. چشم را به سن دوختم، خوب باریک‌بین شدم، یارو وارد سن‌ شد، شامورتی را در آورد، بازی را شروع کرد. همه‌ی اطرافیان من مسحور بازی‌های او بودند. گاهی حیرت داشتند، گاهی می‌خندیدند و دست می‌زدند ـ اما من هر چه چشمم را تنگ‌تر می‌کردم و به خودم فشار می‌آوردم درست نمی‌دیدم. اشباحی به چشمم می‌خورد. اما تشخیص نمی‌دادم که چیست و کیست و چه می‌کند. رنجور و وامانده دنباله‌رو شده بودم. از پهلو دستیم می‌پرسیدم : چه می‌کند؟ یا جوابم نمی‌داد یا می‌گفت مگر کوری نمی‌بینی. آن شب من احساس کردم که مثل بچه‌های دیگر نیستم. اما باز نفهمیدم چه مرگی در جانم است. فقط حس کردم که نقصی دارم و از این احساس، غم و اندوه سختی وجودم را گرفت.
بدبختانه یک بار هم کسی به دردم نرسید. تمام غفلت‌هایم را که ناشی از نابینائی بود حمل بر بی‌استعدادی و مهملی و ولنگاریم می‌کردند. خودم هم با آنها شریک می‌شدم.
* * *
با آنکه چندین سال بود که شهرنشین بودیم، خانه ما شکل دهاتیش را حفظ کرده بود. همان‌طور که در بندر یک مرتبه ده دوازده نفر از صحرا می‌آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهمانی لنگر می‌انداختند و چندین روز در خانه ما می‌ماندند، در شیراز هم این کار را تکرار می‌کردند. پدرم از بام افتاده بود، ولی دست از عادتش برنمی‌داشت. با آنکه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساری رفته بود، مهمانداری ما پایان نداشت. هر بی‌صاحب مانده‌ای که از جنوب راه می‌افتاد، سری به خانه ما می‌زد. خداش بیامرزد، پدرم دریا دل بود. در لاتی کار شاهان را می‌کرد، ساعتش را می‌فروخت و مهمانش را پذیرائی می‌کرد. یکی از این مهمانان یک پیرزن کازرونی بود. کارش نوحه‌سرائی برای زنان بود. روضه می‌خواند. در عید عمر تصنیف‌های بندتنبانی می‌خواند، خیلی حراف و فضول بود. اتفاقاً شیرین زبان و نقال هم بود. ما بچه‌ها خیلی او را دوست می‌داشتیم. وقتی می‌آمد کیف ما به راه بود. شب‌ها قصه می‌گفت.
گاهی هم تصنیف می‌خواند و همه در خانه کف می‌زدند. چون با کسی رودرباسی نداشت، رک و راست هم بود و عیناً عیب دیگران را پیش چشمشان می‌گفت، ننه خیلی او را دوست می‌داشت.
اولاً هر دو کازرونی بودند و کازرونیان سخت برای هم تعصب دارند.
ثانیاً طرفدار مادرم بود و به خاطر او همیشه پدرم را با خشونت سرزنش می‌کرد که چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن دیگری گرفته است؛ خلاصه مهمان عزیزی بود. البته زادالمعاد و کتاب دعا و کتاب جودی و هر چه ازین کتب تغزیه و مرثیه بود همراه داشت. همه‌ی این کتاب‌ها را در یک بقچه می‌پیچید. یک عینک هم داشت، از آن عینک‌های بادامی شکل قدیم. البته عینک کهنه بود. به قدری کهنه بود که فرامش شکسته بود. اما پیرزن کذا به جای دسته فرام یک تکه سیم سمت راستش چسبانده بود و یک نخ قند را می‌کشید و چند دور، دور گوش چپش می‌پیچید.
من قلا کردم و روزی که پیرزن نبود رفتم سر بقچه‌اش. اولاً کتاب‌هایش را به هم ریختم. بعد برای مسخره، از روی بدجنسی و شرارت عینک موصوف را از جعبه‌اش درآوردم. آن را به چشمم گذاشتم که بروم و با این ریخت مضحک سر به سر خواهرم بگذارم و دهن‌کجی کنم.
آه هرگز فراموش نمی‌کنم!
برای من لحظه عجیب و عظیمی بود! همینکه عینک به چشم من رسید ناگهان دنیا برایم تغییر کرد. همه چیز برایم عوض شد.
یادم می‌آید که بعدازظهر یک روز پائیز بود.
آفتاب رنگ رفته و زردی طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تیر خورده تک تک می‌افتادند. من که تا آن روز از درخت‌ها جز انبوهی برگ در هم رفته چیزی نمی‌دیدم، ناگهان برگ‌ها را جدا جدا دیدم. من که دیوار مقابل اطاقمان را یک دست و صاف می‌دیدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم می‌خورد، در قرمزی آفتاب آجرها را تک تک دیدم و فاصله‌ی آنها را تشخیص دادم. نمی‌دانید چه لذتی یافتم. مثل آن بود که دنیا را به من داده‌اند.
هرگز آن دقیقه و آن لذت تکرار نشد. هیچ چیز جای آن دقایق را برای من نگرفت. آن قدر خوشحال شدم که بی‌خودی چندین بار خودم را چلاندم. ذوق‌زده بشکن می‌زدم و می‌پریدم. احساس می‌کردم که تازه متولد شده‌ام و دنیا برایم معنای جدیدی دارد. از بسکه خوشحال بودم صدا در گلویم می‌ماند.
عینک را درآوردم، دوباره دنیای تیره به چشمم آمد. اما این بار مطمئن و خوشحال بودم.
آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هیچ نگفتم. فکر کردم اگر یک کلمه بگویم عینک را از من خواهد گرفت و چند نی قلیان به سر و گردنم خواهد زد. می‌دانستم پیرزن تا چند روز دیگر به خانه‌ی ما برنمی‌گردد. قوطی حلبی عینک را در جیب گذاشتم و مست و ملنگ، سرخوش از دیدار دنیای جدید به مدرسه رفتم.
بعد از ظهر بود. کلاس ما در ارسی قشنگی جا داشت. خانه مدرسه از ساختمان‌های اعیانی قدیم بود. یک نارنجستان بود. اطاق‌های آن بیشتر آئینه‌کاری داشت. کلاس مااز بهترین اطاق‌های خانه بود. پنجره نداشت. مثل ارسی‌های قدیم درک داشت، پر از شیشه‌های رنگارنگ. آفتاب عصر به این کلاس می‌تابید. چهره معصوم همکلاسی‌ها مثل نگین‌های خوشگل و شفاف یک انگشتر پربها به این ترتیب به چشم می‌خورد.
درس ساعت اول تجزیه و ترکیب عربی بود. معلم عربی پیرمرد شوخ و نکته‌گوئی بود که نزدیک به یک قرن از عمرش می‌گذشت. همه همسالان من که در شیراز تحصیل کرده‌اند او را می‌شناسند. من که دیگر به چشمم اطمینان داشتم، برای نشستن بر نیمکت اول کوشش نکردم. رفتم و در ردیف آخر نشستم. می‌خواستم چشمم را با عینک امتحان کنم.
مدرسه ما بچه اعیان‌ها در محله‌ی لات‌ها جا داشت؛ لذا دوره‌ی متوسطه‌اش شاگرد زیادی نداشت.
مثل حاصل سن زده سال‌ به سال شاگردانش در می‌رفتند و تهیه نان سنگک را بر خواندن تاریخ و ادبیات رجحان می‌دادند. در حقیقت زندگی آنان را به ترک مدرسه وادار می‌کرد. کلاس ما شاگرد زیادی نداشت، همه شاگردان اگر حاضر بودند تا ردیف ششم کلاس می‌نشستند. در حالی که کلاس، ده ردیف نیمکت داشت و من برای امتحان چشم مسلح ردیف دهم را انتخاب کرده بودم. این کار با مختصرسابقه شرارتی که داشتم اول وقت کلاس سوءظن پیرمرد معلم را تحریک کرد. دیدم چپ چپ من به نگاه می‌کند.
پیش خودش خیال کرد چه شده که این شاگرد شیطان بر خلاف همیشه ته کلاس نشسته است. نکند کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد.
بچه‌ها هم کم و بیش تعجب کردند.
خاصه آنکه به حال من آشنا بودند. می‌دانستند که برای ردیف اول سال‌ها جنجال کرده‌ام. با اینهمه درس شروع شد. معلم عبارتی عربی را بر تخته سیاه نوشت و بعد جدولی خط‌کشی کرد. یک کلمه عربی را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن کلمه را تجزیه کرد. در چنین حالی موقع را مغتنم شمردم. دست بردم و جعبه را درآوردم.
با دقت عینک را از جعبه بیرون آوردم و آن را به چشم گذاشتم. دسته سیمی را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم.
درین حال وضع من تماشائی بود. قیافه یغورم، صورت درشتم، بینی گردن‌کش و دراز و عقابیم، هیچکدام با عینک بادامی شیشه کوچک جور نبود. تازه اینها به کنار، دسته‌های عینک، سیم و نخ قوز بالا قوز بود و هر پدر مرده مصیبت دیده‌ای را می‌خنداند، چه رسد به شاگردان مدرسه‌ای که بیخود و بی‌جهت از ترک دیوار هم خنده‌شان می‌گرفت.
خدا روز بد نیاورد. سطر اول را که معلم بزرگوار نوشت، رویش را برگرداند که کلاس را ببیند و درک شاگردان را از قیافه‌ها تشخیص دهد، ناگهان نگاهش به من افتاد.
حیرت‌زده گچ را انداخت و قریب به یک دقیقه بروبر چشم به عینک و قیافه من دوخت.
من متوجه موضوع نبودم. چنان غرق لذت بودم که سر از پا نمی‌شناختم. من که در ردیف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روی تخته را می‌خواندم، اکنون در ردیف دهم آن را مثل بلبل می‌خواندم.
مسحور کار خود بودم. ابداً توجیهی به ماجرای شروع شده نداشتم. بی‌توجهی من و اینکه با نگاه‌ها هیچ اضطرابی نشان ندادم، معلم را در ظن خود تقویت کرد. یقین شد که من بازی جدیدی درآورده‌ام که او را دست بیندازم و مسخره کنم!.
ناگهان چون پلنگی خشمناک راه افتاد. اتفاقاً این آقای معلم لهجه غلیظ شیرازی داشت و اصرار داشت که خیلی خیلی عامیانه صحبت کند. همین‌طور که پیش می‌آمد با لهجه خاصش گفت: به به! نره خر! مثل قوال‌ها صورتک زدی؟ مگه اینجا دسته هفت صندوقی آوردن؟
تا وقتی که معلم سخن نگفته بود، کلاس آرام بود و بچه‌ها به تخته سیاه چشم دوخته بودند، وقتی آقا معلم به من تعرض کرد، شاگردان کلاس رو برگردانیدند که از واقعه خبر شوند. همینکه شاگردان به عقب نگریستند و عینک مرا با توصیفی که از آن شد دیدند، یک مرتبه گوئی زلزله آمد و کوه شکست.
صدای مهیب خنده آنان کلاس و مدرسه را تکان داد. هروهر تمام شاگردان به قهقهه افتادند، این کار بیشتر معلم را عصبانی کرد. برای او توهم شد که همه بازیها را برای مسخره کردنش راه انداخته‌ام000 خنده بچه‌ها و حمله آقا معلم مرا به خود آورد. احساس کردم که خطری پیش آمده، خواستم به فوریت عینک را بردارم. تا دست به عینک بردم فریاد معلم بلند شد: دستش نزن، بگذار همین طور ترا با صورتک پیش مدیر ببرم. بچه تو باید سپوری کنی. ترا چه به مدرسه و کتاب و درس خواندن؟ برو بچه رو بام حمام قاپ بریز!
حالا کلاس سخت در خنده فرو رفته، من بدبخت هم دست و پایم را گم کرده‌ام. گنگ شده‌ام. نمی‌دانم چه بگویم. مات و مبهوت عینک کذا به چشمم است و خیره خیره معلم را نگاه می‌کنم. این بار سخت از جا در رفت و درست آمد کنار نیمکت من. یک دستش پشت کتش بود، یک دستش هم آماده کشیدن زدن. در چنین حالی خطاب کرد: «پاشو برو گمشو! یا الله! پاشو برو گمشو!» من بدبخت هم بلند شدم. عینک همان‌طور به چشمم بود و کلاس هم غرق خنده بود. کمی خودم را دزدیدم که اگر کشیده را بزند به من نخورد، یا لااقل به صورتم نخورد. فرز و چابک جلو آقا معلم در رفتم که ناگهان کشیده به صورتم خورد و سیم عینک شکست و عینک آویزان و منظره مضحک شد. همینکه خواستم عینک را جمع و جور کنم دو تا اردنگی محکم به پشتم خورد. مجال آخ گفتن نداشتم، پریدم و از کلاس بیرون جستم.
* * *
آقای مدیر و آقای ناظم و آقای معلم عربی کمیسیون کردند و بعد از چانه زدن بسیار تصمیم به اخراجم گرفتند. وقتی خواستند تصمیم را به من ابلاغ کنند، ماجرای نیمه کوری خود را برایشان گفتم. اول باور نکردند، اما آنقدر گفته‌ام صادقانه بود که در سنگ هم اثر می‌کرد.
وقتی مطمئن شدند که من نیمه کورم، از تقصیرم گذشتند و چون آقا معلم عربی نخود هر آش و متخصص هر فن بود، با همان لهجه گفت: بچه می‌خواستی زودتر بگی. جونت بالا بیاد، اول می‌گفتی. حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد، بیا شاه‌چراغ دم دکون میرسلیمون عینک‌ساز!
فردا پس از یک عمر رنج و بدبختی و پس از خفت دیروز، وقتی که مدرسه تعطیل شد،‌ رفتم در صحن شاه چراغ دم دکان میرزا سلیمان عینک‌ساز. آقای معلم عربی هم آمد، یکی یکی عینک ها را از میرزا سلیمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه کن به ساعت شاه چراغ ببین عقربه کوچک را می‌بینی یا نه؟. بنده هم یکی یکی عینک‌ها را امتحان کردم، بالاخره یک عینک به چشمم خورد و با آن عقربه کوچک را دیدم.
پانزده قران دادم و آن را از میرزا سلیمان خریدم و به چشم گذاشتم و عینکی شدم.
نویسنده: رسول پرویزی
رسول پرویزی (1356 ـ 1298): با چاپ داستان هایش در مجله «سخن» در سال 1331 نویسندگی را آغاز کرد و سپس مجموعه داستان های شلوارهای وصله‌دار (1336) و لولی سرمست (1346) را انتشار داد.
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی
از کتاب «شلوارهای وصله‌دار» – انتشارات جاودان

نظم

هنگامی که افسر جوان در راس جوخۀ اعدام قرار می‌گرفت، تنها سپیده‌دم بود- سپیده‌دم پیام‌آور مرگ- که در سکوت حیاط کوچک این زندان اسپانیایی جنبشی داشت.
تشریفات مقدماتی انجام شده بود.
افراد مقامات رسمی نیز دستۀ کوچکی تشکیل داده بودند که برای حضور در مراسم اعدام ایستاده بود.
انقلابیون از ابتدا تا انتها این امیدواری را که ستاد کل در مورد حکم اعدام تخفیفی قایل شود از دست نداده بودند… محکوم که از انقلابیون نبود و با افکار آنان مخالفت می‌کرد لیکن از مردان ملی اسپانیا به شمار می‌رفت، از چهره‌های درخشان ادبیات آن کشور بود. هزل‌نویسی استاد بود و در نظر هم‌میهنان خود مقامی والا داشت.
افسر فرماندۀ جوخۀ اعدام شخصاً او را می‌شناخت:
پیش از آنکه جنگ داخلی درگیر شود آن دو با یکدیگر دوستی داشتند. دورۀ دانشکده را در مادرید به اتفاق طی کرده بودند. برای واژگون کردن کلیسا دوشادوش یکدیگر مبارزه کرده بودند. چه بسا که جام به جام یکدیگر زده بودند. چه شب‌ها که به اتفاق یکدیگر، در می‌خانه‌ها به تفریح و خوش‌گذرانی پرداخته بودند. شب‌های بسیاری را با گفت‌و‌گو دربارۀ ماوراالطبیعه به صبح آورده بودند و حتا گاه به دنبال مباحثی با یکدیگر به نزاع و ستیزه برخاسته بودند.
اختلاف مسلک آنان نیز دوستانه بود. اما دست آخر این اختلاف نظرها سبب بدبختی و تیره‌روزی همۀ اسپانیا شد و رفیق دیرین را جلو جوخۀ اعدام قرار داد.
اما از به خاطر آوردن گذشته چه سود؟
از توجیه قضایا چه حاصل؟
هنگامی که جنگ داخی درگیر شده باشد دیگر توجیه مسایل به چه کار می‌آید؟
همۀ این مسایل در سکوت حیاط زندان، تب‌آلود و شتاب‌کار به روح افسر فرماندۀ جوخۀ اعدم هجوم آورده بود. – نه گذشته را می‌باید یکسره از لوح ضمیر شست… تنها آینده است که به حساب می‌آید.
آینده؟ – دنیایی که از بسا دوستان قدیمی تهی‌ست!
از شروع جنگ به بعد، آن روز صبح که نخستین بار بود که آن دو یار قدیمی یکدیگر را باز می‌یافتند… هیچ نگفتند. فقط هنگامی که برای ورود به حیاط زندان آماده می‌شدند به یکدیگر لبخندی زدند.
سپیده دم مغموم روز دیوار زندان شیارهای سرخ و نقره‌یی می‌افکند. از همه چیز آرامش می‌تراوید: آرامشی که نظم آن با آرامش حیاط زندان هم‌آهنگ می‌شد، نظمی با تپش‌های سکوتی که به تپش‌های قلبی ماننده بود… و در این سکوت، غریو افسر فرمانده میان دیوارهای زندان طنین افکند: «خبر…دار!»
با فرمان نخستین هر شش سرباز، تفنگ‌های خود را در کف فشردند و بر جای میخکوب ماندند.
وحدت حرکت سربازان وقفه‌یی به دنبال داشت که در طول آن می‌بایست فرمان دوم داده شود… اما در طول این وقفه اتفاقی افتاد، اتفاقی که نظم را شکست:
محکوم سرفه‌یی کرد، سینه‌یی صاف کرد. و این«قطع» تسلسل، نظم را به هم ریخت.
افسر به سوی محکوم برگشت. منتظر شد که سخنی بگوید. اما محکوم چیزی نگفت.
افسری به سوی سربازان خود برگشت و آماده شد که فرمان دوم را صدار کند. اما به ناگهان عصیانی در روح وی پدید آمد، یک بی‌حسی روحی که در مغز وی خلئی به وجود آورد. فضایی خالی.
هاج و واج، صامت و ساکت در برابر سربازان خود متوقف ماند.
چه پیش آمده است؟
این چنین صحنه‌یی در حیاط زندان چه معنی می‌دهد؟
او دیگر به واقع چیزی نمی‌دید، هیچ. جز مردی تنها که رو در روی شش مرد دیگر تنگ دیوار ایستاده بود.
و… آن مردان دیگر ناظران رسمی اجرای حکم، چه حالت ابلهانه‌یی داشتند. حال ساعتی را داشتند که به ناگهان تیک‌تاکش قطع شده باشد.
هیچ‌کس تکانی نمی‌خورد.
هیچ‌چیز مفهمومی نداشت.
چیزی غیر طبیعی بر صحنه حاکم بود.
و افسر فرمانده جوخه می‌بایست خود را از آن حال برهاند…
همۀ این‌ها رویا بود. همۀ این‌ها چیزی جز یک رویا نبود.
کورمال و کورمال در ذهن خو چیزی می‌جست.
چه مدت بدان حال مانده بود؟
چه پیش آمده بود؟
«اوه…درست… فرمان نخستین را داده بود…اما… فرمان بعدی چه بود؟»
پس از خبردار فرمان دست‌فنگ بود…
پس از دست‌فنگ، فرمان حاضر….
و سرانجام: آتش!
از همۀ این‌ها چیزی مبهم در ضمیر لایشعرش برجا مانده بود. کلماتی که می‌بایست تلفظ کند دور و محو از دسترس به نظرش می‌آمد.
در همان حال بی‌خودی فریاد نامربوطی کشید، کلمه‌یی تلفظ کرد که هیچ‌گونه مفهومی نداشت. اما از مشاهدۀ سربازان که دنبال آن غریو به حالت دست‌فنگ درآمدند سبکبار شد و احساس راحتی کرد.
نظم حرکت سربازان، در ذهن او نیز نظمی به وجود آورد.
از نو فریاد کشید و سربازان به حالت حاضرباش درآمدند.
اما در وقفه‌یی که پس از فرمان ماقبل آخر به وجود آمد آهنگ پرشتاب قدم‌هایی در حیاط زندان طنین افکند. او این صدا را می‌شناخت:
صدای پاهای «نجات» بود…
شعور و حضور ذهن خود را بازیافت و با همۀ قوا رو به جوخۀ اعدام فریاد کرد: «ایست. دست نگه دارید.»
آن شش مرد قراول رفته بودند…
آن شش مرد را نظم، مجذوب خود کرده بود…
آن شش مرد، به شنیدن فرمان ایست آتش کردند….
نویسنده: چارلی چاپلین
مترجم: احمد شاملو

از مجموعه آثار احمد شاملو – دفتر سوم – نشر نگاه
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

خوابگرد

مشکلش این بود که در هر کس جایی را می‌پسندید. خیالش از رنگ چشم‌ها و شکل و ‏حتی اندازه‌ی مژگان‌ها راحت بود. چند بار دیده بودش. سایه‌ی چشم نمی‌زد یا چیزی که به ‏انتهای مژگان‌ها انحنایی بدهد. همان‌طور بود که او هم در خواب‌هاش دیده بود، برای همین ‏لرزیده بود و جز همان بار اول به چشم‌هایش نگاه نکرد. از آن شکل بینی و آن گردی چانه ‏بسیار دیده بود. شاید هم بیشتر رنگ بشره‌ها ناامیدش می‌کرد. چشم‌ها درست، اما ‏رنگ صورت می‌بایست سبزه می‌بود. یادش بود. همین‌طورها شد که دیگر دوره افتاد، ‏البته به پای چشم. اگر گریبانی گشوده می‌ماند یا به عمد گشوده می‌شد، می‌دید و ‏می‌گذشت که می‌دانست این دو خط نازک و لرزان که در کار منحنی شدن بود نه به دو ‏گوی غلتان و تپان که به گوشت‌پاره‌ای آویخته از این سینه‌ی استخوانی می‌انجامد. وقتی ‏هم، به سرانگشت، صاحب آن دو خط نازک و لرزان چاک سینه را می‌پوشاند، گو که به ‏غریزه، دلگیر نمی‌شد؛ که حالا دیگر پوشیده و نیمه‌عریان همه‌چیز را به عریانی همو ‏می‌دید می‌دید که دیده بودش. مهمتر از همه، از آن دو لب گذشته که امید دیدنش را ‏نداشت، آن خال بود. اگر رمزی از وحدتش گفته بودند، او که حالا از کثرت به کسرات ‏رسیده بود، می‌دانست که از هر جای دیگر مهمتر است؛ مَثَل مهر نماز مؤمنانش می‌دید ‏که خاطر پریشانشان را مجموع می‌کرد، که حالا هم و هرجا موهای حلقه‌حلقه با آن دو ‏مرغوله‌ی بر بناگوش خفته و بته‌جقه‌ی انگار خیس بر پیشانی نشسته آشفته‌اش می‌کرد ‏که اگر هم به سلسله‌اش بسته بودند زنجیر می‌گسست و سر به بیابان می‌گذاشت. ‏البته می‌رفت، وقتی به این‌جاها می‌رسید: چیزی به پا می‌کرد و به چیزکی شانه‌های ‏لرزان را می‌پوشاند و سر به گریبان کرده راه می‌افتاد، از کوچه به خیابان و از پیاده‌روها به ‏هرجا که می‌کشیدش، گاهی هم البته سر برمی‌داشت که مگر در این زن ببیندش که ‏ساک خرید به دست از پیاده‌رو چهارباغ می‌آمد و کاکلی از موی خرمایی از روسری‌اش ‏بیرون زده بود یا در آن که خم شده بود تا به دستمالی بینی پسرکش را بگیرد. قید ‏انحنای میان او را هم بایست می‌زد. گاهی هم بر نیمکت میدانی می‌نشست و در ‏دفترچه‌ی بغلی طرحی می‌زد، طرح یک بینی، استخوان ترقوه‌ای که دیده بود، از دستی ‏تنها سرانگشتی را که شاید از سوز انگار نگار بسته بود. بعد هم از بس رفته بود و ‏نشسته بود، مجبور می‌شد تاکسی بگیرد، گاهی حتی نمی‌دانست کجاست. یک بار ‏حتی _ بعد فهمید _ خوش‌خوشک رسیده بود به تپه‌های هزارجریب؛ یک بار هم تا آن ‏طرف جاده‌ی خوراسگان رسیده بود.‏
سوار شده بود و تا آخر خط نشسته بود. فقط وقتی راننده گفته بود آخرش است، پیاده ‏شده بود، و بعد راه افتاده بود. فکر می‌کرد دارد به طرف جنوب می‌رود، اما وقتی قله‌ی ‏برف‌پوشیده را ندید، دانست که گم شده است. اتوبان بود و دو سویش بیابانی بود که تا ‏افق می‌رفت. راه رفته را برگشت، هیچ‌وقت برنمی‌گشت. مگر نه رسمش همین بود؟ ‏می‌دانست که همه‌چیز خراب می‌شود. برای همین هم مجبور شد تاکسی بگیرد و بگوید ‏برساندش به چهارباغ. حتی گفت که گم شده است.‏
راننده تعجب کرد، گفت: «چی؟ شما؟»‏
چطور جرئت کرد برای او بگوید، شاید هم او می‌گفت که می‌گویند در اندرون ماست، ‏آن‌هم او که به هیچ‌کس نگفته بود. راننده کامله‌مردی بود با شارب آویخته بر لبها. پرسید: ‏‏«نفهمیدم، مطمئنید که به خواب بوده؟»‏
گفت: «بله، من تنها زندگی می‌کنم.»‏
و گفت که در طبقه‌ی کدام‌یک از این ساختمانهای بلند نوساز زندگی می‌کند. می‌دانست. ‏گفت، می‌رساندش.‏
گاهی هم زیرچشمی نگاهش می‌کرد. بعد تا فکر نکند که مست است یا دود و دمی در ‏کار است، طرح‌های آن روز را نشانش داد. ده بیست تا فقط طرح بینی بود، دو تایی هم ‏گوش که یکی فقط گوشواره داشت و فقط یک ساق پا. این یکی را توی اتوبوس کشیده ‏بود. از زن روپوش و روسری به‌تن فقط ساق پایش پیدا بود. راننده زد توی دنده‌ی معکوس و ‏ایستاد. گفت: «ببینم.»‏
بد نشده بود. یاد آن صوفی افتاد که واقعه‌اش دیدن ساق پایی چنان زیبا بود. برای راننده ‏هم تعریف کرد. راننده شاید خوشش نیامد که ماشین را روشن کرد و راه افتاد. تند ‏می‌رفت. مسافر دیگری هم سوار نکرد. گفت: «شاید خیلی محرومیت کشیده بوده، و ‏گرنه برای دیدن ساق پای نامحرم آدم با گزن‌هاش نمی‌زند تخم چشم خودش را درآورد.»‏
گفت: «بعدها از اولیاء شد، از مقربان خدا.»‏
‏«بشود. پس من روزی هزار بار باید با آن پیچ‌گوشتی بزنم توی هر دو تخم چشمم.»‏
از زبانش گذشت: «کاش من جای شما بودم.»‏
‏«چه حسنی دارد؟»‏
نگفت. گاهی از آینه می‌بینند و گاهی به گوشه‌ی چشم. مجبور هم نیستند این‌همه راه ‏بروند، و گاهی حتی آن‌قدر بایستند تا طرف از دکان کاموافروشی درآید.‏
راننده به دسته‌ی طرح‌هایش اشاره کرد: «حالا این‌ها را چه‌کار می‌کنی؟»‏
‏«خوبهاش را نگاه می‌دارم و بقیه را می‌ریزم دور.»‏
‏«خوب که چی؟»‏
‏«بالاخره پیداش می‌کنم.»‏
بدجوری نگاهش کرد. مهم نبود. دیگر نمی‌دیدش. جلو ساختمان پول خوبی بهش داد. ‏گفت: «باور کن ماخلق‌الله من عیبی نکرده. نقاش‌ها همه این‌طورند.»‏
راننده خندید: «ای بابا، می‌دانم.»‏
بعد که می‌خواست راه بیفتد گفت: «به دل نگیر.»‏
اشکال که داشت، ولی بالاخره راهش همین بود، مگر تا خضر بیاید چهل روز صبح زود ‏نباید جلو خانه را آب و جارو کرد؟ در اتاقش را که باز کرد اول بوی غذایی را شنید که صبح ‏بار گذاشته بود. یک ساعتی از ظهر گذشته بود اما رفت به آتلیه‌اش، یعنی همان که ‏اتاق پذیرایی به حساب می‌آمد، اگر او نبود. کسی اگر می‌آمد توی همین نشیمن ازش ‏پذیرایی می‌کرد. در آتلیه را همیشه می‌بست. آن ‌طرف صندلی چرخان بوم سفید بزرگ ‏اصلی بود، پشت به پنجره، بر سه‌پایه‌ای که به سقف می‌رسید. نردبانی هم کنارش بود. ‏بقیه‌ی تابلوهایش را جمع کرده بود و بر هم این طرف و آن طرف گذاشته بود و دیگر هر ‏گوشه‌ای بومهای کوچک بود بر سه‌پایه‌ای معمولی و با طرح‌های معمولی. دورتادور بر ‏ماهوت سبز و گاه صورتی قاب کرده همین طرح‌ها را سنجاق زده بود، از بالا به پایین، ‏یعنی مثلا گوشی اگر کشیده بود، آن‌جا می‌گذاشت که باید، دقت داشت که دیگر خودش ‏آشفته‌ترش نکند، البته گاهی جای اجزاء را عوض می‌کرد و بعد می‌رفت بر صندلی ‏چرخانش می‌نشست و نگاهشان می‌کرد، گاهی حتی چشم‌بسته به سه سو ‏می‌چرخید و می‌چرخید. نه، نبود، و سوت بلند زودپز هم دیگر نمی‌گذاشت.‏
البته مدل زنده هم داشت، اما کمتر به آتلیه می‌بردشان. به یکی‌شان گفته بود: «زاویه‌ی ‏من آن‌جاست.»‏
نفهمیده بود. تازه بدیش این بود که با این‌ها همه‌شان یک‌راست می‌رفت سراغ همآن‌جا ‏که بایست می‌رفت. دستی بر لب و یا چانه، بوسه‌ای بر شانه یا گردن، فقط چند بار گوی ‏پستان را _ اگر گوی بود _ به نوازشی تقدیس کردن و بعد همان کاری را می‌کرد که ‏نمی‌بایست، فقط هم به این دلیل که تازه بعد می‌توانست مثلا گونه‌اش را ببیند یا از پره‌ی ‏بینی‌اش اگر خوابش برده بود طرحی بزند. بعد هم دیگر نمی‌آمدند، هیچ‌کدام. به بهانه‌ی ‏دیدن تابلوهاش می‌آوردشان. می‌شناختندش. سال‌ها پیش نمایش‌گاه‌هایی در مرکز و ‏حتی همین‌جا گذاشته بود و حالا چندسال بود که هیچ‌کس حتی یک تابلو از او ندیده بود. ‏اما وقتی می‌دیدندش که مدام طرح می‌زند فکر می‌کردند که دارد کار می‌کند. گاهی به ‏شوخی و یا حتی به زور می‌خواستند به زاویه‌اش بروند که نمی‌گذاشت. کتاب‌هاش را هم ‏گذاشته بود توی اتاقک پارکینگ. هر خانوار یکی داشت. به آن‌جا هم می‌بردشان. حالا دیگر ‏نه. از وقتی از زن و بچه‌هاش جدا شد دیگر دل و دماغ کتاب خواندن نداشت، چه برسد به ‏این‌که بخواهد با کسی حرف‌شان را بزند. اصلاً عزتش سر همین کتاب‌ها باش لج افتاد، از ‏بس مهمان دعوت می‌کرد و میان آنها بالاخره یکی پیدا می‌شد که برود سر قفسه‌ها که ‏از ناچاری توی میهمانخانه هم بودند و حتی توی راهرو. همین شد. آن‌جا زاویه‌اش زیرزمین ‏بود. عزت می‌گفت: «پس بفرمایید خانه دربست در اختیار آقاست؟»‏
بعد بی‌خوابی‌هاش شروع شد. نصف‌شب راه می‌افتاد، و با یک پتو می‌رفت توی همان ‏زیرزمین دراز می‌کشید. گاهی حتی توی سرسرا سر بر متکا یا حتی دست گذاشته ‏خوابش می‌برد. اولش بهانه خواندن کتابی بود، یا تجدید خاطره یا تذکر وصفی از زنی. بعد ‏هم خوابش می‌برد. زنش به مهمان‌ها می‌گفت: «ترا به خدا ببینید، نصف‌شب می‌رود چه ‏چیزهایی را می‌خواند.»‏
و بعد می‌خواند، همانی را که کاغذ برش گذاشته بود و علامت هم زده بود: «و زلیخا زن ‏فوطیفرع بود که عزیز مصر بود که در همه‌ی مصر به جمال وی نبود و هنوز بکر بود، از ‏فربهی و لطافت بدان جایگاه بود که بدشواری بر پای خاستی و بدشخواری رفتی.»‏
غلط هم می‌خواند. می‌گفت: «ترا به خدا ببینید سلیقه را.»‏
خودش حمام سونا می‌رفت، هفته‌ای دوبار، دوشنبه و چهارشنبه. باسنش را هم ماساژ ‏برقی می‌داد. شاید می‌خواست هنوز هم همان‌طوری باشد که روزی تحسین کرده بود و ‏حتی کشیده بود. گاهی حتی گریه می‌کرد که تو دیگر دوستم نداری.‏
مقصودش همان‌طور بود که وقتی مدلش می‌شد و ساعت‌ها بی‌حرکت می‌نشست، ‏بالاخره هم یک روز دیگر تمام شد. صاف و ساده راهش نداد.گفت: «حالا که دوست داری، ‏چرا نمی‌روی تنها زندگی کنی؟»‏
آخرین نمایشگاهش را برای تدارک پول رهن همین خانه گذاشت. یک چیزی هم ماند. ‏همه‌اش گل و گیاه و پرنده بود. چند تک‌چهره هم داشت، نیم‌رخ زنی که دیگر عزت نبود، ‏فقط رنگ سبز به‌کار برده بود و یک نیمتنه هم بود، سه‌رخ، انگار که از مس ریخته باشند. ‏خانه را که در این ساختمان‌ها گرفت چیزی هم برای خورد و خوراک این سال‌هاش ماند. ‏عزت بچه‌ها را هم شیر کرده بود، بیشتر خسرو را. حتی حاضر نشد در را به رویش باز ‏کند. گفت پس اقلاً رنگ‌هام را بدهید.‏
خسرو در را باز کرد و کارتن را گذاشت کنار پاشنه‌ی در.‏
صورت پری را از شکاف میان دو پرده دید: با بینی پخ‌شده بر شیشه و موی کوتاه‌شده‌اش ‏نگاهش می‌کرد. از همان شب هم شروع شد. البته سابقه داشت، مگر همان ‏شب‌گردیهاش توی خانه‌ی خودشان نبود؟ عزت می‌گفت: «چرا شب‌ها مثل ارواح توی این ‏خانه می‌گردی؟»‏
بی‌خوابی نبود. گاهی حتی خودش هم نمی‌دانست که چرا توی آشپزخانه، سر بر میز ‏نهاده، خوابش برده است. یک بار حتی صبح توی مهتابی با یک پتو پیداش کرده بودند. ‏حالا دیگر می‌دانست چه‌کار کند. طرح‌هایش را که به ماهوت‌های دورتادور چسباند، چیزی ‏توی آشپزخانه خورد، تلفن را کشید، رفت رخت‌خوابش را درست رو به بوم پهن کرد. ‏نورافکن‌های رو به ماهوت‌های سبز و صورتی را خاموش کرد، جز یکی که بوم بزرگ را ‏روشن می‌کرد. دست‌بند و زنجیر و دو قفلش را برداشت و به زاویه‌اش رفت. دو تا والیوم ‏پنج خورد، سیگاری هم کشید. و بعد شروع کرد به کشیدن. همیشه اول چند گل و برگ ‏می‌کشید، و یک منظره که در خواب هم ندیده بود. همان جویبار و یک درخت توت و بعد ‏هم نیزار دو سو که انگار جهت حرکت آب را از انحنای نی‌ها می‌شد فهمید و بالاخره ‏می‌رسید به آنچه دست می‌خواست، یا آنکه می‌گویند در اندرون دل خسته‌ای چون او ‏بود: سردر قلعه‌ای و تنه و بعد چتر توتی کهن. تابلو معروف کوزه‌ی دیو را همین‌طورها ‏کشیده بود. دیو از کوزه دارد تنوره می‌کشد، سر و سینه‌اش بیرون آمده است، و نه ‏ماهیگیر که او می‌خواهد با فشار دست برش گرداند آن تو.‏
بعد هم اول سر زنجیر را به میله‌ی شوفاژ و یکی را هم به میز ناهارخوری این طرف قفل ‏کرد و حلقه‌های دست‌بند را به دست کرد و هر دو کلید را جایی پرت کرد. گرچه هنوز پس ‏از یک سال و اندی عادت نکرده بود، اما بالاخره خوابش می‌برد. راستش بیشتر به گذر ‏آرام آن آب قنات فکر می‌کرد که می‌آمد و می‌آمد و دست و سینه‌اش را می‌شست و ‏می‌رفت و خواب انگار از اعماق و با بوی خاک نم‌زده‌ی رس می‌آمد و بعد دیگر تمام بود. ‏صبح گرگ و میش بیدار می‌شد، همان‌قدر روشن که سفیدی سربی‌رنگ دو طرف بوم را ‏هم می‌دید. همیشه هم تا هر دو کلید را پیدا کند به زحمت می‌افتاد. گاهی حتی مجبور ‏می‌شد با خط‌کش یا چوب قاب یک تابلو کلیدی را جلو بکشد. تلفن را سر صبحانه وصل ‏می‌کرد. اولین زنگ را هم عزت می‌زد. «هستی؟»‏
‏«آره جانم.»‏
‏«دیشب خوب خوابیدی؟»‏
‏«بد نبود.»‏
‏«می‌خواهی چه‌کار کنی؟»‏
مقصودش طلاق بود. خسرو نگذاشت. گفت: «مگر جدا نشدید؟»‏
گفت: «می‌خواهم بروم مسافرت.»‏
‏«کجا؟»‏
‏«هنوز نمی‌دانم.»‏
‏«می‌خواهی بیایم چمدانت را ببندم. می‌دانی که ما هنوز دوستت داریم.»‏
‏«نه، متشکرم. خودم هم می‌توانم.»‏
از اداره‌اش هم زنگ می‌زد، عصر هم. خودش سپرده بود به همه و بیشتر به این‌ها که ‏می‌آمدند تا مدل بشوند که هیچ‌وقت جواب تلفن را ندهند. عزت گفته بود: «چی شده که ‏زرنگ شده‌ای؟»‏
‏«چطور؟»‏
‏«این‌جا که بودی ما همه‌اش بایست تلفن را برمی‌داشتیم تا کسی مزاحم آقا نشود؟»‏
‏«تنها هستم.»‏
عزت «دروغگو» را با کوبیدن گوشی بر تلفن موکد می‌کرد. باز زنگ زد. این بار خودش ‏گفت: «می‌بخشی عزیزم، می‌دانی که دوستت دارم.» راستش تنها بود، اما اگر این ‏تکه‌پاره‌ها را به حساب نمی‌آورد که در مجموع حتی همو نبودند که دیده بود، شاید به ‏خواب. همه‌اش زیادی یا کم داشتند. یکی از پستان‌های یکی‌شان نوک نداشت. عزت ‏اشتباهش این بود که می‌خواست همان‌طور بماند که بود، در آن‌همه نیم‌رخ که از او زده ‏بود و آن یکی دو برهنه که پیش خودش بود. شکم‌بند می‌بست و هر روز هم پیش یک ‏دکتر پوست بود. نه، دیگر ترک خورده بود و همان گویی نبود که افلاطون می‌گفت کامل ‏است و می‌غلتد و می‌آید و بعد دونیمه می‌شود و هر نیمه نیمه‌ی دیگرش را می‌جوید و ‏اگر روزی فکر کرده بود که نیمه‌اش عزت است، حالا دیگر عزت رفته بود خیلی دور از او. ‏خودش چی؟ هزار پاره شده بود، هزار تکه‌گوشت و هر تکه‌ای به دست یکی مانده بود، ‏مثل تابلوهاش. اول هم عزت شروع کرد، شاید برای برانگیختن حسادتش از همکارش ‏می‌گفت یاستاره‌ی سینمایی، وقت و بی‌وقت، انگار که برنامه‌ریزی کرده بود _ حالا ‏می‌فهمید_ حتی سعی کرد یک بار بکشاندش به خانه‌ی همکاری که مثلا روابط خانوادگی ‏هم پیدا کنند؛ تا مگر به ضرب چشم شهلای همکار مردش دو نیمه بغلتند به طرف هم و ‏بعد باز یکی بشوند، کره‌ای یگانه و کامل. دیگر هر حرکت، هر حرف و حتی اشاره معنی ‏دوگانه‌ای داشت. برای همین هم او راه افتاد، توی خواب حتی. یک بار حتی توی جاده‌ی ‏یزد پیداش کرده بودند. خواب بوده و پشت فرمان. نفهمیده بود کی و چرا به این‌جا آمده ‏است. خاک‌آلوده هم بود، سر تا پا، و آن‌جا کنار جاده دهانه‌ی یک قنات بود. عزت جای تنش ‏را بر پشته‌ی قنات پیدا کرد. پلیس راه خبرش کرده بود. شنید انگار که شاید سکته کرده و ‏مثلا گذرانده و حالا خواب است، اما خودش می‌دانست که وقتی فهمیده که حالا توی ‏بیابانی است که نمی‌شناسد، دو قرص و شاید سه تا پنج‌میلی خورد و خوابید، سر بر ‏فرمان. عزت می‌گفت: «آخر چرا رفته بودی دم چاه؟»‏
خسرو گفت: «بابا حتماً از قبل نقشه کشیده بوده، اگرنه چرا دو تا پتو برداشته؟»‏
بعد هم پتوها را نشانش داد و خندید.‏
برگشت، عزت رانندگی می‌کرد، می‌گفت: «ماتم که چطور توانسته‌ای توی خواب این‌همه ‏راه را رانندگی کنی؟»‏
سر بر داشبورد ماشین گذاشت و منتظر ماند. همیشه ترکیب‌بند هر تلفنش یا دعوایش ‏این بود: «من باور کن دوستت دارم.»‏
وقتی توی جاده‌ی شیراز تصادف کرد، دیگر ماشین را بهش ندادند. دست خسرو بود. ‏تصدیق هم داشت. عزت گفت: «تو فقط تلفن کن، من یا خسرو می‌آییم می‌بریمت، هر ‏جا بخواهی.»‏
اگر هم خانه نبود، ردش را پیدا می‌کرد. به این دوست و آن دوست تلفن می‌زد، گاهی ‏هم می‌آمد که ببیند مبادا باز تلفن را کشیده باشد، همان‌طور بلندبالا و حتماً شکم‌بند ‏بسته، کیف سیاه بر شانه، روپوشی آخرین مدل بر تن. می‌گفت: «نگران شدم.»‏
نمی‌آمد تو. می‌فهمید که دارد بو می‌کشد، اگرکسی آمده بود، آن‌هم توی این راهروهای ‏طولانی و این درهای همیشه‌بسته رو به هرجا، حتماً عطری مانده بود. برای همین به ‏دختری که مدام تلفن می‌زذ تا نقاشی‌هایش را بیاورد که استاد ببیند گفته بود فقط به یک ‏شرط می‌توانی بیایی که هیچ عطری نزنی.‏
پیشنهاد دست‌بند و زنجیر را او کرد. تابلوهاش را حتی باز نکرد، فقط از خودش گفت. ‏روان‌پزشکی می‌خواند و توی تیمارستان کار می‌کرد. ‏
گفت: «حتماً شب‌ها توی خواب راه می‌روید؟»‏
فقط گفت: «شاید.»‏
چطور می‌توانست بگوید، آن‌هم برای او که آن‌همه لاغر بود با آن دو پستان کوچک انگار دو ‏لیموی کوچک با آن شکم آن‌همه صاف. یک دستش را به پایه‌ی شوفاژ بست و یکی را هم ‏به پایه‌ی میز، بعد هم کلید قفل‌ها و دست‌بند را انداخت جایی. گفت: «حالا دیگر ‏نمی‌توانی برداری.» همان‌طور خفته بر قالی نگاهش می‌کرد و وقتی پشت به بوم سفید ‏ایستاد و گفت: «چرا مرا نمی‌کشی؟»‏
گفت: «شوخی نکن.»‏
‏«چرا، مگر من چه عیبی دارم؟»‏
گریه هم کرد، وقتی بر دو پا نشست سر خم‌کرده بر دو کاسه‌ی زانو انگار که اندوه ون‌گوگ ‏باشد، اما از روبه‌رو. هیچ توضیحی فایده نداشت. عزت می‌گفت: «نکند می‌ترسی آخرش ‏باشد و بعد فردا دیگر نتوانی دلگی بکنی.» یعنی که مثلا داشت می‌مرد. همان‌شب چند ‏بار زنگ زد. چقدر التماس کرد تا دختر گوشی را برندارد. حالا دیگر شوخی‌اش گرفته بود، ‏قلقلکش می‌داد و می‌خواست باز هم. بالاخره خودش را کشاند تا کنار تلفن. ‏نمی‌گذاشت. روی سینه‌اش آن‌همه موی سفید داشت و نمی‌دانست. وقتی باز تلفن ‏زنگ زد برداشت. معلوم بود که عزت است:‏
‏«کجا بودی؟»‏
‏«دستشویی.»‏
«من خیلی زنگ زدم، دوباره داری هله و هوله می‌خوری؟»‏
‏«نه، حالم خوب است.»‏
‏«دله شده‌ای عزیزم، دله. گوشی را بده دست او.»‏
این دیگر شیوه‌ی قدیمی‌اش بود. پرسید: «خسرو چطور است؟»‏
‏«عاشق شده. حتماً به تو رفته.»‏
دختر باز داشت قلقلکش می‌داد. با سر و دست التماسش کرد و بعد منتظر ماند تا باز ‏بشنود: «می‌دانی که دوستت داریم، یعنی من دوستت دارم. خسرو که نمی‌خواهد سر ‏به تنت باشد.»‏
این جمله‌ی آخر دیگر تازگی داشت.‏
شاید اگر از نفرت خسرو نگفته بود آن‌طور نمی‌کرد. به دختر گفت: «نه، جانم. تو مثل ‏شاهدهایی، پسربچه‌های نوخط، با این کمرت و این سرین که فقط توی دو مشت جا ‏می‌گیرد، زن مجلس و محفلی، دست بالاش یک ساقی کمرباریک. آمدیم و زد و آبستن ‏شدی، می‌خواهی بچه را کجات جا بدهی؟»‏
حسابی عصبی شد، داد می‌زد، نزدیک بود بوم بزرگ را بیندازد روی او. بالاخره هم با ‏خط‌کش چوبی کلید را کشید جلو. ناچار شد فرود بیاید. گفت: «شاید هم بعد از یک ماه ‏که خانه‌ی شوهرت نان و سیب‌زمینی و پلو به چنگ و چنگال خوردی عوض بشوی.»‏
یعنی بعدها که مثلا دو سه شکم زایید. دختر داد می‌زد: «پس تو زنی می‌خواهی با ‏سینه‌های مَشکی که ران‌هاش این‌هوا باشد.»‏
خنده‌دار بود، تصور آن دو ران انگار خیزران که قرار بود بعدها این‌همه جا باز کند. عزت هر ‏هفته می‌رفت ماساژ می‌داد و بیشتر می‌خواست کفل‌هاش پی نیاورند. نیاورده بودند. ‏فقط از پوست چروک‌خورده‌ی شکمش می‌شد فهمید که زاییده است. فردا پیاده و سواره ‏تا میدان کهنه رفت. طرحی نزد. همآن‌جا چیزی خورد. پیاده و سواره تا پل آمد و به پارک ‏آن‌طرف رفت. چطور نفهمیده بود که پاییز رسیده است. فقط دو طرح زد، آن‌هم روی دو ‏کاغذ به اندازه‌ی کف دست. و بعد روی نیمکت، سر بر پشتی نهاده، خوابش برد. عزت ‏می‌گفت: «هر وقت چلچلی‌ات گذشت، قدمت روی چشم.»‏
مگر چقدر خوابیده بود که پارک این‌همه خلوت بود. مفصل زانوی چپش درد می‌کرد. با ‏کسی قرار نداشت. وقتی هم رسید تلفن را کشید. بایست کاری می‌کرد. آن بار توی ‏ماشین شاید سکته بوده. وقتی زنگ در را زدند فهمید که دخترک طرح‌ها یا شاید ‏نقاشی‌هایش را نبرده است. حتماً زن چاق سرایدار گفته که هستند. کاش فقط عزت ‏نباشد. چطور وقت پیدا می‌کند؟ پری بود. با روپوش و مقنعه وکیف مدرسه. یک‌راست به ‏آتلیه‌اش رفت، گفت: «بابا تو که هنوز یک خط هم نکشیده‌ای؟»‏
مقنعه و روپوشش را که کند گفت: «می‌خواهی من مدلت بشوم؟»‏
نگاهش نکرد، حتماً با همان پستان انگار دو لیمو بود. دستی تکان داد، گفت: «خجالت ‏بکش!»‏
‏«ببینم بابا، مگر مدل‌های تو همه باید حتماً لخت باشند؟»‏
گفت: «تو دیگر شروع نکن.»‏
اصلاً نیامده بود که شروع کند. با هم چیزی گرم کردند و دوتایی توی آشپزخانه روبه‌روی ‏هم نشستند و خوردند. پرسید: «مادرت می‌داند؟»‏
‏«گفتم می‌روم خانه‌ی یکی از دوست‌هایم.»‏
‏«پس تو هم راهش را یاد گرفته‌ای؟»‏
با آن دو چشم سیاه براق نگاهش کرد. این چال روی چانه به کی رفته بود؟
‏«من نمی‌خواهم مثل تو بشوم.»‏
‏«چی؟»‏
سر به زیر انداخت: «تو خیلی بدبختی!»‏
با همان لحنی می‌گفت که عزت دوستت دارم‌هاش را می‌گفت. بعد از دبیرستانش حرف ‏زدند، اعتراف نکرد که کسی را پیدا کرده. گفت: «من می‌خواهم فقط یکی را دوست ‏داشته باشم، تا آخر برای یکی فقط…»‏
حتماً عزت توی غرغرهایش گفته بوده که چه پدر دله‌ای داشته‌اند. از همان ماه اول ازدواج ‏شروع شد. ایام عید رفته بودند کاشان و او یک‌دفعه آن دو چشم را دید، در فاصله‌ی یک بار ‏بسته و باز کردن چادر که مثلا به جای این چشم آن یکی را به دیده‌بانی بنشاند. دیگر ‏فهمید. وقتی به هتل برگشت آن روی عزت را دید. طرح‌ها را هم که نشانش داد باور نکرد ‏که برای طرح زدن بوده است. پاره‌شان کرد و تا صبح لباس‌پوشیده پشت به او خوابید و ‏خودش وقتی بلند شد دید توی پاگرد زیر یک پتو خوابیده است. زن نظافتچی بیدارش کرد. ‏اگار عادت داشت، گفت: «تا در را باز نبسته، بروید تو.»‏
در واقعا باز بود. اما عزت همان‌طور پشت به جای او خوابیده بود. چه پیش آمد که ‏بعدازظهر مهربان شد، حتی سعی کرد تکه‌پاره‌های طرح‌ها را بچسباند، نشد. با دندان ‏پاره کرده بود و یکی دو تا را حتی جویده بود. برای همین مجبورش کرد باز سری به بازار ‏بزنند. این‌ها را به پری نگفت، فقط توضیح داد که شکاف میان آن دو از کجا شروع شده ‏است، بعد هم گفت: «مادرت فکر می‌کرد با تحریک حسادت من می‌تواند نگهم دارد.»‏
نمی‌فهمید، مثلا اگر گوینده‌ای حتی سر و شکلی داشت سوت می‌کشید و می‌رفت جلو ‏تلویزیون میخ می‌شد. جوان‌های بلندقامت چهارشانه را می‌پسندید. می‌گفت: «اگر من ‏می‌توانستم بکشم.»‏
پری نیامده بود این‌ها را بگوید یا چیزی بشنود. حتی وقتی پرسید: «بابا، هنوز شبها توی ‏خواب راه می‌روی؟» مقصودی نداشت. از عزت هم گفت که اخیرا به در چشمی گذاشته ‏است و یک چفت و کلون اضافی. می‌خندید: «از ترس توست، بابا.» بالاخره گفت. پول ‏می‌خواست، نگفت برای چی. او هم نپرسید. قول داد و برای همین از فردا افتاد دنبال ‏پیدا کردن جایی برای نمایشگاه. به همه‌ی گالری‌دارهای تهران تلفن کرد، می‌دانست که ‏آخری است. همین‌ها هم برایش مانده بود که داشت، جز چند چهره‌ای که از عزت زده ‏بود و بهش نمی‌داد. خوب، حالا فقط می‌توانست گل و گیاه‌هاش، پنجره‌های بسته و باز با ‏آن شاخه‌ی شکسته‌ی شکوفه‌داده را به نمایش بگذارد. دیوش خوب فروش رفت. تلفنی ‏بهش گفتند. خودش فقط برای شب اول رفت، خسرو بردش. نیم‌ساعت بیشتر نماند. ‏می‌ترسید که باز با آن یکی روبه‌رو شود، اسمش چی بود؟ پستان چپش نوک نداشت و ‏حالا شوهر و دو بچه داشت، یکی هفت و یکی سه‌ساله. اول، همیشه شب افتتاح ‏می‌آمد. نه‌انگار که می‌شناختش. دیگر طرحی ازش نداشت. سه‌رخ مسی رنگ را از روی ‏او ساخته بود. خسرو را مجبور کرد همان شبانه برش گرداند. ساعت یازده و نیم بود. ‏قرص‌هاش را خورد و دست‌بندهایش را زد و دو کلید را جایی پرت کرد و خوابید، رو به بوم ‏سفید. زاویه‌اش خالی بود. البته آن‌همه سیاه‌قلم‌های روی ماهوت‌ها و بر کاغذهای ‏خشتی کوچک برایش مانده بود. تلفن را هم کشید. وقتی بلند شد، هرچه گشت ‏کلیدهاش را پیدا نکرد. کجا گذاشته بودشان؟ یادش بود که با لباس خواب خوابیده بود، اما ‏حالا اور تنش بود. کلیدها توی جیب اورش بود. یک کلید دیگر رویش بود. حتماً جایی رفته ‏بود. کتابها را که توی آشپزخانه دسته‌کرده بر میز دید فهمید. دیگر منتظر آسانسور نشد. ‏در انباری اختصاصی‌اش قفل بود، اما چراغش روشن بود. وقتی در را باز کرد کاغذهای ‏نم‌کشیده به یاد چیزی‌اش انداخت که نمی‌دانست چیست. سه‌کنج بالا چه تارعنکبوتی ‏بسته بود. روی میز کوچکش هم یک دسته کتاب بود. گردشان گرفته شده بود. قفسه‌ها ‏تارعنکبوت نداشت، رد دستمالی جلو کتابها خط انداخته بود. کی این کارها را کرده بود یا ‏اصلاً کی کرده بود؟ دسته‌ی کارد را که دید، تیره‌ی پشتش همان‌طور عرق کرد که اغلب ‏شنیده بود. می‌شناختش. لای دیوان منوچهری بود. چیزی مثل لکه‌ی خون خشک‌شده بر ‏تیغه‌اش بود.‏
دیوان را هم برداشت. چطور توانسته بود کلیدهای دست‌بند و زنجیرش را توی آن تاریکی ‏پیدا کند، و این یکی کلید را از کجا پیدا کرده بود؟ در که باز شد باز زن سرایدار را دید، جارو ‏به دست. تمام چارچوب هم انگار کمش بود. دهانش کجای صورتش بود که حالا به خنده ‏باز شده بود؟ آن‌هم با جای خالی این دو دندان پیشین که این را هم دیده بود. غبغب ‏فرخ‌لقا همین‌طورها بوده که امیر ارسلان می‌توانسته به مشت بگیرد؟ نکند این لب‌های ‏زنگیانه را مزیده باشد؟ زن گفت: «چرا ایستاده‌اید، زود باشید و بیایید بیرون.»‏
چوبی به دنبالش می‌کشید که بر سرش کهنه‌ای زده بود. اگر می‌خواست طرحی از او ‏بزند اولش همه‌اش بایست دایره می‌زد: یک دایره برای صورت و بعد نیم‌دایره‌ای به ‏شعاعی دوبرابر صورت، اما شکم بیضی‌شکل بود. دیگر نگاه نکرد. کارد را لای دیوان ‏گذاشت. سر به زیر افکنده تقریبا بیرون دوید. می‌دانست که بایست بکشد، راهش همین ‏بود. بایست به اختیار دست می‌گذاشت که دیگر آزموده بود. به قصد نیم‌دایره زدن هم ‏مداد طرح بر کاغذ گذاشت. نمی‌خواست اما در می‌آمد، انگار که دیده بود، حتی دست ‏کشیده بود. به حمام رفت و وقتی برگشت دیگر می‌دانست که کجاست و یا حداقل پا بر ‏کدام پله بایست می‌گذاشت تا فرو رود یا برآید. با این‌همه بایست مطمئن می‌شد. تلفن ‏را وصل کرد. دفترچه‌ی تلفن را جلوش گذاشت. به قول معروف، اول ساقی، بعد باقی، که ‏تلفن زنگ زد. عزت بود: «کجا بودی؟»‏
‏«اول تو بگو.»‏
‏«شوخی نکن، گفتم کجا بودی؟ من هیچ، جدا شده‌ایم، اما خوب، قیم بچه‌هات که ‏هستم.»‏
‏«نمرده؟»‏
‏«گفتم شوخی نکن!»‏
‏«من دیشب نیامده بودم آن‌جا؟ می‌دانم، در را از تو کلون می‌کنی، اما خوب، ممکن است ‏یادت رفته باشد.»‏
‏«ممکن نیست. در ثانی، من خوابم سبک است.»‏
و بعد خیلی جدی گفت: «من دیشب این‌جا توی اتاقم نبوده‌ام، کجا بوده‌ام، نمی‌دانم.»‏
‏«خوب، جایی نرو. من همین حالا به دکتر اردلان تلفن می‌کنم.»‏
‏«نه، خواهش می‌کنم. من حالا خوبم. فقط خواستم مطمئن بشوم که آن‌جا نیامده باشم و ‏تو هم سالمی.»‏
‏«پس چرا خودت تلفن نکردی؟»‏
‏«تو که مجال نمی‌دهی.»‏
قهقهه زد: «آخر من که می‌دانی خیلی دوستت دارم. ازصبح تا حالا باور کن ده بار ‏شماره‌ات را گرفته‌ام.»‏
بعد نوبت ساقی شد. با چشم‌بند می‌خوابید، می‌دانست. می‌گفت: «واقعا که… ‏نمی‌دانم چطور رویت می‌شود تلفن کنی؟»‏
‏«رو شدن ندارد، خواستم بپرسم دیشب خرسی کفتاری به سراغت نیامده یا حداقل ‏کسی به درت پنجه نکشیده؟»‏
‏«کلید من را که داری.»‏
‏«برای همین هم می‌پرسم.»‏
‏«نه.»‏
بعد هم ساقی پرسید: «می‌خواهی بیایم سراغت؟»‏
‏«نه، طوری نشده.»‏
ساقی گفت: «ببین پسرم، تو باید بیایی بخوابی، یک ماه استراحت کنی. می‌خواهی با ‏دکتر صفا حرفش را بزنم؟»‏
‏«خرگوش تازه؟»‏
باز هم گفت و شنید. نمی‌خواست برنجاندش. باز هم تلفن کرد. به ترتیب الفبا، اگر ‏شماره‌شان را داشت، هر بار هم به همان عضوی که می‌پسندید فکر می‌کرد، همان‌قدر ‏هم حرف می‌زد که می‌فهمید دیشب اتفاقی نیفتاده است. پری‌اش خودش تلفن کرد. ‏گفت: «بابا چی شده؟»‏
‏«هیچی پدر. یک کاری بکن آن قیم محترمت این‌جا پیداش نشود، اگر نه از همین پنجره ‏می‌اندازمش پایین.»‏
ژینوس یا نمی‌دانست کی، اصلاً به‌جاش نیاورد. چه بهتر! عزت راست می‌گفت، دله بود. ‏عزت به کنار، شاید از همان کاشان شروع شد، این عادتش بد بود که تا این خارخار ‏راحتش نمی‌گذاشت نمی‌توانست درست ببیندشان، حتی لمس‌شان کند.‏
کلید دخمه‌ی پایین را خود سرایدار آورد. از چشمی در دیدش. عجیب لاغر بود. ‏نمی‌خواست این‌طور ببیندش، شورت به پا، حوله‌ی حمام بر دوش. گفت: «اجازه ‏بفرمایید حالا می‌آیم.»‏
وقتی چراغ اتاق خواب روشن نشد، فهمید که چرا خود زن نیامده است. برق ‏اضطراری که نداشتند. بایست پولی می‌دادش، اما نه به سرایدار. چند اسکناس ‏توی جیب شلوراش آماده گذاشت. در را که باز کرد، حلقه‌ی کلید به تکمه‌ی برق ‏آویخته بود.‏
ظهر فهمید دیگر نمی‌تواند جلو خودش را بگیرد. چمدان سفری باز و خالی روی ‏تخت بود. با این‌همه طرح، باز جایی چیزی کم بود. اما خوابش می‌آمد. نان و پنیری ‏خورد. رگی در شقیقه‌اش می‌زد. می‌دانست که خواب یا بیدار، بسته یا باز، ‏می‌رود. باز به ساقی‌اش تلفن کرد. هنوز صدایش خواب‌آلود بود. گفت: «من فقط ‏همین امروز را استراحت دارم.»‏
‏«مگر جمعه است؟»‏
‏«ساعت خواب!»‏
پرسید: «تو نمی‌توانی دو تا کند هم برای پاهایم کش بروی؟»‏
‏«خیلی خوب، تکان نخور، دارم می‌آیم.»‏
‏«نه، نه، من شاید بروم مسافرت. ولی برای حالا نمی‌خواهم. می‌دانی، راستش ‏می‌ترسم، فکر می‌کنم خودم نیستم که این‌ها را باز می‌کنم یا می‌بندم.»‏
‏«مگر چی شده؟ نکند دیشب باز دست‌بندها را باز کرده‌ای؟»‏
«صبح که بسته بود.»‏
‏«حالا می‌خواهی چه‌کار کنی؟»‏
‏«فعلا هیچ. وقتی برگشتم، بهت تلفن می‌زنم.»‏
«مگر نمی‌بینی بیرون چه برفی آمده؟»‏
از کنار پنجره‌ی آتلیه‌اش دید، هنوز هم می‌بارید. برگشت. پرسید: «از کی شروع ‏شده؟»‏
‏«من نمی‌دانم. وقتی بیرون بودم هوا صاف بود.»‏
حالا که دیگر هیچ عضوِ نکشیده نداشت می‌فهمید که از اول نمی‌بایست به وصف ‏شاعران اعتماد می‌کرد یا حتی به قلم نقاشان. گل‌بدن‌شان را به اندرونی ‏می‌گذاشتند و به شعر از شاهدان می‌گفتند و دست بالا از غلامی زرخرید یا ترک ‏شاه‌بخشیده‌ای که از خلخ و فرخار یا حتی ختا آورده بودند. و او تمام عمر دنبال ‏همین‌ها دویده بود، به قول عزت دله شده بود. با این‌همه این‌ها که داشت تکه‌تکه ‏بود، همان‌طور که این‌جا و آن‌جا دیده بود، بایست یا خود مجموع می‌شد یا در ‏مجموع می‌دیدشان. اما از امروز، نه، امشب دیگر گذشته بود، آن‌هم با این ‏خستگی که گاه سرش تا روی کاغذ خم می‌شد، و مداد از دستش می‌افتاد. ‏بایست چیزی می‌خورد. غذا داشت. گاهی برای چند روز می‌پخت و هر بار به ‏اندازه‌ی چند ملاقه‌ای گرم می‌کرد. قرص خواب را با همان لقمه‌ی اول خورد. ظرف‌ها را ‏که شست اول چمدان سفرش را آماده کرد. بیشتر از کاغذ سفید و بوم لوله‌کرده ‏و مداد، تیوب و جعبه‌های رنگ، شستی و قلم‌مو انباشتش. چند لباس گرم هم ‏برداشت. شناسنامه‌اش را هم برداشت و بعد که بستش، لباس‌هاش را آماده بر ‏دسته‌ی صندلی آویخت، چتر و یک کلاه پوستی هم روی چمدان گذاشت. حالا دیگر ‏خیالش راحت بود. اگر باز امشب بازش می‌کردند یا خودش باز می‌کرد همه‌چیز ‏آماده بود. این‌طور لخت که حالا می‌خواست بشود با برفی که حتماً بیرون می‌بارید ‏به هیچ‌جا نمی‌رسید. بعد لباس کند. سردش نمی‌شد. خوبی این مجتمع همین ‏بود. یک نورافکن سقف را درست انداخت روی بوم سفید که حالا حداقل قبله‌ی ‏خوابش بود، و باز همان جلوش رختخواب آورد و چراغ مطالعه را آورد و بالای سرش ‏روشن کرد و دیوان منوچهری را کنار دستش گذاشت. وقتی می‌خواست کلید ‏حلقه‌ی دست و پاهاش را یک جایی پرت کند فهمید دیگر در این زاویه پشت و ‏پسله‌ای نمانده است. دورتادور خالی بود. گذاشت زیر سرش، و تا باز کسی، ‏غریبه‌ای بازش نکند، به رسم چله‌نشینی یا مُعَزمان با کارد دورتادورش دایره‌ی ‏مندل را کشید. خوابیده به پشت کتاب را به دست گرفت و خواند. همیشه تا گریز ‏به ممدوح را می‌خواند. آشنا بودند گرچه خیلی وقت بود که نخوانده بود، اما ‏قصیده‌ی در مدح شیخ‌العمید را حفظ بود، انگار همین دیشب یا شاید همین امروز ‏خوانده بود. عجیب بود، منوچهری در قصاید و بخصوص مسمط‌هایش گاهی ‏قصه‌گوی وقایع ایام او بود:‏
چنین خواندم امروز در دفتری/که زنده است جمشید را دختری
بود سالیان هفتصد هشتصد/ که تا اوست محبوس در منظری‏
و بعد هم حتماً وصف بی‌خوابی مدام دختر را می‌آورد تا آن‌جا که راوی به آن خانه‌ی ‏باستانی می‌رود، خانه‌ای از سنگ سیاه. می‌دانست. کتاب را بست، شاید هم ‏بسته شد و همان‌قدر فرصت کرد که غلتی بزند و دکمه‌ی چراغ مطالعه را بزند و ‏یکی دو بیت به‌خاطر مانده را از حفظ بخواند:‏
گشادم در آن به افسونگری/ بــــرافــروخــت زروار آذری‏
چراغی گرفتـم چنان‌چون بود / ز زر هریــــوه ســـر خنــجـری‏
وقتی برخاست، متوجه شد به خواب حتی آن عروس کلان‌‌سینه را ندیده است. ‏مندل شاید مانع شده بود. پس این‌بار خودش بایست می‌رفت. دایره‌ی طلسم را ‏شکست. لباس‌هایش را پوشید، کلاه بر سر و چمدان به دست با آسانسور تا ‏همکف آمد. زن سرایدار از پشت شیشه می‌دیدش. لبخند می‌زد. حتی حفره‌ی ‏جای دو دندان را دید. بیرون همچنان برف می‌بارید، ریز، اما نشسته بود و باز ‏می‌نشست. در حیاط جای پاهایی بود، اما کوچه سفید سفید بود. مگر چه ‏ساعتی بود که او اولین نفر بود و بکارت این سفید خفته؟ هیچ‌وقت نمی‌توانست ‏بکشد، بخصوص ته خیابان را با درخت‌های سرخم‌کرده‌ی کاج و این ساقه‌های نزدیکتر ‏چنار که یک بند برف روی‌شان نشسته بود و پرده‌ای که جدا از این برف‌ریزه، میان ‏آن آسمان گرفته و این زمین سفید معلق بود. در خیابان جای تایر ماشین بود. ‏امیدی بود و برای هر ماشینی دست بلند کرد. تا بر خیابان اصلی می‌خواست ‏برود. و بعد هم تکه‌تکه می‌رفت تا می‌رسید به میدان احمدآباد. راننده‌ی اول را ‏حتی ندید. پولی هم نگرفت. فقط یادش بود که گفت: «مسافرت تشریف ‏می‌برید؟»‏
‏«نه، می‌خواهم بروم همین چندفرسخی.»‏
‏«توی این برف؟»‏
‏«خوب، بالاها، طرف کویر شاید نبارد.»‏
تا میدان شاه یادش می‌ماند. با وانت رفت. چمدان را هم گذاشت پشت وانت. ‏راننده از سختی زندگی گفت. قیمت یک جفت لاستیک انگار همین یکی دو ماه ‏شده بود دوبرابر. خوب، حتماً استهلاک این چندتا را او بایست می‌پرداخت. در ‏حافظ کمی پیاده رفت، بعد حتی وقتی پیاده شد یادش نماند کی بود و یا ماشین ‏چی. میدان احمدآباد را میان‌بر زد. به جای مجسمه‌ی وسط نفهمید این چیست که ‏گذاشته‌اند. بیایند و بروند و بنشینند و برخیزند اما او بایست می‌رفت، یا ‏کش‌کشانش می‌بردند. بالاخره هم یک باری نصیبش شد. راننده هم‌سن‌وسال ‏خودش بود. تا کرمان می‌رفت. تا خوابش نَبَرد سوارش کرد. می‌گفت، شاگردش ناز ‏کرده است. می‌گفت: «اگر قبل از یخ بستن از خوراسگان رد بشویم، دیگر قسر ‏دررفته‌ایم.»‏
توی قهوه‌خانه‌ی خوراسگان فقط برای چای خوردن نگه داشت، می‌شناختندش. ‏علی‌خان بود. از قوطی کبریتش بسته‌ای درآورد، دو حب درست کرد، گفت: «شما ‏هم می‌خورید؟»‏
می‌شناخت، اما مگر نمی‌بایست هوشیار می‌رفت و یا می‌رسید؟ تا سگزی ‏ساکت رفتند. دیگر فقط نم‌نم باران بود. می‌گفت: «این بار هم جستیم.»‏
بعد دیگر فقط گاهی می‌گفت: «آخر بابا تو هم حرفی بزن.»‏
از کدام بایست می‌گفت؟ پرسید: «شاگردت چرا قهر کرد؟»‏
‏«معلوم است، به ریش که می‌رسند، دیگر رکاب نمی‌دهند.»‏
سیگار علی‌خان را که روشن کرد، افتاد به حرف. همه‌اش همین جاده را رفته بود، ‏مثل کف دست می‌شناخت. انگار چرت هم زده بود، وقتی علی‌خان نگه داشت، ‏فهمید به کوهپایه رسیده‌اند. گفته بود: «من نرسیده به یزد پیاده می‌شوم.»‏
سر صبحانه علی‌خان از این یکی گفت که چه زحمت‌هایی پاش کشیده بود. ‏می‌گفت: «یک الف بچه بود، این‌قدر. بینی‌اش را نمی‌توانست بالا بکشد. اول بردم ‏براش لباس گرفتم، سر تا پا. فرستادمش حمام. پشت دست‌هاش از بس چرک ‏بود ترک خورده بود. خوب، همه‌چیز یادش دادم. انگار بگیر بچه‌ی خودم باشد. ‏اولش، باور کن، دو سه سالی نگذاشتم دست به سیاه و سفید بزند. فقط بایست ‏می‌نشست وردستم، سیگاری برایم روشن می‌کرد، یا مثلا نواری می‌گذاشت، یا ‏می‌بخشید، گاهی استکانی برایم پر می‌کرد. آن‌وقت‌ها می‌خوردم. صدای بدی هم ‏نداشت، از همین تصنیف‌ها برایم می‌خواند. هرجا لنگ می‌کردم شب ده بار ‏می‌پریدم که مبادا رویش پس رفته باشد. بگویی یک بار، به مویت قسم، تلنگر ‏بهش نزدم. خوب، باهوش هم بود، زبل، همه‌چیز را یاد گرفت. تا چشم به هم ‏می‌زدم لاستیک عوض می‌کرد، دست تنها. من هم تلافی می‌کردم. اگر مسافری ‏سوار می‌کردم، پولش مال او بود. از صاحب بار، هرکس بود، اول شاگردانگی او را ‏می‌گرفتم. اولین پیاله را من دستش دادم. با زن من آشناش کردم. حالا برای من ‏شاخ و شانه می‌کشد، کره‌ی بازوش را به رخم می‌کشد. تف، که دستم نمک ‏ندارد.»‏
اشک گوشه‌ی چشمش را که دید سر به زیر انداخت.‏
‏«می‌دانم کی زیر پاش نشسته است. بهش گفتم، یک سفر باش برو، بعدش اگر ‏نیامدی کت مرا ببوسی، اسمم را عوض می‌کنم.»‏
علی‌خان نگذاشت حساب کند. به کفه که رسیدند زمین خشک بود، به زمزمه ‏شروع کرد به خواندن. با صدای خراشیده‌ی بغض‌کرده‌اش فقط دو بیت می‌خواند. ‏دقیقاً نمی‌فهمید چه می‌‌خواند، صدای موتور نمی‌گذاشت، یا شاید برای خودش ‏می‌خواند. ندید، اما فهمید با اشک بر گونه شاید می‌خواهد این را بخواند:‏
افتخار همه آفاقی و منظور منی، تو منظور منی
شمع جمع همه عشاق و به هر انجمنی، به هر انجمنی
به سر زلف پریشان تو دل‌های پریش
همه خو کرده چو عارف به پریشان‌سخنی، پریشان‌سخنی
و بعد دیگر فقط همین مصراع را خواند و خواند:‏
سیم‌اندام و ولی سنگدلی
که دید گونه‌اش خیس خیس شده است. سریع هم می‌رفت. آفتاب زده بود اما ‏معلوم بود که باز جلوترها برف است. گفت: «همین‌جا نگه دارید.»‏
انگار نشنید، همچنان می‌خواند: سیم‌اندام و ولی سنگدلی.‏
شاید هم می‌خواند تا بعدش یادش بیاید. رو به او کرد و گفت، با همان بغض: ‏‏«بی‌پیر پیرم کرد، باور کن.» نزدیک هم بود بزند به یک تویوتا، یا حتی اتوبوسی که ‏از روبه‌رو می‌آمد. بعد باز هم خواند. دیگر راستش به هق‌هق می‌خواند، همان ‏مصراع را.‏
بلند گفت: «علی‌خان، من می‌خواستم "تودشک" پیاده بشوم.»‏
‏«چی؟ این‌جا چرا؟ مگر نگفتی می‌آیی یزد؟»‏
خلاص کرده بود و حالا داشت با دستمال بینی‌اش را می‌گرفت: «کاری داری ‏این‌جا؟»‏
‏«نه، اما یک‌دفعه یاد یک رفیق قدیمی افتادم. سری بهش می‌زنم.»‏
می‌خواست دور بزند. گفت: «من توی قهوه‌خانه منتظرت می‌نشینم.»‏
‏«شاید چند روز بمانم.»‏
‏«مطمئنی؟»‏
‏«بله، بیست سالی است ندیدمش.»‏
‏«حالا مطمئنی یارو زنده است؟»‏
‏«نمی‌دانم، شاید.»‏
رویش نشد دست توی جیبش کند. علی‌خان گفت: «باز به معرفت ما پیرها. این‌ها، ‏این جوان‌ها نمک آدم را می‌خورند…»‏
چمدانش را که از باربند بالای اتاقک پایین می‌آورد، گفت: «می‌دانی، دلم از این ‏می‌سوزد که باز باید بگردم دنبال یک شاگرد دیگر، نه از این نره‌خرها که کره‌ی ‏بازوشان این‌هواست. مرام من این است، گفتم انگار، من خودم باید تربیت‌شان ‏کنم، برای همین هم دلم می‌سوزد.»‏
حتی مصافحه هم کرد، گفت: «من پنج روز حداکثر بگیر یک هفته‌ی دیگر برمی‌گردم، بگو ‏کجایی بیایم سراغت.»‏
گفت: «اگر یکی را در یزد یا بگیریم کرمان یا حتی بندر پیدا کردی چی؟»‏
خندید: «خدا از دهنت بشنود.»‏
حالا به‌ناگهان می‌دانست به کجا می‌رود یا کجا می‌برندش. گفت: «جدی گفتم، من آن‌جا، ‏ببین پشت آن تپه، بیست یا بیست و دو سال پیش معلم بودم. یک ده بود با شاید پنجاه ‏خانوار و یک قنات. دیوار قلعه‌اش هنوز بود.»‏
و بعد گفت وگفت تا آن‌جا که بانو به سراغش آمده بود، وقتی توی قنات‌خانه غسل ‏می‌کرد. علی‌خان پرسید: «چندسالش بود؟»‏
‏«آن‌وقتها بیست، بیست و پنج سالی داشت. نان‌بند بود، یعنی می‌رفت خانه‌ی این ‏و آن، نان‌شان را می‌پخت، گاهی هم رخت و ظرف آنان را می‌شست. شوهرش ‏رفته بود کویت و بعد هم خبرش را آورده بودند. دو تا دختر داشت، حالا بایست ‏شوهر کرده باشند.»‏
اشک باز غلتید بر گونه‌های علی‌خان و سبیل جوگندمی‌اش را هم تر کرد. خم ‏شد و کتش را بوسید: «بنازم به این معرفت.»‏
نخواست بگوید که معرفتی نداشته است. علی‌خان اصرار داشت که برساندش، ‏گفت: «فقط دو سه دقیقه طول می‌کشد.»‏
گفت: «نه، جاده ندارد، می‌بینی که. فقط مال‌رو است، مثل آن سال‌ها.»‏
بالاخره چمدان به‌دست به راه افتاد. علی‌خان از پنجره‌ی ماشین براش دست تکان ‏می‌داد. از تپه که پایین می‌رفت دیگر ندیدش. از دیوار قلعه دیگر چیزی نمانده بود، ‏اما دروازه هنوز بود ودرخت توت کنار جوی آب. در جوی آبی جاری نبود. زمین خیس ‏بود و توی جوی این‌جا و آن‌جا آبی جمع شده بود. زن‌ها همین‌جا بر این سنگ‌ها رخت ‏می‌شستند. بانو را اولین بار همین‌جا دیده بود. گلیمی را لگد می‌کرد و با تکان ‏پاها حجم عظیم و لرزان سینه‌هاش را می‌لرزاند. سراغ مدرسه را گرفت. زن‌ها ‏روی‌شان را بیشتر گرفتند، حتی بانو. این‌جا هم مدیر بود هم معلم و حتی ‏مستخدم. بانو نشانش داد، اما همچنان پا بر گلیم می‌کوبید و ران‌هایش تکان‌تکان ‏می‌خورد. همآن‌جا فکر کرد کاش می‌شد طرحی ازش بزند، گرچه دو سال بعد به ‏هنرها رفت، اما می‌کشید. در کوچه کسی نبود. دبستان سینه‌ی تپه‌ی روبه‌رو بود، ‏پرچمش حتی پیدا نبود. خانه‌ی بانو پایین پای دیوار جنوبی دبستان بود. دبستان دو ‏اتاق بیشتر نداشت، یکی دفتر بود و یکی اتاق درس. هنوز بود، و بیشتر از چهار ‏کلاس نداشت، با دری بسته و شیشه‌های شکسته. دیوارهای دورتادور، این‌جا و ‏آن‌جا، فرو ریخته بود. مظهر قنات در مزارع تودشک بود، این‌جا فقط سه دهانه به ‏قنات داشت که یکی پانزده و یکی حتی بیست و سه پله می‌خورد. مدتی توی ‏همان دفتر دبستان سر کرد، بعد که مردها دیم‌شان را کاشتند و به شهر یا کویت ‏یا هر جای دیگری رفتند، آن‌قدر خانه خالی ماند که توانست خانه‌ی قنات‌دار سوم را ‏بگیرد. فقط پانزده پله می‌خورد. در خانه‌ای که می‌نشست قفل بود. سگی از ‏جایی پارس کرد. پس کسی حتماً هست. مردها وقتی برای کار می‌رفتند زن‌ها در ‏چند خانه می‌ماندند. دیوار خانه‌های بعدی همه ریخته بود و یک لنگه در فقط به ‏قفلش بند بود اما قوقولی‌قوقوی خروسی ‌_ چه بی‌وقت!_ به جلو کشاندش. خانه ‏را شناخت. سگ بر دیوار خانه ایستاده بود. دیگر پارس نمی‌کرد. در زد. منتظر صدا ‏نبود. در کلون نبود. پسرکی زیر نارون وسط حیاط با چیزی بازی می‌کرد. ماشین ‏باری بود که اتاقکش مانده بود و فقط سه چرح داشت. دیدش. مات نگاه می‌کرد. ‏به کی رفته بود؟ دست به دهان و بعد یک چشم کشید و با صدایی مثل زوزه‌ای ‏فروخورده گفت: «بی‌بی.»‏
گفت: «نترس جانم، کاریت ندارم. کسی این‌جا نیست؟»‏
حالا دیگر درست گریه می‌کرد. تا مگر کسی پیدا شود، همآن‌جا کنار باغچه ‏ایستاد. پشته‌ی آجری دهانه‌ی قنات آن‌طرف باغچه بود. حتی زمستان‌ها، ‏همین‌وقت‌ها، آب قنات آن‌قدر گرم بود که دیگر مجبور نبود برای حمام تا تودشک ‏برود. بانو، اولین بار، بی‌چادر از همین پله‌ها آمد پایین، گفت: «چه خبره، آقای ‏مدیر، چرا غسل خشک و خالی؟»‏
آب قنات تا سینه‌اش می‌رسید، شورت هم داشت، اما باز تا شانه در آب نشست. ‏بانو آمد بر پله‌ی آخر نشست و پاچین‌هایش را یکی یکی بالا زد: «زود باش تا ‏کسی نیامده تمامش کن.»‏
همیشه همین‌طور بود. گاهی هم، مثل وقتی که خانه عوض کرد، نصف‌شب توی ‏خواب می‌آمد سراغش، می‌گفت: «به همه لچک‌به‌سرها گفته‌ام، شما ماهی ‏سالی مردی دارید، من چی؟ مدیر مال من، اما خوب بهتر است نفهمند، اگرنه ‏چشمم را درمی‌آورند.»‏
حتی نمی‌گذاشت تکان بخورد. لباسش را هم نمی‌کند، گاهی حتی نشسته بر ‏مردی او می‌نشست و بعد می‌رفت. می‌گفت: «می‌بینی که، این بابا مراد ‏همین‌طور دنبال من است. فکر می‌کند هنوز هم پدرشوهر من است. اگر بو ببرد، ‏آبرو برایم نمی‌گذارد.»‏
شنید: «هی بی‌بی کجایی؟ غریبه‌ای اومده!»‏
صدا از چند خانه آن‌طرف می‌آمد. پسر دوید به طرف اتاق. چمدانش را در ایوان به ‏دیوار تکیه داد. تا یکی بالاخره پیدا شود بر لبه‌ی ایوان نشست. باز که صدا را شنید ‏مطمئن شد که کدخداست، عصازنان و دست‌به‌دیوار می‌آمد: «کجایی، بی‌بی‌؟»‏
گفت: «منم کدخدا، مدیر سابق.»‏
‏«کدام یکی؟»‏
باش مصافحه هم کرد، اما مطمئن بود که نمی‌شناسد. گفت: «همه رفتند، حالا ‏کسی دیم نمی‌کارد. قنات هم فقط یک دم موش آب دارد. چشمه‌ی زهرا را هم که ‏دیدی؟»‏
آب جویبار از چشمه بود که به یکی دو باغ آب می‌داد. حالا جز همان توت درختی ‏ندیده بود.‏
وقتی بر سکو نشست، گفت: «اقلاً این پسره کجاست؟»‏
‏«رفت توی اتاق، کدخدا.»‏
کدخدا داد زد: «هی برزو، برو این بی‌بی‌ات را صدا بزن، یک پیاله چای دم کند.»‏
برزو آمده بود دم در و به طرف قنات اشاره می‌کرد: «رفته آب بیاره.»‏
کدخدا بلند شد: «بنده‌ی خدا حق دارد نمی‌شنود.»‏
گفت: «شما زحمت نکشید، خودم صداش می‌زنم.»‏
پله‌ها حالا حتی دیگر سنگی هم که لق بخورد نبود. دست به دیواره‌ی نمور گرفت و ‏پایین رفت. در نور حلقه‌ی چاه دایره‌ی روشنایی پیدا بود. آن‌روزها سنگ سنگ که ‏پایین می‌رفت، وقتی چشمش به تاریکی عادت می‌کرد و بوی گل رس نم‌زده و ‏بعد بوی آب را می‌شنید، بالاخره آب را می‌دید که آرام و حتماً گرم می‌گذشت. ‏شنید: «تویی کدخدا؟»‏
چند پله پایین‌تر لغزید. تکه‌ی خاک رسی از زیر پایش کنده شد و یکی دو پله پایین ‏سرید. بوی آب را هم شنید و همان بوی کهنه و ترش را که وقتی بانو آن پایین‌ها ‏بود، بی‌چراغ موشی یا شمع می‌توانست پایین برود.‏
گفت: «منم بانو، مدیر سابق.»‏
‏«کدام یکی؟»‏
دیگر رسیده بود که بی‌بی گفت: «چه پیر شده‌ای!» آب همان دم موش بود، و ‏بی‌بی داشت از کاسه‌ای کوچک به دهانه‌ی کوزه‌اش آّب می‌ریخت.‏
بلند شد، هنوز همان راستای قامت را داشت. گفت: «چی شده یاد ما کردی؟»‏
‏«از این طرف رد می‌شدم، گفتم سلام عرض کنم.»‏
یک دسته‌ی کوزه را به کمک گرفت، تا بالا برسند، گفته بود که با چه آمده است. ‏حتی گفت: «مطمئن نیستم بیدار باشم.»‏
بالای کرسی نشست و کدخدا بعد از همان پیاله‌ی اول رفت. گفت: «خوشا به ‏غیرت تو، از این همه مدیر یکی برنگشت پشت سرش را نگاه کند.»‏
پرسید: «بقیه کجاند؟»‏
‏«گفتم که، دست زن و بچه‌شان را گرفتند و رفتند، این‌جا حالا ما همین سه‌تاییم و ‏آن عیال زمینگیر من هم هست. می‌روم بهش خبر بدهم. به ما هم سری بزن. ‏قابلت چیزی نداریم.»‏
بعد هم عصازنان راه افتاد. سر شب دور کرسی نان تریدکرده در کشک خوردند. ‏بی‌بی وقتی بلند شد تا چراغ روشن کند یا پای قدح نشست تا کشکی بساید ‏هنوز هم همان بود که منوچهری گفته بود:‏
چو آبستنان اشکــم آورده پیش/ چو خرمابنان پهن فرق سری
بسی خاک بنشسته بر فرق او/ نهاده بـه سر بر گلین‌افسری
بر و گـردن ضخـم چون ران پیـل / کف پای او گرد چون اسپری‏
برزو را برد پایین پای کرسی خواباند. گفت: «پسر رباب است. دو تا دیگر هم ‏داشت. شوهرش که مرد، رفت زیر ماشین، دست بچه‌هاش را گرفت و رفت. گفتم ‏این را بگذار پیش من.» ‏
گفت: «یادت است، بانو. من عصرها می‌نشستم آن‌جا توی ایوان مدرسه و تو هی ‏می‌آمدی بیرون و می‌رفتی تو، یا دم همین باغچه‌ات رخت می‌شستی؟»‏
بی‌بی دست برد زیر کرسی، قوری را درآورد و چای ریخت و گذاشت توی سینی ‏روی کرسی: «یادم که مانده، همه‌تان آن‌جا می‌نشستید.»‏
گفت: «از آن‌جا حیاط خانه‌ی تو پیدا بود. این دیوار مدرسه هم نبود. اصلاً مدرسه فقط ‏دو اتاق داشت، یادت آمد؟ من اول فقط یک روزی خانه‌ی کدخدا بودم، بعد آمدم توی ‏همان دفتر مدرسه. سال بعد خانه‌ی مش‌تقی نصیبم شد. تو همین‌جا، صبح که ‏داشتم غسل می‌کردم، آمدی سراغم.»‏
‏«توی این قنات؟»‏
بلند شد، روسری‌اش را برداشت: «انگار خیلی آتشم تند بوده.»‏
از کوزه به کاسه‌ای آب ریخت و شانه‌ی چوبی‌اش را از رف برداشت و آمد نشست، ‏چهارزانو، کاسه‌ی آب کنار دستش و پاچین کشیده بر دو ران و شروع کرد.‏
گفت: «آن‌وقت‌ها بعدازظهر کارت همین بود، توی همین ایوان می‌آمدی ‏می‌نشستی، شانه‌ات را می‌زدی توی کاسه و بافه بافه مویت را شانه می‌زدی. ‏من از پنجره‌ی کلاس می‌دیدمت. چه مویی داشتی!»‏
بی‌بی گفت: «خوب دیگر، حالا روزها نمی‌رسم. کاری که نیست، اما خوب، به ‏همه‌ی خانه‌ها سر می‌زنم. حالا دیگر پشت‌بام هم اندود می‌کنم. نشسته‌اند شهر ‏و هی پیغام می‌دهند که فلان کن، بهمان کن.»‏
گفت: «خیلی دوستت داشتم، بانو. عصرها می‌زدم به آن تپه‌ها، تا بی‌بی‌زهرا ‏می‌رفتم. تا غروب سر چشمه می‌نشستم تا وقتی برمی‌گردم دیگر توی حیاط ‏نباشی که هی ببینمت.»‏
بافه‌های بیشتر خرمایی و گاه سفید و گاه خاکستری را شانه می‌زد و چنگ‌چنگ ‏مو از سر شانه می‌گرفت. گفت: «هی، تو از دل من که خبر نداشتی، مگر این ‏بابامراد ول‌کن بود، انگار بگیر زنش بودم. چند بار خوب است با آن چوب‌دستش ‏پشتم را سیاه کرده باشد؟»‏
فرق که باز کرد، گفت: «خوب یکی هم برای من روشن کن!»‏
چطور یادش رفته بود؟ برای بانو هم روشن کرد و به دستش داد، گفت: «بانو، چرا ‏تا دیروقت چراغت روشن بود، چه می‌کردی؟»‏
موهای توی دامنش را جمع کرد وانداخت روی آب کاسه، گفت: «خوب، می‌آمدی، ‏دو قدم که بیشتر نبود.»‏
گفت: «یادت نیست، گفتم که بهت، تو اولین زنی بودی که می‌دیدم.»‏
گفت: «ای آقای مدیر، من حتی یادم نیست دیشب نان کشک خوردم یا ‏آب‌پیازی؟»‏
پولور مردانه‌اش را کند. زیرپیراهنش هم مردانه بود، نکند. آمد دست راست او زیر ‏کرسی نشست، دست برد باز قوری را درآورد، دو چای ریخت. سرفه کرد، گفت: ‏‏«هنوز هم که عادت نداری، بانو؟»‏
‏«حالا گیرم نمی‌آید. روزی بیست تا می‌کشیدم. انیجا که می‌بینی بقالی ندارد. ‏حالا کو تا یکی بیاید از این‌طرف‌ها. باز وقتی بابامراد بود، می‌رفت تودشک سیگاری ‏می‌گرفت. خیلی خاطرم را می‌خواست، پیرمرد دیوانه، یک شب آمد سروقتم که ‏مگر من مرد نیستم. همان چوب‌دست را گرفتم و تا خورد زدمش. گفت، بزن، ‏بی‌بی، اما بیرونم نکن. دلم سوخت براش. خوب، مرد که نبود. گاهی می‌آمد، ‏می‌نشست به درددل. دیگر دست برداشت.»‏
متکای پشت‌شان را بالشی کرد و زیرپیراهنش را هم کند. بعد هم دست برد و ‏چراغ گردسوز را پایین کشید. پستان‌های آویخته‌ی سرخ با خط‌های سفید همان بود ‏که دیده بود.‏
وقتی که او هم دراز کشید، با همان لباس که تنش بود، گفت: «شب‌ها هیچ‌وقت ‏پهلوی من نماندی، می‌آمدی و می‌رفتی، بعد من می‌نشستم و نقاشی ‏می‌کردم. همه‌اش تو را می‌کشیدم.»‏
بانو گفت: «پس بگو، تویی، نقاش خودم.»‏
بلند شد، رفت سر صندوقش. نبود. روی رف‌ها هم نبود. گفت: «داشتمش. یک ‏جایی گذاشتمش.»‏
درازکشیده به پشت فقط به بازی سایه‌ی عظیمش بر این یا آن دیوار تگاه می‌کرد، ‏گاهی یک دیوار و تمام سقف را می‌پوشاند. بالاخره هم خوابش برد. کی ‏لباس‌هایش را کنده بود؟ بی‌بی هنوز خواب بود، لباس پوشید و اول طرح کاملی از ‏صورتش زد، بعد هر عضو صورتش را جدا جدا کشید. گردنش را هم کشید. گوشه‌ی ‏لحاف را لوله می‌کرد و جلو می‌رفت. بی‌بی بیدار شد، گفت: «آن‌جا نشسته‌ای که ‏چی؟ بیا ور دل خودم.»‏
احتیاجی نبود، مثل همه‌ی آن دختربچه‌ها، که اول باش بخوابد و بعد دست بکشد. ‏دست و آغوش یا بهتر دست و خواهش یکی بود انگار با هر دو پنجه بکشد یا با ‏هر ده انگشت ببیند. می‌گفت: «خوشا به غیرت تو، گفتم پیر شدم، پنج سال بود ‏مرد ندیده بودم، انگار بگیر هزار سال.»‏
او هم ندیده بود، همه‌اش به بعد یا قبلش فکر می‌کردند. برای همین مست ‏می‌شدند. همین را بایست می‌کشید، همان‌طور که یک جفت بایست باشند. ‏صبح که خداحافظی می‌کرد بانو می‌گفت: «باز هم که می‌آیی؟»‏
‏«اگر عمری بود.»‏
کدخدا می‌گفت: «برمی‌گردند، همه‌شان، تو هم برمی‌گردی.»‏
شاید فکر می‌کرد همان مدیر آخری است که حتماً منتقلش کرده بودند.‏
بی‌بی تا کنار جاده‌ی اصلی باش آمد. نوه‌اش هم دنبالشان می‌آمد. وقتی بالاخره ‏مینی‌بویسی نگه داشت، بی‌بی چنگش را تو جیب اوِر او کرد. گفت: «دیدی که ‏مرغ‌ها تخمی می‌گذارند، شیری هم گاو کدخدا می‌دهد، من هم تخمی ‏می‌پاشم، روزی ما را خودش می‌دهد. باشد خرجی راهت.»‏
همان پولی بود که روی طاقچه زیر یک کاسه‌ی پر از موی بانو گذاشته بود. توی راه ‏همه‌اش خواب بود. بعدازظهر رسید. سرایدار گفت: «ای آقا، الحمدلله سلامتید.»‏
زنش کجا بود؟ تلفن را وصل نکرد. همه‌ی طرح‌هایش را بر هرجا که جا ‏داشت سنجاق کرد. بعد هم تا چیزی بخورد، همان قصیده‌ی منوچهری را ‏خواند. اگر می‌خواست به شیوه‌ی او عمل کند بایست زنی می‌کشید که ‏خمره‌ی شراب بزند؛ یا خمره‌ای را به جای تاجی از گٍل به تاجی از خرمن ‏مویی می‌آراست و به چادری تُنُک‌تر از پر پشه سر و یال و شانه و حتی ‏سینه و اشکم همچون آبستنانش را می‌پوشاند.‏
حمام کرد و بعد لخت لخت نورافکن تنظیم‌شده روی بوم بزرگ را روشن ‏کرد. دیگر به دست‌بند احتیاجی نبود. دایره‌ی مندل را هم کشید و میان ‏دایره، رو به بوم، همان‌طور که رو به قبله دراز می‌کشند، دراز کشید. دیگر ‏حتی خسته هم نبود، گرسنه هم نبود، آن‌طور که این‌سال‌ها بود و هروقت ‏هرجا یک چیزی کم آورده بود و دویده بود یا به قول عزت مثل پروانه پریده ‏بود، مثل گنجشک‌هایی که مدام هی از این شاخه به آن شاخه می‌پرند ‏ونرهاشان وقت جفتگیری نه یک، نه ده، هزاربار پشت جفتشان می‌پرند و ‏باز می‌‌پرند.‏
حالا البته اگر می‌خواست، اگر این‌همه خوابش نمی‌آمد یا این رگ جایی ‏توی شقیقه‌اش نمی‌زد، دیگر می‌توانست بکشد. تازه چرا او می‌بایست ‏بکشد؟ همین‌که همه‌چیز را آماده کرده بود، یکی دیگر شاید جایی دیگر، ‏اگر به این حد از ارضا می‌رسید، و تازه این‌قدر راضی بود، می‌توانست ‏بکشد: همان‌طور که بانو حالا آمد، پشت به بوم ایستاد، لخت با آن دو ‏ساق گشاده انگار دو ستون، ران‌ها به ستبری ران فیل و اشکمی چنان ‏بزرگ که می‌توانست بچه‌ای هم‌چند او بزاید یا اصلاً او را به دم درکشد. ‏بوی غبار برخاسته از لحاف‌کرسی‌اش را هم شنید و بعد عطر خاک رس ‏باران‌خورده‌ای که مدتی هم پا خورده بود. چشم بست، یا شاید همان ‏دست‌های زبر بستندشان، راضی و ارضاشده، فقط همان‌قدر فرصت کرد که ‏بگوید: «قسم به تو که راحت شدم.»‏
20 بهمن 1366
نویسنده: هوشنگ گلشیری

داستانی خیالی که به جستجو و بررسی در تغییرات خلق و خو و سرشت آدم‌ها می‌پردازد
خواننده باید اندکی با حواشی نقاشی آشنا باشد تا طنز این نوشته را خوب درک کند. در این جا خوانندگان را به چند نکته توجه می‌دهیم. سزان چنان سخت‌کوش بود که در سالهای پیری قلم‌مو را به مچش می‌بست و کار می‌کرد. گوگن تنومند و بداخلاق بود. امپرسیونیست‌ها غالباً گرایش به کار در فضای باز داشتند. لوترک، کوتوله‌ی مادرزاد بود. سورا با قلم موی کوچک نقطه نقطه رنگهای خالص را کنار هم می‌گذاشت و به این روش منظره سازی می‌کرد. ون‌گوک در یک حالت بحران گوشش را برید. این نامه‌ها به تقلید از نامه‌های ونسان ون‌گوک، نوشته شده است.؛ مترجم

تئوی عزیز
راستی، زندگی هیچوقت نمی‌خواهد با من درست تا کند؟ نومیدی مرا از پا درآورده! سرم دنگ دنگ صدا می‌کند! خانم سل شوویمر از من ادعای خسارت کرده است؛ چون که روکش دندان‌هایش را آن طور که دلم می‌خواست ساختم، نه آنطوری که به دهان مضحکش بخورد! درست است! من نمی‌توانم مثل یک کاسبکار معمولی طبق سفارش کار کنم! من به این نتیجه رسیدن که روکش دندان‌های او باید بزرگ و موج‌دار باشد؛ دندان‌هایی نامنظم و درهم برهم که مثل زبانه‌های آتش از هر طرف بیرون زده‌اند! حالا طرف دلخور است، چون توی دهانش جفت و جور نمی‌شود. او خیلی بورژوا و ابله است و دلم می خواهد خرد و خمیرش کنم! سعی کردم دندان عاریه‌اش را به زور توی دهانش بچپانم. اما مثل چلچراغ صد شعله بیرون می‌زند. با این همه به نظر من زیباست. او ادعا می‌کند که نمی‌تواند چیزی بجود! به من چه که او می‌تواند بجود یا نمی‌تواند! تئو، من دیگر نمی‌توانم مدت زیادی با این وضع ادامه دهم! از سزان پرسیدم که حاضر است با هم شریکی یک کارگاه بگیریم؟ اما او پیر و سست است و نمی‌تواند ابزارش را در دست نگه دارد و باید ابزار را به مچش بست، که با این وضعیت دقتش را از دست می‌دهد. وقتی هم که دستش توی دهان مریض می‌رود، بیشتر دندان‌ها را می‌شکند تا آن که درست‌شان کند. چه می‌شود کرد؟
ونسان

تئوی عزیز
این هفته چن تا عکس رادیوگرافی از دندان‌ها گرفتم و فکر کردم خوب از کار درآمده‌اند. دگا آنها را دید و شروع کرد به ایراد گرفتن. او گفت که ترکیب‌بندی عکس‌ها بد است. همه پوسیدگی‌ها در گوشه چپ پایین عکس‌ها جمع شده است. به او توضیح دادم که دهان خانم اسلوتکین همین شکلی است، اما او گوشش بدهکار نبود! گفت که از کادر عکس ها بدش می‌آید و رنگ قهوه‌ای سوخته‌شان زیادی تیره است. وقتی رفت من عکس‌هایم را ریز ریز کردم! و رفتم سرغ «عصب کشی» دندان‌های خانم ویلمازاردیس. اما وسط کار دلسرد شدم. ناگهان فهمیدم که آن کاری که باید می‌کردم، عصب کشی نیست! از خجالت سرخ شدم و به سرگیجه افتادم. از مطب دویدم بیرون تا در هوای آزاد نفس بکشم! چندین روز از حال رفتم و کنار دریا به هوش آمدم. وقتی برگشتم، او هنوز توی صندلی نشسته بود. از سرِ انجام وظیفه، کار دهانش را تمام کردم؛ اما دلم رضایت نداد که پایش امضا بگذارم.
ونسان

تئوی عزیز
بار دیگر به پول نیاز دارم. می‌دانم که چه باری به دوش تو هستم. اما به که رو بیاورم؟ برای خرید مواد به پول نیاز دارم! الان فقط و فقط با نخ دندان کار می‌کنم. در حین کار، روش‌های جدیدی را ابداع می‌دانم و نتیجه‌اش هیجان‌انگیز است.! اختیاج مادر اختراع است. خدای من! حتی یک شاهی هم برایم نمانده تا بتوانم نووکائین بخرم! امروز برای کشیدن یک دندان، طرف را با خواندن قسمت‌هایی از کتاب درایزر بی‌هوش کردم.
کمک!
ونسان

تئوی عزیز
تصمیم گرفتیم با گوگن شریکی یک مطب بگیریم. او دندان‌پزشک خوبی است که تخصصش ساخت بریج یا پایه دندان است و ظاهراً از من خوشش می‌آید. او از کار من روی دندان های آقای جی‌گرین گلاس خیلی تعریف و تمجید می‌کرد. اگر یادت باشد، من دندان هفتم پایینی‌اش را پر کردم. بعد، از کار خوشم نیامد و سعی کردم خالی‌اش کنم. گرین گراس آدم قد و سرسختی بود و کارمان به دادگاه کشید. مسئله بر سر حق مالکیت بود و من به توصیه وکیلم زیرکانه، ادعای مالکیت کل دندان را کردم و بعد فقط به پرکردگی رضایت دادم. یک نفر آن پرکردگی را که در گوشه کارگاهم افتاده بود، دید و می‌خواهد آن را در یک نمایشگاه به نمایش بگذارد. آن‌ها از همین حالا، درباره برپایی یک نمایش‌گاه از مجموعه آثار من، صحبت می‌کنند.
ونسان

تئوی عزیز
فکر می‌کنم شراکت با گوگن اشتباه است. او آدم ناراحت و پریشان حالی است. گر و گر «لاووریس» می‌خورد. وقتی از کارهایش شاکی شدم، قاطی کرد و مدرک دکترای دندان‌پزشکی‌ام را از روی دیوار کند. اوضاع که آرام شد، راضی‌اش کردم که کار پر کردن دندان را در هوای آزاد تجربه کنیم در چمنزاری که رنگ‌های سبز و طلایی احاطه اش کرده بود، کار کردیم. او برای دندان‌های دوشیزه آنجلا توناتو روکش گذاشت و من دندان‌های آقای لوئیس کافمن را به طور موقتی پر کردم. آن جا در هوای آزاد با هم کار می‌کردیم. ردیف دندان‌های سفید در آفتاب برق می‌زد. آنوقت بادی وزید و کلاه گیسش از جا پرید و ابزارهای گوگن را به زمین انداخت. گوگن مرا سرزنش کرد و خواست یه من حمله کند. اما اشتباهاً آقای کافمن را هل داد و با کپل روی مته دندان‌پزشکی انداخت. آقای کافمن مثل موشک پرتاب شد، از کنار من گذشت و دوشیزه آنجلا را با خودش برداشت و برد. تئو، سرانجام کار به آن جا کشید که ریفکین، ریفکین و ریفکین، و ملتزر دستمزدهایم را ضبط کرده‌اند. هر چه می‌توانی بفرست.
ونسان

تئوی عزیز
تولوز- لوترک غمگین‌ترین مرد دنیاست. او بیش از هر چیز آرزو دارد که یک دندان‌پزشک بزرگ شود و واقعاً استعدادش را هم دارد، اما قدش آن‌قدر کوتاه است که دستش به دهان بیمارانش نمی‌رسد و آن‌قدر مغرور است که حاضر نیست چیزی زیر پایش بگذارد. دست‌هایش را بالای سرش می‌گیرد و کورمال کورمال دنبال لب‌های بیمارانش می‌گردد. دیروز به جای این که روی دندان های خانم فیتلسون روکش بگذارد، روی چانه‌اش روکش گذاشت. در این میان، دوست قدیمی‌ام مونه حاضر نیست روی هیچ دهانی مگر دهان‌های خیلی خیلی گل و گشاد کار کند. سورا هم که خیلی دمدمی‌مزاج است، روشی را برای خودش ابداع کرده که دندان‌ها را یکی یکی تمیز می‌کند و آخر سر اثری را تحویل می‌دهد که آن را «دهانِ تر و تازه» می‌نامد. اگرچه این روش ساختاری محکم دارد، ولی آیا این کار اسمش دندان‌پزشکی است.
ونسان

تئوی عزیز
من عاشق شده‌ام. کلر مملینگ هفته گذشته برای جرم‌گیری دندانش آمد من برایش یک کارت پستال فرستادم و نوشتم که از آخرین جرم‌گیری دندان‌هایش شش ماه می‌گذرد. هرچند فقط چهار روز گذشته بود. تئو! او مرا دیوانه می‌کند! دیوانه هوس! امان از گاز گرفتنش! من هرگز چنین گازی ندیده‌ام! دندان‌هایش کاملاً روی هم می‌افتد! نه مثل خانم ایتکین که دندان‌های پایینی‌اش یک بند انگشت از بالایی‌اش زده بیرون و می‌تواند مثل گرگ‌های آدم‌نما قربانی‌اش را به نیش بگیرد! نه! دندانهای کلر جفت و جور می‌شود و روی هم می‌افتد! وقتی این اتفاق می‌افتد آدم می‌فهمد که خدایی هم هست! با این همه او آنقدرها هم کامل نیست. چندان ناقص هم نیست که جالب توجه نباشد. بین دندان نهم و یازدهم پایینی‌اش خالی هست. دندان دهمش را در دوره بلوغ از دست داده؛ یکدفعه و بدون مقدمه دچار پوسیدگی شد و نسبتاً راحت کنده شد درواقع موقعی که داشت حرف می‌زد از دهانش بیرون پرید و هرگز جایگزین نشد. او گفت: «هیچ چیز نمی‌تواند جای دهم پایین را بگیرد. آن فقط یک دندان نبود، بلکه تمام زندگی من بود.»
هر چه از سنش می‌گذشت، کمتر درباره این دندان صحبت می‌کرد و من فکر می‌کنم که او فقط حاضر بود با من در این مورد صحبت کند، چون به من اعتماد داشت. آه تئو، من عاشق او هستم. امروز داشتم توی دهانش را نگاه می‌کردم و مثل یک دانشجوی دندان‌پزشکی جوان، باز هم دستپاچه شده بودم. پنبه‌ها و آیینه‌ها از دستم در دهانش می‌افتاد. درحالی که دستم را دور کمرش حلقه کرده بودم، راه درست مسواک کردن را نشانش دادم. کوچولوی ناز ابله، مسواک را بی حرکت نگه می‌داشت و سرش را این ور و آن ور می‌کرد. سه شنبه آینده به او گاز خنده آور می‌دهم و تقاضای ازدواج می‌کنم.
ونسان

تئوی عزیز
من و گوگن باز هم دعوای‌مان شد و او روانه تاهیتی شده! در کش و قوس کشیدن یک دندان بود که حواسش را پرت کردم. زنوهایش را به سینه آقای نات فلدمن تکیه داده بود و انبردست را دور دندان آسیای راست بالایی‌اش انداخته بود. همان درگیری همیشگی و بدبیاری من، که وسط این معرکه وارد شدم و از گوگن پرسیدم که کلاه نمدی‌ام را ندیده؟ او حواسش پرت شد و دندان از چنگش در رفت و فلدمن از این اشتباه استفاده کرد تا از توی صندلی بیرون بپرد و از مطب در برود.
گوگن از کوره در رفت! او درست ده دقیقه کله مرا زیر دستگاه اشعه ایکس گرفت و من تا چند ساعت نمی‌توانستم پلک‌هایم را با هم باز و بسته کنم. حالا تنها شده‌ام.
ونسان

تئوی عزیز
همه چیز از دست رفت! امروز همان روزی بود که نقشه کشیده بودم از کلر بخواهم با من ازدواج کند. کمی‌عصبی بودم. او با لباس سفید ارگاندی، کلاه حصیری و لثه‌های تحلیل رفته چه شکوهی داشت. هم‌چنان که توی صندلی نشسته بود و لوله‌ی مکنده توی دهانش بود، توفانی در قلبم به پا شد. سعی کردم رمانتیک باشم. نور را کم کردم. سعی کردم گفت‌وگو به موضوعات خوب و خوش کشیده شود. ما هر دو کمی‌گاز خنده‌آور مصرف کردیم. وقتی به نظرم لحظه‌ی مناسب فرا رسید، چشم در چشمش دوختم و گفتم: لطفا دهنتو آب بکش و او خندید. بله، تئو. او به من خندید و بعد عصبانی شد! فکر کردی من برای مردی مثل تو دهنمو می‌شورم؟ چه حرف‌ها! من گفتم: خواهش می کنم. تو متوجه نیستی. او گفت: من خیلی هم متوجهم. من هرگز برای هیچ کس دهنمو نمی‌شورم، مگر برای یک متخصص ارتودنسی مجوزدار! چطور فکر کردی که من این جا دهنمو می‌شورم؟ از پش چشمم دور شو! و با این حرف اشک‌ریزان بیرون دوید. تئو می‌خواهم بمیرم! صورتم را در آینه دیدم و می‌خواهم خردش کنم! خردش کنم! امیدوارم حالتان خوب باشد.
ونسان

تئوی عزیز
بله، حقیقت دارد. گوشی که در میان اشیای تازه‌ی فروشگاه برادران فلایشمن به فروش گذاشته شده، گوش من است. فکر می‌کنم کار احمقانه‌ای بود، اما یکشنبه‌ی گذشته می‌خواستم هدیه‌ی تولدی برای کلر بفرستم و همه جا بسته بود. آه، خب. گاهی وقتها آرزو می‌کنم کاشکی به حرف پدرم گوش می‌دادم و نقاش می‌شدم. زندگی یک نقاش، هیجان انگیز نیست اما دوست داشتنی و منظم است.
ونسان

نویسنده: وودی آلن
مترجم: محمود مشرف آزاد تهرانی

از کتاب: «بی بال و پر» – نشر ماه ریز
حروف‌چین: پرستو نادرپور

مهمانی رومی

اگر قرار بود استاد کهنه کار سابق، دکتر سام بیلی، همبازی قدیم تنیس و هم محله‌ای دیک فلتون در اویسترکوو، داستان این مهمانی را تعریف بکند، حتماً با یکی از آن چرندیات لیبرال چپی‌اش که عادت داشت بی بروبرگرد تحویل دوستان و همسایه‌هایش در خلیج هرون  بدهد، شروع می‌کرد. همین حالا هم صدایش را می‌شنویم که می‌گوید: "رفقا! می‌دونین به چی فکر می‌کنم؟ به این که اگه فکر می‌کنین قرن بیستم، با دو تا فاجعه جنگ جهانی، جنگ کره و ویتنام، قربانی‌‌های چند میلیونی نسل کشی‌های از قبل دسته بندی شده، تصفیه‌ها و مریضی‌های همه گیر، بعدش تهدید‌های هسته ای سی ساله جنگ سرد برای راه انداختن آخر الزمان هسته ای و خیلی چیزای قشنگی که الان یادم نیست، نمایش ترسناک نفرین شده‌ای بود، حسابی کور خوندین رفقا، چون قرن بیست و یکم گندترهم می‌شه: حمله‌های اتمی‌جهادگرا به بلاد به قول خودشون کفر، جنگ سرمنابع نفت و آب به خاطر پیشرفت‌های چین و هند و تموم شدن ذخایرشون، نابودی زمین به خاطر ازدیاد جمعیت و سقوط اقتصاد آمریکا با ترکیدن حباب دلار، اصلا چرا راه دور بریم همین جا تو زمین‌های خلیج هرون، حتی همین الان که باهاتون حرف  میزنم، به خاطرگرم شدن کره زمین سطح دریا داره بالا میاد و خشکی زمین زیر پاهامون داره میره زیر آب و هر سال با شروع فصل طوفان بدترهم می‌شه. خوب حالا جدی جدی ازتون می‌پرسم: چه غلطی باید بکنیم؟ ما که یه مشت بازنشسته آخر خطیم به جهنم، ولی باید نگران بچه‌ها و نوه‌هامون باشیم که وقتی این کثافت همه جا رو می‌گیره می‌تونن جون سالم به در ببرن یا نه؟ البته خیلی هم باید خوشحال باشیم که زنده نیستیم تا بدبختی‌هاشونو ببینیم، نه؟"
خوب، آره سام، درست می‌گویی، تو همیشه درست می‌گویی و دیک و سوزان فلتون (چون حدس می‌زنند سام چه می‌خواهد بگوید) کاملا طرف او را می‌گرفتند که آره، در این شرایط شکننده حاضر، علی رغم همه موارد گفته شده، ما ساکنان خلیج هرون و خیلی‌ها شبیه ما، از آنها که لب دریا هستند بگیر تا آنها که آفتاب  کمتری دارند، وحشتناک آدمهای خوش شانسی هستیم (البته ممکن است حتی قبل از بستن این پرانتز، این وضعیت یک دفعه عوض شود): ما شغل‌های آبرومندی داشتیم، اکثرا ازدواجمان موفق بوده و با این سن و سال نسبتا سرپاییم (البته دکتر سام به این جا که می‌رسید از چند زن و مرد بیوه و چند تا از کار افتاده کم و بیش مبتلا به سرطان، پارکینسون، ام اس، سکته، دیابت نوع دوم، آلزایمراولیه و چیزهای دیگر غافل نمی‌شد)؛ بچه‌هامان میان سالند و ازدواج کرده اند، بچه دارند و همه جای مملکت  دنبال کسب و کارشانند؛ خودمان هم که حقوق بازنشستگی خوبی می‌گیریم، تا جایی که می‌توانیم از خوشی‌هایی که داریم  لذت می‌بریم – گلف، تنیس، مسافرت، بازی بریج، باغبانی و سرگرمی‌های دیگر، دید و بازدید بچه‌ها و نوه‌ها، همسایه‌ها و دوست‌هایی که با خوردن مشروب وپیش غذا و بعضی وقتها شام  توی خانه‌های همدیگریا رستوران‌های اطراف استرات فورد – و هر چند وقت یک بار مهمانی‌های خاص، تفریح می‌کنیم.
تازه رسیدیم به اصل مطلب و از آنجا که سام بیلی قرار نیست این داستان را نقل کند. می‌توانیم از آنجایی شروع کنیم که داستان برای فلتونها شروع شد: یک شنبه اواخر تابستان وقتی قبل از صبحانه دیک با کت پیژامه و ربدشامبر و دمپایی رفت تا طبق معمول روزنامه صبح را از انتهای راه ماشین رو جلوی خانه بیاورد، کارت دعوتی شکیل با طراحی کامپیوتری پیدا کرد که با نواری پلاستیکی به پرچم صندوق پستیشان بسته شده بود (دیک با نگاهی به بالا و پایین پیچ خیابان ساحلی  می‌دید که دعوت نامه‌هایی مشابه به صندوقهای بقیه ساکنین راک فیش ریچ  بسته شده بود). تام و پتسی‌هاردیسون  آنها را دو هفته بعد برای شرکت در یک مهمانی رومی‌!!! در"روز زحل،  24 ماه سپتامبریس" به مناسبت ورود به منزل نوسازشان در خیابان لاب لالی  شماره 12، یکی از چندین خانه خیابان ساحلی، دعوت کرده بودند.  
سر میز صبحانه دیک از زنش پرسید: "مهمونی رومی؟" سوزان با همه استعدادهایش که کار با کامپیوتر هم یکی از آنها بود، در حالی که قاشق قاشق گندم برشته آغشته به زغال اخته و قهوه اش را جرعه جرعه می‌خورد، کار هنری روی کارت دعوت‌هاردیسون‌ها را تحسین می‌کرد؛ یک نقاشی بزرگ روی گچ از مهمانی‌های افراطی ظاهرا متعلق به روم باستان که از جایی اسکن شده بود و به عنوان پس زمینه رنگی کارت پشت متن چاپ شده بود. "مهمونی رومی‌دیگه چیه؟"
سوزان حدس زد: "فکر کنم چیزی شبیه انجمن اخوت باشه. مثل مهمونی که قدیما تو فیلم بی سروته خانه حیوانات  دیدیم، یادته؟ همه لباسای اجق وجق پوشیده بودن، به چه مناسبتی بود ….؟" در حالی که به طرح نقاشی روی کارت اشاره می‌کرد: "جشن‌های خدای زحل ؟"
حتماً دکتر سام دو هفته دیگر در مهمانی با او موافقت می‌کرد: "آفرین! به خصوص که امروز شنبه  هم از کلمه روززحل گرفته شده. ولی تو روم باستان هر چی که مربوط به جشن‌های خدای زحل بود تو ماه دسامبر جشن گرفته می‌شد، پس فکرکنم باکنیلیا، جشن‌های خدای شراب  که از باکوس، خدای شراب گرفته شده کلمه ای باشه که ما دنبالشیم. مفردش هم میشه باکنال " اما چون آن روزسام با فلتون‌ها صبحانه نمی‌خورد، دیک جواب داد هیچی از جشن‌های خدای زحل و خانه حیوانات نمی‌داند و سراغ ورق زدن  با لتیمور سان  رفت.
سو می‌خواست بداند: "بالاخره می‌ریم یا نه؟ تا آخر هفته باید جوابشون رو بدیم".
شوهرش گفت یا خواهش کرد: "هرچی تو بگی" و اضافه کرد تا جایی که می‌داند "روز زحل، 24 ماه سپتامبریس" وقتشان آزاد است. اما لازم نبود به سوزان یادآوری کند فلتون‌های خانه شماره 1020 خیابان ساحلی در مقایسه با بیشتر همسایه‌هایشان در راک فیش ریچ و کلا املاک خلیج هرون اگرچه آدمهای گوشه گیری نبودند ولی به خصوص حیوانات اجتماعی هم نبودند. آنها با امسال هفت سال می‌شد به آنجا نقل مکان کرده بودند، بعد از بازنشستگی دیک ازشغل مدیریی میانی در بالتیمور و بازنشستگی سوزان از کار اداری اش در کالج گوچر  که سالها قبل از همان جا فارغ التحصیل شده بود. تازه تا جایی که دیک یادش می‌آمد، تو کمد لباس شان لباس رومی‌پیدا نمی‌شد.
زنش حدس می‌زد ملحفه‌های تخت را هم به دورشان بپیچند همان کار لباس رومی‌را می‌کند. اعلام کرد بعد از صبحانه کلمه "مهمانی رومی" را در کامپیوتر جستجو خواهد کرد؛ شرط بست حتماً وب سایت‌های زیادی در این مورد پیدا می‌شود. "محض رضای خدا، مهمونی خوش می‌گذره! و آخرین دفعه ای که به مهمونی همسایه‌ها رفتیم کی بود؟ تازه خیلی دلم می‌خواد توی خونه شونو بببینم، تو دلت نمی‌خواد؟"
خوب آره، شوهرش جواب داد. حتماً.
این موافقت نه چندان با ذوق و شوق دیک یکی از آن نگاه‌های سو را در پی داشت که می‌گفت بببین باز هم دارم حوصله به خرج می‌دهم: چشمهایش به طرف سقف بالا رفت و زبانش بین دندانهای آسیاب سمت راست را بازرسی کرد. سوزان فلتون شش سال جوانتر از ریچارد ( دیک ) بود که حالا با توجه به اواخر شصت سالگی سو و وسطهای هفتاد سالگی دیک و بعد از چهل و چند سال ازدواج خیلی مهم به نظر نمی‌رسید. گذشته از این که دیک در کار فعالیت بیشتری از خودش نشان می‌داد، در خیلی ازمسائل تمایل داشت طرف کم تحرک باشد و به رهبری زنش راضی بود. اما این یکی دو سال گذشته که به سومین ربع صد سالگی زندگی اش نزدیک شده و بعد به آن رسیده بود، به تاکید خودش آدم راکد و "تمام شده" ای شده بود، دورنمای پیری قریب الوقوعشان، افسرده نه ولی اسیرش کرده بود، شوق و رغبتش را گرفته بود، تمام آمال و آرزوهایش از بین رفته بود. این شرایط را در محدوده اجتماعی بسته شان بین سایرهم سن و سالها و هم طبقه ای‌هایش (البته نه همه شان) دیده بود.
خلاصه (حالا که اخیرا او و سو در این مورد خیلی بیشتر از قبل با هم حرف می‌زدند، بلافاصله قبول می‌کرد) باید با این دور تند فناپذیری کنار می‌آمد: کوچک شدن اجباری خانه و محوطه اطرافش، قایق موتوری و ماشینهایی که سالها از آنها لذت برده بودند، زوال فیزیکی و فکری که دیر یا زود به سراغشان می‌آمد، بار مراقبت از دیگری در کنار زوال خودشان؛ فقدان غیر قابل تصور شریک زندگی…  او می‌خواست به بقیه بفهماند فقط دورنمای زنده نبودنش خیلی اذیتش نمی‌کرد. در واقع او وسو روی هم رفته زندگی خوبی را با هم گذرانده بودند. اگر چه خانواده آنها دورتر از خانواده آدمهایی بود که می‌شناختند و حسرتش را می‌خوردند، ولی این دوری بازدارنده نبود: "روابط گرم و صمیمانه" توصیفی است که آنها از حال و هوای رابطه متداول شان با بچه‌های بزرگ و نوه‌های در حال بزرگ شدنشان داشتند. می‌توانستند آرزو کنند که بهتر باشد، ولی از این که به بدی روابط کسانی که می‌شناختند نبود، راضی بودند. تا این جا که هیچ فاجعه‌ای تو داستان زندگی شان نداشتند: دیک عمل باز قلب را اواسط شصت سالگی اش و سو جراحی تخمدان و غده سینه چپ را وسطهای یائسگی انجام داده بودند. هر دو آب مرواریدشان را تخلیه کرده بودند و چشم دیک دچار تحلیل خفیف شبکیه شده بود که خوشبختانه از نوع "خشک" کم خطر بود و گوش چپش کمی‌قدرت شنوای اش را از دست داده بود و علی رغم تلاش‌های دوره ای اش برای رژیم اضافه وزن ارثی هم داشت. سوای این مسائل، مشکل جدی دیگری درهیچ قسمت زندگی نداشتند و هر کدام نامه اعمال راضی کننده ای از خود به جا گذاشته بودند. این اواخر ریچارد فلتون بیشتر و بیشتر آرزو می‌کرد ای کاش می‌توانست جایی در انتهای جاده  فقط دکمه ای را فشار بدهد و خودشان و دارایی‌های فراوانشان را به راحتی ناپدید کند –پوف!- که این مورد آخر تبدیل شد به تقسیم منصفانه دارایی‌هایشان به صورت ارسال پستی چک به وراثشان، با عشق…
به تازگی، این افکار ناراحت کننده حول محور کاری می‌گشت که دیک بعد از صبحانه پشت میزش به آن رسیدگی می‌کرد: بازبینی دوره ای وصیت نامه خودش و سوزان. اواسط هر سال دیک عادت داشت صفحه گسترده کامپیوتری اظهارنامه املاکشان و ضمیمه آن را که سوزان برای برآورد تقسیم دارایی‌ها تحت شرایط جاری وصیت نامه‌هایشان برنامه ریزی کرده بود، به روز کند. همچنین عادت دیگری هم داشت، این که هر دوسال یک بار پاییز – البته در سالهای میلادی که رقم آخرشان زوج بود- این بخشش‌ها را مرور می‌کرد و بعد به سو متذکر می‌شد که متوجه شده بعضی از دارایی‌هایشان شاید کمتر یا بیشتر از آنچه باید باشد، شده و پیشنهاد می‌کرد باید درصدها را به درستی تنظیم کنند و همچنین به دلیل تغییر شرایط و اولویت‌ها از زمان آخرین بررسی، باید نام وارثی را کم یا اضافه کنند: مثلا مدرسه ابتدایی دخترانه ای که سوزان آنجا درس خوانده بود و به آن تعلق خاطر داشت، اخیرا برای همیشه بسته شده بود، پس تبصره دال از ماده شماره 5 در وصیتنامه اش که 3 درصد از دارایی‌های خالص بعد از فوت را پس از کسر هزینه‌های کفن و دفن، حق الزحمه مامورین اجرا و مالیات دارایی و بقیه هزینه‌ها به این مدرسه می‌بخشید، حذف می‌شد. بهتر نبود این ارثیه را به کتابخانه عمومی‌اون کانتی  که او و دیک اکثرا از آن استفاده می‌کردند، واگذار می‌کرد؟ حق الزحمه وکلای دارایی هر چقدر هم که می‌شد، سعی می‌کردند چنین تغییراتی را به جای پیش نویس کردن دوباره وصیت نامه، به شکل ضمیمه به آن الحاق کنند. اما هر اندازه از نظم دادن به کارها احساس رضایت می‌کردند، این یکی کارعادی خوشحال کننده ای نبود (برای اینکه غصه‌هایشان یک جا جمع نشود، پاییز سالهایی که رقم آخر آن فرد بود، هر کدام نامه‌هایشان را به قیم‌هایشان بازبینی و به روز می‌کردند). همین پارسال مرگ همسر سرحال سام بیلی، اِتِل (از سرطان رحم) و مرگ پدر شوهر دخترشان کیتی  در کلورادو (بر اثر انسداد شرایین)– مردی که هنوز به سن دیک نرسیده بود، با این حال اداره دارایی‌های در مقایسه ساده اش دردسر طولانی برای شوهر کیتی ایجاد کرده بود- به تلخی بازبینی امسال وصیت نامه اضافه کرد. دیک سوای دورنمای وحشتناک تنهایی و داغدار شدن (بیچاره سام پیر!)، مذبوحانه تلاش کرده بود راه‌هایی پیدا کند تا هر چه بیشتر از بار مسئولیت پس از مرگشان که روی دوش پسر و دختر بزگشان شان بود کم کند، بچه‌هایی که قطعا دوستشان داشتند، اما افسوس که در این سالها هم از نظر جغرافیایی و هم از نظر عاطفی کمتر از حد مطلوب به آنها نزدیک شده بودند. بی پرده، دیک آشکارا نمی‌توانست تصور کند بدون سوزان دوست داشتنی و دل نکندنی اش چطور می‌تواند زنده بماند. قطعا حال و روزش بهتر از سام بیلی بدون اتل با پسروکیل و عروس حسابدار خبره ای که در استرات فورد  زندگی و کار می‌کردند و حسابی اوضاع و احوال پیرمرد را می‌پاییدند و اکثرا در فعالیت‌های خانوادگی شرکتش می‌دادند، نخواهد بود.
سوزان به نوبه خود اغلب میگفت روزی که دیک بمیرد، آخرین روز زندگی اش خواهد بود، البته این که چطور می‌خواست به زندگی اش خاتمه بدهد، هنوز فکری برایش نکرده بود. دیک جونیور  و کیتی و همسرهایشان باید زندگی شان را تعطیل می‌کردند، از شیکاگو و سیاتل پرواز و جنازه را جمع و جور میکردند. خوب بگذار اگر می‌خواهند از مادرشان متنفر بشوند، او دیگر زنده نیست تا بداند، و آنها هم مبلغ خوبی بابت این دردسر گیرشان می‌آمد. نزدیک ظهر، وقتی برای درست کردن نهار و برنامه ریزی بعد از ظهر به دیک ملحق شد، جسورانه پیشنهاد کرد: " خوب پس، بیا بخوریم و بنوشیم و کیف کنیم، 24 سپتامبریس خونه‌هاردیسون‌ها؟ فردا یه روز دیگه ایه و از این جور چیزا!"
شوهرش با روحیه جدی جواب داد: "ولی هر وقت این حرفو می‌شنوم، تعجب می‌کنم چطورکسی می‌تونه اشتهایی برای شام آخرش داشته باشه". از طرف دیگر تاکید کرد حالا که جای امنی هستند و مثل آدمهای نیواورلئانز از طوفان حدود یک هفته پیش کاترینا نه مرده اند، نه معلول شده اند و نه بدبخت: پس فکر کرد دلیلی نداشت به مهمانی نروند، به شرطی که چیزی برای پوشیدن پیدا می‌کردند.
در حال خوردن ساندویچ و چای سرد رژیمی‌روی ایوان سایه بان کنار دریا، روبروی آب باریکه جزرومدی راک فیش ریچ و در درخشش آفتاب آخر تابستان، سو خبر داد: "مشکلی نیست". اینترنت را جستجو کرده بود و گوگل بیشتر از 266000 جواب برای "مهمانی رومی" پیدا کرده بود؛ همان 3 و یا 4 سایت اول کافی بود تا متقاعدش کند هر چیزی که سر هم کنند کفایت می‌کند. همانطور که حدس زده بود این نوع مهمانی چیزی مثل انجمن اخوت قدیمی‌بود که در سال 1978 با الهام از فیلم خانه حیوانات جان بلوشیبین نو کیسه‌های حالا به میان سالی رسیده رواج پیدا کرده بود. می‌شد لباس‌های رومی‌به شکیلی لباس‌های فیلمهایی مثل بن هور و گلادیاتور را درست کرد یا از طریق اینترنت خرید، یا به راحتی از روش معمولی ملحفه و سندل که قبلا خودش هم اشاره کرده بود استفاده کرد. کارها را به سوزان بسپرید: بالاخره یک کاری می‌کند. این وسط، آیا امکان داشت محض رضای خدا این دو نفر کمی‌غم و غصه و سرنوشت بد را فراموش کنند و نعمت‌هایی را که دارند بشمرند؟
شوهرش از ته دل ازش تشکر کرد که موضوع لباس را حل کرده و به او و خودش قول داد تلاش کند کمی‌روحیه اش را بالا ببرد و بهترین استفاده را از زمان باقی مانده عمرشان ببرند.
که اگر شانس می‌آورد شاید چیزی حدود دوازده سال می‌شد (دیک با گفتن این که دیگر ادامه نخواهد داد چند سال باقی مانده به قولش عمل کرد). او مثل زنش به کامپیوتر وارد نبود اما در اتاق کارش اش کامپیوتر رومیزی خودش را داشت که به ذهنش رسیده بود بین کارهای رومیز مهم تر صبح، خودش با آن کمی‌تحقیق در اینترنت انجام بدهد. عبارت "عمر متوسط انسان" را وارد و کلیک کرد، نزدیک به 14 میلیون سایت ظاهر شد (که بیشتر از عمر خود انسان ارزش خواندن داشت). بین شش سایت اول یک پرسشنامه محاسبه گر شامل سن، نژاد، تاریخچه پزشکی فردی و خانوادگی و غیره بود که وقتی پرسشنامه را پر کرد، ماشین حساب پرسش نامه زمان مرگ او را با تقسیم عمر انسان به چهار تا چهل سال، و با گرفتن میانگین از این چهار بخش، در سن 02/89 سالگی تخمین زد. مختصر اینکه، بدون بروز تصادف، 14 سال دیگر وقت داشت (چه مختصری!) البته چند سالی می‌توانست کم و زیاد شود.
پس حدود دوازده تا سپتامبر دیگر وقت داشت. چطور می‌توانست خود را وفق بدهد؟ از یک طرف زمان بین تولد و چهارده سالگی خیلی به نظرش مهم و تاریخی رسیده بود و تقریبا همینطور بین 14 و 28 سالگی: نیستی تا نوجوانی! نوجوانی تا بلوغ، ازدواج و سنین پدری! اما سی، چهل و پنجاه سالگی دهه به دهه خیلی سریع تر گذشته بود، بدون شک به این دلیل که زندگی بزرگ سالی اش تغییرات کم تر و تدریجی تری نسبت به جوانی اش داشت. انگار همین پریرروز بود و نه بیشتر از دوازده سال پیش که دیک دراوایل شصت سالگی کم کم حجم کار دفتری اش را سبک کرده بود و با فراغ بال دنبال جایی برای تعطیلات آخر هفته در سواحل شرقی مری لند می‌گشت که بتواند بعد از بازنشستگی شان امکانات آن را برای اقامتگاهی حدودا یک ساله بهتر کند.
پس شاید چهارده سال دیگر عمر کند – و کی می‌داند چند سال از این چهارده سال سلامت و سرحال خواهد بود. در واقع، بخور و بنوش و شاد باش! ولی شادی برای چی؟
خوب اول ازهمه بدیهی است که یک آواره همه چیز از دست داده ساکن گالف کوست طوفان زده یا یک مادر جوان قحطی زده مورد تجاوزقرار گرفته دسته جمعی اهل دارفورآفریقا نیستی. سام بیلی دوست داشت از بعضی آدمهای معروف این نقل قول را بکند: "تنها بهانه خدا این است که وجود ندارد" (اسکار وایلد؟ برتراند راسل؟ از دیک فلتون نپرسید که در هر حال به نظرش بهانه خیلی مسخره ای می‌آمد). اما او و زنش که همیشه دوستش می داشتند، در یک بعد از ظهر گرم و زیبای اواسط سپتامبر در یک محله قشنگ و با امکانات در ساحل نهری که از یک رود منشعب شده بود و آن رود به خلیجی وارد می‌شد که خوشبختانه (هنوز) دستخوش فصل از همیشه شلوغ تر طوفان‌های آتلانتیک آن سال نشده بود، زندگی می‌کردند؛ چمن و باغچه و گلهای تلفونی مخملی شان سرحال بودند؛ قایق موتوری شان مثل خودشان هنوز خوب بود و می‌شد قبل از بیرون کشیدن از آب چند دوری با آن بزنند؛ تصمیم‌های فوری معوق شان چیزی نبود مهم تر از این که برای انجام چند تا کار به استرات فورد بروند یا کارهای روزمره محوطه بیرون از خانه را قبل از وقت گلف سو و تنیس دیک انجام بدهند.
پس آنها به این مهمانی لعنتی می‌رفتند، در حالی که دیک خودش را به خاطر لقب لعنتی دادن به این مهمانی دور از گوش سوزان سرزنش می‌کرد. چند ساعت بعد، در وقت استراحت ردوبدل کردن پرسروصدای توپ‌های زرد تنیس ویلسون به سام بیلی در زمین‌های تنیس کلوب خلیج هرون (از زمان مرگ اتل، سام دیگر به امتیازی بازی کردن علاقه ای نداشت، ولی هنوز از یک ساعت بازی جانانه چند بار در هفته لذت می‌برد که اتفاقا برای دیک هم خیلی مناسب بود) از مهمانی پیش رو حرف زد و گفت او و سو اولین بار است در یک مهمانی رومی‌شرکت می‌کنند و بیشتر قصد دارند خانه اشرافی خیابان لاب لالی همسایه جدیدشان را ببینند و با مالکینش آشنا بشوند تا اینکه علاقه ای به این جور مهمانی‌ها با لباس‌های مسخره داشته باشند. دیک کمی‌تعجب کرد وقتی فهمید سام، ساکن محله اویسترکوو و نه راک فیش ریچ هم به این مهمانی می‌آید و در واقع بی صبرانه انتظار " 24 سپتامبریس" را می‌کشد. سام به عنوان عضو قدیمی‌هیات مدیره باشگاه، تام و پتسی‌هاردیسون را وقتی درخواست عضویت می‌دادند، حتی قبل از این که شروع به ساختن خانه شان بکنند ملاقات کرده بود، و با این که خودش هم در سن هشتاد سالگی می‌توانست بدون مهمانی‌های شلوغ پلوغ مثلا رومی‌به زندگی اش ادامه بدهد، اتل عزیزش از این جور مسخره بازی‌ها لذت می‌برد و هیچ چیز بیشتر از یک مهمانی رومی‌دیگر را دوست نداشت، البته اگر قادر مطلق ناموجود هدیه ای به عنوان سرطان لعنتی به او نداده بود.
آنها به ردوبدل کردن توپ ادامه دادند تا این که بازوی راست و شانه سام درد گرفت و دیک هم درناحیه پشت قفسه سینه اش سوزش ملایم بعد از فعالیت احساس کرد، سوزشی که چندین ماه ازش خبر داشت اما چیزی به سوزان و دکترشان نگفته بود. او با همبازی زندگی و همبازی تنیسش نظرش را در میان گذاشته بود که یک راه ایده آل برای "مردن" سکته ناگهانی و شدید قلبی تو زمین تنیس است در حالی که یکی از ضربات ماهرانه بک هند سام را با یک فورهند قوی و چرخش تند توپ برمی‌گرداند. زنش به او اخطار کرده بود: "تو جراتشو نداری قبل از من بمیری!" تنها چیزی که سام گفته بود این بود: "اول صبر کن یه نیم ساعتی بازی کنیم بعد بمیر".
دیک در حالی که راکت‌ها و توپ‌هایشان را جمع می کردند و پشت سرشان به زنجیر دروازه ورودی قفل می زدند و از فواره آب آشامیدنی کنار دستشویی‌های زمین تنیس با جرعه‌های طولانی آب می خوردند، پرسید: "خوب بگو بببینم مهمونی رومی‌چه صیغه ای؟ باید منتظر چه جور جنگولک بازی باشیم؟"
سام حدس زد چیزهای همیشگی: مثلا وقتی قدم به اتاق می‌گذاری با صدای بلند چیزی به لاتین می‌گویی…
"لاتین؟ من که از لاتین بلد نیستم!"
"معلومه که بلدی: درود بر مریم مقدس ؟ هنگام چه پر می‌گشاید ؟ و یک چند تا شوخی درباره تیپ و لباسای همدیگه، بعدش هم واسه چند ساعت تبدیل به یه مهمونی عصریا شب دوستانه معمولی میشه، تا این که آخرش با یه سری بازی مبتذل با جایزه‌های بامزه تمومش می‌کنن. سوزان خوشش میاد. تو هم شاید خوشت بیاد. همی‌روان شدم! نظر فکندم! فاتح گشتم !"
"چی؟"
"هیچی بابا. ولی به خاطر مسیح بیا. یا به خاطر خدای یهودیا، یا هر کی که می‌پرستی". سام در حالی که با شستش سینه جمع شده اش را می‌مالید گفت: "گور باباش! با این که بیست وچهارم اولین سال فوت اتله من که میرم. به اتل و بچه‌ها قول دادم تا جایی که می‌تونم سعی کنم این وضع موجود رو حداقل تا یه سال دیگه همین جوری نگه دارم، یعنی بدون بالا پایین شدن، قدم به قدم جلو رفتن و چیزای دیگه – تا ببینیم چی پیش میاد. پس بیشتر به خاطر اتل میرم تا به خاطر خودم. تازه بیا، دو تا کلمه رمز لاتین دیگه یاد گرفتی: وضع موجود  و چیزای دیگه ."
آخر همان بعد از ظهر، فلتون‌ها که در حیاط خلوت کوچک برای کباب کردن کنار ایوان سرپوشیده شان جین و تونیک می‌نوشیدند، با هم توافق داشتند که سام آدم محشری است. به نظر دیک  لااقل سیاست برای- حداقل- سال – اول- به- هیچی- دست- نزن، سیاست منطقی به نظر می‌رسید: تا حد امکان همه چیز و همه کس را عادی و صمیمی‌نگه دار در حالی که ضربه از دست دادن عزیزت خیلی غریب و سخت است.
اما سو گفت: "روی من حساب نکن. حداکثر بیست وچهار ساعت بتونم دوام بیاورم بعدش مثل آهنگ  "بدرود، سوزی کیو"  غزل خداحافظی رو می‌خونم. ولی چیزی که واقعا دلم می‌خواد بشه سناریوی فاجعه مشترکه، خدا رو شکر"- کلمه ای که در جریان همین آخرین بازبینی وصیت نامه شان از وکیلشان در شهر یاد گرفته بودند. او آنها را تشویق کرده بود تا با گنجاندن یک ترفند جدید، مالیات دارایی کمتری پرداخت کنند که هیچ کدام خیلی ازش سردرنیاوردند، البته آنها به توصیه حرفه ای وکیلشان کاملا اطمینان داشتند. قبلا در وصیت نامه شان شرط شده بود که در صورت مرگ هر دوی آنها با هم (مثلا در یک حادثه سقوط هواپیما یا سایر فجایع مشترک )، در حوادثی که نمی‌شد تعیین کرد کدام یک زود تر از دیگری مرده، فرض بر این شود که دیک زودتر از سوزان مرده و وصیت نامه شان به این ترتیب اجرا شود: تمام دارایی‌های دیک به سوزان برسد و او نیز آنها را به بچه‌هایشان و سایر وراث دسته بندی شده منتقل کند. اما از آن جا که تمامی‌دارایی‌هایشان – ماشین‌ها، خانه، حساب‌های بانکی، امانت‌های انشعابی – متعلق به هر دوی آنها بود (علی رغم سفارش وکیلشان که به روش‌هایی مثل ودیعه‌های قابل انتقال، حسابهای بانکی و سهام‌های جدا برای کاهش مالیات توصیه کرده بود و به مذاق فلتون‌ها خوش نیامد) شرط فاجعه مشترک در وصیت نامه هر دوشان به این شکل اصلاح شد که در فاجعه مشترک "چنین قلمداد می‌شود که هر یک به ترتیب جان سالم به در برده است". به آنها اطمینان داده شده بود که از این طریق مقدار بیشتری برای وراثشان می‌ماند، اما برای دیک و سو این قضیه مثل منطق آلیس در سرزمین عجایب به نظر می‌رسید. چطور می‌شد تصور کرد که هریک از آنها جان سالم به دربرده؟
"یادم بنداز تو مهمونی از سام بپرسم، باشه؟ اگه خودش ندونه می‌تونه از پسروکیلش برامون بپرسه".
"24 سپتامبریس" سر رسید و با وجود تمام اخبار بی وقفه و غم باری که از ساحل لوئیزیانا به گوش می‌رسید، همگی به مهمانی رفتند: شهر قدیمی‌نیواورلئانز که از خیلی خسارت‌های پیش بینی شده بادهای طوفان کاترینا جان سالم به در برده بود، بعد با موج‌های بلند ساحلی خاکریز شکن و سیل بعد از آن حسابی  ویران شده بود، و همین حالا که فلتون‌ها و بقیه مدعوین به سمت خانه‌هاردیسون‌ها می‌رفتند، طوفان ریتا شهرهای ساحلی می‌سی سی پی را زیر پا می‌گذاشت. هوای بعد از ظهر در مقایسه با هوای آرام اوایل هفته، ابری و خنک بود و نسیم می‌وزید. آنها با بی میلی تصمیم گرفتند با ماشین بروند، تا این که مسیر کوتاه خانه شماره 1020 خیابان ساحلی تا خانه 12 خیابان لاب لالی را که به اندازه سه بلوک شهری آن طرف تر بود – البته مجتمع‌های خلیج هرون به شکل بلوک ساخته نشده بودند –  قدم زنان بروند و کت‌های ناراحت روی لباس مهمانیشان بپوشند. وقتی تصمیم گرفتند بروند، دیک خیلی سعی کرده بود تو حال و هوای مهمانی باشد و از لباسی که با هم راست و ریس کرده بودند ناراضی نبود: سندل چرمی، خفتان مراکشی راه راه سفید و قهوه ای که بعنوان سوغاتی ده سال پیش در یک سفر تفریحی با کشتی به مدیترانه و از طنجه مراکش که آن جا توقف داشتند، خریده بود و روی سر کم موی جو گندمی‌اش هم حلقه برگ بو پلاستیکی گذاشته بود که سوزان از قسمت اقلام مخصوص مهمانی فروشگاه استرات فورد پیدا کرده بود. بعلاوه یک کمربند طنابی ابریشمی‌( که در واقع برای نگه داشتن پرده بود ) که به آن یک خنجر جامائیکایی در غلاف چرمی‌با نقش و نگارهای حک شده آویزان کرده بود. این خنجر را از سفری در تعطیلات به کارائیب خیلی قبل تر از خفتان خریده بود. خوبه! دقیقا شبیه لباسهای روم باستان نیست اما به اندازه کافی عجیب وغریب هست – و تا آنجا که یادشان می‌آمد امپراطوری سزارهادر واقع تا شمال آفریقا وسعت پیدا کرده بود: آنتونی و کلئوپاترا و غیره. سو، با توافق هردوشان شبیه کلئوپاترا شد، با ملحفه ای که هنرمندانه به دور کمرش تا زده بود و تو گذاشته بود (پیشنهادی از اینترنت به همراه دستور العمل جزء به جزء چگونگی تا زدن و پیچیدن ملحفه)، برای کمربند هم مثل خفتان شوهرش از همان بند پرده استفاده کرد، مثل او سندل به پا کرد و روی سرش یک کلاه گیس براق مشکی که از همان قسمت اقلام مهمانی فروشگاه خریده بود گذاشت با یک تاج‌هاله شکل با ستاره‌های نقره‌ای.
خیلی با دقت برای این که لباسهایشان از هم وا نرود، سوار تویوتا سولارای با سقف متحرک سوزان شدند که سقفش را به خاطر خنکی بعد از ظهر بسته بودند (ماشین دیک فولکس واگن پاسات بود که البته هردو ماشین به نام جفتشان بود) و هنوز نصف راه را نرفته بودند که مجبور شدند ماشین را پارک کنند و در هر حال بقیه راه را پیاده بروند چون خیلی از ماشین‌های سواری و ون و اس یو وی زودتر رسیده و پارک کرده بودند وخیابان را بسته بودند. صاحبانشان یا در مهمانی بودند و یا مثل فلتون‌ها از مسیر تزئین شده به سمت خانه شماره 12 قدم زنان حرکت می‌کردند.
وقتی به داخل مسیر ماشین روی درخت کاری شده پیچیدند و ابر کاخ چند میلیونی‌هاردیسون‌ها جلوشان ظاهر شد دیک گفت: " ببین چی ساخته!": بنا به سبک خانه‌های جورجیایی یا خانه‌های مزرعه ای که مشابه آنها را همسایه‌های جدید و پولدارشان داشتند نبود، ولی عمارتی بزرگ با گچ کاری‌های پراکنده بژ رنگ – سقف سفالی، پنجره‌های بزرگ قوس دار با حاشیه‌هایی از نیمستون‌های حلزونی- که از بیرون و درون نورافشانی شده بود که شامل درختها و بوته‌های چراغانی شده هم می‌شد. از نظر فلتون‌ها این طراحی قصر مانند بیشتر مناسب ونیز یا جنوب در حال رشد فلوریدا بود تا ساحل شرقی مری لند. "چه جوری تونستن از بازرسی طراحی منازل خلیج هرون جواز ساخت بگیرن؟" منظور دیک اداره بررسی و صدور مجوز نقشه ساختمان بود که تاییدش برای تمام طرح‌های پیشنهادی ساختمان‌ها و فضاهای بازلازم بود. سوزان حدس می‌زد که شرکت مجتمع‌های تاید واتر،  توسعه دهنده املاک خلیج هرون و دیگر پروژه‌ها در هر دو ساحل چس پیک  ممکن است برای این یکی مجوز گرفته باشد به امید این که بتواند با جذب میلیون‌ها دلار پول بیشتر از ساختمان سازها در تعداد زیادی ازمحله‌های خلیج هرون با خانه‌های لوکس و مجزا، مثل محله اسپارتینا پوینت،  سرمایه گذاری کند. سو هم عقیده داشت این سبک خانه به راک فیش ریچ نمی‌خورد و خیلی تو چشم می‌آید، ولی گفت: "میدونی چی می‌گن؟ بر سلیقه هیچ مناقشه ای نیست !"- این کلمات رمز عبور انتخابی لاتین او بود و خوشحال بود از روزهای مدرسه ابتدایی به یادش مانده. "اونا گیبسون‌ها نیستن که دارن جلوی ما میرن؟"
وقتی این زوج – خانم گیبسون مثل سوزان از ملحفه برای لباس رومی‌استفاده کرده بود که با توجه به جثه چاقش به جذابیت سوزان نشده بود و آقای گیبسون لباسی شبیه یونیفورم سفید بیمارستان به تن داشت و چیزی شبیه زره گلادیاتورها به کمر و پشتش بسته بود– از زیر دو کاج بلند نورافشانی شده که دو طرف پیاده روی ورودی بودند گذشتند، دیک توانست تایید کند خودشانند: هنک و بکی گیبسون  ساکن اویسرکوو مثل سام بیلی که فلتون‌ها آنها را اتفاقی فقط از طریق کلوب و گذری می‌شناختند. در خانواده آنها هنگ گلف بازی می‌کرد و بکی تنیس.
سو بلند گفت: " ای بوروتوس! حتی تو !" (او واقعا درسش را روان شده بود. این کلمه "برو-تی" برای دیک آشنا به نظر می‌رسید اما نتوانست به یاد بیاورد). گیبسون‌ها برگشتند، خندیدند، دست تکان دادند و صبر کردند. و بعد در حالی که از پیاده روی سنگی کنار مسیر ماشین رویی که با سنگ‌های شرکت "یوروکابل " فرش شده بود، به سمت ورودی اصلی بزرگ و سر پوشیده خانه شماره 12 می‌رفتند چهارتایی با هم شوخی کردند و یکدیگر را دست انداختند. سکویی دو طبقه با سه پله پهن انحنادار بتونی که به اولین پاگرد مرمری منتهی می‌شد و سه پله دیگر به پاگرد دوم که یکی از دو در بلند شیشه ای با قابی از چوب تیره در آن کار گذاشته شده بود، می‌رسید. در باز بود و زنی باریک اندام با لباسی به سبک رومی‌-احتماًلا میزبان- با بقیه تازه واردین حال و احوال می‌کرد و خوش آمد می‌گفت.
هنگ گیبسون با صدایی بلند و متعجب پرسید: "لباس رومی‌با دامن کوتاه؟" به این دلیل که با وجود بالا تنه نازک وسفید لباس آن خانم که به شکل رومی‌تا خورده و پیچیده شده بود، زیر کمربندش که با اشکال شیشه ای زیادی و با مهارت تراش خورده، دامن کوتاه سفید پلیسه پوشیده و بندهای سندل را به طور ضربدری تقریبا تا زانو دور پاهایش بسته بود. گیبسون به او اشاره کرد و صدا زد: "من دوست می‌دارم، تو دوست می‌داری، او دوست می‌دارد !" زوجی که داشتند تازه وارد می‌شدند با خانم صاحبخانه چرخیدند و خندیدند. بعد سام بیلی – حالا فلتون‌ها او را که آستانه در ایستاده بود دیدند، با حوله حمام سفیدی که در اتاق‌های هتل درجه بهتر پیدا می‌شد و چیزی شبیه کمر بند نظامی‌برای فشنگ اضافه و روی سرش تاج بدون برگ و گلی گذاشته بود که کمی‌شبیه تاج خار مسیح بود- جواب داد: "دوست می‌داریم، دوست می‌دارید، دوست می‌دارند !" و آنها را با اشاره ای به داخل دعوت کرد.
خانم میزبان شیک پوش آنها – که حتی کمی‌بیشتر از سو شبیه کلئوپاترا بود، با موهایی کوتاه و صاف و براق تیره که نواری سیاه و فلزی به شکل مار دور تا دورش را گرفته بود و سر افعی مانند آن از کنار ابرویش طوری که انگار می‌خواست او را نیش بزند بیرون زده بود– با لبخندی زیبا به سمت آنها برگشت و دستش را اول به سوی سوزان دراز کرد: "سلام من پتسی‌هاردیسون هستم، و شما؟"
سوزان جواب داد: "سو و دیک فلتون، شماره 1020 سرپیچ خیابان ساحلی رو که بلدین؟ این مهمونی مناسبت قشنگیه واسه آشنایی باهاتون!"
دیک در حالی که با پتسی دست می‌داد اضافه کرد: "و خونه ای که به مهمونی تونم می‌یاد."
خانم صاحبخانه مودبانه اظهار شگفتی کرد: "از لباساتون خیلی خوشم اومد، خیلی ابتکاریه! می‌دونم قبلا همدیگرو تو کلوب دیدیم ولی من و تام هنوز داریم سعی می‌کنیم اسمها و صورتها و آدرسها رو دسته بندی کنیم. پس باید ما رو ببخشین". همان طور که سایر مهمانهای تازه رسیده پشت سر آنها جمع می‌شدند، به همه آنها توضیح داد پس از گفتن کلمه رمز به سام بیلی با صدای بلند، که او و تام بعنوان نگهبان دروازه شان انتخاب کرده بودند، می‌توانستند کارت اسم خود را روی میز راهرو پیدا کنند، درست آن طرف میز شوهرش آنها را به سمت نوشابه‌ها راهنمایی می‌کرد. "کلمه رمز لطفا! بلند و واضح تا همه بشنون!"
"بر سلیقه هیچ مناقشه ای نیست!" سو به موقع اعلام کرد و امید وار بود میزبان‌هایشان این برداشت را نکند که متلک بارشان کرده. دیک ادامه داد: " تا ابدیت !" – و با صدای آهسته تری به سام که برای آنها دست تکان می‌داد اضافه کرد: " تا ابدیت حال بهم زن ،  هرچی! چه لباس باحالی سام".
دوستشان توضیح داد: "سقوط و زوال همون چیزی که می‌دونین" و گونه‌های سو را بوسید. "امشب حسابی جیگر شدی. گستاخی منو می‌بخشی. اتل حتماً از این لباست خوشش می‌اومد".
سو در حالی که بغلش می‌کرد گفت: "باورم نمی‌شه اتل تو اتاق بغلی در حال خوردن شامپاین و مزه مزه کردن پیش غذاها نباشه!"
پیر مرد اعتراف کرد: "منم باورم نمی‌شه". صدایش ضعیف تر شد، تا این که سرش را به طرفی چرخاند، دستی به ریش سفید کم پشتش کشید و گلویش را صاف کرد. "حیف، امشب اگه هم می‌خواست نمی‌تونست بیاد. بی خیال رفقا! عمر همین سه پنج روزست، دم را غنیمت دان ".
اگرچه دیک و سوزان این اصطلاح لاتین را نمی‌دانستند، ولی معنی کلی اش به اندازه کافی روشن بود. آنها دستی به شانه سام زدند، به سمت میز کارت اسامی‌که در آن گوشه‌هال ورودی با کف مرمر و سقف بلند قرار داشت رفتند، کارت اسم چسبی شان را که حروف چاپی ظریفی داشت و به ترتیب الفبا مرتب شده بود پیدا کردند و به سینه زدند و جلوی پله اتاق نشیمن اصلی آقای میزبان به آنها خوش آمد گفت. او که مردی سرزنده و قوی در اواخر پنجاه یا اوایل شصت سالگی اش به نظر می‌رسید، کلاه خودی نقره ای با یال قرمز، تی شرت هتل قصر سزار لاس وگاس، دامن گلادیاتوری فلزی روی شلوارک برمودای سفید سرزانو و سندل چرمی‌با بند‌هایی حتی بلندتر از بندهای سندل زنش که به دور پاهای مودارسیاه و عضلانی اش پیچیده بود به تن داشت. بوسه ای به طور اغراق آمیز دقیق به دست سوزان زد ودست دیک را محکم فشرد و با نگاهی به کارت اسمشان در این سو و آن سوی اتاق اعلام کرد: "دیک و سوزان فلتون!" … "به کلبه محقر ما خوش آمدین!"
دیک با صدایی که آشکارا تحت تاثیر قرار گرفته گفت: "چه کلبه محقری؟!" و سو اضافه کرد: "باشکوهه!"
که در حقیقت بود: اتاق نشیمن بزرگ با سقفی بلند (دیک فکر کرد، گرم کردن این فضا در زمستان چه هزینه ای دارد؟) درهای کشویی شیشه ای بزرگ که به یک تراس وسیع و مسقف و سایه بان دار باز می‌شد (تراس نه، "ایوان" سوزان بعدا اشتباه دیک را اصلاح کرد)، در امتدادش محوطه استخر و حیاط خلوت بزرگ تری قرار داشت که با ذوق طراحی و نور افشانی شده بود، در امتداد این محوطه خلیج کوچک مواجی بود که قایق ماهی گیری‌هاردیسون‌ها آنجا لنگر انداخته بود. نوازنده پیانو هم که لباس رومی‌مناسبی پوشیده بود، گوشه ای از اتاق مبله شده با نیمکت‌ها ومیزهای پذیرایی زیاد، صدای پیانوی بزرگی را درمی‌آورد. بیرون روی ایوان متصدی بار تاج برگ بو به سر گیلاس‌ها را از نوشیدنی پر می‌کرد، در حالی که زن جوانی با دامن رومی‌کوتاه و تاجی مشابه سینی پیش غذا را بین مهمانان می‌گرداند.
دیک درحالی که سو را به طرف پایین پله هدایت می‌کرد تا میزبانشان بتواند با بقیه تازه رسیده‌ها خوش و بش بکند اضافه کرد: "محله خوبیه. ما مطمئنیم از اینجا خوشتون میاد."
تام‌هاردیسون با لحنی کنترل شده از دلجویی جواب داد: "خوب، در واقع من و پت اینجا زندگی نمی‌کنیم، ولی از سفر تفریحی با قایقمون به اینجا از آناپولیس تو تعطیلات و آخر هفته‌ها خیلی لذت می‌بریم. حالا برین یه نوشیدنی چیزی ور دارین، بعدا بیشتر گپ می‌زنیم، قبل از اینکه بازی‌ها شروع شه، باشه؟"
"بله بله قربان!" دیک زیرگوش سوزان در حالی که بر حسب وظیفه از آنجا دور می‌شدند گفت: "چه جای نقلی برای آخر هفته"!
سوزان هم کم و بیش به اطراف چشم می‌گرداند. "ولی زوج صمیمی‌به نظر میان. تعجب می‌کنم این همه پول رو از کجا آوردن".
همان طور که جلوی بار منتظر بودند، یکی از همسایه‌های لباس رومی‌پوشیده به آنها خبر داد که پول از دفتر حقوقی که زن و شوهر با هم در واشنگتن اداره می‌کردند می‌آمد: دفتر وکالت‌هاردیسون و‌هاردیسون که خیلی با فرماندار و آناپولیسی‌های با نفوذ در ارتباط بود. خبر جدید این که، تازگی پسرشان تام جونیور،  را هم شریک ارشد خود کرده بودند و خواهر کوچک ترش را هم که تازه از دانشکده حقوق فارغ التحصیل شده بود به عنوان شریک بخشی از دفتر به کار گرفته بودند: یک جور شرکت خانوادگی چهار نفره‌هاردیسونی. و آیا فلتون‌ها اسم قایق آنها را دیده بودند؟
"هنوز نه ".
"یه دوری بیرون بزنین و یه نگاهی بندازین" و به متصدی بار گفت: "اسکاچ با یخ لطفا".
سوزان: "شراب سفید با آب گاز دار لطفا" و دیک هم اضافه کرد: "یه لیوان شراب قرمز لطفا".
متصدی بار معذرت خواهانه لبخندی زد و گفت: "متاسفام به خاطر فرش‌ها شراب قرمز سرو نمی‌کنیم" و شانه‌هایش را بالا انداخت: در خانه او چنین قوانینی وجود نداشت.
"اوهوم". آنها تازه متوجه شدند که فرش‌های دور تا دور اتاق نشیمن طوسی خیلی روشن تقریبا مایل به سفید بود. از نظر سوزان انتخاب رنگ فرشها غلط بود و به همین دلیل اصلا کدام رنگ است که با ریختن قطره ای از مرلات و یا کابرنت فرش را لک نکند؟ اما بر سلیقه هیچ مناقشه ای نیست. دیک پیشنهاد داد: "خوب پس جین و تونیکش کن".
"هنر جاودانه است !" مهمانی که تازه رسیده بود از راهرو فریاد زد.
سام بیلی که پشت سر آنها ایستاده بود همان جین و تونیک را به متصدی بار سفارش داد و حدس زد این تازه وارد جرج نیوات  از محله کالج باشد، و جواب داد: "زندگانی کوته است !" البته رو به فلتون‌ها اضافه کرد زندگی خودش بدون اتل طولانی تر از آن قدر که او می‌خواست شده بود. گیلاسش را با احترام بالا آورد: "گور بابای زندگی. اما فکر کنم اوضاع همینه که هست بمونه. از میان همگان یکی . بریم به ضیافت تریمالچیو  ملحق شیم؟"
از این اشاره آخر سام چیزی سر در نیاوردند. اما چون می خواستند جا برای بقیه تشنه‌ها باز کنند از جلوی بار کنار رفتند و نوشیدنی در دست به طرف دسته‌های مهمان‌ها ی در حال گپ زدن بر سر میزهای پیش غذا در گوشه دیگری از ایوان، روی سکوی کنار استخر و آنچه سوزان حالا اسمش را سرسرای بزرگ گذاشته بود، حرکت کردند. همان طور که سام پیش بینی کرده بود بعد از پایان تشریفات اجازه ورود، مراسم با تبدیل شدن به یک مهمانی عصر باب میل همسایه‌های خلیج هرون ادامه پیدا کرد، با همان معیارهای افراطی شاید نه به سبک اسپارتینا پوینت بلکه راک فیش ریچ و اویسرکوو که با اظهارنظرهای مهمانها درباره لباس‌های همدیگرجان گرفت: از لباس‌های کم و بیش زننده خلاف عرف (جرج نیوات ریشو از کالج که سام او را شناخت، یک ژاکت استتار شکار روی شلوار جین آبی، تی شرت سه دکمه و کفش پیاده روی آدیداس پوشیده بود؛ زنش هم یک داشیکی آفریقایی) تا لباسهایی که قرار بود بامزه و مسخره باشند مثل تی شرت هتل سزار تام‌هاردیسون و خفتان با خنجر دیک، تا لباس‌های رسمی‌و شیک مثل لباس پاتریشا‌هاردیسون و بعضی لباسهای رومی‌و  گلادیاتوری که از فروشگاه خریده بودند. با این که دیک و سوزان به اذعان خودشان آدم‌های به خصوص اجتماعی نبودند ولی این مهمانی را تنوعی خوشایند در زندگی روزمره به حساب می‌آوردند و در این فضای با شکوه می‌توانستند با همسایه‌هایشان و بقیه آشناها گپ بزنند و آشنای آشناهایشان را ملاقات کنند؛ گیلاس نوشیدنی شان را دوباره پر کنند و تکه تکه نان تست کره ای با لایه ای از مخلفات به دهان بذارند، در حالی که از حال و احوال همدیگر می‌پرسند، از شغل قبلی و یا شغل فعلی شان، شغل و محل زندگی بچه‌های بزرگشان، تاثیر خانه‌هایی این چنینی بر محله ای مثل محله آنها، نظر آنها درباره جنگ دولت جرج بوش در عراق(به اینجا که می‌رسید اگر نمی‌خواستند به کسی توهین کنند، محتاطانه تر حرف می‌زدند،) و حدس آنها که آیا جاهایی از خلیج چس پیک که هنوز از دو سال پیش به خاطر خسارت‌های سیل طوفان استوایی ایزابل به حالت اول برنگشته، در فصل بیش فعال امسال گرفتار طوفان می‌شوند یا نه.
"تازگی شنیدم طوفان ریتا داره گالف پورت  و بلاکسی  رو زیرورو میکنه. قسم می‌خورم".
"کسی حاضره شرط ببنده امسال از همه الفبا واسه اسم گذاشتن رو این اتفاقا استفاده می‌کنن و باید دوباره از الف شروع می‌کنن؟ طوفان آرن ؟ طوفان حاره ای بی بی ؟"
"ب مثل بی بی کینگ ؟"
سی سی راید ؟ دی دی مایزر ؟"
"اینا کین دیگه؟"
ای ای کامینگز ؟"
"این کیه دیگه"؟
"من می‌خوام حال اون عوضی‌ها تو نیواورلئاتر رو بگیرم، به جای اینکه ول بگردن و مغازه‌ها رو غارت کنن چرا گورشونو گم نکردن؟"
"راستی جواب جورج بوشو به یه خبرنگار شنیدین که درباره ماجرای حقوقی روعلیه وید  نظرشو پرسیده بود؟ اصلا منظور خبرنگار رو نمی‌فهمه و فکر می‌کنه این یه چیزی درباره طوفان نیوارلیانزه و جواب می‌ده: "من برام مهم نیست از نیو اورلئانز چه جوری خارج می‌شن، تا وقتی که هزینه ای برای دولت نداشته باشه".
"شما جرج نیوات هستین، درسته؟ با سن و سالی که من دارم ای کاش همه اسمشونو به سینه می‌چسبوندن".
"روی پیشونیشون بهتره. حتی نوه‌هامون هم باید این کارو بکنن".
"راستی پت، چه هد بند قشنگی اِ، انگار از تو خود فیلم آنتونی و کلئوپاترا در اومدی!"
"وای! مرسی سوزان. تام دستور داده اگه کسی بهم گفت کله ام شکله مار شده، باید بهش بگم بیاد ماچش کنه. فکر باحالی نیست؟"
"دیک، چه جلابه باحالی پوشیدی".
"اصلش خفتانه، تو چه قایق تفریحی نازی داری. اون کاراوان عروسک که کنار اسکله ات پارک کردی وبرق می‌زنه هم مال تو اِ؟"
تام‌هاردیسون بلافاصه جواب داد که آره. واقعیت ساده این بود، او و پت از داشتن چیزها لذت می‌بردند. داشتن و کیف کردن! "بی خیال، آدم فقط یه بار زندگی می‌کنه".
زن جرج نیوات (که او هم از محله کالج بود و نام فامیلی اش با همسرش فرق می‌کرد) به سوزان که ازش درباره اشاره قبلی سام به ضیافت تریمالچیو سوال کرده بود توضیح داد، این ضیافت صحنه ای از یک داستان در قرن یکم به نام ساتیریکن  نوشته یک قاضی به نام پترونیوس  است: مجلس شکم بارگی افراطی که به نوعی نماد سقوط امپراطوری روم شد. "حدس می‌زنم مادر تمام مهمانی‌های رومی‌یه. اما از افراط گفتم …" نگاهی به فضای مجللی که در آن ایستاده بودند انداخت. اما این دو زن با هم موافق بودند که پاتریشا‌هاردیسون به معنی واقعی کلمه اشرافی به چشم می‌آمد: ثروتمند ولی خوش برخورد، صمیمی‌و بدون تظاهر؛ با لیاقت و با اعتماد به نفس ولی خیلی متواضع؛ همان طور که آماندا تاد  (یعنی خانم جرج نیوات، شاعر و استاد دانشگاه ساکن بلوکرب بایت ) می‌گفت، برتر ولی نه برتر متکبر.
وقتی مسیرهای گپ و گفتگوی جدای از همشان با هم تلاقی کرد، سوزان به شوهرش گفت: "ازش خوشم میاد، اولین زن شاعریه که  تا حالا دیدم، شوهرش آدم خوبیه؟"
دیک شانه‌هایش را بالا انداخت. "بازنشسته دانشگاهه. به خودش میگه نویسنده پیر زاغارت شکست خورده. ولی لااقل وجودش به آدم رو نمی‌زنه".
"بر خلاف کی …؟"
شوهرش با سر به سمت  میزبانشان اشاره کرد که داشت به گروهی از "دوستان، رومی‌ها، هموطنان" اعلام می‌کرد بوفه شام (بیرون، زیر چادری بزرگ کنارسکوی استخر) آماده پذیرایی است و خدا به داد کسانی برسد که از خودشان پذیرایی می‌کنند. "بعد از شام، وقت بازی و جایزه س!"
سام بیلی که در راه به طرف بار از کنار آنها می‌گذشت  گفت: " دارم می‌رم یه جین و تونیک دیگه بریزم. اسم قایقشو نو دیدین؟ خیلی دهن پرکنه، نه؟"
سو هنوز ندیده بود. با صدای بلند اظهار نگرانی کرد دکتر سام دارد در نوشیدنی افراط می‌کند، شاید به خاطر سالروز مرگ همسرش بود و سو امیدوار بود که بعد از مهمانی رانندگی نکند. دیک گفت: "شک دارم براش مهم باشه. اگه من جای اون بودم اصلا برام مهم نبود". به هر حال اضافه کرد اسم قایق«دادخواست شاکی» بود که چیزی را به یادش آورد: ازآن جا که هردوی‌هاردیسون‌ها وکیل بودند، شاید از امپراطور تام درباره "به نوبت یکی زنده قلمداد می‌شود و دیگری مرده" در وصیت نامه شان می‌پرسید یا سو می‌توانست از دوست جدیدش کلئوپاترا بپرسد. کلئوپاترا اسم مناسبی برایش نبود، ملکه صبا بهتر نبود؟
سو گله کرد: "دست وردار. اینا فقط آدمای صمیمی‌هستن که از قضای روزگار خیلی افتضاح پولدارن. بریم سراغ بوفه".
و رفتند. سو به طرز دوستانه و گرمی‌با کسانی که قبل و بعد از آنها در صف سلف سرویس ایستاده بودند گپ می‌زد و با سورسات چی‌ها که رست بیف آبدار و سینه بوقلمون می‌بریدند و سرو می‌کردند خوش و بش می‌کرد؛ این اواخر دیک علاقه کمتری به دور و برش نشان می‌داد، البته سرد و نچسب نبود و از زنش خیلی متشکر بود که جور گپ زدن‌ها  را می‌کشد. زمانی بود که هردوی آنها خیلی اجتماعی تر بودند: در چهل و پنجاه سالگی شان دوستهای خوب تقریبا نزدیکی داشتند، از آن دست دوستهایی که آدم از رستوران و سینما رفتن با آنها لذت می‌برد. حدود شصت سالگی بعد از چند جابجایی در شغل، فقط همکارهای وقت نهار تو اداره برایشان باقی مانده بود و از زمان بازنشستگی آنها هم دیگر نبودند؛ فقط همسایه‌های- صمیمی‌- از- آن- ور- نرده- باهاشان- گپ- بزن و هم بازی‌های گلف و تنیس و بچه‌هایی که به ندرت بیشتر از سالی یک بار به دید و بازدیدشان می‌رفتند. دیک تصدیق می‌کرد زندگی تقریبا پوچی دارند ولی زندگی که  قبلا هم اشاره شد، از آن لذت می‌بردند تا این که کلا اصلا لذت نبرند و یا بیشتر از قبل لذت  ببرند. تا اینکه ناگزیری زوال و حتی سقوط غریب الوقوعشان او را به فکر فرو برده و کل لذت از این زندگی مکیده شده بود.
وقتی دو جای خالی پشت یکی از آن چند تا میز دراز زیر چادر را اشغال کردند، دیک گفت: "میرم یه گیلاس دیگه شراب بیارم" و غرغرکنان اضافه کرد: " کاش یه کمی‌شراب قرمز واسه پایین فرستادن این بیف می‌دادن".
"هیس! لطفا واسه من سوداشو زیاد کن" و بعد سو گفت: "سلام"، با زوج جوان تری که روی صندلی‌های تاشو مقابلشان در حال نشستن بودند احوال پرسی کرد: "دیک وسو فلتون از خیابون پایینی".
مرد پاسخ داد: " جودی و جو بارنز "، ودر حالی که نگاهی به کارت اسم همدیگر می‌انداختند: "از بلو کراب بایت". دستش را اول به طرف سوزان که نشسته بود و بعد دیک دراز کرد. دیک قبل از این که بگوید: "می‌رم گیلاسمو پر کنم؛ یه دقیقه دیگه بر می‌کردم" آن را مختصر فشرد.
سو که به جای دیک حرف می‌زد تعارف کرد: "حالا که داره می‌ره، چیزی می‌خواین براتون بیاره؟"
نه ممنون، لازم نبود. دیک فکر کرد خودش باید این پیشنهاد را می‌داد ولی درآن صورت سینی یا چیزی لازم بود که چهار تا لیوان را حمل کند. به هر حال، به دَرَک، به دَرَک، به دَرَک.
کمی‌بعد، بعد ازخوردن غذا و درحالی که برای شناختن بارنزها شوخی  رد و بدل می‌کردند – سو و جودی درباره محله‌های مختلف املاک خلیج هرون، دیک و جو درباره تاثیرات گرم شدن کره زمین بر فصل طوفان آتلانتیک و تاثیر افزایش تدریجی کسر بودجه ملی بر بازار بورس (جو در دفتر استرات فورد یک شرکت سرمایه گذاری و مشاوره در بالتیمور کار می‌کرد) – سوزان با گفتن: "نقل مجلس تویی!" شوهرش را نصف مسخره و نصف سرزنش کرد چرا که در هر دوی این مسائل مهم نظر بدبینانه اش را در مخالفت با نظر خوش بینانه و محافظه کارانه جو بارنز قرار داده بود. دو زوج حالا مانند سایر مهمان‌ها سر پا بودند و از چادر به سمت سکوی کناراستخر و ایوان گردش می‌کردند.
"بخاطر اون حرف شرمنده عزیزم" که واقعا متاسف بود و به خودش و سو قول داد بیشتر از اینها روحیه داشته باشد. چرا که در واقع از دیدن و هم صحبتی با بارنزها لذت برده بود و وقتی  سوزان و جودی به دستشویی سری زده بودند، بعد از شام کنار استخر با جو جوان هم گپ خوبی زده بود- "درباره موضوع شاد شرط فاجعه مشترک توی وصیت نامه مون".
"راست میگی؟"
"البته! چون جو اتفاقی به موکلاش اشاره کرد که اغلب با کمک اون اظهارنامه املاکشون رو بررسی می‌کنن تا بتونه کمکشون کنه طرح‌های سرمایه گذاری شونو با توصیه‌های وکیل ارثیه شون هماهنگ کنن و مالیات ارث و این جور چیزا رو کم کنن".
"چه خوب شد!"
"خوب منم طبیعتا ازش پرسیدم چیزی درباره به نوبت یکی زنده قلمداد می‌شود و دیگری مرده چیزی شنیده، نه تنها دقیقا می‌دونست از چی حرف می‌زنم تازه توضیح ساده و روشنی هم داد، که بتسی فرمن " -وکیل ارثیه شان-  "نتونست بگه". چیزی که دیک به سهم خودش سعی کرد به سوزان که خیلی هم علاقمند به نظر نمی‌رسید توضیح بدهد این بود اگر هر دو هم زمان بمیرند، اموال مشترکشان نصف نصف تقسیم می‌شود، یک نصف بر اساس وصیت نامه دیک تقسیم می‌شد مثل این که او زنده و سو مرده بود و نصف بقیه بر اساس وصیت نامه سو مثل این که او زنده و دیک مرده بود. "پس حالا برامون توی کامپیوتر کنار صفحه‌های قبلی یه صفحه دیگه بساز تا بتونیم سهم هر وارث رو برآورد کنیم".
"چقدر خوب!" سو قبول کرد هر چه زودتر این کار را بکند و از این که دیک بالاخره از این راز کوچک سر در آورده بود تشکر کرد. به دیک هم گفت که خودش هم زیاد حرفهای زنانه نزده بود: وقتی پت‌هاردیسون به طور اتفاقی درباره "خانه اش" و "قایق تام" حرف زده بود، در جواب سوال سو توضیح داده بود مثل خیلی کسانی که می‌شناخت، به خاطر "مالیات بر ارث"‌هاردیسون‌ها هم اموالشان را جداگانه به نام زده اند: خانه شان در آناپولیس به نام تام بود و این یکی تو استرات فورد به نام خودش؛ درست مثل قایق، ماشین آر وی، ماشین لکسوس، ماشین کادیلاک اسکالاد، حسابهای بانکی مختلفشان و اوراق بهادار. از لحاظ مالیاتی این کار خیلی عملی و عاقلانه است: چرا اموالی را که به سختی به دست آوردی به جای بچه‌ها بدی به دولت؟ آیا سو و شوهرش هم همین برنامه را چیده بودند؟
"مجبور شدم بهش بگم مطمئن نیستم و این جور مسائل مربوط به توستِ. ولی فکر کنم هر چی که داریم به اسم هر دومونه، نه؟ احمق نیستیم؟"
دیک تصدیق کرد هر وکیل دارایی ای احتماًلا چنین فکری می‌کند. بتسی فرمن با قاطعیت آنها را به تهیه امانت‌های انشعابی تشویق کرده بود و برای همین، بند "به نوبت یکی زنده و دیگری مرده قلمداد می‌شود" را به عنوان بهترین راه حل ممکن به وصیتنامه شان اضافه کرده بود، بعد از این که دیک به او گفته بود هر تدبیری غیر از مالکیت مشترک – روشی که از روز اول ازدواجشان بر اساس آن کارها را انجام داده بودند- برایشان ناخوشایند است. دیک یک حسابرس رسمی‌حرفه ای و یا وکیل دارایی و یا خبره سرمایه گذاری نبود، از آن دست آدمهایی که مثلا به تو می‌گویند کار احمقانه ای است اقساطتت را کامل پرداخت می‌کنی، به جای آن می‌توانی مدعی شوی می‌خواهی از پرداخت بهره برای کاهش مالیات استفاده کنی. شاید آنها می‌دانستند درباره چی صحبت می‌کنند ولی در ذهنش نمی‌گنجید و به سبک و سیاق او و سو جور در نمی‌آمد. "اگه بچه‌ها و نوه‌ها و بقیه این جوری کمتر از اونقدری که گیرشون می‌اومد غارت بکنن، بازهم کلی بهشون می‌رسه. به دَرَک!" به سو یادآوری کرد چیزی که واقعا برایش مهم بود مرگشان نبود و کم اهمیت تر از آن مبلغی بود که در نتیجه مرگشان گیر وراثشان می‌آمد، بلکه آخرین لحظات عمرشان و این که دارند می‌میرند اهمیت داشت. هردوی آنها به سلامتی نیاز داشتند تا بتوانند از خانه خلیج هرون و محوطه اطرافش و آپارتمان معمولیشان در بالتیمور نگهداری کنند. آپارتمان بالتیمور را بعد از بازنشستگی و فروختن خانه شهری عزیز قدیمی‌شان و انتخاب استرات فورد به عنوان نشانی اصلی شان خریده بودند تا موقعی که به شهر می‌روند جایی برای ماندن داشته باشند. می‌دانستند روزی که هر کدام به رده آدمهایی که ناتوانی شان دیگر موقتی نیست بپیوندند، روز آخر زندگی خواهد بود که می‌شناختند و از آن لذت برده بودند. هیچ کدام برای مراقبت کردن و یا مراقبت شدن طولانی مدت ساخته نشده بودند: یک فاجعه مشترک و ترجیحا ناگهانی در حالی که هنوز سر پا بودند بهترین سناریوی قابل تصور برای پایان بود: بگذار از لحاظ  فنی " به ترتیب یکی زنده و دیگری مرده قلمداد شود"، اما در واقع هیچ کدام جان سالم به در نمی‌برد، حتی اگر این به این معنی باشد که خودشان باید ترتیبات لازم را فراهم کنند.
سوزان آه کشید و گفت: "خوشی بزرگ زندگیم!" و دیک را در آغوش گرفت تا به این جستجویی که اخیرا خیلی به آن خو گرفته بود پایان دهد.
"ببخشید، ببخشید، عزیزم! بریم لیوانا رو پر کنیم".
سام بیلی با صدای بلند از آن طرف سکوی کنار استخر، از جلوی بار روی ایوان داد زد: "هی، این دو تا کفترعاشقو ببین!" کاملا واضح بود پیرمرد تو نوشیدنی زیاده روی کرده. تعدادی از مهمان‌ها صحبتشان را قطع کردند و به طرف او برگشتند، عده دیگری هم به سمت فلتون‌ها لبخند زدند و یا به سروصدای سام پیر ابرو بالا انداختند. تام‌هاردیسون که اتفاقا در نزدیکی سام ایستاده بود، شاید برای منحرف کردن توجه مهمانها از مستی اش، دوستانه به روی شانه اش زد و با قدم‌های بلند پشت بار رفت و شیپور برنجی با روبان بسته شده ای از بین همه چیزهایی که حالا معلوم بود آن پشت انبار کرده بیرون آورد، در آن فوتی کرد و تک صدای بلندی مثل صدای کشدار و تقویت شده باد معده از آن بیرون آمد و داد زد: "همه توجه کنین! وقت بازی و جایزه س!" نوازنده پیانوی سرسرای بزرگ فراخوان تام را با آهنگی بلند و نمایشی همراهی کرد. وقتی همه ساکت و سراپا گوش شدند، پت‌هاردیسون با خودنمایی در حالی که یک بطری قهوه ای آب جو را مثل میکروفن سیار در دستش داشت، عبارت قبلی شوهرش را تکرار کرد: "دوستان، رومی‌ها و هموطنان" و انگار از لحاظ سیاسی کلمه آخر را به "مردم سرزمینم" اصلاح کرد، "گوشتان را به من دهید!"
سام بیلی با صدای بلند پرسید: "کجامونو می‌خوای قرض بگیری؟"
تام به نرمی‌جواب داد: "سام ما اونجاهارو پوشوندیم". او در حالی که یک بطری آب جو میکروفونی را توی دستش می‌چرخاند و همراه با خنده‌های تایید کننده مهمانها با دست دیگرطرف پهن شیپور را روی سر آدم قطع کننده حرفش می‌گذاشت گفت: "شایدم بهتره بگم نپوشوندیم، چون که المپیک ویژه امشب شامل پرتاب حلقه از نوع شورت بنددار برای خانومها روی سکوی کنار استخر و برای آقاها بالا پایین پریدن واسه خوردن انگور از هر جا که می‌بینین، که خیلی زود می‌فهمین از کجا. من داور پرتاپ لباس زیر می‌شم" – یک مشت مایوی زنانه برای اینکه همه ببینند بلند کرد – " و پت هم مسابقه انگور رو رسیدگی می‌کنه که از خانوم دعوت می‌شه یه خوشه ورداره و از هر کس که می‌خواد واسش بالا پایین بپره دعوت کنه".
پت توضیح داد: "بازی از این قراره دخترا". از یک کاسه بزرگ انگور سیاه که متصدی بار از پشت جایگاهش بیرون آورده بود، خوشه ای برداشت و با دقت در چاک سینه اش جا داد. "این جوری فرو می‌کنین و بعد یکی دیگه که واستون مهمه یا هر کی، سعی می‌کنه ببینه چند تا رو می‌تونه از ته بخوره- حواستون باشه بدون دست. زوجی که کمترین انگور واسشون بمونه برنده جایزه اند". رو به شوهرش گفت: "عسلم، انگور می‌خوای؟"
چند نفری به بازی ملحق شدند: در حالی که تعداد زیادی صرف نظر کردند، چه (مثل سوزان) به خاطر اینکه لباسشان دکولته نبود، یا ترجیح می‌دادند به جای پیوستن به بازی تماشایش کنند، یا به جای آن بازی پرتاب لباس زیر را انتخاب کنند. فلتون‌ها که بیشتر ترجیح می‌دادند تماشاچی باشند تا شرکت کننده، همراه بقیه به قسمت دور سکوی کنار استخر رفتند تا ببینند پرتاب لباس زیر چه جوری بازی می‌شد. تام‌هاردیسون که حالا انگور خوری اش تمام شده بود ( به پاتریشیا گفت: " یه کمی‌برای بعد بذار کنار!") در حالی که جعبه سفید پلاستیکی پر از شورت‌های با رنگارنگ را با دست چپش حمل می‌کرد و با دست راست یکی را در هوا می‌چرخاند، آنها را هدایت کرد. روی چمن، درست کنار سکوی کناراستخر، چراغ‌های بوته‌ها روی تخته سه لایه ای که کمی‌به بالا متمایل شده بود نور می‌انداخت. روی صفحه سفیدش پنج میله مجزی، یکی در چهار گوشه و یکی در وسط  نصب شده بود: میله‌های شش اینچی قهوه ای با سر صورتی در انتها که زاویه عمودی معنی داری با صفحه می‌ساخت.
تام توضیح داد: "خانومها، این جوری بازی می‌کنن، نه این که واقعیتای زندگی رو تو دبیرستان یاد نگرفتیم…" در حالی که یک شورت آبی به رنگ تخم سینه سرخ را از بندش گرفته بود، از پشت خطی که با چسب سفید روی سکوی کناراستخر کشیده شده بود، مثل بشقاب پرنده حدود هشت فوت به سمت تخته هدف پرتاب کرد که بین میله‌ها فرود آمد و به طرف زمین لیز خورد. شانه اش را بالا انداخت و گفت: "همه تو پرتاب اول به خال نمی‌زنن" و بعد به شرکت کننده‌های در حال انتظار گفت: "سه پرتاب برای هر خانم گلادیاتور، باشه؟ اگه هر سه تا رو هدر بدین، فرقی نمیکنه چند تا بچه و نوه ادعا می‌کنین دارین، هنوز باکره این. یه دونه رو درست بندازین، می‌تونین نگهش دارین. دو تا از سه تا رو بندازین، می‌رین نیمه نهایی؛ سه تا از سه تا می‌شین فینالست. اگه هر سه تا رو توی یه میله بندازین، جایزه وفاداری در ازدواج خلیج هرون رو می‌برین! کی می‌خواد اول بیاد؟" با نگاهی به کارت اسم یک زن شوهردار میان سال با سینه‌های بیش از اندازه بزرگ و بدون انگور اعلام کرد: "هلن مک کال از اسپارتینا پوینت. نظرت چیه هلن؟"
خانم با روحیه جنگجویی، گیلاس شرابش را به بغل دستی اش داد، سه تا شورت از توی جعبه برداشت، صدا زد: "ما که می‌خوایم شروع کنیم، بهتون درود می‌فرستیم!" و شورت اول را به سمت تخته پرت کرد که دو فوت جلوتر افتاد. اعتراف کرد: "تمرین ندارم". در میان خنده‌های تماشاچی‌ها و فریادهای تشویق، دومی‌اش را پرت کرد که به تخته رسید، ولی مثل پرتاب نمایشی صاحبخانه، به پایین لیزخورد.
یکی صدا زد: "همه با شورت انداختن اون چیزی که می‌خوان گیرشون نمی‌یاد"، که یکی دیگر جواب داد: "داری از تجربه خودت حرف می‌زنی؟" اما سومین پرتاب قوی خانم مک کال، شورت قرمزی را توی حلقه چپ بالایی تخته انداخت و همه تشویق کردند. تام‌هاردیسون آن را از حلقه درآورد و با تعظیم چاپلوسانه ای به شوهر در حال تشویق شرکت کننده تقدیم کرد. 
سوزان آه کشید و دست دیک را گرفت: "چه حالی می‌کنن. کاش ما هم مثل اونا بودیم".
دیک دست سو را فشارداد: "آره خوب، موافقم! شاید تو زندگی بعدیمون باشیم!" به ساعتش نگاهی کرد: دیگر تقریبا از نه گذشته بود. "می‌خوای یه کم بیشتر بمونیم یا حالا خداحافظی کنیم؟"
سو که باورش نمی‌شد گفت: "شوخی میکنی؟ هنوز جایزه‌ها رو ندادن!"
"معذرت، معذرت، معذرت!" و دیک به خاطر این که به یک شریک نیمه راه برای زنی که این همه دوستش داشت و برایش احترام قائل بود، تبدیل شده بود واقعا متاسف بود. موضوع این نبود که عصر لذت بخشی را سپری نمی‌کرد؛ فقط این که – مثل روال بعضی مناسبت‌های معدودی که با زوجی دیگر بیرون غذا می‌خوردند – او زودتر از سوزان و بقیه از غذای خوب و معاشرت سیر می‌شد و آماده بود به مرحله بعدی قدم بگذارد و خداحافظی کند، در حالی که بقیه داشتند منوی دسر را با فراغ بال برانداز می‌کردند و به فکر مشروب بعد از شام در خانه این و آن بودند. دیک متعجب شد وقتی احساس کرد راه گلویش بسته شده و چشمانش تار می‌بیند. زندگی خوبشان در کنار یکدیگر چقدر زود گذشته بود! چند شب و روز خیلی مطبوع تکراری دیگر برایشان باقی مانده بود قبل از این که …. چی؟
سو که طبق معمول سعی می‌کردشرایط بهتری برای دیک فراهم کند، پرسید: "می‌خوای بازی رو نگاه کنیم یا یه کم قدم بزنیم؟"
دیک به سبک خودش جواب داد: "هر چی تو بگی". برای این که تلاش بهتری به خرج داده باشد بهش پیشنهاد داد: "چرا خودت یه دور بازی نمی‌کنی؟ تو یکی از این شورتها ناز می‌شدی!"
سوزان یکی از آن نگاه‌هایش را به او انداخت. "چون من منم، یادت میره!" پیش بینی کرد تا حدود یک ربع دیگر سر و ته بازی‌ها جمع می‌شود؛ بعد از این که  جایزه‌ها داده شد، احتماًلا می‌توانند بدون این که بی ادب به نظر برسند مهمانی را ترک کنند.  این وسط بهتر نبود دیک می‌رفت به دکترسام سری می‌زد؟
شوهرش از این ماموریت استقبال کرد: کاری که او را مشغول می‌کرد در حالی که سوزان با خانم میزبانشان، چند تا از همبازی‌های گلفش و سایر میهمانها گپ می‌زد. دیک از بین انگورچین‌های خوشحال، تشویق کننده‌ها و داورهای همان قدر خوشحال ("چند تا مونده؟ بذار ببینم؟". "نه نوبت منه!" "هی، هی، بدون دست…") و دو سه نفری که اتفاقی شنید درباره سیاست و ورزش و کار صحبت می‌کنند، گذشت و به سمت بار رفت. نتوانست بلافاصله جای همبازی تنیسش را پیدا کند، که با حال و هوای الان سام خودش هم … خوب دقیقا چی؟ آرزو کرد زیاد زنده نماند تا چنین روزهایی را ببیند و کم و بیش دوباره به خودش قول داد. بعد صدای سام پیر را شنید ( اما دیک فلتون در سن 75 سالگی کی بود که سام 80 ساله را پیر صدا بزند؟ ) که در اتاق نشیمن به طرز گوش خراشی با آهنگ ترانه "آه شب مقدس" می‌خواند:
" آه آه آه، کثااافت مقدس …."
سام با سکندری روی ایوان آمد، بطری آب جو که‌هاردیسون‌ها قبلا مثل میکروفون ازش استفاده کرده بودند، در دستش بود، البته لابلای جملاتی که فریاد میزد از آن می‌نوشید:
"آسمون؛ آسمون داره میاافته! …"
مهمانهای با لبخند و با اخم از او دورمی‌شدند، بعضی هم دست جلوی دهان اظهارنظر می‌کردند.
"این آخر… آمریکای… عزیزمونه …"
دیک بهش نزدیک شد و به حالت شوخی  صدا زد: "هی سام! داری حواس شورت پرت کن‌ها رو پرت می‌کنی!"
یکی با لبخند اضافه کرد: "انگور چین‌ها رو هم همینطور!" دیک با این فکر که او را به داخل ببرد و آرامش کند، بازویش را روی شانه‌های لاغر پیرمرد گذاشت. چشمش به پت‌هاردیسون کاملا مضطرب افتاد که از چادر غذا به سمت آنها می‌آمد. اما در حالی که دیک سعی می‌کرد دوستش را به طرف داخل خانه بکشد، غافلگیر شد وقتی سام خنجر را ازغلافش قاپید، از چنگ صاحبش درآورد، به هوا بلند و اعلام کرد: "اگه شراب قرمز ندارین، پس فکر کنم ودکا با سس گوجه فرنگی  بخوام".
 "سام سام سام…"
سام در ادامه تقلید مسخره اش از سرود شب کریسمس چنین خواند: " بیفتید…. روی شمشیرهایتان! آه بشنوید… خندده فرشتگان را!…"
دیگر خیلی دیر شده بود، دیک پرید تا خنجر را پس بگیرد و یا لااقل بازوی خنجر به دست را محکم نگه دارد. در برابر وحشت همه، بعد از تهدید الکی کسی که دلش می‌خواست جلوی او را بگیرد، سام نوک خنجر را در سینه اش، درست زیر استخوان سینه فرو برد. بطری آب جو از دستش افتاد، دسته حکاکی شده خنجر را با هر دو دست محکم گرفت و تیغه اش را باز هم بیشتر داخل سینه اش فشار داد؛ از درد نالید و اول روی زانوهایش و بعد از پهلو روی زمین افتاد، خونش حالا دیگر از جلوی لباسش به روی ایوان پخش کرده بود.  پت‌هاردیسون و بقیه زن‌ها جیغ کشیدند: مرد‌ها فریاد زدند و با عجله دویدند که شوهر پت هم بین آنها بود. یک دکتر بازنشسته مسن از استرات فورد – که لباس رومی‌اش سرهم بندی ابتکاری از لباس‌های آبی پزشکان بیمارستان بود و قبلا به فلتون‌ها اظهار نارضایتی کرده بود هزینه از همیشه زیادتر بیمه معالجه غلط پزشکی مجبو به استعفایش کرده بود – از بین بقیه راه را باز کرد و اوضاع را در دست گرفت: به تام‌هاردیسون دستور داد به 911 زنگ بزند و به پت گفت تا پارچه تمیز و حوله یا هرچیزی که بتواند با استفاده از آن جلوی خونریزی را بگیرد بیاورد؛ دستهای سام را ازدسته خنجر به زور جدا کرد (پیرمرد حالا بیهوش و چشمهایش نیمه باز بود، ناله ای و سرفه ای کرد و روی سکوی کنار استخر کمی‌بالا آورد و بعد هم کاملا از حال رفت): خنجر خونی را بیرون کشید و کناری انداخت و چندین لایه از لباس مریض را محکم روی زخم در حال خونریزی فشار داد.
دکتر سرزنش کرد: "بیلی احمق، واسه چی این کارو کردی؟"
سام بدون باز کردن چشمهایش، آوازش را با صدای ضعیف تمام کرد: "این شبی بود… که اتل عزیزم… مرد…"
سو در حالی که گریه می‌کرد دیک را محکم بغل کرد و گفت: "باید به پسرش تو استرات فورد خبر بدیم".
"آره درست میگی". دیک زیر خفتانش به دنبال موبایلش گشت که تقریبا هیچ وقت ازش استفاده نمی‌کرد ولی عادت کرده بود با خودش داشته باشد. "این دفتر تلفن لعنتی کجاست؟"
پت با عجله رفت داخل تا بیاورد. دکتر پشت سرش با صدای بلند گفت: "بهش بگو یه راست بره مرکزپزشکی آون !"
مردها، زن‌های هق هق کنانشان را کناری بردند. چند نفر داوطلب پرجرات روی مخلوط خون و استفراغ روی سکو کهنه تمیز گذاشتند؛ یکی خنجر را به دقت پاک کرد و به صاحبش وقتی که بعد از تلفن ناراحت کننده ای که به سام جونیور زده بود به بیرون برگشت،  پس داد.
دیک گفت: "یا عیسی مسیح"، اما خنجر را با دقت درغلافش گذاشت. کمی‌بعد صدای آژیر آمبولانس خدمات پزشکی اورژانس با چراغ‌های چشمک زن به گوش رسید؛ خدمه اش قربانی را که حالا به زحمت نفس می‌کشید از زمین به تخت روان و بعد به برانکارد جمع شو(سوزان حواسش بود) بدون ریختن یک قطره از خونریزی زیاد روی فرش و بعد داخل ماشین منتقل کردند. دکتر بازنشسته – روی کارت اسمش نوشته شده بود مایک داولینگ  ساکن اسپارتینا پوینت– به خاطر سالها فعالیت پزشکی، با خدمه اورژانس آشنایی داشت، با آنها رفت و به زنش دستور داد حدود نیم ساعت دیگر در مرکز پزشکی آون دنبالش بیاید. بعد فلتون‌ها با عجله به سمت ماشینشان رفتند تا دنبال آمبولانس به بیمارستان بروند و به‌هاردیسون‌ها ( که حالا حتماً به خاطر پایان ناگهانی و غیر منتظره مهمانی و تمیز کاری بعدش کلی کار بر سرشان ریخته بود) قول دادند به محض این که خبری از شرایط سام بگیرند بهشان زنگ بزنند.
سو سر راه استرات فورد که چند مایلی فاصله داشت با صدای بلند اظهار نگرانی کرد: "فکر نمی‌کنم زنده بمونه". هر دو از این که با لباسهای عجیب و غریبشان به بخش اورژانس بیمارستان نزدیک می‌شدند، خیلی احساس مسخرگی می‌کردند. " ازش خیلی خون رفته!"
دیکاظهار نظر کرد: "بهتره زنده نمونه". بالاخره خنجر غلاف شده را توی ماشین روباز گذاشت و به خاطر انتخاب خنجر در لباسش به خودش لعنت می‌فرستاد ولی با سوزان هم عقیده بود که در داغداری همراه با بی امیدی و مستی سام، حتماً ابزار دیگری برای ضربه زدن به خودش پیدا می‌کرد، نه لزوما در مهمانی، بعد از برگشتن به خانه اش در اویستر کوو. قبل از عبور از پارکینگ و رفتن به سمت سالن روشن اورژانس، خودشان را از شر کلاه گیس و هر چه زلم زیمبوی قابل در آوردن رومی، خلاص کردند. دو سه تا کارمندی را که دیده بودند، سعی میکردند قیافه بی تفاوتی داشته باشد، خانم مسئول پذیرش عیادت کننده‌ها حتی با لحن همدردانه ای گفت: "شماها حتماً با دکتر دولینگ تو مهمونی بودین …" بهشان خبر داد پسر مریض همین حالا رسیده و در اتاق انتظار ویژه است، بهتر است آن طرف راحت بشینند (به محوطه ای از نیمکت و صندلی آن طرف  اتاق که با نور مهتابی روشن شده بود، اشاره کرد و فلتون‌ها خیالشان راحت شد وقتی دیدند کسی آنجا نیست)؛  قول داد آنها را در جریان بگذارد.
آنها در کنار همدیگر، دست چپ سو محکم در دست راست دیک، روی یکی از نیمکت‌های خاکستری تیره با کوسن‌های پلاستیکی نشستند. آنها طوری غافلگیرشده بودند که تنها می‌تواستند نجوا کنند چقدر اوضاع ناراحت کننده است. روی میزهای کناری شان نسخه‌های قبلی از مجلات تایمز، فورچون، پیپل، چس پیک لیوینگ، اسپورتز الاستریتد، فیلد& استریم دیده می‌شد. عکس‌های روی جلد آنها که توجه به دنیای شلوغ را جلب میکرد، دیک را به خود می‌لرزاند: هیچ وقت این چنین مشتاقانه احساس نکرده بود همه این وقایع را پشت سر گذاشته بودند. سو کمی‌بعد حدس زد اگر زن دکتر دولینگ بنا به دستور شوهرش قرار بود تا حدود نیم ساعت بعد از ترک مهمانی رومی‌دنبالش بیاید، پس حتماً باید یک ورودی ویژه و همچنین یک اتاق انتظار ویژه وجود داشته باشد، چرا که از رسیدن خودشان به مرکز پزشکی آون بیشتر از نیم ساعت گذشته بود و اثری از دولینگ‌ها ندیده بودند. اما آخر سر، تلفن پذیرش زنگ خورد؛ متصدی به پیغام گوش داد و چند جواب داد، و بعد صدا زد: "آقا و خانوم فلتون؟" از آنجا که کس دیگری نبود تا حرف‌هایش را بشنود، صبر نکرد آنها به میز پذیرش نزدیک شوند و اعلام کرد دکتر دولینگ فکر می‌کند نیازی نیست بیشتر آنجا بمانند: آقای بیلی که شرایطش تثبیت شده به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل شده بود. شرایطش جدی ولی وخیم نبود. خون زیادی از دست داده بود، بعضی از اعضای داخلی اش آسیب دیده بود، همچنین به جراحی دیگری نیاز داشت ولی انتظار می‌رفت زنده  بماند. پسرش با او بود.
دیک گفت:"حرومزاده بیچاره!" – منظورش هر دوی آنها بود: پدر به یک زندگی به شدت تحلیل رفته تر از آن چیزی که بی نتیجه تلاش کرده بود از آن نجات پیدا کند محکوم شده، پسر وظیفه شناس مراقب اما از قبل گرفتار، حالا متحمل بار اضافی مواظبت از پدری از کار افتاده و اداره خانه همان پدر شده، تا وقتی بتواند این بار را زمین بگذارد و پیرمرد را به هرون به بی ویو مانور،  آن طرف مجتمع‌های خلیج هرون و پایین دست رودخانه و یا هر جای دیگر با امکانات ویژه برای سالمندان مستقر بکند.
سو به او یادآوری کرد: "بچه‌های با محبت حتماً این کارها رو می‌کنن. آره خوب، دردسر بزرگیه ولی نزدیکان آدم قبول می‌کنن".
هر دو فکر می‌کردند چه شانسی دارند، در حالی که با گذشتن از درب ورودی اصلی (که به وسیله نگهبان شیفت شب، با دیدن برچسب "ساکن" روی گوشه پایین سمت چپ شیشه جلوی تویوتایشان باز شده بود) به املاک خلیج هرون و محله راک فیش ریچ شان برگشتند. وقتی پارکینگ مرکز پزشکی آون را ترک می‌کردند، سو با موبایل زنگ زد و  خبری را که به‌هاردیسون‌ها قولش را داده بود داد. چطور هر کدام از آنها می‌توانستند به تنهایی، با وجود پسر و دختر دور از آنها و بدون علقه فرزندی شان، از پس شرایط مشابه بر بیایند؟
دیک نظرش را گفت: "نمی‌تونیم" و زنش هم مخالفتی نکرد.
وقتی از خیابان لاب لالی رد می‌شدند دیدند تمام ماشین‌های مهمان‌ها رفته اند ولی چراغ‌های خانه شماره12 هنوز روشن بود و بدون شک تمیز کاری ادامه داشت. وقتی به مسیر ماشین رو و ورودی خانه شان که روشنایی شبانه قشنگی داشت رسیدند، ساعت داشبورد ماشین همان شماره خانه خیابان ساحلی شان را نشان می‌داد: 1020. سو که متوجه این اتفاق شده بود، گفت: "خوب حالا این حتماً یه نشانه اس!" – این حرف یک شوخی خانواده فلتون از مادر مرحوم دیک بود (خوشبختانه او یک دختر فداکار یا به هر حال وظیفه شناس میانسال شوهر نکرده داشت که سال‌های آخر پیری اش  از او در غرب مری لند نگهداری کرده بود.) ولی تلاش سو برای گفتن این شوخی از بین اشک‌های غلطان ناگهانی اش انجام شد. به دیک که با پیچیدن به مسیر ماشین روشان متوجه اشک‌هایش شده بود توضیح داد: به حال خودش؛ به حال خودشان و همان قدر به حال سام بیلی بیچاره گریه می‌کند.
دیک دکمه در باز کن کنترل از راه دور در گاراژ را از روی آینه بغل ماشین فشار داد، با مهارت ماشین روبازشان را به فضای کنار استیشن واگن شان هدایت کرد، دنده را روی پارک گذاشت، چراغ‌های جلو را با یک کلیک خاموش کرد و دکمه کنترل از راه دور را دوباره فشار داد تا در پایین بیاید. اما به جای خاموش کردن موتور و باز کردن کمربند ایمنی اش، کمی‌بعد، دکمه‌ها را فشار داد تا تمام شیشه‌های ماشین پایین بیاید، چشمهایش را بست و از روی خستگی سرش را به پشتی صندلی راننده تکیه داد.
"چیکار میکنی؟" آثاری از ترس در صدای سوزان بود، اما او هم کمربند ایمنی اش را باز نکرد و برای باز کردن در حرکتی  نکرد. "چرا این کارو می‌کنی؟"
شوهرش بدون اینکه سرش را برگرداند یا چشمهایش را باز کند، دستش را، مثل همان کاری که در اتاق انتظار بیمارستان کرده بود، در دستش گرفت و حالا حتی محکم تر فشار داد. "لعنتی! چرا که نه عزیزم؟ زندگی خوبی با هم داشتیم، اما به جز این دور آخر لعنتی، چیزی ازش نمونده که هیچ کدوممون این رو هم نمی‌خواد".
زنش اعتراف کرد: "من که نمی‌خوام" و با آهی او هم سرش را به عقب تکیه داد. حالا آنها می‌توانستند بوی دود اگزوز را احساس کنند. "دوستت دارم دیک".
"دوستت دارم. باشه، پس داریم بچه‌ها رو قال می‌زاریم، ولشون می‌کنیم  جور ما رو بکشن و گند کاری مونو جمع کنن. خوب که چی؟"
"هیچ وقت مارو نمی‌بخشن، ولی راست میگی، خوب که چی؟"
"اون جور که می‌گن یکی مونو زنده و اون یکی رو مرده می‌گیرن، و هیچکدوم مون دیگه نیست که بدونه".
موتور ماشین به آرامی‌کار می‌کرد.
"بهتر نیست لااقل یه یادداشت واسشون بذاریم، ایمیلی چیزی بفرستیم؟"
"خوب می‌خوای برو اینکارو بکن، من اینجا می‌مونم".
دیک صدای بازدم سو را شنید، "پس منم می‌مونم".  بعد صدای دم عمیقش آمد.
اگر دکتر سام بیلی راوی این داستان بود، ممکن بود درست همین جا با کمی‌لاتین مهمانی رومی‌تمامش کند: این بود رسالت من ؛ روانش شاد باد  – چیزی شبیه به این. ولی او راوی نیست.
چراغ اتوماتیک سقفی گاراژ خاموش شد.
نویسنده: جان بارت
مترجم: نرگس منتخبی بخت‌ور

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.