داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

گوزدیکف 1 آخرین امتحان خود را داد، سوار کنکای2 دو طبقه شد و با پرداخت شش کوپک وجه رایج،( او همیشه«طبقه‌ی دوم» را ترجیح می‌داد) به دروازه‌ی شهر رسید. حدود سه کیلومتر فاصله‌ی دروازه تا ویلای ییلاقی را پای پیاده گز  کرد. مالک ویلا که بانوی جوانی بود به استقبال او آمد و در به رویش گشود. گوزدیکف معلم سرخانه‌شان بود، به فرزند این خانواده، حساب درس می‌داد و حق‌الزحمه‌ای معادل خورد و خوراک روزانه، به اضافه‌ی یک آپارتمان کوچک در همان ویلا، به اضافه‌ی پنج روبل در ماه، دریافت می‌کرد.
بانوی جوان، دستش را به طرف او دراز کرد و پرسید:
– خوب، چطور شد؟ امتحان‌تان را دادید؟ موفق شدید؟
– بله، بد نبود.
– براوو، یگور آندری‌یویچ! نمره‌‌‌تان چند شد؟
– طبق معمول… بیست…هوم…
در حقیقت چهارده گرفته بود، نه بیست اما… اما از دروغی که زیانش به کس نرسد، چه باک! معمولاَ آن‌هایی که امتحان می‌دهند، کم از شکارچی جماعت نیستند- خوش دارند دروغکی بگویند. یگورآندری‌یویچ به اتاق خود رفت و روی میز، پاکت کوچکی یافت که با خمیر صورتی رنگ، لاک و مهر شده بود و بوی اسپرک می‌داد. پاکت را باز کرد و خمیر را  خورد و چنین خواند:
«هرچه باداباد! امشب ، سر ساعت هشت، کنار جوی آب- همان جایی که دیروز کلاهتان در آن افتاد- منتظرم باشید. من، پای نیمکت زیر درخت در انتظار شما خواهم بود. من هم دوستتان دارم اما شما را به خدا این‌قدر دست‌وپا چلفتی نباشید. آدم باید  فرز و چابک باشد. با بی‌صبری منتظر غروب هستم. خیلی دوستتان دارم.«س» شما.
بعد‌التحریر: maman  رفته شهر، به این ترتیب، تا نیمه شب با هم خواهیم بود. وای که چقدر خوشبختم! مادربزرگم، سر شب می‌خوابد بنابراین هیچ کسی متوجه و مزاحم ما نخواهد بود.»
نیش  گوزدیکف تا بناگوشش باز شد. در وسط اتاق چندین بار جست‌وخیز کرد و پیروزمندانه به قدم زدن پرداخت.
– دوستم دارد! دوستم دارد! دوستم دارد!!! وای که چقدر خوشبختم! دیم – دام- دارام!
نامه را بار دیگر خواند و بوسید و آن را با دقت تا کرد و گذاشت تو کشوی میز. ناهارش را آوردند. آن‌قدر گیج و منگ و از خود بی‌خود بود که همه را بلعید – هم سوپ را، هم گوشت را، هم نان را. سپس روی تخت دراز کشید و مرغ خیال را به پرواز درآورد- به همه چیز فکر می‌کرد: به دوستی، به عشق، به وظیفه… قیافه‌ی سونیا لحظه‌ای از نظرش محو نمی‌شد. با خود فکر کرد:«حیف که ساعت ندارم! وگرنه می‌توانستم بفهمم که تا چند ساعت دیگر باید سماق بمکم. این زمان لعنتی هم، انگار از لج من، از جایش تکان نمی‌خورد!»
وقتی از خیال‌بافی خسته شد برخاست و چند دقیقه‌ای در اتاق، قدم زد و کلفت خانه را پی آبجو فرستاد. با خود فکر کرد:«حالا کو تا ساعت هشت؟ برای وقت‌کشی، باید گلویی تر کرد!»
دمی بعد که آبجو را به اتاقش آوردند، نشست و هر شش بطری را کنار هم روی میز ردیف کرد و نگاه نوازش‌گرش را به بطری‌ها دوخت و دست به کار شد. همین که سومین لیوان را بالا رفت، احساس کرد که در سینه و در مغزش- در هر دو جا- چراغ روشن کرده‌اند. گرم و روشن و سبک‌بال شد. در لحظه‌ای که چوب‌پنبه‌ی دومین بطری را بیرون می‌کشید با خود فکر کرد:«او پایه‌گذار خوشبختی‌ام خواهد شد! او… همان کسی است که آرزویش را در دل داشتم… بله، خودش است!»
بعد از دومین بطری، احساس کرد که چراغ  را در مغزش خاموش کردند- مغز خانه‌اش تار و کدر شده بود. با وجود این، خوش و خرم بود. زندگی، بعد از دومین بطری- واقعاَ که زیباست! در سومین بطری را که گشود ، دست را جلو بینی خود تکان داد و قسم خورد که خوشبخت‌ترین مرد دنیاست- خود قسم می‌خورد و خود نیز به گونه‌ای تردیدناپذیر، قسم را باور می‌کرد.
زیرلب من‌من‌کنان می‌گفت:
– می‌دانم چرا عاشق من شده! می‌دانم! در وجود من، عاشق یک انسان برجسته است! همین‌طور است! می‌داند کی را و چرا دوست داشته باشد! من که… من که یک آدم معمولی نیستم… خیلی مهمم… من…
و هنگامی که چوب‌پنبه‌ی چهارمین را بیرون می‌کشید بانگ زد:
– بله، من آدم معمولی نیستم! می‌داند که نابغه‌ام! نا- به- غه! نابغه‌ی دهر! من کی‌ام؟ چی‌ام؟ یک گوزدیکف ، اما چه گوزدیکفی؟! چه فکر می‌کنید، ها؟
هنوز نصف چهارمین بطری را سر نکشیده بود که دستش را به میز کوبید و موهایش را پریشان کرد و گفت:
– نشان‌شان می‌دم من کی‌ام! فقط فرصت می‌خوام دانشکده را تمام کنم! من فرصت می‌خوام! من خادم علم هستم! … او خاطرخواه خادم علم شده… ثابت می‌کنم که حق با اوست! قبول ندارید؟ نه؟ پس گورتان را گم کنید! او هم باور نمی‌کند؟ او؟ سونیا؟ به درک! بگذار او هم گورش را گم کند! من ثابت می‌کنم!… اصلاَ همین‌ الآن می‌نشینم به درس خواندن… یک قلپ دیگر می‌خورم و … همه‌تان پست و بی‌شرفید!
در این‌جا خشمگین شد و لیوانش را تا ته سر کشید، آن‌گاه یکی از جزوه‌های درسی‌اش را از طاقچه برداشت، لای آن را باز کرد و مشغول مطالعه شد :«در موارد… در موارد دررفتگی فک زیرین، ضربه‌ی ناشی از سقوط با دهان باز نیز ممکن است…»
– یک مشت حرف مفت! فک… ضربه… شروور… مزخرفات!
جزوه را بست و دستش را به طرف پنجمین بطری دراز کرد. سرانجام، کلک آخرین بطری را هم کند و غمین و ملول شد و به فکر فرو رفت- به حقارت کائنات، به طور اعم و به ناچیزی بشر، به طور اخص می‌اندیشید… در این حال چوب‌پنبه‌ی بطری را با حرکتی غیرارادی می‌گذاشت روی دهانه‌ی بطری می‌کوشید آن را به ضرب تلنگر، به نقطه‌ی سبز رنگی بزند که در مقابل چشم‌هایش نمایان شده بود. سرانجام هنگامی که چوب‌پنبه به نقطه‌ی سبز رنگ اصابت کرد نقاط دیگری- سبز و سیاه و آبی- از برابر چشم‌هایش رژه رفتند. نقطه‌ای سرخ‌رنگ با هاله‌ای از سوزن‌های سبز، لبخند‌زنان به سمت چشم‌های او به پرواز درآمد و چیزی شبیه به چسب، از آن بیرون تراوید. مژگانش رفته‌رفته به هم می‌آمدند و چشم‌هایش بسته می‌شدند…
با خود فکر می‌کرد:«یک کسی دارد توی چشم‌هام جیغ می‌کشد! باید به هوای آزاد برم والا کور می‌شوم. باید کمی… کمی قدم… بزنم… هوای این‌جا… خفه‌ام می‌کند. هی بخاری روشن می‌کنند… کله‌خرها! هی جیغ می‌کشند و هی بخاری روشن می‌کنند! بی‌شعورها!»
کلاه بر سر نهاد و از اتاق بیرون رفت. هوا تاریک نشده بود- ساعت، از نه هم گذشته بود. ستاره‌ها در آسمان سوسو می‌زدند. از ماه، خبری نبود، از قرار معلوم شبی به سیاهی قیر در پیش بود. از سمت جنگل بوی طراوت بهاری می‌آمد. تمام عوامل یک ملاقات عاشقانه، از او استقبال کردند: هم زمزمه‌ی جنگل، هم نغمه‌خوانی بلبلان، هم… هم«او» که نگران و اندیشناک، در ظلمت شبانه سفیدی می‌زد. گوزدیکف، ناخودآگاه به وعده‌گاه آمده بود.
«او» از نیمکتی که روی آن نشسته بود جدا شد و به استقبال گوزدیکف آمد و در حالی که نفسش به زحمت بالا می‌آمد گفت:
– ژرژ! من این‌جا هستم!
گوزدیکف از رفتن بازماند، به تاریکی شب گوش فرا داد و به فضای بالای درخت‌ها خیره شد- به نظرش رسیده بود که از بالای درخت‌ها صدایش زده بودند.
سونیا بار دیگر تکرار کرد:
– ژرژ! این منم!
و جلوت رفت.
– بله؟
– منم، ژرژ!
– چی؟ کی این‌جاست؟ دنبال کی می‌گردی؟
– منم ژرژ… از این طرف… بیایید بنشینید.
ژرژ چشم خود را مالید و به«او» خیره شد…
– چی می‌خواهید؟
– چه با نمک! حالا دیگر مرا نمی‌شناسید؟ نکند چشم‌تان جایی را نمی‌بیند؟
– آها!… اجازه بفرمایید… شما… شما حق ندارید شب‌ها توی باغ مردم ول بگردید!… آقای محترم!… جواب بدهید حضرت آقا… وگرنه مجبورم… پوزه‌ی  شما را… بله، پوزه‌تان را…
دست دراز کرد و به شانه‌ی سونیا چنگ انداخت. دختر جوان بلندبلند  خندید:
– چه بامزه! ها- ها- ها! نمی‌دانستم که استعداد هنرپیشگی هم دارید! حالا بس کنید، بیایید کمی قدم بزنیم و به قول معروف چانه‌های‌مان را گرم کنیم…
– چانه‌ی کی را گرم کنیم؟ چی؟ ها؟ شما چرا؟ تازه، من چرا؟ می‌خندید، ها؟
سونیا بار دیگر خنده سر داد، زیر بازوی گوزدیکف را گرفت و خود را به طرف او کشید. اما مرد جوان واپس رفت. سونیا ول‌کن معامله نبود- چندین بار او را به طرف خود کشید اما گوزدیکف، عین یابوی یک دنده از جای خود نمی‌جنبید.
– من… من می‌خوام بخوابم… ولم کنید… حال وحوصله ندارم کارهای پوچ و الکی بکنم…
– خوب، بس کنید! چرا دیر کردید؟ نکند باز مشغول درس و فحص بودید؟
– آره، مشغول بودم… من همیشه مشغولم… علت دررفتگی فک زیرین آدم… ممکن است سقوط با دهان باز باشد… فک آدم معمولاَ توی میخانه‌ها و بارها درمی‌ره… من آبجو می‌خوام… آبجوی سه ستاره…
بالاخره آن دو پاکشان به نیمکت رسیدند و نشستند. گوزدیکف چانه را به مشت‌ها و آرنج‌ها را به زانوها تکیه داد و خرناسه کشید. سونیا خم شد و به چهره‌ی او نگریست و به آهستگی پرسید:
– شما چه‌تان شده؟
– اصلا … اصلاَ به شما مربوط نیست… کسی حق ندارد در کار من دخالت کند… همه‌شان احمقند، تازه خود شما هم احمقید.
و بعد از لحظه‌ای سکوت، اضافه کرد:
– من هم احمقم…
– راستی نامه به دستتان رسیده بود؟
– بله. از آن دختره بود… از سونیا… شما سونیا هستید؟ خوب، که چی؟ احمقانه است… مترادف کلمه‌ی«بی‌صبری»، بی‌شکیبایی نیست، ناشکیبایی است… تحصیل کرده‌ها را باش! مرده‌شوی همه تان را ببرد!
– مست کرده‌اید؟
– نخ…خی…ر! من آدم باانصافی هستم! شما… شما حق ندارید… آبجو که آدم را… آدم را نمی‌گیره… مگر نه؟ کدام یکی؟
– اگر مست نیستید چرا پرت‌وپلا می‌گویید، بی‌وجدان؟!
– نخ… خی…ر! اول شخص مفرد: مرا… دوم شخص: تو را… سوم شخص… فک زیرین… دررفتگی…
آن‌گاه بلندبلند خندید و سر  را تا زانو فرو آویخت… سونیا پرسید:
– ژرژ، خواب رفتید؟
جوابی نیامد. سونیا گریه سر داد و بندبند انگشت‌هایش را تق‌تق به صدا درآورد. لحظه‌ای بعد، بار دیگر پرسید:
– یگور آندری‌یویچ ، خواب رفتید؟
این بار جواب آمد- خرناسه‌ای ممتد و گرفته. سونیا برخاست و غرید:
– نفرت‌انگیز! پست! خوب شناختمتان! پس، بگیر!
این را گفت و دست کوچک و ظریف خود را پنج بار به پس گردن او زد- و چه زدنی! سپس کلاه او را زیر پاهای خود له کرد. فغان از دست زنان انتقام جو!
فردای آن روز گوزدیکف، نامه‌ی زیر را برای سونیا فرستاد:
«از شما عذر می‌خواهم. دیشب ، متأسفانه نتوانستم در محل قرارمان حاضر شوم- سخت مریض بودم. قرار دیگری تعیین کنید- حتی اگر شده، برای امشب. کسی که شما را دوست می‌دارد: یگور گوزدیکف»
پاسخ سونیا چنین بود:
«کلاه‌تان هنوز هم کنار آلاچیق افتاده؛ می‌توانید همان‌جا پیدایش کنید. آبجو، دلچسب‌تر از عشق است پس تا می‌توانید آبجو بنوشید. میل ندارم ایجاد مزاحمت کنم.
از ای پس، نه «س» نه شما.
بعد‌التحریر: به نامه‌ام جواب ندهید. از شما متنفرم!»
1882
————————————————–
پانوشت:
1– Gvozdikov ، کلمه «گوزد» در زبان روسی به معنای «میخ» است. – م.
2– Konka، قطار شهری که با اسب کشیده می‌شود. – م.

نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان

از: مجموعه‌ی آثار چخوف جلد اول – داستان‌های کوتاه 1
ترجمه از متن  روسی –  چاپ دوم: بهار 1381 – انتشارات توس، تهران
حروف‌چین: ش. گرمارودی

معلم

برف زیادی در خیابان‌های واینزبرگ بر زمین نشسته بود. حدودِ دهِ صبح بود که برف شروع به باریدن کرد و با وزش باد، توده ای از برف در امتداد مِین استریت به حرکت درآمد. جاده‌های گلی و یخ زدهء منتهی به این شهر کوچک کاملاً لغزنده بود و در بعضی جاها حتا گِل‌ها نیز یخ زده بود. ویل هِندِرسون که در میخانهء اِدگریفیث کنارِ بار ایستاده بود، گفت: «جون میده برای سورتمه سواری.» بعد از میخانه بیرون آمد و سیلوِستر وِستِ داروفروش را دید که از آن گالش‌های سنگین معروف به گالش قطبی به پا کرده و تلوتلوخوران دارد از خیابان می‌گذرد. داروفروش گفت: «برف روز شنبه مردم رو به شهر می‌کشونه.» دو مرد ایستادند و به صحبت در مورد کاروبار خود مشغول شدند. ویل هِنِرسون پالتو سبکی پوشیده بود و گالش هم به پا نداشت، حالا هم داشت نوک پای راستش را به پاشنهء پای چپش می‌زد. داروفروش باحالتی عالمانه گفت: «برف برای گندما خوبه.»
جورج ویلارد جوان خوشحال بود که کاری ندارد، چون آن روز تمایلی هم به کار کردن نداشت. کارِ هفته نامهء واینزبرگ ایگل تمام شده بود و عصر چهارشنبه مجله‌ها را به ادارهء پست واینزبرگ برده بودند و برف روز پنجشنبه شروع شده بود. ساعت هشت، بعد از اینکه قطار صبح از آنجا گذشت و رفت، جورج ویلارد اسکیت‌هایش را در جیبش گذاشت و به طرف برکهء واتِروُرکز به راه افتاد، ولی اسکیت سواری نکرد. از برکه گذشت و در کوره راهی در امتداد واین کریک آن قدر رفت تا به بیشه ای از درختان پاکوتاه رسید و آنجا پای کنده‌ای آتشی درست کرد و روی کنده نشست تا فکر کند و وقتی برف شروع به باریدن کرد و باد وزید او با عجله برخاست تا برای آتش چوبی، چیزی، دست و پا کند.
خبرنگار جوان به کِیت سوویفت فکر می‌کرد که زمانی در مدرسه معلم او بود. شب قبل به خانهء کِیت سوویفت رفته بود تا کتابی را که او توصیه کرده بود بخواند از او بگیرد، و یک ساعتی با او تنها مانده بود. آن زن چهار پنج بار با صمیمیت بسیار با او صحبت کرده بود ولی او نمی‌توانست بفهمد که منظور او از آن حرف‌ها چه بود. کم کم داشت باور می‌کرد که زن عاشق او شده است و این فکر در عین حال هم خوشحال و هم ناراحتش می‌کرد.
از روی کنده بلند شد و مشغول جمع کردن چوب برای آتش شد. به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود که تنهاست و با صدای بلند، انگار که در حضور آن زن است، شروع به صحبت کرد. می‌گفت:«اوه، شما می‌خواین یه رازی رو با من در میون بذارین، خودتونم می‌دونین که سخته، اما من متوجه اون می‌شم. آینده اینو نشون خواهد داد. اگه صبر کنین می‌بینین.»
جوان بلند شد، آتشِ روشن را در جنگل به حال خود رها کرد و در طول گذرگاه به طرف شهر به راه افتاد. از خیابان‌ها که می‌گذشت اسکیت‌ها در جیبش جرینگ جرینگ صدا می‌کردند. در بخاریِ اتاقِ خود توی مهمانخانهء نیوویلارد آتشی روشن کرد و روی تخت دراز کشید و افکاری شهوانی به سرش آمد و پرده را کشید، چشم‌هایش را بست و رو به دیوار چرخید. بالشی را در آغوش گرفت و اول به معلم مدرسه فکر کرد که با حرف‌هایش چیزی را در دورن او برانگیخته بود و بعد به هلن وایت، همان دختر باریک اندام شهر که مدت زمان زیادی نیمچه عشقی به او داشت.
تا ساعت نُه شب برف زیادی در خیابان‌ها بر زمین نشسته بود و سوزِ سرما شدیدتر شده بود. نمی‌شد بیرون رفت. چراغ‌های مغازه‌ها خاموش بود و مردم به داخل خانه‌هایشان خزیده بودند. قطاری که قرار بود شب از کلیولَند برسد خیلی تاخیر کرده بود، البته کسی هم چشم به راهِ رسیدنِ آن نبود. تا ساعت ده همهء هزار و هشتصد نفر سکنهء شهر در خوابِ ناز بودند جز چهار نفر.
‌هاپ هیگینز، نگهبان شب، نیمه بیدار بود. او پایش می‌لنگید و همیشه عصای سنگینی با خود حمل می‌کرد. در شب‌های تاریک فانوسی هم برمی‌داشت. آن شب بین ساعت نه و ده گشت خود را شروع کرد. سکندری خوران از میان توده‌های برف بالا و پایین مِین استریت را پیمود و درهای مغازه‌ها را امتحان کرد. بعد در مسیر کوچه‌ها به راه افتاد و درهای پشتی را امتحان کرد. وقتی همهء درها را بسته دید با عجله از گوشهء خیابان به طرف مهمانخانهء نیوویلارد پیچید و در زد. قصد داشت باقی شب را کنار بخاری بنشیند. به پسری که روی تخت سفری در دفتر مهمانخانه می‌خوابید گفت: «تو برو بخواب. من بخاری رو روشن نیگر می‌دارم.»
‌هاپ هیگینز کنار بخاری نشست و کفش‌هایش را درآورد. وقتی پسر رفت بخوابد او به کارهای خودش فکر کرد. تصمیم داشت بهار که شد خانه اش را رنگ کند. در کنار بخاری نشست و مشغولِ حساب و کتابِ هزینهء رنگ و کارگر شد. این کار او را به حساب و کتاب‌های دیگری کشاند. نگهبانِ شب شصت ساله و در آستانهء بازنشستگی بود. زمان جنگ داخلی سرباز بود و از بابت آن مستمری مختصری می‌گرفت. امیدوار بود راه جدیدی برای ادارهء زندگی خود بیابد و آرزو می‌کرد که به طور حرفه ای به پرورش راسو بپردازد. در حال حاضر چهار تا از این موجوداتِ وحشیِ بدقیافه در زیرزمین خانه اش داشت که شکارچیان برای تعقیب خرگوش از آنها استفاده می‌کردند. در این فکر بود که: «حالا یه نر و سه تا ماده دارم. اگر خوش شانس باشم تا بهار دوازده الی پونزده تا می‌شن. تا یه سال دیگه می‌تونم تو روزنامه‌های ورزشی آگهیِ فروشِ راسو بدم.»
نگهبان شب روی صندلی جابه جا شد و این افکار را از ذهنش دور کرد. خوابش نمی‌بُرد. بر اثر سال‌ها تمرین خودش را عادت داده بود که ساعت‌های طولانی شب را در حالت بیدارخوابی بنشیند. صبح روز بعد هم آن قدر سرحال به نظر می‌رسید که انگار حسابی خوابیده است.
علاوه بر‌هاپ هیگینز که با خیالِ راحت روی صندلی در پشت بخاری جا خوش کرده بود، فقط سه نفر دیگر در واینزبرگ بیدار بودند. جورج ویلارد در دفتر واینزبرگ ایگل ظاهرا" مشغول نوشتن گزارش بود ولی در واقع در همان حال و هوایی بود که صبح در کنار آتش در جنگل داشت. در برج ناقوس کلیسای پرسبیترین، پِدَر کِرتیس‌هارتمن در تاریکی نشسته بود و منتظر بود تا خداوند جلوه ای از خود به او بنمایاند، و کِیت سوویفت معلم مدرسه از خانه بیرون زده بود تا در آن هوای طوفانی قدم بزند.
کِیت سوویفت بعد از ساعت ده، بدونِ تصمیم قبلی، برای قدم زدن از خانه بیرون آمد. انگار که آن مرد و آن پسر، با فکر کردن به او، او را به خیابان‌های سرد و زمستانی کشانده بودند. عمه الیزابت سوویفت برای رتق و فتق کارهایش در زمینهء وام و سرمایه گذاری به مرکز شهرستان رفته بود و تا روز بعد برنمی‌گشت. نشسته بود کتاب می‌خواند. ناگهان از جا پرید و بالاپوش خود را از روی رخت آویز کنارِ در برداشت و با عجله از خانه بیرون رفت.
در واینزبرگ کِیت سوویفتِ سی ساله زن زیبایی به شمار نمی‌آمد. پوست خوبی نداشت و صورتش پر از لک‌هایی بود که نشان می‌داد بدنش چندان سالم نیست. ولی در تنهایی خود در این شب و در این خیابان‌های زمستانی دوست داشتنی به نظر می‌رسید. پشتی صاف و شانه‌هایی پهن داشت و چهره اش مثل چهرهء الهه‌های کوچک بالایِ ستون‌هایِ پارک‌ها در شبی از شب‌های کم نورِ تابستانی بود.
آن روز بعد از ظهر معلم مدرسه به دیدم دکتر وِلینگ رفته بود تا در مورد وضع جسمانی خود با او صحبت کند. دکتر سرزنشش کرده بود و به او گفته بود که احتمال دارد شنوایی اش را از دست بدهد. بیرون زدنِ سوویفت در این هوای طوفانی کاری احمقانه و شاید هم خطرناک بود.
در خیابان به یاد حرف‌های دکتر نبود و اگر هم آنها را به یاد می‌آورد باز به خانه برنمی‌گشت. بیرون که آمد خیلی سردش شد ولی بعد از اینکه پنج دقیقه ای راه رفت دیگر سرما اذیتش نمی‌کرد. اول، خیابان خودشان را تا انتها رفت، بعد دو قپانی را که جلو یک انبارِ علوفه بود، رد کرد و به ترونیون پایک رفت. در امتداد ترونیون پایک به طرف انبار نِدوینتِرز به راه افتاد، آنجا را دور زد و به سمت شرق پیچید و به خیابانی با خانه‌های چوبی یک طبقه و دو طبقه رفت که به تپهء گاسپل منتهی می‌شد و بعد به ساکِررُود می‌رفت که مسیر آن با پایین رفتن از دره ای کم عمق از مقابل مرغداری آیک اسمید می‌گذشت و به طرف برکهء واتِروُرکز می‌رفت. همان طور که پیش می‌رفت حال و هوای هیجانی و جسورانه ای که او را از خانه بیرون کشیده بود کمرنگ شد و بعد دوباره برگشت.
درشخصیت کِیت سوویفت چیز تلخی وجود داشت، نیروی دافعه ای که همه آن را حس می‌کردند. در کلاس ساکت و سرد و جدی بود و در همان حال به شیوه ای غریب با همه شاگردانش رابطه ای بسیار نزدیک داشت. هر از چندگاهی انگار که چیزی تحت تاثیرش قرار داده باشد، خوشحال می‌نمود. همهء بچه‌ها این شادی را در او حس می‌کردند. مدتی دست از کار می‌کشیدند، تکیه می‌دادند و او را تماشا می‌کردند.
معلم دست‌هایش را پشتِ کمرش قلاب می‌کرد، در کلاس این طرف و آن طرف می‌رفت و تند و تند حرف می‌زد. به نظر نمی‌رسید که برایش مهم باشد دربارهء چه موضوعی حرف می‌زند. یک بار دربارهء چارلزلَم با بچه‌ها صحبت کرد و داستان‌های کوچک و عجیبی را دربارهء زندگیِ خصوصی آن نویسندهء مُرده سرهم کرد. داستان‌ها را طوری تعریف می‌کرد که انگار خودش با چارلزلم در یک خانه زندگی کرده است و تمام اسرار زندگیِ خصوصی او را می‌داند. بچه‌ها سردرگم مانده بودند که مگر چارلزلم قبلاً در واینزبرگ زندگی می‌کرده است.
یک بار هم دربارهء بِن وِنوتوچِلینی برای بچه‌های صحبت کرد. بچه‌ها این بار خنده شان گرفته بود. از این هنرمندِ پیر چه آدم لافزن، رجزخوان، دوست داشتنی و شجاعی ساخت! راجع به او داستان‌های خنده داری به هم می‌بافت. چیزی که صدای شلیک خندهء پسرها را به هوا برد یک معلم موسیقی آلمانی بود که در شهر میلان درست در بالای اتاق چلینی اتاقی اجاره کرده بود. سوگارز مک ناتس، پسر چاقی که لپ‌هایی سرخ داشت، آن قدر خندید که سرش گیج رفت و از صندلی افتاد. کِیت سوویفت هم همراه او می‌خندید. بعد ناگهان سرد و جدی شد.
آن شب زمستانی که کِیت سوویفت در خیابان‌های خلوت پوشیده از برف قدم می‌زد بحرانی در زندگی اش پیش آمده بود. با اینکه هیچ کس در واینزبرگ نمی‌توانست حدس بزند، زندگی او همیشه مملو از ماجرا گذشته بود. هنوز هم زندگی اش پرماجرا بود. هر روز، چه در حالِ کار کردن در مدرسه و چه هنگام قدم زدن در خیابان‌ها، اندوه، امید، و تمنا در درونش در حالِ مبارزه بودند. در پشتِ ظاهرِ خونسردش عجیب ترین ماجراها در ذهنش اتفاق می‌افتاد. مردم شهر او را پیردختری با اعتماد به نفس می‌دانستند و چون با لحنی تند حرف می‌زد و آدمی‌سرسخت بود فکر می‌کردند فاقد آن احساس‌های انسانی ای ست که زندگی خودشان را می‌ساخت و ویران می‌کرد. در واقع او پرشورترین و پراحساس ترین موجود در میان آنها بود و در طی پنج سالی که از سفر برگشته و در واینزبرگ معلم مدرسه شده بود بارها ناچار شده بود برای آرام کردن مبارزه ای که درونش را به آتش می‌کشید، از خانه بیرون بزند و تا نیمه‌های شب در خیابان قدم بزند. یک بار، در شبی که باران می‌بارید، او شش ساعت بیرون بود و وقتی به خانه آمد با عمه الیزابت سوویفت دعوایشان شد. مادر با لحنی تند گفت: «خدارو شکر که تو مرد نیستی. خیلی از دست پدرت کشیدم؛ همیشه چشم به راه اومدنش به خونه بودم و نمی‌دونستم که باز چه گندی بالا آورده. من اونقدر نگرانی کشیدن که دیگه تو نباید ملامتم کنی که چرا نمی‌خوام بدترین بخش شخصیت اون تو وجود تو دوباره شکل بگیره.»
کِیت سوویفت فکرهایی در مورد جورج ویلارد می‌کرد و این مسئله ذهنش را مشوش کرده بود. وقتی جورج ویلارد شاگردش بود چیزی نوشته بود که کِیت فکر می‌کرد جرقه ای از نبوغ را در او کشف کرده است و می‌خواست آن جرقه را شعله ور کند. یک روز در تابستان به دفتر واینزبرگ ایگل رفت و وقتی فهمید که پسر کارِ خاصی ندارد او را همراه خود به مِین استریت و محوطهء بازار مکاره برد. آنجا دوتایی روی چمن‌ها نشستند و صحبت کردند. معلم سعی کرد او را با برخی از مشکلاتی که یک نویسنده ممکن بود با آنها رو به رو شود، آشنا کند. به او گفت: «تو باید زندگی را بشناسی.» صدایش از صداقتی درونی می‌لرزید. شانه‌های جورج ویلارد را گرفت و او را به طرف خود چرخاند طوری که بتواند در چشم‌هایش نگاه کند. رهگذران ممکن بود فکر کنند که آنها می‌خواهند همدیگر را بغل کنند. کِیت سوویفت توضیح داد: «اگر می‌خواهی نویسنده شوی باید دست از بازی کردن با کلمات برداری. بهتر است فکر نوشتن را کنار بگذاری تا زمانی که کاملا" آمادگی پیدا کنی. حالا موقع زندگی کردن است. نمی‌خواهم بترسانمت. اما می‌خواهم اهمیت کاری را که فکر می‌کنی داری به خاطر آن زحمت می‌کشی برایت روشن کنم. تو نباید صرفا" به صورت یک واژه فروش دربیایی. تو باید یاد بگیری چیزهایی را که مردم فکر می‌کنند بشناسی، نه چیزهایی را که به زبان می‌آورند.»
غروب ِ روزِ قبل از آن شبِ طوفانیِ پنج شنبه، که پِدَر کِرتیس‌هارتمن در برج ناقوس کلیسا منتظر نشسته بود تا بدن کِیت سوویفت را تماشا کند، ویلارد جوان به دیدار خانم معلم رفته بود تا کتابی از او به امانت بگیرد. آنجا ماجرایی پیش آمد که این جوان را پریشان و سردرگم کرد. کتاب را زیر بغل گرفته بود و داشت آماده می‌شد تا آنجا را ترک کند که دوباره کِیت سوویفت با صمیمیت زیاد مشغول صحبت شد. شب فرا رسید و اتاق کم نورتر و تاریک تر شد. وقتی راه افتاد که برود کیِت به نرمی‌او را با نام کوچکش صدا کرد و با حرکتی آنی و بی مقدمه دست او را گرفت. از آنجایی که این خبرنگار به سرعت پا به دوران مردانگی می‌گذاشت جاذبهء مردانه اش آمیخته با گیرایی پسرانه این زن تنها را دگرگون کرده بود. کِیت سوویفت تمایلی شدید پیدا کرده بود که جورج ویلارد را وادار کند تا اهمیت زندگی را بفهمد و در آن نقشی صادقانه و صمیمانه داشته باشد. به جلو که خم شد لب‌هایش با گونهء او تماس پیدا کرد. در همان لحظه جورج ویلارد برای اولین بار به زیبایی چشمگیر اندام او توجه کرد. هر دو خجالت کشیدند و کِیت با آرام کردن احساس خود لحنی جدی و تحکم آمیز پیدا کرد. هیجان زده و با صدای بلند گفت: «چه فایده ای داره؟ ده سال دیگه می‌فهمی‌که منظور من از این حرفا چی بوده.»
درآن شب طوفانی، وقتی کشیش در کلیسا نشسته بود و در انتظار کِیت سوویفت بود، او داشت به دفتر واینزبرگ ایگل می‌رفت با این قصد که حرف‌های دیگری را با آن جوان در میان بگذارد. بعد از کلی راه رفتن در برف، کِیت سوویفت احساس تنهایی، سرما و خستگی کرد. وقتی از مِین استریت می‌گذشت دید که نوری از پنجرهء چاپخانه برف‌ها را روشن کرده، بدون فکر در را باز کرد و به داخل رفت. یک ساعتی کنار بخاری نشست و دربارهء زندگی حرف زد. پرشور و صمیمانه حرف می‌زد. وسوسه و میلی که در این برف او را از خانه بیرون کشیده بود خودش را در صحبت‌ها نشان می‌داد. سر ذوق آمده بود، درست مثل زمانی که در حضور بچه‌های مدرسه حرف می‌زد. اشتیاقی عظیم به گشودنِ درِ زندگی به روی این جوان، جوانی که زمانی شاگردش بود و او فکر می‌کرد استعداد درک زندگی را دارد، وجودش را فراگرفته بود. شور و حرارتش چنان شدید بود که به حسی جسمانی تبدیل شد. دوباره شانه‌های جوان را گرفت و او را به طرف خود چرخاند. چشم‌های کِیت در آن نور کم برق می‌زد. از جای خود بلند شد و خندید، اما نه از آن خنده‌های جدی که عادتش بود، بلکه به طرزی غیرعادی و شک برانگیز. گفت: «دیگه باید برم. یه لحظه بیشتر بمونم هوس می‌کنم ببوسمت.»
ناگهان حسی از دستپاچگی و سردرگمی‌بر فضا حاکم شد. کِیت سوویفت برگشت و به طرف در رفت. او معلم بود، ولی در عین حال زن هم بود. همان طور که به جورج ویلارد نگاه می‌کرد تمایل پرشور به اینکه مردی دوستش بدارد، تمایلی که قبلا" هزاران بار مثل طوفانی وجودش را درنوردیده بود، وجودش را پر کرد. در روشناییِ چراغ، جورج ویلارد دیگر یک پسر بچه نبود، او مردی بود آمادهء بازی کردنِ نقشِ مردانه.
معلم مدرسه گذاشت که جورج ویلارد او را در آغوش بگیرد. در آن دفتر کوچک و گرم، هوا ناگهان چنان سنگین شد که زن توان از کف داد. به پیشخانی کوتاه که دم در بود تکیه داد و منتظر ماند. وقتی جورج به طرفش آمد و دستش را روی شانهء زن گذاشت او برگشت و خود را رها کرد و اجازه داد سنگینی بدنش روی آن جوان بیفتد. اما جورج ویلارد بلافاصله دستپاچه تر شد. لحظه ای بدن زن را محکم به بدن خود چسباند و بعد میخکوب ماند. آن وقت بود که ضربه‌های دو مشتِ کوچک، پیاپی و محکم، بر سر و صورتش باریدن گرفت. بعد از آنکه معلم با عجله او را ترک کرد از شدت خشم بدوبیراه نثار خود می‌کرد و در دفترِ مجله این طرف و آن طرف می‌رفت.
در چنین حال و هوای درهم و برهم و آشفته ای بود که پِدَر کِرتیس‌هارتمن خودش را به داخل دفتر انداخت. وقتی کِرتیس وارد شد جورج ویلارد فکر کرد همهء مردم شهر دیوانه شده اند. کشیش مشت خونین خود را در هوا تکان داده بود و زنی را که همین لحظه ای پیش در آغوش او بوده وسیلهء خدا برای انتقال پیام حقیقت خوانده بود.
جورج ویلارد چراغِ کنارِ پنجره را فوت کرد، درِ چاپخانه را بست و به طرف خانه به راه افتاد. در دفترِ مهمانخانه از مقابل‌هاپ هیگینز، که غرق در رویای پرورشِ راسو بود، گذشت و به اتاق خودش در طبقهء بالا رفت. آتش بخاری خاموش شده بود و او در سرما لباس‌هایش را درآورد. به داخل رختخواب که خزید ملافه‌ها مثل لایه ای از برفِ خشک بود.
جورج ویلارد در رختخواب غلتی زد و در همان حالتی قرار گرفت که بعد از ظهرِ همان روز بالش به بغل درازکشیده و به کِیت سوویفت فکر کرده بود. حرف‌های کشیش، که به نظر او ناگهان دیوانه شده بود، در گوشش زنگ می‌رد. خیره به دورتادور اتاق نگاه کرد. آزردگیِ ناشی از ناکامی‌اش که امری طبیعی بود، زایل شد و او سعی کرد آنچه را که اتفاق افتاده بود درک کند. نمی‌توانست سر در بیاورد. بارها و بارها موضوع را در ذهنش مرور کرد. ساعت‌ها گذشت و جورج دیگر داشت به روز دیگری فکر می‌کرد که از راه می‌رسید. ساعت چهار صبح بود که رواندازها را تا گردنش بالا کشید و سعی کرد بخوابد. وقتی خواب چشمانش را بست، دستش را بلند کرد و در تاریکی کورمال کورمال دنبال چیزی گشت. خواب آلود زیر لب گفت:«چیزی رو از دست دادم. چیزی رو که کِیت سوویفت سعی می‌کرد به من بگه از دست دادم.» بعد خوابید و در آن شب زمستانی در سرتاسر واینزبرگ او آخرین نفری بود که به خواب می‌رفت.
نویسنده: شروود اندرسن
مترجم: روحی افسر

فصلی از کتاب: «کتاب عجایب» (واینزبرگ اوهایو)
انتشارات نیلوفر – چاپ دوم 1384 ص 157 تا 166
حروف چین: شهاب لنکرانی

ساعت من

ساعت نو و قشنگ من مدت هیجده ماه بر وفق دلخواهم بدون کمترین تندی یا کندی کار کرده و رضایت خاطرم را جلب نموده بود از این رو تصور می‌کردم هرگز خراب نخواهد شد و ازآسیب‌دیدگی هرگونه بحرانی ایمن خواهد بود ولی روزی یا اگر درست بخواهید شبی از دست من بر زمین افتاد. از این حادثه بسی دلگیر شدم و آن را مقدمۀ مصیبتی پنداشتم با این همه کم کم خود را قانع کردم و این توهمات خرافی را از خاطر خود زدودم ولی برای اطمینان خاطر بیشتری آن را نزد مهمترین ساعت ساز شهر بردم تا انکه آن را معاینه و چنانچه آسیبی به آن وارد آمده ترمیم کند.
ساعت ساز آن را از دست من گرفت و با نهایت دقت مورد آزمایش قرار داد و گفت:
ـ این ساعت چهار دقیقه عقب می‌زند، باید آن را کمی‌جلو کشید.
هرچه سعی کردم او را قانع سازم دست از سر ساعتم بردارد و به او بفهمانم که ساعت من در نهایت خوبی کار می‌کند موفق نشدم زیرا تمام استدلال های دنیا نمی‌توانستند مانع شوند که ساعت من چهار دقیقه عقب نزند و از این رو لازم بود آن را جلو کشید و در حالی که اندوهی بی پایان مرا فرا گرفته بود مشاهده کردم که ساعت ساز با نهایت راحتی و خونسردی به عمل شوم و مهلک خود مبادرت ورزید و با وجود خواهش من، ساعتم را به جلو کشید.
طبیعی است با این وضع ساعت من جلو می‌زد و هر روز بر این وضع ناگوار افزوده می‌شد. هفته‌ای نگذشت که سرعت عجیب به آن عارض گشت و ضربانش به 150 در هر دقیقه رسید. دو ماه نگذشته بود که ساعت من هر ساعتی دو ساعت جلو می‌زد و همیشه سیزده روز از تقویم رسمی‌کشوری جلوتر بود. روز شمار آن اواسط نوامبر را نشان می‌داد در صورتی که تازه دو روز از نوامبر می‌گذشت. از این رو مرا گرفتار اشتباه کرده بود و من اغفال شده و اجاره بهای منزل خود را 15 روز زودتر تأدیه کردم و قرض های خود را 15 روز زودتر پرداختم و دین مردم را 15 روز زودتر مطالبه کردم. از این رو وضع من غیر قابل تحمل شد و مجبور شدم ساعتم را نزد ساعت ساز دیگری ببرم تا دوباره آن را منظم سازد.
این ساعت ساز از من پرسید که آیا تا به حال ساعت خود را تعمیر کرده ام؟ گفتم خیر. زیرا این ساعت تا به حال خوب کار می‌کرده و هرگز احتیاجی به تعمیر نداشته است. سپس نگاهی از روی تحسر بر من افکند و فوراً ساعتم را گشود و به تماشای کارخانۀ آن پرداخت و گفت:
ـ این ساعت شما را باید پاک کرد و روغن زد سپس حرکت آن را تنظیم نمود. هشت روز دیگر برای گرفتن ساعت خود بیایید.
پس از آنکه ساعت مرا پاک کرد و روغن زد و مرتب نمود ساعت من آهسته به کار افتاد و حرکاتش گاه متوقف می‌شد و باز پس از دقایقی استراحت به راه می‌افتاد از این رو در کارهای من کندی و فتوری روی داد دیر به اداره می‌رسیدم و سر موقع به خانه نمی‌رفتم، پرداخت دیونم به تعویق افتاد و طلب هایم وصول نمی‌شد، ساعات میعاد من مرتب به تعویق می‌افتاد و مردم مرا بد قول می‌پنداشتند و کم کم طوری شد که یک هفته از سایرین در تمام امور زندگانی عقب افتادم و نزدیک بود از هستی ساقط شوم.
پس برای مرتبۀ سوم مجبور شدم نزد ساعت سازی بروم.
این مرد ساعت را در مقابل من از هم متلاشی کرد و سپس با نهایت نخوت به من اعلام نمود که فنر ساعت شکسته است و قول داد در ظرف سه روز این عیب را برطرف خواهد نمود و ساعتم را صحیح و سالم به دستم خواهد داد. پس از این ترمیم ساعت من به وضع عجیبی دچار شد. قسمتی از روز را با سرعتی عجیب کار می‌کرد ولی قسمت دیگر روز کاملاً از کار می‌افتاد و به خواب عمیقی فرو می‌رفت به طوری که در حقیقت در ظرف 24 ساعت 12 ساعت کار و 12 ساعت استراحت کامل می‌فرمود و به این طریق از نظر شبانه روزی مرتب کار می‌کرد ولی از لحاظ دیگر یا همیشه چند ساعت جلو یا چند ساعت عقب بود.
پس مجبور شدم دوباره آن را نزد ساعت ساز دیگری ببرم.
این شخص به من گفت که یکی از پیچ های اساسی ساعت گم شده پس به ترمیم آن همت گماشت. از این پس ساعت من به درد یبوست و اسهال متناوبی دچار گشت. یک ساعت تند کار می‌کرد و یک ساعت به کلی از کار می‌افتاد و این عمل را در تمام مدت شبانه روز بدون اندک توقف یا تغییری انجام می‌داد.
خیر! تقدیر چنین بود که این ساعت مرا از هستی بیزار کند و به روز سیاه نشاند. پس آن را به نزد ساعت سازی بردم و درد دل خود را با وی در میان نهادم. او نیز مثل ساعت سازهای قبلی ساعتم را متلاشی کرد و سپس گفت:
ـ پیچ تعادل آن کج شده است.
پس پیچ تعادل را راست کرده و دوباره ساعت را پاک کرده روغن زده و آن را به من داد. این دفعه بلای ساعت از کارخانه اش به صفحۀ آن منتقل شد هر یک ساعت و پنج دقیقه عقربۀ بزرگ به عقربۀ کوچک گیر می‌کرد و مجبور بودم که شیشه صفحه ساعت را بر دارم و عقربه ها از چنگال بی رحم یکدیگر برهانم.
با این وضع تمام حواس من صبح تا شام متوجه این شده بود که درست در موقع مناسب این عقربه ها را از هم جدا کنم تا ساعت به کار موزون خود ادامه دهد. پس دوباره… برای دهمین بار مجبور شدم به دکان ساعت ساز بشتابم. معلوم شد که شیشه صفحه ساعت این دفعه مقعر است و مجبور شدم شیشه را عوض کنم ولی حماقت من در اینجا بود که به این آقای ساعت ساز اجازه دادم نظری هم به درون کارخانه ساعت بیفکند.
گفت:
ـ این پیچ هم سست شده است.
ـ سپس با مهارتی هرچه تمام تر پیچ را محکم کرد. از آن پس ساعت مرتب کار می‌کرد ولی یکباره متوقف می‌شد درست موقعی که ده دقیقه به خاتمه دوره 24 ساعت باقی بود عقربه های ساعت مانند خرگوش داستان از خواب بیدار می‌شدند و با سرعت عجیبی به حرکت در می‌آمدند و 23 ساعت عقب افتادگی را در ظرف ده دقیقه جبران می‌کردند. بعداً یک ساعت مرتب کار می‌کردند سپس دوباره به خواب 24 ساعت ده دقیقه کم فرو می‌رفتند.
پس دوباره نزد ساعت سازی شتافتم و در حالی که ساعت را به دست او سپردم به دقت در چهره اش نگریستم.
ـ آه! موریسون! شما هستید؟
آری او را شناختم ولی این پیرمرد هرگز در عمر خود ساعت سازی نکرده بود. چطور یکباره این شغل را بر گزیده است؟ آیا تمام ساعت سازهای دنیا همین طورند؟
ولی او به روی مبارک خود نمی‌آورد و گفت:
ـ مارک تواین عزیز، این ساعت فنرش کج شده است.
از فرط عصبانیت چنان مشتی بر سرش کوفتم که در همان جا جان به جان آفرین سپرد. پس مجبور شدم مخارج کفن و دفن او را تأدیه کنم و مقداری نفقه به پیرزن او بپردازم تا او را از تعقیب جرایی خود منصرف سازم.
عمویم ویلیام می‌گفت: «اسب تا روزی که سرکش نشود اسب خوبی است و ساعت تا وقتی که به دست ساعت ساز سپرده نشود قابل استفاده است» حق هم با او بود زیرا این ساعت که در بدو امر آن را دویست دلار خریده بودم برای من هفتصد دلار خرج تراشیده و عاقبت هم به راه نیفتاد.
گمان می‌کنم که هرچه کفاش، نعلبند و مسگر و حلبی ساز بی کار در این شهر پیدا می‌شود راه بهتری جهت امرار معاش جز ساعت سازی پیدا نکرده‌اند.
نویسنده: مارک تواین
مترجم: کاظم عمادی

منبع:  انحطاط فن دروغگویی – نشر و پژوهش دادار

بعدازظهر آخر پاییز

آفتاب بی‌گرمی و بخار بعد از ظهر پاییز بطور مایل از پشت شیشه‌های در، روی میز و نیمکت‌های زرد رنگ خط‌‌مخالی کلاس و لباس‌های خشن خاکستری شاگردها می‌تابید و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تک‌وتوک برگ‌های زغفرانی چنارهای خیابان و باغ بزرگ همسایه را از گل درخت می‌کند و در هوا پخش و پرا می‌کرد، اندکی بکاهد.
شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می‌کردند. ساختمان قیافه‌ها ناتمام بود و مثل این بود که هنوز دست‌کاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قیافه پدران‌شان گردند. یقیناً پیکر آن‌ها را مجسمه‌ساز ماهری ساخته بود اجازه نمی‌داد که کسی آن‌ها را از کارگاه او بیرون ببرد و به معرض تماشای مردم بگذارد. چون که از همه چیز گذشته بی‌مهارتی او را می‌رساند و برایش بدنامی داشت. مثل این بود که باید جای دماغ‌ها عوض می‌شد و یا در صورت‌ها خطوطی احداث می‌گردید. نگاه‌ها گنگ و بی‌نور بود. بیشتر به توله سگ شبیه بودند تا به آدمی‌زاد. یک چیزهایی در قیافه آن‌ها کم بود.
سه ردیف میز از آخر کلاس خالی بود و روی‌شان خاک گچ و گرد نشسته بود. یک نقشه ایران و یک عکس رنگی اسکلت آدمی‌زاد با استخوان‌های بدقواره و یغور که دندان‌هایش کیپ روی هم خوابیده بود و چشم هایش مثل دو حلقه چاه بی‌انتها توی کاسه سرش سیاهی می‌زد، در این طرف و آن طرف تخته سیاه زهوار دررفته‌ای که شاگردها روش می‌نوشتند آویزان بود. مقداری کاغذ مچاله شده و مشتی گچ و یک تخته پاک‌کن که نمدش از تخته ور آمده و به مویی بند بود، گوشه کلاس بغل صندوق لبه کوتاهی که پر از خرده کاغذ بود ریخته بود. یک عکس که شبیه به عکس آدمی‌زاد بود با دماغ گنده و سبیل سفید و چشمان شرربار بی‌عاطفه با سردوشی‌های ملیله و سینه پر از مدال و نشان‌هایی که ظاهراً خودش بخودش داده بود مثل الولک سر جالیز بالای تخته توی قاب عکس خودش نشسته بود و به شاگردها ماه‌رخ میرفت.
میز معلم از میزهای دیگر بلندتر بود. رویش یک دفتر بزرگ حاضر وغایب که اسم شاگردها تویش نوشته شده بود و یک لیوان بلور روسی که دوتا شاخه گل نرکسی از حال رفته و مردنی تویش بود دیده می‌شد و یک دوات شیشه‌ای هم آن رو بود. یک بخاری زغال سنگی با سیخ و خاکانداز و انبر گوشه اتاق دود می‌کرد. این جا کلاس سوم بود.
معلم درس می‌داد و هم‌چنان‌که یک خطکش  پُر لک پیس لب پریده لای انگشتانش می‌چرخاند ناگهان آن را میان شست و کف دستش نگاه داشت و کف هردو دست را برابر صورتش گرفت و با قرائت گفت.
در رکعت دوم پس از خوانده حمد و سوره دو کف دست را برابر صورت نگاه می‌داریم و این دعا را می‌خوانیم: «ربنا آتنا فی الدنیا حسنه‌ی.» و این عمل را بهش می‌گویند قنوت. به غیر از این باز هم دعاهای دیگه هس که مردم می‌خونن، یکیش هم اینه. «ربنا اغفرلنا ذبوبنا و اسرفنا فی امر ناوثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.» اما شما نمی‌خواد این رو یاد بگیرین. همون که تو کتاب‌تون نوشته یاد بگیرین کافیه. بعد به قرار رکعت اول رکوع و سجود…»
اما ناگهان حرفش را برید و همان طور که دست‌هایش را برابر صورتش گرفته بود مثل مجسمه خشکش زد. لحظه‌ای دریده و پر خشم بجایی که اصغر سپوریان نشسته بود خیره شد. اصغر تو کوچه نگاه می‌کرد و متوجه نگاه خشم‌ناک معلم نبود. اما سکوت کلاس و قطع شدن درس معلم که تو گوشش صدا می‌کرد او را بخودش آورد. ناگهان صورتش را به تندی از کوچه تو کلاس برگردانید، دید شاگردها بطرف او نگاه می‌کنند. تمام آن‌ها با چشمان وحشت‌زده و نگاه‌های سرزنش آمیز بطرف او خیره شده بودند.
معلم به آهستگی دست‌هایش را از برابر صورتش پایین انداخت و خطکش را بدون کمک دست یک‌دیگر از لای انگشتانش بیرون آورد و محکم میان کف دستش گرفت و با صدای خشک فریاد زد.
«آهای سپوریان گوساله! آهای تخم سگ! حواست کجا بود؟ کجارو سیر می‌کردی؟ من اینارو واسیه تو می‌گم که فردا که روز امتحانه مثل خرلنگ تو گل نمونی. خاک برسرگردن خَرد. خودش می‌بینه که من دارم واسش یاسین می‌خونم، اون داره تو کوچه نیگاه می‌کنه. تو کوچه چی بود که از کلام خدا بالاتر بود؟ به نظرم فیل هوا می‌کردن، آره؟ ریخت‌شو ببین مثل کنّاسا می‌مونه. امسال خوب رفتی کلاس چهارم. آره  تو بمیری، فردا میای این جلو یه نماز از سر تا ته می‌خونی،  اگه یک کلمه شو پس و پیش بگی ناخوناتو می‌گیرم.»
خط کش را قایم و تهدید آمیز تو هوا به طرف اصغر تکان میداد. مثل این که داشت هوا را کتک می‌زد. چشمانش از زور خشم پشت عینک‌های ذره بینی‌اش مثل چشمان خروس گرد و سرخ شده بود و ظالمانه برق می‌زد. چروک‌های صورت و پیشانیش موج می‌خورد.
اما خوب که به صورت اصغر نگاه کرد ناگهان دلش برای او سوخت. به نظر می‌رسید که اصفر از تمام بچه‌های دبستان بدبخت‌تر و بیچاره‌تر است. یادش آمد که مادر اصغر  تو خانه‌ها رخت‌شویی می‌کرد و خودش و اصغر و دو تا دختر کوچک دیگر را نان می‌داد و یادش آمد که چند روز بعد از اینکه اصغر رفته بود کلاس سوم، ظهر همان روز که شاگردها را مرخص کرده بود می‌خواست برود خانه، دم در مدرسه یک زن چادرنمازی که همچو سن و سال زیادی هم نداشت جلو او را گرفته و گفته بود.
«آقا قربونت برم،  این اصغر بچیه من بابا نداره. یه ماه پیش وختیکه باباش تو خیابون جارو می‌کرد رفت زیر اتول عمرشو داد بشما. بازی گوشه، بچه‌اس. تصدّق سرتون یه کاری بکنین که درس خون بشه، ثواب داره. من خودم چیزی ندارم که بدم اما هر جوری بگین کلفتیتونو میک‌نم. واسه تون رخت می‌شورم. اینو یه کاریش کنین که درس خودن بشه. هر وخت فضولی کرد یا درسش روونش نبود کتکش بزنین که ناخوناش بریزه. این غلام شماس منم کنیز شما هسم، خودش از شما خیلی راضیه. همین شما یه کاری بفرمایین که این یه کوره سواد بهم بزنه.»
سپس خم شده بود پای او را بوسیده بود. حالا هم که به اصغر نگاه میک‌رد تمام این چیزهایی را که مادرش به او گفته بود به یادش آمده بود و دلش بحال او سوخته بود.
کلاس خفه شد، آن همهمه کشیده و یک‌نواختی که همیشه بچه مدرسه‌ها سر کلاس به مسئولیت یک‌دیگر راه می‌اندازند بریده شد. هر یک از شاگردها سعی می‌کرد صورتی بی تقصیر و حق بجانب بخود بگیرد. نفس از کسی بیرون نمی آمد.
اصغر سخت تکان خورد. دلش تاپ تاپ می‌کرد و بیخ گلو و سر زبانش تلخ شده بود. تمام شاگردها و کلاس دور سرش چرخ می‌خورد. فورا" پیش خودش خیال کرد: همین حال می‌زنه. خدایا. آن وقت شرمنده و ترسان سرش را انداخت پایین و دست‌های یخ کرده جوهریش را محکم تو هم فشار داد.
باز فریاد معلم بلند شد.
«اگه یک بار دیگه ببینم حواست به درس نیس همچنین می‌زنم تو سرت که مخت از دماغت بِجه بیرون، جونور گردن خرد!»
همان طور که سرش پایین بود حس کرد که تمام بچه‌ها به او نگاه می‌کنند، مخصوصاً فریدون که خیلی هم با او بد بود. از بالای چشم نگاه کرد دید فریدون بدون ترس از معلم خیلی خودمانی تمام تنه روی نیمکت جلو چرخیده و چشمان درشت خوشگلش را که مژههای تک تکش روی پوست سفید صورتش گردی از سایه انداخته بود به صورت او دوخته و چپ چپ نگاهش می‌کرد و تا چشمانش توی چشمان اصغر افتاد زبانش را از دهنش بیرون آورد و ابروهایش را بالا برد و چشم‌هایش را چپ کرد و به او دهن کجی کرد و زود برگشت و جلوش را نگاه کرد.
اصغر دلش بدرد آمد. اما هیچ کاری نمی‌توانست بکند. فریدون گل سرسبد کلاس بود. از تمام شاگردها آن دبستان مشخص‌تر بود. با اتومبیل به مدرسه می‌آمد و با اتومبیل برمی‌گشت. صبحها موقع تنفس دوم نوکرشان یک شیشه شربت که سر قلنبه لاستیکی داشت برای او می‌آورد و او شربت‌ها را میخورد و به رفقایش هم می‌داد. معلم هیچ وقت با او دعوا نمیکرد. پوست بدنش خیلی سفید بود و دست‌هایش همیشه پاک و پاکیزه بود و هیچوقت زیر ناخن‌های از چرک سیاه نبود. اجازه مخصوص از مدیر داشت که سرش را از ته نزند و همیشه یک قدری موی طالیی به نرمی ابریشم روی سرش افشان بود. این‌ها چیزهایی بود که فریدون از اصغر زیادی داشت و هر یک از آن‌ها ترس و پستی ریشه‌داری در او بوجود آورده بود.
اصغر پیش خودش خیال می‌کرد:
اگه راس می‌گی یه چیزی به این فریدون بگو اونا داره بمن دهن کجی می‌کنه. همه دیدن که دهن کجی کرد. مگه من اوتو چیکارش کردم. ای خدا کاشکی من به جای این فریدون بودم اون که آقا معلم می‌ره خونشون بهش درس می‌ده و تو اتولشون سوار می‌شه. شیرین پلوای چرب با خرما و مغز بادوم می‌خوره. مثه اونی که اونروز ننه جونم تو دس‌مالش کرده بود و آورد خوردیم که یه گردن مرغم توش بود. از اون خورشت قورمه سبزیای چرب که اون شبی که خونیه اون تاجره که زنش مرده بود خرج میداد خوردیم. که پنج نفر پنج نفر آجانا مارو کف حیاط لب باغچه نشوندن و سینیه‌ای گنده توش پلو خورشت ریختن آوردن که من و ننه جونم و یه قرآن خون و یه درویش و دو تا کور با هم دور یه سینی نشسته بودیم و قرآن خونه می‌خواس منو پاشونه و به آجانه می‌گفت ما شش نفریم و این پسره زیادیه. انوخت کورا هم داد می‌زدن که مارو پهلو چش دارا ننشونین ما عاجزیم مارو پهلو عاجزا بنشونین و وختیم خوردیم ننه جونم یواشکی پا شد رفت خونه بادیه شو  ورداشت آورد که آجانا باهاش دعوا کردن و کتکش زدن و دس منم لای در کوچه موند تا آخرش بادیه رو نصفه کردن بردیم خونه، فرداش جای ناهار خوردیم یه قلم پر مغزم توش بود به چه گندکی که ننه جونم رو نون تکون داد آسیه و زهرا خوردن، منم باقی شو با میخ درآوردم و خوردم.
و بعد از سجده دوم می‌نشینند و تشهد می‌خوانند. تشهد یعنی که آدم ایمان و یگانگی‌شو به خدا و رسولش تجدید میکنه تشهد این است: «اشهد ان الاله الاالله وحده لاشریک له.» بعدم که اومدیم خونه رفتیم قلعه‌بگیری بازی کردیم شب ماه بود تابسون چه خوبه گور پدر مدرسه هم کردن.چقده پای کوره‌ها لیس پس لیس بازی کردیم. قاب بازی کردیم «و اشهد ان محمدا" عبده و رسوله.» اون روز چقده علی یه چش سپلشک آورد، همش یه خر و دو بوک آورد، همش یه خر و دو جیک آورد.چقدر بز آورد. چقده مش رسول سربسرش گذاشت. کاشکی حالام می شد بریم واسیه خودمون بازی کنیم. «اللهم صل علی محمد و آل محمد. «و بریم رو دس علی مظلوم و تقی سگ دس نیگاه کنیم. مثه ان روز اونا کلون می‌خونن. اسکناسای درشت درشت جلو هم می‌اندازن. تابسون چه خوبه، چقدر با مش رسول رفتیم شابدول لزیم پشت ابن بابویه. «و پس از تشهد برمی‌خیزند و رکعت سوم را شروع میکنند.» تو اون برج گندهه تو باغ سراج الملک نون و کباب با ماس خوردیم با مش رسول. چرا مردم می‌گن بده؟ چرا هروخت تقی منو می‌بینه سرکوفتم می‌ده؟ مگه مش رسول منو چیکارم می‌کنه؟ ماچم می‌کنه. نازم می‌کشه. اونوخت بعدم عصری که تو ماشین دودی سوار می‌شیم  که بیاییم شهر پنج زارم بهم می‌ده. اگه این دفه دیگه تقی ازون حرفای بدبد بهم بزنه به مش رسول می‌گم خُردش بکنه. مش رسول از اون قلچماق‌تره. اون خمیرگیره شاگرد نونواس. به مش رسول میگ‌م این دفعه که اومد واسیه خونشون نون بخره معطلش بکنه از اون متلک‌های بدبد بارش بکنه. «و در رکعت سوم بجای حمد و سوره سه بار میگویند: سبحان الله و الحمد الله و لااله الاالله و الله اکبر» تا دیگه جرأت نکنه جلو سید عباس و رجب‌علی بگه رسول کوزه شو می‌ذاره لب سقا خونیه اصغر، که بچه‌ها هم هرهر بخندن، که اونوخت سید عماسم یه خرمالو از توجیبش در بیاره بگه اگه یه ماچ بهم بدی منم این خرمالو رو درسه بهته میدم. من نمی‌خوام. اگه بچه‌ها بفهمن. اگه فریدون بفهمه که مش رسول با من از اون کارا میکنه. کاشکی من دیگه مدرسه نیام. فردا مدرسه نمیام. من که بلد نیستم نماز بخونم. اونوخت فریدون بهم می‌خنده دهن کجی می‌کنه. من اون جلو خجالت می‌کشم پیش اینا واسم نماز بخونم. وختی که خواسم سرمو رو مهر بذارم، این جا که زمین لخته. صب که از خونه در میام کتابامم با خودم میارم میرم تو اون کوچه درازه که راه نداره پشت در اون خونه‌هه، با بچه‌ها شیر یا خط می‌زنم. گاسم بُردم، اما اگه رضا باشه اون می‌بره. خیلی سرش می‌شه. اون‌وخت به مش رسول می‌گم بیاتش مدرسه به ناظم بگه اصغر ناخوش بوده نتونسته دیروز مدرسه بیاد. ننه جونم که نمی‌فهمه. رضا از او ناقلاهاس.
بعد انگشتش را کرد تو دماغش و آنجا را خاراند و یک گلوله مف خشکیده که بدیوار دماغش چسبیده بود با ناخنش بیرون آورد و دستش را برد زیر میز و آن گلوله سفت خشکیده را در میان انگشتانش مالید، اما ناگهان از دستش به زمین افتاد و حسرت آن به دلش ماند.
در این موقع دوباره بی اراده آهسته سرش را بطرف کوچه برگرداند و به آدم‌ها و درشکه ها و خرهایی که چیز بارشان بود و به لاشه گوشت‌هایی که از چنکک قصابی آویزان بود نگاه کرد. دلش می‌خواست او هم آزاد بود و مثل آن‌ها هر جا که دلش می‌خواست می‌رفت.
دم دکان قصابی یک زن نشسته بود و بقچه سفیدی جلوش بود و خودش را توی چادر نماز راه راهی پیچیده بود و دم دکان چندک زده بود. نگاه اصغر که به او افتاد همان جا ماند. به نظرش رسید که مادر درست شکل همین زن است. او هم یک چادر نماز راه راه مثل همین داشت. اما از بالا که او را دید فورا دلش برای مادرش سوخت. هیچ وقت مادرش را این طور از بالا ندیده بود. از بالا مادرش حقیرتر و کوچک‌تر آمد از آدم‌هایی که از نزدیک او رد می‌شدند و به او اعتنا نمی‌کردند؛ بدش می‌آمد. هیچ کس به آن زنی که شکل مادرش بود محل نمی‌گذاشت. «اگه فریدون بدونه که این زنی که دم دکون قصابی نشسته، ننه جونمه چی می‌گه؟ آقا معلم که ننه جونمو می‌شناسه. اون روز که دم مدرسه باهاش حرف زد، گاسم ننه جون منه، گاسم خودشه.»
ناگهان حس کرد که مزه دهنش عوض شد. مثل این که یک چیز زیادی از لای دندآن‌هایش بیرون زده بود دندآن‌هایش را مکید یک تکه گوشت گندیده از لای آن‌ها بیرون افتاد. گوشت را میان دندآن‌هایش له کرده و آن را مزه مزه کرد. مزه سیرابی گندیده و خون شور تازه میداد. یادش افتاد که پریشب سیرابی خورده بود. به یادش آمد که فردا شب هم نوبه سیرابی خوردن آن‌هاست. هفته‌ای دو شب سیرابی می‌خوردند.
باقی شبها نان و لبو می خوردند. وقتی که صدای سیرابی‌فروش بلند می‌شد مادرش پا می‌شد بادیه را برمی‌داشت و می‌رفت دم در کوچه. اصغر و آسیه و زهرا هم دنبالش می‌رفتند. سیرابی‌فروش دیگش را می‌گذاشت زمین و بعد سر دیگ که یک سینی مسی سفید بود برمی‌داشت، یک فانوس هم تو سینی بود از توی دیگ بخار زیادی می‌زد بیرون. سیرابیفروش با چاقو شیردان و شکمبه و جگر سفید را خرد می‌کرد و می‌ریخت توی بادیه، آخر سر هم رویَش آب چرک غلیظی می‌ریخت. آنوقت میبردند تو اتاق زیرکرسی با نان و سرکه می‌خوردند.
باز نگاهش به آن زنی که چندک زده بود و خودش را توی چادرنماز راهراه پیچیده بود و شکل مادرش بود افتاد. بعد به دکان میوه فروشی که پهلوی قصابی بود خیره شد. به خرمالوها و ازگیل ها نگاه کرد اما فوراً سرش را با ترس توی اتاق برگرداند. معلم داشت درس می‌داد. آنگاه رکوع و سجود بجا می‌آوردند و برمی‌خیزند و رکعت چهارم را مثل رکعت سوم انجام می‌دهند. دلش هُری ریخت تو. یادش آمد که فردا باید برود جلو شاگردها و یک نماز از سر تا ته بخواند. او  هیچ وقت نماز نخوانده بود. مادرش هم نماز نمی‌خواند . یک روز شنیده بود که مادرش به زن صاحبخانه گفته بود. «اگه می‌بینی نماز نمی‌خونم برای اینه که از سگ نجس ترم، از صب تا شوم دسّام تو شاش و گه‌های مردمه؛ اما عقیدم از همه پاک تره.» بعد راجع به رکوع و سجود فکر کرد. دو تا شکل که اندازه شان به قدر هم بود و مثل دو تکه ابر بودند و شکل معینی نداشتند جلوش می‌رقصیدند. اینها رکوع و سجود بودند. پیش خودش یکی را رکوع و یکی را سجود خیال کرد. اما شکل ها فوراً از نظرش محو شدند. اونی که صدای عین داره اونه که آدم سرشو رو مهر می‌ذاره، اونی که سجوده آدم دساشو می‌ذاره و رو زانوهاش و دولا میشه. آن وقت باز یادش به مش رسول افتاد. پیش خودش خجالت کشید و تا گوش هایش سرخ شد. اونی که سجوده آدم دساشو می‌ذاره رو زانوهاش و دولا می‌شه.
یک جفت مگس که بهم چسبیده بودند جلوش رو میز افتادند. مدتی مانند دو کشتی گیر تو زورخانه دور هم چرخیدند و بعد یکی از آن‌ها سوا شد و پرید. آن یکی که ماند مدتی با پاهاش بال‌هایش را صاف و صوف کرد، بعد با دست‌هایش روی شاخک‌هایش کشید سایه‌اش دراز و بی‌قواره روی میز می‌رقصید و آن هم هر کاری که مگس می‌کرد می‌کرد. اصغر آهسته دستش را آورد روی میز ولی نگاهش به معلم بود. بعد آهسته دستش را جلو برد و چابک آن مگس را گرفت، مدتی دستش را همان طور که مشت کرده بود آنجا روی میز نگاه داشت، اما انگشتانش را بهم فشار میداد و می خواست مگس را بکشد. می‌خواست بداند که آن مگس در کجای مشتش قایم شده. انگشت هایش را قایم تو هم فشار داد، آن وقت دستش را از روی میز بلند کرد و گذاشت توی دامنش. بازهم انگشتانش را توی هم فشار داد، بعد آهسته انگشتانش را سست کرده و خرده خرده آن‌ها را از هم باز کرد که ناگهان مگس از توی دستش پرید و به هوا رفت.
انگشتانش درد گرفته بود. چند بار آن‌ها را باز و بسته کرد. باز تو کوچه نگاه کرد، اما آن زنی که خودش را توی چادرنماز راه راه پیچیده بود و دم دکان قصابی چندک زده بود، رفته بود. تو باغ بزرگ همسایه زنی داشت رخت‌هایی را که روی بند هوا داده بود جمع می‌کرد. از دودکش‌های عمارت دود بیرون می‌آمد. مردی که ریخت آشپزها را داشت و یک پیش‌بند ارمک جلوش آیزان بود از طرف عمارت آمد بطرف حوض. تو یک دستش کارد بلندی بود و با دست دیگرش پای دو مرغ را گرفته و آویزان‌شان کرده بود. دم حوض که رسید کارد را گذاشت لب پاشوره و سرمرغ‌ها را گرفت و بزور تپاند زیر آب. مرغ‌ها با ترس و شتاب سرهایشان را از توی آب بیرون آوردند و به این طرف و آن طرف تکان دادند. آن وقت آن‌ها را آورد لب باغچه کارد را هم آورد انداخت روی زمین، بعد پای هر دو مرغ را گذاشت زیر پای خودش که توی کفش سیاهی بود و کارد را از روی زمین برداشت و کشید روی گلوی یکی از آن‌ها، اما چون چندبار کشید و کارد نبرید، آن وقت کارد را گذاشت روی زمین و پرهای زیر گلوی آن مرغی را که می‌خواست سرش را ببرد با دست کند، بعد کارد را برداشت و سرش را گوش تا گوش برید و سرش را پرت کرد یکور و تنش را یکور. مرغ دومی را هم مثل مرغ اولی کشت.
هنوز اصغر گرم تماشای ورجه ورجه مرغ‌های کشته بود که حس کرد دوباره کلاس ساکت شد. دلش هُری ریخت تو و تاپ تاپ شروع به زدن کرد. سرش را به چابکی توی کلاس برگرداند. اما معلم به او نگاه نمی‌کرد و روش طرف دیگر بود. معلم دستمالش را توی دستش گرفته بود. دستمالش مچاله و کثیف بود. وسط آنرا باز کرد و یک فین گندهای تویش کرد و خیره توی آن به مف خودش نگاه کرد. بعد دوباره شروع به درس دادن کرد و این دفعه تو دماغی همان طور که تو دستمال به مُفش خیره  شده بود و چیزی در آن جست وجو میکرد و چشمانش چپ شده بود گفت:
«در این رکعت که آخر است بعد از سجده دوم مینشینند و تشهّد می‌خوانند آنگاه سلام می دهند و از نماز فراغت حاصل می‌کنند. سلام این است: «السلام علیکم و رحمه الله‌ی و برکاته.»
نویسنده: صادق چوبک
منبع : کتاب: «خیمه‌شب‌بازی» – نشر جاودان – 1354

آسیا‌های بادی

در باب پیروزی درخشانی که در ماجرای دهشتناک و غیر قابل تصور آسیاهای بادی نصیب دن کیشوت دلاور گردید با سایر حوادثی که در خور ذکر خیر است.
در آن هنگام سی تا چهل آسیای بادی در آن دشت دیدند و همین‌که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به مهتر خود گفت: «بخت بهتر از آن‌چه خواست ماست کارها را روبراه می‌کند. تماشا کن سانکو، هم اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همۀ ایشان نبرد کنم و هرچند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی برحق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد.- سانکو پانزا پرسید: کدام دیو؟ – اربابش جواب داد: همان‌ها که تو آن‌جا با بازوان بلندشان می‌بینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند که طول بازوانشان تقریباَ به دو فرسنگ می‌رسد. – سانکو درجواب گفت: احتیاط کنید ارباب، آن‌چه ما از دور می‌بینیم دیوان نیستند بلکه آسیاهای بادی هستند و آن‌چه به نظر ما بازو می‌نماید پره‌های آسیا است که چون از وزش باد به حرکت درآید سنگ آسیا را نیز با خود می‌گرداند.
دن کیشوت گفت: «معلوم است که تو از ماجراهای پهلوانی سررشته نداری. من به تو می‌گویم اینها دیو هستند. اگر می‌ترسی کنار بکش و در آن دم که من یک‌تنه نبردی بی‌مانند و هراس‌انگیز با ایشان آغاز می‌کنم تو دعا بخوان.» و پس از ادای این سخنان بی‌توجه به نصایح مهترش سانکو، که بر سرش بانگ می‌زد: ای امان! آن‌ها مسلماَ آسیای بادی‌اند نه دیو، به مرکب خود «روسی‌نانت » مهمیز می‌زند. دیو بودن آسیاهای بادی چنان بر لوح ضمیر دن کیشوت نقش بسته بود که نه تنها فریادهای مهترش سانکو را نمی‌شنید بلکه وقتی هم به نزدیک آسیاهای بادی رسید باز نتوانست به کُنه حقیقت پی ببرد. بالعکس، در حین تاختن هم‌چنان فریاد می‌زد که:«مگُریزید، ای مخلوقات زشت فرومایه! اینک تنها یک پهلوان است که به شما حمله می‌کند!» بر اثر اندک بادی که در آن لحظه وزید پره‌های آسیای بادی به حرکت درآمدند و چون دن کیشوت چنین دید باز بانگ برآورد که :«شما اگر از بریاره دیو نیز بیشتر بازو تکان بدهید به کیفر شوخ‌چشمی خود خواهید رسید.» و پس از ادای این کلمات، خویشتن را از ته دل به دلبرش دولسینه می‌سپارد و از وی می‌طلبد تا در این مهلکه به دادش برسد. سپس، در پناه سپر خود با نیزۀ آماده به حمله، روسی‌نانت را چهار نعل می‌تازاند و بر نخستین آسیای بادی که در جلو او بود می‌تازد. لیکن در همان‌دم که پهلوان با یک ضربت محکم نیزه پرۀ آسیا را سوراخ می‌کند، باد با چنان خشمی پره را می‌گرداند که نیزه تکه تکه می‌شود و اسب و اسب‌سوار را به دنبال خود از جا می‌کند و به حالی پریشان و نزار آن‌سوتر برخاک می‌غلتاند.
سانکو پانزا به سرعت تاخت یک خرسوار به کمک ارباب شتافت و چون به نزدیک او رسید دید که ضربت وارده و ، بر اثر آن ، سقوط چنان شدید بوده است که پهلوان نمی‌تواند تکان بخورد. سانکو بر او بانگ زد:«پناه بر خدا، ارباب، مگر من به حضرت‌عالی عرض نکردم مواظب رفتار خود باشید، و این‌ها چیزی به جز آسیاهای بادی نیستند، و آدم باید مخبط باشد تا در این باره اشتباه کند.- دن کیشوت در جواب گفت: آرام رفیق سانکو، آرام! رموز جنگ بیش از چیزهای دیگر به بخت و اقبال  وابسته است. تا آن‌جا که عقل من می‌رسد و قاعدتاَ هم باید عین واقع باشد آن فریسطون حکیم که کتب و کتاب‌خانۀ مرا دزدیده است با من چندان خصومت شدید دارد که این دیوان را به صورت آسیاهای بادی درآورده است تا مرا از افتخار غلبه بر آنان محروم سازد، لیکن با تمام این جهات فن شیطانی او نمی‌تواند با تیزی شمشیر من برابری کند.- سانکو گفت: خدا کند که چنین باشد. » و آن‌گاه به ارباب خود که استخوان شانه‌اش تقریباَ از جا دررفته بود کمک کرد تا دوباره بر روسی‌نانت سوار شد.
آن دو ضمن صحبت دربارۀ ماجرایی که پیش آمد راه پورلاپیس را در پیش گرفتند، چون بنا به گفتۀ دن کیشوت آن‌جا شاهراه بود و امید می‌رفت که در آن مکان با انواع حوادث روبرو شوند.  تنها اندوه دن کیشوت در راه، این بود که دیگر نیزه نداشت و در ابراز این تأسف با مهترش چنین
گفت: «به یاد دارم روزی داستان یک پهلوان اسپانیایی به نام دیگو پرز دو وارگاس را می‌خواندم که چون در یکی از جنگ‌ها  شمشیرش شکست شاخۀ قطوری از درخت بلوط و یا  شاید تنۀ همان درخت را برکند و با آن سلاح چندان دلاوری‌ها نمود و چندان اعراب مراکشی را از پای درآورد که او را عمود لقب دادند، و از آن پس او و اعقاب او این لقب را به اسم «وارگاس» افزودند. من این نکته را از آن جهت به تو گفتم که در نظر دارم همین‌که به درخت بلوطی اعم از خاکستری یا سبز برسم شاخه‌‌ای به همان صلابت از آن برکنم و با آن، چندان هنرنمایی کنم که تو از سعادت تماشا و از افتخار این‌که شاهد شگفتی‌هایی چنان باورناکردنی بوده‌ای بر خود ببالی. – سانکو جواب داد: انشاءالله ! من این مطلب را به همان نحو که می‌فرمایید باور می‌کنم ولی بهتر آن‌که حضرت‌عالی کمی راست‌تر بر اسب بنشینید، چون به نظر من اکنون قدری کج نشسته‌اید، و این باید ناشی از تکان‌ها و از سقوط حضرت‌عالی باشد. – دن کیشوت گفت: حرف تو کاملاَ صحیح است و اگر من از دردی که می‌کشم نمی‌نالم بدین سبب است که پهلوانان سرگردان حق ندارند از هیچ زخمی بنالند ولو این‌که امعا و احشای ایشان از دهانۀ آن زخم بیرون بریزد. 1 سانکو جواب داد: حال که چنین است من عرضی ندارم لیکن خدا علیم است که اگر عضوی از اعضای شما  به درد بیاید من از شنیدن نالۀ شما خوشحال نخواهم بود. و اما دربارۀ شخص خودم می‌توانم عرض کنم که به کمترین دردی ناله را سرخواهم داد مشروط بر این‌که قانون منع ناله شامل حال مهتران پهلوانان سرگردان نشود. » دن کیشوت نتوانست به ساده‌دلی مهتر خود نخندد و به او گفت که  چون تاکنون در قوانین پهلوانی به خلاف این اصل برنخورده است لذا او می‌تواند هر وقت و هر طور که دلش بخواهد به میل یا به بی‌میلی ناله کند.
آن‌گاه سانکو به ارباب خود یادآور شد که وقت ناهار است. دن کیشوت جواب داد که در حال حاضر اشتها ندارد ولی او می‌تواند هرقدر دلش بخواهد بخورد. سانکو با کسب این اجازه جای خود را  بر پشت خر خوش کرد و از زادراهی که در خورجین داشت بیرون کشید و همان‌گونه که پشت سر اربابش آهسته آهسته راه می‌پیمود به خوردن پرداخت. گاه‌گاه نیز مشکش را به دهان می‌برد و با چنان ولعی می‌نوشید که آب به دهان سرخوش‌ترین می‌فروشان مالاگا می‌انداخت. و در آن حال که بدین شیوه راه می‌سپرد و لقمه از پس لقمه می‌بلعید هیچ ازوعده‌هایی که اربابش به او داده بود یاد نمی‌کرد و رفتن به دنبال ماجراها را هر قدر هم پرخوف می‌بود حرفه‌ای سخت و خشن نمی‌پنداشت بلکه به آن به چشم یک تفریح واقعی می‌نگریست.
عاقبت، آن شب را در زیر درختان انبوهی گذراندند و دن کیشوت ازیکی از آن‌ها شاخۀ خشکی برید که به هنگام ضرورت می‌توانست از آن به جای نیزه استفاده کند، و پیکان نیزۀ شکسته را نیز بر آن افزود. دن کیشوت در تمام شب چشم برهم ننهاد و به یاد دلبر جانان خود دولسینه بیدار ماند تا وضع خویش را با آن‌چه در کتاب‌ها خوانده بود ، که پهلوانان سرگردان بسیاری از شب‌ها را در دل جنگل‌ها و بیابان‌ها به بیداری می‌‌گذراندند و با یاد دلبران خویش دل خوش می‌داشتند، تطبیق دهد. سانکو پانزا اصلاَ چنین نکرد چون او شکم خود را نه از آب کاسنی بلکه از طعام انباشته بود و به همین جهت تا صبح یک‌سر خوابید. صبح‌دم تا اربابش او را صدا نزد از خواب بیدار نشد، و این کار نه از اشعۀ آفتاب که قائم بر سروصورتش می‌تابید ساخته بود و نه از نغمۀ هزاران پرندۀ خوش الحان که مقدم روز نو را تهنیت می‌‌گفتند. سانکو همین‌که چشمانش را مالید دست نوازش بر سر مشک شرابش کشید و چون آن‌ را خالی‌تر از شب پیش یافت دلش از اندوه پر شد، چون تصور نمی‌کرد به راهی بروند که به زودی بتوان چاره‌ای برای قحط شراب اندیشید. دن کیشوت پروای ناشتایی صبح نیز نکرد زیرا چنان‌که گفته‌اند ، او نشخوار خاطرات لذت‌بخش را بر طعام ترجیح می‌داد.
باز راه «پورلاپیس » را در پیش گرفتند و درحدود ساعت سه بعدازظهر، مدخل آن را یافتند. دن کیشوت به محض دیدن آن‌جا گفت:«رفیق سانکو، همین جا است که ما می‌توانیم دست‌های خود را تا آرنج در آن‌چه به ماجراهای پهلوانی موسوم است فرو کنیم. ولی زنهار که تو اگر مرا در معرض عظیم‌ترین مخاطرات عالم نیز مشاهده کنی نباید دست به شمشیر ببری و به دفاع از من برخیزی مگر آن‌که به رأی‌العین ببینی که که مهاجمین دزدانی فرومایه و بی‌سروپایند که در آن صورت تو می‌توانی به کمک من بشتابی، لیکن اگر پهلوان باشند مادام که تو خود فرمان پهلوانی نیافته‌ای بنا به قوانین پهلوانی، به هیچ وجه مجاز و مأذون به کمک کردن به من نیستی .- سانکو گفت: ارباب، به راستی که من در این مورد امر حضرتت را به خوبی اطاعت می‌کنم مضافاَ بر این‌که خود نیز ذاتاَ مردی سلیم‌النفسم و از دخالت در کتک‌کاری و نزاع سخت بیزار. لیکن در حقیقت اگر پای دفاع از خود من به میان آید من چندان اهمیتی به این قوانین نخواهم داد، زیرا قوانین شرع و عرف هر دو اجازۀ دفاع در قبال تجاوز را به هر کسی می‌دهند.- دن کیشوت گفت: من نیز جز این چیزی نمی‌‌گویم، منتهی در مورد دفاع از من در برابر پهلوانان، تو باید به غرایز طبیعی خود دهنه بزنی. – سانکو گفت: باز تکرار می‌کنم که سمعاَ و طاعتاَ، و این فرمان را نیز مانند دستور تعطیل کردن روز یک‌شنبه رعایت خواهم نمود.»
چشم هر دو، ضمن این گفتگوی صمیمانه، به دو تن از کشیشان سلسلۀ سن بنوا افتاد که بر شتران یک‌کوهانه و یه به عبارت بهتر بر استرانی به بزرگی شتر یک‌کوهانه سوار بودند، و هر دو عینک سفر2 به چشم زده و چتر آفتابی بر سر گرفته بودند. پشت سر ایشان کالسکه‌ای می‌آمد که چهار پنج سوار اطراف آن را گرفته بودند و دو تن جوان قاطرچی پیاده به دنبال آن می‌آمدند. در آن کالسکه چنان‌که بعداَ معلوم شد بانوی محتشمی از اهالی بیسکه سوار بود که به «اشبیلیه» می‌رفت تا به شوهرش، که با شغل مهمی عازم هندوستان بود، ملحق شود .  کشیشان همراه آن بانو نبودند ولی به همان راه می‌رفتند. دن کیشوت تا چشمش به ایشان افتاد به مهتر خود گفت: «یا من در اشتباهم ویا با ماجرای نام‌آوری مواجهیم که نظیر آن هرگز دیده نشده است، چون آن سیاهی‌ها که از دور پیدا است باید جادوگرانی باشند که شهبانویی را به عنف در کالسکه ربوده‌اند و بی شک نیز چنین است. من باید با تمام قوا و به رغم هر خطری، در رفع این تعدی بکوشم .- سانکو جواب داد: به نظر من این امر از واقعۀ آسیاهای بادی نیز بدتر است. زینهار ارباب حذر کنید! اینان کشیشان سلسلۀ سن بنوا هستند و کالسکه نیز باید از آن کسانی باشد که به سفر می‌روند.  باز تکرار می‌کنم که بهتر است مراقب رفتار خود باشید و فریب وسوسۀ شیطان را نخورید .- دن کیشوت گفت: سانکو، من قبلاَ به تو گفتم که تو چندان سررشته‌ای از ماجراهای پهلوانی نداری. آن‌چه من به تو می‌گویم عین واقع است، چنان‌که تا لحظه‌ای دیگر خواهی دید.»
دن کیشوت ضمن ادای این سخنان پیش راند و وسط جاده را که کشیشان گذارشان از آن‌جا بود سد کرد. همین‌که کشیشان چندان نزدیک شدند که دن کیشوت حس کرد صدایش به گوش ایشان می‌رسد به بانگ بلند بر ایشان نهیب زد و گفت: «ای مردم سرای جاودانی و ای نفوس شیطانی، فوراَ این شهبانوان محتشم را که ربوده‌اید و به عنف با خود در این کالسکه می‌برید آزاد کنید وگرنه به کیفر اعمال سیاه خود آماده مرگی آنی باشید.» کشیشان عنان کشیدند و در حالی‌که هم از قیافۀ دن کیشوت و هم از سخنان او در شگفت مانده بودند توقف کردند و به او چنین جواب دادند: «جناب پهلوان، ما نه نفوس شیطانی هستیم و نه مردم سرای جاودانی، بلکه دو تن کشیشیم از حلقۀ سن بنوا که به راه خود می‌رویم و بی‌خبریم از این‌که در این کالسکه شهبانوانی ربوده شده‌اند یا نه.- دن کیشوت گفت: من به سخنان ظاهر فریب اکتفا نمی‌کنم و شما دزدان ناپاک را می‌شناسم.» سپس، بی‌آن‌که  منتظر جواب دیگری بماند هی بر روسی‌نانت می‌زند و با نیزۀ آماده به حمله با چنان خشم و حدتی بر کشیش اول می‌تازد که اگر پدر روحانی خود را از استر به زیر نینداخته بود خواه ناخواه بر خاک پرتاب می‌شد و سخت مجروح می‌گردید و یا شاید می‌مرد. کشیش دوم وقتی دید که با رفیقش چنین رفتاری شد دو پای دیگر برای قاطرش قرض کرد و به سرعت باد از معرکه گریخت. سانکو پانزا چون کشیش دیگر را بر زمین افتاده دید آهسته از مرکب خود به زیر آمد و خود را به روی کشیش انداخت و به کندن ردا و باشلق او پرداخت. آن‌گاه دو نوکری که کشیشان همراه خود داشتند پیش دویدند و از سانکو پرسیدند که چرا اربابشان را لخت می‌کند. سانکو به ایشان جواب داد که لباس اربابشان به عنوان غنیمت جنگی که فاتح آن ارباب او دن کیشوت است قانوناَ به وی تعلق دارد. نوکران که شوخی سرشان نمی‌شد و چیزی از این داستان جنگ و غنیمت نمی‌فهمیدند چون دیدند که دن کیشوت دور شده است تا با سواران همراه کالسکه صحبت کند بر سر سانکو ریختند و او را به پشت در انداختند و بی‌آن‌که ریش و پشمی به چانه‌اش بگذارند چندان کتکش زدند تا بی‌نفس و بی‌هوش نقش زمین شد. مرد روحانی برای سوار شدن به قاطر خود لحظه‌ای فرصت از دست نداد ولی از وحشت بر خود می‌لرزید و از غایت ترس رنگ از رخش پریده بود . وی همین‌که خویشتن را سوار بر مرکب خویش دید به سویی که هم‌سفرش به انتظار او ایستاده و از دور مترصد بود که ببیند پایان این معرکه چه خواهد بود تاختن گرفت، و هر دو، بی‌آن‌که منتظر پایان این ماجرا شوند به شتاب به راه خود ادامه دادند و چندان علامت صلیب کشیدند که گفتی خود شیطان سر در عقب‌شان نهاده است.
از آن سو دن کیشوت چنان‌که دیدیم، سرصحبت با بانوی کالسکه‌نشین باز کرده بود و می‌گفت: «حضرت علیه از این پس آزادید که با وجود نازنین خویش هرچه می‌خواهید بکنید ، زیرا سردار آن گروهی که شما را ربوده‌اند اکنون به ضرب بازوی مخوف من به خاک افتاده‌اند. ضمناَ برای آن‌که درپی یافتن نام ناجی خویش رنج نبرید بدانید که نام من دن کیشوت مانش، پهلوان سرگردان و اسیر کمند دلبر بی‌همتا «دونا دولسینه دو توبوزو» است؛ و به ازای این نیکی که در حق حضرت علیه کرده‌ام تقاضایی بیش ندارم و آن این‌که به شهر «توبوزو» باز گردید و از جانب من به حضور دلبر جانان من بروید و آن‌چه من برای آزادی شما کرده‌ام برای او حکایت کنید.» یکی از مهتران بیسکایی 3 که همراه کالسکه بود تمام آن‌چه را که دن کیشوت می‌گفت می‌شنید، و چون دریافت که دن کیشوت نمی‌خواهد بگذارد کالسکه به راه خود برود و برعکس مدعی است که آن را به «توبوزو» بازگرداند به وی نزدیک شد و نیزه‌اش را قاپ زد و به لهجه‌ای که نه کاستیلی بود و نه بیسکایی خطاب به او چنین گفت:«برو ای پهلوان، تو چه بدرفتاری! قسم به خدایی که مرا آفرید، اگر کالسکه را نگذاری برود همان‌طور که من  بیسکایی هستم نعش تو هم این‌جا خواهد افتاد.» دن کیشوت سخنان او را به خوبی فهمید و با خونسردی عجیبی جواب داد:«ای مخلوق بی‌مقدار، من می‌دانم که تو پهلوان نیستی ولی اگر بودی سزای این جسارت و وقاحتت را کف دستت می‌گذاشتم.»
بیسکایی جواب داد: «من نه پهلوانم ! قسم به خدا که تو به قدر یک مسیحی دروغ گفتی. اگر نیزه‌ات را بیندازی و شمشیرت را بکشی خواهی دید چگونه مثل گربه در آب خواهی بود. بیسکایی بر زمین و نجیب‌زاده بر دریا، نجیب‌زاده با شیطان و اگر چیز دیگری بگویی دروغ گفته‌ای. 4»  دن کیشوت جواب داد: بسیار خوب، هم اکنون خواهیم دید.»
و آن‌گاه نیزه‌اش را بر زمین می‌اندازد و شمشیر می‌کشد و سپر می‌گیرد و با خشم تمام به قصد کشتن مرد بیسکایی بر سر او می‌تازد. بیسکایی چون آمدن او را با آن حال دید خواست خود را از قاطر خویش که مال کرایه‌ای بی‌ارزشی بود و نمی‌شد به آن اطمینان کرد به زیر اندازد، لیکن فقط مجال یافت که شمشیرش را از نیام بکشد و خوشبختانه چون نزدیک به کالسکه ایستاده بود توانست بالشی از آن بیرون بکشد و از آن سپری برای خود بسازد. آن دو که گویی خصم جانی هم بودند بی‌درنگ به جان هم افتادند. حاضران می‌خواستند میانه را بگیرند لیکن موفق نشدند زیرا مرد بیسکایی به لهجۀ زشت خود دشنام می‌داد و تهدید می‌کرد که اگر نگذارند نبرد را به پایان برساند به دست خود بانوی خویش و همۀ کسانی را که جلو او را بگیرند خواهد کشت. بانوی کالسکه‌نشین که از آن‌چه می‌دید حیران و هراسان بود به سورچی اشاره کرد که قدری کالسکه را برگرداند و خود از فاصلۀ نسبتاَ کمی به تماشای آن برخورد هراس‌انگیز پرداخت.
بیسکایی وقتی نزدیک شد با دُم شمشیر خود چنان ضربتی گران بر شانۀ دن کیشوت نواخت که اگر به سپر نخورده بود پهلوان ما را تا کمر به دو نیم می‌کرد. دن کیشوت که سنگینی آن ضربت گران را احساس کرد فریادی بلند کشید و گفت:«ای دلبر جانان من دولسینه ، ای گل گلزار حسن و وجاهت، پهلوان خود را که برای خرسندی دل نیکوکار تو به چنین مصیبتی گرفتار آمده است مدد کن!» گفتن این کلمات همان و شمشیر در دست فشردن و سپر پیش رو گرفتن و به مرد بیسکایی حمله بردن همان! پهلوان با این تصمیم پیش تاخت که جان خود را به بهای زدن یک  ضربت کاری  به حریف به خطر اندازد. مرد بیسکایی وقتی تاختن دن کیشوت را بدین‌سان دید از ظاهر او پی به شدت خشمش برد و تصمیم گرفت که خود نیز همان نقش دن کیشوت را بازی کند.  لذا محکم و استوار انتظار او را کشید و بالش را سپر کرد لیکن نتوانست قاطرش را برگرداند یا حرکت دهد چون حیوان خسته و وامانده بود و چندان استعداد تحمل این بازی‌های کودکانه را نداشت و حاضر نبود نه به جلو برود و نه یک قدم به عقب بردارد. باری چنان‌که گفتیم دن کیشوت با شمشیر آخته به قصد دونیم کردن بیسکایی محتاط به او حمله برد و مرد بیسکایی نیز به همان قصد شمشیر کشیده و سپر بر سر گرفته منتظر مانده بود. تمام حاضران وحشت‌زده و مضطرب انتظار نتیجۀ ضربات هراس‌انگیزی را می‌کشیدند که آن دو یک‌دیگر را بدان تهدید می‌کردند . بانوی کالسکه‌نشین با زنان خدمتکارش هزاران نذر و نیاز به درگاه قدیسین جنت‌مکان و هزاران شمع به تمام نماز‌خانه‌های اسپانیا تقدیم می‌کردند تا مگر خداوند مهترشان را و خودشان را از خطر عظیمی که با  آن مواجه بودند رهایی بخشد. اما بتر از همه آن‌که مؤلف این داستان 5 نبرد را در همین جا ابتر و معلق می‌گذارد به عذر آن‌که نوشته‌ای راجع به دلاوری‌های دن کیشوت علاوه بر آن‌چه تاکنون نقل کرد به دست نیاورده است. بیان واقع آن‌که مؤلف دوم  این اثر نخواست باور کند که چنین داستان شگرفی در مغاک فراموشی مدفون شده باشد و صاحب‌دلان ایالت مانش چندان به افتخارات موطن خود بی‌اعتنایی نشان داده باشند که در بایگانی‌ها یا کتاب‌خانه‌های خود نسخه‌های خطی چندی از شرح ماجراهای این پهلوان نامدار نگاه نداشته باشند. این بود که بر مبنای همین گمان مأیوس نشد از این‌که روزی به پایان این داستان جالب بربخورد؛ و درواقع به لطف خداوند، سرانجام به شرحی که در بخش دوم  این کتاب ذکر خواهد شد بر آن نوشته‌ها  دست یافت.
نویسنده: سروانتس
مترجم: محمد قاضی

فصل هشتم از کتاب «دن کیشوت»
چاپ چهارم، 1361 – نشرنو با همکاری انتشارات نیل – تهران، 1361
حروف‌چین: ش. گرمارودی

شب شکسته و سپیده بر دمیدن بود. نسیم پاک صبح و سبک‌پای صبح به تاو برخاسته و بوی خاک و کاه و پهن را برمی‌آشوبید. مارال کنار یال قره ایستاده بود و روی به پیرخالو داشت. پیرخالو کنار لنگۀ در کاروانسرا ایستاده بود و کلاهش را برای مارال باد می‌داد. مارال پای در رکاب کرد و برای میهمان‌دار خود دستی برافراشت. قره به بی‌تابی بر سنگ‌فرش خیابان بیهق سُم می‌کوبید. مارال لگام کشید و اسب را به آرامش واداشت. آرام. آرام.
خیابان خالی بیهق، این شاخیابان سبزوار، در گرگ‌ومیش پگاهی به رخوت، تن یله داده بود. به یک چشم‌گردان از دروازۀ باختر، دروازه عراق، تا دروازۀ خاور، دروازه نیشابورش را می‌شد برانداز کرد، بر گلدستۀ امام‌زاده یحیا، مؤذن بانگ رها کرده بود. بانگی ناخوشاهنگ. با این‌همه در روز می‌گشود. در مسجد جامع چارطاق باز بود و در عبوری گریزان هم می‌شد صحن گسترده‌اش را به یک نظر دید. سایه‌هایی این‌سوی و آن‌سوی پراکنده بودند. در نماز و در وضو. از گلدستۀ مسجد جامع نیز بانگ اذان بلند بود. چپ خیابان ، آن‌سو ترک، نظمیه بود. مارال به درش هم نظر نکرد. حسرت بیهوده! گو گم شود این دریغ. گذشت.
حال در پامنار بود. کنار مسجد پامنار. از منارۀ پامنار هم بانگ اذان بلند بود. بانگ در بانگ. نه همین، که از دورترین جای‌های شهر، از هر کوی و برزن بانگ اذان برمی‌آمد. اذان. اذان. شهر در زیر چتری از ولولۀ اذانیان در خواب بود. کنار در مسجد پامنار، چیزی مانده به کوی نقابشک، سبزی‌فروش، تخته‌های رودری دکان را برمی‌داشت. چسبیده به سبزی‌فروش، تنور دکان نانوایی گدازان بود. مارال اسب به پیاده‌رو راند و کنار دکان ایستاد. سکه‌ای از جیب جلیقه به‌در آورد و نانی ستاند. نان را در خورجین جای داد و به راه خود رفت.
زیر آسمانی که دمادم تهی و تهی‌تر از ستاره می‌شد، مارال استوار بر اسب نشسته و لگام را می‌کشید. صدای سم بر سنگ‌فرش صبح خالی خیابان، بازتابی انگیزاننده داشت. قره‌آت را همین به بی‌تابی می‌کشانید. گردن می‌تاباند، سر بالا می‌انداخت و مست ازجو صبح، سُم‌دست‌ها را فزون از اندازه فراز می‌آورد و بر سنگ‌فرش می‌کوفت. بی‌تاب بود. گردن غُراب نگاه‌داشته  بود و در هر حرکتی یال می‌تکاند ، و با هر گام سینۀ فراخش گشاده و بسته می‌شد. ناآرام تاختن . اما مارال، همسان همۀ ایلیانی که به خرید و فروش، یا به درمان و گشت‌وگذار پای به شهر می‌گذاشتند ملاحظۀ مردم را داشت. این خوی مردم بیابان شده بود. پاس داشتن مردم شهر آرایه‌ای بود بر چهره و رفتار بیابان‌گردهای ما. پدران از تبار خویش آموخته بودند تا به فرزندان خود چنین بگویند:«ما محتاج اهالی هستیم. از آن‌ها برای خودمان دشمن نتراشیم.» این پند آویزۀ گوش هر ایلی بود که شهر را باید از دشت‌های دست گسترده و تا به افق دامن کشیده، تمیز داد. در پس این پند بیمی دیرینه نهفته بود. چرا که شهر همواره در جان ایلیاتی با حاکم و نظمیه و عدلیه و همۀ قدرت معنا می‌شده است. در شهر می‌باید دست به عصا راه رفت. آرام و سر‌براه. شهر، خانۀ تاجر و دوستاق‌بان است. گنجینه‌ای با هزار چشم پنهان. در هر پناه و پسه‌اش چشم و گوشی کمین دارد. در شهر نمی‌باید به کاریت کاری باشد. تو هرچه باشی بیگانه‌ای. از این گذشته؛ جایی، چیزی، وضعی را نمی‌شناسی. نمی‌شناسی. این خود از همه بدتر. کوری و راه به جایی نمی‌بری. بجایش، دیگران همۀ سوراخ سمبه‌هایش را می‌شناسند. سرت را بچرخانی تا زیر گوش‌هایت کلاه گذاشته‌اند. پس آرام به شهر رو، آرام و بی‌های‌وهوی کارت را انجام بده، و به همان‌گونه بازگرد. آرام و خاموش. از دروازه که به در آمدی لگام رها کن، همۀ بیابان و کوه و کویر از آن توست. بتازان.
نوان‌خانه. این آخرین خانۀ شهر بود. جای گدایان و بیکارگان علیل. کوران و کران و درماندگان؛ بدانی ندانی، جذامیان. کنار دروازۀ نیشابور. دروازه‌ای روی در راه نیشابور. دروازه‌ای نیمه ویرانه، با دری به هم درشکسته، نشسته در بارویی پیر. بارویی کهن. یادگار سال‌های دیرین. سال‌های هجوم‌های آشکار. سال‌های پرصدای چکاچاک. روزگاران کمند و نیزه و شمشیر. روزگارفلاخن و خرگاه و شیهۀ اسبان. فصل‌های غریو وحشیانه و هجوم. هجوم چشم دریدگان بی‌پروا. گزند دیدۀ باران و باد و سرناخن مردمان. مردمان را بارو به چه کار؟ باروبانان بی‌گنجینه! در کار فرو ریختن بود . این باروی پیر. شانه‌هایش ساییده شده و سینه‌اش چاک برداشته بود. اسکلتی خشکیده. در پاهایش مردم گربه‌روهایی کُلیده بودند. سوراخ‌هایی به بیرون شهر. روزن‌هایی به آمد و شد آزاد. فرا رفتن از بند خشک دروازه‌های رسمی.
دروازه‌بان پیر، خواب‌آشفته و بیزار، با دشنامی زیر دندان، در بر سوار گشود:
– شما کردها! شما کردها! امان، امان. روز و شب نمی‌شناسید!
مارال ، پشت دروازه بود. کنار مزار پرت‌افتادۀ حاج ملاهادی. پیر خدا. همال باروی ریزان. مارال جوان از گورستان گذشت. کوچ‌باغ. عطر برگ‌های تاک و به. چارواداران از دیه‌های دور و نزدیک رو به شهر می‌آمدند. نیمه شب بار کرده بودند. چی بار کرده بودند؟ بار و سوار و چارپایان در غبار سم‌ها پوشیده بودند. مارال، هم‌چنان لگام قره‌آت نگاه داشته بود. گردن زیبای اسب در مهار لگام کمانه برداشته و دست‌هایش پیشتر از پوزۀ پیش می‌رفت. از میان بیلۀ چارپایان که به دررفت، مارال لگام رها کرد و قاچ زین در چنگ گرفت. رمش نرم تازیانه بر هوای کپل. قره به رقص آمد. پرواز هموار اسب. مارال بر باد نشسته بود. سبک. تهی از وزن. فراتاخت بی‌پروا. این نه از شتاب مارال برای رسیدن، که از گسیختن و رهایی نیروهای مهارشدۀ زیر پوست قره بود. اسب در خود نمی‌گنجید. خوب خورده و خوب خفتیده. خوب غلتیده و خوب لمیده. پس، رفتنش رها شدن تیری است از چلۀ کمان، و شتابش غریوی است که از سینۀ عاشقی به‌در جهیده باشد. اما مارال را دل عاشقانه تاختن نبود. چه اندوه کهنه‌ای دل و جانش را به خمودی می‌خواند. هرچه او گریزان‌تر، اندوه سمج‌تر. دهنه را کشید. قره پای آرام کرد و خط غبار دنبال‌سر آرام‌آرام فرو نشست و تن مارال از تکان و جنبش بازماند. تسمۀ لگام بر قاچ زین پیچاند، بال سربند خود را که در باد کشانده شده بود، از روی پشت به روی سینه کشید و دست به خورجین برد تا لقمه نانی بردارد و در دهان بگیرد.
پیش نگاه مارال سینۀ باز و فراخ‌دست دشت بود و آفتاب پهناور. جا به کجا کف‌دستی سبزه‌زار، و گله به گله سنگ‌اندازی دیم‌کاری. تپه‌ماهور، جابجا با تنگ‌دستی رخ کبود خود را به رویش علف‌های نرم و نازک رنگ زده بودند و عطر خاک بیابان پراکنده بود. مارال قره‌آت را به قبلۀ راه کشاند و برکناره به رفتن ادامه داد. این‌جا آزادتر بود. در دو سوی راه، در میدانه‌های نزدیک و دور، دیه‌هایی، قلعه‌هایی پراکنده بودند، اما هیچ‌کدامشان سوزن‌ده نبودند. تا به سوزن‌ده برسی باید راه کهنه را ببُری، نرسیده به قلعه‌چمن از رباط به سوی سلطاناباد کج کنی و در این میانه کوهپایۀ باغجر را دور بزنی. راه دیگر این‌که از قلعه‌چمن بگذری، به راه شوراب بروی، قلعۀ ترک‌نشین را رد کنی، خود را به راه‌نو، به همت‌آباد برسانی و باز رو به باختر بتازانی. سوزن‌ده، در میانۀ راه همت‌آباد و سلطاناباد بود. مارال بی‌راهه را برگزیده بود. نه بی‌راهه. کوره‌راه میان‌بر را. از رباط گذشت، استخر را دور زد و درازنای نهر را گرفت و پیش راند. آب از دامنۀ کوه‌های پایین‌دست باغجر می‌آمد. کاریز روباز. مارال و اسبش برخلاف آب می‌رفتند. در هر قدم یک جو از روز بریده و به دور افتاده می‌شد. خورشید یک مژه بالاتر می‌خزید و گرما یک پر سنگین‌تر می‌شد.
مارال سر به آسمان برداشت. خورشید تا بر یال آسمان سوار شود، چهار نیزه‌ای باقی بود. به نهر آب نظر کرد. آب زلال در نور آفتاب، زیبا بود. درنگ کرد. میل به نوشیدن جرعه‌ای، اما نه. نماند. رکاب زد. تا ده نفره‌ی کاریز نباید راه چندانی باشد. دامن تپه. فرورفتگی زیر شکم تپۀ کبود. نیستانی کوچک. سبزنایی تیره. مانند به دسته‌‌ای زن، با جامه‌های بلند. نیزار. مارال رسید. دهنۀ کاریز در انبوه نیزار گم بود. فرود آمد. به دور قره گردید. سینه به سینۀ حیوان. عرق از بیخ گوش‌‌های اسب به آستین پاک کرد. پس در کنار نیزار تسمه دهنۀ اسب را زیر سنگی جای داد و خود از باریک‌راهی به درون شاخه‌های نی خزید و در دهنۀ کاریز، بر گلوگاه آب ایستاد. تن تا کرد و انگشت‌هایش را در آب گذاشت. خنکای آب به پوستش مُخید و تازگی‌اش را- انگار- چشید. آرام آرام انگشت‌ها را تا سینۀ دست و بعد تا ساق‌ها در آب فرو برد و به جنبش مواج و سبک دست‌های آفتاب‌خوردۀ خود در آب سفید نگاه کرد. آب که برمی‌قُلید موج کوتاه و ملایمی از آن برمی‌خاست، موج پهلو به دست‌های رهاشده در آب می‌زد، دست‌ها به رقصی ملایم و آرام در می‌آمدند و مارال از یله‌گیشان احساسی رضامندانه داشت.
مارال بر سر سنگی نشست و پاهایش را در آب گذاشت. پاچینش را بالا گرفت و ساق‌هایش، گردۀ ساق‌ها را در آب خواباند. پاچین را بالاتر کشاند، آب تا سپیدی ران‌ها بالا خزید. زن به پاهای خود نگاه کرد، به آیینۀ زانوهایش. دو ماهی سپید. دمی به خود باور کرد که قشنگ هستند. موج آرام آب بر رهایی پاهای مست. پاها را در آب به هم مالید و از حس و حالی که در خود بیدار یافت به وجد آمد. باز کف پای راست بر گرده‌گاه پای چپ مالید و پای چپ بر گردۀ پای راست. حظ از آب او را با خود می‌برد. پنداری با زلالی و پاکی‌اش در معاشقه بود. دلش خواست همۀ تن خود را به آب بدهد.
خورشید اگر کمی به پهلو می‌غلتید، آفتاب از برکه روی می‌گرداند، سایه‌های انبوه و تیز‌تیز نی بر رویۀ روشن آب گسترده می‌شدند و دیگر آن حال مطبوعی که آدم، از حس آمیزش آب و آفتاب بر پوست تن خود، بدان دست می‌یافت از میان می‌رفت و جایش را به خنکایی آمیخته به سایه می‌گرفت؛ و در آن آب اگر تو غوطه می‌زدی سرمای ناگواری  بر پوستت می نشست که نیاز آفتاب می‌داشتی و برای این‌که تن خود به آفتاب بسپری می‌باید از آن به‌در شوی و تن از درون نیزار بیرون بکشانی و روی ریگ‌های داغ لم بدهی تا از دو سوی- کپل‌‌هایت از خاک داغ بسوزد و پستان‌ها و شانه‌‌ات از آفتاب- و خاک نرم بر تن تو بچسبد و باز، ناگزیر از خورشید و خاک بگریزی و پای بر خاروخس، از لابلای انبوه نیزار خود را در آب بغلتانی.
اما هنوز که خورشید با تو است، هنوز که پاچین خود بر برکه چتر کرده است و نرمه‌هایش با گشاده‌دستی بر آب پاش خورده و عاشقانه در آن آویخته‌اند، و هنوز که موج ملایم آب نور بکر و پاک را بر پشت خود می‌لرزاند و می‌رقصاند و پوست تنت می‌تواند طعم گوارای آب را مزمزه کند، و تو آزادی تا همۀ تن خود را در آغوش آب یله بدهی، چطور می‌توانی در تأمل غوطه‌زدن یا نزدن سرگردان بمانی؟ طبع آدمی‌زاده مگر با تو نیست؟ آغوش آب و آفتاب تو را می‌طلبد. هماغوشی. نگاه زلال آب همانا در چشمان تو روان است. انگشتان تویند این‌ها که دکمه‌های تن‌پوشت را می‌گشایند. تن برهنه و بکر تو است این‌که خود را از جامه‌ات برون می‌کشد. به‌درشدن ماهتاب از رخت ابرهای  بهاره.
مارال سر به هر سوی گرداند. گوش‌ها و پارۀ مهتاب‌رنگ پیشانی قره از پناه تیزی شاخه‌های نی نمودار بود، و این‌سوی و آن‌سوی جز آبی پهناور آسمان، رنگی نبود. جز نوای گذرا و گه‌گاهی پرنده‌های خاک‌رنگ، صدایی نبود. جز نفس ملایم قره، دم جان‌داری احساس نمی‌شد. آب کاریز از شیب بستر خود فرو می‌خزید و آن سوی دشت، بر کشتزار فرو می‌نشست. پس، دهقانان را هم این‌جا کاری نبود. با این تهی‌وار دشت از نرینه، مارال از نگاه‌های قره شرم می‌داشت. سینه‌ها را زیر بازوهایش قایم کرد و خود را در آب فرو لغزاند. آب، تن مارال را تا بالای سُرین، تا کنر در کام گرفت و فرومکید، و روح آب تا مغز استخوا‌ها چشیده شد. برکه چندان عمیق نبود و مارال بر کف نشست. نوک پستان‌هایش بر رویۀ خوش خنکای آب، نرم‌نرم فرو شدند و آب خود را بالا کشاند و سینه‌ها را به خود برد. موج آرام و ملایم دو پستان سپید، در آب. ستایش. مارال طعم آب را زیر بغل‌های خود که از عرق داغ  خیس شده بودند، احساس کرد. و احساس کرد صافی گردنش گلوبند آب را می‌چشد. آرامش دل‌انگیز نیم‌روزی آب و آفتاب. مارال تن غلتاند و به شانه در آب پیچید. خوشایش هماغوشی. دست بر گردن. درون آب چمبر زد. بازو درهم شد، سینه‌های پر از تمنا را در بازوها فشرد، سر در آب فرو برد و به‌درآورد، موها به دور گوش و گردنش چسبید و زن هوس کرد سر خود را به کنار دهنۀ کاریز بر سنگی بگذارد و بر آب رها شود، سپارش تن به نوازش آفتاب. چنین کرد و پلک‌ها را از سر کیف برهم گذاشت.
مرد هم چشم‌های سیاه خود فروبست. دیگر توان نگریستن نداشت. رعشه سرتا پایش را گرفته بود و قلبش می‌شورید. پنداری پنجه‌های ملایمی آن را می‌مالاندند. زانوهایش سست شده و نم دهانش خشکیده بود. تشنه‌لب بر لب آب. لحظه‌هایی طولانی بود که مارال را می‌پایید. لحظه‌هایی که انگار ایستاده و مرد را در بستر خود نگاه‌داشته بودند. خود نمی‌دانست چند گاه است که قامت در پناه پشتۀ نی قایم کرده و چشمانش- چشمان سیاه و عطش‌ناکش- لهیب برمی‌کشیدند و می‌رفتند تا خود را وارهانند، و زن را، زنی که انگار در خواب رخ نموده بود، به تمام جذب خود کنند. نگاه‌ها، نگاه‌های تشنه. چشم‌ها، این چشم‌های تب‌گرفته، پنداری از کاسۀ سر مرد گسسته‌اند ، جدا شده‌اند و چون اندامی مستقل، چون تصویری زنده از شاخه‌های بلند نی آویخته بودند و می‌کوشیدند تا همۀ اندام برهنۀ زن را؛ نه، همۀ ذرات پیوستۀ تن او، و همۀ شیب و شیارها، همۀ موج‌ها و تنش‌های ملایم و لغزان پیکر در آب آغشتۀ زن را دریابند. قلب مرد، شاید چون قلب شاهین از پرواز مانده‌ای می‌تپید، شاید نفس‌هایش تندتر و داغ‌تر شده بودند. شاید بناگوشش الو گرفته بود و شاید خون در شقیقه‌هایش می‌تپید و زیر پوست ابروهایش ذرات ناشناخته‌ای به لرزه درآمده بودند و چیزی در ریشه‌های مویرگ‌های چشم‌هایش می‌جنبید و گلویش از نفس‌های تفته مثل خشت شده بود. شاید دست‌هایش بر دو سوی تنش خشک مانده بودند و خط پشتش منجمد شده بود، اما او را هیچ از خود خبر نبود. پنداری از خود به در شده و با تپش نگاهش در منفذهای پوست تن زن جذب می‌شد. آه… این چشم‌های سیاه هرگز خبریشان نبوده بود که – نه امروز و نه هیچ روزی- چنین وجودی را نظاره خواهند کرد! این چشم‌ها، زن‌های بی‌شماری را دیده بودند. زن‌هایی که خیابان‌های شهرهای بزرگ را با پیچ‌وتاب تن خود، با چرخاندن پیراهن‌های رنگین و موج شانه‌ها و پستان‌ها و کپل‌های خود؛ با خم کمر و عطر زلف و شهوت چشم‌هایشان رونق می‌بخشیدند. زن‌هایی که نیمی از هم‌وغم دیگران را به خود جذب می‌کردند، که بر سر لبخند خود مردانی را به جان هم می‌انداختند. دیده و بسیار هم دیده بود. ایام خدمت اجباری. در پایتخت و هم در میان عشایر غرب کشور. جنگ‌های داخلی. حمله به آذربایجان. اما چنین زنی را هرگز ندیده بود. نه زن بود این، که افسانه بود. و این‌که بر آب بود، نه جسم، که پندار بود. خواب بود. گل‌اندام داستان‌های قدیمی بود. ماه‌منیر  بود. فرخ‌لقا بود. و… آیا بود؟ می‌شد دستش زد؟ یا ساختۀ پندار بود؟ در خواب دیده می‌شد یا در بیداری؟ می‌توان آیا دل انگشت خود را بر برهنگی پوستش کشید؟ می‌توان آیا تب تن او را حس کرد؟ نه، نباید؟ حتی نباید در جایی بازش گفت. اگر بر زبان بیاوریش دیگر هرگز به خواب یا به خیالت نخواهد آمد. باید این سرّ در صندوقۀ سینه‌ات حبس بماند. باید لب خود به مُهر ببندی و آن‌چه را که تنها تو دیده‌ای بر کس باز مگویی تا دچار قهرش نشوی… اما ای مرد، آخر چه می‌کنی؟ در پندار خود غرق شده‌ای! برای پندار همیشه فرصت هست؛ اما برای ربودن، شبیخون زدن، فقط گاهی. گاهی. تکانی بخور! حرکتی! خوابت را بشکن. خودت را به رویش بینداز و در بستر آب غافلگیرش کن. هر که هست، گو باشد. در این برهوت چه کسی یافت می‌شود؟ تا قلعۀ تو هنوز بیش ازچند فرسنگ راه هست. شترت را از بیراهه هی می‌کنی و از پس پشته‌های شور خپنه می‌روی. تو به طمع اسب آمدی. اینت سوار و اسب. دختر امیری هم اگر باشد تو چشیده‌ایش و گذشته‌ای. آخر تا کی می‌خواهی بغل زنی بخوابی که در عمر جای عمّۀ تو است؟ آه… تکانی بخور… اول شلیته‌اش را بردار، بعد دهنۀ اسبش را بکش و پس بندت را بگشای؛ گرچه ای مرد بند تو هنوز به حرام باز نشده است. اما این زن که به آدم حرام نیست. از شیر مادر هم گواراتر. دل خود دریا کن، نهیبی به خود، تکانی به تن. تکانی!
اما مرد را گویی در بند کرده بودند. خشکنایی در شانه‌هایش احساس می‌کرد. گویی خون در رگ‌هایش یخ بسته بود. سنگ شده بود. از خود وامانده. گوشت و پوست و استخوان. فقط ! نه می‌توانست بجنبد و نه قادر که کلامی بر زبان بیاورد. اما نمرده بود که! لرزه‌ای. خش‌خشایی در نیزار شاخه‌ها سر در گوش هم گذاشتند. به هم ساییده شدند، موج برداشتند و از هم واگسیختند و چشمان سیاه، در مالامال نی گم شدند. قره‌آت شیهه‌ای بریده بریده از کام سر داد، مارال پلک از پلک گشود، در آب فرو شد، به‌در آمد، بالاتنه را هم آورد و پشت را چون موجی  از رمل خماند و سر به سوی قره گرداند. نگاه نگران قره به نیزار بود، مارال به رد نگاه قره چشم دواند، در شاخه‌های لرزان نی، چشمان مرد، دو لکۀ سیاه و گدازان، گیر کرده بود. موی بر تن مارال سیخ ایستاد. غریوی از قلبش کنده شد و – نخستین کار- پنجه در رخت‌های خود افکند. بار دیگر، نی‌ها به صدایی خشک برهم بسودند، برآشفتند و چشم‌ها در آن گم  شدند. مارال از برکه به‌در جست، خود را در رخت‌هایش  پوشاند و هراسان نظر به هر سو پراکند: در پناه حلقۀ چاه، شتری زیر باری سبک ایستاده بود. مرد  از نیزار دور می‌شد و روی به  شتر می‌رفت. مارال  توانست شانه‌ها  و شیار عرق نشستۀ  پشت و خط موهای سیاه پس‌ گردنش را ببیند. قامتش چندان بلند نبود ، تنبان سیاهی به پا داشت و جلیقه‌ای به همان رنگ روی پیراهن سفید و بلندش به تن؛ و مثل بیشتر مردان بیابانی خراسان، تسمه‌ای به کمر و زنجیری حمایل شانه داشت و پاشنه‌های سلمکی شدۀ گیوه‌هایش ورکشیده بود. مرد، با قدم‌های کشیده از سینۀ حلقۀ چاه بالا رفت، روی گردن شترش جست زد و هم‌چنان‌که قلاب پنجه‌هایش را به کلگی جهاز گیر می‌داد، رخ به سوی دهنۀ کاریز گرداند، نگاه شرم‌زده و مشتاقش روی چهرۀ مارال تأمل کرد و پس بی‌درنگ تن تسمه‌اش را همچو مار از خطب جهار بالا کشاند و بر شتر سوار شد. در این هنگام شتر عُر کشیده و به راه افتاده بود. لُکّه می‌رفت و جوال‌های خردینی که بر گرده‌هایش بار شده بودند، لم‌لم می‌خوردند.
مرد، چوب‌دستش را از شانۀ جهاز بیرون کشید و با گردن و شانۀ حیوان آشنایش کرد. شتر، قدم‌ها را تند کرد و دست‌ها و پاهایش یکی پس از دیگری، هماهنگ به رقص درآمدند و در پی خود غباری سبک برآوردند.
مارال محو دورشدن مرد و شتر، دمی، بی‌اراده از خود واپرسید:«پس چرا رفت؟» این را از سر  شعور خود بر زبان نیاورد، فطرت و غریزه‌اش چنین می‌گفت. هم بدین خاطر، به خود که آمد از بروز خواهش باطن، احساس شرم کرد. سر فرو افکند و دمی نشست و آرنج‌ها بر  آیینه‌های برهنۀ زانوها تکیه داد، پنجه‌ها درهم افکند، سر فرو انداخت، شانه‌ها را خماند و به تردیدی جان‌کُش در اندوه و در اندیشه شد. تردید و اندوه. اندوه و اندیشه. از نگاه نابگاه مرد هراسیده بود. مرد اگر بر او می‌تاخت شاید رگ و پوستش را با ناخن‌ها می‌درید. بر خاک و خاشاک می‌مالاندش. او را در اختیار می‌گرفت. کبوتری در منقار شاهینی. غنچۀ گل می‌شد و گل لهیده می‌شد. بستر خاک خونین می‌بود و باروی غرور زن در حظّی دردناک ویران شده بود. ویرانی. بار به منزل نارسیده. با سر فروافتاده روی بر کجا می‌توان داشت؟ حال، چنین نشده بود. مرد گذر کرده و رفته بود و این بیم‌پنداری به تندی آذرخش از خیال مارال برگذشته  و به جایش میلی غریزی از ژرفاها رُسته بود. خواهشی خودسر. خواهشی که مارال از بیدارشدنش در خود به تردید مانده بود: چرا باید این میل، این مار خفته، سر از چمبر خود برداشته باشد؟ نه مگر این‌که دلاور را با او یادی عاشقانه بود؟ نه مگر این‌که او- مارال- پنداری خطا را هم تاکنون به خود راه نداده بود؟ از چه روی پس ته قلبش می‌خواست که مرد نگریخته باشد؟ اوهام. اوهام. پندار عبث. قلب خاک می‌تپید.
مارال سر از زانو برگرفت و گیس‌های به آب آغشته‌اش را که به دور گردن و صورتش چسبیده بودند؛ پس زد ، تن راست کرد، جامه به خود پوشاند و چارقد را به سر بست. پاشنه‌های گیوه‌هایش را ورکشید و رو به قره‌آت رفت. دهنه‌اش را به دست گرفت، پا در رکاب کرد، بر زین نشست و بی‌نیت تاختن دهنه را به قرپوز زین بند کرد و قره را در همان کوره‌راهی که مرد شتر خود را دوانده بود، به حال خود رها کرد. چاره چیست؟ راه یکی بود. تن کرخت‌شده را به خود واگذاشت. بگذار خورشید بر پشت و شانه‌ها بتابد و خنکایی را که آب برکه بر تن نشانده، ورچیند، بمکد. خستگی، کرختی، تنبلی، یلگی.
بازوها و شانه‌ها و ران‌ها به سستی رها شده بودند. آب، کوفتگی تن را زدوده بود. مرد او را برآشفته بود و اکنون رد خالی غریبه و آفتاب، زن را سست می‌کرد. خوشا خواب. خوابی خوش در سایۀ یک لاخ، بیخ آب‌رُفت یک رودخانه. یا در ترنم حرکت ایل. روی رخت‌خوابی که بر گردۀ شتر آرامی بسته شده باشد.
پلک‌هایش سنگین شدند، سنگین‌تر. شانه‌هایش شل شدند، خم شدند؛ بالاتنه‌اش تا خورد و قاچ زین را در دست‌ها گرفت و سر بر شانۀ قره گذاشت. تکان‌های کند و آهنگین اسب. همواره آهنگین. چرت. خواب. آفتاب. خاموشی. فراموشی. جهان را گو که بچرخد!
نویسنده: محمود دولت‌آبادی
برگرفته از: بند دوم بخش یکم کتاب  کلیدر جلد اول و دوم
نشر پارسی، تهران-  چاپ پنجم ، بهار 1368
حروف‌چین: ش. گرمارودی

تولد

وقتی سر بچه پیدا شد، مقداری خون ریخت توی لگن. مادر بزرگم پنجه‌های زائو را گرفت و با زور فشار داد و گفت: "فشار بده. بگو یا علی. یا فاطمه زهرا." زن هنوز با جیغ و هیاهو گریه می‌کرد. هیچ کس متوجه من نبود. من از زیر باران آمده بودم و توی اتاقک و در را بسته بودم. از دور، موهای چسبناک سر نوزاد را می‌دیدم، و یعد گردن و بدنش پیدا شد، و باز خون آمد، و من دیدم که کم کم بچه به این دنیا می‌آید.
"یا علی ی ی ی ی." بعد- همه چیز تمام شد.
بیرون رگبار شدید می‌زد و شب طوفانی بود. رفتم برای مادر بزرگم از جوی کوچه یک آفتابه آب آوردم و مادر بزرگم دست‌هایش را لب درگاهی که هم سطح کف حیاط بود آب کشید. همه جا تاریک بود. گاهی هوا برقی می‌زد و صدای رعد می‌پیچید. حیاط، خرابه مفلوکی پشت دیوار دباغ خانه بود. این گوشه حیاط دو تا اتاقک بود. زنی در یکی از اتاقک‌ها بچه زاییده بود. نصف شب خانم جون مرا با خودش آورده بود. خانم جون آن سال شصت ساله بود. من شش ساله بودم.
خانم جون دست‌هایش را آب کشید وخشک کرد و آمد لحاف پاره را روی زائو کشید. زن چشم‌هایش را باز کرد. خانم جون گفت: "خدا یه پسر کاکل زری بت داده."
زن گفت: " چی؟" ضعف داشت. "چی گفتی؟"
خانم جون گفت: " گفتم یه پسر کاکل زری زاییدی. شب جمعه م هست که به دنیا آمده، باید هم وزنش خرما خیرات کنی."
زن پرسید: " زنده اس؟"
خانم جون گفت: " وا؟ پس چی که زنده اس. مگه صدای گریه اش رو نشنفتی؟"
زن همسایه از گوشه اتاق آهی کشید و گفت: " به حق پنج تن." مشغول قنداق کردن بچه بود.
خانم جون گفت: "زنده اس، خوب و خوشگل."
زائو گفت: " بگو به قمر بنی هاشم …"
خانم جون گفت: " خاک عالم، این چه جور حرف زدنه. حالش خوبه. گفتم خانم آقا یک  تیکه چلواراز یه جا ببره و چاک بزنه پیرهن قیامت بچه بکنه."
"زنده می‌مونه؟"
"اوا آره. این حرفا چیه؟"
زن گفت: " بچه های من هیچکدوم زنده نمی‌مونند … همه مردند."
صدای زوزه باد پشت در بود. باران تند شده بود. من به گوشه سقف نگاه می‌کردم که چکه می‌کرد.
خانم جون اخم هایش را تو هم کشید و به زن همسایه نگاه کرد. زن همسایه گفت: " چه می‌دونم، خانم. راست می‌گه."
خانم جون به زائو گفت: " این یکی زنده است. ام البنین مراد همه رو بده."
زائو گفت: " بچه‌ام کو؟"
خانم جون گفت: " خانم آقا داره قنداقش می‌کنه. فردا یه مشت برنج بریز گوشه قنداقش دو سه روز باشه، بعد بده دم در به گدا."
زائو چشم هایش را بست و مدت زیادی خواب یا بی هوش ماند. صدای شرشر باران توی اتاقک را پر کرده بود.
زن همسایه، خانم آقا، که زن آشیخ حسن قلیونی بود، گفت که اسم زائو موچول است. شوهرموچول، روح الله خان، توی کشتارگاه کار می‌کرد. مرد خوبی بود.  تازه اسباب کشی کرده بودند اینجا. پیش از این، بازارچه قوام الدوله می‌نشستند. موچول دختر یک کلفت بروجردی توی خانه حاج آقا جواد واعظ بود. امشب روح الله خان هنوز به خانه نیامده بود. زن همسایه گفت که روح الله خان کمی‌عرق خورده است. اما ماشاء الله به چشم  برادری، خوب و خوشگل و هیکل دار بود و چشم و ابروی مردانه ای داشت. زن اولش، سال اول عروسی سر زا رفته بود. موچول زن دومش بود.
خانم جون به زائو گفت: " دل ناگرون نباش دختر جون. این بچه ت زنده اس. حالشم خوبه."
زائو گریه کرد. بعد دست هایش را آورد بالا و گفت: " ابوالفضل! به تو می‌سپارمش."
خانم جون گفت: ": بخواب ننه. استراحت کن."
زن گفت: " شما نمی‌دونین چه درد و بدبختی یه که آدم شیش تا بچه ش نمونن."
"شیش تا؟"
شیش تا در عرض شیش سال- همه شون مردن."
خانم جون گفت: " پناه بر خدا."
آشیخ حسن قلیونی از پنجره اتاقش اذان می‌گفت.
زن زائو گفت: " فقط بچه آخریم علی تا هفت ماهگی زنده بود. اسمش رو گذوشته بودم "علی بمان"… اما…"
خانم جون گفت: " بچه که بمیره جاش تو بهشته- برای مادر خونه آخرت می‌سازه."
زن گفت: " بچه های دیگه م هر کدوم سه روز، چهار روز، بیشتر نمی‌موندن. وقتی به دنیا می‌اومدن خیلی کوچولو بودن. تمون جونشون هم ماه گرفتگی و تاول و لک داشت. سر و سینه شون هم انگار تاول های درشت درشت داشت.یکی شون مرده به دنیا اومد. چه کشیدم! یه صغری خانوم قابله زریر بازارچه قوام الدوله بود، اون به دادم رسید، وگرنه خودم هم رفته بودم. بچه م علی که تا هفت  ماه زنده بود، نمی‌دونین چه ماه بود. چشم و ابروی قشنگ، تپل و مپل، دماغ کوچولو، دهن کوچولو، اما اونم وقتی زاییدمش سر و سینه ش تاول و لک و پیس داشت. مدام هم ریسه می‌رفت… تازه پا گذوشته بود تو هفت ماه. سه شب تو آتیش تب سوخت. بعد هم ورپرید."
خانم جون گفت: " توسل به خدا داشته باش، دختر جون."
زن گفت: " داغ! بدبختی! مصیبت!  ادم شیش تا بچه ش ور بپرن و کاری نتونه بکنه!"
خانم جون گفت: " نذر کن… پس خانواده پنج تن و ائمه برای چی هستن؟"
زن گفت: " هر وقت بچه زاییدم، باباشون می‌اومد قنداق بچه رو ور می‌داشت، زل می‌زد و با اخم می‌گفت باز این بچه چرا این طوریه؟ چرا این قدر ریزه؟ چرا عین نفرینی ها و لک و پیسی هاس؟… بعد وقتی بچه هام می‌مردند، باباشون روزم رو سیاه می‌کرد. دعوام می‌کرد، کتکم می‌زد، یا ابوالفضل! این یکی رو برام زنده نگهدار! این یکی رو نذار بمیره!…"
خانم جون گفت: " بی تابی نکن، دختر جون."
زائو زن لاغر و کوچولوئی بود. رنگ صورتش مهتابی بود. دماغش قلمی‌و سربالا بود. چشمان درشت و سیاه داشت، و انبوه موهای سیاه ژولیده. سنش درست نشان نمی‌داد؛ ممکن بود بیست سالش، یا چهل سالش باشد. زن همسایه، که کار قنداق کردن را تمام کرده بود، حالا یک گوشه جاجیم بین مادر و بچه چمباتمه زده بود.
زائو به خانم جون گفت: " وقتی علی چهارماهش بود، یه شب بردمش شابدوالعظیم، بستمش به ضریح، و گریه کردم. آنقدر گریه کردم که از چشمام خون می‌ریخت."
خانم جون گفت: " حالا یه پسر داری مث دسته گل. براش دعا بگیر."
زن گفت: " آره، اما زنده می‌مونه؟ اجل از من نمی‌گیردش؟… مث بقیه؟"
خانم جون گفت: " آره. زنده می‌مونه."
زن همسایه آهی کشید و گفت: " زندگی، دار بدبختی و غم و غصه س. هر کی مرد راحت شد. چیه این دو روزه زندگی؟"
زائو با تردید پرسید: "  این یکی هم ریزه؟"
خانم جون گفت: " نه… بچه های ریز زرنگ تر و بهتر ن. زود رشد می‌کنن."
گریه زائو شدید تر شد. اشک گوشه چشمانم را می‌سوزاند. دلم نمی‌خواست آن زن گریه کند. دلم نمی‌خواست بچه اش بمیرد. اما می‌دانستم بچه اش می‌میرد و کاری نمی‌شد کرد.
زن همسایه آه بد دیگری کشید.
زائو گفت: " بچه م کو؟ می‌خوام بچه م رو ببینم."
خانم جون گفت: " صبر کن دختر جون. بذار قنداقش تموم شه."
خانم جون به زن همسایه نگاه کرد و چیزی نگفت.
زائو پرسید: "حالش… حالش خوبه؟…" می‌ترسید چیزی را که می‌خواست، بپرسد.
خانم جون گفت: "حالش خوبه دختر."
زن همسایه برگشت به خانم جون نگاه کرد. زائو بچه اش را نمی‌دید.زیر نور چراغ نفتی صورت بچه را نگاه کردم. بچه کوچولوی سفید و قشنگی بود. اما روی گیجگاه و لپ چپش تاول های کبود یا زخم های بزرگی بود. لک سرخ بزرگی هم روی لب بالا و نصف دهانش بود. به سختی نفس می‌کشید.
زائو اشک هایش را با دست پاک کرد و گفت: " وقتی بچه م علی مرد می‌خواستم سم بخورم و خودم رو بکشم. از دنیا  و زندگی سیر بودم. کسی رو نداشتم. باباشم دو شب، سه شب، نمی‌اومد خونه… خودم بچه مرده م رو بغل کردم بردم ابن بابویه، دادم و چالش کردند. جلوی چشم های خودم قبر کندند، گذوشتنش تو این قبر کوچولو، خاک ریختند روش. بدن بچه م رو کرم ها و مارها و مورچه ها خوردند. خدا! جیگرم داشت خون می‌شد و از این دو تا چشمام می‌اومد بیرون…"
خانم جون به من نگاه کرد. انگار پشیمان بود که مرا با خودش آورده.  گریه ام گرفته بود. و حالا مطمئن بودم که خانم جون دروغ می‌گوید. بچه های مرده به بهشت نمی‌رفتند. بچه های مرده برای مادرشان خانه آخرت نمی‌ساختند. مطمئن بودم خودم هم روزی می‌میرم و مرا هم توی  قبر می‌گذارند. بدن مرا هم کرم ها و مارها و مورچه ها می‌خوردند و هیچ کاری نمی‌شد کرد.
خانم جون برگشت و گفت: " این حرفا چیه دختر، ساکت باش. زن زائو این حرف ها رو نمی‌زنه. شگون نداره."
زائو گفت: " وقتی علی مرد، من باز آبستن بودم- همین بچه رو آبستن بودم. برای همین بود که می‌خواستم سم بخورم. می‌دونستم این یکی هم می‌میره.هر شب هر شب خواب مرگ می‌دیدم. خواب می‌دیدم بچه م مرده. آخ… خدا! همه بچه ها می‌میرن. من طلسم  شده م،نفرین شده م! بخت و سرنوشتم سیاهه… بعد از این که  باباش فهمید علی مرده، شب و رزو قهر می‌کرد. دائم مست بود. بعد، یه شب آخر شب اومد با اون حال مستی چاقو کشید سرم رو ببره. دویدم رفتم تو اتاق همسایه ها قایم شدم…"
زن همسایه آه دیگری کشید، و گفت: " زندگی و مرگ ما بدبختا از هم جدا نیست."
بچه نوزاد گریه کرد. دست هایش را اندکی نکان داد.
خانم جون با خوشحالی مصنوعی گفت: " حالا عوضش یه پسر کاکل زری خوب داری. صداش رو می‌شنفی؟"
زائو سر برنگرداند. انگار  می‌ترسید. گفت: " بچه م رو به من نشون نمی‌دین؟"
خانم جون گفت: " بچه باید تا شش شب روی زمین بخوابه. مگه این حدیث ها رو نشنیدی؟ یک شبانه روز که باید بچه رو اصلا تکونش نداد. شب هفتم خود زائو باید بچه رو برداره و بگذاره توی گهواره. اون شب، شب خیره؛ باید شیرینی و آجیل مشکل گشا  به فقرا داد…"
زائو گریه می‌کرد. نمی‌دانست چرا بچه هایش می‌میرند. حالت تلخ و عجیبی در اتاق بود. احساس می‌کردم که بچه همین حالا دارد می‌میرد. جلوی چشمم، تولد چیز بد و غلط بیخودی می‌نمود- و مردن یک چیز حتمی‌و تلخ.
در اتاق بد جوری به هم خورد، باز شد، و مردی امد تو. صدای باران و طوفان نگذاشته بود کسی صدای در حیاط یا صدای قدم های او را بشنود. حتی من که جلوی در  نشسته بودم صدای او را نشنیده بودم. او درشت هیکل و سیاه پوش بود. روی پاشنه در ایستاد. همراهش باد و باران توی اتاق زد. مرد به وضع اتاق نگاه کرد. اخم هایش را تو هم کشید.
مردی بیست و شش هفت ساله بود. بد هیبت:سبیل پر پشت داشت و ته ریش. کت و شلوار سیاه و چروکیده ای تنش بود، و کلاه مخملی تیره به سر داشت. عرقگیر چرکی زیر کت تنش بود. تمام هیکلش لچ آب بود. از لبه کلاهش آب می‌چکید. بوی عرق از دهانش بیرون می‌زد. مدام جلوی شلوارش را می‌خاراند. چند ثانیه وضع اتاق را بربر نگاه کرد.
پرسید: "شده خانوم آقا؟ صورتش را با آستر کتش پاک کرد.
زن همسایه گفت: " مشتلق روح الله خان- پسره!"
مرد نگاه مشکوکی کرد. بعد چند تا سرفه حلقومی‌کرد.
گفت: " زاییده؟ چه وقت زاییده؟ صدایش گرفته و عجیب بود.
زن همسایه چادرش را باز کرد و دوباره روی سرش کشید. گفت: " الان، یک ساعت نمی‌شه. من آشیخ حسن رو فرستادم دنبال عالیه خانوم برای کمک…"
خانم جون گفت: " آره، من اومدم، بچه شو زاییده بود. بچه م حالش خوبه ماشاالله."
مرد نیم نگاه تندی به مادر و بعد نگاه درازی به بچه انداخت. کفش هایش را در آورد آمد توی اتاق. من در را بستم. او بدون این که به رختخواب نگاه کند، با دست به زنش اشاره کرد و از زن همسایه پرسید: " این حالش چطوره؟"
زائو با ضعف سرش را پایین انداخته بود. خانم جون بهن جای زن همسایه جواب داد: " حال ضعف داره. اما همه چی درست می‌شه، به حق مرتضی علی."
مرد کتش را در آورد پرت کرد گوشه اتاق. چند تا سرفه حلقومی‌کرد و اختلاط سینه اش را تف کرد گوشه اتاق که اجاق بود. بعد از آن صحنه زنانه و پر درد تولد، و حرف مرگ، حضور این مرد با این وضع، بی رحمانه بود. مرد خم شد روی زمین کنار بچه زانو زد. جلوی شلوارش را می‌خاراند.
زن همسایه دوباره چادرش را مرتب کرد و گفت: " خب، مشتلق ما چی می‌شه، روح الله خان؟"
مرد گفت: " چشم، آبجی."
خانم جون به طرف مرد امد و گفت: " مادرش حال نداره. باید استراحت کنه." اندکی سکوت کرد، بعد گفت: " نباید هول کنه- یا تکون بخوره. بچه هم حالش خوبه الحمدالله. ماشاالله چه بچه خوبی."
مرد نگاهی به خانم جون کرد، بعد زیر لب گفت: " دست و پنجه شما درد نکنه که کمک کردی. خیر ببینی."
صدای گرفته و مریضش بد جوری هولناک بود انگار تمام حنجره و سینه اش زخم است.
خانم جون گفت: " خب الحدالله همه چیز به خیر گذشت. ما باید دیگه راه بیفتیم." بلند شد، چارقدرش را سفت کرد، بعد چادرش را هم سرش کرد. با صدای ارام دستورهایی به زائو داد.
مرد حالا به بچه زل زده بود. در صورت او هم یک بهت و اخم عجیب پیدا شده بود. انگار او هم فهمیده بود. جلوی شلوارش را، زیر شکم و کشاله رانش را مرتب می‌خاراند. زیر لب گفت: " لااله الالله…"
خانم جون رو به مرد گفت: " بلند شو شما هم لخت شو استراحت کن… مادرش هم احتیاج به آرامش و استراحت داره…"
مرد گفت: " لااله الالله… این یکی هم که-" دنبال حرفش را خورد. با خشم گوشه سبیل و لبانش را جوید. او هم می‌دانست که بچه اش می‌میرد. ولی معلوم بود که او هم نمی‌داند و نمی‌فهمد چرا.
زائو حالا صورتش را توی دست هایش گرفته بود. زار زار گریه می‌کرد.
زیر باران به خانه برگشتیم. خانم جون استغفرالله می‌گفت. کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک زیر باران گل آلود بود.
من سرم را بلند کردم و پرسیدم: " خانم جون، چرا بچه هاش می‌میرند؟" بادران توی صورتم می‌خورد و انگار با باران حرفمی‌زدم. خانم جون گفت: " چه می‌دونم. چیزهایی هست که بچه ها نمی‌فهمند."
می‌دانستم چیزی هست که من نباید بفهمم و نمی‌فهمیدم. و حالا دلم نمی‌خواست هیچ وقت بفهمم.
خانم جون گفت: " زندگی و مرگ دست خداست."
باران بی رحمانه روی ما می‌ریخت. چتری، چیزی، نداشتیم. من گوشه چادر خانم جون را گر فته بودم.
گفتم: " خان جون، چرا  اون مرد مدام جلوی شلوارش رو می‌خاروند؟"
خانم جون گفت: " چه می‌دونم. لابد مریض بود."
گفتم: " این بچه ش هم حالا می‌میره؟ مگه نه؟"
خانم جون گفت: " با خداست."
گفتم: " من خودم دیدم که صورتش تاول و لک داشت. باباش هم فهمید."
خانم جون گفت: " شاید خدا بخواد زنده بمونه."
اما من می‌دانستم که بچه می‌میرد و هیچ کاری نمی‌شود کرد.
آن شب خوابم نبرد. فکر مردن بودم، فکر تولد و مردن.
احساس می‌کردم که بچه آن زن باز به این دنیا می‌آید. اما دفعه بعد دوره اقامتش کوتاه ترو تلخ تر می‌شود.تولد بچه توی لگن، گریه های زن، بچه هایی که می‌مردند، حرف های دلسوزانه خانم جون… با مرگ،زیر باران خوابیده بودم.
و شب درازی بود.
نویسنده: اسماعیل فصیح
برگزیده داستان ها، تهران، نشر نو، 1366، ص 301 تا 309
حروف چین: نسرین قربانی

شرلوک هولمز بطری‌اش را از کنج ِ پیش بخاری برداشت و سرنگ تزریق زیرجلدی‌اش را از جلد تیماج ِ تروتمیز آن بیرون آورد. با انگشتان لرزان ِ بلند و سفید خود سوزن نازک را میزان کرد و آستین چپش را بالا زد. نگاهش اندیشناک لختی روی ساعد عضلانی و مچ درنگ کرد که از تعداد زیادی اثر تزریق سرتاسر سوراخ سوراخ و کوچک را رو به پایین فشار داد و بار دیگر در مبل مخملی فرو رفت و از سر رضایت آه بلندی برآورد.
چندین ماه بود که روزی سه بار شاهد این برنامه بودم، ولی ذهنم به آن خو نگرفته بود. برعکس، این منظره روزبه روز بیش تر ناراحتم می‌کرد، و شبها گرفتار عذاب وجدان می‌شدم که چرا شهامت اعتراض کردن نداشتم. بارها و بارها قسم یاد کردم که با تمام توان به این کار همت کنم؛ ولی موضوع این بود که خونسردی و بی اعتنایی دوستم موجب می‌شد طرف مقابل جرئت هیچ اقدامی‌را به خود ندهد. نیروهای عظیمش، رفتار هوشمندانه‌اش، و استعدادهای خارق‌العاده و بی شمارش که به تجربه به آنها پی برده بودم، همه و همه موجب می‌شد هنگام مخالفت با او اعتماد به نفس خود را از دست بدهم و دست و پایم را گم کنم.
ولی آن روز بعدازظهر، نمی‌دانم به خاطر شراب بویونی (1) بود که با نهارم خورده بودم، یا به دلیل عصبانیت اضافی ِ ناشی از کُندی بیش از حد رفتار او، که ناگهان احساس کردم دیگر نمی‌توانم طاقت بیاورم. پرسیدم:
ـ امروز نوبت کدام یکی بود، مرفین یا کوکائین؟
نگاه بی حالش را از کتابی که باز کرده بود، کتاب کهنه ای با حروف قدیمی(2)، برگرفت و گفت:
ـ کوکائین، محلول هفت درصد. دلت می‌خواهد امتحانش کنی؟
با لحن خشکی جواب دادم:
ـ نه، به هیچ وجه. بعد از جنگ افغان هنوز بنیه‌ام را باز نیافته‌ام. نمی‌توانم فشار دیگری را تحمل کنم.
با دیدن خشم من لبخند زد و گفت:
ـ شاید حق با تو باشد، واتسن. گمان می‌کنم تأثیر جسمانی بدی داشته باشد. ولی تأثیرش در تحریک و روشن کردن ذهنم به قدری مثبت و متعالی است که تأثیر ثانویه‌اش برایم آن قدرها اهمیت ندارد.
خیلی جدّی گفتم:
ـ ولی خوب درباره‌اش فکر کن! ببین ارزشش را دارد؟ شاید ذهنت همان طور که می‌گویی، تحریک شود و به هیجان بیاید، ولی این فرآیندی بیمارگون و بیماری زاست که موجب تغییرات زیادی در بافت بدن می‌شود، و ممکن است در نهایت نوعی ضعف مزمن ایجاد کند. خودت هم می‌دانی که بدنت چه واکنش بدی از خود نشان می‌دهد. مسلماً ارزشش را ندارد. چرا باید به خاطر لذتی صرفاً گذرا آن نیروهای عظیمی‌را که از آنها بهره مند هستی به خطر بیندازی؟ یادت باشد که من نه فقط مثل رفیقی با رفیق دیگر، بلکه در مقام یک پزشک با کسی صحبت می‌کنم که تا حدی پاسخگوی وضع سلامتی‌اش هستم.
به نظر نمی‌رسید ناراحت شده باشد. برعکس، مثل کسی که اشتیاق به صحبت داشته باشد، نوک انگشتانش را به هم چسباند، آرنج‌هایش را به دسته های صندلی اش تکیه داد و گفت:
ـ ذهن من تحمل ندارد عاطل و باطل بماند. مشکلات و کار بر سرم بریز، پیچیده‌ترین پیام رمز را جلویم بگذار، یا استادانه‌ترین تحلیل را، و من در فضای مناسب خود قرار می‌گیرم. آن وقت دیگر نیازی به محرک‌های مصنوعی ندارم. ولی از جریان عادی و یکنواخت زندگی بیزارم. شور و هیجان ذهنی برای من ضروری است. به همین دلیل این حرفۀ خاص را انتخاب کرده‌ام، یا بهتر بگویم، آن را خلق کرده‌ام، چون در سراسر دنیا منحصر به فرد هستم.
در حالی که ابروهایم را به نشانۀ تعجب بالا می‌بردم گفتم:
ـ تنها کارآگاه خصوصی؟
او جواب داد:
ـ تنها کارآگاه مشاور خصوصی. من بالاترین مرجع استیناف در حرفۀ کارآگاهی هستم. وقتی گرگسن (3)، یا لِسترید (4)، یا اتلنی جونز (5) با موضوعی مواجه می‌شوند که قدرت فهمش را ندارند ـ که، در واقع، وضعیت همیشگی شان است ـ آن را به من ارجاع می‌دهند. من، در مقام متخصص، اطلاعات را بررسی می‌کنم و نظر کارشناسی می‌دهم. در چنین مواردی، مدعی هیچ اعتبار و امتیازی نیستم. اسمم در هیچ روزنامه ای ذکر نمی‌شود. بالاترین پاداش برایم نفس ِ کار است، لذتِ یافتن عرصه ای برای به کار گرفتن نیروهای ویژه ام. ولی خودِ تو تا حدی با شیوه های کار من در پروندۀ جفرسن هوپ (6) آشنا شده‌ای.
با صمیمیت گفتم:
ـ بله، البته. در تمام عمرم هرگز تا این حد از چیزی حیرت نکرده بودم. حتی آن را در جزوۀ کوچکی با عنوان کم و بیش خیال انگیزِ «اتود در قرمز لاکی» بیان کردم.
او غمگین سر تکان داد و گفت:
ـ نگاهی به آن انداختم. راستش را بخواهی، نمی‌توانم به خاطر نوشتن آن به تو تبریک بگویم. کشف و پیگیری جرم و جنایت یک علم دقیق است، یا باید این گونه باشد، و باید به همان شیوۀ خشک و غیرعاطفی با آن برخورد کرد. تو سعی کرده‌ای به آن رنگ رمانتیسم بزنی، و تأثیرش کم و بیش مثل آن است که بخواهی یک داستان عاشقانه یا یک فرار مخفیانه با معشوق را در قضیۀ پنجم اقلیدس بگنجانی.
با اعتراض گفتم:
ـ ولی ماجرای عاشقانه وجود داشت. من که نمی‌توانستم واقعیتها را عوض کنم.
ـ بعضی واقیعتها را باید پنهان کرد، یا، دست کم، باید در برخورد با آنها نوعی حسّ ِ تناسبِ درست را درنظر گرفت. تنها نکتۀ درخور ذکر در این پرونده استدلال ِ تحلیلی ِ عجیب از معلول به علت بود که از طریق آن توانستم مسئله را حل کنم.
از انتقاد هولمز از کاری که مخصوصاً برای خوشایند او انجام شده بود رنجیدم. در ضمن، باید اعتراف کنم که این خودخواهی که ظاهراً می‌خواست جزوۀ من خط به خط به کارهای خاص شخص او اختصاص داشته باشد مرا به خشم آورده بود. طی سالهایی که با او در خیابان بیکر زندگی کرده بودم، بارها متوجه شده بودم که در پشت رفتار آرام و معلم مآباب دوستم اندک تکبری نهفته است. با این حال، چیزی نگفتم؛ نشستم و به مداوای پای مجروحم پرداختم. مدتی پیش گلولۀ یک تفنگ جِزیل (7) پایم را مجروح کرده بود و، هرچند این امر مانع راه رفتنم نمی‌شد، با هر تغییری در هوا پایم سخت درد می‌گرفت.
هولمز پس از مدتی، در حالی که پیپِ چوب خلنگِ خود را پر می‌کرد، گفت:
ـ دامنۀ کار من اخیراً به سراسر قارۀ اروپا گسترش یافته. هفتۀ گذشته فرانسوا لو ویار (8) که، همان طور که احتمالاً می‌دانی، این اواخر در تشکیلات کارآگاهی فرانسه برای خود اسم و رسمی‌به هم زده، با من مشورت کرد. او از نیروی الهام سریع قوم سلت بهره مند است، ولی در عرصۀ پهناور دانش دقیق، که برای پیشرفت عالی تر در حرفه‌اش حیاتی است، ضعف دارد. او را به دو پروندۀ مشابه ارجاع دادم: یکی در ریگا (9) در 1857، و دیگری در سنت لوییز (10) در 1871، که راه حل صحیح را به او نشان می‌داد. این هم نامه ای که امروز صبح به دستم رسید و در آن از کمک من قدردانی شده است.
همان طور که حرف می‌زد، یک برگ کاغدنامۀ خارجی ِ مچاله شده را به سوی من انداخت. نگاهی به آن انداختم و چندین کلمه و عبارت تحسین آمیز از قبیل «باشکوه»، «شاهکار»، و «اقدام بی نظیر» تصادفاً به چشمم خورد که همگی حاکی از ستایش پرشورِ مرد فرانسوی بود. گفتم:
ـ مثل حرفهای شاگردی است که به استادش خطاب می‌کند.
شرلوک هولمز با بی اعتنایی گفت:
ـ اوه، او برای کمک من ارزش زیادی قائل است. خودش هم استعدادهای زیادی داردد. از سه ویژگی ِ لازم باری یک کارآگاه ایده آل، دوتایش را دارد. او قدرت مشاهده و استنتاج را دارد. فقط از نظر دانش ضعیف است که آن هم شاید با گذشت زمان حل شود. حالا مشغول ترجمۀ آثار مختصر من به زبان فرانسه است.
ـ آثار تو؟
هولمز در حالی که می‌خندید فریاد زد:
ـ مگر نمی‌دانستی؟ بله، من مرتکبِ نوشتن چندین مقاله شده‌ام. همۀ آنها هم دربارۀ مسائل فنی است. مثلاً این یکی از آنهاست: «دربارۀ تفاوت خاکستر توتون‌های مختلف». من در این مقاله 140 نوع سیگار برگ، سیگار، و توتون پیپ را برمی‌شمارم و با تصاویر رنگی تفاوت خاکسترهایشان را نشان می‌دهد. این نکته‌ای است که مدام در محاکمات جنایی مطرح می‌شود، و گاه سرنخِ بسیار مهمی‌است. مثلاً اگر بتوانی با قاطعیت بگویی جنایت کار کسی است که لونکاهِ (11) هندی دود می‌کرده، مسلماً دامنۀ تحقیقاتت محدود می‌شود. چشم آموزش دیده بین خاکستر سیاه سیگارِ تریکینوپالی (12) و پُرز سفید بِردز آی (13) همان قدر فرق می‌گذارد که بین هویج و سیب زمینی.
من گفتم:
ـ تو در مورد جزئیات استعداد خارق العاده‌ای داری.
ـ من به اهمیت آنها واقفم. این هم رسالۀ من دربارۀ دنبال کردن ردّپا، با نکاتی دربارۀ کربردهای گچ پاریس (14) به عنوان قالب و محافظِ ردها و اثرها. این یکی هم رسالۀ کوچک و عجیبی است دربارۀ شکل دست، با چند تصویر چاپ سنگی از دست سنگ تراش ها، ملوانها، چوب پنبه بُرها، حروفچین ها، بافنده ها و جواهرسازها. در کارآگاهی علمی، این موضوع به لحاظ علمی‌خیلی اهمیت دارد ـ به خصوص در مورد اجساد مجهول الهویه، یا کشف سابقۀ جنایتکاران. ولی حرفهای من دربارۀ سرگرمی‌ام تو را کسل می‌کند.
با اشتیاق جواب دادم:
ـ به هیچ وجه. برایم بی اندازه جالب است، به خصوص از این نظر که کاربرد آن را در عمل هم دیده‌ام. ولی همین الآن دربارۀ مشاهده و استنتاج صحبت کردی. بی تردید هریک از آنها تا حدی به دیگری بستگی دارد.
هولمز راحت و آسوده در مبلش لم داد، حلقه‌های غلیظ و آبی رنگِ دود را به هوا فرستاد و گفت:
ـ خُب؛ نه چندان. به عنوان مثال، مشاهده به من می‌گوید که تو امروز صبح در ادارۀ پست خیابان ویگمور (15) بوده ای، ولی استنتاج این اطلاع را به من می‌دهد که وقتی آنجا بوده ای، تلگرامی‌مخابره کرده‌ای.
گفتم:
ـ درست است! هر دو مورد درست است! ولی اعتراف می‌کنم که نمی‌فهمم چطور به چنین نتیجه ای رسیده‌ای. هوسی بود که ناگهان به سرم افتاد و در مورد آن با هیچ کس صحبت نکرده‌ام.
هولمز که با دهان بسته به حیرت من می‌خندید گفت:
ـ خیلی ساده است. از فرط سادگی چنان مضحک است که توضیح آن زائد خواهد بود؛ و با این حال، شاید برای تبیین وجه تمایزِ مشاهده و استنتاج مفید باشد. مشاهده به من می‌گوید که یک تکۀ کوچک گل ِ مایل به رویۀ کفشت چسبیده است. درست روبه روی پستخانۀ خیابان ویگمور پیاده رو را کنده و مقداری خاک بیرون ریخته‌اند، به نحوی که هنگام ورود به پستخانه مشکل بتوان از قدم گذاشتن روی آن اجتناب کرد. این خاک رنگ قرمز عجیبی دارد که، تا آنجا که من می‌دانم، در هیچ جای دیگر این محله پیدا نمی‌شود. تا این حد، مشاهده بود. از اینجا به بعد استنتاج است.
ـ پس چطور نتیجه گرفتی که تلگرامی‌در کار بوده؟
ـ البته این را می‌دانستم که تو نامه ای ننوشته‌ای، چون تمام مدت صبح رو به رویت نشسته بودم. این را هم می‌بینم که توی میز تحریرت، که درش باز است، یک ورق تمبر و یک دستۀ قطور کارت پستال هست. پس برای چه کاری غیر از مخابرۀ تلگرام به ادارۀ پست رفته‌ای؟ همۀ این عوامل دیگر را حذف کن و عاملی که باقی می‌ماند لاجرم واقعیت است.
پس از آنکه کمی‌فکر کردم، جواب دادم:
ـ در این مورد، قطعاً حق با توست. با این حال، موضوع، همان طور که می‌گویی، بسیار ساده است. فکر می‌کنی گستاخی است اگر بخواهم نظریه‌های تو را در معرض آزمایش جدّی تری قرار دهم؟
او پاسخ داد:
ـ بر عکس، مانع از آن می‌شود که برای بار دوم کوکائین مصرف کنم. خوشحال می‌شوم مسئله ای را که تو به من ارائه می‌کنی بررسی کنم.
ـ این را از دهان تو شنیده‌ام که بعید است آدم به طور روزمره از شیئی استفاده کند بی آنکه اثر شخصی خود را به نحوی روی آن باقی بگذارد که برای مشاهده‌گر ِ تعلیم یافته قابل تشخیص نباشد. خُب، این ساعت اخیراً به مالکیت من درآمده است. ممکن است لطف کنی و دربارۀ شخصیت یا عادتهای قبلی آن اطلاعاتی در اختیارم بگذاری؟
ساعت را در حالی به او دادم که ته دلم کمی‌احساس خوشحالی می‌کردم، چون این آزمایش، به نظر من، آزمایش محالی بود و قصدم این بود که درسی باشد در مقابل حالت کم و بیش خودپسندانه ای که گهگاه پیدا می‌کرد. هولمز ساعت را در دستش سبک و سنگین کرد، به دقت به صفحۀ آن خیره شد، پشتش را باز کرد و قطعات درون آن را، اول با چشم غیرمسلح و سپس با یک عدسی محدب قوی، وارسی کرد. وقتی که درِ ساعت را بست و آن را به من برگرداند، با دیدن ِ چهرۀ گرفتۀ او بی اختیار لبخند زدم.
او گفت:
ـ تقریباً هیچ اطلاعاتی وجود ندارد. ساعت تازه تمیز شده و این امر موجب می‌شود از مهم ترین واقعیتها محروم شود.
جواب دادم:
ـ حق با توست. قبل از آنکه آن را برای من بفرستند، تمیزش کرده‌اند.
ته دلم دوستم را متهم می‌کردم که برای پنهان کردن شکست خود به بهانه ای بسیار ناموجه و غیرقابل قبول متوسل شده است. مگر توقع داشت از یک ساعت تمیز نشده چه اطلاعاتی به دست بیاورد؟
هولمز، که با نگاهی گنگ و بی فروغ به سقف خیره شده بود، گفت:
ـ هرچند تحقیق من رضایت بخش نبوده، ولی کاملاً هم بیهوده نبوده است. با عنایت به اینکه خطاهای احتمالی مرا تصحیح خواهی کرد، باید بگویم که این ساعت به برادر بزرگ ترت تعلق داشته و از پدرت به او ارث رسیده بوده است.
ـ بی تردید از حروف  H.W. در پشت ساعت به این نتیجه رسیده‌ای؟
ـ کاملاً درست است. W که نشانۀ اسم خودِ توست. این ساعت تقریباً پنجاه سال پیش ساخته شده؛ عمر این حروف اختصاری هم به اندازۀ خودِ ساعت است؛ به این ترتیب، آن را برای نسل قبل ساخته بوده‌اند. جواهرآلات معمولاً به پسر بزرگ تر می‌رسد و به احتمال بسیار زیاد او هم اسم پدر است. پدرت، اگر درست به خاطر داشته باشم، سالها پیش از دنیا رفت. در نتیجه، این ساعت در اختیار بزرگ ترین برادرت بوده است.
گفتم:
ـ تا اینجا درست است. چیز دیگری هم هست؟
ـ او آدم نامرتبی بوده ـ بسیار نامرتب و  بی مبالات. امکانات خوبی در اختیار داشته، ولی همۀ فرصت‌هایش را از دست داده، مدتی در فقر زندگی کرده، با دوره های کوتاه و تصادفی رفاه، و سرانجام به مشروب پناه برده و از دنیا رفته است. این تمام چیزهایی است که می‌توانم استنباط کنم.
از جا پریدم و بی قرار و لنگ لنگان دور اتاق راه رفتم؛ در دل احساس تلخ و ناخوشایندی داشتم. گفتم:
ـ این کار در شأن تو نیست، هولمز. باورم نمی‌شود تا این حد سقوط کرده باشی. تو دربارۀ زندگی برادر بی‌نوایم پرس وجو کرده ای، و حالا وانمود می‌کنی که این اطلاعات را به روشی تخیل آمیز به دست آورده‌ای. نمی‌توانی از من توقع داشته باشی که باور کنم همۀ اینها را از ساعت قدیمی‌او فهمیده‌ای! این کار خیلی ظالمانه است و، راستش را بگویم، بوی شارلاتان‌بازی می‌دهد.
هولمز با ملاطفت گفت:
ـ دکترِعزیزم، تمنا می‌کنم پوزش مرا بپذیر. من این موضوع را به صورت مشکلی انتزاعی در نظر گرفته بودم، و فراموش کرده بودم تا چه حد ممکن است برای تو شخصی و دردناک باشد. ولی به تو اطمینان می‌دهد که تا وقتی ساعت را به من نداده بودی، به هیچ وجه نمی‌دانستم برادری داری.
ـ پس به خاطر خدا بگو این واقعیتها را از کجا فهمیدی؟ از هر نظر کاملاً درست اند.
ـ اوه، بخت با من یار بود. من فقط می‌توانستم بگویم که توازن احتمالات به چه صورت بوده است. اصلاً توقع نداشتم این قدر دقیق از کار دربیاید.
ـ ولی صرفاً که حدس و گمان نبوده؟
ـ نه، نه؛ من هرگز حدس نمی‌زنم. عادت خوبی نیست ـ برای قابلیت منطقی ِ ذهن مضر است. این موضوع صرفاً به این دلیل به نظرت عجیب می‌آید که مسیر فکری مرا دنبال نمی‌کنی یا واقعیتهای کوچک را، که استنتاجهای بزرگ ممکن است به آنها وابسته باشند، نمی‌بینی. مثلاً من صحبتم را از اینجا شروع کردم که برادرت بی فکر بوده است. هنگام مشاهدۀ قسمت زیرین بدنۀ ساعت، متوجه می‌شوی که نه تنها در دو نقطه ضربه خورده، بلکه سرتاسر آن پوشیده از خراش و زدگی است، چون عادت داشته چیزهای تیز، مثل سکه یا کلید، را در همان جیب بگذارد. مسلماً این فرض آن قدرها هم نبوغ آسا نیست که آدمی‌که ساعتی به ارزش پنجاه گینی (16) را این طور با بی قیدی نگه می‌دارد باید آدم بی مبالاتی باشد. این استنباط هم آنقدرها دور از ذهن نیست که کسی که فقط یک قلم از چیزهایی که به ارث برده چنین ارزشی دارد، حتماً از نظرهای دیگر هم تأمین بوده است.
سرم را تکان دادم تا نشان بدهم که استدلال او را دنبال می‌کنم.
ـ بین کارگشاهای انگلستان خیلی مرسوم است که وقتی ساعتی را گرو برمی‌دارند، شمارۀ رسید را با نوک سنجاق داخل بدنۀ آن حک می‌کنند. این کار از برچسب زدن مطمئن‌تر است، چون خطر آن وجود ندارد که شماره گم یا جابه جا شود. من می‌توانم با عدسی خود حداقل چهار تا از این شماره ها را داخل بدنۀ این ساعت ببینم. استنباط اول: برادرت اغلب آس و پاس بوده است. استنباط دوم: گه گاه ناگهان پول و پله‌ای به هم می‌زده، وگرنه نمی‌توانسته گرویی‌اش را از گرو دربیاورد. در پایان از تو خواهش می‌کنم به صفحۀ داخلی ساعت نگاه کنی که سوراخ ِ کوک در آن قرار دارد. به خراشهای بی شمار دورتا دور این سوراخ نگاه کن ـ نشان می‌دهد که کوک از دستش در می‌رفته است. کوکِ کدام آدم هشیاری ممکن است آن خراشها را ایجاد کرده باشد؟ ولی هرگز ساعت یک آدم مشروبخوار را بدون این خراشها نمی‌بینی. شبها ساعت را کوک می‌کند، و با دستهای لرزانش این نشانه‌ها را به جا می‌گذارد. آیا در تمام اینها رمز و رازی وجود دارد؟
جواب دادم:
ـ مثل روز روشن است. متأسفم که در حقّت بی انصافی کردم. باید بیش از این به قوۀ بی‌نظیر تو ایمان می‌داشتم. می‌شود بپرسم که آیا در حال حاضر سرگرم تحقیقی حرفه‌ای هستی یا نه؟
ـ به هیچ وجه. به همین دلیل کوکائین مصرف می‌کنم. بدون فعالیت نمی‌توانم زندگی کنم. آیا دلیل دیگری هم برای زندگی وجود دارد؟ بیا اینجا پشت پنجره. هرگز دنیایی چنین ملال آور و غم انگیز و بی حاصل وجود داشته؟ ببین این مه زرد رنگ چطور در سرتاسر خیابان پیچ و تاب می‌خورد و دور خانه های قهوه ای ِ مات جمع می‌شود؟ چه چیز می‌تواند تا این حد پیش پاافتاده و حقیر باشد؟ وقتی آدم عرصه‌ای برای استفاده از قابلیتهایش نداشته باشد، داشتن ِ آنها چه فایده ای دارد، دکتر؟ جنایتها پیش پا افتاده‌اند، زندگی پیش پا افتاده است، و روی زمین هیچ خصوصیتی جز همین خصوصیتهای پیش پا افتاده نقشی ندارد.
دهانم را باز کرده بودم تا به این نطق آتشین پاسخ بدهم که ضربۀ محکمی‌ به در خورد و خانم صاحبخانه‌مان با کارتی در سینی برنجی وارد شد و خطاب به دوستم گفت:
ـ بانوی جوانی با شما کار دارند، آقا.
هولمز نوشتۀ روی کارت را خواند:
ـ دوشیزه مری مورستن (17). اوهوم! اسمش که اصلاً برایم آشنا نیست. خانم هادسن (18)، از این بانوی جوان خواهش کنید تشریف بیاورند بالا. برو، دکتر. ترجیح می‌دهم حضور داشته باشی.  
————————————————————
پانویس:
1- Beaune ،شرابهای بورگوندی مرغوبی که در اطراف بویون در فرانسه تولید می‌شود. ـ م.
2- letter black، نوعی حروف چاپی که چاپچی های اولیه به کار می‌بردند و عبارت بود از حروف گوتیک یا سبک انگلیسی قدیمی‌که در اواسط قرن چهاردهم در انگلستان رایج شد. در اولین کتابهای چاپی عموماً از این حروف استفاده می‌شد. ـ م.
3- Gregson
4- Lestrade
5- Athelney Jones
6- Jefferson Hope
7- Jezail ،نوعی تفنگ سر پُر سنگین و بلند که در کشورهای آسیایی ساخته می‌شد و به کار می‌رفت. ـ م.
8- Francois Le Villard
9- Riga
10- St Louis
11- Lunkah ،سیگار برگ نازکی که دو سرش باز است. این سیگار در هندوستان تولید می‌شد و شبیه سیگار برگ هندی (cheroot) بود. ـ م.
12- Trichinopoli ،سیگار برگی که از تنباکوی تیره و در منطقه ای به همین نام در هند جنوبی تولید می‌شود. ـ م.
13- bird’s eye ،نوعی توتون که در آن رگبرگ برگها همراه الیاف بریده می‌شود. ـ م.
14- plaster of Paris ،نوعی گچ لطیف که بعد از مخلوط شدن با آب خیلی سریع می‌گیرد و برای قالب گیری و مجسمه سازی و غیره به کار می‌رود. علت این نام گذاری آن است که از سنگهای گچی ِ محلۀ مونمارتر در پاریس تهیه می‌شده است. ـ م.
15- Wigmore Street
16- guinea ،در نظام پولی جدید انگلستان برابر با 21 شلینگ یا یک پوند و پنج پنی است. ـ م.
17- Miss Mary Morstan
18- Mrs. Hudson

نویسنده: آرتور کانن دویل
مترجم: مژده دقیقی

فصل اول از رمان «نشانۀ چهارم»، از کتاب داستان‌های شرلوک هولمز – نشر هرمس

بزدل

بیگ فوت راست راستی گنده و سیاه بود و توی خیابان میگل همه ازش می‌ترسیدند. علت ترس مردم گندگی یا سیاهیش نبود، چون گنده‌تر و سیاه‌تر از او فراوان بود. ترس مردم از این بود که خیلی ساکت و اخمو بود؛ مثل سگهای ترسناکی که هرگز پارس نمی‌کنند، بلکه فقط از گوشۀ چشم به آدم زل می‌زنند خطرناک به نظر می‌رسید.
هت می‌گفت: «می‌دانی، آرامشی که نشان می‌دهد، یک جور نمایش است.»
با اینحال می‌شنیدی که هت در مسابقات و کریکت به خرد و کلان می‌گفت: «بیگ فوت و من؟ ما دوست جان جانی هستیم، بابا. با هم بزرگ شدیم.»
توی مدرسه من می‌گفتم: «بیگ فوت با من توی یک خیابان می‌نشیند.» می‌شنوی؟ خوبِ خوب می‌شناسمش، و اگر یکی از شماها دست رویم بلند کند، به اش می‌گویم.»
تا آن وقت حتی یک کلمه هم با بیگ فوت حرف نزده بودم.
ما بروبچه‌های خیابان میگل به خودمان باد می‌کردیم که او مال ماست، چون در پرت آو اسپین شخصیت معروفی شده بود. همین بیگ فوت بود که به طرف ساختمان رادیو ترینیداد سنگ پرت کرد و شیشۀ یکی از پنجره ها را شکست. قاضی دادگاه بخش که علت این کارش را پرسید، بیگ فوت گفت: «برای آنکه بیدارشان کنم.»
آدم خیرخواهی جریمه‌اش را پرداخت.
بعد زمانی شغل رانندگی یکی از اتوبوس‌های دیزل را به دست آورد. اتوبوس را از شهر به کارنج کیلومتری آن برد و به مسافرها گفت پیاده شوند و حمام کنند، خودش هم ایستاد و تماشای‌شان کرد.
چندی بعد پستچی شد و نامه‌های مردم را عوضی تحویل داد. او را کنار اسکله دیدند که کیف نیمه پر نامه را کنارش گذاشته و پاهای گنده‌اش را کرده توی آب خلیج پاریا.
گفت: «مدام این ور آن ور رفتن و نامه ها را تحویل مردم دادن کار سختی است. آدم می‌شود مثل تمبر پستی، بابا.» همۀ مردم ترینیداد او را لوده می‌دانستند، اما ما که او را می‌شناختیم موافق نبودیم.
آدم‌هایی مثل بیگ فوت دار و دسته های محلی را بدنام می‌کردند. بیگ فوت همیشه آمادۀ شروع دعوا با دارودسته‌های دیگر بود، اما چنان گنده و خطرناک به نظر می‌رسید که خودش هرگز درگیر دعوا نمی‌شد، هرگز یک‌جا بیش از سه چهار ماه به زندان نمی‌افتاد.
بخصوص هت از بیگ فوت می‌ترسید. راه به راه می‌گفت: من نمی‌دانم چرا بیگ فوت را توی زندان آدم نمی‌کنند.» شاید خیال کنید وقتی کارناوال در خیابان راه می‌افتاد و بیگ فوت روی دیگ و قابلمه ضرب می‌گرفت و می‌رقصید، دست کم لبخند می‌زد و شادی می‌کرد. اما نه. این جور وقت‌ها بیشتر از همه اخمالو و گرفته بود؛ موقع ضرب گرفتن روی قابلمه، اگر صداقتش را ملاک بگیریم، حس می‌کردید که انگار کار مقدسی انجام می‌دهد.
روزی چند تایی از ما ـ هت، ادوارد، اِروزۀ بویی، اِرول، و من ـ رفتیم سینما. در یک ردیف نشستیم، موقع نمایش فیلم گفتیم و خندیدیم و خوش گذراندیم.
صدای آهسته ای از پشت سر گفت: «خفقان بگیرید.»
.برگشتیم و دیدیم بیگ فوت است.
کاهلانه چاقویی از جیب شلوار درآورد، تیغه اش را باز کرد و در پشت صندلی من فرو برد.
چشم به پرده دوخت و با لحن دوستانۀ هراسناکی گفت: «حرف نزنید.»
تا آخر فیلم دیگر جیکمان در نیامد.
بعدها هت گفت: «فقط پسرهای پلیسها این جور رفتار می‌کنند. پسرهای پلیسها و کشیش‌ها.»
بویی گفت: «منظورت این است که بیگ فوت پسر کشیش است؟»
هت گفت: «تو هم چه احمقی هست! مگر کشیش اینها بچه دارند؟»
چیزهای زیادی دربارۀ پدر بیگ فوت از هت شنیدم. گویا قاتل جان ِ بیگ فوت بود. گاه که بویی و ارول و من آثار کتکها را با هم مقایسه می‌کردیم، بویی می‌گفت: «کتکهایی که می‌خوریم در برابر آنچه بیگ فوت در بچگی از پدرش می‌خورد هیچ است. برای همین اینهمه گنده شده، می‌دانی؟ دیروز یک پسرۀ اهل بلمونت را در ساوانا دیدم که می‌گفت کتک‌های که می‌خوریم کمک می‌کند گنده شویم.»
ارول گفت: «چه مشنگی هستی، بابا. چطور می‌گذاری هرکس هر رطب و یابسی که خواست تحویلت دهد؟»
یک بار هت گفت: ن بابای بیگ فوت، همان پاسبانه، هر روز کتکش می‌زد. مثل دوا روزی سه دفعه به خوردش می‌داد. بیگ فوت بعدش چی می‌گفت: «بزرگ و بچه دار که شدم، من هم مدام کتکشان می‌زنم.» آن روزها نگفتم، چون خجالت می‌کشیدم، اما مادرم که کتکم می‌زد، همین احساس به من دست می‌داد.
از هت پرسیدم: «مادر بیگ فوت چی؟ او هم کتکش می‌زد؟»
هت گفت: «آه، خدایا! این کار می‌کشتش. بیگ فوت مادر نداشت. شکر خدا باباش ازدواج نکرده بود.»
آن روزها آمریکایی‌ها در همه جای پرت آو اسپین ولو بودند و به شهر حال و هوای تازه ای می‌دادن. طولی نکشید که بچه ها پی بردند آنها آدمهای سهل یری هستند و همیشه آماده‌اند دو دستی همه چیزشان را ببخشند. هت اخاذی کوچکی را راه انداخت. پنج نفر از ما را واداشت توی محله ها راه بیفتیم و آدامس و شکلات از آنها گدایی کنیم. بابت هر پنج بسته آدامس س به ما می‌داد. گاهی می‌شد که روزی دوازده سنت کاسبی کنیم. بعدها پسری به من گفت که هت هر بسته آدامس را شش سنت می‌فروشد، اما من باور نکردم.
یک روز عصر که در پیاده رو جلو خانه‌مان ایستاده بودم، یک سرباز آمریکایی را دیدم که به طرفم می‌آید. ساعت دو بعدازظهر بود و هوا خیلی گرم و خیابان خلوت.
وقتی پریدم جلو و پرسیدم: «آدامس داری، جو؟» آمریکایی رفتار عجیبی کرد.
زیر لب چیزی دربارۀ گدایی بچه ها گفت و می‌خواست به من سیلی بزند. چندان گنده نبود، اما من ترسیدم. به نظرم مست بود. دهانش به کار افتاد.
صدای نخراشیده ای گفت: «ببین، دست از سر پسره بردار، می‌شنوی؟»
بیگ فوت بود.
کلمۀ دیگری ردوبدل نشد، آمریکایی که ناگهان فروتن شده بود، پس پس رفت و وانمود کرد که در رفتن عجله ندارد.
بیگ فوت حتی نگاهم نکرد.
دیگر از آن به بعد به کسی نگفتم: «آدامس داری، جو؟»
اما این کار باعث نشد از بیگ فوت خوشم بیاید. به نظرم کمی‌بیشتر از او ترسیدم.
ماجرای آمریکایی و بیگ فوت را برای هت تعریف کردم.
هت گفت: «همۀ امریکاییها که این جور نیستند. نمی‌شود روزی دورازده سنت را این جوری بیندازی دور.»
اما من قبول نکردم گدایی کنم.
گفتم: «اگر بیگ فوت نبود، مَرده مرا می‌کشت.»
هت گفت: «می‌دانی، خوب شد پیش از بزرگ شدن بیگ فوت پدرش مرد.»
 گفتم: «خب، چه بلایی سر بابای بیگ فوت آمد؟»
«نشنیدی؟ همه می‌دانند. سال 1937 که در حوزۀ نفت شورش شد، یک عده سیاه ریختند سرش و آنقدر کتکش زدند تا مرد.بابای بیگ فوت قهرمان بازی در می‌آورد. مثل خود بیگ فوت که حالا این کارها را می‌کند.»
گفتم: «هت، چرا از بیگ فوت خوشت نمی‌آید؟»
«دلیلی علیه‌ش در دست ندارم.»
«پس چرا این قدر ازش می‌ترسی؟»
«تو ازش نمی‌ترسی؟»
سری جنباندم. «اما به نظرم تو کاری کردی و نگرانی.»
«نه چندان. مضحک است. همه مان سربه سر بیگ فوت می‌گذاشتیم. کوچک که بود، لاغرِ لاغر بود، می‌دانی، و ما مدام همه جا سرمی‌گذاشتیم دنبالش. اصلاً نمی‌توانست بدود.»
دلم به حال بیگ فوت سوخت.
گفتم: «چه بامزه.»
هت گفت: «حالا گوش کن. می‌دانی نتیجه چه شد؟ بیگ فوت دونده ای شد که از همه مان سر بود. در ورزش مدرسه دو صدمتر را در چهار ثانیه می‌دوید. این طور می‌گویند، اما خودت که می‌دانی، در ترینیداد مردم شمارش بلد نیستند. از آن به بعد همه می‌خواهیم باش دوست شویم. اما او اصلاً اصلاً نمی‌خواهد.»
از آن پس از خودم می‌پرسیدم چرا بیگ فوت از کتک زدن هت و دیگرانی که زمان کودکی به او توپ و تشر می‌زدند خودداری می‌کند.
اما با این‌همه از او خوشم نمی‌آمد.
بیگ فوت مدتی هم نجار شد و واقعاً دو سه کمد گنده و نخراشیده و زشت هم ساخت. اما فروختشان. بعد بنّا شد. در بین افزارمندهای ترینیداد غرور احمقانه وجود ندارد. هیچ کس متخصصص نیست.
روزی برای انجام دادن کاری به خانۀ ما آمد.
من ایستادم و تماشایش کردم. نه من چیزی به او گفتم و نه او چیزی به من. متوجه شدم که از پایش به جای ماله استفاده می‌کند. غرولند می‌کرد: «کار سختی است که آدم همه اش باید کمرش را خم کند.»
کارش را خوب انجام داد. پاهاش که بیخود گنده نبود.
حدود ساعت چهار در زد و با من بنای حرف زدن را گذاشت.
گفت: «پسر، بیا برویم قدم بزنیم. تنم داغ شده، می‌خواهم خنک شوم.»
دلم نمی‌خواست بروم، اما ناچار بودم.
به اسکله کنار سد دریایی رفتیم و دریا را تماشا کردیم. بزودی هوا تاریک شد. چراغهای لنگرگاه روشن شد. دنیا خیلی بزرگ، تاریک و خاموش به نظر می‌رسید. بی آنکه لب ترکنیم ایستادیم.
ناگهان واق واق تند و تیزی بسیار نزدیک ما سکوت را شکست.
ناگهانی بودن و غربت صدا لحظه‌ای فلجم کرد.
صدای سگی بود، سگی کوچک و سیاه و سفید با گوش‌های آویزان، آب از سروتنش می‌چکید و دوستانه دم می‌جنباند.
گفتم: «بیا، پسر.» و سگ آب را از تنش تکاند و به من پاشید و واق واق کنان و جنبان به من پرید.
بیگ فوت را از یاد برده بودم و وقتی دنبالش گشتم، دیدم که بیست متر از من دور است و با تمام قوا می‌دود.
فریاد زدم: «همه چیز روبراه است، بیگ فوت.»
اما پیش از شنیدن صدایم ایستاده بود.
با صدای بلند گریه می‌کرد. «آه، خدا. مُردم. مُردم. یک بطری گنده گنده پایم را برید.»
من و سگ دویدیم طرفش.
اما سگ که به اش رسید، انگار زخم پایش را که بدجوری خون ازش می‌چکید فراموش کرده بود. سگ خیس را بغل کرد و نوازش کرد و مثل دیوانه‌ها بنای خندیدن را گذاشت.
پایش بدجوری بریده بود و روز بعد دیدم که آن را نوارپیچی کرده است. نمی‌توانست کاری را که در خانۀ ما شروع کرده بود ناتمام رها کند.
حس می‌کردم بیگ فوت را از همۀ مردهای خیابان بیشتر می‌شناسم و از زیاد دانستنم می‌ترسیدم. خود را یکی از مردهای کوچکی می‌دیدم که توی فیلمهای گنگستری زیاد می‌داند و کشته می‌شود.
از آن به بعد همیشه حواسم بود که بیگ فوت می‌داند چه نظری نسبت به او دارم. ترسش را از اینکه مبادا به دیگران بگویم حس می‌کردم.
اما گرچه نزدیک بود از نگهداشتن راز بیگ فوت بترکم، به کسی نمی‌گفتم. دلم می‌خواست به او اطمینان بدهم، اما وسیله اش را نداشتم. حضورش در خیابان همیشه وسوسه ام می‌کرد. خیلی به خودم فشار می‌آوردم تا به هت نگویم: «من از بیگ فوت نمی‌ترسم. نمی‌دانم تو چرا ازش می‌ترسی.»
من و ارول و بویی در پیاده رو نشسته بودیم و از جنگ حرف می‌زدیم.
ارول گفت: «اگر لرد آنتونی ایدن نخست وزیر شود ما آلمانیها را بدجوری می‌زنیم.»
بویی گفت: «لرد آنتونی ایدن چطور این کار را می‌کند.»
ارول فقط از روی دانایی سری جنباند.
من گفتم: «آره، من همیشه فکر می‌کردم اگر لرد آنتونی ایدن نخست وزیر شود جنگ زودِ زود تمام می‌شود.»
بویی گفت: «شماها اصلاً آلمانیها را نمی‌شناسید. آلمانیها خیلی قویند، می‌دانی. یک پسر به من گفت که آیا آلمانیها می‌توانند باد هوا بخورند و کف بعله.»
ارول گفت: «اما حالا آمریکاییها کنار ما هستند.»
بویی گفت: «ولی آنها که مثل آلمانیها گنده نیستند. این آلمانیها همه شان مثل بیگ فوت گنده گنده اند، می‌دانی، و از بیگ فوت هم بیشتر دل دارند.»
ارول گفت: «هیس، ببینید، دارد می‌آید!»
بیگ فوت خیلی نزدیک بود و حس می‌کردم که حرفهای ما را شنیده است. با حالت غریبی نگاهم می‌کرد.
بویی گفت: «چرا به من گفتید ساکت شوم؟ من که چیز بدی نگفتم. گفتم آلمانیها به اندازۀ بیگ فوت دل دارند.»لحظه گذرایی نگاه پرتمنای بیگ فوت را دیدم و چشمانم را برگرداندم.
بیگ فوت که رد شد، ارول گفت: «انگار بیگ فوت کاری با تو داشت، پسر.»
یک روز بعدازظهر هت سرگرم خواندن روزنامۀ صبح بود. یکدفعه فریاد زد: «ببینید اینجا چی نوشته، بابا.»
پرسیدم: «خب، چی نوشته؟»
هت گفت: «دربارۀ بیگ فوت نوشته.»  
بویی پرسید: «چی؟ باز هم انداختنش زندان.»
هت گفت: «بیگ فوت رفته بوکس بازی.»
بیش از آنکه بتوانم به زبان بیاورم می‌دانستم.
هت گفت: «شاخش را می‌شکنند. اگر خیال می‌کند بوکس بازی یعنی اینکه خودت را بیندازی این ور و آن ور، آخر به اشتباهش پی می‌برد.»
روزنامه ها درباره اش جنجال کرده بودند. محبوب ترین عنوان این بود: لوده بدل به مشت زن می‌شود.
دفعۀ بعد که بیگ فوت را دیدم، حس می‌کردم می‌توانم توی چشم‌هایش نگاه کنم.
حالا دیگر از او نمی‌ترسیدم، بلکه نگرانش بودم.
اما نیازی نبود. بیگ فوت از آن خصوصیت برخوردار بود که همیشه مفسران ورزشی را «موفقیتی استثنایی» می‌نامیدند. او رقبا را یکی پس از دیگری ضربه فنی کرد، و خیابان میگل بیش از پیش از او ترسید و به او باد کرد.
هت گفت: «علتش این است که تا حالا فقط با احمقهای کوچولو جنگیده، به کسی برنخورده که توی این حرفه آدم به حساب می‌آید.»
انگار که بیگ فوت فراموشم کرده بود. هروقت به هم بر می‌خوردیم دیگر چشمش دنبال نگاهم نمی‌گشت، و دیگر نمی‌ایستاد که با من حرف بزند.
شده بود مایۀ هراس خیابان. من هم مثل همه از او می‌ترسیدم. مثل گذشته من هم همین جور خوشتر داشتم.
بیگ فوت حتی بیش از پیش نمایش می‌داد.
مرتب او را می‌دیدم که با آن شورت آلبالویی احمقانه در خیابان میگل بالا و پایین می‌دود و با عزمی‌جزم از نگاه کردن به همه خودداری می‌کند.
هت ترس برش داشته بود.
گفت: «نباید به مردی که زندان رفته اجازۀ بوکس بازی بدهند.»
یک مرد انگلیسی روزی به ترینیداد آمد و روزنامه ها برای مصاحبه با او از هم سبقت گرفتند. این مرد گفت که مشت زن و قهرمان نیروی هوایی سلطنتی است. صبح روز بعد عکسش در روزنامه ها چاپ شد.
دو روز بعد عکس دیگری از او به چاپ رسید. این بار شورت سیاه پوشیده بود و با دستکشهای بوکس یکراست به طرف عکاس می‌آمد.
عنوان مطلب این بود: «چه کسی با این مرد می‌جنگد؟»
همۀ ترینیداد جواب داد: «بیگ فوت با این مرد می‌جنگد.»
بیگ فوت که موافقت کرد، هیجان عمومی‌بالا گرفت. خیابان میگل نقل مجالس بود و همه حتی هت از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند. هت گفت: «می‌دانم این حرف احمقانه است، اما امیدوارم بیگ فوت بزندش.» و در محله دوره افتاد کسانی که پولی برای دور ریختن داشتند شرط بندی کرد.
آن شب با قدرت تمام در استادیوم حاضر شدیم.
هت دیوانه وار این ور و آن ور می‌رفت و اسکناس بیست لاری را در دست تکان می‌داد و فریاد می‌زد: «بیست به پنج، بیگ فوت او را می‌زند.»
من با بویی شش سنت شرط بستم که بیگ فوت ببازد.
در واقع وقتی بیگ فوت آمد توی رینگ و بی آنکه به کسی نگاه کند با تحقیر بنا کرد به رقص، همه مان خوشحال شدیم.
هت فریاد زد: «مرد یعنی این!»
تاب دیدن مشت بازی را نداشتم. تمام مدت تنها زن میان جمعیت را تماشا کردم. آمریکایی یا کانادایی بود و مدام بادام زمینی می‌لنباند. چنان موبور بود که موهایش به کاه می‌مانست. هروقت ضربه‌ای ردوبدل می‌شد جمعیت می‌غرید، و زن لبهایش را چنان گاز می‌گرفت که انگار خودش ضربه خورده است، بعد با عصبانیت به بادام زمینیها گاز می‌زد. هیچ وقت فریاد نمی‌زد، بلند نمی‌شد، یا دست تکان نمی‌داد. از آن زن بدم آمد.
غریو جمعیت بلندتر و مداوم تر شد.
می‌شنیدم هت فریاد می‌زند: «یاالله، بیگ فوت، بزنش، بزنش مرد.» بعد که ترس در صدایش موج می‌زد: «پدرت را به خاطر بیاور.»
اما صدای هت فروکش کرد.
بیگ فوت بازی را با امتیاز باخته بود.
هت سر پنج دقیقه صد دلار پرداخت.
گفت: «مجبورم گاو قهوه ای ـ سفیدم را بفروشم، همان که از جرج خریدم.»
ادوارد گفت: «کار خداست.»
بویی به من گفت: «شش سنت تو را فردا می‌دهم.»
گفتم: «شش سنت فردا؟ مگر فکر می‌کنی من چی هستم؟ ملیونر؟ ببین بابا، پول را همین حالا به ام بده، می‌شنوی ؟»
پول را داد.
اما جمعیت قاه قاه می‌خندید.
به رینگ نگاه کردم.
بیگ فوت گریه می‌کرد. شده بود مثل پسر بچه ها و هرچه بیشتر گریه می‌کرد صدایش بلندتر میشد و طنینش دردناک‌تر بود.
رازی که من نگهداشته بودم حالا جلو چشم همه عیان بود.
هت گفت: «برای چی گریه می‌کند؟» و زد زیر خنده.
انگار موضوع گاو را فراموش کرده بود. گفت: «خب، خب. این مرد را تماشا کن، اهه!»
همۀ اهالی خیابان میگل به بیگ فوت خندیدند.
همه جز من. چون گرچه او مرد گنده بود و من سر بچه، از احساسش خبر داشتم. با خود گفتم کاش هیچ وقت شش سنت را با بویی شرط نمی‌بستم.
روزنامه های روز بعد نوشتند: مشت زن در رینگ می‌گرید.
همۀ ترینیداد فکر می‌کرد که بیگ فوت لوده باز هم دست به یک کار بامزه زده است.
اما ما می‌دانستیم حقیقت جز این است.
بیگ فوت از خیابان میگل رفت، و آخرین خبری که از او شنیدم این بود که در معدن سنگی در لاونتیل کار می‌کند.
شش ماه بعد رسوایی کوچکی همۀ ترینیداد را درنوردید و همه را واداشت احساس حماقت کنند.
معلوم شد که قهرمان نیروی هوایی سلطنتی هرگز در نیروی هوایی نبوده و در مقام مشت زنی نیز گمنام بوده است.
هت گفت: «خب، از جایی مثل اینجا چه توقعی دارید؟»
نویسنده: و.س. نایپُل
مترجم: مهدی غبرائی

از کتاب: «خیابان میگل» – نشر شادگان

دوشس و جواهرفروش

الیوربیکن[1]  در بالای خانه ای مشرف به گرین پارک[2] زندگی می‌کرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلی‌ها که پنهانشان کرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. کاناپه‌ها که روکی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجره‌ها را پر کرده بودند. پنجره‌ها، سه پنجره ی بلند، اطلس پر نقش و نگار و تور تمیز را تمام و کمال به نمایش می‌گذاشتند. قفسه ی چوب ماهون زیر بار براندی‌ها، ویسکی‌ها و لیکورهای اصل شکم داده بود. و او از پنجره ی وسطی به پایین و به سقف‌های شیشه ای اتومبیل‌های مد روز متوقف در کنار جدول‌های باریک خیابان پیکادلی نگاه می‌کرد. نقطه ای مرکزی تر از این نمی‌شد تصور کرد. و در ساعت هشت صبح پیشخدمت مرد صبحانه ای او را در یک سینی می‌آورد؛ پیشخدمت روبدشامبر ارغوانی تا کرده ی او را باز می‌کرد؛ با ناخن‌های بلند و تیز خود نامه‌های الیور را می‌گشود و کارت‌های دعوت سفید و ضخیمی‌را بیرون می‌آورد که امضای دوشس‌ها، کنتس‌ها، ویسکنتس‌ها و دیگر بانوان متشخص بر آنها حک شده بود. بعد نوبت شست و شو بود؛ سپس نان تست خود را می‌خورد؛ بعد روزنامه اش را کنار آتش سوزان و روشن زغال‌های الکتریکی می‌خواند.
خطاب به خود می‌گفت «مواظب باش الیور. تو که زندگی ات را در کوچه ای باریک و کثیف شروع کردی، تو که …» و او به پایین و به ساق پاهایش نگاه می‌کرد، چقدر در آن شلوار خوش قواره شکیل بود؛ به چکمه‌هایش نگاه کرد؛ به گترها. همه شیک بود، می‌درخشیدند؛ توسط بهترین خیاطان در ناحیه ی ساویل رو[3] و از بهترین پارچه‌ها دوخته شده بودند. اما او اغلب این لباس‌ها را از تن بیرون می‌آورد و همان پسر بچه در کوچه ی تاریک می‌شد. یک بار به جاه طلبی زیاده ی خود فکر کرده بود – فروختن سگ‌های دزدی به زنان آلامد در وایت چپل[4] . و یکبار هم گیر افتاد و مادرش التماس کرده بود«وای الیور»، «وای الیور! پسرم کی می‌خواهی عاقل شوی؟» … بعد پشت یک پیشخوان رفته، ساعت‌های مچی ارزان قیمت فروخته بود؛ بعد از آن کیفی را به آمستردام برده بود … با یاد آن خاطره زیر جلی خندید، الیور پیر، جوانی اش را به یاد می‌آورد. آری با آن سه قطعه الماس بارش را بسته بود؛ بعد هم برای زمرد کارمزد خوبی گرفت. پس از آن اتاق خصوصی در پشت مغازه ای در‌هاتون گاردن گرفت؛ اتاقی با ترازو، گاو صندوق، ذره بین‌های ضخیم مخصوص. و بعد … و بعد … باز هم زیر جلکی خندید. وقتی در آن غروب داغ از رسته ی جواهر فروشان گذشت که داشتند از قیمت‌ها، معادن طلا، الماس‌ها، گزارش‌های رسیده از آفریقای جنوبی بحث می‌کردند، یکی از آنها در موقع عبور او انگشت بر بینی گذاشت و زمزمه کرد «هوم». چیزی بیش از زمزمه نبود، نه چیزی بیشتر از سقلمه ای روی شانه، انگشتی روی بینی، وزوزی که از رسته ی جواهرفروشان در‌هاتون گاردن[5] در آن بعد از ظهر داغ به گوش می‌رسید، بله سال‌ها پیش بود! اما هنوز الیور عرق آن روز را بر مهره‌های پشتش احساس می‌کرد، سقلمه، نجوایی که معنایش این بود، «نگاهش کن، الیور جوان است، جواهرفروش جوان – همین که می‌رود» آن موقع جوان بود. و بهتر لباس می‌پوشید؛ و اوایل یک درشکه ی خوشگل داشت؛ بعد یک اتومبیل؛ در ابتدا در بالکن می‌نشست و بعد در لژ مخصوص تئاتر. و ویلایی در ریچموند[6] مشرف به رودخانه خرید، با انبوه بوته‌های رز سرخ و مادمازلی که هر بامداد یکی می‌چید و در یقه ی کت او جای می‌داد.
«خُب،» الیور بیکن در حالی که بلند می‌شد و کش و قوس می‌آمد، گفت «خُب… » و زیر تصویر بانویی پیر ایستاد که روی پیش بخاری قرار داشت و دست‌هایش را بلند کرد «من سوگندم را حفظ کرده ام» گفت و بار دیگر دست‌هایش را روی هم گذاشت، کف بر کف، انگار می‌خواست به او ادای احترام کند. «من شرط را برده ام.» همین طور بود؛ او ثروتمندترین جواهرفروش در انگلستان بود؛ اما انگار بینی اش که دراز بود و کش دار، مثل خرطوم فیل، می‌خواست با همان لرزش عجیب پره‌های خود بگوید (اما به نظر می‌رسید نه فقط پره‌های بینی که تمام آن می‌لرزید) که او هنوز خرسند نبود؛ هنوز چیزی را زیرزمین کمی‌جلوتر بو می‌کشید؛ گرازی غول پیکر را در مرتعی مملو از قارچ‌های خوراکی تصور کنید؛ پس از آن که قارچ‌ها را از زیر خاک بیرون می‌کشد، همچنان بوی قارچی بزرگ تر، سیاه تر جایی دورتر، از زیر زمین به مشامش می‌رسد. از همین رو الیور همیشه در مرکز ثروتمند می‌فیر[7]  به دنبال قارچی سیاه تر و بزرگ تر بود.
سنجاق مروارید نشان روی کراواتش را مرتب کرد، بارانی شیک و آبی رنگ خود را پوشید؛ دستکش‌های زرد رنگ و عصایش را برداشت؛ و تلوتلو خوران همان طور که از پله‌ها پایین می‌آمد با بینی دراز و نوک تیزش نیمی‌آه می‌کشید و نیمی‌بو، همین طوری بود که به میدان پیکادلی قدم گذاشت. مگر نه آن که مردی غمگین بود، مردی ناخشنود، مردی که گر چه شرط را برده بود هنوز به دنبال چیزی پنهان شده می‌گشت؟
در حین راه رفتن کمی‌تلوتلو می‌خورد، مثل شتر باغ وحش که از این سو به آن سو تاب می‌خورد وقتی در جاده ی آسفالته راه می‌رود، پر از بقال‌ها و همسرانشان که در پاکت‌های کاغذی چیز می‌خورند و تکه‌های کوچک کاغذهای نقره ای را مچاله می‌کنند و روی زمین می‌اندازند. شتر از بقال‌ها بیزار است؛ شتر از سهم خود ناراضی است؛ شتر دریاچه ی آبی را می‌بیند و ردیف درخت‌های نخل را در جلوی آن. پس جواهرفروش بزرگ، بزرگ ترین جواهرفروش در سرتاسر جهان، با لباسی برازنده، با دستکش‌هایش، با عصایش، اما همچنان ناخشنود، خرامان از میدان پیکادلی می‌گذشت تا به آن مغازه ی کوچک سیاه رسید که در فرانسه، در آلمان، در اتریش، در ایتالیا و در سراسر آمریکا شهرت داشت، مغازه ی کوچک و تاریک در خیابان بانداستریت[8].
طبق معمول بی آن که حرفی بزند طول مغازه را طی کرد، گر چه چهار مرد، دو تن پیر، مارشال و اسپنسر، و دو تن جوان،‌هاموند و ویکس، هنگام عبور او پشت پیشخوان صاف ایستادند و نگاهش کردند، به او غبطه می‌خوردند. فقط با اشاره ی یک انگشت پوشیده در دستکش کهربایی رنگ به حضور آنها پاسخ گفت. به داخل رفت و در اتاق خصوصی اش را پشت سر بست.
سپس حفاظ آهنی پنجره را باز کرد. هیاهوی باند استریت به درون سرازیر شد؛ صدای رفت و آمد اتومبیل‌ها در دور دست. نور چراغ‌های چشمک زن در پشت مغازه به بالا می‌تابید. درختی شش برگ سبز خود را جنباند، چرا که ماه ژوئن بود. اما مادمازل با آقای «فدر» در کارخانه ی آبجوسازی ازدواج کرده بود – حالا کسی نبود که بر یقه ی کت او گل رز بگذارد.
«خُب،» نیمی‌آه و نیمی‌خرناس کشان گفت «خُب…»
بعد فنری را در دیوار کشید و صفحه ای صاف آرام کنار رفت و پشت آن پنج، نه شش گاه صندوق ظاهر شد، همه از فولاد جلا داده شده. کلیدی را چرخاند؛ قفل یکی را باز کرد؛ بعد یکی دیگر را. پوشش داخلی همه ی آنها از حریر ارغوانی تیره بود؛ همه پر از جواهر بود – دستبندها، گردنبندها، حلقه‌ها، نیم تاج‌ها، تاج دوک‌ها؛ سنگ‌های درشت در صدف‌های بلوری؛ یاقوت‌ها، زمردها، مرواریدها، الماس‌ها. همه امن، درخشان، خنک با این حال با نور درونی شان تا ابد مشتعل بودند.
الیور به مرواریدها نگاه می‌کرد، گفت «اشک‌ها!»
به یاقوت‌ها می‌نگریست، گفت «خون قلب‌ها!»
الماس‌ها را زیر و رو می‌کرد طوری که برق می‌زدند و می‌درخشیدند، ادامه داد «باروت!»
«آن قدر باروت که می‌شد با آن می‌فیر را به آتش کشید. آسمان رفیع، رفیع، رفیع!» سرش را به عقب برد و صدایی مثل شیهه ی اسب از او بیرون آمد.
تلفن روی میزش با صدایی خفه و مقهورانه وزوزی کرد. در گاو صندوق را بست.
گفت «ده دقیقه ی دیگر، نه قبل از آن.» و پشت میز تحریر خود نشست و به سر امپراطوران روم نگاه کرد که روی دکمه سردست‌هایش حک شده بودند. و باز لباس از تن بیرون آورد و همان پسر بچه ای شد که در کوچه تیله بازی می‌کرد، جایی که یکشنبه‌ها سگ‌های دزدی را می‌فروخت. همان پسر بچه ی شرور و ناقلا، با لب‌هایی مثل آلبالوهای تر. انگشت‌هایش را در دل و روده ی شکمبه‌ها فرو می‌کرد؛ در ماهیتابه‌های پر از ماهی سرخ شده دست می‌برد؛ در میان جمعیت وول می‌خورد. لاغر بود، فرز، با چشم‌هایی مثل سنگ‌های شسته شده. و اکنون – اکنون – عقربه‌های ساعت تیک تاک می‌کرد. یک، دو، سه، چهار … دوشس لامبورن[9]، دختر صدها ارل در انتظار شرفیابی بود.  دوشس ده دقیقه ای روی صندلی کنار پیشخوان منتظر می‌ماند. در انتظار شرفیابی بود. منتظر می‌ماند تا وقتی او آمادگی دیدنش را داشته باشد. به ساعت در قاب چرمی‌خیره نگاه می‌کرد. عقربه تکان خورد. ساعت با هر تیک تاک خود چیزی به او می‌داد – این طور به نظر می‌رسید – پاته ی جگر غاز؛ یک گیلاس شامپاین؛ گیلاسی دیگر از براندی اعلا؛ سیگاری به ارزش یک گینی. همان طور که ده دقیقه می‌گذشت ساعت آنها را روی میز کنار او قرار داد. سپس صدای قدم‌هایی سبک را روی پله‌ها شنید که نزدیک می‌شدند؛ صدای خش خش در راهرو. در باز شد. آقای‌هاموند خودش را به دیوار چسباند.
اعلام کرد «سرکار علیه!»
همان جا منتظر شد، چسبیده به دیوار.
و الیور درحالی که بلند می‌شد می‌توانست خش و خش لباس دوشس را موقع آمدن بشنود. بعد او ظاهر شد، پهنای در را پر کرد، اتاق را با رایحه ای انباشت، با شأن و مقام، تکبر، تفاخر، افاده ی همه ی دوک‌ها و دوشس‌ها که همه در موجی جمع شده بود. و همان طور که موج در هم می‌شکند، او نیز در هنگام نشستن در هم شکست و آب را بر سر و روی الیور بیکن، جواهرفروش بزرگ پاشید و پخش کرد و فرو ریخت. او را با رنگ‌های براق و روشن، سبز،  سرخ، بنفش پوشاند؛ و عطرها؛ و رنگین کمان‌ها و پرتو نورهایی که از انگشت‌هایش ساطع می‌شد، از لابلای بادبزن‌ها بیرون می‌ریخت، از ابریشم می‌تراوید؛ چرا که او خیلی تنومند بود، خیلی فربه، به سختی در تافته ی صورتی رنگ جا گرفته بود و از دوران اوج خود فاصله داشت. مثل چتری با پره‌های فراوان، مثل طاووسی با پرهای بسیار، که پره‌هایش را می‌بندد، که پرهایش را جمع می‌کند، او نیز فرود آمد و همان طور که در مبل راحتی چرم فرو رفت خود را بست.
دوشس گفت «صبح بخیر، آقای بیکن.» و دستش را که از میان دستکش سفیدش بیرون زده بود جلو آورد. و الیور همان طور که با او دست می‌داد تعظیم کرد. و وقتی دست‌ها یکدیگر را لمس کردند بار دیگر پیوند قدیمی‌بین آن دو پا گرفت. آنها دوست بودند، با این حال دشمن هم؛ مرد آقا بود؛ زن نیز بانویی؛ هر یک دیگری را فریب می‌داد و هر یک به دیگری نیاز داشت، هر یک از دیگری می‌ترسید، هر یک همین را حس می‌کرد و هر باری که در آن اتاق پشتی و کوچک با نور سفید و روشن بیرون، و درختی با شش برگ و صدای خیابان در دوردست و در پس گاو صندوق‌ها با هم دست می‌دادند این را می‌دانستند.
«و امروز – دوشس، من امروز چه کاری می‌توانم برای شما انجام دهم؟» الیور با ملایمت بسیار گفت.
دوشس باز کرد؛ قلبش را؛ قلب خصوصی اش را به گستردگی گشود. و با آهی، اما بی کلامی، از داخل کیف دستی اش کیسه ای از جنس جیر در آورد؛ شبیه راسویی زردرنگ به نظر می‌رسید. و مرواریدها را از شکافی در شکم راسو بیرون آورد. ده مروارید از شکم راسو بیرون غلتید – یک، دو، سه، چهار، مثل تخم‌های پرنده ای آسمانی.
«آقای بیکن عزیز، این همه ی چیزی است که برایم باقی مانده» به ناله گفت. پنج، شش، هفت، به پایین غلتیدند، از شیب و دامنه‌های کوهی فراخ که بین زانوهای او بود به میان دره ای باریک غلتیدند – هشتمی، نهمی‌و دهمی. همه در روشنایی تافته ی هلویی رنگ جای گرفتند.
ماتم زده گفت «ده مروارید اپل بای[10] است. آخرینشان … آخرین همه ی آنها.»
الیورد دست دراز کرد و یکی از مرواریدها را بین انگشت شست و سبابه گرفت. گرد بود، درخشان بود. اما آیا اصل بود یا بدل؟ یعنی باز داشت دروغ می‌گفت؟ جرأتش را داشت؟
انگشت گوشتالود و بالشتکی خود را روی لب‌هایش گذاشت. «اگر دوک می‌دانست …» به نجوا گفت «آقای بیکن عزیز، کمی‌بدشانسی آوردیم…»
یعنی باز هم قمار کرده بود؟
هیس هیس کنان گفت «آن نابکار! آن متقلب!»
آن مرد با گونه‌های استخوانی؟ و نابکار. و دوک آدم عصا قورت داده ای است، با خط ریش‌های دو طرف صورتش؛ یعنی اگر می‌دانست سرش را می‌برید، حبسش می‌کرد – چه می‌دانم، الیور با خود فکر می‌کرد و به گاو صندوقش زل زده بود.
نالید و گفت «آرامینتا، دافنه، دیانا. این برای آنهاست.»
بانوان آرامینتا، دافنه، دیانا دختران او بودند. او آنها را می‌شناخت؛ تحسینشان می‌کرد. اما این دیانا بود که او دوستش داشت.
با عشوه ای افزود «شما از همه ی اسرار من با خبرید.» اشک‌ها لغزید؛ اشک‌ها سرازیر شد؛ اشک‌ها، مثل الماس‌ها، پودر را از شیار گونه‌های هلویی رنگ او جمع می‌کردند.
زمزمه کرد «دوست قدیمی، دوست قدیمی.»
او نیز تکرار کرد «دوست قدیمی، دوست قدیمی.» انگار واژه‌ها را مزه مزه می‌کرد.
الیور پرسید «چقدر؟»
زن مرواریدها را با دستش پوشاند.
به نجوا گفت «بیست هزار تا.»
یکی را در دستش نگه داشت، اما بدل بودند یا اصل؟ جواهر اپل بای – آیا دوشس قبلا" با همین نام آنها را نفروخته بود؟ زنگ را برا یاحضار اسپنسر یا‌هارموند به صدا در می‌آورد تا بگوید. "بگیر و آزمایش کن." دستش را به طرف زنگ دراز کرد.
زن جلوی حرکت او را گرفت و شتاب زده گفت «شما هم فردا می‌آیید؟ نخست وزیر اعلیحضرت … » مکثی کرد. وافزود «و دیانا.»
الیور دستش را از زنگ برداشت.
به پشت سر زن نگاه کرد، به پشت خانه‌ها در باند استریت. اما اکنون خانه‌های باند استریت را نمی‌دید، بلکه رودخانه ای خروشان را دید و ماهیان قزل آلای جست و خیزکنان و ماهیان آزاد را؛ و نخست وزیر و خودش را نیز، در جلیقه‌های سفید و سپس دیانا. به مروارید توی دستش نگاه کرد. اما چطور می‌توانست آن را محک بزند، در نور رودخانه، در پرتو چشم‌های دیانا؟ اما چشم‌های دوشس به او بود.
با ناله گفت «بیست هزار تا. حیثیت من!»
حیثیت مادر دیانا! او دسته چک را به طرف خودش کشید و قلمش را درآورد.
نوشت «بیست.» سپس از نوشتن بازماند. چشم‌های پیرزن در تصویر خیره به او بود – چشم‌های پیرزن، مادرش.
به او هشدار داد «الیور! حواست هست؟ احمق نشو!»
«الیور!» دوشس با لحنی ملتمسانه گفت. حالا «الیور» بود نه «آقای بیکن». برای تعطیلات طولانی آخر هفته می‌آیی؟»
تنها در جنگل با دیانا! سواری در جنگل تنها با دیانا!
نوشت «بیست» و امضا کرد.
«بفرمایید»
و در این لحظه، وقتی زن از روی صندلی برخاست، تمام پره‌های چتر، همه ی پرهای طاووس باز شد، درخشش موج، شمشیرها و نیزه‌های آجین کورت. و دو مرد پیر و دو مرد جوان، اسپنسر و مارشال، ویکس و‌هاموند، وقتی او دشس را از میان مغازه تا دم در مشایعت می‌کرد، در حالی که به او غبطه می‌خوردند صاف ایستادند. و او دستکش زرد رنگ خود را در برابر صورت آنها تاب داد و دوشس حیثیتش را  – چکی به مبلغ بیست هزار پوند را با امضای او محکم در دست‌های خود نگه داشته بود.
«اصل اند یا بدل؟» الیور در همان حال که در اتاق خود را می‌بست از خود پرسید. آن جا بودند، ده مروارید روی کاغذ جوهر خشک کن روی میز. آنها را نزدیک پنجره برد. در برابر نور زیر ذره بین خود گرفت … پس این قارچی بود که او از دل خاک بیرون کشیده بود! تا مغزش گندیده بود – تا ته گندیده بود!
آهی کشید «مادر مرا ببخش» دست‌هایش را بالا آورد انگار از پیرزن تصویر طلب بخشش می‌کرد. و بار دیگر پسر بچه ای شد در کوچه ای که یکشنبه‌ها سگ‌های دزدی را می‌فروختند.
در حالی که کف دست‌هایش را روی هم قرار می‌داد به نجوا گفت «چون که آخر هفته ی طولانی در پیش داریم.»
————————————————————-
پانویس:
1- Oliver Baken
2- green Park ، بین میدان پیکادلی و قصر باکینگهام در انتهای غربی لندن که محوطه ای بسیار گران قیمت است و خاص طبقه ی مرفه.
3- Savile Row
4- Whitechapel
5- Hatton Garden، خیابانی در لندن که به خاطر تاجران الماس خود مشهور بود.
6- Richmond، منطقه ای زیبا در حومه ی لندن که ویرجینیا و لئونارد وولف از 1924 تا 1914 آن جا زندگی می‌کردند.
7- Mayfiar
8- Bond Street، مرکز خریدی گران در می‌فیر، شروع صحنه‌های «خانم دالووی» از همین جاست.
9- Duchess of Lambourne
10- Appleby Cincture، جواهر مشهور خانوادگی به شکل زانوبند یا سربند.

نویسنده: ویرجینیا وولف
مترجم: فرزانه قوجلو

برگرفته از کتاب: «بانو در آینه» (مجموعه داستان) –  موسسه انتشارات نگاه
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.