داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

در این شماره

به پیروی از شیوه ی مرسوم کشورهای بزرگ، هیئت تحریریه ی ماهنامه ی سنگین “ تندباد “ تصمیم گرفت مشروح مذاکرات جلسه های فوق العاده ی خود را ثبت و ضبط کند و نگارنده که با منشی جوان و فعال این مجله دوستی دیرین دارد توانست به لطائف الحیل، و به طور کاملاْ اتفاقی، یکی از این صورت جلسه ها را به دست بیاورد. آنچه در ذیل می‌خوانید رونوشت برابر اصل آن صورت مجلس است و هر چند ممکن است دوست جوان و خوش خط من به سزای این بی احتیاطی از کار برکنار شود، اما لااقل می‌تواند از مشاهده ی شادی و حیرت اعضاء محترم هیئت تحریریه که بار دیگر گفته های خود را شنیده و خوانده اند به نوبه ی خود به حیرت و شادی دچار شود.
جلسه ی چهل و نهم مورخ اول آذر ماه …
در ساعت شش بعد از ظهر مطابق معمول جلسه به حالت نیمه رسمی‌درآمد. ابتدا این جانب (منشی) به شرح ذیل از حضور اعضاء هیئت استفسار نمودم:
ــ آقای مدیر.
ــ غایب.
ــ آقای سردبیر.
ــ غایب.
ــ آقای مدیر داخلی.
ــ حاضر.
ــ آقایان نویسندگان داستان های بلند و داستان های کوتاه و مترجم بین المللی.
ــ حاضر، حاضر، حاضر.
ــ آقای شاعر.
ــ غایب.
ــ آقای منتقد.
ــ در اتاق مجاور هستند، گویا انتقاد می‌کنند.
ــ خانم متخصص مسائل روانی.
ــ کابینه.
ــ موسیو سوسیولوگ.
ــ حاضر.
ــ خانم شاعر و نویسنده و نقاش و خیاط.
ــ حاضر.
ــ متفرقه.
ــ غایب.
آقای مدیر داخلی گفتند چون من نمی‌توانم در امور خارجی مجله مداخله و اظهار نظر کنم شروع جلسه موکول به آمدن آقای مدیر و سردبیر است. موسیو سوسیولوگ (منشی در حاشیه با جوهر دیگری نوشته است که موسیو سوسیولوگ اصولاْ ایرانی است و فقط پنجاه و شش روز در کشورهای اسکاندیناوی بوده است) به سختی انتقاد کردند و چنین گفتند:
ــ این کار رفقا کاملاْ برخلاف اصول و آداب اجتماعی است، حسن اداره ی هر مؤسسه ای تابع روح همکاری و وقت شناسی اعضاء آن می‌باشد. اگر قرار باشد عده ای از آقایان هر جلسه دیر تشریف بیاورند نظم کارها … نظم کارها …
آقای مدیر داخلی گفتند:
ــ به هم می‌خورد.
در این موقع به پیشنهاد یکی از حاضران یک ربع تنفس اعلام شد و تصمیم بر این قرار گرفت که پس از بیست دقیقه جلسه رسمیت پیدا کند، ولو اینکه بقیه ی اعضاء همچنان غایب باشند. بعد از نیم ساعت با ورود بقیه ی اعضاء جلسه رسمی‌شد. ابتدا آقای مدیر از اینکه به علت اشتغالات متعدد نتوانسته اند سر ساعت حضور پیدا کنند معذرت خواسته سپس چنین ادامه دادند:
ــ دوستان عزیز ! برای اینکه “ تندباد “ هرچه بیشتر و نیرومندتر در سراسر کشور منتشر شود احتیاج به همکاری و جانفشانی مضاعف یکایک شما داریم. برای این کار طرحی تهیه کرده ایم که اکنون به اطلاع می‌رسانم و امیدوارم هریک از رفقا نظر خود را درباره ی آن اظهار کنند:
1- جلسه های هفتگی باید مرتباْ تشکیل گردد و اعضاء هیئت تحریریه موظف باشند سر ساعت معین در اداره ی مجله حضور یابند. نظری نیست ؟
در این موقع آقای شاعر که از راه رسیده بودند جلوس کرده گفتند:
ــ به نظر من این موضوع عامل اساسی و مهمی‌است، حتی من معتقدم برای اینکه وقت بیشتری داشته باشیم زودتر از موعد مقرر در اداره حاضر شویم.
آقای مدیر تشکر کردند و ادامه دادند:
2- برای اینکه مجله به وقت معین چاپ شود و در دسترس علاقمندان قرار گیرد لازم است که کلیه ی مقالات و اشعار و داستان ها در یک روز معین تحویل شود.
آقای سردبیر با هیجان خاصی، بین الاثنین گفتند:
ــ این مسأله حتی مهمتر از نوشتن خود آن مقالات و اشعار و داستان ها است.
آقای مدیر با خوشروئی گفتند:
ــ اجازه بفرمائید صحبت من تمام بشود آن وقت شما سخن بگوئید. در این قسمت نظری نبود ؟
آقای شاعر: تحویل دار لازم است.
آقای مدیر داخلی: چه لزومی‌دارد به پرسنل اداره اضافه کنیم ؟ بنده خودم با حفظ سمت، این قسمت را هم به عهده می‌گیرم.
چون خانم متخصص مسائل روانی هنوز در کابینه بودند آقای سردبیر زنگ زدند پیشخدمت آمد و دستور دادند که ایشان را صدا بزنید. آقای مدیر دستور چای دادند. پیشخدمت گفت اول ایشان را صدا بزنم یا چای درست کنم ؟ چون جوابی داده نشد بیرون رفت.
بعد از اینکه خانم آمدند مذاکرات بار دیگر شروع شد. آقای مدیر گفتند:
ــ حالا یک بررسی کوچک می‌کنیم که آیا رفقا مقاله های خودشان را داده اند یا نه ؟
آقای سردبیر پرونده ی “ این شماره “ را باز کردند و نشان دادند. خالی بود. آقای مدیر با حال تأسف اظهار داشتند:
ــ ملاحظه فرمودید، با این وضع کاری از پیش نمی‌رود. اگر بنا است کار مثبتی انجام بشود باید کوشش بیشتری به عمل بیاید.
اعضاء هیئت همه سکوت کردند، فقط موسیو سوسیولوگ اظهاراتی کرد که مفهوم نشد. آقای مدیر نگاهی به ساعت انداخته گفتند:
ــ چون فرصت کمی‌داریم شور درباره ی بقیه ی طرح اصلاحی را به جلسه ی آینده موکول می‌کنیم و به بررسی مطالب این شماره می‌پردازیم.
مدت ده دقیقه تنفس اعلام و چای صرف شد و چون چای ها یخ کرده بود پیشخدمت مورد توبیخ و مؤاخذه قرار گرفت که با وساطت آقای نویسنده ی داستان های کوتاه از اجرای تصمیمات شدیدتر صرف نظر گردید. پس از ده دقیقه آقای مدیر خندیدند و اشاره به آقای مدیر داخلی کرده گفتند:
ــ جالا دیگر نوبت شما است، چون قرار ما بر این بود که هر کس اختصاصی کار کند.
آقای مدیر داخلی سینه شان را صاف کردند و با صدای بمی‌اظهار داشتند:
ــ همان طور که مستحضر هستید، قرار است در این شماره عکس و شرح حال مختصر یکایک آقایان و خانم ها، به مناسبت تجدید دوره ی مجله، چاپ شود. می‌خواستم بپرسم آیا رفقا مدارک لازم را تهیه کرده اند ؟
تمام اعضاء با جنب و جوش غریبی عکس و نوشته هائی را که در دست داشتند جلو آوردند و سعی می‌کردند زودتر نوبت بگیرند. آقای مدیر داخلی آنان را دعوت به خونسردی و کف نفس نمودند و از روی حروف ابجد نوشته ها و عکس ها را گرفتند و به این ترتیب آنها را قرائت و مطرح کردند:
الف: خانم شاعر و نویسنده و نقاش و خیاط:
“ من چند سال پیش در یک خانواده ی هنرمند به دنیا آمدم. پدرم نقل می‌کرد که شب هنگام وقتی در گهواره ی خود با خواب درمی‌آمیختم مادرم با صدای خوش “ منطق الطیر “ می‌خوانده و گهواره را تکان می‌داده است. اکنون زنی هستم که با رعایت اصول، نقاشی و خیاطی می‌کنم و می‌کوشم که هنرم را روز به روز گسترش دهم. ذیلاْ صورت کتاب های مورد پسندم را می‌نگارم:
1- “ منطق الطیر “ شیخ عطار که از آن رموز معنوی فرا می‌گیرم.
2- “ ایلیاد و ادیسه “ که به من درس قهرمانی و مبارزه می‌دهد.
3- “ راهنمای موزه ی لوور (بخش نقاشی)” که مرا در فراگرفتن ریزه کاری های هنر نقاشی یاری می‌کند.
4- “ چگونه خیاطی کنیم ؟”
ب: خانم متخصص مسائل روانی:
“ بنده در کرمانشاه به دنیا آمدم. تحصیلات مقدماتی را در منزل نزد برادرم آموختم. تحصیلات متوسطه و عالی را در تهران به پایان رساندم. پس از آن مدتی به ترکیه و بیروت رفتم. پس از بازگشت به استخدام وزارت فرهنگ درآمدم و سه نشان گرفتم.”
ج: آقای شاعر:
ایشان به جای بیوگرافی یادداشت ذیل را نوشته اند:
“ آقای مدیر داخلی،
چون تنظیم شرح حال اینجانب مستلزم غور و تعمق کافی برای به دست آوردن تاریخ های صحیح بود و لااقل مراجعه به چند تن از معمران خانواده و معتمدان محل لازم می‌آمد که با توجه به شدت کار و مشغله ای که اینجانب متأسفانه به آن دچارم اجرای هیچ یک از این دو مهم میسر نمی‌گردید، خواهشمندم زیر عکس بنده به اندازه ی کافی کاغذ سفید باقی بگذارند که بعداْ جبران شود. ذیلاْ عکس خود را تقدیم می‌کنم.”
ولی اشکال دیگری در کار است ؛ عکس ایشان ظاهراْ متعلق به سال ها قبل می‌باشد و در ظَهر آن از طرف مقامات مسئول قید شده که صاحب آن در کلاس پنجم ابتدائی تحصیل می‌کند.
آقای شاعر گفتند: صحیح است، این عکسی است که بنده یک سال قبل از اخذ تصدیق گرفته و تا چند سال بعد هم از آن استفاده می‌کردم. متأسفانه به علت کار زیاد نتوانستم عکس تازه ای تهیه کنم.
موسیو سوسیولوگ با لبخند گفتند: برای رفع اشکال باید زیرش نوشت: “ در عنفوان کودکی “.
آقای شاعر گفتند: هیچ خنده ای ندارد، اتفاقاْ همینطور است، بنویسید !
آقای مدیر داخلی گفتند: اطاعت می‌شود و ادامه دادند:
د: آقایان نویسندگان داستان های کوتاه و بلند … متأسفانه در این مورد هم اشکالی از نظر عکس ها پیش می‌آید. آقایان عکسی را که مشترکاْ در یک گردش تاریخی برداشته اند لطف کرده اند، ولی آقای نویسنده ی داستان های بلند به علت اینکه خیلی طویل القامه هستند فقط تا گردن افتاده اند. یعنی سرشان از کادر بیرون رفته است، در حالیکه آقای نویسنده ی داستان های کوتاه به وضوح و از تمام جهات دیده می‌شوند. چه باید کرد ؟
آقای نویسنده ی داستان های بلند یک سر چیده شده ی بزرگ خود را ارائه داده گفتند که باید به آن قسمت مونتاژ شود. آقای مدیر داخلی پس از تشکر اظهار داشتند:
ــ به هر حال، این هم بیوگرافی آقایان است که جداگانه و هرکدام به سبک مخصوص خود نوشته‌اند:
1- “ من، صمیمونه خدمت خوانندگان مجله سلام می‌کونم، یه سلام خالصونه، پر از عمق و محبت انسونی. پدر من دهقان باوجدونی بود، صبح تا غروب کار می‌کرد: تو مزرعه ها، تو صحراهای بی آب و علف، تو چمن زارهای مرطوب. من دنبالش می‌رفتم، مث سایه. با هم بیل می‌زدیم، بعدش سر ظهر تو سایه می‌نشستیم، یه تیکه نون خشک می‌خوردیم. من درس اوّلو از طبیعت گرفتم، بعدش گذاشتنم مکتب، از مکتب درنیومده مدرسه، از مدرسه دانشکده، حالا به سلومتی شما داستان های کوتاه می‌نویسم. سبکم در چند چیز خلاصه می‌شه، خیلی روراست و پوست کنده عرض می‌کونم: اول محبت عمیق و مایه دار به هر چه انسون ساده و طبیعیه و علاقه به درام زندگی اونا، دوم توجه به زبون و فرهنگ و فلکلورشون و دنباله کردن شیوه ی مرضیه ای که از سی سال پیش در نوول نویسی ما شروع شد یعنی عامیونه نوشتن و زیاد نوشتن و فورم ها و تکنیک های کاملاْ خودمونی به کار بردن، سوم توجه به سنن باستانی و ملی و غیره و غیره ولی چون فرصت کوتاهه بیش از این دردسر نمیدم. پیروزی با ماس.”
2- “ در یک غروب بی سرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زائیدنی بود دردناک و من خود نمی‌دانم چه می‌کردم یا نمی‌کردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستی بخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بی غروب ظلمانی و خستگی زای زندگیی بود که در من می‌دوید و یا حتی نمی‌دوید بلکه پخش می‌شد و گم می‌شد ؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود وه چه بلندقد است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان می‌بینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که می‌نشینی و می‌نوشی و یا نمی‌نشینی و نمی‌نوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین می‌اندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل ؟ و اگر هم می‌خواهی بدانی به چه کتاب علاقمندم و چه نویسنده ای را می‌پسندم که نمی‌خواهم بدانی و سبکم چیست که نمی‌خواهم بدانی و چه می‌گویم که نمی‌خواهم بدانی و آخر روزی خودم را می‌کشم و یا نمی‌کشم که به مرگ طبیعی می‌میرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همه چیز را خواهی دانست.”
ه: آقای منتقد:
“ حیات من نتیجه ی یک تصادف محض یا یک علت مجهول نبود. علل و جهات بسیاری با هم جمع شد تا من به وجود آمدم. چون در یکی از شهرهای شمال پا به دنیا گذاشتم به ماهی علاقه ی خاصی پیدا کردم و از آن نظر که مدتی در تبریز گذراندم زبان ترکی را بخوبی یاد گرفتم. اما پس از آن که ساکن تهران شدم به علت بُعد جوار و گرانی ماهی هم زبان ترکی را فراموش کردم و هم علاقه ام را به خوراک ماهی از دست دادم. برای اطلاع از سایر عقایدم به کتاب ها و نوشته های دیگرم مراجعه شود. عکسی را که در این صفحه ملاحظه می‌فرمائید در حال تجزیه و تحلیل یکی از کتاب های تازه چاپ برداشته ام.”
آقای مدیر داخلی نفسی تازه کرده گفتند:
ــ گویا باز هم اشتباه و اشکالی پیش آمده است، چون عکسی که آقای منتقد ضمیمه ی شرح حالشان فرموده اند ایشان را در حال انجام وظیفه ی سربازی نشان می‌دهد.
آقای منتقد با مشاهده ی عکس موصوف معذرت خواستند و از اینکه حواس پرتی ایشان باز عود نموده متأسف شدند و پس از جستجوی زیاد عکسی را که به حال تجزیه و تحلیل برداشته بودند از جیبی درآورده لطف کردند.
آقای مدیر داخلی رو به آقای مترجم بین المللی کرده اظهار داشتند:
ــ بدبختانه جناب عالی هنوز شرح حال و عکسی نداده اید.
آقای مترجم: این کار لزومی‌نداشته است، چون بیوگرافی این جانب قریب پنجاه بار در مجلات مختلف چاپ شده است و حتی در اداره ی همین مجله هم کلیشه ی دو شرح حال و عکس مختلف من در بایگانی مضبوط است.
آقای مدیر داخلی: آقای سردبیر صحیح است ؟
آقای سردبیر: صحیح است، ولی مطالب این دو کلیشه با هم خیلی تفاوت دارد.
آقای مترجم: از دومی‌استفاده کنید چون کامل تر است، آن را وقتی نوشته ام که پس از سال ها مشقت به اخذ لیسانس در زبان اسپرانتو نائل آمدم.
آقای مدیر داخلی: از همان استفاده می‌کنیم. در ضمن به اطلاع اعضاء محترم می‌رسانم که بیوگرافی آقای مدیر و آقای سردبیر و متفرقه (که امشب هنوز غایب هستند) از طرف کارکنان اداره و بیوگرافی خود اینجانب از طرف فامیل در دست تهیه است. می‌ماند موسیو سوسیولوگ … آن را هم مطرح کنیم ؟
موسیو سوسیولوگ: پس می‌خواهید چه کار کنید ؟
مدیر داخلی: از آن نظر که شما بیست صفحه ی طویل درباره ی سوانح عمر کوتاهتان مرقوم داشته اید فکر می‌کنم خواندنش باعث خستگی رفقا بشود.
آقای شاعر: بیست صفحه ؟ مگر چه خبر بوده است ؟ پس چرا به ما این آزادی را ندادید ؟
مدیر داخلی: شما که اصلاْ ننوشته اید !
موسیو سوسیولوگ: من ناچار بودم زیاد بنویسم. شما هیچکدام به فرنگ نرفته اید و زندگیتان ماجرا نداشته است. اگر بنا است چیزی نوشته شود باید کامل باشد.
آقای شاعر: مخالفم، باید خلاصه ای از آن تهیه کنید.
موسیو سوسیولوگ: خیلی خوب، فهمیدم. مقصود تخطئه ی من است. آقایان، با این وضع نمی‌توانم کار بکنم. شاعر با من غرض شخصی دارد. من خواهم رفت.
آقای مدیر: نه، فعلاْ تشریف داشته باشید، اما اجازه بدهید شرح حالتان خلاصه بشود.
موسیو سوسیولوگ: تمام این مجله را من می‌چرخانم. هفتاد و پنج درصد خوانندگان به خاطر مقالات من “ تندباد “ را می‌خرند.
آقای مدیر داخلی: آقای سردبیر، این طور است ؟
آقای سردبیر: همه درباره ی خودشان همین را می‌گویند.
نویسنده ی داستان های کوتاه: شما که مسائل اجتماعی را به آن خوبی فهمیده اید و حلاجی می‌کنید و نظرتان مافوق این مسائل بورژوامآبانه است خوب است رضایت بدهید.
موسیو سوسیولوگ: خیلی خوب خلاصه می‌کنم، فداکاری می‌کنم، زود بنویسید !
آقای سردبیر فوری کاغذ برداشته مهیای نوشتن شدند. موسیو چنین دیکته کردند:
“ نام و نام خانوادگی: موسیو سوسیولوگ امیدوار.
محل تولد: مورد اختلاف است، اصفهان یا پاریس.
زبان مادری: فرانسه و فارسی.
زبان خارجه: ندارد.
مسافرت ها: قراء اطراف اصفهان و پاریس و کشورهای سوئد و نروژ و دانمارک.
ازدواج: نکرده است.
سابقه ی مبارزات سیاسی: دوبار در متینگ شرکت کرده است.
ماجراها: سه بار در رودخانه افتاده است.
دوست: ندارد.
دشمن: دشمن های شخصی فراوانی دارد.
مدرک رسمی: ندارد.
مطالعات اجتماعی عینی و نظری: فراوان دارد.
عقاید: موافق تساوی زن و مرد بوده به رنگ زرد لیموئی متمایل و از گل بنفشه متنفر است. به آینده ی ایران و کشورهای سوئد و نروژ و دانمارک خوش بین است و از سیاست ضدانسانی فرانسه در الجزایر به شدت خشمگین است.”
در این موقع تنفس اعلام شد و چون خانم متخصص مسائل روانی بار دیگر به کابینه رفته و از ایشان خبری نشده بود اعضاء هیأت نگران شدند. آقای مدیر گفتند که مشارالیها پا به ماه بوده هر آن ممکن است وضع حمل نمایند.
آقای سردبیر زنگ زدند پیشخدمت آمد. به او تکلیف شد که رفته خانم را صدا بزند. پس از چند دقیقه خانم با رنگ پریده وارد شده جلوس کردند. از طرف رفقا پیشنهاد شد که به منزل یا بیمارستان بروند. خانم تقویم خود را نشان داده گفتند طبق حساب صحیح تا فردا صبح نخواهند زائید و از آن گذشته آنقدر به مسائل ادبی کشور علاقمندند که حاضر نیستند مثل سربازان خائن پست خود را ترک کنند.
آقای سردبیر زنگ زدند و دستور چای دادند، سپس به جمع آوری مقالات و مطالبی که اعضاء نوشته بودند پرداختند. آقا و خانم شاعر که برای سرودن تتمه ی اشعار خود به اتاق های جداگانه رفته بودند با موفقیت برگشته نسخه ی دست نویس شعرها را تحویل دادند. پس از تکمیل پرونده ی “ این شماره “ اکنون نوبت انتقاد از شماره ی گذشته رسیده بود و موسیو که قبلاْ وقت گرفته بود با وجود مخالفت آقایان شاعر و مترجم بین المللی و نویسنده ی داستان های بلند با حرارت می‌خواست شروع به صحبت نماید که جوان لاغری در زده وارد اطاق شد.
اینجانب (منشی) جوان تازه وارد را به این نحو معرفی کردم:
“(این قسمت بعداْ با جوهر دیگری نوشته شده است) ایشان همان جوان نویسنده ای هستند که داستانشان در چندین نسخه تایپ و بین اعضاء محترم پخش شد که بخوانند و اظهار نظر کنند و آقایان او را با استعداد تشخیص دادند و برای راهنمائی و انتقاد به اداره دعوتش کردند.”
پس از اینکه با جوان تعارف شد در جای مناسبی نشست و بدون اینکه به او مهلت داده شود بلافاصله شروع به راهنمائی و انتقاد گردید. این جوان بسیار لاغر و کم رو بود و چشم های مورب خماری داشت و سرش را به اطراف می‌چرخاند که روی هم رفته به او منظره ی تأثرانگیزی می‌داد. مذاکرات از همه طرف به تندی و درهم و برهم انجام گرفت و اینجانب (منشی) کوشیدم که تا حد امکان از قدرت در تندنویسی استفاده کرده عیناْ آنها را ضبط کنم:
آقای منتقد: شما موفق نشده اید. این چیزها را نویسندگان بازاری مجلات سبک بهتر می‌نویسند. در داستان شما مردی هفت تیرش را برمی‌دارد و به خانه ی معشوقه اش می‌رود، بعد او را می‌کشد. اما ما معمولاْ وقتی به خانه ی معشوقه مان می‌رویم تفنگ همراه نمی‌بریم.
نویسنده ی داستان های کوتاه: لحنتان خیلی کتابی بود، من از روی تجربه های خودم برایتان حرف می‌زنم. بهتر است چند روز به منزل من بیائید تا سر فرصت مطالبی را به شما بیاموزم. من چندین قفسه دارم که در آنها فلکلور گذاشته ام. مثلاْ شما می‌دانید در سمنان به آهو چه می‌گویند ؟
جوان: نه.
ــ من هم نمی‌دانم، اما به قفسه مراجعه می‌کنم. بالاخره ممکن است روزی پرسوناژ به سمنان برود.
مترجم بین المللی: آیا چند زبان می‌دانید ؟ این خیلی مهم است. من به هفده زبان آشنائی دارم و باز هم می‌بینم تشنه ی زبان هستم. همه ی کتاب ها را در متن اصلی می‌خوانم. چطور ؟ شما اسپرانتو نمی‌دانید ؟
جوان: خیر.
موسیو سوسیولوگ: باید به فرنگ بروید والا هر کاری بکنید مثل آبی است که به آنوس شتر بریزند. چند وقت پیش جوانی که ذوقی هم داشت به من گفت تو نمی‌فهمی، در حالیکه از چهاردیواری تهران بیرون تر … بیرون تر …
آقای مدیر داخلی: نرفته بود.
موسیو سوسیولوگ: ملاحظه کردید ؟ اما کافی نیست که شما فقط در زبان اصلی بخوانید. باید دید. بروید “ کامو “ را ببینید، “ فاکنر “ را ببینید، “ شولوخف “ را ببینید، “ سارتر “ و قس علیهذا، من می‌توانم به شما کمک کنم. هر وقت لازم بود به منزل من بیائید تا برایتان معرفی نامه بنویسم.
جوان: متشکرم.
آقای شاعر: مگر شما خودتان “ کامو “ و قس علیهذا را دیده اید ؟
موسیو سوسیولوگ: سر یک میز با آنها شام خوردم. به “ کامو “ گفتم تو راست می‌گوئی یا “ سارتر “، جواب نداد. به “ سارتر “ گفتم جواب داد: “ کامو “. آخر “ سارتر “ آدم رفیق بازی است و شما … شما لازم نیست به این حرف ها گوش بدهید، اغراض شخصی دارند. و دشمنی نباید در هنر دخالت کند.
خانم شاعر و نویسنده و …: اوه عزیز من، نصیحت مادرانه می‌کنم. من این مقام منیع را در نویسندگی از راه مطالعه به دست آورده ام. اما هر کتابی را مطالعه نکنید. سرچشمه ی همه ی ذوق ها و هنرها “ ایلیاد و ادیسه “ است. اگر ندارید محلی را تعیین کنید برایتان می‌آورم.
ولی متأسفانه جوان که هم به شدت مبهوت و متعجب شده بود و هم تعادل جسمانی خود را بر اثر سرگیجه از دست داده بود بیهوش شد. نویسنده ی داستان های بلند برخاسته با لحن جدی گفت:
ــ همه تان دنبال مرید می‌گردید، بیچاره ای را گیر آورده اید فکر می‌کنید لقمه ی مناسبی است. تا به ضعف قلب دچارش نکنید ول کن نیستید. ما که رفتیم خودمان را بکشیم.
چند نفر از رفقا خواستند مخالفت کنند، آقای مدیر جلوگیری کرده گفتند:
ــ شوخی می‌کند فعلاْ باید این جوان با استعداد را به اتاق دیگری برد و او را به هوش آورد.
آقایان زیر بال جوان را گرفته او را کشان کشان به اتاق مجاور بردند و موسیو که لیوان آبی در دست داشت مرتب به صورت او پاشیده طپانچه می‌زد که به هوش بیاید. در همین وقت واقعه ی دیگری اتفاق افتاد که خیلی مهمتر بود: یعنی ناگهان رنگ از روی خانم متخصص مسائل روانی پرید، عضلاتش منقبض شد و فریاد زد: “ دارم وضع حمل می‌کنم ! “ او هم از شدت درد نزدیک بود بیهوش شود. آقای مدیر داخلی ایشان را روی کاناپه ی اطاق هیأت تحریریه خواباندند و آقایان را بیرون کرده از خانم شاعر و نویسنده و … خواهش کردند که تا رسیدن دکتر مواظبت های زنانه به عمل بیاورد. بعد در را بسته به اطاق مجاور آمدند. آقای سردبیر پیشخدمت را طلبیده دنبال دکتر فرستادند. فریادهای خانم متخصص ثانیه به ثانیه شدیدتر می‌شد. جوان به هوش آمد و چشم های خمارش را باز کرد:
ــ من کجا هستم ؟
موسیو سوسیولوگ: الحمدالله، حالش جا آمد. اگر خواستی به تفاوت سبک ها پی ببری لازم است فوراْ با آنها ملاقات کنی، مخصوصاْ با کا …
جوان دوباره بیهوش شد و یکدفعه صدای گریه ی بچه ای به گوش رسید. تعجب به همه دست داد. آقای مدیر با عصبانیت گفتند:
ــ این چه مسخره بازی است ؟ مگر به او نگفتید که این جا جای این کارها نیست ؟ چرا این کار را کرد ؟
آقای مدیر داخلی جواب داد:
ــ آخر قرار بود هر کس اختصاصی کار کند …
حرفش تمام نشده بود که خانم شاعر و … پریشان و سراسیمه وارد شد و گفت: “ پسر زائید “، بعد اظهار خوشحالی و غرور و مباهات کرده گفت “ کار فوق العاده ای کردم، آخر ایلیاد به دادم رسید و توانستم جان همکار عزیزم را نجات بدهم.” اعضاء از سلامتی خانم متخصص جویا شدند جواب داده شد که خواهش کرده است عکس فرزندش را هم به ضمیمه در این شماره چاپ کنند و در صفحه ی اخبار هنری به تولد او اشاره شود و در ضمن اگر ممکن است انتقادی هم به عمل آید. آقای منتقد با شگفتی پرسیدند: “ انتقاد ؟ از چه نظر، ماجرا ؟ چه لزومی‌دارد ؟ “
آقای مدیر که اوضاع را هر دقیقه آشفته تر می‌دیدند مشغله را بهانه کرده گفتند: “ لابد به سرش زده، به هر حال بد نیست در ستون انتقادات مختصری نوشته شود.” و خداحافظی کرده رفتند. در این موقع دکتر سر رسید و از وضعیت جویا شد و چون جلسه دیگر از رسمیت خارج شده بود اینجانب (منشی) هم وظیفه ی خود را خاتمه یافته تلقی کردم …
با وجود این، شماره ی آینده ی مجله را می‌خریم زیرا علاوه بر تماشای عکس های نویسندگان، انتقاد آقای منتقد و اثر تازه ی خانم متخصص مسائل روانی را هم خواهیم خواند و حتی اگر اندکی صبور و شکیبا باشیم یکی دو سال دیگر با آثار متعدد نویسنده ی خمارچشم و جوانمان نیز که بی شک راهنمائی های متعدد، دیگر او را به راه انداخته است رو به رو خواهیم شد.
نویسنده: بهرام صادقی

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1306
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.