داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

پدربزرگ و نوه

بعد از مرگ بیل تمه، راب مردخای مئیر مغازه‌اش را فروخت و بنا کرد از مایه خوردن. یک نفر روی یک ورق کاغذ برایش با مداد حساب کرد که اگر هفته‌ای هشت روبل خرج کند، سرمایه‌اش هفت سال کفاف زندگی‌اش را می‌دهد- مگر می‌خواست چقدر عمر کند؟ پدر و مادرش در همین سن‌ و سال مرده بودند. از این به بعد، هر دقیقه‌ی عمرش موهبتی بود.
تنها دخترش چند سال پیش تیفوس گرفته و مرده بود، و یک جایی در اسلونیم چند تا نوه داشت، ولی نوه‌هایش مجبور بودند بدون ارث و میراث او سرکنند. دختر راب مردخای مئیر به یک لیتواک( یهودی اهل لیتوانی) شوهر کرده بود، به یک مخالف آیین حسیدیم، یک یهودی متجدد، و پدرش به تلافی او را از ارث محروم کرده بود.
راب مردخای مئیر مرد ریزنقشی بود با ریشی سفید و مایل به زرد، پیشانی بلند، و ابروهایی پرپشت که یک جفت چشم زرد، مثل چشم مرغ، از زیر آن‌ها دزدکی نگاه می‌کرد. نوک دماغش چند دانه مو درآمده بود. از گوش‌ها و سوراخ‌های بینی‌اش، دسته‌های مو بیرون زده بود. پشتش به مرور زمان خم شده بود و انگار همیشه داشت روی زمین دنبال چیزی می‌گشت. راه نمی‌رفت، درواقع پاهایش را لخ‌لخ روی زمین می‌کشید. سرتاسر سال قبایی کتانی به تن داشت و شال به کمر می‌بست، کفش تخت می‌پوشید، و کلاه مخملی روی دو شب‌کلاه به سر می‌گذاشت. وقتی حرف می‌زد، جمله‌هایش نیمه‌کاره می‌ماند، و فقط با مطلعان حسیدیم حرف می‌زد.
راب مردخای مئیر حتی در میان پیروان فرقه‌ی حسیدیم به بی‌دست‌و‌پایی معروف بود. با این‌که سال‌ها در ورشو زندگی کرده بود، خیابان‌های این شهر را اصلاَ نمی‌شناخت. فقط راه خانه‌اش تا عبادت‌گاه فرقه‌ی حسیدیم را بلد بود. در طول سال، گه‌گاه سری به خاخام الکساندروف می‌زد، ولی پیدا کردن تراموایی که تا ایستگاه قطار می‌رفت، و تعویض قطار و خریدن بلیت همیشه برایش سخت بود. برای این کارها باید از جوان‌هایی که شهر را بلد بودند کمک می‌گرفت. نه فرصت این‌جور امور دنیوی را داشت نه حوصله‌اش را.
نیمه شب برای مطالعه و عبادت بلند می‌شد. هر روز صبح خیلی زود گمارا و تفسیر توسافوت می‌خواند. بعد از آن، نوبت خواندن مَزامیر می‌شد، و باز هم دعا، و تفحص در کتاب‌های فرقه‌ی حسیدیم، و بحث درباره‌ی مسائل آیین حسیدیم. روزهای زمستان کوتاه بود. هنوز لقمه‌ای فرو نداده و چرتی نزده، باید برای نماز مغرب به عبادت‌گاه برمی‌گشت. روزهای تابستان بلند بود، ولی باز هم وقت کم می‌آورد. اول عید پسَح بود، بعد هم جشن عومر، و هنوز سر نچرخانده شاووعُوت می‌رسید. بعد از آن هفدهم تَموز بود، سه هفته عزاداری برای ویرانی معبد، نُه روز روزه‌ی گوشت، و بعد روزه‌ی سوگواری نهم ماه آب، و شنبه‌ی بعد از نهم ماه آب. بعد از آن ماه الول می‌رسید که حتی ماهی‌ها هم در آب می‌لرزیدند. کمی بعد رُوش هشانا بود، و ده روز توبه، یوم کیپور، سوکوت، عید نزول تورات، و بعد از آن شنبه‌ی خواندن مجدد تورات از کتاب پیدایش.
راب مردخای مئیر از همان بچگی فهمیده بود که آدم اگر بخواهد یهودی واقعی باشد، فرصت هیچ کار دیگری را ندارد. شکر خدا زنش، بیل تمه، این را فهمیده بود. هیچ‌وقت از او نمی‌خواست در مغازه کمکش کند، به کسب‌وکار برسد، و بار تأمین زندگی را به دوش بکشد. غیر از چند گولدنی( واحد پول در دانتزیگ) که زنش هر هفته برای خیرات، حمام غسل، کتاب، انفیه، و توتون پیپ به او می‌داد، به ندرت پولی همراه داشت. راب مردخای مئیر حتی آدرس مغازه را هم درست بلد نبود و خبر نداشت در آن‌جا چه جنس‌هایی می‌فروشند. مغازه‌دار باید با مشتری‌های زن حرف بزند و راب مردخای مئیر خوب می‌دانست که از حرف زدن تا نگاه کردن، تا افکار شهوانی، یک گام کوتاه بیشتر فاصله نیست.
خیابانی که راب مردخای مئیر در آن زندگی می‌کرد پر از زن‌های بی‌ایمان و ولنگار بود. پسربچه‌ها روزنامه‌های ییدیش می‌فروختند که مملو از دلقلک‌بازی و بی‌خدایی بودند. اراذل و اوباش در می‌خانه‌ها می‌لولیدند. راب مردخای مئیر پنجره‌های کتاب خانه‌اش را، حتی در طول تابستان، می‌بست. همین که درز پنجره را باز می‌کرد، صدای آهنگ‌های گرامافون‌ها و خنده‌ی زن‌ها به داخل هجوم می‌آورد. تردست‌های بدون کلاه اغلب در محوطه‌ی حیاط مشغول اجرای شیرین‌کاری بودند که به نظرش جادوی سیاه بود. راب مردخای مئیر شنیده بود دخترها و پسرهای یهودی به تئاتر ییدیش می‌روند که در آن‌جا یهودیت را مسخره می‌کنند. نویسنده‌های دنیادوستی پیدا می‌شدند که به عبری و ییدیش می‌نوشتند و باعث می‌شدند خواننده‌ها گناه کنند. شیطان در هر گوشه‌ای کمین کرده بود. برای غلبه بر او یک راه بیشتر وجود نداشت: تورات، عبادت، آیین حسیدیم.
سال‌ها می‌گذشت و راب مردخای مئیر نمی‌فهمید این سال‌ها کجا می‌رود و چطور می‌گذرد. ریش زردش یک‌شبه سفید شد. دوست نداشت به سلمانی برود و بین گناه‌کارهای ریش‌تراشیده بنشیند، برای همین بیل تمه موهایش را کوتاه می‌کرد. شب‌کلاه‌ها را از سرش برمی‌داشت و او بلافاصله آن‌ها را دوباره به سر می‌گذاشت. زنش به اعتراض می‌گفت: «با این شب‌کلاه‌های روی سرت چطور می‌توانم موهایت را کوتاه کنم؟»
پا به سن که گذاشت، موهایش ریخت و فقط پاگوشی‌هایش باقی ماند. وقتی بیل تمه دیگر بچه‌اش نشد( پنج تا از بچه‌هایشان مرده بودند و فقط یک دختر، زلدا رایتزل، برایشان مانده بود)، راب مردخای مئیر تخت‌خوابش را از زنش سوا کرد. او که فرمان «بارور شده زیاد شوید» را اجرا کرده بود، دیگر چه نیازی وجود داشت؟ بدون تردید مرد، بر اساس شرع، مجاز بود که وقتی زنش دیگر نمی‌توانست بچه به دنیا بیاورد، باز هم با او رابطه داشته باشد. حتی بعضی‌ها عقیده داشتند که آدم نباید گوشه‌نشین شود. ولی این را کی گفته بودند؟ وقتی که می‌شد بدون هیچ‌گونه تمنای جسمانی جماع کرد. اگر کسی به خاطر لذت آمیزش می‌کرد، ممکن بود به وسوسه و شهوت منتهی شود. از این گذشته، بیل تمه در این سال‌های آخر سلامت نبود. خسته و هلاک از مغازه به خانه برمی‌گشت، و بوی ماهی حشینه و قطره‌ی والرین می‌داد.
بعد از مرگ زلدا رایتزل، بیل تمه افسرده شد. تقریباَ هر شب گریه می‌کرد و زبان می‌گرفت: «این چه بلایی بود که سر من آمد؟» راب مردخای مئیر به یادش می‌آورد که شکایت کردن از آفریدگار قدغن است. «خداوند هر کاری بکند خوب است.» چیزی مانند مرگ به این دلیل وجود داشت که جسم لباسی بیش نبود. روح را برای مدت کوتاهی به گهینوم می‌فرستند تا تطهیر شود و بعد از آن به بهشت می‌رود و از رازهای تورات آگاه می‌شود. یعنی خوردن و آشامیدن و ادرار کردن و عرق کردن این‌قدر اهمیت داشتند؟
ولی حال بیل تمه روز به روز وخیم‌تر می‌شد. در یک روز چهارشنبه از دنیا رفت و جمعه بعدازظهر او را به خاک سپردند. درست فردایش شبات بود، برای همین از فشار قبر معاف شد؛ کسانی که در طول هفته به خاک سپرده می‌شوند باید این فشار را تحمل کنند. راب مردخای مئیر برای آمرزش روحش قدیش خواند، در جمع عبادت‌کنندگان دعا کرد، و میشنا خواند. سی روز عزاداری که گذشت، یکی از قوم‌وخویش‌ها مغازه را به چهار هزار روبل خرید. پشا، یکی از همسایه‌ها که بیوه‌زن بود، هر روز برای نظافت و پخت‌وپز به خانه‌ی راب مردخای مئیر می‌آمد. خوراک و فرنی شبات را برایش درست می‌کرد. یهودی‌های حسیدیم سعی کردند زنی برایش پیدا کنند، ولی راب مردخای مئیر حاضر نشد دوباره ازدواج کند.
در یک صبح تابستان، موقع خواندن خاندان یعقوب یوسف، چرتش برد و با صدای زنگ در از خواب پرید. در را باز کرد؛ مرد جوان بی‌ریش و موبلندی پشت در بود که کلاه سیاه لبه‌پهنی به سر داشت، پیراهن سیاهی پوشیده بود، شالی به کمر بسته، و شلوار چهارخانه‌ای به پا داشت. در یک دست چمدانی، و در دست دیگر کتابی گرفته بود. صورتش رنگ‌پریده بود و بینی کوتاهی داشت.
راب مردخای مئیر پرسید: «چه می‌خواهی؟»
جوان چند بار پلک زد- چشم‌هایش خیلی از هم فاصله داشتند- و با لکنت گفت: «من فولی هستم… شما پدربزرگ من هستید.»
راب مردخای مئیر مات و مبهوت مانده بود. تا آن موقع، چنین اسمی به گوشش نخورده بود. آن‌وقت به فکرش رسید که فولی به احتمال زیاد شکل جدیدی از اسم یهودی قدیمی رافائل است. پسر بزرگ زلدا رایتزل بود. راب مردخای مئیر هم ناراحت شد هم خجالت کشید. نوه‌ای داشت که سعی می‌کرد ادای غیریهودی‌ها را دربیاورد. گفت: «خب، بیا تو.» پسر جوان یک لحظه تردید کرد؛ بعد وارد شد و چمدانش را زمین گذاشت. راب مردخای مئیر پرسید: «راجع به چی هست؟» و کتاب را نشان داد.
«اقتصاد.»
«به چه درد تو می‌خورد؟»
«خب…»
راب مردخای مئیر پرسید: «در اسلونیم چه خبر؟» نمی‌خواست اسم داماد سابقش را که ضد حاسید بود به زبان بیاورد. از قیافه‌ی فولی این‌طور برمی‌آمد که سوأل پدربزرگش را درست نفهمیده است.
«در اسلونیم؟ آن‌جا هم مثل همه جای دیگر است. پول‌دارها روز به روز پول‌دارتر می‌شوند و کارگرها هم چیزی ندارند بخورند. مجبور بودم از آن‌جا بیایم بیرون، چون…» فولی حرفش را نیمه‌کاره گذاشت.
«این‌جا می‌خواهی چه کار کنی؟»
«این‌جا… برای خودم گشتی می‌زنم…»
راب مردخای مئیر با خودش گفت، خب، این هم یک آدم الکن. گلویش به خارش افتاد و دلش آشوب شد. این پسر دخترش زلدا رایتزل بود، ولی تا وقتی ریشش را می‌تراشید و مثل غیریهودی‌ها لباس می‌پوشید، او، راب مردخای مئیر چه کارش می‌توانست بکند؟ سرش را تکان داد و دهن‌دره کرد. به نظر می‌رسید پسر جوان با آن گونه‌های برجسته و پیشانی کوتاه و دهان گشاد به خانواده‌ی پدری‌اش کشیده باشد. قیافه‌ی کثیف و قحطی‌زده‌اش راب مردخای مئیر را یاد تازه سربازهایی می‌انداخت که برای دررفتن از زیر سربازی خودشان را از گرسنگی هلاک می‌کردند.
«دست‌هایت را بشور و یک چیزی بخور. یادت نرود که یک یهودی هستی.»
«پدربزرگ، مگر می‌گذارند آدم یادش برود؟»
توی آشپزخانه، پسر جوان نشست پشت میز و بنا کرد کتابش را ورق زدن. راب مردخای مئیر در قفسه‌ی آشپزخانه را باز کرد، ولی نانی توی آن پیدا نکرد؛ فقط چند دانه پیاز، یک رشته قارچ خشک‌شده، یک بسته کاسنی، و چند کله سیر.
به فولی گفت: «من به تو پول می‌دهم؛ برو به مغازه و یک قرص نان بخر، یا چیز دیگری که بتوانی بخوری.»
پسر جوان جواب داد: «پدربزرگ، من گرسنه نیستم. به‌علاوه، هرچه کمتر بیرون باشم بهتر است.»
«چرا؟ خدای نکرده ناخوش که نیستی، ها؟»
«همه‌ی روسیه همین ناخوشی را دارند. همه جا پر از خائن و مأمور مخفی است. پدربزرگ، من روی‌هم‌رفته «آدم بی‌مسئله‌ای» نیستم.»
«به خدمت نظام احضارت کرده‌اند؟»
«آن هم هست.»
«می‌شود نجاتت داد؟»
«همه‌ی نوع بشر را باید نجات داد، نه فقط من را.»
راب مردخای مئیر تصمیم گرفته بود نوه‌اش هر کاری بکند یا هرچه بگوید، عصبانی نشود. عصبانیت هیچ‌کس را به سوی زهد و پارسایی رهنمون نمی‌شد. مواقعی بود که راب مردخای مئیر دلش می‌خواست توی صورت این جوان گستاخ تف بیندازد و او را از خانه‌اش بیرون کند؛ ولی هرطور بود جلو خودش را می‌گرفت. فولی به ییدیش حرف می‌زد، ولی راب مردخای مئیر باز هم درست نمی‌فهمید چه می‌گوید. همه‌ی حرف‌هایش در یک گلایه خلاصه می‌شد: پول‌دارها در ناز و نعمت زندگی می‌کردند، و فقیرها محرومیت می‌کشیدند. مدام سنگ کارگرهایی را به سینه می‌زد که در کارخانه‌ها کار می‌کردند، و کشاورزهایی که مزارغ را شخم می‌زدند. مخالف تزار بود. «خودش توی قصر زندگی می‌کند و می‌گذارد دیگران توی سرداب‌ها بپوسند. میلیون‌ها نفر از گرسنگی و سل می‌میرند. مردم باید بیدار شوند. باید انقلاب کنند…»
راب مردخای مئیر دست در ریشش فرو برد و پرسید: «از کجا می‌دانی تزار جدید بهتر باشد؟»
«اگر حرف ما پیش برود، تزار جدیدی در کار نخواهد بود.»
«پس کی حکومت می‌کند؟»
«مردم.»
راب مردخای مئیر جواب داد: «ولی همه‌ی مردم که نمی‌توانند روی تخت سلطنت بنشینند.»
«نماینده‌هایی از بین کارگرها و کشاورزها انتخاب می‌شوند.»
راب مردخای مئیر گفت: «شاید آن‌ها هم بعد از آن‌که به قدرت برسند، شرور و تبه‌کار بشوند.»
در آن‌صورت، آن‌ها را برکنار می‌کنند.»
راب مردخای مئیر گفت: «نوشته شده است:"زیرا که فقیران هرگز از روی زمین محو نخواهند شد."اگر گدا نباشد، به کی باید صدقه داد؟ از این گذشته، همه چیز در آسمان رقم می خورد. در رُوش هشانا، در آسمان مقرر می‌شود که کی ثروت‌مند خواهد بود و کی فقیر.»
فولی گفت: «در آسمان، غیر از هوا چیزی وجود ندارد. هیچ‌کس چیزی را مقرر نمی‌کند.»
«چی؟ یعنی دنیا خودش خلق شده؟»
«تکامل پیدا کرده.»
«یعنی چه؟»
پسر جوان خواست توضیح بدهد، ولی گرفتار شد. به اسم‌هایی اشاره می‌کرد که اصلاَ به گوش راب مردخای مئیر نخورده بود. کلمه‌های لهستانی و روسی و آلمانی را قاتی می‌کرد. حاصل حرف‌هایش این بود که همه چیز تصادف است. شانس است. درباره‌ی یک جور مه، و نیروی جاذبه، جدا شدن زمین از خورشید و سرد شدن صحبت می‌کرد. منکر خروج بنی‌اسرائیل از مصر، و دو نیم شدن دریای سرخ، و نازل شدن تورات بر یهودیان در کوه سینا بود. همه‌ی این‌ها افسانه بود. کلمه به کلمه‌ی حرف‌های فولی دل و جگر راب مردخای مئیر را آتش می‌زد، انگار از آن گلوله‌های سربی مذاب فرو داده بود که در زمان‌های باستان به محکومین می‌خوراندند. محکومینی که بنا بود سوزانده شوند. فریادی از گلویش بیرون آمد. می‌خواست نعره بزند: «ای رذل، ای یاروُو عام( شاه ناحیه‌ی شمالی سرزمین اسراییل [ عهد عتیق ، اول پادشاهان28:11] ) ، ای پسر نواط ( پدر یاروُوعام [ عهد عتیق، اول پادشاهان26:11] ) ، از خانه‌ی من برو بیرون. برو پیش شیطان!» ولی یادش افتاد که پسر جوان یتیم است. در آن شهر غریب است، و پولی ندارد. ممکن بود، خدای نکرده، از دین برگردد یا خودش را بکشد.
گفت: «خدا تو را ببخشد. تو گمراه شده‌ای.»
«پدربزرگ، شما سوأل کردید، من هم جواب دادم.»
از آن به بعد، پدربزرگ و نوه دیگر بحث نمی‌کردند. درواقع، اصلاَ با هم حرف نمی‌زدند. راب مردخای مئیر در اتاق نشیمن می‌نشست، و فولی در آشپزخانه می‌ماند و روی تخت سفری می‌خوابید. وقتی پشا غذایی می‌پخت، یک بشقاب هم به او می‌داد. برایش نان و کره و پنیر می‌خرید. پیراهنش را می‌شست. کلید در ساختمان را هم به فولی داده بودند. با این‌که اسمش جزء ساکنان ساختمان ثبت نشده بود، سرایدار شب‌ها راهش می‌داد. فولی هربار ده گروشن( سکه‌ی نقره‌ی کم‌ارزشی که سابقاَ در اتریش و آلمان رایج بوده.) به او می‌داد. بعضی شب‌ها اصلاَ به خانه نمی‌آمد.
راب مردخای مئیر خوابش کم بود. درست بعد از نماز مغرب، خستگی بر او چیره می‌شد و به رخت‌خواب می‌رفت، ولی یکی دو ساعت بعد بیدار می‌شد. صبح‌ها، پیش از آن‌که راب مردخای مئیر خواندن شمَع را شروع کند، فولی رفته بود. راب مردخای مئیر با خودش می‌گفت: «نباید آن‌ها را رنجاند، مصائب تولد ماشیح آغاز شده است.»
راب مردخای مئیر در آشپزخانه، توی یک جعبه کتاب، جزوه‌ی پوسیده‌ای به زبان ییدیش پیدا کرد. سعی کرد آن را بخواند، ولی از نوشته‌هایش چیز زیادی نمی‌فهمید. ظاهراَ نویسنده داشت با نویسنده‌ی دیگری مثل خودش مناظره می‌کرد. به اسم‌های خیلی عجیبی مثل ژلیابوف، کیلباچیچ و پیروفسکایا اشاره می‌کرد. یکی‌شان را می‌گفت شهید شده. دهان راب مردخای مئیر تلخ شد. سر پیری باید با ملحدی هم‌خانه می‌شد که نوه‌اش بود. در مکتب‌خانه‌ی تورات آلکساندروف، سوأل کرد در دنیا چه خبر شده و چیزهایی به او گفتند که مات و مبهوت ماند. همان‌هایی که چند سال پیش تزار را کشته بودند، حالا باز هم تحریک مردم را شروع کرده بودند. بین آن‌ها، تعداد زیادی یهودی وجود داشت. یک جایی در روسیه بمب انداخته بودند، قطاری از خط خارج شده، و کیسه‌های طلا به سرقت رفته بود. در شهر دوری، فرماندار را با تیر زده بودند. زندان‌ها پر بود. خیلی از شورشی‌ها را به سیبری فرستاده بودند. حاسیدی که این ماجراها را برایش تعریف می‌کرد گفت: «آن‌ها می‌کشند و کشته می‌شوند. هر کسی شمشیرش را توی قلب همسایه‌اش فرو می‌کند!»
راب مردخای مئیر پرسید: «آن‌ها چه می‌خواهند؟»
«می‌خواهند همه برابر باشند.»
«مگر چنین چیزی ممکن است؟»
«پسرهای پول‌دارها هم به آن‌ها ملحق شده‌اند.»
حاسید می‌گفت دختر یک تاجر شراب، حاسیدی از پیروان خاخام گور، با این عاملان تحریک قاتی شده و در سیتادل ( قلعه، دژ) زندانی است. در آن‌جا هجده روز روزه گر فته و مجبور شده‌اند به زور به او غذا بدهند.
راب مردخای مئیر حیرت کرده بود. نجات باید نزدیک باشد! پرسید: «اگر به دنیای دیگر اعتقاد ندارند، چرا خودشان را این‌طور عذاب می‌دهند؟»
«آن‌ها عدالت می‌خواهند.» آن شب، راب مردخای مئیر وقتی بعد از نماز مغرب به خانه برگشت، دید فولی پشت میز آشپزخانه نشسته. دکمه‌های پیراهن سیاهش باز بود، موهایش ژولیده بود، و یک تکه نان را گاز می‌زد و کتاب می‌خواند.
«چرا نان خشک می‌خوری؟ این زن که برای تو هم غذا می‌پزد.»
«پشا؟ او را برده‌اند بیمارستان.»
«راستی؟ باید برایش دعا کنیم.»
کیسه‌ی صفرایش یک دفعه درد گرفت. اگر بخواهید، من می‌توانم یک چیزی بپزم.»
«تو؟»
«مطمئن می‌شوم که کاشر باشد.»
«مگر به کاشر عقیده داری.»
«برای خاطر شما.»
«نه، لازم نیست.»
از آن روز به بعد، پدربزرگ و نوه فقط غذای حاضری می‌خوردند. فولی از مغازه نان و پنیر و شکر می‌خرید. چای دم می‌کرد. راب مردخای مئیر مطمئن نبود بتواند حتی در مورد چای دم‌کردن به چنین آدمی اعتماد کند. آشپز غیریهودی یک چیز بود، و در تلمود هم آمده بود که به زندگی‌اش لطمه نمی‌زند و در نتیجه می‌شود به او اطمینان کرد، ولی یک یهودی مرتد خیلی فرق داشت. با این حال، نان و شکر را نمی‌توانست ناپاک کند. فولی شکر را از داویت در مغازه‌ی لبنیاتی آن طرف خیابان می‌خرید. اگر در خیابان دیگری دنبال یک مغازه‌ی غیریهودی می‌گشت، معلوم می‌شد از فرط رذالت مرتد شده و از دین برگشته است، و از همان‌هایی است که درباره‌شان آمده: «او اربابش را می‌شناسد و می‌خواهد او را به مبارزه بطلبد.» ولی فولی هنوز تا این حد سقوط نکرده بود.
خوراک شبات را همسایه‌ی دیگری درست می‌کرد. راب مردخای مئیر شمع‌های شبات را خودش روشن می‌کرد. تک و تنها با ردای ساتن نخ‌نما و کلاه کهنه‌اش پشت میز می‌نشست و مناجات‌های شبانه را می‌خواند و تکه‌ای نان حَلّا را توی پیاله‌ی شراب متبرک فرو می‌کرد. آن پسر( این اسمی بود که راب مردخای مئیر روی فولی گذاشته بود) روزهای شبات پیدایش نبود. دختر همسایه برایش سوپ برنج، گوشت، و فرنی هویج می‌آورد. راب مردخای مئیر هم دعا می‌خواند و هم استغاثه می‌کرد.
اگر خاخام سابق هنوز زنده بود، راب مردخای مئیر می‌رفت و با او زندگی می‌کرد. ولی راب خَنوخ مرده بود. خاخام جدید جوان بود و بیشتر به پیروان جوان فرقه‌ی حسیدیم اهمیت می‌داد تا به پیرها. شایع بود که از امور دنیوی سررشته دارد. خیلی از حاسیدهای پیر مرده بودند و هیچ حاسید جدیدی به آن‌ها نپیوسته بود.
یک روز شبات، که راب مردخای مئیر پشت میز نشسته بود و زمزمه می‌کرد: «تو را ستایش خواهم کرد.» صدای تیر و صدای جیغ هولناکی را شنید. توی حیاط قیامتی بود. پنجره‌ها یک دفعه باز شدند. صدای سوت پلیس هوا را شکافت. همسایه‌ای آمد تو و به راب مردخای مئیر گفت که "رفقا"، اعتصابی‌ها، یکی از خودشان را با تیر زده‌اند، کفاشی را که می‌گفتند آن‌ها را به پلیس لو داده بود. راب مردخای مئیر به خود لرزید.
«کی این کار را کرد؟ یهودی‌ها؟»
«بله، یهودی‌ها.»
«آخر‌الزمان شده.» همین که این حرف از دهان راب مردخای مئیر بیرون آمد، پشیمان شد. در شبات، اجازه نداشتند غمگین باشند و حرف‌های یأس‌آمیز بر زبان بیاورند.  
راب مردخای مئیر برای دعای نیمه‌شب بیدار می‌شد، برای همین شب‌ها زود می‌خوابید. ساعت نه دیگر توی تخت‌خواب بود، اغلب همان‌طور با لباس. فقط پوتین‌هایش را درمی‌آورد. آن شب شنید که در آشپزخانه باز شد و صدای پای فولی را شناخت. دوباره خوابش برد، ولی درست سر ساعت دوازده بیدار شد، از رخت‌خواب بیرون آمد، نطیلا گرفت، لباس خانه و دمپایی پوشید، و به عزاداری برای ویرانی معبد پرداخت. از خاکستری که در شیشه‌ی کوچکی نگه می‌داشت کمی به سرش مالید. با آهنگ حزن‌انگیز و یک‌نواختی دعا می‌خواند. وقت راب مردخای مئیر به آیه‌ی «راحل برای فرزندانش عزاداری می‌کند» رسید، در باز شد و فولی پابرهنه، با یک زیرشلواری چرک، و بدون کلاه آمد تو. راب مردخای مئیر ابروهایش را بالا برد و به فولی اشاره کرد که برود بیرون و بگذارد او استغاثه‌اش را تمام کند، ولی پسر جوان گفت: «پدربزرگ، دارید دعا می‌خوانید؟»
راب مردخای مئیر نمی‌دانست مجاز است دعایش را قطع کند یا نه. بعد از قدری تردید گفت:» دارم دعای نیمه‌شب را می‌خوانم.»
«چه جور دعایی هست؟»
«یک یهودی هرگز نباید ویرانی معبد را از یاد ببرد.»
فولی پرسید: «با این کار می‌خواهید به کجا برسید؟»
با این‌که راب مردخای مئیر تک‌تک کلمه‌ها را می‌فهمید، ولی معنی آن‌ها را درک نمی‌کرد. می‌خواست از فولی بپرسد زیرپوش منگوله‌دارش(زیرپوشی[ طلیت‌قاطان] که در چهار طرف آن رشته‌های منگوله یا ریشه دوخته شده و مردان یهودی از کودکی در تمام مدت روز آن را زیر لباس خود به تن دارند.) کجاست، ولی متوجه شد که این سوأل بی‌مورد است. یک لحظه فکر کرد و گفت: «آدم باید دعا کند. به کمک خداوند، ماشیَح خواهد آمد و تبعید به پایان خواهد رسید.»
فولی پرسید: «اگر تا به‌حال نیامده، چرا باید حالا بیاید؟»
«بیشتر از آن‌که یهودی‌ها خواهان آمدن ماشیح باشند، ماشیح است که می‌خواهد نزد یهودی‌ها بیاید، ولی آن نسل باید ارزشش را داشته باشد. خداوند نعمت‌های زیادی به ما عطا می‌کند، ولی ما با شرارت‌هایمان راه‌های رحمت را سد می‌کنیم.»
«پدربزرگ، من باید با شما حرف بزنم.»
«می‌خواهی درباره‌ی چی حرف بزنی؟ قطع کردن دعای نیمه‌شب مجاز نیست.»
«پدربزرگ، با این همه نماز و دعا دنیا به هیچ‌ جا نمی‌رسد. مردم قریب به دو هزار سال دعا خوانده‌اند، ولی هنوز ماشیح سوار بر الاغ سفیدش نیامده. جنگ است، پدربزرگ، یک جنگ سخت بین استثمارگران و استثمار‌شده‌ها. کی کشاورزها را تحریک کرد که یهودی‌ها را قتل‌عام کنند؟ زمین‌دارها، ضدانقلاب‌ها، مرتجعین. اگر کارگرها مقاومت نکنند، ما را بیشتر به بردگی می‌کشند. پدربزرگ، فردا تظاهرات بزرگی است و من سخن‌ران این تظاهرات هستم. اگر اتفاقی برای من افتاد، می‌خواهم این پاکت را به دختری به اسم نخاماکاتس بدهید.»
در این موقع ، راب مردخای مئیر تازه متوجه شد که پسر جوان پاکت قطوری به دست دارد.
گفت: «من که هیچ دختری را نمی‌شناسم. من یک پیرمردم. اصلاَ تو با شورشی‌ها چه کار داری؟ ممکن است خدای نکرده دستگیرت کنند و باعث مصیبت و بدبختی همه‌ی ما بشوی. تزار خیلی قزاق دارد و از تو قوی‌تر است . تو که به روح و زندگی بعد از مرگ عقیده نداری. پس چرا خودت را به خطر می‌اندازی؟»
«پدربزرگ، من نمی‌خواهم این بحث را از اول شروع کنم. سرتاسر اروپا آزاد است و در این‌جا یک تزار مستبد حکومت می‌کند. ما مجلس نداریم. او و فرمانده‌هایش هر کار بخواهند می‌کنند. جنگ با ژاپن میلیون‌ها روبل هزینه داشت. هزارها سرباز به هلاکت رسیدند. در غرب نگران بهداشت کارگرها هستند، ولی این‌جا کارگر از سگ هم کمتر است. اگر نتوانیم حق داشتن قانون اساسی را به دست بیاوریم، در سرتاسر روسیه حمام خون راه می‌افتد.»
راب مردخای مئیر کتاب دعایش را زمین گذاشت. «مگر تو کارگری؟»
«مهم نیست من چی هستم، پدربزرگ. ما برای یک ایده، برای یک آرمان، مبارزه می‌کنیم. این هم آن نامه. بگذاریدش توی کشو. شاید فردا برگشتم. ولی اگر برنگشتم، دختری به اسم نخاماکاتس می‌آید این‌جا. پاکت را بدهید به او.»
«صبر کن، عجله نکن. آن که آن بالاست بر جهان حکم می‌راند. اوست که تصمیم می‌گیرد آدم‌های پول‌دار و آدم‌های فقیر وجود داشته باشند. اگر آدم فقیر وجود نداشت، هیچ‌کس حاضر نبود کارهای معمولی را انجام بدهد. یکی تاجر است یکی هم بخاری‌پاک‌کن. اگر همه مغازه‌دار بودند، کی دود‌کش‌ها را تمیز می‌کرد؟»
«ما داریم مبارزه می‌کنیم تا به بخاری‌پاک‌کن‌ها هم همان حقوق و امکانات تاجرها را بدهیم. وجود تاجرها ضروری نیست. در دنیای سوسیالیستی، تولید بر اساس نیاز تقسیم می‌شود. ما اجازه نمی‌دهیم واسطه‌ها پروار شوند.»
«چی! ما یهودی‌ها نباید دخالت کنیم. هر کسی حکومت کند ، یهودی‌ها را آزار و اذیت می‌کند.»
«یهودآزاری را سرمایه‌دارها اختراع کردند تا خشم توده‌ها را نسبت به حکومت منحرف کنند. صهیونیست‌ها می‌خواهند خودشان را به فلسطین برسانند، به مزار مادر راحل، ولی همه‌ی این‌ها خواب و خیال است. ما یهودی‌ها باید در کنار سایر ستم‌دیدگان برای فردای بهتر مبارزه کنیم.»
«خیلی خوب، خیلی خوب. آن نامه را بده به من. راحتم بگذار. "مگر آن‌که خداوند خانه‌ای بنا کند، وگرنه آنان بیهوده برای ساختنش زحمت می‌کشند."نوشته شده:"هیچ‌کس نباید پیش از آن‌که به او هشدار داده شود مجازات شود."گمارا می‌گوید:"اگر به عطاری بروی بوی خوش احساس می‌کنی، و اگر به دباغی بروی بوی تعفن از مشامت بیرون نمی‌رود."»
«پدربزرگ به چه چیزی می‌گویید بوی تعفن، به این مردمی که برای احقاق حقوقشان مبارزه می‌کنند؟ شما طرف استثمارگرها هستید؟»
«آن پاکت را بده به من.»
«شب بخیر، پدربزرگ. ما هیچ‌وقت حرف هم‌دیگر را نمی‌فهمیم.»
فولی از اتاق بیرون رفت. راب مردخای مئیر از یک گوشه‌ی پاکت گرفت و آن را در کشویی انداخت. بعد دوباره شروع کرد به خواندن: «صدایی در رامَه به گوش می‌رسید، صدای زاری و شیون، راحل بر فرزندانش می‌گریست، و هیچ چیز تسلایش نمی‌داد.» چراغ نفتی روشن بود و پیکر راب مردخای مئیر سایه‌ی بزرگی روی دیوار می‌انداخت. سرش از تیرهای شیب بالا می‌رفت. راب مردخای مئیر اخم کرد و به عقب و جلو تاب خورد. از خودش پرسید، آیا امکان دارد که بتوان حقیقت را به آن‌ها حالی کرد؟ چند تا کتاب می‌خوانند و همان شر و ورها را تکرار می‌کنند. قانون اساسی، قانون اساسی! جنگ فقط بین خیر و شر است، بین خدا و شیطان، بین اسراییل و عمالیق. عیسو و اسمعیل حاضر نشدند تورات را بپذیرند. برده دوست دارد به حال خود رها شود. ولی زمانی که یهودی‌ها شریعت را رها می‌کنند، مثل کافرها و شاید حتی بدتر از آن‌ها می‌شوند. چه اتفاقی باید بیفتد تا ماشیح بیاید؟ شاید، خدای نکرده، کل نسل یک‌سره گناه‌کار خواهد شد. دستی به پیشانی‌اش کشید. «ای پدر ما که در آسمان‌هایی، دیگر کارد به استخوان رسیده!»
راب مردخای مئیر بعد از آن‌که دعایش را تمام کرد به تخت‌خواب برگشت. ولی این بار خوابش نمی‌برد. صدای این‌ طرف و آن طرف رفتن پسر جوان را توی آشپزخانه می‌شنید. بشقاب‌ها را به‌هم می‌زد، و شیر آب را باز می‌کرد. راب مردخای مئیر به نظرش رسید که صدای آهی شنیده است. یعنی فولی بود؟ کسی چه می‌داند، شاید پشیمان شده بود. بالاخره نسبش از طرف مادری به آدم‌های باتقوایی می‌رسید. شاید حتی در میان اجداد لیتواکش هم یهودی‌های باخدایی پیدا می‌شدند. راب مردخای مئیر نمی‌توانست توی تخت‌خواب بماند. شاید می‌شد پسرک را متقاعد کرد که از خانه بیرون نرود. حرف‌های آن شبش به آخرین وصیت شباهت داشت. راب مردخای مئیر با پاهای لرزان از تخت‌خواب بیرون آمد. دوباره دمپایی‌هایش را پا کرد و درایش را پوشید. در آشپزخانه را که باز کرد، با چنان صحنه‌ی عجیبی مواجه شد که باورش نمی‌شد درست دیده باشد. فولی لباس‌پوشیده وسط آشپزخانه ایستاده بود و تپانچه‌ای به دست داشت. راب مردخای مئیر می‌دانست تپانچه است. در جشن عومر، به بچه‌ها از این تفنگ‌ها می‌دادند؛ البته تفنگ واقعی که نبود، اسباب‌بازی بود.
فولی پدربزرگش را که دید، اسلحه را روی میز آشپزخانه گذاشت. «پدربزرگ، چه می‌خواهید؟ جاسوسی مرا می‌کنید؟»
راب مردخای مئیر پرسید: «این دیگر چه کار نفرت‌انگیزی است؟» بدنش به لرزه افتاد و دندان‌هایش به‌هم می‌خورد.
فولی خندید: «نترسید، پدربزرگ. این برای شما نیست.»
«پس برای چه کسی است؟»
«برای آن‌های که می‌خواهند جلو پیشرفت را بگیرند، و دنیا را در ظلمت نگه دارند.»
«چی؟ تو آن‌ها را به مرگ محکوم می‌کنی؟ در سنهدرین، هفتاد قاضی لازم بود تا یک نفر را به مرگ محکوم کنند. تذکر و هشدار و دست‌کم دو نفر شاهد لازم بود. در گمارا آمده دادگاهی که طی هفتاد سال فقط یک بار کسی را به مرگ محکوم می‌کرد دادگاه قاتلان نام می‌گرفت.»
«پدر بزرگ، این آدم‌ها خودشان خودشان را محکوم کرده‌اند. دوره‌شان گذشته، ولی حاضر نیستند با صلح و صفا کنار بروند. پس باید به زور مجبورشان کرد بروند.»
«فولی، رافائل، تو یک یهودی هستی!» راب مردخای مئیر موقع ادای این کلمات گلویش گرفت. «عیسو به زور شمشیر زندگی می‌کند، نه یعقوب.»
«یاوه‌های خاله‌زنکی. یهودی‌ها و غیر یهودی‌ها فرقی با هم ندارند. همه‌ی این‌ها فقط شوونیسم ابلهانه است. این قضیه‌ی قوم برگزیده مزخرف محض است. پدربزرگ، من دارم می‌روم.»
«نرو! نرو! اگر تو را بگیرند، ممکن است خدای نکرده…»
«می‌دانم، می‌دانم. من که بچه نیستم.» فولی تپانچه‌اش را در جیب شلوارش گذاشت و بسته‌ی پیچیده در روزنامه‌ای را برداشت. احتمالاَ لقمه‌ای نان بود. وقتی بیرون می‌رفت، در را ول کرد و پشت سرش محکم به‌هم خورد. راب مردخای مئیر با پاهای لرزان همان‌جا ماند. به دیوار تکیه داد تا نیفتد. از خودش پرسید: «یعنی اوضاع این‌قدر وخیم است؟» خوابیدن دیگر امکان نداشت، ولی برای نماز صبح هم خیلی زود بود. ستاره‌ی صبح‌گاهی هنوز در آسمان دیده نمی‌شد. شب و روز هنوز به هم آمیخته بود.
راب مردخای مئیر با پاهای لرزان به طرف پنجره رفت. در سمت راست، آسمان هنوز سیاه بود. ولی در سمت چپ، در شرق، انگار روشنایی روز آسمان را رنگ زده بود. همه‌ی مغازه‌های خیابان بسته بود. یک شاگرد نانوا، پابرهنه، با شلوار سفید، طبق کلوچه یا نان بر سر، رد شد. راب مردخای مئیر زیر لب گفت: « «خب، نان لازم است.»
انتظار داشت فولی را توی پیاده‌رو ببیند، ولی پیدایش نشد. احتمالاَ در حیاط هنوز قفل بود. راب مردخای مئیر به این نتیجه رسید که فولی حتماَ توی حیاط دوستانی دارد. وای بر من، مردمانم به چه روزی افتاده‌اند! برای اولین بار به بیل تمه حسودی‌اش شد- زنده نمانده بود که این فجایع را ببیند. حالا دیگر حتماَ توی بهشت بود. تا امروز، راب مردخای مئیر به‌ندرت موقع عبادت یاد زنش افتاده بود. یهودی باید فقط به درگاه خداوند دعا کند، نه برای هیچ مرد یا زن پرهیزگاری. ولی راب مردخای مئیر حالا داشت با روح بیل تمه حرف می‌زد. «او نوه‌ی ماست. شفاعتش را بکن. نگذار اتفاق ناگواری برایش بیفتد. نگذار خدای نکرده آسیبی به دیگران برساند.»
در سمت راست، ماه هنوز در آسمان دیده می‌شد. راب مردخای مئیر سرش را بلند کرد و به آن نگاه کرد، به آن روشنایی کوچک که، بر اساس تلمود، به روشنایی بزرگ غبطه می‌خورد، و به جبران آن ستارگان را به او بخشیده بودند. پس معنی‌اش این بود که آن بالاها هم حسادت وجود داشت. این فکر راب مردخای مئیر با پرسشی آمیخته بود. دلش راضی نمی‌شد از جلو پنجره کنار برود؛ امیدوار بود یک بار دیگر فولی را ببیند. فکر کرد که ابراهیم هم نوه‌ای چون عیسو داشت. هم پسری چون اسمعیل داشت و هم پسران قَطوره( یکی از زنان ابراهیم)را. حتی قدیسان هم فقط ثمر خوب نمی‌دادند. ناگهان خیابان در نور سرخ‌رنگی غرق شد. خورشید در کرانه‌های ویستولا دمیده بود. صدای ترق توروق نعل اسب‌ها روی سنگ‌فرش‌ها و صدای جیک‌جیک پرنده‌ها به گوش می‌رسید. راب مردخای مئیر سربازها را دید، سوار بر اسب، با شمشیرهای درخشان. سوارها مدام به طبقات بالاتر ساختمان‌ها نگاه می‌کردند.
یعنی فولی به جنگ این‌ها رفته بود؟ راب مردخای مئیر به فکر فرو رفت. سردش شد و لرزید. پیش از آن، هرگز آرزو نکرده بود از دست این دنیا خلاص شود. ولی حالا برای مردن آماده بود. دیگر چقدر باید در وادی گریه سرگردانی می‌کشید؟ تحمل عذاب گهینوم بهتر از آن بود که شاهد این آشوب بی‌ثمر باشد.
داد و فریاد و هیاهو صبح زود شروع شد. انگار شورشی‌ها می‌خواستند درست همان‌جا، توی همان خیابان، نیروهای تزار روس را شکست بدهند. جوان‌ها با داد و هوار از در حیاط‌ها بیرون می‌ریختند، فریاد می‌زدند، مشت‌هایشان را تکان می‌دادند، و سرود می‌خواندند. پلیس‌ها با شمشیرهای برهنه دنبالشان می‌کردند و تیر می‌انداختند. پرچم سرخی را در هیاهوی سرود و فریاد برافراشتند. مغازه‌ها هنوز باز نکرده بودند. در حیاط‌ها بسته بود. صدای گوش‌خراش سوت پلیس‌ها هوا را می‌شکافت. گاری‌های کمک‌های اولیه از راه رسیدند، و خیابان مدتی خلوت شد. پرچم سرخ، که یک نفر تازه آن را افراشته بود، حالا پاره و کثیف در جوی آب افتاده بود. کمی بعد، جمعیت دوباره به خیابان سرازیر شد. پرچم دیگری به اهتزاز درآمد. فریادها و پاکوبیدن‌های بسیار دوباره شروع شد.
راب مردخای مئیر طاقت نداشت بیشتر از این تماشا کند. بی‌تردید پیش از آن‌که اختیار و آزادی عمل، پاداش و کیفر، و رستگاری پدید آید، نور خداوند باید به تاریکی می‌گرایید و چهره‌اش پنهان می‌شد؛ ولی آیا قادر متعال نمی‌توانست راه دیگری برای نشان دادن قدرتش پیدا کند؟ این جوان‌ها با آن ریش‌های اصلاح‌کرده و کت‌های کوتاهشان مثل کشاورزها عربده می‌کشیدند. هرازگاهی صدای جیغ زن‌ها به گوش می‌رسید. پلیسی را کتک زده بودند، اسبی از پا درآمده و کف پیاده‌رو افتاده بود، ظاهراَ پاهایش شکسته بود. این حیوان بیچاره دیگر چه گناهی داشت؟ مگر آن‌که روحی تناسخ‌یافته بود، و به خاطر خطایی مجازات می‌شد که در زندگی پیشین مرتکب شده بود.
راب مردخای مئیر شروع کرد به دعا خواندن. در چنین روزی، رفتن به کنیسه امکان نداشت. خودش را در شال دعا پیچید، منگوله‌هایش را بوسید، و تفیلین را به بازو و سرش بست. به زحمت هجده دعای برکت را دوام آورد. وقتی دعا می‌خواند، هیاهوی خیابان اوج گرفت. صدای فریاد کسانی را می‌شنید که تیر خورده و مجروح شده بودند. خون روی دیوار آن طرف خیابان پاشیده بود. کودکانی که مادرها در بطن خود پرورش داده، به دنیا آورده، شیر داده، و نگران کوچک‌ترین حرکتشان بودند، حالا به خاک و خون افتاده بودند و از درد به خود می‌پیچیدند. «وای بر من، کیفر من سخت‌تر از آن است که تاب تحملش را داشته باشم!»
راب مردخای مئیر معمولاَ بعد از نماز صبح دست‌هایش را می‌شست و لقمه‌ای می‌خورد: یک تکه نان، یک برش پنیر، گاهی کمی ماهی حشینه، و یک استکان چای. ولی امروز نمی‌توانست چیزی بخورد؛ غذا از گلویش پایین نمی‌رفت. قطعه‌ای از میدراش به یادش آمد: «زمانی که مصریان در دریای سرخ غرق شدند، فرشتگان می‌خواستند سرودی در ستایش خداوند بخوانند، ولی قادر متعال به ایشان گفت:"مخلوقان من در دریا غرق می‌شوند و شما می‌خواهید سرود بخوانید!"پروردگار یکتا حتی بر ستم‌کاران مصری نیز دل می‌سوزاند.»
راب مردخای مئیر سرش گیج رفت و روی کاناپه دراز کشید. کلاه لبه پهنش را روی چشم‌هایش گذاشت تا روشنایی روز چشمش را نزند. تا مدتی خواب و بیدار بود. عاقبت، مثل آدم‌هایی که چند شب نخوابیده و از خستگی از پا درآمده باشند، به خواب عمیقی فرو رفت. خواب می‌دید، ولی وقتی بیدار شد چیزی از خواب‌هایش به یادش نبود.
هیاهوی بیرون باز هم اوج گرفت. ناگهان از خواب پرید. صدای جیغ و تیراندازی در اتاق می‌پیچید. راب مردخای مئیر به نظرش آمد که تعداد زیادی زن شیون می‌کنند و چند سگ زوزه می‌کشند. وقتی یک دقیقه در این هیاهو وقفه افتاد، راب مردخای مئیر صدای آواز پرندگان را شنید که در میانه‌ی این جنون محض به انجام وظیفه مشغول بودند. این موجودات حتی در همان حال که زیر لبه‌ی بام آدم‌ها لانه می‌ساختند، پس‌مانده‌ی غذایشان را می‌خوردند، و روی سیم‌های تلفن آن‌ها جست‌وخیز می‌کردند، به آن‌ها و برنامه‌ها و آرزوهایشان بی‌اعتنا بودند. آدم‌ها هم از کمک موجوداتی بهره‌مند می‌شوند که قادر به درکشان نیستند.
راب مردخای مئیر از جا بلند شد تا برای خودش یک فنجان چای درست کند. رفت توی آشپزخانه، کبریتی پیدا کرد، و کتری را از آب شیر پر کرد. یک‌چهارم یک قرص نان، که لابد فولی شب قبل خریده بود، و یک تکه کیک مانده روی میز بود. پیرمرد می‌خواست کبریتی روشن کند که ناگهان یادش افتاد تصمیم گرفته روزه بگیرد. با خودش گفت: «امروز برای من نهم ماه آب است. نه چیزی می‌خورم نه چیزی می‌نوشم.» و قوطی کبریت را زمین گذاشت.
قفسه‌ی کتاب توی اتاق نشیمن بود؛ مشغول زیر و رو کردن آن شد. نای تلمود خواندن نداشت، ولی بدش نمی‌آمد نگاهی به یک کتاب آیین حسیدیم بیندازد. خاندان یعقوب یوسف چطور بود؟ کتاب باریکی را بیرون کشید، رودهای شیلو ، نوشته‌ی سرسلسله‌ی خاندان رادژیم. تعجب کرد؛ حتی نمی‌دانست که چنین کتابی دارد. راب مردخای مئیر صفحه‌ای را در اواسط کتاب باز کرد. نوشته بود راه درک عظمت پروردگار پی‌بردن به پوچی خویش است. تا زمانی که انسان خود را مهم بداند، چشمانش از دیدن پروردگار عاجز است. راب مردخای مئیر دستی به ریشش کشید. جسم فراموش می‌کند. شیطان و رب‌النوع فراموشی دست به دست هم می‌دهند. شاید اصلاَ هر دو یکی هستند؟ ناگهان احساس کرد که بیرون به‌طرز عجیبی ساکت است. یعنی خسته شده‌اند؟ رفت پای پنجره؛ خیابان خالی بود و مغازه‌ها هم‌چنان بسته بودند. خورشید داشت غروب می‌کرد. از خودش پرسید: «یعنی دیگر به آن چیزی که می خواستند- اسمش چی بود، قانون اساسی- رسیدند؟» دیدن مغازه‌های بسته در یک روز عادی هفته برایش عجیب بود. میدان، که معمولاَ پسرها و دخترها و دست‌فروش‌های جورواجور و بچه‌های ولگرد در آن وول می‌زدند، خالی بود، انگار نصفه‌شب باشد.
بعد صدای قدم‌های سنگینی را در راه‌پله شنید و بلافاصله فهمید که سراغ او می‌آیند، و خبرهای بدی دارند. به خود لرزید، لب‌هایش تکان خورد و شروع کرد به دعا خواندن، با این‌که می‌دانست دیگر برای دور کردن آن‌چه اتفاق افتاده بود دیر است. چند لحظه هیچ صدایی نیامد و این فکر به سرعت از ذهنش گذشت که شاید اشتباه کرده بود. آن وقت صدای کوبیدن در و صدای ضربه‌ی پوتینی باعث شد پاهایش به هم بپیچد. احساس می‌‌‌کرد نمی‌تواند خودش را به در برساند. ولی بالاخره در را باز کرد و همان صحنه‌ای را دید که انتظارش را داشت: چهار مرد جنازه‌ای را روی برانکار می‌آوردند، جنازه‌ی یک مرد- فولی. بی‌آن‌که چیزی بگویند، با قیافه‌ی گرفته‌ی تابوت‌کش‌ها داخل شدند.
یکی‌شان فریاد زد: «قاتل‌ها او را کشتند.» یکی دیگر پرسید: «کجا باید بگذاریمش؟ » راب مردخای مئیر زمین را نشان داد. از جنازه خون می‌رفت. یک حوضچه‌ی خون کف زمین جمع شد. دستی از زیر روانداز بیرون افتاد- دستی بی‌جان، لَخت، رنگ‌پریده، که دیگر نمی‌توانست چیزی را بگیرد، نه هدیه‌ای را، نه مرحمتی را، و نه قانون اساسی را…
شکم راب مردخای مئیر مثل طبل ورم کرد. «خدای بزرگ، دیگر از زندگی سیر شده‌ام. بس است!» از دست خدا به خاط کیفری که سر پیری بر سرش نازل کرده بود عصبانی بود. دلش آشوب می‌شد؛ خودش را به زحمت تا دست‌شویی کشاند و بالا آورد، انگار روزه نگرفته و تمام روز خورده و نوشیده بود. شعله‌های آتش جلو چشم‌هایش زبانه می‌کشید. به عمرش هرگز به درگاه خداوند شکوه نکرده بود. آهسته گفت: «این مصیبت حق من نبود!» و می‌دانست که دارد کفر می‌گوید.
آن شب، دیروقت، باز هم در زدند. راب مردخای مئیر بانگرانی از خودش پرسید: «باز چه خبر شده؟ یک جنازه‌ی دیگر آورده‌اند؟» کنار جنازه‌ی فولی نشسته بود و مزامیر می‌خواند. در را که باز کرد، اول پلیسی وارد شد، پشت سرش یک لباس شخصی، و بعد دو پلیس دیگر و سرایدار. به روسی چیزی می‌گفتند، ولی راب مردخای مئیر زبانشان را نمی‌فهمید. جنازه را نشان داد، ولی آن‌ها رویشان را برگرداندند.
بازرسی شروع شد. کشوها را بیرون می‌کشیدند و کاغذها را پخش‌وپلا می‌کردند. مردی که لباس شخصی پوشیده بود پاکت قطور فولی برای نخاماکاتس را از توی بوفه بیرون کشید. آن را باز کرد و چند ورق کاغذ، یک دفترچه‌ی یادداشت، ساعتی با روکش آب نیکل، و چیزهای دیگری بیرون آورد. قسمتی از نامه را- به روسی- برای دیگران خواند. یکی از آن‌ها لبخند زد. یکی دیگر ساکت نگاه می‌کرد. آن‌وقت مأمور لباس شخصی به ییدیش دست و پا شکسته‌ای به راب مردخای مئیر گفت: «پدربزرگ، راه بیفت برویم.»
«چی؟ کجا؟»
«راه بیفت.»
«تکلیف این جنازه چه می‌شود؟»
«راه بیفت برویم. زود باش.»
سرایدار پالتو راب مردخای مئیر را از جایی پیدا کرد. راب مردخای مئیر می‌خواست از آن که مسئول بود بپرسد چرا او را دستگیر می‌کنند، ولی نه لهستانی بلد بود نه روسی. به هر حال، سوأل کردن چه فایده‌ای داشت؟ مرد لباس شخصی یک بازویش را گرفت، و یکی از پلیس‌ها آن یکی را، و او را به طرف راه‌پله‌ی تاریک بردند. سرایدار کبریت روشن می‌کرد. در حیاط را باز کرد. درشکه‌ی کوچکی با پنجره‌های میله‌دار بیرون منتظر بود. به راب مردخای مئیر کمک کردند سوار شود و او را روی نیمکتی نشاندند. یکی از پلیس‌ها کنارش نشست. کالسکه آهسته راه افتاد.
راب مردخای مئیر با خودش گفت: «خب، خیال می‌کنم تشییع جنازه‌ی خودم است. به هر حال، هیچ کس برایم قدیش نمی‌خواند.»
آرامش عجیبی بر وجودش مستولی شد، و آن حالت تسلیم محض که با مصیبتی چنین عظیم همراه است- مصیبتی که می‌دانی بدتر از آن نمی‌تواند اتفاق بیفتد. پیش از این، وقتی جنازه‌ی فولی را آورده بودند، در دل شکوه کرده بود، ولی حالا از خشم خود پشیمان بود. «ای پدر آسمانی، مرا ببخش.» جمله‌ای از تلمود به یادش آمد: «هیچ کس برای کلامی که در رنج و تألم بر زبان می‌راند مستوجب مجازات نیست.»
از خودش پرسید: «ساعت چند است؟» ناگهان یادش افتاد که شال دعا و تفیلین‌هایش را برنداشته. خب، حتی برای این هم خیلی دیر بود. راب مردخای مئیر بنا کرد به گناهانش اعتراف کردن. «خطا کرده‌ایم، خیانت کرده‌ایم، فریب داده‌ایم، گمراه کرده‌ایم…» دستش را بلند کرد و سعی کرد آن را مشت کند و به سینه‌اش بکوبد، وی انگشت‌هایش خشک شده بودند. راب مردخای مئیر داشت به فولی فکر می‌کرد. خب، او که احتمالاَ دیگر برای گناهانش مجازات شده است. نیتش خیر بود. می‌خواست به فقرا کمک کند. برای گرسنگان دل می‌سوزاند. شاید همین مایه‌ی نجاتش باشد. در آسمان، همه چیز را بر اساس قصد و نیت قضاوت می‌کنند. شاید روحش دیگر تطهیر شده باشد.
رسم نبود بدون انجمن تدفین یا برای کسی که هنوز دفن نشده قدیش بخوانند، ولی راب مردخای مئیر می‌دانست فرصت زیادی ندارد. زیر لب قدیش می‌خواند. بعد فصلی از میشنا را که از بر بود خواند. «خواندن شمع چه موقع شب مجاز است؟ از زمانی که کاهن‌ها برای خوردن غذای نذری وارد معبد می‌شوند. خاخام الیعزرِ این‌طور فرموده. و فرزانگان می‌گویند تا نیمه‌شب.»
پلیس پرسید: «هی، یهودی. پیر سگ، با کی داری حرف می‌زنی؟ با خدایت؟»
راب مردخای مئیر به نحوی این چند کلمه را فهمید. او چه می‌داند؟ چطور می‌تواند بفهمد؟ راب مردخای مئیر در ذهن خود از او دفاع کرد. خداوند نمی‌تواند منشأ هیچ شرّی باشد، پس آن‌ها که به صورت او آفریده شده‌اند نمی‌توانند به کلی شرور باشند. به پلیس گفت: «بله، من یهودی هستم. به درگاه خدا دعا می‌کنم.»
این‌ها تنها کلمات غیریهودی بود که راب مردخای مئیر می‌دانست.
نویسنده: آیزاک باشویس سینگر
مترجم: مژده دقیقی

از کتاب: «یک مهمانی یک رقص و داستان‌های دیگر» – انتشارات نیلوفر، چاپ سوم: پاییز 1387
حروف‌چین: ش. گرمارودی

زنی که ساعت شش می‌آمد

در متحرک باز شد. در آن ساعت کسی در رستوران خوزه نبود. ساعت تازه شش ضربه نواخته بود ومرد می‌دانست که مشتری‌های همیشگی تا پیش از ساعت شش‌ونیم پیدایشان نمی‌شود. زن، به خلاف مشتری‌های هر روزه و منظم، هنوز آخرین ضربه ی ساعت شش نواخته نشده وارد شد و، مثل هر روز در آن ساعت، بی آن که لب از لب بردارد روی چارپایه نشست. سیگار روشن نشده ای را محکم زیر لب گرفته بود.
خوزه وقتی زن را دید که نشست، گفت: “سلام، شازده.” به سر دیگر پیشخان رفت و با کهنه ی خشکی روی میز رگه دار را پاک کرد. هروقت کسی پا به مغازه می‌گذاشت خوزه همین کار را می‌کرد. صاحب چاق و چله و سرخ و سفید رستوران حتی با حضور این زن که با او کمابیش خودمانی بود قیافه‌ی هر روزه و ابلهانه‌ی آدمی‌ فعال را به خود می‌گرفت. از آن سر پیشخان سر حرف را گشود.
گفت: “امروز چی می‌خوری؟”
زن گفت: “اولاً می‌خوام یادت بدم چطور رفتارت آقاوار باشه.” زن در انتهای ردیف چارپایه‌ها نشسته بود، آرنج‌هایش به پیشخان تکیه داشت و سیگار خاموش زیر لبش بود. حرف که می‌زد لب‌هایش را جمع می‌کرد تا خوزه چشمش سیگار خاموش را ببیند.
خوزه گفت: “متوجه نشدم.”
زن گفت: “هنوز یاد نگرفته‌ی متوجه چیزی بشی.”
مرد کهنه را روی پیشخان گذاشت، به طرف قفسه‌های سیاه شده‌ای رفت که بوی دوده و چوب پوسیده می‌داد و بی درنگ با قوطی کبریت برگشت. زن خم شد تا به شعله‌ای که میان دست‌های زمخت و پر موی مرد می‌سوخت برسد. خوزه گیسوان پرپشت زن را دید که با پارافین غلیظ و ارزان قیمتی چرب شده بود. سپس چشمش به شانه‌ی زن افتاد که در بالای سینه‌بند گلدار پیدا بود و وقتی زن، که حالا سیگار روشن زیر لبش بود، سر برداشت انحنای تاریک و روشن سینه را دید.
خوزه گفت: “امشب خوشگل شده‌ی، شازده.”
زن گفت: “درشو بذار، خیال نکن با این حرف‌ها پول تو جیبت می‌کنم.“
خوزه گفت: “منظوری نداشتم، شازده. امروز حتماً ناهار بهت نساخته.“
زن اولین پک دود غلیظ را فرو برد، دست‌هایش را بر هم تا کرد، آرنج‌هایش هنوز روی میز بود و از پشت پنجره ی عریض رستوران چشم به بیرون دوخت. چهره‌اش را غم گرفته بود، غمی‌ملال آور و معمولی.
خوزه گفت: “یه استیک حسابی برات درست می‌کنم.”
زن گفت: “هنوز که پولی پیدا نکرده‌م.”
خوزه گفت: “تو سه ماهه پولی به جیب نزده‌ی، اما من مرتب برات یه چیز حسابی روبه راه کرده‌م.”
زن که هنوز چشمش به خیابان بود با لحن غمگینی گفت: “امروز فرق می‌کنه.”
خوزه گفت: “روزها همه مث همه ن. هر روز ساعت شش تا ضربه می‌زنه، اون وقت تو سروکله ت پیدا می‌شه و می‌گی، دلم از گشنگی ضعف میره. بعد من یه چیز حسابی برات درست می‌کنم. تنها فرقی که امروز کرده اینه که نگفتی دلم از گشنگی ضعف می‌ره. از این نظر فرق کرده.”
زن گفت: “همین طوره.” رویش را برگرداند وبه مرد، که در انتهای پیشخان داشت چیزهای یخچال را وارسی می‌کرد، نگاه کرد.
زن دو سه ثانیه ای مرد را برانداز کرد. سپس به ساعت بالای قفسه نگاهی انداخت. سه دقیقه از شش گذشته بود. گفت: “آره، دیگه. امروز فرق می‌کنه.”
دود را بیرون داد و با لوندی و لحنی روشن دنباله ی حرفش را گرفت: “من امروز ساعت شیش نیومدم. برای اینه که می‌گم فرق کرده، خوزه.”
مرد نگاهی به ساعت انداخت.
گفت: “اگه این ساعت یه دقیقه عقب باشه من دستَمو می‌زنم.”
زن گفت: “منظورم این نیس، خوزه. می‌خوام بگم من امروز ساعت شیش پا به این جا نذاشتم.”
خوزه گفت: “ساعت درست شیش ضربه زد، شازده. وقتی اومدی تو ضربه ی آخری داشت می‌خورد.”
زن گفت: “الآن ربع ساعته من این جام.”
خوزه به طرف زن رفت. همان طور که یکی از پلک‌هایش را با انگشت نشان می‌مالید چهره ی پف کرده اش را به چهره ی زن نزدیک کرد.
گفت: “ها کن ببینم.”
زن سرش را پس کشید. جدی، عصبانی و رام بود و رگه ای از اندوه و خستگی چهره اش را زیبا کرده بود.
“خوزه، دست از حماقت بردار. خودت می‌دونی که من شیش ماهه لب به مشروب نزده م.”
مرد گفت: “اینو برو به یکی دیگه بگو، نه به من. من یکی مطمـنم که تو یکی دو گیلاس زده ی.”
زن گفت: “با یکی از رفقا یکی دو پیک زده م.”
خوزه گفت: “آهان، حالا معلوم شد.”
زن گفت: “هیچی معلوم نشه، من ربع ساعته اینجام.”
مرد شانه بالا انداخت.
گفت: “خب، اگه تو این طور می‌خوای، پس باشه. تو از یه ربع به شیش این جا بوده ی. آخه چه فرقی می‌کنه، ده دقیقه کم تر یا ده دقیقه بیشتر.”
زن گفت: “فرق می‌کنه، خوزه.” و دستش را با حالت تسلیم و بی خیالی روی پیشخان شیشه ای درازکرد و گفت: “موضوع خواستن نیس، موضوع اینه که من از یه ربع به شیش این جا بوده م.” باز به ساعت دیواری نگاهی انداخت و گفته ی خودش را تصحیح کرد: “چی دارم می‌گم _ از بیست دقیقه پیش.”
مرد گفت: “باشه، شازده. یه شبانه روز تموم تو این جا بوده ی، حالا ببینم خوش حال می‌شی.”
در تمام این مدت خوزه پشت پیشخان به این طرف و آن طرف رفته بود، جای چیزها را تغییر داده بود، چیزی را از این جا برداشته و جای دیگر گذاشته بود. نقش خود را بازی می‌کرد.
باز گفت: “حالا ببینم خوشحال می‌شی.” ناگهان ایستاد، رو به زن کرد: “می‌دونی که من برات می‌میرم.”
زن بی اعتنا نگاهش کرد.
“نه، بابا! بگو این تن بمیره، خوزه. خیال می‌کنی با میلیون پزو هم باهات می‌آم.”
خوزه گفت: “منظورم این نیس، شازده. باز هم می‌گم، باور کن ناهار به ت نساخته.”
زن گفت: “کاری به این چیزها نداره.” در لحنش بی خیالی کم تری احساس می‌شد. “هیچ زنی نمی‌تونه وزن تو رو تحمل کنه، حتی با یه میلیون پزو.”
خوزه سرخ شد. پشت به زن کرد و به گردگیری بطری‌های قفسه‌ها پرداخت. بی آن که سرش را برگرداند، گفت: “امروز نمی‌شه تحملت کرد، شازده. خیال می‌کنم بهتر باشه استیکِ تو بخوری و پاشی بری لالا کنی.”
زن گفت: “گشنه م نیس.” باز نگاهش را به خیابان دوخت و به تماشای عابران شهری که داشت تاریک می‌شد مشغول شد. برای مدتی سکوتی آرام رستوران را انباشت.
این آرامش را تنها سر و صدای ور رفتن خوزه به قفسه‌ها بر هم می‌زد. زن ناگهان از تماشای خیابان چشم برداشت و با لحنی لطیف، ملایم و متفاوت گفت: “په پی لی یو، راستی راستی دوستم داری؟”
خوزه بی آن که به او نگاه کند با خونسردی گفت: “آره.”
زن گفت: “با وجود این حرف‌هایی که بهت زدم؟”
خوزه بی آنکه لحن صدایش را تغییر دهد و بی آنکه به او نگاه کند، گفت: “کدوم حرف‌ها؟”
زن گفت: “همین موضوع یه میلیون پزو.”
خوزه گفت: “از دلم بیرون کردم.”
زن گفت: “پس دوستم داری ؟ “
خوزه گفت: “آره.”
سکوتی برقرار شد. خوزه به طرف قفسه‌ها می‌رفت و می‌آمد، و همان طور به زن نگاه می‌کرد. زن دود دهانش را بیرون فرستاد، بالاتنه اش را به پیشخان تکیه داد و سپس با احتیاط و شیطنت آمیز، پیش از آن که حرفی بزند، لبش را گاز گرفت، انگار خواسته باشد در گوشی چیزی بگوید، پرسید: “حتی اگه باهات نیام؟”
تنها در این وقت بود که خوزه برگشت نگاهش کرد.
گفت: “انقدر دوستت دارم که با من هم نیایی نیومدی.” بعد به طرفش رفت. دست‌های نیرومندش را، روبه روی زن، به پیشخان تکیه داد و به چهره اش، به چشم‌هایش خیره شد، گفت: “انقدر دوستت دارم که هر شب دلم می‌خواد مردی رو که باهات می‌آد آش و لاش کنم.”
زن در نگاه اول به نظر رسید که‌هاج و واج شده. سپس به دقت به مرد چشم دوخت، دودل بود، نمی‌دانست دل سوزی نشان بدهد یا تمسخر. سپس برای لحظه ای با حالی مشوش سکوت کرد. بعد غش غش خندید.
“خوزه، حسودی می‌کنی، حسودی می‌کنی، این کار دیوونگیه.”
خوزه سپس مثل بچه ای که ناگهان تمام اسرارش را فاش کرده باشد، با ترسی آشکار و حاکی از شرم، سرخ شد، گفت: “امروز انگار سیم‌هات قاطی کرده، شازده.” و چهره‌اش را با کهنه‌اش پاک کرد و گفت: “این زندگی سگی تو رو از این رو به اون رو کرده.”
اما حالت چهره ی زن حالا تغییر کرده بود.
گفت: “می‌خوای بگی،” و با برقی غریب در نگاهش و با حالی گیج و منگ و مبارزه جویانه به چشم‌های مرد نگاه کرد.
“می‌خوای بگی حسود نیستی؟”
خوزه گفت: “از یه نظر هستم، ولی نه اون طور که تو خیال می‌کنی.”
یقه اش را شل کرد و به پاک کردن گل و گردن خود با کهنه ی خشک ادامه داد. زن با دست دیگر ته سیگار را دور انداخت. “پس جربزه ی آدم کشی داری.”
خوزه گفت: “به خاطر اون چیزی که گفتم بله.” و صدایش لحنی کمابیش تئاتری پیدا کرد.
زن با حالتی آشکارا تمسخرآمیز زیر خنده زد.
همان طور که می‌خندید، گفت: “چه وحشتناک، خوزه، چه وحشتناک! خوزه و آدم کشی! کی می‌دونست پشت اون صورت چاق و خشکه مقدس یه آدم کش کمین کرده، اون هم کسی که هیچ وقت پولی از من نمی‌گیره، روزی یه استیک برام می‌پزه و سرمو گرم می‌کنه تا یه نفر به تورم بخوره. چه وحشتناک، خوزه! زهره ی منو آب می‌کنی.”
خوزه دست و پایش را گم کرد. شاید اندکی آزرده خاطر شده بود. شاید وقتی زن زیر خنده زده بود احساس غبن کرده بود.
مرد گفت: “تو رو پات بند نیستی، جونم. برو بگیر بخواب. گمونم حال و حوصله‌ی چیز خوردن نداشته باشی.”
اما زن حالا از خندیدن دست کشیده بود، باز قیافه‌ی جدی به خود گرفته بود، و با حالتی گرفته به پیشخان تکیه داده بود. مرد را تماشا می‌کرد که از کنارش دور شد، در یخچال را گشود و بی آن که چیزی بردارد بست. به انتهای پیشخان رفت و شیشه را مثل اول برق انداخت. زن سپس با همان لحن لطیف و آرامی‌که گفته بود، “په پی لی یو، راستی راستی دوستم داری.” سر حرف را باز کرد.
گفت: “خوزه.”
مرد به او نگاه نکرد.
“با تو اَم خوزه!”
خوزه گفت: “برو خونه بگیر بخواب. پیش از خواب هم حموم کن تا از سرت بپره.”
زن گفت: “جدی می‌گم، خوزه. من مست نیستم.”
خوزه گفت: “پس خل شده ی.”
زن گفت: “بیا این جا می‌خوام باهات حرف بزنم.”
مرد‌هاج و واج با حالی میان وجد و بی اعتمادی پیش آمد.
“بیا جلوتر.”
مرد جلو زن ایستاد. زن به جلو خم شد و موهای او را چنگ زد اما در حرکاتش آشکارا محبت خوانده می‌شد.
گفت: “حرفی رو که اول گفتی تکرار کن.”
خوزه گفت: “منظورت چیه؟ “سعی می‌کرد با سر عقب رفته و موهای کشیده شده به زن نگاه کند.
زن گفت: “که گفتی مردی رو که با من رفته باشه می‌کشم.”
خوزه گفت: “من مردی رو که با تو رفته باشه می‌کشم، شازده. همینه که می‌گم.”
زن رهایش کرد.
گفت: “در این صورت اگه من کسی رو کشته باشم ازم دفاع می‌کنی دیگه، ‌هان؟ “و سر خوک‌مانند و بزرگ خوزه را باعشوه گری خشونت آمیزی هل داد. مرد حرفی نزد. خندید.
زن گفت: “جواب منو بده، خوزه، اگه کشته باشم ازم دفاع می‌کنی؟”
خوزه گفت: “بستگی داره. خودت می‌دونی که به این آسونی‌ها که می‌گی نیس.”
زن گفت: “پلیس حرف هیچ کسی رو به اندازه ی تو نمی‌خونه.”
خوزه با احساس افتخار و رضایت لبخند زد. زن باز به طرف او روی پیشخان خم شد.
گفت: “راست می‌گم، خوره. من حاضرم قسم بخورم که توی عمرت یه دروغ هم نگفته ی.”
خوزه گفت: “با این چاخان بازی‌ها به جایی نمی‌رسی.”
زن گفت: “همینه که می‌گم، پلیس تو رو می‌شناسه، یعنی می‌گم هرچی بگی چون و چرا نمی‌کنه.”
خوزه که نمی‌دانست چه بگوید، روی پیشخان، روبه روی زن ضرب گرفت. زن باز به جانب خیابان نگاه کرد. سپس نگاهی به ساعت دیواری انداخت و لحن صدایش را تغییر داد، انگار دلش می‌خواست پیش از ورود اولین مشتری گفت و گو را تمام کند.
گفت: “خوزه، یه دروغ به خاطر من می‌گی ؟ جدی می‌گم.”
خوزه نگاهی عمیق و حاکی از خشونت به او کرد، گویی فکری ترسناک به ذهنش رسیده بود؛ فکری که از یک طرف آمده، لحظه ای گیج و منگ چرخی زده و رفته بود و از خود نشانی از وحشت جا گذاشته بود.
خوزه گفت: “خودتو تو چه دردسری انداخته ی، شازده؟”
دست‌هایش را باز تا کرده و به جلو پیشخان تکیه داده بود. زن بوی تند آمونیاک را از نفس‌هایش شنید، نفس‌هایی که حالا با فشاری که پیشخان بر شکم او وارد می‌کرد به سختی بالا می‌آمد.
گفت: “شوخی نمی‌کنم، شازده. خودتو تو چه درد سری انداخته ی، شازده؟”
زن رویش را به طرف دیگر کرد.
گفت: “چیزی نیس، بابا! این حرف‌ها رو برا وقت گذرونی می‌زنم.”
سپس چشم به او دوخت.
“اینو بدون که دیگه لازم نیس کسی رو بکشی.”
خوزه مضطربانه گفت: “من هیچ وقت خیال نداشتم کسی رو بکشم.”
زن گفت: “نه جونم. می‌خوام بگم دیگه کسی با من نمیره.”
خوزه گفت: “آهان، حالا داری رک حرف می‌زنی. حرف من همیشه اینه که لازم نیس این در و اون در بزنی. باور کن اگه این کارو زمین بذاری هر روز یه استیک گنده میذارم جلوت، مجانی.”
زن گفت: “ممنونم ازت، خوزه. اما علتش این نیس. علتش اینه که دیگه با کسی نمی‌رم.”
خوزه گفت: “باز که داری قاطی می‌کنی.” صبرش داشت لبریز می‌شد.
زن گفت: “قاطی نمی‌کنم.” روی چارپایه کش و قوس آمد و خوزه سینه‌های پهن و وا رفته اش را از زیر سینه بند دید.
“فردا راه می‌افتم می‌رم و بهت قول می‌دم که دیگه بر نگردم این جا مزاحمت بشم. بهت قول می‌دم با کسی نرم.”
خوزه گفت: “از کجا به این فکر افتاده ی ؟ “
زن گفت: “همین یه دقیقه پیش تصمیم گرفتم. همین یه دقیقه پیش به صرافت افتادم که کار کثیفیه.”
خوزه کهنه را برداشت و شروع به تمیز کردن شیشه ی جلو زن کرد. بی آنکه به زن نگاه کند گفت: “البته این کاری که پیش گرفته ی کثیفه. خیلی وقت پیش باید بو می‌بردی.”
زن گفت: “خیلی وقت پیش بو برده بودم، اما همین چند لحظه پیش یقین پیدا کردم. به صرافت افتادم مردها حالشون ازم به هم می‌خوره.”
خوزه لبخند زد. سرش را بلند کرد تا به او نگاه کند، لبخند هنوزبر لبش بود، اما زن را، که سر میان شانه‌ها فرو برده بود، با آن دانه‌هایی که نا بهنگام چهره اش را پر کرده بود، گیج و منگ و غرق در فکر، دید. زن گفت: “فکر نمی‌کنی زنی مث من، که مردی رو می‌کشه، کاری به کارش نداشته باشن؟ اون هم زنی که حالش از اون مرد و همه ی مردهایی که باهاش بوده ن به هم می‌خوره؟ “
خوزه هیجانزده و با رگه ای از دلسوزی در صدا، گفت: “لازم نیس کارو به جاهای باریک بکشونی.”
“وقتی زن به صرافت بیفته که از ظهر تا غروب با مرد غلت و واغلت زده و هیچ لیف و صابونی بوی مردو از تنش پاک نمی‌کنه و همون طور که مرد داره لباس می‌پوشه در بیاد بگه، تو حالت از من به هم می‌خوره، اون وقت چی می‌گی؟ “
خوزه که حالا اندکی بی تفاوت شده بود و پیشخان را پاک می‌کرد، گفت: “این‌ها همه می‌گذره، شازده. یعنی می‌گم این‌ها دلیل نمی‌شه که طرفو به نیس کنی. فقط باید ولش کنی بره.”
اما زن دنباله ی حرف‌هایش را گرفت و صدایش لحن یکدست، روان و پر شور داشت: “آره، اگه زن در بیاد بگه مرد حالش از اون به هم می‌خوره و ائن وقت مرد از لباس پوشیدن دست بکشه، خودشو به زن برسونه و باز بخواد از سر بگیره، اون وقت چی؟ “
خوزه گفت: “هیچ مردی که سرش به تنش بیرزه، دست به همچین کاری نمی‌زنه.”
زن با اضطرابی توأم با خشم گفت: “اگه دست بزنه چی؟ اگه مردی سرش به تنش نیرزه و دست به همچین کاری بزنه و بعد زن احساس کنه که مرد با همه ی وجودش حالش از اون به هم می‌خوره و زن به صرافت بیفته که تنها کاری که می‌تونه به همه ی این‌ها خاتمه بده اینه که چاقویی تو پشت مرد فرو کنه، اون وقت چی می‌گی؟ “
خوزه گفت: “وحشتناکه. خوشبختانه مردی که دست به همچین کاری بزنه پیدا نمی‌شه.”
زن که سراپا خشمگین بود، گفت: “اگه زد چی ؟ بگیریم زد.”
خوزه گفت: “خب، بابا، این کار این قدرها هم که می‌گی بد نیس.” . بی آن که از جایش تکان بخورد به پاک کردن پیشخان ادامه داد. حالا به گفت و گو کم تر اعتنا نشان می‌داد.
زن با پشت بند انگشت‌ها روی میز کوفت. حالا منطقی شده بود و اطمینان خاطر داشت.
گفت: “خوزه، آدم بیخودی هستی، چیزی حالیت نیس.” آستین او را گرفت: “زود باش، بگو که زن حق داره بزنه دخل طرفو بیاره.”
خوزه با تمایلی آشتی جویانه گفت: “باشه، شاید همین طوره که میگی.”
زن، که همچنان آستین خوزه را در چنگ داشت، گفت: “اینو نمی‌گن دفاع از خود؟”
در این جا خوزه نگاهی گرم و صمیمانه به او انداخت.
گفت: “تقریباً، تقریباً.” و با نگاهی حاکی از تفاهم دوستانه و در عین حال با احساس همدردی و سازش ترسناک بو او چشمک زد. اما زن جدی بود، مرد را رها کرد.
گفت: “برا دفاع از چنین زنی حاضری دروغ بگی؟”
خوزه گفت: “بستگی داره.”
زن گفت: “به چی؟”
خوزه گفت: “به زن.”
زن گفت: “بگیریم این زنی باشه که تو براش می‌میری. نه زنی که باهاش می‌ری، زنی که به قول خودت براش می‌میری.”
خوزه بی خیال و بی حوصله گفت: “باشه، هرچی تو بگی، شازده.”
مرد باز دور شد. نگاهی به ساعت دیواری انداخت و دید که ساعت دارد به شش و نیم نزدیک می‌شود. فکر کرد که چند دقیقه دیگر رستوران پر از آدم است و شاید به این دلیل از پنجره چشم به خیابان دوخت و با تلاش بیشتری به برق انداختن شیشه پرداخت. زن ساکت و متفکر روی چارپایه نشسته بود و با غمی‌که هر دم کمتر می‌شد توی نخ حرکات مرد بود. مثل چراغی رو به خاموشی که احتمالاً به آدمی‌نگاه کند به خوزه چشم دوخته بود. ناگهان بدون واکنش به لحن مداهنه آمیز آدمی‌زیردست شروع به حرف زدن کرد.
“خوزه.”
مرد با محبتی عمیق و توأم با اندوه، مثل گاوی ماده، نگاهی به زن انداخت. نه به این منظور که صدایش را بشنود، بلکه می‌خواست او را ببیند، می‌خواست بداند که حضور دارد و منتظر نگاهی است که دلیلی نداشت حاکی از حمایت و همدردی باشد. نگاهی عاری از احساس.
زن گفت: “بهت گفتم فردا دارم می‌رم و تو چیزی نگفتی.”
خوزه گفت: “آخه نگفتی کجا می‌ری.”
زن گفت: “دور از این جا. جایی که از مردهایی که می‌خوان با آدم برن خبری نیس.”
خوزه لبخند زد.
پرسید: “راستی راستی داری می‌ری؟ “و مثل این که به صرافت موقعیت افتاده باشد حالت چهره اش تغییر کرد.
زن گفت: “بستگی به تو داره. اگه بدونی که من چه ساعتی پا به این جا گذاشته م، دور این کارو خط می‌کشم و فردا صبح می‌ذارو وی رم. خوشت می‌آد؟ “
خوزه خوددار و خندان با سر جواب مثبت داد. زن به طرف او خم شد، گفت: “اگه یه روز برگشتم این جا و یه زن دیگه رو دیدم باهات حرف می‌زنه، همین ساعت و رو همین چارپایه، اون وقت حسادت می‌کنم.”
خوزه گفت: “اگه برگشتی این جا باید برای من سر و سوغات بیاری.”
زن گفت: “بهت قول می‌دم همه جا رو به دنبال یه خرس رام برات بگردم.”
خوزه لبخند زد و کهنه را در فضایی که آن دو را از هم جدا می‌کرد تکان داد، انگار شیشه ی نامریی پنجره ای را پاک می‌کرد. زن نیز حالا با قیافه ای دوستانه و عشوه گرانه لبخند زد. مرد که شیشه ی پیشخان را تا انتها پاک می‌کرد دور شد.
بی آن که به او نگاه کند، گفت: “دیگه چی؟ “
زن گفت: “راستی راستی اگه کسی ازت بپرسه، می‌گی من شیش ربع کم این جا بودم؟ “
خوزه، که همچنان نگاهش نمی‌کرد و گویی صدایش را به سختی می‌شنید، گفت: “برای چی؟ “
زن گفت: “اونش مهم نیس. فقط باید به زبون بیاری.”
در این وقت خوزه اولین مشتری را دید که از در متحرک وارد شد و به طرف میزی در گوشه ی سالن رفت. خوزه ساعت دیواری را نگاه کرد، دقیقاً ساعت شش و نیم بود.
با حواس پرتی گفت: “باشه، شازده. هرچی تو بگی. من همیشه مطابق میل تو رفتار کرده م.”
زن گفت: “خب، پس استیک منو بپز.”
مرد به طرف یخچال رفت، بشقابی را با تکه ای گوشت بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس اجاق را روشن کرد.
گفت: “یه استیک خداحافظی حسابی برات می‌پزم، شازده.”
زن گفت: “ممنونم، په پی لی یو.”
و مثل این که توی دنیای نهانی عجیبی فرورفته باشد که انباشته از شکل‌های گل آلود و ناشناس است، ناگهان توی فکر فرو رفت. صدای جلزوِلزِ گوشت خام را که در آن طرف پیشخان توی روغن افتاد نشنید و نیز صدای جلزولز خشک و جوشانِ پشت و رو کردن گوشت رت در ماهیتابه و بوی مطبوع گوشت خوابانده در نمک و ادویه را، که لحظه به لحظه هوای رستوران را می‌آکند. همان طور غرق در فکر نشسته بود تا این که سرش را بالا کرد و، انگار که از مرگی آنی بازگشته باشد، پلک زد. آن وقت مرد را کنار اجاق دید که از آتش تابان و شاد روشن شده بود.
“په پی لی یو”
“چیه؟ “
زن گفت: “تو چه فکری هستی ؟ “
خوزه گفت: “توی این فکرم که تو اون خرس دست آموزو جایی پیدا می‌کنی یا نه.”
زن گفت: “البته که پیدا می‌کنم. اما چیزی که من می‌خوام اینه که تو هم سوغات خداحافظی منو بدی.”
خوزه از روی اجاق به او نگاه کرد.
گفت: “چند با بگم؟ مگه غیر از بهترین استیکی که دارم چیز دیگه ای هم می‌خوای؟”
زن گفت: “آره.”
خوزه گفت: “چی؟ “
“یه ربع ساعت دیگه.”
خوزه خود را عقب کشید به ساعت نگاه کرد. سپس نگاهی به مشتری، که هنوز ساکت در آن گوشه نشسته بود، انداخت و سرانجام به گوشتی که توی ماهیتابه سرخ می‌شد چشم دوخت و در این وقت لب به حرف گشود.
گفت: “راستش، سر در نمی‌آرم، شازده.”
زن گفت: “خنگ بازی در نیار، خوزه. می‌خوام بگم یادت باشه که من از ساعت پنج و نیم این جا بودم.”
نویسنده: گاربریل گارسیا مارکز
مترجم: احمد گلشیری

حروف‌چین: تارا پرهیزی

آدم خوب کم پیدا می‌شود

مادربزرگ خوش نداشت به فلوریدا برود، دلش می‌خواست برود تنسی شرقی چند تا از بستگانش را ببیند و هر وقت فرصتی دست می‌داد سعی می‌کرد نظر بیلی را برگرداند. بیلی پسرش، پسر یکی یک دانه اش، بود که در خانه اش زندگی می‌کرد. بیلی پشت میز، روی لبه صندلی، نشسته بود و سرگرم خواندن صفحه ورزشی مجله جورنال بود. مادربزرگ گفت: "بیلی، اینجارو نگاه کن، اینو بخون."یک دستش را به کمر لاغرش گذاشته بود و با دست دیگر روزنامه رو تق تق به سر طاس او می‌زد. "یه بابایی، که اسم خودشو ناجور گذوشته، از زندون فدرال فرار کرده رفته طرف فلوریدا. بخون ببین چه بلایی به سر فلوریدایی‌ها آورده. بگیر بخون. من بچه‌ها رو بر نمی‌دارم ببرم جایی که توش همچین آدمکشی ول بگرده. یعنی اگر این کارو بکنم جواب وجدانمو چی بدم؟"
بیلی سرش رو از رو مجله برنداشت، این بود که مادربزرگ برگشت و رویش را به مادر بچه‌ها که زنی جوان بود و شلوار خانه پوشیده بود، چهره ای معصومانه و پهن چون کلم داشت و موهایش را با روسری سبزی پوشانده بود و در دو سوی سرش، مثل دو گوش خرگوش، گره زده بود. زن روی کاناپه نشسته بود و مشغول غذا دادن به بچه اش بود. پیرزن گفت: "بچه‌ها که فلوریدا رو دیده ن، برای تنوع هم شده شما باید اون‌هارو ببرین یه جای دیگه تا دنیا دیده بشن. اون‌ها پاشون به تنسی شرقی نرسیده. "
مادر بچه‌ها به ظاهر حرفش رو نشنید اما پسر هشت ساله، جان وسلی، بچه ای چارشانه و عینکی، گفت: "اگه شما دلتون نمی‌خواد برین فلوریدا، چرا همین جا تو خونه نمی‌مونین؟ "او و دختر کوچک، جون استار، روی زمین مشغول خواندن روزنامه فکاهی بودند.
جون استار بی آنکه سرش را، که موهای بور آن را پوشانده بود، بلند کند، گفت: "من که می‌گم اگه همه ی دنیا رو به مادربزرگ بدن حاضر نمی‌شه تو خونه بند بشه. "
مادربزرگ گفت: "خب، اگه این بابا، یعنی ناجور، دستش به شما رسید، اونوقت چه می‌کنین؟ "
جان وسلی گفت: "می‌خوابونم تو گوشش. "
جون استار گفت: "اگه یه ملیون پول به مادربزرگ بدن حاضر نیست تو خونه بند بشه. می‌ترسه بلایی سرش بیاد. هر جا ما میریم خودشو پیش می‌اندازه. "
مادربزرگ گفت: "چشمم روشن، دختر خانوم! بذار دفعه ی دیگه بیای پیشم موهاتو فر بزنم."
جون استار گفت: "موهای من خودش فر داره. "
صبح روز بعد، مادربزرگ نفر اولی بود که تو اتومبیل جا خوش کرده بود و آماده حرکت بود. کیف مشکی بزرگ سفرش را، که به سر اسب آبی می‌ماند، یک گوشه گذاشته بود و زیر آن سبدی پنهان کرده بود که در آن پیتی سینگ، گربه ی خانواده، را جا داده بود. دلش رضا نمی‌داد که گربه را سه روز تمام در خانه رها کند، چون هم دلش برای او تنگ می‌شد و هم می‌ترسید که نکند گربه خودش را به یکی از شعله پخش کن‌های اجاق گاز بزند و خفه شود. با این همه، پسرش، بیلی، خوشش نمی‌آمد با یک گربه وارد مهمانخانه شود.
مادربزرگ وسط صندلی عقب نشست و در دو سویش جان وسلی و جون استار نشستند. بیلی و مادر بچه‌ها و بچه ی کوچک روی صندلی جلو جا گرفتند و همگی در ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه خانه شان را در آتلانتا پشت سر گذاشتند. کیلومتر شمار اتومبیل عدد 55890 را نشان می‌داد. به گمان مادربزرگ یادداشت کردن این شماره از این نظر جالب بود که هنگام برگشتن می‌فهمیدند اتومبیل شان چند کیلومتر راه رفته. بیست دقیقه طول کشید تا به حومه شهر رسیدند.
پیرزن با خیال راحت پشت داده بود، دستکش‌های نخی سفیدش را درآورده و با کیف پولش روی رف شیشه ی عقب گذاشته بود. مادر بچه‌ها باز همان شلوار خانه پایش بود و موهایش را نیز با همان روسری سبز بسته بود؛ اما مادربزرگ یک کلاه حصیری آبی آسمانی بر سر داشت که چند بنفشه سفید بر لبش دیده می‌شد و پیراهنی به رنگ آبی آسمانی پوشیده بود که یک دایره سفید در متن آن دیده می‌شد. یقه و سر دست‌های پیراهن از پارچه نازک سفیدی بود که بر حاشیه آن تور دوخته شده بود و جلوی سینه، به موازی یقه، یک ردیف بنفشه از پارچه ارغوانی سنجاق شده بود و وسط آنها عنبرچه ای دیده می‌شد. اگر تصادفی رخ می‌داد و مادربزرگ جانش را در بزرگراه از دست می‌داد، هر کس چشمش به او می‌افتاد بیدرنگ میدید که به یک خانم متشخص برخورده است.
مادربزرگ گفت به گمانش روز خوبی است و برای رانندگی جان می‌دهد، هوا نه خیلی گرم است نه خیلی سرد و از سر اخطار به بیلی گفت که حداکثر سرعت را ساعتی هشتاد کیلومتر نوشته اند و گشتیها خودشان را پشت جایگاه آگهی‌های تجارتی و انبوه درختهای کوتاه پنهان می‌کنند و پیش از این که بیلی فرصت پیدا کند از سرعتش بکاهد، به سرعت باد خودشان را می‌رسانند. کوچکترین منظره ی جالبی نبود که از چشم مادربزرگ دور بماند: کوه سنگی؛ سنگ‌های خارای آبی رنگ که گهگاه در دو سوی بزرگراه دیده می‌شد؛ خاکریزهای درخشانی که رگه‌های ارغوانی داشت؛ و کشتزارهایی که مانند تور سبز همه جا را پوشانده بود. نور نقره ای آفتاب به همه جای درخت‌ها می‌تابید و حتی کوتاه ترین آنها نیز تلالو داشت. بچه‌ها سرگرم مطالعه‌ی مجله‌های فکاهی شان بودند و مادرشان خوابیده بود.
جان وسلی گفت: "خوبه تند از جورجیا رد بشیم تا چشممون به هیچ جاش نیفته. "
مادربزرگ گفت: "اگه من پسر کوچولویی بودم این طور از محل تولدم بدگویی نمی‌کردم. هم کوه‌های تنسی دیدنی ان هم تپه‌های جورجیا. "
جان وسلی گفت: "تنسی یه جای کوهستانی خاک بر سره، جورجیا هم یه استان کثافته. "
جون استار گفت: "آی گفتی. "
مادربزرگ انگشتهای باریکش را، که رگهای آن بیرون زده بود، تا کرد و گفت: "وقتی ما بچه بودیم به محل تولدمون بیشتر احترام میذاشتیم و به خیلی چیزهای دیگه. اونوقتها مردم کار بدی نمی‌کردن. راستی، او نی نی کوچولوی مامانی رو نگاه کنین! "این رو گفت و به بچه سیاهپوستی اشاره کرد که در درگاه کلبه مخروبه ای ایستاده بود و پرسید: "برای نقاشی کردن جون نمی‌ده؟ "اونوقت همه سرشون رو برگردوندند و از شیشه عقب سیاهپوست کوچولو رو نگاه کردند. پسرک دستش را تکان تکان داد.
جون استار گفت: "چیزی پاش نکرده بود. "
مادربزرگ توضیح داد: "شاید نداشته باشه. آخه، بچه‌های سیاهپوست مثل ما همه چی ندارن. اگه نقاشی بلد بودم شکل شو می‌کشیدم. "
بچه‌ها مجله‌های فکاهی شان را با هم عوض کردند.
مادربزرگ گفت که بچه را به او بدهند و مادر بچه‌ها او را از روی صندلی جلو به مادربزرگ داد. مادربزرگ بچه را روی زانویش نشاند و همانطور که تکان تکان می‌داددرباره تک تک چیزهایی که از کنارشان می‌گذشتند برایش حرف می‌زد. دهانش را برای بچه غنچه می‌کرد، چشمهایش را می‌گرداند و چهره ی تکیده و پلاسیده اش را به چهره ی نرم و صاف بچه می‌چسباند و بچه گهگاه لبخندی به اجبار تحویلش میداد. از کنار کشتزار بزرگ پنبه ای، که در وسط آن پنج شش گور محصور جزیره مانند دیده می‌شد، گذشتند. مادربزرگ با دست آن جا را نشان داد و گفت: "قبرسونو ببینین. اونجا قبرسون قدیمی‌خونوادگی یه. لابد آدمهای مزرعه بوده ن. "
جان وسلی گفت: "حالا مزرعه شون کجاست؟ "
مادربزرگ گفت: "‌ها،‌ها،‌ها، بر باد رفته. "
بچه‌ها که مجله‌های فکاهی شان را تمام کردند ناهارشان را باز کردند و مشغول خوردن شدند.مادربزرگ یک ساندویچ کره بادام زمینی و یک دانه زیتون خورد و نگذاشت بچه‌ها جعبه و دستمالهای کاغذی را از پنجره بیرون بیندازند. وقتی که دیگر کار نکرده ای نماند، ابر بازی را شروع کردند. یک نفر تکه ابری انتخاب می‌کرد و می‌گذاشت تا دو نفر دیگر شکل آن را حدس بزنند. جان وسلی تبری را انتخاب کرد که به شکل گاو بود و جون استار، که گاو را حدس زد، جان وسلی گفت که نه، ماشین است و جون استار گفت که نامردی کردی. آنوقت از روی سر مادربزرگ شروع کردند به کتک کاری.
مادربزرگ گفت که اگر آرام بگیرند قصه ای برایشان تعریف می‌کند. مادربزرگ قصه می‌گفت و سرش را به چپ و راست می‌برد و با حرکت سر و دست به آن آب و تاب می‌داد. تعریف کرد که وقتی دختر بورده مردی اهل جاسپر جورجیا عاشقش شده. گفت که مرد خوش قیافه و متشخص بود و بعد از ظهر شنبه‌ها برایش هندوانه ای می‌آورد که رویش چند حرف از حرف‌های اسمش را کنده بود. مادربزرگ گفت که بعد از ظهر یک روز شنبه هندوانه ای آورده اما چون کسی در خانه نبوده، آن را روی ایوان گذاشته و سوار کالسکه چهار اسبه اش شده و راه جاسپر را در پیش گرفته. اما مادربزرگ رنگ هندوانه را ندیده چون پسرک سیاهپوستی که روی هندوانه حرفهای ب. خ. و. ر. را دیده نوش جان کرده است. جان وسلی، که عاشق داستان‌های کمدی بود غش غش خندید و جون استار گفت که قصه تعریفی ندارد و گفت که هیچ وقت حاضر نیست با مردی عروسی کند که روز شنبه برایش فقط هندوانه بیاورد. مادربزرگ گفت که اگر با او عروسی کرده بودم عاقبت به خیر شده بودم چون مرد متشخصی بود و همان روزهای اولی که سهام کوکاکولا منتشر شده بود خریده بود و چند سال پیش با داشتن یک عالم ثروت دنیا را گذاشت و رفت.
در مهمانخانه سر راه «برج» توقف کردند تا ساندویچ بریان بخورند. قسمتی از مهمانخانه را با گچ کاری تزئین کرده بودند و قسمتی را با چوب. پمپ بنزین و سالن رقص در یک زمین بی درخت و بی علف قرار داشت. مردی چاق، به نام سامی‌سرخه، آن جا را می‌گرداند. روی در و دیوار ساختمان با کلمه‌های درشت چیزهایی نوشته بودند که از همه جای بزرگراه دیده می‌شد: بریان مشهور سامی‌سرخه را امتحان کنید؛ بریان مشهور سامی‌سرخه بی نظیر است؛ پسرک چاق با لبخند شاد؛ یک عمر تجربه.
سامی‌سرخه روی زمین لخت بیرون برج دراز کشیده بود و سرش در سایه یک چرخ باربری قرار داشت. در همان نزدیکی میمون خاکستری کوچکی، که سر و صدا راه انداخته بود، با زنجیر به درخت زیتون تلخ کوچکی بسته شده بود. میمون، که دید بچه‌ها از اتومبیل بیرون پریدند و به سویش دویدند، جستی زد و از درخت بالا رفت و روی بلند ترین شاخه نشست.
وارد برج شدند و اتاق دراز تاریکی دیدند که در یک سویش پیش خوان و در سوی دیگر چند میز قرار داشت و جایگاه رقص میان اتاق بود. همه سر میزی پهن، نزدیک دستگاه ترانه پخش کن، نشستند. زن سامی‌سرخه، که بلند بالا و سبزه بود و چشم‌ها و موهایش روشنتر از رنگ پوستش بود، پیش آمد تا ببیند چه غذایی سفارش می‌دهند. مادر بچه‌ها یک سکه ده سنتی در دستگاه انداخت و ترانه والتس تنسی را گذاشت. مادربزرگ گفت که این آهنگ همیشه مرا به رقص وا می‌دارد. از بیلی پرسید که می‌خواهی برقصیم و بیلی تنها به او خیره شد. بیلی به خلاف مادرش آدم شادی نبود و سفر اعصابش را داغان می‌کرد. چشمهای قهوه ای مادربزرگ بسیار روشن بود. سرش را به چپ و راست حرکت می‌داد و روی صندلی که نشسته بود وانمود می‌کرد که در حال رقص است. جون استار گفت که صفحه ای بگذارید تا من بتوانم با آن برقصم و مادر بچه‌ها یک سکه ده سنتی دیگر در دستگاه انداخت و آهنگ تند تری گذاشت. جون استار بلند شد، پا به جایگاه رقص گذاشت و شروع به رقصیدن کرد.
زن سامی‌سرخه روی پیشخوان خم شد و گفت: "چه بچه نازی! نمی‌آیی دختر من بشی؟ "
جون استار گفت: "نه که نمی‌آم، یه ملیون هم به ام پول بدین حاضر نیستم تو همچین خراب شده ای زندگی کنم."و دوان دوان به سوی میز برگشت.
زن سامی‌سرخه که سعی می‌کرد لحنش مودبانه باشد، تکرار کرد: "چه دختر نازی! "
مادربزرگ برای اینکه جون استار دیگر حرفی نزند گفت: "خجالت داره. "
سامی‌سرخه وارد اتاق شد و به زن گفت به جای بیکار ایستادن سفارش مهمانها را انجام دهد. شلوار خاکی رنگ سامی‌سرخه تا زیر استخوان پهلویش پایین آمده بود و شکمش مثل کیسه ای پر روی شلوارش افتاده بود و از پشت زیر پیراهنش تکان تکان می‌خورد. بالای سر آنها امد و پشت میزی نزدیک آنها نشست و با لحنی که آه و ناله از آن شنیده می‌شد، گفت: "آدم کلافه می‌شه، آدم کلافه میشه. "سپس عرق چهره ی قرمزش را با دستمال تیره ای پاک کرد و گفت: "این روزها آدم نمی‌دونه به کی اعتماد کنه، شما قبول ندارین؟ "
مادربزرگ گفت: "من همین قدر می‌دونم که آدمها به خوبی قدیمی‌ها نیستن. "
سامی‌سرخه گفت: "هفته پیش، دو تا آدم اومدن اینجا. یه ماشین کرایسلر داشتن. قراضه بود اما خوب کار می‌کرد. به نظر من پسرهای سر به راهی می‌اومدن. گفتن تو کارخونه کار می‌کنیم و از من بنزین نسیه کردن. منم حرفی نزدم. نمی‌دونم چرا این کار و کردم. "
مادربزرگ بی درنگ گفت: "چون آدم خوبی هستین. "
سامی‌سرخه، که گویی از این جواب به وجد آمده باشد، گفت: "آره، خانوم، منم همین طور خیال می‌کنم. "
زن سامی‌سرخه پنج بشقاب را، به جای سینی روی دستهایش گذاشته بود و می‌آورد. با هر دست دو بشقاب را گرفته بودو بشقاب دیگر را به حال تعادل روی هر دو دستش قرار داده بود، گفت: "توی این زمین سبز خدا یه آدم هم پیدا نمی‌کنین که بشه بهش اطمینون کرد. حرفمو باور کنین، حتی یه آدم هم پیدا نمی‌شه. "و به سامی‌سرخه نگاهی انداخت و تکرار کرد: "حتی یه آدم. "
مادربزرگ پرسید: "شما چیزی درباره این آدمکشه خونده ین، ناجورو می‌گم که می‌گن از زندون فدرال فرار کرده؟ "
زن گفت: "اگه این بابا همین الآن به این جا حمله کنه من که تعجب نمی‌کنم. اگه خبر بشه که همچین جایی این جا هست از دیدن سر و کله اش هیچ تعجبی نمی‌کنم، اگه بو ببره که تو صندوق دخل ما دو سنت پول پیدا می‌شه ابدا تعجب نمی‌کنم که…"
سام سرخه گفت: "خوب دیگه. برو کوکاکولای این‌ها رو بردار بیار. "و زن برای آوردن بقیه چیزها بیرون رفت.
سامی‌سرخه گفت: "آدم خوب کم پیدا میشه. روز به روز داره وضع بدتر میشه. یادم می‌آد روزی بود که آدم می‌تونست در مغازشو باز بذاره راه شو بکشه بره، اما حالا باید خوابشو دید. "
سپس او و مادربزرگ از روزگار بهتر گذشته صحبت کردند. پیرزن گفت که به گمان او همه تقصیرها به گردن اروپاست و گفت که علتش این است که مردم آنجا خیال می‌کنن آدم در این جا پول پارو می‌کند و سام سرخه حرفش را پذیرفت اما گفت که با این حرف‌ها آدم به جایی نمی‌رسد. بچه‌ها زیر آفتاب سفید رفتند و میمون را نگاه کردند که بالای درخت زیتون تلخ تور مانند جا خوش کرده بود. میمون سرگرم کار خود بود، کیکهای تنش را می‌گرفت، به دقت زیر دندانش می‌گذاشت و مثل چیزی خوشمزه گاز می‌زد.
خانواده دوباره زیر آفتاب بعد از ظهر، با اتومبیل خود، راه افتادند. مادربزرگ چرت زدن را شروع کرد و هر بار با صدای خرخر خود بیدار میشد. از تومبزبورو که بیرون رفتند بیدار شد و به یاد مزرعه ای در آن اطراف افتاد که در جوانی سری به آن زده بود، گفت که خانه ی مزرعه، از طرف جلو، شش ستون سفید داشته و خیابانی داشته که در دو سویش درخت بلوط کاشته بودند و تا جلو خانه امتداد پیدا می‌کرده و در دو سویش دو آلاچیق بوده که از داربست مو ساخته بودند و گفت که آدم وقتی از گردش در باغ با نامزدش خشته می‌شده زیر آنها خستگی در می‌کرده و گفت که به طور دقیق می‌داند که از کدام راه می‌شود پیچید و از خیابانش سر درآورد. مادربزرگ می‌دانست که بیلی حاصر نیست برای دیدن خانه ای قدیمی‌وقتش را تلف کند. اما خودش هرچه بیشتر با آب و تاب درباره اش حرف می‌زد بیشتر دلش می‌خواست یک بار دیگر چشمش به آنجا بیفتد و ببیند که هنوز آن دو آلاچیق دو قلو سر جایشان هستند یا نه. سپس به زیرکی گفت: "تو این خونه یه در مخفی کار گذاشته بودن. "البته این حرف را از خودش درآورد اما بدش هم نمی‌آمد که چنین چیزی واقعیت داشته باشد و دنبال حرفش را گرفت: "و می‌گن نقره آلات خانواده رو توش مخفی کرده ن و نماینده قانون همه جا رو گشته و نتونسته پیداش کنه…"
جان وسلی گفت: "من میگم بزنیم بریم اونجا حتما پیداش می‌کنیم. به همه در و پنجره‌هاش سر می‌زنیم تا پیداش کنیم. کی اونجا زندگی می‌کنه؟ از کجا باید بپیچیم؟ آهای، بابا، از اونجا نمی‌شه دور بزنیم؟ "
جون استار جیغ زد: "آخه ما هیچ وقت خونه ای که در مخفی داشته باشه ندیدیم. بریم این خونه ای رو که در مخفی داره ببینیم! بابا، نمی‌شه بریم این خونه ای که در مخفی داره ببینیم؟ "
مادربزرگ گفت: "می‌دونم که از اینجا زیاد دور نیست. دست بالاش بیسا دقیقه طول می‌کشه. "
بیلی مستقیم رو به رو رو نگاه می‌کرد و خون خونش رو می‌خورد. گفت: "خیر. "
بچه‌ها شروع کردن به جیغ و داد کردن که برای دیدن خونه ای که در مخفی داره دل تو دلشان نیست. جان وسلی با لگد به پشت صندلی می‌زد و جون استار روی شانه‌های مادرش سوار شد و در گوش او به التماس گفت که آنها هیچ وقت، حتی در تعطیلات، تفریحی نداشته اند و هیچوقت اجازه نداشتند کاری که دلشان می‌خواهد انجام دهند. جیغ بچه بلند شد و وسلی چنان لگدی به پشت صندلی زد که پدرش حس کرد ضربه‌ها به پشت او می‌خورد.
بیلی داد زد: "باشه! باشه! "و اتومبیل را به سوی توقفگاه جاده هدایت کرد و همانجا ایستاد. "همه دیگه خفه شین، می‌گم یه دقه همه خفه شین. اگه در دهنتونو نبندین هیچ جا نمی‌رین. "
مادربزرگ آهسته گفت: "تماشای اونجا براشون آموزنده است."
بیلی گفت: "باشه. اما گوش بدین، این بار آخری باشه که برا همچین کاری جایی وا میستیم. می‌گم این باره آخره. "
مادربزرگ برای راهنمایی گفت: "این جاده ی خاکی که باید توش بپیچی دو کیلومتری پشت سر ماست. وقتی از کنارش گذشتیم من نشونش کردم. "
بیلی غرغر کنان گفت: "جاده خاکی! "
وقتی که دور زدند و به سوی جاده خاکی راه افتادند، مادربزرگ چیزهای دیگری هم از آن خانه به یاد آورد و آینه ی زیبای سر در راهرو و شمعدان برقی سالنش تعریف کرد. جان وسلی گفت: "من که میگم در مخفی رو تو بخاری کار گذاشته ن. "
بیلی گفت: "کسی حق نداره پاشو بذاره تو خونه. شما که خبر ندارین کی توش زندگی می‌کنه. "
جان وسلی پیشنهاد کرد: "تا شما همه دارین با اهل خونه حرف می‌زنین، من دور می‌زنم از یکی از پنجره‌های پشت می‌رم تو خونه. "
مادرش گفت: "هیچکس نباید از تو ماشین جم بخوره. "به جاده خاکی پیچیدند و اتومبیل که تاخت که می‌رفت انبوهی گرد و خاک زرد رنگ به جا می‌گذاشت. مادربزرگ از روزگاری صحبت کرد که جاده سنگفرشی در کار نبود و یک صبح تا غروب که اتومبیل را ه می‌پیمود پنجاه کیلومتر نمی‌شد. جاده خاکی پر از تپه بود و چاله زیاد داشت و بر خاک پشته‌های خطرناکش پیچهای تندی دیده می‌شد. یک لحظه چشم باز می‌کردند می‌دیدند روی تپه ای هستند که زیر پایشان تا چشم کار می‌کند نوک آبیگون درخت دیده می‌شود و لحظه ی دیگر خود را درمیان درختهای خاک آلوده سر به آسمان کشیده محصور می‌دیدند و احساس دلتنگی می‌کردند.
بیلی گفت: "اگه یه دقیقه ی دیگه این جاده اینجوری ادامه پیدا کنه دور می‌زنم بر می‌گردم. "
ظاهر جاده نشان می‌داد که ماههاست کسی از آنجا نگذشته است. مادربزرگ گفت: "دیگه راه زیادی نمونده. "و با گفتن این حرف فکری ترسناک از ذهنش گذشت و دست و پایش را چنان گم کرد که چهره اش یک پارچه قرمز شد، چشمهایش گشاد شد، از جا پرید و کیف سفری در گوشه نهاده اش وارونه شد. با افتادن کیف سفری روزنامه سر پوش سبد کنار رفت و گربه شان، پیتی سینگ، روی شانه بیلی پرید.
بچه‌ها روی کف اتو مبیل افتادند؛ مادرشان که بچه را محکم گرفته بود از در ماشین پرتاب شد و روی زمین افتاد؛ پیرزن روی صندلی جلو پرید. اتو مبیل یک بار معلق زد و کنار جاده در گودالی باریک افتاد. بیلی و گربه همچنان روی صندلی جلو ماندند. گربه با تن راه راه خاکستری و صورت پهن سفید و بینی نارنجی، مثل کرم، به گردن بیلی چسبیده بود.
بچه‌ها همین که دیدند می‌توانند دست و پایشان را حرکت دهند، چار دست و پا از اتومبیل بیرون آمدند و فریاد زدند: "ما تصادف کردیم! "مادربزرگ که خود را از زیر پیشخوان اتومبیل بیرون می‌کشید از خدا می‌خواست که یک جایش زخمی‌شده باشد تا بیلی همه خشم و دق و دلش را بر سر او خالی نکند. فکر وحشتناکی که پیش از تصادف از ذهنش گذشته بود این بود که خانه ای که به آن روشنی به یادش آمده بود در جورجیا نبوده بلکه در تنسی بوده است.
بیلی گربه را با هر دو دست از گزدن خود جدا کرد و از پنجره، به سوی یک درخت کاج، پرتاب کرد. سپس از اتو مبیل بیرون آمد و دنبال مادر بچه‌ها گشت. مادر بچه‌ها کنار گودالی قرمز رنگ و بی آب نشسته بود و بچه را، که شیون می‌کرد، بغل کرده بود. تنها چهره اش زخم برداشته و شانه اش شکسته بود. بچه‌ها ذوق کنان فریاد زدند: "ما تصادف کردیم. "
جون استار مادربزرگ را دید که پا کشان از اتومبیل بیرون می‌آید و با دلی شکسته گفت: "اما کسی کشته نشد. "کلاه مادربزرگ همچنان به موهایش سنجاق شده بود، لبه کلاه شکسته بود و زاویه پیدا کرده بود و به حالتی جلف مانند رو به بالا کج ایستاده بود و بنفشه‌های پارچه ای آن از جا کنده شده بود. همه، به جز بچه‌ها، روی کف گودال نشستند تا حالشان جا بیاید. می‌لرزیدند.
مادر بچه‌ها با صدای گرفته گفت: "کاش یه ماشین از راه می‌رسید. "
مادربزرگ دستش را به کمرش گذاشت و گفت: "خیال می‌کنم یه جاییم ضرب دیده باشه."اما کسی جواب او را نداد. دندانهای بیلی به هم می‌خورد و صدا می‌کرد. پیراهن چهار خانه ی زرد رنگی پوشیده بود که روی آن جا به جا طوطیهایی به رنگ آبی براق دیده می‌شد. چهره بیلی به زردی پیراهنش شده بود. مادربزرگ پیش خود گفت که نباید از اینکه خانه در تنسی است با کسی حرف بزنم.
گودالی که در آن نشسته بودند نزدیک به سه متر پایین تر از سطح جاده بود و آنها تنها می‌توانستند نوک درختهای آن سوی جاده را ببینند. پشت سرشان درختهای بیشتری، بلند و تیره و کنار هم، دیده می‌شد. چند دقیقه ای نگذشت که اتومبیلی را روی تپه ای دیدند که آهسته آهسته پیش می‌آید و سرنشینانش به ظاهر آن‌ها را می‌پایند.مادربزرگ از جا بلند شد، دو دستش را برای جلب نظر آنها تکان تکان داد. اتومبیل آهسته آهسته به راهش ادامه داد، سر پیچی نا پدید شد و دوباره ظاهر شد. این بار آهسته تر از پیش روی تپه ای که از رویش افتاده بودند حرکت می‌کرد. اتومبیل مشکی، قراضه و نعش کش مانند بود. سه نفر در آن بودند. اتومبیل چند دقیقه ای درست بالای سر آن‌ها توقف کرد. راننده بی اینکه حرفی بزند، مدتی با نگاه تو خالی به جایی که نشسته بودند چشم دوخت، سپس سر برگرداند و حرفی با دو نفر دیگر زد و آنها پیاده شدند. یکی از آن دو پسری چاق بود با شلوار مشکی و زیر پیراهن قرمز که روی سینه اش شکل برجسته ی نریان نقره ای رنگی دیده می‌شد. پسر دور زد و در طرف راست خانواده ی بیلی ایستاد و با دهان نیم باز، که پوزخندی بر آن دیده می‌شد، چشم به آنها دوخت. پسر دیگر شلوار خاکی رنگ و کت آبی راه راه پوشیده بود و کلاه خاکستری اش را تا روی چهره اش پایین کشیده بود. از طرف چپ دور زد و آهسته پایین رفت. هیچ کدام حرفی نزدند.
راننده پیاده شد و کنار اتومبیل ایستاد و به پایین چشم دوخت. از دو نفر دیگر مسن تر بود. موهایش تازگیها خاکستری شده بود. عینکی قاب نقره ای به چشم زده بود که حالتی ادیبانه به او میداد. چهره اش دراز و پر چین بود. نه پیراهنی تنش بود و نه زیر پیراهنی. شلوار جین آبی رنگی پوشیده بود که برایش بسیار تنگ بود. هفت تیر و کلاهی به دست داشت. دو پسر نیز هفت تیر به دست داشتند.
مادربزرگ دلش گواهی می‌داد که مرد عینکی را می‌شناسد. خط‌های چهره اش آنقدر برای او آشنا بود که گویی یک عمر بود که او را می‌شناخت اما نامش را به یاد نمی‌آورد. مرد از کنار اتومبیل دور شد و از روی خاکریز شرو به پایین آمدن کرد. گامهایش را آهسته برمی‌داشت تا نلغزد. کفشهایش سفید و خرمایی بود، جوراب به پا نداشت و قوزکهایش قرمز و تکیده بود. گفت: "سام علیک. انگار همه تون یه جزئی تصادف کرده ین. "
مادربزرگ گفت: "ماشین مون دو تا معلق زد. "
مرد حرفش را تصحیح کرد: "یه بار، بابا، ما دیدیم چه اتفاقی افتاد. "و به پسر کلاه خاکستری آهسته گفت: "‌هایرام، نگاهی به ماشین شون بنداز ببین کار می‌کنه یا نه. "
کان وسلی پرسید: "اون هفت تیرو برا چی دست گرفته ی؟ می‌خوای با اون هفت تیر چی کار کنی؟ "
مرد به مادر بچه‌ها گفت: "خانوم، به بچه هب بگین آروم کنارتون بشینن. بچه منو ذله می‌کنه. همه سر جاهاتون کنار هم نشسته باشین. "
جون استار گفت: "تو کی هستی که به ما امر و نهی می‌کنی؟ "
صف درختها، پشت سر خانواده، مثل حفره ای تاریک، دهان گشوده بود.
مادر بچه‌ها گفت: "بیا اینجا. "
بیلی ناگاه گفت: "می‌گم تو بد مخمصه ای گیر کرده یم، تو بد…"
مادربزرگ جیغی کشید، به زحمت از جا بلند شد، خیره نگاه کرد و گفت: "تو ناجوری! همون اول که چشمم بهت افتاد شناختمت. "
مرد از اینکه شناخته شده بود لبخندی به رضایت زد و گفت: "بله، خانوم. اما براتون گرون تموم میشه، خانوم، که منو به جا آوردین. "
بیلی با خشونت سرش را برگرداند و حرفی به مادرش زد که حتی بچه‌ها را وحشتزده کرد. پیرزن گریه زاری را سر داد و ناجور رنگش سرخ شد.
مرد گفت: "خانوم، خودتونو نبازین. مردها گاهی حرفهایی از دهانشون می‌پره، بدون اینکه منظوری داشته باشن. گمون نمی‌کنم خیلی جدی گفته باشه. "
مادربزرگ گفت: "تو که خیال نداری یه زنو با تیر بکشی؟ "و دستمال تمیزی از سر آستین خود بیرون کشید و آرام چشمهایش را پاک کرد.
ناجور نوک کفشش را در خاک فرو برد، سوراخی درست کرد و باز آن را از خاک انباشت و گفت: "حال من از همچین کاری بهم می‌خوره. "
مادربزرگ با صدایی تقریبا جیغ مانند گفت: "گوش کن، من می‌دونم تو آدم خوبی هستی. سر سوزنی به آدمهای بی سر و پا نرفته ای. آدم پدر مادر داری هستی! "
مرد گفت: "آره، خانوم، لنگه نداشتن. "خندید و ردیف دندانهای محکمش نمایان شد. "تو تموم دنیا می‌گشتی آدمی‌به خوبی مادر من پیدا نمی‌کردی، به خوش قلبی بابام هم آفریدگاری پیدا نمی‌شد. "پسری که زیر پیراهن قرمز به تن داشت دور زده بود و، با هفت تیر آویخته از کمر پشت سر خانواده ایستاده بود. ناجور روی زمین چمباتمه زد و گفت: "بابی لی، مواظب بچه‌ها باش، خبر داری که خون منو به جوش می‌آرن. "شش آدم رو به رویش را، که تنگ هم نشسته بودند، نگاه کرد و چون چیزی برای گفتن پیدا نمی‌کرد آشفته به نظر می‌رسید. به آسمان نگاه کرد و گفت: "یه تکه ابر هم تو آسمون پیدا نمی‌شه. نه آفتاب پیداست نه یه تکه ابر. "
مادربزرگ گفت: "بله، روز قشنگی یه، ببین چی می‌گم، درست نبود اسم خودتو ناجور بذاری، برا این که تو آدم خوش قلبی هستی. از ظاهرت پیدا است. "
بیلی فریاد زد: "ساکت شو! ساکت شو! کسی صداش در نیاد تا خودم قضیه رو حل و فصل کنم. "به رسم دونده‌ها روی زمین چندک زده بود و آماده کنده شدن از جا بود اما حرکت نمی‌کرد.
ناجور گفت: "منم که گفتم بهتون، خانوم. "و با هفت تیر خود دایره کوچکی روی زمین کشید.
هایرام از روی کاپوت بالا زده اتومبیل نگاه کرد و گفت: "رو به راه کردن این ماشین نیم ساعتی کار داره. "
ناجور به بیلی و جان وسلی اشاره کرد و گفت: "ببین چی می‌گم، اول تو و بابی لی این بابا رو با اون پسر بچه ببرین اونجا. "
سپس رو به بیلی کرد و گفت: "این دو تا پسر می‌خوان چیزی از تو بپرسن. باهاشون قدم زنون برو پشت اون درختها. "
بیلی گفت: "راستش، ما تو بد مخمصه ای گیر کرده یم. نمی‌دونیم چرا این طور شد. "و صدایش در گلو شکست. چشمهایش رنگ آبی و خشونت طوطیهای پیراهنش را داشت. سرجایش بی حرکت باقی ماند.
مادربزرگ دستش را دراز کرد تا لبه کلاهش را درست کند، گویی این او بود که قرار بود همراه بیلی به میان درختزار برود، اما لبه ی کلاه کنده شد و در دستش ماند. سپس همانطور که ایستاده بود به کلاه خیره شد و پس از لحظه ای آن را روی زمین انداخت.‌هایرام دست بیلی را گرفت و مانند کسی که پیرمردی را یاری می‌کند او را از جا بلند کرد. جان وسلی دست پدرش را گرفت و بابی لی دنبالشان راه افتاد. به سوی درختزار پیش رفتند و به حاشیه تاریک آنجا رسیدند، بیلی سرش را برگرداند، به تنه لخت کاجی تکیه داد و فریاد زد: "مادر، من یه دقیقه دیگه برمی‌گردم. جایی نرین! "
مادرش داد زد: "همین حالا راه بیفت بیا! "اما آنها همه در میان درختزار ناپدید شدند.
مادربزرگ با صدای غم آور داد زد: "بیلی جونم! "اما روبه روی خود را نگاه کرد و ناجور را دید که روی زمین چمباتمه زده، نومیدانه گفت: "چیزی که میدونم اینه که تو آدم خوبی هستی. اصلا آدم بی سر و پایی نیستی. "
ناجور، که به ظاهر حرفهای مادربزرگ را به دقت گوش داده بود، پس از یک لحظه گفت: "خیر، خانوم، من آدم خوبی نیستم. اما از من بدتر هم پیدا می‌شد. بابام می‌گفت، من با خواهر برادرام فرق دارم. بعضی‌ها یه عمر زندگی می‌کنن اما سرشونو بلند نمی‌کنن ببینن اطرافشون چی می‌گذره، عده ای هم هستن که می‌خوان ببینن تو دنیا چه خبره. می‌گفت این پسره جزو این دسته است، می‌خواد از هر کاری سر دربیاره. "کلاه مشکی خود را به سر گذاشت و ناگاه سرش را بلند کرد و به سوی درختزار چشم دوخت، گویی دوباره آشفته شده بود.شانه‌هایش را اندکی خم کرد و گفت: "عذر می‌خوام جلوی شوما، خانوما، پیرهن تنم نکرده م. وقتی به چاک زدیم، لباسامونو چال کردیم و تا وقتی لباس بهتری پیدا نکرده یم با همینها می‌سازیم. اینهارو از چندتا آدم که بهشون برخوردیم قرض کردیم. "
مادربزرگ گفت: "خیلی خوب کاری کردین. شاید شاید بیلی تو چمدونش یه پیرهن اضافی داشته باشه."
ناجور گفت: "خودم خوب می‌گردم پیدا می‌کنم. "
مادر بچه‌ها گفت: "اونو کجا دارن می‌برن؟ "
ناجور گفت: "بابای من خودش آدم نازنینی بود. هیچ وصله ای بهش نمی‌چسبید. هیچ وقت هم با پلیس درگیری پیدا نکرد. آخه، می‌دونست چه جور باهاشون راه بیاد. "
مادربزرگ گفت: "اگه سعی کنی تو هم می‌تونی آدم خوبی باشی. فکرشو بکن اگه به زندگی ات سر و سامان بدی و کاری نکنی که شب و روز کسی دنبالت بکنه چقدر بهت خوش می‌گذره. "
ناجور، که گویی درباره حرفهای مادربزرگ فکر می‌کرد، با ته هفت تیرش به خط کشیدن روی خاک ادامه داد، سپس به نجوا گفت: "آره، خانوم، یه نفر شب و روز منو دنبال می‌کنه."
مادربزرگ که بالای سر ناجور ایستاده و او را نگاه می‌کرد با خود گفت که شانه‌های ناجور، در پس کلاهش، چقدر لاغر می‌زند، پرسید: "هیچوقت دعا کرده ی؟ "
ناجور سر تکان داد و گفت: "خیر، خانوم. "مادربزرگ کلاه مشکی ناجور را دید که در وسط شانه‌های او تکان تکان خورد.
از سوی درختزار صدای تیری بلند شد و به دنبال آن صدای تیر دیگری آمد. سپس سکوت شد. پیرزن سرش را به تندی برگرداند. صدای باد را در لا به لای درختها، مانند بازدم تنفسی به رضایت شنید و صدا زد: "بیلی جونم! "
ناجور گفت: "من مدتی انجیل خون کلیسا بودم، تو همه کاری بوده ام: خدمت نظام دیده م، هم تو خشکی هم تو دریا، تو وطن یا بیرون وطن، دو بار زن گرفتم، تو کار کفن و دفن بوده م، تو راه آهن بوده م، زمین شخم زده م، تو گرد باد گرفتار شده م، یه بار شاهد سوزوندن یه آدم زنده بوده‌م."
سرش را بلند کرد، مادر بچه‌ها و دختر کوچک را دید که تنگ هم نشسته اند، رنگ شان پریده و چشمهای شان مات بود. گفت: "حتی شلاق خوردن یه زنو دیدم. "
مادربزرگ دوباره گفت: "دعا کن، دعا کن، دعا کن… "
ناجور به صدایی که گویی در خواب باشد، گفت: "یادم نمی‌آد تو بچگی کار بدی کرده باشم، اما اول جوونی یه کار خلافی کردم و سر از ندامتگاه درآوردم. زنده به گور شدم. "سرش را بلند کرد و گذاشت تا پیرزن خوب به چشمهایش خیره شود.
مادربزرگ گفت: "از همون وقت باید دعا کردنو شروع می‌کردی. بار اولی که تو رو ندامتگاه فرستادن چه کار کرده بودی؟ "
ناجور دوباره سرش را بلند کرد، آسمان بی ابر را نگاه کرد و گفت: "به دست راستم نگاه کردم دیدم دیواره، به دست چپم نگاه کردم دیدم دیواره، به بالای سرم نگاه کردم دیدم سقفه، به زیر پام نگاه کردم دیدم راه به جایی نداره. خانوم، یادم نمی‌اومد چه کاری کرده بودم. گرفتم نشستم فکر کردم چه کاری کرده م و تا امروز یادم نیومده. گاهی وقت‌ها فکز می‌کنم داره یادم می‌آد اما بعد می‌بینم فایده نداره."
پیرزن با گیجی گفت: "نکنه اشتباهی تورو زندونی کرده بودن. "
ناجور گفت: "خیر، خانوم. اشتباهی تو کار نبود. بر ضد من مدرک داشتن. "
پیرزن گفت: "پس حتما دزدی کرده بودی. "
ناجور با اندکی تمسخر گفت: "من چیزی از کسی نمی‌خواستم، سر دکتر ندامتگاه گفت من بابامو کشته م، اما من روحم از این کار خبر نداشت. بابای من سال هزار و نهصد و نوزده، تو همه گیری آنفولانزا مرد و من تو مرگش هیچ دستی نداشتم. اونو تو حیاط کلیسای ماونت هوپول باپتیست خاک کردن. هرکی می‌خواد می‌تونه بره با چشمهای خودش ببینه. "
پیرزن گفت: "اگر دعا کنی عیسی کمکت می‌کند. "
ناجور گفت: "درست می‌گی. "
مادربزرگ که از احساس شادی ناگهانی می‌لرزید، پرسید: "خب پس چرا دعا نمی‌کنی؟ "
ناجور گفت: "من از کسی کمک نمی‌خوام، خودم همه ی کارهامو می‌کنم. "
بابی لی و‌هایرام آهسته از طرف درختزار می‌آمدند. بابی لی پیراهن زردی را که طوطیهای آبی و براقی رویش داشت می‌کشید و می‌آورد.
ناجور گفت: "بابی لی، اون پیرهنو بنداز پیش من ببینم. "پیراهن پرواز کنان به سویش رفت، روی شانه اش پایین آمدو ناجور آن را پوشید. مادربزرگ نمی‌توانست بگوید ه پیراهن او را به یاد چه چیزی می‌اندازد. ناجور، دکمه‌های پیرهن را که می‌انداخت، گفت: "خیر، خانوم، این طور دستگیرم شده که اون جنایت خود به خود اهمیتی نداشته، آدم هر خلافی بکنه فرقی نمی‌کنه، یعنی می‌خوام بگم سر به نیست کردن یه آدم با بلند کردن لاستیک ماشین همون آدم یکی یه؟ اما چیزی که رد خور نداره مجازات کزدن آدمه. "
مادر بچه‌ها، مثل کسی که به تنگی نفس دچار شده باشد، شروع کرد به نفس نفس زدن، ناجور گفت: "خانوم، دلتون می‌خواد دست اون کوچولو رو بگیرین همراه با بابی لی و‌هایرام برین اونجا پیش شوهرتون؟ "
مادر با صدایی ضعیف گفت: "باشه، ممنونم. "دست چپش با بیحالی در راستای تنش آویزان بود و دست دیگرش بچه را، که به خواب رفته بود، بغل کرده بود. زن تلاش کرد از گودال بالا برود، ناجور گفت: "هایرام، کمک کن خانوم بره بالا. بابی لی، تو هم دست اون دختر کوچولو رو بگیر. "
جون استار گفت: "من نمی‌خوام دستش. بگیرم، مثل خوک می‌مونه. "
پسرک چاق سرخ شد و خندید. دست دخترک را گرفت و او را، به دنبال مادرش و‌هایرام، کشان کشان به میان درختزار برد.
مادربزرگ که با ناجور تنها شده بود زبانش بند آمد. در اسمان نه لکه ابری بود و نه آفتابی. دور تا دورش جز درخت چیزی دیده نمی‌شد. می‌خواست به او بگوید که باید دعا بخواند. چند بار دهانش را باز کرد و بست تا اینکه سرانجام بی اراده گفت: "مسیح، مسیح. "می‌خواست بگوید که مسیح تو را یاری می‌کند اما لحنش حاکی از آن بود که گویا نفرین می‌کند.
ناجور، که گویی حرفش را پذیرفته باشد، گفت: "بله، خانوم، مسیح همه چیزو به هم ریخت. وضع من و اون مث همه، چیزی که هست اون دست به جنایت نزد، اما هستن آدمایی که می‌تونستن ثابت کنن من جنایت کرده م، چون بر ضد من مدرک داشتن. اون‌ها هیچ وقت مدرک رو به من نشون ندادن، برای همینه که دارم زیر کارهایی که انجام می‌دهم امضا می‌کنم. مدتها پیش، دراومدم به خودم گفتم، برای خودت یه امضا درست کن و هر کاری می‌کنی پاشو امضا کن و یه نسخه شو پیش خودت نگه دار. اونوقت از کارهای خودت خبر داری و می‌تونی هر خلافی کرده ی کنار مجازاتش بذاری ببینی باهاش جور در می‌آد یا نه. یعنی دست آخر تو دستت یه چیزی داری که نشون بدی باهات درست کار کردن یا نه. من اسم خودمو ناجور گذاشتم چون می‌بینم کارهای بدی که کردم با بلاهایی که سرم اومده جور در نمی‌آد. "
از سوی درختزار جیغی کر کننده به گوش می‌رسید و به دنبال آن صدای تیری بلند شد. ناجور گفت: "به نظر شما عادلانه است، خانوم، که یکی رو حسابی مجازات کنن و دیگری رو اصلا باهاش کار نداشته باشن؟ "
پیرزن گریه کنان گفت: "یا مسیح! تو اصل و نسب داری. می‌دونم یه زنو با تیر نمی‌کشی! می‌دونم آدم پدر و مادر داری هستی! دعا کن! یا مسیح! نباید یه زنو با تیر بکشی. هرچی پول دارم بهت میدم. "
ناجور از روی سر زن، درختزار را نگاه کرد و گفت: "خانوم، کی تا حالا شنیده جسد به مرده شورش انعام بده. "
دو صدای تیر دیگر به گوش رسید و مادربزرگ سرش را، مانند بوقلمون ماده پیر و تکیده که دنبال آب له له بزند، بالا گرفت و صدا زد: "بیلی جونم؛ بیلی جونم! "گویی دیگر امیدش را از کف داده بود.
ناجور دنباله حرفش را گرفت و گفت: "مسیح تنها آدمی‌بوده که مرده رو زنده می‌کرد و نباید دست به همچین کاری می‌زد. چون همه چیزو به هم ریخت. اما اگه کاری رو که می‌گن می‌کرده، پس آدم باید همه چیزو ول کنه بره دنبالش بگرده و اگه این که می‌گن، حرف مفته، پس آدم باید از چند لحظه ای که براش مونده خوب استفاده کنه و لذت ببره؛ یعنی بزنه یکی رو نفله کنه یا خونه شو به آتیش بکشه یا کار کثیف دیگه ای بکنه. هیچ تفریحی به پای کار کثیف نمی‌رسه. "
پیرزن، بی اینکه بداند چه می‌گوید، من من کنان گفت: "نکنه اصلا مرده ای زنده نمی‌کرده. "و گیج و منگ پایش زیر تنه اش جمع شد و در گودال افتاد.
ناجور گفت: "من اونجا نبودم بنابراین نمی‌توانم بگویم مرده ای رو زنده نکرده. کاش اونجا بودم. "و مشت به زمین کوفت. "درست نبود من اونجا نباشم چون اگه اونجا بودم خبر داشتم. "صدایش را بلند کرد: "اگه اونجا بودم و خبر داشتم به این حال و روز نمی‌افتادم. "صدایش به نظر رسید که می‌شکند و مادربزرگ برای لحظه ای حواسش را باز یافت. چهره تکیده ی مرد را دید که تا نزدیک چهره اش پیش آمده و چیزی نمانده اشکش جاری شود، به نجوا گفت: "ببینم، تو یکی از بچه‌های منی، تو یکی از بچه‌های منی! "و دست دراز کزد و روی شانه مرد گذاشت. ناجور، که گویی ماری او را نیش زده باشد، عقب پرید و سه بار به سینه زن شلیک کرد. سپس هفت تیرش را روی زمین گذاشت، عینکش را از چشم برداشت و شروع کرد به پاک کردن.
هایرام وبابی لی از سوی درختزار آمدند و بالای سر گودال ایستادند و به مادربزرگ چشم دوختند که به حالت نیمه نشسته و نیمه خوابیده، مثل بچه ای زانوهایش تا شده بود و در گودالی مالامال از خون افتاده بود و چهره اش به آسمان صاف لبخند می‌زد.
چشمهای ناجور بدون عینک رنگ پریده بود، حاشیه ای قرمز داشت و بی دفاع به نظر می‌رسید گربه را، که خود را به پای او می‌مالید، بلند کرد و به پسرها گفت: "ببرید، بیندازیدش اونجا که بقیه رو انداختید. "
بابی لی که هو هی کشان به درون گودال می‌لغزید گفت: "گه زن پر چونه ای بود! "
ناجور گفت: "زن خوبی بود به شرط اینکه یه نفر دقیقه ای یه گلوله تو تنش خالی می‌کرد. "
بابی لی گفت: "اونوقت چه لذتی داشت! "
ناجور گفت: "خفه شو، بابی لی، این کار اسمش لذت نیست. "
نویسنده: فلانری اوکانر
مترجم: احمد گلشیری

حروف‌چین: مرضیه ابراهیمی

مهمان

معلم دو مرد را نگاه می‌کرد که در سربالایی به سوی او پیش می‌آمدند. یکی سوار بر اسب و دیگری پیاده بود. آن‌ها از لا به لای تخته سنگ ها در میان برف هایی که تا چشم کار می‌کرد بر دامنه وسیع جلگه مرتفع و متروک دیده می‌شد آهسته آهسته و به زحمت پیش می‌آمدند. اسب گه‌گاه می‌لغزید. معلم بی آنکه هنوز چیزی بشنود، بخار را که از بینی اسب بیرون می‌زد به چشم می‌دید. دست کم یکی از دو مرد محل را می‌شناخت. آن ها از کوره راهی می‌آمدند که از روزها پیش در زیر قشر نازکی برف سفید پنهان شده بود. معلم پیش خود حساب کرد که نیم ساعتی طول می‌کشد تا به بالای تپه برسند. هوا سرد بود از این رو وارد مدرسه شد تا ژاکتی بپوشد.
از میان کلاس خالی و سرد گذشت. روی تخته سیاه چهار رود فرانسه، که با چهار گچ رنگی گوناگون کشیده شده بود، از سه روز پیش به مصب خود می‌ریختند. ناگهان در وسط ماه اکتبر، پس از هشت ماه خشکسالی که حتی قطره ای باران نیامده بود، برف باریده بود و تقریبا بیست شاگرد مدرسه که در روستاهای پراکنده ی جلگه ی مرتفع زندگی می‌کردند به مدرسه نیامدند. هوا که خوب می‌شد بازمی‌گشتند. دارو حالا فقط تک اتاقی را که سکونتگاهش بود و در کنار کلاس درس قرار داشت و از جانب مشرق مشرف به جلگه بود گرم نگه می‌داشت. پنجره ی این اتاق نیز، مانند پنجره های کلاس، رو به جنوب گشوده می‌شد. ساختمان مدرسه از این جانب تا نقطه ای که سرازیری جلگه به سوی جنوب آغاز می‌شد دو سه کیلومتر فاصله داشت. در هوای صاف، سلسله کوه ارغوانی، آنجه که دره تا زمین بایر دشت ادامه میافت، دیده می‌شد.
دارو که حالا اندکی گرم شده بود به کنار پنجره ای باز گشت که اولین بار از پشت آن چشمش به آن دو مرد افتاده بود. آن‌ها دیگر دیده نمی‌شدند . حتما سرازیری را پشت سر گذاشته بودند. آسمان چندان تیره نبود زیرا شب گذشته برف قطع شده بود. صبح با نوری چرکین طلوع کرده بود و با کنار رفتن سقف ابرها، همچنان به همان حال مانده بود. ساعت دو بعد از ظهر بود که گویی روز اندک اندک آغاز می‌شد. اما امروز از آن سه روزی که، در میان تاریکی مداوم، برفی سنگین باریده بود و هوهوی باد در دولنگه ای کلاس را به تکان واداشته بود بهتر بود. دارو ساعتهای طولانی را در همین اتاق به سر آورده بود و تنها هنگامی‌پا بیرون گذاشته بود که خواسته بود به انبار برود و مرغها را دانه بدهد و مقداری زغال بیاورد. خوشبختانه کامیون پخش خواروبار تاجید، نزدیکترین روستای شمال، دو روز پیش از شروع برف و بوران ذخیره غذایی او را آورده بود و باز چهل و هشت ساعت دیگر از راه می‌رسید.
از این گذشته، ذخیره غذایی اش آن قدر بود که هر محاصره ای را از سر بگذراند، زیرا اتاق کوچک از کیسه های گندمی‌انباشته بود که اداره انبار کرده بود تا میان شاگردانی که خانواده هایشان دچار خشکسالی شده بودند تقسیم شود. راستش، روستاییها همه قربانی خشکسالی بودند چون تهیدست بودند. دارو هر روز میان بچه ها جیره غذایی تقسیم می‌کرد. می‌دانست در این روزهای سخت دست آن‌ها از جیره هر روزه کوتاه است. حدس می‌زد پدر یا برادر بزرگی بعد از ظهر بیاید و او جیره همه را به دستش بسپارد.البته باید سعی می‌کرد گندمها را تا درو آینده برساند. تا آنوقت مالامال از گندم از فرانسه می‌رسید و سختی تمام می‌شد. اما فراموش کرد آن فقر، آن سپاه ارواح ژنده پوش سرگردان در زیر آفتاب، آن جلگه های سوخته و خاکستر شده، آن زمین رفته قارچ قارچ شده و، در واقع، پلاسیده، آن سنگ هایی که زیر پا پخش می‌شد و به صورت خاک در می‌آمد کار دشواری بود. هزارها گوسفند و چند آدم اینجا و آنجا مرده بودند بی آنکه کسی خبر پیدا کند.
در مقابل چنین فقری، او که راهب وار در سکونتگاه مدرسه دورافتاده اش زندگی می‌کرد و به زندگی حقیرانه و دشوارش قانع بود، با وجود آن دیوارهای گچی، تخت باریک، طاقچه های رنگ نشده، چاه آب و جیره هفتگی آب و غذا، حس می‌کرد که زندگی شاهانه ای دارد. و ناگهان این برف، بدون خبر، بدون قطره های اخطار کننده باران، به زمین نشسته بود. این وضع آن جا بود که زندگی در آن، حتی بدون آدمها، هر چند وجودشان بی تاثیر بود، طاقت فرسا بود. اما دارو در آنجا به دنیا آمده بود. هر جای دیگر برایش حکم تبعید را داشت.
از اتاق بیرون رفت و قدم به مهتابی جلو مدرسه گذاشت. دو مرد حالا به نیمه راه سر بالایی رسیده بودند. سوار را به جا آورد بالدوچی بود، ژاندارم پیری که با او سابقه آشنایی داشت. بالدوچی سر طنابی را به دست داشت و مرد عربی با دست های بسته و سر زیر انداخته پشت سر او راه می‌آمد. ژاندارم با اشاره دست سلام کرد و دارو که غرق در اندیشه عرب بود پاسخی نداد؛ او جبه آبی رنگ نخ نمایی به تن داشت، پاپوش بی رویه ای پاهایش را که جوراب پشمی‌ضخیمی‌داشت پوشانده بود و چپیه کوتاه و باریکی بر سر گذاشته بود. آن‌ها نزدیک می‌شدند. بالدوچی جلوی اسب را می‌گرفت تا مرد عرب آزار نبیند و هر دو آهسته آهسته پیش می‌آمدند.
در فاصله صدارس، بالدوچی فریاد زد:”یک ساعته سه کیلومتر راه را از العمور تا اینجا طی کردیم.”دارو پاسخی نداد. او با آن ژاکت پشمی، کوتاه و چهار شانه می‌زد. آن‌ها را می‌دید که بالا می‌آمدند. مرد عرب حتی یکبار سر بالا نکرده بود. وقتی آن دو پا به ایوان گذاشتند دارو گفت:”سلام، بفرمایید تو گرم شوید.”بالدوچی بی آنکه سر طناب را رها کند با چهره درهم کرده پیاده شد. با آن سبیل زبر و کوتاه به معلم لبخند زد. چشمان ریز و سیاهش، که زیر پیشانی گود افتاده بود و دهانی که گرداگرد آن را چین و چروک گرفته بود، او را هوشیار و زحمت کش نشان می‌داد. دارو افسار را گرفت، اسب را به انبار برد و به سوی دو مرد برگشت که حالا توی مدرسه به انتظار او بودند. آن‌ها را به اتاقش برد. گفت:”می‌روم کلاس را گرم کنم. آنجا راحت تریم.”هنگامی‌که به اتاق برگشت بالدوچی روی تخت نشسته بود. طنابی که خود را با آن به مرد عرب بسته بود گشوده بود. مرد عرب دو زانو کنار بخاری نشسته بود. دستهایش هنوز بسته بود، چپیه از روی سرش عقب رفته بود و به پنجره نگاه می‌کرد. دارو ابتدا چشمش به لبهای درشت، گوشتالو و صاف او افتاد که کما بیش سیاه پوست وار بود؛ بینی اش انحنایی نداشت و چشمانش سیاه و تب آلود بود. چپیه پس رفته اش پیشانی بلند و لجوجانه او را نشان می‌داد. مرد عرب با آن چهره آفتاب خورده که حالا از سرما رنگ باخته بود چنان حالتی بیقرار و سرکشانه داشت که هنگامی‌که به سوی دارو رو گرداند و یکراست در چشمانش نگریست او را به تکان واداشت. معلم گفت:”برویم به آن اتاق تا برایتان چای نعنا درست کنم.”بالدوچی گفت:”ممنون چه دردسری! دلم می‌خواست بازنشسته می‌شدم.”آن وقت رویش را به زندانی خود کرد و به عربی گفت: “بلند شو ببینم.”مرد عرب برخاست و در حالی که دستهای طناب پیچش را جلو خود گرفته بود آهسته آهسته به کلاس درس رفت.
دارو چای و یک صندلی آورد. بالدوچی روی نزدیک ترین نیمکت نشسته بود و مرد عرب پشت به جایگاه میز و صندلی معلم و رو به بخاری، که میان میز و پنجره قرار داشت، چمباتمه زده بود. هنگامی‌که دارو لیوان چای را به سوی زندانی دراز کرد، به دیدن دست های طناب پیچ او مردد ماند و گفت:”شاید بهتر باشد دست هایش را باز کنیم.”بالدوچی گفت:”باشد این برای توی راه بود.”و خواست از جا برخیزد؛ اما دارو که لیوان را روی میز گذاشته بود کنار مرد عرب زانو زد. مرد عرب بی آنکه چیزی بگوید با چشمان تب آلودش به او را می‌نگریست. هنگامی‌که دستهایش آزاد شد، مچهای متورم خود را مالید، لیوان چای را برداشت و مایع داغ را با جرعه های سریع و کوجک سر کشید. دارو گفت:”خب تعریف کن ببینم کجا می‌روید؟”بالدوچی سبیل خود را از چای بیرون کشید و گفت:”همین جا، جانم.”
“چه شاگردان عجیب و غریبی! امشب را هم اینجا می‌مانید؟ ”
“خیر من به المعمور بر می‌گردم، تو هم این بابا را در تنجویت تحویل می‌دهی. کلانتری در آنجا چشم به راه اوست.”
بالدوچی با تبسم دوستانه ای به او نگاه کرد.
معلم پرسید: “موضوع چیست؟ سر به سرم می‌گذاری؟ ”
“خیر جانم. این دستور است.”
“دستور؟ من که …”و مردد ماند چون نمی‌خواست ژاندارم پیر را برنجاند. “می‌خواهم بگویم این کار من نیست.”
“چی گفتی! منظورت چیست؟ در زمان جنگ مردم همه کاری می‌کنند.”
“پس باید منتظر اعلام جنگ بمانم! ”
“خیلی خوب، اما دستور باید اجرا شود و تو مستثنی نیستی. ظاهرا اتفاق هایی دارد می‌افتد. صحبت از شورش است. ما داریم مجهز می‌شویم.”
دارو همچنان لجوجانه می‌نگریست.
بالدوچی گفت: “گوش کن، جانم. من از تو خوشم می‌آید برای همین است که اینها را برایت می‌گویم. در العمور ما دوازده نفر بیشتر نیستیم که باید در سراسر این ناحیه نگهبانی بدهیم ومن باید با عجله برگردم. به من گفته اند این مرد را به دست تو بسپارم و بدون تاخیر برگردم. نمی‌شد او را آنجا نگه داریم. مردم روستا خیالهایی به سرشان زده بود، می‌خواستند او را پس بگیرند. تو باید فردا پیش از غروب او را به تنجویت ببری. بیست کیلو متر راه برای آدم نیرومندی مثل تو نگرانی ندارد. بعد هم دیگر کاری نداری. بر می‌گردی پیش شاگردان و زندگی راحت و آسوده ات. ”
صدای اسب از پشت دیوار به گوش می‌رسید که خره می‌کشید و سم به زمین می‌کوفت. دارو از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. هوا کم کم صاف می‌شد و روشنایی دشت برفپوش بیشتر می‌گشت. پس از آب شدن همه ی برف ها آفتاب بار دیگر دست به کار می‌شد و دوباره زمین ها را می‌سوزاند. آسمان صاف بار دیگر روزهای پیاپی پرتو سوزان خود بر پهنه متروکی که جای انسان نبود می‌تاباند.
رویش را به بالدوچی کرد و گفت: “بعد از این حرف ها، چه کار کرده؟ “و پیش از اینکه ژاندارم دهان باز کند، پرسید: “فرانسه می‌داند؟ ”
“نه، حتی یک کلمه. یک ماه بود دنبالش می‌گشتیم، پنهانش کرده بودند. پسر عمویش را کشته.”
“مخالف ماست؟ ”
“فکر نمی‌کنم. اما آدم مطمئن نیست. ”
“چرا او را کشته است؟ ”
“فکر می‌کنم دعوای خانوادگی بوده. ظاهرا یکی از دیگری گندم طلب داشته. چیزی که مسلم است این است که پسر عمویش را با کارد سر بریده، مثل گوسفند، گوش تا گوش.”
و با حرکت دست، کشیدن تیغه ی کاردی را بر گردن خود نشان داد. مرد عرب، که توجهش جلب شده بود، با نگرانی او را نگریست. دارو ناگهان در خود نسبت به مرد احساس خشم کرد، نسبت به همه آدمها با کینه دیرینه، نفرت مداوم و شهوت خونریزی شان.
صدای فش فش کتری از روی بخاری شنیده می‌شد. برای بالدوچی چای ریخت و سپس برای مرد عرب که بار دیگر حریصانه نوشید. عرب دستهایش را کش داد و جبه اش گشوده شد. معلم سینه نحیف و مردانه اش را دید.
بالدوچی گفت: “ممنون، پسرم. خوب، من دیگر می‌روم. “برخاست، طناب کوچکی را از جیبش بیرون آورد و به سوی مرد عرب رفت. دارو با لحن سرد گفت: “چه کار می‌خواهی بکنی؟
بالدوچی بهتزده طناب را به او نشان داد.
“احتیاجی نیست. ”
ژاندارم پیر با تردید گفت:”به خودت مربوط است. حتما اسلحه داری.”
“هفت تیر دارم.”
“کجاست؟”
“توی چمدان”
“باید نزدیک تختخوابت باشد. ”
“چرا من ترسی ندارم. ”
“دیوانه ای، پسرم. اگر شورش در بگیرد، هیچکس در امان نیست، من و تو ندارد. ”
“من از خودم دفاع می‌کنم. تا به اینجا برسند فرصت دارم.”
بالدوچی زیر خنده زد، ناگهان سبیل او دندان های سفیدش را پوشاند.
“فرصت داری؟ خیلی خوب، همین را می‌خواستم بگویم. تو همیشه کله شق بوده ای. برای همین است که از تو خوشم می‌آید، به پسرم رفته ای. ”
هفت تیرش را بیرون کشید و روی میز گذاشت.
“مال خودت، از اینجا تا العمور دو تا هفت تیر نمی‌خواهم.”
اسلحه بر زمینه رنگ سیاه میز درخشید. هنگامی‌که ژاندارم رویش را به او کرد، بوی چرم و تن اسب به مشام معلم رسید.
دارو ناگهان گفت: “گوش کن، بالدوچی، این کارها حال مرا به هم می‌زند، به خصوص این بابا. اما او را تحویل نمی‌دهم. پایش بیفتد جنگ هم می‌کنم، اما تحویلش نمی‌دهم.”
ژاندارم پیر رو در رویش ایستاد و عبوسانه نگاهش کرد.
آهسته گفت: “داری حماقت می‌کنی. راستش من هم از این کار خوشم نمی‌آید. آدم پس از سالهای سال که مرتب طناب به گردن محکوم ها انداخته باز دستش پیش نمی‌رود طناب را به گردن محکوم جدید بیاندازد، آدم خجالت می‌کشد، آره، خجالت می‌کشد. اما این هم هست که نمی‌شود این ها را به حال خودشان گذاشت.”
دارو گفت: “من تحویلش نمی‌دهم.”
“باز تکرار می‌کنم، دستور است، پسرم. ”
“بسیار خوب، برای آن‌ها هم حرف مرا تکرار کن: تحویلش نمی‌دهم.”
بالدوچی سعی کرد بیندیشد. به مرد عرب نگاه کرد و بعد به دارو. سرانجام تصمیم خود را گرفت.
“نه، چیزی به آن‌ها نمی‌گویم. حالا که خیال داری ما را سنگ رو یخ کنی، درنگ نکن؛ من چیزی نمی‌گویم. دستور داشتم زندانی را تحویل دهم و دارم همین کار را می‌کنم. فقط اینجا را امضا کن.”
“احتیاجی نیست. من انکار نمی‌کنم او را به دست من سپردی.”
“سر به سرم نگذار. می‌دانم که راستش را می‌گویی. تو مال همین اطرافی و شیله پیله ای در کارت نیست. اما این را باید امضا کنی. قانون کار این است.”
دارو کشو میز خود را گشود، یک شیشه کوچک مربع شکل جوهر بنفش و یک قلم چوبی قرمز رنگ با سر قلمی‌درشت که از آن برای نوشتن سر مشق استفاده می‌کرد بیرون آورد و امضا کرد. ژاندازم کاغذ را به دقت تا کرد و در کیف بغلی اش گذاشت. سپس به سوی در راه افتاد.
دارو گفت: “تا دم در همراهت می‌آیم.”
بالدوچی گفت: “خیر، لازم نیست ادب را رعایت کنی. تو به من توهین کردی.”
مرد عرب را نگاه کرد که بیحرکت در همان نقطه نشسته بود، با نفرت بینی اش را بالا کشید و به سوی در رفت. گفت: “خداحافظ پسرم.”در پشت سرش بسته شد. بالدوچی ناگهان جلو پنجره ظاهر شد و باز ناپدید گردید. برف صدای گامهایش را از انعکاس می‌انداخت. در آن سوی دیوار اسب تکان خورد و چندین مرغ از ترس پر و بال زدند. لحظه ای بعد بالدوچی دوباره جلو پنجره دیده شد که افسار اسب را به دست گرفته بود و همراه خود می‌برد. بی آنکه رویش را برگرداند قدم زنان به سوی سربالایی کوتاه راه می‌سپرد. سپس او پیشاپیش از نظر نا پدید شد. صدای سنگی که فرو می‌غلتید به گوش رسید. دارو به سوی زندانی که سر جای خود نشسته بود و چشم از او بر نمی‌داشت بر گشت و هفت تیر را از توی کشوی میز برداشت و در جیبش جا داد. سپس بی آنکه به پشت سر نگاه کند به اتاق خود رفت.
مدتی روی تختخوابش دراز کشید و آسمان را که اندک اندک تیره تر می‌شد تماشا کرد و به سکوت گوش داد، همان سکوتی که در روزهای نخست جنگ آزارش می‌داد. در خواست کرده بود در شهر کوچک دامنه تپه ها شغلی به او واگذار شود، تپه هایی که جنگل های علیا را از دشت جدا می‌کرد. در آنجا دیواره های سنگی، که در بخش شمالی سبز و سیاه بود و در بخش جنوبی صورتی و ارغوانی، مرز تابستان همیشگی را مشخص می‌کردند. اما در بخش شمالی، در دل جلگه، کاری به او داده بودند. در ابتدا، انزوا و سکوت در این بیابآن‌ها که ساکنانش سنگها بودند برایش دشوار بود. گه‌گاه شیارها او را به کشت و کار می‌خواندند، شیارهایی که برای یافتن نوعی سنگ ساختمانی کنده شده بودند. سنگ تنها محصولی بود که با شخم زدن در این ناحیه به دست می‌آمد، دور از سنگ ها، قشر نازکی خاک گودالها را انباشته بود که روستاییان برای غنی شدن خاک باغچه های کوچک خود جمع آوری می‌کردند. وضع این جا چنین بود: سنگ و صخره سه چهارم ناحیه رو پوشانده بود. شهرها پا می‌گرفتند، رشد می‌کردند، سپس ناپدید می‌شدند؛ انسآن‌ها از راه می‌رسیدند، عشق می‌ورزیدند، سرسختانه می‌جنگیدند، سپس جان می‌دادند. هیچکس در این برهوت، نه او و نه مهمانش، در خور اهمیت نبود. با این همه دارو می‌دانست بیرون از این برهوت هیچ یک از آن دو نمی‌توانست واقعا زندگی کند.
هنگامی‌که برخاست صدایی از کلاس شنیده نمی‌شد فکر می‌کرد مرد عرب گریخته و دیگر لزومی‌ندارد تصمیمی‌بگیرد. شادی وجدآوری که از این فکر احساس کرد شگفت آور بود. اما زندانی آنجا میان بخاری و میز دراز کشیده بود و با چشمان باز به سقف خیره شده بود. در آن حال لبان کلفت او به خصوص دیده می‌شد و توی چشم می‌زد. دارو گفت: “بیا. “مرد عرب برخاست و به دنبالش رفت. معلم، در اتاق خواب، به یک صندلی نزدیک میز زیر پنجره اشاره کرد. مرد عرب بی آنکه چشم از دارو بردارد نشست.
“گرسنه ای؟ ”
زندانی گفت: “آره. ”
دارو میز را برای دو نفر چید. آرد و روغن آورد، در ماهیتابه مایه کیک درست کرد و اکاقی کوچک را که کپسول گازی داشت روشن کرد. تا کیک پخته می‌شد به انباری رفت و پنیر، تخم مرغ، خرما و کنسرو شیر غلیظ شده آورد. کیک که آماده شد آن را روی رف پنجره گذاشت تا خنک شود. مقداذی شیر را با آب رقیق کرد و حرارت داد. تخم مرغ ها را به هم زد و املت درست کرد. همچنانکه سرگرم کار بود دستش به هفت تیری خورد که در جیب راستش گذاشته بود. ظرف را زمین گذاشت، به کلاس رفت و هف تیر را در کشو میز جا داد. به اتاق که برگشت تاریکی شب از راه رسیده بود. چراغ را روشن کرد و برای مرد عرب غذا کشید، گفت: “بخور. “مرد عرب تکه ای کیک برداشت، با ولع به سوی دهان برد، اما درنگ کرد. پرسید: “شما نمی‌خورید؟ ”
“تو اول بخور. من هم می‌خورم. ”
لبان کلفت اندکی گشوده شد. مرد عرب درنگ کرد، سپس با عزم جزم کیک را گاز زد.
غذا که تمام شد مرد عرب به معلم نگاه کرد و گفت: “شما قاضی هستید؟ ”
“نه من فقط تو را تا فردا نگه می‌دارم.”
“پس چرا با من غذا می‌خورید؟ ”
“چون گرسنه ام. ”
مرد عرب سکوت کرد. دارو از جا برخاست. تختی تاشو از انبار آورد و میان میز و بخاری جا داد، به طوری که با تخت خودش زاویه قائمه درست می‌کرد. از چمدان بزرگی که در گوشه اتاق به طور عمودی گذاشته بود و از آن برای جا دادن کاغز استفاده می‌کرد دو پتو برداشت و روی تخت سفری گسترد. سپس درنگ کرد، اندیشید برای چه دست به این کارها می‌زند و روی تختخوابش نشست. کار دیگری نبود که انجام دهد، چیز دیگری نبود آماده کند. این بود که چشمانش را به مرد دوخت. او را می‌نگریست و سعی می‌کرد چهره او را هنگام خشمگین شدن مجسم کند. به جایی نرسید. جز دهان حیوان مانند و چشمان سیاهی که برق می‌زد چیزی نمی‌دید.
با لحنی دشمنانه که مرد عرب را شگفتزده کرد، پرسید: “چرا او را کشتی؟ ”
مرد عرب رویش را برگرداند.
“فرار کرد من هم دنبالش کردم. ”
دوباره به چشمان او نگاه کرد که حالا انباشته از پرسشهای حزن آور بود: “با من چه کار می‌کنند؟ ”
“می‌ترسی؟ ”
راست نشست و رویش را برگرداند.
“پشیمانی؟ ”
مرد عرب با دهان باز او را نگاه کرد. ظاهرا از حرف های او سر در نیاورده بود. خشم دارو شدت پیدا کرد. در عین حال از اینکه اندام درشتش به سختی میان دو تختخواب جا داشت احساس ناراحتی و نا امنی می‌کرد.
بیصبرانه گفت: “اینجا دراز بکش. تخت مال توست. ”
مرد عرب حرکتی نکرد. خطاب به دارو گفت: “یک چیزی می‌خواستم بپرسم. ”
معلم به او نگاه کرد.
“ژاندارم فردا می‌آید؟ ”
“نمی‌دانم. ”
“شما با ما می‌آیید؟ ”
“نمی‌دانم، چطور مگر؟ ”
زندانی برخاست و روی پتوها دراز کشید، پاهایش رو به پنجره بود. نور چراغ برق مستقیما به چشمهایش می‌تابید و او بیدرنگ آن‌ها را بست.
دارو کنار تخت ایستاد و دوباره گفت: “چطور مگر؟ ”
مرد عرب چشمانش را زیر نور خیره کننده گشود و به او نگریست، سعی کرد پلک نزند.
گفت: “شما هم با ما بیایید. ”
دارو تا نیمه های شب هنوز خواب به چشمانش نرسیده بود. کاملا برهنه شده و روی تختش دراز کشیده بود؛ معمولا برهنه می‌خوابید. اما هنگامی‌که به صرافت افتاد که چیزی به تن ندارد دچار تردید شد :
احساس ناامنی کرد، وسوسه شد لباسش را به تن کند. سپس شانه بالا انداخت. آخر او که بچه نبود، اگر پایش می‌افتاد می‌توانست حریفش را دو نیم کند. از روی تختخواب او را زیر نظر داشت، مرد عرب به پشت دراز کشیده بود، با چشمان بسته اش در زیر نور خیره کننده همچنان بی جرکت بود. هنگامی‌که دارو چراغ را خاموش کرد گویی غلظت تاریکی چند برابر شد. شب رفته رفته از درون پنجره که آسمان بی ستاره آرام در حرکت بود دوباره جان گرفت. چیزی نگذشت که معلم اندامی‌را که در پایش دراز کشیده بود تشخیص داد. مرد عرب همچنان تکان نمی‌خورد اما چشمانش گویی باز بود. بادی خفیف پیرامون مدرسه پرسه می‌زد. احتمالا ابرها را دور می‌کرد و خورشید دوباره ظاهر می‌شد.
بر شدت باد افزوده شد. مرغ ها اندکی بال و پر زدند و سپس ساکت شدند. مرد عرب به یک پهلو غلتید و به دارو، که اندیشید صدای ناله اش را شنیده است، پشت کرد. دارو سپس به صدای فس مهمان خود که عمیقتر و منظم تر می‌شد، گوش داد. به آن نفس هایی که چیزی با او فاصله نداشت گوش داد و بی آنکه بتواند چشم بر هم بگذارد به اندیشه فرو رفت. در این اتاق که یک سالی بود تنها می‌خوابید حضور مرد عرب آزار دهنده بود؛ حضور او نوعی برادری را بر او تحمیل می‌کرد که در چنان موقعیتی برایش پذیرفتنی نبود. مردانی که زیر یک سقف با هم سر می‌کنند، سربازان یا زندانیان، با همه اختلاف هایی که دارند، نوعی همبستگی عجیبی احساس می‌کنند و هر شب که سلاح ها و لباس های خود را از تن جدا می‌کنند گویی در اشتراک باستانی رویا و خستگی یکی می‌شوند، اما دارو به خود آمد؛ از این اندیشه ها بیزار بود و خواب برایش ضروری بود.
اما اندکی بعد که مرد عرب کمی‌تکان خورد، معلم هنوز نخوابیده بود. هنگامی‌که زندانی دوباره حرکت کرد او، گوش به زنگ، خود را جمع کرد. مرد عرب کمابیش با حرکت آدمی‌خوابگرد اندکی روی بازوها بلند شد. روی تخت راست نشست و بی آنکه رویش را به سوی دارو بگرداند بی حرکت منتظر ماند، گویی به دقت گوش می‌داد. دارو تکان نخورد؛ از خاطرش گذشت که هفت تیر هنوز در کشو میز است. بهتر بود بی درنگ دست به عمل بزند. اما همچنان زندانی را زیر نظر داشت که با همان حرکت آرام پاهایش را بر زمین گذاشت، دوباره منتظر ماند، سپس آهسته آهسته بر پا ایستاد. دارو می‌خواست او را که با حالتی کاملا طبیعی اما بسیار بی صدا شروع به راه رفتن کرد صدا بزند. به سوی دری می‌رفت که در انتهای اتاق به انبار گشوده می‌شد. با احتیاط چفت در را باز کرد، بیرون رفت و در را فشار داد بی آنکه ببندد. دارو تکان نخورده بود. صرفا اندیشید: “فرار می‌کند. چه آسودگی خیالی! “با این همه، به دقت گوش میداد. مرغ ها بال و پر نزدند. دیگر حتما پایش به جلگه رسیده است. صدای شرشر آب به گوشش رسید، در نیافت چه می‌کند تا این که مرد عرب را در چهار چوب در دید. در را به دقت بست و بی صدا به سوی تخت آمد. دارو سپس پشت به او کرد و به خواب رفت. در اعماق خواب به نظرش رسید که صدای گامهای دزدانه ای در اطراف ساختمان مدرسه می‌شنود. با خود گفت: “خواب می‌بینم! “و همچنان در خواب بود.
هنگامی‌که بیدار شد، آسمان صاف بود؛ هوای خنک و پاکی از پنجره به درون می‌آمد. مرد عرب زیر پتوها به حالت قوز کرده، با دهان باز و کاملا بیخیال خوابیده بود. اما وقتی دارو تکانش داد ترسان از خواب پرید و با چشمانی نگران به دارو خیره شد، گویی برای نخستین بار بود که چشمش به او می‌افتاد. در چهره اش چنان وحشتی خوانده شد که دارو عقب رفت. “نترس، منم. وقت صبحانه است. “مرد عرب سر تکان داد و گفت، باشد. آرامش چهره اش را پوشاند اما نگاهش تهی و بیحال بود.
قهوه آماده شد. هر دو نشسته روی تخت سفری تکه های کیک را می‌جویدند و با قهوه می‌خوردند. سپس دارو مرد عرب را به زیر انباری برد و دستشویی را به او نشان داد تا دستهایش را بشوید. به اتاق برگشت، پتوها و تخت را تا کرد، تختخواب خود را مرتب کرد و اتاق را سامان داد. سپس از کلاس گذشت و به ایوان رفت. آفتاب در آسمان آبی بالا آمده بود و روشنائی آرام و درخشانی جلگه متروک را می‌پوشاند. روی برآمدگیها، جا به جا، برف آب می‌شد و سنگ ها کم کم ظاهر می‌شدند. معلم قوز کرده در کناره ی کلگه به فکر بالدوچی افتاد.او را رنجانده بود، زیرا چنان او را رانده بود که گویی نمی‌خواست ارتباطی با او داشته باشد . خداحافظی ژاندارم هنوز در گوشش طنین داشت و بی آنکه علتش را بداند احساس می‌کرد تهی و در خور سرزنش است. در این لحظه صدای سرفه زندانی از آن سوی ساختمان به گوش رسید. دارو بی آنکه خواسته باشد به صدای او گوش داد و آنوقت خشماگین ریگی پرتاب کرد که صفیر کشان در برف ها فرو رفت. جنایت ابلهانه مرد او را منقلب کرده بود امت تسلیم کردن کار شرافتمندانه ای نبود. حتی فکر این موضوع او را از احساس خشمی‌درد آور می‌انباشت. او در عین حال به افراد خودی که مرد عرب را فرستاده بودند و نیز به مرد عرب که دست به کشتن زده اما نگریخته بود در دل ناسزا گفت. دارو برخاست، ایوان را دور زد، بی حرکت منتظر ماند و سپس به درون مدرسه برگشت.
مرد عرب خم شده بر کف سیمانی انبار با دو انگشت دندآن‌هایش را می‌شست. دارو به او نگاه کرد و گفت: “بیا. “و پیشاپیش مرد عرب به اتاق رفت. یک کت شکاری روی ژاکتش پوشید و کفش کوهپیمایی به پا کرد. ایستاد و منتظر ماند تا مرد عرب چپیه و کفش بدون رویه خود را بپوشد. به کلاس رفتند و معلم به در خروجی اشاره کرد، گفت: “راه بیفت. “مرد تکان نخورد. دارو گفت: “من هم می‌آیم.”مرد عرب بیرون رفت. دارو به اتاق برگشت. پاکتی را از نان برشته، خرما و قند پر کرد. پیش از رفتن، لحظه ای جلو میز تحریر درنگ کرد، سپس از آستانه در گذشت و آن را قفل کرد. گفت: “راه از این طرف است.”راه مشرق را در پیش گرفت و زندانی به دنبالش راه افتاد. اما در فاصله کوتاهی از مدرسه اندیشید صدایی خفیف پشت سر شنید. ایستاد و پیرامون خانه را نگاه کرد، کسی در آنجا نبود. مرد عرب که ظاهرا چیزی در نیافته بود او را تماشا می‌کرد. دارو گفت: “راه بیفت! “یک ساعتی راه پیمودند و سپس در کنار سنگ آهکی قله مانندی استراحت می‌کردند. برفها سریعتر آب می‌شد و آفتاب بی درنگ آب گودالها را می‌نوشید و به سرعت جلگه را که اندک اندک خشک می‌شد و چون هوا به ارتعاش در می‌آمد پاک می‌کرد. هنگامی‌که دوباره به راه افتادند برخورد پای شان با زمین انعکاس پیدا می‌کرد. گه‌گاه پرنده ای فضای پیش روی آن ها را با فریاد شادی می‌شکافت. دارو نور تازه صبحگاهی را عمیقا تنفس می‌کرد. از دیدن جلگه گسترده آشنا، که حالا زیر گنبد آبی آسمان سراسر زرد رنگ بود، به وجد می‌آمد. آنگاه رو به جنوب از سرازیری پایین رفتند و یک ساعت دیگر راهپیمایی کردند. به زمین مرتفع همواری رسیدند که صخره هایش در حال فرو ریختن بود. از آنجا به بعد، جلگه سراشیب می‌شد و از سوی مشرق به دشت پستی می‌رسید که چند درخت دوک مانند در آن به چشم می‌خورد و از سوی جنوب به چینه هایی سنگی منتهی می‌گردید، که چشم اندازی درهم برهم به محیط می‌داد.
دارو هر دو سمت را وارسی کرد. تا چشم کار می‌کرد آسمان دیده می‌شد. هیچ انسانی به چشم نمی‌خورد. دارو به مرد عرب که مبهوت به او می‌نگریست رو گرداند. بسته را به سوی او دراز کرد و گفت: “بگیر، خرما، نان و قند است. برای دو روز کافی است. این هم هزار فرانک پول.”مرد عرب بسته را گرفت. هر دو دستش را در امتداد سینه اش نگه داشته بود گویی نمی‌دانست با آن‌ها چه کند. معلم به سوی مشرق اشاره کرد و گفت: “نگاه کن، این راه به تنجویت می‌رسد. دو ساعت راه است. آنوقت به قرارگاه پلیس تنجویت می‌رسی. چشم به راهت هستند. “مرد عرب که هنوز بسته و پول را به سینه گرفته بود به سوی مشرق نگاه کرد. دارو آرنج او را گرفت و کمابیش با خشونت به سوی جنوب چرخاند. در دامنه زمین مرتفعی که بر آن ایستاده بودند کوره راهی دیده می‌شد، “این راهی است که از جلگه می‌گذرد. از اینجا یک روزه به چراگاهها و چادر نشینها می‌رسی. آن‌ها به رسم خودشان به تو جا و پناه می‌دهند. “مرد عرب حالا به سوی دارو برگشته بود و در چهره اش ترسی خوانده می‌شد. گفت: “گوش کن. “دارو سر تکان داد و گفت: “نه دیگر حرفی نزن. من دیگر بر می‌گردم. “پشت به او کرد و دو گام بلند به سوی مدرسه برداشت، آنگاه شتابزده به مرد عرب که بی حرکت ایستاده بود نگاهی انداخت و دوباره به راه افتاد. چند دقیقه ای جز طنین صدای گامهای خود چیزی نشنید و سر برنگرداند. اما لحظه ای بعد برگشت. مرد عرب هنوز همانجا بر کناره تپه ایستاده بود، حالا دستهایش را انداخته بود و به معلم نگاه می‌کرد. دارو حس کرد چیزی راه گلویش را بسته است، اما او دیگر صبرش تمام شده بود دستش را به نشانه بیزاری تکان داد و دوباره رو به راه گذاشت. مسافتی رفته بود که ایستاد و نگریست. روی تپه دیگر کسی دیده نمی‌شد.
دارو دو دل شد. آفتاب حالا کما بیش به میانه آسمان رسیده بود و بر سر او می‌تابید. معلم برگشت و راهی را که آمده بود ابتدا نامطمئن و سپس مصممانه پیمود. هنگامی‌که به تپه کوچک رسید، از عرق خیس بود. به سرعت از تپه بالا رفت. در بالای تپه از نفس افتاده بود. برآمدگی صخره های جنوب در دل آسمان آبی پیش رفته بودند اما از دشتی که به سوی مشرق امتداد داشت هرم گرما به هوا بر می‌خاست. دارو در آن مه خفیف با قلبی غمزده مرد عرب را واداشته بود راه زندان را در پیش بگیرد.
معلم اندکی بعد پشت پنجره کلاس ایستاده بود و نور پاکی را که سر تا سر پهنه جلگه را پوشانده بود تماشا می‌کرد، اما چیزی نمی‌دید. لحظه ای پیش، در پشت سرش، جمله ای را در لا به لای رودهای پیچ در پیچ فرانسه خوانده بود که نا مرتب و شتابزده با گچ نوشته بودند: “برادر ما را تحویل دادی، سزایش را خواهی دید. “به آسمان نگریست، به جلگه و آن سو تر که زمینهای نا پیدا تا کناره دریا امتداد می‌یافت. در این چشم انداز پهناور که آن همه بدان عشق می‌ورزید تنها بود.
نویسنده: آلبر کامو
مترجم: احمد گلشیری

از کتاب: «داستان و نقد داستان» – نشر نگاه
حروف‌چین: مرضیه ابراهیمی

بخش دوم از سرفصل رمان منتشر نشده زوال کلنل
– پس چرا نمی‌فرمایید بنشینید بابا جان، بفرمایید…هرچند که این صندلی‌های لهستانی هم زهوارشان در رفته و زیر لَش آدم مثل نان خشک جریک جریک می‌کنند. اما از قدیم گفته‌اند که در خانه هر چه هست و مهمان هر که هست… به هر صورت بفرمایید بنشینید!
"لابد باید بنشینید دیگر…ها؟…بله، می‌نشینید…حوله، بله…"
می‌توانست حوله را بردارد و موهای سفید و باران خورده‌اش را خشک کند هم چنین خیسی دور گردن و پیشانی و ابروهایش را بگیرد، اما دیگر دیر شده بود. دیر به فکرش افتاده بود. حالا همین قدر که توانسته بود سیگارش را روشن کند و پشت به بخاری، روی صندلی تریاکی رنگ لهستانی قرار بگیرد، کمی احساس رضایت و حتی احساس آرامش می کرد، اگرچه ناچار بود مچ دست راستش را با دست چپ بگیرد و سعی کند مانع آن لرزش بی امان دستش بشود؛ که بدتر از خود دست این سیگاری بود که لای دو انگشتش گرفته شده بود و آشکار و بدون وقفه تکان تکان می‌خورد. "شهر ما مرکز استان نیست. پس نمی توانسته آنقدر گل و گشاد شده باشد که مردمان آن نتوانند یکدیگر را بشناسند. این است که اگر یک هوا بتوانم حواسم را جمع کنم و بر اعصابم مسلط شوم، اطمینان دارم که می‌توانم مهمان هایم را بشناسم، دست کم از نشانه های پدر مادری‌هاشان. هر چند بومی نیستم، اما زمان درازیست که این جا سکونت دارم، آنقدر که پروانه‌ام در همین شهر متولد شده است. آن‌سال‌ها بزرگ ترین فرزندم امیر هم بیش از پانزده سال نداشت و پسرهای میانیام آنقدر بچه سال بودند که طولی نکشید تا توانستند با لهجه‌ی بومی حرف بزنند، و اگر ذهنم یاری کند به طور قطع می‌توانم از زبان مهمان‌هایم بیرون بکشم که آنها مسعود و محمدتقی را می شناخته اند و چه بسا که با یکدیگر دوست و رفیق هم بوده اند؛ گیرم که در یک کلاس و روی یک نیمکت هم ننشسته بوه باشند، در روز و شب های پر غوغای انقلاب با یکدیگر آشنا-لابد- شده بودند، …ها؟"
نه. خاموش بودند و رو پنهان می‌داشتند و مثل این بود که شرم حضور دارند.
جوانی که کلنل را به یاد محمدتقی می‌انداخت- یا اینکه مرد می‌خواست چنین باشد- تاب نیاورد، برخاست و مقابل قاب عکس بزرگ کلنل چشم در چشم عکس محمدتقی دوخت و لحظههایی طولانی به همان حال باقی ماند در حالی که کلاه متصل به کاپشنش روی تخت شانههایش آویخته مانده بود و این یکی که به گمان کلنل چهره و قواره‌ای مثل مسعود داشت همچنان رو به او نشسته و آرنج‌هایش را روی میز گذاشته و دست‌هایش را بر هم چلیپا کرده بود و داشت به جایی، شاید به آن قسمت نخ نما شده‌ی رومیزی قرمز قدیمی نگاه می‌کرد و هنوز خاموش بود.
"جوانی…جوانی!… شخص جوان انگار فطرتا محجوب آفریده شده، اما در وجودش قدرت و استعداد غریبی هست که با سرعت کم نظیری می‌تواند او را تبدیل به یکی از وقیح‌ترین جانوران روی زمین بکند. جانوری که در طول تاریخ از هیچ کار و از هیچ رفتار جنابت باری ابا و پروا نداشته باشد. شاید با وقوف و اتکا به همین قابلیت است که همیشه مهیب‌ترین جنایات تاریخ بر عهده‌ی او گذاشته می‌شود. سفارشی که جوان بارها و بارها موفقیت خود را در انجام آن ثابت کرده است. چه کار و پیشه‌ای! لیکن…ما چه؟ ما که بی‌خواسته و به‌خواسته نواله‌های خمیر را این‌جور به کوچه می‌فرستیم تا به صورت دست مایه‌هایی در اختیار اولین دلال های شقاوت قرار گیرند و منتظر می‌مانیم تا نواله ای که از دست خود ما قاپیده شده به مثل شمشیری به سوی خودمان برگردانیده شود؟"
– محمدتقی من سال اول پزشکی بود…
– می‌شناختمش…من می‌شناختمش…
شاید نه چنان حرفی زده و نه چنان جوابی شنیده شده بود. اما کلنل از حس خود و از حالت و قواره‌ی ایستاده‌ی جوانک چنین استنباط کرد و این‌طور فهمید که او پسرش را میشناخته است. دلش می‌خواست اطمینان داشته باشد که او محمدتقی را می‌شناخته، اگر چه گمان نمی‌رفت که شناخته یا نشناخته ماندن محمدتقی تغییری بدهد در آن اتفاقی که در پیش بود و معلوم نبود که چیست. همین‌قدر بود که برای یک لحظه‌ی کوتاه و زودگذر حواس کلنل را متوجه جای و چیز دیگری می‌کرد و به بی‌راهه می‌برد، البته به بی‌راهه نه از راه، بلکه از گردابی که کلنل در آن به دور خود، گیجا گیج می‌چرخید.
"مثل خود محمدتقی بی‌تاب است."
برای همین بود که لابد بیشتر در مقابل عکس محمتقی تاب نیاورد، و کلنل فکر نمیکرد که ممکن است آن جوان در مقابل عکس پروانه درنگ کرده باشد. نه، آمد نشست و به صفحه‌ی ساعت مچی‌اش نگاه کرد و سپس رو کرد به رفیقش و به نظر کلنل رسید که او نگران گذر زمان باید باشد. چون وقت داشت می‌گذشت و هنوز چیزی روشن نشده بود، و آن‌ها اگر نگران وقت بودند کلنل نگران ابهامی بود که در همه‌ی لحظات و در جزء جزء رفتارشان، رفتار "اندکی ناشیانه"احساس می‌کرد، از آن که هنوز نمی‌دانست قرار است که ضربه به کجایش وارد بشود؛ فقط حس می کرد که باید به انتظار ضربه باشد و در همین انتظار بود. این را یقین داشت که جوان‌ها این پاره‌های گداخته و گدازنده "که به گمان من از خورشید به خاک بازگشته‌اند"برای این درِ خانه‌اش را نکوبیده‌اند تا مرهمی بر جراحاتش بگذارند. پس باید به انتظار بماند و ماند تا سرانجام یکی از ایشان"نمی دانم کدام یکی شان؟"گفت:
– با ما یک تُک پا بیایید تا دادستانی!
– دادستانی؟!
– آن جا به شما خواهند گفت، کلنل!
"نه، نباید تعجب کنم. نباید هم کج خلقی از خودم بروز بدهم. من… من مدت زیادی است که سعی می‌کنم از کوره در نروم و هر جوری که شده آرامش خودم را حفظ کنم. علاوه بر این مدتی است که کوشش می‌کنم که از دیدن هیچ واقعه و شنیدن هیچ خبری تعجب نکنم…نباید تعجب کنم. چرا؟ در واقع آدم وقتی در برابر واقعه دچار تعجب می شود که برایش تازه باشد و من باید به خودم بقبولانم که احساس من مربوط است به چیزی، حالت و موضوعی در گذشته. چیزی که به همین حالا مربوط نیست. شاید به موضوع کارم در ارتش شاه مربوط باشد، شاید به جبهه رفتن کوچک که… یا شاید به واقعه‌ی همسرم؟ و… پروانه؟ نمی‌دانم. هزار چیز می‌تواند باشد. اما…اما… فقط دلم می‌لرزد و این دیگر دست خودم نیست. بگذار بلرزد دیگر، چه بکنم! من که نمی‌توان در اتاقم را کلید نکرده از پله ها پایین بروم. آخر ناچار هستم این کار را بکنم. کلیدش می‌کنم. البته، خوشبختانه کلاهم را جا نگذاشته‌ام. سرم است. با وجود این، برای حصول اطمینان دستم را بالا می‌برم و یک بار دیگر هم آن را روی سرم لمس می‌کنم، در عین حال حواسم آن قدر سر جاش هست که بدانم باید یقه‌ی پالتوم رو بالا بکشم تا قطرات زنجیری باران زیر یقه‌ام فرو نرود. البته این نکته را هم در خاطر دارم که باید طوری رفتار کنم تا جوان ها ملتفت حضور امیر در زیر زمینی خانه نشوند. موردی ندارد، اما به نحو گنگی حس می کنم که رفتار امیرم و اینکه او بیش از یک سال است خود را در زیرزمینی خانه منزوی کرده، می‌تواند شک و شبهه ایجاد کند و می‌تواند کنجکاوی تحریک آمیزی را برانگیزد، آن قدر که حتی این کار به شک منجر شود. چون عقل به ظاهر حکم می‌کند و هیچ دلیل عقلانی یی وجود ندارد که یک زندانی سابق، آن هم پیش از چهل سالگی، خود را در زیر زمین خانه‌ی پدری منزوی، و حتی می‌شود گفت زندانی کند و از گفتگو با نزدیک‌ترین کسانش هم، تا حد ممکن، پرهیز داشته باشد. چنین رفتاری، آن هم از چنین آدمی، طبیعی است که سوء ظن بر می‌انگیزد و افراد مسوول را دچار کنجکاوی تحریک آمیزی بکند.واقعا امیر مجنون نیست! حتی فکرش را هم نباید به سر راه داد. من خودم بارها صدا و گفت و شنود او را با خواهرش فرزانه شنیده‌ام، هر چند که فرزانه‌ی ما عادت به پرگویی دارد و احساسات خواهرانه‌اش را با کلمات تکراری بیان می‌کند، اما چون سن و سالش به امیر نزدیک است گه‌گاهی که مجال پیدا می‌کند می‌آید سر وقت امیر و لب پله‌ی زیر زمینی مینشیند و بنا می کند به واگویه کردن غصه‌هایش."
– "تو چرا زیج نشسته‌ای داداش جان؟ چی شده مگر، دنیا به آخر رسیده؟ تو یکی که اینجور نشده‌ای، خیلی ها مثل تو بیکار شده‌اند. اینکه درست نیست آدم کنج بنشیند و خودش را مثل خوره بخورد. چی شده امیر جان، داداش جانم! آخر یکمی هم به فکر بابا باش. بعد از خبر محمدتقی پدرمان پیر شد. تو دیگر نباید او را دق مرگ کنی. بابا خیلی درد روزگار را کشیده، تو که خودت بهتر از ما می‌دانی. هر چه نه تو برادر بزرگ خانواده هستی، باید بیشتر به فکر خانواده باشی. به فکر ماها. من یک زن هستم، اختیارم دست خودم نیست. خودت که می دانی شوهرم آقای قربانی است. او قدغن کرده که من اینجاها نیایم. پسرم دیگر دارد چیز فهم می‌شود، پدرش از او بازخواست می‌کند؛ دخترم هم. بچه‌ی کوچکه هم که دست و پا گیر است. قربانی حجاج به همه چیز سوء ظن دارد و می ترسد، این است که پسرم را می‌گیرد به بازخواست و پسرک هم نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد و حرف می‌زند بالاخره. بچه است، عاقل که نیست. اما دل من دور از شماها نیست، رخت‌هام به تنم آتش‌اند. ناچارم داداش جان، ناچارم با شوهرم سر کنم، مطیع باشم، شاید…شاید دیگرنتوانستم، شاید دیگر نتوانم به دیدن شماها… چون، چون قربانی می گوید که آمدن من به این جا سابقه‌ی او را خراب می‌کند، برایش ممکن است مشکل پیش بیاورد. حجاج خیلی نگران وضع و کار خودش است. به شماها، به خانواده‌ی ما بد برچسبی زده‌اند، برچسب داداش جان؛ نام بد. بام روی آدم بیفتد، اما نام روی آدم نیفتد. روضه و عزایی نیست که پا بگذارم و زن‌ها حرف از شما نزنند. بعضی‌ها زبان تیز دارند داداش جان. نروم که نمی شود. این جور بدنامی هم که پیش می‌آید خود آدم از خودش دور می‌شود. خود آدم از خودش دوری می‌کند و هر آن با هزار زبان خاموش می‌خواهد به دیگران بگوید و حالی کند که من خودم نیستم، من خودم نیستم، من آن خودم نیستم که در فکر شما هست! پس ناچارم داداش جان که از شماها، در واقع… از خودم دوری کنم. اما هر وقت تو را می‌بینم یا به فکرت می‌افتم، هر وقت به حال و روز پدرمان فکر می‌کنم که این جور شده مثل یک جوجه، گلویم از غصه ورم می‌کند. غمباد. و قلبم می‌خواهد بترکد، و آرزو می‌کنم آب بشوم و فرو بریزم توی زمین. امیر…امیر… داداش جان، یک کلام حرف بزن، یک کلام به من جواب بده بلات به چشمم. تو که با این حال وروزت پیش از هر کسی پدرمان را دق مرگ می‌کنی. آخر تو چرا ناگهان این جوری شدی؟ تو که خوب خوب بودی، تو که همه را نصیحت می‌کردی و چیز یادشان می‌دادی. شاگردهایت مثل پروانه دورت می‌گشتند، تو را مثل برادر بزرگ خودشان دوست داشتند… شقیقه‌هایت دارند سفید میشوند امیر، داداش جان!"
"صداهای‌شان را می‌شنیدم و در همان حال برای بار صدم داستان منوچهر را میخواندم و دیگر سلم و تور و ایرج آن قدر بهم نزدیک شده بودند که می‌دیدمشان و م‌ توانستم حدس بزنم که وضع چقدر بغرنج شده است و این آخری‌ها چشم‌های امیر را دیده بودم که تا به تا شده‌اند و حالتی بین شرمساری و هول و شک، چیزی بیش از ناامیدی در نی نی‌هایش جا باز کرده است. موهای بلند و چرکینش روی شانه‌هایش ریخته بود و علاوه بر موی شقیقه‌ها، یک رگه‌ی سفید هم درست در وسط موهایش می‌دیدم. من پسرم را از پشت شیشه‌ی کدر دریچه ی زیر زمینی می‌دیدم، و می‌دیدم که مچاله و پیر می‌شود و هیچ کاری نمی‌توانم برایش انجام بدهم. شب هایی بود که صدا‌های عجیب او را می‌شنیدم و احساس می‌کردم که در خواب کابوس دیده است و می‌توانستم حدس بزنم که پسرم خواب‌های وحشتناکی می‌بیند، خواب و رویا و کابوس، کابوس سقوط، سقوط آدم‌هایی از بام‌های بلند، سقوط سنگین سنگ‌هایی در خلاء، سقوط نوجوانی در مغاک سیاه یاس، خواب چهره‌ی مسخ شده‌ای که درد می‌کشد و فقط درد می‌کشد، خواب نعره‌های وحشیانه‌ی نومیدی، خواب مردانی که پسران خود را به مسلخ می‌کشند تا زودتر تمام شوند و زن‌هایی که رحم‌های خود را می‌دریدند تا نطفه‌ای در آن بسته نشود، و این تنها کارهایی بود که میتوانستند بکنند… وفریاد، فریاد یاس که مثل پنبه خفه بود، و چیزهایی عجیب و اتفاقات عجیب که من پیر شده‌ام تا توانسته‌ام خود را عادت بدهم که با دیدن و شنیدنشان از تعجب شاخ در نیاورم، اما امیر هنوز موفق نشده که عجایب روزگار را عادی تلقی بکند و احساس گناه – این استنباط من است- چیزییست که بیش از استخوان لای زخم، او را آزار می‌دهد و امیر نسبت به من که پدرش هستم هنوز جوان است. اما انقدر جوان نیست که من بتوانم به زبان اندرز با او حرف بزنم، برای همین است که من و پسرم کم کم داریم زبان مشترکمان را گم می‌کنیم. چون امیر علاقه‌ای به گفتگو ندارد و من هم شرم از حرف زدن دارم. آخر من با او از چه چیز حرف بزنم که آن چیز اعتبار سخن را بتواند حفظ کند؟ و می‌شود که ملتی این همه حرف ناگفته و این همه سکوت داشته باشد؟ پس فقط فرزانه است که هر از گاهی دور از چشم شوهرش، در یک فرصت دزدانه سر می‌رسد و سعی میکند با لحن و روحیه‌ی عامیانه ی خود امیر را به حرف بیاورد، چون فقط او و امثال او می‌توانند مصیبت‌های بزرگ را در کلمات کوچک جای بدهند و کمتر نگران کم و کیف آن چه می‌گویند، باشند. فرزانه مثل یک زن خوب معمولی لب آخرین پله‌ی زیرزمین می‌نشیند، بچه‌ی کوچکش را روی زانوها می‌گیرد و در حالی که آن دوتای دیگر از سر و کولش بالا می‌روند، اشک می‌ریزد و با امیر حرف می‌زند و من اگر حواسم را جمع کنم، می‌توانم بشنوم که می‌گوید -… از غصه دارم غمباد می‌گیرم داداش جان. اقلا به من رحم کن. من دیگر نمی‌توانم ببینم که تو یکی هم داری جلو چشمم آب می‌شوی. هر کدام‌تان یک جور از دست‌مان رفتید. محمدتقی که آن جور، مسعود هم که… هیچ خط و خبری ازش نیست و کم کم دارم ناامید می‌شوم، و خواهرمان پروانه… پروانه… خواهرکم، امیرجان! هیچ چیز معلوم نیست، هیچ چیز معلوم نیست به جز مرگ، به جز مرگ. مرگی که دیگر دارد بی‌آبرو می‌شود، که حرمتش شکسته. وقتی خیال آن روزی به سرم می‌افتد که لابد جنازه‌ی مسعود یا پلاکی از او می‌آورند، هر وقت به خیالش می‌افتم، از این که نمی‌دانم چه کاری باید بکنم خنده‌ام می‌گیرد.
هر وقت به فکر روزی می‌افتم که جنازه‌ی محمدتقی را آورده بودند، از اینکه نمیدانستم چه کاری باید می‌کردم گریه‌ام می‌گیرد. مرگ و مرگ، چه قدر مرگ… برادرهایم، برادرهایم… برادرها! ببین چه پیش آمده، ببین چه اتفاقی افتاده که من می‌توانم این جور اشکارا، این جور بی پروا و بی حیا از مرگ حرف بزنم! خواهرمان چه می‌شود، امیر، خواهرک‌مان؟ شهر پر است ار حجله‌ها و درکوچه‌ها تابوت‌ها راه می‌روند و خیابان‌ها با خون و خون‌ها فرش شده است و شوهر من عمله‌ی مرگ شده، چون که تصمیم دارد… چه میدانم! و من… برادر جان، غمباد… غمباد بیخ گلویم را گرفته است و دارد خفه‌ام میکند و تو… خاموش، خاموش… من را از این پریشانی در بیاور برادر جان، امیر… امیر!… من می‌بینمت که تو داری کاسته و کاهیده می‌شوی و این درد دارد مرا نابود می کند داداش جانم. اقلا یک کلمه… امیر!"
نویسنده: محمود دولت آبادی

ویراستاری یا بازنویسی داستانی از ریموند کارور
وستم مل مک‌گینیس، پزشک متخصص قلب، داشت حرف می‌زد. مل مک‌گینیس متخصص قلب است و همین است که گاهی این حق را به او می‌دهد. {بستن بند از ویراستار}
چهار نفری در خانه‌اش دور میز آشپزخانه نشسته بودیم و جین می‌نوشیدیم. بعدازظهر شنبه بود. آفتاب از پنجره‌ی بزرگ پشت ظرف‌شویی می‌تابید و آشپزخانه را پر کرده بود. من بودم و مل و زن دومش ترزا- که بهش تری می‌گفتیم- و زن من لورا. آن زمان ما در آلبوکرک زندگی می‌کردیم ولی همگی اهل جاهای دیگر بودیم. {بستن بند از ویراستار}
یک سطل یخ رو میز بود. جین و تونیک پی درپی دور می‌گشت و حرفمان یک جوری به موضوع عشق کشید. مل می‌گفت عشق حقیقی فقط عشق روحانی است و نه چیزی کمتر. گفت وقتی جوان بوده مدتی در آموزشگاه پرورش کشیش بوده و بعد درآمده و رفته دانش‌کده‌ی پزشکی، و همان وقت کلیسا را هم ول کرده، اما گفت هنوز فکروذکرش دنبال همان سال‌های آموزشگاه کشیشی است که خوش‌ترین دوره‌ی زندگیش بوده.
تری گفت مردی که پیش از مل باهاش زندگی می‌کرده آن‌قدر دوستش داشته که می خواسته کلکش را بکند. تری که این را گفت مل خندید و اخم کرد. تری نگاهش کرد. آن‌وقت تری گفت : «یک شب حسابی کتکم زد، آخرین شبی که با هم زندگی کردیم. قوزک پایم را گرفته بود و مرا دور اتاق نشیمن می‌کشید و یک‌بند می‌گفت: " دوستت دارم، نمی‌بینی؟ دوستت دارم پتیاره." همان‌طور مرا دور اتاق نشیمن می کشید. سرم هی به این‌ور و آن‌ور می‌خورد.»
تری دور تا دور میز به ماها نگاه کرد و آن‌وقت چشم دوخت به دست‌هایش که دور گیلاسش بود. «شما با هم‌چین عشقی چه می‌کنید؟»{بستن بند از ویراستار}
زن لاغر استخوانی خوش‌ سر و سیمایی بود با چشم‌های تیره و موی قهوه‌ای که تا پشتش می‌ریخت. گردن‌بند فیروزه و گوشواره‌های بلند آویزدار را دوست داشت. پانزده سال از مل جوان‌تر بود، از دوره‌های بی‌اشتهایی رنج برده بود، و آخرهای دهه‌ی شصت پیش از آن‌که برود آموزشگاه پرستاری، درس و مشق را ول کرده و به قول خودش خیابان‌گرد شده بود. مل گاهی با خون گرمی بهش می‌گفت «هیپی من.» مل گفت: «خداوندا! الاغ نباش، خودت هم خوب می‌دانی که این عشق نیست. شما نمی‌دانم بهش چه می‌گویید، ولی مطمئنم عشق نمی‌گویید، من که می گویم دیوانگی است، ولی هر کوفتی باشد اصلا و ابدا عشق نیست.»
تری گفت: «تو هرچه می‌خواهی بگو ولی من می‌دانم که او عاشقم بود عشق بود، می‌دانم که بود. شاید به نظر تو احمقانه بیاید ولی باز هم راست است. هر آدمی یک جور است مل، آره، شاید هم گاهی خل‌بازی درآورده باشد، خب، ولی مرا دوست داشت، شاید با رویه ی خودش، ولی عاشقم بود. توش عشق بود مل حرف مرا بفهم نگو که نبود.»
مل نفس‌اش را بیرون داد، گیلاسش را گرفت و رو کرد به من و لورا: «او مردک شاخ و شانه می‌کشید که مرا هم می‌کشد. » ته لیوانش را انداخت بالا و دست برد طرف شیشه‌ی جین. «تری آدم رمانتیکی است، تری از آن‌هایی است که می‌گویند کتکم بزن تا بدانم دوستم داری. آهای تری این‌جوری نگاه نکن عزیز!» مل از آن سر میز دست دراز کرد و گونه‌ی تری را با انگشت ناز کرد و بهش پوزخند زد.
تری گفت: «حالا که توسری را زده می‌خواهد ماستمالی کند.» این را بی‌لبخند گفت.
مل گفت: «چی را ماستمالی کنم؟ چی هست که بخواهم ماستمالی کنم؟ چیزی را که می‌دانم خب می دانم دیگر. همین است که هست.»
تری گفت: «اگر ماستمالی نیست پس چیست؟ اصلاَ چی شد که حرفمان به این‌جا کشید؟ » تری گفت و گیلاسش را برداشت و از آن نوشید. «مل همیشه عشق فکرهای خودش را دارد. نه عزیزم؟» آن وقت لبخند زد، و من فکر کردم دیگر سروته قضیه هم آمده.
«من فقط دارم می‌گویم که رفتار اد را نمی‌توانم عشق بدانم، سروتهش همین است عزیزم.»
مل رو به من و لورا کرد و گفت: «شما چی بچه‌ها؟ به نظرتان این به عشق می رود؟»
من شانه بالا انداختم گفتم «از من نباید بپرسی. من که این مرد را هیچ نمی‌شناختم، فقط اسمش همین‌جوری به گوشم خورده، اد. نمی‌توانم نظر بدهم. آدم باید همه ریزه‌کاری‌ها را بداند. هم‌چه چیزی تو قوطی عطاری من پیدا نمی‌شود. اصلاَ کو کسی که بتواند چیزی بگوید؟ آدم هزار جور می‌تواند مهر و محبت خودش را نشان بدهد. این‌جوریش به کار من یکی نمی خورد. ولی فکر می‌کنم مل، تو داری می‌گویی عشق یک چیز مطلق است.»
مل گفت: «آن‌جور عشقی که من ازش حرف می‌زنم، آن‌جور عشقی که من می‌گویم، آدم را وادار نمی کند که بخواهد کسی را بکشد.»
لورا، لورای ملیح و بزرگوار من، نرم‌نرم گفت: «من چیزی از اد نمی‌دانم ، یا از آن حال وهوا، ولی کیست که بتواند درباره‌ی حال وهوای دیگران بد و خوب بکند؟ اما تری، من نمی‌دانستم او دست بزن هم دارد.»
پشت دست لورا را ناز کردم. لبخند زودگذری به من زد و دوباره برگشت خیره‌ شد به تری. دست لورا را بلند کردم. دستش تو دستم گرم بود، با ناخن‌های سوهان‌کشیده و خوب مانیکور‌شده. انگشتم را مثل دست‌بند دور مچ لّخت او انداختم و نگهش داشتم.
تری گفت: «وقتی ولش کردم مرگ‌موش خورد.» تری دست‌هایش را دور بازوهای خودش چفت کرد. «بردندش بیمارستان سانتافه جایی که ما آن موقع زندگی می‌کردیم، تقریباَ ده مایل دورتر. آن‌جا جانش را نجات دادند و ولی لثه‌هایش وارفت درب‌وداغان شد، یعنی از روی دندان‌ها ورآمد. بعد از آن دندان‌هایش مثل نیش زده بود بیرون، خداوندا!»
تری یک دقیقه ساکت ماند، آن‌وقت بازوهایش را ول کرد و گیلاسش را برداشت.
لورا گفت: «مردم چه کارها که نمی‌کنند. من دلم برایش می‌سوزد و فکرش را هم نمی‌کنم که مثل او باشم. حالا کجاست؟»
مل گفت: «حالا دیگر کاری نمی‌تواند بکند. دیگر مرده.» {بستن بند از ویراستار}
مل نعلبکی لیموترش را داد به من. یک برش لیمو برداشتم و چلاندم تو مشروبم و یخ را با انگشت هم‌زدم.
تری گفت: «تازه از این هم بدتر است. یک گلوله درکرد تو دهن خودش. ولی باز هم خراب کرد. بیچاره اد.» تری سرش را تکان‌تکان داد.
مل گفت: «چه بیچاره‌ای؟ بابا خطرناک بود.» {بستن بند از ویراستار}
مل چهل‌وپنج ساله بود، قد بلند و لق‌لقو با موهای نرم تاب‌دار وپر چین وشکن که داشت خاکستری می‌شد. صورت و دستش در بازی تنیس قهوه‌ای شده بود. وقتی هوشیار بود ادا و اطوار و تمام کارهایش قاطعانه و خیلی از روی خاطرجمعی بود.
تری گفت: «عاشقم بود مل، این را قبول کن از من. چیزی که ازت می‌خواهم فقط همین است. او مرا آن‌طور که تو دوست داری دوست نداشت، هم‌چه چیزی نمی‌گویم ولی دوستم داشت. تو می‌توانی این را از من قبول کنی. نمی‌توانی؟ این که خواهش بزرگی نیست.»  
من پرسیدم گفتم: «منظورت چی بود که گفتی خراب کرد؟» {بستن بند از ویراستار}
لورا لیوان به‌دست دولا شد، آرنج‌هایش را گذاشت رو میز و گیلاسش را دودستی نگه داشت. نگاه کرد به مل و بعد به تری و با سر و روی بی شیله پیله اش همان‌طور گیج و ویج ماند، گویی شاخ درآورده باشد که چنین چیزهایی برای کسانی پیش بیاید که آدم اینقدر بشناسدشان باهاشان نزدیک باشد. {بستن بند از ویراستار}
مل مشروبش را تمام کرد.
دوباره گفتم: «اگر خودش را کشته دیگر چطور می‌تواند خرابش کرده باشد؟»
مل گفت: «الآن می‌گویم چی شد. هفت‌تیر بیست‌ودو‌اش را که واسه تهدید من و تری خریده بود برداشت. اوه، جدی می‌گویم، مردک همیشه تهدید می‌کرد که از آن استفاده می‌کند. باید بودید می‌دیدید آن روزها زندگی ما چطوری بود. مثل فراری‌ها. تا جایی که من خودم یک اسلحه خریدم، منی که فکر می‌کردم آدم خشنی نیستم. باورتان می‌شود؟ آدمی مثل من؟ ولی من این کار را کردم. واسه دفاع از خودم اسلحه یکی خریدم و گذاشتم تو داشبرد ماشین. می‌دانید که گاهی‌وقت‌ها ناچار بودم نیمه‌شب از آپارتمان بزنم بیرون و بروم بیمارستان، می‌دانید؟ آن زمان هنوز من و تری ازدواج نکرده بودیم. زن اولم خانه و بچه‌ها و سگ و همه چیز را برداشته بود و من و تری تو این آپارتمان زندگی می‌کردیم، همین جا. گاهی، همین‌طور که می‌گویم، نصف شب بهم تلفن می‌شد، و ناچار می‌شدم ساعت دو یا سه روانه‌ی بیمارستان شوم. پارکینگ تاریک بود و من هنوز به ماشینم نرسیده خیس عرق می‌شدم. هیچ‌وقت نمی‌دانستم همین الآن از لای بوته‌ها یا پشت ماشین‌ها درمی‌آید و تیراندازی می‌کند یا نه. منظورم این است که او مردکه دیوانه بود. ازش برمی‌آمد که تو ماشینم بمب بگذارد یا هر غلط دیگری بکند. کارش این بود که وقت و بی‌وقت تلفن بزند به پیغام‌‌گیرم و بگوید لازم است با دکتر صحبت کند، و وقتی گوشی را برمی‌داشتم می‌گفت: " مادرقحبه روزهای آخر عمرت است." و هم‌چه چیزهایی. ترسناک بود؛ بهتان بگویم.»
تری گفت: «ولی من هنوز دلم برایش می‌سوزد.» مشروبش را مزه‌مزه کرد و زل زد به مل. مل هم زل زد به او.
لورا گفت: «عین کابوس است. به خودش که تیر زد بعدش چی شد؟» {بستن بند از ویراستار}
لورا منشی حقوقی است. ما در یک مأموریت کاری آشنا شدیم. خیلی آدم دوروبرمان بود ولی ما با هم گپی زدیم و من دعوتش کردم به ناهار و تا بیاییم بفهمیم کار به عشق و عاشقی کشید. سی‌وپنج سالش است و سه سال از من کوچک‌تر است. هم عاشق یک‌دیگریم و هم از یک‌دیگر خوشمان می‌آید و از با هم بودن کیف می‌کنیم. با او سرکردن راحت است.
لورا دوباره پرسید: «آن وقت چی شد؟»
مل یک دقیقه صبر کرد و گیلاس را تو دستش چرخاند. آن‌وقت گفت: «تو اتاقش شلیک کرد تو دهن خودش. یک نفر صدا را شنید و به مدیر ساختمان خبر داد. با شاه‌کلید رفتند تو و دیدند چه خبر است و آمبولانس خبر کردند. از قضا من آن‌جا بودم که آوردندش بخش اورژانس، برای یک مریض دیگر آن‌جا بودم. هنوز زنده بود ولی گذشته بود که کسی بتواند کاری برایش بکند. کار از کار گذشته بود. مردک تا سه روز دیگر هم زنده بود. ولی جدی جدی می‌گویم، کله‌اش شده بود دو برابر کله‌ی آدم. هیچ‌وقت همچه چیزی ندیده بودم و می خواهم هیچ‌وقت هم نبینم. تری وقتی خبردار شد می‌خواست برود پیشش بماند. سر همین دعوامان شد. من فکر می‌کردم نباید بخواهد او را با آن حال ببیند. فکر می‌کردم نباید او را ببیند و هنوز هم همین فکر را می‌کنم.»
لورا گفت: «دعوا را کی برد؟»
تری گفت: «وقتی مرد من تو اتاق پیشش بودم. اصلاَ به‌هوش نیامد و امیدی هم نبود. هیچ‌وقت از آن وضع درنیامد. اما من پیشش نشستم. کس دیگری را نداشت.»
مل گفت: «آدم خطرناکی بود. تو اگر به این می‌گویی عشق، پیشکش خودت.»
تری گفت: «بله که عشق است. البته به چشم بیشتر مردم چیز عوضی ای است. ولی او دلش می‌خواست برایش بمیرد و برایش هم مرد.»
مل گفت: «به جهنم خدا قسم که من این را عشق نمی‌گویم. منظورم این است که کسی نمی‌داند برای چه این کار را کرد. کسی نمی‌داند او به خاطر چی مرد. من زیاد خودکشی‌ دیده‌ام و نمی‌توانم بگویم که هیچکدام از نزدیکانشان خاطرجمع می‌دانسته کسی باشد که بداند آن‌ها واسه چی این کار را کرده‌اند. اگر هم کسی ادعایی کرده باشد، خب من خبر ندارم.» {بستن بند از ویراستار}
مل دست‌هایش را گذاشت پس گردنش و صندلیش را رو پایه‌های عقبی بلند کرد و صندلیش را به عقب یک‌وری کرد. «من این‌جور عشق را خوش ندارم. اگر عشق این است، پیشکش خودت.»
یک دقیقه‌ گذشت و تری گفت: «ترس ما را برداشته بود. مل که برداشت وصیت‌نامه هم نوشت و یک نامه هم فرستاد برای برادرش که در کالیفرنیا جزو کلاه‌سبزها بود. به برادرش گفت اگر یک‌‌وقت بی‌سروصدا طوریش بشود، خیلی بی‌سروصدا هم نه، دنبال کی باید بگردند.» تری سرش را تکان‌تکان داد و تازه خنده‌اش گرفت. {بستن بند از ویراستار}
تری یک قلپ از گیلاسش خورد. گفت: «ولی مل راست می‌گوید. ما راستی راستی یک خرده مثل فراری‌ها زندگی می‌کردیم. بی‌بروبرگرد از او ترسیده بودیم. مل ترسیده بود، نه عزیزم؟ من حتی یک‌بار زنگ زدم به پلیس ولی کاری از دستشان برنمی‌آمد. گفتند تا وقتی که بلایی سر مل نیاورده کاری با اد نمی‌توانند بکنند. نه می‌توانستند بازداشتش کنند نه هیچ کار دیگری. گفتند تا وقتی اد دست به کاری نزده، نمی‌توانند کاریش داشته باشند. خنده‌دار نیست؟»
تری ته شیشه‌ی جین را تو گیلاسش ریخت و بطری را تکان‌تکان داد سروته کرد. مل از پشت میز پا شد رفت سراغ گنجه و یک شیشه‌ی جین دیگر کشید بیرون.
لورا گفت: «خب، من و نیک عاشق هم هستیم، نیستیم نیک؟ می‌دانیم عشق چه جور چیزی است. یعنی برای خودمان.» لورا گفت و زانویش را مالید به زانوی من. «حالا تو باید یک چیزی بگویی.» لورا با لبخند پر و پیمانی رو به من کرد. «فکر می‌کنم ما واقعاَ خوب با هم سر می‌کنیم، ما دوست داریم همه کارها را با هم انجام بدهیم، هنوزش هم دست رو هم بلند نکرده‌ایم. شکر خدا. بزنم به تخته. می‌خواهم بگویم حسابی راضی و خوشحالیم. فکر کنم باید قدر نعمت‌هایمان را بدانیم.»
به جای جواب دست لورا را بلند کردم و با فخرفروشی بردم طرف لب‌هایم. با ماچ کردن دستش نمایش پروپیمانی کارسازی کردم. همه حال کردند. {بستن بند از ویراستار}
گفتم: «ما خوش‌بختیم.»  
تری گفت: «آهای آهای، دست بردارید بابا. حالم را خراب می‌کنید. هنوز ماه‌عسل‌تان تمام نشده. واسه همین است که می‌توانید این‌جوری باشید. محض خاطر خدا. برای این‌که سر هم داد بکشید هنوز بچه‌اید. یک کم صبر کنید. چند وقت است که با همید؟ چقدر؟ یک سال؟ بیشتر؟»
لورا، هنوز خندان و گل‌انداخته ، گفت: «دارد می‌رود تو یک سال‌ونیم.»
تری دوباره گفت: «خب حالا هنوز شما تو ماه‌عسلید. یک‌ کم صبر داشته باشید.»
مشروبش را در دست گرفت و زل زد به لورا. {بستن بند از ویراستار}
تری گفت: «همه‌اش فقط شوخی است.»
مل جین را باز کرده بود و دور میز می‌گشت. {بستن بند از ویراستار}
«تری تو را به مسیح نباید این‌طور حرف بزنی، جدی هم اگر نباشد، حتی اگر شوخی باشد. شگون ندارد.»
«بفرمایید بچه‌ها. بنوشیم به سلامتی. من می‌گویم بزنیم به سلامتی عشق، عشق حقیقی.»
گیلاس‌هایمان را زدیم به هم.
گفتیم: «به سلامتی عشق.»
بیرون ساختمان، در حیاط پشتی، یکی از سگ‌ها بنا گذاشت به عوعو. برگ‌های درخت کبوده‌ای[1] که خم شده بود دم پنجره در نسیم می‌لرزیدند می‌زدند پشت شیشه‌ها. آفتاب بعدازظهر طوری تو اتاق افتاده بود که انگار کس دیگری بجز ما هم آنجاست. ناگهان یک حال‌وهوای سبک‌باری و بلند‌نظری دور میز درست شد، حال وهوای دوستی و آسودگی. روشنایی همه جا گیر سبک‌باری و بلند‌نظری. هر جای دیگری هم اگر می‌بودیم همین‌طور بود، یک جای افسون‌کننده. دوباره گیلاس‌ها را بلند کردیم و مثل بچه‌هایی که یک‌باره هم‌رأی شده باشند سر چیز ممنوعه‌ای هم‌رأی شده باشند به هم‌دیگر لبخند‌های دندان‌نما زدیم.
بالاخره مل آن افسون را شکست و مل گفت: «من بهتان می‌گویم عشق حقیقی چیست. یعنی نمونه‌ی خوبی از آن نشانتان می‌دهم. آن‌وقت دیگر خود دانید.» باز هم کمی جین ریخت تو گیلاسش. یک حبه یخ و یک تکه برش لیمو در آن انداخت. ما مشروبمان را می‌چشیدیم و منتظر بودیم. من و لورا باز زانویمان را به‌هم مالیدیم. دستم را گذاشتم روی ران گرم او و همان‌جا نگه داشتم.
مل گفت: «تک‌تک ما درباره‌ی عشق چی می‌دانیم؟ چیزی که دارم می‌گویم تا درجه ای همان منظور اصلیم هم هست، اگر مرا برای گفتنش ببخشید، ولی به گمانم همه‌ی ما در عشق تازه‌کارهای نتراشیده نخراشیده ای هستیم. می‌گوییم هم‌دیگر را دوست داریم و راست‌راستی هم داریم، شک ندارم. ما همدیگر را دوست داریم و خیلی هم دوست داریم، همه‌مان. من تری را دوست دارم و تری هم مرا دوست دارد و شما دو تا هم همین‌طور. حالا می‌دانید چه جور عشقی را می گویم. عشق جنسی جسمانی، کشش به طرف آن یکی، همراه آدم، و همین‌طور این عشق‌های ساده‌ی روزمره، عشق به وجود دیگری، عشق به با او بودن، چیزهای کوچکی که عشق روزمره را می‌سازند. انگیزه‌ای که آدم را به طرف یک نفر بخصوصی می‌کشاند، و همین‌طور عشق به وجود آن یکی، به اصطلاح جوهرش و ذاتش. عشق رخت‌خوابی، و خب، بگوییم عشق سوزناک، توجه هرروزه به دیگری. ولی گاهی که می بینم لابد زن اولم را هم دوست می‌داشته‌ام و می‌خواهم این را هم بیاورم تو کار، آن‌وقت ناجور می‌شود. اما دوستش داشتم، می‌دانم که داشتم، پس پیش از آن‌که شما بتوانید چیزی بگویید، خودم حدسش را می زنم گمان می کنم که اگر اینجوری نگاه کنیم من هم مثل تری هستم، تری و اد.»
یک دقیقه فکر کرد و ادامه داد: «زمانی بود که خیال می‌کردم زن اولم را از خود زندگی هم بیشتر دوست دارم و بچه‌ها مال هردومان هستند. ولی الآن نمی‌خواهم سر به تنش باشد. راستی راستی نمی‌خواهم. این یک رقمش را چه می‌گویید؟ چه آمد بر سر آن عشق؟ آیا آن عشق بیخودی از رو تخته‌سیاه پاک شد انگار که هیچ‌وقت نوشته نشده بوده، هیچ‌وقت پیش نیامده بوده ؟ چیزی که می‌خواهم بدانم این است که چه بر سر آن عشق آمد. کاش کسی می‌توانست بگوید. حالا اد را داریم، خیلی خب برگردیم به اد. آن‌قدر تری را دوست دارد که سعی می کند بکشدش و دست‌آخر هم کار را با کشتن خودش تمام می‌کند.» مل از حرف‌زدن دست کشید و سرش را تکان‌تکان داد گیلاسش را سر کشید. «شما دوتا هجده ماه است با همید و عاشق هم هستید. از سر تا پاتان پیداست. راستی‌راستی تو تب‌وتاب این عشق هستید. ولی هردوتان پیش از دیدن هم‌دیگر کسی دیگری را دوست داشته‌اید. هردوتان پیش از آن ازدواج کرده بودید درست مثل ما و حتی شاید هردوتان کس دیگری را پیش از ازدواج اولتان هم دوست داشته‌اید. من و تری پنج سال است با همیم و چهار سال است ازدواج کرده‌ایم. و چیزی که وحشتناک است، چیزی که وحشتناک است، و چیزی که خوب هم هست، می‌شود گفت فیض نجات‌بخش، این که اگر بلایی سر یک کداممان بیاید – ببخشید که می‌گویم- ولی اگر فردا بلایی سر یکی‌مان بیاید، فکر کنم آن یکی، شریک نفر دیگر، یک چند وقتی سوگواری می‌کند غصه می‌خورد ، می‌دانید، ولی آن‌وقت آن‌که مانده می‌رود دوباره عاشق می‌شود، زود زود یک نفر دیگر را پیدا می‌کند. سر تا پای این عشق که حرفش را می‌زنیم، یا حضرت مسیح، این را چه جوری می‌توانید تو کله تان جا بدهید؟ می‌شود تنها یک خاطره یا شاید از خاطره هم کمتر. شاید باید هم این‌طوری باشد اما آیا من در اشتباهم؟ پاک از مرحله پرتم؟ من می‌دانم این چیزی است که برایمان پیش خواهد آمد، برای من و تری هر چقدر هم که یک‌دیگر را دوست داشته باشیم. برای هرکدام از ماها. من شاهرگ گردنم را برایش می‌دهم. همه‌ی ما یک جوری این را ثابت کرده‌ایم. برای این‌که می‌خواهم اگر در اشتباهم روشنم کنید. می‌خواهم بفهمم. یعنی که من چیزی نمی‌دانم، و اولین کسی هستم که این را می‌پذیرم.»
تری گفت: «تو را به خدا مل. این‌ها چرند وپرندهای ملال‌آوری هستند. خیلی ملال‌آور می‌شود، هرچقدر هم که فکر کنی راست است باز هم ملال‌آور است.» او دست دراز کرد و بالای مچ مل را گرفت: «داری مست می‌شوی مل؟ عزیزم؟ تو مستی؟»
مل گفت: «عزیزم من فقط دارم حرف می‌زنم. خب؟ واسه گفتن چیزی که در سرم تو فکرم هست که نباید مست باشم، باید مست باشم؟ من مست نیستم. یعنی می‌گویم ما داریم همگی فقط گپ می زنیم. خب؟» آن وقت صدایش عوض شد: «ولی اگر بخواهم مست کنم، می‌کنم، گور پدرش، من امروز هر کار دلم بخواهد می‌کنم.» مل زل زد به تری.
تری گفت: «عزیزم قربانت برم من که چیزی نگفتم.» {بستن بند از ویراستار}
و گیلاسش را برداشت.
مل گفت: «من امروز کشیک نیستم. یادت باشد. کشیک نیستم. امروز هر کار دلم بخواهد می‌توانم بکنم. فقط خسته‌ام. همین.»
لورا گفت: «مل ما تو را دوست داریم.»
مل به لورا نگاه کرد نگاهش کرد. گویی برای یک دم نمی توانست او را به‌جا بیاورد. انگار نه انگار که او همان زن باشد. لورا هم‌چنان با لبخند نگاهش می‌کرد. گونه‌هایش گل انداخته بود و آفتاب چشمش را می‌زد و ناچار بود پلک‌هایش را برای دیدن مل تنگ کند. مل آرام‌تر شد.
مل گفت: «من هم تو را دوست دارم لورا، همین‌طور تو نیک. تو را هم دوست دارم. یک چیزی را می‌دانید؟ برایتان بگویم، شما بچه‌ها شما یارهای جون جونی ما هستید.» {بستن بند از ویراستار}
گیلاسش را برداشت. {بستن بند از ویراستار}
مل گفت: «خب چی می‌گفتم؟ آهان می‌خواستم چیزی برایتان تعریف کنم که چند وقت پیش اتفاق افتاد. فکر کنم می‌خواستم یک نکته ای را ثابت کنم. و اگر بتوانم درست همان‌طور تعریف کنم که پیش آمده، آن‌وقت چیزی را که می‌خواهم ثابت کرده‌ام. می‌خواستم یک چیزی برایتان بگویم، یعنی داشتم یک نکته‌ای را ثابت می‌کردم. ببینید، داستانش چند ماه پیش اتفاق افتاد، ولی شاید بگویید همین حالا هم هنوز در جریان است، آره، این داستان باید همه‌ی ما را شرم زده کند اگر از عشق جوری حرف بزنیم که انگار موضوع حرفمان را می‌شناسیم.»
تری گفت: «کوتاه بیا مل، تو زیادی خورده ای، این‌جوری حرف نزن اگر مست نیستی مستانه حرف نزن.»
مل خیلی آرام گفت: «فقط یک دقیقه دهنت را ببند، می‌شود؟ فقط یک بار تو زندگیت دهنت را ببند. این لطف را به من می‌کنی؟ بگذار این را نقل کنم، تو سرم سنگینی می‌کند. فقط یک دقیقه زبان به دهن بگیر. روزی که این ماجرا پیش آمد سرسری برایت تعریف کرد‌م. خب داشتم می‌گفتم، آن زن و شوهر پیر که تو بزرگراه تصادف کردند. جریان آن زن و شوهر پیر که این تصادف تو بزرگراه سرشان آمد. یک بچه زد بهشان و درب‌وداغان شدند. جای جان به در بردن هم نداشتند. یک بچه زد بهشان و مثل سنده له شدند و کسی فکر نمی‌کرد بشود به دادشان رسید. تری بگذار تعریف کنم فقط یک دقیقه دهنت را ببند، خوب؟»
تری به ما نگاه کرد و دوباره به مل. دلواپس به نظر می‌آمد، تنها کلمه‌ای که می‌شود گفت شاید هم این کلمه زیادی تند باشد. {بستن بند از ویراستار}
مل داشت بطری را دور میز دست‌به‌دست می‌گرداند.
تری گفت: «مرا حیران می‌کنی مل، شعور به کنار و منطق هم به کنار، حیرانم می‌کنی.»
مل گفت: «شاید، شاید این‌طور باشد. خودم هم پشت سر هم از این چیز و آن چیز حیران می شوم. همه چیز در زندگیم مرا حیران می کند.» کمی به تری خیره شد. آن‌وقت بنا کرد به تعریف کردن.
«آن شب من کشیک تلفنی داشتم. ماه می یا شاید ژوئن بود. من و تری تازه نشسته بودیم سر شام که از بیمارستان زنگ زدند. یک تصادف قضیه‌ی تو بزرگراه پیش آمده بود. یک بچه‌ی مست، تازه جوان، ماشین باباش را بلندکرده بود افتاده بود تو جاده و کوبیده بود به یک این ماشین کاروان داری که پیرمردپیرزنه توش بودند. آن‌ها هفتاد سال را رد کرده بودند، پیرها. پسره هجده یا نوزده ساله بود، همچه چیزهایی. وقتی رساندندش تمام کرده بود. فرمان رفته بود تو جناغ سینه‌اش و ردخور ندارد که درجا مرده بوده. اما پیرمرد و پیرزن هنوز زنده بودند. ولی، می‌فهمید که، یعنی خیلی زورکی. بلایی نبود که سرشان نیامده باشد. چندین و چند شکستگی و کوفتگی، آسیب‌های داخلی، خون‌ریزی ، کوفتگی، پارگی ، جابه‌جا هم که شده بودند و هر کدامشان برای خودش ضربه‌ی مغزی هم شده بود. باور کنید بد وضعی داشتند، و البته پیری هم کارشان را خراب‌تر می‌کرد پیش از پسره زده بود بهشان. می‌توانم بگویم زنه حتی یک کم بدتر از مرده هم بود. طحالش پاره شده بود طحال پاره شده و هزار چیز دیگر. هر دو تا کاسه‌ی زانوش شکسته بود. فقط خوبیش این بود که هردوشان کمربند ایمنی بسته بودند و، خدا می‌داند، تنها چیزی که موقتاَ نجاتشان داده بود همین بود.»
تری گفت: «ایها‌النّاس این آگهی شورای ملی ایمنی است. این هم سخن‌گوی شما دکتر ملوین. آر. مک‌گینیس است که صحبت می کند. حالا گوش بدهید.» تری گفت و خندید و آن‌وقت صدایش را پایین آورد. «مل، بعضی‌وقت‌ها شورش را درمی‌آوری، دوستت دارم ولی من دوستت دارم عزیزم.»
همگی خندیدیم، مل هم خندید و گفت: «عزیزم دوستت دارم ، ولی خودت هم این را می‌دانی، نه؟» {بستن بند از ویراستار}
رو میز دولا شد به طرف تری، تری هم خودش را رساند و وسط میز هم‌دیگر را بوسیدند. {بستن بند از ویراستار}
مل همین‌طور که برمی‌گشت سر جایش گفت: «همه بدانند که تری راست می‌گوید. سگک‌ها را برای ایمنی ببندید. به حرف دکتر مل گوش بدهید. ببندید آن کمربندها را. ولی جدی‌جدی، آن پیرها وضع پادرهوایی داشتند. وقتی من رسیدم انترن‌ها و پرستارها داشتند روشان کار می‌کردند. پسره که گفتم مرده بود، یک گوشه رو برانکار چرخ‌دار بود. یک نفر کس‌وکارش را خبر کرده بود و داشتند می‌آمدند برای کفن و دفنش. یک نگاه به زوج پیر انداختم و به پرستار اورژانس گفتم جلدی یک متخصص اعصاب و یک ارتوپد و دو سه تا جراح برایم جور کند. من دارم زور می زنم یک داستان بلند را کوتاه کنم. خلاصه همکارها خودشان را رساندند و زوج پیر را بردیم اتاق عمل و تا دم صبح روشان کار کردیم.» {بستن بند از ویراستار}
از گیلاسش نوشید. «دارم سعی می‌کنم کوتاهش کنم. خلاصه بردیمشان اتاق عمل و تا دم صبح براشان جان کندیم. آن همه جانی که این دو تا داشتند باورنکردنی بود. همچو چیزهایی را آدم دیر به دیر می‌بیند. خلاصه هر کاری که می‌شد کردیم و دم صبح دیگر داشتیم کار را به پنجاه‌ پنجاه می‌رساندیم. برای زنه شاید هم کم‌تر، شاید هفتاد- سی. اسمش آنا گیتس بود و یک زن درست و حسابی بود. ولی هردوشان حالا بفرمایید این شما و این هم هردوتاشان. صبح شد و هردو هنوز زنده بودند و، خب دیگر، بردیمشان آی‌سی یو، که دوتایی دو هفته آن‌جا جان کندند و چنان گذاشتند پشتش که دم‌به‌دم همه جانبه بهتر شدند. این شد که منتقلشان کردیم به اتاق خودشان. که تک‌تک نفس‌هاشان را می‌توانستیم رو نمایشگر ببینیم و بیست‌وچهار ساعته هواشان را داشته باشیم. آن‌ها نزدیک دو هفته زیر مراقبت همه‌جوره بودند و زنه کمی بیشتر، تا این‌که حسابی جا افتادند و توانستیم درشان بیاوریم و منتقل کنیم به اتاق خودشان در آن سر سالن. »
مل دست از حرف زدن برداشت. گفت: «بیایید کلک این جین را بکنیم، بیایید ته‌اش را بالا بیاوریم. بیایید این جین مفت گران را تا ته بندازیم بالا. آن‌وقت می‌رویم برای شام، باشد؟ من و تری یک جای تازه‌ای بلدیم، می‌رویم آن‌جا، همان جای تازه‌ای که یاد گرفته‌ایم. این جین را که تمام کردیم می‌رویم. ولی تا موقعی که این جین نکبت مفتکی را تمام نکرده باشیم نمی‌رویم.»
تری گفت: «هنوز که خودمان آن‌جا چیزی نخورده‌ایم. اما از بیرون به چشم خوب می‌آید، می‌دانید؟»
مل گفت: «من غذا را دوست دارم، اگر بنا بود همه چیز را از سر شروع کنم آشپز می‌شدم، آره تری؟»
تری گفت: «اسمش کتاب‌خانه است. شما تا حالا آن‌جا چیز نخورده‌اید. خورده‌اید؟» من و لورا با سر گفتیم نه. «برای خودش یک جایی است. می‌گویند یک رستوران زنجیره‌ای تازه است ولی مثل زنجیره‌ای‌ها نیست. اگر بدانید منظورم چیست. آن‌جا راستی راستی قفسه گذاشته‌اند و کتاب‌های راستکی هم توش گذاشته‌اند. بعد از شام می‌توانی دور بگردی و یک کتاب برداری و دفعه‌ی بعد که می‌روی چیز بخوری برگردانی. غذاش باورنکردنی است. مل دارد کتاب آیوانهو را می‌خواند. هفته‌ی پیش که آن‌جا بودیم برداشته فقط یک برگه را امضا کرد، مثل کتاب‌خانه‌های راستکی.»
مل گفت: «من آیوانهو را دوست دارم. آیوانهو عالی است. اگر بنا بود دوباره از سر شروع کنم ادبیات می‌خواندم. الآنه من بحران هویت دارم. آره تری؟»
مل خندید و یخ توی لیوانش را چرخاند انگشت زد. {بستن بند از ویراستار}
«سال‌های آزگار بحران هویت داشته‌ام تری می‌داند. تری می‌تواند برایتان بگوید. ولی بگذارید این را بگویم. اگر می‌توانستم یک بار دیگر به زندگی برگردم، در یک زمان دیگر و همه چیز دیگر، می‌دانید چه می‌کردم؟ دوست داشتم شوالیه بشوم. آدم با آن همه زرهی که می‌پوشید قشنگ در امن و امان بود. تا پیش از این که باروت و تفنگ فتیله‌ای و هفت‌تیر بیست‌ودو پیدا شوند، برای شوالیه‌ها همه چیز روبه‌راه بوده.»
تری خندید و گفت: «مل دوست دارد نیزه داشته باشد و سوار اسب شود.»
لورا گفت: «یک بند جوراب زنانه[2] شال زنانه همه جا با خودت داشته باشی.»
من گفتم مل گفت: «یا اصلاَ خود زن.»
لورا گفت: «خجالت بکش.»
مل گفت: «آره، آدم برود آن‌جا. آدم می‌داند که چی به چی است. نیک تودلت نمی‌خواهد؟ تازه هرجا که اسبت را برانی دستمال‌های عطر‌آگین آن‌ها را هم با خودت می‌بری. دستمال عطر‌آگین آن زمان‌ها بوده است؟ مهم نیست. یک «فراموشم مکن» کوچولو، یک یادگاری. چیزی که سعی می‌کنم بگویم این است. آن زمان‌ها لازم بود آدم یک یادگاری با خودش این‌ور و آن‌ور ببرد. به‌هرحال، هرچه باشد آن روزها بهتر بود شوالیه باشی تا رعیت.»
لورا گفت: «همیشه بهتر است.»
تری گفت: «حالا خیال کن رعیت باشی و به زندگی برگردی. رعیت‌ها که آن زمان حال‌وبال خوبی نداشتند.»
مل گفت: «رعیت‌ها هیچ‌وقت حال‌وبال خوبی نداشته‌اند. ولی گمانم خود شوالیه‌ها هم تازه وِسِل[3]‌های کسان دیگر بوده‌اند. مگر آن زمان روال کارها این‌طور نبوده؟ اما پس هر کسی وِسِل یکی دیگر بوده. درست نیست؟ تری؟ ولی چیزی که در شوالیه‌ها دوست دارم، به‌غیر از زن‌هاشان، این است که لباس‌شان یک‌پارچه زره بوده، می‌دانید، الکی آسیب نمی‌دیده‌اند. آن زمان ماشین نبوده، می‌دانید؟ جوانک‌های مست نبوده‌اند که آدم را زیر بگیرند بزنند هرچه نه بدتر آدم را پاره کنند.
تری گفت: «واسال[4].»
مل گفت: «چی؟»
من گفتم: «واسال، اسم‌شان واسال بوده دکتر، نه وسل.»
مل گفت: «واسال، وسل، فرقشان چه گهی است؟ واسال، وسل، رگ، شکمبه و بطن. تفاوت مجرایی. هرچه باشد شما که خودتان فهمیدید چه می‌گویم. همه‌ی شماها این چیزها را بهتر از من خوانده‌اید من که درس نخوانده‌ام. فوت وفن چرندپرند کار خودم را یاد گرفته‌ام. آره جراح قلبم ولی راستش فقط یک مکانیکم. فقط می‌روم تو دل کار و این‌ور و آن‌ور را لت و پار می کنم تا یک چیزی را درست کنم که تو بدن خراب شده باشد. فقط مکانیکم. گه.»
لورا تری گفت: «اصلاَ به تو نمی‌آید که خاکی باشی، مل » و مل بهش پوزخند زد.
من گفتم: «آی مردم، این فقط یک دکتر حکیم‌باشی ناشی دست‌وپابُر است. ولی مل، آن‌ها گاهی توی آن همه زره خفه می‌شدند. تازه هوا که خیلی گرم می‌شد و خیلی خسته و لت‌وپار بودند حمله‌ی قلبی هم می‌شدند. جایی خوانده‌ام که وقتی از اسب می‌افتادند دیگر نمی‌توانستند بلند شوند چون آنقدر خسته بودند که با آن همه زره جانش را نداشتند که سرپا بایستند. بعضی‌وقت‌ها می‌ماندند زیر لگد اسب خودشان.»
مل گفت: «وحشتناک است. تصویر وحشتناکی است نیکی. به نظرم آن‌وقت همان‌جا آن‌قدر می‌‌ماندند تا یک نفر، دشمن، سر برسد و کباب شیشلیک شان کند.»
تری گفت: «یک واسال وسل دیگر.»
مل گفت: «آره یک واسال دیگر. یک واسال دیگر سرمی‌رسید و به نام عشق نیزه را می‌زد به این هم‌شوالیه‌ای‌اش حرام‌زاده. یا به نام هر چی گند و گهی که آن روزگار سرش می‌جنگیدند.» {بستن بند از ویراستار}
مل گفت: «فکر می‌کنم همین چیزهایی که ما امروز سرشان ‌جنگ می کنیم.»
لورا گفت: «سیاست. هیچ چیز عوض نشده.» {بستن بند از ویراستار}
لُپ لورا هنوز سرخ بود. چشم‌هایش می‌درخشیدند. گیلاسش را به لب برد.
مل یک پیک دیگر برای خودش ریخت. از نزدیک چشم دوخت به برچسب شیشه طوری که انگار رفته باشد تو کوک عکس ریزی از نگهبان‌های گوشت‌خور گارد سلطنتی ردیف دور و درازی از عددها. آن‌وقت شیشه را آرام گذاشت رو میز و دستش را دراز کرد طرف تونیک.
لورا گفت: «پیرمرد و پیرزن چی شدند مل؟ داستانی که شروع کرده بود تمام نکردی.» {بستن بند از ویراستار}
لورا زور می‌زد سیگارش را روشن کند. هرچه کبریت می‌زد خاموش می‌شد. {بستن بند از ویراستار}
نور اتاق آفتابی که تو اتاق افتاده بود حالا یک‌جور دیگر بود. داشت عوض می‌شد. ضعیف‌تر کم‌مایه‌تر می‌شد. ولی برگ‌های پشت پنجره هنوز برق می‌زدند، و من خیره شده بودم به شکل‌های درهم‌برهمی که انداخته بودند روی شیشه و پیشخوان فرمیکایی پای پنجره. پیداست که دیگر این نقش‌ونگارها هم همان قبلی‌ها نبودند. هیچ صدایی نبود جز صدای کبریت کشیدن لورا.
یک دقیقه گذشت و من گفتم: «زوج پیر چه شدند؟ تا آن‌جا گفتی که تازه داشتند از مراقبت ویژه درمی‌آمدند.»
تری گفت: «پیرتر اما عاقل‌تر.»
مل زل زد به تری.
تری گفت: «این‌طوری نگاهم نکن مل، دنبال داستانت را بگیر عزیزم. من فقط شوخی کردم. بعدش چی شد؟ همه‌مان می‌خواهیم بدانیم.»
مل گفت: «تری، بعضی‌وقت‌ها…»
تری گفت: «خواهش می‌کنم مل، عزیزم این‌قدر جدی نباش قربانت برم. لطفاَ داستان را ادامه بده، شوخی ‌کردم، توراخدا. تاب یک شوخی را هم نداری؟»
مل گفت: «کجایش شوخی است؟ این‌که جای شوخی ندارد.» {بستن بند از ویراستار}
گیلاسش را برداشت و سیخ به او زنش خیره شد.
لورا گفت: «مل، بعدش چه شد؟ ما واقعاَ می‌خواهیم بدانیم.»
مل چشم‌هایش را انداخت دوخت به لورا، بعد نگاهش را برگرفت و پوزخند زد.
گفت: «لورا من اگر تری را نداشتم و اگر این همه دوستش نداشتم، و اگر نیک بهترین دوستم نبود ، آنوقت عاشق تو می‌شدم، بلندت می‌کردم عزیزم.»
تری گفت: «مل، تاپاله، داستانت را تعریف کن. من اگر عاشق تو نبودم، پیش از هر چیز گه می‌خوردم این‌جا باشم. شرط می‌بندم. چه می‌گویی عزیزم؟ داستانت را تمام کن، بعدش هم می رویم کتاب‌خانه آن جای جدید، باشد؟»
مل گفت: «باشد. کجا بودم؟ کجا هستم، این پرسش بهتری است، شاید باید این را بپرسم.» گفت و مات ماند روی میز و آن‌وقت باز شروع کرد. یک دقیقه مکث کرد و شروع کرد به گفتن.
«وقتی بالاخره از آن لجن درآمدند و دیدیم دارند جان می‌گیرند می‌توانستیم از مراقبت ویژه درشان بیاوریم. من هر روز به هردوشان سر می‌زدم، گاهی هم دو بار در روز، به‌هرحال پیش می آمد که برای کارهای دیگر آن‌جا بروم. هر دو تا در گچ و باند‌پیچی بودند از سر تا پا ، هر دو تا. می‌دانید. اگر هم ندیده باشید در فیلم‌ها دیده‌اید. سر تا پاشان باندپیچی بود پسر، وقتی می‌گویم سر تا پا یعنی سر تا پا درست همان‌جوری بودند. درست مثل هنرپیشه‌های بدلی فیلم‌ها بعد از یک فاجعه‌ی بزرگ. ولی این یک چیز راستکی بود. سرشان باندپیچی بود و جلو چشم و دماغ و دهنشان سوراخ گذاشته بودند. سوراخ‌های کوچک جلو چشم و دماغ و دهن. آنا گیتس می‌بایست غیر از این پاهای بالا‌کشیده‌اش را هم تحمل کند، وضعش از مرده خراب‌تر بود، گفتم، هر دو یک مدت زیر سرم و گلوکز بودند. خب، هنری گیتس و زنه می‌بایست به‌غیر از این همه پاهایش هم به تسمه آویزان باشد. خلاصه، شوهره خیلی حالش گرفته بود و دوره‌ی افسردگی‌اش هم خیلی دراز بود. حتی وقتی فهمید زنش دارد جان به‌در می‌برد و بهتر می‌شود باز هم هنوز حالش گرفته بود، گرچه نه فقط به خاطر خود تصادف. البته آن هم کم فشار نیاورده بود. منظورم این است که خود تصادف یک‌طرف، ولی همه‌اش این نبود. سرم را می‌بردم دم سوراخ دهنش، می‌دانید، و او می‌گفت نه، همه‌اش به خاطر تصادف نبود و به این خاطر بود که نمی‌توانست از توی آن سوراخی زنه را ببیند. می‌گفت همین است که حالش را این‌قدر خراب می‌کند. می‌توانید فکرش را بکنید؟ می‌گویم مردکه داشت می‌ترکید چون نمی‌توانست کله‌ی لعنتی‌اش را بچرخاند و زن لعنتی‌اش را ببیند.»
مل دورتا دور میز را نگاه کرد و سرش را برای چیزی که می‌خواست بگوید تکان‌تکان داد.
«یعنی این پیری گوزک داشت می‌مرد از این‌که نمی‌توانست زن عنترش را نگاه کند.»
همه مل را نگاه کردیم.
«می‌بینید چه دارم می‌گویم؟»
«یک دقیقه مجسم کنید. همه چیز شیک و عالی، آن‌وقت یکهو زرپ. آدم دارد خیره‌خیره ته یک مغاک را نگاه می‌کند. وقتی برمی‌گردد انگار معجزه شده باشد ولی دیگر آدم از این رو به آن رو شده است. این بلا به سر آدم می آید. یک روز نشسته بودم کنار تختش و او همان‌طور خیلی آهسته از سوراخ جلو دهنش حرف می‌زد و گاهی ناچار می‌شدم سرم را ببرم دم سوراخ، برایم تعریف کرد که چه حالی به آدم دست می‌دهد وقتی ماشین یک بچه خط وسط را رد می‌کند و می‌آید این طرف جاده و می‌آید و می‌آید. گفت فهمیده که دیگر همه چیز برایشان تمام شده و این نگاه آخری است که دارد به چیزهای روی این زمین می‌اندازد. این‌طوری بوده. ولی گفت چیزی تو مغزش به پرواز نیامده، زندگانی‌اش جلو چشمش رژه نرفته، همچو چیزهایی در کار نبوده. گفت فقط غمگین بوده از این‌که دیگر نمی‌تواند «آنا» یش را ببیند، چون این زندگی خوب را با هم گذرانده‌اند. افسوسش از این بوده. صاف روبه‌رویش را نگاه کرده بود و همان‌طور فرمان را چسبیده بود و ماشین پسره را نگاه کرده بود که داشته می‌آمده طرف‌شان. و هیچ کاری نمی‌توانسته بکند مگر این‌که بگوید" آنا، محکم بنشین، آنا ".»
لورا سرش را تکان داد و گفت: «لرزم می‌گیرد، برررر.»
مل سرش را بالا و پایین کرد. حالا دیگر داستانش خودش را هم گرفته بود. «هر روز کمی کنار تختش می‌نشستم. لای باند پیچی‌اش دراز کشیده بود و پنجره‌ی پایین تخت را نگاه می‌کرد. پنجره آن‌قدر بالا بود که فقط نوک درخت‌ها را می‌توانست ببیند. تمام چیزی که می‌توانست از زندانش ببیند همین بود. سرش را بدون کمک نمی‌توانست بگرداند، و فقط روزی دو بار اجازه این کار را داشت. هر صبح و شب اجازه داشت سرش را بچرخاند. ولی من که آن‌جا بودم، موقع حرف زدن مجبور بود پنجره را نگاه کند. کمی حرف می‌زدم و چیزهایی می‌پرسیدم ولی بیشتر گوش می‌کردم. خیلی افسرده بود. تازه بعد از این‌که خیالش راحت شد که زنش دارد خوب می‌شود و همه از بهبودی‌اش راضی‌اند، چیزی که از همه بیشتر افسرده‌اش می‌کرد این بود که نمی‌تواند پهلوی او باشد، نمی‌تواند ببیندش و هر روز با او باشد. برایم گفت که در 1927 ازدواج کرده بودند و از آن زمان فقط دو بار برای مدتی از هم جدا شده بودند. حتی به دنیا آمدن بچه‌هاشان هم توی همان باغشان بوده و هنری و بانو کماکان هر روز یک‌دیگر را می‌دیده‌اند و گپ می‌زده‌اند و هما‌ن‌جا با هم بوده‌اند. ولی گفت دو بار واقعاَ از هم جدا بوده‌اند. یک بار وقتی مادر زنه می‌میرد در 1940 و آنا مجبور است با قطار برود سنت‌لوئیس تا کارها را راست و ریست کند. یک بار هم در 1952 وقتی خواهر زنه در لوس آنجلس می‌میرد و او مجبور است برود آن‌جا برای تحویل گرفتن جنازه. باید برایتان می‌گفتم که آن‌ها باغ کوچکی داشتند در هفتاد و پنج مایلی «بند [5]» در اورگان، که بیشتر عمرشان را آن‌جا گذرانده بودند. همین چند سال پیش باغ را فروخته بودند و آمده بودند به شهر «بند». تصادف زمانی پیش آمد که داشتند از «دنور» برمی‌گشتند که رفته بودند خواهر زنه را ببینند. می‌خواسته‌اند از آن‌جا بروند «ال پاسو» که یکی از پسرها و نوه‌هایشان را ببینند. ولی در تمام زندگی پس از ازدواج‌شان فقط همان دو بار بوده که مدتی از هم جدا بوده‌اند. فکرش را بکنید. ولی یا حضرت مسیح، به خاطر زنه احساس بی‌کسی می‌کرد. دارم می‌گویم که حسرت زنه دلش را یک‌ذره کرده بود. من تا آن زمان نمی‌فهمیدم این کلمه‌ی «حسرت» معنیش چی است تا این‌که آن را در این پیرمرد دیدم. بعضی وقت‌ها دلش بدجوری تنگ می‌شد. جگرش برای زنه لک زده بود. البته روزبه روز که خبر می‌دادم آنا بهتر شده، دارد روبه‌راه می‌شود، خوب خوب خواهد شد و فقط کمی زمان می‌خواهد، حالش بهتر می‌شد و گل از گلش می شکفت. حالا دیگر از گچ و باندپیچی درآمده بود ولی هنوز بدجوری احساس تنهایی می‌کرد. بهش گفتم به محض این‌که بتواند، شاید تا یک هفته‌ی دیگر، می‌گذارمش تو صندلی چرخ‌دار و می‌برمش آن سر راه‌رو ملاقات زنش. تا آن روز هم مرتب بهش سر می‌زدم و صحبت می‌کردیم. برایم تعریف کرد که زندگی‌شان در آن باغ در سال‌های 19 و 20 و اوایل 30 چه طوری بوده .» مل دورتا دور میز به ماها نگاه کرد و سرش را برای آن‌چه می‌خواست بگوید تکان‌تکان داد، یا شاید هم فقط برای غیر ممکن بودن تمام این چیزها. «گفت زمستان‌ها هیچ چیز در آن باغ نبوده مگر برف. و شاید چندین ماه نمی‌توانسته‌اند از باغ بیرون بروند، جاده بسته بوده. تازه غیر از این، خودش مجبور بوده تمام زمستان هر روز غذای حیوان‌ها را بدهد. این دو تا آدم، خودش و زنش، در آن‌جا فقط یک‌دیگر را داشته‌اند . بچه‌ها زود به زود نمی‌آمده‌اند. بعد هم که سروکله‌شان پیدا می‌شده موقتی بوده و این دو تا با هم آن‌جا سر می‌کرده‌اند، با همان برنامه و همان چیزهای همیشگی. زمستان‌ها هیچ‌کس دیگری نبوده که ببینندش یا باهاش حرف بزنند. اما فقط یک‌دیگر را داشته‌اند. فقط هم‌دیگر را داشته‌اند و بس. ازش پرسیدم سر خودتان را چه جوری گرم می‌کردید؟ جدی جدی می‌پرسیدم، می‌خواستم بدانم. نمی‌فهمیدم آدم چه‌طوری می‌تواند آن جور زندگی کند. فکر نمی‌کنم این روزها کسی بتواند این‌جوری زندگی کند. فکر می‌کنید می‌شود؟ به نظر من نشدنی است. می‌دانید چه گفت؟ می‌خواهید بدانید جوابش چه بود؟ دراز کشیده بود و به چیزی که پرسیدم فکر می‌کرد. یک مدتی گذشت. آن‌وقت گفت «هر شب می‌رفتیم سراغ رقص‌ها». گفتم چی؟ گفتم ببخشید هنری، و بیشترک به طرفش دولا شدم. فکر می‌کردم درست نشنیده‌ام. دوباره گفت «هر شب می‌رفتیم سراغ رقص‌ها». نمی‌دانستم درباره‌ی چه حرف می‌زند ولی صبر کردم که ادامه بدهد. دوباره به آن زمان‌ها فکر کرد و خیلی زود گفت «یک گرامافون داشتیم و چند تا صفحه، دکتر. هر شب تو اتاق نشیمن صفحه‌ها را می‌گذاشتیم و گوش می‌کردیم و همان جا می‌رقصیدیم. هر شب همین کار را می‌کردیم. بعضی‌وقت‌ها بیرون برف می‌آمد و هوا زیر صفر بود. آن‌جا تو ژانویه و فوریه، سرما واقعاَ خراب می‌شود رو سر آدم. ولی ما هردوتا جوراب ساقه‌بلند می‌پوشیدیم و صفحه گوش می‌دادیم و تو اتاق نشیمن آن‌قدر می‌رقصیدیم تا صفحه‌ها تمام می‌شد. بعد من آتش را روبراه می‌کردم و همه چراغ‌ها را به جز یکی روشن می‌کردم، و می‌رفتیم می‌خوابیدیم. بعضی‌شب‌ها برف می‌آمد و بیرون آن‌قدر ساکت بود که می‌شد صدای برف را شنید.» گفت «دکتر حقیقت دارد، می‌توانی این کار را بکنی. می‌توانی در تاریکی دراز بکشی و صدای بارش برف را بشنوی. یکی دو بار امتحان کن. » گفت «این‌جا در ولایت شما دیربه دیر برف می‌آید ، نه؟ چند بار امتحان کن. به هرحال هر شب می‌رفتیم سراغ رقص‌ها. بعد هم می‌رفتیم زیر ده تا لحاف و گرم می‌خوابیدیم تا صبح. آدم وقتی بیدار می‌شد می‌توانست نفس خودش را هم بییند.»
وقتی حالش آن‌قدر خوب شد که بشود گذاشتش تو صندلی چرخ دار، تا آن موقع کلی از باند‌هایش را باز کرده بودند، من و یک پرستار با چرخ بردیمش آن طرف راه‌رو پیش زنش. صبح آن روز ریشش را زده بود و به خودش کرم زده بود. لباس بیمارستان تنش بود و ردای حوله‌ای خودش. می‌دانید که هنوز درست حسابی خوب نشده بود. ولی تو صندلی‌ چرخ دار که نشسته بود خودش را شق‌ورق گرفته بود. هنوز مثل گربه عصبی بود و می‌شد این را قشنگ دید. به اتاق زنه که نزدیک شدیم صورتش گل انداخت و قیافه‌اش طوری مشتاقانه شد که نمی‌توانم وصف کنم. من صندلی را می‌راندم و پرستار کنارم می‌آمد. پرستار می‌دانست قضیه ازچه قرار است، یک چیزهایی بو برده بود. می‌دانید پرستارها خیلی چیزها دیده‌اند و کم چیزی هست که بعد از مدتی دستگیرشان نشود. ولی این یکی آن روز صبح خودش را یک کم زیادی کوک کرده بود. در اتاق باز بود و من یک‌راست هنری را راندم تو. خانم گیتس، آنا، هنوز نمی‌توانست تکان بخورد ولی سرش و دست چپش کار می کرد. چشم‌هاش بسته بودند ولی تا رفتیم تو زود باز شدند. هنوز از لگن به پایینش تو باندپیچی بود. هنری را به طرف چپ تخت هل دادم و گفتم «آنا مهمان برایت آمده، مهمان، عزیزم.» ولی بیشتر از این نتوانستم بگویم. لبخند کوچولویی زد و صورتش شکفته شد. دستش از زیر ملافه آمد بیرون. دستش به نظر ضرب‌دیده می‌آمد و کبود بود. هنری دست را میان دست‌های خودش گرفت. آن را نگه داشت و بوسید. آن‌وقت گفت «سلام آنا، کوچولوی من چه‌طور است؟ مرا می‌شناسی؟ » اشک بر گونه‌های زن راه افتاد و سرش را پایین آورد. پیرمرد گفت «دلم برات تنگ شده» زن پی‌درپی سرش را پایین می‌آورد. من و پرستار از آن‌جا جیم شدیم و تا رسیدیم بیرون پرستار صورتش باد کرد و به گریه افتاد. این پرستار آدمی است که جنم پرطاقتی دارد. به شما بگویم که این برای من یک تجربه بود. از آن به بعد هر صبح و هر عصر مرد را با چرخش می‌بردند آن‌جا و ترتیبش را دادیم که ناهار و شام را در اتاق زنه با هم باشند. وقت‌های دیگر فقط می‌نشستند دست‌های هم را می‌گرفتند و گپ می‌زدند. حرف‌هاشان تمام‌شدنی نبود.»
تری گفت: «این را قبلاَ برام تعریف نکرده بودی مل. فقط همان زمان که اتفاق افتاد چیزکی برایم گفتی. هیچ‌کدام این چیزها را نگفتی ناقلا. حالا داری می‌گویی که مرا گریه بیندازی. مل، بهتر است این داستان آخرش خوش باشد. ناخوش که نیست، هست؟ نمی‌خواهی ما را پکر کنی که، می‌خواهی؟ اگر بخواهی پکرمان کنی یک کلمه‌ی دیگر هم نمی‌خواهم بشنوم. اصلاَ مجبور نیستی یک‌ذره هم ادامه بدهی. می‌توانی همین جا دست بکشی. مل؟»
لورا گفت: «بالاخره کارشان به کجا کشید مل؟ تو را خدا آخر داستان را بگو. باز هم هست؟ ولی من هم مثل تری دلم نمی‌خواهد چیزی برایشان پیش بیاید. واقعاَ کم چیزی نیست.»
من گفتم: «حالا آن‌ها خوب خوبند؟» داستان مل مرا هم گرفته بود ولی داشتم مست می‌شدم و فکرم یک‌جا بند نمی‌شد. نور خورشید انگار داشت از اتاق پس می‌نشست و از همان پنجره‌ای که آمده بود بیرون می‌رفت، ولی هیچ‌کس خودش را تکان نمی‌داد که از پشت میز بلند شود و چراغ برق را روشن کند.
مل گفت: «بله که خوب خوبند. چند وقت بعدش مرخص شدند، راستش همین چند هفته پیش بود. اول هنری توانست با چوب زیر بغل راه بیفتد و بعد هم عصا دستش گرفت و دیگر همیشه این‌ور و آن‌ور بود. روحیه‌اش هم بالا رفته بود. روحیه‌اش عالی بود. از وقتی بانویش را ملاقات کرده بود روزبه‌روز بهتر می‌شد. وقتی که زنه هم توانست بجنبد، پسر و عروس‌شان از ال پاسو با یک ماشین بزرگ آمدند و آن‌ها را با خودشان بردند آن‌جا. هنوز کار داشت تا زنه خوب‌خوب شود ولی خوب پیشرفت می‌کرد. چند روز پیش یک کارت از هنری رسید دستم. فکر می‌کنم همین است که الآن باز به یادشان افتادم. هم این و هم حرف هایی که درباره عشق می زدیم.»
شاید همه‌مان کمی مست شده بودیم. این را می‌دانم که به زور می‌توانستیم حواس‌مان را جمع کنیم. نور داشت از اتاق پس می‌نشست و از همان پنجره‌ای که آمده بود می‌رفت بیرون ولی هیچ‌کس تکانی به خود نمی‌داد که از پشت میز بلند شود و چراغ بالای سر را روشن کند.
مل ادامه داد گفت: «گوش کنید. بیایید این جین گه را تمام کنیم. یکی یک چتول به همه‌مان می‌رسد. بعد می‌رویم برای خوردن. برویم کتاب‌خانه آن جای جدید. چه می گویید؟ من نمی‌دانم. راستش تمام داستان جوری بود که باید صبر می‌کردی ببینی چه می‌شود. روزبه روز معلوم می شد. بعضی از صحبت‌هایی که با آن‌ها داشتم … آن روزها از یادم نمی‌رود ولی حالا که تعریف کردم پکر شدم. ای خدا، انگار یکهو دلم گرفت.»
تری گفت: «پکر نباش مل. افسرده شده. مل، چرا عزیزم قرص نمی‌خوری؟» رو به من و لورا گفت: «گاهی از این قرص‌های روان‌گردان می‌خورد. این چیز سری ای نیست، مگر نه مل؟ »
مل سر تکان داد: «همه جور قرص و دوایی که هست وقت وبی‌وقت خورده‌ام. سری هم نیست.»
من گفتم: «همه‌مان گاهی قرص‌لازم می‌شویم. زن اول من هم می‌خورد.»
لورا گفت: «کاری هم از قرص‌ها برمی‌آمد؟»
«نه، همان‌طور افسرده بود که بود، خیلی گریه می‌کرد.»
تری گفت: «بعضی‌ها اصلاَ افسرده به دنیا می‌آیند به دنیا که می‌آیند قرص‌لازم هستند. به‌ گمانم بعضی‌ها از اولش هم غصه‌خور به دنیا می‌آیند هم بدبخت. کسانی را می‌شناسم که پاک در همه چیز بز می‌آورند. تو را نمی‌گویم عزیزم دیگران را می‌گویم. بعضی‌ها هم هستند که خودشان دستی‌دستی خودشان را غصه‌دار می‌کنند و همان‌طور غصه‌دار هم می‌مانند.»
تری داشت انگشتش را مثل پاک‌کن می‌کشید رو میز. آن‌وقت دست کشید. مل‌ گفت: «فکر کنم دلم می‌خواهد پیش از رستوران رفتن زنگ بزنم به بچه‌هام. شماها که ناراضی نیستید. زیاد طولش نمی‌دهم.اول تندی دوش می‌گیرم که سرحال بیایم، بعد تلفن می‌زنم به بچه‌هام. بعد می‌رویم برای خوردن.»
تری گفت: «اگر مارجوری گوشی را بردارد چی؟ شاید ناچار شوی با مارجوری حرف بزنی مل، شاید او گوشی را بردارد. زن قبلی مل است. بچه‌ها قضیه‌ی مارجوری را که از زبان ما شنیده‌اید. عزیزم خودت می‌دانی که خوش نداری با مارجوری حرف بزنی. امروز تو نمی‌خواهی با او حرف بزنی مل. حالت را از این هم بدتر می‌کند.»
مل گفت: «نه دلم نمی‌خواهد با مارجوری حرف بزنم اما با بچه‌هام می‌خواهم حرف بزنم. دلم بدجوری براشان تنگ شده. برای استیو تنگ شده. دیشب از خواب پریدم و یاد کوچکی‌هایش افتادم. می‌خواهم باهاش حرف بزنم. با کتی هم می‌خواهم حرف بزنم. دلم براشان تنگ شده. پس مجبورم پیه‌اش را به تنم بمالم که مادرشان گوشی را بردارد. لگوری خانم.»
تری گفت: «روزی نیست که مل نگوید از خدا می‌خواهد یا دوباره شوهر کند یا بمیرد. اول از همه این‌که دارد ما را ورشکست می‌کند، دوم از آن بچه‌ها را برده پیش خودش زندانی کرده، ما فقط تابستان به تابستان یک ماه می‌توانیم بچه‌ها را بیاوریم این‌جا پیش خودمان. مل می‌گوید از لج‌بازیش است که دوباره شوهر نمی‌کند. یک دوست پسر دارد که او هم پیش آن‌هاست او و بچه‌هاست. مل دارد خرج او دوست پسره را هم می‌دهد.»
مل گفت: «حساسیت دارد به زنبور. اگر آرزو نکنم دوباره شوهر کند، آرزو می‌کنم برود تو در و دهات و بیفتد گیر یک گله از آن زنبورهایی که دهن سرویس می‌کنند که تا دم مرگ نیشش بزنند.»
لورا گفت: «چه وحشتناک خدا خفه‌ات کند مل.» و آن‌قدر خندید که چشمش آب افتاد.
تری گفت: «وحشتناک بامزه است.» همه خندیدیم، خندیدیم و خندیدیم.
مل گفت: «ویززز» و انگشتش را شکل زنبور کرد و ویز‌ویز‌کنان برد طرف گلوی و گردن بند تری. آن‌وقت دوباره جدی شد و دست‌هایش را از دو طرف آویزان کرد.
«یک ماده‌سگ لاشی است. راست‌راستی این‌طوری است. خبیث است. گاهی که مستم مثل حالا به کله‌ام می‌زند لباس زنبوردارها را تن کنم و بروم آن‌جا. می‌دانید، از آن کلاه‌هایی که مثل کلاه‌خود است و نقابش می‌آید پایین رو صورت. دستکش کلفت بزرگ و کت لایی‌دار. می‌خواهم فقط در بزنم در می‌زنم و یک کندو زنبور را ول می‌کنم تو خانه. البته فقط اول باید خیالم تخت باشد که بچه‌ها بیرون خانه باشند.»
کمی به سختی پاهایش را روهم انداخت. بعد هر دو پا را گذاشت زمین و دولا شد و آرنج‌هایش را رو میز گذاشت و چانه‌اش را میان دست‌ها گرفت.
«حالا شاید هم فعلاَ زنگ نزنم به بچه‌ها. شاید تو راست بگویی تری. شاید آن‌قدرها هم فکر محشری نباشد. شاید زودی دوش بگیرم و پیرهن عوض کنم و آن‌وقت برویم واسه خوردن. شاید یک ضرب برویم برای خوردن، چه‌طور است؟»
گفتم: «به نظر من عالی است. خوردن یا نخوردن. یا کماکان عرق‌خوری. من که می‌توانم یک کله بروم بالا و بروم بالا و بروم تا دل آن غروب بیرون.»
لورا برگشت رو به من و گفت: «این‌که گفتی یعنی چی عزیزم؟»
گفتم: «معنی‌اش درست همان است که گفتم عزیزم، هیچ معنی دیگری ندارد. یعنی می‌توانم همین‌طور یک کله بروم و بروم بالا. همین و همین. شاید هم معنی‌اش آن آفتاب‌رفتگی باشد.» حالا دیگر خورشید داشت پایین می‌رفت و رنگ پنجره کم‌کم به سرخی می‌زد.
لورا گفت: «من که فکر کنم اهل خوردن باشم. گمانم هیچ‌وقت در زندگیم این‌قدر گرسنه‌ام نشده. چیزی دارید که ناخنکی بزنیم؟ تازه الآن فهمیدم گرسنه هستم. برای ته‌بندی چی دارید؟»
تری گفت: «یک کم پنیر و بیسکویت می‌آورم.» ولی همان‌طور نشست.
تری اما همان‌طور سر جایش نشست. نه از جایش بلند شد و نه چیزی آورد.
مل گیلاسش را سروته کرد و ریخت رو میز.
مل گفت: «دیگر جین بی جین.»
تری گفت: «خب، حالا چی؟»
می‌توانستم صدای تپیدن قلب خودم را بشنوم. تپیدن قلب همه را. می‌توانستم صداهای انسانی را که نشسته بودیم و از ما برمی‌خاست بشنوم، بی‌این‌که کسی از جایش بجنبد، با آن که اتاق داشت تاریک تاریک می‌شد.
[ پایان نسخه‌ی ویرایش شده]

هرب نوشیدنی‌اش را تمام کرد. آن‌وقت آرام‌آرام از پشت میز بلند شد و گفت: «ببخشید می‌روم دوش بگیرم.» از آشپزخانه رفت بیرون و آرام‌آرام رفت آن سر راه‌رو تو حمام. در را پشت سرش بست.
تری سر تکان داد و گفت: «برای هرب نگرانم. گاهی نگرانیم بیشتر هم می‌شود ولی تازگی‌ها راستی راستی نگرانم.» خیره شد به گیلاسش. برای پنیر و بیسکویت هم جنب نخورد. من بلند شدم که سری به یخچال بزنم. هروقت لورا می‌گوید گرسنه است می‌دانم که حتماَ باید چیزی بخورد. «نیک هرچی پیدا می‌کنی خودت بیاور. هرچیز که به نظرت خوب است بیاور. پنیر آن‌جاست فکر می‌کنم سالامی هم باشد. بیسکویت تو گنجه بالای اجاق است. یادم رفت. یک ته‌بندی می‌کنیم. من خودم گرسنه نیستم ولی شما باید دیگر ضعف کرده باشید بچه‌ها. من دیگر هیچ اشتها ندارم. داشتم چه می‌گفتم؟» چشم‌هایش را بست و باز کرد «فکر نمی‌کنم این را برایتان گفته باشم، شاید هم گفته باشم، یادم نمی‌آید. بعد از این‌که ازدواج اولش ازهم پاشید و زنش بچه‌ها را برد «دنور» ، هرب خیلی خودآزاری داشت. مدت زیادی می‌رفت پیش روان‌شناس، چندین ماه. گاهی می‌گوید فکر می‌کند باز هم باید برود.» تری بطری خالی را برداشت و وارونه کرد تو لیوان خودش. من داشتم رو پیشخوان سالامی می بریدم و زور می زدم تمیز ببرم. تری گفت «سرباز مرده» بعد گفت «تازگی ها باز هم حرف از خودکشی می زند بخصوص هروقت مشروب خورده باشد. من گاهی فکر می‌کنم خیلی آسیب‌پذیر است. هیچ پناه و دفاعی ندارد. جلو هیچ چیزی پناه و دفاع ندارد. خب.» گفت: «جین تمام شد. وقتش است که دست بکشیم و روانه شویم. به قول پدرم جلو ضرر را بگیریم. فکر کنم وقت خوردن باشد، گرچه من هیچ اشتها ندارم. ولی شما دیگر حتماَ ضعف کرده‌اید. خوش‌حالم که می‌بینم چیزی می‌خورید. تا موقعی که برسیم رستوران نگهتان می‌دارد. آن‌جا اگر نوشیدنی هم بخواهیم هست. صبر کنید آن‌جا را ببینید، یک چیز دیگری است. می‌توانید هم کتاب با خودتان بیاورید و هم پس‌مانده‌ی غذا را. فکر کنم من هم باید آماده شوم. فقط صورت می‌شویم و کمی روژ می‌مالم. همین جوری که هستم می‌آیم. به‌ درک که کسی خوشش نیاید. فقط همین را می‌خواهم بگویم. همین وهمین. ولی نمی‌خواهم منفی به نظر بیاید. من دعا می‌کنم و امیدوارم که بچه‌ها شما پنج یا حتی سه سال دیگر هم مثل امروز یک‌دیگر را دوست داشته باشید. حتی بگو چهار سال دیگر. چهار سال یعنی لحظه‌ی صمیمیت، تمام چیزی که می‌خواهم درباره‌ی موضوع بگویم این است.» تری بازوهای لاغرش را بغل کرد وبنا کرد به بالا و پایین کردن دست‌هایش. چشم‌هایش را بست.
من از پشت میز پاشدم رفتم پشت صندلی لورا، دولا شدم بالای سرش و دست انداختم دور سینه‌اش و او را گرفتم. سرم را بردم نزدیک سرش. لورا دست‌هایم را فشار داد. باز هم بیشتر فشار داد و ول نکرد.
تری چشم‌هایش را باز کرد و ما را نگاه کرد. بعد گیلاسش را برداشت «به سلامتی شما بچه‌ها. به سلامتی همه‌مان.» گیلاس را تا ته سرکشید و یخ خورد به دندانش و صدا داد. «و همین‌طور کارل». آن‌وقت لیوان را گذاشت رو میز. «بی‌چاره کارل. هرب فکر می‌کرد آدم بی‌بته‌ای است ولی قضیه این است که از او می‌ترسید. کارل بی‌بته نبود. مرا دوست داشت و من دوستش داشتم. همین. هنوز هم بعضی‌وقت‌ها به فکرش می‌افتم. این راست است و از گفتنش هم شرمزده نیستم. بعضی‌وقت‌ها بهش فکر می‌کنم. در هر حال وهوایی که باشم تو خیالم پیداش می‌شود. یک چیزی برایتان بگویم. من بیزارم از این‌که ببینم زندگی آدم بشود یک سریال بندتنبانی، انگار دیگر زندگی خود آدم نیست. جریان این‌جوری بود که من از او آبستن شده بودم. بار اولی بود که می‌خواست خودش را بکشد، که مرگ موش خورد. نمی‌دانست من آبستنم. تازه از این هم بدتر است. من تصمیم گرفتم بچه را بیندازم. معلوم است که به او چیزی نگفتم. هرب تمام این‌ها را می‌داند، چیزی نمی‌گویم که او نداند. حالا بخش آخر سریال، هرب بود که بچه را سقط کرد. دنیا خیلی کوچک است، نیست؟ ولی آن زمان من فکر می‌کردم کارل زده به سرش، بچه‌اش را نمی‌خواستم. بعد هم او می‌رود کلک خودش را بکند. اما بعدش، بعد که مدتی بود کارل رفته بود و دیگر کارلی در کار نبود که باهاش حرف بزنم و ببینم اوضاعش چه‌طور است و اگر ناراحتی دارد کمکش کنم، آن‌وقت یک احساس بدی بهم دست داد، برای بچه‌اش غصه‌دار شدم که نگهش نداشته بودم. کارل را دوست دارم و از این بابت هیچ شکی ندارم. هنوز هم دوستش دارم. ولی خداوندا، هرب را هم دوست دارم، گفتن ندارد، خودتان دارید می‌بینید، نمی‌بینید؟ اوه، این کم چیزی است؟ این همه؟ » صورتش را میان دست‌هایش گرفت و به گریه افتاد. آرام‌آرام خم شد و سرش را گذاشت رو میز.
لورا زود لقمه‌اش را گذاشت زمین. از جایش پاشد و گفت: «تری، تری عزیزم.» و بنا کرد به مالیدن شانه و گردن او و زمزمه کرد «تری».
من داشتم یک تکه سالامی می‌خوردم. اتاق تاریک شده بود. از خیر جویدن گذشتم و لقمه را بلعیدم و رفتم طرف پنجره. تو حیاط پشتی را نگاه کردم. نگاهم از درخت کبوده و دو سگ سیاه که وسط چمن بین نیمکت‌ها خوابیده بودند گذشت، از کنار استخر شنا رفت طرف زمین کوچکی که جای نگه‌داری اسب بود و درش باز مانده بود، و بعد هم آخور کهنه و قدیمی‌اش بود. آن طرف زمین بزرگی از علف هرز بود، یک پرچین و باز یک زمین دیگر، و بعد از آن بزرگ‌راه بین آلبوکرک و ال پاسو بود. ماشین‌ها در بزرگ‌راه می‌رفتند و می‌آمدند. خورشید داشت پشت کوه‌ها پایین می‌رفت و کوه‌ها تار شده بودند. همه جا پر از سایه بود، ولی هنوز روشنایی هم بود و انگار تمام چیزهایی را که می‌دیدم ملایم‌تر می‌کرد. بالای کوه‌ها آسمان خاکستری بود، مانند یک روز گرفته زمستانی. ولی بالاتر از آن یک باریکه آبی بود، آبی آسمانی که در کارت پستال‌های مناطق گرمسیر دیده می‌شود، آبی آسمانی مدیترانه. آب استخر موج‌های ریز برمی‌داشت و همان نسیم برگ‌های کبوده را هم می‌لرزاند. یکی از سگ‌ها سرش را گویی به علامت چیزی بلند کرد، گوش‌هایش را تیز کرد وبه چیزی گوش داد و دوباره سرش را گذاشت لای دست‌هایش.
احساس می‌کردم که چیزی می‌خواهد اتفاق بیفتد، چیزی در میان جنبش‌های کند سایه‌ها و نور، و احساس می‌کردم هرچیزی که باشد، شاید مرا با خود ببرد. نمی‌خواستم این‌طور بشود. به باد نگاه کردم که موج‌موج روی علف‌ها می‌رفت. خم‌شدن علف‌ها در باد و باز راست‌شدن‌شان را می‌توانستم ببینم. زمین دوم رو به بزرگ‌راه سربالا بود و موج‌ها پشت سرهم از شیب بالا می‌رفتند. آن‌جا ایستاده بودم و در انتظار بودم و خم وراست شدن علف‌ها را تماشا می‌کردم. تپش قلبم را می‌توانستم حس کنم. از جایی طرف پشت خانه صدای دوش آب می‌آمد. تری هنوز گریه می‌کرد. آرام آرام و کمی به سختی برگشتم نگاه کردم. سرش را گذاشته بود رو میز و صورتش رو به اجاق بود. چشم‌هایش باز بودند ولی دم‌به‌دم پلک می‌زد تا اشک را رد کند. لورا صندلیش را نزدیک کرده بود و دست انداخته بود دور شانه‌ی تری. لبش را گرفته بود دم موهای تری و هنوز داشت زمزمه می‌کرد.
تری گفت: «حتماَ ، حتماَ ، برایم تعریف کن.»
لورا با مهربانی گفت: «تری، نازنین، درست می‌شود، خواهی دید، درست می‌شود.»
آن‌وقت لورا چشم انداخت به من. نگاهش نافذ بود و ضربان قلبم کند شد. به نظرم مدت درازی به چشم‌هایم زل زد و آن‌وقت سرش را بالا و پایین کرد. تنها کاری که کرد همین بود، تنها علامتی که داد، ولی همین برایم بس بود. گویی داشت می‌گفت نگران نباش، این نیز بگذرد، همه چیزمان رو‌به‌راه خواهد شد، خواهی دید. راحت می‌شویم. به‌هرحال من دلم خواست نگاهش را این‌طوری تعبیر کنم اگرچه نادرست باشد.
صدای دوش بند آمد. یک دقیقه بعد هرب در حمام را باز کرد و صدای سوت‌زدنش را شنیدم. نگاهم هم‌چنان به زن‌ها و میز بود. هنوز تری گریه می‌کرد و لورا مویش را نوازش می‌کرد. برگشتم رو به پنجره. نوار آبی آسمان دیگر رنگ باخته بود و داشت مثل جاهای دیگر تار می‌شد. ولی ستاره‌ها داشتند درمی‌آمدند. توانستم زهره را پیدا کنم. و آن‌ سوتر، نه همان‌قدر درخشان ولی به وضوح در افق مریخ را هم دیدم. باد کند شده بود و من داشتم آن‌چه را با زمین‌های خالی می‌کرد نگاه می‌کردم. بی‌خودی فکر کردم خیلی بد است که مک گینیس‌ها دیگر اسب نگه نمی‌دارند. دلم می‌خواست اسب‌ها را مجسم کنم که در غروب توی آن زمین‌ها می‌دوند، یا فقط آرام ایستاده‌اند کنار پرچین و سرهایشان را خلاف جهت هم گرفته‌اند. کنار پنجره ایستادم و منتظر ماندم. می‌دانستم باید باز هم همان‌جور بمانم و تا جایی که چیزی برای دیدن مانده باشد، چشم بدوزم به آن‌جا، بیرون خانه.
—————————————————–
پانویس:
[1] Aspen درختی است هم‌خانواده با سپیدار و صنوبر و بید که در آمریکا و ایالت کلرادو زیاد است. ویژگی این خانواده در دمبرگ‌هایشان است که باعث می‌شود برگها در باد بلرزند. در فارسی باید کبوده یا بید کبود یا سیاه بید باشد.
[2]نشان بزرگ‌ترین صنف شوالیه‌ها- م.
[3]Vessel: رگ
[4] Vassal: تیول دار، کسانی که در اروپای سده های میانه زیر دست لردها بوده اند
[5] Bend

نویسنده: ریموند کارور
مترجم: منوچهر درزاد

آنچه خواندید، متن آغازین و پیش از ویرایش داستان کوتاهی از ریموند کارور است در کنار متن ویرایش شده همان داستان که نهایتا به چاپ رسیده، و نشان دهنده تغییرات گسترده ای است که به دست ویراستار صورت گرفته.
کارور نام «تازه کارها» را بر داستانش گذاشته بوده و ویراستار سبُک‌دستِ او «گوردون لیش» نام «وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم» را جایگزین آن می‌کند. البته این ویراستاری فقط به تغییر عنوان داستان محدود نمی‌شود. دوست راوی داستان که پزشک است در نسخه‌ی کارور دکتر «هرب»( Herb)  نام دارد، که در لغت به معنی عام گیاه است؛ گیاهانی که عموماَ ساقه‌ی ترد و نازک دارند و در آخر فصل از بین می‌روند و برخی جنبه‌ی دارویی نیز دارند. ویراستار این نام را به «مِل»(Mel) تغییر می‌دهد که کوتاه‌شده‌ی نام شخص است ولی می‌تواند کوتاه‌شده‌ی واژه‌ی نسبتاَ قدیمی «ملانکولی» هم باشد که در روان‌شناسی به معنای نوعی افسردگی است. هم‌چنین شوهر پیشین «تری»، مردی که در داستان خودکشی می‌کند، در دست‌نوشته‌ی کارور اسمش «کارل» بوده و ویراستار آن را به «اِد»( Ed)  تغییر داده است. سلسله‌ی این تغییرات دراز‌دامن است، و درواقع نوعی بازنویسی ساختاری است که ویراستار داستان، گوردون لیش، با جسارت انجام داده است.
در این متن عبارت‌هایی از دست‌نویس کارور که از سوی ویراستار حذف شده با رنگ آبی مشخص شده است، و آن‌چه ویراستار خود به داستان افزوده است با رنگ قرمز. پس اگر جمله‌هایی را که با رنگ قرمز مشخص شده‌اند حذف کنیم، اصل نسخه‌ی کارور به دست می‌آید، و اگر جمله‌هایی را که به رنگ آبی هستند برداریم، داستانی خواهیم خواند که نهایتا در مجله‌ی «نیویورکر» منتشر شده است. در ضمن ویراستار در بسیاری جاها «بند» ( پاراگراف)‌ها را بسته و داستان را در بند های جدید ادامه داده است، که در یکی دو مورد به آن‌ها در قلاب { } اشاره شده است، و این نکته به خصوص در صفحات پایانی داستان مشهود است که گاه یک صفحه و بیشتر به دست ویراستار حذف شده است. این متن، با احتساب تغییرات حاصل در آن، نمونه‌ی فرد اعلایی است از آموزه‌های داستان‌نویسی، چه برای نویسندگان تجربی و چه برای نویسندگان حرفه‌ای. مترجم با توجه به این نکته‌ی شایان توجه آن را ترجمه کرده است. شاید بهتر باشد که پیش از خواندن این متن، ابتدا متن نهایی داستان که در مجموعه «کلیسای جامع » چاپ شده و توسط فرزانه طاهری به فارسی برگردانده شده است، خوانده شود.
منبع: مجله‌ی نیویورکر Newyorker.com
حروف‌چین: ش. گرمارودی

کباب غاز

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته‌جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به‌تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت به‌تر می‌دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر کم‌تر نمی‌شوند.
گفت یک بر نره‌خر گردن‌کلفت را که نمی‌شود وعده گرفت. تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدن خط بکش و بگذار سماق بمکند.
گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یک‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند که کباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌کنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم
با اوقات تلخ گت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی که شکوم ندارد و بچه‌ی اول می‌میرد؟
گفتم پس چاره‌ای نیست جز این‌که دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته‌ی اول و روز سوم دسته‌ی دوم بیایند.
اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب بره‌ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه‌ای که از جمله‌ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایت‌های بی‌نظیر صادق هدایت بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفى‌نام آمده می‌گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مبارکی شرفیاب شده است.
مصطفی پسرعموی دختردایی خاله‌ی مادرم می‌شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هروقت می‌خواست حرفی بزند، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت و مثل این‌که دسته هاون برنجی در گلویش گیر کرده باشد دهنش باز می‌ماند و به خرخر می‌افتاد. الحمدالله سالی یک مرتبه بیش‌تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم.
به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی‌شاخ و دم را از سر ما بکن و بگذار برود لای دست بابای علیه‌الرحمه‌اش.
گفت به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش. ماشاء‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته‌دیزی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط کرده‌ام با قوم و خویش‌های ددری تو هیچ سر و کاری نداشته باشم؛ آن‌هم با چنین لندهور الدنگی.
دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید کنم. پیش خودم گفتم چنین روز مبارکی صله‌ى ارحام نکنی کی خواهی کرد؟ لذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاء‌الله چشم بد دور آقا واترقیده‌اند. قدش درازتر و پک و پوزش کریه‌تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود سر از یقه‌ی چرکین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود، اما پشم‌های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یک انگشت از لابلای یقه‌ی پیراهن، سر به در آورده و مثل کزم‌هایی که به مارچوبه‌ی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند. از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همین‌قدر می‌دانم که سر زانوهای شلوارش_ که از بس شسته شده بودند به‌قدر یک وجب خورد رفته بود_ چنان باد کرده بود که راستی‌راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن‌جا مخفی کرده است.
مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجیب بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت خاک به سرم مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان‌های امروز بیاوریم، برای مهمان‌های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیش‌تر نیاورده‌ای و به همه‌ی دوستانت هم وعده‌ی کباب غاز داده‌ای!
دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟
گفت مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دست‌نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.
حقا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چاره‌ی منحصر به فرد را در این دیدم که هرطور شده تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنیم. به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد کودن و بی‌نهایت چلمن است، ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست؛ لابد این‌قدرها از دستش ساخته است. به او خطاب کرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است. سر نازنینت را بنازم. می‌خواهم نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنی.
مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.
با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سرم بریزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض کنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید. گفتم خدا عقلت بدهد یک‌ساعت دیگر مهمان‌ها وارد می‌شوند؛ چه‌طور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده‌ام چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده. گفتم تو رفقای مرا نمی‌شناسی، بچه قنداقی که نیستند بگویم ممه را لولو برد و آن‌ها هم مثل بچه‌ی آدم باور کنند. خواهند گفت جانت بالا بیاید می‌خواستی یک غاز دیگر بخری و اصلن پاپی می‌شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم. گفت بسپارید اصلن بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته‌اند.
دیدم زیاد پرت‌و‌بلا می‌گوید؛ خواستم نوکش را چیده، دمش را روی کولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده‌ام. این اسکناس را می‌گیری و زود می‌روی که می‌خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن‌عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان‌شاء‌الله این سال نو به شما مبارک باشد و هزارسال به این سال‌ها برسید.
ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آن‌که اصلن به حرف‌های من گوش داده باشد، دنباله‌ی افکار خود را گرفته، گفت اگر ممکن باشد شیوه‌ای سوار کرد که امروز مهمان‌ها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.
این حرف که در بادی امر زیاد بی‌پا و بی‌معنی به‌نظر می‌آمد، کم‌کم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم، معلوم شد آن‌قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیش‌تر در این باب دقیق شدم یک نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره‌ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفته‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می‌شنوم ولی به‌نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی که احدی از مهمانان درصدد دست‌زدن به این غاز برنیاید.
مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و مهارش را به کدام جانب می‌خواهم بکشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش‌زبانی افزوده گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیک‌تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چه‌طور است؟ چه‌کار می‌کنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلا نوش‌جان کن که سوقات یزد است…
مصطفی قد دراز و کج‌و‌معوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده‌جویده از این بروز محبت و دل‌بستگی غیرمترقبه‌ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس‌گزاری کند، ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرف‌ها چیست؟ تو برادر کوچک من هستی. اصلن امروز هم نمی‌گذارم از این‌جا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یک‌سال تمام است این‌طرف‌ها نیامده بودی. ما را یک‌سره فراموش کرده‌ای و انگار نه انگار که در این شهر پسرعموئی هم داری. معلوم می‌شود از مرگ ما بیزاری. الا و لله که امروز باید ناهار را با ما صرف کنی. همین الان هم به خانم می‌سپارم یک‌دست از لباس‌های شیک خودم هم بدهد بپوشی و نونوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش‌جو و کباب‌بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای‌بابا دستم به دامنتان، دیگر شکم ما جا ندارد. این‌قدر خورده‌ایم که نزدیک است بترکیم. کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است. واقعن حیف است این غاز به این خوبی را سگ‌خور کنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین‌طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیش‌تر از این به ما بخورانید همین‌جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم. مگر آن‌که مرگ ما را خواسته باشید. ..
آن‌وقت من هرچه اصرار و تعارف می‌کنم تو بیش‌تر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌کنی.
مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌‌داد، پوزخند نمکینی زد؛ یعنی که کشک و پس از مدتی کوک‌کردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد."
چندین‌بار درسش را تکرار کردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم که خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعه‌ی حکایات کتاب "سایه روشن".
دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرف‌کردن صیغه‌ی "بلعت" اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشیده سوراخ و سمبه و چاله و دست‌اندازهای آن را با گرد و کرم کاهگل‌مالی کرده، زلف‌ها را جلا داده، پشم‌های زیادی گوش و دماغ و گردن را چیده، هر هفت کرده و معطر و منور و معنعن، گویی یکی از عشاق نامی سینماست که از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزین نموده باشد. خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه‌ای به‌کار برده که لباس من این‌طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه‌ای بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.
آقای مصطفی‌خان با کمال متانت و دل‌ربایی، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام‌تر، به جای خود، زیر دست خودم به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوان‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهده‌ی وظایف مقرره‌ی خود برمی‌آید، قلبن مسرور شدم و در باب آن مساله‌ی معهود خاطرم داشت به‌کلی آسوده می‌شد.
به‌قصد ابراز رضامندی، خود گیلاسی از عرق پر کرده و تعارف کنان گفتم: آقای مصطفی‌خان از این عرق اصفهان که الکلش کم است یک گیلاس نوش‌جان بفرمایید.
لب‌ها را غنچه کرده گفت: اگرچه عادت به کنیاک فرانسوی ستاره‌نشان دارم، ولی حالا که اصرار می‌فرمایید اطاعت می‌کنم.این‌را گفته و گیلاس عرق را با یک حرکت مچ‌دست ریخت در چاله‌ی گلو و دوباره گیلاس را به طرف من دراز کرده گفت: عرقش بدطعم نیست. مزه‌ی ودکای مخصوص لنینگراد را دارد که اخیرن شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود. جای دوستان خالی، خیلی تعریف دارد ولی این عرق اصفهان هم پای کمی از آن ندارد. ایرانی وقتی تشویق دید فرنگی را تو جیبش می‌گذارد. یک گیلاس دیگر لطفن پر کنید ببینم.
چه دردسر بدهم؟ طولی نکشید که دو ثلث شیشه‌ی عرق به‌انضمام مقدار عمده‌ای از مشروبات دیگر در خمره‌ی شکم این جوان فاضل و لایق سرازیر شد. محتاج به تذکار نیست که ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی‌شمردند. از همه‌ی این‌ها گذشته، از اثر شراب و کباب چنان قلب ماهیتش شده بود که باور کردنی نیست؛ حالا دیگر چانه‌اش هم گرم شده و در خوش‌زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه نوک جمع را چیده و متکلم وحده و مجلس‌آرای بلامعارض شده است. کلید مشکل‌گشای عرق، قفل تپق را هم از کلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نیام برآمده و شق‌القمر می‌کند.
این آدم بی‌چشم و رو که از امام‌زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن‌طرف‌تر نگذاشته بود، از سرگذشت‌های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است که فرورفتن لقمه‌های پی‌در‌پی ابدن جلو صدایش را نمی‌گرفت. گویی حنجره‌اش دو تنبوشه داشت؛ یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌های قلنبه.
به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا کرد به خواندن قصیده‌ای که می‌گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می‌شد مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرر ساختند. یکی از حضار که کباده‌ی شعر و ادب می‌کشید چنان محظوظ گردیده بود که جلو رفته جبهه‌ی شاعر را بوسیده و گفت "ایوالله؛ حقیقتن استادی" و از تخلص او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جمله‌ی رسوم و عاداتی می‌دانم که باید متروک گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه یکی شده بودیم، کلمه‌ی "استاد" را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم. اما خوش ندارم زیاد استعمال کنم.
همه‌ی حضار یک‌صدا تصدیق کردند که تخلصی بس به‌جاست و واقعن سزاوار حضرت ایشان است.
در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استاد رو به نوکر نموده فرمودند: "هم‌قطار احتمال می‌دهم وزیرداخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد." ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است.
اگر چشمم احیانن تو چشمش می‌افتاد، با همان زبان بی‌زبانی نگاه، حقش را کف دستش می‌گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می‌دوید و به کائنات اعتنا نداشت.
حالا آش‌جو و کباب‌بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش‌درآمد کنسرت آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند.
مثل این‌که چشم‌به‌راه کله‌ی اشپختر باشم دلم می‌تپد و برای حفظ و حصانت غاز، در دل، فالله خیر حافظن می‌گویم. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یک‌رأس غاز فربه و برشته که هنوز روغن در اطرافش وز می‌زند در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.
شش‌دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض این‌که چشمش به غاز افتاد رو به مهمان‌ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. ایا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصن تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم، ولو مائده‌ی آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از این‌جا یک‌راست به مریض‌خانه‌ی دولتی برویم. معده‌ی انسان که گاوخونی زنده‌رود نیست که هرچه تویش بریزی پر نشود. آن‌گاه نوکر را صدا زده گفت: "بیا هم‌قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌برو برگرد یک‌سر ببری به اندرون."
مهمان‌ها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی‌دانند. از یک‌طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه‌ای از آن چشیده، طعم و مزه‌ی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند. دیدم توطئه‌ی ما دارد می‌ماسد. دلم می خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچه‌ی شتری‌اش را به باد بوسه بگیرم. فکر کردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم که بخواهد اسماعیل را قربانی کند، مدام به غاز علیه‌السلام حمله آورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یک دوجین اصرار بود که به شکم آقای استاد می‌بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.
خوشبختانه که قصاب زبان غاز را با کله‌اش بریده بود، والا چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی‌گفت! خلاصه آن‌که از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آن‌جایی کشید که مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دسته‌جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.
کار داشت به دل‌خواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان؛ حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پرکرده‌اند و منحصرن با کره‌ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این کلام از دهن خرد شده‌ی ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتن فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: "حالا که می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره‌ی فرنگی سرخش کرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه‌ی مختصر می‌چشیم."
دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دروازه‌ی حلقوم و کتل و گردنه‌ی یک دوجین شکم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!
می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار، ولی این مخلوقات عجیب‌ گویا استخوان‌خوار خلق شده بودند. واقعن مثل این بود که هرکدام یک معده‌ی یدکی هم هم‌راه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به‌دست، با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در کشمکش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند. هر دوازده‌تن، تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم که غاز گلگونم، لخت‌‌لخت و "قطعه‌ی بعد اخرى" طعمه‌ی این جماعت کرکس صفت شده و "کان لم یکن شیئن مذکورا" در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.
مرا می‌گویی، از تماشای این منظره‌ی هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل‌دادن خنده‌های زورکی و خوشامدگویی‌های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.
اما دو کلمه از آقای استاد بشنوید که تازه کیفشان گل کرده بود، در حالی که دستمال ابریشمی مرا از جیب شلواری که تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و کرشمه، لب و دهان نازنین خود را پاک می‌کردند باز فیلشان به یاد هندوستان افتاده از نو بنای سخنوری را گذاشته، از شکار گرازی که در جنگل‌های سوییس در مصاحبت جمعی از مشاهیر و اشراف آن‌جا کرده بودند و از معاشقه‌ی خود با یکی از دخترهای بسیار زیبا و با کمال آن سرزمین، چیزهایی حکایت کردند که چه عرض کنم. حضار هم تمام را مانند وحی منزل تصدیق کردند و مدام به‌به تحویل می‌دادند.
در همان بحبوحه‌ی بخوربخور که منظره‌ی فنا و زوال غاز خدابیامرز مرا به یاد بی‌ثباتی فک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فورن برگشته رو به آقای شکارچی معشوقه‌کش نموده گفتم: آقای مصطفی‌خان وزیر داخله شخصن پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.
یارو حساب کار خود را کرده بدون آن‌که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.
به مجرد این‌که از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیده‌ی آب‌نکشیده‌ای به قول متجددین طنین‌انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و کف و مایتعلق بر روی صورت گل‌انداخته‌ی آقای استادی نقش بست. گفتم: "خانه‌خراب؛ تا حلقوم بلعیده بودی باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی که چون تو ازبکی را صندوق‌چه‌ی سر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ د بگیر که این ناز شستت باشد" و باز کشیده‌ی دیگری نثارش کردم.
با همان صدای بریده‌بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس‌زنان و هق‌هق کنان گفت: "پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم شما فقط صحبت از غاز کردید؛ کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش آلوی برغان گذاشته‌اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من."
به‌قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه‌تراشی‌هایش داشتم شاخ درمی‌آوردم. بی‌اختیار در خانه را باز کرده و این جوان نمک‌نشناس را مانند موشی که از خمره‌ی روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسکین غلیان درونی در دور حیاط قدم زده، آن‌گاه با صورتی که گویی قشری از خنده‌ی تصنعی روی آن کشیده باشند، وارد اتاق مهمان‌ها شدم.
دیدم چپ و راست مهمان‌ها دراز کشیده‌اند و مشغول تخته‌زدن هستند و شش دانگ فکر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانه‌ی افشار است. گفتم آقای مصطفی‌خان خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیرداخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فورن آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم اقایان بشوند.
همه‌ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش‌مشربی و خوش‌محضری و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمره‌ی تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با کمال بی‌چشم و رویی بدون آن‌که خم به ابرو بیاورم همه را غلط دادم.
فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک‌دست از بهترین لباس‌های نو دوز خود را با کلیه‌ی متفرعات به انضمام مایحتوی یعنی آقای استاد مصطفی‌خان به دست چلاق‌شده‌ی خودم از خانه بیرون انداخته‌ام. ولی چون که تیری که از شست رفته باز نمی‌گردد، یک‌بار دیگر به کلام بلندپایه‌ی "از ماست که بر ماست" ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم.
نویسنده: سید محمد على جمالزاده

روی پل

آن‌ها پاهای مرا وصله کردند و دوختند و بعد هم به من کاری دادند که بتوانم در حین انجام آن بنشینم. کار من شمردن مردمی است که از روی پل عبور می‌کنند. آن‌ها خیلی دلشان می‌خواهد که نتیجه‌ی فعالیتشان را با ارقام ثابت کنند و از این کار پوچ لذتی فراوان می‌برند. تمام روز، تمام روز دهان خاموش من مثل ساعت کار می‌کند، و من اعداد را روی هم می‌گذارم تا بتوانم غروب رقم بزرگی را برای خشنودی آنان پیشکش‌شان  کنم.
اما آمار آن‌ها درست نیست. متأسفم، ولی آمارشان درست نیست. و من باوجود آن‌که می توانم این احساس را در دیگران ایجاد کنم که آدم صادقی هستم، اما راستش موجود قابل اعتمادی نیستم. آن‌چه مرا در خفا خوشحال می‌کند، این است که گاهی عابری را وارد آمارشان نمی کنم و یا وقتی دلم به حالشان سوخت، چند نفری را به آمارشان اضافه می‌کنم. بله، خوشبختی آن‌ها در دست من است. آن‌ها پیش خودشان حساب می‌کنند که امروز چند نفر در دقیقه از روی پل رد شده‌اند و در ده سال آینده چند نفر« عبور خواهند کرد.» آن‌ها « مستقبل کامل» را دوست دارند. با وجود این، باید عرض کنم که آمارشان ابداَ درست نیست… زمانی که معشوقه‌ی کوچک من از روی پل عبور می‌کند، من در تمام این مدت هیچ یک از افرادی را که عبور می‌کنند به آن‌ها گزارش نمی‌دهم. این دو دقیقه به من تعلق دارد، تنها به من.
نویسنده: هانریش بل
مترجم: تورج رهنما

از: چهره غمگین من  داستان ابدیت آمار
حروفچین: ش. گرمارودی

نمایش‌نامه‌ی کمدی جیجک علیشاه

بخشی از پرده‌ی دوم نمایش‌نامه‌ی کمدی جیجک علیشاه
مفخر‌الشعرا در یکی از تالارهای دربار
(صدر اعظم، مورخ‌السلطان، مفخر‌الشعرا ندیم دربار و چند نفر دیگر ایستاده‌اند با هم حرف می‌زنند، کریم شیره‌ای داخل می‌شود.)
کریم شیره‌ای (با لهجه‌ی اصفهانی):
آقایان وزرا، آقایان امرا سلام علیکم و قلبی لدیکم!!
صدراعظم (با صدای کلفت و با تکبر): علیکم‌السلام حاجی کریم! احوالت چطوره؟
کریم شیره‌ای (دستش را با دهنش تر می‌کند و می‌زند به گردنش): آقای صدراعظم میندازیم.
صدراعظم (رویش را برمی‌گرداند، اخم می‌کند، چیزی نمی‌گوید.)
امیر دواب (داخل می‌شود و تعظیم می‌کند به صدراعظم، با لهجه‌ی ترکی ایلاتی): سلامون علیکم!
بعد به مفخر‌الشعرا و کریم شیره‌ای چپ‌چپ نگاه می‌کند و رویش را برمی‌گرداند.
صدراعظم: علیکم‌السلام! آقای لله‌باشی احوال شریف؟
امیر دواب: از مرحمت شوما بوسیار خوب است.
کریم شیره‌ای: آقای امیر دواب! آقای امیر دواب! (امیر دواب نگاه به او نمی‌کند.) آقای امیر دواب! (امیر دواب با صدراعظم  حرف می‌زند.) آقای امیر! آقای امیر دواب عرضی داشتم!
امیر دواب (روی را به طرف کریم شیره‌ای می‌کند و با تشر و تغیر): بله؟
کریم شیره‌ای: باتخ چه‌طورین؟
امیر دواب (با تغیر و تشر): مرتکه باز امروز آمدی این‌جا؟ اگر با من حرف بزنی پدرت را می‌سوزانم… به من دیگر حرف نزن! خفه‌شو!
کریم شیره‌ای (بلند می‌خندد.): دیگران هم غیر از صدراعظم و ندیم دربار پوزخند می‌زنند.
کریم شیره‌ای: اهن!اهن!هه!
ندیم دربار (خیلی یواش معقولانه): آقای حاجی کریم، خواهش دارم به سرکار امیر دواب جسارت نکنید. ایشان اوقاتشان زود تلخ می شود، آن‌وقت اوقات همه تلخ خواهد شد. کام شیرین بزم  تلخ مکن، غره‌ی ماه وجد سلخ مکن.
کریم شیره‌ای (خیلی یواش و شمرده به تقلید ندیم دربار): آقای ندیم… سرت تو جیبم جیبم تو خلا.
حاضرین (همه بلند می‌خندند به غیر از صدراعظم که چپ‌چپ به اطراف خود نگاه می‌کند.) از پشت پرده صدای یساول‌ها بلند می‌شود.
یساول‌ها: برید! برید! بایست! برید. بپا!
شاه یواش یواش به اطراف نگاه می‌کند و داخل می‌شود، همه چند مرتبه تعظیم می‌کنند.
شاه: امیر دواب باز امروز هم اوقاتت گه‌مرغی است!
امیر دواب (تعظیم می‌کند): گوربان این مرتکه نمی‌گوزا…
اشاره می‌کند به کریم شیره‌ای
شاه (با تغیر و تندی): می‌دانم… می‌دانم، خوب!
شاه می‌نشیند روی صندلی
امیر دواب: گوربانت گردم…
شاه: می‌دانم. حالا بسه! (به صدراعظم) صدراعظم اخبار مملکت چیست؟
امیر دواب: گور…
شاه (با اخم): هس!…
صدراعظم: قربان خاک‌پای جواهر آسایت گردم… اخبار و اوضاع ممالک محروسه از شرق تا غرب و از شمال تا جنور همه بر حسب مرام و آیات انتظام و رفاهیت در اطراف و اکناف حکم‌فرماست… هر کجا شهری ‌است چون روی عروسان آراسته، و هر کجا بنده‌ای است از هم‌گنان در آیین زندگی گوی سبقت برده، چندان‌که در سراسر خطه‌ی واسعه‌ی این کشور، چیزی جز زلف خوبان پریشانی ندارد و دلی جز دل شاعر خونین نباشد… و جناب مفخر‌الشعرای جیجکی مصداق این مضمون را در قصیده‌ی روزانه‌ی خود به رشته‌ی نظم درآورده و به عرض خاک‌پای اقدس همایونی خواهد رسانید.
امیردواب: گور…
شاه: هس… نفست بگیره! خوب، معلوم می‌شود اخبار خوب است… مفخر بگو ببینم چه ساخته‌ای.
امیر دواب: گوربا…
شاه (با تشر و اخم): مردکه… خفه شو.
امیر دواب (به خودش): این چه نوکری شد!!!
مفخر‌الشعرا (پیش می‌دود تعظیم می‌کند و می‌خواند): شها تو شاهی و گیتی سراسرند اسیر // نه مثل داری و مانند نی شبیه و نظیر
حاضرین: به‌به! احسنت! احسنت!
مفخر‌الشعرا: کجاست آن‌که تو را بنده نیست در عالم // هر آن‌که نیست بگو آید و کند تقریر
حاضرین: احسنت! احسنت! به‌به!
(شاه سرش را تکان می‌دهد.)
مفخر‌الشعرا: جهان سراسر در زیر حکم تست شها // کنون که حکم چنین شد جهان ببند و بگیر
بگیر قیصر روم و فرست سوی کلات // بیار شنگل هند و بنه  بر او  زنجیر
حاضرین (با صدای بلند): احسنت! احسنت! جفت‌القلم! به‌به، مکرر! مکرر!…
مفخر‌الشعرا تأمل می‌کند، به اطراف نگاه می‌اندازد.
شاه: خوب دوباره بگو!
مفخر‌الشعرا: بگیر قیصر روم و فرست سوی کلات // بیار شنگل هند و بنه  بر او زنجیر
فرست لشکر جرار تا به ملک حبش // بکوب سومه تاتار تا کنار سبیر
حاضرین: به‌به! احسنت!
کریم شیره‌ای (با صدای بلند): احسنگ! احسنگ! اهن! احسنگ! هه.
مفخر‌الشعرا: اهه. (سرفه می‌کند.)
چو تخت ایرج داری شها بناز و ببال! // چو تیغ سرکج داری بزن به فرق نکیر!
حاضرین: احسنت! به‌به!…
مفخر‌الشعرا: خدای نام تو را ورد و ذکر مرغان کرد // ازین جهت همه جک‌جک کنند گاه صفیر
حاضرین: به‌به… احسنت بکر است!!…
مفخر‌الشعرا: شها تو شاهی و این‌ها همه وزیر تواند // تو همچو مایه و این‌ها همه خمیر فطیر
حاضرین: احسنت! احسنت! صدقت!
مفخر الشعرا: تویی که چو به  تیرت بشد ز پای فلک // تویی که تیغ تو برید ابر را چو پنیر
حاضرین (با صدای بلند): احسنت! احسنت! به‌به! مکرر، مکرر!… چوب- تیر پا- فلک… به…!
ندیم دربار: به‌به! جمیع فنون عروض و بدیع، استعاره، کنایه، تشبیه، تجنیس همه در این یک بیت جمع‌اند، به‌به!
صدراعظم: به‌به، درواقع ایجاد کلام کرده، ابر، پنیر، تیغ!!
امیر دواب (به خود با اوقات تلخ): په این مرتکه تمام نمی‌کوند!
کریم شیره‌ای: آقای امیر دواب! آقا امیر!
امیر دواب (با اخم به او نگاه می‌کند، چیزی نمی‌گوید.)
کریم شیره‌ای: آقای امیر ع دارم واست!!
امیر دواب می‌خواهد حمله بکند به کریم شیره‌ای
شاه (با تغیر): آن گوشه چه خبره!! امیر دواب ساکت نمی‌شی!… مفخر بگو
امیر دواب: گور…
شاه: هس!
مفخر‌الشعرا: تویی که چو به تیرت بشد ز پای فلک // تویی که تیغ تو برید ابر را چو پنیر
تویی که در حرمت فرش‌های قالی هست // ولی شهان دگر خود نداشتند حصیر
ندیم دربار: صدقت! احسنت!…
مفخر‌الشعرا: تویی که آشپز درگهت ز دیگ سیاه // میان قاب به شب روز می‌کند کفگیر
(با صدای بلند) احسنت! احسنت! بکر است…
مفخر الشعرا: که بود جر تو ز شاهان روزگار که داشت // به هر دهی ز اروپا چهار فوج سفیر؟
که بود جیجکی آن خود که مدحتت گوید // کتاب وصف تو را وصف کی کند تفسیر؟
شاه و حاضرین: احسنت! احسنت! بارک‌الله به‌به!…
صدر اعظم: آقای مفخر احسنت! خیر‌الکلام! به‌به!!
امیر دواب: گور…
شاه (با تغیر): خفه شو حالا! (به صدراعظم) صدراعظم خیلی خوب گفته!! رییس خلوت!
رییس خلوت: بله قربان؟
(تعظیم می‌کند)
شاه: یک طاقه شال و صد تومن بده به مفخر!
رییس خلوت (تعظیم می‌کند): امر امر همایونی است.
صدر اعظم (تعظیم می‌کند): قربان مورخ‌السلطان تاریخ روز گذشته را به شیوه‌ی هر روزه چون عقد منثور به پیش‌گاه آورده.
شاه: خوب! مورخ‌السلطان بخوان ببینم.
مورخ‌السلطان (تعظیم می‌کند و می‌خواند): بامدادان که خدنگ زرین خورشید از کمان کران خاور به سوی گنبد نیلی‌رنگ پرتاب شد  و خسرو رخشنده‌ی چهارمین چرخ برین با سمند بادپا و کمند پرتو دیو تاریکی را به بند کشید… پادشاه جم‌جاه اسلام‌پناه لب  از لب شیرین نگار و دست از زیر توده‌ی زلف پرچین‌ دل‌دار برداشته و بر حسب فرمان مطاع اغتسلوا به سوی گرمابه شتافتند- و در آن جای‌گاه دل‌پسند که آب گرمش از چشمه‌ی حیوان گوی بیشی بردی و عطر گلابش رونق گلستان نمرود درهم شکستی، دلاکان شوخ شیرین‌رفتار و رگ‌مالان چابک‌دست ارغوانی عذار، که روی هر یک از صحیفه‌ی ارتنگ مانی نمونه‌ای و موی هر تن از سنبل پرچین کلاله‌ای بود، دست بالا کرده و با آب و گلاب چنان‌چه شیوه و آداب خسروان است، از سر تا پا وجود ذیجود همایونی را  بشستند- و پس…  
امیر دواب: گور… زهرمار!!
مورخ‌السلطان: و پس با لنگ‌های قشنگ و مندیل‌های رنگارنگ بدن همایون و اندام میمون را آهسته‌آهسته خشک کرده و لباس خسروی که در جهان فقط قد و بالای این دادگر عالی‌نسب را سزاست بپوشانیدند و بعد از آن شاهنشاه دادگر کمی در سر‌بینه که هوای ملایم آن رشک خزینه است، بر حسب پیشنهاد سرکار حکیم‌السلطنه که بقراط در پیش او قیراطی نباشد و ارسطو از اعجاز انفاسش ادویه‌ی خود در پستو کند و جالینوس از کمی بضاعت در محضرش چون عروس در پرده‌ی خجلت پنهان شود، استراحت کردند و پس از استراحت از آن‌جا برخاسته و خرامان خرامان به سوی دربار که محل عز و قرار و عدل و دادگستری است روانه شدند.
نویسنده: ذبیح بهروز
از کتاب: طنزآوران امروز ایران
51  داستان طنز از 40 نویسنده
عمران صلاحی
چاپ پنجم، 1373
انتشارات مروارید
حروفچین: ش. گرمارودی

اولتن پارک

یک‌شنبه‌ای است داغ در سپتامبر 1959، و در چشر متوقف مانده‌ایم. جلوتر از ما ماشین‌ها تا جایی که چشم کار می‌کند، تا خم جاده، صف کشیده‌اند. ده دقیقه است که از جایمان تکان نخورده‌ایم. همه ماشین‌هایشان را خاموش کرده‌اند، و حالا پدرم هم همین کار را می‌کند. در سکوت ناگهانی می‌توانیم صدای ناله‌ی دوردست را بشنویم که حتماَ صدای نخستین مسابقه‌ی بعدازظهر است، مسابقه‌ی ده دوری ماشین‌های استیشن. یک و ربع است. یک ساعت دیگر راننده‌ها برای مسابقه‌ی اصلی، کاپ طلا، آماده خواهند شد- گراهام هیل، جک برابام، روی سالوادوری، استرلینگ ماس و جواکیم بونیر. پدرم همیشه عاشق ماشین‌های تندرو بوده، و مسابقات اتومبیل‌رانی تازه در بریتانیا طرف‌دارهای پر و پاقرص پیدا کرده، و ما هم برای همین با صدها ماشین دیگر در این جاده‌ی خاکی بیرون شهر گیر کرده‌ایم.
پدرم از انتظار در صف خوشش نمی‌آید. عادت کرده که بیمارانش صف بکشند تا او را ببینند، اما خودش عادت ندارد در صف منتظر بماند. از نظر او، یعنی آدمی که حق بودن در جایی که می‌خواهد در زمانی که خودش می‌خواهد، یعنی آن جلو و حالا، از او سلب شده. ده دقیقه گذشته. آن جلو چه خبر است؟ کدام گوساله‌ای این‌جور راه‌بندان کرده؟ چرا از آن طرف هیچ ماشینی نمی‌آید؟ یعنی تصادف شده؟ چرا پلیس نیامده قضیه را فیصله بدهد؟ پدرم هر دو دقیقه یا این حدود از ماشین پیاده می‌شود، به آن طرف جاده می‌رود و سعی می‌کند ببیند آن جلوترها تکان می‌خورند یا نه. خبری نیست. دوباره سوار می‌شود و باز حرص و جوش می‌خورد. کروک سقف ماشین الویسمان را عقب داده‌ایم. خورشید صاف به چرم صندلی‌ها، کرُم در و دیوار، سبد پیک‌نیک می‌تابد. سقف تاخورده و در آن شکاف مرموز میان صندوق عقب و صندلی باریک عقب که مطابق معمول من و خواهرم روی آن مچاله شده‌ایم پلیسه شده است.کروک تقریباَ همیشه باز است، در هر هوایی که باشد: پدرم عاشق هوای تازه است، و هر اتومبیلی که تا حالا داشته کروکی بوده، تا بتواند هوای تازه بخورد. اما هوای امروز تازه نیست. هوا پرده‌ی سیاهی است از دود اگزوز موتورهایی که درجا کار می‌کنند، گرد و خاک، بنزین، موتورهای جوش‌آورده.
در ماشین‌های جلو و پشت سرمان مردم می‌‌خندند، ساندویچ می‌خورند، بطری‌های آبجو سرمی‌کشند، از هوا لذت می‌برند، به آن اهانت آشنای انتظار- برای- رسیدن- به- جلو عادت می‌کنند. اما پدرم با آن‌ها فرق دارد. او فقط به دو چیز فکر می‌کند: سر صف که پیدا نیست ، و، نه چندان بی‌ارتباط با آن، نیمه‌ی دیگر جاده‌ی خاکی، که خالی بودنش وسوسه‌کننده است.
مادرم می‌گوید: «آرام باش، آرتور. عین علی‌ورجه هی از ماشین سوار و پیاده می‌شوی.»
اما گفتن این‌که آرام باش فقط عصبانی‌ترش می‌کند. می‌پرسد: «یعنی چه شده؟ شاید تصادف شده. شاید منتظرند آمبولانس برسد.» حتی پیش از این‌که بگوید، همه‌مان می‌دانیم این فرض آخری قرار است به کجا برسد. « شاید دکتر لازم داشته باشند.»
در را که دوباره باز می‌کند و روی گلگیر می‌ایستد تا سرک بکشد، مادرم می‌گوید:
«نه، آرتور.»
پدرم اعلام می‌کند:
«نه، آرتور. فقط منتظرند نوبتشان برسد بروند تو. تازه، توی میدان هم حتماَ دکتر پیدا می‌شود.»
یک و نیم است و دیگر صدایی نمی‌آید. مسابقه‌ی ماشین‌های استیشن تمام شده. هنوز بیش از یک ساعت به خود کاپ طلا مانده، اما قبلش یک مسابقه‌ی دیگر هست، و تماشای ماشین‌ها قبل از شروع مسابقه، و تازه…
می‌گوید: «من یکی که حاضر نیستم دیگر این‌جا معطل بشوم. این‌طوری هیچ وقت نمی‌رسیم. اصلاَ بهتر است اگر این‌طور باشد برگردیم و از خیرش بگذریم.» ثانیه‌ی دیگر همان‌جا می‌نشیند، بعد به جلو خم می‌شود، داشبورد را باز می‌کند و گوشی معاینه را درمی‌آورد، آن را به بالای سرش آویزان می‌کند. مثل اسکلت است، دیافراگم آن بالاست، دسته‌های فلزی و لاستیکی مثل پاهای چنبری آویزان شده‌اند، دو گوشی عاجی به‌هم می‌خورند و تلق‌تلق استخوانی‌شان بلند می‌شود. ماشین را روشن می‌کند، ترمز دستی را می‌خواباند، یکی دو متری عقب می‌رود، بعد وارد آن طرف جاده می‌شود.
مادرم دوباره می‌گوید:
«نه،» اما این بار با تردید. آخر شاید بخواهد دور دو فرمانه بزند و برگردد. نه، نمی‌خواهد…
پدرم خیلی هم با سرعت از کنار ماشین‌های وامانده نمی‌گذرد. سی کیلومتر در ساعت سرعت دارد. با وجود این، احساس می‌کنی سریع می‌رود، و قلدرمآبانه، و همه‌ی سرنشینان وقتی می‌بینند داریم می‌آییم برمی‌گردند و خیره نگاهمان می‌کنند. بعضی‌شان عصبانی به‌نظر می‌آیند. بعضی‌شان دارند فریاد می‌زنند. به مادرم می‌گوید: «عزیز جان، گوشی را نشان بده،» اما مادرم روی صندلی کنار راننده یک‌بری پایین سریده، دیگر دیده نمی‌شود، نشیمنش کف ماشین است، از همان‌ جا شماتتش می‌کند. « محض رضای خدا، آرتور، چرا باید این کار را بکنی؟ چرا نمی‌توانی مثل بقیه صبر کنی؟ اگر یکی از روبه‌رو بیاید چی؟» حالا دیگر من و خواهرم هم همین کار را می‌کنیم، خودمان را پایین صندلی قایم می‌کنیم. پدرم تنها مانده است. با ما نیست این حقه‌باز زورگوی ضد دموکراسی مایه‌ی سرافکندگی. یا درواقع، ما با او نیستیم.
با صورت فشرده به چرم خوشبوی صندلی، تجسم می‌کنم که آن جلو چه خبر است. تشخیص نمی‌دهم که چقدر راه رفته‌ایم، چند تا پیچ بدون دید را پشت سر گذاشته‌ایم. اگر چیزی، در این جاده‌ی خاکی باریک، جلومان سبز شود، مجبوریم دنده عقب از کنار همه‌ی ماشین‌‌هایی که همین حالا پشت سر گذاشته‌ایم رد بشویم. تازه، اگر بتوانیم به‌موقع ترمز کنیم. منتظر صدای جیغ ترمزها می‌مانم، صدای برخورد فلز با فلز.
بعد از یک قرن که –چقد ر؟- دو دقیقه طول کشیده، مادرم سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید: «خوب، کار خودت را کردی،» و پدرم جواب می‌دهد، «نه، هنوز یک دروازه‌ی دیگر مانده،» و من و خواهرم خودمان را بالا می‌کشیم که نگاه کنیم. به کنار ماشین‌های سر صف رسیده‌ایم، که منتظرند به چپ بپیچند ، به سمت ورودی دارندگان بلیط قهوه‌ای، ورودی افراد عادی. یکی از خدمه از دورازه بیرون می‌آید، به طرف ما، اما پدرم که وانمود می‌کند او را ندیده است به راهش ادامه می‌دهد. مستقیم جلو می‌رود، به یک تکه جاده‌ی خلوت که دویست متر آن‌طرفترش شش هفت ماشین در جهت مقابل منتظرند که وارد دروازه‌ی دیگر شوند. برخلاف ماشین‌هایی که پشت سر گذاشته‌ایم، این ماشین‌ها انگار در حال حرکت‌اند. پدرم، در کمال بزرگواری، صبر می‌کند تا آخرین ماشین هم داخل شود، بعد از بین دو ستون سنگی دروازه عبور می‌کند و بر چمن ناهموار می‌رود تا به جایی می‌رسد که یکی از خدمه‌ی بازوبند به بازو با کت اسپورت کنار ورودی طناب‌کشی‌شده منتظر است.
«روز‌به‌خیر، قربان. بلیط قرمز دارید؟» از این سوأل یکه نمی‌خوریم: همه‌مان تابلوهای متعدد را دیده‌ایم که فریاد می‌زدند: ورودی دارندگان بلیط قرمز. اما پدرم خود را نمی‌بازد.
 می‌گوید: «این‌ها دیگر،» و بلیط‌های قهوه‌ای را به او می‌دهد.
«نه، قربان، متأسفانه این‌ها قهوه‌ای است.»
«اما حتماَ اشتباه شده. من بلیط قرمز خواستم. راستش را بخواهید، حتی نگاهشان نکردم.»
«متأسفم قربان، این‌ها قهوه‌ای‌اند، و ورودی بلیط‌های قهوه‌ای آن یکی است، دویست متر آن‌ طرف‌تر، همین جا دور بزنید، و …»
«با کمال میل مابه‌التفاوتش را می‌دهیم.»
«نه، متوجهید که ، مطابق مقررات…»
«می‌دانم ورودی قهوه‌ای‌ها کجاست، یک ساعت آن‌جا اشتباهی توی صف بودم. آمدم این‌جا چون فکر می‌کردم مال من قرمز است. حالا دیگر نمی‌توانم برگردم آن‌جا. صفش چند کیلومتر است. این بچه‌ها هم که می‌دانید، خیلی وقت است انتظار…»
در این موقع دیگر هفت هشت تایی ماشین پشتمان جمع شده‌اند. یکیشان بوق می‌زند. طرف دارد سست می‌شود.
«گفتید بلیط قرمز خواسته بودید.»
«نه فقط خواسته بودم، پولش را هم داده بودم. می‌بینید که»- گوشی معاینه را نشان می‌دهد- « من پزشکم، دلمان هم می‌خواهد که نزدیک جایگاه باشیم.» این مغالطه‌ی مضاعف از قرار قال قضیه را می‌کند.
«بسیار خوب، قربان، اما دفعه‌ی دیگر لطفاَ به بلیط‌هایتان دقت کنید. بروید جلو و بعد سمت راست.»
پدرم این‌طوری بود. کلک‌های جزیی. تقلب‌های کوچولو. فرصت‌طلبی‌های کوچولو برای صرفه‌جویی در پول، صرفه‌جویی در وقت، کسب امتیاز. جلوزدن در صف، رشوه، معامله‌ی زیر میزی. پارک در جایی که نباید، مشروب خوردن بعد از ساعت مجاز، پذیرفتن قرقاول و اجناس قاچاق کامیونی. آخر از همه‌ی حرف‌ها گذشته، « آن‌ها» خرمگس معرکه بودند- « آن‌ها» یعنی دستگاه، که او، هرچند متخصصی بود از طبقه‌ی متوسط، پزشک عمومی، به آن تعلق نداشت؛ وظیفه‌ی ما، آدم‌های معمولی که سعی می‌کنیم بیشترین بهره را از زندگی ببریم، این بود که سرشان کلاه بگذاریم. از قانون‌شکنی جدی واهمه داشت، هرچند به آن‌ها که در ارتکاب جرم‌های ابتکاری موفق شده بودند، رشک می‌برد و در تحسینشان برای ما داد سخن می‌داد، مثلاَ سارقان بزرگ قطار یا، پیش از آن‌ها، مردانی که راه بر کامیونی بستند که مقدار زیادی اسکناس کهنه را برای سوزاندن به کوره می‌برد ( « حواست هست، هنوز اعتبار داشتند، اما نو نبودند، برای همین شماره‌هایشان ثبت نشده بود و نمی‌توانستند ردشان را بگیرند. به کسی هم ضرری نرسید. معرکه است، واقعاَ معرکه»). خودش جرئت ارتکاب جرم‌های بزرگ را نداشت، اما اگر دوز و کلک‌های کوچکش را از او می‌گرفتند، حال و روزش خراب می‌شد. بخش اعظم لذت‌های زندگیش همین‌ها بود. من با این تصور بزرگ شدم که این کارها کاملاَ طبیعی است، که اغلب انگلیسی‌ها همین‌طورند. هنوز هم گمانم قضیه همین باشد.
کودکی من سلسله‌ای از کلک‌های کوچک و فتوحات کوچک بود. آن دفعه که در هتلی نزدیک مقر پنجم توپ در یک زمین گلف مشهور اقامت داشتیم- زمین ترون بود؟- و کشف کردیم که اگر از سوراخ هدف پنجم شروع کنیم و سر چهارمی تمام کنیم، می‌توانیم از دست دفتر باشگاه و پرداخت ورودیه‌ی مهمان قسر دربرویم. اسم یکی را می‌گفتیم و وارد باشگاه‌های خصوصی تنیس و باشگاه‌های قایق‌رانی و باشگاه‌هایی می‌شدیم که با نوشیدنی پذیرایی می‌کردند( بخصوص یک‌شنبه‌ها در طبیعت خشک ویلز): تا مسئول دم در بگردد و نتواند اسم را پیدا کند، پدرم اسم‌ها را سروته از روی لیست خوانده بود- « ایناها، دیدید، ویلسون- نه، من گفتم ویلسون، نه واتسون»؛ اگر این هم کارساز نمی‌شد، می‌شد یک اسکناس یک پوندی کف دست طرف گذاشت. پدرم، با آن معصومیت، اعتماد به‌نفس و بشاشیت و زودجوش بودنش معمولاَ می‌توانست با حرف‌زدن هر جایی خودش را داخل کند و معمولاَ، وقتی گیر می‌افتاد، از هر هچلی خودش را بیرون بکشد.
فقط یک بار نتوانست. برای تعطیلات رفته بودیم به اسکی در آویمور، و او ما را به نوشیدنی‌ای در یکی از آن هتل‌های اعیانی‌تر میهمان کرده بود. وقتی داشت از توالت برمی‌گشت، نزدیک در کوچک عقب هتل متوجه حمام سونایی مخصوص میهمانان هتل شد. تا آخر آن هفته، هر روز قاچاقی از سونای میهمانان استفاده کردیم. اما روز آخر داشتیم خودمان را خشک می‌کردیم که مدیر برافروخته وارد شد: «شما در این هتل که اقامت ندارید؟»
منتظر پاسخی ساده‌لوحانه بودم -«می‌خواهید بگویید که استفاده از سونای هتل، مثل بار، برای عموم آزاد نیست؟ فکر می‌کردم…»- اما برای اولین بار پدرم من‌من کرد و قیافه‌ی گناه‌کاران را به خود گرفت. نتیجه این شد که پول گزافی دادیم و ورودمان هم به آن هتل قدغن شد. از خشم برآشفته بودم. کشف کردم که او شکست‌پذیر است. احساس می‌کردم سرم کلاه رفته است.
*
اولتن پارک، نیم ساعت بعد. بچه‌های عمه‌مان را در پارکینگ قهوه‌ای‌ها پیدا کرده‌ایم- سر وقت هم رسیده‌اند- و با خودمان آن‌ها را به ورودی محوطه‌ی تماشای ماشین‌های مسابقه آورده‌ایم. پدرم فکر می‌کرد که با آن بلیط‌های قرمزی که با دوزوکلک به چنگ آورده‌ می‌توانیم مجانی، همراه میهمانانمان، وارد محوطه شویم. اشتباه می‌کند. بلیط ورودی به محوطه یک گینی است. ده نفریم. حرف یک پنی و دو پنی نیست.
پدرم دم باجه به مرد بلیط‌فروش می‌گوید،« باشد، یک دانه می‌خریم،» و با آن بلیط برمی‌گردد، یک تکه مقوای کوچک قهوه‌ای، مثل بلیط کتاب‌خانه، با یک تکه نخ در سوراخی در بالایش که بتوان آن را در سوراخ برگردان یخه فرو کرد. می‌گوید،« بگذارید بروم سروگوشی آب بدهم،» و وارد می‌شود، مأمور بلیط آویزان به برگردان یخه اش را می‌بیند و با تکان سر اجازه می‌دهد وارد شود: نه مهری روی دستش می‌زند نه نام روی بلیط را نگاه می‌کند. ده دقیقه بعد یا این حدود پدرم برگشته است. چیزی در گوش شوهر عمه‌ام می‌گوید، بلیط را به او می‌دهد و باقی ما را به طرف حفاظی تخته‌ای در کنج خلوتی از پارکینگ هدایت می‌کند. کمی بعد شوهر عمه‌ام آن طرف نرده ظاهر می‌شود که باز در کنج خلوتی از محوطه‌ی نمایش ماشین‌هاست، و از لای تخته‌ها بلیط را رد می‌کند. پسرعمه ریچارد این بار بلیط را می‌گیرد و همین کار را تکرار می‌کند. یکی‌یکی این دور شمسی قمری را می‌زنیم: کلا، عمه مری، ادوارد، جین، جیلیان، مادرم، من. ظرف پنج دقیقه هر ده تایمان داخل محوطه‌ایم.
پدرم می‌گوید: «از این بهتر نمی‌شود. با سه پوند و یازده شیلینگ چهار تا بلیط قرمز گیرمان آمده و ده‌تایی‌مان توی محوطه آمده‌ایم. هر کس دیگر بود برایش بیست گینی آب می‌خورد. بدک نیست.»
به دور ماشین کوپر جک برابام حلقه می‌زنیم، کاپوتش مثل بدنی روی تخت جراحی باز شده است، کلافی از لوله‌ها و سیم‌ها و تکه‌های براق سفید و نقره‌ای. فلز پشت صندلی راننده را لمس می‌کنم و به ماشین دینکی سبز شماره‌ی 8 خودم فکر می‌کنم که آن را با نام جک برابام در مسابقه‌ی روی فرش با فراری قرمز شماره‌ی 1 ( فانجو) و مازراتی نقره‌ای شماره‌ی 3 ( سالوادوری) و جگوار زرد شماره‌ی 4( استرلینگ ماس) شرکت می‌دهم. دلم می‌خواهد جک برابار برنده شود، و همیشه هم یک‌جوری برنده می‌شود، هرچند قسم می‌خورم که همه‌ی ماشین‌ها را به یک اندازه هل می‌دهم. در خانه که ادایش را درمی‌آورم، همه جا ساکت است. این‌جا در اولتن پارک ساکت نیست: ترکیب سرگیجه‌آوری است از بنزین و آفتاب و غرش موتورها.
بعدتر، ماس در دور ششم از برابام جلو می‌زند، و شصت و نه دور بعد هم جلو می‌ماند. اتومبیلی بین« لاج کرنر» و « دیر لیپ» درست در امتداد همان جایی که ما ایستاده‌ایم از مسیر خارج می‌شود. خون هست و تکه‌های چوب و خرده شیشه. پدرم غیبش می‌زند-« بروم ببینم کمکی از من برمی‌آید.» وقتی برمی‌گردد جور عجیبی ساکت است ، و در گوش مادرم می‌گوید: «کاری از من برنمی‌آمد.»
نویسنده: بلیک ماریسن
مترجم: فرزانه طاهری

از کتاب: «راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟»
چاپ اول: 1380، انتشارات سخن، تهران. حروفچین: ش. گرمارودی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.