داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ایردیل

او آن طرف تخت‌خواب بر صندلی نشسته، یا یکی آن‌جا نشسته، کسی با روپوش نازک سبز، که اصلاَ شبیه او نیست. بیمارستان‌ها به‌نحوی سبب می‌شوند آدم‌ها گم‌گشته به‌نظر بیایند. اما موضوع قاعدتاَ این نیست. پدرم به بیمارستان عادت دارد. این بیمارستان، ایردیل، همانی است که در آخرین دهة کار پزشکی عمومی‌اش بیشتر مراجعانش را به آن‌جا می‌فرستاد. این بخش، بخش19، همان بخشی است که، حتی بعد از بازنشستگی، به آن‌جا می‌آمده تا بیماران قدیمیش را ببیند. حتی این اتاق، اتاق شمارة 2 را از ملاقات‌های قبلی می‌شناسد، اتاقی خصوصی که چون پزشک است، بود، به او داده‌اند. اما امروز به ملاقات کسی نیامده. امروز خودش بیمار است. امروز ملاقاتی منم.
اگر پدرم بود که به ملاقات آمده بود، مختصری سربه‌سر این آدم نشسته آن طرف تخت می‌گذاشت. این دیگر چیست، هان؟ پیراهن خواب؟ مدلش آن‌قدرها هم باب طبعت نیست، هان؟ پیژامای فلانل‌ات کجاست؟ پتوی نخی سفیدی روی زانوهایش کشیده: چی، تو این اتاق گرم، پتوی بچه؟ بگذار این پنجره‌ها را باز کنم، یک کم هوا بیاید تو. وقتی داخل می‌شوم، فقط کمی سرش را می‌چرخاند: بس است دیگر، عزا نگیر، ممکن است هرگز اتفاق نیفتد. اما اتفاق خواهد افتاد، می‌داند که اتفاق خواهد افتاد، همه‌مان می‌دانیم که اتفاق خواهد افتاد، زود و نه دیر، و من هم برای همین این‌جا هستم.
می‌پرسم: «حالت خراب است، بابا؟»
«چه جور هم.»
یک لحظه در آغوش می‌کشمش، بعد دو تا صندلی می‌سُرانم کنار تخت، یک صندلی کوچک پلاستیکی کنار صندلی او، برای خودم؛ و یک صندلی راحتی- درواقع، راحتی‌اش فقط در این است که دسته دارد- برای مادرم.
از نزدیک، می‌بینم پوستش چه شل بر صورتش آویزان شده است. رنگش نپریده- آن گل‌انداختگی آفتاب‌سوختگی قدیم هنوز هست- اما چشمان تیرة بورنویلی‌اش بی‌فروغ شده‌اند: دیگر ممکن نیست کسی او را با میکی رونی اشتباه بگیرد- که گاهی اشتباه می‌گرفتند. گردنش انگار خشک شده است؛ سرش را کمی به جلو کشیده، مثل لاک‌پشتی که سر از لاکش بیرون کرده باشد: انگار از پشت سرش را به جلو هل داده‌اند تا فرو رفتن جلو، آب رو باختنش به معنای حقیقی کلمه، جبران شود. دستانش، وقتی جرعه‌ای از آب‌خوری شفاف پلاستیکی می‌نوشد، کمی می‌لرزند. به‌نظر می‌رسد آن طرف خطی نامریی، آن طرف پردة درد، قرار دارد.
«اما امروز حالت از دیروز بهتر است، هان؟»
«بله.»
«و تازه فقط چهار روز از عمل جراحی گذشته.»
«درست است.»
«و مامان می‌گوید که دکترها راضی‌اند.»
«فقط اگر می‌شد لوله‌کشی‌ام مرتب بشود. دلم خیلی باد کرده.»
«دل»: کلمه‌ای که همیشه به‌کار برده بود، حتی وقتی با آدم‌بزرگ‌ها حرف می‌زد، جزیی از روش قدیمی حرف‌زدن با بچه‌ها، یک‌جور صمیمیت هم- زبان- کودکی- باید- گشاد. می‌توانم ببینمش که بالای سرم ایستاده نگاهم می‌کند، با پف زیر چشم‌ها و جیرجیر نفس‌های توأم با بوی آبجوی ویتبرد، در شب طولانی تبی در کودکی، دیوارها جلو می‌آیند و عقب می‌روند، و تنها نقطة ثابت اوست: «دلت درد می‌کند؟ هرجا دردت آمد به بابا بگو.» دل- دل- ددل- دل- دل: موسیقی اعتماد است این- نیازی نیست از بیماری وحشت کنی یا تلفن بزنی دکتر بیاید با بدوی داروخانه، چون پدر و مادر هر دو پزشک‌اند، مطب‌شان خانة ماست، و داروخانه در قفسه‌های حمام ماست. اما حالا این منم که بالای سرش خم شده‌ام. حالا منم پدر و مادر، پزشک، همان که به زبان خاص تیمار بیمار حرف می‌زند.
«جیش که می‌کنی، درد می‌گیرد؟»
«نه خیلی. دیروز سوند گذاشتند، اما جیشم از دوروبرش می‌ریخت، برای همین درش آوردند. دیشب جام را خیس کردم.»
«خیلی ناجور است؟»
«آلتم خیلی ورم کرده: مثل داءالفیل است، باور کن.»
بعد از« دل»، سرمای کتاب درسی‌وار« آلت» به‌نظر غریب می‌آید. شاید به خاطر حضور مادرم است: کمی بعد، وقتی مادرم از اتاق بیرون رفته، از دست‌شویی، وسط شرشر و فش‌فش، فریاد می‌زند،« از ماتحتم بیشتر شاش می‌ریزد تا از فلانم.» اما« آلت» رنگی مؤدبانه دارد، به چیزی اطلاق می‌کند که از او دور است، عضوی که دیگر آن قدرها مال او نیست. از سر تکان دادن و چشمک‌زدن شیطنت‌آمیز، از نگاه هیز بعدی، وقت اشاره به بادکردن خبری نیست. اگر بخواهم بر اساس یک چیز بفهمم که بیمار است، همین است که می‌گذارد این فرصت برای یک خندة مستهجن از چنگش برود.
دانشجوی پرستاری، که نامش کایران است، از پلاک روی سینه‌اش می‌خوانم، از دم در می‌پرسد،« سوپ، دکتر؟» تختة شاسی‌اش را که نگاه می‌کند، می‌گوید: «نه، نه. نوشته‌اند آب پرتقال.»
«من آب پرتقال خواستم؟»
«این‌طور نوشته. اما می‌توانید سوپ بخورید.»
«سوپ چیست؟»
«سبزی‌جات.»
«سوپ می‌خورم.»
باز کایران با کاسة چینی سفید سوپ که روی سینی پلاستیکی و دستمال کاغذی لب‌پر می‌زند پیدایش می‌شود، و سینی را روی میز چرخ‌دار می‌گذارد. پدرم قاشقی لرزان به دست می‌گیرد و می‌مکد، فقط آبش را، نه سبزی‌های کوچک شناور در آن را، از آن‌ها پرهیز می‌کند طوری که انگار به بزرگی و سفتی یک شقه گوشت باشند.
من و مادرم، نشسته آن‌جا، در سکوت آرزو می‌کنیم بیشتر و بیشتر بخورد. بعد کایران برمی‌گردد. با صدایی کند و بلند و واضح می‌پرسد: «خوب، چطور پیش می‌رویم؟» دلم می‌خواهد سرش فریاد بزنم: «این پدر من است، الاغ. علیل زهوار دررفته‌ای نیست که بخواهی مورد تفقد قرارش بدهی.» اما معلوم است که جز این نیست.
کایران بساط سوپ را جمع می‌کند.
«حالا وقت تاس‌کباب است دیگر؟»
پدرم می‌گوید: «ممکن نیست تاس‌کباب سفارش داده باشم.» غذای محبوبش است، بعد از سیرابی با پیاز. در تمام دورة کودکی من، دست‌کم هفته‌ای یک بار، مادرم در یک دیگ سفالی قهوه‌ای بزرگ تاس‌کباب می‌پخت: پیاز، گردن، کره، نمک و فلفل- و بهتر از همه سیب‌زمینی‌های خشک قهوه‌ای‌شدة روی دیگ.
«مطمئنم که گفتم ماهی.»
«دوباره نگاه می‌کنم، دکتر.»
کایران برمی‌گردد، بشقابی به دست. «تاس‌کباب است البته با مرغ.»
«آهان، مرغ.»
اما سنگ هم بود فرقی نمی‌کرد. پدرم یکی دو دقیقه‌ای می‌جود و می‌جود، بعد تف می‌کند. دو کپة کوچک هم پورة سیب‌زمینی کنارش هست، اما اصلاَ محلشان نمی‌گذارد.
می‌گوید: «مزة پارافین می‌دهد،» شکوه نمی‌کند، فقط گزارش می‌دهد. « خیلی هم خشک است. انگار آدم دارد خاک‌اره قورت می‌دهد، یا شاخة درخت.»
چنگالش را در بشقاب می‌گذارد، و سرش را بر بالین، اجزاء صورتش محو است. به تابلویی از فرانسیس بیکن فکر می‌کنم، پیکر آرمیده، در شوریدگی، در پوسیدگی. به یاد تکه‌ای از شعر اودن می‌افتم: نادر بتوان غده‌ای یافت / تا بدین جا پیش‌رفته. و بعد فکر می‌کنم چه زشت است که به این چیزها فکر می‌کنم، که ذهنم به جایی دیگر می‌رود و او را حالا، این‌جا، یک چنین وقتی، تنها می‌گذارم.
خسته و کوفته، فنجان چای سرد را به طرف لبانش می‌برد، بعد لرزان آن را بر نعلبکی می‌گذارد. ساعت شش شده و برای خواب شبش حاضر است.
سه ماه پیش، پدر و مادرم برای هشتادمین سال‌روز تولد کسی به جنوب آمده بودند، از آن گشت‌ وگذارهای مورد علاقه‌شان: بلند شدن از خواب در سپیدة صبح، صدوشصت کیلومتر رانندگی قبل از صبحانه، جادة خلوت، ایستاده برپای خود، بی‌توقف برای غذا یا رفتن پیش کسی و پخت‌وپز و خواب در بدفورد کاراوانی‌شان( که بعداَ آن را با یک ماشین کاراوانی آلمانی تاخت زدند).
هفتاد هشتاد ساله‌های بی‌آرامی که آزاد بودند مطابق میلشان بروند و بیایند، با برچسب‌ مخصوص بازنشسته‌های خشنود بر شیشة عقبشان- این به آن در: آن‌قدر عمر کن که وبال گردن فرزندانت شوی. اما این یکی گردش عاقبت خوشی نداشت. شب توقف کردند تا در میهمان‌خانه‌ای غذایی بخورند. مادرم بایست تلفنی می‌زد و به طرف باجة کوبیستی براق صد متر آن‌طرف‌تر حرکت کرد و نمی‌دانست که بین او و آن باجه دیوارة کوتاهی هست و آن‌طرف دیواره یک مترونیم گود شده است. پدرم، نگران که چرا برنگشته، بیرون آمد که پیدایش کند، اول پیاده و بعد سواره. نور بالای ماشین تودة لباسی را بر بتون پای حصار کوتاه روشن کرد، توده‌ای خونین، فکر کرد شاید گردنش شکسته باشد، و جرئت نکرد تکانش بدهد. در بیمارستان استوک مندویل، رادیوگرافی دو شکستگی مختصر در مهره‌ها و دست را نشان داد، با کبودی شدید صورت و گردن و دست و پاها.
صبح روز بعد که تلفن زد، گفت: «حالش خوب می‌شود، اما نمی‌توانیم بیاییم دیدنتان،» طوری که انگار از سکندری خوردنی در اتاق بچه‌ها حرف می‌زند و نه موردی که به مهم‌ترین بیمارستان ضایعات ستون فقرات در کشور ارجاع شده است. روز بعدش با ماشینم به آن‌جا رفتم، هایموبیلش در پارکینگ توی چشم می‌زد. مادرم نشسته بود، با بریدگی‌ها، چشم کبود، کبودی آبی کم‌رنگی روی پیشانی، اما اوقات تلخی‌اش از بابت این‌که به دلیل کمبود جا او را در بخش مردان بستری کرده بودند نشانة سلامتش بود. پدرم در اسرع وقت ممکن، طوری که زننده نباشد، مرا به بیرون اتاق، به پارکینگ و به سروقت تایمز مالی هدایت کرد. می‌خواست دربارة سرمایه‌گذاری‌هایش صحبت کند. می‌خواست دربارة اظهارنامه‌های مالیاتی من صحبت کند. نمی‌خواست دربارة آن سانحه حرف بزند- هرچند بعدتر اعتراف کرد که به محل سقوط برگشته تا عکس بگیرد، از خون روی آسفالت،« شاید خواستیم از میهمان‌خانه خسارت بگیریم.»
چهار روز بعد که بیمارستان را راضی کرد زودتر مرخصش کنند- مگر خودم پزشک نیستم و مگر در خانه وضع بهتری ندارد تا در بخش، و مگر ماشین من کاراوان ندارد، با تخت‌خوابی که می‌تواند صاف رویش دراز بکشد، با تجهیزاتی به خوبی هر آمبولانس؟- او را به یورکشر برد. دو هفته نشده مادر بلند شده بود و راه می‌رفت.
برای همین، وقتی پدرم شکوه از دردهای شکمی و از دست دادن اشتها را شروع کرد، فکر کردیم تازه دارد شوک ناشی از آن حادثه را بروز می‌دهد- تقاص انکار، همین و بس.
«دردت، پدر: همان جای بخیه‌هاست؟»
«بله.»
«و هنوز خیلی تازه است؟»
«درست است.»
«درد از داخل است، یا از بریدگی روی پوست؟»
«هردو.»
«دیروز بهت خون زدند؟»
«بله.»
«پس کلی خون ازت رفته بود.»
«نه، دکتر تاگارت می‌گوید روال معمول است.»
سر هر ناهار، پدر و مادرم، نشسته بر چارپایه‌های بلند پشت پیش‌خان آشپزخانه وقت خوردن ساندویچ یا گاه پشت میز ناهارخوری وقت خوردن گوشت و سیب‌زمینی، دربارة بیمارانشان صحبت می‌کردند: کدامشان دردهای مرموزی در بازو احساس می‌کرده، کدام سه روز پشت هم استفراغ کرده بوده، کدام به بیمارستان رفته، کدام از بیمارستان آمده؛ کدام- من و خواهرم همیشه از شنیدن این کلمه با هم می‌خندیدیم – دچار« فیبریلاسیون» شده. بعد تلفن زنگ می‌زد و پدر مشغول پرس‌وجو از مُراجع ناخوش احوال می‌شد: چند وقت است این مشکل را دارید؟ درد دقیقاَ کجاست؟ تب هم دارید، آب مروارید، اسهال؟ هروقت که بیمار می‌شدیم، یا بعدها، هروقت که بچه‌هایم بیمار می شدند، یا هروقت کسی در تعطیلات انبوه درد و مرض‌هایش را بر سر او می‌ریخت، کاری که همه‌شان تا می‌فهمیدند پزشک است می‌کردند، وضع همین‌طور بود. من به این بازجویی‌های پزشکی( که گاه درمورد آنان که با تمارض وقت دکتر را تلف می‌کردند، خیلی هم تند می‌شد)، به این پرسش‌های بی‌امان، پاسخ‌هایی که ممکن بود به بیرون رفتن او در نیمه‌های شب منجر شود، عادت کرده بودم. اما عادت ندارم که پدرم آن طرف خط باشد.
«آن‌جایی که شکافته‌اند طولش خیلی زیاد است؟»
«نگاه کن.»
سعی می‌کند نشانم بدهد، اما بالاکشیدن پیراهن خوابش کار شاقی است. هن‌هن می‌زند و لبه‌اش را بالا می‌کشد. وقتی به آن‌جا می‌رسد، باند پرزدار سفید را می‌بینم که درست از زیر سینه تا موی زهارش- یا جایی که می‌بایست موی زهارش باشد- کشیده شده است.
«موها را تراشیده‌اند.»
«بله.»
«پاهاتان را هم؟»
«نه، پاها نه.»
هنوز پاهایش را ندیده‌ام، به خاطر پتوی بچه. قوزک‌هایش از دمپایی‌های نمدی موکازینش مثل دو کله‌قند، دوبرابر اندازة قبلی‌شان، بیرون آمده‌اند. استخوان‌های ساقش سرخ و براق‌اند. پاهایش مو دارد، حالا می‌توانم ببینم، اما زیر آن درخشش لکه لکة نور تیرگی تیغ‌تیغی‌شان را از دست داده‌اند. وقتی به آهستگی فضانوردها روی سطح ماه بلند می‌شود تا به حمام برود، می‌بینم که پاهایش واقعاَ چقدر ورم کرده است. پاهایش همیشه خیلی باریک و خوش‌ترکیب بود، می‌شد گفت، مثل پای زن‌ها( هرچند پای مردها اغلب همین‌طور است- در مردانی که لباس زنانه می‌پوشند، آن تکة از کمر به پایین، جوراب نایلون و کفش پاشنه بلند، از همه متقاعد‌کننده‌تر است). شاید پاهای پدرم به این دلیل این همه خوش‌ترکیب به‌نظر می‌رسید که با باقی هیکلش هیچ تناسبی نداشت- کمر گوشتالوی شل و ول، قفسة سینة پت‌وپهن، سر بی‌پخ. گاهی شبیه سرهم‌شدة تصادفی آن بازی ورق بچه‌ها می‌شد، ناجورها، که آدم پاهای غزال، تنة فیل، وسر یک فُک را از وسط کارت‌ها می‌کشید. تابستان، کنار ساحل، با شلوار کوتاه که لب آب ایستاده، شبیه یک پرندة آب‌چر است- دو میلة چنان نازک که باورکردنی نیست، و سینة عظیم پف‌کرده. حالا پاهایش باد کرده، انگار هر چیزی می‌خورد یک‌راست به قوزک پایش سرازیر می‌شود. از نفس افتاده به در حمام می‌رسد و آهسته آن را پشت سرش می‌بندد.
*
جشن هالووین بود که فهمیدم اشکالی پیش آمده است. سه ماه پیش آمده بود دربارة خرید خانه به من« مشاوره» بدهد- یعنی تصمیم بگیرد که من کجا باید زندگی کنم. تمام خانه‌هایی را که نشان کرده بودم نشانش دادم و وقتی خانه‌ای را دید که از پیش حدس می‌زدم همان را انتخاب خواهد کرد( یک چیز سه طبقة بزر گ بی‌خاصیت مال دهة پنجاه، واقع در جادة پهنی که بیشتر شبیه درودشت‌های داستان‌‌‌های جان چیور بود تا جنوب شرقی لندن)، گفت که معطلش نکن، خودم مابه‌التفاوتش را می‌دهم، بهترین جاست که سه تا بچه تویش بزر گ شوند، و برین به این تردیدهایت. می‌خواست صاحب‌خانه را ببیند تا اگر شد باز هم قیمت را پایین‌تر بیاورد. می‌خواست از پله‌ها و پاگرد عکس بگیرد و بعداَ در یورکشر با مقاطعه‌کار خودش دربارة امکان گسترش اتاق زیرشیروانی وهزینه‌اش بحث کند. نقشه‌های معمار آن‌جا را می‌خواست. اسم تک‌تک دلال‌های معاملات ملکی ناحیه را می‌خواست تا به سراغ همه‌شان برود و مطمئن شود که چیز بهتری ندیده نمانده باشد. گفت که کمکم می‌کند آن‌جا را تزیین کنم، و من می‌دانستم که وا خواهم داد و به آن‌جا اسباب‌کشی خواهم کرد و هرگز اعتراف نخواهم کرد که بخش اعظم وجودم چقدر از این خانه نفرت دارد، چه رسد به این‌که اعتراف کنم از این‌که در چهل سالگی چه از لحاظ مالی و چه قضایای دیگر به او وابسته‌ام چقدر احساس بدی دارم. آن شب پیشنهاد خرید خانه را به بنگاه دادم و با هم مست کردیم. روز بعد رفته بود.
در ماه اکتبر، با نزدیک شدن زمان امضای قرارداد، منتظر بودم که وقتی می‌فهمد برای اسبا‌ب‌کشی با یک شرکت قرار و مدار گذاشته‌ام با من داد و قال کند. « آخر چرا؟ من که این کاراوان را دارم، درست؟ بازنشسته هم که هستم، هرقدر وقت برای کمک بخواهی دارم. چرا پول نازنینت را خرج کردی وقتی که من می‌توانستم تمام اثاثت را برایت ببرم؟» نگران بودم که چطور به او اعلام کنم که راستش نمی‌خواهم برای اسباب‌کشی به آن‌جا بیاید، که بهتر است یکی دو روز یا هفته یا ماه بعدش بیاید.
اما داد و قالی در کار نبود- او هم پیدایش نشد. حتی پیشنهاد نکرد که بیاید. فکر کردم علتش ادامة نگرانی دربارة سقوط مادرم است. حتی با خودم گفتم که شاید بالاخره با تأخیر دارد ملاحظه‌کار را یاد می‌گیرد. شب هالووین دو کامیون اسباب‌کشی کنار خانة جدید توقف کردند. یک دوجین باربر و بسته‌بند دنبال هم می‌رفتند و می‌آمدند، کاناپه‌ها و گنجه‌های اول را با حرمت تمام انگار که تابوت باشند حمل کردند. بعد، با گذشت ساعت‌ها، شروع کردند به عرق ریختن و ناسزا گفتن و خوردن به هم‌دیگر، و هنوز این انبوه آت و آشغال‌ تمامی نداشت. تاریکی غلیظ‌تر شد. بچه‌ها برای قاشق‌زنی- دم در آمدند و خانمی که سرو صورتش را رنگ کرده بود و لباس جادوگرها را به تن داشت خودش را یکی از همسایه‌ها معرفی کرد. جادوگر دیگری پرسید شکلات داریم بدهیم به بچه روح‌هایی که کنارش بودند و کدوهای جمجمه‌وار را در دست داشتند. سرانجام آخرین کارتن اثاث آمد، و مردها روی پله‌های جلو خانه به آبجو خوردن نشستند. یکی‌شان گفت: «نگاه، روباه،» و روباهی آن‌جا بود، چند قدم آن‌طرف‌تر روی چمن میخ‌کوب شده بود، دزد شب‌گرد، یکی از پاهای جلوش را بلند کرده و به عقب تا کرده بود، بدنش منقبض بود، بینی‌اش را بالا گرفته بود و هوای شب را بو می‌کشید.
صبح روز بعد، از شکاف میان جعبه‌های اثاث به پدرم تلفن کردم.
در پاسخ دعوتم گفت: «این آخر هفته نه، پسر. حالم خیلی خوش نیست.»
مادرم وسط حرفش دوید.« به‌هم ریخته.»
«راست می‌گوید.»
دردهای شکمی‌اش بدتر شد. دیگر نمی‌پرسیدم که کی می‌آید. حتی دیگر تعریف نمی‌کردم که قفسه‌های کتاب را چطور دارم در زیرزمین نصب می‌کنم، چون می‌دانستم فکر این‌که این‌جا نیست و من هم حتماَ مشغول خراب‌کاری‌ام عذابش می‌داد. بعد، یک هفته که از اسباب‌کشی گذشته بود، خودش تلفن زد.
«برای پنج‌شنبة دیگر وقت جراحی تشخیصی تعیین کرده‌اند. اگر وارفارین نمی‌خوردم همین فردا این کار را می‌کردند.»
«وارفارین.»
«تو به اسم مرگ‌موش می‌شناسیش. برای رقیق کردن خون و جلوگیری از انسداد عروق. حالا این خون لعنتی آن‌قدر رقیق شده که لخته نمی‌شود. اما یک حسن دارد. فرصت می‌دهد که قبل از رفتن آن تو یک‌سر بیایم پیشت. فکر کردم شاید توی آن خانه‌ات کمکی لازم داشته باشی.»
فردا غروب رسید. آخرین شنبه یک‌شنبه‌ای بود که بیرون از یورکشر گذراند.
«مادرتان بهتان گفته‌اند؟»
«بله.»
دکتر تاگارت خودش شبیه بیماران سرطانی است، تکیده، پوست و استخوان، با صورت گودافتاده.
«خوب، نمی‌دانم چه چیز دیگری هست بهتان بگویم. در مورد دو بیمار آخرم، که در وضعیتی مثل او بودند، درد در مثانه، معلوم شد مسئلة انسداد است، نه سرطان؛ امیدوار بودیم مال او هم همین باشد. یا اگر سرطان است، به‌موقع متوجهش شده باشیم. اما متأسفانه وقتی باز کردیم، دیدیم که بیماری پیش‌رفته‌تر از آن است که بشود کاری کرد.»
«یعنی می‌خواهید بگویید قابل جراحی نیست.»
«بله. دارد می‌میرد. همه‌مان، دیر یا زود، می‌میریم، اما او زودتر. ممکن بود قلبش باشد. سه سال است به خاطر قلبش این‌جا می‌آید، و البته جراحی این خطر را داشت که قلبش زیر عمل از کار بیفتد. و هنوز هم ممکن است. اما به احتمال زیاد از سرطان تمام خواهد کرد.»
«دردش خیلی بیشتر خواهد شد؟»
«قاعدتاَ نه، در این نوع سرطان معمولاَ خیلی آرام تحلیل می‌روند. مادرتان دربارة لوله توضیح دادند؟»
«کمی.»
«اساساَ در کل ناحیة شکم، که بیماری آن‌جاست، عمل بای‌پس انجام داده‌ایم، تا روده‌ها بتوانند باز بهتر کار کنند، برای مدتی. احتمال دارد مبتلا به اسهال بشود، اما باز بهتر از یبوستی است که قبلاَ داشت.»
این یکی را راست می‌گفت. پدرم تازگی برایم تعریف کرده بود که سر راه برگشت از خانة ما در آن آخرین شنبه و یک‌شنبه، دم یک غذاخوری توقف کرده بود. « رفتم توالت مردانه و مجبور شدم با انگشت گه را دربیاورم، وحشتناک بود، اما هیچ راه دیگری نداشتم.»
«و نمی‌توانید پیش‌بینی کنید تا چند وقت دیگر؟»
«این همان چیزی است که همه می‌خواهند بشنوند، و همان چیزی است که نمی‌توانیم به آن‌ها بگوییم. قاعدتاَ آن‌قدر وقت دارد که برود خانه و سروصورتی به کارهایش بدهد. موارد معجزه‌آسایی را دیده‌ام که بیمارانی در شرایط او یک سال دوام آورده‌اند.»
دوستانم برای دل‌داری من از بیماران سرطانی گفته بودند که پنج سال پیش به آن‌ها گفته شده وقت رفتن است، اما هنوز سرومروگنده بودند. دکتر تاگارت ظاهراَ چنین چیزی نمی‌گفت. داشت می‌گفت یک سال معجزه است. داشت از ماه حرف می‌زد- عید پاک، شاید حتی کریسمس.
«روحیه هم مهم است؟ به نظر خیلی خودش را باخته.»
«آدم‌هایی را دیده‌ام که رو به دیوار می‌کنند و می‌میرند، همین. جنگیدن ممکن است مهلت را طولانی‌تر کند. و می‌دانم که او آدم مثبت و فعالی است. مشکل این است که وقتی اول کار این‌قدر بیمار است، شاید حال جنگیدن نداشته باشد.»
«به خودش گفته‌اید؟»
«تا به هوش آمد از من سوأل کرد. من هم او را در جریان گذاشتم.»
«چه عجیب، همیشه می‌گفت اگر روزی این‌طور شد، دلش نمی‌خواهد که بداند.»
«اما وقتش که شد می‌خواست که بداند. معنایش این نیست که بخواهد باز هم درباره‌اش صحبت کند. امکان دار اصلاَ منکر شود- آدم‌ها این کار را می‌کنند، و هیچ اشکالی هم ندارد. گفتن این‌که من سرطان ندارم، من یکی نه، آن دکترها یا احمق‌اند یا دروغ‌گو، خودش به‌نحوی به آن‌ها قوت قلب می‌دهد.»
«و هیچ درمانی انجام نمی‌دهید؟»
«ضرورتی نمی‌بینم. پرتودرمانی که ابداَ. اگر خودش بخواهد، شیمی‌درمانی‌اش می‌کنم، اما ممکن است عوارض جانبی خیلی بدی داشته باشد. یک دوره ویتامین هست که شاید به او پیشنهاد کنم- اما چون خودش پزشک است، ممکن است بگوید، ویتامین! مزخرف نگو.»
«همیشه خیلی به ویتامین اعتقاد داشت. باید به او پیشنهاد کنم.»
«خودم می‌کنم.» دکتر تاگارت به ساعتش نگاه می‌کند.
 می‌گویم: «متشکرم که با من صحبت کردید.»
«خواهش می‌کنم.» دستم را فشار می‌دهد.« و متأسفم.»
به اتاق 2 که برمی‌گردم، پدرم می‌خواهد بداند که دکتر تاگارت چه گفته است. نیاز دارد که بداند که می‌دانم، که هیچ توهمی ندارم. برای همین ترتیبی داد دکتر تاگارت مرا ببیند. یا شاید قضیه اصلاَ این نبود. شاید امیدوار است خبر جدیدی برایش بیاورم، خبر متفاوتی، خیر امیدوارکننده‌ای.
«می‌گوید از پیش‌رفت شما خیلی راضی است. می‌گوید پیش‌بینی می‌کند هفتة دیگر بروید خانه.»
از این حرفم کمی بلند می‌شود. اما خیلی زود دوباره در بالش‌ها فرو می‌رود، باز غرق در همان چیزی می‌شود که دارد از درون او را می‌خورد. سعی می‌کنم با روشن کردن تلویزیون از فکر بیرونش بکشم. سرفصل اخبار دو چاقوکشی در لندن است، پاسبان جوانی چاقور خورده و کشته شده، دو پلیس دیگر در بیمارستان‌اند.
پدرم می‌گوید: «کاکاسیاه‌های لعنتی، می‌آیند این‌جا و می‌افتند به جان مردم.» یک عمر خواندن دیلی میل و ساندی ‌اکسپرس سبب شده که در این ده سال آخر خیلی نژادپرست‌تر و مرتجع‌تر شود.
«تند نرو، پدر، نگفت که…»
«بله، اما جالب است که بیشتر وقت‌ها کار آن‌هاست، نیست؟»
دنبالش را نگرفتم، مصمم بودم این یک بارتحریک نشوم. خبر دوم دربارة بچة گری لینکر است، هشت هفته دارد و معلوم شده به نوع نادری سرطان خون مبتلاست. پدرم می‌گوید: «چه وحشتناک،» مادرم تصدیق می‌کند، و به دنبالش می‌گوید: «می‌دانی کی توی این بخش بستری است؟ آن پسری که از زمان هیلزبورو زندگی گیاهی دارد. دستگاه کمکی اعمال حیاتی- همه دلشان می‌خواهد خاموشش کنند، اما قانون اجازه نمی‌دهد. دردناک است.»
همه‌مان تصدیق می‌کنیم که دردناک است، هر بچه یا جوانی که می‌میرد یا به مرگ نزدیک می‌شود- هرچند دو ساعت پیش، در قطاری که از لیدز می‌آمد، دوروبرم به واگن پر از آدم‌هایی که به خانه می‌رفتند، به جماعت جوانان تنه‌لش روز جمعه با چشم‌های شیشه‌ای و واکمن‌هاشان که نگاه می‌کردم، با کمال میل حاضر بودم زندگی هرکدامشان را با زندگی پدرم تاخت بزنم.
هفت و نیم است، و من و مادرم داریم شب‌به‌خیر می‌گوییم. ترک کردنش غریب و ظالمانه به‌نظر می‌رسد. اما او ما را آن‌جا نمی‌خواهد، خوش‌حال‌تر می‌شود که فکر کند« مزاحم کسی نیست.» بغلش که می‌کنم بیشتر از حد معمول نگهم می‌دارد، بعد، دست مادر را در دست می‌گیرد و می‌نشیند، از آن کارهای ملاطفت‌آمیز و بی سروصدایی که هرگز نمی‌کند، صحنه‌ای که دلم می‌خواهد متأثرم کند اما چنان از او بعید است که تقریباَ زننده می‌شود: شکفتنی است دیرهنگام، شکوفه‌ای که از آدمی دیگر سبز شده است. همیشه در خیالم مرگ او را متناسب با خودش تصور می‌کردم- سبقت از سر کم‌طاقتی در جایی با میدان دید بسیار کم، یا سکتة قلبی وقت وجین علف‌های لجوج کنجی در باغ. این ملاطفت جدید، صورت بی‌حال از رمق‌افتاده‌اش بالای ملاف‌ها، پیشاپیش مردن است.
در تاریکی، در سرما پیاده می‌رویم، بعد با ماشین خم طولانی پس از تابش سدیمی کورکنندة بیمارستان را طی می‌کنیم، از کنار تابلوهای بی‌شماری که رویشان نوشته است ایردیل. فکر می‌کنم از آن زمانی که اول با در مدرسه اسم ایردیل را شنیدم چقدر دورم و معنای کلمه چقدر با معنایی که آن‌ وقت‌ها داشت فرق می‌کرد. ایر یکی از رودهای شمال بود که پدرم کمکم می‌کرد که از بالا به پایین به این صورت حفظ‌شان کنم، SUNWAcd ، سویل، اور، نید، وارف، ایر، کالدر، دان. در آن زمان دیل به معنی دره‌‌های یورکشر بود، هجاهای تپه‌ماهوری بارودیل، ونزلی‌دیل، ریبلزدیل،ملهام‌دیل، تپ‌ماهورها و نهرهایی که روزهای تعطیل با ماشین به دیدنشان می‌رفتیم، و دیل کم‌اهمیت‌تری که اسمش را نمی‌توانستم درست تلفظ کنم و هرگز باورش نکردم، آرکنگارت‌دیل. ایرودیل به معنی آن گذشتة نم‌نم بارانی بود. اما ایردیل، این کلمةمرکب، به معنی اکنون اجتناب‌ناپذیر است- دو هجای رک وسخت و سیم‌وار، نه غلت آهکی نرم زبان. ایردیل کارخانة بیماری یک طبقة بدترکییب کم‌نوری است که داریم در شب از آن دور می‌شویم.
من رانندگی می‌کنم. رانندگی مادرم، پیشتر که آمده بود ایستگاه قطار مرا سوار کند، نگرانم کرد- فقط چراغ‌های بغلش را روشن کرده بود، خیلی به همه چیز نزدیک می‌شد، آن‌جا که نبایست تند و آن‌جا که نبایست آهسته می‌رفت. می‌گوید: «زهوارم بفهمی نفهمی دررفته» و سرش را به عقب می‌برد. سال‌ها صبح زود بیدار شده، بی‌خواب، منتظر روشنایی، شیرفروش، روزنامه. و حالا چیز بیشتری دارد تا با چشم‌های بازباز بیدار بماند و نگرانش باشد، چیزی که پشت سرگذاشتنش حتی بدتر است- ضربة روانی، فرسایش ماندن در بخش، نور زنندة شیمیایی. تریلرها در بزرگ‌راه 59 A از کنارم تند می‌گذرند، کامیون‌های شن‌کش و کانتینرهای یخ‌چال‌دار، و مادرم را در خیال می‌بینم که تنها پشت فرمان است، چرتش می‌برد و سر راهشان قرار می‌گیرد، قبل از او می‌میرد. وقتی برمی‌گردم ببینم کمربندش را بسته یا نه، می‌بینم که خواب خواب است.
نویسنده: بلیک ماریسن
مترجم: فرزانه طاهری

از کتاب: راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟ – چاپ اول: 1380 – انتشارات سخن، تهران
 حروفچین: ش. گرمارودی

چرمِ کف پایِ عدید

بعد از دو بار که زیر اخیه رفتم فهمیدم عدید حرف نزده است. بازجوها فقط تهدید می‌کردند. این نشان می‌داد سُمبه‌شان چندان پرزور نیست. هر چقدر بیش‌تر می‌زدند و فحش می‌دادند بیش‌تر حالیم می‌شد که عدید لب باز نکرده است. وقتی گفتند روبه‌روتان می‌کنیم از خوشحالی دل تو دلم نبود. مطمئن بودم که عدید هم حال و روز مرا داشت. بدجور گیر کرده بودیم. اما تمام فشارها روی عدید بود. آمده بودند او را بگیرند، تصادفی من هم آنجا بودم. از همان اول معلوم بود که هر چه هست اول ربط به‌عدید پیدا می‌کند. از دیشب که گفته بودند فردا روبه‌روتان می‌کنیم تا حالا منتظر بودم. استخوانِ کف پام بدجوری اذیت می‌کرد. دو سه بار پاشدم تو سلول راه بروم اما نتوانستم. یک چیزی تو پاشنهٔ پاهایم قرچ‌قرچ می‌کرد. فکر می‌کردم باید استخوانِ پام خُرد شده باشد. روز اولی که از بازجوئی پرتم کردند تو سلول، عین قورباغه شده بودم. دست‌ها و تمام صورتم باد کرده بود. همین جور که به‌دیوار تکیه داده بودم و دست‌وپاهایم را نگاه می‌کردم خنده‌ام گرفته بود. وقتی داشتند شلاق می‌زدند من حواسم به‌ضربه‌ها بود. توی دلم می‌شمردم‌شان. بیخِ گوشم بازجو و شکنجه‌گر یک ریز فریاد می‌زدند و فحش خواهرومادر می‌دادند، اما من داشتم می‌شمردم.
یک بار من و عدید با هم مسابقه گذاشته بودیم تا ببینیم کدام یکی‌مان تنِ شلاق خوری داریم. اما توی خانه با این جا خیلی فرق داشت. عدید یک ضربه که خورد دادش درآمد.
گفتم: – عدید، اگه این جوری باشه پاک دخلِ‌ گروهو میاری.
گفت: – یه فکرهائی کردم، اما حالا حالاها بتون نمیگم.
عدید بعضی وقت‌ها می‌نشست نقشه می‌چید که چه‌طور یک ورقهٔ نازکِ چرم کفِ پاش بدوزد و بعد زیر شکنجه حسابی عشق کند. هر وقت تو فکر می‌رفت بچه‌ها می‌گفتند عدید مشغول دوختن یک دست لباس آهنی است.
به‌ضربهٔ صدم که رسیدند یک مرتبه داد زدم «صد!»
بازجو گفت: – صد دیگه چیه؟
گفتم: – لامصّبا تا حالا صد تا زدین. اگه چیزی داشتم می‌گفتم دیگه.
بازجو گفت: – بزن این مادر قحبه‌رو. ما ازش جای ماشین تایپو می‌خوایم اون ضربه‌ها رو میشمره!
ولی معلوم بود هیچی نداشتند. این طور که عصبانی بودند مرا بیش‌تر قوی می‌کرد.
دریچهٔ کوچک سلول که تکان خورد فهمیدم پُست عوض شده است. نگهبان یک چشمش را گذاشته بود به‌سوراخی و مرا نگاه می‌کرد.
گفت: – چطوری آبادانی؟
او را می‌شناختم. هفتهٔ پیش یک بار پُستش اینجا افتاده بود.
گفتم: – بد نیسّم، اما انگار نمی‌خوان سراغمون بیان.
گفت: – عجله نکن، امروز یک پیری ازت در بیارن که بفهمی بازجوئی یعنی چی.
گفتم: – تو که نباید خوشحال باشی.
گفت: – اروای عمّه‌ت! می‌خوای رو من کار کنی؟ من همهٔ شماها را زیر و بالا کردم.
و دریچه را بست و دور شد.
آدم ساده‌ئی بود. وقتی فهمید من بچهٔ‌ آبادانم اسم کاپیتان تیم شاهین را ازم پرسید. دلش می‌خواست بداند او را از نزدیک دیده‌ام یا نه. از بازی او خوشش می‌آمد. من هم هرچه توانستم برایش چاخان کردم. می‌گفت آبادانی‌ها حمله‌شان خوب است. می‌گفت دفاع خوبی دارند امّا تیم باید گُل‌زن هم داشته باشد.
گفتم: – گُل‌زنای ما همه‌شون کارگرن.
گفت: – چه فرقی می‌کنه؟
گفتم: – چه‌طور فرق نمی‌کنه؟ شب کار، روزکار، دخلِ همه‌شونو آورده. اون وقت تو میگی فرق نمی‌کنه؟
گفت: – میگن شرکت نفت پولِ خوبی بشون میده.
گفتم: – اروای باباشون. همه‌شون برا یه چندرقاز شبا تو باشگاهِ ایران و باشگاهِ کارگرا میز جمع‌کن میشن. اون وقت…
گفت: – عصبانی نشو، اینا حرفائیه که اینجا رواج داره.
خودم را پاک عصبانی نشان داده بودم. می‌خواستم بگویم حسابی تعصبِ تیم‌مان را دارم.
گفت: – از اخلاقت خوشم اومد، آدم باید رو تیمش تعصب داشته باشه.
گفتم: – حرف سرِ تعصّب معصّب نیس. حرفِ زوریه که می‌زنن. اگه یه دفه اومدی اونجا می‌برمت شب باشگاهِ کارگرا تا بفهمی کی جلوت آبجو می‌چینه. ببین سرکار! همهٔ اینا حرفه. تمومِ شونو می‌بینی اونجا که این ور و اون وَر پلاسن. یکی‌شونو می‌شناسم که باید نونِ هفت سر عائله رو بده. اون وقت تو ازش میخوای گُل بزنه.
وقتی رفت فهمیدم که باید از سخنرانی صبحگاهی برگشته باشه. هر صبح شنبه آن‌ها را به‌خط می‌کردند و برای‌شان سخنرانی می‌کردند. همیشه بعد از سخنرانی صبح‌های شنبه، حتی خوب‌هاشان هم با زندانی‌ها بد دماغ می‌شدند. پتو را کشیدم روی پاهایم و رفتم تو فکر. یک ماه و نیم بود تو همین سلول بودم. زخمِ پام نمی‌گذاشت حمام بروم. بدنم پاک بو می‌داد. نمی‌دانستم حال و روزِ عدید چه‌طور است. یاد او که می‌افتادم غصه‌ام می‌شد. یکی دو سالی از من کوچک‌تر بود. اما تا بخواهی شور داشت. یک نفس کار می‌کرد. می‌خواند و کار می‌کرد. از ادبیات هم خوشش می‌آمد. آدم جرئت نمی‌کرد جلوش به‌شاعری که دوست دارد بد بگوید.
روزها کار می‌کرد و شب‌ها درس می‌خواند. خودش بود و یک مادر پیر و دو تا خواهر کوچک‌تر از خودش.
پدرش زمینگیر بود. خرج خانه را او و دائیش با هم می‌دادند. دائیش آدم خیلی خوبی بود. خوشحال بودم که با عدید گیر افتادم. خوشحال بودم که با عدید کتک می‌خورم. اگر عدید تنها دستگیر می‌شد آدم نمی‌دانست چه‌طوری تو روی مادرش نگاه کند. اما حالا اشکالی نداشت. تا حالاش خوب آمده بود. روی او اعتراف داشتند. دقیق نمی‌دانستم با کی کار می‌کند. این‌بار که کلون در صدا کرد فهمیدم آمده‌اند سراغم. پتو را زدم کنار و پا شدم. نگهبان در را که باز کرد گفت: – بنداز رو سرت!
بلوز را روی سرم انداختم و پشت سرش راه افتادم. هوا داشت کم کم سرد می‌شد. من با یک لا پیراهن می‌لرزیدم. وقتی به‌حیاط رسیدیم یک موج هوای سرد از زیر بلوز تو یخه‌ام رفت و تنم را حسابی یخ کرد. همه‌اش توی این فکر بودم که چه‌طوری با عدید روبه‌رو شوم. اگر او را زخم و زیلی می‌دیدم حالم پاک خراب می‌شد. آدم دوست ندارد رفیقش را زخم و زیلی ببیند. یک جور احساس نامردی می‌کند. من نمی‌توانستم این جور احساسی داشته باشم. اما اینجا بدجائی بود. دُرست همان چیزی را که نمی‌خواهی و دوست نداری به‌سرت می‌آورند. وقتی به‌این فکر می‌افتادم خود به‌خود پلک‌هایم روی هم می‌رفت. توی اتاق بازجوئی که رفتیم، بازجو به‌نگهبان گفت: – رو به‌دیوار نگهش دار.
وقتی می‌چرخیدم از زیر بلوز شانه و پاهای عدید را دیدم. از آن طور نشستنش او را شناختم. پاهایش توی باند بود. اما باندهاش تمیز بود و باعث شد حالم آن جورها خراب نشود. اگر روی باندها خون نشست کرده بود نمی‌توانستم خودم را نگه دارم.
بازجو گفت: – بلوزو از رو سرت وردار.
بلوز را برداشتم و رو به‌دیوار ایستادم. دیوار سُربی‌رنگ و کثیف بود. هیچ‌وقت از این نزدیکی دیواری را نگاه نکرده بودم. چرکی و کثیف بود. بوی بدی می‌داد. انگار از نفس بازجوها این جور شده بود. بی‌اختیار ازش فاصله گرفتم. نگهبان که بغل دستم ایستاده بود محکم زد پشت پام و گفت: – تکون نخور!
بازجو گفت: – عدیدو می‌شناسی؟
گفتم: – معلومه که میشناسم.
گفت: – چه‌طوری با هم آشنا شدین؟
گفتم: – از بچگـّی تو یه کوچه بودیم.
گفت: – عدید میگه تو براش اعلامیه میاوردی.
گفتم: – اعلامیه دیگه چیه؟
گفت: – مادرقحبه، جوابِ منو بده.
گفتم: – آخه یه چیزائی می‌پرسی که من روحم خبر نداره.
گفت: – خبر نداشتی یه ماشین تایپ تو خونهٔ عدید بود؟
گفتم: – نه.
گفت: – عدید میگه من و یاسین از همه چیزِ هم خبر داشتیم.
گفتم: – راس میگه. برا همینه که میگم ماشین تایپی اونجا ندیدم.
گفت: – ننه سگ! میخوای دروغ بگی بگو، امّا نه این جور که پاک زیر همه چی بزنی. اینجا…
بی‌اختیار رویم را برگرداندم. عدید آرام نشسته بود و مرا نگاه می‌کرد، بازجو با عصبانیت خط‌کش از روی میز برداشت پرتاب کرد طرف من و داد زد: – برگردون اون صاب‌مُرده‌رو!
دوباره صاف ایستادم.
گفت: – شما مادرقحبه‌هارو اگه ول کنن تو تنبون هَمَم نگا می‌کنین.
و آمد نزدیک: – خط عدیدو که می‌شناسی؟
یک ورق کاغذ گرفت جلو چشمم. خط عدید بود. بچگانه و کج‌کجی. امّا بازجو خیلی خر بود که آن را نشانم داد. اگر همان طور روی حرفش می‌ماند که عدید سرِ ماشین‌تایپ اعتراف کرده، شاید چیزهائی از دهنم درمی‌رفت. امّا نوشتهٔ عدید را که دیدم حسابی کیف کردم. عدید نوشته بود یک ماشین تایپ قراضه خریده بود که تایپ کردن یاد بگیرد و اگر بتواند برای کمک خرجی در مواقع بیکاری برای بعضی‌ها که می‌خواهند نامه‌های اداری ماشین کند. اما ماشین‌تایپ حرف «ک» را خوب نمی‌زد، مجبور شد آن را پس بدهد. اسم فروشگاهی را هم نوشته بود. معلوم بود او را به‌آنجا هم برده بودند و صاحب مغازه هم از گیجی تصدیق کرده بود. دیگر چه‌طورش را نمی‌دانستم. فقط دیدم عدید نوشته «خودتان شاهد بودید که صاحب مغازه هم تصدیق کرد». این از آن زرنگی‌هائی بود که نمی‌دانم چه جوری به‌کلّهٔ عدید زده بود. اما هر چه بود حسابی آن‌ها را گیج کرده بود. فهمیدم هرچه هست امروز دیگر روز آخر بازجوئی است. شنیده بودم که بعد از رو به‌رو کردن می‌اندازندمان به‌یک سلول. این بود که سخت مواظب بودم بند را آب ندهم.
گفتم: – بابا شما چرا این قدر سخت می‌گیرین؟ از خود عدید بپرسین. من یه مدت برا کار رفته بودم بندرعباس، خبر از درس و مشق عدید که نداشتم.
گفت: – منظورت از درس و مشق چیه؟
و با خط‌کش محکم کوبید روی شانه‌ام. فهمیدم که باید خیلی روی حرف‌هایم دقت کنم.
گفتم: – ماشین‌نویسی یاد گرفتنش.
گفت: – خُب، بعد؟
گفتم: – یه روز برام تعریف کرد که می‌خواسّه نامه‌نویسِ دمِ دادسرا بشه. امّا زیاد جدیش نگرفتم. آخه…
گفت: – آخه چی؟
گفتم: – آخه قیافه‌اش به‌دعانویسا بیش‌تر می‌خوره.
به‌نگهبان گفت: – این جیمبو را برگردون سلول.
دوباره بلوز را روی سرم انداختم و همراه نگهبان آمدم تو حیاط. هوا هنوز سرد بود و پاهام تیر می‌کشید.
وقتی نگهبان در سلول را برایم باز کرد گفت: – شانس آوردی، اما شما دو تا انگار زیاد هم اهل این کارا نبودین.
گفتم: – خودت می‌دونی که، من بیش‌تر فوتبالیستم تا نمی‌دونم از این حرفا.
وقتی در را می‌بست گفت: – فکر کنم همین الان رفیقتم بیارن پهلوت. و چفت را انداخت.
***
اوائل شب بود که عدید را آوردند. نامردها بدجور زده بودندش. حسابی لِه و پِه بود که او را توی سلول انداختند. نفس‌های داغ و بلندی می‌کشید. من همین جور بالا سرش نشسته بودم نگاهش می‌کردم. باندهای دور پاش تمام پاره پوره شده بود. از لای ناخن‌های ورم کردهٔ‌سیاهش خون بیرون می‌زد.
گفت: – یاسین، نزدیک بود بگم. اگه نمی‌دونسم آخرین بازجوئیه شاید از دهنم درمی‌رفت.
روی موهایش دست کشیدم: – چطوری شروع شد؟
در حالی که بلندبلند نفس می‌کشید گفت: – حالا بذار واسه بعد. اما رَبّ و رُبّ ِ آدم درمیاد تا بتونه خطّو پیدا کنه.
گفتم: – چه خطی، عدید؟
گفت: – گاهی وقتا آدم کفرش از دسّ این بزرگ‌علوی درمیاد. آخر بگو لامصّب اینم شد تعلیم؟
نمی‌دانستم راجع به‌چی حرف می‌زند. منتظر ماندم خودش به‌حرف بیاید.
گفت: – بی‌پیر نوشته اگه سرتو تو بازجوئی بیاری پائین یه خنجر زیر گلوته که همچی فرو میره که از پسِ کلّه‌ت می‌زنه بیرون. اما، بابا، دُرُسته که نمیشه سرتو بیاری پائین، اما این ور و اون ور که میشه بچرخونیش. رَبّم در اومد تا فهمیدم راهِ دیگه‌ئی هم هس.
گفتم: – حالا میخوای چیکار کنی؟
گفت: – اگه رفتیم بیرون میخوام یه جزوه بنویسم راجع به‌این ور و اون ور کردنِ سر.
گفتم: – حالاکه حالت خوب نیس. همین جوری بگو تا من برات حفظ کنم.
گفت: – نه، باید خودم بنویسم.
بعد انگشتش را گذاشت زیر چانه‌اش و مثل بچه‌ئی که ادا در می‌آورد گفت: – نگاه کن!
و سرش را به‌‌این‌سو و آن‌سو چرخاند.
گفت: – خراش هم نمیده. تازه اگر هم داد مهم نیس. امّا فرو نمیره. می‌فهمی یاسین؟ رَبّم دراومد تا چرمِ کفِ پامو پیدا کردم.
روی آرنج تکیه داد و نگاهم کرد. بعد معصومانه، در حالی که خط مهربانی از درد روی پیشانیش چین انداخته بود خندید. تا صبح خیلی وقت داشتیم که با هم حرف بزنیم. اما من دلم می‌خواست همان طور آرام بنشینم و او را نگاه کنم. عدید تا صبح گاه‌گاهی بلند می‌شد و با پای دردش لنگ‌لنگان تمرین می‌کرد که بتواند روی پا بایستد. تو این فکر بود که اگر ملاقاتی دادند راست و محکم راه برود.
آبانماه ۱۳۵۸ تهران
نویسنده: نسیم خاکسار
کتاب جمعه ۱۶/سال اوّل، اوّل آذرماه ۱۳۵۸

سونیا

سونیا انعطاف پذیر بود. منظورم نیست که " انعطاف پذیر مثل یک ترکه" ، بدنش منظورم نیست. سونیا در فکر کردن انعطاف پذیر بود. توضیحش ساده نیست. شاید – چون امکان هر جور فرافکنی را به من می‌داد. به من این امکان را می‌داد تا از شخصیت او هر تصور دلخواه ممکن را داشته باشم، می‌توانست یک زن ناشناس باشد، یک دخترک الهام بخش، زنی که آدم یک بار در خیابان با او برخورد می‌کند و سال ها بعد با یک حس غفلت عظیم به یادش می‌افتد. می‌توانست احمق باشد و خود خواه، گزنده و با هوش . می‌توانست یک چیز عالی باشد و زیبا، لحظه هائی هم بود که می‌شد یک دختر با یک مانتو قهوه ای و واقعأ معمولی؛ فکر می‌کنم برای این انقدر انعطاف پذیر بود، چون در واقع هیچ چیز نبود.
سونیا را اولین بار در قطار هامبورگ به برلین دیدم. رفته بودم پیش وره نا و داشتم بر می‌گشتم. هشت روز پیشش بودم، و خیلی دوستش داشتم. لب های وره نا مثل گیلاس بود و موهایش سیاه پر کلاغی و من هر روز صبح براش دو تا گیس کلفت می‌بافتم، با هم می‌رفتیم بندر گردش، دور و برش بودم، اسمش را صدا می‌کردم، مرغ های دریائی را کیش می‌دادم و به نظرم وره نا فوق العاده بود. از اسکله عکس می‌انداخت، از جرثقیل ها و از دکه های اغذیه فروشی، خیلی حرف می‌زد، مدام به من می‌خندید و من ترانه " وره نا ، وره نا" را می‌خواندم ، لب های مثل گیلاسش را می‌بوسیدم و دلم می‌خواست بریم خانه و درحالی که دست هایم بوی موهایش را می‌داد، کار کنیم .
ماه مه بود، قطار از منطقه مارک براندنبورگ می‌گذشت و مرتع ها در سا یه های بلند دم غروب سبز سبز بودند. از کوپه بیرون رفتم تا سیگار بکشم، و بیرون کوپه، در راهرو، سونیا ایستاده بود. سیگار می‌کشید و پای راستش را می‌زد به زیر سیگاری؛ کنارش که ایستادم، شانه هاش را بی اختیار داد جلو، یک اشکالی در کارش بود . موقعیت معمولی بود – راهروی باریک یک قطار سریع السیر، جائی بین هامبورگ و برلین، دو آدم که اتفاقأ کنار هم ایستاده اند چون هر دو شان می‌خواهند سیگار بکشند. ولی سونیا با لجاجت باور نکردنی از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد، حالت بدنش طوری بود که انگار آژیر بمباران هوائی شنیده باشد. خودش اصلأ زیبا نبود.
در اولین برخورد و طوری که آنجا ایستاده بود، همه چی داشت جز زیبائی، شلوار جین تنش بود و یک پیرهن سفید خیلی کوتاه، موهای صاف بلوند داشت تا روی شانه ها، و صورتش مثل یکی از این نقاشی های حضرت مریم مال قرن پانزدهم، غیرمعمول وازمد افتاد ، باریک و کمی‌تیز. از بغل نگاهش کردم، خوشم نیآمد و کمی‌هم حرصم گرفت، چون حالت شهوانی وره نا را از یادم می‌برد. سیگاری روشن کردم و در حالی که سیگار می‌کشیدم، در راهرو راه افتادم، هوس کرده بودم سرم را به گوشش بگذارم و یک حرف نامربوط به اش بگویم. وقتی برگشتم تا به کوپه ام بروم، داشت من را نگاه می‌کرد.
جمله خنده داری به فکرم رسید، جمله ای در این مورد که بالاخره جرئت کرده به ام نگاه کند، قطار تلق وتلوق می‌کرد و در یکی از کوپه های آخر بچه ای جیغ می‌زد.
چشم هاش چیز خاصی نبود، شاید سبز بودند و نه خیلی درشت، خیلی نزدیک هم. اصلأ دیگر هیچ فکری نکردم و به اش نگاه می‌کردم، او هم نگاه می‌کرد، بدون شهوت، بدون لاس زدن، بدون ناز، اما آنچنان رک و جدی که دلم می‌خواست بزنم توی صورتش. دو قدم رفتم طرفش، بفهمی‌نفهمی‌لبخندی زد. بعد رفتم توی کوپه ام و سریع در را پشت سرم بستم، نفسم داشت می‌گرفت.
هوا تاریک بود که قطار درایستگاه مرکزی نگه داشت. پیاده شدم ، احساس سبکی عجیبی می‌کردم و خیال می‌کردم که بوی شهررا استشمام می‌کنم. هوا گرم بود. سکوی راه آهن مملو ازآدم، سوار پله برقی شدم تا به ایستگاه مترو بروم و گرچه دنبال آن زن نمی‌گشتم ولی بلافاصله پیداش کردم. سه چهار متر جلوتر از من بود، یک جعبه کوچک قرمز رنگ کلاه دست راستش گرفته بود؛ کمر و پشتش یک دعوت محض. در حالی که دندان هام را روی هم می‌فشردم، محلش نگذاشتم و رفتم. جلوی کیوسک ایستادم تا سیگار و روزنامه بخرم که کنارم ایستاد و گفت : " منتظر باشم؟"
سؤال نکرد، خیلی ساده گفت و به زمین نگاه می‌کرد، اما صدایش اصلأ خجالتی نبود، محکم بود و اندکی خشن. خودش خیلی جوان بود، شاید نوزده یا بیست ساله، حس ناخوشآیندی که داشتم رفت و جایش را به خود پسندی داد. گفتم: " آره" و در واقع بدون این که بدانم چرا؛ پول سیگار و روزنامه را دادم و با هم رفتیم ایستگاه مترو. قطار آمد و سوار شدیم؛ او ساکت بود، جعبه مسخره کلاهش را زمین گذاشت و قبل از این که وضع کسالت بار شود پرسید” :از کجا می‌ای ؟" این بار واقعأ سؤال می‌کرد. می‌توانستم بگویم که پیش دوست دخترم در هامبورگ بودم، ولی به دلیلی گفتم: "با پدرم رفته بودم ماهی گیری." به دهن من خیره شده بود، مطمئن نبودم که اصلأ می‌شنود من چه می‌گویم یا نه، ولی یک دفعه فهمیدم که تصمیم اش راگرفته و می‌خواست مرا داشته باشد. فکر می‌کنم قبلأ من را دیده بود، شاید در هامبورگ، شاید در برلین. قبل از این که اولین بار متوجه اش بشوم، مرا می‌شناخت ، و وقتی هم کنارش ایستادم تا سیگار بکشم، شانه هایش را داد جلو، چون شروع کرده بود تا وارد عمل شود. او این موقعیت را برنامه ریزی کرده بود، می‌دانست که جریان به این صورت ادامه پیدا می‌کند و داشت من را می‌ترساند. کوله ام را کشیدم پشتم ، گفتم:" باید پیاده شم." با سرعت باور نکردنی خودکاری از کیف کلاهش در آورد و روی تکه کاغذی چیزی نوشت و داد دستم- " می‌تونی به ام زنگ بزنی."
جوابی ندادم؛ پیاده شدم، بدون خداحافظی و تکه کاغذ را گذاشتم توی جیب کتم. به جای این که بیندازمش دور.
آن ماه مه هوا گرم بود و آفتابی. صبح زود بلند می‌شدم، مدت ها در آتلیه ام کار می‌کردم، یک عالم نامه برای وره نا می‌نوشتم. او بندرت جواب می‌داد، ولی گاهی تلفن می‌کرد تا مطلبی را برایم تعریف کند، آنوقت بود که از صدایش لذت می‌بردم و از سر خوشی اش. در حیاط پشت خانه درخت های زیزفون برگ داده بود ، من با پسر بچه های ترک فوتبال بازی می‌کردم و دلم برای وره نا تنگ شده بود، اما غصه نمی‌خوردم. شب که می‌شد راه می‌افتادم، شهر انگار که کمی‌مست کرده باشد، می‌رفتم و می‌زدم و می‌رقصیدم، زن هایی بودند که از شان خوشم می‌آمد، ولی یاد وره نا می‌افتادم و تنها می‌رفتم منزل.
دو هفته بعد در جیب کتم تکه کاغذی را که سونیا داده بود، پیدا کردم. با خط درشت و انحنا دار شماره تلفنش را نوشته بود و زیر شماره فقط اسم کوچکش را. اسمش را اهسته تکرار کردم – " سونیا". بعد تلفن کردم. خودش گوشی را برداشت، انگار که دو هفته می‌شد کنار تلفن نشسته بود و هیچ کاری نکرده بود جز این که منتظر تلفن من باشد.
احتیاجی نبود آشنائی بدهم، فورأ فهمید که کی هستم و برای شب در یک کافه نزدیک رودخانه قرار گذاشتیم.
گوشی را گذاشتم، پشیمان نبودم، به وره نا زنگ زدم و سرحال در گوشی داد زدم که تا حد دیوانه شدن دوستش دارم. خنده آهسته ای کرد و گفت تا سه هفته دیگر به برلین می‌آید؛ بعد شروع به کار کردم، آهنگ وایلد تینگ را با سوت می‌زدم و حوالی غروب راه افتادم، دست هایم توی جیب شلوارم بود و خودم هم اصلأ هیجانی نداشتم.
سونیا نیم ساعتی دیر کرد. وقتی وارد شد، من کنار بار نشسته بودم و دومین گیلاس شراب را هم سفارش داده بودم . پیرهن مخمل قرمز رنگی پوشیده بود ، عجیب از مد افتاده. من، کمی‌گیج، متوجه شدم که همه نگاهش می‌کنند. کفش ها یش بیش از حد پاشنه بلند بود، قدم های کوتاه بر می‌داشت و تند و تند به طرف من آمد، سلامی‌کرد، " معذرت" گفت و کم مانده بود که به اش بگویم به نظرم هم لباس پوشیدنش وحشتناک است و هم دیر آمدنش و هم خودش بطور کلی. اما او لبخندی زد، نشست روی یک چهار پایه بلند کنار بار، توی کوله پشتی کوچکش گشت و سیگارش را در آورد، عصبانیت من هم جایش را داد به نوعی تفریح . شرابم را خوردم ، سیگاری پیچیدم و شروع کردم به حرف زدن.
درباره ی کارم حرف زدم، پدر مادرم، علاقه ام به ماهی گیری، درباره ی دوستم میک حرف زدم و درباره ی امریکا. درباره ی آدم هائی حرف زدم که در سالن سینما لفاف شکلات باز می‌کنند و سر و صدا راه می‌اندازند، درباره فرانسیس بیکن و پولاک و انزلم کیفر حرف زدم. از دانمارک تعریف کردم، از پسر بچه های ترک در حیاط پشت خانه و از معشوقی که مادرم ده سال پیش داشت، از طرز تهیه گوشت گوسفند و خرگوش و از فوتبال و یونان. از آتن گفتم و کیوس، ازبر خورد امواج به صخره ها ی هوسوم و تخم ریزی ماهی های آزاد در نروژ. می‌توانستم انقدر حرف بزنم تا سونیا بمیرد و سونیا هم از خود دفاعی نمی‌کرد. فقط نشسته بود ، سرش را به دستش تکیه داه بود، نگاهم می‌کرد، یک عالم سیگار کشید و فقط یک گیلاش شراب نوشید. چهار ساعت تمام نشست و به حرف های من گوش داد. واقعأ فکر می‌کنم که در تمام این مدت یک کلمه هم حرف نزد. حرفم که تمام شد، صورت حساب هر دو مان را پرداختم ، شب خوشی برایش آرزو کردم، تاکسی گرفتم، رفتم خانه و هشت ساعت تمام خوابیدم و خواب هم ندیدم.
بلافاصله سونیا را فراموش کردم. داشتم نمایشگاهم را آماده می‌کردم. ماه ژوئن شد و وره نا به برلین آمد. پول گرویی بطری ها را از مغا زه ها می‌گرفت، فراوان مواد غذائی می‌خرید، آشپز خانه را پر کرد از یاس بنفش و همیشه هم آماده بود با هم بخوابیم. من کار می‌کردم و او آواز می‌خواند، پنجره ها را تمیز می‌کرد، سا عت ها تلفنی با دوستانش در هامبورگ حرف می‌زد و گاه و بیگاه هم می‌دوید می‌آمد به آتلیه تا چیزی را برایم تعریف کند. من موهایش را شانه می‌زدم، از رخ و نیم رخش عکس می‌گرفتم و شروع کردم از بچه و ازدواج صحبت کردن. قد نسبتأ بلندی داشت ، در خیابان مردها بر می‌گشتند و نگاهش می‌کردند ، و بوی بی نهایت خوشی می‌داد ، واقعأ.
آخر ماه نمایشگاه را افتتاح کردم. وره نا رفته بود ایستگاه راه آهن تا دوستانش را بیاورد، و من با دلواپسی در گالری اینور آنور می‌رفتم، قابی هایی را که مانده بود آویزان می‌کردم و عصبی بودم. حدود ساعت هفت وره نا برگشت، دوستانش را دنبالش می‌کشید و از جلوی تابلو ها رد می‌شدند، از گالری رفتم بیرون تا پنج دقیقه ای تنها باشم. رفتم به آن طرف خیابان، و آنجا، در ورودی ساختمانی ، سونیا ایستاده بود. هنوز هم نمی‌دانم که آیا تصادفأ از آنجا رد می‌شد یا به طریقی از بر گزاری نمایشگاه مطلع شده بود ، سونیا فقط اسم کو چک مرا می‌دانست و من هم هیچ حرفی از نمایشگاه نزده بودم. ایستاده بود و اصلأ قابل تصور نیست که چقدر عصبانی بود، انگار که طلبکار باشد ، بعد گفت : " قرار بود از خودت خبر بدی . خبری ازت نشد. بد نیست اگه بگی چرا، چون به نظرم کار قشنگی نیست."
از این پرروئی واقعأ جا خورده بودم. عصبانی شدم، اعتماد به نفسم را از دست دادم
و گفتم: " دوست دخترم اینجاست. نمی‌تو نم خودم رو نصف کنم. نمی‌خوام."
روبروی هم ایستاده بودیم و به هم نگاه می‌کردیم. به نظرم بی ملاحظه می‌آمد. گوشه لب هایش شروع کرد به لرزیدن، و من حس کردم که یک جای کار اشتباه است . او گفت :" می‌تونم با وجود این بیام تو؟"، گفتم:" آره"، رو گرداندم و رفتم به گالری.
بیست دقیقه بعد آمد. در این فاصله گالری پر شده بود و او توجهی را جلب نمی‌کرد، ولی من فورأ دیدمش. سونیا وارد گالری شد و صورتش حالت کا ملأ آرامی‌داشت و سعی می‌کرد رفتار ی مغرور داشته باشد. به نظرم خیلی کوچک و آسیب پذیر می‌آمد. دنبال من گشت و من نگاهش کردم و بعد به وره نا نگاه کردم که کنار بار ایستاده بود. سونیا نگاهم را تعقیب کرد و فورأ فهمید. من ترسی نداشتم که اتفاقی بیفتد ، دلیلی نبود که جنجالی درست شود. اما می‌دانستم که امکانش هم هست و هم نیست. کمی‌بعد سونیا را دیدم که در جلوی عکس هایم بالا و پائین می‌ر ود؛ تنها نشانه ای که قصد واقعی سونیا را نشان می‌داد، این بود که نیم ساعت مقابل هر عکس می‌ایستاد.
روی صندلیم نشسته بودم، نگاهش می‌کردم و پشت سر هم شراب می‌خوردم. در این مابین، وره نا هم آمد و چیزی مثل " به ات افتخار می‌کنم" گفت . با وجود حال خوشی که داشتم، به نوعی نگران بودم، که برایم غریب بود. سونیا دیگر به من نگاهی نکرد. بعد از یک ربع ساعت که در جلوی آخرین عکس ایستاد، مصمم به طرف در رفت و رفت.
در ماه ژوئیه وره نا به هامبورگ برگشت. وره نا خسته ام نمی‌کرد، مطمئن بودم که می‌توانم عمری را با او سر کنم، اما وقتی رفت، یاس ها ی آشپزخانه خشک شدند، بطری هائی که برایشان گروئی داده بودم، دوباره جمع شدند، گرد و خاک در آتلیه پراکنده بود و من دلم برایش تنگ نشده بود. هفته ها بود که شهر غرق نور زرد رنگی بود، هوا خیلی گرم بود و من ساعت های متمادی دراتاقم بودم و لخت روی کف پوش چوبی اتاق دراز می‌کشیدم و به سقف نگاه می‌کردم. دلشوره ای نداشتم، عصبی نبودم، خسته بودم و در یک حالت غریب بی احسا سی. شاید هم به همین دلیل یک بار دیگر به سونیا تلفن زدم، را ستش امیدی به چیزی نبسته بودم، ولی، چطور بگویم، چله تابستان بود، در حیاط پشت خانه، زن های ترک می‌نشستند و غاز پرمی‌کردن، پرهای سفید تا جلوی پنجره در هوا تاب می‌خوردند؛ شماره سونیا را گرفتم و صبر کردم تا ده –بیست تائی زنگ خورد. خانه نبود. به هر حال گوشی را برنداشت. دوباره و دوباره شماره را گرفتم، تا حد جنون هوس کرده بودم اذیتش کنم، ناراحتش کنم . سو نیا خودش را کنار می‌کشید.
خودش را تقریبأ چهار ماه کنار کشید. ماه نوامبر بود که از طریق گالری کارتی برایم فرستاد، عکس سیاه سفیدی بود از یک جمع چخوفی، و پشت کارت دعوتی بود به یک مهمانی.
کفش هایم را پاک کردم، مدتی بین کت چرم و پالتو مردد بودم، کت چرمی‌را انتخاب کردم و حدود نیمه شب راه افتادم؛ عصبی بودم، چون می‌دانستم که در آن مهمانی کسی را نمی‌شناسم. مدتی در منطقه صنعتی که سونیادر آن زندگی می‌کرد، گم شدم و اینور آنور رفتم. ساختمان محل زندگی سونیا بین یک گورستان اتومبیل و یک کارخانه بود، درست کنار رود اشپره، ساختمان بزرگ کهنه و دود گرفته ای بود ، به جزپنجره های طبقه سوم، باقی پنجره ها همه تاریک بود. از پله ها بالا رفتم؛ در راهرو چراغی روشن نبود. بین مسخرگی و عصبانیت گیر کرده بودم؛ دفعتأ متوجه شدم که کل ماجرا نوعی وقاحت بوده. ولی رسیده بودم و جلوی در بازی ایستاده بودم، کسی مرا کشید توی راهرو و سونیا مقابلم ایستاده بود. ایستاده بود و به دیوار تکیه داده ، به نظر کمی‌مست می‌آمد، به من لبخند می‌زد و لابلای خطوط صورتش پیروزی مطلق موج می‌زد، و برای اولین بار به نظرم زیبا آمد. کنارش زن قد کوتاهی ایستاده بود که لباس بلند سبز جلبگی رنگ تنش بود و موهای سرخ رنگش به طرز باور نکردنی پر پشت . سونیا مرا نشان داد و گفت: " خودشه."
حدود پنجاه نفر را دعوت کرده بود، مطمئن بودم که فقط با تعداد اندکی از آنها واقعأ دوست بود. اما تر کیب مهمان ها ، چهره ها و شخصیت ها بتدریج این ساختمان بزرگ کهنه کنار رود را از واقعیت جدا می‌کرد . من کمتر دچار حالتی از این دست می‌شوم، اما گاهی – خیلی بندرت – مهمانی هایی هست که آدم فراموش نمی‌کند، و مهمانی سونیا ار این دست بود. از سه ، یا چهار اتاق نور شمع بیرون می‌زد، از جایی صدای تام ویتس می‌آمد که ترانه ای می‌خواند، من اصلأ مست نبودم و با وجود این همه چیز شروع کرد به – شناور شدن. رفتم به آشپز خانه و یک گیلاس شراب برداشتم، شروع کردم به پرسه زدن در اتاق های سونیا و یک عا لم گفتگوی عجیب و غریب کردم با یک عالم آدم های عجیب و غریب. سونیا به نظر همه جا بود. هر جا که من بودم، سونیا هم آن طرف تر ایستاده بود، شاید هم من همیشه جایی بودم که او بود. تعداد زیادی هوا خواه دعوت کرده بود، به هر حال گروه گروه مرد های جوان مدام دورش بودند و آن زن مو سرخ هم اغلب کنارش ایستاده بود. سونیا لیوان لیوان ودکا می‌خورد و سیگار از دستش نمی‌افتاد؛ ما هر کدام با کسی حرف می‌زدیم و از دور به هم نگاه می‌کردیم. فکر می‌کنم یک کلمه هم با هم حرف نزدیم. نیازی نبود. به نظر می‌رسید از این که من آنجا بودم خوشش آمده بود و من هم خوشم آمده بود که در آپارتمان او اینور آنور می‌رفتم و او نگاهم می‌کرد.
یک وقت متوجه شدم با مردی درشت و قوی هیکل کنار درآپارتمان ایستاده بود، سونیا به مرد تکیه داده بود، سوزش خفیفی در معده ام حس کردم، به نظرم نیم سا عت بعد رفت. خیلی ساده غیبش زد.
آن طرف پنجره ها هوا خاکستری شده بود، من اتاق ها را گشتم و می‌خواستم پیدایش کنم، اما هیچ جا نبود. زن کوچک اندام مو سرخ آمد پیش من, لبخندش مثل لبخند چند ساعت پیش سونیا ، لبخندی حاکی از پیروزی بود، گفت:" رفته. همیشه آخرش می‌ره." شرابم را خوردم ، کتم را پوشیدم و من هم رفتم. فکر می‌کنم امید وار بودم که در خیابان ، کمی‌سردش شده و دست ها در جیب پالتو، منتظرم باشد؛ و البته که منتظرم نبود. در آن نور سحرگاهی ، رودخانه انگار از فولاد بود، تندو تند در خیابان می‌رفتم؛ هوا سرد بود و هنوز یادم است که خیلی عصبانی بودم.
از آن به بعد سونیا را تقریبأ هر شب می‌دیدم. باز شروع کردم که زود از خواب بیدار شوم، دو قوری چای می‌نوشیدم، دوش آب سرد می‌گرفتم، کارم را شروع می‌کردم. حدود ظهر یک ساعتی می‌خوابیدم، بعد قهوه می‌خوردم ، روزنامه می‌خواندم ، به کارم ادامه می‌دادم. دچار خلسه سرد و وحشی تصویر و رنگ بودم ؛ حس می‌کردم که تا آن زمان هرگز فکرم چنین باز نبوده است. سونیا شب ها خیلی دیر می‌آمد؛ گاهی آن قدر خسته بود که سرمیزآشپزخانه ام خوابش می‌برد، ولی همیشه می‌امد و همیشه هم نشان می‌داد که می‌خواسته بیاید. من برای هر دویمان غذا می‌پختم، با هم یک بطری شراب می‌خوردم ، من آتلیه را جمع و جور می‌کردم و او آرام و جوراب به پا، همه جا دنبالم بود.
نمی‌دانستم این واقعیت که به سونیا اجازه می‌دادم به منزل و آتلیه ام بیاید، که بتواند کنار میز من و بین یادداشت هایم بنشیند، که من در حضور او عکس هایم را ظاهر کنم و طرح های مختصر بکشم، هدیه ای بود به سونیا. من را به روش خودش خیلی جدی می‌گرفت. با حالتی روحانی وارد آتلیه می‌شد، جلوی عکس هایم با احترام یک بازدید کننده موزه می‌ایستاد، و طوری کنار میز آشپزخانه ام می‌نشست که انگار شرف حضور پیدا کرده بود. ا سباب زحمتم نبود ، چون در آن زمان به همه این مسایل آگاهی نداشتم. اعصا بم را خراب نمی‌کرد، چون یک دنده و لجباز نبود. اصلأ متوجه نبودم که سونیا داشت در زندگیم جا می‌گرفت. در آن شب ها سونیا برایم موجودی بود کوچک اندام و خسته و به چیزی دلباخته، که به طرزی غریب همدم من شده بود، کنارم می‌نشست، به حرف هایم گوش می‌داد، به من حس خودپسندانه مهم بودن می‌داد.
سونیا هیچ وقت حرف نمی‌زد، تقریبأ هیچ وقت. من تا الان هم هیچی در مورد خانواده اش، کودکیش، محل تولدش و دوست ها ش نمی‌دانم. اصلأ نمی‌دانم خرج زندگیش را از کجا می‌آورد، درآمدی داشت یا کسی خرجش را می‌داد ، به حرفه ی خاصی علاقه داشت، دلش چی می‌خواست و کجا را. تنها آدمی‌که گاهی در باره اش صحبت می‌کرد، همان زن کوچک اندام سرخ مو بود که در مهمانیش دیده بودم؛ دیگر از هیچ کس حرف نمی‌زد، از مرد ها که اصلأ، گرچه مطمئن بودم که به اندازه کافی داشت. در آن شب ها من حرف می‌زدم، انگار که با خودم حرف بزنم، و سونیا گوش می‌داد ، خیلی وقت ها هم سکوت می‌کردیم ، که این هم خوب بود. من از شادی ای که برای بعضی چیز ها نشان می‌داد، خوشم می‌آمد ، برای اولین برف،که مثل بچه ها اختیارش را از دست می‌داد، برای یک کنسرت ارگ باخ که صفحه اش را بار ها و بارها با گرام من گوش می‌داد، برای قهوه ی ترک بعد از غذا، مترو سواری صبح های زود ساعت شش، تماشای پنجره های حیاط پشتی و صحنه هایی که در اتاق ها در جریان بود .از آشپز خانه ی من چیز های کوچکی مثل گردو، گچ و سیگار هایی که من خودم می‌پیچیدم بلند می‌کرد و انگار که چیزهای مقدسی باشند، در جیب پالتوی زمستانی اش نگه می‌داشت . تقریبأ هر شب یک کتاب با خودش می‌آورد و می‌گذاشت روی میزم و اصرار داشت که بخوانمشان، من هیچ وقت آنها را نمی‌خواندم و هر وقت سر حرف را باز می‌کرد تا در مورد کتاب ها با من صحبت کند، طفره می‌رفتم. گاهی همان طور که نشسته بود ، خوابش می‌برد، ربع ساعتی می‌گذاشتم بخوابد و بعد با حفظ فاصله یک معلم مدرسه بیدارش می‌کردم. لباسم را عوض می‌کردم و با هم می‌رفتیم بیرون، سونیا سفت بازوی مرا می‌گرفت و از جا پاهایمان در برف تازه باریده لذ ت می‌برد.
شب ها از این بار به آن بار می‌رفتیم، ویسکی و ودکا می‌خوردیم و سونیا گاهی از کنارم می‌رفت و طوری که انگار مرا نمی‌شناسد، می‌نشست روی یک صندلی دیگر کنار بار تا این که من می‌زدم زیر خنده و صدایش می‌کردم تا برگردد. مدام مردها می‌آمدند سرا غش ، اما محل نمی‌گذاشت و با حالتی مغرور بر می‌گشت و کنا ر من می‌نشست. برای من فرقی نمی‌کرد. جذابیت نادرش به من حسی از خود پسندی می‌داد، من با علاقه ای تقریبأ علمی‌وراندازش می‌کردم. گاهی ، فکر می‌کنم، دلم می‌خواست با یکی از این هوا خواها نش برود. اما او آنقدر دور و بر من می‌پلکید تا بیرون هوا روشن می‌شد و ما از بار بیرون می‌رفتیم ، چشم هایمان دررشته های نور خاکستری سحر گاه، هم می‌آمد. من می‌رساندمش تا یک ایستگاه اتوبوس و منتظر می‌شدم تا اتوبوس می‌آمد. او سوار می‌شد، به نظرم می‌آمد غمگین بود و می‌لرزید، دستی تکان می‌دادم و می‌رفتم، فکرم پیش عکس هایم بود.
امروز که فکر می‌کنم، می‌بینم در آن شب ها احسا س خوشبختی می‌کردم. می‌دانم که همیشه گذشته تلطیف می‌شود، که خاطره آرامش می‌بخشد. شاید هم آن شب ها فقط سرد بودند و به طرز تمسخر آمیزی، سر گرم کننده. اما امروز، تمام آن لحظه ها آن قدر برایم عزیز و آن چنان از دست رفته اند که رنجم می‌دهد.
وره نا درآن زما ن درسفر بود، یونان ، اسپانیا، مراکش، عکس هائی از سواحل دریا و درخت های نخل می‌فرستاد و از عرب های شتر سوار، گاهی هم به من تلفن می‌زد. اگر سونیا تصادفأ حضور داشت، بلند می‌شد و از اتاق می‌رفت بیرون و وقتی بر می‌گشت که من با راه انداختن سر و صدا و کشیدن صندلی ها با این طرف آن طرف نشان می‌دادم که مکالمه ام تمام شده. وره نا توی گوشی داد می‌زد، اکثرأ ارتباط خوب بر قرار نمی‌شد، ظاهرأ صدای دریا بود و صدای با د ، و من که ناگهان حرفی برای گفتن نداشتم، راه نجاتی پیدا می‌کردم. وره نا را فراموش نکرده بودم. به اش فکر می‌کردم، نامه و عکس به آدرسش در هامبورگ می‌فرستادم، از تلفن هاش خوشحال می‌شدم. سونیا با هیچ کدام این ها کاری نداشت، اگر از من می‌پرسیدند که آیا عاشقش شده ام, حتمأ متعجب و مطمئن جواب می‌دادم – نه. اما وره نا می‌گفت که به نظرش چیز هائی اتفاق افتاده، توی تلفن داد می‌زد که من انگار دیگر چیزی برای گفتن ندارم، می‌خواست بداند که من چند بار با زن های دیگر به او خیانت کردم. من می‌خندیدم و او گوشی را می‌گذاشت.
ماه ژانویه بود که از اقادیر کارت پستالی آمد، وره نا اطلاع داده بود که برای اواخر ماه مارس می‌آید – بهار می‌آم و مدتی طولانی می‌مونم. کارت را گذاشتم روی میز آشپزخانه و منتظر بودم که سونیا آن را ببیند. فضول نبود، اما می‌دانستم عادت دا رد یادداشت ها و کاغذ های روی میز م را نگاه کند. در آن شب کنار در ایستادم و نگاهش کردم، کنار میز ایستاده بود، عکسی را نگاه کرد، با گچ من شکل هائی کشید، سیگاری پیچید و بعد کارت را دید که رویش منظره ی یک آتش بازی چاپ شده بود. کارت را خواند و دستش نگه داشت؛ آرام ایستاده بود، بعد برگشت به طرف من، انگار که می‌دانست آنجا ایستاده ام و نگاهش می‌کنم.
گفتم : " خب دیگه". هیچی نگفت. فقط به ام خیره شده بود، و من احسا سی مثل ترس به ام دست داده بود. با هم رفتیم بیرون و همه چیز یک جور دیگر بود، احساس تقصیر داشتم و حرصم گرفته بود، فکر می‌کردم باید چیزی را برایش توضیح بدهم که خودم هم نمی‌دانستم چی بود. آن شب برای اولین بار سونیا پیش من خوابید. من هنوز نبوسیده بودمش، هنوز به اش دست نزده بودم، شب ها دست در دست هم در خیابان ها پرسه می‌زدیم و همین. رفته بودم دستشویی و او در این فاصله یکی از پیرهن های مرا پوشیده بود، وقتی به اتاق برگشتم، در تخت خوابم نشسته بود و دندان هایش به هم می‌خورد. هوا غیر قابل باور سرد بود، رفتم به رختخواب، پشت به پشت هم خوابیدیم، فقط کف سرد پاهایمان با هم تماس داشتند. سونیا گفت : " شب بخیر " و صدایش نرم و نازک بود، من احساس می‌کردم که باید مراقبش باشم و به طرز غیر واقعی احساساتی شده بودم. اصلآ تحریک نشده بودم، تنها چیزی که به فکرم نمی‌رسید این بود که با او بخوابم، با وجود این وقتی که از نفس های آرام و یکنواختش فهمیدم که خوابش برده، حرصم گرفت. مدت ها بیدار ماندم، زیر روانداز گرم شد ، پاهایم را خیلی ملایم به پاهایش می‌مالیدم. یادم است که فکر می‌کردم خوابیدن با سونیا مثل خوابیدن با یک محرم بود، از خودم می‌ پرسیدم چی می‌شود اگر سونیا را ببوسم ، و خوابم برد.
صبح روز بعد، رفته بود، روی میز آشپز خانه برگه ی کنده شده ی یادداشتی بود با دو، سه کلمه ای که او نوشته بود، برگشتم به رختخواب و پیرهنی را که او شب تنش کرده بود، تن کردم.
به این ترتیب دوباره رفت. شب بعد نیامد و شب بعداز آن هم. سه شب منتظرش شدم، بعد شروع کردم به تلفن کردن. جواب نمی‌داد، شاید هم واقعأ منزل نبود. شروع کردم روزها به پرسه زدن در شهر، بی خود می‌نشستم در کافه هایی که او گاهی درباره شان صحبت کرده بود، ساعت ها مقابل آن ساختمان بزرگ کهنه کنار رود خانه می‌ایستادم؛ اما او پیدایش نمی‌شد. پشت پنجره هایش هیچوقت چراغی روشن نبود، ولی هنوز اسمش کنار در نوشته بود و تکه کاغذی که من گاهی برای کنترل زیر در می‌گذاشتم، مدام جا به جا می‌شد. به شیوه خودش از دستم فرار می‌ کرد، و وقتی ماه مارس رسید، از جستجو خسته شدم و خودم را برای وره نا آماده می‌کردم.
آپارتمانم را مرتب کردم، سعی کردم تا اثری از رفت و امد سونیا جا نماند. ولی واقعأ هم اثری نبود. سه ماه با یک سونیای خسته ی کوچک اندام مسحور، هیچ اثری به جا نگذاشته بود؛ بیهوده جستجو می‌کردم و از دست خودم عصبانی بودم. بعد از قرنی به دوستم میک زنگ زدم، رفتیم بیلیارد زدیم و آبجو خوردیم، با زن ها رقصیدیم و یک هفته تمام به هر چه بار در شهر بود ، سر زدیم. گاهی تلاش می‌کردم از سونیا حرف بزنم، اما ول می‌کردم . چی باید تعریف می‌کردم، خودم که هیچی نمی‌دانستم.
آخر ماه مارس باقیمانده های برف هم از پشت بام ها آب شد و چلچله ها برگشتند. به پسر بچه های ترک یک توپ نو هدیه دادم و موهام را کوتاه کوتاه کردم. منتظر چیزی بودم و یک غروب که وره نا بی خبر آمد و در زد، از آن انتظار هم دست برداشتم. پذیرفته بودم. شب ها کنار وره نا می‌خوابیدم، صبح ها کنارش بیدار می‌شدم ، موهایش را می‌بافتم و یک دستگاه اسپرسو ساز به اش هدیه دادم. به نظر می‌رسید که قصد ماندن طولانی دارد، از ش نپرسیدم چند وقت. من کار می‌کردم، او می‌رفت در شهر گردش؛ شب ها می‌رفتیم سینما و می‌نشستیم در کافه های کوچک کنار رود. وره نا لباس هایش را در کمد من آویزان کرده بود، و شروع کرد به کار در یک بار نزدیک خانه ؛ تلفن که زنگ می‌زد، گوشی را او برمی‌داشت. میک می‌گفت وره نا تقریبأ قشنگترین زنی است که تا بحال دیده و من هم موافق بودم. روز ها کم کم ضربآهنگ خاص و همیشگی شان را پیدا می‌کرد و من احساس خوشی داشتم، شاید هم رضایت، و قطعأ آرامش. در حیاط، زیزفون ها به گُل نشستند ، ابرهای اولین رگبار های تابستانی آسمان شهر را پوشاند ، هوا گرم شده بود. فقط گاهی در خیابان این احساس را داشتم که کسی دارد با فاصله نزدیک تعقیبم می‌کند؛ برمی‌گشتم و هیچ کس نبود، اما احساس سر گشتگی می‌ماند. لحظه هایی پیش می‌آمد که دلم برای چیزی تنگ می‌شد که خودم درست نمی‌دانستم چی است، شاید اتفاقی، جنجالی، تغییری، اما این دل تنگی به همان سرعتی که می‌آمد، می‌رفت.
پیش از ظهری در ماه ژوئن با دوچرخه راه افتادیم طرف استخری در هوای باز کنار رودخانه، وره نا پول ورودی هر دویمان را داد، گفت که دارد برای آب دیوانه می‌شود و پای برهنه و جلوتر از من روی چمن ها دنبال جای خالی می‌گشت. در سایه کوچک یک سپیدار انگار که فتحی کرده باشد ، ایستاد ، حوله اش را پهن کرد، نشست. درست کنار او، سونیا نشسته بود. قلبم لحظه ای پریشان تپید، به فکرم رسید که که این تپیدن، این سکندری خوردن ریتم همان تغییری است که هوایش را کرده بودم. ایستادم و نگاهم بین وره نا و سونیا پرسه می‌زد. سونیا نگاهش را از کتابی که می‌خواند گرفت و بالا را نگاه کرد،به من، و بعد وره نا را دید .گفتم: " وره نا، نمی‌خوام اینجا بنشینم" و به صورت سونیا نگاه کردم که به طرز غریبی بهت زده بود. موهایش را بلند کرده بود، پوستش برنزه بود و مایویش آبی رنگ و خودش خیلی لاغر. تمام این ها هم شدیدأ ناراحتم کرد؛ صدای وره نا از دور ها آمد- " این بهترین جائیه که توی این استخر پیدا می‌شه." ظاهرأ متوجه چیزی نشده بود و من حس می‌کردم که سرم می‌لرزد. سونیا خیلی آرام بلند شد، مثل خوابگردها پیرهن قرمز رنگی تن کرد و رو گرداند تا برود. وره نا داشت حرف می‌زد، نمی‌فهمیدم چی می‌گفت. فقط در لحنش متوجه سوء ظنی نشدم، بعد کیفم را انداختم کنار کیف وره نا و رفتم دنبال سونیا. کنار در خروجی استخر به اش رسیدم. تند و صاف قدم بر می‌داشت و از پشت سر مثل یک تکه چوب قرمز رنگ بود. من تقریبأ دویدم تا به اش رسیدم و بازویش را گرفتم. پوستش از آفتاب داغ بود، صورت دیوانه وار جدیش را رو به من کرد و گفت :" می‌خوایم همدیگه رو ببینیم یا نه."لحن صدایش مثل وقتی بود که در ایستگاه راه آهن پرسید:" منتظر باشم"، حس می‌کردم چقدر احمقم و پریشان، من هم گفتم:" آره"، بعد او گفت :" خب "، بازویش را رها کرد و از در رفت بیرون توی خیابان. آن قدر از پشت سر نگاهش کردم تا از نظر دور شد، برگشتم پیش وره نا ، که به پشت دراز کشیده بود و آفتاب می‌گرفت و متوجه چیزی نشده بود. چمن های آنجائی که سونیا نشسته بود، روی هم خوابیده بود؛ به دو، سه ته سیگاری نگاه کردم که جا گذاشته بود و با احساس از دست دادن کنترل خودم، مبارزه کردم.
مجبور نشدم وره نا را دست به سر کنم – اگر هم سونیا را یواشکی می‌دیدم، این کار را نمی‌کردم- ، خودش رفت. گفت که نمی‌خواهد در یک دوره کاری که معنی اش را خودش می‌دانست، مزاحم من باشد؛ اسبا ب اثا ثه اش را جمع کرد، از کارش در بار استعفا داد و برگشت به هامبورگ. فکر می‌کنم برای مدتی دیگر حوصله ی مرا نداشت. آمده بود مطمئن بشود که هنوز دوستش دارم، به این اطمینان هم رسیده بود، پس باز رفت. تا ایستگاه همراهش رفتم ، ناراحت بودم و احساساتی، که بندرت پیش می‌آمد؛ گفتم :" وره نا ، تا وقتش "، خندید و گفت:"آره."
آن تابستان، تابستان سونیا بود. می‌رفتیم دریاچه قایق سواری و من آن قدر روی آبی که مثل آینه صاف بود و مثل خیزران، سبز، پارو می‌زدم تا بازو هام درد می‌گرفت. شام را در رستوران های کوچک دهات اطراف می‌خوردیم- سوسیس و ابجو-، گونه های سونیا سرخ شده بود و موهایش روشن روشن. با قطار بر می‌گشتیم خانه و دست ها یمان پر بود از دسته گل های وحشی که سونیا همه را با خودش می‌برد. من به ندرت کار می‌کردم، بیشتر نقشه ی حومه را پیش رویم باز می‌کردم و می‌خواستم در تمام دریاچه هایی که بود ، شنا کنم . سونیا همیشه یک کوله پشتی پر از کتاب با خودش می‌آورد، برایم بلند بلندکتاب می‌خواند و شعر پشت شعر. شب ها هوا گرم بود، ما جای نیش پشه ها را می‌شمردیم، و من به سونیا یاد دادم که چطور باید باپوست ساقه علف سوت زد. آن تابستان زنجیره ای بود از روزهای آفتابی و آبی رنگ، من در آن تابستان بی هیچ شگفتی ،غوطه می‌خوردم. شب ها را در آپارتمان سونیا سر می‌کردیم که از پنجره های بزرگ و بلندش رود خانه دیده می‌شد، با هم نمی‌خوابیدیم، هم را نمی‌بوسیدیم، به هم دست نمی‌زدیم. می‌گفتم :" تختخواب تو مثل یک کشتیه"، سونیا جواب نمی‌داد-، ولی در طول تمام تابستان حالتش، حالت یک فاتح کوچک بود .آخر ماه ژوئیه ، در ایستگاه کوچک و خالی ریبک نشسته بودیم و منتظر قطار شب بودیم تا به شهر برگردیم، سونیا دهن باز کرد و گفت: " یه زمانی تو با من ازدواج می‌کنی." به اش خیره شدم و پشه ای را که روی مچ دستم نشسته بود، کشتم؛ آسمان به سرخی می‌زد، مه آبی رنگی فراز جنگل بود، گفتم:" چی ؟" و سونیا گفت :"ازدواج. ما بچه دار می‌شیم و همه چی درست می‌شه." به نظرم بی نهایت ساده لوح آمد. به نظرم مسخره و ساده لوح آمد، به نظرم هیچ چیز بی معنی تر از آن نبود که با سونیا ازدواج کنم و از او بچه دار شوم، گفتم: " سونیا، آدم خنده اش می‌گیره. تو که باید بدونی. چه جوری می‌تونیم – بچه دار بشیم ؟ ما که حتی با هم نمی‌خوابیم." سونیا بلند شد، سیگاری روشن کرد، با پا می‌زد و سنگ ریزه هایی را این ور آن ور پرت می‌کردو دست هایش را روی سینه به هم زده بود:" خب، برای اون منظور باید این کار رو بکنیم. فقط برای اون منظور. می‌شه، من می‌دونم." من هم بلند شدم، حس می‌کردم که باید یک بچه ی بی خرد را سر عقل بیارم: " کاملا به سرت زده، سونیا. این چرت و پرت ها چیه- همه چی درست می‌شه؟ یعنی چی؟ همه چی درست هست، عروسی هم نمی‌کنیم."
خط آهن ها شروع کردند به لرزیدن؛ صدای بلندی در فضا پیچید، از دور دست قطار پیدایش شد. سونیا پای چپش را به زمین کوبید، سیگارش را دور انداخت و با لجبازی راست رفت طرف ریل ها. از سکو پرید پائین ، روی خاکریز سُر خورد و بالاخره پاهایش را از هم باز کرد و روی خط آهن ها ایستاد. قطار نزدیک می‌شد، من دوباره نشستم. سونیا خیلی عصبانی داد زد:" با من عروسی می‌کنی، آره یا نه؟" من فقط خندیدم و داد زدم :" سونیای عزیزم! آره ! هر وقت بخوای با هات عروسی می‌کنم!" سونیا هم خندید، قطار با سرعت می‌آمد، بوی فلز در هوا پیچیده بود. من صداش کردم، خیلی آهسته و ترسیده، بعد او از روی ریل ها پرید روی سکو، قطار غرید و رد شد، سونیا گفت:"ببین، من که الان نمی‌خوام. بعدأ. بعدأ می‌خوام." پائیز که شد کمتر همدیگر را می‌دیدیم، بعد هم برای مدتی رفت. یک روز صبح، هنوز لباس خانه به تن ، دم در منزل من بود و گفت :" عزیزم، باید برم سفر و بدم نمی‌آد یک فنجان چای بخورم ."
آوردمش تو، آب گذاشتم، سونیا در آپارتمان این ور آن ور می‌رفت و به نظر نا آرام بود. ازش پرسیدم ، کجا می‌رود. گفت، باید کار کند، یک ماه تمام، بعد بر می‌گردد؛ معلوم بود که مثل همیشه نمی‌خواست چیزی بگوید. در سکوت چای را نوشیدیم، بعد او بلند شد، دست های مرا گرفت و بلندم کرد و بغلم کرد.محکم بغلش کردم، در برابر جدی بودنش مقاومتی نداشتم، گفت:" مراقب خودت باش"، گفت و رفت.
هر چه که بعد از آن پیش آمد، از سر ترس بود. فکر می‌کنم از سونیا می‌ترسیدم، از این امکان به یکبار پیدا شده ی زندگی با انسانی غریب و کوچک اندام که حرف نمی‌زد، با من نمی‌خوابید، اغلب با چشم های بزرگش به ام خیره می‌شد، که چیزی در موردش نمی‌دانستم، که قطعأ دوستش داشتم، می‌ترسیدم. حس می‌کردم نمی‌خواستم بدون سونیا باشم. به طرز نا منتظری به او نیاز داشتم و دلم برایش تنگ بود. می‌ترسیدم که بر نگردد، و در عین حال تنها چیزی که می‌خواستم این بود که دیگر پیدایش نشود، هیچ وقت.
یک ماه که تمام شد چمدان کوچکی برداشتم و رفتم هامبورگ. به وره نای سر تا پا غافلگیر شده، بی معطلی پیشنهاد ازدواج دادم و او هم قبول کرد. سه هفته تمام ماندم ، با او رفتیم پیش پدر مادرم و گفتیم که ماه مارس سال بعد ازدواج می‌کنیم. وره نا سفر ماه عسلی به سانتا فه رزرو کرد و مرا به مادر وحشت زده اش معرفی کرد و به من هم گفت که بدانم از ا سم فامیل من استفاده نخواهد کرد. برای من هیچ فرقی نمی‌کرد. احساس کسی را داشتم که در حال غرق شدن بود و در عین حال بی حد و حصر آسوده خاطر. حس می‌کردم در آخرین لحظه از خطر بی در و پیکری جان بدر برده بودم، خیال می‌کردم نجات پیدا کرده ام، در امانم. کمی‌در مورد محل زندگی آینده مان با هم دعوا کردیم. وره نا دلش می‌خواست که من به هامبورگ بروم، من گفتم از نظر من می‌تواند همه چیز همان طور که هست باشد، با ازدواج یا بی ازدواج، بعد برگشتم برلین.
در صندوق پستم نامه ای نبود، در آتلیه مثل سابق روی عکس ها گرد و خاک نشسته بود و روی پنجره ها تار عنکبوت بسته شده بود. خبری از سونیا نبود. من مسلط به اوضاع بودم، من خطر را دفع کرده بودم و حالا می‌خواستم بزرگوار باشم، مصالحه گر باشم. با دوچرخه راه افتادم بروم پیش سونیا، با قدرت پا می‌زدم، پله ها را دوتا یکی و سوت زنان رفتم بالا. سونیا منزل بود، در را باز کرد، حواسش به جا نبود و معلوم بود که منتظر کس دیگری است ، بعد لبخند زد و گفت :" حا لت که خوبه، هان؟"
ما در یکی از اتاق های بزرگ و تقریبأ خالی نشستیم، سونیا پشت میز تحریر، من روی یک مبل کنار پنجره، رود خانه یکدست قهوه ای بود و بر فراز گورستان اتومبیل ها مرغ های دریائی می‌پریدند. سونیا از من نپرسید که کجا بودم. از مسافرت خودش هم حرفی نزد، پشت میزش نشسته بود، صاف و کمی‌ترسیده، وتقریبأ دیوانه وار سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد.
من بی خیال شروع کردم به حرف زدن در مورد آب و هوا ، برنامه هایم برای زمستان، نمایشگاه جدید هنری در موزه هنرها؛ احساس اطمینان می‌کردم. سونیا در مورد مهمانی اش گفت که قصد داشت در ماه نوامبر تکرار کند. گفتم که با کما ل میل به مهمانی اش می‌آیم و او لبخند خشکی زد. بعد یک دفعه گفت :" می‌آئی بهار با هم بریم سفر؟" ، و من ، که تمام این مدت و تقریبأ با سرخوشی زیاد منتظر بودم تا بتوانم بالاخره آن مطلب را بگویم، جمله از پیش آماده کرده ام را بلند، واضح، سلیس و بخصوص مودبانه به زبان آوردم:"امکانش نیست. با وره نا عروسی می‌کنم، ماه مارس."سونیا هم بیرونم کرد. بلند شد، دستش را به طرف در دراز کرد و گفت: " برو بیرون."گفتم:" سونیا، ول کن، این کارا یعنی چی" ، و او تکرار کرد:" برو بیرون." ودر صورتش هم اصلأ تغییری دیده نمی‌شد. من شروع کردم به خندیدن، مطمئن نبودم که جدی می‌گوید یا نه، بعد او دیگر فریاد زد:" برو بیرون!"، تا حالا همچه صدایی از او نشنیده بودم. مردد بلند شدم، درست نمی‌دانستم وقتی آن حرف را می‌زدم، چه انتظاری داشتم. اصلأ قصد رفتن نداشتم، دلم می‌خواست ببینم که سونیا اختیارش را از دست می‌دهد، می‌خواستم گریه کند و داد بزند و شاید هم من را بزند و از این کارها.
ولی سونیا دوباره نشست، پشتش را به من کرد و ساکت نشست. من این پا و آن پا شدم، سکوت بر قرار شد، رودخانه رنگ قهوه ای غیر قابل تحملی داشت. نفسی کشیدم، هیچ اتفاقی نیفتاد ، و من رفتم، در را پشت سرم بستم، گوش دادم – هیچی . نه داد و بیدادی، نه هق هقی، سونیا صدایم نکرد که برگردم.
با دوچرخه رفتم خانه، خیلی آهسته؛ جا خورده بودم. فکر می‌کردم ادامه پیدا می‌کند، ادامه پیدا می‌کند، به طریقی و شکلی.
سونیا از خودش خبری نداد و من ، حد اقل ، فکر ش را کرده بودم. یک بازی بود و من قواعدش را می‌شناختم. یک هفته تمام صبر کردم، بعد به اش زنگ زدم، مسلم بود که گوشی را بر نمی‌دارد. برایش نامه ای دادم، یکی دیگر، بعد سومی؛ یک دنیا درد دل های خرد و ریز بی معنی و تلاش برای عذر خواهی. مسلم بود که جوابی نمی‌داد. دستپاچه نشدم، قبلأ برایم پیش آمده بود. فکرمی‌کردم:" به اش فرصت بده."
مرتب هفته ای سه بار به اش زنگ می‌زدم، هر بار می‌گذاشتم تا ده تا زنگ بخورد، بعد گوشی را می‌گذاشتم. کار می‌کردم، به وره نا زنگ می‌زدم، با میک بیرون می‌رفتم،و مثل مسواکی که هر شب می‌زنی و نگاهی که هر صبح به صندوق پست می‌اندازی، شماره تلفن سونیا را می‌گرفتم. از کارهاش خوشم می‌آمد، از کله شقی اش که خودش را از من کنار می‌کشید، خوشم می‌امد؛ فقط به نظرم دیگر وقتش بود که تمام کند. دلم می‌خواست ببینمش، هوا سرد می‌شد، اولین برف بارید. من به زمستان پارسال فکر می‌کردم ، که سونیا پیش من می‌نشست ، دلم می‌خواست تمام آن لحظه ها را دوباره داشته باشم. پیش خودم می‌گفتم:" بسه دیگه سونیا، گوشی را بردار، بیا بریم قدم بزنیم، من دست هات رو گرم می‌کنم و همه چی باز می‌شه همون طورکه بود."
ولی اوایل دسامبر آخرین نامه ای را که برای سونیا داده بودم، در صندوق پستم بود. گیج به خط خودم نگاه کردم و نمی‌توانستم بفهمم یعنی چی، تا این که پشت پاکت مهر " گیرنده نقل مکان کرده است" را دیدم. و سط راهروی خانه ام ایستاده بودم و اصلأ سر در نمی‌آوردم. هوا سرد بود، داشتم می‌لرزیدم. دوباره نامه را در صندوق پست گذاشتم و با دوچرخه راه افتادم، در برف سرمی‌خوردم، کناره رودخانه را رفتم تا آن محله ی صنعتی؛ آرام می‌راندم و با احتیاط، نمی‌خواستم به چیزی فکر کنم. جلوی منزل سونیا دوچرخه را به یک تیر چراغ برق بستم و نگاهی انداختم به بالا، به پنجره های کور و تاریک. نه پرده ای بود، نه چراغی، اما این ها که دلیل نمی‌شد. در راهرو را که باز کردم، سر و صدا کرد ؛ توی راهرو بوی نم و گرد زغال سنگ پراکنده بود. همیشه فکر می‌کردم که سونیا کاملأ تنها در این ساختمان زندگی می‌کند و حالا می‌دانستم که آن ساختما ن دیگر کاملأ خالی بود.
با وجود این از پله ها رفتم بالا، نرده پله های طبقه دوم کنده شده بود و پله ها سر و صدای بدی
می‌کرد. داشتم به آن مهمانی فکر می‌کردم، به آن همهمه ، به موزیک، به سونیا کنار آن زن موسرخ کوچک اندام با لباس سبز جلبکی. پلاک اسمش کنار در کنده شده بود. زنگ را فشار دادم، جوابی نیامد. از سوراخ کلید به راهروی بلند سفید رنگ خالی آپارتمان سونیا نگاه کردم و می‌دانستم که رفته است.
مطمئنم بزودی ساختمان را خراب می‌کنند. ماه فوریه است، مدام ژغال سنگ در بخاری می‌ریزم، اما گرم نمی‌شود. دیگر سونیا را ندیده ام، دیگر خبری از او نشنیده ا م. زیزفون های حیاط شاخه های لختشان را به پنجره می‌کوبند، وقتش رسیده که برای پسربچه های ترک یک توپ جدید بخرم. منتظرم تا روزی آن زن کوچک اندام سرخ مو را ببینم و بپرسم که سونیا الان کجاست و حالش چطور است. گاهی در خیابان این احساس را دارم که کسی دارد با فاصله نزدیک تعقیبم می‌کند؛ برمی‌گردم و هیچ کس نیست ، اما احساس سر گشتگی می‌ماند.
نویسنده: یودیت هرمان
مترجم: محمود حسینی زاد

از سایت: اکبرسردوزامی

مرد بی‌تبسم

تیرگی بر آسمان سایه افکنده بود؛ انگار که یک تکه سفال ظریف زیبا بود. از تختخوابم به رودخانه «کامو» که تلالو آن رنگ صبح داشت زل زدم.
یک هفته بود که فیلم‌برداری شب‌ها انجام می‌گرفت. چون بازی هنرپیشه اول به ده روز بعد کشیده شده بود. من صرفاً نویسنده بودم، از این رو تنها کاری که باید می‌کردم مشاهده ی فیلم‌برداری بود. لب‌هایم خشک شده بود و با وصف آنکه کنار نورافکن‌های سفید ایستاده بودم، اما چشم‌هایم به قدری خسته بود که قادر نبودم آن‌ها را باز کنم.
با وجود این رنگ سفالی آسمان نیروی تازه‌ای به من داد و خیالات تازه‌ای مسحورم کرد. ابتدا منظره ی خیابان «شیجورا» به ذهنم رسید. ناهار را دیروز در رستوران «وُهاشی»، که شکلی غربی داشت، خورده بودم. کوه‌ها مقابل دیدگانم بودند و از پنجره ی طبقه ی سوم درختان سرسبز «هیگاشیما» پیدا بود و این مناظر،برای من که همین الان از توکیو رسیده بودم، رنگ و بوی تازه‌ای داشت. وبعد به یاد صورتکی که در ویترین فروشگاه «کوریو» دیده بودم، افتادم. صورتک تبسمی «کهن وش» داشت.
وقتی هیجان‌زده چند برگ کاغذ سفید را به مقابلم کشیدم و رویایم را به کلمات تبدیل کردم، با خودم گفتم: «پیدا کردم، تصویری زیبا پیدا کردم.» و صحنه ی آخر فیلم‌نامه را بازنویسی کردم. وقتی کارم تمام شد، نامه‌ای هم به کارگردان نوشتم.
«آخر فیلم را با تصویری رویایی تمام می‌کنم. صورتک‌هایی متبسم سراسر صحنه را پر می‌کنند. نمی‌توانم پایان خوشی روی این داستان تلخ بگذارم، اما حداقل می‌توانم واقعیت را در صورتک‌هایی متبسم و زیبا نشان بدهم.»
دست‌نوشته را به استودیو بردم. توی دفتر غیر از روزنامه ی صبح چیز دیگری نبود. پیشخدمت خاک اره‌های جلوی اتاق تمرین را پاک می‌کرد.
«این نامه را می‌توانی کنار تختخواب کارگردان بگذاری؟»
فیلم‌برداری در بیمارستان روانی انجام می‌شد. دیدن زندگی تباه‌شده ی انسان‌های دیوانه‌ای، که ما هر روز از آن‌ها فیلم می‌گرفتیم، برایم دردناک بود. کم کم به این فکر افتادم که فیلمی یأس آور خواهد شد، مگر اینکه پایان خوشی برای آن بگذارم. هول برم داشته بود، چون خودم ذاتا آدم افسرده‌ای بودم.
از اینکه به فکر تهیه صورتک افتاده بودم به خودم می‌بالیدم. وقتی تصور می‌کردم که هر آدمی در بیمارستان روانی صورتکی متبسم بر چهره دارد، احساس خوشی داشتم.
سقف شیشه‌ای استودیو رنگ سبزی را بر می‌تافت. رنگ آسمان در روز روشن‌تر شده بود. سبک شده بودم، به اتاقم برگشتم و با آرامش به خواب رفتم.
مردی که برای خریدن صورتک‌ها رفته بود حوالی ساعت ۱۱ شب به استودیو برگشت: «به تمام اسباب بازی فروشی‌های کیوتو سرزده‌ام، اما هیچ کدام صورتک‌های خوبی نداشتند.»
«چیزی را که خریده‌ای ببینم.»
وقتی بسته را باز کردم، ناامید شدم. «این؟ خب… »
«می‌دانم نمی‌پسندید. پیدا کردن صورتک‌ها به نظرم راحت آمد. شکی ندارم همه ی آن‌ها را در فروشگاه‌ها دیده‌ام، اما تمام روز فقط همین گیرم آمد.»
«این بیشتر شبیه صورتک «نوح» است. اگر صورتک جنبه ی هنری نداشته باشد در فیلم احمقانه دیده می‌شود.» تصور کردم وقتی آن صورتک مسخره ی بچه گانه را دستم بگیرم به گریه بیفتم.
گفتم: «رنگ این صورتک در فیلم‌برداری مثل سیاهی محوی دیده می‌شود و اگر صورتک متبسمی با زمینه‌ای سفید نداریم، پس… »
صورتک، زبان قرمزی داشت که از دهانی قهوه‌ای بیرون زده بود.
«سعی می‌کنیم رنگ سفیدی روی آن بزنیم.»
فیلم‌برداری موقتا متوقف شده بود. کارگردان هم صحنه ی فیلم‌برداری را‌‌‌ رها کرد و به یکایک ما زل زد و خندید. راه دیگری برای جمع آوری صورتک‌های متعدد نبود. مجبور شدند صحنه را روز بعد بگیرند. اگر نمی‌توانستند از صورتک‌های قدیمی پیدا کنند، در ‌‌‌نهایت از سلولیید استفاده می‌کرد.
فیلم‌نامه‌نویسی که احتمالاً مثل من فکر می‌کرد، گفت: «اگر صورتک مناسبی نداریم، پس تعطیلش کنیم، موافقید برویم دوباره بگردیم؟ ساعت هنوز ۱۱ است، شاید در «کیوگوکو» جایی باز باشد.»
«موافقید؟»
با ماشین در امتداد خاکریزهای رودخانه ی کامو به جلو راندیم. روشنایی چراغ‌های بیمارستان در ساحل مقابل روی آب دیده می‌شد. باور کردنی نبود که بیماران زیادی در آن مکان نورانی زیبا رنج بکشند. فکر می‌کردم اگر صورتک مناسبی پیدا نکنیم شاید بشود به جای آن از پنجره‌های نورانی بیمارستان استفاده کرد.
به تمام فروشگاه‌های «شین کیوگو» که داشتن می‌بستند، سرزدیم. می‌دانستیم که بیهوده است. بیست تا صورتک – لاک پشتی کاغذی گرفتیم. قشنگ بودند، اما مشکل می‌شد از آن‌ها استفاده ی هنری کرد. محله ی شیجو هم خواب بود.
فیلم‌نامه‌نویس وارد خیابانی فرعی شد و گفت: «صبر کنید. اینجا چند تا فروشگاه است که وسایل محراب بودایی می‌فروشند. گمان کنم وسایل نمایش نوح را هم داشته باشند.»
اما در اینجا هم کسی بیدار نبود. تلنگری به در فروشگاه‌ها زدم.
«فردا صبح ساعت ۷ دوباره سر می‌زنم. به هر حال امشب را بیدار هستم.»
گفتم: «من هم می‌آیم، بی‌زحمت مرا هم بیدار کنید.»
اما روز بعد تنها رفت. وقتی بیدار شدم، تقریبا فیلم‌برداری صورتک‌ها را شروع کرده بودند. پنج صورتک نمایش‌های موزیکال باستانی پیدا کرده بودند. عقیده داشتم که باید حداقل بیست یا سی نوع از‌‌‌ همان صورتک‌ها را به کار می‌بردیم. اما حس خلسه آور پنج صورتک متبسم، آرامشم را بازگردانده. حس کردم وظیفه‌ام را در قبال بیماران انجام داده‌ام.
فیلم‌نامه‌نویس گفت: «اجاره‌شان کردم چون خیلی گران بودند. مواظب باشید، اگر کثیفشان کنید، نمی‌توانیم آن‌ها را پس بدهیم.»
بعد از حرف‌ها فیلم‌نامه‌نویس، بازیگران همگی دست‌هایشان را شستند و صورتک‌ها را با احتیاط به صورت زدند، و گویی که به گنجی نگاه می‌کنند به هم خیره شدند.
«اگر بشویید، رنگشان هم می‌رود، نمی‌شویید که؟»
«خُب، حالا که اینطوری است، من آن‌ها را می‌خرم.»
حقیقتاً می‌خواستم آن‌ها را بخرم. در رویایم جهانی یکدل را در آینده می‌دیدم که مردم آن همگی چهره ی مهربان همین صورتک‌ها را دارند.
در اولین فرصت که به خانه‌ام در توکیو برگشتم، بلافاصله به عیادت زنم در بیمارستان رفتم.
بچه‌ها قاه قاه خندیدند و یک به یک صورتک‌ها را به صورت خود زدند. خشنودی غریبی به من دست داد.
«پدر یکی را به صورتت بزن.»
«نه»
«بزن پدر»
«نه»
«بزن»
پسر دومم بلند شد و خواست یکی از آن‌ها را به صورتم بزند.
داد زدم: «نکن.»
همسرم به دادم رسید: «بده، یکی را هم به من بده.»
در میان خنده بچه‌ها، بور شدم. گفتم: «چکار می‌کنی؟ تو مریضی!»
دیدن این صورتک متبسم روی صورت نزار او چقدر هولناک بود. وقتی همسرم صورتک را از روی صورتش برداشت، به نفس نفس افتاد. اما اصلاً از آن نترسیدم. لحظه‌ای که صورتک را از روی صورت کنار زد، قیافه ی زشتی پیدا کرد. وقتی به صورت نزار او خیره شدم، پشتم تیر کشید. از آنچه برای نخستین بار روی صورت او یافته بودم، شوکه شدم. سه دقیقه‌ای زیر ظاهر متبسم زیبا و ملایم صورتک محصور شده بود، اما حالا برای اولین بار قادر بودم زشتی قیافه ی درونی او را ببینم. اما نه، گذشته از زشتی، ظاهر یک آدم مفلوک بدبخت بود. صورتش بعد از اختفا در زیر آن صورتک زیبا، این سایه ی زندگی نکبت بار را بروز داد.
«پدر بزن به صورتت.»
دوباره بچه‌ها دوره‌ام کردند: «حالا نوبت پدر است.»
بلند شدم و گفتم: «نه.»
اگر مجبور می‌شدم صورتک را بزنم و دوباره برش دارم، در مقابل زنم مانند شیطانی زشت ظاهر می‌شدم. از آن صورتک هراس داشتم. و آن هراس شکی در من برانگیخت که صورت متبسم و همیشگی زنم، ممکن است یک صورتک باشد یا آن لبخند زنم یک نیرنگ باشد، درست شبیه صورتک.
از صورتک بدم می‌آمد. از هنر بدم می‌آمد. تلگرامی نوشتم تا به استودیوی «کیوتو» بفرستم.
«صحنه ی صورتک را حذف کن.»
بعد تلگرام را پاره و ریز ریز کردم.
نویسنده: یاسوناری کاواباتا
مترجم: مرتضی هاشم‌پور

درباره ی نویسنده:
یاسوناری کاواباتا به سال ۱۸۹۹ در شهر اوزاکا متولد شد و اولین نویسنده ژاپنی است که به سال ۱۹۶۸ جایزه نوبل ادبی را برد. در کودکی پدر و مادرش مردند و بعد از آن‌ها تنها خواهرش را هم از دست داد و در چهارده سالگی به مدرسه شبانه رفت. این حقایق می‌تواند به شرح حس انزوا و ناامیدی که اکثر داستان‌های او را در بر می‌گیرد، کمک کند. کاواباتا امیدوار بود که نقاش بشود، اما وقتی در دبیرستان بود، اولین داستان‌هایش منتشر شدند و او به سوی نویسندگی سوق داده شد. شهرت او در غرب بیشتر به خاطر نوول‌های شاعرانه، از قبیل رقاص انیرو (۱۹۲۷) سرزمین برقی (۱۹۴۷) هزار درنا (۱۹۵۹) سرمایه کهن (۱۹۶۲) خانه ی زیبایی‌های خفته (۱۹۶۹) و صدای کوه (۱۹۷۰) و پیر راه (۱۹۷۲) است و تمام آن‌ها به انگلیسی ترجمه شده است. او نثری می‌نویسد که عمیقا “ریشه در سنت ژاپن دارد. با این حال اغلب داستان‌هایش را برعلیه چشم انداز صنعت نوین می‌پردازد. شماری از نول‌های او داستان‌های پیچیده‌ای دارند؛ و شکی نیست که از ابتدا به داستان‌های کوتاه عشق می‌ورزیده است. کاواباتا جایی گفته است: برخی از نویسندگان در جوانی شعر می‌گویند، اما من به جای شعر داستان‌های کوچولو نوشتم. داستان قد کف دست. او در آوریل (۱۹۷۲) خودکشی کرد. به دلایلی که فقط خود می‌دانست.
حروف‌چین: شهاب لنکرانی
منبع: گردون شماره 51 – سال ششم، مهرماه 1374

مرد

پاهای مرد در شن فرو می‌رفت. ردی بی‌شکل برجا می‌گذاشت، مثل سُم جانوری. به سختی از سنگتخته‌ها بالا می‌رفتند، در شیب سربالایی به زحمت خود را نگاه می‌داشتند؛ بعد با تقلای بسیار، در جستجوی افق، بالا می‌رفتند.
آن که او را دنبال می کرد، گفت: «کف پاهایش صاف است، یک انگشت ندارد؛ انگشت شست پای چپش. مثل او این دور و برها زیاد نیست. پس کار آسان است.»
راه پر از خس و خار، میان علفزارها بالا می‌رفت. بس که باریک بود، مورچه‌رو می‌نمود. بی‌وقفه به سوی آسمان می‌رفت. آن‌جاگم می‌شد و بعد پیش‌تر، زیر آسمانی دورتر، پیدا می‌شد.
پاهایش پیش می‌رفت، بی‌آن‌که از راه منحرف شود. مرد و زنش را روی پاشنه‌های پینه‌بسته‌اش انداخته بود؛ ناخن‌هایش را روی سنگتخته‌ها می‌کشید، دست‌هایش خراشیده می‌شد، در هر افقی می‌کشید، دست‌هایش خراشیده می‌شد، در هر افقی می‌ایستاد تا مقصدش را بسنجد. گفت: «مال من نه، مال او.» سر برگرداند تا ببیند که حرف زده بود.
هوا ذره‌ای جریان نداشت. صدایش میان شاخه‌های شکسته پژواک می‌کرد. خسته از کورمال راه جستن، هر قدمی را می‌شمرد و با نفسی حبس در سینه تکرار می‌کرد: «تنها کاری که می‌خواهم بکنم همین است.» و بعد می‌دانست که حرف زده است.
مردی که او را دنبال می‌کرد، گفت: «از این‌جا بالا رفته،از این یال، با کارد شاخه‌های سر راهش را بریده. معلوم است که حسابی ترس برش داشته. ترس همیشه ردی از خودش جا می‌گذارد. همین آخر به دامش می‌اندازد.»
پس از ساعت‌ها، وقتی دید همچنان افقی پس از افق دیگر نمایان می‌شودو کوهی که از آن بالا می‌رود، تمامی ندارد، بی‌باکی‌اش رنگ باخت. کاردش را بیرون کشید و شاخه‌هایی را که مثل ریشه سفت و چغر بودند، و علف‌ها را برید. نواله لزج و چسبناکی را می‌جوید و با خشم آن را تف می‌کرد. دندان‌هایش را می‌مکید و دوباره تف می‌کرد. آسمان بالا سر آرام و گرفته بود، میان طرح کدو قلیانی‌های بی‌برگ، ابرهایش مات می‌نمود. فصل برگ‌ها نبود. فصل خشک و نکبتی خار و خلنگ و اسطوخودوس خودرو و خشک بود. با دلی بی‌قرار با کاردش انبوه بوته‌ها را می‌برید: «این کار خسته‌کننده است، بهتر است ولش کنم.»
از پس سر صدای خود را شنید.
تعقیب‌کننده گفت: «غیظ و غضبش او را لو می‌دهد. به ما گفته که کیست، حالا فقط جایش را پیدا کنیم. ازهر جا که بالا رفته، بالا می‌روم. بعد به همان راهی می‌روم که او رفته، رد پایش را می‌گیرم و می‌روم تا این‌که از پا بیندازمش. این‌طوری پیدایش می‌کنم. زانو می‌زند و التماس می‌کند که ببخشمش. یک گلوله پس گردنش خالی می‌کنم _ پیدایست که کردم، این کار را می‌کنم.»
به آخر جاده رسید. فقط آسمانی یکدست، خاکستری، نیم‌سوخته از ابر تیره شبانه. زمین به آن طرف افتاده بود. به خانه روبرویش نگاه کرد که آخرین دود از خاکستر اجاق آن برمی‌خاست. در خاک نرم و تازه شخم خورده فرو رفت. بی‌اختیار با دسته کاردش به در زد. سگی امد و زانوهایش را لیسید، سگ دیگری دور و برش پلکید و دم جنباند. در را که تنها بر روی شب بسته شده بود، هل داد و باز کرد.
آن‌که تعقیبش می‌کرد، گفت: «کارش را خوب پیش برد. حتی آن‌ها را بیدار نکرد. باید ساعت یک رسیده باشد، وقتی که آدم خواب خواب است، بعد از استراحت در آرامش، وقتی زندگی توی دست‌های شب سر می‌خورد و خستگی تن تار و پود بدگمانی‌ و سوءظن را سست و پاره می‌کند.»
مرد گفت: «نباید همه‌شان را می‌کشتم.» فقط گفت: «دست‌کم نه همه‌شان را».
سپیده‌دم خاکستری و سرد بود. به سویی دیگر، میان علف‌ها، پیش رفت. کارد را که وقتی سرما دست‌هایش را خشک کرده بود هنوز در چنگ می‌فشرد، بر زمین انداخت. دید که چون ماری بی‌جان میان اسطوخودوس‌های خشک می‌درخشد.
خیلی پایین، رود جاری است. آب بر سروهای به گُل نشسته لب‌پر می‌زند. رود خاموش و گل‌آلود پیش می‌رود؛ پیچ و تاب می‌خورد و چون ماری که بر زمین سبز چنبره زده، به خود می‌پیچد. سر و صدایی ندارد. می‌توانستی آن‌جا، کنار آن بخوابی، صدای نفست شنیده می‌شد، اما صدای نفس رود به گوش نمی‌رسید. پیچک از سروهای بلند به پایین آویزان است و سر در آب دارد؛ دست‌هایش را به هم حلقه می‌کند و دام عنکبوتی می‌سازد که رود هرگز آن را نمی‌گشاید.
مرد جریان رود را از رنگ زرد سروها بازشناخت. صدای آن را نمی‌شنید. فقط می‌دید که زیر سایه‌ها پیچ و تاب می‌خورد. می‌دید که چاچالاکاها می‌آیند. بعدازظهر روز پیش آن‌ها سر در پی خورشید داشتند؛ فوج‌فوج پس نور می‌پریدند. حالا خورشید رو به دمیدن بود و آن‌ها دوباره بازمی‌گشتند.
سه بار بر خود صلیب کشید. به آن‌ها گفت: «مرا ببخشید.» و کارش را شروع کرد. وقتی به نفر سوم رسید، اشک چهره‌اش را پوشانده بود. یا شاید هم عرق بود. کشتنکار سختی است. پوست آدم سر می‌خورد. حتی وقتی تن به شکست می‌دهد، از خودش دفاع می‌کند. کارد هم کند بود. دوباره به آن‌ها گفت: «باید مرا ببخشید.»
تعقیب‌کننده گفت: «روی شن ساحل نشسته. این‌جا نشسته و مدت زیادی از جایش تکان نخورده. منتظر بوده تا ابرها کنار بروند. اما خورشید آن روز یا روز بعدش در نیامده. خوب یادم است. همان یکشنبه‌ای بود که بچه تازه به دنیا آمده من مرد و رفتیم خاکش کنیم. ناراحت نبودیم. فقط یادم است که آسمان ابری بود و گل‌هایی که همراه برده بودیم، چنان پژمرده و پلاسیده بودند که انگار حالیشان شده بود که خورشید توی آسمان نیست.
یارو آن‌جا منتظر ماند. رد پایش باقی مانده بود – نزدیک زیررست کمینگاهی درست کرده بود، گرمای تنش توی خاک خیس سوراخی درست کرده بود.»
مرد فکر کرد: «نباید از جاده بیرون می‌آمدم. حالا دیگر باید آن‌جا می‌بودم.اما رفتن به جایی که همه می‌روند، خطرناک است؛ مخصوصاً با این باری که همراهم است. هر کس به من نگاه کرده، حتماً این را که درست انگار یک غده عجیب و غریب است، دیده. من که این‌طور خیال می‌کنم. وقتی حس کردم آن‌ها انگشتم را می‌برند، آن‌ها می‌دیدنش،اما من فقط بعداً دیدمش. حالا، گرچه نمی‌خواهم، اما مجبورم این علامت را داشته باشم. این‌طوری خیال می‌کنم، به خاطر این‌بار، یا شاید هم خسته شده‌ام.» بعد با خود گفت: «نباید همه‌شان را می‌کشتم؛ به همان یکی که باید می‌کشتمش، باید رضایت می‌دادم، اما هوا تاریک بود و همه شکل‌ها یک جور بود – بالاخره، به زحمتش نمی‌ارزد حالا که عده‌شان زیاد است، همه‌شان را خاک کنم.»
آن‌که دنبالش می‌کرد، گفت: «تو قبل از من خسته می‌شوی. من قبل از تو به آن جایی می‌رسم که تو می‌خواهی برسی. خوب می‌دانم چه فکری توی کله‌ات است و می‌دانم که کی هستی و اهل کجایی و کجا داری می‌روی. من قبل از تو آن‌جا می‌رسم.»
مرد وقتی رود را دید، گفت: «این‌جا جای مناسبی نیست، از رودخانه رد می‌شوم و بعد شاید به همان ساحل برسم. باید بروم آن طرف که مرا نمی‌شناسند، چون که هیچ وقت آن‌جا نبوده‌ام و کسی چیزی از من نمی‌داند؛ بعد آن‌قدر می‌روم تا برسم آن‌جا. آن‌جا هیچ‌کس دستش به من نمی‌رسد.»
دسته‌های بیش تری از چاچالاکاها می‌گذشتند و جیغ‌های گوشخراش می‌کشیدند.
«باز هم جلو می‌روم. این‌جا رودخانه پر از پیچ و خم است و ممکن است دوباره مرا جایی برگرداند که نمی‌خواهم بروم.»
«کسی آزار و اذیتت نمی کند، پسر. من این‌جایم تا حفظت کنم. برای همین است که من قبل از تو دنیا آمدم و استخوان‌هایم قبل از استخوان‌های تو سفت شده است.»
صدایش را شنید، صدای خودش را که آهسته ازدهانش بیرون می‌آمد. صدایی را که از دهانش بیرون می‌آمد، شنید. صدایی که چون چیزی دروغین و بی‌احساس بود.
چرا این حرف را زده بود؟ حالا حتماً پسرش مسخره‌اش می‌کرد. شاید هم نه. «شاید خیلی از من دلخور است که توی آخرین ساختمان تنهایش گذاشتم. آخر آخرین ساعت من هم بود. فقط مال من بود. او دنبال من بود. دنبال تو نبود. آن‌ کسی که او دنبالش بود، من بودم. دلش می‌خواست مرا مرده ببیند، ببیند که چطور صورتم گل‌مال و لگد خورده و از ریخت افتاده شده. درست همان‌جور که من به روز برادرش آوردم؛ اما من این کار را رودررو کردم، خوسه آلکانثیا، رودرروی او و تو، و تو فقط جیغ کشیدی و از ترس به لرزه افتادی. از آن به بعد فهمیدم که تو کی هستی و چطور دنبال من می‌افتی. یک ماه منتظرت بودم، شب و روز بیدار بودم، می‌دانستم که مثل یک مار موذی یواشکی می‌خزی و می‌آیی. اما تو دیر آمدی. من هم دیر رسیدم. بعداز تو رسیدم. خاک کردن بچه طول کشید. حالا می‌فهمم. حالا می‌فهمم چرا گل‌ها توی دستم پلاسیدند.»
مرد فکر می‌کرد: «نباید همه‌شان را می‌کشتم. به زحمتش نمی‌ارزید که چنین باری را به دوش بکشم. مرده‌ها سنگین‌تر از زنده‌ها هستند، آدم را خرد می کنند. باید یکی‌یکی لمسشان می‌کردم تا او را پیدا می‌کردم، باید او را از روی سبیلش می‌شناختم. حتی اگر تاریک بود، باز باید می‌دانستم قبل از این که بتواند بلند بشود، به کجایش ضربه بزنم – با این همه، همان‌جور که پیش آمد بهتر شد. حالا دیگر کسی نیست که برایشان اشک بریزد و من می‌توانم بی‌سرخر زندگی کنم. تنها کاری که مانده بکنم این استکه پیش از این که شب بشود خودم را از این‌جا در ببرم.»
بعدازظهر مرد به باریکه راه رودخانه رسید. تمام روز خورشید پنهان مانده بود، اما از روشنایی‌ای که سایه‌ها را حرکت می‌داد، پیدا بود که ظهر گذشته است.
آن‌که دنبالش می‌کرد و حالا در ساحل رودخانه نشسته بود، گفت: «به دام افتادی، کارت تمام است. اول آن کار وحشتناک را کردی و حالا هم داری جایی مییروی که رود دخلت را بیاورد. دیگر لازم نیست تا آن‌جا دنبالت بیایم. به محض این که ببینی گیر افتادی، مجبور می‌شوی برگردی. من همین‌جا منتظرت می‌مانم. از این فرصت استفاده می‌کنم و نقشه می‌کشم که به کجای تنت گلوله بزنم بهتر است. من صبرم زیاد است، تو این‌طور نیستی، این به نفع من است. قلب من سالم است، بی‌عیب و نقص کار می‌کند، قلب تو زهوارش در رفته. این هم باز به نفع من است. فردا، یا پس فردا، یا هفته دیگر زنده نیستی. وقتش مهم نیست. من صبرم زیاد است.»
مرد دید که رودخانه میان تخته سنگ‌های شیبدار باریک می‌شود. ایستاد و گفت: «باید برگردم.»
رودخانه در این‌جا پهن وعمیق است و جریان آب تند نیست. آب همچون روغن غلیظ و آلوده‌ای در بسترش می‌سرد و پیش می‌رود. گهگاه شاخه‌ای را در گرداب‌هایش می‌کشاند و بی‌صدا اعتراضی آن را فرو می‌بلعد.
آن‌که چشم براه نشسته بود، گفت: «پسر،‌ مهم نیست اگر حالا به تو بگویم که مردی که تو را کشت از همین حالا مرده است، مگر فایده‌ای به حالم دارد؟ مهم این است که من پیش تو نبودم. چه فایده‌ که چیزی را توضیح بدهم؟ من آن‌جا پیش تو نبودم. اصل قضیه این است. پیش او هم نبودم، پیش آن یکی هم نبودم. پیش کسی نبودم، چون به فکرم را به خودش مشغول کرده بود و به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کردم.»
مرد در رودخانه تا مسافت زیادی پیش رفت.
حباب‌های خون در ذهنش می‌جوشید. «فکر کردم اولی می‌خواهد با خُرخُر مرگش بقیه را بیدار کند، برای همین عجله کردم.» به آن‌ها گفت: «مرا ببخشید که عجله کردم.» و بعد احساس کرد صدای شُرشُر مثل خُرخُر آدم‌هاست. به همین دلیل وقتی از رودخانه بیرون زد و در شب، در سرمای آن شب ا بری فرو رفت، آرام گرفت.
انگار فرار می‌کرد. ساق‌های پاهایش طوری گلی شده بود که رنگ شلوارش معلوم نبود.
وقتی توی رود شیرجه رفت، دیدمش.
قوز کرد و بعد بی‌آن‌که دست‌هایش را حرکت بدهد، در جهت جریان شناور شد، انگار داشت کف رودخانه قدم می‌زد. بعد به ساحل رسید و لباس‌هایش را در آورد تا خشک شوند. دیدم که از سرما می‌لرزید. هوا ابری بود و باد می‌آمد.
من داشتم از شکاف نرده نگاه می‌کردم، اربابم مرا آن‌جا گماشته بود تا مواظب گوسفندها باشم. من داشتم آن مرد را نگاه می‌کردم، بی‌آن‌که او بو ببرد که کسی زاغ سیاهش را چوب می‌زند.
دست‌هایش را بالا و پایین برد و کش و قوسی به تنش داد و گذاشت تنش هوا بخورد تا خشک شود. بعد پیراهن و شلوار پاره‌پوره‌اش را پوشید. دیدم که کارد یا اسلحه دیگری ندارد. فقط یک غلاف خالی از کمربندش آویزان بود.
این طرف و آن طرف را نگاه کرد و بعد به راه افتاد و رفت. می‌خواستم گله را جمع کنم که دیدم برگشت.
دوباره پرید توی آب، وسط دو شاخه.
از خودم پرسیدم: «این یارو چه‌اش شده است؟»
همین دیگر. روبروی جریان آب قرار گرفت و آب انگار که او یک گوی پردار باشد، دورش را گرفت و داشت غرق می‌شد. هی دست تکان داد، اما نتوانست کاری از پیش ببرد و خیلی پایین‌تر به ساحل رسید، طوری آب بالا می‌آورد که آدم فکر می‌کرد الان دل و روده‌اش بیرون می‌ریزد.
دوباره سرگرم خشک کردن خودش شد، سرتاپایش لخت بود، و بعد از همان راهی که رفته بود برگشت.
کاش حالا این‌جا بود. اگر می‌دانستم چکار کرده، با سنگ له و لورده‌اش می‌کردم و هیچ هم پشیمان نمی‌شدم.
من فکر می‌کردم دارد فرار می‌کند. باید صورتش را می دیدید. اما، سنیور لیثانثیاذور، من که فکر کسی را نمی‌توانم بخوانم. من فقط یک چوپانم و گمانم گاهی هم ترس برم می‌دارد. گرچه، همان‌طور که شما می‌گویید، من می‌توانستم راحت گیرش بینداز، و اگر خوب هدف‌گیری می‌کردم و یک سنگ به کله‌اش می‌زدم مثل چوب سر جایش خشک می‌شد. آره، به هر حال حق با شماست.
بعد از این که از زبان شما شنیدم که چه قتل‌ و جنایت‌هایی کرده، یعنی همین تازگی‌ها، دیگر نمی‌توانم خودم را ببخشم. من دوست دارم قاتل‌ها را بکشم، باور کنید. این کار یک کار معمولی و همیشگی نیست، اما این‌که آدم به خدا کمک کند تا کلک پسرهای شیطان را بکند، باید خیلی کیف داشته باشد.
امااین همه داستان نیست. فردای آن روز دیدم که برگشت. اما من هنوز چیزی نمی‌دانستم. آخ اگر می‌دانستم!
دیدم از روز پیش زهوار در رفته‌تر برگشت، استخوان‌هایش از پوستش بیرون زده بود و پیراهنش پاره بود. فکر نمی‌کردم خودش باشد، خیلی فرق کرده بود.
از نگاهش او را شناختم – نگاهش طوری سخت و خشن بود که انگار می‌توانست به آدم لطمه بزند. دیدم که آبی خورد و بعد دهانش را پر از آب کرد، انگار داشت دهانش را آب می‌کشید؛ راستش این بود که یک مشت پُر سمندر قورت داده بود، چون آن قسمت آبگیر که او آب خورد کم‌عمق و پر از سمندر بود. حتماً گرسنه‌اش بوده.
به چشم‌هایش که دو تا سوراخ سیاه مثل غار بود، نگاه کردم.
نزدیک من آمد و گفت: «این گوسفندها مال توست؟» گفتم که نیستند. گفتم: «مال مادرشان هستند.»
فکر نکرد که شوخی کردم. حتی لبخند نزد. یکی از چاق‌ و چله‌ترین میش‌های مرا گرفت و با دست‌هایش که مثل گازانبر بود، پاهای او را چسبید و شروع کرد به مک زدن نوک پستان‌هایش. صدای بع‌بع حیوان همه جا را برداشته بود، اما او ولش نمی‌کرد، همین‌طور مک زد و مک زد تا این‌که شکمش سیر شد. به شما می‌گویم کاری کرده بود که من مجبور شدم روی پستان‌هایش روغن قطران بمالم تا ورمشان بخوابد و از گازهای آن یارو چرکی نشوند.
می‌گویند که تمام خانواده‌ اورکیدی را کشته؟ اگر می‌دانستم، با یک تکه چوب می‌زدمش و نمی‌گذاشتم برود.
اما آدم وقتی بالای کوه زندگی می‌کند و مونس و همدمش گوسفندها هستند که زبان آدم سرشان نمی‌شود و حرفی نمی‌زنند، از همه‌چیز بی‌خبر می‌ماند.
فردایش دوباره سر و کله‌اش پیدا شد. تا من رسیدم، او هم رسید. حتی با هم دوست شدیم. به من گفت مال این دور و برها نیست و اهل یک جای دور از این‌جاست؛ اما نمی‌تواند راه برود، چون پاهایش دیگر نمی‌کشند: «راه می‌روم و راه می روم اما انگار نه انگار. پاهایم آن‌قدر ضعیف شده‌اند که نای رفتن ندارند. ولایت من از این‌جا خیلی دور است، دورتر از آن کوه‌ها.» به من گفت که من دو روز تمام راه رفته بی‌آن‌که جز علف چیزی بخورد. به من این طور گفت.
می‌گویید که وقتی همه خانواده اورکیدی را کشت، ککش نگزید؟ اگر می‌دانستم، همان وقتی که دهانش باز بود و داشت شیر گوسفند مرا می‌خورد، به درک واصل می‌شد.
اما او آدم بدی به نظر نمی‌آمد. از زن و بچه‌هایش برایم حرف زد. گفت که حالا آن‌ها چقدر از او دورند. وقتی یاد آن‌ها می‌افتاد، صدایش تودماغی می‌شد.
بدجوری لاغر و مردنی بود، مثل چوب خشک بود. همین دیروز یک تکه از حیوانی را که تندر کشته بودش، خورد. تکه دیگر گوسفند را هم مورچه‌ها خورده بودند و آن تکه باقیمانده را او روی زغالی که من برای گرم کردن تورتیلاهایم روشن کرده بودم، کباب کرد و خورد. استخوان‌هایش را هم پاک کرد و جوید.
گفتم: «حیوان زبان‌بسته از مرض مرد.»
اما انگار صدای مرا نشنید. همه‌اش را لف‌ لف خورد. گرسنه بود.
اما شما می‌گویید که او آدم‌ها را کشته. آخ اگر می‌دانستم. می‌بینید عاقبت غفلت و ساده‌لوحی چیست؟ من فقط یک چوپانم و همین را می‌دانم. نمی دانم وقتی به شما بگویم که او از تورتیلاهایم خود من و از بشقاب غذای من خورد، چه فکری می‌کنید!
پس حالا که من می‌آیم و هر چه را می‌دانم به شما می‌گویم، همدست او حساب می‌شوم؟ پس این طور است و شما می‌گویید که می‌خواهید مرا به خاطر این که ان مردک را قایم کردم، توی هلفدونی بیندازید؟ انگار من آن خانواده را کشته‌ام. من فقط آمدم به شما بگویم که توی یکی از آبگیرهای رودخانه یک جسد هست. آن وقت شما هی مرا سؤال‌پیچ می‌کنید. حالا هم که این چیزها را به شما گفته‌ام، شریک جرم او حساب می‌شوم. خب، پس که این‌طور!
حرفم را باور کنید، سنیور لیثانثیاذو، اگر می‌دانستم آن بابا کی هست، راهی برای کشتنش پیدا می‌کردم. اما مگر من چه می‌دانستم؟ من که علم غیب ندارم. تنها کاری که او کرد این بود که چیزی برای خوردن از من خواست و با صورت پر اشک از بچه‌هایش برایم حرف زد.
حالا هم مرده. فکر کردم لباس‌هایش را میان تخته‌سنگ‌های رودخانه گذاشته تا خشک شوند، اما خودش بود، دراز شده بود و صورتش توی آب بود. اول فکر کردم وقتی خم شده روی رودخانه، با صورت افتاده زمین و نتوانسته سرش را بلند کند و بعد شروع کرده به نفس کشیدن توی آب، اما بعد دیدم خون غلیظی از دهانش بیرون می‌آید و پشت گردنش سوراخ سوراخ است، عینهو آبکش کرده بودندش. من فقط آمدم به شما بگویم. بی‌کم و کاست یا شاخ و برگ برایتان بگویم چه شده. من یک چوپانم و فقط از کار خودم چیزی سر در می‌آورم.
نویسنده: خوان رولفو
مترجم: فرشته مولوی

از کتاب «دشت سوزان» – نشر ققنوس- 1384
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

کِرمی در اُرکستر

در آن روزگاری که من کارمند ارکستر سمفونیک بودم، زارو در شمار نوازندگان ضربی اارکستر بود. سازهای ضربی و به‌عبارت دیگر توپخانهٔ ارکستر را چندین طبل با بشقابهای مسینی که به‌دو طرفشان آویخته و چند عدد چوب کوتاه و بلند که می‌توانند به‌آرامی زمزمه سر دهند و یا به‌سختی غرش آغاز کنند تشکیل می‌دهد. هیچ کس جز خود زارو حق نداشت به‌ توپخانه دست بزند. تنها خود او بود که طبل‌ها را پاک و مرتب می‌کرد، پوشش آن‌ها را برمی‌داشت و بار دیگر همچون کودکان قنداق پیچشان می‌کرد. اکثر نوازندگان آرزو دارند روزی به‌صف استید واقعی درآیند. در واقع همهٔ آن‌ها چنین‌اند، اما گرفتاری‌های زندگی این گونه آرمان‌ها را برباد می‌دهد و خود نوازندگان را به‌سازهائی فرمانبر مبدل می‌کند. در آن میان تنها زارو بود که هنرمند ملهمی باقی ماند. روح موسیقی، روح خود او بود. یادم می‌آید که به‌من می‌گفت: – تو همه‌اش از ویلون و پیانو حرف می‌زنی، حال آنکه توپخانه خودش به‌تنهایی یک پا سمفونی است؟ البته من به‌هیچ روی مدعی آن نیستم که موسیقی را به‌خوبی درک می‌کردم؛ از این جهت در جوابش گفتم: – من فقط متصدی حرارت مرکزی تالار هستم و وظیفه‌ام این است که نگذارم انگشت‌هایتان یخ بزند. اما تا حالا شنیده بودی ادعا کنم حرارت مرکزی هم خودش یک‌پا سمفونی است؟ به هرتقدیر جروبحث کردن با زارو و نیز با ویلونیست اول ارکستر کار عبثی بود تازه فیس‌وافاده و ادعاهای ویولونیست اول را می‌شد توجیه، چرا که یک رهبر ارکستر پرآوازه در برابر چشم همهٔ تماشاگران فقط دست اورا می‌فشارد و به‌نام او از همهٔ اعضای ارکستر ابراز تشکر می‌کند.
این ویولونیست اول است که از جانب همهٔ نوازندگان ارکستر، باحجب و تبخ‌تر لبخند بر لب می‌آورد و در‌‌ همان حال، احساس حقارتی را که همهٔ آن‌ها به‌هنگام تمرین‌ها تحمیل کرده‌اند و انزجاری را که از رهبر ارکستر که در جریان تمرین‌ها بد‌ترین ناسزا‌ها را بارشان می‌کند به‌دل دارند به‌بوتهٔ فراموشی می‌سپارد.
اما این حالت در مورد همه، یا دقیق‌تر بگویم در مورد زارو مصداق پیدا نمی‌کرد.
در بدو امر چنین به‌نظر می‌رسد که نوای ساز ضربی کمترین وجه اشتراکی با اصل موسیقی ندارد چرا که مهم‌ترین وظیفهٔ طبال چیزی جز شمردن نیست. او مدام می‌شمارد. چوب‌های بلند یا کوتاه را توی دستش می‌گیرد و آن‌ها را بر طبل می‌کوبد. ضربه‌ئی محکم یا ضربه‌ئی ملایم. او قادر است اصواتی شبیه غرش وعده‌های دوردست را که رفته‌رفته به‌غرش توپخانه مبدل می‌شود از بل بیرون بیاورد. می‌تواند بشقاب‌های برنجی طرفین طبل را توی دستش بگیردو از‌آن‌ها صدائی شبیه به‌پانگ یا پینگ – اصواتی دقیق و حساب شده- خارج کند. وظیفه دارد که بی‌وقفه و بدون احساس خستگی بشمارد و باز هم بشمارد.
من که به‌اقتضای شغلم موظف بودم همیشه و در جریان همهٔ تمرین‌ها، ‌در تالار حضور داشته باشم توفیق یافته بودم که درک معنای موسیقی را تا حدی فرا بگیرم، اما مهم‌ترین نکته‌ئی که دستگیرم شد دشواری و ناسپاسی این حرفه بود.
یک نوازندهٔ ارکستر نه تنها مغز و عضلاتش را به‌کار می‌گیرد، بلکه مساله آتیهٔ درخشانش نیز – دست کم در نخستین سال‌های آغاز کارش، یعنی در زمانی که گمان می‌برد در شمار مشاهیر عالم هنر در خواهد آمد – برایش مطرح می‌شود. و از همین روست که به‌حکم اجبار، درشتگوئی‌های مردی را که چوبی در دست دارد و آن را در فضا به‌هر سو حرکت می‌دهد تحمل می‌کند.
آری، نوازندگی حرفه‌ئی است تلخ و حقارت بار.
ما معمولا نوازندگان را در تالارهای غرقه در نور و آراستهٔ کنسرت مشاهده می‌کنیم که با اسموکینگ‌ها یا فراک‌های خوشدوختشان روی صحنه جلوس کرده‌اند و آثار زیبای موسیقیدانان را جرا می‌کنند. اما به‌هنگام تمرین‌ها با کت و شلوارهای فرسوده‌شان – لباس‌هائی که هر روز بر تن دارند – در تالار حضور می‌یابند و بسته به‌میزان شهرت یا حرارت و حساسیت مردی که ارکستر را رهبری می‌کند، ساعت‌های متوالی- سه، چهار و‌گاه حتی پنج ساعت – می‌نوازند. این تمرین‌ها زیر نور کم فروغ و رنگ پردیدهٔ چراغ‌های مخصوص نت خوانی و در میان گرد و غبار سالن (چنین است وضع تالار کنسرت در روزهای عادی) آغاز می‌شود و انجام می‌گیرد. هر نوازنده‌ئی در ساعت غیرتمرین مشغله‌ئی دارد، که بعد از تمام تمرین ناگزیر است به‌سراغ آن بشتابد. اکثرشان عصر‌ها یا شب‌ها در کافه و رستوران‌های مختلف شهر نوازندگی می‌کنند. برخی از آن‌ها نیز کلاس درس خصوصی دارند. بعد از پایان جلسات تمرین برچهره‌‌های عرق کرده و خاکستری رنگشان ممکن نیست حتی سایهئی از شوق و رضایت مشاهده شود. آن‌ها در لحظه ئی که رهبر ارکستر عرق از چهره می‌زداید و کتش را می‌پوشد و می‌گوید: خوب، انگار برای امروز کافی است از شدت خستگی و اندوه و نفرت، منگ و بهت‌زده به‌نظر می‌آیند.
تنها کسی که مهر اندوه و ملال برچهره‌اش نقش نمی‌بست زارو بود. بر رخسار او حتی اندک اثری از ویرانی و نفرت مشاهده نمی‌شد. این ویرانی و نفرت را برچهرهٔ دیگر نوازندگان – که در دست‌های رهبر ارکستر جز یک ساز سمفونی آسمانی چیزی نبودند- بار‌ها و بار‌ها دیده بودم. زارو بعد ختم جلسهٔ تمرین چوب‌های طبلش را با احتیاط جمع می‌کرد. گرد و غبار توپ را با یک تکه جیر به‌دقت می‌زدود و با دهانش ضرب می‌گرفت: داـ دا دی، داـ داـدی … و در‌‌ همان حال، ‌چشم‌های سیاهش پرفروغ می‌شد. در این گونه مواقع رو می‌کرد به‌یکی از نوازندگان و می‌گفت: «خدایا چه تمی؟ خدای بزرگ، چه تم قشنگی؟» اما در آن میان کسی را نه حالی بود نه مجالی تا دربارهٔ» تم «با او جروبحث بنشیند. لاجرم خودش را مخاطب قرار‌ می‌داد و با خود می‌گفت:
«محشره؟ واقعا که محشره؟ »
گاهی اوقات به‌تماشای تمرین‌های انفرادیش می‌رفتم. او در خانه‌اش طبل نداشت، اما با وجود این به‌تمرین می‌پرداخت. رو به‌روی دفترچهٔ نت می‌نشست، سرش را با وزن موسیقی به‌حرکت در می‌آورد و سرگرم شمردن می‌شد. در این حال انسان می‌توانست آرزوهای او را توی چشم‌هایش بخواند. در عالم خیال، چوب‌های کوتاه نامرئی و بشقاب‌های برنجی را به‌دست می‌گرفت و می‌نواخت. در این گونه مواقع چنا‌چه به‌اتاقش پا می‌نهادم. آرام و خاموش روی صندلی می‌نشستم تا مگر سمفون صامتی را که به‌زعم زارو طنین آن در فضای اتاقش پیچیده بود و کلبهٔ محقرش را به‌تالارپرنور کنسرت ماننده می‌کرد قطع نکنم. مرغ سعادت آشکارا بر اتاقش بال و پر می‌گشود. این سعادت در کلبهٔ محقر او – کلبه‌ئی که در عین حا به‌عنوان آشپزخانه نیز مورد استفاده قرار می‌گرفت و میز ناهار خوریش پوشیده از خرده نان و هوایش آکنده از بوی کالباس و پیاز خام بود – به‌شکل گنبد کلیسا و آسمان پرستاره جلوه‌گر می‌شد.
زارو معمولا می‌گفت:
– اینکه نوازنده‌ها خاکستری رنگ شده‌اند و از موسیقی هم لذتی نمی‌برند تقصیر خود آن‌ها است. پیش از آنکه جای خودشان را توی ارکستر پیدا بکنند می‌روند زن می‌گیرند، و تا بیایند به‌خودشان بجنبند بچه‌دار می‌شوند. بعدش هم هی باید زور بزنند تا پول لباس و اجارهٔ خانه و خرج تحصیل بچه‌هایشان را در بیاورند. به‌این ترتیب ناچار می‌شوند به‌درس خصوصی دادن و ساز زدن توی کافه‌ها رو بیاورند و استعداد خودشان را تباه کنند. اول استعدادشان را به‌باد می‌دهند بعد هم آرزو‌هاشان را. وقتی شش دانگ حواس انسان پیش اجاره خانه باشد البته که موسیقی در وجودش می‌میرد. هنر، تا دلت بخواهد بوالهوس است و احتیاج به‌رنگ‌های درخشان دارد. اگر هنر فقط با رنگ خاکستری نفس بکشد خاموش می‌شود و می‌میرد. به‌من و اتاقم نگاه کن؟ درست است که مثل قصر نیست اما در عوض اجاره‌اش ارزان و مناسب است. از این وضع راضیم، چون که شب و نصف شب مجبور نمی‌شوم بی‌خوابی بکشم و فکر اینکه می‌توانم سر برج اجاره خانه را کف دست مالک ساختمان بریزم یا نه پدرم را بسوزاند. خوشم از اینکه می‌توانم با خیال راحت دراز بکشم و به‌نغمه‌های پنج ضربی موسیقی ملی سرزمین روسیه فکر بکنم و از کمالشان لذت ببرم. یک چنین لذتی، رنگین کمانی است از یاقوت و زمرد. در این حال موسیقی درست مثل یک لالائی وجودم را نوازش می‌دهد. گرفتاری‌های روزمره با آن رنگ‌های خاکستری و کثیفشان قادر نیستند این موسقی را تیره و کدر کنند. این کلبه‌ئی که می‌بینی قصر رنگین‌کمان من است. اما لازم است بدانی که هیچ زنی به‌این قصر راه ندارد. آخر وقتی که عشق به‌صورت عادت در بیاید و تازگی خودش را از دست بدهد، ‌اجاره خانه و پول شیرفروش این جور حرف‌ها در ردیف اول اهمیت قرار می‌گیرد و درست در همین وقت است که انسان رنگ خاکستری را استنشاق می‌کند و هنر هم لاجرم می‌میرد؛ و غالبا عشق هم همراه هنر جان به‌جان آفرین تسلیم می‌کند.
چنین بود سخنان زارو.
اندکی پیش از برگزاری جشن سالگرد تاسیس ارکستر سمفونیک، رهبر ارکستر جدیدی به‌شهرمان آمد. ارکستر سمفونیک در این جشن با شکوه قرار بود سمفونی تازهٔ سیبلیوس را برای نخستین بار اجرا کند. در آن روز‌ها سمفونی مورد بحث را که در محافل مختلف موسیقیدانان وموسیقی‌شناسان جر و بحث فراوانی برانگیخته بود یک اثر بسیار انقلابی به‌شمار می‌آوردند. مردم شهرمان، طی سه هفتهٔ پیاپی با ایراد نطق و خطابه و برگزاری ضیافت‌ها مقدم آن رهبر ارکستر را گرامی داشتند. اما اعضای ارکستر، در ساعات روز، در جریان تمرین‌ها از خلق تند و غیرقابل تحمل او به‌جان می‌آمدند. کتش را در می‌آورد و کار تمرین را آغاز می‌کرد. موی سفیدش که بی‌شباهت به‌یال شیر نبود بر فرق سرش می‌جنبید، دست‌هایش را در فضا به‌حرکت در می‌آورد، پا بر زمین می‌کوبید، در حرف‌هایش خشونت به‌کار می‌برد و نوازنده‌ها را بعد از نواختن چند میزان متوقف می‌کرد که مثلا: «دوباره از می‌شروع کنید!» آن‌ها بار دیگر از سر می‌گرفتند و رفته‌رفته با دقت کمتری می‌نواختند، و اقای رهبر ارکستر بعد از چند میزان بار دیگر نعره می‌کشید که: «دوباره از می‌!»
زارو خودش را بر فراز المپ حس می‌کرد. با هیجان بسیار چهرهٔ عرق کرده‌اش را خشک می‌کرد و می‌گفت: «این مرد راستی راستی نابغه است. چه روح پرشوری؟ او، خدای آتش‌فشان‌هاست؟» ودر‌‌ همان حال، سایرنوازندگان غرولندکنان زیرلب می‌گفتند: «ابلیس! …جلاد! …مردم‌آزار!»
و بدین گونه بود که سرانجام موسیقی یا دقیق‌تر بگویم سمفونی خلق می‌شد. بعد از این تمرین‌ها اصوات هفتاد و دو ساز مختلف به‌اشارهٔ دست‌های سحرآمیز رهبر ارکستر درهم می‌آمیخت و طنین این نوا در فضای تالار کنسرت چنان بود که گوئی همهٔ اصوات فقط از یک ساز خارج می‌شود. هنگامی که ارکستر به‌قسمت پیانی‌سیمو می‌رسید انسان تصور می‌کرد که این ترانه را یک روح ساز کرده است. می‌پنداشت دیوارهای تالار است که در گوشش زمزمه می‌کند. گمان می‌برد که این نوا از جهانی دیگر به‌درون تالار تراویده است، سقف تالار به‌کناری می‌رفت و آسمان بلندی و بیکرانگی آسمان جلوه‌گر می‌شد.
زارو خپله، همچون درنده‌ئی که آماده جهیدن باشد در جای خودش می‌خکوب می‌شد. با توجهی آمیخته به‌احترام به‌رهبر ارکستر چشم می‌دوخت، وزن‌ها را می‌شمرد و لب‌هایش رابا حالتی بسیار زیبا – انگار که قصد بوسیدن دارد – جمع می‌کرد.
و اما دست‌هایش؟ دست‌های سفید واندکی گوشتالودش! – این دست‌ها، حتی آن‌گاه که آن‌ها را با حالتی عاشقانه برپوست طبل می‌نهاد تا طنینش را خفه کند، باز هم می‌نواختند. او خود همچنان به‌شمردن ادامه می‌داد ولی دست‌هایش حتی در لحظه‌های سکوت طبل – سکوتی که طبل‌ها بیش از دیگر ساز‌ها دارند – از نواختن و جنبیدن باز نمی‌ایستادند. دست‌هایش جنب و جوش صامتی داشتند. مدام چوب‌ها را عوض می‌کردند و هم چنان که زارو تا فرا رسیدن‌آن لحظهٔ بزرگ که می‌بایست چوب‌ها را با ضرباتی ظریف و شکوه‌مند بر طبل فرود آرد به‌شمردن ادامه می‌داد، آن‌هارا با حرکاتی نامحسوس نوازش می‌کردند. ابزار کارش را برای برای برپاکردن جشن، برای آن لخظهٔ بزرگ که طبل به‌صدا در می‌آمد آماده می‌کرد. و این، لحظه تکنوازی طبل بود. در این موقع برسیمای گوشتالود و سفید زارو – چهره ئی به‌سفیدی عاج – حالت جذبه ئی بی‌غل و غش نمایان می‌شد، سبیل تنکش به‌بالا می‌جهید و چشم‌هایش درخشان و پرفروغ می‌شد.
هفتادو دو انسان فراکپوش، ‌در تالاری غرقه در نور نشسته به‌رهبری یکی از مشهور‌ترین رهبران اروپا سرگرم اجرای موسیقی آسمانی بودند. بدون شک بسیاری از علاقهمندان موسیقی با خود می‌اندیشیدند: «کاش من هم نوازندهٔ اارکستری بودم! چه زندگی زیبایی دارند؟ زیستن در عالم موسیقی، جشنی است جاودانه!» آخر نه اینکه از این جمع هیچ یک را توفیق آن نبود که در جلسات تمرین ارکستر حضور داشته باشد؟!
عصر‌‌ همان روز، پس از پایان برنامهٔ کنسرت، به‌افتخار همهٔ نوازندگان ارکستر سمفونیک ضیافتی برگزار شد. طبعا رهبر ارکستر در مرکز توجه همگان قرار داشت. من نیز توفیق پیدا کردم که در ضیافت مورد بحث شرکت کنم، زیرا به‌هر تقدیر من نیز به‌آن جمع تعلق داشتم. میز رنگین، غذاهای متنوع، مشروب خوب و فراوان. نطق و خطابه و آوازخوانی. سرور و شادمانی وجود همگی را پر کرده بود. رهبر ارکستر به‌یک انسان معمولی مبدل شده بود و اکثر نوازندگان را «تو» خطاب می‌کرد. مثلا ویولونیست اول را در آغوش گرفت و اطمینانش داد که مردی است هنرمند، «یک هنرمند واقعی» و از اینکه به‌هنگام تمرین‌ها او را «یک صنعتکار ناچیز» می‌نامید از او پوزش طلبید.
جام‌های مشروب پیاپی پر و خالی می‌شد. چندین جام را به‌رسم ابراز شادمانی بر زمین کوبیدند و شکستند. جو ضیافت بعد از ساعات نیمه شب، رونق تازه‌ای گرفت: بحثی سخت پرشور دربارهٔ سمفونی جدیدی که اجرا کرده بودند در گرفت. نوازندگان سرهای خود را به‌کلاه‌های کاغذی آراسته بودند. روی فراک‌هایشان پولک‌های الوان کاغذی چسبیده بود. بر کاکل سیاه قیرگون زارو سعی فراوان داشت که در بحث همگان شرکت کند اما هر بار که لب به‌سخن می‌گشود تا ابراز عقیده ئی کند شنونده‌ای نمی‌یافت. همه با هم حرف می‌زدند و به‌میان سخن یکدیگر می‌دویدند‌، اما صدای آمرانهٔ رهبر اارکسترکه اکنون به‌قدر کافی سرش گرم شده بود رسا‌تر از دیگر صدا‌ها طنین انداز می‌شد. روی یال شیریش یک کلاه مندرس عهد ناپلئون خودنمائی می‌کرد که به‌آهگ استدالال‌های کوبنده‌اش می‌جنبید. بر‌شانهٔ کتش جوی باریکی از رب گوجه فرنگی ماسیده بود. با صدای رسائی که داشت گفت:
– دلم می‌خواهد خودتان فکر بکنید! آخر، ‌من نمی‌فهمم این آقای سیبلیوس چه خیال کرده؟ چطور به‌خودش جرئت داده که تصاویر کهنهٔ ملی و روستایی را لای خصوص ناب و گستاخ بچپاند؛ درست مثل این است که انسان بردارد گل‌های شقایق را روی دیوار کلیسا نقاشی کند!
زارو به‌پا خاست. سبیلش در زیر آن بینی کاغذی می‌لرزید. صدا لب‌هایش به‌یک اندازه مرتعش بود. اما یاس و درماندگی سرانجام به‌او جرئت بخشید، ‌چنان که صدایش استوار شد و در میان همهمهٔ عمومی طنین انداخت:
– مائسترو! مائسترو! یک دنیا عذر می‌خواهم! بنده با عقیدهٔ شما موافق نیستم! اجازه بدهید نظر خودم را بگویم. لطفا گوش کنید!
و درباره این اثر بحث‌انگیز، داد سخن داد. راجع به‌سبک‌های رمانتیسم و کلاسی سیسم، شیوه‌های تنظیم و هماهنگ کردن ساز‌ها، ‌نوآنس اصوات و نیز دربارهٔ تحولات قوانین کمپوزیسیون و مطالب دیگری که اکنون از بادم رفته است سخن گفت: رفته رفته عصبی‌تر می‌شد و زبانش لکنت پیدا ‌می‌کرد. تقریبا همهٔ حضار سکوت اختیار کرده بودند. در آن حالت، آکنده از شور و هیجان دست‌هایش را از هم می‌گشود و آن‌ها رابه حرکت در می‌آورد. نگاه آن چشم‌های سیاه که به‌سیمایش وقار و هیبتی می‌بخشید بالای بینی کاغذیش شعله‌وار بود.
رهبر ارکستر که دست‌ها را بر سینه چلیپا کرده بود با دقت بسیار – دقتی که تنها به‌هنگام تماشا کردن لکهٔ چربی تازه‌ئی بر فراک نظیف اعمال می‌شود – به‌نوازندهٔ خپله چشم دوخته بود. کلاه ناپلئونی مائسترو بر کف تالار افتاده بود. سرانجام سرش را با غرور ونخوت بالا گرفت و بی‌آنکه به‌کسی بنگرد پرسید:
– این آقا کی باشند؟ – زارو، طبال ارکستر. – هوم، زارو! آقا را باش! طبال‌باشی!… پس این طور، آقای زارو! شما بهتر است حواست پیش طبلت باشد. فراموش نکن که به‌چوب زدن طبل موسیقی نمی‌گویند. تازه جالب این است که آقا سعی می‌کند سمفونی را برای من توضیح بدهد! می‌دانی؟ تو در ارکستر فقط یک کرم هستی!
آن وقت پشتش را رد به‌زارو بخث قطع شده را از سر گرفت. انگار نه انگار.
بار دیگر همهمه از سر گرفته شد اما به‌نظرم می‌رسید که سکوت عجیبی را بر آن جلسه حکمفرما شده. این سکوت شوم* زارو را تنگ در حلقهٔ محاصرهٔ خود گرفت. به‌گوشه‌سی از تالار ضیافت پناه برده بود و در این حال کوتاه‌تر از آن می‌نمود که بود. چنان بود که انگار بینی کاغذی و گوشه‌های سبیل و لب زیرینش فرو افتاده است.
دیگران همگی حسابی سرحال می‌نمودند. باید صمیمانه اعتراف کنم که من اکنون همه‌ء جزئیات ضیافت آن شب را به‌خاطر ندارم، با این همه لحظهٔ خروج از سالن را که نگاهم به‌زارو افتاده بود فراموش نکرده‌ام: یکه و تن‌ها. با کلاه کوچکش و با یک بطر شامپانی که لای زانو‌هایش داشت روی پله‌ء دماغش را بالا می‌کشید و دانه‌های اشک روی گونه‌هایش می‌غلتیدند. این آخرین خاطره‌ئی است که از آن کنسرت با شکوه در خاطرم به‌جای مانده است.
«مائسترو» پیش از ترک شهرمان می‌بایست در یک کنسرت دیگر شرکت می‌جست و ارکستر را رهبری می‌کرد.
در‌‌ همان نخستین جلسه‌ء تمرین از مشاهده‌ء وضع زارو به‌حیرت افتادم: زارو به‌کلی تغییر یافته بود. با گونه‌های فرو افتاده، بدون شور و حرارت روزهای پیشین – درست مثل ماشینی خودکار- می‌شمرد و انجام وظیفه می‌کرد. رنگ صورتش به‌سفیدی رنگ و روی اموات بود. گمانکردم بیمار است. بعد از پایان تمرین به‌اتفاق هم بیرون آمدیم. گفتم: – زارو، خسته به‌نظر می‌آئی. جوابم را نداد، ‌چانه‌اش را در یقهٔ پالتویش کرد و خاموش و بی‌صدا به‌راه رفتن ادامه داد. سرانجام پرسید:
– تو شنیدی که گفت «کرمی در ارکستر»؟… آن کرم، منم، من، زارو! کرمی در ارکستر. بعد از من دعوت کرد به‌خانه‌اش بروم. تشکر کردم و به‌عذر دیروقت بودن سعی کردم تا از اجابت دعوتش سر باز بزنم؛ اما پشت در خانه‌اش که رسیدیم وجود مرا یکسره فراموش کرده بود: در را جلو صورتم محکم به‌هم کوبید و مرا پشت در گذاشت.
در جلسهٔ تمرین بعدی رفتارش سخت عجیب بود. بعد از پایان تمرین سعی کردم ببینمش؛ قصد داشتم دلداریش بدهم. دم در خروجی جلوش را گرفتم و گفتم:
– گوش کن زارو، حرف‌های یارو را فراموش کن. آن شب مست بود. تازه ما‌ها هم همگی مست بودیم. بی‌شتاب به‌طرف من چرخید و نگاه مه گرفته‌اش را به‌من دوخت در نگاهش نفرتی عمیق موج می‌زد، نفرتی سرد و کدر، نفرتی گنگ و ناسالم. خاموش ماند، رویش را برگرداندو به‌راه خود رفت.
سرانجام روز اجرای کنسرت وداع فرا رسید. گرچه در کنسرت‌های بسیاری حضور یافته بودم، با این همه تا حدی احساس بی‌ابی و ناراحتی می‌کردم چرا که آن شب وظیفهٔ مخصصی به‌من محول شده بود. می‌بایست دسته گل‌هائی را که مانند روزهای ختم و عزاداری سراسر راهرو تالار را پوشانده بود به‌رهبر اارکسترو ویولونیست اول تقدیم کنم.
کنار در جنبی صحنه ایستاده بودم و به‌مجموعهٔ اصوات عجیب و درهم برهم سازهای مختلفی که کوکشان می‌کردند و هم چنین به‌تمرین‌های کوتاه انفرادی که تا ظاهر شدن رهبر ارکستر فضای تالار را پر کرده بود گوش می‌دادم. زارو بی‌حرکت سر جای خود نشسته بود. دست‌های عاری از حیاتش روی طبل قرار داشت و نگاهش به‌فضای تالار دوخته شده بود. انسان از مشاهدهٔ او به‌یاد مومیائی‌ها می‌افتاد.
هنگامی که رهبر ارکستر ظاهر شد و تالار از کف زدن‌ها و هلهلهٔ تماشاگران به‌لرزه درآمد نیز زارو همچنان بی‌حرکت سر جای خود نشسته بود، دست‌هایش را برای برپا داشتن جشن آماده نکرد. چوب‌های طبل را عاشقانه میان دست‌هایش نگرفت. در میان آن همه همهمه به‌نظرم آمد که سکوتی ناگهانی – سکوتی وحشتناک – بر تالار حکمفرما شده است – این سکوت همچون دیوار سفیدی زارو را احاطه کرده بود. نگران و مضطرب شدم. حتی در لحظه‌ای که رهبر ارکستر چپبش رابلند کرد و سارسر تالار در خاموشی مطلق فرو رفت، باز هم نتوانستم این اضطراب را از خودم دور کنم. زارو را می‌دیدم که چشم‌های سیاه و بی‌حالتش را به‌مائسترو دوخته بود.
سرانجام طنین نخستین آکوردهای سمفونی در فضای تالار پیچید. به‌چهرهٔ زارو نگریستم و از شدت اضطرابم کاسته شد. داشت وزن‌ها را می‌شمرد و شش دانگ حواسش متوجه موسیقی بود. لحظه‌ئی بعد چوب‌های طبل را توی دستش گرفت. من با همهٔ جمله‌های این سمفونی آشنا بودم و لحظه پیشش را به‌خود گرفت اما ناگهان حادثهٔ غیرمنتظره‌ئی رخ داد: در این قسمت از سمفونی، طنین موسیقی می‌بایست رسا‌تر شود و نوازندهٔ طبل وظیفه داشت ریتم آنرا حمایت و تقویت کند و به‌مرحلهٔ بالاتری ارتقا دهد. البته زارو چوب‌هایش را بر طبل فرود آورد، اما چگونه؟ بنای ترکیب با شکوه اصوات داشت شکاف بر‌می‌داشت و فرو می‌ریخت. کافی بود انسان به‌چشم‌های شنوندگان نگاه کند تا به‌این مطلب پی‌ ببرد. در نگاه‌شان نگرانی و عدم رضایت موج می‌زد. جمعیت رفته‌رفته همهمه سر داد. رنگ صورت مائسترو از شدت خشم و غضب به‌سبزی گرائید.
سرانجام به‌حقیقت قضیه پی‌بردم!
زارو در شمارش خود دچار اشتباه شده بود. مقدار اشتباهش به‌اندازهٔ یک هشتم ضرب بود. البته نمی‌توانم به‌درستی مشخص کنم که در وارد آوردن ضربه بر طبل تعجیل یا تاخیری روی داده بود، اما قدر مسلم آنکه زارو اشتباه کرده بود. او قسمت ویژهٔ خود را اجرا کرده بود اما اکنون پیش درآمد بدون همراهی طبل ادامه یافته بود. این اشتباه را نمی‌شد رسوائی نامید، بلکه احتمالا می‌توانست ناکامی و عدم موفقیت ساده‌ئی به‌شمار رود. مائسترو همچنان به‌رهبری خود ادامه داد. از این پس، ضربه‌های کوتاه و خفهٔ طبل دقیق و حساب شده بود.
در مدت سکوت میان قسمت‌های اول و دوم، زارو از سیمای رهبر ارکستر چشم بر‌نمی‌داشت. چنین به‌نظر می‌رسید که در همهٔ این مدت سرگرم شمارش است. از لحظه‌ئی که ارکستر اجرای قسمت آداجیو را شروع کرد، همهٔ توجه ملامت‌بار مائسترو به‌روی زارو متمرکز شد و درست در همین هنگام بود که در حادثهٔ بسیار تاثرانگیزی روی داد: حادثه‌ای که تا مدت‌ها نقل محافل موسیقی شهر ما شد. طبل، سکوت کرده بود. در این قسمت زمزمهٔ ملایم طبل می‌بایست روح پرتلاطم موسیقی را تقویت کند و برشور آن بیافزاید، اما طبل زارو لب از زمزمه فرو بسته بودو ترنم موسیقی هم چنان ادامه داشت لیکن به‌سبب عدم برخورداری از حمایت طبل، سخت رنگ پریده و بی‌روح می‌نمود. جمله‌های زیبای موسیقی در اینجا به‌طور قطع به‌چارچوب احتیاج داشت. موسیقی، طرح و نور و سایهٔ خود را از دست داده بود.
مائسترو اشارهٔ صریحی به‌سوی طبال کرد. فس فس نفس‌های سنگینش در سراسر تالار شنیده می‌شد. در حالی که به‌طرف زارو چرخیده بود ارکستر را با مشت‌های گره کرده رهبری می‌کرد.
چیزی شبیه یک لبخند بر چهرهٔ زارو نقش بست.
روزی تابلویی دیده‌ بودم که تصویر مرد مجکوم به‌اعدامی در لحظهٔ اجرای حکم بر آن نقاشی شده بود. به‌لولهٔ تفنگ‌ها چشم دوخته بود و می‌خندید. آشکار بود که بر مرگ پیروز شده است. لبخند چهرهٔ زارو نیز چنین بود.
شرح رویدادهای بعدی بسیار دشوار است. اگر بتوان سمغونی را له کرد، لگدگوب کرد و غبارش را به‌فضا فرستاد، درست‌‌ همان حادثه‌ئی صورت خواهد گرفت که آن شب بر سر سمفونی آمد. و این کار به‌دست یکی از ناچیز‌ترین نوازندگان ارکستر – به‌دست مردی از خدمهٔ طبل، و انسانی که در واقع در شمار نوازندگان نیست – صورت گرفته بود. این بار، ساز «ضربی» حجاب سکوت را دریده بود. ضربه‌های مقطع و مکرر طبل طنین انداز شد و رفته رفته به‌غرش کر کننده مبدل شد؛ غرشی که وای سازهای دیگر را در میان دریای ناهماهنگی‌های خود غرق کرد. هر کسی احساس می‌کرد که از اوج آسمان‌ها بر زمین فرو کوفته له و لورده شده است. جمعیت به‌پا خاست و همهمهٔ ناله آسائی سر داد.
در‌‌ همان لحظه‌ئی که مائسترو چوب خود را به‌میز کوبید تا نوازندگان را از ادامهٔ کار باز دارد زارو نیز به‌پا خاست، چوب‌های طبل را بر زمین انداخت، سرش را در برابر رهبر ارکستر خم کرد و پیش از آنکه مجال سخن گفتن بدهد به‌سوی جمعیت چرهید، تعظیم غرائی کرد و دمی بعد نگاهش را از آنان برگرفت و بی‌آنکه به‌پشت سر خود بنگرد صحنه را ترک گفت.
بدیهی است که آن شب اجرای کنسرت متوقف شد. تصور می‌کنم بعضی‌ها خبر این واقعه را که در جراید فردای آن شب به‌چاپ رسید و نیز عزیمت ناگهانی مائسترو را از شهرمان هنوزهم به‌خاطر داشته باشند.
زارو ناپدید شد و از آن روز به‌بعد دیگر کسی او را ندید.
نویسنده: توربورگ ندرئوس
مترجم: سروژ استپانیان

کتاب جمعه، شمارهٔ ۱۳

کلاه کلمنتیس

در فوریهٔ ۱۹۴۸، رهبر کمونیست، کلمنت گوتوالد2 در پراگ بر مهتابی قصری به‌سبک باروک قدم گذاشت تا برای صدها هزار نفر انسانی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند سخن بگوید. لحظه‌ئی حساس در تاریخ قوم چک بود. از آن لحظات سرنوشت‌سازی که فقط یکی دوبار در هر هزار سال پیش می‌آید.
گوتوالد را رفقا دوره کرده بودند، و کلمنتیس3 در کنارش ایستاده بود. دانه‌های برف در هوای سرد می‌چرخید، و گوتوالد سرش برهنه بود. کلمنتیس که نگران سرما خوردن او بود کلاه لبه‌خز خود را از سر برداشت و بر سر گوتوالد گذاشت.
عکس گوتوالد در حالی که از مهتابی با ملّت سخن می‌گوید و کلاه خزی بر سر دارد و رفقا دوره‌اش کرده‌اند، هزاران بار توسط دم و دستگاه تبلیغات دولتی چاپ شد. تاریخ چکسلواکی کمونیست بر آن مهتابی زاده شد. به‌زودی هر بچه‌ئی در سراسر کشور با آن عکس تاریخی آشنا شد، از راه کتاب‌های مدرسه، دیوارکوبها و نمایشگاه‌ها.
چهار سال بعد کلمنتیس به‌خیانت متهم شد و به‌دارش آویختند. ادارهٔ ارشاد ملی بی‌درنگ نام او را از تاریخ محو کرد، و البته چهره‌اش را از همهٔ عکس‌ها تراشید. از آن تاریخ تا کنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است، و آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می‌شود. تنها چیزی که از او باقی مانده، کلاه اوست که همچنان بر سر گوتوالد قرار دارد.
سال ۱۹۷۱ است، و میرک 4 می‌گوید: تلاش انسان در برابر قدرت، تلاش حافظه است در برابر نسیان.
و این چنین می‌خواهد چیزی را توجیه کند که دوستانش بی‌احتیاطی می‌خوانند. با وسواس، هر روز، خاطراتش را می‌نویسد، نامه‌هایش را بایگانی می‌کند، از جلساتی یادداشت برمی‌دارد که در آنها وضع جاری مورد بحث قرار می‌گیرد و مسیر اقدامات بعدی تعیین می‌شود. مرتب توضیح می‌دهد: آنچه ما می‌کنیم به‌هیچ وجه تخطی از قانون اساسی نیست. عقب‌نشینی، قبول جرم – مسلماً این راه به‌شکست می‌انجامد.
حدود یک هفته پیش، هنگامی که با دسته‌اش بر بام ساختمانی نوساز کار می‌کرد به‌پایین نگریست و دچار سرگیجه شد. توازنش را از کف داد و به‌میلهٔ نااستواری چنگ انداخت، که از جا کنده شد و نقش زمینش کرد. ابتدا جراحاتش وحشتناک می‌نمود، اما به‌محض آنکه دریافت که فقط یک شکستگی پیش پاافتاده در بازو دارد، با رضایت خاطر فکر کرد که دو سه هفته تعطیلی در انتظار اوست. – سرانجام فرصتی که شدیداً بدان نیاز داشت به‌دستش افتاده بود تا به‌کارهایش نظم و نسق بدهد.
می‌دید که آخرالامر حق با دوستان محتاط‌ترش بوده است. قانون اساسی آزادی بیان را تضمین می‌کرد، اما قانون هر عملی را که خلاف مصالح ملک تلقی می‌شد کیفر می داد. هیچ کس نمی‌دانست چه وقت ممکن است دولت فریاد بردارد که این یا آن گفته خلاف مصالح بوده است. از این رو تصمیم گرفت اسناد جرم خود را به‌جای مطمئنی منتقل کند.
با این همه، ابتدا می‌خواست قضیهٔ زدنا 5 را فیصله بدهد. چندین بار خواسته بود از طریق تلفن راه دور با او حرف بزند اما نتوانسته بود و بدین ترتیب چهار روز را هدر داده بود. تا این که دیروز توانست سرانجام با او حرف بزند. زدنا قول داده بود که امروز بعدازظهر منتظرش بماند.
پسر هفده سالهٔ میرک اعتراض کرده بود که پدرش با یک دست گچ گرفته چگونه می‌تواند رانندگی کند. در واقع هم، این سفر، سخت خسته کننده از آب درآمد. بازوی آسیب دیده وبال گردن میرک شده روی سینه‌اش آویزان است و تکان تکان می‌خورد، و هر وقت لازم است دنده عوض شود ناچاراست فرمان را رها کند.
***
بیش از بیست سال از ماجرای او با زدنا گذشته، فقط یک مشت خاطره از آن باقی مانده بود.
یکی از دیدارهای‌شان را به‌یاد می‌آورد که زدنا گریه‌کنان آمده بود، فین فین می‌کرد و با دستمالی چشمانش را پاک می‌کرد. پرسیده بود قضیه چیست، و زدنا توضیح داده بود که یکی از رجال روسی شب پیش مرده است. ژدانف6 یا آربوزوف7 یا ماستوربوف8. – با توجه به‌حجم اشکهای زدنا، درگذشت ماستوربوف پیش از مرگ پدرش او را متأثر کرده بود.
آیا ممکن است که چنین حادثه‌ئی واقعاً رخ داده باشد؟ شاید صحنهٔ زاری بر مرگ ماستوربوف فقط زاییدهٔ نفرت کنونی او از زدنا است؟ ولی نه، واقعاً اتفاق افتاده بود. مثل آفتاب روشن بود. اما البته دیگر نمی‌توانست شرائط خاصی را که باعث شده بود اشکهای او باورکردنی و واقعی جلوه کند به‌یاد آورد، و بدین‌سان، خاطره‌ئی که از آن واقعه داشت نامتصور به‌نظر می‌رسید. چیزی مثل یک کاریکاتور.
همهٔ خاطراتش از زدنا چنین بود. فی‌المثل، با هم در تراموا از آپارتمانی بر می‌گشتند که در آن برای نخستین بار عشقبازی کرده بودند. (میرک با رضایتی خاص به‌خودش اطمینان می‌دهد که همهٔ عشقبازی‌هایشان را فراموش کرده است و نمی تواند لحظه‌ئی از صمیمیت گذشته را به‌یاد بیاورد.) زدنا در گوشه‌ئی از تراموای پر سر و صدا نشسته بود. چهره‌اش عبوس و درهم کشیده بود و به‌طرزی عجیب پیر به‌نظر می‌رسید. وقتی ازش پرسیده بود چرا این قدر ناراحت است، کاشف به‌عمل آمده بود که زدنا از عشقبازیشان ناراضی است. گفته بود مثل یک روشنفکر با او عشقبازی کرده است.
در زبان سیاسی آن زمان کلمهٔ «روشنفکر» یک فحش بود و در تعریف کسی به‌کار می‌رفت که در برابر زندگی گیج و از مردم بریده باشد. برچسبی بود که توسط کمونیست‌ها به‌‌همهٔ کمونیست‌هایی که به‌دار کشیده می‌شدند الصاق می‌شد. در تضاد با شهروندانی که پایشان محکم به‌زمین چسبیده بود، فرض بر این بود که روشنفکران در هوا شناورند. بنابراین، کیفر مناسب‌شان این بود که زمین برای همیشه از زیر پایشان کشیده شود و در هوا آویخته بمانند.
اما زدنا وقتی او را متهم می‌کرد که مثل یک روشنفکر عشقبازی کرده است چه در سر داشت؟
به‌جهتی از او ناراضی بود، و درست همان طور که قادر بود انتزاعی را )رابطه‌اش را با یک غریبه مثل ماستوربوف) با انضمامی‌ترین عواطف (ظاهر شده به‌صورت اشکها) پُر کند، می‌توانست به‌ملموس‌ترین اعمال هم مفهومی انتزاعی بدهد و عدم رضایت خود را با لفظی سیاسی نامگذاری کند.
***
نگاهی در آیینهٔ جلو انداخت و متوجه شد که ماشینی تمام مدت او را تعقیب می‌کرده است. هیچ‌گاه شک نکرده بود که زیرنظر است، اما تا کنون همیشه با ظرافتی استادانه عمل کرده بودند. اکنون تغییری اساسی رخ داده بود: می‌خواستند که او از حضورشان آگاه باشد.
بیرون شهر در بیست کیلومتری پراگ نرده‌ئی بلند بود و در پس آن یک کارگاه سرویس و تعمیر ماشین. یکی از دوستان خوبش در آنجا کار می‌کرد و او می‌خواست استارت ماشینش را عوض کند. جلو مدخل کارگاه ایستاد. دروازه‌ای با راه راه‌های سرخ و سفید راه را سد کرده بود. زنی خپله کنار دروازه ایستاده بود. میرک منتظر شد تا زن دروازه را باز کند، اما او بی‌حرکت ماند و به‌اش خیره شد. به‌عبث بوق را به‌صدا درآورد. سرانجام ناچار شد شیشه را پایین بکشد.
زن گفت: – هنوز زندانیت نکرده‌اند؟
میرک جواب داد: – نه، هنوز زندانیم نکرده‌اند. ممکن است دروازه را باز کنی؟
زن مدتی با خونسردی به‌او خیره شد، خمیازه کشید، و سلانه‌سلانه به‌درون اتاق دربانی رفت روی صندلی ولو شد و دیگر اعتنایی به‌میرک نکرد.
از ماشین پیاده شد و از کنار دروازه به‌طرف کارگاه رفت تا دوستش را پیدا کند. مکانیک را پیدا کرد و با خودش دم دروازه آورد (پیرزن هنوز خونسرد درون اتاقک دربانی نشسته بود). مکانیک دروازه را باز کرد و میرک ماشین را آورد توی حیاط.
مکانیک گفت: – چه انتظاری داری؟ آن جور که در تلویزیون خودنمایی می‌کنی، حالا دیگر هر پیرزنی توی این کشور قیافه‌ات را می‌شناسد.
میرک پرسید : این زن کیست اصلًا؟
از جوابی که مکانیک داد دریافت که پس از هجوم قشون روس، که بوهمیا را مورد اشغال قرار دادند و قدرت خود را در سراسر کشور استوار کردند، زندگی این زن دستخوش تغییر عجیبی شده است. دیده است که کوچکترین وابستگی کافی است که شخص، توسط اشخاص بالاتر و مقام و شغل و حتی نان روزانه دست یابند (و تمامی جهان بالاتر از او بودند). این موضوع او را به‌هیجان آورده، سر خود شروع کرده است به‌متهم کردن و محکوم کردن این و آن.
– پس چطور هنوز تو شغل دربانی باقی مانده؟ چرا ارتقاء درجه پیدا نکرده؟
مکانیک لبخند زد: به‌زحمت می‌تواند تا ده بشمارد. نمی‌توانند به‌اش ارتقاء درجه بدهند. فقط می‌تواند به‌حق او در متهم کردن مردم صحه بگذارند، و این خودش برای او در حکم ارتقاء درجه است.
جلو ماشین را بالا زد و موتور را امتحان کرد.
میرک ناگهان متوجه شد که یکی پشت سرش ایستاده است. برگشت: مردی بود با کت خاکستری، پیراهن سفید و کراوات، و شلواری قهوه‌ئی. گردنی کلفت، صورتی پف کرده و مویی مجعد، جوگندمی و مرتب داشت. مکانیک را تماشا می‌کرد که زیر سرپوش بالا زده خم شده بود.
پس از چند لحظه‌ئی مکانیک هم متوجه حضور او شد و قامتش را راست کرد: – پی کسی می‌گردید؟
گردن کلفت مو مرتب جواب داد: نه. پی کسی نمی‌گردم. مکانیک دوباره روی موتور خم شد و گفت: در پراگ، مردی در وسط میدان ونسس‌لاوس9 ایستاده دارد بالا می‌آورد. عابری می‌ایستد، با اندوه تماشایش می‌کند، سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «کاش می‌دانستی چه خوب وضعت را درک می‌کنم!»
***
قتل عام خونین در بنگلادش، به‌سرعت خاطرهٔ هجوم روسیه به‌چکسلواکی را از میان برد؛ قتل آلنده فریادهای مردم بنگلادش را محو کرد؛ جنگ در شبه جزیرهٔ سینا مردم را واداشت تا آلنده را فراموش کنند؛ حمام خون کامبوج خاطرهٔ سینا را فرو شست؛ و چنین شد و چنین بود که همگان همه چیز را از یاد بردند.
در دورانهای گذشته، هنگامی که تاریخ هنوز به‌کندی حرکت می‌کرد، وقایع تاریخی انگشت‌شماری که اتفاق می‌افتاد به‌راحتی در یادها می‌ماند و زمینهٔ آشنایی را ایجاد می‌کرد که بر آن صحنه‌های هیجان‌انگیز ماجراهای فردی بشری بازی می‌شد. امروزه، تاریخ به‌شتاب می‌گذرد. یک واقعهٔ سیاسی فقط برای یک روز خبر داغ است، و روز بعد فراموش می‌شود تا باز یک روز صبح آغشته به‌شبنم تازگی دوباره پدیدار شود. برای داستانگو، تاریخ دیگر پردهٔ آویخته‌ای نیست بلکه صحنهٔ گردانی است از ماجراهای شگفت، که نمایش، بر زمینهٔ ابتذال آشنا و متعارف زندگیهای فردی بازی می‌شود.
دیگر کسی نمی‌تواند واقعه‌ئی را برای همگان آشنا بپندارد فقط به‌این دلیل که در گذشته‌ئی نزدیک اتفاق افتاده است. از این رو باید به‌برخی از رویدادهای اخیر چنان اشاره کنم که گویی هزار سال پیش اتفاق افتاده‌اند. در سال ۱۹۳۹ ارتشهای آلمان به‌بوهمیا وارد شد، و حکومت چک از میان رفت. در سال ۱۹۴۵ ارتشهای روسیه به‌بوهمیا وارد شد، و این سرزمین بار دیگر خود را جمهوری مستقلی اعلام کرد. مردم چک به‌روسیه که آلمانها را از سرزمینشان رانده بود دل باختند، و این موج علاقه شامل حال حزب کمونیست چکسلواکی هم شد. و چنین افتاد که در فوریهٔ ۱۹۴۸ کمونیست‌ها توانستند نه با خونریزی بلکه در میان فریادهای هلهلهٔ تقریباً نیمی از ملت زمام امور را به‌دست بگیرند. و لطفاً در نظر داشته باشید: آن نیمی که هلهله کشید، نیمهٔ پرتحرک‌تر، باهوشتر و بهتر بود.
بله، هرچه دلتان می‌خواهد بگوئید، کمونیست‌ها باهوش‌تر بودند، آنان برنامهٔ پرعظمتی داشتند: طرحی برای یک دنیای نو که در آن هرکس جائی داشت. کسانی که با آنان مخالفت می‌کردند هیچ رؤیای عظیمی نداشتند؛ فقط یک مشت اصول اخلاقی کهنه و کسالت‌آور تو چنته‌شان بود که امیدوار بودند با آن شکاف‌ها و پارگی‌های نظام مستقر را وصله پینه کنند. هیچ جای شگفتی نیست که مشتاقان بلندپرواز به‌آسانی بر محتاطان سازشکار فائق آمدند و بی‌درنگ دست به‌کار شدند تا رؤیاشان را به‌عمل درآورند: رؤیاشان که آرمان عدالت برای همه بود.
تأکید می‌کنم: آرمان و برای همه. از اول کائنات، همهٔ ابناء بشر مشتاقانه چنین آرمانی را داشته‌اند. باغی که در آن بلبلان می‌خوانند، قلمروی که در آن طبیعت چون نیروئی بیگانه در برابر انسان قد علم نمی‌کند و هیچ انسانی در برابر انسان قد علم نمی‌کند، جایی که برعکس جهان و همهٔ موجوداتش از جوهری مشترک ساخته شده‌اند، و آتشی که آسمانها را می‌افروزد همان است که در روح بشری می‌سوزد[ قلمروی آرمانی که در آن هر موجود بشری نُتی است در فوگ 10 بزرگی از باخ و هر کس که از نقش خود ناراضی است به‌صورت نقطهٔ سیاهی تنزل می‌یابد، بی‌حاصل و بی‌معنی، و فقط به‌درد آن می‌خورد که توی تله بیفتد و چون ککی در میان دو ناخن له شود.
از همان اول، اما، برخی کسان متوجه شدند که مزاج مناسب را برای این قلمرو آرمانی ندارند و آرزو کردند که آن را ترک بگویند. اما سرشت این قلمرو آرمانی چنین است که همه را در بر می‌گیرد، و آنان که آرزوی هجرت داشتند دست خود را رو کردند و ضد آرمان به‌حساب آمدند. به‌جای رفتن به‌خارج به‌پشت میله‌ها رفتند. به‌زودی هزاران و دهها هزار دیگر به‌آنان پیوستند، و سرانجام حتی کمونیست‌ها هم آمدند، کسانی چون کلمنتیس، وزیر خارجه، مردی که کلاهش را به‌‌گوتوالد قرض داده بود. بر صحنه‌های سینما، در سراسر کشور، عاشقان محجوب دستهای یکدیگر را می‌گرفتند، دادگاههای حافظ شرف و عصمت شهروندان کم‌کم کیفرهای سختی به‌متجاوزان به‌قانون ازدواج می‌دادند، بلبلان می‌خواندند، و جسد کلمنتیس در حال نوسان بود چون ناقوسی که طلیعهٔ تازه‌ئی را برای بشریت بشارت دهد.
آنگاه آن جوانان باهوش و اصلاح‌طلب این احساس عجیب را پیدا کردند که در زمین تخم اقدامی را کاشته‌اند که کم‌کم برای خود حیات مستقلی پیدا کرده است و نمی‌خواهد هیچ شباهتی به‌مقصود آنان داشته باشد، و به‌آنان که بدو حیات بخشیده‌اند هیچ توجهی ندارد. آن جوانان هوشمند بنا کردند به‌دنبال اقدام خویش فریاد زدن، آن را باز خواندن، تزکیه کردن، اندرز دادن به‌ترغیب پرداختن. اگر قرار بود دربارهٔ این نسل بااستعداد و اصلاح‌طلب رمانی بنویسم، عنوانش را می‌گذاشتم «در تعقیب اقدامی مرده».
***
مکانیک سرپوش موتور را بست، و میرک پرسید چقدر به‌او بدهکار است.
مکانیک گفت : صنّار هم بدهکار نیستی.
میرک با حالت کاملاً دیگرگون پشت فرمان نشست. دلش نمی‌خواست به‌سفر خود ادامه دهد. به‌جای آن می‌خواست کنار دوستش بماند و با او بگوید و بشنود. مکانیک به‌درون ماشین خم شد و دستی به‌روی شانهٔ او زد. آن وقت به‌طرف دروازه رفت و آن را باز کرد.
وقتی میرک به‌راه افتاد مکانیک با اشارهٔ سر توجه او را به‌ماشینی که جلو مدخل تعمیرگاه ایستاده بود جلب کرد. مرد گردن کلفت با زلف مرتب به‌در ماشینش تکیه داده بود و میرک را می‌پائید. آن یکی هم که پشت فرمان نشسته بود همین کار را می‌کرد. هر دوشان با گستاخی و بیشرمی به‌او خیره شده بودند و میرک سعی کرد با همان حالت به‌آنان خیره شود.
در آیینه اش دید که مرد سوار ماشین شد و ماشین دور زد و به‌تعقیب او پرداخت.
از خاطر میرک گذشت که احتمالاً می‌بایست آن کاغذهای افشاگر را قبلاً از خود دور کرده باشد. اگر همان روزی که مجروح شد این کار را کرده بود، بدون آن که منتظر تماس تلفنی با زدنا باشد، شاید موفق می‌شد آنها را جای امنی پنهان کند. اما نتوانسته بود جز سفرش برای دیدار زدنا به‌چیز دیگری فکر کند. در واقع چندین سال بود که به‌این موضوع فکر می‌کرد. اما در هفته‌های اخیر این احساس را داشت که فرصت دارد از دست می‌رود، که این سرنوشت با شتاب به‌نقطهٔ پایان خود می‌رسد، و بر عهدهٔ اوست که آن را کامل و زیبا کند.
***
در آن ایام بسیار دور که با زدنا به‌هم زده بود (ماجرایشان تقریباً سه سال به‌طول کشیده بود)، احساس سبکی، شعف و رهایی کرده بود و زندگیش ناگهان رو به‌ترقی گذاشته بود. به‌زودی با زنی ازدواج کرده بود که جمالش غرور هر مردی را ارضا می‌کرد. آنگاه جفت زیبایش مرده بود، و او با پسرش در انزوایی گزنده به‌جا مانده بود که تحسین و توجه و همدلی زنان را برمی‌انگیزد.
همچنین در کارهای علمی خود به‌موفقیت‌های چشمگیری دست یافته بود، و این توفیق‌ها برایش مانند سپری بود. دولت به‌او نیاز داشت، و از این رو در وضعی بود که می‌توانست با مسخرگی از سیاست حرف بزند، آن هم هنگامی که هیچ کس جرأت نداشت پا از خط بیرون گذارد. به‌تدریج، همچنان که تعقیب‌کنندگان اقدام نفوذ بیشتر و بیشتری پیدا می‌کردند، او هم بیشتر و بیشتر بر صفحهٔ تلویزیون ظاهر می‌شد و شخصیتی مشهور شده بود. پس از ورود روسها حاضر نشد عقاید خود را اصلاح کند. از کارش معلق شد ومأاموران مخفی به‌ستوهش آوردند. این‌ها نتوانست او را بترساند. عاشق سرنوشت خویش بود و این سیر به‌سوی تباهی را شریف و زیبا می‌دانست.
لطفاً حرف مرا درست بفهمید: گفتم او عاشق سرنوشت خود بود، نه عاشق خود. اینها دو چیز کاملاً متفاوتند. انگار زندگیش مستقل از او شروع کرده بود به‌دنبال مقاصد خاص خود رفتن. مقاصدی که همه با مقاصد میرک یکسان نبودند. از تبدیل زندگی به‌سرنوشت منظورم همین است. سرنوشت قصد نداشت که حتی انگشتی برای کمک به‌میرک بلند کند (برای شادی، ایمنی، روحیهٔ خوش، یا سلامت او)، با این همه میرک آماده بود تا هرکاری برای سرنوشت خود بکند (برای تعالی، روشنی، زیبایی و اهمیت آن) خودش را مسؤول سرنوشت خود می‌انگاشت، اما سرنوشتش هیچ مسئولیتی نسبت به‌او حس نمی‌کرد.
رابطهٔ او با زندگیش مثل رابطهٔ مجسمه‌سازی بود با مجسمه‌اش یا رمان‌نویسی با رمانش. این یکی از حقوق لایتجزای رمان‌نویس است که رمانش را به‌دلخواه بازنویسی کند. اگر آغازش را دوست نداشت می‌تواند آن را دوباره بنویسد یا خط بزند. اما وجود زدنا، میرک را ازین حق نویسندگی محروم می‌کرد. زدنا برای باقی ماندن در صفحات آغازین رمان پافشاری می‌کرد و اجازه نمی‌داد خط خورده شود.
راستی چرا این همه از وجود زدنا شرمنده بود؟
یک توضیح آشکار به‌ذهن می‌آید: میرک خیلی زود با کسانی همراه شد که اقدام خود را تعقیب می‌کردند، حال آنکه زدنا به‌باغ بلبلان وفادار ماند. او حتی با آن دو درصد از کل جمعیت که به‌استقبال تانک‌های روسی رفتند همراه شد.
بله، این حقیقت دارد. اما من معتقد نیستم که این توضیح قانع‌کننده باشد. اگر سیاست سرچشمهٔ مسئله بود آشکارا و در برابر همه او را از سر خود باز کرده بود، دیگر نیازی حس نمی‌کرد که آشنایی با او را انکار کند. نه، زدنا با چیزی خیلی بدتر او را آزار داده بود – با زشتیش.
اما میرک که بیش از بیست سال می‌شد با زدنا عشقبازی نکرده بود، پس دیگر حالا زشتی او چه اهمیتی داشت؟
اهمیت داشت: حتی از دور، دماغ عظیم زدنا سایه‌اش را بر زندگی او می‌انداخت.
چند سال پیش با زنی آشنا شده بود که جذابیت استثنایی داشت. یک روز برای این زن فرصتی پیش آمد تا از شهر محل اقامت زدنا دیدن کند. دل‌آزرده برگشته بود که: «خدا به‌دور! چه طور توانستی چنین موجود وحشتناکی را بلند کنی؟»
به‌اش توضیح داده بود که آشنایی آنها سطحی بوده و هیچ گونه صمیمیتی میان‌شان به‌وجود نیامده است.
از همه چیز گذشته، او به‌یکی از بزرگترین رازهای زندگی آگاه بود: زنان به‌دنبال مرد خوش قیافه نمی‌روند، دنبال مردی می‌روند که با زنان زیبا بوده است. از این رو، درگیری با معشوقه‌ئی کریه اشتباهی وحشتناک است. میرک کوشید تا همهٔ نشانه‌های زدنا را از میان ببرد و هر چه پیروان بلبلان بیشتر از او متنفر شدند، او بیشتر امیدوار شد که زدنا – که با حرص تمام مقام کارگزاری حزب را دنبال می‌کرد – شادمانه همه چیز را دربارهٔ او فراموش کند.
اما در اشتباه بود. زدنا همیشه، در همه جا، در هر فرصت، از او حرف می‌زد. وقتی اتفاقی نامساعد سبب می‌شد که آن دو در یک گردهمایی اجتماعی با هم روبرو شوند، زدنا حتماً اشاره‌ئی به‌خاطره‌ئی دور می‌کرد تا آشکار شود که زمانی با هم روابط صمیمانه داشته‌اند.
میرک سخت عصبانی بود.
روزی دوست مشترکی پرسید: – اگر این قدر از او متنفری، به‌من بگو از اول چرا با او روی هم ریختی؟
میرک شروع کرد به‌توضیح دادن که در آن هنگام بیست‌ویکساله و ابله بوده و زدنا هفت سال از او بزرگتر بوده. محترم و تحسین‌انگیز و صاحب قدرت بوده! تقریباً همه را در کمیتهٔ مرکزی می‌شناخته! به‌او کمک می‌کرده، او را به‌جلو می‌رانده و به‌آدمهای بانفوذ معرفیش می‌کرده!
فریاد زد: – جاه‌طلب بودم. متوجه نیستی احمق؟ می‌فهمی؟ یک جوان فرصت‌جوی متعرض! برای همین به‌او چسبیدم و سر و رویش برایم اصلاً مهم نبود!
میرک حقیقت را نمی‌گوید. گرچه زدنا بر مرگ ماستوربوف گریسته بود، اما بیست‌وپنج سال پیش هیچ دوست متنفذی نداشت و حتی نمی‌توانست کار خودش را جلو بیندازد چه رسد به‌کار دیگری.
پس چرا داستان سرهم می‌کند؟ چرا دروغ می‌بافد؟
فرمان ماشین را با یک دست گرفته است، در آیینه جلو ماشین پلیس مخفی را می‌بیند، و ناگهان سرخ می‌شود. خاطره‌ای کاملاً نامنتظر به‌یادش آمده است.
پس از بار اولی که با هم معاشقه کرده بودند، هنگامی که زدنا او را به‌رفتار روشنفکرانه متهم کرده بود، می‌خواست تصور زدنا را نسبت به‌خودش ترمیم کند، و از این رو فردای همان روز سعی کرد بدون فکر و با هیجانی آزاد و رها عشقبازی کند. نه، این که او همهٔ همخوابگی‌هاشان را فراموش کرده واقعیت ندارد!
طنین زوزه‌ئی بیست‌وپنج ساله در ماشین پیچید. صدای تحمل‌ناپذیر سرسپردگی و اشتیاق برده‌وارش، صدای اجابت و قبولش، دلقکی و اضطرارش.
بله، قضیه از این قرار است. میرک آماده است به‌خودش مُهر فرصت‌طلب بزند، فقط برای آنکه حقیقت را اذعان نکند: به‌دنبال زنی سهل‌الوصول رفته بود زیرا فاقد شهامت مواجه با زن مطلوب‌تری بود. خودش را لایق کسی بهتر از زدنا نمی‌دانست. این بزدلی، این پستی طبع، رازی بود که می‌کوشید پنهان کند.
زوزهٔ خشم‌آلود شهوت در ماشین طنین می‌اندازد، این صدا متوجهش می‌کند که زدنا جز شبحی نیست که او می‌خواهد محو کند تا جوانی نفرت‌بار خودش را بپالاید.
اتوموبیل در برابر خانهٔ زدنا ایستاده است. ماشینی که او را تعقیب می‌کرد پشت ماشین او می‌ایستد.
***
وقایع تاریخی بدون هیچ تنوعی یکدیگر را تقلید می‌کنند. اما به‌نظرم می‌رسد که در سرزمین چک تاریخ دست به‌تجربهٔ تازه‌ئی زد. به‌جای آنکه گروهی از مردم(طبقه، قوم) در برابر گروه دیگر عصیان کنند، چنان که فیلمنامهٔ باستانی ایجاب می‌کند، در اینجا نسل واحدی از مردان و زنان در برابر جوانی خودشان شوریدند.
کوشیدند اقدام خودشان را باز به‌چنگ آورند و رام کنند و تقریباً موفق هم شدند. در طی دههٔ ۱۹۶۰ نفوذ بیشتر و بیشتری یافتند، و در بهار ۱۹۶۸ عملاً موفق شدند قدرت را به‌دست بگیرند. این دورهٔ آخر را عموماً بهار پراگ می‌گویند: پاسداران آرمان، میکروفن‌هایی را که در خانه‌های مردم تعبیه کرده بودند برداشتند، مرزها باز شد، نت‌ها یکی یکی از ورقه‌های نُت فوگ بزرگ گریختند تا نغمهٔ خود را بسرایند. شادی باورنکردنی بود. کاروانی از شادی بود!
روسیه که بزرگترین فوگ را برای تمامی جهان تصنیف می‌کرد، نمی‌توانست اجازه دهد که هیچ یک از نت‌ها هرز بروند. در ۲۱ اوت ۱۹۶۸ ارتشی نیم میلیون نفری به‌بوهمیا فرستاد. اندکی پس از آن، صدوبیست هزار چک مجبور به‌ترک کشورشان شدند، و از آنان که باقی ماندند حدود پانصد هزار نفر مجبور شدند مشاغل خود را رها کنند و کاری پشت پیشخوان فروشگاه‌های ولایتی، کنار نقاله‌های خودکار در کارخانه‌های روستایی، یا پشت فرمان کامیونهای بارکش بگیرند – به‌سخن دیگر، به‌مکانهای پرت نامشخصی پراکنده شدند تا دیگر هرگز صدایشان شنیده نشود.
برای اطمینان از این که دیگر حتی سایهٔ خاطرهٔ زشتی آرمان تازه مستقر کشور را خدشه‌دار نکند لازم بود که آن دو لکه را بزدایند: بهار پراگ را و تانکهای روسی را. بدین سان در چکسلواکی امروز کسی جرأت ندارد به‌بیست‌ویکم اوت اشاره‌ئی کند، و نام مردمی که در برابر جوانی خود شوریدند به‌دقت از حافظهٔ ملت پاک شده است، همچون غلطی در دفترچهٔ شاگرد مدرسه‌ئی.
میرک نیز به‌همین شیوه محو شد. اگر در این لحظه به‌نظر می‌رسد که از پله‌ها به‌سوی خانهٔ زدنا بالا می‌رود، در واقع چیزی جز سایه‌ئی شفاف نیست، شبحی روح‌مانند است که از پلکان مارپیچ بالا می‌رود.
***
روبروی زدنا نشسته است، دستش وبال گردن است. صورت زدنا برتافته است، از نگاه کردن به‌چشمان او پرهیز می‌کند. شتابزده حرف می‌زند: – نمی‌دانم چرا آمده‌ای، اما خوشحالم که اینجا هستی. با برخی از رفقا صحبت کرده‌ام. مسخره است که زندگیت را این جور مثل یک کارگر ساده به‌پایان ببری. حزب درهایش را به‌روی تو نبسته است. من می‌دانم. از این موضوع اطمینان دارم. هنوز فرصت داری.
می‌پرسد چه باید بکند.
باید تقاضای یک جلسهٔ رسیدگی کنی. خودت باید این کار را بکنی. اولین قدم را باید خودت برداری.
متوجه می‌شود که قضیه از چه قرار است. آنها سعی می‌کنند به‌او بگویند که هنوز پنج دقیقه فرصت ارفاقی دارد تا هر آنچه را که گفته و کرده نفی کند. این بازی را می‌شناسد. آنها آماده‌اند تا به‌مردم، آینده‌ئی را به‌بهای گذشتهٔ آنان بفروشند. آنها او را وادار می‌کنند در تلویزیون حرف بزند و فروتنانه برای ملت توضیح بدهد که مخالفتش با روسیه و بلبلان اشتباه محض بوده است. او را وادار می‌کنند که زندگی واقعیش را به‌دور افکند و یک سایه شود. مردی بدون گذشته. هنرپیشه‌ئی بدون نقش. حتی گذشتهٔ به‌دور انداخته شده‌اش را به‌سایه‌ای بدل کند. آن‌وقت اجازه می‌دهند که زندگی کند، شبحی از یک شبح باشد.
زدنا را تماشا می‌کند: چرا چنین شتابزده و عصبی حرف می‌زند؟ چرا رو برمی‌تابد، از نگاه او احتراز می‌کند؟
این که پرواضح است: زدنا برای او تله‌ئی گذاشته است. مطابق دستورهای حزب و پلیس عمل می‌کند. او را مأمور کرده‌اند تا میرک را ترغیب به‌تسلیم کند.
***
اما میرک اشتباه می کند! هیچ کس زدنا را مأمور نکرده است که با او معامله کند. نه، افسوس، هیچ کس در هر درجه‌ئی از قدرت به‌میرک جلسهٔ رسیدگی اعطاء نخواهد کرد حتی اگر برای آن به‌التماس افتد، دیگر خیلی دیر شده است.
با این حال اگر زدنا به‌‌او اصرار می‌کند که کاری برای نجات خود انجام دهد، اگر می‌گوید که رفقا در سطوح بالا توصیه می‌کنند که چنین کند، این حرف را فقط از روی تمایلی گنگ و مغشوش برای کمک کردن به‌میرک می‌زند. اگر دری‌وری می‌گوید و از چشمان او احتراز می‌کند به‌این سبب نیست که در دستان خود دامی دارد؛ بل بدان سبب است که دستانش خالی است.
آیا میرک هیچ وقت او را درک کرده است؟
همیشه فکر کرده است که زدنا از آن جهت که یک متعصب سیاسی بود آن جور حریصانه به‌حزب وفاداری نشان می‌داد.
اما این درست نیست. او به‌سبب عشقش به‌میرک به‌حزب وفادار مانده بود.
وقتی میرک او را ترک گفت زدنا فقط یک آرزو داشت: آرزو داشت ثابت کند که وفاداری بالاترین ارزش زندگی است. می‌خواست به‌میرک ثابت کند که او در همه چیز بیوفا بوده است، حال آنکه زدنا در همه چیز وفادار بوده. آنچه تعصب سیاسی به‌نظر می‌رسید تنها بهانه‌ای بود، تمثیلی بود، اعلامیه‌ای از وفاداری بود، شکایتی رمزی بود از عشقی سرکوفته.
او را در نظر می‌آورم، در آن صبح سرنوشت‌ساز ماه اوت، وقتی از غرش وحشتناک هواپیماها تکان می‌خورد و از خواب می‌پرد به‌خیابان می‌دود و مردم هیجان‌زده به‌او می‌گویند که ارتش روسیه بوهمیا را اشغال می‌کند. ناگهان خنده‌ئی عصبی به‌او دست می دهد! تانکهای روسی می‌آیند تا همهٔ بیوفاها را تنبیه کنند. به‌زودی شاهد سقوط میرک خواهد شد! سرانجام او را می‌بیند که به‌زانو افتاده است! سرانجام زدنا به‌طرف او خم خواهد شد، زدنا که ارزش استواری و وفاداری را می‌داند، به‌‌او کمک خواهد کرد.
میرک تصمیم گرفته است به‌مکالمه‌ئی که به‌راه غلط افتاده است پایانی خشونت‌بار بدهد:
– یادت هست زمانی که یک دسته نامه برایت فرستادم؟ می‌خواهم آنها را پس بگیرم.
زدنا با تعجب به‌بالا نگاه می‌کند: نامه؟
– بله، نامه‌های من. حدود صدتایی برایت فرستادم.
آه، بله، نامه‌های تو، البته.
این را می‌گوید، و ناگهان دیگر صورتش را برنمی‌گرداند و مستقیم به‌چشم میرک نگاه می‌کند. میرک این احساس ناخوشایند را دارد که زدنا می‌تواند تا قعر روحش را ببیند و دقیقاً می‌داند که او چه می‌خواهد و برای چه می‌خواهد.
تکرار می کند: – بله، البته، نامه‌های تو. اخیراً دوباره آنها را می‌خواندم. از خودم پرسیدم چطور تو می‌توانستی قابلیت چنان خلجان‌های احساسی را داشته باشی.
و آن کلمات را، خلجان‌های احساسی را، چند بار تکرار می‌کند. نه شتابزده یا از سرگیجی. بلکه آرام و به‌عمد، چنان که گویی هدفی را نشانه رفته باشد و نخواهد خطا کند. و با دقت به‌صورت او نگاه می‌کند تا از چهره‌اش بفهمد که آیا در زدن هدف موفق بوده است یا نه.
***
دست گچ گرفته‌اش روی سینه‌اش آویزان است و صورتش می‌سوزد، مثل آنکه سیلی خورده باشد.
آه، بله، نامه‌هایش حتماً به‌طور وحشتناکی احساساتی بوده است. چگونه می‌تواند طور دیگر باشد؟ از همه چیز گذشته، مجبور بود به‌هر قیمتی شده به‌خودش ثابت کند که این ضعف و بیچارگی نبوده که او را به‌زدنا پیوسته، بلکه عشق بوده است! و تنها عاطفه‌ئی واقعاً عظیم می‌توانست رابطهٔ او را با این غاز زشت توجیه کند.
زدنا می‌گوید: – عادت داشتی مرا همرزم صدا کنی، یادت هست؟
سرخی صورتش بیشتر می‌شود. آن کلمه مطلقاً مسخرهٔ رزم. رزم آنها چه بود؟ در جلسات بی‌پایان آنقدر می‌نشستند تا تمام پشتشان خواب می‌رفت، اما وقتی از صندلی‌هایشان برمی‌خاستند تا عقیده‌ئی بیباکانه و اصلاح‌طلبانه را بیان کنند (با دشمن طبقاتی باید با بیرحمی بیشتر جنگید، فلان یا بهمان نقشه باید حتی از این هم قاطعانه‌تر باشد)، احساس می‌کردند که چهره‌هایی حماسی هستند در پرده‌ئی تاریخی: او در زمین فرو می‌رود، بازوی خون‌آلودش هنوز به‌تفنگش چنگ زده، و زدنا، ششلول به‌دست، به‌درون آینده‌ای شلنگ می‌اندازد که دیدنش برای او مقدور نیست.
در آن روزها پوستش دچار عارضهٔ دیررس غرور جوانی شده بود، و برای آنکه آن را پنهان کند صورتش را با نقاب طغیان می‌پوشاند. به‌همه می‌گفت که برای همیشه از پدرش، که زارع ثروتمندی بود، جدا شده است، و هیچ اهمیتی برای سنت‌های کهنهٔ روستایی زمین و زمینداری قائل نیست. علاقمند بود که دعوای خشن خود را با پدرش و ترک نمایشی خانه را برای همه تعریف کند. این داستان اصلاً حقیقت نداشت. امروز، وقتی به‌گذشته، به‌جوانی‌اش می‌نگرد، هیچ چیز جز افسانه و دروغ نمی‌یابد.
زدنا می‌گوید: – آن روزها تو خیلی فرق داشتی.
آه، اگر فقط می‌توانست آن نامه‌ها را پس بگیرد! کنار نخستین زباله‌دانی می‌ایستاد، بستهٔ نامه‌ها را با دو انگشت می‌گرفت، چنانکه گویی به‌مدفوع آلوده است، و آن را به‌میان زباله‌ها می‌انداخت.
***
زدنا پرسید: – اصلاً این نامه‌ها به‌چه دردت می‌خورد؟ آنها را برای چه می‌خواهی؟
نمی تواند رک و راست به‌او بگوید که می‌خواهد آنها را توی زباله‌دانی بیندازد. به‌صدایش لحنی غمزده می‌دهد و برای زدنا توضیح می‌دهد که اکنون در زندگی خود به‌نقطهٔ عطفی رسیده و می‌خواهد نگاهی به گذشته بیندازد.
احساس ناراحتی می‌کند، زیرا فکر می‌کند که داستانش بی‌پایه است و شرمنده می‌شود.
بله، به‌گذشته می‌نگرد زیرا دیگر فراموش کرده است که در جوانی چگونه بوده. می‌داند که به‌گل نشسته است. به‌همین دلیل می‌خواهد مسیر گذشته‌اش را بازبینی کند تا بداند کجا شکست خورده است. به‌همین دلیل می‌خواهد مکاتبات گذشته‌اش با زدنا را مطالعه کند، زیرا این مکاتبات حاوی راز جوانی اوست، سرنخی به‌ریشه های اوست.
زدنا سرش را تکان می‌دهد: – من هرگز آنها را به‌تو پس نخواهم داد.
به‌دروغ می‌گوید: اما من فقط می‌خواهم آنها را ازت قرض بگیرم.
می‌داند که نامه‌هایش جایی در این آپارتمان است، شاید در چند قدمی او، و هیچ چیز جلو زدنا را نمی‌گیرد که هر لحظه آنها را برای خواندن به‌این و آن بدهد. به‌نظرش تحمل‌ناپذیر می‌رسد که تکه‌ئی از زندگیش در دستان او باقیمانده باشد، و دلش می‌خواهد زیرسیگاری بلوری سنگین روی میز قهوه‌خوری را به‌کلهٔ زدنا بکوبد و نامه‌ها را با خود ببرد. امّا به‌جای این کار، استدعایش را دربارهٔ جوانی و بازبینی ریشه‌ها و لزوم نگرش به‌گذشته تکرار می‌کند.
زدنا نگاهش را به‌بالا می‌دوزد، و استواری نگاه خیرهٔ او میرک را به‌سکوت وا می‌دارد: – هرگز آنها را به‌تو نخواهم داد. هرگز!
***
هنگامی که با هم از ساختمان محل اقامت زدنا بیرون می‌آیند، هر دو ماشین هنوز کنار پیاده‌رو، پشت سر هم، پارک شده‌اند. دو تا مأمورها که در پیاده‌رو مقابل نگهبانی می‌دهند اکنون می‌ایستند و با دقت به‌میرک و زدنا نگاه می‌کنند.
آنها را به‌زدنا نشان می‌دهد: – این دو آقا در تمام سفر در تعقیب من بوده‌اند. – واقعاً؟ (لحن زدنا طعنی تعمدی دارد) آیا همه در تعقیب تو هستند؟
چگونه زدنا می‌تواند این قدر بدبین باشد که تو روی او اصرار بورزد آن دو مردی که با این گستاخی به‌آنها خیره شده‌اند فقط رهگذرانی بی‌آزارند؟
تنها یک توضیح وجود دارد. زدنا هم در بازی آنها دخیل است. بازی تظاهر به‌این که چیزی به‌عنوان مأمور پلیس و چیزی به‌عنوان بگیر و ببند پلیس وجود ندارد.
در همین حال، همچنان که میرک و زدنا تماشا می‌کنند دو تا مأمورها عرض خیابان را می‌پیمایند و سوار ماشین‌شان می‌شوند.
میرک می‌گوید: «سلامت باشی» بدون آنکه حتی نگاهی به‌زدنا بیندازد، و به‌پشت فرمان ماشینش می‌خزد. در آیینه می‌بیند که ماشین مأموران به‌دنبال او حرکت می‌کند. زدنا را نمی‌بیند. نمی‌خواهد او را ببیند. – هرگز.
بدین ترتیب نخواهد دانست که او مدتها پس از رفتنش بر پیاده‌رو باقیمانده و با وحشت به‌مسیری که میرک رفته خیره شده است.
نه، وقتی زدنا از شناسایی مردان پیاده‌روی مقابل به‌عنوان مأمور پلیس سر باز می‌زد، بازی در نمی‌آورد. چنان مقهور وحشت موقعیت شده بود که از طاقتش بیرون بود. می‌کوشید حقیقت را از خودش و از او پنهان دارد.
یک ماشین کروکی قرمزرنگ ناگهان با سرعت میان میرک و ماشین پلیس قرار می‌گیرد. میرک بر گاز فشار می‌آورد. در همین ضمن وارد شهر کوچکی می‌شوند. جاده پیچ تندی دارد. میرک متوجه می‌شود که در این لحظه تعقیب‌کنندگان نمی‌توانند او را ببینند، و با سرعت به‌خیابانی فرعی می‌پیچد. چرخها ناله می‌کنند و پسری که می‌خواهد از خیابان بگذرد به‌موقع از جلو ماشین به‌کناری می‌جهد. میرک در آیینه می‌بیند که ماشین کروکی به‌سرعت از جاده اصلی رد می‌شود. اما ماشین تعقیب‌کنندگان هنوز دیده نمی‌شود. لحظه‌ای بعد موفق می‌شود به‌خیابان دیگری بپیچد و آنها را گم و گور کند.
شهر را از راهی کاملاً متفاوت پشت سر می‌گذارد. در آیینهٔ جلو نگاه می‌کند. هیچ کس در تعقیب او نیست. جاده خالی است.
یک جفت مأمور بدبخت را در نظر می‌آورد که با اضطراب به‌دنبال او می‌گردند و می‌ترسند با مافوق‌شان روبرو شوند. قاه قاه می‌خندد. سرعت را کم می‌کند و شروع می‌کند به‌بیرون، به‌منظره نگاه کردن. این کاری است که عملاً تا کنون نکرده است. همیشه در حرکت به‌سوی هدفی بوده، برای رتق و فتق چیزی یا بحث دربارهٔ موضوعی، چنان که فضای واقعی برایش مفهومی جز نوعی مزاحمت، فوت وقت یا مانعی در راه فعالیتش نداشته است.
در محل تقاطع جاده با راه آهن، در فاصله‌ئی اندک، دو میلهٔ قرمز و سفید به‌آرامی رو به‌پایین می‌آید. ماشین را نگه می‌دارد.
ناگهان احساس خستگی فوق‌العاده‌ئی می‌کند. چرا به‌خودش این همه زحمت داده است؟ چرا خودش را معطل آن نامه‌ها کرده است؟ گرفتار این احساس شده است که این سفر، بسیار بی‌معنی، مسخره، و بچگانه بود. هیچ دلیل عملی برای آن وجود نداشته. احساس لجام گسیختگی‌ئی او را وادار کرده که تا آنجا که می‌تواند به‌گذشته بازگردد و آن را با مشتهایش خرد کند. پرده نقاشی جوانی‌اش را ریشه ریشه کند. خواست شدیدی که نتوانسته است مهارش کند و اکنون برای همیشه ارضا نشده باقی می‌ماند.
خستگی بر او غلبه می‌کند. شاید دیگر امکان نداشته باشد آن اسناد بودار را از آپارتمانش دور کند. آنان در تعقیبش هستند و رهایش نمی‌کنند. خیلی دیر شده است. بله، برای همه چیز خیلی دیر شده است.
از دور صدای نزدیک شدن قطار را می‌شنود. زنی با لچک قرمز نزدیک دروازه ایستاده است. قطار می‌رسد، قطار کُند محلی است. پیرمردی چپق به‌دهن از یکی از پنجره‌ها خم می‌شود و تف می‌کند. آنگاه زنگ ایستگاه شروع می‌کند به‌زدن، و زن لچک قرمز به‌طرف دروازه می‌رود و اهرمی را می‌چرخاند. دروازه بلند می‌شود و میرک حرکت می‌کند. وارد دهکده‌ئی می‌شود که فقط خیابان دراز مستقیمی است و ایستگاه راه آهن در انتهای آن قرار دارد. ایستگاه، خانه‌ئی سفید و کوچک و کوتاه است که با نرده‌های نوک‌تیز محصور شده و از میان آن می‌توان سکو و رشته‌های راه آهن را دید.
***
پنجره‌های این خانه با کوزه گل‌های بگونیا تزیین شده است. میرک ماشین را نگه می‌دارد. پشت فرمان نشسته است و به‌خانه نگاه می‌کند، به‌پنجره‌ها و گلهای سرخ. از گذشتهٔ دور و فراموش شده، خاطرهٔ خانهٔ سفید دیگری با گلهای بگونیا بر تختهٔ جلو پنجره‌ها زنده می‌شود. میهمانخانه‌ئی کوچک در دهکده‌ئی کوهستانی. تعطیل تابستان. در پنجره، میان گلها، دماغ درازی ظاهر می‌شود. و میرک بیست ساله به‌آن دماغ نگاه می‌کند و در قلبش موج عظیمی از عشق احساس می‌کند.
غریزه به‌او می‌گوید که روی گاز فشار بیاورد و از آن خاطره بگریزد. اما این بار اجازه نمی‌دهم که چیزی از این دزدیده شود، می‌گذارم که این خاطره لحظه‌ئی بیشتر با من بماند. و از این رو تکرار می‌کنم: در پنجره میان گلهای بگونیا، چهرهٔ زدنا ظاهر می‌شود با دماغ عظیمش، و میرک عشق عظیمی احساس می‌کند.
آیا امکان دارد؟
بله، چرا نداشته باشد؟ آیا مرد ضعیفی نمی‌تواند عشق عظیمی نسبت به‌‌زنی زشت داشته باشد؟
عادت داشت برای زدنا تعریف کند که چگونه در برابر پدری مرتجع طغیان کرده است. زدنا به‌روشنفکران حمله می‌کرد. پشت هردوشان خواب رفته بود و دست یکدیگر را در دست داشتند. در جلسات شرکت می‌کردند، هموطنان خودشان را طرد می‌کردند، دروغ می‌گفتند و عشق می‌ورزیدند. زدنا در مرگ ماستوربوف اشک می‌ریخت و میرک بر تن او چون سگی دیوانه زوزه می‌کشید، و نمی‌توانستند بدون یکدیگر زندگی کنند.
میرک او را از آلبوم خاطراتش کنده بود نه بدان علت که برایش ارزشی قائل نبود بلکه برعکس. او را، همراه با عشق خودش نسبت به‌او، محو کرده بود، تراشیده بود، درست همانطور که دفتر تبلیغات حزب، کلمنتیس را از روی مهتابی که گوتوالد بر آن نطق تاریخیش را ایراد کرد محو کرده بود. میرک تاریخ را درست به‌شیوهٔ حزب کمونیست، به‌‌شیوهٔ همهٔ احزاب سیاسی، به‌شیوهٔ همهٔ ملل، به‌شیوهٔ همه مردمان بازنویسی کرد. مردم با سر و صدای زیاد می‌گویند که می‌خواهند آیندهٔ بهتری بسازند، اما این درست نیست. آینده چیزی جز خلئی بی‌اعتنا نیست که نظر هیچ کس را جلب نمی‌کند، در حالی که گذشته سرشار از زندگی است و محتوای آن ما را برمی‌انگیزد، به‌خشم می‌آورد، به‌ما اهانت می‌کند، و ناچارمان می‌کند که آن را نابود کنیم یا از نو رنگش بزنیم. مردم می‌جنگند تا به‌تاریک‌خانه‌هایی راه یابند که عکس‌ها در آنها دستکاری می‌شوند و تاریخ مردان و ملل بازنویسی می‌شود.
چه مدت در برابر آن ایستگاه راه آهن باقی ماند؟
و این پیش‌درآمد به‌چه معنی بود؟
هیچ معنایی نداشت.
بی‌درنگ آن را از خاطرش زدود، چنانکه در این لحظه دیگر چیزی دربارهٔ خانهٔ کوچک سفیدی با گلهای بگونیا نمی‌داند. باز با سرعت در جاده می‌راند. نه به‌چپ نگاه می‌کند نه به‌راست. منظرهٔ جهان بار دیگر به‌صورت مانعی برای پیشروی او درآمده است.
***
ماشینی که موفق شده بود از سر بازش کند جلو خانه‌اش ایستاده است. دو تا مأمور هم نزدیک آن ایستاده‌اند.
پشت ماشین آنها می‌ایستد و پیاده می‌شود. تقریباً با خوشحالی به‌او لبخند می‌زنند. انگار کوشش میرک برای فرار، فقط یک بازی خوشمزه بوده است، بازیگوشی مطبوعی برای همه. وقتی از کنار آنان می‌گذرد، مرد گردن‌کلفت با موی مرتب خاکستری، می‌خندد و به‌او سر تکان می‌دهد. میرک از این ابراز خصوصیت به‌خود می‌لرزد زیرا این اشاره‌ئی است که از حالا به‌بعد آنها بیشتر از پیش به‌او چسبیده خواهند بود.
به‌روی خودش نمی‌آورد خانه و وارد می‌شود. در آپارتمانش را باز می‌کند. ابتدا پسرش را می‌بیند که قیافه‌اش حکایت از اضطرابی سرکوفته دارد. مردی عینکی پیش می‌آید خودش را معرفی می‌کند: مایلید اجازهٔ تفتیش دادستان را ببینید؟
میرک پاسخ می‌دهد: بلی.
دو غریبهٔ دیگر در آپارتمان هستند. یکی‌شان نزدیک میز کار میرک ایستاده است که انبوهی از کاغذ و کتابچه و کتاب بر آن توده شده. آنها را یکی پس از دیگری برمی‌دارد در حالی که مرد دیگر، که پشت میز نشسته، آنچه همکارش دیکته می‌کند می‌نویسد.
مرد عینکی سند تا شده‌ئی را از جیب بغل بیرون می‌آورد و به‌دست میرک می‌دهد: – این اجازه‌نامه است و در آنجا (به آن دو مرد اشاره می‌کند) فهرستی از مواد توقیفی برایتان تهیه می‌شود.
کف اتاق همه جا کاغذ و کتاب ریخته است، درهای قفسه‌ها چارتاق است، اثاثیهٔ اتاق جابه‌جا شده.
پسرش به‌طرف میرک خم می‌شود و نجواکنان می‌گوید: پنج دقیقه بعد از آنکه رفتید آمدند.
مردانی که کنار میز کارند به‌فهرست کردن کاغذهای توقیف شده ادامه می‌دهند: نامه‌هایی از دوستان میرک، اسنادی از نخستین روز هجوم روسها، تحلیل‌های سیاسی، یادداشتهایی از جلسات، و جزوه‌های متعدد.
مرد عینکی می‌گوید: «مثل اینکه شما اصلاً به‌هموطنانتان احترام نمی‌گذارید،» و با سر به‌جانب دستنوشته‌ها اشاره می‌کند.
پسر میرک می‌گوید: – هیچ چیز مخالف با قانون اساسی در این خانه نیست. و میرک می‌داند که این کلمات خود اوست، کلمات میرک است.
مرد عینکی جواب می‌دهد: تعیین این که چه چیزی خلاف قانون اساسی هست یا نیست با دادگاه است.
***
مردمی که مهاجرت کردند (تعدادشان صدوبیست‌هزار نفر است)، مردمی که به‌زور ساکت شدند و از کارهایشان رانده شدند (تعدادشان نیم میلیون است) محو می‌شوند، مانند دسته‌ای که در مه ناپدید شود، نادیدنی و فراموش‌شده.
اما زندان، گیرم که با دیوار هم محصور شده باشد، صحنهٔ عالی و روشن تماشاخانهٔ تاریخ است.
میرک از مدتها پیش این موضوع را می‌داند. اندیشهٔ زندان طی یک سال گذشته به‌طرز مقاومت‌‌ناپذیری او را اغوا می‌کرده است. بی‌شک، فلوبر به‌همین شیوه مسحور خودکشی «مادام بوواری» بود. نه، میرک نمی‌توانست پایانی بهتر برای داستان زندگی خود تخیل کند.
آنها می‌خواستند صدها هزار زندگی را از خاطرهٔ انسانی پاک کنند تا گذشته بتواند آرمانی بلند و بی‌خدشه باشد. اما میرک می‌خواهد به‌میان این آرمان شیرجه رود و با چاردست و پا آن را لکه‌دار کند. می‌خواهد آرمان را بچسبد و به‌آن چنگ بیندازد، مانند کلاه کلمنتیس بر سر گوتوالد.
میرک را وادار کردند فهرست اقلام توقیفی را امضا کند و آنوقت از او خواستند که با پسرش همراه آنان برود. پس از یک سال بازداشت نوبت به‌محاکمه رسید. میرک به‌شش سال، پسرش به‌دو سال، و ده-دوازده تن از دوستانش به‌زندانهایی از یک تا شش سال محکوم شدند.
————————————–
پانویس
1. Milan Kundera نویسندهٔ معاصر چک
2. Klement Gottwald
3. Clementis
4. Mirek
5. Zdena
6. Zhdanov
7. Arbuzov (هندوانه‌زاده)
8. Masturbov (استمنازاده)
9. Wenceslaus
10. Fugue قطعه موسیقی که در آن مایه‌ئی واحد به‌گونه‌های مختلف تکرار می‌شود

نویسنده: میلان کوندرا
مترجم: احمد میرعلائی

مرمری در اندازه‌ی انسان

با این‌که هر کلمه‌ی این داستان به اندازه‌ی ناامیدکننده‌ای حقیقت است، انتظار ندارم کسی آن را باور کند. این‌روزها قبل از این‌که بتوان چیزی را باور کرد “توضیحی منطقی” لازم است. پس بگذارید من همین ابتدا توضیح منطقی کسانی را که ماجرای غم‌انگیز زندگی من را شنیده‌اند به شما بگویم. دیدگاه این آدم‌ها است که لارا و من در آن شب سی‌ویکم اکتبر دچار توهم شده بودیم. و با این فرص تمام ماجرا باورکردنی می‌شود. خواننده می‌تواند خودش بعد از این‌که داستان من را شنید، قضاوت کند که این دیدگاه چقدر ماجرا را توضیح می‌دهد و از چه نظر منطقی است. سه نفر در این ماجرا نقش داشتند لارا و من و مرد دیگری. مرد دیگر هنوز زنده است و می‌تواند بگوید که تا کوچک‌ترین جزییات داستان من واقعیت دارند.
هرگز در زندگی‌ام آنقدر پول نداشته‌ام که ساده ترین نیازهای زندگی‌ را برآورده کنم؛ رنگ های خوب، کتاب و کرایه‌ی راه. و بعد وقتی ازدواج کردیم خوب می‌دانستیم که تنها با ” درایت بسیار و توجه به امور” می‌توانیم زندگی کنیم. آن روزها نقاشی می‌کردم و لارا می‌نوشت و مطمئن بودیم که دست کم می‌توانیم دخل و خرج کنیم.
به‌هیچ‌وجه امکان زندگی در شهر را نداشتیم بنابراین راه افتادیم تا در روستا دنبال کلبه ای بگردیم که هم تمیز و هم خوش منظره باشد. آن‌قدر به ندرت جایی پیدا می‌شد که این دو خصوصیت را با هم داشته باشد که جستجوی ما مدتی کاملاً بی نتیجه ماند. اما وقتی که در ماه عسل‌ از دوستان و بنگاه‌های املاک دورماندیم توانستیم دوباره آزادانه فکر کنیم و وقتی بالاخره کلبه‌ی زیبایی دیدیم خوب می‌دانستیم که دنبال چه ‌می‌گردیم.
کلبه در برنزت بود- دهکده‌ی کوچکی که روی تپه‌ای مقابل مرداب‌های جنوبی قرار داشت. از دهکده ی کنار دریایی که در آن اقامت کرده بودیم به آن جا رفته بودیم تا کلیسا را ببینم. و دو کشت‌زار آن طرف‌تر از کلیسا کلبه را پیدا کردیم. درحدود دو مایل دور از دهکده، تک و تنها برای خودش ایستاده بود. ساختمان کوتاه و درازی بود با اتاق هایی که در جاهایی که انتظارش نمی‌رفت ساخته شده بودند. کمی سنگ‌کاری داشت- پوشیده از عاج و خزه گرفته، از خانه‌ی بزرگی که زمانی آن جا قرار داشت فقط دو اتاق قدیمی باقی مانده بود. – و خانه دور این سنگ‌کاری درست شده بود. اطراف آن با رز و یاسمن پوشیده شده بود که ممکن بود مخفی‌گاهی بوده باشد. آن طور که ایستاده بود، فریبنده بود و بعد از بازدید کوتاهی آن را گرفتیم. به شکل عجیبی ارزان بود. باغچه‌ی دلپذیری به سبک قدیمی داشت، با مسیرهایی از میان چمن و ختمی و گل‌های آفتاب گردان و زنبق‌های درشت دائمی. از پنجره چراگاه‌های مرداب و آن‌سوی آن‌ها نوار پهن آبی رنگ دریا دیده می‌شد.
زن کشاوزر قد بلندی استخدام کردیم تا در کارهای خانه کمک‌مان کند. قیافه و هیکلش خوب بود و با این‌که دست پختش تعریفی نداشت، اما در باغبانی وارد بود و تمام نام‌های قدیمی بیشه‌زارها و مزرعه‌های ذرت را به ما یاد داد و داستان‌هایی از قاچاق‌چی‌ها و راهزن‌ها برایمان نقل کرد و از آن بهتر درباره‌ی چیزهایی که تکان می‌خوردند و نگاه‌هایی که یک‌دیگر را در دره‌های تنها در شبی روشن از نور ستاره پیدا می‌کردند حکایت‌هایی گفت.
خیلی زود تمام کارهای خانه را به عهده ی خانم دورمن گذاشتیم و افسانه‌های او را در داستان‌هایی برای مجله هایی که پول‌ خوبی می‌دادند به کار بردیم.
سه ماه زندگی خوشبخت زناشویی را پشت سر گذاشته بودیم و حتا یک بار هم دعوا نکرده بودیم. یک شب در ماه اکتبر رفته بودم با دکتر- تنها همسایه‌مان- پیپی بکشم-مرد ایرلندی خوش برخوردی. لارا خانه مانده بود تا طرح طنزی را کامل کند.
وقتی که او را ترک کردم داشت به لطیفه‌های خودش می‌خندید و وقتی برگشتم توده‌ای دستمال‌ مچاله شده در دستش کنار پنچره گریه می‌کرد.
او را در میان بازوهایم گرفتم و فریاد زدم: خدای من! عزیزم. چه اتفاقی افتاده؟ چه اتفاقی افتاده؟ حرف بزن.
هق‌هق‌کنان گفت: درباره‌ی خانم دورمن است.
تا حد زیادی خیالم راحت شد و پرسیدم: چه کار کرده است؟
– می‌گوید باید قبل از آخر ماه برود و می‌گوید خواهرزاده‌اش مریض است. الان رفته که او را ببیند اما من باور نمی‌کنم دلیلش این باشد. چون خواهرزاده‌اش همیشه مریض بوده است. فکر می کنم کسی او را برعلیه ما تحریک کرده. کارهایش خیلی عجیب بود.
گفتم: عزیزم، غصه نخور. هرکاری می‌کنی گریه نکن، یا این که من هم باید برای هم‌دری با تو گریه کنم و آن‌وقت تو دیگر هرگز به مردت احترام نخواهی گذاشت.
او ادامه داد: اما می‌دانی، موضوع خیلی جدی است. چون اخلاق روستایی‌ها خیلی شبیه گوسفند است و اگر یکی از آن ها برای تو کار نکند باید مطمئن باشی که هیچ‌کدام کاری برایت نخواهند کرد. من باید شام بپزم و بشقاب‌های چرب چندش‌آور را بشورم و تو باید سطل‌‌های آب را این طرف و آن طرف ببری و پوتین‌ها و چاقوها را تمیز کنی. هرگز وقتی برای کار کردن یا پول درآوردن پیدا نخواهیم کرد.
برایش شرح دادم که حتا اگر لازم شود که تمام این وظایف را انجام بدهیم باز هم در طول روز برای کار و تفریح وقت خواهیم داشت. اما او نمی‌توانست به این ماجرا جز با دیدی تیره به شکل دیگری نگاه کند.
گفتم وقتی که خانم دورمن برگشت با او صحبت خواهم کرد تا ببینم می‌توانم با او به نتیجه‌ای برسم. اگر بخواهد می‌توانیم حقوقش را زیاد کنیم. بیا تا کلیسا قدم بزنیم.
کلیسا بزرگ و دور افتاده بود و ما خیلی دوست داشتیم آن‌جا برویم. به خصوص شب‌هایی که هوا روشن بود. مسیر جنگلی را دور می‌زد یک‌بار آن را قطع می‌کرد و از کنار آن و از دور دیوارهای کلیسا، که درخت‌های همیشه سبز بزرگی در توده‌های سیاهی روییده بودند می‌گذشت.
این مسیر را که قسمتی از آن سنگ‌فرش شده بود، “راه مقبره” می‌نامیدند، چون از قدیم مسیری بود که جنازه‌ها را برای دفن می‌بردند. حیاط کلیسا پر از درختان انبوه بود و سایه‌ای از درخت‌های نارون بزرگی که درست بیرون آن بودند و بازوهای جادویی‌شان را با شادمانی برای نیایش مرگ بالا برده بودند در آن می‌افتاد. راه ورودی ساختمان از دالانی برزگ و کوتاه بود با درگاهی نورمن و دری آهن‌کاری شده و از چوب بلوط. داخل، طاق‌ها در تاریکی فرو می‌رفتند و در میان آن‌ها پنجره‌های مشبکی بود که در نور سفید ماه مشخص بودند. در محراب پنجره‌ها شیشه‌های کلفتی داشتند که در نور کم رنگ‌آمیزی عالی‌شان را به نمایش می‌گذاشتند و به‌خاطر آن‌ها چوب بلوط سیاه نیمکت به سختی پررنگ‌تر از سایه‌ها به نظر می‌رسید. اما در هر‌طرف محراب مجسمه‌ی مرمری خاکستری از شوالیه‌ای با زره و سلاح کامل روی پایه‌ای کوتاه بود که در کمال تعجب همیشه در هر نور کم‌رنگی هم در کلیسا دیده می‌شدند. اسم‌هاشان از یاد رفته بود، اما کشاورزها می‌گفتند که مردانی خشن و غریب بوده‌اند، غارت‌گران دریا و خشکی، که مانند شلاق زمانه‌ی خودشان بوده‌اند و چنان باعث مرگ‌ومیر بسیار شده بودند که خانه‌ای را که در آن زندگی می‌کردند- خانه‌ای بزرگ که اتفاقاً روی زمین کلبه‌ی ما قرار داشته- صاعقه زده بوده و از آن‌ها انتقام آسمانی گرفته شده بود. اما با تمام این‌ها طلاهای وراث‌شان برای آن‌ها جایی در کلیسا خریده بود. وقتی که به صورت‌های بد و سختی که با مرمر بازسازی شده بود نگاه می‌کردیم، این داستان باور کردنی به نظر می‌رسید.
آن شب کلیسا در بهترین و عجیب‌ترین حالت‌ش بود، سایه‌های درخت‌ها از میان پنجره‌ها روی زمین سالن کلیسا می‌افتادند و خط‌هایی روی ستون‌ها می‌انداختند. بدون این که حرفی بزنیم کنار هم نشستیم و زیبایی موقر کلیسای قدیمی را با اندکی واهمه‌ که الهام‌بخش سازندگان قدیمی آن بود نگاه کردیم. تا محراب رفتیم و نگاهی به شوالیه‌های خفته انداختیم. بعد اندکی روی نشیمن‌گاه سنگی در ایوان نشستیم، به چمن‌زار آرام که از نور ماه روشن شده بود نگاه کردیم، با تمام ذرات وجودمان آرامش شب و عشق خوشبخت‌مان را احساس کردیم و بالاخره با احساسی این‌که حتا در بدترین حالت، زمین و قابلمه سابیدن هم مشکلات کوچکی هستند برگشتیم.
خانم دورمن از دهکده برگشته بود و من بلافاصله او را دعوت کردم که رودررو با هم حرف بزنیم.
وقتی که به اتاق نقاشی من آمد به او گفتم: خوب، خانم دورمن، ماجرای این‌که پیش ما نمی‌مانید چیست؟
با وقار و متانت همیشگی خودش جواب داد: خوش‌حال می‌شوم اگر بتوانم قبل از تمام شدن این ماه بروم، آقا.
– خانم دورمن، ما کار ناشایستی کرده‌ایم؟
– نه، آقا به‌هیچ‌وجه. شما و خانم همیشه بسیار با من مهربان بوده‌اید من مطمئنم-
– خوب پس چه شده؟ حقوق‌تان به اندازه‌ی کافی نیست؟
— نه آقا، من به اندازه می‌گیرم.
– پس چرا نمی‌مانید؟
با کمی دودلی گفت: ترجیح می‌دهم نمانم، خواهرزاده‌ام مریض است.
– اما خواهرزاده‌تان از وقتی که ما آمده‌ایم مریض بوده. نمی‌توانید یک ماه دیگر بمانید؟
– نه آقا من باید تا پنج‌شنبه بروم.
و آن روز دوشنبه بود.
– خوب باید بگویم شما باید زودتر به ما خبر می‌دادید. الان وقت نیست که کس دیگری را استخدام کنیم و خانم آماده‌ی انجام کارهای سنگین خانه نیستند. نمی‌توانید تا هفته‌ی آینده بمانید؟
– می‌توانم هفته‌ی آینده برگردم.
اصرار کردم: پس چرا باید حتماً این هفته بروید؟ دلیل‌اش را بگویید.
خانم دورمن شال کوچکی را که همیشه دور گردن‌اش بود محکم دور خودش پیچید، انگار سردش شده باشد. بعد انگار با تلاش فراوان گفت: آقا می‌گویند که در زمان کاتولیم این‌جا خانه‌ی بزرگی بوده است که در آن اعمال بسیاری صورت گرفته بوده است.
طبیعت آن اعمال را می‌شد به شکل مبهمی از حالت صدای خانم دورمن حدس زد- و همان کافی بود تا خون در رگ آدم یخ بزند. خوش‌حال بودم که لارا در اتاق نیست. او همیشه عصبی بود، مانند همه‌ی اشخاصی که طبیعتی بسیار متغیر دارند، و من فکر کردم شنیدن داستانی درباره‌ی خانه‌ی ما، از زبان این پیرزن روستایی، با آن حالت تاثیرگذار و ساده‌لوحی مسری، ممکن است ارزش خانه‌ را در نظر همسرم کم کند.
گفتم: به من بگویید خانم دورمن. لازم نیست نگران گفتن آن‌ها برای من باشید. من مثل جوان‌های دیگر نیستم که این‌طور چیزها را به مسخره می‌گیرند.
حرفی که کاملاً حقیقت داشت.
صدایش را پایین برد: خوب آقا، شما حتماً در کلیسا، کنار محراب دو تا مجسمه دیده‌اید.
با خوش‌حالی گفتم: منظورتان دو تندیس شوالیه‌های مسلح است؟
در پاسخ گفت: بله منظورم دو نفری است که در اندازه‌ی واقعی از دل مرمر بیرون کشیده شده‌اند.
و باید اعتراف کنم که توضیح او هزار بار از من مصورتر بود، حتا اگر نخواهم از احساس غریب و غیرطبیعی جمله‌ی ” در اندازه‌ی واقعی از دل مرمر بیرون کشیده شده‌اند” حرفی بزنم.
– می‌گویند در شب تمام مقدسین دو مجسمه روی پایه‌هاشان بلند می‌شوند و از آن‌ها پایین می‌آیند و بعد از توی راهرو قدم زنان بیرون می‌آیند. در مرمرشان راه می‌افتند. – عبارت قشنگ دیگری که خانم دورمن به‌کار برد- و همین که زنگ کلیسا یازده ضربه بزند از در کلیسا بیرون می‌آیند و از روی قبرها می‌گذردند و از مسیر مقبره‌ها می‌گذرند و اگر شب بارانی باشد صبح می‌توان جای پاهاشان را دید.
من تا اندازه‌ای افسون شده پرسیدم: و کجا می‌روند؟
– این‌جا، به خانه‌شان برمی‌گردند، آقا، و اگر کسی آن‌ها را ببیند-
پرسیدم: خوب بعد چه می‌شود؟
اما نه- یک کلمه دیگر هم نتوانستم از او بشنوم، جز این‌که خواهرزاده‌اش مریض است و باید برود.
– آقا، هرکار که می‌کنید، شب تمام مقدسین درها را زود ببیندید و جلو در و پنجره‌ها صلیب بکشید.
اصرار کردم: اما آیا کسی تابه‌حال هیچ‌کدام از این چیزها را دیده است؟ پارسال کی این‌جا بود؟
– آقا، هیچ‌کس نبود، خانمی که صاحب این‌جاست فقط تابستان اینجا ماند و همیشه یک‌ماه کامل قبل از آن شب به لندن می‌رفت. و متاسفم که باعث ناراحتی شما و خانم می‌شوم، اما خواهرزاده‌ام مریض است و من باید پنج‌شنبه بروم.
دلم می‌خواست او را به‌خاطر تکرار آن دروغ آشکار بعد از آن‌که دلیل واقعی کارش را به من گفته بود دعوا کنم.
به لارا افسانه‌ی مجسمه‌‌هایی را که ”در مرمرشان راه می‌رفتند” نگفتم. تا حدی به‌خاطر آن‌که افسانه‌ای که مربوط به خانه‌مان بود زنم را پریشان نکند و تا حدودی هم فکر می‌کنم به دلیلی کمی مرموزتر. ابن داستان برای من مثل داستان‌های دیگر نبود و نمی‌خواستم تا وقتی که آن روز نگذشته درباره‌ی آن حرف بزنم. با این‌حال خیلی زود دیگر درباره‌ی آن فکر نکردم. داشتم تصویری از لارا در مقابل پنجره‌ی نرده‌ای نقاشی می‌کردم و چندان نمی‌توانستم به چیز دیگری فکر کنم. زمینه‌ای از غروبی زرد و خاکستری کشیده بودم و با اشتیاق چهره را نقاشی می‌کردم.
خانم دورمن پنج‌شنبه رفت. موقع رفتن دلش تا آن حد به رحم آمد که گفت: خانم، خودتان را زیاد به زحمت نیاندازید، و اگر کارهای کوچکی بماند برای هفته‌ی دیگر مطمئنم که برای من کاری ندارد.
پنج‌شنبه خیلی راحت گذشت. جمعه شد. این نوشته درباره‌ی ماجراهایی است که آن جمعه اتفاق افتاد.
یادم می‌آید زود بیدار شدم و آتش آشپزخانه را روشن کردم و تازه موفق شده بودم دود آن را دربیاورم که همسر کوچکم به سرزندگی و شیرینی صبح روشن ماه اکتبر پایین دوید. با هم صبحانه آماده کردیم و فهمیدیم این‌کار بسیار لذت بخش است. کارهای خانه زود تمام شد و وقتی که برس‌ها و جاروها و سطل‌ها را کنار گذاشتیم خانه کاملاً ساکت شده بود. جدا از امور مربوط به قابلمه و ماهیتابه، واقعاً دل‌مان برای خانم دورمن تنگ شده بود. روز را با گردگیری کتاب‌ها و مرتب کردن‌شان گذراندیم و با خوش‌حالی برای شام استیک سرد و قهوه خوردیم. لارا، دست برقضا، از همیشه سرحال‌تر و خوش‌حال‌تر و شیرین‌تر بود و من داشتم فکر می‌کردم که کمی کار خانه برای او واقعاً خوب است. از وقتی که ازدواج کرده‌ بودیم هرگز آن‌قدر شاد نبودیم و پیاده‌روی آن‌ بعدازظهر، گمان می‌کنم، شادترین موقع زندگی من بوده است. وقتی ابرهای قرمز پررنگ را تماشا کردیم که آهسته در آسمان سبز کم‌‌رنگ به رنگ خاکستری سربی در می‌آمدند و مه سفید را دیدیم که در دشت در فاصله‌ی دور روی بوته‌های پرچین‌ها بالا می‌رود، دست در دست به داخل خانه برگشتیم.
وقتی که با هم در اتاق پذیرایی کوچک‌مان نشستیم نیمه شوخی گفتم: عزیزم به نظر غمگین می‌رسی.
انتظار داشتم انکار کند چون سکوت خود من سکوتی از سر خوشبختی مطلق بود.
در کمال تعجب من گفت: آره، گمان کنم غمگین هستم. یا شاید راحت نیستم. فکر کنم حالم زیاد خوب نیست. از وقتی که آمده‌ایم تو سه چهاربار لرزیده‌ام، هوا که سرد نیست؟
گفتم: نه.
و امیدوار بودم که از سرمای گزنده‌ای که از مهی که از زمین سرد بالا می‌آمد نباشد. نه، گفت فکر نمی‌کند که این‌طور باشد.
بعد از سکوتی ناگهان گفت: آیا هرگز احساس کرده‌ای اتفاق بدی قرار است بیافتد و دلت شور بزند؟
لبخند زنان گفتم: نه. و اگر هم چیزی احساس می‌کردم باور نمی‌کردم.
ادامه داد: من باور می‌کنم. شبی که پدرم مرد از قبل می‌دانستم، با این‌که او دور از من در شمال اسکاتلند بود.
جوابی ندادم.
مدتی در سکوت نشسته بود و به آتش نگاه می‌کرد، با مهربانی دست من را نوازش می‌کرد. بالاخره از جایش بلند شد پشت سر من آمد، سرم را به عقب خم کرد و من را بوسید.
گفت: بیا، دیگر تمام شد. من خیلی بچه‌ام. بیا شمع‌ها را روشن کن تا با هم دوئت جدید رابنستین را بنوازیم.
و یکی دو ساعت خوش‌حال پشت پیانو بودیم.
حدود ساعت ده و نیم هوس کردم پیپ بکشم، اما لارا آن‌قدر رنگ پریده بود که احساس کردم خیلی بی‌توجهی است که اتاق نشیمن را با دودی چنان قوی پر کنم.
گفتم: می‌روم بیرون پیپ بکشم.
– بگذار من هم بیایم.
– نه عزیزم، تو امشب خیلی خسته‌ای. زیاد طول نمی‌کشد. تو به رختخواب برو یا من فردا هم باید از مریض پرستاری کنم و هم پوتین‌ها را تمیز کنم.
او را بوسیدم و داشتم می‌چرخیدم بروم که بازوهایش را دور گردنم حلقه کرد و من را طوری نگه داشت که انگار هرگز رها نخواهد کرد. موهایش را نوازش کردم.
– بیا ملوسک من. زیادی خسته شده‌ای. کار خانه برایت زیاد بوده است.
دست‌هایش را کمی شل کرد و نفس عمیقی کشید.
– نه، جک ما امروز خیلی خوش‌بخت بوده‌ایم، مگر نه؟ زیاد بیرون نمان.
– نمی‌مانم عزیزکم.
از در جلویی بیرون رفتم و آن را باز گذاشتم. عجب شبی بود! انبوه ابرهای دندانه‌دار تیر‌ه‌ی سنگین با فواصلی از افقی به افق دیگر می‌رفتند و پیچ‌خوردگی‌هاشان ستاره‌ها را می‌پوشاند. در میان مسیر ابرها رودی از نور ماه شناور بود، موج‌هایی در سینه‌ی آن می‌جوشید و دوباره در تاریکی ناپدید می‌شد.
بالا و پایین قدم زدم، و زیبایی زمین آرام و آسمان متغیر را سر کشیدم. شب سکوت مطلق بود. به نظر نمی‌رسید هیچ‌چیز بیرون باشد. حتا صدای خرگوش یا چه‌چه پرنده‌ای نیمه خواب نمی‌آمد. و با این‌که ابرها در آسمان شناور بودند، بادی که آن‌ها راتکان می‌داد آن‌قدر پایین نمی‌آمد که خش‌خش برگ‌های خشک روی مسیر جنگلی را دربیاورد. از بین علف‌زار می‌توانستم برج سیاه و خاکستری کلیسا را ببینم که در مقابل آسمان ایستاده بود. همان‌طور که به سه ماه خوش‌بختی‌مان فکر می‌کردم به طرف آن‌ راه افتادم.
صدایی زنگی را از طرف کلیسا شنیدم. به آن زودی یازده شده بود. برگشتم که داخل بروم اما شب من را نگه داشت. هنوز وقت بود که داخل اتاق‌های گرم بروم. باید به کلیسا می‌رفتم.
وقتی از کنار پنجره‌ی کوتاه می‌گذشتم نگاهی به داخل انداختم. لارا روی صندلی‌اش جلو آتش لم داده بود. نمی‌توانستم صورتش را ببینم، فقط سر کوچک‌اش در مقابل دیوار آبی سیاهی می‌زد. کاملاً آرام بود. شکی نبود که خواب است.
آهسته کنار جنگل قدم زدم. صدایی آرامش شب را به هم زد. خش‌خشی از داخل جنگل می‌آمد. ایستادم و گوش دادم. صدا هم قطع شد. به راهم ادامه دادم، دیگر به وضوح صدای قدم‌های دیگری به‌جز قدم‌های خودم را می‌شنیدم که مثل پژواکی به صدای قدم‌های من پاسخ می‌دادند. به احتمال زیاد شکارچی بی‌مجوزی یا دزد چوبی بود، چون از آن‌ها در همسایگی آرکادین ما کم نبود. اما هرکس که بود، احمق بود که یواش‌تر قدم برنمی‌داشت. داخل جنگل شدم و حالا به‌نظر می‌رسید صدای قدم‌ها از مسیری که من تازه ترک کرده بودم می‌آید. فکر کردم باید پژواک باشد. جنگل در نور ماه بسیار زیبا به نظر می‌رسید. سرخس‌های بزرگ که داشتند از بین می‌رفتند و بوته‌ها جاهایی را که از بین شاخ‌وبرگ‌های نازک نور کم‌رنگ پایین می‌تابید نشان می‌دادند. دوروبرم را تنه‌های درخت‌ها مانند ستون‌های گوتیک احاطه کرده بودند. با دیدن آن‌‌ها یاد کیسا افتادم و به مسیر مقبره‌ها رفتم و از بین دروازه‌ی جنازه‌ها گذشتم و به ایون پایینی رفتم.
لحظه‌ای جلوی نشیمن سنگی که من و لارا موقع تاریک شدن هوا از آن‌جا منظره‌ اطراف را نگاه کرده بودیم ایستادم. بعد متوجه شدم که در کلیسا باز است و خودم را به خاطر آن‌که چفت آن را نیانداخته بودم سرزنش کردم. ما تنها کسانی بودیم که به غیر از یک‌شنبه‌ها به کلیسا می‌آمدیم و من همیشه از فکر این‌که به‌خاطر بی‌توجهی ما هوای مرطوب پاییزی داخل برود و به پارچه‌های قدیمی آسیب بزند ناراحت می‌شدم. داخل رفتم. به‌نظر عجیب می‌رسد که تازه وقتی به وسط ردیف‌ها رسیدم یادم افتاد – با لرزشی ناگهانی که به دنبال آن شروع به سرزنش خودم کردم- آن موقع همان شب و ساعتی است که بنابر سنت، ” هیکل‌هایی که از دل مرمر به اندازه‌ی انسان بیرون کشیده شده‌اند” شروع به راه رفتن می‌کنند.
بنابراین چون از به‌یاد آوردن افسانه و لرزشی که از به یاد آوردن آن به‌تنم افتاد خجالت می‌کشیدم، چاره‌ای جز این نداشتم ‌که تا محراب بروم و نگاهی به مجسمه‌ها بیاندازم. با خودم گفتم اول این‌که من به افسانه اعتقاد ندارم و دوم این‌که حقیقت ندارد. تا حدوی خوشحال بودم که آمده‌ام. فکر کردم حالا می‌توانم به خانم دورمن بگویم خیالاتش چقدر بی‌اساس هستند و مجسمه‌های مرمر در طول ساعت‌های نحس با چه آرامشی خوابیده بوده‌اند. دست‌ در جیب از بین راهرو گذشتم. در نور خاکستری ضعیف، انتهای شرقی کلیسا طاق‌های بالای دو منبر از همیشه به‌نظر بزرگ‌تر می‌رسیدند. ماه بیرون آمد و دلیل آن را به من نشان داد. ایستادم، قلبم چنان زد که تقریباً داشتم خفه می‌شدم و بعد تپش قلبم با حالت تهوع همراه شد.
” هیکل‌هایی که از دل مرمر بیرون کشیده شده بودند” رفته بودند و فقط پایه‌های مرمرشان، پهن و خالی، در نور کم‌رنگ ماه که از پنجره‌ی شرقی اریب به داخ می‌تابید مانده بودند .
واقعاً رفته بودند یا من دیوانه شده بودم؟ نکند شوخی زننده‌ای بود؟ به هرحال باید مطمئن می‌شدم. در یک لحظه با روزنامه‌ای که در جیبم مانده بود مشعلی درست کردم، آن را روشن کردم و بالای سرم گرفتم. پرتو زردش طاق‌های سیاه و پایه‌ها را روشن ‌کرد. مجسمه‌ها رفته بودند و من در کلیسا تنها بودم. واقعاً تنها بودم؟
و بعد ترسی من را فرا گرفت. ترسی بدون شکل وغیرقابل توضیح- اطمینان کامل از فاجعه‌ای که اتفاق افتاده بود. مشعل را زمین انداختم و از بین راهرو و از ایوان بیرون دویدم، همان‌طور که می‌دویدم لب‌هایم را گاز می‌گرفتم تا جلو فریاد کشیدنم را بگیرم. آه، دیوانه شده بودم؟ یا چیزی من را تسخیر کرده بود؟ از روی دیوار حیاط کلیسا پریدم، و از مسیر بین مزرعه ، که با نوری که از پنجره‌ می‌آمد روشن شده بود میان‌بر رفتم. همین‌که از اولین چهارچوب در گذشتم هیکل سیاهی انگار از زمین بیرون پرید. عصبانی از آن بدبیاری مطلق به طرف چیزی که سرراهم ایستاده بود دویدم و فریاد زدم: از سر راهم کنار برو، می‌تونی!
اما وقتی او را هل دادم با مقاومتی بیش‌‌تر از آن‌که انتظار داشتم رو‌به‌رو شدم. بازوهایم را درست بالای آرنج گرفت و محکم نگه داشت.
دکتر ایرلندی قوی و استخوانی من را تکان داد.
بریده بریده گفتم: احمق! بگذارید بروم، مجسمه‌های مرمری از کلیسا رفته‌اند ، دارم به‌شما می‌گویم رفته‌اند!
با صدای زنگ‌داری زیر خنده زد” می‌بینم که فردا باید به شما معجونی بدهم. زیادی پیپ کشیده‌اید و به قصه‌های زن‌ها گوش داده‌اید؟ ”
-دارم به شما می‌گویم که پایه‌های خالی را دیدم.
– خوب پس برگردید و با من بیایید، من دارم می‌روم خانه‌ی پالمر- دخترش مریض است. با هم نگاهی توی کلیسا می‌اندازیم و من هم پایه‌های خالی را ببینم.
این‌بار از خنده‌اش کم‌تر از کوره در رفتم و گفتم: اگر دوست دارید خودتان بروید. من می‌روم خانه پیش همسرم.
گفت: مزخرف نگویید. فکر می‌کنید من اجازه می‌دهم؟ می‌خواهید بقیه‌ی عمرتان بگویید که دیده‌اید مرمر سخت جان گرفته و من بقیه‌ی زندگی‌ام به همه بگویم که شما ترسیده بوده‌اید؟ نه آقا، شما نمی‌توانید این ‌کار را بکنید.
هوای شب- صدای انسان- و فکر می‌کنم برخورد فیزیکی با این عقل سلیم در اندازه‌ی شش فوت و کلمه‌ی “ترس” مثل شستشوی روانی برای من بود.
با تحکم گفتم: پس بیاید، شاید شما راست بگویید.
او هنوز محکم بازوی من را چسبیده بود. از چهارچوب در گذشتیم و داخل کلیسا برگشتیم. هنوز همه‌چیز آرام بود. داخل بوی بسیار نم دنیوی می‌آمد. توی راهرو بالا رفتیم. خجالت نمی‌کشم که اعتراف کنم که چشم‌هایم را بستم. میدانستم که مجسمه‌ها آن‌چا نخواهند بود. شنیدم که کلی کبریتی روشن کرد.
– هی نگاه کنید ببینید، معلومه که این‌جا هستند! یا خواب دیده بودید یا مشروب خورده بودید. ببخشید که تهمت می‌زنم.
چشم‌هایم را باز کردم. در نور کبریت کلی که داشت تمام می‌شد دو مجسمه را دیدم که در مرمرهاشان روی پایه‌هاشان ایستاده بودند. نفس عمیقی کشیدم.
گفتم: خیلی به شما مدیون هستم. باید حقه‌ی نور بوده باشد یا این‌که من زیاد کار کرده‌ام، شاید به‌خاطر این بوده. کاملا مطمئن بودم که رفته‌اند.
با لحنی تقریباً عبوس گفت: آره می‌دانم. باید مراقب مغزتان باشید دوست من، جدی می‌گویم.
خم شده بود و به دست راست مجسمه که صورت سنگی‌اش حالتی بسیار بدذات و مرگ‌بار داشت نگاه می‌کرد.
گفت: خدای من، این‌جا اتفاقی افتاده است- این دست شکسته.
و همین‌طور هم بود. مطمئن بودم که آخرین باری که من و لارا دیده بودیم‌اش سرجایش بود.
دکتر جوان گفت: شاید یک نفر سعی داشته که آن‌ها را از جایشان تکان دهد.
گفتم: بیایید برویم همسر من نگران می‌شود. با هم یک جرعه ویسکی بنوشیم و از گیجی ارواح بیرون بیاییم تا عقل من هم سرجایش بیاید.
جواب داد: من باید دیدن پالمر می‌رفتم، اما حالا دیگر خیلی دیر شده و بهتر است آن را بگذارم برای صبح.
فکر می‌کنم خیال کرد که من بیش‌تر از دختر پالمر به او احتیاج دارم به همین دلیل همان‌طور که درباره‌ی این‌که چطور چنین خیالی ممکن است به‌وجود آمده باشد حرف می‌زد و از این ماجرا نتایجی درباره‌ی ظاهر شدن ارواح می‌گرفت، به طرف کلبه‌ی ما رفتیم. وقتی که از مسیر باغ می‌گذشتیم دیدیم که نور شدیدی از در جلویی بیرون می‌تاید و بعد دیدم که در اتاق پذیرایی هم باز است، همسرم بیرون رفته بود؟
گفتم: بیایید تو.
و دکتر کلی دنبال من به اتاق پذیرایی آمد. همه‌جا با نور شمع روشن بود. نه تنها شمع‌های مومی بلکه دست‌کم یک دوجین شمع نیمه تمام که در گلدان‌ها و ظروف تزیینی و در جاهای غیر معمول گذاشته شده بودند. می‌دانستم که برای لارا نور مرهمی برای نگرانی است. کودک بیچاره! چرا او را تنها گذاشته بودم‌؟ آدم بی‌رحمی بودم.
دوروبر اتاق نگاه کردیم و اول او را ندیدیم. پنجره باز بود و باد شعله‌ی تمام شمع‌ها را به یک طرف برده بود. صندلی‌اش خالی بود و دستمال و کتابش روی زمین افتاده بود. به طرف پنجره برگشتم. آن‌جا، روی لبه‌ی پنجره او را دیدم. آه، فرزند من، عشق من، دم پنجره رفته بود که دنبال من بگردد؟ و چه چیزی دنبال او داخل اتاق آمده بود؟ با دیدن چه چیزی با آن نگاه عصبانی و هراسان برگشته بود؟ آه، دختر کوچک من، فکر کرده بود صدای پای من را شنیده و برگشته بوده که من را ببیند- یا چه؟
از پشت پنجره روی میزی افتاده بود و بدنش نیمی روی میز و نیمی پشت پنجره بود و سرش از روی میز آویزان بود، موهای قهوه‌ای‌اش آویزان شده بود و تا روی فرش رسیده بود. لب‌های‌اش را تو داده بود و چشم‌هایش کامل باز شده بود. حالا دیگر چیزی نمی‌دیدند، آخرین چیزی که دیده بود چه بود؟
دکتر به طرف او رفت، اما من دکتر را عقب زدم و مثل ؟ به طرف او پریدم و او را در بازوهایم گرفتم و فریاد زدم: لارا همه چیز مرتب است! من مواظبت هستم همسرم.
توی بازویم افتاد. او را بلند کردم و بوسیدم و با تمام اسم‌های خصوصی‌مان صدایش زدم، اما فکر می‌کنم تمام مدت می‌دانستم که مرده است. دست‌هایش محکم مشت شده بود. در یکی از آن‌ها چیزی نگه داشته بود. وقتی که کاملا مطمئن شده بودم که مرده و دیگر هیچ‌چیزی اهمیت ندارد، گذاشتم دکتر دست‌اش را باز کند و ببیند چه چیزی نگه داشته است.
انگشتی از مرمر خاکستری بود.
نویسنده: ادیت نسبیت
مترجم: دنا فرهنگ

درباره نویسنده:
ادیت نسبیت بلاند (به انگلیسی: Edith Nesbit Bland) (زادهٔ ۱۵ اوت ۱۸۵۸ در لندن بزرگ – درگذشتهٔ ۴ مه ۱۹۲۴ در کنت) نویسندهٔ انگلیسی قرن نوزدهمی آثار کودکان و نوجوانان و خالق آثاری مانند «بچه‌های راه‌آهن» و «ماجرای جویندگان گنج» و یکی از پیشگامان ادبیات مدرن کودکان و نوجوانان بود.

زندگی
ادیت نسبیت در ۱۵ اوت ۱۸۵۸ در لندن به دنیا آمد. وقتی ۴ ساله بود پدرش را از دست داد. کودکی او همراه ۵ خواهر و برادر تنی و ناتنی‌اش سپری شد. او در دوران کودکی و نوجوانی همراه با خانواده مدت‌ها در کشورهایی مانند فرانسه، آلمان و اسپانیا زندگی کرد و سرانجام هنگامی که ۱۷ ساله بود دوباره به لندن بازگشت و در سن ۱۸ سالگی با هیوبرت بلاند ازدواج کرد.
در نهایت ادیت نسبیت در ۴ مهٔ ۱۹۲۴ و در ۶۶ سالگی از دنیا رفت.

فعالیت ادبی
ادیت نسبیت نوشتن را از نوجوانی آغاز کرد و پس از ازدواجش به دلیل مشکلات مالی سعی کرد از طریق نوشتن درآمدی به دست آورد. به همین دلیل مدتی در مطبوعات بزرگسالان مقاله نوشت و بعدها به نگارش کتاب برای کودکان و نوجوانان روی آورد.
«ماجرای جویندگان گنج» نخستین اثر نسبیت بود که در سال ۱۸۹۹ منتشر شد. او در طول زندگی‌اش نزدیک به ۴۰ کتاب کودک و نوجوان نوشت و به دلیل استفاده از عنصر تخیل و واردکردن مفاهیمی مانند فقر به داستان‌های کودک و نوجوان، به عنوان یکی از پیشگامان ادبیات کودک و نوجوان شناخته می‌شود.
از مهم‌ترین آثار نسبیت می‌توان به «بچه‌های راه‌آهن» و «ماجرای جویندگان گنج» اشاره کرد.

تأثیر و تأثر
نسبیت و آثارش منبع الهام بسیاری نویسندگان هم‌چون «انید بلایتون»، «جی. آر. آر. تالکین» نویسندهٔ «ارباب حلقه‌ها» و «سی. اس. لوئیس» خالق «نارنیا» بوده‌است و فیلم‌های متعددی با اقتباس از کتاب‌های این نویسنده ساخته شده‌است.

سرباز

چراغ زیادی از برو بچه‌ها تو چت روشن بود؛ دوستانی که ندیده بودم؛ صفحه پر از گفتگوهای نصفه نیمه بود.
مامان از تو اتاق صدا زد: غزال… به باباجی زنگ زدی؟
– الان می‌زنم.
مامان قرنطینه شده بود، به خاطر شیمی‌درمانی. وقتی مامان شیمی‌درمانی می‌شد، من به جاش، غروب ها زنگ می‌زدم به باباجی، بعضی شب ها هم می‌رفتم پیش شان.
شماره ی باباجی را گرفتم.
– الو… سلام باباجی…
– ا لو… ا لو… شما کی هستی؟ از کجا زنگ می‌زنی؟
 – منم باباجی… غزال.
– کی؟
– غزال؟
– اه… غزال… خوبی بَبَ؟
– خوبم. تو خوبی؟ مادرجون خوبه؟
– الو…الو… ساعت شما چنده؟
– چهارونیم.
– صبح به مریم می‌گم پاشو صبح شده… می‌گه شبه. زنگ زدم به انوشه، می‌گم صبحه یا شبه؟ می‌گه صبحه… می‌گم ببین مادرت چی می‌گه…. الان ساعت چنده بَبَ؟
– چهارونیم.
اه… چهار ونیم……. لعنتی شدم بَبَ…. سماور ما سوخته… تلویزیون مارو چکار کردی ؟
– سفارش کردم یکی بیاد ببره.
– خوب بَبَ ! کاری نداری؟
زنگ زده بودم روز پدرو به ات تبریک بگم .-
کسی دنیا اومده؟-
– نه باباجی… روز پدر.
-اه… روز پدر….کاری نداری بَبَ ؟
 – مادرجون کجاست؟
 – خوابیده. دستش تیر می‌کشه … رگ ها هنوز جوش نخورده… درد با ما کینه کرده بَبَ … یه جا رو، ول می‌کنه، دوجا رو می‌گیره… دورت بگردم بَبَ … تلویزیونو چن می‌خرن؟
– سیاه و سفیده، زیاد نمی‌خرن.
– بگو بیان ببرن، خودت هم بیا سری بزن به ما…. اون موقع که پول داشتم، به ام بیشتر سر می‌زدی.
مامان از توی اتاق صدا زد.
غزال ! غزال…. موبایلت زنگ می‌ زنه.
 باباجی کاری نداری؟
– به حسین سلام برسون.
– حسین کی یه؟ من غزالم.
وحشت زده پرسید: الو ! الو ! شما کی هستی؟
– باباجی من غزالم. منو نمی‌شناسی؟ حالت خوب نیست؟
– لعنتی شدم بَبَ… دیشب پاک قطع امید کرده بودم، نه گوشم می‌شنید، نه چشمم می‌دید، بعد دیدم یه صدا داره جلو می‌یاد، صدا که به ام رسید، حالم بهتر شد. الان باز داره شروع می‌شه. گوشم خوب نمی‌شنوه .
موبایلم را از توی اتاق برداشتم. قطع شده بود.
صدای باباجی را می‌شنیدم که می‌گفت:
– لعنتی شدم بَبَ …. هر چی یه، دنیا و آخرتم، همینه… خلاص… ساعت چنده بابا؟
 – چهار و سی و پنج. گوشی را بده مادرجون، ببینم دستش چه طوره؟
 – بَبَ… من کتمو پوشیدم ، عصامو برداشتم، اماده ام. فقط یادت باشه کلید خونه تو، به هیچکی ندی، کلید خونه، مثل ناموس آدم می‌مونه… از دست بره ، دیگه رفته… دیگه نمی‌شه جمع اش کرد…
-الان کجا میخوای بری؟
– خونه.
– مگه الان کجایی؟
-الان این جا شوروی یه.
– شوروی کجاست باباجی؟
– مسکو.
مامان در اتاقو باز کرد و گفت: چی می‌گه ؟
– هیچی…. پدرت مفت و مجانی رفته سن پترزبورگ.
صفحه ی " یاهو " همین طور روی مانیتور باز بود، گاه به گاه علامتی ثبت می‌شد: کجایی؟ صفحه مانیتور مدام می‌لرزید…
– گوشی رو بده به مادرجون، من بگم صبح شده…. باباجی… خواهش می‌کنم… نمی‌تونم این قدر…. اگه گوشی رو ندی؛ اون وقت باید بیام… گوشی رو بده به اش ببینم !
 – الو… شما کی هستی؟
گوشی رو بده به مادرجون، وگرنه همین الان می‌یام ، می‌برمت بیمارستان.
 – اه.. تکلیف من با تو معلوم شد، پس تو منو فروختی به دولت مسکو.
 – دولت مسکو با تو چه کار داره باباجی؟
 – الو ! الو ! شما کی هستی؟
این اخرین گفتگوی من و باباجی بود… همسایه‌ها خبرمان کردند، وقتی رسیدیم، نگاهم به ساعت روی دیوار افتاد، ثانیه شمار تک تک می‌کوبید، اما جلو نمی‌رفت. ساعت روی چهار ونیم خوابیده بود… باباجی با کت وشلوار قهوه ای، جلوی در ورودی اتاق افتاده بود ، چشم هاش رو به در، خیره مانده بود. موهای پرپشت سفیدش را نوازش کردم…. چشم هایش را به آرامی ‌بستم، انتظار دیگر تمام شده بود… خاله جون از همه ی خانه فیلم برداری کرد… تلویزیون بزرگ مبله که شاید مال نیم قرن پیش بود، صندلی قهوه ای که رویش می‌نشست. صندوقچه آهنی با قفل سنگینی که رویش بود. وقتی فیلم برداری می‌کرد گفت: با فیلم برداری آدم فکر می‌کنه تمام لحظه های زندگی تو تاریخ ثبت می‌شه، در صورتی که فقط دلمونو خوش می‌کنیم…
گفتم: حتا اگه ثبت هم بشه، فایده نداره، مهم اینه وقتی ادم زنده ست، راضی باشه…
مادرجون اشاره کرد که باباجی را بخوابانیم رو به قبله. گوشه‌های اتاق را نگاه کردم وبعد خاله به گوشه ای اشاره کرد و گفت: قبله اون وره!
به جنازه ی باباجی نگاه می‌کردیم که خوابیده بود، صورتش کمابیش آرام بود؛ اضطراب این سال‌ها را دیگر نداشت.
خاله جون گفت: من دیگه گریه ام نمی‌گیره…
همان لحظه دوربین را گذاشت روی صندلی و کنار جنازه، های و های گریه سرداد … گریه کرد… گریه کرد…. تازه گی یاد گرفته بود وقتی گریه می‌کرد با مشت به سرش می‌کوبید… گذاشتم با مشت بکوبد به سرش. بالاخره آدم باید یک جور تخلیه شود.
خاله جون اشک هایش را پاک کرد و گفت: نمی‌دونم چرا گریه ام گرفت. من می‌خواستم دیگه هیچ وقت گریه نکنم؛ هیچ وقت.
از مادر جون هم فیلم گرفتیم. فیلم مادرجون را بعدها، چند بار نگاه کردیم. توهمه ی فیلم ها صورتش جمع شده بود ، گاهی هم لبخند می‌زد؛ گاهی دست هایش را با دقت نگاه می‌کرد، دست هایی که با وجود چروک های زیاد؛ هنوز ظریف بودند.
برای تعیین تکلیف وضعیت مادرجون، جلسه گذاشتیم. ما با وجود اینکه خانواده ای سنتی بودیم، اما برای هر کاری دور هم جمع می‌شدیم و دست جمعی تصمیم می‌گرفتیم. همیشه خاله جون زنگ می‌زد و با لحنی تمسخر آمیز، انگار که خودمان را مسخره کند می‌گفت: امروز جلسه ست….
خانه ی خاله جون جمع شدیم. خاله جون تنها شده بود، بچه هاش رفته بودند استرالیا؛ شوهرش هم مرد… خاله جون با وجود اینکه تنها بود حاضر نبود مادرجون را بیاورد خانه ی خودش. می‌گفت عمری پسر پسر کردن؛ حالا پسر گل شون نگه شون داره.
مادرجون با صدای بلند گفت: باباجی مُرد، اسیر شدم. خونه ی خودم هر چی بود، بهتر بود… هیچ جا خونه ی ادم نمی‌شه.
دایی جون گفت: با اون همه قفل…. من که قاطی کرده بودم… هر هفته ادم قفل خونه شو عوض می‌کنه؟
مادرجون گفت: چی؟
خاله جون داد زد: قفل…قفل….
دایی جون گفت: ترسو بود دیگه… این همه مردم رفتن سربازی، جنگ… اون همه اش می‌گفت روس ها یه سربازو ، از وسط تیکه کردن…. یه قرن گذشت…. دنیا تیکه پاره شد… همه یادشون رفت… اون، این کنار دنیا نشسته بود، همه چی یادش بود، اونی که هیچ وقت نفهمید ساعت چنده… روزه یا شبه….
گفتم : این جوری نگو دایی جون… من باباجی رو همیشه دوس داشتم.
– بله… دوست داشتن خرج نداره که… تو فیس بوکت 545 تا رفیق داری. برای بابابزرگت چه کار کردی؟ چه کار کردی براش؟
خاله جون گفت: بچه ها داغون اش کردن… اگه شمس نمی‌رفت ، یه زنگ نزد که رسیده…. همین جا می‌موندی، مثل این همه مردم زند گی می‌کردی… بعضی ها واقعا بلدن زند گی کنن… دایناسورا چرا نابود شدن؟ گُنده بودن ولی مغزشون درست کار نمی‌کرد.
دایی انوشه به ساعت روی دیوار خیره شد و گفت: اون بد مذهبو وردارین… اون ساعت یه عمره داره روسرم می‌کوبه….
خاله رو به مادرجون گفت: مادر! دیشب چرا تو خواب، داد وبی داد می‌کردی؟
مادرجون سرش را تکان داد و خندید.
خاله جون سرش را نزدیک گوش مادرجون برد و داد زد: چرا دیشب داد وبیداد می‌کردی؟
مادرجون گفت: هر شب خواب می‌بینم تو درهای گرد گیر می‌کنم….
انگشت نشانه اش را دور چرخاند و گفت: گیر می‌کنم…. می‌چرخم… گیر می‌کنم… نمی‌تونم برم بیرون… میله ها می‌یاد جلو…… بعد باباجی و شمس رد میشن، من این طرف می‌مونم.
خاله جون خندید و گفت: حالا نمی‌شه تو هم رد شی؟
مادرجون با صدای بلند که شبیه جیغ بود گفت: چند نفر منو تو خواب می‌زنن .
خاله جون گفت: بهتره بره خونه خودش، نوبتی به اش سر می‌زنیم .
گفتم: تنهایی دق می‌کنه.
خاله جون گفت: نترس ! دق نمی‌کنه… راستی تو تلویزیون شو فروختی ؟
– نه…. سیاه وسفید بود ، کسی نمی‌خرید….
خاله جون گفت: مادرو می‌بریم خونه ی خودش…. هر کی به نوبت نگه اش داره .
بعد رو به دایی جون گفت: منتها چون تو سهم ات دو برابر ماست، دو شب تو پیشش می‌مونی ، یه شب هم ما دخترا…
رو به من گفت: مامانت هم ….
 – مامان الان قرنطینه است….یک هفته است…. من به جای مامان… منتها باید اینجا…
موبایلم زنگ زد، قطع شد.
دایی جون رو به خاله گفت: چه قدر مادی شدی تو …. هی سهم سهم می‌کنی… یه قرونش برای من ارزش نداره… منتها شمس هنوز برای من زنده است… سهمشو من کنار می‌ذارم… اون هنوز برای من زنده است…. می‌فهمی؟
خاله جون سیگاری اتیش زد.
دایی جون رو به من گفت: شما چی؟
– مامان که مریضه …. من هم کار دارم، اما میتونم یکی رو پیدا کنم…. به جاش پول می‌دم.
– خوبه… خوبه… آفرین به تو…. این نسل می‌دونه داره چه کار می‌کنه… مادرجون که نون وآب و عشق نمیشه…
 مادرجون نفس بلندی کشید. رگ های آبی مُچ دستش را بوس کرد، بعد صورتش را چروک داد و به جایی نامعلوم خیره شد.
با صدای بلند گفتم: مادرجون حالت خوبه؟
تو عمق چشمهایم نگاه کرد، حرفی نزد.
گفتم: شنید؟
دوباره گفتم: مادرجون حالت خوبه؟
سرش را تکیه داد به صندلی. چشم هایش را بست، به ارامی‌رگ های آبی دستش را نوازش کرد، همان رگ هایی را که یک بار بریده بود.
نویسنده: میترا داور

صراحت و قاطعیت

در گردش‌گاه بزرگ شهر به هم بر خوردند، امّا ما خیلی زود کار خود را فیصله دادیم. حقیقت این است که آن‌ها پس از طیّ مقدّمات هیجان‌انگیزی به هم رسیدند. این مقدّمات چه بود؟
اوّل، جوان نجیب و سر به زیر ما، آقای X، که اتفاقاً در این لحظه سرش رو به بالا بود، حس کرد که در آن دور … نزدیک مجسّمه‌ی مرغابی‌هایی که از دهانشان آب قرمز و از سوراخ نامریی دیگرشان، آب قهوه‌ای‌رنگ سرازیر بود، مرد سال‌مند و بالابلندی که کلاه مشکی به سر دارد، آهسته قدم می‌زند. چه کسی می‌توانست باشد؟
آقای X حروف الفبا را یکایک شمرد: «آقای A؟ … فکر نمی‌کنم. رییس اداره‌مان؟ هم‌سایه‌ی منزلمان؟ آقای D، رفیقم؟ دوستم؟ …. دشمنم؟ … آقای H؟ آقای I یا J و یا آقای KLM؟!» ناگهان چیزی نظیر الهام یا اشراق، که تا حدّی هم نتیجه‌ی نزدیک شدن او به مرد سال‌مند بالابلند بود، که اکنون قیافه‌اش در روشنایی کدر و نیمه‌جان غروب تشخیص داده می‌شد، در گوشش بانگی زد و باعث شد که از نهاد پاک و محجوب آقای X آه معصومانه‌ای برآید: «آقای Y! آه Y است! پدرزن آینده‌ام!»
پدرزن آینده، راهش را کج کرد و از کنار کلاغ‌هایی که آتش از گُرده‌شان برمی‌خاست، به سوی خیابان شنی و باریکی که آقای X در آن دست‌پاچه و حیران، مردّد مانده بود، راه افتاد.
آقای X سرش را خم کرد. آقای Y کلاهش را برداشت. بعد سرِ این یک و کلاه آن یک، به جای خود برگشت! آقای X اندیشید: «خدایا! آه! کاش مادرم این جا بود! برای چه همه جا هم‌راه من نمی‌آید؟! حالا به او چه بگویم؟! چه طور تعارف کنم که بگیرد و یا لااقل بدش نیاید؟! چه گونه احوال‌پرسی کنم که گرم و مناسب باشد؟! در باره‌ی چه مطلبی با او بحث کنم که توجّهش جلب شود؟!» آقای Y هم فکر کرد: «حالا چه خواهد گفت؟ این دفعه‌ی سوم است که تنها با او رو به رو می‌شوم. آیا بالاخره از خجالت اوّلیّه درآمده است؟ مادرش که خیلی مطمئن بود و به من نوید می‌داد؛ امّا آخر با این کم‌رویی … بالاخره باید روزی ترس آدم بریزد و به آشنایان تازه عادت کند! خیلی خوب، من تصدیق می‌کنم، من نجابت و خاموشی و بی‌آزاری را دوست می‌دارم و مخصوصاً معتقدم که داماد آینده‌ام باید واجد این صفات باشد؛ امّا بالاخره تکلیفش در اجتماع چیست؟ امروز فقط پررویی و بی‌حیایی به کار می‌آید! … آن وقت دخترم چه خواهد کرد؟!»
اکنون است که می‌توانیم بگوییم به هم برخوردند. آقای X آشکارا سرخ شد و انگشت‌هایش که در هم قفل شده بود، صدا کرد. نزدیک بود به جای سلام بگوید «خداحافظ»؛ و در این حال چیزی که گفت، مخلوط وحشت‌ناکی بود از سلام و خداحافظ و کلمات دیگر! (آقای Y حس کرد که انگار چیزی شبیه «مرسی متشکّرم» به گوشش خورده است!) بعد وقتی دست دادند، دوشادوش هم به راه افتادند.
آقای X در دل گفت: «حتّی از نظر حفظ ظاهر و رعایت سنّ و مرتبه‌ی خویشاوندی هم که باشد، او باید اوّل شروع کند.» آقای Y هم از خود پرسید: «پس چرا حرف نمی‌زند؟ ولی من منتظر می‌مانم، بی‌جهت امیدوار است که من شروع کنم!» و گوش‌هایش را تیز کرد: صدای هم‌همه‌ی مردم و رفت و آمد ماشین‌هایی که از دور می‌آمد، با زمزمه‌ی عجیب و نامفهوم حشراتی که به تازگی از آمریکا برای تکمیل کادر گردش‌گاه بزرگ خریداری و وارد شده بودند، در هم آمیخت.
هر دو در اصرار خود، در سکوت باقی ماندند و نتیجه این شد که: خیابان شنی پیموده شد و به میدان وسیع گردش‌گاه رسیدند. آقای Y سرانجام آه بلندی کشید: «خیلی خوب! این بار هم من فداکاری می‌کنم!» و گفت:
ـ خوب، حالتان چه طور است؟ با گرما چه می‌کنید؟
آقای X جواب داد: «متشکّرم» و بعد چون کمی جرأت یافته بود، پرسید: «حال شما چه طور است؟»
ـ خیلی خوبم. فقط امروز کمی خسته بودم. شما چه طور؟
ـ متأسّفم! ولی حالا که الحمدالله حالتان خوب است؟
ـ بله کاملاً … .
سکوت.
آقای X به فراست دریافت که محیط، خسته‌کننده و سرد می‌شود و با خود اندیشید: «بالاخره باید چیزی بگویم. یک احوال‌پرسی گرم … باید به او بفهمانم که خیلی چیزها می‌دانم و می‌فهمم! اگر به میزان معلومات من پی ببرد، اگر بداند چه قلب پاک و بی‌آلایشی دارم، در دادن دخترش، آه! … زیبای عزیزم! … بله در دادن H به من حتّی یک دقیقه هم تردید نخواهد کرد! ولی … خیلی خوب، چه عیبی دارد؟ فرض می‌کنم همین الان او را دیده‌ام، از اوّل شروع می‌کنم. منتهی کمی جرأت می‌خواهد و کمی هم … نکته‌سنجی!»
آقای Y هم عزمش را جزم کرد: «دیگر یک کلمه هم نخواهم گفت! این مسخره‌بازی است. خیلی مضحک است … بالاخره شور، یک بار؛ شیون، یک بار! بله، من حاضرم! ببینم کار به کجا می‌کشد؟!»
آقای X جوان، ظریف و لاغر اندام ما، پرسید: «آقای Y! معذرت می‌خواهم، حالتان خوب است؟!»
سرِ آقای Y تکان خورد.
ـ سلامت هستید؟
آقای Y از لحن این سخن متوحّش شد! داماد آینده‌اش چنان حرف زده بود که گویی او در حال نَزْع است یا برایش حادثه‌ی خطرناکی روی داده است! آقای Y صلاح در این دید که هم‌راهش را از اشتباه درآورد: «ملاحظه می‌فرمایید، چاق و چلّه‌ام، ابداً جای نگرانی نیست!»
ـ خوش‌وقتم! … شما پنکه‌تان را روزها روشن می‌کنید؟!
ـ آه، بله! … چه طور مگر؟
ـ هیچ! … می‌خواستم توجّهتان را به گرما جلب کنم! واقعاً بی‌داد کرده است.
ـ متشکّرم، ولی این را دیگر هر دیوانه‌ای هم می‌فهمید! گرما چیزی نیست که لازم باشد توجّه کسی را به آن جلب کنند. خودش این کار را می‌کند!
آقای X محزونانه، حرف پدرزنش را تصدیق کرد! آن وقت هر دو، روی یک نیمکت سنگی نشستند. چراغ‌ها روشن شده بود. زمان، آهسته و سنگین می‌گذشت و منگنه‌وار، جسم و جان آقای X را در پنجه‌های سرد و خاموش و تحقیرکننده‌ی خود می‌فشرد.
آقای X مدّت‌ها فکر کرد: «باید حرف جالبی بزنم! چیز تازه‌ای بگویم.» و دهانش باز شد: «ولی تصدیق بفرمایید که این جا خیلی خنک است! شما که راحت هستید؟ این هوای لطیف برایتان، مخصوصاً برای حال شما، مفید است … .»
قیافه‌ی آقای Y در تاریک و روشن گردش‌گاه، بی‌اعتنا می‌نمود. آقای X با خود گفت: «عجب حرف جالبی زدی! خیلی تازه بود!» و به سخن ادامه داد: «این تابستان، اگر بچّه‌ها را به ییلاق می‌فرستادید، به‌تر بود. می‌دانید؟ گرما واقعاً ناراحت‌کننده است! امّا من از صمیم دل امیدوارم که شما بتوانید تابستان را به سلامتی بگذرانید!»
آقای Y نگاه خشم‌آلود و کینه‌جویی به او انداخت: «یعنی چه؟! این پسره‌ی احمق چه حق دارد که در باره‌ی سلامتی من این قدر مشکوک و نگران باشد و نفوس بد بزند؟!» آقای X اندکی مرتعش شد، چون در این لحظه می‌خواست دل به دریا بزند و سخن جالب و درخشانی را که گمان می‌کرد، مقدّمه‌ی بحث طولانی و شیرین آینده خواهد بود، به زبان بیاورد. این حرف تازه، در واقع یک چیستان لطیف بود که به تازگی آن را در یک جلسه‌ی خانوادگی یاد گرفته بود. آن روز تا غروب، ده‌ها بار نظیر چنین معمّایی را طرح کرده و به آن جواب گفته بودند. تجربه‌ی گذشته، نشان می‌داد که طرح این چیستان، مفرّح و سرگرم‌کننده است. آقای X ناگهان صدایش را بلند کرد و با لحن کودکانه‌ای (هم‌چنان که از مادرش آموخته بود: «خیلی تند … خیلی قاطع … خیلی سریع») تقریباً فریاد زد: «شما بیش از پنج ثانیه وقت ندارید! اگر گفتید با من چه نسبتی دارید؟!»
آقای Y مدّت‌ها بود که در عوالم دیگری سیر می‌کرد و به کلّی از یاد برده بود که داماد آینده‌اش پهلویش نشسته است! آقای X با لحنی پوزش‌خواه گفت: «شما باختید! برای این که نگفتید! آخر این که خیلی آسان است! شما برادرِ عمویِ مادرِ پسرِ من هستید!»
آقای Y می‌کوشید که جزئیّات آشنایی خود و خانواده‌اش را با آقای X و خانواده‌اش به یاد بیاورد و به دقّت در ذهن مرور کند. آقای X مصرّانه و اندکی هم وقیحانه، حرفش را تکرار کرد: «شما برادرِ عمویِ مادرِ پسرِ من هستید!» آقای Y از طنین کلمات سخنان آقای X به خود آمد. پرسید: «چه فرمودید؟! پسر شما؟! مگر شما پسر دارید؟!» آقای X شادمانه لب‌خند زد (پیروزی به او رو کرده بود!) و با این همه، زبانش به تته‌پته افتاد: «خب، بله دیگر! دیدید چه طور غافل‌گیر شدید؟! من می‌دانستم. مادرم هم اطمینان داشت!»
ـ شما مرا غافل‌گیر کردید؟
ـ بله، همین منی که گمان می‌کردید اصلاً نفس نمی‌کشم و عرضه‌ی هیچ کاری را ندارم! خوش‌حالم که توانستم شما را گیر بیندازم!
ـ آه! چه حرف‌هایی می‌شنوم! خدا کند اشتباه کرده باشم! شما زن و پسر دارید؟!
آقای X سرخ شد و روی نیمکت مثل کودکی به لول خوردن افتاد و دست‌هایش را به هم کوفت: «بله دیگر! چه قدر بامزّه است! برادرِ عمویِ مادرِ پسرِ من!»
ـ حرف بزنید! دارم دیوانه می‌شوم! این برادرِ عمویِ مادرِ پسرِ شما چه کرده است؟ کجا است؟ حقیقت دارد؟ وجود دارد؟
ـ مسلّم است! او زنده است. حیّ و حاضر است. همان گونه که زن من هم زنده است. امّا پسرم، این یک فانتزی و آرزو است!
آقای Y از روی نیمکت بلند شد. سرش را چند بار تکان داد. اندکی آقای X را به دقّت نگاه کرد. به اطراف نظر انداخت و آن وقت با لحنی پر از سوء ظن و ناباوری فریاد کشید: «شما زن و بچّه دارید؟! تکرار کنید، تکرار کنید و مرا مطمئن کنید که اشتباه نشنیده‌ام!»
آقای X به تَمَجْمُج افتاد و زبانش تُپُق زد. «آه! چه قدر خوب است!» (بالاخره او هم توانست کسی را به هیجان وادارد و توجّهش را جلب کند!) بریده‌بریده جواب داد: «نه! … درست شنیده‌اید، ولی شما نمی‌دانستید. قبلاً این را جایی نشنیده بودید. این است که غافل‌گیر شدید … .»
ـ آه لعنت بر من! گول خوردم، گول خوردم، امّا زن و بچّه؟ شما پسر دارید؟
آقای X سعی کرد توضیح بدهد، امّا هیجان و شادی درونی مانعش می‌شد: «آینده … قربان! مال آینده است … خب معلوم است که من زن دارم، ولی این یک معمّای شیرین است و شما نمی‌دانستید … .» آقای Y به سر خود کوفت و گفت: «بله؟! پس شما پسر داشتید و نمی‌گفتید؟! زن داشتید و معلوم نبود؟! پس این قیافه‌ی نجیب و این کم‌رویی (ادا در آورد.) و این مزخرف‌گویی‌ها: "حال شما چه طور است؟ امیدوارم حالتان خوب باشد … مامان سلام می‌رساند." پس این‌ها بی‌هوده نبود! آه چه پست‌فطرت‌هایی! این‌ها همه‌اش حقّه‌بازی بوده! ‌ای Y بی‌چاره! آن وقت تو … آقای نجیب سر به راه، می‌خواستی یک خانواده‌ی بزرگ را گول بزنی؟! می‌خواستی H قشنگم را بدبخت کنی؟ حیوان! گرگِ در لباس میش! آقا زن و بچّه دارند، هزار پدرسوختگی کرده‌اند و حالا سرخ می‌شوند! و: "… حالتان … چه طور است؟" و مثل دخترها ناز می‌کنند: "سلامت هستید؟" بله، سلامتم آقا! خوب مچتان گیر افتاد! آرزوی مردن مرا به گور می‌برید! حالا معلوم شد چرا آن قدر برای سلامتی من نگران بودید! می‌خواستید در غیاب من کارهای پلیدتان را انجام بدهید. آقای X! شما لیاقت H را ندارید. اوه! H عزیر! چه به موقع فهمیدم، ‌چه به موقع تو را نجات دادم … .»
آقای X می‌دید که آقای Y به سرعت دور می‌شود و حتّی سایه‌اش هم از کسی که قرار بود داماد آینده[اش] باشد، می‌گریزد! امّا احساس می‌کرد که روی نیمکت سنگیِ گردش‌گاه میخ‌کوب شده است. با خود می‌گفت: «چه سوء تفاهمی‌! آخر من که قصد بدی نداشتم! این معمّایی بود که بچّه‌های خواهرم طرح کرده بودند! به من چه ارتباطی داشت؟! خیلی خوب! من باید توضیح بدهم. امّا چه طور توضیح بدهم؟ کاش فقط یک کلمه توضیح داده بودم! کاش نگذاشته بودم برود و سرِ صبر همه چیز را برایش گفته بودم! امّا چه طور؟ چه طور می‌توانستم؟! باز اگر مادر پهلویم بود، شاید موفق می‌شدم، امّا … .»
پس از یک ربع، پسربچّه‌ی چالاک و جسوری که شلوار کاوبوی پوشیده بود و سیگاری هم به لب داشت، به آقای X نزدیک شد. آقای X به شکل مجسّمه‌ای درآمده بود: ساکت و صامت! پسربچّه، کاغدی را در دستش مچاله کرده بود. جلوتر آمد و گفت: «شما آقای X هستید؟»
ـ بله.
ـ این کاغذ را آقایی به ما داد. آقاهه بلندقد بودش. کلاه سیاهی سرش بود و شما را از دور نشان داد. این سیگار را هم با یک پنج‌ریالی به مخلصت انعام داد! فرمایشی نبود؟
آقای X کاغذ را خواند: «شما مردی متقلّب و پست هستید. یک هنرپیشه‌ی به تمام‌معنی هستید و تصدیق می‌کنم که با کارهای ماهرانه‌تان، داشتید مرا و خانواده‌ام را به بی‌نظری و نجابت فطری خود معتقد می‌کردید؛ امّا اکنون همه چیز تمام شده است. بروید با زن و پسرتان خوش باشید! H دیگر متعلّق به شما نخواهد بود و شما می‌توانید رسماً این موضوع را به مادرتان و ابویتان و آقای DDT و خانم TDD اطّلاع بدهید.»
پسربچّه با لحن بی‌اعتنا و تمسخرآمیزش، بار دیگر گفت: «فرمایشی نبود؟» آقای X عمیقانه در چشم‌های او نگاه کرد. (در این چشم‌ها چه چیزی دیده می‌شد؟: یک خوش‌حالی و بی‌خیالی درخشان که اکنون سخت تحقیر می‌کرد. همان که آقای X بدان نیاز زیادی داشت!) و زیر لب گفت: «یعنی تمام شد؟! ولی عشق من؟! پس تکلیف عشق من چه می‌شود؟! من H را دوست می‌دارم. امّا اگر مامان این جا بود، توضیح می‌داد. حتماً برایش توضیح می‌داد … .»
نویسنده: بهرام صادقی
برگرفته از: سنگر و قمقمه‌های خالی، بهرام صادقی، کتاب زمان، چاپ اوّل: ویراست کامل و حروف‌چینی جدید، 1380، صفحه 357 تا 365
بازخوانی حروف چینی: مهرپویای دیباچه

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.