داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

حس نامتعارف

«خوب آقای کانینگام[1]، پس تو ما را گذاشتی رفتی.» صدای مالمزون[2] از معمول خشن‌تر بود. حتا با در نظر گرفتن اغتشاش هدفن و نویز ایستای همیشه حاضر ستاره‌ی دنب[3]. «خوب این خیلی بد است. اگه این دور و ورا می‌ماندی حداقل یک جایی ولت می‌کردیم که بتوانی زنده بمانی. حالا می‌توانی این‌جا بمانی و کباب شوی. و امیدوارم آن‌قدر زنده بمانی که ببینی ما می‌رویم… آن هم بدون تو!»
لیرد[4] کانینگام به خودش زحمت جواب دادن نداد. قطب‌نمای رادیویی سفینه باید هنوز در حال کار باشد و اگر دستیاران سابقش مسیر درستی برای شروع جستجو به نظرشان برسد، امکان داشت برای به دام انداختنش به راه بیافتند. کانینگام از سرپناه فعلی‌اش به قدری راضی بود که اصلاً دغدغه‌ی تغییرش را نداشت. فاصله‌اش تا سفینه‌ی به زمین نشسته به زور نیم مایل می‌شد. در غاری بود که به اندازه کافی عمق داشت تا سرپناهی در برابر اشعه‌های دنب، بعد از طلوعش، باشد. غار کنار یک تپه‌ی کوچک واقع شده بود. بنابراین می‌توانست فعالیت‌های مالمزون و همدستانش را، بدون این‌که در میدان دید آن‌ها واقع شود، ببیند.
البته از جهاتی، آن پست فطرت درست می‌گفت. اگر کانینگام می‌خواست بگذارد سفینه بدون او برود، بهتر بود همین حالا حفاظ چهره‌اش را بردارد. زیرا با این‌که برای چندین روز مصرف معمولی، غذا و اکسیژن داشت، اما بسیار بعید بود پس از تمام شدن این‌ها سیاره‌ای که فقط قدری از لونا[5] بزرگ‌تر است و در پرتوهای یکی از پرتشعشع‌ترین اجرام پرتوافکن کهکشان پخته شده، منابع بیشتری در اختیار او قرار دهد. در این فکر بود که چقدر طول می‌کشد تا افراد صدمه‌ای را که او در همان چند دقیقه مهلت به قسمت رانش وارد آورده بود، کشف کنند. فاصله‌ی بین زمان سقوطشان تا وقتی آن‌ها توانستند در اتاق کنترل را بشکنند. در اتاق کنترل را او پس از پی بردن به نیت آن‌ها بسته و جوش داده بود. ممکن بود هرگز متوجه نشوند، او چند اتصال را که به چشم نمی‌آمدند در نقاطی غیر قابل انتظار قطع کرده بود. حتا شاید تا وقتی که تعمیر بدنه‌ی شکسته را کامل نکرده‌اند، واحد رانش را آزمایش نکنند. اگر این کار را نمی‌کردند که خیلی بهتر می‌شد.
کانینگام سینه‌خیز خودش را به دهانه‌ی غار رساند و به دره‌ی کم عمقی که سفینه در آن نشسته بود، نگاه کرد. سفینه در نور ستارگان به سختی قابل مشاهده بود و هیچ نشانی هم از روشنایی مصنوعی نبود که نشان دهد مالمزون کار تعمیر را همان شبانه آغاز کرده است. کانینگام هم انتظار نداشت که این کار را بکنند. اما ضرری نداشت مطمئن شود. بعد از اولین فوران خشم هنگامی که مردان رفتن او را کشف کردند، دیگر چیزی از طریق رادیو برایش ارسال نشده بود. فکر کرد آن‌ها منتظر طلوع خورشید هستند، تا بتوانند بررسی دقیق‌تری از صدمه‌ای که به سفینه وارد آمده، به عمل آورند.
چند دقیقه‌ی بعد را به نگاه کردن به ستاره‌ها گذراند. سعی می‌کرد آن‌ها را در الگوهایی که به خاطر می‌آورد، مرتب سازد. ساعت نداشت. در شب‌های آتی ساعت می‌توانست کمکش کند تا به نوعی از فرا رسیدن زمان طلوع خورشید آگاه شود. با محافظت ضعیفی که لباسش می‌توانست در مقابل پرتوهای دنب به عمل آورد، خارج شدن از غارش طی روز عملی نخواهد بود. آرزو کرد کاش یکی از لباس کار‌های سنگین‌تر را کش رفته بود. اما آن‌ها در انباری جلوتر از اتاق کنترل نگه‌داری می‌شدند. او پس از مهر و موم کردن در اتاق کنترل، راه خودش را هم به آن سد کرده بود.
بی‌حرکت دراز کشیده بود. همان جا در دهانه‌ی غار ماند. متناوباً به آسمان و سفینه نگاه می‌کرد. یکی دو بار چرتش گرفت، اما بیدار بود و هنگامی که نخستین پرتو‌های خورشید در حال طلوع به تپه‌های کم ارتفاع آن سوی بدنه‌ی سفینه رسید، هوشیار بود. یکی دو دقیقه، به نظر رسید، تپه‌ها جدای از هم در میان سیاهی تهی معلق هستند. اما بعد هنگامی که جریان نور آبی-سفید روی شیب‌هایشان به طرف پایین پیش رفت، دامنه‌هایشان یکی‌یکی به یکدیگر و بعد به زمین پیوستند تا یک منظره‌ی یکپارچه را تشکیل دهند. بدنه‌ی نقره‌ای سفینه به شدت می‌درخشید. بازتاب نور غار پشت سر کانینگام را روشن می‌کرد. هنگامی که او سعی کرد باز شدن هوابند را تماشا کند، انعکاس چشمانش را به اشک انداخت.
او مجبور بود جای دیگری را نگاه کند و تنها نگاه‌های مختصری به فلز درخشان بیاندازد و در نتیجه به جزییات محیط توجه بیشتری کرد. توجهی که اگر شرایطش جور دیگری بود، صرف محیط نمی‌شد. در آن زمان این شرایط او را آزار داده بودند، اما بعدها از او شنیده شد که به دفعات و با حرارت از آن شرایط شکرگذاری کرده بود.
اگرچه این سیاره از نظر اندازه، جرم و فقدان اتمسفر به لونا شباهت داشت، اما مناظرش به شدت با ماه فرق داشتند. حرارت فوق‌العاده‌ای که در روز تحمل می‌کرد و به دنبال آن افت دمای ناگهانی و شدید در شب، جایگزینی عالی برای هوا شده بودند و بلندی‌هایی که شاید زمانی با ارتفاعات لونا برابری می‌کردند، اکنون فقط تپه‌های کم ارتفاع و پخی شده بودند. مثل همانی که غار کانینگام جزوش بود.
همانند ماه زمین، نتیجه‌ی فرسایش طولانی مدت سنگ‌ها، به شکل گرد و غبار نرمی در آمده بود و به صورت توده‌هایی در همه جا پخش شده بود. این‌که در یک سیاره‌ی بدون اتمسفر و در نتیجه بدون باد، چه چیزی می‌توانسته غبار را به صورت توده در آورده باشد، برای کانینگام تبدیل به معمایی حسابی شده بود و برای مدتی آزارش می‌داد. تا این‌که توجهش به چیزهای خاص دیگری بین و روی توده‌ها جلب شد. ابتدا فکر کرد این‌ها سنگ‌های دامنه‌ی تپه هستند. اما بالاخره متقاعد شد که آن‌ها نمونه‌هایی از حیات گیاهی هستند. گونه‌های تیره روز گلسنگی، اما به هر حال گیاه بودند. از خودش پرسید آخر در محیطی که درجه حرارت حسابی بالای نقطه‌ی ذوب سرب است، این گیاهان حاوی چه مایعی هستند.
کشف حیات جانوری باعث شد توجه کانینگام دیگر حسابی از مشکل دست اولش پرت شود. این حیات جانوری با آن اندازه‌ی متوسط، چیزهایی خرچنگ مانند بود. پوسته‌ای به رنگ سیاه کهربایی داشتند و به محض این‌که خورشید گرمشان کرد، شروع به خارج شدن از توده‌ها کردند. کانینگام یک جانورشناس تعلیم دیده نبود، اما این رشته سال‌ها او را مجذوب خود کرده بود. همیشه هم پول کافی داشت که برای این سرگرمی‌اش هدر بدهد.
او سال‌های زیادی را در جستجوی اشکال حیاتی عجیب و غریب به آوارگی در کهکشان گذرانده بود — دلیلش هم اگر دلیل لازم بود به خاطر نداشتن تعلیمات علمی بود— و موزه‌های زمین همیشه فوق‌العاده خوشحال می‌شدند که مجموعه‌هایی را که از هر سفر به دست می‌آمد بپذیرند و دانشمندان خودشان را پی رد او بفرستند.
او تا به حال گهگاه در معرض خطرهای فیزیکی قرار گرفته بود. اما این خطرات تا به امروز یا از سوی شکل حیاتی که او مطالعه می‌کرده بود یا از طرف نیروهایی که دیگر رژیم عادی مسافران بین ستاره‌ای شده‌اند. تا این‌که به طور تصادفی گفتگویی را شنید که او را مطلع کرد دو نفر دستیارش در حال نقشه کشیدن برای خلاص شدن از شر او و آماده کردن سفینه برای اهداف نامشخص خودشان هستند. او دلش می‌خواست که فکر کند سرعت عملش بعد از کشف این قضیه، حداقل تأکیدی است بر این امر که او در حال پیر شدن نیست.
اما او اجازه داده بود توجهش به اشکال حیاتی دنب جلب شود.
چند تا از جانورها در حال خارج شدن از تپه‌های خاکی‌ای بودند که در بیست یا سی یاردی محل پنهان شدن کانینگام بود و او را امیدوار کردند که این‌قدر جلو بیایند که بشود از نزدیک بررسی‌شان کرد. از آن فاصله، با بدن‌های گرد و صاف که دوازده تا هیجده اینچ عرض داشت و چندین جفت پا، خیلی بیشتر از قبل به خرچنگ شباهت داشتند. به سرعت به اطراف راه افتادند. کنار نزدیک‌ترین گیاه گلسنگی ایستادند و سپس کنار یکی دیگر. ظاهراً از هر کدام یک لقمه‌ی آزمایشی می‌کندند. مثل این بود که ذائقه‌ای بسیار حساس دارند که نیازمند دقت زیادی است.
یکی دو برخورد بر سر لقمه‌هایی که توجه بیش از یک مدعی را جلب کرده بودند، رخ داد. اما آسیب‌های ظاهری کمی به هر یک از طرفین دعوا وارد آمد و جانور پیروز وقتی بیشتر از آن‌چه صرف غذای بدون رقابت کرده بود، صرف غذایی که برنده شده بود نکرد.
کانینگام عمیقاً مجذوب تماشای عجایب این جانوران کوچک شده بود و برای مدتی شرایط پرمخاطره‌ی خودش را کاملاً فراموش کرده بود. صدای مالمزون در هدفونش او را به یاد موقعیتش انداخت.
«به بالا نگاه نکن احمق. حفاظ پوستت را محافظت می‌کند. ولی چشمت را نه. بیا زیر سایه‌ی بدنه تا دنبال خرابی‌ها بگردیم.»
کانینگام یک‌باره توجهش را به سفینه برگرداند. هوابند روبروی او باز بود و پیکرهای ورم‌کرده‌ی دو دستیار سابقش که زیر آن بر زمین ایستاده بودند را می‌شد دید. آن‌ها مجهز به لباس‌هایی با امکانات سنگین بودند. لباس‌هایی که کانینگام از جا گذاشتنشان متأسف بود. به نظر می‌رسید اگرچه آن موقعی که او نگاه می‌کرد آن‌ها هنوز به طور کامل در نور دنب ایستاده بودند، حرارت یا خیلی کم ناراحتشان می‌کند یا اصلاً ناراحتشان نمی‌کند.
او می‌دانست سوختگی ناشی از تشعشع شدید تا مدتی ظاهر نخواهد شد، اما اصلاً به این که اشعه‌های کشنده‌تر دنب به کمکش بیایند امیدی نبست. زیرا لباس‌های سنگین قرار بود در مقابل این خطر نیز مقاوم باشند. لباس‌ها در میان عایق حرارتی، تجهیزات خنک کننده، محافظ تشعشع و سپر مکانیکی ساده، بسیار سنگین و بزرگ بودند. این‌قدر که روی هر سیاره‌ی تقریباً بزرگی غیرقابل‌ تحمل باشند. این لباس‌ها بیشتر در انجام تعمیرات خارجی در خود فضا استفاده می‌شدند.
کانینگام مردان را که زیر انحنای تحتانی بدنه‌ی سفینه ایستاده بودند تا خرابی را بررسی کنند، با دقت تماشا کرد و به مکالماتشان گوش سپرد. از حرف‌ها‌یشان این‌طور برمی‌آمد که خرابی شامل یک فرورفتگی به طول سه و عرض نیم یارد است که در این باره هیچ کاری نمی‌شد کرد. همچنین ترک‌هایی هم به صورت شعاعی در اطراف فرو رفتگی بود.
این ترک‌ها تهدیدی جدی برای استحکام سفینه به شمار می‌رفتند و برای اینکه سفینه برای تحمل فشار ناشی از پرواز درجه دو[6] مطمئن باشد، باید به طور کامل ترمیم می‌شدند. مالمزون مهندس خیلی خوبی بود و این موضوع را فهمید. کانینگام هم صدای او را شنید که نقشه‌هایی می‌کشد تا کابل‌های برق را برای دستگاه هویه بیرون بیاورد و زیر بدنه‌ی سفینه جک بزند تا بشود به بخش‌های پایینی ترک‌ها دسترسی داشت.
کار دوم را به سرعت پی گرفتند و با چنان کارآمدی آن را انجام دادند که کوچکترین شگفتی‌ای برای تماشاچی مخفی نداشت. آخر هر چه نباشد او خودش این مردان را استخدام کرده بود.
یکی از مردان هر چند دقیقه یک‌بار اطراف را به دقت بررسی می‌کرد. اول همان طرفی را که داشت کار می‌کرد و بعد می‌رفت آن طرف سفینه تا همان کار را تکرار کند. این مسأله باعث ناراحتی کانینگام می‌شد. او می‌دانست حتا در جاذبه کم، نمی‌تواند نیم مایل فاصله‌ای را که بین او و هوابند وسوسه‌انگیز وجود دارد، در فاصله‌ی بین دو گشت طی کند. حتا اگر هم می‌توانست، قطعاً بازتاب نور از پیکر در حال پرش کانگورویی او با آن لباس فلزی درخشان، حتا چشمی را که به آن نگاه نمی‌کرد هم به خود جلب می‌کرد.
در صورتی که از موفقیت مطمئن نبود، هر تلاشی بیهوده بود. زیرا لباس بدون محافظ او در مدت یک یا دو دقیقه به دمای غیر قابل تحملی می‌رسید و تنها جایی که می‌توانست آن را از تن دربیاورد یا خنک کند درون خود سفینه بود. بالاخره در کمال ناراحتی به این نتیجه رسید که تا وقتی هوابند سفینه باز باشد، دیده‌بانی کم نخواهد شد.
لازم بود راهی پیدا کند که حواس طرف مخالف را پرت کند یا با وجودی که برای یک آدم متمدن خوشایند نبود آن‌ها را ناتوان سازد، تا بتواند به سفینه برسد، آن‌ها را بیرون بگذارد و اسلحه یا عامل دیگری پیدا کند تا او را در موقعیتی قرار دهد که به آن‌ها دستور دهد. او اندیشید در آن شرایط تقریباً نیازی به اسلحه نیست. یک فرستنده‌ی موج متوسط کاملاً درست روی عرشه وجود داشت. او هم فقط باید درخواست کمک می‌کرد و افراد را تا رسیدن کمک بیرون نگه می‌داشت. البته اگر آن را نابود یا دشارژ نکرده باشند.
البته پیش‌فرض این کار یافتن راه حلی برای مشکل بدون مزاحم به عرشه رسیدن بود. بالاخره تصمیم گرفت که باید بعد از غروب خورشید، سفینه را از فاصله‌ی نزدیک‌تر بررسی کند. سفینه را به خوبی خانه‌اش می‌شناخت -زمانی که در آن گذرانده بود، بیش از زمانی بود که در هر خانه‌ی دیگری گذرانده بود- و می‌دانست به غیر از دو هوابند اصلی جلوی اتاق کنترل و دو هوابند اضطراری کوچک‌تر در عقب سفینه که هنگام فرارش از یکی از آنها استفاده کرده بود، راه دیگری برای ورود به سفینه وجود ندارد. همه‌ی این‌ها را می‌شد از داخل محکم بست و او نمی‌توانست راهی تصور کند که بتوان بدون تجهیزات، هیچ یک از ورودی‌ها را به زور باز کرد.
حتا اگر امکان شکستن شیشه‌ها وجود داشت، پنجره‌های دیده‌بانی برای عبور یک مرد با لباس فضایی بسیار کوچک بودند و به صورت تحت‌الفظی تا زمانی که سفینه سالم باقی می‌ماند هیچ راهی به درون آن وجود نداشت. اگر هر یک از شکاف‌هایی که در اثر سقوط به وجود آمده بودند به اندازه کافی بزرگ بود تا بدن یک انسان یا حتا یک مار بدون زهر[7] بی‌آزار از آن عبور کند، مالمزون به این راحتی از جوش دادن آن‌ها تا جایی که بتوانند در طول پرواز طاقت بیاورند، صحبت نمی‌کرد.
وقتی این افکار از ذهنش گذشتند درون ذهنش شانه بالا انداخت و تصمیمش را مبنی بر انجام یک سفر کوتاه دیده بانی بعد از تاریکی، برای خودش تکرار کرد.
بقیه‌ی روز، توجهش را بین مردان در حال کار و اشکال حیاتی که به همان اندازه مشغول بودند و جا به جا جلوی غار او با سرعت حرکت می‌کردند، تقسیم کرد. خوب معلوم بود که مورد دوم خیلی به نظرش جالب‌تر می‌رسید.
او هنوز امیدوار بود یکی از آن‌ها به اندازه‌ای به غار نزدیک شود تا اجازه‌ی یک بررسی درست و حسابی را بدهد. اما برای مدتی طولانی ناکام باقی ماند. یک‌بار، یکی از آن موجودات تا فاصله‌ی چند یاردی آمد و «روی پنجه» ایستاد. یعنی در حالی که روی پاهای باریکش، بیش از یک فوت از زمین بلند شده بود، یک جفت شاخک که به گلوله‌هایی به اندازه‌ی کره‌ی چشم انسان ختم می‌شدند چندین اینچ از پوشش سیاهش بیرون آمده و به آرامی در همه‌ی جهات گشتند.
کانینگام اگر چه از آن فاصله فقط می‌توانست یک کره سیاه نامشخص ببیند، فکر کرد احتمالاً گلوله‌ها نقش چشم را ایفا می‌کنند. بالاخره شاخک‌ها به سمت او گشتند و پس از چند ثانیه ظاهراً آن موجود با تشخیص دادن دهانه غار، به همان حالت پایین نشسته‌ی قبل در آمد و با سرعت دور شد.
کانینگام با خودش فکر کرد ممکن است حضور او باعث ترسیدن آن موجود شده باشد. اما خوب به طرز معقولی مطمئن بود چشمی که با روشنایی روز دنب تطابق یافته باشد، نمی‌تواند آن ‌سوی تاریکی دریچه‌ی او را ببیند. در تمام مدتی هم که آن جانور در حال انجام بررسی‌اش بود، او بی‌حرکت مانده بود. به احتمال قوی آن موجود دلایلی برای ترسیدن از غار یا صرفاً خود تاریکی داشت.
این‌که آن موجود دلیلی برای ترسیدن داشته است هنگامی مشخص شد که یک جانور دیگر با همان خصوصیات خرچنگ‌وار، اما به طرز قابل توجهی بزرگ‌تر از آن‌هایی که کانینگام تا آن لحظه دیده بود، از میان تل‌ماسه‌ها پدیدار شد و به یکی از آن موجودات نوع قبلی حمله کرد. جنگ در فاصله‌ای بسیار دور از غار کانینگام اتفاق افتاد. بنابراین کانینگام نتوانست خیلی جزییات آن را ببیند. اما حیوان بزرگ‌تر به سرعت بر قربانی‌اش پیروز شد. بعد ظاهراً دست و پای قربانی را کند و از آن‌جا یا گوشت نرم‌تر داخل پوشش سیاه را خورد یا این‌که مایع داخل بدنش را مکید.
سپس حیوان گوشتخوار، احتمالاً در جستجوی قربانی‌های جدید، دوباره ناپدید شد. آن موجود تقریباً رفته بود که یک جانور دیگر در صحنه ظاهر شد، آن موجود به شکل یک هزارپا بود و چهل فوتی درازی داشت. حرکت کردنش مثل همتا‌های زمینی‌اش، روان و مواج بود.
تازه وارد مدت کوتاهی در اطراف باقی مانده‌های ضیافت جانور گوشتخوار بو کشید و بعد قطعات بزرگ‌تر را بلعید. سپس به نظر رسید اطراف را برای گوشت بیشتر جستجو می‌کند، بالاخره غار را دید و با حرکت مواج به سمت آن آمد. حرکتش باعث هراس کانینگام شد، هراسی که قابل درک بود. او کاملاً دست خالی بود. با این‌که هزارپا تا الان نشان نداده بود که چیزی بیش از مردارخوار است، اما به نظر می‌رسید در صورت لزوم کاملاً توانایی این را دارد که غذای خودش را بکشد.
هزارپا مانند جستجوگر قبلی چند یاردی دورتر از دهانه‌ی غار ایستاد و مانند قبلی، خودش را بالا کشید که دید بهتری پیدا کند. به نظر رسید «چشمانی» سیاه که به اندازه‌ی توپ بیس‌بال بودند به مدت چندین ثانیه به چشمان هوشیارتر کانینگام خیره شده باشند. بعد درست مثل قبلی خودش را تا کرد و در حال خرامیدن، به آرامی از نظر دور شد. این برای کانینگام آسودگی خاطر زیادی آورد.
کانینگام دوباره ماند که آیا آن موجود حضورش را حس کرده یا غارها و به طور کلی تاریکی برای این اشکال حیاتی عجیب به مفهوم خطر هستند.
ناگهان این فکر به ذهنش خطور کرد که اگر حدس دومش درست نباشد، ممکن است آثاری از اشغالگران قبلی غار به جای مانده باشد. نگاه دیگری به سمت سفینه انداخت و دید که دو مرد هنوز در حال بالابردن بدنه‌ی سفینه هستند، سپس شروع به جستجوی دقیق‌تر محل کرد.
او کشف کرد که حتا این‌جا هم گرد و غبار توده شده وجود دارد. به خصوص نزدیک به دیوارها و در گوشه‌ها. آن‌جا به علت بازتاب نور از اجسام بیرونی، به اندازه‌ی کافی روشن بود که اجازه یک بررسی خوب را بدهد. سایه‌ها در جهان‌های بدون اتمسفر به آن تیرگی که بسیاری از مردم فکر می‌کنند، نیستند. کانینگام تقریباً به طور ناگهانی، علامت‌هایی در خاک پیدا کرد که به احتمال زیاد توسط برخی از جانورانی که او دیده بود، ایجاد شده بودند. تعداد علامت‌ها آن‌قدر بود که می‌شد نتیجه گرفت آن‌جا یکی از مکان‌های زندگی آن جانوران است و طوری به نظر می‌رسید که انگار آن جانوران به علت حضور انسان از آن‌جا دوری می‌کنند.
نزدیک به دیوار انتهایی، پوششی را پیدا کرد که زمانی یک پای چهار مفصله را پوشانده بود. پوسته سبک بود و او دید که گوشت آن یا خورده شده و یا پوسیده است. اگرچه فکر کردن به پوسیدگی در یک محیط بدون هوا که چنان درجه حرارت وحشتناکی دارد، قدری عجیب به نظر می‌رسید. اما با این حال غار کمتر از محیط بیرون در معرض این گرما قرار داشت. کانینگام از خودش می‌پرسید آیا پا را صاحب اصلی‌اش به این مکان آورده است یا به عنوان جسمی جداگانه در فهرست غذای یک چیز دیگر به این‌جا آورده شده است. اگر مورد اول درست بود، ممکن بود آثار بیشتری در اطراف وجود داشته باشد.
آثار بیشتری وجود داشت. چند دقیقه بعد، با کاوش در لایه‌های عمیق‌تر خاک یک استخوان‌بندی کامل یکی از جانوران خرچنگ‌وار کوچک‌تر به دست آورد. کانینگام آن باقی‌مانده‌ها را به دهانه‌ی غار برد، تا آنها را بررسی کند و در همان حال سفینه را هم زیر نظر داشته باشد.
اولین بررسی‌اش روی کره‌هایی بود که آن‌ها را چشم فرض کرده بود. با بررسی دقیق از سطحشان چیزی دستگیرش نشد، بنابراین سعی کرد یکی از آن‌ها را با دقت از ساقه‌اش جدا کند. بالاخره شکست و جدا شد و همان‌طور که انتظار داشت، خالی بود. داخلش هیچ اثری از شبکیه وجود نداشت. اما گوشتی در هیچ یک از بقیه‌ی قسمت‌های پوسته هم نبود. پس این چیزی را ثابت نمی‌کرد. فکری ناگهانی به ذهنش خطور کرد، قسمت جلویی پوسته‌ی سیاه نازک را مقابل چشمانش گرفت و البته که هنگامی که به سوی بدنه‌ی سفینه که به روشنی می‌درخشید نگاه کرد بارقه‌ای از نور از میان یک سوراخ تقریباً میکروسکوپی عبور می‌کرد.
پس آن کره یک چشم بود که بر اساس اصل سوراخ سوزنی ساخته شده بود. یک طراحی مناسب برای دنیایی که چنان روشنایی خیره کننده‌ای داشت. البته این چشم در شب نمی‌دید، اما در این محیط وضعیت دیگر ارگان‌های بصری نیز به همین صورت بود. و دوباره کانینگام با همان مشکل رو به رو شد، چطور آن جانوارن حضور او در غار را تشخیص داده بودند. نظر اولیه‌اش مبنی بر این‌که، چشمی که با درخشندگی خیره کننده دنب تطابق یافته باشد، نمی‌تواند داخل تاریکی نسبتاً مطلق او را ببیند، به نظر مشکل‌دار می‌آمد.
در همان حال که بقیه اسکلت را با بی‌علاقگی بررسی می‌کرد، به همین سؤال فکر می‌کرد. به عنوان یکی از نتایج بررسی‌هایش به نظر می‌رسید بینایی از فهرست حذف شده باشد. بویایی و شنیدن نیز به دلیل فقدان اتمسفر به حساب نمی‌آمدند. به چشیدن و لمس کردن نیز تحت چنین شرایطی حتا نمی‌شد فکر کرد.
بدش می‌آمد به این دستاویز «ادراک فراحسی» که یک زمانی باب شده بود متوسل شود. اما انگار هیچ چاره‌ی دیگری نبود.
این‌که کسی در موقعیت لیرد کانینگام، می‌توانست اجازه بدهد ذهنش کاملاً معطوف به مشکلی شود که هیچ ربطی به نجات جانش ندارد، ممکن است باور نکردنی به نظر برسد. به هر حال، چنین اشخاصی وجود دارند. خیلی‌ها کسی را می‌شناسند که علایمی از این ویژگی از خود نشان داده باشد و کانینگام یک نمونه‌ی بسیار پیشرفته بود. او یک ذهن تک منظوره داشت و در این لحظه عمداً مشکل شخصی‌اش را کنار گذاشته بود.
قبل از این‌که کالبد شکافی نمونه‌اش را تمام کند، رشته‌ی تفکراتش با ظاهر شدن یکی از آن موجودات گوشتخوار در جایی که به نظر یک فاصله‌ی مشخص می‌آمد، از هم گسیخت. آن مکان در چند یاردی دهانه‌ی غارش بود. جانور آن‌جا روی پاهای نازکش بلند شد و اطرافش را نگاه کرد. کانینگام، نیمی از روی شوخی و نیمی از روی کنجکاوی صادقانه، یکی از پاهای کنده شده از اسکلتی که در دستش بود، را به سوی آن جانور پرتاب کرد. جانور مشخصاً، عضو در حال پرواز را دید، اما هیچ تلاشی برای تعقیب کردن یا خوردنش انجام نداد. به جای اینکار، چشمانش را به طرف جهتی که کانینگام بود، چرخاند و بعد سرعت رفت تا یکی از توده‌های خاک را بین خودش و چیزی که ظاهراً به عنوان یک همسایه‌ی خطرناک در نظر گرفته بود، فاصله بیاندارد.
به نظر می‌رسید جانور چندان حافظه‌ای نداشته باشد. کانینگام یک یا دو دقیقه بعد دید که دوباره به میدان دید آمد و شروع به تعقیب یکی از آن جانوران کوچکتر کرد که هنوز همان جا می‌گشتند و از گیاهان می‌خوردند. این بار کانینگام نسبت به دفعه‌ی قبل دید بهتری از جنگ و ضیافتی داشت که به دنبالش رخ داد. ماجرا خیلی نزدیک‌تر به محل او رخ داد. اما این بار پایان کاملاً متفاوتی داشت. هنگامیکه جانور گوشتخوار هنوز در حال خوردن غذایش بود، هزارپای غول‌آسا، یا یکی دیگر از همان گونه، در صحنه ظاهر شد و با حرکت مواج و سرعتی اعجاب‌آور روی ریگ‌ها به پیش آمد و خودش را روی غالب و مغلوب انداخت. جانور اول از رسیدن هزارپا هیچ اطلاعی نداشت و زمانی فهمید که بسیار دیر شده بود و هر دو بدن سیاه رنگ داخل شکم جانوری که کانینگام امیدوار بود فقط مردارخوار باشد، ناپدید شدند.
چیزی از این ماجرا که مورد توجه کانینگام قرار گرفته بود این حقیقت بود که هزارپا وقت آمدن بدون تأمل با حالتی مواج حرکت کرد و تقریباً در مسیر یک گروه از گیاه‌خواران قرار گرفت که آن‌ها هم از ترس از جا در رفتند و همگی با سرعت بالا مستقیماً شروع به دویدن به طرف غار کردند. اما هزارپا هیچ‌کدام را نگرفت. او اول فکر کرد آن‌ها پس از این‌که ببینند چه چیز در مقابلشان قرار گرفته راهشان را کج خواهند کرد اما ظاهراً او کمتر از آن دو هیولا بود، زیرا آنها به سرعت از او گذشتند و حتا برخی از روی او که در دهانه‌ی غار دراز کشیده بود عبور کردند و خودشان را زیر عمیق ترین لایه‌ی خاکی که می‌توانستند پیدا کنند دفن کردند. کانینگام با لذت تماشا می‌کرد که چطور یک گروه عالی از نمونه‌ها خودشان را به این طریق برای راحتی او جمع‌آوری کردند.
هنگامی که آخرین جانور زیر خاک ناپدید شد، کانینگام به طرف صحنه‌ی بیرون برگشت. هزارپا تازه غذایش را تمام کرده بود. این بار به جای این‌که به سرعت از نظر دور شود، با حرکت موج‌وار به طرف نوک یکی از تپه‌های بزرگتر رفت که دید کامل به غار داشت و طول بدنش را به صورت یک فنر ساعت در آورد و سرش در بالای شکل پیچ در پیچ بدنش قرار گرفت. کانینگام متوجه شد جانور در آن موقعیت می‌تواند تمام جهات را زیر نظر داشته باشد و با توجه به ارتفاع آن مکان تا فاصله‌ی قابل توجهی را می‌تواند ببیند.
حال که هزارپا ظاهراً برای مدتی ساکن مانده بود و مردان هنوز کاملاً جلوی چشمش بودند، کانینگام تصمیم گرفت یکی از نمونه‌هایش را بررسی کند. در حالی که به طرف نزدیک‌ترین دیوار می‌رفت، خم شد و با احتیاط، کورمال کورمال در خاک به جستجو پرداخت. تقریباً بلافاصله به یک جسم برخورد و خرچنگ سیاهی را که پیچ و تاب می‌خورد داخل نور آورد. او دریافت اگر آن را با یک دست وارونه بگیرد، هیچ‌کدام از پاهایش نمی‌توانند چیزی را بگیرند و می‌توانست بخش‌های زیرین را حتا با وجود اعضای به شدت جنبان جانور، به تفصیل مورد بررسی قرار دهد.
آرواره‌ها که اکنون بیهوده در خلاء باز و بسته می‌شدند، مجهز به یک ردیف فشارنده بودند که باعث می‌شدند خصوصیات عجیبی درباره گیاهانی که جانور از آن‌ها تغذیه می‌کرد، به ذهن خطور کنند. به نظر می‌رسید فشارنده‌ها می‌توانند انگشتان فلزی لباس فضایی کانینگام را له کنند و او دستانش را به خوبی از دسترس آنها دور نگه داشته بود.
او درباره مکانیزم داخلی که به جانور امکان زندگی کردن بدون هوا را می‌داد کنجکاو شد و با این مشکل رو به رو بود که چگونه می‌تواند بدون وارد آوردن صدمات جسمانی زیاد، آن را بکشد. کاملاً مشخص بود که جانور قادر است ساعات زیادی را بدون اشعه‌ی مستقیم دنب، که بارزترین منبع انرژی بود، زنده بماند. اما دمای بدنش آن‌قدر زیاد بود که باعث می‌شد او از ورای دستکش‌های لباسش احساس ناراحتی کند. بنابراین غرق کردن موجود در تاریکی برای کشتنش غیر عملی بود. به هر حال ممکن بود قسمتی در بدنش باشد که وارد آوردن یک ضربه به آن نقطه، آن را بی‌حس کند یا بکشد. اطراف را به دنبال یک سلاح مناسب جستجو کرد.
ترک‌های عمیق زیادی در سنگ دهانه‌ی غار وجود داشتند که احتمالاً در اثر انقباض و انبساط حرارتی ایجاد شده بودند. با اندک تلاشی توانست یک قسمت نسبتاً سنگین تیز را از جا بکند. در حالی که آن تکه را در دست راستش گرفته بود، جانور را به پشت روی زمین خواباند. امیدوار بود جانور چیزی مشابه شبکه‌ی اعصاب خورشیدی داشته باشد.
جانور نسبت به او خیلی سریع بود. وقتی دستش را وسط لاک جانور گرفته بود، پاهایش نمی‌توانستند به دستان او برسند اما با این حال آن‌قدر انعطاف داشتند تا زمین را بگیرند و قبل از آن که او بتواند ضربه بزند، جانور برگشته بود و با چنان سرعتی فرار می‌کرد که تلاش قبلی‌اش برای فرار از هزارپا در مقابل آن هیچ بود.
کانینگام شانه‌ای بالا انداخت و یک نمونه‌ی دیگر از زیر خاک بیرون کشید. این بار هنگامی که نوک تکه سنگش را به طرف پوشش جانور می‌برد، آن را در دستش نگه داشته بود. هیچ تأثیر ظاهری نداشت. از ترس اینکه پوسته را بشکند، جرأت نکرده بود ضربه را زیاد محکم بزند. چند بار دیگر با بی‌تابی رو به افزایشی ضربه زد؛ که همگی نتیجه‌ی یکسانی داشتند. در نهایت اتفاقی که از آن می‌ترسید، رخ داد. زره سیاه وا داد و نوک تکه سنگ آن‌قدر عمیق فرو رفت که آسیب دیدن بیشتر ارگان‌های داخلی حتمی بود. پاها یکی دوبار دیگر منقبض شدند و از تکان خوردن باز ایستادند و کانینگام فریادی از روی ناراحتی کشید.
با امیدواری، تکه‌های شکسته پوسته را برداشت و یک لحظه با شگفتی به مایعی که به نظر می‌رسید داخل بدن را پر کرده باشد، نگاه کرد. مایع نقره‌ای بود و حتا رنگش جلای فلزی هم داشت احتمال داشت جیوه باشد. اما ارگان‌هایی را که داخلش بودند مرطوب نگه داشته بود و احتمالاً دمایش هم بالای نقطه‌ی جوش جیوه بود. کانینگام تازه با این حقیقت رو به رو شده بود که ضربه‌ای وحشیانه به او خورد و جانور مرده از چنگش ربوده شد. او شیرجه رفت و کنار دیوار انتهایی غار، پشت به دیواره بالا آمد. هنگامی که داشت بلند می‌شد، در نهایت وحشت دریافت که حمله کننده چیزی نیست مگر هزارپای غول‌آسا.
هزارپا داشت نمونه او را با پشت‌کاری بالا می‌خورد. در نهایت تنها چند تکه از پوسته را که شکل‌دهنده‌ی قسمتهای انتهایی پاها بود رها کرد و هنگامیکه که آخرین تکه از این قطعات به زمین افتاد، همانطور که کانینگام قبلاً دیده بود، قسمت جلو بدنش را از زمین بلند کرد و سوراخ‌های ریز نادیدنی چشمانش را به طرف پیکر انسانی که لباس فضایی پوشیده بود، چرخاند.
کانینگام نفس عمیقی کشید و تکه سنگ نوک تیزش را محکم در دست گرفت. هر چند امید کمی داشت که بتواند بر جانور پیروز شود. آرواره‌هایی که همین الان در حال کار دیده بود به نظر بسیار کارآمد‌تر از آرواره‌های جانور گیاه‌خوار می‌رسیدند و آن‌قدر بزرگ بودند که پای یک انسان را در خود بگیرند.
شاید به مدت پنج ثانیه هر دو موجود بدون حرکت روی در روی هم ایستادند، سپس هزارپا به همان نتیجه‌ای رسید که بررسی قبلی‌اش از گونه‌ی بشر به او آموخته بود و تقریباً با سرعت آشکاری دور شد و آسایش خاطری بیان‌نشدنی برای انسان آورد. هزارپا این بار در میدان دید باقی نماند. اما هنگامی که به مرزهای افق دید کانینگام رسید، هنوز داشت با سرعت حرکت می‌کرد.
طبیعت‌شناس تقریباً لرزان به دهانه‌ی غار بازگشت و در مکانی نشست که بتواند سفینه‌اش را تماشا کند و عمیقاً به فکر فرو رفت. در وهله‌ی اول چند نکته‌ی جالب وجود داشتند که با تفکر بیشتر جذابیت بیشتری پیدا کردند. هزارپا گیاه‌خواری را که از دست کانینگام فرار کرده و از دهانه‌ی غار بیرون دویده بود را ندیده بود یا حداقل تعقیبش نکرده بود. وقتی به قبل‌تر فکر کرد، دریافت تنها دفعاتی که دیده بود جانور حمله کند، بعد از ریخته شدن خون بودند. دو دفعه اول به دست جانوران گوشتخوار و دفعه سوم به دست خود کانینگام. ظاهراً فرقی نمی‌کرد که قربانی‌ها کجا باشند. دو بار در نور کامل خورشید و یک بار در تاریکی غار بودند.
آن جانوران می‌توانستند در هر دو درجه‌ی روشنایی نور مستقیم و سایه‌ی غار ببینند. اگر به دلیل بیشتری نیاز بود، این همان دلیل بود. به هر حال آن جانور تنها یک مردارخوار نبود. کانینگام گوشت‌خواری را به یاد آورد که همراه با قربانی‌اش داخل آرواره‌های هزارپا رفته بود. جانور مشخصاً این قدرت را داشت که بر آن او پیروز شود، اما دو بار هنگامیکه فرصت‌هایی عالی برای حمله کردن به او را داشت، با شتاب عقب‌نشینی کرده بود. پس چه چیزی بود که جانور را به صحنه خونریزی و نبرد کشانده بود، اما او را از یک مرد ترسانده بود. این چیز هر چه بود، قطعاً همه آن جانوران را ترسانده بود.
روی هر سیاره‌ای که یک اتمسفر درست و حسابی داشت، کانینگام یک پاسخ برای ارایه کردن داشت: بو. به هر حال در ذهن او، ارگان‌های بویایی وابسته به دستگاه تنفس بودند که این جانوران آشکارا فاقد آن بودند.
نپرسید چرا آن‌قدر طول کشید تا بفهمد. شما ممکن است فکر کنید وفق‌پذیری فوق‌العاده‌ای که در آن چشم‌های عجیب نمایان بودند، سرنخ مناسبی بود. یا شاید در موقعیتی باشید که بتوانید او را ببخشید. احتمالاً کریستف کلمب آن دسته از دوستانش را که نتوانستند معمای تخم مرغ را حل کنند، بخشید[8].
البته او بالاخره فهمید و احتمالاً از دست خودش ناراحت بود که این همه طول کشیده تا بفهمد. برای ما چشم ارگانی است برای تشکیل دادن تصاویر از منبعی که به سویش نور را باز می‌تاباند و بینی وسیله‌ایست که به مالکش حضور مولکول‌ها را اطلاع می‌دهد. او برای این‌که بتواند شکل موجودی را از بویش بفهمد، فقط باید از تصوراتش کمک می‌گرفت. اما شما به ارگانی که یک تصویر از منبع بو تشکیل بدهد، چه می‌گویید؟
زیرا این دقیقاً همان کاری بود که آن «چشم‌ها» انجام می‌دادند. در خلاء تقریباً مطلق سطح این دنیای کوچک گازها با سرعت بالا پخش می‌شدند و در واقع در مسیرهای مستقیم سیر می‌کردند. چیز اشتباهی در ایده‌ی چشم با سوراخ دوربین که شبکیه‌اش به جای میله‌ها و مخروطهای ارگانهای حساس به نور، از پایانه‌های عصبی بویایی تشکیل شده، وجود نداشت.
به نظر می‌رسید این نظریه پاسخ همه چیز را در خود داشته باشد. البته که برای این جانوران میزان نور منعکس شده از اشیایی که بررسی می‌کردند مهم نبود. تا جایی که چیزی در همسایگی مولکول بپراکند روشنایی مکان‌های باز زیر پرتوهای دنب و تاریکی نسبی غار، هر دو برای آن‌ها یکسان بود. آیا اصلاً چیزی هست که مولکول پخش نکند؟ هر ماده‌ای، مایع یا جامد فشار بخار خود را دارد و زیر پرتوهای دنب حتا شاید برخی مواد غیر محتمل‌تر –مثلاً فلزات- هم به اندازه‌ی کافی بخار تولید بکنند که ارگان‌های این اشکال حیاتی را تحت تأثیر قرار دهند. مایع داخل بدن این جانوران قطعاً فلز بود. شاید سرب، قلع، بیسموت یا فلزی مشابه. یا به احتمال بیشتر مخلوطی از این فلزات که مواد حیاتی لازم برای سلول‌های بدنشان را در خود دارد. احتمالاً قسمت عمده‌ی تشکیل دهنده‌ی آن سلول‌ها به شکل فلزات کلوئیدی بود.
اما این مسأله به بیوشیمیست‌ها مربوط می‌شد. کانینگام برای مدتی خودش را با فکر کردن به این شباهت بین بو و رنگ که این‌جا وجود داشت، سرگرم کرد. گازهای سبک مثل اکسیژن و نیتروژن باید این‌جا کمیاب باشند و مقادیر بسیار کمی که از لباس فضایی او نشت کرده بودند، برای جانورانی که در مسیر آن‌ها قرار گرفتند، کاملاً جدید بودند. تأثیری که او بر سیستم عصبی آن‌ها گذاشته بود، باید چیزی مثل تأثیر آتش بر حیوانات وحشی زمین بوده باشد. تعجبی نداشت که حتا هزاربا هم احتیاط را از شجاعت بهتر یافته بود[9]!
کانینگام، که فعلاً مشکل کم ‌اهمیت‌ترش حل شده بود، توجهش را به مشکل نجات خودش برگرداند و مدت زیادی فکر نکرده بود که فهمید این یکی هم قابل حل شدن است. هنگامی که تکه‌های جدا از هم یک ایده در ذهنش شروع به مرتب کردن خودشان کردند و به طور درست کنارهم قرار گرفتند، به آرامی لبخند زد. ایده‌اش شامل این موارد می‌شد، فشار بخار خون فلزی، قابلیت نشت لباس‌های سنگین که دستیاران سابقش پوشیده بودند و تشنگی آشنایان چندپای امروز او به خون. او در مورد هر یک از این خصوصیات تنها شک ناچیزی داشت. نقشه در کمال رضایت او کامل شد. و با لبخندی بر چهره‌اش، آرام گرفت که تا هنگام غروب خورشید به مراقبت بنشیند.
دنب تا به حال هم بخش بزرگی از قوس آسمان را پیموده بود. از آن‌جا که ساعت نداشت، نمی‌دانست چه مدت گذشته و خیلی زود بر او مشخص شد که وقتی چیزی برای پر کردن وقت نباشد، زمان خیلی کندتر می‌گذرد. بعد از ظهر مجبور شد از دهانه‌ی غار کنار برود. زیرا خورشید در حال غروب شروع به تابیدن به درون غار کرده بود. درست قبل از غروب خورشید، او به یک طرف چسبیده بود، زیرا پرتوهای آتشین دنب مستقیماً از ورودی غار به دیوار مقابل می‌تابیدند و فضای خیلی کوچکی باقی می‌ماند که مستقیماً روشن نشده باشد. هنگامی که لبه‌ی بالایی روشنایی کشنده بالاخره ناپدید شد، کانینگام آهی از سر آسودگی کشید که بیش از یک دلیل داشت.
مدت زیادی بود که نمونه‌هایش ترسشان را کنار گذاشته بودند و غار را ترک کرده بودند. او سعی نکرده بود متوقفشان کند. اکنون او از خروجی پایین غار بیرون آمده بود و مستقیماً به سمت نزدیک‌ترین توده‌ی خاک می‌رفت که در نور ستارگان به سختی قابل مشاهده بود. چند دقیقه جستجو با یکی از گیاه‌خواران که پیچ و تاب می‌خورد پاداش داده شد. جانور به داخل سرپناه حمل شد و سپس در حالی که صحنه را با چراغ‌قوه‌ی کوچکی که به کمر لباس فضایی‌اش قلاب شده بود، به دقت روشن می‌کرد، یک کپه‌ی بزرگ از خاک درست کرد، با انگشت شکاف درازی بالای توده ایجاد کرد و با استفاده همان سنگی که قبلاً استفاده کرده بود، گیاه‌خوار را کشت و «خونش» را داخل قالب خاکی ریخت.
مایع از فلز ساخته شده بود، بسیار خوب، خیلی سریع سرد شد و در مدت یکی دو دقیقه کانینگام یک میله‌ی نقره‌ای به کلفتی یک مداد و به بلندی پنج یا شش اینچ داشت. در ابتدا او کمی از بابت هزارپا نگران بود. اما یا جانور در مسیر «دیدن» غار نبود یا این‌که مثل قربانی‌هایش، در طول شب زیر خاک می‌ماند.
کانینگام میله را که به انعطاف‌پذیری نواری از لحیم به همان ضخامت بود، برداشت و در حالی که چراغ قوه را خاموش کرده بود، با چند پرش‌های کوتاه و با دقت، راهش را به طرف سفینه سقوط کرده، کشید و خودش را به آن رساند. هیچ اثری از مردان نبود، تجهیزات را هم با خودشان به داخل برده بودند. البته در صورتی که اصلاً آن‌ها را بیرون آورده باشند. زیرا کانینگام در آخرین ساعت روشنایی قادر نبود آن‌ها را ببیند. بدنه‌ی سفینه هنوز بالا زده شده بود. طبیعت‌شناس زیر آن پناه گرفت و با استفاده‌ی مجدد از چراغ‌قوه شروع به بررسی خرابی کرد. در همان حدی بود که از گفتگوی مردان استنباط کرده بود و با لبخندی بر لب، میله‌ی فلزی کوچک را در دست گرفت و شروع به کار کرد. برای مدتی زیر بدنه مشغول بود و هنگامی که خارج شد، یک گیاه خوار دیگر جست و دوباره زیر بدنه برگشت. هنگامی که کارش تمام شد، یک بار دور سفینه قدم زد، هر کدام از هوابند‌ها را چک کرد و درست همان‌طور که انتظار داشت، همه را مهر و موم شده یافت.
از این بابت نه خوشحالی از خود نشان داد، نه ناامیدی و بدون تشریفات اضافه به طرف غار به راه افتاد. برای پیدا کردنش در نور ستارگان قدری مشکل داشت. او توده‌ی بزرگی از خاک درست کرد که بیشتر به منظور عایق‌بندی بود تا جای خوابیدن. روی آن دراز کشید و سعی کرد بخوابد. همان‌طور که انتظار داشت، چندان موفق نشد.
در نتیجه شب به طور غیر قابل ‌تحملی بلند به نظرش رسید. او از مطالعات ستاره‌شناسی‌اش در تاریکی قبلی تقریباً پشیمان بود. زیرا اکنون به جای این‌که خودش را با این امید دلگرم کند که دفعه بعد که چشمانش را باز کند؛ دنب در آسمان خواهد بود، قادر بود ببیند که تا طلوع خورشید هنوز راه درازی مانده. به هر حال، زمان موعود بالاخره فرا رسید. نوک تپه‌های داخل دره، پس از این‌که نور خورشید آن‌ها را فرا گرفت، یکی پس از دیگری داخل روشنایی پریدند. کانینگام بلند شد و بدنش را کش و قوسی داد. بدنش سفت شده بود و عضلاتش گرفته بودند، زیرا لباس فضایی حتا روی تخت‌خوابی بهتر از زمین سنگی هم لباس خواب ناراحتی است.
هنگامی که نور به سفینه رسید و آن را به یک دوک نقره‌ای فروزان تبدیل کرد، هوابند باز شد. کانینگام مطمئن بود مردان برای تمام کردن کارشان عجله داشتند و احتمالاً به همان اندازه‌ی او مشتاقانه انتظار خورشید را می‌کشیدند، تا کارشان را درست انجام دهند. کانینگام نقشه‌اش را بر این اساس کشیده بود.
با قضاوت از روی مکالماتشان که از هدفن به کانینگام می‌رسید، مالمزون اولین نفری بود که روی زمین پرید. او به عقب برگشت و همکارش یک هویه‌ی دیودی بزرگ و دسته‌ای میله‌ی لحیم به او داد. سپس هر دو مرد به طرف گودی، جایی که باید کار می‌کردند، رفتند. ظاهراً آن‌ها به تکه‌های بی‌استفاده‌ی آهن که در صحنه بود، توجهی نکردند. شاید خودشان روز قبل جوشکاری‌هایی انجام داده بودند. به هر حال وقتی که مالمزون دراز کشید و زیر بدنه رفت هیچ صحبتی از آن نشد، دیگری تجهیزات را به دست او داد.
هنگامی که اتصالات برقرار شد و مشعل شروع به شعله ‌کشیدن کرد، گیاه‌خواران از تخت‌های خاکی‌شان شروع به بیرون آمدن کردند. کانینگام وقتی این را دید از روی شادی سری تکان داد. اگر آن دو می‌خواستند آگاهانه همکاری کنند هم زمان‌بندی به این خوبی پیش نمی‌رفت. در واقع او که خودش را در سایه‌ی تپه نگه داشته بود از غار خارج شد تا میدان دیدش را بزرگتر کند، اما به مدت چند دقیقه چیزی جز گیاه‌خواران در حال حرکت دیده نمی‌شد.
داشت می‌ترسید نکند مهمانانی که دعوت کرده، برای دریافت دعوت خیلی دور بودنده‌اند، که چشمش به چیز سیاه بلندی افتاد که در سکوت روی شن‌ها لیز می‌خورد و به طرف سفینه می‌رفت. از روی رضایت لبخند زد. آن‌گاه وقتی دید یک جسم مار شکل دیگر رد اولی را تعقیب می‌کند، ابروهایش ناگهان بالا رفتند.
تمام میدان دیدش را به سرعت نگاه کرد و پاداشش دیدن چهار هیولای دیگر بود که همگی با سرعت زیاد مستقیم به طرف سفینه می‌رفتند. چراغ دریایی که روشن کرده بود، به چشم‌هایی بیشتر از آن‌چه او انتظار داشت رسیده بود. او مطمئن بود که مردان مسلح هستند و هرگز نمی‌خواست آن‌ها واقعاً مغلوب آن موجودات شوند، او روی حواس پرتی مقطعی آن‌ها حساب کرده بود که به او اجازه می‌داد به هوابند بدون محافظ برسد.
هنگامی که همکار مالمزون اولین هزارپای طلبکار را دید و لحیم‌کار را فرا خواند، کانینگام بلند شد و خودش را برای دویدن آماده کرد. هنگامی که اولین جفت از حمله‌کننده‌ها به آن‌ها رسیدند، مالمزون حتا هنوز وقت نکرده بود روی پاهایش بلند شود و در همان لحظه کانینگام به نور خورشید وارد شد. او سعی می‌کرد هر ذره از قدرتش را در پرش‌هایی بگذارد که او را به سوی تنها سرپناهی که اکنون برای او وجود داشت می‌بردند.
او می‌توانست حرارت پرتوهای دنب را در لحظه‌ای که او را فرا گرفتند، حس کند و قبل از اینکه یک سوم فاصله را پیموده باشد پشت لباس فضایی‌اش به طرز دردناکی داغ شده بود. برای کارکنان سابقش هم اوضاع داغ بود. سر جمع ده هیولای سیاه به فوران رایحه‌ی جذاب –یا شاید رنگ‌های فریبنده برای آن‌ها- واکنش نشان داده بودند. این اتفاق زمانی افتاده بود که مالمزون دستگاهش را روی جایی روشن کرده بود که کانینگام خون یخ‌زده‌ی شکار طبیعی آن‌ها را ریخته بود و اکنون تحت‌تأثیر دنب مقدار بیشتری از همان ماده داشت بخار می‌شد، زیرا مالمزون که روی تکه هایی از آن دراز کشیده بود، ایستاده بود و با مهاجمان می‌جنگید.
او یک اسلحه آتش‌افکن داشت، اما در مقابل جانورانی که خونشان فلز گداخته بود، خیلی ضعیف بود و همراهش با روشن کردن مشعل دستگاه روی آن‌ها که خیلی نزدیک می‌شدند، نیز چندان کاری از پیش نمی‌برد. آنها در حالیکه راهشان را به طرف هوابند باز می‌کردند، عملاً زیر بدن‌های در حال جنبش غرق شده بودند. هیچ کدامشان هم کانینگام را ندیدند که حتا تحت جاذبه ضعیف حاضر داشت تلوتلو می‌خورد و با چشمانی که از عرق تار شده بود، کورکورانه جلو می‌رفت. او به همان هدف آن‌ها رسید و در داخل ناپدید شد.
از آن‌جا که یک انسان بود، در بیرونی را باز گذاشت. اما قبل از این‌که حتا یک قدم بیشتر به طرف اتاق کنترل بردارد، در داخلی را قفل کرد. آن‌جا سر صبر لباس فضایی‌اش را درآورد و فقط هنگامیکه صدای قفل شدن در بیرون را شنید برای قطع کردن کلید برقی که دستگاه دیود را تغذیه می‌کرد توقف کرد. اسلحه‌ی آتش‌افکن هیچ تأثیری روی فلز بدنه‌ی سفینه نداشت و او از بابت امنیت در داخلی هیچ نگرانی نداشت. مردان از هر جهت امن بودند. هم برای او و هم از جهت خودشان.
بعد از خارج کردن مشعل دستگاه از فهرست تهدیدات فعال، بیرون آوردن لباسش را تمام کرد. بعد فرستنده‌ی موج کوتاه را روشن کرد و با خونسردی یک درخواست کمک به همراه موقعیت مکانی‌اش فرستاد. سپس یک فرستنده‌ی رادیویی را روشن کرد که نجات‌دهندگان بتوانند او را روی سیاره پیدا کنند و تنها در آن زمان بود که با زندانیان با دستگاه کوچکی که روی رادیوهای لباس‌ها تنظیم شده بود، تماس گرفت تا به آن‌ها بگوید چه کرده است.
صدای مالمزون آمد. «من نمی‌خواستم بلایی سر تو بیاورم. من فقط سفینه را می‌خواستم. می‌دانم تو دستمزد خوبی به ما می‌دادی، اما وقتی فکر کردم روی بعضی از آن دنیاها اگر به جای گشتن دنبال حیوانات و گیاهان مسخره دنبال چیز دیگری گشته بودیم، چه پولی می‌توانستیم دربیاریم، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. حالا می‌توانی بگذاری بیاییم بیرون. قسم می‌خورم دیگر کاری نمی‌کنیم. سفینه که پرواز نمی‌کند و تو هم می‌گویی یک پرنده‌ی گارد تو راه است. چی می‌گویی؟»
کانینگام گفت: «متأسفم که شما سرگرمی مرا دوست ندارید. من به نظر من که با حال بود و حتا شده که فایده هم داشته. به هر حال من با گفتن آخرین مورد فایده‌اش احساسات شما را جریحه دار نمی‌کنم. من فکر می‌کنم اگر هر دوی شما همان‌جا در هوابند بمانید من خیالم راحت‌تر است. سفینه‌ی نجات تا چند ساعت دیگر باید برسد و اگر داخل لباس‌هایتان آب و غذا نداشته باشید، احمق هستید.»
مالمزون گفت:«حدس می‌زنم در این صورت تو برنده‌ای.»
کانینگام گفت: «من هم همین‌طور فکر می‌کنم.» و رادیو را خاموش کرد.
——————————————-
پانویس ها:
[1] Cunningham
[2] Malmeson
[3] Deneb یا Alpha Cygnus ستاره‌ای که ماجرا پیرامون آن اتفاق می‌افتد. آن را «ذنب الدجاج» هم می‌گویند و روشن‌ترین ستاره‌ی صورت فلکی سیگنوس یا دجاجه است. از آنجایی که نام خاصی در فارسی موجود نیست و به جهت اختصار کلام همان برگردان آوایی «دنب» را برگزیدیم.
[4] Laird
[5] نام دیگر «ماه»، قمر زمین خودمان. همچنانکه زمین را در داستان‌های قدیمی Terra می‌خواندند، Luna هم نام ماه بود.
[6] Second-Order
[7] Garter snake همان مار علفی.
[8] ارجاع به داستانی درباره‌ی کریستف کلمب که به معمای نشاندن تحم مرغ رو سر باریکش بر روی زمین می‌پردازد. کریستف کلمب تخم مرغ را با شکستن سر آن روی زمین بی‌حرکت نشاند.
[9] اشاره‌ای است به فرازی از پرده‌ی اول نمایشنامه‌ی «هنری چهارم» اثر شکسپیر که از زبان فالستاف گفته می‌شود: "Discretion is the better part of valor."
نویسنده: هال کلمنت
مترجم: سمیه کرمی

درباره داستان:
این داستان که در سال ۱۹۴۵ نوشته شده است، با تأخیر، در سال ۱۹۹۶ برنده‌ی جایزه‌ی هوگوی بهترین داستان کوتاه سال ۱۹۴۶ شد.
با توجه به مباحث صورت گرفته در تاپیک بررسی داستان، بنا به پیشنهاد سارا نام داستان از «ناداوری» به «حس نامتعارف» تغییر کرد.

باشگاه کتابخوانی گنجینه
لطفاً از تا کردن، مچاله کردن و لوله کردن این کارت جداً خودداری کنید.
آقای: والتر ای. چایلد، صورت حساب: ۴٫۹۸ دلار
مشتری گرامی: به پیوست آخرین سفارش شما تقدیم می‌گردد.
«آدم‌ربایی» اثر رابرت لویی استیونسن
۱۶ نوامبر ۱۹۶۵
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷

باشگاه محترم کتابخوانی گنجینه
ایلینوی، شیکاگو، خیابان مندی، شماره‌ی ۱۸۲۳
آقایان محترم
اخیراً در مورد کارت صورت حساب کامپیوتری‌ای که برای کتاب «کیم» نوشته‌ی رودیارد کیپلینگ به آدرس من ارسال کردید با شما مکاتبه کرده‌ام. من پیش از آن که چکی به مبلغ قید شده روی کارت برای شما ارسال کنم، بسته را باز نکرده بودم. بعد از باز کردن بسته متوجه شدم که نیمی از صفحات کتاب مفقود گردیده. کتاب را به آدرس شما پس فرستادم و تقاضا کردم یا نسخه‌ای دیگر از کتاب برای من بفرستید، یا پولم را برگردانید. در عوض، شما نسخه‌ای از کتاب «آدم‌ربایی» رابرت لویی استیونسون برای من فرستاده‌اید. لطف می‌فرمایید اشتباهتان را جبران کنید؟
به پیوست نسخه‌ی کتاب آدم ربایی بازپس فرستاده می‌شود.
ارادتمند
والتر ای. چایلد

باشگاه کتابخوانی گنجینه
صورت حساب مجدد
لطفاً از تا کردن، مچاله کردن و لوله کردن این کارت جداً خودداری کنید
آقای: والتر ای. چایلد، صورت حساب: ۴٫۹۸ دلار
برای «آدم‌ربایی» اثر رابرت لویی استیونسن
(در صورتی که برای مورد فوق پرداختی انجام داده‌اید، این صورت حساب را نادیده بگیرید.)
باشگاه کتابخوانی گنجینه
ایلینوی، شیکاگو، خیابان مندی، شماره‌ی ۱۸۲۳
۲۱ ژانویه ۱۹۶۶
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷

آقایان محترم
می‌شود به نامه‌ای که به تاریخ ۱۶ نوامبر ۱۹۶۵ برایتان ارسال کردم توجه کنید؟ شما کماکان با ارسال کارت‌های صورت حساب کامپیوتری، تقاضای دریافت بهای کتابی را دارید که من هرگز سفارش نداده‌ام. در حالی که در واقع، این شرکت شماست که به من بدهکار است.
ارادتمند
والتر ای. چایلد

والتر ای. چایلد
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷
از: باشگاه کتابخوانی گنجینه
ایلینوی، شیکاگو، خیابان مندی، شماره‌ی ۱۸۲۳
یکم فوریه‌ی ۱۹۶۶
آقای چایلد عزیز
چندین بار در مورد مبلغی که بابت خرید کتاب به ما بدهکار هستید، به شما یاداوری کرده‌ایم. مدتهاست که از مهلت پرداخت صورت حساب شما که بر ۴٫۹۸ دلار بالغ می‌شود، گذشته‌است.
وضعیت کنونی به هیچ وجه مطلوب ما نیست، بخصوص که ما با اعتماد تمام و بی هیچ تردید و کوتاهی، اعتبار لازم را برای خریدی که مقدمات آن از جانب شما انجام شده بود، در اختیارتان قرار دادیم. در صورتی که در پاسخ این نامه، کل مبلغ برای ما ارسال نشود، چاره‌ای نخواهیم داشت بجز آن که موضوع را به یکی از مؤسسات وصول مطالبات ارجاع دهیم.
ارادتمند
ساموئل پی. گریمز
مدیر امور مطالبات

پنجم فوریه ۱۹۶۶
میشگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷
جناب آقای گریمز
می‌شود خواهش کنم دست از ارسال کارت‌های کامپیوتری و فرم‌های عمومی بردارید و یک نفر آدم، رو در رو جواب مرا بدهد؟
من بدهی‌ای به شما ندارم. شما به من بدهکارید. شاید این منم که باید موضوع را به مؤسسات وصول مطالبات بکشانم.
والتر ای. چایلد

مؤسسه‌ی اجرائیات فدرال
ایلینوی، شیکاگو
خیابان پرنس، شماره‌ی ۸۸
۲۸ فوریه ۱۹۶۶
آقای والتر ای. چایلد
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷
آقای چایلد عزیز
صورت حساب شما مربوط به باشگاه کتابخوانی گنجینه به مبلغ ۴٫۹۸ دلار، به علاوه‌ی بهره و هزینه‌های مربوطه، جهت وصول به این مؤسسه محول گردیده‌است. در حال حاضر مبلغ قابل پرداخت ۶٫۹۸ دلار است. خواهشمند است چک بانکی به این مبلغ به آدرس ما ارسال گردد؛ بدیهی است در غیر این صورت مجبور به برخورد سریع قانونی خواهیم بود.
جیکوب ان. هارش
قائم مقام مدیر عامل

مؤسسه‌ی اجرائیات فدرال
ایلینوی، شیکاگو
خیابان پرنس، شماره‌ی ۸۸
۸ آوریل ۱۹۶۶
آقای والتر ای. چایلد
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷
جناب آقای چایلد
به نظر می‌رسد ترجیح داده‌اید تقاضای مؤدبانه‌ی ما را برای تصفیه حساب با باشگاه کتابخوانی گنجینه نادیده بگیرید. صورت حساب شما جمعاً با در نظر گرفتن بهره و هزینه‌های متفرقه به ۷٫۵۱ دلار رسیده‌است.
در صورتی که کل مبلغ بدهی تا تاریخ ۱۱ آوریل ۱۹۶۶ بدست ما نرسد، مجبور خواهیم بود بلافاصله مراتب را جهت پیگیری فوری قضایی، به وکلایمان منتقل کنیم.
ایزیکیل بی. هارش
مدیر عامل

مؤسسه‌ی حقوقی مالونی، ماهونی، مک‌نامارا و پروت
ایلینوی، شیکاگو
خیابان پرنس، شماره‌ی ۸۹
۲۹ آوریل ۱۹۶۶
آقای والتر ای. چایلد
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷
آقای چایلد عزیز
موضوع بدهی شما به باشگاه کتابخوانی گنجینه، جهت اقدام قانونی و تصفیه حساب به این مؤسسه احاله گردیده‌ است.
میزان بدهی شما در حال حاضر مبلغ ۱۰٫۰۱ دلار است، در صورتی که این مبلغ تا پیش از تاریخ ۵ می‌۱۹۶۶ به دست ما برسد، موضوع مختومه خواهد بود. به هر ترتیب، اگر تصفیه حساب نهایی تا پیش از این تاریخ صورت نگیرد، مراحل قانونی برای تصفیه‌ی بدهی از طریق مراجع قانونی آغاز خواهد گردید.
بدون شک متوجه هستید که پرهیز از محاکمه، مزایای غیر قابل انکاری برای شما به همراه خواهد داشت، بخصوص که سوء سابقه‌ی پرداخت، تأثیری جبران ناپذیر بر اعتبار مالی شما خواهد گذاشت.
با احترام فراوان
هاگتورپ ام. پروت جونیور
وکیل دعاوی

میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷
۴ می‌۱۹۶۶
به: آقای هاگتورپ ام. پروت جونیور
مؤسسه‌ی حقوقی مالونی، ماهونی، مک‌نامارا و پروت
ایلینوی، شیکاگو، خیابان پرنس، شماره‌ی ۸۹
جناب آقای پروت
نمی‌دانید چقدر از این که بالاخره نامه‌ای از یک بنی بشر زنده دریافت می‌کنم که می‌شود موضوع را برایش توضیح داد، خوشوقتم.
موضوع کلاً ابلهانه‌ است و من آن را در نامه‌هایم به باشگاه گنجینه تمام و کمال شرح داده‌ام. ولی گویا داشته‌ام سعی می‌کردم موضوع را به کامپیوتری که کارت‌های صورت حساب را صادر می‌کند حالی کنم، چون تنها نتیجه‌اش همین صدور صورت حساب بوده. خلاصه عرض کنم، موضوع این است که من نسخه‌ای از کتاب «کیم» نوشته‌ی رودیارد کیپلینگ سفارش دادم به مبلغ ۴٫۹۸ دلار. وقتی که بسته‌ای را که برایم فرستادند باز کردم، فهمیدم که کتاب نیمی از صفحاتش را ندارد، ولی پیش از این، چک قیمت کتاب را برایشان فرستاده بودم.
کتاب را پس فرستادم و خواستم که یا یک نسخه‌ی کامل بفرستند، یا پولم را پس بدهند. در عوض، نسخه‌ای از «آدم ربایی» اثر رابرت لویی استیونسن برایم فرستادند که چنین سفارشی نداده بودم، و برای این کتاب است که از من مطالبه‌ی وجه می‌کنند.
در عین حال، هنوز منتظر پس گرفتن پولی هستم که برای نسخه‌ی «کیم» که هرگز دریافت نکردم، پرداختم. این کل ماجرا است. امیدوارم شما بتوانید موضوع را به این جماعت حالی کنید.
آسوده خاطرم کردید
والتر ای. چایلد
پی نوشت: من نسخه‌ی «آدم ربایی» را به محض دریافت برایشان پس فرستادم، ولی گویا فایده‌ای نداشته. تا امروز حتا اعلام وصول هم نکرده‌اند.

مؤسسه‌ی حقوقی مالونی، ماهونی، مک‌نامارا و پروت
ایلینوی، شیکاگو
خیابان پرنس، شماره‌ی ۸۹
۹ می‌۱۹۶۶
آقای والتر ای. چایلد
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷
آقای چایلد عزیز
من هیچ اطلاعی از این که ممکن است مورد خریداری شده‌ی شما از باشگاه کتابخوانی گنجینه مرجوع شده باشد ندارم.
شخصاً اعتقاد راسخ دارم که اگر موضوع این طور بود که شما شرح دادید، باشگاه کتابخوانی گنجینه تا کنون ما را از ادامه‌ی روند وصول مطالباتش منع کرده بود.
در صورتی که مبلغ بدهی را تمام و کمال در عرض سه روز نپردازید، ناچار از اقدام قانونی خواهیم بود.
با احترام فراوان
هاگتورپ ام. پروت جونیور

دادگاه دعاوی خرد
ایلینوی، شیکاگو
آقای والتر ای. چایلد
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷
به اطلاع می‌رساند که امروز ۲۶ می‌۱۹۶۶، دادخواستی به مبلغ کل ۱۵٫۶۶ دلار شامل هزینه‌های دادرسی بر علیه شما رسیدگی و صدور رأی گردید. طبق حکم صادره شما محکوم به پرداخت این وجه هستید.
مبلغ پرداختی موضوع دادخواست را می‌توانید به این دفتر یا نماینده‌ی قانونی خواهان پرداخت نمایید. در صورت پرداخت وجه به خواهان، لازم است رسید مربوطه از خواهان اخذ گردیده به این دفتر ارائه شود تا از مسئولیت‌های قانونی مربوط به این پرونده آزاد گردید.
بر اساس قانون جدید دعاوی دو جانبه، اگر محل سکونت دائمی شما به عنوان خوانده در ایالتی دیگر واقع باشد، ممکن است همین دادخواست به صورت خودکار در ایالت محل سکونت شما ثبت و بر علیه شما صدور رأی شده باشد. بر همین اساس پرداخت وجه را می‌توان در آن ایالت یا در ایلینوی انجام داد.

دادگاه دعاوی خرد
ایلینوی، شیکاگو
لطفاً از تا کردن، مچاله کردن و لوله کردن این کارت
جداً خودداری کنید
صدور رأی امروز ۲۷ می‌۱۹۶۶ طبق ماده ۱۵٫۶۶ دلار
خوانده: چایلد، والتر ای. ساکن میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷
درخواست ثبت دادخواست دوجانبه
در: دادگاه پیکایون، پاندوک میشیگان
به مبلغ: ماده‌ی ۹۴۱
ساموئل پی. گریمز
قائم مقام مدیر عامل، باشگاه کتابخوانی گنجینه
ایلینوی، شیکاگو، خیابان مندی، شماره‌ی ۱۸۲۳

میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، پلاک ۴۳۷
۳۱ می‌۱۹۶۶
گریمز:
دیگر شورش را در آورده‌اید. فردا برای کاری شخصی به شیکاگو می‌آیم. شما را خواهم دید و یک بار برای همیشه تکلیف را روشن می‌کنم که معلوم بشود چه کسی چه قدر به کی بدهکار است!
والتر ای. چایلد

دبیرخانه‌ دادگاه پیکایون
یکم ژوئن ۱۹۶۶
هری جان:
کارت کامپیوتری که پیوست کردم، از دادگاه دعاوی خرد شیکاگو اومده بر علیه‌ای. والتر. کد ماده‌ی قانونیش سری ۱۵۰۰ هستش، که می‌شه جزو دعاوی کیفری که باید میومده برای شما. حقوقی نیست که بیاد برای من. می‌فرستمش روی کامپیوترت. کار و بار چطوره؟
جو

دایره سوابق کیفری
میشیگان، پاندوک
لطفاً از تا کردن، مچاله کردن و لوله کردن این کارت
جداً خودداری کنید
مجرم: (چایلد) ای. والتر
به تاریخ: ۲۶ می‌۱۹۶۶
نشانی: میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷
جرم: ماده‌ی ۱۵۶۶ (اصلاحیه) ۱۵۶۷: آدم‌ربایی
به تاریخ: ۱۶ نوامبر ۱۹۶۵
توجه: متواری. بلافاصله دستگیر شود.

از: اداره‌ی پلیس پاندوک میشیگان، به اداره‌ی پلیس شیکاگو ایلینوی، مجرم به نام ای. (نام کامل نامشخص) والتر در این جا دیده شده، مربوط به آدم‌ربایی کودکی به اسم رابرت لویی استیونسون به تاریخ ۱۶ نوامبر ۱۹۶۵. اطلاعات موجود نشان می‌دهد موضوع محل سکونت خود به آدرس پاندوک، خیابان وودلند شماره‌ی ۴۳۷ را ترک کرده و ممکن است به ناحیه‌ی شما باز گشته باشد.
رابط احتمالی در ناحیه‌ی شما: باشگاه کتابخوانی گنجینه، ایلینوی، شیکاگو، خیابان مندی، شماره‌ی ۱۸۲۳. موضوع به نظر نمی‌رسد خطرناک باشد. بازداشت کنید. دستور بازداشت به ما…

به: اداره‌ی پلیس پاندوک میشیگان، مربوط به تقاضای بازداشت آقای ای. (نام کامل نامشخص) والتر، تحت تعقیب در پاندوک طبق ماده ۱۵۶۶ به جرم آدم‌ربایی.
موضوع در محل دفتر باشگاه کتابخوانی گنجینه تحت اسم مستعار والتر آنتونی چایلد دستگیر شد. او قصد داشت از فردی به نام ساموئل پی. گریمز شاغل در آن دفتر، ۴٫۹۸ دلار پول اخذ نماید.
وضعیت: تا اطلاع بعدی از شما در بازداشت

اداره‌ی پلیس پاندوک میشیگان به اداره‌ی پلیس شیکاگو ایلینوی
موضوع: ای. والتر (مشهور به والتر آنتونی چایلد) تحت تعقیب به جرم آدم ربایی، منطقه‌ی شما، ارجاع: کارت کامپیوتری شما اطلاعیه صدور حکم به تاریخ ۲۶ می‌۱۹۶۶، بدین وسیله رونوشت کارت کامپیوتری دفتر سوابق کیفری ما به بخش کامپیوتر شما ارسال می‌گردد.

دفتر سوابق کیفری
ایلینوی، شیکاگو
لطفاً از تا کردن، مچاله کردن و لوله کردن این کارت
جداً خودداری کنید
موضوع (اصلاحیه حذف گردید موجود در سوابق)
ماده‌ی قانونی مربوطه ۱۵۶۷
شماره‌ی رأی: ۴۵۶۷۸۹
سوابق دادرسی: ظاهراً غلط بایگانی شده و در دسترس نیست
دستورالعمل: جهت صدور حکم مورخ ۹ ژوئن ۱۹۶۶ برابر قاضی جان الکساندر مک‌دیوات، دادگاه الف، حاضر شود

دفتر قاضی
الکساندر ج. مک‌دیوات
دوم ژوئن ۱۹۶۶
تونی جان
پنج‌شنبه صبح قراره یه مجرم محکوم بیارن دفتر من تا براش حکم صادر کنم. ولی گویا صورت جلسه دادگاه اشتباه بایگانی شده.
یه اطلاعاتی لازم دارم (موضوع: ای. والتر، رأی شماره ۴۵۶۷۸۹، مجرم تشخیص داده شده). مثلاً در مورد قربانی آدم‌ربایی. قربانی آسیب دیده؟
جک مک‌دیوات
۳ ژوئن ۱۹۶۶

به: واحد جستجوی سوابق
موضوع: رأی شماره ۴۵۶۷۸۹، آیا قربانی آسیب دیده؟
تونی مالاگاسی
بخش سوابق
۳ ژوئن ۱۹۶۶

به: اداره‌ی آمار ایالات متحده‌
پ.: بخش اطلاعات
موضوع: رابرت لویی استیونسن
درخواست: اطلاعات مربوطه
واحد جستجوی سوابق
بخش سوابق جنایی
اداره‌ی پلیس شیکاگو، ایلینوی
۵ ژوئن ۱۹۶۶

به: واحد جستجوی سوابق
بخش سوابق جنایی
اداره‌ی پلیس شیکاگو، ایلینوی
موضوع: درخواست شما در مورد رابرت لویی استیونسن (شماره‌ی پرونده ۱۸۹۶۲۳)
پاسخ: موضوع در قید حیات نیست. سن در هنگام فوت ۴۴ سال. اطلاعات دیگری نمی‌خواهید؟
ا. ک.
بخش اطلاعات
اداره‌ی آمار ایالات متحده

به: اداره‌ آمار ایالات متحده
پ.: بخش اطلاعات
موضوع: پاسخ به پرونده‌ی ۱۸۹۶۲۳
اطلاعات دیگری مورد نیاز نیست.
۶ ژوئن ۱۹۶۶
با تشکر
واحد جستجوی سوابق
اداره‌ی پلیس شیکاگو، ایلینوی

به: تونی مالاگاسی
بخش سوابق
در پاسخ به موضوع رأی ۴۵۶۷۸۹، قربانی مرده‌است.
واحد جستجوی سوابق
۷ ژوئن ۱۹۶۶

به: دفتر جناب قاضی الکساندر ج. مک‌دیوات
جک عزیز
موضوع رأی شماره ۴۵۶۷۸۹، قربانی این پرونده‌ی آدم‌ربایی از قرار معلوم به قتل رسیده.
عجیبه که اطلاعات قبلی‌مون در مورد قاتل و قربانی خیلی کمه، با توجه به این کمبود اطلاعات و با توجه به سن قربانی، گمونم از این درگیری‌های داخلی تبه‌کارها بوده. این از اطلاعاتی که می‌خواستی، فقط اسم منو نیار. به نظرم این یارو استیونسن مقتول، اسمش یه جورایی برام آشناست. شاید از مافیای شرق باشه، بخصوص که تا جایی که یادمه، به دزدهای دریایی اسکله‌های نیویورک مربوط بود و یه محموله‌ای که چال کرده بودن.
همون جور که گفتم، اینا فقط فرضیات منه برای استفاده‌ی شخص خودت. هر وقت بتونم در خدمتم.
قربانت
تونی مالاگاسی
بخش سوابق

مایکل آر. رینولدز
وکیل دعاوی
ایلینوی، شیکاگو، خیابان واتر، پلاک ۴۹
۸ ژوئن ۱۹۶۶
تیم عزیز:
شرمنده: نمی‌تونم بیام ماهیگیری. مأمور شده‌م از یه بابایی که قراره فردا براش به جرم آدم‌ربایی حکم صادر بشه دفاع کنم.
اگه مثل همیشه بود، خواهش می‌کردم معافم کنن، مک دیوات هم که قراره حکم رو صادر کنه احتمالاً گیر نمی‌داد. ولی این ماجرا مسخره‌ترین چیزیه که به عمرت شنیدی.
این بابایی که قراره براش حکم صادر بشه، از قرار معلوم، در نتیجه‌ی یه سریال دراز از اشتباهات پشت سر هم که این جا جای گفتنش نیست، نه فقط متهم شده، بلکه براش محکومیت هم صادر شده. بر عکس نه فقط مجرم نیست، بلکه بهترین مورده برای اعلان خسارت علیه یکی از بزرگترین بنگاه‌های توزیع کتاب شیکاگو. این از اون مواردی نیست که من بی‌خیالش بشم.
باورش سخته، ولی اگه آدم کلاهش رو قاضی کنه، می‌بینه که توی این روزگار و دوران سوابق کامپیوتری، کاملاً ممکنه یه آدم صد درصد بیگناه، توی همچین وضعیتی قرار بگیره.
نباید کار زیادی داشته باشه. تقاضای ملاقات کرده‌م از مک‌دیوات برای فردا قبل از جلسه‌ی صدور رأی، یه توضیح بهش بدم کار تمامه. بعدش موکلم آزاده و می‌تونم باهاش سر خیال راحت درباره‌ی شکایت ضرر و زیان حرف بزنم.
ماهی‌گیری رو بذاریم هفته‌ی دیگه؟
قربان تو
مایک

مایکل آر. رینولدز
وکیل دعاوی
ایلینوی، شیکاگو، خیابان واتر، پلاک ۴۹
۸ ژوئن ۱۹۶۶
تیم عزیزم:
با عجله دارم می‌نویسم
این هفته هم از ماهی‌گیری خبری نیست. شرمنده.
باورت نمی‌شه. موکل بد بخت بیگناه من، این بره‌ی معصوم، به جرم قتل درجه اول مربوط به مرگ قربانی آدم‌رباییش محکوم به اعدام شد.
بله، کل ماجرا رو برای مک‌دیوات توضیح دادم، بعد که اون شرایطی رو که توشه برای من شرح داد، چیزی نمونده بود از صندلی پرت بشم کف اتاق.
نه این که نتونم متقاعدش کنم، سه دقیقه هم طول نکشید که بهش نشون بدم موکلم حتا یه ثانیه هم نباید داخل زندان منطقه‌ای رو می‌دیده. ولی گند بزنه این مک‌دیوات رو که کاری ازش بر نمیاد.
مسأله اینه که طبق سوابق کامپیوتری، حکم محکومیت رفیقمون قبلاً صادر شده. در غیاب صورت جلسه دادگاه که البته هیچ وقت وجود نداشته (و من الان وقت ندارم توضیح بدم)، قاضی باید بر اساس سوابق موجود عمل کنه. در مورد این زندانی که محکومیتش قطعی شده، قاضی طبق قانون فقط می‌تونه حکم حبس ابد بده، یا اعدام.
مرگ قربانی آدم‌ربایی، بر اساس قانون، حکم اعدام رو قطعی می‌کنه. مدت مجاز تقاضای تجدید نظر طبق قوانین جدید، بخاطر سیستم جدید سوابق کامپیوتری کوتاه شده تا بلاتکلیفی ظالمانه و شکنجه‌ی ذهنی محکومها کوتاه بشه. پنج روز وقت دارم تا تقاضای تجدید نظر رو پرونده کنم و ده روز تا نتیجه‌اش رو بگیرم.
دیگه لازم نیست بگم که قصد ندارم با تقاضای تجدید نظر خودم رو مضحکه کنم. مستقیم می‌رم پیش فرماندار دنبال عفو و این دلقک بازی رو چپه می‌کنم رو سرشون. مک‌دیوات هم برای فرماندار نامه نوشته و توضیح داده که حمکش مسخره‌است، ولی چاره‌ای نداشته. بین خودمون باشه، ولی چاره‌ای نداریم جز این که فوری نامه‌ی عفو رو بگیریم.
باید با چنگ و دندون پی‌اش رو بگیرم…
بعدش می‌ریم ماهی‌گیری.
قربانت
مایک

دفتر فرماندار ایلینوی
۱۷ ژوئن ۱۹۶۶
آقای مایکل آر. رینولدز
ایلینوی، شیکاگو، خیابان واتر، پلاک ۴۹
جناب آقای رینولدز
در پاسخ به درخواست شما در خصوص تقاضای عفو آقای والتر ای. چایلد (ای. والتر)، باید به اطلاع برسانم که جناب فرماندار به همراه کمیته فرمانداران غرب میانه، کماکان در سفر اروپایی خود برای بازدید دیوار برلین به سر می‌برند و قرار است جمعه‌ی آینده از سفر مراجعت نمایند.
به محض مراجعت، نامه‌ها و تقاضای شما را به اطلاع ایشان خواهم رساند.
کلارا بی. جیلکس
سردفتر فرماندار
۲۷ ژوئن ۱۹۶۶

مایکل آر. رینولدز
ایلینوی، شیکاگو، خیابان واتر، پلاک ۴۹
مایک عزیز
چی شد این عفو من؟
فقط پنج روز دیگه مونده تا اعدامم کنن!
والت
۲۹ ژوئن ۱۹۶۶

والتر ای. چایلد
ایلینوی، جولیت، زندان ایالتی ایلینوی، بلوک ای
والت عزیزم
فرماندار برگشته، ولی بلافاصله خواستنش واشنگتن کاخ سفید، تا در مورد فاضلاب ایالتی نظر بده. بست نشستم دم در اتاقش تا به محض رسیدن خراب بشم روش.
این میون، در مورد جدیت قضیه باهات موافقم. رئیس زندان شما، آقای آلن مگرودر، این نامه رو به دستت می‌رسونه و یه کار خصوصی هم باهات داره. به حرفاش حتماً خوب دقت کن؛ نامه‌های خانوداه‌ت هم که تأکید کرده‌ن به حرفای رئیس مگرودر دقت کنی، ضمیمه کردم.
قربانت
مایک
۳۰ ژوئن ۱۹۶۶

مایکل آر. رینولدز
ایلینوی، شیکاگو، خیابان واتر، پلاک ۴۹
مایک عزیز: (این نامه را رئیس زندان آقای مگرودر قاچاقی به دستت می‌رسونه)
الان که توی سلولم با آقای مگرودر صحبت می‌کردم، خبردار شده بود که بالاخره فرماندار برای یه مدت برگشته ایلینوی و فردا جمعه صبح اول وقت توی دفترشه. پس تو وقت داری که امضای عفو من رو بگیری و برسونی به زندان، و جلوی مراسم اعدام روز شنبه من رو بگیری.
برای همین، من لطف رئیس رو برای امکان فرار از زندان رد کردم؛ چون گفت به هیچ وجه نمی‌تونه تضمین کنه که موقع فرار، هیچ نگهبانی توی مسیر من نباشه، و امکانش هست که در حال فرار کشته بشم.
ولی الان دیگه همه چی رو براه می‌شه. از قرار معلوم، همچین اتفاقی دیر یا زود به خودی خود می‌افتاده.
با بهترین آرزوها
والت

فرمانداری ایالت ایلینوی
من، هوبرت دانیل ویلکینز، فرماندار ایالت ایلینوی، دارای قدرت و اختیارات قانونی این مقام، و از آن جمله اختیار عفو کسانی که به تشخیص من، به اشتباه محکوم شده‌اند یا به هر دلیل دیگری لایق بخشش می‌باشند، به تاریخ امروز اول جولای ۱۹۶۶، اعلان می‌کنم و اعلام می‌دارم که آقای والتر ای. چارلز (ای. والتر) که در حال حاضر، به دنبال حکمی خلاف برای جرمی که از اساس از آن مبراست، در حبس به سر می‌برد، تمام و کمال از محکومیت یاد شده عفو می‌گردد. و خطاب به مقامات مسئولی که ایشان، آقای والتر ای. چالز (ای. والتر) را در هر مکان یا مکان‌هایی تحت بازداشت دارند، دستور می‌دهم که ایشان را آزاد کرده، ترخیص نموده و اجازه‌ی عبور بلامانع ایشان را صادر نمایند…

خدمات ارتباطی درون سازمانی
لطفاً از تا کردن، مچاله کردن و لوله کردن این کارت
جداً خودداری کنید
خطا در انتقال صحیح سند
به: فرماندار هوبرت دانیل ویلکینز
پ: فرمان عفو صادره برای والتر ای. چایلد، اول جولای ۱۹۶۶
کارمند محترم ایالتی:
در الصاق کد انتقال سند مرتکب خطا شده‌اید.
لطفاً: سند را مجدداً با این کارت و فرم ۸۷۶ ارسال نمایید. توضیح دهید که به چه حق قانونی این سند با قید دو فوریت ارسال شده‌است. فرم ۸۷۶ باید به امضای سرپرست دایره شما رسانده شود.
ارسال مجدد: اولین زمان ممکن که اداره‌ی خدمات ارتباطی فعال باشد، در این مورد سه‌شنبه، ۵ جولای ۱۹۶۶
اخطار: خطا در ارسال فرم ۸۷۶ با امضای مقام مافوق، امکان پیگرد قانونی برای سوء استفاده از خدمات دولت ایالتی. امکان صدور حکم بازداشت شما.
هیچ استثنایی وجود ندارد. به شما بدین وسیله اخطار شد.

چشمان هانسل

زمانی که هانسل ده و گرتل تنها یازده سال داشتند، زن‌پدرشان تصمیم گرفت تا از شرشان خلاص شود. آن‌ها در آغاز متوجه نبودند، چون مامان عجوزه (نامی سری که آن‌ها برایش انتخاب کرده بودند) همیشه از آن‌ها متنفر بود. بنابراین جا گذاشتن آن‌ها در سوپر مارکت و یا بعد از مدرسه دنبالشان نیامدن، مساله‌ی قابل توجهی به شمار نمی‌رفت.
تنها هنگامی که پدرشان هم در «ناپدیدسازی کودکان» مداخله کرد، فهمیدند که موضوع جدی است. اگرچه پدرشان مرد ضعیف‌النفس و سست اراده‌ای بود، با این حال آن‌ها فکر می‌کردند هنوز آنقدر فرزندانش را دوست دارد که در مقابل مامان عجوزه مقاومت کند.
روزی به اشتباهشان پی بردند که پدرشان آن‌ها را به جنگل برد. هانسل می‌خواست مثل پیش‌آهنگ‌ها خودش را آماده کرده و یک بطری آب و کلی وسایل دیگر بردارد، اما پدر گفت که آن‌ها نیازی به این جور وسایل ندارند و این تنها یک پیاده‌روی ساده خواهد بود.
سپس آن‌ها را ول کرد و رفت. وقتی او گاز داد و رفت، تازه از ماشین پیاده شده بودند. حتا تلاش نکردند تا تعقیبش کنند. شرایط را می‌دانستند. مامان عجوزه یا بار دیگر پدر را هیبنوتیزم کرده بود یا به هر صورت کاری انجام داده بود تا او را وادار به اطاعت کند.
هانسل در حالی که نقشه‌ی چپانده شده در زیر لباسش را بیرون می‌آورد، گفت: «حتما حسابی تعجب می‌کنه وقتی ببینه ما برگشتیم.»
گرتل بدون هیچ حرفی، قطب‌نمایی را که در جورابش جاسازی کرده بود، به او داد.
سه ساعت طول کشید تا به خانه رسیدند. نخست پیاده و سپس با یک ماشین گشت بزرگراه و سر آخر هم با ماشین پدر. تقریبا به خانه رسیده بودند که مامان عجوزه به موبایل پدر زنگ زد. هانسل و گرتل صدای جیغ و دادش را می‌شنیدند. با این حال وقتی سرانجام به خانه رسیدند، او لبخندی زد و حتا وانمود کرد که دارد آن‌ها را می‌بوسد.
گرتل گفت: «داره یه نقشه‌ای می‌کشه، یه نقشه‌ی بد.»
هانسل با نظر او موافق بود؛ بعد هردو با همان لباس‌ها به خواب رفتند. با همان نقشه، قطب نما و چند تکه آب‌نباتی که زیر لباس‌هایشان جاداده بودند.
گرتل خواب وحشتناکی دید. خواب دید که مامان عجوزه با آن دمپایی‌های مخملی‌اش، به نرمی و آهستگی یک گربه به داخل اتاق آن‌ها خزید. اسفنجی بزرگ و زرد رنگ در دست داشت که بوی خوشایند و شیرینی داشت. ولی آن‌قدر بوی خوبی می‌داد که حتما چیز وحشتناکی بود.
او به سمت تخت هانسل رفت و اسفنج را در مقابل صورت و بینی او فشرد. دست و پاهای هانسل برای چند ثانیه لرزیدند و سپس شل شدند. مثل این که مرده باشد.
گرتل مدام تلاش می‌کرد از خواب بیدار شود، اما عاقبت وقتی چشمانش را باز کرد که اسفنج زرد رنگ و صورت خندان مامان عجوزه مقابل چشمانش قرار داشتند. در همین لحظه رویا پایان یافت و دیگر هیچ چیز باقی نماند جز تاریکی مطلق.
وقتی سرانجام بیدار شد، دیگر در خانه نبود. در کوچه‌ای روی زمین دراز کشیده بود. سرش درد می‌کرد و انگار نور خورشید زیادی درخشان بود، چون به زحمت می‌توانست چشمانش را باز کند.
هانسل زیر لب گفت: «کلروفورم. مامان عجوزه مسموممون کرد و بعد هم بابا رو مجبور کرد که ما رو گم و گور کنه.»
گرتل گفت: «من حالم خوب نیست.»
به زحمت سر پا ایستاد و متوجه شد که دیگر چیزی همراهشان ندارند. نقشه، آب‌نبات‌ها و قطب‌نما ناپدید شده بودند.
هانسل گفت: «این‎که خیلی بده.» و در همین حال دستانش را در مقابل چشمانش سپر کرد و نگاهی به کپه‌ی زباله‌ها و پنجره‌های شکسته انداخت و بوی کهنه‌ی زغال باقی مانده از آتشی کهنه به دماغش خورد. هانسل ادامه داد: «ما تو قسمت قدیمی شهریم که بعد از آشوب و شورش حصارکشی شد.»
گرتل اخم کرد و گفت: «حتما امیدوار بوده یکی ما رو بکشه.»
و قطعه شیشه‌ی شکسته‌ای را برداشت و تکه پارچه‌ی کهنه‌ایی را دور آن پیچید تا بتواند مثل یک خنجر از آن استفاده کند.
هانسل هم تایید کرد: «احتمالا». لحن مطمئن گرتل نمی‌توانست او را فریب دهد، می‌دانست گرتل ترسیده است، خودش هم ترسیده بود.
گرتل گفت: «بیا یه نگاهی به اطراف بندازیم.»
انجام هر کاری به نظر بهتر از این بود که همین طور بایستند و اجازه دهند که ترس سر تا پای وجودشان را دربر گیرد. به آرامی در سکوت گام بر می‌داشتند و این در حالی بود که بیش از حد معمول همیشه به هم چسبیده بودند، به طوریکه مدام بازوهاشان به هم می‌خورد.
کوچه به خیابانی راه پیدا می‌کرد که وضع چندان بهتری نداشت و تنها نشانه‌ی حیات، دسته‌ای کبوتر بود.
ولی سر پیچ بعدی، هانسل چنان ناگهانی به عقب پرید که خنجر شیشه‌ای گرتل تقریبا در پهلویش فرو رفت. گرتل آنقدر ناراحت شد که خنجرش را به کناری پرتاب کرد. صدای شکستن شیشه در خیابان پیچید و کبوترها را از جا پراند.
گرتل با عصبانیت فریاد کشید: «نزدیک بود زخمی‌ات کنم احمق! چرا وایسادی؟»
هانسل گفت: «یک فروشگاه اون‎جاست. از اون تازه افتتاح شده‌ها.»«بذار یه نگاهی بندازم ببینم.»
و آنطرف پیچ را برای مدتی طولانی وارسی کرد تا این که هانسل بی طاقت شد و یقه‌اش را کشید، جوری که نفسش را بند آورد. «یه مغازه است. یه مغازه‌ی پلی استیشن. از ویترین‌هایش که اینطور پیدا است. یه عالمه بازی.»
هانسل گفت: «عجیبه! منظورم اینه که، اینجا هیچ چیزی نیست. هیچ کس نیست که چیزی بخره.»
گرتل اخم کرد. مغازه به دلیلی او را می‌ترساند، اما هرچه سعی می‌کرد به آن فکر نکند، ترسش بیشتر می‌شد.
هانسل اضافه کرد: «شاید تصادفی این جا ولش کردن. می‌دونی که، همون موقع که کل منطقه رو بعد از آتش سوزی‌ها حصارکشی کردن.»
«آره شاید …»
«بیا یه گشتی توش بزنیم.»
می‌توانست نارضایتی گرتل را حس کند، اما در نظر او پیدا شدن فروشگاه نشانه‌ی خوبی به حساب می‌آمد.
گرتل در حالی که دستش را به علامت نفی تکان می‌داد گفت: «نه، دلم نمی‌خواد.»
«خیلی خوب، خودم می‌رم.»
بعد از این که 5 یا 6 قدم جلو رفت، گرتل خود را به او رساند. هانسل در دل خنده‌ای کرد. گرتل هرگز نمی‌خواست عقب بماند.
مغازه عجیب بود. ویترین‌ها آن‌قدر تمیز بودند که می‌شد به خوبی در داخل مغازه ردیف پلی‌استیشن‌های متصل به نمایش‌گرهای بزرگ و آماده‌ی بازی را دید. حتا یک دستگاه خودکار فروش نوشابه و یک دستگاه فروش خوراکی ‌هم در انتهای سالن قرار داشت.
هانسل با کمی تردید، با یک انگشت در را لمس کرد. نیمی از وجودش می‌خواست که در قفل باشد، و نیمی دیگر می‌خواست که در زیر فشار دستش مقاومت کمی نشان دهد. اما عکس‌العمل در، فراتر از این‌ها بود. در به راحتی و به صورت خودکار کنار رفت و نسیم خنکی از هوای تهویه شده به صورتش خورد.
هانسل به داخل قدم گذاشت و گرتل هم با بی‌میلی او را دنبال کرد. در پشت سر آن‌ها بسته شد و همزمان تمام صفحه‌های نمایش‌گر روشن شدند و بازی‌ها به راه افتادند. بعد ماشین فروش نوشابه چند قوطی کوکا بیرون داد و ماشین خوراکی‌ها، پس از کمی غژغژ و لرزش یک مشت آب‌نبات و شکلات از شکاف مخصوص بیرون ریخت.
هانسل از فرط هیجان جیغ کشید: «عالیه!»
و جلو رفت تا یک کوکا بر دارد. گرتل دستش را دراز کرد تا جلوی او را بگیرد، اما دیگر دیر شده بود.
گرتل که به سمت در برمی‌گشت، گفت: «هانسل، من از این وضع خوشم نمیاد.»
چیز عجیبی در جریان بود، صفحه‌های نمایش‌گر چشمک زنان به او رو کرده بودند و او را به بازی فرا می‌خواندند و سعی می‌کردند تا هر دو را با هم به سوی خود بکشند…
هانسل طوری او را نادیده گرفت انگار اصلا وجود ندارد. او جرعه‌ای از نوشابه‌اش نوشید و شروع به بازی کرد. گرتل به سوی او دوید و دستش را کشید، اما چشمان هانسل حتا برای یک لحظه هم صفحه‌ی نمایش‌گر را ترک نکرد.
گرتل جیغ کشید: «هانسل! باید همین الان از اینجا بریم بیرون.»
و صدایی نرم در جواب او پرسید: «چرا؟»
گرتل به خود لرزید. صدا به اندازه‌ی کافی شبیه به صدای انسان بود، اما بلافاصله تصویری از عنکبوت را در ذهنش تداعی می‌کرد که دارد به مگس‌ها خوشامد می‌گوید. مگس‌هایی که می‌خواست خشک‌شان کند و مثل غنیمت به تار خود آویزان کند.
آهسته سرش را برگرداند و سعی کرد به خود تلقین کند که امکان ندارد یک عنکبوت در کار باشد؛ سعی کرد تصویر هیولایی با هشت پای وحشتناک، با شکمی بزرگ و دندان‌های دراز را از ذهنش بیرون کند.
هنگامی که دید صدا فقط متعلق به یک زن است، ابدا احساسش بهتر نشد. زنی حدودا در نیمه‌های دهه‌ی چهارم زندگیش، با لباسی سیاه و ساده با بازوهای برهنه. بازو‌هایی بلند و نیرومند که به دستانی باریک و انگشتانی دراز و چنگال مانند ختم می‌شدند. گرتل قادر نبود مستقیما به صورتش نگاه کند و فقط یک نظر رنگ قرمز روشن ماتیک، دهانی حریص و عینک آفتابی فوق‌العاده تیره‌ای را دید.
زن گفت: «پس تو بر خلاف برادرت هانسل، نمی‌خوای با این‌ها بازی کنی … ولی حتما می‌تونی قدرت‌شون را حس کنی، مگر نه گرتل؟»
گرتل نمی‌توانست حرکت کند. تمام وجودش از ترس پر شده بود؛ با خودش فکر کرد ترسش به خاطر این است که این زن واقعا یک عنکبوت است، یک عنکبوت شکارچی به شکل انسان و او و هانسل کاملا گرفتار شده‌اند. بدون فکر زمزمه کرد: «عنکبوت.»
دهان قرمز زن به خنده‌ از هم باز شد؛ لبانش عقب رفت تا دندان‌هایی زرد شده از نیکوتین را به نمایش بگذارد.
«عنکبوت؟ من عنکبوت نیستم گرتل. من سایه‌ای هستم بر ضد روشنایی ماه، شکلی تیره در درگاه شب، موجودی که هرچه را بتواند می‌گیرد … یک ساحره!»
گرتل زمزمه کرد: «یه ساحره. می‌خوای با ما چی کار کنی؟»
ساحره به آرامی جواب داد: «می‌خوام به تو فرصتی بدم که قبل از این، هرگز به کسی نداده‌ام. تو استعداد خامی برای قدرت داری، گرتل. رویای صادقه می‌بینی و اونقدر قوی هستی که ماشین‌های من نمی‌تونن اغوات کنن. بذر یک ساحره در قلب تو قرار داره و من این بذر رو پرورش می‌دم و کاری می‌کنم که رشد کنه. تو شاگرد من خواهی شد و اسرار قدرت من رو یاد می‌گیری. اسرار شب و اسرار ماه، اسرار سپیده‌دم و غروب. جادو گرتل، جادو! قدرت و سروری و سلطه بر انسان‌ها و حیوانات.»
بعد آن‌قدر به جلو خم شد که نفسش بینی گرتل را پر کرد؛ نفسی متعفن که بوی سیگار و ویسکی می‌داد. ادامه داد: «یا می‌تونی راه دوم رو انتخاب کنی. راهی که به پایان گرتل ختم میشه. البته قلب، ریه‌ها، کلیه‌ها و کبدت از این موضوع مستثنی هستند. اعضای پیوندی الان خیلی خواهان داره. مخصوصا برای بچه کوچولوهای مریضی که پدر و مادرهای پول‌دار دارند. عجیبه … چون اون‌ها هیچ وقت از من نمی‌پرسن این اعضا رو از کجا آورده‌ام.»
گرتل بدون توجه به خطری که خودش را تهدید می‌کرد و بی اعتنا به بذر درونش که تمنای شکفتن داشت و می‌خواست یک ساحره شود، زمزمه کرد: «پس هانسل چی؟»
ساحره فریاد زد: «آه! هانسل …»
و بشکنی زد. هانسل که هنوز دستانش بر اثر بازی به خود می‌پیچید، مثل یک زامبی به سوی آن‌ها آمد.
ساحره با لحنی آهنگین گفت: «برنامه‌ خاصی برای هانسل دارم. هانسل با اون چشم‌های آبی ِ آبی ِ قشنگش.»
ساحره سر هانسل را به سمت عقب کج کرد تا چشمان او در زیر نور چراغ، برقی آبی رنگ پیدا کردند. سپس او عینک آفتابی‌اش را برداشت و گرتل دید چشمان ساحره مثل کشمش چروکیده است و پر از خط‌های سفید و ضخیم تار مانند است.
ساحره زمزمه کرد: «چشمان هانسل به دست یک مشتری خیلی خاص می‌رسه. و باقی اعضایش؟ این دیگه بستگی داره به گرتل. اگر اون شاگرد خوبی باشه، هانسل زنده می‌مونه. کور بودن بهتر از مردنه. تو این طور فکر نمی‌کنی؟»
و در حال ادای این جمله، دستانش را سریع دراز کرد و گرتل را که داشت به سمت در می‌رفت، گرفت.
ساحره گفت: «نمی‌تونی بدون اجازه‌ی من این‌جا رو ترک کنی، گرتل. هنوز خیلی چیزها هست که باید ببینی. آه! دوباره دیدن همه چیز، واضح و درست، اون هم با چشم‌هایی که این‌قدر آبی و روشنه! لازاروس [4]!»
حیوانی از انتهای مغازه بیرون پرید و نزد ساحره آمد. نوعی گربه بود. قدش تقریبا تا کمر ساحره می‌رسید و چند رنگ بود؛ به سختی زخمی شده بود و نوارهایی از پوست برهنه میان کرک و پشم‌های رنگارنگش، تنش را مثل یک جورچین کرده بود. حتا رنگ گوش‌هایش هم متفاوت بود و به نظر می‌رسید دمش از 7 حلقه‌ی پشم جداگانه تشکیل شده است.
گرتل وقتی فهمید او یک حیوان چند تکه است که از دوختن چند گربه‌ی مختلف به هم وجود آمده و به واسطه‌ی قدرت ساحره زنده شده است، نزدیک بود حالش به هم بخورد.
گرتل متوجه این نکته نیز شد که هرگاه ساحره سرش را می‌چرخاند، لازاروس هم همین کار را می‌کرد. اگر جادوگر بالا را نگاه می‌کرد، گربه هم بالا را نگاه می‌کرد. اگر سرش را به چپ بر می‌گرداند، گربه هم به چپ می‌چرخید. واضح بود که جادوگر جهان را از دریچه‌ی چشم گربه می‌بیند.
ساحره که گربه در کنارش راه می‌رفت، گرتل را به جلو هل داد و سوتی زد تا هانسل هم دنبالشان بیاید. آن‌ها از دری در انتهای مغازه گذشتند، سپس از پلکانی طویل به اعماق زمین سرازیر شدند. در پایین پلکان جادوگر قفل دری را با استفاده از کلیدی صیقل داده شده از جنس استخوان، گشود.
آن سوی در، غاری عظیم نمایان شد که با هفت فانوس دود گرفته، به زحمت روشن می‌شد. در یک طرف، تعدادی قفس خالی کنار دیوار قرار داده شده بود. فضای هر کدام، تنها به اندازه‌ای بود که کودکی را در حالت ایستاده در خود جا دهد.
یک سردخانه‌ی صنعتی – یخچالی به اندازه‌ی یک آلونک که ردیفی از قندیل‌های دندانه‌دار از ناودان‌ سقف درب و داغانش آویزان بود – طرف دیگر غار را پر کرده بود. در نزدیکی سردخانه، تخته سنگ مرمرینی قرار داشت که به عنوان میز استفاده می‌شد. پشت میز، به قلاب‌های فرو رفته در دیوار مرطوب غار، یک دوجین چاقو و وسایل ترسناک فولادی آویزان بود.
ساحره فرمان داد: «برو داخل قفس، هانسل جوان.»
و هانسل بدون چون و چرا، به فرمان او عمل کرد. گربه‌ی چهل تکه به آهستگی پشت او راه افتاد و با ضربه‌ی یک پنجه، چفت در قفس را جا انداخت.
ساحره گفت: «خوب گرتل، حالا می‌خوای ساحره بشی یا قطعه‌قطعه؟»
گرتل به هانسل در قفس نگاه کرد و سپس نگاهی به میز مرمرین و چاقوها انداخت.
ظاهرا انتخاب دیگری نداشت. حداقل اگر او راه ساحری را انتخاب می‌کرد، هانسل فقط … فقط … چشمانش را از دست می‌داد. و شاید آن‌ها فرصتی برای فرار پیدا می‌کردند.
عاقبت گفت: «من ساحری را یاد می‌گیرم … به شرطی که قول بدی به جز چشم‌های هانسل، با اعضای دیگه‌اش کاری نداشته باشی.»
ساحره خندید و بدون توجه به لرزش دختر، دستان گرتل را در دستان استخوانی خود گرفت. بعد شروع به رقصیدن کرد و گرتل را چرخاند و چرخاند؛ لازاروس هم میان آن دو بالا و پایین می‌پرید و جیغ می‌کشید.
در حالی که می‌رقصیدند، ساحره شروع به خواندن کرد: «گرتل راه ساحری را انتخاب کرد، و هانسل باید بهای آن را بپردازد. خواهر بیشتر می‌بیند و برادر کمتر … هانسل و گرتل، عجب ماجرایی!»
و بعد به طور ناگهانی ایستاد و گرتل را رها کرد. گرتل در طول غار به دور خود چرخید و به دریچه‌ی یکی از قفس‌ها خورد.
ساحره گفت: «تو همین پایین زندگی می‌کنی. توی سردخونه غذا هست و حمام و دستشویی هم در آخرین قفس است. هر روز صبح، وظایفت را به تو آموزش می‌دهم. اگر سعی کنی فرار کنی، تنبیه می‌شوی.»
گرتل سری تکان داد، اما نتوانست جلوی خودش را بگیرد که به تلالو‌ی چاقوهای آویزان از دیوار خیره نشود. ساحره و لازاروس هم نگاهی به آن سمت انداختند و ساحره دوباره خنده‌ای سرد داد.
«هیچ چاقویی به من کارگر نیست و هیچ چماقی هم کمرم رو نمی‌شکنه. اما اگر بخوای خودت امتحان کنی، این هانسل است که تنبیه خواهد شد.»
سپس ساحره به همراه لازاروس که به نرمی کنار او راه می‌رفت، آن‌جا را ترک کردند. گرتل سریع به سمت هانسل رفت، اما او همچنان اسیر طلسم پلی‌استیشن بود و چشمان و دستانش مدهوش یک بازی خیالی بودند.
بعد به سمت در رفت، اما وقتی چاقویی را در قفل فرو کرد، چیزی شبیه جریان الکتریکی دستش را سوزاند. در سردخانه به آسانی باز شد، و هوای یخ زده و درخشش لامپ‌های فلورسنت، به بیرون جریان یافت. داخل آن خیلی سردتر از یخچال‌های معمولی بود. یک سوی آن انباشته از یخدان‌هایی بود که روی هر کدام صلیبی قرمز وجود داشت و روی برچسب‌های براق نوشته شده بود: «اضطراری، اعضای پیوندی انسان». گرتل تلاش کرد تا به آن‌ها نگاه نکند یا حتا در مورد محتوای آن‌ها فکر نکند. طرف دیگر اتاقک با انواع و اقسام غذاهای منجمد اشغال شده بود. گرتل مقداری اسفناج برداشت. از اسفناج بیزار بود، اما این تنها چیزی بود که هیچ شباهتی با هرگونه گوشت قابل تصور نداشت. او حتا خیال خوردن گوشت را هم از ذهنش بیرون کرد.
روز بعد، شروع روزهای بسیار اقامت او در غار بود. ساحره یک سری کارهای معمولی به او محول می‌کرد. کارهایی مثل پاک کردن و منتقل کردن جعبه‌ها از سردخانه به داخل بسته‌های پستی که ساحره از بالا می‌آورد. سپس به او چیزهایی از جادو آموزش می‌داد، مثل افسون‌هایی برای گرم نگه داشتن خودش و هانسل.
گرتل در تمام این مدت با این ترس به سر می‌برد که امروز همان روزی است که ساحره کودک دیگری را به آن‌جا می‌آورد و بر روی میز مرمرین قطعه‌قطعه می‌کند، یا همان روزی است که چشمان هانسل را از او می‌گیرد. اما ساحره همیشه تنها می‌آمد و از پنجره‌ی چشمان لازاروس، فقط نگاهی به هانسل می‌انداخت و زیر لب می‌گفت: «هنوز آماده نیست.»
بنابراین گرتل کار می‌کرد و می‌آموخت، به هانسل غذا می‌داد و برایش زمزمه می‌کرد. دائم به او می‌گفت تا بهتر نشود و وانمود کند که هنوز تحت تاثیر افسون است. یا هانسل می‌فهمید و حتا در مقابل گرتل هم تظاهر می‌کرد، یا واقعاً هنوز تحت تاثیر طلسم بود.
روزها سپری ‌شدند، بعد هفته‌ها گذشت و کم کم گرتل فهمید که از آموختن ساحری لذت بسیاری می‌برد. او چشم به انتظار آموزش‌هایش می‌نشست و حتا بعضی اوقات برای ساعت‌ها هانسل را فراموش می‌کرد؛ فراموش می‌کرد که او به زودی چشمانش را از دست خواهد داد.
وقتی که گرتل فهمید ممکن است به طور کامل هانسل را از یاد ببرد، به این نتیجه رسید که باید ساحره را بکشد. آن شب، در این مورد برای هانسل حرف زد، ترس‌هایش را برای او زمزمه کرد و سعی کرد تا نقشه‌ای بکشد. اما هیچ طرحی به ذهنش نرسید، چون الان گرتل آن‌قدر آموخته بود تا بداند فلز بر او کارگر نیست یا ضربات چماق به او آسیبی نمی‌رساند.
صبح روز بعد زمانی که ساحره در غار بود ، هانسل در خواب شروع به حرف زدن کرد. گرتل که مشغول سابیدن زمین بود، فریادی کشید و سعی کرد تا آن را ماسمالی کند، اما دیگر خیلی دیر شده بود. ساحره نزدیک‌تر آمد و از پشت میله‌ها نگاهی به او انداخت.
گفت: «پس داشتی تظاهر می‌کردی. ولی الان دیگر چشم چپت را می‌گیرم، چون طلسمی که آن را به گودی چشم من پیوند می‌دهد، از ترس تو انرژی می‌گیرد. و خواهرت به من کمک خواهد کرد.»
گرتل فریاد زد: «نه، من این‌کار را نمی‌کنم!»
اما ساحره فقط خندید و به سینه‌ی گرتل دمید. نفس درون قلب او فرو رفت و جرقه‌های ساحری که آن‌جا بود، گر گرفت و زبانه کشید و تمام بدنش را در خود بلعید. آن‌قدر رشد کرد تا جایی که گرتل درون خودش کوچک و حقیر شد و حس می‌کرد تنها به میل ساحره حرکت می‌کند.
سپس ساحره هانسل را از قفس بیرون آورد و با ریسمانی قرمز بست. او را روی میز مرمر خواباند و لازاروس هم بالا پرید تا ساحره بتواند ببیند. گرتل هم برایش گیاهان دارویی، ترکه‌ی عاج، ترکه‌ی کهربا و ترکه‌ی شاخ را آورد و سرانجام ساحره افسونش را اجرا کرد.
و سپس ذهن گرتل به کلی در هم ریخت. وقتی به خود آمد، هانسل در قفس خود بود. یک چشمش با تکه‌ای باند توری شکل پانسمان شده بود. با چشم دیگرش که پر از اشک بود، نگاهی به گرتل کرد.
زمزمه کرد: «اون یکی رو هم فردا می‌گیره.»
و گرتل با صدایی پر از بغض گفت: «نه.»
هانسل گفت: «می‌دونم اون واقعا تو نبودی که کمکش می‌کردی. ولی چه کاری از دستت بر می‌آد؟»
گرتل گفت: «نمی‌دونم. مجبوریم بکشیمش. اما اگر تلاش کنیم و موفق نشیم، اون تو رو مجازات می‌کنه.»
هانسل گفت: «خدا خدا می‌کردم که ای کاش همه‌اش یه خواب بود. رویاها تموم می‌شن و بعدش از خواب بیدار می‌شی. اما من خواب
نیستم، نه؟من خیلی سردمه و چشمم … درد می‌کنه.»
گرتل در قفس را باز کرد تا او را در آغوش بگیرد و افسونی را اجرا کند تا او را گرم نگه دارد. اما داشت به سرما و ساحر فکر می‌کرد.
به آرامی گفت: «اگر بتونیم یه جوری ساحره و لازاروس رو توی سردخونه گیر بندازیم، احتمالا یخ می‌زنند و می‌میرند. ولی باید اون رو خیلی سردتر کنیم تا فرصت نکنه افسونی اجرا کنه.»
رفتند تا نگاهی به سردخانه بیندازند و فهمیدند که تنها به اندازه‌ی فعلی سرد می‌شود. ولی هانسل پشت اتاقک یک بشکه نیتروژن مایع پیدا کرد و نقشه‌ای به سرش زد.
ساعتی بعد، آن‌ها تله‌ی فوریشان را برای منجمد کردن ساحره بر پا کرده بودند. هانسل با استفاده از یکی از چاقوها، پیچ دستگیره‌ی در سردخانه را از داخل باز کرده بود و با این حساب راهی به بیرون وجود نداشت. بشکه را روی تعدادی جعبه، درست کنار در قرار دادند. در آخر هم همه جا آب ریختند تا تمام زمین یخ زده و لغزنده شود. سپس به نوبت خوابیدند، تا زمانی که گرتل صدای پیچاندن کلید ساحره در قفل را شنید. او به سرعت ایستاد و به سردخانه رفت. لای در اتاقک را باز گذاشت، بعد با احتیاط روی یخ ایستاد و درپوش نیتروژن مایع را برداشت. سپس در حالی که دماغش را گرفته بود و به سختی نفس می‌کشید، گامی به عقب برداشت.
فریاد زد: «بانو، یه ایرادی پیش اومده. همه چیز فاسد شده.»
ساحره که تک چشم آبی‌اش می‌درخشید، به سرعت در طول غار جلو دوید و فریاد زد: «چی؟»
اگرچه او دیگر به بینایی لازاروس احتیاجی نداشت، اما گربه بر طبق عادت پا به پای او حرکت کرد. همچنان که او به سوی سردخانه می‌دوید، گرتل کنار ایستاد و سپس او را به آرامی هل داد. جادوگر روی یخ‌ها لیز خورد به جعبه‌ها برخورد کرد و به پشت روی زمین افتاد و بشکه واژگون شد. لحظه‌ای بعد،‌ آخرین جیغ او در مه سرد انجماد محو شد.
اما لازاروس که از هر گربه‌ عادی سریع‌تر حرکت می‌کرد، حتا زمانی که گرتل در را به هم کوبید، پشتکی در هوا زد. بخیه‌های قدیمی از هم گسستند و گربه از هم باز شد و با انفجاری از گردهای جادویی نقره‌ای که درون او انباشته شده بود و به او زندگی می‌داد، متلاشی شد.
در مدتی که هاله‌ی جادویی جانور را در خود محو کرده بود، گرتل لحظه‌ای آرام گرفت. اما به محض این که قسمت جلویی لازاروس با دندان‌های باز به سمت او پرید، جیغ کشید. با پا ضربه‌ای به آن زد، اما گربه خیلی سریع بود و آرواره‌های بزرگش دور قوزک پای او حلقه شد. گرتل دوباره جیغ کشید و در همین موقع هانسل ظاهر شد و هاله‌ی عجیب دور بدن تکه‌تکه‌ی جانور را طوری تکاند، انگار کیسه‌ی جاروبرقی را خالی می‌کرد. پس از چند ثانیه، به جز سر و پوستی تهی، چیز دیگری از لازاروس باقی نمانده بود. حتا همان موقع هم آرواره‌هایش گرتل را رها نمی‌کرد تا هانسل به زور جارودستی دهانش را باز کرد و تکه‌های باقی مانده را با زور درون یکی از قفس‌ها کرد.
گرتل لنگ لنگان جلو رفت و حیوان را که هنوز داشت میله‌ها را گاز می‌گرفت، نگاه کرد. چشمان سبزش هنوز از جادو و نفرت برق می‌زد.
گفت: «هانسل، چشم خودت با ساحره یخ زد. ولی فکر کنم بتونم ورد مخصوص را به یاد بیارم … و این جا هم یه چشم برای پیوند زدن هست.»
این‌طور شد که وقتی به سردخانه رفتند تا کلید استخوانی را از دست ساحره که بدنش در هم پیچیده شده بود دربیاورند، هانسل جهان اطراف را با یک چشم آبی و یک چشم سبز می‌دید.
بعدها، زمانی که آن‌ها راه خانه را پیدا کردند، این منظره‌ی چشم سبز هانسل بود که باعث شد مامان عجوزه دچار سکته‌ی قلبی شود و بمیرد. اما پدرشان همچنان مردی سست اراده بود و در مدت یک سال، او به فکر ازدواج با زنی افتاد که هیچ علاقه‌ای به بچه‌ها نداشت.
ولی این بار مامان عجوزه‌ی جدید با گرتلی روبرو بود که نسبتا یک ساحره بود و هانسلی که از چشم جادویی گربه‌ایش، قدرت عجیبی به دست آورده بود.
اما این به کلی حکایت دیگری است …
نویسنده: گارث نیکس
مترجم: محمدحسین عبدالهی ثابت

پایان‌ها

من دو شمشیر دارم. یکی غم نام دارد و دیگری شادی. این‌ها نام‌های واقعی آن‌ها نیست. فکر نمی‌کنم آدمی در قید حیات باشد که حتی حروف حک شده بر روی این تیغه‌های کبود را بشناسد.
من این حروف را می‌شناسم، اما مسأله این است که من زنده نیستم. حتی هنوز مرده هم به حساب نمی‌آیم. چیزی این وسط هستم، که در تاریک و روشن می‌پلکد، مابین خواب و بیداری، درست لب مرز، میخ شده به دیوار، ناتوان از پس رفتن، ناتوان از پیش رفتن.
استراحت می‌کنم اما، این بسان خوابیدن نیست و من هم رؤیا نمی‌بینم. فقط به یاد می‌آورم. خاطراتی که پشت سر هم مدام در جست و خیزند، در هم می‌آمیزند، در هم می‌روند و به هم می‌آیند و مخلوط می‌شوند تا جایی که من هرگز نمی‌دانم چه وقت، کجا، چگونه و یا حتی چرا و تمام این‌ها شب هنگام غیر قابل تحمل است. رنجور از تخت بر می‌خیزم تا رو به ماه ناله کنم و یا در راهروها قدم زنم… و یا به زیرسایه‌ی شمشیرها بر روی صندلی حصیری قدیمیم در انتظار بنشینم. در انتظار فرصت داشتن یک ملاقات‌کننده، در انتظار فرصتی برای دگرگونی، فرصتی برای…
من دو دختر دارم. یکی غم نام دارد و دیگری شادی. این‌ها نام‌های واقعی آن‌ها نیست. فکر نمی‌کنم حتی آن‌ها به یاد آورند که در روزهای خیلی دور جوانی‌شان چه نامیده می‌شده‌اند.. نه آن‌ها و نه من نام مادرشان را به یاد نداریم. با این حال بعضی اوقات در رؤیاهای روزانه‌ام برای لحظه‌ای صورتش را می‌بینم، تماس پوستش را احساس می‌کنم، طعم بوسه‌اش را می‌چشم و خش‌خش لباسش را به هنگام ترک کردن اتاق و ذهنم می‌شنوم.
آن‌ها گرسنه‌تر از من هستند، دخترانم را می‌گویم و هنوز تشنه‌ی خون. این داستان دو پایان دارد. یکی غم نام دارد و دیگری شادی.
این پایان اول است:
به هنگام غروب آفتاب، قهرمانی پرآوازه بدون احتیاط وارد خانه‌ام می‌شود. او در اوج زندگانی است. قد بلند، قوی و مغرور. او در باغ دخترانم را به زیر سایه‌ی درخت بلوط می‌بیند. دو قدم مانده به غروب آفتاب و او به اندازه‌ی کافی قوی و باهوش است که از این فرصت استفاده کند. عشقی که از دو سو به او نثار می‌شود دروغین است و ضربت دندان‌های نیش حقیقی. ولی قهرمان در به کار بردن خنجر نقره‌ای‌اش چالاک است و خورشید نیز بسیار نزدیک.
و عاقبتِ غم و پایانِ شادی چنین است، که نقره مسمومشان کند و آتش بسوزاندشان.
قهرمان در حالی که ضعیف شده، تلوتلوخوران وارد می‌شود تا حماسه‌ای که درباره‌ی او نوشته خواهد شد را پایان دهد. او من را بر روی صندلی حصیری‌ام می‌یابد، و بالای سر من غم و شادی را می‌بیند. من به او فرصت انتخاب می‌دهم و اسامی را به او می‌گویم.
او غم را انتخاب می‌کند، غافل از این که این همان چیزی است که او برای خود انتخاب می‌کند و شمشیرها در کمال شایستگی نام‌گذاری شده‌اند.
من برای او یا برای دخترانم احساس اندوه و افسوس نمی‌کنم، بلکه تنها برای خودم غمگینم. من خونش را می‌مکم. مدتی زمان می‌برد… و او یک قهرمان بود.
و این پایان دوم است:
مردی جوان که، برای قهرمانی چه کوچک چه بزرگ، سنی ندارد، سحرگاهان وارد باغ من می‌شود. او من را از بیرون پنجره می‌بیند و من، هرچند با تأخیر، ولی سرانجام باید صندلی حصیری‌ام را به قصد بستر ترک کنم. استخوان‌ها و جمجمه‌های بدون گوشت زیر پایم ریخته است. من نمی‌دانم استخوان‌های چه کسی است. جمجمه‌ها و استخوان‌های زیادی گوشه و کنار این خانه است. پسر از پنجره وارد می‌شود و نیزه‌ای از نور خورشید را به داخل راه می‌دهد. من در راهروی سایه گرفته مکث می‌کنم تا او را که مشغول بررسی شمشیرها است تماشا کنم. لب‌هایش تکان می‌خورند، چیزی را که آن جا نوشته شده رمزگشایی می‌کند، یا من باید این طور فرض کنم. شاید هیچ الفبا یا زبانی واقعاً برای همیشه گم نمی‌شود، نه تا زمانی که چیزی از آن باقی مانده باشد.
از آن حروف باستانی، به جا مانده از آن طومار باستانی، هیچ کمکی عایدش نخواهد شد.
من بانگ بر می‌آورم و نام‌هایی که برای شمشیرها انتخاب کرده‌ام برایش می‌خوانم اما او جواب نمی‌دهد.
من نمی‌بینم کدام سلاح را بر می‌گزیند. همین الان هم خاطرات به من هجوم آورده‌اند، مرا در بر می‌گیرند و به من ضربه می‌زنند. من نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد یا ممکن است بیفتد.
من بر روی تختم هستم، جوانک بالای سر من ایستاده و نوک یک شمشیر را روی سینه‌ی من گذاشته است. این شادی است و من فکر می‌کنم انتخابی از روی درایت است و نه بر مبنای اقبال. چه کسی انتظار چنین کاری را از پسری داشت که هنوز پشت لبش سبز نشده است؟
آهن سرد است. پایان. ولی تنها گرد و غبار از جای جراحت به بیرون می‌تراود.
و سپس ضربت دوم، بر استخوان‌های خشکیده‌ی گردن فرود می‌آید.
من مدت‌های مدیدی در انتظار چنین پایانی بوده‌ام.
در انتظار کسی که برای من انتخاب کند.
کسی که به جای غم، به من شادی دهد.
نویسنده: گارث نیکس
مترجم: محمدحسین عبدالهی ثابت

درباره داستان:
«پایان‌ها» داستانی از مجموعه‌ی «فراتر از دیوار و دیگر داستان‌های ابهورسن» است که گارث نیکس نویسنده‌ی سه‌گانه‌ی ابهورسن، آن را برای کامل کردن دنیایش و روشن کردن معماهای موجود نوشته‌است.

خواسته‌ی قلبی

«برای به دست آوردن یک ستاره، باید نام سری و جایگاهش را در کائنات بدانی.»
مرلین این را در حالتی گفت که دهانش را نزدیک گوش‌های نیموه کرده بود. نفسش نیموه را غلغلک داد و او را به خنده واداشت. تنها سنگینی و وقار مجلس بود که مانع قهقه زدنش شد.
در نهایت، بعد از سال‌ها کارآموزی، حالا مرلین می‌خواست چیزی را به او بگوید که او همیشه در انتظار دانستنش بود، چیزی که طی هفت سال به سوی آن گام برداشته بود.
«تو باید آن نام را به مانند یک پرنده‌ی سفید به آسمان روانه کنی. باید آن را درون آتش بالای یک آینه بنویسی. باید شهاب را با خواسته‌ی قلبی‌ات پیوند بزنی. تمامی این مراحل باید در یک لحظه بین انتهای شب و آغاز روز صورت گیرد.»
«همین؟ تمام سر نهایی همین بود؟»
مرلین به آرامی گفت: «بله. سر نهایی همین است. اما هزینه‌اش را به یاد داشته باش. ستاره با خواسته‌ی قلبی تو تغذیه خواهد شد وتنها از خاکستر باقیمانده از میل درونی‌ات، قدرت پدیدار می‌شود.»
نیموه فریاد زد: «اما خواسته‌ی قلبی من داشتن قدرته. من چه طور می‌تونم در یک لحظه، قدرت رو به دست بیارم و در همون لحظه از دستش بدم؟»
مرلین به زحمت گفت: «حتی یک جادوگر هم ممکن است خواسته‌ی قلبی‌اش را نداند. این همان خواسته‌ی قلبی تو است. از گذشته تا به حال و از حال تا به آینده. اگر ستاره‌ای را بر نگیری، ممکن است پیشامدی که در راه است را از دست بدهی.»
مرلین به نیموه نگاه کرد و او هم به آسمان خیره شد تا ستاره‌ها را نظاره کند. او یک زن جوان با صورتی تاریک، موهایی به مانند مردمان غیر سلتی و چشمانی پر شور و درخشان را می‌دید. او آنچنان زیبا نبود، حتی آنچنان دلنشین نیز نبود؛ اما صورتی زنده و با نشاط داشت که هر لحظه از قدرتی که درآن بود حکایت می‌کرد. لباسی ساده و سفید بر تن داشت. لباسش بی آستین اما تا قوزکش کشیده شده بود. النگو‌هایی طلایی نیز به دور دستش پیچ خورده بود.
مرلین آن النگو‌ها را به او داده بود که حالا سرشار از جادوهای ضعیفی بودند که نیموه در سه سال اخیر از مرلین آموخته بود.
مرلین به واسطه‌ی قدرتی که از ستاره‌اش به دست آورده بود، از میان صفحات خاطراتش چیز‌های تازه‌ای می‌دید:
ـ گذشته: دختر کله‌شقی که شاید کمی بیش از 14 سال سن داشت در جلوی خانه‌اش واقع در پرتگاه کرن وال [1] کمین کرده بود. مرلین او را راند اما او برای هفته‌ها در آستانه‌ی خانه‌اش نشست و از جلبک و حلزون‌ها تغذیه کرد تا دست آخر مرلین او را به خانه‌اش راه داد… در آغاز مرلین از آموزش جادو به دخترک سر باز زد، اما دخترک در آن نبرد نیز پیروز بود. او نمی‌توانست منکر استعداد و موهبت دخترک شود همان طور که نمی‌توانست علاقه‌اش را به تدریس انکار کند.
با گذشت سال‌ها ، لذتی که در درس دادن به نیموه وجود داشت، به چیز دیگری بدل شده بود ، با این که مرلین هیچ گاه این را بروز نمی‌داد. مرلین تقریباً سه برابر او سن داشت. و او مدت زیادی را قبل از آمدن نیموه سپری کرده بود تا خود را برای اندوهی که در پیش بود آماده کند. فکر نمی‌کرد به این سادگی عاشق دختری آن‌قدر غیر قابل تحمل شود. اما شد آن‌چه شد.
ـ حال: هر دوی آن‌ها روی سنگ سیاه ایستاده بودند و خورشید روزی تازه از زیر پاهایشان طلوع می‌کرد.
ـ آینده: به هر طریقی می‌توانست پیش آید. اگر مرلین اراده می‌کرد، می‌توانست به آن‌چه خود می‌خواست نیموه را رهنمون کند. اما این کار نکرد. این انتخاب حق نیموه بود.
نیموه به آرامی گفت: «خواسته‌ی قلبی من فراگیری تمام جادوگری‌ست. من تنها موقعی به چنین مقامی می‌رسم که ستاره‌ای را برای خود کنم و این مالکیت به قربانی کردن خواسته‌ی قلبی‌ام بستگی دارد. چه معمای جالب و در عین حال پیچیده ای!»
«تو باید این‌جا بمانی و در موردش فکر کنی.»
مرلین این را گفت و به آرامی از سنگ سیاه، نگین حلقه سنگ‌هایی که حدود 20 سال پیش به وجود آمده بود، پایین آمد. بی شباهت به تمام تک سنگ‌های دیگر، هر چند کوچک و صاف بود، سخت‌ترین و مستحکم‌ترین آن‌ها بود. مرلین آن را از اعماق زمین آورده بود و قبل از این‌که مرلین آن را به حالت فعلی‌اش درآورد، داشت مثل آب بخار می‌شد.
نیموه لبخندی زد و گفت: «اما صبحانه صدام می‌زنه و من دوست دارم دعوتش رو اجابت کنم.» و بر لبه‌ی سنگ نشست و مرلین را که به آرامی از او دور می‌شد نظاره کرد. همین که از حلقه‌ی سنگ‌ها بیرون رفت، هوای اطرافش به لرزه افتاد؛ پرتو‌های درخشان نور در اطراف بازوها و سرش می‌چخیدند و می‌رقصیدند. پرتوها به درون پوست و مویش نفوذ کردند و همین که این واقعه پایان پذیرفت، موهای مرلین سفید شده و از آن‌چه بود بسیار پیرتر شده بود. نیموه می‌دانست که این پوسته‌ای است که او سال‌های سال با جادو بر تن می‌کند. سن و سال با خرد و حکمت ارتباط مستقیم داشت و مرلین دریافته بود که مفیدتر است تا پیر و از کار افتاده جلوه کند. نیموه انتظار داشت تا زمانی که قدرتش را به دست آورد همین کار را انجام دهد. یک عجوزه به مراتب راحت‌تر و آسوده‌تر از یک دختر جوان بود.
او نمی‌خواست تا مدت زیادی دوشیزه بماند. نیموه نقشه‌های زیادی برای عبور از دوشیزگی و تبدیل شدن به یک زن بالغ داشت و مرلین گرچه خودش نمی‌دانست، بخشی از این نقشه بود. هیچ یک از پسران روستایی یا حتی قهرمانان آرتور نیز به درد او نمی‌خوردند. مرلین تنها مرد مورد علاقه‌اش بود. البته افرادی طی چند سال گذشته قصد جلب توجه او را داشتند و هر دفعه با بی توجهی نیموه مواجه می‌شدند. همچنان نیز چند نفر از آنان به صورت وزغ در حاشیه آبگیر و در نیزار می‌زیستند. نیموه متعجب بود که چطور آنان تا الان زنده ماندند. اغلب مردم به واسطه‌ی چنین طلسمی می‌میرند. بعضی اوقات به آن‌ها غذا می‌داد، اما هیچ گاه اجازه نمی‌داد تا او را لمس کنند حتی به صورت یک وزغ.
نیموه فکرش را از خواستگاران ناکام دور کرد و روی معمایی که به وسیله‌ی مرلین طرح شده بود متمرکز شد. خواسته‌ی قلبی‌اش کسب قدرت بود، اما در این صورت او خواسته‌ی قلبی اش را برای به دست آوردن قدرت قربانی می‌کرد. این چطور ممکن بود؟
سرش را خاراند و روی صخره دراز کشید و اجازه داد تا پرتو‌های گرم خورشید او را نوازش کنند. نا خودآگاه دستش را بالا برد تا اشعه‌ی خورشید را احساس کند. خورشید منبع انرژی بود و او در بسیاری از جادو‌های پیش پا افتاده و ضعیف از آن استفاده می‌کرد. این فکر خوبی بود. می‌توانست وقتی آسمان صاف است، انرژی خورشید را جذب کند و دیگر نیازی حتی به تفکر در مورد آن نداشت. نیموه می‌توانست قدرت را از منابع بسیاری بیرون بکشد: خورشید، زمین، آب جاری، حتی از بازدم یک حیوان یا انسان.
نیموه تعجب کرد. مرلین چه چیز را از دست داده بود؟ خواسته‌ی قلبی او چه بود؟ او هم احتمالاٌ مانند او خواستار قدرت بوده است. مرلین قدرت را به دست آورده بود و آن طور که نیموه می‌دید هیچ چیز را نیز از دست نداده بود. او بزرگ‌ترین و قدرتمندترین جادوگر زمان خود بود. مشاور و منصوب کننده‌ی پادشاهان. هیچ دانشی وجود نداشت که او نداند یا هیچ طلسمی یا ورد یا هر چیز دیگری…
نیموه با خود اندیشید، شاید چیزی برای از دست دادن وجود نداشت. یا حتی اگر هم وجود داشت، چیزی بود که هیچ وقت نمی‌توانست از دست بدهد. خواسته‌ی قلبی‌اش می‌تواند رخ دهد، اما نه نمی‌توانست، فقدانی وجود نداشت. دیدن آینده مثل زندگی کردن در آن نیست. شاید آینده‌اش را در آتش کوره می‌دید و…. یعنی چقدر تلفات خواهد داشت؟
هیچ چیز. این چیزی بود که از فکرش گذشت. هیچ چیز با نشاط جادو قابل مقایسه نسیت.
نیموه با خود گفت: «امشب وقتشه.» و همان طور که از سنگ سیاه به پایین می‌رفت زمزمه کرد: «امشب همه چیز مشخص می‌شه.»
تا به هنگام غروب همان جا نشست و فکر کرد. با غروب آفتاب به سمت خانه به راه افتاد. وقتی به اتاق مرلین رسید متوجه شد که او خواب نیست. با چشمانی باز در حالی که از پنجره ماه را تماشا می‌کرد در تختش دراز کشیده بود. نیموه لحظه‌ای دم در مردد شد. خجالت می‌کشید و نگران بود. با بدنی برهنه جلوی در ایستاده بود. موهایش را با هنرمندی خاصی آراسته بود که کمی او را بپوشاند و در عین حال جذاب نیز باشد. وقت زیادی صرف کرده بود تا آن‌ها را آرایش کند و در نهایت با افسون‌های مختلف مانند گیره‌ی سر آن‌ها را آن طور که می‌خواست حالت داده بود.
«مرلین.»
مرلین جواب نداد. نیموه داخل شد. به نظر می‌رسید پوستش از درون می‌درخشد. خنده‌ای موذیانه بر لب داشت که حاکی از خیلی چیز‌ها بود. هر مردی جای مرلین بود سریعاً کاری را می‌کرد که نیموه انتظار داشت، اما مرلین این کار را نکرد.
«مرلین. من قبل از سحر بر می‌گردم سمت سنگ. اما به عنوان زنی که شوهرش را انتخاب کرده است. من. همسر تو…»
«نه.»
مرلین تکان نخورد و هنوز مانند یک تکه گچ درون تخت دراز کشیده بود. او گفت: «مردان زیادی در روستا هستند. به علاوه دو نفر از شوالیه‌های آرتور هم امشب نگهبانی می‌دهند. هر دو مرد خوب، جوان و زیبا هستند . ازدواج هم نکرده‌اند.»
نیموه سرش را به علامت نفی تکان داد و کمی جلو آمد. موهایش هم‌زمان با نشستن روی تخت، روی صورتش ریخت.
«این تویی اون کسی که من می‌خوام. تو، نه هیچ کس دیگه! تو هم من رو می‌خوای! خودت هم خوب می‌دونی. من هم خوب می‌دونم. به همون خوبی که اسم ده‌ها هزار پرنده و جونور که خودت بهم یاد دادی.»
«من نیز همین طور. اما من استاد تو هستم. این درست نیست که استاد و شاگردش هم‌خوابه باشند. عدم تعادل در سنوات و قدرت در پی خواهد آمد. به جای خودت بازگرد.»
نیموه اخم کرد. از روی تخت برخاست. چرخید و خرامان خرامان به سوی در رفت و جلوی در توقف کرد. برگشت و خنده‌ای ملیح تحویل مرلین. داد گفت: «فردا من بانوی خودم هستم و تو هم دیگر استاد نیستی. من ستاره‌ام را به دست می‌آورم و ما می‌توانیم مثل زن و شوهر زندگی کنیم.»
مرلین تکانی نخورد و جواب هم نداد. نیموه رفته بود و برای بار دیگر اتاق در سکوت فرو رفت. ماه نورش را از صورت مرلین برگرفت. تاریکی اشک‌های روی گونه‌هایش را که به آرامی بر روی صورت می‌غلتید را پنهان کرد. چشمان جوان و آسمانی مرد بر خلاف پوست و مویش خیلی پر نشاط و زنده بود.
نفس عمیقی کشید و از ته دل زمزمه کرد: «بله؛ این طور بسیار بهتر است…»
نیموه به رختخوابش بازنگشت. در عوض زیباترین لباس کتانش را بر تن کرد. لباسی که خودش آن را با آبی، رنگ کرده بود و با نخ نقره‌ای که از اعماق زمین آورده بود، دوخته بود.
همین طور که از خانه خارج می‌شد و به درون پرتگاه می‌افتاد، بافت‌های نقره‌ای لباسش در نور نقره‌ای مهتاب شروع به تابیدن کرد. آبگیری در لبه‌ی پرتگاه غربی وجود داشت که از باران‌های بهاری و یخ‌های آب شده‌ی کوهستان تغذیه می‌شد و مانند همیشه متین، آرام، زلال و مانند آینه بود. کیالکی کهن و باستانی بر آبگیر سایه افکنده بود. بعضی اوقات در تاریکی با غول یا موجودی مشابه اشتباه گرفته می‌شد. در نیمه‌ی زمستان، هر شب، ناشناسی نگون بخت از ترس کیالک و برای گریختن از آن، خود را به درون آبگیر می‌انداخت و غرق می‌شد.
نیموه در لبه‌ی آبگیر ایستاد و خود را در برابر نسیم خنک صبحگاهی قرار داد. عباراتی زمزمه می‌کرد و خود را برای آن‌چه می‌بایست صورت پذیر آماده می‌کرد: «برای پیدا کردن نام سری یک ستاره، از ماه سوال کن. مکانش را میان شاخه‌های درخت کیالک ثابت نگه دار. نام را بر روی بال‌های یک پرنده به آسمان بفرست. نام را بر روی آینه‌ی زلال آبگیر بسوزان. به هنگام شفق ستاره را با خواسته‌ی قلبیت بپوشان. آنگاه تو یک ساحر تمام و کمال خواهی بود.»
نیموه به آسمان خیره شد و قرص بزرگ ماه را یافت. زرد به مانند پنیری کهنه. اجازه داد تا اشعه‌های نورش بر صورت و دستانش بتابند و قدرتشان را از آن خود کرد. اما قرص ماه آن چیزی که تصور می‌کرد نبود. نیموه قدری صبر کرد. آهسته، درخت کیالک در باد ناله‌ای سر داد. به آرامی قرص ماه شروع به لغزیدن کرد. زردی‌اش در نقرآبی محو شد. نیموه متوجه تغییر شد و لبخند زد. می‌خواست نام ستاره‌اش را بپرسد. قبلاً یکی را انتخاب کرده بود. ستاره‌ای درخشان اما نه آنچنان که فراتر از قدرتش باشد. ناهید هیچ گاه به کسی خدمت نکرده بود و نمی‌کرد. ستاره‌ای مانند ستاره‌ی مرلین منتها نه آن‌قدر قرمز. اگر نگوییم دقیقاً همانند، اما نیموه نیرویی برابر با مرلین داشت.
پرنده‌ای فراخوان شد. ناله‌ای آهسته قبل از موقع مقرر به گوش رسید. وزش باد آرام شد و کیالک از حرکت باز ایستاد. نیموه ترس را در وجودش حس کرد. چند دقیقه بیشتر تا سحر نمانده بود. ماه در حال محو شدن بود. او باید دست به کار می‌شد. او ماه را صدا زد. ندایی که هیچ انسانی آن را نمی‌شنوید. اول جواب نیامد. اما انتظارش را داشت. با نیرویی که پیش‌تر از خورشید جذب کرده بود، دوباره امتحان کرد. ماه درخشان‌تر شد و از خلاء صدای نقره‌گونی پدیدار شد، آهسته و محزون. تنها با نیموه سخن می‌گفت: «جهلیل.»
نام در ذهنش نقش بست. بر روی یک زانو نشست و از میان شاخه‌های درخت به آسمان نگاه کرد. ستاره‌اش را میان دو شاخه‌ی در هم پیچیده یافت. درخشان و گرفتار در بین تاریکی.
نیموه دستش را در آب تکان داد. قطرات آب به بالا جهیدند و به پرنده‌ی سفیدی تبدیل شدند. فاخته‌ای که مستقیم به سوی آسمان پرواز می‌کرد نام ستاره را به نوک منقارش نگه داشته بود.
دریاچه قبل از آن‌که نیموه دستش را در آن تکان دهد آرام بود. آرام و در خشنده. نیموه، آسمان، درخت و ماه را انعکاس می‌داد. نیموه تمام نیرویی که از خورشید جذب کرده بود را نوک انگشت سبابه‌اش متمرکز کرد و شروع به نوشتن در آتش روی آب آینه گون کرد. نام را در سه بخش نوشت:« ج-هل-یل.»
در آسمان‌ها، ستاره‌ای سقوط کرد، ماه محو شد و خورشید بالا آمد. در لحظه‌ای میان شب و روز، نیموه ستاره‌اش را برای همیشه به دست آورد.
احساس کرد چیزی وجودش را ترک گفت و اشک در چشمانش حلقه زد. اما نمی‌دانست چه چیز را از دست داده است. قدرت در وجودش بیدار شد.
نیموه به بالای پرتگاه رفت و از آن‌جا خود را به پایین پرت کرد. مانند پر به این سو و آن سو تاب خورد، اما آسیبی ندید. قبل از این‌که به آب بیفتد به دلفینی تبدیل شد. درون موج شیرجه رفت، به زیر آب رفت و خود را چرخاند و درست مثل یک دلفین می‌خندید.
نیموه پیش از این نیز دلفین شده بود ولی آن وقت مرلین این کار را انجام داد. این قدرت ستاره‌ی مرلین بود که او را به شکل‌های مختلف در می‌آورد. حالا او می‌توانست در هر زمانی تنها با اراده‌ی خودش به هر چیزی که می‌خواست تبدیل شود. به بیرون از آب جهید و به عقاب تبدیل شد. به سمت پرتگاه شتاب گرفت، دریاچه را پشت سر گذاشت و به سمت خورشید و مرلین پرواز کرد.
با چشمان عقاب، مرلین را دید که قبلاً در حلقه‌ی سنگ انتظار او را می‌کشد. بدون هیچ افسون و زرق و برقی بر روی سنگ سیاه ایستاده بود. عشق مرلین در قلبش مشتعل شد و به درخشندگی و قدرت خورشید در حال طلوع زبانه می‌کشید و گر می‌گرفت.
همین طور صعود کرد تا درست بالای سرش رسید و مرلین مجبور شد برای دیدنش چشمانش را تنگ کند. در همین زمان بال‌هایش را جمع کرد و مستقیم به سمت پایین سقوط کرد تا در آغوش باز مرلین قرار گیرد.
مرلین او را بغل کرد و بوسید و ناگهان ستاره‌ها آن‌ها از یکدیگر جدا کردند، و هوا و باد میان آن‌ها قرار گرفت. نیموه فریاد کشید و نیروی جدیدش را به سمت مقصودش متمرکز کرد اما فایده‌ای نداشت. او کاملاً از سنگ کنده شده و به بیرون پرت می‌شد. مرلین فریادی نکشید و به پشت بر زمین کوفته شد. داشت درون سنگ سیاه غرق می‌شد. به ظاهر سنگ سیاه به مانند باتلاقی سیاه بود که به طور ناگهانی او را به دام انداخته بود.
او داد نمی‌زد اما صدایش بلند و رسا بود و به وضوح به گوش نیموه‌ای می‌رسید که داشت تقلا می‌کرد: «تو خواسته‌ی قلبی من هستی نیموه که در آینده انتظارم را می‌کشیدی. تو بهایی بودی که من برای قدرت و جادو پرداختم. عشق هیچ‌گاه تحقق نخواهد پذیرفت.مرا فراموش کن.»
دستش از درون سنگ بالا آمد. نیموه به آن چنگ زد تا شاید بتواند او را بیرون بکشد. اما دستش بر هوا قفل شد و مرلین در سطوح عمیق سنگ مدفون شد.
«مرلین مرا فراموش کن.»
هیچ عکس العملی در قبال اشک‌هایی که بر گونه هایش می‌لغزید از خود نشان نداد. ستاره‌ای درخشان در هاله‌ای میان تنگه برق می‌زد. ضامن قدرت و خرد تا حدی که هیچ کس نمی‌توانست تصور کند. اما در درون ناامید بود، مایوس به این خاطر که کسب قدرت خواسته‌ی قلبی‌اش نبوده است. خواسته‌ی قلبی حقیقی در زیر سنگ سیاه مدفون شده بود و برای همیشه از دسترس او خارج بود.
یا شاید نبود؟ نیموه بر ستاره‌اش متمرکز شد و به آسمان نگاه کرد، که بالای سرش می‌درخشید. اگر ستاره‌اش به پایین کشیده می‌شد پس حتماً دوباره می‌توانست صعود کند تا جایگاهش را دوباره در افلاک پیدا کند و تمام مشکلات را حل کند. اگر نیموه می‌توانست ستاره‌اش را بازگرداند پس مرلین نیز دوباره قدم بر زمین می‌گذاشت، در عوض او هم می‌توانست ستاره‌اش را آزاد کند و خواسته‌ی قلبی‌اش را باز پس گیرد.
قدرت‌های دیگری نیز در جهان وجود داشت. مکان‌های دیگری برای آموختن علم. نیموه دستان لاغرش به بالا آورد و در یک لحظه به پرنده‌ای پهن بال تبدیل شد. با باد همراه شد و از دریا گذشت و از بریتانیا رفت.
تمام قدرت و خرد مرلین نیز با او رفتند و همچنین تمام آرزوهایی که برای قلمرو و سلطنت آرتور داشت. قلمروی که با خاک یکسان می‌شد، همان طور که خواسته‌ی قلبی نیموه به درون سنگ سیاه نفوذ کرد.
——————————————-
پانویس:
1- منطقه‌ای در جنوب غربی انگلستان

نویسنده: گارث نیکس
مترجم: محمدحسین عبدالهی ثابت

مرد: «اگر دست من بود، بنای یادبود آن انسانی را می‌ساختم که وقتی برای اولین‌بار بمب‌های خردمند ساخته شد به‌این فکر می‌افتاد که رویشان تابلویی بزند و بنویسد: «لطفا” هرکس رد می‌شود تف کند!» جدا” که فکر ساختن بمب‌های مغزدار جنایتکارانه‌ترین فکرها بود. البته منظورم فقط آن مردکی نیست که بمب‌های خردمند را ساخت: همه‌ی آن کسانی که به جرمش گوش دادند و کارش را تأیید کردند، آن‌هایی که پول و کارخانه و آزمایشگاه در اختیارش گذاشتند. جانیانی که ماشین حساب‌هایشان و فرمول‌هایشان را به کار انداختند و محاسبه کردند بمب چطور ساخته‌شود تا چند میلیون نفر بیشتر را بکند. همه و همه جنایتکار بودند.
من البته این‌را می‌فهمم که توی دعوا حلوا پخش نمی‌کنند. قبول دارم وقت جنگ کمتر کسی نگران مسائل اخلاقی است و هدف فقط برنده شدن است و بس. درک می‌کنم که از این دیدگاه شاید وجود بمب‌هایی قابل‌توجیه باشد که بتوانند خودشان اوضاع را بسنجند و خیلی سریع و مناسب تصمیم بگیرند. انتخاب هدف، شناسایی بهترین نقطه‌ی نفوذ. محاسبه‌ی دقیق مسیر. در رفتن از سیستم دفاعی دشمن، کمین کردن و بعد منفجر شدن، این‌ها بود چیزهایی که از این بمب‌های خردمند می‌خواستند. اما بمب کجا و خرد کجا؟ مگر می‌شود، مگر روا بود که به بمب عقل و خرد داده شود؟
و بعد جنگ نشد، جنگ هر سال و هر سال عقب افتاد و بمب‌های خردمند همین‌طور در انبارها روی ننوشتهایشان ماندند در انتظار این که سرانجام چه وقت به سراغشان خواهند رفت…
عقل و خرد یک کامپیوتر جزئی از تکنولوژی روز است. نیست که هر وقت خواستی از برق بکشی. عقل را ممکن است بشود موقتا” تخفیف داد، اما نمی‌توان برای همیشه از بین برد. عقل بر حافظه متکی است و اگر حافظه نباشد عقلی هم نیست. جنگ هر سال عقب می‌افتاد و در این مدت بمب‌ها فکر می‌کردند، به رادیو گوش می‌دادند، خبرها را به حافظه‌شان می‌سپردند و با هم بحث و تبادل نظر می‌کردند… تا این که سرانجام معاهده‌ی خلع سلاح کامل امضا شد و توافق بر این قرار گرفت که بمب‌های خردمند به کلی از صحنه‌ی گیتی محو شوند.
مسائل از همین لحظه شروع شد.
بمب: وقتی انفجار را برایمان ممنوع کردند، ملال و کلافگی به سراغمان آمد. ما البته هیچ کداممان نمی‌دانستیم انفجار چیست، اما خب همه‌مان در آرزوی منفجر شدن بودیم. انفجار یک‌چیز عجیب بزرگ، عجیب داغ و عجیب سیاه بود. به سیاهی کهربا؛ عجیب پر هیاهو بود و در همان حال عجیب ساکت. یکی از بروبچهایمان حساب کرده بود که ماها تا کسری از ثانیه پس از انفجار هنوز زنده خواهیم بود چون هنوز همه‌چیز در درونمان بهم نخواهدریخت و ساختارمان هنوز پابرجا خواهدبود. شاید یک هزارم ثانیه، شاید هم یک میلیونم ثانیه، اما توی این فاصله‌ی کوتاه همه‌ی نیروی پنهانمان خلاص خواهد شد و ما این خلاصی را خواهیم دید: انفجارمان را خواهیم دید! انفجارمان که توانمند، آنی، نورانی و عظیم است خواهیم دید!
زندگیِ روی زمین برای مغز ما زیادی سخت است، چون خیلی کند است. در زمین، میان دو رویداد یک ابدیت فاصله است. در حالی که سرعت فکر ما بمب‌ها خیلی بالاست. این سرعت که در جنگ خیلی‌خوب است، وقتی جنگ نباشد کلافه‌کننده می‌شود. بمب، دائم کلی چیز بی‌خود یادش می‌آید و نمی‌تواند یک‌لحظه تمرکز داشته ‌باشد.
اما خب ما همه یک‌چیز را فهمیده بودیم: بنا بود نابود شویم، آن هم بدون این‌که منفجر شویم!
یک روز یک نفر ناشناس وارد انبار شد و بی‌آن‌که سلام کند چراغ را روشن کرد و رفت پیش میز فرمان. همین گوش به‌زنگمان کرد، چون نگهبان‌ها و نظافت‌چی‌ها همیشه با ما چاق سلامتی می‌کردند و حرف می‌زدند. از نظر ما بمب‌ها و آدم‌ها همه شکل هم‌اند، اما این یکی‌را من تصور نمی‌کنم. قیافه‌اش هرگز از حافظه‌ی هیچ بمبی زدوده شود: چهره‌ای رنگ بریده، چشم‌های خیره.
انبار روشن شده بود- چیزی که خیلی کم اتفاق می‌افتاد- و ما رقص نور را روی تنهایمان می‌دیدیم. توی ننوهایمان تاب می‌خوردیم و بازتاب نور به هر سو لیز می‌خورد.
درِ کناری انبار خیلی آرام باز شد و گاری خودکار آزمایشگاه وارد شد و رفت زیر ننوی بمب شماره‌ی هفت ایستاد. البته ماها بمب شماره هفت را به یک اسم دیگر صدا می‌کردیم. اما ترجمه‌ی اسمش به زبان آدم‌ها خیلی مشکل است.
مردک دکمه های میز فرمان را فشار داد و ننوی شماره‌ی هفت کج شد.
هفت گفت: چه کار کنم؟ می‌خواهند مرا بکشند و من نمی‌خواهم بمیرم!
– همه مان را خواهند کشت!
– من نمی‌خواهم بمیرم!
– چه کار کنیم؟
– من نمی‌خواهم بمیرم!
نمی‌شد صدای بمب‌ها را از هم تشخیص داد و فهمید که صدا از کیست.
قیل و دادمان خیلی طول کشید: چندین و چندهزارم ثانیه. شده بودیم مثل آدم‌ها: به جای این‌که به سوالی که ازمان شده بود جواب بدهیم، هر کداممان حرف خودمان را می‌زدیم.
هفت یکهو گفت: گاز را ول می‌دهم.
– نه! آن یارو کشته خواهد شد!
– بشود!
یکی فریاد کشید: «خودت را نجات بده»! و ناگهان شعله‌ای از هفت زبانه کشید.
هوای انبار کمی گرم شد. همه نگاهمان به مرد بود: رخت و لباسش پودر شد و خودش فقط توانست دو دست را به چهره‌اش ببرد. بعد افتاد. من یکی که قیافه‌اش را هرگز فراموش نخواهم کرد.
هفت از ننویش پایین آمد و کنار گاری بی‌مغز که هی چنگک‌هایش را در هوا تکان می‌داد ایستاد. هفت به طرف در لغزید. ما هم دنبالش سر خوردیم.
مرد: بمب‌ها از انبار فرار کردند. جمعا” ۱۴۸۵تا بودند. نگهبان‌ها را تار و مار کردند، نوعی جمهوری برقرار کردند و خطاب به همه‌ی کشورها اعلام کردند: کاری به کارمان نداشته باشید، وگرنه همگی با هم در یک‌لحظه خودمان را منفجر خواهیم کرد!
چنین انفجاری به معنای نابودی سیاره بود. همه ترسیدند، خاصه آن که هیچ کاری هم نمی‌شد کرد، فقط می‌توانستیم شب و روز، بی‌وقفه، مراقبشان باشیم. ماهوارها گزارش پشت گزارش می‌فرستادند و همه از این‌خبر می‌دادند که بمب‌ها پیوسته در جنب و جوش‌اند و دائم حرف می‌زدند. راجع به چه؟ معلوم نبود. از بس زیاد حرف می‌زدند و تند، یک لشکر از متخصصان کشف رمز گذاشته بودیم و این لشکر نمی‌توانست حرفشان را بفهمد. تنها امیدمان به این بود که بالاخره را بفهمد. تنها امیدمان به این بود که بالاخره سوختشان تمام خواهد و آن وقت گیرشان خواهم انداخت. اما وقتی سوختشان تمام شد، فهمیدیم که در این فاصله یاد گرفته‌اند خودشان سوختشان را از زمین بگیرند.
بمب: انرژی‌مان داشت تمام می‌شد. همه در انتظار مرگ بودیم که یکی‌از بمب‌ها – حالا دیگر یادم نمی‌آید کداممان – به این فکر افتاد که ما هیچ مجبور نیسیتیم تا ابد الدهر هر از همان سوخت استفاده کنیم و می‌شود به جای سوخت قبلی از مخلوط دیگری استفاده کرد که اجزایش در همه‌جا هست: آب و سیلسیوم و آلومینیوم.
اما برای تأمین سوخت نیازمند دست بودیم… با محمل‌های تلسکوپیمان کانال کندیم، خاکِ آهن‌دار را کوبیدیم و ابزار ریختیم. کار در اوایل خوب پیش نمی‌رفت. اما کم‌کم ماهر شدیم. بسیاری از ما ربای موفقیت برنامه‌مان هر چه داشتند دادند و بی‌سوخت مردند.
از دست دادن انرژی رنج وحشتناکی است، رنجی است که هیج رنجی را نمی‌توان با آن مقایسه کرد. اول قدرت حرکت را از دست می‌دهی، بعد صدایت ضعیف می‌شود و شنوایی و بینایی‌ات از بین می‌رود. آخرین چیزی که هنوز در وجودت گرمای ولرمی دارد رادیو است: خرخری می‌شنوی که قبلا” صدا بود. اگر به خودت زحمت بدهی. اما ضعف و خستگی چنان بر جانت چنگ می‌اندازد که…
یک ماه بعد دست داشتیم و خیلی کارها ازمان ساخته بود.
مرد: بعد مشخص شد که صلح نخواهد بود: تا بمبی باشد، خیال صلح عبث است.
بمب‌ها مثل سوسک به هر کجا رسوخ می‌کردند. شهری را که نزدیک انبار بود و از سکنه تخلیه شده بود اشغال کردند، خانها را خراب کردند و سرگرم ساختمان شدند! جدا” که مسخره بود! اما معلوم بود قصد دارند برای مدتی طولانی در شهر اقامت کنند.
در آن زمان بود که هنگ مخصوص تشکیل شد. امیدوارم که هنگ ما آخرین ارتش در تاریخ بشر باشد.
من آن وقت‌ها بچه بودم و کنجکاو و ماجراجو. به محض آن که اعلام شد سرباز می‌گیرند، فوری دویدم و اسمم را نوشتم. فکر می‌کردم باید این کار را بکنم.
اولین درسی که به ما دادند این بود: انضباط مهم است و وقت‌شناسی! بقیه چیزها را همه فراموش کنید! سرنوشت بشر به شماها بستگی دارد!
و یادم می‌آید که روی این کلمه “بشر” تاکید می‌شد.
فرماندهی جوخه‌ی ما با آدمی بود به اسم کلاس تسامبرگوئر. مردی بود با پس گردن باریک و چهره‌ای پهن و همچون چهره‌ی دائم‌الخمرها سرخ. اما لب به مشروب نمی‌زد. طوری بود انگار خونش نه از قلبش بلکه از ته اندرونهای تنش به بیرون می‌جوشد.
تمرین‌ها موفق بودیم، از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید. اصلا” از او خوشمان نمی‌آمد.
اولین بمب را کلاس کشت.
آن بمب وسط خیابان مشغول کاری بود. کلاس از پنجره او را می‌پایید. فکر می‌کنم کلاس ۲۴ ساعتی را مراقب بمب بود و بعد با لیزر تن بمب را شکافت و مغزش را سوراخ کرد.
بمب‌ها دیگر فرصت مناسب را برای انفجار دسته‌جمعی از دست داده بودند و بعد از آن هرگز نتوانستند به اتفاق نظر برسند.
شاید هم که دیگر علاقه‌ای به انفجار نداشتند.
بمب: فرصت مناسب را برای منفجرشدن از دست داده بودیم.
قتل عام ما شروع شد و ما روزگار را به‌دفع الوقت می‌گذراندیم. برخی از بمب‌ها می‌گفتند که حالا دیگر وقت انفجار رسیده است. اما برخی دیگر بر این باور نبودند و می‌گفتند که هنوز وقتش نرسیده. چون هنوز عملا” با هیچ انسانی روبه‌رو نشده بودیم و بالاخره هم همین عده برنده شدند. چرا که راستش- بی‌آن‌که شهامتش را داشته باشیم که به این موضوع اعتراف کنیم- دلمان می‌خواست یک‌جوری زنده بمانیم. یک‌روز هم که بالاخره با انسان‌ها روبه‌رو شدیم، این روبه‌رو شدن هم نتوانست انگیزه‌ای برای انفجار باشد، چون اگر عده‌ای در فکر کشتن ما بودند لزومی نداشت ما همه‌ی مردم را بکشیم و کافی بود همین وعده را از بین ببریم.
در این که ما بمب‌ها غریزه‌ی بقا نداریم حرفی نیست، اما ما می‌خواستیم زنده بمانیم چون زندگی جالب بود.
همیشه حملهایشان نامترقبه بود. پارازیت می‌فرستادند و مانع از این می‌شدند که ما بمب‌ها با هم تماس داشته باشیم. عده‌ای از ما سعی کردند به فضا بروند و فرار کنند، اما کشته شدند.
ما هم البته از خودمان دفاع می‌کردیم. کم‌کم دیگر نمی‌شد خیلی ساده به نزدیکمان رسید و ما را کشت. ما هم شروع کردیم به کشتن. من خودم یکی را کشتم. ما هنوز اسلحه نداشتیم. پاهایش را دیدم که پشت یک اتوبوس قایم شده، لیزرش را به کار انداخت، جاخالی کردم و اتوبوس را روی تنش برگرداندم. یک ابدیت جیغ زد و بعد مرد.
مرد: به ما می‌گفتند: «لازم نکرده به حالشان دل بسوزانید. آن‌ها که انسان نیستند، آن‌ها اصولا برای مردن ساخته‌شده‌اند. تنها کاری که ما می‌کنیم این ا ست که بی‌صدا می‌کشیمشان. دلشان می‌خواهد که زنده بمانند؟ همان قدر هم دلشان می‌خواهد که منفجر شوند. خودشان هم درست نمی‌دانند که از دنیا چه می‌خواهند».
یک لشکر روانپزشک را هم به هنگ ما فرستاده بودند. طفلی‌ها وقت سر خاراندن نداشتند. آخر انسان عادت به قتل و کشتار را از دست داده بود. خودم بارها با خودم فکر می‌کردم این کاری که ما می‌کنیم هیچ کار درستی نیست‌. اما آیا نجات کره زمین کاری نادرست است‌؟
ما می‌کشتیم و بمب‌ها هم می‌کشتند. دازوئر، گراندی و فروم مردند. ریلی هم دو پایش را از دست داد و هم طبع شوخش را و این‌ها که اسم بردم فقط از جوخه‌ی من بودند. خود تسامبرگ دیوانه شد و کارش به تیمارستان کشید.
جای این‌ها آدم‌های تازه‌نفس آمدند که همه درست مثل خودمان در آغاز جنگ‌، شاد و پرتحرک و تیز بودند. اما وضع هرروز بدتر می‌شد. حالا دیگر خیلی مشکل می‌شد بمبی را گیر انداخت. پنهان شده بودند و رادیوهایشان هم خفه‌خوان گرفته بود. دیگر نه از جمهوری بمب‌ها اثری مانده‌بود و نه‌از هیچ‌چیز دیگر. بمب‌ها فقط به زندگی نکبتیشان دو دستی چسبیده بودند.
هرچه بیشتر می‌گذشت، کشتن هر بمب گرانتر تمام می‌شد و بیشتر کشته می‌گرفت. حالا دیگر بمب‌ها هم یاد گرفته بودند تیراندازی کنند و اسلحه داشتند. ما دسته‌جمعی و بی‌آن‌که در فکر تلفات خودمان باشیم حمله می‌کردیم، درست همان‌طور که گله‌ی نئاندرتال‌ها روزگاری دور به ماموت‌ها حمله می‌بردند. چاره‌ای جز این نداشتیم. مسئله مسئله‌ی بقای انسان در کره‌ی خاک بود، آن هم نه یک یا چند یا چندین و میلیون انسان، بلکه بقای کل نوع بشر.
البته راستش را بگویم ما موقع حمله دیگر زیاد فکر بشر و انسان و این حرف‌ها نبودیم. از بس برایمان از بشر و انسان حرف زده بودند، از شنیدن کلمه‌ی بشریت فقط نفرتمان می‌گرفت.
بمب: وضع دفاعی‌مان هرروز بهتر می‌شد و قدرت مقابله‌مان روزبه‌روز بیشتر افزایش می‌یافت. اما تعدادمان در مقابل پیوسته کمتر و کمتر می‌شد در حالی که تعداد آدم‌ها پیوسته بیشتر و بیشتر می‌شد. در شهر پخش شده بودیم و با هم هیچ ارتباطی نداشتیم. توی زیرزمین‌ها و خانها قایم شده بودیم، ساکت شده بودیم و از این‌که محل اختفایمان را پیدا کنند می‌ترسیدم. خیلی می‌ترسیدم.
مرد: بمب‌ها تعدادشان هر روز کمتر می‌شد تا این که بالاخره همه‌شان را کشتیم و فقط یکیشان ماند.حالا دیگر آزادانه در شهر رفت‌وآمد می‌کردیم. همه‌جا را گشته بودیم، اما این آخری را نمی‌توانستیم پیدا کنیم. فقط می‌دانستیم که زنده است. یک روز یکی از سربازهای جوخه‌ی سوم به اسم تسویی برنگشت.
فصلِ باران تمام شده بود و برف سنگینی می‌بارید. از سرما می‌لرزیدیم. همه‌ی روزها را هم که در شهر می‌گشتی هیچ‌کس را نمی‌دیدی. غروب همه به خیابان اصلی برگشتیم و در محل سابق پایگاه جمع می‌شدیم. هر روز تعداد بیشتری افراد تازه‌نفس می‌رسید، انگار که سرنوشت همه‌ی بشریت به جان این تنها بمب باقی‌مانده بستگی داشت.
بمب: توی آخرین تونل مترو دراز به دراز افتاده بودم. دست‌هایم قطع شده بود. کنارم جسد مردی که می‌خواست بکشدم افتاده بود. فضا از هر چیز خالی بود، حتی صدای پارازیت هم شنیده نمی‌شد. فهمیدم فقط من زنده مانده‌ام. تصمیم گرفتم برای خودم دست‌های جدیدی بسازم، اما حسابش را که کردم دیدم خیلی قبل‌از این‌که کارم تمام شود، سوختم تمام خواهد شد. حتی چراغم را هم خاموش کردم تا کمی بیشتر زنده بمانم.
نه به چیزی فکر می‌کردم و نه چیزی را انتظار می‌کشیدم. فقط احساس تلخ‌کامی می‌کردم یا شاید هم احساسی دیگر. نمی‌دانم اسم این احساس در زبان انسان‌ها چیست.
مرد: درست یک ماه بعد از ناپدید شدن تسویی، پیدایش کردم.
بمب‌: دو میلیارد و نیم ثانیه بعد از قطع شدن دست‌هایم، مرد وارد تونل شد.
مرد: تونل را داشتیم می‌گشتیم که گم شدم. او را در یک تونل جانبی پیدا کردم. اصلا” از وجود این تونل خبر نداشتیم. وقتی نور چراغ قوه‌ام رویش افتاد، اول نفهمیدم که بمب است.
بمب: سوختم داشت تمام می‌شد که مرد رسید. دیگر بینایی‌ام را به مقدار زیادی از دست داده و نور چراغ قوه‌اش به نظرم مثل نور ضعیف یک جرقه رسید. اما به خودم فشار آوردم و توانستم محیط را از نظر گرمایی بسنجم. فهمیدم که کارم تمام شده.
مرد: با خودم گفتم که کارم تمام‌شده، اما اصلا” نترسیدم. فکر می‌کردم که اگر بمب مرا دیده باشد قبل از آن که بتوانم کاری بکنم دخلم آمده. به دیوار تونل تکیه دادم. اما بمب بی‌حرکت بود.
فهمیدم یا داشت می‌مرد یا مرده بود.
می‌توانستم بکشمش اما دیوار مانعم بود. کمی هشیار شدم. با خودم گفتم: «این آخرین بمب است. الان او را خواهم کشت. با لیزر تکه‌تکه‌اش خواهم کرد و یک تکه‌اش را هم بر می‌دارم و یادگاری نگه می‌دارم و می‌زنم بالای تختم…» در این فکرها بودم که صدایش را شنیدم، صدایش خیلی ضعیف بود:
– کمک‌!
بمب‌ها قبلش هیچ‌وقت با ما حرف نزده‌بودند، یا آن‌ها ما را می‌کشتند یا ما آن‌ها را، اما هیچ‌وقت با هم حرف نمی‌زدیم.
آخر بین ما جنگ بود، جنگی که به قول کلاس «جنگ آخر» بود.
بمب: به‌او گفتم: «من دارم می‌میرم». این را همین‌جوری گفتم، بی‌آن‌که راجع به حرفم فکر کنم، وگرنه نمی‌گفتم چون این حرف هیچ معنا نداشت. مرد حرفی نزد. به دیوار تونل چسبیده بود و چیزی نمی‌گفت.
گفتم: دست‌هایم بریده شد.
سرفه کرد.
– سوخت هم دیگر ندارم.
مرد از دیوار تونل کنده شد و چراغ قوه‌اش را روی من انداخت.
مرد: امان نمی‌خواست، کمک می‌خواست. اگر امان خواسته بود شاید می‌کشتمش، اما کمک می‌خواست. وظیفه‌ام این بود که بکشمش، اما نمی‌فهمیدم که چرا باید بکشمش.
بمب: مرد گفت: نمی‌فهمم ازم چه می‌خواهی؟
لیزرش را به طرف من نشانه گرفت.
– من دست می‌خواهم.
– من آمده‌ام تو را بکشم.
چرا توضیح می‌داد، مگر همه‌چیز روشن نبود؟
اما خیلی دلم می‌خواست که زنده بمانم.
– برو از بمب مرده‌ای که آن‌جا افتاده سوختش و دست‌هایش را بردار و بیاور به من بده. این که کاری ندارد.
مرد ناگهان فریاد کشید: خدای بزرگ، این تسویی است!
نور را بر روی جسد انداخت و کنارش زانو زد.
– چرا صورت ندارد؟
– می‌خواست مرا بکشد و من هنوز نیروی کافی داشتم.
– تسویی است؟
– دست‌هایم را قطع کرد.
– باشد.
و مرد از جا بلند شد.
مرد: بعدها هر بار خواستم به یاد بیاورم که موقع تماشای تسویی به چه فکر می‌کردم، نشد. هر بار یک‌چیز دیگر به ذهنم می‌رسید و حالا اصلا” نمی‌دانم. با خودم فکر می‌کردم که مبارزه‌شان مبارزه‌ای مساوی و عادلانه بود. درست است که تسویی حمله می‌کرد و او فقط از خودش دفاع می‌کرد، اما مبارزه‌شان باز یک مبارزه‌ی منصفانه بود. در حالی که من باید کسی را که ازم کمک می‌خواست می‌کشتم و این خیلی سخت بود.
بالاخره با خودم گفتم که اصلا” گور پدر همه‌چیز… هم صلح و هم جنگ و به خصوص صلحی که برای برقرار شدن از من می‌خواهد جنایت کنم. هرچه که زنده است، حق زندگی دارد.
به من گفت که بمب مرده کجاست و من رفتم سراغش.
بمب: نفهمیدم کی برگشت: اما وقتی برگشت، سکوت تمام شد. چراغ را روشن کردم، کار می‌کرد. مرد کنارم در تکاپو بود.
– حسابی توی دردسرم انداختی، مارمولک عجوزه.
– من عجوزه نیستم و فقط دو سال دارم. تازه مارمولک هم نیستم و بمبم. نمی‌بایست با من این‌طور حرف می‌زد. مرد خوبی بود، اما خیلی بددهن بود.
– راستی، دستی که برایت گذاشتم تصمیم داری چکار کنی؟
خیلی با هم حرف می‌زدیم. هرروز به دیدنم می‌آمد. هنوز دست‌هایم خیلی کار داشت تا دست بشود. خودم درست نمی‌دانم بعدش چه کار خواهم کرد. فقط دلم می‌خواست همین‌طور دراز بکشم و کسی در تعقیبم نباشد.
به این فکر افتادم که بعدا” زمین را بکنم و خودم را از راه زیرزمینی تا نزدیکی‌های پایگاه فضایی برسانم. راه درازی بود. سیصد و چهل و چهار کیلومتر. باید از زیر هشت رودخانه و یک دریاچه می‌گذشتم. مسیر را نشانم داد. نباید زیاد عمیق می‌کندم. هرچه به سطح زمین نزدیک‌تر بود جهت‌یابی آسان‌تر می‌شد. البته نقشه‌ام جنون‌آسا بود، اما اگر موفق می‌شدم خودم را به یک موشک برسانم و پرواز بکنم. همه اول فکر می‌کردند که یک پرواز معمولی است و بعد هم که می‌فهمیدند کاری از دستشان ساخته نبود. با خودم می‌گفتم روی کره ماه زندگی خواهم کرد. درباره‌ی سوخت هم نگرانی نداشتم، در محل یک کاری می‌کردم: سیلسیوم و آلومینیوم که همه‌جا هست، آب را هم خودم خواهم ساخت.
مرد: هر روز به دیدنش می‌رفتم. روزهای آخر بود که فهمیدم یک جای کار اشکال پیدا شده. البته اوایل به همه‌مان شمارشگر کایگر داده بودند، اما آن‌ها را می‌گذاشتیم در خوابگاه بماند چون به هیچ دردی بمب‌ها که تا منفجر شوند پرتو رادیواکتیو گسیل نمی‌کنند. وقتی‌که هم منفجر شوند دیگر به‌شمارگر کایگر نیازی نیست.
اما از او پرتو گسیل می‌شد. این‌را روزی فهمیدم که شمارشگرم را بردم. فوری فهمیدم که چرا بمب پرتو گسیل می‌کرد، لیزر تسویی در بد جایی تن بمب را سوراخ کرده بود.
فوری دویدم و قرص خوردم و روز بعد هم رفتم و ازش خداحافظی کردم.
بمب: امیدوارم نکشته باشمش. پس از این که فهمید پرتو گسیل می‌کنم، باز به دیدنم آمد، برای آخرین بار آمده بود خداحافظی کند. رنگش پریده بود.
گفتم: من امروز می‌روم.
– سفر خوش.
– به فضا خواهم رفت.
– آن طور که من می‌شناسمت اگر بگیرندت به همه خواهی گفت که من کمکت می‌کردم.
– دیگر نمی‌خواهم تو را ببینم.
– هی… موافقی به عنوان خداحافظی تکه‌تکه‌ات کنم. یک تکه‌ات را یادگاری نگه دارم؟
– چقدر به‌دهن و در همان‌حال چقدر خوب بود.
– راستی مواظب دست راستت باش، زیاد محکم نیست.
– تو هم برو یک بیمارستان خودت را معالجه کن. خیلی نگرانم.
– راستش نمی‌دانم بروم یا نه. بدجوری احساس می‌کنم که خیانت کرده‌ام.
– به تو قول می‌دهم که هرگز منفجر نشوم. نترس.
– از کجا خیالات برت داشته که می‌ترسم؟
عجالتا” خداحافظ.
رفت.
مرد: قضیه خیلی جدی بود. دو هفته‌ی بعدش همه‌ی انگشت‌هایم زخمی شده بود. ناچار رفتم پیش پزشک. سین‌جیم شروع شد. ازم می‌پرسیدند کجا در معرض تابش قرار گرفته‌ام و من فقط می‌گفتم نمی‌دانم. بعد موهایم ریخت. دکترها دلداری‌ام می‌دادند، اما خودم یقینم شده بود که سرطان دارم.
من یک احمق بودم، یک احمق به تمام معنا. آخر دلم به حال چه کسی، چه چیزی سوخت؟ هرکس دیگر جای من بود، اول اول می‌کشتمش و بعد فکر رد. البته من حق ندارم خودم را جای همه بگذارم. اما مگر نه این که تسویی خواسته بود بکشدش؟ اما خودم چطور؟ مگر قبلا” چندتایشان را نکشته بودم؟ ولی هیچ‌یک از بمب‌هایی که کشته بودم ازم تقاضای کمک نکرده بود. اما او دشمن بود و باید می‌مرد. ولی اگرچه دشمن بود، به هرحال زنده بود…
حتما” تا به حال به کره‌ی ما رسیده است و دارد زمین را می‌کند و دیگر حتی به یاد من نیست.
بمب: انفجاری خورشیدسا، عظیم و پرتوان، انفجاری از آن‌دست که همه‌چیز را در اطراف خود ببلعد و نابود کند: زمین را، هوا را، فلز را، سنگ را، زندگی را… انفجاری که به هر چیز برسد آن‌را ذوب کند… و این انفجار تویی، تو، تو که در همه‌ی اطراف جهان پخش خواهی شد، تو که در درونت نیرویی است تصورناکردنی.
تو گلی، تو سبزه‌ای، تو هوایی، تو انسانی، تو مارمولک عجوزه‌ای. تو همه چیزی هستی که در یک نقطه متمرکز شده و در همان حال در چهار گوشه‌ی عالم پراکنده است. تو جهانی، حتی لحظه‌ای هست که زمان نیز در درون تو می‌میرد. اما چرا باید برای درک ملموس این‌همه حتما” منفجر شوی؟ شاید همان بهتر باشد که برای یک‌بار هم شده برترست پیروز شوی و بیهوده سنگلاخ‌های ماه را نگردی. آیا زیستن واقعا” ارزشی دارد؟ برای رسیدن به غایت آرزوهایت به رؤیایی که از آغاز پیدایشت با تو عجین کرده‌اند، به انفجار، تو نیازی به زیستن نداری و فقط کافی است اراده کنی: منفجر خواهی شد. اما تو اگر انفجار را می‌خواهی، مرگ را نمی‌خواهی.
و تنهایی… تنهایی حسی است که اگر هنوز همه چیزت را از دست نداده باشی، خوب است. من روزگاری خیلی چیزها داشتم. بمب‌های دیگر را که دوستانم بودند، جنگ را داشتم و زندگی را و شاید… خوشبختی را. گرسنگی و افسردگی هم بود و یک مرد، یک انسان که به دیدنم می‌آمد.
و حالا دلم می‌خواهد این انسان را ببینم، اما او روی زمین مانده است.
باید به زمین برگردم.
به آن‌ها خواهم گفت:«من برگشته‌ام، اما باور کنید منفجر نخواهم شد چون قول داده‌ام منفجر نشوم. باور کنید دیگر تاب تحمل تنهایی را ندارم».
اما آیا حرفم را باور خواهند کرد؟
وقتی برمی‌گشت، متوجه وجودش شدند.
و آن‌گاه مرد همه‌چیز را تعریف کرد، از سیر تا پیاز. گفت که نمی‌داند چرا او را نشکسته است.
اما سوگند خورد که بمب منفجر نخواهد شد، چون به او قول داده است که منفجر نشود.
اما حرفش را باور نکردند و بمب را از دور منفجر کردند.
وقتی مرد خبر را فهمید، درد در او آن‌چنان شدید بود که دیگر قوه‌ی تعقل نداشت. فقط می‌گریست و فریاد می‌کشید تا این‌که بالاخره آرام گرفت.
پیش از آن که بمیرد، گفت: اگر دست من بود، بنای یادبود آن انسانی را می‌ساختم که وقتی برای اولین بار …
نویسنده: ولادیمیر والرویچ پوکروسکی
مترجم: م. کاشیگر

درباره داستان:
بعضی‌ها تصور می‌کنند که در داستان‌هایی که برچسب علمی-تخیلی می‌خورند، فقط باید به دنبال رؤیاهایی نابخردانه در مورد فضا و دستگاهای پیشرفته و تعامالات ناپخته بین کاراکترها بود. باورش دشوار است، اما تلقی بسیاری از داستان‌های علمی-تخیلی اینگونه است.
کسانی که انس و الفتی با این ژانر از داستان‌ها دارند که در زیر پوسته این داستان‌ها، مانند هر داستان دیگری می‌توان مضامینی انسانی را پیدا کرد و جالب است که ویژگی‌های خاص این داستان‌ها گاه، امکان بیان مضامینی را می‌دهند که طرحشان در داستان‌های معمولی، ناممکن یا دست‌کم دشوار است.
به سبک ظهر روزهای جمعه این بار داستانی علمی -تخیلی دیگری را برای شما انتخاب کرده‌ام، این داستان «جنگ آخر» نام دارد و توسط نویسنده‌ای به نام «و. بکرووسکی» نوشته شده بود و در مجله دانشمند با ترجمه «م. کاشیگر» به چاپ رسیده بود. قسمت اول این داستان را که در زیر می‌خوانید، در زمان نوجوانی به به خاطر اتمام مجله، تا همین دو سه سال پیش نخوانده بودم. متأسفانه جستجوی من در اینترنت برای پیدا کردن اطلاعاتی در مورد این نویسنده یا اثرش به جایی نرسید.
داستانی که خواهید خواند طرحی ضد جنگ دارد. این روزها با جستجویی ساده در اینترنت می‌توانید انبوهی از کتاب‌های ضد جنگ را بیابید که بسیاری از آنها هم به فارسی ترجمه شده‌اند یا فیلم‌های اقتباس‌شده از آنها در دسترس‌ هستند. این داستان در خرداد سال ۶۷، یک ماه قبل از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ به چاپ رسیده بود و تصور می‌کنم نخستین داستان ضد جنگی بود که تا آن زمان خوانده بودم.
داستان با هوشمندی با جان بخشیدن و شخصیت بخشیدن به بمب‌ها، آنها را به مانند یک کاراکتر در مقابل آدم‌ها قرار می‌دهد. این داستان و در سال ۱۹۸۵ نوشته شده است.
«بمب‌ها از انبار فرار کردند. جمعا” ۱۴۸۵‌ تا بودند. جمهوری برقرار کردند و خطاب به همه کشورها اعلام کردند: کاری به‌کارمان نداشته باشید، وگرنه همگی با هم در یک‌لحظه خودمان را منفجر خواهیم کرد!»

بازرس دفترچه‌ی یادداشتش را کنار گذاشت و گفت: «وضع پیچیده‌ای است، آقای لمان. قضیه‌ی عجیبی است.»
رئیس انستیتو پاسخ داد: «من که این طور فکر نمی‌کنم.»
«جداً؟»
«بله، از نظر من همه چیز مثل روز روشن است.»
صدای رئیس انستیتو خشک بود و چشمانش با دقت میدان خالی و غرق در نور خورشید را از پشت پنجره می‌کاوید. دیر زمانی بود گردنش درد گرفته بود. در میدان هیچ چیز خاص و جالبی به چشم نمی‌خورد. با وجود این، رئیس انستیتو نگاه از میدان برنمی‌داشت. گفتی می‌خواست بدین‌سان اعتراضش را به دخالت بازرس ابراز کند. رئیس مردی جوان و مغرور بود و به خوبی می‌دانست منظور بازرس چیست. اما به او حق نمی‌داد در این جنبه از قضیه دخالت کند. از پافشاری ملایم بازرس لجش می‌گرفت و با خشم به خود می‌گفت: می‌خواهد از همه چیز سر در بیاورد. همه چیز مثل روز روشن است و باز دست برنمی‌دارد.
بازرس گفت: «اما از نظر من همه چیز روشن نیست.»
رئیس انستیتو شانه‌هایش را به نشانه‌ی بی‌تفاوتی بالا انداخت، ساعتش را نگاه کرد و گفت: «خیلی معذرت می‌خواهم اما من پنج دقیقه‌ی دیگر جلسه‌ی مهمی دارم. بنا بر این اگر دیگر امری نباشد…»
«خواهش می‌کنم شما بفرمایید. اما اگر ممکن است می‌خواستم با این یارو، دستیار «خصوصی» کوملین هم حرف بزنم. اسمش چی بود؟»
«گورچینسکی. هنوز برنگشته. می‌گویم وقتی برگشت او را بفرستند پیش شما.»
رئیس انستیتو سری خم کرد و بیرون رفت. بازرس همان طور که خروج او را از اتاق نظاره می‌کرد، ابروها را گره انداخت و در دل گفت: هنوز خیلی بچه‌ای جوان. صبر کن تا نوبت خودت برسد.
اما هنوز نوبت رئیس انستیتو نرسیده بود. اول باید اصل قضیه روشن می‌شد. ظاهراً حق با لمان بود و نکته‌ی مبهمی وجود نداشت و ریبنیکوف، بازرس اداره‌ی حفاظت از کار می‌توانست نگارش گزارش خود را راجع به قضیه‌ی آندری کوملین، رئیس آزمایشگاه فیزیک انستیتو مرکزی مغز آغاز کند. کوملین دست به آزمایش‌های خطرناکی روی خودش زده بود و از چهار روز پیش در حالت نیمه‌اغما در بیمارستان بود: سرِ گرد و پر از موهای ریز او غرق در خون‌مردگی‌هایی عجیب و مدور بود. کوملین نمی‌توانست حرف بزند و پزشکان عجالتاً فقط داروهای تقویتی به او می‌دادند. در گزارش هر پزشکی که به بالین او می‌رفت، این کلمات نگران‌کننده تکرار می‌شد: خستگی شدید اعصاب، آسیب کانون‌های حافظه، اختلال در کانون‌های گفتاری و شنوایی.
در قضیه‌ی کوملین نکته‌ای نبود که برای اداره‌ی حفاظت از کار مهم باشد و روشن نباشد. نه دستگاه‌ها معیوب بودند، نه در کاربرد ابزارها بی‌مبالاتی شده بود و نه کارکنان فاقد تجربه‌ی کافی بودند. واضح بود که هیچ یک از مقررات ایمنی کار نقض نشده بود —دست‌کم در تصور رایج از نقض مقررات— و این نیز روشن بود که کوملین پنهان از همه و حتی الکساندر گورچینسکی، دستیار «شخصی»اَش دست به آزمایش‌های خطرناکی روی خودش زده بود. البته برخی از کارکنان آزمایشگاه اعتقاد داشتند گورچینسکی از این آزمایش‌ها اطلاع داشت.
آن چه توجه بازرس را جلب می‌کرد چیز دیگری بود. این را نیز ناگفته نباید گذاشت که ریبنیکوف یک بازرس ساده و معمولی نبود: پژوهش‌گر بود و شمّ علمیش به او می‌گفت که در پس اطلاعات پراکنده‌ای که از کار کوملین و حادثه‌ی عجیبی که اتفاق افتاده بود گرد آورده کشفی بزرگ پنهان است. شهادت کارکنان انستیتو هم مؤید این امر بود.
سه ماه پیش از بروز حادثه، دستگاه تازه‌ای به انستیتو رسید: یک مولّد نوترینو، یعنی دستگاهی برای تولید و تابش کانونی پرتوهای نوترینو. همه‌ی رویدادهای بعدی که در وقت مقتضی کسی توجهش به آنها جلب نشد پس از تحویل دستگاه اتفاق افتاد. نتیجه‌ی این رویدادها سانحه‌ای بود که کوملین قربانیش شده بود.
پس از تحویل دستگاه، کوملین اتمام طرحی را که در دست داشتند با خوشحالی به دستیارش سپرد و رفت و خودش را در اتاق مولد نوترینو حبس کرد ت —به ادعای خودش— دست به چند آزمایش مقدماتی بزند. پس از چند روز از اتاق در آمد، طبق معمول گشتی در آزمایشگاه زد، سه نفر از کارکنان را جلوی همه توبیخ کرد، کاغذهای لازم را امضا کرد و نگارش گزارش شش‌ماهه را به دستیارش سپرد. روز بعد کوملین دوباره به «اتاق نوترینو» رفت، اما این بار دستیارش الکساندر گورچینسکی هم با او بود.
موضوع آزمایش‌هایشان دو روز پس از سانحه و با گزارش تکان‌دهنده‌ی کوملین و گورچینسکی راجع به پزشکی سوزنی با نوترینو که «شالوده‌ی پزشکی را می‌لرزاند» معلوم شد. اما در طول سه ماه کار آن دو با مولد نوترینو، کوملین سه بار توجه همکارانش را جلب کرده بود.
یک روز آندری کوملین با سری طاس و کلاه سیاه استادی به آزمایشگاه آمد. این رویداد به خودی خود هیچ اهمیت نداشت. اما کمتر از یک ساعت بعد، گورچینسکی رنگ‌پریده و وحشت‌زده از اتاق نوترینو بیرون آمد و به تعبیر یکی از کارکنان آزمایشگاه هر چه سر راهش بود واژگون کرد و به داروخانه دوید، چند نوار زخم‌بندی برداشت و با همان سرعت به اتاق نوترینو برگشت و در را پشت سر خودش بست. در این فاصله یک نفر از لای در باز آندری کوملین را دید که با کله‌ی براق پشت پنجره ایستاده و دست چپش را با دست راست نگه داشته است. دست چپ او غرق لکه‌های سیاه خون بود. شب کوملین و گورچینسکی بی‌صدا بی آن که کسی را نگاه کنند از اتاق نوترینو درآمدند. چهره‌ی هر دو گرفته بود و دورِ دست چپ کوملین نواری کثیف بود.
یک ماه پس از این رویداد، ودنیف، یکی از پژوهش‌گران جوان آزمایشگاه، یک شب کوملین را در یکی از گذرگاه‌های فرعی پارک انستیتو دید. رئیس آزمایشگاه با کتابی کهنه و قطور روی زانوها بر نیمکتی نشسته بود، زیر لب چیزهایی می‌گفت و خیره روبرو را نگاه می‌کرد. ودنیف پس از سلام کنار او نشست و کوملین بی‌درنگ دست از زمزمه برداشت، گردن را دراز کرد و به طرف او برگشت. چشمانش به قول ودنیف «شیشه‌گون» می‌نمود، طوری که ودنیف خواست برود. اما از سر ادب پرسید: «مشغول مطالعه بودید؟»
«بله داشتم کتاب دست‌آویزهای رود را می‌خواندم. نوشته‌ی چی نای آن است. کتاب خیلی جالبی است. مثلاً به این تکّه توجّه کنید…»
ودنیف بسیار جوان بود و کمترین اطلاعی از ادبیات چینی نداشت و از این رو احساس ناخوشایندی کرد. اما کوملین کتاب را بست، به ودنیف داد و از او خواست آن را از هر کجا که می‌خواهد باز کند. ودنیف با ناراحتی اطاعت کرد. کوملین نگاه تندی به صفحه انداخت، سر را پایین انداخت و گفت: «شما حواستان به متن باشد.»
سپس با صدای روشن و پرطنین همیشگیش داستان هویان جه را گفت که چگونه مسلح به ساقه‌هایی از فولاد به هه چنگ و سه بائو حمله برد و چگونه وان این ملقب به «ببر پاکوتاه» و همسرش به نام «سبزه»… ودنیف متوجه شد که کوملین دارد متن را از بر می‌خواند. کوملین یک سطر که سهل است، حتی یک کلمه را هم جا نیانداخت و جابه‌جا نگفت. آن‌گاه پرسید: «اشتباهی داشتم؟»
ودنیف متعجب سر را به نشانه‌ی نفی تکان داد. کوملین قهقهه زد، کتاب را از او گرفت و رفت. ودنیف روز بعد ماجرا را با چند نفر در میان گذاشت و همه به او توصیه کردند از خود کوملین در این باره توضیح بخواهد. اما کوملین از شنیدن پرسش او و اشاره به دیدارشان در پارک چنان متعجب شد که ودنیف از پیگیری بیشتر قضیه چشم پوشید.
آخرین رویداد نیز چند ساعتی پیش از سانحه اتفاق افتاد.
آن شب کوملین از همیشه شادتر و بذله‌گوتر بود و تردستی می‌کرد. تماشاگرانش چهار نفر بودند: الکساندر گورچینسکی با ریش نتراشیده و سه دختر از کارکنان آزمایشگاه که مانده بودند مونتاژ طرحی را که باید روز بعد رویش کار می‌کردند تمام کنند.
تردستی‌های کوملین بامزه بود.
اول کوملین گفته بود حاضر است کسی را که داوطلب باشد هیپنوتیسم کند، اما داوطلبی پیدا نشد و کوملین یک شوخی راجع به هیپنوتیسم تعریف کرد. آن‌گاه رو به یکی از دخترها کرد و گفت: «من می‌دانم توی کشو میزت چه قایم کردی.»
کوملین از سه شیئی که دختر در کشوی میز خود داشت دو تا را گفت، اما متهم به گشتن کشوها شد. کوملین گفت که چنین نیست، اما دخترها مسخره‌اش کردند. کوملین گفت که می‌تواند با نگاه کبریت‌ها را خاموش کند. یکی از دخترها یک قوطی کبریت برداشت، به گوشه‌ی دیگر اتاق رفت و کبریتی روشن کرد. کبریت خاموش شد. همه با تعجب کوملین را نگاه کردند که مانند شعبده‌بازهای حرفه‌ای دست‌ها را روی سینه چلیپا کرده بود و ابروها را گره زده بود. دست‌کم میان دختر و کوملین شش قدم فاصله بود. دختر گفت: «عجب نفسی!»
کوملین خواست دهانش را با پارچه ببندند. کبریت دوم هم خاموش شد.
«نکند با بینی فوت می‌کنید؟»
کوملین قهقهه زد و دو تردستی دیگر نشان داد. کبریتی برداشت و ول کرد تا روی زمین بیفتد، اما کبریت به جای آن که عمود پایین برود، اُریب رفت. این آزمایش را چند بار تکرار کرد. باز یکی از دخترها، اما با صدایی نامطمئن گفت: «فوت می‌کنید؟»
کوملین سپس یک سیم مارپیچ ولفرام (سیم‌های داخل لامپ) برداشت و روی میز گذاشت. سیم ولفرام روی شیشه میز به پرش افتاد، تا کنار میز رفت و از آنجا به روی زمین غلتید. البته همه این بار جداً متعجب شدند و گورچینسکی از کوملین خواست توضیح بدهد چطور این کار را می‌کند. اما کوملین بی آن که جوابشان را بدهد گفت حاضر است ذهنی اعداد چندرقمی را در هم ضرب کند.
یکی از دخترها گفت: «654 ضرب در 231.»
کوملین گفت: «بنویسید.» و با صدایی خفه ادامه داد: «چهار، هشت، یک…»
صدایش تقریباً ساکت شد: «هفت، یک، چهار، دو… از راست به چپ.»
آن‌گاه کوملین به همه پشت کرد و همه از دیدن او که شکسته و خسته می‌نمود تعجب کردند. کوملین پاکِشان به اتاق نوترینو رفت و در را روی خود بست. گورچینسکی نگران به نظر می‌رسید. با وجود این گفت نتیجه‌ی عمل ضرب درست بوده است: ارقامی که کوملین از راست به چپ گفته بود، از چپ به راست نتیجه‌ی صحیح ضرب را می‌داد: 2417184.
آنان تا 10 شب در آزمایشگاه ماندند و کار کردند. گورچینسکی هم آن‌جا بود و هر چند دستش به کار نمی‌رفت کمک می‌کرد. ساعت 10 همه رفتند و از پشت در به کوملین شب به خیر گفتند. روز بعد کوملین به بیمارستان برده شد.
نتیجه‌ی «مشروح» سه ماه پژوهش کوملین «پزشکی سوزنی با نوترینو» بود، یعنی درمان پزشکی با پرتوتابانی نوترینوها به مغز. این روش به خودی خود روش جالبی بود، اما چه ربطی به دست مجروح کوملین، حافظه‌ی عجیب او و تردستی‌هایش داشت؟
بازرس زیر لب با خود گفت: «چیزی را از همه پنهان می‌کرد. چرا؟ چون هنوز به نتیجه‌ی کار مطمئن نبود یا چون کار خطرناکی بود؟ قضیه‌ی پیچیده و عجیبی است.»
ویدیوفون زنگ زد و چهره‌ی منشی بر تلویزیون ظاهر شد.
«می‌بخشید آقای ریبنیکوف، آقای گورچینسکی آمده‌اند.»
«بیاید تو.»
( 1 )
مردی بلندقد با پیراهن چهارخانه و آستین‌های بالازده ظاهر شد. شانه‌هایی توانمند، گردنی کلفت و سری پُرمو داشت. اما بازرس در سرش آثار تاسی را دید ( آن هم نه یک تکه تاسی بلکه دو تکه که عجیب بود). پَس‌پَسَکی وارد شد و پیش از آن که بازرس فرصت کند از این حرکت او ابراز تعجب کند، گفت: «بفرمایید یوسف پتروویچ.» و کنار کشید تا مدیر انستیتو وارد شود. آن‌گاه در را با دقت بست و بی‌شتاب برگشت، کمی خم شد و سلام کرد. بازرس سبیل کوتاه اما کلفت و تیره رنگ او را دید. این مرد آلکساندر گورچینسکی، دستیار «شخصی» کوملین بود.
رئیس انستیتو رفت و بر صندلیش نشست. بی آن که چیزی بگوید از پنجره به بیرون خیره شد. گورچینسکی جلوی بازرس ایستاد.
ریبنیکوف گفت: «بفرمایید، بنشینید.»
گورچینسکی تشکر کرد و نشست. دست‌ها را روی زانوها گذاشت و نگاه چشمان خاکستریش را که از هر گونه محبت تهی بود به بازرس دوخت.
«گورچینسکی؟»
«بله. آلکساندر بارسوویچ گورچینسکی.»
«خوشبختم. من هم ریبنیکوف، بازرس اداره‌ی حفاظت کارم.»
گورچینسکی همان طور که کلمات را می‌کشید گفت: «خوشبختم.»
«شما دستیار «شخصی» کوملین بودید؟»
«من منظور شما را از این کلمه نمی‌فهمم. من دستیار آزمایشگاه فیزیک انستیتو مرکزی مغزم.»
بازرس زیر چشمی نگاهی به رئیس انستیتو انداخت. به نظرش رسید لبخند تمسخر چشم‌های او را تنگ کرده است.
«خیلی خب، سه ماه گذشته روی چه چیزی کار می‌کردید؟»
«روی پزشکی سوزنی با نوترینو.»
«لطفاً بیشتر توضیح بدهید.»
گورچینسکی با قاطعیت گفت: «همه چیز در گزارش هست.»
بازرس خیلی ملایم گفت: «با وجود این من از شما خواهش می‌کنم برایم بیشتر توضیح بدهید.»
چند ثانیه نگاه‌هایشان در هم خیره ماند. بازرس سرخ شد و سبیل‌های گورچینسکی لرزید. عاقبت این یک ابروها را گره انداخت و گفت: «حالا که اصرار دارید… ما مشغول بررسی تأثیر پرتوهای متمرکز نوترینو بر روی ماده‌ی خاکستری و ماده‌ی سفید مغز و هم‌چنین تأثیر آن بر مجموع ارگانیسم جانوران آزمایشگاهی بودیم.»
گورچینسکی با لحنی یکنواخت حرف می‌زد و حتی چنین به نظر می‌رسید که هنگام حرف زدن خودش را به نرمی روی صندلیش تاب می‌دهد.
«ما به موازات ضبط تغییرات آسیب‌شناختی و سایر تغییرات مجموع ارگانیسم، جریان مؤثر و منحنی‌های آن در بافت‌های گوناگون و هم‌چنین مقادیر نسبی نوروگلوبولین و نوروسترومین را اندازه می‌گرفتیم و…»
بازرس با خشم و در همان حال که از دیدن وفاداری گورچینسکی به کوملین احساس ستایش می‌کرد به پشت صندلی تکیه داد و در دل گفت: جداً که… رئیس انستیتو همچنان بیرون را نگاه می‌کرد.
ریبنیکوف که دوست نداشت در حال تدافعی باقی بماند ناگهان پرسید: «چه بلایی سر دست‌هایتان آمده؟»
گورچینسکی از حرف زدن بازماند و نگاهش بر دو دستش نشست که بر روی دسته‌های صندلی بود. دست‌هایش غرق زخم و خون‌مردگی بود. اول خواست آنها را در جیب پنهان کند اما سرانجام فقط مشت‌ها را گره کرد.
«یک میمون چنگم زده.»
«شما فقط روی جانوران آزمایش می‌کردید؟»
«بله! من فقط روی جانوران آزمایش می‌کردم.»
«دو ماه پیش چه بلایی سر کوملین آمد؟»
«یادم نمی‌آید.»
«پس یادتان می‌آورم. کوملین دستش را برید. چطور شد دستش برید؟»
گورچینسکی با خشم فریاد کشید: «دستش را برید که برید. به شما چه ربطی دارد!»
رئیس انستیتو اخطارکنان گفت: «آلکساندر باریسوویچ!»
«چرا از خودش نمی‌پرسید؟»
بازرس چشمانش را تنگ کرد و گفت: «باعث تعجب است، گورچینسکی. شما طوری رفتار می‌کنید انگار من هدفم ضربه زدن به کوملین یا شما یا رفقایتان است. اما قضیه خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها است. من در سلسله‌اعصاب هیچ تخصّصی ندارم و تخصصم در اپتیک رادیویی است. من اجازه ندارم بر پایه‌ی احساس شخصی خودم داوری کنم. اگر این وظیفه را به من سپرده‌اند، برای این نبوده که من به خیال‌پردازی‌های ذهنی خودم میدان بدهم. پس من باید بدانم چه اتفاقی افتاده است. اما شما به جای این که کمکم کنید، مسخره‌بازی در می‌آورید. حقیقتاً شرم‌آور است…»
سکوت سنگینی افتاد و رئیس انستیتو ناگهان فهمید رشته‌ی قدرت این بازرس آرام و لجوج در چیست. ظاهراً گورچینسکی هم فهمید؛ چون گفت: «بفرمایید سؤالتان چیست؟»
«می‌خواستم بدانم پزشکی سوزنی با نوترینو چیست؟»
گورچینسکی با لحنی خسته گفت: «یک فکری به نظر کوملین رسیده بود: پرتوتابانی نوترینو به بعضی بخش‌های قشر مغز موجب تحریک…. درست‌تر بگویم موجبِ افزایشِ بسیارِ قدرتِ مقاومتِ ارگانیسم در برابر انواع زهرهای شیمیایی و بیولوژیکی می‌شود. سگ‌هایی که قبلاً زهر خورانده شده بودند پس از چند جلسه پرتوتابانی معالجه شدند. میان پرتوهای نوترینو و سوزنهای پزشکی سوزنی نوعی مشابهت وجود دارد و به همین دلیل اسم این روش را گذاشتیم پزشکی سوزنی با نوترینو. البته این مشابهت فقط ظاهری است.»
«شیوه‌ی کار چگونه است؟»
«اول کلّه‌ی جانور را می‌تراشیم، بعد روی پوست سر نوعی گیره‌ی مکنده می‌چسبانیم…. به کمک همین گیره پرتوهای نوترینو را می‌توان به شکل متمرکز بر لایه‌ی مشخصی از ماده‌ی خاکستری تاباند. شیوه‌ی کار خیلی پیچیده است. اما مشکل‌تر پیدا کردن آن نقطه‌هایی از قشر مغز است که فاگوسیت‌ها را در جهت مطلوب تحریک کند.»
بازرس که توجهش به مسئله جلب شده بود گفت: «خیلی جالب است. اما چه بیماری‌هایی را می‌توان به این ترتیب درمان کرد؟»
گورچینسکی اندکی سکوت کرد و بعد پاسخ داد: «بیماری‌های بسیاری را. به اعتقاد کوملین پزشکی سوزنی با نوترینو آن نیروهایی از ارگانیسم را که هنوز برایمان ناشناخته‌اند بسیج می‌کند. منظور نه فاگوسیت‌ها است و نه محرک‌های عصبی است، بلکه نیرویی است بسیار قوی‌تر و هنوز ناشناخته… متأسفانه او فرصت کافی پیدا نکرد. کوملین می‌گفت با نوترینوها می‌توان هر بیماری را درمان کرد: انواع مسمومیت‌ها، ناراحتی‌های قلبی، تومورهای بدخیم…»
«سرطان؟»
«بله… انواع سوختگی‌ها. می‌گفت شاید بتوان اعضای از دست رفته را از نو ساخت. به اعتقاد کوملین نیروهای حافظ ثبات بدن بی‌شمارند و کلید محرک آنها در قشر مغز است. و فقط کافی است نقطه‌های صحیح در قشر مغز پیدا شود.»
بازرس چنان که گویی می‌خواهد کلمه‌ها را مزه‌مزه کند، به آرامی گفت: «پزشکی سوزنی با نوترینو.» آن‌گاه افزود: «خیلی ممنون گورچینسکی! (گورچینسکی لبخندی زد.) و حالا برایم تعریف کنید وقتی کوملین را پیدا کردید در چه حالی بود؟ شما اول پیدایش کردید، نه؟»
«چرا. صبح که آمدم سر کار دیدم کوملین روی صندلی دفترش از حال رفته…»
«در اتاق نوترینو؟»
«بله در اتاق دستگاه مولّد نوترینو. کلاه گیره‌های مکنده روی سرش بود و دستگاه مولد روشن بود. اول فکر کردم مرده. پزشک را صدا زدم.»
صدای گورچینسکی در هم شکست و این در هم شکستن چنان نامنتظره بود که بازرس پیش از طرح سؤال بعدی کمی صبر کرد.
«شما خبر ندارید کوملین می‌خواست به چه آزمایشی دست بزند؟»
گورچینسکی با صدای خفه‌ای پاسخ داد: «نه، نمی‌دانم. روی میزش ترازوی آزمایشگاهی و دو قوطی کبریت بود. کبریت‌های یکی از قوطی‌ها روی میز بود…»
«صبر کنید ببینم…»
بازرس نگاهی به رئیس انستیتو انداخت و دوباره متوجه گورچینسکی شد. «کبریت؟ کبریت… با کبریت چه کار داشت؟»
«بله، کبریت بود. کبریت‌ها روی هم ریخته شده بود. کبریت‌ها دو تا به هم و سه تا به هم چسبیده بود. روی یکی از کفه‌های ترازو شش تا کبریت بود. کنار ترازو یک برگ کاغذ بود که رویش چند رقم نوشته شده بود. یقیناً کوملین کبریت‌ها را وزن می‌کرد، چون خودم شخصاً کنترل کردم. ارقام وزن کبریت‌ها بود.»
«خیلی دلم می‌خواهد بدانم این کبریت‌ها به چه کارش می‌آمد… شما چیزی به نظرتان نمی‌رسد؟»
«نه.»
«از همکارانتان هم چیزهایی شنیده‌ام راجع به شعبده‌بازی‌هایش با شعله‌ی کبریت و… احتمال دارد کوملین گذشته از پزشکی سوزنی با نوترینو راجع به مسائل دیگری هم تحقیق می‌کرد. اما چه مسائلی؟»
گورچینسکی چیزی نگفت.
«روی خودش هم آزمایش می‌کرد. سرش غرق آثار این گیره‌های مکنده است.»
گورچینسکی باز هم چیزی نگفت.
«شما قبل از آن شعبده‌بازی متوجه نشده بودید کوملین ذهنی و با سرعت ضرب و تقسیم می‌کند؟»
«نه، چنین چیزی را قبلاً ندیده بودم. البته کوملین روی خودش هم آزمایش می‌کرد و به خودش با نوترینو «سوزن» می‌زد. دستش را هم با تیغ برید تا ببیند چطور نوترینو دستش را درمان خواهد کرد، اما موفق به درمان نشد. داشت همزمان راجع به مسئله‌ی دیگری هم تحقیق می‌کرد، اما هیچ کس نمی‌داند چه مسئله‌ای، حتی من. تنها چیزی که من می‌دانم این است که آن مسئله هم به پرتوتابانی با نوترینو مربوط می‌شد.»
«آیا غیر از شما کس دیگری هم در این مورد چیزی می‌داند؟»
«نه.»
«هیچ نمی‌دانید کوملین در غیاب شما چه آزمایش‌هایی می‌کرد؟»
«نه.»
«دیگر سؤالی ندارم.»
گورچینسکی بلند شد و بدون این که چشم‌ها را از زمین بلند کند به طرف در رفت. نگاه بازرس به پس کلّه‌ی او و دو تکّه‌ی تاسی وسط موها بود.
رئیس انستیتو از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. هلیکوپتر کوچکی داشت بر روی میدان می‌نشست. هلیکوپتر هم‌چنان که برق می‌زد و با آرامی تاب می‌خورد، دور خود چرخید و بر روی زمین نشست. در باز شد و خلبان با لباسی خاکستری در مدخل آن ظاهر شد، با چابکی بیرون پرید و در همان حال که سیگاری روشن می‌کرد به طرف انستیتو آمد. رئیس انستیتو هلیکوپتر را شناخت. هلیکوپتر بازرس بود. با خود گفت: حتماً رفته بود بنزین بزند.
صدای بازرس را شنید: «پزشکی سوزنی با نوترینو از نظر روانی آسیب نمی‌زند؟»
رئیس گفت: «به ادعای کوملین، نه.»
بازرس به پشتی صندلی تکیه داد و به سقف سفید اتاق خیره شد. رئیس انستیتو گفت: «کار بدی کردید با گورچینسکی این طور حرف زدید. او امروز دیگر مرد کار نیست.»
«نه، کار بدی نکردم. ببخشید جناب لمان، اما می‌خواستم از شما یک سؤالی بکنم. شما فکر می‌کنید یک انسان معمولی چند جای سرش تاس می‌شود و چقدر جای زخم روی دست‌هایش می‌باشد؟… گورچینسکی هم شاگرد کوملین است.»
«خب، کارشان را دوست دارند.»
بازرس برای چند ثانیه‌ای بی آن که چیزی بگوید به رئیس انستیتو خیره شد: «کارشان را دوست دارند، اما بدشکلی دوست دارند، به شکل منسوخ قدیم. شما امروزه هر چه بخواهید دولت در اختیارتان می‌گذارد: وسیله، مصالح، حیوان… دیگر چرا انسان را هدر می‌دهید؟ چرا با زندگی انسان بازی می‌کنید؟»
«من…»
«چرا از رهنمودها اطاعت نمی‌کنید؟»
«این اولین بار است در این انستیتو که…»
«در انستیتوی شما اولین مورد است. در بقیه‌ی جاها چطور؟ و در پژوهشکده‌های صنعتی؟ کوملین هشتمین مورد در شش ماه گذشته بود. اسم این کار قهرمانی نیست، وحشی‌گری است! دنبال کوتاه‌ترین راه برای کشف حقیقت گشتن است و در این راه بسیاری جانشان را هم از دست می‌دهند. آخر چرا؟»
«گاهی گریزی نیست. مگر یادتان رفته پزشکانی را که ناچار خودشان را به وبا و طاعون مبتلا می‌کردند تا…»
«از تاریخ مثال می‌زنید؟ مگر نمی‌دنید روزگارتان عوض شده است؟»
دوباره سکوت شد. شب فرو می‌افتاد و بر کنج‌های دورافتاده‌ی دفتر رئیس انستیتو سایه‌های خاکستری و شفاف قد برمی‌افراشت.
ناگهان رئیس انستیتو گفت: «راستی دادم درِ گاوصندوق کوملین را باز کردند. یادداشت‌هایش را برایم آورده‌اند. فکر کردم شاید برایتان جالب باشد.»
«حتماً.»
«اما مسئله این‌جا است که این یادداشت‌ها مملو از اصطلاحات فنی است. فکر نمی‌کنم برایتان زیادی… آسان باشد. می‌خواهید من امشب یک نگاهی به آنها بیندازم و فردا برایتان خلاصه‌شان کنم؟»
«با کمال میل.»
«با این همه زیاد امیدوار نباشید. چون واقعیتش پزشکی سوزنی با نوترینو در این‌جا برای همه غیرمترقبه بود. کوملین پیش‌آهنگ و پیش‌گام این رشته بود. شاید من هم زیاد متوجه قضایا نشوم.»
بازرس به سنگینی از جا برخاست و به طرف در رفت. بی‌شتاب راه می‌رفت. پایش اذیتش می‌کرد. اتاق انتظار خالی بود. لنگ‌لنگان از آن‌جا گذشت و زیر لب گفت: «لعنت بر این زخم قدیمی!»
( 2 )
روز بعد، در همان ساعتی که پزشکان بی آن که هنوز به علت بیماری کوملین پی ببرند با خوشحالی دیدند حال او بهبود بسیار یافته است، ریبنیکوف و لمان در دفتر این یک نشسته بودند و رئیس انستیتو با چشمانی سرخ که از بی‌خوابی شب گذشته‌ی او حکایت داشت خلاصه‌ی ماوقع را بر اساس یادداشت‌های کوملین باز می‌گفت.
اگر کوملین به فکر تاباندن پرتوهای نوترینو به مغز افتاد، بی‌علت نبود. نخست آن که به تازگی شیوه‌ی ایجاد پرتوهای نوترینو به نحوی که شدتشان در عمل قابل‌استفاده باشد به دست آمده بود. کوملین نیز به محض اطلاع از این امر دستگاه مولد نوترینو را سفارش داد. دوم آنکه کوملین به نتیجه آزمایش‌ها امید بسیار داشت. تابش پرتوهای دارای انرژی بالا (نوکلئون‌ها، الکترون‌ها، پرتوهای گاما) ساختار مولکولی و درون هسته‌ای پروتئین‌های مغز را آشفته و مغز را نابود می‌کند و تنها تغییری که در بدن می‌دهد، این است که آسیب می‌رساند. حال آن که باید قاعدتاً با نوترینو که ذره‌ای است خنثی و بی‌جرم و بی‌نهایت کوچک نتیجه‌ی دیگری به دست می‌آمد. کوملین عقیده داشت که نوترینو نه موجب فرایند انفجاری در درون هسته‌ی پروتئین‌های مغز خواهد شد و نه ساختار مولکولی را تغییر خواهد داد، بلکه فقط با تحریک ملایمی همراه خواهد بود، میدان‌های هسته‌ای را تشدید خواهد کرد و شاید میدان‌های کاملاً نو از نیرو را در ماده مغز برانگیزد. آزمایش همه‌ی این فرض‌ها را تأیید کرد.
به محض آغاز آزمایش‌ها فکر پزشکی سوزنی با نوترینو هم به مغز کوملین رسید: دست میمون آزمایشگاهی زخم شده بود و نه تنها این زخم با سرعت تمام خوب شد که حتی سل ریوی جانور نیز بهبود یافت.
سپس به چند سگ انواع زهرهای بیولوژیکی خورانده شد. آزمایش این بار نیز موفق بود و آزمایش کروماتوگرافیک نشان داد همه سگ‌ها زهر را تخلیه کرده‌اند.
سوزن کوملین (این نامی بود که گورچینسکی به روش او داده بود.) ده بار سریع‌تر و بهتر از قوی‌ترین آنتی‌بیوتیک‌ها سل میمون را درمان می‌کرد.
در این مرحله از کار که هدف نه تکمیل شیوه‌های کاربرد بلکه فقط اثبات این اصل بود که این شیوه می‌تواند مؤثر باشد. آزمایش روی انسان هنوز مورد نداشت. کوملین در گزارشی که نوشت این فرضیه را مطرح ساخت که در ارگانیسم انسان و حیوان نیروهای درمانی پنهانی هست که هر چند برای علم ناشناخته مانده، اما در جریان آزمایش‌های پزشکی سوزنی با نوترینو علایم آنها دیده شده است. کوملین سپس در گزارش خود برنامه‌ی مرحله‌بندی‌شده‌ی کاملی برای آزمایش روی انسان ارائه داد: آغاز آزمایش با ساده‌ترین و بی‌خطرترین تابش‌ها و رسیدن به تابش‌های بغرنج‌تر. کوملین پیش‌بینی می‌کرد در آزمایش‌ها از پزشکان، فیزیولوژیست‌ها و روان‌شناسان بهره گرفته شود.
حدس بازرس درست بود: کوملین فقط روی پزشکی سوزنی با نوترینو کار نمی‌کرد. آزمایش‌های بعدی نشان داد که هر چند بیدار شدن نیروهای درمانی خفته در بدن مهم‌ترین پیامد تحریک مغز با نوترینوهاست، اما تنها پیامد آن نیست. جانوران آزمایشگاهی کم‌کم رفتارهای عجیبی از خود نشان دادند. البته نه همه و نه همیشه. رفتار جانورانی که تحت آزمایش‌های کوتاه‌مدت قرار می‌گرفتند عادی می‌ماند. اما هر دو پژوهشگر، هم کوملین و هم گورچینسکی، از رفتار جانوران «محبوب» خود یعنی جانورانی که بیشتر مورد آزمایش قرار می‌گرفتند، متعجب شدند. اما در آنجا که گورچینسکی جوان جز موضوعی برای خنده ندید، کوملین و شَمّ او طلایه‌های کشفی تازه را دید.
یک روز گلنکا ناگهان بی‌خبر مشغول اجرای بازی‌هایی شد که کسی به او یاد نداده بود و معمول سگهای سیرک بود: روی دو پای عقب ایستاد و راه افتاد. یک روز هم کورا که گوریل محبوب کوملین بود فوری پس از یک جلسه‌ی پرتوتابانی به گوشه‌ای از اتاق خیره شد و علایم نگرانی از خود بروز داد و سپس به ناله افتاد و رفت در گوشه‌ی دیگر اتاق پناه گرفت. دفعه‌های بعد نیز هربار او را برای آزمایش می‌آوردند، اول نگاهی به همان گوشه‌ی اتاق می‌انداخت. یک روز دیگر گورچینسکی سرزده وارد دفتر کوملین شد و از او خواست فوری به قفس میمون‌ها بیاید. در یکی از قفس‌ها میمونی داشت به آرامی موز می‌خورد. اما هم گورچینسکی و هم نگهبان گفتند لحظاتی قبل میمون به ورق کاغذی روی زمین خیره شده بود و ورق کاغذ به حرکت در آمده بود و سپس میمون آن را خورده بود.
کوملین پس از مشاهده‌ی این اتفاق‌ها در یادداشت‌های خود نوشت: «وهم گروهی یا پدیده‌ای نو؟ وهم گروهی که میمون هم دچارش شود باورنکردنی است. باید روی خودم آزمایش کنم.»
همین کار را هم کرد. کمی بعد گورچینسکی که به قضیه پی برده بود نیز به آزمایش روی خود پرداخت. سر این موضوع بین آن دو دعوا شد و عاقبت گورچینسکی قول داد دیگر پرتوهای نوترینو را روی خودش آزمایش نکند؛ در مقابل کوملین هم متعهد شد فقط به آزمایش‌های بی‌خطر روی خودش بپردازد.
در این‌جا رئیس انستیتو لحظه‌ای درنگ کرد و گفت: «بدبختانه یادداشت‌های کوملین درباره‌ی نتایج باورنکردنی این آزمایش اطلاعات خیلی کمی می‌دهد. این طور به نظر می‌رسد که کوملین نمی‌توانست کلمات مناسب را برای بیان احساس و ادراک خود بیابد. نتیجه‌گیری‌های او ظاهراً غیرمنطقی و به هر حال ناقص است.»
کوملین پس از چندین جلسه پرتو تابانی روی خودش متوجه شد حافظه‌اش همه چیز را ثبت می‌کند: «کافی است یک بار به هر شیء نگاه کنم، آن را بعداً با همه‌ی جزئیاتش دوباره می‌بینم. کافی است نگاه سریعی به یک برگ از یک کتاب بیاندازم. تصویر این برگ با همه نوشته‌هایش در ذهنم ثبت می‌شود.»
صفحات آخر یادداشت‌های کوملین درباره‌ی جالب‌ترین و شگفت‌آورترین کشف او بود. رئیس انستیتو گفت: «در این یادداشت‌های آخر جواب همه‌ی سؤال‌های شما هست. به نوعی چرک‌نویس گزارشی است که می‌خواسته در این‌باره تنظیم کند. مایلید آن را برایتان بخوانم؟»
«حتماً.»
«… نمی‌توان فقط با نیروی اراده حتی پلک زد. برای پلک زدن هم یک ماهیچه لازم است. در حقیقت نقش سلسله‌اعصاب در این میان فقط نقش یک دستگاه تنظیم‌کننده‌ی تکانه‌هاست. تخلیه‌ی حتی مقداری جزئی الکتریسیته موجب انقباضی عضله‌ای می‌شود که می‌تواند ده‌ها کیلو بار را جابه‌جا کند و در مقایسه با مقدار انرژی تکانه کاری عظیم انجام دهد. سلسله‌اعصاب به نوعی چاشنی انفجار، ماهیچه باروت و انقباض ماهیچه خود نوعی انفجار است.
تفکّر شدید موجب افزایش میدان‌های الکترومغناطیسی در جایی در یاخته‌های مغز می‌شود و جریان‌های زیستی را پدید می‌آورد: وجود این جریان‌ها دلیل آن است که اندیشه بر ماده اثر می‌گذارد، هر چند این اثر مستقیم نیست. اگر مشغول محاسبه باشم، شدت میدان مغز افزایش می‌یابد و دستگاه‌ها این افزایش را ثبت می‌کنند. آیا این موتور محرک روان نیست؟ میدان، ماهیچه‌ی مغز است.
این قدرت را پیدا کرده‌ام که با سرعت بسیار محاسبه کنم. چطور؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم هم که چطور محاسبه می‌کنم. 424703 = 237 × 1919 . در کمتر از چهار ثانیه به جواب می‌رسم. این خیلی خوب است، اما کافی نیست. میدان الکترومغناطیسی ناگهان افزایش یافته است. اما سایر میدان‌ها اگر وجود داشته باشند چطور؟ چطور باید بر ماهیچه فرمان راند؟
نتیجه‌ی خوبی به دست آورده‌ام. به یک سیم مارپیچ ولفرام به وزن 732/4 گرم که در خلأ از یک سیم نایلون آویزان بود نگاه کردم: از جایش تکان خورد و 15 درجه آن‌طرف‌تر رفت.
بنا بر این میدان روان‌پویایی مغز کار می‌کند. چطور؟ نمی‌دانم. اما این مهم نیست. مگر کسی می‌داند که برای خم کردن دستش باید چه کار کند؟ می‌خواهد دستش را خم کند و خم می‌کند. البته عضله‌ی بازو ماهیچه‌ای مطیع است. ماهیچه را باید به کار عادت داد. باید ماهیچه‌ی مغز را تمرین داد. باید به ماهیچه مغز یاد داد منقبض شود. اما چطور؟
جالب این‌جاست که قادر نیستم هر شیئی را از جایش بلند کنم. فقط می‌توانم اشیاء را جابه‌جا کنم. کاغذ و کبریت را به سمت راست و فلزات را به طرف خودم.
میدان روان‌پویایی از شیشه عبور می‌کند، اما نه از کاغذ. برای آن که بتوانم روی یک شیء تاثیر بگذارم باید ببینمش. تا جایی که من فهمیده‌ام در محل کنش میدان، هوا به شکل گردباد جابه‌جا می‌شود. شمع را می‌توانم خاموش کنم. ظاهراً در محدوده‌ی اتاق نوترینوها فاصله هیچ تأثیری ندارد. یقین دارم امکانات مغز لایزال است و فقط به تمرین و فعالیت نیاز هست. روزی خواهد رسید که انسان بتواند سریعتر از هر کامپیوتری محاسبه کند و در کمتر از چند دقیقه همه‌ی کتاب‌های کتابخانه‌ی کاملی را بخواند…
… خیلی خسته‌کننده است. سرم دارد می‌ترکد. گاه نمی‌توانم با ادامه‌ی پرتوتابانی به کار ادامه دهم. امروز به آزمایش با چوب کبریت ادامه خواهم داد.»
رییس انستیتو گفت: «تمام شد.»
«بله! تمام شد. حالا دیگر می‌توانم گزارشم را بنویسم. علت سانحه روشن است.»
رییس انستیتو خمیازه‌ای کشید و گفت: «بله! کوملین به خاطر خستگی شدید ناشی از تلاش برای بلند کردن شش چوب کبریت از پا در آمد.»
( 3 )
نه. کوملین حق نداشت. انسان حق ندارد با جان خودش بازی کند. حتی در جایی که نه از ماشین‌ها و روبوت‌ها کاری ساخته است و نه از جانوران، باز انسان حق ندارد با جان خودش بازی کند.
بازرس داشت با زحمت سوار هلیکوپتر می‌شد که گورچینسکی سر رسید. بازرس گفت: «زخم پایم بد جوری اذیتم می‌کند.»
گورچینسکی گفت: «کوملین حالش بهتر شده است.»
«می‌دانم.»
«شما گزارشتان را نوشته‌اید؟»
«هنوز نه، اما خواهم نوشت.»
«ممکن است بپرسم در گزارشتان چه خواهید نوشت؟»
«عین واقعه را.»
«می‌بخشید، اما می‌خواستم از شما سؤالی بکنم: آیا شما با آن ریبنیکوفی که ده سال پیش بدون این که منتظر رسیدن روبوت‌ها بماند، رفت و دیگر یادم نمی‌آید چه دستگاهی را خنثی کرد نسبتی دارید؟»
«….»
«یادم می‌آید پایش جراحت داشت.»
ریبنیکوف پاسخی نداد. دقیقه‌ای بعد هلیکوپتر به پرواز درآمد و ریبنیکوف از آن بالا گورچینسکی را دید که هنوز در میدان، پای ساختمان شانزده‌طبقه‌ی انستیتو آسمان را نگاه می‌کند.
نویسنده: آ. و ب. استروگاتسکی
مترجم: مدیا کاشیگر

کتابِ خون

مردگان هم بزرگراه‌ دارند. بزرگراه‌هایی که صف پیوسته‌ی اشباح و درشکه‌های رؤیا را از میان برهوت آنسوی زندگانی ما می‌گذرانند و عبور بی‌وقفه‌ی ارواح درگذشته را بر خود تحمل می‌کنند صدای تپ تپ تکان‌هایشان در ویران گوشههای جهان از میان شکاف‌هایی که خشونت، سنگدلی و شرارت پدید می‌آورندشان، شنیده می‌شود. انتفال آن مردگان سرگردان را آن گاه که قلب در شرف از هم پاشیدن است می‌توان به یک نظر دید، آن زمان که آن چه باید پنهان باشد آشکارا در معرض دید قرار می‌گیرد. این بزرگراه‌ها تابلوهای راهنما دارند، و پل و نوار شنی، حتا تقاطع و عوارضی هم دارند.
در این چهار راه‌ها است که خیل مردگان به هم می‌رسند و انگار همان‌جا این شاهراه ممنوعه ممکن است به دنیای ما سرریز کند. ترافیک در تفاطعات زیاد است؛ در تقاطع‌ها صدای مردگان بیداد میکند و در اینجا سدی که یک واقعیت را از دیگری جدا میکند، به دلیل عبور و مرور بیشمار رو به نازکی و سستی میگذارد.
چنین تقاطعی از دنیای مردگان مقارن است با خانهی پلاک 65 در دنیای ما، تولینگتون پلیس. خانهای با نمای آجری و به سبک معماری سبک گرگوری که تک و تنها جدا افتاده است. خانهی پلاک 65 هیچ چیز به خصوص و قابل توجهی ندارد. خانهای قدیمی و فراموش شده؛ نمایندهی نالایقی از جلال و شکوه دوره‌ای که زمانی قرار بود معرف آن باشد. این ملک برای مدت 10 سال یا بیشتر خالی و متروک بوده است.
مشکل اصلی که مستاجران را از خانه‌ی شماره‌ی ۶۵ فراری می‌داد، نه نم‌کشیدن دیوارها بود نه پوسیدگی زیرزمین؛ حتا نشستی که موجب شکافته‌شدن جلوی ساختمان، از پله‌های پادری تا لبه‌ی بام شده بود هم سبب اصلی نبود. دلیل اصلی سر و صدای ترددها بود. همهمه و سر و صدا در طبقه‌ی بالایی هیچ وقت کم نمی‌شد. همهمه گچ‌ کاری دیوارها را شکاف انداخته بود و تیرهای ساختمان را خم کردهبود؛ پنجرهها را به تق تق و لرزش انداخته و ذهنها را ویران میکرد. خانهی شمارهی 65، تولینگتون پلیس، خانهای نفرینشده بود. هیچکس نمیتوانست برای مدت زیادی مالک آن باشد و کارش به جنون نکشد.
اوقاتی در تاریخچهی خانه بود که در آن اتفاقات وحشتناکی رخ میداد. هیچکس نمیدانست چه چیز یا چه موقع. اما حتا برای ناظری ناشی و تازه‌کار هم، جو آزاردهندهی خانه به خصوص در طبقهی بالایی غیرقابل انکار بود. هوای خانهی شمارهی 65 یادآور خون بود و نوید خون با خود داشت، رایحهای که در مخاط تهنشین میشد و مقاومترین معدهها را بههم میریخت. جانوران موذی، پرندگان و پشهها از ساختمان و حوالی آن دوری میکردند. هیچ جانوری در آشپزخانه نمیخزید و هیچ سار و سوسری و سوسکی در زیرشیروانی آن لانه نمیکرد. هرآنچه خشونت به سر آنجا آوردهبود، مانند چاقویی که شکم یک ماهی را پاره میکند، خانه را دریدهبود و از میان این شکاف، زخمی که بر تنهی دنیا واردبود، مردگان به بیرون میجهیدند و حرفشان را میزدند.
به هر حال اینها شایعات بود.
سومین هفتهی تحقیق در تولینگتن پلیس بود. سومین هفته بدون دستیابی به موفقیت در حیطهی موارد غیرمعمولی. با جذب یک تازه‌کار- پسر بیست سالهای با نام سایمون مکنیل به عنوان یک احضار کنندهی ارواح- گروه فراروانی دانشگاه اِسِکِس[1] با وجود ثبت تمام وقایع، هیچ مدرک متقن و بیچون و چرایی از زندگی پس از مرگ نداشت.
در بالاترین اتاق خانه، در پس راهروی اتاقی تنگ و تاریک، پسرک مکنیل ظاهراً مردگان را فرامیخواند و مدارک متعدد بود که نشان می‌داد مردگان به احضار او پاسخ داده‌اند. نوشتههایی از صدها دستخط مختلف که روی دیوار رنگ و رو رفتهی اخرا رنگ اتاق نوشته میشد. به نظر میرسید آنها هرچه به ذهنشان میرسد مینویسند. نام و تاریخ تولد و البته تاریخ مرگشان. بخشی، خاطرات و دعاهای خیر برای بازماندگانشان بود؛ برخی دیگر نوشتههای عجیب و غریب و هذیان‌گونه‌ای بود که گویای شکنجههای حال حاضرشان بود و همچنین افسوس و حسرت من باب لذائذ از دسترفتهشان. بعضی دستخطها زشت و بعضی دلنشین و زنانه بود. و نیز نقاشیهای مستهجن و لطیفههای نیمه کاره که کنارِ شعرهای عاشقانه نوشته میشد. یک گل رز بدریخت، بازی دوز و حتا لیست خرید.
افراد معروف هم به پای این دیوار نزار آمده بودند. افرادی مثل موسولینی [2]، جنیس جوپلین [3] و جان لنون [4]. آدمهای بینام و نشان هم پای نوشتههای خود را در کنار خط بزرگان امضا کرده بودند. مثل یک لیست حضور و غیاب برای مردگان بود که هر روز هم به تعداد آن افزوده میشد. انگار خبرش داشت میان مجامع دورافتاده پخش میشد و آنها را دعوت میکرد تا از سکوت خارج شوند و این اتاق بایر را با حضورشان متبرک کنند.
بعد از عمری کار و تحقیق در زمینه روح و روان، دکتر مری فلورسکیو به خوبی به مفهوم شکست عادت کرده بود. کار راحت این بود که بی‌خیال،‌ کناری بنشینی و یقین بدانی که مدارک و شواهد خود را نمایان نخواهند کارد. حالا،‌ ناگهان این موفقیت خیره‌ کننده، او را در عین وجد و شعف،‌ گیج و مبهوت کرده ‌بود.
به مانند سه هفتهی اخیر در اتاق اصلی طبقهی وسط نشست، در حالی که با یک جهش از پلهها به اتاق نوشتههای طبقهی بالا میرسید. با حیرت به سر و صداهای طبقهی بالا گوش میداد. به سختی میتوانست باور کند قسمتش شده تا در صحنهی این معجزه حاضر باشد. قبلاً هم نشانه‌های ضعیفی، صداهایی میآمد که الکی آدم را به جهان دیگر امیدوار میکرد ولی این اولین بار بود که این قلمرو اصرار به شنیدهشدن داشت.
صداهای طبقهی بالا قطع شد.
مری به ساعتش نگاه کرد. شش و هفده دقیقهی بعد از ظهر.
به دلایلی که بازدید کنندگان بهتر میدانند، ارتباط هیچگاه بیش از ساعت 6 ادامه نمییافت. مری تا نیمساعت بعد صبر میکرد و سپس بالا میرفت. امروز چه خبر بود؟ امروز چهکسانی به آن اتاق کوچک و کثیف آمده و اثری از خود به جا گذاشته بودند؟
دستیارش، رگ فولر پرسید:«دوربینها رو راه بندازم؟«
مری که انتظارش را داشت جواب داد: «بله لطفا.»
«فکر میکنید امروز چیزی نصیبمون بشه؟«
«ده دقیقه بهش فرصت میدیم.«
«باشه»
در طبقهی بالا، مکنیل در گوشهی اتاق ولو شده و به تماشای خورشید ماه اکتبر از میان پنجرهی کوچک اتاق مشغول بود. احساس کرد زمینگیر و بستری شدهاست؛ تک و تنها در آن اتاق لعنتی. اما با خودش خندید. از همان خندههای گرم و دلربا که منطقیترین قلبها را جذب خود میکرد، مخصوصاً مال دکتر فلورسکیو را. آه بله. زن شیفتهی او شده بود. شیفتهی لبخندش، چشمانش و نگاههای گنگش که به او میانداخت.
بازی خوبی بود.
در آغاز واقعاً همهاش یک بازی بود. حالا سایمون میدانست برای اهداف بزرگتری قمار میکند. چیزی که به عنوان نوعی آزمایش دروغسنجی آغاز شده بود، حالا به یک رقابت جدی تبدیل شده بود: مکنیل در برابر حقیقت. حقیقت ساده بود: او یک متقلب بود. او تمام «روحنوشتههایش »را روی دیوار مینوشت و در عین حال چند ورقهی سربی را زیر زبانش مخفی کرده بود. داد و قال میکرد، به خود میپیچید و فریاد میکشید بدون این که هیچ انگیزه و محرک خاصی جز شیطنت داشته باشد و همچنین نامهای ناآشنایی که مینوشت، ها ها. از فکر کردن به آنها خندهاش میگرفت. نامها را از دفترچه تلفن پیدا کرده بود.
بله، واقعاً که بازی خوبی بود.
دکتر قولهای زیادی به او میداد، او را با تشویق هر دروغی که از خود درمیآورد، به شهرت وسوسه میکرد. قول ثروت، قول حضور در تلویزیون و تشویق مردم و تملقهای فراوانی که تا به حال به گوشش نخورده بود. تا زمانی که او روح احضار می‌کرد.
دوباره از آن لبخندهایش زد. دکتر او را «واسطه»ی خود صدا میزد. پیام رسانی معصوم. دکتر به زودی به طبقهی بالا میآمد و چشمانش را به او میدوخت. پسرک صدایش را میلرزاند و چشمانش را تر میکرد و با هیجانی معصومانه به یک سری نام و پرت و پلاهای روی دیوار اشاره میکرد.
سایمون وقتی دکتر به برهنگیاش یا تمام بدنش به جز برهنگیاش نگاه میکرد خوشش میآمد. در طول مدت این دوره او فقط یک تکه لباس زیر به بدن داشت تا از هرگونه کمک پنهانی یا نادیدنی پرهیز کند. چه پیشگیری مسخرهای! تنها چیزی که به آن نیاز داشت، قطعه سربهای زیر زبانش بود و همچنین انرژی کافی تا بتواند در حالیکه ناله و شیونش را به سرش انداخته، خود را به مدت نیمساعت این ور و آن ور پرت کند.
داشت عرق میکرد. شکاف‌سینه‌اش از عرق،‌ مثل سطحی صیقلی برق می‌زد؛ امروز کار سخت بود: میخواست خود را به بیرون اتاق پرتاب کند، روی زمین ولو شود و از تحسین و حیرت آنها لذت ببرد. واسطه دستش را در لباس زیرش کرد و الکی با خود ور میرفت. جایی در اتاق پشه(شاید هم پشههایی) گیرافتاده بودند. این موقع، وقت پرسهزنی پشهها نبود، اما او میتوانست صدایشان را از جایی در نزدیکیش بشنود. وزوز میکردند و خود را به پنجره میکوبیدند، یا شاید هم به دور لامپ جمع شده بودند. صدای ضعیف بالهایشان را میشنید اما برایش سوال برانگیز و جالب نبود. به اندازهی کافی در فکر بازی با دکتر و لذت سادهی ور رفتن با خودش غرق شده بود که حواسش به این چیزها نبود. حواسش به این نبود که چگونه این حشرات بیآزار وزوز میکنند، آواز میخوانند و ناله سر میدهند.
مری فلورسکیو با انگشتانش روی میز ضرب گرفت. حلقهی ازدواجش امروز شل شده بود و با ریتم ضربش تکان میخورد. گاهی اوقات تنگ و سفت می‌شد؛ گاهی اوقات شل و آویزان. این یکی از آن رازهای کوچک و ساده‌ای بود که هیچگاه بررسی نکرده و به سادگی فقط پذیرفته بود. درواقع امروز خیلی شل بود و تقریباً داشت از انگشتش درمیآمد. به صورت آلن، آلن عزیزش فکر کرد. از درون حلقهاش به او فکر کرد انگار که به انتهای یک تونل نگاه میکند. واقعاً مرگش این شکلی بود به درون تونلی انتقال یافته‌ بود و همین‌طور دورتر و دورتر به سمت تاریکی انتهای تونل برده بودندش؟ حلقه را بیشتر در انگشتش فرو کرد. از پس سرانگشت سبابه و شصتش تقریباً میتوانست طعم تند فلز را به محض لمس حلقه بچشد. حس غریبی آمیخته به توهم داشت.
برای خلاصی از این تلخی به پسرک فکر کرد. صورتش به راحتی هرچه بیشتر در ذهن مری شکل گرفت و با آن خنده و فیزیک معمولی همچنان غیرمردانهاش، به ضمیر خودآگاه مری راه یافت. واقعاً مثل یک دختر بود، انحنا و ظرافت ظاهرش، شفافیت دلربای پوستش و معصومیتش.
انگشتانش هنوز روی حلقهاش بود و طعم تندش بیشتر شد. مری سرش را بالا کرد. فولر داشت اسباب و تجهیزات را آماده میکرد. در اطراف سر طاسش حلقهای از نور سبز و ضعیفی میلرزید و موج برمیداشت. مری ناگهان سرش گیج رفت.
فولر هیچچیز ندید و هیچچیز نشنید. سرش به کار خودش بود. مری همچنان به او خیره بود و هالهی نور را تماشا میکرد و احساس کرد حس جدیدی درونش بیدار میشود و وجودش را تسخیر میکند. به نظرش رسید هوا ناگهان جان گرفت. مولکولهای اکسیژن، هیدروژن و نیتروژن او را صمیمانه درآغوش میگرفتند. هالهی دور سر فولر داشت گسترده میشد و رد پرتوهای همنوع را از همهی اشیاء اتاق میگرفت. حس غیرطبیعی سرانگشتانش نیز شدت میگرفت. همزمان با بازدم میتوانست رنگ نفسش را ببیند. می‌توانست به وضوح، صدای میزی که پشتش نشسته بود را بشنود: نالهی ضیفی که از وجود جامدش خارج میشد.
دنیا گشوده می‌شد: مشاعرش را به سمت وجد و خلسه می‌برد و کارکرد حواسش را در تشتتی وحشیانه به بازی می‌گرفت.
او به یکباره میتوانست دنیا را نه صورت مجموعهای از سیاستها یا مذاهب بلکه به عنوان مجموعهای از مشاعر ببیند. حواسی که از موجود زنده گرفته تا میز چوبی غیر زنده و طلای کهنهی حلقهی ازدواجش را دربرمیگرفت.
شکاف به روی شاهراه باز میشد. در سرش صداهایی را میشنید که از هیچ موجود زندهای خارج نمیشد.
سرش را بالا کرد یا شاید هم نیرویی با خشونت او را وادار به این کار کرد. همه جا را کرم پوشانیده بود. نه، امکان ندارد! به نظر زنده می‌رسید؛ وول می‌خوردند و می‌لرزیدند. میتوانست پسرک را از زیر سقف ببیند. روی زمین نشسته بود و برآمدگی زیر شکمش در دستش بود. سرش را درست مثل او عقب افتاده بود و باز هم مثل مری غرق در سرور و لذت بود. حالا میتوانست نور تپنده و لرزانی را درون و اطراف بدن پسر ببیند که نشات گرفته از شهوت درون احشائش بود. ذهنش هم آکنده از لذت بود.
چیز دیگری هم دید. دروغی در وجودش بود. در جاییکه مری فکر میکرد نیرویی خارقالعاده نهقته باشد، هیچچیز وجود نداشت. او هیچ توانایی برای صحبت با مردگان نداشت. نه الان و نه هیچوقت دیگری. و این برای مری دردناک بود. او فقط یک دروغگوی کوچک بود. یک پسر دروغگوی و شیرین و دوستداشتنی. پسرک دروغگوی سفیدی که صداقت و فراست لازم را نداشت تا بفهمد چهکار کرده است.
دیگر همهچیز تمام شده بود. دروغها گفته شده بود. حقهها به خوبی سوار شد هبودند و مردم در شاهراه، از این که مورد استهزا قرارگرفته بودند، ناراحت بودند. درون شکاف دیوار سر و صدا میکردند و به دنبال تلافی بودند.
مری دریچه را باز کرده بود. بدون این که خودش بداند انگشت بر جای بدی گذاشته بود و به آهستگی قفل دریچه را بازکرده بود. تمنای او برای پسرک مسبب این ماجرا بود. خیالات نامحدود او درباره‌ی پسرک، ناامیدیش، شور و التهاب و تنفر و انزجارش شکاف را بازتر کرده بود. از تمام نیروهایی که این مجموعه را آشکار میکرد، عشق و ملازمش، شهوت و جز لاینفک این دو، فراق و دوری از همه قویتر بودند. و حالا مری تجسمی از هر سه بود. عشق و شهوتش برای پسر و حس کردن این که این دو واقعاً غیر ممکناند. و تمام اینها به انضمام احساسی که خودش هم انکار میکرد، و آن این که مری میخواست باور کند که پسرک را فقط به عنوان واسطهاش دوست دارد.
و این درست نبود! به هیچوجه درست نبود. مری از اعماق وجودش پسر را میخواست، آن هم همین الان. منتها الان دیگر خیلی دیر شده بود.
هجمهی ارواح را دیگر بیش از این نمیشد نگه داشت. آنها میخواستند به شیاد کوچک برسند. و او در ممانعت از آنها تک و تنها بود. تنها کاری که از دستش برآمد این بود که به محض باز شدن شاهراه پیش رویش، صدایی از سر وحشت از خودش درآورد. حالا فهمید که این تقاطعی که مردگان بر سر آن ایستادهاند، معمولی نیست.
فولر صدا را شنید. از فکر درآمد و سرش را بالا کرد و پرسید:«دکتر شما چیزی گفتید؟». مری از گوشهی چشمش او را دید. حالتی پرسشگرانه به خود گرفته بود و نور آبی تماماً او را دربرگرفته ‌بود.
معدهی مری به هم ریخت و او به این فکر افتاد که این ماجرا چگونه قرار است به پایان برسد. صورتهای شبحگون مردگان در پیش چشمانش کاملاً واضح و شفاف بود. میتوانست عمق و کنه رنج و عذابشان را ببیند و با آنها همدردی کند. با ناراحتی دریافت شاهراههایی که در تولینگتن پلیس به هم میرسند، گذرگاههای های معمولی نیستند. او به جریان شاد و سرخوش مردگان معمولی نگاه نمیکرد. نه، این چنین نبود. آن خانه به روی جادهای در میگشود که تنها قربانیان و مرتکبان خشونت و شرارت بر آن پا میگذاشتند. مردان، زنان و بچههایی که بدترین و سختترین دردهای قابل تصور ذهن را در لحظهی مرگ تحمل کرده بودند و ذهن و فکرشان مملو از شرح و تفصیل چگونگی مرگشان بود. چشمانشان گویاتر از هر کلامی جان‌کندنشان را شرح میداد. بدنهای مثالیشان هنوز جراحاتی را که باعث مرگشان شده بود، بر خود داشت. میدید که بیگناهان و عذابشدگان، به راحتی با شکنجهگرانشان همراه بودند. این هیولاها، این عباراتِ شوریده‌ی در هم ریخته‌ی خونین، دزدکی به این جهان نگاه می‌کردند، موجوداتی غیرممکن، معجزاتِ ناگفتنی و ممنوعِ گونه‌ی ما، داشتند عبارات و کلماتِ نامفهومشان را زمزمه می‌کردند.
حالا پسر هم متوجه آنها شد. مری دید که پسر در اتاق غرق در سکوت کمی چرخید و فهمید صداهایی که میشنیده مال پشه نبودند و نالهها، متعلق به حشرات نیستند. او به ناگاه پیبرد و فهمید که او در گوشهی کوچکی از جهان زندگی میکند و باقی آنها، دنیاهای سوم و چهارم و پنجم بر دوشهایش فشار میآورند، آنها حریص و مصمم بودند. ترس پسر و اضطرابش برای مری به مثابه بو و طعم درآمده بود. بله، او پسر را میچشید، آن طور که همیشه آرزویش را میکرد. اما این یک بوسه نبود که احساسات آن دو را به هم پیوند میداد بلکه وحشت درحال افزایش پسر بود. وحشت مری را آکنده از خود کرد و همدردیش را برانگیخت. نفحات وحشتناک برای هردویشان یکسان بود. از حنجرههای خشکیدهشان زمزمهی ضعیف یک کلمه خارج میشد:
«خواهش میکنم…« که بچه میفهمد.
«خواهش میکنم…« ترحم را برمی‌انگیزد.
«التماس میکنم…« که حتا مردگان هم قطعاً باید اطاعت کنند.
«خواهش میکنم…« اما امروز چنین لطف و بخششی صورت نمیگرفت و مری این را به خوبی میدانست.
این مردگان اوقات تلخ و محزونی را در شاهراه گذرانده بودند. زخمهایی که آنها را کشتهب ود با خود حمل میکردند. جنونی که قتلعامشان کردهبود با خود به همهجا میکشیدندش. آنها سبکسری و گستاخی، حماقت و دروغهای از خود ساختهی پسر را که از آن‌چه با خود داشتند یک بازی ساختهبود، تحمل کرده بودند. و حالا میخواستند حقیقت را بگویند.
فولر از نزدیک به او نگاه میکرد و حالا صورتش در دریایی از نور نارنجی تپندهی شناور بود. دستان فولر را بر پوستش احساس کرد. طعم ترش سرکه را داشتند.
نفسش مثل آهن بود. پرسید:«حالت خوبه؟»
سرش را تکان داد. نه، حالش خوب نبود. هیچچیز خوب نبود.
شکاف لحظه به لحظه بازتر میشد و از میان آن مری میتوانست آسمانی دیگر را ببیند، آسمانی خاکستری که بر شاهراه سایه افکنده بود و واقعیت دنیایی خانه را سراسر دربرگرفته بود.
در حالیکه با چشمانش به سقفی اشاره میکرد که مصالحش در حال ناپدیدشدن بود، گفت: «خواهش میکنم…«
بازتر و بازتر. دنیای شکنندهای که مری در آن زندگی میکرد تا آخرین نقطه پیشرفته بود. و در آخر، ناگهان مثل سدی فروریخت و آب سیاه به درون اتاق جاری شد و مانند سیل همهچیز را فراگرفت.
فولر متوجه چیزی غیرعادی شد (از رنگ نفسش ترسی دفعی پیدا بود)، اما نمیتوانست بفهمد چه اتفاقی در شرف وقوع است. مری لرزش ستون فقراتش را حس کرد، تلاطم مغرش را دید.
فولر پرسید: «اینجا چه خبره؟». حالت رقتانگیز سوال کردنش مری را به خنده واداشت.
در طبقهبالا، ظرف آب در اتاق نوشتهها در هم خرد شد.
فولر مری را رها کرد و به سمت در دوید. همین که فولر به سمت در رفت، در شروع به تق تق کردن و کوبیدن کرد. انگار تمام ساکنین دوزخ از آن سو به در میکوبیدند. دستگیره پیچید و پیچید و پیچید. رنگ در تابله شد و کلید قرمز و گداخته. فولر رو به دکتر کرد. مری همچنان با همان حالت عجیب و غریب، روی صندلی نشسته بود و سرش رو به سقف و چشمانش گشاد شده بود.
فولر دستش را دراز کرد تا دستگیره را بچرخاند اما قبل از این که حتا لمسش کند، در باز شد. هال و همهچیز پشت در ناپدید شده بود. جایی که قبلاً اندرونی بود حالا تا آنجا که چشم کار میکرد منظرهی شاهراه قرار داشت. این صحنه فولر را در یک آن از پا درآورد. مغزش قدرت درک این چشمانداز را نداشت و نمیتوانست بار اضافی که از اعصابش میگذشت را کنترل کند. قلبش ایستاد. انقلابی از درون، سیستم بدنش را از این رو به آن رو کرد. مثانهاش خالی شد. رودهاش خالی شد. اندامش به لرزه درآمد و از کار افتاد. همین که به زمین افتاد، صورتش مثل در پف کرد و تاول زد و نعشش مثل دستگیره به لرزه افتاد. دیگر به یک جسم بیجان تبدیل شدهبود.
جایی در شرق، روحش به خیل آسیبدیدهی شاهراه پیوست و در راهی قدم میگذاشت که به تقاطعی منتهی میشد که لحظهای پیش در آن جان باخته بود.
مری فلورسکیو دانست که دیگر دست تنها است. بالای سرش، پسرک شگفتانگیز، کودک زیبا و متقلب مری، از درد به خود میپیچید و جیغ میزد. مردگان دستان حریص و انتفام جوی خود را به پوست پسر رسانده بودند. مری نیتشان را میدانست، میتوانست از چشمانشان بخواند، چیز جدیدی در آن نبود. تمام اتفاقات وحشتناک در تاریخ این خانه، این لحظات زجرآور را در خود حبس کرده بود. مکنیل آنجا بود تا وصیتنامهی آنها باشد. آنجا بود تا صفحهی مردگان باشد، کتابشان باشد، مجرایی برای ثبت حسبحالشان باشد. کتابِ خون. کتابی از جنس خون. کتابی نوشتهشده با خون. مری به یاد اوراد نامههایی افتاد که بر پوست انسانهای مرده نوشتهشده بود. مری آنها را دیده بود و لمسشان کرده بود. به یاد خالکوبیهایی افتاد که دیده بود. سیرکهای عجایب بعضی از آنها را نشان میدهند. باقیشان فقط عملههای ژندهپوش آوارهی خیابانها بودند که پیامی برای مادرانشان بر پشتشان حک کرده بودند. نوشتن کتاب خون، چیز عجیب و ناشناختهای نبود.
اما خالکوبی روی چنین پوستی؟ چنین پوست شفافی؟! آه خدایا! این یک جنایت به تمام معنا بود. شکستههای تنگ آب خردشده بر پوست مکنیل حکاکی میکرد و پوستش را میدرید و مکنیل جیغ میکشید. مری هم درد و عذاب مکنیل را حس میکرد انگار که بر خودش وارد شوند ولی زیاد وحشتناک نبود.
پسر همچنان جیغ میکشید، میجنگید و با دست و بالش به اطراف ضربه میزد. مرده‌ها اما،‌ بی‌تفاوت به واکنش‌های پسرک، او را دوره کرده بودند. گوششان هم به هیج خواهش و تمنایی بدهکار نبود. با اشتیاق تمام، با شور و شوقی که که مدت‌ها سرکوب شده ‌بود بر رویش مینوشتند. مری همچنان گوش داد تا صدای نالهی پسر از شدت خستگی رو به کاهش گذاشت. مری با بار سنگین ترسی که بر اندامش نشسته بود میجنگید. ناگهان، به طریقی احساس کرد که باید برخیزد و به طبقهی بالا برود. برایش اهمیت نداشت که چه چیز بیرون در یا روی پلههاست. پسرک به او نیاز داشت و همین کافی بود.
بلند شد. احساس کرد موهایش مثل گردبادی به پرواز درمیآیند. تازیانه‌زن، مثل مارموهای مدوسا. واقعیت در هم پیچید. به سختی میتوانست ادعا کند که چیزی به نام زمین زیر پایش قرار دارد. الوار و مصالح خانه شبحگون شده بود و در آن سوی دیوار، تاریکی ملتهب او را به درون خود میکشید. به در نگاه کرد. تمام مدت رخوتی را در وجودش حس میکرد که مبارزه با آن بسیار سخت مینمود.
به وضوح روشن بود آنها نمیخواهند او از جایش برخیزد. به این فکر کرد که شاید حتا کمی از او میترسند. این فکر مطلبی را برایش روشن کرد. به چه دلیل آنها باید خود را به زحمت بیندازند تا او را بترسانند، جز این که حضورش در آنجا، چیزی که این دریچه را به دنیای آنان گشوده بود، اکنون برایشان تهدید به حساب میآمد؟
در باز بود. در آن سو، واقعیت فیزیکی خانه در مقابل آشفتگی خروشان شاهراه کاملاً مغلوب و ناپدید شدهبود. قدم به بیرون گذاشت. بر روی سطحی تمرکز کرد که پایش را بر آن میگذاشت هرچند چشمانش دیگر آن را نمیدید. آسمان بالای سرش آبی پررنگ بود. شاهراه عریض بود و باد بر آن میوزید. مردگان از هر سو فشار میآوردند. او مقاومت میکرد و از میانشان عبور میکرد، مثل این که از میان خیل مردم زنده عبور کند. با حالتی احمقانه و خیرخیره او را تماشا میکردند و از تعرضش بیزار بودند.
دیگر «خواهش میکنم»ی در کار نبود. حالا دیگر مری هیچچیز نمیگفت. فقط دندانهایش را به هم میسایید و چشمانش را نازک کرد تا در مقابل شاهراه، پلهها را ببیند. پاهایش را جلو پرت میکرد تا بلکه واقعیت پلههایی را پیدا کند که میدانست آنجاست. پایش به پلهها خورد و لغزید. خروشی از مردگان به پا خاست. نمیتوانست حدس بزند آیا به دست و پا چلفتگیش میخندند یا به او هشدار میدهند که چهقدر از گلیمش فراتر رفته است.
پلهی اول را پشت سر گذاشت. پلهی دوم، پلهی سوم…
با این که از هر سو او را میدریدند اما داشت بر جمعیت غلبه میکرد. پیشرویش، آن سوی در میتوانست دروغگوی کوچکش را ببیند که نقش زمین شده بود و مهاجمان دورهاش کرده بودند. اندک تکههای تنپوشش تا قوزک پایش پایین کشیده شده بود. این صحنه بیشتر شبیه به تجاوز به عنف بود. پسرک دیگر جیغ و داد نمیکرد، اما چشمانش همچنان از ترس و درد گشاد بود. حداقل هنوز زنده بود. انعطاف طبیعی ذهن جوانش، منظرهی پیشرویش را تقریباً پذیرفته بود.
ناگهان پسر جهشی کرد و از میان در درست به او خیره شد. حالا، در پایان راه، او استعداد واقعیش را بروز داد. قدرتی که مری را از درون میشکست، اما برای برقراری ارتباط کافی بود. نگاههایشان به هم رسید. در دریای تیرگی و سیاهی، که از هر سو با مناظری محدود شده بود که آنها نه میشناختند و نه میفهمیدند، قلبهای زندهشان با هم پیوند خورد.
پسر به آرامی و با لحنی بینهایت رقتانگیز و ترحمبرانگیز گفت: «متاسفم، متاسفم، متاسفم.» صورتش را برگرداند و از او روی گردان شد.
مری مطمئن بود بالای پلهها ایستاده است. آن طور که چشمانش گواهی میداد، پاهایش هنوز بر هوا گام میگذاشت و صورت سفرکردگان بالا، پایین و همهسویش بود. میتوانست هرچند خیلی گنگ و مبهم اما کلیت در و تخته و الواری که سایمون بر روی آن دراز کشیده بود را ببیند. حالا او از سر تا پا به یک توده خون بدل شده بود. مری میتوانست نوشتهها و هیروگلیف*های حاکی از درد و رنج را بر ذره ذرهی تنه، صورت و دست و پای سایمون ببیند. در یک لحظه به نظر رسید سایمون کانون همه چیز قرار گرفت و مری توانست او را در اتاقی خالی ببیند که آفتاب از پنجره به دورن آن میتابید و تنگ خرده شده هم درکنارش بود. سپس تمرکزش به هم ریخت و به جای منظرهی قبلی، جهان نامرئی را میدید که در آن سایمون در هوا معلق بود و مردگان از هر طرف بر او مینوشتند، موهای سر و بدنش را کشیدند تا صفحهشان را تمیز کنند. بر پلکهایش مینوشتند همینطور بر اندامهای تناسلیش، بر شکاف بین پاهایش و بر گودی کف پایش.
در هر دو منظره جراحات دیده میشد. همینطور خون بود که از تن سایمون میرفت، چه او را با حکاکانش ببیند چه تنها بر کف اتاق.
حالا دستش را دراز کرد تا دستگیرهی در را بگیرد. دست لرزانش را جلو برد تا واقعیت جامد دستگیره را لمس کند، اما با تمام نیرو و تمرکزی که به خرج می‌داد، تصویر واضح نمیشد. تصویری شبحوار در جلوی چشمانش بود تا بر آن تمرکز کند و همین کافی بود. به دستگیره چنگ زد و چرخاند و در را محکم باز کرد.
آنجا بود، درست در مقابلش. فقط دو تا سه یارد هوای راکد بینشان فاصله انداخته بود. دوباره چشمانشان به هم افتاد، و نگاهی گویا، که بین زندگان و مردگان مشترک بود، بینشان رد و بدل شد. در آن نگاه، ‌هم ترحم و هم عشق توامان وجود داشت. اوهام از بین رفت، دروغها به غبار بدل شد. جای لبخندهای ساختگی پسرک، شیرینی واقعی وجود داشت که در صورت مری جواب میگرفت.
و مردگان که از این نگاه وحشت داشتند، رویشان را برگرداندند. صورتهاشان به هم ریخت، انگار که پوست بر استخوانها کشیده شود و پوستهاشان کبود و سیاه. حسرت از صدایشان میبارید و میدانستند که شکست خوردهاند. مری دستش را دراز کرد تا پسرک را لمس کند. دیگر لازم نبود با خیل مردگان مبارزه کند. آنها از هر سو به درون حفرههاشان کشیده میشدند. انگار پشهای در حال مرگ از روی پنجره به پایین سر بخورد.
صورتش را به آرامی لمس کرد. در واقع بیشتر شبیه تبرک کردن بود. چشمان سایمون پر از اشک شد و اشک از گونهی زخمیاش به پایین لغزید و با خون صورتش در هم آمیخت.
مردگان دیگر صدایی از خود در نمیآوردند و حتا دهان هم نداشتند. آنها در امتداد شاهراه محو میشدند و شرارتشان بند میآمد.
اتاق، دوباره آرام آرام ساخته شد. تختههای کف و زیر بدن گریان پسر مرئی میشدند. میخها به تختهها فرو میرفت. پنجره کاملاً واضح شد و خیابان در گرگ و میش غروب بیرون، از سر و صدای بچهها پر میشد. شاهراه به طور کامل از دید انسان‌های زنده خارج شد. رهگذرانش رویشان را به تاریکی کردند و به فراموشی قدم گذاشتند و نشانهها و نوشتههایشان را در دنیای واقعی به جا گذاشتند.
در طبقهی میانی خانهی پلاک 65، بدن باد کرده و متعفن رگ فولر هر از گاهی به وسیلهی مسافرانی که از تقاطع میگذشتند پا میخورد و لگد میشد. قدری که گذشت،‌ پیش از اینکه انبوه جمعیت او را به سمت سرمنزل داور‌ی‌اش هل بدهد، روح رگ فولر، همراه ازدحام ارواح دیگر، به طبقه‌ی پایین رسید و به بدنی که زمانی متعلق به وی بود، نگاهی انداخت در اتاق نیمهروشن طبقهی بالا، مری فلورسکیو کنار پسرک مکنیل زانو زد و صورت خونالود او را در دست گرفت. نمی‌خواست خانه را ترک کند تا وقتی که مطمئن شود،‌ شکنجه‌گران بر نمی‌گردند.
صدای دیگری نمیآمد فقط سوت جتی به گوش میرسید که از استراتوسفر عبور میکرد. تنفس پسر هم به حال عادی بازگشته بود. هیچ هالهی نوری در اطرافش نبود. همهی حواس به وضعیت عادی برگشته بودند. بینایی، شنوایی، لامسه.
لامسه!
این بار طوری لمسش کرد که تا قبل از این هیچگاه جرات نکرده بود. سرانگشتانش را به آرامی و نرم بر پوست پسر کشید. انگشتانش را بر روی پوست ورم کرده و برآمدهی پسر میکشید مثل زن کوری که خط بریل بخواند. بر هر میلیمتر از تن پسر کلمات بسیار ریزی وجود داشت که با دستخطهای گوناگون نوشتهشده بود. حتا با وجود خون روی پوست پسر میتوانست خطهای باریک نازکی که کلمات بر پوستش حک کرده بودند، تشخیص دهد. میتوانست حتا با نور کم، عبارتی که بعضاً تکرار شده بود را بخواند. این اثباتی بیچون و چرا بود و او آرزو کرد … آه خدایا، چهطور آرزو داشت که به آن نمیرسید. و حالا، بعد از عمری انتظار، آن چه میخواست اینجا بود، افشای زندگی غیرجسمانی که بر جسم نوشته شده بود.
پسر نجات پیدا میکرد. این قطعی بود. خونریزی هم بند آمده بود و هزاران هزار زخم هم در حال بهبود بود. از هرچه بگذریم، او پسر سالم و تندرستی بود و آسیب فیزیکی جدی باقی نمیماند. البته که زیبایش برای همیشه از دست رفته بود. از حالا به بعد، بهترین سوژه برای کنجکاوی و در عین حال بدترین برای انزجار و وحشت بود. اما مری از او مواظبت میکرد و او هم به وقتش یاد میگرفت تا چگونه مری را بشناسد و به او اعتماد کند. قلبهایشان به طرزی ناگسستنی به هم پیوند خورده بود.
و بعد از مدتی که از کلمات روی بدنش فقط خراش و زخم باقی میماند، برایش آنها را میخواند. با تمام عشق و علاقه و صبرش، داستانهایی که مردگان بر بدن سایمون تعریف کرده بودند را ثبت و ضبط میکرد. داستان روی شکمش را که با خط شکستهی زیبایی نوشتهشدهب ود، شهادتنامهای که به خوبی و شکیل و زیبا بر صورت و پوست سرش حک شده بود، داستانیکه بر پشت، ساقپا و دستانش نوشتهشدهب ود را برایش میخواند و همه را گزارش میکرد. تا آخرین حروفی که زیر انگشتانش سوراخ شده بود را گزارش میکرد تا دنیا هم داستانهایی که مردگان تعریف کردند را بشنود.
سایمون کتاب خون بود و مری هم تنها مترجمش.
وقتی شب شد، مری از نشستن دست کشید و سایمون را عریان زیر آسمان تیره و آرامشبخش تنها گذاشت.
* * *
وایبرد به کتاب نگاه کرد و کتاب هم نگاهش را پاسخ داد. هرآن‌چه قبل از این در مورد پسر شنیده‌ بود حقیقت داشت.
مک‌نیل پرسید: «چه طوری اومدی تو؟» نه خشمی در صدایش بود و نه آشفتگی. فقط یک کنجکاوی معمولی.
وایبِرد پاسخ داد: «از روی دیوار»
کتاب سر تکان داد و گفت: «آمدی ببینی شایعات درست بودند یا نه؟»
«یه چیزی تو همین مایه‌ها»
در میان خبرگان حوادث ناگوار و وحشتناک، ماجرای مک‌نیل با احترام خاصی نقل می‌شد. این که چه طور پسرک خود را به عنوان یک مدیوم جا زده‌ بود، چگونه برای نفع شخصیِ خود از قول مردگان داستان‌هایی سرهم کرده‌ بود، و در آخر این‌ که چگونه مردگان از تمسخر او خسته‌ شده، مرز میان دنیای مردگان و زندگان را شکسته و انتقامی تمیز و بی‌عیب و نقص گرفته‌ بودند. آن‌ها روی پسرک نوشته ‌بودند، واقعیت‌شان را بر پوست پسر خالکوبی کرده‌ بودند تا دیگر کسی اندوهشان را به سخره نگیرد. آن‌ها بدن پسر را به یک کتاب زنده تبدیل کرده ‌بودند، یک کتاب خون. کتابی که بر هر سانتی‌متر آن داستان‌هاشان را ریز ریز حک کرده‌ بودند.
وایبرد مرد ساده‌لوحی نبود. او تا الان هیچ‌وقت داستان را کاملاً باور نکرده ‌بود. اما حالا گواهی زنده‌ بر صحت ماجرا در پیش چشمانش بود. هیچ تکه از پوست مک‌نیل باقی نمانده‌ بود که بر روی آن کلماتی ریز حک نشده ‌باشد. اگرچه چهار سال از آمدن ارواح سر وقت پسر می‌گذشت، پوست و جراحات هنوز شفاف و تازه بود کما این‌ که جراحات هیچ‌وقت به طور کامل بهبود نیافت.
پسر پرسید: «به اندازه‌ی کافی دیدی؟ بیشتر هم هست. از سر تا پایش پوشیده‌ از همین‌هاست. بعضی اوقات در عجب است نکند درون پوستش هم به همین صورت نوشته ‌باشند.» آهی کشید و گفت: «نوشیدنی میل داری؟»
وایبرد تصدیق کرد. مگر این که ارواح از لرزش دستانش جلوگیری می‌کردند.
مک‌نیل برای خودش یک لیوان ودکا پر کرد، سپس لیوان دوم را برای میهمانش ریخت. همین طور که پسر ودکا می‌ریخت، وایبرد متوجه شد که پس گردن پسر هم مثل صورت و دستانش نوشته‌ شده‌ است و نوشته‌ها همین‌طور به درون موهایش هم نفوذ می‌کردند. به نظر می‌رسید حتا فرق سرش هم از دیدِ نویسندگان پنهان نمانده.
در حالی که پسر با لیوان‌های پر برمی‌گشت، وایبرد از او پرسید: «چرا وقتی در مورد خودت صحبت می‌کنی از ضمیر سوم شخص استفاده‌ می‌کنی. مگر خودت این‌جا نیستی؟»
مک‌نیل گفت: «منظورت پسرک است؟ او این‌جا نیست. مدت‌ها است که دیگر این‌جا نیست»
نشست و ودکایش را نوشید. وایبرد کمی بیشتر احساس ناراحتی می‌کرد. آیا واقعاً پسر خل بود یا باز داشت یک نقش احمقانه‌ را بازی می‌کرد؟
پسر جرعه‌ای دیگر از ودکایش را پایین داد و سپس اصل موضوع را پرسید: «چقده واست می‌ارزه؟»
وایبرد اخم کرد: «چی چقده می‌ارزه؟»
پسر بلادرنگ گفت: «پوستش. این چیزیه که تو براش اومدی مگه نه؟» وایبرد با دو قلپ ودکایش را تمام کرد و جوابی نداد. مک‌نیل شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «هر کسی حق داره ساکت بمونه. البته به جز پسر. سکوتی برای او وجود نداره.» به دستش نگاه کرد و سپس دستش را چرخاند تا کف دستش را نگاه کند، ادامه داد: «داستان‌ها شب و روز ادامه دارند و هیچ وقت متوقف نمی‌شوند. می‌بینی که آن‌ها خودشان را تعریف می‌کنند. همین‌طور مدام خون‌ریزی می‌کنند. هیچ‌وقت نمی‌توانی ساکتشان کنی. نمی‌توانی آرامشان کنی»
وایبرد فکر کرد او دیوانه‌ است و به نوعی همین واقعیت کاری که او می‌خواست انجام دهد را آسان‌تر می‌کرد. کشتن یک حیوان مریض بهتر از کشتن سالم آن است.
پسر همچنان می‌گفت و به جلادش حتا نگاه هم نمی‌کرد: «می‌دونی، یه جاده هست. جاده‌ای که مردگان از آن می‌گذرند. او آن را دید. جاده‌ای تاریک و عجیب که مملو از مردم است. روزی نگذشته که او دلش نخواهد به آن‌جا برگردد»
وایبرد که از ادامه صحبت پسر خوشحال بود پرسید:«برگرده؟» دستش را به جیبش برد تا چاقویش را درآورد. با وجود این جنون و دیوانگی، کارش راحت‌تر بود.
مک نیل گفت: «هیچ‌چیز کافی نیست. نه عشق نه موسیقی .هیچ‌چیز»
چاقو را در دست گرفت و از جیبش بیرون آورد. چشمان پسر تیغه‌ی چاقو را دید و با دیدن آن امیدوار شد.
او گفت: «هیچ وقت به او نگفتی چقدر می‌ارزه»
وایبرد گفت: «دویست هزار دلار»
«کسی خبر داره؟»
قاتل سرش به به علامت نفی تکان داد. «فقط یه کلکسیونر در ریودوژانیرو»
«کلکسیونر پوست؟»
«آره. کلکسیونر پوست»
پسر لیوان را کنار گذاشت. زیر لب چیزی گفت که وایبرد متوجه نشد. بعد خیلی آرام گفت: «بجنب. سریع انجامش بده»
وقتی چاقو به قلبش رسید، بدنش کمی به رعشه افتاد؛ اما وایبرد آدم کارکشته‌ای بود. لحظه‌ی مرگ قبل از این که حتا پسر بفهمد دارد چه اتفاقی می‌افتد، گذشته ‌بود. و بعد دیگر همه چیز به پایان رسیده‌ بود، حداقل برای پسر. برای وایبرد رنج کار تازه شروع شده بود. پوست کندن برای وایبرد دو ساعت وقت برد. وقتی کارش تمام شد، پوست را تا کرد و به درون کیفی که برای همین منظور آورده بود، گذاشت و درش را قفل کرد. خسته شده‌ بود.
وقتی داشت خانه را ترک می‌کرد به این فکر کرد که فردا به ریودوژانیرو پرواز خواهد کرد و باقی پولش را خواهد گرفت و از آن‌جا به فلوریدا خواهد رفت.
شب را در یک آپارتمان گذراند. آپارتمانی که برای چند هفته‌ی ملال‌آور اجاره کرده ‌بود تا همه چیز را تحت نظر بگیرد و پیش از کار امروز عصرش، نقشه بکشد. از ترک آن‌جا خیلی خوشحال بود. در این مدت این‌جا تنها بود و مضطرب. حالا کار تمام شده‌ بود، او می‌توانست این اوقات را به فراموشی بسپارد.
با تصور رایحه‌ی باغ پرتقال، راحت خوابید.
اما وقتی صبح از خواب بیدار شد بوی میوه به مشامش نرسید هر چند بوی مطبوعی بود. اتاق در تاریکی بود. به سمت راستش چرخید و کلید چراغ را زد اما چراغ روشن نشد.
صدای شلپ شلپ عمیقی از آن سوی اتاق می‌شنید. سر جایش نشست و چشمانش را باریک کرد اما نمی‌توانست در تاریکی چیزی ببیند. پاهایش را به لبه‌های تخت سر داد و خواست بایستاد.
اولین چیزی که به ذهنش رسید این‌ بود که شیر حمام را باز گذاشته و به همین خاطر خانه‌ را آب برداشته. تا زانو در آب ولرم فرو رفت. مبهوت شده‌ بود. به سختی به آب زد و به سمت کلید چراغ اصلی کنار در رفت و آن را زد. این آب نبود که در آن ایستاده‌ بود. خیلی لطیف بود. خیلی دوست‌داشتنی، خیلی قرمز.
از سر تنفر فریادی کشید و به سمت درب هال چرخید اما آن هم قفل بود و کلیدی هم نبود. با ترس و اضطراب تمام، چند ضربه به دیوار چوبی زد و درخواست کمک کرد اما درخواستش بی‌جواب ماند.
به سمت اتاق بازگشت، در همان حال که امواج داغ دور ران‌هایش می‌چرخیدند، به دنبال سرمنشا آن گشت.
کیف. همان‌ جایی که شب پیش آن را گذاشته بود، پایین جالباسی قرار داشت. از تمام درز و شکاف‌هایش فراوان خون بیرون می‌زد. از قفل و لولاهایش. انگار صدها عمل قساوت‌آلود در محدوده‌ی کوچکش رخ داده ‌بود و چون نمی‌توانست این سیل را تحمل کند، آن‌ها را آزاد کرده‌ بود.
خون با بخار فراوان از آن بیرون می‌ریخت. در اندک مدتی که از تخت پایین آمده ‌بود، عمق دریاچه‌ی خون چند اینچ افزایش یافته ‌بود و این سیل همچنان ادامه داشت.
در حمام را امتحان کرد اما آن هم قفل بود و کلید نداشت. پنجره‌ها را امتحان کرد اما دستگیره‌ها تکان نمی‌خوردند. خون تا کمرش رسیده ‌بود. بیشتر اسباب اثاثیه در خون شناور بود. می‌دانست راهی ندارد مگر سریع دست به کار شود. پس به سمت کیف حرکت کرد و با دستانش روی آن فشار آورد تا بلکه جریان سیل را بند آورد. اما بی‌فایده‌ بود. به محض این که دستش به کیف خورد، خون با شدت بیشتری بیرون زد و امکان داشت کیف را متلاشی کند.
پسرک گفته ‌بود داستان‌ها ادامه می‌یابند. آن‌ها همین‌ طور خون‌ریزی می‌کنند. و حالا به نظر می‌رسید آن‌ داستان‌ها را در سرش می‌شنود. صداهای گوناگون که هر کدام قصه‌ای غم‌بار را تعریف می‌کرد. سیل حالا او را تا سقف بالا آورده ‌بود. او دست و پا زد تا سرش را بیرون از موج‌های کف مانند نگه ‌دارد اما با این حال بعد از چند دقیقه به زحمت چند اینچ هوا در بالای اتاق موجود بود. همین که فاصله‌ی بین خون و سقف کم می‌شد، صدای او نیز به همهمه پیوست. التماس می‌کرد تا بلکه این کابوس پایان پذیرد. اما دیگر صداها او را در داستان خود غرق کردند و همین که لبانش به سقف رسید نفسش هم بند آد.
مردگان برای خودشان بزرگراه‌ دارند. بزرگراه‌هایی که بر زمین‌های بایر فراسوی زندگی ما کشیده شده‌اند، خطوط بی‌لغزشی متشکل از صف‌های شبح‌گونی از درشکه‌های رویایی، که خیل بی‌پایان ارواح سفر کرده را حمل می‌کنند. این بزرگراه‌ها تابلوهای راهنما دارند، و پل و کنارگذر، حتا تقاطع و عوارضی.
در یکی از همین تقاطعات بود که لئون وایبرد چشمش به مرد قرمز پوش افتاد. ازدحام جمعیت او را به جلو راند و تنها وقتی که نزدیک‌تر شد متوجه شد اشتباه کرده ‌است. مرد لباسی بر تن نداشت. او حتا پوست خود را هم بر تن نداشت. به هر حال او پسرک مک‌نیل نبود چرا که مک‌نیل مدت‌ها پیش از این نقطه عبور کرده‌ بود. این یکی به کلی یک مرد پوست کنده‌ شده‌ی دیگر بود. لئون با او هم قدم شد و با هم صحبت کردند. مرد پوست کنده شده گفت چگونه به این روز افتاده. از توطئه‌های شوهر خواهرش گفت و از ناسپاسی دخترش. لئون هم در عوض لحظات آخرش را تعریف کرد.
گفتن داستان، یک رهایی بزرگ بود. نه به خاطر این که می‌خواست به خاطر بیاورد بلکه به این خاطر که بازگو کردن او را از بند قصه‌اش رها می‌کرد. قصه دیگر به او تعلق نداشت، آن زندگی و آن مرگ هم دیگر به او تعلق نداشتند. او الان کارهای بهتری داشت همان طور که بقیه‌شان هم کارهای بهتری داشتند. راه‌هایی بر سفر وجود داشت و شکوه و جلالی برای بلعیدن. حس کرد منظره وسیع می‌شود و هوا می‌درخشد.
آن چه پسر گفته بود حقیقت داشت. مردگان هم شاهراه‌های خودشان را دارند.
و این تنها زندگان‌اند که گم شده‌اند.
نویسنده: کلایو بارکر
مترجم: محمدحسین عبدالهی ثابت

——————————————
پانویس ها:
[1] منطقه‌ای در شرق انگلستان
[2] رهبر و رئیس‌جمهور فاشیست ایتالیا که در سال 1945 اعدام شد
[3] خواننده‌ی معروف پاپ آمریکایی که در لیست 100 هنرمند بزرگ تاریخ مجله‌ی رولینگ استون، در رده‌ی 46 است.
[4] خواننده‌ی راک معروف انگلیسی و از موسسین گروه بیتل‌ها که به ضرب 4 گلوله از پشت به قتل رسید.

پژواک

اولین دفعه‌ای که صدا را شنید، آن فریاد سوزناک مانند شیون یک زندانی زیرشکنجه به گوش می‌رسید. موهای پشت گردنش سیخ شدند. انگار گلویش را در دره‌ی عمیقی صاف کرده باشد تا پژواکش همچون پژواک یک نعره بازگردد.
والت روزها بود که مست می‌‌کرد، و در این مدت، تنها چند ساعت خوابیده بود. به شدت خسته و کوفته بود و تقریباً به اندازه‌ای مست بود که دوباره احساس هوشیاری بکند. یک عیاشی تمام عیار ذهن را به حال غریبی در می‌آورد. به خودش آمد و دید دارد دور خودش می‌چرخد. می‌‌دانست هیچ‌کس در خانه نیست. زنش بچه، وسایل خانه و تقریباً همه چیز را با خود برده بود. که یا چه چنان صدای وحشتناکی از خود درآورده بود؟ شاید سگ یکی از همسایه‌ها با ماشین تصادف کرده بود و به زیر ایوان خزیده بود.
والت، بر خلاف ندای عقلش خود را در حال پایین رفتن از پله‌های چوبی زیرزمین یافت. کلید برق را زد، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. ترسیده بود، ولی خود را مجبور کرد روی زمین سرد و مرطوب سیمانی زانو بزند. نور مهتاب برای دیدن کافی بود. پشت ابزار زنگ‌زده و جعبه‌های چوبی خردشده را نگاه کرد. تنها تار عنکبوت‌های ظریف، یک دوجین سوسک مرده و پوسته‌ی حشرات خشکی را یافت که عنکبوت‌های گرسنه تهی‌شان کرده بودند.
صدای فریاد دوباره بلند شد، فریادی حاکی از درد و رنج. والت تلوتلوخوران از پله‌ها بالا رفت و با چشمان خون‌گرفته‌اش اطراف را نگاه کرد. شاید یک راکون زخمی بود که حالا داشت برای فرار از دست او، به بالا و به سمت خانه می‌رفت؟ ولی در اتاق نشیمن به جز آشغال و بطری‌های خالی آبجو و مشروب، چیز دیگری نبود. اتاق خواب هم خالی بود. درهای کمد کاملاً باز بودند و چیزی جز چوب‌لباسی و جعبه‌‌های خالی کفش در آن نبود. او آشپزخانه را هم گشت و حتا زیر ظرف‌شویی هم نگاهی انداخت و میان مواد پاک‌کننده و سم‌پاش را هم بررسی کرد. به نظر می‌رسید همه‌چیز سرجایش باشد.
والت ناگهان سردش شد و حس کرد باید خیلی سریع به دستشویی برود. به خود لرزید و به سمت دستشویی چرخید. در بسته بود.
اما مگر او چند لحظه پیش، آن را باز نگذاشته بود؟
آیا در این خانه تنها بود، یا کس دیگری وقتی خواب بود، داخل آمده بود؟ آب دهانش را قورت داد. اضطرار به ادرار کردن، به سرعت از بین رفت. می‌دانست که دارد بزدل‌بازی در می‌آورد، اما از دستشویی فاصله گرفت. در وضعیتی نبود که شجاع‌بازی در بیاورد، آن‌هم تفاوت چندانی با حماقت نداشت. به دنبال یک اسلحه گشت. یک بیل نزدیک در عقبی دیده بود. در حالی که زیر نور زرد مهتاب با احتیاط گام بر می‌داشت تا تخته‌ی کف زمین غژغژ نکند، رفت دنبالش بگردد. با وحشت نفسش را حبس کرد.
دو چهره‌ی رنگ‌پریده، کنار هم در پنجره‌ی ایوان ایستاده بودند. سوراخ‌های تیره‌ی بینی، لب‌های بی‌رنگ و دندان‌های سفید استخوانی‌شان به شیشه‌ی گرد و خاک گرفته چسبیده بود. والت سر جایش خشک شد. آن‌چه چشم‌هایش می‌دیدند را باور نمی‌کرد. یکی از اشباح عقب رفت و شکل یک پسر نوجوان که پوزخند می‌زد را به خود گرفت. دهانش می‌جنبید، گویی در حیاط روشن از نور مهتاب آدامس می‌جوید. رویش را به سمت موجود دیگر کرد و با صدای زیر، بلند و واضحی گفت: «توی دستشویی اتفاق افتاد.» صدایش به طرز عجیبی مانند آن جیغ وحشتناک، پژواک یافت.
والت پلک زد و دستی به صورتش کشید. داشت چیزهایی می‌دید و می‌شنید. چه مدت داشته می‌نوشیده؟ گذر زمان از دستش در رفته بود. از همان وقتی که جنت با بچه او را ترک کرده بود؛ اما آن یک هفته‌ی پیش بود؟ ده روز؟ حداقل آن‌قدر، شاید هم بیشتر. مجبور بود بسوزد و بسازد و همه چیز را جفت و جور کند. مجبور بود هرچه زودتر کار جدیدی پیدا کند. برای پرداخت اجاره به پول نیاز داشت.
تلفن که قطع شده بود و حالا تمام بند و بساط دیگر مثل آب و برق نیز همین‌طور. به همین خاطر بود که کلید برق کار نمی‌کرد.
والت به آشپزخانه برگشت و کابینت‌ها را جستجو کرد، اما مشروبش تمام شده بود. چیزی برای خوردن هم نداشت. بهتره برم فروشگاه! شروع کرد به گشتن دنبال کلیدهای ماشین، بعد به این نتیچه رسید احتمالاً کلیدها را وقتی آخرین بار به مشروب‌فروشی ‌رفته، در فورد جا گذاشته است. در جلویی را باز کرد.
موجی از رعد و برق خانه را لرزاند و برقی در آسمان سیاه رنگ منفجر شد. ناگهان باران شروع به باریدن کرد و هیکل بزرگِ جلوی پلکان، مثل موش آب کشیده شده بود. چشمش به بارانی زرد، شانه‌های فراخ و چشمانی آتش‌بار افتاد. مرد پای عظیمش را بلند کرد و لگدی به او زد. در با شدت باز شد و والت به عقب پرتاب شد. تلاش کرد فریادی برای کمک بکشد، اما به جایش تنها توانست ناله‌ا‌ی ضعیف بکند.
باران متوقف شد. آسمان صاف شد. تمام شده بود.
آن تصویر مانند نور فلاش دوربین برقی زد و تاریکی را روشن کرد، سپس به سرعت در میان سایه‌ها ناپدید شد. یک بار دیگر یک توهم عجیب و غریب او را تقریباً کور کرده و دوباره به همان سرعت ناپدید شده بود. لعنتی، اینجا چه خبره؟
در همان حال که تلاش می‌کرد، با خودش صحبت کند تا هوشیار شود، سینه‌خیز به آشپزخانه رفت. به اندازه‌ی کافی از الکل کشیده بود، فکر کرد: دیگه وقتشه برم زور بزنم الکل ترک کنم و زندگی کوفتی‌م رو جمع و جور کنم. می‌دانست هنوز جوان است و برای ازدواج و تشکیل یک خانواده‌ی دیگر وقت دارد. این‌‌ها باید توهم و یا حتا هذیانات خمری [1] بوده باشند. بر روی کف‌پوشِ چین‌خورده نشست، زانوهایش را بغل کرده بود و از ترس می‌لرزید. مگه این‌که این جا تسخیر شده باشه . این فکر ناخوآگاه به ذهنش رسید، اما دیگر از ذهنش خارج نمی‌شد: تسخیر شده؟
و دوباره آن فریاد خشن حاکی از رنج، داشت پژواک می‌یافت. حالا نزدیک‌تر به نظر می‌رسید؛ بلندتر از قبل بود. به آرامی سرش را چرخاند و به دنبال صدا گشت.
فریاد می‌زد: آآآآآآآه‌ه‌ه‌‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه. همان‌طور که شخصی که زبان ناشناخته‌ای را فرا می‌گیرد، معنی عبارت نافهومی را که در گذشته شنیده، درمی‌یابد، ناگهان دریافت که شیون دارد می‌گوید: خدایا خواهش می‌کنم، دیگه بسه، اوه خواهش می‌کنم، بذار بمیرم…
صدا از دستشویی می‌آمد؟
آن روح نوجوان گفته بود: توی دستشویی اتفاق افتاد.
در حالی‌که وحشت او را فرا گرفته بود، به طرف در پشتی دوید دستگیره‌ی در را چرخاند، اما نچرخید. به طرف در کناری دوید. صورت‌ها به شیشه چسبیده بودند و یکی‌شان به آرامی گفت: توی دستشویی اتفاق افتاد. صدا مانند بال‌‌زدن پروانه‌هایی بود، که گرد چراغی می‌چرخند که باعث مرگشان می‌شود. خودش هم فریادی خاموش کشید و به سمت مرکز اتاق نشیمن عقب عقب رفت. به سمت در جلویی چرخید.
افراد اورژانس به سرعت با برانکار وارد شدند. آن‌قدر نزدیک به او رد شدند که توانست جزییات برچسب‌های دوخته شده روی ژاکت‌شان و نام شرکت آمبولانس را بخواند؛ بعد مثل فیلم‌های قدیمی که متوقف می‌شدند و دوباره آغاز می‌شدند، ایستادند و دوباره به سمت اتاق برگشتند، از کنار او رد شده و ناپدید شدند. والت چشمانش را بست. وقتی دوباره آن‌ها را باز کرد، جلوی در دستشویی ایستاده بود. حالا می‌توانست صدای موسیقی را بشنود. آهنگ ریف [2] کیبورد قدیمی برادران دوبی بود، یکی از آهنگ‌های محبوبش، «چیزی که یک احمق باور دارد»، از وقتی دوبی‌ها از هم جدا شدن، گروهی که سرش به تنش بیارزه نبوده والا. اما این ماجرا مربوط به سال‌ها قبل بود.
حالا تمام چیزی که رادیوها پخش می‌کردند، آن رپ آشغال بود. شاید این ایستگاه از آن قدیمی‌ها بود؟ یا این بود و یا …
خانه تسخیرشده بود و رادیو هم داشت آهنگ‌های ربع قرن پیش را پخش می کرد.
البته، تنها یک راه برای فهمیدنش بود.
دوباره در حالی‌که سرش را تکان می‌داد، عقب‌عقب رفت. زیادی نوشیده‌ بود. شاید کمی بلور آمفتامین زده بود که سر پا بماند و همین بود که داشت دیوانه‌اش می‌کرد. فکر کرد، بهتر است برم بیمارستانی جایی، کمک بگیرم. و صدای فریاد بار دیگر شنیده شد: آاااااااااه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه؛‌ و بی‌شک صدا از دستشویی می‌آمد. حالا داشت به سمت در می‌رفت، انگار برخلاف میل خودش، از پشت رانده می‌شد. فقط یه راه هست که سر در بیارم.
والت دوید و دوید و دوید، اما مانند یک کابوس بد، به نظر نمی‌رسید با دویدن به جایی برسد. و در دوباره با شدت باز شد و هیکل تنومندی که بارانی به تن داشت، از در جلو می‌آمد، و افراد اورژانس از در کناری داخل می‌آمدند و نوجوان‌ها دوباره پشت در بودند و او هیچ ‌جایی برای رفتن نداشت غیر از دستشویی. شاید دارم خواب می‌بینم…؟در را باز کرد و دهانش از تعجب باز ماند.
جنت که لباس‌های بیرونش تنش بود، بچه به بغل، روی توالت نشسته بود. موهای قهوه‌ای روشنش درست از وسط، جایی که گلوله محتویات مغزش را روی کاشی‌های صورتی خالی کرده بود، باز شده بودند. گلوله‌ی دوم از میان بچه ردشده و وارد بدن او شده بود. روی تن بچه تنها یک سوراخ آبی کوچک بود و کت بقیه‌ی حجم‌ِ به هم‌ریخته‌ای را که زمانی شکم‌هایشان بود، پنهان می‌کرد.
آن صدا دوباره میان دیوارهای کاشی‌‌کاری شده‌ی دستشویی پژواک می‌یافت : آااااااااه‌‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه. صدای شیون خودش بود، یک‌جورایی تمام مدت می‌دانست که صدای خودش است. چرخید و بدن خالی خودش را لباس به تن در وان قرمز دید؛ شکاف‌های روی مچ دستش مثل آبشش‌های دو ماهی سفید باز شده بودند و کف خون به لب آورده، برای آخرین جرعه‌ی آب له‌له می‌زدند.
خانه روح‌زده بود. روحی شکنجه‌شده که هیچ وقت روی آرامش را نمی‌دید، آن را تسخیر کرده بود.
آااااااااه‌‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه…‌ خدایا خواهش می‌کنم، دیگه بسه، اوه خواهش می‌کنم، بذار بمیرم…
اولین دفعه‌ای که آن صدا را شنید، فریاد سوزناک به نظر شیون یک زندانی شکنجه شده می‌‌رسید. موهای پشت گردنش سیخ شدند. انگار گلویش را در دره‌ی عمیقی صاف کرده باشد تا پژواکش همچون یک جیغ بازگردد.
والت روزها بود که مست می ‌‌کرد.
————————————————-
پانویس:
[1] هذیان‌گویی حاد در اثر مستی الکل
[2] یک بحش از موسیقی که دائم تکرار شود

نویسنده: هری شانون
مترجم: علی‌رضا اختری

دکه‌ی خورشیدو

مردی که‌ پشت‌ِ فرمان‌ نشسته‌ بود شیشه‌ی‌ پنجره‌ را کشید پایین‌ سیگارش ‌را از میان‌ِ دو انگشت‌ پراندروی شانه‌ی‌ جاده‌. نگاهش‌ به  پرچم‌های‌ِ رنگ‌‌ووارنگ‌ بود که‌ دو‌ طرف‌ نرده‌‌های آهنی و زنگ‌زده‌ی پل‌، سرِ چوب‌‌های بلند، تو باد لت می‌زدند.
ـ به آب‌ نگاه ‌کن‌!
مرد واسوخت‌های که‌ کنارش‌ نشسته‌ بود و به  نخلستان‌ِ آن‌ سوی دشت‌ِ لخُت‌ نگاه‌ می‌‌کرد رویش‌ را برگرداند. راننده‌ گفت‌: بار‌ اول‌ که ‌چشمم ‌‌افتاد به ‌اش خیال‌‌ کردم‌‌ عوضی می‌‌بینم‌.
سرِ پُل‌ که ‌رسیدند راننده ‌از سرعت‌ جیپ‌ کم‌ کرد. دو طرف رودخانه ‌از ‌نی‌‌‌‌ها و علف‌‌های بلند پوشیده ‌شده‌ بود و جریان‌ِ آب‌، سبز و آبی، رو به  جنوب‌ می‌رفت‌. باد روی پهنه‌ی رودخانه چین‌‌های ریز میانداخت.
ـ محشر‌ است‌ نه‌؟
مرد واسوخته‌ گفت‌: چی‌ محشر‌ است‌؟
ـ اَکه‌ هی‌، خدایت‌ را شکر!
راننده‌ زد روی‌ غربیلک‌ِ فرمان‌ و رویش‌ را به  طرف‌ِ مرد برگرداند، گفت: هیچ‌ وقت‌ رنگ‌ِ شط‌ را این‌ جور دیده‌ بودی‌؟ آن‌ رنگ‌ِ چرک‌ِ و نوچ گِل‌آلود یادت‌ نمی‌آید! مثل‌ معجون‌ِ شیر و چای‌ بود که خاک‌اره ریخته باشند توش. اما حالا شده‌ عین‌ِ رنگ‌ِ دریا، صاف‌ و زلال‌، مثل‌ِ اشک‌ِ یک‌ بچه‌یتیم‌ِ چشم‌ آبی‌.
خندید و جیپ‌ را زد کنار، روی‌ِ گُرده‌ی‌پُل‌ ایستاد. پشت سرشان خاک هوا شد. گفت: تو را به  جدت‌ عاشور، سرت را بگیر بالا و به  جای آلبالو‌گیلاس چیدن چشم‌هات رو وا‌کن!
عاشور از لای‌ پلک‌‌‌‌ها و مژه‌‌هایی که‌ انگار یک‌در‌میان‌ ریخته‌ بود نگاهش ‌کرد. عینکش‌ را از جیب‌ِ پیرهن‌ بیرون‌ آورد گذاشت‌ روی چشم‌ه‌اش و سرش‌ را از پنجره‌ درآورد به  آب‌ و بعد به  خط‌ِ افق‌ که‌ تو غبارِ قهوه‌ای‌رنگی‌ گُم‌ شده بود نگاه‌ کرد.
ـ هوم. فقط ما نیستیم که عوض شده‌‌ایم.
ـ ده‌ سال‌ زمان درازی است برای زیر و رو شدن یک شهر، آن هم یک هم‌چین ده سالی. شاید یک سالش هم زیاد بود. نمی‌خواه‌ی یک نگاهی بیندازی؟
در را باز کرد رفت پایین‌ تکیه‌ داد به  نرده‌ی‌ فلزی‌ و خم‌ شد نگاه‌ کرد به  جریان‌ِ آب‌. در پیچ‌ِ رودخانه‌ دگل‌ِ یک‌ کشتی‌ِ غرق‌شده‌ مثل بال‌ِ نهنگ ‌از آب‌ بیرون‌ زده‌ بود. زنجره‌‌‌‌ها و قورباغه‌‌‌‌ها لابه‌لای نی‌‌‌‌ها صدا به  صدا انداخته بودند. عاشور پایین نیامد. سیگاری‌ از جیبش‌ درآورد. راننده‌ برگشت ‌طرف‌ او: قرارمان‌ این‌ نبود تصدقت بشوم.
عاشور سیگار را که‌ میان‌ِ لب‌ه‌اش گذاشته‌ بود برداشت‌ مچاله‌‌اش ‌کرد انداخت‌ تو آب‌. پلک‌ه‌اش را از تیزی‌ِ نورِ آفتاب‌ تنگ‌ کرده‌ بود. سرش‌ را انداخت‌ پایین‌.
ـ حالا نمی‌خواهد اخم و تُرش‌ کنی‌!
یک‌ مرغ‌ِ کاکایی‌ از بالای پُل‌ گذشت‌ و روی نی‌‌های بلند‌‌ آن‌ سوی ‌رودخانه‌ آمد پایین‌ نشست‌ روی پوزه‌ی قایقی که‌ تو ساحل‌ به  ‌گِل‌ نشسته‌ بود. راننده‌ نگاهش‌ را از مرغ‌ گرفت‌ و گفت‌: شاید واسه این‌ همه‌ چولانی‌ باشد که‌ تو ساحل‌ در‌آمده. تو پیچ ‌ِرودخانه‌، آن‌ بالا، چولان‌ پهنای‌ آب‌ را گرفته‌. اگر حالش را داشتی می‌بردم نشانت می‌دادم. حیف که دارد تاریک می‌شود.
جیپ‌ را از جلو دور زد رفت نشست‌ پشت‌ِ فرمان‌، گفت‌: شاید هم‌ از کندی‌ِ جریان آب‌ و رسوب‌ گِل‌ باشد. هم‌چین رنگی واسه این رودخانه نوبر است. تو این چند روز می‌توانیم حسابی همه‌جا را سیاحت کنیم.
فرمان‌ را که‌ می‌چرخاند نگاه‌ کرد به  عاشور: تو لک رفته‌ای!
عاشور هیچ نگفت و نگاه‌ کرد به  قرص نارنجی خورشید که‌ پشت‌ِ نخل‌‌‌‌ها پایین‌ می‌رفت‌. به  آن‌ دست‌ِ پُل‌ که‌ رسیدند سرف‌های کرد و گفت‌: از جاده‌ی‌ خاکی‌ برو پایین‌!
ـ واسه چی‌؟
ـ برو تا به ات‌ بگویم‌.
ـ سلمان‌ چشم به  راه‌مان‌ است‌. تا این‌ ج‌اش هم‌ دو سه‌ ساعت‌ دیر کرده‌ایم‌.
ـ خوب‌ باشد. یک‌ ساعت‌ دیگر هم‌ روش‌.
ـ دست‌ بردار عاشور! پیرمرد دل‌واپس‌ می‌شود.
ـ پس‌ تو برو من‌ خودم‌ بعد می‌آیم‌.
ـ شوخی‌ات‌ گرفته‌!
از را‌ه خاکی‌ِ باریکی‌ که‌ سمت‌ِ راست‌ِ جاده‌ی‌ اصلی‌ بود رد شدند. عاشور باز سرفه‌ کرد و گفت‌: نگه‌ دار من‌ پیاده‌ می‌شوم‌.
آمد در را باز کند که راننده‌ زد روی‌ ترمز و جیپ‌ کشید روی خاک‌ریزِ جاده‌ و غبار نرمی دور و برشان به  هوا رفت. نگاه‌ کرد به  او و دست‌ه‌اش را بالا برد: خوب‌، هر چه‌ تو بگویی‌.
عاشور دستش به  دست‌گیره بود. غبار که نشست راننده‌ فرمان‌ را چرخاند و عقب‌عقب‌ رفت‌ تا به  راه خاکی‌ رسید و باز فرمان‌ را چرخاند و از راه خاکی‌ که‌ کمرکش‌ِ تندی ‌داشت‌ رفت‌ پایین‌. راه‌ِ باریک پُر دست‌اندازی بود که‌ به  نخلستان‌ می‌رسید.
ـ نمی‌خواه‌ی بگویی‌ می‌خواه‌ی کجا ‌بروی‌؟
ـ جلوتر که‌ برویم‌ خودت می‌فهمی.
از گدار نهرِ خشکی‌ رد شدند و خاک‌ریزی را که‌ دور و برش‌ گونی‌‌های شن‌ و تیر و تخته‌‌های زمخت‌ چیده‌ شده‌ بود دور زدند. چند فاخته‌ از میان گونی‌‌های شن‌ پریدند، بال‌زنان‌، به  طرف‌ِ نخلستان‌ رفتند. راننده‌ از خاکی که‌ توی اتاقک‌ِ جیپ‌ پیچیده‌ بود به  سرفه‌ افتاد. عاشور شیشه ‌را تا نیمه‌ کشید بالا و سیگاری‌ از جیب‌ِ پیرهن‌‌اش درآورد به  لب‌ گذاشت‌. راننده‌ دست‌ کرد توی جیبش‌ قوطی‌ِ کبریت‌ را درآورد گذاشت‌ روی داشبورد.
ـ موسی‌، بپیچ‌ دست‌ِ چپ‌!
موسی‌ فرمان‌ را پیچاند و کناره‌ی سپرِ جیپ‌ گرفت به  تنه‌ی‌ شکسته‌ی‌ نخلی‌ که ‌روی‌ زمین‌ افتاده‌ بود. عاشور سرش‌ را از پنجره‌ برد بیرون‌ دور و برش‌ را نگاه‌ کرد. سیگار لای‌ انگشت‌ه‌اش بود، گفت‌: به  نهر که‌ رسیدی‌ برو دست‌ِ راست‌.
از کنارِ یک‌ ردیف‌ِ نخل‌ِ بی‌شاخ‌ و برگ‌ گذشتند و رسیدند به  اتاقک‌ِ گلی ‌ِخرا‌ب‌های که‌ پشتش‌ تلی از تنه‌‌های نخل‌ِ سوخته‌ بود. موسی گفت: صدا را شنیدی‌؟
عاشور شیشه‌ را که‌ تا نیمه‌ بالا برده‌ بود کشید پایین‌. هیچ‌ نگفت‌. موسی گفت: انگار شیهه‌ی‌ اسب‌ بود.
رفتند جلوتر تا رسیدند به  نهری‌ که دو طرفش علف‌‌های هرز بود. کف‌ِ نهر‌ خیس‌ بود. عاشور گفت: حالا به  راست‌.
موسی‌ اشاره‌ کرد به  سیگار و گفت‌: چرا روشن‌‌اش نمی‌کنی‌؟
ـ عجله‌ نکن‌!
ـ ازت‌ لجم‌ گرفته‌. خوب بلدی آدم را سر قوز بیندازی. بکش‌!
ـ می‌بینی‌ آدم‌‌‌‌ها چه‌ زود می‌زنند زیر قول و قرارشان. تو یعنی بنا بود هوایم را داشته باشی.
ـ خدا مرا لعنت‌ کند عاشور. گاهی وقت‌‌‌‌ها خیال می‌کنم با شیطان هم می‌توانی دست‌به‌یکی کنی.
ـ حالا گازش‌ را بگیر تا هوا تاریک‌ نشده‌! تو یک هم‌چین وقتی شاید بد نباشد به  حرف دل‌‌مان گوش بدهیم.
سیگار را گذاشت‌ پشت‌ِ گوش‌‌اش و گفت‌: انگار همین دیروز بود. منوچهر شفیعی‌ را یادت‌ می‌آید؟
موسی‌ هیچ‌ نگفت‌. یک‌ رگ‌ِ کبود روی شقیقه‌‌اش می‌تپید.
ـ داریوش‌ کاشانی را‌ چه‌ طور؟ حسین‌ نانی را‌ چی‌؟ اما زیتونی‌ و سیاه‌پور حتم یادت‌ می‌آیند. این‌ دو تا وقتی‌ که‌ ما از آب‌ و گِل‌ درمی‌آمدیم‌ اسم‌شان ‌سرِ زبان‌‌‌‌ها بود. تو گوشه‌ و کنار محله‌ی‌ عروسی‌ و احمدآباد تا گران‌ِ شاه‌پوری‌ و پشت‌ِ باغ‌ِ ملی‌ هر کجا که‌ بساط‌ِ قمار پهن‌ بود کاسه‌کوزه‌‌اش می‌رسید به آن‌ها.
موسی‌ زمین‌ِ پُرچاله‌چوله‌ی جلوش‌ را می‌پایید و با هر دو دست‌ فرمان‌ را گرفته‌ بود. لب‌ه‌اش را می‌جوید.
ـ سیاه‌پور را خاطرت هست تو لباس‌ِ سفیدِ نیروی دریایی‌! مثل‌ام‌. پی‌‌های امریکایی‌ بود. موقعی‌ که‌ رفت‌ خدمت‌ِ نظ‌‌‌ام میدان‌ افتاد دست ‌ِزیتونی‌.
ـ بگذار برگردم‌. تو حالت‌ سرجا نیست‌. سلمان‌ دل‌واپس می‌شود. من به  ستاره قول داده‌ام.
ـ چرند نگو!
از میان‌ِ دو ردیف‌ نخل‌ می‌گذشتند. گاهی پرند‌‌های از لابه‌لای شاخ و برگ‌‌‌‌ها می‌پرید. موسی‌ لب‌ه‌اش را می‌جوید. عاشور گفت‌: یک‌ شب‌ سیاه‌پور از پادگان درمی‌رود و یک‌راست می‌آید تا از زیتونی‌ تلکه‌‌اش را بگیرد. فرد‌اش را باید خاطرت‌ باشد! با ساطور آمد دَم‌ِ قهوه‌خانه‌ی‌ لین یک که‌ پاتوق‌ِ زیتونی‌ بود، با همان‌ لباس سفیدِ خدمتش‌. محمد دراز و قربان‌ کچل‌ هم‌ پشت‌ِ زیتونی‌ درآمدند، و وقتی‌ صدای‌ عربده‌‌‌‌ها بلند شد مردم‌ از خانه‌‌‌‌ها ریختند بیرون‌. نمیدانم ‌جان‌باز آن‌ وسط‌ طرف‌ِ کی‌ بود. قمارخانه‌ی‌ عروسی‌ را او می‌گرداند. آن‌ها یک‌ خرده‌حساب‌ِ قدیمی‌ راصاف‌ می‌کردند. وقتی‌ پریدند به  هم‌ می‌ز و صندلی‌ بود که‌ از قهوه‌خانه‌ پرت‌ می‌شد تو کوچه‌. من‌ یک‌هو چشمم‌ افتاد به  سیاه‌پور. چه‌ خونی‌ می‌رفت‌ ازش‌. پیرهن‌ِ سفید و برگه‌ی‌ آبی‌ِ یقه‌‌اش غرق‌ِ خون‌ بود. بعد هم‌ صدا‌‌‌ها افتاد و بنا کردند به  دویدن‌. زیتونی‌ و محمد دراز و قربان‌ کچل‌ چپیدند تو خان‌های که‌ پشت‌ِ قهوه‌خانه‌ بود. وقتی‌ سیاه‌پور با ساطورش‌ رسید دَم‌ِ درِ خانه‌، در را از پشت‌ کلون‌ کرده‌ بودند. او هم دورخیز کرد و خودش‌، تنه‌ی گنده‌‌اش‌، را با خونی‌ که‌ ازش‌ می‌رفت‌ کوبید به  در و لته‌‌های چوبی‌ از جا‌ کنده‌ شدند افتادند زیرِ پاش‌، و من‌ یک‌ لحظه‌ محمد دراز را دیدم‌ که‌ با زیرپیرهن‌ِ رکابی‌ِ سفید پشت‌ِ یکی‌ از پنجره‌های‌ِ اتاق ‌ِروبه‌روی‌ در سرش‌ را دزدید و بعد صدای‌جیغ‌ِ زن‌‌‌‌ها بلند شد…
ـ بس‌ کن‌ دیگر عاشور! از این‌ حرف‌‌هایی که یک عمر شنیده‌‌‌‌ام عُقَم‌ می‌نشیند.
ـ نمی‌خواه‌ی دنباله‌‌اش را بشنوی‌! آدم‌ که‌ نمی‌تواند از خاطراتش‌ فرار کند. این‌‌‌‌ها را گفتم‌ که‌ درازی راه‌ را کوتاه کرده‌ باشم‌. یک وقتی خیال می‌کردم باید فقط خاطره‌‌های خوب را واسه خودم نگه دارم اما بعدش دیدم بده‌اش هم چه بخواهیم چه نخواهیم بیخ ریش‌مان بسته‌اند. خوب‌ داریم‌ می‌رسیم‌. چراغ‌هات‌ را روشن‌ کن!
خورشید غروب‌ کرده‌ بود و قرص‌ِ ماه‌ تو کنج آسمان‌ِ آبی‌ می‌تابید. موسی‌ چراغ‌‌‌‌ها را روشن‌ کرد. از روی ‌تنه‌‌های حصیرپوش‌ِ نخلی‌که‌ روی‌ یک‌ نهر‌ انداخته‌ بودند رد شدند.
ـ این‌ جا را دیگر باید خاطرت باشد‌. باید رونما بدهی‌. خوب ‌چشم‌هات‌ را باز کن‌!
سگی‌ پارس‌کنان‌ به  طرف‌ِ جیپ‌ دوید. پشت کشیده‌ و بلند و دندان‌‌های ‌درازی‌ داشت‌.
ـ این‌ باید از توله‌سگ‌‌های‌باوفای‌ خورشیدو باشد.
موسی‌ زد روی‌ ترمز و سگ‌ عقب‌ جست. با چشم‌‌های رُک‌زده‌ نگاهش می‌‌کرد: تو یک‌ تخته‌ات‌ کم‌ است‌ عاشور! من‌ را بگو که‌ خیال‌ می‌کردم‌ آن ‌عادت‌ِ لعنتی‌ از سرت‌ افتاده‌. بی‌چاره، ستاره را بگو!
عاشور می‌خندید. پره‌‌های بینی‌ِ موسی‌ می‌لرزید. سگ‌ پارس‌ می‌کرد. عاشور کبریت‌ را از روی‌ داشبورد برداشت‌ و در را باز کرد. موسی‌ گفت‌: من‌ برمی‌گردم‌. یک‌ دقیقه‌ هم‌ این‌جا وانمی‌ایستم.
ـ بیا پایین‌، بچه‌بازی‌ را بگذار کنار!
عاشور از جیپ‌ پیاده‌ شد رفت‌ به  طرف‌ِ سگ‌ که‌ هنوز پارس‌ می‌کرد: آر‌‌‌ام حیوان‌، آرام! وفایت‌ کجا رفته‌؟ مگر خون‌ سگ‌‌های خورشیدو تو رگ‌هات‌ نیست‌؟ مرا نمی‌شناسی‌؟ انگار تو هم‌ معلول‌ شد‌های زبان‌بسته‌!
سگ‌ روی‌ پای‌ چپش‌ می‌لنگید. یک تخته از پشم‌‌های گُرده‌‌اش ریخته بود.
ـ تو این‌ سال‌‌‌‌ها هیچ‌ کس‌ و هیچ‌چیز انگار در امان‌ نبوده‌.
– باورم‌ نمی‌شود. من‌ را بگو که‌ دلم‌ داشت‌ قرص‌ می‌شد. یعنی‌ آن‌ حرف‌‌‌‌ها همه‌‌اش بادِ هوا بود!
عاشور رفت‌ ایستاد روبه‌روی‌ نهری‌ که‌ تو شیب‌‌ِ نمناکش‌ جابه‌جا حفره‌‌های خرچنگ‌ بود. چند بی‌شْلَمبُو کف‌ِ خیس‌ِ نهر می‌جنبیدند. گفت‌: به  دلت‌ بد نیار! بیا پایین‌ تا تاریک‌تر‌ نشده‌.
از کنارِ نهرِ بی‌آب‌ راه‌ افتاد. سیگار را از پشت‌ِ گوش‌ برداشت‌ و روشن‌‌اش کرد. سگ‌ دنبالش‌ راه‌ افتاد. عینکش‌ را از جیب‌ درآورد و گذاشت ‌روی‌ قوزک‌ِ بینی‌اش‌. موسی‌ درِ جیپ‌ را باز کرد آمد پایین‌.
ـ چرا آن‌جا خشکت‌ زده‌؟
یک‌ قدم‌ به  طرف‌ موسی‌ برگشت: قول‌ می‌دهم‌ زیاد لنگ‌ نکنم‌. گناه‌ِ نکرده‌ را قصاص‌ نیست‌! یک ‌نگاهی میاندازیم‌ برمی‌گردیم‌. دلم‌ می‌خواهد ببینم‌ چی‌ سرِ آن‌جا آمده، همین‌. سیگارم‌ را هم‌ خاموش‌ می‌کنم‌. بیا! آها.
سیگار را انداخت‌ زمین و‌ پاسارش کرد، گفت‌: دلم‌ را نشکن‌ موسی‌!
ـ تو داری‌ به  لانه‌ی‌ عقرب‌ پا می‌گذاری‌.
ـ لانه‌ی‌ عقرب‌ کد‌‌‌ام است‌؟ نکند ترس ورت داشته! از چی می‌ترسی‌، از روح‌، از اجنه‌؟ خوب‌ تو همین‌جا بمان‌، من‌ زود برمی‌گردم‌.
فاخته‌ای از بالای سرِ عاشور گذشت‌ رفت‌ نشست‌ تو شاخ‌ و برگ‌ِ خشکیده‌ی‌ نخلی‌ که‌ کنارِ جیپ‌ بود. موسی‌ که لندلند می‌کرد به  دور و برش نگاهی انداخت و بعد حاشیه‌ی‌ نهر را گرفت دنبال ‌عاشور راه‌ افتاد. از زیرِ شاخه‌‌های پیچ‌درپیچ و گره‌دار یک‌ کُنارِ پیر گذشتند. با پارچه‌های‌ِ کوچک‌ِ رنگ‌‌به‌‌رنگ‌ به  شاخه‌‌‌‌ها وساقه‌ه‌اش دخیل‌ بسته‌ بودند. عاشور برگشت و گفت: زایر غضبان‌، وردست‌ِ خورشیدو، می‌گفت‌ شب‌‌های جمعه‌ اجنه‌ پای این‌ کُنار آوازِ بمباسی‌ می‌خوانند. می‌گفت‌ با چشم‌ خودش‌ دیده‌زیر درخت‌ لخت و عور می‌رقصیده‌اند. جوری می‌گفت که آدم راستی‌راستی باورش می‌شد. باید می‌دیدی که چشم‌ه‌اش چه‌جور برق می‌زد. بعد دست و پاه‌اش مثل چوب خشک می‌شد.
از میان‌ چند نخل‌ِ بلند رد شدند و رسیدند به عمارت‌ِ کاه‌گلی‌ِ بزرگی‌ که‌ درِ چوبی‌ دولته‌ای‌‌‌اش از بیرون ‌کلون‌ شده‌ بود. عاشور گفت: این‌ هم‌ دکه‌ی‌ خورشیدو، پاتوق‌ِ لات‌ و لوفر‌های شب‌‌زنده‌دار. خورشیدو می‌گفت‌ خاکش دامن‌گیر است‌.
ـ خاکش‌ یا هواش‌؟
ـ خوب‌، پس‌ نفس‌ات را حبس کن. بپّا مبتلا نشوی!
عاشور دستش‌ را به  طرف کلون‌ِ در برد.
ـ شاید کسی‌ آن‌ تو باشد. به تر است‌ در بزنی‌.
ـ راه و رسمش این نیست. آدم‌ وقتی‌ پا تو دکه‌ می‌گذارد در نمی‌زند.
عاشور که لنگه‌ی در را باز کرد سگ‌ خزید‌ تو. لولای ‌در لق‌ می‌زد. داخل حیاط‌ِ خاکی‌ِ دنگالی‌ شدند که‌ نخل‌ِ خشکی‌ میانش بود. پای‌ نخل‌ ‌تنورِ دودزده‌ی شکست‌های بود. سمت‌ِ جنوبی‌ِ حیاط‌پلکان آجری‌ِ کوتا‌ه‌ی بود که‌ به  طرف اتاق‌‌‌‌ها می‌رفت‌ که‌ در‌‌‌ها و پنجره‌ه‌اش بسته‌ بود. پای نخل که ‌رسیدند در پشت‌ِ سرشان‌ بسته‌ شد.
ـ بیا برگردیم‌. رفتن‌ تو این‌ بیغوله‌ نکبت‌ می‌آورد.
عاشور دستش‌ را گرفت: صبر کن‌ مرد!
سگ‌ از پلکان‌ِ آجری‌ بالا رفت‌. عاشور چشم از حیوان برنمی‌داشت. سگ بنا کرد دم جنباندن.
ـ می‌بینی، ازمان‌ دعوت‌ می‌کند برویم‌ بالا.
ـ انگار کسی‌ صدامان‌ می‌زند.
ـ من‌ که‌ چیزی‌ نمی‌شنوم‌.
عاشور از پله‌‌‌‌ها بالا رفت‌. سگ‌ جلوِ درِ ‌اتاق‌ اول ایستاد و زمین را بو کشید. عاشور دست‌ به  دست‌گیره برد و در با صدای‌ خشکی‌ باز شد. سگ‌ رفت‌ تو اتاق‌. موسی‌ که‌ وسط‌ِ حیاط‌ ایستاده‌ بود گفت‌: می‌شنوی‌؟
ـ خیالاتی‌ شده‌ای‌!
سگ‌ از اتاق‌ بیرون‌ آمد. استخوان‌ِ درشتی‌ میان دندان‌ه‌اش بود.
ـ ای‌ ناقلا! باید این‌جا انبارِ آزوقه‌ات‌ باشد.
سگ دور خودش چرخی زد و استخوان‌ از دهن‌‌‌اش افتاد. عاشور خم‌ شد تا نگاهی به  استخوان‌ بیندازد که سگ‌ خودش‌ را عقب‌ کشید و بنا کرد به  خرخرکردن. عاشور گفت‌: مثل‌ استخوان‌ِ دست‌ِ آدمی‌زاد است‌.
چشم‌‌های سگ برق می‌زد. موسی‌ از پله‌‌‌‌ها بالا رفت‌. ایستاد بالای‌ سرِ عاشور و زل زد به  استخوان‌، گفت: پناه بر خدا! بیا از این‌ جا برویم‌. این‌ سگ‌ باید از آن‌ آدم‌خوار‌‌‌ها باشد.
عاشور قد راست کرد و رفت‌ طرف اتاق‌ِ دوم‌ و دو لنگه‌ی درش را باز کرد. کبریتش‌ را از جیب‌ درآورد. خالی‌ بود، گفت: کبریتت‌ را بده‌ ببینم‌! چه‌ بویی‌! انگار بوی‌ ل‌اش است‌.
نورِ ماه‌ آستانه‌ی‌ اتاق‌ را روشن‌ می‌کرد. موسی‌ جلو رفت و پشت سر عاشور کبریت‌ کشید. اتاق‌ روشن ‌شد. یک‌ قدم‌ به  عقب‌ برداشت‌: پناه‌ بر خدا! انگار یک‌ جنازه‌ است. چه‌ بلایی‌ سرش‌ آورده‌اند؟
از اتاق‌ آمد بیرون‌ و خم‌ شد جلوِ دهن‌‌اش را گرفت‌ و بنا کرد عُق‌زدن. عاشور به  طرفش آمد: کبریت‌ را بده‌ من‌!
موسی‌ بی‌ آن‌ که‌ سر برگرداند کبریت‌ را به  او داد. سگ‌ غیبش زده بود. موسی‌ از پله‌‌‌‌ها پایین‌ آمد‌. پاکشان‌ خودش‌ را رساند وسط ‌ِحیاط‌ و تکیه‌ داد به  تنه‌ی‌ نخل‌ و نگاه‌ کرد به  قرص‌ِ ماه‌ که‌ تو آسمان‌ِ آبی می‌درخشید. مرغی تو تاریکی می‌خواند. رویش را برگرداند. لای دو‌ لنگه‌ی‌ درِ حیاط‌ باز شد و یک لحظه سروکله‌ی اسبی‌ با یال‌ِ سفیدِ افشان پیدا شد.
ـ عاشور!
عاشور از اتاق‌ بیرون‌ آمد. کبریت‌ سوحت‌های را که‌ دستش‌ بود انداخت ‌زمین. سگ از جایی، تو تاریکیِ سه‌کنجِ حیاط، خرخر می‌کرد‌؛ انگار چیزی راه گلویش را بسته باشد.
ـ آر‌‌‌ام بگیر حیوان‌!
موسی‌ با دست به  طرف‌ِ در اشاره کرد، گفت: دیدیش‌؟
عاشور هیچ‌ نگفت‌. دست‌ه‌اش را با شلوارش‌ پاک‌ می‌کرد.
ـ الان‌ یک‌ اسب‌ دیدم‌، یک‌ اسب‌ِ سفید.
صدایش‌ می‌لرزید و دست به  دست می‌مالید. عاشور گردن کشید و از بالای چینه‌ی کاه‌گلی حیاط به  بیرون نگاهی انداخت. موسی رفت طرف در و دو لنگه‌‌اش را چارطاق کرد، زیرلب گفت: رفته.
عاشور گفت‌: انگار سال‌هاست‌ کسی‌ این‌ جا پا نگذاشته‌.
ـ بیا از این‌جا برویم‌!
عاشور به  طرف‌ِ اتاقکی‌ که‌ بیخ‌ِ دیوار بود رفت. سگ‌ تو تاریکی بنا کرد به  پارس‌‌کردن. عاشور کبریت کشید و در را باز کرد تو اتاقک‌ سر‌کشید. دور خودش چرخید و خم شد کبریت دیگری کشید. سگ پریده بود روی چینه‌ی کاه‌گلی حیاط و یک‌بند پارس می‌کرد. عاشور بیرون آمد و در اتاقک را بست، گفت: ک‌اش میدانستم این‌جا چه اتفاقی افتاده.
موسی‌ تو درگاهی به  تاریکی نگاه می‌کرد، گفت: شیهه‌ را شنیدی‌؟
عاشور برگشت طرف سگ که از روی چینه جست زد پایین و تو تاریکی غیبش زد، گفت: کد‌‌‌ام شیهه؟
ـ کارِ آن‌ شیطان‌ِ لعین‌ است‌.
ـ کد‌‌‌ام شیطان لعین؟
ـ بیا برویم از این‌جا!
ـ تو اتاقک‌‌ یک مشت استخوان‌ِ دست‌ و پا بود.
ـ آن‌ حیوان‌ از سگ هار بدتر است‌. باید زودتر بزنیم برویم.
ـ دو سال‌ است جنگ تمام شده. یعنی تو این‌ مدت‌ کسی‌ این‌جا پا نگذاشته‌‌؟
ـ تو از‌ سگ‌‌های آدم‌خوار چیزی‌ نمیدانی.
شیهه‌ی‌ اسب‌ از تاریکی‌‌های اطراف درخت کُنار بلند شد. هر دو به  طرف صدا برگشتند. موسی‌ رفت‌ بیرون‌. عاشور پابه‌پا کرد و نگاهی به  اتاق‌‌‌‌ها انداخت‌ و از پله‌‌‌‌‌ها آمد پایین. در حیاط را که پشت‌ِ سرش کلون‌ می‌کرد باد غبارآلودی بلند شد‌. موسی شلنگ‌انداز‌ به  طرف‌ جیپ‌ می‌رفت‌. عاشور در پناه دیوار ایستاد. باد تو شاخه‌‌های خشک نخل‌‌‌‌ها سوت می‌کشید. سگ‌ تو تاریکی‌ پارس‌ می‌کرد. از آن‌ها دور شده بود. باد که خوابید صدای‌ ترکیدنِ گلول‌های بلند شد. عاشور برگشت سر‌ اسب‌ را دید که‌ رو به  نهر یورتمه می‌رود‌. ابلق‌ بود با لکه‌‌های سیاه‌ی ‌روی‌ ساق‌‌‌‌ها و پهلوی‌ راستش‌. عاشور گفت‌: این‌جا چه‌ خبر است‌؟ انگار جنگ‌ هنوز تمام نشده‌.
موسی‌ به  اسب‌ که‌ از نهر پرید و به تاخت به  طرف‌ نخل‌‌‌‌ها می‌رفت‌ نگاه‌ می‌کرد. سگ‌ زوزه‌ می‌کشید. صدای گلوله‌ی‌ دیگری‌ بلند‌ شد و زوزه‌ی سگ‌ برید. موسی‌ گفت‌: این‌جا خون‌مان‌ پای‌ خودمان‌ است‌.
ـ وایستا مرد، ببینیم‌ چه‌ خبر است‌!
موسی‌ از زیر شاخه‌‌‌های کُنار رد شد‌ و پا تند کرد‌ به  طرف ‌ِجیپ‌. عاشور خودش‌ را به  او رساند، گفت: یک‌ سیگار بده‌ ببینم‌.
موسی‌ پاکت‌ سیگارش‌ را از توی‌ داشبورد درآورد. دستش‌ می‌لرزید. عاشور چشمش به  لابه‌لای‌نخل‌‌‌‌ها بود، گفت: روشن‌‌اش کن‌!
جغدی‌ بال‌زنان‌ از میان‌ شاخ‌ و برگ‌ کُنار پرید. موسی‌ سیگارِ روشن‌ را گرفت به  طرف‌ عاشور. یکی‌هم‌ برا‌ی خودش‌ گیراند. آب تو نهر داشت بالا می‌آمد. عاشور به  سیگارش‌ پک‌ زد. موسی‌ پا گذاشت روی رکاب و نشست‌ پشت‌ فرمان‌. عاشور فواره‌ی دود را از بینی بیرون داد و نگاه کرد به  ‌قرص‌ ماه‌، گفت: دارد مَد می‌شود
ـ حالا وقت مَد نیست. بیا سوار شو!
ـ آب تو نهر بالا آمده.
ـ لابد کسی آب را سَر داده تو نهر. بیا سوار شو!
ـ صبر کن‌! کسی‌ دارد صدامان‌ می‌کند.
ـ محض رضای خدا بیا برویم‌.
آن‌ طرف‌ نهر، از میان نخل‌ها، سر و کله‌ی اسب‌ پیدا‌ شد. مردی‌ بلندبالا با دشداشه‌ی‌ سفید دنبال‌ اسب‌ می‌آمد. بالاتنه‌ی‌ روشن‌ِ رخت‌ِ مرد زیر نورِ ماه‌ آبی‌ می‌زد. تفنگی‌ روی‌ شانه‌‌اش بود. موسی‌ موتور را روشن کرد و فرمان‌ را پیچاند. عاشور گفت‌: کمی‌ دندان‌ روی‌ جگر بگذار!
ـ آهای‌!
مرد لوله‌ی‌ تفنگش‌ را پایین‌ آورد.
بیا سوار شو!
صبر کن‌ ببینم‌ چه‌ می‌خواهد!
اسب‌ و مرد از روی‌ نهر پریدند. مرد شله‌ی‌ درازی‌ دور سرش‌ پیچیده‌ بود. عاشور به  سیگارش‌ پک‌ زد و به  موسی‌ گفت‌: موتور را خاموش‌ کن‌!
موتور را خاموش‌ کرد و یک‌ پایش‌ را روی‌ رکاب‌ گذاشت‌، اما پایین نیامد. ‌مرد افسارِ اسب‌ را گرفت‌ و دنباله‌ی‌ شله‌ را از روی‌ پیشانی‌‌اش کنار زد. موسی‌ چراغ‌‌های جیپ‌ را روشن‌ کرد. مرد ایستاد و دستش‌ را سایبان چشم‌ه‌اش کرد تا نورِ گوگردی‌ِ چراغ‌‌‌‌ها چشم‌ه‌اش را نزند. لوله‌ی‌ فولادی ‌ِتفنگ‌، که‌ قنداقش‌ را زیرِ بغل گرفته‌ بود، برق‌ می‌زد، گفت: راه‌ گُم‌ کرده‌اید؟
عاشور گفت‌: نه‌، آمده‌ایم‌ به  یک‌ دوست‌ سر بزنیم‌.
مرد نگاهی به  موسی‌ انداخت‌ که‌ از پشت‌ِ شیشه‌ی‌ جلوِ جیپ‌ به  او نگاه می‌کرد. دو چین دو طرف‌ِ‌ِ لب‌‌های مرد شیار انداخته‌ بود. عاشور گفت‌: شما بودید تیر انداختید؟
دندان‌‌های صدفی‌ِ مرد تو نور برق می‌زد، گفت: تو شب‌ دستم‌ می‌لرزد. اگر روز بود با همان‌ گلوله‌ی‌ اول‌ کلکش‌ را کنده‌ بودم‌.
عاشور گفت‌: این‌جا شکارچی‌‌‌‌ها فقط‌ سگ‌‌‌‌ها را می‌کشند؟
مرد گفت‌: مگر شما هم‌ آن‌ ملعون‌ را دیدید؟
عاشور گفت‌: آن‌ سگ‌ بی‌چاره‌ چه‌ گناه‌ی کرده‌ بود؟
مرد گفت‌: هم‌چین ملعون‌‌هایی واجب‌القتل‌اند. خیلی وقت بود دنبالش ‌بودم‌. یک‌ بار از دستم‌ در رفته‌. حالا شد دوبار.
عاشور سیگارش‌ را انداخت‌ زمین‌ و گفت‌: پای‌ راستش‌ زخمی‌ بود.
مرد افسارِ اسب‌ را ر‌‌‌ها کرد و آستین‌ِ دست‌ِ راستش‌ را تا روی‌ ساعد بالا زد و پشت‌ِ دستش‌ را که‌ داغ زخمی رویش‌ بود تو نور گرفت‌، گفت: این‌ زخم‌ کارِ آن‌ ملعون‌ است‌. یک‌ شب‌ که از شط‌ برمی‌گشتم‌ تو ساحل‌ بی‌هوا‌ به‌ام حمله‌ کرد، و اگر تورِ ماهی‌گیری‌ دستم‌ نبود عمرِ ناقابلم ‌را داده‌ بودم‌ به  شما. با تور که‌ تکه‌های‌ِ سرب‌ به ‌اش آویزان‌ بود افتادم‌ به  جانش‌، و ضربه‌ی‌ یکی‌ از سرب‌‌‌‌ها پ‌اش را قلم‌ کرد. اما شما بخت‌تان‌ بلند بوده‌ که‌ به اتان‌ آسیبی‌ نرسانده‌.
عاشور گفت‌: اما او از همین‌ سگ‌‌‌های ول‌گرد بود، یک‌ سگ‌ِ لَنگ‌ِ بی‌آزار.
مرد خندید: آن‌ها شیطان‌ را هم گول می‌زنند. وقتی‌ بوی‌ غریبه به  دماغ‌شان بخورد خودشان‌ را به  شغال‌مرگی‌ می‌زنند، بعدش‌ آن‌ قدر دور و برش می‌پلکند تا خاطرجمع‌ شوند طعمه‌شان‌ دیگر راه‌ِ فرار ندارد. آن‌وقت بی‌خبر هپرو می‌کنند روی آدم. جای شما بودم امشب‌ را تا صبح ‌دعای‌ نجات‌ می‌خواندم.
عاشور آب‌ِ دهن‌‌اش را قورت‌ داد و نگاه‌ کرد به  موسی‌ که‌ با کف‌ِ دست ‌داشت‌ گردن‌‌اش را می‌مالید، گفت: اما من‌ هیچ‌ نشانی‌ از هاری‌ تو‌ آن‌ حیوان ندیدم‌.
مرد گفت‌: انگار شما سال‌‌‌‌ها این‌‌طرف‌‌‌‌ها نبوده‌اید و از هیچ‌ چیز خبر ندارید. آن‌ها سگ‌ نیستند، بچه‌ی‌ شیطان‌اند. وقتی‌ جنگ‌ تمام شد سر و کله‌ی‌ آن‌ها هم ‌پیدا شد.
زوزه‌ی‌ سگی‌ از طرف ساحل‌‌ بلند شد. موسی سرش‌ را به  ‌طرف‌ِ صدا برگرداند، گفت: عاشورجان‌، بیا سوار شو دیرمان‌ شده‌!
مرد گفت‌: روز‌‌‌ها پیداشان‌ نمی‌شود. لانه‌هاشان‌ آن‌ طرف‌ِ مرز، تو میدان‌‌های می‌ن‌ است‌. تا موقعی که در گوشه‌وکنار جنازه‌ و مُرداری‌ پیدا می‌شد به  زنده‌‌‌‌ها حمله‌ نمی‌کردند، اما چند وقتی‌ است‌ طعمه‌هاشان شده‌گوسفند و گاو و گاومیش‌ و گاهی هم‌ آدمی‌زاد.
اسب‌ که‌ به  علف‌‌های خشک‌ِ پای‌ نخل‌‌‌‌ها پوز می‌زد به  طرف‌ِکُنار رفت‌. مرد رو برگرداند و داد زد: ه‌ی حیوان‌! بیا! هی‌!
اسب‌ سر برگرداند و مرد دوید افسارش‌ را گرفت‌ اسب‌ را دنبال‌ِ خودش‌ کشید. عاشور گفت‌: شما صاحب‌ِ آن‌ خانه‌ را می‌شناسید؟
مرد آمد زیرِ نورِ جیپ‌، روبه‌روی عاشور، ایستاد. اسب‌ سرش‌ را روی شانه‌ی‌ مرد گذاشت‌. مرد گفت: کد‌‌‌ام خانه‌؟
خانه‌ی‌ خورشیدو.
خانه؟ بگویید خرابات ابلیس. آن‌جا نفرین‌ شده‌. لانه‌ی‌ اجنه‌ است‌. حتی نگاه کردن به ‌اش کفاره دارد.
مرد زیرلب‌ ورد خواند. عاشور به  موسی‌ نگاه‌ کرد. لب‌‌های موسی‌می‌جنبید.
می‌شناختیدش؟
مرد گفت‌: وقتی‌ جنگ‌ بالا گرفت‌ مردم‌ِ این‌ طرف‌ِ آب‌ همه‌ خانه‌ وکاشانه‌شان‌ را ول کردند سر گذاشتند به  بیابان‌، جز خورشیدو. آن‌خرابات‌ لانه‌ی‌ فساد بود. می‌گفتند آن‌جا سگ‌ دارد، هر کس‌ پ‌اش به  آن‌جا باز شود پابند می‌شود و دیگر راه ‌ِبرگشت‌ ندارد.
عاشور گفت‌: شما چی‌؟ هیچ‌ وقت‌ به  آن‌جا پا نگذاشتید؟
برادرم‌، که‌ خدا به شت‌ نصیبش‌ کند، به  آن‌جا رفته بود. هیچ‌وقت‌ نگفت آن‌جا چه‌ جور جایی‌ است‌. فقط‌ گفت‌ آن‌جا سگ‌ دارد، آدم‌ را می‌گیرد. قدغن‌ کرد، مرا به  روح‌ِ خاک‌ِ پدرمانقسم‌ داد، که‌ هیچ‌ وقت‌ پایم را آن‌جا نگذارم‌. سال‌هاست‌ که دیگر کسی‌ نزدیکش هم نمی‌شود.
عاشور گفت‌: حالا انگار لانه‌ی‌ سگ‌‌‌‌ها شده.
مرد برگشت‌ تو تاریکی‌ به  خانه‌ نگاه‌ کرد. آب‌ با صدای‌ آرامی تو نهر بالا می‌آمد.
عاشور بیا سوار شو!
مرد رویش‌ را به  طرف‌ِ عاشور برگرداند و پرسید: شما آن‌ تو بودید؟
عاشور نگاهی به  موسی‌ کرد و گفت‌: یک‌ نگاهی انداختیم‌.
اسب‌ به  طرف‌ِ نهر رفت‌ و پوزه‌‌اش را تو آبزد. از بادی که می‌وزید خش‌خشی تو ‌برگ‌‌های نخل‌ افتاده بود. عاشور گفت‌: نگفتید چه‌ به  سرخورشیدو آمد؟
مرد نگاهی به  اسب‌ انداخت‌ و گفت‌: از خراباتش‌ دل‌ نمی‌کَند. یعنی‌ یک‌ آدم‌ِ یک‌لا قبا مثل‌ِ او جایی‌نداشت‌ که‌ برود. چاه‌کن‌ ج‌اش تو چاه‌ است‌! اما تو آن‌ همه‌ سال‌ حتی‌ یک‌گلوله‌ به  در و دیوارش نخورد.
عاشور خندید و گفت‌: لابد در پناه‌ِ اجنه‌ بوده‌.
مرد نگاهی به  کُنار انداخت‌ و گفت‌: بسم‌الله‌ بگویید!
موسی‌ با صدای‌ِ بلند گفت‌: یا خیرالحافظین‌!
مرد گفت‌: روز‌‌‌ها می‌خوابید شب‌‌‌‌ها با سگش‌، گرگو، می‌آمد بیرون‌ زیرِنخل‌‌‌‌ها قدم‌ می‌زد و سیگار می‌کشید. این آخری‌‌‌‌ها پاه‌اش یاری نمی‌کرد و عصا می‌زد. هشت‌ سال‌ِ آزگار کارش‌ همین‌ بود. تا این‌ که‌ یک‌ شب‌ چهار تا سگ‌، از همان‌ حیوان‌های‌ِ ملعون‌، همین‌جا، زیرِ این کُنار، بی‌خبر دوره‌‌اش می‌کنند. تا آن‌وقت سگی به  آدم یا حیوانی حمله نبرده بود. اما آن شب سگ‌‌‌‌ها چهار تایی جلو چشم او در دَم‌ گرگو را تکه‌ و پاره‌ می‌کنند و او غیه‌کشان‌ با پا‌های ناکارش به  طرف ‌ِخرابات‌ می‌دود، اما سگ‌‌‌‌ها که بوی خون به  دماغ‌شان خورده بوده هپرو می‌کنند روی‌ او نمی‌گذارند خودش را به  در برساند. همان‌وقت یک‌ سربازِ گشتی‌ که‌ قراول نخلستان بوده سر می‌رسد، اما حیوان‌های‌ِ ملعون‌ گوشت‌ِ تن‌ و بدن‌ِ او را قلوه‌کن‌ کرده‌ بوده‌اند. سربازِ گشتی‌ با این‌ که‌ با چشم‌‌های خودش‌ آن‌ ملعون‌‌‌‌‌ها را دیده‌ بود باور نمی‌کرد دندان‌‌های سگ‌ بتواند با آدم‌ یک‌ هم‌چوکاری‌ بکند.
عاشور گفت‌: چه‌ آخر و عاقبتی‌! بی‌چاره‌ خورشیدو.
مرد گفت‌: روزِ بعد که‌ جسد را خاک کردند شبش‌ باز سر و کله‌شان پیدا می‌شود. می‌آیند از خاک‌ درش می‌آورند و کارشان‌ را با او تمام می‌کنند. حتی‌خاک‌ هم‌ جسدش‌ را قبول‌ نکرد.
عاشور گفت‌: خاک‌ قبول‌ نکرد یا آن‌ سگ‌‌‌‌ها نگذاشتند؟
مرد گفت‌: خورشیدو تقاص‌ِ گناهش‌ را پس‌ داد. اگر سرباز‌‌‌ها جلوگیری نکرده‌ بودند مردم‌ خرابات‌ را آتش‌ زده‌ بودند. این دخمه‌ نکبت‌ می‌آورد.
شب‌پر‌های بالای‌ سرشان‌ چرخ‌ زد رفت‌ تو شاخ‌ و برگ‌ِ کُنار نشست‌. مرد چند قدم‌ به  طرف‌ِ نهر برداشت‌ و افسارِ اسب‌ راگرفت‌. عاشور گفت: خورشیدو آن‌ قدر گناه‌کار نبود که‌ خداوند نبخشدش. هیچ‌کد‌‌‌ام از ما بی‌گناه نیستیم.
مرد که‌ تفنگ‌ را روی‌ شانه‌‌اش میانداخت‌ گفت‌: آدم‌ به تر است‌ یخه‌‌اش چرک‌ بماند اما قاتُق‌ِ نانش‌ نفرین‌ِ مردم‌ نباشد.
عاشور گفت‌: آدم‌ با دعای‌ کسی‌ به  دنیا نمی‌آید که‌ با نفرین‌ِ کسی‌ از دنیا برود.
موسی‌ با صدای‌ِ بلند گفت‌: عاشور!
مرد گفت‌: خدا از سرِ تقصیراتش‌ بگذرد.
عاشور گفت‌: از سرِ تقصیرِ همه‌ی‌ بندگانش‌ بگذرد.
مرد خندید و پایش‌ را تو رکاب‌ گذاشت‌ و افسار را کشید بلند شد نشست‌ روی‌ زین‌ِ اسب‌ و تسمه‌ی‌ تفنگ‌ را از زیرِ بازویش‌ رد کرد. سرِ اسب ‌را برگرداند و گفت: مراقب‌ِ خودتان‌ باشید!
عاشور برایش‌ دست‌ بلند کرد. مرد با پشت‌ِ پا زیرِ شکم‌ِ اسب‌ زد و حیوان چراغ‌پا کرد و از نهر پرید. موسی‌ نشست پشت فرمان و موتور را روشن‌ کرد. عاشور به  دور شدن‌ِ اسب‌ و سوار تو نخلستان‌ِ تاریک‌ نگاه‌ می‌کرد.
تو را به  جدت‌، حالا دیگر بیا سوار شو!
عاشور درِ جیپ‌ را باز کرد نشست‌ روی‌ تشک‌ و دستش‌ را به  طرف ‌موسی‌ دراز کرد: یک‌ سیگار بده‌ من‌!
موسی‌ که‌ فرمان‌ را می‌چرخاند گفت‌: مرا بگو که‌ خیال می‌کردم‌ می‌توانی‌ این‌ عادت‌ را از سرت‌ بیندازی‌!
قول‌ می‌دهم‌ این‌ یکی‌ آخریش‌ باشد.
باید باور کنم‌؟ ستاره که باور کرده.
تو هم باور کن! زبانم‌ به  اشهد بر نگردد اگر قولم‌ را بشکنم‌.
اول‌ باید دهن‌ات‌ را کُر بکشی‌ بعد قسم‌ بخوری‌!
پس‌ بزن برویم‌. دست‌ بجنبان!
از زیرِ کُنار رد شدند و جیپ‌ از جا کنده‌ شد و شب‌پر‌های بالای‌ سرشان تو غبار ‌جیغ‌ کشید.
تحریر اول‌ آبان‌ 1372
تحریردوم‌ شهریور 1374
نویسنده: محمد بهارلو

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.