داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

هفت سین

پتو را از روی صورتش‌ کنار زد. سر برگرداند و به  ساعت‌، که‌ روی‌ِ می‌زبود، نگاه‌ کرد. دوازده‌ِ ظهر بود. دو شاخه‌ی‌ تلفن‌ را، که‌ بالای‌ِ سرش ‌بود، وصل‌ کرد. پا شد دستش‌ را به  دیوار گرفت‌. یک‌ لحظه‌ چشم‌ه‌اش را بست‌. پرده را کنار زد به  کوه‌‌های مه‌گرفته‌ی دوردست‌ نگاه‌ کرد. هوا ابری بود و باد می‌‌وزید. اجاق‌ِ‌ را روشن‌ کرد و کتری‌ را، که‌ تا نیمه‌ آب‌ داشت، روی‌ِ شعله‌ گذاشت‌. رفت‌ توی حم‌‌‌ام شیرِ آب‌ِ گرم دوش‌ را باز کرد. صبر کرد تا بخار حم‌‌‌ام را گرم‌ کند. بعد لباس‌ه‌اش را درآورد زیرِ دوش ‌رفت‌ و به  گردن‌ و دست‌‌‌‌ها و صورتش‌ صابون‌ مالید. کف‌ِ دست‌ِ راستش‌، که‌ صابونی‌ بود، روی آینه‌ی بخارگرفته‌ی‌بالای‌ِ دست‌شویی‌ مالید و بعد کفی‌ آب‌ روی‌ِ آینه‌ پاشید. به  زیرِ چشم‌هاش‌، که‌ گود افتاده‌ و کبود شده‌ بود، نگاه‌ کرد. با فرچه‌ به  صورتش‌ صابون‌ زد و ریش‌‌اش را تراشید. وقتی‌ حوله‌ روی‌ِ دوش‌ از حم‌‌‌ام بیرون‌ می‌آمد زنگ در خانه‌، سه‌ بار، به صدا درآمد. خم شد پتو را، که‌ کف اتاق نشیمن پهن بود، تا زد و روی‌ِ دشک‌ انداخت‌ و دشک‌ را با پتو و بالش‌ برداشت‌ بُرد به  اتاقی‌ که‌ تخت‌ِ چوبی ‌ِ باریکی‌ تویش ‌بود. دشک‌ را که روی‌ِ تخت‌ انداخت‌ باز زنگ‌ به  صدا درآمد؛ سه‌ بار پشت ‌ِسرِ هم‌. گوشی‌ِ دربازکُنِ ‌برقی را برداشت‌.
بله‌؟
چرا در را باز نمی‌کنی‌؟
بیا بالا.
حوله‌ را به  قلاب‌ِ جارختی ِ توی‌ِ حم‌‌‌ام آویزان‌ کرد. رو‌به‌روی‌ِ آینه‌ مویش را شانه‌ زد. بعد رفت‌ تو قوری‌ چای‌ ریخت‌ و از کتری‌ آب‌ِ داغ‌ رویش‌ بست‌. درِ خانه‌ را باز کرد. تو راه‌رو بادی پیچیده بود که سوزِ داشت. در آسانسور باز شد و زن‌ بیرون آمد. تو یک‌ دستش‌ تُنگ‌ِ بلور با ماهی‌ِ قرمز و تو دست‌ِ دیگرش‌ گُل‌دان‌ِ سفالی‌ِ کوچک‌ِ سبزه‌ بود.
سلام‌.
سلام‌.
تا این‌ وقت روز‌ خواب‌ بوده‌ای؟ چشم‌هات‌ پُف‌ کرده‌. یک‌ امروز را زودتر پا می‌‌شدی‌.
برای چی؟
ناسلامتی‌ عید است‌.
مرد هیچ نگفت. زن تُنگ‌ِ ماه‌ی را روی پیش‌خان‌ِ آشپزخانه‌ گذاشت‌ و گُل‌دان‌ِ سبزه‌ را روی میِز، که‌ کنارِ پنجره‌ بود. روسری‌‌‌اش را برداشت رفت‌ به  طرف‌ِ پنجره‌. دکمه‌ی‌ مانتوش‌ را باز می‌‌کرد.
ــ چرا پنجره‌ را باز نمی‌‌کنی‌؟ خانه بو نا گرفته.
لته‌ی پنجره‌ را تا نیمه‌ باز کرد. پرده را هم تا آخر کنار زد. برگشت مانتوش‌ را به  جارختی‌ آویزان‌ کرد.
ــ شومینه‌ات‌ هم‌ که‌ هنوز روشن‌ است‌!
ــ شب‌‌‌‌ها سرد‌ می‌‌شود.
ــ شب و روز ندارد. تو همیشه‌ی خدا سردت‌ است‌.
ــ به  این‌ خانه‌ هنوز عادت نکرده‌ام‌. همه‌ ج‌اش سرد است‌. نمیدانم‌ کجا باید بنشینم یا بخوابم‌.
زن‌ بِربِر نگاهش‌ کرد. طره‌ی موی سیاه‌ی را که روی صورتش افتاده بود کنار زد.
ــ دست‌ وردار!
ــ وقتی‌ سردم‌ باشد دستم به  هیچ کاری نمی‌رود.
ــ به  جای این حرف‌‌‌‌ها فکری به  حال خودت کن!
مرد نگاهش‌ کرد. آن‌ طرف‌ِ پیش‌خان‌ ایستاده‌ بود و به  غوطه خوردن ماه‌ی تو تنگ آب نگاه می‌کرد.
ــ چه فکری؟
ــ خودت میدانی.
ــ تو چی، فکری به  حال خودت کرده‌ای‌؟
ــ آره، مدتی است فکره‌‌‌ام را کرده‌ام.
ــ راستی‌؟
زن‌ رویش‌ را برگرداند و رفت‌ پشت‌ِ لگن ‌ِ ظرف‌شویی‌ و به  استکان‌‌‌‌ها نگاه‌ کرد.
ــ چرا این‌قدر لک‌ دارند؟
ــ هر چه‌ می‌شویم‌شان‌ پاک‌ نمی‌‌شوند.
ــ باید بگذاری‌شان‌ تو مایع‌ِ ظرف‌شویی‌ یک‌ شب‌ بمانند. خوب‌، همه ‌چیز‌ آماده‌ است‌؟
زن نگاهی به  می‌ز انداخت. مرد یک‌ فنجان‌ آب‌ِ داغ‌ برای‌ِ خودش‌ ریخت‌.
ــ نمیدانم‌.
ــ سکه‌ داری‌؟
ــ باید تو جیب‌ه‌‌‌ام باشد.
ــ تو قُلکی که‌ برات‌ گذاشتم‌ چند تایی‌ سکه‌ بود.
ــ نمیدانم‌ کجا گذاشته‌امش‌.
ــ تا کی‌ باید این‌ خانه‌ همین‌طور ریخته‌پاشیده باشد؟
ــ وقتی جای خودم را پیدا کردم آن‌وقت می‌توانم هر چیزی را هم سرجای خودش بگذارم.
ــ اگر پیدا نکردی چی؟
مرد جرع‌های از آب‌ِ داغ‌ نوشید. سینه‌‌اش را صاف‌ کرد، اما چیزی ‌نگفت‌. رفت چند سکه‌ از جیب‌ِ شلوارش‌، که‌ به  جارختی‌ آویزان‌ بود، درآورد داد به  زن. زن‌ گفت‌: سیر چی‌؟
ــ تو ایوان‌ هست‌.
زن رفت توی اتاق در ایوان را باز کرد‌و با یک‌ سیرِ درشت‌ِ سفید برگشت‌.
ــ ظرف‌های‌ِ چوبی‌ات‌ کجاست‌؟
ــ کد‌‌‌ام ظرف‌ها؟
ــ همان‌‌‌‌ها که‌ سال‌ِ پیش‌ از شمال‌ خریدیم‌.
ــ باید تو یکی‌ از همین‌ کشو‌‌‌ها باشد.
ــ پیداشان‌ کن‌.
مرد کشو‌های آشپزخانه‌ را یکی‌‌یکی کشید و توی‌شان‌ را نگاه‌ کرد. ظرف شیش‌های دربست‌های را از کشو پایینی ِ زیر پیش‌خان درآورد.
ــ این‌ سنجد. اسفند چی‌؟ می‌‌خواهی‌؟
شیشه‌ی دربست‌های را که‌ تویش اسفند بود از کشو درآورد. بعد ظرف‌‌های کوچک ‌ِچوبی‌ را پیدا کرد و گذاشت‌شان روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌.
ــ چیزِ دیگری‌ هم‌ می‌خواهی؟
ــ قرآن‌.
مرد رفت توی اتاق کشوِ می‌زِ تحریرش‌ را، که‌ قفل بود، باز کرد و یک‌ قرآن‌ِ کوچک با جلد تیماجی ِ نقش‌دار‌ از توی‌ِ یک‌ کیف‌ِ دستی درآورد. قرآن‌ را به  زن‌ داد و زن‌ لایش را باز کرد گذاشتش‌ روی‌ِ میز.
ــ فکر کردم‌ قرآن‌های خطی‌‌ات‌ را فروخت‌های یا بخشیده‌ایش به  کسی.
ــ نه، این‌‌‌‌ها یادگارِ مادرم‌ است‌.
ــ اگر مال‌ِ من‌ بود چی‌؟
ــ یعنی چی؟
ــ هیچ‌ چی.
ــ کی‌ من‌ مال‌ِ تو را فروخته‌ام‌؟
ــ حالا چرا داد می‌کشی؟
ــ هرچه به  دهن‌ات می‌آید می‌گویی بعد هم …
ــ بد کردم آمده‌ام؟
ــ حرف را عوض نکن!
ــ زبان‌ِ تو نیش‌ دارد. آدم‌ را می‌گزد.
ــ زبان‌ِ تو چی‌؟
ــ می‌خواه‌ی شروع‌ کنی‌؟
ــ تو شروع‌ کردی.
ــ من‌ خواستم‌، همین‌جوری، یک‌ حرفی‌ زده‌ باشم‌. اما تو …
ــ همین‌جوری گز نکرده؟
ــ حالا چی شده مگر؟
ــ خوب، تمامش‌ کن‌.
زن‌ خواست‌ چیزی‌ بگوید. مرد گفت‌: بس کن، خواهش‌ می‌‌کنم‌!
زن‌ رفت‌ روبه‌روی‌ِ آینه‌ی‌ قدی‌، که‌ کنارِ جارختی‌ بود، واایستاد. پلک‌ه‌اش را هم گذاشت و با دهن باز بنا کرد نفس کشیدن. مرد نگاهش‌ نکرد. زن‌ دستش‌ را به  طرف‌ِ مانتوش‌ برد، اما برگشت‌. مرد آب ‌ِداغ‌ را تو کاسه‌ی‌ ظرف‌شویی‌ خالی کرد و تو فنجان‌ چای ریخت‌. بعد رفت‌ پنجره‌ را بست‌. زن‌ نفس‌ِ بلندِ آه‌مانندی‌ کشید. مرد درِ یخچال‌ را باز کرد و دو سیب‌ِ قرمز درآورد روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌. یکی‌ از سیب‌‌‌‌ها زخمی‌ بود و لکه‌های‌‌ِ ریز ِ سیاه‌ داشت‌. زن‌ سیب‌ِ سالم‌ را برداشت‌ و بعد تو ظرف‌های‌ِ چوبی سنجد و اسفند ریخت‌ و همه‌ را روی‌ِ می‌ز چید.
ــ خوب، شد شش‌ سین‌. سرکه‌ داری‌؟
مرد درِ یخچال‌ را باز کرد و یک‌ بطری سرکه‌ از بغل‌ِ درِ ‌برداشت‌. بطری را روی پیش‌خان‌ گذاشت‌. زن‌ گفت‌: ظرف‌ِ کوچک‌ِ بلوری‌ داری‌؟
مرد توی‌ِ کشو‌‌‌ها نگاه‌ کرد. کاسه‌ی چینی‌ِ لب‌پرید‌های از توی‌ِ یکی‌ از کشو‌‌‌ها درآورد و آن‌ را روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌. زن‌ گفت‌: این‌ که‌ لبش‌ پریده‌.
دیگر ندارم‌.
چرا برای‌ِ خودت‌ ظرف‌ و ظروف‌ نمی‌‌خری‌؟
خیلی‌ چیز‌‌‌ها باید بخرم‌.
جرع‌های از چای‌ نوشید. زن‌ تا نیمه تو‌ کاسه‌ی‌ چینی سرکه‌ ریخت‌.
ــ چه‌ بوی تیزی‌ دارد.
ــ چای‌ می‌‌خوری؟
ــ نه‌. شمع‌ داری‌؟
ــ آره‌.
زن‌ دورِ می‌ز می‌چرخید و ظرف‌‌‌‌ها را پس‌ و پیش‌ می‌کرد. گُل‌دان‌ و تُنگ ‌ِماه‌ی را وسط‌ گذاشته‌ بود. سیب‌ را برداشت‌ به  آستین‌ِ پیرهن‌‌اش مالید و برقش‌ انداخت‌.
پس چی شد؟
چی‌ چی‌ شد؟
شمع‌.
باید بگردم‌. نمیدانم‌ کجا گذاشتم‌شان‌.
پس‌ شمع‌‌‌‌ها با خودت‌. بگذارشان‌ دو طرف‌ِ می‌ز. من‌ دیگر باید بروم‌.
لطف‌ کردی‌ آمدی‌.
سال‌ِ تحویل‌ کجا هستی‌؟
منزل‌ِ مادرم‌.
زن‌ روبه‌روی‌ِ مرد ایستاده‌ بود. آخرین‌ جرعه‌ی‌ چایش‌ را نوشید. زن‌ مقنعه‌‌اش را سرش‌ کرد و مانتوش‌ را پوشید. مرد گفت‌: این‌ چیست‌ تو انگشتت‌ کرده‌ای‌؟
حلقه‌ است‌. قشنگ‌ است‌ نه‌؟
انگشت‌‌های کشیده‌‌اش را جلوِ مرد گرفت‌.
چرا حلقه‌ی‌ طلایت‌ را انگشتت‌ نمی‌‌کنی‌.
دایی‌‌‌‌‌ام برایم‌ خریده‌. نقره‌ است‌.
تو هیچ‌وقت‌ حلق‌های را که‌ برایت‌ خریدم‌ انگشتت‌ نکردی‌.
تو هم‌ هیچ‌وقت‌ حلقه‌ی‌ مرا دستت‌ نکردی‌.
من‌ هیچ‌وقت‌ حلقه‌ دستم‌ نمی‌‌کنم‌.
اما این‌ هدیه‌ی‌ دایی‌‌‌‌‌ام است‌.
مبارکت‌ باشد.
مرد سینه‌‌اش را صاف‌ کرد. زن‌ رفت‌ به  طرف‌ِ در.
کاری‌ نداری‌.
مرد گفت‌: سال‌ِ نو مبارک‌.
زن‌ گفت‌: سال‌ِ نوِ تو هم‌ مبارک‌.
زن‌ در را باز کرد رفت‌ بیرون‌. مرد روی‌ِ صندلی‌ِ پشت‌ِ پیش‌خان‌ نشست.
نویسنده: محمد بهارلو
دوم فروردین 1378

عصا گفت سلام

مسابقات تسلیحاتی در ذات خود، میل به گسترش دارند. ولی بزرگترین پرش‌ها لزوما چشمگیرترین‌هایشان نیستند…
عصا گفت: «سلام.»
سرباز توقف کرد و نگاهی به اطراف انداخت. دسته‌ی شمشیرش را لمس نکرد، اما طوری ایستاد که در صورت لزوم، به سرعت دستش به شمشیر برسد. ولی چیزی دیده نمی‌شد. دشت تا مایل‌ها دورتر، مسطح و تهی امتداد یافته بود.
«کی اون رو گفت؟»
«من گفتم. این پایین.»
«آه. فهمیدم.»
سرباز محتاطانه با پایش ضربه‌ای به عصا زد و گفت: «یه وسیله‌ی رادیویی، هوم؟ در موردش یه چیزهایی شنیده‌ام. تو داری از کجا صحبت می‌کنی؟»
«من درست همین جام. عصا. من از فضا میام. اون‌جا می‌تونند وسایلی مثل من رو بسازند.»
«پس می‌تونند؟ خوب فکر کنم خیلی جالبه.»
عصا گفت: «من رو بردار. من رو با خودت ببر.»
«چرا؟»
«چون من می‌تونم سلاح مفیدی باشم.»
«نه، منظورم اینه که چه نفعی برای تو داره؟»
عصا مکثی کرد و گفت: «از اون چیزی که به نظر میاد باهوشتری.»
«ممنون. می‌دونم.»
«خیلی‌خوب، این یه معامله است. من یه مکانیسم وابسته‌زی هستم. من طوری طراحی شدم که بدون یه شریک انسانی کاملا بی‌مصرف باشم. من رو بردار، یه بلوط رو بنداز هوا، یه ضربه به‌اش بزن؛ و من می‌تونم چنان وزنم رو منتقل کنم که ضربه‌ی تو بلوط رو بندازه تو یک کشور دیگه. من رو همین جا رها کن، اون وقت حتا یه اینچ هم نمی‌تونم تکون بخورم.»
«چرا اون‌ها تو رو این مدلی ساختند؟»
«تا وسیله‌ی خوب و وفاداری باشم. و هستم. من بهترین چماقی می‌شم که تا به حال داشتی. یه امتحانی بکن و خودت ببین.»
سرباز با بدگمانی پرسید: «از کجا بدونم مغزم رو تسخیر نمی‌کنی؟ شنیده‌ام جادوگرهای دنیاهای خارجی می‌تونند وسایلی بسازند که همچین کارهایی بکنند.»
«به اون‌ها میگن تکنسین، نه جادوگر. و اون نوع تکنولوژی اکیدا روی سطوح سیاره‌‌ای ممنوع شده. چیزی برای نگرانی وجود نداره.»
«حتا اگه این طور باشه … این چیزی نیست که بخوام شانسم رو روش امتحان کنم.»
عصا آهی کشید و گفت: «یه چیزی رو به‌ام بگو. درجه‌ات چیه؟ یه ژنرال هستی؟ یه فرمانده ارشد؟»
«و تنهایی وسط دشت‌هایی مثل این واسه خودم ولگردی می‌کنم؟ نوچ. من فقط یه مزدورم … یه مامور اجیر شده، یه سرباز پیاده.»
«پس چی واسه از دست دادن داری؟»
سرباز با صدای بلند خندید. خم شد تا عصا را بردارد. ولی دوباره آن را زمین گذاشت. و بعد دوباره آن را برداشت.
«دیدی؟»
«خوب، ایرادی نمی‌بینم که به‌ات بگم این موضوع حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود.»
«بدم نمی‌اومد منظره‌ی جلوی چشمم عوض بشه. بزن بریم. توی راه می‌تونیم حرف بزنیم.»
سرباز به راه رفتنش در امتداد مسیر کثیف و آلوده ادامه داد. او عصا را به نرمی پیش رویش به عقب و جلو تاب می‌داد، عصا را تحسین می‌کرد که داشت سر بوته‌های خار را قطع می‌کرد و همزمان ماهرانه از کنار بوته‌های زنبق زرد قیقاج می‌رفت.
عصا با لحن دوستانه‌ای گفت: «پس داری می‌ری توی محاصره‌ی بندر مورنینگ‌استار به دوک آهنی ملحق بشی، نه؟»
«این رو از کجا می‌دونی؟»
«اوه، اگه یه عصا باشی خیلی چیزها رو می‌شنوی. می‌پری بالای دیوارها و از این جور چیزها.»
«مدل عجیبی حرف می‌زنی، ولی منظورت رو فهمیدم. فکر می‌کنی کی پیروز می‌شه؟ دوک آهنی یا شورای هفت؟»
«با همه‌ی حساب کتاب‌ها، موضوع پیچیده‌ایه. ولی دوک آهنی از نظر تعداد برتری داره. این مسئله همیشه یک تاثیراتی داره. اگر قرار باشه سر پول شرط ببندم، باید بگم که کارفرمای خوبی انتخاب کردی.»
«خوبه. خوشم میاد که طرف پیروز ماجرا باشم. هر چی باشه، احتمال مردن کمتر می‌شه.»
* * *
هنگام غروب خورشید، چندین مایل در طول دشت پیش رفته بودند. سرباز عصا را کناری گذاشت و برای غذا دام پهن کرد. در زمانی که یک کمپ را تدارک ‌دید، چادر ‌زد و برای آتش چوب خشک برید، یک خرگوش صید کرده بود. آن را به آهستگی کباب کرد، و از آن‌جایی که به ران علاقه‌ی فراوان داشت، اول هر شش پا را خورد و به همراهش سه دم کوچک که با مقدار کمی نمک از یک قوطی حلبی کباب شده بود. مثل یک کهنه‌سرباز، غذایش را در سکوت خورد و تمامی توجهش را به آن معطوف کرد.
وقتی سیر شد و دوباره حال حرف زدن پیدا کرد گفت: «خوب، تو این‌جا وسط این بیابونی که خدا هم فراموشش کرده چیکار می‌کردی؟»
عصا که در سمت دیگر آتش کمپ، در زمین فرو رفته بود، و به همین دلیل صاف و راست ایستاده بود: «من از دست یه سرباز که خیلی شبیه تو بود، افتادم. اون موقع اوضاع و احوال بدی داشت. شک دارم که هنوز هم زنده باشه.»
سرباز اخم کرد و گفت: «تو کاملا هم یه وسیله‌ی عادی نیستی.»
«نه، نیستم. به طور خلاصه، جنگ‌های سرتاسر زمین با اسلحه‌های ابتدایی انجام می‌شن. روشن شده که جنگ به اندازه‌ موتور احتراق داخلی برای طبیعت ضرر داره. بنابراین …»
«موتور احتراق داخلی؟»
«بی‌خیال. خیلی پیچیده است. به هر حال چیزی که سعی می‌کنم بگم، اینه که تکنولوژی وجود داره، حتا اگر قرار نباشه ازش استفاده‌ای بشه. بنابراین اون‌ها تقلب می‌کنند. طرف تو، طرف مقابل. همه تقلب می‌کنند.»
«چطوری؟»
«برای مثال شمشیر خودت. بیارش بیرون. بذار یه نگاه به‌اش بندازیم.»
او شمشیر را بیرون کشید. نور آتش بر سرتاسر سطح آن می‌درخشید.
«آلیاژ تنگستن- سرامیک- تیتانیوم. خودبه‌خود تیز می‌شه و هیچ‌وقت هم زنگ نمی‌زنه. می‌تونی بکوبیش روی یه تخته سنگ گرانیتی، ولی نمی‌شکنه. درست می‌گم؟»
«این شمشیر خوبیه. نمی‌تونم بگم از چی ساخته شده.»
«تو این مورد به من اعتماد کن.»
«با این وجود … تو از این شمشیر قدیمی من هم خیالی‌تر هستی. مثلا، این نمی‌تونه حرف بزنه.»
عصا گفت: «ممکنه. شورای هفت این روزها از روی ناچاری یه کم بیشتر مخفی کاری می‌کنه.»
«این مدل حرف زدن نه چیزیه که قبلا شنیده باشم، نه می‌تونم اون رو بفهمم.»
«معنی‌اش به سادگی یعنی این که احتمالا اون‌ها دارن از اسلحه‌های پیچیده‌ای استفاده می‌کنند که پیمانِ جنگ مجاز نمی‌دونه. روی محاصره حساب زیادی باز شده. دوک آهنی هر چیزی که داشته رو توی اون گذاشته. اگر شکست بخوره، اون وقت بدترین چیزی که شورای هفت می‌تونه انتظارش رو داشته باشه مجازات مالی و جریمه است. تا زمانی که از موشک‌های تاکتیکیِ اتمی یا ویروس‌های خود-برنامه‌ریز استفاده نکنند، آن قدرت‌ها حمله نمی‌کنند.»
«موشک‌های تاکتیکیِ اتمی و ویروس‌های خود- برنامه‌ریز؟»
عصا گفت: «دوباره می‌گم، موضوع پیچیده‌ است. ولی متوجه شده‌ام داری خمیازه می‌کشی. چرا آتش را کپه نمی‌کنی و دراز نمی‌کشی؟ یه کم بخواب. صبح می‌تونیم بیشتر حرف بزنیم.»
* * *
ولی صبح سرباز چندان حال حرف زدن نداشت. وسایلش را جمع کرد، عصا را سر شانه گذاشت و با انرژی کمتری نسبت به روز قبل، در طول جاده به راه افتاد. عصا در این مورد نظری نداد.
ظهر، سرباز برای غذا توقف کرد. اجازه داد کوله‌اش از سر شانه به پایین سر بخورد و عصا را به آن تکیه داد. بعد به دنبال باقیمانده‌ی خرگوش داخل کوله را گشت و بعد قیافه‌اش را در هم کشید و آن را بیرون پرتاب کرد. گفت: «اوه! یادم نمیاد تا به حال این قدر احساس ضعف کرده باشم. حتما یه چیزیم شده.»
عصا پرسید: «این طور فکر می‌کنی؟»
«آره. حالت تهوع دارم و عرق هم می‌ریزم.»
سرباز با دست پیشانی‌اش را پاک کرد. دستش خونی شد.
نفرینی فرستاد: «چه مرگم شده؟»
«فکر کنم مسمومیت تشعشع باشه. من با یه باتری پلوتونیومی کار می‌کنم.»
«این … تو … تو می‌دونستی این بلا سرم میاد.»
سرباز تلوتلو خوران بلند شد و شمشیرش را کشید. با تمام قدرت به عصا ضربه زد. جرقه‌ها به هوا پریدند، ولی عصا صدمه‌ای ندید. دوباره و دوباره ضربه زد، تا جایی که قدرتش کاملا به پایان رسید. چشمانش از اشک پر شد. «اوه، عصای کثیف و مکاری که یه آدم رو این طوری کشتی!»
«یعنی این از کشتن یه آدم با یه چاقوی بزرگ ظالمانه‌تره؟ من که نمی‌فهمم چی می‌گی. ولی لزومی نداره که بمیری.»
«نه؟»
«نه. اگر وسایلت رو برداری و عجله کنی، شاید بتونی به موقع به کمپ دوک آهنی برسی. شفاگرهای اون‌جا می‌تونند درمانت کنند… طبق قوانین درمان‌های ضد تشعشع ممنوع نیستند. و اگر بخوام راستش رو برات بگم، تو همین طور زنده و با استفاده از افراد و منابع اون، بیشتر به اهداف دوک آهنی صدمه می‌زنی تا این که توی این دشت‌ها بمیری. برو! همین الان!»
سرباز نفرینی فرستاد و با تمام قدرتی که می‌توانست، به عصا لگد زد. بعد کوله‌اش را قاپید و تلوتلو خوران دور شد.
مدت کوتاهی بعد در امتداد افق ناپدید شد.
یک روز گذشت.
بعد یک روز دیگر.
مردی قدم زنان از مسیر خاکی، از راه رسید. مرد شمشیر و کوله‌ای سبک به همراه داشت. چهره‌اش به سربازهای اجیر شده می‌خورد.
عصا گفت: «سلام.»
نویسنده: مایکل سوان ویک
مترجم: شیرین سادات صفوی

درباره داستان:
این داستان در سال ۲۰۰۲ منتشر شده و در سال ۲۰۰۳ نامزد هوگو بوده‌است.

سگ طوری به نظر می‌رسید که انگار همین الان از یک کتاب قصه‌ی کودکان بیرون پریده است. یک صد انطباق فیزیکی لازم بود تا به او اجازه دهد عمودی راه برود. لگن خاصره قطعاً به طور کامل تغییر شکل داده بود، پاها خود به تنهایی به ده‌ها تغییر احتیاج داشتند. زانو داشت و زانو کلی دردسر داشت.
بهتر است راجع به اصلاحات عصبی چیزی گفته نشود.
ولی دارگر خود را بیش از هر چیز مجذوب سر و وضع موجود یافت. کت و شلوارش کاملاً به اندازه‌اش بود. شکافی در پشت برای دم داشت و –باز هم- صدها انطباق فیزیکی نامرئی لازم بود که باعث شود دم به حالتی کاملاً طبیعی از بدنش آویزان بماند.
دارگر گفت: «شما باید یک خیاط فوق‌العاده داشته باشید!»
سگ چوب دستی‌اش را از یک پنجه به پنجه دیگر داد تا بتواند دست بدهد و با کمترین نشانه‌ای از تحت تاثیر قرار گرفتن گفت: «همگان در این مورد متفق‌القولند؛ آقا.»
«آمریکایی هستی؟» این موضوع با توجه به جایی که آن‌ها ایستاده بودند -لنگرگاه- و این که کشتی مسافربری رویای آمریکایی با مد صبحگاهی وارد رود تیمز شده بود، فرضی معقول بود. دارگر بادبان‌های افراشته‌ی آن را که مثل تعداد زیادی رنگین کمان بود از بالای بام دیده بود. «جایی رو برا اقامت پیدا نکردید؟»
سگ پاسخ داد: «حقیقتاً بله، من آمریکایی هستم و خیر هنوز جایی پیدا نکرده‌ام، آیا می‌توانید یک مهمان‌خانه‌ی تمیز به من معرفی کنید؟»
«به اون نیازی نیست! من خیلی خوشحال میشم اگه برای چند روز از شما در اطاقم پذیرایی کنم»
و صدایش را پایین آورد:«من برای شما یک پیشنهاد کاسبی خوب دارم.»
«پس راهنمایی کنید آقا! من با حسن نیت پشت سرتان خواهم آمد.»
***
اسم سگ «سر بلکتروپ ری‌ونزکرین دو پلاس پرسیو» بود ولی طوری که انگار می‌خواست خودش را تحقیر کند لبخندی زد و گفت: «ولی می‌توانید مرا سرپلاس صدا کنید و از آن به بعد او Surplus بود.
همان‌طور که دارگر در نگاه اول حدس زده بود و گفتگویشان هم آن را تایید کرده بود، سرپلاس قدری دغل بود. چیزی بود کمی بیش از یک شیاد و کمی کمتر از یک قاتل. خلاصه از نظر دارگر او یک سگ‌صفت بود.
در حالی که هر دو در میخانه مست کرده بودند، دارگر جعبه‌اش را نشان داد و اهدافش را برای سرپلاس شرح داد. سرپلاس با احتیاط جعبه چوبی را که با ظرافت حکاکی شده بود لمس کرد و سپس دستش را عقب کشید.
«شما چشم‌انداز جذابی نمایش دادید جناب دارگر.»
«لطفا منو آئوبری صدا کنید.»
«پس آئوبری. الان ما با یک موضوع حساس روبرو هستیم. چطور می‌خواهیم… اِ… غنایم حاصل از این کسب و کار را تقسیم کنیم؟ البته من تمایلی به یادآوری این موضوع ندارم ولی خیلی از مشارکت‌های امیدبخش دقیقا سر چنین مسائلی از هم پاشیده‌اند.»
دارگر در نمکدان را باز کرد و محتویاتش را روی میز ریخت، با خنجرش پشته‌ی نمک را به دو قسمت تقسیم کرد و گفت: «من تقسیم می‌کنم، شما انتخاب می‌کنید یا اگر دوست داشته باشید شما تقسیم کنید، من انتخاب می‌کنم. البته از نظر نفع شخصی در این دو روش یک ذره تفاوت هم وجود ندارد.»
سرپلاس فریاد زد: «عالی است!» و مقدار کمی از نمک را در آبجویش ریخت و به سلامتی معامله نوشید.
***
هنگامی که به مقصد هزارتوی باکینگهام به راه افتادند، هوا بارانی بود. دارگر از پشت پنجره‌ی کالسکه به خیابان‌های ماتم‌زده و خانه‌های فرسوده نگاهی انداخت و آه کشید: «لندن خسته و رقت انگیز! تاریخ چونان سنگ آسیابی دیربازی است که رخت را سوده است!» سرپلاس خاطرنشان کرد: «البته تاریخ باعث ثروتمند شدن ما هم شده است! به هزارتو نگاه کنید آقا که با برج‌های سر به فلک‌کشیده‌اش و نمای تابناکش که بر بالای این مغازه‌ها و آپارتمان‌ها به مانند یک کوه بلورین سربرآورده و از میان دریای چوبی فکستنی افراشته شده و آسوده باشید!»
دارگر گفت: «این یک نصیحت عالی هست ولی نمی‌تونه یک عاشق شهر یا یک مالیخولیایی رو آروم کنه!»
سرپلاس با صدای بلندی گفت: «وه!» و تا هنگامی که به مقصد رسیدند ساکت بود.
در مدخل باکینگهام هنگامی که از کالسکه پیاده شدند افسر نگهبان به سمت آن‌ها رفت. نگاه مختصری به چهره‌ی سرپلاس انداخت ولی فقط گفت: «اوراق؟»
سرپلاس پاسپورت و گواهینامه‌هایی را که دارگر تمام صبح مشغول جعل آن‌ها بود به افسر داد، سپس با بی اعتنایی تکانی به پنجه‌اش داد و گفت: «و این هم درون‌گرای من است.»
افسر نگهبان دارگر را برانداز کرد و سپس کاملا او را فراموش کرد. دارگر استعدادی داشت که برای شخصی با این شغل بسیار با ارزش بود؛ چهره‌اش، که آن قدر غیر قابل توصیف بود که اگر شخصی رویش را بر می‌گرداند آن را برای همیشه از یاد می‌برد.
«از این طرف آقا‌، افسر تشریفات می‌خواهند خودشان این مدارک را بررسی کنند.»
یک دانشمند کوتوله آماده شده بود تا آن‌ها را به سمت قوس بیرونی هزارتو هدایت کند. از میان زنانی با جامه‌های زیست‌نورانی و مردانی با چکمه‌ها و دستکش‌هایی که چرمشان از پوست دست خود آن‌ها «کلان» شده بود گذشتند. هم مردان و هم زنان به طرز مسرفانه‌ای به خودشان جواهر آویزان کرده بودند، به این خاطر که پول خود را به رخ دیگران کشیدن دوباره مد شده بود. تالارها به طور باشکوهی با ستون‌هایی از مرمر، سنگ آذرین و یشم مزین شده بودند.
دارگر نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد که به فرسودگی فرش‌ها و کهنگی و دودزدگی چراغ‌های روغنی توجه نکند. چشمان تیزبینش بقایای یک سیستم الکتریکی باستانی و همچنین ردی از خطوط تلفن و فیبرهای نوری را ردیابی کرد که مربوط به زمانی بود که این تکنولوژی‌ها هنوز قابل استفاده بود.
او خطوط تلفن و فیبرهای نوری را با لذت مخصوصی تماشا کرد.
دانشمند کوتوله پشت یک در سیاه که روی آن نقوش شیردال‌های طلایی، لوکوموتیو و گل‌های زنبق حکاکی شده بود ایستاد و گفت: «این یک دره! چوبش از آبنوسه. اسم علمی‌اش دیوسپایروس ابنومه. درختش در دوران نعمت بریده شده. آبکاری روش از طلا است، وزن اتمی طلا 197/2 است.»
او در زد و سپس آن را باز کرد.
افسر تشریفات مردی چشم و ابرو مشکی و با ابهت بود. او برای آن‌ها از جایش بلند نشد. «من لرد کوهرنس همیلتون هستم.» و به زن ظریفی که پشت سرش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: «و این خواهرم پاملا است.» زن چشمان درخشانی داشت.
سرپلاس تعظیم باشکوهی برای آن زن کرد ولی زن در جوابش فقط تکان مختصری به چانه‌اش داد. افسر تشریفات سریعاً اعتبارنامه‌ها را چک کرد. «مردک! این اوراق جعلی را توضیح بده! ناحیه‌ی ورمونت غربی! لعنت به من اگر تا به حال اسم چنین جایی را شنیده باشم!»
سرپلاس متکبرانه گفت: «در این صورت شما از موضوع بزرگی بی‌اطلاع مانده‌اید. این درست است که ما ملت نوینی هستیم که ۷۵ سال پیش در هنگام تقسیم شدن نیو انگلند به وجود آمد، ولی دلایل زیادی برای ستایش سرزمین زیبای ما وجود دارد. زیبایی خارق‌العاده‌ی دریاچه‌ی چمپلین،‌ کارخانه‌های ژن وینوسکی، نیمکت‌های قدیمی دانشگاه ویردیس مونتیس برلینگتون، انستیتوی تکنوباستان‌شناسی…» او مکثی کرد و ادامه داد: «ما چیزهای زیادی برای افتخار داریم آقا! و چیزی نیست که از آن شرمنده باشیم.»
افسر خرس مانند با بدگمانی به او خیره شد و سپس گفت: «چه چیز باعث شده که به لندن بیایید؟ چرا می‌خواهید با ملکه ملاقات کنید؟»
«هدف و ماموریت من در روسیه است، اما انگلستان در مسیر راهم قرار دارد و من که یک دیپلماتم ماموریت دارم آوازه‌ی ملتم را به گوش ملکه‌ی شما برسانم.» سرپلاس نصفه نیمه شانه بالا انداخت و ادامه داد: «چیز دیگری نیست. ظرف سه روز من در فرانسه خواهم بود و شما مرا کاملا فراموش خواهید کرد.»
افسر با حالتی اهانت آمیز اعتبارنامه‌ها را به سمت دانشمند پرت کرد و او هم نگاهی به اوراق انداخت و آن‌ها را محترمانه به سرپلاس برگرداند.
مرد کوتوله روی یک میز تحریر کوچک که با قد خودش متناسب بود نشست و به چابکی یک رونوشت تهیه کرد.
«اوراق شما به وایت‌چاپل فرستاده میشه و اگه همه چیز خوب پیش بره -که من شک دارم- و اگه ملکه وقت داشته باشه -که به نظر نمی‌رسه- شما بین یک هفته تا ده روز دیگر به ملکه معرفی خواهید شد.»
«ده روز! برنامه‌ی من خیلی فشرده است آقا!»
«پس می‌خواهید درخواستتان را پس بگیرید؟»
سرپلاس تامل کرد: «من… من باید روی این موضوع فکر کنم آقا.»
هنگامی که دانشمند کوتوله آن‌ها را به بیرون هدایت می‌کرد لیدی پاملا با خونسردی نظاره‌گر صحنه بود.
***
اتاقی که به آن‌ها نشان داده شد، اتاقی بود که آینه‌های قابدار سنگین و تابلوهای رنگ و روغنی سیاه شده بر اثر مرور زمان بر روی دیوار داشت و در شومینه‌اش، چند تکه چوب سخاوتمندانه می‌سوخت. وقتی که راهنمای کوتاه قامت آن‌ها رفت، دارگر با احتیاط در را قفل کرد و جعبه را روی تخت پرت کرد و خودش هم پهلوی آن ولو شد. در حالی که به پشت دراز کشیده بود به سقف خیره شد و گفت: «لیدی پاملا یک زن خوشگل و جذابه! لعنت به من اگه این جوری نباشه!»
سرپلاس به او توجهی نداشت، پنجه‌هایش را پشت سرش قفل کرده بود و در اتاق قدم می‌زد. خیلی عصبی بود. وقتی بالاخره به حرف آمد، گفت: «تو مرا وارد بازی خطرناکی کرده‌ای دارگر! لرد کوهرنس همیلتون از تمامی جوانب امنیتی به ما مشکوک شده است.»
«خب که چی؟»
«دوباره می‌گویم: ما هنوز بازیمان را شروع نکرده‌ایم و او به ما مشکوک شده است. من نه به خودش و نه به آن کوتوله‌ی شبیه‌سازی شده‌اش اعتماد ندارم.»
«تو در موقعیتی نیستی که همچین تعصب عامیانه‌ای به خرج بدی!»
«من نسبت به آن موجود تعصبی ندارم دارگر! من از او می‌ترسم! فقط بگذار سوظن نسبت به ما توی کله‌ی گنده‌ش بیافتد، بعد آن‌قدر نگران خواهد شد تا این که از همه‌ی رازهای ما سر در بیاورد.»
«خودت رو جمع کن سرپلاس! مرد باش! ما خیلی جلوتر از اونی هستیم که بخواهیم برگردیم، بالاخره سوالی پرسیده می‌شه و تحقیقی انجام می‌شه!»
«خدا را شکر که هر چیزی هستم جز مرد! با وجود این راست می‌گویی، نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود. حالا می‌خواهم بخوابم. از روی تخت بلند شو، می‌توانی روی قالیچه‌ی پیش‌بخاری بخوابی.»
«من؟! رو قالی؟»
«من صبح‌ها خیلی خواب آلودم، اگر کسی در بزند و من ناخودآگاه در را باز کنم، خیلی بد می‌شود تو را در حالی ببینند که با اربابت در یک تخت خوابیده‌ای!»
***
روز بعد سرپلاس به اداره‌ی تشریفات برگشت تا اعلام کند اجازه دارد تا دو هفته‌ی دیگر برای ملاقات ملکه صبر کند ولی نه حتی یک روز بیشتر. لرد کوهرنس همیلتون با بدگمانی پرسد: «دستورات جدیدی از دولتتان دریافت کرده‌اید؟ به سختی میتوانم باور کنم!»
سرپلاس گفت: «پیش خودم فکر کردم و وقتی ریز نکات دستورالعمل اصلی خودم را بررسی کردم، دیدم می‌توانم صبر کنم. همین!»
از اداره‌ی تشریفات که بیرون آمد دید لیدی پاملا منتظر است. لیدی پاملا پیشنهاد کرد هزارتو را به آن‌ها نشان بدهد و سرپلاس با خوشحالی پذیرفت، آن‌ها به همراه دارگر گشتی در اندرونی زدند. ابتدا جابه‌جایی نگهبان‌های دهلیز ورودی را تماشا کردند. دهلیز ورودی در برابر دیوار ستون‌داری بود که زمانی دیوار بیرونی کاخ باکینگهام بود. زمانی که هنوز در گسترش بنای کاخ در دوران باشکوه طلایی بلعیده نشده بود. در ادامه آن‌ها به طرف سرسرای بازدیدکنندگان که در بالای تالار دولتی قرار داشت رفتند.
لیدی پاملا گفت: «از نگاه‌های مکرر شما فهمیدم که به گردنبند الماس من علاقه‌مند هستید سرپلاس پرسیو. خب حق دارید. این یک گنج خانوادگی است با قرن‌ها قدمت که توسط اساتید ساخته شده است. هر کدام از جواهرات کاملاً بی‌عیب و نقصند و به خوبی با هم جور هستند. حتی مالک یک صد درون‌گرا هم نمی‌تواند مشابه آن را بخرد.»
سرپلاس دوباره به گردنبند که گردن زیبا و بالای سینه‌های بی‌عیبش را پوشانده بود لبخند زد و گفت: «بانو! به شما اطمینان می‌دهم که این گردنبند شما نیست که مرا این قدر مسحور کرده است.»
گونه‌های لیدی پاملا از خرسندی گل انداخت و به آرامی گفت: «راستی! آن جعبه‌ای که درون‌گرای شما هر جا که می‌روید همراهتان می‌آورد، در آن چه چیزی است؟»
«ناقابل است! هدیه‌ای به دوک روسیه که هدف نهایی سفرم است. به شما اطمینان می‌دهم به هیچ وجه چیز مهمی نیست.»
لیدی پاملا گفت: «شما دیشب داشتید در اتاقتان با کسی صحبت می‌کردید.»
«شما پشت در اتاق فال گوش ایستاده بودید؟ من که گیج شدم!»
زن خجالت زده شد: «نه، نه، برادرم… کار او بود، می فهمید که، نظارت و این چیزها.»
«احتمالا داشتم در خواب صحبت می‌کردم، گهگاه به من گفته‌اند که در خواب حرف می‌زنم.»
«با لهجه‌های مختلف؟ برادرم گفت که دو صدا شنیده است.»
سرپلاس نگاهش را برگرداند: «در این صورت او اشتباه کرده است.»
***
ملکه‌ی انگلیس چشم‌اندازی حیرت‌انگیز برای همگان در آن سرزمین باستانی بود. او به بزرگی کامیون‌های افسانه‌های دوران باستان بود و در حلقه‌ی ملازمانی که با شتاب از این سو به آن سو می‌دویدند احاطه شده بود. ملازمان اخبار و غذا به او می‌رساندند و ظروف کثیف و قانون‌های تصویب شده را می‌بردند. دارگر با دیدن او به یاد ملکه‌ی زنبورعسل افتاد ولی بر خلاف ملکه‌ی زنبور عسل، این ملکه تولید مثل نکرده بود، بلکه با افتخار یک دوشیزه مانده بود.
اسم او گلوریانای اول بود و با این که صد سال داشت هنوز هم در حال رشد کردن بود.
لرد کمپل سوپرکولایدر یکی از دوستان لیدی پاملا که به طور اتفاقی آن‌ها را دیده بود و اصرار داشت که آن‌ها را تا لژ همراهی کند به سرپلاس چسبید و زمزمه کرد: «مسلما شکوه و جلال ملکه‌ی ما شما را تحت تاثیر قرار داده.» غیر ممکن بود هشداری که در صدایش نهفته بود تشخیص داده نشود. «همه‌ی خارجی ها بدون استثنا این طور می‌شوند.»
سرپلاس گفت: «من که مبهوت شده‌ام.»
«خب بعید نیست. در بدن ذات ملوکانه، ۳۶ مغز قرار دارد که با طناب‌های ضخیم عصبی در ساختاری فرامکعبی به هم متصل شده‌اند. قدرت پردازش ایشان با خیلی از ابر رایانه‌های دوره‌ی طلایی برابری می‌کند.»
لیدی پاملا خمیازه‌اش را خفه کرد و در حالی که آستین لرد کمپل سوپرکولایدر را نوازش می کرد گفت: «روری عزیز، من باید به وظایفم برسم. ممکن است لطف کنی و به دوست آمریکایی من راه بازگشت به قوس بیرونی را نشان دهی؟»
«البته عزیزم.»
آن‌ها ایستادند -البته دارگر از قبل ایستاده بود- و با هم خوش و بش کردند. سپس وقتی که لیدی پاملا رفت، سرپلاس به سمت در خروجی چرخید.
«از آن طرف نه! آن پله‌ها برای اشخاص معمولی است. من و شما می‌توانیم از پلکان نجبا خارج شویم.»
پلکان باریک از میان ابری از فرشته‌بچگان طلایی و بالن‌ها به سمت پایین پیچ می‌خورد و به یک تالار مرمری منتهی می‌شد. به محض این که سرپلاس و دارگر از پلکان پایین آمدند چند میمون بازوهای آن دو را گرفتند.
پنج میمون بودند که همگی یونیفورم‌های قرمز رنگی به تن داشتند و افسارهای متحدالشکلی به گردنشان بسته شده بود که سر این افسارها در دست افسری با سبیل‌های تابیده بود که نشان طلایی‌اش مشخص می‌کرد که او فرمانده‌ی میمون‌ها است. میمون پنجم دندان‌هایش را نشان می‌داد و به طرز وحشیانه‌ای جیغ می‌کشید.
فرمانده‌ی میمون‌ها به سرعت افسارها را عقب کشید و گفت: «بسه هرکولس. هی مردک! این‌جا چکارداری؟ چه حرفی برای گفتن داری؟»
میمون خودش را بالا کشید و تعظیم باشکوهی کرد و با زحمت گفت: «لطفا با ما بیایید.» فرمانده‌ی میمون‌ها سرفه‌ای کرد. میمون با کج‌خلقی اضافه کرد: «آقا!»
سرپلاس فریاد زد: «این منصفانه نیست! من یک دیپلماتم و تحت حمایت قانون بین‌المللی مصونیت هستم، شما نمی‌توانید مرا بازداشت کنید.»
رئیس میمون‌ها مودبانه جواب داد: «البته آقا، ولی شما وارد قوس درونی هزارتو شده‌اید، آن هم بدون اجازه‌ی ملکه و بنابراین حالا قوانین شدید‌تر امنیتی در مورد شما صادق است.»
«من نمی‌دانستم این پله‌ها به این‌جا ختم می‌شود، این آقا مرا به این‌جا آورد…» سرپلاس با درماندگی به اطراف نگاه کرد. لرد کمپل سوپرکولایدر غیبش زده بود.
پس سرپلاس و دارگر یک بار دیگر خود را در حال اسکورت شدن به سمت اداره‌ی تشریفات یافتند.
«چوبش از درخت ساجه. اسم علمی‌اش تکتونیا گراندیسه. ساج درخت بومی برمه، هند و تایلند هست، جعبه به طرز استادانه‌ای حکاکی شده ولی جلا دهی نشده.»
دانشمند کوتوله در جعبه را باز کرد. «داخل جعبه یک دستگاه باستانی برای ارتباط الکترونیکی است، تراشه‌ی دستگاه از جنس سرامیک آرسنید گالیوم است وزن تراشه ۶ اونس است، دستگاه مربوط به اواخر دوره‌ی طلایی است.»
چشمان افسر تشریفات از حدقه بیرون زد: «یک مودم! تو به خودت جرأت دادی که یک مودم را به قوس اندرونی و تقریبا به محضر ملکه ببری؟»
او از صندلی‌اش بلند شد و دور میز قدم زد، شش پای حشره مانندش سست‌تر از آن به نظر می‌رسیدند که بتوانند وزن زیادش را تحمل کنند، ولی با این حال به چابکی راه می‌رفت.
«اون بی‌ضرره آقا! فقط وسیله‌ایه که تکنوباستان‌شناسان ما از زیر خاک در آوردند و ما هم فکر کردیم که می‌تواند دوک روسیه را که علاقه‌ی وافرش به اشیاء عتیقه زبانزد خاص و عامه است سرگرم کند. این دستگاه ظاهراً برای اهداف فرهنگی یا شاید هم تاریخی بوده است. به هر حال قبل از این که دوباره دستورالعمل را به دقت نخوانم نمی‌توانم بگویم چیست.»
لرد کوهرنس همیلتون از جایش بلند شد و با حالتی بسیار خشن و خطرناک از بالای سر سرپلاس فریاد زد: «این اهمیت تاریخی فرهنگی مودم شماست! مردمان عصر طلایی دنیا را با کامپیوترها، تارها و تورها[1] پر کردند. کابل‌ها و گره‌ها را آن‌چنان عمیق در دل خاک قرار دادند که ریشه‌کن کردن کامل آن‌ها هرگز ممکن نیست. بعد به دنیای مجازی اهریمن‌ها و خدایان دیوانه راه پیدا کردند. این موجودات بودند که دوره‌ی طلایی و حتی تقریبا تمام نوع بشر را نابود کردند. تنها حرکت ِ شجاعانه‌ی نابودی کامل و جهانی وسایل ارتباطی، ما را از نابودی مطلق نجات داد.» او خیره شد و گفت: «آه شما سبک‌مغزها! شما هیچ تاریخی ندارید؟ این موجودات از ما متنفرند چون اجداد ما آن‌ها را خلق کردند. آن‌ها هنوز زنده‌اند و فقط در درک اسفل الکترونیکی خودشان محبوس مانده‌اند. فقط به یک مودم احتیاج دارند تا وارد دنیای فیزیکی شوند. می‌توانی تصور کنی مجازات داشتن چنین دستگاهی چیست؟» لبخند تهدیدکننده‌ای زد و ادامه داد: «مرگ؟»
«خیر آقا این طور نیست! مجازات داشتن یک مودم سالم مرگ است، این دستگاه بی‌ضرر است. از دانشمندتان بپرسید.»
مرد چاق به طرف کوتوله‌اش رفت و گفت: «این کار می‌کنه؟»
«نه، این…»
«ساکت!» لرد کوهرنس همیلتون به سمت سرپلاس برگشت و گفت: «تو یک سگ‌صفت خوش‌شانس هستی! به هیچ جرمی متهم نشدی، اما تا وقتی که این‌جا هستی من این دستگاه پلید را تحت نظارت خودم نگه می‌دارم. مفهوم شد آقای واق واق؟»
سرپلاس آهی کشید و گفت: «خیلی خب! به هر حال بیشتر از یک هفته طول نمی‌کشد.»
***
آن شب لیدی پاملا کوهرنس همیلتون به اطاق سرپلاس آمد تا از او معذرت خواهی کند. او به سرپلاس اطمینان داد که همین الان از جریان بازداشت غیر متمدنانه‌ی او با خبر شده است. سرپلاس او را به داخل دعوت کرد. پس از مدت کوتاهی آن‌ها به خودشان آمدند و متوجه شدند که روی تخت رودرروی همدیگر زانو زده‌اند و مشغول باز کردن دکمه‌های لباس یکدیگر هستند.
سینه‌های لیدی پاملا به نرمی از زیر لباسش بیرون ریخت، اما بلافاصله سینه بندش را بست و خودش را عقب کشید و گفت: «خدمتکارتان ما را نگاه می‌کند!»
سرپلاس با سرخوشی گفت: «و او چرا باید مایه‌ی نگرانی ما باشد؟ آن مرد بی‌چاره یک درون‌گرا است. چیزهایی که می‌بیند یا می‌شنود برایش مهم نیستند. شما همان‌قدر باید از او خجالت بکشید که از یک صندلی خجالت می‌کشید!»
«حتی اگر او یک مجسمه‌ی چوبی بود، باز ترجیح می‌دادم چشمانش به من دوخته نشده بود.»
«هر طور میل شما است!» سرپلاس پنجه‌هایش را به هم زد «هی مردک! رویت را برگردان.»
دارگر مطیعانه پشت کرد. این اولین تجربه‌ی او در مورد موفقیت گیج کننده‌ی دوستش در ارتباط با زن‌ها بود. او با خود اندیشید اگر قیافه‌ی شخص منحصر به فرد باشد، چند زن ماجراجو به دنبال او خواهند افتاد؟ پس از کمی تفکر جوابش را پیدا کرد.
از پشت سرش صدای خنده‌ی نخودی لیدی پاملا را شنید و سپس صدای سرپلاس غرق در اشتیاق گفت: «نه، بگذار الماس‌ها باشند.»
دارگر در دلش آهی کشید و خود را به دست شب طولانی سپرد. از آن‌جایی که حوصله‌اش سررفته بود و نمی‌توانست بدون لو دادن خودش برگردد و جست و خیز آن‌ها در رختخواب را تماشا کند، اجباراً به تماشای آن‌ها از داخل آینه قناعت کرد.
روز بعد سرپلاس ناخوش شد. لیدی پاملا که از وضع او خبردار شده بود یکی از درون‌گراهایش را با یک کاسه‌ی آبگوشت پیش او فرستاد و بعد از آن خودش با یک ماسک جراحی وارد شد.
سرپلاس با دیدن او لبخند محوی زد و گفت: «به آن ماسک نیازی نیست. به جان خود قسم می‌خورم آن چیزی که مرا آزار می‌دهد مسری نیست. همان‌طوری که بدون شک می‌دانی ما بازسازی‌شده‌ها مستعد اختلالات هورمونی هستیم.»
لیدی پاملا قاشقی آبگوشت در دهان سرپلاس گذاشت و گفت: «همین؟» بعد لکه‌های غذا را با دستمال پاک کرد و گفت: «پس درستش کن! خیلی بدجنسی که به خاطر این موضوع جزیی این قدر مرا ترساندی!»
سرپلاس با ناراحتی گفت: «افسوس! من یک مخلوق بی‌مانند هستم و جدول تنظیمات غدد داخلی‌ام در یک حادثه‌ی دریایی گم شد. البته رونوشت‌های دیگری از آن در ورمونت وجود دارد، ولی می‌ترسم قبل از این که حتی سریع‌ترین کشتی بتواند دو بار عرض اقیانوس اطلس را طی کند من دیگر این‌جا نباشم.»
لیدی پنجه‌های سرپلاس را در دست گرفت: «اوه، سرپلاس عزیزم، مطمئنا کاری هست که بتوان انجام داد؛ مگر نه؟»
«خب…» سرپلاس متفکرانه رویش را به دیوار برگرداند و بعد از مدتی طولانی گفت: «من باید اعترافی بکنم! آن مودمی که برادر شما برایم نگه داشته، آن مودم سالم است!»
لیدی پاملا ایستاد: «خدای من!» دامنش را جمع کرده بود و با حالتی وحشت‌زده از تخت فاصله گرفته بود: «مطمئناً این طور نیست!»
«دل و جانم. به من گوش بده.» سرپلاس با ضعف نگاهی به در انداخت و سپس با صدای آهسته‌تری گفت: «بیا نزدیک‌تر تا برایت نجوا کنم.»
او اطاعت کرد.
«در روزهای پایانی عصر طلایی، در کشاکش جنگ بین انسان‌ها و مخلوقات الکترونیکی‌شان، دانشمندان و مهندسین تلاش‌هایشان را متمرکز کردند تا مودمی را طراحی کنند که بتواند بدون هیچ خطری به استفاده‌ی انسان در بیاید. مودمی که بتواند از شر اهریمنان در امان باشد. وسیله‌ای دفاعی در برابر حمله‌ی اهریمنان. چیزی که بتواند آن‌ها را وادار به اطاعت کند. شاید درباره‌ی این پروژه چیزهایی شنیده باشی.»
«شایعاتی هستند ولی… چنین دستگاهی هرگز ساخته نشد.»
«بهتر است بگویی چنین دستگاهی هرگز به موقع ساخته نشد. درست وقتی که این مودم کامل شد، دسته‌های شورشیان وحشیانه به آزمایشگاه‌ها حمله‌ور شدند و عصر ماشین خاتمه یافت. اما چندتایی از آن‌ها قبل از این که آخرین تکنسین‌ها کشته شوند مخفی شده بودند. قرن‌ها بعد جستجوگران شجاع انستیتوی تکنوباستان‌شناسی شلبورن شش عدد از این دستگاه‌ها را پیدا کردند و در هنر کار کردن با آن‌ها استاد شدند. یکی از دستگاه‌ها در جریان کار نابود شد، دو تا در برلینگتون نگهداری می‌شود و بقیه به پیک‌های مطمئنی سپرده شده‌اند تا آن‌ها را به سه متحد قدرتمند زمین برسانند که البته یکی از آن‌ها روسیه است.»
لیدی پاملا با شگفتی گفت: «باور کردنش دشوار است! یعنی چنین افسانه‌هایی حقیقت دارند؟»
«بانو! من دو شب پیش در همین اطاق از آن استفاده کردم. صداهایی که برادرتان شنیده بود، من داشتم با روسای خودم در ورمونت صحبت می‌کردم. آن‌ها به من اجازه دادند که تا دو هفته این‌جا بمانم.» او ملتمسانه به پاملا نگاه کرد: «اگر شما آن دستگاه را برای من بیاورید، می‌توانم آن را برای نجات جانم به کار بگیرم.»
لیدی کوهرنس همیلتون با حالتی مصمم از جا برخاست: «واهمه‌ای به دل راه مده. سوگند به روحم که امشب مودم در دستانت خواهد بود.»
***
اتاق به وسیله‌ی چراغی روشن شده بود که سایه‌های ترسناکی به مانند ارواح خبیث سبت ساحره، از اشخاص در حال حرکت ترسیم می‌کرد. دارگر، بی‌حرکت مودم را در دستش نگه داشته بود. لیدی پاملا، موقعیت‌شناسانه لباس شب کوتاهی از جنس ابریشم لَخت به تن کرده بود که به سرخی خون انسان بود. در حالی که لیدی پاملا دیوارها را در جستجوی پریزی که قرن‌ها بی استفاده مانده بود بررسی می‌کرد، لباس دور بدنش پیچ و تاب می‌خورد. سرپلاس به سختی و با چشمانی نیمه بسته روی تخت نیم‌خیز شده بود و او را راهنمایی می‌کرد. دارگر فکر کرد صحنه بیشتر شبیه به تابلویی استعاری از انسانی است که توسط غرایز حیوانی خودش هدایت می‌شود، در حالی که خرد، به خاطر ضعف اراده فلج شده است.
«این‌جا است!» لیدی پاملا با حالتی فاتحانه ایستاد. گردنبندش در نور ضعیف، رنگین‌کمان‌های ریزی به اطراف پراکندند. دارگر منقبض شد و به اندازه‌ی زمان کشیدن سه نفس عمیق بی‌حرکت ایستاد. سپس تکانی خورد و مانند کسی که دچار حمله شده باشد به لرزه افتاد. چشمانش به پشت حدقه چرخیدند و با صدایی غیر مادی و بی روح گفت: «چه کسی مرا از ژرفای عمیق صدا می‌کند؟» صدا با صدای خودش کاملا فرق داشت. صدایی خشن، وحشی و شیطانی بود. «چه کسی به خود جرأت داده است که با خشم من مواجه شود؟»
سرپلاس زمزمه کرد: «تو باید حرف‌های مرا به گوش درون‌گرا برسانی. او اکنون به بخشی ذاتی از مودم تبدیل شده است و فقط یک اپراتور نیست، بلکه به صدایش بدل شده است.»
لیدی پاملا جواب داد: «من آماده‌ام.»
«دختر خوب! به اون بگو من چه کسی هستم.»
«این آقای سر بلک‌تروپ ریونزکرین دو پلاس پرسیو است که صحبت می‌کند و مایل است با…» او مکثی کرد. سرپلاس گفت: «با عالیجناب عظیم‌الشان سوسیالیست، شهردار برلینگتون صحبت کند.» لیدی پاملا تکرار کرد: «با عالیجناب عظیم‌الشان سوسیالیست…» و سرش را به سمت تخت برگرداند و با حالتی استفهامی گفت: «شهردار برلینگتون؟» سرپلاس به آرامی گفت: «این عنوانی دیوانی است، درست مثل برادرت، او در حقیقت رئیس سازمان جاسوسی منطقه‌ی ورمونت غربی است.» حالا تکرار کن: «من با تهدید به تجزیه تو را وادار می‌کنم که پیام مرا برسانی. این‌ها را کلمه به کلمه بگو.» لیدی پاملا کلمات را در گوش دارگر تکرار کرد.
دارگر جیغی کشید و صدای وحشیانه و شیطانی از خودش درآورد که باعث شد لیدی پاملا وحشت‌زده به عقب بپرد. سپس دارگر در میانه‌ی جیغش ناگهان متوقف شد.
دارگر با صدایی کاملا جدید گفت: «چه کسی صحبت می‌کند؟» این دفعه صدای یک انسان بود. «این صدای یک زن است، آیا یکی از مامورهای من به دردسر افتاده است؟»
سرپلاس سرش را در بالش فرو برد و با چشمانی بسته گفت: «حالا همان‌طور که با هر انسان دیگری صحبت می‌کنی با او حرف بزن، صاف و پوست کنده و بدون طفره.»
سپس لیدی کوهرنس همیلتون مشکل سرپلاس را -همان‌طور که به نظر خودش رسیده بود- برای رئیس شرح داد. او هم علاوه بر اظهار همدردی اطلاعات ضروری را برای بازگرداندن تعادل هورمونی سرپلاس در اختیارش گذاشت. بعد از یک سری تعارفات لیدی پاملا از رئیس جاسوسان آمریکایی تشکر کرد و مودم را قطع کرد. دارگر به انفعال سابق بازگشت.
کیت هورمونی که در کیفی چرمی قرار داشت بر روی میز کوچکی در کنار تخت بازشده بود. طبق دستورات لیدی پاملا دارگر بانداژهای مناسب را روی نقاط مختلف بدن سرپلاس قرار می‌داد. مدت زیادی نگذشته بود که سرپلاس چشمانش را باز کرد و پرسید: «آیا من بهبود می‌یابم؟» و وقتی لیدی پاملا سرش را به حالت تایید تکان داد، گفت: «پس بهتر است فردا صبح از این‌جا رفته باشم. جاسوس‌های برادر شما همه جا هستند. اگر باد به گوشش برساند که این دستگاه چه کاری می‌تواند بکند، مسلماً آن را برای خودش خواهد خواست.» لیدی پاملا در حالی که لبخند می‌زد جعبه را که در دستانش بود بالا گرفت و گفت: «مسلما! چه کسی می‌تواند او را سرزنش کند؟ با چنین بازیچه‌ای کارهای بزرگی می‌توان انجام داد.»
«پس او مطمئنا چنین کاری خواهد کرد. استدعا می‌کنم آن را به من برگردانید.»
او مودم را بر نگرداند و گفت: «این چیزی بیش از یک وسیله‌ی ارتباطی است. آقا. حتا اگر هم فقط یک وسیله‌ی ارتباطی بود، قیمتی غیر قابل سنجش داشت. شما نشان دادید که این دستگاه می‌تواند موجوداتی را که در ژرفاهای فراموش شده‌ی دوران باستان ساکن هستند به اطاعت وادار کند. بنابراین می‌توان آن‌ها را وادار کرد که محاسبات ما را انجام دهند.»
«قطعا… این چیزی‌ است که تکنوباستان‌شناس‌های ما گفته‌اند. شما باید…»
«ما هیولاها‌یی را ایجاد کردیم تا وظایفی را که در گذشته ماشین‌ها انجام می‌دادند به آن‌ها محول کنیم، ولی با این وسیله دیگر نیازی به این کار نیست. ما به خودمان اجازه دادیم که یک ناقص‌الخلقه‌ی سی و شش مغزه به ما حکومت کند! حالا دیگر ما به گلوریانای عظیم‌الجثه، گلوریانای چاق و اکبیری، گلوریانا، ملکه‌ی کرم‌ها احتیاجی نداریم!»
«خانم!»
«مطمئنم دیگر وقتش شده است که انگلستان ملکه‌ی جدیدی داشته باشد. ملکه‌ای انسانی.»
«به شرافت من فکر کنید.»
لیدی پاملا در جلوی در توقف کرد: «تو مرد نازنینی هستی اما من با این وسیله می‌توانم به سلطنت برسم و چنان حرمسرایی برای خودم ترتیب دهم که خاطره‌ی تو را به رویایی ناچیز و گذرا بدیل کند.»
لیدی پاملا چرخید. دامنش خش‌خشی کرد و از اتاق بیرون رفت.
سرپلاس فریاد زد: «پس وای بر من!» و غش کرد.
دارگر به آرامی در را بست. سرپلاس روی تخت نیم‌خیز شد و شروع به برداشتن بانداژها کرد و گفت: «حالا چی؟»
دارگر گفت: «حالا می‌گیریم می‌خوابیم. فردا روز پرکاری هست!»
***
فرمانده‌ی میمون‌ها بعد از صبحانه به سراغ آن‌ها آمد و آن‌ها را تا مقصد معمولشان اسکورت کرد. حالا دیگر دارگر داشت فراموش می‌کرد که چند بار در اداره‌ی تشریفات بوده است. داخل که شدند لرد کوهرنس همیلتون را بی‌نهایت خشمگین یافتند و خواهرش هشیارانه و خونسرد، دست به سینه در گوشه‌ای ایستاده بود و نگاه می‌کرد. دارگر از خودش می‌پرسید که چطور امکان داشته تا به حال فکر کند که برادر از خواهر ارشدتر است؟
مودم روی میز دانشمند کوتوله باز شده بود. مرد کوتاه قامت بر روی دستگاه خم شده بود و آن را به دقت بررسی می‌کرد.
تا زمانی که فرمانده‌ی میمون‌ها و میمون‌هایش اتاق را ترک نکرده بودند، هیچ کس چیزی نگفت. لرد کوهرنس همیلتون نعره زد: «مودم شما از کار کردن برای ما سرپیچی می‌کند.»
سرپلاس با خونسردی گفت: «همان‌طور که قبلا هم عرض کردم، آقا، آن دستگاه از کار افتاده است.»
«این حقه‌ای گستاخانه و دروغی بچه خر کن است!» صندلی لرد بر روی پایه‌های دوک مانندش آن‌قدر بالا رفت که سر او تقریباً به سقف برخورد کرد. بعد گفت: «من از کارهای تو خبر دارم.» او به خواهرش اشاره کرد و ادامه داد: «و می‌خواهم تو به ما نشان دهی که این دستگاه حرام‌زاده چطور کار می‌کند.»
سرپلاس با صدای محکمی فریادزد: «هرگز! من شرافت دارم آقا!»
«شرافتت، اگر خیلی پافشاری کنی ممکن است به مرگت منجر شود آقا!»
سرپلاس سرش را برگرداند و گفت: «پس من جانم را فدای ورمونت می‌کنم.»
در این لحظه‌ی بغرنج، لیدی همیلتون برای برقراری آرامش به میان طرفین دعوا آمد: «من می‌دانم چه چیزی می‌تواند نظرت را عوض کند.»و در حالی که لبخند زیرکانه‌ای به لب داشت دستش را به طرف گلویش برد و گردنبندش را در آورد. «من دیدم که آن شب چطور آن‌ها را به صورتت می‌مالیدی و چطور آن‌ها را نوازش می‌کردی و می‌لیسیدی و با چه حالت جذبه‌ای آن‌ها را در دهانت قرار می‌دادی.» او پنجه‌های سرپلاس را به طرف گردنبند برد.
«سر پرسیوی عزیز، گردنبند مال تو است. فقط در ازای یک کلمه!»
سرپلاس انگار که از این ایده خوشش آمده باشد، گفت: «شما گردنبند را به من خواهید داد؟» در حقیقت هدف اصلی او و دارگر از لحظه‌ای که به آن‌جا پا گذاشته بودند، همین گردنبند بود. حالا تنها مانعی که بین آن‌ها و تجار آمستردام قرار گرفته بود این بود که قبل از این که بقیه بفهمند که آن مودم فقط یک حقه بوده از هزارتو خارج شوند. برای این منظور آن‌ها دو موقعیت گرانبها داشتند. یکی مرد عاقلی که همه باور داشتند او یک درون‌گرا است و نقشه‌ای که به آن‌ها ۲۰ ساعت وقت برای فرار می‌داد.
در حالی که سرپلاس به جواهرات گرانبها نگاه می‌کرد، لیدی پاملا سر سرپلاس را نوازش کرد و پشت گوشش را خاراند و گفت: «فقط فکر کن سرپلاس عزیز، به زندگی مرفه و مجللی فکر کن که در انتظارت است. زن‌ها، قدرت، همه‌ی این‌ها در دستان تو است، فقط کافی است که آن‌ها را در مشتت بگیری.»
سرپلاس نفس عمیقی کشید و گفت: «بسیار خوب. اشکال کار از چگالنده است که یک روز کامل طول می‌کشد تا دوباره شارژ شود. صبر کنید ولی…»
دانشمند کوتوله به نحو غیر منتظره‌ای به میان حرف او دوید و گفت: «مشکل این جا است!» و ضربه‌ای به مودم زد: «یک سیم شل شده بود.»
بعد مودم را به پریز زد.
دارگر گفت: «اوه خدای من!»
منظره‌ی وحشتناکی از لذتی بی روح صورت کوتوله را در بر گرفت طوری که به نظر می‌رسید دارد باد می‌کند.
کوتوله با صدایی که آن قدر بلند بود که غیر ممکن به نظر می‌رسید از چنان منبع کوچکی برخاسته باشد فریاد زد: «آزاد شدم!» طوری می‌لرزید که انگار جریان الکتریکی قدرتمندی به بدنش هجوم برده است. بوی زننده‌ی ازن فضای اطاق را پر کرد.
و ناگهان شعله‌ور شد و به سوی رئیس سازمان جاسوسی انگلستان و برادرش به راه افتاد.
در حالی که همه مات و مبهوت ایستاده بودند دارگر یقه‌ی سرپلاس را گرفت و او را به طرف در هل داد و آن را محکم پشت سرش بست.
هنوز بیست قدم در سرسرا جلو نرفته بودند که در اداره‌ی تشریفات با انفجار به بیرون پرتاب شد و تکه‌های چوب شعله ور بر کف راهرو ریختند.
قهقه‌های شیطانی پشت سرشان طنین می‌انداخت.
دارگر از بالای شانه‌اش عقب را نگاه کرد و کوتوله‌ی سوزان را دید که حالا مثل ذغال سیاه شده بود. او از اطاق شعله ور بیرون آمد و با حالتی رقص مانند مودم دیسکانکت شده را طوری که انگار گنج گرانبهایی باشد زیر بغلش زده بود. چشمانش گرد و سفید و بی پلک بودند. او آن دو را دید و به طرفشان دوید.
سرپلاس فریادزد: «آئوبری ما داریم راه را اشتباه می‌رویم.»
همین‌طور بود. آن‌ها به جای خارج شدن از هزارتو داشتند بیشتر به سمت داخل آن می‌رفتند. ولی حالا دیگر غیر ممکن بود که بتوانند برگردند. خود را به میان جمعیت در حال پراکنده شدنی از نجبا و خدمتکاران که ردی از ترس و آتش را از خود به جای می‌گذاشتند پرتاب کردند.
کوتوله‌ی مضحک چهارنعل می‌تاخت و با هر قدمش گوشه‌ای از فرش را دچار حریق می‌کرد. موجی از شعله‌های آتش در پشت سرش در طول راهرو ایجاد شده بود و پرده‌ها، کاغذ دیواری‌ها و مبلمان چوبی را خاکستر می‌کرد. سرپلاس و دارگر به هر طرفی که می‌رفتند آن موجود مستقیماً به سمتشان می‌دوید. واضح بود که طبق منطق برنامه‌ی نژادش، چون اول آن‌ها را دیده بود، باید اول آن‌ها را می‌کشت.
دارگر و سرپلاس به اطاق غذاخوری و سالن‌ها دویدند، از کنار بالکن‌ها و از پایین راهروی خدمتکاران گذشتند ولی بی‌فایده بود. الهه‌ی انتقام فوق طبیعی‌شان هنوز آن‌ها را تعقیب می‌کرد. سپس خود را در حال دویدن در راهرویی که یک راست به دو در سنگین برنزی می‌رسید یافتند. یکی از دو در نیمه باز مانده بود. آن قدر ترسیده بودند که به سختی متوجه نگهبان‌ها شدند.
«بایستید آقایان!»
فرمانده‌ی سیبیلوی میمون‌ها پشت در ایستاده بود و میمون‌هایش افسارشان را می‌کشیدند. وقتی آن دو را شناخت چشمانش گشاد شدند و متحیرانه فریاد زد: «خدای من! این شما هستید؟»
یکی از میمون ها فریاد زد: «بذار بکشمشون.» و دیگری در موافقت با او غرید: «حرامزاده های کثافت!» و سایر میمون‌ها با رضایت غرغر می‌کردند.
سرپلاس می‌خواست با آن‌ها جر و بحث کند، اما تا خواست قدم‌هایش را کُند کند، دارگر با کف دست به پشت او زد و هلش داد و گفت: «یالا…» به این ترتیب، سگ عقل گرا، بنا به ضرورت، از انسان عمل‌گرا اطاعت کرد و به طرز خطرناکی روی کف مرمری صیقلی و از میان دو میمون سر خورد و مستقیم به سمت فرمانده‌ی میمون‌ها رفت و از بین بین پاهای او هم عبور کرد.
فرمانده میمون‌ها سکندری خورد و در همان حال، افسارها از دستش رها شد. میمون‌ها جیغی کشیدند و به طرف آن دو حمله‌ور شدند.
در یک آن، هر پنج میمون سر دارگر ریختند و دست و پایش را گرفتند و صورت و گردنش را گاز گرفتند. تقریباً همان موقع کوتوله‌ی شعله ور از راه رسید و چون راه رسیدن به هدفش را مسدود دید، نزدیک‌ترین میمون را گرفت. یونیفورم جانور که آتش گرفت جیغ دردناکی کشید.
میمون‌ها که دیدند تازه وارد جرات حمله کردن به یکی از آن‌ها را به خود داده است، شکار اصلی‌شان را رها کردند و به سمت او هجوم بردند.
بلافاصله دارگر از روی رئیس میمون‌ها پرید و از میان در رد شد. او و سرپلاس با شانه ضربه محکمی به سطح فلزی در زدند و آن را فشاردادند. برای لحظه‌ی کوتاهی چشم دارگر به صحنه‌ی نبرد افتاد و میمون‌های شعله‌ور و بدن رئیسشان را که به هوا پرتاب شده بود، دید. سپس در به شدت بسته شد و چفت و بست‌های داخلی‌اش که با سیستم روغنی کار می‌کردند خود به خود بسته شدند.
دیگر در امان بودند.
سرپلاس به برنز صاف تکیه داد و با خستگی پرسید: «آن مودم را از کجا پیدا کرده بودی؟»
دارگر پیشانیش را پاک کرد و گفت: «از یک عتیقه فروش، کاملاً معلوم بود که بی ارزشه. کی می‌تونست فکرش رو بکنه که قابل تعمیر باشه؟»
صداهای جیغ و داد بیرون قطع شد و بعد از چند لحظه سکوت، اهریمن خودش را به سمت یکی از درهای فلزی پرت کرد. در بر اثر ضربه به صدا در آمد.
صدای ظریف و دخترانه‌ای با خستگی گفت: «این صداها چیه؟»
آن‌ها با شگفتی برگشتند و چشمشمان به جسم عظیم ملکه گلوریانا افتاد. او روی تشکش دراز کشیده بود و با اطلس و قیطان قنداق شده بود. به نظر می‌رسید که به غیر از میمون‌های نگهبان شجاعش -که دیگر نابود شده بودند- بقیه ترکش کرده بودند. بوی نافذ مخمر مانندی از بدنش به مشام می‌رسید. لابلای چین و چروک‌ها و غبغب‌های عمیق، چهره‌ی کوچک انسانی وجود داشت. لبانش با ظرافت تکانی خوردند و پرسید: «چه چیزی می‌خواهد داخل شود؟»
در دوباره به صدا در آمد و یکی از لولا‌ها از جا کنده شد.
دارگر تعظیمی کرد و گفت: «خانم، متاسفم، این مرگ شما است.»
«واقعا؟» چشمان آبی رنگ گلوریانا گشاد شد و لبخند غیرمنتظره‌ای سرداد: «اگر چنین باشد، خبری بس عالی است. مدتی بس طولانی است که آرزوی مرگ می‌کنم.»
دارگر که آن روی فیلسوفی‌اش بالا آمده بود پرسید: «آیا ممکنه یکی از مخلوقات خدا آرزوی مرگ بکنه و واقعا هم منظورش همین باشه؟ من خودم هم سختی‌های زندگی رو می‌شناسم ولی با این حال زندگی برای من باارزشه.»
بازوی کوچکی -اگرچه واقعاً از یک بازوی معمولی زنانه کوچک‌تر نبود- از آن سوی بدنش تکان ضعیفی خورد. «مرا بنگر! من مخلوق خدا نیستم بلکه مخلوق انسانم. کیست که حاضر باشد ده دقیقه از عمرش را با یک قرن از زندگی من عوض کند؟ کیست که اگر در جای من باشد زندگی‌اش را با مرگ تاخت نزند؟»
لولای دیگری از جا در رفت و در شروع به لرزیدن کرد. سطح فلزی شروع به ساطع کردن گرما کرد.
سرپلاس فریاد زد: «دارگر ما باید برویم! باز هم برای صحبت‌های عالمانه وقت هست ولی حالا نه…»
گلوریانا گفت: «حق با دوستت است، دروازه‌ی کوچکی پشت آن پرده مخفی شده است، به آن‌جا بروید و دستتان را روی دیوار سمت چپ بگذارید و حرکت کنید. به هر طرفی که پیچیدید از این دیوار دور نشیود. دیوار شما را به بیرون هدایت خواهد کرد. با این که مشخص است شما آدم‌های دغلی هستید و بدون شک مستحق مجازاتید، اما الان من در قلبم چیزی به غیر از دوستی برایتان پیدا نمی‌کنم.»
دارگر که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت: «خانم…»
«بروید… داماد من اکنون پا به حجله می‌گذارد.»
در که به سمت داخل شکسته شد دارگر گفت: «بدرود» و سرپلاس فریاد زد: «بجنب!» و سپس آن‌ها به بیرون دویدند.
وقتی به خارج راه پیدا کردند، تمام هزارتوی باکینگهام در آتش می‌سوخت. اما اهریمن از آن‌جا خارج نشد. این موضوع باعث دلگرمی آن‌ها شد چون به این نتیجه رسیدند که وقتی مودمی که اهریمن در دست داشت بالاخره ذوب شد او مجبور شده است به همان قلمرو شیطانیی برگردد که از آن جا آمده بود.
هنگامی که کرجی به سمت کالائیس حرکت می‌کرد آسمان شعله‌ور و سرخ رنگ بود. سرپلاس در حالی که به نرده تکیه داده بود به ساحل نگاهی کرد و گفت: «چه منظره وحشتناکی! نمی‌توانم جلوی احساس گناهم را بگیرم!»
دارگر گفت: «هی، هی، تو دچار سوهاضمه شدی! ما دیگه آدمای ثروتمندی هستیم! الماس‌های لیدی پاملا تا سال‌های سال برای ما ثروت به ارمغان میاره، در مورد لندن هم، این اولین آتش سوزی نبوده که در لندن اتفاق افتاده، آخریش هم نخواهد بود! زندگی کوتاه هست، پس بگذار تا وقتی که زنده هستیم خوش باشیم!»
سرپلاس با تعجب گفت: «شنیدن این حرف‌ها از آدمی مالیخولیایی عجیب است!»
«در پیروزی، ذهن من رو به خورشید می‌کند. در گذشته مسکن نکن، یار باوفا، که آینده‌ی تابناک پیش روی ما است.»
سرپلاس گفت: «گردنبند بدلی است! حالا که فرصت دارم که دور از پوست دلفریب لیدی پاملا آن را بیازمایم، می‌بینم که جواهرات الماس نیستند بلکه بدلی‌اند.»
او خواست که گردنبند را در تیمز بیاندازد اما قبل از این که این کار را بکند دارگر آن را از دستش قاپید و با دقت بررسی کرد سپس سرش را عقب برد و خندید: «خرده شیشه! خب ممکنه که این به درد نخور باشه ولی باز هم باارزش به نظر می‌رسه. ما می‌تونیم تو پاریس استفاده خوبی ازش ببریم.»
«به پاریس می‌رویم؟»
«ما شریک هستیم مگه نه؟ اون ضرب المثل رو به خاطر داری که میگه هروقت دری بسته بشه در دیگه‌ای باز میشه؟ به ازای هر شهری که می‌سوزه دروازه‌های شهر دیگری ما را صدا می‌زنند! ما به فرانسه میریم و ماجراجویی‌هامون رو شروع می‌کنیم، ایتالیا، امپراطوری واتیکان، اتریش، مجارستان و شاید حتی روسیه! فراموش نکن که هنوز استوارنامه‌ات رو به دوک مسکو تحویل ندادی!»
سرپلاس گفت: «بسیار خب! ولی دفعه‌ی بعد من مودم را انتخاب می‌کنم!»
——————————————
پانویس:
[1] Web و Net دقیقا به معنای تارها و تورها هستند. نویسنده در این‌جا به گونه‌ای آمیخته به ایهام از خود همین کلمات برای بیان بلایی که آن‌ها سر بشریت خواهند آورد استفاده کرده است.

نویسنده: مایکل سوان ویک
مترجم: محمد فتحی

اسکرزو با تیرانوسور

نوازنده منتخبی از هاپسیکورد [1] سوناتا‌های اسکارلاتی [2] را می‌نواخت؛ قطعات کوتاه یک تا سه دقیقه‌ایِ بسیار پیچیده و شُسته رُفته. در همان حال گله‌ی هادروساروس‌ها [3] از کنار پنجره می‌گذشت. صدها جانور بودند که گرد و خاک به پا می‌کردند و صدای دوست داشتنی و شبه آهنگینشان را سر داده بودند. منظره‌ی بسیار دیدنی‌ای بود. 
در همین زمان پیش غذا آورده شد: پلیسیوسور [4] پیچیده شده در اشنه‌ی دریایی، خاویار مالیده شده بر روی تکه‌های تخم مایاسور[5]، باریکه‌های کوچک دودوی [6] کباب شده بر روی نان برشته، و یک دوجین چیزهای خوشمزه‌ی دیگر؛ و رم کردن یک گله‌ی پیش پا افتاده‌ی موجود گیاه‌خوار در برابر آن‌ها هیچ بود. 
کسی توجهی نمی‌کرد. 
به جز پسر بچه. او به پنجره چسبیده بود و با دقتی که حتی برای پسری به آن سن قابل ملاحظه بود، به جانوران خیره شده بود. حدس زدم که حدود ده سال داشته باشد. 
یک لیوان شامپاین از روی یکی از سینی‌های پذیرایی برداشتم، به سمت پسر بچه رفتم و در کنارش ایستادم. «پسرم، خوش می‌گذره؟» 
پسر بچه بدون این که به بالا نگاه کند جواب داد: «فکر می‌کنین چی اون‌ها رو ترسونده باشه؟ ممکنه یه…؟» 
ولی در همین هنگام گروه رام کنندگان را در ماشین‌های جیپشان دید و با نا امیدی ناله‌ای سر داد: «اوه.» 
«ما برای این که چیزی برای نشون دادن به مهمون‌ها داشته باشیم، مجبوریم بعضی وقت‌ها یه کم تقلب کنیم.» 
سپس در حالی که با لیوانم به سمت جنگل در پشت سر گله اشاره می‌کردم ادامه دادم: «ولی یه عالمه حیوون وحشی اون‌جا کمین کردن… ترودن‌ها[7]، دروماساروس‌ها[8]، حتی ”شیطان“ پیر.» 
پسر بچه با نگاه پرسشگرانه‌ای به من خیره شد. 
«”شیطان“ اسمیه که ما روی یه تیراناسور رکس [9] نر زخمی پیر گذاشتیم که الان حدود یه ماهه در اطراف پایگاه می‌پلکه و تو آشغالدونی تاخت و تاز می‌کنه. »
این حرف را نباید می‌زدم. پسر بچه به شدت برآشفت و فریاد زد: «یه تی. رکس آشغال‌خوری بکنه! دروغ نگو!» 
«تیراناسور یه شکارچی فرصت طلبه، مثل یه شیر، باور کن وقتی که بتونه چیزی رو راحت به دست بیاره، بهش حمله می‌کنه، و وقتی یه تیراناسور زخمی شده باشه؛ مثل همین ”شیطان“ پیر…؛ اون وقت به اندازه‌ی وحشی‌ترین حیوانات خطرناک و درنده می‌شه. حتی اگه گرسنه نباشه هم می‌کُشه.» 
این جواب پسر بچه را راضی کرد. 
«خوبه، این طوری بهتر شد.»
سپس هر دوی ما در سکوت دوستانه‌ای، در جستجوی سایه‌های متحرک، به جنگل خیره شدیم. پس از مدتی سِنجی به نشانه‌ی آغاز سِروِ شام به صدا در آمد و من از پسر بچه خواستم که به سر میزشان برگردد. در آن زمان دیگر آخرین هادروساروس هم از دید خارج شده بود. 
پسر بچه با بی‌میلی آشکاری آن‌جا را ترک کرد. 
«جشن کرتاسه[10]» بزرگ‌ترین منبع درآمد ما بود، صد هزار دلار برای هر صندلی، و علاوه بر حراج بی‌صدای قبل از غذا و رقص بعد از آن، کسانی که یک میز شش نفره را به طور کامل خریداری می‌کردند، دیرین‌شناسی به طور اختصاصی در طول مدت برنامه در اختیارشان قرار می‌گرفت. 
من شخصا تا قبل از این که ترفیع بگیرم یک دیرین‌شناس بودم. ولی حالا با تاکسیدو و کمربند پهن رسمی در سالن گشت می‌زدم و مراقب بودم تا همه چیز به خوبی پیش برود. 
پیشخدمت‌ها به سرعت در رفت و آمد بودند. می‌دیدیشان که با عجله به پشت پرده‌ای که ورودی «قیف زمان» را پوشانده بود می‌رفتند و بعد بلافاصله در حالی که سینی‌های سنگین غذا را حمل می‌کردند از سمت دیگر سالن بیرون می‌آمدند. قاچ‌های استیراکوساروس [11] در پنیر ماستودِن[12] ، برای کسانی که گوشت قرمز دوست دارند. خوراک آرکیاپتریکس [13]، برای کسانی که گوشت سفید را ترجیح می‌دهند. کاسنی دشتی و رازیانه، برای گیاه‌خواران. 
و به انضمام همه‌ی این‌ها، موسیقی، از این در و آن در گپ زدن و زیباترین منظره‌ی دنیا. 
«دونالد هاوکینز» مسؤول میزی بود که خانواده‌ی پسر بچه سر آن نشسته بودند؛ خانواده‌ی «دی چرویل». بر اساس لیست مهمان‌ها، مرد سنگین وزن و خونسردی که سر میز نشسته بود جرارد نام داشت و سرپرست پول‌ساز خانواده بود. زنی که کنار او نشسته بود، دانیله بود که زمانی زن تحسین برانگیزی بوده است و حالا گرد پیری به نرمی بر چهره‌اش می‌نشست. در کنار آن‌ها، دو نفر مهمانشان نشسته بودند؛ خانواده‌ی کادیگان، که کمی دستپاچه به نظر می‌رسیدند و احتمالاً از کارمندان جرارد بودند که مورد لطفش قرار گرفته بودند. آن‌ها زیاد حرف نمی‌زدند. دختر عبوسی که لباس مشکی کوتاه به تن داشت و یقه‌ی نیمه باز لباسش لاقیدانه سینه‌ی خوش‌ترکیبش را نمایان می‌ساخت، ملوساین نام داشت. او خسته و بی‌حوصله به نظر می‌رسید — نمونه‌ی مجسم دردسر! — و در نهایت پسر بچه بود که نامش فیلیپه ثبت شده بود. 
من به خاطر هاوکینز آن‌ها را زیر نظر گرفتم. او یک کارمند جدید بود و من انتظار نداشتم که مدت زیادی این‌جا دوام بیاورد، ولی او توجه همه را در سر آن میز به خود جلب کرده بود. جوان، خوش قیافه و مودب بود. چیزی کم نداشت. متوجه شدم که چگونه ملوساین بدون آن‌که حرفی بزند در صندلیش به عقب تکیه داده بود و از میان مژگان سیاهش او را برانداز می‌کرد. هاوکینز لبخند بچگانه و بی‌خیالانه‌ای در جواب چیزی که فیلیپه گفت به لب آورد. من از این طرف سالن می‌توانستم حرارت قهرمان پرستی پسرک را احساس کنم. 
ناگهان پیجر بی‌صدای من به لرزه در آمد و من مجبور شدم به سرعت از دوران آخر کرتاسه به بیرون بپرم و به آشپزخانه واقع در مقر اصلی، سال 2082، برگردم. 
* * *
یک مأمور حفاظت از خطرات مسافرت زمانی (تی.اس.او) [14] منتظر من بود. وظیفه‌ی اصلی یک تی.اس.او جلوگیری از به وقوع پیوستن پارادوکس‌های زمانی است، تا «تغییر نیافتنی‌ها» امتیاز مسافرت در زمان را از ما نگیرند. بیشتر مردم فکر می‌کنند که نحوه‌ی مسافرت در زمان اخیراً و توسط انسان‌ها کشف شده است، و این به این خاطر است که مخترعان اصلی نمی‌خواهند که حضورشان در بوق و کرنا بشود. 
در آشپزخانه غوغایی برپا بود. یکی از پیشخدمت‌ها با دست و پای ولو به میز تکیه داده بود و دیگری در حالی که به بازوی شکسته‌اش چنگ زده بود بر روی زمین دراز کشیده بود. تی.اس.او به طرف هر دوی آن‌ها تفنگی را نشانه رفته بود. 
خبر خوب این بود که «پیرمرد» آن‌جا نبود. اگر اتفاق مهم و بزرگی مثل هیاهوی آفرینش‌مَدارها، یا پیغامی از میلیون‌ها سال بعد، افتاده بود او حتماً این‌جا می‌بود. 
وقتی من سر رسیدم همه با هم شروع به صحبت کردند. 
«من هیچ کاری نکردم، این حرومزاده…» 
«… مجرم به جرم خشونت از درجه‌ی ششم…» 
«… لامصّب دست من رو شکست. من رو زمین زد…»
«… کار هست که باید انجام بشه. اون‌ها رو از آشپزخونه‌ی من بندازید بیرون!» 
در نهایت معلوم شد که کل ماجرا قضیه‌ی ساده‌ی «یادداشت رد کردن» بوده است. یکی از پیشخدمت‌ها در زمان پیریش با یکی از تازه‌واردها نقشه ریخته بود تا لیستی از سرمایه‌گذاری‌های پُر سود را به دست خودش در دوران جوانی‌اش برساند، و سود حاصل برای این که هر دوی آن‌ها را بیلیونر کند کافی بود. ولی ما وسایل مختلف نظارتی در آشپزخانه نصب کرده بودیم و تی.اس.او دست به دست شدن کاغذ را دیده بود و حالا هر دو خلافکار همه چیز را انکار می‌کردند. 
به هر حال حتی اگر موفق به رد کردن لیست هم می‌شدند به دردشان نمی‌خورد. مسؤولان پروژه به دقت تاریخچه‌ی ثروت افراد را زیر نظر دارند و ثروتمند شدن، آن طور که آن‌ها برنامه‌ریزی کرده بودند چنان آشکار بود که به سرعت ردیابی می‌شد. 
من هر دو پیشخدمت را اخراج کردم و پلیس را خبر کردم تا هر دو را از آن‌جا ببرد. همچنین برای استخدام دو نفر جایگزین، به چند ساعت قبل به وقت محلی تلفن کردم. آن‌ها را در مورد کارشان توجیه کرده و به موقع به سر کار فرستادم، بدون این که در سرویس‌دهی رستوران لحظه‌ای وقفه به وجود بیاید. سپس تی.اس.او را به کناری کشیدم و مؤاخذه‌اش کردم که چرا به جای این که یک یادداشت برای سه روز پیش برایم بفرستد، مرا به «زمان واقعی» فرا خوانده است. به هر حال وقتی چیزی اتفاق بیافتد، اتفاق افتاده است و حالا باید به طور شخصی به موضوع رسیدگی می‌کردم. 
هیچ سیستم امنیتی ایده‌آل نیست و کاریش نمی‌شود کرد. ولی به هر حال کل ماجرا خسته‌کننده بود، برای همین وقتی که از طریق قیف زمان به پایگاه هیل‌تاپ بازگشتم، ساعت را برای حدود دو ساعت بعد از زمانی که آن‌جا را ترک کرده بودم تنظیم کردم و درست وقتی که میزها برای صرف دسر و قهوه تمیز شده بود به آن‌جا رسیدم. 
یک نفر میکروفونی به دستم داد، برای جلب توجه حضار دوبار با دست بر روی آن ضربه زدم. در مقابل پنجره ایستاده بودم و منظره‌ی غروبی تماشایی در پشت سرم قرار داشت. 
«خانم‌ها و آقایان، اجازه بدهید یک بار دیگه ورود شما به دوران ماستریکشن، آخرین عصر از دوران کرتاسه، رو خوش آمد بگم. این‌جا آخرین پایگاه تحقیقاتی قبل از دوران پستاندارانه. ولی نگران نباشید. شهاب‌سنگی که باعث محو دایناسورها از روی زمین شد هنوز چندین هزار سال مونده تا به زمین برخورد کنه.» 
در این‌جا سکوت کردم تا خنده‌ی مهمانان به پایان برسد و سپس ادامه دادم: 
«اگه الان شما به بیرون نگاه کنید می‌بینید که جین، رام کننده‌ی دایناسور ما، در حال کار گذاشتن یه طعمه است. جین برای مهمانان ما دست تکان بده.» 
جین که با سه پایه‌ی کوتاهی ور می‌رفت با خوشحالی دستی تکان داد و بعد خم شد تا به کارش ادامه بدهد. او با موهای طلایی رنگ دم اسبی و لباس‌های خاکی رنگش مثل یکی از تازه‌واردانی که فقط علوم پایه را بلدند به نظر می‌رسید, ولی جین یکی از بهترین رفتارشناسان سوسمار در جهان بود و خودش هم این را می‌دانست. با وجود تمام تلاش‌های ما شایعات دهان به دهان می‌چرخند! 
حالا جین در حالی که قرقره‌ی سیم فیوز را در پشت سر خودش باز می‌کرد، به سمت درهای پایگاه بالای تپه در حرکت بود. پنجره‌های پایگاه تماماً در طبقه‌ی دوم قرار داشتند و تمام درهای طبقه‌ی همکف زره‌پوش بودند. 
«جین برای نمایشش داره میاد توی پایگاه. باور کنید هیچ‌کس دوست نداره وقتی که طعمه باز شد بدون حفاظ در بیرون باشه.» 
یک نفر پرسید: «توی طعمه چی هست؟» 
«خون ترایسراتاپس [15]. ما امیدواریم که بتونیم یه حیوون شکارچی رو به این سمت بکشونیم. شاید حتی توجه سلطان اون‌ها یعنی یه تیراناسور رکس رو بتونیم جلب کنیم.» همهمه‌ی تحسین آمیزی در سالن پیچید. همه‌ی کسانی که در سالن حضور داشتند چیزهایی در مورد تیراناسور رکس شنیده بودند. امکان مشاهده‌ی او قدرت خارق‌العاده‌ای در جلب توجه آن‌ها داشت. از این‌جا به بعد به راحتی صحبت‌هایم را به یک سخنرانی علمی تبدیل کردم: 
«اگه شما مغز یه تیراناسور رو تشریح کنید، می‌بینید که نسبت اندازه‌ی بخش بویایی اون‌ها به اندازه‌ی بقیه‌ی مغزشون از این نسبت در مغز بقیه‌ی حیوون‌ها، به غیر از کرکس کله سرخ، بسیار بزرگ‌تره. تیراناسور رکس می‌تونه بوی شکار رو از کیلومترها دورتر احساس کنه. — البته بوی لاشه‌ی شکار را، ولی این را نگفتم — توجه کنید.» 
طعمه با صدای فِسی باز شد و غبار صورتی رنگی از آن به هوا خاست. 
نگاه گذرایی به سمت میز آقای دی چرویل انداختم و ملوساین را دیدم که پایش را دراز کرده و بر روی پای هاوکینز می‌کشید. هاوکینز قرمز شده بود. 
پدر دختر متوجه این حرکت او نبود. مادرش — به احتمال قوی‌تر نامادریش — متوجه بود ولی اهمیتی نمی‌داد. از نظر او این کاری بود که همه‌ی زن‌ها می‌کنند. ملوساین واقعا پاهای زیبایی داشت. 
«یه چند دقیقه‌ای طول می‌کشه. در این فاصله که منتظریم، ازتون دعوت می‌کنم که از شیرینی‌های عالی سرآشپز راپرت میل بفرمایید.» 
من در میان تشویق مؤدبانه‌ی مهمانان از صحنه خارج شدم و دوباره به حرکت در میان میزها پرداختم. یک جوک این‌جا، یک حرف متملقانه آن‌جا. به هر حال همین چیز‌هاست که دنیا را سر پا نگه می‌دارد. 
وقتی که به سر میز خانواده‌ی دی چرویل رسیدم، صورت هاوکینز مثل گچ سفید شده بود. 
او در حالی که به پاهایش نگاه می‌کرد گفت: «قربان، چند کلمه باهاتون حرف دارم.» 
تقریبا به زور من را از سر میز به کناری کشید. 
وقتی به گوشه‌ی خلوتی رسیدیم، او آن‌قدر ناراحت بود که با لکنت صحبت می‌کرد: «او… اون دختر جو… جوون از من می… می خواهد که…» 
من با آرامش گفتم: «من می‌دونم که اون چی می‌خواد. اون به سن قانونی رسیده، برای همین هم تصمیم با خودته…» 
« نه، شما نمی‌فهمین. من به هیچ وجه نمی‌تونم سر اون میز برگردم.» هاوکینز واقعاً نگران به نظر می‌رسید. اول فکر کردم شاید شایعاتی در مورد آینده‌ی تاریک شغلیش شنیده است، ولی این درست به نظر نمی‌رسید. مسأله‌ی دیگری او را چنین پریشان کرده بود. 
«خیلی خوب، الان می‌تونی بری، ولی من از مخفی کاری خوشم نمیاد. یه گزارش کامل از دلیل رفتنت رو روی میز کار من می‌گذاری، هیچ بهانه‌ای هم مورد قبول نیست. فهمیدی؟» 
هاوکینز در حالی که نشانه های آرامش خاطر بر روی چهره‌ی جوان و خوش قیافه‌اش نقش می‌بست گفت: «بله قربان. خیلی ممنون.» 
به راه افتاد که برود. 
در حالی که از خودم احساس تنفر می‌کردم، خیلی عادی اضافه کردم: «اوه، راستی یه چیز دیگه… تا وقتی که مهمون‌ها از این‌جا نرفتن، تحت هیچ عنوانی به چادرت نرو.» 
* * *
وقتی به خانواده‌ی دی چرویل اطلاع دادم که چون هاوکینز مریض شده است من جای او را می‌گیرم، آن‌ها به هیچ وجه خوشحال نشدند. ولی در همان زمان من یک دندان تیراناسور از جیبم در آوردم و به فیلیپه دادم. — رکس‌ها زیاد دندان می‌اندازند — ولی لازم نبود که من به این نکته اشاره‌ای بکنم! 
خانم دی چرویل با کمی نگرانی گفت: «به نظر تیز میاد.» 
«بله، و مثل اره دندانه دار هم هست.» 
سپس به فیلیپه پیشنهاد کردم: «می تونی از مادرت اجازه بگیری که دفعه‌ی بعدی که استیک می‌خوری ازش به عنوان کارد استفاده کنی.» 
این حرف او را به شدت خوشحال کرد. نظر بچه‌ها خیلی زود عوض می‌شود. فیلیپه هم به سرعت هاوکینز را فراموش کرد. 
اما در مورد ملوساین این گونه نبود. برق خشم در چشم‌هایش می‌درخشید. چنان به سرعت از جا بلند شد که دستمالش به زمین افتاد و سپس پرخاش کنان فریاد زد: «من می‌خواهم بدونم تو فکر کردی کی هستی که…» 
خوشبختانه در همان زمان «شیطان» سر رسید. 
تیراناسور، با سرعتی که فقط یک دیرین‌شناس حرفه‌ای تشخیص می‌داد که کمی کمتر از ماکزیمم سرعت دویدنش است، به بالای تپه می‌دوید. حتی یک تی. رکس در حال مرگ هم سریع حرکت می‌کند. 
نفس حضار در سینه حبس شده بود. 
من میکروفون را از جیبم بیرون آوردم و به سرعت به جلوی سالن رفتم. «مثل این که خوش‌شانسی آوردیم. محض اطلاع کسانی که سر میزهای کنار پنجره‌ها نشسته‌اند عرض کنم که مقاومت شیشه‌ها سه تُن بر سانتیمتر مربع اندازه‌گیری شده. بنابرین هیچ خطری شما رو تهدید نمی‌کنه. اما نمایش بسیار جالبی رو در پیش رو دارید. کسانی که در کناره های سالن نشسته‌اند می‌تونند کمی نزدیک‌تر بیان.» 
فیلیپه‌ی جوان مثل فشنگی از سر جایش برخاست و به سمت پنجره آمد. 
حیوان تقریباً به ما رسیده بود. «تیراناسور قوه‌ی بویایی بسیار حساسی داره، و وقتی بوی خون رو احساس می‌کنه از خود بی‌خود می‌شه…» 
چند قطره‌ی خون به پنجره پاشیده بود. وقتی «شیطان» ما را دید به سمت پنجره جست زد و سعی در شکستن آن کرد. 
بنگ! در اثر ضربه‌ی جانور شیشه صدای بلندی کرد و به شدت به لرزش افتاد. صدای جیغی در میان مهمانان بلند شد و برخی از آن‌ها ناگهان به پا خاستند. 
با اشاره‌ی دست من، ارکستر چهار نفره‌ی زهی سازهایشان را برداشتند و شروع به نواختن کردند. در همان حال «شیطان» می‌جهید و می‌درید و می‌غرید. ارکستر اسکرزویی از پیانو کوئینتت [16] شوستاکویچ [17] انتخاب کرده بودند. صحنه، تجسد کاملی از خشم و غضب بود. 
از اسکرزوها انتظار می‌رود طنزآمیز باشند، ولی اکثر آن‌ها کیفیتی گردبادگونه و افسار گسیخته دارند که آن‌ها را مناسب کابوس‌ها و غیظ دایناسورهای درنده‌خو می‌کند. 
بنگ! سر نیرومند دایناسور دوباره و دوباره به شیشه می‌خورد. «شیطان» برای مدتی طولانی دیوانه‌وار با آرواره‌هایش به پنجره کوبید و خراش‌های بزرگی را بر روی آن باقی گذاشت. 
فیلیپه به پنجره چسبیده بود و با تمام توان به آن فشار می‌داد تا فاصله‌اش را با آن جانور سَبَع به حدّاقل برساند و هنگامی که آن دهان قاتل برای گرفتن او تلاش می‌کرد، با خنده‌ی شادمانه‌ای جیغ می‌زد. احساس می‌کردم بچه می‌خواهد تا آن‌جا که ممکن است به صحنه نزدیک باشد. من این را درک می‌کردم. 
من هم وقتی به سن او بودم دقیقاً همان طور بودم. 
* * *
بالاخره وقتی «شیطان»، بعد از آن که به شدت مایه‌ی خنده‌ی حضار شده بود، از تلاش دست کشید و رفت من به سر میز خانواده‌ی دی چرویل بازگشتم. فیلیپه هم به سر میز برگشته بود و آسوده خاطر و خوشحال به نظر می‌رسید. 
خواهرش هم همین طور؛ متوجه شدم که او به تندی نفس نفس می‌زند؛ مشاهده‌ی «شیطان» با دختران جوان چنین می‌کند. 
من در حالی که دستمال را از روی زمین به ملوساین می‌دادم گفتم: «دستمالتون رو روی زمین انداختید.» 
در داخل دستمال یک نقشه‌ی کوچک تبلیغاتی از محوطه‌ی پایگاه هیل‌تاپ و شهر چادرها در پشت آن، جایی که محققان زندگی می‌کردند، کشیده شده بود. دایره‌ای به دور یکی از چادرها رسم شده بود و در زیر آن نوشته شده بود: «وقتی که بقیه در حال رقصند.» زیر آن را با اسم «دان» [18] امضاء کرده بودم. 
* * *
پسر بچه با آب و تاب گفت: «من وقتی بزرگ شدم می‌خواهم یه دیرین‌شناس بشم. یه دیرین‌شناس رفتارشناس، نه یه متخصص تشریح یا رام کردن حیوون‌ها.» کسی برای برگرداندن او به خانه، آمده بود. بقیه‌ی اعضای خانواده‌ی او برای رقص این‌جا می‌ماندند، و ملوساین خیلی وقت بود که به چادر هاوکینز رفته بود. 
به پسر بچه گفتم: «خیلی عالیه»، دستی به شانه‌اش زدم و ادامه دادم: «وقتی که آموزش رسمیت تموم شد بیا این‌جا پیش من، خوشحال می‌شم که ریزه کاری‌ها رو یادت بدهم.» 
پسر بچه رفت. 
او تغییری در روند زندگی‌اش تجربه کرده بود. من دقیقا می‌توانستم احساس او را درک کنم. من هم هنگامی که در مقابل تابلوی دیواری «عصر خزندگان» در موزه‌ی پی بادی در نیو هی‌ون ایستاده بودم، چنین چیزی را تجربه کرده بودم. آن موقع هنوز قبل از دوران مسافرت در زمان بود. آن وقت‌ها نقاشی دایناسورها واقعی‌ترین تصویر موجود از این حیوانات بود. الان من می‌توانستم در آن‌ نقاشی‌ها صدها اشکال پیدا کنم، ولی در آن صبح غبار گرفته‌ی دور دست، در اوج دوران جوانی، من آن‌جا ایستاده بودم و در اوج شگفتی به آن جانوران وحشی بی‌نظیر خیره شده بودم؛ تا آن‌گاه که مادرم مرا کشان‌کشان از آن‌جا دور کرد. 
واقعا حیف بود. فیلیپه سرشار از کنجکاوی و اشتیاق بود. برای من واضح بود که او دیرین‌شناس خوبی خواهد شد. ولی آرزوهای او هیچگاه به واقعیت نمی‌پیوستند. خانواده‌ی او پولدارتر از آن بودند که بگذارند چنین چیزی اتفاق بیافتد. 
من از آن‌جا که به اسامی پرسنل پایگاه تا صد سال آینده نگاهی انداخته بودم این را می‌دانستم. اسم او در میان آن‌ها نبود. 
این شاید بی‌اهمیت‌ترین راز از میان هزاران رازی بود که من از آن‌ها خبر داشتم و هیچ‌وقت نباید با کسی در میان می‌گذاشتم، ولی به هر حال باعث ناراحتی من می‌شد. برای لحظاتی سنگینی تمام سال‌های عمرم و تمام قراردادهای جزئی و همکاری‌های بی‌ارزشی که آن‌ها را انباشته بود را بر روی دوشم احساس کردم… بعد از مدتی به قیف زمان رفتم و دوباره به یک ساعت پیش بازگشتم. بدون آن که دیده شوم از سالن خارج شدم و به چادر هاوکینز رفته و در انتظار ملوساین نشستم. 
* * *
نگهداری از قیف زمان خیلی خرج دارد و برای همین ما در مواقع عادی — هنگامی که مشغول پذیرایی از مهمان‌های ویژه نباشیم — به همراه پایگاه و اسلحه‌ها و محوطه‌ی چادرها وحصار اطراف آن که برای دور نگه داشتن آن حیوانات عظیم‌الجثه برق کشی شده بود، همه و همه، ماه‌ها در یک زمان باقی می‌ماندیم. 
هنگامی که ملوساین به داخل چادر خزید، هوا تاریک شده بود. 
«دونالد؟» 
انگشتم را بر روی لب‌هایش گذاشتم: «سیس…» سپس او را به سمت خود کشیدم. دستم به آرامی بر روی پشت برهنه‌ی او به سمت لبه‌ی مخملی تا شده‌ی لباسش پایین آمد و سپس به بالا در زیر دامن او لغزید تا باسن کوچک زیبایش را بفشارد. او لب‌هایش را به سمت لب‌های من آورد و ما مشغول بوسه‌ی عمیق و پر احساسی شدیم. 
سپس او را بر روی تخت سفری انداختم و شروع به در آوردن لباس‌های همدیگر کردیم. او هنگام در آوردن لباس من از تنم، سه تا از دگمه‌های آن را از جا کند. 
ملوساین سر و صدای زیادی ایجاد می‌کرد و من از این بابت شکرگزار بودم. او دختر مصر و خودگرایی بود که اجازه می‌داد بفهمید چه وقت از کاری که می‌کنید لذت نمی‌برد و اصلا از این که به شما بگوید بعد چه کار کنید خجالت نمی‌کشید. او توجه زیادی را می‌طلبید و من از این لحاظ خوشحال بودم. 
من احتیاج به چیزی داشتم که حواسم را پرت کند. 
زیرا در لحظاتی که من در چادر هاوکینز، با دختری که او نخواسته بود همراه بودم، او جایی آن بیرون در حال کُشته شدن بود. بر اساس گزارشی که من امشب خواهم نوشت و آن را یک روز پیش دریافت کردم، او زنده زنده توسط تیراناسور نر پیری که به علت یک تومور مغزی دردناک به شدت تحریک پذیر شده، خورده می‌شود. این، مرگ دردناکی بود. نمی‌خواستم مجبور به شنیدن صدای آن بشوم و تمام تلاشم را می‌کردم تا به آن فکر نکنم. 
وقتی جای تعریف است، آدم نباید سکوت کند، ملوساین چادر را به آتش کشیده بود. حالا من از او استفاده می‌کردم، که چی؟ این خیلی بهتر از بدترین جنایاتی بود که من انجام داده بودم. این طور نبود که اون عاشق هاوکینز باشد یا حتی از قبل هاوکینز را بشناسد. او فقط یک فاحشه‌ی فاسد پولدار ماجراجو، در پی یک یادگاری ذهنی بود. و همه‌ی این ماجرا چوب خط دیگری بر روی قفسه‌ی سینه‌ی او بود. من این طور دخترها را به خوبی می‌شناختم. آن‌ها یکی از غنایم شغل ما بودند. 
در پای تخت جمجمه‌ی تازه پرداخت شده‌ی یک ترایسراتاپس قرار داشت. در تاریکی، تصویر مات و مبهمی از آن به چشم می‌رسید. وقتی ملوساین به اوج لذت رسید، چنان محکم به یکی از شاخ‌های آن چنگ زد که جمجمه لرزید و تلق‌تلق صدا کرد. 
بالاخره ملوساین چادر را با سر خوشی و در حالی که بوی مرا می‌داد ترک کرد. ما هر کدام در این جریان استفاده‌ی کوچک خود را برده بودیم. در طول این مدت من یک کلمه هم صحبت نکرده بودم و او هم اصلا متوجه نشده بود. 
* * *
تی. رکس شکارچی چندان ماهری نبود، ولی کشتن یک انسان هم مهارت چندانی نمی‌خواست. کند رو تر از آن که فرار کند و درشت‌تر از آن که پنهان شود. ما انسان‌ها شکار خوبی برای یک تیرانوسور هستیم. 
وقتی بقایای هاوکینز پیدا شد، غوغایی در تمام پایگاه به پا خاست. من با حالت ساختگی و بی‌تفاوتی دستوراتی مبنی بر کشتن «شیطان»، بازگرداندن بقایای هاوکینز به زمان آینده و فرستادن گزارش حادثه به دفتر کارم دادم. بعد همه را جمع کرده و شروع به سخنرانی در مورد «پارادوکس» کردم: هیچ کس نباید در مورد اتفاقی که افتاده است حرفی بزند. کسانی که حرفی در این مورد بزنند اخراج می‌شوند، و بعد تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرند. عواقب وخیم، مجازات، جریمه. 
و غیره. 
ساعت حدود دوی صبح بود که من برای نوشتن گزارش روزانه، نهایتاً به دفتر کارم بازگشتم. 
یادداشت هاوکینز بر روی میز منتظرم بود. من به طور کامل آن را فراموش کرده بودم. تصمیم گرفته بودم خواندن آن را به فردا موکول کنم، ولی احساس کردم که هیچ‌وقت حالم به این اندازه بد نخواهد بود و بهتر است که قضیه را تمام کنم. 
صفحه‌ی گزارش را روشن کردم. صورت رنگ‌پریده‌ی هاوکینز بر روی صفحه ظاهر شد و شق و رق، چنان که گویی دارد به جرمی اعتراف می‌کند شروع به سخن گفتن کرد: «خانواده‌ی من مخالف محقق شدن من بودند. اون‌ها می‌خواستند من توی خونه بنشینم و به حساب کتاب‌ها رسیدگی کنم. توی خونه بنشینم و بگذارم مغزم بپوسه.» سپس درحالی که صورتش با به یادآوری خاطرات شخصیش در هم رفته بود، ادامه داد: «خوب راستش این اولین چیزیه که شما باید بدونید، دونالد هاوکینز اسم واقعی من نیست. 
مادر من وقتی جوون بوده یه جورهایی خیلی سرکش بوده. من فکر نمی‌کنم اون حتی می‌دونسته که پدر من کیه. برای همین هم وقتی من به دنیا اومدم، تولد من رو مخفی نگه داشتند. من توسط پدربزرگ و مادربزرگم بزرگ شدم. ولی چون در اون موقع اون‌ها برای تربیت بچه یه کم پیر شده بودند من رو به زمان گذشته و وقتی که هنوز جوون‌تر بودند فرستادند و در کنار مادرم بزرگ کردند. من پونزده ساله بودم که فهمیدم اون خواهر من نیست. 
اسم واقعی من فیلیپه دی چرویله. من امروز میز تحت مسؤولیتم رو عوض کردم تا بتونم با خود جوون‌ترم ملاقات کنم. ولی بعد ملوساین –مادرم– شروع به عشوه‌گری برای من کرد!» او خنده‌ی شرمگینانه‌ای کرد و ادامه داد: «و فکر کنم شما درک کنید چرا من نمی‌خواستم راه اودیپ [19] رو دنبال کنم.» 
صفحه خاموش شد و سپس بلافاصله دوباره روشن شد. مثل این که چیزی را فراموش کرده بود: «اوه، بله… می‌خواستم بگم که… چیزهایی که شما امروز به من گفتین –در جوونیم– دلگرمی‌ای که به من دادین و اون دندون تیراناسور، اون‌ها چیزای خیلی ارزشمندی برام بودند. اِ… خیلی ممنون.» 
و صفحه خاموش شد. 
من دست‌هایم را بر روی صورتم گذاشتم. شقیقه‌هایم به شدت می‌زدند. انگار دنیا دور سرم می‌چرخید یا مثل آن دایناسور پیر یک تومور مغزی در سرم رشد کرده بود. من احمق نبودم. بلافاصله آن‌چه را که این گزارش بر آن دلالت داشت متوجه شدم. 
آن پسر بچه –فیلیپه– پسر من بود. 
هاوکینز پسر من بود. 
من حتی نفهمیده بودم که پسری دارم و حالا او مرده بود. 
* * *
لحظاتی بعد، من مشغول کشیدن خطوط زمانی در فضای هولوگرافیک بالای میز کارم بودم. یک چرخه‌ی دوگانه برای هاوکینز/ فیلیپه. یک شکل نسبتاً پیچیده‌تر برای خودم. و بعد پارامترهایی مثل تی.اس.او، پیشخدمت‌ها، دیرین‌شناس‌ها، نوازنده‌ها، کسانی که پایگاه را در وهله‌ی اول ساخته بودند و پس از اتمام کارِ ما قطعاتش را از هم باز می‌کردند، و صدها پارامتر دیگر را وارد محاسبات کردم. 
وقتی کارم به پایان رسید، یک طرح سه بعدی از پایگاه هیل‌تاپ، به عنوان نقطه‌ی تلاقی زندگی‌های آدم‌ها در زمان، را در برابرم داشتم. طرحی وحشتناک پیچیده بود. 
شبیه گره‌ی گوردیوس [20] بود. 
سپس شروع به سر هم کردن یادداشتی برای خود جوان‌ترم کردم. یادداشتی چون شمشیر فولادی دمشقی بُرّان. یادداشت سری و مهمی که پایگاه هیل‌تاپ را به هزاران قطعه‌ی درهم پر پارادوکسی تبدیل می‌کرد: 
«فلانی رو استخدام کن، فلانی رو اخراج کن، صدها محقق جوان قابل تعلیم و پرورش رو درجایی یک میلیون سال قبل از میلاد مسیح به حال خود رها کن، و… هیچ بچه‌ای درست نکن.» 
چنین کارهایی مسؤولان پروژه را مثل زنبورهایی عصبانی بر سر ما می‌ریخت. «تغییر نیافتنی‌ها» به شکل معطوف به ماسبق امکان سفر زمانی را از ما انسان‌ها می‌گرفتند. طوری که انگار هیچ وقت چنین چیزی به وقوع نپیوسته است. هر چیزی که به مسافرت زمانی مربوط می‌شد از چرخه‌ی واقعیت خارج شده و به محیط غیر محتمل عدم قطعیت کوانتومی فرستاده می‌شد. پایگاه هیل‌تاپ در قلمروی «ممکن-بود-بشود»ها تحلیل می‌رفت. تحقیقات و یافته‌های هزاران محقق از خود گذشته از گستره‌ی دانش بشری محو می‌شد. پسر من هیچ وقت زاییده نمی‌شد تا چنین بی‌رحمانه به دامن مرگ بیهوده فرستاده شود. 
تمام چیزهایی که من زندگیم را وقف رسیدن به آن‌ها کرده بودم، از بین می‌رفت. 
چنین چیزی به نظر من که خوب می‌رسید! 
وقتی که تهیه‌ی یادداشت به پایان رسید بر روی آن مهر «اولویت» و «محرمانه» زدم و سپس آماده شدم تا آن را به سه ماه پیش بفرستم. 
در پشت سرم در با صدای کلیکی باز شد. به سمت در چرخیدم، در همان زمان تنها کسی که در کل کائنات ممکن بود مرا از کاری که در حال انجام آن بودم منصرف کند وارد شد. 
«پیرمرد» گفت: «بچه قبل از مرگش از بیست و چهار سال زندگی لذت برد. این رو ازش نگیر.» 
من به چشم‌هایش نگاه کردم. 
به چشم‌های خودم… 
آن چشم‌ها هم‌زمان مرا مجذوب و طرد می‌کرد. چشم‌های قهو‌ه‌ای تیره‌ای که در میان انباشته‌ای از چین و چروک‌های یک عمر آشیانه‌ داشتند. من از وقتی برای کار در پایگاه هیل‌تاپ داوطلب شدم با خود پیرترم همکاری می‌کردم، و آن چشم‌ها برایم پر رمز و راز بودند، و کاملاً مبهم. در برابر آن‌ها احساس موشی را داشتم که ماری به او زُل زده باشد. 
گفتم: «فقط قضیه‌ی بچه نیست… به خاطر همه چیزه» 
«می‌دونم.» 
«من اون رو فقط امشب دیدم؛ منظورم فیلیپه است. هاوکینز هم فقط یه تازه وارد بود. من درست نمی‌شناختمش.» 
«پیرمرد» درِ بطری ویسکی را بست و آن را در گنجه‌ی مشروب‌ها گذاشت. تا آن موقع من حتی متوجه مشروب خوردنم هم نشده بودم. گفت: «من مدام فراموش می‌کنم وقتی جوون بودم چقدر احساساتی بودم.» 
«من احساس جوونی نمی‌کنم.» 
«صبر کن تا به سن من برسی.» 
مطمئن نیستم «پیرمرد» چند سال داشت. برای کسانی که وارد این بازی می‌شوند روش‌هایی برای افزایش طول عمر وجود دارد، و «پیرمرد» چنان برای سال‌های طولانی به این بازی ادامه داده بود که هم اکنون عملاً آن را اداره می‌کرد. تنها چیزی که من می‌دانستم این بود که او و من یک نفر هستیم. 
ناگهان مسیر افکارم به سمت دیگری کشیده شد و فریاد زدم: «آخه اون پسره‌ی احمق بیرون محوطه اصلاً چی کار داشت؟» 
«پیرمرد» شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «اون کنجکاو بود. همه‌ی محققا همین طورند. یه چیزی دید و رفت بیرون تا اون رو از نزدیک بررسی کنه. ولش کن دیگه، چیزی که اتفاق افتاده رو کاریش نمی‌شه کرد.» 
به یادداشتی که نوشته بودم نگاهی انداختم و گفتم: «معلوم می‌شه کاریش می‌شه کرد یا نه.» 
او یادداشت دیگری را کنار یادداشت من گذاشت و ادامه داد: «من به خودم اجازه دادم این رو برای تو بنویسم. فکر کردم این طوری درد نوشتنش رو از روی دوشت بر می‌دارم.» 
یادداشت را برداشتم و به محتوای آن نگاهی انداختم. همان یادداشتی بود که دیروز دریافت کرده بودم. در آن نوشته بودم: «امروز بعد از نیمه شب محلّی، ”شیطان“ به هاوکینز حمله کرد و او را کشت. همه‌ی اقدامات لازم را برای جلوگیری از درز کردن خبر به بیرون انجام بده.» با نفرت گفتم: «دقیقاً به همین علته که می‌خوام این سیستم پلید رو نابود کنم. تو فکر می‌کنی من دوست دارم مردی بشم که پسر خودش رو به کشتن می‌ده؟ تو فکر می‌کنی من دوست دارم که ”تو“ بشم؟» 
«پیرمرد» از آن حرف جا خورد و تا مدتی طولانی سکوت کرد. نهایتاً گفت: «ببین… تو اون روز توی موزه‌ی پی‌بادی یادته؟» 
«می‌دونی که یادمه.» 
«من اون‌جا در مقابل اون تابلوی دیواری ایستاده بودم و از ته قلبم –ته قلب تو– آرزو می‌کردم که ای کاش می‌تونستم یه دایناسور زنده‌ی واقعی رو ببینم. با این حال، با این که هشت سال بیشتر نداشتم می‌دونستم که این هیچ وقت اتفاق نمی‌افته. که یه سری چیزها غیر ممکنند.» 
من چیزی نگفتم. 
او ادامه داد: «وقتی خدا به آدم معجزه‌ای رو هدیه می‌ده، آدم اون رو با بی‌شرمی پس نمی‌زنه.» 
سپس رفت. 
من بر جای خودم باقی ماندم. 
تصمیم نهایی با من بود. دو آینده‌ی متفاوت در کنار هم بر روی میز قرار داشتند و من باید یکی از آن‌ها را انتخاب می‌کردم. جهان در هر لحظه ذاتاً ناپایدار است. اگر پارادوکس‌ها ممکن نبودند، هیچ کس وقتش را برای جلوگیری از آن‌ها تلف نمی‌کرد. «پیرمرد» به من اعتماد کرده بود تا تمام فاکتورهای مربوط را در نظر بگیرم، تصمیم صحیح را اتخاد کنم و با عواقب آن زندگی کنم. 
این، بی‌رحمانه‌ترین کاری بود که او تا کنون در حق من کرده بود. 
فکر کردن در مورد بی‌رحمی مرا به یاد چشم‌های «پیرمرد» انداخت. چشم‌هایی چنان عمیق که در آن‌ها غرق می‌شدی. چشم‌هایی چنان تیره، که نمی‌توانستی بدانی تا کنون خاطره‌ی چندین مرگ در عمق آن به گل نشسته است. بعد از سال‌ها همکاری کردن با او، هنوز هم نمی‌توانستم تشخیص بدهم آن چشم‌ها، چشم‌های یک قدیس است یا چشم‌های شیطانی‌ترین انسان دنیا. 
دو یادداشت در مقابل من بود. دستم را به سمت یکی دراز کردم. درنگ کردم. دستم را پس کشیدم. ناگهان تصمیم‌گیری دیگر آن‌قدرها هم ساده به نظر نمی‌رسید. 
آن شب، به طرزی غیر عادی آرام بود. انگار تمام دنیا در انتظار تصمیم من نفس در سینه حبس کرده بود. 
دستم را به سمت یادداشت‌ها دراز کردم. 
یکی را انتخاب کردم. 
———————————————–
پانویس‌ها:
[1] نوعی آلت موسیقی شبیه به پیانو که در آن ضربه‌های چکش‌ها به سیم‌ها کنترل نشده است. 
[2] موسیقیدان ایتالیایی (1755-1685) که سازنده آهنگ‌های بسیاری برای ساز هاپسیکورد است. 
[3] دایناسور گیاه‌خوار بزرگ جثه‌ای که در قاره آمریکا می زیسته است. 
[4] خزنده دریایی منقرض شده بزرگی با باله‌های پارومانند که در اروپا و آمریکای شمالی می‌زیسته است. 
[5] دایناسور تخم‌گذار گیاه‌خواری که در آمریکای شمالی می زیسته است. 
[6] پرنده بزرگ و زشتی که قادر به پرواز نبوده و در جزایر موریشس در اقیانوس هند زندگی می‌کرده و در اواخر قرن هفدهم میلادی منقرض شده است. 
[7] دایناسور گوشت‌خوار مارمولک مانندی به طول 2 تا 3.5 متر که دندآن‌های بسیار تیزی داشته است. 
[8] دایناسور گوشت‌خواری با آرواره‌های بسیار بزرگ که بر روی دو پا حرکت می‌کرده است. 
[9] تیراناسور نری که سرکرده گله تیرناسورها باشد. 
[10] آخرین بازه از دوره سوم زمین‌شناسی که با انقراض بسیاری از موجودات زنده آن دوران همراه بود. 
[11] دایناسوری با زائده‌های شاخ مانند بزرگی بر روی تیره استخوانی پشت گردن و شاخ بزرگی بر روی دماغ. 
[12] پستانداری شبیه فیل که در حال حاضر منقرض شده است. 
[13] دایناسورهای پرنده‌ای که دارای دندان و یک دُم بلند استخوانی بوده‌اند. 
[14] مخفف مأمور حفاظت از مسافرت زمانی به انگلیسی. 
[15] دایناسور گیاه‌خواری با صفحه‌ای استخوانی به دور گردن و دو شاخ بزرگ بر روی چشم‌ها و یک شاخ کوچک‌تر بر روی دماغ. 
[16] قطعه موسیقی برای پنج ساز. 
[17] موسیقیدان روسی (1971-1925) که به خصوص به خاطر سمفونی‌هایش مشهور است. 
[18] مخفف دونالد، نام کوچک هاوکینز. 
[19] یکی از افسانه های یونان باستان. اودیپ فرزند لائوس و جوکاستا بود که در هنگام تولد ترک شده بود و سپس بدون آن که بداند، پدرش را به قتل رساند و با مادرش ازدواج کرد. 
[20] بر اساس افسانه‌های یونانی، گرهی که شاه گردیوس، پادشاه فریجیه بست تا فقط به دست پادشاه بعدی آسیای صغیر باز شود. کنایه از مساله‌ی غامض دارد.

نویسنده: مایکل سوان ویک
مترجم: مریم جوزی

ویراستار: وحید بهلول
این داستان بدون هیچ تغییری از آرشیو «بعد هفتم» نقل شده است.
این اثر برنده‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه هوگوی سال 2000 میلادی بوده است. همچنین در همان سال به عنوان بهترین داستان کوتاه علمی‌تخیلی در نظرسنجی‌های مجله‌ی «لوکس» (یکی از مهم‌ترین مجله‌ها و معیارهای تقسیم‌بندی ژانری ادبیات گمانه‌زن) و نیز Asimov’s Reader برگزیده شده است. علاوه بر این، داستان در سال 2001 نامزد بهترین داستان کوتاه جایزه‌ی نبیولا شده است.

کلاهِ متخصص

سامانتا می‌گوید: «وقتی مرده باشی، دیگر لازم نیست دندان‌هایت را مسواک کنی.»
کله‌ر می‌گوید: «وقتی مرده باشی، در یک جعبه زندگی می‌کنی که درونش همیشه تاریک است، اما هرگز نمی‌ترسی.»
کله‌ر و سامانتا دوقلوهایی همسان هستند. سنشان را روی هم که بگذاری، بیست سال و چهار ماه و شش روز می‌شود. پای مرده بودن که وسط باشد، کله‌ر از سامانتا بهتر است.
پرستار کودکان خمیازه می‌کشد، با دست کشیده‌ی سفیدی دهانش را می‌پوشاند. می‌گوید: «بهتان گفتم که دندان‌هاتان را مسواک کنید و وقت خواب است.» روی روتختیِ گل‌گلی، بین آن دو می‌نشیند و پاهایش را روی هم می‌اندازد. او داشت یک بازی ورق به اسم پاونس را به آن‌ها یاد می‌داد، بازی‌ای که با سه دسته ورق بازی می‌شود. دسته ورق سامانتا سرباز پیک و دولوی دلش گم شده و کله‌ر هم که یک بند تقلب می‌کند. دست آخر پرستار است که برنده می‌شود. هنوز هم روی بازویش دستمال کاغذی و خمیر ریش خشکیده به چشم می‌خورد. به سختی می‌شود حدس زد چند ساله است- بچه‌ها اول فکر کردند او یک بزرگسال است، ولی حالا دیگر بزرگ‌تر از آن‌ها به نظر نمی‌رسد. سامانتا اسم پرستار را فراموش کرده است. 
از چهره‌ی کله‌ر یکدندگی می‌بارد. می‌گوید: «وقتی مرده باشی، تمام شب را بیدار می‌مانی.»
پرستار یکهو در می‌آید که: «وقتی مرده باشی، هوا همیشه سرد و دم و گرفته است، و باید تمام وقت ساکت ساکت بمانی، وگرنه متخصص از راه می‌رسد و می‌گیردت.»
کله‌ر می‌گوید: «این خانه روح دارد.»
پرستار می‌گوید: «می‌دانم. آخر من هم پیشترها همین جا زندگی می‌کردم.»
چیزی از پله‌ها بالا می‌خزد،
چیزی پشت در ایستاده است،
چیزی در میان تاریکی می‌گرید، می‌نالد؛
چیزی از میان کف [اتاق]، آه می‌کشد. 
کله‌ر و سامانتا تابستان را به همراه پدرشان، در خانه‌ای که عمارت هشت دودکش نامیده می‌شود، می‌گذرانند. مادرشان مرده است. الان دقیقا 282 روز می‌شود که او مرده.
پدرشان سرگرم نوشتن تاریخچه‌ای از عمارت هشت دودکش و سرگذشت شاعری به نام چارلز چیتهم راش است که در هنگام تحویل قرن این‌جا زندگی می‌کرده و وقتی سیزده ساله بوده از خانه فرار کرده و به دریا رفته، و وقتی سی و هشت ساله بوده به این‌جا برگشته. او ازدواج کرد، صاحب یک فرزند شد، سه جلد اشعار مزخرف و درهم‌وبرهم، و یک رمانِ حتا مزخرف‌تر و در‌هم‌و‌بر‌هم‌تر نوشت که اسمش بود: آن که از میان پنجره به من می‌نگرد، و بعدش دوباره در سال 1907 غیبش زد، و این بار درست و حسابی گم و گور شد. پدر سامانتا و کله‌ر می‌گوید بعضی از اشعار او را می‌شود راست راستی خواند، و رمانش هیچ خوبی‌ای نداشته باشد، لااقل خیلی طولانی نیست.
وقتی سامانتا از او پرسید که چرا درباره‌ی راش مطلب می‌نویسد، جواب داد که چون هیچ‌کس چیزی درباره‌ی او ننوشته است و بعدش هم پرسید که چرا او و سامانتا نمی‌روند بیرون بازی کنند؛ و وقتی او اشاره کرد که سامانتا خودِ اوست، فقط اخم کرد و گفت که وقتی هر دوی آن‌ها شلوار جین آبی و پیراهن‌های فلانل می‌پوشند، چطور انتظار دارند او از هم تشخیصشان بدهد، و مگر چه می‌شود اگر یکی از آن‌ها سراپا سبز و دیگری صورتی بپوشد.
کله‌ر و سامانتا دلشان می‌خواهد داخل ساختمان بازی کنند و بیرون نروند. عمارت هشت دودکش به بزرگی یک قلعه است، ولی نسبت به تصورات سامانتا از یک قلعه، غبار‌آلودتر و تیره‌تر است. بیشتر از قلعه‌ها مبل و مجسمه‌های دختران چوپان با انگشتان لب‌پر شده دارد، و کمتر از آن‌ها زره. خندقی هم در کار نیست.
خانه برای بازدید عموم آزاد است، و در طول روز، مردمی-خانواده‌هایی- که از جاده‌ی مشجر بلو ریج می‌گذرند، توقفی می‌کنند تا در محوطه و طبقه‌ی اول عمارت گردشی بکنند. طبقه‌ی سوم یکسر متعلق است به کله‌ر و سامانتا. گاهی اوقات جهانگردبازی می‌کنند، گاهی هم می‌افتند دنبال سرایدار که عمارت را به بازدیدکننده‌ها نشان می‌دهد. در این چند هفته، حرف‌هایش را از بر کرده‌اند و هر چه می‌گوید آن‌ها لب می‌زنند. و به او در فروش کارت پستال‌ها و نُسَخ اشعارِ راش به توریست‌هایی که به یادگاری‌فروشی کوچک خانه می‌آیند، کمک می‌کنند.
وقتی مادرها به آن‌ها لبخند می‌زنند و بهشان می‌گویند که چقدر بانمک هستند، آن‌ها در جواب زل می‌زنند و لام تا کام هیچ نمی‌گویند. نور کم خانه، باعث می‌شود مادرها رنگ پریده و لرزان و خسته به نظر بیایند. مادرها و خانواده‌هایشان، عمارت هشت دودکش را ترک می‌کنند، حالا که ورودیه را پرداخته‌اند، دیگر مثل قبل واقعی به نظر نمی‌آیند، و البته کله‌ر و سامانتا دیگر آن‌ها را نخواهند دید، پس شاید آن‌ها راست راستی واقعی نباشند. می‌خواهند به خانواده‌ها بگویند که بهتر است در خانه بمانند، یا اگر لازم است بروند، بهتر است یکراست سوار ماشین‌هایشان بشوند.
سرایدار می‌گوید که جنگل امن نیست.
پدرشان تمام صبح را در کتابخانه‌ در طبقه‌ی دوم می‌ماند و تایپ می‌کند، و بعد از ظهرها می‌رود و قدم می‌زند. ضبط صوت بغلی‌اش را می‌برد و فلاسک بغلی پر از جنتلمن جک را، ولی کله‌ر و سامانتا را نمی‌برد.
سرایدارِ عمارت هشت دودکش، آقای کوسلاک است. پای چپش یک هوا از پای راستش کوتاه‌تر است. یک لنگه کفش پاشنه بلند می‌پوشد. از گوش‌هایش و سوراخ‌های دماغش، موهای کوتاه سیاه بیرون زده، و فرق سرش حتا یک دانه مو هم ندارد، ولی به سامانتا و کله‌ر اجازه داده تا تمام سوراخ سنبه‌های خانه را بگردند. همین آقای کوسلاک بود که به آن‌ها گفت که در جنگل مار سر مسی پیدا می‌شود، و خانه جن‌زده است. می‌گوید که این مارها و جن‌ها، یک مشت موجود زودرنج و بد خلق هستند، و برای همین هم سامانتا و کله‌ر بهتر است که از مسیر نشان‌گذاری شده خارج نشوند و از اطاق زیر شیروانی هم دور بمانند.
آقای کوسلاک می‌تواند دوقلوها را از هم تشخیص بدهد، هر چند پدرشان نمی‌تواند؛ می‌گوید که چشم‌های کله‌ر خاکستری‌اند، مثل پوست گربه، ولی چشم‌های سامانتا خاکستری‌اند، مثل اقیانوس وقتی که باران می‌بارد. 
روز دومی که در عمارت هشت دودکش بودند، سامانتا و کله‌ر به جنگل رفتند. چیزی دیدند که سامانتا فکر کرد یک زن است، ولی کله‌ر گفت که یک مار است. پله‌کانی که به زیرشیروانی می‌رود قفل است. آن‌ها از سوراخ قفل سر و گوشی آب دادند، ولی خیلی تاریک بود و هیچ چیز معلوم نمی‌شد.
و خب، او همسری داشت، که می‌گویند خیلی زیبا بوده. مرد دیگری هم بوده که او را می‌خواسته، اوائل زن نمی‌پذیرفت، چون از شوهرش می‌ترسید، ولی بعد قبول کرد. شوهرش فهمید، و می‌گویند که یک مار را کشت، قدری از خون مار را برداشت و در مقداری ویسکی ریخت و به او داد. این کلک را از یکی از جزیره‌نشینانی که در کشتی با او بودند یاد گرفته بود. حدود شش ماه، در بدن زن مارهایی به وجود می‌آمد و بین پوست و گوشت او قرار می‌گرفت. می‌گویند که حتا می‌شد مارها را ببینی که در امتداد پاهای او بالا و پایین می‌رفته‌اند. می‌گویند که او از سر تا پا توخالی شده بود، و این ماجرا تا زمان مرگش ادامه داشت. پدرم می‌گوید که خودش این‌ها را به چشم دیده.
– تاریخ شفاهی عمارت هشت دودکش
از عُمر عمارت هشت دودکش بیشتر از دویست سال می‌گذرد. این نام را به خاطر هشت دودکش ساختمان به آن داده‌اند، هشت دودکشی که آن قدر گنده هستند که سامانتا و کله‌ر، می‌توانند دو تایی داخل یک شومینه جا بشوند. دودکش‌ها از آجر قرمز ساخته شده، و در هر طبقه هشت شومینه هست، که سر جمع می‌شود بیست و چهار شومینه. در خیال سامانتا، سر دودکش‌ها که از بام بیرون زده، به تنه درخت‌های ستبر قرمز رنگ می‌ماند، که تا بالای بام پوشیده از ورقه‌های سنگی امتداد دارد. کنار هر شومینه، یک سه پایه‌ی پیش بخاری سیاه و سنگین هست، و یک دسته سیخ بخاری چدنی به شکل مار. کله‌ر و سامانتا جلوی شومینه‌ی اتاق خوابشان در طبقه‌ی سوم، با سیخ بخاری‌های مار مانند ادای دوئل را در می‌آورند. باد از پشت دودکش بلند می‌شود و بالا می‌آید. سرشان را که توی شومینه می‌کنند، می‌توانند هوای مرطوب را که مثل رودخانه‌ای بالا می‌رود، روی صورتشان احساس کنند. جریان هوا بوی کهنگی و دوده و رطوبت می‌دهد، مثل سنگ‌های کف رودخانه.
اتاق خوابشان روزگاری اتاق نوزاد بوده. دوتایی با هم در یک تخت‌خواب پرده‌دار می‌خوابند که آدم را یاد یک کشتی چهار دکله می‌اندازد. بوی نفتالین می‌دهد، و کله‌ر در خواب لگد می‌زند. چارلز چیتهم راش، وقتی که پسرک خردسالی بود همین جا می‌‌خوابید. دخترش هم همین طور. وقتی پدرش غیبش زد، او هم ناپدید شد. آقای کوسلاک گفت که شاید سر بدهی‌های قمار بوده. شاید رفته باشند نیواورلئان. گفت که دخترک آن موقع چهارده ساله بوده. کله‌ر پرسید که نامش چه بود، و سامانتا می‌خواست بداند که چه به سر مادرش آمد. آقای کوسلاک در حرکتی تقریباً شبیه چشمک، چشمانش را بست و گفت که خانم راش یک سال قبل از ناپدید شدن شوهر و دخترش، در اثر یک بیماری عجیب و غریب که او را تحلیل می‌برد، مرد. گفت که اسم دختر کوچولوی بیچاره را یادش نمی‌آید. 
عمارت هشت دودکش، درست صد تا پنجره دارد، که هنوز هم همه‌شان جام‌های موج دار شیشه‌ی دست ساز دارند. سامانتا با خودش فکر می‌‌کند که با این همه پنجره، عمارت هشت دودکش باید همیشه پر از نور باشد، ولی در عوض، درخت‌ها به عمارت چسبیده‌اند، و برای همین اتاق‌های طبقه‌ی اول و دوم-و حتا طبقه‌ی سوم- سبز و کم نور هستند، انگار سامانتا و کله‌ر در اعماق دریا زندگی کنند. همین نور است که توریست‌ها را به اشباح تبدیل می‌کند. صبح‌ها، و دوباره دم غروب، مه دور خانه را می‌گیرد. مه گاهی خاکستری است، مثل چشم‌های کله‌ر، و گاهی هم خاکستری است، مثل چشم‌های سامانتا.
در جنگل زنی را دیدم،
لبانش دو مار سرخ بود؛
به من لبخند زد، چشمانش پر بود از شهوت
و چون آتش شعله می‌کشید.
دو سه شب پیش، باد در دودکش اتاق نوزاد می‌نالید. پدرشان پتو را کشیده بود رویشان و چراغ را خاموش کرده بود. کله‌ر سامانتا را ترغیب کرد تا سرش را ببرد توی تاریکی شومینه، و او هم همین کار را کرد. هوای سرد مرطوب، صورتش را لیسید، و انگار صدایش، صدای صحبتی آهسته بود و زمزمه‌ای زیر لب. درست نتوانست بفهمد صداها چه می‌گویند. 
از وقتی به عمارت هشت دودکش رسیده بودند، پدرشان تقریباً دیگر به کله‌ر و سامانتا محل نمی‌گذاشت. هرگز هم یادی از مادرشان نکرده بود. یک روز عصر، صدای فریادش را از کتابخانه شنیدند، وقتی که به طبقه‌ی پایین رسیدند، روی میز، جایی که یک لیوان ویسکی چپ شده بود، لکه‌ی چسبناکی افتاده بود. پدرشان گفت که او از میان پنجره نگاهش می‌کرده. گفت که چشم‌های او[1] نارنجی بوده.
کله‌ر و سامانتا جلوی خودشان را گرفتند و تذکر ندادند که کتابخانه در طبقه‌ی دوم است.
شب، پدرشان که نفس‌هایش از مشروب شیرین شده، وقتش را بیشتر و بیشتر در جنگل، و کمتر در کتابخانه می‌گذراند. موقع شام، که معمولاً هات داگ و کنسرو لوبیایی است که در بشقاب‌های کاغذی یک بار مصرف، در اتاق غذاخوری طبقه‌ی اول، زیر لوستر اتریشی (که درست 632 کریستال اشک مانند دارد) می‌خورند، پدرشان اشعار چارلز چیتهم راش را از بر می‌خواند، چیزی که نه سامانتا و نه کله‌ر، هیچ کدام علاقه‌ای به آن ندارند.
این اواخر خاطرات دریا را که راش نگه داشته بود می‌خواند، و می‌گوید که مدارکی در آن‌ها کشف کرده که نشان می‌دهد معروف‌ترین شعر راش، یعنی «کلاه متخصص »، اصلاً در واقع شعر نیست، و حتا اگر هم باشد، راش آن را ننوشته. چیزی است که یکی از آدم‌های روی کشتی صید نهنگ، عادت داشته که برای آن که نهنگ‌ها را جادو کند و آن‌ها را به سمت کشتی بکشاند، آن را تکرار کند. راش تنها کاری که کرده این بوده که آن را روی کاغذ بیاورد و یک پایان‌بندی هم به نافش ببندد و بگوید که کار خودش است.
آن مرد اهل مولاتوپو بوده، که جایی است که نه سامانتا و نه کله‌ر هرگز اسمش را هم نشنیده‌اند. پدرشان می‌گوید که آن‌ها عقیده داشته‌اند که این مرد در نوع خودش جادوگری چیزی بوده، ولی اندکی پیش از برگشتن راش به عمارت هشت دودکش، غرق می‌شود. پدرشان می‌گوید که جاشوها می‌خواسته‌اند صندوق آن مرد را به دریا بیندازند، ولی راش ترغیبشان می‌کند که بگذارند صندوق را نگه دارد، تا وقتی که با صندوق، در ساحل کارولینای شمالی پیاده می‌شود.
کلاه متخصص مثل یک آگوتی صدا می‌کند؛
کلاه متخصص مثل یک گراز طوقدار صدا می‌کند؛
کلاه متخصص مثل یک گراز لب‌سفید صدا می‌کند؛
کلاه متخصص مثل یک خوک خرطوم‌دار صدا می‌کند؛
کلاه متخصص مثل یک خرگوش صدا می‌کند؛
کلاه متخصص مثل یک موش‌خرما صدا می‌کند؛
کلاه متخصص مثل یک قرقاول صدا می‌کند؛
کلاه متخصص مثل یک نهنگ در آب می‌نالد؛
کلاه متخصص مثل باد در موهای همسرم می‌نالد؛
کلاه متخصص مثل یک مار صدا می‌کند؛
کلاه متخصص را به دیوار اتاقم آویخته‌ام.
کله‌ر و سامانتا را به پرستار بچه سپرده‌اند، چون پدرشان در جنگل با زنی ملاقات کرده است. امشب هم می‌رود تا او را ببیند، و قرار است بروند پیک‌نیک و شام بخورند و ستاره‌ها را نگاه کنند. در این وقت سال می‌شود شهاب‌های برساووشی را دید که در شب‌های بی‌ابر، از آسمان می‌بارند. پدرشان گفت که او هر روز عصر با آن زن قدم می‌زده. پدرشان گفت که او یکی از بستگان دور راش است و علاوه بر این، می‌خواهد امشب دو نفری تنها باشند و کمی حرف‌های بزرگانه بزنند.
آقای کوسلاک بعد از تاریکی هوا در عمارت نمی‌ماند، ولی قبول کرد که کسی را پیدا کند تا مراقب سامانتا و کله‌ر باشد. پدرشان دیگر نتوانست آقای کوسلاک را پیدا کند، ولی پرستار رأس ساعت هفت پیدایش شد. پرستار، که اسمش را هیچ کدام از دوقلوها درست متوجه نشدند، یک لباس نخی آبی می‌پوشد که آستین‌های کوتاه پفی دارد. سامانتا و کله‌ر، به نظر هر دویشان، او یک جور زیبایی خاص قدیمی و از مد افتاده دارد.
وقتی که پرستار آمد، آن دو در کتابخانه پیش پدرشان بودند و در اطلس جلد چرمی سرخ، دنبال مولاتوپو می‌گشتند. پرستار در نزده بود، بلکه همین جوری راهش را کشیده بود و آمده بود تو، و از پله‌ها آمده بود بالا، انگار از قبل می‌دانست آن‌ها را کجا می‌تواند پیدا کند. 
پدرشان خداحافظی کرده بود و آن‌ها را بوسیده بود، بوسه‌ای شتاب‌زده، به آن‌ها گفته بود که دخترهای خوبی باشند، و گفته بود که آخر هفته آن‌ها را به شهر می‌برد تا فیلم دیزنی را تماشا کنند. آن‌ها به کنار پنجره رفتند تا او را که به درون جنگل می‌رفت ببینند. دیگر داشت تاریک می‌شد، و کرم‌های شب‌تاب بیرون آمده بودند، جرقه‌هایی زرد و گرم، پرواز کنان در میان زمین و آسمان. وقتی پدرشان کاملاً بین درخت‌ها ناپدید شد، آن‌ها برگشتند و بجای پدرشان، به پرستار زل زدند. پرستار یکی از ابروهایش را بالا برد، گفت: «خب، چه بازی کنیم؟»
چرخ‌زنان به دور دودکش‌ها،
یک بار، دوباره، از اول.
اسپوک‌های دوچرخه، تیک تیک می‌کنند، مثل ساعت؛
و گذر روزهای زندگی یک مرد را می‌شمارند.
اول «گو فیش[2]» بازی کردند، و بعد از آن «هفتِ خبیث[3]»، و بعدش با مالیدن خمیر ریش پدرشان به دست و پای پرستار و با پیچیدن دستمال توالت به دور او، او را مومیایی کردند. او بهترین پرستاری بود که تا آن موقع دیده بودند.
ساعت نه و نیم، او سعی کرد آن‌ها را بخواباند. نه سامانتا و نه کله‌ر نمی‌خواستند بخوابند، برای همین شروع کردند به «مرده‌بازی». مرده‌بازی، یک جور نقش بازی کردن بود که آن دو، 274 روز بود که هر روز بازی کرده بودند، ولی نه جلوی پدرشان و نه جلوی هیچ بزرگسال دیگری. وقتی آن‌ها «مرده» بودند، اجازه داشتند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند. حتا می‌توانستند با پریدن از لبه‌ی تخت اتاق نوزاد، و فقط با تکان دادن دست‌هایشان پرواز کنند. اگر خوب تمرین می‌کردند، بالاخره یک روز به نتیجه می‌رسید.
«مرده‌بازی» سه قانون دارد. 
یک. اعداد بسیار مهمند. دوقلوها، لیستی از اعداد مهم را در دفترچه تلفن سبز رنگی که متعلق به مادرشان بود، یادداشت کرده بودند. تور آقای کوسلاک، منبع بسیار خوبی از مقادیر مهم و آمار و ارقام بود: آن دو تاریخچه‌‌ای غمبار از اعداد را یادداشت می‌کردند.
دو. دوقلوها حق نداشتند جلوی بزرگترها مرده‌بازی کنند. تا آن موقع پرستار را هم جزو بزرگترها قلمداد کرده بودند، ولی بعد به این نتیجه رسیدند که او بزرگتر محسوب نمی‌شود؛ و می‌شود قوانین را برای او توضیح داد. 
سومی، بهترین و مهم‌ترین قانون است. وقتی مرده هستی، لازم نیست از هیچ چیز بترسی. سامانتا و کله‌ر درست نمی‌دانند این «متخصص » کیست، ولی از او نمی‌ترسند.
برای آن که مرده بشوند، نفسشان را تا 35 شماره می‌گیرند. مادرشان تا همین قدر توانست نفسش را نگه دارد، البته صرف نظر از چند روز اضافه بر آن.
کله‌ر می‌گوید: «تو این جا زندگی نمی‌کردی. آقای کوسلاک این جا زندگی می‌‌کند.»
پرستار می‌گوید: «الان که نه، وقتی کوچک بودم، این اتاق خواب من بود.»
سامانتا می‌گوید: «جدی؟ ثابت کن!»
پرستار نگاهی به سامانتا و کله‌ر می‌اندازد، انگار که بخواهد آن‌ها را بسنجد: سنشان چقدر است، چقدر باهوشند، چقدر شجاعند، قدشان چقدر است. و بعد به علامت قبول، سر تکان می‌دهد. باد در دودکش می‌وزد، و در نور ضعیف اتاق، می‌توانند رشته‌های شیری رنگ مه را ببینند که از شومینه بیرون می‌زند. به آن‌ها می‌گوید: «بروید توی دودکش، دستتان را تا جایی که می‌شود دراز کنید بالا، سمت چپ، یک سوراخ هست که یک کلید در آن است.»
سامانتا به کله‌ر نگاه می‌کند که به او می‌گوید: «برو.» کله‌ر، به اندازه‌ی پانزده دقیقه و چند ثانیه‌ی ناشمرده، بزرگتر از سامانتاست، و برای همین به سامانتا می‌گوید که چه کار بکند. سامانتا صداهای نجواگر درون دودکش را به یاد می‌آورد، و بعد به یاد خودش می‌آورد که مرده است. به طرف شومینه می‌رود و چهار دست و پا می‌رود تو. 
وقتی سامانتا در دودکش سر پا بلند می‌شود، فقط یک گوشه‌ی اتاق از آن جا معلوم است. حاشیه‌ی قالی آبی بیدزده را می‌بیند، یک پا می‌بیند و کنار آن، پای کله‌ر را می‌بیند که مثل پاندول جلو و عقب تاب می‌خورد. بند کفش کله‌ر باز شده و روی قوزکش چسب زخم خورده. از توی دودکش، همه چیز اتاق به نظر آرام و دلپذیر می‌آید، درست مثل یک رؤیا، و برای یک لحظه، او تقریباً آرزو می‌کند که ای کاش لازم نبود مرده باشد. ولی این جور واقعاً امن‌تر است.
دست چپش را تا جایی که می‌تواند و دستش می‌رسد، به بالا دراز می‌کند. دستش را به دیوار ترد و خرد شونده می‌مالد، تا آن که یک بیرون زدگی پیدا می‌کند. به عنکبوت‌ها فکر می‌کند و به انگشتان قطع شده و به تیغ اصلاح‌های زنگار گرفته، و بعد دستش را می‌کند تو. چشمش به پایین است و به گوشه‌ی اتاق، و به پای کله‌ر که تکان تکان می‌خورد.
درون سوراخ، یک کلید کوچک و سرد هست، که دندانه‌هایش رو به بیرون قرار دارد. کلید را بیرون می‌کشد و چهار دست و پا می‌رود توی اتاق. به کله‌ر می‌گوید: «دروغ نمی‌گفت.»
پرستار می‌گوید: «معلوم است که دروغ نمی‌گفتم. وقتی مرده باشی، حق نداری دروغ بگویی.»
کله‌ر می‌گوید: «مگر این که دلت بخواهد.»
دلگیر و مهیب، دریا، به ساحل می‌کوبد.
هول‌انگیز و نمناک، مه، پشت در ایستاده است.
ساعت درون سرسرا، زنگ می‌زند: یک، دو، سه، چهار.
صبح نمی‌آید، نه، هیچ گاه، نه پس از این.
سامانتا و کله‌ر از وقتی که هفت ساله بوده‌اند، هر سال سه هفته کمپ می‌رفتند. امسال، پدرشان از آن‌ها نپرسید که آیا دلشان می‌خواهد بروند یا نه، و آن‌ها هم بعد از بحث و بررسی، به این نتیجه رسیدند که همین طور بهتر است. دلشان نمی‌خواست مجبور بشوند برای همه توضیح بدهند که نیمه یتیم شده‌‌اند. سابق بر این، همه به آن‌ها غبطه می‌خوردند، چون آن‌ها دو قلوهای همسان بودند. دلشان نمی‌خواست مایه‌ی دلسوزی مردم بشوند.
هنوز حتا یک سال هم نشده، ولی سامانتا متوجه است که قیافه‌ی مادرش را دارد از یاد می‌برد. چهره‌ی مادرش داشت از یادش می‌رفت، ولی نه به اندازه‌ی بویی که مادرش می‌داد، که چیزی بود مثل علوفه‌ی خشک و مثل عطر شماره‌ی پنج چنل، و مثل یک چیز دیگر هم بود. یادش نمی‌آید که چشمان مادرش خاکستری بوده‌اند مثل او، یا خاکستری بوده‌اند مثل کله‌ر. دیگر خواب مادرش را نمی‌دید، ولی خواب پرنس چارمینگ را می‌دید، که اسب کهری بود که او یک بار در کمپ در نمایشگاه اسب‌ها سوارش شده بود. در خواب، پرنس چارمینگ اصلاً بوی اسب نمی‌داد. بوی عطر شماره‌ی پنج چنل می‌داد. وقتی او مرده می‌بود، می‌توانست که هر قدر که دلش بخواهد اسب داشته باشد و همه‌شان هم بوی عطر شماره‌ی پنج چنل را بدهند.
سامانتا می‌پرسد: «این کلیدِ کجاست؟»
پرستار دستش را دراز می‌کند و می‌گوید: «زیرشیروانی. کلید لازمتان نمی‌شود، ولی از پله‌ها بالا رفتن از این که بخواهید از دودکش بالا بروید آسانتر است. حداقل بار اول این طور است.»
کله‌ر می‌گوید: «مگر نمی‌خواهی ما را بخوابانی؟»
پرستار کله‌ر را نادیده می‌گیرد: «وقتی بچه بودم، پدرم همیشه مرا در زیر شیروانی حبس می‌کرد، ولی من اهمیت نمی‌دادم. آن بالا یک دوچرخه بود، من همیشه سوارش می‌شدم و دور دودکش‌ها تاب می‌خوردم تا این که مادرم اجازه می‌داد بیایم بیرون. دوچرخه‌سواری بلدید؟» 
کله‌ر می‌گوید: «معلوم است.»
«اگر به اندازه‌ی کافی تند پایدان بزنی، دست متخصص به تو نمی‌رسد.»
سامانتا می‌گوید: «متخصص دیگر چی است؟» دوچرخه خوب است، 
ولی اسب‌ها تندتر می‌تازند.
پرستار می‌گوید: «متخصص یک کلاه دارد. کلاه از خودش صداهایی در می‌آورد.»
و هیچ چیز دیگری نمی‌گوید.
وقتی بمیری، علف‌ها سبزترند.
بر فراز گورت، بادها تندترند.
چشمانت گود می‌رود، گوشتت می‌پوسد.
به کندی و آهستگی عادت می‌کنی و تأخیر برایت غیر منتظره نمی‌ماند.
زیرشیروانی بزرگ‌تر و متروک‌تر از چیزی است که سامانتا و کله‌ر گمان می‌کردند. کلیدِ پرستار، در قفل ته راهرو را می‌گشاید و پلکانی کم عرض هویدا می‌شود. به بچه‌ها اشاره می‌کند بروند بالا.
زیرشیروانی آن طورها که تصور می‌کردند، تاریک نیست. بلوط‌هایی که راه نور را سد می‌کنند و روزها، سه طبقه‌ی اول را آن طور دلگیر و سبز و مرموز می‌سازند، قدشان به این بالاها نمی‌رسد. نور غافلگیر کننده‌ی ماه، غبارآلود و رنگ پریده، از پنجره‌های پیش‌آمده‌ی زاویه‌دار، به درون جاری می‌شود و تا ته زیر شیروانی را روشن می‌کند. فضای زیر شیروانی آن قدر جادار هست که بشود در آن وسطی بازی کرد، و کنار آن جامه‌دان‌هایی چیده‌اند که به خیال سامانتا تماشاچی‌ها می‌توانند روی آن‌ها بنشینند. یا می‌توانند پشتشان پنهان شوند و تماشا کنند. سقف شیب می‌خورد و پایین می‌آید و در محل خروج هشت دودکش شکم‌گنده، زهوار می‌خورد. دودکش‌ها انگار زنده‌ی زنده هستند، یک جوری که انگار در این مکان متروک و فراموش شده، زندانی شده باشند. یک جوری با عصبانیت از بام و کف زیرشیروانی بیرون زده‌اند. در نور ماه انگار نفس می‌کشند. می‌گوید: «چقدر خوشگلند.»
کله‌ر می‌پرسد: «کدام یکی دودکش ِ اتاق نوزاد است؟»
پرستار به نزدیک‌ترین دودکش سمت راست اشاره می‌کند. 
می‌گوید: «آن یکی. از طبقه‌ی اول، از سالن رقص بالا می‌آید تا کتابخانه و اتاق نوزاد.»
روی دودکش اتاق نوزاد، چیزی دراز و سیاه رنگ از میخی آویخته است. به نظر سنگین و قلمبه می‌آید؛ انگار داخلش پر از چیزی باشد. پرستار آن را پایین می‌آورد و روی انگشتش آن را می‌چرخاند. چیز سیاه‌رنگ سوراخ سوراخ است و وقتی که پرستار می‌چرخاندش، سوت می‌زند، انگار که مویه و زاری می‌کند. می‌گوید: «کلاه متخصص .»
کله‌ر می‌گوید: «شکل کلاه نیست. اصلاً شکل هیچ چیز نیست.» می‌رود ببیند در جعبه‌ها و جامه‌دان‌های کنار دیوار چه هست.
پرستار می‌گوید: «این یک کلاه بخصوص است. از اول هم قرار نبوده شکل چیزی باشد. ولی می‌تواند صدای هر چیزی را که تصورش را بکنید، در بیاورد. پدرم ساخته‌اش.»
سامانتا می‌گوید: «پدر ما کتاب می‌نویسد.»
«پدر من هم کتاب می‌نوشت.» پرستار کلاه را به میخ آویزان می‌کند. کلاه روی میخ، سیاهْ‌سیاهْ تاب می‌خورد. سامانتا به آن چشم می‌دوزد. کلاه برای سامانتا شیهه می‌کشد. «پدرم شاعر افتضاحی بود. ولی جادوگری‌اش از شعر گفتنش بدتر بود.»
تابستان پیش، سامانتا بیش از هر چیز دیگر آرزو داشت یک اسب داشته باشد. فکر می‌کرد حاضر است هر چیزی بدهد و در عوض یک اسب بگیرد- حتا دو قلو بودن هم به خوبی اسب داشتن نبود. او هنوز هم اسب ندارد، ولی مادر هم ندارد، و از این فکر در نمی‌آید که نکند [این اتفاق] تقصیر او بوده. کلاه دوباره شیهه می‌کشد، شاید هم صدای باد است داخل دودکش.
کله‌ر می‌پرسد: «بعدش چه شد؟»
«بعد از این که کلاه را ساخت، متخصص آمد و او را با خودش برد. وقتی که دنبال او می‌گشت، من در دودکش اتاق نوزاد قایم شده بودم و من را پیدا نکرد.»
«نترسیدی؟»
صدای تق‌تق و لرزش و تیک‌تیک می‌آید. کله‌ر دوچرخه‌ی پرستار را پیدا کرده، دسته‌های فرمان را گرفته و دارد دوچرخه را با طرف آن‌ها می‌آورد. پرستار شانه بالا می‌اندازد. می‌گوید: «قانون شماره‌ی سه.»
کله‌ر کلاه را از میخ می‌قاپد. می‌گوید: «من متخصص هستم!» و کلاه را روی سرش می‌گذارد. لبه‌ی کلاه روی چشم‌هایش می‌افتد. لبه‌ی از شکل افتاده و لرزان آن با دکمه‌های کوچک نامتقارن دوخته شده، دکمه‌هایی که در نور ماه، می درخشند و چشمک می‌زنند. انگار یک مشت دندان باشند. سامانتا دوباره نگاه می‌کند و می‌بیند که آن‌ها واقعاً دندان هستند. بدون آن که بشماردشان، یکباره می‌داند که آن‌ها دقیقاً پنجاه و دو عدد دندان هستند؛ و می‌داند که آن‌ها دندان‌های آگوتی، دندان‌های قرقاول، دندان‌های گراز لب سفید، و دندان‌های همسر چارلز چیتهم راش هستند. دودکش‌ها می‌نالند و صدای کله‌ر زیر کلاه طنینی تو خالی می‌یابد: «فرار کنید، وگرنه می‌گیرمتان! می‌خورمتان!»
سامانتا و پرستار می‌خندند و فرار می‌کنند، و کله‌ر سوار دوچرخه‌ی زنگ خورده و پر سر و صدا می‌شود و دیوانه‌وار دنبال آن‌ها پایدان می‌زند. در همان حال دستش هم روی زنگ است و مدام زنگ می‌زند و کلاه متخصص روی سرش بالا و پایین می‌پرد. کلاه مثل گربه‌ای خشمگین خرناس می‌کشد. صدای زنگ زیر و تیز است، و دوچرخه مویه می‌کند و جیغ می‌کشد. یک بار به راست و یک بار به چپ متمایل می‌شود. سر زانوهای کله‌ر مثل دو تا وزنه‌ی تعادل از دو طرف بیرون زده‌اند.
کله‌ر بین دودکش‌ها زیگزاگ می‌رود و می‌‌آید و سامانتا و پرستار را دنبال می‌کند. سامانتا سرعتش را کم کرده و بر می‌گردد و او را نگاه می‌کند. کله‌ر نزدیک می‌شود و یک دستش را روی دسته‌ی فرمان نگه می‌دارد و دستش دیگرش را به طرف سامانتا دراز می‌کند. چیزی نمانده سامانتا را بگیرد، و همین موقع پرستار برمی‌گردد و کلاه را از سر کله‌ر می‌قاپد.
یک باره می‌گوید: «ووی!» و کلاه را می‌اندازد. روی قسمت گوشتی دستش، قطره‌ای از خون در حال شکل گرفتن است و در نور ماه سیاه به نظر می‌رسد، همان جایی که کلاه متخصص گازش گرفته.
کله‌ر پیاده می‌شود و از خنده دارد ریسه می‌رود. سامانتا کلاه متخصص را نگاه می‌کند که قل می‌خورد و دور می‌شود. سرعت می‌گیرد، روی کف زیر شیروانی تغییر جهت می‌دهد، تلپ تلپ از پله‌ها پایین می‌رود و از دید خارج می‌شود. کله‌ر می‌گوید: «برو بیاورش. این دفعه نوبت تو است که متخصص بشوی.» 
پرستار می‌گوید: «نه.» دارد کف دستش را می‌مکد. «وقت خواب است.»
از پله‌ها که پایین می‌روند، اثری از آثار کلاه متخصص نیست. 
دندان‌هایشان را مسواک می‌کنند، به تخت-کشتی‌شان می‌روند و پتو را تا گردن بالا می‌کشند. پرستار بین پاهایشان می‌نشیند. سامانتا می‌گوید: «آدم که مرده باشد، باز هم خسته می‌شود و باید بخوابد؟ خواب هم می‌بیند؟»
پرستار می‌گوید: «آدم که مرده باشد، همه چیز خیلی آسان می‌شود. هیچ کاری که خوشت نیاید لازم نیست بکنی. لازم نیست اسمی داشته باشی. لازم نیست چیزی به یاد بیاوری. حتا لازم نیست نفس بکشی.»
و نشانشان می‌دهد که دقیقاً منظورش چیست.
***
سامانتا، موقعی که وقت داشته باشد به این موضوع فکر کند، (و الان هر قدر وقت که بخواهد دارد) با جرقه‌ای از درد متوجه می‌شود که تا ابد بین ده و یازده سالگی با کله‌ر و با پرستار گیر افتاده. در این موضوع تعمق می‌کند. عدد 10، خشنود کننده و گرد است، مثل یک توپ بادکنکی، ولی سر جمع که حساب کنی، سال آسانی نبوده. در این فکر است که 11 چه شکلی خواهد بود. شاید تیزتر، شبیه سوزن. بجای آن، انتخاب کرده است که مرده باشد. امیدوار است انتخابش درست از آب در بیاید. در این فکر است که چه می‌شد اگر مادرش، بجای مردن، مردن را انتخاب می‌کرد. چه می‌شد اگر این کار را کرده بود.
سال پیش در مدرسه کسرها را به آن‌ها یاد می‌دادند که مادرشان مرد. کسر، سامانتا را یاد گله‌های اسب وحشی می‌اندازد؛ اسب‌های کهر و کرند و توسن. خیلی هستند، و خب، سرکش هستند و متمرد. همین که فکر می‌کنی توانسته‌ای یکشان را کنترل کنی، سرش را بالا می‌برد و پرتت می‌کند روی زمین. شماره‌ی محبوب کله‌ر، 4 است، شماره‌ای که کله‌ر می‌گوید پسری است قد بلند و نی قلیانی. سامانتا چندان حواسش پی پسرها نیست. او عددها را دوست دارد. مثلاً عدد 8 را در نظر بگیرید، می‌تواند در عین حال خیلی چیزها باشد. از یک طرف که نگاهش کنی، شبیه زنی است که خم شده است و موهای مجعد دارد. ولی اگر روی پهلو بخوابانی‌اش، شبیه ماری می‌شود که چنبره زده و دمش در دهانش است. فرق بین مردن و مردن، یک چنین چیزهایی است. شاید وقتی سامانتا از این یکی خسته شد، برود سراغ آن یکی.
می‌شنود که کسی در چمن‌زار، زیر درخت بلوط، او را صدا می‌زند. 
سامانتا از تخت پایین می‌‌آید و به کنار پنجره‌ی اتاق نوزاد می‌رود. از شیشه‌ی موجدار، بیرون را نگاه می‌کند. آقای کوسلاک است. «سامانتا، کله‌ر!» او را صدا می‌زند. «شماها حالتان خوب است؟ پدرتان آن جاست؟» سامانتا تقریباً می‌تواند مهتاب را از میان او ببیند. «همیشه من را در انباری زندانی می‌کنند. شبح‌های لعنتی! شماها آن جا هستید؟ سامانتا؟ کله‌ر؟ دخترها؟»
پرستار می‌آید و کنار سامانتا می‌ایستد. انگشتش را روی لبش می‌گذارد. از طرف تخت تاریک، چشم‌های کله‌ر به طرف آن‌ها برق می‌زند. سامانتا هیچ چیز نمی‌گوید، ولی برای آقای کوسلاک دست تکان می‌دهد. پرستار هم دست تکان می‌دهد. شاید آن‌ها را بتواند ببیند، چون کمی بعد، دست از فریاد زدن بر می‌دارد و می‌رود. پرستار می‌گوید: «مواظب باشید. الان دیگر پیدایش می‌شود[4].»
دست سامانتا را می‌گیرد و او را به رختخواب بر می‌گرداند. کله‌ر آن جا منتظرشان است. می‌نشینند و صبر می‌کنند. زمان می‌گذرد، ولی آن‌ها خسته نمی‌شوند، و بزرگ‌تر هم نمی‌شوند.
کیست آن جا؟
هیچ کس جز باد.[5] 
درِ ورودی طبقه‌ی اول باز می‌شود، و سامانتا، کله‌ر و پرستار می‌توانند صدای چیزی را بشنوند که می‌خزد، می‌خزد و از پله‌ها بالا می‌آید. پرستار می‌گوید: «ساکت باشید. متخصص است.»
سامانتا و کله‌ر ساکت هستند. اتاق نوزاد تاریک است و باد، مثل آتش داخل شومینه، ترق ترق صدا می‌کند.
«کله‌ر؟ سامانتا؟ سامانتا؟ کله‌ر؟» صدای متخصص ، محو و خیس است. شبیه صدای پدرشان است، ولی علتش این است که کلاه می‌تواند هر صدایی، هر ندایی را تقلید کند. «هنوز بیدارید؟» 
پرستار می‌گوید: «زود باشید. وقتش است که بروید زیر شیروانی و قایم بشوید.»
کله‌ر و سامانتا تند و ساکت از زیر پتوهایشان بیرون می‌خزند و لباس می‌پوشند. دنبال پرستار می‌روند. بدون حرف، بدون نفس کشیدن، آن‌ها را به سنگر امن دودکش می‌برد. خیلی تاریک است و نمی‌شود چیزی دید، ولی آن‌ها وقتی پرستار کلمات را لب می‌زند، تمام و کمال منظورش را می‌فهمند: بالا. خودش اول می‌رود، تا آن‌ها بتوانند ببینند دستگیره‌ها کجاست و کدام آجرها بیرون زده و می‌شود رویشان پا گذاشت. بعد کله‌ر می‌رود. سامانتا پای خواهرش را می‌بیند که مثل دود از دودکش بالا می‌رود و سگک کفشش هنوز باز است.
«کله‌ر؟ سامانتا؟ لعنت بر شیطان! دارید من را نگران می‌کنید. کجا هستید؟» متخصص درست پشت در نیمه باز ایستاده است. «سامانتا؟ انگار چیزی نیشم زده. فکر می‌کنم یکی از این مارهای لعنتی نیشم زده.» سامانتا یک آن تردید می‌کند، ولی بعد بالا می‌رود، از دودکش اتاق نوزاد، بالا می‌رود.
——————————–
پانویس ها:
این داستان از مجموعه داستان Stranger things happen انتخاب شده است.
1- کلمات grey و gray، یک کلمه با دو املای مختلف هستند و خاکستری معنا می‌دهند. برای فرق گذاشتن بین این دو کلمه، از حروف ایرانیک استفاده کردم.
2- گردش بر خلاف گردش خورشید یا عقربه‌های ساعت، که بد یمن دانسته می‌شود.
3- نوعی بازی بچگانه با ورق که بر اساس مشابه آمدن ورق‌ها بازی می‌شود و هر کس چهار ورق هم شماره را جمع کند، یک امتیاز به دست آورده است.
4- در اصل سافت بال، که نوعی بیس بال در زمین کوچک است.
5- با توجه به ضمیر، مشخص می‌شود که متخصص را می‌گوید.

نویسنده: کلی لینک
مترجم: مهدی مرعشی

راهی به ناکجا



مرسدس بلند و سیاه با سر و صدای زیاد از میان مه جاده‌ی جنوب دژون [۱] سر بیرون آورد. قطرات سرد آب بر روی شیشه‌ی جلوی‌ مرسدس می‌ریخت. هورست فن‌رانکه [۲] کیف نظامی‌اش را به کناری گذاشت و همان طور که ستوان یکم شاخه‌ی نظامی اس‌اس، آلبرت فیشر [۳] رانندگی می‌کرد، با عینکی که تا نوک بینی‌اش پایین آمده ‌بود، با دقت نقشه‌ی گسترده‌ روی پایش را می‌خواند. فن‌رانکه نفسش را بیرون داد و گفت: «۳۵ کیلومتر، نه بیشتر.»
فیشر گفت: «گم شدیم. تا الان ۳۶ کیلومتر اومدیم.»
«نه دقیقاً اون‌قدر. دیگه باید هر لحظه برسیم.»
فیشر اول موافقت کرد، اما بعد سرش را به علامت نفی تکان داد. گونه‌ی بلند و استخوانی‌ و بینی نوک تیزش مؤید لباس‌ فرم سیاه با جمجمه‌های نقره‌ای منصوب بر یقه‌ی تنگ و محکمش بود. فن‌رانکه لباسی گشاد و خاکستری به تن داشت؛ او معاون وزیر تبلیغات بود که حالا کار پیک را انجام می‌داد. می‌شد آن دو را برادر به حساب آورد، گرچه یکی در چکسلواکی بزرگ شده ‌بود و دیگری در رور [۴]؛ یکی فرزند کارگر معدن زغال‌سنگ و دیگری پسر یک آبجوساز. آن‌ها دو سال پیش در پاریس همدیگر را ملاقات کرده و حالا دوستان نزدیکی بودند.
فن‌رانکه از میان قطرات آب روی شیشه‌ی کناری، چشمش به چیزی افتاد و گفت: «صبر کن. نگه دار.»
فیشر ماشین را متوقف کرد و به جایی ‌ نگاه کرد که انگشتان فن‌رانکه نشان می‌داد. در کنار جاده، پشت شاخ و برگ‌های درختان جوان، خانه‌ای با سقف کوتاه کاهگلی و دیوارهای خاکستری کثیف پشت مه مخفی شده‌ بود.
فن‌رانکه گفت: «به نظر خالی می‌رسه.»
فیشر جواب داد: «کسی توش هست؛ دودکش رو نگاه کن. شاید یک نفر بتونه بگه کجاییم.»
ماشین را کناری پارک کردند و پیاده شدند. فن‌رانکه جلوتر از میان کوره راه گل‌آلودی مملو از پوشال‌ خیس به راه افتاد. آلونک از نزدیک کثیف‌تر دیده‌ می‌شد. دود قهوه‌ای-خاکستری تیره از حفره‌ی روی سقف بیرون می‌زد، پیچ و تاب می‌خورد و بالا می‌رفت. فیشر به دوستش علامت داد و با احتیاط پیش رفتند. روی در چوبی زمخت خانه، به زبانی که هیچ کدام نمی‌شناختند، حروفی آویزان بود. در آن میان توانستند نه حرف مختلف را تشخیص دهند. فن‌رانکه با اخم پرسید: «به زبون کولی‌ها نوشته؟ شبیه زبون کولی‌های اسلاو هست.»
«کولی‌ها؟ حتا کولی‌ها هم تو یک همچین آلونکی زندگی نمی‌کنند، به علاوه من فکر می‌کردم خیلی وقت پیش جمعشون کردند.»
فن‌رانکه گفت: «بیشتر به خط کولی‌ها می‌خوره. ولی شاید باز هم بتونیم زبون همدیگه رو بفهمیم، البته اگر فرانسه حرف بزنن.»
فن‌رانکه در زد. بعد از یک مکث طولانی دوباره در زد و قبل از آن که برای آخرین بار در بزند، در باز شد. زنی که از حد زندگی پیرتر بود، بینی چوب رنگش را از شکاف در بیرون آورد و با یک چشم به آن‌ها خیره شد. غشاء گوشتی توخالی چشم دیگرش را پوشانده بود. دستی که به لبه‌ی در بود، چرک و کثیف بود و ناخن‌هایش بلند و سیاه. دهان بی‌دندانش به لبخندی چروک باز شد و با لهجه‌ی آلمانی کامل و حتا اشرافی گفت: «عصر به خیر. چه کاری از دستم بر می‌آید؟»
فن‌رانکه که سعی داشت تنفرش را کنترل کند گفت: «می‌خواستیم بدونیم راه دُل [۵] همینه؟»
پیرزن گفت: «پس با این حساب پیش راهنمای اشتباهی آمده‌اید.» دستش را پس کشید و در داشت بسته می‌شد. فیشر لگدی به در زد و پیرزن را به عقب پرت کرد. در باز شد و وزنش بر روی لولای چرمی پوسیده افتاد.
فیشر گفت: «تو با احترام کافی با ما رفتار نمی‌کنی. منظورت از ”راهنمای اشتباه“ چیه؟ مگه تو چه جور راهنمایی هستی؟»
پیرزن ناله‌ای کرد و گفت: «چه قوی!» دستانش را بر سینه‌ی خشکیده‌اش جمع کرد و به سمت تاریکی برگشت. لباس خاکستری مندرس بی‌رنگ و رو و بی‌نهایت قدیمی به تن داشت. آستین‌های نخ نخ شده‌اش تا مچ دستانش کشیده‌ شده ‌بود.
فیشر با وجود رایحه‌ی تعفن و پوسیدگی درون کلبه همچنان پیشرفت و گفت: «جواب من رو بده!»
پیرزن در جلوی اجاقی سرد و خالی از هیزم متوقف شد و با لحنی آهنگین گفت: «راه‌هایی که من می‌دانم متعلق به این سرزمین نیستند.»
فن‌رانکه گفت: «دیوانه‌ است. بعداً مراجع محلی به حسابش می‌رسن. بریم بیرون.» اما نگاهی وحشیانه‌ در چشمان فیشر بود. آلودگی، بی‌نظمی و همچنین خیره‌سری زیاد، فیشر را عصبانی کرده‌ بود.
به پیرزن خطاب کرد: «پس تو کدوم راه‌ها رو بلدی، زنک دیوانه؟»
پیرزن گفت: «راه‌های درون زمان.» دستانش را از روی سینه‌اش انداخت و سرش را پایین آورد، انگار در تصدیق توانایی ویژه‌اش، ناگهان با ادب و متواضع شده ‌بود.
فیشر با تمسخر گفت: «پس بگو ببینم ما کجاییم؟»
فن‌رانکه گفت: «بیا، ما کارهای مهمی داریم.» اما می‌دانست دیگر خیلی دیر شده است. ماجرا پایان می‌پذیرفت، اما به حرکت دوستش بستگی داشت و ممکن بود این حرکت خوشایند نباشد.
پیرزن گفت: «شما در جاده‌ای هستید که راه به جایی نمی‌برد.»
فیشر به سمت پیرزن خیز برداشت: «چی؟» پیرزن سرش را بالا آورد و به فیشر نگاه کرد؛ انگار به فرزند چموشی که به خانه بازگشته باشد نگاه کند.
پیرزن گفت: «اگر توضیح می‌خواهی، بنشین.» و به میزی کوتاه و سه صندلی شکسته‌ی چوبی اشاره کرد. فیشر نخست به زن و بعد به میز نگاهی انداخت.
فیشر هم با تملقی دروغین و ناگهانی گفت: «خیلی خب.» فن‌رانکه متوجه شد. یک بازی موش و گربه‌ی دیگر.
فیشر یک صندلی برای دوستش عقب کشید و خودش روبه‌روی زن نشست. زن گفت: «دستانتان را روی میز بگذارید. کف دست رو به میز. جفت دست‌ها. هر دو نفرتان.»
آن‌ها اطاعت کردند. زن گوشش را بر روی میز گذاشت، انگار داشت گوش می‌کرد. چشمانش به سمت پرتوهای نوری که از درون دیوار گلی می‌آمد، جلب شد. زن گفت: «تکبر.» فیشر واکنش نشان نداد.
زن گفت: «راهی که به آتش و مرگ ختم می‌شود. شهرهایتان در شعله‌های آتش می‌سوزند. زن‌ها و بچه‌هایتان در شعله‌های خانه‌هایشان مثل عروسک جزغاله می‌شوند. گورهای دسته‌جمعی پیدا می‌شوند و شما به جنایات قبیحی متهم می‌شوید. بسیاری محاکمه و اعدام می‌شوند. ملت شما رسوا و خوار می‌شود و آرمانتان منفور خواهد بود.» آن‌گاه برق عجیبی در چشمانش ظاهر ‌شد: «و سال‌ها بعد، یک کمدین بر روی صحنه می‌رقصد و نقش پیشوای شما را در قالب یک دلقک بازی می‌کند و آوازی احمقانه سر می‌دهد. تنها پست‌ترین بیماران روانی به شما ایمان خواهند داشت. ملت شما میان دشمنانتان پخش می‌شوند. همه چیز از بین خواهد رفت.»
خنده‌ی فیشر همچنان بر جای ماند. سکه‌ای از جیبش بیرون کشید و جلوی زن پرت کرد. سپس صندلی را عقب راند و ایستاد. فیشر گفت: «عجوزه، راه‌هایی که بلدی هم مثل چانه‌ات به بیراهه می‌روند. بریم.»
فن‌رانکه گفت: «من هم تا الان همین رو می‌گفتم.» فیشر هیچ حرکتی نکرد. فن‌رانکه دستش را کشید، اما افسر ارشد اس‌اس خود را از دستان دوستش رها کرد.
فیشر گفت: «عجوزه، این روزها کولی‌ها خیلی کم شدن، خیلی زود یکی دیگه‌شون هم کم می‌شه.»
فن‌رانکه سعی کرد فقط او را از در بیرون ببرد. زن دنبالشان آمد و چشمانش را در برابر نور کدر چراغ پوشاند.
زن گفت: «من کولی نیستم. حتا کلمات را هم تشخیص نمی‌دهی؟» و به حروف بالای در اشاره کرد.
فیشر زیر چشمی نگاهی کرد و برق شناختن در چشمانش درخشید. گفت: «بله، بله الان شناختم. یک زبان مرده.»
فن رانکه با ناراحتی پرسید: «اونا چی‌اند؟»
فیشر گفت: «فکر کنم عبری باشند. اون یه یهودیه.»
زن پاسخ داد: «نه، من یهودی نیستم.»
فن‌‌رانکه فکر کرد زن الان جوان‌تر، یا حداقل قوی‌تر از قبل به نظر می‌رسد، و همین باعث شد ناراحتی‌اش عمیق‌تر شود.
فیشر به آرامی گفت: «برام مهم نیست تو چی هستی. فقط دلم می‌خواست کاش تو زمان پیشوا بودیم.» و یک گام به سویش برداشت. زن عقب نرفت. حالا صورتش به طور مشخص جوان‌تر و خوشایند‌تر شده ‌بود و چشم آسیب‌دیده‌اش نیز رو به بهبودی می‌رفت. فیشر ادامه داد: «اون‌وقت، هیچ قاعده‌ و قانونی نبود و من می‌تونستم هفت‌تیرم رو بکشم…» و به تپانچه‌اش ضربه‌ای زد. «و یک گلوله تو کله‌ی جهود کثافت‌ات خالی کنم و شاید آخرین یهودی اروپا رو بکشم.» فیشر غلاف هفت‌تیرش را باز کرد. زن در ورودی کلبه‌ی تاریک صاف ایستاد، انگار داشت از بدزبانی فیشر انرژی می‌گرفت. فن‌رانکه برای دوستش ترسید. بی‌ملاحظه عمل کردن آن‌ها را به دردسر می‌انداخت.
فن‌رانکه به فیشر یادآوری کرد: «اما الان زمان پیشوا نیست.»
فیشر لحظه‌ای درنگ کرد. هفت‌تیر در دستش بود و انگشتش روی ماشه می‌لغزید. خطاب به پیرزن –که نصف قبل هم پیر نبود یا شاید اصلاً پیر نبود، و مشخصاً دیگر خمیده و چلاق نبود- گفت: «پیرزن، این دفعه خطر ار بیخ گوشت گذشت.»
زن با لحنی نیمه آهنگین نیمه نالان گفت: «تو هیچ تصوری نداری من که هستم.»
فیشر تفی انداخت و گفت: «کثافت. حالا ما می‌ریم و جای تو و آلونکت رو گزارش می‌دیم.»
زن نفسش را بیرون داد و حتا سه گام دورتر هم بوی نفسش به سنگ گداخته می‌مانست. زن گفت: «من تازیانه‌ی عذابم.» و به درون کلبه بازگشت اما با این‌ حال صدایش هنوز رسا بود: «در روز ستونی از ابر و در شب ستونی از آتشم.»
صورت فیشر درهم رفت و سپس خندید. به فن‌رانکه گفت: «راست میگی. برای ما دردسر الکیه.» و چرخید به بیرون از خانه قدم گذاشت. فن‌رانکه هم از روی شانه‌اش آخرین نگاه را به تاریکی انداخت و به دنبال فیشر به راه افتاد. فکر کرد سال‌ها است کسی در این کلبه زندگی نکرده است. سایه‌ی زن مبهم و تاریک میان اجاق سنگی قدیمی و میز خاک‌ گرفته‌ی زهوار در رفته بر روی زمین افتاده بود.
در ماشین فن‌رانکه آهی کشید و گفت: «تو واقعاً کمی متکبری. این رو می‌دونستی؟»
فیشر خندید و سری تکان داد: «تو رانندگی کن دوست قدیمی. من نقشه رو می‌خونم.» فن‌رانکه مرسدس را روشن کرد و گذاشت تا ناله‌ی موتور به حالتی یکنواخت برسد و از اگزوزش حلقه‌ی‌ لرزان دود وارد مه شود. فیشر با ناراحتی نقشه‌ی آلمان متحد را تکان داد و گفت: «تعجبی نداره که گم شدیم. این نقشه مال پنج سال پیش هست. ۱۹۷۹.»
فن‌رانکه گفت: «راه رو پیدا می‌کنیم. وقتی به هواپیما برسیم، عمراً فرصت دیدن صورت کرام ناگل [۶] را از دست نمی‌دم. اون مدت زیادیه که با بمب‌افکن‌های یانکی‌ها جنگیده و تو به خاطر جر و بحث با یک پیرزن ما رو معطل کردی.»
«من این طوریم. از بی‌نظمی متنفرم. تو فکر می‌کنی اون حمله به ساحل شرقی [۷] رو وتو کنه؟»
فن‌رانکه گفت: «جرأت نمی‌کنه. بعد از این‌ که بیانیه‌ها رو ببینه، حد خودش رو می‌فهمه.» مرسدس با سر و صدای زیاد راهش را به سوی دُل باز می‌کرد.
پیرزن که جلوی در ایستاده بود، در حالی که سرش را تکان می‌داد گفت: «من یهودی نیستم. اما آن‌ها را هم دوست دارم. آه، بله، من تمام فرزندانم را دوست دارم.» و برای ماشین سیاه و بلندی که به درون مه می‌رفت دست تکان داد.
زن گفت: «فارغ از هر صراطی که در زندگی در پیش گیرید، من عدالت را در حق شما اجرا خواهم کرد. در حق شما و تمام فرزندانتان، و نیز فرزندان فرزندانتان.» ریسمانی از دود از ابروانش به روی زمین کثیف ریخت و به انگشتش چرخی داد. دود به رقص درآمد و پیکره‌هایی سیاه در میان کثافت طرح زد: «همان‌طور که خواستید به زمان پیشوایتان بروید.» مه رقیق‌تر شد. زن دستش را پایین آورد و چهل سال با مه در هم آمیخت.
از بالای سر صدای عمیق زوزه‌ای بر جاده فرود آمد. سایه‌ای با بال‌های گسترده از فراز کلبه گذشت، بر بال‌هایش ستاره‌ها و نوارهای حمله [۸] و آتش مسلسل می‌درخشید.
پیکر بی‌شکل گفت: «ای پرنده گرسنه. وقت غذا است.»
——————————————
پانویس‌ها:
[۱] Dijon: شهری در مرکز فرانسه.
[۲] Horst von Ranke
[۳] Albert Fischer
[۴] Ruhr: ناحیه‌ای صنعتی در ایالت نوردراین-وستفالن در غرب آلمان.
[۵] Dфle
[۶] Krum-nagel
[۷] Pacific Northwest: محدوده‌ی مشتمل بر شمال غربی ایالات متحده و جنوب غربی کانادا.
[۸] Invasion Strip: نوارهای سفید و سیاهی که متفقین در زمان جنگ جهانی دوم به هواپیماهای خود می‌بستند که برای هم‌پیمانان خود قابل شناسایی باشند.

نویسنده: گرگ بیر
مترجم: محمدحسین عبدالهی ثابت

درباره داستان:
اصل داستان به نام Through Road No Whither اولین بار در سال 1985 در Far Frontiers منتشر شده است.

انزواگرایان

هنگامی که سیاره‌ی کوچک روی صفحه‌ی نمایش سفینه به روشنی ظاهر شد، اندرسن احساس همیشگیِ پیش از وقوعِ خود را داشت. بیست سال پیش که پسربچه‌ای روی زمین بود، به سنگی در ساحل نهری خروشان نگاه کرده و آن را برگردانده بود. روی زمین مرطوب زیر سنگ، معجزه برای دیدن فراوان بود، کرم‌های سفید، به درازای هشت سانتیمتر، با چشمان درخشان سبزرنگ و ابزار بلع سبعانه. اندرسن قضیه را هیچگاه از یاد نبرده بود. هنگام فرود روی یک سیاره‌ی ناشناخته، هرگز نمی‌شد دانست که چه مسایل غافلگیرکننده‌ی شگرفی در انتظار بودند.
اندرسن به نقشه‌هایش نگاه کرد. سیاره یکی از چهارده سیاره‌ی دیگر منظومه بود، اما تنها سیاره‌ای بود که به نظر قابل سکونت می‌آمد. گروه نقشه‌کشان آن را برای بررسی در آینده انتخاب کرده بود. کامپیوتر سفینه حساب کرده بود که سیاره با قطر ۱۱۰۰۰ کیلومتر تنها ۷۵ درصد جرم زمین را داراست. پس چگالی پایینی داشت و تنها از مقدار کمی عناصر سنگین برخوردار بود. اندرسن بلافاصله مختصات فرود را مشخص کرد. او باید گزارشی درباره‌ی اهالی سیاره می‌نوشت که گفته شده بود موجوداتی هوشمندند و درباره‌ی چشم‌انداز برپایی یک مستعمره از سوی زمین هم تحقیق می‌کرد.
سیاره مسکونی بود. ستاره‌ی سرخ کوچک روی نقشه این را به او می‌گفت. اندرسن از خود پرسید، چه نوع کرم‌هایی زیر این سنگ هستند. سیاره‌های مسکونی همیشه بسیار غافلگیرکننده بودند.
سفینه‌اش پایین‌تر رفت. به سوی یک مدار فرود پرواز کرد. از میان جوی که متراکم‌تر می‌شد به سوی زمین زرد و قهوه‌ای خروشید. در دهمین چرخش به دور سیاره، قاره‌ای را انتخاب کرد. موتورهای ترمز را به کار انداخت. دُمِ سفینه‌ی کوچک برای فرود به زیر آمد. سفینه روی بالشی آتشین به پایین رفت. به نرمی روی زمین نشست.
از راه رسیده بود. سنگ را برگردانده بود. حالا فقط مانده بود که ببیند زیر آن چه خبر است.
دو دقیقه طول کشید تا بیگانگان ظاهر شدند. اندرسن تنها برای مدت کوتاهی می‌توانست اطراف را نظاره کند. از سفینه‌ی خود زیاد دور نشده بود. محاسبه‌ها نشان داده بودند که جو سیاره از کلر و هیدروژن تشکیل شده است، به علاوه‌ی کمی نیتروژن و چندتایی گازهای نجیب. او کلاهخود تنفسی به سر داشت، چرا که دو بار دم فروکشیدن کافی بود تا حلق و ریه‌اش را جزغاله کند.
آسمانْ زردِ روشن بود، از سویی به خاطر مهِ کلرِ معلق در ارتفاعات و از سوی دیگر به دلیل شکستِ نور در جو. منظره به طرز عجیبی ناهموار به نظر می‌آمد، با صخره‌های برهنه که به نحوی صدف‌مانند خالی شده بودند. درختانی عجیب با پیچ و خم سربرافراشته بودند. شکوفه‌ها تأثیری مغشوش‌کننده داشتند. اندرسن در دوردست ساختمان‌های باریک و رنگینی دید که به نظر می‌آمد از مرجان صورتی‌رنگ ساخته شده‌اند. در آسمان چند پرنده پرواز می‌کردند. اندرسن دید که که چگونه یکی از آن‌ها روی درختی با ظاهری گوشه‌دار نشست. به نظر می‌آمد کف پایش آلت مکنده داشته باشد. پرنده به میوه‌هایی که از شاخه‌ها آویزان بودند نوک می‌زد.
بعد از این که اندرسن نگاهی کوتاه به مناظر اطراف انداخت، دستگاه ترجمه‌ی قابل حمل را بیرون آورد و آن را سر هم کرد. تقویت‌کننده‌ی صدا را روشن کرد. برای موردی که بیگانگان نخواهند نزدیک بیایند. تدبیری نالازم بود. صدایی خشن و به زبان بدون لهجه‌ی زمینی گفت: «به این دستگاه نیازی نداریم. ما به خوبی می‌توانیم حرفهایت را بفهمیم.»
اندرسنِ نه ساله محجوبانه از یافتن کرم‌ها خوشحال شده بود. اندرسن بیست و نه ساله مانند یک گربه‌ی وحشت‌زده از جا پرید و برگشت: «چه کسی حرف زد؟»
«ما.»
اندرسن بیشتر به عقب چرخید و بیگانگان را دید. تقریباً در صد متری سمت چپ او گروهی متشکل از هفت موجود ایستاده بود. اندرسن آمدن آن‌ها را ندیده بود. تعجب کرد که می‌تواند صدای آن‌ها را از این فاصله به خوبی بشنود.
موجودات همان‌قدر گوشه‌دار بودند که درختان. اندرسن حدس می‌زد که قامتشان تقریباً به بلندی دو متر باشد. آن موجودات پوستی به رنگ سرخ تیره داشتند. در روی زمین به زحمت می‌توانستند بیش از پنجاه کیلو وزن داشته باشند و این‌جا از آن هم کمتر می‌شد.
تنشان از قرار معلوم اصلاً گوشت نداشت. تنها از پوست تشکیل شده بودند که روی استخوان‌هایی سبک کشیده شده بود. سرهایشان لوزی‌شکل و بی‌مو بود، بینی‌هایشان تنها دو شکاف، چانه‌هایشان دراز، دهانشان یک خط تیره. چشمان سرد بودند و گوشی در کار نبود. اندرسن حدس می‌زد خونسرد باشند. حالتی سوسمارمانند داشتند. پاهایشان نازک بود و به چنگال‌هایی باز ختم می‌شد.
گروه به سوی اندرسن به راه افتاد.
مرد زمینی مردد به بیگانگانِ در حال نزدیک شدن نگریست، و بعد به دستگاه ترجمه‌اش. پرسید: «شما به زبان من صحبت می‌کنید؟»
«ما به همه‌ی زبان‌ها سخن می‌گوییم.» 
او به هیچ وجه نمی‌توانست بگوید که کدام‌یک از اعضای گروه پاسخ داده است. شاید هیچ‌کدام، شاید همه.
«شما تله‌پات هستید؟»
«بله.»
اندرسن اندیشید، می‌توانید بفهمید چه می‌گویم؟ جوابی نیامد.
مرد زمینی پرسید: «من برای شما پیامی اندیشیدم، آن را نگرفتید؟»
«ما تنها می‌توانیم به تجسم‌های ناخودآگاه تو واکنش نشان بدهیم، انسان زمینی. ما در لایه‌های عمیق روح تو نفوذ می‌کنیم، اما نمی‌توانیم افکار سطحی را دریابیم.»
اندرسن به پیشانی چین انداخت. وضعیت چندان برای او مطلوب نبود. اما قبلاً هم با یک نژاد تله‌پات سر و کار پیدا کرده بود. به نوعی همه چیز آسانتر می‌شد، چرا که اگر می‌توانستند به درون او بنگرند، نیازی به تردید درباره‌ی صداقت او نداشتند. اگر دروغ می‌گفت می‌فهمیدند، و اندرسن خیال دروغ گفتن نداشت.
گفت: «من تله‌پات نیستم.»
«مسلم است. اما ما می‌توانیم با تو گفتگو کنیم.»
«بسیار خوب. از آن جایی که به عمق روح من نگاه کرده‌اید، می‌دانید که من با نیت صلح‌طلبانه آمده‌ام.» جوابی نیامد، و اندرسن با اعتماد به نفس کمتری ادامه داد: «شما دقیقاً می‌دانید که نیت من صلح‌جویانه است. من نماینده‌ی اتحادیه‌ی زمین هستم، گروهی متشکل از صد و نود دنیا در کهکشان راه شیری. این اتحادیه فواید متقابل و همکاری مسالمت‌آمیز را عرضه می‌کند. از آن جایی که این اولین فرود یک انسان زمینی بر روی سیاره‌ی شماست، مسلم است که می‌خواهید درباره‌ی همه‌ی این مسایل فکر کنید و …»
اندرسن می‌خواست حرف‌های همیشگیش را بزند، که می‌خواهد او را پیش رهبر خود ببرند، اما صدای آرام بیگانگان حرف او را قطع کرد: «تو اولین انسان زمینی نیستی که اینجا فرود آمده است.»
این جواب به نظر بی‌معنی می‌آمد. طبق نقشه‌ها سیاره ناشناخته بود. آیا نقشه‌کش‌ها روی سیاره فرود آمده بودند؟ محتمل نبود. آیا پیشتر محققی سیاره را ملاقات کرده بود و گزارش نداده بود؟ این هم امکان نداشت.
اندرسن گفت: «من نمی‌فهمم. چطور ممکن است که انسان‌های زمینی دیگر روی این سیاره فرود آمده باشند؟ منظورم این است که…»
«تو سومی هستی. آن دو نفر دیگر در سفینه‌هایی مانند سفینه‌ی تو آمدند.»
«کی؟»
«اولی یازده سال پیش. دومی پنج سال پیش.»
«سال این‌جا؟»
«سال زمینی.»
اندرسن اخم کرد. سفرهای محققان، که درباره‌اشان گزارشی هم وجود نداشت؟ نفس عمیقی کشید. «به هر حال کنفدراسیون زمین به شما…»
«ما نمی‌خواهیم.»
«بگذارید دست کم به شما بگویم…»
صدای سرسختانه‌ی ذهنی دوباره حرفش را قطع کرد. «ما به اتحادیه‌ای ملحق نخواهیم شد. ما نمی‌خواهیم که انسان‌های زمینی روی سیاره‌ی ما فرود بیایند.»
اندرسن نفس عمیقی کشید. او قبلاً هم با چنین مقاومت لجوجانه‌ای مواجه شده بود و استدلال‌های مجاب‌کننده‌ای در آستین داشت که می‌توانست با آن مقابله کند. زمین به سوی یک اقتصاد در حال رشد تا بی‌نهایت می‌گرایید و به بازاری در حال رشد تا بی‌نهایت نیاز داشت. استفاده از تمام روابط تجاری ممکن مهم بود.
گفت: «خواهش می‌کنم پیش‌داوری نکنید. بگذارید به شما بگویم که روابط صلح‌آمیز با ما چقدر سودمند است. ما می‌توانیم بدون فرود آمدن یک سفینه بر روی سیاره‌اتان معامله کنیم …»
«ما نمی‌خواهیم.»
«فقط چند دقیقه. در سفینه‌ام اسلایدهای سه‌بعدی دارم که می‌توانند به شما نشان بدهند …»
«نه.»
اندرسن عصبانی شد. پرسید: «چرا نمی‌خواهید به من گوش بدهید؟»
«ما از هزاران سال پیش استقلال خود را حفظ کرده‌ایم. اقتصاد ما دقیقاً با محیط زیستمان تنظیم شده است. ما می‌توانیم روی پای خود بایستیم. به زمین و اتحادیه‌اش نیازی نداریم.»
اندرسن سبکسرانه پرسید: «اگر ما شما را مجبور کنیم که با ما معامله کنید چه خواهید کرد؟» 
او گمان نداشت که زمین به زور متوسل بشود، اما می‌خواست واکنش بیگانگان را ببیند.
واکنش نرمی بود. «شما چنین کاری نمی‌کنید.»
«اگر به فرض بکنیم؟»
«پیروز نخواهید شد.»
اندرسن چین به پیشانی انداخت. هفت بیگانه در حین صحبت لحن خود را تغییر نداده بودند، تکانی نخورده بودند. و با این حال در را جلوی صورت او به هم می‌کوبیدند. این مردم می‌خواستند در انزوا بمانند. این کاملاً روشن بود. اما اندرسن به این آسانی تسلیم نمی‌شد.
با یک توضیح انتزاعی شروع کرد: «شما به جهان هستی مدیونید. سیاره‌ی شما، خورشید شما، همه‌ی اینها قسمتی از دستگاه آسمان است. فکر میکنید می‌توانید خود را کاملاً از این دستگاه دور نگه دارید؟ دوستان، هیچ سیاره‌ای یک جزیره نیست. چرخ‌دنده‌ها باید در هم فروبروند، وگرنه بهایی که می‌پردازید زوال فرهنگی خواهد بود.»
«ما هزاران سال را با موفقیت پشت سر گذاشته‌ایم. ما به روشی که زمینی‌ها در همه چیز دخالت می‌کنند علاقه‌ای نداریم. این را به دیگران که ما را ملاقات کردند فهماندیم.»
«من از آن‌ها چیزی نمی‌دانم.»
«آن‌ها هم مثل تو بودند. لجوج، سرسخت، خاطرجمع از این که صاحب تنها حقیقت ابدی هستند. حرف‌های کلی درباره‌ی کهکشان زدند، قیاس‌های مبهم، نتیجه‌گیری‌های خام و حقیر. حالا ما را ترک کن، انسان زمینی!»
ناگهان از دهان اندرسن پرید: «صبر کنید، من یک نماینده‌ی صاحب‌اعتبار کامل زمین هستم. نمی‌گذارم مرا به این سادگی رد کنید. می‌خواهم با کسی حرف بزنم که یک مقام بالای اجرایی در این سیاره دارد.»
صدای بیگانه گفت: «ما همه یکسانیم.» لحن صدا خسته بود، شاید بی‌صبرانه. «به سفینه‌ات برگرد! پرواز کن و برو!»
«من نمی‌روم، مگر این که با کسی…»
«تو بلافاصله راه می‌اُفتی!»
«و اگر این کار را نکنم؟»
اندرسن نوعی شانه بالا انداختن ذهنی را احساس کرد. «ما مردمانی صلح‌جو و منفعل هستیم. برای صدمه به تو قدم مستقیمی برنخواهیم داشت. اما اگر نروی، به خودت لطمه خواهی زد.»
اندرسن چاپلوسانه گفت: «خواهش می‌کنم، یک دفعه عصبانی نشوید. من فقط می‌خواهم به شما بگویم …»
جوابِ سرد این بود: «ما به تو هشدار دادیم.»
«اما…»
اندرسن بالای سر خود دو صدای «پلوپ» ضعیف شنید. یک لحظه متوجه نشد. بعد به بالا نگریست و فهمید.
عرق سردی به تنش نشست. ناگهان متوجه شد که مرگ در انتظارش است.
صدای بیگانه گفت: «اگر بلافاصله به سفینه‌ات برگردی، لطمه‌ای نخواهی خورد.»
اندرسن به بالا زل زده بود. یکی از پرنده‌هایی که در درختان عجیب دیده بود به پایین پرواز کرده و روی کلاهخودش نشسته بود. پاهای مجهز به مکنده‌ی پرنده محکم به کلاهخود پلاستیکی چسبیده بودند. پرنده به اندازه‌ی یک مرغِ بزرگ بود، آبی‌رنگ و با تاجی سرخ و چشمان دکمه‌مانند درخشان. منقار تیز و تأثیرگذارنده‌ی پرنده توجه او را بیش از همه چیز جلب کرده بود.
در این لحظه منقار دور لوله‌ی تنفس اندرسن را گرفته بود. یک تکان منقار کافی بود تا لوله از میان قطع شود. هوا خارج می‌شد و اتمسفر کشنده‌ی غریب به درون می‌آمد.
صدای بیگانه به آرامی گفت: «تا بخواهی پرنده را برداری، لوله‌ی تنفست را قطع کرده است. تو بلافاصله خواهی مرد.»
پرنده هنوز اقدامی برای قطع لوله نکرده بود. فقط روی کلاهخود نشسته بود و لوله را در منقار گرفته بود.
اندرسن در جا خشک شد. از هر حرکتی وحشت داشت، چون ممکن بود پرنده را بترساند.
با صدای خشداری گفت: «آن را بردارید.»
بیگانگان گفتند: «لوله‌ی کلاهخود تو آن را یاد کرم‌های سبزرنگ زمین پست می‌اندازد، غذای اصلی این پرنده. پرنده گرسنه است. تنها ما هنوز جلوی خوردن او را گرفته‌ایم.»
عرق چنان از پیشانی اندرسن جاری بود که دستگاه تهویه به زحمت می‌توانست کلاهخود را خشک نگه دارد. «چکار کنم؟»
«آهسته به سوی سفینه‌ات برو.»
«اگر نروم؟»
«در این صورت به پرنده فرمان می‌دهیم که لوله را قطع کند. همان طور که می‌بینی انتخاب تنها با توست.»
«شما به پرنده فرمان می‌دهید؟»
«در روی این سیاره تمام حیات در مسالمت کامل به سر می‌برد، انسان زمینی. به همین دلیل به اتحادیه‌ی تو احتیاجی نداریم. پرنده دستورهای ما را می‌فهمد. اما پرنده گرسنه است، زمینی.»
اندرسن به تذکرات دیگری نیاز نداشت. شروع کرد که به آهستگی روی زمین مسطح حرکت کند، انگار که موجود روی کلاهخودش قابل انفجار باشد. هفت متر از سفینه‌ی خود فاصله داشت. این هفت متر به نظرش بی‌نهایت دور می‌آمد.
بالأخره به در باز سفینه‌اش رسید. بیگانگان موذی با جدیت به او می‌نگریستند.
اندرسن غرید: «بسیار خوب. به سفینه‌ام رسیدم. حالا پرنده را پایین بیاورید.»
«به درون سفینه برو.»
«با پرنده؟»
«پرنده تو را ترک خواهد کرد.»
اندرسن عصبانی دستگیره را در دست گرفت و خود را به درون دریچه کشید. وقتی که دستگیره را به عقب کشید، دو صدای بلند «ملچ» شنید و دید که پرنده‌ی آبی به بالا پرواز کرد.
نفس عمیقی کشید. منقار روی لوله‌ی تنفس به او این احساس را داده بود که دستی گلویش را گرفته است.
پرنده تهدیدکنان چند متری بالای سفینه معلق بود. اگر اندرسن باز بیرون می‌آمد، دوباره به پایین پرواز می‌کرد. اما او می‌دانست که این بار منقار بسته می‌شود. پس همان جایی که بود، ماند.
از بیگانگان پرسید: «جوابتان قطعی است؟»
«محیط زیست ما یک مدار بسته است. و اقتصاد ما ثبات دارد. ما تمایلی به تماس نداریم.»
اندرسن سر را به علامت تأیید تکان داد. در بسته شده بود. به پرنده‌ی در حال چرخش نگاهی انداخت. با اخم به گروه بی‌حرکت بیگانگان نگاه کرد. نگاهی به تمام منظره‌ی عجیب کرد و به آسمان زردرنگ.
دقایقی بعد سفینه از جو حاوی کلر خارج شد و به فضا پرواز کرد.
اندرسن می‌دانست که چرا دو محقق پیشین از سفرشان به آن دنیای کوچک حرفی نزده بودند. از قرار معلوم آن چنان تحقیر شده بودند که ترجیح داده بودند گزارشی ندهند. اهالی سیاره می‌خواستند در انزوا بمانند.
آن‌ها برای دفاع در برابر یک حمله با هم متحد می‌شدند. او را با کمک پرنده‌ای به اندازه‌ی یک مرغ رانده بودند. بدون شک آن دو محقق را پیش از او با شیوه‌ای به همین اندازه مبتکرانه فراری داده بودند. اندرسن سعی کرد که صحنه را مجسم کند. یه گروه پشه؟ یک گله مارمولک؟ مهم نبود. امیدی به پیروزی بشر در برابر تمام ساکنان یک دنیا نبود. پیروزی بر موجودات شبه‌انسانی امکان داشت. اما وقتی که پرنده‌ها و حشره‌ها و شاید باکتری‌ها هم وارد جنگ می‌شدند، فتح را برای اتحادیه ناممکن می‌کردند.
اندرسن قبل از نوشتن گزارش درباره‌ی سیاره مدتی طولانی و با تقلای فراوان فکر کرد.
گزارش پیک محقق ژ. ف. اندرسن درباره‌ی چهارمین سیاره‌ی منظومه‌ی ۳۳۲ب۱۰۷: 
«سیاره دارای اهالی هوشمند است. تماس برقرار شد، اما مهمترین موجود زنده کمتر علاقه‌ای به مسایل کهکشانی نشان می‌داد.
موجودات غیرمتفکرِ مهاجم مانع از زندگی انسان‌ها روی سیاره می‌شوند. من نزدیک بود که در رویارویی با یکی از حیوانات بومی جان خود را از دست بدهم. احتمال وجود حیوانات خطرناک دیگر زیاد است.
توصیه‌ام این است که تماس دیگری با این دنیا گرفته نشود. اهالی آن اعضای ممتازی برای اتحادیه نخواهند بود، و سیاره برای ایجاد مستعمره توسط زمین مناسب نیست.»
اندرسن گزارش را روی کاغذی با حاشیه‌ی سیاه نوشت که مخصوص گزارش‌های منفی بود، و آن را روی دستگاه فرستنده قرار داد. یک ضربه‌ی الکترونیکی در کانال‌های شبه‌فضا پیچید و لحظه‌ای بعد گزارش به مرکز در زمین رسیده بود.
او می‌دانست که چه اقدامی خواهند کرد. به عنوان گزارش منفی ضبط می‌شد و تمام تذکراتی که درباره‌ی سیاره وجود داشتند، تغییر داده می‌شدند تا نشان بدهند که برای برقراری تماس مناسب نیست. طبق قوانین باید گزارش منفی او یک بار دیگر بررسی می‌شد. 
او را فرا می‌خواندند تا دلایل گزارش خود را توضیح بدهد.
اما هر کسی می‌دانست که مرکز در بررسی گزارش‌ها پنجاه سال عقب بود. اندرسن شانه‌ای بالا انداخت و تنظیمات را برای توقف بعدی خود پیاده کرد. تا از او توضیح می‌خواستند، مدت‌ها از بازنشستگی‌اش گذشته بود و دیگر لازم نبود نگران چیزهایی مانند غرور باشد. با خود اندیشید، اما بهتر است در این لحظه کسی نفهمد اتحادیه‌ی قدرتمند زمین در چهارمین سیاره‌ی منظومه‌ی ۳۳۲ب۱۰۷ توسط یک پرنده‌ی رنگین درخشان که از یک مرغ بزرگتر نیست، فراری داده شده است.
نویسنده: رابرت سیلوربرگ
مترجم: پانته‌آ کیانی

بیشتر بحث‌های امکان حیات در دنیاهای دیگر نهایتاً به این عبارت ختم می‌شود: «حیات، آن‌گونه که ما می‌شناسیم.» آن تعریف از «حیات» که غالباً مد نظر است، معمولاً الزاماتی را نظیر قابلیت کسب انرژی از یک منبع خارجی برای ادامه واکنش‌های حیاتی، توانایی تکثیر و بازسازی به منظور فراهم آوردن سازواره‌های[1] جایگزین برای زمانی که سازواره‌ی اصلی دیگر نتواند اعمال حیاتی را انجام دهد و … شامل می‌شود. عبارت «آن‌گونه که ما می‌شناسیم» شرایط دیگری را ایجاد می‌کند: «حیات آن‌گونه که ما این جا روی زمین آن را می‌شناسیم، که عموماً به این معنا است که بین یک بازه‌‌ی حرارتی (از چیزی حدوداً بالای نقطه‌ی انجماد تا زیر دمای جوش) روی سیاره‌ای که آب به مقدار زیاد وجود دارد و اتمسفری گرداگرد سیاره را احاطه کرده باشد که بیشتر از اکسیژن و هیدروژن ساخته شده است وجود دارد.» و خب، ما فکر می‌کنیم که می‌دانیم چه حیاتی روی زمین وجود دارد: سگ‌ها و گربه‌ها، فیل‌ها و حلزون‌ها، سرخس‌‌ها و جلبک‌ها و درختان غول‌آسا، کانگروها و کوالاها[2] و ومبات‌ها[3]، ملخ‌ها و مورچه‌ها و پروانه‌ها و بیدها، و بسیاری گونه‌های مختلف دیگر که البته شامل خود ما هم می‌شود.
وقتی نویسندگان علمی‌تخیلی داستان‌هایشان را بر مبنای دنیاهای دیگر جهان می‌نویسند، بیشتر موجوداتی که در آن دنیاها سکونت دارند طبق همان الگوی مخلوقات «آن‌گونه که ما می‌شناسیم» به تصویر در آمده‌اند، مصرف‌کنندگان اکسیژنی که آن ناحیه مساعد آّب و هوایی را اشغال کرده‌اند که در سرزمینی است که از یک سو به آوای مک‌موردو[4] و از سوی دیگر به دره‌ی‌ مرگ[5] منتهی می‌شود. به این طریق آن‌ها می‌توانند شخصیت‌های انسانی که بدون سختی زیاد قادر به حرکت در آن دنیاها هستند و ماجراهای جالبی را که از داستان‌های علمی‌تخیلی انتظار می‌رود، به داستان وارد کنند. این‌طور است که ما با بیگانه‌های شبیه نهنگ، شبیه نرم‌تنان، شبیه خرس و کلی بیگانه‌های دیگری که در اصل شبیه انسان‌اند اما پیشانی‌های چین خورده دارند، روبه‌رو می‌شویم. (سلام، فرمانده ورف[6])
البته، بیشتر داستان‌های علمی‌تخیلی بر مبنای زندگی آن گونه که ما نمی‌شناسیمش پایه‌ریزی شده است، مثلاً نوعی از حیات که احتمالاً روی سیاراتی با آتمسفر متان-آمونیاک وجود دارد. یا روی سیاره‌هایی که گرانش‌اش هفتصد برابر زمین است یا جایی که درجه حرارت بالاتر از چیزی است که ما به عنوان محدودیت‌های مسکونی بودن یک سیاره از آن یاد می‌کنیم. یک بار من داستانی درباره‌ی‌ یک گونه‌ی بومی سیاره‌ی پلوتو که خونش سیال ابررسانایی بود که ما به آن هلیوم II می‌گوییم نوشتم. درجه‌ی حرارت روی پلوتو تنها دو سه درجه بالای صفر مطلق است که برای مخلوقاتی که سیستم سوخت و ساز ابررسانایی دارند مناسب است، اما وقتی خورشید بالا می‌آید و درجه حرارت به پنج یا شش درجه می‌رسد، آن‌ها باید به خواب فرو روند تا وقتی که سرمای مناسب ابررسانا دوباره به دست آید. و همین‌طور بگیر تا ابد: نویسندگان علمی‌تخیلی گروهی بزرگ و هوشمند از موجودات عجیب و غریب را اختراع کرده‌اند که در نقاط نامناسب زندگی می‌کنند.
این‌ها همه درست، اما امروز می‌خواهم به سیاره‌ی خودمان و همان عبارت دم دستی، «حیات آن‌گونه که ما می‌شناسیم» بازگردم. خب، در این صورت می‌توانم سازواره‌‌های زیادی را نام ببرم که در این سیاره وجود دارند و به هیچ‌وجه در این شاخه جای نمی‌گیرند. در حقیقت، همان‌قدر بیگانه مانند هر چیزی که فرانک ‌هربرت یا ای.ای. داک اسمیت یا هل کلیمنت همواره خلق کرده‌اند.
اولین چیزهایی که به ذهن می‌رسند، موجودات بی‌هوازی هستند: موجودات اولیه، که غالباً باکتری‌هایی نه چندان پیچیده‌تر از کرم‌ها هستند که اکسیژن برایشان سمی است. این ویژگی نامساعد حیات را روی زمین برای موجودات بی‌هوازی سخت می‌کند، البته، به این دلیل که اکسیژن عملاً همه جا هست، این موجودات آموخته‌اند برای خودشان در خاک تیره یا در گل و لای اقیانوس‌ها و دیگر نقاط نامطبوع سوراخ‌هایی پیدا کنند. آن‌جا آنان زندگی کوتاه و تیره‌روز خود را پیش می‌برند، آن دسته از مواد غذایی را که قادر هستند تا غیاب اکسیژن هضم کنند جذب کرده، انرژی مورد نیاز را از آن‌ها خارج نمایند و روند تولید مثل خود را به منظور بارورسازی و ایجاد نسل جدیدی از موجودات بی‌هوازی بر روی زمین انجام می‌دهند.
از وقتی زمین یک سیاره‌ی‌ غنی از اکسیژن شده است، این موجودات روی زمین چکار می‌کنند؟ یک نظریه این است که آن‌ها شکل انحطاط یافته‌ی گونه‌های اکسیژن‌دوست هستند که توسط فشار تکامل برای زندگی در محیط‌های کم اکسیژن و بالاخره در محیط‌هایی که هیچ اکسیژنی ندارند تغییر شکل یافته‌اند. این عبارت حداقل برای عده‌ای از ما که به نظریه‌ی‌ داروین[7] معتقد هستند مفهوم دارد. اما در سال 1927 زیست‌شناس مشهور جی.بی.اس. هالدین[8] توضیح مبتکرانه‌ی‌ دیگری درباره‌ی وجود اندام‌های ناهوازی ارائه کرد: مخلوط اتمسفری اصلی اکثر سیارات، بیشتر نیتروژن، آمونیاک و متان است و ایجاد اتسمفری بر پایه‌ی‌ اکسیژن در دنیای ما رویدادی به نسبت جوان‌تر و نتیجه‌ی‌ تفکیک متان و آمونیاک بسیار کهن و تبدیل آن به کربن، هیدروژن و نیتروژن به واسطه‌ی کنش نور فرابنفش خورشید و انتشار اکسیژن ناشی از فرآیند فتوسنتز[9] در زمان پیدایش گیاهان کلروفیل‌دار بوده است.
به همین دلیل، هالدین پیشنهاد کرد که گونه‌های ناهوازی‌ها سبک پیش‌فرض زمین بوده تا این‌که اتسمفر اکسیژنی پدید آمده است. در این زمان، زندگی هوازی نمو خود را آغاز کرد و هوازی‌هایی که امروز هم زنده مانده‌اند، بقایای زنده مانده‌ همان دوران بدون اکسیژن قدیم زمین که مدت‌ها است از بین رفته هستند.
هر چند، در مقایسه با بعضی از آن گونه‌‌های به راستی عجیب و غریب که ما سیاره‌مان را با آن‌ها به اشتراک گذاشته‌ایم، ساکنین اکسیژن‌گریز زمین تقریباً معمولی به نظر می‌آیند؛ گونه‌هایی که خیلی عادی با شرایط دشوار زندگی تطبیق پیدا می‌کنند و به نظر می‌رسد که جایی خارج از صفحات این مجله در دنیای ما سرگردان شده‌اند. چیزی که علم به آن‌ها اکستریموفیل[10] می‌گوید.
بگذارید به چند مثال در این زمینه نگاهی کنیم.
خب برای مثال، یک داینوکاکوس رادیودورانز[11] داریم که سازواره‌ی صورتی رنگ کوچک است که به نام «کانان باکتری[12]» مشهور شده است. دانشمندانی که در سال 1956 کاربرد پرتوافشانی شدید را به عنوان راهی برای نگهداری غذا بررسی می‌کردند، متوجه شدند که برآمدگی عجیبی در یکی از قوطی‌های گوشت اسب آزمایشی‌شان وجود دارد و وقتی آن را باز کردند، با یک کُلُنی از باکتری‌های صورتی ناشناخته روبه‌رو شدند که درون قوطی جای گرفته بودند. دینوکاکیس در مقابله با پرتوافشانی‌هایی که او را بمباران کرده بودند، پا پس نگذاشته بود؛ به نظر می‌رسید که از آن استفاده کرده بود. همان کاری که پاپای، ملوان زبل با اسفناج می‌کرد.
این حشره‌ی کوچک و جسور از کجا سرچشمه می‌گرفت؟ بعضی از نظریه‌پردازان گفتند که از فضا آمده است، جایی که میزان پرتوافکنی از آن چه روی زمین است، بسیار بیشتر است و بعضی دیگر تفسیری از نظریه‌ی قدیمی هالدین پیشنهاد می‌دادند؛ آنان می‌گفتند که در دوران بسیار قدیم، زمین بسیار رادیواکتیو بوده است و داینوکاکوس بازمانده‌ای از دوران باستان است. این مشکل کماکان حل نشده باقی مانده است.
به هر حال اما این‌جا یک موجود داریم که به طرز معجز‌ه‌آسایی در مقابل پرتوافکنی مقاوم است. شاید، از آن‌جا که کانان باکتری به میزان زیادی بر روی نواحی هسته‌ای ما انباشته شده است، بتواند در امر از بین بردن زباله‌های هسته‌ای به کار بیاید. متأسفانه، با وجود این‌که این موجود با پرتوافکنی شدید مشکلی ندارد، قادر به روبه‌رو شدن با مواد سمی مثل تولوئن[13] که اغلب در زباله‌های هسته‌ای یافت می‌شود، نیست. در سال 1997، دپارتمان محققین انرژی «ابر کانان[14]» را تولید کرد، یک داینوکاکوس برتر که از نظر ژنتیکی اصلاح شده بود و به همان راحتی که با مواد سخت رفتار می‌کرد، مواد زائد شیمیایی پست را می‌خورد. با وجود این، ابر کانان در محیط رها نشد، چون هیچ‌کس مطمئن نبود که چه چیز دیگری هم می‌توانست بخورد و البته گرایش عمومی فعلی نسبت به سازواره‌های اصلاح شده ژنتیکی، پشتیبان توزیع یکسان و بدون تبیعیض چنین ساختار‌هایی نیست.
اکستریموفیل وحشت‌آورتر دیگری کینئوکاکوس رادیوتولرانس[15] است که به خاطر مقاوم بودنش در برابر تابش به حق این‌طور نام‌گذاری شده است. این موجود در دپارتمان انرژی سایت رودخانه‌ی‌ سوانا[16] در جنوب کارولینا[17]، که زمانی برای ساختن بمب‌های هیدروژنی استفاده می‌شد، جایی که مقدار بسیار زشتی از زباله‌های هسته‌ای روی هم انباشت شده است به وجود آمده است. سی و پنج میلیون گالن از آن در چهل و نه انبار زیرزمینی با استحکام نامطمئنی پنهان شده‌اند. روش معمول برای این‌که از شر این زباله‌ها خلاص شوند برخورد شیمیایی هدایت شده توسط روبات‌ها است که هزینه‌ای بالغ بر دویست و شصت میلیارد دلار دارد. حدود یک دهه پیش محققان سایت تحقیقاتی ساوانا که به دنبال روش ارزان‌تری برای رفع مسمویت محل بودند به ماده‌ لزجی که در انتهای لوله‌ای در یکی از مخازن زباله‌های هسته‌ای رشد کرده بود، برخورد کردند، آن را با استفاده از بازوهای رباتی جدا کردند و پی بردند که توده‌ای باکتری‌ است که قادر است در مقابل پرتوافکنی، پانزده برابر آن چیزی که برای انسان کشنده است، مقاومت کند.
کینئوکاکوس نه تنها از اسکان در محیط تخمیر جهنمی رادیواکتیو که کریپونایت[18] را ذوب می‌کند خوشحال است، بلکه آزمایش‌های بیشتر نشان داده است که قادر است تا از حلال‌های صنعتی، علف‌کش‌ها، ترکیبات کلردار و خیلی از مواد شیمیایی سمی دیگر تغذیه کند و مؤلفه‌های سمی آن‌ها را از هم بشکند و به مواد بی‌ضرری تبدیل کند. دانشمندان مرکز تحقیقات سوانا حالا در حال بررسی تولید انبوه کینئوکاکوس و تزریق آن در مخازن زباله‌های هسته‌ای و همچنین مناطق اطراف هنفورد واشینتگتن[19] هستند، چرا که مخازن انباشت ناحیه‌ای به وسعت هشتاد کیلومتر مربع را به مواد رادیواکتیو آلوده کرده‌اند.
البته از روی احتیاط این‌کار به این زودی‌ها انجام نمی‌شود. آدم ممکن است فکر کند که تنها برای بهسازی محیط آغشته به مواد رادیواکتیو آن را با کینئوکاکوس آغشته‌اند، اما کسی چه می‌داند. در حال حاضر، طبق گفته‌ محققان بیست درصد ساختار ژنتیکی باکتری‌‌ها شامل «عملکردهای نامشخص» است، و آن‌ها می‌خواهند بیشتر درباره‌ی این موارد بدانند قبل از این که به جان منبع قابل توجهی از میکروب‌ها بیافتند.
این‌که این موجودات چطور در این محیط غیر‌قابل تحمل دوام می‌آورند، هنوز یک راز است. یک ضربه‌ی مناسب از امواج رادیواکتیو می‌تواند ساختار ژنتیکی آن‌ها را در هم خرد کند، همان‌طور که می‌تواند مال شما یا من را خرد کند. اما تفاوت بزرگ این است که اکستریموفیل‌ها به طریقی ساختار خودشان را در ظرف چند ساعت به حالت اول برمی‌گردانند.
برای آن دسته از از ما – که حدس می‌زنم بیشتر جمعیت را تشکیل می‌دهند– که هنوز تحت‌تأثیر انباشت زباله‌های سمی اطرافمان قرار نگرفته‌اند، این میکروب‌های دلیر امید به امکان پاکسازی با کمترین سروصدا و هم‌چنین با هزینه‌ای اندک را زنده نگه می‌دارند. اما وجود اکستریموفیل‌ها پیغام دومی هم برای خوانندگان علمی‌تخیلی می‌فرستد. پیغامی درباره‌ سازگاری و دوام موجودات زنده. (اکستریموفیل‌های دیگر در جلگه‌های سرد قاره‌ی جنوبگان[20]، در قله‌ی‌ کوه‌ها، در داخل دهانه‌ی آتشفشان و در اعماق دریا دیده شده است.) ما در جهانی پر از دنیا زندگی می‌کنیم، و بیشتر این دنیاها، به احتمال بسیار زیاد‌، ‌شرایط محیطی خیلی متفاوتی نسبت به زمین دارند. اما اگر، این‌جا روی زمین، ما بر مبنای آن‌چه که می‌شناسیم زندگی می‌کنیم. اکستریموفیل‌هایی در قلب زمین هستند که می‌توانند از محیط اطراف خود که ما به عنوان غیرقابل تصور و نامساعد کاربری از آن‌ها یاد می‌کنیم، نجات پیدا کنند، پس مطمئناً آن دنیاها، آن‌ دنیاهای با اتسمفر آمونیاک-متان یا 700 جی کشش گرانشی، شاید شامل موجوداتی به همان اندازه زنده مثل من و تو باشد، که در شرایط بیگانه برای ما کاملاً احساس راحتی می‌کند.
اکستروموفیل‌های ما فقط باکتری‌‌های «ایتی-بیتی» هستند. اما، صد البته، آن‌ها محیط‌های بسیار کوچک و خیلی خاصی از دنیایمان را اشغال کرده‌اند. در دنیای دیگر که شرایط بحرانی عادی است، کل جمعیت سیاره احتمالاً از موجوداتی تشکیل شده است که با آن شرایط سازگارند. و من شرط می‌بندم که فقط میکروب نخواهند بود.
——————————————-
پانویس ها:
[1] Organism
[2] کیسه‌داری با پوست خزدار خاکستری رنگ که خاص جزیره‌ی استرالیا است و از برگ درخت اوکالیپتوس تغذیه می‌کند.
[3] کیسه‌داری شبیه خرس که خاص جزیره‌ی استرالیا است.
[4] McMurdo Sound
[5] Death Valley
[6] از شخصیت‌های داستان سفر ستاره‌ای (Star Trek)
[7] Darwinian Theory
[8] J.B.S. Haldane
[9] تشکیل و ایجاد مواد آلی به کمک نور خورشید
[10] موجوداتی عموما تک سلولی که در شرایط محیطی بسیار سخت، مانند چشمه‌های جوشان و یا یخ‌های قطبی زندگی می‌کنند را اکستریموفیل می‌خوانند.
[11] Deinococcus radiodurans: داینوکاکوس رادیودورانز، یک نوع باکتری است که کلونی‌های صورتی یا قهوه‌ای تشکیل می‌دهد و اولین بار در دهه ۵۰ مشاهده شد. شهرت این باکتری به خاطر مقاومت بسیار بالای آن در برابر تشعشع است، داینوکاکوس رادیودورانز، تشعشعاتی هزاران برابر دوز کشنده‌ی انسان را تحمل می‌کند. نام لاتین این باکتری، به معنای «تمشکی عجیب، که در برابر تشعشع دوام می‌آورد» است. ساختار ژنتیکی این باکتری، که شامل دو کروموزوم است، به گونه‌ای است که اشعه‌ی گاما، خشک شدگی، بی‌غذایی، اکسیداسیون و بسیاری دیگر از شرایط آسیب رساننده به دی‌ان‌ای را تاب می‌اورد. دیواره‌ی سلولی این باکتری ضخامتی غیر‌طبیعی برابر 60-50 نانومتر، با یک لایه‌ی داخلی متراکم به ضخامت 20-14 نانومتر دارد. زیستگاه طبیعی این باکتری مشخص نیست، در چندین منطقه مشاهده شده و در محیط‌های مختلف شامل خاک، گوشت و فضله جانوران کشت داده ‌شده است. گمان می‌رود که این باکتری هوازی، در محیط‌های غنی از لحاظ مواد آلی، مانند فضله و محتویات روده جانوران زندگی می‌کند.
[12] Conan the Bacterium: ساخته شده از روی ترکیب Conan the Barbarian کانان بربر، که ترکیب اخیر نام قهرمان مجموعه داستان‌هایی نوشته‌ی رابرت ای. هاوارد در دهه 1930 می‌باشد. کانان، آهنگر زاده‌ای است در شمال بربرستان، متعلق به دوره‌ی زمانی خیالی هایبوریان، که خیلی سریع بزرگ می‌شود و ماجراهای قهرمانانه متعددی در مبارزه با دیو و جن و پری و جادوگران را از سر می‌گذراند. پس از مرگ هاوارد، نویسندگان دیگر به دفعات از این شخصیت استفاده کرده‌اند و در سال 1982 فیلمی هم به نام کانانِ بربر ساخته شده است. زیست شناسان خوش ذوق، باکتری د. رادیودورانز را به خاطر مقاومت در برابر وحشتناک‌ترین شرایط زندگی، کانانِ باکتری‌ها می‌خوانند.
[13] toluene: تولوئن یا متیل بنزن، با فرمول شیمیایی C6H5CH3 و از خانواده آلکیل‌ها، مایعی است بی‌رنگ با نقطه انجماد 95.1- و جوش 110.6درجه سانتی‌گراد که در ساختار دماسنج‌های دمای پایین به کار می‌رود. تولوئن همچنین حلال خوبی در شیمی آلی است و به عنوان مواد شمیایی اولیه یا واسطه در ترکیبات دیگر استفاده می‌شود. هم‌چنین مصارف انفجاری نیز دارد؛ تولوئن در سه مرحله در مجاورت اسید نیتریک (غلیظ) واکنش داده و تری نیترو تولوئن یا TNT را می‌سازد.
تقطیر قطران زغال سنگ از شیوه‌های تولید این ماده است. تولوئن معمول‌ترین آروماتیک‌ها در نفت‌های خام است و مانند سایر آروماتیک‌ها از جانشین شدن مولکول‌های پارافینی به جای اتم هیدروژن در حلقه بنزنی نیز به دست می‌آید. معمولاً در هوای آزاد فرار است.
[14] Super Conan
[15] Kineococcus radiotolerans: کینئوکاکوس رادیوتولرانس، باکتری هوازی از نوع کوکوئید (باکتری‌های کروی) است، که رنگدانه‌‌هایی نارنجی احتمالاً از مشتقات کاروتن تولید می‌کند. این باکتری اولین بار در سال 2002 توسط فیلیپس و همکاران، در نمونه‌هایی از زباله‌های با تشعشع بالا، در کنار رود ساوانا در کارولینای جنوبی کشف شد. کلونی‌هایی متقارن به ابعاد ده میلیمتر، از کره‌هایی مجزا به ابعاد 1.5-1 میلیمتر تشکیل می‌دهد. در محیط‌هایی با قند کمتر از بیست درصد و کلرید سدیم کمتر از 5 درصد، و در دمای 41-11 درجه‌ی سانتیگراد رشد می‌کند. مقاومتی بسیار بالا در برابر اشعه گامای یونیزه کننده دارد و شرایط خشک شدگی‌ را هم بسیار خوب تحمل می‌کند. سیستم دفاع سلولی و بازسازی درونی این باکتری، با نمونه‌ی بسیار کارآمد باکتری داینوکاکوس رادیودورانز برابری می‌کند. مقاومت در برابر خشکی طولانی مدت کینئوکاکوس رادیوتولرانس، بی‌شباهت با داینوکاکوس رادیودورانز نیست. ژنی مشابه ژن کینئوکاکوس‌، در صحرای موجاوه (1998) و در نمونه‌های هوای ناحیه‌ی کارائیب، پس از واقعه‌ی توفان شن در افریقا (2003) مشاهده شده است که نشان می‌دهد ریزسازواره‌هایی مشابه کینئوکاکوس، می‌توانند در نواحی خشک و بی‌آب هم رشد کنند. به خاطر مقاومت مثال زدنی این باکتری در برابر تشعشع یونیزه‌کننده، کینئوکاکوس رادیوتولرانس به طور بالقوه می‌تواند برای پاکسازی مواد بیولوژیک مشکل‌زا در مناطق شدیداً آلوده به تشعشع، مورد استفاده قرار گیرد. به علاوه، بررسی ساختار ژنتیکی این باکتری و سایر نمونه‌های مقاوم در برابر تشعشع (همانند داینوکاکوس رادیودورانز و روبروباکتر زایلانوفیلوس) می‌تواند راهگشای تحقیقات ژنتیکی برای بالابردن توان بقا در محیط‌های پر تشعشع، و یافتن سرشاخه‌های تکاملی مکانیزم‌های طبیعی مقاوم در برابر اشعه و سیستم‌های کارآمد درون سلولی ترمیم دی. ‌ان. ‌ای. باشد.
[16] Savannah River
[17] Carolina
[18] Kryptonite: ماده‌ای خیالی منسوب به سیاره کریپتون، زادگاه سوپرمن. بقایای انفجار سیاره‌ی کریپتون بود که به صورت بلور یا فلز و در رنگ‌های مختلف که از طریق همان تونل فضایی که سوپرمن را به زمین آورد، به زمین رسید و از این خاصیت برخوردار بود که توانایی‌های سوپرمن را از او سلب می‌کرد و یا حتا می‌توانست باعث مرگ او شود. در مورد خواص دیگر فیزیکی و یا شیمیایی آن، چیز خاصی گفته نشده است. در دنباله‌ای که در دهه 80 بر سوپرمن نوشته شد، ماجرا متفاوت است: کریپتونایت، عنصری رادیواکتیو است که روی زمین فقط قطعه‌ای به اندازه یک مشت از آن دیده شده، در کریپتون، در اثر یک جنگ، در پوسته‌ی سیاره تولید شده، اول ساکنین سیاره را به کشتن می‌دهد و در انتها باعث انفجار هسته‌ا‌ی سیاره می‌شود. عدد اتمی این عنصر مفروض، 150 است و در جدول تناوبی عناصر، روی قله‌ی فرضی پایداری قرار می‌گیرد. (از لحاظ علمی، عناصر بعد از اورانیوم با عدد اتمی 92 در جدول تناوبی، همگی ساخته دست بشر و ناپایدار هستند و با بالارفتن عدد اتمی، ناپایدارتر می‌شوند. عناصر 102 به بعد، هرکدام فقط برای ثانیه‌هایی پایدار بوده‌اند، و عنصر 109 فقط برای کسری از ثانیه. ولی فرضیه‌ای وجود دارد که بالارفتن عدد اتمی، به ناحیه‌ی پایدار دیگری خواهیم رسید.)
[19] Washington, Hanford
[20] Antarctica

نویسنده: رابرت سیلوربرگ
مترجم: محمدرضا قربانی، محمد حاج زمان

خاموش، نزد ِ ما ایستاد، همان خدای لاغر و نزار و رنگ‌پریده که به قلمرو ِ ما تجاوز کرده بود و منتظر ماند تا اتهاماتش را بشنود.
اولین کس که از میان ما صحبت کرد، مولونگو بود، خدای مردمان ِ یائو.
«روزگارانی بود، دوران‌های بسیار دور در زمان‌های گذشته، که من شادمان با حیواناتم بر زمین می‌زیستم. اما بعد، انسان‌ها پدید آمدند. آتش را ساختند و بر زمین شعله‌ها پراکندند. حیوانات ِ مرا پیدا کردند و کشتند. اسلحه را اختراع کردند و به جنگ ِ هم شتافتند. نتوانستم این سلوک را تاب بیاورم، پس تارتنکی را واداشتم تاری تا افلاک به جهت ِ من بتند و از آن صعود کردم و دیگر سر ِ آن نداشتم بازگردم. با این همه، تو خود را برای همین مخلوقات قربانی کردی.»
مولونگو، انگشت ِ سبابه‌ی درازش را سمت ِ خدای لاغر و رنگ‌پریده گرفت: «من تو را به گناه ِ عشق متهم می‌کنم.»
نشست و بی‌درنگ از پس ِ او نیامبه برخاست، خدای مردمان ِ کوُکوُ.
گفت: «ایامی چند من در میان ِ آدمیان زیستم و در عالَم، مرگ نبود، چرا که آدمیان را درختی جادویی عطا کرده بودم. چون که آدمیان، سال‌خورده می‌شدند و تن‌شان پُرآژنگ می‌شد، نُه روز در زیر ِ درخت می‌زیستند و دگرباره جوان می‌شدند. لیکن پس از گذشت ِ سالیانی، آدمیان مرا وانهادند و از من گردن کشیدند و مرا نپرستیدند و قربانی برای من نگذراندند؛ پس درخت را از ریشه بَرکَندم و با خود به آسمان آوردم و بدون جادویش، آدمیان مرگ را تجربه کردند.»
بعد به عداوت، به خدای لاغر و رنگ‌پریده خیره شد: «و حالا تو آدمیان را آموختی تا بر مرگ ظفر بیابند. من، تو را به گناه ِ حیات متهم می‌کنم.»
آن‌گاه اوُگون، خدای مردمان ِ یروبا، پیش آمد.
«آن زمان که خدایان بر زمین می‌زیستند، راه ِ خویش را به خارهای پُرتیغ بسته دیدند. من پانگا را آفریدم و راه را به جهت ایشان هموار کردم و پانگا را به انسان بخشیدم تا مسیرها را فتح کند و بلکه به جهت ِ عظمت ِ جنگ نیز. لیکن تو، که ادعا می‌کنی خدا شده‌ای، مؤمنانت را می‌گویی تا سلاح را خوار بشمرند و هرگز دستی به غیظ و غضب بر دیگری دراز نکنند. من تو را به گناه ِ آشتی متهم می‌کنم.»
به مجرّد ِ آن که اوُگون بنشست، مولوکو، خدای طایفه‌ی زامبزی، بایستاد.
گفت: «من، زمین را خلق کردم. و دو حفره را بَرکَندم و از یکی مرد بیرون آمد و از دیگری زن. ایشان را زمین و افزار و دانه و کوزه‌های گِلی دادم و گفتم دانه‌ها را بکارند و خانه‌ها بسازند و خوراک از بهرِ خویش طبخ کنند. اما مرد و زن، دانه‌ها را خام خوردند و کوزه‌ها را شکستند و افزارها را کنار افکندند. به همبن جهت، دو میمون را فراخواندم و همین عطایا را به آن‌ها دادم. دو میمون، زمین را کَندند و خانه ساختند و دانه‌ها را کاشتند و غذا پختند.» مکث کرد. «پس من دُم ِ میمون‌ها را برداشتم و بر دو انسان برتری دادم و مقرّر داشتم از آن روز میمون باشند و میمون‌ها، انسان بشوند.»
بعد به خدای لاغر ِ رنگ‌پریده اشاره کرد و گفت: «اما تو از مجازات ِ انسان‌ها غافلی و خطای ایشان را می‌بخشی. من تو را به گناه ِ رحمت متهم می‌کنم.»
سپس اِن-کایی، خدای مردم ِ ماسایی، سخن گفت.
«من نخستین سلحشور، لِه-اِیو، را آفریدم و سرودی جادویی او را آموختم تا بر کودکانِ مُرده بخواند و ایشان را حیاتِ دوباره ببخشد و جاودان‌شان بسازد. اما لِه-اِیو سرود را نخواند تا آن که پسرِ ِ خودش مُرد. او را گفتم که دیر شده است و دیگر فایدتی از سرود خواندن نخواهد بود و از برای خودخواهی ِ او، مرگ تا به ابد بر انسان دستش دراز خواهد بود. من را التماس کرد تا به رحم درآوردم، اما من خدا هستم و چون خدا را لغزش نیست چنین نکردم.»
لحظه‌ای خاموش ماند و آن گاه سرد و خاموش به خدای لاغر و رنگ‌پریده نگریست. «تو، انسان را اجازت می‌دهی تا دوباره بزید، ولو اگر در ملکوت. من تو را به گناه ِ عطوفت متهم می‌کنم.»
عاقبت، هووِآنه، خدای مردم ِ باسوتوُ، برخاست.
«من نیز در روزگاران ِ گذشته میان ِ انسان‌ها زیسته‌ام. اما حقارت ِ ایشان مرا رنجاند و از همین رو من میخ‌هایی به آسمان کوبیدم و به افلاک صعود کردم تا انسان مرا دیگر نبیند.» رو در روی خدای لاغر ِ رنگ‌پریده ایستاد و ادامه داد: «و حالا تو که دیر به قلمرو ِ ما پا گذاشته‌ای انسان را می‌آموزی تا به آسمان صعود کند و حتا در سمت ِ راست ِ تو بنشیند. من تو را به گناه ِ امید متهم می‌کنم.»
شش خدای مهیب رو به من کردند.
گفتند: «ما سخن گفتیم. حالا نوبت ِ توست، آنوبیس! تو او را به کدام گناه متهم می‌کنی؟»
پاسخ دادم: «من را سرِ ِ متهم کردن نیست؛ بلکه قضاوت می‌کنم.»
پرسیدند: «پس او را چگونه داوری می‌کنی؟»
گفتم: «سخنان ِ او را می‌شنوم و آن‌گاه خواهم گفت.» رو به خدای لاغر ِ رنگ‌پریده کرده، گفتم: «تو را به گناه ِ آشتی و حیات و رحمت و عطوفت و عشق و امید متهم کرده‌اند. سخن بگو و از خویشتن دفاع کن!»
خدای لاغر ِ رنگ‌پریده به ما که متهم‌کنندگانش بودیم نگریست.
گفت و صدایش را هرگز بالا نبُرد: «من را به آشتی متهم کرده‌اید! لیکن به نام ِ من چه بسیار جنگ‌های مقدس به راه انداختند، بسیار بیشتر از جمیع ِ خدایان ِ دیگر و زمین از خون ِ آنان که به جهت ِ آشتی ِ من کشته شدند قرمز شد.»
ادامه داد: «من را به حیات متهم کرده‌اید؛ لیکن به نام ِ من، اسپانیول‌ها کودکان ِ آزتک را تعمید دادند و سپس کاسه‌ی سرِ ِ ایشان را بر سنگ‌ها خُرد می‌کردند تا جنگجو نشوند و به آسمان صعود کنند.
«من را به عطوفت متهم کرده‌اید؛ اما تفتیش ِ عقاید به نام ِ من بر پا شد و تعداد ِ آن کسان که تا حدّ مرگ شکنجه شدند فزون از شمار است.
«من را به گناهِ رحمت متهم کرده‌اید؛ لیکن حتا اَحَدی از بندگان ِ من بی درد و بی هراس و بی نکبت عمرش را به پایان نبُرده است.
«من را به عشق متهم می‌کنید، اما من نه رنج را پایان دادم و نه بیماری را و نه مرگ را و او که بی‌گناه‌ترین و قُدّوس‌ترین حیات را به انتها برساند همان سواران ِ شوم ِ مرا خواهد دید که منکران ِ من.
«سرانجام، من را به امید متهم کرده‌اید.» بدین‌جا که رسید، لکه‌هایی که بر دستان و پاها و گردنش بود درخشیدن گرفت و سرخ‌رنگ شد. «و از آن هنگام که پا به قلمرو ِ شما نهاده‌ام، قحطی از برای شمال آورده‌ام و کشتار از برای غرب، جوع و عطش از برای جنوب، و بیماری از برای شرق. و در هر آن جا که امید باشد، تنها فقر و غفلت و نزاع و موت است.
«بدین سان بوده است هر جا که بدان پا نهاده‌ام و این گونه خواهد بود.
«این گونه، اتهام‌تان را پاسخ می‌دهم.»
به سوی من رو گرداندند، هر شش خدای عظیم و جبّار، تا قضاوت ِ من را بدانند. لیکن من در برابرِ عظیم‌ترین خدا در میان ِ خود به زانو افتاده بودم.
نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: حسین شهرابی

فیل‌های نپتون

فیل‌هاى ساکن نپتون، زندگى ایده‌آلى داشتند.
هیچ کدامشان مریض یا گرسنه نمی‌شدند. هیچ حیوان درنده‌اى به آن‌ها حمله نمی‌‌کرد. در جنگى شرکت نمی‌کردند. ضرر و زیانى به آن‌ها نمی‌رسید. میزان تولدشان دقیقا مساوى تعداد مردگانشان بود. انگلى بر روى پوست و در معده آن‌ها وجود نداشت. گله با سرعتى حرکت می‌کرد که هم‌زمان مطابق حال جوان‌ترین و ضعیف‌ترین عضو گروه باشد. هیچ فیل مریض یا ناتوانى عقب نمی‌ماند.
فیل‌هاى نپتون نژادى عالى بودند. در صلح و آرامش زندگى می‌کردند، هیچگاه مشاجره‌ای در بین‌شان در نمی‌‌گرفت، پیرها همیشه با فیل‌هاى جوان با ملایمت برخورد می‌کردند. وقتى فیلى به دنیا می‌آمد، تمام گله براى جشن گرفتن دور هم جمع می‌شد، هنگامى که یکى می‌مرد، همه در مرگ او اشک می‌ریختند. دشمنى، حسادت و دعواهاى حل‌نشدنی وجود نداشت.
فقط یک چیز مانع بدل شدن آن‌ها به نژاد آرمانی بود؛ این حقیقت که یک فیل هرگز چیزی را فراموش نمی‌کرد، هیچگاه. اهمیتى نداشت که چقدر تلاش می‌کردند.
هنگامى که بالاخره انسان در سال 2473 ب.م. پا به نپتون گذاشت، فیل‌ها خیلى نگران بودند. با این حال، آن‌ها از روى دوستى و حسن نیت به سفینه نزدیک شدند. انسان‌ها هم کمى نگران بودند. تمام بررسى‌ها حاکی از این بود که نپتون سیاره‌اى گازى شکل است، ولى با این حال، آن‌ها بر روى زمین سخت فرود آمده بودند و اگر نتیجه بررسی‌های آن‌ها اشتباه بود، کسى چه می‌داند که چه چیزهاى دیگرى می‌‌توانست اشتباه باشد؟
مردى بلند قد، پا به زمین سخت گذاشت. بعد یکى دیگر و بعد سومى. هنگامى که همه از سفینه خارج شدند، تعداد آن‌ها تقریبا برابر فیل‌ها بود.
فرمانده‌ی انسان‌ها گفت: «خب، لعنت به من! شما فیل هستید!»
فیل‌ها با حالتی عصبی گفتند: «و شما انسانید.»
انسان‌ها گفتند: «درست است. ما به نام فدراسیون متحد زمین این سیاره را فتح می‌کنیم.»
فیل‌ها که احساس ناراحتی بیشتری می‌کردند، پرسیدند: «شما اکنون متحد هستید؟»
انسان‌ها گفتند: «خب، البته باقی‌ماندگان…»
فیل‌ها که با نارحتى از این پا به آن می‌شدند گفتند: «سلاح‌هایى که شما حمل می‌‌کنید؛ به نظر شوم می‌رسند.»
انسان‌ها جواب دادند: «از روی عادت حمل می‌کنیم. جاى نگرانى نیست، به چه دلیلى باید به شما صدمه بزنیم؟ همیشه رابطه‌ی عمیقى بین انسان‌ها و فیل‌ها وجود داشته است.»
این دقیقاً آن چیزى نبود که فیل‌ها به یاد داشتند…
326 ق.م.
اسکندر کبیر[1] در جنگ رودخانه‌ی کیلوم[2] مقابل پادشاه پنجاب هند، پوراس[3] قرار گرفت. پوراس اولین ارتش فیل‌ها را داشت که تا به حال اسکندر دیده بود. او موقعیت را بررسى کرد، سپس شب هنگام مردانش را فرستاد تا هزاران تیر به نقاط بسیار حساس، یعنى خرطوم‌ها و زیر شکم فیل‌ها پرتاب کنند. فیل‌ها از درد دیوانه شدند و نخستین مردانی را که به دستشان رسید که همان نگهبانان و فیل‌بانانشان بودند، کشتند. بعد از پیروزى، اسکندر باقى فیل‌ها را قتل عام کرد تا دیگر مجبور به رویارویى با آن‌ها در جنگى دیگر نباشد.
217 ق.م
اولین جنگ بین دو گونه‌ی مختلف از فیل‌ها در گرفت. تولمى پنجم[4] فیل‌هاى آفریقایى خود را با فیل‌هاى هندى آنتیاکوس کبیر[5] روبه‌رو کرد.
فیل‌هاى نپتون مطمئن نبودند چه کسى جنگ را برد، ولى می‌دانستند چه کسى نابود شد. حتى یک فیل از دو طرف سالم نماند.
کمى بعد در 217 ق.م
هنگامى که تولمى سرگرم جنگ در سوریه بود، ‌هانیبال[6] 37 فیل به آلپ برد تا با رومى‌ها بجنگد. چهارده تاى آن‌ها یخ زدند و به کام مرگ رفتند و بقیه فقط آن‌قدر زنده ماندند تا نیزه‌هاى پرتاب شده از طرف دشمن را با بدن خود دفع کنند، زمانی که ‌هانیبال داشت در جنگ کنا[7] پیروز می‌شد.
انسان‌ها گفتند: «ما مسایل مهمى براى صحبت داریم. براى مثال، اتمسفر نپتون به طور غریبى فاقد اکسیژن است. شما چطور تنفس می‌کنید؟»
فیل‌ها گفتند: «با بینى‌هایمان.»
انسان‌ها به شومی دست به اسلحه ‌بردند و گفتند: «این یک سوال جدى بود.»
فیل‌ها توضیح دادند: «ما نمی‌توانیم حالتى به غیر از جدیت داشته باشیم. شوخى به این احتیاج دارد که شخصی مورد تمسخر قرار گیرد و ما آموختیم که چنین رفتاری بسیار ظالمانه است.»
انسان‌ها به طرز مبهمی از جواب آن‌ها ناراضى بودند، شاید به این دلیل که منظور جواب را درک نمی‌کردند. بعد گفتند: «خوب، بگذارید سوال دیگرى را امتحان کنیم. مکانیزمى که ما از طریق آن گفتگو می‌‌کنیم چیست؟ شما فرستنده رادیویى ندارید و به خاطر کلاه‌هاى فضایی‌مان، ما نمی‌توانیم صدایى را که در فرستنده رادیویی‌مان نباشد بشنویم.»
فیل‌ها توضیح دادند: «ما از طریق نوعی رابطه‌ی روانى ارتباط برقرار می‌کنیم.»
انسان‌ها با رد کردن این جواب گفتند: «جوابتان زیاد علمى نیست. مطمئن هستید که منظورتان تله‌پاتى نیست؟»
فیل‌ها جواب دادند: «نه، اگر چه در آخر به همان معنى است. ما می‌دانیم که به نظر می‌رسد با شما انگلیسى صحبت می‌کنیم، جز براى مرد سمت چپى که فکر می‌کند هبرو صحبت می‌کنیم.»
انسان‌ها پرسیدند: «و صداى ما براى شما چگونه است؟»
«صداى شما دقیقاً مانند صداى انقباض ملایم معده و روده است.»
انسان‌ها گفتند: «جالب هست.» در حالی که با خود فکر کردند که بیشتر نفرت انگیز است تا جالب.
فیل‌ها جواب دادند: «می‌دانید واقعاً چه چیز جالب است؟ این که یک یهودى همراه شماست.» آن‌ها متوجه شدند که انسان‌ها موضوع را درک نمی‌کنند، پس ادامه دادند: «ما همیشه احساس می‌کردیم که مسابقه‌ای بین فیل‌ها و یهودیان بر سر این که کدام یک زودتر منقرض می‌شویم برقرار است. ما عادت داشتیم که خودمان را یهودیان پادشاهى حیوانات صدا کنیم.» آن‌ها برگشتند تا با فضانورد یهودى روبه‌رو شوند؛ بعد پرسیدند: «آیا یهودى‌ها خود را به عنوان فیل‌هاى پادشاهى انسان‌ها حساب می‌کردند؟»
فضانورد یهودى جواب داد: «نه، تا این که شما به آن اشاره کردید.» او ناگهان متوجه شد که با فیل‌ها هم‌عقیده است.
42 ق.م
رومى‌ها، اسیران یهودى را در میدان الکساندریا جمع کردند. سپس فیل‌هایى را که از شدت ترس به مرز جنون رسیده بودند در میان آن‌ها رها کردند. تماشاگران به بالا و پایین می‌جهیدند و براى دیدن خون فریاد می‌کشیدند. اما فیل‌ها که سر ناسازگاری برداشته بودند به جاى حمله به یهودیان، به تماشاچیان هجوم بردند و یک بار برای همیشه ثابت کردند که نباید به یک حیوان پوست کلفت اعتماد کرد.
(هنگامى که گرد و خاک خوابید، یهودیان گمان کردند که اتفاقات امروز بار دیگر این ادعا را که آن‌ها مردان منتخب خداوند هستند ثابت می‌کند. البته از نظر رومیان آن‌ها مردمى منتخب نبودند. بعد از این که سربازان تمام فیل‌ها را کشتند، گردن تمام یهودیان را هم به شمشیر سپردند.)
بقیه‌ی انسان‌ها جواب دادند: «تقصیر او نیست که یک یهودى است، همان طور که فیل بودن شما هم تقصیر خودتان نیست. این ماجرا باعث نمی‌شود ما علیه شما موضع گیری کنیم.»
فیل‌ها گفتند: «باور کردن چنین چیزی برای ما مشکل است.»
انسان‌ها جواب دادند: «جدى؟ خب به این موضوع توجه کنید. هندى‌ها[8] –منظورمان هندوهای خوب ساکن هندوستان است، نه سرخپوست‌هاى بدِ آمریکایى- گانش[9] را می‌پرستیدند، که خدایى با سر یک فیل بود.»
فیل‌ها بیش از آن چه ابراز می‌کردند، تحت تاثیر قرار گرفته بودند. آن‌ها اقرار کردند: «ما این موضوع را نمی‌دانستیم. آیا هندى‌ها هنوز هم گانش را می‌پرستند؟»
انسان‌ها گفتند: «خب، مطمئنیم که اگر همه آن‌ها را در دفاع از راج[10] نکشته بودیم، هنوز هم گانش را می‌پرستیدند. در آن موقع فیل‌ها دیگر در ارتش نبودند.» آن‌ها اضافه کردند: «باید از این بابت سپاس‌گزار بود.»
آخرین جنگ آنان زمانى بود که تیمور لنگ کبیر[11] به جنگ با سلطان محمود[12] رفت. تیمور شاخه‌هایى را به شاخ بوفالوها بست. شاخه‌ها را به آتش کشید و گله را رَم دادند تا به فیل‌هاى محمود هجوم ببرند. این ترفند موثر واقع و منجر به این شد که فیل‌ها مانند ماشین‌هاى جنگى عمل کنند. تیمور لنگ این جنگ را برد و به خدمت در آوردن و تغذیه بوفالو از نیروهای جنگی به صرفه‌تر بود. تمام فیل‌هاى رام را که باقى مانده بودند براى جنگ تمرین دادند که این دقیقا مانند جنگ خروس‌ها بود؛ تنها در مقیاسى بزر‌گ‌تر. خیلى بزرگ‌تر. به مدت سى تا چهل سال این ورزش بسیار مشهور شد تا این که از تعداد شرکت کنندگان کاسته شد.
انسان‌ها ادامه دادند: «نه تنها ما شما را می‌پرستیدیم، حتى کشورى را براى شما نام‌گذارى کردیم، ساحل عاج. این باید حسن نیت ما را ثابت کند.»
فیل‌ها گفتند: «شما به خاطر ما آن کشور را نام‌گذارى نکردید. شما براى اعضاى بدن ما که ما را به خاطر آن‌ها می‌کشتید، آن کشور را نام‌گذارى کردید.»
انسان‌ها گفتند: «شما دیگر خیلی مته به خشخاش می‌گذارید. ما می‌توانستیم اسم بی‌مسمای یک سیاستمدار محلی را روى آن کشور بگذاریم.»
فیل‌ها گفتند: «حال که موضوع ساحل عاج را مطرح کردید، می‌دانید که اولین ملاقات کنندگان بیگانه از زمین، در سال 1883 در آنجا پیاده شدند؟»
«آن‌ها چه شکلى بودند؟»
فیل‌ها جواب دادند: «پوشش خارجى آن‌ها از عاج بود. آن‌ها نگاهی به آن کشتارها کردند و رفتند.»
انسان‌ها پرسیدند: «مطمئنید که همه این‌ها را از خود نمی‌سازید؟»
«براى چه باید در این دیر وقت به شما دروغ بگوییم؟»
انسان‌ها پیشنهاد دادند: «شاید طبیعتتان این باشد.»
فیل جواب دادند: «اوه، نه. طبیعت ما این است که همیشه حقیقت را بگوییم. مصیبتمان این است که همیشه این را به خاطر داریم.»
انسان‌ها به این نتیجه رسیدند که زمان شام، رفع نیازهای انسانی و برقرای تماس با مرکز کنترل ماموریت برای گزارش یافته‌ها رسیده است. آن‌ها همه به داخل سفینه بازگشتند جز مردى که در رفتن مردد بود.
همه فیل‌ها نیز به غیر از یک فیل نر رفتند. او گفت: «من فکر می‌کنم که تو قصد پرسیدن سوالى را دارى.»
مرد جواب داد: «بله. شما قوه‌ی بویایى قوى‌اى دارید. چطور می‌توانستند هنگام شکار دزدکى به دنبال شما حرکت کنند؟»
«بزرگترین شکارچیان فیل، قبیله‌ی واندروبو از کنیا و اوگاندا بودند. آن‌ها مدفوع ما را به تمام بدنشان می‌مالیدند تا بوى خود را مخفى کنند و بعد به آرامى به ما نزدیک می‌شدند.»
مرد سرش را به موافقت تکان داد و گفت: «آها. قابل فهم است.»
فیل تصدیق کرد: «ممکن است، ولى اگر ورق برگردد من ترجیح می‌دهم بمیرم تا این که تمام بدنم را با مدفوع شما بپوشانم.» او برگشت تا دوباره به دیگر همراهانش بپیوندد.
نپتون در میان تمام دنیاهاى کهکشان، یکتا است. او به تنهایى این مسأله واضح را درک می‌کند که تغییر اجتناب ناپذیر است و در این مورد به نحوى عمل می‌کند که به نظر تفاوت چندانی با جادو ندارد.
به دلایلى که فیل‌ها نمی‌توانستند درک کنند و توضیح دهند، نپتون دگرگونى و تغییر شکل را تقویت می‌کند، نه فقط سازگارى را. البته کسى نمی‌توانست این حقیقت را انکار کند که آن‌ها با اتمسفر، آب و هوا، زمین بی‌ثبات سیاره و کمبود درختان اقاقیا سازگار شده بودند، ولى تغییر یافته بودند. در برهه زمانی که فیل‌ها پرخوری می‌کردند، فهمیده بودند که نپتون به گونه‌ای قابلیت رشد ارادی را به آن‌ها اهدا کرده است؛ البته آن‌ها مراقب بودند تا از این هدیه سو استفاده نکنند.
و به دلیل این که آن‌ها فیل بودند و از درک کینه عاجز بودند، به این فکر کردند که خیلى حیف است که انسان‌ها نمی‌توانند به گونه‌ای رشد کنند تا به جایی برسند که بتوانند از لباس‌هاى فضایى بزرگشان بیرون بیایند و کلاه‌هاى زشتشان را کنار بگذارند. بعد آن‌ها می‌توانستند آزادنه و بدون هیچ قید و بندی در بهترین سیاره کهکشان قدم بزنند.
هنگامى که انسان‌ها از سفینه‌هایشان خارج شدند و با گام‌هاى بلند بر روى سطح نپتون قدم گذاشتند تا فیل‌ها را ملاقات کنند، فیل‌ها آنجا منتظرشان بودند.
فرمانده گفت: «این خیلى عجیب است.»
فیل‌ها پرسیدند: «چه چیزى؟»
فرمانده به آن‌ها خیره شد و اخم کرد: «شما کوچک‌تر به نظر می‌رسید.»
فیل‌ها جواب دادند: «ما هم می‌خواستیم بگوییم که شما بزرگ‌تر به نظر می‌رسید.»
فرمانده گفت: «این به مسخرگى گفتگویی است که من با مرکز کنترل ماموریت داشتم. آن‌ها می‌گویند که فیلى بر روى نپتون وجود ندارد.»
فیل‌ها جواب دادند: «آن‌ها فکر می‌کنند ما چه هستیم؟»
فرمانده گفت: «توهم یا هیولاهاى فضایى. اگر شما توهم باشید، طبق دستور باید شما را نادیده بگیریم.»
به نظر می‌رسید که او منتظر است تا فیل‌ها بپرسند اگر آن‌ها هیولاهای فضایی هستند، طبق دستور انسان‌ها چه کار باید بکنند، ولى فیل‌ها اگر بخواهند، می‌توانند به سرسختى و لجاجت انسان‌ها باشند و این سوالى بود که فیل‌ها قصد پرسیدنش را نداشتند.
انسان‌ها در سکوت حدود پنج دقیقه به فیل‌ها خیره ماندند. فیل‌ها هم خیره به آن‌ها نگاه می‌کردند.
آخر سر، فرمانده دوباره صحبت کرد.
او گفت: «مرا براى چند دقیقه ببخشید. ناگهان میل شدیدى به خوردن سبزیجات پیدا کردم.»
او برگشت و به سوى سفینه رژه رفت، بدون این که کلمه‌ى دیگری بگوید.
بقیه‌ی انسان‌ها براى چند ثانیه با ناراحتى این پا و آن پا کردند.
فیل‌ها پرسیدند: «آیا مشکلى وجود دارد؟»
انسان‌ها جواب دادند: «ما بزرگ می‌شویم یا شما کوچک‌تر می‌شوید؟»
فیل‌ها گفتند: «بله.»
فرمانده که دوباره به افرادش پیوسته بود و رو به فیل‌ها کرد و گفت: «حالا احساس بهترى دارم.»
فیل‌ها موافقت کردند: «قیافه‌ات بهتر شده. به نوعی خوش‌تیپ‌تر به نظر می‌رسى.»
فرمانده که واضح بود از تعریف خوشش می‌آید، گفت: «واقعا این طور فکر می‌کنید؟»
فیل‌ها با صداقت جواب دادند: «تو بهترین نمونه از نژادت هستى که ما تا به حال دیده‌ایم. ما مخصوصاً از گوش‌هایت خوشمان می‌آید.»
او در حالى که گوش‌هایش را اندکى تکان می‌داد پرسید: «واقعاً؟ کسى تا به حال به آن‌ها اشاره نکرده بود.»
فیل‌ها گفتند: «حتماً دقت نکرده بودند.»
فرمانده گفت: «حالا که حرف گوش به میان آمد، شما فیل‌هاى آفریقایى هستید یا هندى؟ امروز صبح من فکر می‌کردم که آفریقایى هستید –آن‌ها گوش‌هاى بزرگ‌ترى دارند، درست است؟- ولى حالا مطمئن نیستم.»
آن‌ها پاسخ دادند: «ما فیل‌هاى نپتونى هستیم.»
«اوه.»
آن‌ها براى ساعتى دیگر شوخى‌هایشان را رد و بدل کردند و بعد انسان‌ها به آسمان نگریستند.
آن‌ها پرسیدند: «خورشید کجا رفت؟»
فیل‌ها توضیح دادند: «شب شده. روز ما تنها چهارده ساعت طول می‌کشد. ما هفت ساعت روشنایی و هفت ساعت تاریکى داریم.»
یکى از انسان‌ها با تکانى که گوش‌هایش را به لرزه انداخت، گفت: «در هر صورت خورشید زیاد هم درخشان نبود.»
فیل‌ها گفتند: «دید ما خیلى ضعیف است براى همین به ندرت متوجه این موضوع می‌شویم. ما متکى به قوه بویایى و شنوایی‌مان هستیم.»
انسان‌ها خیلى ناآرام بودند. آخر سر آن‌ها رو به فرمانده‌شان کردند. پرسیدند: «قربان، می‌شود براى چند لحظه مرخص شویم؟»
«چرا؟‌»
انسان‌ها گفتند: «ناگهان به شدت گرسنه‌مان شد.»
یکى از آن‌ها گفت: «و من باید از دستشویى استفاده کنم.»
دومى گفت: «من هم.»
صداى دیگرى پیچید: «من هم همین طور.»
فرمانده پرسید: «شما مردها، حالتان خوب است؟» و دماغ بزرگش از نگرانى چین خورد.
نزدیک‌ترین مرد جواب داد: «من عالى هستم! می‌‌توانم یک اسب را بخورم!»
بقیه که از این حرف بدشان آمده بود، صورتشان را در هم کشیدند.
او حرفش را تصحیح کرد: «خب، در هر حال می‌‌توانم یک جنگل کوچک را بخورم.»
فرمانده گفت: «اجازه داده شد.» بعد انسان‌ها به سرعت به سفینه برگشتند. فرمانده از پشت سرشان گفت: «و براى من دو تا کاهو بیاورید. و شاید هم یکى دو تا سیب»
فیل‌ها گفتند: «اگر بخواهى، می‌توانى به آن‌ها ملحق شوى.» آن‌ها داشتند به این نتیجه می‌رسیدند که خوردن اسب نصف آن اندازه‌ای هم که تصور می‌کردند منزجر کننده نیست.
فرمانده توضیح داد: «نه، مسئولیت من برقرارى ارتباط با بیگانه‌هاست. البته وقتى فکر می‌کنم، می‌بینم که شما آن قدر هم که ما انتظار داشتیم بیگانه نیستید.»
فیل‌ها جواب دادند: «همان طور که ما انتظار داشتیم، تو از هر نظر شبیه انسان‌ها هستى.»
فرمانده گفت: «این حرف را به عنوان تعریفى بزرگ، حساب می‌کنم. البته خوب، من چیز کمتری از دوستان سنتی چون شما، انتظار نداشتم.»
فیل‌ها که فکر می‌کردند هنوز هم هیچ کدام از حرف‌هاى انسان‌ها نمی‌تواند آن‌ها را متعجب کند، تکرار کردند: «دوستان سنتی؟»
«البته، حتی بعد از این که همراهى شما با ما در جنگ متوقف شد، ما همیشه رابطه‌اى خاص با شما داشتیم.»
«داشته‌اید؟»
«البته. ببینید چطور ف.ت. بارنوم[13] از جامبو[14] واقعى یک سوپراستار بین المللى ساخت. آن حیوان مانند یک شاه زندگى کرد؛ یا حداقل تا زمانى که اتفاقى با یک لوکوموتیو زیر گرفته شد.»
فیل‌ها گفتند: «ما نمی‌خواهیم بدگمان به نظر برسیم. ولى شما چگونه تصادفى یک حیوان هفت تنى را زیر می‌گیرید؟»
فرمانده که چهره‌اش از غرور می‌درخشید گفت: «در درجه اول این کار را با اختراع لوکوموتیو انجام می‌دهید. هر چیز دیگر که باشیم، شما باید قبول کنید که ما نژادى هستیم که می‌تواند به هنر و دانایی‌هاى باشکوهش افتخار کند. مثل اختراع موتورهاى احتراق درونى، شکافت اتم، رسیدن به سیارات و مداوا کردن سرطان.» او مکث کرد، بعد پرسید: «من نمی‌خواهم شما را بدنام کنم، ولى واقعا شما چه چیزى درمقابل این‌ها دارید؟»
فیل‌ها به سادگى جواب دادند: «ما بدون انجام گناه زندگى می‌کنیم. به عقاید یکدیگر احترام می‌گذاریم، محیط زیستمان را آلوده نمی‌کنیم و هیچ‌گاه علیه فیل‌هاى دیگر نجنگیده‌ایم.»
فرمانده که کمى مدارا می‌کرد، پرسید: «و شما این‌ها را با پیوند قلب، چیپ‌هاى سیلیکونى و تلویزیون سه بعدى مقایسه می‌کنید؟»
فیل‌ها گفتند: «عقاید و آرزوهای ما با شما متفاوت است. ولى همان قدر که شما به قهرمان‌هایتان می‌نازید، ما هم به قهرمانانمان افتخار می‌کنیم.»
فرمانده که نمی‌توانست تعجبش را مخفى کند گفت: «شما قهرمان دارید؟»
«قطعا…» فیل‌ها بدون لحظه‌اى مکث، طومار افتخاراتشان را برشمردند. «فیل کلیمانجارو، سلموندى، محمد مرسبیتی و هفت فیل باشکوه پارک کرویگر[15]: مافیونین، شینودزاى، کامبکى، جوااو، زامبو، ندلولمثى و فیلوین[16].»
فرمانده پرسید: «آیا آن‌ها در نپتون هستند؟» افرادش در حال بازگشت از سفینه بودند.
فیل‌ها گفتند: «نه، شما همه‌ی آن‌ها را کشتید.»
انسان‌ها پافشارى کردند: «ما باید دلیلى داشته باشیم.»
فیل‌ها گفتند: «آن‌ها آن‌جا بودند و عاج‌های زیبایى هم داشتند.»
انسان‌ها گفتند: «دیدید؟ می‌دانستیم که دلیلى داشته‌ایم.»
فیل‌ها چندان از این جواب خشنود نبودند، ولى آن‌ها بیش از حد مودب بودند تا عدم رضایتشان را بیان کنند. دو گونه، نظراتشان را رد و بدل کردند و در طول شب کوتاه نپتون، دروغ‌های واضحی در صحبت‌ها وجود داشت. هنگامى که دوباره خورشید بالا آمد، انسان‌ها تعجبشان را ابراز کردند.
گفتند: «نگاه کنید! چه اتفاقى دارد می‌افتد؟»
فیل‌ها گفتند: «ما از راه رفتن بر روى چهار پا خسته شدیم. به این نتیجه رسیدیم که اگر صاف بایستیم راحت‌تر است.»
انسان‌ها پرسیدند: «و خرطوم‌هایتان کجا رفتند؟»
«آن‌ها سر راه و مزاحم بودند.»
انسان‌ها گفتند: «خب، اگر این لعنتی‌ترین مسأله نباشد.» آن‌ها به همدیگر نگاه کردند… «اگر دوباره به موضوع فکر کنیم، این لعنتی‌ترین اتفاق است! کلاه‌هاى ما دارند منفجر می‌شوند.»
فرمانده گفت: «گوش‌هاى ما شل و آویزان شده‌اند.»
مردى دیگر گفت: «و بینى‌هایمان بزرگ‌تر می‌شوند.»
فرمانده گفت: «موضوع وحشتناک‌تر این است.» او مکثى کرد و گفت: «از طرف دیگر، من مثل گذشته نسبت به شما احساس دشمنى و کینه ندارم. متعجبم که چرا؟»
فیل‌ها که از صدای فرمانده که حالتى ناله مانند پیدا کرده بود، اذیت می‌شدند، گفتند: «براى ما هم عجیب است.»
فرمانده ادامه داد: «به هر حال، واقعیت این است که امروز احساس می‌کنم که انگار تمام فیل‌هاى جهان دوستان من هستند.»
فیل‌ها با کج خلقى گفتند: «خیلى بد است که این احساس زمانى به شما منتقل شد که دیگر نمی‌تواند فرقى در وضعیت کنونى داشته باشد. می‌دانستید که تنها شانزده میلیون از ما را در قرن بیستم کشتید؟»
انسان‌ها به این موضوع اشاره کردند: «ولى ما جبران کردیم. ما پارک‌هاى بازى راه اندازى کردیم تا از شما حفاظت کنیم.»
فیل‌ها تصدیق کردند: «درست. ولى در این فرآیند شما بیشتر محل‌هاى طبیعى سکونت ما را از بین بردید. بعد تصمیم گرفتید ما را گلچین کنید تا ما ذخیره غذایى پارک را تمام نکنیم.» آن‌ها اندکی مکث کردند و سپس ادامه دادند: «این هنگامى بود که زمین براى دومین بار پذیرای بیگانه‌ها بود. آن‌ها فرضیه‌ی حفظ موجودات توسط گلچین کردنشان را بررسى کردند و به این نتیجه رسیدند که زمین پناهگاهى احمقانه است. بعد مقدمات این را فراهم کردند تا در آینده تمام افراد علاج ناپذیر نژاد خود را از بین ببرند.»
از گونه‌هاى بزرگ انسان‌ها، اشک سرازیر شد. آن‌ها با گریه و زارى گفتند: «ما احساس بسیار بدی در این مورد داریم.» چند نفر از آن‌ها با انگشتان کوتاه و زبرشان که به نظر می‌آمد که با هم رشد می‌کردند، چشمانشان را خشک کردند.
فرمانده انسان‌ها گفت: «شاید ما باید به سفینه برگردیم و در مورد تمامى این مسایل فکر کنیم.» او بیهوده به اطرافش نگاه می‌انداخت تا شاید چیزى به اندازه کافى بزرگ پیدا کند و بینى اش را پاک کند… «به علاوه من باید از دستشویى استفاده کنم.»
یکى از انسان‌ها گفت: «به نظر من عالی است. من علاقه شدیدى به خوردن کلم دارم.»
دیگرى گفت: «بچه‌ها؟ می‌دانم به نظر احمقانه می‌آید ولى اگر روى چهار دست و پا راه بروید راحت‌تر است.»
فیل‌ها صبر کردند تا تمام انسان‌ها سوار سفینه شدند و بعد به دنبال کارشان رفتند. این به نظرشان غیرعادى آمد، چون قبل از آمدن انسان‌ها، آن‌ها کارى نداشتند.
یکى از فیل‌ها گفت: «می‌دانید، ناگهان هوس همبرگر کرده‌ام.»
دومى گفت: «من آبجو می‌خواهم.» بعد گفت: «امیدوارم که رادیو ساب‌اسپیس گزارش بازى فوتبال داشته باشد.»
سومى اضافه کرد: «خیلى عجیب است. قصد دارم به زنم خیانت کنم؛ و البته حتى ازدواج هم نکرده‌ام.»
بدون این که بدانند چرا، به طور مبهمى آشفته بودند. آن‌ها به سرعت به خوابى آرام و بی‌رویا فرو رفتند.
زمانى شرلوک هولمز[17] گفت بعد از این که غیرممکن‌ها را از معادله حذف می‌کنى، آن چه باقی می‌ماند، هر چقدر هم غیر محتمل باشد، حقیقت محض است.
جوزف کنراد[18] گفته که حقیقت مانند گلى است که در اطرافش بقیه باید پژمرده شوند.
والت ویتمن[19] پیشنهاد داده که هر چیز روح را خشنود می‌سازد همان حقیقت است.
نپتون مطمئناً هر سه آن‌ها به مرز جنون می‌کشید.
جورج سنتایانا[20] گفته است: «حقیقت، رویا است. مگر این که رویاى من حقیقت باشد.»
او به اندازه کافى دیوانه بوده که تصمیم‌گیرى را به عهده نپتون بگذارد.
هنگامى که دو گروه صبح هنگام یکدیگر را ملاقات کردند، انسان‌ها گفتند: «ما در شگفت شده‌ایم که چه اتفاقى براى آخرین فیل زمین افتاد؟»
فیل‌ها جواب دادند: «اسمش جمال بود. کسى با اسلحه او را کشت.»
«آیا در مکانى به نمایش گذاشته شده است؟»
«بر گوش راستش که به شکل طرحی کلی از قاره آفریقا است، نقشه کشورها کشیده شده و در عمارت ریاست جمهورى کنیا قرار دارد. آن‌ها گوش چپش را پشت و رو کردند -و اگر بدانید چند گوش چپ در طول قرون به دور انداخته شدند تا کسى در گوشه‌اى از دنیا به فکر پشت و رو کردن آن‌ها بیفتند، متعجب خواهید شد- و نقشه‌اى دیگر بر روى آن کشیده شد و در حال حاضر در موزه‌اى در بمبئى آویزان است. پاهایش تبدیل به یک سرى پایه هم اندازه براى میز میکده شدند و اکنون AHSL دالاس در تگزاس را آراسته‌اند. کیسه بیضه‌اش به عنوان کیسه تنباکو استفاده می‌شود که در دست یکى از سیاستمداران سالخورده‌ی اسکاتلندى است. یک عاجش در موزه‌اى در انگلیس نمایش داده می‌شود. عاج دیگر منبت کارى شده و پشت ویترین مغازه‌اى در پکن واقع است. دمش تبدیل به دسته مگس‌کش شده و مغرورانه در تصرف یکى از آخرین کابوى‌هاى آرژانتین است.»
انسان‌ها در حالى که حقیقتا وحشت زده بودند؛ گفتند: «ما اصلاً اطلاع نداشتیم.»
فیل‌ها ادامه دادند: «آخرین کلمات جمال قبل از مرگش این بود: "من شما را می‌بخشم…" او بی درنگ به جایی که هیچ انسانی نمی‌تواند تصور کند منتقل شد.»
انسان‌ها به بالا و آسمان نگاه کردند و پرسیدند: «می‌توانیم از این‌جا ببینیمش؟»
«شک داریم که بتوانید.»
انسان‌ها دوباره به فیل‌ها نگاه کردند و با این وجود آن‌ها باز هم تغییر شکل داده بودند. در حقیقت آن‌ها تمام خصوصیات فیزیکی را که باعث شکار آن‌ها می‌شد، حذف کرده بودند. عاج‌ها، گوش‌ها، پاها، دم و حتى کیسه بیضه همه دچار تغییرات شگرفى شده بودند. فیل‌ها حتى از نظر لباس‌ها و کلاه‌هاى فضایى دقیقاً مانند انسان‌ها شده بودند.
از طرف دیگر انسان‌ها لباس‌هاى فضایی‌شان را پاره کرده بودند، (که خرده‌ها و تکه‌هاى آن در اطراف پراکنده بود) عاج در آورده بودند و هنگام صحبت متوجه می‌شدند که صداهایى مانند غرغر شکم از خود در می‌آورند.
انسان‌ها که دیگر انسان نبودند گفتند: «این خیلى آزار دهنده است. حالا که به نظر می‌رسد ما فیل شده‌ایم شاید شما بتوانید به ما بگویید فیل‌ها چه کارهایى انجام می‌دهند.»
فیل‌ها که دیگر فیل نبودند گفتند: «خب، در اوقات فراغتمان قاعده‌هاى جدید اخلاقى بر پایه از خود گذشتگى، بخشایش و ارزش‌هاى خانوادگى ایجاد می‌کنیم. سعی می‌کنیم کارهاى کانت[21]، دکارت[22]، اسپینوزا[23]، توماس آکویناز[24] و اسقف برکلى[25] را با هم مخلوط کنیم و تبدیل به چیزى منطقی‌تر و پیشرفته‌تر کنیم. در این حال هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنیم که مسائل احساسى و زیبایی‌شناسى را در هر مرحله‌اى با آن‌ها بیامیزیم.»
فیل‌هاى جدید بدون شور و شوق چندان گفتند: «تصور می‌کنیم که باید خیلى جالب باشد. ما می‌توانیم کارهاى دیگرى هم انجام دهیم؟»
فضانوردان جدید به آن‌ها اطمینان دادند: «اوه، بله…» آن‌ها اسلحه‌هاى نیترو اکسپرس کالیبر 0.550، هالند کالیبر 0.475 و مگنوم هالندها را بیرون آوردند و به طرف آن‌ها نشانه رفتند. «شما می‌توانید بمیرید.»
«این امکان ندارد! شما خودتان دیروز فیل بودید!»
«درست. ولى حالا انسان هستیم.»
فیل‌ها پرسیدند: «ولى براى چه ما را می‌کشید؟»
انسان‌ها در حالى که ماشه اسلحه را می‌کشیدند گفتند: «فشار زندگى.»
بعد، هنگامى که دیگر چیزى براى کشتن باقى نمانده بود، انسان‌ها که قبلا فیل بودند سوار سفینه‌هایشان شدند و به فضا رفتند تا جسورانه به دنبال گونه‌هاى جدید حیات بگردند.
نپتون شاهد آمد و رفت گونه‌هاى زیادى بوده است. در طول سالیان دراز میکروب‌ها نه بار خود به خود تولید شدند. نپتون سى و هفت بار توسط بیگانگان ملاقات شده است. او شاهد چهل و سه جنگ بوده که پنج تا از آن‌ها اتمى بوده‌اند، همین طور 1026 دین و مذهب در آن شکل گرفته که هیچ کدام از آن‌ها حقایق کیهان را بیان نمی‌کردند. بیشتر نمایش‌هاى بزرگ تاریخ کهکشانى در سطح شوم نپتون به اجرا درآمده است تا در دیگر دنیاهاى منظومه شمسى.
البته سیارات نمی‌توانند نظراتشان را بیان کنند، ولى اگر می‌توانستند، نپتون به طور حتم می‌گفت که جالب‌ترین مخلوقاتی که تا به حال از آن‌ها پذیرایی کرده است، فیل‌ها بوده‌اند که رفتارهاى آرام و مهربان و دیدگاه خاص آن‌ها، واضح و روشن در ذهنش باقی خواهد ماند. او بر این حقیقت که آن‌ها با دست خود از بین رفتند سوگواری می‌کند.
مشکل زمانى پیش می‌آید که شما می‌پرسید نپتون به فیل‌هاى قدیم-جدید که زندگى‌شان را به عنوان قاتل شروع کردند اشاره می‌کند یا به جدید-قدیم‌ها که زندگی‌شان به عنوان قاتل خاتمه یافت.
نپتون از این گونه سوال‌ها متنفر است.
—————————————
پانویس ها:
[1] پادشاه کشورگشای مقدونیه که امپراطوری ایران را شکست داد. وی یکی از بزرگترین نوابغ جهان در امور نظامی بود.
[2] رودى در شمال غرب هند که از کاشمر به چناب می‌رود.
[3] شاهزاده هندى و فرمانرواى ناحیه‌اى بین هیداسپاس (کیلوم) و رود آسه ساینز (چناب)، در زمان حمله اسکندر کبیر (326-327 قبل از مسیح) به پنجاب.
[4] در زبان یونانى به معناى “دوست داشتن پدر او” است. پادشاه مقدونیه‌اى مصر ( 205-221 قبل از مسیح)، که به علت فرمانروایى سست و خوش گذرانى او بسیارى از نواحى سوریه از مصر جدا شد و شورش‌هاى مردم باعث ناآرامى داخلى مصر شد.
[5] نام تعدادى از پادشاهان دوران سلیوسد که در سالهاى 324-129 قبل از مسیح بر سوریه حکم فرما بودند.
[6] ژنرال کارتاژ و پسر همیلخار باراخا که در سال 217 قبل از میلاد از جانب اسپانیا و با گذر از رشته کوه­های آلپ به روم حمله کرد.
[7] جنگى بزرگ در نزدیکى روستاى باستانى کنا در آپولیا، جنوب شرقى ایتالیا، که بین نظامیان روم و کارتاژ صورت گرفت.
[8] در زبان انگلیسی این واژه برای دو قوم سرخپوستان آمریکایی و هندوها به طور مشترک استفاده می‌شود و به نوعی دارای ایهام تلقی می‌شود. به همین دلیل است که انسان‌ها منظور خود را از این واژه با یک توضیح روشن می‌کنند.
[9] خدایى هندى که قبل از هر چیزى وجود داشته است.
[10] خدایى اسلاو، ایزد زمین.
[11] حاکم مغولى سمرقند که دسته چادرنشینش را براى فتح سرزمینى وسیع (از ترکیه تا مغولستان) هدایت کرد. (1405-1336)
[12] با سلطان محمود، معروفترین و مقتدرترین پادشاه سلسله غزنویان به اشتباه گرفته نشود.
[13] فینز تایلر بارنوم، 1891- 1810، نمایشگرى آمریکایى
[14] فیلى عظیم الجثه که توسط ف.ت. بانوم به معرض نمایش گذاشته شد. این فیل یکى از بزرگترین نمونه‌هاى نژادش بود.
[15] پارک ملى کرویگر در شمال شرق جمهورى آفریقاى جنوبى واقع است، نزدیک مرز موزامبیک، با مساحتى حدود 8652 کیلومتر مربع.
[16] Mafunyane, Shingwedzi, Kambaki, Joao, Dzombo, Ndlulamithi, and Phelwane
[17] کارآگاه نابغه داستان های جنایی نویسنده انگلیسی سر آرتو کانن دویل.
[18] تئودور جوزف کنراد، 1857 – 1924 اکراینى الاصل و متولد شده از پدر و مادرى لهستانى، رمان نویس.
[19] والتر ویتمن، 1819 – 1892، شاعر آمریکایى.
[20] جورج سانتایانا، 1863 – 1952، متولد اسپانیا، شاعر و فیلسوف آمریکایى.
[21] امانوئل کانت، 1724- 1804، فیلسوف آلمانى.
[22] رنه دکارت، 1596- 1650، ریاضیدان و فیلسوف فرانسوى.
[23] بارخ (بندیکت) اسپینوزا، 1632- 1677، فیلسوف آلمانى.
[24] سنت توماس آکویناس، 1225- 1274، دین شناس ایتالیایى.
[25] جورج برکلى، 1685- 1753، اسقف و فیلسوف ایرلندى.
نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: پریا آریا
ویراستار: محمد حاج زمان

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.