داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بله، خانم گروبنیک. این یه سری جدید از کاشیه. پسرم که یه جنایتکار تحت تعقیبه، اون‌ها رو به من داد. احتمالاً قبلاً متعلق به همسر خاخام بوده.
همین هفته‌ی پیش اون‌ها رو به من داد. تقریباً سه ماهه که اون‌ها رو برای من نگه داشته. دو شب در هفته، می‌تونه وارد قلعه بشه و پادشاه رو آزار بده. اما نمی‌تونه بیشتر از یه شب در عرض سه ماه شام رو با مادرش بخوره!‌
فکر می‌کنی دلیلش چیه؟ خوب، ممکنه یکیش این باشه که خدا تو رو قبول نداشته باشه، و اون یکیش اینه که اون ازت متنفره!
من شکایت نمی‌کنم… اما نمی‌دونم چه کاری کردم که حالا باید چنین پسری داشته باشم. می‌دونی، من مطمئنم که اون‌ها بچه رو عوض کردن، واقعاً به این اعتقاد دارم. 26 ساعت درد زایمان رو تحمل کردم، اما برای چی؟ تو کار می‌کنی و سخت تلاش می‌کنی، فقط برای این‌که به پسرت ارزش بدی. اما بعد موقع غذا خوردن برای دسر صبر نمی‌کنه. چرا؟ چون ارتش دنبالشه.
من به اون گفتم، حداقل می‌تونی برام نامه بنویسی و بگی که چی کار می‌کنی؛ آقای مثلاً بزرگ شده. و می‌دونی اون به من چی جواب داد؟ اون گفت برام نمی‌نویسه، چون سواد نداره! من که فکر می‌کنم این حرف رو فقط برای از زیر کار در رفتن گفت.
دیوار رو ترک انداختی، خانم نودلمن! کسی باز هم چای می‌خواد؟
خوب، البته که اون از ثروتمند‌ها می‌دزده، خانم گروبنیک. منظورم اینه که، چه طور می‌تونه از فقرا چیزی سرقت کنه؟ یا اصلاً، چرا باید دزدی کنه؟ چرا نمی‌تونه برای خودش یه دکتر باشه؟ اما نه، اون برای خودش یه عقیده داره؛ اون هم اینه که خدا براش تعیین کرده تا از پولدار‌ها بدزده و به فقرا بده. من هم وقتی 14 ساله بودم، خدا بهم گفت که یک شاهزاده‌ی پریانم. اما هیچ‌وقت موقعیتش پیش نیومد تا بیرون برم و مثل افسانه‌ها، یه قورباغه رو ببوسم. در هر صورت، من بهش گفتم شاید منظور خدا رو درست نفهمیده. شاید اون می‌بایست یه زرگر، یا نمی‌دونم یه دلال می‌شده. اما اون باز هم می‌گه نه. می‌گه این یه مأموریت مقدسه و باید از پولدار‌ها بدزده و به بیچاره‌ها کمک کنه. من هم آخر سر بهش گفتم، خوب چرا به فقرا فقط ده درصد هر سرقتی رو می‌دی؟ و اون من رو طوری نگاه کرد که یاد بچگی‌هاش افتادم. همون موقع که کار بدی می‌کرد و من یک سیلی می‌خوابوندم تو گوشش.
بله خانم کتز. نه، باور کنید که همگی ما از بودن شما خوشحالیم. باز هم بمونید! اما می‌دونید خانم ناتینگهام، اون خیلی مغرور و خودپسنده. مثل این‌که از دماغ فیل افتاده باشه! دائم دماغش رو می‌گیره بالا و دور و بر راه می‌ره. مثل آدمی که پسرش وکیل باشه. اما بچه اون فقط یه پلیسه. در ضمن، پسر من در یک هفته، اون‌قدر درمیاره که از درآمد یک سال پسر اون بیشتره!
شما شنیدید خانم نودلمن؟ شنیدید که می‌گفت برای شرکت در جنگ‌های صلیبی به جنگل شروود رفت، اما بعد وقتی فهمید که نمی‌تونه در ازاش یه خونه یا یه ملک بگیره، برگشت؟ خوب، البته که اون همچین چیزی گیرش نمی‌اومد! مگه شوهر مرحوم من، آقای هود، یه ملک‌دار بود؟ برادر‌های من، نیت و جک، زمین‌دار بودند؟ شاید حدود ده هزار پسر از جنگ برگشتند و دیدن که زمین‌دار نشدن. اما آیا اون‌ها هم رفتن تو جنگل زندگی کنن و دوست‌های مادرشون رو بدزدن؟
اون شاگرد یه آهنگر بود، چیزی که باید می‌شد. اما بعد همه دار و ندار زمین‌دار‌ها رو دزدید تا اون ماریان رو تحت‌تأثیر قرار بده.
و وقتی من بهش فکر می‌کنم چی می‌بینم؟ دوشیزه ماریان؟ به نظر من اون همچین هم پاک و طاهر نیست!
در هر حال، تو کار می کنی و جون می کنی، اما به خاطر چی؟ به خاطر یه پسر که می‌ره تو جنگل زندگی کنه و یه کلاه می‌زاره سرش که یدونه پر مسخره بهش آویزونه؟!
و فکر می‌کنی اون با کیا می‌گرده؟ یه دسته بی‌خیال و الکی خوش! حتا نمی‌تونم از دست اون‌ها آب بشم و برم تو زمین! نمی‌دونم به درگاه خدا چه گناهی کردم که همچین بچه‌ای نصیبم شد.
به خاطر همدردیتون ممنون، خانم گروبنیک. اما فکر نمی‌کنم بتونید موقعیت من رو درک کنید. من سعی کردم اون رو طوری که باید و شاید بار بیارم. اما حالا ببین چی شده! با این دختره ماریان قرار‌های یواشکی می‌ذاره و بهترین دوستاش هم می‌شن یه دسته خل و دیوونه‌ی مثل اون راهبه!
این‌طوری نیست؟ اوه بله. درسته. بهترین دوستش جان کوچیکه است. من نمی‌خوام شایعه پراکنی کنم. اما این دختره که تو طویله کار می‌کنه، اوضاع و احوال این جان کوچیکه رو برام تعریف کرد!
درسته خانوم نودلمن! من زیاد از خط دور افتادم. داشتم چی می‌گفتم؟
آهان! بله. بالاخره همین پنج‌شنبه‌ی پیش اومد و این دسته‌ی کاشی‌ها رو برام آورد. بعد هم گفت که فقط پنج دقیقه می‌تونه بمونه. چون آدم‌های داروغه دنبالشن. به همین خاطر ماهی روی میز رو درسته قورت داد! نمی‌دونید چقدر لاغر شده بود. بعد ازش پرسیدم که سبزی می‌خوره یا نه. می‌دونی چه جوابی داد؟ گفت البته که می‌خورم مامان! من تو جنگل زندگی می‌کنم! ولی خیلی به من برخورد. بهش گفتم چرا همیشه این‌جوریه؟ چرا نمی‌تونه برای شام بیاد خونه و هر دفعه که میاد، یه دسته سرباز دنبالشن؟
خانم کتز، حداقل پسر شما هر شنبه برای شام می‌یاد. ولی من هر وقت بخوام پسرم رو ببینم، باید راه بیفتم تو خیابون و عکسش رو تو اعلامیه‌های دستگیری ببینم.
و می‌دونم دفعه بعد که بیاد، البته اگر من در اثر پیری نمرده باشم، دوست‌هاش رو هم با خودش می‌یاره. ولی ببینید کی گفتم، من اون‌ها رو راه نمی‌دم! حتا اون ماریان رو! یا حتا اگر راه بدم، نمی‌زارم از حموم من استفاده کنه! و اون‌وقت اون فقط می‌خنده. ها ها ها! فکر می‌کنه این‌طوری من رو می‌ترسونه!
هی! من بازی رو بردم! مه‌جونگ![1] خیلی خوب، خدا همیشه هم از من بدش نمی‌آد !هر از گاهی چشم‌هاش رو روی هم می‌زاره تا من بتونم بازی رو ببرم.
در هر حال، فکر می‌کنید من برای هفتاد نفر آدم پر خور سبزپوش چی باید درست کنم؟
—————————————
پانویس ها:
[1] بازی‌ای است با اصلیت چینی که بر روی یک صفحه با کاشی‌هایی کوچک شبیه کاشی‌های دامینو بازی می‌شود.

نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: شیرین سادات صفوی

این داستان زندگی رایزلینگ است، شاعر نابینای نسخه‌ی غیررسمی «سروده‌های فضا». مطمئناً اشعار او را در مدرسه خوانده‌اید:
به روی این کره کو زاد ما را
فرودی خواستارم کآخرین است
بخوانم زآسمانِ ابرآجین
«دیارم پشته‌ی سبز زمین است»

زبان شعرهای او مهم نیست، بی‌شک زبان این کره‌ی خاکی بوده است. شعر «تپه‌های سبز» هیچ‌گاه به زبان ونرین ترجمه نشده است، تا به حال هیچ مریخی آن را در تونل‌های خشک و خالی، قورقورکنان زمزمه نکرده است. 
این شعر دیگر از آن ما است، ما زمینی‌ها از عجایب هالیوود گرفته تا مواد رادیواکتیو شیمایی، همه چیز را صادر کرده‌ایم، اما این ترانه فقط و فقط متعلق به زمین است. زمین و فرزندان او، در هر کجا که هستند.
همه‌ی ما داستان‌هایی درباره‌ی رایزلینگ شنیده‌ایم. حتا شاید شما از جمله کسانی باشید که با ارزیابی‌های عادلانه‌ی آثار منتشرشده‌اش به او نمره داده و یا کارش را تحسین کرده باشید، اشعاری همچون «سروده‌های فضا»، «کلان ترعه و چند شعر دیگر»، «بالا و دور» و «سفینه برخیز!».
با این همه، هر چند ممکن است اشعار او را در تمام طول عمر خود، در مدرسه و یا حتا بیرون از آن خوانده و یا زمزمه کرده باشید، اما مطمئنا کارهای منتشر نشده‌اش هرگز به گوشتان نخورده، مگر آن که خودتان یک فضانورد باشید. کارهایی چون «از وقتی مواد فروش با دخترعموی من آشنا شد»، «دختر موقرمز ونسبرگی»، «ناخدا آرامش خودت را حفظ کن»، «یک لباس فضایی برای دو نفر». این اشعار حتا برای چاپ در یک مجله‌ی خانوادگی هم مناسب نیستند.
رایزلینگ شهرتش را مدیون یک کارگزار محتاط ادبی بود، البته از اقبال بلندش هم بود که هرگز کسی با او مصاحبه نکرد. «سروده‌های فضا» در همان هفته‌ای که رایزلینگ چشم از جهان فروبست منتشر و پرفروش‌ترین اثر شد. هر آن‌چه مردم از او به یاد می‌آورند، به همراه اطلاعیه‌ی پر طمطراق ناشرش کنار هم گذاشته شدند و همان داستان‌هایی را ساختند که زبانزد همگان بودند.
رایزلینگ دیگر به چهره‌ای آشنا و معروف تبدیل شده بود. درست مثل جرج واشنگتن و شاه آلفرد. اما در عالم واقع، او کسی نبود که توی اتاق پذیرایی‌تان راهش بدهید، از نظر اجتماعی غیرقابل تحمل بود؛ پوستش بر اثر نور آفتاب به خارش می‌افتاد و همیشه‌ی خدا در حال خاراندن خودش بود و همین از زیبایی نه چندان او می‌کاست.
در پرتره‌ای که فن در ورت برای یکصدمین سالگرد چاپ آثارش توسط هریمن از او کشیده، چهره‌ای پر از درد و غم، لب‌هایی موقر و چشمانی نابینا پوشیده با نوار حریر مشکی به تصویر درآمده است. اما او هرگز با ابهت نبود! دهانش همیشه برای خوردن، آشامیدن، خواندن و یا لبخند زدن باز و نوار روی چشمش همیشه کهنه و کثیف بود. با از دست دادن بینایی‌اش کمتر از پیش به خود می‌رسید.
رایزلینگ جنجالی، یک متصدی جت درجه دو بود. وقتی برای سفر به سیار‌ک‌های مدار مشتری با فضاپیمای گوشاک قرارداد امضا کرد، چشمانش درست مثل مال شما بی‌عیب و ایراد بودند.
آن زمان‌ها خدمه همه جور اجازه‌نامه‌ای را امضا می‌کردند. اگر موضوع بیمه‌ی یک فضانورد را با شرکت لوید در میان می‌گذاشتی، قاه‌قاه بهت می‌خندید. اقدامات امنینی در فضا مفهومی ناشناخته بود، شرکت، تازه با اما و اگر، فقط مسؤولیت دستمزد و حقوق را بر عهده داشت. نیمی از ناوهای فضایی که یک قدم از لوناسیتی آن‌طرف‌تر می‌رفتند،‌ هرگز به زمین بازنمی‌گشتند. این موضوع برای فضانوردان اهمیتی نداشت. آن‌ها ترجیح می‌دادند به جای بیمه‌شدن در سهام شریک شوند. هریک از آن‌ها حاضر بود شرط ببندد که در ازای دو یا سه درصد سهام و البته یک جفت کفش پلاستیکی برای فرود، می‌تواند از طبقه‌ی دویستم برج هریمن بپرد و صحیح و سلامت فرود آید.
متصدیان جت بی‌خیال‌ترین و خسیس‌ترین‌های گروه بودند، کارفرماها، فضانوردان رهیاب و مأموران در مقایسه با آن‌ها اشراف‌زاده‌های نازک نارنجی بودند. در آن دوران خبری از پیشخدمت و شام مفصل نبود. متصدیان جت از خیلی چیزها خبر داشتند، دیگران مطمئن بودند مهارت و توانایی ناخدا آن‌ها را صحیح و سالم به زمین فرود خواهد آورد، اما آن‌ها می‌دانستند مهارت در مقابل آن هیولاهای دمدمی‌مزاجی که توی موتور موشک‌هاشان به زنجیر کشیده‌اند، یک پول سیاه هم نمی‌ارزد.
گوشاک اولین سفینه‌ی شرکت هریمن بود که از سوخت شیمیایی به نیروی اتمی تغییر کرد، یا به عبارتی اولین در نوع خودش بود که منفجر نشد. رایزلینگ آن را به خوبی می‌شناخت. گوشاک قبل از تبدیل شدن به فضاپیما، سفینه‌ای کوچک بود که مسافت لوناسیتی و ایستگاه فضایی سوپرا نیویورک تا لی‌پورت را بارها رفته و برگشته بود. رایزلینگ در خط لوناسیتی در گوشاک کار کرده بود و در اولین سفر سفینه به اعماق فضا هم همراهش بود، با گوشاک به درای‌واتر مریخ رفته و در کمال شگفتی همگان بازگشته بود. 
از رایزلینگ انتظار می‌رفت با آن همه مهارت، در زمانی که برای سفر به مدار مشتری ثبت‌نام کرد، دیگر به مقام مهندس ارشد ارتقا پیدا کرده باشد، اما بعد از سفر پیشگام درای‌واتر، از آن‌جایی که بیشتر وقتش را به جای کنترل تجهیزات به نوشتن شعر و ترانه گذرانده بود، اخراج شد، نامش در لیست سیاه قرار گرفت و در نهایت او را به اجبار در لوناسیتی از فضاپیما پیاده کردند. ترانه‌ی «ناخدا برای خدمه حکم پدر را دارد» با آن مصراع پایانی جنجال‌برانگیز و غیرقابل انتشار از جمله‌ی آن شعرها بود.
قرار گرفتن نامش در لیست سیاه برایش چندان اهمیتی نداشت. در لونا سیتی با کلک و حقه از یک کافه‌دار چینی یک آکاردئون بُرد و پس از آن به خواندن شعر برای کارگران معدن مشغول شد، آن‌ها هم به او انعام و نوشیدنی مجانی می‌دادند تا این که شرکت به دلیل کمبود ناگهانی فضانورد تصمیم گرفت فرصتی دوباره به رایزلینگ بدهد. در یکی دو سال اول در مسیر لوناسیتی دست از پا خطا نکرد، به اعماق فضا بازگشت، به مشهور شدن ونسبرگ کمک کرد، در زمان تشکیل دومین مهاجرنشین در پایتخت کهن مریخ در امتداد کلان ترعه قدم زد و در مسیر سفر به تایتان گوش‌ها و انگشتانش یخ ‌زدند. همه‌چیز در آن روزها با سرعت سپری می‌شد. وقتی محرک جدید موتور جا افتاد، دیگر هیچ‌چیز جلودار فضاپیماهایی نبود که از سیستم لوناترا خارج می‌شدند، مگر فقدان خدمه. پیداکردن متصدی جت کارآسانی نبود. سپر دفاعی برابر رادیواکتیو برای سنگین نشدن فضاپیما در حالت حداقل بود و کمتر مرد متأهلی حاضر می‌شد خطر احتمالی قرار گرفتن در معرض رادیواکتیویته را بپذیرد. اما چون رایزلینگ تمایلی به داشتن فرزند نداشت، در آن روزهای طلایی رو کردن بخت و اقبال، همیشه موقعیت‌های کاری بسیاری برایش فراهم می‌شد. در منظومه‌ی شمسی همین ‌طور در رفت و آمد بود و آوازهایی را که در سرش غلیان می‌کردند، می‌خواند و با آکاردئون می‌نواخت.
رییس فضاپیمای گوشاک او را به خوبی می‌شناخت. کاپیتان هیکس در اولین سفر رایزلینگ با گوشاک رهیاب بود. به او چنین خوشامد گفت: «به خونه خوش اومدی پر سر و صدا. مست که نیستی؟ یا من دفتر رو جات امضا کنم؟»
«با این آب‌میوه‌های مزخرفی که این‌جا می‌فروشن که آدم مست نمی‌شه ناخدا.»
سپس خندید و همان طور که آکاردئونش را به دنبال می‌کشید، پایین رفت.
ده دقیقه بعد برگشت و با دلخوری گفت: «کاپیتان اون جت شماره دو جا نمی‌ره. میله‌های کادیمیم کج شدند.»
کاپیتان پاسخ داد: «چرا به من می‌گی؟ برو به افسر فرمانده بگو.»
«گفتم. اون می‌گه رو به راه هستن. اما اشتباه می‌کنه.»
کاپیتان به کتاب اشاره کرد و گفت: «اسمت رو از کتاب بخط بزن و گمشو برو بیرون. سی دقیقه دیگه حرکت می‌کنیم.»
رایزلینگ نگاهی به او کرد، با بی‌اعتنایی شانه‌هایش را بالا انداخت و پایین رفت.
راه تا سیاره مشتری طولانی است و یک فضاپیمای قراضه‌ی کلاس‌ هاک، باید سه بار موتورش را آتش کند تا به مرحله‌ی پرواز آزاد برسد. دومین شیفت مراقبت بر عهده‌ی رایزلینگ بود. در آن زمان کم‌کردن میزان اشتعال به کمک یک ورنیه‌ی مدرج و سنجه‌ی خطر به صورت دستی انجام می‌شد، وقتی سنجه قرمز شد، رایزلینگ تلاش کرد درستش کند، اما نشد.
متصدیان جت یک جا بند نمی‌شوند، برای همین است که متصدی جت هستند. بسته‌ی اضطراری را قاپید و با انبردست به دل موتورخانه زد. همه جا تاریک شد. به مسیرش ادامه داد. یک متصدی جت باید اتاق موتور را باید مثل کف دستش بشناسد.
درست پیش از این که برق برود نگاه سریعی به بالای صفحه‌ی سربی انداخت. درخشش آبی رادیواکتیو هم به او کمکی نکرد. سرش را فوراً عقب کشید و سعی کرد با دستش مرکز اشتعال را پیدا کند.
وقتی کارش تمام شد درون لوله فریاد زد: «جت شماره دو مرخص شد. به خاطر خدا یک کم نور به من بدین.»
نور بود، برق اضطراری روشن بود، اما دیگر به درد رایزلینگ نمی‌خورد. درخشش نور آبی رادیواکتیو آخرین چیزی بود که چشمانش ‌دید.
کشیده نقش‌ها بر آسمانی پر ز روزن‌های نورانی
همین تار زمان تابیده در پود مکان این سان
چنان‌چون اشک‌هایی رام، برجوشیده از شادی حزن‌آلود
که نور نقره‌فام خویش می‌تابند جاویدان

کشیده سر ز دامان کران‌های «کلان ترعه» 
به گردون، سست‌عنصر «برج‌های راستی» رُسته
به الطاف پری‌واری حراست می‌کنند آرام و پالوده
از این «زیبایی خفته»

نژادی ساخته این برج‌ها را بر، به مغز استخوان خسته
نمی‌آرد دگر افسانه‌های دیربازش را به خاطر باز
چو دیگر نیستند اندر جهان آن ایزدانی که
بلورین ساحل این سرزمین با اشک می‌شستند، از آغاز
زمان‌فرسوده قلب رزمجو «بهرام» دهد گرما ولیکن نرم

به زیر آسمان‌های یخ‌آجینش
به نجوا خوانَدم «هر زنده خواهد مرد»
هوای نازک و بی‌صوت و دیرینش

رسیده است از ازل آواز «زیبایی» به اوج عرش
ز روزن‌های «تاجک‌های حق و راستی» با باد
و خواهد زیست او تنها 
کنار ساحل امن «کلان ترعه»، الی الاباد

– از «کلان ترعه» با مجوز انتشارات لوکس، لندن و لوناسیتی.
در راه برگشت رایزلینگ را در درای‌واتر مریخ پیاده کردند. کلاهش را به دستش دادند، ناخدا هم نیمی از دستمزد ماهیانه‌اش را پرداخت کرد و همه چیز تمام شد. یک سرگردان خانه به دوش دیگر در فضا که بخت با او یار نبود تا بتواند کارش را به اتمام برساند. او مدتی را با باستان‌شناسان و جویندگان معادن در جایی سپری کرد. اما تا کی؟ شاید یکی دو ماه، شاید هم می‌توانست در ازای خواندن آواز و نواختن آکاردئون همیشه آن‌جا بماند. اما فضانوردان اگر در یک جا ساکن بمانند می‌میرند. با یک مریخ‌نورد دوباره به درای‌واتر و از آن‌جا به مارسوپولیس رفت.
پایتخت دوباره رونق گرفته بود. تجهیزات صنعتی دو طرف کلان ترعه صف کشیده بودند و آب‌های کهن را با پس‌آب‌هایشان آلوده کرده بودند. مربوط به قبل از این بود که معاهده‌ی ترای‌پلنت تخریب آثار باستانی فرهنگی را به خاطر منافع تجاری ممنوع کند. نیمی از برج‌های افسانه‌ای سست‌بنیان فروریخته بود و دیگر برج‌ها را هم برای استفاده‌ی زمینی‌ها از شکل و قیافه انداخته بودند.
رایزلینگ هیچ ‌یک از این تغییرات را ندیده و کسی هم برایش توصیف نکرده بود. وقتی مارسوپولیس را بار دیگر دید، آن را همان‌طور تصور کرد که قبلاً بود. قبل از آن که مناسب و ایده‌آل برای تجارت شود. خاطرات را به خوبی به یاد می‌آورد. در ساحل کنار رود ایستاد، جایی که ابهت باستانی مریخ آرمیده بود و زیبایی‌اش پیش چشمان نابینایش جلوه‌گر شد. هیچ نسیم و جزر و مدی، جلگه‌ی پر ‌آب سرد و آبی را موج‌گون نمی‌کرد ؛ و تصویر ستارگان درخشان و نمایان آسمان مریخ را درخود منعکس می‌کرد و آن سوی آب‌ها دیوارهای متخلل و برج‌های سر به فلک کشیده‌ای به چشم می‌خوردند که سبک معماری‌شان‌ برای سیاره‌ی زمخت ما بیش از حد ظریف است. 
نتیجه‌ی تمام این تغییر و تحول‌ها همان کلان ترعه بود.
تغییر کوچکی در مسیر زندگی‌اش رخ داده بود و او را قادر ساخته بود زیبایی مارسوپولیس را ببیند، آن هم در حالی که مارسوپولیس دیگر زیبا نبود. حال آن تغییر داشت کل زندگی‌اش را دگرگون می‌کرد. تمام زنان در نظرش زیبا شدند. آن‌ها را از روی صدایشان تشخیص می‌داد و ظاهرشان را بر اساس صدایشان تصور می‌کرد. صحبت کردن با یک مرد نابینا جز با زبان دوستی و محبت کار ناپسندی است. همه‌ی زن‌های بددهنی که روزگار شوهرانشان را سیاه کرده بودند، با رایزلینگ مودبانه صحبت می‌کردند.دنیایش پر شده بود از زنان زیبا و مردان مودب و متین. اشعار «ستاره خاموش می‌گردد»، «گیسوی برنیس»، «سرود مرگ اهالی جنگل» و دیگر اشعار عاشقانه‌اش درباره‌ی مردان سرگردان و مردان بی‌یار فضایی، مستقیماً نتیجه‌ی این بود که دیگر حقایق پرزرق و برق درکش را مخدوش نمی‌کردند. نابینایی به راه و روش او نوعی بلوغ بخشید، آوازهای بی‌مایه‌ی او به بیت و حتا گاهی به اشعار بلند تبدیل شدند.
اکنون زمان زیادی برای فکر کردن داشت. زمان کافی داشت تا تمام واژه‌های زیبا را درست کنار هم بچیند و آن قدر برای خلق یک مصراع وقت بگذارد تا در ذهنش آهنگ خوشی داشته باشد.
افق خالی ز هر جنبده چون شد
به دفترها گزارش گشت حاصل
هوابندی برآورد ناله‌ای سخت
چراغ آن به رنگ سبز کامل

چو شد آن لحظه هر بخش حاضر
چو دل بر آسمان برگردد از خاک
چو خندد ناخدا بر روی عرشه
به رقصی پر کشد اسباب چالاک

به گوش جان شنو می‌غرد آن دم
ز پشت سر برآشوبند جت‌ها
به غرش بانگ خواهند باز برداشت
بریزد نعره‌هاشان خون‌دل‌ها

به میدان عمل چو تن گشایی
به روی آن قطاع دنده‌ در نیش
فشاری سینه‌ات را تنگ گیرد
به حس دنده‌هایت بر تن خویش

مداوم استخوان در تن بلرزد
فشاری گردنت را خُرد خواهد
هراس تن شود هر دم فزون‌تر
به دردی کز سفینه باز تابد

ز چنگال فضا چون تن رهاند
دمادم می‌زند خود بر کرانه
به بالا اوج ‌گیرد، شوق پرواز
نباشد خاک او را آشیانه

ز پشت سر برآشوبند جت‌ها
به قصد اوج رفتن تا نمیرد
دم عیسایی‌اش گردد روانه
فلز از آتش آن جان بگیرد

ریتم یکنواخت «آهنگ جت» زمانی که خودش یک متصدی جت بود، به‌ او الهام نشد، بلکه بعدها به ذهنش رسید، وقتی مسافر مجانی مسیر مریخ به زهره بود و کنار یک همسفر پیر شیفت شب را بیدار می‌ماند.
در ونسبرگ تعدادی از شعرهای قدیمی و جدیدش را در کافه‌ها خواند. یک نفر کلاهش را دست به دست می‌چرخاند و کلاه پر از پول برمی‌گشت. مردم معمولاً دو یا سه برابر پول بیشتری می‌دادند، که برای قدردانی از روح غیور نهفته در پشت چشمان نابینای او بود. 
زندگی راحتی بود. هر بندرگاهی خانه‌اش بود و هر سفینه‌ای وسیله‌ی نقیه‌ی اختصاصی‌اش. هیچ ناخدایی دلش نمی‌آمد اضافه بارِ رایزلینگ کور و جعبه‌ی قراضه‌اش را با خود به فضا نبرد. گاهی وسوسه می‌شد و از ونوسبرگ به لی‌پرت به درای‌واتر و نیوشانگاهی می‌رفت و برمی‌گشت.
رایزلینگ هرگز بیشتر از ایستگاه فضایی سوپرانیویورک به زمین نزدیک نمی‌شد. حتا قرارداد «سروده‌های فضا» را در یک سفینه‌ی درجه‌ی دو بین لوناسیتی و گانیمد امضا کرد. هورویتز، ناشر اصلی در دومین ماه عسلش، سوار سفینه بود و باخبر شد که رایزلینگ قرار است در مهمانی سفینه شعر بخواند. هورویتز چیزهای به درد بخور برای نشر را خوب می‌شناخت. تا وقتی تمام اشعار او را در اتاق ارتباطات روی نوار ضبط نکرده بود، نگذاشت رایزلینگ یک لحظه از جلوی چشمانش دور شود. هوروتیز سه جلد بعدی شعرهای او را در ونوسبرگ به زور از زیر زبانش بیرون کشید. یک نفر را فرستاد تا رایزلینگ را آن قدر مست نگاه دارد ‌که هر چه به خاطر دارد بخواند.
مطمئناً همه‌ی شعر «سفینه برخیز!» از رایزلینگ نیست. البته بدون تردید بخش زیادی از این شعر و همین طور «آهنگ جت» از خود او است، اما بیشتر مصراع‌ها بعد از مرگ او و از مردمی گردآوری شده که او را در دوران ولگردی و آوارگی‌اش می‌شناختند.
شعر «تپه‌های سبز زمین» حاصل بیست سال کار و تلاش او است. ابتدایی‌ترین نسخه‌ای که می‌شناسیم، پیش از نابینا شدن او و در یک مسابقه‌‌ی میخوارگی با چند کارآموز در زهره سروده شد. مصراع‌های شعر بیشتر درباره‌ی کارهایی بود که کارگران دوست داشتند وقتی به زمین بازگشتند انجام دهند، البته اگر می‌توانستند حسابشان را تسویه کنند و اجازه‌ی بازگشتن به زمین را پیدا کنند. بعضی از بندهای شعر عامیانه بود و بعضی نه. اما قسمت هم‌سرایی مشخصاً از «تپه‌های سبز» بود.
ما می‌دانیم آخرین نسخه‌ی «تپه‌های سبز» دقیقا کی و از کجا آمده است.
مطابق زمان‌بندی قرار بود یک سفینه از جزیره‌ی الیس زهره، مستقیم به گریت لیک در ایلینوی بپرد. یک فالکون قدیمی بود، جوان‌ترین کلاس هاک و اولین سفینه که قانون جدید شرکت هریمن در موردش اجرا می‌شد؛ قانون اضافه‌‌بها برای سرویس تندرو بین شهرهای زمین و مناطق مهاجرنشین.
رایزلینگ تصمیم گرفت با آن به زمین بازگردد. شاید شعرش روی خودش تاثیر گذاشته بود. یا شاید فقط از ته دل می‌خواست بار دیگر بومی‌های اوزارک را ببیند.
شرکت دیگر به هیچ مسافری اجازه‌ی ورود بدون بلیت به سفینه را نمی‌داد. رایزلینگ این قانون را می‌دانست، اما هرگز تصور نمی‌کرد قوانین در مورد او هم اجرا شود. دیگر سنش برای فضانوردی داشت بالا می‌رفت و امتیازش را از دست می‌داد. عمرش بی‌حاصل نبوده، می‌دانست که دیگر مثل ستاره‌ی دنباله‌دار هالی، حلقه‌های زحل و رشته کوه بروستر تبدیل به یکی از مشخصه‌های فضا شده است. در بندرگاه خدمه قدمی زد، بعد پایین رفت و روی اولین کاناپه‌ی خالی شتاب‌گیری دراز کشید.
کاپیتان وقتی داشت برای آخرین بار در سفینه گشت می‌زد، او را دید. از او پرسید: «این‌جا چه کار می‌کنی؟»
رایزلینگ پاسخ داد: «برمی‌گردم به زمین کاپیتان.» رایزلینگ برای دیدن نشان ارتشی ناخدا نیازی به چشم نداشت.
کاپیتان گفت: «تو نمی‌تونی با این کشتی برگردی. خودت قوانین رو خوب می‌دانی. تکون بخور. بلند شو از این‌جا برو بیرون. فورا حرکت می‌کنیم.»
کاپیتان جوان بود و بعد از دوران فعالیت رایزلینگ به آن‌جا آمده بود، اما رایزلینگ این جور آدم‌ها را خوب می‌شناخت، پنج سال را در عمارت هریمن به جای کسب کردن تجربه‌ی فضایی به سفرهای کارآموزی رفته بود. آن دو از نظر پیشینه و از لحاظ روحی اصلاً قابل مقایسه نبودند. فضا داشت عوض می‌شد.
رایزلینگ گفت: «کاپیتان شما که نمی‌خواین جلوی برگشتن یک پیرمرد به وطنش رو بگیرید، مگه نه؟»
کاپیتان کمی مکث کرد. چند نفر از خدمه برای گوش دادن به حرف‌های آن دو ایستاده بودند.
«من نه، ولی قانون اعمال احتیاط در فضا، بند شش می‌تونه. هیچ‌کس به جز خدمه که مجوز دارن و همچنین مسافران که کرایه پرداخت کردن، اجازه‌ی ورود به سفینه‌ای رو که ظرفیتش تکمیل شده ندارن و تخلف از این مقررات پیگرد قانونی داره. حالا پاشو برو بیرون.»
رایزلینگ دستانش را زیر سرش گذاشت و گفت: «اگه مجبور باشم برم، عمراً اگه با پای خودم برم، باید بندازینم بیرون.»
کاپیتان لبش را گاز گرفت و گفت: «سرجوخه! این مرد را از این‌جا بیرون کنید.»
مأموران فضاپیما به داربست بالای سرش چشم دوخته بودند، یکی از آنان گفت: «من از پس این کار برنمیام. شونه‌ام صدمه دیده.» مأموران دیگر که لحظه‌ای پیش آن‌جا بودند، غیبشان زده بود.
کایتان گفت :«پس چند تا کارگر بیارین.»
مأموری که آن‌جا بود گفت: «اطاعت قربان.» و از آن‌جا رفت.
رایزلینگ دوباره به کاپیتان گفت: «ببین کاپیتان، بهتره از دست هم دلخور نباشیم. اگر بخوای من رو ببری، می‌تونی به بند فضانوردان درمونده استناد کنی.»
«خدای من! تو که درمونده نیستی. تو وکیل وصی فضا هستی. من تو رو خوب می‌شناسم. تو همونی هستی که سال‌هاست تو فضا ولگردی می‌کنه. اما من دیگه اجازه‌ی این کار رو بهت نمی‌دهم. اون بند برای کمک به کسانی هست که از سفینه جا موندن، نه برای کسانی که می‌خوان تو فضا ول بگردن و پرسه بزنن.»
«خب کاپیتان، می‌تونی ثابت کنی من از سفینه‌ام جا نموندم؟ بعد از آخرین سفرم به عنوان یکی از خدمه‌ی قراردادی، دیگه برنگشتم خونه. طبق قانون حق دارم یک بار به وطنم برگردم.»
«اما این مربوط به سال‌ها پیشه. تو دیگه فرصتت رو از دست دادی.»
«از دست دادم؟ قانون نمی‌گه یک نفر تو چه مدت زمانی باید برگرده، فقط می‌گه این حق رو داره. برو کتاب قانون رو بخون. اگر اشتباه کرده باشم، نه تنها با پاهای خودم از این‌جا بیرون می‌رم، که حتا حاضرم جلوی تمام خدمه ازت عذرخواهی کنم. برو کتاب رو بخوان. راحت باش.»
رایزلینگ چشم‌غره‌های کاپیتان را حس می‌کرد. اما کاپیتان با قدم‌های سنگین از اتاق بیرون رفت. می‌دانست که از نابینانی‌اش برای قانع کردن کاپیتان سواستفاده کرده است، اما نه تنها از این بابت شرمسار نبود، بلکه از این کار لذت هم می‌برد.
ده دقیقه بعد صدای سوت بلند شد، دستورات مربوط به پرواز را در بلندگو شنید. از روی صدای آرام بسته شدن هوابندها و تغییر فشار در گوش‌هایش متوجه شد که به زودی پرواز می‌کنند، از جایش بلند شد و به موتورخانه رفت تا در هنگام پرواز موشک کنار جت‌ها باشد. او کشتی کلاس هاک را به خوبی می‌شناخت و نیازی به راهنما نداشت.
از همان اولین شیفت مراقبت دردسرها شروع شد. رایزلینگ روی صندلی بازرس لم داده بود و با کلیدهای آکاردئونش ور می‌رفت، سعی‌داشت نسخه‌ی جدید «تپه‌های سبز» را بسراید.
دمی گیرم که جانم تازه گردد
نباشد جیره‌ام در هر نفس پیش
در آن منزل نفس برخواهد آمد
برانم احتیاج و مرگ از خویش

و هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست مصراعی بسازد که با کلمه‌ی زمین ختم شود. دوباره سعی کرد.
نسیمی دلنوازان خواهم اینک
وزد بر صورتم کاین دل غمین است
ز خاک آن کره کو مادری کرد
«کنامم پشته‌ی سبز زمین است»

با خود فکر کرد، حالا بهتر شد. با خنده‌ای خفیف پرسید: «چطور بود آرچی؟» 
آرچی پاسخ داد: «خوب بود، هر چی به ذهنت خطور می‌کنه رو در قالب شعر بنویس.» آرچی مک‌د‌اگل، متصدی ارشد جت و دوست قدیمی رایزلینگ، هم در فضا و هم در کافه‌ها، سال‌ها پیش و وقتی یک میلیون مایل از زمین دور بودند شاگرد او بود.
رایزلینگ حرف او را گوش کرد و بعد گفت: «همه چیز برای شما جوون‌ها راحت‌شده. همه چیز خودکار شده. وقتی من تهش رو می‌چرخوندم، باید بیدار می‌موندین.»
«هنوز هم باید بیدار موند.»
آن‌ها گرم صحبت شدند و مک‌د‌اگل تجهیزات خودکار کنترل میزان اشتعال را نشانش داد. این تجهیزات جایگزین دستگاه کنترل دستی شده بود که رایزلینگ مدت‌ها پیش با آن کار می‌کرد. رایزلینگ نتوانست جلوی خودش را بگیرد و آن قدر سوال پرسید تا با تأسیاست جدید آشنایی پیدا کرد.
او هنوز خود را یک متصدی جت می‌پنداشت و گمان می‌کرد دل‌مشغولی او به شعر و شاعری در نتیجه‌ی درگیری با شرکت بوده است و چنین چیزی ممکن بود برای هر کس دیگری هم پیش آید. همان طور که انگشتان فرز و چابکش را روی وسایل حرکت می‌داد، گفت: «می‌بینم که هنوز تجهیزات دستی قدیمی نصب هستن.»
مک‌د‌اگل جواب داد: «همه به جز خط‌های ارتباطی، به خاطر این که صفحه کلید رو تاریک می‌کرد برشون داشتم.»
«اما باید برشون گردونی. ممکنه لازمت بشن.»
«مطمئن نیستم، گمون کنم…» رایزلینگ هیچ‌وقت نفهمید مک‌داگل چه فکر می‌کرد، چون دردسر از همان لحظه آغاز شد. یک انفجار رادیواکتیویتیه مستقیم به او برخود کرد و او را کاملاً سوزاند.
رایزلینگ فهمید چه اتفاقی افتاده و به طور غیرارادی همان کاری را کرد که در گذشته انجام می‌داد. بسته‌ی تجهیزات اظطراری را برداشت و هم‌زمان آژیر خطر را به صدا درآورد. بعد یاد خط‌های ارتباطی افتاد که وصل نبودند.
همان طور که کورمال کورمال در تاریکی به دنبال خطوط ارتباطی می‌گشت، سرش را پایین آورده بود تا نهایت استفاده را از صفحات موج‌گیر ببرد. فقط نگران پیدا کردن خطوط ارتباطی بود. آن‌جا برای او همان‌قدر نورانی بود که هرجای دیگری. جای همه چیز را به خوبی می‌دانست. به همان خوبی که کلیدهای آکاردئونش را می‌شناخت. 
از اتاق کنترل جواب آمد. «در موتورخانه چه اتفاقی افتاده؟»
رایزلینگ فریاد زد: «همون بیرون بمونید. این‌جا خیلی داغه.» گرمای آن‌جا را درست مثل گرمای بیابان روی صورت و استخوان‌هایش حس می‌کرد.
به آن کسی که نتوانسته بود آچار را به دستش برساند فحش داد و بعد خطوط ارتباطی را برقرار کرد، سپس تلاش کرد اشکال را با دستش برطرف کند. کاری سخت و طولانی بود. بلافاصله تصمیم گرفت تمام بار جت را بیرون بریزد. به اتاق کنترل مخابره کرد: «اتاق کنترل، اتاق کنترل»
«چه اتفاقی افتاده؟»
«تخیله‌ی اضطراری جت سوم.»
«تو مک‌د‌اگل هستی؟»
«مک‌‌د‌اگل مرده. من رایزلینگ هستم. آماده برای اجرای اوامر.»
هیچ جوابی نیامد. ناخدا هر قدر هم که حیرت‌زده شده باشد، نمی‌تواند در امور اضطراری موتورخانه دخالت کند. نمی‌توانست کشتی، خدمه و مسافران را به خطر بیاندازد. درها باید بسته می‌ماند. اما از آن‌چه رایزلینگ مخابره کرد بیشتر حیرت‌زده شد. پیام این بود:
به خاک زهره چون پوسیده افتم
برآشوبد دل از این باد بوناک
که جنگل‌های انبوهش پلید است
به پستی می‌خزد چون مرگ ناپاک

رایزلینگ همان‌طور که مشغول کار بود، به برشمردن اجرام منظومه‌ی شمسی ادامه داد.
«خاک سخت و روشن ماه»، «حلقه‌های رنگین‌کمان زحل»، «شب‌های یخ‌بسته‌ی تایتان»، در همان حال درهای جت را بازکرده بود و تمام وسایل را به بیرون می‌انداخت و داخلش را تمیز می‌کرد، با یک ترانه این کار را به اتمام رساند.
به هر گردنده ذره غور کردم
پیام ذاتی هر ذره این بود:
«ز منزل دور گشتی آی انسان
دیارت پشته‌ی سبز زمین بود.»

بعد با همان گیجی و حواس‌پرتی به یاد آورد که باید اولین مصراعی را که بازبینی کرده بود تغییر دهد.
فرا می‌خواندش این چرخ دوار
کسی کو هم فضا را پیشه سازد
پریده در فضا این مرد، آزاد
و نوری زیر پایش رنگ بازد

به پروازند فرزندان این خاک
به جت‌هایی که می‌سوزند پرها
به بالا می‌جهد این نسل انسان
به بیرون، دوردست و دورترها

حالا دیگر فضاپیما آماده‌ی پرواز و بازگشت به زمین بود. اما رایزلینگ در مورد خودش مطمئن نبود. جای آفتاب‌سوختگی روی پوستش جدی به نظر می‌رسید. با این که نمی‌توانست دود سرخ و روشنی را که در آن کار می‌کرد ببیند، اما آن را حس می‌کرد.
همچنان به بیرون راندن هوا از سوپاپ بیرونی ادامه داد. چندین بار این عمل را تکرار کرد تا درجه‌ی پرتوافشانی پایین بیاید و به حدی برسد که بتوان با لباس مقاوم مناسب زیر آن ایستاد. در حین انجام این کار آخرین و اصیل‌ترین شعرش را هم مخابره کرد.

به روی این کره کو زاد ما را
فرودی خواستارم کآخرین است
بخوانم زآسمانِ ابرآجین
«دیارم پشته‌ی سبز زمین است»

نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: ستاره محمدرضا زاده

درباره داستان:
اصل داستان با نام انگلیسی (the green hills of Earth) اولین بار در هشتم فوریه ۱۹۴۷ در Saturday Evening Post منتشر شد. نامِ این داستان، نام ترانه‌ای در همین داستان است که بعدها هاین‌لاین در برخی دیگر از آثارش به آن اشاره کرده است.

مقدمه‌ی داستان از هاین لاین
در آغاز سال ۱۹۳۹ من به خاطر شرکت در یک رقابت انتخاباتی سیاسی ورشکسته شده بودم. (البته من با اقتدار دوم شدم، اما در سیاست به رتبه یا نمایش خوب جایزه نمی‌دهند) من در امور مربوط به مهمات، توپ‌خانه و کنترل آتش رزمناوها تخصص بالایی داشتم. این مهارتی بود که در ساحل کسی خواستارش نبود. یک تکه کاغذ هم از منشی نیرو دریایی دستم داده بودند که به من اطلاع می‌داد من فقط فضای بیهوده اشغال کرده‌ام. عین عبارت این بود :«کاملاً و دایماً از کار افتاده». در این حال من «صاحب» یک خانه هم بودم که به شدت زیر قسط بود.
همین دوران بود که Thrilling Wonder Stories یک آگهی به شرح زیر منتشر کرد (کم و بیش):
مسابقه‌ی جایزه بزرگ- نویسندگان آماتور!!!!!!
جایزه اول ۵۰$ پنجاه دلار ۵۰$
در ۱۹۳۹ آدم با پنجاه دلار می‌توانست سه چرخ‌دستی ایستگاه‌های قطار را با میوه و سبزیجات پر کند. در این روزگار من می‌توانم خریدی به اندازه‌ی پنجاه دلار را بدون کمک بلند کنم. شاید هم من زورم بیشتر شده. به هر حال من داستان خط زندگی را نوشتم. چهار روز وقتم را گرفت. چون من کند تایپ می‌کنم. در نهایت آن را برای Thrilling Wonder نفرستادم؛ فرستادمش برای Astounding، با این فکر که آن‌ها با انبوه داستان‌های آماتوری مواجه نیستند.
Astounding خریدش… به ۷۰$. یعنی بیست دلار بیشتر از آن «جایزه بزرگ». بعد از آن دیگر هرگز فرصت اینکه دنبال شغل شرافتمندانه‌ای بروم، پیش نیامد.

رییس جلسه برای برقراری نظم با سر و صدا روی میز کوبید. به تدریج صدای سوت‌ها و هوکشیدن‌ها خاموش شد. عده‌ای مأمور انتظامات خودگماشته هم افرادی را که زیادی کله‌شان داغ بود، روی صندلی‌شان نشاندند. در نظر رییس جلسه، سخن‌ران پشت جایگاه اهمیتی به این همه شلوغی نمی‌‌داد. سیمای آرام و کمی مغرور او تألم‌ناپذیر به نظر می‌رسید. 
رییس جلسه میکروفن را به دست گرفت و او را با صدایی که خشم و رنجش در آن به زحمت مهار شده بودند، مورد خطاب قرار داد: «دکتر پینرو» 
کلمه‌ی «دکتر» زیاد مورد تأکید قرار نگرفت. 
«باید از شما به خاطر هیاهوی ناشایستی که در طول صحبتتان به پا شد، عذر خواهی کنم. در حیرتم از این که چطور همکاران من فراموش کرده‌اند که یک مرد علم باید بیش از آنی وقار داشته باشد که بخواهد صحبت سخن‌ران را قطع کند، حالا هر چقدر هم…» مکثی کرد و حرفش را سبک‌سنگین کرد. سپس ادامه داد: «حالا هرچقدر هم که آن سخنان تحریک کننده باشند.» 
پینرو به او لبخند زد. لبخندی که می‌توانست توهینی آشکار تلقی شود. رییس جلسه به زحمت خودش را کنترل کرد و ادامه داد: «مایلم جلسه به آراستگی و با نظم به پایان برسد. از شما می‌خواهم که صحبتتان را تمام کنید. مع‌هذا باید از شما بخواهم سعی نکنید با نظراتی که هر انسان باسوادی سفسطه‌آمیز بودنشان را تشخیص می‌دهد، به هوش ما توهین کنید. لطفاً صحبت را به کشف خود محدود کنید، البته اگر واقعاً چیزی کشف کرده‌اید.»
پینرو دست‌های سفید و چاقش را به طرفین باز کرد. کف دست‌هایش رو به پایین بود. گفت: «چطور می‌توانم ایده‌ی نویی در مغزهای شما بکارم آن هم قبل از این که توهماتتان را از بین ببرم؟»
مستمعین به جنبش در آمدند. صدای غرولند از گوشه و کنار بلند شد. یکی از پشت سالن فریاد زد: «این شارلاتان را بیرون بیندازید! دیگر ما را بس!» 
رییس جلسه چکشش را روی میز کوبید و گفت: «آقایان! لطفاً!» و سپس رو به پینرو کرد و گفت: «آیا باید به شما خاطر نشان کنم که عضوی از این مجمع نیستید و ما شما را دعوت نکردیم؟»
ابروهای پینرو بالا رفتند و گفت: «که چه؟ به گمانم کلمه‌ی دعوت‌نامه را روی سرنامه‌ی آکادمی دیده باشم.»
رییس جلسه لب پایینیش را گاز گرفت و پاسخ داد: «صحیح است. خودم دعوت‌نامه را نوشتم. اما این به خاطر خواهش یکی از اعضای هیأت امنا بود. ایشان انسانی نوع دوست هستند؛ اما نه یک دانشمند و نه یک عضو آکادمی.»
پینرو یکی از آن لبخندهای آزاردهنده‌اش را تحویل داد و گفت: «خب؟ باید حدس می‌زدم. بید وِ ِلِ پیر از بیمه‌ی عمر آمالگامیتد این‌طور نیست؟ می‌خواسته فُک‌های تعلیم دیده‌اش دست مرا به عنوان یک متقلب رو کنند. بله؟ برای این که اگر من بتوانم روز مرگ یک نفر را پیش‌گویی کنم، دیگر کسی بیمه‌نامه‌های خوشگل او را نخواهد خرید. ولی حتا با فرض این که شما هوش کافی برای فهمیدن سخنم داشته باشید، چگونه می‌توانید دست من را رو کنید اگر اول سخنم را گوش ندهید؟ بَه! او شغال به شکار شیر فرستاده‌است.» عمداً پشتش را به آن‌ها کرد. مِن‌مِن‌های جمعیت بالا گرفت و تدریجاً نوایی شریرانه پیدا کرد. رییس جلسه بیهوده برای برقراری نظم فریاد می‌زد. سپس کسی در ردیف اول بلند شد.
«جناب رییس!»
رییس جلسه از فرصت پیش آمده استفاده کرد و فریاد زد: «آقایان! دکتر فان راین اسمیت رشته‌ی کلام را به دست می‌گیرند.» هیاهو فرو مرد.
دکتر گلویش را صاف کرد، دستی به کاکل موی سفید زیبایش کشید و یک دستش را هم در جیب کناری شلوارش کرد که با ظرافت و مطابق مد دوخته شده بود. حالتی به خود گرفت که بیشتر مناسب مجالس اعیانی بود بود و گفت: «جناب رییس جلسه، دوستان و اعضای آکادمی علم، بیایید مدارا داشته باشیم. یک جنایت‌کار هم قبل از این که دولت سیاستش کند، حق دارد آن چه می‌خواهد بگوید. آیا ما باید کمتر از این انجام دهیم؟ حتا اگر از لحاظ عقلانی به حکم صادره اطمینان داشته باشیم؟ من همه مراعاتی را که این مجمع عالی‌قدر می‌بایست به یک همکار غیرعضو اعطا کند، به دکتر پینرو اعطا می‌کنم. حتا اگر…» رو به پینرو تعظیم مختصری کرد و ادامه داد: «… با دانشگاهی که به ایشان مدرک داده ‌است، آشنا نباشیم. اگر چیزی که ایشان می‌خواهد بگوید غلط باشد، ضرری برای ما نخواهد داشت. اگر چیزی که می‌خواهد بگوید درست باشد، ما نیز باید بدانیم.» صدای دلپذیر و جاافتاده او، آرام‌بخش و تسکین‌دهنده، همه جا را فرا گرفت. 
«اگر مَنش استاد بزرگوار به نظر ما کمی بی‌ادبانه می‌رسد، باید به خاطر داشته باشیم که جناب دکتر شاید از طبقه‌ای اجتماعی، یا مکانی باشند که در آن‌ها در این امور جزیی چندان باریک‌بینی نمی‌شود. دوست عزیز و نیکوکار ما از ما خواسته ‌است که به سخنان این شخص گوش فرا دهیم و با دقتْ صحت ادعاهایش را تعیین کنیم. بیایید همین کار را با وقار و آداب‌دانی به انجام برسانیم.»
او در میان غریو کف‌زدن‌ها نشست. دل‌آسوده می‌دانست که شهرتش را به عنوان یک رهبر فکری بیشتر کرده ‌است. فردا روزنامه‌ها دوباره منطق خوب و شخصیت مجاب‌کُننده‌ی ِ «خوش‌تیپ‌ترین رییس دانشگاه آمریکا» به یادشان می‌افتاد. که می‌دانست؟ شاید بید و ِل پیر راضی می‌شد هزینه‌های آن استخر شنا را اهدا کند.
وقتی کف‌زدن تمام شد، رییس جلسه رویش را به سمتی کرد که بانی اختلالات با قیافه‌ای متین آن‌جا نشسته بود و دست‌هایش را روی شکم کوچک و گردش به هم قفل کرده بود.
«ادامه می‌دهید دکتر پینرو؟»
«چرا باید این کار را بکنم؟»
رییس جلسه شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «شما برای همین آمده‌اید.»
پینرو بلند شد و گفت: «درست است. درستِ درست است. اما آیا آمدنِ من خردمندانه بود؟ آیا این‌جا کسی هست که ذهنی باز داشته باشد؟ کسی که بتواند بدون سرخ شدن از خجالت با واقعیت محض مواجه شود؟ من این طور فکر نمی‌کنم. حتا آن آقای محترم خوشگلی هم که از شما خواست به سخنم گوش دهید، از قبل در مورد من قضاوت کرده و محکومم نیز کرده ‌است. او به دنبال نظم است، نه حقیقت. فرض بگیرید حقیقت، نظم را به چالش بکشد. آیا او آن را خواهد پذیرفت؟ شما چطور؟ من که این طور فکر نمی‌کنم. با این وصف، اگر من صحبت نکنم، درستی نظر شما به خودی خود ثابت خواهد شد. آدم کوچولوی توی خیابان گمان خواهد کرد که شما آدم کوچولوها دست من، پینرو، را به عنوان یک متقلب، یک فریبکار و یک متظاهر، رو کرده‌اید. این با برنامه‌های من نمی‌خواند. من صحبت خواهم کرد.»
«کشفم را تکرار می‌کنم. به زبان ساده، من روشی کشف کرده‌ام که بگویم هر انسان چقدر زندگی خواهد کرد. من می‌توانم به شما پیش فاکتور فرشته مرگ را نشان بدهم. می‌توانم بگویم چه زمانی شتر سیاه جلوی در خانه‌تان زانو خواهد زد. در عرض پنج دقیقه با دستگاهی که دارم، می‌توانم به شما بگویم چند دانه شن در ساعت شنی تان باقی مانده‌است.» مکثی کرد و دست به سینه ایستاد. برای لحظه‌ای کسی صحبت نکرد. مستمعین بی طاقت شده بودند. بالاخره رییس جلسه دخالت کرد.
«تمام نکرده‌اید، دکتر پینرو؟»
«دیگر چه برای گفتن هست؟»
«شما به ما نگفته‌اید این کشف‌تان چطور کار می‌کند.»
ابروهای پینرو تندی بالا رفتند و گفت: «دارید پیشنهاد می‌دهید میوه‌های کارم را به سوی کودکان بیندازم تا با آن بازی کنند. این دانشی خطرناک است، دوست من. آن را برای مردی نگاه می‌دارم که بتواند آن را بفهمد، خودم!» و با دست روی سینه خودش زد.
«ما چگونه باید بدانیم که شما چیزی پشت این ادعاهای دیوانه وارتان دارید؟»
«بسیار ساده‌است. شما هیأتی را بفرستید تا کار من را ببینند. اگر کار کرد، بسیار خوب، شما تأیید می‌کنید و به تمام دنیا چنین چیزی را اعلام می‌دارید. اگر کار نکرد، من بی‌اعتبار می‌شوم و عذر خواهم خواست. حتا من، پینرو، عذر خواهی می‌کنم.»
مردی باریک اندام با شانه‌ای اندکی قوز کرده در انتهای سالن بلند شد. رییس جلسه تأییدش کرد و او شروع به صحبت کرد: «جناب رییس! چگونه ممکن است که استاد بزرگوار چنین رویه‌ای پیشنهاد کنند؟ آیا او انتظار دارد ما بیست یا سی سال منتظر بمانیم تا کسی بمیرد و درستی ادعایش ثابت شود؟»
پینرو بدون توجه به رییس جلسه مستقیماً پاسخ داد: «پوف! چه مهملاتی! آیا این قدر از آمار بی اطلاع هستید که ندانید در هر گروه بزرگی از مردم حداقل یک نفر در آینده نزدیک خواهد مرد؟ من پیشنهادی برای شما دارم؛ بگذارید تک‌تک شما در این اتاق را مورد آزمایش قرار دهم و بعد من کسی را که در عرض دو هفته آینده خواهد مرد، نام می‌برم. بله، روز و ساعت مرگش.» با عصبیت اطراف اتاق را کاوید. «آیا قبول می‌کنید؟»
یکی دیگر بلند شد. مردی هیکل دار که شمرده شمرده صحبت می‌کرد. 
«من، شخصاً از چنان آزمایشی پشتیبانی نخواهم کرد. به عنوان یکی از اهل طبابت، باید بگویم که در کمال اندوه نشانه‌های آَشکار نارسایی قلبی را در بسیاری از همکاران مسن‌ترمان تشخیص داده‌ام. اگر دکتر پینرو از آن نشانه‌ها آگاه باشد، که شاید هم باشد و قربانیش را از میان آنان انتخاب کند، شخص انتخاب شده به احتمال زیاد طبق زمان‌بندی خواهد مرد، چه تایمر تخم‌مرغ‌پزی سخن‌ران برجسته‌ی ما کار بکند یا نکند.»
سخن‌ران دیگری بلافاصله از او حمایت کرد. «دکتر شپارد صحیح می‌فرمایند. چرا ما باید وقتمان را روی این جادوهای وودوو تلف کنیم؟ باور من بر این است که این شخص که خود را دکتر پینرو می‌نامد، می‌خواهد از این مجمع برای اعتبار بخشیدن به گفته‌هایش استفاده کند. اگر ما در این دلقک بازی شرکت کنیم، آلت دست او شده‌ایم. من نمی‌دانم او چه کلکی سوار کرده‌است. اما می‌توانید شرط ببندید که او می‌خواهد از ما برای تبلیغ طرح‌هایش استفاده کند. من توصیه می‌کنم جناب رییس، که به دستور کار عادی خودمان برگردیم.»
پیشنهاد مزبور با آفرین و احسنت همراه شد، اما پینرو ننشست. در میان فریادهای «نظم را رعایت کنید! نظم را رعایت کنید» سرش را که نامرتب اصلاح شده بود، به سویشان تکان می‌داد و بالاخره سخنش را گفت: «بربرها! سبک مغزها! احمق‌های کله خر! نوع شما جلوی به منصه‌ی ظهور رسیدن تمام کشفیات بزرگ از آغاز زمان تا به حال را گرفته‌است. وجود چنین اوباش جاهلی کافیست که باعث شود تن گالیله در گور بلرزد. آن مردک چاق احمقی که آن‌جا دارد به دندان شاخ گوزنیش ور می‌رود، خودش را اهل طبابت می‌خواند. ولی بیشتر به شمن می‌خورد! آن کوتوله‌ی کچل، آن‌جا، تو! تو خودت را یک فیلسوف جا می‌زنی و درباره‌ی زندگی و زمان به عنوان مقوله‌هایی شسته‌رفته هرزه‌درایی می‌کنی. تو از این‌ها چه می‌فهمی؟ اصلاً چطور می‌توانی بفهمی، وقتی فرصتی برای آزمایش حقیقت بدست آورده‌ای و این کار را نمی‌کنی؟»
روی سکو تف کرد. 
«شما این‌جا را آکادمی علم می‌نامید. من می‌گویم این‌جا همایش مُرده‌شورهاست. شما فقط دوست دارید اندیشه‌های گذشتگان بزرگتان را تدهین کنید.»
برای نفس تازه کردن مکث کرد. دو نفر از اعضای هیأت رییسه دو طرفش را گرفتند و او را از راهروی کناری سالن با سرعت بیرون بردند. چندتایی خبرنگار با عجله از جایگاه خبرنگاران برخاستند و تعقیبش کردند. رییس جلسه ختم جلسه را اعلام کرد.
روزنامه‌نگاران زمانی که داشت از در اصلی سالن بیرون می‌رفت، به او رسیدند. سبک راه می‌رفت و آواز بچه‌گانه‌ای را هم با سوت می‌زد. نشانی از خویِ مبارزه‌طلبی که چند لحظه پیش نشان داده بود، در او دیده نمی‌شد. دورش حلقه زدند. 
«با یه مصاحبه چطوری، رفیق؟»
«نظراتت در مورد تعلیم و تربیت امروزی چیه؟»
«خوب جوابشونو دادی. حالا نظرت در مورد زندگی و مرگ چیه؟» 
«رفیق کلاتو وردار و یه نگاه به این گنجشک کوچولو بنداز.»
به رویشان خندید و نیشش باز شد. 
«یکی یکی، پسرا. انقدرم تند نه! من خودم یه زمانی روزنامه‌نگار بودم. چطوره بریم خونه من و در موردش حرف بزنیم. هان؟»
چند دقیقه بعد آن‌ها در اتاق خواب-پذیرایی شلخته پینرو دنبال جا برای نشستن می‌گشتند و سیگارهایش را روشن می‌کردند. پینرو نگاهی به اطراف کرد و چهره‌اش با خوشحالی باز شد. 
«خوب پسرا، چی می‌خواین؟ اسکاچ؟ یا بوربون؟» 
و زمانی که این مساله نیز حل شد، رفت سر اصل مطلب. 
«چی می‌خواین بدونین پسرا؟»
«دستتو رو کن رفیق! چیزی تو چنته داری یا نه؟»
«البته که چیزی دارم، دوست جوون من.»
«پس بهمون بگو چطور کار می‌کنه. اون مهملاتی که تحویل پرفسورا دادی، به جایی نمی‌رسوننت.»
«لطفاً، دوست جوونم. این اختراع منه و امیدوارم بتونم ازش پول دربیارم. یعنی می‌گی بدمش به اولین کسی که بخوادش؟»
«ببین دُکی، اگه می‌خوای یه جایی تو روزنامه‌های صبح باز کنی، باید یه چیزی به ما نشون بدی. از چی استفاده می‌کنی؟ یه توپ کریستالی؟»
«نه، نه دقیقاً. می‌خواین دستگاه منو ببینین؟»
به اتاق بغلی راهنماییشان کرد و دستش را به سویی تکان داد. 
«اینجاس، پسرا.» 
کپه تجیهزاتی که به چشمشان آمد کم و بیش به دستگاه اشعه ایکس دکترها می‌مانست. به جز این که آشکارا از الکتریسیته استفاده می‌کرد و این که بعضی شاخص‌هایش با مقادیری آشنا تنظیم شده بودند، یک نگاه عادی نمی‌توانست کمکی به فهم طرز کار واقعیش بکند.
«اصولش چیه، دکی؟»
پینرو لب‌هایش را جمع کرد و کمی قضیه را سبک‌سنگین کرد و گفت: «شکی نیست که همتون با این کلیشه که زندگی ماهیتاً الکتریکیه آشنایی دارین. این کلیشه مفت خدا نمی‌ارزه، اما بهتون کمک می‌کنه که یه ایده از اصول کار داشته باشین. همین طور بهتون گفته شده که زمان بعد چهارمه. شاید باورتون بشه، شایدم نه. آن‌قدر این حرف تکرار شده که دیگه هیچ معنایی نمی‌ده. صرفاً شده یه کلیشه که آدمای روده‌دراز باهاش احمق‌ها رو سرکار می‌ذارن. اما الان ازتون می‌خوام که تجسمش کنین و سعی کنین واقعاً حسش کنین.»
قدمی به سوی یکی از خبرنگارها برداشت و گفت: «بر فرض مثال خود تو. اسمت راجرزه، مگه نه؟ خب راجرز. تو یه پیشامد مکان-زمان هستی که در چهار جهت گسترده شده. قدت یه خورده زیر شیش فوته. تقریباً بیست اینچ عرض داری و شایدم ده اینچی ضخامت داشته باشی. تو حوزه زمان این پیشامد مکان-زمان پشت تو کشیده می‌شه تا حدود ۱۹۱۶. ما الان یه سطح مقطع از این پیشامد رو عمود بر محور زمان و به ضخامت زمان حال مشاهده می‌کنیم. یه سرش یه نی‌نیه، که بوی شیر ترشیده می‌ده و صبحونش از دهنش روی دستمال گردنش می‌چکه. تو اون یکی انتها، یه پیرمرد شاید هشتاد-نود ساله قرار گرفته. این پیشامد مکان-زمان رو که ما اسمشو می‌ذاریم راجرز، به شکل یه کرم بزرگ پیوسته‌ی صورتی رنگ در طول سال‌ها در نظر بگیرین که یه سرش تو رحم مادرشه و سر دیگه‌اش تو قبرستون. کرمه داره این‌جا از کنارمون عبور می‌کنه و سطح مقطعی که ما می‌بینیم به شکل یه هیکل گسسته‌ است. اما این خطای باصره ‌است. این کرم صورتی که سال‌ها طولشه، پیوستگی فیزیکی داره. واقعیت امر اینه که پیوستگی فیزیکی این مفهوم برای کل نژاد بشر صدق می‌کنه، چون این کرمای صورتی از کرمای صورتی دیگه منشعب می‌شن. با این روش تفکر، نژاد بشر مثل درخت مو می‌مونه که شاخه‌هاش تو هم می‌پیچن و شاخه‌های جدید درست می‌کنن. اگه فقط یه مقطع از درخت مو رو در نظر بگیریم، ممکنه به این اشتباه بیفتیم که شاخه کوچیکا چیزای قائم به ذاتی هستن.»
مکثی کرد و صورت‌هایشان را نگریست. یکیشان، از آن پاچه‌گیرهای لجوج، شروع به صحبت کرد: «حرفای قشنگی بودن پینرو، البته اگه درست باشن، اما این تو رو به کجا می‌رسونه؟»
پینرو لبخندی مهربانانه زد. در لبخندش اثری از سرزنش نبود. 
«صبر داشته باش، دوست من. ازتون خواستم که به زندگی به عنوان چیزی الکتریکی فکر کنین. حالا کرم صورتی درازمونو یه رسانای الکتریسیته در نظر بگیرین. شاید این واقعیت به گوشتون خورده باشه که مهندسای برق بدون این که حتا پاشونو از ساحل بیرون بذارن، می‌تونن با اندازه‌گیریای خاصی محل یه بریدگی تو کابل عرضی اقیانوس اطلس رو پیدا کنن. منم مشابه همین کارو با کرم صورتیمون انجام می‌دم. با متصل کردن تجهیزاتم به سطح مقطعی که تو این اتاق هست، می‌تونم بهتون بگم چه زمانی بریدگی اتفاق می‌افته، یا به زبون دیگه، کی مرگ اتفاق می‌افته. یا اگرم دلتون بخواد، می‌تونم اتصالات رو عکس کنم و بهتون تاریخ تولدتونو بگم. اما اون چندان جالب نیست. چون اونو خودتون از قبل می‌دونین.»
مرد لجوج زهرخند زد و گفت: «گیرت انداختم رفیق. اگه چیزی که در مورد نژاد بشر و شبیه بودنش به یه درخت مو از کرمای صورتی گفتی، درست باشه، پس نباید بتونی زمان تولدها رو تعیین کنی چون اتصال به بقیه‌ی نژاد بشری تو زمان تولد پیوسته‌است. رسانای الکتریکیت از طریق مادر می‌رسه به دورترین اجداد طرف.»
پینرو با گشاده‌رویی گفت: «درسته، و زیرکانه‌است، دوست من. اما تو این قیاس رو بیش از اندازه استفاده می‌کنی. این کار دقیقاً مثل اندازه‌گیری طول یه رسانای الکتریکی انجام نمی‌شه. یه جورایی بیشتر شبیه اندازه‌گیری طول یه راهروی بلند توسط اندازه‌گیری زمان انعکاس از انتهای راهرو می‌مونه. موقع تولد، یه جور پیچ‌خوردگی تو این راهرو هست و با تنظیم دقیق، من می‌تونم زمان بازتاب از اون پیچ‌خوردگی رو پیدا کنم. فقط یه مورد هست که من نمی‌تونم قرائت قطعی داشته باشم؛ اگه یه زن حامله باشه. در این صورت من نمی‌تونم خط زندگی اونو از خط زندگی جنین به دنیا نیومده جدا کنم.»
«ببینیم در عمل چه می‌کنی.»
«حتماً، دوست عزیزم. خودت موضوع آزمایش می‌شی؟»
یکی دیگر از جمع صحبت کرد: «ادعا می‌کنه دستتو خونده. لوک، یا برو جلو یا خفه شو.»
«من تو بازیم. چی کار کنم؟»
پینرو گفت: «اول تاریخ تولدتو رو یه صفحه کاغذ بنویس و بده دست یکی از همکارات.»
لوک این خواسته را اجابت کرد. 
«حالا چی؟»
«لباسای رویی تو درآر و برو روی این ترازو. خب بگو ببینم، هیچوقت تو زندگیت خیلی لاغرتر یا خیلی چاقتر از اینی که الان هستی، بودی؟ نه؟ موقع تولد وزنت چقدر بود؟ ده پوند؟ یه پسر کوچولوی خوش بنیه. این روزا دیگه بچه‌های به این گندگی به دنیا نمی‌آن.»
«این جنغولک بازیا دیگه چیه؟»
«لوک عزیزم، دارم سعی می‌کنم سطح مقطع متوسط رسانای صورتیمونو پیدا کنم. حالا لطفاً بفرما و این‌جا و این الکترودو بذار تو دهنت. خیالت راحت؛ اصلاً اذیت نمی‌شی؛ ولتاژ خیلی پایینه، کمتر از یه میکرو ولت، ولی باید اتصال مناسبی برقرار بشه.» 
دکتر از خبرنگار جدا شد و رفت پشت دستگاهش. قبل از این که به چیزی دست بزند، روکشی روی خودش کشید. تعدادی از شاخص‌ها و عقربه‌ها به حرکت درآمدند و صدای هوم خفیفی از ماشین درآمد. بعد صدا قطع شد و دکتر از زیر مخفی‌گاه کوچکش بیرون پرید. 
«من یه زمانی تو فوریه به دست آوردم. هزار و نهصد و دوازده. کاغذی که روش تاریخ نوشته، دست کیه؟»
کاغذ را بیرون آوردند و تایش را باز کردند. متولی کار گفت: «۲۲ فوریه ۱۹۱۲.»
سکوت عمیقی که حاکم شده بود توسط فردی از گوشه کنار جمع شکسته شد: «رفیق، می‌شه من یه مشروب دیگه بزنم؟»
تنش حاکم شکست، و چند نفر همزمان شروع به صحبت کردند: «رو من امتحانش کن رفیق.» «اول من رفیق، من یتیم بودم و خیلی دلم می‌خواد بدونم.» «رفیق، اصلاً چطوره به همه مون یه حالی بدی.»
لبخندزنان به درخواست‌هایشان گردن نهاد. مثل یک لاک‌پشت که تو لانه‌اش برود و بیرون بیاید، مرتب زیر روکشش می‌رفت و بیرون می‌آمد. بالاخره کار به جایی رسید که هر کدامشان دو تکه کاغذ دستشان بود که مهارت و توانایی دکتر را ثابت می‌کرد. لوک سکوت طولانی را که حکمفرما شده بود، شکست:
«چطوره بهمون نشون بدی که می‌تونی مرگم پیش بینی کنی، پینرو.»
«اگه دلت می‌خواد. کی می‌خواد امتحان کنه؟»
«کسی پاسخ نداد. چندتاییشان با تنه زدن لوک را به جلو هل دادند. 
«برو جلو بچه زرنگ. خودت خواستی دیگه.»
بالاخره لوک راضی شد روی صندلی بنشیند. پینرو حالت چند تا از سوییچ‌ها را تغییر داد و بعد دوباره رفت زیر کروکش. بعد از تمام شدن صدای هوم، در حالی که دستهایش را تندتند به هم می‌مالید بیرون آمد.
«خوب پسرا، هر چی که دیدنی بود، دیدین. واسه داستانتون کافیه؟»
«هی، پس پیش‌بینی چی می‌شه؟ وقت رفتن لوک کیه؟»
لوک روبرویش ایستاد و گفت: «آره. پس چی شد؟ پیش‌بینیت کیه؟»
چهره پینرو پریشان شد. 
«آقایون، منو شگفت زده می‌کنین. اون اطلاعاتو در ازای قیمتش ارایه می‌دم. در ضمن، از لحاظ حرفه‌ای محرمانه‌است. به جز خود اون مشتری که واسه مشاوره بیاد پیشم، هرگز به کس دیگه‌ای نمی‌گم.»
«من اهمیت نمی‌دم. یالله بهشون بگو.»
«واقعاً متأسفم. مجبورم درخواستتو رد کنم. من فقط قبول کردم که بهتون طرز کارو نشون بدم، نه این که نتیجه رم اعلام کنم.»
لوک ته سیگارش را روی زمین له کرد و گفت: «حُقه‌است بچه‌ها. حتما رفته سن همه خبرنگارای شهرو درآورده که بتونه این بساطو راه بندازه. گندش پاک نمی‌شه پینرو.»
پینرو اندوهناک به او خیره شد و گفت: «ازدواج کردی، دوست من؟»
«نه.»
«کسی رو داری که بهت وابسته باشه؟ یا یه فامیل نزدیک؟»
«نه، واسه چی؟ می‌خوای به فرزندی قبولم کنی؟»
پینرو سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت: «لوک عزیز من، واقعاً برات متاسفم. تو قبل از فردا می‌میری.»
***
«نشست علمی با آشوب به پایان رسید.»
«غیب‌گو سخن می‌گوید: دانشگاه‌رفته‌ها چیزی نمی‌فهمند.»
«مرگ ساعت ورود می‌زند.»
«خبرنگار طبق پیشگویی دکتر مُرد.»
«رییس انجمن علمی ادعا کرد: شارلاتان بازی است.»
«…بیست دقیقه پس از پیش‌بینی غریب پینرو، یک تابلوی در حال سقوط به تیمونز، در حینی که برودوی را به سمت محل کارش دیلی هرالد طی می‌کرد، اصابت کرد.
دکتر پینرو نظری در این مورد نداد. اما تأیید کرد که وی مرگ تیمونز را توسط دستگاهش، معروف به زمان‌سنج حیات، پیش بینی‌کرده‌است. رییس پلیس روی…»
***
آیا آینده نگرانتان می‌کند؟؟؟؟؟؟؟ پولتان را با دادن به فالگیرها دور نریزید.
با دکتر هوگو پینرو، مشاور حیات، مشورت کنید تا بتوانید برای آینده تان با اطمینان برنامه ریزی کنید.
هیچ کلکی در کار نیست.
هیچ پیغامی از «ارواح» دریافت نمی‌شود.
۱۰۰۰۰$ به عنوان وجه الضمان قرار داده‌ایم
بروشور در صورت درخواست
شرکت شن‌های زمان (ثبت شده)
ساختمان مجستیک ، شماره ۷۰۰
(آگهی)

اظهارنامه‌ی حقوقی:
قابل توجه هر کسی که علاقه‌مند است، با سلام؛ این جانب جان کابوت وینتروپ سوم، از مؤسسه‌ی وینتروپ، دیتمار و وینتروپ، وکلای قانونی، بدینوسیله تأیید می‌کنم که هوگو پینرو اهل این شهر مبلغ ده هزار دلار پول معتبر ایالات متحده را به من تحویل داده‌است و از من خواسته‌است این پول را در بانکی صاحب امتیاز به انتخاب خودم گرو بگذارم. شرایط گرو به شرح زیر می‌باشند:
«کل مبلغ ضمانتْ ضبط شده، و بلافاصله به اولین مشتری هوگو پینرو و/یا شرکت شن‌های زمان (ثبت شده)، که طول عمرش از مدت زمان پیش‌بینی شده توسط هوگو پینرو به مقدار یک درصد بیشتر شود، یا به ورثه‌ی اولین مشتری که به همان اندازه زودتر از زمان پیش‌بینی شده فوت کند، پرداخت خواهد شد.»
همچنین این‌جانب تأیید می‌کنم که در همین روز مبلغ ضمانت را با شرایط بالا نزد بانک اکوییتبل-فیرست نشنال این شهر به گرو گذاشتم.
تصدیق و امضا شد، جان کابوت وینتروپ سوم
در این روز، دوم آوریل ۱۹۵۱، در حضور من تصدیق و امضا شد، آلبرت.م. اسوانسون
سر دفتر اسناد رسمی مجاز در این کانتی و این ایالت. مأموریت این‌جانب در ژوئن ۱۹۵۱ به پایان خواهد رسید.
***
«عصر بخیر، آقایان و خانم‌های شنونده‌ی رادیو، برویم و سری به اخبار بزنیم! خلاصه‌ی اخبار! هوگو پینرو، مرد معجزه‌گر، هزارمین پیش‌بینی فوت را بدون پیدا شدن حتا یک مدعی برای جایزه‌ای که گذاشته‌است، انجام داد. تا به امروز سیزده مشتری او فوت کرده‌اند و از لحاظ ریاضی مسلم است که او خط اختصاصی برای ارتباط با دفتر اصلی مرد داس به دست دارد. این تنها خبری است که من نمی‌خواهم قبل از زمان اتفاق افتادنش از آن اطلاعی داشته باشم. خبرنگار شما از این ساحل تا آن ساحل، مشتری پینروی پیغمبر نخواهد شد…»
***
صدای بم قاضی هوای گرفته‌ی دادگاه را شکافت: «آقای ویمز خواهش می‌کنم. لطفاً بیایید برگردیم به موضوعات اصلی. این دادگاه درخواست شما برای تعلیق موقت را پذیرفت و حالا شما می‌خواهید که این تعلیق دایمی شود. در مقابل، آقای پینرو مدعیند که شما هیچ ادله‌ای ارایه نداده‌اید و خواسته‌اند حکم ممنوعیت لغو شود، و من موکل شما را از دخالت در آن‌چه که پینرو آن را کسب و کاری قانونی و ساده می‌نامند، نهی کنم. با توجه به این که مخاطب شما هیأت منصفه نیستند، از تعارفات معمول اجتناب کنید و به زبان ساده به من بگویید که چرا نباید درخواست ایشان را قبول کنم؟»
چانه‌ی آقای ویمز مضطربانه جمع شد و عضلات شل و ول خاکستری غبغبش از زیر یقه شق و رقش بیرون زدند. صحبتش را از سر گرفت:
«دادگاه عالیمقام توجه دارند که اینجانب مدعی‌العموم هستم …»
«یک لحظه، من فکر می‌کردم شما فقط از طرف بیمه‌ی عمر آمالگامیتد نمایندگی دارید.»
«به صورت رسمی، بله عالیجناب. اما از نگاهی کلی‌تر، من نماینده‌ی چند شرکت بیمه‌ی اصلی، امانی و مؤسسات مالی و سهام‌داران و بیمه‌شدگان آن‌ها هستم که اکثریت شهروندان را شامل می‌شوند. به علاوه ما حس می‌کنیم که داریم از منافع همه‌ی مردم حمایت می‌کنیم. منافعی که اگر ما حمایتشان نکنیم، بدون سازماندهی و توانایی بیان، حفاظت نشده باقی می‌مانند.»
قاضی به خشکی گفت: «گمان می‌برم من مدعی‌العموم باشم. متأسفانه شما را فقط می‌توانم به عنوان نماینده‌ی موکل‌تان در پرونده در نظر بگیرم. اما ادامه دهید؛ ادعای شما چیست؟»
وکیل مدافع پیر آب دهانش را قورت داد و مجدداً شروع به صحبت کرد: «عالیجناب، ما مدعی هستیم دو دلیل کاملاً مجزا وجود دارند که چرا این حکم تعلیق باید دایمی شود و همچنین، مدعی هستیم که هر کدام از این دلایل به تنهایی کفایت می‌کنند. اولاً، این شخص به فعالیت‌های طالع‌بینی اشتغال دارد، عملی که هم در قانون عرف و هم در قوانین موضوعه ممنوع شده‌است. او یک فال‌گیر معمولی است. یک شارلاتان ولگرد که از زودباوری مردم سوءاستفاده می‌کند. او از یک کف‌بین کولی، منجم یا احضارکننده‌یِ روحِ معمولی زیرک‌تر است و بنابراین به همین اندازه هم خطرناک‌تر است. او ادعاهای نادرستی راجع به روش‌های علم مدرن می‌کند تا به جنبل و جادویش اصالتی قلابی ببخشد. ما در دادگاه نمایندگان برجسته‌ای از آکادمی علوم داریم تا به پوچی ادعاهای او شهادت دهند.»
آقای ویمز لبخند محوی زد و ادامه داد: «ثانیاً، حتا اگر ادعاهای این شخص درست باشد -به فرض این که به خاطر ادامه‌ی بحث چنین مهملی را بپذیریم- ما مدعی هستیم فعالیت‌های او در کل برخلاف منافع عامه‌ است. و به طور مشخص به منافع موکل من نیز به شکلی غیرقانونی آسیب می‌زند. ما آمادگی آن را داریم که شواهد بی‌شماری از متولیان قانونی ارایه کنیم که ثابت می‌کنند این شخص اظهاراتی را منتشر کرده، یا عامل انتشارشان بوده، که عموم را به ابطال بیمه‌ی ارزشمند عمر تشویق کرده و منجر به زیان فراوان به منافع آن‌ها و خسران مالی موکل من گردیده‌است.»
پینرو سرجایش بلند شد و گفت: «عالیجناب، آیا اجازه دارم چند کلمه بر زبان آورم؟»
«چه می‌خواهید بگویید؟»
«بر این باورم که می‌توانم اوضاع را بسیار ساده‌تر کنم اگر اجازه داشته باشم تحلیل مختصری به عمل بیاورم.»
ویمز به میان حرف دوید و گفت: «عالیجناب، این کار واقعاً بر خلاف رویه‌ی حقوقی است.»
«صبور باشید، آقای ویمز. از منافع شما محافظت خواهد شد. به نظر من ما به وضوح بیشتر و شلوغ‌کاری کمتری در مورد این موضوع نیازمندیم. اگر دکتر پینرو بتواند روند قضایی را با سخن گفتن در این موقعیت مختصر کند، من مایلم که به وی اجازه دهم. ادامه بدهید، دکتر پینرو.» 
«متشکرم، عالیجناب. با شروع از نکته‌ی دوم مورد اشاره‌ی آقای ویمز، تصریح می‌کنم اظهارات منتشر شده‌ای که ایشان درباره‌شان سخن می‌گویند …»
«یک لحظه دکتر. شما قبول کرده‌اید وکیل خودتان باشید. آیا مطمئنید که صلاحیت دفاع از منافعتان را دارید؟»
«آماده‌ام که بخت خودم را بیازمایم، عالیجناب. دوستان ما این‌جا می‌توانند صحت گفته‌های مرا تصدیق کنند.»
«بسیار خوب. می‌توانید ادامه دهید.»
«من تصریح می‌کنم بسیاری از اشخاص بیمه‌نامه‌های عمر خود را در نتیجه آن چه که ذکرش رفت، باطل کرده‌اند، اما من از ایشان می‌خواهم ثابت کنند حتا یک نفر بر اثر این کار متحمل ضرر و زیانی شده‌است. درست است که بیمه‌ی آمالگامیتد بر اثر فعالیت‌های من بازار خود را از دست داده، اما این نتیجه‌ی طبیعی کشف من است که بیمه‌نامه‌های آن‌ها را مانند تیر و کمان منسوخ کرده‌است. اگر بر چنین اساسی ممنوعیتی اعمال شود، من هم یک کارخانه چراغ قطرانی راه می‌اندازم و سپس خواستار ممنوعیت تولید لامپ‌های حبابی توسط شرکت ادیسون و جنرال الکتریک خواهم شد. »
«من تصریح می‌کنم که در کار پیش‌بینی آینده‌ام. اما هرگونه جادویی را سیاه، سفید یا رنگی، تکذیب می‌کنم. اگر پیش‌بینی توسط روشهای علمی غیرقانونی باشد، پس آمارگیران آمالگامیتد هم مجرمند، چون سال‌هاست که دارند درصد دقیق مرگ‌ها در گروه‌های بزرگ انسانی را پیش بینی می‌کنند. من مرگ را خرده پیش بینی می‌کنم و آمالگامیتد عمده. اگر کار آن‌ها قانونیست، چطور ممکن است کار من نباشد؟
قبول دارم که توانایی من در انجام آن چه ادعا می‌کنم در صورت مسأله تغییر حاصل می‌کند. تصریح هم می‌کنم که این مثلاً کارشناس‌ها از آکادمی علوم شهادت خواهند داد که من این توانایی را ندارم. اما آن‌ها چیزی از روش من نمی‌دانند و نمی‌توانند شهادتی کارشناسانه در این باره بدهند.»
«یک لحظه، دکتر. آقای ویمز، آیا درست است که شهود کارشناس شما با تئوری و روش دکتر پینرو آشنا نیستند؟»
ویمز نگران به نظر می‌رسید. روی میز چند ضربه زد و بعد گفت :«آیا دادگاه چند لحظه به اینجانب اجازه می‌دهد؟»
«حتماً.»
آقای ویمز عجولانه با دستیارانش مشورت کرد و سپس رو به جایگاه کرد و گفت: «عالیجناب، رویه‌ی پیشنهادی ما این است: اگر دکتر پینرو در جایگاه قرار بگیرند و در مورد تئوری و مکانیزم روش منسوب به ایشان، توضیح بدهند، این دانشمندان برجسته می‌توانند میزان اعتبار ادعاهای وی را برای دادگاه مشخص کنند.»
قاضی پرسشگرانه به پینرو نگاه کرد. او جواب داد: «من با اراده خودم تن به چنین کاری نخواهم داد. روش من چه درست باشد و چه غلط، افتادنش به دست احمق‌ها و شارلاتان‌ها امری خطرناک است…» دستش را به سمت دانشمندانی که در ردیف جلو نشسته بودند تکان داد، مکثی کرد و لبخندی بدخواهانه زد. بعد ادامه داد: «همان طور که این آقایان محترم هم به خوبی می‌دانند. به علاوه، برای فهمیدن این که این روش کار می‌کند، نیازی به کامل فهمیدنش نیست. آیا برای مشاهده‌ی این که مرغ تخم می‌گذارد، باید از معجزات پیچیده‌ی تولید مثل بیولوژیک آگاه بود؟ آیا من باید کل این مجمع متولیان خودگمارده‌ی علم را از نو آموزش بدهم -خرافات درونیشان را درمان کنم- تا ثابت شود روشم درست است؟
در دنیای علم، دو راه برای اثبات یک نظریه وجود دارد. یکی روش علمی و دیگری روش مدرسی. انسان می‌تواند از روی تجربه به نتیجه برسد یا کورکورانه نظرات مراجع را بپذیرد. برای ذهن علمی، اثبات تجربی تنها چیزی است که اهمیت دارد و تئوری فقط شرح و توضیح را تسهیل می‌کند. زمانی هم که دیگر با تجربه نخواند، به دور انداخته می‌شود. برای ذهن آکادمیک، مرجعیت همه چیز است و زمانی که واقعیات با تئوری نخوانند، دور انداخته می‌شوند.
همین ذهنیت است که باعث می‌شود اذهان آکادمیک مثل صدف به تئوری‌های رد شده‌ای بچسبند که جلوی هر پیشرفت علمی در طول تاریخ را گرفته‌اند. من آماده‌ام که درستی روشم را به وسیله آزمایش ثابت کنم و مثل گالیله، در دادگاهی دیگر، بر نظر خود پای می‌فشارم : ‘هنوز می‌گردد!’
قبلاً یک بار پیشنهاد چنین اثباتی را به مجمع همین کارشناسان خودگمارده داده‌ام و آن‌ها قبول نکردند. من پیشنهادم را تکرار می‌کنم؛ به من اجازه دهید طول عمر اعضای آکادمی علوم را اندازه بگیرم. آن‌ها هم کمیته‌ای تشکیل دهند که در مورد نتایج داوری کند. من یافته‌هایم را در دو گروه پاکت مهر و موم خواهم کرد؛ روی پاکت‌های گروه اول، نام عضو مورد نظر نوشته خواهد شد و توی پاکت تاریخ مرگش. بقیه‌ی پاکت‌ها داخلشان اسامی و رویشان، تاریخ‌ها را می‌نویسم. کمیته‌ پاکت‌ها را در یک گاوصندوق نگاه خواهد داشت و هر از چندگاهی جلسه‌ای تشکیل خواهد شد تا پاکت‌های مقتضی باز شوند. در چنان گروه بزرگی از انسان‌ها، می‌توان کم و بیش انتظار وقوع مرگ را داشت؛ اگر به آمارگیران آمالگامیتد اعتماد کنیم، می‌توان گفت هر یکی دو هفته. به این ترتیب آن‌ها می‌توانند خیلی سریع داده‌های مورد نیاز برای تعیین این که پینرو دروغگوست یا نه، را جمع‌آوری کنند.»
مکث کرد. سینه کوچکش را آن قدر جلو داد که تقریبا به شکم کوچک گِردش خورد. با خشم به دانشمندانی که عرقریزان آنجا نشسته بودند، خیره شد و گفت: «خوب؟»
قاضی ابرویی بالا انداخت و نگاهش با نگاه ویمز تلاقی کرد. 
«آیا قبول می‌کنید؟»
«عالیجناب، من فکر می‌کنم که این پیشنهاد بسیار نامناسب …»
قاضی حرف او را قطع کرد و گفت: «به شما اخطار می‌دهم که اگر نپذیرید، یا روشی به همین اندازه معقول برای رسیدن حقیقت ارایه ندهید، بر علیه شما رأی خواهم داد.»
ویمز دهانش را باز کرد، بعد نظرش عوض شد. چهره‌های شهود کارشناسش را برانداز کرد و سپس روی به جایگاه کرد و گفت: «ما می‌پذیریم، عالیجناب.»
«بسیار خوب. جزییات را بین خودتان هماهنگ کنید. تعلیق موقت برداشته می‌شود و نباید مزاحمتی برای کسب و کار دکتر پینرو ایجاد بشود. تصمیم‌گیری در مورد تعلیق دایمی بدون هیچ‌گونه پیش‌داوری موکول به جمع‌آوری مدارک می‌شود. قبل از این که کار این پرونده را تمام کنیم، مایلم درباره تئوری مورد اشاره‌ی شما در مورد ادعای خسران موکلتان نظری بدهم، آقای ویمز. در ذهن اقشاری از این جامعه این باور ریشه دوانیده که چون فرد یا مؤسسه‌ای توانسته برای سال‌ها از قِبَل عموم سود ببرد، دولت و دادگاه‌ها موظفند حتا در صورت مغایرت با منافع عمومی، ادامه‌ی این سوددهی را در آینده تضمین کنند. این عقیده‌ی عجیب و غریب نه از سوی قوانین موضوعه و نه قوانین عمومی پشتیبانی نمی‌شود. نه افراد و نه مؤسسات حق ندارند به دادگاه بیایند و درخواست کنند به خاطر منافع خصوصیشان، ساعت تاریخ متوقف شود یا به عقب برگردانده شود. ختم جلسه.»
***
بید و ِل با دلخوری غرولند کرد: «ویمز، اگه چیزی بهتر از این به فکرت نمی‌رسه، باید به فکر یه وکیل تازه واسه آمالگامیتد بود. ده هفته‌است که پرونده تعلیقو باختی و اون زیگیل داره پول پارو می‌کنه. تو این اوضاع و احوال همه بنگاهای بیمه دارن ورشکست می‌شن. هاسکینز نرخ ضررمون چقدره؟»
«گفتنش سخته، آقای بید و ِل. هر روز داره بدتر می‌شه. این هفته سیزده تا بیمه‌نامه‌ی بزرگ رو تأدیه کردیم که قرارداد همشون از وقتی پینرو کارشو شروع کرده، بسته شدن.» 
یک مرد لاغر شروع به صحبت کرد: «می‌گم بیدوِل، چطوره دیگه تقاضاهای یونایتد رو قبول نکنیم تا سر فرصت مطمئن بشیم با پینرو مشورت نکردن. نمی‌تونیم صبر کنیم تا دانشمندا دستشو رو کنن؟»
بید وِل غرید: «خوش‌خیالِ ساده‌لوح! اونا نمی‌تونن دستشو رو کنن. نمی‌تونی واقعیتو قبول کنی، آلدریچ؟ مرتیکه‌ی خیکی یه چیزی داره؛ چه جوری، نمی‌دونم. این یه جنگ تا آخر خطه. اگه صبر کنیم، کارمون ساخته‌است.»
سیگارش را داخل سطل زباله انداخت و با خشمی شدید یک سیگار نو را گاز زد و گفت: «از این‌جا برین بیرون، همتون! من این مشکلو به روش خودم حل می‌کنم. توام همینطور آلدریچ. یونایتد می‌تونه صبر کنه، اما آمالگامیتد نه.»
ویمز بیمناک گلویش را صاف کرد و گفت: «آقای بیدوِل، خیالم راحت باشه که قبل از هر تغییر عمده در سیاست شرکت، با من مشورت می‌کنید؟»
بیدوِل به نشانه‌ی تأیید غرولندی کرد. آن‌ها پشت سر هم بیرون رفتند. وقتی همه رفتند و در پشت سرشان بسته شد، بیدوِل سوییچ منشی دفتر داخلی را فعال کرد و گفت: «بسیار خب، بفرستینش بیاد تو.»
در بیرونی باز شد و مردی شیک‌پوش وارد اتاق شد. قبل از ورود برای لحظه‌ای دم در ایستاد و با چشمان کوچک سیاهش به سرعت اتاق را برانداز کرد، سپس با گام‌هایی نرم و سریع به سمت بیدول رفت. لحن صحبتش بدون زیر و بم و خالی از احساس بود. 
«می‌خواستین با من صحبت کنین؟»
«بله.»
«پیشنهادتون چیه؟»
«بشین تا حرف بزنیم.»
***
پینرو با زوج جوان جلوی در دفتر داخلیش احوال پرسی کرد. 
«بفرمایین تو، عزیزان من. بفرمایین. بشینین. فکر کنین خونه خودتونه. خوب بگین ببینم از پینرو چی می‌خواین. جوونایی مثل شما مطمئناً اشتیاقی به اعلام نتایج نهایی ندارن.»
نشانه‌های سرآسیمگی در صورت جوان و بی‌غل و غش پسر پدیدار شد. 
«خب، می‌دونین چیه دکتر پینرو. من اد هارتلی هستم و اینم زنمه، بتی. ما قراره…، یعنی بتی قراره بچه‌دار بشه و …»
پینرو لبخندی پرعطوفت زد و گفت: «می فهمم. شما می‌خواین بدونین چقدر زنده می‌مونین تا بتونین بهترین زندگی ممکن رو برای کوچولوتون تهیه ببینین. خیلی عاقلانه‌است. هر دوتاتون اندازه‌گیری می‌خواین یا فقط خودت؟»
دختر جواب داد: «به گمونم هر دو تامون.»
پینرو با خوشرویی به او لبخند زد و گفت: «حتماً. البته اندازه‌گیری برای شما تو این مرحله یه سری مشکلات فنی داره، ولی می‌تونم بهتون یه مقدار اطلاعات بدم و وقتی بچه به دنیا بیاد، اطلاعات بیشتری هم می‌تونم بدم. حالا بیاین تو آزمایشگاهم عزیزان من تا کارو شروع کنیم.» 
زنگ زد که پرونده سوابقشان را بیاورند و بعد بردشان توی کارگاهش. 
«اول، خانم هارتلی لطفاً. تشریف ببرین پشت اون پرده و کفشها و لباسای بیرونی تونو دربیارین. یادتون باشه که من یه پیرمردم که شما به عنوان یه پزشک دارین باهاش مشورت می‌کنین.» 
رویش را برگرداند و تنظیماتی جزیی روی دستگاهش انجام داد. اِد سرش را به نشانه تأیید رو به زنش تکان داد و او رفت پشت پرده، در مدت زمان کوتاهی دوباره ظاهر شد و دو تکه‌ی کوچک پارچه‌ی ابریشمی تنش مانده بودند. پینرو نگاهی به او انداخت و متوجه زیبایی جوانی و احساس حجب و حیایش شد.
«از این طرف، عزیز دلم. اول باید وزنت را اندازه بگیریم. حالا لطفاً این‌جا وایسا. الکترود رو بذار رو زبونت. نه اِد. وقتی به مدار وصل می‌شه، تو نباید لمسش کنی. یه دقیقه‌ام طول نمی‌کشه. بی حرکت بمون.»
شیرجه زد زیر روکش و شاخص‌ها به حرکت درآمدند. خیلی زود با چهره‌ای که نگرانی از آن هویدا بود، بیرون آمد. 
«اِد، بهش دست زدی؟»
«نه دکتر.» 
پینرو دوباره زیر روکش رفت، این بار بیشتر آنجا ماند. وقتی این بار بیرون آمد، به دختر گفت که پایین برود و لباسش را بپوشد. بعد رو به همسرش کرد.
«اِد، خودتو آماده کن.»
«برای بتی چقدر خوندین؟»
«یه مشکل کوچولو هست. می‌خوام اول از تو تست بگیرم.»
وقتی اندازه‌گیری مرد جوان را هم تمام کرد و بیرون آمد، صورتش حتی نگران تر به نظر می‌رسید. اِد در مورد مشکل پیش آمده شروع به پرس‌و‌جو کرد. پینرو شانه‌هایش را بالا انداخت، و لبخندی به لب آورد.
«چیزی که به شما مربوط باشه نیست، پسرم. فکر کنم یه تنظیم مکانیکی به هم خورده. اما نمی‌تونم امروز بهتون زمان‌های اندازه‌گیری‌شده‌تون رو بدم. می‌تونین فردا بیاین؟»
«فکر کنم بتونیم. به خاطر دستگاهتون متأسفم. امیدوارم جدی نباشه.»
«نه نیست، مطمئنم. می‌شه بیاین تو دفتر من و یه گپی با هم بزنیم؟»
«متشکرم، دکتر. شما خیلی مهربونین.»
بتی گفت : «ولی اِد، من باید اِلِن رو ببینم.»
پینرو تمام نیرویی را که در شخصیتش نهفته بود در مورد او به کار گرفت.
«خانم جوان عزیز، نمی‌خواین چند دقیقه‌ای به من افتخار بدین؟ من دیگه پیر شدم و از مصاحبت با جوان‌ها لذت می‌برم. متأسفانه چنین فرصت‌هایی خیلی کم برام پیش می‌آد. خواهش می‌کنم.» 
به آرامی هلشان داد توی دفترش، و نشاندشان. بعد دستور داد لیموناد و بیسکویت بیاورند، به آن‌ها سیگار تعارف کرد و خودش هم یکی روشن کرد.
چهل دقیقه بعد دکتر داشت ماجراهای زمان جوانیش در تیه‌رادل فوئگو را تعریف می‌کرد و اِد مسحور صحبت‌هایش شده بود، ولی بتی آَشکارا و به شدت عصبی به نظر می‌رسید و معلوم بود که دلش می‌خواهد برود. وقتی دکتر برای روشن کردن یک سیگار دیگر مکثی کرد، او بلند شد.
«دکتر، ما جداً باید بریم. نمی‌شه بقیه شو فردا بشنویم؟»
«فردا؟ فردا وقت نمی‌شه.»
«ولی شما امروزم وقت ندارین. منشی تون پنج بار زنگ زده.»
«نمی‌شه یه چند دقیقه‌ی دیگه از وقتتونو در اختیارم بذارین؟»
«واقعاً نمی‌تونم دکتر. من یه قرار دارم. یه نفر منتظر منه.»
«هیچ راهی وجود نداره که بشه نظر شما رو عوض کرد؟»
«متأسفانه نه. اِد، بلند شو.»
وقتی رفتند، دکتر رفت جلوی پنجره و به منظره‌ی شهر خیره شد. خیلی زود دو هیکل کوچک را در حال ترک ساختمان دفتر، تشخیص داد. نگاهشان کرد که با عجله رفتند گوشه‌ی خیابان، منتظر شدند چراغ سبز شود و بعد راه افتادند که از خیابان رد شوند. وقتی وسط راه بودند، صدای جیغ آژیری به گوش رسید. دو هیکل کوچک مکث کردند، و سعی کردند به عقب برگردند، دوباره ایستادند و چرخیدند. ماشین زیرشان گرفت. بعد از این که ماشین با سر و صدا متوقف شد، آن دو را می‌شد دید. دیگر دو هیکل نبودند، صرفاً توده‌ی غیر قابل تشخیص وارفته‌ای از لباس‌هایشان باقی مانده بود.
دکتر بلافاصله رویش را از پنجره برگرداند. تلفنش را برداشت، و به منشیش گفت‌: «همه قرارای من برای بقیه‌ی امروز رو کنسل کن … نه … هیچ کس …برام مهم نیست؛ کنسلشون کن.» 
سپس روی صندلیش ولو شد. سیگارش خاموش شد. اما ساعت‌ها پس از تاریکی او هنوز سیگار خاموش را دستش گرفته بود.
***
پینرو سر میز غذاخوری نشست و به ناهار شاهانه‌ای را که جلویش گذاشته بودند خیره شد. این غذا را با دقت زیاد سفارش داده بود و کمی هم زود آمده بود خانه تا از آن لذت کاملی ببرد.
مدتی بعد، داشت چند جرعه شراب فیوری دالپینی را در دهانش می‌چرخاند. گذاشت شراب از گلویش پایین برود. شهد عطرآگین دهانش را گرم کرد و او را به یاد گل‌های کوهی انداخت که شراب از روی آن‌ها نامگذاری شده بود. آه کشید. غذا، غذایی استثنایی بود و با لیکور عالی هم خوب جور درمی آمد. رشته‌ی افکارش با سر و صدایی که دم در ایجاد شده بود، از هم گسیخت. صدای مستخدمه‌ی پیرش به نشانه اعتراض بلند شد. صدای کلفت مردانه‌ای، صدای او را قطع کرد. سر و صدا و شلوغی به داخل هال کشیده شد و در اتاق پذیرایی به زور باز شد.
«Madonna! Non si puo entrare!» 
«آقا دارن غذا میل می‌کنن.»
«اشکالی نداره آنجلا. من برای این آقایون وقت دارم. تو … می تونی بری.» 
پینرو رویش را به سمت سردسته مهاجمان کرد. 
«با من کار دارید؛ بله؟»
«معلومه که با تو کار داریم. آدمای حسابی به اندازه کافی مزخرفات تو رو تحمل کردن.»
«که چی؟»
مرد پاسخی نداد. شخص شیک پوشی کوچک اندامی از پشت او بیرون آمد و رو به پینرو کرد.
***
«می تونیم شروع کنیم.» رییس کمیته کلیدی را در قفل صندوقچه‌ی مخصوص گذاشت و بازش کرد. 
«ونزل، می‌شه به من کمک کنی پاکت‌های تاریخ امروز رو دربیاریم؟» 
یک نفر بازویش را لمس کرد.
«دکتر بیرد، تلفن با شما کار داره.»
«بسیار خوب. تلفن رو بیار این‌جا.»
تلفن را آوردند و او گوشی را دم گوشش گرفت. 
«الو … بله؛ چی می‌گی… چی؟… نه، ما چیزی نشنیدیم… دستگاهش داغون شده، داری می‌گی… مرده! چطور؟… نه! هیچ نظری ندارم. اصلاً و ابداً… بعداً به من زنگ بزنین…»
گوشی را روی تلفن کوبید. تلفن را هم به کناری انداخت.
«چی شده؟ دیگه کی مرده؟»
بیرد دستش را بالا گرفت. 
«آقایان، لطفا ساکت! پینرو چند دقیقه قبل داخل خانه اش به قتل رسیده.»
«به قتل رسیده؟»
«این همه قضیه نیست. خرابکاران وارد دفترش شدن و دستگاهشو خورد کردن.»
اولش کسی صحبتی نکرد. اعضای کمیته به همدیگر نگاه می‌کردند. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست اولین کسی باشد که نظر می‌دهد.
بالاخره یکی صحبت کرد. 
«بیارینش بیرون.»
«چی رو بیاریم بیرون؟»
«پاکت پینرو. اونم اون‌جا هست. من دیدمش.»
بیرد پیدایش کرد و آرام بازش کرد. ورق کاغذ داخلش را از تا درآورد و بررسیش کرد.
«خب؟ بگین دیگه!»
«یک و سیزده دقیقه بعد از ظهر … امروز.»
همه سکوت کردند.
یکی از اعضا به سمت صندوقچه‌ی مخصوص رفت و آرامش ظاهریشان را به هم زد.
بیرد دستش را جلو گرفت.
«چی می‌خواین؟»
«پیش بینی من .. اون‌جاست … مال همه‌مون اونجاست.»
«بله، بله. مال همه‌مون اون‌جاست. بذارین همشونو بیاریم بیرون.»
بیرد دو دستش را روی جعبه گذاشت. چشم در چشم مرد روبرویش دوخت، ولی صحبتی نکرد. لب‌هایش را لیسید. گوشه دهانش کج شد. دست‌هایش می‌لرزید. ولی باز صحبتی نکرد. مرد مقابلش روی یک صندلی ولو شد و گفت: «البته حق با شماست.»
«اون سطل زباله رو برام بیارین.» صدای بیرد خفیف و خسته، اما نافذ بود.
سطل را گرفت و آشغال‌هایش را روی قالی خالی کرد. سطل حلبی را روی میز جلویش گذاشت. نیم دوجین پاکت را پاره کرد، کبریت به آن‌ها گرفت و انداختشان توی سبد. از آن پس هرچقدر می‌توانست پاکت برمی‌داشت و در آتش می‌انداخت. دود او را به سرفه انداخت و اشک از چشمان در حال سوزشش راه افتاد. یک نفر بلند شد و پنجره را باز کرد. وقتی کارش تمام شد، سطل را از خودش دور کرد، چشم‌هایش را به زمین دوخت و گفت: «متأسفانه رومیزی را خراب کردم.»
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: روزبه کاشانی 
ویراستار: مهدی بنواری

مقدمه‌ی مترجم:
داستان «خط زندگی» اولین داستان رابرت آنسون هاین‌لاین است. این داستان در مجموعه‌ی Future History هم آمده‌است. Future history در سال ۱۹۶۶ نامزد بهترین محموعه‌ی داستان برای جایزه هوگو شد. در این مسابقه آثاری چون Barsoom از ادگار آلن رایس، Lensman از ای.ای.اسمیت، مجموعه‌ی بنیاد از آیزاک آسیموف و مجموعه‌ی ارباب حلقه‌ها از تالکین شرکت داده شدند که در نهایت بنیادِ آسیموف برنده شد. 
این داستان یک بار در ۱۹۳۹ و یک بار در ۱۹۵۱ منتشر شده‌است. از خواندنش لذت ببرید.
روزبه کاشانی

مقدمه‌ی نویسنده
برای هر نویسنده‌ای با ارزش‌ترین واژه در زبان انگلیسی، آن یک هجای آنگلوساکسونی زشت کوتاه است: نه!!! این یکی از عجایب رفتار عامه نسبت به پیشه‌ی نویسندگی است که فردی که هرگز از یک مسافرکش انتظار سواری مجانی یا از یک مغازه‌دار انتظار کالای رایگان ندارد بی‌ هیچ خجالتی از یک نویسنده‌ی ماهر می‌خواهد تا به او هدایایی به رایگان ببخشد.
این ویژگی مخصوص طرفداران علمی‌تخیلی است. نوع حاد آن ویژه‌ی طرفداران سازمان یافته‌ی ع.ت. و بدترین حالت آن مخصوص طرفداران ع.ت‌ای است که مجلات هواداری منتشر می‌کنند.
داستان حاضر، اندکی پس از آن که اولین داستانم را فروختم نوشته شد… و نتیجه‌ی این بود که هنوز بلد نبودم نه بگویم!
«آن کس که پروتکل‌ها را مهم نشمارد، هرگز با گربه‌ها سر و کار نداشته است.»: ال. لانگ

«چه طور جرأت می‌کنی همچین پیشنهادی بدی؟!»
پزشک سرسختانه بر موضع خود پافشاری کرد: «اگه جان شما در خطر نبود، چنین پیشنهادی نمی‌دادم، حضرت پیشوا. در فادرلند جز دکتر لَنز کس دیگه‌ای نیست که بتونه غده‌ی هیپوفیز رو پیوند بزنه.»
«خودت عملم می‌کنی!»
پزشک سرش را تکان داد و گفت: «اگر این کار را بکنم خواهید مرد، پیشوا، سرورم. مهارت من کافی نیست.»
پیشوا خشمگین شروع به قدم زدن در آپارتمان کرد. به نظر می‌رسید که در آستانه‌ی یکی از آن انفجارهای خشم دخترکانه‌ای ‌است که حتا اعضای محفل درونی نیز از آن بسیار واهمه داشتند.
اما ناگهان به طرز شگفت‌آوری تسلیم شد و فرمان داد: «بیاریدش این‌جا!»
دکتر لنز با وقاری ذاتی و اصیل با پیشوا روبه‌رو شد. وقاری که سه سال «حبس حفاظتی» [برای محافظت از خودش] هم نتوانسته بود آن را تحت‌الشعاع قرار دهد. بازداشت‌گاه زرد و لاغرش کرده بود اما تبار او به ستم عادت داشتند. گفت: «صحیح!… پس این طور. من می‌تونم عمل رو انجام بدم. در عوض؟»
پیشوا مبهوت فریاد زد: «عوض؟ عوض می‌خوای خوک کثیف؟ دارم بهت فرصت می‌دم بدبخت. فرصت می‌دم تا بعضی از گناهای تبارت رو پاک کنی!»
جراح ابرو بالا انداخت و گفت: «فکر می‌کنی نمی‌دونم که اگه چاره‌ی دیگه‌ای داشتی دنبال من نمی‌اومدی؟ این طور که پیداست، مهارتم ارزشمند شده.»
«هر کاری بهت می‌گم باید انجام بدی! تو و امثال تو باید برین خدا رو شکر کنین که هنوز زنده‌این.»
«به هرحال من بدون دستمزد عمل نمی‌کنم.»
«گفتم زنده‌ بودنت از سر خوش‌ شانسیه…» لحن صدای پیشوا به وضوح تهدید را آشکار می‌ساخت.
لنز دستانش را باز کرد، اما جوابی نداد.
«خب… پس باید بگم می‌دونم خونواده ‌داری…»
جراح، لبانش را تر کرد. اِمای او… آن‌ها اِمای عزیزش را آزار می‌دادند… همین طور رُز کوچولویش را. اما باید شجاع می‌بود. کاری که می‌کرد برای همه بود. با عزمی راسخ جواب‌ داد: «بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. فوقش اونا رو هم می‌کشی.»
این حرف‌ها مال ساعت‌ها پیش از وقتی بود که فرمانده قانع شود لنز کوتاه بیا نیست. باید می‌فهمید…. جراح، ثبات را از سینه‌ی مادرش در خود داشت.
«دستمزدت چه قدره؟»
«پاسپورت برای خودم و خانواده‌ام.»
«شرت کم!»
«برگردوندن داراییم…»
«خیلی خب، باشه.»
«…اونم به طلا و قبل از عمل!»
پیشوا به طور خودکار می‌خواست مخالفت کند که خودش را نگه داشت. باید می‌گذاشت تا آن احمق جسور پیش خود چنین بیاندیشد! بعد از عمل می‌شد اصلاحش کرد.
«و عمل باید توی بیمارستانی در خاک خارجی انجام بشه.»
«مزخرفه!»
«همینه که هست.»
«به من اعتماد نداری؟»
لنز بی هیچ‌ جوابی مستقیماً به چشمان او زل زد. پیشوا محکم بر دهانش کوبید. جراح هیچ تلاشی برای فرار از ضربه‌ی او نکرد، بلکه بی هیچ تغییری در حالت سیمایش آن را پذیرفت…
***
«مطمئنی، ساموئل؟»
مرد جوان‌تر بی‌باکانه به دکتر لنز نگریست و جواب داد: «مطمئنم، دکتر.»
«نمی‌تونم تضمین کنم حالت خوب بشه. غده‌ی هیپوفیز پیشوا معیوبه. بدن جوون تو، هم ممکنه بتونه با اون دووم بیاره، هم ممکنه نتونه. این کار ریسکه.»
«می‌دونم. اما هرچی باشه بیرون بازداشت‌گاه اسرا هستم!»
«آره، آره. درسته. و اگه بهبودی پیدا کنی، آزادی. خودم تا وقتی حالت اون‌ قدر خوب بشه که بتونی سفر کنی بهت می‌رسم.»
ساموئل لبخندی زد. «مریض بودن تو کشوری که بازداشت‌گاه اسرا نداره لذت‌بخشه!»
«خیلی خب، پس شروع می‌کنیم.»
نزد گروه ساکت و آشفته‌ی آن سمت اتاق بازگشتند. در سکوت و با اخم تک‌تک سکه‌ها را شمردند. سکه‌هایی که قبل از این که پیشوا افراد کیش جراح مشهور را بی‌نیاز از پول بداند، از آن او بودند. لنز نصف طلاها را در کیف کمری‌اش گذاشت و آن را دور کمر بست. همسرش نیمه‌ی دیگر را جایی در اطراف فراخی‌ بالاتنه‌اش مخفی کرد.
یک ساعت و بیست دقیقه‌ی بعد لنز آخرین آلت جراحی را پایین گذاشت، سرش را به علامت تأیید رو به سمت جراح دستیارش تکان داد و شروع به درآوردن دستکش‌هایش کرد. قبل از این که اتاق را ترک کند، آخرین نگاه را به دو نفری که که جراحی‌شان کرده بود انداخت. زیر پارچه و لباس سترون ناشناس می‌نمودند. اگر نمی‌دانست، نمی‌توانست دیکتاتور را از ستمدیده تشخیص دهد. البته اکنون که بدان فکر می‌کرد، با مبادله‌ی دو غده‌ی ریز، چیزی از دیکتاتور در قربانی‌اش بود و چیزی از قربانی در دیکتاتور.
دکتر لنز آن روز، چند ساعت بعد، پس از دیدن همسر و دخترش که در هتلی درجه یک مستقر شده بودند به بیمارستان بازگشت. با توجه به وضعیت نامشخصشان به عنوان پناهنده (این‌جا را سرزمین خودش نمی‌دانست.) اقامت در چنین جای لوکسی، اسراف بود اما سال‌ها بود که خوش‌گذرانی نکرده بودند… این یک‌بار موجه بود.
از دفتر بیمارستان راجع به بیمار دومش پرسید. منشی به نظر گیج می‌آمد.
«ولی اون این‌جا نیست.»
«این‌جا نیست؟»
«نه. همزمان با حضرت اجل از این‌جا به کشورتون برگشتن.»
لنز بحث نکرد. حقه کاملاً آشکار بود. دیگر نمی‌شد برای ساموئل بیچاره کاری کرد. خدایش را شکر کرد که این دوراندیشی را داشت تا قبل از عمل خود و خانواده‌اش را دور از دسترس چنین خوی حیوانی‌ای قرار دهد. از منشی تشکر کرد و رفت.
***
پیشوا بالأخره به هوش آمد. ذهنش مغشوش بود. سپس آن‌چه قبل از بیهوش‌ شدنش روی‌ داده بود را به خاطر آورد. عمل! باید تمام شده باشد! و او زنده بود! هیچ‌گاه پیش هیچ‌کس اقرار نکرده بود چه قدر از دورنمای آن هراس داشت. اما زنده مانده بود… زنده بود!
کورمال کورمال اطراف را به دنبال ریسمان زنگ دست‌مالی کرد و وقتی نتوانست آن را بیابد به تدریج چشمانش را روی اتاق متمرکز کرد. این دیگر چه بود؟ این اتاقی نبود که پیشوا‌ در آن بهبودی یابد. با حسی از انزجار متوجه سقف چرکین و کف چوبی بی‌روکش شد. و تخت! تنها یک تخت سفری نظامی بود!
فریاد زد. کسی داخل شد. مردی با یونیفورم نظامی لشگر مورد علاقه‌ی او. خواست تا قبل از دستور بازداشتش چنان فحش‌کاری‌اش کند که تا آخر عمر یادش نرود، اما طرف حرفش را برید.
«صداتو ببر، خوک نجس!»
ابتدا تحیرش بیشتر از آن بود که بتواند جواب دهد و سپس نعره زد: «وقتی با پیشوا‌ت صحبت می‌کنی، خبردار وایسا! احترام!»
مرد ابتدا گیج به نظر می‌رسید و اندکی بعد در حال قهقهه زدن بود. «یعنی این‌طوری؟» کنار تخت ایستاد و دستش را با باتوم لاستیکی که در مشتش بود به نشانه‌ی احترام بالا آورد. فریاد زد: «درود بر پیشوا!» و با زیرکی دستش را پایین آورد. باتوم با شدت بر گونه‌ی پیشوا فرود آمد. اولی هنوز قاه‌قاه می‌خندید که نظامی دیگری وارد شد تا ببیند سر و صدا برای چیست.
«چه خبره، جان؟ بهتره با اون میمون زیاد خشن نباشی. هنوز تو لیست بیمارستانه.»
او به صورت خونین پیشوا نگاهی کرد. «اون؟ مگه نمی‌دونستی؟» آن یکی را به گوشه‌ای برد و چیزی نجوا کرد.
چشمان دومی گشاد شدند. با خنده گفت: «پس نمی‌خوان خوب بشه، ها؟ خب، بدم نمی‌آد امروز صبح یه نرمشی بکنم…»
آن‌ یکی پیشنهاد کرد: «بیا بریم فتس رو بیاریم. همیشه فکرای باحالی داره.»
«فکر خوبیه.» از در بیرون رفت و فریاد زد: «هی، فتس!»
تا وقتی فتس برای کمک نیامد آن‌ها واقعاً کارشان را با او شروع نکردند.
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: امیرسینا همایونی

درباره داستان:
این داستان کوتاه با نام اصلی Successful Operation یا Heil!: Fate of a dictator در سال ۱۹۴۰، در شماره‌ی چهار Futuria Fantasia تحت نام مستعار لایل مونرو منتشر شده است. نگاه کنید به کتاب‌شناسی داستان.

همه جای دنیا آمریکایی‌ها را دیوانه می‌دانند.
معمولا آمریکایی‌ها خودشان هم چنین اتهامی را می‌پذیرند ولی مرکز آلودگی را کالیفرنیا می‌دانند. خود کالیفرنیایی‌ها هم قویاً اعتقاد دارند سوءشهرت‌شان تنها از اعمال ساکنان منطقه‌ی لوس آنجلس نشات می‌گیرد. لوس‌آنجلسی‌ها هم وقتی تحت فشار قرار بگیرند، این اتهام را قبول می‌کنند، ولی با شتاب توضیح می‌دهند: «کار هالیووده. تقصیر ما که نیست. ما که چنین چیزی نخواسته‌ایم. هالیووده که دایما داره رشد می‌کنه.»
مردم هالیوود هم اصلاً اهمیت نمی‌دهند که هیچ؛ به وجد هم می‌آیند. اگر علاقه نشان دهید، می‌برندتان لوریل کانیون «جایی که موارد حادمان را نگه می‌داریم.» ساکنان کانیون، یعنی زنان پابرنزه و مردان مایوپوشی که دایما خانه‌های شیداوار نیم‌ساخته‌شان را می‌سازند و بازسازی می‌کنند، تا حدودی مخلوقات ملال‌آوری را که در آپارتمان‌ها زندگی می‌کنند حقیر می‌شمارند و دانش محرمانه‌ی‌ چطور زندگی کردن را (که تنها خودشان آن را می‌دانند!) چون گنجی در سینه نگه می‌دارند.
خیابان لوک‌آوت ماونتن نام جاده‌ای کناره‌ای است که پیچاپیچ از دره‌ی لوریل کانیون بالا می‌آید. سایر ساکنان کانیون تمایل چندانی ندارند که اسمش برده شود. به هر حال باید یک جایی خط قرمز کشید!
کوینتوس تیل، فارغ‌التحصیل معماری، بالای خیابان لوک‌آوت مانتن در شماره‌ی ۸۷۷۵، آن طرف خیابان هرمیت -هرمیت اصلی هالیوود- زندگی می‌کرد.
حتا معماری جنوب کالیفرنیا هم با جاهای دیگر متفاوت است. هات داگ را در سازه‌ای که مثل «د پاپ»[1] ساخته شده می‌فروشند. بستنی هم در یک بستنی قیفی سفیدکاری‌شده‌ی عظیم عرضه می‌شود و چراغ‌های نئون روی بام ساختمان‌هایی که بی چون و چرا به شکل کاسه‌ی غذای تندند جار می‌زنند «به غذای تند عادت کنید!» بنزین، روغن و نقشه‌های مجانی هم زیر هواپیماهای ترابری سه‌موتوره فروخته می‌شود، در حالی که توالت‌های گواهینامه‌داری که به خاطر راحتی مشتریان، هر ساعت بازرسی می‌شوند، در کابین هواپیما قرار گرفته‌اند. این چیزها ممکن است جهان‌گردان را حیرت‌زده یا سرگرم کند، اما برای محلی‌هایی که زیر آفتاب سر ظهر معروف کالیفرنیا سربرهنه راه می‌روند، قضیه کاملا عادی است.
کوینتوس تیل تلاش همکارانش در معماری را بزدلانه، خام‌دستانه و محجوب به حساب می‌آورد.
***
تیل از دوستش هومر بِیلی پرسید: «خونه یعنی چی؟»
بیلی با احتیاط اقرار کرد: «خب، در معنای عام، همیشه به خونه به چشم وسیله‌ای برای در امان ماندن از بارون نگاه کرده‌ام.»
«ابله! تو هم به بدی بقیه‌شون هستی.»
«من که نگفتم این تعریف کامله…»
«کامل؟ حتا تو جهت درست هم نیست! اگه توی غار هم چمباتمه زده بودیم با این دیدگاه جور در می‌اومد. با این حال سرزنشت نمی‌کنم.» تیل بزرگوارانه ادامه داد: «از اون کله‌خرهایی که تو کار معماری هستند بدتر که نیستی. حتا مدرن‌ترهاشون؛ تنها کاری که کرده‌اند این بوده که مکتب کیک عروسی رو ول کنند و برند سراغ مکتب ایستگاه خدمات، نون زنجبیلی را دور ریختند و کمی کروم روش کوبیدند، اما ته قلب‌شون به اندازه‌ی ساختمون دادگاه یه شهرستان سنتی‌اند. نوترا! شیندلر! اون مفت‌خورها چه می‌دونند؟ فرانک لوید رایت چی داره که من ندارم؟»
دوستش مختصر جواب داد: «پورسانت.»
«ها؟ چی گفتی؟» سیل کلمات تیل کمی دچار لکنت شد، با کمی تعلل در جواب، خودش را جمع و جور کرد. «پورسانت! درسته. اما چرا؟ چون که من خونه رو یک غار مبلمان شده نمی‌دونم، بلکه اون رو ماشینی برای زندگی کردن می‌بینم، یه فرآیند حیاتی، یه چیز زنده و پویا که با حالت ساکنانش تغییر می‌کنه؛ نه یه تابوت مرده‌ی ایستای سایز بالا. چرا باید خودمون رو به مفاهیم متحجر پیشینیان‌مون محدود کنیم؟ هر احمقی با یه کم دانش دست و پاشکسته از هندسه ترسیمی هم می‌تونه یه خونه عادی طراحی کنه. مگه هندسه‌ی ایستای اقلیدس تنها روش ریاضیه؟ مگه قراره کلا نظریه «پیکارد- وسیو» را نادیده بگیریم؟ سیستم ماجولار چطور؟ حالا ایده‌های غنی شیمی فضایی به کنار. یعنی تو معماری جایی برای تغییر شکل، همسان‌ریخت‌شناسی یا سازه‌های کنشی نیست؟»
بیلی جواب داد: «به جان تو اگه بدونم! راستی، بهتره بعد چهارم رو هم، که هیچی ازش حالیم نیست، از قلم نیاندازی.»
«چرا که نه؟ چرا باید خودمون را محدود کنیم به مثلا…» تیل حرفش را قطع کرد و به دوردست خیره شد. «هومر، به نظرم راستی راستی یه چیزهایی حالیته. واقعا چرا که نه؟ به غنای اتصال و ارتباط در چهار بعد فکر کن. عجب خونه‌ای، عجب خونه‌ای…» بعد ساکت ماند در حالی که چشم‌های گردشده‌اش متفکرانه پلک می‌زد.
بیلی دستش را دراز کرد و بازوی تیل را تکان داد. «هوی! بیا بیرون! این چه مزخرفاتیه که داری می‌بافی؟ بعد چهارم؟ بعد چهارم که زمانه؛ هیچ رقم نمی‌تونی رو دیوارش میخ بکوبی.»
تیل بی‌اعتنا به او ادامه داد: «آره، آره. زمان یه بعد چهارمه، اما من دارم به یه بعد چهارم فضایی فکر می‌کنم، مثل طول و عرض و ارتفاع. تو صرفه‌جویی در مصالح و راحتی آرایش اصلا نمی‌شه حریفش شد. بماند صرفه‌جویی در زیربنای ساختمان؛ می‌شه یه خونه‌ی هشت‌اتاقه رو روی زمینی که الان یه خونه‌ی تک‌اتاقه لازم داره ساخت. مثل یه تِسِرَکت[2]…»
«تسرکت دیگه چیه؟»
«مگه مدرسه نرفتی؟ تسرکت یک ابرمکعبه، یه شکل مربعی با چهار بعد، همون طور که یه مکعب سه بعد و یه مربع دو بعد داره. بذار نشونت بدم.»
تیل به سرعت به آشپزخانه‌ی آپارتمانش رفت و با یک بسته خلال دندان برگشت. آن‌ها را روی میز بین خودشان ریخت و لیوان‌ها و یک بطری تقریبا خالی جین هلندی را بابی‌مبالاتی به کناری زد. «یه کمی خمیر مدل‌سازی لازم دارم. هفته‌ی پیش همین جاها یه خرده داشتم.» بعد شروع کرد به وارسی کشوی یک میز شلوغ و نامرتب که یکی از گوشه‌های اتاق غذاخوری‌اش را اشغال کرده بود، و بالاخره با یک مشت خمیر مجسمه‌سازی روغنی برگشت و گفت: «ایناهاش.»
«چی کار می‌خوای بکنی؟»
«الان نشونت می‌دم.» تیل به سرعت تکه‌های کوچکی از خمیر را کند و با دست گلوله‌هایی به اندازه‌ی نخود درست کرد. خلال‌های دندان را در چهار تا از آن‌ها فرو برد و یک مربع ساخت. «خب، این یک مربعه.»
«پر واضحه.»
«یکی دیگه مثل این، چهار تا خلال و حالا یک مکعب داریم.» خلال‌های دندان به شکل یک جعبه درآمده بودند، یک مکعب با ساچمه‌هایی خمیری که گوشه‌هایش را نگه می‌داشت. «حالا یکی دیگه مثل اولی می‌سازیم و دوتایی با هم دو وجه تسرکت رو می‌سازن.»
بیلی کمکش کرد که گلوله‌های خمیری مکعب دوم را بسازد، اما احساس لذت کار با خمیر مطیع و سربه‌راه حواسش را پرت کرد و شروع کرد به شکل دادن آن با انگشتانش.
همین طور که ماحصل تلاشش، یک مجسمه خمیری، را بالا نگه داشته بود گفت: «ببین، "جیپسی روز لی"[3]!»
«بیشتر شبیه "گارگانتوآ"[4] شده. باید ازت شکایت کنه. خب، حواست این جا باشه. یکی از گوشه‌های مکعب اول رو باز می‌کنی، دومی رو از همون گوشه رد می‌کنی توی اولی، بعد دوباره گوشه رو می‌بندی. حالا هشت تا خلال دندون برمی‌داری و به صورت مورب ته مکعب اول رو به ته مکعب دوم و سرهاشون رو هم به همون شکل به هم وصل می‌کنی.» تیل حین حرف زدن همین کار را به سرعت انجام داد.
بیلی شکاکانه پرسید: «مثلا این قراره چی باشه؟»
«یه تسرکت، یعنی هشت تا مکعب که وجوه یک ابرمکعب رو تو چهار بعد تشکیل می‌دن.»
«به نظر من که بیشتر شبیه گهواره‌ی گربه است. به هر حال فقط دو تا مکعب اون‌جاست. شش تای دیگه کجان؟»
«بابا، از تخیلت استفاده کن! بالای مکعب اول رو در رابطه با بالای دومی در نظر بگیر؛ این همون مکعب سومه. بعد دو تا مربع پایینی، بعد وجه جلویی هر مکعب، وجه پشتی، دست راست و دست چپ، که می‌شه هشت تا مکعب.» تیل به ترتیب آن‌ها را نشان داد.
«آها، دیدمشون. ولی اینا که مکعب نیستن، فقط "چه می‌دونم چی‌" ان؛ منشورن. مربع نیستن، شیب دارن!»
«این به خاطر شیوه‌ی نگاه کردنت به اونا تو پرسپکتیوه. اگه عکس یه مکعب رو روی یه کاغذ بکشی، مربع‌های کناری باید یه‌وری کشیده شن، درسته؟ این یعنی پرسپکتیو. حالا اگه به یه شکل چهاربعدی توی سه بعد نگاه کنی، طبیعتا کج به نظر می‌رسه. در صورتی که همه‌شون مکعبن.»
«شاید برای تو باشن داداش، اما به هر حال به نظر من که کجن.»
تیل اعتراض بیلی رو ندیده گرفت و ادامه داد: «حالا این رو به عنوان چهارچوب یه خونه‌ی هشت‌اتاقه در نظر بگیر؛ یه اتاق تو همکفه برای خدمات، تاسیسات و پارکینگ. تو طبقه‌ی بعدی شش اتاق دیگه از اون منشعب می‌شن؛ نشیمن، پذیرایی، حموم، اتاق خواب‌ها و غیره. بالای اونا هم یه اتاق کاملا محصور که هر چهار طرفش پنجره‌اس، می‌شه اتاق مطالعه. خب، نظرت چیه؟»
«به نظرم وان حموم رو جایی گذاشتی که از سقف نشیمن آویزون شه. این اتاق‌ها مثل یه هشت‌پا به هم وصل شدن.»
«فقط تو پرسپکتیو. فقط تو پرسپکتیو. خیلی خب، حالا یه جور دیگه نشونت می‌دم.» این بار تیل یک مکعب با خلال‌های کامل و یکی دیگر هم با خلال‌های نصف شده ساخت. بعد مکعب دوم را در مرکز اولی جای داد و گوشه‌های‌شان را با خلال‌های کوتاه‌تری به هم وصل کرد. «حالا، مکعب بزرگه همون همکفه، مکعب کوچکه وسطی اتاق مطالعه‌ی طبقه آخره. شش مکعبی هم که اونا رو به هم وصل می‌کنن، اتاق‌های نشیمن و غیره هستن. می‌بینی؟»
بیلی کمی شکل رو بررسی کرد، بعد سرش را تکان داد. «من که هنوز هم بیشتر از دو تا اتاق نمی‌بینم؛ یه دونه بزرگ و یه دونه کوچک. اون شش تای دیگه این بار به جای منشور شبیه هرم‌ان، ولی قطعا مکعب نیستن.»
«دقیقا همین طوره. تو اونا رو تو پرسپکتیو متفاوتی می‌بینی. متوجه نمی‌شی؟»
«خب، شاید. اما اون اتاق وسطیه، با اون چیزمیزها احاطه شده. فکر کنم گفتی که هر چهار طرفش پنجره‌اس.»
«خب هست دیگه؛ فقط به نظر می‌آد که احاطه شده. همینه که مهم‌ترین ویژگی یه تسرکت محسوب می‌شه، نوردهی بیرونی کامل تمام اتاق‌ها، در حالی که برای هر واحدی دو دیوار به کار گرفته می‌شه و برای یک خانه‌ی هشت‌اتاقه فقط فونداسیون یک اتاق لازمه. این یعنی انقلاب.»
«این تعبیر یه کم ملایمه. تو دیوونه‌ای رفیق. نمی‌شه هم‌چین خونه‌ای رو ساخت. اون اتاق وسطیه اون وسط هست و همون جا هم می‌مونه.»
تیل با غضبی کنترل شده به دوستش نگاه کرد و گفت «آدم‌هایی مثل تو معماری رو تو طفولیت نگه داشتن. یه مکعب چند تا وجه داره؟»
«شش.»
«چند تا شون داخلن؟»
«خب، هیچ کدوم. همه‌شون رو به بیرونن.»
«خیلی خب. حال خوب گوش کن؛ یه تسرکت هشت مکعب جانبی داره، که همه‌شون رو به بیرونن. حالا خوب نگام کن، می‌خوام این تسرکت رو باز کنم، همون طوری که یه جعبه‌ی مقوایی رو باز می‌کنن تا مسطح بشه. این طوری می‌تونی هر هشت مکعب رو ببینی.» بعد به سرعت دست‌به‌کار شد و چهار معکب ساخت و آن‌ها را به صورت یک برج لرزان روی هم قرار داد. بعد چهار مکعب دیگر ساخت و به چهار وجه رو به بیرون مکعب دومی چسباند. سازه‌ به خاطر اتصال سست گلوله‌های خمیری کمی نوسان کرد، ولی دوام آورد؛ هشت مکعب به صورت دو صلیب به هم چسبیده‌ی سروته، طوری که چهار مکعب جانبی از چهار جهت آن بیرون زده بود. «حالا می‌بینیش؟ روی طبقه همکف سوار می‌شه، شش مکعب بعدی اتاق‌های نشیمن و غیره هستن و اون هم اتاق مطالعه‌اته، بالاترین طبقه.»
بیلی نسبت به شکل‌های قبلی با موافقت بیشتری به این یکی توجه کرد. «بالاخره فهمیدم. پس می‌گی این هم یه تسرکته؟»
«این یه تسرکته که تو سه بعد باز شده. برای دوباره سرهم کردنش باید مکعب بالایی رو به مکعب پایینی بچسبونی، بعد مکعب‌های جانبی رو هم باید تا بزنی تا به مکعب‌های بالایی و پایینی برسند، بفرما! البته این تا زدن‌ها تو بعد چهارم انجام می‌شه و هیچ مکعبی کج و کوله نمی‌شه و روی همدیگه هم تا نمی‌شن.»
بیلی چهارچوب لرزان را کمی بیشتر وارسی کرد و بالاخره گفت «ببین، چرا تا زدن دوباره‌ی این چیز رو تو بعد چهارم فراموش نمی‌کنی – که به هر حال انجامش هم نمی‌تونی بدی – و یه خونه مثل همین یکی نمی‌سازی؟»
«منظورت چیه که نمی‌تونم؟ فقط یه مساله ساده‌ی ریاضیه…»
«سخت نگیر پسرم. ممکنه تو ریاضی خیلی ساده باشه، اما هیچ وقت نمی‌تونی برای ساخت طرحت مجوز بگیری. بعد چهارمی وجود نداره، بی‌خیالش. اما یه خونه‌ی این جوری، ممکنه مزایایی هم داشته باشه.»
تیل مکثی کرد و به مطالعه ماکت پرداخت. «هااا… شاید حق با تو باشه. همون تعداد اتاق‌ها رو داریم و تو عرصه هم به همون اندازه صرفه‌جویی می‌شه. آره، اون طبقه‌ی وسطی تقاطع صلیب‌ها رو هم شمال شرقی، جنوب غربی و غیره می‌ذاریم تا همه‌ی اتاق‌ها تمام روز نور خورشید داشته باشن. محور مرکزی هم خیلی راحت به تهویه مرکزی تخصیص پیدا می‌کنه. غذاخوری رو می‌ذاریم شمال شرقی و آشپزخونه رو جنوب غربی، با پنجره‌های بزرگ تو هر اتاق. باشه هومر، همین کار رو می‌کنم. کجا می‌خوایی بسازمش؟»
«صبر کن ببینم! من که نگفتم قراره اون رو واسه من بسازی…»
«مال تو نباشه، مال کی باشه؟ زنت یه خونه می‌خواد، این هم یه خونه!»
«اما خانم بیلی یه خونه‌ی قرن هیجدهمی می‌خواد…»
«خب اون فقط یه ایده تو ذهنش داره. زن‌ها نمی‌دونن چی می‌خوان…»
«ولی خانم بیلی می‌دونه.»
«فقط یه ایده که یه معمار از رده خارج گذاشته تو کله‌اش. زنت یه ماشین نو سوار می‌شه، درسته؟ لباسش هم که آخرین مد روزه. خب پس چرا باید تو یه خونه‌ی قرن هیجدهمی زندگی کنه؟ این خونه حتا از مدل امسال هم جلوتره؛ مال چندین سال بعده. باور کن اسمش سر زبون‌ها می‌افته.»
«خب، باید باهاش صحبت کنم.»
«به هیچ وجه! غافلگیرش می‌کنیم. یه پیک دیگه بزن.»
«به هر حال الان نمی‌تونیم کاری بکنیم. من و زنم فردا داریم می‌ریم بِیکرزفیلد. شرکت فردا قراره چند تا چاه نفت دیگه بخره.»
«چرند نگو. این همون فرصتیه که دنبالشیم. وقتی برمی‌گردین حسابی غافلگیر می‌شه. می‌تونی همین الان چکش رو بکشی و نگرانیت‌ رو خاتمه بدی.»
«نباید چنین کاری رو بدون مشورت اون انجام بدم. خوشش نمی‌آد.»
«ببینم، تو خونه‌ی شما کی شلوار پاش می‌کنه؟»
چک قبل از این که بطری دوم به نیمه برسد امضا شده بود.
در جنوب کالیفرنیا کارها سریع انجام می‌شود. خانه‌های معمولی معمولا ظرف یک ماه ساخته می‌شوند. اما زیر سخت‌گیری‌های هیجان‌زده‌ی تیل، خانه‌ی تسرکت به جای چند هفته، طی چند روز، دست‌پاچه سر به آسمان کشید و طبقه‌ی دوم صلیب‌شکل آن به سمت چهار گوشه دنیا ورقلمبید. ابتدای کار در مورد این چهار اتاق برآمده از طبقه‌ی دوم کمی با بازرس‌ها مشکل پیدا کرد ولی با چند شاه‌تیر و کمی زیرمیزی توانست آن‌ها را در مورد صحت مهندسی ساختمان متقاعد کند.
طبق قرار قبلی، فردای بازگشت خانواده‌ی بیلی به شهر، تیل با اتومبیل مقابل منزل آنان رفت. بلافاصله دستش را گذاشت روی بوق دوصدای اتومبیل‌اش. بیلی سرش را از در خانه بیرون آورد و فت: «چرا زنگ نمی‌زنی؟»
تیل سر‌خوشانه جواب داد: «خیلی کنده. من مرد عملم. خانم بیلی آماده‌اس؟ آها، این هم از خانم بیلی! خوش اومدین، خوش اومدین. بپرین تو ماشین، یه سورپرایز براتون داریم.»
بیلی با ناآرامی گفت: «عزیزم، تیل رو که می‌شناسی.»
خانم بیلی بینی‌اش را بالا کشید و گفت: «می‌شناسمش. هومر، ما با ماشین خودمون می‌آییم.»
«حتما عزیزم.»
تیل هم موافقت کرد: «فکر خوبیه. قدرتش بیشتر از ماشین منه؛ سریع‌تر می‌رسیم. من می‌رونم، راه رو بلدم.» سوییچ را از بیلی گرفت و سرید توی صندلی راننده و قبل از این که خانم بیلی بتواند قوایش را جمع کند، استارت زد.
تیل، در حالی که اتومبیل قدرتمند را به پایین خیابان می‌راند و به سمت سانست بلوار می‌چرخاند، سرش را هم به عقب برگرداند و خانم بیلی را مطمئن کرد: «اصلا لازم نیست نگران رانندگی من باشین. مساله فقط قدرت و کنترله، یه فرآیند دینامیک، فقط عضلات. تا حالا تصادف جدی نداشته‌ام.»
خانم بیلی با لحن گزنده‌ای گفت: «اولیش آخریشه. لطف می‌کنی چشمت به جاده باشه؟»
تیل سعی کرد که برایش شرح دهد که وضعیت ترافیک مهم است، اما نه از دیدگاه قدرت دید، بلکه از نظر یکپارچگی شهودی بین مسیرها، سرعت اتومبیل‌ها و احتمالات، اما آقای بیلی حرفش را قطع کرد: «کوینتوس، خونه کجاست؟»
خانم بیلی شکاکانه پرسید: «خونه؟ هومر این قضیه خونه چیه؟ ببینم، بدون این که به من بگی نقشه‌ای کشیدی؟»
تیل با بهترین روش دیپلماتیک مداخله کرد. «صد در صد قضیه‌ی یه خونه اس، خانم بیلی. اون هم چه خونه‌ای! یه هدیه‌ی غیرمنتظره برای شما از طرف یه شوهر وفادار. صبر کنین تا خودتون ببینین…»
خانم بیلی عبوسانه گفت: «حتما. چه سبکی هست؟»
تیل گفت: «این خونه یه سبک نو بنا کرده. تازه‌تر از تلویزیون و جدیدتر از هفته‌ی بعده. باید ببینین تا ارزشش رو درک کنین.» برای این که جلوی هر جواب متقابلی را گرفته باشد، سریع اضافه کرد «شماها زلزله‌ی دیشب رو حس کردین؟»
«زلزله؟ کدوم زلزله؟ هومر، دیشب زلزله شد؟»
تیل حرفش را ادامه داد: «یه کوچولو، حدود دو صبح. اگه بیدار نبودم، اصلا متوجهش نمی‌شدم.»
خانم بیلی کمی لرزید و گفت: «اَه، از دست این کشور مزخرف! شنیدی هومر؟ ممکن بود بی‌خبر تو رختخواب‌مون کشته بشیم. نمی‌دونم چرا گذاشتم ترغیبم کنی که آیوا رو ترک کنیم!»
بیلی ناامیدانه اعتراض کرد: «اما عزیزم، خودت خواستی بیایی کالیفرنیا؛ از دی موآن خوشت نمی‌اومد.»
خانم بیلی محکم جواب داد: «لازم نبود این کار رو بکنیم. تو مرد خونه‌ای؛ باید چنین چیزهایی رو پیش‌بینی می‌کردی. زلزله!»
تیل گفت: «این چیزیه که تو خونه‌ی جدیدتون اصلا نباید نگرانش باشین. کاملا ضدزلزله‌اس. تمام قسمت‌ها در توازن دینامیکی کامل با قسمت‌های دیگه هستن.»
«امیدوارم. حالا کجا هست؟»
«بعد از همین پیچ. این هم علامتش.» علامت یک پیکان زرد بزرگ، از آن نوعی که بنگاه‌های معاملات ملکی خوش‌شان می‌آید، که رویش با خط درشت و درخشانی که حتا برای جنوب کالیفرنیا هم بیش از حد معمول بود، نوشته شده بود:
خانه‌ی آینده!!!
معظم – شگفت‌انگیز – انقلابی
ببینید نوه‌ها‌تان چگونه خواهند زیست!
معمار : ک. تیل

با دیدن قیافه‌ی خانم بیلی، تیل بی‌درنگ افزود: «البته به محض این که صاحبش بشین، این رو برمی‌داریم.» بعد پیچ را دور زد و اتومبیل‌ را با ترمز کش‌داری روبه‌روی خانه‌ی آینده متوقف کرد «بَوَرما!» و برای دیدن عکس‌العمل‌شان به صورت‌شان نگاه کرد.
آقای بیلی ناباورانه و خانم بیلی با بیزاری آشکاری به خانه خیره شدند. تنها یک توده‌ی مکعبی‌شکل با چند در و پنجره و بدون هیچ ویژگی خاصی در معماری می‌دیدند؛ سوای این که با طرح ریاضی پیچیده‌ای تزیین شده بود. بیلی آهسته پرسید: «تیل، چه نقشه‌ای کشیدی؟»
تیل نگاهش را از صورت آن‌ها به سمت خانه برگرداند. ازآن برج عجیب و غریب با اتاق‌های بیرون‌زده‌ی طبقه‌ی دومش خبری نبود. هیچ نشانی هم از هفت اتاق بالای طبقه‌ی همکف نبود. به جز تک اتاقی که روی فونداسیون نشسته بود، هیچ چیز دیگری باقی نمانده بود. فریاد زد: «یا حضرت فیل! بهم دستبرد زدن!» و شروع کرد به دویدن.
اما فایده‌ای نداشت. جلو و پشت ساختمان، داستان همان بود: هفت اتاق دیگر غیب شده بودند، کاملا ناپدید شده بودند. بیلی خودش را به او رساند و بازویش را گرفت و پرسید: «توضیح بده ببینم! این قضیه‌ی دستبرد دیگه چیه؟ چطور تونستی یه همچه چیزی بسازی؟ … اصلا طبق توافق‌مون نیست.»
«اما من چنین چیزی نساختم. من همون چیزی رو ساختم که قرار گذاشتیم؛ یه خونه‌ی هشت‌اتاقه به شکل یه تسرکت بازشده. خرابکاریه، آره همینه، حسادت! معمارهای دیگه‌ی شهر جرات نداشتند ببینن من این کار رو تموم می‌کنم. می‌دونستن اگه کامل شه، دیگه باید بساط‌شون رو جمع کنن.»
«آخرین باری که این جا بودی کی بوده؟»
«دیروز بعد از ظهر.»
«همه چی مرتب بود؟»
«بله. باغبون‌ها تازه داشتن کارشون رو تموم می‌کردن.»
بیلی به چشم‌انداز آرایش‌شده‌ی بی‌نقص محوطه نگاهی انداخت. «نمی‌دونم چطور می‌شه یه شبه هفت تا اتاق رو از هم باز کرد و برد، بدون این که این باغچه‌ها خراب شن.»
تیل هم اطرافش را نگاه کرد و گفت: «نه، نمی‌شه. من که سر در نمی‌آرم.»
خانم بیلی به جمع آن دو پیوست و گفت: «خب، ببینم، قراره من تنهایی سر خودم رو گرم کنم؟ خب تا وقتی این جاییم هر چقدر خواستیم می‌تونیم اون رو وارسی کنیم، اما هومر بهت گفته باشم، فکر نکنم ازش خوشم بیاد.»
تیل نظرش را تایید کرد و با کلیدی که از جیبش درآورد در ورودی را باز کرد که بروند داخل. «می‌تونیم هم… می‌تونیم دنبال هم سرنخ بگردیم.»
سالن ورودی کاملا مرتب بود، دیواره‌ای کشویی که آن را از فضای پارکینگ جدا می‌کرد عقب رفته بود و به آنان امکان می‌داد که کل آن قسمت را ببینند. بیلی اظهار کرد: «این جا که مرتب به نظر می‌آد. بریم بالای پشت بوم ببینیم اوضاع از چه قراره. پلکان کجاس؟ اون رو هم دزدیدن؟»
تیل مخالفت کرد: «نه بابا. نگاه کن…» بعد دکمه‌ای را که زیر کلید چراغ بود فشار داد. تخته‌ای از زیر سقف به پایین لغزید و یک رشته‌پلکان ظریف و زیبا بی‌صدا فرود آمد. نرده و میله‌های آن از دورالومینی به رنگ نقره‌ای یخی و کف و خیز پله هم از جنس پلاستیک شفاف بود. همین طور که خانم بیلی به طور محسوسی نرم‌تر می‌شد، تیل هم مثل پسربچه‌ای که تردستی موفقیت‌آمیزی با کارت انجام داده باشد، وول می‌خورد.
زیبا بود.
بیلی اعتراف کرد: «چه ماهرانه! علی ای حال، گمون نکنم به جایی راه داشته باشه.»
تیل نگاه او را تعقیب کرد.
«ها، اون! به محض این که به طرفش حرکت کنی، درش خودبه‌خود باز می‌شه. دریچه‌های پلکان باز دیگه عتیقه شدن. بیایین.» چنان‌چه پیش‌بینی می‌شد، همین طور که از پلکان بالا می‌رفتند دریچه‌ی آن کنار رفت و اجازه داد از طبقه‌ی بالا سر در بیاورند که بر خلاف انتظارشان، پشت بام ساختمان تک‌اتاقه نبود. خودشان را وسط یکی از پنج اتاقی می‌دیدند که طبقه‌ی دوم ساختمان اصلی را شکل می‌داد.
برای اولین بار در تاریخ، تیل حرفی برای گفتن نداشت. بیلی هم سکوت او را بازمی‌تاباند؛ فقط ته سیگارش را گاز می‌زد. همه چیز در نهایت نظم بود. پیش روی‌شان و از پشت یک جداره‌ی مات آشپزخانه دیده می‌شد؛ رویای یک آشپز از به‌دقیقه‌ترین مهندسی محلی، آلیاژ نیکل-کوبالت، یک فضای پیش‌خوان پیوسته، نوردهی مخفی و چیدمانی کاربردی. سمت چپ، یک اتاق غذاخوری رسمی و در عین حال دلپذیر و مهمان‌نواز منتظر مهمانان بود که مبلمانش با نظم یک میدان رژه چیده شده بود.
تیل بی آن که سر برگرداند می‌دانست که سالن اصلی و اتاق پذیرایی را هم که وجودشان با نامحتملی وجودشان یکسان بود، پیدا خواهد کرد.
خانم بیلی رضایت‌مندانه گفت: «خب، باید اعتراف کنم که فریبنده‌اس. آشپزخونه هم ظریف‌تر از اونیه که بشه بیان کرد. با این وجود اصلا از ظاهر بیرونی ساختمان نمی‌شد حدس زد که این خونه این همه اتاق این بالا داره. البته یه تغییراتی باید داده بشه. مثلا اون میز تحریر، اگه بذاریمش این جا و اون صندلی راحتی رو اون‌جا…»
بیلی بی‌ادبانه حرفش را برید: «یه دقیقه حرف نزن ماتیلدا. تیل چیزی دست‌گیرت شد؟»
«چی گفتی؟ همون اید…»
«گفتم حرف نزن! خب تیل؟»
معمار هیکل بی‌قرارش را تکانی داد و گفت: «راستش، می‌ترسم بگم. یه سر بریم بالا.»
«چه طوری؟»
«این طوری.» یک دکمه‌ی دیگر را فشار داد. پلکانی با رنگ‌هایی تیره‌تر از پل سحرآمیز قبلی که از طبقه‌ی اول به بالا راه‌شان داده بود، دست‌رسی به طبقه‌ی بالاتر را برای‌شان فراهم کرد. همین طور که خانم بیلی پشت سرشان نرم‌نرمک غرولند می‌کرد، بالا رفتند و از اتاق خواب اصلی سر درآوردند. سایه‌هایش مثل طبقه‌ی پایین کشیده بود، اما خودبه‌خود با نوری ملایم و تدریجی روشن شد. تیل بلافاصله کلیدی را که رشته پلکانی دیگر را کنترل می‌کرد زد و همگی با شتاب به سمت اتاق مطالعه‌ی بالاترین طبقه رفتند.
بیلی وقتی نفسش جا آمد، گفت: «ببین تیل، می‌تونیم از این اتاق بریم پشت بوم؟ این جوری می‌تونیم یه نگاهی به دور و ور بندازیم.»
«حتما، اون‌جا یه سکوی رصدخونه‌ایه.» از چهارمین رشته پلکان بالا رفتند. اما وقتی دریچه‌ی فوقانی باز شد تا بتوانند به طبقه‌ی بالا بروند، خودشان را نه روی بام، که وسط طبقه‌ی همکفی که از آن وارد خانه شده بودند یافتند.
آقای بیلی رنگش به خاکستری بیمارگونه‌ای برگشت. فریاد زد: «یا خدا، این جا جن‌زده است. باید از این جا بریم بیرون.» بعد دست زنش را گرفت و در ورودی را با ‌شدت باز کرد و بیرون زد.
تیل ذهنش بیش از آن درگیر بود که بخواهد به رفتن‌شان اهمیت بدهد. کل این قضیه یک جواب داشت؛ جوابی که نمی‌توانست باورش کند. با این حال به خاطر فریادهای نخراشیده‌ای که از جایی بالای سرش می‌آمد مجبور شد تعمق در آن را رها کند. پلکان را پایین داد و به سرعت بالا رفت. آقای بیلی وسط سالن اصلی روی خانم بیلی که از حال رفته بود خم شده بود. تیل با درک موقعیت به سمت باری که در سالن اصلی تعبیه شده بود رفت و سه بند انگشت برندی ریخت، برگشت و آن را به دست بیلی داد و گفت: «بگیر، این میزونش می‌کنه.»
بیلی آن را نوشید.
تیل گفت: «این رو برای خانم بیلی ریخته بودم.»
بیلی از کوره دررفت و گفت: «تیکه ننداز. یکی دیگه واسش بیار.» تیل قبل از این که با اون مقداری که برای همسر مشتری‌اش در نظر گرفته بود برگردد، از سر احتیاط خودش هم کمی خورد. وقتی برگشت که خانم بیلی چشم‌هایش را باز می‌کرد.
دلجویانه گفت: «خانم بیلی، بگیرین؛ حالتون رو جا می‌آره.»
«به الکل لب نمی‌زنم.» اعتراض کرد ولی لاجرعه سرکشید.
تیل توضیح خواست: «خب، بگید ببینم چی شد. فکر کردم شما دو تا رفتین.»
«درسته، رفتیم. از در ورودی رفتیم بیرون و از این بالا سردرآوردیم، تو هال.»
«مزخرف می‌گی! هااا، صبر کن ببینم.» تیل رفت داخل سالن و متوجه شد که پنجره‌ی قدی انتهای اتاق باز است. با احتیاط سرک کشید. او نه به حومه‌ی کالیفرنیا، بلکه به اتاق طبقه‌ی همکف یا رونوشتی پذیرفتنی از آن چشم دوخته بود. چیزی نگفت، اما برگشت سر دریچه‌ی پلکانی که باز گذاشته بود و نگاهی به پایین انداخت. اتاق طبقه‌ی همکف هنوز سر جایش بود. به نوعی توانسته بود هم‌زمان در دو جای مختلف و در دو سطح متفاوت باشد.
برگشت به اتاق مرکزی و روی یک صندلی راحتی کوتاه و گود، روبه‌روی بیلی نشست و از پشت زانوهای استخوانی بالاآمده‌اش او را تماشا کرد. بعد با لحنی احساساتی گفت: «هومر، فهمیدی چه اتفاقی افتاده؟»
«نه، نفهمیدم. اما اگه هرچه زودتر نفهمم، یه اتفاقی می‌افته، یه اتفاق ناجور!»
«هومر، این اثبات نظریه‌ی منه. این خونه یه تسرکت واقعیه.»
«هومر، این از چی حرف می‌زنه؟»
«صبر کن ماتیلدا… تیل این دیگه مضحکه. این جا یه جنگولک‌بازی‌ای درآوردی، من این چیزها تو کتم نمی‌ره… خانم بیلی رو از ترس نیمه‌جون کردی و من رو هم عصبی. تنها چیزی که می‌خوام اینه که از این جا بریم بیرون، بدون اون درهای مخفی و شوخی‌های بی‌مزه‌ات.»
خانم بیلی حرفش را قطع کرد و گفت: «جای خودت حرف بزن هومر. من نترسیدم. فقط برای یه لحظه به شدت احساس ناراحتی کردم. مال قلبَمه، ما خونوادگی ظریف و حساسیم. اما در مورد این تسی‌مسی… خودت توضیح بده آقای تیل. حرف بزن.»
علیرغم انقطاع‌های بی‌شمار، تا جایی که می‌توانست فرضیه‌ی پشت طراحی خانه را برایش شرح داد و نتیجه گرفت: «خانم بیلی، این طور که پیداس، این خونه با این که تو سه بعد کاملا پایداره، اما تو چهار بعد پایدار نبوده. من یه خونه به شکل یه تسرکت باز شده ساختم ولی یه اتفاقی براش افتاده، یه تکون یا فشار جانبی، که باعث شده به شکل اصلی‌اش فرو بریزه… یعنی دوباره تا خورده.» ناگهان بشکنی زد و اضافه کرد: «گرفتم! زلزله!»
«زلزله؟»
«آره، آره، زلزله‌ی مختصری که دیشب اومد. از دیدگاه چهاربعدی این خونه مثل یه سطح صافیه که تعادلش روی لبه‌اش حفظ شده. یه هل کوچک باعث شده که بیافته و روی اتصالات طبیعی‌اش به صورت چهاربعدی اصلی‌اش تا بخوره.»
«گمون کنم کلی در مورد ایمنی این خونه لاف زده بودی.»
«خب، امنه… اما سه‌بعدی.»
بیلی با لحنی عصبی گفت: «من خونه‌ای رو که با اولین زلزله‌ی خفیف فرو بریزه، نمی‌گم امن.»
تیل اعتراض کرد: «مرد مومن، یه نگاه به دور و ورت بنداز. هیچ‌چی به هم نریخته، حتا یه ظرف شیشه‌ای هم ترک نخورده. چرخش‌های چهاربعدی نمی‌تونن رو یه شکل سه‌بعدی اثر داشته باشن، همون طور که نمی‌تونی حروف چاپ شده رو یه برگ کاغذ رو با تا زدن ازش بکنی. اگه دیشب این‌جا خوابیده بودین، حتا بیدار هم نمی‌شدین.»
«این همون چیزیه که ازش می‌ترسم. بر حسب اتفاق، این نبوغ عظیمت یه راه حلی نداره برای این که از این تله انفجاری بریم بیرون؟»
«ها؟ آره، تو و خانم بیلی می‌خواستین برین بیرون که از این جا سر در آوردین، درسته؟ اما مطمئنم که مشکل مهمی نیس. ما اومدیم تو، پس بیرون هم می‌تونیم بریم. یه امتحانی می‌کنم.» قبل از این که حرف‌هایش تمام شود، بلند شد و از پله‌ها پایین رفت. در ورودی را باز کرد و بیرون رفت و متوجه شد که از فاصله‌ای به اندازه‌ی طول سالن طبقه‌ی دوم، به همراهانش زل زده است. نجیبانه گفت: «خب، به نظر می‌آد یه مشکل مختصر داشته باشیم. یه مشکل صرفا تکنیکی… البته همیشه می‌شه از پنجره رفت بیرون.» کرکره‌های بلندی را که پنجره‌های تمام‌قد دیوار یک طرف سالن اصلی را پوشانده بود کنار زد. ناگهان ایستاد.
«اِه‌… جالبه، خیلی جالبه.»
بیلی کنارش رفت و پرسید «چی جالبه؟»
«این.» پنجره به جای این که رو به بیرون ساختمان باشد، مستقیما به اتاق غذاخوری باز می‌شد. بیلی به سمت گوشه‌ای برگشت که سالن و غذاخوری را با زاویه‌ای نود درجه به اتاق مرکزی وصل می‌کرد.
با اعتراض گفت: «اما این امکان نداره. این پنجره بین چهار تا شش متر از غذاخوری فاصله داره.»
تیل حرفش را تصحیح کرد: «نه توی یه تسرکت. نگاه کن.» پنجره را باز کرد و در حالی که سرش را برگردانده بود و همچنان با آنان حرف می‌زد، از میان آن رد شد.
تیل واقعا از دیدگاه بیلی ناپدید شد.
اما نه از دیدگاه خودش. چند ثانیه طول کشید تا نفسش جا آمد. بعد با احتیاط خودش را از بوته‌ی گل سرخی که به صورت غیرقابل برگشت به نکاحش درآمده بود، خلاص کرد و جایی گوشه‌ی ذهنش نوشت که هیچ وقت چشم‌اندازی که با گیاهان خاردار سروکار داشته باشد سفارش ندهد. بعد نگاهی به اطراف انداخت.
بیرون خانه بود. حجم انبوه اتاق طبقه‌ی همکف جلوی چشمش راست ایستاده بود. مشخصا از روی بام افتاده بود.
با شتاب خانه را دور زد و در ورودی را به شدت باز کرد و از پله‌ها بالا رفت. فریاد زد: «هومر، خانم بیلی! من یه راه خروجی پیدا کردم.»
بیلی از دیدن او به جای این خوشحال شود ناراحت شد و پرسید: «چه بلایی سرت اومده؟»
«پرت شدم بیرون. از خونه رفته بودم بیرون. شما هم به راحتی می‌تونین همین کار رو بکنین؛ فقط کافیه از اون پنجره‌های تمام‌قد رد شین. البته مواظب بوته‌ی گل سرخ باشین. احتمالا لازمه یه پلکان دیگه هم بسازیم.»
«چطوری دوباره اومدی تو؟»
«از در ورودی.»
«خب، پس ما هم باید از همون راه بریم. بیا عزیزم.» بیلی کلاه را روی سرش محکم کرد و در حالی که بازوی همسرش را گرفته بود به سرعت از پله‌ها پایین رفت.
تیل مجددا در سالن اصلی به آن‌ها رسید و اعلام کرد: «باید بهتون می‌گفتم که این کار جواب نمی‌ده. خب، این کاریه که باید بکنیم: به نظر من، یه مرد سه‌بعدی تو یه شکل چهاربعدی هر وقت که از یه خط یا محل اتصال، مثل یه دیوار یا آستانه‌ی در، رد می‌شه،‌ دو تا گزینه داره. به طور معمول یه چرخش نود درجه تو بعد چهارم می‌کنه، در صورتی که در دنیای سه‌بعدی خودش اصلا متوجه قضیه نمی‌شه. نگاه کنید.» بعد از پنجره‌ای که لحظه‌ای پیش از آن به بیرون پرت شده بود رد شد. از آن رد شد، به اتاق غذاخوری رسید و در حالی که هنوز حرف می‌زد ایستاد.
«من به اون جایی که می‌رفتم نگاه می‌کردم، پس اون جایی که قصد داشتم رسیدم.» بعد برگشت به سالن و ادامه داد: «اما دفعه‌ی قبل اصلا نگاه نکردم، پس تو فضای عادی حرکت کردم و افتادم بیرون خونه. گمونم باید مربوط به جهت‌یابی ناخودآگاه باشه.»
«اصلا خوش ندارم وقتی برای برداشتن روزنامه‌ی صبح می‌رم بیرون، به این جهت‌یابی ناخودآگاه اعتماد کنم.»
«مجبور نیستی؛ خودبه‌خود انجام می‌شه. حالا برای این که از این خونه بریم بیرون، خانم بیلی، لطفا این جا پشت به پنجره وایستین و از پشت بپرید. کاملا مطمئنم که توی باغچه فرود می‌آیین.»
چهره‌ی خانم بیلی نظرش را در مورد تیل و ایده‌ی او نشان می‌داد. جیغ زد: «هومر بیلی، می‌خواهی همون جا وایستی و بذاری این یه همچه چیزی از من…»
تیل سعی کرد توضیح دهد: «ولی خانم بیلی، می‌تونیم یه طناب بهتون ببندیم و آروم پایین بفرس…»
بیلی با خشونت حرفش را قطع کرد: «حرفش هم نزن! باید یه راه بهتری پیدا کنیم. نه من نه خانم بیلی آمادگی پریدن نداریم.»
تیل برای چند لحظه مردد شد، پس برای مدت کوتاهی ساکت ماند. بیلی سکوت را شکست «تیل، شنیدیش؟»
«چی رو؟»
«صدای حرف زدن یکی از دور داره می‌آد. فکر می‌کنی کس دیگه‌ای هم می‌تونه تو خونه باشه و این بازی‌ها رو سرمون درآره.»
«امکان نداره! تنها کلید موجود دست منه.»
خانم بیلی هم گفته‌ی شوهرش را تایید کرد: «من هم مطمئنم. از همون لحظه‌ای که وارد شدیم صداشون رو می‌شنیدم. یه صداهایی. هومر، دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. یه کاری بکن.»
تیل سعی کرد آرامش کند.
«آروم باشین خانم بیلی. خودتون رو ناراحت نکنین. هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونه تو خونه باشه، با این حال من می‌رم و یه نگاهی می‌ندازم. هومر تو پیش خانم بیلی بمون و چشمت به اتاق‌های این طبقه باشه.» بعد از سالن به اتاق طبقه‌ی همکف و از آن جا به آشپزخانه و بعد به اتاق خواب رفت. این کار با یک خط مستقیم او را به سالن برگرداند؛ به عبارت بهتر، او با طی یک مستقیم به جلو در تمام مسیر، به همان جایی که آغاز کرده بود بازگشت.
تیل گزارش داد: «کسی نبود. همین طور که می‌رفتم، تمام درها و پنجره‌ها رو باز کردم، … همه به جز این یکی.» به طرف پنجره‌ای که روبه‌روی پنجره‌ای که لحظاتی پیش از آن به بیرون پرت شده بود رفت و پرده‌ها را کنار زد.
چهار اتاق آن طرف‌تر مردی را دید که پشتش به او بود. تیل ناگهان پنجره‌ی تمام‌قد را باز کرد و پرید آن طرف، در حالی که فریاد می‌زد: «ایناها، داره در می‌ره! وایستا دزد لعنتی!»
ظاهرا هیکل مورد نظر صدایش را شنید؛ به سرعت گریخت. تیل تعقیبش کرد، تمام اعضای هیکل دیلاقش اجماعا به حرکت درآمدند؛ از پذیرایی به آشپزخانه، غذاخوری، سالن، اتاق پشت اتاق. اما علیرغم تمام تلاش تیل، به نظر می‌رسید که نمی‌تواند چهار اتاق فاصله‌ای که از ابتدا بین او و شخص مزاحم بود کم کند.
او دید که فرد تحت تعقیب ناشیانه اما با قدرت از روی قرنیز پایین پنجره‌ی تمام‌قد پرید و در این اثنا کلاه از سرش افتاد. وقتی به نقطه‌ای رسید که شکارش سرپوش خود را انداخته بود، ایستاد و آن را برداشت، خوشحال از این که برای ایستادن و نفس تازه کردن بهانه‌ای پیدا کرده بود. برگشت به سالن اصلی.
اعتراف کرد: «فکر کنم قسر در رفت. اما این کلاهشه. شاید بتونیم شناسایی‌اش کنیم.»
بیلی کلاه را گرفت، نگاهی به آن انداخت، بعد زیر لب غرید و کلاه را کوبید روی سر تیل. کاملا اندازه بود. تیل گیج شده بود، کلاه را برداشت و وارسی کرد. روی نوار داخلی آن نوشته بود «ک. ت». مال خودش بود.
اندک‌اندک نشانه‌های ادراک در وجنات تیل ظاهر می‌شد. او رفت کنار پنجره‌ی تمام‌قد و به ردیف اتاق‌هایی که در آن‌ها غریبه‌ی مرموز را تعیب کرده بود خیره شد. همراهانش دیدند که دست‌هایش را مثل پرچم علامت تکان می‌دهد. بیلی پرسید: «چی کار داری می‌کنی؟»
«بیایین ببینین.» هر دو به او ملحق شدند و به مسیر نگاهش چشم دوختند. چهار اتاق آن طرف‌تر پشت سه هیکل را دیدند، دو مرد و یک زن. مردی که بلندتر و لاغرتر بود دستانش را به شکل مضحکی تکان می‌داد.
خانم بیلی فریادی کشید و از حال رفت.
چند دقیقه بعد که خانم بیلی به هوش آمد و تا حدودی آرام شد، بیلی و تیل سعی کردند به یک جمع‌بندی برسند. بیلی گفت: «تیل، نمی‌خوام وقتم رو با سرزنش تو تلف کنم؛ همدیگه رو متهم کردن فایده‌ای نداره و مطمئنم که تو نقشه‌ات قرار نبوده همچین اتفاقی بیافته. ولی فکر کنم قبول داری که تو بد مخمصه‌ای افتادیم. چطوری باید از این جا بریم بیرون؟ به نظر می‌آد این قدر این جا می‌مونیم تا از گشنگی تلف شیم. هر اتاقی به یه اتاق دیگه ختم می‌شه.»
«اوضاع این قدرها هم بد نیست. خودت دیدی که من یه بار رفتم بیرون.»
«آره، اما نمی‌تونی تکرارش کنی. تو که امتحانش کردی.»
«به هر حال همه‌ی اتاق‌ها رو که امتحان نکردیم. هنوز اتاق مطالعه مونده.»
«آره، اتاق مطالعه. بار اولی که اومدیم تو، از اون رد شدیم و دیگه تمومی نداره. نظرت اینه که از راه پنجره‌ها می‌تونیم بریم بیرون؟»
«زیاد امید نبند. از دیدگاه ریاضی، پنجره‌های این اتاق باید به چهار اتاق بغل‌دستی باز شن. ولی ما هنوز کرکره‌ها رو باز نکردیم. شاید باید یه نگاهی بندازیم.»
«به هر حال ضرری که نداره. عزیزم، بهتره تو همین جا بمونی و استراحت کنی.»
«یه همچی جای خوفناکی تنها بمونم؟ به هیچ وجه!» خانم بیلی در همان لحظه‌ای که شروع به صحبت کرد از روی کاناپه‌ای که رویش تجدید قوا می‌کرد بلند شد.
رفتند طبقه‌ی بالا. بیلی در حالی که از اتاق خواب اصلی می‌گذشتند و به سمت اتاق مطالعه بالا می‌رفتند، پرسید: « تیل، این اتاق وسطیه است، درسته؟ منظورم اینه که این همون مکعب کوچکه‌ی تو مدل توئه که وسط معکب بزرگه بود و کاملا هم محصور بود.»
تیل تایید کرد: «درسته. خب، بذار یه نگاه بندازیم. گمون کنم این پنجره باید به آشپزخونه راه داشته باشه.» تیل بند کرکره‌ی ونیزی را گرفت و کشید. به آشپزخانه باز نمی‌شد. امواج سرگیجه تکانشان داد. بی‌اختیار روی زمین افتادند و ناامیدانه گل‌های قالی را چنگ زدند که نیافتند. بیلی ناله کرد: «ببندش، ببندش!»
تیل، با چیرگی نسبی بر ترسی بدوی و نیاکانی، توانست سمت پنجره برگردد و پرده را بیاندازد. پنجره به جای این که مشرف به آشپزخانه باشد، از ارتفاعی ترسناک رو به پایین بود.
خانم بیلی دوباره از حال رفته بود.
مادامی که بیلی مچ همسرش را ماساژ می‌داد، تیل رفت که باز هم برندی بیاورد. وقتی به هوش آمد، تیل محتاطانه سمت پنجره رفت و درز پرده را بالا زد. در حالی که زانوهایش را محکم گرفته بود، به بررسی صحنه پرداخت. به سمت بیلی برگشت و گفت: «هومر، بیا یه نگاه بنداز. ببین می‌تونی بشناسی‌اش.»
«هومر بیلی، حق نداری بری اون طرف.»
«آروم ماتیلدا، مواظبم.» بیلی کنار تیل رفت و به دقت به بیرون نگاه کرد.
«اون جا رو می‌بینی؟ به جان خودم ساختمون کرایسلره. اون هم رودخونه‌ی ایسته، اون هم بروکلین.» آن‌ها مستقیم به پایین، به نمای تقریبا عمودی یک ساختمان فوق‌العاده بلند خیره شده بودند. بیش از سیصد متر آن طرف‌تر، یک شهر بازی، پر از جنب‌و جوش، جلوی روی‌شان گسترده بود. بیلی ادامه داد «نزدیک‌ترین حدسی که می‌تونم بزنم اینه که داریم از نقطه‌ای بالاتر از برج ساختمان امپایر استیت، یه وری به پایین نگاه می‌کنیم.»
«فکر نکنم؛ زیادی کامله. به گمونم این جا فضا تو بعد چهارم تا خورده و ما داریم از میون تاخوردگی نگاه می‌کنیم.»
«یعنی می‌گی واقعا نمی‌بینیمش؟»
«چرا، داریم درست می‌بینیم. نمی‌دونم اگه پامون رو از این پنجره بذاریم بیرون چی می‌شه! من یکی که جرات امتحانش رو ندارم. اما عجب منظره‌ایه! حرف نداره! بذار اون یکی پنجره‌ها رو هم یه امتحانی بکنیم.»
با احتیاط بیشتری به پنجره بعدی نزدیک شدند، و کار درستی هم کردند، چرا که منظره مشوش‌کننده‌تر و منطق‌شکن‌تر از منظره‌ی قبل بود که از ارتفاع نفس‌گیر یک آسمان‌خراش به پایین نگاه می‌کردند. یک منظره‌ی دریایی ساده بود، اقیانوس آزاد و آسمان آبی؛ اما اقیانوس جایی بود که آسمان باید می‌بود و بالعکس. این بار در مقابلش تاب آوردند، اما با دیدن امواج خروشان بالای سرشان، هر دو احساس دریازدگی کردند. به سرعت کرکره را پایین کشیدند، تا امکان آشفتگی مجدد به خانم بیلی نداده باشند.
تیل به پنجره‌ی سوم نگاه کرد و گفت: «حال می‌کنی یه امتحانی بکنیم؟»
«هوف… خب، اگه نکنیم که راضی نمی‌شیم. ولی مراقب باش.» تیل کرکره را شش – هفت سانتیمتر بالا برد. چیزی ندید، پس آن را کمی بالاتر برد؛ هنوز هم چیزی دیده نمی‌شد. به‌آهستگی آن را بالاتر برد تا این که پنجره کاملا باز شد. آن‌ها چشم دوخته بودند به… هیچ.
هیچ، مطلقا هیچ. هیچ چه رنگی است؟ احمق نباش! چه شکلی است؟ شکل خصوصیتی از یک چیز است. اما آن نه عمقی داشت و نه شکلی. حتا سیاهی هم نبود. هیچ چیز نبود.
بیلی که ته سیگارش را می‌جوید گفت: «تیل، چی ازش می‌فهمی؟»
برای اولین بار بی‌قیدی تیل لطمه خورده بود. «نمی‌دونم هومر، درست نمی‌دونم؛ اما فکر کنم باید این پنجره رو تیغه کنیم.» برای چند لحظه به کرکره‌ی پایین کشیده شده خیره شد. «فکر کنم به جایی نگاه کردیم که هیچ فضایی نبود. از یه زاویه‌ی چهاربعدی نگاه کردیم و چیزی وجود نداشت.» در حالی که چشم‌هایش را می‌مالید ادامه داد «سردرد گرفتم.»
پیش از این که به پنجره‌ی چهارم حمله کنند، کمی صبر کردند. ممکن بود، مثل یک نامه‌ی ناگشوده، حامل خبر بد نباشد. در شک جای امید هست. بالاخره تعلیق بیش از اندازه طول کشید و بیلی، علیرغم اعتراض‌های همسرش، طناب را کشید.
خیلی هم بد نبود. چشم‌اندازی، با جهت درست بالا و پایین، روبه‌روی‌شان گسترده بود و در سطحی قرار داشت که اتاق مطالعه همکف به نظر می‌رسید. اما مشخصا ناشناس بود.
خورشیدی داغ داغ نورش را از آسمانی لیمویی‌رنگ به زمین می‌کوفت. زمین هموار آن جا قهوه‌ای رنگ‌رفته‌ی سترون و سوخته‌ای به نظر می‌رسید که ناتوان از نگهداری زندگی باشد. زندگیِ آن جا درختان غریبِ از رشد مانده‌ای بود که بازوهای گره‌دار و پیچ‌خورده‌شان را به آسمان بلند کرده بودند. دسته‌های کوچک برگ‌هایی نوک‌تیز در انتهای این زایده‌های بدشکل روییده بود.
بیلی زمزمه کرد «یاللعجب! این جا دیگه کجاس؟»
تیل، که نور چشمانش را می‌زد، سرش را تکان داد و گفت: «من چه می‌دونم.»
«هیچ شباهتی به زمین نداره. بیشتر شبیه یه سیاره‌ی دیگه اس… مثلا مریخ.»
«از کجا بدونم! اما، راستش هومر، شاید بدتر از اون هم باشه، یعنی بدتر از یه سیاره‌ی دیگه.»
«ها؟ چی می‌خواهی بگی؟»
«می‌تونه بالکل خارج از فضا باشه. راستش اصلا مطمئن نیستم که اون خورشید خودمون باشه. خیلی روشن‌تره.»
خانم بیلی با ترس و لرز خودش را به آن‌ها رساند و به آن صحنه‌ی نامعمول خیره شد. با صدای ضعیفی گفت «هومر، اون درخت‌های مخوف… آدم رو می‌ترسونه.»
بیلی به آرامی دستش را نوازش کرد.
تیل کورمال به دستگیره‌ی پنجره ور می‌رفت.
بیلی پرسید: «چی کار داری می‌کنی؟»
«فکر کردم اگه سرم رو از پنجره ببرم بیرون، می‌تونم یه نگاهی به دور و ور بندازم و ببینم چه خبره.»
بیلی با اکراه گفت: «خب، باشه. ولی مراقب باش.»
«هستم.» درز پنجره را باز کرد و هوای بیرون را بویید و گفت: «دست کم هواش میزونه.» بعد آن را کامل باز کرد.
پیش از این که بتواند نقشه‌اش را عملی کند، چیزی توجهش را منحرف کرد. رعشه‌ای ناراحت‌کننده، مثل نشانی پیش از تهوع، تمام ساختمان را برای لحظاتی طولانی به لرزه درآورد، و تمام شد.
همگی با هم گفتند: «زلزله!» خانم بیلی بازوانش را دور گردن شوهرش انداخت.
تیل آب دهانش را پایین داد، خودش را جمع و جور کرد و گفت: «چیزی نیست خانم بیلی. این خونه کاملا امنه. می‌دونین که بعد از زلزله‌ای مثل اونی که دیشب اومد، باید منتظر این پس‌لزره‌ها می‌بودیم.» بعد وقتی که دومین لرزه آمد، حالت اطمینان‌بخشی روی صورتش نشاند. لرزه‌ی بعدی نه یک تکان ملایم، که یک غلتش تهوع‌زا بود.
درون هر کالیفرنیایی، چه بومی و چه مهاجر، واکنشی بدوی ریشه دوانده است. هر زلزله‌ای او را از تنگناترسیِ روح‌تکانی پر می‌کند که وادارش می‌کند کورکورانه خود را به فضای باز برساند! در پیروی از آن، حتا اعضای نمونه‌ی پسران پیشاهنگ مادربزرگ‌های سالخورده را کنار هم می‌زنند. سرعت عمل تیل و بیلی در پریدن و فرود آمدن روی خانم بیلی یک رکورد بود! بنابراین، خانم بیلی می‌بایست پیش از آن‌ها از پنجره بیرون پریده باشد. البته، تقدم و تاخر را نمی‌توان به حساب جوانمردی نوشت؛ بلکه باید فرض را بر این گذاشت که خانم بیلی در موقعیت بهتری برای پریدن قرار داشته است.
خودشان را جمع و جور و حواس‌شان را کمی جمع کردند و شن را از چشمان‌شان پاک کردند. اولین احساس‌شان آسودگی به خاطر حس شن سفت زمین کویری زیر پای‌شان بود. بعد بیلی متوجه چیزی شد که وادارشان کرد از زمین بلند شوند و خانم بیلی را هم پیش از آن که نقطی را که آماده کرده بود ایراد کند، ساکت کرد.
«خونه کجا رفت؟»
خانه ناپدید شده بود. مطلقا نشانی از آن نبود. وسط دشت بی‌آب و علفی ایستاده بودند؛ همان منظره‌ای که از پنجره دیده بودند. اما، به جز درختان زجردیده و پیچ‌خورده چیز دیگری برای دیدن نبود جز آسمان زرد و جرم تابان بالای سرشان که درخشش کوره‌مانندش از همان لحظه هم تقریبا تحمل‌ناپذیر شده بود.
بیلی به‌آهستگی اطراف را نگاه کرد، بعد به سمت معمار برگشت.
«خب، تیل؟» صدایش بدشگون بود.
تیل با درماندگی شانه‌اش را بالا انداخت و گفت: «کاش می‌دونستم. کاش حتا می‌شد مطمئن شم که روی زمین هستیم.»
«به هر جهت، این جا که نمی‌تونیم وایستیم. بمونیم مرگ‌مون حتمیه. کدوم طرف؟»
«از هر طرفی که شد. بذار گرای خورشید رو نگه داریم.»
***
تا پیش از آن که خانم بیلی درخواست استراحت کند، مسافت نامعینی را قدم‌آهسته پیموده بودند. ایستادند. تیل بیلی را کناری کشید و گفت: «چیزی به ذهنت نمی‌رسه؟»
«نه… نه، هیچ‌چی. ببینم، تو صدایی نمی‌شنوی؟»
تیل گوش کرد، بعد گفت: «شاید… مگه این که دچار اوهام شده باشم.»
«صدایی مثل یه ماشین. آره، یه ماشینه!»
کمتر از صد متر آن طرف‌تر به یک بزرگ‌راه رسیدند. وقتی اتومبیل‌ نزدیک‌تر آمد مشخص شد که یک وانت سبکِ کهنه و دودزا است که یک گله‌دار آن را می‌راند. با فریاد آن‌ها زوزه‌کشان ایستاد. «ما این جا گیر افتادیم، می‌شه نجات‌مون بدین؟»
«حتما. بریزین تو.»
«کدوم ور می‌رین؟»
«لوس آنجلس.»
«لوس آنجلس؟ ببینم، این جا کجاست؟»
«خب، شما درست وسط پارک جنگلی ملی جاشوایین.»
***
بازگشت نومیدکننده‌تر از «عقب‌نشینی از مسکو» بود. آقا و خانم بیلی جلوی وانت کنار راننده نشسته بودند و تیل پشت وانت بالا و پایین می‌پرید و سعی می‌کرد سرش را از گزند خورشید حفظ کند. بیلی مبلغی به گله‌دار پرداخت تا راهش را به سمت خانه‌ی تسرکت کج کند، نه برای این که می‌خواستند دوباره آن را ببینند، بلکه می‌خواستند اتومبیل‌شان را بردارند.
بالاخره گله‌دار همان نبشی را دور زد که از آن جا شروع کرده بودند. اما دیگر خانه‌ای آن جا نبود.
دیگر حتا اتاق همکف هم وجود نداشت. ناپدید شده بود. خانواده‌ی بیلی، که علیرغم میل‌شان قضیه برای‌شان جالب شده بود، به اتفاق تیل دور و بر فونداسیون را کمی وارسی کردند.
بیلی پرسید: « جوابی واسه‌ی این یکی داری؟»
«قضیه باید از این قرار باشه که با آخرین لرزه افتاده تو قطعه‌ی دیگه‌ای از فضا. حالا می‌فهمم که باید اون رو به فونداسیون مهار می‌کردم.»
«این همه‌ی کارهایی نیست که باید انجام می‌دادی.»
«خب، فکر نمی‌کنم لازم باشه خودمون رو به خاطر چیزی ناراحت کنیم. خونه که بیمه بود و ما هم یه دنیا چیز یاد گرفتیم. فکرشو بکن! چه کارا که نمی‌شه کرد! راستش، همین الان یه ایده‌ی انقلابی جدید برای یه خونه به ذهنم…»
و در زمان غوطه‌ور شد. همیشه مرد عمل بود.
—————————————
پانویس‌ها:
[1] اشاره به Pete the Pup شخصیت کارتونی معروف یک سگ
[2] همتای چهاربعدی مکعب
[3] Gypsy Rose Lee – با نام اصلیRose Louise Hovick کمدین و نویسنده‌ی آمریکایی که به خاطر نمایش‌های هجو و برهنه‌نمایی معروف بود.
[4] Gargantua – نام یکی از غول‌های داستان «زندگی گراناتوا و پونتاگورل» از «فرانسوا رابله – François Rabelais» نوشته شده در قرن شانزدهم.

نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: امیر سپهرام

درباره داستان:
«—و او یک خانه‌ی خمیده ساخت—» [1] از رابرت هاین‌لاین پیشتر در مجموعه‌ی «به کجا می‌رویم؟» به فارسی ترجمه و منتشر شده است، اما پس از گذشت سال‌ها نیاز به یک ترجمه‌ی تازه با انطباق با متن حس می‌شد.
این داستان نخستین بار در فوریه‌ی ۱۹۴۱ در مجله‌ی Astounding Science Fiction به چاپ رسید. علامت‌های «—» و «"» در نام اصلی داستان موجود هستند.

پشت گاراژ یکی از همسایه‌ها پیدایش کردم. آن‌ها بازنشسته شده بودند و داشتند به فلوریدا نقل مکان می‌کردند و صلاح را در آن دیده بودند که به جای پرداخت پول حمل وسایل تا جنوب، بیشترشان را به فروش بگذارند.
آن موقع من یازده ساله بودم و بین آن وسایل، دنبال یک کتاب تارزان، یا یکی از داستان‌های حماسی «هوپ الانگ کسیدیِ[1]» کلارنس مالفورد[2]، یا (اگر حواس مادرم جای دیگری بود) یکی از کتاب‌های ممنوعه‌ی میکی اسپیلین[3] می‌گشتم. آن‌ها را هم پیدا کردم و آن‌وقت بود که حقایق تلخ دنیا، پیدایشان شد؛ قیمت هر کدامشان 50 سنت بود (یک دلار تمام برای به شدت مرا ببوس) و تمام دارایی من یک سکه پنج سنتی بود. این طور شد که من بیشتر گشتم، تا بالاخره تنها کتابی را که در وسعم بود، پیدا کردم. اسمش بود: «سفرهایی به همراه گربه‌هایم» و اسم نویسنده‌اش «بانو پریسیلا والاس». پریسیلا نه، بانو پریسیلا! سال‌های سال فکر می‌کردم «بانو» اسم کوچکش باشد.
کتاب را به سرعت از اول تا آخر ورق زدم، به این امید که حداقل چند تا عکس از دختر‌های بومی نیمه برهنه، جایی در میان کتاب پنهان شده باشد. ولی هیچ عکسی در کار نبود، فقط کلمه‌ پشت کلمه. چندان تعجب نکردم. دستگیرم شده بود که نویسنده‌ای که اسمش بانو باشد، نمی‌آید به تمام در و دیوار کتابش، عکس زن‌های برهنه بچسباند.
به این نتیجه رسیده بودم که این کتاب به خودی خود، برای پسر بچه‌ای که همان بعد از ظهر می‌خواهد در مسابقات انتخابی «لیگ کوچک[4]» شرکت کند، خیلی لوس و دخترانه به نظر می‌رسد. حروف روی جلد برجسته‌تر از باقی سطح و صفحات ابتدا و انتهای کتاب از ساتن مرغوب بود. جلد کتاب از پارچه‌ای مخمل مانند به رنگ قهوه‌ای مایل به قرمز پوشانده شده بود و حتی یک نشان لای کتاب هم داشت، که نواری بود از پارچه ساتن که به شیرازه کتاب متصل کرده بودند.
دیگر تقریباً داشتم کتاب را سر جایش می‌گذاشتم؛ که صفحه‌ای از کتاب باز شد که در آن نوشته بود این نسخه شماره 121 از چاپ با تیراژ محدود 200 نسخه‌ای است.
حالا دیگر همه‌چیز معنای دیگری می‌یافت. نسخه‌ای برای خودم، از چاپ با تیراژ محدود، در ازای یک سکه‌ی پنج سنتی، چطور می‌توانستم نه بگویم؟ کتاب را به جلوی گاراژ آوردم و وظیفه شناسانه، پنج سنتی‌ام را پرداختم، و منتظر مادرم ماندم تا نگاه کردنش تمام شود. (او همیشه فقط نگاه می‌کرد، هیچ‌وقت خرید نمی‌کرد. خرید کردن متضمن وداع با پول است و او و پدرم که بزرگ شده دوره‌ی‌ رکود بودند، هرگز چیزی را که می‌توانستند با هزینه‌ای کمتر اجاره کنند، یا از آن هم بهتر، به رایگان قرض بگیرند، نمی‌خریدند.)
آن شب با یک تصمیم‌گیری اساسی رو به شدم. هیچ دلم نمی‌خواست کتابی را که اسمش سفرهایی به همراه گربه‌هایم باشد و نویسنده‌اش زنی به اسم بانو باشد، بخوانم، ولی آخرین سکه‌ی پنج سنتی‌ام را خرج آن کرده بودم -خب! آخرین سکه تا هفته‌ی دیگر که دوباره پول تو جیبی‌ام می رسید- و ضمناً، کتاب‌های دیگرم آن‌قدر خوانده بودم که دیگر تقریباً می‌شد رد نگاهم را روی سطر سطر آن‌ها دید.
این شد که بی ‌هیچ هیجانی، آن را برداشتم و صفحه‌ی اولش را خواندم و سپس صفحه بعدی را و ناگهان به مستعمرات کنیا، سیام[5] و آمازون منتقل شده بودم. بانو پرسیلا والاس، طوری همه‌ چیز را توصیف می‌کرد که باعث می‌شد آرزو کنم ای کاش آن‌جاها می‌بودم، و وقتی که یک بخش را تمام کردم، احساس می‌کردم انگار واقعاً آن‌جا بوده‌ام.
شهرهایی وجود داشت که من هرگز نام آن‌ها را نشنیده بودم، شهرهایی با اسم‌هایی عجیب و غریب مثل ماراکایبو[6] و سمرقند و آدیس‌آبابا، و بعضی هم با اسم‌هایی مثل قسطنطنیه[7] که حتا روی نقشه هم نمی‌توانستم پیدایشان کنم.
پدرش یک کاشف بود، این ماجرا مال آن روزهایی است که هنوز کاشف‌ها وجود داشتند. پریسیلا اولین سفرهای خارجی‌اش را به همراه پدرش رفته بود، و بدون شک پدرش طعم سرزمین‌های دوردست را به او چشانده بود. (چه‌قدر به او حسودیم می‌شد! آخر پدر من حروف‌چین بود.)
انتظار داشتم آفریقا پر باشد از فیل‌های وحشی و شیرهای آدم‌خوار و شاید هم در واقع همین‌‌طور باشد، ولی او به آفریقا به این چشم نگاه نکرده بود. شاید آفریقا از چنگ و دندان درندگان سرخ باشد، ولی برای او آفتاب طلایی بامدادان را باز می‌تاباند، و گوشه کناره‌های تیره و تارش پر از شگفتی بود، نه وحشت.
او می‌توانست زیبایی را در هر جایی که باشد پیدا کند. او دویست گل فروش صف کشیده در کنار رود سن[8] در یک صبح یکشنبه در پاریس را وصف می‌کرد، یا شکوفه‌ای ظریف را در میان صحرای گوبی[9]، و شاید بدانید که هر کدام از این‌ها، همان‌قدر که او می‌گفت، اعجاب‌آورند.
و آن‌وقت یک دفعه با صدای زنگ ساعت جا پریدم. اولین بار در عمرم بود که تمام شب را بیدار مانده بودم . کتاب را کنار گذاشتم و برای رفتن به مدرسه لباس پوشیدم، و بعد از تمام شدن مدرسه، با عجله به خانه آمدم تا بتوانم کتاب را تمام کنم.
فکر کنم آن سال، شش هفت بار دیگر آن کتاب را خواندم. به جایی رسیده بودم که می‌توانستم بخش‌هایی از آن را کلمه به کلمه دکلمه کنم. من عاشق آن مکان‌های عجیب و غریب دوردست شده بودم، و شاید هم کمی عاشق نویسنده‌ی آن کتاب. حتی نامه‌ای به عنوان یک هوادار برای او به آدرس «یک جایی، بانو پرسیلا والاس» فرستادم که البته برگشت خورد.
بعد پاییز که شد، رابرت ای. هین‌لین[10] را کشف کردم، و همین طور لوئی لآمور[11] را، یکی از دوستانم هم کتاب 
«سفر‌هایی با گربه‌هایم» مرا دید و به خاطر طرح جلد پرزرق 
و برقش و سر این مسأله که نویسنده‌اش یک زن بود، متلک بارم کرد، این شد که کتاب را روی یک قفسه گذاشتم و با گذر سال‌ها آن را از یاد بردم.
من هیچ‌وقت آن مکان‌های مرموز و شگفتی‌انگیزی را که او از آن‌ها نوشته بود، ندیدم. هرگز به خیلی کار‌ها دست نزدم، هیچ‌وقت برای خودم اسم و رسمی دست و پا نکردم، هیچ وقت ثروتمند و مشهور نشدم. هیچ‌وقت ازدواج نکردم.
بالاخره وقتی که چهل ساله شدم، دیگر برای پذیرش این موضوع که هرگز قرار نبود اتفاق جالب و غیر منتظره‌ای در زندگی من بیافتد، آمادگی داشتم. رمانی نصف کاره نوشته بودم که هرگز قرار نبود تمامش کنم یا بفروشمش، و بیست سال آزگار، بی‌نتیجه به دنبال کسی گشته بودم که بتوانم دوستش داشته باشم. (تازه این قدم اول بود، قدم دوم یعنی یافتن کسی که بتواند مرا دوست داشته باشد شاید حتی دشوار‌تر می‌بود، ولی من هیچ‌وقت دور و بر آن هم نگشته بودم.)
دیگر از شهر خسته شدم بودم، از شهر و از شانه به شانه‌ی مردمی ساییدن که به شادمانی و موفقیتی که مرا بیزار می‌ساخت، چنگ انداخته بودند. من در غرب میانه[12] به دنیا آمده و رشد کرده بودم، و از قضای روزگار، کارم به جنگل‌های شمالی ویسکانسن کشیده شده بود. جایی که شگفت‌انگیزترین شهرهایش، آبادی‌های کوچکی مثل منی‌تواک و میناکوا و وسو هستند، آبادی‌های که هیچ ربطی به ماکائو و مراکش و دیگر پایتخت‌‌های پر زرق و برق کتاب پریسیلا والاس ندارد.
به عنوان ویراستار در یکی از هفته‌نامه‌های محلی کار می‌کردم؛ یکی از آن نشریاتی که برای آن‌ها، گرفتن تبلیغ رستوران‌ها و بنگاه‌های معاملات املاک، اهمیتی به مراتب بیش از درست نوشتن اسامی در گزارش‌های خبری دارد. هیجان‌انگیزترین شغل دنیا نبود، ولی به اندازه کافی دلپذیر می‌نمود، و تازه من هم به دنبال هیجان نبودم. رویاهای موفقیت و افتخار دوره‌ی جوانی، همان راه رویاهای عشق و شور عهد شباب را پیموده بودند؛ و این آخر عمری دیگر به دنبال آرامش و آسایش می‌گشتم.
بیرون شهر، خانه‌ای کوچک، در مجاورت دریاچه‌ی کوچک بی‌نامی اجاره کردم، کمابیش پانزده مایل با شهر فاصله داشت. خانه چندان هم بدون جاذبه نبود: ایوانی به سبک قدیم داشت، و یک تاب ایوانی، که تقریباً به قدمت و کهنگی خود خانه بود. اسکله‌ای برای قایقی که نداشتم، به میان دریاچه رفته بود، و حتا آبشخوری هم برای اسبان مالکان اسبق خانه آن‌جا بود. خانه فاقد تهویه‌ی مطبوع بود، ولی من هم در واقع نیازی به آن نداشتم- زمستان ها کنار آتش می‌نشستم و جدیدترین کتاب‌های پر ماجرا با چاپ ارزان قیمت را می‌خواندم.
دیر وقتِ یک شب تابستانی بود، و اندکی سوز ویسکانسنی می‌آمد. من کنار شومینه‌ی خالی نشسته بودم و ماجرای یک تعقیب و گریز پر سر و صدا و همراه با تیراندازی را در خیابان‌های برلین، یا پراگ، یا یکی از این شهر‌هایی که من هرگز نخواهم دید، می‌خواندم، که ناگهان خود را در این فکر یافتم که چه می‌شود اگر این آینده‌ی من باشد. پیرمردی تنها، که بعد از ظهرهایش را صرف خواندن داستان‌های عامه‌ پسند در کنار شومینه می‌کند، با شاید در یک پتو هم روی پاهایش، تنها همدمش یک گربه‌ی پلنگی….
یک دفعه –شاید به خاطر موضوع گربه– به یاد سفرهایی به همراه گربه‌هایم افتادم. من هیچ‌وقت گربه نداشتم، ولی او داشت؛ گربه‌ها دو تا بودند و با او همه‌جا رفته بودند.
سال‌ها بود که به فکر آن کتاب نیفتاده بودم. حتا نمی‌دانستم که هنوز کتاب را دارم یا نه، ولی به دلیلی احساس کردم لازم است کتاب را بردارم و نگاهی به آن بیاندازم.
به اتاق میهمان رفتم، وسائلی را که هنوز از جعبه در نیاورده بودم، آن‌جا نگاه می‌داشتم. بیست -سی جعبه کتاب آن‌جا بود. اولی را باز کردم، و بعدی را، بین کتاب‌های آسیموف و بردبری[13]، چندلر[14]، و هامت[15] را گشتم، آن زیر زیرها، زیر آثار لودلام[16] و امبلر[17]، و یک جفت از کتاب‌های عهد بوق زین گری[18]- و یک دفعه پیدایش کردم، آن‌جا بود، با همان زیبایی و زرق برق همیشگی. کتاب خودم، تنها نسخه‌ی شماره‌دار از چاپ با تیراژ محدود.
بعد، برای اولین بار در شاید سی سال، کتاب را باز کردم و شروع به خواندن کردم، و متوجه شدم که به مانند بار اول، فریفته‌ی آن کتاب شده‌ام. جزء جزء کتاب، همان‌گونه که در خاطرم بود، شگفت‌انگیز بود، و بعد درست مثل سه دهه پیش، گذر زمان از دستم در رفت، و درست هنگام طلوع خورشید تمامش کردم.
آن روز صبح، کار زیادی انجام ندادم. تمام کاری که از دستم بر آمد، این بود که در بحر آن مشاهدات و توصیفات محشر از دنیاهایی که دیگر وجود نداشت، فرو بروم و آن‌گاه بود که به این فکر افتادم که آیا خود پریسیلا والاس هنوز زنده است یا نه.
شاید او زنی بسیار پیر می‌بود، ولی شاید می‌توانستم آن نامه‌ی قدیمی‌ام را به روز و بالاخره پست کنم.
وقت نهار، با این تصمیم که هر کتاب دیگری را که او نوشته، بردارم، کنار کتابخانه محلی پارک کردم. در قفسه‌ها و برگه‌دان‌ها چیزی پیدا نکردم (این‌جا کتابخانه‌ای روستایی با محیطی دوستانه بود که به سبک قدیم اداره می‌شد؛ چندین دهه مانده بوده تا آن‌ها موجودی کتاب‌خانه را کامپیوتری کنند.)
به دفتر برگشتم، و با کامپیوترم شروع به جستجو درباره‌ی او کردم. سی و هفت پریسیلا والاس مجزا و متفاوت آنجا بود. یکی هنرپیشه فیلم‌های کم خرج بود. یکی در دانشگاه جورج تاوان تدریس می‌کرد. یکی دیپلماتی بود که به براتیسلاوا اعزام شده بود. یکی پرورش دهنده‌ی بسیار موفق پودل‌های نمایشی بود. یکی مادر جوان شش قلوهایی در کارولینای جنوبی بود. یکی مرکب‌نویس[19] یک نشریه‌ی کمیک استریپ یکشنبه بود.
و بالاخره درست وقتی که مطمئن شده بودم که کامپیوتر نخواهد توانست پیدایش کند، این نوشته‌ها روی صفحه ظاهر شد:
والاس، پریسیلا. 1926-1892 نویسنده یک کتاب: «سفرهایی به همراه گربه‌هایم»
چه حالا چه آن‌وقت، برای نوشتن نامه های هوادارانه، خیلی دیر بود! او ده سال پیش از تولد من مرده بود. با این وجود به ناگاه در خود غم فقدان را حس کردم، و همین‌طور خشم و بی‌قراری را، خشم از این که چنان آدمی، آن‌قدر جوان و زود از دنیا رفته است، و این که سال‌های نزیسته‌ی‌ عمرش را به افرادی داده بود که هرگز زیبایی‌ای را که او به هر کجا که می‌رفت در آن‌جا می‌یافت، نخواهند دید.
آدم‌هایی مثل من.
آن‌جا یک عکس هم بود. به نظر بازسازی شده یک عکس قلعی سفید و قهوه‌ای قدیمی بود و زنی جوان، باریک اندام و مو طلایی را نشان می‌داد، با چشمان تیره رنگ کشیده‌ای که به نظر من اندوهگین می‌آمد. شاید هم این غم از من نشأت می‌گرفت، از آن‌جا که می‌دانستم او در سی و چهار سالگی خواهد مرد و تمام آن شور زندگی هم با او خواهد مرد. عکس را روی کاغذ چاپ کردم، در کشوی میز تحریر گذاشتم و در پایان روز، آن را با خود به خانه بردم. نمی‌دانستم چرا این کار را می‌کنم. در این ‌باره فقط دو جمله می‌توانم بگویم. حیات و زندگانی –هر زندگانی– بیش از این‌ها ارزش دارد. به خصوص زندگانی‌ای که می‌تواند از قبر سر بر آورد و بر من اثر بگذارد و حداقل تا وقتی که کتابش را می‌خوانم، این احساس را در من برانگیزد که شاید دنیا آن‌قدر که به نظر می‌رسد، خسته کننده و یک نواخت نباشد.
آن شب، پس از آن که شام یخ‌زده را گرم کردم، کنار شومینه نشستم و دوباره سفرهایی به همراه گربه‌هایم را برداشتم، فقط کتاب را به سرعت ورق می‌زدم تا اینجا و آنجای کتاب، بخش‌های محبوبم را دوباره بخوانم. یکی‌شان درباره رژه‌ی منظم و با شکوه فیل‌ها در برابر پس زمینه‌ی قله‌ی برف گرفته‌ی کلیمانجارو بود، و یکی دیگر درباره‌ی عطر مقاومت‌ناپذیر گل‌ها هنگام پیاده‌روی او در یک صبح اردبیهشت ماه در میان باغ‌های ورسای، و بعد از این‌ها، آخرهای کتاب، رسیدم به بخشی که دوست داشتنی‌ترین بخش کتاب در نظر من بود:
«هنوز خیلی چیزها برای دیدن هست، و خیلی کارها برای انجام دادن. این چیزی است که باعث می‌شود روزهایی مثل امروز، آرزو کنم ای کاش می‌توانستم تا ابد زنده بمانم. و با این احساس قلبی تسلی می‌یابم که حتا اگر سال و سال‌ها از مرگ من بگذرد، تا وقتی که کسی باشد که نسخه‌ای از کتاب مرا بردارد و بخواند، من دوباره زنده خواهم بود.»
به راستی که اعتقادی آرامش‌بخش بود، مطمئناً چیزی بیش از هر جاودانگی‌ای بود که تا آن موقع آرزویش را می‌توانستم داشته باشم. من هیچ علامتی بر جا نگذاشته بودم. از خود هیچ نشانه‌ای که کسی به وسیله‌ی آن بتواند بداند من روزی زنده بوده‌ام، باقی نگذاشته بودم. بیست سال پس از مرگم، یا شاید حداکثر سی سال بعد از آن، هیچ‌کس نخواهد دانست که من وجود داشته‌ام، که مردی به نام اثان اونز -نام من؛ نامی که تا کنون هرگز برخوردی با آن نداشته‌اید، و بی‌شک پس از این هم نخواهید داشت- در این‌جا زندگی و کار کرده و مرده است؛ که او همواره تلاش کرد تا هر روز را به گونه‌ای بگذراند که آسیبی به کسی وارد نشود، و این مجموع تمام دستاوردهای زندگی او بوده است.
درست بر خلاف او. یا شاید خیلی شبیه به او. او سیاستمدار نبود، شهبانوی جنگ‌آور هم نبود. برای او بنای یاد بودی برپا نشده بود. سفرنامه‌ی کوچک فراموش شده‌ای نوشته، و پیش از آن که بتواند چیزی دیگری بنویسد مرده بود. بیش از سه ربع قرن از در گذشت او می‌گذشت.چه کسی پریسیلا والاس را به یاد می‌آورد؟
برای خودم یک لیوان آبجو ریختم و دوباره شروع به خواندن کردم . انگار هر چه او بیشتر شهری عجیب و غریب یا جنگلی بکر و دست نخورده را توصیف می کرد، کمتر عجیب و غریب و دور از تمدن به نظر می‌رسید و بیشتر و بیشتر به دنباله‌ای از خانه‌ی آدم شبیه می‌شد. و هر چه بیشتر می‌خواندمش باز هم نمی‌توانستم دریابم او چه طور توفیق انجام چنین کاری را به دست می‌آورد.
سرو صدایی که از ایوان می‌آمد، تمرکزم را بهم ریخت. با خودم فکر کردم این راکون‌های لعنتی هر شب پرروتر می‌شوند – ولی هما‌ن موقع صدای کاملاً مشخص میو میو به گوشم خورد. نزدیک‌ترین همسایه یک مایل دورتر از من زندگی می‌کرد، و این فاصله برای پرسه زدن یک گربه زیاد به نظر می‌رسید. پیش خودم حساب کردم حداقل کاری که از دستم بر می‌آید این است که بروم و سر و گوشی آب بدهم، و اگر گربه، قلاده و پلاک داشت، به صاحبش زنگ بزنم، و اگر نداشت، پیش از آن که کارش به فرجامِ بدِ عدمِ تفاهم با راکون‌‌های این حوالی بکشد، کیش‌اش کنم برود.
در را باز کردم و بر ایوان قدم گذاشتم. و قدر یقین، یک گربه آن‌جا بود. یک گربه‌ی سفید کوچک با تعدادی خال حنایی روی سر و بدنش. خم شدم و دست دراز کردم تا برش دارم، ولی گربه چند قدم به عقب رفت.
به آرامی گفتم:«نمی‌خواهم اذیتت کنم.»
صدای زنانه‌ای گفت: «خودش می‌داند. فقط یک کم خجالتی است.»
سرم را برگردانم… او آن‌جا بود، روی تاب ایوان من نشسته بود. اشاره‌ای کرد، گربه عرض ایوان را پیمود و روی دامن او پرید.
آن چهره را قبلاً همان روز، به رنگ سفید و قهوه‌ای و در حالی که به من خیره شده بود، دیده بودم. ساعت‌ها نگاهش کرده بودم، تا جایی که دیگر تک‌تک سایه روشن‌هایش را می‌شناختم.
خودش بود. در همان حالی که به او زل زده بودم، گفت: «شب زیبایی است. مگر نه؟! ساکت و آرام هم هست. حتی پرندگان هم خوابیده‌اند.» مکث کرد: «فقط سیرسیرک‌ها بیدارند. دارند با هم برای ما کنسرت در فضای آزاد اجرا می‌کنند.»
نمی‌دانستم چه بگویم، برای همین فقط نگاهش کردم و صبر کردم تا ناپدید شود.
بعد از چند لحظه گفت: «انگار رنگت پریده است.»
آخر توانستم با صدایی قار‌قار مانند بگویم: «انگار واقعی هستی.»
با لبخند جواب داد: «البته که همین‌طور است، من واقعی هستم.»
«شما خانم پریسیلا والاس هستید، و من آن‌قدر به شما فکر کرده‌ام که دچار توهّم شده‌ام.»
«من شبیه توهّم هستم؟»
اعتراف کردم: «نمی‌دانم، فکر نمی‌کنم در تمام عمرم دچار توهم شده باشم، به همین خاطر نمی‌دانم یک توهم چه شکلی می‌تواند باشد، به جز این که مشخص است که باید شبیه شما باشد.» مکث کردم و بعد ادامه دادم: «البته توهم می‌تواند خیلی بدترکیب‌تر از این‌ها باشد. شما چهره‌ی زیبایی دارید.»
از این حرف خنده‌اش گرفت. گربه هول شد و از جا پرید، او به آرامی گربه را نوازش کرد: «من فکر می‌کنم دارید خجالتم می‌دهید.»
پرسیدم: «مگر تو می‌توانی خجالت‌زده بشوی؟» و البته بلافاصله آرزو کردم ای کاش نپرسیده بودم.
جواب داد: «البته که می‌توانم. البته وقتی از تاهیتی برمی‌گشتم، شک داشتم بتوانم. چه کارهایی که آن‌جا نمی‌کنند!» بعد گفت: «تو داشتی سفرهایی به همراه گربه‌هایم را می‌خواندی، مگر نه؟»
«بله. این کتاب یکی از عزیزترین دارایی‌های من از کودکی تا به حال بوده است.»
پرسید: «کتاب را هدیه گرفتی؟»
«نه خودم خریدم»
«موجب خشنودی است.»
گفتم: «موجب خشنودی من است که با نویسنده‌ای که این همه لذت به من بخشیده ملاقات می‌کنم.» احساس می‌کردم دوباره کودکی بی‌عرضه و بی‌دست و پا شده‌ام.
چهره‌اش حیرت زده بود، انگار می‌خواست چیزی بپرسد، ولی بعد نظرش عوض شد، و دوباره لبخند زد. لبخندش دل‌نشین بود، درست همان‌طور که می‌دانستم باید باشد.
گفت: «ملک بسیار زیبایی ا‌ست! از اینجا تا دریاچه‌ همه‌اش متعلق به شماست؟»
«بله.»
«کس دیگری هم این‌جا زندگی می‌کند؟»
«نه، فقط من هستم.»
گفت:«خلوت خودت را دوست داری.» این یک جمله خبری بود نه یک پرسش.
جواب دادم: «چندان هم به آن علت نیست. این‌طور پیش آمده است. انگار مردم خیلی از من خوششان نمی‌آید.»
با خود فکر کردم: «مرده شور ببرد! این را دیگر برای چه به تو گفتم؟ تا به حال حتی پیش خودم، به این مسئله اعتراف نکرده بودم!»
گفت: «آدم خیلی خوبی به نظر می‌آیی. برایم سخت است که باور کنم مردم تو را دوست نداشته باشند.»
پذیرفتم: «شاید قضیه را بزرگ کرده باشم. بیشتر اوقات کاری به کار من ندارند.» نا‌آرام، جابه‌جا شدم؛ 
ادامه دادم: «نمی‌خواستم با درد و دل کردن، بارم را روی دوش شما بیاندازم.»
جواب داد: «تو تنهای تنها هستی. لازم است برای کسی درد 
و دل کنی. فکر کنم فقط به کمی اعتماد به نفس بیشتر احتیاج داری.»
«شاید.»
برای لحظه‌ای طولانی به من خیره شد: «هنوز هم قیافه‌ات جوری است انگار منتظری اتفاق ناجوری بیافتد.»
«منتظرم تو ناپدید بشوی!»
«یعنی این‌‌قدر ناجور و وحشتناک است؟»
بی‌درنگ گفتم: «بله همین‌طور است.»
«پس چرا قبول نمی‌کنی که من اینجا هستم؟ اگر اشتباه کرده باشی، خیلی طول نمی‌کشد تا بفهمی که اشتباه کرده‌ای.»
با تکان دادن سر حرفش را تأیید کردم: «خب، باشد! تو پریسیلا والاس هستی. قبول است! چون این جوابی که دادی، دقیقاً از آن جواب‌هایی است که او می‌داد.»
«تو مرا می‌شناسی و می‌دانی که هستم. شاید بد نباشد به من بگویی که چه کسی هستی؟»
«اسم من اثان اونز است.»
تکرار کرد: «اثان، اسم قشنگی است.»
«این طور فکر می‌کنی؟»
«اگر نظرم این نبود، نمی‌گفتم.» مکث کرد، «اثان صدایت کنم، یا آقای اونز؟»
«البته اثان. احساس می‌کنم در تمام طول عمرم شما را می‌شناخته‌ام.» احساس می‌کردم زمان اعتراف خجالت‌آور دیگری فرا رسیده است. گفتم: «من حتا وقتی بچه بودم، یک نامه هم به عنوان یک هوادار برای شما فرستادم، ولی برگشت خورد.»
گفت: «خوشحال می‌شدم! من هیچ نامه‌ای از هیچ هواداری دریافت نکردم.»
«مطمئن‌ام که صد‌ها نفر دلشان می‌خواسته برای شما نامه بنویسند. شاید آن‌ها هم نتوانسته‌اند آدرس شما را پیدا کنند.»
گفت: «ممکن است.» لحنش نشان می‌داد که به این موضوع شک دارد.
«در واقع همین امروز به این فکر کردم که نامه را دوباره برایت بفرستم.»
«هر چیزی را می‌خواستی بنویسی، می‌توانی به خود من بگویی.» گربه دوباره به روی ایوان پرید.
«اثان، به نظرم این جور که روی نرده نشسته‌ای، جایت اصلاً راحت نیست. چرا نمی‌آیی این‌جا کنار من بنشینی؟»
در حالی که بلند می‌شدم، گفتم: «خیلی هم خوشحال می‌شوم.» ولی بعد که دوباره فکر کردم گفتم: «نه، فکر کنم بهتر باشد این‌کار را نکنم.»
با صدایی که شگفت‌زدگی در آن هویدا بود گفت: «من سی و دو سالم است! دیگر لازم نیست ندیمه‌ای مواظبم باشد.»
به او اطمینان دادم: «اگر طرفت من باشم که اصلاً لازم نیست! تازه فکر نکنم دیگر این روزها ندیمه‌ای وجود داشته باشد.»
«پس مشکل چیست؟»
گفتم: «راستش، اگر کنار تو بنشیتم، شاید پهلویم یه پهلوی تو بخورد یا شاید ناخواسته دستت را لمس کنم، و آن‌وقت…»
«آن‌وقت چه؟»
«دلم نمی‌خواهد بفهمم که تو واقعاً اینجا نیستی.»
«ولی هستم.»
گفتم: «امیدوارم، ولی باور کردنش از همین‌ جا برای من خیلی آسان‌تر است.»
شانه‌هایش را بالا انداخت:«هر طور دلت می‌خواهد.»
گفتم:«من امشب به دلخواهم رسیده‌ام.»
«پس چرا نمی‌آیی همین‌ جا برای خودمان بنشینیم و از نسیم و عطر شب‌های ویسکانسن لذت ببریم؟»
گفتم: «اگر باعث خوشحالی تو می‌شود، باشد.»
«این‌جا بودن باعث خوشحالی من است. این‌که بدانم کتابم هنوز خوانده می‌شود، باعث خوشحالی من است.» برای لحظه‌ای خیره به تاریکی، ساکت ماند. «در چه تاریخی هستیم اثان؟»
«17 آوریل»
«منظورم سال بود.»
«2004»
شگفت‌زدگی در چهره‌اش مشهود بود: «این همه گذشته؟»
با دودلی پرسیدم: «از کِی؟»
گفت: «از مرگ من. آه… می‌دانم که زمان زیادی باید از مرگ من گذشته باشد. من فردایی ندارم، و از همه‌ی دیروزهایم زمان بسیاری گذشته است. ولی هزاره‌ی جدید! این یکی دیگر…» دنبال کلمه‌ای مناسب می‌گشت: «…باورنکردنی است.»
گفتم: «شما در سال 1892 به دنیا آمده‌ای، بیش از یک قرن پیش.»
«این را از کجا می‌دانی؟»
«با کامپیوتر درباره‌ی شما تحقیق کردم.»
گفت: «نمی‌دانم کامپیوتر چیست.» و بعد ناگهان اضافه کرد. «این را هم می‌دانی که کی و چگونه مرده‌ام؟»
«زمانش را می‌دانم، چگونگی‌اش را نه.»
گفت: «خواهش می‌کنم به من نگو! من الآن سی دو ساله‌ام، و تازه نوشتن آخرین صفحه کتابم را تمام کرده‌ام. نمی‌دانم بعدش چی می‌شود، شاید درست نباشد به من بگویی.»
گفتم: «باشد، هر طور دلت می‌خواهد.» از جمله‌ی خودش استفاده کردم.
«قول بده.»
«قول می‌دهم.»
یک دفعه، گربه‌ی سفید کوچک جمع شد و به آن سوی بیرون محوطه نگاه کرد.
پریسیلا گفت: «برادرش را دیده.»
گفتم: «شاید فقط راکون‌ها باشند. بعضی وقت‌ها دردسر درست می‌کنند.»
پافشاری کرد: «نه، من معنی حرکاتش را می‌فهمم. برادرش است که آن‌جا 
است.»
و لحظه‌ای بعد، صدای واضح میو میو به گوشم خورد. گربه سفید از ایوان پایین پرید و به سرعت به آن طرف دوید.
پرسیلا در حالی که بلند می‌شد، گفت: «بهتر است بروم و قبل از این که کاملاً گم شوند بگیرمشان. یک بار در برزیل همین اتفاق افتاد، تقریباً دو روز نمی‌توانستم پیدایشان کنم.»
گفتم: «می‌روم یک چراغ قوه می‌آورم و با تو می‌آیم.»
«نه! ممکن است بترسانی‌شان، فراری دادنشان در این محیط ناآشنا، کمکی نخواهد کرد.» ایستاد و به من خیره شد: «اثان اونز، تو مرد خیلی خوبی به نظر می‌رسی. از این‌که با تو ملاقات کردم، خوشحالم.» با حالتی اندوهناک لبخند زد: «فقط ای کاش این‌قدر تنها نبودی.»
پیش از آن که بتوانم دروغی سر هم کنم و به او بگویم که زندگی‌ای سرشار از رفاه داشته‌ام و به هیچ‌وجه تنها نبودم، از ایوان به محوطه‌ی پایین رفت و به میان تاریکی قدم گذاشت. همین‌طور بی‌مقدمه به دلم افتاد که او بر نخواهد گشت. در همان حالی که از دید خارج می‌شد، صدایش زدم:«آیا باز هم همدیگر را خواهیم دید؟»
پاسخش از میان تاریکی به گوش رسید: «این دیگر به تو بستگی دارد، مگر نه؟»
نشستم روی تاب، و منتظر ماندم تا با گربه‌ها پیدایش شود. بالاخره به رغم سرمای شبانه خوابم برد. صبح هنگامی که آفتاب بر تاب تابید، بیدار شدم.
تنها بودم.
نصف روز طول کشید تا توانستم خودم را متقاعد کنم که آن‌چه شب گذشته اتفاق افتاد، فقط یک رویا بوده است. [خاطرات دیشب] شباهتی به هیچ‌یک از رویاهایی که تا آن زمان دیده بودم نداشت، چون تمام جزئیاتش را به خاطر می‌آوردم، هر کلمه‌ای را که او گفته بود، هر اشاره سر و دستش را به خاطر می‌آوردم. واضح بود که او نمی‌توانست به ملاقات من آمده باشد، ولی به هر حال نمی‌توانستم پریسیلا والاس را از ذهنم بیرون کنم. به همین خاطر بالاخره کار را رها کردم و سعی کردم با استفاده از کامپیوترم اطلاعات بیشتری درباره‌ی او به دست بیاورم.
با جستجوی نام او، به جز همان یک قلم اطلاعات کوتاه، چیز دیگری پیدا نمی‌شد. جستجوی «سفرهایی با گربه‌هایم» را امتحان کردم که نتیجه‌ای نداشت. نگاهی انداختم که ببینم آیا پدرش کتابی درباره اکتشافاتش نوشته یا خیر، که ننوشته بود. من حتا با تعدادی از هتل‌هایی که او در آن‌ها اقامت کرده بود، چه به تنهایی چه به همراه پدرش، تماس گرفتم. ولی هیچ‌کدام از آن‌ها سوابق چنان زمان بعیدی را نگه نمی‌داشتند.
سرنخ‌های را یکی از پس از دیگری امتحان کردم، ولی هیچ‌یک ثمر بخش نبود. گذر زمان، تقریباً همان طور که روزی من را در خود می‌بلعید، او را بلعیده بود. به جز کتاب، تنها مدرکی که دال بر وجود او داشتم، همان مدخل کامپیوتری بود، که آن هم همه‌اش نُـه کلمه و دو تاریخ بیشتر نبود. مجرمان تحت تعقیب هم نمی‌توانستند به آن خوبی که او از دید آیندگان پنهان شده بود، از دید قانون پنهان شوند.
آخر سر، از پنجره به بیرون نگاه کردم و فهمیدم شب شده و دیگران همه به خانه رفته‌اند. (هفته‌نامه‌های این چنینی، شیفت شب ندارند.) کنار یکی از غذاخوری‌های محل ایستادم، یک ساندویچ گوشت و یک فنجان قهوه را قاپیدم و به سمت دریاچه راه افتادم.
اخبار ساعت ده تلویزیون را نگاه کردم، بعد نشستم و دوباره کتابش را برداشتم، فقط می‌خواستم خودم را متقاعد کنم که او روزی روزگاری در این دنیا زندگی کرده است. بعد از چند دقیقه بی‌قرار شدم، کتاب را دوباره روی میز گذاشتم و برای یک نفس هوای تازه از خانه بیرون زدم.
نشسته بود روی تاب، درست همان‌جایی که شب قبل نشسته بود. گربه‌ای متفاوت پیش‌اش بود، گربه‌ای سیاه با دست و پای سفید و حلقه‌های سفید به دور چشم‌ها.
متوجه شد که به گربه نگاه می‌کنم.گفت: «اسم این یکی گوگل[20] است. فکر می‌کنم این اسم خیلی به او می‌آید. تو این طور فکر نمی‌کنی؟»
با حواس پرتی گفتم: «گمان می‌کنم.»
«گربه سفید اسمش گیگل[21] است، چون خیلی شیطنت کردن را دوست دارد.» من هیچ‌چیز نگفتم. بالاخره لبخند زنان گفت: «ببینم، کدام یکی‌شان زبان تو را خورده؟»
آخر صدایم در آمد: «تو برگشته‌ای.»
«معلوم است که برگشته‌ام.»
گفتم: «داشتم دوباره کتابت را می‌خواندم. فکر نمی‌کنم تا حالا با کسی برخورد کرده باشم که این‌قدر عاشق زندگی بوده باشد.»
«خیلی چیزهاست که می‌شود به آن‌ها عشق ورزید.»
«ولی فقط برای بعضی از ما.»
گفت: «اثان، دور و برت پر است از این چیز‌ها.»
گفتم: «ترجیح می‌دهم با چشم‌های تو آن‌ها را ببینم. انگار هر روز صبح در دنیایی تازه به دنیا می‌آمدی. گمان می‌کنم برای همین بوده که کتابت را نگه داشتم، و برای همین 
است که دائم خود را در حال دوباره خواندن آن می‌بینم. چون می‌خواهم شریک دیده‌ها و دریافت‌ها و احساس تو باشم.»
«تو خودت هم می‌توانی زیبایی اشیاء را حس کنی.»
سرم را تکان دادم: «چیزی را که تو حس می‌کنی، ترجیح می‌دهم.»
صادقانه گفت: «اثان بیچاره! تو هیچ‌وقت عاشق چیزی نبوده‌ای، نه؟»
«سعی کرده‌ام باشم.»
«منظور من این نبود.» کنجکاوانه به من نگاه می‌کرد: «ازدواج کردی؟»
«نه.»
«چرا نه؟»
«نمی‌دانم.» تصمیم گرفتم به این سؤال هم جواب صادقانه بدهم: «شاید برای آن‌که هیچ‌کدام از آن‌ها به پای تو نمی‌رسیدند.»
گفت: «من آدم چندان خاصی نیستم.»
«برای من هستی، همیشه بوده‌ای.»
اخم کرد: «دلم می‌خواست کتابم، زندگی‌ات را پر بارتر کرده باشد، نه آن که ویرانش کند.»
گفتم: «تو زندگی من را ویران نکردی، فقط کمی قابل تحمل‌ترش کردی.»
در فکر فرو وفت: «در عجبم…»
«چه چیزی عجیب است؟»
«این‌جا بودن من؛ گیج کننده است!»
گفتم: «گیج کننده حق مطلب را ادا نمی‌کند. باور نکردنی واژه‌ی مناسب‌تری است.»
سر در گم می‌نمود. سرش را تکان داد و گفت: «تو متوجه نمی‌شوی. من دیشب را به یاد می‌آورم.»
«من هم همین‌طور، لحظه به لحظه‌اش را به یاد می‌آورم.»
«منظورم این نیست.» بی‌توجه گربه را نوازش می‌کرد. «قبل از دیشب، هیچ‌وقت به زندگی برگردانده نشده بودم. دیشب از این بابت مطمئن نبودم، فکر کردم شاید بعد از هر بازگشتن فراموش می‌کنم چه اتفاقی افتاده است. ولی امروز، اتفاقات دیشب را به خاطر می‌آوردم.»
«فکر نکنم متوجه منظورت شده باشم.»
«امکان ندارد از زمان مرگم به بعد، تو تنها کسی باشی که کتاب مرا خوانده است، یا حتا اگر این‌طور باشد قبل از این، من هیچ وقت احضار نشده بودم. حتا تو هم این کار را نکرده بودی.»
لحظه طولانی به من خیره ماند.«شاید هم اشتباه می‌کنم.»
«در چه مورد؟»
«شاید چیزی که من را به این‌جا کشانده، این واقعیت نیست که کتاب من باید خوانده شود، شاید به این خاطر بوده که تو تا این حد محتاج کسی بوده‌ای.»
«من…» خیلی پر هیجان شروع کردم، ولی در وسط راه متوقف شدم. برای یک لحظه انگار کل عالم با من متوقف شد. ولی بعد ماه از پشت ابر در آمد. جغدی از سمت چپ هوهو سر داد.
«چه شده؟»
گفتم: «می‌خواستم به تو بگویم که چندان هم تنها نیستم، ولی این دروغ است.»
«اثان، این چیزی نیست که به خاطرش شرمنده باشی.»
«چیزی هم نیست که به آن بنازم.» در او چیزی که بود که باعث می‌شد حرف‌هایی را که به هیچ‌کس دیگر، و حتا خودم نمی‌زدم، به او بگویم. «وقتی بچه بودم، چه آرزوها که نداشتم. قرار بود کارم را دوست داشته باشم و در آن ماهر باشم. قرار بود زنی را بیابم که دوستش داشته باشم و باقی عمرم را با او سپری کنم. قرار بود تمام جاهایی را تو که وصف کرده‌ای ببینم. در طی سال‌ها دیدم که چه گونه امید‌هایم یکی‌یکی تبدیل به یأس شد. حالا دیگر به پرداخت صورت حساب‌ها و معاینات پزشکی منظم بسنده کرده‌ام.» بلند آه کشیدم: «فکر می‌کنم بشود زندگی من را به صورت آرزوهای از دست رفته توصیف کرد.»
با ملایمت گفت: «تو باید در زندگی خطر کنی، اثان.»
گفتم: «من مثل تو نیستم، آرزو داشتم باشم، ولی نیستم. به علاوه، دیگر روی زمین جای بکر و دست نخورده‌ای باقی نمانده است.»
سر تکان داد: «منظورم این نیست. عشق ورزیدن مستلزم خطر کردن است. تو باید خطر دل‌شکستگی را بپذیری.»
گفتم: «من صدمه دیده‌ام، این مسأله‌ای نیست که بخواهم شکایتی از آن داشته باشم.»
«شاید به همین خاطر است که من این‌جا هستم. یک روح نمی‌تواند آسیبی به تو برساند.»
پیش خودم فکر کردم: «به درک که نمی‌تواند!» با صدای بلند گفتم:«مگر تو روح هستی؟»
«چنین احساسی ندارم.»
«شباهتی هم به آن‌ها نداری.»
پرسید: «چه شکلی هستم؟»
«به همان زیبایی که همیشه می‌دانستم باید باشی.»
«مد عوض می‌شود.»
گفتم: «ولی زیبایی نه…»
«نظر لطف تو است، ولی من باید خیلی امل به نظر بیایم! در واقع، دنیایی که من می‌شناختم، باید خیلی به نظر تو عقب مانده و بدوی باشد.» نوری در چهره‌اش تابید. «الان یک هزاره جدید است، به من بگو ببینم چه اتفاق‌هایی افتاده.»
«ما بر ماه قدم گذاشته‌ایم، سفینه‌های ما بر مریخ و زهره فرود آمده‌اند.»
آسمان شب بالای سر را نگاه کرد. جیغ کشید: «ماه! تو که می‌توانی آن‌جا باشی، این‌جا چکار می‌کنی؟»
«من اهل خطر کردن نیستم، یادت که هست؟»
با شوق و ذوق گفت: «عجب دوران جالبی برای زندگی کردن است! من همیشه دلم می‌خواست بدانم چه چیزی پشت تپه‌ی بعدی است. ولی تو می‌توانی ببینی چه چیزی پشت ستاره‌ی بعدی است!»
گفتم :«به این سادگی هم نیست.»
اصرار کرد: «ولی شدنی است.»
قبول کردم: «آره! یک روز می شود! نه در دوره‌ی زندگی من، ولی یک روز می‌شود.»
گفت: «پس تو باید با عمیق‌ترین بی‌میلی بمیری. مطمئن‌ام که در مورد من این‌طور بوده.» به ستاره‌ها نگاه کرد، انگار خودش را در حال پرواز کردن به تک‌تک آن‌ها تصور می‌کرد. «باز هم از آینده برایم بگو.»
گفتم: «از آینده خبر ندارم.»
«آینده‌ی من، زمان حال تو.»
تا توانستم برای او حرف زدم. به نظر می‌آمد از شنیدن این‌که صد‌ها میلیون نفر از مردم در هوا سفر می‌کنند، و این‌ که من کسی را نمی‌شناختم که اتومبیل شخصی نداشته باشد، و این‌که سفر با قطار در آمریکا تقریباً ورافتاده است، شگفت‌زده شده بود. فکر تلویزیون مسحورش کرده بود. تصمیم گرفتم به او نگویم آن اوایل تلویزیون چه برهوت خشک و خالی‌ای بود. فیلم‌های رنگی، فیلم‌های صدا دار، کامپیوتر و … دلش می‌خواست همه‌چیز را درباره این‌ها بداند. مشتاق بود بداند آیا باغ‌وحش‌ها انسانی‌‌تر شده یا نه، آیا رفتار مردم انسانی‌تر شده است یا نه. نمی‌توانست باور کند که پیوند قلب، دیگر عملی معمول تلقی می‌شود.
ساعت‌ها و ساعت‌ها حرف زدم. آخر سر، دهنم چنان خشک شده بود که به او گفتم چند دقیقه‌ای منتظر بماند تا به آشپزخانه بروم و برای هر دونفرمان نوشیدنی بیاورم. او چیزی درباره‌ی فانتا یا داکترپپر نشنیده بود، من هم فقط همین‌ها را داشتم. آبجو هم دوست نداشت. به خاطر همین هم برای او چای یخ درست کردم و برای خودم هم یک قوطی باد باز کردم. وقتی که این‌ها را بیرون به ایوان بردم، او و گوگل هر دو رفته بودند.
زحمت گشتن به دنبال او را به خود ندادم. می‌د‌انستم به همان جایی برگشته است که از آن‌جا آمده بود. در طی سه شب بعدی، هر شب می‌آمد، گاهی با یک گربه، گاهی هم با هر دو. از سفرهایش برایم گفت، و از شوق مقاومت ناپدیرش به دیدن هر آن‌چه که در بازه کوتاهی از عمر که نصیب ما انسان‌ها می‌شود، می‌توان دید؛ من هم درباره‌ی عجایبی که او هرگز نمی‌دید، برایش حرف می‌زدم.
هر شب صحبت کردن با یک روح، به راستی عجیب و غریب بود. او مدام به من اطمینان می‌داد که واقعی است، و وقتی که این را می‌گفت. من باور می‌کردم، ولی باز هم نگران بودم که مبادا به او دست بزنم و ببینم که بعد از همه‌ی این حرف‌ها، او چیزی به جز خواب و خیال نبوده است.
گربه‌ها هم، انگار از نگرانی‌های من بو برده باشند، فاصله‌شان را با من حفظ می‌کردند. تمام آن شب‌ها پیش نیامد که یکی از آن دو حتا یک ‌بار هم که شده، آن‌قدر پیش بیاید که با من تماس پیدا کنند.
شب سوم، به او گفتم: «ای کاش تمام منظره‌هایی را که آن‌ها دیده‌اند، من می‌دیدم.» و با سر به گربه‌ها اشاره کردم.
پرسیلا با حواس پرتی بر پشت گوگل دست می‌کشید و گربه هم از روی رضایت خرخر می‌کرد. جواب داد: «بعضی‌ها فکر می‌کردند که بی‌رحمی است که آن‌ها را با خود به دور تا دور دنیا می‌برم. ولی من فکر می‌کنم بی‌رحمانه‌تر بود اگر ولشان می‌کردم و می‌رفتم.»
«هیچ‌کدام از گربه‌ها -این‌ها، و یا آن‌هایی که قبل از این‌ها بودند- تا به حال دردسری درست نکرده است؟»
گفت: «معلوم است که برایم دردسرهایی هم داشته‌اند. ولی وقتی به چیزی عشق می‌ورزی، با دردسرهایش هم کنار می‌آیی.»
«آری، به گمانم همین‌طور باشد.»
پرسید: «از کجا می‌دانی؟ تا جایی که یادم است، گفته بودی که هرگز عاشق نبوده‌ای؟»
«شاید اشتباه کرده باشم.»
«ها؟»
گفتم: «درست نمی‌دانم، شاید عاشق کسی شده باشم که هر شب همین که سرم را بر می‌گردانم، نا‌پدید می‌شود.» به من خیره شد. یک دفعه حس کردم خیلی بی‌عرضه و دست و پا چلفتی هستم. ناآرام، شانه بالا انداختم.«خب، شاید.»
گفت: «اثان، تو مرا جداً تحت‌تأثیر قرار دادی. ولی من متعلق به این دنیا نیستم. من آن‌طور که تو هستی نیستم.»
گفتم: «من شکایتی ندارم، به همین اوقاتی هم که گیرم می‌آید، راضی‌ام.» سعی کردم لبخند بزنم؛ ولی نتیجه‌اش فاجعه بود. «تازه، من حتا نمی‌د‌‌انم که تو واقعی هستی یا نه.»
«به تو می‌گویم که هستم.»
«می‌دانم.»
پرسید: «اگر مطمئن بودی که من واقعی هستم، چکار می‌کردی؟»
«راستش را بگویم؟»
«بلی.»
شروع کردم: «سعی کن عصبانی نشوی.»
«عصبانی نمی‌شوم.»
گفتم: «از اولین لحظه‌ای که تو را در ایوان خانه دیدم، دلم می‌خواسته که بغلت کنم و ببوسمت!»
«خب، پس چرا نکردی؟»
«… وحشتم از این است که اگر سعی کنم تو را لمس کنم و تو این‌جا نباشی، و من پیش خودم به این نتیجه برسم که تو وجود نداری، آن‌وقت دیگر هرگز تو را نبینم.»
«یادت می‌آید که درباره عشق و خطر کردن، به تو چه گفتم؟»
«یادم هست.»
«خب؟»
گفتم: «شاید فردا سعی کنم. فقط نمی‌خواهم تو را از دست بدهم. امشب شجاعت چنین کاری را در خودم احساس نمی‌کنم.»
لبخند زد، پیش خودم فکر کردم لبخندش بیشتر اندوهناک است. «شاید از خواندن کتاب من خسته شده‌ای.»
«ابداً»
«ولی کتاب همیشه همان است که بوده، مگر چند بار می‌توانی آن را بخوانی؟»
نگاهش کردم، جوان بود و سرزنده و شاداب. شاید دو سال دیگر مانده بود تا بمیرد. مطمئناً کمتر از سه سال. می‌دانستم چه چیز در انتظار اوست؛ تمام آن چه در مخیله‌اش می‌گنجید زندگانی‌ای سرشار از تجربیات اعجاب‌انگیز بود که تا آن دور دور‌ها امتداد می‌یافت.
«آن‌وقت یکی دیگر از کتاب‌هایت را می‌خوانم.»
پرسید: «مگر کتاب‌های دیگری هم نوشته‌ام؟»
به دروغ گفتم: «بعله!، آن هم ده دوازده تا!»
نمیتوانست جلوی لبخندش را بگیرد:«جدی؟»
«جدی.»
گفت:«متشکرم اثان خیلی خوشحالم کردی.»
«پس حالا مساوی شدیم.»
آن پایین کنار دریاچه، جدالی پر سر و صدا در جریان بود. پریسیلا سریع، به دنبال گربه‌هایش، نگاهی به دور و بر انداخت، ولی آن‌ها همان جا روی ایوان بودند. سر و صدا توجه آن‌ها را هم به خودش جلب کرده بود.
گفتم: «راکون‌ها هستند.»
«سر چی دعوا می کنند؟»
جواب دادم: «شاید یک ماهی مرده افتاده روی ساحل. آن‌قدری نیست که بشود تقسیمش کرد.»
خندید. «آن‌ها من را یاد بعضی آدم‌هایی که می‌شناسمشان می اندازند.» مکث کرده و جمله‌اش را تصحیح کرد. «بعضی آدم‌هایی که می‌شناختم.»
«دلت برایشان تنگ شده؟ دوستانت را می‌گویم؟»
«نه، البته صدها نفر دوست و آشنا داشتم، ولی دوست‌های نزدیکم خیلی معدود بودند. معمولاً آن‌قدر یک‌جا بند نمی‌شدم که با کسی طرح دوستی بریزم. فقط وقت‌هایی که با تو هستم می‌فهمم که آن‌ها دیگر نیستند.» مکث کردم «درست نمی‌فهمم. من می‌دانم که این‌جا پیش تو هستم، در هزاره‌ای جدید؛ ولی انگار تازه تولد سی و دو سالگی‌ام را جشن گرفته‌ام. فردا بر مزار پدرم گل خواهم گذاشت و هفته‌ی دیگر به سوی مادرید بادبان بر خواهم افراشت.»
تکرار کردم. «مادرید؟ آن‌جا به تماشای مبارزه‌ی اسپانیایی‌ها با گاوهای عظیم‌الجثه خواهی رفت؟» چهره‌اش حالتی عجیب به خود گرفت. گفت:«عجیب نیست؟»
«چه چیزی عجیب نیست؟»
«من هیچ نمی‌دانم که در اسپانیا چه خواهم کرد، ولی تو همه‌ی کتاب‌های من را خوانده‌ای! پس تو می‌دانی.»
گفتی: «خودت خواستی که به تو نگویم.»
«نه همه چیز را به هم خواهد ریخت.»
«وقتی بروی، دلم برایت تنگ خواهد شد.»
گفت: «کافی است یکی از کتاب‌های مرا برداری، و آن‌وقت من همین جا خواهم بود. تازه، من هفتاد و پنج سال پیش مرده‌ام و این اتفاق دوباره رخ نخواهد داد.»
گفتم: «دارد پیچیده می‌شود.»
«این قیافه‌ی افسرده را به خودت نگیر. ما باز هم با هم خواهیم بود.»
«همه‌اش فقط یک هفته است که با تو هستم، ولی اصلاً یادم نمی‌آید که قبل از آن شب‌ها چگونه خودم را سرگرم می‌کردم.»
صدای جار و جنجال کنار دریاچه بیشتر شد. گیگل و گوگل، یک گوشه کز کرده و به هم چسبیده بودند.
پریسیلا گفت: «گربه‌های من را می‌ترسانند.»
در حالی که از ایوان پایین می‌رفتم و به سمت محل درگیری راکون می‌شتافتم، گفتم: «می‌روم تمامش کنم.» هر چه از او دور تر می‌شدم، جرأت و گستاخی بیشتری می‌یافتم. ادامه دادم: «وقتی برگشتم، شاید بتوانم بفهمم که تو چه قدر واقعی هستی.» وقتی به دریاچه رسیدم، دیگر تمام شده بود. یک راکون بزرگ جثه، که یک نصفه‌ی ماهی دور دهانش بود. بدون هیچ ترسی به من خیره شده بود. دو راکون دیگر که به آن بزرگی نبوند حدود سه متر دورتر ایستاده بودند.
زخم‌های متعدد هر سه راکون خون‌ریزی می‌کرد، ولی به نظر نمی‌آمد که هیچ‌کدامشان زخمی کاری برداشته باشد.
زیر لب گفتم: «حقتان است.»
برگشتم و لخ‌لخ کنان از دریاچه به سمت ایوان حرکت کردم. گربه‌ها هنوز روی ایوان بودند، ولی خبری از پریسیلا نبود. گمان کردم که به داخل خانه رفته است تا چای یخ دیگری بیاورد، یا شاید از دستشویی استفاده کند -نکته‌ای دیگر در تقویت این که او روح نیست- ولی وقتی که چند دقیقه گذشت و او بیرون نیامد، خانه را به دنبال او جستجو کردم.
آن‌جا نبود هیچ‌ جای محوطه هم نبود. در اصطبل قدیمی هم پیدایش نکردم و آخر سر، برگشتم و به انتظار او روی تاب نشستم.
چند دقیقه بعد، گوگل روی پای من پرید و بعد از چند دقیقه نوازش کردن بی‌حوصله‌ی او، تازه فهمیدم که واقعی است.
صبح رفتم و مقداری غذای گربه خریدم. نمی‌خواستم غذا را روی ایوان بگذارم، چون مطمئن بودم در این صورت راکون‌ها آن را کش خواهند رفت و گوگل و گیگل را از آن‌جا خواهند راند، به همین خاطر غذای گربه را در کاسه‌ای ریختم و کاسه را روی پیشخوان کنار ظرفشویی گذاشتم. چون توالت مخصوص گربه نداشتم. پنجره‌ی آشپزخانه را به اندازه‌ی که گربه‌ها بتوانند به آسانی از آن رفت و آمد کنند، بازگذاشتم.
در برابر میل شدیدی که نسبت به دریافت اطلاعات بیشتر راجع به پریسیلا بوسیله کامپیوتر داشتم، مقاومت کردم. در واقع تنها چیز دیگری که می‌شد به آن پی برد، چگونگی مرگ او بود، و من هم علاقه‌ای به دانستن آن نداشتم. آخر، مگر یک زن زیبا و سالم که به دور دنیا سفر می‌کند، چگونه می‌میرد؟ یعنی شیرها او دریده‌اند؟ قربانی اقوام وحشی یا یکی از این بیماری‌های استوایی که انسان را از ریخت می‌اندازند شده است؟ یا زورگیرهای نیویورکی کتکش زده‌اند، به او تجاوز کرده‌اند و به قتلش رسانده‌اند؟ هر چه که بوده، نیم قرن عمر او را از کفش ربوده است. دلم نمی‌خواهد به کتاب‌هایی که او در طی این مدت می‌‌توانست بنویسد، بیاندیشم، بلکه ترجیح می‌دهم به احساس لذت او از سفر به این سو و آن فکر کنم، و نه! مطمئناً علاقه‌ای به دانستن چگونگی مرگش نداشتم.
چند ساعت، با حواس پرتی کار کردم. اواسط بعد از ظهر بود که کار را تعطیل کردم و با عجله به سمت خانه به راه افتادم؛ به سمت او.
همین که از ماشین پیاده شدم، شستم خبر دار شد که یک جای کار می‌لنگد. تاب روی ایوان خالی بود. گیگل و گوگل از ایوان پایین پریدند و به سرعت به طرف من آمدند و خودشان را به پاهای من مالیدند، انگار بخواهند من را آرام کنند.
نامش را فریاد زدم، ولی جوابی نیامد. آن‌وقت صدای خش‌خشی از درون خانه به گوشم خورد. به طرف در دویدم. و همین که وارد شدم، راکونی را دیدم که از پنجره آشپزخانه بیرون می‌رفت.
همه‌جا به هم ریخته بود. از قرار معلوم، راکون‌ها دنبال غذا می‌گشتند، و چون تمام غذاهایی که من دارم، قوطی‌های کنسرو و غذا‌های یخ زده است، شروع به بهم ریختن و تکه پاره کردن اثاث خانه کرده بودند تا چیزی برای خوردن پیدا کند.
و آن وقت بود که چشم من به آن افتاد: کتاب «سفرهایی با گربه‌هایم» تکه پاره شده بود، انگار راکون از پیدا نکردن غذا دچار خشم شدید شده و غیظش را سر کتاب که روی میز آشپزخانه گذاشته بودم، خالی کرده بود. برگه‌های کتاب ریز ریز شده و جلدش تکه‌تکه شده بود، و راکون حتا روی بقایای کتاب ادرار هم کرده بود.
با حالتی تب‌آلود، در حالی که برای اولین بار از دوران کودکی، اشک از صورتم به پایین جاری بود، ساعت‌ها روی کتاب کار کردم، ولی این‌ها نمی توانست کتاب را نجات دهد و این به 
آن معنی بود که امشب از پریسیلا خبری نیست، نه امشب، و نه هیچ شب دیگر، مگر این که نسخه‌ی دیگری از کتاب می‌یافتم.
در اثر خشمی کور، تفنگم را به همراه یک چراغ قوه پرنور برداشتم و اولین شش راکونی را که دستم بهشان رسید، کشتم. این کار اصلاً حالم را بهتر نکرد، به خصوص وقتی که کمی آرام‌تر شدم و توانستم با خود بیاندیشم که پریسیلا درباره این کشتار جنون آمیز چه فکری خواهد کرد.
احساس می‌کردم هرگز صبح نخواهد شد. وقتی که بالاخره صبح شد با سرعت به طرف دفتر کار رفتم، کامپیوترم را روشن کردم و سعی کردم نسخه‌ای از کتاب پریسیلا والاس را در bookfinder.com یا abebooks.com پیدا کنم. این دو سایت، بزرگترین لیست‌های کامپیوتری شده فروشندگان کتاب‌های دست دوم را شامل می‌شد. حتا یک نسخه هم از این کتاب برای فروش پیدا نشد.
با چند کتاب‌فروشی دیگر هم که قبلاً از آن‌ها خرید کرده بودم، تماس گرفتم. هیچ کدامشان حتا اسم این کتاب هم به گوششان نخورده بود.
با بخش کپی‌رایت کتاب خانه‌ی کنگره هم تماس گرفتم، فکر کردم شاید آن ها بتوانند کمکم کنند. شانسی وجود نداشت. 
«سفرهایی با گربه‌هایم» هیچ‌گاه رسماً در لیست حقوق نویسندگان و مؤلفین قرار نگرفته بود. حتا یک نسخه‌اش هم در پرونده‌ها نبود. کم‌کم داشتم به این فکر می‌افتادم که نکند همه‌چیز را در خواب دیده باشم، هم کتاب را و هم آن زن را.
دست آخر با چارلی گریمیس تماس گرفتم، کسی که خود را در تبلیغات به عنوان کارآگاه کتاب معرفی می‌کرد. او بیشتر وقتش را صرف سفارش‌های گردآوری‌کنندگان جُنگ‌های ادبی می‌کند. افرادی که به دنبال حقوق قانونی و مجوز‌های کتاب‌ها و داستان‌های نایابی که مدت‌ها از تاریخ چاپشان می‌گذرد هستند. ولی تا وقتی که پولش را می‌گیرد، برایش فرقی ندارد که برای چه کسی کار می‌کند.
نه روز از وقت او صرف این کار شد و برای من هم ششصد دلار آب خورد، ولی بالاخره به پاسخی قطعی دست پیدا کردم:
اثان عزیز:
تو مرا به جستجویی شیرین وا داشتی. اواسط کار حاضر بودم شرط ببندم که این کتاب اصلاً وجود خارجی ندارد، ولی حق با تو بود: از قرار معلوم تو واقعاً صاحب یک نسخه‌ی شماره‌دار از چاپ با تیراژ محدود 200 نسخه‌ای بوده‌ای.
این کتاب را شخصی پریسیلا والاس نام، متوفی به سال 1926، با هزینه شخصی منتشر کرده. چاپخانه‌ی ای‌دلمن در بریج‌پورتِ کانکتی‌کات آن را چاپ کرده، که این چاپخانه، مدت‌هاست که منحل گردیده است. این کتاب هرگز در کتابخانه کنگره به ثبت نرسیده و دارای کپی‌رایت هم نشده است.
از این‌جا به بعد، دیگر فقط حدس و گمان است. تا جایی که می‌توانم بگویم، این خانم والاس، صد و پنجاه نسخه از کتابش را به دوستان و آشنایانش داده. پنجاه نسخه‌ی باقی مانده هم احتمالاً بعد از مرگش دور ریخته شده است، من سوابق را بررسی کردم، در دوازده سال گذشته، حتا یک نسخه از این کتاب هم جایی به فروش گذاشته نشده است. پیدا کردن سوابق قابل اعتماد برای قبل از آن هم سخت است. با توجه به این که او آدم مشهوری نبوده و این که کتاب از نظر انتشاراتی ارزشی نداشته، و با توجه به این که کتاب فقط به دست دوست و آشناهای او رسیده، احتمالاً نباید بیش از پانزده – بیست نسخه از این کتاب باقی مانده باشد، تازه شاید همین تعداد هم نمانده باشد.
با بهترین آرزوها،
چارلی
وقتی که بالاخره زمان خطر کردن فرا برسد، دیگر فکر کردن ندارد، باید بلند شوی و بروی. همان ‌روز عصر، از کارم استعفاء دادم، و تمام طول یک سال گذشته، به دنبال یک نسخه از سفرهایی به همراه گربه‌هایم، مملکت را از پاشنه در کرده‌ام. هنوز چیزی پیدا نکرده‌ام، ولی از جستجو دست بر نمی‌دارم، هر چه‌قدر هم که طول بکشد مهم نیست. تنها شده‌ام، ولی جرأتم را از دست نمی‌دهم.
آیا این همه‌اش یک رؤیا بود؟ آیا دیدن او، توهم بود؟ آشناهایی که این موضوع را با آن‌ها در میان گذاشتم، این‌طور فکر می‌کردند. تف! من هم اگر تنها مسافرت می‌کردم ممکن بود چنین فکری بکنم! ولی من دو همسفر از خانواده گربه‌سانان دارم، دو همسفری که به مانند هر گربه‌‌ی دیگری، واقعی و مادی هستند.
حالا مردی که در زندگیش هدفی به غیر از روز را به شب رساندن نداشت، مأموریتی مهم بر عهده دارد. زنی که به او عشق می‌ورزم، نیم قرن زودتر از آن‌که باید، در گذشت و من تنها کسی هستم که می‌توانم آن سال‌های از دسته رفته را به او بازگردانم. اگر نمی‌توانم همه‌ی آن سال‌ها را یک جا به او برگردانم، حداقل می‌توانم هر بار شبی، یا تعطیلات آخر هفته‌ای را به او برگردانم، ولی در هر صورت، او به سال‌های از دست رفته‌اش خواهد رسید. من که تمام دیروزهایم را گذرانده‌ام و حالا، هیچ نشانی از آن روزها در دست ندارم؛ اکنون می‌خواهم خرمن فرداهای او را بر هم پشته کنم.
باری، ماجرا همین است، کارم را از دست داده‌ام، و همین‌طور بیشتر پس اندازم را. نزدیک به چهار صد شب است که در هیچ تختخوابی، دو بار نخوابیده‌ام. وزن زیادی کم کرده‌ام و این لباس‌ها را آن قدر پوشیده‌ام که دیگر حسابش از دستم در رفته است. ولی این‌‌ها اصلاً مهم نیست. تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، این است که نسخه‌ای از آن کتاب را بیابم، و می‌دانم که روزی موفق خواهم شد.
آیا تا به حال احساس پشیمانی کرده‌ام؟
فقط از یک چیز پشیمانم.
من هیچ‌وقت به او دست نزدم. حتا یک بار.
————————————————-
پانویس ها:
[1] هوپ‌الانگ کسیدی، نام قهرمان مجموعه داستان‌هایی از کلارنس مالفورد است.
[2] نویسنده امریکایی، که با داستان‌های هوپ‌الانگ کسیدی شناخته می‌شود.
[3] نام مستعار فرانک موریسون اسپیلین، متولد 1918. داستان‌های پلیسی پرطرفدار می‌نوشت که قهرمان آن مایک همر بود. خشونت و سکس در داستان‌های او، که در دوران اخیر، دیگر چندان بیش از حد و عجیب نمی‌نماید، در دوران خود بی‌رقیب بود.
[4] نام یک سری مسابقات جهانی بیسبال که از سال 1939 برای نوجوانان 8 تا 12 ساله ترتیب داده شده است. امروزه دو گروه سنی 13 تا 15 و 16 تا 18 سال هم به این مسابقات افزوده شده است. در دهه 90، لیگ کوچک در 30 کشور جهان، حدود 2.5 میلیون عضو داشته است. مسابقات لیگ جهانی کوچک، آگوست هر سال در ویلیامزپورت پنسیلوانیا، برگزار می‌شود.
[5] تایلند امروزی
[6] شهری در شمال غربی ونزوئلا
[7] همان استامبول امروزی است، که به نام بنیان‌گذارش، کنستانتین امپراطور مسیحی روم، به نام کنستانتینوپول یا همان قسطنطنیه (به معنای شهر کنستانتین) نام‌گذاری شده بود. بعدها در زمان عثمانی، با ورود مسلمانان نام شهر به اسلامبول تغییر کرد، یعنی شهر اسلام. در زمان دولت لائیک آتاترک، نام شهر دوباره تغییر کرد و این بار شد استامبول.
[8] رود معروف که از وسط شهر پاریس می‌گذرد.
[9] نام صحرایی در مغولستان، لغت گوبی در زمان مغولی به معنی صحرا است.
[10] از نویسندگان علمی‌تخیلی و از بنیان‌گذاران این ژانر ادبی، که کتاب‌های بسیاری هم نوشته است. 1988-1907
[11] نویسنده آمریکایی داستان‌های وسترن، 1988-1908
[12] ناحیه‌ای در شمال و مرکز ایالات متحده، بین آپالاچیان و کوه‌های راکی و در شمال رودخانه‌ی اوهایو. این ناحیه در تقسیمات کشوری ایالات متحده، ایالات ایلینوی، ایندیانا، آیووا، کانزاس، میشیگان، مینه‌سوتا، میسوری، نبراسکا، داکوتای شمالی، داکوتای جنوبی، اوهایو و ویسکانسن را در بر می‌گیرد. بخش اعظم ناحیه دشت‌های بزرگ، ناحیه دریاچه‌ها، و بخش شمالی دره می‌سی‌سی‌پی، جزء این ناحیه قلمداد می‌شود.
[13] نویسنده مشهور علمی تخیلی، آثار معروف او فارنهایت 451 و مرد مصور هستند.
[14] نویسنده آمریکایی 1959-1888، نویسنده داستان‌های پلیسی و نمایشنامه‌نویس
[15] نویسنده و نمایشنامه نویس آمریکایی 1961-1894 و نویسنده داستان‌های پلیسی، او و چندلر را بنیان‌گذاران سبک داستان‌های پلیسی خشن و بی‌احساس دانسته‌اند.
[16] رابرت لودلام، 2001-1927، نویسنده‌ی تریلرهای بسیار پرطرفدار، بیش از 210 ملیون نسخه از کتاب‌های او به فروش رفته و به 32 زبان هم ترجمه شده است. هواخواه کمونیسم، و از مشهورترین قربانیان مک کارتیسم بود. بسیاری از آثارش تا زمان مرگ او در 2001، چاپ نشده ماند و یا با اسامی مستعار و توسط دیگران به چاپ رسید.
[17] اریک امبلر، نویسنده تریلرهای انگلیسی. او را بنیان گذار تعلیق در داستان نویسی هم دانسته‌اند.
[18] نویسنده آمریکایی داستان‌های وسترن، فیلمساز و فیلمنامه نویس
[19] کسی که با مرکب سیاه و قلم، طرح‌های اولیه کمیک استریپ‌ها را که با مداد کشیده می‌شود، واضح و نهایی می‌کند. در تهیه یک کمیک استریپ، چهار نفر نقش دارند: کسی که طرح‌های مدادی را می‌کشد، مرکب‌نویس، متن‌نویس، و نقاش رنگی. معمولاً هر چهار نقش را یک نفر به عهده دارد.
[20] عینکی
[21] هرهر و کرکر

نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: مهدی مرعشی

آن‌ها

آن‌ها[1] هیچ‌وقت تنهایش نمی‌گذاشتند. دریافت که این هم بخشی از نقشه‌ی بزرگ علیه اوست تا هرگز آرامش نداشته باشد، هرگز نتواند دروغ‌هایی را که به خوردش داده‌اند آشکار کند، هرگز نتواند رخنه‌ها را پیدا کند و حقیقت را برای خود دریابد. آن پرستار لعنتی امروز صبح! سرزده با سینی صبحانه‌اش وارد اتاق شده بود، بیدارش کرده بود و باعث شده بود تا رویایش را فراموش کند. فقط اگر می‌توانست آن رویا را به یاد آورد. کسی داشت در را باز می‌کرد. او نادیده‌اش گرفت.
– «چطوری پسر گنده. به من گفتن که صبحانه‌ات رو هم نخوردی.»
صورت دکتر هیوارد که با نقابی از مهربانی حرفه‌ای پوشیده بود بر تختش سایه انداخت.
– «گرسنه نبودم.»
– «ولی اینجوری که نمی‌شه. ضعیف می‌شی و اون وقت دیگه نمی‌تونم کاملا خوبت کنم. حالا پاشو لباست رو بپوش و من هم می‌گم برات شیر و تخم مرغ بیارن. یالا پسر خوب.»
با اکراه، در حالی که بسیار اشتیاق داشت تا با هر اراده‌ای مخالفت کند، از تختش پایین آمد و حوله‌ای روی دوشش انداخت.هیوارد در تایید گفت: «حالا بهتر شد. یه سیگار می‌خوای؟» 
– «نه، ممنون»
دکتر با حالتی متعجب سر تکان داد: «لعنت به من اگر سر از کار تو درآورده باشم. فقدان علاقه نسبت به لذات فیزیکی با موارد مشابه تو مطابقت نداره.»
– «مورد من چه جوریه؟»
با لحنی یکنواخت این سوال را پرسید. 
«هی هی» هیوارد می‌کوشید تا مکار و حیله‌گر جلوه کند. «اگه دکترا می‌خواستن اسرار حرفه‌ایشون رو بگن، اون‌وقت مجبور بودن برای گذران زندگی‌اشون کار کنن.»
– «مورد من چه جوریه؟»
– «خوب اسم چندان اهمیتی نداره، داره؟ فکر کنم خودت بهم گفتی. من واقعا تا این لحظه چیزی از مشکل تو نمی‌دونم. فکر نمی‌کنی وقتش رسیده باشه که خودت صحبت کنی؟»
– «باهات شطرنج بازی می‌کنم.»
هیوارد حرکتی از سر بی‌حوصلگی از خود نشان داد: «خیلی خوب، خیلی خوب؛ الان یه هفته است که ما هر روز شطرنج بازی کردیم. باهات بازی می‌کنم به شرط این که حرف بزنی.»
دیگر چه اهمیتی داشت؟ اگر حق با او بود، آن‌ها همین الآن هم به خوبی می‌دانستند که او نقشه‌اشان را کشف کرده. از انکار یک امر بدیهی چیزی به دست نمی‌آمد. بگذار تلاش خود را برای اثبات بطلان نظر وی بکنند. بگذار همه‌چیز کنار هم قرار بگیرد، هر چه که می‌خواهد بشود. 
مهره‌های شطرنج را بیرون آورد و شروع به چیدن آن‌ها کرد: «تا الان در مورد من چی فهمیدی؟»
– «خیلی کم؛ آزمایشات جسمی منفی؛ بررسی گذشته منفی؛ ضریب هوشی بالا، با نتیجه‌گیری از روی سوابقت در مدرسه و موفقیت در کارت. چندتا دوره کج‌خلقی، ولی نه چیزی که غیرطبیعی باشه. تنها اطلاعات به درد بخور واقعه‌ای بود که باعث شد برای درمان به اینجا بیای.»
– «حتما منظورت اینه که به این‌جا بیارنم.چرا باید قابل توجه باشه؟»
– «خدای بزرگ؛ مرد، اگه تو خودت رو توی خونه‌ات حبس کنی و اصرار کنی که همسرت داره علیه‌ات توطئه می‌کنه، فکر می‌کنی مردم متوجه نمی‌شن؟»
– «ولی اون واقعاً علیه من توطئه می‌کرد و همین طور هم تو. سیاه یا سفید؟»
– «سیاه؛ این بار توبت توئه که حمله کنی. چرا فکر می‌کنی ما داریم علیه‌ات توطئه می‌کنیم؟»
– «داستانش طولانیه و به اوایل کودکی‌ام برمی‌گرده. یه اتفاق فوری بود، به هر حال…»
بازی را با حرکت دادن اسب سفید به خانه 3KB آغاز کرد. ابروهای هیوارد بالا رفتند.
– «داری یه حمله‌ی پیانو[2] رو شروع می‌کنی؟»
– «چرا که نه؟ می‌دونی که به خطر انداختن پیاده‌هام در مقابل تو چندان امن نیست.»
دکتر شانه‌هایش را بالا انداخت و جواب حرکت او را داد: «بذار با دوران خردسالی‌ات شروع کنیم. ممکنه اوضاع رو خیلی بیشتر از رخدادهای اخیر روشن کنه. آیا فکر می‌کردی که به عنوان یه بچه، داری مورد ظلم واقع می‌شی؟»
تقریبا از صندلیش نیم‌خیز شد: «نه! وقتی که بچه بودم، از خودم مطمئن بودم. دارم به‌ات می‌گم که اون موقع می‌دونستم؛ من می‌دونستم! زندگی ارزشمند بود و من این رو می‌دونستم. من با خودم و اطرافم در صلح و صفا بودم. زندگی خوب بود، من خوب بودم و فکر می‌کردم که موجودات اطرافم همه مثل خود من هستن.»
– «و این طور نبودن؟»
– «به هیچ وجه! خصوصاً بچه‌ها. من نمی‌دونستم حسد چیه، تا وقتی که با بچه‌های دیگه نزدیک‌تر شدم. شیاطین کوچک! و اون وقت از من انتظار داشتن که مثل اونا باشم و باهاشون بازی کنم.»
دکتر سر تکان داد: «می‌دونم؛ اجبار گروهی. بچه‌ها می‌تونن بعضی وقتا خیلی وحشی باشن.»
– «نکته رو نگرفتی. این یه دشواری سالم نبود. این موجودات اصلا شبیه به من نبودن. مثل من به نظر می‌اومدن، ولی در واقع مثل من نبودن. اگه سعی می‌کردم با هرکدومشون راجع به چیزایی که برام اهمیت داشتن صحبت کنم، تنها چیزی که نصیبم می‌شد یه نگاه خیره و یه خنده تحقیرآمیز بود؛ بعد هم اونا یه راهی پیدا می‌کردن تا من رو به خاطر گفتن اون حرفا تنبیه کنن.»
هیوارد سری تکان داد: «می‌فهمم چی ‌می‌گی. بزرگترا چطور؟»
– «این تقریباً فرق داره. بزرگا اولش برای بچه‌ها اهمیتی ندارن یا حداقل برای من نداشتن. اونا خیلی گنده بودن و کاری به کار من نداشتن، و تازه با چیزایی مشغول بودن که توجه من رو جلب نمی‌کرد. فقط وقتی که کشف کردم حضور من بر اون‌ها تاثیر می‌گذاره، راجع به‌اشون کنجکاو شدم.»
– «یعنی می‌گی چطوری؟»
– «خوب اونا هیچ موقع وقتی من اون دور و بر بودم، کارهایی رو نمی‌کردن که در غیاب من می‌کردن.»
هیوارد با دقت به او نگریست: «به نظرت این عبارت خودش بیان کننده خیلی چیزها نیست؟ از کجا می‌دونی که در غیاب تو چه کارایی می‌کردن؟»
نکته را دریافت: «ولی من معمولا وقتی که کارشون رو متوقف می‌کردن مچشون رو می‌گرفتم. اگه من وارد اتاقی می‌شدم، صحبت‌ها به طور ناگهانی متوقف می‌شد و بعد شروع می‌کردن راجع به چیزایی مثل آب و هوا و یا چیزایی به همون اندازه بی‌اهمیت صحبت کردن. بعد شروع کردم به مخفی شدن و دیدن و شنیدن. بزرگا در غیاب من همون‌جوری رفتار نمی‌کردن که در حضورم.»
– «فکر کنم نوبت توئه. اما می‌گم چطوره این طوری به قضیه نگاه کنی مرد. این مال وقتیه که تو بچه بودی. هر بچه‌ای از این مرحله عبور می‌کنه. حالا که دیگه مرد بزرگی هستی، باید بتونی از دید یه بزرگسال به موضوع نگاه کنی. بچه‌ها موجودات غریبی هستند و باید ازشون محافظت بشه؛ حداقل ما سعی می‌کنیم اون‌ها رو از بسیاری علایق بزرگسالانه خودمون محفوظ نگه داریم. این یه موضوع کاملا عرفی و جاافتاده است.»
با ناشکیبایی وسط حرف پرید: «خوبه، خوبه؛ من همه اینا رو می‌دونم. با این حال من به قدری دریافتم و به خاطر آوردم که بعدها هرگز تا آن حد برایم واضح نبود. و این باعث شد که مراقب خودم باشم و نکته بعدی رو کشف کنم.»
– «که عبارت بود از؟»
دریافت که چشمان دکتر در حال جابجا کردن مهره رخ به سمت دیگری منحرف شده‌اند. 
– «چیزهایی که من دیدم مردم انجام میدن یا ازشون صحبت می‌کنن، هیچ‌وقت اهمیتی نداشتن؛ اونا باید مشغول کارای دیگه‌ای می‌بودن.»
– «نمی‌فهمم.»
– «خودت نمی‌خواهی بفهمی. من فقط دارم در مقابل شطرنج بازی کردن اینا رو به‌ات می‌گم.»
– «چرا این قدر شطرنج بازی کردن رو دوست داری؟»
– «چون این تنها چیزی تو دنیاست که می‌تونم همه عوامل رو داخلش تشخیص بدم و همه قوانین رو درک کنم. بی‌خیال؛ من تمام این سازه‌های بزرگ، شهرها، مزارع، کارخانه‌ها، کلیساها، مدرسه‌ها، خانه‌ها، راه‌آهن، اسباب و اثاثیه، چرخ و فلک‌ها، درختا، ساکسیفون‌ها، کتابخونه‌ها، آدما و حیوانات رو دور و اطراف خودم دیدم. با مردمی که شبیه به من به نظر می‌رسیدن و اگر اون چیزایی که به من می‌‌گفتن حقیقت داشت، باید مثل من هم احساس می‌کردن. ولی اونا داشتن چه کار می‌کردن؟ می‌رفتن سر کار تا پول در بیارن تا غذا بخورن که قدرت داشته باشن برن سر کار تا بتونن برای غذا خوردن پول در بیارن که بتونن قدرت بگیرن برای رفتن سر کار که ….. الی آخر؛ تا جایی که بیوفتن و بمیرن. حالا تغییرات کوچیک تو این الگو اهمیت چندانی ندارن، چون سر آخر همشون میمردن. و همه با شدت تمام سعی داشتن من رو متقاعد کنن از همین الگو تبعیت کنم. ولی من بهتر از اونا می‌دونستم.»
دکتر می‌کوشید در نگاهش حالتی ناشی از درماندگی را ابراز کند: «نمی‌تونم باهات بحث کنم. زندگی واقعاً همین جوری به نظر می‌رسه، و شاید همین قدر هم بی‌حاصل باشه؛ ولی این تنها زندگی‌ایه که داریم. چرا ذهنیتت رو تغییر نمی‌دی که بتونی تا حد امکان ازش لذت ببری؟»
– «اوه نه؛» همزمان مغموم و لجوج به نظر می‌رسید: «نمی‌تونی مزخرفات رو با سر و شکل تازه به خوردم بدی. از کجا می‌دونم؟ چون تمان این صحنه‌سازی‌های پیچیده، تمام این توده هنرپیشه‌ها، نمی‌تونن فقط به این منظور این‌جا قرار داده شده باشن تا فقط سر و صدای الکی راه بندازن؛ دیوانگی‌ای تا این حد عظیم و پیچیده که در اطراف من جریان داره، باید برنامه‌ریزی شده باشه؛ و من اون برنامه رو کشف کردم.»
– «و اون چیه؟»
متوجه شد که چشمان دکتر بازهم منحرف شدند.
– «این یه بازیه برای منحرف کردن من، تا ذهن من رو مشغول کنه و سردرگم بشم. اون قدر من رو درگیر جزییات کنه که نتونم به معنا فکر کنم. همه شما تو این کار دست دارین؛ تک تک‌تون.»
انگشتش را جلوی صورت دکتر تکان داد: «بیشتر اونا احتمالا یه مشت موجود مصنوعی بی‌اراده‌ان؛ ولی تو نیستی. تو یکی از توطئه‌گرا هستی. تو رو در نقش حلال مشکلات فرستادن تا من رو مجبور کنی همون نقشی رو بازی کنم که برام در نظر گرفتن.»
می‌دید که دکتر منتظر تمام شدن حرف‌های اوست. بالاخره هیوارد توانست بگوید: «سخت نگیر؛ ممکنه همه‌اش یه توطئه باشه، ولی چرا فکر می‌کنی که تو از بین همه، در مرکز چنین توجه ویژ‌ه‌ای قرار گرفتی؟ ممکنه اصلاً این یه شوخی با همه ما باشه. مثلاً ممکن نیست که منم مثل تو یکی از قربانیا باشم؟»
انگشت بلندش را به سوی هیوارد گرفت: «مچت رو گرفتم؛ اساس نقشه بر همین موضوعه. تمام این موجودات باید شبیه به من باشن، تا من نتونم بفهمم که در مرکز توطئه قرار دارم. ولی من این حقیقت کلیدی رو دریافتم، حقیقتی که حتا بر اساس اصول ریاضی هم اجتناب ناپذیره، این که من ممتازم. من این‌جا در درون نشسته‌ام و جهان از من به بیرون امتداد پیدا می‌کنه.»
– «یواش رفیق؛ هیچ به نظرت نیومده که دنیا برای منم همین‌طوریه؟ همه ما مرکز عالم هستیم.»
– «این طور نیست؛ این چیزیه که شما سعی کردین به من بقبولونید؛ این که من هم فقط یکی از میلیون‌ها امثال شما هستم. ولی غلطه. اگه اونا مثل من بودن، باید می‌تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. من نمی‌تونم؛ بارها و بارها سعی کردم و نتونستم. بارها افکار درونی‌ام رو در جستجوی یک نفر دیگه که افکاری مشابه داشته باشه، بیرون ریختم. ولی چی گیرم اومده؟ جوابای نادرست، پلیدی پوچ، عدم تجانس‌های آشکار. دارم به‌ات می‌گم، من سعی خودم رو کردم؛ ولی اون بیرون هیچی نیست که با من از چیزی جز پوچی و بیگانگی صحبت کنه.»
– «یه لحظه؛ یعنی تو فکر می‌کنی این ور خط هیچ کس نیست؟ باور نداری که من زنده‌ و آگاهم؟»
با تانی به دکتر نگریست: «خوب تو احتمالاً زنده‌ای؛ ولی تو یکی از دیگرانی، ضدقهرمان‌های قصه من. ولی شماها هزاران نفر رو در اطراف من قرار دادید که در صورت‌هاشون اثری از حیات وجود نداره و صداهاشون چیزی جز انعکاسی نامفهوم نیست.»
– «خوب اگر تایید می‌کنی که من هم فردیتی دارم، پس چرا این قدر تاکید داری که من تا این حد با تو متفاوتم؟»
– «چرا؟ یه لحظه صبر کن.»
از پشت میز شطرنج برخاست و به سمت کمدی رفت که از آن یک جعبه ویولن را بیرون آورد. وقتی که مشغول نواختن بود، خطوط ناشی از رنج بر چهره‌اش ملایم‌تر شدند و سیمایش نشانی از آرامش نسبی بازیافت. برای زمان کوتاهی همان احساسی را تجربه کرد که در رویاها داشت، فقط احساس و نه دانش. ملودی به آسانی از یک گام به گام دیگر می‌رفت، با منطقی غیرقابل گریز و در عین حال فارغ از اجبار. قطعه را ضرباهنگی سریع و پیروزمندانه به پایان برد و به سوی دکتر برگشت: «خوب؟»
– «هومممم.»
می‌توانست احتیاطی به مراتب بیش از پیش را در رفتار دکتر حس کند. 
– «قطعه عجیبی بود، ولی قابل توجهه. خیلی حیف شد که ویولن رو جدی نگرفتی. می‌تونستی برای خودت شهرتی به هم بزنی. حتا الآنش هم می‌تونی. چرا امتحان نمی‌کنی؟ من ایمان دارم که از پسش بر میای.»
ایستاد و برای مدتی طولانی به دکتر چشم دوخت. سرش را تکان داد، گویی می‌خواهد ذهنش را پاک کند. به آرامی گفت:
– «فایده‌ای نداره. اصلا فایده نداره. هیچ امکانی برای برقراری ارتباط نیست. من تنهام.»
ویولنش را به درون جعبه برگرداند و به سر میز شطرنج بازگشت: «فکر کنم نوبت منه؟»
– «بله، باید از وزیرت محافظت کنی.»
صفحه را بررسی کرد: «احتیاجی نیست؛ دیگه به وزیرم احتیاج ندارم. کیش.»
دکتر یکی از پیاده‌هایش را برای رفع حمله حرکت داد. او سری تکان داد: «خوب از سربازات استفاده می‌کنی، ولی من دیگه یاد گرفتم که بازیت رو بخونم. دوباره کیش و فکر کنم این بار مات شدی.»
دکتر موقعیت جدید را بررسی کرده و از خانه مورد تهدید مجدداً عقب‌نشینی کرد: «مات نه. در بدترین حالت مساوی هستیم. بله دیگه، باز هم مساوی.»
از ملاقات دکتر عصبی بود. امکان نداشت که او اشتباه کرده باشد، با این حال دکتر توانسته بود رخنه‌هایی منطقی در موضع او بیابد. از دیدگاه منطقی، تمامی جهان می‌توانست فقط یک دسیسه باشد که بر علیه هرکسی ترتیب داده شده. اما منطق ارزشی نداشت. خود منطق نیز دسیسه‌ای بیش نبود که از فرضیات اثبات نشده آغاز می‌کرد و آن گاه قادر بود هرچیزی را به اثبات برساند. دنیا همینی است که هست و نشان ساختگی بودنش را همواره با خود دارد.
ولی آیا واقعاً این طور بود؟ برای پافشاری بر مدعایش چه چیز در دست داشت؟ آیا قادر بود میان حقایق قطعی و دیگر چیزها خط تمایزی بکشد تا پس از آن تفسیری معقول و تنها بر مبنای حقایق از جهان به دست دهد؟ تفسیری فارغ از پیچیدگی‌های منطقی و به دور از مفروضات نامطئن که پنهان نگاه داشته شده‌اند. بسیار خوب، نخستین حقیقت خودش بود. او خود را مستقیماً ادراک می‌کرد. او وجود داشت. حقایق ثانویه محسوسات حواس پنجگانه‌اش بودند؛ تمام آن چیزهایی که با حواسش می‌دید، می‌شنید، بو می‌کرد یا می‌چشید. بدون آن‌ها کاملا منزوی بود؛ محبوس در زندانی از استخوان، نابینا، ناشنوا، جدا افتاده؛ تنها موجود در کل جهان.
ولی این موقعیت او نبود. می‌دانست اطلاعاتی که حواسش به او منتقل می‌کنند را از خود ابداع نکرده. باید چیزی آن بیرون وجود می‌داشت؛ یک موجودیت دیگر که اطلاعات ضبط شده توسط حواس وی را تولید می‌کرد. هر فلسفه‌ای که می‌گفت جهان اطرافش چیزی به جز تصورات او نیست، مزخرف محض بود. 
ولی فراتر از آن چه بود؟ آیا حقیقت ثالثی هم وجود داشت که بتواند به آن تکیه کند؟ نه، در این زمان نه. نمی‌توانست هیچ‌یک از این‌ها را باور کند؛ چیزهایی که می‌دید، می‌شنید، می‌خواند و یا به سادگی جزء حقایق جهان اطرافش فرض می‌شدند. نه نمی‌توانست هیچ‌یک از این‌ها را باور کند، زیرا مجموع آن‌چه که به او می‌گفتند، می‌خواند یا در مدرسه به او آموخته بودند چنان متناقض، چنان بی‌معنی و آن قدر دیوانه‌وار بود که نمی‌شد هیچ‌یک از آن‌ها را باور کرد مگر آن که شخصاً تاییدش کرده باشد. 
ولی کمی صبر کن؛ همین دروغ گفتن‌ها، این تناقضات بی‌معنی، خودشان به تنهایی یک حقیقت محسوس بودند که مستقیماً آن را ادراک می‌کرد. وقتی که این قدر زیاد بودند، می‌شد آن‌ها را هم داده به حساب آورد، حتا شاید داده‌هایی بسیار مهم.
جهان، آن چنان که به وی نشان داده شده بود یکپارچه بی‌معنی بود، چیزی همچون خواب یک دیوانه؛ با این حال چنان مقیاس عظیمی داشت که نمی‌توانست خالی از مفهوم و معنا باشد. با ناراحتی به دیدگاه اولیه خود بازگشت: از آن‌جا که جهان نمی‌توانست آن قدر که به نظر می‌رسید دیوانه‌وار باشد، پس حتما طوری ترتیبش داده بودند تا دیوانه‌وار به نظر برسد، فقط به این منظور که او را از حقیقت منحرف کنند.
ولی چرا این کار را با او کرده بودند؟ و حقیقت موجود در پس پرده این نمایش چه بود؟ باید حتماً سرنخی در همین نشانه‌های گمراه کننده وجود داشته باشد. چه ریسمانی همه این‌ها را به هم متصل می‌کرد؟ 
خوب، پیش از هرچیز، انبوهی از توضیحات مختلف راجع به دنیای اطرافش در اختیار داشت؛ فلسفه‌های مختلف، ادیان، توضیحات مبتنی بر «عقل سلیم» . بعضی چنان آشکارا مضحک و نامتناسب بودند که احتمالاً حتا آن‌ها هم توقع نداشتند او زیاد جدی‌شان بگیرد. احتمالاً فقط برای بیشتر گیج کردنش آن‌ها را به کار گرفته بودند. 
ولی در میان تمامی صدها توضیح دیوانه‌واری که در اطرافش می‌دید، مفروضات اساسی مشترکی وجود داشتند. احتمالا هدف آن بود که همین مفروضات مشترک را به او بقبولانند. به عنوان مثال، فرضی بینادین وجود داشت مبنی بر این که او نیز یک «موجود انسانی» است، اساساً مشابه با میلیون‌ها تن دیگر در اطرافش یا میلیاردها تن دیگر در گذشته و آینده. 
بی‌معنی بود! او هرگز نتوانسته بود با یکی از این موجوداتی که تا این حد شبیه‌اش بودند ارتباط برقرار کند، ولی می‌دانست که بسیار متفاوت است. در غربت تنهایی‌اش، خود را با این اندیشه فریفته بود که آلیس او را درک می‌کند و همچون اوست. اینک درمی‌یافت که هزاران مورد مشکوک کوچک را ناآزموده رها کرده، تنها از ترس اینکه مبادا بازهم به ورطه تنهایی مطلق بازگردد. لازم داشت بتواند باور کند که همسرش، موجودی زنده همچون خودش است که نفس می‌کشد و قادر است افکار ژرفش را درک کند. این احتمال را باور نمی‌کرد که او فقط یک انعکاس، یک طنین یا حتا چیزی بدتر از این‌ها باشد.
او همدمی داشت و دنیا تحمل‌پذیر می‌شد، حتا اگر همچنان دلگیر، احمقانه و پر از ناراحتی بود. تا حدودی خوشحال بود و تردیدهایش را کنار گذاشته بود. حتا مطیعانه پذیرفته بود تا همان راهی را برود که از او انتظار می‌رفت؛ تا این که یک بدشانسی کوچک بساط فریبکاری را به هم زد. پس از آن تردیدهایش با قدرتی دو چندان بازگشتند. دانش ناخوشایندی که در کودکی کسب کرده بود، اینک تایید شده بود.
از این که راجع به این موضوع سر و صدا به راه انداخته بود احساس حماقت می‌کرد؛ اگر دهانش را بسته نگاه داشته بود، زندانی‌اش نمی‌کردند. باید به همان اندازه آن‌ها زیرک و دقیق می‌بود؛ باید چشم و گوشش را باز نگاه می‌داشت تا جزییات و دلیل توطئه علیه خود را دریابد. شاید درمی‌یافت که چگونه باید بر آن غلبه کند.
ولی اگر آن‌ها زندانی‌اش کرده بودند چه؟ تمام جهان یک دیوانه‌خانه بود و همه آن‌ها مراقبانش بودند. 
کلیدی در قفل چرخید. سر بالا کرد و یکی از مراقب‌ها را دید که با یک سینی وارد شد: «شامتون قربان.»
با مهربانی گفت: «ممنون جوئی، بذارش همونجا.»
مراقب ادامه داد: «امشب نوبت فیلمه قربان. شما نمی‌رین؟ دکتر هیوارد گفت که می‌تونید.»
– «نه ممنون؛ ترجیح می‌دم نرم.»
– «کاش می‌رفتین قربان.»
با تعجب متوجه لحن و رفتار نگهبان شد که می‌کوشید بسیار ترغیب کننده باشد. 
– «فکر کنم دکتر می‌خواد که برین؛ فیلم خوبیه. یه کارتون میکی ماوسه…»
با مقبولیتی ساختگی جواب داد: «تقریبا وسوسه‌ام کردی جوئی، مشکل میکی هم اساسا مثل مشکل منه. اما به هر حال من نمی‌رم. لازم نیست که امشب به خاطر فیلم خودشون رو به دردسر بندازن» 
– «اوه، به هر حال فیلم برقراره قربان؛ خیلی دیگه از مهمونامون میان.»
– «جداً؟ قراره این نشونه‌ای از در نظر گرفتن همه جوانب باشه یا این که فقط جلوی من اداش رو درمیاری؟ اگه برات مشکلی ایجاد می‌کنه، لازم نیست انجامش بدی جوئی. من بازی رو بلدم. اگه من نیام، نشون دادن فیلم هم معنی‌ای نداره.»
از پوزخندی که نگهبان در مقابل این طعنه زد خوشش می‌آمد. آیا ممکن بود که این مخلوق واقعا به همان شکلی که به نظر می‌رسید خلق شده باشد؟ عضلات بزرگ، صورت خونسرد و آرام، صبور، همچون یک سگ؟ یا این که هیچ چیز به جز واکنش‌های روباتی در پس آن چشمان مهربان وجود نداشت؟ نه، بیشتر احتمال داشت که او یکی از آن‌ها باشد، زیرا از فاصله‌ای بسیار نزدیک مراقب او بود.
نگهبان آن‌جا را ترک گفت و او خود را با سینی غذا سرگرم کرد. قطعات گوشت را در غذا به هم می‌زد، با کمک قاشقش که تنها ابزار در دسترس بود. بار دیگر به احتیاط و کمال‌گرایی آن‌ها خندید. هرگز چنین خطری وجود نداشت. او هیچ‌گاه به جسم خود صدمه نمی‌زد؛ نه تا زمانی که به او در کشف حقیقت کمک می‌کرد. هنوز امکانات متعددی برای آزمودن وجود داشت، پیش از آن که بخواهد این گام احتمالاً غیرقابل بازگشت را بردارد.
پس از شام تصمیم گرفت با نوشتن افکارش، به آن‌ها نظم بهتری بدهد. کاغذی مهیا کرد. باید با تشریح اصول ثابته بنیادین و عمومی شروع می‌کرد که در تمام طول حیات به ذهنش هجوم می‌آوردند. حیات؟ بله، چیز خوبی بود. نوشت: «به من گفته‌اند که دقیقاً چند سال قبل به دنیا آمده‌ام و در زمانی تقریبا برابر با همین مدت در آینده، خواهم مرد. قصه‌های خنده‌دار زیادی راجع به این که قبل از تولد کجا بوده‌ام یا پس از مرگ کجا خواهم رفت به من تحویل داده‌اند؛ ولی همه این‌ها دروغ‌هایی بی‌شرمانه هستند. شاید قصدشان گمراه کردن نباشد، ولی برای پنهان کردن حقیقت به کار گرفته شده‌اند. به هر طریق ممکن، جهان اطرافم می‌کوشد تا مرا مطمئن سازد که فانی هستم، تنها چند سال در این‌جا خواهم بود، و چند سال بعد کاملاً معدوم خواهم شد. کاملاً غلط است. من نامیرا هستم. من از این محور حقیر زمان فراترم. یک دوره هفتاد ساله تنها بخش بی‌اهمیتی از تجارب من است. پس از این حقیقت قطعی که من وجود دارم، احساس اطمینانی متقاعد کننده از تداوم حضور من وجود دارد. ممکن است که من همچون یک منحنی بسته باشم، ولی بسته یا باز، آغاز یا پایانی ندارم. خودآگاهی امری نسبی نیست؛ بلکه مطلق است و کسی نمی‌تواند آن را در من ایجاد کند یا از میان ببرد. ولی از آن‌جا که حافظه یکی از جنبه‌های نسبی هوشیاری است، می‌توان آن را دستکاری کرد یا از میان برد.»
«این درست است که اغلب مذاهب عرضه شده به من، نوعاً جاودانگی را ابلاغ می‌کنند؛ با این حال باید توجه کرد که چگونه جاودانگی را ارایه می‌دهند. بهترین راه برای آن که دروغی متقاعد کننده بگویید، آن است که حقیقت را به شیوه‌ای غیرمتقاعد کننده بیان دارید. آن‌ها امیدوار بودند که من باور نکنم.»
«هشدار: چرا آن‌ها این قدر کوشیدند تا مرا متقاعد کنند که ظرف چند سال خواهم مرد؟ باید دلیل بسیار مهمی داشته باشد. من نتیجه می‌گیرم که آن‌ها می‌خواهند مرا برای تغییر عظیمی آماده کنند. ممکن است پی بردن به نیاتشان برای من اهمیتی حیاتی داشته باشد. ممکن است تنها چند سال در اختیار داشته باشم تا به تصمیمی برسم. توجه: باید از شیوه‌های استدلالی که آن‌ها به من آموخته‌اند حذر کنم. »
نگهبان بازگشته بود: «همسرتون این‌جا هستن قربان»
– «بهش بگو بره»
– «خواهش می‌کنم قربان. دکتر هیوارد خیلی اصرار داره که شما باید همسرتون رو ببینید.»
– «به دکتر هیوارد بگو که به نظر من شطرنج‌باز خیلی خوبیه.»
– «باشه قربان»
نگهبان برای لحظه‌ای منتظر ایستاد: «پس نمی‌بینیدش قربان؟»
– «نه، نمی‌بینمش.»
پس از رفتن نگهبان برای چند لحظه در اتاق پرسه زد. بیش از آن سردرگم بود که بخواهد برشمردن حقایق را از سر گیرد. از زمانی که به این‌جا آورده شده بود، روی هم رفته،به شیوه‌ای بسیار نامحسوس با او بازی کرده بودند. خوشحال بود که گذاشته بودند اتاقی به تنهایی داشته باشد، و مطمئنا این‌جا نسبت به بیرون وقت بیشتری برای تامل در اختیار داشت. برای اطمینان خاطر، آن‌ها تمام تلاششان را می‌کردند تا او را مشغول نگه دارند و گمراه کنند؛ ولی با سرسختی توانسته بود بر قوانین غلبه کند و چند ساعتی را در روز برای مراقبه به چنگ بیاورد.
ولی لعنت به آن‌ها، کاش از آلیس در نقشه‌هایشان برای منحرف کردن افکار او استفاده نمی‌کردند. هرچند وحشت و انزجار ناشی از کشف حقیقت برای اولین بار اکنون دیگر کهنه شده و جای خود را تنها به احساسی ناخوشایند و در عین حال متضاد از در کنار وی بودن داده بود، با این حال هنوز هم از نظر احساسی، به یاد آوردن او یا مجبور شدن به این که راجع به او تصمیمی بگیرد بسیار ناراحت کننده بود. 
هر چه نباشد، برای سال‌ها همسرش بود. همسر؟ همسر چه بود؟ روحی دیگر درست مثل خود فرد، یک مکمل، ستون دیگر تشکیل دهنده یک زوج، پناهگاهی از درک و همدلی در ژرفای بی‌‌حد و مرز تنهایی. این چیزی بود که او فکر می‌کرد، چیزی که لازم داشت باور کند و برای سال‌ها قویاً باور کرده بود. عطش سیری‌ناپذیرش به همراهی با کسی همچون خودش، باعث شده بود تا خود را در آن چشمان زیبا مشاهده کند و باعث شده بود تا نسبت به عدم تطابق گاه و بیگاه در واکنش‌های او چندان سخت‌گیر نباشد. 
آهی کشید. فکر می‌کرد از دست اغلب واکنش‌های احساسی طبقه‌بندی شده‌ای که از راه قواعد اخلاقی یا مثال‌های عملی به او آموخته بودند خلاص شده ، ولی آلیس در اعماق روحش رخنه کرده بود، خیلی عمیق، و هنوز هم خاطره‌اش دردناک بود. آن وقت‌ها خوشحال بود. ولی اگر همه آن‌ها چیزی بیش از رویایی آرام بخش نبودند چه؟ آن‌ها فقط آیینه زیبا و فوق‌العاده‌ای به او داده بودند تا با آن بازی کند. حتما از پس آن آینه در نظرشان بیشتر احمق جلوه می‌کرده.
با ناراحتی به سر کار قبلی‌اش بازگشت: «جهان را به یکی از این دو شیوه توصیف کرده‌اند. شیوه مبتنی بر عقل سلیم که می‌گوید جهان همین گونه است که دیده می‌شود و رفتارهای عمومی مردم و انگیزه‌های آنان معقولند، و دیگری به شیوه دینی-اساطیری، که معتقد است جهان اساسا از خیالات و اوهام تشکیل شده، مجازی است، غیرمادی است و حقیقت در جایی ورای آن قرار دارد.»
«غلط است. هر دو این دیدگاه‌ها غلط هستند. دیدگاه مبتنی بر عقل سلیم که اساساً بی‌معناست. همان گونه که شعله‌های آتش همواره رو به سوی بالا دارند، مردی که از زنی زاده شده، جز در رنج و محنت نخواهد بود[3]. روزهای عمرش کوتاه و کم‌شمارند. تماما در بیهودگی و ملال. این نقل قول‌ها ممکن است مخدوش و کم دقت باشند، ولی به خوبی بیانگر دیدگاهی هستند که مدعی است جهان همین گونه است که هست. در چنین جهانی، تلاش‌های بشری همان اندازه ارزشمند است که هجوم کور یک شب‌پره به سمت نور چراغ. جهان مبتنی بر عقل سلیم، یک جنون کور است که از هیچ‌کجا آمده، به هیچ‌کجا می‌رود و هدفی هم ندارد.»
«اما در خصوص راه حل دوم، حداقل در ظاهر بیشتر منطقی است، چرا که جهان غیرعقلانی مبتنی بر عقل سلیم را مردود میداند. با این حال این هم یک راه حل منطقی نیست، بلکه تنها فرار از هرگونه واقعیت است؛ چرا که نتایج حاصل از تنها راه ارتباط مستقیم نفس با جهان خارج را نادیده می‌انگارد. قطعاً حواس پنجگانه راه‌های ارتباطی ضعیفی هستند، اما با این حال تنها راه‌های موجود به شمار می‌روند.»
کاغذ را مچاله کرد و از روی صندلی بیرون جست. نظم و منطق به دردی نمی‌خورد. جواب او درست بود، چون درست به نظر می‌رسید. ولی او هنوز هم تمام جواب را نمی‌دانست. چرا فریب در چنین مقیاس عظیمی لازم بود، چنین تعداد بی‌شماری از مخلوقات، تمامی قاره‌ها، شبکه‌ای عظیم و در هم تنیده از تاریخی دیوانه‌وار، سنت‌های دیوانه‌وار، فرهنگ دیوانه‌وار؟ چرا این قدر خود را به زحمت انداخته بودند، حال آن که تنها به یک سلول و یک ژاکت مخصوص بیماران روانی نیاز بود؟
حتماً به این خاطر بود که باید او را کاملاً و صد در صد گمراه می‌کردند، هر چیزی کمتر از آن مقصودشان را تامین نمی‌کرد. آیا به این دلیل نبود که می‌ترسیدند هویت واقعی خود را بداند، پس اهمیتی نداشت که دسیسه‌شان تا چه حد بزرگ و پیچیده باشد؟ 
باید می‌دانست. باید به طریقی خود را به پشت پرده دسیسه می‌رساند و درمی‌یافت وقتی که می‌اندیشند او در حال نظاره نیست، چه می‌کنند. یک بار بخشی از آن را دیده بود. این بار باید توطئه واقعی را می‌دید، باید عروسک‌گردان‌ها را در حال دستکاری می‌گرفت. 
مسلماً اولین قدم گریختن از این تیمارستان بود؛ ولی باید این کار را چنان ماهرانه انجام می‌داد که نتوانند او را بیینند، دستگیرش کنند یا شانس این را داشته باشند که صحنه نمایش دیگری را پیش چشمانش بگسترند. کار سختی بود. باید از آن‌ها در زیرکی و ظرافت پیشی می‌گرفت. 
وقتی که تصمیمش را گرفت، باقی بعد از ظهر را به بررسی ابزارهایی گذراند که می‌توانستند در رسیدن به مقصود یاریش دهند. تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید. باید بی آن که حتا برای یک لحظه دیده شود فرار می‌کرد و در اختفای کامل می‌ماند. باید به کلی ردش را گم می‌کردند تا نتوانند تلاش‌های خدعه آمیزشان را بر روی او متمرکز کنند. این بدان معنا بود که باید چندین روز را بدون غذا سر می‌کرد. بسیار خوب؛ از پسش بر می‌آمد. هر حرکت غیرعادی یا رفتار غیرمعمول می‌توانست آن‌ها را هشیار کند و او نباید هیچ‌گونه هشداری در این خصوص به آن‌ها می‌داد. 
چراغ‌ها دوبار روشن و خاموش شدند. به آهستگی برخاست و آماده رفتن به رختخواب شد. وقتی که نگهبان از درون دریچه نظارت به اتاق نگریست، او دیگر در رختخواب بود و رو به سمت دیوار داشت. 
شادی! شادی در همه جا! بودن با همنوعان خودش، خوشایند بود. شنیدن موسیقی‌ای که از هر موجود زنده به بیرون می‌تراوید، گویی که همواره چنین بوده و چنین خواهد ماند. دانستن این که همه چیز زنده‌اند، از حضور وی آگاهند، جزئی از وی هستند و او نیز جزئی از آن‌هاست، خوشایند بود. بودن خوشایند بود، ادراک وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت. یک ذهنیت ناخوشایند وجود داشت. جزییاتش را به یاد نمی‌آورد؛ حالا دیگر رفته بود؛ هرگز وجود نداشت؛ جایی برای آن وجود نداشت.
سر و صدای صبح زود از بخش کناری، به اتاقش می‌آمد و بدن خواب‌آلوده‌ای را که در این‌جا از آن استفاده می‌کرد، بیدار ساخت. آهسته آهسته هوشیاری خود را در اتاق بیمارستان بازیافت. انتقال به قدری ملایم بود که توانست خاطره تمامی آن‌چه را انجام داده بود و چرایی آن را با خود حفظ کند. بی‌حرکت دراز کشید، با لبخند آرامی بر چهره و از سستی این بدن زمخت که االبته چندان هم ناخوشایند هم به شمار نمی‌رفت لذت برد. علی‌رغم همه خدعه‌ها و نقشه‌های آن‌ها، بازهم برایش عجیب می‌نمود که هرگز از یاد برده باشد. ولی حالا که بالاخره کلید را یافته بود، سریعاً همه چیز را در این مکان غریب راست و ریس می‌کرد. بلافاصله آن‌ها را احضار می‌کرد و ترتیبات جدید را به‌اشان دیکته می‌کرد. دیدن چهره گلارون پیر، وقتی که می‌فهمید چرخه به پایان رسیده باید جالب می‌بود. صدای تق دریچه نظارت و قژ قژ بازشدن در، رشته افکارش را پاره کرد. نگهبان صبح سریع وارد شد و سینی صبحانه را روی میز گذاشت: «صب به خیر قربان؛ روز آفتابی‌ایه. می‌خواین تو تخت صبحانه بخورین یا پا می‌شین؟»
جواب نده؛ نشنو. این حواس پرتی‌ها را کنار بزن. این بخشی از نقشه آن‌هاست. ولی دیگر خیلی دیر بود، خیلی دیر. احساس کرد که دارد می‌لغزد، می‌افتد و از هجوم واقعیت به این دنیای دروغینی که آن‌ها در آن نگاهش داشته بودند مچاله می‌شود. و آن رفته بود، بی‌هیچ دستاویزی در اطرافش تا خاطره‌اش را با آن پیوند بزند بلکه به یاد بیاورد. چیزی به جا نمانده بود به جز احساس فقدانی زجرآور و درد مهلک تخلیه هیجانی تسکین نیافته.
– «بذارش همون جا؛ خودم ترتیبش رو می‌دم.»
– «باشه رفیق.»
نگهبان بیرون رفت و در را با سر و صدا پشت سرش قفل کرد. برای مدت زیادی دراز کشید، در حالی که تمامی اعصاب بدنش، برای قدری آرامش تمنا می‌کرد. بالاخره از تخت بیرون آمد در حالی که هنوز هم بسیار ناشاد بود و کوشید تا بر نقشه فرارش تمرکز کند؛ ولی فشار روانی ناشی از بازگشت ناگهانی به وضعیت قبل، باعث تشتت افکارش بود. ذهنش بازهم با شکیات درگیر شده بود، به جای آن که به افکار سازنده بپردازد. آیا ممکن بود که حق با دکتر باشد؟ این که او در این تردید کشنده تنها نبود؟ آیا تنها مشکل این بود که او از پارانویا رنج می‌برد یا توهم و یا جنون خودشیفتگی؟ 
آیا امکان داشت که هز جزئی از این هیاهوی اطرافش، زندان یک «شعور» دیگر باشد. بی‌پناه، کر و کور و گنگ، محکوم به تنهایی رقت‌آور ابدی؟ آیا نشان رنجی که در چهره آلیس دیده بود، بازتابی از درد و داغ حقیقی درون بود یا تنها نمایشی بود تا او را وادارند که تسلیم نقشه‌هایشان شود؟
ضربه‌ای به در خود. بی آن که سر بالا کند گفت: «بیا تو.»
آمد و رفت آن‌ها برایش اهمیتی نداشت. صدایی آشنا به آرامی و با تردید گفت: «عزیزم…»
– «آلیس!» بلافاصله از جا جست و با او روبرو شد: «کی تو رو راه داده این‌جا؟»
– «خواهش می‌کنم عزیزم؛ من باید تو رو می‌دیدم.»
– «این منصفانه نیست؛ منصفانه نیست.» بیش از آ نکه طرف صحبتش با آلیس باشد، با خودش صحبت می‌کرد: «چرا اومدی؟»
با وقاری که دور از انتظارش بود روبرویش ایستاد. زیبایی چهره کودکانه‌اش در پس چین و چروک‌ها رنگ باخته بود، ولی همچنان چهره‌اش با شجاعت می‌درخشید.
به آرامی جواب داد: «من دوستت دارم؛ می‌تونی ردم کنی برم، ولی نمی‌تونی وادارم کنی که دوستت نداشته باشم یا برای کمک بهت تلاش نکنم.»
با رنج ناشی از ناتوانی در تصمیم‌گیری روی برگرداند. آیا ممکن بود که در مورد او اشتباه کرده باشد؟ آیا در پس این لایه پوست و سمبل‌های آوایی، روحی هم وجود داشت که دلتنگ او بود؟ همچون عشاقی که در تاریکی با هم نجوا می‌کردند. 
– «تو درک می‌کنی؛ مگه نه؟»
– «معلومه که درک می‌کنم عزیزم.»
– «پس دیگه هر اتفاقی هم که برای ما بیافته اهمیتی نداره؛ تا وقتی که با هم هستیم و همدیگه رو درک می‌کنیم.»
کلمات، کلمات، کلمات؛ پژواک مطنطن کلمات که گویی در برخورد با دیواری استوار بازمی‌گشتند. نه، نمی‌توانست اشتباه کرده باشد. دوباره آزمایشش کن: «چرا منو سر اون کار توی اوماها نگه داشتی؟» 
– «ولی من هیچ‌وقت مجبورت نکردم اون کار رو ول نکنی. من فقط گفتم که بهتره قبل از این که کاری کنی، بیشتر فکر کنیم…»
– «ولش کن؛ مهم نیست.»
این دستان لطیف و صورت زیبا با سرسختی در عین آرامش، همواره او را از انجام آن‌چه دوست داشت بازداشته بودند. همیشه هم از سر خیرخواهی، خیرخواهی! ولی همیشه هم به گونه‌ای که او را از انجام کارهای احمقانه و بی‌منطقی که مطمئن بود بسیار هم خوشایند خواهند بود بازمی‌داشت. عجله، عجله، عجله و بازهم عجله، تحت نظارت یک حرفه‌ای زیباروی، فقط برای این که حتا یک لحظه هم نتوانی به خودت فکر کنی: «چرا اون روز سعی کردی نذاری برگردم بالا؟»
او کوشید تا لبخندی به لب بیاورد، هرچند که چشمانش داشت از اشک خیس می‌شد. 
– «فکر نمی‌کردم واقعا برات مهم باشه؛ فقط می‌خواستم به قطار برسیم.»
چیز کوچکی بود، نکته‌ای بی‌اهمیت. به دلایلی که برای خودش هم نامکشوف بود، اصرار کرده بود به طبقه بالا و اتاق مطالعه خودش برود، آن هم درست وقتی که می‌خواستند خانه را ترک کرده و به یک تعطیلات کوتاه بروند. داشت باران می‌بارید و همسرش هم متذکر شده بود که به زحمت می‌توانند به موقع به قطار برسند. ولی او هم خودش و هم همسرش را با سرسختی که از وی در چنین موقعیت‌هایی بعید بود، متعجب کرده بود. حتا همسرش را به کناری هل داده و راهش را به سمت طبقه بالا باز کرده بود. حتا با همه این‌ها، بازهم اتفاقی نمی‌افتاد اگر بدون هیچ دلیلی سایبان پنجره مشرف به پشت خانه را کنار نزده بود. نکته‌ی بسیار کوچکی بود. بیرون، جلوی خانه داشت باران می‌بارید و از پشت این پنجره در عقب خانه، هوا صاف و آفتابی بود، بدون هیچ نشانی از بارندگی. 
مدت مدیدی همان جا ایستاده و به درخشش غیر ممکن آفتاب خیره شده بود تا بلکه نظم ذهنی‌اش را بازیابد. تردیدهای کهنه و فروخورده را در پرتو این عدم تطابق کوچک ولی غیرقابل توضیح، دوباره می‌آزمود. روی برگردانده و همسرش را پشت سر خود یافته بود. از آن پس همواره کوشیده بود تا غافلگیری منعکس در چهره وی را از یاد ببرد. 
– «قضیه‌ی بارون چیه؟»
– «بارون؟» صدایش آهسته و آشفته بود: «خوب داشت بارون میومد؛ چی باید درباره‌اش بگم؟»
– «ولی پشت پنجره اتاق کار من بارون نمیومد.»
– «چی؟ معلومه که میومده. البته یه لحظه دیدم که خورشید زد، ولی همه‌اش یه دقیقه بیشتر نبود.»
– «چرند می‌گی.»
– «ولی عزیزم، هوا چه ربطی به من و تو داره؟ برای ما چه فرقی داره که بارون میومده یانه؟»
آرام به طرفش آمد و بازو در بازویش انداخت: «مگه من مسئول هوا هستم؟»
– «دارم فکر می‌کنم که هستی. حالا لطفا برو.»
زن کمی فاصله گرفت؛ قدری چشمانش را مالید، یک بار آب دهانش را فرو داد و سپس با صدایی که می‌کوشید آرام باشد گفت: «باشه، می‌رم؛ ولی یادت باشه هروقت بخوای می‌تونی بیای خونه و من هم اون‌جا خواهم بود. البته اگه من رو بخوای.» 
بعد از این حرف‌ها قدری مکث کرد، سپس با تردید ادامه داد: «می‌شه… می‌شه برای خداحافظی منو ببوسی؟»
هیچ پاسخی نداد، نه با کلام و نه با نگاه. زن به او نگریست، سپس بازگشت و کورکورانه به سمت در قدم برداشت و به سرعت از آن خارج شد. 
موجودی که او با نام آلیس می‌شناخت، بی‌ آن‌که برای تغییر شکل توقف کند، به محل تجمع رفت: «دیگه باید این روند رو متوقف کنیم. من دیگه بیش از این قادر نیستم بر تصمیماتش اثر بذارم.»
آن‌ها انتظار این موضوع را داشتند، با این حال با بی‌میلی، به تکاپو افتادند.
گلارون در حالی که مسئول دستکاری ذهنی را مخاطب قرار می‌داد گفت: «آماده شو تا خط حافظه‌ی منتخب رو پیوند بزنی.»
و بعد در حالی که به سمت مسئول عملیات برمی‌گشت ادامه داد: «بررسی روند نشون می‌ده که اون سعی خواهد کرد ظرف مدت دو روز در مقیاس زمانی خودش، فرار کنه. این زنجیره اساسا به خاطر غفلت تو در تعمیم دادن بارون به تمام محیط اطرافش ، داره از بین می‌ره. پس مواظب باش.»
– «اگه می‌تونستیم انگیزه‌هاش رو درک کنیم، آسون‌تر بود.»
– «در قالب دکتر هیوارد، اغلب سعی داشتم چنین کاری بکنم، ولی اگه ما انگیزه‌هاش رو درک می‌کردیم، اون وقت جزئی از اون بودیم. معاهده رو به خاطر داشته باشین. اون تقریباً به خاطر آورد.»
– «می‌شه در چرخه‌ی بعدی تاج محل داشته باشه؟ به دلایلی خیلی براش ارزشمنده.»
– «تو داری جذبش می‌شی.»
– «شاید؛ به هر حال من ترسی ندارم. بهش می‌رسه؟»
– «اینم در نظر می‌گیریم.»
گلاتون به دستوراتش ادامه داد: «همه ساختمون‌ها رو تا زمان توقف این یکی چرخه نگه دارید. نیویورک و دانشگاه هاروارد رو جمع کردیم. از اون قسمت‌ها منحرفش کنید. یالا تکون بخورین.»
———————————
پانویس‌ها:
[1] They
[2] Giuoco piano یکی از معروف‌ترین حرکات آغازین برای بازی شطرنج است.
[3] جمله " Man born of woman is born to trouble as the sparks fly upward" اشاره دارد به عبارت " Yet man is born unto trouble, as the sparks fly upward" در کتاب ایوب، آیه پنجم

نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین (Robert A. Heinlein)
مترجم: علیرضا قسمتی

درباره داستان:
داستان They نخستین بار در سال 1941 در شماره‌ی آوریل مجله‌ی Unknown به چاپ رسید. این داستان در مجموعه داستان The Unpleasant Profession of Jonathan Hoag هم به چاپ رسیده است.

شاهزاده‌ی زمینی

هنگامی‌ که لیزا مرد، احساس کردم که روحم از بدنم بیرون کشیده شد و آن‌چه که باقی ماند به اندازه گردی که به جهنم پاشیده شود ارزش نداشت. تا به امروز من حتی نمی‌‌دانم که او به چه دلیل مرد، دکتر‌ها تلاش کردند که به من بگویند چرا او از هم پاشید و چه چیز او را کشت، اما من فقط آن‌ها را پس زدم. او مرده بود و من هرگز دیگر با او سخن نمی‌‌گفتم یا او را لمس نمی‌‌کردم، هرگز میلیون‌ها چیز بی‌اهمیت را با او سهیم نمی‌‌شدم و این تنها حقیقتی بود که اهمیت داشت. من حتی به مراسم سوگواری نرفتم، تحمل نگاه کردن به چهره او در تابوت را نداشتم.
من از کارم استعفاء دادم- ما برای بازنشست شدن من روز‌شماری کرده بودیم تا سرانجام بتوانیم تمام وقت‌مان را باهم بگذرانیم- و به فروختن خانه و نقل مکان به یک جای کوچک‌تر هم فکر کردم اما در خاتمه نتوانستم این کار را انجام بدهم. چیزهای بسیاری از او در آن‌جا بود که اگر نقل مکان می‌‌کردم برای همیشه از دست می‌دادم.
لباس‌های او را به همان وضعی که همیشه بودند در کمد باقی گذاشتم. شانه سرش و عطر‌ش و رژ لبش روی جعبه‌ی لوازم آرایشش جایی که او همیشه آن‌ها را با سلیقه می‌‌چید، باقی ماند. یک نقاشی از منظره‌ی نیو انگلند بود که من هیچ‌وقت خیلی دوست نداشتم اما از آن‌جایی که او عاشقش بود گذاشتم همان‌جایی که بود آویخته بماند؛ و عکس‌های مورد علاقه‌ام از او را بزرگ کردم و قاب کردم و روی هر میز و طاقچه داخل خانه گذاشتم.
هیچ علاقه‌ای به بودن با مردم نداشتم، بنابراین تمام روز‌‌هایم را به مطالعه گذراندم. خوب بگذارید اصلاح کنم. من کتاب‌های زیادی را شروع کردم و تقریباً هیچ‌کدام را تمام نکردم. در مورد فیلم‌ها هم وضع به همین صورت بود. تعدادی فیلم کرایه کردم. شروع می‌‌کردم به تماشا و معمولاً بعد از 15 یا 20 دقیقه خاموش می‌‌کردم. دوستان مرا به بیرون دعوت می‌‌کردند، اما من نپذیرفتم و بعد از مدتی آن‌ها دیگر تلفن نکردند. من به سختی موضوع را متوجه شدم.
زمستان آمد. مجموعه‌ای از روزهای غم‌انگیز و شب‌های یخ زده که بی‌پایان به نظر می‌‌رسید. اولین بار بعد از ازدواجم با لیزا بود که درخت کریسمس برای تزئین به خانه نیاوردم. دلیل چندانی برای انجام این کار وجود نداشت. ما هیچ‌وقت بچه دار نشدیم، او آن‌جا نبود و من قصد نداشتم هیچ بازدید کننده‌ای داشته باشم.
چنان که مشخص شد در مورد بازدید کننده من اشتباه می‌‌کردم. شاید حدود یک‌ ساعت قبل از نیمه شب من متوجه کسی شدم که بدون لباس در حیاط عقبی خانه من در بدترین کولاک فصل سرگردان بود.
اول فکر کردم گرفتار خیالات شدم. 5 اینچ برف بارید بود، و سرمای باد چیزی در حدود ده درجه زیر صفر بود. یک دقیقه کامل در ناباوری خیره شدم و هنگامی‌ که او ناپدید نشد، کتم را پوشیدم، چکمه‌هایم را به پا کردم، یک پتو برداشتم و با عجله بیرون رفتم. وقتی به او رسیدم نیمه یخ زده به نظر می‌‌رسید. پتو را دور او پیچیدم و او را به طرف خانه هدایت کردم.
بازوها و پاهایش را به شدت مالش دادم و او را در آشپزخانه نشاندم و برایش یک فنجان قهوه داغ ریختم. چند دقیقه طول کشید تا لرزیدن‌اش تمام شد، اما بالاخره فنجان را گرفت و دست‌هایش را با آن گرم کرد، بعد بلندش کرد و یک جرعه چشید.
به سختی زمزمه کرد: «متشکرم»
هنگامی‌ که مطمئن شدم نخواهد مرد عقب ایستادم و نگاهی به او انداختم. در واقع حالا که رنگش داشت برمی‌‌گشت مرد خوش قیافه‌ای بود. باید حدود سی سال یا کمی‌ بیشتر می‌‌داشت. بدن لاغر، موی تیره، چشمهای خاکستری. چندین زخم، اما نمی‌‌شد گفت زخمِ چه بودند یا چند وقت بود که ایجاد شده بودند. ممکن بود از جنگ عراق باشند یا جراحات ورزشی قدیمی‌ یا شاید چند دقیقه قبل باد با شاخه‌های یخ زده او را شلاق زده بود.
پرسیدم: «بهتری؟»
سرش را تکان داد: «بله به زودی خوب می‌شوم.»
«اون بیرون بدون لباس‌هات چه غلطی می‌کردی؟»
با لبخند طعنه آمیزی گفت: «تلاش می‌کردم به خونه‌ام برم.»
گفتم: «تو را این اطراف ندیدم. این نزدیکی‌ها زندگی می‌کنی؟»
«نه»
«کسی هست که بیاد دنبالت و ببردت اونجا؟»
به نظر رسید که قصد دارد جواب مرا بدهد، اما تصمیمش را عوض کرد و فقط سرش را تکان داد.
پرسیدم: «اسمت چیه؟»
«جان» یک جرعه دیگر از فنجان نوشید و چهره‌اش را در هم کشید.
گفتم: «بله می‌دونم. قهوه افتضاحه لیزا بهتر درست می‌کرد.»
«لیزا؟»
گفتم:‌ «همسرم. او سال قبل مرد.»
هر دوی ما چند دقیقه ساکت بودیم و من متوجه شدم که همچنان رنگ به چهره‌اش باز می‌گردد.
پرسیدم: «لباس‌هایت را کجا گذاشتی؟»
«خیلی دور از اینجا»
«چه مسافتی را در این کولاک طی کردی؟»
«نمی‌دونم»
با خشم گفتم: «بسیار خوب، به چه کسی زنگ بزنم- پلیس، بیمارستان یا نزدیکترین آسایشگاه روانی؟»
جان گفت: «به کسی زنگ نزن، من به زودی خوب می‌شم و اینجا را ترک می‌کنم.»
«با اون لباس‌ها؟تو این هوا؟»
به نظر شگفت‌زده رسید: «من فراموش کرده بودم. حدس میزنم باید منتظر شم تا تموم بشه. من متأسفم که منو تحمل می‌کنی اما. . . .»
گفتم: «چه جهنمی‌! من زمانی طولانی تنها بودم. مطمئنم لیزا می‌‌گفت که من می‌‌تونم یک رفاقت کوچیک داشته باشم. حتی با یک غریبه لخت. در هر حال اون نمی‌‌خواست که من تو را توی سرما تو شب کریسمس بیرون بندازم.» به او خیره شدم. «فقط امیدوارم که خطرناک نباشی.»
«نه برای دوستانم»
گفتم «مطمئنم بیرون کشیدنت از سرما و دادن سر‌پناه به تو، یک عمل دوستانه تلقی می‌شه. فقط اون بیرون داشتی چه غلطی می‌‌کردی و چه اتفاقی برای لباس‌هات افتاد؟»
«داستان طولانیی داره.»
«شب طولانیه و من کاری برای انجام دادن ندارم.»
جان با بی اعتنایی گفت: «بسیار خوب. من مرد پیری هستم. نمی‌دونم چقدر پیر. احتمالاً 100 سال دارم شایدم بیشتر، اما نمی‌‌تونم بگم چون هیچ‌وقت مثل سایر انسان‌ها زندگی نکرده‌ام و هرگز دوران بچگی را به خاطر نمیارم.»
گفتم: «وایستا.»
«چی شده؟»
«نمی‌دونم چه بازیی داری می‌‌کنی، اما من اینو قبلا-خیلی خیلی وقت پیش شنیده‌ام. نمی‌دونم کجا اما شنیدم.»
او سرش را تکان داد. «نه نشنیدی. اما احتمالاًً قبلا اینو خوندی.»
خاطره‌ام را جستجو کردم، به صورت ذهنی کتاب‌خانه دوران جوانی‌ام را از نظر گذراندم-و آن‌جا پیدایش کردم درست بین جادوگر یا اُز و معادن پادشاه سلیمان»
«خدایا، نزدیک نیم قرن می‌شد. من وقتی داشتم بزرگ می‌شدم عاشق اون کتاب بودم.»
جان گفت: «متشکرم.»
«چرا داری از من تشکر می‌کنی؟»
«من نوشتمش.»
«حتما تو نوشتیش، من اون لعنتی را 50 سال قبل خوندم و همون موقع هم کتاب قدیمی‌ بود. یه نگاه به خودت تو آینه بکن.»
«با این وجود»
بلند گفتم: «شگفت‌انگیزه. دقیقاً چیزی که تو شب کریسمس لازم داشتم. مردم سرودخوان‌های شب عید را دارند و من تو را دارم. اون توسط یک جان نوشته نشده بود اون را یک ادگار نوشته بود.»
«اون منتشرش کرد. من نوشتمش.»
گفتم: «حتماً، آیا اسم خانوادگیت کارتر…؟»
«بله همین‌طوره.»
« من باید برای شروع با آسایشگاه روانی تماس می‌گرفتم.»
جان گفت: «اونا نمی‌‌تونستن تا صبح به اینجا برسن به من اعتماد کن:تو کاملاً در امانی.»
گفتم: «اطمینان دادن کسی که در طوفان برف لخت این‌طرف و اونطرف می‌ره و فکر می‌کنه که جان کارتر از مریخ هستش چندان اطمینان بخش نیست.»
همان لحظه‌ای که این را گفتم عصبی شدم و به خودم گفتم من باید او را راضی نگه دارم زیرا من یک مرد 64 ساله با فشار خون بالا و کلسترول بالاتر هستم و او مثل یک بوکسور سنگین وزن به نظر می‌‌رسد. بعد دریافتم که من واقعاً اهمیت نمی‌دهم که او مرا بکشد یا نه، زیرا از هنگامی‌ که لیزا مرده بود من تنها تظاهر به زندگی کردن کرده بودم، و در نهایت تصمیم گرفتم با او خوش‌رفتاری نکنم. اگر او یک چاقوی آشپزخانه بر می‌‌داشت و به سبک جنگاور مریخی به طرف من می‌‌دوید، حداقل پایانی می‌‌گذاشت بر تنهایی دردناکی که حدود یکسال بود تنها هم‌دم من بود.
از او پرسیدم: «خوب چرا فکر می‌کنی که تو جان کارتر هستی؟»
«چون هستم.»
«چرا باک راجرز یا فلش گوردون یا اسکارلت پیمپرنل نیستی؟»
پاسخ داد: «چرا تو دکتر سَویج یا شدو نیستی؟ یا جیمز باند»
گفتم: «من هرگز ادعا نکردم که یک شخصیت افسانه‌ای هستم.»
«من هم همین‌طور. من جان کارتر هستم که قبلاً در ویرجینیا زندگی می‌‌کردم، و قصد دارم که به سوی پرنسس‌ام بازگردم.»
«کاملاً برهنه در کولاک؟»
او گفت: «لباس‌هایم در انتقال از بین رفت و من مسئول آب و هوا نیستم.»
«این قطعاً توضیح معقولی برای یک مرد دیوانه است.»
او به من خیره شد. «زنی که من بیش از زندگی عاشقش هستم. میلیون‌ها مایل از من دور است. آیا این دیوانگیست که می‌خوام پیش او باز گردم؟»
تأیید کردم: «نه، دیوانگی نیست که می‌‌خواهی با او باشی. دیوانگی این است که فکر می‌‌کنی او در مریخ است.»
پاسخ داد: «تو فکر می‌‌کنی او کجاست؟»
گفتم: «من از کجا بدونم؟ اما می‌‌دونم روی مریخ چیزی جز یک دسته صخره نیست. تابستون اونجا زیر صفرِ و اکسیژنی وجود نداره، و اگر هم چیزی اونجا زندگی می‌‌کرده 50 یا 60 ملیون سال پیش مرده. چی داری در این باره بگی؟»
«من نزدیک به یک قرن را در بارسوم گذرانده‌ام. احتمالاً این دنیاییه متفاوت از چیزی که تو به عنوان مریخ می‌‌شناسی. احتمالاً هنگامی ‌‌که از خلاء گذر می‌‌کردم از ازلیت هم گذر کرده‌ام. من علاقه‌ای به توضیحات ندارم. تنها به نتایج علاقه‌مندم. و تاهنگامی‌‌که می‌‌تونم دوباره شاهزاده بی‌نظیرم را در آغوش بگیرم پاسخ‌ها را به دانشمندان و فلاسفه واگذار می‌‌کنم.»
من اضافه کردم: «و روانشناسان»
به نظر می‌رسید به طرز ترسناکی سرگرم شده است.
«خوب پس اگه به تو بود، من باید در یک مؤسسه زندانی می‌‌شدم تا هنگامی ‌‌که منو متقاعد می‌‌کردن که زنی که من دوستش دارم وجود نداره و کل زندگی من یک فانتزی بی‌معنی بوده. تو منو تبدیل به یک مرد بسیار غمگین می‌کردی، آیا این خوشحال‌ترت می‌‌کنه؟»
گفتم: «من فقط یک مرد واقع‌گرا هستم. وقتی که بچه بودم خیلی دلم می‌‌خواست که باور کنم شاهزاده‌ای از مریخ حقیقت داره و برای همین هر شب در حیاط‌ام می‌‌ایستادم و دستانم را به سوی مریخ دراز می‌‌کردم، درست همان‌طور که تو اینکار را کردی. من منتظر می‌‌موندم که از این زندگی خاکی بیرون کشیده بشم و به بارسوم منتقل بشم.» مکث کردم. «اما هرگز اتفاق نیفتاد. تمام چیزی که من از این کار نصیبم شد بازوهای دردناک و تمسخر‌های دوستانی بود که کتاب را نخونده بودن.»
او گفت: «احتمالاً تو دلیلی برای رفتن به بارسوم نداشتی. تو بچه بودی با یک زندگی کامل در پیش رو. من فکر می‌‌کنم بارسوم می‌‌تونه درباره کسانی که بهشون اجازه می‌ده که ببینندش بسیار انتخاب‌گر باشه.»
«پس تو حالا داری می‌گی که یک سیاره می‌‌تونه با احساس باشه؟»
جان پاسخ داد: «من هیچ ایده ای ندارم اگر هم باشه. آیا تو به عنوان یک حقیقت مطمئن هستی که اینطور نیست؟»
خشمگینانه به او نگاه کردم. گفتم: «در این‌باره تو بهتر از من هستی. تو به طرز لعنتی‌ای منطقی به نظر می‌رسی. البته تو تمرینات بیشتری داشتی.»
«تمرین بیشتر در چه مورد؟»
«دست انداختن مردم با معمولی به نظر رسیدن.»
«تمرین بیشتری از تو؟»
گفتم: «ببین! منظورم همینه. تو برای همه چیز یه جواب داری و اگه جوابی نداشته باشی با سؤالی جواب می‌دی که اگه من جواب بدم خودمو احمق نشون دادم. اما من تو کولاک، تو نیمه شب، برهنه سرگردون نبودم. و من فکر نمی‌کنم که روی مریخ زندگی می‌کنم.»
او گفت: «حالا احساس بهتری داری؟»
گفتم: «نه چندان. بازم قهوه می‌خوای؟»
«در واقع چیزی که دوست دارم انجام بدم اینه که کمی‌ این اطراف قدم بزنم تا زندگی به اعضای بدنم برگرده.»
«بیرون؟»
سرش را تکان داد. «نه بیرون نه!»
در حالی‌که بلند می‌شدم گفتم: «خوبه اینجا به بزرگی و با شکوهی قصر مریخیان نیست اما من تمام خانه را به تو نشان می‌دهم.»
روی پاهایش ایستاد.، پتو را دور خودش پیچید، و بدنبال من قدم گذاشت. من به اتاق نشیمن هدایتش کردم و ایستادم.
«هنوز سردته؟»
«یه کمی‌»
گفتم: «فکر کنم باید آتیش روشن کنم. من تمام زمستون از بخاری لعنتی استفاده نکردم، باید ارزش پولی را که صرفش می‌کنم داشته باشه.»
او گفت: «لازم نیست من خوب می‌شم.»
در حالیکه درش را باز می‌کرم و چند تکه چوب داخلش می‌انداختم گفتم: «زحمتی نیست. تا من این کار رو می‌کنم یه نگاه به اطراف بنداز.»
«نمی‌ترسی ازت دزدی کنم؟»
پرسیدم: «جیبی داری که چیزهای دزدی را توش بذاری؟»
لبخند زد: «فکر کنم این از خوش شانسیمه که دزد نیستم.»
چند دقیقه بعد را صرف جایگذاری کردن آتش زنه و روشن کردن آتش کردم. نمی‌دانم که کدام اتاق را دیده بود اما هنگامی‌که من بلند شدم او داشت باز می‌گشت.
او گفت: «باید خیلی عاشقش بوده باشی خونه را تبدیل به معبد او کردی.»
«چه تو جان کارتر باشی، چه صرفاً فکر کنی که جان کارتر هستی باید بتونی درک کنی که من چه احساسی داشتم.»
«چه مدته که مرده؟»
گفتم: «فوریه گذشته» و سپس به تلخی اضافه کردم: «روز والنتاین»
«زن دوست داشتنی‌ای بوده»
«اکثر مردم پیر می‌شن اما اون هر روز زیباتر می‌شد، به نظر من البته»
«می‌دونم»
«تو از کجا می‌دونی؟ تو هرگز اونو ندیدی هرگز باهاش ملاقات نکردی.»
«من می‌دونم چون شاهزاده من با هر لحظه ای که می‌گذره زیباتر می‌شه. وقتی که حقیقتاً عاشق باشی شاهزاده‌ات همیشه در حال زیباتر شدنه.»
در حالیکه کتاب را به خاطر می‌آوردم گفتم: «و اگه از اهالی بارسوم باشه اون برای حدود هزار سال جوون می‌مونه»
«شاید»
«شاید؟ تو نمی‌دونی؟»
«چه فرقی می‌کنه؟ تا زمانی که به چشم من اون جوون و زیباست؟»
«این برای کسی که فکر می‌کنه زندگیش رو از راه سر بریدن با یک شمشیر می‌گذرونه خیلی فلسفیه»
در حالیکه روی نزدیکترین صندلی راحتی به آتش می‌نشست جواب داد: «من هیچ‌چیز را بیشتر از زندگی در صلح نمی‌خواهم.»
«من هر لحظه‌ای که دور از دژاثوریس هستم زجر می‌کشم.»
گفتم: «من به تو غبطه می‌خورم.»
با لحن کنایه آمیزی گفت: «فکر کردم من دیوانه فرض شده‌ام.»
«هستی، فرقی نمی‌کنه. چه دژاثوریس تو واقعی باشه چه توهم یک ذهن پریشان، تو اعتقاد داری که وجود داره و داری می‌ری که بهش ملحق بشی. لیزای من مرده و من هرگز دوباره اونو نمی‌بینم.»
جوابی نداد، تنها به من خیره شد.
در حالی‌که روی مبل می‌نشستم ادامه دادم: «تو ممکنه به اندازه یک مجنون دیوانه باشی، اما تو منو متقاعد کردی که داری می‌ری شاهزاده مریخی‌ات را ببینی، من آخرین ذرات عقل سلیم‌ام را می‌دادم اگر می‌تونستم باور کنم که حتی برای یک دقیقه می‌تونم شاهزاده زمینی‌ام را دوباره ببینم.»
جان گفت: «شجاعتتو تحسین می‌کنم.»
با تعجب تکرار کردم: «شجاعت؟»
«اگر شاهزاده من می‌مرد من بدون او انگیزه یک روز دیگر زندگی کردن، یا حتی یک لحظه دیگر را نداشتم.»
«این هیچ ربطی به انگیزه برای زندگی نداره.»
«پس چیه؟»
شانه‌ام را بالا انداختم: «غریزه، اجبار. نمی‌دونم. من حقیقتاً از زنده بودن در سال گذشته لذت نبرده‌ام.»
«و هنوز تمومش نکردی.»
گفتم: «شاید این به هیچ‌وجه شجاعت نباشه. . شاید بزدلیه.»
«یا شاید دلیلی وجود داره؟»
«برای زندگی کردن؟ من نمی‌تونم دلیلی بیارم.»
«پس شاید سرنوشت این بود که من باید در خانه تو ظاهر می‌شدم.»
من گفتم: «تو به صورت جادوئی ظاهر نشدی، تو از جایی که لباس‌ها تو جا گذاشتی به اینجا اومدی.»
سرش را به آرامی‌ تکان داد: «نه، یک لحظه من داشتم میان باغچه‌های قصرم در هلیوم، دست در دست شاهزاده‌ام می‌گشتم، و لحظه بعد من در حیاط تو، بدون زین و یراقم و بدون سلاح‌هایم ایستاده بودم. من سعی کردم بازگردم اما نمی‌تونستم بارسوم را ازمیان دانه های چرخان برف ببینم، و اگر نتونم ببینمش نمی‌تونم بهش برسم.»
با خستگی گفتم: «تو برای هر چیزی یک جواب بی‌نقص داری. من شرط می‌بندم تو در همه تستهای شخصیتی‌ات نمره A گرفتی.»
جان گفت: «تو تمام همسایه‌هایت را می‌شناسی. آیا منو قبلاً دیده بودی؟ فکر می‌کنی یه مرد عریان چه مسافتی تو این کولاک می‌تونه راه بره؟ آیا پلیس به تو درباره یک مرد دیوانه فراری هشدار داده؟»
پاسخ دادم: «حتی برای پلیس هم شب افتضاحیه که بیرون باشه و تو یک دیوانه بی‌آزار به نظر می‌رسی.»
«حالا چه کسی پاسخ بی‌نقص داره؟»
«خیلی خوب، باشه، تو جان کارتر هستی و دژاثوریس یه جایی اون بالا منتظره تو است و سرنوشت بود که تو را به اینجا آورد، و صبح فردا یک مرد نگران که دنبال برادر یا پسر خاله گمشده‌اش می‌گرده پیداش نمی‌شه.»
او گفت: «تو کتاب‌های منو داری. بعضی از اونها را، من اونها را روی یکی از ردیفهای کتاب خونه دیدم. از اونها استفاده کن. هر چیزی که می‌خوای از من بپرس.»
«این چه چیزی را ثابت می‌کنه؟ احتمالاً هزاران بچه وجود دارند که می‌تونن اونها را کلمه به کلمه از حفظ بخونن»
«در اینصورت من فکر می‌کنم ما تمام شب را در سکوت سپری خواهیم کرد.»
من گفتم: «نه من از تو سؤالاتی خواهم پرسید، اما جواب‌اشان در کتابها نیست.»
«خوبه»
«بسیار خوب، تو چطور می‌تونی تا این حد تحت تأثیر زنی باشی که از یه تخم در اومده؟»
او پرسید: «تو چطور می‌تونی عاشق یک زن ایرلندی یا هلندی یا برزیلی باشی؟چطور می‌تونی عاشقی یک زن سیاه، سرخ یا سفید باشی؟ چطور می‌تونی عاشق یک زن مسیحی یا یهودی باشی؟ من عاشق شاهزاده‌ام هستم برای چیزی که هست، نه برای چیزی که شاید زمانی بوده.» او مکث کرد: «چرا لبخند میزنی؟»
فکر کردم ما امسال داریم یک مرد دیوانه را ترسیم می‌کنیم.
او به یکی از عکس های لیزا اشاره کرد: «برداشت من این است، او هیچ وجه اشتراکی با تو نداشت.»
گفتم: «اون در همه چیز با من اشتراک داشت بجز ارثیه، مذهب و تعلیم و تربیت عجیبه نه؟»
او پرسید: «چرا باید عجیب باشه؟ من هرگز فکر نکردم عاشق یک زن مریخی بودن عجیبه»
«من فکر می‌کنم اگه تو اعتقاد داشته باشی که مردمانی روی مریخ وجود دارند، حتی مردمانی که از تخم بیرون میان، برای من راحته که باور کنم تو عاشق یکی از اونها هستی.»
«چرا حس می‌کنی اعتقاد داشتن به یک دنیای برتر، یک دنیای شکوه و سلحشوری و منش و نجابت دیوانگیه؟ و من چرا نباید عاشق کامل‌ترین زنی باشم که در دنیا وجود داره؟ آیا غیر از این فکر کردن دیوانگی نیست؟ وقتی تو با شاهزاده‌ات ملاقات می‌کنی آیا منطقیه که اونو کنار بذاری؟»
با تندی گفتم: «ما درباره‌ی شاهزاده‌ی من صحبت نمی‌کنیم.»
«ما داریم درباره عشق صحبت می‌کنیم.»
«بسیاری از مردم عاشق می‌شن. هیچ کس دیگه‌ای مجبور نبوده به خاطرش به مریخ بره.»
به تلخی لبخند زد: «و حالا ما داریم درباره از خودگذشتگی‌هایی که یک نفر باید برای عشق از خود نشون بده صحبت می‌کنیم. برای مثال، من اینجا هستم، نصفه شب، 40 میلیون مایل دور از شاهزاده‌ام، با مردی که فکر می‌کنه من به آسایشگاه روانی تعلق دارم.»
پرسیدم: «پس چرا از مریخ برگشتی؟»
او مکث کرد مثل این‌که داشت به خاطر می‌آ‌ورد: «این یک امر ارادی نبوده. اولین بار که اتفاق افتاد من فکر کردم که قادر مطلق داره من را آزمایش می‌کنه، همون‌طور که اعمال را آزمایش می‌کنه. من 10 سال طولانی را قبل از اینکه بتونم برگردم اینجا گذروندم.»
«و تو هرگز سؤال نکردی که آیا اون واقعاً اتفاق افتاده بود؟»
«شهرهای باستانی، کف دریاهای مرده، نبردها، جنگجوهای خشمگین با پوست سبز، من ممکنه تمام اینها را تصور کرده باشم. اما من هرگز نمی‌تونستم عشقم به شاهزاده ام را تصور کرده باشم، اون در تمام دقایق هر روز با من می‌مونه، صدای او، لمس پوستش، عطر موهاش. نه من نمی‌تونستم اونها را ازخودم در آورده باشم.»
گفتم: «اون باید یک آرامش در حین تبعیدت بوده باشه.»
پاسخ داد: «یک آسایش و یک شکنجه. که هر روز به آسمان نگاه کنم و بدونم که او و پسری که هرگز ندیدم تا اون حد غیر قابل تصور دور هستند.»
«و تو هرگز شک نکردی؟»
او گفت: «نه من هنوز آخرین کلماتی که نوشتم یادمه. من معتقدم که اونها منتظر من هستند و یه چیزی به من می‌گه که به زودی خواهم دونست.»
گفتم: «درست یا غلط، حداقل تو می‌تونی بهش معتقد باشی. تو شاهد مرگ شاهزاده‌ات در مقابل چشمانت نبودی.»
به من خیره شد. انگار داشت تصمیم می‌گرفت چه باید بگوید. بالاخره او صحبت کرد: «من بارها مرده‌ام و اگر مشیت الهی بر این قرار بگیره، دوباره فردا خواهم مرد.»
«درباره چی حرف میز نی؟»
او گفت: «تنها هوشیاری من می‌تونه از خلاء بین دنیا‌ها گذر کنه. بدن من باقی می‌مونه، یک جسد بی‌جان.»
با طعنه گفتم: «و آن متلاشی نمی‌‌شود یا نمی‌‌پوسد؟ و منتظر تو می‌‌شود تا برگردی؟
او گفت: «من نمی‌توانم این را توضیح بدهم. من تنها از مزایایش استفاده می‌کنم.»
«و لابد این قراره به من آرامش بده- یک مرد دیوانه که فکر می‌کنه جان کارتر هست داره به من تذکر می‌ده که لیزای من ممکنه الان روی مریخ زنده باشه.»
او گفت: «این به من آرامش می‌ده.»
«بله ولی تو دیوانه هستی.»
«آیا دیوانگیه که فکر کنم اون ممکنه کاری را کرده باشه که من کردم؟»
گفتم: «کاملاً»
«اگر یک بیماری کشنده داشتی، آیا این دیوانگی بود که دنبال هر پزشک تجربی [1]که ادعا می‌کنه می‌تونه درمان‌اش کنه بگردی یا اینکه بشینی و منتظر مرگ بشی؟»
«پس حالا تو به جای یک مرد دیوانه یک پزشک تجربی هستی؟»
او گفت: «نه من مردی هستم که از مردن کمتر از، از دست دادن شاهزاده‌ام می‌ترسم.»
گفتم: «خوش به حالت. من همین الان هم شاهزاده‌ام را از دست دادم.»
«برای 10 ماه. من شاهزاده ام را برای 10 سال از دست داده بودم.»
با کنایه گفتم: «تفاوتی هست. مال من مرده، مال تو نمرده بود.»
او پاسخ داد: «تفاوت دیگری هم هست. من شهامت پیدا کردن شاهزاده‌ام را داشتم.»
«شاهزاده من گم نشده. من دقیقاً می‌دونم که کجاست.»
سرش را تکان داد: «تو می‌دونی که بخش بی‌اهمیت اون کجاست.»
آه عمیقی کشیدم: «اگر ایمان تو را داشتم برای داشتن دیوانگیت خوشحال می‌شدم»
«تو نیازی به ایمان نداری. تو تنها نیاز به شهامت داری که اعتقاد داشته باشی ، نه به اینکه چیزی درسته، بلکه به اینکه امکان پذیره.»
پاسخ دادم: «شهامت مال جنگ‌سالاران است. نه مال یک مرد 64 ساله که همسرش را از دست داده.»
او گفت: «هر مردی شهامت نهفته‌ای داره. شاید شاهزاده تو در بارسوم نباشه و شاید هیچ بارسومی‌ وجود نداشته باشه و من به همون دیوانگی باشم که تو تصور می‌کنی. آیا تو به پذیرفتن همه چیز به همون صورتی که هست اکتفا می‌کنی یا شهامت اینو داری که امیدوار باشی من راست بگم؟»
به تندی گفتم: «البته که من امیدوارم تو راست بگی. خوب که چی؟»
«امید به سوی باور هدایت می‌کند، و باور به سوی عمل.»
«نه به سوی وادی مسخر‌‌گی هدایت می‌کنه.»
با حس غمگینی در چهره اش به من نگاه کرد: «آیا شاهزاده‌ات کامل بود؟»
بی‌درنگ گفتم: «از هر جهت.»
«و آیا عاشق تو بود؟»
می‌دانستم سؤال بعدیش چیست اما نمی‌‌توانستم از جواب دادن خودداری کنم: «بله»
او گفت: «آیا یک شاهزاده می‌تواند عاشق یک بزدل یا یک دیوانه باشد؟»
با عجله گفتم: «کافیه! تو 10 ماه گذشته عاقل موندن به اندازه کافی برام سخت بوده. حالا تو اومدی و انتخاب‌های دیگه‌ای پیشنهاد می‌دی که خیلی جذاب به نظر می‌رسند. من نمی‌‌تونم بقیه عمرم را با فکر کردن به اینکه ممکنه یه راهی پیدا کنم که دوباره ببینمش بگذرونم.»
«چرا که نه؟»
اول فکر کردم که او دارد شوخی می‌کند. اما بعد دیدم که شوخی نمی‌کند.
«جداً از این حقیقت که این دیوانگیه. . اگر من به این کار بپردازم دیگه هیچ غلطی نمی‌تونم بکنم.»
او پرسید: «الان داری چیکار می‌کنی؟»
تائید کردم: «هیچی» ناگهان آه کشیدم: «من هر روز صبح از خواب بیدار می‌شم و منتظر می‌شم که روز به آخر نزدیک بشه تا من بتونم بخوابم و چهره اونو مقابل خودم نبینم تا صبح که دوباره بیدار می‌شم.»
«و تو این را رفتار منطقیه یک مرد عاقل به حساب می‌آری؟»
جواب دادم: «یک مرد واقع‌بین. او رفته و هرگز برنمی‌گرده.»
او پاسخ داد: «به حقیقت خیلی بها داده شده است. واقع‌بین سیلیکون را می‌بینه و یک دیوانه ماشینی را که می‌تونه فکر کنه. واقع بین کپک را می‌بینه و دیوانه دارویی را که می‌تونه به طرز معجزه آسایی عفونت را خوب کنه. واقع‌بین به ستارگان نگاه می‌کنه و می‌‌پرسته چرا به خودم زحمت بدم؟ دیوانه به همون ستاره‌ها نگاه می‌کنه و می‌پرسه چرا به خودم زحمت ندم؟» او مکث کرد و مشتاقانه به من خیره شد. یک واقع‌بین ممکنه بگه شاهزاده من مرده. یک دیوانه خواهد گفت، جان کارتر راهی برای غلبه بر مرگ پیدا کرد، پس چرا شاهزاده من نتونسته باشه؟»
«کاش می‌تونستم اینطور بگم.»
او گفت: «اما؟»
«من دیوانه نیستم.»
«من برات احساس تأسف می‌کنم.»
جواب دادم: «من برای تو احساس تأسف نمی‌کنم.»
«اوه! چه احساسی داری؟»
گفتم: «حسادت، اونها امشب یا فردا یا روز بعدش خواهند آمد و تو را خواهند برد به همون جایی که ازش سرگردان شدی، و تو همچنان که حالا معتقد هستی خالصانه معتقد خواهی بود. تو بدون هیچ شکی می‌دانی که شاهزاده ات منتظرت است. تو هر لحظه از بیداریت را صرف فرار و بازگشت به بارسوم خواهی کرد. تو ایمان و امید و هدف خواهی داشت که هر سه اینها انگیزه دهنده هستند. کاش من یکی از اینها را داشتم.»
«آن‌ها غیر قابل به دست آوردن نیستند.»
در حالیکه بلند می‌شدم گفتم: «شاید نه برای جنگجویان، اما برای مردان همسر از دست داده‌ی سالخورده با زانوهای مشکل‌دار و فشارخون بد چرا.» با کنجکاوی مرا نگاه کرد. به او گفتم: «من برای یک شب به اندازه کافی دیوانگی داشته‌ام، من دارم می‌رم بخوابم، اگه بخوای می‌تونی روی مبل بخوابی، اما من اگه جای تو بودم قبل از اینکه بیان دنبالم اینجا را ترک می‌کردم. اگه به طبقه هم کف بری تعدادی لباس و یک جفت چکمه قدیمی‌ پیدا خواهی کرد و می‌تونی کت منو از کمد راهرو برداری.» در حالیکه من به سوی راه پله می‌رفتم او گفت: «ممنون از مهمان نوازیت. متأسفم که خاطرات دردناک شاهزاده ات را به خاطرت آوردم.»
جواب دادم: «من خاطراتم را گرامی‌ می‌دارم. تنها زمان حال که دردناکه»
از پله‌ها بالا رفتم و با لباس روی تخت دراز کشیدم، و حس کردم که با تصور لیزا که زنده است و لبخند میز ند به خواب می‌روم. درست مثل هر شب»
هنگامی‌که صبح بیدار شدم و پایین رفتم او رفته بود. اول فکر کردم که نصیحت مرا پذیرفته و سعی کرده است که از تعقیب کنندگانش جلو بیافتد- اما بعد از پنجره بیرون را نگاه کردم و او را دیدم، درست همان جایی که شب قبل او را دیده بودم.»
صورتش در برف رو به پایین بود، بازو‌هایش مقابلش کشیده شده بود و درست مثل روزی که به دنیا آمده بود عریان بود. بدون اینکه نبضش را امتحان کنم می‌دانستم که مرده است. کاش می‌توانستم بگویم که لبخند رضایت بخشی بر لب داشت. اما اینطور نبود، او سرد و ناراحت به نظر می‌رسید. درست مثل زمانی که او را پیدا کردم.
به پلیس تلفن زدم، که به سرعت آمدند و او را بردند. به من گفتند که هیچ گزارشی از کسی که از آسایشگاه روانی محل فرار کرده باشد ندارند.
من چندین بار در هفته آینده با آن‌ها تماس گرفتم. آن‌ها نمی‌توانستند او را شناسایی کنند. اثر انگشت و دی ان ا او ثبت نشده بود و مشخصاتش با هیچ فرد گم شده‌ای همخوانی نداشت. مطمئن نیستم که چه زمانی پرونده او بسته شد، اما هیچ‌کس دنبال او نیامد که جسد را تحویل بگیرد و آن‌ها بالاخره او را بدون هیچ اسمی‌ بر سنگ قبرش، در همان تاریخی که لیزا به خاک سپرده شده بود، به خاک سپردند.
من به طور معمول هر روز از گور لیزا دیدن می‌کردم، و من بازدید از گور جان را نیز آغاز کردم. دلیلش را نمی‌دانم. او باعث شد من افکار دیوانه‌وار و ناراحتی داشته باشم که مرز بین آرزوها و واقعیات را تیره می‌کنند، و نمی‌توانم آن‌ها را دور کنم و از این بیزار بودم. بیش از این، من از او بیزار بودم: او با اطمینان مطلق از اینکه به زودی شاهزاده‌اش را خواهد دید مرد، در حالیکه من با اطمینان مطلق از اینکه هرگز شاهزاده‌ام را دوباره نخواهم دید زنده بودم.
نمی‌توانستم از این سرگردانی نجات پیدا کنم که کدام یک از ما واقعاً عاقل بود- او که حقیقت را توسط نیروی ایمانش شکل می‌داد، یا آن‌که با خاطرات کهنه به جا مانده بود، زیرا شهامت نداشت که سعی کند خاطرات جدیدی خلق کند.
همان‌طور که روزها می‌گذشت دریافتم که بیشتر و بیشتر به چیزهایی که جان گفته بود فکر می‌کنم، آن‌ها را در ذهنم دوباره و دوباره مرور می‌کنم- و آن‌گاه در 13 فوریه خبری در روزنامه خواندم که فردا مریخ از هر زمان دیگری در 16 سال آینده به زمین نزدیک‌تر خواهد بود.
کامپیوترم را برای اولین بار بعد از ماه‌ها روشن کردم و خبر را در چندین سرویس خبری اینترنتی پیدا کردم. برای لحظاتی درباره خبر، درباره جان و درباره لیزا فکر کردم. سپس به انجمن خیریه تلفن زدم و گفتم من خانه ام را قفل نکرده رها خواهم کرد و آن‌ها می‌توانند هر چیزی را که درخانه است بردارند-غذا، لباس ها، وسایل و هر چیزی که بخواهند.
من 3 ساعت باقی مانده را صرف نوشتن این خطوط کردم، بنابراین هر کس که اینها را بخواند می‌داند که من کاری را که قصد انجامش را دارم به میل خودم انجام می‌دهم، حتی با شادی و این‌که پس از مدتی طولانی که در افسردگی بودم به سوی امید می‌روم.
تقریباً 3 صبح است. بارش برف در نیمه شب قطع شد. آسمان صاف است، و هر لحظه ممکن است مریخ دیده شود. چند دقیقه قبل تصاویر مورد علاقه‌ام از لیزا را جمع آوری کردم، آن‌ها روی میز کنار من چیده شده‌اند، و او از همیشه زیباتر به نظر می‌رسد.
به زودی لباس‌هایم را در خواهم آورد، آن‌ها را مرتب تا خواهم کرد و روی صندلی خواهم گذاشت و بیرون به حیاط خواهم رفت. پس از آن تنها مسئله، مشاهده چیزی است که به دنبال آن هستم. آیا مریخ است؟ بارسوم است؟ یا چیز دیگری؟ فرقی نمی‌کند. تنها یک واقع‌بین همه چیز را به همان صورتی که هست می‌بیند، و جان محدودیتهای واقعیت را به من نشان داد- و چطور ممکن است کسی به کاملی شاهزاده من از آن محدودیت‌ها عبور نکرده باشد؟
من معتقدم که او منتظر من است و چیزی به من می‌گوید به زودی خواهم دانست.
——————————————–
پانویس ها:
[1] منظور کسانی است که بدون تحصیل علم پزشکی آن را از راه تمرین فرا گرفته‌اند.
نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: سمیه کرمی

هریسن برگرسن

سال ۲۰۱۸ بود و همه بالاخره با هم برابر بودند. برابری‌شان فقط در برابر خدا و قانون نبود؛ از هر لحاظ برابر بودند. هیچ کس از دیگری باهوش‌تر نبود. هیچ کس از دیگری خوش قیافه‌تر نبود. هیچ کس از دیگری قوی‌تر یا فرزتر نبود. این برابری تماما مرهون متمم‌های دویست و یازدهم، دویست و دوازدهم و دویست و سیزدهم قانون اساسی و هوشیاری بی‌وقفه ماموران معلولیت‌سازی فراگیر ایالت متحد بود.
اما هنوز بعضی از جنبه‌های زندگی کاملاً درست نشده بود؛ مثلاً اگر ماه آوریل هوایش بهاری نمی‌بود کماکان مردم را دیوانه می‌کرد. توی همین ماه نمور هم بود که آدم‌های م.ف. (معلولیت‌سازی فراگیر) هریسن، پسر ۱۴ ساله‌ی جورج و هیزل برگرسن را با خودشان بردند. واقعاً تراژیک بود، ولی جورج و هیزل نمی‌توانستند فکرشان را خیلی به آن مشغول کنند. هیزل هوش کاملا متوسطی داشت، که معنایش این بود که نمی‌توانست بیش از مدت کوتاهی به چیزی فکر کند. جورج هم چون هوشش خیلی بالاتر از حد متعارف بود یک رادیوی کوچک معلولیت ذهنی توی گوشش داشت. قانون او را ملزم می‌کرد که همیشه این رادیو را در گوشش داشته باشد. رادیو روی یک فرستنده‌ی دولتی تنظیم شده بود. حدودا هر ۲۰ ثانیه، فرستنده صداهای گوشخراشی می‌فرستاد تا جلوی سو استفاده غیرعادلانه‌ی آدم‌های شبیه جورج از مغزشان را بگیرد. جورج و هیزل داشتند تلویزیون تماشا می‌کردند. روی گونه‌های هیزل اشک‌هایی روان بود، ولی او در آن لحظه یادش رفته بود که اشک‌ها به خاطر چه بودند.
تلویزیون داشت چند بالرین را نشان می‌داد.
زنگی توی سر جورج صدا کرد. مثل دزدهایی که آژیر سرقت را شنیده‌اند، افکارش با وحشت گریختند.
هیزل گفت: «این رقصی که الان کردن، رقص قشنگی بود.»
جورج گفت: «ها؟»
هیزل گفت: «رقص رو می‌گم خوشگل بود.»
جورج گفت: «اوهوم.» سعی کرد کمی به بالرین‌ها فکر کند. واقعاً خیلی خوب نبودند. در هر حال نمی‌توانستند از کس دیگری هم بهتر باشند. چندین وزنه و کیسه پرساچمه بهشان وصل بود و روی صورت‌هاشان نقاب داشتند تا کسی با دیدن حالتی آزاد و زیبا روی صورتی قشنگ احساس نکند که خودش شبیه جوب‌گردها است. این فکر گنگ به سر جورج زد که شاید نباید رقصنده‌ها را معلول کرد، ولی خیلی نتوانست با این فکر پیش برود؛ چون صدای دیگری از رادیوی توی گوشش افکارش را پراکنده کرد.
قیافه‌ی جورج درهم رفت. قیافه‌ی دو نفر از هشت بالرین هم همین طور.
هیزل اخم او را دید. خودش معلولیت ذهنی نداشت و برای همین از جورج پرسید که آخرین صدا چه بوده. جورج گفت: «مثل این بود که یکی با چکش کله گرد بکوبه رو یه بطری شیر.»
هیزل با کمی حسادت گفت: «حتماً باید خیلی جالب باشه که آدم این همه صدای جورواجور بشنفه. چقدر چیز به ذهن‌شون می‌رسه.»
جورج گفت: «هوم.»
هیزل گفت: «فقط… اگه من فرمانده‌ی معلولیت‌سازی بودم، می‌دونی چی کار می‌کردم؟» در واقع هیزل شباهت چشمگیری هم به فرمانده‌ی معلولیت‌سازی داشت که زنی بود به نام دایانا مون گلمپرز. هیزل گفت: «اگه من دایانا مون گلمپرز بودم، یکشنبه‌ها ناقوس می‌ذاشتم، فقط ناقوس. یه جور‌هایی به احترام مذهب.»
جورج گفت: «اگه فقط ناقوس باشه که من می‌تونم فکر کنم.»
هیزل گفت: «خب شاید صداش رو خیلی بلند می‌کردم. فکر کنم من فرمانده‌ی معلولیت‌سازی خوبی می‌شم.»
جورج گفت: «همون قدر خوب که هر کس دیگه‌ای می‌تونه باشه.»
هیزل گفت: «اون وقت کی می‌دونه که کارهایی که من می‌کنم عادی هست یا نه؟»
جورج گفت: «درسته.» در فکرش جرقه‌ای زد درباره‌ی پسر غیرعادی‌اش، هریسن، که حالا در زندان بود، ولی یک سلام نظامی ۲۱ گلوله‌ای در سرش، جلویش را گرفت.
هیزل گفت: «وای این چه خفن بود، مگه نه؟»
به قدری خفن بود که جورج رنگش پرید و شروع کرد به لرزیدن و در گوشه‌ی چشم‌های قرمزش اشک جمع شد. دو نفر از هشت بالرین هم افتاده بودند روی کف استدیو و شقیقه‌هاشان را گرفته بودند.
هیزل گفت: «انگار یهو خیلی خسته شدی. چرا روی کاناپه دراز نمی‌کشی تا کیسه معلولیت‌ات رو روی بالش‌ها استراحت بدی، عزیز دلم؟» اشاره‌اش به ۲۱ کیلو ساچمه توی یک کیسه‌ی برزنتی بود، که دور گردن جورج قفل شده بود. گفت: «برو و یه کم کیسه رو زمین بذار. واسم مهم نیست اگه یه مدتی با من برابر نباشی.»
جورج با دست‌هایش کیسه را وزن کرد، گفت: «اشکالی نداره. من دیگه متوجه‌اش نمی‌شم. عین یه قسمت از خودم می‌مونه.»
هیزل گفت: «این اواخر خیلی خسته بودی، انگار از رمق رفتی. خیلی خوب می‌شد اگه یه راهی بود که بتونیم یه سوراخ کوچیک ته کیسه درست کنیم و چند تا از اون ساچمه‌ها رو درآریم. فقط چندتاشون رو.»
جورج گفت: «دو سال تو زندون و دو هزار دلار جریمه واسه هر ساچمه‌ای که درآرم. معامله‌ی خوبی نیست.»
هیزل گفت: «اگه فقط بتونی وقتی از سر کار بر می‌گردی خونه، چندتاشون رو دربیاری چی؟ منظورم اینه که تو که این‌جا با کسی رقابت نمی‌کنی. بعد هم دوباره برشون می‌گردونی.»
جورج گفت: «اگه من بخوام ازش شونه خالی کنم، اون وقت آدم‌های دیگه هم می‌خوان شونه خالی کنن، بعدش هم خیلی زود دوباره برمی گردیم به دوران تاریک، که توش همه با هم رقابت می‌کردن. تو که دوست نداری این طوری بشه ، ها؟»
هیزل گفت: «ازش متنفرم.»
جورج گفت: «بفرما، فکر می‌کنی دقیقه‌ای که مردم شروع کنن به خیانت به قوانین، چه بلایی سر جامعه می‌آد؟»
اگر هیزل نمی‌توانست جوابی برای این سوال پیدا کند، جورج هم نمی‌توانست جواب خودش را بدهد. توی سرش داشت آژیری کشیده می‌شد.
هیزل گفت: «گمونم از هم می‌پاشه.»
جورج بی احساس گفت: «چی می‌پاشه؟»
هیزل نامطمئن گفت: «جامعه. مگه خودت همین الان نمی‌گفتی؟»
جورج گفت: «کی می‌دونه؟!»
برنامه‌ی تلویزیون ناگهان برای یک اطلاعیه‌ی خبری قطع شد. اولش روشن نبود که اطلاعیه درباره‌ی چیست، چون گوینده مثل باقی گوینده‌ها شدیدا دچار اختلال گفتار بود، گوینده حدود نیم دقیقه و با هیجان‌زدگی بسیار تلاش کرد تا بگوید: «خانم‌ها و آقایان.»
آخرش هم وا داد و اطلاعیه را داد دست یک بالرین تا بخواندش.
هیزل گفت: «اشکالی نداره.» منظورش به گوینده بود. «اون سعی خودش رو کرد. مهم هم همینه. اون نهایت سعی‌اش رو کرد تا از چیزی که خدا بهش داده استفاده کنه. به خاطر یه همچین تلاشی باید بهش ترفیع خوبی بدن.»
بالرین از روی اطلاعیه خواند: «خانم‌ها و آقایان.» حتما زیبایی خارق العاده‌ای داشت، چون نقابی که زده بود، خیلی کریه بود. فهمش هم آسان بود که او از همه رقصنده‌ها قوی‌تر و خوش ترکیب‌تر بود، چون کیسه‌های معلولیتش به اندازه کیسه‌های مردان ۹۰ کیلویی بودند. بالرین مجبور شد بلافاصله به خاطر صدایش معذرت بخواهد، چون صدایش برای یک زن خیلی غیرعادلانه بود. صدایش آهنگ گرم و درخشان و بی زمانی داشت. گفت: «ببخشید.» و این بار با صدایی مطلقا غیر رقابتی شروع کرد.
با ونگی جیغ مانند گفت: «هریسن برگرسن ۱۴ساله که به دلیل مظنون بودن به طراحی براندازی حکومت حبس شده بود، از زندان فرار کرده است. او یک نابغه و ورزشکار و مادون معلول است و بی نهایت خطرناک تلقی می‌شود.»
یک عکس پلیسی از هریسن برگرسن وارونه روی صفحه تلویزیون نمایش داده شد، بعد کجکی، بعد دوباره وارونه و بعد هم صاف و درست. تصویر، هریسن را تمام قد، مقابل دیواری نشان می‌داد که با متر و سانتی متر مدرج شده بود. قدش دقیقاً دو متر و سیزده سانت بود. باقی پوشش هریسن شبیه لباس‌های هالووین بود. هیچ کس دیگری معلولیت‌های این قدر سنگین نداشت. او سریع‌تر از آن چه آدم‌های م.ف. تصورش را می‌کردند، رشد کرده بود. به جای یک رادیوی کوچک توی گوش برای معلولیت ذهنی، یک جفت گوشی وحشتناک زده بود و عینکی با شیشه‌های مواج ضخیم به چشم داشت. عینک قرار بود نه تنها او را نیمه کور کند، بلکه موجب سردردهای شدیدی هم بشود. از همه جایش قطعات فلزی آویزان بود. معمولا تقارن حفظ می‌شد و معلولیت‌های متصل به آدم‌های قوی از نظمی نظامی برخوردار بود، ولی هریسن شبیه شده بود به یک انباری متحرک. در مسابقه‌ی زندگی، هریسن ۱۴۰ کیلو را حمل می‌کرد. برای جبران کردن خوش قیافگی‌اش هم آدم‌های م.ف. لازم دیده بودند که او تمام مدت روی دماغش یک گلوله‌ی لاستیکی قرمز بگذارد، ابروهایش را بتراشد و دندان‌های سفید و یک دستش را با روکش‌های سیاه، جابه‌جا از شکل بیندازد.
بالرین گفت: «اگر این پسر را دیدید، سعی نکنید؛ تکرار می‌کنم، سعی نکنید با او بحث کنید.»
صدای کنده شدن دری از لولاهایش به گوش رسید.
از تلویزیون جیغ و فریادهای وحشت زده‌ای بلند شد. عکس هریسن برگرسن روی صفحه همین طور داشت می‌پرید، انگار که با آهنگ زمین لرزه‌ای برقصد.
جورج برگرسن به درستی زمین لرزه‌ای را تشخیص داد و خب حق هم داشت، چون خانه خودش بارهای بار با آن آهنگ کوبش به رقص آمده بود. جورج گفت: «خدای من، این باید هریسن باشه!»
این بازشناسی بلافاصله با صدای تصادف یک اتومبیل از ذهنش پاک شد.
وقتی جورج دوباره توانست چشم‌هایش را باز کند، عکس هریسن رفته بود. یک هریسن زنده و در حال نفس کشیدن صفحه را پر کرد.
هریسن عظیم و دلقک‌وار و با سر و صدا ایستاد در وسط استدیو. دستگیره‌ی در از جا کنده شده استدیو هنوز توی دستش بود. بالرین‌ها، تکنسین‌ها، موزیسین‌ها و گوینده‌ها از ترس جلوی او به زانو افتاده و در انتظار مرگ بودند.
هریسن داد زد: «من امپراطورم! می‌شنفین، من امپراطورم! همه باید هر چی من می‌گم رو فورا اجرا کنن.» پایش را به زمین کوبید و استدیو لرزید.
نعره زد: « حتی همین جوری که این‌جا وایسادم، علیل و لنگ و مریض شده، از هر کسی که تا حالا پا به دنیا گذاشته حاکم بزرگ‌تری‌ام. حالا تماشا کنین که می‌تونم به چی تبدیل بشم.»
هریسن بندهای کمربند معلولیت‌اش را طوری پاره کرد که انگار دارد دستمال کاغذی خیسی را پاره می‌کند. آن بندها قرار بود بتوانند تا دو هزار و پانصد کیلو وزن را تاب بیاورند.
تسمه‌های آهنی معلولیت هریسن افتادند روی زمین.
هریسن شست‌هایش را گذاشت زیر میله‌ی قفل زنجیر دور گردنش. میله مثل ساقه‌ی کرفس شکست. هریسن گوشی‌ها و عینکش را کوبید به دیوار.
دماغ گلوله‌ای لاستیکی‌اش را پرت کرد، و مردی آشکار شد که می‌توانست ثور، خدای رعد را هم بترساند.
نگاهی به جماعت زانو زده انداخت و گفت: «حالا باید امپراتریسم رو انتخاب کنم. اولین زنی که جرأت ایستادن رو داشته باشه، می‌تونه جفت و تاج و تختش رو طلب کنه.»
لحظه‌ای گذشت و بعد یک بالرین در حالی که عین بید می‌لرزید از جایش بلند شد.
هریسن معلولیت ذهنی را از گوش او برداشت و … آخر همه نقاب او را کنار زد.
زن، زیبایی شگفت انگیزی داشت.
هریسن دست او را گرفت و گفت: «حالا می‌تونیم به مردم معنی کلمه‌ی موسیقی رو نشون بدیم.»
فرمان داد: «موسیقی.»
موزیسین‌ها پاکشان برگشتند به صندلی‌هایشان و هریسن معلولیت‌های آن‌ها را هم پاره کرد. بهشان گفت: «بهترین چیزی که بلدین رو بزنین، تا من بارون و دوک و ارل بکنم‌تون.»
موسیقی شروع شد. اولش معمولی بود. سبک احمقانه، غلط. اما هریسن دو تا از موزیسین‌ها را از روی صندلی‌هاشان بلند کرد و در حینی که داشت آهنگی را که می‌خواست برایش بنوازند، می‌خواند، آن‌ها را مثل چوب میزانه‌ی رهبر ارکستر در هوا تکان داد. بعد دوباره پرتشان کرد توی صندلی‌هاشان. موسیقی دوباره شروع شد و این دفعه خیلی بهتر شده بود. هریسن و امپراتریسش مدتی فقط موسیقی را گوش کردند؛ چنان با جدیت گوش می‌کردند که انگار داشتند ضربان قلب‌هاشان را با آن هم‌زمان می‌کردند.
بعد همه‌ی وزنشان را دادند روی سر انگشتان پاهاشان.
و بعد در فورانی از زیبایی و شادمانی، پریدند توی هوا.
نه تنها قوانین زمینی زیر پا گذاشته شده بودند، بلکه قانون جاذبه و قوانین حرکت هم نقض شدند.
خیز برداشتند، جست زدند، چرخ زدند، گشتند و دور زدند.
مثل گوزنی بازیگوش جست زدند.
سقف استدیو ده متر ارتفاع داشت ولی هر جست به آن نزدیک‌ترشان می‌کرد.
قصد آشکارشان این شد تا سقف را ببوسند، بوسیدندش.
و بعد جاذبه را با عشق و اراده‌ی محض خنثی کردند و چند سانتی متر پایین‌تر از سقف در هوا معلق ایستادند…
همان وقت بود که دایانا مون گلمپرز، فرمانده‌ی معلولیت‌سازی با یک تفنگ شکاری دولول کالیبر ده وارد استدیو شد. دوبار شلیک کرد و امپراطور و امپراتریس قبل از رسیدن به زمین مرده بودند.
دایانا مون گلمپرز دوباره تفنگ را پر کرد. موزیسین‌ها را هدف گرفت و بهشان گفت که ۱۰ ثانیه فرصت دارند تا معلولیت‌هاشان را سرجایش برگردانند.
در این لحظه لامپ تصویر تلویزیون برگرسن‌ها سوخت.
هیزل برگشت تا این قطع تصویر را به جورج گزارش بدهد. ولی جورج به دنبال یک قوطی نوشیدنی رفته بود توی آشپزخانه.
جورج با نوشیدنی‌اش از آشپزخانه برگشت و لحظه‌ای یک سیگنال معلولیت بر جا لرزاندش. بعد دوباره رفت و نشست. به هیزل گفت: «داشتی گریه می‌کردی؟»
گفت: «اوهوم.»
او گفت: «واسه چی؟»
گفت: «یادم رفته. تلویزیون چیز خیلی غم انگیزی نشون داد.»
او گفت: «چی بود؟»
هیزل گفت: «همه‌اش تو ذهنم قاطی پاطی شده.»
جورج گفت: «چیزهای غم انگیز رو فراموش کن.»
هیزل گفت: «همیشه همین کار رو می‌کنم.»
جورج گفت: «آفرین عزیزم.» قیافه‌اش درهم رفت. صدای وحشتناک اسلحه در سرش پیچید.
هیزل گفت: «وای! من هم می‌تونم بگم که چقدر خفن بود!»
جورج گفت: «می تونی دوباره بگیش.»
هیزل گفت: «وای! من هم می‌تونم بگم که چقدر خفن بود!»
نویسنده: کورت ونه گوت
مترجم: بابک تبرایی

درباره کورت ونه‌گات جونیر:
11 نوامبر ۱۹۲۲، در ایندیاناپولیس ایندیانا، زن و مردی از نسل سوم مهاجران آلمانی-آمریکایی، صاحب فرزندی شدند که اسمش را گذاشتند کورت ونه‌گات جونیر. زن در اوان بیست سالگی‌اش خودکشی کرد و فرزند هم در ۶۳ سالگی عمل مادر را تکرار کرد، اما ناموفق. البته او راه بهتری برای خودکشی پیدا کرد که به قول خودش «باکلاس»تر است: آتش به آتش سیگار پال مال کشیدن، آن هم بدون فیلتر.
استاد مدت‌ها است که به همراه همسر دومش در منهتن نیویورک زندگی می‌کند. پس از انتشار «زمان‌لرزه» در سال ۱۹۹۷، اعلام بازنشستگی کرده و حالا سوای مقالاتش در مجله in these times و سخنرانی‌های گاه به گاهش در دانشگاه‌ها و انتقادهای سفت و سختش به جورج بوش، فقط کار گرافیک می‌کند. سال گذشته مجموعه‌ای از مقالاتش را هم چاپ کرد: «مردی بدون سرزمین». اگر «سلاخ‌خانه شماره پنج» را مشهورترین رمان و کاراکتر همزادش در تعدادی از رمان‌هایش، «کیلگور تراوت» را بارزترین موتیف کارهای ونه‌گات بدانیم، داستان کوتاه «هریسن برگرسن» که اولین بار در سال ۱۹۶۱ در «مجله‌ی فانتزی و علمی تخیلی» و بعدتر در مجموعه‌ی «به خانه‌ی میمون خوش آمدی» چاپ شد، نمونه‌ای‌ترین قصه‌ی او است.
سخن مترجم:
ترجمه این قصه را تقدیم می‌کنم به بانو لیلی گلستان، به خاطر ترجمه‌ی نامیرایش از «میرا»

منبع: ویژه نامه داستان‌های تابستان -روزنامه شرق– پنج شنبه، 9 شهریور 1385- شماره 847

چند سال پیش، من در اسکنکتادی در شرکت جنرال موتورز کار می‌کردم و آنجا دور و بر من پر بود از انواع و اقسام ماشین آلات و ایده‌هایی درباره‌ی آن‌ها. همین شد که داستانی نوشتم درباره‌ی انسان‌ها و ماشین‌ها، و همانجور که انتظار می‌رود، بخش مهمی از داستان به ماشین‌ها تعلق پیدا کرد. (اسم داستان پیانوی نوازنده است و همین روزها نسخه‌ی جلد مقواییش هم از زیر چاپ در خواهد آمد.) و آن وقت بود که از منتقدان ادبی چیز جدیدی یاد گرفتم و فهمیدم که یک نویسنده‌ی علمی-تخیلی هستم.
روح من از این موضوع خبر نداشت. به خیالم داشتم داستانی درباره‌ی زندگی می‌نوشتم، درباره‌ی آن چیزهایی که دیدن و شنیدنشان در اسکنکتادی اجتناب ناپذیر بود. این اسکنکتادی که می‌گویم شهری است صد درصد واقعی که این روزها بدجور گرفتار هزار جور گند و کثافت شده. از وقتی که منتقدان ادبی نظرشان را اعلام کردند، من شده‌ام یک موجود دردسر ساز، از ساکنین یک کمد بایگانی که برچسب علمی‌-تخیلی روی آن خورده، و هیچ هم بدم نمی‌آید که از این کمد خارج شوم. بخصوص که این اواخر، بسیاری از منتقدان ادبی، کمد علمی‌-تخیلی را با یک سری تجهیزات سفید رنگ مربوط به توالتهای عمومی عوضی می‌گیرند.
از قرار معلوم، راه ورود به این کمد، پرداختن به تکنولوژی است. گویا ملت خیال می‌کنند که نمی‌شود آدم در آن واحد هم یک نویسنده‌ی معقول و محترم باشد و هم حالی‌اش بشود که یک یخچال چطور کار می‌کند، همانجور که مثلا نمی‌شود باور کرد یک شهروند محترم کت و شلوار خال خالی بپوشد. می‌شود تقصیر را انداخت گردن دانشگاه‌ها. من می‌دانم که در دانشگاه، دانشجویان ادبیات انگلیسی تشویق می‌شوند از شیمی و فیزیک متنفر باشند و به اینکه مثل مهندسان دور و برشان احمق و غیرطبیعی و خشک و جنگ طلب نیستند ببالند. و از طرف دیگر، چون دانشجویان رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی در پایان دوره‌ی تحصیلی‌شان به زحمت توانایی نوشتن نام خود را دارند، برای بیشترشان چاره‌ای نمی‌ماند مگر اینکه منتقد ادبی بشوند، یعنی از همان کسانی که پیش از این یک بار گفتم با کمدی که من هم درون آن هستم چه معامله‌ای می‌کنند.
اما کسانی هم هستند که عاشق زندگی در این کمد مزخرف‌اند. این‌ها کسانی هستند که می‌ترسند مبادا اسمشان روی زبانها بیافتد و به چیزی که واقعاً هستند معروف بشوند؛ یعنی داستان نویسهایی پیر و ساده، که در آثارشان از ثمرات مهندسی و تحقیقات علمی سخن گفته‌اند. این آدم‌ها از بودن در این کمد خوشحالند، چون بیشتر ساکنان این کمد، همدیگر را مثل اعضای خانواده‌های قدیمی دوست دارند. اینها هر از چندی به همدیگر سر می‌زنند، هندوانه زیر بغل هم می‌گذارند، به هم دلداری می‌دهند، نامه‌های بیست صفحه‌ای بدون خط در میان با هم رد و بدل می‌کنند، دور هم با محبت می‌نشینند و می‌نوشند و سرخوش می‌شوند و به هر حال، با این کارها و یا به طرق دیگر، برای هم خروار خروار قلب تپنده و لبهای باز شده به لبخند به ارمغان می‌آورند.
مدتی با آنها بوده‌ام، راستش آدم‌هایی با حال و با معرفت هستند و حوصله‌ی آدم را سر نمی‌برند، اما حالا باید حرفی بزنم که حسابی حال آنها را می‌گیرد: اینها فقط یک مشت آدم علاف هستند که دلشان می‌خواهد برای خودشان گروهی داشته باشند. اگر این‌ها این همه دلشان نمی‌خواست که برای خودشان گروهی داشته باشند و از گروهشان این‌قدر لذت نمی‌بردند، رده‌ای به نام علمی-‌تخیلی هرگز پا نمی‌گرفت. این‌ها دلشان می‌خواهد تمام شب بیدار بنشینند و سر این که «علمی-تخیلی یعنی چه؟» بحث کنند. شاید یک بابایی هم پیدا شود و بپرسد: «گوزن شمالی چه جور جانوری است؟» یا «اخوت ستاره‌ی شرقی چیست؟» و البته که این سؤال‌ها هم به اندازه‌ی همان سؤال اول مفید هستند.
خب- راستش بدون گردهمایی‌های بی معنا، دنیا جداً کسل‌کننده می‌شد. تعداد لبخندها خیلی کمتر می‌شد و تعداد نشریات به یک صدم تعدادی که هست کاهش پیدا می‌کرد. و صد البته، در مورد نشریات علمی‌-تخیلی از قدیم گفته‌اند که اگر کسی یک سر سوزن عرضه‌ی نوشتن داشته باشد، احتمالا مجله‌های علمی-تخیلی نوشته‌هایش را چاپ می‌کنند. در عصر طلایی مجلات که چندان هم از آن زمان نگذشته، تقاضا برای مزخرفات بی معنا به قدری زیاد بود که منجر به اختراع ماشین تایپ برقی شد و البته همین میزان تقاضا هم بود که باعث شد هزینه‌ی فرار من از اسکنکتادی تامین بشود. روزهای خوبی بود! ولی امروزه که دوران طلایی مجله‌ها به پایان رسیده، فقط یک جور مجله باقی مانده است که یک دانشجوی منگ سال دومی، برای آن که بتواند خودش را به عنوان یک نویسنده مشهور و معروف بکند، ممکن است به آن رو بیاورد. دیگر خودتان حدس بزنید که منظورم چه نوع نشریه‌هایی است.
منظورم این نیست که بگویم ویراستاران مجله‌ها و رمان‌ها و گردآوری‌کنندگان مجموعه داستان‌های علمی-تخیلی بی‌سلیقه هستند، آنها بی‌سلیقه نیستند و من بعداً سر وقت آن‌ها هم می‌آیم. از جماعتی که دور و بر علمی‌-تخیلی می‌چرخند، آنهایی که انصافاً می‌شود به بی‌سلیقگی متهمشان کرد، 75 درصد از نویسنده‌ها و 95 درصد از خواننده‌ها هستند- می‌شود گفت کارشان بیش از اینکه از ‌سلیقگی‌شان باشد، بچگانه است. روابط پخته و حساب شده [و کنش و واکنشهای معقول و منطقی] حتی اگر طرف مقابل یک ماشین باشد، باعث تحریک اکثریت عوام نمی‌شود. در گنجینه‌ی معلومات این‌ها، هر چیز که ربطی به علم دارد، تمام و کمال پیش از سال 1933، در کتابهای «مکانیک برای همه» چاپ شده، هر چه که به سیاست، اقتصاد و تاریخ مربوط است را می‌توان در سالنامه‌ی1941 « اطلاعات لطفاً! » پیدا کرد، و هر چیزی هم که به روابط بین زن و مرد مربوط بشود، از دل مجموعه‌ی «مگی و جیگز» در آمده است، یا از نسخه‌ی مؤدبانه و پالوده‌اش، یا از نسخه‌ی وقیح‌نگارانه‌اش.
من مدتی در مدرسه‌ای نسبتاً غیرعادی به بچه‌ دبیرستانی‌هایی نسبتاً غیرعادی درس می‌دادم. علمی تخیلی برای پسر‌بچه‌ها مثل سنبل طیب بود برای گربه‌ها [و از بیخ هوایی‌شان می‌کرد]. هیچ فرقی هم نمی‌کرد که کدام یک از آثار ادبیات علمی‌-تخیلی باشد. آنها نمی‌توانستند بین دو داستان فرق بگذارند، و نظرشان این بود که همه‌ی این داستان‌ها بی‌نقص و هوشمندانه هستند. غلط نکنم، بجز جذابیت ناشی از تازگی و نوظهوری ِ این کمیک‌های بدون نقاشی، چیزی که پسرها را بخود جلب می‌کرد نوید مداوم آینده‌ای بود که آن‌ها همانگونه که بودند می‌توانستند از پسش بر بیایند، آینده‌ای که آن‌ها در آن، همانطور که بودند، یعنی کک مکی و چشم و گوش بسته و سر به هوا، در بدترین حالت افسر تحقیق‌هایی لباس شخصی می‌شدند.
جای تعجب بود که چطور برنامه‌ی فضایی آمریکا آن‌ها را هیجان زده نمی‌کرد. نه اینکه برنامه‌ی فضایی فراتر از درک آن‌ها باشد، بلکه برعکس، خیلی خوب می‌دانستند که کل سرمایه‌گذاری و برنامه‌ریزی آن پروژه، کار نوجوان‌های حرف نشنویی مثل خودشان است. مسئله فقط این بود که آن‌ها واقع‌گرا بودند: شک داشتند بتوانند دبیرستان را تمام کنند، و خوب هم می‌دانستند که هر کس بخواهد وارد برنامه‌ی فضایی بشود باید حداقل مدرک لیسانس داشته باشد و کارهای درست و حسابی هم فقط به آدم‌هایی می‌رسد که دکترا داشته باشند.
به هر حال، آخر سر بیشترشان از دبیرستان فارغ التحصیل شدند، و بیشتر همان‌ها، در حال حاضر داستان‌هایی درباره‌ی گذشته‌ها و حال‌ها و آینده‌هایی می‌خوانند که کسی نمی‌تواند از پسشان بر بیاید- 1984، مرد نامرئی، مادام بواری. مخصوصاً خیلی‌هایشان داغ کافکا هستند. طرفداران علمی‌تخیلی ممکن است در بیایند که: «ها ها! اورول و الیسون و فلوبر و کافکا هم علمی-‌تخیلی نویس هستند!» آنها معمولاً از این حرفها می‌زنند. بعضی‌هایشان حتی آن‌قدر خل و چل هستند که سعی می‌کنند تولستوی را هم گیر بیاندازند و به لیست اضافه کنند. مثل این می‌ماند که من بیایم و بگویم در این دنیا هر کس سرش به تنش می‌ارزد، در اصل عضو گروه خود من، یعنی دلتا اوپسیلون بوده، گیرم حتی خود آن بابا روحش هم خبر نداشته باشد! فکرش را بکنید کافکا چه دلتا اوپسیلونی بد عنقی می‌شد!
حالا بشنوید از این‌ها- یعنی ویراستارها و گردآوری کنندگان جنگ‌ها و ناشرانی که رده‌ی علمی تخیلی را زنده و مجزا از دیگر گونه‌های ادبی نگه می‌دارند. همه‌ی آنها تا حد متناسب و معقولی با استعداد، حساس و آگاه هستند. این‌ها جزء جمع کم تعداد و انگشت شمار امریکایی‌هایی هستند که در ذهن‌هایشان فرهنگ‌های دو‌گانه‌ی سی. پی. اسنو به خوبی با هم می‌آمیزد. اگر آنها این همه مزخرفات سطح پایین چاپ می‌کنند، به این خاطر است که اولاً پیدا کردن مطلب خوب برای انتشار سخت است و از طرف دیگر احساس می‌کنند که وظیفه‌ی آنها این است که هر نویسنده‌ای را که جسارت داشته باشد کمی تکنولوژی وارد معادله‌ی زندگی انسان بکند، تشویق کنند و مهم هم نیست که این نویسنده چقدر افتضاح می‌نویسد. کار خوبی می‌کنند. آنها می‌خواهند تصاویری خوش آب و رنگ از واقعیت جدید ارائه کنند.
و البته گاه گداری چیزهای خوبی هم نصیبشان می‌شود و در کنار بدترین نوشته‌های ادبیات آمریکا (البته بعد از مجله‌های آموزشی)، بعضی از بهترین‌‌ها هم بُر می‌خورد و منتشر می‌شود. علیرغم کمبود بودجه و مخاطبانی که به بلوغ عقلی نرسیده‌اند، چندتایی داستان واقعاً خوب هم گیرشان می‌آید، چون برای عده‌ای از نویسندگان خوب، رده‌ی من در آوردی علمی‌-تخیلی و کمد بایگانی مربوط به آن، همواره مثل خانه بوده است. این نویسنده‌ها به سرعت پیر می‌شوند و لایق آن هستند که شکوهمند خطاب شوند. پرونده‌ی آنها خالی از افتخار هم نیست. گروه قدرشان را می‌داند و همواره احترام و افتخار و عشقی را که لیاقتش را دارند، نصیبشان می‌کند.
گروه تحلیل خواهد رفت. دیر یا زود سرنوشت تمام گروه‌ها همین است. هر روز نویسنده‌های بیشتر و بیشتری از «جریان اصلی» (نامی که اهالی علمی‌-تخیلی بر دنیای بیرون کمد نهاده‌اند)، در داستان‌هایشان از تکنولوژی یاد خواهند کرد و برایش حداقل احترامی در حد یک نامادر‌ی شرور در یک قصه قائل خواهند شد. ضمناً، اگر داستان‌هایی نوشته‌اید که از نظر گفتگو‌ها و منطق داستانی و شخصیت پردازی و باورپذیری ضعیف هستند، بد نیست اگر کمی شیمی و فیزیک و یا حتی جادوگری به نافشان ببندید و آنها را برای یک مجله علمی‌-تخیلی بفرستید. یک تذکر کوچک برای بازاریابی موفق: مجله‌ی علمی-‌تخیلی‌ای که بیشترین حق التحریر را می‌پردازد و به نظر می‌رسد ضعیفترین ملاک‌های پذیرش و داوری را داشته باشد، پلی‌بوی است. اول پلی‌بوی را امتحان کنید.
نویسنده: کورت ونه گوت
مترجم: سمیه کرمی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.