داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بخشی از رمان «موج‌ها»
خورشید بالا آمد. رگه‎‌های سبز و زرد بر کرانه افتاده روی تَرَک‌های قایق فرسوده لغزید و سبب شد خارخسک دریایی خاردارش چون پولاد برق کبودی بزند. نور کم و بیش در موجک‌های تند که بادبزن‌وار در کرانه سر به دنبال هم گذاشته‌بودند رسوخ کرد. دختر که سر چرخانده و همه‎ٔ جواهرات، یاقوت زرد، زمرد کبود، جواهرات آبرنگ با اخگر‌های آتش در میانشان را به رقص درآورده‎بود، اینک پیشانی خود را برهنه کرده باچشمان گشاده باریکه راهی مستقیم بر فراز امواج گشوده‌است. درخشش لرزان موج‌های خا‌لمخالی تیره‌شد؛ گودی‌های سبزشان ژرف و تیره شد. شاید گله‌‌های ماهی‌‌های سرگردان از میانشان می‌گذشتند. همچنان که شتک می‌زدند و پس می‌کشیدند. حاشیه‌‎ ٔ سیاهی از ترکه‌‌ها و چوب پنبه و پوشال و خرده چوب بر کرانه به جا می‎گذاشتند، گفتی کرجی کوچکی درهم شکسته و به قعر آب فرو رفته و ملوان به سوی خشکی شنا کرده و از صخره‎ای بالا رفته و بار شکننده‎ٔ خود را به دست امواج سپرده تا خرده ریزه‎هایش را به کرانه بیاورد. 
در باغ پرندگان که صبحدم بر آن درخت، بر آن بوته، گهگیر و پراکنده نغمه سرداده‎بودند، اکنون تند و تیز به همسرایی آواز می‎خوانند؛ گاه با هم، گویی از همدمی خود آگاهند و گاه به تنهایی گویی با آسمان فیروزه‎‌ایی سخن می‌گویند. وقتی گربه‌ٔ سیاه در میان بوته‌‌ها جنبید، وقتی آشپز خلواره‎‌ها را روی تل خاکستر انداخت و آن‌ها را بترساند، همه یکجا پرکشیدند. در چهچه‎شان ترس و بیم درد و شادمانی، که در همین دم باید آن را می‌قاپیدند، موج می‎زد. در هوای زلال بامدادی به همچشمی نیز نغمه می‎خواندند، برفراز درخت نارون می‎پریدند، همچنانکه سر در پی یکدیگر می‌گذاشتند، می‎گریختند، یکدیگر را می‌جستند، آواز می‎خواندند و وقتی به آسمان بلند رو می‌آوردند به هم نوک می‌زدند. بعد خسته از تعقیب و گریز به دلربایی فرود می‎آمدند، نرم و ظریف پایین می‌آمدند، ساکت و آرام روی درخت، روی دیوار می‌نشستند، چشم‌های درخشانشان همه جا را می‌پایید، هشیار و بیدار سر به این سو و آن‎سو می‎چرخاندند و از یک چیز، یک شی‌ی  بخصوص، خوب خبردار بودند.
 شاید صدف حلزونی بود که چون نمازخانه‌‎ای خاکستری در میان علف‌ها سر برافراشته‎بود، ساختمانی برآماسیده که دوره‎اش تیره‎ٔ سوخته‎بود و سایهٔ سبز علف بر آن افتاده‎بود. یا شاید شکوه گل‌ها را می‎دیدند که روی باغچه‎‌ها نور سیال ارغوانی می‎انداختند و از میان آن دالانک‌های تاریک سایهٔ ارغوانی بین ساقهٔ رانده می‌شد. یا به برگ‌های کوچک روشن سیب خیره مانده‎بودند که رقصان ولی خوددار، لابه‎لای شکوفه‎‌های گلبهی سرسختانه برق می‎‌زدند. یا قطرهٔ باران را بر پرچین می‎دیدند که آویخته‎است اما نمی‎افتد و خانه‎‌ای کامل و نارون‌‌های بلند درآن خمیده‎اند، یا یکراست به خورشید چشم می‎دوختند و چشمانشان بدل به منجوق‌‌های طلا می‌شد.
اکنون با نگاه به این‎سو و آن‎سو، به زیر گلها، به خیابان‌‌های تاریک در درون دنیای روشن نشده که برگ‌ها در آن می‎پوسند و گل‌ها در آن افتاده‎اند، ژرف‎تر نگریستند.سپس یکی از آن‌ها با جهشی زیبا و فرودی دقیق بر تن نرم هیولاوارِ بی‎دفاعِ کرمی جهید و یکریز نوک زد و زد تا لهش کرد. آن پایین در میان ریشه‎‌ها که گل‌ها در آنجا می‌پوسیدند گُله‎به گُله بوی مردار می‎آمد؛ بر پهلو‌های آماسیدهٔ چیزهایی که باد کرده‎بود قطره‎هایی شکل می‎گرفت. پوست میوه‎‌های پوسیده پاره می‎شد و ماده‏ای که بیرون می‏زد غلیظ‎تر از آن بود که راه بیفتد. لیسک‌‌ها فضله‎‌های زرد ترشح می‎کردند و گهگاه تنی بی‎ریخت با سری در هر انت‌ها آهسته از سویی به سویی تاب می‎خورد. پرندگان چشم طلایی که میان شاخ و برگ‌‌ها می‎جهیدند، به این چرک آلودگی و نمناکی با شیطنت می‎نگریستند. گهگاه منقار خود را وحشیانه در این معجون چسبناک فرو می‎بردند. 
اکنون خورشید طالع هم از پنجره به درون آمد و بر پرده‎ٔ حاشیه سرخ دست کشید و رفته‎رفته دایره‎‌ها و خطوط را آشکار کرد.
اینک در نور فزاینده سپیدی آن در بشقاب افتاد و لبه‎اش برقِ آن را متراکم کرد. صندلی‌‌ها و گنجه‎‌ها سایه‎وار پس کشیده‎بودند، چنانکه هر چند هر یک جدا بود چنان می‎نمود که به ناگزیر در هم ادغام شده‎اند؛ آینه بستر خود را بر دیوار سپید کرد. گل واقعی در قاب پنجره با شبح گل همراه شد. با اینحال شبح قسمتی از گل بود، چون وقتی غنچه کرد، گل رنگ‌پریده‎تر روی شیشه نیز غنچه داد. باد وزید. موج‌ها رپ‎رپ بر کرانه می‎کوفتند، مانند جنگاوران دستار بر سر، مانند مردان دستار بر سری که زوبین‌‎‌های زهر آلود بر سرِ دست تاب می‎دهند، به سوی رمه‎‌‌های در حال چرا، به سوی گوسفند‌های سپید، پیش می‎رفتند.
برنارد گفت: «اینجا در دانشکده که اضطراب و فشار زندگی خیلی زیاد است، که هیجان زندگی محض به ضرورتی روزمره بدل می‌شود، پیچیدگی اشیا‌ی  بیشتر می‎شود. هر ساعت چیز تازه‌ای از توی کلوچهٔ سبوس گنده بیرون می‎زند. می‎پرسم من چی‎ام؟ این؟ نه، من آنم. بخصوص حالا که از اتاق در آمدم و مردم حرف می‎زنند و سنگریزه‎‌های روی سنگفرش زیرِ گام‌های تنهایم خش‌خش می‎‌کنند و من ماه را تماشا می‎کنم که بالانشین و بی‎اعتنا بر فراز نمازخانهٔ کهن طلوع کرده –تازه روشن می‎شود که ساده و یگانه نیستم، بلکه پیچیده و بسیارم. برنارد در ملاء عام پرجوش و خروش است؛ در خلوت رازپوش. این چیزی است که آن‌ها نمی‎فهمند، چون بی‎‌شک حالا از من حرف می‎زنند و می‎گویند من از آن‌ها می‎گریزم و گریزپایم.
در نمی‎یابند که ناگزیرم به تغییرات گوناگون دست یابم؛ ناچارم راه‌های ورود و خروج مرد‌های گوناگونی را که تفاوت نقش خود را در مقام برنارد ایفا می‎کنند ببندم. به نحوی غیرعادی از اوضاع خبر دارم. هرگز نمی‎توانم در واگن قطار کتابی بخوانم بی‌آنکه از خودم بپرسم آیا آن مرد معمار است؟ آن زن غمگین است؟ امروز خوب خبر داشتم که سایمز بیچاره با آن جوش صورتش چه احساس تلخی داشت که نمی‎توانست روی بیلی جکسن تأثیر مثبتی بگذارد. من که با درد و دریغ حالش رامی‎فهمیدم، به گرمی به شام دعوتش کردم. لابد این کار را به ستایشی نسبت خواهد داد که در من نیست. این درست است. اما اگر بخواهیم «به حساسیت زنانه» بپیوندیم (در اینجا از قول شرح حال نویس خود نقل می‎کنم) «برنارد متانت منطقی یک مرد را دارد.» اما کسانی که تأثیر می‎گذارند و آن در اصل تأثیر مثبت است (چون ظاهراً در سادگی فضیلتی است) آنهایی هستند که وسط کار تعادل خود را حفظ می‎کنند. (بی‎درنگ ماهی‌هایی رامی‎بینیم که بر خلاف جریان آب شنا می‎کنند.) کانن، لایسیت، پتیرز، هاوکینز، لارپنت، نویل- همه طبق جریان آب ماهی می‎گیرند. اما تو می‌فهمی، تو، خودِ خودم، که چه کسی با یک صدا زدن می‎آید (حادثهٔ‎ تلخی می‎شود که کسی را صدا بزنی و نیاید؛ این کار نیمه‌شب را تهی می‌کند و حال و روز پیرمرد‌ها را در کلوب‌‌ها توضیح می‎دهد- آن‌ها از صدا زدن کسی که نمی‌آید دست کشیده‎اند) تو می‎فهمی آنچه امشب داشتم می‎گفتم تنها به ظاهر معرفی‌ام می‌کند. در باطن و در آن لحظه که بیش از همیشه گسسته خاطرم، یکپارچگی هم دارم. با همه چیز همدردی می‎کنم؛ در ضمن چون وزغی در حفره‎ای می‎نشینم و هر چه از راه می‎رسد با خونسردی می‎پذیرم. معدودی از شما که حالا حرفم را می‎زنید، آن ظرفیت مضاعف را دارید که احساس و استدلال کنید. می‎بینید که لایسیت عقیده دارد باید دنبال خرگوش‌ها دوید؛ هاوکینز بعد از ظهر را با پشتکار فراوان در کتابخانه گذرانده. پیترز درکتابخانه معشوقه‎ٔ جوانش را دارد. همه‎تان سرگرم و گرفتار و غرقه‎اید و تا آنجا که توانتان قد می‎دهد نیرو صرف می‌کنید- همه جز نویل که ذهنش پیچیده‎تر از آن است که یک فعالیت تحریکش کند. من خیلی پیچیده‎ام. در مورد من چیزی شناور و ر‌ها باقی می‌ماند.
«حالا به عنوان دلیل حساسیتم در برابر محیط، اینجا، همین که وارد اتاقم می‌شوم و چراغ را روشن می‌کنم و برگ کاغذ و میز و روپوشی را که به غفلت روی پشتی صندلی انداخته‎ام می‎بینم، حس می‎کنم که من آن مرد سلحشور و در عین حال فکور، آن موجود پردل و مخّربی هستم که به چالاکی ردا از دوش می‎اندازد، قلم برمی‎دارد و بی‎درنگ نامه‌ٔ زیر را به دختری که عشق پرشوری به او دارد می‌نویسد.
«بله، همه چیز بر وفق مراد است. حالا سر حالم. می‎توانم نامه‎ای را که بار‌ها شروع کرده‎ام، یکراست بنویسم. تازه از راه رسیده‎ام؛ کلاه و عصایم را پرت کرده‎ام؛ بی‎آنکه به خودم دردسر بدهم و کاغذ را راست جلویم بگذارم، اولین چیزهایی را که به ذهنم می‎‌رسد می‌نویسم. این نامه قرار است طرح درخشانی بشود و آن دختر هم باید فکر کند که بدون مکث و بدون پاک شدن کلمه‎ای نوشته شده. ببین نامه‎‌ها چه بی‎ریختند- این هم یک لکه از روی بی‎دقتی. همه چیز باید فدای سرعت و بی‎پروایی شود. با خطی تند، روان و ریز می‎نویسم و دنباله‎ی «y» را با اغراق می‎کشم و خط افقی «t» را کش می‎دهم. تاریخ را فقط سه‎شنبه هفدهم می‎نویسم و بعد علامت سؤال می‎گذارم. اما در ضمن باید این تأثیر را رویش بگذارم که هر چند او –چون این من نیستم- این طور بی‌تکلف و سرسری می‎نویسد، اشاره‎ی ظریفی از صمیمیت و احترام در آن است. باید به حرفهایی که با هم زده‎ایم اشارهٔ کنم و برخی صحنه‏‎‌های فراموش نشدنی را بازگردانم. اما باید در نظر او این طور جلوه کنم (این خیلی مهم است) که به راحت‎ترین وجهی از چیزی به چیز دیگر می‎رسم. از مراسم ختم مردی که غرق شده‎بود (جمله‎ای برایش نوشته‎ام) گرفته تا خانم مافت و مَثَل‎هایش (یادداشتشان کرده‎ام) و به همین ترتیب تأملاتی که از قرار معلوم تصادفی ولی پرعمق است (نقد عمیق اغلب تصادفی نوشته‎ می‎شود) درباره‎ٔ کتابی که خوانده‌‎ام، کتابی مهجور. دلم می‎خواهد وقتی موهایش را شانه می‎زند یا شمع را خاموش می‎کند، بگوید: این را کجا خواندم؟
آها، در نامه‎ٔ برنارد؛ سرعت، گرما، تأثیر مذاب و گدازه‎ٔ روان جمله را می‎خواهم. به فکر کی هستم؟ البته بایرون. از لحاظی شبیه بایرون هستم. شاید جرعه‎ای از بایرون مرا سرحال بیاورد. بگذار یک صفحه بخوانم. نه، این گنگ است؛ این نامربوط است. خیلی صوری است. تازه دارم یک چیزهایی می‌فهمم. تازه ضرباهنگش توی کله‎ام فرو رفته (ریتم در نوشتن مهم‎ترین چیز است). حالا بدون مکث، با اولین ضربه‎ی قلم شروع می‎کنم…
نویسنده: ویرجینیا وولف
مترجم: مهدی غبرایی

درباره‌ی نویسنده:
ویرجینیا وولف نیازی به معرفی ندارد. نقد و نظر درباره‎ٔ آثارش زیاد نوشته‏شده و منابع به وفور یافت می‎شود. در عظمت و نوآوری او هم حرفی نیست. هنوز هم او را همپای جویس و پروست می‎دانند. از میان آثارش موج‌ها بیش از همه اسیرم کرد و دو سه سالی است با آن سرگرمم. در حال حاضر دوست گرامی‎ام، محمد رضاپور جعفری سرگرم مقابله‎ٔ واژه به واژه و عشق‎ورزی با آن است. فقط بگویم که این رُمان 9 تابلو دارد که وصف یک روز است، از برآمدن خورشید تا غروب آن، که به سبک نقاشی پوانتیلیستی (نقطه چین) سورا ساخته‏شده و کل آن‌ها یک روز را می‎سازد و ناگفته به ذهن می‎آورد که زندگی روزی بیش نیست.اما 6 راوی، بی‎آنکه یکدیگر را مخاطب قرار دهند، از کودکی تا بزرگسالی زندگی و افکار خود را روایت می‎کنند. طبعاً لحن در تابلو‌ها سنگین‎تر از متن است (و به زمان ماضی روایت می‎شود).
در اینجا ابتدای فصل سوم و قسمتی از تک‎گویی یکی از راویان –برنارد- را نقل می‎کنم.
مهدی غبرایی
زمستان84

منبع: www.jenopari.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1402
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.