داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

این داستان در دنیای «استار داست» یا «گرد ستاره» اتفاق می‌افتد که توسط نیل گیمن و چارلز وس خلق شده‌است. داستان به «حصار» مربوط می‌شود، روستایی در انگلستان که در آن‌جا دیواری حقیقی وجود دارد که دنیای ما را از «سرزمین پریان» جدا می‌کند. اگر بتوانید روستاییان تنومند و خشن و چماق‌هاشان را -که از دروازه‌ی ورودی محافظت می‌کنند- دور بزنید، می‌توانید وارد آن‌ شوید. البته به مراتب به صلاحتان است این‌کار را انجام ندهید!
مردم دهکده‌ی «حصار» به خاطر روحیه‌ی مستقل و مغرورشان، در منطقه معروف هستند. در مرام آنان نیست که حتا مقابل مردان بلندمرتبه سر خم کنند. یک لقب اشرافی هیچ تأثیری بر آنان ندارد و از هر چیزی که ذره‌ای غرور و تکبر در آن وجود دارد، بیزار هستند.
در سال ۱۸۱۹، معروف‌ترین مرد انگلستان، بی‌ برو برگرد، دوک ولینگتون [1] بود. البته‌ این نکته‌ی به خصوص و شگفت‌آوری نیست. وقتی مردی دو بار پادشاه شرور فرانسه، ناپلئون بناپارت، را شکست داده‌باشد، واقعاً طبیعی است که خودش را خیلی دست بالا بگیرد.
در اواخر سپتامبر آن سال، دوک تصادفاً یک شب را در مهمان‌خانه‌ی «کلاغ زاغی هفتم» دهکده‌ی حصار گذراند و اگر‌ چه یک‌شب بیشتر نبود، اما دوک خیلی زود با اهالی دهکده در‌افتاد. این امر با یک نارضایتی ساده از سوی هر دو طرف بابت رفتار گستاخانه‌ی طرف مقابل محقق شد. اما خیلی زود به یک منازعه بر سر میل‌ بافتنی‌های خانم پامفری بدل شد.
بازدید دوک مربوط به زمانی‌ می‌شود که آقای برومیوس بیرون از حصار بود. او برای تهیه‌ی نوشیدنی به جایی رفته ‌بود. کاری که هر از چندگاهی انجام می‌داد. بعضی از مردم می‌گفتند هنگامی‌ که از یکی از این سفرها بازمی‌گشته بوی ضعیف دریا می‌داده است، اما باقی مردم می‌گفتند که بیشتر بوی تخم بادیان رومی می‌داده ‌است. در آن زمان، آقای برومیوس مراقبت و مواظبت از کلاغ زاغی هفتم را به آقا و خانم پامفری سپرده‌ بود.
خانم پامفری شوهرش را برای بازپس‌گیری میل‌ بافتنی‌هایش به اتاق نشیمن بالایی- جایی که دوک مشغول صرف شام بود- فرستاد. اما دوک، آقای پامفری را جواب کرد، به این دلیل که اصلاً دوست نداشت در هنگام صرف غذا کسی مزاحمش شود. در مقابل هم خانم پامفری وقتی با گوشت خوک کباب شده وارد شد، آن را محکم روی میز کوبید و نگاهی نثار دوک کرد تا او بفهمد چگونه در موردش فکر می‌کند. این کار دوک را خیلی خشمگین کرد و به همین دلیل میل بافتنی‌های خانم پامفری را در جیب شلوارش پنهان کرد. اگرچه واقعاً قصد داشت هنگام صبح که می‌خواست آن‌جا را ترک کند، آن‌ها را به صاحبش بازگرداند.
از قضا، آن شب کشیشی بی‌نوا به نام دوزآمور به مهمان‌خانه آمد. اول آقای پامفری به او گفت اتاق خالی ندارند، اما بعد از این‌که متوجه اسب آقای دوزآمور شد، نظرش را تغییر داد چون فکر کرد راهی پیدا کرده تا کمی از دق‌دلی‌اش را سر دوک خالی کند. او به جان کاکرافتِ اصطبل‌دار گفت تا نریان نجیب و بلوطی‌ رنگ دوک را از اصطبل گرم و نرم بیرون بیندازد و در عوض مادیان خاکستری و کهن‌سال آقای دوزآمور را به جای او ببندد.
جان پرسید: «اما با اسب دوک چه‌ کنم؟»
آقای پامفری کینه‌توزانه پاسخ داد: «آه. یک چراگاه خیلی خوب بالاتر از جاده وجود دارد که بزها زیاد در آن نمی‌چرند. ببرش آن‌جا.»
صبح روز بعد دوک از خواب بیدار شد و از پنچره به بیرون نگاه کرد. ناگهان چشمش به اسب محبوبش، کوپن‌هیگن افتاد که با خوشحالی در یک چمن‌زار وسیع و سرسبز مشغول خوردن چمن بود. بعد از صبحانه، دوک قدم‌زنان به آن سمت روانه شد تا صبحانه‌ی معمول کوپن‌هیگن را به او بدهد.
به دلایلی، دو مرد با چماق، هر کدام یک طرف ورودی چمن‌زار ایستاده ‌‌بودند. یکی از آن‌ها با دوک صحبت کرد، اما دوک حواسی نداشت تا به هر آن‌چه احتمالاً آن مرد می‌گفت توجه کند (مطلبی در مورد یک گاو یا یک چنین چیزی بود) چون در همین لحظه او کوپن‌هیگن را دید که به میان درختان دورترین نقطه‌ی آن مرغزار رفت و از دیدرس او خارج شد. دوک به دور و برش نگاهی انداخت و متوجه شد یکی از آن دو مرد چماقش را بالا برده‌است و می‌خواهد او را بزند!
دوک هم با تعجب به او زل زد.
مرد تردید کرد. انگار شک داشت که آیا واقعاً می‌خواهد دوکی را بزند که از هرچه بگذریم، مدافع اروپا و یک قهرمان ملی بود؟ این تردید لحظه‌ای بیشتر طول نکشید اما همین یک لحظه‌ کافی بود. دوک در پی کو‌پن‌هیگن به «سرزمین پریان» قدم گذاشته ‌بود.
آن سوی درختان، دوک خود را در کوره‌راه سفیدی یافت که در دیاری دلپذیر با تپه‌های گرد و قلمبه و تپل‌مپل واقع بود. در میان این تپه‌ها، درختان کهن‌سال بلوط سبز شده بودند که روی آن‌ها پر از پیچک، رزهای وحشی و پیچ امین‌الدوله شده‌بود. طوری که هر درخت به یک واحه‌ی سبز بدل شده‌ بود.
دوک هنوز یک مایل نرفته ‌بود که به خانه‌ای سنگی محصور میان خندقی سیاه رسید. روی خندق پلی قرارداشت که با لایه‌ای ضخیم از خزه پوشیده ‌شده ‌بود، به طوری‌ که به نظر می‌رسید با لایه‌هایی از مخمل سبز ساخته‌ شده ‌باشد. سقفِ سنگ‌فرش‌شده‌ی خانه بر روی مجسمه‌های غول‌های سنگی استوار بود که به دلیل سنگینی سقف، خم شده و کرنش کرده ‌بودند.
دوک بالا رفت و در زد. چون احتمال می‌داد یکی از ساکنان خانه‌، کوپن‌هیگن را دیده ‌باشد. مدتی منتظر شد و سپس به دیدزنی خانه از بیرون پنجره‌ها پرداخت. اتاق‌ها خالی و لخت بود و نور آفتاب، باریکه‌ی طلایی‌اش را بر روی کف خاک‌گرفته می‌تابانید. دریک اتاق بقایای جام سربی خرد‌شده‌ای وجود‌داشت و به نظر می‌رسید که این تمام اثاثیه‌ی خانه باشد… تا این‌که دوک به آخرین پنجره رسید.
در آخرین اتاق زنی جوان در لباسی بلند به رنگ یاقوت سرخ روی صندلی‌ای چوبی نشسته‌ و پشت به پنجره مشغول بافتن بود. در مقابلش فرشی مجلل و پهناور گسترده‌ بودند. انعکاس رنگ‌های باشکوه فرش بر سقف و دیوار‌ها می‌رقصید. طوری که اگر زن یک تکه شیشه‌ی رنگی منقوش روی پایش گذاشته بود هم اثری چنین نمی‌داشت.
فقط یک چیز دیگر در اتاق وجود داشت. یک قفس پرنده‌ی کهنه با یک پرنده‌ی غمگین درون آن، از سقف آویزان بود.
دوک از پنجره‌ی باز به درون اتاق خم شد و پرسید: «ممکن است شما اسب مرا دیده ‌باشید، دلبندم؟»
خانم جوان که به بافندگی ادامه‌ می‌داد گفت: «خیر.»
دوک گفت: «طفلک! کوپن‌هیگن بی‌نوا. او با من در جنگ واترلو بود و اگر گمش کنم خیلی ناراحت می‌شوم. امیدوارم هر آن‌که او را پیدا می‌کند با او مهربان باشد. طفلک.»
سکوتی برقرار شد و دوک در بحر انحنای زیبای گلوی سفید بانوی جوان فرو رفته ‌بود.
دوک گفت: «دلبندم، امکان دارد به داخل بیایم و دقایقی با شما هم کلام شوم؟»
بانوی جوان در پاسخ گفت: «هر طور مایلید.»
وقتی که دوک داخل شد بسیار خشنود بود که می‌دید بانوی جوان ذره به ذره دقیقاً به همان اندازه زیباست که در نگاه اول به نظرش رسید.
«این‌جا فوق‌العاده زیباست دلبندم، گرچه کمی سوت و کور به نظر می‌رسد. اگر از نظر شما اشکالی ندارد مصاحبت با یکدیگر را یکی دو ساعت ادامه دهیم.»
«از نظر من ایرادی ندارد منتها باید قول بدهید حواسم را از کارم پرت نکنید.»
«و این تابلو فرش به این عظمت را برای چه کسی می‌بافید دلبندم؟»
بانو لبخندی بسیار کمرنگ به نمایش گذاشت و گفت: «آه، البته متعلق به شماست!»
دوک که از شنیدن این حرف متعجب شده‌بود، پرسید: «و آیا امکان دارد بتوانم به آن نگاهی بیندازم؟»
«حتماً.»
دوک جلو رفت و از بالای شانه‌ی بانو به تماشای کارش پرداخت. کاری متشکل از هزاران هزار تصویر بدیع بافتنی که برخی عجیب و غریب و بعضی هم آشنا به نظر می‌رسید.
به خصوص سه تا از آن‌ها به طرز شگفت‌آوری دوک را جلب کرد. در آن یک اسب بلوطی رنگ که به کوپن‌هیگن شبیه بود، در مرغزاری می‌دوید و ده حصار هم در پشت سرش قرار داشت. سپس تصویری دیگر قرار داشت که در آن دوک در امتداد راهی سفید از میان تپه‌های سبز گام برمی‌داشت و تصویر بعدی دوک را دقیقاً در همین اتاق تصویر می‌کرد که از بالای شانه‌ی بانو به تابلو فرش خیره شده‌ بود. تصویر در کمال جزییات ترسیم شده‌بود و حتا پرنده‌ی غمگین درون قفس نیز در آن‌جا بود.
در همین لحظه یک موش خال‌خالی گنده از سوراخ درون تخته‌پوش به بیرون دوید و شروع کرد به جویدن گوشه‌ی تابلو فرش. گوشه‌ای که قرار بود قفس پرنده در آن ترسیم شده ‌باشد. اما شگفت‌‌آورترین نکته این بود که به محض این‌که گره‌های قفس گسسته‌شد، قفس درون اتاق ناپدید شد و با انفجاری از آواهای سرورانگیز، پرنده به بیرون از پنجره پرکشید.
دوک با خود اندیشید: خیلی مشکل بتوان مطمئن بود. اما حالا که در مورد آن فکر می‌کنم می‌بینم امکان نداشته‌است او این تصاویر را از زمانی که من رسیدم بافته‌باشد و قاعدتاً باید قبل از آن‌که روی دهد، رویدادها را ترسیم کرده‌ باشد! به نظر می‌رسد هرآن‌چه این بانو می‌بافد قطعاً اتفاق خواهد‌افتاد. اتفاق بعدی چه خو‌اهد بود؟ آیا من واقعاً می‌خواهم بدانم؟
دوباره نگاه کرد. تصویر بعدی، یک شوالیه بود که زرهی نقره‌ای بر تن داشت و به داشت خانه می‌رسید. تصویر بعدی دوک را نشان می‌داد که با شوالیه درگیر جنگ لفظی شدیدی شده ‌بود و آخرین تصویر (که بانو در حال اتمام آن بود) شوالیه را نشان می‌داد که شمشیرش را درون بدن دوک فرو کرده ‌بود.
دوک خشمگینانه فریاد زد:«اما این غیرمنصفانه‌ترین حالت ممکن است. این پسر یک شمشیر دارد و همچنین یک نیزه، یک خنجر و چیزی که نمی‌دانم اسمش را چه می‌گذاری! یک گوی پر میخ که در انتهای یک زنجیر آویزان است! در حالی‌که من هیچ‌گونه سلاحی ندارم!»
بانو شانه‌ای بالا انداخت، انگار هیچ‌ اهمیتی نمی‌دهد.
دوک پرسید: «نمی‌توانستی مرا با یک شمشیر کوچک ترسیم کنی؟ یا شاید هم یک هفت‌تیر ناقابل!؟»
بانو گفت:«نه!» و بافندگی‌اش را تمام کرد و آخرین رج بافتنی را با یک گره بزرگ محکم بست. سپس برخاست و اتاق را ترک کرد.
دوک به بیرون پنجره نگاه کرد و درخششی در بالای تپه دید. مثل بازتاب برخورد نور خورشید بر روی یک زره نقره‌ای. نقطه‌ای با رنگ درخشان در بالای آن می‌رقصید که می‌توانست پر قرمز روی نوک کلاه‌خود باشد.
دوک به سرعت مشغول جستجوی خانه شد تا بلکه نوعی سلاح پیدا کند. اما هیچ‌چیز جز همان جام سربی خرد‌شده نیافت. به اتاقی که تابلوفرش در آن بود بازگشت.
در این هنگام فکر بکری به ذهنش رسید: «فهمیدم! با او درگیر نخواهم شد پس او هم مرا نخواهد کشت!» به تابلو فرش نگاه کرد ادامه داد:«آه! اما او چهره‌ای بسیار متکبرانه دارد! آخر چطور می‌شود با چنین احمقی مشاجره نکرد!»
دوک ناامیدانه دستانش را درون جیب‌هایش فروکرد و شی‌ای سرد و فلزی یافت: میل بافتنی‌های خانم پامفری!
«آه خدایا! بالاخره سلاحی پیدا کردم. اما این به چه درد می‌خورد؟ خیلی خیلی شک دارم که او تا این‌ اندازه مهربان و لطیف باشد که همان‌طور بایستد تا من این سیخ‌های کوچک را از میان حفره‌های زره‌اش به بدنش فرو کنم.»
شوالیه‌یِ زره نقره‌ای‌ در حال عبور از پل خزه‌پوش بود. صدای تلق تلق برخورد سم‌های اسبش با سطح پل و همچنین چلق چلق زره‌اش در تمام خانه طنین‌انداز شد. پر سرخ تزیینی روی سرش از در عبور کرد.
دوک فریاد کشید: «صبر کن! من واقعاً معتقدم که این یک مشکل نظامی نیست، بلکه مشکل از بافندگی است.»
او میل بافتنی‌های خانم پامفری را برداشت و تمام گره‌های تصاویری را که شوالیه را در هنگام ورود به عمارت و نبردشان و مرگ دوک را نشان می‌داد گسست. وقتی کارش را پایان داد از پنجره به بیرون نظر کرد. شوالیه‌ در هیچ‌کجای دامنه‌ی دیدش قرار نداشت.
فریاد زد: «عالی شد. و حالا ادامه‌ی ماجرا!»
با صرف مقدار زیادی تمرکز، زمزمه‌کنان چند تصویر از جانب خودش به تابلو فرش اضافه کرد که بزرگ‌ترین و زشت‌ترین رج‌های قابل تصور را در برمی‌گرفت. تصویر اول پیکری خطی را نشان می‌داد که از خانه خارج می‌شد (تصویر خودش که به صورت یک دایره به عنوان سر و یک خط به عنوان بدن و چهار خط به عنوان دست و پا کشیده بود.). بعدی، ملاقات سرورانگیز او و یک اسب خطی‌ (کوپن‌هیگن) را تصویر می‌کرد و آخری هم بازگشت امن و امان آن‌دو را از میان شکاف دیوار ترسیم می‌کرد.
او می‌خواست چند فاجعه‌ی هولناک را نیز ببافد تا بر سر دهکده‌ی حصار نازل شود. در واقع تا آن‌جا پیش‌رفت که چند رنگ نارنجی و قرمز را برای این منظور برگزید و آماده‌کرد، اما در نهایت مجبور شد صرف نظر کند. مهارت او در بافندگی به هیچ‌وجه در این حد نبود.
کلاهش را برداشت و به آرامی از خانه‌ی سنگی قدیمی خارج شد. بیرون از خانه، کوپن‌هیگن را که منتظرش بود، یافت. دقیقاً همان‌جایی که با گره‌های بزرگش نشان داده ‌بود. و بهتر از همه شادی آنان در زمان دیدار دوبار بود. سپس دوک ویلینتگن بر باره‌‌اش نشست و به سمت حصار به راه‌ افتاد.
دوک بر این باور بود که هیچ آسیبی از اقامت کوتاهش در آن خانه بر او وارد نشده‌است. در زندگی بعد از این ماجرا، او در مقاطعی سفیر، سیاست‌مدار و حتا صدر‌اعظم بریتانیای کبیر شد. اما در این مدت هرچه‌ بیشتر اعتقاد پیدا کرده‌ بود که اعمالش بیهوده بوده است. روزی او به خانم آربوثنات (که دوست نزدیکش بود) گفت: «در میدان‌های نبرد اروپا من بر سرنوشت خودم سوار بودم، اما به عنوان یک سیاست‌مدار افراد زیاد دیگری هستند که من باید رضایت‌شان را جلب کنم، توافق‌نامه‌های بسیاری که باید امضا کنم طوری که انگار یک مترسک، یک آدمک خطی باشم.»
دوک ناگهان چنان وحشت‌زده شد و رنگ از رویش پرید که خانم آربوثنات سخت متعجب شد
————————————–
پانویس‌ها:
[1] ژنرال انگلیسی که ناپلئون را در نبرد واترلو شکست داد. او همچنین بین سال‌های ۱۸۲۸ تا ۱۸۳۰ نخست وزیر انگلستان بود.

نویسنده: سوزانا کلارک
مترجم: محمدحسین عبدالهی

جواب نمی‌دهند. البته که جواب نمی‌دهند. قسم به تمامی قوانین مورفی مقدس، آخرین درگیری باید به قیمت آنتنم هم تمام می‌شد؛ انگار جدا شدن سرم کافی نبود.
بنابراین حالا اینجا هستم. محاصره شده در میان وحشی‌ها. البته در واقع محاصره نشده‌ام. همه‌ی آنها مگر وقتی که رییس یا یکی از زن‌هایش وارد کلبه‌اش می‌شوند، جلوی چشمانم صف کشیده‌اند. قیافه‌هایشان طوری است انگار زنگ «شام حاضر است» به گوششان خورده؛ اما احتمالا مشکلی برایم پیش نخواهد آمد. برای نابود کردن من، یک کله خر آهنی دیگر لازم است؛ درست مثل همانی که سرم را پراند.
نبرد دیشب در گرفت. چرا؟ نمی‌دانم، بجز این‌که همان موقع نیروهایمان رو در رو شدند. وقتی مادون قرمزتان بصورت داخلی ساخته شده باشد، فرق چندانی بین خورشید و ستاره‌ها نیست. تنها روشی که ممکن است به مادون قرمز داخلی دست پیدا کرد، زمان ساختن سربازهای برودتی است. فکر کنم دارند روی این مسأله کار می‌کنند.
به هر حال شب یا روز، جهنم واقعی این است که نمی‌توانید پنهان شوید. می‌پرید پشت یک تخته‌سنگ، و آن وقت به جای این که یک شلیک کارتان را بسازد، دو شلیک نابودتان می‌کند. یکی برای تخته سنگ، یکی هم برای شما. این اسلحه‌های جدید واقعا معرکه هستند. کاری کرده‌اند که صحنه‌ی نبرد برای آدمیزاد خطرناک شده‌است. به همین خاطر است که ما را می‌سازند. به ما می‌گویند کله‌خر آهنی، و دلیل خوبی هم برای این اسم دارند. ما شبیه بشر هستیم، بوی انسان می‌دهیم، مثل انسان حرف می‌زنیم، مثل انسان فکر می‌کنیم … مزه‌ی انسان می‌دهیم؟ نمی‌دانم، ولی شاید خیلی زود بفهمم.
وحشی‌ها حالا دور بدنم جمع شده‌اند. یکی از آنها چاقوی بزرگی دارد. دارد روی لباسم کارهایی می‌کند. هی، خیلی سفته، نه؟ حالا درست شد رفیق، یک کم حواست را جمع کن. اگر نیزه‌ات به اندازه‌ی کافی تیز باشد، می‌برد. این خنجر هم همینطور. ولی بهتر است دوباره تیزش کنی. وگرنه هیچوقت از لباس رد نشده و به تنم نمی‌رسی. حتی اگر تیزش کنی هم تضمینی نمی‌دهم به تنم دست پیدا کنی.
داشتم می‌گفتم، درست مثل آدمیزاد. بجز این‌که ما با دوام‌تر هستیم. خیلی با دوام‌تر. برای کشتن ما یک جنگ لازم است و چیز کمتری هم جواب نمی‌دهد. بنابراین اگر انسان‌ها سرشان به کار خودشان باشد، می‌توانیم تا ابد زندگی کنیم. البته اگر اسمش را زندگی کردن بگذارید. به هر حال، ما فقط ماشین‌های خوش بر و رو هستیم.
ای کاش می‌توانستم آه و اوهی بگویم. چاقو تیز است. حالا دیگر لخت و عورم. و وحشی‌ها دارند نگاه می‌کنند. تا به حال چیزی شبیه به من‌ندیده‌اند. از آن تجهیزات ضروری آدمیزادها نمی‌بینند. آنقدرها هم شبیه آدمیزاد نیستم. قسم می‌خورم طوری شده‌اند انگار ناامید شده باشند. مخصوصا رییس. شاید روی یک غذای مخصوص حساب می‌کرده‌است.
ولی حالا رفته‌اند سراغ پوست. هی! حالا شد، درست از وسط به سمت پایین، از استخوان جناق تا پایین تنه. کمی به آن فشار بیاور. قبل از این‌که بتوانی کاری با من بکنی، باید اسکلت را حسابی پاک کرده باشی. چی؟ حتی یه خراش هم نیفتاده؟ گفتم که با دوامم. درسته، سعی کن تیزش کنی. ایناها، یک بچه دارد با سنگ تیزکن می‌آید. حالا کار تر و تمیزی انجام بده.
می‌پرسی اصلا جنگ سر چی بود؟ من از کجا بدانم؟ در هر حال، من فقط یک وسیله‌ام. اما می‌توانم حدس بزنم. احتمالا سر زمین، یا منابع. همینطور جنگل و این جور چیزها. مثل همیشه بیهوده. همه‌ی این‌ها برای چیست؟ از جایی که من نشسته‌ام، این فقط جنگ، جنگ و جنگه. بکش یا کشته می‌شوی. یک داستان تکراری.
دیشب فقط مهره‌ای از یک رشته دراز زد و خورد بود. شاید آخرین نبرد من بوده. یک نفر با پرتو درست به گردنم شلیک کرد. حتی نمی‌دانم از کدام طرف مورد اصابت قرار گرفتم. و بنابراین اینجا هستم، در حالی که دو تکه شده‌ام و روی زمین دراز کشیده‌ام. و در حالی که جنگ در افق محو می‌شد، همین جا ماندم.
بلاخره این رفقای قهوه‌ای کوچولوی بامزه که خرده ریزها را جمع می‌کردند، سر و کله‌شان پیدا شد و من هم شامل آن خرده ریزها شدم. من را به دهکده‌شان بردند، سرم را سر یک نیزه زدند و نیزه را در جای مخصوص نیزه‌های سر آدمیزاد، در زمین فرو کردند. بعد بدنم را در وسط محوطه، درست جلوی چشم‌هایم گذاشتند؛ بنابراین از اینجا دید خوبی دارم. نزدیک به آتش هم هستم. نرم و گرمه. نرم و گرم و کاملا نزدیک. 
به نظر می‌رسد چاقو دیگر تا جایی که می‌شد، تیز شده باشد. آماده‌است که دوباره امتحان کند. بریدن فایده‌ای ندارد. می‌تواند محکم خنجر بزند؟ چاقو که نوک خوبی دارد. اوف! اگر زنده بودم، اگر نفس می‌کشیدم، این ضربه حسابی نفسم را بند می‌آورد.
حالا یک نفر دارد چکش می‌آورد. در واقع، بیشتر یک پتک است تا چکش. همانی که چاقو دارد، آن را درست بالای منبع تغذیه‌ام قرار می‌دهد. بوم! باز هم هیچ اتفاقی نمی‌افتد. رییس پتک را گرفته و در هر دو دست نگه می‌دارد. همان نفر اولی چاقو را صاف نگه می‌دارد. بوم! و چاقو می‌شکند. درست از وسط تقسیم به دو می‌شود. من حتی یک خراش هم برنداشته‌ام. ولی کسی که چاقو را اولین بار نگه داشته بود، حسابی دلخور به نظر می‌رسد.
واقعاً خوش‌شانسم. چون اینجا هستم، آن هم در حالیکه می‌توانم آدمخواران را در حین قطعه قطعه کردن جنازه‌ام تماشا کنم. منبع تغذیه‌ی اصلی من در شکمم قرار دارد، که با رابط به سلاح‌هایم در انگشتانم وصل است. اسلحه را درست بگیر، و آن وقت آماده‌ای که شلیک کنی. ولی یک جعبه‌ی کمکی در جمجمه‌ام قرار دارد. فقط آنقدر انرژی دارد که سنسورها را فعال نگه دارد و همزمان مغزم کار کند. البته آنقدر نیست که بتوانم چشمک بزنم یا حرف بزنم. کاش می‌توانستم حرف بزنم. نقش خدا را بازی می‌کردم و کاری می‌کردم من را تا خود پایگاه سر کولشان ببرند.
حالا که حرفش شد، از دست دادن آنتنم واقعا یک بحران نیست. آن‌ها می‌توانند من را از روی مخازن تغذیه‌ام ردیابی کنند. بعضی اوقات. تئوری که اینطور می‌گوید.
این وحشی‌ها به نظر مصمم می‌آیند. حتی اگر تمام طول هم روز بکشد، می‌خواهند من را بعنوان صبحانه بخورند. حالا یک تبر دارد از راه می‌رسد.
به همراه هیکلی‌ترین مرد قبیله. مرد؟ یا جهنم نه، او یک زن است! ولی عضلانی. مثل یک کامیون مکینتاش. یک نفر دست راستم را می‌گیرد و آن را می‌کشد و از بدنم دور می‌کند. زن تبر را بالای سرش می‌برد. در حالی که آن را پایین می‌آورد، عضلاتش تاب بر می‌دارند. به همان محکمی که از دستش بر می‌آید. و واقعا محکم بود! بنگ! از اینجا مفاصل اندکی پهن شده به نظر می‌آیند، ولی پوستم عیب نکرده‌است. فکر کنم اگر زمانی از اینجا خلاص شوم، نیاز به یک تعمیرات درست و حسابی خواهم داشت. آن‌ها هم قادر به دیدن بلایی که تبر بر سر مفاصلم آورده هستند. زن دوباره تبر را بالا می‌برد. بنگ! کمی پهن‌تر. دست را می‌چرخانند. از جا در می‌آید. خداحافظ بازو.
قبل از این نبرد، از موعد تعمیراتم گذشته بود. می‌بایست در پایگاه می‌ماندم. مکانیک‌ها می‌بایست مشکل انگشت کوچک دست چپم را حل می‌کردند. با وصل کردن رابط کنترل بینایی روی پرتوافکنم مشکل داشتم. و می‌توانم قسم بخورم وضع ران سمت راستم داشت خراب می‌شد. دیگر در مورد یک دسته قارچ جنگلی که در سوراخ دماغ سمت راستم فرو رفته چیزی نمی‌گویم. که البته این مورد می‌تواند داستان را کمی طولانی‌تر کند. به ما گفته‌اند قارچ روی پوستمان رشد نمی‌کند، یک برتری دیگر که نسبت به نوع بشر داریم. و اگر بفهمند داریم تمارض می‌کنیم – که باور کنید می‌توانیم! – ، دوباره ما را برنامه ریزی می‌کنند. حتی برنامه ریزی مجدد بهتر از چیزی بود که اکنون دارد اتفاق می‌افتد.
آن‌ها آتش را به راه می‌اندازند. اگر هنوز نتوانسته‌اند بدنم را ببرند، شاید آتش بتواند کاری کند. به هر حال از منطق سر در می‌آورند. خوب، فکری منطقی است. حتما می‌توانند سوختگی‌های روی پشت گردنم را ببینند. ای کاش می‌توانستم از حرف‌هایشان سر در بیاورم. گوش‌هایم، درست مثل چشم‌هایم کار می‌کنند، ولی حرف‌هایشان نامفهوم است. این همان چیزی است که انسان‌های اولیه به آن حرف زدن می‌گویند؟ چه اهمیتی دارد؟ می‌فهمم نقشه‌شان چیست. به خوبی می‌توانم ببینم. چشم‌ها قدرت فهم دارند. آن‌ها دست خرابم را نگه می‌دارند. کشان‌کشان من را به سمت آتش می‌برند، و دست را درست روی یک کنده آتش گرفته می‌گذارند.
ای کاش می‌توانستم ناله‌ای سر بدهم.
آتش هم تفاوت چندانی ایجاد نمی‌کند. برای صدمه زدن به پلیمر این پوست، ۱۸۰۰ درجه سلسیوس حرارت لازم است. کمی خنک‌تر از دمایی که یک پرتوافکن تولید می‌کند. ولی به هر حال آن‌ها کار خودشان را می‌کنند. فکر می‌کنم بدبین بوده‌ام. شاید برای این کار دلیل هم دارند. حتی از اینجا، می‌توانم تغییر رنگ پوستم را ببینم. نباید چنین اتفاقی بیفتد! شاید تبر آنقدر پلیمر را کوبیده که آن را ضعیف کرده‌است. ولی تبر نباید چنین کاری بکند! در واقع، حتی نباید به مفصل صدمه می‌زد! قرار است ما در مقابل حوادث مکانیکی، مثل تبر و گلوله‌هایی با روکش فلزی مصونیت داشته باشیم. بنابراین من کامل نیستم. خبر تازه همین است؟ نظرتان در مورد این‌که شاید توسط دست و پا چلفتی‌ترین مکانیک سر هم شده باشید چیست؟
اوه، عالیه! می‌خواهند دوباره تبر را امتحان کنند. من را از آتش بیرون می‌کشند، و دست را روی یک کنده هیزم می‌گذارند. کنده خرد کردن چوب. و بنگ! این بار موفق شدند. این دست من است که دارند دست به دست می‌چرخانند. مثل استخوان به نظر می‌رسد، مگر نه رفقا؟ آلیاژ فلز – سرامیک. عالی و سفید، و کمی خشک. شبیه گوشت هم به نظر می‌رسد، آره؟ حتی امکان دارد مزه‌ی گوشت بدهد. به هر حال، چیزی شبیه پروتئین است. جمع و جورترین عضله‌ای که می‌توانستند طراحی کنند. گرچه خیلی هم مغذی نیست. بجای کربن، از سیلیکون ساخته شده‌است.
گفتی مزه جالبی نمی‌دهد؟ درسته. شما پسرها دارید انگشتان‌تان را لیس می‌زنید، مگر نه؟ آب دهانتان راه افتاده‌است. بخورید، امیدوارم دل و روده‌تان را بیرون بریزد. نه، تف نکنید. قورت بدهید. اگر قورتش ندهید، چطوری دل و روده‌تان را بیرون بریزد؟
همین الان یک نفر علاقه‌اش را نسبت به من از دست داد. زن صبحانه‌ای قابل خوردن‌تر می‌خواهد. یک قابلمه حاوی چیزی بیرون می‌کشد. آن را روی آتش می‌گذارد. به نظر شبیه پوره‌است. تعجبی ندارد که اینقدر دنبال گوشت هستند! دارند از اطرافم دور می‌شوند. شاید کارشان با من تمام شده‌است. شاید لازم نباشد بعدا مکانیک‌ها تعمیرات چندانی انجام دهند.
نه، دارند برمی‌گردند. به هر حال، چند تایی‌شان دارند بر می‌گردند. کاسه‌های پوره را در مشت‌هایشان نگه داشته‌اند. دارند به من نگاه می‌کنند. اطراف غذایشان جمع شده‌اند و حرف می‌زنند. دست‌هایشان را در هوا تکان می‌دهند. به نظر می‌رسد یک پسر باهوش ایده‌ای دارد. او کاسه‌اش را کنار گذاشته و به من اشاره می‌کند. بعد دست‌هایش را به سمت بدن خودش تکان می‌دهد. پوستم بعنوان یک کت، نه؟ یک جنگجوی شکست ناپذیر.
یک نفر دیگر چاقوی شکسته را بالا می‌گیرد. آفرین پسر باهوش! اگر نتوانید من را ببرید، چطور می‌خواهید پوستم را بکنید؟ ولی پسرک باهوش عقب نشینی نمی‌کند. او دستم را بلند کرده و پوست را از استخوان عقب می‌کشد، درست مثل درآوردن دستکش. عالیه! یک نابغه! بقیه هم می‌فهمند، و دو نفر به سراغ گردنم می‌روند.
واقعا باعث شرمندگی است که پوستم اینقدر واقعی به نظر می‌آید. این مسئله، به این معنی است که قابلیت انعطاف هم دارد. اگر بخواهم اینطرف و آنطرف حرکت کنم، باید هم اینطور باشد. یعنی کش هم می‌آیم. فقط آنقدری که بتوانند پوستم را به دو طرف شانه کشیده و آن را به سمت پایین در بیاورند. 
حالا دیگر واقعا لختم. آن پوست من است که دارند شش فوت آنطرف‌تر از بدنم، دستمالی‌اش می‌کنند. فقط پشت و رو است. یک زن کوزه‌ای می‌آورد و آن‌ها روغن‌ها را می‌شویند. بعد فیبرهایی که پوست را سر جایش نگه می‌دارد را پاره می‌کنند. خیلی زود، پوست آماده خشک کردن است و آتش هم این کار را به سرعت انجام می‌دهد. آتش و همچنین باقیمانده‌ی خنجر باعث می‌شوند بتوانندشکاف گردن را اندکی بزرگتر کنند.
و حالا، این رییس است که وارد می‌شود. خیلی جوان نیست -موهایش اندکی خاکستری شده‌اند- ولی هیچکس نیست که جلویش بایستد. او رییس است، و حالا پوستم مال او است. اگر قرار است کسی در این قبیله شکست ناپذیر باشد، این فرد کسی نیست جز او.
در حالی که نزدیک می‌شود، افراد به سرعت پوست را به رو بر می‌گردانند و آن را برای او بالا می‌گیرند. او با دقت آن را بررسی می‌کند. با یک انگشت به آن سیخونک می‌زند و می‌خندد. بعد آن را می‌گیرد و روی هیکل لاغر و استخوانی خودش اندازه می‌کند؛ و در نظر تمام دنیا، انگار زنی است که می‌خواهد یک لباس را پرو کند. پوست به تنش شل و ول خواهد بود. پاهایم جلوی او روی زمین افتاده‌اند.
در حالی که او از سوراخ گردن به درون پوست می‌خزد، بقیه‌ی افراد لبه‌های آن را برایش نگه می‌دارند. آن‌ها کمکش می‌کنند پاهایش را جایی فرو ببرد که سابقا پاهای من بوده‌اند، و دست چپش را سر جایش می‌گذارند. او ژستی می‌گیرد، و بقیه پوست دست راست را هم برایش می‌آورند. او آن را درست مثل یک دستکش ساق بلند دست می‌کند، و حالا این اوست؛ عمیقا فرو رفته در پوست من. گرچه تمام تنش چروک خورده‌است. ولی هنوز دارد می‌خندد. حالا تنها کاری که باید بکند، امتحان لباس جدیدش است.
او چیزی می‌گوید و ژستی می‌گیرد و یکی از همسرانش درست از زیر چوب من، دوان دوان از میدان دیدم خارج می‌شود. دقیقه‌ای بعد، با یکی از نیزه‌های روسا ظاهر می‌شود. وقتی آن را به دست رییس می‌دهد، رییس نوک آن را با شصت دستش امتحان می‌کند. وقتی هیچ چیز احساس نمی‌کند، لبخندی می‌زند و با زبانش آن را لمس می‌کند. بعد آن را به سمت یکی از زیردست‌های جوانش دراز می‌کند.
مرد جوان چند قدم عقب می‌رود و نیزه را بالا می‌برد. دستش را عقب می‌برد و نیزه را پرتاب می‌کند. و همانطور که روشن است، نیزه روی پوستم کمانه می‌کند. گرچه بدون درد هم نیست. رییس بر اثر برخورد نیزه نعره‌ای سر می‌دهد و به نیزه دارش می‌پرد. یک ضربه‌ی سریع نیزه دار را به زانو می‌اندازد، و من تقریبا می‌فهمم که رییس دارد می‌گوید: «اینقدر محکم نه احمق!»
هاه! پوست من می‌تواند جلوی سوراخ شدنتان را بگیرد، ولی نمی‌تواند کاری کند که تلاش برای ایجاد سوراخ‌ها را احساس نکنید. و این پوست جلوی دریده شدن سینه یا شکستن کمرتان بر اثر ضربه یک چماق را هم نمی‌گیرد. به نظر می‌رسد رییس هم اینقدر تشخیص داده باشد، ولی این امر باعث نمی‌شود که از شدت غرور دارایی جدیدش، باد نکند. حالا درست جلوی من است. دارد نیزه‌اش را زیر دماغم تکان می‌دهد. دارد چیزی را فریاد می‌زند که کاملا فاتحانه به نظر می‌رسد. انگار همین الان من را شکست داده باشد.
ولی حواسش به افرادش نیست. و افرادش دارند نگاه‌های تند و تیزی به سمت آسمان می‌اندازند، نگاه‌هایی که خیلی زود تبدیل به نگاه‌هایی وحشتزده می‌شود. شروع به فریاد زدن هم می‌کنند، در حالی که پخش شده و به سمت درختان فرار می‌کنند، فریادهایی از سر ترس می‌کشند. امکان دارد همان باشد؟
بله! شناور است، که دارد درست روی بدن من پایین می‌آید، و پره‌های آن شعله‌های آتش را به اطراف پخش می‌کنند. جوخه‌ی جستجو و نجات، بلاخره من را از روی منبع تغذیه‌ام پیدا کرده‌اند. اگر خیلی خراب نشده باشید، جوخه تعمیرات هم در راه خواهد بود. و خوب اگر خراب شده باشید، به جایش از جوخه‌ی بازیافت سر در می‌آورید.
سکوت ناگهانی توجه رییس را جلب می‌کند. او روی پاشنه‌ی پاهایش می‌چرخد و در حالی که دست‌هایش پایین می‌افتند و دهانش همانطور در میانه‌ی فریادی باز می‌ماند، رو به محوطه می‌ایستد و ظهور ناگهانی را می‌بیند. این شناورها خیلی بی سر و صدا هستند! رییس خودش را جمع و جور می‌کند. می‌توانم این حس را در چهره‌اش ببینم. حالا دیگر شکست ناپذیر نیست؟ افرادش از میان بوته‌ها نگاه نمی‌کنند؟ او دوباره نیزه را بالا می‌برد، آن را به سمت شناور تکان می‌دهد و به آن حمله می‌برد.
حرامزاده‌ی پر دل و جراتی است، ولی خنگ هم هست. هیچ شانسی ندارد. فکر می‌کند چه چیزی سر من را از بدنم جدا کرده است؟ به محض این‌که نجات دهندگانم یک وحشی پشمالو را در میان پوست دزدی می‌بینند که به آن‌ها حمله برده‌است، آتش می‌کنند. دو پرتو بصورت همزمان. قبل از این‌که سومین قدم را بردارد، به سه قسمت مساوی تقسیم شده‌است.
خوب، حداقل به حال و روز من نیفتاد. اگر همه چیز را حساب کنی، من الان هفت تکه‌ام. ولی خوب، می‌توانم سرهم شوم!
نویسنده: توماس ایستون
مترجم: شیرین سادات

بیرون پنجره، همیشه تاریک بود. پدر و مادرها و معلم‌ها همواره به طور اسرارآمیز و سربسته‌ای‌ می‌‌گفتند که تاریکی‌ به خاطر تروریست‌های‌ «سبز تیره» است ولی‌ جاناتان فکر می‌کرد داستان بیشتر از آنی است که آن‌ها تعریف می‌‌کنند. بقیه‌ی اعضای‌ «باشگاه لرزش» هم با او هم‌عقیده بودند.
تاریکی‌ آن سوی شیشه‌ها در خانه، مدرسه و اتوبوس، نوع دوم تاریکی‌ بود. در تاریکی نوع اول که همان تاریکی معمولی‌ است، فرد می‌ تواند کمی‌ اطرافش را ببیند و با یک مشعل، سیاهی را بشکافد. ولی نوع دوم تاریکی، تاریکی‌ محض است و حتی‌ روشن‌ترین مشعل الکتریکی‌ هم قادر نیست که بارقه‌ای تولید کند یا چیزی را روشن کند. هرگاه جاناتان دوستانش را می‌نگریست که قبل از او از مدرسه خارج می‌شدند، به نظرش می‌‌رسید که آن‌ها درون دیواری‌ جامد و سیاهرنگ فرورفته‌اند؛ ولی هنگامی‌ که وی بدنبال آن‌ها وارد تاریکی‌ می‌ شد و کورکورانه نرده‌هایی را که به محل توقف اتوبوس‌ها منتهی می‌شدند دنبال می‌کرد، هیچ چیز اطراف او نبود به جز فضای خالی، هوای سیاه.
گاهی این ابَر تاریکیها داخل ساختمان هم پیدا می‌شد. مثل همین لحظه که جاناتان داشت مسیر خود را از کنار دیوار درون یکی از راهروی‌ تاریک بسوی یکی از منطقه‌های‌ ممنوع مدرسه، می‌پیمود. قانوناً او باید در حال حاضر، بیرون بوده و زنگ تفریح را در اطراف زمین بازی‌ می‌پلکید. جایی که دیوارهای‌ بلندی‌ داشت و (به طور غیر عادی‌) اصلاً تاریک نبود. در زمین بازی‌ حتی‌ آسمان بالای‌ سرشان هم دیده می‌‌شد. بنابراین بیرون، درون محوطه مدرسه، جای‌ مناسبی‌ برای‌ تشکیل باشگاه لرزش با راز مخوفی که آن را بوجود آورده بود، وجود نداشت.
جاناتان به قسمت دیگری‌ از راهروی‌ قیرگون قدم گذاشت و به آرامی‌ دری‌ را که دو ترم پیش پیدا کرده بودند باز کرد. این در به انبار کوچکی‌ ختم می‌شد. داخل انبار، هوا گرم بود و بوی‌ ماندگی‌ و گرد و خاک می‌داد. لامپی‌ ساده از سقف آویزان بود. بقیه قبلاً رسیده بودند و روی‌ جعبه‌های‌ کاغذ و توده‌های‌ کتابهای‌ درسی‌ پاره و از رده خارج، منتظر او بودند.
گری‌، جولی‌ و خالد با هم گفتند: «دیر کردی‌.» نامزد جدید عضویت، هیتر، موهای‌ بلند و بورش را به عقب زد و لبخند کج و کوله‌ای‌ تحویل جاناتان داد.
جاناتان گفت: «بالاخره یکی‌ باید آخر بیاد!» این کلمات در واقع، جزیی‌ از تشریفات بودند و مانند کلمه‌ی عبوری‌ سری‌، نشان می‌دادند که آخرین نفر، جاسوس یا فردی‌ خارجی‌ نیست. البته آن‌ها همدیگر را می‌ شناختند ولی‌ جاسوسی‌ را تصور کنید که استاد تغییر چهره باشد… .
خالد، موقرانه به پوشه‌ی ظاهراً بی‌خطری که در دست داشت، نگریست. این پوشه امتیاز ویژه‌ی خالد بود. تشکیل کلوپ نیز از ایده‌های او بود. این فکر بعد از دیدن تصویر یک جن که کسی در دستگاه فتوکپی‌ مدرسه جا گذاشته بود، به ذهن او رسیده بود. احتمالاً او زیادی‌ راجع به مبارزات سخت و پیدایش رازهای‌ عجیب مطالعه کرده بود و وقتی‌ که چنین شخصی اتفاقاً با یک چنین خودآزمایی سخت و باشکوهی‌ برخورد می‌کند، فقط کافی‌ است انجمنی‌ سری‌ به راه اندازد و موضوع را با آن‌ها در میان بگذارد.
خالد، زمزمه کنان گفت: «ما اعضای‌ باشگاه لرزش هستیم. ما کسانی‌ هستیم که می‌تونیم این کار رو انجام بدیم. 20 ثانیه.»
ابروهای‌ جاناتان از تعجب بالا رفتند. بیست ثانیه کاملاً جدی‌ بود. گری‌، چاقالوی‌ گروه، با سرش تایید کرد و بر روی‌ ساعتش متمرکز شد. خالد پوشه را باز کرد و به چیزی‌ که داخل آن بود خیره شد. «یک… دو… سه…»
او تقریباً کار را به اتمام رساند. بعد از این که هفدهمین ثانیه گذشت، دستهای‌ خالد منقبض شدند و شروع به لرزیدن کردند و سپس بازوانش نیز به ارتعاش درآمدند. در حالی که گری‌ ثانیه هجدهم را اعلام می‌کرد، او پوشه را انداخت. چند لحظه طول کشید تا خالد بر لرزه‌ها غلبه کند و بر خود مسلط شود و بعد سایر اعضاء گروه، بخاطر رکورد جدیدش، به او تبریک گفتند.
جولی‌ و گری‌ زیاد جاه طلب نبودند و تلاش 10 ثانیه‌ای را برگزیدند. هر دو مبارزه را آغاز کردند و هنگامی‌ که عدد 10 شمرده شد، صورت جولی‌ به طور وحشتناکی‌ سفید شده بود و بر پیشانی گری‌ قطرات درشت عرق ظاهر شده بود. بنابراین جاناتان فکر کرد که او هم باید 10 را انتخاب کند.
گری‌ گفت: «جان مطمئنی‌؟ دفعه قبل تو هشت را انتخاب کردی‌. نیازی‌ نیست این دفعه زیادش کنی‌.» جاناتان طبق تشریفات گفت: «ما کسانی‌ هستیم که می‌تونیم این کارو بکنیم.» و پوشه را از گری‌ گرفت: «ده»
وقتی‌ که زمان می‌‌گذرد، همیشه فراموش می‌کنی‌ جن چه شکلی‌ داشته است. جن همیشه جدید به نظر می‌‌رسد. یک طرح ساده سیاه و سفید که مدام تغییر شکل می‌دهد و می‌لرزد؛ درست مثل یکی‌ از طرحهای قدیمی Op Art [ضمیمه]. در ابتدا می‌توان گفت، شکل تقریباً زیبایی دارد. ولی ناگهان، تمام آن چیز، با یک شوک ناشی از تماس، مثل لمس کردن کابل برق فشار قوی، وارد ذهنت می‌‌شود. با قوه‌ی بینائیت آمیخته می‌شود. با ذهنت در هم می‌آمیزد. جاناتان ایست شدیدی را در پشت چشمانش احساس کرد… . یک طوفان الکتریکی، جایی در درون او می‌غرید… . هیجان آنی در خون او می‌جوشید… . ماهیچه‌هایش منقبض و منبسط می‌‌شدند… و وای خدای‌ من، گری‌ فقط به شماره‌ی 4 رسیده بود؟
هر طوری که بود، تحمل کرد؛ حتی زمانی که هر عضوی از بدنش در یک جهت کشیده می‌شدند، او خودش را مجبور کرد تا آرام بماند. تلؤلؤ تصویر جن می‌رفت که در پس تیرگی جدید، سایه‌ای‌ که در چشمانش بود، محو شود. و او با اطمینان دهشتناکی می‌دانست که غش خواهد کرد، مریض خواهد شد و یا همزمان هر دو را تجربه خواهد کرد. در حالی که انگار سال‌ها گذشته باشد، سرانجام جاناتان تسلیم شد و چشمانش را بست. کاملاً باورنکردنی بود که شمارش به عدد 10 رسیده بود.
جاناتان احساس بسیار بدی داشت و بنابراین توجه زیادی‌ به بهتر شدن رکورد هیتر نکرد –البته رکورد او به اندازه کافی خوب نبود– برای‌ این که شخصی عضو رسمی‌ کلوپ باشد، باید تا پنج ثانیه دوام بیاورد. هیتر چشمانش را با دستش که به شدت می‌ لرزید، پاک کرد. او مطمئن بود که دفعه بعد موفق می‌شود. بعد خالد جلسه را با بیان جمله‌ای که در جایی‌یافته بود به اتمام رساند: «چیزی‌ که ما را نمی‌کشد، قویترمان می‌‌کند.»
***
مدرسه جایی بود که اغلب اراجیفی به افراد یاد میدادند که هیچ ربطی‌ به دنیای‌ واقعی‌ نداشت. جاناتان بصورت مخفیانه دریافته بود که معادله‌های‌ درجه دوم به هیچ عنوان خارج از کلاس کاربرد عملی نداشتند. بنابراین، زمانی که مطالب بسیار جالبی در کلاس ریاضی‌ مطرح شد، اعضای‌ باشگاه لرزش را شگفت زده کرد.
آقای‌ ویتکات، کاملاً پیر بود. سنش چیزی‌ بین سن یک پدر بزرگ و سن بازنشستگی بود و بدش هم نمی‌آمد که هر چند وقت یک بار، از مباحث تعیین شده‌ی ریاضی‌ خارج شود تا راجع به مسایل دیگر صحبت کند. کافی‌ بود او را به درستی اغوا کنی و سؤال مناسبی از او بپرسی‌. هری‌ استین کوچولو — که دیوانه‌وار علاقمند به شطرنج و بازی‌های‌ جنگی‌ بود و باشگاه او را در لیست انتظار خود قرار داده بود — با پرسیدن سؤالی در مورد خبر جدیدی‌ که در خانه شنیده بود، در این رابطه، موفقیتی هوشمندانه کسب کرد. سؤال چیزی‌ در مورد «جنگ ریاضی‌» و آن چیزی بود که تروریست‌ها از آن استفاده می‌کردند و آنرا «تشاب» می‌نامیدند.
آقای‌ ویتکات در حالی که حرف‌هایش زیاد امیدوار کننده نبودند گفت: «من ورنون بریمن را خیلی کم میشناسم.» اما جملات بعد رفته رفته هیجان انگیزتر شدند. «در واقع حرف ب در تشاب، اشاره به او دارد. همانطوری که میدونید ت–ش–ا–ب، مخفف اصطلاح «تکنیک شکل سازی‌ استدلالی‌ بریمن» است. این اسمیه که اون برای اختراعش انتخاب کرده. ریاضیات بسیار پیشرفته که بسیار بالاتر از سطح شما است. اگر به نیمه‌ی اول قرن بیستم برگردیم، دو تا ریاضیدان برجسته به نامهای‌ گودل و تورین قضیه‌ای را اثبات کردند که بیان می‌کند… اووم… خب، اگر به زبان ساده بیان کنیم، این قضیه میگوید که ریاضیات یک دام احمقانه است. برای‌ هر کامپیوتری‌، قطعاً یک سری مشکلات وجود دارد که باعث از بین رفتن کامپیوتر شده و آن را متوقف می‌کند.»
نیمی از کلاس آگاهانه با تکان دادن سر این حرف را تأیید کردند. برنامه‌های‌ کامپیوتری‌ ساخت خود آن‌ها خیلی‌ وقت‌ها دقیقاً همین کار را می‌‌کردند.
«بریمن مردی بسیار با استعداد بود که به طرز باورنکردنی‌ احمق بود. در اواخر قرن بیستم بود که او به خودش گفت «اگه مشکلاتی‌ وجود داشته باشه که ذهن انسان رو از بین ببره چی‌؟» و بعدش هم دنبال این موضوع رو گرفت و یه نمونه‌اش را پیدا کرد. سپس «تکنیک شکل سازی‌» تأسف آورش را بوجود آورد. چیزی که به یک مشکل بزرگ تبدیل شد. فقط نگاه کردن به یک طرح تشاب، که توسط اعصاب بینایی‌ به مغز منتقل می‌شود، سبب توقف آن میشود. مثل این» و با انگشتان پیر و کلفتش بشکنی‌ زد.
جاناتان و بقیه اعضای‌ کلوپ زیر چشمی‌ به هم نگاه کردند. آن‌ها چیزهایی‌ در مورد خیره شدن به عکسهای‌ عجیب میدانستند. هری‌ که به خاطر پرسیدن این سؤال و گرفتن تمام وقت کلاس خوشحال بود، دوباره دستش را بالا برد: «اِ، این بریمن خودش هم به این اشکال نگاه کرد؟»
آقای‌ ویتکات با تأسف سرش را تکان داد: «داستانش این جوری‌ میگه که او این کار رو کرد. تصادفی‌… و با یک مرگ ناگهانی مرد. خیلی‌ عجیب بود. قرن‌ها، مردم داستانهایی‌ راجع به چیزهای‌ ترسناکی‌ میساختند که فقط نگاه کردن به اون‌ها باعث مرگ به خاطر ترس و سکته ناگهانی‌ می‌شده. بعد یه ریاضیدان – که در ناب‌ترین و زیباترین علم کار میکرد – تمام این داستان‌ها رو به حقیقت می‌‌رسونه…»
سپس او راجع به تروریست‌های‌ تشاب، مثل گروه سبز تیره، چیزهایی گفت. این گروه‌ها احتیاج به اسلحه و مواد منفجره نداشتند. فقط یک دستگاه فتوکپی‌ یا یک استنسیل که با آن بتوانند عکس‌های‌ کُشنده روی‌ دیوار نصب کنند، برای آن‌ها کافی بود.
بر طبق گفته‌های‌ ویتکات قبلاً بسیاری از برنامه‌های تلویزیونی به صورت زنده پخش می‌شدند و نه ضبط شده، تا این که زمانی، عده‌ای از طرفداران گروه بدنامی‌ به اسم تی‌ زیرو، به زور وارد استودیوی‌ بی‌.بی‌.سی‌ شدند و تشابی به نام طوطی‌ را مقابل دوربین‌ها قرار دادند و در نتیجه، میلیون‌ها نفر مردند. این روزها نگاه کردن به هر چیزی‌ امن نبود.
جاناتان مجبور شده که بپرسد: «پس… اووم… تاریکی‌ خاصی‌ که بیرون وجود داره برای‌ اینه که جلوی‌ مردم رو بگیره تا این جور چیزا رو نبینند؟»
«خب… بله، در عمل این حرف دقیقاً درسته.» معلم پیر چانه‌اش را با دست خاراند. «وقتی‌ یک کم بزرگتر بشید همه چیز رو راجع به این موضوع خواهید شنید. کمی‌ موضوع پیچیده‌ایه… اِ، سوال دیگه؟»
این خالد بود که دستش را بالا برد. به صورت ساختگی‌ سعی می‌کرد اشتیاقش را بپوشاند ولی تلاش او از نظر جاناتان به هیچ وجه متقاعدکننده نبود. خالد پرسید: «تمام این تشاب‌ها، اِ… واقعاً خطرناک هستند؟ یا بعضیاشون هم هستند که فقط ضربه‌ای‌ به آدم می‌‌زنند؟»
آقای‌ ویتکات چند لحظه، به اندازه‌ی زمان مبارزه‌ی اعضای تازه وارد باشگاه، با عصبانیت به او نگاه کرد. بعد به سمت تخته‌ی کلاس برگشت و به مثلث کج و کوله‌ای که کشیده بود اشاره کرد: «ساکت. همون طور که داشتم میگفتم، کسینوس زاویه، چنین تعریف می‌شود که…»
***
چهار عضوی که جزء شورای‌ داخلی‌ بودند در گوشه‌ی مخصوص خودشان که در زمین بازی‌ بیرونی‌ قرار داشت دور هم جمع شده بودند. کنار چارچوب کثیفی‌ که قبلاً بچه‌ها از آن بالا می‌ رفتند ولی‌ الان دیگر کسی‌ از آن استفاده نمیکرد، ایستاده بودند. جولی‌ به شوخی گفت: «پس ما تروریست هستیم. باید خودمونو تسلیم پلیس کنیم.»
گری‌ جواب داد: «نه، عکس ما فرق داره. آدما رو نمیکشه…»
چهارنفری‌ با هم گفتند: «ما رو قویتر میکنه.»
جاناتان گفت: «گروه سبز تیره، برای‌ چی‌ مردم رو می‌ترسونه؟ منظورم اینه که، اونا از چی‌ خوششون نمی‌یاد؟»
خالد بدون اطمینان جواب داد: «فکر کنم بخاطر بیوچیپ‌ها باشه. کامپیوترهای‌ کوچیک برای‌ کار گذاشتن توی‌ سر آدما. اونا اعتقاد دارند این کار طبیعی‌ نیست… یا یه همچین چیزایی‌. توی‌ آزمایشگاه، یه مطلب کوچیک که مال نشریه‌های‌ قدیمی‌ دانشمندان جدید بود پیدا کردم… در مورد بیوچیپ‌ها مطالبی نوشته بود.»
جاناتان گفت: «پس این بیوچیپ‌ها برای‌ امتحان دادن خوبه. ولی اگر ماشین حساب سر جلسه امتحان ممنوع باشه چی؟ هر کسی‌ که بیوچیپ داره، لصفا سرش رو دم در بگذاره!»
همه خندیدند ولی‌ جاناتان زیاد احساس اطمینان نمیکرد مثل این که پایش را روی‌ پله‌ای‌ قرار داده که قبلاً آن‌جا نبوده است. واژه‌ی «بیوچیپ» خیلی‌ شبیه چیزی‌ بود که او به طور اتفاقی‌ در یکی‌ از مشاجره‌های لفظی پدر و مادرش شنیده بود. او کاملاً مطمئن بود که کلمه‌ی «غیرطبیعی‌» را هم شنیده است. ناگهان فکر کرد که: «خواهش می‌کنم مامان و بابا رو با تروریست‌ها قاطی نکن! این خیلی‌ احمقانه است. آن‌ها اصلاً شبیه تروریست‌ها نیستند…»
خالد گفت: «داخل اون مجله، یه چیزایی‌ هم در مورد سیستم‌های‌ کنترل بود. فکر نکنم بخواین کنترل بشید.»
طبق معمول، پس از مدتی، گفتگوها به یک مسیر جدید یا در واقع یک موضوع قدیمی‌ رسیدند: دیوارهایی‌ از تاریکی‌ نوع دوم که در مدرسه با استفاده از آن‌ها منطقه‌های‌ ممنوع — مانند راهرویی‌ که به انبار ختم می‌شد — را علامت گذاری‌ کرده بودند. باشگاه کنجکاو بود بداند این تاریکی‌ها چگونه کار می‌کنند و در این راه آزمایش‌هایی‌ را هم انجام داده بود. بعضی‌ چیزهایی‌ که در مورد سیاهی‌ می‌دانستند و مطالبی‌ هم در آن مورد نوشته بودند از قرار زیر بود:
– تئوری‌ قابلیت دید خالد، که توسط آزمایش ناراحت کننده‌ای به اثبات رسیده بود. منطقه‌های‌ تاریک جای‌ مناسبی‌ برای‌ پنهان شدن از دست بچه‌های‌ دیگر بودند ولی‌ معلم‌ها می‌‌توانستند حتی‌ در تاریکی‌، محل تو را تشخیص دهند و با عصبانیت به تو پرخاش کنند که چرا وارد منطقه‌ی ممنوع شده بودی‌. شاید آن‌ها دستگاههای‌ ردیاب خاصی‌ داشتند ولی‌ تا به حال کسی‌ نمونه‌ی آن‌ها را ندیده بود.
– در یادداشت‌های‌ جاناتان در اتوبوس، آمده بود که با توجه به یافته‌های‌ خالد، راننده‌ی اتوبوس مدرسه مطمئناً داشت وانمود می‌‌کرد که از میان سیاهی‌‌ی شیشه‌ی جلوی‌ اتوبوس، بیرون را می‌بیند. البته (این ایده‌ی گری‌ بود) اتوبوس می‌توانست توسط کامپیوتر هدایت شود، چرخ‌های‌ جلو خود به خود می‌چرخیدند و راننده تنها وانمود می‌کرد — ولی‌ چرا باید خود را به زحمت می‌انداخت؟
– آئینه‌ی جولی‌، مرموزترین کشف آن‌ها بود. حتی‌ خود جولی‌ نمی‌توانست باور کند که این کار امکان دارد. اگر درست بیرون یک تاریکی‌ نوع دوم می‌ایستادی‌ و آیینه‌ای‌ را داخل تاریکی‌ نگه می‌داشتی‌ (این طور به نظر می‌رسید که دستت توسط دیواری‌ تاریک قطع شده باشد)، می‌توانستی یک مشعل نورانی را در نقطه‌ای‌ که فکر می‌‌کردی‌ آئینه در آنجا قرار دارد، بوجود آوری. پرتوهای‌ نور از میان تاریکی‌ها به بیرون تابیده می‌شدند و لکه‌هایی نورانی‌ را بر روی‌ لباس یا دیوار می‌ساختند. همان طور که جاناتان اشاره کرده بود، به همین روش بود که آن‌ها می‌توانستند تکه‌های‌ نورانی‌ بر روی‌ زمین کلاس داشته باشد، در حالی‌ که پنجره‌های‌ کلاس کاملاً توسط تاریکی‌ محافظت می‌شدند. این تاریکی از نوعی‌ بود که نور می‌توانست از آن عبور کند ولی‌ چشم انسان قادر به دیدن چیزی‌ نبود. هیچ کدام از کتاب‌های‌ درسی‌ که در مورد نور بودند، مطلبی‌ در این مورد ننوشته بودند.
تا این لحظه، هری‌ حتماً دعوتنامه‌اش را از کلوپ دریافت کرده بود و داشت ثانیه شماری‌ می‌کرد تا پنجشنبه زودتر برسد و او به اولین جلسه که دو روز به تشکیل آن مانده بود، برود. شاید او ایده‌های‌ جدیدی‌ داشته باشد؛ البته بعد از گذراندن آزمایش و پیوستن به باشگاه. هری‌ خیلی‌ در ریاضی‌ و فیزیک قوی‌ بود.
گری‌ گفت: «دعوت اون باعث می‌شه کارمون یه جورایی‌ جالب بشه. اگه عکس ما هم مثل تشاب با ریاضی‌ کار کنه… هری‌ به خاطر این که توی‌ ریاضی‌ قویه، می‌تونه بیشتر دوام بیاره؟ یا شاید چون طول موج هردوشون یکیه، براش سخت‌تر می‌شه؟ یا یه همچین چیزایی‌.»
اعضای باشگاه لرزش تصور می‌کردند که با این که نباید بر روی‌ انسان‌ها آزمایش انجام داد، ولی این یک ایده خوب است که شما بتوانی در مورد حالات مختلف بحث کنی و این همان کاری بود که آن‌ها مشغول انجام دادن آن بودند.
***
بالاخره پنجشنبه رسید و بعد از درس تاریخ که ابدی‌ به نظر می‌رسید و دو ساعت متوالی فیزیک، زمان آزادی‌ بود که به مطالعه یا کار با کامپیوتر اختصاص داشت.
هیچ کس نمی‌دانست که این آخرین جلسه‌ی باشگاه لرزش خواهد بود حتی جولی‌ – که کپه‌کپه کتابهای‌ فانتزی‌ می‌خواند – و بعداً اصرار داشت که در این لحظه احساس می‌کرده اتفاق شومی در راه است و توده‌ی غلیظی از اشتباه آن‌ها را احاطه کرده است. البته جولی‌ اغلب دوست داشت که از این حرف‌ها بزند.
جلسه در انبار قدیمی خیلی‌ خوب شروع شد. خالد سرانجام به رکورد بیست ثانیه دست یافت. جاناتان کمی‌ بیشتر از ده ثانیه تحمل کرد با این که همین چند هفته پیش این کار به نظرش قله اورستی‌ فتح ناپذیر می‌آمد و (همراه با کف زدنهای‌ خفه) هیتر بالاخره عضو اصلی‌ کلوپ شد. بعد ناگهان دردسر آغاز شد. هری‌ که اولین بارش بود، عینک گرد کوچکش را تنظیم کرد، شانه‌هایش را عقب داد، پوشه را باز کرد و در جایش خشک شد. نه تکان می‌خورد و نه می‌لرزید فقط شق و رق نشسته بود. سپس صدای‌ وحشتناکی‌ مانند خرخر خوک از خود درآورد و از پهلو افتاد و خون از دهانش جاری شد.
هیتر گفت: «زبونشو گاز گرفت. اوه خدای من، کمک‌های‌ اولیه برای‌ کسی‌ که زبونشو گاز گرفته چیه؟»
در همین لحظه در انبار باز شد و آقای‌ ویتکات به داخل آمد. او پیرتر و غمگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. «باید می‌فهمیدم که احتمالاً یک همچین چیزی هست.» ناگهان چشمانش را به طرفی‌ دیگر گرفت و با دستش آن‌ها را گرفت. درست مانند این که نور شدیدی‌ چشمانش را اذیت کرده باشد. «بپوشونیدش. چشماتونو ببندید. پتل بهش نگاه نکن. فقط اون چیز لعنتی‌ رو بپوشون.»
خالد همان کاری‌ را که او گفته بود، انجام داد. آن‌ها به هری‌ کمک کردند که روی‌ پاهایش بیاستد و او مرتباً با صدایی کلفت در حالی که مانند خون‌آشام‌ها از دهانش خون می‌چکید می‌گفت: «متأسفم. متأسفم» . به نظر می‌رسید که راه رفتن طولانی‌ در راهروهای‌ فرش نشده‌ای که صدا در آن‌ها میپیچید، تا ابد به صورت ترسناکی‌ ادامه خواهد داشت. آن‌ها ابتدا به بیمارستان کوچک مدرسه و سپس به اتاق مدیر رفتند.
خانم فورت‌ماین، مدیر مدرسه، مثل آهن سرد بود. طبق شایعاتی‌ که در مدرسه بر سر زبان‌ها بود، او نسبت به حیوانات مهربان بود ولی‌ میتوانست با گفتن چند جمله شاگردان را در حد یک تکه زباله تحقیر کند – یک انسان تشاب مانند. او از بالای‌ میزش برای‌ یک لحظه بی‌پایان به اعضای باشگاه لرزش خیره شد و سپس به تندی‌ گفت: «این نظر کی‌ بود؟»
خالد به آرامی‌ دستش را تا ارتفاع شانه‌هایش بالا برد. جاناتان شعار سه تفنگدار را به یاد آورد که –یکی‌ برای‌ همه، همه برای‌ یکی‌- و گفت: «در حقیقت نظر همه ما بود.» جولی‌ اضافه کرد: «درسته.»
مدیر انگشتانش را بر روی پوشه مقابلش میکوبید: «واقعا نمیدونم چی‌ بگم. این رذل‌ترین اسلحه روی‌ زمینه، تقریبا معادل بمب اتمیه و شما داشتید باهاش بازی‌ میکردید.من واقعاً نمی‌دونم چی باید بگم…»
خالد در حالی که با دست اشاره می‌کرد، گفت: «یکی‌ اونو توی‌ دستگاه فتوکپی‌ جا گذاشته بود. اونجا. اون پایین.»
مدیر گفت: «بله، سهل انگاری همیشه اتفاق میافته.» و در این لحظه، صورتش کمی حالت ملایمتری به خود گرفت: «من مسؤولیت این کار را بعهده می‌گیرم، چون ما در واقع اون تصویر تشاب رو بعنوان قسمتی از گفتگوی کوتاهمون با شاگردای‌ بزرگتر وقتی که دارن مدرسه رو ترک میکنند، استفاده می‌کنیم. اونا تحت نظارت کامل پزشکی‌، دو ثانیه بهش نگاه می‌کند. اسم این عکس «لرزاننده» است و در بعضی‌ از کشورا از پوسترهای‌ بزرگش برای‌ کنترل شورش‌ها استفاده می‌کنن؛ البته نه توی‌ انگلیس و آمریکا. خب شما هم نمی‌دونستید که هری‌ استین بیماری‌ صرع خفیفی‌ داره و لرزاننده باعث می‌شه اون غش کنه…»
آقای‌ ویتکات از پشت سر بچه‌های‌ باشگاه گفت: «باید زودتر حدس می‌زدم. پتل جوان با پرسیدن اون سؤال، شما رو لو داد. با این که به ظاهر می‌خواست زرنگی‌ بکنه ولی‌ گرفتارتون کرد. من یه پیرمرد احمقم که هیچوقت به این تفکر که یک مدرسه می‌تونه هدف حمله تروریستی باشه، خو نگرفته‌ام.»
مدیر نگاه تندی‌ به او انداخت. جاناتان ناگهان دچار سرگیجه شد و افکار در ذهنش به تکاپو افتادند. درست مانند وقتی‌ که روی‌ یک مسأله جبر کار می‌کنی. همه چیز درست است و ناگهان می‌توانی جواب مسئله را در ناحیه سفید پایین صفحه، ببینی‌. تروریست‌های‌ سبزتیره چه چیزی‌ را دوست نداشتند؟ برای‌ چی‌ ما هدف حمله آن‌ها هستیم؟
دستگاه کنترل. تو دوست نداری‌ کنترل بشوی‌.
کلمات از دهانش خارج شدند: «بیوچیپ‌ها. ما دستگاه کنترل بیوچیپ توی‌ سرمون داریم… همه ما بچه‌ها. اونا باعث تاریکی‌ می‌شوند. تاریکی‌ خاصی‌ که بزرگترها می‌توانند توی اون ببینند.»
برای‌ مدتی‌، سکوتی‌ سرد فضا را پر کرد.
ویتکات پیر زمزمه کرد: «به کلاس برگردید.»
مدیر نگاهی‌ کرد و در حالی که کمی‌ در صندلی‌‌اش خم شده بود به آرامی‌ گفت: «همیشه باید یه بار اولی‌ وجود داشته باشه. این چیزیه که من توی‌ سخنرانی‌ کوتاهم به شاگردای‌ سال آخری‌ می‌گم. که شما بچه‌ها چه امتیاز خاصی دارین، چه جوری‌ تمام عمرتون با بیوچیپ‌هایی‌ که در اعصاب بیناییتون کار گذاشته شده همه چیز رو تنظیم شده می‌بینین. واسه همینه که همیشه خیابون‌ها و خارج از پنجره‌ها رو تاریک می‌بینین، هرجایی‌ که امکان داره تصویر تشابی‌ برای‌ کشتن شما باشه. ولی‌ این نوع تاریکی‌ واقعی‌ نیست، جز برای‌ شما. یادتون باشه، والدینتون باید انتخاب می‌کردن و دیدند که این راه بهتره.»
جاناتان دعواهای‌ پدر و مادرش را به یا آورد و با خود گفت: «پدر و مادر من، هر دو موافقت نکردن.»
گری‌ با حالتی‌ نامطمئن گفت: «این عادلانه نیست. مثل اینه که روی‌ انسان آزمایش انجام بدید.»
خالد گفت: «و این کار فقط برای محافظت کردن از ما نیست. این جا راهروهایی‌ هست که کاملاً تاریکند برای‌ این که ما به اونجاها نریم. تا ما رو کنترل کنید.»
خانم فورت‌مین به حرفهای او اعتنایی‌ نکرد. شاید او هم یک بیوچیپ خاص داشت که اجازه شنیدن حرفهای سرکشانه را به او نمی‌داد. «وقتی‌ مدرسه رو ترک بکنین، کنترل بیوچیپ‌هاتون کاملاً در دست خودتونه. وقتی‌ به انداره کافی‌ بزرگ شدید، می‌تونین انتخاب کنید که کجا براتون خطرناکه و کجا نیست…»
جاناتان حاضر بود شرط ببندد که تمام پنج عضو باشگاه لرزش داشتند به چیز مشابهی‌ فکر می‌کردند: «چه مزخرفاتی‌، ما با نگاه کردن به لرزاننده کار خطرناکی انجام دادیم و موفق هم شدیم.»
زمانی‌ که مدیر گفت: «می‌تونید بروید.» مشخص بود که آن‌ها می‌توانند آنجا را ترک کنند بدون این که چیزی‌ در مورد تنبیه بیان شده باشد. اعضای‌ گروه تا آنجا که شهامت آن‌ها اجازه می‌داد، آرام بازگشتند و به سوی‌ کلاس روانه شدند. هرگاه از محیطی می‌گذشتند که توسط دیواری سیاه رنگ و جامد احاطه شده بود، جاناتان ناخودآگاه فکر می‌کرد که یک بیوچیپ در پشت چشمانش آن طور که برنامه ریزی‌ شده بود نور را می‌دزدید و نمی‌گذاشت او همه چیز و همه جا را ببیند.
***
هنگامی‌ که زنگ آخر به صدا درآمد، اتفاق وحشتناک و ناگواری رخ داد. سرایدار طبق معمول در حالی که بچه‌ها پشت سر او همدیگر را هل می‌دادند، درهای‌ مدرسه را گشود. جاناتان و بقیه اعضای باشگاه تقریبا در ابتدای‌ جمعیت بودند. درهای‌ بزرگ چوبی‌ به سمت داخل باز شدند. مانند همیشه بیرون پوشیده از تاریکی‌ نوع دوم بود ولی‌ چیزی‌ ناخوشایند همراه با درها از میان تاریکی به داخل خزید. صفحه کاغذی‌ بزرگ که با پونز به قسمت خارجی‌ در و اندکی کج چسبانده شده بود. سرایدار به آن نگاه کرد و مانند کسی‌ که آذرخش به او اصابت کرده باشد، سرنگون شد.
جاناتان بدون لحظه‌ای درنگ با تنه زدن به چند دانش‌آموز کوچکتر از میان آن‌ها رد شد و برگه را گرفت و با عصبانیت آن را مچاله کرد. اما اندکی دیر شده بود. او کاملاً عکس را دیده بود. دقیقاً شبیه به لرزاننده نبود ولی‌ مطمئناً از همان خانواده بود. شکلی‌ سیاه و کج شبیه نیمرخ پرنده‌ای‌ بی‌دم، ولی‌ بدون هیچگونه پیچیدگی، با نقاط چرخان و طرحهایی‌ شبیه به فرکتال4. عکس در ذهنش می‌درخشید، در چشمانش بود و بیرون نمی‌رفت.
– چیزی‌ سخت و وحشتناک مانند قطار سریع السیری‌ مغزش را خرد کرد.
– می‌سوزاند، آرام می‌گرفت، می‌سوزاند، آرام می‌گرفت.
– تشاب!
***
بعد از رویاهای‌ طولانی شیطانی‌ و دیدن موجوداتی‌ شبیه پرنده که با او در تاریکی‌ راه می‌رفتند، جاناتان بهوش آمد و متوجه شد برروی‌ نیمکتی‌ خوابیده. نه، روی‌ تختی‌ در بیمارستان مدرسه بود. بعد از این که وقفه کاملی‌ احساس کرده بود و فکر کرده بود تمام زندگی‌‌اش نابود شده، بسیار شگفت انگیز بود که خود را در هر جایی‌ بیابد. او هنوز در تمام بدنش احساس درد می‌کرد و آنقدر خسته بود که کاری‌ جز نگاه کردن به سقف سفید نمی‌توانست انجام دهد.
صورت آقای‌ ویتکات به آرامی‌ در میدان دیدش ظاهر شد. او دلواپس به نظر می‌رسید. «سلام؟ سلام؟ کسی‌ اونجا هست؟»
جاناتان نه چندان صادقانه گفت: «بله… من خوبم.»
«خدایا، متشکرم. پرستار بیکر از زنده موندن تو متحیر شده بود. این که زنده‌ و از نظر عقلی‌ سالم بمونی‌ خیلی‌ دور از انتظار بود. خب، من این جام که به تو بگم که یک قهرمان شدی‌. پسری‌ با دل و جرات بقیه شاگردان را نجات می‌دهد. فکر کنم متعجب بشی‌ اگر بفهمی چقدر زود از کلمه «با شهامت» حالت بهم می‌خوره.»
«اونی‌ که روی‌ در بود، چی‌ بود؟»
«یکی‌ از بدترین‌ها. بخاطر بعضی‌ دلایل بهش طوطی‌ می‌گن. بیچاره جورج پیر، سرایدار مدرسه، قبل از این که به زمین برسه مرده بود. گروه ضدتروریستی‌ که برای‌ مرتب کردن کارها و نابود کردن تشاب اومده بودند، نمی‌تونستند باور کنند تو زنده موندی‌. منم نمی‌تونستم باور کنم.»
جاناتان خندید و گفت: «من تمرین کردم.»
«بله. زیاد طول نکشید تا لوسی‌ –لوسی اسم خانم فورت‌مین بود- بفهمه به اندازه کافی از شما سؤال نپرسیده است. برای‌ همین من یه بار دیگه با دوستت خالد پتل حرف زدم. خدای‌ من… اون پسره می‌تونه بیست ثانیه به لرزاننده خیره بشه! اکثر مردم اگه کاملاً، چی‌ می‌گید بهش، نگاهشونو روی‌ تصویر ثابت کنند و روش قفل کنند، به حالت تشنج می‌افتند…»
«رکورد من ده و نیم ثانیه… تقریبا یازده ثانیه است.»
پیرمرد سرش را با حیرت تکان داد: «کاشکی‌ می‌تونستم بگم که حرفاتو باور ندارم. اونا قراره دوباره تمام برنامه محافظتی‌ بیوچیپ‌ها رو بررسی‌ کنند. هیچ کس تاحالا به فکر پرورش دادن جوون‌ها نبوده. مغز اونا قابل انعطافه و می‌تونه با یه روش واکسیناسیون جلوی‌ حمله تشاب رو بگیره. اگه هم راجع بهش فکر کرده بودند، جرات آزمایش رو نداشتند…. بگذریم؛ من و لوسی‌ صحبتی‌ کردیم. ما یه هدیه کوچیک برات داریم. اونا می‌تونن بیوچیپ‌ها رو بوسیله امواج رادیویی در زمان کوتاهی‌ دوباره برنامه ریزی‌ کنند و خب…»
او به پنجره اشاره کرد. جاناتان تلاش کرد و سرش را چرخاند. از میان پنجره، درحالی‌ که او انتظار داشت سیاهی‌ مصنوعی‌ را ببیند، مخلوطی‌ از نور سرخ رنگ و درخشان به داخل می‌تابید. نوری که ابتدا چشمان او را آزرد. بعد از گذشت چند ثانیه، چشمانش شروع به تطبیق کرند، گویی نوشدارویی شفا بخش بر خلاف آن الگوهای مرگبار وارد دیدگانش شده بود. تابلوی بهشتی سرشار از نبوغ که سقفی بر شهرشان بود و با نور قرمز رنگ غروب می‌درخشیدند. حتی‌ دودکش‌ها و آنتن ماهواره‌ها هم زیبا به نظر می‌آمدند. او غروب را در نوارهای‌ ویدئویی دیده بود، ولی این تصویر، کاملاً متفاوت بود. تفاوتی دردناک میان شعله‌های‌ واقعی‌ و درخشندگی‌ بی‌رمق یک آتش الکتریکی‌ وجود داشت. مشابه بسیاری از چیزهای دیگر دنیای بزرگترها، تلویزیون هم با نمایش ندادن صحنه‌های‌ واقعی‌، به تو دروغ می‌گفت.
«اون کادو هم از طرف دوستاته. اونا ازت معذرت خواهی‌ کردن که نتونستن چیز بهتری‌ گیر بیارن.»
کادو یک شکلات بزرگ بود که تقریباً خم شده بود. (گری‌ همیشه از این‌ها در جیبش می‌چپاند) همراه شکلات یک کارت بود که جولی‌ با خط متمایل به چپش و بادقت چیزی در آن نوشته بود و تمام اعضای‌ باشگاه لرزش هم آنرا امضا کرده بودند. نوشته درون کارت این بود: «چیزی‌ که ما را نمی‌کشد، قوی ترمان می‌کند.»
—————————————-
ضمیمه:
Optical Art شکلی از هنرهای بصری با جهتگیری ریاضیاتی است. در این هنر تکرار اشکال ساده و رنگ‌ها برای بوجود آوردن تأثیرات ارتعاشی، ایجاد احساس اغراق آمیزی از عمق، اختلاط پیش زمینه و پس زمینه و سایر تأثیرات بصری بکار می‌رود.
از یک دیدگاه، همه نقاشی‌ها بر مبنای خطای حس بینایی بنا شده‌اند. بکار بردن قانون پرسپکتیو برای ایجاد توهم سه بعدی، اختلاط رنگ‌ها برای ایجاد حس سایه و روشن و غیره از این دست هستند. در Op Art، قوانینی که چشم برای ایجاد حس از یک تصویر بصری بکار می‌برد، خود موضوع کار هنرمند هستند.
در اواسط قرن بیستم، هنرمندانی چون آلبرز، ویکتور واسارلی، و ام ‌اس ‌اشر، در این زمینه فعالیت کرده‌اند. کارهای اشر تنها نقاشی نیست، بلکه بصورت گسترده با انواع گوناگون حقه‌های بصری و پارادوکس‌ها سروکار دارد.
آیا ممکن است اطلاعات کشنده باشند؟ این مسأله همواره دستمایه داستانهای ترسناکی بوده که در آن‌ها یک نگاه ساده می‌تواند سبب مرگ قربانی شود. در افسانه‌های کهن نیز، موجوداتی نظیر باسیلیسک و کوکتریس وجود داشته‌اند که نگاه کردن به آن‌ها سبب مرگ می‌شده است؛ مگر این که آن‌ها را از درون یک اینه یا یک محافظ مشابه نگاه می‌کردند. آیا ممکن است یک معادل پیشرفته برای این نوع از افسانه‌ها پدید آیند و از میان نمایشگر رایانه ما به ما حمله کنند؟ چنین ایده‌ای توجه بسیاری از علمی تخیلی نویسان را به خود جلب کرده است. انواع داستانهای علمی در قرن بیستم برمبنای این ایده بنا شده‌اند. اما آیا این مسأله از لحاظ علمی نیز امکان دارد؟
از سوی دیگر نوشته‌های زیادی در مورد نقصان روشهای ریاضیاتی تشخیص الگو و پردازش تصویر وجود دارد. جمع این دو ایده سبب بروز مشکل مورد بحث می‌شود.
در سال 1949، تئوری مشهور گودل ارائه گردید. این دانشمند به همراه اشر و باخ در کتابی با نام "An Eternal Golden Braid" این تئوری را این گونه بیان می‌کنند که همواره می‌توان یک اسب تروای منطقی بر مبنای یکی از علوم ریاضیاتی (بجز هندسه) ساخت که اثباتهای ریاضیاتی خود را در هم بشکند.
اعصاب بینایی، حجم بسیار زیادی از عملیات را بر روی تصاویری که زیاد خوب بر روی شبکیه تشکیل نشده‌اند انجام می‌دهد. حال فرض کنید که یک تصویر اسب تروایی وجود داشته باشد که روش تشخیص الگوی داخلی ما را بشکند و سبب از بین رفتن سیستم عامل مغز شود.
نتایج واقعی هنوز مشاهده نشده‌اند ولی اولین بار ورنون بریمن Vernon Berryman سعی در ساخت چنین تصاویری کرد. از این رو چنین ایده‌ای را تکنیک شکل سازی استدلالی بریمن یا تشاب گویند.
واژه فرکتال از کلمة لاتین فرکتوس (FRACTUS) به معنی شکسته گرفته شده است و اولین بار در سال 1970 توسط مندلبرات بکار رفته است.شکلهایی نظیر ساحل دریا, کوهها, ابرها و این قبیل اشکال را نمی‌توان به سادگی با هندسه اقلیدسی توصیف کرد و فرکتال شاخه جدید ریاضیات, برای توصیف چنین اشکال نامنظم,‌بی‌قائده و پیچیده دنیای واقعی مناسب است. این شاخه را هندسه فرکتالی می‌نامند. هندسه فرکتالی فاقد اندازه یا مقیاس‌بندی است و مناسب برای اشکال طبیعی است و قدمتی کمتر از سی سال دارد و در توصیف آن از الگوریتم‌های تکراری استفاده می‌کنند. اشکالی مانند کره یا مکعب به ترتیب دارای شعاع و وجه هستند شکل ساحل یک دریا دارای هیچ‌کدام از این مشخصه‌ها نیست.

نویسنده: دیوید لانگفورد
مترجم: پریا آریا

درباره نویسنده:
دیوید لانگفورد شاید یکی از شناخته شده‌ترین علمی تخیلی نویسان دنیا تا کنون باشد. دیوید لانگفورد تا کنون 20 بار برنده‌ی جایزه‌ی معتبر داستان نویسی هوگو برای کارهای گوناگون خود در زمینه‌های مختلف شده است. در کنار یک نویسنده‌ی علمی تخیلی، لانگفورد یک فیزیکدان و یک علمی تخیلی نویس مشهور، کارشناس و نویسنده‌ی دائمی یکی از ستونهای مجلات SFX و Interzone نیز هست.
وی در انگلستان زاده شد و تحصیلات خود را در رشته فیزیک در آکسفورد به پایان رسانید. وی به مدت پنج سال بعنوان فیزیکدان تسلیحاتی برای مرکز تحقیقات و تسلیحات اتمی بریتانیا به کار پرداخت و پس از این مدت به عنوان یک نویسنده‌ی آزاد به کار مشغول شد. وی ازدواج کرده و همچنان در انگلستان زندگی می‌کند.

همه چیز از زمانی آغاز شد که کلیتوس جفرسون[1] از خودش پرسید: «چرا همه‌ی کورها نابغه نیستند؟» آن موقع، کلیتوس فقط سیزده سال داشت، اما سؤال، سؤال خوبی بود، و او قرار بود چهارده سال دیگر روی آن کار کند و بعد، دنیا را برای همیشه تغییر دهد.
جفرسون جوان، یک همه‌چیزدان خودآموخته و یک خوره[2]ی بی‌مانند بود. او یک کیت آزمایشگاهی شیمی، یک میکروسکوپ، یک تلسکوپ و چند تا کامپیوتر داشت که پول بعضی‌هایشان را با توزیع روزنامه جور کرده بود. اگر چه، بیشتر درآمد او از درس دادن بود: به همکلاسی‌هایش یاد می‌داد که در بازی پوکر، برگ‌های وسطی دست استریت[3] را بیرون نکشند.
حتی خوره‌ها، حتی خوره‌هایی هم که پوکربازان بی‌همتایی هستند، حتی خوره‌های پوکربازی هم که می‌توانند معادلات دیفرانسیل را ذهنی حل کنند، از تیرهای کیوپید[4] در امان نیستند. به ویژه که در سیزده سالگی، سیلی از تستسترون هم این تیرها را همراهی می‌کند. کلیتوس می‌دانست که زشت است و مادرش لباس‌های خنده‌داری تنش می‌کند. او کوتاه و خپل بود و محال بود بتواند یک توپ را درست پرت کند. هیچ‌کدام از این‌ها مایه‌ی ناراحتیش نبود، نه تا وقتی که غدد درون‌ریز او شروع به ترشح موادی کردند که در کیت آزمایشگاهی شیمی‌اش وجود نداشت.
بنابراین کلیتوس شروع کرد به شانه کردن موهایش و پوشیدن لباس‌هایی که تناسبی با مد نداشت. اما با همه‌ی این حرف‌ها، او باز هم کوتاه و خپل بود و هیکلی نامتناسب داشت. به علاوه، تنها سیاهپوست آن‌جا هم بود که این مسئله در ویرجینیا[5]ی سال 1994، فاکتور مهمی به شمار می‌آمد.
اگر عشق، منطقی بود، اگر محرک‌های جنسیتی از منطق تأثیر می‌پذیرفتند، می‌شد از کلیتوس با توجه به کلیتوس بودنش، انتظار داشته باشید که موقیت خودش را براورد کند و دنبال کسی مثل خودش بگردد. اما البته او این کار را نکرد. بلکه تلق و تولوقی کرد و صاف افتاد وسط ماشین پین‌بال[6] بلوغ، و در همان نگاه اول، همه‌ی مری‌ها و جودی‌ها و جنی‌ها و ورونیکاهای عالم دست رد به سینه‌اش زدند، از دلربا گرفته تا خوشگل، قشنگ، با‌نمک، ساده و حتی «دارای شخصیت فوق‌العاده». تا این‌که نیروی مقاومت‌ناپذیر احتمالات، او را با اِمی لیندربام[7] روبرو کرد. اِمی نمی‌توانست در همان نگاه اول او را از خود براند. چون اِمی کور بود.
برای باقی بچه‌ها، این موضوع چیزی بود فراتر از یک مسئله‌ی صرفا سرگرم کننده. اِمی دو برابر کلیتوس قد داشت و اگر بخواهیم منصف باشیم، هیکلش به اندازه‌ی خود کلیتوس نامتناسب بود. یک سگ راهنما همراهیش می‌کرد که به طرز قابل توجهی شبیه کلیتوس بود: کوتاه، سیاه و خپل. همه با اِمی مؤدب بودند، چون او کور و ثروتمند بود، اما به تازگی به این مدرسه منتقل شده بود و هیچ دوست واقعی‌ای نداشت.
در یک چنین شرایطی، کلیتوس که تا آن موقع از کیوپید بجز تیر و سنگ فلاخن، چیزی نصیبش نشده بود، جلو آمد. چیزی که در هر شرایط دیگری می‌توانست حداکثر، داستان عاشقانه‌ای از نوع تمایل به جنس مخالف باشد، تبدیل به اتحادی عقلی-احساسی شد و در قرن بعد، یک تسونامی ِ[8] اجتماعی به راه انداخت که شرایط زندگی انسان را به شکلی برگشت ناپذیر، تغییر داد. اما، اول قضیه‌ی ویولن پیش آمد.
همکلاسی‌های اِمی، مثل همه‌ی همکلاسی‌های عالم که زود از جیک و پیک هم سر در می‌آورند، فهمیده بودند که اِمی هم در نوع خودش یک خوره است، اما هنوز سر در نیاورده‌بودند که چه نوع خوره‌ای. موقع کار با کامپیوتر، دستش خیلی تند بود، ولی می‌شد این را به کور بودنش و نیاز خاصی که به دستگاه لعنتی داشت ربط داد. آن‌قدرها داغ کامپیوتر نبود، نه کامپیوتر، نه علوم تجربی، نه ریاضیات، نه تاریخ، نه «پیشتازان فضا»، نه «دولت دانش‌آموزی». پس آخر این دخترک نکبت، چه جور خوره‌ای می‌توانست باشد؟ بعدها معلوم می‌شد که او خوره‌ی موسیقی بوده، اما آن موقع‌ها خیلی خجالتی‌تر از این حرف‌ها بود که بخواهد حرفش را پیش بکشد.
تنها چیزی که در وهله‌ی اول مورد توجه کلیتوس بود، این بود که او آن کروموزوم‌های مزاحم Y را نداشت، و او را هم پس نمی‌زد: در نمودار ون[9] نوع بشر، اِمی تنها عضو این مجموعه‌ی خاص به حساب می‌آمد. وقتی فهمید که اِمی به راستی باهوش هم هست و به تنهایی بیشتر از مجموع همکلاسی‌هایش کتاب خوانده، علاقه‌ای عمیق و دائمی به او پیدا کرد. این حتی قبل از قضیه‌ی ویولن بود.
اِمی از این خوشش می‌آمد که کلیتوس، با سگش بازی نمی‌کرد و موقعی هم که می‌خواست بداند کور بودن چه حسی دارد، بیخودی آسمان و ریسمان به هم نمی‌بافت و یکراست می‌رفت سر اصل مطلب. او می‌توانست خیلی خوب مردم را از صدایشان بشناسد، و سر اولین جمله فهمید که کلیتوس، کم سن، سیاه، خجالتی، خوره و اهل جایی غیر از ویرجینیاست. از روی تن صدایش می‌توانست بگوید که او خوش‌قیافه نیست یا حداقل خودش را خوش‌قیافه حساب نمی‌کند. اِمی شش سال از او بزرگتر بود، سفید بود و قدش دو برابر او بود. اما اگر این‌ها را کنار بگذاریم، آن‌ها خیلی خوب به هم می‌آمدند و از آن به بعد، آن‌ها بیشتر اوقات را با هم می‌گذراندند.
یکی از آن معدود چیزهایی که کلیتوس هیچ از آن‌ها نمی‌دانست، موسیقی بود. این که بچه‌ها وقتشان را با حفظ کردن ترانه‌های چرند «چهل آهنگ برتر ماه[10]» هدر می‌دادند، در نظر او، اگر نشانه‌ی جنون محض نبود، حداقل نشانه‌ی ضعف عقل به شمار می‌آمد. به علاوه، والدینش از عشاق سینه چاک و قدیمی اپرا بودند. اپرا، دنیایی بود که از یک طرف به نک و نال‌‌های کودکانه در مورد عشق‌‌های نافرجام، و از طرف دیگر به ضجه‌هایی به زبان بیگانه ختم می‌شد. این دنیایی نبود که کلیتوس بخواهد بکاودش. تا آن‌که اِمی ویولنش را دست گرفت.
آن‌ها همیشه با هم صحبت می‌کردند. با هم ناهار می‌خوردند و بین کلاس‌ها همدیگر را می‌دیدند. وقتی هوا خوب بود، آن‌ها قبل و بعد از مدرسه بیرون می‌نشستند و صحبت می‌کردند. اِمی از راننده‌اش خواهش می‌کرد که «لطفا» ده-پانزده دقیقه برای بردنش دیر کند. و آن وقت، بعد از گذشت سه هفته‌ای که ذره‌ای از اوقاتش هدر نرفته بود، اِمی از کلیتوس دعوت کرد که برای شام به خانه‌شان برود. کلیتوس اولش مردد بود. می‌دانست که والدین اِمی بسیار پولدارند. اما از طرفی در مورد آن نوع زندگی کنجکاو بود، و واقعیتش را بخواهید، آن‌قدر اِمی را دوست داشت که اگر اِمی از او می‌‌خواست، حاضر بود خودش را توی دره پرت کند. او حتی مقداری از پول کامپیوترش را صرف خریدن یک دست لباس شیک و رسمی کرد؛ نشانه‌ای که باعث شد مادرش دنبال قرص‌های والیوم[11] بگردد.
شام، اولش فاجعه بود. کلیتوس به راستی عاجز شده بود. جلوی رویش زراد‌خانه‌ای از قاشق و چنگال‌های نقره چیده بودند، و همین‌طور انواع غذاهایی که نه شکل غذا بود و نه مزه‌ی غذا می‌داد. اما او فهمیده بود که این شام قرار است یک امتحان باشد، و او همیشه در امتحان خوب عمل می‌کرد، حتی زمانی که مجبور بود قواعد امتحان را حین امتحان دادن کشف کند.
اِمی به او گفته بود پدرش یک میلیونر خود‌ساخته است؛ ثروت او از راه چند اختراع ثبت شده در زمینه‌ی الکترونیک حالت جامد به دست آمده بود. بنابراین، کلیتوس تمام یک روز شنبه را در کتابخانه‌ی دانشگاه سپری کرده بود. اول ثبت اختراع را سرچ کرده بود و بعد، متن‌های انتخابی را مطالعه کرده بود و حداقل خودش را برای آقای پدر آماده کرده بود. کارش خیلی خوب جواب داد. موقع صرف سوپ، چهارتایشان درباره‌ی کامپیوتر حرف می‌زدند. سر کوکتل کالیماری[12]، کلیتوس و آقای لیندربام، بحث را به سیستم عامل‌های خاص و الگوی افراز‌بندی[13] حافظه محدود کرده‌بودند. موقع بیف ولینگتون[14]، کلیتوس و آقای «من را لیندی صدا کن[15]» داشتند درباره‌ی الکترودیناِمیک کوانتومی حرف می‌زدند. سر سالاد، بحثشان جایی دور و برهای ابر الکترونی بود و موقع سرو آجیل و مغزجات، دو مغز متفکر آن سر میز از جبر بولی می‌گفتند، و در همان حال، اِمی و مادرش آه‌های معنی‌دار می‌کشیدند و زیر لب قطعات گیلبرت و سولیوان[16] را زمزمه می‌کردند.
برای صرف قهوه به اتاق موسیقی رفتند، «لیندی» تا آن موقع خیلی از کلیتوس خوشش آمده بود، و این احساسی دو جانبه بود. اما کلیتوس نمی‌دانست چقدر اِمی را دوست دارد، یا بهتر بگوییم، نمی‌دانست واقعا چقدر دوستش دارد، تا این‌‌که اِمی ویولن را برداشت.
ویولنش «استراد[17]» نبود، به او قول داده بودند که اگر بتواند از جولیارد[18] فارغ‌التحصیل شود، یکی برایش خواهند خرید. اما به هر حال، هر چه که بود، از لامبورگینی داخل گاراژ گرانتر بود و او نه تنها لیاقت، که توانایی نواختنش را هم داشت. ویولن را برداشت و در حالی که مادرش پشت کی‌برد الکترونیک کنار گراند‌پیانو می‌نشست و کی‌برد را روی چنگ تنظیم می‌کرد، شروع به نواختن آرپژ ساده‌ای کرد که یک موسیقی‌شناس خبره، می‌فهمید که مقدمه‌ی قطعه‌ی مدیتیشن[19]، از «تائیس[20]» اثر «ماسه‌نه‌ت[21]» است.
کلیتوس در تمام طول عمرش، اپرا را از این گوش شنیده و از آن گوش در کرده بود، برای همین هم از داستان پس‌زمینه‌ی این قطعه و از دگردیسی و تعالی عاشقانه‌ی موجود در آن چیزی نمی‌دانست. اما او می‌دانست که دوست دخترش، بیناییش را در پنج سالگی از دست داده و یک سال بعد –سالی که او خودش به دنیا آمده بود!- اولین ویولنش را به او داده بودند. سیزده سال تمام، او از ویولنش برای گفتن آن‌چه که بر زبان نیاوردنی بود استفاده کرده بود، یا شاید برای دیدن چیزهایی که نمی‌توانست با چشم‌هایش ببیند، و بر خمیره‌ی رمانتیک فریبنده‌ای که ماسه‌نه‌ت در توصیف زن روسپی آفریده بود تا تائیس را به عنوان عروس مسیح با افتخار از نو متولد کند، اِمی جهان بی‌خدایی را که بیناییش را از او گرفته بود، می‌بخشود و حتی به خاطر آن‌چه در ازایش دریافت کرده بود، شکر می‌کرد و این را به زبانی می‌گفت که حتی کلیتوس هم می‌توانست بفهمد. کلیتوس اهل گریه کردن نبود و تا آن موقع هم هرگز گریه نکرده بود، اما همزمان با ارتعاش آخرین نت در فضا، او در دو دست خود می‌گریست و می‌دانست که اگر اِمی بخواهد، تا ابد متعلق به او می‌بود. غریب این‌که، با توجه به سن و سال اندکش و اتفاقاتی که بعدها افتاد، حق هم داشت.
او پیش از آن‌که اولین دکترایش را بگیرد، ویولن‌زدن را می‌آموخت و آن‌ دو در طول یک عمر دوستی صمیمانه و مثال‌زدنی، به همراهی یکدیگر ده هزار ساعت می‌نواختند. ولی این‌ها همه مال بعد از آن ایده‌ی باشکوه است. آن ایده‌ی باشکوه ِ «چرا همه‌ی کورها نابغه نیستند؟» درست در همان شب در ذهنش کاشته شد، ولی تا یک هفته بعد، شروع به جوانه زدن نکرد.
مثل همه‌ی سیزده‌ساله‌های دیگر، کلیتوس هم مجذوب بدن انسان بود، چه بدن خودش، و چه دیگران. اما او نسبت به دیگران مطالعه‌ی نظام‌مند‌تری داشت و استثنائا، بر خلاف دیگران عضو مورد علاقه‌ی او مغز بود.
مغز چندان شباهتی به کامپیوتر ندارد. گر چه، با توجه به ناشی بودن سازنده‌اش و این که برنامه‌ریزی آن بیش از هر چیز با تصادف محض صورت گرفته، کارش بدک هم نیست. با این حال، کامپیوترها یک کار را خیلی بهتر از مغز انجام می‌دهند و این همان چیزی است که کلیتوس و لیندی حین صرف هشت‌پای آغشته به سس گوجه‌فرنگی، درباره‌اش گپ می‌زدند: یعنی افراز‌بندی.
یک کامپیوتر را به جای آن‌که یک جعبه‌ی تیره در نظر بگیرید که پر است از چیز‌های لبریز از عدد و رقم که آن‌قدر گرانند که نمی‌شود عوضشان کرد، یک چراگاه سرسبز در میان یک مرتع تصور کنید. این چراگاه، زیر دست چوپان پیر عاقل جادوگری است که نامش ابربرنامه[22] نیست. چوپان روی تپه‌ای می‌ایستد و چراگاه پر از گوسفند و بز و گاو را می‌نگرد. البته همه‌ی آن‌ها در یک گله‌ی یکدست و همگن نیستند، چون گاوها بره‌ها و بزغاله‌ها را لگد می‌کنند و بزها با جست و خیز و شاخ‌زدن‌هایشان همه را عصبی می‌کنند. بنابراین، چراگاه را با سیم خاردار افراز‌ کرده‌اند تا همه‌ی گونه‌های مختلف، جدا و خوشحال بمانند.
هر چند، این چراگاه از آن چراگاه‌های شلوغ است. گاوها و بزها و گوسفندها تمام مدت با سرعت 108×3 متر بر ثانیه، می‌آیند و می‌روند و اگر افراز‌ها همه هم اندازه بود، مصیبت بزرگی رخ می‌داد، چون گاهی هیچ گوسفندی نبود و به جایش یک عالمه گاو بدبخت بود که پشت به پشت و پهلو به پهلو به هم چسبیده بودند. اما چوپان عاقل ما، از قبل می‌داند باید به هر موجود چقدر فضا تخصیص بدهد و چون جادوگر است، می‌تواند سیم خاردار را به سرعت و بدون زخمی‌کردن خودش یا حیوانات، جابجا کند. برای همین هم هر افراز، همواره برای هر عملکرد، به اندازه‌ی کافی جا دارد. کامپیوتر شما هم همین کار را می‌کند، فرقش فقط این است که به ‌جای سیم خاردار، بسته به مذهب کامپیوترتان، مستطیل‌هایی کوچک، یا پنجره‌ها، یا پوشه‌های فایل را می‌بینید.
مغز هم از جهاتی، افراز‌های خاص خودش را دارد. کلیتوس می‌دانست که نواحی فیزیکی خاصی از مغز، با توانایی‌های ذهنی خاصی در ارتباطند. اما مسئله به این راحتی‌ها نیست که بگوییم «علاقه به موسیقی می‌رود آن‌جا؛ تقسیم اعداد بزرگ هم می‌رود آن یکی گوشه…». مغز انعطاف‌پذیرتر از این حرف‌هاست. برای مثال، چند ناحیه‌ی معروف در مغز هست که به فرایند‌های زبانیْ مربوط دانسته شده‌اند، و به اسم دانشمندان مخ‌شناس فرانسوی و آلمانی نامگذاری شده‌اند. اگر یکی از این نواحی آسیب ببیند، مثلا در اثر ضربه یا گلوله یا یک ماهیتابه‌ی پرت شده، بسته به ناحیه‌ی صدمه‌دیده، فرد مضروب ممکن است توانایی خواندن، سخن گفتن یا نوشتن به صورت منسجم و پیوسته را از دست بدهد.
مسئله‌ی جالبی است، ولی جالبتر این است که توانایی از دست رفته، گاهی با گذشت زمان دوباره باز می‌گردد. شاید بگویید خب، مغز دوباره رشد کرد. اما نه! هر آدم، با تمام سلول‌های مغزی که در طول عمرش می‌تواند داشته باشد به دنیا می‌آید. (این را از هر بچه‌ای می‌توانید بپرسید.) به روشنی، آن‌چه که اتفاق افتاده این است که قسمت دیگری از مغز، مثل یک واحد یدکی آماده است و پس از مدتی سیم‌کشی مغز از نو انجام شده و به واحد یدکی متصل می‌گردد. فردی که فلج شده بود، اول می‌تواند اسمش را بگوید، و بعد اسم زنش را، و بعد می‌تواند بگوید «ماهیتابه»، و قبل از آنکه به خودتان بیایید، در حال شکایت از غذای بیمارستان است و دارد شماره‌ی وکیل طلاق را می‌گیرد.
پس بنا به این شواهد، به نظر می‌رسد که مغز هم یک چوپان مثل همانی که چراگاه کامپیوتری داشت، دارد که حدود افرازها را این ور و آن ور جابجا می‌کند. اما افسوس! بیشتر اوقات چنین نیست و وقتی قسمتی از مغز از کار می‌افتد، این پایان کار است . ممکن است هکتارها و هکتارها زمین حاصلخیز همان بغل وجود داشته باشد، اما کسی نباشد که بتواند به نحو معقولی از آن‌ها استفاده کند. این واقعیت که گاهی روال فوق در مغز به نحوی موفقیت‌آمیز انجام می‌شود، کلیتوس را بر آن داشت تا از خود بپرسد: «چرا همه‌ی کورها نابغه نیستند؟» البته، همیشه متفکران و آهنگسازان بزرگی وجود داشته‌‌اند که کور بوده‌‌اند (در قرن بیستم، حتی نقاشانی هم داشته‌ایم که بینایی در کارشان بی‌تأثیر بوده)، و بسیاری از آن‌ها، مثل اِمی با ویولنش احساس می‌کردند که مهارتشان موهبتی است که در ازای کوریشان نصیب آن‌ها شده. کلیتوس به این فکر افتاد که شاید حقیقتی محض در این احساس وجود داشته باشد که نشأت گرفته از میکرو‌آناتومی مغز باشد. این اتفاق همیشه نمی‌افتاد، و گرنه همه‌ی کورها باید نابغه می‌بودند. شاید گاهی مکانیزمی خاص باعث این اتفاق می‌شد. همان مکانیزمی که به بهبودی افراد مضروب کمک می‌کرد. شاید می‌شد کاری کرد که همین اتفاق باز هم رخ دهد.
کلیتوس هم از هاروارد[23] و هم از MIT [24] پذیرش و بورس تحصیلی داشت، اما او کلمبیا[25] را انتخاب کرد. چون می‌خواست تا وقتی که اِمی در جولیارد تحصیل می‌کند، نزدیک او باشد. دانشگاه کلمبیا، با اکراه به او اجازه داد تا همزمان در سه رشته‌ی فیزیولوژی، مهندسی برق و شناخت‌شناسی تحصیل کند و او همه‌ی کسانی را که می‌شناختندش، با کسب نمراتی فقط نسبتا خوب شگفت‌زده کرد. معلوم شد که دلیلش این بوده که او کارهای دانشجویی دوره‌ی لیسانس را در بهترین حالت نوعی وقت‌گذرانی و در بدترین حالت شری اجتناب ناپذیر تلقی می‌کرد. در زمینه‌هایی که برایش مهم بود یک سر و گردن از همه سر بود. اگر او به درس‌های بی‌فایده‌ای مثل تاریخ یا فلسفه بیشتر توجه می‌کرد، همه چیز جور دیگری می‌شد. اگر به ادبیات اهمیت داده بود، شاید داستان پاندورا[26] را می‌‌خواند.
داستان ما این‌جا به گوشه‌های تیره و تار مغز کشیده می‌شود. در طول ده سال آتی، بخش اصلی داستان که ما از این پاراگراف به بعد سعی خواهیم کرد نادیده بگیریمش، مربوط می‌شود به کارهای دل‌آزاری که کلیتوس انجام می‌داد. مثل تکه‌تکه کردن مغزها، ‌یادگرفتن نحوه‌ی تلفظ کلسیستوکینین[27]، و سوراخ کردن جمجمه‌ی افراد و جستجو در آن‌ها با استفاده از الکترودهای برقدار. در بخش دیگری از داستان، اِمی هم یاد می‌گیرد که چگونه کلسیستوکینین را تلفظ کند؛ درست به همان دلیلی که کلیتوس یاد می‌گیرد ویولن بنوازد.
عشق آن‌ها رشد کرد و به ثمر رسید. در نوزده سالگی در فاصله‌ی بین اولین دکترا و اولین مدرک پزشکیش، کلیتوس آن‌قدر مکث کرد تا ازدواج کند و ماه عسلی طوفانی در پاریس داشته باشد؛ جایی که کلیتوس وقتش را بین عشوه‌های مشکبار معشوقش و اتاق‌های استریل‌شده‌ی موسسه‌ی مِری[28] تقسیم کرده بود. او داشت یاد می‌گرفت که هشت‌پاها چگونه می‌آموزند. در هشت‌پاها، سِروتونین[29]، آدِنولات سایکلاز[30] را وادار می‌‌کند تا سنتز ِآدِنوزین مونو فسفات حلقوی[31] را در جای درست خودش، کاتالیز کند. خب، این همان بخش اصلی ماجرا بود که ما سعی می‌کردیم به خاطر وحشت‌انگیز بودنش، از آن اجتناب کنیم.
آن‌ها به نیویورک برگشتند. کلیتوس هشت سال وقت صرف کرد تا یک جراح خوب مغز و اعصاب بشود. در اوقات فراغتش یک دکترای مهندسی برق هم گرفت. همه چیز داشت جور می‌شد.
در سیزده سالگی، کلیتوس متوجه شده بود که مغز برای بازیابی، مدیریت و ذخیره‌ی تصاویر، بیشتر از مجموع تمام حس‌های دیگر، سلول به کار می‌گیرد.
پرسش ِ «چرا همه‌ی کورها نابغه نیستند»، صورت خاصی از حکم جامع‌تری بود: «مغز نمی‌داند چگونه از امکاناتش استفاده کند.» تحقیقات او در طول چهارده‌ سال بعدی، موشکافانه‌تر از سؤال و جواب اولیه بود. اما دست آخر، او دقیقا به همان دو جمله‌ی اول رسید.
چرا که کلید همه‌ی ماجرا، در کورتکس بینایی[32] نهفته بود.
فرض کنید یک نوازنده‌ی ساکسیفون باریتون[33]، بخواهد صفحه‌ای را که برای ویولن‌سل نوشته‌اند، بنوازد. مرد نوازنده (کمتر زنی به این ساز علاقه‌مند می‌شود) کافی است فرض کند که آهنگ به جای کلید فا، در کلید سل نوشته شده است. دقت می‌کند که نت‌های نوشته شده را یک اکتاو بالاتر ببیند و بعد موقع اجرا، بدون این‌که کلید اکتاو را نگه دارد آهنگ را اجرا می‌کند. این کار به قدری ساده است که حتی یک بچه هم از پسش بر می‌آید، البته اگر بچه‌ای باشد که بخواهد چنان ساز بددست و یقوری را بنوازد. نوازنده، همان‌طور که چشمانش در مسیر تیر‌برق‌های نت می‌رقصد، انگشتانش تبدیل یک به یکی را انجام می‌دهد که معادل تئوریک آن، همان کم کردن و اضافه‌کردن اکتاوهاست، روی فواصل سوم و پنجم. اما در واقع تمام کار ذهنی وقتی انجام می‌شود که نوازنده به گوشه‌ی بالای راست صفحه‌ی اول نگاه می‌کند و می‌گوید: «اَاه! باز هم ویولن‌سل!» قطعات ویولن‌سل برای ساکسیفونیست‌ها چندان جالب نیستند.
اما چشم کلید است و کورتکس بینایی قفل. وقتی اِمی نابینا می‌خواهد آهنگی را برای اولین بار از روی نت بنوازد، مجبور است گاهی نواختن را متوقف کند و نت‌های بریل را با دست چپش لمس کند. (سال‌ها نگه داشتن ساز در هنگام چنین عملی، عضلات گردنش را چنان نیرومند کرده که می‌تواند یک فندق را بین چانه و شانه‌اش بشکند!) در این حالت، کورتکس بینایی دخالتی ندارد. او، نت‌های یک بخش را با انگشتانش «می‌شنود»، موقتا حفظشان می‌کند و سپس آن‌قدر می‌نوازدشان تا بتواند آ‌ن تکه را به کل قطعه اضافه کند.
مانند بیشتر نوازنده‌های نابینا، ‌اِمی «گوش» بسیار خوبی داشت؛ در واقع برای او، حفظ کردن آهنگ از طریق گوش‌دادن کمتر از خواندنش وقت می‌گرفت و این حتی در مورد قطعات پیچیده هم صادق بود. (البته او در هر صورت در کارهای جدی، از نت‌های بریل استفاده می‌کرد تا بتواند منظور اصلی آهنگساز را از دخل و تصرف‌های نوازنده یا رهبر ارکستر حین اجرا تشخیص بدهد.) او در واقع نسبت به عدم توانایی نت‌خوانی به روش معمول، هیچ احساس کمبودی نمی‌کرد. راستش او حتی درست نمی‌دانست که این کار چگونه انجام می‌شود. چون که قبل از از دست دادن بیناییش، هرگز یک پارتیتور[34] ندیده بود و در واقع، تنها تصور مبهمی از این که یک صفحه‌ نوشته‌ی چاپ شده چه شکلی است، داشت. برای همین هم، وقتی پدرش در سی و سه سالگی‌اش به سراغش آمد و به او پیشنهاد کرد که امکان بازگرداندن اندکی از موهبت بینایی را برایش فراهم کند، خیلی مشتاق نشان نداد. این کار، خطرناک و گران بود و به کلی او را از ریخت می‌انداخت: می‌خواستند در حدقه‌ی چشمانش دوربین‌های ویدئویی مینیاتوری کار بگذارند و آن‌ها را به اعصاب بینایی غیر فعال او متصل کنند.
اگر این کار فقط باعث می‌شد که او نیمه‌کور بشود و در ضمن، توانایی موسیقاییش هم افت کند چه؟ او –حداقل در تئوری- می‌دانست بقیه چطور موسیقی می‌خوانند، اما ربع قرن نواختن بدون داشتن چنین مهارتی، باعث می‌شد که او نسبت به مفید بودن این کار برای خودش تردید کند. شاید باعث می‌شد آرامشش را از دست بدهد.
علاوه بر این، بیشتر کنسرت‌های او به صورت خیریه برای کمک به سازمآن‌های یاری رساننده به نابینایان یا آموزش کودکان استثنایی برگزار می‌شد. پدرش استدلال می‌کرد که او به عنوان یک نابینای شفا یافته، در آن عرصه‌ها هم می‌توانست موفق‌تر ظاهر شود. با این حال او مقاومت می‌کرد. نظر کلیتوس این بود که به شرط احتیاط، این روش را قبول دارد. او گزارش‌ها را مرور کرده بود و با تیم سوئیسی‌ای که عمل کاشت را روی سگ‌ها و نخستینیان[35] آزمایش کرده بود، صحبت کرده بود. به نظر او، اگر آزمایش موفقیت‌آمیز نبود، آسیبی به اِمی نمی‌رسید. چیزی که او به اِمی یا لیندی یا هیچ کس دیگر نگفت،‌ حقیقت مهیب و فرانکشتاین‌گونه‌ی پشت ماجرا بود؛ که این آزمایش هیچ ربطی به بازیابی بینایی نداشت؛ که هیچ دوربین ویدئویی کوچکی قرار نبود نصب شود. همه‌ی این‌ها فقط یک مشت عذر و بهانه بود تا بشود از طریق جراحی، تخم چشم‌های اِمی را در آورند.
یک آدم نرمال، از این که تخم چشم کسی را محض خاطر علم در بیاورند،‌ خیلی احساساتی می‌شود، بخصوص اگر این کار را شوهری با همسرش بکند. البته، هر جوری که حساب بکنید، کلیتوس خیلی از نرمال بودن فاصله داشت. در مرام فکری او، آن تخم چشم‌ها، وصله‌های تکامل نیافته‌ی بیهوده‌ای بود که راه دسترسی به اعصاب بینایی را می‌بست، یعنی همان کانال‌هایی که قرار بود تجهیزات جراحی فوق‌العاده ریزی از درونشان به داخل هدایت بشود. ولی خب، ما قول داده‌ایم که آن بخش داستان را با ذکر جزئیات بررسی نکنیم.
نتیجه نهایی، اصلا خوفناک نبود. آخرش اِمی قبول کرد به ژنو برود،‌ و کلیتوس و تیم جراحیش (همه ماهر و در عین حال ناپایبند به اخلاق) روی او سه میکرو جراحی بیست ساعته‌ی دشوار ولی بدون درد انجام دادند، و وقتی آن‌‌ها بانداژ را برداشتند و کلاه‌گیس هزار دلاری (آن‌ها علاوه بر حدقه‌ی چشم‌ها، مجبور شده بودند به پس سر او هم دست بزنند) را میزان کردند، او جذاب‌تر از زمانی که عمل شروع شده بود به نظر می‌رسید. حالا به جای چشم‌های کدر و ترسناک خودش، چشم‌های شیشه‌ای آبی آسمانی رنگ داشت. هیچ دوربین تلویزیونی باک راجرزی[36] هم از درون چشمان او به دنیا زل نزده بود.
کلیتوس به پدر اِمی گفت که بخشی از آزمایش ناموفق بوده است، و شش دانشمند سوئیسی هم که برای همین منظور استخدام شده بودند، حرف او را تأیید کردند.
ولی اِمی نظر دیگری داشت: «دروغ می‌گویند، آن‌ها هرگز قصد برگرداندن بینایی من را نداشته‌اند. یگانه هدف این عمل، تغییر کاربری عادی کورتکس بینایی بود تا من بتوانم از قسمت‌های بلااستفاده‌ی مغزم استفاده کنم.» اِمی رویش را به سمتی که صدای نفس کشیدن شوهرش می‌آمد برگرداند، چشم‌های آبی او می‌توانستند ورای وجود او را ببینند. گفت: «تو فراتر از حد انتظارت موفق شده‌ای.»
اِمی فهمیده بود. درست از لحظه‌ای که مِه بیهوشی ناشی از داروها در آخرین عمل محو شده بود، فهمیده بود. ذهن او اتصالات جدید برقرار می‌کرد و آن اتصالات جدید‌، اتصالات جدیدتر و به همین ترتیب با تصاعدی هندسی،‌ اتصالات درون ذهنی او افزایش می‌یافت. زمانی که آن‌ها کار گذاشتن کلاه‌گیس را به پایان رساندند، او توانست کل روال ریز جراحی را با تکیه به خوانده‌های محدودش و گفتگوهایش با کلیتوس، مجددا بازسازی کند و اصلاحاتی را هم توصیه کرد. به علاوه، بسیار مشتاق بود تا خودش را بیشتر در معرض رویه‌ی بهسازی قرار دهد.
اتفاق مشابهی هم در مورد احساسات او نسبت به کلیتوس رخ داد. در زمانی کوتاه‌تر از آن‌چه برای خواندن خلاصه‌ی ماجرا لازم است، احساس او نسبت به کلیتوس از وحشت، به نفرت، به درک و تفاهم، به عشقی تازه و در نهایت به موقعیتی عاطفی فرای توانایی ِبیان ِهر زبان ِطبیعی تغییر یافت. خوشبختانه، عشاق ما، جبر بولی و حساب ِگزاره‌ای را در اختیار داشتند.
کلیتوس یکی از معدود افرادی در جهان بود که اِمی می‌توانست دوست بدارد، یا حتی بدون برتری محض با ایشان صحبت کند. آی‌کیوی کلیتوس آن‌قدر بالا بود که از لحاظ عددی بیانش بی‌معناست، با این حال،‌ نسبت به اِمی او کند و کم سواد بود و این وضعیتی نبود که کلیتوس بتواند برای مدتی طولانی تحمل کند.
باقی‌اش را هم که همه می‌دانند و به قول معروف، نقل بازار است و از بدیهیات انسان‌شناسی؛ بخصوص که ماهایی که هنوز با چشمانمان مطالعه می‌کنیم، باید دقیقه به دقیقه‌ی هر روزش را به خاطر بسپاریم. کلیتوس دومین کسی بود که عمل مزبور را انجام داد،‌ آن هم در حالی که مجبور شده بود از دست طرفداران اخلاق پزشکی و پلیس‌هایشان، بگریزد و متواری شود. سال بعد، چهار نفر شدند و سال بعدش بیست نفر و بعد دو هزار و بعد بیست هزار نفر. در عرض یک دهه، افرادی که کارشان کاملا وابسته به فکر بود، یک راه بیشتر برایشان نمانده بود: یا باید چشمانشان را از دست می‌دادند یا کارشان را. تا آن موقع، دیگر ‌جراحی «بینایی ثانوی»، کاملا خودکار و ایمن شده بود.
این عمل هنوز در اغلب کشورها و از جمله ایالات متحده، غیرقانونی است. اما کی دارد کی را دست می‌اندازد؟ اگر رئیس اداره‌ی شما بینایی ثانوی داشته باشد و شما نداشته باشید، فکر می‌کنید ممکن است متصدی سمتی شوید؟ شما حتی نمی‌توانید با چنین موجودی سیر یک مکالمه ساده را حفظ کنید. موجودی که سیناپس[37]‌هایش شش بار سریعتر از شما شلیک می‌کنند و همه‌ی دایرةالمعارف‌های اطلاعاتی را فورا می‌تواند به خاطر بیاورد. [در برابر او] شما هم مثل من یک عقب افتاده‌ی ذهنی می‌شوید. البته ممکن است دلیل خوبی برای حفظ بیناییتان داشته باشید، مثلا نقاش، معمار، جانورشناس یا تربیت‌کننده‌ی سگ‌های راهنما باشید. شاید پول کافی برای انجام جراحی را نداشته باشید، اما این بهانه‌ی خوبی نیست. بدیهی است که می‌شود وام گرفت و با درآمد آینده جبرانش کرد. شاید دلیل خوب و ملموسی دارید که به خاطرش نمی‌خواهید روی تخت جراحی دراز بکشید و برای آخرین بار، چشمانتان را باز کنید.
من، کلیتوس و اِمی را به واسطه‌ی موسیقی می‌شناسم، این ماجرا مال وقتی است که در جولیارد، استاد کی‌برد اِمی بودم. البته در حال حاضر،‌ من برای آن‌که چیزی به او یاد بدهم، به قدر کافی باهوش نیستم. گاهی می‌آیند و در این نوشخانه‌ی رو به ویرانی، به نواختن من و عده‌ی دیگری از نوازندگان دارای بینایی نخست گوش می‌دهند. آهنگی که ما می‌نوازیم، باید برایشان بدیهی و کسل‌کننده باشد. اما آن‌ها این لطف را در حق ما می‌کنند و در نواختن به ما ملحق نمی‌شوند. در این انفجار تکاملی ناگهانی، اِمی تماشاچی‌ای بیگناه بود، و کلیتوس، به ظن و گمان، عشق، کورش کرده بود.
باقی ما، مجبورند از میان این دو نوع کوری، یکی را تحمل کنند.
——————————————-
پانویس ها:
[1] Cletus Jefferson
[2] Nerd ، که به خوره ترجمه‌کرده‌ایم، به کسی اطلاق می‌شود که به واسطه‌ی علاقه به موضوعی، زندگی‌اش به آن موضوع منحصر شده، گوشه‌گیر و منزوی می‌شود.
[3] Straight ، دستی شامل پنج برگ با شماره‌های پشت سر هم. بیرون کشیدن برگ‌های میانی، دست را کاملا فاقد ارزش می‌کند.
[4] Cupid ، خدای عشق در اساطیر رومی، و معادل اروس در اساطیر یونانی که با تیرهایش، انسآن‌ها را به عشق مبتلا می‌کرد.
[5] Virginia ، از ایالات شرقی ایالات متحده امریک
[6] Pachinko ، پین‌بال، بازی‌ای است که با پرتاب یک گوی فلزی به درون یک جعبه‌ی شیبدار آغاز می‌شود، و بازیگر باید اولا مانع خارج شدن گوی از جریان بازی شود، و ثانیا با هدایت گوی به مسیرهای مشخص، امتیاز کسب کند. موانع موجود در بازی حالت فنری دارند و گوی با برخورد به آن‌ها، با سرعت به اطراف پرت می‌شود. پاچینکو، پین‌بالی است که جعبه‌ی بازی در آن به صورت قائم قرار گرفته است.
[7] Amy Linderbaum
[8] Tsunami ، امواج سهمگین دریایی ناشی از وقوع زلزله در اقیانوس‌ها که ارتفاعشان به بیش از سی متر می‌رسد و ممکن است تا چند کیلومتر در ساحل پیشروی کرده و باعث خرابی و تلفات بسیار شود.
[9] Venn Diagram ، در ریاضیات، نموداری است که در آن به صورت گرافیکی، مجموعه‌های مختلف، رابطه‌شان با یکدیگر و با مجموعه‌ی مرجع مشاهده می‌شود.
[10] Top-forty
[11] Valium ، نوعی آرامبخش بسیار معروف
[12] Calimari cocktail
[13] Partitioning
[14] Beef Wellington
[15] Call-me-Lindy
[16] Gilbert and Sullivan
[17] Strad ، نام گران‌قیمت‌ترین ابزارآلات موسیقی، گرفته شده از نام خانوادگی Stradivarius ، ویولن‌ساز ایتالیایی. سازهایی که آنتونیو استرادیواری ما بین سال‌های 1698 تا 1720 ساخته، ارزش فراوانی دارند و قیمتشان سر به میلیون‌ها دلار می‌زند. هنوز کاملا مشخص نیست آنتونیو استرادیواری، از چه روشی برای ساختن سازهایش استفاده می‌کرده. ولی بررسی‌ها نشان داده است که از چند نوع چوب خاص استفاده می‌کرده و چوب‌ها را با املاح مختلف و با عسل و تخم‌مرغ و امثالهم، پرداخته می‌کرده است.
[18] Julliard ، کالج پرآوازه‌ی موسیقی، رقص و درام واقع در نیویورک
[19] Méditation
[20] Thaïs ، نام همان فاحشه‌ای که معروف است اسکندر مقدونی، به خاطر او پرسپولیس را به آتش کشید. آناتول فرانس، بر همین اساس داستانی نوشته که اپرای تائیس اثر ژول ماسه‌نه‌ت با الهام از آن ساخته شده است.
[21] Massenet
[22] Macroprogram
[23] Harvard ، دانشگاه مشهور هاروارد، به اعتقاد بسیاری، رتبه‌ی اول دانشگاه‌های دنیا در تمام رشته‌های فنی و مهندسی، پزشکی و علوم انسانی داراست.
[24] Massachusetts Institute of Technology ، دانشگاه صنعتی ماساچوست، در رتبه‌بندی‌ها معمولا در رتبه‌های دوم یا سوم دانشگاههی فنی و مهندسی جهان قرار می‌گیرد.
[25] Columbia ، دانشگاه کلمبیا در نیویورک واقع است و در رتبه‌بندی دانشگاه‌های فنی و مهندسی جهان، معمولا در رتبه‌های حدود 15-20 قرار می‌گیرد.
[26] Pandora ، در اساطیر یونان، نخستین زن بود که خدایان، به سبب خشم زئوس از نوع بشر به خاطر خیانت پرومته‌ئوس که هدیه‌ی ممنوعه، یعنی آتش را به انسان داد، ساختند و به هر نوع زیبایی آراستند، و جعبه‌ای همراهش کردند که هر نوع بدی و پلیدی در آن اسیر بود و پاندورا و جعبه‌اش را به اپی‌مته‌ئوس -تیتانی که پس از خشم گرفتن زئوس بر پرومته‌ئوس بجای برادر، کفیل انسان شده بود- هدیه دادند. پرومته‌ئوس، برادر را از قبول هدیه از خدایان برحذر داشته بود، ولی زیبایی پاندورا چشم اپی‌مته‌ئوس را بست و او هدیه را پذیرفت. پاندورا از سر کنجکاوی، در جعبه را باز کرد و بدی و پلیدی، جهان را فرا گرفت. چیزی که به ظاهر خوب و نیکو، و در باطن بد و پلید باشد را جعبه‌ی پاندورا می‌خوانند.
[27] Cholecystokinin
[28] Marey
[29] Serotonin
[30] Adenylate cyclase
[31] Cyclic adenosine monophosphate
[32] visual cortex ، بخشی از غشای مغز در ناحیه‌ی پس سری که فرایند‌های بینایی به آن مربوط می‌شود.
[33] Baritone ، صدای بین زیر و بم
[34] Sheet music ، دفترچه‌ای که شامل نت یک قطعه‌ی موسیقی است.
[35] Primates ، بیش از سیصد گونه از میمون‌ها، بوزینه‌ها، لمورها و انسان، گونه‌های پیشرفته‌ی پستانداران، که دارای توانایی دید تکامل یافته‌ی دو چشمی، دست‌های تکامل‌یافته برای گرفتن و آویزان شدن و امثالهم هستند.
[36] Buck Rogers ، شخصیت داستانی کمیک استریپ‌هایی از فیل نولان، نام بردن از او نشان دهنده‌ی تکنولوژی پیشرفته‌ی استفاده شده و فضای علمی تخیلی ابزارهای مورد استفاده است.
[37] Synapse ، فاصله‌ی بین دو سلول عصبی، یا یک سلول عصبی و یک سلول حرکتی. سیناپس، کند‌ترین نقطه‌ی مسیر عبور پیام است و در واقع، سرعت انتقال پیام بیشتر به سرعت عملکرد سیناپس وابسته است.

نویسنده: جو هالدمان
مترجم: روزبه کاشانی
ویراستار ترجمه: مهدی مرعشی

درباره داستان:
این داستان، اولین بار در مجله‌ی داستان‌های علمی تخیلی آسیموف به چاپ رسیده و در سال 1995، برنده‌ی جایزه‌ی بهترین داستان کوتاه در مسابقات داستان نویسی لوکس و هوگو شده است.

جنگ تن به تن

کارسن چشم‌هایش را باز کرد. روبه‌رویش شامگاهی آبی رنگ سوسو می‌زد.
هوا گرم بود و او روی ماسه‌ها افتاده بود. سنگ تیزی از لای ماسه‌ها بیرون زده بود و در پشتش فرو می‌رفت، غلت زد تا سنگ کمتر آزارش دهد و به زحمت نیم‌خیز شد.
با خودش فکر کرد: «من یا دیوانه شده‌ام یا مرده‌ام!»
ماسه‌ها آبی رنگ بودند، آبی تند، اما نه در زمین -در هیچ کجای زمین- و نه در هیچ یک از سیاره‌های منظومه شمسی ماسه‌ای به رنگ آبی تند وجود ندارد.
ماسه آبی! تازه آن هم در زیر گنبدی آبی که گنبد آسمان نبود اما در همان حال سقف هم نبود، زیرا هر چند حدود فضایی که کارسن به ناگهان در آن جا گرفته بود دیده نمی‌شد، کارسن اطمینان داشت -از کجا اطمینان داشت خودش هم نمی‌دانست- که این فضا محدود و بسته است.
کمی ماسه با دست برداشت و از لای انگشت‌هایش بر روی پای برهنه‌اش ریخت. برهنه؟
بله برهنه بود، لخت لخت بود و بدنش در همین فاصله کم از عرق پوشیده شده بود، انگار که دما غیر قابل تحمل است. هر کجای تنش که ماسه‌ها به عرق چسبیده بودند آبی و بقیه تنش سفید بود. کارسن نتیجه گرفت که پس ماسه‌ها واقعاً آبی است وگرنه اگر رنگ آبی ماسه‌ها به خاطر نور آبی بود همه بدنش آبی می‌نمود نه فقط جاهایی که ماسه به آن‌ها چسبیده بود.
ماسه آبی! ماسه آبی وجود ندارد. کارسن با خودش گفت: «جایی که من در آن هستم اصلاً وجود ندارد!»
حالا دیگر عرق به درون چشمانش می‌ریخت، آنجا گرم بود، خیلی گرم، مثل جهنم، اما جهنم نبود چون جهنم باید قرمز باشد نه آبی.
اینجا کجا بود؟ از میان همه سیاره‌های منظومه شمسی فقط در عطارد چنین هوای گرمی ممکن است حال آن که قاعدتاً دست کم میلیاردها کیلومتر با عطارد فاصله داشت، ناگهان کارسن همه چیز را به یاد آورد…
در سفینه فضایی‌اش نشسته بود، سفینه کوچک یک نفره و در آن سوی مدار پلوتو گشت می‌زد و منتظر اجنبی‌ها بود که ناگهان زنگ به صدا درآمد و خبر داد که سفینه دشمن به تیررس او رسیده است.
اجنبی‌ها! هیچ کس نمی‌دانست این اجنبی‌ها کیستند و از کجا، از کدام منظومه یا کهکشان می‌آیند یا این که اصلاً چه شکلی هستند.
همه چیز با چند حمله کوچک به واپسین ایستگاه‌های استقرار انسان در سرحدهای منظومه شمسی شروع شده بود و در پی آن میان گشتی‌های زمین و چند سفینه کوچک اجنبی‌ها درگیری‌های کوچکی پیش آمده بود. گاه گشتی‌های زمین پیروز شده بودند و گاه اجنبی‌ها، اما تا آن هنگام هرگز نه یکی از اجنبی‌ها به اسارت زمین درآمده بود و نه کسی از زمینی‌های مستقر در ایستگاه‌ها از حمله اجنبی‌ها جان به در برده بود تا بگوید اجنبی‌ها چه شکلی هستند.
سرانجام برای پاسخگویی به این حمله‌ها و جلوگیری از حمله وسیع اجنبی‌ها، زمین بزرگ‌ترین ناوگان فضایی تاریخ خود را ساخته بود و وقتی گشتی‌های زمین از فاصله سی میلیارد کیلومتری از نزدیک شدن ناوگان اجنبی‌ها خبر داده بودند، ده هزار سفینه و نیم میلیون سرباز برای نبرد به آن سوی مدار پلوتو شتافته بودند، کارزاری که کارزار نهایی بود و پیروزی یا شکست در آن به معنای بقا یا مرگ انسان بود، زیرا اگر اجنبی‌ها از این ده هزار سفینه می‌گذشتند دیگر هیچ چیز تا زمین جلودارشان نبود.
گزارش گشتی‌ها از این حکایت می‌کرد که توان رزمی ناوگان اجنبی‌ها با توان ناوگان زمین برابر بود.
و حالا سفینه دشمن روبه‌رویش بود و نبرد هر لحظه آغاز می‌شد، نبردی که سه ثانیه بیشتر طول نمی‌کشید و بعد از آن یا پیروز می‌شد یا می‌مرد. باید آهسته تا سه می‌شمرد و بعد می‌مرد یا می‌کشت.
کارسن سفینه را به نحوی هدایت کرد که تصویر سفینه دشمن -که آن هم یک نفره بود- درست در وسط صفحه نمایشگر خودش قرار بگیرد و زیر لب شمرد: «یک…»
باید تنها اژدری که داشت به هدف می‌خورد وگرنه… . وانگهی بر فرض که هزار اژدر داشت، اگر اولی خطا می‌رفت هرگز فرصتی برای شلیک دوم نبود.
«دو…»
تصویر روی صفحه نمایشگر حالا دیگر نقطه‌ای دور نبود، بزرگ شده بود و شکل گرفته بود؛ سفینه‌ای یک نفره و سریع، درست ماند سفینه خود کارسن.
«…»
پای کارسن رفت تا پدال شلیک را فشار دهد که ناگهان سفینه بیگانه از دید او خارج شد. کارسن بی‌درنگ بر سرعت سفینه افزود تا دوباره سفینه دشمن را در تیررس خود در آورد و دشمن را دوباره در صفحه تلویزیون دید که مستقیم به سوی زمین می‌شتافت.
زمین؟!!
نه این نمی‌توانست زمین یا هر سیاره دیگری باشد و حتماً خطای باصره بود، چون تا نپتون هیچ سیاره دیگری وجود نداشت و تا نپتون هم دست کم چهار و نیم میلیارد کیلومتر فاصله بود، زیرا پلوتو در آن سوی خورشید، آن نقطه دور و کم سو قرار داشت.
گذشته از این ردیاب‌های سفینه‌‌اش از حضور هیچ جسمی به ابعاد سیاره و یا حتی یک سیارک در آن حوالی علامتی نشان نداده بود. پس این زمینی که کارسن به سرعت به طرف آن می‌رفت و بیش از چند صد کیلومتر با او فاصله نداشت نمی‌توانست وجود داشته باشد.
از ترس سقوط سفینه دشمن را کاملاً از یاد برد و فوری ترمز کرد. موشک‌های جنبی به کار افتادند و او را با فشار به جلو کشیدند طوری که حس کرد کمربند ایمنی اش در حال پاره شدن است و ناگهان از هوش رفت.
***
کارسن دیگر چیزی را به یاد نمی‌آورد و حالا لخت و برهنه، بی کمترین لباسی بر تن و بی آن که از سقوط زخمی شده باشد در این هوای گرم روی این ماسه‌های گرم افتاده بود. از سفینه‌اش کوچک‌ترین اثری نبود، حتی فضا هم از بین رفته بود، زیرا گنبد بالای سر او آسمان نبود.
کارسن از جا برخاست. نیروی ثقل کمی بیشتر از نیروی ثقل زمین بود اما فقط کمی بیشتر. جابه‌جای ماسه‌ها بوته‌های گیاه بیرون زده بود که آن‌ها نیز آبی بودند، اما برخی آبی‌تر از ماسه‌ها و برخی کم‌رنگ‌تر.
سوسماری -یا به هر حال چیزی شبیه سوسمار، چون آن جانور بیش از چهار پا داشت- از زیر نزدیک‌ترین بوته بیرون آمد. او نیز آبی بود، آبی سیر. چشم جانور به کارسن افتاد و فوری برگشت و زیر بوته پناه گرفت.
کارسن سرش را بلند کرد تا بلکه تشخیص دهد بالای سرش چیست. یک چیز مسلم بود و آن این که بالای سر او سقف نبود، بلکه گنبدی بود که سوسو می‌زد و تماشایش چشم‌ها را خسته می‌کرد. گنبد انحنا داشت و در اطراف به ماسه‌های آبی رنگ می‌رسید.
کارسن از مرکز گنبد فاصله چندانی نداشت و به نظرش می‌رسید که فاصله‌اش از نزدیک‌ترین دیوار نباید بیشتر از صد متر باشد، البته اگر می‌شد اسم انحنای گنبد را در جایی که به ماسه‌ها می‌رسید دیوار گذاشت، در کل گنبد نیمکره‌ای آبی رنگ به قطر تقریباً 250 متر بود و بر روی ماسه‌های آبی قرار داشت.
همه چیز آبی بود به جز یک چیز؛ کره مانندی صورتی رنگ به قطر تقریبا یک متر که در آن سوی ماسه‌ها در کنار دیوار گنبد جا گرفته بود. کارسن بی آن که بداند چرا از ترس لرزید و سعی کرد عرق پیشانی‌اش را با پشت دستش پاک کند.
آیا خواب می‌دید؟ نه! محال است انسان درست وسط جنگ و آن هم در لحظه تعیین کننده مرگ و زندگی خوابش ببرد. آیا مرده بود؟ نه چون ابدیت نمی‌توانست این قدر بی‌معنا باشد. درست در همین لحظه بود که صدا را شنید…
صدا در خودش بود، آن را با گوش‌هایش نمی‌شنید. صدا از همه جا برمی‌خاست و در عین حال ار هیچ کجا هم نبود.
«در سفرم در میان فضاها، درست در این لحظه و در این فضای خاص دو قوم را می‌بینم که آماده کارزارند، کارزاری چنان بزرگ که در پی آن یکی از آن دو کاملاً نابود خواهد شد و دیگری آنچنان ضعیف و ناتوان خواهد شد که دیگر هرگز نخواهد توانست سر پا بایستد و دوباره همان خاک بی‌جانی خواهد شد که از آن هستی گرفته است. و من نمی‌توانم این را تحمل کنم»
کارسن پرسید: «تو کی هستی… تو چه هستی؟»
اما کارسن این پرسش را بر زبان نیاورد. پرسش از لب‌هایش بیرون نرفت و فقط در مغزش شکل گرفت.
«من… نه، تو هرگز قدرت فهم این را که من چه هستم نخواهی داشت. من پایان و سرانجام نژادی آن‌چنان قدیمی هستم که قدمت آن را با کلماتی نمی‌توان بیان کرد که مغز تو قدرت درک آن‌ها را داشته باشد، من یکی شده سرتاسر اعضای نژادم هستم، یکی شده‌ای که جاودانه است… نژاد بدوی تو می‌تواند امیدوار باشد که روزی مشابه من شود اما تا آن روز هنوز خیلی مانده است.
نژادی هم که تو به نام اجنبی می‌نامی همین امکان بالقوه را دارد و من حالا تصمیم گرفته‌ام در جنگی که بین نژاد تو و نژاد او درگیر شده است دخالت کنم، زیرا نیروی هر دو نژاد برابر است و نبرد آن‌چنان عظیم خواهد بود که نژاد مغلوب بی‌درنگ و نژاد غالب به تدریج و از شدت ضعف نابود خواهد شد. بنابراین درگیر این جنگ شدن صحیح نیست، اما از طرفی فقط یکی از این دو نژاد می‌تواند زنده بماند، به پیشرفت ادامه دهد و تکامل یابد.»
کارسن با خود گفت: «کدام نژاد؟ نژاد من یا اجنبی؟»
«قدرت من آنقدر هست که جلوی این جنگ را بگیرم و اجنبی‌ها را به کهکشان خود بازگردانم، اما این کار هیچ سودی نخواهد داشت، زیرا اجنبی‌ها دوباره برخواهند گشت و یا نژاد تو برای نابودی آن‌ها به کهکشان آن‌ها خواهند رفت. من فقط می‌توان در این فضا و در این زمان مانع از نابودی هر دو نژاد بشوم و نه در هر فضا و هر زمان. و من نمی‌توان تا ابد در اینجا بمانم…
بنابراین باید هم اکنون مداخله کنم و من تصمیم گرفته‌ام یکی از دو ناوگان و تمدن را کاملاً نابود کنم بدون ‌آن که تمدن دیگر کمترین آسیبی ببیند، چون از دو تمدن شا فقط یکی بقا خواهد یافت.»
یک بختک، یک کابوس. کارسن با خود می‌گفت که این نمی‌تواند جز یک کابوس باشد، نمی‌تواند واقعی باشد. اما همه چیز واقعی بود و سرانجام پرسشی را که جرأت نمی‌کرد مطرح کند درمغزش مطرح کرد…
«از دو تمدن و دو نژاد، آن تمدنی زنده خواهد ماند که قوی‌تر است. من نه می‌توانم و نه می‌خواهم که این اصل را تغییر دهم. تنها مداخله من این خواهد بود که کاری کنم که پیروزی – پیروزی آن نژادی که برتر است – پیروزی کامل باشد و نه یک پیروزی پورهوس که با شکست فرقی ندارد.
من دو نفر را انتخاب کرده‌ام. تو را و یکی از اجنبی‌ها را که نمایند عموم اعضای نژاد خود هستید. نه برگزیده‌ترین و نه پست‌ترین و شما با هم خواهید جنگید. هر دو لخت و نامسلح خواهید بود و محل کارزارتان برای هر دو به یک اندازه غریبه است. از شما دو نفر هر که برنده شود نژادش زنده می‌ماند و بقا می‌یاید.»
کارسن خواست اعتراضی بکند اما صدا گفت:
«جنگ میان شما جنگی عادلانه خواهد بود. شرایط آن‌چنان اسنت که برای پیروزی قدرت بدنی کافی نخواهد بود. مانعی وجود دارد، خودت بعداً خواهی فهمید که این مانع چیست. نقش هوش و شجاعت در این پیکار خیلی بیشتر از نقش زور خواهد بود و نقش شجاعت خیلی بیشتر از نقش هوش، چون شجاعت چیزی جز اراده برای زنده ماندن نیست.»
کارسن پرسید: «اما در این مدت، دو ناوگان ما و اجنبی‌ها…»
«تا نبرد شما طول بکشد جنگی روی نخواهد داد، زیرا شما دو نفر اکنون در فضا و زمان دیگری جای گرفته‌اید و در تمام مدت نبرد تن به تن شما زمان در جهانی که از آن آمده‌اید از حرکت باز خواهد ایستاد. می‌دانم که حتماً از خود می‌پرسی که آیا این مکان و زمان هم واقعی هست یا نه؟ هم واقعی هست و هم نیست، همچنان که برای شناخت محدود تو من هم واقعی هستم و هم واقعی نیستم. من در چشم تو به شکل سیاره‌ای ظاهر شده‌ام، حال آن که می‌توانستم به شکل ذره‌ای خاک و یا یک خورشید نیز ظاهر شوم.
مکان و زمانی که در آن جای گرفته‌اید برای شما دو نفر واقعی خواهد بود. دردی که خواهید برد واقعی خواهد بود و هر کدامتان که بمیرید نیز واقعاً خواهد مرد و نژادش نیز همراه با او نابود می‌شود.
هر چه را گفتنی بود گفتم، حالا جنگتان شروع خواهد شد.»
صدا رفت.
کارسن دوباره تنها شد، اما نه تنها نبود: آن کره صورتی رنگ اکنون با سرعت تمام دور خودش می‌چرخید و به سوی او می‌شتافت.
ظاهراً نه دست داشت و نه پا و نه حتی صورت. به سرعت یک قطره جیوه دور خودش می‌چرخید و با شتاب به سوی او می‌آمد. کارسن فهمید که این گوی صورتی همان اجنبی است که باید با او بجنگد.
ناگهان موجی فلج کننده از کینه فضا را پر کرد، طوری که کارسن تهوعش گرفت.
کارسن وحشت زده اطرافش را نگاه کرد، اما جز سنگی که در چند قدمی او تا نیمه در خاک فرو رفته بود، چیزی که بتواند از آن به عنوان اسلحه استفاده کند، ندید. کارسن دوید و سنگ را برداشت، سنگ بزرگی نبود اما به هر حال لبه‌اش تیز بود.
سنگ را برداشت و روی ماسه‌ها زانو زد تا هنگام برخورد با گوی بهتر در برابر آن مقاومت کند. دشمن با سرعتی باور نکردنی می‌تاخت، آنقدر سریع که کارسن حتی اگر می‌دوید باز نمی‌توانست از چنگ او بگریزد.
مگر وقتی دشمن ناشناخته است و نه توانش معلوم است، نه مشخصاتش و نه شیوه جنگیدنش چطور است، می‌توان برای جنگیدن با او فکر کرد و نقشه ریخت؟
میان کارسن و آن گوی غلتان ده متر بیشتر فاصله نمانده بود و این فاصله هر آن کمتر می‌شد. گوی به پنج متری او رسیده بود که ناگهان ایستاد.
اما نه، نایستاد بلکه چیزی متوقفش کرد: انگار به دیورای نامریی برخورد کرده باشد، مثل توپ جمع شد و به عقب پرید.
گوی لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، بعد دوباره اما آرام‌تر و با احتیاط جلو آمد و باز در همان محل متوقف شد. چند متری کنار رفت و سعی کرد از جای دیگری بگذرد، اما انگار مانعی وجود داشت.
کارسن به یاد حرف‌های صدا افتاد: «برای پیروزی قدرت بدنی کافی نخواهد بود، مانعی وجود دارد.»
این مانع مسلماً یک میدان نیرو بود، میدانی نامریی، دیواری که نیم‌کره تو خالی را دقیقاً نصف می‌کرد.
کارسن جلو آمد و با دست چپ مانع را بررسی کرد. لغزنده و نرم بود و بیشتر به یک برگ کائوچویی می‌مانست تا دیواری شیشه‌ای؛ گرم بود، درست مثل ماسه‌های زیر پای کارسن و مهم‌تر از همه این که حتی از نزدیک هم شفاف و نامریی بود.
کارسن دو دستی به روی مانع فشار آورد و مانع کمی عقب رفت، اما نه بیشتر. انگار پشت این برگ کائوچو فولاد باشد: کمی انعطاف داشت، اما بسیار مقاوم بود.
کارسن نوک پا بلند شد، اما هر چه دست را بالا برد فایده‌ای نداشت، انگار مانع تا سقف گنبد ادامه داشت.
نکند راه عبور از آن در زیر ماسه‌ها باشد؟ کارسن دو زانو نشست و شروع به کندن زمین کرد. ماسه نرم و سبک بود و کارسن به راحتی شصت سانتی‌متر را کند، اما مانع هم‌چنان وجود داشت.
در آن لحظه گوی غلتان که در جستجوی راه عبور از مانع تا آن سو رفته بود بازگشت و بی آن که بایستد از کنار کارسن گذشت. او نیز راهی برای عبور نیافته بود، اما عبورش با آن چنان موجی از کینه و نفرت همراه بود که کارسن دوباره به حالت تهوع دچار شد.
کارسن با خود گفت: «اما حتماً باید راهی برای عبور از این مانع وجود داشته باشد، وگرنه چه جنگ تن به تنی؟»
و صدا دقیقاً از جنگ تن به تن حرف زده بود.
به هر حال راه عبور از مانع فعلاً مساله مبرم نبود و کارسن عجالتاً می‌توانست جنبه‌های دیگر قضیه را بررسی کند. گوی برگشته بود و در آن سوی مانع در دو متری او ایستاده بود و انگار بررسی‌اش می‌کرد. کارسن نیز در او دقیق شد. گوی ظاهراً چشم یا گوش یا حتی دهان نداشت، اما کارسن متوجه شد چیزی مثل شاخک دارد -ده دوازده تایی- که انگار در حالت عادی در گوی فرو می‌رفتند و فقط به هنگام احتیاج در می‌آمدند. درست در همین لحظه دو شاخک از بدن گوی درآمد و انگار که بخواهد مقاومت ماسه را امتحان کند در خاک فرو رفت. شاخک‌ها چیزی در حدود دو تا سه سانتیمتر قطر و نیم متر طول داشتند.
جداً که اجنبی کاملاً برایش بیگانه بود و به هیچ موجود زنده‌ای نه بر روی زمین و نه بر روی هیچ یک از سیاره‌های دیگر شباهت نداشت. کارسن حس کرد که این بیگانگی فقط جسمی نیست و روحی نیز هست.
با این وجود کارسن کاری را که لازم می‌دانست می‌کرد. البته اگر اجنبی از قدرت تله‌پاتی بی‌بهره بود این آزمایش هیچ نتیجه‌ای نمی‌داد، اما بعید بود چنین باشد وگرنه کارسن آن موج کینه را احساس نمی‌کرد.
کارسن سنگی را که به عنوان سلاح برداشته بود دوباره برداشت، به گوی نشان داد و آن را به دور انداخت. دو دستش را بالا آورد، نشان داد که دست‌هایش خالی است و با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد. البته می‌دانست که گوی صدایش را نمی‌شنود، اما برای تمرکز افکار جز این که با صدای بلند حرف بزند چاره‌ای نداشت.
«گوش کن!»
صدایش در آن سکوت مطلق طنین عجیبی داشت.
«گوش کن! چرا با هم صلح نکنیم؟ وجودی که ما دو نفر را به اینجا آورده، به ما گفت که پیامد جنگ میان تمدن‌های ما چه خواهد بود. یکی فوری نابود و دیگری چنان ضعیف خواهد شد که دیگر هرگز نخواهد توانست سر پا بایستد. نتیجه مرگ هر یک از ما دو نفر هم معلوم است: نابودی کامل نژاد و تمدن او. پس چرا با هم صلح نکنیم و هر یک از نژادهای ما تا ابد در کهکشان خود نماند؟»
پس از گفتن این سخنان کارسن سعی کرد ذهنش را از هر فکری خالی کند تا پاسخ گوی را بهتر بفهمد.
و پاسخ را شنید و از وحشت چند قدم عقب رفت. پاسخ به شکل کلمات نبود بلکه موج دهشت‌آوری از کینه و نفرت و میل به کشتن بود. کارسن باز به تهوع دچار شد.
به سختی افکار خود را دوباره متمرکز کرد و باز به معاینه گوی پرداخت که در تمام این مدت بی‌حرکت مانده بود. گوی دور خودش چرخید و به طرف نزدیک‌ترین بوته آبی رنگ که در چند قدمی‌اش بود رفت. فوری سه شاخک از تنش بیرون آمد و مشغول گشتن در میان شاخ و برگ‌های بوته شدند.
کارسن گفت: «خیلی خوب، پس جنگ خواهیم کرد، زیرا اگر پاسختان را خوب فهمیده باشم صلح برایتان اصلاً جالب نیست.»
و از آنجا که کارسن جوان بود و نمی‌توانست از نمایش‌های سینمایی خودداری کند، لبخندی زد و با غرور گفت: «یا مرگ یا پیروزی!»
اما طنین صدایش در سکوت مطلق به نظرش مسخره آمد و همین مسخرگی او را متوجه ساخت که جداً قضیه قضیه مرگ یا پیروزی است، آن هم نه فقط مرگ او یا آن اجنبی -که از مدتی پیش او را به نام «گوی» می‌نامید- بلکه مرگ همه بشریت یا همه اجنبی‌ها. ناگهان احساس کرد که خیلی حقیر و کوچک است و همین فکر او را به وحشت انداخت، به ویژه که می‌دانست اشتباه نمی‌کند و آن وجودی که این جنگ تن به تن را ترتیب داده است دروغ نمی‌گفته، او جز نماینده معمول‌ترین عناصر بشر نیست و بسته به شکست یا پیروزی او، آن صدا یا بشر یا اجنبی‌ها را کاملاً نابود خواهد کرد.
آینده بشریت به کارسن بستگی داشت، و این حقیقت وحشتناک بود، آن قدر وحشتناک که او را فلج می‌کرد.
بنابراین سعی کرد فکرش را فقط بر روی شیوه‌ها و راه‌های ممکن برای جنگیدن و پیروز شدن بر گوی متمرکز سازد.
هوا آن‌چنان گرم بود و همین مبارزه تله‌پاتیک اولیه با گوی او را چنان خسته کرده بود که بی اختیار بر روی ماسه‌های آبی رنگ نشست و به این امید که شاید با بررسی گوی، به نقطه‌های ضعف او پی ببرد و آگاهی‌هایی بدست آورد که برای جنگ تن به تن مفید باشد، به معاینه گوی سرگرم شد.
گوی داشت شاخه‌ها را می‌شکست و کارسن سر تا پا چشم به او می‌نگریست تا به میزان نیرویی که اجنبی برای این عمل به کار می‌برد پی ببرد. باید خودش هم بعداً شاخه‌هایی به همان پهنا را بشکند و بدین ترتیب قدرت بازویش را با قدرت شاخک‌های گوی مقایسه کند. شکستن شاخه‌ها برای گوی چندان آسان نبود. در انتهای هر شاخک دو انگشت بود و در انتهای هر انگشت یک ناخن یا چنگ. اما چنگ‌های گوی خطرناک به نظر نمی‌رسید و نباید قدرتی بیش از قدرت ناخن انسان می‌داشت.
نگاه کارسن به بوته مشابهی در همان نزدیکی خودش افتاد، دست دراز کرد و یکی از شاخه‌های آن را گرفت و بسادگی شکست. نکند گوی با شکستن شاخه‌ها با آن همه زحمت می‌خواهد به او چنین القا کند که زور چندانی ندارد؟ اما نه حتماً برنامه دیگری داشت. نقطه‌های ضربه‌پذیر گوی کدام‌هاست؟
کارسن دوباره به معاینه دشمن سرگرم شد. پوست دور گوی به نظر محکم می‌رسید. به هر حال در بدن او جایی مثل گلو دیده نمی‌شد که کارسن فشار دهد و خفه‌اش کند. بنابراین کارسن برای کشتن گوی به سلاح برنده و تیزی نیاز داشت. کارسن سنگی را که در اول کار برداشته بود، دوباره برداشت. سنگ سی سانتیمتری طول داشت و یک طرف آن تیز بود. می‌توانست در صورت لزوم از آن مثل یک خنجر استفاده کند. در این هنگام گوی دوباره دور خود چرخید و به کنار بوته‌ای دیگر رفت. سوسمار آبی رنگ کوچکی نظیر سوسماری که کارسن در طرف خود دیده بود، از زیر بوته درآمد و پا به فرار گذاشت. فوری شاخکی از گوی درآمد و سوسمار را گرفت. شاخک دیگری نیز درآمد و سرگرم کندن پاهای متعدد سوسمار شد. گوی چنان پاهای سوسمار را می‌کند که انگار دارد شاخه‌های بوته را می‌شکند. سوسمار از درد به خود می‌پیچید و فریاد می‌کشید و طنین فریادش نخستین صدایی بود که کارسن پس از پژواک صدای خودش در این سکوت می‌شنید.
فریاد سوسمار چنان گوشخراش بود و حرکاتش چنان درد آور که کارسن خواست روی برگرداند و گوش‌هایش را بگیرد. اما خودش را ناچار به تماشا کرد: آری تماشای بی‌رحمی بیهوده دشمن خوب است و دست آدم را موقع کشتن او قاطع‌تر می‌سازد.
تصمیم گرفت شکنجه سوسمار را تا آخر تماشا کند، اما وقتی سوسمار پس از آنکه نیمی از پاهایش کنده شد، از فریاد کشیدن و تکان خوردن دست کشید، کارسن احساس آسایش کرد. گوی نیز چون دید سوسمار دیگر حرکتی نمی‌کند، از سر او دست برداشت. آن را بلند کرد و با تحقیر به طرف کارسن پرت کرد.
سوسمار منحنی‌ای در هوا طی کرد و در پای کارسن به روی ماسه‌ها افتاد.
ناگهان کارسن فریاد کشید: سوسمار از مانع گذشته بود! دیگر مانعی وجود نداشت.
کارسن سنگ را در دست محکم کرد و سر تیز آن را همانند تیغه خنجر به جلو نگه داشت و با یک جست به طرف گوی پرید تا او را بکشد. اما به شدت به مانع برخورد و بر زمین افتاد.
بی درنگ احساس کرد درد تیزی ساق پایش را می‌شکافد. چشم باز کرد و دید گوی دارد او را سنگباران می‌کند.
فوری بلند شد، به سادگی سنگ دوم را جا خالی کرد و سنگی را که در دست داشت به طرف گوی انداخت.
کارسن فوری فهمید که هر چند گوی خوب نشانه‌گیری می‌کند، اما قدرت بازوی چندانی ندارد. به سادگی سنگ‌های او را جا خالی کرد، سنگ دیگری برداشت، نشانه رفت و پرت کرد.
سنگ چنان محکم به گوی خورد که صدایش پیچید و گوی فوری عقب نشینی کرد. کارسن سنگ دوم را انداخت، اما متاسفانه گوی دیگر خیلی دور شده بود و سنگ‌های کارسن به او نمی‌رسیدند.
به هر حال کارسن راند اول را برده بود، با این تفاوت که حالا وضعش نسبت به قبل از درگیری بدتر بود. زخمی عمیق و طولانی ساق پایش را می‌شکافت. کارسن فقط امیدوار بود سرخرگ پاره نشده باشد.
اما فعلاً مسئله ای مهم‌تر از مسئله زخم پایش وجود داشت و آن پی بردن به ذات دقیق مانع بود. کارسن لنگ لنگان به مانع نزدیک شد و با دست به آن فشار آورد: مانع محکم و پا برجا آنجا بود.
کارسن خم شد و مشتی ماسه برداشت و به طرف مانع انداخت. ماسه‌ها براحتی از میان مانع گذشت.
آیا مانع فقط جلو مواد آلی را می‌گرفت. نه، زیرا سوسمار از آن گذشته بود و سوسمار، چه زنده و چه مرده به هر حال از مواد آلی تشکیل شده است. گیاهان چطور؟ آیا گیاهان هم از مانع عبور می‌کنند؟ کارسن شاخه ای از بوته کند و به طرف مانع آورد. شاخه براحتی از مانع گذشت. اما انگشت‌هایش نگذشتند.
بنابراین نه کارسن می‌توانست از مانع عبور کند ونه گوی. پس چطور سوسمار مرده و سنگ‌ها و ماسه و شاخه‌ها از آن می‌گذشتند. آیا سوسمار زنده هم از آن خواهد گذشت؟
کارسن به دنبال سوسماری افتاد که زیر بوته‌ها دیده بود و بالاخره پس از تقلای بسیار آن را گرفت و به نرمی به طرف مانع انداخت. سوسمار به مانع برخورد، برگشت و تندی دوید لای ماسه قایم شد.
حالا دیگر کارسن پاسخ را یافته بود: مانع جلو عبور هر چیزی را که زنده بود می‌گرفت، اما به مواد مرده یا غیر آلی اجازه عبور می‌داد.
پس چطور باید زنده از آن عبور می‌کرد؟
شاید اگر نیزه‌ای داشت و کمندی می‌توانست گوی را به اسارت در آورد، به نزدیک مانع بکشد و با نیزه بکشد؟
خوشبختانه خونریزی پایش بند آمده بود. اما اگر می‌شد زخم را با آب بشوید بد نبود. پس کارسن تصمیم گرفت عجالتاً دنبال آب بگردد و بعد فکر تهیه کمند و ساختن نیزه بیفتد، به ویژه آنکه ناگهان دریافته بود که شدیداً تشنه است.
اما هر چه گشت اثری از آب نیافت. در آنجا به جز ماسه‌های آبی رنگ، بوته‌های آبی رنگ، هوای گرم بی نسیمی که دست کم 50 درجه دما داشت و گوی صورتی رنگی که می‌بایست یا می‌کشت یا به دست آن کشته می‌شد، هیچ نبود.
راستی گوی چه می‌کرد؟ کارسن نگاهی به او انداخت بدین امید که اگر گوی هم به اندازه او زجر می‌کشد، زجر او را ببیند. گوی در ته محوطه خودش کنار دیوار بود و کاری نمی‌کرد.
به نظر نمی‌رسید که آب و هوای آنجا زیاد آزارش بدهد. اما کارسن به یاد آورد که صدا گفته شرایط برای هر دو آنها یکسان خواهد بود. شاید گوی از سیاره‌ای می‌آمد که در آن دمای عادی 100 درجه است و در این هنگام که کارسن از گرما می‌سوزد، او از سرما در رنج است؟
اما مسئله مهم اینها نبود. مسئله اصلی این بود که آب نبود و اگر پیدا نمی‌شد، کارسن بی آن که کار به جنگ تن به تن بکشد، از تشگی می‌مرد.
باید کاری می‌کرد، آن هم فوراً.
کارسن لنگ لنگان و در حالی که درد پایش هر لحظه بیشتر می‌شد خود راتا کنار بوته‌ای که برگ‌های نسبتاً بزرگی داشت کشید و چند برگ کند. سپس به روی زمین نشست و زخم پایش را با چند برگ بست و دور برگ‌ها را با چند شاخه پر انعطاف گره زد.
شاخه‌ها برای ساختن کمند بد به نظر نمی‌رسیدند و کارسن بی درنگ مشغول کار شد. ساعتی، دوساعتی بعد -نمی‌دانست چه مدت طول کشید- کمند نسبتاً بلند و محکمی داشت.
سپس با تیز کردن یکی از سنگ‌ها دو خنجر تیز ساخت و با بستن یکی از این خنجرها به روی شاخه‌ای بلند و محکم، آن رابه نیزه بدل کرد. آن‌گاه نیزه را به سر کمند بست تا بتواند آن را پس از پرتاب، اگر به هدف نمی‌خورد، دوباره پس بگیرد.
کارش که تمام شد، شدیداً احساس خستگی می‌کرد. بر روی ماسه‌های آبی نشست و چشمش به سوسمار آبی افتاد که از زیر یکی از بوته‌ها نگاهش می‌کرد.
کارسن به سوسمار لبخند زد و یاد افسانه‌های قدیمی افتاد که از زبان مسافران کویرها می‌گفت: «گاه انسان آن‌چنان احساس تنهایی می‌کند که حتی با سوسمارها هم حرف می‌زند و هوا هم آنچنان گرم است که آدم خیال می‌کند سوسمارها جوابش را می‌دهند.»
بهتر بود از فکر این سوسمار در آید و به راه‌های کشتن گوی بیندیشد. اما کارسن طاقت نیاورد و خطاب به سوسمار گفت: «سلام کوچولو.»
سوسمار چند قدمی به طرف او آمد و گفت: «سلام.»
کارسن از شدت تعجب قهقهه زد. راستی چرا نباید سوسمار جواب سلامش را بدهد؟ هیچ دلیلی وجود ندارد که آن صدا که این کابوس را پدید آورده از حس طنز بی‌بهره بوده باشد. در این جهنم، سوسمارها نه تنها حرف می‌زنند که حتی به زبان مادری آدم هم حرف می‌زنند.
کارسن به سوسمار گفت: «بیا نزدیکتر ببینم.»
اما سوسمار پشت به او کرد و رفت.
کارسن دوباره احساس تشنگی کرد. این بار تصمیم گرفت ماسه‌ها را بکند بلکه به آب برسد و مشغول کار شد. ساعت‌ها کند و کند و بالاخره در عمق یک متر و بیست سانتیمتری به یک تخته سنگ رسید.
بی‌فایده بود!
کارسن خود را با زحمت از سوراخی که کنده بود بیرون کشید و از شدت خستگی همان جا بی‌هوش شد.
چه مدت بی‌هوش ماند؟ یک دقیقه یا یک ساعت؟ نمی‌دانست، اما درد شدیدی او را از خواب پراند. هر چند از مانع و تیررس گوی خیلی دور بود. سنگی به او خورده بود. کارسن به رغم درد شدید پایش بی‌درنگ از جا جست.
گوی در آن ته با شاخه‌های چیزی مثل فلاخن ساخته بود. تعداد زیادی سنگ بزرگ در کنار فلاخن جمع کرده بود، آنها را یکی یکی روی فلاخن می‌گذاشت و به طرف کارسن می‌انداخت. نشانه‌گیری‌اش هم دقیق بود. کارسن برای آنکه از تیررس فلاخن دو ر شود لنگ لنگان خودش راتا ته محوطه‌اش کشاند. اما بی‌فایده بود، سنگ‌ها تا آنجا هم می‌رسیدند و از دیوار گنبد می‌گذشتند و خارج می‌شدند.
کارسن ناگهان فکر کرد شاید بتواند خودش هم از دیوار بگذرد. امانه دیوار نیز انگار از جنس مانع باشد – منتها آبی رنگ و نه شفاف – به سنگ‌ها اجازه عبور می‌داد. اما جلوی او را می‌گرفت.
به هر حال باید کاری می‌کرد، چون اگر وضع به همین منوال ادامه می‌یافت بالاخره خستگی او را از پا درمی‌آورد و سنگباران گوی هم کارش را تمام می‌کرد.
چند سنگ بزرگ برداشت و در حالی که قیقاج می‌رفت و دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد تا درد پایش را کمتر حس کند، به طرف مانع دوید و از نزدیک‌ترین فاصله ممکن باران سنگ‌ها را به طرف گوی و فلاخن او پرت کرد.
بی‌فایده بود، دستش آن قدر قدرت نداشت که سنگ‌ها به فلاخن برسد.
فوری پس نشست و برای نجات از سنگی که با سرعت به طرف او می‌آمد ناچار خود را روی زمین انداخت.
اما همین سنگ او را به فکر می‌انداخت. سنگ رفت و محکم بر روی سنگی که تا نیمه در ماسه‌ها فرو رفته بود افتاد و جرقه ای جهید.
باید با آتش با جنگ فلاخن می‌رفت.
فوری بوته‌ای را که نزدیکش بود از ماسه‌ها بیرون کشید و کند، به کنار تخته سنگ برد و بی ‌توجه به سنگباران اجنبی، شروع به کوبیدن سنگ‌ها به هم کرد. سنگ بود که در پی سنگ بر روی او می‌افتاد، اما کارسن به درد اهمیتی نمی‌داد و سنگ‌ها را به هم می‌کوبید. بالاخره جرقه‌ای بر روی چوب افتاد و بوته فوری مشتعل شد.
کارسن بوته را با احتیاط تا سوراخی که در جستجوی آب در ماسه‌ها کنده بود برد و در آن انداخت. سپس آتش را با آوردن چوب بیشتر تغذیه کرد و در این میان، سنگ بود که گوی در پی سنگ دیگر بر سر روی او می‌انداخت.
بالاخره آتش حسابی گر گرفت. کارسن بوته کوچکی کند، در آتش نگه داشت و وقتی بوته حسابی مشتعل شد، آن را برداشت، به طرف مانع دوید و به طرف گوی و فلاخن او انداخت.
تیز کارسن به هدف نخورد، اما مهم این بود، فاصله‌ای را که تا آن بود طی کرده بود و کارسن اگر بهتر نشانه‌گیری می‌کرد می‌توانست فلاخن را بزند.
این بار با چند بوته مشتعل برگشت و باران اتش را بر سر گوی که با پی بردن به خطر، فلاخن را به دنبال خود می‌کشید و دائم جابه‌جا می‌شد، باراند.
بالاخره یکی از بوته‌ها به روی فلاخن افتاد و فلاخن به رغم تلاش‌های گوی که می‌کوشید آتش را با ریختن ماسه خاموش کند، تماماً سوخت.
کارسن نفسی براحتی کشید. لنگ لنگان خود را تا ته محوطه‌اش کشاند و نقش زمین شد.
نگاهی به گوی انداخت که دوباره داشت شاخه جمع می‌کرد – احتمالاً برای درست کردن یک فلاخن دیگر – و بی‌اختیار به خواب رفت.
چه مدت خوابید. نمی‌دانست، اما وقتی بیدار شد زبانش متورم شده بود.
کارسن در فکر فرو رفت. نخست با پرتاب سنگ با هم جنگیده بودند، بعد گوی فلاخن را ساخته بود و این تکنولوژی بود. نمی‌توانست با دست خالی به جنگ تکنولوژی برود. البته توانسته بود فلاخن را آتش بزند، اما اگر گوی فلاخن دیگری می‌ساخت و خاک را می‌کند، خاکریزی می‌ساخت و فلاخن را در پشت خاکریزش کار می‌گذاشت، چه؟
درد در پایش تیر کشید، نگاهی به زخم کافی بود متوجه حقیقت شود: زخم عفونی شده بود و عفونت هر لحظه بیشتر می‌شد. دیگر یک راه بیشتر نداشت: مرگ! مرگ به وسیله قانقاریا.
کارسن فهمید که دیگر هیچ امیدی نیست، که جنگ را باخته است. فهمید که خواهد مرد و با او همه بشریت نابود خواهد شد. زمین به چنگ اجنبی‌ای خواهد افتاد که محض تفریح پاهای سوسمارها را می‌کنند!
همین فکر او را دوباره زنده کرد. دیگر نمی‌توانست راه برود. پس بر روی زمین خزید و خود را تا کنار مانع کشید تا بلکه به کمک نیزه ای که ساخته است و با پرتاب آن به طرف گوی، وی را بکشد.
چرا که نه، اگر نیزه را آن قدر محکم پرت می‌کرد که در تن گوی گیر کند، می‌توانست با کمندی که به نیزه وصل است، گوی را تا مانع بکشد و بکشد.
اما وقتی کارسن کنار مانع رسید، دید گوی در ته محوطه دور از تیررس نیزه او سرگرم ساختن یک فلاخن دیگر است.
کارسن از نومیدی به خود پیچید. جنگ را باخته بود و با باخت او …
ناگهان فکری از نظرش گذشت: چرا او را هم یک فلاخن نسازد؟ اما فوری این فکر بی‌حاصل را کنار زد: بدون ابراز هرگز نمی‌توانست فلاخن بسازد و اگر گوی در این کار موفق شده بود از برکت شاخک‌های متعدد و پایانه چنگکی شکل شاخک‌هایش بود.
نه،دیگر تمام شده بود! هیچ راهی نداشت.
صدایی گفت: «سلام.»
کارسن بزحمت سر را برگرداند. سوسمار بود که به کنارش آمده بود. با بی‌حوصلگی گفت: «تو هم وقت گیر آورده‌ای!»
سوسمار گفت: «بیا! بیا بکش! خیلی درد می‌کشد!»
کارسن چیزی از حرفهای سوسمار نفهمید. چشم‌ها را بست تا دیگر او را نبیند. اما سوسمار دست بردار نبود: «بیا باید بکشی! در می‌کشد!»
کارسن ناله ای کرد. نخیر این سوسمار دست از سر او بر نمی‌دارد. با خودش گفت که برود ببیند سوسمار با او چه کار دارد. بلکه سوسمار ولش کند.
چشم‌هایش را باز کرد و گفت: «خیلی خب، آمدم.»
سوسمار راه افتاد و کارسن به دنبال او خزید. فقط آن گاه بود که صدای ناله‌ای شنید.
چیز بی‌شکلی روی زمین افتاده بود، به خود می‌پیچید و می‌نالید.
سوسمار گفت: «او را بکش، خیلی درد می‌کشد.»
و کارسن فهمید که این چیز بی‌شکل همان سوسماری است که گوی پاهایش را با بی‌رحمی کنده بود، فوری خنجر خود را در آورد و جانور بیچاره را کشت.
سپس دوباره تا پشت مانع نامرئی خزید و در حالی که به گوی که همچنان سرگرم ساختن فلاخن دیگری بود خیره شده بود گفت: «اگر می‌توانستم از این مانع بگذرم، می‌توانم خودم را تا او بکشم و او را بکشم، اما مگر می‌شود از این مانع لعنتی گذشت!»
از خشم با مشت بر روی مانع کوبید، درد آنچنان بود که فوری مشتش را پس کشید و درست در همین لحظه چیزی از نظرش گذشت: «سوسمار، سوسمار زنده بود و از مانع گذشته بود!» این سوسماری که لحظه‌ای پیش کشته بود از طرف دیگر مانع آمده بود، گوی پاهای او را کنده بود و به این سو انداخته بود.
در آن هنگام کارسن این طور نتیجه گرفته بود که مانع جلو عبور جسم‌های آلی مرده را نمی‌گیرد، حال آن که در واقعیت سوسمار نمرده بود و فقط از شدت درد بی‌هوش شده بود.
بله! هنوز یک راه وجود داشت، البته راهی پرخطر، اما به هرحال یک راه.
کارسن سنگ بزرگی را با یک دست برداشت، نیزه‌اش را محکم در دست دیگر نگه داشت، خنجرش را لای دندان‌هایش گرفت و همه وزنش را طوری به مانع تکیه داد که اگر مانع از بین رفت به آن طرف بیفتد و بعد سنگ را بالا برد.
نمی‌توانست شدت ضربه‌ای را که به خودش می‌زد حساب کند، ضربه باید آن قدر قوی می‌بود که بی‌هوشش کند تا از مانع بگذرد و آن قدر ضعیف باشد که وقتی به آن طرف مانع افتاد فوری به هوش آید.
با خودش گفت: «هر چه بادا باد!»
و سنگ را محکم بر سر خود کوبید.
دردی شدید به هوشش آرود، اما درد در تهیگاهش بود و نه در پایش. فهمید گوی دارد به طرف او سنگ می‌اندازد تا مطمئن شود که مرده است، قبل از بی‌هوش شدن به احساس چنین دردی فکر کرده بود، بنابراین کوچک‌ترین تکانی نخورد.
زیر چشمی گوی را می‌پایید.
گوی نزدیک شد و هر چند متر می‌ایستاد و سنگی به طرف کارسن می‌انداخت تا ببیند واکنش او چیست.
کارسن به رغم درد شدید تکان نمی‌خورد.
گوی دم به دم نزدیک‌تر می‌شد.
وقتی گوی به یک متری او رسید، کارسن ناگهان از جا جست و نیزه‌اش را با قدرت تمام در بدن او فرو برد. نیزه عمیقاً در گوی فرو رفت و گوی فوری دور خود چرخید و دور شد. کارسن سرکمند را که به نیزه وصل بود چسبید و گوی را به طرف خودش کشید.
کارسن که تا لحظاتی پیش نای حرکت نداشت، اکنون خودت را بسیار نیرومند حس می‌کرد.
گوی می‌کوشید نیزه را با شاخک‌هایش در آورد و کارسن هر لحظه او را بیشتر به طرف خود می‌کشید.
ناگهان انگار گوی دریافت که نخواهد توانست نیزه را درآورد چون با سرعت به طرف کارسن برگشت، شاخک‌هایش را در آرود و به او حمله ور شد.
کارسن با خنجر به جام او افتاد و در همان حال احساس کرد چنگ‌های اجنبی تن او را می‌شکافند.
کارسن بی‌وقفه ضربه می‌زد.
صدای ممتد زنگ شنیده می‌شد، مدتی طول کشید تا کارسن دریافت بر روی صندلی سفینه تک نفره‌اش نشسته است و هیچ اثری را از هیچ اجنبی و ماسه آبی نیست.
اما این زنگ، زنگ خطر نبود و فقط از این خبر می‌داد که مرکز با او کار دارد. کارسن که هنوز احساس منگی و گیجی می‌کرد، ارتباط را وصل کرد:
«از مرکز به کارسن! جنگ تمام شد! فوری به پایگاه برگردید.»
کارسن به کندی کنترل اتوماتیک را روشن کرد و مسیر را به طرف پایگاه میزان ساخت.
نکند همه چیز جز کابوسی نبوده باشد؟
نه پایش درد می‌کرد و نه تنش دیگر از چنگ‌های اجنبی می‌سوخت.
کارسن پاچه شلوارش را بالا زد. جای زخمی عمیق ساق پایش را می‌شکافت، اما زخم انگار قدیمی باشد، کاملاً التیام یافته بود و فقط ردی از آن باقی مانده بود.
بر روی تنش نیز جای چنگ‌های اجنبی همچون جای زخم‌هایی کهنه و اکنون التبام یافته نقش می‌انداخت.
پس همه چیز واقعیت داشت.
فرمانده پایگاه رو به کارسن کرد و گفت: «پس بالاخره برگشتی؟ کجا بودی این همه وقت؟ هر چند سعی کردیم نتوانستیم تماس را با تو برقرار کنیم! اما عجب جنگی بود!»
«چطور مگر؟»
«اصلاً جنگ نبود. تصور من این است که در آلیاژ بدنه سفینه‌هایشان فلز ناپایداری بود، چون به محض شیک اولین اژدر از طرف ما کل ناوگانش منهدم شد. راستی حیف شد که ندیدی.»
«بله قربان، خیلی حیف شد.»
و کارسن هیچ چیز دیگر نگفت، چون می‌دانست اگر کمترین حرفی می‌زند، لقب «چاخان‌ترین فضانورد دوران» تا ابد با نام او عجین می‌شد.
نویسنده: فردریک براون
مترجم: مدیا کاشیگر

پرستار گفت: «برادرت همین الان رفت.»
بئا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «پس زیاد نمونده.»
ساعت شش بود؛ ساعات ملاقات از شش تا هشت بود.
پرستار گفت: «اجازه نداشت بره تو. تا وقتی که بیرون نیومده بود، ندیدمش.»
بئا برگه را امضا کرد و به سمت آسانسور رفت. آسانسور نرم و بی‌صدا حرکت می‌کرد. با خودش فکر کرد برای بیمارستانی که در ۱۹۲۰ ساخته شده، عالی است.
راهرو تمیز به نظر می‌رسید، گرچه می‌دانست نیمه‌ی سبز تیره‌ی دیوار که به اندازه‌ی قد یک پسربچه بود و نیمه‌ی سبز روشن که از ارتفاع سر پسربچه تا سقف امتداد داشت، برای پوشاندن کثیفی انتخاب شده‌است. قبل از این‌که او به دنیا بیاید، این دیوارها سفید و به طرزی معصومانه تمیز بودند و این سالن‌ها به جای این که بوی خوشبو کننده‌ی محیط بدهند، بوی مایع ضدعفونی می‌دادند.
اوضاع همیشه بهتر نمی‌شد. بعضی اوقات بدتر می‌شد. پدر می‌رفت. زود. خیلی زود. می‌رفت، و دیگر به نزد او بر نمی‌گشت.
بهترین و سرحال‌ترین لبخندش را تحویل پیرمرد درون تخت داد و گفت: «سلام بابا. امروز حالت چطوره؟»
«سبکم.»
صدایش زیر ولی آهنگین بود، انگار موجود کوچکی داشت درون گلویش فلوت می‌زد. پیرمردها هیچ‌وقت چنین صدایی ندارند. برای اولین بار به ذهنش رسید که تا به حال هیچ‌کس به این موضوع اشاره نکرده‌است.
«بشین بئا. نمی‌تونم ببینمت.»
او روی صندلی کوتاه بیمارستان نشست، و در کنار آن تخت بلند، صورت‌هایشان تقریبا در یک سطح قرار گرفت.
«بابا، بنجی اومده بود؟‌ یکی از پرستارها گفت که اومده بود.»
«اون؟»
صدای آهنگین و ضعیفش تحقیرآمیز نبود، خسته بود: «اون نمی‌آد. هیچ‌وقت.»
چشم‌هایش به سمت او برگشتند، چشمانی که نسبت به چشم سایر افراد، آرام‌تر می‌چرخیدند. سفیدی چشم‌هایش زرد شده بود.
«نشسته‌ای. خوبه. می‌خوام از مردم پرنده‌ای برات بگم.» 
با خودش فکر کرد، منظورش پرنده‌بین‌ها است.
«مردم بزرگ ما را دوست نداشتند، بئا. زهر پخش می‌کردند تا ما را نابود کنند. من و آنی، فرار کردیم. شاید بقیه‌ هم فرار کردند. نمی‌دونم. ولی کسی با ما نبود. فقط من و آنی بودیم برای … نمی‌دونم. بعضی اوقات وقتی بهش فکر می‌کنم، به نظر طولانی می‌آد. فقط …»
«آنی کی بود بابا؟»
«شاید فقط یک یا دو روز بود. شاید تا قبل از این که اون را بگیرند، سه روز شده بود. بعد از این که دفنش کردم، جلوتر و جلوتر رفتم تا از دستشون فرار کنم، بئا. اوه، می‌دونستم یه دروازه کجاست. ولی نمی‌خواستم برگردم. مساله این بود که، برگردم سراغ چی؟ مساله همیشه همین بود. ساختمان‌های زشت توی خیابون‌های زشت و کاری که ازش متنفر بودم. به نظر من این طوری بود، و خودم می‌دونستم و نمی‌خواستمش.»
«ولی بابا …»
«حتا نمی‌تونی بفهمی برای چی موندم، چون هیچ‌وقت اون‌جا را نخواهی دید. گل‌هایی بزرگتر از من، با عطری چنان خوشبو که آدمو مست می‌کرد. چشمه‌های خنک برای نوشیدن، و چشمه‌های داغ. بعضی‌هاشون آن قدر داغ بودند که برای شستشو باید یک مایل از چشمه پایین‌تر می‌رفتی. درخت‌های سر کشیده به آسمان، با مردم بالداری که میون اونا زندگی می‌کردند.»
«مردم پرنده‌ای بابا؟ منظورت همینه؟»
«من می‌تونستم از اون درخت‌ها بالا برم بئا، یا حداقل از چند تاشون. می‌دونی، اون‌هایی که تنه‌ی زبری داشتند. می‌تونستم خیلی بالا برم. ولی من بال نداشتم. هر روز تماشا می‌کردم. شب‌ها، وقتی گودال کوچیک یا چیزی بالای سطح زمین پیدا می‌کردم، خوابش را می‌دیدم. این که وقتی از خواب بیدار می‌شوم بال دارم و از درختی به درخت دیگه پرواز می‌کنم و بعضی اوقات تا بالای بلندترین درخت می‌روم، جایی که هوا رقیق و سرد است. بیدار می‌شدم، و برای یک یا دو دقیقه فکر می‌کردم واقعیت داشته و سعی می‌کردم بال‌هام را حس کنم و تکونشون بدم.»
پیرمرد درون رختخواب خندید؛ خنده‌اش انگار صدای جیرنگ جیرنگ خشکی بود که از ته چاه به گوش می‌رسید.
«بعدش، بعضی اوقات فریاد می‌زدم بئا. مثل یه بچه گریه و زاری می‌کردم. اگر من را می‌دیدی شرمنده می‌شدی.»
«من هیچ‌وقت به خاطر شما شرمنده نمی‌شم بابا.»
«گفتم امکان نداره روزی برسه که تصمیم بگیرم برگردم، ولی اشتباه می‌کردم. باید دلم برای بعضی چیزهای خاص تنگ می‌شد و بعضی چیزها را فراموش می‌کردم، تا تصمیم بگیرم که دیگه بسمه. می‌دونی، زبونشون را یاد گرفتم، یا حداقل کمی از اون را، ولی هیچ‌وقت یکی از اون‌ها نبودم. و خودم هم این را می‌دونستم. به خودم می‌گفتم اون‌ها از قماش من نیستند – که حقیقت هم داشت – و به نفعمه تا برگردم سراغ مردم خودم. که به نفعم نبود.»
«یعنی ما این قدر بد هستیم؟»
«تو نه بئا. بذار ادامه بدم. می‌دونی، حرکت کند بود. اگر بال داشتم، می‌تونستم یک ساعته انجامش بدم. ولی نداشتم و مشکل اساسی هم همین بود. مجبور بودم راه بروم، و زمین هم خطرناک‌ترین قسمت بود. هر چه بالاتر می‌رفتی، جات امن‌تر بود. همیشه همین طور بود. بنابراین تا وقتی که می‌تونستم از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌رفتم. بعضی اوقات اونا به هم می‌رسیدند و می‌تونستم روشون راه بروم. بعضی اوقات مجبور بودم بپرم، و این کار خیلی خطرناک بود. بعضی اوقات هم هیچ چیز نزدیکی وجود نداشت. مجبور بودم بروم پایین روی زمین، کلی بروم پایین و دوباره کلی برگردم بالا. ترسناک هم بود. هر لحظه‌ای که روی زمین بودم، وحشت‌زده بودم، و هر دقیقه‌ای که به زمین نزدیک می‌شدم می‌ترسیدم.»
بئا دامنش را روی زانوهایش مرتب کرد، کاری که هر وقت داشت فکر می‌کرد، انجام می‌داد: «بعضی چیزها هستند…بعضی چیزهایی که از بچگی یادم می‌آد بابا. سگی که وقتی بچه بودیم، برای بنجی خرخر می‌کرد…تو هیچ‌وقت نمی‌ترسیدی، هیچ‌وقت از هیچ‌چیز یا هیچ‌کس نمی‌ترسیدی، و همه هم این را می‌دونستند. همه‌ی بچه‌ها. همه‌ی همسایه‌ها.»
خنده‌ی خشک و دوردست دوباره بازگشت: «بعد از مدتی که آن‌جا بودم؟ نه. نه. نمی‌ترسیدم. من از دست چیزهایی فرار کردم که یه سگ کوچولو براشون پیش غذا بود. تو هم پنهان شدی. یک بار. یادت میاد؟»
«وقتی بچه بودم بابا؟»
برای اولین بار، بئا اتاق بیمارستان را واقعاً می‌دید، تمام خاکستری و سبز روغنی، بجز دسته گلی که از سر کارش برای پدر فرستاده بود. 
«معلومه. خیلی وقت‌ها. بیشتر اوقات پشت کاناپه. زیر میز اتاق غذاخوری. حتا توی رخت‌کن.»
«قبل‌تر از اون.»
دوباره دامنش را مرتب کرد. «خوب، اون …»
«اون دفعه نه. عقب‌تر برو.»
«حتا نمی‌ذاری بگم بابا.»
«به اندازه کافی عقب نرفتی. چشمات بهم می‌گن. اولین دفعه‌ای که قایم شدی. اولینِ اولین بار.»
«ولی …»
«عقب‌تر. برو عقب. من مدت زیادی باقی نمی‌مونم بئا.»
او چشمانش را بست، و چیز وحشتناکی در سیاهی گام برداشت و بوی تندش را در هوای خوشبو و لطیف پخش کرد.
«این‌جا! همینه! کجایی؟»
«میون برگ‌ها.»
صدای خودش را شنید، و حتا خودش هم نمی‌دانست دارد چه می‌گوید. «برگ‌های بزرگ بابا …»
چشمانش باز شد. «امکان نداره این قدر بزرگ بوده باشند.»
«یادت اومد.»
سعی می‌کرد لبخند بزند، ولی مرگ (نامریی و همیشه حاضر) هر لبخند را نابود می‌کرد.
«اگر می‌خواستی می‌تونستی ببینی. من مادرت را پیدا کردم بئا. یک روز که داشتم سعی می‌کردم به این‌جا برگردم، روی زمین پیداش کردم. بالش زخمی شده بود. به شاخه یا چیزی برخورد کرده بود. خودش هم هیچ‌وقت نفهمید به چی خورده بود. السی نه. السی را نمی‌گویم.»
«مادر واقعیم.»
«درسته بئا. مادر واقعیت. بهش می‌گفتم آوا، حتا اگر اسمش این نبود. اسم واقعی‌اش را نمی‌تونستم آواز بخونم، بنابراین آوا صداش می‌کردم.»
«تو و مامان همیشه می‌گفتید که من را به فرزند خواندگی قبول کردید.»
گل‌ها می‌بایست اتاق را عطرآگین می‌کردند، ولی به دلایلی این کار را نمی‌کردند. فقط بوی خوشبو کننده‌ی هوا می‌آمد. 
«تقریباً همین طور بود بئا. السی تو را به فرزندخواندگی قبول کرد، و وقتی بنجی اومد با تو مثل …»
بئا سرش را تکان داد و گفت: «اون مرده بابا. دوباره یادم ننداز چطوری باهام رفتار می‌کرد. اسم اون زن آوا بود؟»
«نه … نه واقعاً. ولی من این طوری صداش می‌کردم. نمی‌تونستم اسم واقعیش را آواز بخونم. نگفتم؟ بالش را زخمی کرده بود، بال سمت راستی را. نه این که بریده یا چیز دیگه‌ای شده باشه، ولی نمی‌تونست درست جمعش کنه و نمی‌تونست پرواز کنه. عادت داشت وقتی می‌خوابیدیم اون را رومون بکشه.»
بئا می‌توانست به این حرف اعتراض کند، ولی انگار چیزی درونش جلوی او را گرفت.
«وقتی پیداش کردم، در حال مرگ بود. چیزی برای خوردن نداشت. من از درخت بالا رفتم، یه کم خودم خوردم، و چند تایی هم برای اون پایین بردم.»
چشمان پیرمرد بسته شد.
«بابا؟»
«فقط دارم به خاطر میارم بئا. هنوز آماده‌ی رفتن نیستم، و تا وقتی آماده نباشم نمی‌رم.»
او ساکت شد و نفس‌های عمیقی کشید.
بئا صبر کرد و عاقبت پدرش گفت: «باید التماسش می‌کردم تا بخوره. غذا رو می‌گذاشتم توی دهنش و التماسش می‌کردم که بجوه. می‌دونی، همه‌اش هم با زبون اشاره. اون موقع نمی‌تونستم این آوازها را بخونم، و هیچ‌وقت هم آوازخوان خوبی نشدم. نصف چیزی که اونا بودند هم نشدم. ولی مجبورش کردم بخوره، و بعدش کمی بهتر شد، یه کم قوی‌تر و مجبورش کردم یه مقدار بالا بره. نه خیلی زیاد، ولی از زمین دور شدیم و این طوری امن‌تر بود.»
بئا سری تکان داد و به این فکر فرو رفت که او همیشه همین طوری بود یا نه. آیا این همان چیزی بود که تمام این مدت پنهان می‌کرد؟ این دیوانگی را؟
«خیلی زود دو نفری بالا و بالاتر رفتیم. اون بالا یه لونه ساختیم. حتا بهتر از اونی که پرنده‌هاشون می‌ساختند، چون من از ساخت و ساز بیشتر سر در می‌آوردم. صبر بیشتری هم داشتم. وقتی تموم شد، می‌دونستم که آماده‌ی تخم‌گذاریه. خودش بهم گفت، بخشی با اشاره. ولی بخشی هم با آواز، چون دیگه کمی می‌فهمیدم، و حتا خودم هم یه کم آواز می‌خوندم. همیشه به آوازهام می‌خندید، ولی اهمیتی نمی‌دادم.»
بئا گفت: «السی هم عادت داشت به تو بخنده. فقط اون موقع‌ها بود که دلم برات می‌سوخت. تو خوب بودی، خیلی عالی بودی. ولی سعی می‌کردی براش بیسبال رو توضیح بدی، و انگار هیچ‌وقت نمی‌فهمیدی که اون اصلاً نمی‌خواد بدونه.»
«من هیچوقت آدم‌هایی که نمی‌خواستند بدونند را درک نکردم بئا.»
صدای آهنگین حالا فروتن شده بود و طنین عذرخواهانه‌ای در آن به گوش می‌رسید که فقط از یک دستگاه موسیقی بر می‌آمد: «خوب حالا، شاید دلت نخواد این‌ها را بدونی. در مورد من و آوا. ولی این در مورد تو هم هست، بنابراین باید بدونی.»
«و پنهان نگه داشتن اون این همه سال، تو رو عذاب می‌داد.»
بئا آهی کشید و به این فکر افتاد که انگار همان طور که خودش دارد از پا می‌افتد، گل‌هایش هم دارند پژمرده می‌شوند. 
«بنابراین ادامه بده لطفاً. می‌خوام بدونم.»
آگاهی از این که پدرش در عین دیوانگی مرده، تا چه مدت زمانی او را عذاب می‌داد؟ 
«اون تخم گذاشت، و همون طور که می‌دونستم دو تا تخم بود. وقتی زن‌ها تخم می‌گذاشتند، همیشه دو تا بود. یک بار در این مورد ازش سوال پرسیدم، اون هم سینه‌هاش را نشونم داد. گفت هر بچه‌ای یک سینه، و حتا حالا هم که فکرش را می‌کنم، به نظرم از کاری که ما می‌کنیم منطقی‌تر بود.»
احتمالا تا آخر عمرش.
«تخم‌ها خیلی قشنگ بودند. نه مثل تخمِ مرغ‌ها سفید یا قهوه‌ای. تخم‌های درشت آبی رنگ با خال‌های طلایی و سفید. کاری که اونا می‌کنند، اینه که معمولاً زن‌ها تخم‌ها را گرم نگه می‌دارند تا مردها بروند و چیزی برای خوردن بیاورند و بعد جاشون را عوض می‌کنند. ولی من در غذا پیدا کردن از آوا ماهرتر بودم، و بهتر از اون از درخت بالا می‌رفتم، بنابراین به اندازه‌ی هر دومون غذا پیدا می‌کردم و به لونه می‌بردم، و اون‌جا با هم غذا می‌خوردیم.»
بئا که سعی می‌کرد شجاع باشد، سری تکان داد و گفت: «چه خوب.»
«آره. واقعاً خوب بود. یادش می‌افتم و …»
نمی‌دانست چه بگوید.
«و آرزو می‌کنم که کاش هیچ‌وقت تمام نمی‌شد. خوب، تمام شد. نه به خاطر این که آوا مرد –نمرد، حداقل نه اون موقع– ولی به خاطر این که تخم‌ها شکسته شدند. همیشه یک پسر و یک دختر بود. گفته بودم؟»
«نه بابا. تا الان نگفته بودی.»
«البته نه همیشه، ولی تقریباً بیشتر اوقات این طوری بود. برای ما هم همین طور. دختره …»
بئا دست‌هایش را در هم فشرد و گفت: «اوه بابا‍!»
«پسرِ بالدار بود. اول فکر می‌کردم بچه‌ی من نیست. فقط یه چیز کوچیک بود. هر جفتتون این طوری بودید. اگر دکترها بودند می‌گفتند نارسید. البته می‌شد ازتون نگهداری کرد، و هر روز بزرگ‌تر می‌شدید. وقتی پسرِ بزرگ‌تر شد، فهمیدم بلاخره مال خودمه. صورتش مثل صورت خودم بود، همون صورتی که توی عکس‌های مادرم دیده بودم، و چشم‌هایش هم رنگ من بود.»
«آبی روشن.»
«درسته. چشم اونا تیره‌است، یا حداقل مال آوا این طور بود.»
«مثل من بابا؟»
«درسته. درست مثل تو، چون این تو بودی بئا. تو اون دخترِ بودی. می‌دونم که یادت نمی‌آد، ولی تو بودی و تو هم مثل من بالی نداشتی. آوا وانمود می‌کرد خوشحاله، در حالی‌که بدجور داشت نابودش می‌کرد. می‌تونستم زیر لبخندهایی که می‌زد رنجش را ببینم، و این قلبم را می‌شکست.»
«بنجی بال نداره بابا.»
سعی می‌کرد کلماتش را تا جایی که می‌توانست آرام و دوستانه کند.
«بدون لباس هم دیدمش، خیلی این طوری دیدمش، و اون بالی نداره.»
«معلومه که نه بئا.»
پیرمرد درون تخت اندکی بی‌صبر به نظر می‌رسید: «بنجی پسر السی است، پسر السی و من. ولی این برادر تنی تو بود.»
«برادر تنی؟»
احساس می‌کرد او و پدرش در یک رؤیا حرف می‌زنند.
«درست همین را گفتم.»
چشمان پیرمرد بسته شدند، اول یک چشم و بعد از پنچ ثانیه، چشم بعدی. او دستش را گرفت و آن را میان دست خودش گرم کرد و به نفس‌های خشدار او گوش داد. نیم ساعت بعد، وقتی عاقبت به خودش جرات داد که حرفی بزند، دیگر جوابی در کار نبود.
وقتی رایبورن و مگان کوچولو وارد شدند، او هنوز دستِ پیرمرد را در دستانش گرفته بود. 
رایبورن گفت: «حالش چطوره عزیزم؟»
او آهی کشید، و رایبورن سوالش را اندکی بلندتر و این بار بدون ذکر «عزیزم» تکرار کرد.
بئا زمزمه کرد: «مُرد.»
رایبورن نگاهی به مگان انداخت و بعد دوباره به بئا نگاه کرد.
بئا دوباره آهی کشید و گفت: «باید یاد بگیره، و الان هم وقت یاد گرفتنه. مگان، اون قورباغه‌ای که توی باغچه پیدا کردی را یادت میاد؟»
«خشک شده بود.»
و با تکان دادن سر، حرفش را تصدیق کرد.
«خوب، اتفاقی که برای اون قورباغه افتاد، برای بابابزرگ افتاده. بیا دستش را بگیر. اذیتت نمی‌کنه.»
«هیچ‌وقت اذیت نکرده.»
دست سرد پیرمرد، سه مرتبه بزرگ‌تر از دست گرم و گوشتالود دخترک بود.
بئا گفت: «درسته. هیچ‌وقت اذیت نکرده و هیچ‌وقت هم اذیت نمی‌کنه. حالا رفته پیش فرشته‌ها عزیزم، جایی که می‌تونه برای خدا تعریف کنه تو چه دختر خوبی هستی.»
مگان دوباره سری تکان داد.
آن شب بئا –این بار جوان‌تر از مگان– یک بار دیگر میان برگ‌ها پنهان شد. چیزی عظیم‌الجثه میان شاخه‌ها راه می‌رفت؛ صدای پایی آرام‌تر از صدای آه، میان فریادهای مادرش به گوش می‌رسید. زود، خیلی زود، او را پیدا می‌کرد.
بیدار شد. 
رایبورن از تخت بیرون رفت و داشت دنبال دمپایی‌هایش می‌گشت که بئا گفت: «مامان مرده.»
او بئا را در آغوش گرفت و صدایش آرام‌تر از همیشه بود:«اِیس بود عزیزم.»
و بعد، وقتی حس کرد بئا درک نمی‌کند، تکرار کرد:«بابا بود بئا. ایسا مرده.»
* * *
مدیر برنامه‌ی تشییع جنازه گفت: «و حالا، یکی یکی از کنار تابوت بگذرید تا آخرین احترامات خود را به او نشان دهید.»
او مرد کوتاه قد و چاقی با سری کچل بود که او را مثل نقاشی‌های قدیمی دیوارهای آشپزخانه‌ می‌کرد.
«یکی یکی لطفاً. و لطفا از ردیف این سمت شروع کنید.»
بئا بلند شد.
شیء درون تابوت، شاید یک پیکره‌ی مومی بدشکل از پدرش بود. می‌خواست بگوید پدرم، سرشار از زندگی بود. پدرم یک جنگجو بود، مردی که حتا زبان تند و تیز السی هم نمی‌توانست او را به زیر بکشد.
مردی که شاید حقیقت را می‌گفت، حتا در حالی‌ که مرگ کنار بسترش انتظار می‌کشید و ذهنش به کلی از بین رفته بود. مردی که واقعاً امکان داشت پدرم باشد، گرچه خدا شاهد است السی هیچ‌وقت مادرم نبود.
برگشت تا دوباره روی صندلی‌اش بنشیند. کسی به تنهایی در ردیف آخر صندلی‌های سالن مراسم نشسته بود. بنجی؟ شبیه بنجی نبود، و مطمئناً آن کت سیاه و بلند – آن هم در حالی‌ که در یک روز معتدل پاییزی دکمه‌هایش را تا بالا بسته بود – شبیه لباسی نبود که بنجی در جایی بپوشد.
بئا به سمت او رفت و موقتاً رایبورن و مگان را فراموش کرد. مرد ناگهان بلند شد و صدای «ببخشید؟» آرام بئا هم سرعت عقب نشینی‌اش را کم نکرد. 
مرد بلند قد و قوی هیکل بود. گرچه او نمی‌دوید و بئا هم تند حرکت می‌کرد، با کفش‌های پاشنه‌دارش عقب افتاد و به کندی به او نزدیک شد. هنوز ده قدم عقب‌تر بود و هنوز داشت صدایش می‌زد که مرد به یکی از کوچه‌های بی نام حاشیه‌ی شهر پیچید. تا به کوچه برسد، مرد رفته بود؛ گرچه کت بارانی سیاهش خالی، روی یک جفت کفش سیاه، روی پیاده‌رو افتاده بود.
با حسی ناخودآگاه از وحشت، نگاهی به بالا انداخت.
پرنده‌ای به اندازه‌ی کرکس، با بال‌های هشت فوتی‌اش آسمان را پر کرده بود. وقتی بادی نوک درخت‌ها را به لرزه انداخت، پرنده مثل یک کایت به هوا بلند شد و پشت سرش چیزی باقی ماند که می‌توانست …
… که می‌توانست پاهای انسان باشد.
* * *
یک نفر دید که بئا به زانو افتاد، و شاهد این بود که در حین گریه و فریاد، به زمین سیمانی مشت می‌کوبد و به پلیس زنگ زد. چند ساعت بعد، رایبورن برای یک گروهبان دلسوز توضیح می‌داد که آن روز، تشییع جنازه‌ی پدرش بوده‌است.
نویسنده: جین ولف
مترجم: شیرین سادات صفوی

نزاع زیر درخت

فضانورد گفت: «شب کریسمسه، فرمانده رابین. بهتره بری بخوابی وگرنه بابانوئل نمیاد.»
مادر رابین گفت: «درسته رابین، دیگه وقته شب به خیر گفتنه!»
پسرکِ پیژامه آبی سری تکان داد، ولی تلاشی برای بلند شدن نکرد. خرس هم که راه رفتنش اردک‌وار و بامزه بود گفت: «منو بوس کن!» و از کنار درخت عبور کرد، دستش را دور گردن رابین حلقه کرد و ادامه داد: «ما باید به تخت خواب بریم، منم میام.» 
این جمله‌ای بود که او هر شب تکرار می‌کرد.
مادر حیران و ناامید سرش را تکان داد وگفت: «بهشون گوش کن برتا! نگاش کن؛ مثل یه شاهزاده‌ی کوچیکه که یاراش احاطه‌اش کرده‌اند! وقتی بزرگتر بشه و دیگه این یارای کوچولوی چاپلوسش نباشن که همش لوسش کنن، اون وقت چه احساسی پیدا می‌کنه؟»
برتا، روبات خدمتکار، سرش را که تقریباً شبیه سر انسان بود تکان داد و سیخ شومینه را در جای مخصوصش قرار داد و گفت: «حق با شماست خانم جکسون. کاملا درسته!»
عروسک رقاص دست رابین را گرفت. دستش به قدری کوچک بود که انگار نیشگونی از دست رابین گرفت. رابین برخاست. سربازانش پیش فنگ[1] کردند.
مادر رابین گفت: «از طرف دیگه بجه‌ها فقط مدت کوتاهی بچه هستند!» 
برتا سرش را دوباره تکان داد: «مطمئناً اونا فقط یه بار جوون هستند خانم جکسون. می‌شه بعد از این که رابین خوابش برد از این عروسک‌های کوچک زیبا بخوام تا در جمع و جور کردن به من کمک کنند؟» 
فرمانده‌ی سربازان با شمشیر نقره‌ای‌اش احترام نظامی گذاشت، بزرگترین سرباز ضربه‌ای روی نقش روی طبلش نواخت و مابقی به ستون دو آرایش گرفتند.
مادر گفت: «اون با خرسه می‌خوابه!»
«خوب خرس رو نمی‌خوام. بقیه‌شون که هستند.»
فضانورد سگک کمربند ضدجاذبه اش را لمس کرد و مثل یک بالون بزرگ زیبا تا ارتفاع 4 فوتی[2] صعود کرد. رابین که عروسک رقاص در سمت چپ و خرس در سمت راستش بودند، تلوتلوخوران پشت گارد سربازانش به راه افتاد. 
مادرش آخرین سیگار آن روز عصر را خاموش کرد، به برتا چشمکی زد و گفت: «فکر کنم بهتره من هم برم. نیازی به کمکت برای لباس عوض کردن ندارم، فقط وسایل منو برای صبح مرتب کن.»
«اوم، بله. خیلی بده که آقای جکسون هم این‌جا نیس، شب کریسمسه و شوما هم انتظار دور هم بودن و از این چیزها رو داشت.»
«اون تا هفته‌ی آینده از برزیل بر می‌گرده. همین الان بهت گفتم برتا! عادت‌های حرف زدنت روز به روز داره بدتر می‌شه. مطمئنی که نمی‌خوای مدتی یه ندیمه‌ی فرانسوی باشی؟»
«تو رو خدا نه خانم جکسون! وقتی فرانسوی هستم، تو حرف زدن با مردایی که میان دم در مشکل دارم.»
مادر رابین گفت: «این دفعه که آقای جکسون ترفیع بگیره، یه راننده استخدام می‌کنیم که باید ایتالیایی باشه. و ایتالیایی هم باقی می‌مونه.»
برتا خروج کند او از اتاق را تماشا کرد و گفت: «خیلی‌خوب عروسک‌های تنبل، اون زیر سیگاری‌ها رو توی آتیش خالی کنید و همه چی رو بریزید دور. من می‌خوام خودمو خاموش کنم. ولی وقتی بیدار شدم، بهتره این اتاق رو به راه شده باشه، وگرنه این‌جا پر از اسباب‌بازی شکسته می‌شه.»
برتا آنقدر منتظر ماند تا سگ پارچه‌ای محتویات بزرگ‌ترین زیر سیگاری را روی هیزم‌های پر سر و صدای شومینه پرتاب کرد، فضانورد به پرواز درآمد تا مجله‌های روی میز را مرتب کند و عروسک رقاص شروع به جارو کردن جلوی شومینه کرد. 
برتا به سربازان گفت: «خودتون برید تو جعبه‌هاتون.»
و سپس خود را خاموش کرد.
در کوچک‌ترین اتاق، خرس روی بازوی رابین دراز کشیده بود که رابین گفت: «ساکت!»
خرس گفت: «من ساکتم!» 
«همیشه تا می آد خوابم ببره تو یه صدایی از خودت در میاری!»
«نه، صدا در نمی‌آرم.»
«در میاری!» 
«نه!» 
«آره!»
«رابین، خود تو هم بعضی وقت‌ها برای خوابیدن مشکل داری!»
رابین با حاضرجوابی گفت: «من امشب مشکل دارم!»
خرس از روی بازوی رابین سر خورد و گفت: «می‌خوام ببینم برف میاد یا نه؟» 
از روی تخت به بالای کشوی بازی پرید و از آن‌جا به روی دراور رفت. برف می‌آمد.
رابین گفت: «یکی از مدارهات شُل شده خرسی.»
این چیزی بود که مادرش گاهی اوقات به برتا می‌گفت. خرس جوابی نداد.
رابین چند لحظه بعد خواب آلود ادامه داد: «خرسی، من می‌دونم چرا نگرانی. فردا تولدته و فکر می‌کنی من برات چیزی نخریدم.»
«خریدی؟»
«می‌خرم. مامان منو می‌بره مغازه.»
در عرض نیم دقیقه، تنفس رابین عادی شد؛ نفس‌های سنگین یک کودک خوابیده. 
خرس روی لبه‌ی میز نشست. به رابین نگاه کرد و آرام زمزمه کرد: «من می‌تونم سرودهای کریسمس رو بخونم.» 
این اولین جمله‌ای بود که او یک سال قبل به رابین گفته بود. دستانش را باز کرد. همه جا آرام و روشن بود. این وضعیت او را به یاد نورهای درخت و روشنایی آتش اتاق نشیمن انداخت. فضانورد آن‌جا بود. ولی از آن‌جا که او تنها اسباب‌بازی پرنده بود، دیگران از او دل خوشی نداشتند. عروسک رقاص هم آن‌جا بود. او باهوش بود ولی … کلمه‌ای به ذهن خرس نرسید.
خرس از بالای میز به روی دسته‌ای از لباس زیرهای رابین پرید و از آن‌جا آرام به روی کف تیره و مفروش اتاق پا گذاشت.
به خودش گفت: «محدوده، عروسک رقاص محدوده!» 
دوباره به آتش فکر کرد. سپس به عروسک‌های قدیمی، به آن‌هایی که رابین پیش از عروسک رقاص داشت و بقیه که بعداً آمده بودند، به مرد چوبی که سوار دوچرخه‌ی زردش بود و به عروسک آوازه‌خوان فکر کرد.
در اتاق تقریباً بسته بود. تنها باریکه‌ی نور کوچکی وارد می‌شد تا رابین نترسد. خرس هر شب شکاف در را کمتر می‌کرد‌. نمی‌خواست آن را حالا باز کند. خیلی وقت بود که رابین دیگر راجع به مرد چوبی و عروسک آوازه‌خوان حرفی نزده بود. 
در اتاق نشیمن، عروسک رقاص مشغول صف آرایی سربازان بود و در تمام این مدت فضانورد روی تاقچه‌ی بالای شومینه، نظارت می‌کرد. فضانورد داد زد:«می‌تونیم 3 یا 4 تاشون رو پشت کتابخونه بذاریم.»
«یعنی همون جایی که نمی‌تونن چیزی رو ببینن.» 
خرس غرش‌کنان این جمله را گفت. عروسک رقاص روی یک پا چرخی زد و تعظیم بلندی کرد. گفت: «می‌ترسیدیم نیای!»
خرس گفت: «هر کدوم‌شون رو پشت یکی از پایه‌های میز بذار. باید صبر می‌کردم تا خوابش می‌برد. حالا به من گوش کنین. با همه‌تونم! وقتی گفتم "حمله!" باید هممون با هم به طرف اونا بدوییم. این خیلی مهمه. اگر بشه، اول یه تمرینی می‌کنیم.»
بزرگترین سرباز گفت: «من طبل می زنم.» 
خرس گفت: «بهتره دشمن رو بزنی، وگرنه با بقیه‌ی ما تو آتیش می‌افتی!»
رابین روی یک تکه یخ سر خورد. زیر پاهایش خالی شدند و او با صدای بلند زمین خورد؛ جوری که تمام بدنش لرزید. سرش را بلند کرد؛ ولی اون روی یک تکه یخ در پارک نبود، در تختش بود. ماه از میان پنجره می‌درخشید و عید کریسمس بود … نه، دیگر شب کریسمس فرا رسیده بود. بابا نوئل می‌آمد. شاید تا الان آمده بود. رابین گوش‌هایش را برای شنیدن صدای پای گوزنی روی پشت بام تیز کرد. صدای قدم‌های هیچ گوزنی را نشنید. سپس تلاش کرد صدای خوردن شیرینی‌هایی که مادرش روی سکوی کنار شومینه برای بابا نوئل گذاشته بود را بشنود. صدای ملچ ملوچی نمی‌آمد. پتویش را کنار زد و از لبه‌ی تخت سر خورد تا پاهایش زمین را لمس کنند. رایحه‌ی فوق العاده‌ای از درخت و آتش به اتاق راه یافته بود. آن را تا بیرون اتاق دنبال کرد. آرام تا توی هال رفت.
بابا نوئل در اتاق نشیمن بود و کنار درخت خم شده بود! چشمان رابین با دیدن دگمه‌های بزرگ پیژامه‌اش گرد شد. سپس بابا نوئل راست ایستاد. او بابانوئل نبود؛ مادرش بود که حوله‌ی حمام جدید قرمز رنگش را به تن داشت! مادرش تقریبا به چاقی بابا نوئل بود. هنگامی که هن‌هن‌کنان سعی می‌کرد تا کمک فشار دست‌هایش روی زانوها برخیزد، رابین مجبور شد با دستانش صدای خنده‌ی خود را خفه کند.
ولی بابانوئل آمده بود؛ اسباب‌بازی‌ها آن‌جا بودند. همه جای زیر درخت اسباب‌بازی‌های جدید قرار داشت. پس آمده بود… مادر به سمت تاقچه‌ی کنار شومینه رفت و نصف یکی از شرینی‌ها و نیمی از لیوان شیر را خورد و سپس چرخید و به اتاق خوابش رفت. رابین به سمت تاریکی پشت سرش عقب عقب رفت تا او رد شود. سپس دوباره با احتیاط، دزدکی از لای چهارچوب در به اسباب‌بازی‌ها، اسباب‌بازی‌های جدید که شروع به حرکت کرده بودند، نگاه کرد. 
آن‌ها جابه جا شدند و خودشان را تکان دادند و به اطراف نگاه کردند. شاید به خاطر این‌که عصر کریسمس بود. یا شاید فقط به خاطر نور آتش مدارهای آن‌ها فعال شده بود. ولی دلقکی خودش را آزاد کرد و ایستاد، یک دختر پارچه‌ای، پیش‌بند کهنه‌اش را صاف کرد (روی پیش بند نقش یک قلب قلاب دوزی شده بود) و یک میمون با یک پرش بزرگ روی کوتاه‌ترین شاخه‌ی درخت پرید و خود را بالا کشید. رابین آن‌ها را دید. خرس هم از پشت کوسن صندلی پدر رابین آن‌ها را دید. کابوی‌ها و سرخ‌پوستان در یک جعبه را باز کردند و یک شوالیه در جعبه‌ای را که طوری ساخته شده بود تا چوبی به نظر برسد کنار زد و در جعبه کناری که مثل سنگ به نظر می‌رسید را باز کرد تا اژدهایی بیرون را برانداز کند.
خرس فریاد زد: «حمله! حمله!» 
او مثل یک خرس واقعی، چهار دست و پا با شدت و به سرعت از کنار کوسن رد شد و ضربه‌ای به کمر دلقک زد و او را نقش بر زمین کرد. سپس او را بلند کرد و به طرف آتش پرتاب کرد. فضانورد بر سر میمون فرود آمد. آن‌ها شروع به زد و خورد کردند و به بالای سه چرخه‌ی پلی‌استری رفتند و مبارزه را آن‌جا ادامه دادند.
عروسک رقاص از همه سریع‌تر، حتی سریع‌تر از خود خرس، با حرکت‌های مهیج باله به دختر پارچه‌ای حمله‌ور شد؛ ولی دختر به موقع پاهای او را از روی زمین بلند کرد. حال دختر با او به سمت آتش می‌دوید. خرس برای بار دوم ضربه‌ای به دلقک زد و در همین لحظه دید که دو سرخ‌پوست فرمانده را به سمت آتش می‌برند. شمشیر فرمانده ضربه‌ای به یکی ازسرخ‌پوستان زده بود که می بایست به یکی از مدارهایش آسیب رسانده باشد؛ زیرا خیلی بد راه می‌رفت. اما لحظه‌ای بعد فرمانده آتش گرفت. اونیفرم قرمز رنگش شروع به سوختن کرد. دستانش مانند زبانه‌های آتش بالا و پایین می‌رفت. چشمان سیاهش درخشید و ترک خورد. آهنی مذاب به شکل عرق از تنش بیرون زد و میان خاکسترهای زیر هیزم‌ها ریخت.
دلقک تلاش می‌کرد تا حریف خرس شود، اما خرس بار دیگر او را به زمین انداخت. دندان اژدها در پاشنه‌ی پای خرس فرو رفت، ولی خرس با ضربه‌ای خود را آزاد کرد.
گربه‌ی پارچه‌ای در آتش می‌سوخت و سگ پارچه‌ای سعی می‌کرد او را نجات دهد که میمون او را نیز به درون آتش هل داد. برای لحظه‌ای خرس به راه پله‌ی انبار فکر کرد. به انبار تاریک، جایی که تعدادی جعبه و بسته و صدها نقطه‌ی فراموش شده داشت. اگر فرار می‌کرد و پنهان می‌شد، اسباب‌بازی‌های جدید هیچ‌گاه او را پیدا نمی‌کردند و هرگز هیچ تلاشی برای پیدا کردنش انجام نمی‌دادند. سال‌ها بعد رابین او را در توده‌ای از گرد و خاک پیدا می‌کرد.
جیغ عروسک رقاص بلند و رسا به گوش رسید و خرس برگشت و با شمشیر بالا رفته‌ی شوالیه رو به رو شد و …
* * *
وقتی مادر صبح کریسمس از خواب برخاست، رابین تازه بیدار شده بود و در زیر درخت همراه کابوی‌ها نشسته بود و سرخپوستان را که مشغول رقص باران بودند، نگاه می‌کرد. میمون روی شانه‌اش نشسته بود و عروسک پارچه‌ای روی زانویش قرار داشت (مغازه‌دار به مادر رابین اطمینان داده بود که عروسک طوری برنامه‌ریزی شده تا آموزش‌های جنسی رابین را آغاز کند). شوالیه و اژدها روی پاهایش بودند. 
مادر گفت: «اسباب‌بازی‌هایی که بابانوئل برات آورده رو دوست داری؟»
«یکی از سرخپوست‌ها کار نمی‌کنه!»
«مهم نیست عزیزم. اون رو پس می‌دیم. رابین من باید یه چیز مهمی رو بهت بگم.»
برتا، روبات خدمتکار، با صبحانه و ویتامین‌های رابین و قهوه‌ی مادرش آمد. گفت: «اسباب‌بازی‌های قدیمی کجان؟ اونا برای تمیز کردن این‌جا خیلی ضعیف عمل کردن!»
مادر گفت: «اسباب‌بازی‌هات رابین، فقط اسباب‌بازی بودن البته …»
رابین با حواس پرتی سرش را تکان داد. گوساله‌ای قرمز از دالانی بیرون آمد در حالی که طنابی در گردنش بود و کابویی سوار بر اسب که سر دیگر طناب را در دست داشت، پشت سرش آمد.
برتا دوباره پرسید: «اسباب‌بازی‌های قدیمی کجان خانم جکسون؟»
«اونا برنامه‌ریزی شده بودن تا خودشون رو از بین ببرن… رابین من می‌فهمم … ولی می‌دونی این اسباب‌بازی‌های جدیدت، شوالیه و اژدها و تمامی کابوهایت، چه جوری تقریبا با جادو اومدن؟ تقریباً همین اتفاق برای آدم‌ها هم می‌افته.»
رابین با چشمانی وحشت‌زده به او نگاه کرد.
مادرش ادامه داد: «قراره چیزی شبیه به این اتفاق فوق‌العاده، این‌جا تو خونه‌ی ما هم اتفاق بیفته …»
——————————-
پانویس‌ها:
[1] پیش فنگ: آرایش نظامی که در آن سربازان به صف ایستاده و سلاح های خود را به طور عمود روی زمین می گذارند.
[2] فوت: معادل 30.48 سانتی متر

نویسنده: جین ولف
مترجم: امیر بهادری

می‌گی چرا؟

آقایی که شما باشین، تا اون روز من هیچ کار خلاقی نکرده بودم و از اون وقت تا حالا نکرده‌ام. یعنی اصلاً فکرشم نیستم. اما اون شب روراست گشنه‌م بود. اونم چه جور!
دوره‌ی کسادی بود و هنوز کارخونه‌‌های اسلحه‌سازی وا نشده بود تا دوباره پول‌‌‌‌ها به  جریان بیفته. هنوز جنگ دوم درگیر نشده بود. 
داشتم می‌ون برف، از خیابان صد و سی و سوم رد می‌شدم که، یه هو، یه سیاه دیگه که انگاری اونم مث من گشنه­ش بود جلومو گرفت و گفت: 
– می‌گم‌ها… داداش!… نمی‌خوای پول و پلهای گیرت بیاد؟ 
گفتم: چرا که نخوام؟ به ! حرفا می‌زنی! اما آخه چه جوری؟ 
گفت: "یکی رو لخت می‌کنیم. اولین سفیدپوستی رو که از تو یکی از این کاباره‌‌‌‌ها دربیاد و پولدارم باشه، بیخ خرشو می‌چسبیم و لختش می‌کنیم. 
گفت: آره لختش می‌کنیم، پس چی؟… آخه، مرد حسابی! مگه تو گشنت نیس؟ مگه همین امروز خودت نبودی که پای صندوق اعانه واستاده بودی و تازه آخرشم دست از پا درازتر برگشتی؟ عین خودم. چیزی بت ماسید؟ ها؟ – لعنتی!… خلاصه، باس تو هم هرچه دلت می‌خواد داشته باشی. تموم شد و رفت… دستتو دراز کن و برش دار، اگرم داری از گشنگی می‌میری، اقل کم مثل احمق­‌‌‌ها نمی‌ر! بینم: نکنه عاشق چشم و ابروی سفیدپوستایی، آره؟ خب، اگه نیستی، بزدلی پس. – پس چی؟ خیال کردی اونا اصلاً محل سگ بت می‌ذارن؟ 
گفتم: نه که نمی‌ذارن. 
گفت: آره که نمی‌ذارن. این پولدارا، میان هارلم و تو کاباره‌‌‌‌ها و می‌خونه‌‌های شبونه چهل پنجاه دلار خرج می‌کنن! اما به  من و تو که تو خیابونا ویلونیم محل سگ هم نمی‌ذارن. مگه نه، ها؟… خلاصه امشب یکی از اونا باید اول یه خورده از پولاشو بسلفه، بعد بره خونش. 
گفتم: آجانا چی پس؟ 
گفت: ولشون کن، جهنم شن!… نیگا: من خونه‌‌‌‌ام همین جاس: تو این زیرزمین پشت کوره، رو کپه‌ی خاکسترا می‌خوابم. شبا هیشکی اینجا پا نمی‌ذاره. می‌ذارن اینجا بخوابم که کوره رو بپ‌‌‌ام تا صبح بسوزه… آره. اون بال‌‌‌ام یه نجیب­خونه­س. می‌فهمی که؟ نیگا: اون یارو رو که پیدا کردیم، تو می‌گیری هولش می‌دی تو زیرزمین. اون وقت منم می‌کشمش تو و دوتایی می‌بریمش پشت کوره دخلشو می‌اریم. از پول و ساعت و لباس و این جور چیزا، هرچی داشته باشه ازش می‌ستونیم، بعدم می‌فرستیمش تو حیاط عقبی. اگه هوار کشید (که حتماً هم وقتی هوای سرد به  تنش بخوره هوارش درمیاد. )، مردم خیال می‌کنن یه سفیدپوس مست کرده و اون بالا با یه نشمه‌ی سیاه دعو‌اش شده. اگر ببینینش هم می‌گن لابد مجبور شده لباساشو بذاره و فلونگو ببنده. خب تا اون وقتم دیگه من و تو زده­یم به  چاک جعده. چه طوره داشم؟ 
جونم واسه­تون بگه، آقام که شما باشین، اون شب من اونقده خسته و گشنه بودم و سرما پیرمو درآورده بود که هیچ نمی‌دونستم به  یارو چی جواب بدم. همین قد گفتم: "باشه!" و قرارشو گذوشتیم. 
اون وقت شب، انگاری خیابون صد و سی سوم حسابی داشت دست و پا می‌زد: 
مردم می‌اومدن و می‌رفتن. تاکسی­‌‌‌ها و ماشینا این ور و اون می‌روندن. زنا هول می‌زدن و سفیدپوسای بالای شهر، دنبال کاباره­‌‌‌ها می‌گشتن. 
درست نصب شب بود. 
زیرمین این یارو سیاهه، درش درست بغل در "باردیکسی" بود. همون جایی که یه زنیکه توش از اون "بلوز"‌‌‌ها می‌خونه که سفیدای لعنتی براشون جون می‌دن. 
آقام که شما باشین. عینهو همونی شد که دلمون می‌خواس. 
همون دیقه یه دسته سفیدپوس، با خز و پز از سرپیچ خیابان پیداشون شد. 
انگار ماشینشونو تو لنکاس پارک کرده بودن؛ چون اگه با تاکسی اومده بودن، دیگه توبرفا راه نمی‌رفتن. وقتی رسیدن جلو ما، یکی از زنای سفید گفت: ای وای، ادوارد! جونی، من کیف و قوطی پودرمو تو ماشین جا گذوشتم. بی­زحمت باس بری ورداری بیاریشون. 
همشون چپیدن تو باردیکسی؛ جز اون پسره که دوباره برگشت به  لناکس. آقام که شما باشین، ادوارد اون شب دیگه به  باردیکسی برنگشت. نه جونم، اوهمم، واسه اینکه نذاشتیمش بره! آره… 
جونم واستون بگه وقتی با اون قر و فر و لباس شبش، با اون پالتو سیاه معرکش_ که‌ای ک‌اش مال من بود_ برگشت، من از قصد سر خوردم و برای اینکه رو برفا زمین نخورم چارچنگولی یارو رو چسبیدم و تا اومد بفهمه چه بلایی داره سرش می‌اد، از پله­‌‌‌ها کشیدمش پایین. یارو هم که در زیرزمین وایستاده بود و می‌پایید، تر و چسب کشیدش تو… خلاصه موقعی فهمید که اوضاع از چه قراره، که دیگه خیلی دیر شده بود و ما تونسته بودیم ببدیمش پایین و بکشیمش پشت کوره و بندازیمش تو زغالدونی. 
وقتی داشتیم با هم سر می‌خوردیم طرف پاییم، بش گفتم: جیکت درنیاد ها!
اون پشت چندونی روشن نبود. یه شعله‌ی کوچولوی گاز، با نور آبی رنگی از می‌ون گرد زغال­سنگی که تو هوا بود کور کوری می‌کرد. 
تا چند دیق‌های نمی‌تونستم ببینم پسره قیافه­‌اش چه جوریه. 
یارو سیاهه بش گفت: ادوارد! اینجا، تو زغالدونی، هوار موار نکشی ها!
اما طفلکی ادوارد هوار موار نمی‌کشید. همین­جور نشسته بود رو کپه‌ی زغالا و جیکش هم در نمی‌ومد؛ گمونم ار ترس ضعف کرده بود. 
سیاهه بش گفت: آره، زغال مغال هم نپرونی ها!
اما طفلکی ادوارد اهل زغال مغال پروندن هم نبود. 
یه خورده که گذشت، با صدای قشنگ سفیدپوستیش پرسید: چه کار می‌خواین بکنین؟ موضوع آدم دزدیه؟ 
آقام که شما باشین، ما دیگه فکر آدم دزدیشو نکرده بودیم. گمونم واسه همین بود که از این حرف هر دومون یکه خوردیم. می‌دیدم یارو سیاهه به  فکر افتاده بود که ببینه راس راستی می‌شه حریفو گرو نگه داشت یا نه. بعدم انگار خوب که فکراشو کرد، دید نه، کار عاقلون‌های نیست؛ چون برگشت به  پسر سفیده گفت: نه داداش، ما‌‌‌‌ها آدم دزد نیستیم. یعنی، راستش، وقتشو نداریم و فقط گشنمونه و… خوب، رفیق رو کن ببینم. ناشت چی داری؟ پسر سفیده دست کرد جیبش. 
شریکم از می‌ون همه‌ی چیز‌های دیگه، کیف زنونه‌ی زنجیردار خوشگلی رو که ادوارد واسه همون برگشته بود قاپید و تو هوا جلو صورتش گرفت. 
گفت: وای، وای، وای؛ ناکس لعنتی! نشمه‌‌‌ام واسه‌ی همچی چیزی جونش در می‌ره. از این جور چیزای قشنگ خیلی خوشش می‌اد… خوب؛ رو کن بینم؛ دیه چیا داری؟ پسر سفیده پا شد وایستاد و یارو سیاهه جیباشو گشت. یه کیف پول و یه ساعت طلا و یه فندک درآورد، بعدشم یه حلقه کلید به  خرت و پرت‌‌های دیگ‌های که به  درد یه کاکا سیاه نمی‌خوره. وقتی جیبای پسره رو خوب گشت، گفت: عشق است! گمونم فردا بتونم یه چیز دندون که حسابی بریزیم تو خندق بلا خوب عجالتاً می‌تونیم یه سیگاری با هم دود کنیم. 
این و گفت و قوطی سیگار یارو رو وا کرد. گفت: یکی بردار! از اون سیگارای معرکه بود!… به  من و بعدم به  پسر سفیده تعارف کرد. 
پرسید: چه جور سیگاریه این؟ 
پسر سفیده با ترس و لرز گفت: Bensons Hedgs 
ترسش از یارو شریک من بود که، وقتی سیگارشو پک زد قیافش یه جور بد و ترسناکی تو هم رفت. 
اخماشو هم کشید و گفت: خوشم نیومد پسر. چرا سیگار حسابی نمی‌کشی؟ بعد، از پسره که رو زغالا وایستاده بود پرسید: از کجا‌‌‌ها پا می‌شی با این جور سیگارا راه می‌فتی می‌ای هارلم؟… مگه نمی‌دونی هیچ سیاه‌ی از این­جور سیگارا نمی‌کشه!… واسه چی این زنای قشنگ پولداری رو که نیم­تنه‌ی خز سفید تنشونه ورمی­داری می‌اری این­جا تو هارلم؟ ما سیا‌‌‌ها حتی نیم­تنه‌ی خز سیاه از سرمون زیاده، چه برسه به  سفیدش. اینو می‌دونی یا نه؟ خب؛ حالا ازت یه چیزی می‌خو‌‌‌ام بپرسم. 
پسره بیچاره کم مونده بود بزنه زیر گریه. 
سیاهه همین­جور دنبال حرفشو گرفته یود و می‌گفت: سه چهار ماهه که همین­جور تو خیابون لنکاس بالا و پایین می‌رم کاری پیدا کنم. گوش خوابونده­‌‌‌ام یه پولی دسم بیاد که کفشامو بیونم نیم تخت بندازم… آخه تو رو خدا یه نیگایی بنداز؟ 
پاشو بلند کرد که پسره‌ی سفید تخت کفششو ببینه. راس راسی هم که چه سوراخایی ته کفشش بود!
به پسر سفیده گفت: دیدی؟ خب؛ اون وخ تو لعنتی روت می‌شه یا جیگرشو داری، که با لباس رسمی و این پیرهن شق و رق که جلوش یه ردیف الماس برق برق می‌زنه و این شال گردن ابریشمی و این پالتو گرون قیمت، پاشی بیای اینجا، جلو روی من قاد قاد راه بری قر بدی و چسی بیای؟ یا الله! پالتو رو ردش کن بیاد!
پسره‌ی سفید پوسته رو چسبید و پالتوشو از تنش درآورد. 
-ما که نمی‌تونیم از این لباسای وکیلای مجلس تنمون کنیم. (اسموکینگ یارو رو می‌گفت. ) اما ک‌اش بتونم از اون دگمه­‌های پیرهنت واسه نشمه­مون بدیم گوشوار‌های چیزی درست کنن. یا الله، درشون بیار!
من همش اونجا وایستاده بودم و نیگا می‌کردم. هیچ کار دیگ‌های نمی‌کردم. حالا دیگه همه چیز یارو رو ازش گرفته بود و دست‌اش پرِپر بود. 
گفت: تو، این­جا، تو هارلم، الماس به  سینه­ت بزنی و من از گشنگی بمیرم، نکبت؟ 
سفیده گفت: متأسفم!
سیاهه گفت: موتس سفی؟ هوم­م­م­م، آررره! موتس سفی!… اسمت چیه عفریت؟ 
سفیده گفت: ادواردپیدی مک گیل سوم. 
سیاهه گفت: دکیسه! سوم چیه دیگه؟ اون دوتایی دیگه کدوم گورن؟ 
سفیده گفت: پدر و بابابزرگم… من هم سومی هستم. 
سیاهه گفت: منم پدرو بابابزرگ داشتم، اما "سومی" نیستم: اولی­ام! لنگه­م تو دنیا پیدا نمی‌شه. از اون مدل­‌های تازه تازشم. می‌دونی؟ نوبرش!
و قاه قاه از شوخی خودش خندید. 
وقتی خندید، پسر سفیده درست و حسابی وحشتش ور داشته بود. دیگه هیچی نمونده بود که هوار بکشه. 
دوباره رو کپه‌ی زغالا نشست. جلو پیرهنش، اون جایی که الماس­‌‌‌ها رو کنده بود، سیاه شده بود. 
بالای زغالدونی، از یه شیشه‌ی شکسته سوز ناکاری می‌زد تو و سفیدپوسته که سر دو سم چمبک نشسته بود، دیگ دیگ می‌لرزید. هیجده بیست سالو شیرین داشت. یکی از اون بچه ننه­‌های درست و حسابی بود که دور و بر می‌خونه­‌های شبونه می‌پلکن. 
یارو سیاهه همون­جور می‌خندید. وفتی ترس پسر سفیده رو دید، گفت: نترس. نمی‌خوایم بکشیمت. وقتشو نداریم. اما، آقا سفیده، اگه زیادی رو اون زغالا بشینی مث من کاکا سیاه می‌شی ها!… خب. کفشا رم رد کن بیاد. گاس بتونم صنار سه شئ­ئی بفروشمشون. 
سفیده کفشاشم درآورد. اما وقتی داشت اونا رو می‌داد دست سیاهه، خودشم دیگه تاب نیارد و هری زد زیر خندهو آخه خیلی مسخره­س که آدم کفشاشو بده به  یکی دیگه و خودش با جوراب راه بره، مگه نه؟ 
هر سه تامون زدیم زیر خنده و دِ بخند. 
یارو سیاهه گفت: خب دیگه. شما دو تا می‌تونید همین­جا بمونین و هر قدر دلتون می‌خواد بخندین، اما من دیگه می‌رم… زت زیاد! می‌دونین چه کار کرد؟ 
ناکس از زیرزمین رفت بیرون و همه چی رم با خودش برد!
من، درست مث اولی که اونجا اومده بودم، دست خالی موندم. آره جونم، اون ناکس من و پسر سفیده رو که رو کیسه‌ی زغال وایستاده بود قال گذاشت رفت و پولا و الماسا و همه چی حتی کفشا رو با خودش برد!
تو دالون تاریک دنبالش دویدم و هوار زدم: نیگا کن یاروئه! نمی‌خوای یه چیزی هم به  من بدی؟ آخه سهم من چی می‌شه پس؟ 
انقدر تاریک بود که اصلاً نمی‌دیدمش. فقط صداشو می‌تونستم بشنفم. 
سرم داد کشید که: برگرد همون­جا هالو، مواظب سفید پوسته ب‌اش تا من بزنم به  چاک… برگرد؛ اگه نه هرچی دیدی از چش خودت دیدی. 
برگشتم!
من موندم و پسر سفیده که تو زغالدونی واستاده بود… اون، عینهو یه احمق تمام عیار! آقا، هر دوتامون از زور پیسی زدیم زیر خنده و حالا نخند کی بخند!
پسر سفید پوسته گفت: ببینم رفتش؟ 
گفتم: لابد، این­جا که نیست. 
یخه‌ی اسموکینگشو زد بالا زد و گفت: اما خیلی با مزه بود، کیف کردم! خیلی خیلی مهیج بود!
گفتم: چی؟ مهیج بود؟ 
گفت: می‌دونی؟ این تنها چیز مهیجی بود که تا حالا بر‌‌‌ام اتفاق افتاده، تو همه‌ی عمرم این اولین دفعه­س که تو هارلم واقعاً کیف کردم. همه‌ی چیزای دیگه تقلبیه و ساختگی. فقط همین یکی یه چیز واقعی بود. 
گفتم: داداش؛ اگه من به  اندازه‌ی تو پول داشتم، مد‌‌‌ام کیفم کوک بود. 
گفت: نه کاکا، این­جور‌‌‌ام نیس. 
گفتم: چرا، چرا هست. 
اما پسر سفیده دوباره سرشو تکون داد که نه. 
بعد پرسید: خب حالا دیگه می‌تونم برم رد کارم؟ 
گفتم: آره، چرا نه. 
به دالون تاریک که رسیدم، بش گفتم: یه دقه صب کن. 
رفتم بیرون و این ور و اون ور و نیگا کردم؛ از آجان پست خبری نبود، آدم زیادی هم تو خیابون دیده نمی‌شد. 
به پسر سفیده گفتم: زت زیاد! خوشحالم که دست کم، تو یه کیفی کردی! بعدشم رامو کشیدم و رفتم و ولش کردم به  امان خدا که با جوراب لب پیاده­رو وایسه و منتظر تاکسی بشه. 
دس از پا دراز تر و گشنه­تر از حالا، تو خیابون راه افتادم. تو راه همه­‌اش فکر پسره سفیده بودم با اون همه پولش. با خودم گفتم: فکر می‌کنی این سفیدا چه مرگشونه؟ تو می‌گی اینا واسه چی خوشبخت نیستن؟ 
نویسنده: لنگستون هیوز
مترجم: بهروز دهقانی
حروف‌چین: مهسا نظام‌آبادی

کتاب اول: فصل اول و دوم
1
اون‌چه‌ می‌دره‌
سینه‌ی وطن‌
نیست‌ گاوآهن‌، نیست‌ گاوآهن‌
سمب‌ اسباس‌ که‌
می‌کنه‌ شیار
خاک‌ این‌ دیار، خاک‌ این‌ دیار.
سر قزاقا
بذر خاک‌ ماس‌: 
خاک‌ پاک‌ ما، خاک‌ پاک‌ ما. 
* * *
ای‌ دن‌ آرام‌!
موج‌ سنگین‌ات‌
خون‌ پدراس‌، اشک‌ مادراس‌.
ای‌ پدر، ای‌ دن‌!
افتخار ما
خیل‌ بیوه‌هاس‌ که‌ میراث‌ ماس‌: 
ای‌ پدر، ای‌ دن‌!
پدر کشته‌ها
افتخارت‌اند، افتخار کن‌!

2
«تو ای‌ پدر، تو ای‌ پدر
تو ای‌ دن‌ سنگین‌گذر!
چرا این‌جور پریشونی‌
آشفته‌حال‌ و حیرونی‌؟ »
«من‌ که‌ دن‌‌‌‌ام چی‌کار کنم‌
که‌ ظاهرو مهار کنم‌؟ 
از غصه‌ جوش‌ نمی‌زنم‌
چشمه‌ی جوشه‌ تو تن‌ام‌:»
هزار چشمه‌ هم‌زمون‌
تو من‌ می‌جوشه‌ بی‌امون‌، 
مد‌‌‌ام ماهیا تومن‌
وول‌ می‌زنن‌، وول‌ می‌زنن‌. 

کتاب‌ اول
1
سامانه‌ی مه‌له‌خوف‌ها درست‌ ته‌ خوتور است‌. در کوچک‌مال‌خانه‌‌اش به شمال‌ نگاه‌ می‌کند یعنی‌ به دن‌. یک‌ شیب‌ تند هشت‌ ساژنی‌ از وسطصخره‌‌های گچی‌ِ خزه‌ بسته‌ و… این‌ هم‌ ساحل‌ رود: فرش‌ ضخیمی‌ از گوش‌ماهی‌های‌صدفی‌ و، مغزی‌ِ خاکستری‌ رنگ‌ بریده‌بریده‌ی سنگریزه‌‌های آبشور و… بعد هم‌ جریان پَرکلاغی‌ و چین‌چین‌ِ دن‌ که‌ از باد می‌جوشد. 
سمت‌ مشرق‌، پشت‌ پرچین‌ ترکه‌بیدی‌ِ خرمن‌جا‌‌‌ها جاده‌ی آتامان‌‌‌‌ها است‌ وگُله‌به‌گُله‌ بته‌‌های دَرمَنِه‌ و علف‌‌های آجری‌رنگ‌ بی‌عار و سم‌کوب‌ شده‌ی لب‌ جاده‌ و، نیایش‌گاه‌ کوچکی‌ بر سر دو راه‌ی و، پشت‌‌اش استپ‌، پوشیده‌ در مِه‌ی رقیق‌ و گذرا. 
طرف‌ جنوب‌ زنجیره‌ی کوه‌‌های گچی‌ است‌ و در غرب‌‌اش خیابانی‌ که‌ میدان‌ رامی‌برد و تا علفزار‌های باتلاقی‌ِ کنار رود پیش‌ می‌رود. 
پراکوفی‌ مه‌له‌خوف قزاق‌ از اردوکشی‌ِ ماقبل‌ آخری‌ِ روسیه‌ به عثمانی‌ که‌برگشت‌ برای‌ خودش‌ زن‌ ترک‌ کوچک‌اند‌‌‌ام شال‌پیچ‌ شده‌یی‌ آورد که‌ صورت‌‌اش راقایم‌ می‌کرد و فقط‌ چشم‌‌های وحشی‌ِ غمزده‌‌اش را نشان‌ می‌داد آن‌ هم‌ به ندرت‌. نقش‌‌های رنگین‌کمانی‌ِ شال‌ ابریشمی‌‌اش و عطر ناشناخته‌ و غریبی‌ که‌ داشت‌، چشم‌حسودِ خاله‌زنک‌‌‌‌ها را می‌ترکاند. 
زن‌ اسیر تُرک‌ با کس‌وکار پراکوفی‌ نمی‌جوشید. به همین‌ جهت‌ چیزی‌ نگذشت‌که‌ بابا مه‌له‌خوف‌ خرج‌ پسره‌ را از خانواده‌ جدا کرد و چون‌ تا دم‌ مرگ‌ هم‌ این‌ ننگ‌ رااز یاد نبرد هرگز پا به کورن‌ او نگذاشت‌. 
پراکوفی‌ به سرعت‌ سروسامان‌ گرفت‌: نجار‌‌‌ها کورناش را علم‌ کردند خودش‌هم‌ دور حیاط‌ مال‌خانه‌ را پرچین‌ کشید و نزدیکی‌‌های پاییز زن‌ غریب‌‌اش را که‌مختصر قوزکی‌ داشت‌ برداشت‌ آورد سرِ خانه‌ زنده‌گی‌اش‌. وقتی‌ هم‌راه‌ او دمبال‌ارابه‌یی‌ که‌ دار و ندارش‌ را بار آن‌ کرده‌ بود از وسط‌ خوتور می‌گذشت‌ جماعت‌ ازکوچک‌ و بزرگ‌ ریختند بیرون‌. مرد‌‌‌ها خوددارانه‌ زیرسبیلی‌ می‌خندیدند و خاله‌زنک‌هابا قیل‌ و قال‌ اختلاط‌ می‌کردند و یک‌بر بچه‌ی مفینه‌ پشت‌ سرش‌ هو می‌کشید اما او توچِکمن‌ قزاقی‌ِ دکمه‌ نکرده‌ مچ‌ زن‌ را با پنجه‌‌های سیاه‌‌اش چسبیده‌ سرش‌ را با آن‌کاکل‌ بی‌رنگ‌ مغرورانه‌ بالا گرفته‌ بود و آرام‌، مثل‌ کسی‌ که‌ از میان‌ شخم‌ می‌گذرد قدم‌بر می‌داشت‌ و فقط‌ گاهی قلمبه‌گی‌ِ گونه‌ه‌اش ورمی‌جست‌. میان‌ ابرو‌های بی‌حرکت‌تراز سنگ‌‌اش عرق‌ نشسته‌ بود. 
از آن‌ به بعد دیگر به ندرت‌ تو خوتور آفتابی‌ می‌شد. حتا به بازارمیدان‌ هم‌نمی‌آمد و تنها و بیغوش‌وار تو کورن‌ خودش‌ کنار دن‌ زنده‌گی‌ می‌کرد. تو خوتور هم‌چه‌چیز‌های شاخ‌داری‌ که‌ پشت‌ سرش‌ زبان‌ به زبان‌ نمی‌گشت‌. از قرار معلوم‌ پسربچه‌‌هایی که‌ گوساله‌‌‌‌ها را به علف‌چَر می‌بردند پراکوفی‌ را دیده‌ بودند که‌ تنگ‌ کلاغ‌پر، وقت‌ پریدن‌ آفتاب‌زردی‌، زن‌‌اش را بغل‌ می‌کرده‌ می‌برده‌ بالای‌ گورتپه‌ تاتاری‌، آن‌جااو را پشت‌ به سنگی‌ که‌ گذشت‌ قرن‌‌‌‌ها مثل‌ اسفنج‌ سوراخ‌ سوراخ‌‌اش کرده‌ کنار خودش‌می‌نشانده‌ و دوتایی‌ مدت‌‌‌‌ها به استپ‌ خیره‌ می‌شدند و آن‌قدر نگاه‌ می‌کردند تا شفق‌کاملاً بپرد و هوا تاریک‌ بشود. آن‌وقت‌ یاپونچی‌‌اش را می‌پیچیده‌ دور زن‌‌اش بغل‌اش‌می‌زده‌ برش‌ می‌گردانده‌ به کورن‌. 
تمام خوتور افتاد به هزار جور حدس‌ و گمان‌، تا برای‌ این‌کار عجیب‌ و غریب‌توضیحی‌ پیدا کند. پرچانه‌گی‌ِ زن‌‌‌‌ها بر سر این‌ موضوع‌ فرصت‌ شپش‌جوری‌ هم‌برای‌شان‌ باقی‌ نگذاشت‌. 
در مورد خود زن‌ هم‌ همه‌جور حرفی‌ می‌زدند. بعضی‌‌‌‌ها سفت‌ و سخت‌ عقیده‌داشتند که‌ دیگر مادر گیتی‌ دختری‌ با این‌ بر و رو نزاییده‌ و بعضی‌ هم‌ خلاف‌ این‌ رامی‌گفتند. و قال‌ قضیه‌ فقط‌ وقتی‌ کنده‌ شد که‌ ماورا ی‌ ژالمرکا پاچه‌ور مالیده‌ترین‌ زن‌ خوتور به بهانه‌ی گرفتن‌ خمیرترش‌ سراغ‌ پراکوفی‌ رفت‌ و تو فاصـله‌یی‌ که‌ پراکوفی‌ واسه‌ آوردن‌ خمیرترش‌ به زیر زمین‌ رفته‌ بود فرصت‌ کرد کاشف‌عمل‌ بیاورد که‌ زنک‌ ترک‌ مالی‌ نیست‌ و دردی‌ از دنیا و آخرت‌ کسی‌ دوا نمی‌کند. 
کمی‌ بعد ماورا با رنگ‌ و روی‌ برافروخته‌ و چارقد یک‌بری‌ تو کوچه‌ برای‌ بُرّی‌از زن‌‌‌‌ها رفته‌ بود منبر که‌: من‌ فقط‌ دل‌‌‌‌ام می‌خواهد بدانم‌ چی‌چی‌ِ این‌ تحفه‌ چشم‌ کورپراکوفی‌ را گرفته‌… باز اگر دست‌کم‌ یک‌ چیزی‌‌اش به زن‌‌‌‌ها می‌رفت‌ یک‌ حرفی‌… نه‌شکمی‌ نه‌ ک. و کپلی‌. فقط‌ مایه‌ی اسم‌ بدنامی‌ است‌! آخر دور و بر خودمان‌ که‌ کلی‌دختر ترگل‌ ورگل‌ می‌پلکد. زنکه‌ یک‌ کمر دارد عین‌ زمبور: می‌شود گرفت‌ چقی‌ ازوسط‌ نصف‌‌اش کرد. چشم‌‌های سیاه‌ گنده‌‌اش را که‌ نگو! وقتی‌ پلک‌ می‌زند انگار ابلیس‌لعین‌ قبای‌ لعنت‌ قیچی‌ می‌کند… خدایا توبه‌: غلط‌ نکرده‌ باشم‌ پنداری‌ پا به ماه‌ هم‌ هست‌به‌خدا!
زن‌‌‌‌ها حیرت‌زده‌ گفتند: پا به ماه‌؟ بگو «تو بمیری‌!»
ـ من‌ که‌ بچه‌ نیستم‌، خودم‌ سه‌تا بچه‌ به عرصه‌ رسانده‌ام‌. 
ـ ریخت‌ و قیافه‌‌اش چه‌طور است‌؟ 
ـ هیچی‌: یک‌ قیافه‌ی زردمبو با چشم‌‌های غصه‌دار. آخر، خدایی‌‌اش را بخواهیم‌هم‌، تو ولایت‌ غربت‌ به آدم‌ خوش‌ نمی‌گذرد که‌… تازه‌ یک‌ چیز دیگر: میدانید چی‌چی‌پ‌اش می‌کند؟ شلوار‌های پراکوفی‌ را. 
زن‌‌‌‌ها وحشت‌ زده‌ و یک‌صدا آه‌شان‌ درآمد که‌: نه‌ بابا… 
ـ خودم‌ دیدم‌. شلوار پ‌اش بود گیرم‌ بی‌نوار. غلط‌ نکنم‌ شلوار کار شوهره‌ رانیزه‌ می‌زند. یک‌ پیرهن‌ بلند رو شلوار انداخته‌ بود تن‌‌اش و دم‌ پاچه‌‌های شلواره‌ را آن‌زیر تپانده‌ بود تو جوراب‌هاش‌… خواهر! این‌ را که‌ دیدم‌ خشک‌‌‌‌ام زد… 
پچپچه‌ افتاد تو خوتور که‌ زن‌ پراکوفی‌ جـادو جمبل‌ می‌کند. آستاخوف‌ها که‌ نزدیک‌ کورن‌ پراکوفی‌ می‌نشستندعروس‌شان‌ خدا را گواه‌ گرفت‌ که‌روز عید تثلیث‌ پیش‌ از روشن‌ شدن‌ هوا زن‌ پراکوفی‌ را دیده‌ که‌ با سر لخت‌ و پای‌برهنه‌ آمده‌ بوده‌ تو مال‌خانه‌شان‌ داشته‌ گاوشان‌ را می‌دوشیده‌: از همان‌وقت‌ گاوه‌شیرش‌ خشکید پستان‌‌اش شد قد مشت‌ یک‌ بچه‌ و چند روز بعد هم‌ سقط‌ شـد. 
آن‌ سال‌ مال‌مَرگی‌ِ بی‌سابقه‌یی‌ پیش‌ آمد. هر روز دماغه‌ی شنی‌ِ آبشخورهای‌ساحل‌ رود از لاشه‌ی گاو و گوساله‌ خال‌خال‌ می‌شد. بعد هم‌ مرگ‌ و می‌ر به جان‌اسب‌‌‌‌ها زد و گله‌‌های علفچر استانیتسا بنا کرد تحلیل‌ رفتن‌. و آن‌وقت‌ بود که‌ زمزمه‌ی‌شومی‌ تو کوچه‌ و خیابان‌ از دری‌ به دری‌ خزید… 
یک‌ روز قزاق‌‌‌‌ها بعد از جلسه‌ی مشورتی‌ِ خوتور یک‌ راست‌ راه‌ افتادند رفتندسراغ‌ پراکوفی‌. صاحب‌خانه‌ با تعظیم‌ و تکریم‌ آمد رو جلوخان‌ که‌: چی‌ شده‌ آقایان‌بزرگتر‌‌‌ها سرافراز فرموده‌اند؟ 
جمعیت‌، پنداری‌ لال‌ مادرزاد، تو سکوت‌ به جلوخان‌ نزدیک‌تر شد تا بالاخـره‌اولین‌ کسی‌ که‌ صد‌اش درآمد، پیره‌مردی‌ که‌ دُمی‌ هم‌ به خمره‌ زده‌ بود، داد کشید: آن‌عفریته‌ی جادوگرت‌ را بینداز بیرون‌ می‌خواهیم‌ محاکمه‌‌اش کنیم‌. 
پراکوفی‌ خودش‌ را انداخت‌ تو خانه‌ اما وسط‌ دهلیز خودشان‌ را به ‌اش رساندند. توپ‌چی‌ نره‌غولی‌ که‌ «داربست‌» لقب‌‌اش داده‌ بودند سر او را کوبید به دیوار و به لحن‌نصیحت‌ درآمد که‌: جیک‌ات‌ در نیاد! جیک‌ات‌ در نیاد که‌ بی‌فایده‌ است‌. کسی‌ با توکاری‌ ندارد اما زنکه‌ باید برود زیر خاک‌. به تر است‌ تا همه‌ی اهل‌ خوتور از بی‌مالی‌به‌خاک‌ سیاه‌ ننشسته‌اند کلک‌‌اش را بکنیم‌… بپا جیک‌ات‌ در نیاد وگرنه‌ دیوار را باکله‌ات‌ می‌رمبانم‌!
از سمت‌ جلوخان‌ فریاد می‌زدند: ماچه‌سگ‌ را بکش‌‌اش بیرون‌!
یکی‌ از همقطار‌های هنگ‌ پراکوفی‌ که‌ مو‌های زن‌ ترک‌ را دور یک‌ دست‌اش‌پیچانده‌ بود و با دست‌ دیگر دهان‌ دریده‌ به فریادش‌ را چسبیده‌ بود دوان‌دوان‌ از دهلیزگذشت‌ کشان‌کشان‌ با خودش‌ برد سر پله‌‌‌‌ها پرت‌‌اش کرد زیر پای‌ جمعیت‌. جیغ‌ تیزی‌غلغله‌ی یک‌ دست‌ را از هم‌ درید. پراکوفی‌ شش‌تایی‌ از قزاق‌‌‌‌ها را به  یک‌ خیز خواباند خودش‌ را رساند به اتاق‌ و شوشکه‌‌اش را از دیوار قاپید. قزاق‌‌‌‌ها که‌ یکهو هوا را پس‌دیدند با له‌ولورده‌ کردن‌ هم‌دیگر خودشان‌ را از دهلیز انداختند بیرون‌. پراکوفی‌ که‌شوشکه‌ دور سرش‌ می‌چرخید و برق‌ می‌زد و تو هوا صفیر می‌کشید مثل‌ اجل‌ از پله‌هاسرازیر شـد. جمعیت‌ پس‌ زد و تو حیاط‌ ولو شـد. پراکوفی‌ داربست‌ْتوپ‌چی‌ را که‌تنه‌ی سنگین‌‌اش جلو دویدن‌‌اش را می‌گرفت‌ دم‌ امباری‌ گیر آورد و از پشت‌ به یک‌ضرب‌ شوشکه‌ کجکی‌ از شانه‌ی چپ‌ تا کمرگاه‌ دو شقه‌‌اش کرد. قزاق‌‌‌‌ها که‌ داشتنددستک‌‌های چپر را می‌کندند ول‌ کردند از خرمن‌جا زدند به استپ‌. 
نیم‌ ساعت‌ بعد جمعیت‌ که‌ دوباره‌ جگر پیدا کرده‌ بود به حیاط‌ نزدیک‌ شد. دوتااز قزاق‌‌‌‌ها واسه‌ سر و گوش‌ آب‌ دادن‌ با احتیاط‌ به دهلیز کله‌ کشیدند: زن‌ پراکوفی‌ باسر یک‌بری‌ و زبانی‌ که‌ لای‌ دندان‌‌های کلید شده‌ از دردش‌ مانده‌ بود غرق‌ خون‌ درازبه‌دراز وسط‌ درگاهی‌ِ مطبخ‌ افتاده‌ بود و پراکوفی‌ نوزاد پیش‌ از وقت‌ آمده‌ را که‌ لای‌بالاپوش‌ آسترپوستی‌ اونغا اونغا می‌کرد با سر لرزان‌ و نگاه‌ راه‌ کشیده‌ گرفته‌ بود توبغل‌اش‌. 
زن‌ پراکوفی‌ همان‌ شب‌ مرد. 
مادر پراکوفی‌ رحم‌‌اش آمد و پرستاری‌ِ بچه‌ی پیش‌ از وقت‌ را قبول‌ کرد. لای‌سبوسی‌ که‌ با بخار گرم‌ می‌کردند خواباندند به ‌اش شیر مادیان‌ خوراندند و یک‌ماه‌ بعدکه‌ خاطر جمع‌ شدند تُرک‌زاده‌ی سیاسوخته‌ از خطر جسته‌ بردندش‌ کلیسا تعمیدش‌دادند و اسم‌ بابا بزرگ‌‌اش پانته‌له‌ی را گذاشتند روش‌. 
پراکوفی‌ دوازده‌ سال‌ بعد دوره‌ی محکومیت‌ به اعمال‌ شاقه‌‌اش را تمام کرد وبرگشت‌. با آن‌ ریش‌ قرمز اصلاح‌ شده‌ی رگه‌رگه‌ سفید و تو آن‌ لباس‌ روسی‌ پاک‌ غریبه‌به‌نظر می‌آمد. دیگر اصـلاً به قزاق‌ جماعت‌ نمی‌برد. پسرش‌ را برداشت‌ رفت‌ سرخانه‌زنده‌گی‌ِ خودش‌، و چسبید به کار. 
پانته‌له‌ی بزرگ‌ شد. پوست‌‌اش از تیره‌گی‌ سیاه‌ می‌زد. یک‌پارچه‌ آتش‌ از آب‌درآمد. ریخت‌ و هیکل‌‌اش به مادره‌ رفته‌ بود. پراکوفی‌ دختر قزاقی‌ را که‌ همسایه‌شان‌بود برایش‌ گرفت‌. خون‌ ترک‌ قاتی‌ِ خون‌ قزاق‌ شد و از این‌جا بود که‌ قزاق‌‌های طایفه‌ی‌مه‌له‌خوف‌ تو خوتور به هم‌ رسیدند که‌ با بینی‌ِ عقابی‌ و زیبایی‌ِ لولی‌وش‌شان‌ لقب‌«تُرک‌» گرفتند. 
پانته‌له‌ی باب‌اش را که‌ به خاک‌ سپرد افتاد به جان‌ سامانه‌: بام‌‌اش را عوض‌ کرد ورو حدود نیم‌ دسیاتین‌ زمین‌ مواتی‌ که‌ سر ملک‌‌اش انداخت‌ چندتا امبار و یک‌کاه‌دانی‌ِ تازه‌ ساخت‌ که‌ ب‌‌‌ام همه‌شان‌ شیروانی‌ بود. شیروانی‌ساز به دستور او ازحلبی‌‌های دم‌ قیچی‌ دوتا خروس‌ هم‌ برید و رو بام کاه‌دان‌ نصب‌شان‌ کرد. حالت‌ولنگارانه‌ و بی‌خیال‌ خروس‌‌‌‌ها به سامانه‌ی مه‌له‌خوف‌‌‌‌ها قیافه‌ی شادتری‌ داد و به خانه‌ظاهر پروپیمان‌تری‌ بخشید. 
زیر بار سال‌‌هایی که‌ می‌خزید و می‌گذشت‌ پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ از ریخت‌افتاد: پهنا وا کرد و بفهمی‌نفهمی‌ قوزش‌ بیرون‌ زد اما با همه‌ی این‌‌‌‌ها پیرمرد خوش‌بنیه‌یی‌ به نظر می‌آمد. استخوان‌ه‌اش خشک‌ بود و می‌لنگید هم‌. آخر تو سال‌های‌جوانی‌ در یکی‌ از بازدید‌های امپراتور پای‌ چپ‌‌اش تو مسابقه‌ی پرش‌ با اسب‌ شکسته‌بود. گوشواره‌ی نقره‌ی هلالی‌شکلی‌ به گوش‌ چپ‌‌اش داشت‌. سر و ریشش‌ تا پیری‌ هم‌پرکلاغی‌ باقی‌ ماند. هروقت‌ روی‌ سگ‌‌اش از چیزی‌ بالا می‌آمد پاک‌ عقل‌‌اش را ازدست‌ می‌داد، لابد زن‌ پرتحمل‌‌اش که‌ روزگاری‌ بر و رویی‌ داشت‌ به همین‌ علت‌ پیش‌ ازوقت‌ به شکل‌ عجوزه‌یی‌ درآمد که‌ حالا دیگر صورت‌‌اش را چین‌ و چروک‌تارعنکبوت‌واری‌ پوشانده‌ بود. 
پسر بزرگه‌‌اش پترو که‌ زن‌ هم‌ داشت‌ به مادرش‌ رفته‌ بود: ریزه‌ و می‌شی‌چشم‌ و دماغ‌ کوفته‌یی‌، با مو‌های فرفری‌ِ پر پشتی‌ به رنگ‌ گندم‌ رسیده‌. اما پسرکوچکه‌‌اش گریگوری‌ به خود باباهه‌ رفته‌ بود: با این‌که‌ از پترو شش‌ سال‌ کم‌ترداشت‌ نصف‌ سروگردن‌ از او بلندتر بود. مثل‌ پدره‌ دماغ‌ عقابی‌ داشت‌. انگورک‌چشـم‌‌های فروزان‌‌اش از شکاف‌ نسبتاً اریب‌ پلک‌‌‌‌ها کبود می‌زد. پوست‌ کشیده‌ی لپ‌‌های برجسته‌‌اش سبزه‌ی تند بود. مثل‌ پدره‌ قوز می‌کرد و حتا تو لب‌خندشان‌ هم‌چیز مشترکی‌ داشتند: چموشی‌!
بعد هم‌ دونیاشکا بود، نازنازی‌ عزیزدُردانه‌ی بابا: دخترکی‌ بادست‌‌های دراز و چشم‌‌های درشت‌. و آخر از همه‌ هم‌ داریا زن‌ پترو بود بابچه‌ی کوچولوش‌. کوچک‌ و بزرگ‌ خانواده‌ی مه‌له‌خوف‌. 

2
هنوز تو آسمان‌ خاکستری‌ِ صبح‌گاهی تک‌ و توک‌ ستاره‌‌هایی برق‌ می‌زد. باد اززیر ابر‌های سیاه‌ می‌وزید. مه‌ در امتداد شیب‌ گچی‌ چراغ‌پا از روی‌ دن‌ می‌گذشت‌ بردامنه‌ی کوه‌‌های گچی‌ روهم‌ امباشته‌ می‌شد و مثل‌ افعی‌ِ سُربی‌رنگ‌ بی‌سری‌ بر شیب‌کناره‌ می‌خزید. ساحل‌ چپ‌ رودخانه‌ و ماسه‌‌‌‌ها و تالاب‌‌‌‌ها و نیزار‌های باتلاقی‌ِغیرقابل‌ عبور و جنگل‌‌های خیس‌ از شبنم‌ و همه‌چیز و همه‌چیز تو روشنایی‌ِ سرد فلق‌غوطه‌ می‌خورد. خورشید در نمی‌آمد: پشت‌ افق‌ تو تلاش و تقلا بود. 
تو خانه‌ی مه‌له‌خوف‌‌‌‌ها پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ اولین‌ کسی‌ بود که‌ بیدار شد. پاشد و در حال‌ دکمه‌ کردن‌ یخه‌ی پیرهن‌‌اش که‌ صلیب‌‌های کوچولوکوچولویی‌ روش‌شماره‌دوزی‌ شده‌ بود رفت‌ رو مهتابی‌. علف‌ کف‌ حیاط‌ از شبنمی‌ نقره‌یی‌ پوشیده‌ بود. مال‌‌‌‌ها را به کوچه‌ راند. داریـا تو پیرهن‌خواب‌ دوید که‌ گاو‌‌‌ها را بدوشد. شبنم‌ پُرطراوت‌مثل‌ شیر به نرمه‌ی ساق‌‌های سفیدش‌ پشنگ‌ می‌زد و عبورش‌ از حیاط‌ رد دودواری‌جامی‌ گذاشت‌. 
پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ مدتی‌ راست‌ شدن‌ علف‌‌هایی را که‌ داریا لگد کرده‌ بودتماشا کرد و به اتاق‌ برگشت‌. 
پنجره‌ چارتاق‌ وا بود و شکوفه‌‌های گیلاس‌ گل‌ریخته‌ی باغچه‌ رو کف‌ِ پنجره‌سرخی‌ِبی‌جانی‌ داشت‌. گریگوری‌ دمر خوابیده‌ یک‌ دست‌‌اش آویزان‌ مانده‌ بود. 
ـ ماهی‌گیری‌ می‌آیی‌ گریشکا؟ 
گریگوری‌ پا‌‌‌ها را از کنار تخت‌ آویزان‌ کرد و زیر لب‌ پرسید: چیه‌ بابا؟ 
ـ گفتم‌ دم‌ آفتابی‌ برویم‌ لب‌ آب‌. 
گریگوری‌ خمیازه‌کشان‌ شلوارش‌ را از چوب‌رختی‌ برداشت‌ کشید به پاش‌پاچه‌هایش‌ را چپاند تو جوراب‌ پشمی‌ِ سفیدش‌ و بالا کشیدن‌ پشت‌ خوابیده‌ی‌چیریک‌‌‌‌ها و بستن‌ بندشان‌ را مدت‌ درازی‌ طول‌ داد و همان‌جور که‌ پشت‌ سر پدرش‌وارد دهلیز می‌شد با صدای‌ خش‌داری‌ پرسید: 
ـ مادرجان‌ طعمه‌‌‌‌ها را پخته‌؟ 
ـ آره‌. تا تو بروی‌ تو قایق‌ من‌ هم‌ رسیده‌ام‌. 
پیره‌مرد ارزن‌‌های آب‌پز خوش‌بو را ریخت‌ تو کوزه‌، دانه‌‌های ولو شده‌ را هم‌دلسوزانه‌ دست‌برچین‌ کرد و همان‌جور که‌ پای‌ چپ‌‌اش را می‌کشید به طرف‌ رودخانه‌رفت‌. 
گریگوری‌ نشسته‌ بود تو قایق‌ کز کرده‌ بود: 
ـ کجا می‌رویم‌؟ 
ـ سیاه‌کنار، بغل‌ِ همان‌ کُنده‌ درخته‌. جای‌ دفعه‌ی پیش‌. 
ته‌ قایق‌ خطی‌ رو زمین‌ کشید به آب‌ افتاد و از ساحل‌ کنده‌ شد. جریان‌ تند آب‌برش‌ داشت‌ و ضمن‌ این‌که‌ به تلاطم‌‌اش انداخته‌ بود خواست‌ به پهلو بچرخاندش‌. گریگوری‌ سعی‌ کرد بی‌کومک‌ پارو راست‌‌اش کند. 
ـ پارو بزن‌ دِ !
ـ خودش‌ الان‌ می‌افتد وسط‌ِ آب‌. 
قایق‌ از تنداب‌ گذشت‌ و به ساحل‌ چپ‌ کشید. خروس‌‌‌‌ها که‌ آب‌ تیزی‌ِ بانگ‌شان‌را می‌گرفت‌ از خوتور صدابه‌صداانداخته‌ بودند. پهلوی‌ قایق‌ به کناره‌ی سیاه‌ نرم‌ و بلندخطی‌ کشید و در خلیجک‌ پناه‌ آن‌ به ساحل‌ چسبید. سرشاخه‌‌های درهم‌ پیچیده‌ی‌زبان‌گنجشک‌ جنگلی‌ِ غرق‌شده‌یی‌ در پنج‌ ساژنی‌ِ ساحل‌ از آب‌ بیرون‌ بود و کف‌تیره‌رنگ‌ زیادی‌ دور و برش‌ می‌جوشید و می‌چرخید. پدر گفت‌: «تو قـلاب‌ را حاضرکن‌ من‌ دان‌ می‌پاشم‌. »ـ و دست‌‌اش را به کوزه‌ی دانه‌‌های پخته‌ فرو برد. 
آب‌ از برخورد دانه‌‌‌‌ها صدای‌ خفیفی‌ درآورد، انگار یکی‌ زیر لب‌ گفت‌: شیپ‌!
گریگوری‌ دانه‌‌های پف‌ کرده‌ را به قلاب‌ زد و با خنده‌ گفت‌: بیایید، بیاییدماهی‌ها، هم‌ ریزهاتان‌ بیایید هم‌ درشت‌هاتان‌!
نخ‌ قلاب‌ به شکل‌ حلقه‌یی‌ روی‌ آب‌ افتاد. اول‌ کشیده‌ شد اما همین‌که‌ وزنه‌ی‌سربی‌ به  ته‌آب‌ رسید دوباره‌ وارفت‌. گریگوری‌ پایش‌ را رو ته‌ چوب‌ قلاب‌ گذاشته‌ بودو سعی‌ می‌کرد بی‌این‌که‌ بجمبد کیسه‌ توتون‌‌اش را بیرون‌ بکشد. 
ـ چیزی‌ دست‌مان‌ را نمی‌گیرد پدر: ماه‌ رو به محاق‌ می‌رود. 
ـ کبریت‌ با خودت‌ برداشته‌ای‌؟ 
ـ آره‌. 
ـ بزن‌ ببینم‌. 
پیره‌مرد پُک‌زنان‌ به آفتاب‌ که‌ انگار پشت‌ نارون‌ گیر کرده‌ بود نگاه‌ کرد. 
ـ کپور است‌ دیگر: هر وقتی‌ یک‌ حالی‌ دارد. یک‌وقت‌ دیدی‌ تو محاق‌ ماه‌هم‌گیر افتاد. 
گریگوری‌ نفس‌ عمیقی‌ کشید و گفت‌: پنداری‌ ریزه‌‌‌‌ها دارند نوک‌ می‌زنند. 
آب‌ به پهلوی‌ قایق‌ شلپی‌ کرد و پس‌ نشست‌ و کپوری‌ به درازی‌ِ دو آرشین‌ که انگار از مس‌ سرخ‌ ریخته‌ شده‌ بود ناله‌واره‌یی‌ کرد و بالا جست‌ و با دم‌ خمیده‌اش قطره‌‌های آب‌ را دانه‌دانه‌ به  بدنه‌ی قایق‌ پاشید. پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ که‌ ریش‌خیس‌‌اش را با سر آستین‌‌اش خشک‌ می‌کرد گفت‌: حالا دیگر منتظرش‌ باش‌. 
از میان‌ شاخه‌‌های لخت‌ زبان‌گنجشک‌ غرق‌ شده‌ دو کپور باهم‌ بالا جستند. یکی‌دیگر هم‌ کمی‌ کوچک‌تر از آن‌ دوتا نزدیک‌ ساحل‌ بیرون‌ پرید و خودش‌ راچندبار با سماجت‌ به آب‌ کوبید. 
گریگوری‌ با بی‌صبری‌ ته‌خیس‌ سیگارش‌ را می‌جوید. آفتاب‌ بی‌رمق‌ کمی‌ بالاآمده‌ بود. 
پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ باقی‌ِ طعمـه‌‌‌‌ها را که‌ پاشید لب‌هایش‌ را با دل‌خوری‌ جمع‌کرد و نگاه‌‌اش را به نوک‌ بی‌حرکت‌ چوب‌ قلاب‌ دوخت‌. 
گریگوری‌ ته‌سیگارش‌ را تف‌ کرد و با خُلق‌ تَنگ‌ به پرواز شتابان‌‌اش چشم‌دوخت‌. ته‌ دل‌ به پدرش‌ که‌ صبح‌ به این‌ زودی‌ بیدارش‌ کرده‌ داغ‌ خواب‌ شیرین‌ سحری‌را به دل‌‌اش گذاشته‌ بود بد و بیراه‌ می‌گفت‌. سیگار ناشتا تو دهن‌‌اش بوی‌ کز باقی‌گذاشته‌ بود. درست‌ موقعی‌ که‌ خم‌ شد از رودخانه‌ یک‌مشت‌ آب‌ بردارد نوک‌ چوب‌قلاب‌ که‌ نیم‌ آرشین‌ از آب‌ بیرون‌ بود تکانی‌ خورد و آهسته‌ پایین‌ کشیده‌ شد. 
پیره‌مرد آهسته‌ اما با هیجان‌ گفت‌: بکش‌اش‌!
گریگوری‌ از جا جست‌ چوب‌ ماهی‌گیری‌ را بالا کشید اما سرچوب‌ خم‌ شد وخم‌ شد تا به شکل‌ کمان‌ درآمد و نوک‌‌اش به آب‌ رسید. نیروی‌ زیادی‌ چوب‌ سخت‌سرخه‌بید را مثل‌ فنر پایین‌ می‌کشید. پیره‌مرد که‌ قایق‌ را از کنار ساحل‌ به داخل‌رودخانه‌ هل‌ می‌داد ناله‌‌اش درآمد که‌: نگه‌اش‌دار!
گریگوری‌ همه‌ی زورش‌ را جمع‌ کرد که‌ چوب‌ را بالا بکشد و نتوانست‌. نخ‌کلفت‌ قلاب‌ با صدای‌ خشکی‌ پاره‌ شد. گریگوری‌ تعادل‌‌اش را از دست‌ داد و چیزی‌نمانده‌ بود پس‌ بیفتد. پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ که‌ موفق‌ نمی‌شد طعمه‌ را نوک‌ قلاب‌ تازه‌سوار کند زیر لب‌ لندید: بی‌پیر انگار ورزا بود!
گریگوری‌ که‌ از هیجان‌ زیاد به خنده‌ افتاده‌ بود نخ‌ و قلاب‌ دیگری‌ به چوب‌ بست‌و انداخت‌. هنوز وزنه‌ی سربی‌ به کف‌ آب‌ نرسیده‌ بود که‌ چوب‌ دوباره‌ خم‌ شد. گریگوری‌ که‌ به زحمت‌ زیاد می‌کوشید ماه‌ی را که‌ برای‌ رسیدن‌ به تندی‌ِ جریان‌ آب‌تقلا می‌کرد بالا بکشد گفت‌: آی‌ ابلیس‌! پید‌اش شد. 
نخ‌ با صفیر تیزی‌ آب‌ را می‌برید و آن‌ را پشت‌ سر خودش‌ مثل‌ پرده‌ی سبزرنگ‌اریبی‌ از سطح‌ رود بلند می‌کرد. پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ دسته‌ی تور کاسه‌یی‌ را باانگشت‌‌های کت‌ و کلفت‌‌اش چسبیده‌ بود: 
ـ بیارش‌ رو آب‌، اگر نه‌ باز پاره‌‌اش می‌کند… 
ـ هو‌اش را دارم‌. 
کپور بزرگ‌ زرد و سرخی‌ آمد رو، آب‌ را کف‌آلود کرد، کله‌ی پخ‌ پت‌ و پهن‌اش‌را برگرداند و باز رفت‌ زیر. 
ـ چه‌ تقلایی‌ می‌کند بی‌پیر! دست‌‌‌‌ام دارد از حس‌ می‌افتد… نخیر، حالا می‌بینی‌. 
ـ نگه‌اش‌دار گریشکا!
ـ نگه‌اش ‌… داشته‌… ام‌. 
ـ بپا … نگذار برود زیر قایق‌، بپـا!
گریگوری‌ نفسی‌ چاق‌ کرد و کپور را که‌ یک‌بر شده‌ بود به سمت‌ قایق‌ کشید اماتا پیره‌مرد آمد دست‌ بجمباند و با تور کاسه‌یی‌ بگیردش‌ زور آخرش‌ را زد و دوباره‌رفت‌ زیر آب‌. 
ـ سرش‌ را بگیر بالا! اگر وادارش‌ کنی‌ باد بخورد از تقلا می‌افتد. 
گریگوری‌ دوباره‌ کپور خسته‌ را بالا کشید و دوباره‌ آوردش‌ کنار قایق‌. پوزه‌ی‌کپور که‌ دهن‌‌اش خمیازه‌وار باز مانده‌ بود به پایین‌ دیواره‌ی قایق‌ گرفت‌ و دست‌ آخر، تنهاش که‌ پیچ‌وتاب‌ می‌خورد و پولک‌‌های طلایی‌ و نارنجی‌‌اش برق‌ می‌زد راست‌بی‌حرکت‌ ماند. پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ تور کاسه‌یی‌ را زیرش‌ داد و غار زد: بالاخره‌ واداد. 
نیم‌ساعت‌ دیگر هم‌ نشستند. جنگ‌ کپور آر‌‌‌ام گرفته‌ بود. 
ـ جمع‌ کن‌ برویم‌، گریشکا. انگار اینی‌که‌ گرفتیم‌ آخری‌‌اش بود. دیگربه‌معطلی‌‌اش نمی‌ارزد. 
راه‌ افتادند. گریگوری‌ قایق‌ را از ساحل‌ دور کرد. 
نصفه‌نیمه‌‌های راه‌ گریگوری‌ تو قیافه‌ی پدرش‌ خواند که‌ می‌خواهد چیزی‌بگوید اما پیره‌مرد زبان‌ به ک‌‌‌ام کشیده‌ بود و کورن‌‌های خوتور را که‌ رو دامنه‌ی کوه‌پراکنده‌ بود سیاحت‌ می‌کرد تا بالاخره‌ گره‌ کیسه‌یی‌ را که‌ زیر پ‌اش افتـاده‌ بود گرفت‌کشید پیش‌ و دودل‌ درآمد که‌: ببین‌، گریگوری ‌… از قراری‌ که‌ بو برده‌ام‌… انگار تو بااین‌ آکسینیا آستاخوف … 
گریگوری‌تا بناگوش‌سرخ‌شدوصورت‌‌اشرابرگرداند. روگردن‌آفتاب‌سوخته‌‌اش از فشار یخه‌ی پیرهن‌ خط‌ سفیدی‌ افتاد. پیره‌مرد با خشونت‌ و تغیّرادامه‌ داد: مواظب‌ رفتارت‌ ب‌اش پسر. دفعه‌ی دیگر این‌جوری‌ بات‌ حرف‌ نمی‌زنم‌!… استپان‌ همسایه‌ی ما است‌، اصـلاً به ات‌ اجازه‌ نمی‌دهم‌ دور و ور عیال‌‌اش بِپلکی‌. این‌جور کار‌‌‌ها به معصیت‌ می‌کشد. پیش‌پیش‌ خبرت‌ کرده‌ باشم‌: اگر ببینم‌ زیر شلاق‌سیاه‌ و کبودت‌ می‌کنم‌! می‌کُشم‌ات‌!
مشت‌ پرگره‌‌اش را به هم‌ فشرد و با چشم‌‌های ریز نیم‌بسته‌ به پسرش‌ که‌ خون‌به‌صورت‌ آورده‌ بود نگاه‌ کرد. 
گریگوری‌ نگاه‌‌اش را راست‌ به فاصله‌ی کبود وسط‌ چشم‌‌های پدرش‌ دوخت‌ وبا صدای‌ خفه‌یی‌ که‌ انگار از ته‌ رودخانه‌ بالا می‌آمد گفت‌: بُهتان‌ است‌. 
ـ بُبر صدات‌ را!
ـ مردم‌ خیلی‌ چیز‌‌‌ها می‌گویند. 
ـ خفه‌، ننه‌قحبه‌!
گریگوری‌ رو پارو‌‌‌ها خم‌ شد. قایق‌ خیز به خیز جلو می‌رفت‌ و پشت‌ سرش‌ آب‌کف‌ کرده‌ رقص‌کنان‌ پیچ‌وتاب‌ می‌خورد و می‌جوشید. دیگر هیچ‌کدام‌شـان‌ تا رسیدن به  کُـرپی‌ چیزی‌ نگفتند. به آن‌جا که‌ رسیدند پدره‌ دوباره‌ گفت‌: نگاه‌ کن‌. یادت‌ نرود!اگر نه‌ از همین‌ امروز همه‌ی تفریح‌هات‌ موقوف‌ می‌شود. دیگر نمی‌گذارم‌ قدم‌ از خانه‌بگذاری‌ بیرون‌. همین‌. 
گریگوری‌ همان‌جور ساکت‌ ماند. وقتی‌ داشت‌ قایق‌ را به کرپی‌ می‌بست‌ پرسید: ماه‌ی را بدهم‌ دست‌ زن‌ها؟ 
پیره‌مرد نرم‌تر شـد. جواب‌ داد: ببر بفروش‌‌اش واسه‌ خودت‌ توتون‌ بخر. 
گریگوری‌ لب‌گزه‌کنان‌ پشت‌ سر پدره‌ می‌آمد با نگاه‌‌اش پس‌ گردن‌ شق‌ و رق‌ اورا سوراخ‌ می‌کرد و تو دل‌‌اش می‌گفت‌: کورخوانده‌ای‌! بخو هم‌ که‌ به پاه‌‌‌ام بزنی‌ شب‌می‌روم‌ پی‌ عیش‌ام‌. 
تو خانه‌ ماه‌ی را که‌ مشتی‌ ماسه‌ به پولک‌هایش‌ خشکیده‌ بود به دقت‌ شست‌ وترکه‌یی‌ از گوش‌ه‌اش گذراند. دم‌ در به دوست‌ قدیمی‌ِ هم‌سال‌‌اش میتکا کارشونوف برخورد که‌ ول‌ می‌گشت‌ و با قلاب‌ کمربندش‌ که‌ برجسته‌کاری‌ِفلزی‌ داشت‌ ورمی‌رفت‌. چشم‌‌های گرد زردش‌ با دریده‌گی‌ از شکاف‌ تنگ‌ پلک‌هایش‌برق‌ می‌زد. انگورک‌‌های گربه‌یی‌ِ چشم‌ه‌اش که‌ عمودی‌ بود به نگاه‌‌اش حالت‌ فرّار وزودگذری‌ می‌داد. 
ـ با آن‌ ماه‌ی کجا، گریشا؟ 
ـ صید امروز است‌. می‌برم‌ به پول‌ نزدیک‌‌اش کنم‌. 
ـ خانه‌ی موخوف ؟ 
ـ اوهوم‌. 
میتکا ماه‌ی را با نگاه‌ سبک‌سنگین‌ کرد: 
ـ یازده‌ فونتی‌ می‌شود. 
ـ نصفی‌ هم‌ بالاتر: با ترازو فنری‌ کشیده‌م‌اش‌. 
ـ مرا هم‌ با خودت‌ ببر. چک‌ و چانه‌ زدن‌‌اش با من‌. 
ـ بزن‌ برویم‌. 
ـ حق‌ و حساب‌ چی‌؟ 
ـ کنار می‌آییم‌، جر و بحث‌ِ الکی‌ نداریم‌ که‌. 
خیابان‌ پر از جماعتی‌ بود که‌ از کلیسا برمی‌گشتند. برادران‌ معروف‌ به شامیل ‌شانه‌ به شانه‌ خیابان‌ گز می‌کردند. آلکسه‌ی بی‌دست‌که‌ داداش‌بزرگ‌تره‌ بودوسط‌ راه‌ می‌رفت‌. یخه‌ی شق‌ّ و رق‌ّ فرنچ‌‌اش گردن‌ رگ‌و پی‌دارش‌ راسیخ‌ نگه‌ داشته‌ بود. ریش‌ نوک‌تیز کم‌پشت‌ وزوزی‌‌اش خودسرانه‌ یک‌وری‌ رفته‌ بود وچشم‌ چپ‌‌اش به حال‌ عصبی‌ مژک‌ می‌پراند. سال‌‌‌‌ها پیش‌ تو میدان‌ تیر تفنگ‌ تودست‌‌اش ترکیده‌ بود و یک‌ تکه‌ از فولاد گلنگدن‌ صورت‌‌اش را از ریخت‌ انداخته‌ بود. از آن‌ به بعد پلک‌ چپ‌‌اش وقت‌ و بی‌وقت‌ می‌پرید. رد کبود زخم‌ پس‌ از شیار کردن‌سرتاسر لپ‌‌اش زیر کنف‌ موه‌اش غیب‌ می‌شد. دست‌ چپ‌‌اش از آرنج‌ قطع‌ شده‌ بود اماآلکسه‌ی با تنها دست‌ دیگرش‌ چنان‌ ماهرانه‌ سیگار می‌پیچید که‌ بیا و سیاحت‌ کن‌: کیسه‌ توتون‌ را می‌چسباند به برجسته‌گی‌ِ سینه‌ی پهن‌‌اش کاغذ را با دندان‌ به اندازه‌می‌برید ناوه‌‌اش می‌کرد توش‌ توتون‌ می‌ریخت‌ و جلدی‌ میان‌ انگشت‌‌‌‌ها غلت‌اش‌می‌داد. روت‌ را برمی‌گرداندی‌ سیگاره‌ حاضرآماده‌ میان‌ لب‌ه‌اش بود و چلاقه‌ مژک‌زنان‌ ازت‌ آتش‌ می‌خواست‌. 
با وجود نقص‌ دست‌‌اش به ترین‌ مشت‌زن‌ خوتور بود. نه‌ این‌که‌ مشت‌ گت‌ وگنده‌یی‌ داشته‌ باشد ها: از قضا مشت‌‌اش از یک‌ هندوانه‌ی ابوجهل‌ هم‌ فسقلی‌تر بود. از قرار معلوم‌ یک‌بار سر شخم‌ که‌ بدقلقی‌ِ ورزا از کوره‌ درش‌ برده‌ بوده‌ آلکسه‌ی که‌شلاق‌ دم‌ دست‌‌اش نبوده‌ چنان‌ مشتی‌ حواله‌ی حیوان‌ کرده‌ که‌ همان‌جا رو شخم‌ ولوشده‌ خون‌ از گوش‌ه‌اش فواره‌ زده‌ و بعد هم‌ با چه‌زور و زحمتی‌ توانسته‌اند حیوان‌بینوا را از جا بلند کنند. 
دوتا برادر دیگرش‌ مارتین‌ و پراخور هم‌جزءبه‌جزء به آلکسه‌ی رفته‌بودند. همان‌جور پست‌قد و به کلفتی‌ِ تنه‌ی درخت‌ بلوط‌، با این‌ تفاوت‌ که‌ آن‌ دوتا هرکدام‌شان‌ عوض‌ یکی‌ و نصفی‌ دوتا دست‌ داشتند. 
گریگوری‌ با شامیل‌‌‌‌ها خوش‌وبش‌ کرد اما میتکا همان‌جور که‌ راه‌‌اش رامی‌رفت‌ چنان‌ رویش‌ را از آن‌ها برگرداند که‌ مهره‌‌های گردن‌‌اش صدا کرد: آلیوشا تومسابقات‌ مشت‌زنی‌ِ یکی‌ از جشن‌‌‌‌ها عوض‌ این‌که‌ به جوانی‌ِ میتکا رحم‌ کند دست‌‌اش رابرده‌ بود عقب‌ چنان‌ حواله‌ی پوزه‌ی این‌ مادرمرده‌ کرده‌ بود که‌ درجا دوتا دندان‌کرسی‌‌اش را رو یخ‌ کبودی‌ که‌ زیر نعل‌‌های آهنی‌ِ کفش‌‌‌‌ها خراش‌تر‌اش شده‌ بود تف‌کرد. 
وقتی‌ سینه‌به‌سینه‌ شدند آلکسه‌ی با پنج‌ شش‌تا مُژک‌ پشت‌ سرهم‌ گفت‌: ـبفروش‌اش‌. 
ـ خریداری‌؟ 
ـ به چند؟ 
ـ یک‌ جفت‌ ورزا و زن‌ات‌ هم‌ سر!
آلکسه‌ی چشم‌‌‌‌ها را تنگ‌ کرد و بنا کرد بازوی‌ بریده‌‌اش را جمباندن‌: هه‌هه‌هه‌، عجب‌ لوده‌یی‌ است‌ بابا!… هاه‌هاه‌هاه‌هاه‌، خیلی‌ لوده‌ای‌!… که‌ زن‌‌‌‌ام هم‌ سر… جل‌الخالق‌!… کرّه‌‌هایی را که‌ برایم‌ پس‌ انداخته‌ چی‌؟ آن‌ها را هم‌ ورمی‌داری‌؟ 
گریگوری‌ پوزخندزنان‌ گفت‌: خودت‌ واسه‌ تخم‌کشی‌ نگه‌شان‌دار، وگرنه‌ نسل‌شامیل‌‌‌‌ها از دارِ دنیا ورمی‌افتد. 
مردم‌ تو میدان‌ نزدیک‌ دیوار کلیسا جمع‌ شده‌ بودند. مباشر اموال‌ کلیسا غازی‌ رابرده‌ بود بالا سرش‌ فریاد می‌زد: پنجاه‌ کوپک‌، مال‌ حلال‌! بیش‌تر نبود؟ 
غازه‌ آن‌ بالا گردن‌ تاب‌ می‌داد و چشم‌‌های فیروزه‌یی‌‌اش را با نفرت‌ تنگ‌می‌کرد. 
آن‌ نزدیک‌‌‌‌ها پیره‌مردکی‌ با مو‌های فلفل‌نمکی‌ و سینه‌ی پر از صلیب‌ و نشان‌ باحرارت‌ سرو دست‌ تکان‌ می‌داد. میتکا با نگاه‌‌اش او را نشان‌ داد گفت‌: بابا گریشاکاGriىakہ مان‌ است‌ ها، دارد خاطرات‌ جنگ‌ عثمانی‌‌اش را چاخان‌ می‌کند. نرویم‌ گوش‌بدهیم‌؟ 
ـ تا معرکه‌‌اش تمام بشود کپوره‌ باد کرده‌ گندش‌ عالم‌ را برداشته‌. 
ـ چه‌ به تر! وقتی‌ باد کند سنگین‌تر می‌شود. به نفع‌مان‌ است‌ که‌. 
سر میدان‌، پشت‌ امبار اطفاییه‌ که‌ بشکه‌‌های آب‌ و مال‌بند‌های شکسته‌ وسط‌اش‌روهم‌ ریخته‌ بود شیروانی‌ِ خانه‌ی موخوف‌ سبز می‌زد. گریگوری‌ موقع‌ عبور از جلوامبار تف‌ غلیظی‌ انداخت‌ و دماغ‌‌اش را چسبید. پیره‌مردی‌ که‌ قلاب‌ کمربندش‌ را لای‌دندان‌ه‌اش گرفته‌ بود و داشت‌ دکمه‌‌های شلوارش‌ را میانداخت‌ از پشت‌ بشکه‌‌‌‌ها آمدبیرون‌. 
میتکا پراند که‌: بدجور بیخ‌ گلوت‌ را چسبیده‌ بود؟ 
پیره‌مرد دکمه‌ آخریه‌ را بست‌ قلاب‌ کمر را از دهن‌‌اش گرفت‌ و گفت‌: فضول‌ رابردند جهنم‌!
ـ باید دماغ‌ات‌ را گرفت‌ تپاند آن‌ تو … با ریش‌ات ‌… آره‌آره‌، مخصوصاً ریش‌ات را … جوری‌ که‌ زن‌ات‌ با یک‌ هفته‌ بشور و بمال‌ هم‌ نتواند پاک‌‌اش کند. 
پیره‌مرد از کوره‌ در رفت‌ گفت‌: اول‌ من‌ سر تا پای‌ تو را می‌تپانم‌ آن‌ تو، بچه‌قرتی‌!
میتکا ایستاد و چشم‌‌های گربه‌یی‌‌اش را انگار که‌ از آفتاب‌ ناراحت‌ است‌ تنگ‌کرد: 
ـ عالم‌ را به  گه‌ کشیده‌، تازه‌ به  تریج‌ قب‌اش هم‌ برخورده‌ طلب‌کار هم‌ شده‌!
ـ دِ بزن‌ به چاک‌ گورت‌ را گم‌ کن‌ دیگر مادرقحبه‌! چه‌ مرض‌داری‌ چسبید‌های درکون‌ من‌ ول‌‌‌‌ام نمی‌کنی‌؟ نکند هوس‌ چشیدن‌ مزه‌ی این‌ کمربند به سرت‌ زده‌؟ 
گریگوری‌ لب‌خندزنان‌ به جلوخان‌ِ خانه‌ی موخوف‌ رسید. تارُمی‌‌اش زیربرگ‌‌های به هم‌ پیچیده‌ی تاک‌ِ وحشی‌ پنهان‌ بود. کف‌ جلوخان‌ را سایه‌ی تمبل لکه‌لکه‌یی‌ پوشانده‌ بود. 
ـ هی‌، میتری، خانه‌ زنده‌گی‌ را باش‌!
ـ حتا دستگیره‌ی درشان‌ هم‌ مطلا است‌! (درِ مهتابی‌ِ جلوخان‌ را وا کرد و پوفی‌زد به خنده‌ که‌:) حق‌‌اش بود آن‌ باباهه‌ را می‌فرستادیم‌ سرش‌ را این‌جا سبک‌ کند… 
یکی‌ از روی‌ مهتابی‌ داد زد: کیه‌؟ 
اول‌ گریگوری‌ که‌ معلوم‌ بود دست‌وپایش‌ را هم‌ گم‌ کرده‌ رفت‌ تو. دم‌ کپوره‌کشیده‌ می‌شد به تخته‌‌های رنگ‌شده‌ی کف‌ ایوان‌. 
ـ با کی‌ کار دارید؟ 
دختری‌ نلبکی‌ِ توت‌فرنگی‌ به دست‌ نشسته‌ بود رو صندلی‌ گهواره‌یی‌ِ حصیری‌. گریگوری‌ در سکوت‌ تو بحر قلب‌ سرخی‌ رفت‌ که‌ توت‌فرنگی‌ دور لب‌‌های گوشتا لوددختر ساخته‌ بود. دخترک‌ هم‌ سرش‌ را کج‌ کرد رفت‌ تو نخ‌ تازه‌واردها. میتکا به دادگریگوری‌ رسید، سینه‌یی‌ صاف‌ کرد گفت‌: 
ـ خواستیم‌ ببینیم‌ ماه‌ی می‌خرید؟ 
ـ ماهی‌؟ صبرکنید بپرسم‌. 
پاشد، تابی‌ به صندلی‌ گهواره‌یی‌ داد، پا‌های لخت‌‌اش تق‌تق‌ دم‌پایی‌‌های گل‌دوزی‌شده‌‌اش را درآورد، آفتاب‌ از پیرهن‌ سفیدش‌ گذشت‌ و حدود نامشخص‌ ران‌‌های پر وتوری‌ِ پهن‌ و مواج‌ زیرپیرهنی‌‌اش قلب‌ میتکا را لرزاند و سفیدی‌ِ اطلس‌وار نرمه‌ی‌ساق‌‌های عریان‌ دختره‌ هاج‌ و واج‌‌اش کرد. فقط‌ پوست‌ دور پاشنه‌ه‌اش بود که‌ شیری می‌زد. میتکا آرنجی‌ حواله‌ی گریگوری‌ کرد و گفت‌: نگاه‌، گریشکا، دامن‌‌اش را! عین‌شیشه‌ است‌. لامذهب‌ همه‌ی جان‌‌اش را از آن‌ پشت‌ می‌شود دید. 
دختر برگشت‌ از میان‌ دولنگه‌ی در راهرو آمد بیرون‌ و آر‌‌‌ام رو صندلی‌اش‌نشست‌. 
ـ ببریدش‌ تو مطبخ‌. 
گریگوری‌ نوک‌ پنجه‌ وارد خانه‌ شد. میتکا با پا‌های دور از هم‌، با چشم‌‌های نیم‌بسته‌ زل‌ زد به خط‌ سفیدی‌ که‌ مو‌های سر دختر را به دو نیم‌ دایره‌ی طلایی‌ قسمت‌می‌کرد. 
دختر هم‌ با چشم‌‌های شیطنت‌بار تو نخ‌ او بود. پرسید: مال‌ همین‌ور‌‌‌ها اید؟ 
ـ بله‌، مال‌ همین‌جام‌. 
ـ فامیلی‌تان‌؟ 
ـ کارشونوف‌. 
ـ خب‌، اسم‌تان‌ چی‌؟ 
ـ می‌تری‌. 
دختر پولک‌ گل‌رنگ‌ ناخن‌ه‌اش را به دقت‌ وارسید و پاهاش را با حرکت‌ تندی جمع‌ کرد. 
ـ ماهیگیره‌ کد‌‌‌ام یکی‌تان‌اید؟ 
ـ رفیق‌‌‌‌ام گریگوری‌. 
ـ شما هم‌ ماه‌ی می‌گیرید؟ 
ـ بله‌، اگر هوس‌ کنم‌. 
ـ با قلاب‌؟ 
ـ با قلاب‌ هم‌ می‌گیریم‌. خودمان‌ به ‌اش می‌گوییم‌ پری‌توگا. 
دختر بعد از سکوت‌ کوتاه‌ی گفت‌: من‌ هم‌ خیلی‌ دل‌‌‌‌ام می‌خواهد بروم‌ماهی‌گیری‌. 
ـ خب‌، این‌که‌ چیزی‌ نیست‌: حالا که‌ دل‌تان‌ می‌خواهد، می‌رویم‌. 
ـ راستی‌؟ جدی‌؟ می‌شود ترتیب‌‌اش را داد؟ 
ـ فقط‌ باید صبح‌ زود بلند شد. 
ـ بلند می‌شوم‌، گیرم‌ باید یکی‌ بیدارم‌ کند. 
ـ کاری‌ ندارد که‌: می‌شود بیدارتان‌ کرد … اما راستی‌: پدرتان‌؟ 
ـ پدرم‌ چی‌؟ 
میتکا لب‌خندزنان‌ گفت‌: یک‌وقت‌ ممکن‌ است‌ خیال‌ کند آمده‌‌‌‌ام دزدی‌، سگ‌‌‌‌ها را بیندازد به جان‌ام‌. 
ـ چرت‌ است‌ بابا! … من‌ تنهایی تو اتاق‌ زاویه‌ می‌خوابم‌. آن‌هم‌ پنجره‌‌اش است‌. 
 (با انگشت‌ نشان‌‌اش داد.) اگر پی‌‌‌‌ام آمدید بزنید به شیشه‌ بیدار می‌شوم‌. 
از آشپزخانه‌ یک‌درمیان‌ صدا‌هایی می‌آمد: صدا خجالتیه‌ مال‌ گریگوری‌ بودصدا کلفته‌ دو رگه‌هه‌ مال‌ زنکه‌ی آشپز. 
میتکا که‌ به نقره‌کاری‌ِ مات‌ کمربندش‌ ور می‌رفت‌ ساکت‌ ماند. 
دخترک‌ لب‌خندش‌ را قورت‌ داد پرسید: زن‌ هم‌ دارید؟ 
ـ چه‌طور مگر؟ 
ـ هیچچی‌، همین‌جوری‌ … خواستم‌ بدانم‌. 
ـ نخیر، عزب‌ام‌. 
تا بناگوش‌ قرمز شد اما دختر که‌ لب‌خندزنان‌ با شاخه‌ی توت‌فرنگی‌ِ گلخانه‌یی‌بازی‌بازی‌ می‌کرد پرسید: ببینم‌ می‌تیا، دختر‌‌‌ها شما را دوست‌ هم‌ دارند؟ 
ـ بعضی‌شان‌ آره‌ بعضی‌شان‌ نه‌. 
ـ راستی‌ … ببینم ‌… علت‌‌اش چیه‌ که‌ چشم‌هاتان‌ مثل‌ مال‌ گربه‌ است‌؟ 
میتکا که‌ یک‌ضرب‌ دست‌ و پا را گم‌ کرد پرسید: گُر … گربه‌؟ 
ـ آره‌. درست‌ عین‌ چشم‌ گربه‌ است‌. 
ـ من‌ بی‌تقصیرم‌ والله‌، گمان‌‌‌‌ام خیر ندیده‌ کار ننه‌هه‌ است‌ …
ـ می‌تیا، چرا زن‌تان‌ نمی‌دهند؟ 
میتکا از آن‌ حالت‌ دست‌وپا گم‌کرده‌گی‌ِ موقت‌ درآمد. حس‌ کرد دختره‌ دست‌اش‌انداخته‌ و، چشم‌‌های زردش‌ برقی‌ زد. گفت‌: زن‌ من‌ حالا حالا‌‌‌ها تو قنداق‌ است‌. 
دختر ابرو‌‌‌ها را به حال‌ تعجب‌ برد بالا، قرمز شد و پاشد ایستاد. صدای‌ قدم‌هایی‌که‌ از کوچه‌ می‌آمد پیچید تو جلوخان‌. لب‌خند تمسخر کوتاه‌ و فروخورده‌ی دخترمیتکا را مثل‌ گزنه‌ می‌چزاند. هیکل‌ گَت‌ و گنده‌ی شخص‌ شخیص‌ ارباب‌ سرگه‌یی‌پلاتونویچ‌ موخوف. که‌ پوتین‌‌های برقی‌ِ گل‌وگشادش‌ را لخ‌می‌کشید با اِهن‌وتُلپ‌ از جلو میتکا که‌ خودش‌ را پس‌ کشیده‌ بود گذشت‌ و بی‌این‌که‌سرش‌ را برگرداند پرسید: با من‌ کار داشتید؟ 
ـ نه‌ پاپا، ماهی آورده‌اند. 
گریگوری‌ دست‌ خالی‌ برگشت‌ رو مهتابی‌.
نویسنده: میخاییل شولوخوف
مترجم: احمد شاملو

خواب خون

و این را هم ناگفنه نگذارم که ژ… عقیده داشت که عاقبت کوتاه‌ترین داستان دنیا را او خواهد نوشت. اگرچه اکنون درست به  یاد نمی‌ آورم که واقعاً مقصود خودش را چگونه بیان کرده بود و چه واژه هائی به  کار برده بود، اما به  صراحت باید بگویم که او در این خیال بود که کوتاهترین داستان دنیا را بنویسد. 
احمقانه است؟ من صورت ژ را برای یک لحظه از پشت شیشه پنجره اتاقش که در طبقه سوم عمارت نوسازی قرار داشت دیدم، با چشم‌های ملتهبی که حتی اندکی به  من خیره شد و دماغ و لبهایش که روی شیشه پهن و قرمز شد و پس از آن در تاریکی بیجان دم غروب طرح صورت و هیکل او از پشت پنجره مثل رؤیائی دور و محو شد. 
شاید اینطور باشد و من خودم که هستم؟ من همیشه ش‌‌‌ام و ناهارم را در اتاق محقر و دانشجوئی ‌‌‌ام می‌خورم و هر چند که رستوران‌‌های ارزان قیمت روبروی دانشگاه غذا‌های گرم و سرد مناسب دارد اما من ترجیح می‌دهم که مدت‌‌‌ها دم دکان نانوائی کوچه مان بایستم و به  زن‌‌‌ها و بچه‌‌‌‌ها نگاه کنم و به  حرکات چست و چالاک شاطر و پادو و ترازو خیره شوم. اما می‌دانید؟ بیش از همه حالت آن مرد درازقد و لاغری توجهم را جلب می‌کند که همیشه ساکت و خاموش گوشه‌ای کز کرده است، یا در تاریکی‌‌‌‌ها کنار تنور و یا پشت جوال‌های آرد و گندم و یا در دالان بی سرو ته‌ی که در انت‌های دکان دهان باز کرده است و معلوم نیست از کجا سردرمی آوردمثل زخمی وسیع و بی خون استو آن مرد درازقد گاهی بر آن می‌نشیند، اما اغلب دور و بر تنور می‌پلکد و ادای کسی را در می‌آورد که می‌خواهد گرم بشود… 
اما همیشه هم اینطور نیست که او را ببینم، زیرا ناگهان غیبش می‌زند و یا جلو چشم ما با دو سه نفر ناشناس حرف می‌زند و بعد از نانوائی بیرون می‌آید و تا ته کوچه می‌رود و از آنجا به  کوچه دست چپی می‌پیچد و این برای من از همه شگفت انگیزتر است که در روزهائی که به  علت کنجکاوی شدید و وسوسه‌ای نامفهوم درس و ناهار و همه چیزم را ر‌‌‌ها کرده‌ام و منتظر او در گوشه‌ای ایستاده ام، دیده‌ام که از کوچه دست راستی سردرآورده است و عجیب این است که این هردو کوچه بن بست اند. بله، واقعاً بن بست اند. 
تا اینکه یک روز، و هنوز ژ را ندیده بودم، ترازودار مرا تقریباً غافلگیر کرد. روبروی او ایستاده بودم. "شما تنهائید؟ خیلی جوان هستید… " (پشت سر من پیرزنی می‌کوشید خودش را به  جلو برساند. ) و یا اینکه: "شما جوانید؟ خیلی تنها هستید… " ترازودار گفت: "به نوبت است خانم… این آقا زودتر از شما آمده اند. " من گفتم که عیبی ندارد و عجله‌ای ندارم و پیرزن گویا تشکر کرد. حالا دیگر می‌توانستم به  پیشخوان تکیه بدهم و با ترازوی زردرنگ بزرگ که آهسته بالا و پائین می‌رفت بازی کنم. "شما درس می‌خوانید؟ درست است؟ " چون نمی‌ دانستم درست است یا نیست ساکت ماندم. "من هم تا شش ریاضی خوانده ام. " من به ت زده به  ترازودار نگاه کردم، تقریباً بطور غریزی حدس زده بودم که او انتظار چنین عکس العملی را دارد. اما او همچنان منتظر بود. "انگلیسی هم بلدید؟ ""نه، نه، فرصت نداشتم درست یاد بگیرم، اگر کار نمی‌ کردم… " من از روی رضایت آه کشیدم. "خیلی خوب، همین است، و الا تا بحال استخد‌‌‌ام شده بودید. " و آنوقت ناگهان دکان خیلی شلوغ شد و من دیگر تنوانستم با ترازو بازی کنم و ترازودار گفت که اسمش محمود است و من گفتم متشکرم و همانطوریکه یک دسته بزرگ نان میان من و او حائل می‌شد با انگشتش به  ته دکان اشاره کرد و در میان همهمه مردم گویا گفت که می‌توانم بروم و از نزدیک او را به  خوبی ببینم. 
من بی صرافتی نیمی از نانم را خورده بودم و وقتی درست به  قیافه او دقیق شدم دیدم که چشمهایش مثل شیشه شفاف است و هردم به  نقطه‌ای خیره می‌شود و قدش هم آنقدر‌‌‌ها که گمان می‌کردم بلند نیست. روی یک بسته کتاب نشسته بود، کیف پولش را باز کرده بود، اسکناسهایش را با دقت می‌شمرد، تا می‌کرد، در آن می‌گذاشت و باز بیرون می‌آورد. لبخندش را نشناختم و ناگهان خمیرگیر دستش را در کیسه آرد فرو برد و بیرون آورد و مثل دیوانه‌ای به  طرف من آمد. من عطسه کردم و طعم خمیر در دهانم بود و سرفه امانم نمی‌ داد و موهایم سفید شده بود. ترازودار فریاد زد: "چه کار کردی؟ " من نانم را مچاله کردم و به  صورت خمیرگیر زدم و از دکان بیرون دویدم. پایم به  بسته کتاب‌‌‌ها خورد و مرد بلندقد به  زمین در غلتید و پولهایش درفضا می‌چرخید. بچه‌‌‌‌ها به  دنبالم افتاده بودند… 
پس از آن بار دیگر هم ژ را دیدم. اما چرا نپرسیدم؟ من باید بدانم، باید بدانم، من باید از ترازودار بپرسم که چرا آن مرد بلندقد مرموز را به  خود راه داده است. آه، باید بدانم؟ چرا؟ خیلی خوب، خانه من هم در آن کوچه بود، در انت‌های کوچه بود و برای اینکه راه کمتری بروم و زودتر برسم ناچار بودم که از مقابل خانه ژ بگذرم. شب و زمستان… و اجبار من در این بود که می‌ل داشتم خودم را زودتر از شر سرمائی که مثل شلاق مرطوب بر سر و صورتم می‌خورد و باران و برفی که به  هم آمیخته بود و مه مزاحمی که برایم تنگی نفس به  ارمغان می‌آورد نجات بدهم. در اتاق کوچک و مرطوب و سردم که در طبقه اول یک خانه قدیمی قرارداشت اگرچه هیچ مادر یا زن یا گربه و یا تختخواب فنرداری انتظارم را نمی‌ کشید اما دست کم می‌توانستم بخاری آلادینم را روشن کنم و آنرا مثل بچه‌ای در دامن بگیرم تا گرم شوم. 
و در آن لحظه گذرا بود که ژ را باز دیدم، و هنوز مطمئن نیستم که حقیقتاً او را دیده باشم، زیرا مه غلیظ بود و در کوچه ما بیش از یک چراغ برق نمی‌ سوخت که آنهم کورسو می‌زد و من احساس کردم که چراغ اتاق ژ نیز خاموش است و تنها نور محو و ملایمی گویا از اتاق همسایه روبرویش و یا شاید از چراغ راهرو در اتاق او افتاده است و پس از آن شب بار‌‌‌ها فکر کردم که ممکن است اینهمه وهمی بیش نبوده است و یا بازی مه مرا در آن شتابی که داشتم و در آن بوران و خلوت و سکوت کوچه‌‌‌‌ها به  این خیال انداخته باشد که ژ را دیده‌ام و حتی او را چنان دیده‌ام که دماغ و لبهایش را به  شیشه چسبانده است. 
وقتی به  خانه رسیدم هنو دستهایم نمی‌ توانستند کبریت را روشن کنند. آنوقت آن‌ها را به  هم مالیدم و چراغ آلادین که روشن شد خودم را سرزنش و مسخره کردم که خیال کرده‌ام ژ را دیده‌ام زیرا چه دلیلی داشت که ژ همیشه اینطور بیرون را نگاه کند و آنهم درست وقتی که من از روبروی خانه‌‌اش رد می‌شوم؟ چه کسی یا چه چیزی را می‌خواست محکوم کند و یا از کجا انتظار کمک یا نگاهی آشنا داشت؟ و کار من هم که برنامه معینی نداشت که فرض کنم او وقت آمد و رفت مرا حساب کرده است و می‌داند. 
آیا این تصادف محض بود یا همانطور که محمود در یک شب عرق خوری درباره مرد بلندقدش می‌گفت تقدیر و سرنوشت کور بود؟ و محمود دیگر چرا درباره مرد بلندقدش از این حرف‌‌‌ها می‌زد؟ و ژ… و ژ… چشم‌های ملتهب و اندکی ترسانش را به  من خیره کرده است مثل غریقی که دیگر به  غرق شدن خود اطمینان دارد و اگر به  کسی نگاه می‌کند برای طلب کمک نیست و یا برای درخواست دعا و بلکه برای این است که او را شاید، اگر باری لحظه‌ای هم شده، از بی اعتنائی بازدارد که مگر پایان دردناک او را بنگرد. وای… آن چشم‌های ترسناک و ملتمس و آن نگاه سوزان که از پشت ابه‌‌‌ام شیشه می‌آمد و تازه او که با من آشنا نیست و نمی‌شناسدم…. 
روز بعد که می‌خواستم برای صبحانه‌ام نان و پنیر بخرم، در آن ساعات زود صبح، سرانج‌‌‌ام پلیس را در دکان نانوائی دیدم. هرگز وحشت و نفرت و شادی و جذبه آن لحظه را از یاد نخواهم برد. نمی‌ دانم چرا نیمه شب چنین حالی را درنیافته بودم و فقط خستگی بر سراسر تن و ذهنم دست یافته بود و با خود گفته بودم: "خیلی خوب، فایده‌‌اش چیست؟ این هم خون… " این هم خون مرد بلندقد که بر لباسش و روی ریگ‌های سردی که از تن نان‌‌‌ها به  خاک ریخته بود دلمه بسته و خشکیده بود. او خود به  رو به  زمین افتاده بود و دستهایش از دو طرف گشوده بود. فرقش شکافته بود و افسر جوان پلیس می‌گفت: "معلوم نیست با تبر یا چیز دیگری… " و او همه کارگران نانوائی را موقتاً توقیف کرده بود، هرچند که مسلم شده بود شب جز مقتول کسی در دکان نخوابیده است. شاگردک گوژپشت و آبله روی مغازه زوزه می‌کشید. محمود را قبلاً به  کلانتری برده بودند و اکنون دیگران را بسوی ماشین پلیس هل می‌دادند. من برای خمیرگیر شکلک درآوردم و توی دلش پخ کردم و او به  بالا جست و بچه‌‌‌‌ها همه خندیدند و به  بالا جستند و به  دنبال او راه افتادند. افسر جوان که گویا جز من کسی را در میان انبوه زنان چادری و پیرمردان و بچه‌‌های پابرهنه و مردان ژنده پوش لایق هم صحبتی ندیده بود گفت که او هم مرد بلندقد را یکی دوبار دیده بوده است. "باید اینطور می‌شد، شما موافق نیستید؟ " و افسر جوان ناگهان برگشت و وحشیانه مرا نگاه کرد و من سر به  زیرانداختم "ولی ما قاتل را می‌گیریم. " و بعد نگاهش محزون آر‌‌‌ام و محزون شد. "وظیفه ما این است. "
من ناچار از خوردن صبحانه بازماندم، اما در عوض ژ را دیدم که از بقالی سر کوچه مان بیرون آمد. بطرف او کشیده شدم. سیگار خریده بود و اکنون خمیازه می‌کشید. رو در روی هم ایستادیم. برای نخستین بار بود که به  من لبخند زد و اگرچه لبخندش مهربان و شیرین بود اما من دانستم که نگاه او است که در لبخندش نشسته است و دستش را پیش آورد و دست مرا به  گرمی فشرد و تمام محبت جهان با او بود و من احساس کردم که مرا هم با خود بسوی دریا می‌برد و دستم را به  سختی بسوی خود کشیدم و به  انت‌های کوچه گریختم. از ترس عرق می‌ریختم. "این کوچه دررو ندارد، آقا! نمی‌ بینید؟ " آه! گدی کور لعنتی! و بسوی کوچه دست چپ دویدم. ته کوچه پیرمردی با حیرت به  من نگاه می‌کرد. او را همین الان در میان جمعیت دیده بودم. "شما که اهل همین کوچه هستید، نمی‌ دانستید؟ " من آر‌‌‌ام برگشتم و به  سر کوچه رسیدم و نگاه کردم: ژ رفته بود. 
آیا از بقال بپرسم؟ و چرا نپرسم؟ و بقال دیگر مثل محمود تحصیل کرده نبود و وقتی پرسیدم که از ژ چه می‌داند اول عبوس شد و بعد خندید و با لبهایش گفت "نمیدانم" و دست آخر سر جنباند و برایم تعریف کرد که ژ چه چیز‌های نامربوطی می‌گوید و می‌خواهد یک قصه خیلی کوتاه بنویسد و من گفتم" "آها، پس نویسنده است!" و پسر بقال که روی کتاب فیزیکش خم شده بود بی آنکه سر بلند کند مثل اینکه به  من جواب داد: "نه بابا، نه آنطور که شما خیال می‌کنید. دلش اینطور می‌خواهد… و تازه، گمان نمی‌ کنی او هیچ کاره باشد؟ " و رویش را به  پدرش کرد. 
من سیگارم را روشن کردم و اندیشیدم که تا کنون صدای ژ را نشنیده‌ام و باز برگشتم و از بقال پرسیدم که آیا می‌تواند ترتیب ملاقات من و ژ را بدهد که گفت نمی‌ تواند و پسرش این بار سربلند کرد و رو در رو به  چشم‌های من نگاه کرد: "شما که قبلاً با هم روبرو شده اید… " و من درماندم. 
* * *
او را دیگر ندیدم، اما داستانش را خواندم. چیز فوق العاده‌ای نداشت و زیاد هم کوتاه نبود و شاید هم اصلاً داستان نبود و آنرا در روزنامه نقل کرده بود و حتی شاید آنچه در این صفحه روزنامه درباره حادثه نوشته اند به  مراتب هم کوتاهتر و هم داستانی تر باشد. اگرچه چاپ عکس او خراب شده است و درست چیزی از صورتش معلوم نیست، اما من حتم دارم که او خود ژ است، خود ژ است، او را می‌گویم، او را که از پشت تماشاچی‌‌‌‌ها سرک کشیده است و انگار باز هم خیره به  من نگاه می‌کند. و این عکس را چه موقع از او برداشته اند؟ و من که آن روز عکاس و خبرنگار ندیدم، تنها نگاه او را دیدم و این همان نگاه خیره شیطانی است که روز‌‌‌ها و شب‌‌‌ها مرا عذاب می‌داده استوقتی به  خانه برمی گشته ام، وقتی از خانه بیرون می‌آمده ام، وقتی درس می‌خوانده ام، وقتی که می‌خواسته‌ام به  خواب بروم. و آیا هنوز فرصتی هست که باز هم از خود بپرسم، بپرسم که چرا در این محله لعنتی خانه گرفتم و چرا برای اینکه زودتر به  خانه برسم راهم را کج کردم و از زیر خانه او رد شدم؟ همان ژنده پوش‌‌‌ها و همان زن‌های چادر به  سر و همان کارمندان ادارات با بچه‌‌های قد و نیمقدشان اکنون کوچه را پر کرده اند، حتی محمود هم در این میان برای خودش جائی دست و پا کرده است…. می‌دانم، خود من زمانی همین حال را داشته ام، همیشه تماشای اعدامی‌‌‌ها یا آن‌ها که قرار است اعد‌‌‌ام بشوند و مقتول‌‌‌ها و آن‌ها که در دست پلیس گرفتار شده اند و تبهکاران لذت بخش بوده است، اما این‌‌‌ها دیگر چه لذتی می‌برند؟ مگر ژ را نمی‌ شناخته اند و اکنون که ژ را فقط می‌خواهند در آمبولانس بگذارند ـ"او را در حالی که به  قصد خودکشی با تیغ رگ‌های خود را بریده بود دستگیر کردند. " بله او را دستگیر کردند و من می‌دانم، زیرا خون خودم را خوب می‌شناسم، به  همان اندازه که خون مرد بلندقد را که از خودم دورش کردم می‌شناسم و –"بنظر می‌رسد که خیلی زود به  قتل مرد ناشناسی که در نانوائی کشته شده بود اعتراف کند. " آه! آه! چرا ناشناس؟ او را همه می‌شناسند، او همه جا هست، امروز دیگر در همه جا می‌توان دیدش" پشت می‌ز کافه ها، در اداره، در مدرسه، در خیابان، در خانه‌‌های گوناگون او را ه می‌رود، پولهایش را می‌شمرد و لبخند می‌زند و می‌رقصد و عرق می‌ریزد و شب با زنش نقشه‌‌های فردا را می‌کشد. بله من می‌دانم، اعتراف می‌کند، همه چیز را اعتراف می‌کند، اما دیگر خسته و دلزده است و می‌داند که بیهوده دشنه را فرود آورده است ـ"پلیس در تحقیقات بعدی به  این نتیجه رسید که قتل با اسلحه برنده انج‌‌‌ام گرفته است. " و با اینهمه ژ آسوده خواهد بود، در لحظه اعتراف کمی آسوده خواهد بود و فقط منم که نطفه وحشت آن شب سیاه و دردناک را همیشه در خود خواهم داشت تا روزی به  جهان بیاورمش…. 
یک روز؟ زمانی به  این بلندی؟ اکنون صدای وحشت را در خود می‌شنیدم و وقتی می‌خواستند در آمبولانس بگذارندم همان افسر جوان و مؤدب پلیس هفت تیرش را بسویم نشانه رفته بود. من برگشتم و بسوی محمود فریاد زدم: "ببین… ببین… ناچار بود، او ناچار بود… " و محمود دستهایش را درهم قفل کرد و آه کشید. "ببین… او که با تو دوست نبود، تو هم با او کاری نداشتی… نه؟ محمود، بگو! نه؟ " و افسر مؤدب مرا به  سختی هل داد و من دست‌های خون آلودم را نومیدانه بلند کردم و این بار صدایم به  ناله شبیه بود. "من مجبور بودم انتخاب کنم… " و پاسبانی در آمبولانس را به  رویم بست. "مجبور بودی فرار هم بکنی؟ می‌خواستی خون را بخوابانی…؟ " و پیرزنی از میان دندانهایش گوئی نفرین می‌کرد و من دیدم که محمود چیزی می‌گوید اما نشنیدم که چه می‌گوید. "دیدی آخر گیر افتادی… " و این را پیرزن گفت. 
و در زندان بود که روزنامه را خواندم: "آن مرد به  این محله آمده بود تا از گرمای نانوائی در این شب‌های سرد زمستان استفاده کند و گرم شود آنوقت در یک شب طوفانی این عنصر جنایتکار او را … " و من حیرت کرده بودم که خونش چقدر سرد و چندش آور است. 
معهذا کوتاه ترین حکایت دنیا را من خواهم نوشت، و اشتباه نکنید، کوتاه ترین حکایت دنیای خودم را. در زندان یا در بیمارستان و یا در زیر چوبه دار، و همان لحظاتی که بخار از نان‌های تازه برمی خیزد و مادر‌‌‌ها تکه‌ای از نانی را که خریده اند به  دهان بچه شان می‌گذارند و این همه چیز‌های خوب در همان کوچه من جریان دارد و همان لحظاتی که آفتاب جای مه را گرفته است. این است که من از شما قلم و کاغذ نخواسته ام، می‌دانید که نویسنده نیستم و نمی‌ دانم چگونه باید داستان نوشت"اورا کشان کشان از خانه بیرون آوردند، همه اهل محل نفرینش می‌کردند اما عده‌ای نیز بر جوانی‌‌اش افسوس می‌خوردند. افسر پلیس همچنان هفت تیرش را به  سوی او گرفته بود. پیرمردی می‌گفت آخر او که دیگر نمی‌ تواند فرار کند و با این کار‌‌‌ها فقط بچه‌‌‌‌ها می‌ترسند. افسر پلیس جواب داد: من فقط وظیفه‌ام را انج‌‌‌ام می‌دهم، اما خودتان قضاوت کنید، با این عناصر نمی‌ توان به  نرمی رفتار کرد، ببینید با خودشان چه می‌کنند، چه رسد به  دیگران. و او را که دستهایش باندپیچی شده و خون خشک همه بدنش را فراگرفته بود نشان داد. " و من فقط به  یک دشنه دیگر احتیاج دارم، گفته‌ام که نمی‌ دانم چگونه باید داستانم را بنویسم و آیا من اشتباه کرده ام؟ پس اکنون سخنم را اصلاح می‌کنم. بدانید من در همان لحظات آفتابی که شما عکسی را که بد چاپ شده است نگاه می‌کنید و گزارش خبرنگار جنائی روزنامه را می‌خوانید و لبخند می‌زنید و بر مو‌های بور یا سیاه بچه تان دست می‌کشید و صدای گربه‌‌‌‌ها را می‌شنوید من داستانی کوتاه ولی غم انگیز خواهم نوشت. این دومی را هم اکنون اضافه کرده‌ام و ژ دیگر از آن چیزی نمی‌ داند و نباید بداند و شما هم بخاطر خدا او را به  حال خودش بگذارید، بگذارید در شب‌های سرد مه آلود، در هوای تاریک و روشن و در زیر ضربه باد و باران دماغ و لبهایش را روی شیشه سرد بچسباند، بگذارید از طبقه سوم به  کوچه نگاه بکند، بگذارید مثل روحی در اتاق همیشه تاریک خودش بپلکد، نان بخورد، راه برود، سیگار بکشد، حرف بزند، اما بخاطر خودتان از مقابل او، از زیر اتاقش، از این کوچه دراز لعنتی رد نشوید، از این کوچه‌ای که خانه من در انت‌های آن قرار داشته است و مردان بلندقد در نانوائی‌‌اش می‌خوابند. می‌دانید، هیچ چیز واقعاً وحشتناک و حتی غم انگیز نیست، غیر از نگاهی که از پشت شیشه چشم می‌اندازد و به  ناچار آدم را به  قعر آب‌‌‌ها فرامی خواند و این نگاه گوئی طنابی است که به  انتهایش وزنه‌ای سربی آویخته باشند و آن اضطراب و التماس و احساس بلاتکلیفی که در آن چشم‌‌‌ها نهفته است و آن ناگهانی بودن همه این چیز‌‌‌ها… 
این‌‌‌‌ها را شاید من در قصه کوتاه و بسیار غمناکم بنویسم. اما آیا کسی از شما هست که آنرا بخواند؟ من راضی خواهم شد، حتی اگر یک نفر باشد. زیرا آنوقت مطمئن خواهم شد که دیگر بیش از این تنها نخواهم بود و یک فرد انسانی دیگر هم چشم‌‌‌ها و نگاه ژ را دیده است. 
نویسنده: بهر‌‌‌ام صادقی
تاریخ نگارش: شهریور 1344
محل و تاریخ نخستین چاپ داستان: جنگ اصفهان – زمستان 1344
برگرفته از مجموعه داستان سنگر و قمقمه‌‌های خالی، به ر‌‌‌ام صادقی، صص 298-291
انتشارات کتاب زمان، چاپ اول، فروردین 1349 

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.