داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بی چهره‌ها

هر دویشان را برداشتند. روی علف سوخته، کنار هم بودند. لباسهایشان تکه‌تکه و پراکنده شده بود. انفجار باروت، رنگ شماره‌‌ها را برده و پلاک‌های حلبی خرد شده بود. به دو تکه خمیر از جنس آدم می‌مانستند. یک قطعه‌ی برنده‌ی فولاد، سوت زنان و اریب، چهره‌شان را برده بود و اکنون بر روی تکه‌‌های چمن مانند دو کُنده، با کله‌‌های سرخ افتاده بودند. افسری که آن‌ها را داخل ماشین روی هم گذاشته بود، سخت حیرت‌ کرده بود: بی‌تردید ضربه‌ای شگرف بوده است. 
برایشان نه بینی باقی مانده بود و نه گونه و نه لب. چشم‌ها از حدقه‌‌های شکسته بیرون زده و دهان، مانند قیف باز مانده بود: حفره‌ای خون‌آلود که در آن، زبان‌ِ بریده می‌لرزید. منظره‌ای به این شگفتی را نمی‌توان تصور کرد: دو موجود با یک قد و قواره و بدون چهره. کله‌‌ها پوشیده از مویی کوتاه، بر خود دو صفحه قرمز رنگ داشتند که هم‌زمان و یکسان تراشیده شده بود و بر روی آنها، فرورفتگی حدقه‌‌ها و سه حفره به جای دهان و بینی وجود داشت. در آمبولانس، آن‌ها را بی‌چهره‌ی شماره یک و بی‌چهره‌ی شماره دو نام نهادند. یک جراح داوطلب انگلیسی، از دیدن این مورد متعجب شد و به آن‌ها علاقه پیدا کرد. او زخم‌ها را پماد زد، پانسمان و بخیه کرد، خرده استخوان‌ها را خارج کرد، گوشت خمیر شده را ورز داد و بدین ترتیب دو عرقچین گوشت‌ساز و مقعر و قرمز به وجود آورد که هر دو مانند حفره‌ی پیپ‌های خارجی وسطشان به یک اندازه سوراخ بود. دو بی‌چهره کنار هم بر روی ملحفه‌ها، دو لکه مدور و عظیم و بی‌معنی را به‌جا می‌گذاشتند.
سکون همیشگی این زخم، دردی خاموش داشت: ماهیچه‌‌های پاره پاره در برابر بخیه‌‌ها واکنشی نشان نمی‌داد. شدت ضربه، حس شنوایی را از کار انداخته بود، به طوری که تن‌ها علائم حیات، حرکات دست و پا و دو فریاد خفه‌ای بود که از میان کام گشوده و تکه‌زبان لرزانشان بیرون می‌زد. 
با این حال، هر دو خوب شدند. آن‌ها آرام آرام و با اطمینان یاد گرفتند به حرکاتشان جهت دهند، دستهایشان را دراز کنند، پا‌ها را برای نشستن جمع کنند و لثه‌‌ها را که سفت شده بود و مثل سیمان، فک‌ها را می‌پوشاند، تکان دهند. آن‌ها از یک چیز لذت می‌بردند و آن چیز را می‌توانست از روی صدا‌های نازک و پر زیر و بمی که به واج تبدیل نمی‌شد، شناخت، یعنی: کشیدن پیپ‌هایی که لوله‌هایشان را با تکه‌‌های بیضی شکل کائوچویی پوشانده بودند تا به لبه‌‌های زخم دهانشان برسد. زیر پتو کز می‌کردند و تنباکو می‌کشیدند. فواره‌‌های دود از روزنه‌‌های سرشان بیرون می‌زد: از دو حفره بینی، از چاه دوقلوی حدقه‌ها، از گوشه فک‌ها و از لابلای اسکلت دندانها. و هر بار که مه خاکستری رنگ از میان شکاف‌های توده‌‌های قرمز بیرون می‌زد، زبان کوچک، لرزان، با قهقهه‌ای فرابشری و کرکر خنده به استقبال آن می‌آمد و باقی زبان، آهسته به کام کوبیده و صدا می‌کرد.
هنگامی که پزشک‌ِ مقیم، زن کوچک اندام و سر لختی را بر بالین بی‌چهره‌‌ها آورد، در بیمارستان غوغایی به پا شد. زن با حالتی پریشان آن‌ها را یکی پس از دیگری نگاه کرد و بعد شروع کرد به گریه کردن. به سرپرست بیمارستان در اتاقش گفت که یکی از آن دو همسر او است. گفته بودند که مفقود‌الاثر است. اما این دو مجروح که هیچ اثری برای تشخیص هویت نداشتند جزو موارد خاص محسوب می‌شدند. بر و بالا و شکل دستهایشان بدون استثناء همگی مرد از دست رفته‌اش را به خاطر می‌آوردند. زن در تردیدی زجرآور به سر می‌برد: از آن دو بی‌چهره کدامیک همسرش بود؟
او زن بسیار خوبی بود. لباس راحت و ارزان‌قیمت او به تنش می‌چسبید. موهایش را به سبک چینی‌ها عقب زده بود، به همین دلیل چهره‌ای لطیف و کودکانه داشت. دردی ساده و تردیدی کم و بیش خنده‌آور در ظاهر او به هم آمیخته می‌شد و صورتش را مانند صورت دختر بچه‌ای که یک اسباب بازی را شکسته است، منقبض و در هم می‌کرد. بالاخره پزشک سرپرست نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد و به آن زن کوچک اندام که نگاهش را پایین انداخته بود با همان لهجه نخراشیده خود گفت: «خب، پس .. بی‌قیافه‌‌ها رو ببر، وقتی آزمایششون کردی می‌شناسیشون!»
زن، ابتدا جا خورد و مانند بچه‌ای از شرم سرخ شد و رو بر گرداند. سپس نگاهش را به زیر انداخت و یکی پس از دیگری تخت‌ها را نگریست. چشم‌ها مانند دو کاسه خون و به هم دوخته، همچنان بر روی بالش‌ها قرار داشتند. هنوز همان حالت بی‌معنی را حفظ کرده بودند، حالتی که از آن‌ها معمایی دوپهلو ساخته بود. زن به سویشان خم شد و در گوش یکی از آن‌ها و سپس در گوش دیگری صحبت کرد. سر‌ها واکنشی نشان ندادند ـ اما رعشه‌ای در هر چهار دست احساس شد ـ بی شک به خاطر این بود که آن دو کالبد بخت برگشته و بی‌روح به طور مبهمی احساس می‌کردند که زنی کوچک‌اندام و دل رحم با عطری شامه‌نواز و حرکاتی دلپذیر و کودکانه در نزدیکیشان قرار دارد.
زن مدتی مردد ماند، سپس از آن‌ها خواهش کرد که دو بی‌چره را به مدت یک ماه به او بسپارند. آن‌ها را در درشکه نرمی گذاشته و بردند، هنوز کنار هم بودند. زن کوچک اندام در برابرشان نشسته بود و بی‌وقفه اشک‌های گرم می‌ریخت.
وقتی به منزل رسیدند، زندگی غریبی برای هر سه‌شان آغاز شد. زن همواره از بالین یکی به سراغ دیگری می‌رفت و مترصد علامت و منتظر نشانه‌ای بود. او این سطوح قرمز رنگ را که دیگر هرگز تکان نمی‌خورد زیر نظر می‌گرفت و زخم‌های عظیمشان را به دقت تماشا می‌کرد. کم‌کم می‌توانست بخیه‌‌های آن‌ها را تشخیص دهد، همانطور که خطوط چهره‌ی یار کم‌کم برای کسی آشنا می‌شود. او آن‌ها را مانند دو عکس نمونه، یکی پس از دیگری بررسی می‌کرد، ولی راضی به انتخاب نمی‌شد. اندک‌اندک درد شدیدی که در آغاز، با یاد همسر از دست رفته قلبش را می‌فشرد، در نهایت به آرامشی نامطمئن مبدل گردید. او مانند کسی می‌زیست که به همه چیز پشت پا زده و تن‌ها از سر عادت زندگی می‌کند. آن دو نیم‌پیکر خرد شده که جای یار دلبندش را گرفته بودند، هرگز هر دو با هم محبوب او نبودند، بلکه افکار او مدام از یکی به دیگری می‌رفت. گویی روحش مانند یک آب در حال نوسان بود. زن، هر دو را به چشم آدمک‌های قرمز خود می‌نگریست و همین عروسک‌های بی‌اهمیت بودند که وجود او را پر می‌کردند. آن‌ها بر روی تختهایشان نشسته، به یک حالت پیپ می‌کشیدند و حلقه‌‌های دود را بیرون می‌دادند و همزمان فریاد‌های نامفهومی سر می‌دادند. مثل عروسک‌های خیمه شب بازی عظیم‌الجثه‌ای بودند که از خاورزمین آورده باشند، عروسک‌هایی با نقاب قرمز که از آن سوی دریا‌ها آمده‌اند، موجوداتی که حیاتی ذی‌شعور به آن‌ها جان بخشیده است، موجوداتی که قبلا‌ً آدم بوده‌اند.
آن‌ها میمون‌های او بودند، دو دوست قرمز رنگ او، همسران کوچک او، مردان سوخته، پیکر‌های بی‌روان، عروسک‌های گوشتالود، سر‌های حفره‌دار، کله‌‌های بی‌مغز و چهره‌‌های خون‌آلود او. او به هر دویشان به نوبت رسیدگی می‌کرد، پتویشان را مرتب می‌کرد، ملحفه‌هایشان را زیر تخت می‌زد، شرابشان را هم می‌زد و نانشان را تکه می‌کرد. او آن‌ها را از وسط اتاق، از دو طرف، راه می‌برد و وادارشان می‌کرد روی کف اتاق بپرند. با آن‌ها بازی می‌کرد و اگر عصبانی می‌شدند با کف دست از خود می‌راندشان. آن‌ها با یک نوازش زن، مانند دو سگ دیوانه خود را به کنار او می‌رساندند و با یک حرکت خشن او، به حالت تعظیم، مثل جانوران توبه‌کار سر جایشان می‌ماندند. آن‌ها خود را به او می‌مالیدند و از او آب نبات دریوزه می‌کردند. هر دویشان قدح‌های چوبی داشتند و هر از گاه باده‌گساری می‌کردند و با نقاب‌های سرخ‌شان عربده‌شادی می‌کشیدند.
آن دو سر دیگر مانند گذشته زن کوچک‌اندام را ناراحت نمی‌کردند، دیگر مانند دو نقاب قرمز بر دو چهره‌ی آشنا، کنجکاوی او را برنمی‌انگیختند. او هر دو را به یک اندازه دوست داشت و برایشان کودکانه لب غنچه می‌کرد. می‌گفت: «عروسکهایم خوابند. مردهایم دارند قدم می‌زنند». برایش معنا نداشت که از طرف بیمارستان بیایند و بپرسند کدامیک را می‌خواهد نگه دارد. سؤال چرندی بود: انگار از او بخواهند شوهرش را دو نیمه کند. او آن‌ها را دعوا می‌کرد، همانطور که کودکان، عروسک‌های بدجنس خود را دعوا می‌کنند. به یکیشان می‌گفت: «می‌بینی گ‍ُرگک من، برادرت شرور است، مثل یک میمون بد است، من صورتش را به سمت دیوار چرخاندم و تا معذرت نخواهد او را بر نمی‌گردانم». سپس با خنده‌ای کوتاه آن پیکر مفلوک را که با ملایمت به توبه وادار کرده بود، برمی‌گرداند و دستانش را می‌بوسید. او گهگاه حتی بخیه‌‌های چندش‌آورشان را نیز می‌بوسید و سپس لحظاتی بعد در خفا لب‌ها را جمع کرده دهانش را پاک می‌کرد. آن وقت تا جایی که می‌توانست می‌خندید.
با این حال، ناخودآگاه به یکی از آن دو که آرامتر بود بیشتر خو کرده بود. البته ناخودآگاه، زیرا امیدی به بازشناسی شوهرش نداشت. او یکی را مانند حیوان محبوبی که نوازشش لذت بیشتری داشته باشد بر دیگری ترجیح داد و وی را بیشتر مورد نوازش خود قرار داده، بوسه‌‌های عاشقانه‌تری نثارش کرد. بی‌چهره دیگر، به تدریج افسرده شد، زیرا احساس می‌کرد که حضور زن در اطراف او کمتر شده است. او اغلب خمیده و سر در گریبان، مانند پرنده‌ای بیمار بر تخت خود افتاده بود. او دیگر سیگار نمی‌کشید. حال آنکه آن دیگری، بی‌خبر از درد او، دود خاکستری به سینه می‌برد و آن را همراه با صدا‌های گوش‌خراش از همه شکاف‌های صورتک قرمز گونش بیرون می‌داد.
آنگاه زن به شوهر افسرده‌اش رسیدگی می‌کرد. ولی دلیل افسردگی او را نمی‌فهمید. سر به سینه‌اش می‌گذاشت و هق‌هق کنان از درون می‌گریست. ناله‌ای خفه از تنه مرد بلند می‌شد. در قلب تیره و تار او جنگ حسادت سر گرفته بود. حسادتی حیوانی که زاییده احساسات و شاید خاطرات مبهم زندگی گذشته بود. زن برایش مانند یک بچه لالایی می‌خواند و دست خنکش را روی س‍‍ُر گرم و سوزان او، می‌گذاشت و او را آرام می‌کرد. وقتی متوجه شد که مریض است از چشمان خندانش قطرات درشت اشک بر روی آن چهره خاموش فرو ریخت.
اما زود دستخوش تشویشی جانسوز شد، زیرا احساس مبهمی به او گفت که آن حرکات را در گذشته در یک بیمار دیده است. گمان کرد آن حرکات‌ِ دیرآشنا را می‌شناسد. طرز قرار گرفتن آن دست‌های استخوانی، به طور مبهم دست‌هایی مشابه را به یادش می‌آورد که زمانی برایش عزیز بود، دست‌هایی که ملحفه‌هایش را پیش از به وجود آمدن آن شکاف عمیق در زندگی‌اش، لمس کرده بود.
ناله‌‌های آن متروک بینوا دل او را به درد آورد. بعد مردد و مضطرب، دوباره به آن دو سر بی‌چهره خیره شد. آن‌ها دیگر دو عروسک ارغوانی نبودند، بلکه یکی بیگانه و دیگری شاید نیمه دیگر او بود. وقتی بیمار م‍ُرد همه اندوه او از نو زنده شد. احساس می‌کرد به راستی همسر خود را از دست داده است. با نفرت به سوی بی‌چهره دوم دوید. ولی ترحمی کودکانه بر او عارض شد و در برابر آن آدمک فلک‌زده و سرخ‌رو که صدایش بلند بود و شاد و خرم سیگار می‌کشید، متوقف ماند.

نویسنده: مارسل شواب
مترجم: محمد گودرزی

درباره‌ی نویسنده:
مارسل شواب1 (1867 ـ 1905) نویسنده، محقق و مترجم فرانسوی، در کودکی به یادگیری زبان‌های خارجی از جمله انگلیسی و آلمانی پراخت. علاقه او به زبان، باعث شد بعد‌ها در زمینه زبان‌ِ کوچه بازار تحقیق کرده و از آن در آثار داستانی خود استفاده کند. از کار‌های باارزش او، ترجمه و معرفی رابرت لویس استیونسون و والت ویتمن در فرانسه است. سبک فشرده و سنگین نوشته‌‌های او بعد‌ها الگوی نویسندگان بزرگی مانند بورخس و میشون قرار گرفت. همچنین به نظر می‌رسد که آندره ژید در نوشتن مائده‌‌های زمینی و نیز ویلیام فاکنر در گور به گور خود از آثار شواب الهام گرفته باشند. از آثار مهم او می‌توان به «زندگی‌های خیالی»2، «کتاب مونل»3 و «قلب دو رو»4 اشاره کرد. داستان «بی‌چهره‌ها»5 از مجموعه «قلب دو رو» انتخاب شده است.
——————————
پی نوشت:
1. Marcel Schwob
2. Vies imaginaries
3. Le livre de Monelle
4.Coeur double
5. Les Sans – gueule

منبع: www.iricap.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1410
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.