داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یک جوک ناجور

  • چهارشنبه, 30 آوریل 2014
  • 6:27 ب.ظ
  • هاجین

سرانجام آن دو نفر که جوک را گفته بودند، دستگیر شدند. خبر نداشتند که پلیس به دنبالشان است. به همین خاطر نیز بدون اینکه شکی به خود راه بدهند با خیال راحت به شهر آمدند. همین که پا به فروشگاه «اوری دی» گذاشتند، چندین پلیس به طرفشان حمله‌ور شدند و آن‌ها را گرفتند و محکم بر روی کف سیمانی فروشگاه خواباندند و از پشت به آن‌ها دستبند زدند. مات و مبهوت و در حالی که خاک اره به صورتشان چسبیده بود، فریاد می‌زدند: «اشتباه شده! ما چیزی ندزدیدیم!»
«خفه شوید!»
«اوه…»
مأمور‌های پلیس با پارچه‌‌هایی که همان‌جا توی یک سطل بود دهان آن‌ها را بستند و آن‌ها را کشان کشان به طرف ماشین سفید رنگ پلیس بردند.
به محض اینکه آن‌ها را به کلانتری بردند، بازجویی شروع شد. بازجویی نتیجه‌بخشی نبود. چون آن دو رعیت، هر گونه افترای ضد انقلابی را حاشا کردند. رئیس پلیس که یک مرد عینکی آبله‌رو بود، جوکی را که گفته بودند به آن‌ها یادآوری کرد. رعیت بلند قد در کمال تعجب همگان پرسید: «دنگ ژیائوپینگ کیست؟ من تا حالا او را ندیده‌ام.»
بعد هم رو کرد به دوستش و گفت: «تو دیده‌ای؟»
رعیت کوتاه قد گفت:‌ «ام م، فکر کنم باید تیمساری چیزی باشد.»
رئیس پلیس با فریاد گفت: «خودتان را به آن راه نزنید! رفیق دنگ ژیائوپینگ رئیس حزب ما و کشور ما است.»
رعیت بلند قد گفت:‌«جداً؟ یعنی او شخصیت اول مملکت است؟»
«بله».
«پس رئیس مائو چی؟ ما فقط رئیس مائو را می‌شناسیم.»
«او شش سال پیش از دنیا رفت. نمی‌دانستید؟»
رعیت قد کوتاه گفت:‌«مطمئنید؟ نمی‌دانستم او مرده. او امپراتور ما که نه، پدربزرگ ما است. عکسش هنوز از دیوار خانه‌ام آویزان است.»
مأموران پلیس به سختی توانستند جلوی خنده‌ی خود را بگیرند. رئیس پلیس به فکر فرو رفته بود. او قبل از بازجویی فکر کرده بود که به راحتی می‌تواند از پس این دو دهاتی بربیاید. ولی الان کاملاً مشخص بود آن‌ها آدم‌های باهوشی هستند و خود را به حماقت زده‌اند تا بتوانند از زیر اتهام در بروند. با خود گفت بهتر است بازجویی را برای امروز متوقف کند (دیگر داشت غروب می‌شد) تا بتواند راهی پیدا کند که آن‌ها به جرم خود اعتراف کنند. به نگهبان‌ها دستور داد که آن دو را ببرند و در یک سلول حبس کنند.
این دو رعیت هفت هفته پیش به فروشگاه بزرگ «سان لایت» [نور آفتاب] در خیابان «پیس» [صلح و آرامش] رفته بودند. رعیت قد بلند در حالی که با انگشتان کلفت و زمخت خود بر روی پیشخوان شیشه‌ای ضرب گرفته بود، پرسید: «می‌توانیم آن کفش‌های راحتی را نگاهی بکنیم؟»
سه دختر فروشنده روی تاقچه‌ی بزرگ یک پنجره نشسته بودند و سایه اندامشان در برابر چراغ‌های راهنمایی توی خیابان قرار گرفته بود. آن‌ها وقتی دیدند مشتری آمده حرف خود را قطع کردند و یکی از آن‌ها از روی تاقچه بلند شد و به طرف پیشخوان آمد. پرسید: «چه اندازه؟»
مرد بلند قد گفت:‌«چهل و دو».
یک جفت کفش به او داد. در حالی که به برچسب قیمت اشاره می‌کرد گفت: «پنجاه و پنج یوآن.»
رعیت کوتاه قد گفت: «چی؟ یک ماه پیش که پنجاه یوآن بود. الان شده پنجاه و پنج یوآن؟ ده درصد تورم در یک ماه؟‌واقعاً که مسخره است!»
دختر که ناراحت شده بود، گفت:‌«پنجاه و پنج یوآن.» و بعد هم دماغ خود را که مثل یک حبه سیر بزرگ بود چین انداخت.
رعیت قد بلند که در اواسط سی سالگی‌اش بود گفت: «این قیمت برای من پیرمرد خیلی گران است» و کفش را تالاپی روی پیشخوان انداخت.
درحالی‌که داشتند از آنجا می‌رفتند مرد بلندقد روی کف زمین تف کرد و با صدای بلند به دوستش گفت: «لعنت! قیمت همه چیز می‌رود بالا. فقط رئیس ما هیچ وقت رشد نمی‌کند.»
مرد کوتاه‌قد با خنده گفت: «آره، آن کوتوله هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند.»
دختران فروشنده از شنیدن حرف‌های آن مرد همگی خندیدند. دو رعیت با شنیدن صدای دختر‌ها سرشان را برگرداندند و کلاه آبی خود را از سر برداشتند و به دختر‌ها لبخند زدند.
یک ساعت نگذشت که جوک آن رعیت در آن فروشگاه بزرگ دهان به دهان گشت: «قیمت همه چیز بالا می‌رود ولی دنگ ژیائوپینگ هرگز رشد نمی‌کند.» در مدت فقط یک روز هزاران نفر از مردم در شهر ما جوک را شنیده بودند. این جوک خیلی زود مثل یک شبح به ادارات و کارخانه‌‌ها و رستوران‌ها و سالن‌های سینما و گرمابه‌‌ها و کوچه و محله‌‌ها و ایستگاه‌های قطار رفت.
دو رعیت در سلول راحت خوابیده بودند و از اینکه شام مجانی‌ای در آنجا خورده بودند، خوشحال بودند. ولی هنوز خبر نداشتند که مرتکب چه جنایتی شده‌اند. در ساعت 9 صبح آن سه دختر فروشنده به کلانتری رفتند. به یکی از آن‌ها دستور داده شد که آنچه را از زبان آن دو رعیت در فروشگاه شنیده بود، تکرار کند. دختر هم به چهره‌ی به گود نشسته‌ی مرد قد بلند اشاره کرد و گفت: «قیمت همه چیز بالا می‌رود ولی دنگ ژیائوپینگ هرگز رشد نمی‌کند.»
مرد قدبلند در حالی که برق از چشمانش پریده بود با دست ضربه‌ی سیلی مانندی به زانوی خود زد و با فریاد گفت: «لعنت! من هرگز اسم دنگ ژیائوپینگ را نشنیده‌ام. چنین اسم عجیب و غریبی چگونه ممکن است به ذهن من برسد؟»
مرد قد کوتاه حرف او را قطع کرد و گفت:‌«ما هرگز اسم او را نیاوردیم. ما گفتیم رئیس ما هرگز تغییر نخواهد کرد.»
پلیس کچلی که مسئول گروه بازجویان بود، پرسید: «دقیقاً چه گفتید؟»
رعیت قد بلند گفت:‌«ما گفتیم قیمت همه چیز بالا می‌رود، ولی رئیس ما هرگز تغییر نمی‌کند. من منظورم «لو» رئیس کومون خودمان است.»
رعیت کوتاه قد اضافه کرد: «لو- کوتوله مرد وحشتناکی است. ما همه از او متنفریم. او نمی‌گذارد ما بابت یک روز کار بیشتر از یک و نیم یوآن بگیریم. چون او می‌خواهد پول‌ها را برای ساختن یک دریاچه پشت سد برای گربه ماهی‌ها و کپور‌ها خرج کند. میگو‌های کوچولویی مثل ما چه چیزی می‌توانند از آن دریاچه بگیرند؟ حتی طعمه ماهیگیری هم گیرمان نمی‌آید. همه می‌دانند که تمام ماهی‌ها سر از شکم مقامات درمی‌آورند. اگر حرف من را باور نمی‌کنید، بروید ببینید رئیس لو یک کوتوله هست یا نه.» بعد هم لبخند کشیده‌ای زد و دندان‌های پوسیده‌اش هم معلوم شد.
چند نفر مرد و زنی که در آنجا ایستاده بودند، از شنیدن حرف‌های آن دو نفر با دهان بسته خندیدند ولی با دیدن قیافه‌ی جدی و عبوس بازپرس‌ها ساکت شدند.
رئیس بازپرس‌ها از دختران فروشنده خواست که دقیقاً به یاد بیاورند آن دو رعیت چه گفتند. در کمال حیرت رئیس بازپرسها، آن‌ها به یاد آوردند که رعیت قد بلند در واقع گفته بود «رئیس ما هرگز رشد نمی‌کند.» در حقیقت آن‌ها وقتی حرف آن دو رعیت را برای دیگران نقل کردند اسمی از دنگ ژیائوپینگ نیاوردند. جوک آن دو رعیت احتمالاً در حین دهان به دهان گشتن تغییر کرد و به این شکل وحشتناک درآمد. یعنی تمامی این‌ها ناشی از سوء تعبیر بود؟ شاید بله و شاید خیر.
بازپرس‌ها حالا دیگر بازنده بودند. آن‌ها چگونه می‌توانستند مشخص کنند که آن جوک کی و کجا تغییر کرده؟ احتمالش خیلی کم بود که رئیس – رؤسای آن‌ها بپذیرند که آن جوک ناشی از سوء تعبیر بوده. جرمی که رخ داده بود پیشاپیش عملی انجام شده بود.
و چگونه ممکن است که یک جرم، مجرم نداشته باشد؟ حتی اگر نمی‌شد کسی را مسئول اولین سوء تعبیر معرفی کرد ولی بالاخره یک نفر می‌بایست مسئول تغییر آن جوک باشد. پس چگونه باید بازجویی را ادامه بدهند؟
رئیس پلیس بار دیگر آن دو رعیت را به سلول فرستاد. بعد یک جیپ را عازم کومون آن‌ها کرد تا رئیس ـ لو را بیاورند.
همه از دیدن ظاهر زیبای رئیس- لو متعجب شدند: پیشانی گرد، دندان‌های عاجی، ابرو‌های کمانی، چشمانی درشت با مژه‌‌های کوتاه. او چه قیافه‌ زیبا و باهوشی داشت! اگر قدش یک متر نبود آدم فکر می‌کرد که با یک هنرپیشه سینما طرف است. به علاوه مبادی آداب هم بود و از صدای باوقارش هر کسی می‌توانست بفهمد که او آدم متشخص و فرهیخته‌ای است. البته کمی جای تعجب داشت که او چگونه با آن قد کوتاهش می‌تواند بر کومون بزرگ و وسیعی حکومت کند. هنگام ظهر او با رئیس پلیس ملاقات کرد و گفت:‌ «ببین، رفیق- رئیس، تو باید آن دو یاغی را تنبیه کنی و درسی فراموش نشدنی به آن‌ها بدهی. در غیر این صورت من چگونه می‌توانم از پس سی و یک هزار نفر آدم بربیایم؟ هیچ رهبری در یک منطقه روستایی نمی‌تواند مضحکه‌ی دیگران باشد و در عین حال هم بتواند از پس کنترل مردم بربیاید.»
رئیس پلیس گفت: «با شما ابراز همدردی می‌کنم. حقیقتش، هفته پیش حاکم محلی با مسؤلان شهر ما تماس گرفت و پرسید قضیه این جوک چیست. شاید مقامات مسؤل در پکن هم از این قضیه با خبر شده باشند.»
بازجویی در ساعت 12:10 دقیقه ظهر دوباره از سر گرفته شد. آن دو رعیت چند دقیقه بعد از اینکه در اتاق بازجویی نشستند مصرانه گفتند که اشتباه کرده‌اند و می‌خواهند که آزادشان کنند. گفتند که به خانواده‌‌هایی فقیر تعلق دارند و همیشه عاشق «حزب» و سرزمین سوسیالیستی خود بوده‌اند، هر چند که البته مطالعه سیاسی نداشته‌اند و از جریانات سیاسی بی‌خبرند. آن‌ها به رئیس قول دادند که با کار سخت خود را به لحاظ سیاسی مطلع و باسواد کنند و هرگز دوباره دردسر درست نکنند. گفتند بعد از آزادی‌شان اولین کاری که می‌کنند این است که رادیویی بخرند تا بتوانند خبر‌های سیاسی را پیگیری کنند.
رئیس دست خود را تکان داد تا حرف آن‌ها را قطع کند، گفت: «یعنی شما هنوز هم از افترایی که به رئیس-دنگ زده‌اید، سلب مسؤلیت می‌کنید؟ با این حساب من چگونه می‌توانم اجازه بدهم که شما بروید؟ رفتارتان هنوز اشتباه است.»
رعیت کوتاه قد با گریه و زاری گفت:‌«خدایا! سوءتعبیر شده. رفیق-پلیس، خواهش می‌کنم..»
رئیس گفت: «این بی‌معنی است. این‌طوری به قضیه نگاه کن. مثلاً یک جمله در یک کتاب را به شکل‌های مختلف می‌توان خواند و بعضی از مردم معانی ارتجاعی از آن جمله بیرون می‌کشند. خب حالا چه کسی باید مسؤل این تعبیر باشد، نویسنده یا خواننده؟»
رعیت قد بلند گفت:‌«م م م … احتمالاً نویسنده.»
«درست است. تمام شواهد دال بر این است که شما دو نفر آن افترا را به وجود آورده‌اید، پس حالا باید مسؤل تمام عواقب آن باشید.»
رعیت قد کوتاه پرسید: «یعنی اجازه نمی‌دهید ما خانه برویم؟»
«درست است.»
تا کی‌ می‌خواهید ما را زندانی کنید؟»
«بستگی دارد… شاید یک ماه، شاید حبس ابد.»
رعیت قد بلند فریاد زد: «چی؟ من سقف خانه‌ام را برای زمستان هنوز گالی‌پوش نکرده‌ام. بچه‌‌ها من از سرما یخ می‌زنند…»
در این لحظه رئیس –لو با دستان گوشتالوی خود ضربه‌ای به روی میز زد و گفت: «هنوز هم متوجه نیستید! هر دو تایتان باید خوشحال باشید که هنوز زنده‌اید. مگر نمی‌دانید چند نفر به خاطر پخش کردن شایعات ضد انقلابی اعدام شده‌اند؟ همین‌جا در زندان بمانید و آدم‌های جدیدی از خودتان بسازید. به خانواده‌هایتان هم خبر می‌دهم که لباس زیرتان را اگر البته داشته باشید، به چه آدرسی برایتان بفرستند.»
در این لحظه همه با تعجب برگشتند و مرد کوچولویی را که روی بر روی یک صندلی رویه‌دوزی شده ایستاده بود، نگاه کردند. کفشی نپوشیده بود و جوراب‌های پشمی بنفش به پا‌های بزرگ خود پوشانده بود.
رئیس به نگهبان‌ها دستور داد: «آن‌ها را به زندان شهر بفرستید و آن‌ها را در بین زندانیان سیاسی قرار دهید». بعد هم عینک خود را برداشت و با لبخندی تمسخرآمیز شیشه عینک خود را با آستین پیراهنش پاک کرد. درست است، او نمی‌توانست حکم قطعی برای آن دو رعیت صادر کند، چون طول مدت حبس آن‌ها بستگی به این داشت که دولت استانی تا چه مدت به این قضیه توجه و علاقه نشان بدهد.
مرد قد بلند التماس کرد: رئیس- لو خواهش می‌کنم به ما رحم کن.»
لو گفت: «همین حکم برایتان مناسب است. حالا ببینیم باز جرئت می‌کنید این‌قدر خلاق باشید؟»
رعیت کوتاه قد در حالی که پا‌های خود را محکم بر زمین می‌کوبید با فریاد گفت: «من برای آبا و اجدادت هم جوک می‌سازم، لو-کوتوله!» و در این لحظه چهار مأمور پلیس به طرف آن دو رعیت رفتند، آن‌ها را گرفتند و کشان کشان از آنجا بردند.
نویسنده: هاجین
مترجم: فرشید عطائی

منبع: www.iricap.com

عفاف‌ِ وجیه

«وجیه‌بک» صاحب قصر است. قصر، به تنهایی مال اوست. اطراف قصر را دیواری از سنگهای حکاکی‌شده فرا گرفته است. و بر روی دیوار سنگی، دیوار دیگری از خارهای سبز به چشم می‌خورد. در آهنین قصر، افراد کنجکاو خیابان پشتی را می‌آزارد.
می‌گویند آن قصر خانه شگفتیهاست. صاحبش جادوگر بزرگیست. فرمانروای انگشتریهای جادوییست. البته وقتی ذهن بشر کنجکاو شود چرندیات فراوانی می‌بافد.
درواقع، وجیه دیوارهای قصرش را با دکمه‌هایی پوشانده بود و با فشار آرام انگشتانش چیزی را به حرکت درمی‌آورد. هوای گرم را سرد می‌کرد، تاریکی را روشنایی، آشکار را پنهان، پنهان را آشکار و … ما در عصر دکمه‌‌ها (شاسی‌ها) زندگی می‌کنیم.
اما تعداد دکمه‌‌ها در قصر وجیه‌بک بیش از حد‌ّ بود.
هر صبح، هنگامی که وجیه چشمانش را می‌گشود، با سرانگشتش دکمه‌ای را فشار می‌داد. بلافاصله عفاف به سویش می‌دوید تا پارچه‌ای که به دورگردنش پیچیده شده بود را بردارد. سپس سرش را با دو دستش بلند کند و او را با مهربانی بر بالش‌ِ پر تکیه دهد. آنگاه وجیه دکمه دوم را می‌فشرد. و با فشار دکمه دوم، تختش به سوی او حرکت می‌کرد. و با فشار دکمه سو‌ّم، تخت به شکل صندلی‌درمی‌آمد. و با فشار دکمه چهارم، فضای اتاق‌ها از موسیقی پر می‌شد. و در این هنگام بخار چای گرم و معطر‌ّی که عفاف به او می‌نوشاند به هوا برمی‌خاست.
دکمه‌‌ها با عفاف مسابقه می‌دادند. با فشار ارباب به دکمه‌ها، تختش به سوی او می‌رفت. چراغ‌ها پرتوافشانی می‌کردند. اما ارباب دست عفاف را هنگامی که سرفه می‌کرد یا از سردرد می‌نالید فشار می‌داد و عفاف پیوسته از خود می‌پرسید، کدامشان به ارباب نزدیک‌ترند؟ دکمه‌‌ها یا او؟ … او که عاشق، وفادار و مطیع بود… و در این میان، وجیه بک را گاهی در از قلبش احساس می‌کرد و گاهی نزدیک.
عفاف در قصر، خور و خواب آرام خود را داشت. چرا که وجیه‌ مواظب سلامتی‌اش بود. نمی‌خواست بیماری، او را از پا بیندازد و یا نگرانی، دستهایش را بلرزاند. یک‌بار به او گفت: «دکمه‌‌ها به تنهایی مرا کفایت نمی‌کنند و جوابم را نمی‌دهند.» 
قلب عفاف لرزید. خون در رگهایش به جوش آمد و نگرانی‌اش به شادی انجامید: «پس دکمه‌‌ها من را از وجیه دور نمی‌کنند.»
عفاف کار‌ها را مرتب می‌کرد. غبار هدیه‌های نو و کهنه را می‌گرفت. عفاف می‌دانست کی به این یکی بگوید: «بک در خانه است.» و به آن یکی بگوید: «بک در خانه نیست!» و به سومی بگوید: «بک جلسه دارد.» و به فلان خانم بگوید: «بفرمایید به سالن» و به خانمی دیگر در‌حالی‌که دلش از اندوهی فشرده می‌شد بگوید: «از در پشتی داخل شوید»
عفاف، غیر از خدمتکاران دیگر بود. او راز‌ها را در سینه نگه می‌داشت. او اسراری را می‌دانست که در آن‌ها آتشی بود. و آرزو‌ها و خیالهایش را به بن‌بست می‌کشید. با این همه به خود می‌گفت: «دستهای بک غیر از قلب اویند.»
عفاف هر صبح اتفاقات کوچه بازار را برای بک تعریف می‌کرد تا او آرام شود. اما بک از حیله‌های ظاهرسازان عصبانی می‌شد. خس‍ّت و پلیدی فقرا، آشفته و پریشانش می‌کرد. هنگامی که عفاف خبر می‌داد قص‍ّاب چگونه از چنگال گربه‌‌‌ها قلمهای استخوان‌ِ پوشیده از گوشت را می‌رباید و ‌آن‌ها را در جیب روپوش چرکین و خون‌آلودش می‌گذارد، بک قهقهه می‌زد و می‌گفت: «می‌بینی عفاف! می‌بینی انسان چگونه از حیوان هم پست‌تر می‌شود؟»
ـ اما ارباب! گرسنگی کفرآور است… .
ـ گرسنگی غیر از کفر است، ذهنت را میازار … .
عفاف با ارباب مجادله نمی‌کرد. می‌ترسید بحث، دست‌ها و دل بک را از او دور کند. و همچنان در وحشت و سرگردانی باقی می‌ماند. یک‌روز از اربابش پرسید: «هنگامی که رفتگر نمی‌آید، کیسه‌های زباله را کجا بریزم؟»
ارباب گفت: «درهای آهنی را باز نکن، خودت آشغال‌ها را از پنجره به خیابان پشتی بریز. بگذار آشغال‌ها بر روی زباله‌های قبلی تلنبار شود. نمی‌بینی چگونه خیابان به آشغالدانی تبدیل شده؟ اینجا که رفتگرها، همیشه در اعتصابند.»
زباله‌‌ها که از پنجره فرو می‌ریختند‌، حادثه می‌آفریدند و عفاف آن‌ها را برای ارباب تعریف می‌کرد: « یک گوجه‌فرنگی به پیشانی پیرزنی خورد و آب آن به گونه‌هایش پاشید.»
بک به قهقهه خندید.
ـ دانه‌های سرخ هلو شانه‌های پاره کارگری را آلود.
بک به قهقهه خندید.
ـ پسربچه‌های خیابان پشتی به دور یک آناناس گندیده جمع شده بودند و از هم می‌پرسیدند: «این سر‌ِ سبز عجیب چیست؟»
بک بلندبلند خندید و گفت: «می‌بینی عفاف‌! زباله‌های ما، در خیابان پشتی جنب‌وجوش برپا کرده، به آرمانهایش حرکت داده است.»
داستانهای خنده‌آور زیاد شدند. قصر هر فصلی طبقه به طبقه بالا رفت و به شماره‌های دکمه پله‌برقی افزوده شد. مردم از چرخش فصلی صحبت می‌کردند که بک را از طبقه‌ای به طبقه دیگر بالا می‌برد.
عفاف که با بالا رفتن طبقات از سر و صدا و اتفاقات تازه خیابان دور می‌شد به وجیه‌بک گفت: «نمی‌توانم سخنان مردم را بشنوم. اما می‌بینم که آشغال‌ها به آن‌ها می‌خورد و قامتهایشان در زیر پوست‌ها خم می‌شود.»
بک خندید و گفت: «نگفتم عفاف! که آشغالهای ما خیابان پشتی را زنده کرده است؟ شک‍ّی نیست که زباله‌های ما به مردم حیات می‌بخشند!»
عفاف این‌گونه، تمام روزهای هفته را، جز عصر شنبه، در‌حالی‌‌که به وجیه‌بک و دیوارهای قصرش بسته بود، به سر می‌برد.
او بعدازظهر شنبه را با مادر پیرش می‌گذراند. برای تهیه معاشش پول می‌برد، و بعد از خواندن صفحه‌ای دعا، قبل از اینکه تاریکی، خیابان‌ها و دور و بر او را بپوشاند، شتابان به سوی اربابش برمی‌گشت.
وجیه چنین خواسته بوده. وجیه شرط کرده بود که عفاف قبل از تاریکی پیش او باشد.
عفاف گمان می‌کرد وجیه از تاریکی می‌ترسد. وقتی عفاف چلچراغ‌ها را روشن می‌کرد وجیه می‌گفت: «راستی راستی، ستارگان ما و هلالهای ما، رام دستهای مایند و آسمان ما در اینجا، مه گمراه‌کننده ندارد.»
عفاف معنی «مه گمراه‌کننده» را نمی‌دانست. ام‍ّا کنجکاوی نمی‌کرد. می‌ترسید این دانستن به قیمت افشای نادانی‌اش تمام شود و شخصی‍ّتش را حقیر کند. البته بیش از نگرانی شخصیتش نگرانی و هراسش از دور شدن قلب وجیه بود. … قلب دور وجیه … عفاف ماهیانه‌های خود را نمی‌خواست. طلبهایش را پنهان می‌کرد و روزهای آینده را به خود وعده می‌داد. وجیه ماهیانه خواستن را دوست نداشت.
یک‌بار عفاف همه شجاعتش را جمع کرد از وجیه خواست اجازه دهد قلکی که از میان خرت‌ و پرت‌ها یافته است مال او باشد. از او خواست تا سکه‌هایش را به داخل قلک بریزد.
بر روی قل‍ّک، تصویر کشاورزی در حال انگورچینی بود. مثل پدر عفاف که در فقر خود جان سپرده بود. مادرش، درختان انگور و فصلهایش را هنوز به یاد داشت.
وجیه به او گفت: «مادرت خسته‌ات می‌کند، چرا به‌دنبال کنیزی نیستی که خستگی با او بودن را در بعدازظهر شنبه‌ها، تخفیف دهد؟ پیرزنان خسته‌کننده‌اند.»
عفاف تعجب کرد. چگونه؟ چگونه؟ ارباب چه می‌گفت؟ کنیزی، کنیزی را استخدام کند؟ نکند وجیه برای او دلسوزی می‌کرد؟ … یا به قلب عفاف نزدیک شده بود؟
عفاف گفت: «اما مادر من، خسته‌ام نمی‌کند…»
ـ مزد کنیز را من از جیب خودم می‌پردازم!
ـ اما ارباب! کنیز نمی‌تواند برای مادرم دعا بخواند!
وجیه خندید: «مادرت به‌خاطر ترس دعا می‌خواند. این قرصهای نشاط‌آور را بگیر! نشاط، اوهام را می‌پراکند.»
وجیه دستش را به سوی عفاف برد: «من به تنهایی تو را به نشاط می‌آورم. من به تنهایی گرمت می‌کنم. من تو را سیر می‌کنم… نه پدر مرحومت و نه مادر پیرت… عفاف! تو بهترین کنیز منی!»
اشک بر چهره عفاف جاری شد. در‌ِ تازه‌ای همراه با درهای آهنین در برابرش سبز شد. چشمهایش، قلبش و رازش همه خوار شدند. تاریک شدند. کنیز بود و کنیز می‌ماند.
با یأسی سنگین‌تر از اندوهی که با خود داشت به سوی مادرش رفت. نمی‌توانست فرق بین تاریکی و روشنایی را بفهمد، رفتن از قصر، با ماندن در قصر، برایش تفاوتی نداشت.
وجیه منتظر ماند. انگشتانش دکمه‌های موسیقی را به حرکت درآوردند. میله‌های آهنی بر خیابان‌ها کشیده شدند و سؤال‌ها به ذهنش هجوم آوردند: «چرا برنگشت؟ آیا دستم او را گریاند؟ یا هنوز برای مادرش دعا می‌خواند؟»
ابرهای خاکستری اندوه او را فرا گرفتند. عفاف برنگشت، خشم، دیوانه‌اش کرده بود: «سکه‌های قلکش را کم می‌کنم. قلکش را با آشغالهای کثیف به خیابان پشتی پرت خواهم کرد. باید بچه‌‌ها به دور چیزی که بر روی سرشان خواهد افتاد، جمع شوند.»
عفاف برنگشت.
تاریکی، چون سپاهی جنگاور به سوی وجیه پیش رفت. دستهایش ترسیدند.انگشتانش لرزید. به سوی بالکن پرید، قلک گلین را با سکه‌هایش به خیابان پرت کرد و داد زد: «به سوی خیابانت برگرد!»
سهم خیابان قلک گلین بود و سهم وجیه سؤال‌ها بودند و سرگردانی. سؤالهایی که چون پوست میوه‌‌ها به سوی خیابان پرواز می‌کردند. و سهم عفاف فراقی بود در آتش. رؤیاهای عفاف از قصر کوچیدند و در آهنین باقی ماند و در برابر مردم خوابزده ساده ایستاد.
نویسنده: نورسلمی
مترجم: صابر امامی

منبع: www.iricap.com

بی چهره‌ها

هر دویشان را برداشتند. روی علف سوخته، کنار هم بودند. لباسهایشان تکه‌تکه و پراکنده شده بود. انفجار باروت، رنگ شماره‌‌ها را برده و پلاک‌های حلبی خرد شده بود. به دو تکه خمیر از جنس آدم می‌مانستند. یک قطعه‌ی برنده‌ی فولاد، سوت زنان و اریب، چهره‌شان را برده بود و اکنون بر روی تکه‌‌های چمن مانند دو کُنده، با کله‌‌های سرخ افتاده بودند. افسری که آن‌ها را داخل ماشین روی هم گذاشته بود، سخت حیرت‌ کرده بود: بی‌تردید ضربه‌ای شگرف بوده است. 
برایشان نه بینی باقی مانده بود و نه گونه و نه لب. چشم‌ها از حدقه‌‌های شکسته بیرون زده و دهان، مانند قیف باز مانده بود: حفره‌ای خون‌آلود که در آن، زبان‌ِ بریده می‌لرزید. منظره‌ای به این شگفتی را نمی‌توان تصور کرد: دو موجود با یک قد و قواره و بدون چهره. کله‌‌ها پوشیده از مویی کوتاه، بر خود دو صفحه قرمز رنگ داشتند که هم‌زمان و یکسان تراشیده شده بود و بر روی آنها، فرورفتگی حدقه‌‌ها و سه حفره به جای دهان و بینی وجود داشت. در آمبولانس، آن‌ها را بی‌چهره‌ی شماره یک و بی‌چهره‌ی شماره دو نام نهادند. یک جراح داوطلب انگلیسی، از دیدن این مورد متعجب شد و به آن‌ها علاقه پیدا کرد. او زخم‌ها را پماد زد، پانسمان و بخیه کرد، خرده استخوان‌ها را خارج کرد، گوشت خمیر شده را ورز داد و بدین ترتیب دو عرقچین گوشت‌ساز و مقعر و قرمز به وجود آورد که هر دو مانند حفره‌ی پیپ‌های خارجی وسطشان به یک اندازه سوراخ بود. دو بی‌چهره کنار هم بر روی ملحفه‌ها، دو لکه مدور و عظیم و بی‌معنی را به‌جا می‌گذاشتند.
سکون همیشگی این زخم، دردی خاموش داشت: ماهیچه‌‌های پاره پاره در برابر بخیه‌‌ها واکنشی نشان نمی‌داد. شدت ضربه، حس شنوایی را از کار انداخته بود، به طوری که تن‌ها علائم حیات، حرکات دست و پا و دو فریاد خفه‌ای بود که از میان کام گشوده و تکه‌زبان لرزانشان بیرون می‌زد. 
با این حال، هر دو خوب شدند. آن‌ها آرام آرام و با اطمینان یاد گرفتند به حرکاتشان جهت دهند، دستهایشان را دراز کنند، پا‌ها را برای نشستن جمع کنند و لثه‌‌ها را که سفت شده بود و مثل سیمان، فک‌ها را می‌پوشاند، تکان دهند. آن‌ها از یک چیز لذت می‌بردند و آن چیز را می‌توانست از روی صدا‌های نازک و پر زیر و بمی که به واج تبدیل نمی‌شد، شناخت، یعنی: کشیدن پیپ‌هایی که لوله‌هایشان را با تکه‌‌های بیضی شکل کائوچویی پوشانده بودند تا به لبه‌‌های زخم دهانشان برسد. زیر پتو کز می‌کردند و تنباکو می‌کشیدند. فواره‌‌های دود از روزنه‌‌های سرشان بیرون می‌زد: از دو حفره بینی، از چاه دوقلوی حدقه‌ها، از گوشه فک‌ها و از لابلای اسکلت دندانها. و هر بار که مه خاکستری رنگ از میان شکاف‌های توده‌‌های قرمز بیرون می‌زد، زبان کوچک، لرزان، با قهقهه‌ای فرابشری و کرکر خنده به استقبال آن می‌آمد و باقی زبان، آهسته به کام کوبیده و صدا می‌کرد.
هنگامی که پزشک‌ِ مقیم، زن کوچک اندام و سر لختی را بر بالین بی‌چهره‌‌ها آورد، در بیمارستان غوغایی به پا شد. زن با حالتی پریشان آن‌ها را یکی پس از دیگری نگاه کرد و بعد شروع کرد به گریه کردن. به سرپرست بیمارستان در اتاقش گفت که یکی از آن دو همسر او است. گفته بودند که مفقود‌الاثر است. اما این دو مجروح که هیچ اثری برای تشخیص هویت نداشتند جزو موارد خاص محسوب می‌شدند. بر و بالا و شکل دستهایشان بدون استثناء همگی مرد از دست رفته‌اش را به خاطر می‌آوردند. زن در تردیدی زجرآور به سر می‌برد: از آن دو بی‌چهره کدامیک همسرش بود؟
او زن بسیار خوبی بود. لباس راحت و ارزان‌قیمت او به تنش می‌چسبید. موهایش را به سبک چینی‌ها عقب زده بود، به همین دلیل چهره‌ای لطیف و کودکانه داشت. دردی ساده و تردیدی کم و بیش خنده‌آور در ظاهر او به هم آمیخته می‌شد و صورتش را مانند صورت دختر بچه‌ای که یک اسباب بازی را شکسته است، منقبض و در هم می‌کرد. بالاخره پزشک سرپرست نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد و به آن زن کوچک اندام که نگاهش را پایین انداخته بود با همان لهجه نخراشیده خود گفت: «خب، پس .. بی‌قیافه‌‌ها رو ببر، وقتی آزمایششون کردی می‌شناسیشون!»
زن، ابتدا جا خورد و مانند بچه‌ای از شرم سرخ شد و رو بر گرداند. سپس نگاهش را به زیر انداخت و یکی پس از دیگری تخت‌ها را نگریست. چشم‌ها مانند دو کاسه خون و به هم دوخته، همچنان بر روی بالش‌ها قرار داشتند. هنوز همان حالت بی‌معنی را حفظ کرده بودند، حالتی که از آن‌ها معمایی دوپهلو ساخته بود. زن به سویشان خم شد و در گوش یکی از آن‌ها و سپس در گوش دیگری صحبت کرد. سر‌ها واکنشی نشان ندادند ـ اما رعشه‌ای در هر چهار دست احساس شد ـ بی شک به خاطر این بود که آن دو کالبد بخت برگشته و بی‌روح به طور مبهمی احساس می‌کردند که زنی کوچک‌اندام و دل رحم با عطری شامه‌نواز و حرکاتی دلپذیر و کودکانه در نزدیکیشان قرار دارد.
زن مدتی مردد ماند، سپس از آن‌ها خواهش کرد که دو بی‌چره را به مدت یک ماه به او بسپارند. آن‌ها را در درشکه نرمی گذاشته و بردند، هنوز کنار هم بودند. زن کوچک اندام در برابرشان نشسته بود و بی‌وقفه اشک‌های گرم می‌ریخت.
وقتی به منزل رسیدند، زندگی غریبی برای هر سه‌شان آغاز شد. زن همواره از بالین یکی به سراغ دیگری می‌رفت و مترصد علامت و منتظر نشانه‌ای بود. او این سطوح قرمز رنگ را که دیگر هرگز تکان نمی‌خورد زیر نظر می‌گرفت و زخم‌های عظیمشان را به دقت تماشا می‌کرد. کم‌کم می‌توانست بخیه‌‌های آن‌ها را تشخیص دهد، همانطور که خطوط چهره‌ی یار کم‌کم برای کسی آشنا می‌شود. او آن‌ها را مانند دو عکس نمونه، یکی پس از دیگری بررسی می‌کرد، ولی راضی به انتخاب نمی‌شد. اندک‌اندک درد شدیدی که در آغاز، با یاد همسر از دست رفته قلبش را می‌فشرد، در نهایت به آرامشی نامطمئن مبدل گردید. او مانند کسی می‌زیست که به همه چیز پشت پا زده و تن‌ها از سر عادت زندگی می‌کند. آن دو نیم‌پیکر خرد شده که جای یار دلبندش را گرفته بودند، هرگز هر دو با هم محبوب او نبودند، بلکه افکار او مدام از یکی به دیگری می‌رفت. گویی روحش مانند یک آب در حال نوسان بود. زن، هر دو را به چشم آدمک‌های قرمز خود می‌نگریست و همین عروسک‌های بی‌اهمیت بودند که وجود او را پر می‌کردند. آن‌ها بر روی تختهایشان نشسته، به یک حالت پیپ می‌کشیدند و حلقه‌‌های دود را بیرون می‌دادند و همزمان فریاد‌های نامفهومی سر می‌دادند. مثل عروسک‌های خیمه شب بازی عظیم‌الجثه‌ای بودند که از خاورزمین آورده باشند، عروسک‌هایی با نقاب قرمز که از آن سوی دریا‌ها آمده‌اند، موجوداتی که حیاتی ذی‌شعور به آن‌ها جان بخشیده است، موجوداتی که قبلا‌ً آدم بوده‌اند.
آن‌ها میمون‌های او بودند، دو دوست قرمز رنگ او، همسران کوچک او، مردان سوخته، پیکر‌های بی‌روان، عروسک‌های گوشتالود، سر‌های حفره‌دار، کله‌‌های بی‌مغز و چهره‌‌های خون‌آلود او. او به هر دویشان به نوبت رسیدگی می‌کرد، پتویشان را مرتب می‌کرد، ملحفه‌هایشان را زیر تخت می‌زد، شرابشان را هم می‌زد و نانشان را تکه می‌کرد. او آن‌ها را از وسط اتاق، از دو طرف، راه می‌برد و وادارشان می‌کرد روی کف اتاق بپرند. با آن‌ها بازی می‌کرد و اگر عصبانی می‌شدند با کف دست از خود می‌راندشان. آن‌ها با یک نوازش زن، مانند دو سگ دیوانه خود را به کنار او می‌رساندند و با یک حرکت خشن او، به حالت تعظیم، مثل جانوران توبه‌کار سر جایشان می‌ماندند. آن‌ها خود را به او می‌مالیدند و از او آب نبات دریوزه می‌کردند. هر دویشان قدح‌های چوبی داشتند و هر از گاه باده‌گساری می‌کردند و با نقاب‌های سرخ‌شان عربده‌شادی می‌کشیدند.
آن دو سر دیگر مانند گذشته زن کوچک‌اندام را ناراحت نمی‌کردند، دیگر مانند دو نقاب قرمز بر دو چهره‌ی آشنا، کنجکاوی او را برنمی‌انگیختند. او هر دو را به یک اندازه دوست داشت و برایشان کودکانه لب غنچه می‌کرد. می‌گفت: «عروسکهایم خوابند. مردهایم دارند قدم می‌زنند». برایش معنا نداشت که از طرف بیمارستان بیایند و بپرسند کدامیک را می‌خواهد نگه دارد. سؤال چرندی بود: انگار از او بخواهند شوهرش را دو نیمه کند. او آن‌ها را دعوا می‌کرد، همانطور که کودکان، عروسک‌های بدجنس خود را دعوا می‌کنند. به یکیشان می‌گفت: «می‌بینی گ‍ُرگک من، برادرت شرور است، مثل یک میمون بد است، من صورتش را به سمت دیوار چرخاندم و تا معذرت نخواهد او را بر نمی‌گردانم». سپس با خنده‌ای کوتاه آن پیکر مفلوک را که با ملایمت به توبه وادار کرده بود، برمی‌گرداند و دستانش را می‌بوسید. او گهگاه حتی بخیه‌‌های چندش‌آورشان را نیز می‌بوسید و سپس لحظاتی بعد در خفا لب‌ها را جمع کرده دهانش را پاک می‌کرد. آن وقت تا جایی که می‌توانست می‌خندید.
با این حال، ناخودآگاه به یکی از آن دو که آرامتر بود بیشتر خو کرده بود. البته ناخودآگاه، زیرا امیدی به بازشناسی شوهرش نداشت. او یکی را مانند حیوان محبوبی که نوازشش لذت بیشتری داشته باشد بر دیگری ترجیح داد و وی را بیشتر مورد نوازش خود قرار داده، بوسه‌‌های عاشقانه‌تری نثارش کرد. بی‌چهره دیگر، به تدریج افسرده شد، زیرا احساس می‌کرد که حضور زن در اطراف او کمتر شده است. او اغلب خمیده و سر در گریبان، مانند پرنده‌ای بیمار بر تخت خود افتاده بود. او دیگر سیگار نمی‌کشید. حال آنکه آن دیگری، بی‌خبر از درد او، دود خاکستری به سینه می‌برد و آن را همراه با صدا‌های گوش‌خراش از همه شکاف‌های صورتک قرمز گونش بیرون می‌داد.
آنگاه زن به شوهر افسرده‌اش رسیدگی می‌کرد. ولی دلیل افسردگی او را نمی‌فهمید. سر به سینه‌اش می‌گذاشت و هق‌هق کنان از درون می‌گریست. ناله‌ای خفه از تنه مرد بلند می‌شد. در قلب تیره و تار او جنگ حسادت سر گرفته بود. حسادتی حیوانی که زاییده احساسات و شاید خاطرات مبهم زندگی گذشته بود. زن برایش مانند یک بچه لالایی می‌خواند و دست خنکش را روی س‍‍ُر گرم و سوزان او، می‌گذاشت و او را آرام می‌کرد. وقتی متوجه شد که مریض است از چشمان خندانش قطرات درشت اشک بر روی آن چهره خاموش فرو ریخت.
اما زود دستخوش تشویشی جانسوز شد، زیرا احساس مبهمی به او گفت که آن حرکات را در گذشته در یک بیمار دیده است. گمان کرد آن حرکات‌ِ دیرآشنا را می‌شناسد. طرز قرار گرفتن آن دست‌های استخوانی، به طور مبهم دست‌هایی مشابه را به یادش می‌آورد که زمانی برایش عزیز بود، دست‌هایی که ملحفه‌هایش را پیش از به وجود آمدن آن شکاف عمیق در زندگی‌اش، لمس کرده بود.
ناله‌‌های آن متروک بینوا دل او را به درد آورد. بعد مردد و مضطرب، دوباره به آن دو سر بی‌چهره خیره شد. آن‌ها دیگر دو عروسک ارغوانی نبودند، بلکه یکی بیگانه و دیگری شاید نیمه دیگر او بود. وقتی بیمار م‍ُرد همه اندوه او از نو زنده شد. احساس می‌کرد به راستی همسر خود را از دست داده است. با نفرت به سوی بی‌چهره دوم دوید. ولی ترحمی کودکانه بر او عارض شد و در برابر آن آدمک فلک‌زده و سرخ‌رو که صدایش بلند بود و شاد و خرم سیگار می‌کشید، متوقف ماند.

نویسنده: مارسل شواب
مترجم: محمد گودرزی

درباره‌ی نویسنده:
مارسل شواب1 (1867 ـ 1905) نویسنده، محقق و مترجم فرانسوی، در کودکی به یادگیری زبان‌های خارجی از جمله انگلیسی و آلمانی پراخت. علاقه او به زبان، باعث شد بعد‌ها در زمینه زبان‌ِ کوچه بازار تحقیق کرده و از آن در آثار داستانی خود استفاده کند. از کار‌های باارزش او، ترجمه و معرفی رابرت لویس استیونسون و والت ویتمن در فرانسه است. سبک فشرده و سنگین نوشته‌‌های او بعد‌ها الگوی نویسندگان بزرگی مانند بورخس و میشون قرار گرفت. همچنین به نظر می‌رسد که آندره ژید در نوشتن مائده‌‌های زمینی و نیز ویلیام فاکنر در گور به گور خود از آثار شواب الهام گرفته باشند. از آثار مهم او می‌توان به «زندگی‌های خیالی»2، «کتاب مونل»3 و «قلب دو رو»4 اشاره کرد. داستان «بی‌چهره‌ها»5 از مجموعه «قلب دو رو» انتخاب شده است.
——————————
پی نوشت:
1. Marcel Schwob
2. Vies imaginaries
3. Le livre de Monelle
4.Coeur double
5. Les Sans – gueule

منبع: www.iricap.com

در پارک مجازات

متصد‌ّی سینما سیگارش را روشن می‌کند، درحالی‌که می‌داند سیگار کشیدن در محل کارش ممنوع است. سپس به صحنه‌های شروع فیلمی نگاه می‌کند که در سالن‌ِ 84 در حال پخش شدن است.
در گزارش هیئت داوران جشنواره مستند فیلم کن آمده: «در پارک مجازات، می‌رود که به آرامی نظر‌ها را به خود جلب کند».
بسیار دورتر از کن، در پارک مجازات، شخصی بوی مرگ به مشامش می‌رسد. ام‍ّا در سالن سینمای 84 تن‌ها یک کویر دیده می‌شود. کویری که در نور خونین آفتاب به سختی دیده می‌شود. و از دوردستها، نور شمع‌گونی که به آتش می‌ماند، و سپس قلعه‌هایی پدیدار می‌شود.
در ابتدای دروازه، نزدیک پارکینگ، ده‌ها پرچم به دق‍ّت نصب شده‌اند.
گوینده فیلم، متصد‌ّی فیلم را به یاد یکی از کارهای شکسپیر می‌اندازد. هم‌زمان او از طریق باندهای صدا کنترل می‌کند که آیا همه چیز به خوبی پیش می‌رود؟ و سپس صدای گوینده که می‌گوید: «در این کویر، زندگی و مرگ از هم غیر قابل تفکیک است.»
مسئولین پارک مجازات واقعاً به هیچ طریق دیگری نمی‌توانستند این همه آدم را به اینجا بکشانند. حدود هشت میلیون نفر به این منطقه سفر می‌کنند تا هیجان‌‌انگیزترین پارک جهان را از نزدیک ببینند پارکی که برای جلب مشتری، اصلاً نیازی به تبلیغ ندارد. از این طریق، پیر و جوان از سرتاسر جهان‌ ـ برادرانه‌ ـ در کنار هم قرار می‌گیرند تا مسئله‌ای استثنایی را در زندگی خود تجربه کنند.
منتظران در صف، بلیطهای خود را تکان می‌دهند. بلیطهایی که توسط دادگاه فدرال چاپ شده‌اند. تا لحظاتی دیگر در مهیج‌ترین پارک جهان، به روی همه افراد بالاتر از هیجده سال گشوده خواهد شد.
جولین و ویلبور مکی، از داکوتای شمالی به اینجا آمده‌اند و در ماه عسل به سر می‌برند. هنوز یک ساعت و نیم دیگر می‌بایست در صف منتظر بمانند تا نوبتشان فرا برسد. به نظر می‌رسد که خانواده مکی هیچ‌گونه مشکلی از این بابت نداشته باشند. الآن ساعت 12 ظهر است و آن‌ها از ساعت 9 صبح داخل صف ایستاده‌اند. بعضی‌ها معتقدند که انتظار طولانی‌مد‌ّت در صفهای طویل در پارک مجازات شیوه‌ای است که هیجان بازدید‌کننده‌‌ها را بیشتر می‌کند. اگرچه در کاتالوگ تهیه‌شده، نسبت به زمان طولانی انتظار، هشدار لازم داده شده، اما برای بسیاری از افراد، این زمان بسیار طولانی است: 127 دقیقه برای «پرتاب به زمین»، 300 دقیقه برای «فاجعه هواپیمایی»، 500 دقیقه برای مجازات «زنای به عنف»، 45 دقیقه برای «قاتل سریالی»، 241 دقیقه برای «مرگ از طریق تزریق، 200 دقیقه برای «اتاق گاز»، 645 دقیقه برای‌ «صندلی الکتریکی»، 23 دقیقه برای «گیوتین» و غیره. اینجا می‌گویند: «صبر و انتظار کشنده است».
برنی و آلکسیانا که اهل پنسیلوانیا هستند در دادگاه به سر می‌برند و آخرین مراحل و اوراق سفر به پارک مجازات را چک می‌کنند. اما اینجا دوستداران و بازدیدکنندگان با بلیطهای خود در انتظار به‌سر می‌برند. بازدیدکنندگان مستقیماً به‌سوی بخش جذ‌ّاب ماجرا می‌روند، در‌حالی‌که برنی و‌ آلکسیانا می‌روند که اصل کار را انجام دهند. ات‍ّهام آن‌ها سرقت مسلحانه و قتل عمد است و حکم دادگاه آن‌ها را به سوی صندلی الکتریکی فرستاده است.
اولین قسمت برنامه ‌آن‌ها امروز بعدازظهر به همراه چند نفر از بازیگردانان انجام خواهد شد.
فردا آن‌ها را در دادگاهی حاضر خواهند ساخت که در آنجا حکم اعدام برایشان تقاضا خواهد گردید.
روز دوم، روز وکلاست که تقاضا خواهند کرد مجازات محکوم تخفیف یابد.
روز سوم که آخرین روز است، برنی و آلکسیانا در هتل مرگ اقامت خواهند کرد. هتلی که ماههاست آن‌ها به‌سویش نگاه می‌کنند: صندلی الکتریکی. ساعت 11 صبح، آن‌ها را به اتاق مرگ خواهند آورد.
نیم ساعت بعد، درحالی‌که لباسهایی سرتا پا سفید به آن‌ها می‌پوشانند، ماده‌ای آرام‌بخش به برنی می‌خورانند. ساعت 5/12، صندلی مربوطه را آماده می‌کنند. سپس تا ساعت 2 بعدازظهر اجازه می‌دهند که با اعضای خانواده و اولیای دم تلفنی صحبت کنند و تقاضای عفو نمایند. ساعت 3 بعدازظهر، رئیس دادگاه حکم را قرائت می‌کند و اعدام آن‌ها آغاز می‌شود. همه این مراحل که به‌صورت مکتوب درج شده، لحظه به لحظه فیلم‌برداری می‌شود.
برای بیان آخرین سخنان، محکوم می‌تواند به اتاق خاص‍ّی مراجعه نماید و از هر چه دلش می‌خواهد سخن بگوید؛ از ادبیات، موزیک پاپ، شعر، علم، دین و سیاست.
برنی انتخاب خودش را انجام می‌دهد و آماده صحبت کردن می‌شود. گوینده فیلم، لحظه‌ای خاموش می‌شود تا فرصتی را برای شنیدن سخنی سنگین و بامعنا در لحظه‌ای حساس مهیا نماید: «این گامی کوچک برای بشریت، اما جهشی عظیم برای یک مرد است.»
متصد‌ّی چشمانش را باز می‌کند تا بنگرد این سخن چه کسی بود. یادش می‌آید که جمله از آن اولین کسی بود که به کره ماه سفر کرد. و دوباره به خواب می‌رود.
برنی حق‌ّ انتخاب موزیک متن مراسم اعدام خود را نیز دارد. او برای این منظور، «راه من» اثر «فرانک سیناترا» را انتخاب می‌کند. متصد‌ّی فیلم یک‌بار دیگر چشمانش را باز می‌کند و کلاهش را آن‌چنان بر سرش محکم می‌کند که چشمانش را نیز می‌پوشاند. 45 دقیقه دیگر تا تعویض فیلم فرصت دارد.
دوف! دوف! این صدا، شروع اعدام است. جریان برق برقرار شده است.
برنی مد‌ّتهاست که در انتظار چنین لحظاتی بوده است و اینک تن‌ها می‌بایست شاهد وقوع مراحل اعدام باشد، چرا که او را محکم به صندلی الکتریکی بسته‌اند. بر اثر برقراری جریان الکتریسته در بدن برنی، عضلات او خیلی سریع سفت می‌شوند. کمرش راست، سرش بالا و انگشتانش کشیده شده‌اند و این حکایت از برقراری جریان الکتریسته در بدنش دارد. عصبهای برنی از کار افتاده‌اند و او تقریبا‌ً هیچ چیزی را احساس نمی‌کند. پشت شیشه، آلکسیانا به همسرش نگاه می‌کند و یاد آخرین جملات او می‌‌افتد که می‌گفت: «نمی‌دانم ترکیب ولت و آمپر چه بلایی سر آدم می‌آورد.»
متصد‌ّی فیلم بدون آنکه چشمانش را باز کند، ابروهایش را بالا می‌اندازد. در فرصتی که از سکوت گوینده فیلم ایجاد شده، او اکنون می‌تواند موزیک متن را به‌خوبی گوش دهد و لذ‌ّت ببرد. به مرور زمان، این توانایی را پیدا کرده که موزیک و سازنده آن را تشخیص دهد.
بالای سر برنی، شعله‌هایی به‌صورت جهنده نمایان می‌شود که چون در پروتکل اعدام، چنین وضعیتی پیش‌بینی نشده، از مجری حکم، عل‍ّت آن پرسیده می‌شود. او در جواب می‌گوید که این وضعیت به‌خاطر استفاده زیاد محکوم از نوشیدنی ـ و به احتمال زیاد قهوه ـ قبل از اجرای حکم بوده است. به‌ هر حال حکم اجرا شده بود. پزشکی که در صحنه حاضر بود، مرگ برنی را رسماً اعلام و تأیید کرد.
قبل از غروب‌ِ این دومین روز، افراد موجود در صف صندلی الکتریکی بسیار کم شده‌اند. برخی از آن‌ها مایلند نشستن روی صندلی الکتریکی را تجربه کنند، البته بدون اینکه اعدام شوند. برخی دیگر نیز می‌خواهند جای برنی باشند و امکان انتخاب موزیک و… را داشته باشند.
عد‌ّه‌ای نیز مایلند به جای مجریان قرار بگیرند و یا شاهد و یا تماشاچی باشند.
ساعت دیجیتال در نور خفیفی خودنمایی می‌کند. متصد‌ّی متوج‍ّه می‌شود که وقت امروز نیز به پایان رسیده است.
و بدین ترتیب یک روز دیگر در پارک مجازات سپری می‌شود. واقعاً چه روزی! از 700 نفر موارد اعدام‌شده، 698 مورد با موفقیت انجام گرفته است. بازدیدکنندگان در‌حالی‌که آثار رضایت در چهره‌هایشان نمایان است، به سوی پارکینگ و هتل مجموعه باز‌می‌گردند. درحالی‌که همه آن‌ها سی‌دی فیلمی از پارک مجازات در دست دارند تا به‌عنوان سوغات به منزل همراه ببرند. در غیر این‌صورت، چطور می‌توانند خود را مجاب کنند که تا سر حد‌ّ مرگ می‌توانند هیجان را تجربه کنند؟
نویسنده: مارتین فزور
مترجم: بهروز مرادی

منبع: www.iricap.com

جُنگ

مسافرانی که با قطار نیمه‌شب رم را ترک کرده بودند می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجه‌دو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشت‌اندامی، غمگین و ماتم‌زده، شبیه به یک بسته‌ی بزرگ بی‌قواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که به‌زحمت باز می‌شد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی می‌کشید و ناله‌ای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت.
«حالت خوبه خانم…»
زن بدون این‌که پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشم‌‌های خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:«‌ای دنیای بی‌وفا…‌ای داد و بیداد…»
پیرمرد برای هم‌سفرانش توضیح داد که علت غمگین‌بودن زن بیچاره غصه‌ی تنها پسرشان است که جنگ او را از آن‌‌ها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی رم شد تا ادامه‌ی تحصیل بدهد. آن‌‌ها هم گاهی به دیدنش می‌رفتند. بعد جزو نیرو‌های داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت: «ناراحتیش بیش‌تر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمی‌فرستند ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچه‌تان خداحافظی کنید…»
زن زیر سنگینی روانداز مثل حیوانی زخم‌خورده در خود می‌پیچید و ناله می‌کرد. مطمئن بود علی‌رغم همه‌ی توضیحاتی که شوهرش می‌داد هیچ‌یک از آن آدم‌‌ها تا شرایط او را نداشته باشند نمی‌توانند با او احساس همدردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیش‌تر حرف‌‌ها را گوش داده بود گفت: «حالا بیایید خدا رو شکر کنین پسرتون فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. بچه من از همون روز اول چنگ رفت جبهه. حتی دو بار هم زخمی شد و برگشت عقب. ولی باز هم فرستادندش همون‌جا…»
مسافری دیگر گفت: «من رو چرا نمی‌گین. دو تا پسرهام و سه تا از برادرزاده‌هام خط مقدم هستند.»
شوهر زن با ناراحتی جواب داد: «درسته… ولی در مورد ما فرق می‌کنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم…»
«چه فرقی می‌کنه. توجه بیش‌تر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی، نمی‌تونی بگی کدام رو بیش‌تر دوست داری. مهر و محبت نون نیست که بشه تکه‌تکه بین بچه‌‌ها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچک‌ترین توفیری به تک‌تک بچه‌هاش می‌ده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمی‌گم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگه‌اش پیش اون یکی. دل‌نگران جفت‌شون هستم.»
شوهر زن من‌ومن‌کنان گفت: «بله. کاملاً درسته. ولی فرض کنین پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده، باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی….»
«‌ای بابا. به‌خاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبت‌بار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچه‌ات بمیره خودت هم می‌تونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بدبختی‌هات به آخر می‌رسه…»
پیرمرد چاق سرخ‌رویی که از ابتدای سفر با چشم‌‌های متورم گوشه‌ای کز کرده بود طوری نفس‌نفس می‌زد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیفش برایش مشکل بود، یک‌باره روی صندلی تکانی خورد و غرید. 
«همه‌اش چرت و پرت. این‌قدر حرف‌‌های بیخود نزنین. مگه ما فقط به‌خاطر فایده‌ی شخصی بچه‌هامون رو به وجود می‌آریم.»
سایر مسافر‌ها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همانی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت: «تو درست می‌گی عموجان. بچه‌‌ها متعلق به ما نیستن. اونا به مملکت‌شون تعلق دارن.»
مرد چاق بلافاصله جواب داد: «هوم…. این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست می‌کردیم اصلاً به فکر مملکت بودیم؟ اون‌‌ها به دنیا اومدن به‌خاطر این‌که… به‌خاطر این‌که باید به دنیا می‌اومدن. و از وقتی که متولد شدن جای ما رو توی زندگی گرفتن. این عین حقیقت است. ما به اون‌‌ها تعلق داریم نه اون‌‌ها به ما. وقتی هم که بیست سال‌شون شد درست همون چیزی هستند که ما تو سن بیست‌سالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیز‌ها هست. چه می‌دونم. مثل زن‌ها. تفریح. سیگار. و خیلی چیز‌های دیگه و البته مملکت که اگر ما رو هم طلبید باید بلافاصله همه بریم. حتی اگر پدر و مادر‌ها مخالفت کنن. عشق به وطن توی سن و سال ما هنوز هست. حتی گاه بیش‌تر از بچه‌هامون. کدام‌یک از شما ادعا می‌کنه که از بودن پسرش در جبهه خوشحال نیست.» 
همه ساکت بودند و فقط سر‌ها را به علامت تصدیق تکان می‌داند. مرد چاق ادامه داد: «پس ما باید به احساسات بچه‌هامون تو بیست‌سالگی‌شون اهمیت بدیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچه‌‌ها بیش‌تر از ما باشه. درست نیست که مدام حواس‌شون به ما باشه و مثل ما پیرمرد‌ها نتونن از جا‌شون تکون بخورن و خونه‌نشین باشن…»
«اگه قراره مملکت وجود داشته باشه مثل یک نیاز طبیعی. مثل نونی که باید برای رفع گرسنگی خورد، یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این کار رو جوون‌‌های بیست‌ساله‌ی ما می‌کنن. اصلاً هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شن شاد و سرفراز می‌میرن. حالا مگه بده که یک جوون شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخی‌‌های زندگی و دیدن چیز‌های ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنین. همین کاری رو که من همیشه می‌کنم. می‌دونین پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن به‌خاطر میهنش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو می‌کرد. می‌بینین من هیچ‌وقت رخت سیاه تنم نکرده و نمی‌کنم. می‌بینین…»
لبه‌ی کتش را با هیجان زیاد تکان می‌داد تا نشان آن‌‌ها بدهد. لب‌‌های بی‌رنگش به‌شدت بالای دندان‌‌های گمشده‌اش می‌لرزید و با چشم‌‌های مرطوب و بی‌حرکت به آن‌‌ها نگاه می‌کرد. بعد قهقهه‌ی تلخی سر داد که بیش‌تر شبیه هق‌هق‌ بود. همه‌ی مسافران با هم گفتند.
«کاملاً درست می‌گی. کاملاً درسته…»
پیرزن پیچیده لای رواندازش در گوشه‌ای مچاله شده بود و به گفتگوی آن‌‌ها گوش می‌داد. طی چند دقیقه‌ی اخیر سعی کرده بود چیزی در حرف‌‌های شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذره‌ای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به این‌که با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانع‌کننده‌ای میان همه‌ی دلداری‌‌ها نیافته بود و بیش‌ترین درد از این بابت بود که می‌دید هیچ‌کس احساس واقعی او را درک نمی‌کند. حالا از شنیدن حرف‌‌های آن مسافر مات و تقریباً گیج شده بود. یک‌باره به این‌جا رسید نه‌تن‌ها او را درک نمی‌کنند بلکه او نیز نمی‌تواند خودش را در ردیف پدر و مادرهایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره‌ اشک تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آن‌‌ها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی به‌طرف بقیه قوس داد تا با توجه بیش‌تری به حرف‌‌های پیرمرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چطور مانند یک قهرمان بزرگ و تمام‌عیار به‌خاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبهه‌ی جنگ رفته، بدون ذره‌ای افسوس و پشیمانی… به نظر می‌رسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است، دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوشحال بود از این‌که می‌شنید هم آن پدر شجاع را تسلی می‌دهند که صبورانه از مرگ فرزندش می‌گوید. 
بعد یک‌دفعه و بدون‌مقدمه انگار که هیچ‌کدام از صحبت‌هایی را که رد و بدل شده بود نشنیده باشد، درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته رو به پیرمرد کرد و با لحنی ساده پرسید: «یعنی راست‌راستی پسر شما کشته شده؟»
همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همین‌طور. رو به او کرد و چشم‌‌های پف‌کرده‌ی مرطوب خاکستری‌رنگش را به او دوخت. برای لحظه‌ای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد، اما کلمات یاری‌اش نکردند. چشم از او برنمی‌داشت. گویی یک‌باره از سؤال نابجا و تا حدی احمقانه پیرزن دریافته بود که واقعاً پسرش مرده و برای همیشه از بین آن‌‌ها رفته است. برای همیشه. 
در یک آن چهره‌اش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دستمالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب بقیه مسافران با صدایی بلند و غیرقابل کنترل هق‌هق تلخ و دردناکی را سر داد.
نویسنده: لوییجی پیراندللو
مترجم: برگردان علی قانع

نان آور

پدر و مادر یک پسر چهارده ساله منتظر بودند تا او با اولین دستمزد هفتگی‌اش به خانه بیاید. 
مادر، میز را چیده و مشغول بریدن چند تکه نان و کره برای چای بود.
او زنی کوچک، ترکه‌ای و با صورتی چروکیده بود که دامن و لباسی آبی به تن و پیشبندی سفید و شق و رق بر روی دامنش قرار داشت. او خسته به نظر می‌رسید و مرتب آه می‌کشید.
پدر روی مبل قدیمی کنار بخاری ولو شده بود. او نیز کوچک بود. چشمان آبی اشک‌آلودی داشت و سبیل‌هایی پرپشت که گاه‌گداری آن را می‌مکید.
آن‌ها به راستی فقیر بودند. اتاقشان گرچه تمیز، اما حقیرانه مبله شده بود و تکه‌‌های کلفت نان و کره، تن‌ها خوراکشان روی میز بود.
زن که مشغول آماده کردن غذا بود، گاه و بی‌گاه متنفرانه به شوهرش نگاه می‌کرد. مرد اعتنا نمی‌کرد.
ابرو بالا می‌انداخت، زیر لب زمزمه می‌کرد، یا هر از گاه، با ناخن بر دندانهایش ضرب می‌گرفت. او با این کار‌ها وانمود می‌کرد که به شدت خسته است. زن گفت: «پولا رو دست نمی‌زنیا!» 
او آشکارا چیزی را تکرار می‌کرد که قبلاً بار‌ها گفته بود: «می‌دونم اگه اون پولا دستت بیفته چه کارش می‌کنی. او پولارو به من می‌ده و من با اونا اجاره خونه رو می‌دم و کمی غذا می خرم؛ نه اینکه اونو کفِ دست نزدیک‌ترین مشروب‌فروش بذارم.»
مرد به آرامی گفت:‌ «ببند دهنتو!»
زن با عصبانیت فریاد زد: «نمی‌بندم. چرا باید دهنمو ببندم! به اندازه‌ی کافی آقابالاسر بوده‌ای، و من اونو تحمل می‌کردم. چون که پول به خونه می‌ا‌ُوردی. ولی حالا نه. 
تو دیگه اینجا کسی نیستی. فهمیدی؟! هیچ‌کس. من رئیسم. و او پولارو به من خواهد داد.»
مرد در حالی که با تأنی، آتش را زیر و رو می‌کرد، گفت: «خواهیم دید.»
حدود پنج دقیقه‌ای هیچ سخنی بین آن‌ها رد و بدل نشد.
بعد از دقایقی، پسر به خانه آمد. ده یازده سال بیشتر نداشت. شلوار بلندش سیمائی مضحک به او داده بود.
سفیدیِ چشم‌ها در صورت سیاهش حالتی بهت‌زده به او داده بود. پدر روی پاهاش ایستاد. پرسید: «پولا کجاست؟»
پسر به آن دو نگاه کرد. از پدر می‌ترسید.
لب‌های رنگ‌باخته‌اش را لیسید. مرد گفت: «یالا دیگه. گفتم پولارو به او نده بیلی، بده‌ش من.»
پدر، خشمگین به سمت پسر رفت. دندانهایش از زیر سبیل ت‍َنکش پیدا بود. آهسته گفت: «پول کجاست؟» 
پسر زل زد به چشمان پدر و گفت: «گمش کردم.»
پدر فریاد زد: «تو… چی؟!»
پسر تکرار کرد: «گمش کردم.»
مرد شروع کرد به داد و بیداد کردن. «گمش کردی؟! گمش کردی؟! چی داری می‌گی؟! چه جوری گمش کردی؟»
پسر گفت: «پول توی یه پاکت بود. یه پاکت نامه کوچیک.»
ـ کجا گمش کردی؟
ـ نمی‌دونم. شاید جائی تو خیابون اونو انداخته باشم.»
ـ برگشتی… دنبالش بگردی؟
پسر با سر تصدیق کرد و گفت: «اما پیداش نکردم.»
از گلوی مرد صدائی آمد. مخلوطی از ناله و غرش. صدایی که ممکن است حیوانی از خود درآورد.
پدر گفت:‌ «که گفتی گمش کردی؟ هان؟!» 
چند قدم به عقب رفت و کمربند پهن و کلفت و سگک ـ برنجی‌اش را درآورد.
پسر لب پائینی‌اش را گزید تا جلوی اشکش را بگیرد. رفت جلو. مرد، دستهایش را بالا آورد. زن که تا آن لحظه بی‌حرکت بود، بر سر و کول مرد پرید و او را گرفت. 
شوهر که در خشمِ کورش، نیروی مضاعفی یافته بود، به راحتی او را به کناری انداخت. 
با بی‌رحمی بدن و پا‌های پسر را زیر کمربند گرفت. پسر بر روی زمین فرو غلتید. اما فریاد نزد.
وقتی مرد خودش را خالی کرد، کمربند را بست و پسر را روی پاهایش بلند کرد. گفت:‌ «حالا می‌ری تو رختخوابت.»
زن گفت: «بچه غذا نخورده.»
ـ گفتم می‌ری به اتاقت. برو دست و صورتت رو بشور.
پسر بدون معطلی به سمت ظرف‌شوئی خانه رفت و دست‌ها و صورتش را شست. بلافاصله رفت طبقه بالا. مرد پشت میز نشست. مقداری نان و کره خورد و دو فنجان چای نوشید.
زن چیزی نخورد.
نشست روبروی شوهرش و چشم از صورت او برنداشت. با تنفر به او نگاه می‌کرد، درست مثل چند لحظه‌ی قبل. شوهر توجهی به او نکرد و طوری رفتار کرد که انگار او اینجا نیست. مرد وقتی غذایش را خورد، بیرون رفت.
همین که در را بست، زن به اتاق پسر رفت. او داشت هق‌هق گریه می‌کرد. صورتش را زیر بالش پنهان کرده بود. مادر، لب تخت نشست و دستانش را دور پسر حلقه کرد. 
او را به آغوش کشید و دست توی مو‌های پریشان پسر برد. با مهربانی و نوازش او را آرام کرد. 
پسر دلش غنج زد. راحتی را در نوازش مادر و آرامش را در اشک‌های خود حس کرد.
لحظاتی بعد، گریه‌اش بند آمد. سرش را بلند کرد و به مادرش لبخند زد.
چشمان اشک‌آلودش می‌درخشید. بعد، دست زیر بالش برد و پاکت‌ نامه‌ی کثیف کوچکی را درآورد.
به آرامی گفت‌: «اینم پول!»
مادر پاکت را گرفت.
بازش کرد و قطعه کاغذ بزرگی را که روی آن اعدادی نوشته شده بود، درآورد. 
«یک اسکناس ده شیلینگی و یک سکه شش پنی.»
نویسنده: لسی هالوارد
مترجم: مسعود امیرخانی

منبع: www.iricap.com

انگشت‌ها

وقتی‌ رونالد پسر آقای‌ لیسی‌ از جنگ‌ برگشت‌ خانه‌، دوش‌ گرفت‌ یک شلوار جین‌ تازه‌ و تی‌شرت‌ نو پوشید، کلاه‌ بیس‌بال‌ کهنه‌ی‌ دوران‌ دبیرستانش‌ را پیدا کرد و سفت‌ کشید روی‌ پیشانی‌اش. بعد هم‌ رفت‌ بیرون‌ و افتاد به‌ جان‌ تورها. حدود دو هفته‌ای‌ با تور‌ها مشغول‌ بود. یک روز آقای‌ لیسی‌ گفت: «ببینم‌ پول‌هایی‌ را که‌ پس‌انداز کرده‌ای‌ چکار می‌کنی؟»
رونالد مدتی‌ دیگر با تور‌ها مشغول‌ بود بعد رفت‌ به‌ بازار و یک هادسن‌ هورنت‌ دست‌ دوم‌ خرید. چهار پنج‌ روز سوار هادسن‌ توی‌ شهر این‌ور و آن‌ور گاز می‌داد. هر وقت‌ هم‌ تشنه‌اش‌ می‌شد خودش‌ را می‌بست‌ به‌ آبجو.
روز ششم‌ که‌ یکی‌ از چرخ‌‌ها پنچر شد، رونالد ماشین‌ را قفل‌ کرد و زد به‌ بی‌خیالی. روز بعد به‌ موزه‌‌ی آتکینز کانزاس‌ سیتی‌ رفت‌ و ده‌ دوازده‌ تا کارت‌پستال‌ نیم‌تنه‌ی‌ بنجامین‌ فرانکلین‌ را خرید. به‌ نظرش‌ می‌رسید آن‌ نیم‌تنه‌ی‌ طاس‌ با موهای‌ بلند که‌ روی‌ شانه‌ ریخته‌ فرانکلین‌ را به‌ غریب‌ترین‌ آدم‌ زبان‌ بسته‌ تبدیل‌ می‌کند. به‌ نظر می‌رسید فرانکلین‌ از چیزی‌ دلخور باشد. رونالد سوار اتوبوسی‌ شد و راه‌ نیویورک را در پیش‌ گرفت. این‌ سفر البته‌ چیزی‌ نداشت‌ فقط‌ در تمام‌ مسیر طولانی‌ مردی‌ کنارش‌ نشسته‌ بود و می‌خواست‌ یک جوری‌ داستان‌ از دست‌ دادن‌ غده‌ پروستات‌اش‌ را به‌ او حالی‌ کند. رونالد اتاقی‌ نزدیک استادیوم‌ یانکی‌ گرفت. یکی‌ از کارت‌پستال‌های‌ فرانکلین‌ را برای‌ پدرش‌ فرستاد، فقط‌ با یک امضا، دوستت‌ دارم، رونالد!
بعد هم‌ نشست‌ کنار پنجره‌ و بیرون‌ را نگاه‌ کرد. دم‌ پلکان‌ فرار، یک تکه‌ بادکنک قرمز گیر کرده‌ بود که‌ باد آن‌ را تکان‌ می‌داد. سرانجام‌ باد بادکنک را برد. رونالد خسته‌ شد، لباسهایش‌ را درآورد، پرید روی‌ تخت‌. انگشت‌های‌ دستش‌ را شمرد که‌ تیر می‌کشید.
نویسنده: گری‌ گیلدنر
مترجم: اسداله امرایی (ترجمه‌ای برای یاشار صلاحی)

درباره‌ی نویسنده:
گری گیلدنر در وست برنچ میشیگان به دنیا آمده و از دانشگاه دولتی میشیگان لیسانس و فوق لیسانس گرفته.ده‌ها جایزه‌ی ادبی و بورس مطالعاتی گرفته و بیست کتاب داستان و شعر دارد. مدتی با اسفاده از بورس فولبرایت در لهستان و چکسلواکی درس می‌داد. گیلدنر فعلاً ساکن آیداهوست.
Gary Gildner,Fingers, Flash Fiction: Very Short Stories, Thomas, James, W W NORTON & CO

منبع: www.jenopari.com

در آینه

دو ناشناس در کنار هم نشسته بودند و داشتند ترتیب محتوی قهوه‌ای‌رنگ یک بطری را می‌دادند، مارکش هم معروف بود. وقتی تمامش کردند، یک بطری از جنس آینه رو شد، بطری‌ای که تا آن موقع ندیده بودنش. توی آینه‌ی بطری، صورت خودشون پیدا نبود ولی صورت همدیگر را می‌دیدند. یک ساعتی گذشت؛ نیروی مردانه زده بود بالا، نیرویی که اگر با الکل همراه شود، سرنوشتی را رقم می‌زند. فکر کنم این‌طوری بود که من آدم خوش شانسی از آب درآمدم. اصلا برای همین بود که زندگی من شروع شد. لااقل به من که اینطوری گفتند.
نویسنده: کوین جونز
مترجم: مهرنوش طبری

درباره‌ی نویسنده:
کوین جونز نویسنده امریکایی ساکن تکزاس است و داستان‌‌های زیادی منتشر کرده که برخی از آن‌ها جوایزی هم برده.

منبع: www.jenopari.com

رازی میان دو نفر

مونترال، شهری است بسیار بزرگ. ولی مثل همه‌ی شهر‌های بزرگ، چند خیابان بسیار کوچک دارد. خیابان‌هایی مثل پرینس ادوارد که طولش به اندازه چهار خانه است و به بن‌بستی ختم می‌شود. هیچ‌کس به خوبی‌ِ پی‌یر دوپین1 خیابان پرینس ادوارد را نمی‌شناخت. چون سی سال می‌شد که در این خیابان برای خانواده‌‌ها شیر می‌برد.
جوزف، اسب سفید و بزرگی بود که طی پانزده سال گذشته گاری شیر پی‌یر را می‌کشید. در مونترال، به‌خصوص بخشی که خیلی فرانسوی است، همان‌طور که روی بچ‍ّه‌‌‌ها اسامی قدیس‌ها را می‌گذارند، روی حیوان‌ها هم اسم می‌گذارند. وقتی که این اسب سفید و بزرگ برای اولین‌بار به شرکت شیر محلی2 آمد، اسمی نداشت. به پی‌یر گفتند که از این به بعد می‌تواند از آن اسب سفید استفاده کند. پی‌یر نرمی گردن اسب و سطح درخشنده شکمش را نوازش کرد. در چشمانش خیره شد و گفت: «این یه اسب مهربونه. یه اسب‌ِ نجیب و باوفا. و من روحی مقدس رو می‌بینم که از چشمهاش می‌تابه. به احترام جوزف مقدس3 که اون هم مهربون و نجیب و باوفا بود و روحی مقدس داشت، اسم این اسب رو جوزف می‌ذارم.»
در عرض یک سال، جوزف مثل پی‌یر، مسیر پخش شیر را از بر شد. پی‌یر همیشه به این می‌بالید که اسبش نیازی به افسار ندارد. او هیچ‌وقت به آن دست نزد. پی‌یر، هر روز صبح ساعت پنج، به اصطبل‌های شرکت شیر محلی می‌رسید. بعد، گاری را پر کرده و جوزف را به آن می‌بستند. پی‌یر در حین اینکه بالا می‌رفت تا روی صندلی‌اش بنشیند، می‌گفت: «روز بخیر، رفیق قدیمی.»
و جوزف هم سرش را برمی‌گرداند و بقیه راننده‌‌ها لبخند می‌زدند و می‌گفتند که اسب به پی‌یر لبخند خواهد زد. سپس جک، که سرکارگر بود، می‌گفت: «خیلی خب، پی‌یر برو.»
و پی‌یر به آرامی به جوزف می‌گفت: «برو رفیق.»، و این دسته باشکوه، با تبختر تا انت‌های خیابان می‌خرامیدند.
بدون هیچ فرمانی از پی‌یرف گاری از سه خانه در خیابان سن کاترین می‌گذشت. سپس به سمت راست می‌چرخید، و در خیابان روزلین دو خانه را پشت سر می‌گذاشت. بعد می‌پیچید به چپ، به خیابان پرینس ادوارد. اسب، کنار خانه اول می‌‌ایستاد و تقریبا‌ً سی ثانیه به پی‌یر وقت می‌داد تا از صندلی‌اش پایین بیاید و یک بطری شیر جلو در بگذارد. و بعد، از دو خانه رد می‌کرد و جلو سومی می‌ایستاد. همین‌طور تا انت‌های طول خیابان، بعد، جوزف، باز بدون هیچ فرمانی از پی‌یر، برمی‌گشت و به سمت دیگر می‌رفت. بله، جوزف اسب باهوشی بود.
پی‌یر، در اصطبل، به مهارت جوزف افتخار می‌کرد: «من هیچ‌وقت به افسارش دست نمی‌زنم. او دقیقا‌ً می‌دونه که کجا باید بایسته. عجیبه! اگر جوزف گاری رو بکشه، یه مرد کور هم می‌تونه از پس مسیر من بربیاد».
سال‌ها به همین منوال گذشت. همیشه یک جور. پی‌یر و جوزف، نه به سرعت، که آرام آرام، با هم پیر می‌شدند. سبیل پرپشت پی‌یر دیگر سفید سفید شده و تا روی لبهایش آمده بود. جوزف هم زانوهایش را زیاد بالا نمی‌برد و سرش را مثل گذشته نمی‌چرخاند. جک، سرکارگر اصطبلها، هیچ‌وقت متوجه نشد که هر دو آن‌ها دارند پیر می‌شوند. تا وقتی که یک روز پی‌یر با عصای سنگینی به دست، ظاهر شد.
جک خنده‌کنان گفت: «هی! پی‌یر، نکنه نقرس گرفتی، هان؟!»
پی‌یر با کمی تردید گفت: «البته جک، آدمی پیر می‌شه و پاهاش خسته می‌شن.»
جک به او گفت: «تو باید به اون اسب یاد بدی که شیرهارو تا در خونه برات حمل کنه. اون هر کار دیگه‌ای می‌کنه.»
او تک‌تک افراد چهل خانواده‌ای را که در خیابان پرینس ادوارد بهشان خدمت می‌کرد می‌شناخت. آشپز‌ها می‌دانستند که پی‌یر سواد خواندن و نوشتن ندارد. بنابراین، اگر به یک کوارت4 شیر اضافی نیاز داشتند، به جای اینکه طبق عادت همیشگی در یک بطری خالی یادداشت بگذارند، هر وقت صدای ت‍ِل‍ِق ت‍ِل‍ِق چرخ‌های گاری را در سنگفرش خیابان می‌شنیدند، فریاد می‌زدند: «پی‌یر، امروز یک کوارت اضافی بیار.»
او هم در جواب با خوشرویی می‌گفت: «پس امشب برای شام مهمون دارین!»
پی‌یر حافظه فوق‌العاده‌ای داشت. هر وقت به اصطبل می‌رسید، یادش می‌ماند که به جک بگوید: «امروز صبح خانواده پاکوین یک کوارت اضافی بردند. خانواده لموان هم یک پینت5 خامه خریدند.»
جک این‌ها را در دفترچه کوچکی که همیشه با خود داشت، یادداشت می‌کرد. بسیاری از راننده‌‌ها می‌بایست صورت حساب‌های هفتگی را تکمیل و پول‌ها را جمع‌آوری می‌کردند. ولی جک به خاطر علاقه‌ای که به پی‌یر داشت، او را از این کار معاف کرده بود. تن‌ها کاری که پی‌یر انجام می‌داد این بود که ساعت پنج و نیم صبح آنجا باشد. به سمت گاری خود که همیشه همانجا کنار جدول بود برود و شیرش را پخش کند. حدود دو ساعت بعد برمی‌گشت. به سختی از صندلی‌اش پایین می‌آمد. با خوشرویی با جک خداحافظی می‌کرد، و بعد لنگان‌لنگان تا انت‌های خیابان می‌رفت.
یک روز رئیس شرکت شیر محلی برای بازرسی حمل و نقل‌های اول صبح به آنجا آمد. جک، پی‌یر را به او نشان داد و با اشتیاق گفت: «ببینید چه جوری با اسبه حرف می‌زنه. می‌بینید اسبه چه جوری گوش می‌ده و سرش رو به طرف اون می‌چرخونه؟ نگاه‌ِ توی چشم‌های اون اسب رو می‌بینید؟ می‌دونید، به نظر من بین او دو تا یه رازی وجود داره. بار‌ها بهش توجه کرده‌ام. انگار که بعضی وقت‌ها دوتایی توی مسیر، پیش خودشون به ما می‌خندد. آقای رئیس، پی‌یر مرد خوبیه، ولی دیگه پیر شده. جسارته، ولی ممکنه پیشنهاد کنم بازنشسته بشه و یه حقوق بازنشستگی هم دریافت کنه؟»
رئیس، خنده‌کنان گفت: «البته، من سابقه‌شو می‌دونم. الان سی سالی می‌شه که توی این مسیر کار می‌کنه و حتی یک بار هم ازش شکایتی نشده. بهش بگین حالا دیگه وقتشه که استراحت کنه. حقوقش رو هم مثل قبل دریافت می‌کنه.»
ولی پی‌یر به بازنشستگی تن در نداد. او حتی از فکر این که هر روز با جوزف همراه نباشد، به وحشت می‌افتاد. به جک گفت: «ما، دو تا پیرمردیم. بذار با هم از پا دربیاییم. هر موقع جوزف آماده بازنشستگی شد، اون وقت من هم می‌کشم کنار.»
جک که مرد مهربونی بود متوجه شد. در رفتار پی‌یر و جوزف چیزی بود که آدم را وادار می‌کرد لبخندی محبت‌‌آمیز به لب بیاورد. انگار که هر یک، از دیگری نیرویی مخفی می‌گرفت. هنگامی که جوزف به گاری بسته شده و پی‌یر روی صندلی‌اش نشسته بود، هیچ‌کدام پیر به نظر نمی‌رسیدند. ولی بعد از پایان کارشان، آنگاه پی‌یر در حالی که حقیقتا‌ً پیر به نظر می‌رسید، به آرامی تا انت‌های خیابان را لنگان‌لنگان طی می‌کرد، و سر جوزف پایین می‌افتاد و او با خستگی تا آخور پیش می‌رفت.
یک روز، وقتی پی‌یر رسید، جک خبر بسیار بدی برای او داشت. صبح سردی بود و هوا هنوز تاریک بود. هوای آن روز به شراب تگری می‌ماند و برفی که شب گذشته باریده بود همچون یک میلیون الماس که روی هم تلنبار شده باشند، برق می‌زد.
جک گفت: «پی‌یر، اسبت، جوزف، امروز از خواب بیدار نشده! پی‌یر اون خیلی پیر بود. بیست و پنج سالش بود. و این برای یه آدم حکم هفتاد و پنج سالگی رو داره.»
پی‌یر به آرامی گفت: «آره، آره. من هفتاد و پنج سالمه. و دیگه جوزف رو نمی‌بینم.»
جک در‌حالی‌که او را دلداری می‌داد، گفت: «البته که می‌بینیش! اون توی آخوره، در آرامش کامل. برو ببینش.»
پی‌یر یک قدم به جلو برداشت و سپس برگشت: «نه… نه… نه تو نمی‌فهمی جک!»
جک با مهربانی بر شانه او زد. «یه اسب دیگه به خوبی جوزف جور می‌کنیم. ببین، در عرض یه ماه مسیرتو یادش می‌دی، درست مثل جوزف. ما…»
نگاهی که در چشم‌های جوزف بود، او را از ادامه دادن باز داشت. پی‌یر سال‌ها یک کلاه زمخت پوشیده بود که لبه آن تا روی چشمهایش می‌آمد و مانع رخنه‌ کردن سرمای سوزان صبح به آن‌ها می‌شد. جک، حالا در چشمان پی‌یر خیره شد و چیزی دید که او را به شگفتی واداشت. نگاهی مرده و بی‌روح در آن‌ها دید. این چشمها، اندوهی را منعکس می‌کردند که در دل و جان پی‌یر بود. انگار که دل و جانش مرده بودند.
جک گفت: «امروز رو برو مرخصی، پی‌یر.»، ولی پی‌یر خودش داشت لنگان‌لنگان در مسیر خیابان حرکت می‌کرد، و اگر کسی در آن نزدیک‌ها بود، اشکهایش را می‌دید که از گونه‌‌هایش روان بودند و صدای هق‌هق بریده‌بریده‌اش را می‌شنید. پی‌یر به سر پیچ رفت و قدم به خیابان گذاشت. نعره هشداردهنده‌ای از سوی راننده کامیونی که داشت به سرعت می آمد، به گوش رسید و به دنبال آن صدای جیغ ترمز. ولی انگار پی‌یر هیچ‌کدام را نشنید.پنج دقیقه بعد، راننده آمبولانس گفت: «اون مرده! در جامرده!»جک و بسیاری از راننده‌‌های گاری‌های شیر رسیده بودند و به آن تندیس خاموش چشم دوختند.
راننده کامیون در دفاع از خود گفت: «کاری از من برنمی‌اومد. اون صاف اومد طرف کامیون. به نظرم اصلاً ندیدش. عجیبه، یه جوری اومد انگاری که کور بود.»
پزشک آمبولانس خم شد و گفت: «کور؟! البته که این مرد کور بوده. می‌بینید، چشمهاش آب آورده. این مرد پنج ساله که کوره.» 
به سمت جک برگشت و گفت: «می‌گین اون واسه شما کار می‌کرد؟ شما نمی‌دونستین که کوره؟!»
جک به آرامی گفت: «نه… نه… هیچ کدوممون نمی‌دونستیم. تن‌ها یه نفر می‌دونست یکی از دوستهاش به نام جوزف… فکر می‌کنم این یه راز بود، فقط بین اون دو.»
——————————
پاورقی:
1ـ Pierre Dupin
2ـ‌ Provincale Milk Company
3ـ‌ (Saint Josegh) ـ حضرت یوسف
4ـ‌ پیمانه‌ای در حدود یک لیتر
5ـ پیمانه‌ای تقریبا‌! برابر با 48/0 لیتر در آمریکا و 57/0 لیتر در بریتانیا (مترجم)

نویسنده: کونتین رینولدز
مترجم:محد حیاتی

منبع: www.iricap.com

حلقه

روزی در ضیافتی زن جوان عاشقی دیدم. چشمانش دوچندان آبی بودند و دوچندان می‌درخشیدند و اصلا نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند. او به‌ که عشق می‌ورزید؟ مرد متشخص جوان ایستاده کنار پنجره، پسر صاحب‌خانه، آن لباس فرم به تن و شیر صدا. خدای من، چشمان زن چه عشقی به مرد جوان می‌ورزیدند، و نشسته روی صندلی چه بیقراری می‌کرد. 
از آنجا که او را خوب می‌شناختم، از نیمه شب گذشته که به خانه رفتیم گفتم: چه هوای سبک و معرکه‌ای! امشب خوش گذشت؟ و از آنجا که می‌خواستم به خواهش دلش برسد، حلقه‌ی نامزدی را از انگشتم درآوردم و در ادامه گفتم: ببین، حلقه‌ات برایم خیلی تنگ شده، فشار می‌آورد، چطور است گشادش بکنی؟ 
او دستش را دراز و زمزمه کرد: به من بده تا گشاد بشود.
حلقه را به او دادم. 
یک ماه می‌گذرد و دوباره او را می‌بینم و می‌خواهم از حلقه بپرسم، اما می‌گذرم. می‌اندیشم، چندان عجله‌ای نیست. بگذار بیش از یک ماه وقت داشته باشد. 
او سر به زیر به خیابان می‌نگرد و می‌گوید: درست است _ حلقه. حلقه‌ی بدشگونی بود، آن را بدجایی گذاشتم، گمش کردم. آنوقت منتظر جوابم می‌ماند. با نگرانی می‌پرسد، عصبانی هستی؟
می‌گویم، نه.
خدای من، وقتی فهمید عصبانی نیستم با چه خیال آسوده‌ای دور شد. 
یک سال تمام از این گذشت. بار دیگر به محله‌ی قدیم بازگشتم و شبی در مسیری آشنایِ آشنا گشت می‌زدم.
در این حال زن به سویم می‌آید، چشمانش سه چندان آبی‌اند و سه چندان می‌درخشند؛ اما دهانش زیادی گشاد و زیادی رنگ‌ پریده است. 
او از دور با صدای بلند می‌گوید:
بیا این هم حلقه‌ات، حلقه‌ی نامزدی‌ات. عشق من، دوباره پیدا و گشادش کردم. حالا دیگر فشار نمی‌آورد. 
به آن زنِ ول شده و به دهان گشاد و رنگ پریده‌اش، آنگاه به حلقه نگاه کردم.
تعظیم غرایی کردم و گفتم، آخ، آن حلقه برای ما شگون ندارد. حالا دیگر زیادی گشاد شده است. 
نویسنده: کنوت هامسون
مترجم از نروژی: علی رضا صیامی 

مروری بر " حلقه":
شاید از آنجا که هامسون را بیشتر رمان‌نویس و با رمانهایی همچون گرسنگی(SULT (،رویش خاک) MARKENS GRØDE)، ویکتوریا) (VICTORIA، پن PAN) ) و… می‌شناسند، به قصه‌‌های کوتاه و نمایشنامه‌‌های او که در خلال سال‌‌های 1895 و 1905 تحریر شده‌اند بسیار کم پرداخته شده است. 
از عمر "حلقه" صد و ده سالی (1897) می‌گذرد و هامسون آن را در 38 سالگی نگاشته است. گویا قصه ابتدا در 1894 به صورت شعر منثور و با عنوان Forviklinger (" سوء تفاهم اندر سوء تفاهم" [ سوء تفاهمهایی که در اثر پیچیدگی‌‌ها موجب پدید آمدن سوء تفاهم‌های دیگری می‌شوند] ) در دو جا منتشر می‌شود، سپس شکل فعلی خویش را می‌یابد. نثر قصه صبغه‌ای شاعرانه دارد و زبان قصه متفاوت از نروژی امروزی‌ست، در واقع ترکیبی‌ست از نروژی و دانمارکی؛ زبان صد سال پیش، و نه نروژی قدیم. در اینجا حلقه نماد عشق میان دو شخصیت است، و اندازه‌اش می‌تواند به کیفیت این رابطه مربوط شود. زن کرارا سه مرتبه توصیف می‌شود. قصه سه حوزه‌ی زمانی و پیرنگی چهار حادثه‌ای و پایانی تراژیک دارد. 
منبع قصه:
کتاب Livets røst بهترین قصه‌‌های کوتاه هامسون. منبع تحقیق: همان کتاب به اضافه‌ی دو سه تحلیل و تفسیر کوتاه (ظاهرا) دانشجویی. 

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.