داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بچه‌‌های دریا

می‌گویند پشت کوه‌ها باز هم کوه هست. حالا می‌فهمم که حقیقت دارد. همچنین می‌دانم آبهایی وجود دارند مادام العمر، دریاهایی بی انتها، و در این دنیا آدم‌های بسیاری که اسمشان جز برای خودشان برای کس دیگری اهمیتی ندارد. سربرداشته به آسمان نگاه می‌کنم و تو را آنجا می‌بینم. می‌بینم داری مثل حلزون له شده‌ای گریه می‌کنی، مثل وقتی گریه می‌کنی که کمکت می‌کردم اولین دندان لقت را بکشی. بله، آن موقع هم دوستت داشتم. نمی‌دانم چرا، ولی وقتی نگاهت می‌کردم یاد مورچه ‌های قرمز می‌افتادم. دلم می‌خواست ناخنهایت را در پوستم فرو می‌کردی و تمام خونم را می‌کشیدی.
نمی‌دانم تا کی در دریا خواهیم بود. جز من سی و شش آواره‌ی دیگر سوار این قایق کوچک هستند. بادبان برافراشته‌ی ما پارچه ‌های سفیدی ست با لکه ‌های قرمز روشن.
وقتی سوار شدم فکر می‌کردم هنوز بتوانم بوی بی گناهی و آب منی ای را که به خورد آن پارچه ‌ها رفته احساس کنم. به آن بالا نگاه می‌کنم و به تو و تمام آن وقتی که مقاومت می‌کردی فکر می‌کنم. گاهی حس می‌کردم که تو هم دلت می‌خواست، اما می‌دانستم دوست داشتی حرمتت کنم. فکر می‌کردی دارم اراده‌ات را امتحان می‌کنم، اما من فقط می‌خواستم کنارت باشم. شاید مثل همان است که همیشه می‌گفتی. زیادی خیال می‌کنم. ترس برم داشته به دوردست که برویم دچار کابوس شوم. از این که تمام طول روز آفتاب روی صورتم افتاده بیزارم. اگر دوباره مرا ببینی خیلی سیاه شده ام. حالا که دیگر نیستم شاید پدرت شوهرت بدهد. خواهش می‌کنم هر کاری می‌کنی با یک سرباز ازدواج نکن. آن‌ها تقریبا انسان نیستند. 
***
Haiti est comme tu las laisse (1)
بله، رفتی و همان است که بود. شب و روز گلوله. سوراخ همیشگی. همه چیز مثل همیشه. من از این همه نابسامانی خسته ام. خیلی تند خو و عصبی شده ام. وقت را با دنبال کردن سوسک‌ها دور خانه سپری می‌کنم. پاشنه هایم را روی سرشان می‌کوبم. خیلی کفرم را در می‌آورند. همه چیز کفرم را در می‌آورد. تمام روز توی این یک وجب جا افتاده ام. از آن وقت که ارتش پیروز شد مدرسه ‌ها را بسته اند. کسی اسم از رییس جمهور قبلی نمی‌بَرَد. پدر تمام پوستر‌های تبلیغاتی و دکمه ‌های قدیمی اش را سوزاند. مانمان دکمه هایش را در گودالی پشت خانه دفن کرد. مانمان فکر می‌کند که شاید او دوباره برگردد. او می‌گوید با برگشتن رییس جمهور از زیر خاک درشان می‌آورد. هیچ کس از خانه درنمی آید، حتی یک نفر. پدر از من می‌خواهد نوار‌های برنامه ‌های رادیویی تو را دور بریزم. من چند نوار موسیقی را از بین بردم، اما هنوز صدای تو را دارم. خدا را شکر می‌کنم که بعد از آن دیگر نماندی. تمامی دیگر اعضای اتحادیه‌ی جوانان ناپدید شده اند. هیچ کس خبری از آن‌ها نشنیده. فکر می‌کنم همگی در زندان باشند. شاید همگی مرده اند. پدر کمی دلواپس توست. او آنقدر‌ها که فکر می‌کنی از تو بدش نمی‌آید. شنیدم یک روز از مانمان می‌پرسید، فکر می‌کنی پسره مُرده؟ مانمان گفت که از کجا بداند. فکر کنم از این که این همه به تو بدی کرده پشیمان است. دیگر طرح پروانه هایم را نمی‌کشم، چون از دیدن آفتاب هم دیگر خوشم نمی‌آید. گذشته از آن مانمان می‌گوید پروانه ‌ها می‌توانند خبر بیاورند. آن‌ها که رنگ روشن دارند مژده می‌دهند و آن سیاه‌ها خبر مرگ به ما می‌دهند. یادت می‌آید می‌گفتی یک عمر زندگی پیش رو داریم؟ بگذریم که از آنوقت تا به حال خیلی چیز‌ها عوض شده است.
***
زن جوان حامله‌ای سوار قایق است. به نظر هم سن و سال ما می‌آید. نوزده یا بیست ساله. صورتش پر از رد زخمهایی ست که به رد زخم تیغ می‌ماند. قدش کوتاه است و لحن آهنگینش مرا یاد روستائیان شمال می‌اندازد. اغلب دیگر افرادی که سوار قایق اند از من خیلی مسن تراند. شنیده‌ام روی خیلی از این قایق‌ها بچه ‌ها سوار می‌شوند. خوشحالم که در این یکی بچه‌ای سوار نیست. به گمانم دیدن هر روزه‌ی پسر بچه ‌ها و دختر بچه ‌ها روی این دریا، دیدن صورت‌های بی حالتشان که آدم را به یاد نومیدی از آینده در کشورمان می‌اندازد، دلم را می‌شکست. برای بزرگسالان به قدر کافی سخت است. برای من به قدر کافی سخت است. 
پیش از آنکه مجبور باشم برای امتحانات دانشگاه بکش بخوانم، راجع به امریکا زیاد خوانده بودم. دارم فکرم را به کار می‌اندازم ببینم راجع به میامی دیگر چه چیز خوانده بودم. هوایش آفتابی است. آنجا برف مثل جا‌های دیگر امریکا نمی‌بارد.مشخص نیست دقیقا تا آنجا چقدر فاصله داریم. شاید فقط از سواحل خودمان دور شده باشیم. در دریا هیچ خط مرزی ای وجود ندارد. همه چیز به یک چیز می‌ماند. حتی آدم مردد است که نکند داریم از روی سطح زمین بیرون می‌افتیم. شاید دنیا مسطح است و ما مثل ملوانان قدیمی می‌خواهیم سر از آن دربیاوریم. می‌دانی که زیاد مذهبی نیستم. با وجود این هر شب دعا می‌کنم به طوفان برنخوریم. وقتی موفق می‌شوم بخوابم، خواب می‌بینم طوفان پشت طوفان است که گیرش افتاده ایم. خواب می‌بینم باد‌ها از آسمان آمده‌اند و ما را به دریا می‌طلبند. ما به زیر فرو می‌رویم و دیگر از ما خبری نمی‌شود. 
حالا با فکر مردن بهتر کنار آمده ام. نه این که آن را به کل پذیرفته باشم، اما می‌دانم ممکن است اتفاق بیافتد. اشتباه نکن. واقعا نمی‌خواهم شهید باشم. می‌دانم مرده‌ام به درد کسی نمی‌خورد، اما چنانچه چنین اتفاقی بخواهد بیافتد، می‌دانم نمی‌توانم فقط داد بزنم و به آن بگویم برو. 
کاش گروه دیگری از جوانان بتوانند برنامه‌ی رادیویی را اجرا کنند. آن برنامه‌ی رادیویی تا مدت‌ها تمام زندگی ام بود. خوب بود مدتی هم که شده رادیویِ این چنینی داشت، جایی بود که می‌توانستیم بگوییم از دولت چه می‌خواهیم، برای آینده‌ی مملکت مان چه می‌خواهیم. 
پروتستان‌های زیادی روی این قایق سوارند. خیلی شان خود را ایوب یا بنی اسرائیل تصور می‌کنند. به گمانم بعضی شان به امید اینند که ناگهان از آسمان چیزی فرو بیافتد و دریا را برای مان بشکافد. آن‌ها می‌گویند که خدا می‌دهد و خدا می‌گیرد. به من که هرگز چیز چندانی نداده. چه بود که بگیرد؟
***
چه می‌شد اگر می‌توانستم بکشم. اگر چند وانگای(2) خوب بلد بودم، از صحنه‌ی روزگار محوشان می‌کردم. امروز جلوی زندان فورت دیمانش(3) به گروهی از دانشجویان شلیک کردند. آن‌ها به خاطر اجساد رادیو شش تظاهرات می‌کردند. این اسمی ست که روی شما‌ها گذاشته اند. رادیو شش. با اسم و رسم شده ای. خیلی ‌ها فکر می‌کنند تو هم مثل دیگران مرده ای. آن‌ها می‌خواهند که اجساد به خانواده هایشان برگردانده شود. امروز بعدالظهر بالاخره ارتش بعضی از اجساد را پس داد. آن‌ها به خانواده ‌ها گفتند که بروند اجساد را از اتاق‌های فقیران سردخانه جمع آوری کنند. همسایه‌ی ما مادان روژر(4) با سر پسرش برگشت خانه و بس. به خدا راست است، فقط سرش بود. می‌گویند در سردخانه ماشینی از رویش رد شده و سر را از بدن جدا کرده بود. وقتی مادان روژر به سردخانه رفته بود، سر را به او داده بودند. وقتی دیدیمش، سر را برداشته دورتادور پرتوپرنس گشته بود. فقط نشان بدهد که با پسرش چه کرده اند. ماکوت‌های (5) کنار خانه به او می‌خندیدند. از او پرسیدند آیا آن شامش است. به زور ده نفر جلویش را گرفتند تا به سر و رویشان نپرد. آشغال‌ها می‌کشتندش. من دیگر بیرون نمی‌روم. مثل لاشخور‌ها دائم دارند نگاهت می‌کنند. شب که می‌شود نمی‌توانم بخوابم. در تاریکی گلوله ‌ها را می‌شمرم. هنوز هم باورم نمی‌شود واقعیت داشته باشد. واقعا رفتی؟ کاش راهی بود که خاطر جمع شد واقعا رفته ای. بله، می‌نویسم. همانطور که به هم قول دادیم همچنان می‌نویسم. از آن بیزارم، اما از نوشتن دست برنمی دارم. تو هم همچنان بنویس. باشد؟ و وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، انگار که هیچ وقتی از دست نداده ایم. 
***
امروز اولین روز واقعی ما در دریا بود. هر کس با هر تکان کوچک قایق داشت بالا می‌آورد. اولین لایه از آفتاب سوختگی صورت‌های دور و برم خودنمایی می‌کرد. مردی می‌گوید،" حالا دیگر ما را با کوبایی‌ها عوضی نمی‌گیرند". بگذریم که بعضی از کوبایی‌ها هم سیاه هستند. مرد گفت که یکبار به همراه گروهی از کوبایی‌ها روی قایقی سوار بوده است. قایق او در جزیره‌ای حوالی باهاما توقف کرده بود تا کوبایی‌ها را سوار کند. وقتی گارد ساحلی به سراغشان آمد، کوبایی‌ها را به میامی برد و او را به هائیتی برگرداند. حالا این بار مدرک و برگه به دست سوار قایق بود که نشان می‌داد پلیس هائیتی به دنبال اوست. ضمنا او یک پای شکسته هم داشت، که دیگر جای تردیدی نباشد. 
خانم سالخورده‌ای از آفتاب زدگی از حال رفت. من از آب نمک روی لبهایش مالیدم و سعی کردم دوباره سرحالش بیاورم. روز‌ها گاهی هوا خیلی گرم می‌شود. شب هنگام، هوا خیلی سرد می‌شود. چون آینه نداریم، به صورت همدیگر نگاه می‌کنیم تا ببینیم ضعف و مریضی تا چه حد اثر گذار بوده است. 
بعضی از زن‌ها برای فرونشاندن دل به هم خوردگی شان آواز می‌خوانند و برای هم قصه می‌گویند. من همچنان دریا را تماشا می‌کنم. شب که می‌شود، آسمان و دریا یکی می‌شوند. ستاره ‌ها بسیار بزرگ و بسیار نزدیک به نظر می‌رسند. آن‌ها در دریا انعکاس‌های خیلی درخشنده‌ای به وجود می‌آورند. گهگاه حس می‌کنم می‌توانم دست دراز کنم و ستاره‌ای پایین بیاورم، به منزله‌ی میوه‌ی نان یا کدو قلیایی یا چیزی که بتوانیم در سفر از آن استفاده کنیم. 
وقتی می‌خوانیم، هائیتی عزیز، هیچ جا تو نمی‌شوی. پیش از آن که درکت کنم بایستی ترکت می‌کردم، بعضی از زن‌ها شروع می‌کنند به گریه کردن. گهگاه، من هم می‌خواهم دست از خواندن کشیده گریه کنم. برای پنهان کردن اشکهایم، تظاهر می‌کنم باز هم حالم دارد از بوی دریا به هم می‌خورد. دیگر با بقیه نمی‌خوانم. 
تو شاید چندان خبر از این احوال نداشته باشی، چراکه در خانه‌ای که سخت از آن نگهداری می‌شود و آن مادر مبادی آداب ات، همواره تحت نظارت دقیق پدرت بوده ای. نه، قصدم این نیست که به خاطر این مسخره‌ات بکنم. اگر بشود چیزی گفت، می‌گویم غبطه می‌خورم. اگر دختر بودم، شاید عوض بیرون بودن و سیاست بازی و درگیر شدن در چنین چیزی، در خانه می‌بودم. دو روزی که در دریا باشی، بوی تمام ماهی هایی که تا به حال خورده ای، بوی تمام خرچنگهایی که تا به حال گرفته ای، بوی تمام عروسان دریایی که تا به حال گازت گرفته اند، از آن بلند می‌شود. از این بو ذله شده ام. از بوی گندی هم که دارد از آدم‌های توی قایق بلند می‌شود خسته ام. نمی‌دانم سلیان، آن دختر حامله، چطور تحمل می‌کند. او دائم به فضا زل زده و شکمش را می‌مالد.
تا به حال ندیده‌ام او چیزی بخورد. گاهی زن‌های دیگر به او تکه‌ای نان تعارف می‌کنند و می‌گیرد، اما از خودش هیچ غذایی ندارد. نمی‌توانم احساس نکنم که این بچه وقتی به دنیا می‌آید که او حسابی گرسنه‌اش شده باشد. 
او شبی جیغ زنان از خواب پرید. فکر کردم دل درد دارد. از جایی که خوابیده بود داشت مقداری آب توی قایق می‌آمد. ته قایق شکافی ایجاد شده، که به نظر بزرگتر که شود، قایق را دو نیم می‌کند. ناخدا همه را کناری زد و شکاف را با قیر پر کرد. همه از او می‌پرسیدند که دیگر اشکالی وجود نخواهد داشت، که جان به در خواهند برد. او گفت که امیدوار است گارد ساحلی زود پیدای مان کند. 
باور کن بعد از آن دیگر نمی‌شود خوابید. این بود که همگی زیر نور ماه به قیر زل زده بودیم. تا طلوع کارمان همین بود. فکر و خیال برم داشته که این قیر تا کی دوام می‌آورد. 
***
پدر نوارهایت را پیدا کرد. او شروع کرد به داد زدن بر سرم و گفت که مگر به سرم زده آن‌ها را نگه داشته ام. او فقط منتظر برداشته شدن ممنوعیت مصرف بنزین است تا بتوانیم از شهر خارج شویم. چون این روز‌ها نمی‌تواند با وانتش بیرون برود دائم به من پیله می‌کند. تمام کارخانه ‌های امریکایی بسته شده اند. او به خاطر نوار‌ها همچنان سرم داد کشید. او خودخواه صدایم زد، و گفت مگر ندیده یا نشنیده‌ام که بر سر فاحشه ‌های مرد_شیفته‌ای مثل من چه می‌آید. من فریادزنان گفتم که فاحشه نیستم. او حق این را نداشت که اینطوری صدایم کند. او مرا به خاطر بی احترامی کردن به او هل داد و به دیوار چسباند. او به صورتم تف کرد. کاش ماکوت‌ها او را می‌کشتند. کاش به او گلوله‌ای می‌خورد تا ببینیم چقدر ترس برش داشته است. او به من گفت، من آن احمق دردسر سازت را از تو دور نکردم. من شروع کردم به داد زدن بر سرش. بله، تو کردی. بله، تو کردی. بله، تو کردی، توی خوک دهاتی. نمی‌دانم چرا این حرف را زدم. او سیلی ای به من زد و همینطور محکم محکم سیلی می‌زد تا این که مانمان آمد و مرا از دستش گرفت. کاش یکی از آن گلوله ‌ها به من می‌خورد. 
***
فعلا که قیر دوام آورده است. دو روز گذشته و از سوراخ خبری نیست. بله، آخر افریقایی شدم. از پدرت هم سیاه تر شده ام. خواستم یک کلاه حصیری از یکی از خانم‌ها بخرم، اما با دو گوردی(6) که برایم مانده آن را به من نفروخت. پرسید، خیال می‌کنی پولت اینجا به دردم می‌خورد؟ گاهی فراموش می‌کنم کجا هستم. اگر همچنان خیالبافی کنم، قدم زنان از قایق بیرون می‌روم و گشتی می‌زنم. 
شبی از این شب‌ها خواب می‌دیدم مرده‌ام و به بهشت رفته ام. این بهشت چیز غیرمنتظره‌ای بود. ته دریا بود. دور و برم پر بود از ستاره‌ی دریایی و پری دریایی. پری‌های دریایی می‌رقصیدند و مثل کشیش‌ها در عشای ربانی کلیسای جامع به لاتینی آواز می‌خواندند. تو هم با من آنجا بودی، ته دریا. خانواده‌ات با تو بود، ایستاده کناری. پدرت طوری رفتار می‌کرد که انگار بهتر از دیگران است و جلوی غار دریایی ای ایستاده بود و سد دیدم شده بود و نمی‌شد دیدت. سعی کردم با تو حرف بزنم. اما هر دفعه که دهانم را باز می‌کردم، از آن حباب بیرون می‌آمد. صدا بی صدا. 
***
این روز‌ها دست به کاری شده اند. اگر وارد خانه‌ای شوند و آنجا مادر و پسری باشد، با تفنگ به سرشان نشانه می‌روند. آن‌ها پسر را مجبور به همخوابگی با مادرش می‌کنند. اگر پدر و دختری باشد، همان کار را می‌کنند. بعضی شب‌ها پدر خانه‌ی برادرش عمو پرِسُر می‌خوابد. عمو پرسر خانه‌ی ما می‌خوابد، محض پیدا شدن سر و کله‌ی شان. این طوری بابا مجبور نمی‌شود با من به رختخواب برود. در عوض، عمو پرسر مجبور می‌شود، و این طوری خیلی هم بد نمی‌شود. ما دختری را می‌شناسیم که از این طریق از پدرش بچه دار شد. بابا کشته شود هم نمی‌خواهد این اتفاق بیافتد. هنوز هم بنزینِ فروشی نیست. اگر بود حالا در ویل رُز (7) بودیم. بابا دوستی دارد که می‌خواهد از سربازی برایش بنزین تهیه کند. همین که بنزین تهیه کنیم، می‌خواهیم تند و سریع حرکت کنیم تا این که تمدن پیدا کنیم. بابا این طوری می‌گوید، تمدن. می‌گوید در شهرستان‌ها اوضاع به این بدی‌ها هم نیست. من هنوز هم با او حرف نمی‌زنم. فکر نکنم دیگر با او حرف بزنم. مانمان می‌گوید تقصیر او نیست. او می‌خواهد از ما محافظت کند. او قادر به محافظت کردن از ما نیست. فقط خدا قادر به محافظت کردن از ماست. امکان دارد سربازان بیایند و هر کاری دلشان خواست با ما بکنند. این باعث می‌شود بابا احساس ضعف بکند. او از این احساس ضعف عصبانی می‌شود. می‌گویم، پس چرا از دست من عصبانی ست؟ من که یکی از آن خوک‌های مسلسل به دست نیستم. مانمان از من پرسید که برای تو واقعا چه اتفاقی افتاد. گفت پدر و مادرت را پیش از آنکه راهی شهرستان‌ها شوند دیده است. آن‌ها نخواسته بودند حرفی به او بزنند. به مانمان گفتم بعد از آنکه به ایستگاه رادیویی حمله کردند یک قایق گرفتی. فرار کردی و قایقی گرفتی که خدا می‌داند به کجا می‌رفت. او گفت، آن پسر داشت مرد خوبی از آب در می‌آمد. پسر تیزی بود، مثل نوک سوزن. در این حوالی پیش از هر کس دیگر در امتحانات دانشگاه شرکت کرد. مانمان برای آدم‌های با همت بلند احترام قائل است. مانمان می‌گوید بابا تو را برای من نمی‌خواست چراکه به نظر نمی‌رسید بتوانی به من خیری بیشتر از آنچه او و مانمان می‌رسانند برسانی. او می‌خواهد مردی پیدا کنم که خیرش به من برسد. کسی که قطعی می‌کند بیشتر از آنچه حالا دارم خواهم داشت. این روز‌ها دیگر قشنگ بودنِ خالی برای یک دختر کافی نیست. ما درست و حسابی با اجتماع در ارتباط نیستیم. مردی که بابا برایم می‌خواهد سر و کارش هرگز با من نمی‌افتد. مانمان می‌گوید، خواست قلبی هر کس ذره‌ای عشق است، مثل قطره‌ای در فنجان، چنانچه آن را بتوانی به دست آوری، یا آبشار، یا سیل، چنانچه آن را هم بتوانی به دست آوری. او می‌گوید، ما چندان ارتباطات سطح بالایی نداریم، با این حال تو دختر تحصیل کرده‌ای هستی. بگذریم که مانمان برای تحصیلات ارزشی می‌گذارد که برای کس دیگر جز خودمان چندان نمی‌ارزد. بعید نیست هفته‌ی دیگر نتیجه‌ی امتحانات دانشگاه را اعلام کنند. قبول شده باشی می‌فهمم. گوش می‌کنم اسمت را بشنوم. 
***
بیشترِ دیروز را به قصه گفتن پرداختیم. یکی می‌گوید، کریک؟(8) می‌گویی کِرَک!(8)، آنگاه می‌گوید، برایت کلی قصه‌ی گفتنی دارم، آنوقت دنبال حرفش را می‌گیرد و قصه ‌ها را برایت تعریف می‌کند، ولی آن‌ها را بیشتر برای خودش تعریف می‌کند. گاهی حس می‌کنی بیش از سالیانی که روی زمین بوده‌ای در دریا هستی. خورشید بالا می‌آید و پایین می‌رود. این طور می‌فهمی یک روز گذشته است. حس می‌کنم قصد افریقا را کرده ایم. شاید به گوئینین(9) می‌رویم تا با اشباح زندگی کنیم، با تمام کسانی که پیش از ما آمده‌اند و مرده اند. بعید نیست آن‌ها هم به آنجا راه مان ندهند. یک نفر رادیو ترانزیستوری دارد و بعضی اوقات به رادیوی باهاما گوش می‌دهیم. زنی می‌گوید، در باهاما با هائیتیائی ‌ها مثل سگ رفتار می‌کنند. در نظرشان، ما آدم نیستیم. با این که موسیقی شان به موسیقی ما می‌ماند. با این که هر دو پدران افریقایی داشته‌ایم و چه بسا با هم از این دریا‌ها گذشته باشند.
می‌خواهی بدانی مردم در قایق چطور دستشویی می‌روند؟ شاید همانطور که سال‌ها پیش در کشتی بردگان می‌رفتند. برای این کار کنجی را در نظر گرفته اند. وقتی پیشابم می‌گیرد، فقط آن را در می‌آورم، روی میله ‌ها خم می‌شوم، و کار را خیلی زود تمام می‌کنم. برای آن دیگری، از جایی چیزی پاره می‌کنم، چمباتمه می‌زنم و بعد از اجابت، فضولات را به دریا می‌اندازم. بوی آن همیشه آزارم می‌دهد. چمباتمه زدن جلوی این همه آدم بسیار تحقیر آمیز است. مردم روی شان را برمی گردانند، اما نه همیشه. گهگاه از خودم می‌پرسم، واقعا آن سوی دریا خشکی وجود دارد؟ شاید این دریا تمامی ندارد. مثل عشق من برای تو. 
***
دیشب آمدند خانه‌ی مادان روژر. همین که صدای جیغ و داد مادان روژر بلند شد بابا عجله کنان آمد تو. سرباز‌ها دنبال پسرش می‌گشتند. مادان روژر جیغ و داد می‌کرد، شما که او را کشتید. سرش را دفن کردیم. دو بار که نمی‌توانید بکشیدش. آن‌ها سرش داد می‌زدند، تو عضو اتحادیه‌ی جوانان و آن ولگرد‌های رادیو هستی؟ او فریاد می‌زد، به نظرتان قیافه‌ام به جوان‌ها می‌آید؟ پرسیدند، دیگر همدستان پسرت را می‌شناسی؟ بابا ما را واداشت پاورچین بیرون به مستراح پشت خانه برویم. از آنجا هم می‌شد همه چیز را شنید. فکر می‌کردم حالاست که نفسم از بوی مدفوع در حال گندیدن بگیرد. آن‌ها همینطور سر مادان روژر داد می‌زدند، پسرت عضو اتحادیه‌ی جوانان نبود؟ او نبود که در رادیو حرف از پلیس زد؟ نگفت مرگ بر تُنتُن ماکوتها؟ نگفت مرگ بر ارتش؟ گفت ارتش باید برود؛ او نبود که شعار می‌نوشت؟ او با این و آن گردهمایی داشت، نداشت؟ در خیابان تظاهرات می‌کرد. تو باید بهتر از این‌ها نصیحتش می‌کردی. مادان روژر شروع کرد به فحش مادر دادن. او چاک دهانش را یکباره باز کرد و فریاد زد، الاهی مادران تان در گور ‌های نفرین شده‌ی شان آرامش نبینند. او همینطور داد و فریاد می‌کرد، شما که یک بار کشتیدش! مرا هم می‌خواهید بکشید؟ بفرمایید. دیگر برایم اهمیتی ندارد. همین حالاش هم مرده ام. بدترین کار ممکن را که می‌شد با من بکنید کردید. روحم را کشتید. آن‌ها تا می‌شد صدایشان را بلند کرده بودند و همانطور ادامه دادند: پسرت وطن فروش بود؟ اسم دوستان دیگرش را که مثل او وطن فروش بودند به ما بگو. سرانجام مادان روژر فریاد زنان می‌گوید، بله، بود. عضو آن گروه بود. در رادیو فعالیت داشت. در تظاهرات‌ها در خیابان بود. مثل من از شما جنایتکار‌ها بیزار بود. شما کشتیدش. آن‌ها شروع می‌کنند به کوبیدن بر سرش. صدایش را می‌شود شنید. صدای اسلحه هایی که بر سرش فرود می‌آیند می‌شود شنید. انگار که دارند همه‌ی استخوان‌های تنش را خرد می‌کنند. مانمان زیر لب به بابا می‌گوید، نمی‌شود که بگذاری او را بکشند. برو مقداری پول بهشان بده، مثل آن دفعه که به خاطر دخترت دادی. بابا می‌گوید، تنها پولی که برایم مانده آنی ست که فردا از اینجا بیرون مان ببرد. مانمان زیر لب می‌گوید، نمی‌شود اینجا بمانیم و بگذاریم او را بکشند. مانمان تکانی به خود می‌دهد، طوری که انگار بخواهد از در بیرون برود. بابا گردنش را می‌گیرد و او را به دیوار مستراح میخکوب می‌کند. او می‌گوید، قرار است فردا به ویل رز برویم. گند به رفتن خانواده نمی‌زنی. ما را به آن حال و روز نمی‌اندازی. به کشتن مان نمی‌دهی. رفتن به آنجا به این می‌ماند که بخواهی مرده‌ای را زنده کنی. مانمان می‌گوید، او هنوز نمرده است، شاید بتوانیم کمکش کنیم. بابا می‌گوید، به زور هم که شده نگهت می‌دارم. مادرم صورتش را به دیوار می‌چسباند. او شروع می‌کند به گریه کردن. صدای جیغ زدن‌های مادان روژر را می‌شود شنید. دارند او را می‌زنند، طوری او را می‌کوبند که دیگر صدای دیگری به گوش نمی‌رسد. مانمان به بابا می‌گوید، نمی‌شود که بگذاری کسی را بکشند فقط چون ترسیده ای. بابا می‌گوید، بله، می‌شود بگذاری کسی را بکشند چون ترسیده ای. آن‌ها مجری قانونند. ما شهروندان خوبی هستیم که از قانون پیروی می‌کنیم. پیش از این در سرتاسر این کشور این اتفاق افتاده است و امشب دوباره این اتفاق می‌افتد و از دست ما کاری ساخته نیست. 
***
سلیان تمام شب را ناله کرد. گویا مدتی ست که آمادگی اش را دارد، اما شاید بچه دارد سماجت می‌کند. او جیغ می‌زد که دارد ازش خون می‌رود. زن مسن تری اینجا هست که گویا خودش بچه ‌های زیادی داشته است. می‌گوید سلیان هیچ خونریزی ندارد. کیسه‌ی آبش ترکیده. 
تن‌ها نوزادانی که درست بعد از تولدشان دیده‌ام نوزادان موش اند. پوستشان به نازکی روبند است. می‌شود تمامی اندام‌ها و رگ‌های خونی شان را دید. همیشه دلم می‌خواست انگشتم را در آن فرو می‌کردم تا ببینم از آن رد می‌شود یا نه. 
من به طرف دیگر قایق رفته‌ام تا چشمم به دل و روده‌ی سلیان نیافتد. مردم همین طور نگاه می‌کنند. ناخدا به قابله می‌گوید که سلیان را بی حرکت نگه دارد که با تکان تکان هایش در قایق سوراخ دیگری ایجاد نکند. فعلا سه شکاف داشته‌ایم که آن‌ها را قیراندود کرده ایم. می‌ترسم به آن وقتی فکر کنم که مجبور باشیم میان آن‌ها که باید روی قایق بمانند و آن‌ها که باید بمیرند انتخاب کنیم. داشتن امکان این که تصمیمی اینچنین گرفته شود، رفتار همه، به اضافه‌ی خودم را لاشخوروار می‌کرد. 
خورشید به زودی طلوع می‌کند. یکی می‌گوید، این بچه هم یک شکم گرسنه‌ی دیگر. پیرمردی می‌گوید، لااقل سینه ‌های مادرش را دارد. امروز همه آخرین تکه‌ی غذایشان را می‌خورند. 
***
شایعه شده که رئیس جمهور قبلی دارد برمی گردد. کلی آدم راهی فرودگاه شده‌اند که او را ببینند. بابا می‌گوید، قرار نیست در پرتوپرنس بمانیم که بخواهیم ته و تویش را درآوریم راست است یا دروغ. خرید و فروش بنزین دوباره شروع شده است. در خیابان‌ها کاروان‌های شادی به راه افتاده است. ما از راه دیگر می‌رویم، رو به ویل رز. شاید آنجا شب‌ها بتوانم بخوابم. حالا مانمان می‌گوید، با برگشتن رئیس جمهور قبلی اوضاع بهتر نمی‌شود. مردم زیادی امیدوارند، و گاهی امید بزرگترین سلاحی ست که علیه مان استفاده می‌شود. مردم هر چیزی را باور می‌کنند. امید که به قدر کافی شد، مردم ادعا خواهند کرد که دیده‌اند مسیح برگشته و بر صلیب عقب عقب می‌رود. مانمان به بابا گفت که قایق گرفتی. امروز صبح پیش از حرکت مان، بابا به من گفت به خاطر همه‌ی اتفاقاتی که افتاده، فکر می‌کند پدر بدی بوده است. او می‌گوید، یک پدر باید بتواند مثل یک مرد متمدن با بچه هایش حرف بزند. خر تو خری‌های اینجا باعث شده که احساس کند نمی‌تواند. او که جز زندگی کردن چیزی نمی‌خواهد. از آنوقت که از مستراح درآمدیم او و مانمان یک کلمه هم با هم حرف نزده اند. می‌دانم که بابا از ما نفرت ندارد، نه از آن نفرتهایی که من از آن سربازان، از ماکوتها، و از همه‌ی کسانی که اینجا تیراندازی می‌کنند دارم. در مسیرمان به ویل رز سگهایی را دیدیم که صورت دو مرده را می‌لیسیدند. یکی از آن‌ها پسر بچه‌ای بود که کنار جاده دراز شده بود و آفتاب به چشمان بازمانده‌اش می‌تابید. سربازی را دیدیم که زنی را کشان کشان از کلبه‌اش بیرون می‌آورد و او را جادوگر صدا می‌زد. او شروع کرد به تراشیدن سر زن، البته ما که توقف نکردیم. پیش از آنکه راه بیافتیم بابا نخواست برود خانه‌ی مادان روژر و سری به او بزند. فکر کرد شاید سربازان هنوز هم آنجا باشند. بابا وانتش را بدجوری تند می‌راند. فکر می‌کردم ما را به کشتن بدهد. سر راه جلوی یک بازار آزاد (10) توقف کردیم. مانمان برای خودش و من مقداری پارچه‌ی سیاه خرید. او پارچه را دو تکه کرد و به عزای مادان روژر آن را دور سرمان پیچیدیم. به ویل رز که عادت کردم، شاید برایت طرح چند پروانه زدم، بسته به خبرهایی که برایم می‌آورند.
***
سلیان دختردار شد. زنی که نقش قابله را داشت نوزاد را رو به ماه می‌گیرد و دعا می‌کند… خدایا، خودت این بچه را به دنیا آوردی، تقاضا دارم هر طور صلاح می‌دانی در تک تک روز‌های زندگی اش روی زمین راهنمایش باش. نوزاد گریه نمی‌کند. 
مجبور شدیم وسایل اضافه‌ی مان را از قایق بیرون بریزیم، چون آب رفته رفته دارد خودش را می‌کشد توی قایق. قایق باید سبکتر شود. دو گوردی را که داشتم باید می‌انداختم بیرون، پیشکشی به روح آب آگوه(11). دیروز شنیدم ناخدا به کسی می‌گفت که شاید لازم شود با آنهایی که دریازدگی شان خوب نمی‌شود کاری بکنند.می ترسم به زودی از من بخواهند که این دفترچه یادداشت را بیرون بیاندازم. برای جلوگیری از غرق شدنمان شاید همگی اجباراً لخت مادرزاد شویم. 
بچه‌ی سلیان خوشگل است. دارند او را سوئیس صدا می‌زنند، چون روی چاقوی کوچکی که بند نافش را با آن بریدند سوئیس نوشته شده بود. اگر او دختر من بود اسمش را سُلیل(12)، خورشید،قمر، یا ستاره می‌گذاشتم، از روی عناصر طبیعت. او هنوز هم گریه نمی‌کند. راجع به چگونه حامله شدن سلیان شایعه‌ای پخش شده است. بعضی ‌ها می‌گویند که او با مردِ زن داری سَر و سِر داشته و پدر و مادرش از خانه بیرونش کرده اند. شایعه در اینجا هم مثل جا‌های دیگر پخش می‌شود. 
یادت می‌آید چه خیال‌های خامی می‌کردیم؟ قبولی در امتحان دانشگاه و آنوقت خرخوانی که به آخرش برسیم، در دانشگاه تا جایی پیش برویم که می‌شود پیش رفت. می‌دانم که شاید پدرت هرگز من را نپذیرد. قصدم این بود که کوشش کنم بر او پیروز شوم. اگر او می‌خواهد جلوی عشق من به تو را بگیرد بایستی قلبم را ببرد و از سینه جدا کند. کاش همانطور که قول داده بودی بنویسی. یا عیسا مسیح، یا مریم، یا یوسف! اینجا همه چه بوی بدی گرفته اند. با هم یکی به دو می‌کنند و می‌گویند، «فقط بخت بد می‌تواند من را با فلک زده‌ای مثل تو یک جا جمع کند.» فکرش را بکن. ممکن است همگی مثل پر کاه غرق شویم، در حالی که به جان هم افتاده‌اند که کی از دیگری بهتر است. 
پیر مرد بی دندانی هست که دولا شده ببیند چی می‌نویسم. او ته پیپ چوبی کهنه‌ای را می‌مکد که مدت‌های مدید است آتش به خود ندیده. او به یک نقاشی می‌ماند. با ساده دیدن چیزها،با چشم انداز‌های موجود می‌شود موزه‌ای را پر کرد. هنوز هم از فراری که کردم احساس بزدلی می‌کنم. هیچ خبر از پدر و مادرم داری؟ آخرین باری که در ساحل دیدمشان مادرم کریز(13) دستش بود. او روی شن‌ها از حال رفت. همین که شروع به حرکت کردیم او را دیدم به سوی مان می‌آمد. البته خبر ندارم حالا همه چیز رو به راه باشد. 
آب دارد همینطور هوار می‌شود توی قایق. نوبتی کاسه کاسه آن را بیرون می‌ریزیم. نمی‌دانم چه چیز مانع دو تکه شدن قایق شده. سوئیس گریه نمی‌کند. هی با کف دست پشتش می‌زنند، اما گریه نمی‌کند. 
***
معلوم بود که رئیس جمهور قبلی نمی‌آید. در فرودگاه عده‌ی زیادی را دستگیر کردند. به سوی شمار زیادی هم آتش و نقش زمین شان کردند. من از رادیو شنیدم. امشب وقتی شام می‌خوردیم به بابا گفتم که دوستت دارم. نمی‌دانم اگر فرقی بکند یا نکند. فقط خواستم بداند که در زندگی ام کسی را دوست داشته ام. چنانچه اتفاقی برای یکی از ما بیافتد، به گمانم راجع به من بهتر است این را بداند که در زندگی، گذشته از پدر و مادرم، کس دیگری را هم دوست داشته ام. می‌دانم تو می‌فهمیدی. ابراز اینهمه احساس خالصانه و ناب برای کی بهتر از تو؟ فقط خواستم او بداند که می‌توانم کسی را دوست داشته باشم. او مستقیم به چشمانم نگاه کرد و حرفی نزد. آنقدر دوستت دارم که موهایم لرز می‌کند از فکر این که بخواهد اتفاقی برایت بیافتد. بابا فقط رویش را برگرداند، انگار نه انگار که وجود دارم. دارم از زیر درخت انجیر معابد خانه‌ی جدیدمان برایت می‌نویسم. خانه فقط دو اتاق دارد و سقفی از حلبی که وقتی باران می‌آید شروع می‌کند به آهنگ زدن، بخصوص وقتی تگرگ می‌آید انگار که از آسمان خشمگینانه اشک می‌بارد. از تپه‌ای که خانه روی آن قرار گرفته نهری سرازیر است، نهری که برای من زیادی کم عمق است که بتوانم خود را در آن غرق کنم. مانمان و من یرای حرف زدن زیر درخت انجیر معابد کلی وقت گذاشتیم. او امروز به من گفت که گاهی آدم باید بین پدرش و مردی که دوستش دارد یکی را انتخاب کند. تک تک اعضای خانواده‌اش مخالف ازدواج او با بابا بودند، چراکه بابا باغبانی ویل رزی بود و خانواده‌ی مانمان شهری بودند و حتی بعضی از آن‌ها دانشگاه رفته بودند. برای این که نکند به بابا بربخورد، او زیر درخت انجیر معابد توی حیاط همه ش زیرلب حرف می‌زد. دیدم بابا بدجوری از خانه نگاه مان می‌کند. شنیدم گلویش را صاف کرد که گفتی حرف‌های ما را شنیده باشد، گفتی حسابی به او برخورده باشد که با هم نشسته ایم.
***
سلیان دراز کشیده و سرش را به پهلوی قایق تکیه داده. نوزادش گریه نمی‌کند که نمی‌کند. در این همه به هم ریختگی هر دوی شان خیلی آرام به نظر می‌رسند. سلیان نوزادش را محکم به سینه‌اش چسبانده. بعید به نظر می‌رسد که خودش راضی به انداختن نوزاد در اقیانوس بشود. راجع به پدر نوزاد از او پرس و جو کردم. او با چشمان بسته ماجرا را بازگو می‌کند، لبهایش به زحمت تکان می‌خورند. 
شبی همراه با مادر و برادرش لیونل در خانه بوده‌اند که یکباره ده دوازده سرباز می‌ریزند تو. سربازان تفنگی به سر لیونل نشانه می‌روند و به او دستور می‌دهند دراز کشیده و با مادرش نزدیکی کند. لیونل زیر بار حرف آن‌ها نمی‌رود. مادرشان از لیونل می‌خواهد مخالفت نکند و از سربازان اطاعت کند، چون مادرشان می‌ترسد اگر لیونل بخواهد بیش از این مقابله کند آن‌ها درجا او را بکشند. لیونل به حرف مادرش گوش می‌کند، او گریه می‌کند و سربازان به او می‌خندند و لوله‌ی اسلحه هایشان را در گردن او فرو می‌کنند. 
سپس سربازان لیونل و مادرش را می‌بندند، آنوقت به نوبت به سلیان تجاوز می‌کنند. کارشان که تمام می‌شود به لیونل اتهام ارتکاب جرم اخلاقی می‌زنند و او را دستگیر می‌کنند. از آن شب تا به حال سلیان از لیونل هیچ اطلاعی ندارد.
همان شب سلیان صورتش را با تیغ می‌برد که دیگر کسی او را نشناسد. بعد از آن زخم‌های صورتش که داشتند خوب می‌شدند جوش در می‌آورد و حالش هی به هم می‌خورد. بعد متوجه می‌شود که دارد بزرگ می‌شود. او این قایق را پیدا می‌کند و سوارش می‌شود. او پانزده سالش است. 
***
امروز مانمان تمام ماجرا را زیر درخت انجیر معابد برایم گفت. حرامزاده ‌ها داشتند می‌آمدند مرا بگیرند. می‌خواستند دستگیرم کنند. می‌خواستند بهانه کنند عضو اتحادیه‌ی جوانان هستم و آنوقت مرا با خود ببرند. این به گوش بابا می‌رسد. او به مقرشان می‌رود و بهشان پول می‌دهد. تمام پولهایش را. او خانه‌ی مان در پرتوپرنس و تمام زمینی را که از پدرش مانده بود می‌دهد، او همه‌ی این‌ها را از دست داد تا جان مرا نجات دهد. برای همین خیلی عصبانی بود. امشب مانمان زیر درخت انجیر معابد این را به من گفت. حرفی برای تشکر از بابا ندارم. نمی‌دانم چطور می‌شود تشکر کرد. مانمان می‌گوید، به خاطر همین باید دوستش داشته باشی، باید. هرگز نمی‌توانی گذشتی را که او کرده از یاد ببری. من توان تشکر کردن از بابا را در خود نمی‌بینم. حالا او برایم چیزی بیش از یک پدر است. او مردی ست که همه چیزش را داد تا جان مرا نجات دهد. امشب در رادیو لیست اسامی قبول شدگان در امتحانات دانشگاه را می‌خواندند. قبول شده ای. 
***
آب دریا کمی امان مان داده. ناخدا از باقیمانده‌ی قیرش هم استفاده کرد، و مدتی ست آب کمی توی قایق می‌آید. خیلی ‌ها داوطلب شده‌اند نوزاد سلیان را بیرون بیاندازند. امکان ندارد او به آن‌ها این اجازه را بدهد. آن‌ها منتظرند به خواب برود و این کار را بکنند، اما او خوابش نمی‌برد که نمی‌برد. پیش از این هرگز نمی‌دانستم که بچه ‌های مرده بنفش می‌شوند. چون پوست نوزاد خیلی تیره است لبهایش از همه جایش بنفش ترند. بنفشش به دریای بعد از غروب می‌ماند. 
سلیان کم کم دارد خوابش می‌برد. زایمان او را خسته و کوفته کرده است. من که نمی‌خواهم دست به بچه بزنم. اگر قرار باشد کسی بچه را در اقیانوس بیاندازد، فکر کنم بهتر باشد خودش این کار را بکند. مدام فکر می‌کنم که آن‌ها هر تکه گوشتی را که بعد از تولد نوزاد از بدن مادر خارج شد به آب انداختند. می‌خواهند نوزاد مرده را به آب بیاندازند. این‌ها کوسه ‌ها را به طرف مان نمی‌کشاند؟ 
رد عمیق انگشتان سلیان بر پشت نوزاد مانده است. پیرمرد پیپی می‌پرسد، " برادر (14)، چی می‌نویسی؟". می‌گویم، " وصیت نامه‌ام را". 
***
دارم به ویل رز عادت می‌کنم. اینجا پروانه هست، خروار خروار. فعلا که هیچکدام روی دستم ننشسته اند، یعنی که خبری برایم ندارند. آب نهر نزدیک خانه خیلی سرد است، برای همین همیشه نمی‌توانم آنجا حمام کنم. فقط ظهر است که شاید موقع مناسبی باشد، که آنوقت هم شاید کلی چشم حمام کردنم را ببیند. مشکل را اینطور حل کردم که صبح‌ها یک سطل آب برمی دارم و آن را می‌گذارم زیر آفتاب و تاریک که شد زیر درخت انجیر معابد خودم را می‌شویم. حالا درخت انجیر معابد قابل اعتمادترین دوستم است. می‌گویند درختان انجیر معابد صد‌ها سال عمر می‌کنند. حتی شاخه ‌های آویزان شان خود می‌توانند مثل درخت شوند. مانمان می‌کوید، اگر بگذارند، یک درخت انجیر معابد می‌تواند به جنگلی تبدیل شود. از جایی که در زیر درخت انجیر معابد ایستاده‌ام کوه‌ها را می‌بینم، و پشت آن‌ها باز هم کوه هست. کوه‌های بسیار زیادی که به عریانی صخره ‌ها هستند. حس می‌کنم که تمامی آن کوه‌ها مرا از تو دورتر و دورتر می‌رانند. 
***
سلیان نوزاد را از قایق بیرون انداخت. صورتش را دیدم که مثل نخ به آن گرهی افتاد و آنوقت رهایش کرد. شلپ صدا کرد، مدتی شناور ماند و آنوقت فرو رفت. سلیان هم بعد از آن به سرعت توی آب پرید. سر نوزاد که فرو رفت، سر سلیان هم فرو رفت. آن‌ها مثل دو بطری زیر آبشار با هم رفتند. شوکه شدن ما هم همانقدر طول کشید. حتی وقتی برای اقدام به نجاتش نماند. نمی‌شد کاری کرد. دریا به کوسه هایی می‌ماند که آنجا زندگی می‌کند. رحم ندارد. 
می‌گویند دفترچه‌ام را باید بیرون بیاندازم. پیرمرد باید کلاه و پیپش را بیرون بیاندازد. آب دارد دوباره بالا می‌آید و دارند مشت مشت آن را بیرون می‌ریزند. چند لحظه وقت خواستم تا صفحه‌ی آخر را بنویسم و قول داده‌ام از آن دست بکشم. می‌دانم ممکن است هرگز این را نبینی، اما تصور این که اینجا هستی و می‌توانم با تو حرف بزنم خوب بود. 
کاش پدر و مادرم زنده باشند. از پیرمرد خواستم چنانچه راه به جایی برد به آن‌ها بگوید برایم چه اتفاقی افتاده. او از من می‌خواهد اسمش را در " کتابم" بنویسم. اسم کاملش را می‌پرسم. اسمش هست ژوستین موآس آندری نوزیوس ژوزف فرانک اُسناک ماکسیمیلیان. همه‌ی این‌ها را با چنان حرارتی می‌گوید که فکر می‌کنی شاهنشاهی است. پیرمرد می‌گوید، " می‌دانم که یک کشتی گارد ساحلی در راه است. به خوابم آمده." او به نقطه‌ای در دوردست اشاره می‌کند. به جایی که اشاره می‌کند نگاه می‌کنم. چیزی نمی‌بینم. از اینجا کشتی‌ها جز به سرابی در بیابان نمی‌مانند. 
دیگر باید دفترچه‌ام را بیرون بیاندازم. دفترچه به سوی شان می‌رود، به سوی سلیان و دخترش و همه‌ی آن بچه ‌های دریایی که شاید به زودی طلبم کنند. 
دیگر دارم پیششان می‌روم، گویی مقدر بوده، گویی درست از نخستین روزی که مادرم به دنیایم آورد خواسته بود در میان بچه ‌های دریای آبی عمیق زندگی ام ابدی باشد، در میان آنهایی که از زنجیر اسارت گریخته‌اند تا در زیر آسمان‌ها و زمین خون_ کشیده دنیایی بسازند. 
چه بسا از ابتدای خلقت قسمتم بوده با آگوه ته دریا زندگی کنم. شاید برای همین بود خواب ستاره‌ی دریایی و عروسان دریایی می‌دیدم که ته دریا عشای ربانی برپا کرده بودند. شاید این دعوتی برای رفتنم بود. هر چه شود، می‌دانم بچه‌ی دریا هم که شوم، یاد تو آنجا هم با من خواهد ماند. 
***
امروز تشکر کردم. گفتم بابا از این که زندگی ام را نجات دادی متشکرم. او غر و لندی کرد و با دست به شانه‌ام زد و دستش را مثل پروانه ‌ها بلافاصله کشید. آنوقت سر و کله‌ی پروانه‌ی سیاهی پیدا شد که دور و برمان پرواز می‌کرد. برای این که نتواند روی دستم بنشیند شروع کردم به دویدن به این طرف و آن طرف، اما چه کنم که خبر را با خودش آورده بود. می‌دانستم که چه اتفاقی می‌بایست افتاده باشد. امشب زیر درخت انجیر معابد به رادیو ترانزیستوری مانمان گوش می‌دادم. تنها چیزی که از رادیو می‌شنوم کشتار بیشتر در پرتوپرنس است. خوک‌ها دست بردار نیستند. نمی‌دانم چه پیش می‌آید، اما نمی‌توانم فکرش را بکنم که بخواهیم همیشه اینجا بمانیم. 
دارم از زیر درخت انجیر معابد برایت می‌نویسم. مانمان می‌گوید درختان انجیر معابد مقدسند و گاهی اگر از زیرشان خدایان را صدا کنیم صدای مان را واضح تر می‌شنوند. حالا دیگر پروانه ‌ها همیشه دور و برم هستند، پروانه ‌های سیاهی که نمی‌گذارم دستم را پیدا کنند. به طرفشان سنگ‌های درشت پرتاب می‌کنم، اما آن‌ها همیشه خیلی فرز اند. دیشب از رادیو شنیدم حوالی سواحل باهاما قایق دیگری فرو رفته است. نمی‌توانم فکرش را بکنم که تو آنجا میان امواج باشی. موهایم لرز می‌کنند. از اینجا، حتی دریا را هم نمی‌توانم ببینم. پشت این کوه‌ها کوه‌های بیشتری هست و پروانه ‌های سیاه بیشتری و دریایی بیکران همچون عشق من برای تو. 
——————————
پانوشت‌ها:
1. (ترجمه از فرانسه) هائیتی مثل همان وقتی که رفتی خسته است.
2. wanga، نوعی سحر و جادو در مذهب هودو، رایج در کشور‌های حوزه‌ی کارائیب.
3. Fort Dimanche، یا زندان مرگ، بدنام ترین زندان سیاسی، یا در واقع شکنجه گاهی ست در زمان حکومت دووالیر، در خلال سال‌های 1957_1986
4. madan roger
5. macoutes، یا به نام کامل Tonton Macoutes، نیروی نظامی خصوصی، یا شبه نظامی ای ست که در سال 1959 به دست رئیس جمهور هائیتی، فرانسوا دووالیر، به تقلید از پیراهن سیاه ‌های ایتالیای فاشیست، یا مدل بزرگتر آن پیراهن قهوه‌ای ‌های آلمان بنیان نهاده شد. این نیروی شبه نظامی به سال 1971 رسما تغییر نام داد.MVSN علامت اختصاری آن است. ماکوت‌ها به عینک دودی زدن و آویختن قربانیان شان در ملا عام برای هشدار به دیگران شهرت داشتند.
6. gourd، واحد پول هائیتی
7. ville rose
8. Krik?Krak!، اشاره دارد بر سنت قصه گویی در هائیتی. فراخوانی برای به حرف آمدن و آماده کردن مخاطب برای قصه گفتن و شنیدن.
9. Guinin 
10. open market
11.Agwe 
12. Soleil، به فرانسه به معنای آفتاب
13. Kris یا (احتمالا) به گویش هائیتیایی ‌ها Kriz، نوعی دشنه‌ی قوس دار با تیغه هایی معمولا باریک. اصل این دشنه مالزیایی است و درباره‌ی آن اعتقاداتی وجود داشته است مبنی بر این که بعضی از کریس‌ها از آتش سوزی، مرگ، بدبیاری در کشاورزی و غیره جلوگیری می‌کنند. از سوی دیگر کریس می‌تواند برای دارنده‌اش شانس بیاورد و نیروی کُشندگی فراوانی دارد. همچنین این اعتقاد وجود داشته است که کریس قادر است روی نوکش بایستد، چنانچه اربابش آن را با نام واقعی اش صدا بزند.
14. Kompe 

نویسنده: ادویج دانتیکاه
مترجم: علیرضا صیامی
درباره داستان
داستان از گفتگو‌های نویسنده با «قایق نشینان»ی الهام گرفته شده که راه به ماساچوست برده و پناهنده شده اند. 
"بچه ‌های دریا" که در ابتدا در 1993 با عنوان "از ته اقیانوس" به چاپ رسید، به سرعت نظر مثبت منتقدین را به خود جلب کرد و در پی آن نویسنده‌اش را به عنوان یکی از مستعدترین نویسندگان ایالات متحده شهره کرد. قصه‌ی غم انگیز " بچه ‌های دریا" به شیوه‌ی اول شخص و با دو صدای مشخص روایت می‌شود. صدای اول، صدای مرد جوانی ست سوار قایقی سوراخ، و صدای دوم از آنِ معشوق اوست، زن جوانی که به اتفاق خانواده‌اش در هائیتی می‌ماند. قصه نثر «نامه وار» دارد و در هیئت نامه هایی ست که آدم هایش برای هم می‌نویسند؛ راویان بدون نامی که نامه هایشان به یکدیگر هرگز خوانده نمی‌شود. به خاطر شرایط خاصی که هر یک از آن‌ها در آن قرار دارد، هیچ یک از دیگری اسم نمی‌بَرَد.
از مهمترین مضامین قصه، نیروی خطرناک امید، همچنین عدالت است. خواننده شرایط ظالمانه یِ حاکم بر راوی را از ماجراهایی در می‌یابد که نویسنده در قصه یک به یک نقل می‌کند. دیکتاتوری خودکامه کشورش را به مکانی غیر قابل سکونت تبدیل کرده است. مردم به خاطر مخالف بودن، علنی حرف زدن، و حمایت کردن از خانواده هایشان کشته می‌شوند.
(منبع: ویکیپدیا)

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1443
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.