داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یخ

چند بار است در خواب می ‌بینم در خانه پدرم را که باز می ‌کنم،او با تکه چوبی تراش خورده و زمخت رو به ‌رویم ایستاده است. فکر می ‌کند من خیال دارم به زور وارد خانه ‌اش بشوم. عینک ‌اش را نزده است و در آن سرسرای تاریک گمان می‌ کند من دزد هستم. با تکه چوب می ‌خواهد جلوی مرا بگیرد. چوب را محکم در مشت‌ می ‌فشرد و تراشه ‌اش در کف دست او می ‌خلد. رهایش که می ‌کند روی پاهایش می ‌افتد.
از جیب حوله پالتویی او دستمال ‌های کاغذی بیرون زده است. زیر حوله پالتویی زیرشلواری خاکی رنگ و پیراهنی پشمی به تن کرده است. دست در جیب سمت راست می ‌کند و پول خرد‌‌ها را به هم می ‌زند.
می ‌گویم سلام.
می ‌گویم خوشحال‌ ام که می ‌بینمت، پدر.
بماند که در زندگی حتی یک بار هم او را پدر صدا نزده ‌ام.
در خانه هیچ نوری نیست. ماه فوریه است و ساعت چهار و من برای زدودن سرما از در و دیوار و کف چوبی خانه باید آتشی، چراغی یا شمعی بگیرانم. پنجره‌‌ها بسته و سایبان‌‌ها کشیده ‌اند.
می‌ گوید با سر و کول برفی داخل خانه نیا. برو کفش‌ هایت را بیرون بتکان. (من که بزرگ شده کالیفرنیا هستم برف ندیده بودم تا آن‌که به دانش‌کده‌ای در شرق آمریکا رفتم و در آن‌جا برف دیدم.)
توده‌ای برف و بوران به ناگهان از سر مزرعه برمی ‌خیزد و در نور کم جان آفتاب درختان مثل چترهای خیلی بزرگ و شکسته زیر بار برف کمر خم می ‌کنند. باد از روی زمین برف را می ‌روبد، می ‌برد لا‌به‌لای درختان و محکم به پنجره‌های خانه می ‌کوبد.
پدر در اتاق نشیمن روی صندلی ننویی خود یله می ‌شود و پا روی چهارپایه می‌ کشد. دست ‌‌ها را در دامان گره می ‌زند. دهان باز می ‌کند کلمه ‌ای اما نمی‌ گوید. و پا روی چهارپایه می‌ کشد. دست‌ ‌ها را در دامان گره می ‌زند. دهان باز می‌ کند، کلمه ‌ای اما نمی‌ گوید. روی کف اتاق روزنامه ‌‌ها این سو و آن سو پراکنده ‌اند. من با قدری فاصله از او روی کاناپه‌ای فنری و بی تشکچه می‌نشینم.
زیر شیشه میز نزدیک او عکس و سیاه و سفیدی از خودش هست که او را مشغول پیاده ‌روی در کوهستان با چوب دستی و چپقی در دست دیگر نشان می ‌دهد. کوله پشتی روی دوش دارد و به سمت دوربین کمی خم شده است. نور خورشید در عکس چهره ‌اش را جلوه داده است. شیشه را بلند می ‌کنم و عکس را از حاشیه برمی ‌دارم و آن را جلوی صورت پدر می ‌گیرم.
می‌ گویم به این عکس نگاه کن.
می‌ گوید عینک‌ام را بیاور.
می‌ گویم بی‌عینک هم می‌بینی.
می‌ گوید مات می‌بینم.عینک ‌ام را بیاور.
کیفی چرمی را از دسته کاناپه آویزان است. عینک قاب مشکی محکمی را از داخل کیف بیرون می‌ کشم. عکس و عینک را به دست ‌اش می ‌دهم.
نمی ‌تواند عکس را ثابت کند. دست‌ هایش می ‌لرزند، می ‌ایستند و باز می ‌جنبند. من از پشت سر دست دراز می ‌کنم و عکس را جلوی چهره ‌اش نگه می ‌دارم. روی یقه حوله پالتویی جا به جا شوره سر ریخته است.
می‌ گویم نگاهی به خودت بینداز.
عینک ‌‌اش بزرگ‌ است؛ طوری که تا نوک بینی‌ او را می‌‌ گیرد. تا عکس را بهتر ببیند، عینک را روی بینی عقب و جلو می ‌کند.
می‌ گوید دارم می ‌بینم.
این عکس را من انداختم. یادت هست؟
نه. عکس کی هست؟
عکس تو.
دست در حوله پالتویی می ‌کند و سر در جیب می ‌برد. تا می‌ خواهد عکس را در جیب حوله پالتویی بگذارد، از دست ‌اش می‌ سرد و روی کف اتاق می ‌لغزد.
سایه ‌بان پنجره باز می ‌‌کنم. بیرون خانه به رغم تصور من هوا گرگ و میش است. ترکه‌ های ترد درختان را باد می ‌شکند و روی برف ‌‌ها می ‌اندازد. برف و بوران خیلی بیش‌تر شده است.
می ‌پرسد روی پیاده ‌رو می ‌شود راه رفت؟
از پیاده ‌رو که از ایوان خانه شروع می ‌شود تا خیابان سواره ‌رو برف تا زانو می ‌رسد.
می ‌گویم نه پدر. چه‌طور مگر؟
می ‌خواهم بروم قدم بزنم.
بیرون برف می ‌آید. سرمای هوا پنج درجه زیر صفر است.
بیا با هم برویم قدم بزنم.
همین ‌طوری که نمی ‌شود. بخواهی بروی بیرون باید…
می‌ گوید منتظر نامه ‌ای هستم. زحمت پارو کردن پیاده ‌رو را می‌ کشی؟
دست‌کم لباس گرم بپوش.
پارو را در ایوان خانه گذاشته ‌ام.
پا روی برف ‌‌ها می‌ گذارم و در آن بوران شروع به پارو می‌ کنم. ناگهان تندبادی می ‌وزد. پارو لنگر می ‌کند و الان است که مرا بیندازد. پدر از پشت در این صحنه را تماشا می ‌کند. ژاکت گشادی به تن کرده است. از گشادی به کیسه خواب می ‌برد. جیب ‌های ژاکت تا زانو‌هایش می ‌رسد. چهره پدر در قاب کلاه بارانی نشسته است.
می‌ گوید پیاده ‌رو یخ زده.
با نوک تیز پارو روی یخ خیابان ضربه می ‌زنم. یخ، ضخیم است. پدر بازوی مرا می‌ گیرد و پا به ایوان می‌ گذارد. سلانه ‌سلانه گام برمی ‌دارد. بالاخره به خیابان می ‌رسیم. برف در خیابان تا مچ پا را می ‌‌گیرد. با هول و ولا به سمت اداره پست که در انتهای خیابان است به راه می ‌افتیم. پدر دست بر شانه ‌ام می‌ گذارد تا زمین نخورد. می ‌پرسم کی برایت نامه نوشته؟
می‌ گوید برسیم، می‌فهمی.
نمی ‌خواهم ناامیدت کنم ولی احتمالا نامه ‌ها با تاخیر می ‌رسند.
ساختمان اداره پست قدیمی و آجری است. بر پله‌های سیمانی‌اش برف نشسته و در چوبی ‌اش از ناحیه لولا‌ها نیمه ‌باز است. داخل ساختمان نیمکت ‌هایی هست و روی کف موج‌دار آن نزدیک به صد صندوق پست با شیشه‌های مثلثی گلی و ستاره‌‌های سیاه کنار هم چیده شده‌اند.
پدر بالاپوش‌اش را درمی‌آورد و عین بالش زیر زانوهایش می ‌گذارد. بعد شماره ‌های صندوقی را می‌ چرخاند و آن قدر با آن کلنجار می ‌رود تا صندوق باز می ‌شود. با دست راست به پهلوی صندوق می ‌کوبد و می‌ گوید انگار راست می‌ گفتی. نامه‌‌ها هنوز نرسیده‌اند.
بیرون که می ‌آییم، آسمان مثل رنگ دستکش ‌های من چرک مرده است. هوا به قدری سرد است که تکان نمی ‌شود، خورد. پدر باز بازوی مرا می ‌چسبد. بر کلاه ‌اش یخ نشسته و حالت خنده‌ داری به او داده است. سرفه ‌اش بند می ‌آید. چشم ‌هایش را می ‌بندد و به زحمت نفس می ‌کشد.
می‌ پرسم طوری شده؟
می‌ گوید سردم است.
راه بازگشت همیشه گذری بی ‌اندازه کوتاه به آینده است و در این نقطه است که همیشه خواب ‌ام یک ‌باره پایان می‌ گیرد و انگار نبض عجیبی، یک چیز درک نشدنی اودیپی با نام زمستان نیوانگلند را حکایت می‌ کند.
نویسنده:‌ دیوید شیلدز
مترجم: جلیل جعفری

جزیره در پرتو نیمروز

نخستین باری که مارینی جزیره را دید، روی صندلی‎‌های سمت چپ مودبانه خم شده‎ بود و داشت میز پلاستیکی را برای گذاشتن سینی ناهار جا به‎ جا می‎کرد. هر بار که با مجله یا لیوان‎‌های ویسکی آمده و رفته‎ بود، نگاه مسافر را متوجه خود دیده ‎‌بود. موقع جابه‎جا کردن میز دیگر به تنگ آمده ‎بود، اما نمی‎دانست ارزش آن را دارد که به نگاه سمج مسافر –یک زن آمریکائی- پاسخ دهد یا نه. درست در همین وقت بود که سواحل جزیره، نوار طلائی کرانه و تپه‎هائی که به سمت فلات متروک سر برمی‎داشت، در بیضی آبی پنجره پدیدار شد. مارینی لیوان آبجو را سر جایش گذاشت، لبخندی زد و به مسافر گفت: "جزایر سونان." زن آمریکائی با علاقه‎ای ساختگی گفت: "آه، بله. یونان." زنگ ملایم کوتاهی نواخته شد و مهماندار بی‎آنکه لبخند حرفه‎‌ای از لب‎‌های نازکش محو شود، سر برداشت؛ سراغ زوجی سوریائی رفت و آن‌ها آب گوجه‎فرنگی سفارش دادند، اما به دم هواپیما که رسید به خود مجالی داد تا بار دیگر به زیر بنگرد. جزیره‎ی کوچک و تک‎افتاده‌ای بود و دریای اژه با رنگ نیل فام، که پیچ و خم سفید و ساکن و خیره‏کننده را برجسته‎تر می‎کرد، در برش گرفته‏بود. لابد آن پائین کف موج‎هائی بود که به صخره‏‎‌ها و خور‌ها می‎‌خورد و می‎شکست. مارینی دید که کرانه‎‌های متروک به سمت شمال غرب امتداد دارد و بقیه‎ی جزیره کوهستانی است و یکراست به دریا می‎پیوندد. جزیره‎ای سنگلاخی و متروک؛ گرچه نقطه‌‎ی سربی –خاکستری نزدیک کرانه‎ی شمالی شاید خانه باشد، مشتی از آن خانه‏‌های روستائی. شروع به باز کردن قوطی آب میوه کرد و وقتی سر برداشت جزیره از پنجره ناپدید شده‎بود. فقط دریا مانده‌بود؛ افقی سبز و بی‎انتها. بی‎دلیل به ساعتش نگاهی انداخت: درست نیمروز بود.
مارینی خوشحال بود که در خط رم –تهران کار می‎کند. پرواز به اندازه‎ی خطوط شمالی دلتنگ کننده نبود و دختر‌ها از رفتن به شرق یا آشنائی با ایتالیا خوشحال بودند. چهار روز بعد وقتی به پسرکی کمک می‎کرد که قاشق از دستش افتاده‎بود و دلشکسته به بشقاب دسرش اشاره می‌کرد، باز هم حاشیه‎ی جزیره را دید. با دفعه‎ی پیش هشت دقیقه اختلاف داشت، اما همین که در دم هواپیما به طرف پنجره‌ای خم شد، هیچ تردیدی نداشت. شکل جزیره طوری نبود که از یاد برود؛ به لاک‎پشتی می‎مانست که پنجه‎هایش اندکی از آب درآمده‌باشد. آن‎قدر نگاه کرد تا صدایش زدند. این دفعه یقین داشت که نقطه‌ی سربی – خاکستری مشتی خانه است، خطوط چند مزرعه کشت شده را که به سمت ساحل امتداد داشت تمیز داده بود. هنگام توقف در بیروت نگاهی به اطلس دختر مهماندار انداخت و سرانجام ندانست که نام جزیره هوروس است یا نه. مسئول بی‎سیم که فرانسوی بی‏قیدی بود از کنجکاوی‎اش حیرت کرد."این جزیره‏‌ها همه‏شان مثل هم‎اند. دو سال است که توی این خط کار می‎کنم و ذره‎ای برایم اهمیت ندارند. بعله، دفعه دیگر نشانم بده." نام جزیره هوروس نبود، بلکه گزیروس بود، یکی از جزایر متعددی که دور از دسترس جهانگردان قرار داشت. وقت نوشیدن نوشابه‎ای در رم دختر مهماندار به او گفت: "پنج سال بیشتر طول نمی‎کشد. اگر خیال رفتن به آنجا را داری، زود باش. لشکر جهانگرد‌ها هر لحظه ممکن است از راه برسند. چنگیز کوک (1) اینجا را هم از قلم نمی‎اندازد." اما مارینی همچنان به فکر جزیره بود. وقتی یادش می‎آمد یا نزدیک پنجره‌‎ای تماشایش می‎کرد، تقریبا همیشه سرآخر شانه‎ای بالا می‎انداخت. هیچ یک از این کار‌ها معنایی نداشت –هفته‎ای سه بار پرواز نیمروزی بر فراز گزیروس همان اندازه غیرواقعی بود که رویای چنین پروازی. همه چیز در توهمی تکراری و بیهوده باطل می‎ماند؛ همه چیز، مگر، شاید، هوس، تکرار آن توهم؛ پیش از ظهر‌ها نگاه کردن به ساعت‎مچی، دیدار کوتاه و وسوسه‎انگیز با آن نوار سفید خیره‎کننده در حاشیه‎‌ی لاجورد، و خانه‎‏هایی که ماهیگیران جلوشان به وضوح سر برمی‎داشتند تا عبور شئ غیرواقعی دیگری را دنبال کنند.
هشت یا نه هفته بعد که پرواز در خط نیویورک را با تمام مزایایش به او پیشنهاد کردند، مارینی به خود گفت که برای پایان دادن به آن وسوسه‎ی بی‎آلایش و آزاردهنده، فرصت مناسبی پیدا شده‎است، کتاب راهنمایی در جیب داشت که جغرافی‌دان بی‎دقتی با نامی شرقی، جزئیاتی بیش از معمول را درباره گزیروس در آن شرح داده‎بود. انگار که صدای خود را از دوردست می‎شنید. به پیشنهاد پاسخ منفی داد و از نگاه کردن به قیافه‎ی بهت‎زده‎ی رئیس و دو منشی خودداری کرد و برای خوردن غذای مختصری به فروشگاه کارمندان رفت که کارلا در آنجا چشم به راهش بود. دلسردی آمیخته به حیرت کارلا آشفته‎اش نکرد؛ ساحل جنوبی گزیروس مسکونی نبود، اما در غرب، آثار و بقایای جماعت لیدیایی یا شاید هم کرت و میسنی پیدا شده‎بود و پروفسور گلدمن دو سنگ یافته‎بود که رویش حروف هیروگلیف کنده بودند و ماهیگیران از آن به جای موج‎شکن لنگرگاه کوچکشان استفاده می‎کردند. کارلا سردرد گرفت و بی‎درنگ ترکش کرد. منبع اصلی درآمد ساکنان انگشت‎شمار جزیره صید ماهی هشت‌پا بود. پنج روز در میان، قایقی می‌رسید تا صید را بار بزند و قدری خواربار و آذوقه بیاورد. در بنگاه مسافرتی به مارینی گفتند که باید از رینوس قایقی دربست کرایه کند و شاید هم بتواند سوار قایق کوچکی شود که از گزیروس ماهی هشت‌پا می‎آورد، اما این موضوع فقط در جزیره‌ی رینوس که بنگاه در آن نماینده‎ای ندارد مشخص می‎شود. به هر حال، نقشه می‎کشید که برای تعطیلات ماه ژوئن چند روزی را در جزیره بگذراند. ناگزیر بود در هفته‎‌های آینده جای وایت را در پرواز تونس بگیرد، آن‎گاه اعتصاب شد و کارلا به خانه‎ی خواهرش در پالرمو رفت. مارینی به هتلی نزدیک میدان ناوونا رفت. چند کتابفروشی در آنجا بود که کتاب‎‌های دست دوم می‎فروختند. مارینی با اندک شور و اشتیاقی، خود را با کتاب‎هایی درباره‌‎ی یونان سرگرم می‎کرد و گاهگاهی نیز کتاب مکالمه‎ای را ورق می‎زد. کلمه‎ی "کالیمرا" (2) برایش خوشایند بود و سعی کرد آن را با رقاصه‌ی سرخ‎مویی آزمایش کند. شب را با او گذراند و چیزهایی راجع‎به پدربزرگش در اودوس و درباره‎ی نوعی گلودرد غیرقابل بیان یاد گرفت. در رم باران می‎بارید، در بیروت تانیا همیشه چشم به راهش بود. موضوعات دیگری هم بود، همیشه از بستگان یا گلودرد.
یک روز، باز هم در راه تهران بود و جزیره را هنگام نیمروز دید. مارینی آن‎قدر به پنجره چسبید، که دختر مهماندار جدیدی که او را همکار تنبل و بیکاره‏ای می‎پنداشت، سینی‎‌های غذایی را که پخش کرده بود، برایش شمرد. آن شب مارینی دختر مهماندار را در رستوران فیروز به شام دعوت کرد و چندان دشوار نبود که دختر او را به خاطر حواس‎پرتی صبح ببخشد. لوچیا به او توصیه کرد که موهایش را به سبک آمریکایی اصلاح کند. مارینی مدتی از گزیروس با او حرف زد. اما بعد پی‎برد که او نوشیدن ودکا لایم هیلتون را ترجیح می‎دهد. وقت با چیزهایی مثل این و با سینی‎‌های بی‌پایان غذا که با لبخندی در خور مسافران، تقدیمشان می‎شد، سپری شد. در سفر‌های بازگشت، هواپیما ساعت هشت صبح از فراز گزیروس پرواز می‎کرد. نور خورشید به پنجره‎‌های سمت چپ هواپیما می‎تابید و به سختی می‎شد لاک‎پشت طلایی را دید. مارینی ترجیح می‎داد منتظر بماند تا ظهر‌ها از آنجا بگذرند و می‎دانست که در این صورت می‎تواند چند دقیقه پشت پنجره بایستد و نگاه طعنه‎آمیز لوچیا (و بعد‌ها فلیسا) را که از مسافران پذیرایی می‎کردند، نادیده بگیرد. یکبار عکسی از گزیروس گرفت، اما عکس خراب شده‎بود. تا آن وقت نکاتی درباره‎ی جزیره یاد گرفته‎بود و زیر بعضی از سطور دو کتاب که مطالب مختصری درباره‎ی جزیره نوشته‌بودند خط کشیده‎بود. فلیسا به او گفت که خلبان‎‌ها نامش را "شیدای جزیره" گذاشته‎اند، اما او از این حرف نرنجید. کارلا تازه نامه نوشته ‎بود که تصمیم دارد بچه‎دار نشود و مارینی دو هفته دستمزد خود را برایش فرستاد و فکر کرد که باقیمانده‎ی پولش کفاف خرج تعطیلات را نمی‌دهد. کارلا پول را پذیرفت و از طریق دوستی به اطلاعش رساند که احتمالا با دندانپزشکی اهل ترویزو ازدواج خواهد کرد. ظهر روز‌های دوشنبه، پنجشنبه و شنبه (یکشنبه‎‌ها ماهی دو بار) همه چیز اهمیت خود را از دست می‎داد. با گذشت زمان مارینی پی برد که فلیسا تنها کسی است که احساسش را درک می‌کند. بینشان قراردادی ناگفته بسته شد که سر ظهر، همین‌که مارینی کنار پنجره‎ی دم هواپیما جا می‎گیرد، فلیسا از مسافران پذیرایی کند. جزیره بیش از چند دقیقه قابل دیدن نبود، اما هوا اغلب چنان صاف بود و دریا با چنان بیرحمی موشکافانه‎ای خطوط جزیره را برجسته می‌‎کرد که کوچکترین جزییات، به نحو تردیدناپذیری با خاطره‎ی پرواز پیشین انطباق می‌یافت: نقطه‌ی سبز دماغه در جانب شمال، خانه‎‌های سربی – خاکستری و تورهایی که روی ماسه‎‌ها خشک می‎شدند. وقتی تور‌ها در جای همیشگی نبود، مارینی حس می‎کرد که چیزی را از او دزدیده‎اند یا به او اهانت شده است. به فکر فیلم گرفتن از منظره‌ی عبور بر فراز جزیره و تماشای آن در هتل افتاد، اما بهتر دید که پول دوربین را پس‎انداز کند، چون تا مرخصی کمتر از یک ماه مانده‎‌بود. حساب روز‌ها را چندان دقیق نداشت. گاهی پیش تانیا در بیروت بود و گاهی با فلیسا در تهران و تقریبا بیشتر وقت‌‌ها پیش برادر کوچکترش در رم. همه کمی مبهم و به نحو دلپذیر ساده و صمیمی بودند و انگار که جایگزین چیز دیگری می‎شدند، اوقات قبل و بعد از پرواز را پر می‎کردند. در سراسر پرواز نیز همه چیز مبهم و ساده و احمقانه بود، تا این که وقت خمیدن به طرف پنجره‎ی دم هواپیما می‎رسید، و وقت حس کردن سرمای شیشه که چون شیشه‌‌های آکواریم بود و در آن لاک‎پشت طلایی در لاجورد آهسته راه می‎رفت.
آن روز طرح تور‌ها به وضوح روی ماسه دیده می‎شد و مارینی می‎توانست قسم بخورد که نقطه‎ی سیاه سمت چپ، لب دریا، ماهیگیری است که لابد به هواپیما نگاه می‎کند. بی‎دلیل پیش خود گفت: "کالیمرا" دیگر انتظار کشیدن معنایی نداشت. ماریو مرولیس پولی را که برای سفر می‎خواهد به او قرض خواهد داد و در مدتی کمتر از سه روز به گزیروس خواهد رسید. از تصور این که از نقطه‎ی سبز صعود خواهد کرد و برهنه در خور‌های شمالی وارد دریا خواهد شد و همراه مردان به صید ماهی خواهد رفت و با ایما و اشاره و خنده مقصودش را خواهد رساند، در حالی که لب‎هایش را به پنجره می‎فشرد، لبخند زد. وقتی تصمیم گرفت، دیگر هیچ کاری دشوار نبود: قطار شبانه، اولین قایق، بعد قایق کهنه و کثیف دیگر، یک شب روی عرشه، نزدیک ستارگان، طعم رازیانه‎ی رومی و گوشت بره، و صبح در میان جزایر. با روشن شدن اولین چراغ از کشتی پیاده شد. کاپیتان او را به پیرمردی که شاید ریش‌سفید ده بود، معرفی کرد. کلایوس دست چپش را گرفت و چشم در چشمش دوخت و آهسته حرف زد. دو پسر بچه آمدند و مارینی پی برد که آن‌ها پسران کلایوس‎اند. کاپیتان قایق کوچک، آنچه از انگلیسی می‎دانست به کار بست: "بیست سکنه، اختاپوس، ماهی، پنج خانه، مهمان ایتالیایی کرایه کلایوس بدهد." وقتی کلایوس از دراخما (3) حرف زد، پسر بچه‎‌ها خندیدند. مارینی هم خندید. دیگر با پسربچه‎‌ها دوست شده‎بود و داشت خورشیدی را که از دریا بالا می‎آمد و دریا را که چندانکه از بالا می‎دید تیره نبود و اتاق محقر تمیزی را که آکنده ‎بود از بوی مریم گلی و پوست دباغی‎شده و در آن کوزه‎ای آب گذاشته بودند، تماشا می‎کرد.
آن‌ها رفتند تا قایق کوچک را بار بزنند و مارینی بعد از دور انداختن لباس سفر و پوشیدن مایو و صندل شروع به گشت زدن در جزیره کرد. هنوز کسی دیده‎نمی‎شد، خورشید آهسته اما مطمئن بالا می‎آمد و از بوته‎‌ها بویی اندک ترشیده با بوی یدی که باد می‏آورد در هم می‏آمیخت. وقتی به دماغه شمالی رسید و بزرگترین خور جزیره را دید ساعت حدود ده بود. گرچه بیشتر دلش می‎خواست نزدیک کرانه‏ی ماسه‎ای شنا کند، ترجیح داد با خود خلوت کند. اما جزیره وجودش را تسخیر کرده ‎بود و چنان صمیمانه از آن لذت می‎برد که قدرت اندیشیدن و انتخاب نداشت. وقتی مایو از تن درآورد تا از صخره‎ای به دریا شیرجه برود، پوستش از آفتاب و باد سوخت. آب سرد بود و به او آرامش می‎داد. گذاشت جریان بازیگوشی او را به مدخل غاری بکشاند، سپس به دریای آزاد برگشت، به پشت غلتید، با احساس آرامش که در عین حال مترادف با آینده بود، دریا را یکسره پذیرفت. بی‎کمترین تردیدی دانست که از جزیره نخواهد رفت و به نحوی تا ابد در آنجا خواهد ماند. چهره‎ی برادرش و فلیسا را پس از پی‎بردن به این نکته که او می‎خواهد تا آخر عمر زندگیش را به ماهیگیری روی خرسنگ تک‎افتاده‎ای بگذراند، در نظر آورد. اما وقتی به رو برگشت تا به سوی ساحل شنا کند چهره‏شان را از یاد برده‎بود.
آفتاب بی‎درنگ خشکش کرد و او به سوی خانه‌‌ها رهسپار شد. دو زن شگفت‎زده، پیش از آنکه دوان دوان به خانه بروند و در را ببندند، نگاهش کردند. بیهوده دستی به علامت سلام تکان داد و به طرف تور‌ها رفت. یکی از پسران کلایوس در ساحل منتظرش بود و مارینی با اشاره‎ی دست به دریا دعوتش کرد. پسرک با تردید به شلوار و پیراهن قرمزش اشاره کرد. بعد به طرف یکی از خانه‎‌ها رفت و نیم‎برهنه بیرون آمد. آن دو با هم به دریای نیم‎‏گرم که زیر آفتاب ساعت یازده تلالو خیره‏کننده‏ای داشت شیرجه رفتند.
ایوناس که تنش را روی ماسه‌‌ها خشک می‎کرد، اسم بعضی اشیاء را به زبان آورد. مارینی گفت: "کالیمرا" و پسرک با خنده تکرار کرد. بعد مارینی جملات تازه‎ای ادا کرد و کلمات ایتالیایی به پسرک یاد داد. قایق کوچک در افق دم‎به دم کوچکتر می‎شد. مارینی حس کرد که حالا واقعا در جزیره با کلایوس و خویشانش تنها مانده‌‎است. می‎گذارد چند روز بگذرد، کرایه اتاق را می‌دهد و ماهیگیری یاد می‎گیرد. بعد، یک روز بعدازظهر که خوب با هم اخت شدند، درباره‎ی اقامت و کار در آنجا صحبت می‎کند. بلند شد و دستی به سوی ایوناس تکان داد و آهسته آهسته از تپه بالا رفت. شیب تپه تند بود و مارینی برای رفع خستگی در هر مکثی سر برمی‎گرداند تا به تور‌های ساحل و زن‎‌های شوخ و شنگ که در حال حرف زدن با ایوناس و کلایوس ازگوشه‌ی چشم او را می‎پاییدند و می‎خندیدند نگاهی بیندازد. وقتی به نقطه‎ی سبز رسید، وارد دنیایی شد که در آن رایحه‎ی آویشن و مریم گلی با گرمای خورشید و نسیم دریا درهم آمیخته بود. مارینی نگاهی به ساعت‎مچی‌اش انداخت و بعد با حالتی ناشکیبا آن را در جیب مایویش گذاشت. کشتن آن انسان پیشین کار آسانی نبود؛ اما در آن بلندی، در اثر فضا و آفتاب، هیجان‌زده حس کرد که این کاربزرگ شدنی است. او در گزیروس بود، همان‌جا که بار‌ها شک کرده ‎بود که به آن دست یابد. در میان سنگ‎‌های داغ به پشت دراز کشید، تیزی دندانه‎‌های داغشان را تحمل کرد و یک‌راست به آسمان خیره شد. از دور صدای وزوز موتوری را شنید.
چشمانش را بست و با خود گفت که به هواپیما نگاه نخواهدکرد و نخواهد گذاشت به بدترین جنبه‌ی وجودش که بار دیگر از فراز جزیره می‌گذشت آلوده شود. اما در سایه‌‌ی پلک‌ها، فلیسا را با سینی‌هایش مجسم کرد –درست در همان لحظه سینی‌‌ها را توزیع می‌کرد- و جانشینش را، شاید "جورجور" یا مهماندار تازه‌ای از خطی دیگر، کسی که حین توزیع شراب و قهوه لبخند می‎زند. چون نمی‎توانست با سرتاسر گذشته بجنگد، چشمش را گشود و نشست، و درست در همان لحظه بال سمت راست هواپیما را تقریبا بالا سرش دید که یکباره کج شد، صدای موتور جت تغییر کرد و هواپیما یک‌راست به دریا افتاد. دوان دوان از تپه سرازیر شد، سنگ‎‌ها تنش را می‎خراشید و خار و خاشاک دست‎هایش را پاره پاره می‎کرد. جزیره، محل سقوط را از چشمش می‎پوشاند، اما او پیش از رسیدن به ساحل دور زد و از راه میان‌بر اولین برآمدگی تپه را پشت‌سر گذاشت و به ساحل کوچکتر رسید. حدود صد یارد آن طرف‎تر دم هواپیما داشت در سکوت مطلق در آب فرو می‎‌رفت. مارینی به امید این که هواپیما نوسان کند و به سطح آب بیاید، دوید و در آب شیرجه رفت، اما تنها چیزی که دیده می‌شد خط ملایم امواج بود. جعبه‎ای مقوایی نزدیک محل سقوط بی‎هدف روی آب بالا و پایین می‎رفت؛ و تقریبا سرآخر که دیگر ادامه‎ی جستجو بی‎فایده به نظر می‎رسید، دستی از آب بیرون آمد. دست یک لحظه بیشتر دیده‎نشد، اما همان بس بود که مارینی تغییر جهت دهد و در آب شیرجه برود تا موی مردی را که تقلا می‎کرد به او بچسبد و با شدت و خشونت هوا را می‎بلعید بگیرد. مارینی بدون این که بیش از اندازه به مرد نزدیک شود گذاشت نفس بکشد. بعد کم‎کم او را به دنبال خود کشید و به ساحل رساند، هیکلش را که لباس سفید به تن داشت بغل کرد و پس از آنکه روی ماسه گذاشت، دهان کف کرده‎اش را دید که دیگر مرگ در آن لانه کرده‎بود و از شکافی در گلویش خون بیرون زده‎بود. دیگر تنفس مصنوعی چه فایده‎ای داشت؟ با هر تشنجی شکاف بیشتر باز می‌شد و چون دهان نفرت‎انگیزی که مارینی را صدا می‎زد، او را از سعادت محقرش که گذران ساعاتی چنین اندک در جزیره بود باز‎می‎داشت و در میان غلغل خون چیزی را فریاد زنان می‎گفت که او دیگر نمی‎توانست بشنود. پسران کلایوس و پشت سرشان زن‌ها دوان دوان از راه رسیدند. وقتی کلایوس آمد، پسر‌ها دور جسد که روی ماسه قرار داشت جمع شده‎بودند و نمی‎توانستند دریابند که چگونه توانسته‎است در حال خونریزی شناکنان خود را به ساحل برساند. یکی از زن‎‌ها گریه‌کنان التماس کرد: "چشمانش را ببندید." کلایوس در جستجوی باقی‎ماندگان دیگر، نگاهی به دریا اندخت. ولی، مثل همیشه، در جزیره تنها بودند و جسد با چشمان از حدقه درآمده تنها چیزی بود که بین آن‌ها و دریا تازگی داشت.
——————————
پانوشت‌ها:
1- ترکیبی است از اسم چنگیزخان و کاپیتان کوک، کاشف معروف.
2- Kal imera به معنی دوستت دارم.
3- Drakhma واحد پول یونان
آذر 66
نویسنده: خولیو کورتاسار
مترجم: مهدی غبرائی

درباره‌ی نویسنده:
خولیو کورتاسار از پدر و مادری آرژانتینی به سال 1914 در بروکسل به دنیا آمد و از سال 1952 مقیم پاریس شد و همانجا به کار نویسندگی پرداخت. شاعر و مترجم و نوازنده‌‎ی آماتور جاز بود. همچنین تعداد زیادی داستان کوتاه و رمان نوشته‎است، از جمله: لی‎لی بازی، برندگان، ویولن بدلی.
مرگش به سال 1984 اتفاق افتاد.

سومین کرانه رود

پدرم مردی وظیفه‌‌شناس، منظم و رک و راست بود. و بنا به‌گفته‌ اشخاص معتمد بسیاری که از آنان تحقیق کردم، از نوجوانی یا حتی از کودکی، این صفات را دارا بوده است. تا آنجا که خود به‌یاد می‌آوردم، او نسبت به دیگر مردانی که می‌شناختیم، نه شوختر بود و نه ملولتر. شاید کمی آرامتر بود. فرمانروای خانه مادر بود نه پدر. مادر هر روز ما را را- خواهرم، برادرم و مرا – سرزنش می‌کرد. از قضا روزی پدرم زورقی سفارش داد.
او در این مورد بسیار جدی بود. قرار بود زورق مخصوص او و از چوب اقاقیا ساخته شود. می‌بایست آنقدر مقاوم باشد که برای بیست یا سی سال دوام آورد، و درست به‌اندازه یک سرنشین جا داشته باشد. مادر در این باره چه غر‌ها که نزد. آیا قرار بود شوهرش به یکباره ماهیگیر از آب در آید؟ یا شکارچی؟ پدر هیچ نگفت. خانه‌ی ما با رودخانه کمتر از یک‌میل فاصله داشت. رودخانه در آن حوالی، عمیق، آرام و چنان فراخ بود که آن طرفش دیده نمی‌شد.
هرگز نمی‌توانم روزی که آن زورق پارویی را تحویل گرفتیم، فراموش کنم. پدر هیچ نوع شادی یا احساس دیگری ابراز نکرد. او فقط مثل همیشه کلاهش را بر سر گذاشت و با ما خداحافظی کرد.
هیچ غذایی یا هیچ گونه بسته‌ای همراه نبرد. انتظار داشتیم مادر عصبانی شود و داد و بیداد راه بیندازد، ولی او چنین نکرد. رنگش پریده بود و لبش را گاز می‌گرفت، اما فقط گفت: «اگر می‌روی، همانجا بمان. دیگر هرگز برنگرد!»
پدر پاسخی نداد. با ملایمت به من نگریست و اشاره کرد همراه او قدم بزنم. از خشم مادر می‌ترسیدم، اما مشتاقانه اطاعت کردم. با یکدیگر به سوی رودخانه راه افتادیم. آنچنان احساس شجاعت و شعف می‌کردم که گفتم: «پدر، مرا در قایقت همراه خود می‌بری؟»
فقط به من نگاه کرد، تبرکم کرد و با اشاره‌ای به من گفت به خانه بازگردم. ادای رفتن را در آوردم، ولی تا به پشت چرخید، پشت بوته‌ای قایم شدم تا مراقب او باشم. پدر سوار زورق شد و پاروزنان دور گشت. سایه زورق، دراز و آرام، چون تمساحی بر‌سطح آب لغزید.
پدر بازنگشت. ولی در واقع به جایی هم نرفت. او فقط پارو می‌زد و آنجا در عرض رودخانه و همان حوالی شناور بود. همه مردم وحشت کردند. آنچه هرگز رخ نداد بود. آنچه وقوعش ممکن نبود، داشت اتفاق می‌افتاد. خویشاوندان، همسایگان و دوستان همگی نزد ما آمدند تا این قضیه را مورد بحث قرار دهند.
مادر شرمنده بود. او کم حرف می‌زد و رفتارش بسیار آرام و با وقار بود. در نتیجه این وضع همه خیال می‌کردند، پدر دیوانه شده است (هر چند این را بر زبان نمی‌آوردند). اما چند نفر هم این فکر را مطرح کردند که شاید پدر دارد نذرش را به خداوند یا یکی از مقدیسین ادا می‌کند، و یا ممکن است به بیماری هولناکی، مثلا جذام، مبتلا شده و فقط به خاطر ما خانه را ترک کرده است، و در عین حال میل دارد تا حد ممکن نزدیک ما بماند.
کسانی که در طول روزخانه سفر می‌کردند و مردمان ساکن در کرانه‌ةای هر دو سوی رود می‌گفتند که پدر نه در روز و نه در شب، هرگز، پا به خشکی نگذارد. او فقط روی رودخانه به اطراف حرکت می‌کرد، تنها و بی‌هدف، همچون آواره‌ای ر‌ها شده و بی‌کس. مادر و قوم و خویشهایمان در این نکته متفق‌القول بودند که غذایی که او بی‌شک در زورق پنهان کرده بود، خیلی زود تمام می‌شود و آنگاه او به اجبار یا رودخانه را ترک کرده به جای دیگری سفر می‌کند (که لااقل کمی محترمانه‌تر است) و یا توبه می‌کند و به خانه باز می‌گردد.
آن‌ها چقدر از حقیقت دور بودند! پدر یک منبع آذوقه مخفی داشت: من. من هر روز غذا می‌دزدیدم و برایش می‌بردم.
شب اول پس از رفتنش، ما همگی در ساحل آتش روشن کردیم و او را صدا زدیم و طلبیدیم. من عمیقا ناراحت بودم و حس می‌کردم بایدی کاری بیش از این بکنم. روز بعد با یک نان ذرت، یک خوشه موز و چند حبه نبات، لب رودخانه رفتم. برای ساعتی بسیار طولانی، صببورانه انتظار کشیدم. آنگاه در دوردست زورق را دیدم که تنها و کوچک، بصورتی تقربیا نامحسوس بر سطح صاف رود سر می‌خورد. پدر کف زورق نشسته بود. مرا دید ولی به طرفم پارو نزد و هیچ اشاره‌ای هم نکرد. غذا را به او نشان دادم و سپس آن را در حفره‌ی صخره‌ای لب آب گذاشتم؛ در آنجا از دستبردجانوران، باران و شبنم در امان بود. این کار را دوباره، روز پس از روز انجام دادم. بعدها، در نهایت تعجب، فهمیدم مادر از کارم خبر داشت و مخصوصا مقداری غذا در جاهایی می‌گذاشت که دزدیدنش برایم آسان باشد.
مادر دنبال برادرش فرستاد تا بیاید و در کار مزرعه و امور تجاری کمک کند. معلم مدرسه را خبر کرد تا به ما بچه‌ها، به جبران وقتی که از دست داده بودیم، در خانه درس بدهد. روزی کشیش، به تقاضای او، ردای رسمی‌اش را تن کرد، به ساحل رفت و کوشید تا اجنه و شیاطینی را که در پدرم حلول کرده بودند، فراری دهد. او داد زد که پدر موظف است به لجاجت کفرآمیز خود خاتمه دهد. روز دیگر مادر با دوتا سرباز قرار گذاشت که بیایند و سعی کنند او را بترسانند. همه این‌ها بی ثمر بود. پدرم در فاصله‌ای دور حرکت می‌کرد، گاهی اوقات آنقدر دور می‌شد که به سختی دیده می‌شد. هرگز به هیچ کس پاسخ نداد و هیچ کسی هم نتوانست نزدیکش شود. هنگامی که چند خبرنگار سوار بر لنجی سر رسیدند و خواستند عکسش را بگیرند، پدر زورقش را به آن سوی رودخانه و داخل مردابهایی راند که خود آن‌ها را مثل کف دستش می‌شناخت، ولی دیگران خیلی زود در آن‌ها گم می‌شندند. آنجا در هزارتوی خصوص‌اش که با طاق‌نباتی انبوه و حصار‌های خیزران در همه سو، تا فرسنگ‌ها امتداد داشت، در امان بود.
باید به این فکر که پدر آنجا روی رودخانه است، خو می‌گرفتیم. باید چنین می‌کردیم، اما نمی‌توانستیم، هرگز نمی‌توانستیم. فکر می‌کنم من تنها کسی بودم که تا حدی می‌فهمید پدرمان چه می‌خواست و چه نمی‌خواست. آنچه اصلا نمی‌فهمیدم این بود که سختی و مشقت آن وضع را چگونه تحمل می‌کرد. روز و شب، در آفتاب و باران، در گرما و در سرما‌‌های دهشتناک نیمه‌سال، با کلاه قدیمی‌اش بر سر و اندک لباسی دیگر، هفته به هفته، ماه به ماه، سال به سال، بی‌توجه به برهوت و خلاای که زندگیش در آن بتدریج از دست می‌رفت. هرگز به خشکی یا چمنزار، به جزیره یا ساحل اصلی قدم نگذاشت. بی‌شک گهگاه در مکانی مخفی، شاید در دماغه‌ی جزیره‌ای، زورق را می‌بست تا کمی بخوابد. هرگز نه آتشی روشن کرد و نه حتی کبریتی کشید، چراغ‌قوه‌ای هم نداشت. فقط مقدار کمی ار غذایی را که در حفره سنگی می‌گذاشتم، برمی‌داشت – که در نظر من برای بقا هم کافی نبود. وضع جسمانی‌اش چه می‌توانست باشد؟ نیاز دائمی‌اش به صرف انرژی چی؟ جلو و عقب بردن پارو‌ها برای کنترل زورق؟ از طغیان‌های سالانه چگونه جان به در می‌برد، زمانی که آب روزخانه بالا می‌آمد و ه مه‌جور اشیاء خطرناک را با خود می‌برد، چیزهایی نظیر تنه درختان و جسد جانوران که ممکن بود ناگهان به قایق کوچک او اصابت کنند؟
هرگز با هیچ زنده‌ای سخن نگفت. ما نیز هرگز در باره او حرف نمی‌زدیم. فقط فکر می‌کردیم. نه، هرگز نمی‌توانستیم پدرمان را از ذهن خود خارج کنیم. اگر برای زمانی کوتاه به نظر می‌رسید که چنین کرده‌ایم، این فقط به خواب سبکی می‌مانست که با یادآوری و درک وضعیت هولناک او، ناگهان از سرمان می‌پرید.
خواهرم ازدواج کرد، ولی مادر با جشن عروسی مخالفت کرد.
چنین جشنی فقط می‌توانست ماجرایی غم‌انگیز باشد، زیرا ما هر زمان که غذایی خوشمزه می‌خوردیم، به یاد او می‌افتادیم. درست همان‌طور که در شب‌های سرد و طوفان، در رختخواب‌های گرم و نرممان، به او فکر می‌کردیم که آنجا، تنها و بی‌حفاظ، فقط با کمک دستانش و یک پوسته نارگیل، تلاش می‌کرد آب زورق را خالی کند. هر از گاهی شخصی اظهار می‌داشت که من روز به‌روز بیشتر شبیه پدرم می‌شوم. اما من می‌دانستم که تا آن موقع حتما مو‌ها و ریش او زبر و خشن و ناخنهایش بلند شده است. در خیال خود او را چنین تصور می‌کردم: لاغر و مریض، سراپا سایه از مو و آفتاب‌سوختگی، و علی‌رغم لباسهایی که گهگاه برایش می‌گذاشتم، تقریبا برهنه.
به نظر نمی‌رسید اصلا به ما توجه‌ای داشته باشد. اما من نسبت به او احساس محبت و احترام داشتم و هذ گاه از من به‌خاطر کار خوبی که کرده بودم، تمجید می‌شد، می‌گفتم: «پدرم این طور یادم داده است.»
این حرف دقیقا درست نبود، ولی به هر حال دروغی حقیقت‌گو بود. همانطور که گفتم پدر ظاهرا توجه‌ای به ما نداشت. ولی در این صورت چرا در آن حوالی ماند؟ چرا به پایین یا بالادست رود نرفت، به دور از احتمال دیده‌شدن یا دیدن ما؟ فقط خود او پاسخ این سئوال را می‌دانست.
خواهرم نوزاد پسری به دنیا آورد. اصرار داشت نوه‌ی پدر را به او نشان دهد. یک روز زیبا همگی به لب آب رفتیم، خواهرم لباس سپید عروسی‌اش را به تن داشت، و بچه را سر دست گرفته بود. شوهرش چتری آفتابی را بر سر آن‌ها گرفته بود. با صدای بلند پدر را صدا زدیم و صبر کردیم. پیدایش نشد. خواهرم گریه کرد؛ همگی در آغوش یکدیگر گریستیم.
خواهرم و شوهرش به جایی دور نقل مکان کردند. برادرم رفت تا در شهر زندگی کند. زمانه عوض شد، با همان تندی نامحسوس همیشگی‌اش. سرانجام مادر نیز چمدانش را بست. او که دیگر پیر شده بود، رفت تا با دخترش زندگی کند. فقط من بجا ماندم، یک پس‌مانده. هرگز نمی‌توانستم به ازدواج فکر کنم. فقط در آنجا ماندم، با بار و بندیل دست و پاگیر زندگی‌ام. پدر، سرگردان و تنها و بی‌کس روی رود، به من نیاز داشت. می‌دانستم به من نیاز دارد، هر چند هیچ‌گاه حتی به من نگفت چرا چنین می‌کند. وقتی این سئوال را مصرانه و رک و راست از مردم می‌پرسیدم، همه آنچه در پاسخ می‌گفتند این بود که شنیده‌اند پدر مسئله را به مردی که زورق را ساخت، توضیح داده است. اما مرد اکنون مرده بود و هیچ کس در این باره چیزی نمی‌دانست و به یاد نداشت. تنها، هر گاه باران‌های موسمی مشخصا حاد و طولانی می‌شد، این حکایت احمقانه رواج می‌یافت که پدرم نیز چون نوح پیغمبر مردی خردمند بود و با پیشبینی طوفان جدید، زورق را سفارش داد. بصورتی مبهم یادم می‌آید مردم چنین می‌گفتند. در هر حال من پدرم را برای آنچه می‌کرد، محکوم نمی‌کردم. موهایم رفته رفته خاکستری می‌شد.
تن‌ها چیزهایی غم‌انگیز برای گفتن دارم. چه خطایی از من سر زده بود، گناه بزرگم چه بود؟ پدرم همیشه غایب و غیبتش همیشه با من، و رود، هماره رود، دائما در حال تجدید خود. رود، هماره. کم کمک از کهولت سن، که در آن زندگی فقط نوعی درنک کردن است، رنج می‌بردم. حملات بیماری و اضطراب آزارم می‌داد. به روماتیسم سمجی دچار شدم. و او؟ چرا چنین می‌کرد؟ حتما رنج بسیاری می‌کشید. خیلی پیر بود. با این ضعف و فتور، ممکن است نتواند از واژگون شدن زورق جلوگیری کند، یا آن را به جریان رودخانه بسپارد تا آنقدر پیش رود که سرانجام از فراز آبشار به درون غوغای کفآلود پایین سقوط کند. این فکر قلبم را می‌فشرد. او آنجا بود و من برای همیشه از آرامش خویش محروم بودم. گناه چیزی که نمی‌دانم چیست به گردنم است، و دردم زخمی است سرباز در درونم. شاید می‌شد بدانم – اگر وضع طور دیگری بود. رفته رفته فهمیدم اشکال از کجاست.
اعتراف کن! آیا دیوانه شده بودم؟ نه، در خانه ما این کلمه هرگز گفته نشد، در تمام آن سالها، هرگز. هیچ یک دیگری را دیوانه نمی‌خواند، زیرا هیچ کس دیوانه نیست. یا شاید همه هستند. کاری نکردم جز رفتن بدانجا و تکان دادن یک دستمال تا شاید احتمال این که مرا ببیند، بیشتر شود. اراده‌ام کاملا تحت فرمانم بود. صبر کردم. سرانجام در دوردست نمایان شد. آنجا و سپس آنجا، هیکلی مبهم، نشسته در پس زورق. چند بار صدایش زدم. و آنچه را چنین مشتاق گفتنش بود، مشتاق بیانش به صورت رسمی و یا سوگند، بر زبان آوردم. تا آنجا که می‌توانستم با صدای بلند گفتم:
«پدر، به اندازه کافی آن بیرون بوده‌ای. تو دیگر پیری… برگرد، دیگر مجبور نیستی این کار را بکنی… برگرد، من به جای تو خواهم رفت. اگر بخواهی، هم اینک. هر وقت. سوار زورق خواهم شد. جای تو را خواهم گرفت.»
و هنگامی که این را گفتم، قلبم محکمتر می‌زد.
سخنم را شنید. برخاست پاروهایش را به دست گرفت و زورق را به سوی من هدایت کرد. پیشنهاد مرا پذیرفته بود. ناگهان در عمق وجود خویش لرزیدم. زیرا او دستش را بلند کرده بود و تکان می‌داد- نخستین بار پس از این همه سال. و من نمی‌توانستم… وحشت‌زده، با مو‌های راست شده، دویدم. دیوانه‌وار فرار کردم. زیرا به نظر می‌رسید از دنیایی دیگر می‌آید. و من ملتمسانه بخشش می‌طلبم، ملتمسانه، ملتمسانه.
برودت هولناکی را که از دهشت برمی‌خیزد، تجربه کردم، و بیمار شدم. پس از آن هیچ کس دیگر نه او را دید و خبری از او شنید. پس از چنین شکستی، آیا من نیز انسانم؟ من آن چیزی‌ام که هرگز نباید می‌بود. من آنم که باید خاموش ماند.
می‌دانم دیگر بسیار دیر شده است. باید در صحرا‌ها و دشت‌های بی‌نام و نشان زندگی‌ام باقی بمانم، و گمان می‌کنم خودم داستان را کوتاه خواهم کرد. اما وقتی مرگ فرا رسد، می‌خواهم مرا بردارند و در زورقی کوچک، در این آب هماره جاری میان کرانه‌‌های طولانی، بگذارند؛ و من، به پایین رود، گم شده در رود، درون رود… رود…
نویسنده: خوآو گوئی مارئس روسا
مترجم: مراد فرهادپور

درباره‌ی داستان:
از مجموعه داستان «سومین کرانه رود»، انتشارات روشنگران

منبع: www.jenopari.com

حنیف قریشی

«از همان اول همیشه می‌خواستم پاکستانی بودن خودم را انکار کنم… پاکستانی بودن برایم یک نفرین بود و می‌خاستم از شرش خلاص شوم. می‌خواستم مثل دیگران باشم.»
«حنیف قریشی» انگلیسی‌ها نام او را «کوریشی» تلفظ می‌کنند ـ در 5 دسامبر 1954 در انگلستان به دنیا آمد حنیف قریشی در سالهایی که رشد می‌کرد، تبعیضهای نژادی و فرهنگی را ـ که در اغلب آثارش به آن‌ها پرداخته ـ به طور دست اول تجربه کرد. او که ثمره ازدواج بین یک مهاجر پاکستانی و زنی انگلیسی است، برای نوشن آثارش، از تلاش‌ها و محنتهای زندگی خود به‌عنوان فرزند دورگه دو نژاد و فرهنگ متفاوت الهام می‌گیرد.
قریشی از همان اوان جوانی تصمیم گرفت نویسنده شود. او شرع کرد به نوشتن رمانهایی که از همان سنین نوجوانی مورد توجه ناشران بودند.
قریشی در دانشگاه لندن، فلسفه خواند. بعد از طریق هرزه‌نگاری ـ با نام مستعار آنتونیا فرنچ ـ امرار معاش کرد. او ابتدا به‌عنوان یک کنترل‌چی در «سالن تئاتر رویال» آغاز به کارکرد. سپس به نویسنده مقیم همانجا تبدل شد. اولین نمایشنامه او در سال 1976 به روی صحنه رفت.
فیلمنامه‌نویسی از حرفهای اصلی حنیف قریشی است. فیلم «رختشویخانه زیبای من» که بر اساس فیلمنامه‌ای از او ساخته شد برایش موفقیت بسیار به همراه آورد. منتقدان، قریشی را تحسین کردند ولی بعضی از سازمانهای پاکستانی معترض شدند که قریشی در این اثر خود، تصویری منفی از مهاجران پاکستانی ارائه کرده است. قریشی نیز در مقابل گفت که نقش یک سفیر را ندارد و ترجیح می‌دهد واقعیتهای خشن نژادپرستی و دسته‌بندیهای طبقاتی را در آثارش نشان دهد.
فیلمنامه «رختشویخانه زیبای من» که نامزد اسکار بهترین فیلمنامه شده بود، موفق به دریافت جایزه بهترین فیلمنامه از «حلقه منتقدان فیلم نیویورک» گردید.
منبع: www.iricap.com

در گوشه‌ای از اتاق مطالعه‌ام، یک پوشه سبز کهنه و درب و داغان هست که از زیر تلی از کاغذ بیرون زده؛ لای این پوشه دستنوشته‌ای هست که به نظرم در مورد پدرم و گذشته‌ام اطلاعات زیادی در آن باشد. ولی از وقتی که این پوشه کشف شده، من فقط به آن نگاهی سریع انداخته‌ام، نگاهم را از آن برگرفته‌ام، به کاری دیگر پرداخته‌ام، به آن فکر کرده‌ام، و هیچ کاری انجام نداده‌ام.
پوشه، چند هفته پیش به من داده شد. دستنوشته، رمانی است که پدرم آن را نوشته، میراثی متشکل از کلمات، و وصیتنامه‌ای طولانی. هنوز نمی‌دانم در این دستنوشته چه چیزی گفته شده؛ فقط می‌دانم که عنوانش این است: «نوجوانی یک هندی».
پدر من که کارمند سفارت پاکستان در لندن بود، تمام دوران بزرگسالی خودف رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه نوشت. به نظرم او دست‌ِ کم، چهار رمان را به پایان رساند. تمام این رمان‌ها را چندین ناشر و کارگزار ادبی رد کردند و این موضوع برای خانواده ما تلخ و فراموش‌نشدنی بود. ولی بابا توانست در مورد پاکستان و ورزش اسکواش و کریکیت مطالبی در مطبوعات منتظر کند؛ او دو کتاب هم برای نوجوانان نوشت.
من مطمئنم «نوجوانی یک هندی» آخرین رمانی بود. به گمانم آن را بعد از عمل جراحی قلب (بای پاس) نوشت. او در این هنگام دیگر در سفارت کار نمی‌کرد. او بیشتر دوران بزرگسالی خود را در سفارت گذرانده بود. نمی‌دانم بابا در رمان خود چه نوشته، ولی احتمال می‌دهم که شوک‌آور و تکان‌دهنده و مضطرب‌کننده باشد. آیا هولناک خواهد بود؟ شاهکار خواهد بود؟ یا چیزی بین این دو؟ آیا اطلاعات اندکی به من خواهد داد یا اطلاعات زیاد و یا به اندازه معتنابه؟
نگرانم که مبادا «شرایطی» را که پدرم تحت آن، رمان را نوشت فراموش کنم. او بیشتر‌ِ دوران نوجوانی من را بیمار بود. در بیمارستان، در حال گذراندن دوران نقاهت، در آستانه بازگشتن به سر کار، و یا دوباره بیمار شدن. پدرش، پزشک ارتش بود و دوست داشت که دختر‌ها و پسرهایش پزشک بشوند. ولی جالب اینکه هیچ کدام از بچه‌هایش پزشک نشدند. هر چند البته بابا بخش اعظم عمر خود را با پزشکان سر کرد و نیز ـ از طریق کتابخانه محلـ با استادن «ذن» و بودیست‌ها و با «دکترهای روح و روان» مثل «یونگ و «آلن واتس» دمخور بود.
تخت، جای مناسبی برای نوشتن است. مثل هر جای مناسب دیگری. فکر کنم پدر «نوجوانی یک هندی» را رد حالی که دراز کشیده بود نوشت. یک تخته سیاه اسباب بازی هم زیر دستش قرار داشت. کاغذهایی را که بر رویشان می‌نوشت به این تخته سیاه گیره می‌زد. وقتی حالش بهتر می‌شد نوشته خود را تایپ می‌کرد و به اداره پست می‌برد. آن وقت ما منتظر می‌ماندیم . برای مدتی امیدوار می‌شدم که بتواند کتابش را منتشر کند.
این کتاب را کارگزارم چند ماه پیش پیدا کرد. نمی‌دانم این کتاب چه مدت در دفتر کار کارگزارام بود. ولی پدر حدود یازده سال پیش مرد. من بعد از شانزده سالگی هیچ کدام از رمانهای پدر را نخواندم. نوشته‌های خودم را نیز به او نمی‌دادم تا نگاهی به آن‌ها بیندازد. انتقاد تند و همراه با نیشخند او غیرقابل تحمل بود. من هم البته بعد متوجه شدم که خیلی در مورد او سخت گیرم. می‌دیدم که چگونه آزرده‌خاطر می‌شود.
اینکه داستانهای او را به عنوان «حقایقی شخصی» خواهم خواند، امری ناگزیر است. من خودم دوست ندارم کارم تا حد یک «اتوبیوگرافی» تنزل داده شود. نویسندگی اغلب انعکاسی از تجربه نیست، آنقدر که جایگزینی برای آن است. با این حال، پدرم هر آنچه بر ساخته، من او را از همین تکه‌پاره‌های بازسازی خواهم کرد و تلاش خواهم کرد تا‌ «خویشتن» او را از میان همین تکه‌پاره‌های پراکنده بیابم. مگر برای این منظر کار دیگری هم می‌شد کرد؟
شروع به خواندن می‌کنم. هشتاد صفحه در اواسط رمان گم شده. از مادرم می‌پرسم آیا نسخه دیگری از این کتاب دارد.
می‌گوید که ندارد. به نظرم پیدا کردنشان غیر ممکن است. فقط آن صفحات گمشده نیست که باعث ناقص شدن روایت می‌شود. اگر من ویراستار پدرم بودم ـ البته اکنون پرستا او هستم. دو تایمان باز مثل آن وقت‌ها با هم کار می‌کنیم. مثل آن وقت‌ها که در حومه شهر زندگی می‌کردیم. من در طبقه بالا تایپ می‌کردم و او در طبقه پایین ـ به او می‌گفتم که نوشته‌هایش همیشه دارای انسجام نیست. پدر، ظاهراً از موضوع منحرف می‌شود. باز دوباره منحرف می‌شود. نمی‌تواند به نقطه شروع باز گردد و اعتقاد دارد که خواننده ‌علی‌رغم این وضعیت، می‌واند نوشه او را دنبال کند.
رمان «نوجوانی یک هندی» الگوی ذهنی او را بازآفرینی می‌کند. این رمان در آن حدی است که خودندنی و لذتبخش باشد. پدر دارد مرا در هندوستان دوران کودکی خود غرق می‌کندف و نیز در کودکی خودم. و این کار را از طریق داستانهایی که در مورد هندوستان به من می‌گفت دارد انجام می‌دهد.
به پسر‌ها دشتنوشته پدرم را نشان می‌دهم و آن‌ها می‌گویند که نیمه هندی‌اند. از من می‌پرسند آیا آن‌ها مسلمان‌اند. و دستان خود را در کنار دستان من قرار می‌دهند تا رنگ دستان‌مان را با هم مقایسه کنند. آن‌ها دوست دارند به سایر بچه‌‌ها در مدرسه بگویند که هندی اند. بچه‌هایی که اکثرشان اهل «جایی دیگر»ند. برای پسرهای من «یکی‌شان کلاه لبه‌دار خود را برعکس روی سر خود می‌گذارد. حرکات «هیپ ـ هاپ» و «رپ» انجام می‌دهد ـ این، یکی از راههای «هماهنگی» با پسربچه‌های رنگین‌پوست و سفید‌پوست است.
هرچند، که این روز‌ها انگلیسی بودن افتخاری ندارد.
چند روز پس از شروع مطالعه رمان پدرم، با خوش‌شانسی اتفاقی رخ داد که دری دیگر را بر من گشود.
از میان 12 فرزند قریشی، نسل پدرم، چهار نفرشان هنوز زنده‌اند: دو خواهر و عموهایم «عمر» و «توتو».
توتو در کانادا زندگی می‌کند. در ئی‌ـ میلی که برایم می‌فرستد به من می‌گوید عمر، که در آپارتمان کوچکی در پاسکتان زندگی می‌کند، دو جلد اتوبیوگرافی نوشته با نامهای «روزی روزگاری» و «در گذر زمان»، و اینکه تا ین لحظه فقط در پاکستان منتشر شده‌اند و به‌‌عنوان پرفروش دست یافته‌اند.
به عمر زنگ می‌زنم. من او را از اواسط دهه 80 به این طرف دیگر ندیدم. صدایش که زمانی یکی از بهترین صدا‌ها در رادیوهای هند و پاکستان بود، اکنون ضعیف و لرزان شده. اما می‌گوید خوشحال است که هنوز زنده است و می‌تواند کار کند. می‌گوید نمی‌داند تا کی قرار است زنده بماند. و کتابهایش را برایم می‌فرستا. «روزی روزگاری» همان دوره‌ای را در برمی‌گیرد که پدرم در مورد آن داشت می‌نوشت. بر روی جلد کتاب، تصویر یک پسر هندی هست، به علاوه یک ساحل، دروازه بمبئی که به روی هند و انگلیس باز می‌شود، و پرچم هند و پاکستان. روی جلد کتاب دوم، نقدهای کتاب اول چاپ شده. در یک از این نقد‌ها آمده: «باید به عمر قریشی تبریک گفت که توانسته داستان خود را به این خوبی و بدون پوزش‌خواهی، تعریف کند.» به ذهنم خطور می‌کند که عمر شاید «محمود» توی رمان پدرم باشد، و از خودم می‌پرسم پدرم در کتاب خود چه چیزهایی را می‌خواسته در مورد برادر خود بگوید.
نوعی جست‌وجو دارد شروع می‌شود. به نظر من، آدم، در میانسالی است که به جست‌وجوی پدر و مادر خود برمی‌آید. این برای من تبدیل به یک جست‌وجو شده. جست‌وجو برای جایگاه خودم در تاریخ، تخیل پدرم، و جست‌وجوی اینکه پدرم به چه دلیل آن زندگی نیم‌بند را ادامه داد. من در بچگی مجذوب خانواده پر تعداد پدر بودم. و نیز تیمهایی کریکت، شنا، دوستیها. هدف من از دوست شدن با بعضی از پسر‌ها تلاش برای احیای آن چیزی بود که تصور می‌کردم «برادری» است.
در کتاب «نوجوانی یک هندی» متوجه‌ِ حسادت مضطرب‌کننده و شدیدی نسبت به عمر می‌شوم. بابا ظاهراً خیلی با برادر خود رقابت دارد، ولی در رقابت، چیزی هست که او تاب تحمل آن» را ندارد. از خودم می‌پرسم آیا این همان «زخمی» است که وقتی من بچه بودم پدر با آن دست به گریبان بود؟ همان حس شکست و حقارت؟ او می‌خواست خودش نویسنده شود و مرا نیز نویسنده کند تا بر این حس چیره شود.
پدر و مادر من در سال 1952 با هم آشنا شدند. مادرم آن موقع با پدر و مادرش در حومه شهر زندگی می‌:رد و برای یک سفالگر محلی کار رنگ‌آمیزی انجام می‌داد. پدر، کار خود را در سفارت شروع کرده بود. او در یک اتاق اجاره‌ای در شمال لندن زندگی می‌کرد. می‌دانم پدر وقتی اولین‌بار به لندن آمده بود کریکیت بازی می‌کرد. ید عکسهایی از او می‌افتم که در آن‌ها بر روی یک زمین محلی، چوگان کریکتش را بالا گرفته بود و دیگران هم او را تشویق می‌کردند. ولی گمان نمی‌کنم مادرم دوست داشته باشد که بیوه یک بازیکن کریکت باشد. او هرگز ترسی از این نداشت که مستقل عمل کند. بالاخره هر چه باشد او با یک هندی ازدواج کرده بود و بابت این قضیه با مخالفتهای بسیار روبرو شده بود.
بابا در انگلستان، خانواده ـ یا امپراتوری ـ خود را تشکیل داد. در خانه، همان پدری بود که دوست داشت باشد. ـ پدری پیگیر، دقیق و راهنما ـ او دوست نداشت پدری باشد که از اوضاع و احوال خانواده خود بی‌خبر است. مثل پدری که در کتاب «نوجوانی یک هندی» توصیف می‌کند. پدرش، سرهنگ قریشی، هر روز قمار می‌کرد و می‌گفت می‌‌خواهد یک پوکر باز حرفه‌ای بشود. او با عمر ورق‌بازی می‌کرد. عمر، می‌دانست این تن‌ها چیزی است که او را سر حال می‌آورد. ولی پدرم می‌گفت قمار، خود ویرانگری‌ست. قمارباز، احتمال دارد ببازد. پدر دوست نداشت من ورق‌بازی کنم. او اهل ریسک نبود.
وقتی «نوجوانی یک هندی» را می‌خوانم، حیرت می‌کنم از اینکه می‌بینم پدر از همان اوایل زندگی‌اش احساس شکست داشت. یقیناً او کریکتش خوب بود. بهتر از عمر بود. عمر در کتاب خود در این مورد از پدر تعریف کرده است.
در اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 60 پدرم در باغچه خانه‌مان در حومه شهر، زمان زیادی را صرف آموزش کریکت به من می‌کرد. یادم هست وقتی تمرینم را به خوبی انجام نمی‌دادم دعوایم می‌کرد و من که بدجور احساس حقارت می‌کردم، گریه‌ای جنون‌آمیز سر می‌‌دادم. آن وقت بود که چوبهای کریکت خرد و خمیر می‌شد.
موقعیت معلم، هرگز بودن ابهام نیست. حداقلش این است که یک نفر قدرت دارد و دیگری نه. حال که دارم کتاب پدرم را می‌خوانم در می‌یابیم که بخشی از احساساتی را که من داشتم پدر به من انتقال می‌داد. او می‌خواست که من آدم موفقی بشوم همانطور که پدرش نیز چنین چیزی را در مورد او می‌خواست. وی پدر از این می‌ترسید که من قدرتم از او بیشتر شود و به رقیب او تبدیل شوم. پدر نمی‌خواست من به برادرش تبدیل بشوم. برادر پدرم با استعدادتر از او بود و خیلی خودنمایی می‌رد. او واقعاً هم حسادت‌برانگیز بود. اگر قرار بود من برادر بابا باشم، باید برادری ضعیف و کوچولو می‌بودم. یعنی دقیقا‌ً همان نشی که پدر به برادر خود تحمیل کرده بود. در عین حال من می‌بایست همراه خوبی برای او می‌بودم و او نیز می‌توانست به من آموزش بدهد.
من در باغ پشت خانه به تنهایی کریکت تمرین می‌کردم. پدر یک توپ کریکت را به یک طناب بسته بود و از یک درخت آویزان کرده بود. من هم مطیعانه با دسته جارو به آن ضربه می‌زدم. بعد از مدرسه و در پایان هفته‌‌ها و تحت هر شرایط هوایی این کار را انجام می‌دادم. من در این ضمن در خیال خودم مسابقه می‌دادم و در‌ حالی‌که به ااصطلاات خاص عمر ـ او اکنون گزارشگر کریکت رادیو بی.بی.سی. ـ بازی را گزارش می‌کردم امتیازات تیمهایی خیالی را در یک دفترچه یادداشت می‌کردم.
من که به این شکل در تنهایی به سر می‌بردم و چیزهایی را در تخیل خودم می‌ساختم، پی به لذت منحصر‌به‌فرد «آفرینش» برده بودم و به گمانم اینگونه بود که به طرف نویسندگی کشیده شدم. این وضعی که در آن به سر می‌بردم من را به طرف یک مسابقه واقعی کریکت یا توپ کریکت متمایل نکرد. توپی که از آن می‌ترسیدم. وقتی هم می‌‌خواستم در مدرسه یا در پارک کریکت بازی کنم می‌ترسیدم و خجالت می‌کشیدم.
پدر سماجت می‌کرد و من را به باشگاههای کریکت می‌برد و سعی می‌کرد برایم مسابقه‌ای جور کند که البته در بعضی موارد موفق هم می‌شد. پدر لب زمین می‌ایستاد و با صدای بلند مرا تشویق می‌کرد. من در این حین تلاش می‌کردم که شکست نخورم و او را ناامید نکنم. می‌دانستم که او کریکت را بهتر از من بلد است.
من در کریکت شکست خوردم. عمدا‌ً هم شکست خوردم. ول کاش می‌دانستم چه شکست بزرگی خورده‌ام. اگر کریکت من خیلی خوب نبود، برای دیگران چه اهمیتی داشت؟ ولی پدر برای اینکه من را به این بازی بکشاند، بازی‌ای که برای خانواده، کمال مطلوب و پر از شور و هیجان بود، دردسرهای فراوانی را متحمل شده بود. ولی من هم برای اینکه به او لطفی کرده باشم، ناامیدش کردم. من شکست خود در کریکت را هنوز شکستی احمقانه می‌دانم تا ترفند ناخودآگاهانه یک پدر. من و پسرهایم بیشتر آخر هفته‌‌ها را در پارک هستیم ولی هرگز کریکت‌بازی یا تماشا نمی‌کنیم. پسرهایم نمی‌دانند قوانین بازی کریکت چگونه است یا اینکه چرا کیکت، یک ورزش هندی و خانوادگی مهم است.
پدرم در کتاب «نوجوانی یک هندی» به قهر پدر و مادرش از یکدیگر اشاره‌ای نمی‌کند تا قسمت دوم کتاب، که همین هم ظاهرا‌ً در حاشیه انجام شده. اینکه یک زوج ده سال به هم قهر باشند زمان طولانی است. پدرم با در نظر داشتن عشق پدر و مادرش نسبت به یکدیگرف از خود می‌پرسد که این زوج در کنار چه کار می‌کنند و از یکدیگر چه می‌‌خواهند.
یک موقعی، زندگی پدر و مادر من در کنار هم، برای من همه دنیا بود. می‌دیدم که آن دو هرگز برای هم حضور لذتبخشی ندارند. ـ ظاهراً دوست نداشتند با هم باشند. ـ ولی این موضوع خیلی هم دردناک نبود. پدر و مادرم برای اینکه کاری کنند ازدواجشان نتیجه‌بخش بشود، کار‌ها را بین خود تقسیم کردند. مادرم رسیدگی به کارهای خواهرم را به عهدهگرفت و نیز روی عشق اول خود، یعنی تماشای تلویزیون متمرکز شد. مادر نیز مانند پدر از داستان خوشش می‌آمد ـ البته در مورد مادر باید بگویم داستانهایی که در قالب سریالهای تلویزیونی روایت می‌شد. ـ او هر شب داستان این سریالهای تلویزیونی را پیگیری می‌کرد. دپر دنبال زنی نبود که بخواهد برای دستیابی به او با مردان دیگر رقابت کند. وظیفه او در تقسیم کار، رسیدگی به کارهای من بود. او ظاهرا‌ً می‌خواست همه نقش‌ها را به عهده داشته باشد: پدر، مادر، برادر، عاشق، دوست، و به این ترتیب برای دیگران جای خالی چندانی باقی نمی‌گذاشت. در بچگی دوست داشتم از گردنش آویزان شوم و او در این مرا در این حالت از جایم بلد کند. در باغ با هم کشتی می‌گرفتیم و در پارک با هم مسابقه دو می‌دادیم. بوکس می‌کردیم. بدمینتون بازی می‌کردیم. پدر که آدمی خودشیفته (نارسیستیک) بود، به لباس و دکمه آستین و کفش و کراوات و ادکلن خود خیلی وسواس به خرج می‌داد. صبح‌ها صورتش را اصلاح می‌کرد. بعد دوباره این کار را تکرار می‌کرد. لباسهای خودش را خودش اتو می‌کرد. کفشهایش را خودش تمیز می‌کرد. چندین ساعت به موهای خود ور می‌رفت. او موهای خود را همیشه روغن می‌زد. او عاشق آینه بود و خیلی خوشش می‌آمد که از ظاهرش تعریف کنند.
در سالهایی که بزرگ می‌شدم با خودم می‌گفتم دوست ندارم رابطه من با زنم مثل رابطه پدر و مادرم با یکدیگر باشد. با خودم می‌گفتم رابطه من با زنم خیلی بهتر از رابطه‌ای خواهد بود که پدر و مادرم با هم دارند. زندگی من و زنم، اینقدر یکنواخت و تکراری نخواهد بود که پدر و مادرم با هم دارند. زندگی من و زنم، اینقدر یکنواخت و تکراری نخواهد بود و در آن همه چیز، پر از هیجان غیرقابل پیش‌بینی خواهد بود.
من این داستان را همیشه برای خودم تعریف می‌کردم. وقتی سال‌ها بعد از مادر پسرهای دوقلویم جدا شدم، یکی از شوکهایی که در زندگی‌ام احساس کردم به این دلیل بود که اعتقاد داشتم زندگی من نیز مثل زندگی پدر و مادر خودم خواهد بود. هرگونه فروپاشی در رابطه زناشویی آنچنان درکناک و ویرانگر خواهد بود ک نمی‌توان آن را تحمل کرد. ولی کمال مطلوب حومه‌نشین‌ها فقط موقعی به درد می‌خورد که کسی چیز زیادی نخواهد، یا اینکه خواسته‌هایشان فقط مادی بود.
در سال 1958، موقعی که چهار سالم بود، به خانه‌ای که یگانه خانه خانوادگی‌ام بود، رفتیم. آن خانه به هیچ کدام از خانه‌هایی که پدرم در آن‌ها بزرگ شده بود شباهت نداشت. به همین دلیل هرگز میل نداشت از آن خانه برود. او عاشق حومه شهر بود. اهانت به حومه‌نشین‌ها اهانت به او بود. پدر هرگز سعی نکرد به یک انگلیسی تبدیل شود. چنین چیزی غیر ممکن بود. ولی شیوه زندگی انگلیسی‌ها را پذیرفته بود.
بابا هم مثل من در مدرسه درسش ضعیف بود. ولی با جدیت مطالعه می‌کرد. او می‌دانست در زمینه ادبیات و سیاسیت و ورزش چه چیزهایی باید بخواند. بابا علی‌رغم اینکه دوست داشت در جمع دیگران باشد، همیشه در پی این بود که وقتی برای نوشتن پیدا کند و این نشان‌دهنده تفاوت او با دیگران بود. بخشی از زندگی‌اش را رد شدن آثارش از سوی ناشران تشکیل می‌داد. کتابهایش را می‌فرستاد برای ناشران و آن‌ها نیز کتابهایش را برایش می‌فرستادند. کتابهایش را بازنویسی می‌کرد و می‌فرستاد ولی باز پس فرستاده می‌شدند. امید، ناامیدی، از سرگیری. گه‌"اه پیش می‌آمد که پدر تهدید می‌کرد تلاش باری نویسنده شدن را کنار خواهد گذاشت. از نر او این کار فاجعه بود، نوعی خودکشی. یکی دو روز بعد با یک ایده نو می‌آمد و دوباره پشت میز خود می‌‌نشست.
نصف روز را در زیرزمین می‌گذرانم و توی جعبه‌های نمور «آرشیوم» را می‌گردم. در میان دشتنوشته‌‌ها و نامه‌‌ها و عکسها، یکی دیگر از رمانهای پدرم را پیدا می‌کنم. به‌علاوه یک نمایشنامه با عنوان «بقال و پسر». یادم می‌آید که در اوایل دهه 80 رمان «مرد بیکار» را تورق می‌کردم. عمر در لندن بود و مشغول ولخرجی. او یک روز که اصلاح نکرده در یک اتاق تاریک بر روی تخت دراز کشیده بود، بابا نسخه‌ای از این کتاب را به او داد. عمر بعداً با اندک اندوهی به من گفت: «این کتاب درباره او است.»
بابا سال‌ها بر روی رمان «مردبیکار» کار کرد. ظاهراً این رمان را قبل از رمان «نوجوانی یک هندی نوشته. این رمان لحن و سبک متفاوتی دارد. دومی از دیدگاه یک کودک نوشته شده که با پدر و مادر خود درگیر است، در حالی‌که اولی تقریباً درباره پدری است که با بچه‌های خود درگیری دارد.
ماجرای این رمان درباره یک مرد 50 ساله پاکسانی است که شغلش بی‌شباهت به شغل پدر من نیست. داستان در اوایل دهه 1980 اتفاق می‌افتد، یعنی دوره‌ای که «تاچر» در حال «تجدید سازمان» بود وبیکاری در اوج خود قرار داشت و عقیده‌ای که زندگی در حومه شهر را مطلوب می‌‌کرد ـ این عقیده که حومه‌نشین‌ها شغل مادام‌العمر دارند ـ در حال از بین رفتن بود. یوسف وقتی از کار بیکاری می‌شود احساس می‌:ند که از او سؤاستفاده کرده‌اند. هر چند پدر، خودش از کار بیکار نشد ـ اطرافیانش شدند ـ ولی بیکار شدن برایش مثل خلاصی‌ای بود که آرزویش را داشت.
معذب‌کننده است که آدم خودش را در کتاب کس دیگر ببیند. تازه پدرم در کتابش تصویر جالبی از من ارایه نداده. پسر مزبور اغلب کارهایی از این دست انجام می‌دهد: «دست کرد در موهای بلند و سیاه خود که از پشت با یک روبان صورتی رنگ بسته بود.» یقیناً من و پدر در این زمان درگیریهای بسیاری با هم داشتیم. او از مدل مویم، استقلالم، و پرخاشگری‌ام در قبال او، متنفر بود. من هم از نصیحتهایش و علاقه‌ای که به تحقیر من داشت، حالم به هم می‌خورد. گاهی وقت‌ها از شدت خشم زبانم بند می‌آمد و نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سرکوب می‌کردم چون می‌ترسیدم چیزی بگویم و بهانه دستش بدهم. سرانجام، تقریباً دهانم را می‌بستم و چیزی نمی‌گفتم. ولی در عوض، انرژی سرکوب شده‌ام را برای نویسندگی ذخیره می‌کردم و البته به این ترتیب زندگی اجتماعی خودم را نابود می‌کردم.
چهارده سالم بود که بعد از خواندن چند کتاب طولانی تصمیم گرفتم خودم کتابی بنویسم. می‌خواستم ببینم آیا توان چنین کاری را دارم. پدر احتمالاً فهمیده بود که من در مدرسه مشکل دارم و اینکه ممکن است در میان ناامیدی و شکست ناپدید شوم. نویسندگی کار مورد علاقه من بود و با آن زندگی می‌کرد. ولی وقتی من را با نویسندگی آشنا کرد باعث شد که روحیه‌ام بالا برود و راه نجاتی پیدا کنم.
من در اتاقم یک میز تحریر، یک دستگاه ضبط صوت، یک رادیو، و یک ماشین تحریر قدیمی و سنگین دارم. این ماشین تحریر را پدر به یک طریقی از سفارت به خانه آورده بود. در دفتر خاطراتم نوشته‌‌ام: «این رمان داستان غم‌انگیز یک جامائیکایی در این کشور است که مشکل نژادی دارد. رمان به سبکی مدرن و رون نوشته شده و برای همه جذاب است. من سعی کرده‌ام مسأله «رنگ پوست» را بجسته کنم.»
وقتی رمان که اسمش «بدو، مرد سیاه سرسخت» بود به پایان رسید آن را به پدرم نشان ندادم. من قبلا‌ً نوشته‌های دیگری از خودم را به او نشان داده بودم ولی او سرسری و عجولانه اظهارنظرهای دلسردکننده می‌کرد و این برایم عجیب بود.
خوشبختانه عمر با خانمی در یک انتشاراتی به نام «آنتونی بلوند» آشنا بود. بلوند خودش من و بابا را به اتاق کارش در خیابان «داتی» برد. همان خیابانی که چارلز دیکینز در آن زندگی می‌کرد. من لباس یونیفورم مدرسه را بر تن داشتم. بابا یک روز از محل کارش مرخصی گرفت و از من خواست تا از آن انتشاراتی تقاضا کنم که پیشاپیش 5 پوند به من پرداخت کند تا بتوانیم با آن پول ناهار خوبی بخوریم. 
بابا اعتقاد داشت برترین شکل تحسین انتقادی دریافت پول نقد است. به گمانم بلوند می‌خواست بفهمد که آیا سن من واقعاً همانی است که ادعا کرده‌ام یا ایکه کوچک‌ترم. خوشبختانه او قصد چاپ کتابم را نداشت ولی گفت که به نظر او باید ویراستار عالی‌رتبه بود که مسؤلیت فهرست دانشگاهیان را بر عهده داشت. ترافورد در هندوستان بزرگ شده بود و در پاکستان کار کرده بود. او قبلاً «هیپی» بود و رمان‌نویسی بلند پرواز. جرمی به من چند صفحه (گرامافون) و کتاب داد و من را راهنمایی کرد که چه چیزهایی بخوانم.
جرمی روزهای یکشنبه به خانه ما می‌آمد و پشت میز تحریر در کنارم می‌نشس و جملات دستنوشته‌ام را می‌خواند. بعضی از جملات را خط می‌زد. از بقیه جملات تعریف می‌کرد و می‌گفت بعضی کلمات وجودشان مؤثر است و بضی نه. ـ نیچه هر نوع آفرینش هنری را «پس زدن، غربال کردن، اصلاح کردن، مرتب کردن» می‌داند ـ جرمی برایم نامه‌های طولانی هم می‌نوشت و در آن‌ها درمورد سرشت داستان توضیح می‌داد و اینکه چه چیزهایی داستان را تأثیرگذار می‌کند و خلق ساختار و شخصیت‌ها چگونه است. پدر در مورد تمام این‌ها از خود صبر نشان می‌داد ولی در عین حال همه چیز را نادیده می‌گرفت. او خودش در کار نویسندگی این همه تحسین و توجه از کسی ندیده بود.
بابا گفت از رمان اول من، یعنی «بودای حومه‌نشینها» خوشش می‌اید ولی به خوبی رمانهای خودش نیست. می‌گفت رمان خودش «عمیق‌تر» است. اگر احساس می‌کرد که در رمان من تصویر آزاردهنده‌ای از خود نشان داده‌ام هیچ چیز نمی‌گفت. من اکنون می‌أانم که او خود، سالهای سال داشت در مرانهایش پدر خد را تصویر می‌کرد. موفقیت رمان «بودای حومه‌نشینها» موجب شد پدر انگیزه پیدا کند و سخت‌تر بنویسد. اگر من می‌توانستم موفق بشوم او هم می‌توانست.
ولی پدر هنوز بیمار بود. انگار که سالهای سال بود با پیژامه‌اش در خانه نشسته بود. او در سال 1991 به خاطر حمله قلبی مرد. در تخت بیمارستان «بامپتون» دراز کشیده بود. پیراهنش را درآورده بودند. بر روی بدنش جای زخم چندین عمل جراحی وجود داشت. شکمش ورم کرده و صاف بود. موهای سینه‌اش سفید بود.
مرگش ناگهان رخ داده بود. ما همیشه در بیمارستان در کنارش بودیم. و این ملاقاتی دیگر بود. ولی او رفته بود، ساعت پنج صبح بود که در خیابان بودم. داشتم قرصهای آرامبخش را می‌بلعیدم. بدون او تا ابد. و مادر می‌گفت: «می‌خواهم برگردد خانه.»
هر چند در آن مکان آشنا، یعنی تخت بیمارستان دراز کشیده بود، ولی باز با خود فکر می‌کرد که به زودی بهبود خواهد یافت. وجودشمملو از سؤال و برنامه و صبحت بود. همیشه هم با سماجت از من می‌پرسید قصد انجام چه کاری را دارم، گویی که بدون او من هم می‌مردم.
پیاده به آپارتمانم رفتم. روی تخت دراز کشیدم و همانجا ماندم. تن‌ها زندگی می‌کردم. اخیراً رابطه‌ام با نامزدم را بر هم زده بودم. نه بچه‌ای داشتم و نه دوست قابل اعتمادی. تا چهار روز هیچ کس را ندیدم. پیش از این فیلمی را کارگردانی کرده بودم به نام «لندن مرا می‌کشد» که در آستانه اکران بود. داستان این فیلم درباره پسر باهوش اما گمشگشته‌ای بود که می‌خواست با تقلا برای خود زندگی‌ای دست و پا کند.
پدر چیزی را به من داد که می‌‌خواست خودش از آن بهره‌مند باشد، و این چیز خیلی مهم بود:‌در ابتدا تحصیلات بود که او نداشت. اگر من به چیزی علاقه‌مند شده باشم این علاقه ناشی از افکار پدرم بود و یکی هم از اینکه هر روز با مادرم به کتابخانه‌ می‌رفتم. بعد وقتی دیدم او از راه نوشتن خود را درمان کرده و اینکه چه تعهدی به نویسندگی دارد، من هم داستانهای خودم را برای روایت پیدا کردم. من نمی‌توانم در این مورد مبالغه کنم که نویسندگی چه عالم پرلذتی دارد و اینکه چگونه باعث شد من دوام بیاورم. من همه چیز را با نویسندگی شروع کردم و هنوز هم دارم با نویسندگی ادامه می‌دهم. قصه‌گویی، امرار معاش از راه نویسندگی، بزرگ کردن بچه‌ها… پدر یقینا‌ً این را شیوه آبرومندانه‌ای برای زندگی می‌دانست. این از نظر او یک موفقیت بود. موفقیتی که خانواده‌ای را در پس خود داشت و او نیز بخشی از آن بود.
حالا مثل همیشه در اتاق، تن‌ها می‌نشینم. اتاق گرم و امن و خوشایند است. در فراسو خبری از نقشه‌‌ها نیست. بابا همه نقشه‌‌ها را درست کرده بود. آن‌ها متعلق به او بودند. و او آن‌ها را با خود برده است. در فراسو اغتشاش است. وحشی، ناشناخته، و این یگانه مکانی است که می‌توان به طرفش رفت، می‌توان به طرفش شتاب کرد.
دست‌نوشته بابا را دوباره لای پوشه سبز می‌گذارم، پوشه را زیر تل کاغذ‌ها می‌گذارم و از اتاق بیرون می‌روم.
نویسنده: حنیف قریشی
مترجم: فرشید عطایی

منبع: www.iricap.com

دیدار بابانوئل

شب کریسمس بود. خانه خیلی ساکت بود. هیچ موجودی، جنب نمی‌خورد. حتی موش‌‌‌ها هم بی‌حرکت بودند. جوراب‌‌‌ها را با دقت کنار بخاری آویزان کرده بودند. بچه‌‌ها چشم انتظار بودند تا با آمدن بابانوئل داخل جوراب‌‌ها پر از هدیه شود.
بچه‌‌ها در رختخوابشان بودند. رختخوابشان در اتاقِ نزدیک ما بود. من و ماما هم در رختخوابمان بودیم. مادر روسری‌اش را سر کرده بود. من هم کلاهم سرم بود. صدای حرکتشان را می‌شنیدم. ما هم تکان نمی‌خوردیم چون می‌خواستیم فکر کنند خواب هستیم.
بچه‌‌ها گفتند: پدر 
پاسخی نیامد. فهمیدند که من توی اتاق هستم و مشکلی وجود ندارد.
به روی تختشان کوبیدند و گفتند: پدر.
پرسیدم: چی می‌خواهید؟
گفتند: ما خواب شیرینی دیدیم.
ماما گفت: بگیرید، بخوابید.
گفتند: خوابمان نمی‌آید. 
صدایشان قطع شد، اما صدای حرکتشان را می‌شنیدم. صدایشان درآمد.
پرسیدند: شما خوابتان می‌آید؟
گفتم: نه.
– شما باید بخوابید.
– می‌دانم. باید بخوابیم.
– می‌شود ما کمی شیرینی بخوریم؟
مادر گفت: نمی‌شود.
– ما فقط پرسیدیم.
مدتی سکوت شد. دیگر صدای حرکتشان را نمی‌شنیدم.
پرسیدند: بابانوئل خواب است؟
ماما گفت: نه. ساکت باشید.
پرسیدم: برای چی باید امشب خواب باشد؟
گفتند: باید بخوابد دیگر.
گفتم: نخوابیده.
دوباره خانه ساکت شد. در جایشان که تکان می‌خوردند صدایشان را می‌شنیدم.
از بیرون و محوطه زمینِ چمن صدای تلق تولوق آمد. از رختخوابم بیرون آمدم و به طرف پنجره رفتم. کرکره را بالا کشیدم و پنجره را باز کردم. مهتاب روی برف تابیده و مثل روشنایی وسط روز همه چیز را روشن کرده بود. سورتمه کوچکی به همراه هشت گوزن ریزه‌میزه در میان برف بود. مرد کوتوله‌ای آن را می‌راند. مرد سرحال و چابک بود.
به طرفشان صوت زد و با صدای بلند آن‌ها را با اسم صدا زد. اسم‌‌هایشان دشر، دنسر، پرنسر، ویکسن،امت، کوپید، داندر و بلیزن بود.
به آن‌ها گفت که به بالای ایوان و بعد دیوار بپرند. آن‌ها هم پریدند. روی سورتمه پر از اسباب بازی بود.
ماما پرسید: چی آنجاست؟
گفتم:" یکنفر آدم کوچک.
سرم را از پنجره بیرون بردم و گوش ایستادم. صدای گوزن‌‌‌ها را از روی پشت بام شنیدم. بالا و پایین پریدن و سم کوبیدن‌هایشان را می‌شنیدم. ماما گفت: پنجره را ببند. 
ساکت ایستادم و گوش خواباندم.
-چی می‌شنوی؟ 
گفتم: صدای گوزن.
پنجره را بستم و توی اتاق قدم زدم. هوا سرد بود. مادر کنار تخت نشست و به من نگاه کرد.
پرسید: چطوری روی پشت بام رفتند؟
– پرواز کردند.
– برو بخواب. سرما می‌خوری.
ماما به رختخواب رفت. من نرفتم اما دور اتاق قدم می‌زدم.
ماما پرسید: منظورت از پرواز کردند چیه؟
– فقط با پرواز می‌شود و بس.
ماما به طرف دیوار برگشت و چیزی نگفت.
به اتاقی که بخاری بود، رفتم. مرد کوتوله از دودکش پایین آمد و وارد اتاق شد. پالتوی پوست به تن داشت. لباس‌هایش دودی شده بود. بقچه‌ای روی کولش انداخته بود که شبیه بقچه‌‌های دوره‌گرد‌ها می‌مانست. داخلش پر از اسباب بازی بود. لپ‌‌ها و دماغش گل انداخته و روی لپش چال افتاده بود. چشمانش برق می‌زد. دهانش کوچک، و ریش‌اش سفید سفیدبود.
پیپ زمختی بین دندانش بود و حلقه دود دور سرش موج می‌زد. به خنده افتاد و شکمش مثل ژله لرزید. خنده‌ام گرفت. چشمک زد و بعد رویش را برگرداند و چیزی نگفت.
رو کرد به طرف بخاری و جوراب‌‌‌ها را از هدیه پرکرد. دور شد. انگشتش را به کنار دماغش برد و سرش را تکان داد. بعد از دودکش بالا رفت. من هم به داخل دودکش رفتم و به بالا نگاه کردم. او را دیدم که سوار سورتمه شد. برای گوزن‌‌ها صوت زد و پروازکرد. گوزن‌‌‌‌‌ها راحت و آرام پروازکردند. مرد داد زد: کریسمس مبارک. شب خوبی داشته باشید. به رختخواب برگشتم.
ماما پرسید: کی بود؟ لبخند زد: بابا نوئل بود؟
گفتم: آره.
آهی کشید و به رختخواب رفت.
گفتم: بابا نوئل را دیدم.
– خودم فهمیدم.
– قشنگ دیدمش.
به طرف دیوار برگشت: متوجه شدم دیدیش.
بچه‌‌ها گفتند: پدر.
ماما گفت: تو هم می‌توانی با گوزن‌‌های پرنده بپری.
گفتم: برو بخواب.
بچه‌‌ها پرسیدند: وقتی بابا نوئل بیاید، می‌توانیم ببینیمش؟
گفتم: باید بخوابید. وقتی می‌آید، باید خواب باشید. نمی‌توانید او را ببینید مگر این که بیهوش باشید. ماما گفت: پدرتان راست می‌گوید.
روانداز را تا بالای دهانم کشیدم. زیرش گرم بود. وقتی می‌خوابیدم به این فکر می‌کردم که حق با ماما است.
نویسنده: جیمز تربر
مترجم: جواد فغانی

قصه‌ی نجیب‌زادگان جنگل

یکی بود، یکی نبود، مردی بود که با فیلی طرح دوستی ریخته بود. یک روز که توفان و باران سختی در​گرفته بود، فیل به دیدن دوستش رفت که خانه​ی کوچکی در گوشه​ای از جنگل داشت و به او گفت:«دوست عزیز، اجازه می‌دهی خرطومم را در خانه​ات جای دهم تا از شر این باران سیل​آسا در امان باشد.» مرد که وضعیت هوا را بحرانی دید گفت: بله، فیل عزیز، هر چند خانه​ام​​کوچک است ولی ایرادی ندارد، جا برای من و خرطوم تو است. ولی لطفاً خیلی آهسته خرطومت را بیاور تو.» فیل زبان به سپاسگزاری گشود و گفت: «لطف بزرگی در حق من کرده​ای. امیدوارم روزی جبران کنم.» حالا بشنوید بقیه​ی ماجرا را… 
فیل خرطوم خود را آهسته به درون خانه​ی کوچک مرد فرو برد، بیدرنگ کله​اش را هم داخل کرد و بعد همه​ی جثه​ی عظیم خود را وارد کرد و وسط خانه لمید و مرد را از خانه​اش بیرون راند و به او گفت: «دوست خوب من، پوست تو مقاومتر از پوست من است، از آن جا که در این خانه فضا به اندازه​ی کافی برای دو نفر ما نیست و تو مقاومتر هستی بهتر است تو در باران بمانی تا من در پناه این خانه محفوظ بمانم.»
مرد دید که فیل از راه دوستی چه بلایی سر او آورده شروع کرد به جار و جنجال راه انداختن. سر و صدا به گوش حیوانات دور و بر رسید و از هر طرف آمدند و دور خانه جمع شدند تا ببینند چه خبر شده! همه سرا​پا گوش شدند تا از اختلاف و کشمکشی که اکنون بالا گرفته بود سر در​بیاورند. در این میان شیر هم با​خبر شد و غرش​کنان وارد معرکه شد و نعره​ای زد و گفت:«شما‌ها مگر نمی​دانید که من سلطان جنگل هستم؟ چطور جرئت کردید صلح و آرامش قلمرو حکمرانی مرا بهم بزنید؟»
با شنیدن نعره​ی شیر، فیل که یکی از اصحاب نزدیک سلطان جنگل بود جلو آمد با لحنی خاضعانه گفت:«سرور من، چیز مهمی نبود که خاطر مبارک را مکدر کند. من صحبت مختصری با دوست عزیزم داشته​ام در مورد مالکیت خانه​ای که حضرتعالی مشاهده می​کنید تحت تصرف من است.»
شیر که مایل بود قلمرو حکومتی او در صلح و آرامش باشد با صدایی توأم با اقتدار گفت:« به اصحابم دستور می​دهم که با تشکیل کمیته​ی تحقیق و تفحص موضوع را بررسی کنند و گزارش دهند و بعد از آن رو کرد به آن مرد و گفت: «چه کار خوبی کرده​ای که با یکی از شهروندان ما روابط دوستانه برقرار کردید، آن هم با فیل که یکی از اصحاب محترم و متشخص این سرزمین است. بیش از این بحث و گفتگو نکنید. خانه​ی شما سر جایش هست منتظر تشکیل جلسه​ی کمیسیون تحقیق باشید، در آن نشست به شما فرصت کافی داده خواهد شد تا از خودتان دفاع کنید. من اطمینان دارم که شما از نتیجه​ی بررسی​‌های کمیسیون خشنود خواهی بود.» مرد از شنیدن سخنان امیدوار​کننده​ی سلطان جنگل خوشحال شد و معصومانه منتظر فرصت تشکیل جلسه شد، و اطمینان پیدا کرد که خانه​اش به خودش برگردانده خواهد شد.
فیل در پی دستور ارباب خود شروع کرد به منصوب کردن اعضای کمیسیون تحقیق. بزرگانی که در ذیل نامشان می​آید به عنوان اعضای کمیسیون برگزیده شدند:
1- جناب کرگدن 2- جناب گاومیش 3- جناب تمساح 4- عالیجناب روباه رئیس جلسات 5- جناب پلنگ دبیر جلسات.
مرد با دیدن نام اعضای کمیسیون زبان به اعتراض گشود، که چرا حتی یک نفر از سوی او در فهرست وجود ندارد. به او اعلام شد از طرف او کسی با دانش و اطلاعات کافی وجود ندارد که از قوانین پیچیده​ی جنگل سر در​بیاورد. به او اطمینان داده شد که هیچگونه شک و تردید به خود راه ندهد چون اعضای کمیسیون افرادی هستند که در قضاوت بی​طرفانه زبانزد همگانند. اینان نجیب​زادگانی هستند که با پشتوانه​ی قوی برگزیده شدند تا از نژادی که از چنگ و دندان بهره​ای ندارد دفاع کنند، و او باید مطمئن باشد که با دقت کامل موضوع بررسی شده و با کمال بیطرفی گزارش تهیه خواهد شد.
جلسه​ی کمیسیون تشکیل شد. عالیجناب روباه در آغاز جلسه از فیل خواست که موضوع را مطرح کند. فیل با افاده و ابهت در حالی که نیشش را با خلال دندانی که همسرش تهیه کرده بود تمیز می​کرد وارد جلسه شد و با لحنی آمرانه آغاز سخن کرد: «نجیب​زادگان جنگل، نیازی نیست که وقت ارزشمند شما‌ها را برای موضوع بی​اهمیتی که همگان آگاهید بگیرم. من این را جزء وظایف خود می​دانستم و می​دانم که از منافع دوستانم حمایت کنم، و این ظاهراً موجب سوء تفاهم میان من و دوستم شده است. او از من خواست که خانه​اش را در برابر توفان سیل​خیز محافظت کنم. توفان فضای بیشتری در چهاردیواری خانه به وجود آورد. با رعایت منافع دوستم، من ضروری دانستم که فضای تازه را به منظور بهره​گیری اقتصادی اشغال کنم. شما هم اگر در چنین شرایطی قرار می​گرفتید همان کاری می​کردید که من برحسب وظیفه​ام انجام داده​ام.»
عالیجناب روباه پس از شنیدن سخنان فیل به استماع حرف​‌های کفتار شاهد فیل و سایر بزرگان کمیسیون پرداخت که جملگی از فیل دفاع کردند. بعد از همه​ی این‌ها مرد شروع کرد به دفاع از حقوق خود. هنوز چیزی از موضوع دعوا را بیان نکرده بود که رئیس کمیسیون وسط حرف او دوید: «دوست عزیز، این طوری که نمی​شود، تو باید فقط در چارچوب موضوع صحبت کنی! ما بقیه​ی مسائل را از منابع بی​طرف شنیدیم. تنها نکته​ای که می​خواهیم از زبان شما بشنویم این است که آیا فضای خالی به وجود آمده در خانه​ی شما پیش از این توسط کسی اشغال شده یا این که نخستین بار در اختیار فیل قرار گرفت. مرد گفت:«نه، ولی…» با شنیدن همین یکی دو کلمه کمیسیون کفایت مذاکرات از دو طرف و ختم جلسه را اعلام کرد. کمیسیون که تمام شد اعضا ناهار مفصلی با هزینه​ی فیل صرف کرده و پس از آن حکم صادره را به این شرح به مرد ابلاغ کردند: «به نظر ما این مناقشه از سوء تفاهم تأسف​باری ناشی شد که در اثر کج​فهمی شما به وجود آمده. ما به این نتیجه رسیده​ایم جناب فیل به وظیفه​ی مقدس خود عمل کرده که در راستای تأمین منافع شما بوده است. از آنجا که خود شما قادر نیستید از فضای اضافی به شکلی مطلوب بهره​برداری کنید، بهتر است مصالحه کنید. بنابراین جناب فیل مجازند به اشغال خانه​ی شما ادامه دهند و به شما هم مجوز داده می​شود هر جا صلاح می​دانید تحت حمایت ما خانه​ای مناسب برای خود بسازید.»
مرد که چاره​ای نداشت و نیز این واهمه هم وجود داشت در صورت هر نوع مخالفت با چنگال و دندان​‌های تیز اعضای کمیسیون روبه​رو شود، حکم را پذیرا شد.
چندی بعد مرد شروع کرد به ساختن خانه​ای تازه، ولی چندان طول نکشید که کرگدن با آن شاخش به خانه حمله برد و مرد را وادار کرد خانه​اش را ترک کند. بار دیگر کمیسیون تشکیل جلسه داد تا اختلاف را بررسی کند، سر آخر حکم تخلیه برای خانه​ی جدید صادر کرد. این کار تکرار شد و باز هم تکرار تا این​که، جناب پلنگ، گاومیش و جناب کفتار و دیگر مقامات صاحبخانه شدند.
سرانجام مرد دید که کمیسیون تحقیق مثل مرغی است که فقط یک پا دارد به فکر چاره افتاد. او با خود گفت: برای هر مشکلی راه حلی وجود دارد. یک نفر را می​شود یک بار فریب داد، ولی نه برای همیشه.
صبح یکی از روز‌ها که نجیب​زادگان جنگل سرگرم ورجه​ورجه​‌های خود بودند و با حرکت آن‌ها خانه​ی اشغال شده​شان به تدریج فرو می​ریخت، مرد رفت در جای دورتر شروع کرد به ساختن خانه​ای تازه، خانه​ای بهتر و بزرگتر. به گوش کرگدن رسید که خانه​ی تازه​ای ساخته شد و به عجله آمد، وارد که شد دید که فیل از پیش آمده در خواب عمیقی فرو رفته است. پلنگ از پنجره پرید و شیر، روباه و گاومیش از در آمدند، کفتار زوزه می​کشید و تمساح هم خود را از سقف آویزان کرده، همگی فضای خانه را پر کردند. چون فضا تنگ بود کارشان به اختلاف کشید و اختلاف هم به درگیری منتهی شد. آن‌ها که سرگرم جنگ و دعوا‌های خود بودند، مرد با استفاده از فرصت دور تا دور خانه را به آتش کشید و همه​ی نجیب​زادگان جنگل را در آتش منهدم کرد.
وقتی که کار تمام شد به خود گفت: صلح و آرامش هزینه دارد، باید هزینه و دردسر آن را پذیرفت. پس از این همه دردسر، آخر سر مرد به خوشی و آرامش رسید.
نویسنده: جومو کنیاتا
مترجم: حسن اکبریان طبری

درباره‌ی نویسنده:
جومو کنیاتا در سال 1894 در کنیا به دنیا آمد و در اوت 1978 درگذشت. او به مقام نخست‌وزیری رسید و بعد‌ها به ریاست جمهوری کنیا نائل شد. جومو کنیاتا که از قبیله‌ی کیکویو KiKuyu بود. در 1920 به نایروبی پایتخت کنیا کوچید و به فعالان سیاسی پیوست. در 1953 به اتهام شورش به هفت سال زندان محکوم شد. در سال 1961 در پی مبارزات استقلال​طلبانه رهبری انقلاب را به عهده گرفت و کنیا به استقلال رسید.
از او آثاری چند به جای مانده: رو​در​رویی با کوه کنیا (1938) کنیا، سرزمین تضاد‌ها (1944) و شماری کتاب و مقاله با همکاری دیگر نویسندگان.

منبع: www.jenopari.com

شب عروسی

از سال 1953 توی یه کیوسک مطبوعاتی کنار ایستگاه اتوبوس کار می کنم و از همون زمان چشم چشم می کنم که روزی دختر باب دلم رو توی همین ایستگاه پیدا کنم. اون موقعی که سر این کار اومدم هنوز رنگ سبز روشن در دیوار اینجا تر و تازه بود. ارتشی‌هایی هم که از جنگ کره برمی‌گشتند دم کیوسک می‌ایستاند و سیگار می خریدند و من از همین‌ ‌ها با درجه‌‌ها و رسته‌‌های نظامی و نیروی دریایی و تفنگداران و گارد ساحلی آشنا شدم.
یه بار یه خیکی سفید پوست که ژاکتی قهوه ‌ای تنش بود خفتگیرم کرد. دو دندانی رو که توی دهانش بود به رخ ام کشید و لوله تفنگ چسب خورده‌اش رو روی سینه‌ام نشونه گرفت. من اصلا نترسیدم اما اون هر چی پو ل و پله داشتم ازم گرفت. اون جوری که من دیدم عین خودم آدم کله خری بود. می تونست خیلی راحت دخلم رو پشت پیشخون بیاره و همون چند دلار رو به جیب بزنه و بره پی کارش. همه مون از همین قماشیم. با این که تموم سیصد و بیست و سه دلارم رو با دست خودم دادم دستش الان بیشتر احساس ثرتمندی می کنم اما همچین که رفت زنگ زدم به پلیس.
اول گفتند نتونستند بگیرندش. بعد گفتند توی یه ایالت دیگه، گمونم اوتاوا، دستگیرش کردیم. چند وقت بعد هم گفتند مرده‌اش رو توی پارکینگ فرودگاهی توی کانزاس پیدا کردند اما از کجا معلوم که راست می‌ گفتند. شاید یارو هنوز زنده باشه. یه وقت دیدی برگشت و باز خفتگیرم کرد. اون وقت ممکنه هم پولم رو ببره هم یه تیر توی کله‌ام خالی کنه.
خلاصه توی ایستگاه اتوبوس هر اتفاقی ممکنه بیفته. مثلا توی سال های 1960 سر و کله هیپی ‌ها پیدا شد. جوون هایی بودند که لباس های اجق وجق پاره و پوره می پوشیدند و با همه زار و زندگی شون مثل چادر و کوله پشتی و هزار خرت و پرت دیگه توی کیسه های خواب می خوابیدند. 
درست همین موقع ‌ها بود که به دلم برات شد کم کم دارم دختر باب دلم رو پیدا می کنم؛ دختری از این پسرهای گیسو بلند خوشش نمی آد، از آس و پاس بودن توی کوچه و خیابون خسته است و حاضره دستش رو بذاره توی دستم و و روی تخت فنری قیژقیژوی من با من هم آغوش بشه. همیشه چشم به راه بودم تا این که یه روز زن جوونی رو دیدم. خسته و کوفته بود و دبنال یکی می گشت تیمارش کنه. من براش ساندویچ و یه فنجون قهوه و کرم بادام زمینی خریدم. چندتایی هم قرص آسپرین، یه پاکت شیر، ناخنگیر و یه پیراهن به رسم هدیه براش گرفتم.
به‌اش گفتم می تونه بیاد خونه من استراحت کنه و تا هر وقت که دلش خواست بمونه. گفتم خونه من یه اتاق بیشتر نداره و اون هم زیاد شیک و پیک نیست. گفتم اما خونه خودمه و هر چی هست قابل اون رو نداره. باز خوبه تر و تمیزش کرده بودم. روز قبل از دیدن این دختره سرگردون روفت و روبش کرده بودم. 
دختره تلنگری به کله‌ام زد و گفت تو چقدر دل رحمی. گفت که می خواد ده – دوازده ساعتی بخوابه و بعد زحمت رو کم می کنه. بردمش خونه. همچین که رسیدیم خودش رو انداخت روی تخت و زار زار گریه کرد و گفت:« خیلی آقایی. » بعد عینهو مرده ‌ها خوابش برد. من روی زمین خوابیدم. نصفه های شب بود که از خواب پریدم. آتیشم تند شده بود. اتاق دور شرم می چرخید. هوا پر شده بود از بوی زن. یواشکی خزیدم و بغل دختره دراز کشیدم. هنوز لباس بیرونی تنش بود. سنگین و شمرده شمرده نفس می کشید. دست کشیدم روی پوستش. بعد دست بردم زیر لباسش. بیدار نشد. فقط نفس بلندی کشید و چرخید. صبح که از خواب پا شدم دختره رفته بود.
از سال 1953 اینجا کار می کنم و منتظرم روزی دختر باب دلم رو پیدا کنم. گمونم پیدا هم شد منتهی خیلی از ازدواج ‌ها زیاد دوام نمی آرن.
نویسنده: تام هاوکینز
مترجم: جلیل جعفری

قتل مشکوک

خیلی خب این قتلی مشکوک است. مقتول توی مزرعه ی کنار جاده ی شماره 36 ایالات متحده افتاده است. دمر. صبح زود است. در افق سمت شرق جاده کپه‌ای ابر به چشم می‌آید اما آسمان بالای سر آبی است. آفتاب‌زده، اما هنوز پیدایش نشده. ببینید. دلم می‌خواهد شما این چیزهایی را که می‌خواهم ببینید. سمت غرب کپه‌ای ابر شکم داده بالای فلت آیرونز. گفتم که آسمان آبی است. اما گمان نمی‌کنم دقیقاً متوجه شده باشید. آبی روشن؟ آبی تند؟ از این فاصله قله لانگزپیک و مانت میکر را می‌بینی که برف‌پوش است و نور صبحگاهی آن را به رنگ نارنجی درآورده. 
می‌بینی؟ کوه‌های نارنجی روشن را توی زمینه آسمان آبی می‌بینی؟ ابرهای سنگین را می‌بینی که روی فلت آیرونز شکم داده؟ 
اصلاً می‌توانی حس کنی. آن نور برای کسی که وسط زمین ایستاده چه معنی دارد؟ البته آنجا کسی نایستاده. فقط جسد است. آن هم دمر افتاده. آواز چکاوک هم بلند می‌شود، آن‌ها فقط در حد خاصی از نور آواز می‌خوانند. در نور سحرگاهی یا کلاغ پر دم غروب. آوازشان این طور است سه نت آرام و کوتاه بعد چهچهه‌ای بسیار تند و پیچیده که اصلاً نمی‌توان وصفش کرد. صدا را فقط یک لحظه می‌شود توی ذهن مجسم کنی، بعد محو می‌شود. می‌دانم به چه چیزی فکر می‌کنی. 
به سراغ جسد می‌رویم قول می‌دهم، اما اول می‌خواهم مطمئن شوم که می‌توانی نور را ببینی، دو کپه ابر، کوه‌های نارنجی و آسمان آبی پشت آن. بهار آمده، پای تپه‌های سبز است. آفتاب بالا می‌آید و ابرهای بالای فلت آیرویز را بخار می‌کند. می‌بینی که تپه‌‌ها چقدر سبز است. چکاوک از خواندن می‌افتد. 
جاده الف.م.36 خیلی شلوغ است اما کسی جسد را ندیده. هر کسی می‌توانست این جسد را ببیند. همین جا روی زمین افتاده. گویی مرد مرده را با گلوله از پشت زده‌اند و او به رو افتاده است. دوروبر سوراخی که توی پیراهنش ایجاد شده خون زیادی دیده نمی‌شود. احتمالاً آنطرف که گلوله بیرون آمده، باید حکایت دیگری باشد. 
آیا او را اینجا کشته‌اند؟ آیا انتظارش را داشت؟ آیا دو نفر دست‌های او را گرفته بودند و سومی تفنگ را رو به او گرفته بود؟ کالیبر تفنگ چند بوده؟ آیا طرف خرده‌فروش مواد بود؟ شاهد جنایتی دیگر؟ شوهری حسود؟ فاسق؟ شاید زنش او را کشته. شاید انتظارش را نداشت. شاید او را جای دیگری کشته‌اند به اینجا آورده‌اندش انداخته‌اند و رفته‌اند. 
خاک زمین زراعی نرم است. رد پاهایی روی آن به چشم می‌خورد. با دیدن ردپا‌ها شاید یکی پیدا شود و داستان را بگوید حداقل بخشی از آن را که می‌تواند. کالیبر تفنگ را هم تشخیص می‌دهند. جسد را شناسایی می‌کنند و زندگی‌اش را مرور می‌کنند، بعد هم نوبت بازجویی از مظنونین می‌رسد. 
اما ما نمی‌کنیم. 
این ماجرا از آن مشکوک‌‌ها نیست. 
صورت او به خاک چسبیده اما کمی تاب دارد. این وقت سال، این موقع صبح بوی خاک و علف تازه چیز دیگری است. 
دهان مرد باز است. زبانش لای دندان گیر کرده، انکار می‌خواست شبنم روی علف‌‌ها را بچشد. 
این نشانه چیزی نیست. همین است که هست. کاش می‌توانستم کلمه‌ای برای آبی آسمان بیابم
نویسنده: بروس هالند راجرز
مترجم: اسدالله امرایی

منبع: www.jenopari.com

قورباغه‌‌ها وسط روز تشکیل جلسه دادند. یکی گفت: «دیگرغیرقابل تحمل است. حواصیل‌‌ها روز ما را شکار می‌کنند و راکون‌‌ها هم درشب.»
دیگری گفت:« بله، آنقدر بداند که اگر با هم باشند، آرامش از ما رخت برخواهد بست.»
«باید ازحواصیل‌‌ها بخواهیم که برکه را ترک کنند. آن‌ها را بیرون‌ می‌کنیم.»
هم‌قسم شدند «درسته حواصیل‌‌ها را بیرون می‌کنیم، حواصیل‌‌ها را بیرون می‌کنیم.»
سروصدای آن‌ها توجه حواصیلی را که درآن حوالی ماهی می‌گرفت به خود جلب کرد. نزدیک آمد و گفت: «چه خبر شده؟ چه کسانی را باید بیرون کنید؟»
قورباغه‌‌ها به منقارش نگاه کردند که به شمشیری برای زخمی کردن قورباغه‌‌ها می‌مانست.
قورباغه‌‌ها یک‌صدا گفتند، «راکون‌ها. راکون‌‌ها را بیرون می‌کنیم.»
حواصیل گفت، «فکرش را می‌کردم همین را بگویید، پس درست شنیدم.» به سراغ ماهیگیری‌اش رفت.
قورباغه‌‌ها آواز سردادند، «راکون‌ها. بیرونشان می‌کنیم.»
آن‌ها با تدبیری که پیشه کردند، می‌بایست خبر بیرون کردن راکون‌‌ها را به گوششان می‌رساندند. نماینده‌ای را یکی پس از دیگری برگزیدند اما یکی پس از دیگری جا زدند. تا این که قورباغه‌ی غول‌پیکر برگزیده شد. راستش، از همه بزرگتراست. کاملا به درد همین کارمی‌خورد. 
قورباغه‌ی غول‌پیکرکه تا آخرجلسه سکوت اختیارکرده بود، گفت: «سر در نمی‌آورم. درست است که من بزرگم، اما راکون‌‌ها بزرگترند. من دست تنها هستم، اما آن‌ها یک خیل‌اند.»
یکی ازقورباغه‌‌ها داوطلب شد، «خب پس ما با تو همراه می‌شویم.»
قورباغه‌‌های دیگر قبول کردند، «باشد، ما با تو می‌آییم. همه با تو می‌آییم.»
قورباغه‌ی غول‌پیکر گفت: «که اینطور،شما می‌خواهید با من باشید. مشکلی نیست؟»
یکی از آن‌ها گفت: «ما به تو می‌چسبیم و سایه به سایه با تو هستیم.»
بقیه‌ی قورباغه‌‌ها قبول کردند. «مثل سایه ات.»
قوربا‌غه‌ی غول‌پیکر هنوز ناراضی بود. همه‌ی آن‌ها غروب آن روز می‌بایست عهد می‌کردند تا وفاداربمانند. سرانجام، حرفشان را تکرار کردند که مثل سایه در کنارش خواهند ماند و قورباغه‌ی غول‌پیکر هم قبول کرد تا در راس گروه قرار بگیرد.
خورشید غروب کرد. حواصیل‌‌ها به سوی لانه‌شان در بالای برکه به پرواز در آمدند. هنگام شفق، قورباغه‌ی غول‌پیکرگفت: «راکون‌‌ها بزودی سر و کله‌شان پیدا می‌شود. درکنارم بایستید و عین سایه‌ام باشید،باشد؟»
قورباغه‌‌ها یک صدا گفتند: «مثل سایه‌ات. مثل سایه‌ات.»
آسمان به رنگ ارغوانی درآمد.
«حتی اگر پنج شش راکون با هم ظاهرشوند؟»
«مثل سایه‌ات. مثل سایه‌ات.»
ستاره‌‌های آسمان بدون مهتاب می‌درخشیدند. بسیار تاریک بود. نور ستارگان به قدری بود که حداقل می‌شد با بیرون آمدن راکون‌‌ها از لای بوته‌‌ها آن‌ها را دید. پنج تا از آن‌ها آنجا بودند، یک مادر با توله‌‌های بالغش.
قورباغه‌ی غول‌پیکر به طرف ساحل پرید. داد زد: «جنایتکارها، از اینجا بروید، شما در این برکه غیر قانونی مانده‌اید. از ما دورشوید. شما در اینجا زیادی هستید.» 
راکون مادر گفت: «جدی؟» توله‌هایش قورباغه را که از ترس می‌لرزید و از طرفی کوتاه نمی‌آمد، بو کشیدند. او گفت: «با دستور کی باید بیرون برویم؟»
قورباغه‌ی غول‌پیکر گفت: «با دستور ما.» انتظار داشت گروه از او حمایت کند. اما تنها سکوت حاکم بود. قبل از آنکه بلعیده شود، برگشت و دید که او تنها قوربا‌غه‌ی ساحل است.
نویسنده: بروس هالند راجرز
مترجم: جواد فغانی

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.