داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

چهار طرف یک داستان

(1)
عشق من:
مرا ببخش، ظاهراً در یک کشتی هستم. ضربت ترک گفتن تو مرا در قبال تحقیر‌های معمول به هنگام سوار شدن بر کشتی نسبتاً بخوبی بیحس کرد ـ چرا در چارطاقی‏ی یک اسکله همه‏کس، قطع‏نظر از این که از چه خاندان والایی باشد و تا چه حد اعتماد به نفس داشته باشد، چون یک مهاجر اروپای مرکزی می‏نماید، و به همان نحو که شایسته‏ی این مهاجرین است با او رفتار می‏شود؟ ـ و اگرچه اکنون دو روز است که در دریا پیش رفته‏اییم، و من می‏توانم، باصطلاح، با در دسترس نبودن محض تو آرام بگیرم، هنوز قادر نیستم حواسم را بر همسفرهایم متمرکز کنم، هرچند در یک ثانیه‏ی، گویی، سلامت عقلی پریشانحواس، از رخنه‏ای در وسوسه‏ی مسلط بر ذهنم، پیامبرانه احساس کردم که پیشخدمت، از آنجا که مرا یکی از گوشه‏گیران بیکس دنیا یافته است، خدمتی پرنخوت خواهد کرد و در مقابل، در پایان سفر، متوقع انعامی پوزش‏طلبانه کلان خواهد بود، مهم نیست. لحظه‏ی بعد، تای دستمال سفره را باز کردم، و آه تو، درست بشکل یک قمری، آبی‏ی کمرنگ گردنش بوضوح برای یک لحظه چون ابری پوشاننده‏ی شعله‏ی شمع روی میز، گریخت؛ و من بار دیگر به درون زمزمه‏‌های مرطوب، نجوا‌های منکسف، پیمان‏هایی که آناً صفیرکشان پس گرفته می‏شود، (و) عرق‌های رد و بدل شده‏ی عشقمان در افتادم.
کشتی تکان می‏خورد. لرزش مداوم است و در همه جا حاضر؛ بوکشان مرا حتا در اینجا نیز یافته است، در اتاق نگارش، گوشه‏ای تاریک که توسط یک پیشخدمت خشن جوان Turin ی اداره می‏شود و برای آنکه شرایط لازم یک کتابخانه را داشته باشد، دارای نسخه‏‌های تکه پاره‏ی “Paris MATCH” است و در پس شیشه‏ها، هفده جلد از آثار D’Annunzio که به طرزی مجلل جلد شده و به نحوی معصومانه مطالعه نشده مانده، به البته الیتالیایی. بنابراین رعشه ختم ماجرایی مطلقاً مربوط به موتورخانه است و لکه‏‌های اتفاقی که احتمالاً توجه تو را به خود جلب می‏کند قطره‏‌های کوچکی از ترشحی متهور. در حقیقت، هرچند در جهت سرزمین‏‌های آفتابی روان بوده‏اییم، گرفتار چرخشهایی متعدد هستیم. وقتیکه سعی می‏کنند استخر شنا را پر کنند، آب چنان به تشنج خود را می‏کوبد و در تلاطم است که من از زیر چشم نگاهی بدرون (استخر) می‏اندازم و متوقع هستم یک حوری‏ی دریایی (mermaid)ی اسیر ببینم. در بار، بطری‌ها چون دستگاه کوچک سوییسی‏ی بی‏اندازه دقیقی جینگ جینگ می‏کند و Daiquiri‌ها لرزان نزدت می‏آید، دایره‏‌های کوچکی از اضطراب که بین مرکز و لبه به جلو و عقب می‏چرخد. روز اول، در حالیکه، در روزهایی که با تو گرفتار زمین بودم، احساس یک سفر اقیانوسی را فراموش کرده بودم، در تالار عمومی‏ی کشتی ایستاده بودم، منتظر این که سعی کنم در عرشه‏ی بالاتری برای خود جایی و اگر ممکن باشد یک روزنه بخرم، وقتیکه، بدون هیچ تغییری قابل رؤیت در ترتیب اثاثیه، چراغ‏‌های ثابت، نخل‏‌های در گلدان، یا تابلوی اعلانات چند زبانی، کف چون مغناطیس تخت عظیمی ناگهان خونم را سنگین کرد ـ به طور فوق‏العاده‏ای سنگین، مردم در اطرافم ایستاده بودند، و سیمای آنان به اندازه‏ی حتا یک میلیمتر هم تغییر نکرد. در واقع بسیار خنده‏آور بود، چون به محض این که کشتی در جهت اول پیچید خون من در رگهایم (و) در جهت بالا به کلی جهید ـ بیاد میاوری که در اولین لحظه‏ی پس از یک ضرب دیدن بازویت چه احساسی دارد؟ ـ و گویی محتمل بود که من، و، اگر من، همه‏ی دیگرانی که چهره‏هایی تغییرناپذیر داشتند نیز، چون بادکنک‏هایی لبریز از هلیوم از زمین بلند شویم و تصادم‏کنان به سقف بچسبیم، جایی که کارکنان کشتی می‏بایست، غضب‏آلود، با دسته‏‌های جارو، ما را از آن نجات بدهند. رویا گذشت. کشتی از نو چرخید. خونم از نو سنگین شد. گویی تو نزدیک بودی.
ایزولت، باید نام ترا بنویسم. ایزولت. از بسیاری‏ی خونی که از من جاری‏ست خواهم مرد. مطمئناً احساس بی‏خونی می‏کنم، یا، دقیق‏تر، رقیق شده، تا نیمه رقیق شده، چرا که گویی تمام چیز‌ها را ـ طناب‌های سفید، گیره‏‌های کوچک مغناطیسی‏ی استادانه ساخته شده‏ای که مانع از باز و بسته شدن مداوم در می‏شود، اتاقچه‏ی مثلثی (شکلی) برای آبریزه (Shower) که به طرزی فریبنده خانه به خانه است، مصالح تجملی و نازپرور در هر سو ـ با تو می‏بینم، لمس می‏کنم، یا درباره‏اش لبخند می‏زنم، که معنایش، از آنجا که تو اینجا نیستی، این است که من فقط نیمی می‏بینم، فقط نیمی وجود دارم. مرتب فکر می‏کنم چقدر جای افسوس است که همه‏ی این تجملات برای من، تریستان عبوس، دائماً غمگین، یتیم، بیخانمان، تلف می‏شود. حتا این قلمی که به وسیله‏اش این را می‏نویسم یک قلم قدیمی از نوع قلمهایی‏ست که باید در دوات فرو بردش، یا (از نوع قلمهای) قطزده، که قابلیت انحنای آن بطرزی غیرقابل مقاومت آرایش‌هایی را در خط مدعو می‏شود که پیش از این که سرانجام خشک شدن را بپذیرد برای چند دقیقه به رنگ آبی‏ی تابان، خیس می‏نشیند. جاقلمی نوعی چوب صیقل خورده‏ی آسیایی‏ست، ساج؟ آبنوس؟ تو می‏دانستی. برای من افسون‏‏ کننده بود، چطور تو نام سطوح را می‏دانستی، چطور تو معصومیت این را داشتی که یک تخته پوست را نوازش کنی و از مرگ کوچک هراسان تیزچشم در زیر آن خود را عقب نکشی؛ برای من، که همیشه در شرف سبزیخار شدن بوده‏ام، چیزی که مارک، می‏دانم، خواهد گفت نوعی آرزوی مرگ داشتن بود (نمی‏توانم برای تو تشریح کنم که در نظر من آن مرد تا چه حد احمق می‏نماید؛ تاحدی غیرمنصفانه کافی، حتا آن اندک واقعیت که در اوست بنظر می‏رسد که به پشتی‏ی این سرمایه‏ی عظیم او ـ این «آدم‏ها» این «مایملک» محضش ـ از حماقت باشد، تا آنجا که حتا وقتی چیزی هوشمندانه می‏گوید اثرش بر من چنان است که گویی از انجیل در راه پشتیبانی از بیداد اجتماعی نقل قول شود. این هلالین بکلی از اختیار بیرون رفته است. اگر در نظر تو زشت می‏آید، حسادت را مقصر بدان. لیکن، من مطمئن نیستم که بخاطر این که شوهرت ـ هرچند فقط شرعاً ـ مالک توست از او نفرت دارم، یا، باریک‏بینانه‏تر، بخاطر این که او ترس مرا از چنین تعلق شرعی حس می‏کند، احساسی که به او، با همه‏ی کودنیش، بزرگ منشی‏ی مضحک و حرف‌های بچگانه‏اش، تسلط غریب اخلاقی‏ای بر من می‏دهد که من، هرچه پیچ و تاب بخورم، نمی‏توانم آنرا بشکنم، آخر هلالین).
یک چرخش تقریباً بداندیشانه‏ی خصوصاً طولانی‏ی کشتی، شیشه‏ی جوهر را، نریخته، در عرض نهانگاه من لغزاند و این فرصت را به من داد که بین چشم دوختن به افق و آغاز ناخوشی‏ی دریا (دریازدگی) یکی را انتخاب کنم.
کجا بودم؟
برای من شگفت‏انگیز بود که شریک حساسیت تو در قبال بافت‏‌ها بشوم. کم‏عمقی‏ی تو، نامی که زنم به آن می‏دهد ـ چون هر چیز دیگری که او می‏گوید، چیزی در آن هست که، در حداقل، پیش از طرد شدن قابل مکث است ـ به درون دنیای من که تا به آن لحظه به طرزی ناقص مصنوعی بود بعد جدیدی آورد. اکنون، شناور در این دنیای جزیره‏ای تجملی، جایی که موسیقی چون سردردی دائمی نواخته می‏شود، همه‏چیز را نیمی از درون چشم‌های تو می‏بینم، گفتگوهایی مسلسل با تو در سرم ترتیب می‏دهم، و دستم را روی چوب تمیز شده‏ی ماهون پیشخان (بار) می‏گذارم چنانکه گویی تپش زیر سطح تویی، حوری‏ای دریایی در حال برخاستن. گفتگو‌های ما درباره‏ی چیست؟ من، مغزم به طرزی خسته‏کننده در حال وارسی‏ی دقیق قلوه سنگ‌های ریزش احساسی (تکه‏هایی جدا شده و در غلتیده از فراز کوه‏ها)، کشفهایی کوچک درباره‏ی خودمان می‏کنم که به عجله به تو باز می‏گویم، آن‌ها هرگز تا آن اندازه که من فکر می‏کردم بر تو تأثیر نمی‏گذارد. دیروز، مثلاً، در حوالی‏ی ساعت سه و سی دقیقه‏ی بعدازظهر، وقتی که خورشید پریده رنگ ناگهان از موجه نمایاندن نشستن بر صندلی‏ی عرشه دست کشید، من، در حال تا کردن پتو کشف کردم که هرگز، در قلبم، رنج‌های ترا به اندازه‏ی رنج‌های خودم جدی نیانگاشته بودم. این که تو غمگین بودی را می‏دانستم. می‏توانستم نحوه‏ی کار اجزای ماشینی‏ی قیدی را که درش بودی ترسیم کنم، می‏توانستم خطوط سرزنده‏ی محیط‏کننده را رسم کنم و رنگ‌های درخشان یکنواخت چگونگی‏ی موقعیتت را بچشم ـ در واقع عذاب‌های ترا چنان به روشنی می‏توانستم مجسم کنم که احساس می‏کردم در احساس آن‌ها با تو شریک هستم. اما نه، نوعی نهایی از باور وجود داشت که من آن را از درد تو دریغ می‏داشتم، که بعد و وزن را از آن سلب می‏کرد، و از این بابت به این دیری پوزش می‏خواهم. در سرم تو پوزش را با خنده‏ای پذیرفتی، و بعد خواستی که ادامه بدهی و درباره‏ی جنبه‏‌های عملی‏ی فرارمان بحث کنی. دو ساعت بعد، در حالیکه یک Daiquiriی لرزان را با انگشتهایم روی پیشخوان (بار) میخکوب نگاه داشته بودم، به طرزی نسبتاً لرزان این فکر آرامش‏بخش را تنظیم کردم: از هر نظری اگر برایت چنان نبودم که باید باشم، هرگز تظاهر به داشتن احساسی بجز عشق نسبت به تو نکردم، هرگز به هیچ نحوی تقاضای محدود کردن، یا مقید کردن، عشقی را که تو نسبت به من داشتی نکردم. هر فداکاری‏ای که تو حاضر به انجامش بودی، هر به خطر انداختنی که تو تصمیم به اجرایش گرفتی، هر رنجی که تو داوطلبانه به خاطر من تحمل کردی، من روا داشتم. در گستردگی‏ی بی‏نهایت اشتیاق من به پذیرش عشق تو، من عاشق کامل بودم. یک مرد دیگر، با دیدن این که تو خود را بی‏رحمانه می‏کوبی و می‏دری، احتمالاً از روی صرف نازک طبعی‏ی کمرویی (آنرا ترحم خوانان) تظاهر می‏کرد که به تو پشت می‏کند، و جان تو را به قیمت وقارت نجات می‏داد. اما من، چه فقط خواب شده یا عملاً از روی احساس خود کشتن، به استواری صورتم را در جهت شعله‏ی بین ما نگاه داشتم، هرچند که در چشمهایم آب افتاد، پوست دماغم کنده شد، و ابروهایم در وزش‏‌های توأم دود ناپدید گشت. شانه خالی نکردن و معیوب نکردن پاکی‏ی خشم درخشنده‏ات همه‏ی نیروی غریب خودپرستی مرا طلب می‏کرد. نه؟ چندین ساعت در این باره با تو بحث کردم، یا بیشتر بازگویی‏‌های جامعی را بر شبح ساکتت فرو ریختم، شبحی که قوه‏ی دریافتش بی‏زحمت، چون آب حلقه‏دار شده، وسیع می‏شد، تا شامل همه‏ی تفصیل‏‌ها شود.
بعد، سرانجام خسته، در حال مسواک زدن دندانهایم در حالیکه پرده‏‌های آبریزه در کنار من چون دو آونک بطی، خش‏خش‏کنان به جلو و عقب حرکت می‏کرد، قیاسی دریافت داشتم، که گویی مکاشفه‏ای بود و از نظر اهمیت مطلقاً جاذبه‏ای، قیاسی که (کبرا) به هر اندازه ما به خاطر یکدیگر رنج برده‏ایم، برای من مقصر شمردن تو برای دردم مطلقاً مطرح نیست، هرچند اگر بخواهیم دقیقاً حرف بزنیم تو باعثش بودی؛ و، از آنجا که (صغرا) تو و من به عنوان عشاق آینه‏هایی بودیم و همیشه یک احساس داشتیم، بنابراین (نتیجه) توهم باید چنین احساسی داشته باشی، بنابراین، فکرم آسوده است. به این معنا که، این موقعیت اخلاقی‏ی لغزواری‏ست که مکرراً توسط کسی زخمی شوی چرا که عاشق او هستی. آن فرعیات در پرستش من، آن خرده‏نان‏‌های تأثیر مارک که من هرگز نمی‏توانستم هضم کنم، آن خاکستر‌های شعله‏‌های گذشته (و) جارو نشده از گوشه‏هایت، آن لکه‏‌های میانه‏روی، نظر‌های اجمالی‏ی سنگدلی، حتی لحظه‏‌های کراهت بدنی ـ هرگز این‌ها نبود که مرا آزار می‏داد. کمال تو بود که مرا نابود کرد، اعمال منطقی‏ی مرا به جنون کشاند، نیروی شرافت سالم مرا گرفت، چنان خونی از من جاری ساخت که از بی‏خونی سفید شدم. اما من گله‏ای ندارم. و به این ترتیب می‏دانم که تو نیز گله‏ای نداری؛ و این دانایی، در میان بدبختی‏ی ناآرامم، به من آسودگی می‏دهد. چنان که گویی آنچه که آرزو دارم تا ابد متعلق به من باشد حضور تو نیست بلکه نظر موافق توست.
از شنیدن این خبر، درست پیش از حرکتم، از Brangien، که تو مرتباً به دیدار یک روانشناس می‏روی مضطرب شدم. من نمی‏توانم باور کنم که چیزی غیرطبیعی یا قابل معالجه درباره‏ی موقعیت ما وجود داشته باشد. ما عاشقیم. تنها راه‏حل آن عروسی‏ست، یا چیزی به حد کفایت برانگیزاننده از آشکارشدگی‏ی معادل عروسی. من حاضرم زندگیم را وقف پرهیز از این مرگ کنم. از آنجایی که تو در خلق عشق ما شجاع بودی، پس من باید در نگاهداری‏اش شجاع باشم. تنم آرزومند افراط قتال توست. در زیر انکار چون کشتی‏ی خسته‏ای غژغژ می‏کند. روزی صدبار تصمیم می‏گیرم خود را از این کشتی‏ی آرامش‏ناپذیر ر‌ها سازم و خود را به امواج بسپارم تا شاید بنابر بختی به ظاهر ناموجه بار دیگر به سوی تو فرستاده شوم همچنان که یک بار، کودک‏وار، چنک‏زنان، و به زحمت جاندار، به درون Whitehaven شناور شدم. اما من که Morholt را کشتم این مار نُه‏سر اشتیاق را مکرر در مکرر می‏کشم. کشتی‏ی من شیارکشان پیش می‏رود، خونریز خط مستقیمی از زمرد کبود که دنبال خود به جای می‏گذارد، عازم خدا می‏داند کجا، اما دور از سرزمین‏‌های مصالحه و تیرگی، جایی که عشق ما، چون گل کود شده، به زمین ابله باز می‏گشت. بله، اگر به صورت دو بیگناه یکدیگر را ملاقات کرده بودیم، می‏توانستیم عشقمان را آزاد بگذاریم و بگذاریم سیر طبیعی‏ی شور، کمال (زفاف)، اشباع، خرسندی، ملولی، خیانت را بپیماید. اما، از آنجا که گناهکاریم، می‏توانیم به جای آن دست به پاکی‏ای بیابیم که بدون بازگسیختگی تا مرگ ادامه خواهد یافت. به خاطر می‏آوری که چگونه، کنار رودخانه، با به خطر انداختن جانت به خاطر مسأله‏ای تشریفاتی، آهنی که از شدت گرما سفید شده بود را در دست گرفتی، نه پله برداشتی، و کف دست‌های سرد پاکت را به همه‏ی Cornwall نشان دادی؟ به توست که من اقتدا می‏کنم. در کتاب Isak Dinesen که به تو دادم آیا داستانی را که در آن خدا به شکل کسی که می‏گوید نه توصیف می‏شود به خاطر میاوری؟ با گفتن نه به عشقمان، تو و من، جزو خدایان می‏شویم. حس می‏کنم این کفر گویی‏ست و مع‏الوصف می‏نویسمش.
فاصله‏ی بین ما افزون می‏شود. زنگ‏‌ها به صدا درمی‏‏آید. پیشخدمت Turinی در حال قفل کردن قفسه‏ی کتاب است. دلم برایت تنگ شده است. به تو وفا دارم. بگذار، همیشه دور از یکدیگر، زنده بمانیم. به عنوان خجلتی برای دنیایی که در آن همه چیز از دست می‏رود مگر آنچه که ما خود انکارش کنیم.

(2)
Kaherdin عزیز:
معذرت از این که پیش از این نامه ننوشته‏ام. این طریقی که ما همه زندگی می‏کرده‏ایم منجر به وقت اضافه‏ی زیادی نمی‏شود. هفته‏هاست که کتابی یا مجله‏ای نخوانده‏ام. الان بچه‏‌ها خوابند (فکر می‏کنم)، ظرف‌ها در ظرفشوی خرد شده از بین می‏رود، و من با پنجمین گیلاس Noilly Prat امروزم اینجا نشسته‏ام. تو تنها کسی بودی که مورد اعتماد او بود، بنابراین برای تو می‏گویم. از نو ترکم کرده است. از طرف دیگر، «زنک» (she) را هم ترک کرده است. تو از این (قضیه) چه می‏فهمی؟ زنک، اینطور که از ظاهرش برمیاید، رفتن او را نسبتاً راحت تحمل می‏کند. عصر شنبه در یک میهمانی‏ی قلعه بود و تقریباً هیچ تغییری نکرده بود، فقط لاغرتر به نظر می‏آمد. تمام شب مارک سخت مراقبش بود. حداقل زنک او را دارد؛ همه آن چیزی که گویی من دارم یک خانه، یک برادر، یک حساب در بانک، و یک شبح است. شب پیش از سفر دریاییش، با مهربانی‏ی زیاد و غیره، برای من تشریح کرد که فقط به عنوان یک نوع جناس لفظی با من عروسی کرده. که چیزی که او را به طرف من کشاند این بود که اسم زنک را داشتم. همه چیز ـ هفت سال، سه بچه ـ یک نوع اشتباه فرویدی بود، و در حالیکه التماس می‏کرد بخشیده شود جداً به طرز فریبنده‏ای عین یک پسربچه بود. سرهمه‏ی این (قضایا) حتی خنده‏ام هم انداخت.
اگر کمترین ارزشی برای خودم قائل بودم مرده بودم یا دیوانه شده بودم. نمی‏دانم که عاشقش هستم یا نیستم یا این که عشق چیست یا حتی این که می‏خواهم این را کشف کنم یا نمی‏خواهم. سعی کردم به او بگویم که اگر عاشق زنک بود و کاریش نمی‏توانست بکند باید مرا ترک می‏کرد و می‏رفت پهلوی زنک، و هر دوی ما را تا ابد شکنجه نمی‏داد. هیچوقت از زنک زیاد خوشم نمی‏آمده، و عجیب است که این مسأله به طرز غریبی به او (تریستان) بر می‏خورد، اما به خاطر رنجی که احتمالاً زنک را مجبور به تحملش کرده جداً دلم به حال زنک می‏سوزد. اما او ظاهراً فکر می‏کند که در معلق ماندن بین ما چیزی چنان زیبا وجود دارد که با هیچ یک از دستهایش (ما) را ر‌ها نمی‏کند. به سرعت از چیز‌های والا به چیز‌های پیش پا افتاده می‏رسد. مارک، که پهلوان پنبه‏وار می‏خواهد منطقی و منصف باشد، وکیلش را به کار واداشته بود، و من مرتب چشم انتظار بودم که شش هفته‏ای را در مزرعه‏ای در جایی بگذرانم. اما نه. پس از این که تمام تابستان به بالا رفتن از نرده‏ها، میعاد‌های قلابی، و غیره گذشت، هر چیزی که شباهتی به جنبش واقعی داشته باشد او را می‏ترساند و سوار یک کشتی می‏شود. و در تمام این قضایا، (در حالی که) زندگی را برای همه‏ی کسانی که با این ماجرا بستگی‏ای دارند، به ضمیمه‏ی بچه‏ها، جهنم می‏کند، قیافه‏ی یک قدیس رنجدیده را به خود می‏گیرد و مصر است که دارد سعی می‏کند کاری را که درست می‏باشد انجام دهد. چیزی که واقعاً نابودکننده بود سوء استفاده‏اش از من نبود، بلکه مهربانیش بود.
در فکرم با دعوت تو به بازگشت به Carhaix بازی کرده‏ام، اما به نظر بی‏حاصل می‏آید. بچه‏‌ها مدرسه هستند، من اینجا دوستانی دارم، زندگی می‏گذرد. غیبتش را اینطور توضیح داده‏ام که برای انجام کارهایش به سفر رفته است، که همه کس قبول می‏کند و هیچ‏کس باور نمی‏کند. مرد‌های دور و برهم تسلا بخشند و هم تهدیدکننده ـ حدس می‏زنم این تهدیدکننده بودنشان است که آنان را تسلابخش می‏کند. شرافت من کاملاً مصون است. این مسأله‏ی اداره کردن خواستگار‌ها را از نو بخاطر می‏آورم، نگاهداشتن هر کدام از آنان را در فاصله‏ای صحیح، نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور، کوشش برای به خاطر سپردن این که به هر کدام دقیقاً چه گفته شده است. برای چند لحظه در میهمانی، حالا که حرفش شد، مارک سخت مراقب من بود. در اصل چیز نفرت‏انگیزی‏ست. اما چیز دیگری نفس مرا روی آب نگاه نمی‏دارد.
هرگز نتوانستم اینرا ازش دربیاورم که زنک چه داشت که من نداشتم. اگر تو، به عنوان یک مرد، می‏دانی، خواهش می‏کنم، به من نگو. اما اینرا می‏بینم که نه ظاهرش بود، نه سوادش بود. نه حتی در رختخواب. هرقدر من در رختخواب بهتر بودم، او بدتر می‏شد. اینرا به عنوان سرزنشی تلقی می‏کرد، و عادت داشت به طرزی به من بگوید من خوشگل هستم که گویی خوشگل بودن من شوخی‏ی ظالمانه‏ای بود که در حقش روا داشته بودم. هرچه سخت‏تر سعی می‏کردم، بیشتر شبیه یک تقلید کج سلیقه می‏شدم. اما از چی؟ زنک واقعاً کم عمق‏تر و احمق‏تر از اینست که من حتی از او نفرت داشته باشم. شاید همین است. احساس می‏کنم مرا ر‌ها کرده‏اند، تلق، آن‏طور که شیی‏ای استوار را می‏اندازند، اما زنک، زنک را در مهجور بودنش دنبال می‏کنند. قلب او از سطوح بیشکل ـ آسمان، سقف جنگل، دریا ـ پس می‏آید و وحشتی را به او باز می‏دهد که به شکل زنک است. بدترین چیز اینست که، من دلم می‏سوزد. حتی به بدبختی‏ی او نیز حسودیم می‏شود. حداقل بدبختی‏ی مشخصی‏ست. ماجرا، به نحوی که او تعریف می‏کند، اینست که آنان از یک جام نوشیدند. ربطی به محاسن ما دو تا ندارد اما زنک عاشق اوست و من نیستم. من فقط خیال می‏کنم که هستم. اما اگر من عاشق او نیستم، هرگز عاشق چیزی نبوده‏ام. تو فکر می‏کنی همین طور است؟ تو مرا از وقتی که به دنیا آمدم می‏شناخته‏ای، و من از جوابت می‏ترسم. من می‏ترسم. شب یکی از بچه‏‌ها را با خودم به رختخواب می‏برم و دخترم / پسرم را ساعت‌‌ها در آغوشم نگاه می‏دارم. پلکهایم بسته نمی‏شود، وقتی آن‌ها را می‏بندم می‏سوزد. هرگز نمی‏دانستم حسادت چیست. چیزی‏ست که به طرزی پایان‏ناپذیر گرسنه است. جداً فقط تحلیل می‏برد و به هم می‏زند و من نمی‏توانم فکرم را روی چیزی متمرکز کنم. به خاطر می‏آورم که چطور عادت داشتم روزنامه‏ای بخوانم و مسائل برایم اهمیت داشته باشد و به نظر می‏رسد که آن آدم دیگر من نیستم. روز را، و شبهایی را که بیرون می‏روم، می‏توانم بگذرانم، اما در غروب‏هایی که تنها هستم، ساعتی هست، همین الان، وقتی که همه چیز چنان توخالی‏ست که برای حقیر شدن من حدی وجود ندارد. قصد نداشتم اینرا در نامه بیاورم. می‏خواستم درباره‏اش شاد، و شجاع، باشم، و مسخرگی کنم. تو زندگی‏ی خودت را داری. به خانواده‏ات سلام مرا برسان. اینجا سلامت جسمی به طرزی غریب خوب است. خواهش می‏کنم، خواهش می‏کنم، هیچ چیز به مادر و بابا نگو. آنان نخواهند فهمید و نگرانیشان فقط گیجم خواهد کرد. من جداً حالم خوب است. بجز همین الان. فکر می‏کنم برداشت اصلی‏من بی‏حاصلی‏ی باور نکردنی‏ی زنده بودن است.
قربانت، ایزولت

(3)
(ارسال نشده)
تریستان:
تریستان
تریستان تریستان
گل‏‌ها ـ کتاب‏ها
نامه‏ات گیجم کرد و به حیرتم انداخت ـ آن را به مارک نشان دادم ـ از نو قصد دارد علیه تو به دادگاه شکایت کند ـ رقت‏انگیز ـ کوشش‌های او برای مهم جلوه دادن خودش. در بین کلمه‏‌ها منتظر صدای در زدنش هستم ـ اگر می‏دانست دارم چه می‏نویسم با لگد بیرونم می‏انداخت ـ و حق با اوست.
«فرمانروا»ی من حقیر شده
ببخش؟؟؟؟
برای تو کلمه‏ی ساده‏ای‏ست
می‏خواستم در بازوان تو چاق شوم و بخوابم ـ تو مرا با دوران‌های غیبت در ربودی ـ عشقمان را به قیمت زندگی‏ی ما افزون کردی ـ هر بار که جدا شدیم مرا دریدی ـ 12 پاوند لاغر شده‏ام و با خوردن قرص‏‌ها زندگی می‏کنم ـ از خودم حیرت می‏کنم.
زنت ظاهراً حالش خوب است.
تریسته (Trist)
آقای
خانم
گل‏‌ها پژمرده و کتاب‏‌ها مخفی و زمستان سنگین اینجاست ـ در زدنش ـ
ترا بکشم. باید ترا در قلبم بکشم ـ بیرونت کنم ـ در نزن حتی اگر من منتظر باشم. برگرد پهلوی زنت ـ سعی کن ـ صمیمانه سعی کن با او بسازی. او از من نفرت دارد اما من به خاطر غمی که برایش آورده‏ام دوستش دارم ـ نه ـ از او نفرت دارم چون آنچه را که همه کس می‏توانست ببیند نمی‏پذیرفت ـ او از تو دست کشیده بود. من ترا به دست آورده بودم.
قلم در دست من
سفیدی کاغذ
جریان هوا روی قوزک‌‌های من سنگفرش کف اتاق ـ صدا‌های قلعه ـ صدای پای تو؟ از مارک حذر کن ـ او قوی‏ست ـ رقت‏انگیز ـ «فرمانروا»ی من حقیر شده ـ او از من حمایت می‏کند. دارم به خودم می‏آموزم که دوستش بدارم.
از کشتی خوشم می‏آمد.
عشق خیلی دردناک است.
اگر نرگس‌هایی که کاشتی در بهار بروید آن‌ها را از ریشه خواهم کند.
چه چیز مسخره‏ای نوشتم ـ نمی‏دانم این نامه را برای تو می‏نویسم یا نه ـ از خودم حیرت می‏کنم ـ مارک فکر می‏کند من باید تسلیم دادگاه شوم ـ او از تو و من کامل‏تر است. گل‏‌ها و کتاب‏هایی را که به من دادی بخاطر می‏آوری؟
بخاطر من تمامش کن ـ صدای در زدنت هرگز شنیده نمی‏شود ـ زمستان اینجا سنگین است ـ سورتمه سواری‏ی بچه‏‌ها ـ از پنجره کوه‏‌ها مشخص است ـ گلویم گرفته ـ مارک می‏گوید روحی‏ست ـ می‏شنوم که می‏خندی.
تر (Tr)
خواهش می‏کنم برگرد ـ هیچ چیز مهم نیست.

(4)
Denoalen عزیزم:
صلاح‌دید تو با موفقیتی نمونه‏ای دنبال شده است. مرد جوان، به محض این که با واقعیت ازدواج روبرو شد، حتی زودتر از آنچه که ما انتظارش را داشتیم فرار کرد. در نتیجه «همسرم» سرخورده و به نحوی قابل رضایت رام شدنی‏ست.
بنابراین فکر می‏کنم در چنین وضعی اقدامات متعدد قانونی علیه هر دوی آنان فعلاً می‏تواند متوقف گردد. لیکن، من به هیچ وجه میل ندارم از تمام امکانات بعدی‏ی اقدامات قانونی چشم بپوشم. نامه‏ای بسیار طولانی، بی‏احتیاط، و متهم‏کننده در اختیار دارم که عاشق معترف پس از پیمان‏شکنی‏اش نوشته است. اگر مایل باشی، برایت می‏فرستمش تا برای حفظ آن از رویش عکسبرداری شود.
در صورتی که، وسیله‏ی حادثه یا حادثه‏هایی پیش‏بینی نشده، قرار شد بعد از همه‏ی این تفاصیل ماجرا به دادگاه ارجاع شود، من کاملاً موافقم که اظهار دفاعی‏ی آنان مبنی بر این که به نحوی اتفاقی در نوشیدن دارویی سحرآمیز شریک شده‏اند محکمه‏پسند نخواهد بود. مع‏الوصف به نظر من می‏رسد که پیشنهاد مصرانه‏ی تو که طرز عمل باید مجازات هر دو باشد موقعیت‏‌های مخفف‏کننده‏ای را که وجود دارد به حساب نمی‏آورد. مثلاً؛ این که در تمام طول ماجرا، تریستان، در جنگ، به ابراز وفاداری‏ی کاملی نسبت به من ادامه داد غیرقابل تردید است، و دلاوری‏ی کاملاً در حد معیارهایی که او خود در روز‌های پیش از باصطلاح سحرشدنش وضع کرده بود. همچنین، به رغم پیوند جسمی‏ای که بی‏شرمانه و به وضعی که نمایشگر فقدان قوای عقلی‏ی متعادل بود دنبال می‏شد، ادعای دلبستگی‏ی دوگانه‏ی آنان به من در گوشم مطلقاً توخالی نمی‏نمود. به هرحال، این فتح نمایان تریستان (یعنی، به قتل رساندن اژد‌های Whitehaven) بود که همسرم را به Tintagel آورد؛ و، البته هر چند این عمل از هیچ نظر حقی پدید نمی‏سازد که از نظر قانونی قابل دفاع باشد، این را می‏توانم درک کنم که، در مغزهایی که هنوز رشد کامل نکرده‏اند و در آنهایی که به سادگی به هیجان می‏آیند، این احتمال موجود است که به عنوان سایه‏ی یک حق به حساب آورده شود. به خاطر آوردن این مسأله که در اینجا سر و کار ما با زنی‏ست با خون ایرلندی و مردی که تربیت اولیه‏اش تقریباً به کلی بر مبنای موازین اروپایی (غیر انگلیسی) بوده است، برای هر دوی ما، به عنوان مردانی انگلیسی و منصف، مفید خواهد بود. به علاوه، «همسرم» به عنوان شخصیتی سیاسی باید در نظر گرفته شود. زنده. «کاخم» را مزین می‏کند. مردم از او خوششان می‏آید. گذشته از این، صلح طولانی‏ی بین ایرلند و Cornwall که ازدواج ما قابل اطمینانش کرده است نباید با بی‏ملاحظگی به مخاطره بیافتد.
بنابراین، با سنجیدن همه‏ی این عوامل، و بدون راندن تمایلات خصوصی‏ی قلبم، بر آن هستم که اقدامات را از طریقی ملایم‏تر از آنچه که اکنون صلاحدید توست به مرحله‏ی اجرا درآورم. می‏توانیم فرض کنیم که تبعید تریستان همیشگی‏ست. بازگشت به دستگیری‏ی مجدد، محاکمه، و مرگ خواهد انجامید. «همسرم» کنار من باقی خواهد ماند. اقامت طولانی‏ی او در بیشه‏ی Morois بدون تردید باعث شده است که بیشتر قدر مزایای مادی‏ای را که در کاخ من برخوردار است بداند، قدرت و غمخواری‏ی من بر او آشکار شده است، و او در اصل منطقی‏تر از این است که بتواند در قابل التجای آمرانه‏ی آن‌ها مقاومت کند. تا زمانی که پریشانحالی‏ی او ادامه دارد، او را مجبور می‏کنم خود را تسلیم روانکاوی کند. اگر پریشانحالی‏ی او بدون علائم بهبودی ادامه یافت، او را تسلیم دادگاه خواهم کرد. اطمینان دارم که این ضروری نخواهد بود. نظر به احتمال بعید این که این «داروی سحرآمیز» چیزی بیش از یک افسانه باشد، به کیمیاگران خود دستور داده‏ام تا در مقام ساختن پادزهری برآیند. سرانجام کاملاً بر اوضاع مسلط هستم.
با بهترین تهیات،
(تقریر شده اما امضاء نشده)
مارک: «…»
نویسنده: جان آپدایک
مترجم: برگردان احسان مژده

منبع: www.jenopari.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1447
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.