داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

سال نهم هجرت

او می‌دانست که پایان عمرش فرا رسیده. همیشه متفکر بود و به هیچ‌کس ملامتی نمی‌کرد. هنگامی که راه می‌رفت، از همه سو به او سلام می‌گفتند و او همه را به مهربانی پاسخ می‌داد. با اینکه حتی بیست موی سپید در محاسن سیاهش دیده نمی‌شد، هر روز خستگی بیشتری در او محسوس بود. گاهی به دیدار شتری که آب می‌خورد بر جای می‌ایستاد. زیرا به یاد روزگاری می‌افتاد که خود، شترهای عمویش را به چرا می‌برد. همیشه مشغول نیایش به درگاه پروردگار بود. بسیار کم غذا می‌خورد و غالباً برای رفع گرسنگی سنگی را بر روی شکم می‌بست. با دست خویش شیر گوسفندهایش را می‌دوشید و هنگامی که لباسش فرسوده می‌شد، خودش روی زمین می‌نشست و آن را وصله می‌کرد. هر چند، دیگر جوان نبود و روزه‌داری از نیروی او می‌کاست، در همه روزهای رمضان، مدتی بیشتر از دیگران روزه‌دار بود.
شصت و سه سال داشت که ناگهان تبی بر وجودش راه یافت. قرآن را که خود از جانب خداوند آورده بود، سراسر باز خواند. آن‌گاه پرچم اسلام را به‌دست سعید داد و بدو گفت: «این آخرین بامداد زندگانی من است. بدان که خدایی جز خدای واحد نیست. در راه او جهاد کن.»
آرام بود. اما نگاهش، نگاه عقابی بلندپرواز بود که مجبور به ترک آسمان شده باشد. آن روز مثل همیشه، در ساعت نماز، به مسجد آمد. به علی تکیه کرده بود و مؤمنین به دنبالش می‌آمدند. پیشاپیش ایشان، همه جا پرچم مقدس در اهتزاز بود. 
هنگامی که به مسجد رسیدند، وی با رنگ پریده، روی به مردم کرد وگفت: هان، ای مردم! همچنان‌که روز روشن خواه و ناخواه به به پایان می‌رسد، دوران عمر انسان را نیز سرانجامی است. ما همه خاک ناچیزی بیش نیستیم. تنها خداست که بزرگ و جاودان است.
ای مردم، اگر خداوند اراده نمی‌کرد، من آدمی کور و جاهل بیش نبودم.
کسی بدو گفت: ای رسول خدا، جهانیان همه، هنگامی که دعوت تو را در راه حقّ شنیدند، به کلامت ایمان آوردند و روزی که تو پای به هستی نهادی، ستاره‌ای در آسمان ظاهر شد، و هر سه برج طاق کسری فروریخت.
اما او دنباله سخن گرفت و گفت: با این همه، ساعت آخرین من فرارسیده. اکنون فرشتگان آسمان درباره من در شورند. گوش کنید: اگر من از یکی از شما به بدی سخن گفته باشم، هم‌اکنون وی از جا برخیزد و پیش از آنکه از این جهان بروم، به من دشنام گوید و مرا بیازارد. اگر کسی را زده‌ام، مرا بزند.
آن‌گاه چوبی را که در دست داشت به‌سوی حاضرین دراز کرد. اما پیرزنی که روی سکویی نشسته بود و پشم می‌رشت، فریاد زد: ای رسول خدا! خدا با تو باد!
بار دیگر وی گفت: ای مردم! به خدا ایمان داشته باشید و در مقابل او سر تعظیم فرود آورید. مهمان‌نواز باشید. پارسا باشید. دادگستر باشید.
آن‌گاه لختی خاموش شد و به فکر فرورفت، سپس، راه خود را با گامهای آهسته در پیش گرفت و گفت: ای زندگان، بار دیگر به همه شما می‌گویم که هنگام رحلت من از این عالم فرارسیده. پس شتاب کنید تا در آن لحظه که پیک اجل به بالین من می‌آید، هر گناهی را که کرده‌ام به من تذکّر داده باشند و هر کس که بدو بدی کرده‌ام به‌صورت من آب دهان افکنده باشد. 
مردم خاموش و افسرده، از گذرگاه او کنار می‌رفتند. وی از آب چاه ابوالفدا صورت خود را بشست. مردی از او سه درهم مطالبه کرد و وی بی‌درنگ پرداخت. گفت: تسویه‌حساب در اینجا بهتر است تا در میان گور.
مردم با نگاهی پر از مهر، مثل نگاه کبوتر، بدین مرد پر جلال که دیری تکیه‌گاه آنان بود، می‌نگریستند. هنگامی که وی به خانه خود بازگشت، بسیاری بیرون خانه ماندند و سراسر شب را بی‌آنکه دیده بر هم گذارند، روی تخته سنگی گذراندند. بامداد فردا، هنگامی که سپیده‌دم رسید، وی گفت: ای ابوبکر، مرا دیگر یارای برخاستن نیست. از جای برخیز و برای من قرآن بخوان.
و در آن هنگام که زوجه‌اش عایشه پشت سرش ایستاده بود، وی به شنیدن آیاتی که ابوبکر می‌خواند مشغول بود. گاه با صدای آهسته، آیه‌ای را که شروع شده بود، تمام می‌کرد و در این ضمن، سایرین، جمله می‌گریستند.
نزدیک غروب بود که عزرائیل بدو گفت: ای پیغمبر! خداوند تو را به نزد خویش می‌خواند.
وی پاسخ داد: دعوت حق را لبیک می‌گویم.
آن‌گاه لرزشی بر وی حکمفرما شد و نفسی آرام لبهای او را از هم گشود و محمد جان تسلیم کرد.
——————————
* از «زیباترین شاهکارهای جهان»، ترجمه شجاع‌الدین شفا

نویسنده: ویکتور هوگو
مترجم: شجاع‌الدین شفا

منبع: www.iricap.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1448
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.