داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

کلاغ در بیشه

تمام شب گرم برف پنهان چنان چسبنده بارید که همه‏ی شاخه‏‌های باریک در بیشه‏ی اطراف خانه‏ی کوچک اجاره‏ای‏ی آنان برشی مرتفع از سفیدی را نگاهداری می‏کرد، برآمدگی‏ی رو به بالایی که در تابش بی‏سایه‏ی صبح زود عمق را از صحنه برمی‏داشت، آن را چینی می‏نمایاند، چون خوشنویسی‏ی یک دستخط، پرده‏ی منقش شقی آویخته از آسمان خاکستری، سپری از تور درهم بافته شده با نخ سیاه. Jack از خودش پرسید آیا هیچ وقت قبلاً چیزی به آن زیبایی دیده بود. برف بند آمده بود. چنان که گویی بارش برف وظیفه‏ی ویژه‏ی خوابش بود.
جبه‏ی حوله‏ای‌ش بر تن در سحرگاه کنار پنجره ایستاده بود زیرا که شب قبل او و زنش، در میان تجملی پیچ در پیچ و عتیق، شام را با صاحبخانه‏‌های خود صرف کرده بودند. دو شراب، قرمز و قرمز تیره‏تر، همراه شام بود. شمع‏‌ها روی میز طویل. دو زوج دیگر، پیرتر، به دقت تباه شده. پس از شام، مرد‌ها و زن‏‌ها از هم جدا شدند و بعد، گلوی مرد‌ها آزرده از کنیاک و سیگار برگها، در اتاقی وسیع که دیوارهایش، به طرزی مبهوت‏کننده، ابریشم سبز بود از نو بهم پیوستند. غوطه‏ور در درخشندگی‏ی نامربوطی چون تراش‌های تصادم‏کننده‏ی چلچراغ، گروه مختلط وراجی کردند. و در آخر (ساعت روی طاقچه‏ی مرمر خاکستری، با عقربه‏‌های طلایی که ظرافت نخ مانند آن‌ها خود حضور ذهنی کنایه‏آمیز می‏نمود. اعلام‏کننده‏ی زمان مستعجل) در فراری نهایی و دست از جان شسته همه به طرف پله‏‌های مارپیچ و بنا به دعوتی که شد به درون سراچه‏ای یورش آوردند که در آن در ساعات روز خانم سفیدموی میزبان به تنظیم سرگرمی‏ی شگفت‏ انگیز خود Cartonnage می‏پرداخت. از کاغذ‌های رنگی‏ی برده شده یک بتکده پدید ساخته بود. دسته‏گل‏‌های کاغذی‏ی قاب شده به دیوار بود. روی میز کار عظیم‏ترین و به طرزی فاتحانه خوش‏نماترین بطری‏ی چسب پخش‏کن‏دار چسب Elmer’sی که جک تا آن لحظه دیده بود؛ هرگز به خواب هم ندیده بود که چنین اندازه‏ای می‏توانست وجود داشته باشد. گاو نر آبی‏ای که روی بطری نشانده شده بود شادی‏کنان می‏خندید. پیشخدمت‌‌ها آمدند و پالتو‌های آنان را به دورشان پیچیدند. درهشتی‏ی جلوی خانه میهمانان عازم در نیمه‏ی شب با دنیایی روبرو شدند که جامه‏ی مبدل نازکی از برف به تن داشت. فرو آمدن جهانی‏ی برف میدان دید آنان را محدود می‏کرد؛ خارج خانه صمیمیتی گنبدوار داشت. میهمانان نغمه‏ی ستایش خواندند؛ میزبان، مردی کوتاه و پیر، رنجور از نقرس، سر راست کرد: شامش، شرابش، Cartonnage زنش، و حالا برفش. زوج جوان، خمیده به خانه‏ی کوچک اجاره‏ای که همچنان از آن او بود بازگشتند. حق دختری را که به مراقبت بچه نشسته بود دادند، او را چون مغضوبی به درون توفان روانه کردند، و، هرچند دیر بود، عشق ورزیدند. بنابراین، هنگامی که شش ساعت بعد بچه‏شان به گریه افتاد، مرد در حال یک واکنش غیرارادی‏ی قدردانی بجای زنش برخاست، و به تسلا دادن پرداخت.
کهنه‏ی خیس بچه ابری نامرئی از محلول آمونیاک پخش می‏کرد که در چشم‏‌های مرد اشک روان ساخت. سفیدی، حاشیه‏ساز پنجره‏‌های قطعی شده و برنده‏ی نور خورشید که در پس آسمان، چون چراغی در پس حباب کاغذی، سوزان بود. اتاق بچه با نوری سفید درخشان شده بود؛ کاغذ دیواری، با نقش بنفشه‏‌های رنگ پریده، به طرزی یکنواخت می‏درخشید، آنچنان که حتی گوشه‏‌های به هر سو دویده‏ی پف کرده از پاکی لبالب بود.
دختر بی‌حرف، برهنه و متحیر، هیکل غریب پدرش را، که در این ساعت نابهنگام بود، بررسی می‏کرد. آغوش پشمین جبه‏ی حوله‏ای‏ی ارغوانی و فشار سرد کف اتاق روی پاهایش به نحوی یکنواخت تملق‏آمیز بود؛ او را بزرگ نشان می‏داد. ران‏‌های غول‏آسایش مرتب از میان لبه‏‌های جبه‏ی حوله‏ایش رخنه کرده به داخل هوای سفید می‏آمد. از میان سه ورقه‏ی جلاخورده‏ی شیشه، آن‌ها را می‏دید، همه چیز را می‏دید: خاطره‏ی مستی‏اش، کمبود خواب فعلی‏اش، و درخشندگی‏ی نافذ برف احاطه‏کننده. از آنجا که خاطراتش صریح بود، بنابراین او سست بود. درز‌های موازی‏ی کف اتاق، برق عنابی‏ی روشن رنگ، نگاه خیره‏ی افسرده و جدی‏ی دخترش، چون نگاه خیره‏ی مردمکی که به وسیله‏ای شیمیایی متورم شده باشد ـ این چیزها، دریافت شده از طریقی ادواتی که خستگی تشتت حواس را از آن کاملاً زدوده بود، عمیقاً او را می‏گزیدو با فوریتی نه (چندان) نامطبوع، روی روده‏هایش فشار می‏آورد.
هرچند خانه کوچک بود، دو حمام داشت. از آن که وابسته به اتاق دخترش بود استفاده کرد، جایی که میله‏ی مربع پرده‏ی آبریزه از وزن مکرر کهنه‏‌های خیس بچه یله می‏رفت و یک بر می‏شد. در اطراف ریشه‏ی در رفته‏اش گچ سقف خرد شده بود. زیر سایه‏ی کوچکی از حیرت ایستاد، به تماشای بیضی‏ی آب ساکن که در آن (تکه‏های) متعددی از مدفوعش چون تکه چوب‌های کوتاه پوسیده، به طرزی غریب صیقل خورده، شناور بود.
آب با فشار سرازیر شد؛ گویی تمام داخل منور خانه‏ی کوچک تطهیر شده به جنبش درآمد. تن لغزان دخترش را ماهرانه لباس پوشاند و او را به طرف پله‏‌ها برد. پاگرد بالا رو به در اتاق خوابش بود؛ نگاهی به درون کرد و دید که زنش جایش را در بستر عریض شده تغییر داده بود. بازوان برهنه‏اش از زیر روانداز بیرون افتاده بود و، خمیده، چون عاج خالداری که برجسته‏کاری‏ی جمجمه‏ی برگردانیده‏ی یالدارش را قاب گرفته باشد، هرکدام به بالشی تکیه داشت. یک پستان، بالا آمده وسیله‏ی تاب شانه‏هایش، کم عمق در خواب زن، با مرکز شکوفا شده‏اش به نمایش درآمده بود. خورشید، در حال وارسی‏ی آسمان پاره‏پاره، ملیله دوزی‏ی کمرنگی را از میان بیشه و جام پنجره‏‌ها پایین می‏فرستاد، چیزی لطیف‏تر از رنگ که بافته‏ای لوزی شکل را بروی زن و بر فراز او بر تخته‏ی بلوطی‏ی گندمگون بالای بستر او می‏گسترید. چشم‌های آبی‏ی زن، چون پروانه‏‌ها در حال فرو آمدن بر پارچه‏ای توری، باز شد.
با باز شدن مچش، مرد در طبقه‏ی پایین پنهان شد. در حالیکه از پله‏‌های دشوار باریک فرو می‏آمدند، بچه با حواس پرتی پشت گردنش را آهسته دست می‏زد. این تماس‏‌های ضعیف، چون آفتاب نامطمئن، درونش را به لرزه درمی‏آورد. طبقه‏ی پایین تاریکتر بود. انعکاس برف وسیله‏ی اثاثیه‏ی نمسار و پرمنفذ جذب شده بود. اجاره‏ای. صبح بخیر، آقای Thermostat (دستگاه خودکار تعدیل گرما). شیرفروش امروز دیرمی‏آمد: ضربه‏‌های سخت زنجیر‌ها نوازنده‏ی ترانه‏ای روی چرخش‌های ستبرش: شگفتا. بازوی حامل بچه‏اش درد می‏کرد.
قادر نبود جعبه‏ی گندمک (cereal) بچه را پیدا کند. گنجه‏‌ها مملو از خاک قند و قاشق‏‌های پلاستیکی ول افتاده در بادبزن‌‌های رنگارنگ. دستگیره‏ی سینی صندلی بلند بچه‏ گیر کرد؛ پا‌های دختر وارو قرار گرفته بود. همراه با حرکات افزایش یابنده‏ای ناشی از تردید آب را در دیگچه‏ای که دسته‏اش گرم نمی‏شد روی آتش گذاشت. زمستان. گندمک گرم. کجا؟ سقف غرید، لوله‏‌ها آواز خواند.
آمد، همسر و مادر آمد، پیچیده شده در پیله‏ای آبی که تنش را بیشکل می‏کرد، صورتش را سفید. پس از آن که مرد بستر را ترک گفته بود نتوانسته بود از نو بخواب رود. مرد، مغرور، آسوده شده، آرام، پشت میز کوچکی از کاج که با روغن بزرک صیقل خورده بود نشست. گرد گندمک Gerber دودکنان به سینی‏ی بچه آمد. آب پرتقال، به باریکی‏ی یک مداد رنگی، سحرآسا مقابل مرد حاضر شد. چون خواهرش زمین، زن گل‏‌های ساده‏ی وفور را پیش می‏نهد. در همان حال که لیوان را بلند کرده به طرف لبهایش می‏برد بوی زن را روی سر انگشتهایش شنید.
و حالا که آزاد شده بود تا نزد همدمش در آن سوی پنجره بازگردد، از نو خیره شد. بیشه در دور در آن سوی چمن یخ زده پرده‏ای چینی بود که در آن الفبای عظیمی از شاخه‏‌های باریک خاموش قرار داشت: جبه‏ای سیاه پوشیده (از گلابتون‏‌های سفید، ایستاده بر شقی‏ی خود. هیچ چیز در آن حرکت نمی‏کرد. هیچ عمقی وجود نداشت، آسمان لوحه‏ای از مروارید، بیشه ترکیبی رویایی که در آن گلدانها، طاقها، و فواره‏‌ها خاموش بود.
زنش تخم مرغی آب‏پز مقابلش گذاشت، شکسته و روان بروی یک تکه نان برشته در یک بشقاب صورتی رنگ لب پریده و در محل فرو آمدن نور مورب خورشید که از ناقصی‏ی جام پنجره لکه‏دار شده بود، تابان.
اتفاقی افتاد. در خارج پرنده‏ی عظیم سیاهی، با بال زدن پرتقلای یک کلاغ، پر و بال زنان آمد. به یکسو متمایل شد و کج شده تا پاهایش را جا بدهد، در جهت بیشه در افتاد. قلب مرد از بیم خطرهایی که متوجه کلاغ بود ایستاد، کلاغی که با چنین بی‏پروایی سوی سطحی سزاوار حرمت یورش می‏برد، در جایی که عمقی وجود نداشت چنین کورمال جویای فرورفتگی‏ای برای جثه‏ی مصرش بود. نمی‏توانست داخل شود. کلاغ، هیکل سیاهش چون یک لحظه‏ی توپخانه‏ی ضدهوایی داغان‏کنان، تلپی روی یک شاخه‏ی بلندتر افتاد و از یک ربع دایره‏ی تور رگباری از برف فرو ریخت. بالهایش باز شد و قرار گرفت. منظره که نابود شد، قلب مرد طغیان کرد. فریاد کشید “Clare”.
چشم‌‌های آبی‏ی کنجکاو (و جویای نتایج علمی‏ی) زن از روی صورت او به سرعت پرید طرف پنجره، جایی که فقط برف را دید، و بروی غذای فراموش شده‏ای که در میان دست‌های مرد بخار می‏کرد آرام گرفت. لب‌های زن حرکت کرد:
«تخم مرغتو بخور.»
نویسنده: جان آپدایک
مترجم: برگردان احسان مژده

* “The Crow in the Woods” (از کتاب Pigeon Feathers and Other Storles) 
منبع: www.jenopari.com

چهار طرف یک داستان

(1)
عشق من:
مرا ببخش، ظاهراً در یک کشتی هستم. ضربت ترک گفتن تو مرا در قبال تحقیر‌های معمول به هنگام سوار شدن بر کشتی نسبتاً بخوبی بیحس کرد ـ چرا در چارطاقی‏ی یک اسکله همه‏کس، قطع‏نظر از این که از چه خاندان والایی باشد و تا چه حد اعتماد به نفس داشته باشد، چون یک مهاجر اروپای مرکزی می‏نماید، و به همان نحو که شایسته‏ی این مهاجرین است با او رفتار می‏شود؟ ـ و اگرچه اکنون دو روز است که در دریا پیش رفته‏اییم، و من می‏توانم، باصطلاح، با در دسترس نبودن محض تو آرام بگیرم، هنوز قادر نیستم حواسم را بر همسفرهایم متمرکز کنم، هرچند در یک ثانیه‏ی، گویی، سلامت عقلی پریشانحواس، از رخنه‏ای در وسوسه‏ی مسلط بر ذهنم، پیامبرانه احساس کردم که پیشخدمت، از آنجا که مرا یکی از گوشه‏گیران بیکس دنیا یافته است، خدمتی پرنخوت خواهد کرد و در مقابل، در پایان سفر، متوقع انعامی پوزش‏طلبانه کلان خواهد بود، مهم نیست. لحظه‏ی بعد، تای دستمال سفره را باز کردم، و آه تو، درست بشکل یک قمری، آبی‏ی کمرنگ گردنش بوضوح برای یک لحظه چون ابری پوشاننده‏ی شعله‏ی شمع روی میز، گریخت؛ و من بار دیگر به درون زمزمه‏‌های مرطوب، نجوا‌های منکسف، پیمان‏هایی که آناً صفیرکشان پس گرفته می‏شود، (و) عرق‌های رد و بدل شده‏ی عشقمان در افتادم.
کشتی تکان می‏خورد. لرزش مداوم است و در همه جا حاضر؛ بوکشان مرا حتا در اینجا نیز یافته است، در اتاق نگارش، گوشه‏ای تاریک که توسط یک پیشخدمت خشن جوان Turin ی اداره می‏شود و برای آنکه شرایط لازم یک کتابخانه را داشته باشد، دارای نسخه‏‌های تکه پاره‏ی “Paris MATCH” است و در پس شیشه‏ها، هفده جلد از آثار D’Annunzio که به طرزی مجلل جلد شده و به نحوی معصومانه مطالعه نشده مانده، به البته الیتالیایی. بنابراین رعشه ختم ماجرایی مطلقاً مربوط به موتورخانه است و لکه‏‌های اتفاقی که احتمالاً توجه تو را به خود جلب می‏کند قطره‏‌های کوچکی از ترشحی متهور. در حقیقت، هرچند در جهت سرزمین‏‌های آفتابی روان بوده‏اییم، گرفتار چرخشهایی متعدد هستیم. وقتیکه سعی می‏کنند استخر شنا را پر کنند، آب چنان به تشنج خود را می‏کوبد و در تلاطم است که من از زیر چشم نگاهی بدرون (استخر) می‏اندازم و متوقع هستم یک حوری‏ی دریایی (mermaid)ی اسیر ببینم. در بار، بطری‌ها چون دستگاه کوچک سوییسی‏ی بی‏اندازه دقیقی جینگ جینگ می‏کند و Daiquiri‌ها لرزان نزدت می‏آید، دایره‏‌های کوچکی از اضطراب که بین مرکز و لبه به جلو و عقب می‏چرخد. روز اول، در حالیکه، در روزهایی که با تو گرفتار زمین بودم، احساس یک سفر اقیانوسی را فراموش کرده بودم، در تالار عمومی‏ی کشتی ایستاده بودم، منتظر این که سعی کنم در عرشه‏ی بالاتری برای خود جایی و اگر ممکن باشد یک روزنه بخرم، وقتیکه، بدون هیچ تغییری قابل رؤیت در ترتیب اثاثیه، چراغ‏‌های ثابت، نخل‏‌های در گلدان، یا تابلوی اعلانات چند زبانی، کف چون مغناطیس تخت عظیمی ناگهان خونم را سنگین کرد ـ به طور فوق‏العاده‏ای سنگین، مردم در اطرافم ایستاده بودند، و سیمای آنان به اندازه‏ی حتا یک میلیمتر هم تغییر نکرد. در واقع بسیار خنده‏آور بود، چون به محض این که کشتی در جهت اول پیچید خون من در رگهایم (و) در جهت بالا به کلی جهید ـ بیاد میاوری که در اولین لحظه‏ی پس از یک ضرب دیدن بازویت چه احساسی دارد؟ ـ و گویی محتمل بود که من، و، اگر من، همه‏ی دیگرانی که چهره‏هایی تغییرناپذیر داشتند نیز، چون بادکنک‏هایی لبریز از هلیوم از زمین بلند شویم و تصادم‏کنان به سقف بچسبیم، جایی که کارکنان کشتی می‏بایست، غضب‏آلود، با دسته‏‌های جارو، ما را از آن نجات بدهند. رویا گذشت. کشتی از نو چرخید. خونم از نو سنگین شد. گویی تو نزدیک بودی.
ایزولت، باید نام ترا بنویسم. ایزولت. از بسیاری‏ی خونی که از من جاری‏ست خواهم مرد. مطمئناً احساس بی‏خونی می‏کنم، یا، دقیق‏تر، رقیق شده، تا نیمه رقیق شده، چرا که گویی تمام چیز‌ها را ـ طناب‌های سفید، گیره‏‌های کوچک مغناطیسی‏ی استادانه ساخته شده‏ای که مانع از باز و بسته شدن مداوم در می‏شود، اتاقچه‏ی مثلثی (شکلی) برای آبریزه (Shower) که به طرزی فریبنده خانه به خانه است، مصالح تجملی و نازپرور در هر سو ـ با تو می‏بینم، لمس می‏کنم، یا درباره‏اش لبخند می‏زنم، که معنایش، از آنجا که تو اینجا نیستی، این است که من فقط نیمی می‏بینم، فقط نیمی وجود دارم. مرتب فکر می‏کنم چقدر جای افسوس است که همه‏ی این تجملات برای من، تریستان عبوس، دائماً غمگین، یتیم، بیخانمان، تلف می‏شود. حتا این قلمی که به وسیله‏اش این را می‏نویسم یک قلم قدیمی از نوع قلمهایی‏ست که باید در دوات فرو بردش، یا (از نوع قلمهای) قطزده، که قابلیت انحنای آن بطرزی غیرقابل مقاومت آرایش‌هایی را در خط مدعو می‏شود که پیش از این که سرانجام خشک شدن را بپذیرد برای چند دقیقه به رنگ آبی‏ی تابان، خیس می‏نشیند. جاقلمی نوعی چوب صیقل خورده‏ی آسیایی‏ست، ساج؟ آبنوس؟ تو می‏دانستی. برای من افسون‏‏ کننده بود، چطور تو نام سطوح را می‏دانستی، چطور تو معصومیت این را داشتی که یک تخته پوست را نوازش کنی و از مرگ کوچک هراسان تیزچشم در زیر آن خود را عقب نکشی؛ برای من، که همیشه در شرف سبزیخار شدن بوده‏ام، چیزی که مارک، می‏دانم، خواهد گفت نوعی آرزوی مرگ داشتن بود (نمی‏توانم برای تو تشریح کنم که در نظر من آن مرد تا چه حد احمق می‏نماید؛ تاحدی غیرمنصفانه کافی، حتا آن اندک واقعیت که در اوست بنظر می‏رسد که به پشتی‏ی این سرمایه‏ی عظیم او ـ این «آدم‏ها» این «مایملک» محضش ـ از حماقت باشد، تا آنجا که حتا وقتی چیزی هوشمندانه می‏گوید اثرش بر من چنان است که گویی از انجیل در راه پشتیبانی از بیداد اجتماعی نقل قول شود. این هلالین بکلی از اختیار بیرون رفته است. اگر در نظر تو زشت می‏آید، حسادت را مقصر بدان. لیکن، من مطمئن نیستم که بخاطر این که شوهرت ـ هرچند فقط شرعاً ـ مالک توست از او نفرت دارم، یا، باریک‏بینانه‏تر، بخاطر این که او ترس مرا از چنین تعلق شرعی حس می‏کند، احساسی که به او، با همه‏ی کودنیش، بزرگ منشی‏ی مضحک و حرف‌های بچگانه‏اش، تسلط غریب اخلاقی‏ای بر من می‏دهد که من، هرچه پیچ و تاب بخورم، نمی‏توانم آنرا بشکنم، آخر هلالین).
یک چرخش تقریباً بداندیشانه‏ی خصوصاً طولانی‏ی کشتی، شیشه‏ی جوهر را، نریخته، در عرض نهانگاه من لغزاند و این فرصت را به من داد که بین چشم دوختن به افق و آغاز ناخوشی‏ی دریا (دریازدگی) یکی را انتخاب کنم.
کجا بودم؟
برای من شگفت‏انگیز بود که شریک حساسیت تو در قبال بافت‏‌ها بشوم. کم‏عمقی‏ی تو، نامی که زنم به آن می‏دهد ـ چون هر چیز دیگری که او می‏گوید، چیزی در آن هست که، در حداقل، پیش از طرد شدن قابل مکث است ـ به درون دنیای من که تا به آن لحظه به طرزی ناقص مصنوعی بود بعد جدیدی آورد. اکنون، شناور در این دنیای جزیره‏ای تجملی، جایی که موسیقی چون سردردی دائمی نواخته می‏شود، همه‏چیز را نیمی از درون چشم‌های تو می‏بینم، گفتگوهایی مسلسل با تو در سرم ترتیب می‏دهم، و دستم را روی چوب تمیز شده‏ی ماهون پیشخان (بار) می‏گذارم چنانکه گویی تپش زیر سطح تویی، حوری‏ای دریایی در حال برخاستن. گفتگو‌های ما درباره‏ی چیست؟ من، مغزم به طرزی خسته‏کننده در حال وارسی‏ی دقیق قلوه سنگ‌های ریزش احساسی (تکه‏هایی جدا شده و در غلتیده از فراز کوه‏ها)، کشفهایی کوچک درباره‏ی خودمان می‏کنم که به عجله به تو باز می‏گویم، آن‌ها هرگز تا آن اندازه که من فکر می‏کردم بر تو تأثیر نمی‏گذارد. دیروز، مثلاً، در حوالی‏ی ساعت سه و سی دقیقه‏ی بعدازظهر، وقتی که خورشید پریده رنگ ناگهان از موجه نمایاندن نشستن بر صندلی‏ی عرشه دست کشید، من، در حال تا کردن پتو کشف کردم که هرگز، در قلبم، رنج‌های ترا به اندازه‏ی رنج‌های خودم جدی نیانگاشته بودم. این که تو غمگین بودی را می‏دانستم. می‏توانستم نحوه‏ی کار اجزای ماشینی‏ی قیدی را که درش بودی ترسیم کنم، می‏توانستم خطوط سرزنده‏ی محیط‏کننده را رسم کنم و رنگ‌های درخشان یکنواخت چگونگی‏ی موقعیتت را بچشم ـ در واقع عذاب‌های ترا چنان به روشنی می‏توانستم مجسم کنم که احساس می‏کردم در احساس آن‌ها با تو شریک هستم. اما نه، نوعی نهایی از باور وجود داشت که من آن را از درد تو دریغ می‏داشتم، که بعد و وزن را از آن سلب می‏کرد، و از این بابت به این دیری پوزش می‏خواهم. در سرم تو پوزش را با خنده‏ای پذیرفتی، و بعد خواستی که ادامه بدهی و درباره‏ی جنبه‏‌های عملی‏ی فرارمان بحث کنی. دو ساعت بعد، در حالیکه یک Daiquiriی لرزان را با انگشتهایم روی پیشخوان (بار) میخکوب نگاه داشته بودم، به طرزی نسبتاً لرزان این فکر آرامش‏بخش را تنظیم کردم: از هر نظری اگر برایت چنان نبودم که باید باشم، هرگز تظاهر به داشتن احساسی بجز عشق نسبت به تو نکردم، هرگز به هیچ نحوی تقاضای محدود کردن، یا مقید کردن، عشقی را که تو نسبت به من داشتی نکردم. هر فداکاری‏ای که تو حاضر به انجامش بودی، هر به خطر انداختنی که تو تصمیم به اجرایش گرفتی، هر رنجی که تو داوطلبانه به خاطر من تحمل کردی، من روا داشتم. در گستردگی‏ی بی‏نهایت اشتیاق من به پذیرش عشق تو، من عاشق کامل بودم. یک مرد دیگر، با دیدن این که تو خود را بی‏رحمانه می‏کوبی و می‏دری، احتمالاً از روی صرف نازک طبعی‏ی کمرویی (آنرا ترحم خوانان) تظاهر می‏کرد که به تو پشت می‏کند، و جان تو را به قیمت وقارت نجات می‏داد. اما من، چه فقط خواب شده یا عملاً از روی احساس خود کشتن، به استواری صورتم را در جهت شعله‏ی بین ما نگاه داشتم، هرچند که در چشمهایم آب افتاد، پوست دماغم کنده شد، و ابروهایم در وزش‏‌های توأم دود ناپدید گشت. شانه خالی نکردن و معیوب نکردن پاکی‏ی خشم درخشنده‏ات همه‏ی نیروی غریب خودپرستی مرا طلب می‏کرد. نه؟ چندین ساعت در این باره با تو بحث کردم، یا بیشتر بازگویی‏‌های جامعی را بر شبح ساکتت فرو ریختم، شبحی که قوه‏ی دریافتش بی‏زحمت، چون آب حلقه‏دار شده، وسیع می‏شد، تا شامل همه‏ی تفصیل‏‌ها شود.
بعد، سرانجام خسته، در حال مسواک زدن دندانهایم در حالیکه پرده‏‌های آبریزه در کنار من چون دو آونک بطی، خش‏خش‏کنان به جلو و عقب حرکت می‏کرد، قیاسی دریافت داشتم، که گویی مکاشفه‏ای بود و از نظر اهمیت مطلقاً جاذبه‏ای، قیاسی که (کبرا) به هر اندازه ما به خاطر یکدیگر رنج برده‏ایم، برای من مقصر شمردن تو برای دردم مطلقاً مطرح نیست، هرچند اگر بخواهیم دقیقاً حرف بزنیم تو باعثش بودی؛ و، از آنجا که (صغرا) تو و من به عنوان عشاق آینه‏هایی بودیم و همیشه یک احساس داشتیم، بنابراین (نتیجه) توهم باید چنین احساسی داشته باشی، بنابراین، فکرم آسوده است. به این معنا که، این موقعیت اخلاقی‏ی لغزواری‏ست که مکرراً توسط کسی زخمی شوی چرا که عاشق او هستی. آن فرعیات در پرستش من، آن خرده‏نان‏‌های تأثیر مارک که من هرگز نمی‏توانستم هضم کنم، آن خاکستر‌های شعله‏‌های گذشته (و) جارو نشده از گوشه‏هایت، آن لکه‏‌های میانه‏روی، نظر‌های اجمالی‏ی سنگدلی، حتی لحظه‏‌های کراهت بدنی ـ هرگز این‌ها نبود که مرا آزار می‏داد. کمال تو بود که مرا نابود کرد، اعمال منطقی‏ی مرا به جنون کشاند، نیروی شرافت سالم مرا گرفت، چنان خونی از من جاری ساخت که از بی‏خونی سفید شدم. اما من گله‏ای ندارم. و به این ترتیب می‏دانم که تو نیز گله‏ای نداری؛ و این دانایی، در میان بدبختی‏ی ناآرامم، به من آسودگی می‏دهد. چنان که گویی آنچه که آرزو دارم تا ابد متعلق به من باشد حضور تو نیست بلکه نظر موافق توست.
از شنیدن این خبر، درست پیش از حرکتم، از Brangien، که تو مرتباً به دیدار یک روانشناس می‏روی مضطرب شدم. من نمی‏توانم باور کنم که چیزی غیرطبیعی یا قابل معالجه درباره‏ی موقعیت ما وجود داشته باشد. ما عاشقیم. تنها راه‏حل آن عروسی‏ست، یا چیزی به حد کفایت برانگیزاننده از آشکارشدگی‏ی معادل عروسی. من حاضرم زندگیم را وقف پرهیز از این مرگ کنم. از آنجایی که تو در خلق عشق ما شجاع بودی، پس من باید در نگاهداری‏اش شجاع باشم. تنم آرزومند افراط قتال توست. در زیر انکار چون کشتی‏ی خسته‏ای غژغژ می‏کند. روزی صدبار تصمیم می‏گیرم خود را از این کشتی‏ی آرامش‏ناپذیر ر‌ها سازم و خود را به امواج بسپارم تا شاید بنابر بختی به ظاهر ناموجه بار دیگر به سوی تو فرستاده شوم همچنان که یک بار، کودک‏وار، چنک‏زنان، و به زحمت جاندار، به درون Whitehaven شناور شدم. اما من که Morholt را کشتم این مار نُه‏سر اشتیاق را مکرر در مکرر می‏کشم. کشتی‏ی من شیارکشان پیش می‏رود، خونریز خط مستقیمی از زمرد کبود که دنبال خود به جای می‏گذارد، عازم خدا می‏داند کجا، اما دور از سرزمین‏‌های مصالحه و تیرگی، جایی که عشق ما، چون گل کود شده، به زمین ابله باز می‏گشت. بله، اگر به صورت دو بیگناه یکدیگر را ملاقات کرده بودیم، می‏توانستیم عشقمان را آزاد بگذاریم و بگذاریم سیر طبیعی‏ی شور، کمال (زفاف)، اشباع، خرسندی، ملولی، خیانت را بپیماید. اما، از آنجا که گناهکاریم، می‏توانیم به جای آن دست به پاکی‏ای بیابیم که بدون بازگسیختگی تا مرگ ادامه خواهد یافت. به خاطر می‏آوری که چگونه، کنار رودخانه، با به خطر انداختن جانت به خاطر مسأله‏ای تشریفاتی، آهنی که از شدت گرما سفید شده بود را در دست گرفتی، نه پله برداشتی، و کف دست‌های سرد پاکت را به همه‏ی Cornwall نشان دادی؟ به توست که من اقتدا می‏کنم. در کتاب Isak Dinesen که به تو دادم آیا داستانی را که در آن خدا به شکل کسی که می‏گوید نه توصیف می‏شود به خاطر میاوری؟ با گفتن نه به عشقمان، تو و من، جزو خدایان می‏شویم. حس می‏کنم این کفر گویی‏ست و مع‏الوصف می‏نویسمش.
فاصله‏ی بین ما افزون می‏شود. زنگ‏‌ها به صدا درمی‏‏آید. پیشخدمت Turinی در حال قفل کردن قفسه‏ی کتاب است. دلم برایت تنگ شده است. به تو وفا دارم. بگذار، همیشه دور از یکدیگر، زنده بمانیم. به عنوان خجلتی برای دنیایی که در آن همه چیز از دست می‏رود مگر آنچه که ما خود انکارش کنیم.

(2)
Kaherdin عزیز:
معذرت از این که پیش از این نامه ننوشته‏ام. این طریقی که ما همه زندگی می‏کرده‏ایم منجر به وقت اضافه‏ی زیادی نمی‏شود. هفته‏هاست که کتابی یا مجله‏ای نخوانده‏ام. الان بچه‏‌ها خوابند (فکر می‏کنم)، ظرف‌ها در ظرفشوی خرد شده از بین می‏رود، و من با پنجمین گیلاس Noilly Prat امروزم اینجا نشسته‏ام. تو تنها کسی بودی که مورد اعتماد او بود، بنابراین برای تو می‏گویم. از نو ترکم کرده است. از طرف دیگر، «زنک» (she) را هم ترک کرده است. تو از این (قضیه) چه می‏فهمی؟ زنک، اینطور که از ظاهرش برمیاید، رفتن او را نسبتاً راحت تحمل می‏کند. عصر شنبه در یک میهمانی‏ی قلعه بود و تقریباً هیچ تغییری نکرده بود، فقط لاغرتر به نظر می‏آمد. تمام شب مارک سخت مراقبش بود. حداقل زنک او را دارد؛ همه آن چیزی که گویی من دارم یک خانه، یک برادر، یک حساب در بانک، و یک شبح است. شب پیش از سفر دریاییش، با مهربانی‏ی زیاد و غیره، برای من تشریح کرد که فقط به عنوان یک نوع جناس لفظی با من عروسی کرده. که چیزی که او را به طرف من کشاند این بود که اسم زنک را داشتم. همه چیز ـ هفت سال، سه بچه ـ یک نوع اشتباه فرویدی بود، و در حالیکه التماس می‏کرد بخشیده شود جداً به طرز فریبنده‏ای عین یک پسربچه بود. سرهمه‏ی این (قضایا) حتی خنده‏ام هم انداخت.
اگر کمترین ارزشی برای خودم قائل بودم مرده بودم یا دیوانه شده بودم. نمی‏دانم که عاشقش هستم یا نیستم یا این که عشق چیست یا حتی این که می‏خواهم این را کشف کنم یا نمی‏خواهم. سعی کردم به او بگویم که اگر عاشق زنک بود و کاریش نمی‏توانست بکند باید مرا ترک می‏کرد و می‏رفت پهلوی زنک، و هر دوی ما را تا ابد شکنجه نمی‏داد. هیچوقت از زنک زیاد خوشم نمی‏آمده، و عجیب است که این مسأله به طرز غریبی به او (تریستان) بر می‏خورد، اما به خاطر رنجی که احتمالاً زنک را مجبور به تحملش کرده جداً دلم به حال زنک می‏سوزد. اما او ظاهراً فکر می‏کند که در معلق ماندن بین ما چیزی چنان زیبا وجود دارد که با هیچ یک از دستهایش (ما) را ر‌ها نمی‏کند. به سرعت از چیز‌های والا به چیز‌های پیش پا افتاده می‏رسد. مارک، که پهلوان پنبه‏وار می‏خواهد منطقی و منصف باشد، وکیلش را به کار واداشته بود، و من مرتب چشم انتظار بودم که شش هفته‏ای را در مزرعه‏ای در جایی بگذرانم. اما نه. پس از این که تمام تابستان به بالا رفتن از نرده‏ها، میعاد‌های قلابی، و غیره گذشت، هر چیزی که شباهتی به جنبش واقعی داشته باشد او را می‏ترساند و سوار یک کشتی می‏شود. و در تمام این قضایا، (در حالی که) زندگی را برای همه‏ی کسانی که با این ماجرا بستگی‏ای دارند، به ضمیمه‏ی بچه‏ها، جهنم می‏کند، قیافه‏ی یک قدیس رنجدیده را به خود می‏گیرد و مصر است که دارد سعی می‏کند کاری را که درست می‏باشد انجام دهد. چیزی که واقعاً نابودکننده بود سوء استفاده‏اش از من نبود، بلکه مهربانیش بود.
در فکرم با دعوت تو به بازگشت به Carhaix بازی کرده‏ام، اما به نظر بی‏حاصل می‏آید. بچه‏‌ها مدرسه هستند، من اینجا دوستانی دارم، زندگی می‏گذرد. غیبتش را اینطور توضیح داده‏ام که برای انجام کارهایش به سفر رفته است، که همه کس قبول می‏کند و هیچ‏کس باور نمی‏کند. مرد‌های دور و برهم تسلا بخشند و هم تهدیدکننده ـ حدس می‏زنم این تهدیدکننده بودنشان است که آنان را تسلابخش می‏کند. شرافت من کاملاً مصون است. این مسأله‏ی اداره کردن خواستگار‌ها را از نو بخاطر می‏آورم، نگاهداشتن هر کدام از آنان را در فاصله‏ای صحیح، نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور، کوشش برای به خاطر سپردن این که به هر کدام دقیقاً چه گفته شده است. برای چند لحظه در میهمانی، حالا که حرفش شد، مارک سخت مراقب من بود. در اصل چیز نفرت‏انگیزی‏ست. اما چیز دیگری نفس مرا روی آب نگاه نمی‏دارد.
هرگز نتوانستم اینرا ازش دربیاورم که زنک چه داشت که من نداشتم. اگر تو، به عنوان یک مرد، می‏دانی، خواهش می‏کنم، به من نگو. اما اینرا می‏بینم که نه ظاهرش بود، نه سوادش بود. نه حتی در رختخواب. هرقدر من در رختخواب بهتر بودم، او بدتر می‏شد. اینرا به عنوان سرزنشی تلقی می‏کرد، و عادت داشت به طرزی به من بگوید من خوشگل هستم که گویی خوشگل بودن من شوخی‏ی ظالمانه‏ای بود که در حقش روا داشته بودم. هرچه سخت‏تر سعی می‏کردم، بیشتر شبیه یک تقلید کج سلیقه می‏شدم. اما از چی؟ زنک واقعاً کم عمق‏تر و احمق‏تر از اینست که من حتی از او نفرت داشته باشم. شاید همین است. احساس می‏کنم مرا ر‌ها کرده‏اند، تلق، آن‏طور که شیی‏ای استوار را می‏اندازند، اما زنک، زنک را در مهجور بودنش دنبال می‏کنند. قلب او از سطوح بیشکل ـ آسمان، سقف جنگل، دریا ـ پس می‏آید و وحشتی را به او باز می‏دهد که به شکل زنک است. بدترین چیز اینست که، من دلم می‏سوزد. حتی به بدبختی‏ی او نیز حسودیم می‏شود. حداقل بدبختی‏ی مشخصی‏ست. ماجرا، به نحوی که او تعریف می‏کند، اینست که آنان از یک جام نوشیدند. ربطی به محاسن ما دو تا ندارد اما زنک عاشق اوست و من نیستم. من فقط خیال می‏کنم که هستم. اما اگر من عاشق او نیستم، هرگز عاشق چیزی نبوده‏ام. تو فکر می‏کنی همین طور است؟ تو مرا از وقتی که به دنیا آمدم می‏شناخته‏ای، و من از جوابت می‏ترسم. من می‏ترسم. شب یکی از بچه‏‌ها را با خودم به رختخواب می‏برم و دخترم / پسرم را ساعت‌‌ها در آغوشم نگاه می‏دارم. پلکهایم بسته نمی‏شود، وقتی آن‌ها را می‏بندم می‏سوزد. هرگز نمی‏دانستم حسادت چیست. چیزی‏ست که به طرزی پایان‏ناپذیر گرسنه است. جداً فقط تحلیل می‏برد و به هم می‏زند و من نمی‏توانم فکرم را روی چیزی متمرکز کنم. به خاطر می‏آورم که چطور عادت داشتم روزنامه‏ای بخوانم و مسائل برایم اهمیت داشته باشد و به نظر می‏رسد که آن آدم دیگر من نیستم. روز را، و شبهایی را که بیرون می‏روم، می‏توانم بگذرانم، اما در غروب‏هایی که تنها هستم، ساعتی هست، همین الان، وقتی که همه چیز چنان توخالی‏ست که برای حقیر شدن من حدی وجود ندارد. قصد نداشتم اینرا در نامه بیاورم. می‏خواستم درباره‏اش شاد، و شجاع، باشم، و مسخرگی کنم. تو زندگی‏ی خودت را داری. به خانواده‏ات سلام مرا برسان. اینجا سلامت جسمی به طرزی غریب خوب است. خواهش می‏کنم، خواهش می‏کنم، هیچ چیز به مادر و بابا نگو. آنان نخواهند فهمید و نگرانیشان فقط گیجم خواهد کرد. من جداً حالم خوب است. بجز همین الان. فکر می‏کنم برداشت اصلی‏من بی‏حاصلی‏ی باور نکردنی‏ی زنده بودن است.
قربانت، ایزولت

(3)
(ارسال نشده)
تریستان:
تریستان
تریستان تریستان
گل‏‌ها ـ کتاب‏ها
نامه‏ات گیجم کرد و به حیرتم انداخت ـ آن را به مارک نشان دادم ـ از نو قصد دارد علیه تو به دادگاه شکایت کند ـ رقت‏انگیز ـ کوشش‌های او برای مهم جلوه دادن خودش. در بین کلمه‏‌ها منتظر صدای در زدنش هستم ـ اگر می‏دانست دارم چه می‏نویسم با لگد بیرونم می‏انداخت ـ و حق با اوست.
«فرمانروا»ی من حقیر شده
ببخش؟؟؟؟
برای تو کلمه‏ی ساده‏ای‏ست
می‏خواستم در بازوان تو چاق شوم و بخوابم ـ تو مرا با دوران‌های غیبت در ربودی ـ عشقمان را به قیمت زندگی‏ی ما افزون کردی ـ هر بار که جدا شدیم مرا دریدی ـ 12 پاوند لاغر شده‏ام و با خوردن قرص‏‌ها زندگی می‏کنم ـ از خودم حیرت می‏کنم.
زنت ظاهراً حالش خوب است.
تریسته (Trist)
آقای
خانم
گل‏‌ها پژمرده و کتاب‏‌ها مخفی و زمستان سنگین اینجاست ـ در زدنش ـ
ترا بکشم. باید ترا در قلبم بکشم ـ بیرونت کنم ـ در نزن حتی اگر من منتظر باشم. برگرد پهلوی زنت ـ سعی کن ـ صمیمانه سعی کن با او بسازی. او از من نفرت دارد اما من به خاطر غمی که برایش آورده‏ام دوستش دارم ـ نه ـ از او نفرت دارم چون آنچه را که همه کس می‏توانست ببیند نمی‏پذیرفت ـ او از تو دست کشیده بود. من ترا به دست آورده بودم.
قلم در دست من
سفیدی کاغذ
جریان هوا روی قوزک‌‌های من سنگفرش کف اتاق ـ صدا‌های قلعه ـ صدای پای تو؟ از مارک حذر کن ـ او قوی‏ست ـ رقت‏انگیز ـ «فرمانروا»ی من حقیر شده ـ او از من حمایت می‏کند. دارم به خودم می‏آموزم که دوستش بدارم.
از کشتی خوشم می‏آمد.
عشق خیلی دردناک است.
اگر نرگس‌هایی که کاشتی در بهار بروید آن‌ها را از ریشه خواهم کند.
چه چیز مسخره‏ای نوشتم ـ نمی‏دانم این نامه را برای تو می‏نویسم یا نه ـ از خودم حیرت می‏کنم ـ مارک فکر می‏کند من باید تسلیم دادگاه شوم ـ او از تو و من کامل‏تر است. گل‏‌ها و کتاب‏هایی را که به من دادی بخاطر می‏آوری؟
بخاطر من تمامش کن ـ صدای در زدنت هرگز شنیده نمی‏شود ـ زمستان اینجا سنگین است ـ سورتمه سواری‏ی بچه‏‌ها ـ از پنجره کوه‏‌ها مشخص است ـ گلویم گرفته ـ مارک می‏گوید روحی‏ست ـ می‏شنوم که می‏خندی.
تر (Tr)
خواهش می‏کنم برگرد ـ هیچ چیز مهم نیست.

(4)
Denoalen عزیزم:
صلاح‌دید تو با موفقیتی نمونه‏ای دنبال شده است. مرد جوان، به محض این که با واقعیت ازدواج روبرو شد، حتی زودتر از آنچه که ما انتظارش را داشتیم فرار کرد. در نتیجه «همسرم» سرخورده و به نحوی قابل رضایت رام شدنی‏ست.
بنابراین فکر می‏کنم در چنین وضعی اقدامات متعدد قانونی علیه هر دوی آنان فعلاً می‏تواند متوقف گردد. لیکن، من به هیچ وجه میل ندارم از تمام امکانات بعدی‏ی اقدامات قانونی چشم بپوشم. نامه‏ای بسیار طولانی، بی‏احتیاط، و متهم‏کننده در اختیار دارم که عاشق معترف پس از پیمان‏شکنی‏اش نوشته است. اگر مایل باشی، برایت می‏فرستمش تا برای حفظ آن از رویش عکسبرداری شود.
در صورتی که، وسیله‏ی حادثه یا حادثه‏هایی پیش‏بینی نشده، قرار شد بعد از همه‏ی این تفاصیل ماجرا به دادگاه ارجاع شود، من کاملاً موافقم که اظهار دفاعی‏ی آنان مبنی بر این که به نحوی اتفاقی در نوشیدن دارویی سحرآمیز شریک شده‏اند محکمه‏پسند نخواهد بود. مع‏الوصف به نظر من می‏رسد که پیشنهاد مصرانه‏ی تو که طرز عمل باید مجازات هر دو باشد موقعیت‏‌های مخفف‏کننده‏ای را که وجود دارد به حساب نمی‏آورد. مثلاً؛ این که در تمام طول ماجرا، تریستان، در جنگ، به ابراز وفاداری‏ی کاملی نسبت به من ادامه داد غیرقابل تردید است، و دلاوری‏ی کاملاً در حد معیارهایی که او خود در روز‌های پیش از باصطلاح سحرشدنش وضع کرده بود. همچنین، به رغم پیوند جسمی‏ای که بی‏شرمانه و به وضعی که نمایشگر فقدان قوای عقلی‏ی متعادل بود دنبال می‏شد، ادعای دلبستگی‏ی دوگانه‏ی آنان به من در گوشم مطلقاً توخالی نمی‏نمود. به هرحال، این فتح نمایان تریستان (یعنی، به قتل رساندن اژد‌های Whitehaven) بود که همسرم را به Tintagel آورد؛ و، البته هر چند این عمل از هیچ نظر حقی پدید نمی‏سازد که از نظر قانونی قابل دفاع باشد، این را می‏توانم درک کنم که، در مغزهایی که هنوز رشد کامل نکرده‏اند و در آنهایی که به سادگی به هیجان می‏آیند، این احتمال موجود است که به عنوان سایه‏ی یک حق به حساب آورده شود. به خاطر آوردن این مسأله که در اینجا سر و کار ما با زنی‏ست با خون ایرلندی و مردی که تربیت اولیه‏اش تقریباً به کلی بر مبنای موازین اروپایی (غیر انگلیسی) بوده است، برای هر دوی ما، به عنوان مردانی انگلیسی و منصف، مفید خواهد بود. به علاوه، «همسرم» به عنوان شخصیتی سیاسی باید در نظر گرفته شود. زنده. «کاخم» را مزین می‏کند. مردم از او خوششان می‏آید. گذشته از این، صلح طولانی‏ی بین ایرلند و Cornwall که ازدواج ما قابل اطمینانش کرده است نباید با بی‏ملاحظگی به مخاطره بیافتد.
بنابراین، با سنجیدن همه‏ی این عوامل، و بدون راندن تمایلات خصوصی‏ی قلبم، بر آن هستم که اقدامات را از طریقی ملایم‏تر از آنچه که اکنون صلاحدید توست به مرحله‏ی اجرا درآورم. می‏توانیم فرض کنیم که تبعید تریستان همیشگی‏ست. بازگشت به دستگیری‏ی مجدد، محاکمه، و مرگ خواهد انجامید. «همسرم» کنار من باقی خواهد ماند. اقامت طولانی‏ی او در بیشه‏ی Morois بدون تردید باعث شده است که بیشتر قدر مزایای مادی‏ای را که در کاخ من برخوردار است بداند، قدرت و غمخواری‏ی من بر او آشکار شده است، و او در اصل منطقی‏تر از این است که بتواند در قابل التجای آمرانه‏ی آن‌ها مقاومت کند. تا زمانی که پریشانحالی‏ی او ادامه دارد، او را مجبور می‏کنم خود را تسلیم روانکاوی کند. اگر پریشانحالی‏ی او بدون علائم بهبودی ادامه یافت، او را تسلیم دادگاه خواهم کرد. اطمینان دارم که این ضروری نخواهد بود. نظر به احتمال بعید این که این «داروی سحرآمیز» چیزی بیش از یک افسانه باشد، به کیمیاگران خود دستور داده‏ام تا در مقام ساختن پادزهری برآیند. سرانجام کاملاً بر اوضاع مسلط هستم.
با بهترین تهیات،
(تقریر شده اما امضاء نشده)
مارک: «…»
نویسنده: جان آپدایک
مترجم: برگردان احسان مژده

منبع: www.jenopari.com

سال نهم هجرت

او می‌دانست که پایان عمرش فرا رسیده. همیشه متفکر بود و به هیچ‌کس ملامتی نمی‌کرد. هنگامی که راه می‌رفت، از همه سو به او سلام می‌گفتند و او همه را به مهربانی پاسخ می‌داد. با اینکه حتی بیست موی سپید در محاسن سیاهش دیده نمی‌شد، هر روز خستگی بیشتری در او محسوس بود. گاهی به دیدار شتری که آب می‌خورد بر جای می‌ایستاد. زیرا به یاد روزگاری می‌افتاد که خود، شترهای عمویش را به چرا می‌برد. همیشه مشغول نیایش به درگاه پروردگار بود. بسیار کم غذا می‌خورد و غالباً برای رفع گرسنگی سنگی را بر روی شکم می‌بست. با دست خویش شیر گوسفندهایش را می‌دوشید و هنگامی که لباسش فرسوده می‌شد، خودش روی زمین می‌نشست و آن را وصله می‌کرد. هر چند، دیگر جوان نبود و روزه‌داری از نیروی او می‌کاست، در همه روزهای رمضان، مدتی بیشتر از دیگران روزه‌دار بود.
شصت و سه سال داشت که ناگهان تبی بر وجودش راه یافت. قرآن را که خود از جانب خداوند آورده بود، سراسر باز خواند. آن‌گاه پرچم اسلام را به‌دست سعید داد و بدو گفت: «این آخرین بامداد زندگانی من است. بدان که خدایی جز خدای واحد نیست. در راه او جهاد کن.»
آرام بود. اما نگاهش، نگاه عقابی بلندپرواز بود که مجبور به ترک آسمان شده باشد. آن روز مثل همیشه، در ساعت نماز، به مسجد آمد. به علی تکیه کرده بود و مؤمنین به دنبالش می‌آمدند. پیشاپیش ایشان، همه جا پرچم مقدس در اهتزاز بود. 
هنگامی که به مسجد رسیدند، وی با رنگ پریده، روی به مردم کرد وگفت: هان، ای مردم! همچنان‌که روز روشن خواه و ناخواه به به پایان می‌رسد، دوران عمر انسان را نیز سرانجامی است. ما همه خاک ناچیزی بیش نیستیم. تنها خداست که بزرگ و جاودان است.
ای مردم، اگر خداوند اراده نمی‌کرد، من آدمی کور و جاهل بیش نبودم.
کسی بدو گفت: ای رسول خدا، جهانیان همه، هنگامی که دعوت تو را در راه حقّ شنیدند، به کلامت ایمان آوردند و روزی که تو پای به هستی نهادی، ستاره‌ای در آسمان ظاهر شد، و هر سه برج طاق کسری فروریخت.
اما او دنباله سخن گرفت و گفت: با این همه، ساعت آخرین من فرارسیده. اکنون فرشتگان آسمان درباره من در شورند. گوش کنید: اگر من از یکی از شما به بدی سخن گفته باشم، هم‌اکنون وی از جا برخیزد و پیش از آنکه از این جهان بروم، به من دشنام گوید و مرا بیازارد. اگر کسی را زده‌ام، مرا بزند.
آن‌گاه چوبی را که در دست داشت به‌سوی حاضرین دراز کرد. اما پیرزنی که روی سکویی نشسته بود و پشم می‌رشت، فریاد زد: ای رسول خدا! خدا با تو باد!
بار دیگر وی گفت: ای مردم! به خدا ایمان داشته باشید و در مقابل او سر تعظیم فرود آورید. مهمان‌نواز باشید. پارسا باشید. دادگستر باشید.
آن‌گاه لختی خاموش شد و به فکر فرورفت، سپس، راه خود را با گامهای آهسته در پیش گرفت و گفت: ای زندگان، بار دیگر به همه شما می‌گویم که هنگام رحلت من از این عالم فرارسیده. پس شتاب کنید تا در آن لحظه که پیک اجل به بالین من می‌آید، هر گناهی را که کرده‌ام به من تذکّر داده باشند و هر کس که بدو بدی کرده‌ام به‌صورت من آب دهان افکنده باشد. 
مردم خاموش و افسرده، از گذرگاه او کنار می‌رفتند. وی از آب چاه ابوالفدا صورت خود را بشست. مردی از او سه درهم مطالبه کرد و وی بی‌درنگ پرداخت. گفت: تسویه‌حساب در اینجا بهتر است تا در میان گور.
مردم با نگاهی پر از مهر، مثل نگاه کبوتر، بدین مرد پر جلال که دیری تکیه‌گاه آنان بود، می‌نگریستند. هنگامی که وی به خانه خود بازگشت، بسیاری بیرون خانه ماندند و سراسر شب را بی‌آنکه دیده بر هم گذارند، روی تخته سنگی گذراندند. بامداد فردا، هنگامی که سپیده‌دم رسید، وی گفت: ای ابوبکر، مرا دیگر یارای برخاستن نیست. از جای برخیز و برای من قرآن بخوان.
و در آن هنگام که زوجه‌اش عایشه پشت سرش ایستاده بود، وی به شنیدن آیاتی که ابوبکر می‌خواند مشغول بود. گاه با صدای آهسته، آیه‌ای را که شروع شده بود، تمام می‌کرد و در این ضمن، سایرین، جمله می‌گریستند.
نزدیک غروب بود که عزرائیل بدو گفت: ای پیغمبر! خداوند تو را به نزد خویش می‌خواند.
وی پاسخ داد: دعوت حق را لبیک می‌گویم.
آن‌گاه لرزشی بر وی حکمفرما شد و نفسی آرام لبهای او را از هم گشود و محمد جان تسلیم کرد.
——————————
* از «زیباترین شاهکارهای جهان»، ترجمه شجاع‌الدین شفا

نویسنده: ویکتور هوگو
مترجم: شجاع‌الدین شفا

منبع: www.iricap.com

اسکناس ده فرانکی

فرانک فرانسه، سابقه ای دیرینه دارد. سال ‌ها پیش در پاریس، دچار افسون آن شدم. جنس دوست داشتنی ای که از بس در دست چرخیده، صاف شده است. تکه های کاغذ مزین به چهره های مشهور. اسکناس ده فرانکی مورد علاقه‌ام بود – ولتر سر بزیرانگار از ربا خواران خجالت می کشید.
آپارتمان شیک استاد دانشگاه مجردی را اجاره کرده بودیم – دیوار‌ها اطلس کوب و پرده ‌ها همه توری بود. مثل این بود که آدم داخل لباس زیر توری زندگی کند. 
شوهر جوانم هر روز در بیبلیوتک بود، کتابخانه ملی. من هم هر روز به گردش می رفتم. شعبده باز‌ها را تماشا می کردم و به صدای ویولن زن ‌ها گوش می دادم. در پارک ‌ها و چمن های کنار رودخانه آثار بالزاک. کولت و فلوبر را می خواندم. رمان هایی درباره ی پول بود – کی دارد و کجا می شود پنهانش کرد. یک دست لباس چقدر می ارزد و آدم چقدر می تواند قصاب را منتظر نگه دارد.
در یک صبح ماه اوت در پارک حاشیه رودخانه حوالی پله د ولو آلما ولو بودم. زوجی ایستاده بودند – مرد کوتاه و قلنبه. زن قد بلند و توپر. مرد کت و شلوار و کراوات داشت و زن لباس کشباف سرخابی. نزدیک که آمدند متوجه شدم رنگ لباس زن عین سرخاب روی گونه‌اش است.
با صدای دو پوسته ای گفت : « پارله وو فرانسه »
گفتم:« زبان فرانسه را خوب بلد نیستم » 
– «دویچ؟»
– « ناین »
 با شنیدن این حرف مرد چاق تعظیم کرد و صد و هشتاد درجه چرخید و رفت. چاقی و سر زندگی اش مال خامه بود… هیکل موقر و توپر زن هم مال سوسیس و آبجو بود. به انگلیسی از ته حلق حرف می زد: « این دورو بر‌ها رستوران آلمانی سراغ ندارید؟ یا مهمان خانه آلمانی؟ »
آرایش غلیظی داشت – زیر آن رنگ سرخ را حسابی چرب کرده بود. مرد به چالاکی دختری شیطان دوید به طرف درخت بلوطی و پشت خود را به آن مالید.
گفتم : « چنین جایی نمی شناسم.» 
 زن مثل آلمانی های قدیم آهی کشید. روی نیمکتی نشست و به کفش های گنده ترک خورده‌اش نگاه کرد. من هم نشستم. مرد حالا پشت سر ما بود. خلال دندانی به دهان داشت.
 زن به من می گفت. از بافاریا آمده اند. دخترشان عکاسی است که در ماره زندگی می کند. وای چه جای قشنگی است. مادر که این حرف ‌ها را می زد چهره‌اش جان می گرفت. پدر که به قول مادر فقط آلمانی بلد بود هم لبخند زد. انگار که از شیرینی پزی حرف می زدیم. 
شب گذشته با قطار آمده بودند. دخترشان با خوشحالی به استقبال آن‌ها آمد. اما غمگین هم بود زیرا برای انجام ماموریتی سه روزه باید به نقطه دیگری از کشورمی رفت و نمی توانست نرود، دلش می خواهد نمره های خوبی بگیرد. می فهمید که مادموازل. آن روز صبح زود سوار فیات خود شد و رفت. بلیت کنسرت و غذا برایشا ن گذاشت.
نگاهی به پدر انداختم. انگار در خیال خود ویولن می زد. طره موی سیاه به ابرویش می ریخت. 
چشم های درشت آبی زن پر از اشک شد و داستانش سرعت گرفت. بعد از صبحانه تصمیم گرفتند قدمی بزنند حمام کردند –بر ای صرفه جویی در مصرف آب در یک وان رفتند. در ذهنم مجسم کردم که این موجود ریزه آن هیکل گنده را صابون می زند. بعد لباس تن کردند و بیرون آمدند. در را بستند صدای کلیک در که آمد. آلورآخ. کیف دستی با کلید توی آپارتمان جا مانده بود. زن نالید و با مشت به پیشانی زد. « همه‌اش تقصیر خودم است. تا پنج شنبه پشت در می مانیم.»
« سرایدار…»
« نمی تواند از کجا بداند ما شیاد نیستیم. دستش بسته است.»
برای اینکه بفهمیم مچ های پرمویش را به هم چسباند. 
گفتم: « کل دوماژ،چه بدبختی،»
زن گفت: « یک هتل آلمانی شاید به ما اطمینان کند و چند شب را همان بدهد. شاید پول هم بدهند که چند تکه لباس زیر بخریم.»
پول چقدر حیاتی است. درست همان طور که رمان نویسان گفته اند: آدم ‌ها به خاطر آن عروسی می کنند. آدم می کشند، تملق می گویند، می ترسانند. سوار اسب بی یراق می شوند و به هرکودنی درس می دهند. و بالای تخته ‌ها عمرشان را هدر می دهند.
دنبال ماین هر، آقای خودم می گشتم گفتم:« من مختصری پول دارم. می توانم…»
ماین هر هم برگشته بود زیر درخت و لبخند می زد 
زن گفت: « نه» 
گفتم : « چرا »
– اوه، نه
– اوه، بله
– ناین
– یا
– نو
– وی
چشم های زن بسته شد. ریمل اش شره می کرد.
برای ختم بحث گفتم: « ‌وی، من هشتاد فرانک دارم.»
آن موقع هشتاد فرانک پنجاه دلار بود. دروغ می گفتم، نود دلار داشتم.
زن چشم باز کرد و با رندی گفت: «آدرستان را بنویسید. پول را برایتان پس می فرستیم به محض این که دخترمان برگردد.»
نشانی خانه مان را با اسکناس ‌ها به آن‌ها دادم و خودم به خانه برگشتم.
شوهرم گفت: « به نظرم حقه باز بودند.»
به او نگفتم که نمایشی را که ندیده دو برابر هشتاد فرانک می ارزید. طرح،داستان، شگرد هنرمندانه.
آدرس گرفتن. به او نگفتم که مرد زن بود و زن مرد. در آپارتمان خودمان از این چیز‌ها زیاد داشتیم. لابد فردا هنرشان را به گوشه ی دیگری از شهر می برند. شاید هم آن زوج فردا به جلد حقیقی خود درآیند. نگفتم که اسکناس ده فرانکی با تصویر هنرمندانه ولتر را به او ندادم. شوخی بامزه ای بود که سرشان کلاه گذاشتم.
هنوزآن اسکناس را دارم. هر بار که نگاهش می کنم یاد خسیس های بالزاک. دز دهای زولا، هنرمندان سخت کوش کولت می افتم والبته فدریک مورد علاقه ی فلوبرکه همه چیز را در گرو تاس ریختن می گذاشت. بعد یاد دوستان کلاهبرداری می افتم که در رستورانی بخار گرفته منتظر نشسته‌اند تا ناهارشان را بیاورن، دست های همدیگر را نوازش می کنند. لابد.
نویسنده:‌ ادیت پرلمان
مترجم: اسدالله امرایی

منبع: www.jenopari.com

آن لحظه

دریا صبح‌اش را با باد آغاز کرده بود و خیزاب‌‌های سیمین‌فام‌اش را در تلاطمی سهم به ساحل می‌کوفت؛ دریایی سرکش و بازیگوش؛ همچون اسبی جوان. و کودکانی که در ساحل بازی می‌کردند با همهمه و فریاد‌هاشان، شادی‌آفرین لحظه‌‌های هم بودند. خود را وا‌می‌گذاشتند تا در امواج ساحلی غوطه‌ور شوند؛ با جیغ و فریاد به استقبال امواج می‌رفتند و شاد و سرخوش از زیر آن‌ها بیرون می‌جستند و بدن‌‌های برنزه شده‌شان در میان کف‌‌‌های نقره‌ای آب پیدا و محو می‌شدند. والدین و بزرگتر‌‌ها هم از دور مراقب‌شان بودند. نمی‌توانستند آن‌ها را به حال خود وا‌گذارند و بدین‌ترتیب گاه با عصبانیت و گاه با فریاد‌های شوق آن‌ها را بخود می‌خواندند. 
دخترکی با آواز‌‌های مداوم و مصرانه مادر، ناراضی و گریان از دریا به طرف ساحل آمد. 
سه پسر با شور و هیجان، برای پرش و غوطه‌خوردن دور‌خیز کردند و در همان حال موجی سرکش آن‌ها را با خیز بلندش جا گذاشت.
مردی، در سایه سنگی سپید با بهت و شادمانی نظاره‌گر این احوال بود. فرزندی نداشت. سال‌ها پیش همسری داشت. زمان گذشته بود و یک همچو روزی، سنگینی گذشت این سال‌ها او را به آن دوران بی بازگشت کشاندند و او را به ساحل اکنون رساندند.
مرد علاقه خاصی به بچه‌‌ها نداشت: از میان برادر‌زاده‌‌ها و خواهر‌زاده‌‌ها بعضی‌شان برایش دوست‌داشتنی و بعضی غیرقابل تحمل بودند. اما در آن صبح آن جوانان و کودکان مشتاق دریا را دوست می‌داشت.
فکر‌‌های غریبی هم از سرش می‌گذشتند؛ سبک و سنگین؛ بسان دریا که گاه از پس امواجی نرم و رام ناگهان می‌رمد و موجی بلند را به کناره می‌زند، همچنان که یکی از این‌ها تا پا‌های صندل پوشش آمده بود.
در میان انبوه زوج‌‌ها و خانواده‌هایی که در ساحل بودند، بظاهر تنها او مجرد بود. حس خوبی داشت، گویی جوانی‌اش باز‌گشته بود، و او با هر تصویری در آن روز از کناره تا آن دور‌دست‌ها در افق خوش بود.
ناگهان، پیش روی‌اش، در خط ساحل زنی ظاهر می‌شود؛ زنی لاغر‌اندام و برنزه. باد با موهایش در‌می‌آمیخت و در‌حالیکه با گام‌‌های تند قدم می‌زد، چشم به دریای نا‌آرام دوخته بود.
مرد خیلی زود علت تشویش‌هایش را فهمید؛ زن در میان امواج، دیگر نشانی از دختر کوچکش نمی‌یافت؛ کلاه شنای دخترک، رنگ مایو‌، نیمرخش در دوردست، چیزی که نشانی از دخترکش داشته باشد؛ چیزی که بتواند او را از چنگال دلهره‌هایش برهاند… هیچ‌چیز پیدا نبود.
بعد فهمید که زن با صدای بلند اسمی را فریاد می‌کشد، هر دم فریاد‌ش رسا‌تر می‌شد. چند نفری به سویش شتافتند و او در همان حال دور‌دست‌ها را نشان می‌داد. حرف‌هایش در غریو امواج دریا گم می‌شدند. فقط آن نام… هر بار، آن نام واضح‌تر و دردناک‌تر به گوش می‌رسید و گاه زخمه‌‌های صدایش در ناله‌‌های یک مرغ دریایی شنیده می‌شد… تا این که زن در نقطه‌ای روشن از ساحل ایستاد؛ نقطه‌ای روشن از شن‌‌های سپید کناره، و بنظر می‌رسید که دیگر تا و توان حرکت و فریاد کشیدن هم از او سلب شده باشد. این درست همان لحظه‌ای بود که مرد چیزی غیر قابل وصف می‌بیند؛ بلور‌‌های آبی امواج با سپیدی ذرات شن و تلالو خورشید در‌هم‌آمیختند، و از آن همه، منطقه روشنی پدید آمد؛ همچون انفجار خاموش و بی‌صدای یک ستاره. و در آن نور، به نظر می‌رسید که اندام نحیف زن سخت به خود می‌پیچد و دو قسمت می‌شود؛ دو قسمت همسان که از یک جسم سر بر می‌کشند و رشد می‌کنند و از هم جدا می‌شوند.
زنی با شتاب به سمت شرق ساحل دوید؛ به سوی دخترکی که از آب خارج شده بود. دخترک را تنگ در آغوش گرفته بود و می‌گریست.
در همان زمان، آن نیمه دیگر زن به سمت مخالف دوید؛ به سوی مردمی که در ساحل جمع بودند؛ همان‌ها که روی چیزی خم شده بودند و پیرزنی آسیمه درمیان‌شان، مدام دستهایش را در موهایش فرو می‌برد.
لحظه‌ای پیش تنها یک جهان وجود داشت. اما اکنون هیچ تفاوتی میان دو جهان نبود. آن‌ها در یک لحظه متولد شده بودند.
مرد قادر نبود حتی یک قدم هم بردارد، نمی‌فهمید که باید کدام سو رود؛ سمت آن مادر رود و به او بخاطر کودک باز یافته‌اش لبخند زند و خوشحال باشد یا به آن سوی دیگر رود و آن واقعه دهشتناک را شاهد باشد. 
موجی بلند و خروشان، برآمده از دریا روی سرش همچون آسمانی آبگون فرو ریخت. مرد ناگهان چشمهایش را گشود، دیگر شب شده بود، و ساحل سوت و کور بود.
نمی‌دانست کدامیک از دو دنیا هنوز وجود داشت. و در کدام یک از آن دو می‌زیست. ترسیده بود.
نویسنده:‌ استفانو بنی
مترجم: شهرام رستمی

درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی داستان:
این ترجمه داستان، از آخرین مجموعه داستان‌‌های نویسنده، است که با عنوان «زبان خدا» در آخرین ماه‌های میلادی سال گذشته، به بازار کتاب آمده است.

منبع: www.jenopari.com

بادِ زمینی

سال‌‌های سال یک داستان‌نویسِ ژاپنی را تحسین می‌کردم و به خواهشِ من، یک نفر این قرار ملاقات را میان من و او آماده کرد. ما الان در یکی از رستوران‌‌های توکیو مشغول غذا خوردن هستیم. داستان‌نویس، یک‌دفعه، دستش را به طرف کیفی که همراهش آورده بود دراز کرد و یک عینک آفتابی از آن بیرون ‌آورد و به چشم زد.
حالا: ما دو نفر روبه‌روی هم نشسته‌ایم و او عینکی آفتابی بر چشم دارد. همه‌ی رستوران دارند ما را نگاه می‌کنند. من جوری رفتار می‌کنم که انگار خیلی طبیعی است که آدم در رستوران عینک آفتابی به چشم بزند، امّا به‌آرامی و بدون عصبانیت این فکر را در او القاء می‌کنم که: لطفاً اون عینک مسخره رو بگذار کنار! 
حتّا یک کلمه هم درباره‌ی این‌که عینک آفتابی به چشم زده به زبان نیاوردم. صورتم هم نشان نمی‌داد که به چی فکر می‌کنم. من خیلی قبولش داشتم. دوست نداشتم موقع شام خوردن آن عینک روی چشمش باشد. فقط فکرم را به او القاء کردم. تقریباً سه دقیقه‌ی بعد او یک‌دفعه، همان‌طور که یک‌دفعه عینک را به چشم زده بود، آن را از چشمش برداشت و گذاشتش داخلِ کیف… خوب شد.
بعد درباره‌ی زلزله‌ی بزرگی که چند روز پیش توی توکیو آمده بود صحبت کرد. گفت یک پسر دارد که یک‌کم عقب‌ماندگی ذهنی دارد و این‌که او سعی کرده به پسرش بفهماند که زلزله چیست تا پسرک بفهمد و نترسد، امّا موفّق نشده است.
پرسیدم: «پسرت می‌دونه که باد چیه؟»
«آره.»
«به‌ش بگو زلزله یک بادی‌یه که از داخل زمین می‌وزه.»
داستان‌نویس ژاپنی از نظر من خوشش آمد.
من خیلی قبولش دارم.
خوشحالم که عینک آفتابی‌اش را کنار گذاشته است.
نویسنده: ریچارد براتیگان
مترجم: محمد میرزاخانی

آن‌ روز عمه‌ام‌ از باورن‌ ماوت‌ نامه‌ای‌ فرستاده‌ بود که‌ حال‌ مرا گرفت. در نامه‌اش‌ یادآوری‌ کرده‌ بود که‌ قول‌ داده‌ام‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ را ساعت‌ چهار بعد از ظهر به‌ عکاسی‌ ببرم. قول‌ داده‌ بودم‌ و اصلاً‌ یادم‌ نبود. ساعت‌ چهار بعد از ظهر قرار بود بیل‌ را ببینم، ولی‌ باید به‌ او تلفن‌ می‌کردم‌ و قرار را به‌‌هم‌ می‌زدم. بیل‌ فیلمنامه‌نویس‌ امریکایی‌ بود که‌ کمیته‌ی فعالیت‌های‌ غیرامریکایی‌ مک‌ کارتی‌ او را توی‌ لیست‌ سیاه‌ گنجانده‌ بود، دیگر نمی‌توانست‌ در امریکا کار کند، سعی‌ می‌کرد اجازه‌ی اقامت‌ در انگلستان‌ را بگیرد. دنبال‌ یک‌ منشی‌ می‌گشت. قبلاً‌ زنش‌ منشی‌ او بود، اما بعد از بیست‌ سال‌ زندگی‌ مشترک‌ به‌ دلیل‌ عدم‌ تفاهم‌ و اشتراک‌ عقاید از هم‌ جدا شدند. قصد داشتم‌ او را به‌ بئاتریس‌ معرفی‌ کنم.
بئاتریس‌ از دوستان‌ قدیمی‌ من، اهل‌ آفریقای‌ جنوبی‌ بود و گذرنامه‌اش‌ دیگر اعتبار نداشت. اسم‌ او را توی‌ لیست‌ کمونیست‌‌ها گذاشته‌ بودند و می‌دانست‌ اگر برگردد، دیگر به‌ او اجازه‌ خروج‌ نمی‌دهند، قصد داشت‌ شش‌ ماه‌ دیگر در انگلستان‌ بماند. پولی‌ در بساط‌ نداشت. باید کار پیدا می‌کرد. فکر کردم‌ بیل‌ و بئاتریس‌ مشترکات‌ زیادی‌ داشته‌ باشند، اما بعداً‌ معلوم‌ شد از همدیگر خوششان‌ نیامده. بئاتریس‌ می‌گفت‌ که‌ بیل‌ فاسد است‌ و با اسم‌ مستعار برای‌ تلویزیون‌ کمدی‌های‌ مستهجن‌ می‌نویسد و در فیلم‌های‌ مبتذل‌ بازی‌ می‌کند. بئاتریس‌ توجیه‌ بیل‌ را نمی‌پذیرفت‌ که‌ می‌گفت‌ آدم‌ بالاخره‌ باید از جایی‌ نان‌ بخورد. از طرف‌ دیگر بیل‌ مردی‌ نبود که‌ زن‌ سیاسی‌ را تحمل‌ کند. اما من‌ به‌ ناسازگاری‌ این‌ دو دوست‌ عزیز بعد‌ها پی‌ بردم. برای‌ آن‌ که‌ بیل‌ را پیدا کنم‌ کلی‌ این‌ در و آن‌ در زدم. سرانجام‌ او را در اتاق‌ فرمان‌ استودیویی‌ پیدا کردم‌ که‌ فیلم‌ لیدی‌ همیلتن‌ را تمرین‌ می‌کرد. وقتی‌ ماجرا را به‌ او گفتم‌ قبول‌ کرد، ضمناً‌ گفت‌ که‌ اصلاً‌ قرار را از یاد برده‌ بوده. بئاتریس‌ هم‌ تلفن‌ نداشت. برای‌ او تلگرام‌ فرستادم.
به‌ این‌ ترتیب‌ بعد از ظهر آزاد بودم‌ که‌ به‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ برسم. خودم‌ را برای‌ کار حاضر می‌کردم‌ که‌ رفیق‌جین‌ تلفن‌ کرد و گفت‌ که‌ می‌خواهد سر ناهار ببیندم. جین‌ چند سالی‌ بود که‌ داوطلبانه‌ سعی‌ می‌کرد دیدگاه‌ سیاسی‌ مرا اصلاح‌ کند. راستش‌ باید بگویم‌ او یکی‌ از چندین‌ داوطلبِ‌ اصلاحِ‌ دیدِ‌ سیاسی‌ من‌ بود. بعد از انتشار اولین‌ مجموعه‌ داستان‌ کوتاه‌ من‌ جین‌ هر روز صبح‌ کارش‌ را ول‌ می‌کرد و به‌ سراغ‌ام‌ می‌آمد تا حالی‌ام‌ کند در یکی‌ از داستان‌ها، که‌ الان‌ یادم‌ نیست‌ کدام‌ داستان، از مبارزه‌ی طبقاتی‌ تحلیل‌ درستی‌ ارائه‌ نکرده‌ام. آن‌ وقت‌‌ها فکر می‌کردم‌ که‌ زیاد بی‌ربط‌ نمی‌گوید.
آن‌ روز که‌ سر ناهار آمد، ساندویچش‌ را هم‌ توی‌ پاکت‌ آورده‌ بود. قهوه‌ای‌ را که‌ تعارف‌ کردم‌ قبول‌ کرد. گفت‌ که‌ امیدوار است‌ مزاحم‌ نشده‌ باشد. ظاهراً‌ از من‌ نقل‌ قولی‌ به‌ او رسانده‌ بودند که‌ حسابی‌ شاکی‌ شده‌ بود.
از قرار هفته‌ی قبل‌ در جلسه‌ای‌ گفته‌ بودم‌ شواهدی‌ در دست‌ است‌ که‌ وقایعی‌ شرم‌آور و کثیف‌ در اتحاد شوروی‌ جریان‌ دارد. ظاهراً‌ حرف‌ غیر مسئولانه‌ای‌ زده‌ بودم.
جین‌ دختر زبر و زرنگ‌ و عینکی‌ اسقفی‌ بود و سی‌سال‌ کار در حزب‌ تعهد او را به‌ طبقه‌ کارگر نشان‌ می‌داد. همیشه‌ با من‌ به‌ مهربانی‌ مدارا می‌کرد و می‌گفت: «رفیق! روشنفکرانی‌ مثل‌ تو خیلی‌ بیشتر از بقیه‌ی کادرهای‌ حزبی‌ تحت‌ فشار فساد سرمایه‌داری‌ هستند. تقصیر تو نیست. اما باید مراقب‌ باشی.»
به‌ او گفتم‌ که‌ فکر می‌کردم‌ مراقب‌ هستم، اما گاهی‌ تصور می‌کنم‌ که‌ مطبوعات‌ سرمایه‌داری‌ هم‌ ناخواسته‌ گوشه‌هایی‌ از حقیقت‌ را بروز می‌دهند.
جین‌ با دقت‌ ساندویچ‌اش‌ را خورد و عینک‌ خود را جابه‌جا کرد و درباره‌ی لزوم‌ هوشیاری‌ در قبال‌ طبقه‌ی کارگر سخنرانی‌ کوتاهی‌ کرد و گفت‌ که‌ باید برود زیرا مجبور است‌ سر ساعت‌ دو در دفتر باشد. می‌گفت‌ که‌ تنها راه‌ دستیابی‌ روشنفکری‌ مثل‌ من‌ به‌ موضع‌ صحیح‌ طبقاتی، کارکردن‌ جدی‌ در حزب‌ و اختلاط‌ با طبقه‌ کارگر است‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ داستان‌های‌ من‌ به‌ سلاحی‌ واقعی‌ در دست‌ طبقه‌ی کارگر برای‌ مبارزه‌ی طبقاتی‌ تبدیل‌ خواهد شد. گفت‌ که‌ نسخه‌ای‌ از جریان‌ محاکمات‌ سال‌های‌ دهه‌ی سی‌ را برایم‌ می‌فرستد تا با مطالعه‌ آن‌ تردیدهایم‌ در مورد عدالت‌ در شوروی‌ رفع‌ شود. گفتم‌ که‌ خیلی‌ وقت‌ پیش‌ آن‌‌ها را خوانده‌ام‌ و راستش‌ قانع‌ کننده‌ نبوده‌ است. گفت‌ که‌ نگران‌ نباشم، گرایش‌های‌ راستین‌ طبقه‌ کارگر به‌ مرور زمان‌ شکل‌ می‌گیرد.
این‌ را گفت‌ و رفت. یادم‌ می‌آید به‌ دلیلی‌ حال‌ نداشتم.
تا آمدم‌ دوباره‌ کار کنم، تلفن‌ زنگ‌ زد. دختر‌عمه‌ جسی‌ بود. می‌گفت‌ نمی‌تواند به‌ آپارتمان‌ من‌ بیاید زیرا می‌خواهد لباسی‌ را بخرد و با آن‌ عکس‌ بیندازد. از من‌ خواست‌ اگر ممکن‌ باشد تا بیست‌ دقیقه‌ دیگر جلو مغازه‌ لباس‌ فروشی‌ باشم. قید کار بعداز ظهر را زدم‌ و تاکسی‌ خبر کردم.
توی‌ تاکسی‌ با راننده‌ درباره‌ی هزینه‌های‌ سرسام‌آور زندگی‌ و سیاست‌ دولت‌ بحث‌ کردیم. معلوم‌ شد نظرات‌ مشترکی‌ داریم. بعد هم‌ از دختر یکی‌ یک‌ دانه‌اش‌ گفت‌ که‌ می‌خواهد با بهترین‌ دوست‌ او که‌ مردی‌ چهل‌ و پنج‌ ساله‌ است‌ ازدواج‌ کند. می‌گفت‌ که‌ تحمل‌ موضوع‌ برایش‌ دشوار بود چون‌ هم‌ دخترش‌ را از دست‌ داده‌ و هم‌ بهترین‌ دوستش‌ را. بدتر از همه، مقاله‌ای‌ درباره‌ی روانشناسی‌ خوانده‌ که‌ در مجله‌ زنانه‌ای‌ چاپ‌ شده‌ بود. از آن‌ مقاله‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بود که‌ دخترش‌ تحت‌ تأثیر پدر قرار داشته‌ است. گفت: «از وقتی‌ مقاله‌ را خواندم‌ حالم‌ بد شد، خیلی‌ ناجور است، آدم‌ یکهو به‌ چنین‌ چیزی‌ برسد.» ماشین‌ را به‌ کنار جدول‌ کشاند. دم‌ مغازه‌ من‌ پیاده‌ شدم.
گفتم: «نمی‌فهمم‌ چرا باید به‌ دل‌ بگیری. جای‌ تعجب‌ دارد که‌ آدم‌ تحت‌ تأثیر پدرش‌ نباشد.»
دستش‌ را دراز کرده‌ بود تا کرایه‌ بگیرد. گفت: «این‌ حرف‌ را نزنید. مادرم‌ همیشه‌ می‌گفت، هیزل‌ را زیادی‌ لوس‌ می‌کنم. چیزی‌ که‌ آزارم‌ می‌دهد این‌ است‌ که‌ حق‌ با او بوده.»
مرد ریزنقش‌ و گوشت‌ تلخی‌ بود که‌ سرش‌ به‌ لیمو شباهت‌ داشت‌ بلکه‌ هم‌ به‌ بادام‌ زمینی. چشمان‌ ریز و آبی‌ او فکور می‌نمود.
گفتم: «خوب، بهتر نیست‌ این‌ طور نگاه‌ کنیم‌ که‌ آدم‌ باید بچه‌اش‌ را خیلی‌ دوست‌ داشته‌ باشد نه‌ خیلی‌ کم؟»
گفت: «دوست‌ داشتن؟ چه‌ دوست‌ داشتنی؟ اگر از من‌ بپرسی‌ هیچ‌ ارزشی‌ ندارد. هیزل‌ سه‌ ماه‌ پیش‌ با دوست‌ من‌ جورج‌ گذاشت‌ و رفت‌ و حتی‌ یک‌ کارت‌ پستال‌ نفرستاده‌ که‌ بدانم‌ کجاست‌ و چه‌ می‌کند.»
گفتم: «زندگی‌ خیلی‌ مشکل‌ شده. هر کسی‌ یک‌ جور گرفتار است.»
گفت: «چه‌ عرض‌ کنم.»
اگر می‌خواستم‌ ادامه‌ بدهم، حرف‌هامان‌ کش‌ می‌آمد. دختر‌عمه‌ جسی‌ را دیدم‌ که‌ آن‌ طرف‌ ایستاده‌ بود و مرا نگاه‌ می‌کرد. از راننده‌ خداحافظی‌ کردم‌ و با نگرانی‌ به‌ طرف‌ جسی‌ رفتم.
جسی‌ گفت: «دیدمت. دیدم‌ با او بحث‌ می‌کنی. راهش‌ همین‌ است. این‌ روز‌ها حسابی‌ پررو شده‌اند. من‌ راهش‌ را یاد گرفته‌ام. کاری‌ به‌ طول‌ مسافت‌ ندارم، علاوه‌ بر کرایه‌ شش‌ پنس‌ انعام‌ می‌دهم. همین‌ دیروز یکی‌شان‌ پشت‌ سرم‌ داد می‌زد. بالاخره‌ باید جلوی‌ آن‌‌ها در بیاییم.»
دختر‌عمه‌ جسی‌ قد بلند و چهار شانه‌ است، بیست‌ و پنج‌ سال‌ دارد اما هیجده‌ ساله‌ نشان‌ می‌دهد. موهای‌ قهوه‌ای‌ روشن‌اش‌ آزاد و ر‌ها دور صورت‌ گرد و شادابش‌ ریخته، چشم‌های‌ درشت‌ آبی‌اش‌ از تند و تیزی‌ دخترانه‌ای‌ برخوردار است. تقریباً‌ به‌ دختر وایکینگ‌‌ها شباهت‌ دارد مخصوصاً‌ هر وقت‌ که‌ با راننده‌ی تاکسی‌ و بلیت‌ جمع‌‌کن‌ اتوبوس‌ و باربر‌ها دعوا می‌کند. او و عمه‌ من‌ اِما همیشه‌ی خدا با طبقات‌ فرودست‌ جامعه‌ جنگ‌ چریکی‌ داشتند. بابت‌ این‌ سرگرمی‌ آن‌‌ها را ملامت‌ نمی‌کردم‌ چون‌ زندگی‌ بسیار کسالت‌باری‌ دارند. به‌ علاوه‌ حریفان‌ آن‌‌ها هم‌ بدشان‌ نمی‌آید. یادم‌ می‌آید در یکی‌ از بگو و مگوهای‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ با راننده‌ی تاکسی، جسی‌ با زرنگی‌ تمام‌ راهش‌ را کشید و رفت. راننده‌ خنده‌ای‌ سر داد و گفت: «این‌‌ها دیگر کهنه‌کار شده‌اند. دیگر از این‌ جور چیز‌ها به‌ تور آدم‌ نمی‌خورد.»
پرسیدم: «پیراهنی‌ که‌ می‌خواستی‌ خریدی؟»
گفت: «همین‌ است‌ که‌ تنم‌ کرده‌ام.»
جسی‌ همیشه‌ این‌ جور لباس‌ می‌پوشید. کت‌ و دامن‌ خوش‌‌دوخت‌ با بلوز یقه‌ گرد و گردنبند مروارید. خیلی‌ هم‌ به‌ او می‌آمد.
گفتم: «پس‌ برویم‌ کار را تمام‌ کنیم.»
تند و تیز جلوی‌ من‌ درآمد: «مامان‌ هم‌ می‌خواهد بیاید.»
گفتم: «خوب‌ بیاید.»
گفت: «به‌ او گفتم‌ که‌ لازم‌ نیست‌ وقتی‌ لباس‌ می‌خرم‌ همراهم‌ بیاید. گفتم‌ بیاید از این‌ جا با هم‌ برویم. دوست‌ ندارم‌ او برایم‌ لباس‌ انتخاب‌ کند.»
گفتم: «صحیح.»
عمه‌ اِما از چایخانه‌ی سر خیابان‌ به‌ طرف‌ ما می‌آمد. معلوم‌ بود برای‌ وقت‌‌کشی‌ به‌ آن‌ جا رفته. زن‌ درشت‌ اندامی‌ بود که‌ لباس‌ آبی‌ می‌پوشید و گردن‌بند مروارید می‌انداخت‌ و دستکش‌ سفید به‌ دست‌ می‌کرد، درست‌ مثل‌ پاسبان‌های‌ راهنمایی‌ و رانندگی‌ سرپست. صورت‌ غمگین‌ و گونه‌ و غبغب‌ آویزان‌ و نگاه‌ محزونش‌ همیشه‌ به‌ دخترش‌ بود.
وقتی‌ لباس‌ جسی‌ را دید گفت: «خوبی! حالا اگر با من‌ آمده‌ بودی‌ چیزی‌ از تو کم‌ می‌شد؟»
جسی‌ به‌ تندی‌ گفت: «یعنی‌ چه؟»
مادرش‌ گفت: «امروز صبح‌ رفتم‌ مغازه‌ رنه، گفتم‌ که‌ تو می‌خواهی‌ بیایی‌ و خواستم‌ این‌ لباس‌ را نشانت‌ بدهند. تو هم‌ همان‌ را خریدی. من‌ سلیقه‌ی تو را می‌دانم، خودم‌ را هم‌ می‌شناسم. دیدی‌ حالا؟»
جسی‌ برافروخته‌ چهره‌ در هم‌ کشید و می‌خواست‌ تو روی‌ مادرش‌ بایستد که‌ مادر با فروتنی‌ ناشی‌ از پیروزی‌ سر به‌ زیر انداخت‌ و با نوک‌ چترش‌ به‌ کف‌ سنگفرش‌ زد.
گفتم: «بهتر است‌ راه‌ بیفتیم.»
عمه‌ اِما و دختر‌عمه‌ جسی‌ خشم‌ خود را فرو خوردند و هر کدام‌ در یک‌ طرف‌ من‌ قرار گرفتند و راه‌ افتادیم.
گفتم: «آن‌ بالا می‌توانیم‌ سوار اتوبوس‌ شویم.»
عمه‌ اِما گفت: «بله. این‌ طور بهتر است. حوصله‌ سر و کله‌ زدن‌ با راننده‌ تاکسی‌‌ها را ندارم.»
جسی‌ گفت: «من‌ هم‌ همین‌ طور.»
به‌ طبقه‌ دوم‌ اتوبوس‌ رفتیم‌ که‌ خالی‌ بود و در ردیف‌ جلو کنار هم‌ نشستیم.
عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ این‌ دوست‌ عکاس‌ تو عکس‌ جسی‌ را خوب‌ در بیاورد.»
گفتم: «من‌ هم‌ امیدوارم.» عمه‌ اِما خیال‌ می‌کند همه‌ی نویسنده‌‌ها در مصاحبه‌های‌ مطبوعاتی‌ و میهمانی‌های‌ ناشران‌ در محاصره‌ی عکاس‌‌ها قرار دارند. فکر می‌کرد من‌ بهترین‌ عکاس‌ را سراغ‌ دارم. به‌ او گفتم‌ که‌ اشتباه‌ می‌کند. جواب‌ داد این‌ کم‌ترین‌ کاری‌ است‌ که‌ می‌توانم‌ بکنم. جسی‌ که‌ همیشه‌ با جملاتی‌ کوتاه‌ و بریده‌ بریده‌ حرف‌ می‌زد و انگار دعوا داشت‌ و از دردی‌ درونی‌ که‌ نمی‌خواست‌ بروز بدهد، ناراحت‌ بود، گفت: «به‌ هر حال‌ اصلاً‌ مهم‌ نیست.»
گویی‌ در پانسیونی‌ که‌ عمه‌ اِما و جسی‌ ساکن‌ بودند، پیرمردی‌ زندگی‌ می‌کرد که‌ برادرش‌ تولیدکننده‌ی تلویزیونی‌ بود. جسی‌ در نمایشی‌ با عنوان‌ عروسی‌ بی‌سر و صدا بازی‌ می‌کرد. عمه‌ اِما فکر می‌کرد عکس‌ قشنگی‌ از جسی‌ بگیرد تا وقتی‌ تولیدکننده‌ی تلویزیونی‌ به‌ دیدن‌ برادرش‌ می‌آید، آن‌ را نشان‌ او بدهد با این‌ فکر که‌ تولیدکننده‌ تلویزیونی‌ که‌ ببیند جسی‌ خوش‌‌عکس‌ است‌ او را با خود به‌ لندن‌ می‌برد و ستاره‌ی تلویزیونی‌ می‌کند.
راستش‌ من‌ نمی‌دانستم‌ جسی‌ از این‌ ماجرا چه‌ برداشتی‌ دارد. هیچ‌ وقت‌ هم‌ سر درنیاوردم‌ که‌ از برنامه‌های‌ مادرش‌ برای‌ آینده‌اش‌ چه‌ می‌داند. شاید قبول‌ می‌کرد، شاید هم‌ نه. اما همیشه‌ با قاطعیت‌ و بی‌اعتنایی‌ پاسخ‌ می‌داد.
عمه‌ اِما گفت: «دخترم، این‌ طوری‌ که‌ نمی‌شود. درست‌ نیست‌ با عکاس‌ این‌ طور برخورد کنی.»
جسی‌ گفت: «مامان! باز هم‌ شروع‌ کردی.»
عمه‌ اِما زهرخندی‌ زد و گفت: «این‌ هم‌ از شاگرد راننده؛ یک‌ پنی‌ هم‌ بیشتر از دفعه‌ قبل‌ نمی‌دهم. کرایه‌ اتوبوس‌ از نایتس‌ بریج‌ تا خیابان‌ لیتل‌ دوشس‌ سه‌ پنی‌ است.»
گفتم: «عمه‌جان‌ کرایه‌‌ها گران‌ شده.»
عمه‌ اِما گفت: «من‌ یک‌ پنی‌ هم‌ بیشتر نمی‌دهم.»
اما شاگرد شوفر نبود. دو نفر میانسال‌ بودند که‌ از پله‌‌ها بالا آمدند و نشستند، اما نه‌ کنار هم. یکی‌ پشت‌ سر دیگری. به‌ نظرم‌ خیلی‌ عجیب‌ بود. زن‌ خم‌ شد به‌ طرف‌ جلو با صدای‌ بلند شبیه‌ طوطی‌ گفت: «بگذار گفته‌ باشم! اگر یک‌ دفعه‌ دیگر ماهی‌ قرمز مرا از اتاق‌ بیرون‌ بگذاری‌ به‌ صاحبخانه‌ می‌گویم‌ تو را راه‌ ندهد.»
مرد که‌ ظاهری‌ درب‌ و داغان‌ داشت‌ و به‌ کلاه‌ ماهوتی‌ خیس‌ و بامبچه‌ خورده‌ می‌ماند، با هر تکان‌ اتوبوس‌ سر تکان‌ می‌داد و جلوی‌ خود را نگاه‌ می‌کرد.
زن‌ گفت: «ماهی‌ بیچاره‌ام‌ قارچ‌ گرفته. فکر نکنی‌ نمی‌دانم‌ چطور شده؟»
مرد ناگهان‌ به‌ حرف‌ در آمد: «کلی‌ ماهی‌ کوچولو ته‌ دریا هست، آن‌ همه‌ ماهی. آن‌ همه‌ بمب‌ ریختیم‌ روی‌ سر آن‌ها، خیال‌ می‌کنی‌ ما را می‌بخشند، برای‌ آن‌ بمب‌هایی‌ که‌ منفجر کردیم‌ و آن‌ ماهی‌های‌ بی‌نوا را لت‌ و پار کردیم، هیچ‌ وقت‌ آمرزیده‌ نمی‌شویم.»
زن‌ با لحنی‌ آشتی‌جویانه‌ گفت: «اصلاً‌ به‌ این‌ فکر نکرده‌ بودم» بعد هم‌ بلند شد و رفت‌ روی‌ صندلی‌ کنار مرد نشست.
می‌دانستم‌ که‌ بعد از ظهر آن‌ روز گاهی‌ اوضاع‌ از دستم‌ در می‌رفت‌ اما این‌ بحث‌ و گفت‌وگو مرا آشفته‌ کرد. وقتی‌ عمه‌ اِما حرف‌ زد آرام‌ گرفتم. عمه‌ گفت: «بفرما! قبلاً‌ از این‌ جور آدم‌‌ها نداشتیم. دولت‌ حزب‌ کارگر بهتر از این‌ نمی‌شود.»
جسی‌ گفت: «بس‌ کن‌ مامان! امروز عصری‌ اصلاً‌ حوصله‌ بحث‌ سیاسی‌ ندارم.»
به‌ مقصد که‌ رسیدیم، پیاده‌ شدیم. عمه‌ برای‌ سه‌ نفرمان‌ نه‌ پنی‌ داد که‌ طرف‌ بدون‌ حرف‌ و حدیث‌ گرفت.
عمه‌ گفت: «اصلاً‌ عرضه‌ هم‌ ندارند.»
باران‌ ریزه‌ای‌ گرفته‌ بود و هوا بفهمی‌ نفهمی‌ رو به‌ سردی‌ می‌رفت. سرمان‌ را زیر چتر عمه‌ گرفته‌ بودیم‌ و می‌رفتیم.
ناگهان‌ چشمم‌ به‌ دکه‌ی روزنامه‌فروشی‌ افتاد، با این‌ تیتر درشت: «استالین‌ در حال‌ احتضار.» ایستادم. چتر بدون‌ من‌ در پیاده‌رو تکان‌ می‌خورد. روزنامه‌‌فروش‌ آشنای‌ قدیمی‌ بود. پرسیدم‌ «باز چه‌ خبر شده؟ لابد از آن‌ جنجال‌های‌ تبلیغاتی‌ است.» گفت: «عمو یوسف کارش‌ تمام‌ است. اگر از من‌ بپرسی‌ با آن‌ زندگی‌ او تعجبی‌ هم‌ ندارد، بالاخره‌ خفتش‌ را می‌گرفت. بولدوزر هم‌ که‌ باشد از پا می‌افتد.» روزنامه‌ای‌ را تا زد و به‌ دست‌ من‌ داد: «به‌ نظر من‌ این‌ جور زندگی‌ مفت‌ گران‌ است. کار ساکن‌ و بی‌روح. خواندن‌ گزارش‌ و شرکت‌ در جلسات‌ که‌ نشد کار. از شغل‌ خودم‌ خوشم‌ می‌آید. هیچ‌ که‌ نداشته‌ باشد هوا می‌خورم.»
چند قدم‌ آن‌ طرف‌تر عمه‌ و جسی‌ زیر چتر باران‌‌خورده‌ مرا نگاه‌ می‌کردند. عمه‌ داد زد «چه‌ خبر شده‌ عزیزم؟»
جسی‌ با اوقات‌ تلخی‌ گفت: «می‌بینی‌ که‌ می‌خواهد روزنامه‌ بخرد.»
روزنامه‌فروش‌ گفت: «او که‌ برود خیلی‌ چیز‌ها عوض‌ می‌شود. نه‌ که‌ فکر کنی‌ من‌ علاقه‌ای‌ داشته‌ باشم. اما آن‌‌ها به‌ دموکراسی‌ عادت‌ ندارند، مگر نه؟ منظورم‌ این‌ است‌ که‌ آدم‌ اگر به‌ چیزی‌ عادت‌ نداشته‌ باشد، دلش‌ هم‌ برای‌ آن‌ تنگ‌ نمی‌شود.»
زیر باران‌ دویدم‌ تا به‌ چتر برسم. گفتم: «استالین‌ در حال‌ احتضار است.»
عمه‌ام‌ با بدبینی‌ پرسید: «از کجا فهمیدی؟»
گفتم: «توی‌ روزنامه‌ نوشته‌اند.»
عمه‌ام‌ گفت: «صبح‌ نوشته‌ بودند مریض‌ شده. اما به‌ نظر من‌ تبلیغات‌ است. تا نبینم‌ باورم‌ نمی‌شود.»
جسی‌ گفت: «مامان‌ چقدر ساده‌ای! آخر چطور می‌توانی‌ ببینی؟»
راهمان‌ را ادامه‌ دادیم. عمه‌ام‌ گفت: «به‌ نظر تو بهتر نبود جسی‌ یک‌ دست‌ لباس‌ قشنگ‌ می‌خرید؟»
جسی‌ گفت: «مادر! مگر نمی‌بینی‌ او ناراحت‌ است، مرگ‌ استالین‌ برای‌ او مثل‌ مرگ‌ چرچیل‌ است، برای‌ ما.»
عمه‌ام‌ ناگهان‌ خشکش‌ زد و گفت: «ای‌ بابا! چه‌ حرفی‌ می‌زنی‌ عزیزم.» 
یکی‌ از پره‌های‌ چتر سر جسی‌ را خراشید و دادش‌ را درآورد. جسی‌ سرش‌ را مالید و گفت: «چتر را ببند مادر! مگر نمی‌بینی‌ باران‌ بند آمده؟»
عمه‌ اِما چتر را به‌ زحمت‌ بست. جسی‌ هم‌ آن‌ را گرفت‌ و بند آن‌ را گره‌ زد. عمه‌ اِما اخم‌ کرد و سرخ‌ شد، بعد پرسید: «دوست‌ دارید چای‌ داغ‌ بنوشیم؟»
گفتم: «جسی‌ دیرش‌ می‌شود.» درست‌ دم‌ در عکاسی‌ بودیم.
عمه‌ اِما گفت: «کاشکی‌ این‌ آقا موفق‌ شود عکسی‌ از جسی‌ بگیرد که‌ حس‌ داشته‌ باشد. تا حالا کسی‌ عکسی‌ این‌ طوری‌ از او نگرفته.»
جسی‌ دمغ‌ بود و با حالتی‌ قهرآمیز جلوتر از ما از پله‌‌ها بالا رفت. در طبقه‌ی بالا جسی‌ با وقار دری‌ را باز کرد که‌ هیاهوی‌ موسیقی‌ استراوینسکی‌ اوج‌ گرفت. به‌ دنبال‌ او وارد اتاق‌ بزرگ‌ با کاغذ دیواری‌ سفید و خاکستری‌ و طلایی‌ شدیم. آهنگ‌ "بهارانه" استراوینسکی‌ آویزه‌های‌ بلور چلچراغ‌ را می‌لرزاند. حرفی‌ نداشتیم. تا آن‌ که‌ عکاس‌ با کت‌ مخمل‌ مشکی‌ وارد شد، با لبخندی‌ پوزش‌ خواست‌ و دستگاه‌ را خاموش‌ کرد.
عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ درست‌ آمده‌ باشیم. می‌خواهم‌ عکس‌ دخترم‌ را بگیرید.»
جوانک‌ گفت: «البته‌ که‌ درست‌ آمده‌اید. منت‌ گذاشته‌اید!» دست‌ دستکش‌ پوش‌ عمه‌ را گرفت‌ و او را به‌ طرف‌ کاناپه‌ کشاند. عمه‌ام‌ سرخ‌ شد. مرد جوان‌ مرا نگاه‌ کرد که‌ به‌ سرعت‌ دور از آن‌‌ها روی‌ مبل‌ دیگری‌ لم‌ دادم. مرد با حالتی‌ حرفه‌ای‌ جسی‌ را برانداز کرد و لبخندی‌ به‌ لب‌ آورد. جسی‌ خیلی‌ جدی‌ و اخم‌ آلود دست‌هایش‌ را قلاب‌ کرده‌ بود و مثل‌ یک‌ دریاسالار او را نگاه‌ می‌کرد.
عکاس‌ به‌ آرامی‌ به‌ جسی‌ گفت: «انگار سرحال‌ نیستید خانم، تا سر حال‌ نباشید، عکستان‌ خوب‌ درنمی‌آید.»
جسی‌ گفت: «من‌ سر حالم. دختر دایی‌ام‌ سرحال‌ نیست.»
گفتم: «سر حال‌ بودن‌ و نبودن‌ من‌ فرقی‌ نمی‌کند، قرار نیست‌ که‌ عکس‌ مرا بیندازند.»
همان‌ موقع‌ کتابی‌ از بغل‌ مبلی‌ که‌ روی‌ آن‌ نشسته‌ بودم‌ افتاد: کاکا‌سیاه‌ فرفره‌ اثر رونالد فربنک. عکاس‌ نگران‌ به‌ طرف‌ کتاب‌ شیرجه‌ رفت.
از من‌ پرسید: «آثار رُن‌ را می‌خوانید؟»
گفتم: «گاه‌ و بی‌گاه.»
گفت: «من‌ شخصاً‌ چیز دیگری‌ نمی‌خوانم. تا جایی‌ که‌ به‌ من‌ مربوط‌ می‌شود او حرف‌ اول‌ و آخر را زده. هر وقت‌ کتابی‌ از او می‌خوانم، دوباره‌ از اول‌ تا آخر می‌خوانم. بعد از فربنک‌ اگر کسی‌ دست‌ به‌ قلم‌ ببرد خودش‌ را خراب‌ می‌کند.»
اصلاً‌ ناامیدم‌ کرد، دیگر دلم‌ نمی‌خواست‌ با او بحث‌ کنم. 
عکاس‌ گفت: «گمانم‌ با یک‌ فنجان‌ چای‌ موافق‌ باشید. اگر می‌خواهید دم‌ کنم. شما‌ها دوست‌ دارید گرامافون‌ را روشن‌ کنم؟»
جسی‌ گفت: «اصلاً‌ از موسیقی‌ مدرن‌ خوشم‌ نمی‌آید.»
عکاس‌ گفت: «خوب، سلیقه‌ همه‌ یکی‌ نیست.» به‌ طرف‌ در پشتی‌ می‌رفت‌ که‌ در باز شد و جوانی‌ دیگر با سینی‌ چای‌ در دست‌ وارد شد. او هم‌ مثل‌ همکارش‌ چست‌ و چابک‌ بود و ظاهر مهربانی‌ داشت. شلوار جین‌ مشکی‌ به‌ پا داشت‌ و بلوز ارغوانی. موهایش‌ مثل‌ دو بال‌ قناس‌ روغن‌ خورده‌ روی‌ سرش‌ برق‌ می‌زد.
میزبان‌ ما به‌ دوستش‌ گفت: «دستت‌ درد نکند!» 
رو به‌ ما کرد و گفت: «اجازه‌ می‌خواهم‌ دوست‌ و همکار خودم‌ جکی‌ اسمیت‌ را معرفی‌ کنم. خودم‌ هم‌ که‌ معرف‌ حضور هستم. حالا با فنجانی‌ چای‌ خستگی‌مان‌ درمی‌رود و حالمان‌ جا می‌آید.»
جسی‌ بی‌اعتنا وسط‌ اتاق‌ ایستاده‌ بود. مرد فنجانی‌ چای‌ به‌ او تعارف‌ کرد. جسی‌ با سر مرا نشان‌ داد و گفت: «به‌ او بدهید.» او هم‌ چای‌ را آورد و به‌ من‌ داد.
پرسید: «چه‌ خبر شده. کسالتی‌ دارید؟»
روزنامه‌ را می‌خواندم‌ و گفتم: «نه، اتفاقاً‌ حالم‌ خیلی‌ خوب‌ است.»
عمه‌ گفت: «استالین‌ رو به‌ مرگ‌ است. یا حداقل‌ می‌خواهند این‌ طور وانمود کنند.»
میزبان‌ پرسید: «استالین؟»
عمه‌ اِما گفت: «بله. همین‌ یارو که‌ در روسیه‌ است.»
«آهان‌ فهمیدم، عموجو. خدا رحمتش‌ کند.»
عمه‌ اِما یکه‌ خورد. جسی‌ ناباورانه‌ اخم‌ کرد. جکی‌ اسمیت‌ آمد و کنار من‌ نشست‌ و روزنامه‌ خواند. «خوب خوب‌ عجب. نُه‌ تا دکتر. پنجاه‌ تا دکتر هم‌ اگر می‌آوردند فایده‌ای‌ نداشت.»
گفتم: «چه‌ عرض‌ کنم.»
جکی‌ اسمیت‌ گفت: «غده‌ی چرکی‌ بود. باید چند سال‌ قبل‌ خدمتش‌ می‌رسیدند. جنگ‌ که‌ تمام‌ شد تاریخ‌ مصرف‌ او گذشته‌ بود، شما این‌ طور فکر نمی‌کنید؟»
گفتم: «گفتنش‌ زیاد آسان‌ نیست.»
میزبان‌ ما فنجان‌ چای‌ در یک‌ دست، دست‌ دیگرش‌ را با تحکم‌ بالا برد و گفت: «اصلاً‌ دوست‌ ندارم‌ این‌ چیز‌ها را بشنوم. حوصله‌اش‌ را ندارم. خدا شاهد است. دلم‌ از هر چه‌ سیاست‌ است، آشوب‌ می‌شود. اما زمان‌ جنگ‌ عموجو و روزولت‌ قهرمانان‌ محبوب‌ من‌ بودند.»
دختر‌عمه‌ جسی‌ که‌ نه‌ می‌نشست‌ و نه‌ چای‌ می‌خورد جوش‌ آورد و گفت: «بالاخره‌ می‌خواهید این‌ کار لعنتی‌ را تمام‌ کنید یا باز لفتش‌ می‌دهید؟!» گونه‌های‌ گل‌ انداخته‌ی دخترانه‌اش‌ برق‌ می‌زد و اندوهی‌ در چشمانش‌ خانه‌ کرده‌ بود.
عکاس‌ فنجان‌ خود را کنار گذاشت: «البته، البته‌ الان‌ تمامش‌ می‌کنیم. امر، امر شماست!» به‌ دستیارش‌ جکی‌ نگاه‌ کرد که‌ با اکراه‌ روزنامه‌ را کنار گذاشت‌ و بلند شد و طناب‌ پرده‌ را کشید و دخمه‌ای‌ پر از دوربین‌ و تجهیزات‌ پیدا شد. هر دو متفکرانه‌ جسی‌ را برانداز کردند. عکاس‌ گفت: «اگر بگویی‌ عکس‌ را برای‌ چه‌ می‌خواهی، خوب‌ می‌شود. برای‌ محبوبیت؟ رو کم‌ کنی؟ یا برای‌ دوستان‌ خوش‌ اقبال؟»
دختر‌عمه‌ جسی‌ گفت: «نه‌ می‌دانم‌ و نه‌ اهمیتی‌ می‌دهم.»
عمه‌ اِما بلند شد و گفت: «می‌خواهم‌ عکسی‌ از او بگیرید که‌ حس‌ داشته‌ باشد…»
جسی‌ دستش‌ را به‌ طرف‌ عمه‌ اِما مشت‌ کرد.
گفتم: «عمه‌جان! بهتر است‌ من‌ و شما بیرون‌ برویم.»
عمه‌ گفت: «ولی‌ آخر…»
عکاس‌ دستش‌ را روی‌ شانه‌ عمه‌ گذاشت‌ و با ملایمت‌ او را به‌ طرف‌ در هدایت‌ کرد و گفت: «آن‌ طرف‌ کمی‌ استراحت‌ کنید. مگر شما نمی‌خواهید کار من‌ خوب‌ از آب‌ دربیاید؟ من‌ جلوی‌ بهترین‌ تماشاگر‌ها هم‌ نمی‌توانم‌ خوب‌ کار کنم.»
عمه‌ اِما دوباره‌ وارفت‌ و سرخ‌ شد. من‌ جای‌ مرد را کنار او گرفتم. جکی‌ اسمیت‌ به‌ جسی‌ گفت: «با موسیقی‌ چه‌ طوری؟»
جسی‌ گفت: «از موسیقی‌ بیرازم.»
جکی‌ گفت: «من‌ که‌ فکر نمی‌کنم‌ موسیقی‌ بد باشد. در واقع‌ کمک‌ می‌کند…»
در بسته‌ شد و من‌ و عمه‌ اِما کنار پنجره‌ پاگرد ایستادیم‌ و به‌ خیابان‌ نگاه‌ کردیم.
عمه‌ پرسید: « آیا این‌ جوانک‌ تا حالا از تو عکس‌ گرفته؟»
گفتم: «نه. اما تعریف‌ کار او را شنیده‌ام.»
صدای‌ موسیقی‌ بلند شد. عمه‌ با پا روی‌ کف‌ پاگرد ضرب‌ گرفت‌ و گفت: «گیلبرت‌ و سولیوان‌ است، جسی‌ از این‌ موسیقی‌ بدش‌ نمی‌آید. مگر این‌ که‌ لج‌ کند.»
سیگاری‌ روشن‌ کردم. موسیقی‌ اپرای‌ راهزنان‌ پنزانس‌ ناگهان‌ قطع‌ شد.
عمه‌ اِما با شیطنت‌ گفت: «خوب‌ نازنین، از زندگی‌ پرماجرایت‌ تعریف‌ نمی‌کنی؟»
عمه‌ اِما کار همیشگی‌اش‌ بود. من‌ سعی‌ می‌کردم‌ خاطرات‌ مناسب‌ حال‌ او را پیدا کنم.
یاد بیل‌ افتادم. یاد بئاتریس‌ و رفیق‌جین.
گفتم: «با دختر یک‌ اسقف‌ ناهار خوردم.»
عمه‌ اِما با ناباوری‌ نگاهم‌ کرد: «راستی؟»
باز هم‌ صدای‌ موسیقی‌ آمد. کول‌ پورتر. عمه‌ گفت: «اصلاً‌ از این‌ موسیقی‌ خوشم‌ نمی‌آید. مدرن‌ است؛ نه؟»
موسیقی‌ باز هم‌ قطع‌ شد. جسی‌ در را باز کرد. برافروخته‌ بود و گفت: «فایده‌ای‌ ندارد مامان! حوصله‌اش‌ را ندارم.»
«ولی‌ عزیزم‌ ما تا چهار ماه‌ دیگر به‌ لندن‌ برنمی‌گردیم.»
میزبان‌ ما و دستیارش‌ پشت‌ سر جسی‌ ظاهر شدند. هر دو لبخند می‌زدند. جکی‌ اسمیت‌ گفت: «اصلاً‌ بهتر است‌ از خیرش‌ بگذریم.» عکاس‌ گفت: «باشد برای‌ وقتی‌ دیگر. وقتی‌ که‌ همه‌ سر حال‌ باشند.»
جسی‌ رو به‌ آن‌ دو نفر برگشت‌ و دستش‌ را دراز کرد و با حجب‌ و حیای‌ دخترنه‌اش‌ گفت: «ببخشید که‌ وقتتان‌ را گرفتم. واقعاً‌ معذرت‌ می‌خواهم.»
عمه‌ اِما جلو رفت‌ و جسی‌ را کنار زد و با آن‌‌ها دست‌ داد و گفت: «از بابت‌ چای‌ و پذیرایی‌ ممنونم.»
جکی‌ اسمیت‌ روزنامه‌ مرا بالای‌ سر سه‌ نفر دیگر تکان‌ داد و گفت: «این‌ را فراموش‌ کرده‌ای‌ ببری.»
گفتم: «قابلی‌ ندارد. مال‌ خودتان.»
گفت: «دست‌ شما درد نکند. حالا می‌توانم‌ همه‌ی اخبار آن‌ ماجرا را بخوانم.» در بسته‌ شد و خنده‌های‌ صمیمی‌ آن‌‌ها را پنهان‌ کرد.
عمه‌ اِما گفت: «هیچ‌ وقت‌ این‌ قدر خجالت‌ نکشیده‌ بودم.»
جسی‌ با خشونت‌ گفت: «من‌ اهمیتی‌ نمی‌دهم. هیچ‌ مهم‌ نیست.»
به‌ خیابان‌ که‌ پا گذاشتیم‌ دست‌ دادیم، روبوسی‌ کردیم‌ و از هم‌ تشکر کردیم. عمه‌ اِما و جسی‌ دست‌ بلند کردند. یک‌ تاکسی‌ نگه‌ داشت. من‌ هم‌ سوار اتوبوس‌ شدم.
به‌ خانه‌ که‌ رسیدم، تلفن‌ زنگ‌ می‌زد. بئاتریس‌ بود. می‌گفت‌ تلگرام‌ مرا دیده‌ اما باید حتماً‌ مرا ببیند. گفت‌ شنیده‌ای‌ که‌ استالین‌ در حال‌ مرگ‌ است.
گفتم: «بله، شنیده‌ام.»
گفت: «باید توی‌ جلسه‌ مطرح‌ کنیم.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «اگر ما نگوییم‌ مردم‌ حقیقت‌ را نمی‌فهمند، کسی‌ باید بگوید.»
گفت‌ که‌ یک‌ ساعت‌ دیگر می‌آید. ماشین‌ تحریر را حاضر کردم‌ تا کار کنم. تلفن‌ زنگ‌ زد. رفیق‌جین‌ بود. گفت‌ «خبر را شنیده‌ای؟»
رفیق‌جین‌ وقتی‌ شوهرش‌ به‌ هنگام‌ پیمان‌ هیتلر استالین‌ عضو حزب‌ کارگر شد، از او طلاق‌ گرفت‌ و از آن‌ موقع‌ توی‌ خانه‌ای‌ یک‌ اتاقه‌ زندگی‌ می‌کرد. فقط‌ نان‌ و کره‌ و چای‌ می‌خورد و عکس‌ استالین‌ بالای‌ تخت‌ او بود.
گریه‌ امانش‌ نمی‌داد. می‌گفت: «وحشتناک‌ است. فاجعه‌ است. بالاخره‌ او را کشتند.»
گفتم: «کی‌ او را کشت؟ از کجا می‌دانی؟»
گفت: «جاسوسان‌ و عوامل‌ سرمایه‌داری‌ او را کشتند. مثل‌ روز روشن‌ است.»
گفتم: «هفتاد و سه‌ سالش‌ بود.»
گفت: «آخر آدم‌ که‌ بی‌خودی‌ نمی‌میرد.»
گفتم: «در هفتاد و سه‌ سالگی‌ آدم‌ همین‌ طوری‌ هم‌ می‌میرد.»
گفت: «باید کاری‌ کنیم‌ که‌ شایسته‌ و سزاوار او باشیم.»
گفتم: «لابد همین‌ طور است.»
نویسنده: ‌دوریس‌ لسینگ‌
مترجم: اسدالله امرایی

نامه نوشتم به …

برای رئیس‌جمهور ماه نامه‌ یی نوشتم و از او پرسیدم که آیا آن بالا محوطه ‌های توقف ممنوع دارند یا نه. پلیس ماشین هوندای مرا جرثقیل‌کش کرده بود و من از این موضوع ناراحت بودم. برگرداندنش برایم هفتاد و پنج دلار آب می خورد، به اضافه‌ی بهداشت روان. هیچ دقت کرده اید که کامیون‌های جرثقیل‌دار چطور به ماشین‌های کوچولوی ظریف گیر می دهند؟ هیچ دیده اید که یک کرایسلر امپریال را دنبال خودشان بکشانند؟ ‌نه، ندیده اید.
رئیس‌جمهور ماه با احترام بسیار جواب داد که ماه هیچ رقم محوطه‌ی توقف ممنوع ندارد. و اضافه کرد که بهداشت روان هم در ماه فقط یک دلارخرج برمی دارد.
خب، من آن هفته واقعا بدجوری به بهداشت روان احتیاج داشتم. پس جوابش را نوشتم وگفتم که فکر کنم بتوانم تا بهار 81 آن جا باشم، البته اگر سفینه‌ی فضایی به وعده‌اش عمل کند، وگفتم چند تا بهداشت روان برایم آماده نگه دارد که بهشان احتیاج دارم، و دیگر این که آیا می شد توجه‌اش را به یک قابلمه کباب دنده‌ی با سس قرمز جلب کنم یا نه، چیزی که اگر دوست داشت می توانستم با کمال مسرت برایش ببرم آن بالا.
رئیس جمهور ماه برایم نوشت که از داشتن یک قابلمه کباب دنده با سس قرمز خیلی خوشحال خواهد شد، و این که کد پستی‌اش هم اگر لازم باشد 10011000000000 است.
برایش تلگراف زدم که شش بطر آبجو رولینگ‌ راک می آورم تا با کباب دنده‌ی سس‌ زده بخورد، و در ضمن از وضعیت آپارتمان‌های آن جا هم پرسیدم.
او با یک صفحه کلیشه‌ی درخشان جواب داد که بد است. قیمت آپارتمان سالی تقریباً یک دلار است، خودش هم می داند که نرخ بالایی است اما چه کار می تواند بکند؟ گفت که این آپارتمان ‌ها چهارخوابه اند، با سه حمام، کتاب خانه، اتاق بیلیارد، سرداب شراب، و ایوانی رو به دریای سعادت. گفت که شاید بتواند در اجاره‌ی آپارتمان برایم تخفیف بگیرد، چون من یکی از دوستان ماه هستم.
از آن لحظه به بعد ماه به نظرم جای قشنگ و دلپذیری می آمد. یک دلار را با سفینه‌ی فضایی هری آپ فوند فرستادم.
روی یک کنده‌ی توخالی شیاردار ضربه‌های محکمی زدم که با فرکانس ماه تنظیم شده بود، و از او در مورد وضعیت بازار کار، پوشش بیمه‌ی درمانی، مزایای بازنشستگی، معافی مالیاتی،‌کارت‌های اعتباری، و صورت حساب باشگاه‌های کریسمس پرسیدم. 
او هم با اشعه‌ی مهتاب پاسخ داد که افتضاح است، همه‌اش به یک دلار سر می زند، و البته اگر آن یک دلار را نداشته باشی از محل نظام توسعه‌ی ماه بزرگ‌تر به تو قرضش می دهند.
در مورد جنگ و صلح چی؟ این را از طریق مدارهای کوچک و پیجیده‌ی ALGOL که خودم به کامپیوتر اپلم نصب کرده بودم،‌ پرسیدم. 
رئیس جمهور ماه (با استفاده از استعاره‌ی MIRV’D ) پاسخ داد که اگر حرفی برای گفتن داشته باشد تنها این است که بازی جورچین X و O تا هرجا که بشود نوشتش، و تا هرجا که طرفین بتوانند پیش بروند، ادامه پیدا می کند.
به وسیله‌ی پرواز جمعی از فرشتگان که آموزش‌های خاص دیده بودند، به او گفتم که به نظر می رسد آن بالا بر اوضاع خوب مسلط است، و پرسیدم هیچ شانسی وجود دارد که رئیس جمهور ما هم بشود، حتا اگر شده به شکل نیمه وقت؟
او هم (با رگباری از سیارک‌های ماشین قراضه که روی سپرهایشان برچسب‌های سبز و آبی داشتند) گفت نه، به نظرش می رسید رقابت‌های انتخاباتی ریاست جمهوری ما، نامزد‌ها را اذیت می کند و بهشان لطمه می زند. مثلا آن‌ها شروع کرده‌اند به یکی به دو با یکدیگر در مورد روس‌های خالی بند و گفتن چیزهای بدجور احمقانه در مورد ایل و تبار هم. گفت که فکر نمی کند دیزی گیلسپی باشد.
——————————
پانوشت‌ها:
[1] Hurry-up fund صندوق مالی بجنب!.م
[1] یک نوع زبان برنامه نویسی کامپیوتری، و نیز ستاره­یی درخشان در کهکشان پرزئوس..م
[1] نوعی سلاح هسته یی متصل به دنباله ی موش های پرتابی بین قاره یی.م
[1] – Gillespi Dizzy نوازنده‌ی ترومپت آمریکایی (1993-1917). خود کلمه ی به معنای گیج است و دیزی نبودن به معنای گیج نبودن هم هست، اما بازی زبانی بارتلمی در ترجمه چندان درنمی‌آید. م

نویسنده: دونالد بارتلمی
مترجم: شیوا مقانلو

خواب هاروی

جانت پای سینک ظرفشویی می‌چرخد و، یکهو، چشمش می‌افتد به شوهرش که حدود سی سال است با هم زندگی می‌کنند. با تی‌شرت سفید و شلوارک بیگ‌ داگ نشسته پشت میز آشپزخانه او را تماشا می‌کند.
تازگی‌‌ها این ناخدای روزهای هفته ی‌ وال‌ استریت را بیشتر شنبه‌‌صبح‌‌ها درست همین‌جا با همین ریخت و قیافه می‌بیند: شانه‌های آویزان و چشم‌های مات، شوره ی سفید روی گونه‌ها، موهای سینه‌اش که از یقه ی تی‌شرت بیرون زده، و موهای شاخ‌ایستاده ی پشت سر مثل آلفاآلفای شیطان‌های کوچک[1] که پیر و خرفت شده باشد. جانت و دوستش هانا این اواخر برای هم داستان‌های آلزایمری تعریف می‌کردند و همدیگر را می‌ترساندند (مثل دختربچه‌هایی که شب خانه ی هم می‌خوابند و برای همدیگر داستان ارواح تعریف می‌کنند): فلانی دیگر زنش را نمی‌شناسد، آن یکی دیگر اسم بچه‌هایش یادش نمی‌آید.
ولی حقیقتاً باورش نمی‌شود که این حضورهای خاموش صبح شنبه ربطی به آلزایمر زودرس داشته باشد. هاروی استیونس همه ی روزهای کاری هفته یک‌ ربع به هفت حاضر و آماده است و برای رفتن لحظه‌شماری می‌کند، مرد شصت‌ساله‌ای که قیافه ی پنجاه‌ ساله‌‌ها را دارد (خ‍وب، بگوییم پنجاه‌وچهار ساله)، با یکی از آن کت و شلوارهای برازنده‌اش، مردی که هنوز می‌تواند معامله‌ای را به نحو احسن جوش بدهد، به موقع بخرد، یا پیش‌فروش کند.
جانت با خودش می‌گوید نه، این فقط تمرین پیری است، و از پیری بیزار است. می‌ترسد وقتی او بازنشسته شود، هر روز صبح همین آش باشد و همین کاسه، دست‌کم تا وقتی یک لیوان آب پرتقال بدهد دستش و (روز به روز بی‌حوصله‌تر، دست خودش هم نیست) بپرسد برشتوک می‌خواهد یا فقط نان برشته. می‌ترسد مشغول هر کاری باشد، رویش را که برگردانَد او را ببیند که در پرتو آفتاب درخشان صبحگاهی نشسته آنجا. هاروی اول صبح، هاروی با تی‌شرت و شلوارک، با پاهای باز طوری که می‌تواند (اگر علاقه داشته باشد) برآمدگی ناچیز توی بساطش را ببیند، و پینه‌های زرد شصت پاهایش، که همیشه والاس استیونس و «امپراتور بستنی»[2] را به یادش می‌آورَد. ساکت نشسته باشد آنجا، گیج و منگ توی فکر، عوض آنکه حاضر و آماده باشد و برای رفتن لحظه‌شماری کند. خدایا، کاش اشتباه باشد. این فکر باعث می‌شود زندگی به‌نظرش خیلی سست و سطحی بیاید، یک‌جورهایی خیلی ابلهانه. بی‌اختیار از خودش می‌پرسد یعنی این همان چیزی است که این همه سال به‌خاطرش مبارزه کرده‌اند، سه‌تا دخترشان را بزرگ کرده‌اند و شوهر داده‌اند، شیطنت اجتناب‌ناپذیر میانسالی او را پشت سر گذاشته‌اند، به‌خاطرش جان کنده‌اند و گاهی (بیایید رو‌راست باشیم) دو دستی به آن چسبیده‌اند. جانت فکر می‌کند اگر آدم‌‌ها بعد از آن جنگل تیره ی انبوه به اینجا می‌رسند، به این… به این توقفگاه… اصلاً چرا کسی به خودش زحمت می‌دهد؟
ولی جواب این سؤال آسان است. چون نمی‌دانستی. بیشتر دروغ‌‌ها را در طول راه دور انداختی، ولی به آن یکی که می‌گفت زندگی مهم است محکم چسبیدی. آلبوم عکس دختر‌ها را نگه داشته‌ای، و توی این آلبوم هنوز کوچک‌اند و هنوز استعدادهای جالبی دارند: تریشا، دختر بزرگشان، کلاه سیلندر به سر دارد و چوب جادویی از کاغذ آلومینیم را بالای سر تیم، سگ کوکر اسپانیل، تکان می‌دهد؛ جنا در میانه ی پَرشی وسط فواره‌های باغچه خشک شده، و هنوز از علاقه‌اش به مواد مخدر، کارت‌های اعتباری، و مردهای مسن اثری دیده نمی‌شود؛ استفانی، که از همه کوچک‌تر است، در مسابقات منطقه‌ای هجی کردن که کلمه ی cantaloupe موجب شکستش شد. در بیشتر این عکس‌ها، جایی (معمولاً در پس‌زمینه)، جانت و مردی که با او ازدواج کرده حضور دارند، همیشه لبخند بر لب، انگار هر کار دیگری خلاف قانون باشد.
آن وقت یک روز اشتباه کردی و سرت را برگرداندی و به عقب نگاه کردی و دیدی دختر‌ها بزرگ شده‌اند و مردی که برای ادامه ی زندگی‌ات با او این همه مبارزه کرده‌ای، با پاهای باز، پاهای سفید مثل گچ، نشسته و خیره شده به پرتو آفتاب، و خدا می‌داند که شاید با کت و شلوارهای برازنده‌اش پنجاه‌وچهار ساله نشان بدهد، ولی آن‌طور که آنجا پشت میز آشپزخانه نشسته به‌نظر می‌آید هفتاد سالش باشد، بلکه هفتادوپنج. شبیه آدم‌هایی است که اراذل خانواده ی سوپرانو[3] اسمشان را گذاشته بودند افسرده.
می‌چرخد طرف سینک ظرفشویی و آهسته عطسه می‌کند، یک بار، دو بار، سه بار.
او می‌پرسد: «امروز صبح چطوره؟» منظورش سینوس‌های جانت است، حساسیتش. باید در جواب بگوید که تعریفی ندارد، ولی حساسیت تابستانی‌اش، مثل خیلی از چیزهای بد، امتیازی هم دارد. دیگر مجبور نیست پیش او بخوابد و نصفه‌شب سر سهم خودش از پتو و ملافه با او کلنجار برود، دیگر مجبور نیست صدای باد خفه‌ای را که گهگاه در خواب عمیق ول می‌کند بشنود. بیشتر شب‌های تابستان شش، حتی هفت ساعت می‌خوابد، که از سرش هم زیاد است. وقتی پاییز برسد و هاروی دوباره از اتاق مهمان به اتاق خواب بیاید، خوابش کم می‌شود و به چهار ساعت می‌رسد، که بیشترش هم آشفته و پریشان است.
می‌داند که او یک سال دیگر به اتاق خواب برنمی‌گردد. و جانت اگرچه به رویش نمی‌آوردمی‌داند که ناراحت می‌شود، و جانت هنوز دلش نمی‌خواهد ناراحتش کند؛ این چیزی است که حالا در رابطه ی آن‌ها عشق محسوب می‌شود، دست‌کم از ناحیه ی جانت نسبت به اوخوشحال می‌شود.
آه می‌کشد و دستش را دراز می‌کند طرف قابلمه ی آب توی ظرفشویی. توی آن دست می‌چرخاند. می‌گوید: «بد نیست.»
و بعد، درست وقتی دارد فکر می‌کند (بار اولش هم نیست) که در این زندگی دیگر هیچ‌جور شگفتی، هیچ‌جور پیوند زناشویی عمیق و کشف‌نشده‌ای وجود ندارد، او با لحنی که به‌طرز غریبی خودمانی است می‌گوید: «خوب شد پیش من نخوابیده بودی، جُکس. خواب بدی دیدم. راستش، توی خواب فریاد زدم و از خواب پریدم.»
یکه خورده است. چند وقت می‌شود که به جای جانت یا جُن، جکس صدایش نزده؟ ته دلش از این اسم خودمانی‌ جُن بیزار است. یاد آن هنرپیشه ی زن تی‌تیش‌مامانی سریال لَسی می‌افتد. بچه که بود، آن پسرک (تیمی، اسمش تیمی بود) همیشه یا داشت می‌افتاد توی چاه یا مار نیشش می‌زد یا زیر تخته‌سنگ گیر می‌کرد. اصلاً چه‌جور پدر و مادری زندگی بچه را می‌دهند دست یک سگ گله ی کوفتی؟
دوباره می‌چرخد طرف او، و قابلمه و آن آخرین تخم‌مرغ را که هنوز تویُش مانده فراموش می‌کند، حالا دیگر آبش کاملا ً از جوش افتاده و ولرم است. او خواب بدی دیده؟ هاروی؟ سعی می‌کند به یاد بیاورد هاروی کی به خوابی که دیده اشاره کرده، و چیزی به‌خاطر نمی‌آورد. فقط خاطره ی محوی از روزهای عشق و عاشقی‌شان یادش می‌آید که هاروی یک چنین چیزی می‌گوید: «خواب تو را می‌بینم»، و جانت آن‌قدر جوان است که این حرف به‌نظرش بیشتر دلنشین است تا سطحی و آبکی.
«چکار کردی؟»
او می‌گوید: «فریاد زدم و از خواب پریدم. صدایم را نشنیدی؟»
«نه.» همان‌طور نگاهش می‌کند. توی این فکر است که شاید دارد سر به سرش می‌گذارد. شاید این یک‌جور شوخی عجیب و غریب صبحگاهی است. ولی هاروی اهل شوخی نیست. خوشمزگی برای او در تعریف کردن داستان‌های بامزه از دوران خدمتش، سر میز شام، خلاصه می‌شود. همه ی آن‌ها را دست‌کم صد بار شنیده است.
«فریاد می‌زدم و یک چیزهایی می‌‌‌گفتم، ولی حرف‌هایم مفهوم نبود. مثل آنکه… چه می‌دانم… نمی‌توانستم دهانم را درست ببندم. انگار سکته کرده بودم. صدایم هم ضعیف‌تر بود. اصلا ً شبیه صدای خودم نبود.» مکث می‌کند. «صدای خودم را شنیدم، و به خودم فشار آوردم که ساکت شوم. ولی سر تا پایم می‌لرزید، و مجبور شدم یک مدت چراغ را روشن کنم. سعی کردم ادرار کنم، و نتوانستم. این روز‌ها انگار همیشه ادرار دارمبه‌هرحال، یک کمیولی ساعت دو و چهل‌وپنج دقیقه ی امروز صبح ادرارم نمی‌آمد.» مکث می‌کند، نشسته آنجا توی آفتاب. جانت ذرات رقصان گرد و غبار را در پرتو آفتاب می‌بیند. انگار دور او هاله ی نوری تشکیل می‌دهند.
می‌پرسد: «چه خوابی دیدی؟» این هم عجیب است. برای اولین بار، شاید در عرض پنج سال، از آن وقت که تا نصفه‌شب بیدار ماندند و در این مورد حرف زدند که سهام موتورلا را بفروشند یا نفروشند (و عاقبت هم فروختند)، حرفی که هاروی می‌خواهد بگوید برایش جالب است.
او می‌گوید: «نمی‌دانم آن را برایت تعریف کنم یا نه»، و برخلاف همیشه انگار خجالت می‌کشد. می‌چرخد، فلفل‌ساب را برمی‌دارد، و آن را از این دست به آن دست می‌اندازد.
جانت به او می‌گوید: «می‌گویند اگر خوابت را تعریف کنی، واقعیت پیدا نمی‌کند.» این هم شگفتی شماره ی دو: یکباره حضور هاروی در آنجا پررنگ می‌شود، طوری که سال‌‌ها نبوده. حتی سایه‌اش روی دیوار بالای تُستر یک‌جورهایی تیره‌تر می‌شود. جانت با خودش می‌گوید به‌نظر می‌آید مهم است، و چرا باید این‌طور باشد؟ چرا درست وقتی داشتم فکر می‌کردم زندگی سست و سطحی است، باید سخت و عمیق به‌نظر بیاید؟ الان صبح یک روز تابستان است در اواخر ژوئن. ما در کانتیکات هستیم. ما ماه ژوئن همیشه در کانتیکات هستیم. به‌زودی یکی از ما می‌رود روزنامه را می‌آورد، که سه قسمت می‌شود، مثل سرزمین گُل.
«واقعاً؟» هاروی می‌رود توی فکر، ابروهایش بالا رفته (باید ابروهایش را دوباره قیچی کند، دارد آشفته می‌شود، و خودش هیچ‌وقت حواسش نیست) و فلفل‌ساب را از این دست به آن دست می‌اندازد. دلش می‌خواهد به او بگوید که این کار را نکند، که این کار عصبی‌اش می‌کند (مثل سیاهی عجیب سایه‌اش روی دیوار، مثل ضربان قلب خودش که ناگهان بی‌هیچ دلیلی تند شده)، ولی نمی‌خواهد حواس او را از آنچه در این صبح شنبه در سرش می‌گذرد پرت کند. آن وقت او بالاخره فلفل‌ساب را می‌گذارد روی میز، که باید کار درستی باشد ولی معلوم نیست چرا نیست، چون فلفل‌ساب هم سایه ی خودش را دارد که از این سر میز تا آن سر می‌افتد، مثل سایه ی یک مهره ی عظیم شطرنج، حتی خرده‌نان‌های روی میز هم سایه دارند، و اصلاً نمی‌داند چرا این موضوع باید او را به وحشت بیندازد، ولی می‌اندازد. یاد گربه ی چشایری[4] می‌افتد که به آلیس می‌گوید: «اینجا همه دیوانه‌اند»، و ناگهان احساس می‌کند که دلش نمی‌خواهد خواب لعنتی هاروی را بشنود، همان خوابی که وقتی از آن پریده فریاد می‌زده و مثل آدم‌های سکته‌کرده یک چیزهایی می‌گفته. ناگهان دلش می‌خواهد زندگی فقط سطحی باشد. سطحی هیچ عیبی ندارد، خیلی هم خوب است، اگر شک داری، کافی است به زن‌های هنرپیشه ی فیلم‌‌ها نگاه کنی.
کلافه است، فکر می‌کند هیچ‌چیز نباید پیشاپیش آشکار شود. بله، کلافه است؛ انگار گُر گرفته، هرچند می‌تواند قسم بخورد که همه ی آن مصیبت‌‌ها دو سه سال پیش تمام شده. هیچ‌چیز نباید پیشاپیش آشکار شود. الان صبح شنبه است و هیچ‌چیز نباید پیشاپیش آشکار شود.
دهانش را باز می‌کند که به او بگوید خودش هم قضیه را برعکس فهمیده، که در واقع می‌گویند اگر خوابت را تعریف کنی، واقعیت پیدا می‌کند، ولی خیلی دیر است، او دیگر شروع کرده به حرف زدن، و جانت فکر می‌کند این جزای خودش است برای سطحی تلقی کردن زندگی. زندگی در واقع عین آوازهای جترو تال[5] عمیق است، مثل آجر سخت است. اصلاً چرا فکر کرده طور دیگری است؟
او می‌گوید: «خواب دیدم صبح است و من آمده‌ام پایین توی آشپزخانه. صبح شنبه بود، درست مثل الان، فقط تو هنوز بیدار نشده بودی.»
جانت می‌گوید: «من شنبه‌صبح‌‌ها همیشه قبل از تو بیدار می‌شوم.»
او با حوصله می‌گوید: «می‌دانم، ولی این خواب بود.» یک وقتی تنیس بازی می‌کرد، ولی آن روز‌ها دیگر گذشته. جانت با قساوتی که از او خیلی بعید است فکر می‌کند، تو سکته می‌کنی، پیرمرد، کارُت این‌جوری تمام می‌شود، و شاید یک نفر به دلش بیفتد که در روزنامه ی تایمز سوگنامه‌ای برایت چاپ کند، ولی اگر یکی از هنرپیشه‌های زن فیلم‌های عامه‌پسند یا یک بالرین کم و بیش مشهور‌ دهه ی چهل همان روز مرده باشد، همین هم نصیبت نمی‌شود.
او می‌گوید: «ولی همین‌جوری بود. منظورم این است که آفتاب افتاده بود توی آشپزخانه.» یک دستش را بلند می‌کند و ذرات گرد و غبار دور سرش را به حرکت درمی‌آورد و جانت دلش می‌خواهد سرش فریاد بزند که این کار را نکند، که این‌جوری نظم کائنات را به‌هم نزند.
«سایه‌ام افتاده بود روی زمین. تا آن موقع، به‌نظرم آن‌قدر روشن و آن‌قدر سخت نیامده بود.» مکث می‌کند، لبخند می‌زند، و جانت می‌بیند که لب‌هایش بدجوری ترک خورده‌ است. «"روشن" برای سایه صفت مضحکی است، مگر نه؟ "سخت" هم همین‌طور.»
«هاروی… »
او می‌گوید: «رفتم طرف پنجره و بیرون را نگاه کردم، دیدم یک طرف وُلوُوی فریدمن قُر شده، ویک‌جورهاییفهمیدم که فرانک باز هم رفته بیرون و مست کرده و آن فرورفتگی هم مال موقعی است که برمی‌گشته خانه.»
جانت ناگهان احساس می‌کند الان است که غش کند. فرورفتگی پهلوی وُلوُوی فرانک فریدمن را خودش دیده بود، وقتی رفته بود دم در ببیند روزنامه آمده یا نه (نیامده بود)، و همین فکر را کرده بود، که فرانک رفته به کافه ی گورد و توی پارکینگ به یکی مالیده. فکرش دقیقاً این بود: حالا طرف چه بلایی سرش آمده؟
این فکر از ذهنش می‌گذرد که هاروی هم این را دیده، و به‌دلیل عجیبی دارد سر به سرش می‌گذارد. هیچ بعید نیست؛ اتاق مهمان که شب‌های تابستان آنجا می‌خوابد، مشرف به خیابان است. فقط هاروی این‌جور آدمی نیست. هاروی استیونس اهل «دست انداختن» نیست.
روی گونه‌‌ها و پیشانی و گردنش عرق نشسته، رطوبتش را حس می‌کند، و قلبش تندتر از همیشه می‌زند. واقعاً احساس می‌کند چیزی دارد آشکار می‌شود، و چنین چیزی چرا باید الان اتفاق بیفتد؟ الان که تمام دنیا ساکت است، و چشم‌انداز آینده آرام است؟ فکر می‌کند، اگر من چنین چیزی خواستم، متأسفم… شاید هم در واقع دارد دعا می‌کند. پسش بگیر، خواهش می‌کنم پسش بگیر.
هاروی دارد می‌گوید: «رفتم سراغ یخچال و داخلش را نگاه کردم و یک بشقاب تخم‌مرغ آب‌پز دیدم که رویُش روکش محافظ کشیده شده بود. خوشحال شدمساعت هفت صبح دلم ناهار می‌خواست!» 
می‌خندد. جانتیعنی جکسبه قابلمه ی توی سینک ظرفشویی نگاه می‌کند. به آن یک دانه تخم‌مرغ آب‌پزی که تویُش مانده. بقیه‌شان را پوست کنده و خیلی مرتب نصف شده‌اند، و زرده‌هایشان درآمده. توی کاسه‌ای کنار جاظرفی هستند. شیشه ی مایونز کنار کاسه است. برنامه ی ناهارش همین تخم‌مرغ‌های آب‌پز بود با سالاد کاهو.
می‌گوید: «نمی‌خواهم بقیه‌اش را بشنوم»، ولی به‌قدری آهسته حرف می‌زند که خودش هم به زحمت صدای خودش را می‌شنود. یک وقتی عضو باشگاه تئاتر غیرحرفه‌ای بود و حالا صدایش تا آن طرف آشپزخانه هم نمی‌رسد. ماهیچه‌های سینه‌اش خیلی ضعیف است، اگر هاروی هم می‌خواست تنیس بازی کند، ماهیچه‌های پاهایش همین‌طور بود.
هاروی می‌گوید: «فکر کردم فقط یک‌دانه‌شان را می‌خورم، و بعد با خودم گفتم نه، اگر این کار را بکنم جانت دعوایم می‌کند. بعد تلفن زنگ زد. پریدم طرف تلفن چون نمی‌خواستم تو را بیدار کند. قسمت ترسناکش از اینجا شروع می‌شود. می‌خواهی قسمت ترسناکش را بشنوی؟»
جانت سر جایش کنار سینک ظرفشویی فکر می‌کند نه، نمی‌خواهم قسمت ترسناکش را بشنوم. ولی، درعین‌حال، دلش می‌خواهد قسمت ترسناک را بشنود، همه می‌خواهند قسمت ترسناک را بشنوند، اینجا همه دیوانه‌اند، و مادرش هم واقعاً گفته بود اگر خوابت را تعریف کنی، واقعیت پیدا نمی‌کند. معنی‌اش این بود که بهتر است کابوس‌‌ها را تعریف کنید و خواب‌های خوب را توی دلتان نگه دارید، مثل دندان زیر بالش پنهانشان کنید. هاروی و جانت سه‌تا دختر دارند. یکی‌شان پایین همین خیابان زندگی می‌کند، جنا، مطلقه و هم‌جنس‌باز، هم‌اسم یکی از دوقلوهای بوش، و چقدر هم که جنا از این موضوع دلخور است؛ این روز‌ها اصرار دارد مردم جن صدایش کنند. سه تا دختر، که معنی‌اش یک عالمه دندان زیر یک عالمه بالش است، یک عالمه نگرانی درباره ی غریبه‌های توی ماشین‌‌ها که قول گردش و آب‌نبات می‌دهند، و یک عالمه احتیاط و دوراندیشی. کاش مادرش راست گفته باشد که تعریف کردن خواب بد مثل فرو کردن تیری در قلب خون‌آشام است.
هاروی می‌‌گوید: «گوشی را برداشتم، تریشا بود.» تریشا دختر بزرگشان است که قبل از آنکه پسر‌ها را کشف کند، کشته‌مرده ی هودینی و بلک‌استون بود. «اولش یک کلمه بیشتر نگفت، فقط گفت "بابا"، ولی فهمیدم تریشاست. می‌دانی که آدم چطور همیشه این چیز‌ها را می‌فهمد؟»
بله. می‌داند آدم چطور همیشه این چیز‌ها را می‌فهمد. چطور همیشه می‌فهمد بچه ی خودش است، از همان اولین کلمه، دست‌کم تا وقتی بزرگ بشوند و آدم دیگری بشوند.
«گفتم: "سلام تریش. چی شده صبح به این زودی تلفن می‌کنی، عزیزم؟ مامانت هنوز توی رختخواب است." اولش جوابی نیامد. فکر کردم تلفن قطع شده، و بعد آن پچ‌پچ‌‌ها و هق‌هق‌‌ها را شنیدم. جویده جویده حرف می‌زد. انگار سعی می‌کرد حرف بزند، ولی صدا از دهانش بیرون نمی‌آمد چون قدرت نداشت یا نفسش بالا نمی‌آمد. آن‌موقع بود که کم‌کم ترس برم داشت.»
خٌب، دارد جان می‌کَند، مگر نه؟ چون جانتهمان جکسِ ‌سارا لارنس، جکس باشگاه تئاتر غیرحرفه‌ای، جکس متخصص درجه یک بوسه ی فرانسوی، همان جکس که سیگار ژیتان می‌کشید و سرخوشیِ تِکیلا را دوست داشتجانت حالا دیگر مدتی است که ترسیده، حتی قبل از آنکه هاروی چیزی درباره ی فرورفتگی بدنه ی وُلوُوی فرانک فریدمن بگوید ترسیده بود. و وقتی به این موضوع فکر می‌کند، یاد صحبت تلفنی‌اش با دوستش هانا می‌افتد که یک هفته هم از آن نمی‌گذرد، همان صحبتی که دست آخر به داستان‌های ترسناک آلزایمری ختم شد. هانا توی شهر، جانت مچاله روی صندلی پشت پنجره ی اتاق نشیمن، نگاهش به یک جریب زمینشان در وست‌پورت، به آن همه گل و گیاه زیبا که او را به عطسه می‌اندازد و اشک به چشم‌هایش می‌آورد، و قبل از آنکه صحبت به آلزایمر بکشد، اول درباره ی لوسی فریدمن و بعد درباره ی‌ فرانک حرف زده بودند، و کدامشان آن جمله را گفته بود؟ کدامشان گفته بود: «اگر فرانک همین‌طور مست لایعقل رانندگی کند، بالاخره می‌زند دخل یک نفر را می‌آورد»؟
«آن وقت تریش چیزی گفت شبیه به "لیز" یا "لیس"، ولی توی خواب فهمیدم دارد… دارد… جا می‌اندازد؟… کلمه ی درستش همین است، نه؟ فهمیدم هجای اولش را جا می‌اندازد، و در واقع دارد می‌گوید "پلیس". ازش پرسیدم قضیه ی پلیس چیه، و می‌خواهد درباره ی پلیس چی بگوید، و گرفتم نشستم. درست همان‌جا.» صندلی را نشان می‌دهد، در گوشه‌ای که به آن می‌گویند کنج تلفن. «باز هم سکوت شد، بعد چند کلمه ی‌ جویده جویده ی دیگر، همان کلمه‌های جویده جویده ی پچ‌پچ‌آلود. دیگر داشت دیوانه‌ام می‌کرد. با خودم گفتم، استاد نمایش، مثل همیشه، ولی بعد، خیلی واضح مثل صدای زنگ، گفت "شماره". و فهمیدمهمان‌طور که فهمیدم می‌خواست بگوید "پلیس"فهمیدم می‌خواهد بگوید پلیس به او تلفن کرده چون شماره ی ما را نداشتند.»
جانت، بهت‌زده، سر تکان می‌دهد. دو سال پیش تصمیم گرفته بودند شماره‌شان را از راهنمای تلفن دربیاورند، بس که خبرنگار‌ها درباره ی کثافت‌کاری انرون به هاروی تلفن می‌زدند. معمولاً هم موقع شام. نه اینکه هاروی هیچ ربطی به انرون داشته باشد؛ دلیلش این بود که این‌جور شرکت‌های بزرگ نفتی به‌نوعی در تخصص او بودند. همین چند سال پیش هم در یکی از کمیسیون‌های ریاست‌جمهوری شرکت کرده بود، آن موقع که کلینتون رئیس بزرگ بود و دنیا (دست‌کم در نظر بی‌مقدار جانت) کمی بهتر و امن‌تر بود. و با اینکه خیلی چیزهای هاروی را دیگر دوست نداشت، از این بابت کاملا ً مطمئن بود که در انگشت کوچکش بیشتر از همه ی آن کثافت‌های انرون بر روی هم صداقت و شرافت هست. شاید صداقت گاهی ‌وقت‌‌ها حوصله‌اش را سر ببرد، ولی می‌داند چیست.
ولی مگر پلیس‌‌ها نمی‌توانند شماره‌هایی را که در راهنمای تلفن ثبت نشده پیدا کنند؟ خٌب، شاید اگر عجله داشته باشند موضوعی را بفهمند یا چیزی را به کسی بگویند، نتوانند. به علاوه، لزومی ندارد خواب‌‌ها منطقی باشند، درست است؟ خواب‌‌ها شعرهای ضمیر ناخودآگاه‌اند.
و حالا که دیگر طاقت ندارد بی‌حرکت بایستد، می‌رود طرف در آشپزخانه و به صبح روشن ژوئن نگاه می‌کند، به دریاچه ی سویینگ که نسخه ی کوچک آنهاست از رویای امریکایی جانت. این صبح چقدر ساکت است! میلیون‌‌ها قطره ی شبنم هنوز روی علف‌‌ها می‌درخشند. با این حال، قلبش محکم در سینه‌اش می‌کوبد و صورتش خیس عرق است و دلش می‌خواهد به او بگوید که بس کند، که نباید این خواب را تعریف کند، این خواب وحشتناک را. باید یادش بیندازد که جنا پایین همین خیابان زندگی می‌کندیعنی جن، جن که در ویدئوکلوپ دهکده کار می‌کند و تمام شب‌های آخر هفته را در کافه ی گورد به مشروب خوردن می‌گذراند، با امثال فرانک فریدمن که سن و سال پدرش را دارند، و بی‌تردید بخشی از جذابیتشان در همین است.
هاروی دارد می‌گوید: «همه‌اش پچ‌پچ و کلمه‌های جویده جویده، حاضر هم نبود بلند حرف بزند. بعد شنیدم که گفت "کشته شده"، و فهمیدم یکی از دختر‌ها مرده. نمی‌دانم چطور، ولی فهمیدم. تریشا نبود، چون خودش پای تلفن بود؛ یا جنا بود یا استفانی. خیلی ترسیده بودم. راستش، نشسته بودم آنجا و فکر می‌کردم که دلم می‌خواهد کدامشان باشد، مثل همان انتخاب لعنتی سوفی. بنا کردم سرش فریاد زدن."بگو کدامشان! بگو کدامشان! تو را به خدا، تریش، بگو کدامشان!"تازه آن موقع دنیای واقعی کم‌کم رنگ گرفت… همیشه می‌دانستم چنین چیزی وجود دارد…»
هاروی خنده ی کوتاهی می‌کند، و جانت در روشنایی تند صبحگاهی می‌بیند که وسط فرورفتگی بدنه ی وُلوُوی فرانک فریدمن لکه ی قرمزی هست، و وسط آن لک تیره‌ای است که می‌تواند خاک باشد، یا حتی مو. فرانک را می‌بیند که ساعت دو صبح ماشین قُر را کنار جدول خیابان نگه می‌دارد، مست‌تر از آن است که بخواهد وارد راه ماشین‌‌رو بشود، چه رسد به گاراژدروازه تنگ است و باقی قضایا. می‌بیندش که سرش را انداخته پایین و تلوتلوخوران به سمت خانه می‌رود، و نفس‌نفس می‌زند.
«آن موقع دیگر می‌دانستم توی تختخوابم، ولی صدای ضعیفی را می‌شنیدم که اصلاً شبیه صدای من نبود، شبیه صدای آدم غریبه‌ای بود، و نمی‌توانست هیچ‌کدام از کلمه‌هایی را که می‌گفت درست ادا کند."اوآمشانریش!"، چیزی بود شبیه به این."اوآمشانریش!"»
هاروی ساکت می‌شود، می‌رود توی فکر. با دقت فکر می‌کند. ذرات گرد و غبار دور صورتش می‌رقصند. آفتاب باعث می‌شود سفیدی تی‌شرتش چشم را بزند؛ تی‌شرت‌ آگهی پودر لباسشویی است. 
عاقبت می‌گوید: «دراز کشیده بودم روی تخت و منتظر بودم تو دوان دوان بیایی توی اتاق و ببینی چه اتفاقی افتاده. تمام موهای تنم سیخ شده بود، و می‌لرزیدم. البته مثل تو به خودم می‌گفتم این فقط یک خواب بود، ولی در ضمن فکر می‌کردم چقدر واقعی بود. چقدر وحشتناک و حیرت‌انگیز بود.»
هاروی دوباره مکث می‌کند، توی این فکر است که چطور بگوید بعد چه اتفاقی می‌افتد، متوجه نیست که زنش دیگر به حرف‌های او گوش نمی‌کند. این جکس حالا تمام مغزش، تمام قوای ذهنی قابل ملاحظه‌اش را به کار انداخته تا خودش را متقاعد کند که آنچه می‌بیند خون نیست و فقط آستر رنگ وُلوُو است که از زیر رنگ خراشیده بیرون زده. «آستر» کلمه‌ای است که ضمیر ناخودآگاهش سخت مشتاق است در ذهنش شکل بگیرد.
عاقبت می‌گوید: «حیرت‌آور است، مگر نه؟ می‌بینی تخیل می‌تواند چه عمقی داشته باشد؟ لابد شاعر‌هامنظورم شاعرهای بزرگ استشعرشان این‌جوری بهشان الهام می‌شود، مثل این خواب. همه ی جزئیات کاملا ً واضح و روشن است.»
ساکت می‌شود. آشپزخانه در تصرف آفتاب و ذرات رقصان است. آن بیرون، دنیا معلق مانده. جانت به وُلوُوی آن طرف خیابان نگاه می‌کند، انگار در چشم‌هایش ضربان دارد، سخت مثل آجر. تلفن که زنگ می‌زند، اگر می‌توانست نفس بکشد، جیغ می‌زد. اگر می‌توانست دست‌هایش را تکان بدهد، گوش‌هایش را می‌گرفت. می‌شنود که هاروی بلند می‌شود و به آن سمت می‌رود و تلفن دوباره زنگ می‌زند، و بار سوم.
با خودش می‌گوید اشتباه گرفته‌اند. حتماً همین‌طور است، چون اگر خوابت را تعریف کنی، واقعیت پیدا نمی‌کند.
هاروی می‌گوید:«الو؟»
——————————
پی‌نوشت‌ها:
[1] پسربچه‌ای از شخصیت‌های اصلی مجموعه ی تلویزیونی شیطان‌های کوچک (Little Rascals). این مجموعه ی تلویزیونی محبوب امریکایی که از 1922 تا 1944 ادامه داشت، درباره ی ماجراهای گروهی بچه ی تخس در یک محله بود.
[2] «Emperor of Ice Cream»، شعر معروفی از شاعر امریکایی والاس استیونس (1879-1955). شعر روایت شخصی است که به خانه ی پیرزن همسایه که تازه از دنیا رفته می‌رود تا کمک کند جنازه را برای تدفین آماده کنند، درحالی‌که سایر همسایگان در تدارک غذااز جمله بستنیبرای مراسم عزا هستند.
[3] مجموعه ی تلویزیونی ماجرایی امریکایی در سال‌های 2000که شخصیت‌هایش اعضای خانواده ی مافیایی سوپرانو هستند.
[4] گربه‌ای در کتاب ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب نوشته ی لوییس کارول، که لبخند می‌زند و به‌تدریج ناپدید می‌شود تا آنکه فقط لبخندش باقی می‌ماند.
[5] گروه موسیقی امریکایی که در 1968 تشکیل شد و هنوز هم به کار خود ادامه می‌دهد. این گروه به‌ویژه در دهه‌های هفتاد، هشتاد و نود بسیار موفق بود. «Thick as a Brick» (سخت مثل آجر) از آلبوم‌های معروف این گروه در اوایل دهه ی‌ هفتاد است.

نویسنده: استیون کینگ
مترجم: مژده دقیقی

غریبه

صورت باریک و دراز و پرچروک و مو‌های کم‌پشتی داشت. اگر چشمان آبی آبی‌اش همچنان که داشت به من می‌نگریست، در پشت عینکش که چارچوبه‌اش را با نخ بسته بود، برق نمی‌زد، در نفس کشیدنش شک می‌کردم.
سر جایش با دست چپ به عصای کلفتی تکیه داده بود، در دست راستش، پاکتی بود که در روزنامه‌ای قدیمی پیچیده شده بود. نمی‌توانستم حدس بزنم چه چیزی توی آن است. راسش پاکت، روی زانوانش بود. در حالتی بود که انگار داشت با دستش پاکت را نوازش می‌کرد. به او چشم دوخته بودم و منتظر بودم که لب به سخن واکند. معلوم بود که نمی‌دانست از کجا شروع کند و از چه بگوید. از این که به خانه‌ام آمده و در اتاق کارم و درست روبه‌رویم نشسته بود. خیلی مردد به نظر می‌آمد.
ماشین تحریرم خراب شده بود. یک اشکال جزیی داشت.
حرف «آ» را جا می‌انداخت. دست به کار شده و قدری با آن ور رفتم. لک‍‍ّه‌‌های سیاهی، دست‌ها و صورتم را پوشاند اما نتوانستم درستش کنم. ذهنم خیلی آشفته بود. سیگاری آتش زدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. درست در همین موقع چشمم به شخصی که پیش رویم نشسته بود، افتاد که داشت هی توی کوچه بالا و پایین می‌رفت. اهمی‍‍‍ّتی به او ندادم. اما وقتی دستش را از لای میله‌‌های در باغچه دراز کرد و خواست در را باز کند، از جا بلند شدم. فکر کردم بروم و در پشتی را باز بکنم. تا آمدم به خودم بجنبم، دیدم که مرد منصرف شد. در را که باز کرده بود، با دقت پشت سرش بست و از آن جا دور شد. در هر حال، داشت دنبال کسی می‌گشت.
کوچه را یافته بود اما خانه را نمی‌توانست حدس بزند. می‌خواستم پنجره را باز کنم و صدایش بزنم؛ اما دیگر دور شده بود. نمی‌دانم چقدر طول کشید او را از نو جلو خانه‌مان دیدم. نگران شدم. فورا‌ً پنجره را باز کردم و گفتم: «دنبال کسی می‌گشتید؟»
پیرمرد تلوتلویی خورد. نگاهی به این سو و آن سوی خود انداخت. در حالتی بود که انگار می‌خواست بگریزد. همچنان که داشت عینکش را درست می‌کرد به من خیره شد. دیگر داشتم خیالاتی می‌شدم. داد زدم: «دنبال که می‌گردید آقا؟»
مرد به عصایش تکیه داد. با کوشش زیاد، توانست صدایی از خود درآورد: «این جا منزل جناب آقای «عمر شفیق» از نویسندگان معتبر است؟»
پیش خود گفتم: «حریف وانمود می‌کند آن گونه است که تو می‌‌خواهی… نه، نباید کار‌ها را خراب کرد…»
ـ بله بفرمایید آقا، بنده عمر شفیق هستم. این جا هم کلبه‌ی درویشی بنده است.
خلاصه پیرمرد را به درون هدایت کردم. تا روبه‌رویم نشست. مثل قدیم متقابلا‌ً با هم خوش و بش کردیم. تا خواست. علت‌ِ آمدنش را بپرسم، سکوت کرد.
اکنون همچنان که با کراواتش ور می‌رفت به قفسه‌‌های کتابخانه‌ام، نگاه می‌کرد. ناگهان پرسید: «همه‌ی این کتاب‌ها را خوانده‌اید؟»
ـ بیشترشان را خوانده‌ام، بعضیهایشان را هم گاه‌گاهی می‌خوانم.
ـ کتاب‌های خودتان کدام‌ها هستند؟
ـ یک ردیف کتاب که پیش سرتان قرار دارد.
برگشت و با دقت نگاهی به تک تک‌شان انداخت. با تحسین نگاهی به من کرد و بعد سربرگرداند و به من چشم دوخت.
ـ‌ متأسفانه تن‌ها یکی از این‌ها را در پشت ویترین کتابفروشی‌ها دیده‌‌ام. یک کتاب دیگر را هم در دست نوه‌ام که توی دبیرستان درس می‌خواند. می‌خواستم بخوانم آقا، ولی بچه آن را از دوستی به امانت گرفته بود و به همین علت آن را با عجله دو روزه خواندم و به صاحبش برگرداندم. می‌دانید که توی این دوره و زمانه قیمت کتاب‌ها خیلی گران است.
ـ‌ هر کدام را که خواستید به عنوان هدیه به شما تقدیم می‌کنم. با امضای خودم.
ـ سپاسگزارم آقا.
ـ که هیچ کدام از کتاب‌های مرا نخوانده‌اید؟
ـ‌ متأسفانه خیر آقا. فقط از شیفتگان شما هستم.
پیش خود گفتم: «چطور چنین چیزی ممکن است؟»
با حیرت از جا برخاستم. چشمان آبی پیرمرد برق زد.
ـ‌ چیز‌های زیادی درباره‌تان شنیده‌ام. حرف‌های خوب!
ـ راستش نگران شدم.
حالا پیرمردی که روبه‌رویم نشسته بود، جانی تازه گرفته بود. دیگر کمرویی و تردیدی در او نمانده بود. رو به من، به سوی میز خم شد.
همچنان که صدایش را آهسته می‌کرد، گفت: «شنیده‌ام که حضرتعالی فقیرنواز هستید.»
غرولند کرد. راستش هم خجالت کشیدم و هم این که پیش خود فکر کردم عجب! آیا مرا در حال کمک کردن یا صدقه دادن به کسی دیده‌اند؟
لزومی نداشت که زیاد فکر کنم. پیرمرد پس از اندکی مکث ادامه داد: «شما در آثارتان بیشتر مردم‌ِ بی‌چیز، زحمتکش و دردمند را مطرح کرده‌اید. به زندگی مردان ملول و محزون کشورمان پرداخته‌اید. به این دلیل خرپول‌ها با شما دشمن شده‌اند. چون شما در آثارتان نشان داده‌اید که آنان چطور بر پشت ما‌ها سوار شده و چون خرمگس به پس گردنمان چسبیده‌اند. البته که با شما دشمن می‌شوند. وقتی ما‌ها جوان بودیم، شاعری بود به نام «توفیق فکرت» که مثل شما می‌نوشت آقا. از او هم چندان خوششان نمی‌آمد. نمی‌دانم آیا از او خیری به کشورمان رسید یا نه. اما باید گفت که، بیان درد‌ِ کسانی که خود از گفتن آن ناتوان هستند، خود نیز کاری است.
این کار باعث می‌شود روزی راهی به سوی عدل و داد، عقل و ادراک گشوده شود. مگر نه آقا؟»
حیرت زده بودم و اندکی هم مغرور. گفتم: «یادم رفت بگویم قهوه برایتان بیاورند آقا، لطفا‌ً یک دقیقه اجازه بدهید!»
و دستور قهوه دادم. گفت: «راضی به زحمت شما نیستم…»
و با دهان نیمه باز غرغر کرد. چون دوباره به چهره‌اش نگاه کردم، حالت غریبی داشت. گویا فراموش کرده بود که از کجا شروع کند و از چه بگوید. عصایش را زمین گذاشت. پاکت را روی میز گذاشت. همین جوری به پشت تکیه داد. بعد یکهو روی من خم شد.
ـ قبل از این که نزد شما بیایم خیلی با خودم فکر کردم. راستش یاری رساندن به کسانی چون شما که افرادی باشرف و از مدافعان حق و عدالت هستید، دینی است که همه‌ی ما‌ها به گردن داریم. من که مرد غریبی بیش نیستم و هفتاد و پنج سال پیش پا به این دنیای فانی گذاشته‌ام و امروز و فردا هم باید بروم، آیا می‌توانم فایده‌ای برای شما داشته باشم؟ در این دنیای فانی دسته‌‌ای از پیرمردان وجود دارند که مثل من هستند. پیرمردانی که در تمامی عمرشان همواره اندوهگین بوده و زیر پا له و لورد شده‌‌‌اند، همیشه مشتی بالای سرشان بوده و سر جایشان نشانده شده‌اند. مثل بنده! بعضی وقت‌ها چون قاشقی «شوربا» خورده و در اتاق گرم می‌نشینیم، توی دلم می‌گویم چرا باید من این‌قدر راحت و آسوده باشم و آن وقت میلیون‌ها نفر از هم جنس‌های من، گرسنه و سرگردان باشند…
اندوهگین می‌شوم… به این دلیل فکر می‌کنید این زندگی است که من دارم؟… بله پیش خودم فکر کردم می‌‌توانم با شرح عاجزان زندگی خویش، به شرح زندگی کسانی همچون خودم بپرازم. شاید همین چیز‌ها را نوشتید، هیچ نگران نباشید. الان نمی‌خواهم این جا بنشینم و زندگی‌ام را برایتان شرح بدهم. توی این پاکت، درست شش دفتر هست. شش دفتر دویست برگی. از بیست سالگی‌ام شروع کرده‌ام به نوشتن خاطراتم. به خاطر جنابعالی در طول این سال، همه را به دقت از نظر گذرانده و پاکنویس کردم. هر چند در تمام عمرم به اندازه‌ی شما کتاب نخوانده‌ام. اما چهل سال آزگار در میان پرونده‌‌هایی که همه‌اش به اندازه‌ی سه یا چهار قفسه از کتابخانه‌ی شما بوده، سپری شده. پس می‌توان گفت که من هم به همراه اهل قلم به کشورم خدمت کرده‌‌ام.
هر چند از این که این کار را خدمت می‌نامم بسیار شرمنده می‌شوم. چون خادمان اصلی، فرزندانم هستند. دو تن از آنان را در «جنگ استقلال» از دست داده‌ام…
یکی از دخترانم هم که گفته می‌شد شوهرش در «یمن» مرده، دو تا بچ‍ّه‌اش را برداشت و آمد سراغ من. وقتی از نو سر و کل‍ّه شوهرش پیدا شد، بچه‌‌ها را به امان خدا ر‌ها کرد و خود را از سقف زغال‌دانی به دار آویخت. چون تازه با مرد دیگری ازدواج کرده بود.
چشمانش در پشت شیشه‌‌های عینکش مه‌آلود بود. بدون رودربایستی دستمالی کهنه، اما تر و تمیز از جیب درآورد. اول چشمهایش را و سپس به آرامی شیشه‌‌های عینکش را پاک کرد. گفت: «به هر حال اتفاقی بوده که افتاده.»
و دنباله‌ی حرفهایش را گرفت: «یک پسر برایم ماند. به دلیل غم و غص‍ّه و تنگدستی نتوانستم بگذارم درسش را ادامه دهد. بیچاره، شور و شوق زیادی به درس خواندن داشت. اکنون از رانندگان اتوبوس‌های شهرداری است. او هم صاحب پسری است، همان نوه‌ام که کمی قبل از او یاد کردم. پسرم که خودش نتوانست درسش را تمام کند، خود را به آب و آتش می‌زند و بیشتر‌ِ صد و بیست لیره‌ای را که در ماه می‌گیرد، خرج درس خواندن وی می‌کند. او پسری است پ‍ُرتلاش. ان‌شاءا… امسال، دبیرستان را تمام می‌کند. من هم حقوق ناچیز بازنشستگی‌ام را می‌گذارم وسط. این کار من، سبب می‌شود چرخ زندگی‌مان هر طور شده بچرخد، اما آخر‌ِ سر، چیزی توی دست و بال‌مان پیدا نمی‌شود. این روز‌ها گرانی بیداد می‌کند آقا. راستش من از زدن این حرف‌ها منظور دیگری داشتم. دلم می‌خواست درباره‌ی غم‌هایی که مرد غریبی چون من باید در طول عمر خود خورده باشد، حرف بزنم. دلم می‌خواست از چیز‌هایی که توی این دفتر‌ها نوشته‌ام، سخن بگویم. در اصل نمی‌خواستم وقت گران‌بهایتان را بی‌خود و بی‌جهت هدر بدهم. از شما تقاضا دارم که این دفتر‌ها را بخوانید.»
به آرامی نخ پاکت را باز کرد و دفتر‌ها را جلو روی من چید.
ـ خواهش می‌کنم وقایعی را که در این دفتر‌ها شرح داده شده، ماجرای زندگی مرد غریبی همچون من تلقی نکنید. این دنیای فانی دیار غریبان است. مثلا‌ً آدم روزی پیش خود می‌گوید: «آه، این برگ چقدر سبز… چقدر باطراوت است…»
اما فرصتی که برای اندیشیدن در این باره به دست می‌آورد، زیاد طول نمی‌کشد. چون همان دم، زرد گشتن‌ِ سبزی درونش به ذهنش می‌رسد آقا… در دفتر اول کوشیده‌ام داستان‌های زندگی‌ام را شرح بدهم. بله، آقا، درباره‌ی علل به دنیا آمدنم و دوران کودکی‌ام و همچنین درباره‌ی پدر و مادرم. اما پس از مدتی، وقتی نوشته‌هایم را مرور کردم، آن‌ها را نپسندیدم. راستش نه به دنیا آمدن خود را پسندیدم و نه دوران جوانی‌ام را…»
پیرمرد خسته شده بود. بی آن که لب باز کنم به سخنانش گوش فرا می‌دادم. جرعه‌ای دیگر از قهوه‌اش را نوشید. دفتر را برداشت و جای دیگری گذاشت. دفتر دیگری را به جلو کشید.
ـ پدر‌ِ خدا بیامرزم، تا آخرین حد به تحصیل من اهمیت می‌داد. من آن روز‌ها تن‌ها زمانی که از دست قواعد زبان عربی ر‌ها شدم، توانستم نگاهی به حال مملکت پرملالم بیندازم. راستش اکنون هم حال پرملال مملکتم، ذهنم را به خود مشغول می‌کند. تن‌ها خواهش من از شما این است که خوب به حرفهایم توجه کنید آقا. منظور من عهد و زمان سابق است. بی‌شک، آدم در این دوره و زمان‌ِ جمهوریت، به راحتی می‌تواند افکار و اندیشه‌هایش را بیان کند، بدون آن که ترس و واهمه‌ای از کسی داشته باشد. البته مداخله در سیاست به زوایای ذهنم هم نمی‌رسد. بنده از کسانی هستم که هم‌دوره‌ی استبداد را درک کرده‌ام و هم دوره‌ی آزادی را. حالا ما‌ها از نعمت‌های دوره‌ای که پس از استبداد فرا رسیده برخورداریم… مگر نه آقا؟ بله، خواهم گفت. در این دفتر نگاهی منتقدانه به دیدار‌های سیاسی‌ام انداخته‌ام.
هر چند که از آن چندان راضی نیستم. در عوض به حال پرملال مملکتم، به زندگی غمبار خودم و آرزو‌ها و امید‌های بر باد رفته‌ام پرداخته‌ام. بنده آرزو داشتم طب بخوانم آقا… اما نشد. در هر حال، هر چه را که نوشته بودم پاره کردم. چون از نو شروع به نوشتن کردم، قصیده‌ی «وطن» از «نامق کمال» به ذهنم رسید. آن را همان‌طور در دفترم نوشتم. احساس راحتی و آسودگی خیال می‌کردم آقا. البته طبیعی است که از نوشتن حاشیه بر آن شعر و اشعار دیگر کوتاهی نکردم. دفتری را به این حواشی اختصاص داده‌ام. البته اگر خودتان زحمت خواندن آن‌ها را به خود بدهید، مشاهده خواهید کرد. در ایام گذشته، وقتی داشتم دفتر‌ها را پاکنویس می‌کردم، نوه‌ام شعری برایم خواند. راستش نتوانستم آن را زیاد به شعر ماننده کنم. اما آن شعر به داستان تمامی عمرم شباهت داشت. داستان زندگی‌ام را با مصراعی از این شعر شروع کردم. بگذارید ببینم اسم این شخص چه بود؟
پیرمرد دفتری را که پایین‌تر از همه قرار داشت، بیرون کشید. عینکش را درست کرد. آخرین صفحه را گشود.
ـ بله آقا «اورخان ولی‌بیگ» گفته‌‌اند که، در حق‌ِّ سلیمان‌آقا ظلم شد. هر چند که من سلیمان آقا نیستم، در حق‌ِ من هم ظلم شده. تمامی عمرم را به هدر داده‌ام. همه‌اش غم و غص‍ّه، همه‌اش اندوه… اکنون نیز دچار اندوه هستم و اگر بمیرم ناکام خواهم مرد. چند روز قبل، وقتی داشتم نگاهی به کتاب‌های درسی نوه‌ام می‌انداختم، دفتری به دستم افتاد. وقتی دقت کردم دیدم که او هم چون من خاطراتش را در این دفتر می‌نویسد. راستش خاطرات او چندان مهم نبودند.
یک مشت داستان‌های کودکانه… مثلا‌ً با دوست خیالی‌اش بر سر مسأله‌ای جزئی دعوا کرده… در عالم خیال به دختری دل سپرده، بی‌آن که آن دیگری از این ماجرا بویی برده باشد… گزافه‌گویی‌های کودکانه… آیا از یک جوان هفده ساله انتظار دیگری هم می‌شود داشت؟ هر چند درست نیست که من در خلوت این نوشته‌‌ها را بخوانم؛ اما هر چه باشد، پدر بزرگش هستم. نگران شدم که نکند بچه غم و اندوهی به دل داشته باشد. درواقع هم دچار غم و اندوه بوده. توی یک ورق کاغذ، عنوان ده تا کتاب را نوشته و یادداشتی هم زیر آن گذاشته که، آه‌! چقدر دلم می‌خواست می‌توانستم این کتاب‌ها را بخرم… چه می‌شد اگر این کتاب‌ها مال من می‌شد با یک دوچرخه… گیج و منگ شدم آقا. فورا‌ً روانه‌ی راسته‌‌ها و بازار‌ها شدم. قیمت کتاب‌ها و دوچرخه را سؤال کردم. رذالت آقا… رذالت…
شاید می‌توانستم در مدت سه ماه و با تلاش و کوشش فراوان و با پس‌انداز اندک خود، کتاب‌ها را تهیه کنم، اما برای خریدن دوچرخه بایستی سه سال صبر می‌کردم. آیا تا آن زمان، بچه هوس داشتن دوچرخه را از سر به در نمی‌کرد؟ چیزی در تمامی جوانی‌ام مرا اندوهگین ساخته و باعث شده بعد‌ها مردی دست و پا چلفتی‌ شوم؟ همه‌اش برآورده نشدن این آرزو‌ها و هوس‌های کوچک بوده.
آرزو داشتم که در نبرد با زندگی بتوانم با بهره بردن از تمامی جسارتم آرزو‌های او را برآورده سازم. چون اصلا‌ً دلم نمی‌خواهد نوه‌ام غم و اندوهی به دل داشته باشد؛ مثل بابایش، مثل من… در هر حال آقا می‌خواستم از شما بپرسم که، آیا این دفتر‌ها به دردتان می‌خورد یا نه؟ شاید در آینده بتواند با استفاده از این یادداشت‌ها رمانی درباره‌ی زندگی بنده و امثال بنده بنویسید. اگر این دفتر‌ها نزد من باشند، دردی از من دوا نمی‌کنند، منتشر نمی‌شوند و از این راه پولی به دستم نمی‌رسد. شما می‌توانید ترتیب این کار‌ها را بدهید و با تنظیم و ویرایش، این یادداشت‌ها را قابل خواندن کنید. آن وقت این نوشته‌‌ها با استقبال فراوان روبرو شده و به فروش می‌رسند. طبیعی است که در این میان، سود آن‌ها هم به شما می‌رسد، مگر نه آقا؟
ـ نه؛ شما هم توی این کار شریک هستید. در هر حال مقداری از درآمد من نیز نصیب شما می‌شود.
مو‌های سفیدش از تعجب سیخ ایستاد.
ـ چه می‌گویید آقا! شوخی که نمی‌کنید؟
ـ نه، دارم خیلی جدی حرف می‌‌زنم.
ـ با صدای لرزان و خفه لندلندی کرد و گفت: «مثلا‌ً چقدر فایده برایم دارد؟»
ـ در هر حال، صد و پنجاه لیره‌ای به شما می‌رسد.
ـ آه، آقا، عجب! این پول کی به دستمان می‌رسد؟
ـ اگر همین الان این دفاتر را به من بفروشید، همین حالا.
پیرمرد انگار داشت از حال می‌رفت. ترس برم داشت. بعد به زور، خودش را جمع و جور کرد. همچنان که انگشانش می‌لرزید، دفتر‌ها را به سویم سراند؛ انگار داشت ف‍ِس ف‍ِس می‌کرد. گفت: «باشد، ان‌شاءا… موفق می‌شوید.»
کشو را باز کردم صد و پنجاه لیره‌ای را که برای خودم نیز با اهمیت بود، درآوردم و شمردم. ترسان ترسان پول را گرفت و لای دفتر کوچک جیبی‌اش گذاشت. انگار می‌ترسید پول‌ها را یکباره پس بگیرم. ناگهان از جدا بلند شد.
‌ـ‌ دیگر بیش از این، وقت گران بهایتان را نمی‌گیرم آقا، می‌توانم با اجازه‌ی جنابعالی از حضورتان مرخص شوم؟
مثل قدیم، مدتی کلماتی را برای خداحافظی رد و بدل کردیم. 
سپس او را تا در باغچه هدایت کردم. وقتی از نو سراغ میز تحریرم رفتم، دفتر‌ها همان جور به من خیره شده بودند. 
ناگهان از لای یکی از آن‌ها تک‍ّه کاغذی بر زمین افتاد. خم شدم و برش داشتم و خواندم: «یک دوچرخه، ارزان‌ترین آن هشتاد و پنج لیره.
کتابها: «پل و ویرژیی» صد قروش؛ «د‌ُن کیشوت» دویست قروش؛ کتاب «جمهوریت» اثر افلاطون، سیصد قروش… داستان‌هایی از گورکی، چهار عنوان، چهار صد قروش… «سرخ و سیاه» دو جلد؛ دویست و شصت قروش…
نویسنده: صمیم ق‍وجاگوز
مترجم: جعفر سلیمانی‌کیا

درباره‌ی نویسنده:
صمیم ق‍وجاگوز (Samim kocagoz) در فوریه‌ی سال 1916 در ترکیه به دنیا آمد. اولین مجموعه داستان‌اش در سال 1941 منتشر شد. اودر سال 1945 رمان «دو دروازه‌ی یک شهر» را نوشت. از معروف‌ترین مجموعه داستان‌های کوتاه وی می‌توان، «عمو سام»، «پناهگاه» و «صخره‌ی کنار جاده» و از مشهورترین رمانهایش «داستان مار»، «آخرین سرعت»، و «یک وجب خاک» را نام برد. مشخصه‌ی برجسته‌ی داستان‌های او، رویارویی دو نسل «پدران و فرزندان» با هر وضع تازه است. قوجاگوز، برای نوشتن مجموعه داستان «دختری در باران» جایزه‌ی «کانون زبان ترکی» و به خاطر نوشتن رمان «خاک دیرین» جایزه‌ی «اورهان کمال» را به دست آورد. شایان ذکر است که بیشتر داستان‌های او به زبان‌های دیگر ترجمه شده است. این نویسنده‌ی ترک در سال 1993 درگذشت.

منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.