داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ما کاشفان

پارک‌هرست نفس زنان گفت: «خدای من!» و در حالی که صورتش از فرط هیجان گزگز می‌کرد ادامه داد:« بچه‌ها یالا بیایید نگاه کنید!» و آن‌ها دور صفحه نمایش جمع شدند.
بارتون که قلبش به طرز غریبی می‌تپید گفت: «خودش است. آن‌جا. واقعاً که زیباست»
لئون هم تایید کرد: «خیلی خیلی زیباست.» و لرزان ادامه داد:« بگو… هی می‌توانم نیویورک را تشخیص بدهم»
«تو غلط کردی.»
«باور کن می توانم! آن خاستری. نزدیک آب.»
«آن حتا ایالات متحده هم نیست. ما داریم واژگون به آن نگاه می کنیم. آن تایلند است.»
سفینه از میان جو عبور کرد و سپرهای مقاوم در برابر اجرام آسمانی صدای ناهنجاری تولید کرد. آن پایین، کره‌ی آبی و سبز برجسته‌تر می‌شد. ابرها آن را در بر گرفته بودند و قاره‌ها و اقیانوس‌ها را از نظر پنهان می‌کردند.
مریودر گفت:«هیچ وقت فکر نمی‌کردم دوباره ببینمش. واقعاً فکر می‌کردم در جهنم آن بالا گیر افتادیم.» چهره‌اش در هم شد.
«مریخ. آن خرابه‌ی قرمز لعنتی . خورشید، مگس‌ها و ویرانه‌ها.»
کاپیتان استون گفت:«بارتون می‌داند چه طور موتور جت را تعمیر کند. می توانی از او تشکر کنی»
پارک‌هرست نعره زد: «می‌دانی اولین کاری که بعد از برگشتن می‌خواهم انجام دهم چیست؟»
«چی؟»
«می خواهم به جزیره‌ی کانی بروم.»
«چرا؟»
«مردم. می‌خواهم دوباره مردم را ببینم. خیلی‌هاشان. خنگ، عرق کرده، پرسر و صدا. بستنی و آب. اقیانوس. بطری‌های آبجو، شیر پاکتی (منظور پاکتی بوده اگر اشتباه نکنم)، دستمال سفره‌»
و ویچی که چشمانش می‌درخشید گفت: «و دخترها. شش ماه مدت زیادیست. من هم با شما می‌آیم. لب ساحل می‌نشینیم و دخترها را نگاه می‌کنیم.»
بارتون: «برایم جالب است ببینم الان چه جور لباس شناهایی می‌پوشند»
پارک‌هرست با صدای بلند گفت: «شاید هم اصلاً چیزی نپوشند!.»
مریودر فریاد کشید: «هی! من می‌خواهم بروم و دوباره همسرم را ببینم.» ناگهان مبهوت شد و صدایش به نجوایی فروکش کرد: «همسرم»
استون که تا بناگوش می‌خندید گفت: «من هم زن دارم. البته مدت زیادی است که ازدواج کردم.»
و آن گاه به پت و جین فکر کرد. بغض راه گلویش را تنگ کرد: «مطمئنم تا الان بزرگ شده‌اند»
«بزرگ شده‌اند؟»
استون با حالتی خشن جواب داد: «بچه‌هایم را می‌گویم.»
آن‌ها به یکدیگر خیره شدند. شش مرد، با لباس‌های کهنه و پاره پاره، با ریش بلند و چشمانی براق و مضطرب.
***
ویچی زیر لب گفت: «‌چه قدر مانده؟»
استون در جواب گفت:«یک ساعت. یک ساعت دیگر ما آن پایین خواهیم بود.»
سفینه با چیزی برخورد کرد و به شدت لرزید، به طوری که آن‌ها با صورت پخش زمین شدند. سفینه بالا و پایین می،رفت و می‌لرزید. موتورهای جت صداهایی ناگوار تولید می‌کردند و خاک و صخره را می‌دریدند. بالاخره در حالی که دماغه‌اش در سراشیبی فرو رفته بود، متوقف شد.
سکوت.
پارک‌هرست لرزان روی پاهایش ایستاد. نرده‌ی ایمنی را چسبید. خون از خراش بالای چشمش به روی صورتش سرازیر شده بود. در همین حال گفت: «رسیدیم پایین.»
بارتون جنبید. ناله‌ای کرد و به زحمت روی زانو بلند شد. پارک‌هرست به کمکش رفت.
«ممنون. یعنی می‌شود که ما …»
«ما پایین هستیم. ما برگشتیم.»
موتورها خاموش شده بودند، غرش‌ها آرام گرفته بود… تنها صدای ضعیف چکیدن مایعی از دیوار به روی زمین به گوش می‌رسید.
سفینه به کلی متلاشی شده بود. بدنه از سه ناحیه شکاف برداشته بود. به داخل تاب برداشته، خم شده و درهم پیچیده بود، کاغذ‌ها و وسایل تخریب شده همه جا پخش و پلا شده بودند.
ویچی و استون به آرامی برخاستند. استون بازویش را می‌مالید و زمزمه کرد: «همه چیز رو به راه است؟»
لئون گفت: «دستم را بگیر. این قوزک کوفتی من پیچ خورده یا بلایی سرش آمده است.»
او را بلند کردند. مریودر بیهوش بود. او را به هوش آوردند و کمک کردند روی پاهایش بایستد.
پارک‌هرست مدام تکرار می کرد: «ما رسیدیم پایین» و انگار که خودش هم باور نمی‌کرد ادامه داد: «این زمین است. مابرگشتیم. آن هم زنده!»
لئون گفت: «امیدوارم نمونه‌ها سالم مانده باشند.» 
ویچی با هیجان فریاد زد: «گور بابای نمونه‌ها». و دیوانه‌وار مشغول ور رفتن با ضامن‌ها شد تا قفل سنگین دریچه را باز کند، در همین حال گفت: «بیایید برویم بیرون دوری بزنیم.»
بارتون از کاپیتان استون پرسید: «ما الان کجا هستیم؟»
«جنوب سان فرانسیسکو. در شبه جزیره.»
«سان فرانسیسکو!؟هی. پس می‌توانیم سوار تراموا بشویم.»
پارک‌هرست که در باز کردن دریچه به ویچی کمک می‌کرد، گفت: «سان فرانسیسکو… من یک زمانی از فریسکو گذشته‌ام. آن‌ها یک پارک بزرگ ساختند. پارک دوازه‌ی طلایی. می‌توانیم به شادی خانه برویم.»
دریچه باز شد. صحبت‌ها ناگهان متوقف شد. نور خورشید داغ بود و مردان پلک زنان به بیرون چشم دوختند.
دشتی سبز تا فواصلی دور از آن‌ها پهنه گسترده بود. تپه‌ها در دور دست قد علم کرده بودند. صاف و راست در هوای زلال و نقره فام. در طول بزرگ‌راه، چند خودرو تردد می‌کردند. همچون لکه‌های کوچکی بودند که خورشید بر آن‌ها می‌تابید. دکل‌های تلفن دیده می‌شدند.
استون با دقت گوش داد و پرسید: «این صدای چیست؟»
«قطار»
داشت از راهی دوردست می‌آمد. دود سیاهی از دودکش آن بلند می‌شد، نسیمِ ملایمی به روی دشت وزیدن گرفت و چمنزار را به جنبش واداشت. در طرف راست شهری قرار داشت. خانه‌ها و درختان و چادری بزرگ برای اجرای تئاتر. یک پمپ بنزین معمولی. نردهای کنار خیابان و یک متل.
لئون پرسید: « فکر می‌کنید کسی ما را دید؟ قاعدتاً که باید این طور باشد.»
پارک‌هرست گفت: «به طور قطع صدایمان را که شنیده‌اند. ما هنگام برخورد مثل صور اسرافیل صدا کردیم.»
ویچی به روی دشت قدم گذاشت. ناگهان به شدت سکندری خورد، دستانش را دراز کرد و گفت: «من دارم می‌افتم!»
استون که می‌خندید، پایین پرید و گفت: «به آن عادت می کنی. ما مدت زیادی در فضا بودیم. یالا بیایید قدم بزنیم.»
پارک‌هرست گفت: «به سمت شهر برویم.» و در کنار استون پایین آمد. «شاید به‌ ما غذای مجانی یا یک شامپاین زهرماری بدهند.» سینه اش را جلو داد و گفت: «قهرمانان بازگشته. در ورودی شهر. یک رژه‌ی تشریفاتی. گروه کر نظامی. ماشین‌های رژه و به دنبالش بانوان.»
لئون غرید:« بانوان! تو واقعاً مشکل داری»
«قطعاً همین طور است… بجنبید.»
پارک‌هرست بر روی دشت قدم برداشت و بقیه هم دنبالش به راه افتادند.
استون به لئون گفت: « آن‌جا را نگاه کن. کسی دارد ما را نگاه می‌کند»
بارتون گفت: «بچه. یک مشت بچه» و خنده‌ای از هیجان سر داد و ادامه داد: «بیایید بریم سلام کنیم.»
به سمت کودکان به راه افتادند، به سختی راهشان را از میان علف‌های نم دار و خاک حاصلخیز و گلی پی گرفتند. 
لئون گفت: «الان باید بهار باشد. هوا بوی بهار می‌دهد» و نفسی عمیق کشید «و همین طور بوی علف زار»
استون تخمین زد: «امروز نهم آوریل است»
با عجله به سمت بچه‌ها رفتند و بچه‌ها همان طور ساکت و بی‌حرکت به آن‌ها خیره شده بودند. 
پارک‌هرست فریاد زد: «هی بچه‌ها! ما بر گشتیم»
بارتون هم با صدای بلند گفت: «اسم این شهر چیست؟»
و کودکان با چشمانی گشاد و هاج و واج به آن‌ها نگاه می کردند.
لئون غرولند کرد: «قضیه چیست؟»
استون گفت: «ریش‌هایمان. به نظر خیلی کریه می‌آییم.» و دستی به ریشش کشید و ادامه داد: «نترسید! ما از مریخ برگشتیم. موشک دو سال پیش پرتاب شد. یادتان می‌آید؟ اکتبر سال پیش.»
کودکان با صورت‌های سفید مثل گچ همان طور آن‌ها را نظاره می‌کردند. ناگهان برگشتند و پا به فرار گذاشتند و دیوانه‌وار به سمت شهر دویدند.
و شش مرد گریختن آنان را تماشا کردند.
پارک‌هرست که گیج شده بود: «این‌جا چه خبر است؟»
استون به سختی گفت: «مشکل سر ریش‌های بلندمان است.»
بارتون گفت: «نه. یک چیزی این‌جا اشتباه است.» بدنش لرزید «یک جای کار شدیداً می‌لنگد»
لئون پرخاشگرانه گفت: «نفوس بد نزن! ریش‌های بلند ما» و تکه‌ای از لباسش را وحشیانه پاره کرد و گفت: «ما کثیف هستیم. ولگردهای کَل کثیف. زود باشید.» و به دنبال کودکان به راه افتاد. «بیایید برویم. حتماً سوار ماشین مخصوصی این دور و اطراف شدند. ما آن‌ها را خواهیم دید.»
استون و بارتون به هم نگاهی انداختند و به آرامی به دنبال لئون حرکت کردند. بقیه هم پشت سرشان.
آرام و پریشان، شش مرد با ریشِ بلند، از میان دشت به سوی شهر رفتند.
جوانکی با دوچرخه سریع از نزدیک آن‌ها رد شد. چند کارگر راه آهن که مشغول تعمیر ریل‌ها بودند، ابزارشان را رها کردند و فریاد کشان پا به فرار گذاشتند.
شش مرد، بی‌حرکت و کرخت، رفتن آن‌ها را نگاه کردند. 
پارک‌هرست غرغر کرد: «این چیست؟»
از راه آهن عبور کردند. شهر در آن سو قرار داشت. آن‌ها به بیشه‌ی وسیعی از درختان اکالیپتوس وارد شدند.
لئون با صدای بلند تابلویی را خواند: «برلین گیم». به شهر نگاه کردند. هتل‌ها و کافه‌ها. اتومبیل‌های پارک شده، پمپ‌های بنزین و فروشگاه‌های 10 سنتی. یک شهر کوچک محلی بود. مشتری‌ها در پیاده‌روها و خودروها در خیابان، به آرامی حرکت می‌کردند.
آن‌ها بیشه را پشت سر گذاشتند. آن سوی خیابان، یک کارگر پمپ بنزین سرش را بالا آورد … و خشکش زد. پس از چند لحظه شلنگ پمپ را انداخت و در حالی که با صدای بلند اخطار می‌داد، به سمت خیابان اصلی گریخت.
خودروها متوقف شدند. رانندگان بیرون پریدند و پا به فرار گذاشتند. مرد و زن از فروشگاه‌ها بیرون آمدند و به سرعت متفرق شدند. هراسان و با عجله به هر سو می‌دویدند.
در یک لحظه، خیابان، بیابان بدون سکنه بود.
استون گیچ و متحیر پیش رفت: «خدای بزرگ! چی…؟» او قدم به خیابان اصلی گذاشته بود و هیچ‌کس در دیدرس او نبود.
شش مرد در امتدادِ خیابان اصلی به راه افتادند. آرام، ساکت و متعجب. هیچ جنبشی نبود. همه گریخته بودند. صدای یک آژیر بلند شد، . پایین خیابان، یک ماشین به سرعت دنده عقب گرفت و ناپدید شد.
در پنجره‌ی طبقه‌ی بالای یک ساختمان، بارتون صورتی رنگ پریده و ترسان دید. سپس شبح ناپدید شد.
ویچی زمزمه کرد: «من که نمی فهمم.»
مریودر پرسید: «این‌ها دیوانه شدند؟»
استون چیزی نگفت. ذهنش خالی بود. بی حس و خسته بود. روی جدول نشست و استراحت کرد. نفسی تازه کرد و بقیه دورش جمع شدند.
لئون به یک نشان ایست تکیه داد و لب‌هایش را از درد به هم فشرد: « قوزک پایم وحشتناک درد می‌کند.»
بارتون گفت: «کاپیتان این‌ها چه‌شان شده است؟»
استون گفت: «نمی‌دانم»
به دنبال پاکت سیگار، درون جیبِ ژنده‌اش را جستجو کرد. آن سوی خیابان یک کافه‌ی خالی قرار داشت. مردم از آن بیرون رفته بودند. غذا هنوز روی پیشخوان قرار داشت. همبرگری روی ماهی تابه جلز و ولز می کرد. قهوه در ظرفی شیشه‌ای روی اجاق می‌جوشید.
روی پیاده‌رو کالاهایی افتاده بود که از کیفِ خریداران وحشت‌زده بیرون ریخته بود. موتورِ یک ماشینِ که به حال خود رها شده بود، برای خودش سر و صدا می‌کرد.
لئون گفت:«خب؟ چه کار کنیم؟»
«نمی‌دانم.»
«ما حتا نمی‌توانیم…»
«نمی‌دانم.» استون برخاست و به سمت ورودی کافه حرکت کرد. آن‌ها تماشایش کردند که ‌رفت و پشت پیشخوان نشست .
ویچی پرسید: «چه کار می‌کند؟»
پارک‌هرست گفت: «نمی‌دانم» و در همین حین به دنبال استون به داخل کافه رفت: «داری چه کار می‌کنی؟»
«منتظرم تا از من پذیرایی شود.»
پارک‌هرست بی‌قرار شانه‌ی استون را کشید: «بی‌خیال. کاپیتان هیچ کس این‌جا نیست. همه رفتند.»
استون هیچ چیزی نگفت. پشت پیشخوان نشست. نگاهش بی‌روح بود، با بردباری منتظر پذیرایی شد.
پارک‌هرست برگشت و بیرون رفت و پرسید: «معلوم نیست این‌جا چه گندی زده شده. این‌ها چه‌شان است؟»
سگی با سر و صدا پیدا شد و در حالی که با بد گمانی پارس می‌کرد از آن‌ها عبور کرد و در یک خیابان فرعی به راه خود ادامه داد.
بارتون گفت: «قیافه‌هایشان را ببینید!» و به یک ساختمان نگاهی انداخت و ادامه داد: «دارند تماشایمان می‌کنند. آن بالا. دارند قایم می‌شوند. چرا؟ چرا خودشان را از ما مخفی می‌کنند؟»
ناگهان مریودر خشکش زد: «یک چیزی دارد می‌آید.» و بقیه با اشتیاق برگشتند. در انتهای خیابان دو خودرو‌ی مشکی به درون خیابان پیچیدند و به سمت آنان آمدند. لئون که به دیوار یک ساختمان تکیه می‌داد زیر لب گفت:«خدا را شکر. بالاخره آمدند.»
دو خودرو کنار جدول متوقف شدند. درها بازشد و افراد از درونش بیرون ریختند و به آرامی آن‌ها را محاصره کردند. خوش لباس و مرتب بودند، با کلاه و کراوات و کت‌های بلند خاکستری. یکی‌شان گفت: « اسم من اسکانلان است. از اف بی آی» مردی مسن‌ بود با صدایی سرد و آهنین . پنج مرد را وارسی کرد و ادامه داد:«آن یکی کجاست؟»
بارتون در حالی که به درون کافه اشاره می کرد گفت: «کاپیتان استون؟ آن تو است.»
«بیارش بیرون.»
بارتون به داخل کافه رفت. 
«کاپیتان آن‌ها آن بیرون هستند. بجنب بیا بیرون.»
استون با او به لبه‌ی پیاده رو آمد و با دودلی پرسید: «این‌ها کی هستند بارتون؟»
اسکانلان سری تکان داد «شش نفر» و به سمت افرادش رفت: «خیلی خوب. همه‌اش همین‌ها هستند.» مامورین اف بی آی حرکت کردند و آن‌ها را به طرفِ دیوار آجری کافه عقب راندند.
بارتون در حالی که سرش می‌چرخید فریاد کشید: «صبر کنید!چه…چه خبر است؟»
پارک‌هرست با لحنی معترض گفت: «این چیست؟ به خاطر خدا به بگویید این جا چه خبر است؟» اشک روی صورتش جاری بود و از گونه‌هایش فرو می‌ریخت. 
مامورین اف بی آی اسلحه به همراه داشتند. آن‌ها را بیرون آوردند. ویچی عقب پرید و دستانش را بالا برد: «شما را به خدا به ما بگویید ما چه کار کردیم؟ این‌جا چه خبر است؟»
ناگهان امیدی کم‌سو در دل لئون روشن شد: «آن‌ها نمی‌دانند ما کی هستیم. فکر می‌کنند ما کمونیست هستیم.» و رو به اسکانلان گفت: «ما هیأت اعزامی به مریخ هستیم. اسم من لئون است. یادتان آمد؟ اکتبر سال پیش. ما برگشتیه‌ایم. ما از مریخ برگشتیم.»
صدایش خاموش شد. سلاح‌ها بالا می آمدند. لوله و شلنگ و مخازن.
مریودر غرید: «ما برگشتیم. ما بازگشت کنندگان هیأت اعزامی به مریخ هستیم.»
اسکانلان با صورتی بی‌تفاوت و صدایی سرد گفت: «خیلی خوب است. فقط مشکل این‌جاست که سفینه وقتی به مریخ رسید، منفجر شد و از هم پاشید. هیچ‌کدام از خدمه جان سالم به در نبردند. ما می‌دانیم چون یک تیم رباتی پاکسازی فرستادیم و اجساد هر شش نفر را بر گرداندیم.»
مامورین اف بی آی آتش کردند. شعله‌های ناپالم به روی شش پیکر ریش بلند گشوده شد. آن‌ها نخست عقب کشیدند و سپس شعله‌ها آنان را در بر گرفت. مامورین اف بی آی مشتعل شدن پیکرها را دیدند و سپس دیدشان سد شد. آن‌ها دیگر جان کندن آن شش پیکر را ندیدند اما می‌توانستند صدایشان را بشنوند. چیزی نبود که از شنیدنش لذت ببرند، اما صبر کردند، منتظر ماندند و تماشا کردند. 
***
اسکانلان با پا ضربه‌ای به تکه‌های سوخته زد و گفت: «زیاد نمی‌شود مطمئن بود. ظاهراً فقط پنج بدن این‌جاست… ولی من ندیدم هیچ کدامشان فرار کند. فرصتش را نداشتند.» زیر فشارِ پایش تکه‌ای از خاکستر متلاشی و به ذراتی تجزیه شد که همچنان می‌جوشید و بخار می‌کرد.
همراهش، ویلکس به پایین خیره شد. بار اولش بود، هنوز نمی‌توانست کامل باور کند که ناپالم چه می‌کند. ویلکس زیرلب گفت: «من… من شاید بهتر باشد برگردم به ماشین.» و از اسکانلان دور شد.
اسکانلان گفت: «قابل قبول نیست.» و در همین حال صورت مرد جوان را دید:«آه بله. تو برو و در ماشین بشین»
مردم کم کم داشتند وارد پیاده رو می‌شدند و با اضطراب از پنجره‌ها و راهرو‌ها نگاه می‌کردند. پسری با اشتیاق جیغ کشید: «آن‌ها را گرفتند. آن‌ها جاسوس‌های فضایی را گرفتند.»
عکاس عکس می گرفت. مردم کنجکاو از هر سو ظاهر می‌شدند. صورت‌هایشان رنگ پریده و چشمانشان از حدقه در آمده بود و هاج و واج با دهان باز به توده‌ی زغال شده و نامعلوم بقایای اجساد خیره شده بودند.
ویلکس که دستانش می‌لرزید درون ماشین خزید و در را پشت سرش بست. رادیو ویز ویز می‌کرد. آن را خاموش کرد. نه می‌خواست چیزی بشنود نه چیزی بگوید.
در راهروی کافه، چند مرد از سازمان با کت‌های خاکستری باقیمانده بودند و با اسکانلان صحبت می‌کردند. در همین حین هم چند نفرشان دور و اطراف کافه و خیابان رفت و آمد می‌کردند. ویلکس رفتنشان را تماشا کرد. با خود فکر کرد چه کابوسی.
اسکانلان به او ملحق شد. به ماشین تکیه کرد و سرش را به داخل برد: «بهتری؟»
«بد نیستم. این چه بود؟ بیست و دومین دفعه؟»
«بیست و یکمین. هرچند ماه یک بار… همان اسم‌ها، همان آدم‌ها. به تو نمی‌گویم که به آن عادت می‌کنی. ولی حداقل آن‌قدر شوکه‌ات نمی‌کند.»
«من هیچ تفاوتی بین آن‌ها و خودمان نمی‌بینم. مثل این بود که شش تا بنی بشر را زنده بسوزانیم.»
اسکانلان گفت:«نه». در ماشین را باز کرد و پشت ویلکس روی صندلیِ عقب نشست.
«آن‌ها فقط شبیه شش انسان بودند. فقط همین. آن‌ها می‌خواهند که این طور باشند. قصدشان همین است. می‌دانی بارتون، استون، لئون و …»
«می‌دانم. کسی یا چیزی آن بیرون است که قبل از این که ما برسیم آن‌جا سقوط سفینه و مرگشان را دیده و بررسی کرده. به اندازه کافی نصیبش شده تا ادامه دهد. به اندازه‌ای که به آن‌ها آن چیزی را نیاز دارند بدهد،ولی …» قیافه‌ای به خود گرفت: «ما نمی‌توانیم هیچ کار دیگری برای آن‌ها بکنیم؟»
اسکانلان گفت: «ما به اندازه‌ی کافی درباره‌‌اش نمی‌دانیم. فقط … این بدل‌ها را بارها و بارها می‌فرستد. سعی می‌کند خودش را پشت آن‌ها پنهان کند و از ما رد شود.»
صورتش سخت و ناامید شد:
«آیا آن‌ها دیوانه‌اند؟ شاید آن قدر متفاوت هستند که امکان ارتباط بین ما و آن‌ها وجود ندارد. واقعا آن‌ها فکر می‌کنند اسم همه‌ی ما لئون، مریودر، پارک‌هرست و استون است؟ این قسمتی است که شخصاً من را ناامید می کند… شاید هم این در واقع شانسی باشد که ما آوردیم. این واقعیت که آن‌ها نمی‌فهمند ما منحصر به فردیم. تصور کن چقدر بد می‌شود، اگر یک موقعی یک چیزی شبیه … هاگ یا تخم جعل کنند. چیزی بی‌شباهت به آن شش بیچاره‌ای که روی مریخ مردند. چیزی که ما نفهمیم تقلبی است.»
«آن‌ها باید یک مدل داشته باشند.»
یکی از مامورین سازمان به اسکانلان اشاره کرد و او هم از ماشین بیرون پرید و پس از یک لحظه پیش ویلکس برگشت.
«می‌گویند فقط پنج جسد وجود دارد. یکی در رفته است و آن‌ها فکر می‌کنند او را دیدند. او لنگ می‌زده و تند حرکت نمی‌کرده. بقیه ما به دنبالش می‌رویم. تو این‌جا بمان و چشمانت را باز نگهدار.»
او به همراه یکی از مامورین سازمان با گام‌های بلند قدم به خیابان گذاشت.
ویلکس سیگاری روشن کرد و سرش را به روی بازوانش گذاشت و کمی استراحت کرد. جعل کردن … همه ترسیده بودند اما … آیا واقعاً کسی تلاش کرده بود تا ارتباطی برفرار کند؟
دو پلیس از راه رسیدند و مردم را از مسیر دور می کردند. سومین دُج سیاه که مردان سازمان را منتقل می‌کرد به سمت پیاده حرکت کرد و ایستاد. مامورین بیرون آمدند. یکی از مامورین سازمان که ویلکس او را نمی‌شناخت به سوی او حرکت کرد.
«تو بی‌سیمت را روشن نمی‌گذاری؟»
ویلکس پرخاشگرانه گفت:«نه»
«اگر یکی را دیدی می‌دانی چه جوری او را بکشی؟»
«بله.»
مامور رفت تا به تیمش بپیوندد.
ویلکس از خود پرسید اگر این ماجرا دست من بود چه کار می‌کردم؟ سعی می‌کردم بفهمم چه می‌خواهند؟ هر چیزی که تا این اندازه شبیه انسان است و مثل آدمیزاد رفتار می‌کند، قاعدتاً مثل آدم هم احساس می‌کند و اگر آ‌ن‌ها، صرف نظر از هر چه که هستند، مثل انسان احساس و رفتار کنند، امکانش نیست که بالاخره یک زمانی به انسان تبدیل شوند؟
از گوشه‌ی جمعیت، یک پیکر منحصر به فرد خودش را جدا و به طرف او حرکت کرد.. با تردید اندکی مکث کرد. سرش را تکان داد. لنگید و خود را نگهداشت و سپس مثل مردم اطرافش ایستاد. ویلکس او را تشخیص داد چون طی ماه‌ها، آموزش دیده بود. لباس‌های متفاوتی به تن داشت. شلوار کردی به پا داشت و یک پیراهن که دکمه‌هایش را اشتباه بسته بود و یکی از پاهایش برهنه بود. مشخصاً او حواسش به کفش نبود و یا … لحظه‌ای اندیشید، شاید او خیلی مجروح و گیج بود. 
به محض آن که به سوی او آمد، ویلکس هفت تیرش را بالا آورد و شکمش را هدف گرفت. به آن‌ها آموزش داده شده بود تا به آن‌جا شلیک کنند و او در تمرین‌ها بارها و بارها به آدمک‌ها شلیک کرده بود. دقیقاً یه قسمت میانی بدن… و آن قدر شلیک می‌کرد تا مثل یک حشره دونیم شود.
وقتی دید ویلکس آماده‌ی شلیک می‌شود، حالتی آکنده از رنج و حیرت بر صورتش ظاهر شد. مکث کرد و به او نگاه کرد. هیچ حرکتی برای فرار از خود نشان نداد. این‌جا بود که ویلکس دریافت که او به شدت سوخته و به هرحال شاید اصلاً زنده نمی‌ماند.
«من مجبورم.»
مرد، به او خیره شد و سپس دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید.
او شلیک کرد.
قبل از این که بتواند صحبت کند، مرده بود. وقتی گلوله اصابت کرد و مرد کنار ماشین افتاد، ویلکس از ماشین خارج شد.
همین طور که بالای سرش ایستاده بود و به او خیره شده بود فکر کرد من اشتباه کردم. من به او شلیک کردم چون ترسیده بودم. ولی مجبور بودم. حتا اگر هم کارم اشتباه بود، او آمده بود تا بین ما نفوذ کند، خودش را به شکلی در آورد که ما او را نشناسیم. این چیزی است که به ما گفته شده است. ما مجبوریم باور کنیم که آن‌‌ها علیه ما توطئه می کنند. انسان نیستند و هرگز هم بیش از این نخواهند بود.
فکر کرد خدا را شکر. بالاخره تمام شد.
و سریع به یاد آورد که این طور نیست…
یک روز گرم تابستانی بود. در اواخر جولای.
سفینه با غرشی بلند درون زمین زراعتی فرو رفت. یک حصار را درید، بعد یک آلونک و در آخر داخلِ یک آبگذر متوقف شد.
سکوت.
پارک‌هرست لرزان به پا خاست. نرده‌های ایمنی را گرفت. شانه‌اش آسیب دیده بود. سرش را تکان داد. گیج شده بود.
گفت: «ما رسیدیم پایین» و در حالی که صدایش با اشتیاق بلند می‌شد دوباره تکرار کرد: «ما پایین هستیم.»
کاپیتان استون نفس زنان گفت: «کمکم کن بلند شوم» و بارتون دستش را برای کمک دراز کرد.
لئون نشست و ردِ خون را از روی گردنش را پاک کرد. فضای داخلی سفینه متلاشی شده بود. بیشتر تجهیزات تخریب شده و در اطراف پخش شده بودند.
ویچی راهش را به طرف دریچه باز کرد. با انگشتانی لرزان، مشغول بازکردن قفل‌های سنگین شد.
بارتون گفت: «خب دیگر. ما برگشتیم»
مریودر زیر لب گفت: «من که باورم نمی‌شود» دریچه باز شد و آن‌ها به سرعت دریچه را کنار زدند. «این ممکن نیست. زمین خوب و کهن خودمان!»
لئون گفت: «گوش کنید.» و پایین رفت تا به زمین رسید: «یک نفر دوربین را بیاورد.»
بارتون با خنده پاسخ داد: «این دیگر خیلی مسخره است.»
استون فریاد زد: «بگیرش»
مریودر گفت: «بله بگیرش. درست همان‌طور که برای برگشتمان نقشه کشیده بودیم. یک رکورد تاریخی برای کتاب‌های درسی مدرسه.»
ویچی میانِ خرت و پرت‌ها جستجو کرد.
«انگار داغان شده.»
و دوربین آسیب دیده را نگهداشت. پارک‌هرست که به زحمت نفس می کشید و پشت سر لئون بیرون می‌آمد گفت: «شاید یک جوری کار کند، اما چه جوری می‌خواهد از هر شش‌تایمان عکس بگیرد؟ یکی باید شاتر را فشار دهد.»
استون گفت: «من زمانش را تنظیم می‌کنم.» دوربین را گرفت و تنظیم کرد و ادامه داد: «همه به خط شوید.» دکمه را فشار داد و به بقیه ملحق شد.
شش مرد ریش بلند، با لباس های پاره پاره مقابل سفینه‌ی تخریب شده‌شان ایستاد بودند که دوربین صدایی کرد. آن‌ها با ترس و در سکوتی ناگهانی به شهر کوچک سر سبز خیره شدند. به چشمان درخشان یکدیگر نگاهی انداختند.
و کاپیتان استون نعره زد: «ما برگشتیم! ما برگشتیم!»
نویسنده: فیلیپ ک. دیک
مترجم: محمدحسین عبدالهی ثابت

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1489
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.