داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

فضانورد مرده

اکنون دیگر کیپ کندی[1] ناپدید شده و حایل‌های آن از زیر شن‌های بیابان به هوا رفته است. شن از راه رودخانه‌ی موز آمده و نهرها را پر کرده و مجتمع فضایی قدیمی را تبدیل به برهوتی پر از باتلاق و تکه‌های شکسته‌ی بتون کرده است. در تابستان، شکارچیان مخفیگاه‌های خود را در میان اتومبیل‌های قراضه‌ی کارکنان پهن می‌کردند. اما در آغاز نوامبر، وقتی من و جودیت از راه رسیدیم، تمام این منطقه متروک شده بود. آن طرف ساحل کاکائو که ماشین را آن‌جا نگه داشتم، خرابه‌های متل‌ها تقریباً در زیر گیاهان خودرو ناپدید شده بودند. برج‌های فرود در میان هوای عصرگاهی، طوری سر به آسمان بلند کرده بودند انگار ممیز‌های زنگ‌زده‌ی جبر فراموش شده‌ی آسمان هستند.
گفتم: «محوطه‌ی پرچین یک کیلومتر جلوتر است. تا وقتی هوا تاریک شود، همین‌جا صبر می‌کنیم. حالت بهتر است؟»
جودیت به قیف پهناوری از ابرهای سرخ خیره شده بود که انگار روز را با خودش به پشت افق می‌کشید و نور را از روی موهای بلوند مات او می‌برد. بعد از ظهر روز قبل، در هتلی در تامپا، به دلیل نامشخصی اندکی مریض احوال شده بود.
پرسید: «پول چه؟ شاید حالا که این‌جاییم، بیشتر بخواهند.»
«پنج هزار دلار؟ خیلی زیاد است جودیت. این شکارچی‌های بقایا در حال منقرض شدن هستند… دیگه آدم‌های چندانی به کیپ کندی علاقه نشان نمی‌دهند. پس مسأله چیست؟»
انگشت‌های باریک او روی یقه‌ی کت جیرش به هم می‌پیچیدند. گفت: «من… مسأله این است که شاید بهتر بود مشکی می‌پوشیدم.»
«چرا؟ جودیت، این که تشییع جنازه نیست. به خاطر خدا بی‌خیال شو. رابرت بیست سال پیش مرده. می‌دانم او برای ما چه بوده، ‌ولی…»
جودیت به اتومبیل‌های قراضه و لاشه‌ی لاستیک‌ها خیره شد. چشمان رنگ پریده‌اش در میان صورت تهی او، آرام به نظر می‌رسیدند. گفت: «فیلیپ، چرا نمی‌فهمی، او الان دارد برمی‌گردد. یه نفر باید این‌جا باشد. خدمات مجلس ختم با بی‌سیم، یک برنامه‌ی ‌طنز وحشتناک است… خدایا، اگر رابرت جواب می‌داد کشیش شوکه می‌شد. باید یه کمیته‌ی کامل این‌جا می‌بود… نه این که فقط من و تو و این کلوب‌های شبانه‌ی خالی باشیم.»
با صدایی محکم‌تر گفتم: «جودیت، باید یک کمیته می‌بود… ولی به شرطی که اطلاعاتمان را به بنیاد ناسا خبر می‌دادیم. بقایای او را در سردابه‌ی ناسا در آرلینگتون دفن می‌کردند. با یک دسته‌ی موسیقی… حتی ممکن بود رییس‌جمهور هم بیاید. هنوز هم وقت داریم.»
منتظر بودم جواب بدهد، ولی او به محو شدن حایل‌ها در آسمان شب چشم دوخته بود. پانزده سال قبل، زمانی که فضانورد مرده درون کپسول سوخته و فراموش‌شده‌اش در مدار زمین می‌چرخید، خود جودیت یک کمیته‌ی یادبود به راه انداخته بود. شاید در عرض فقط چند روز، زمانی که سرانجام آخرین بقایای جسد رابرت همیلتون را در دستانش می‌گرفت، دیگر وسواسش به پایان می‌رسید.
«فیلیپ‌! آن‌جا را! آن…»
بر فراز قسمت غربی آسمان، میان صورت فلکی قیفاووس[2] و ذات‌الکرسی، نقطه‌ای با نور سفید به سمت ما حرکت می‌کرد. مانند یک ستاره‌ی گمشده بود که به دنبال منطقة‌البروج خود بگردد. در عرض چند دقیقه، به بالای سر ما رسید. چراغ‌های چشمک‌زن کم سویش مانند چراغ دریایی بود.
«او نیست جودیت.»
جدول مسیرها را که با مداد در دفترچه‌ام کشیده بودم، به او نشان دادم. «شکارچیان بقایا این مدارها را بهتر از هر کامپیوتری تشخیص می‌دهند. می‌بایست خط سیر رو برای سالیان دراز زیر نظر گرفته باشند.»
«او کیست؟»
«یه زن خلبان روسی… والنتیا پروکروونا. بیست و پنج سال پیش، او برای کار روی سیستم مخابره‌ی تلوزیونی از یه پایگاه نزدیک رشته کوه اورال به فضا پرتاب شد.»
«تلویزیون؟ امیدوارم از برنامه لذت برده باشند.»
جودیت در حالی که از ماشین پیاده می‌شد، این اظهار نظر سنگ‌دلانه را به زبان آورد و باعث شد یک بار دیگر انگیزه‌های واقعی او از آمدن به کیپ کندی را به یاد بیاورم. ناپدید شدن کپسول حاوی زن مرده را بر فراز جریان تیره‌ی آتلانتیک تماشا کردم؛ مثل همیشه که منظره‌ی تراژیک ولی بی‌صدای بازگشت یکی از آن اکتشاف‌کننده‌ها را بعد از سالیان دراز از مسیرهای جزر و مدی فضا تماشا می‌کردم. تنها چیزی که از آن زن روسی می‌دانستم، اسم رمز او بود: «مرغ دریایی». هنوز هم به دلایلی، ‌از این که در هنگام فرود او آن‌جا بودم، احساس خوشحالی می‌کردم. از سوی دیگر جودیت هیچ یک از این موارد را احساس نمی‌کرد. در طول تمام سال‌های درازی که بعد از ظهرهای سرد در باغ می‌نشست و آن‌قدر خسته بود که حتی تا تخت‌خواب هم نمی‌توانست برود، دائم بار نگرانی یکی از 12 فضانورد مرده‌ی در مدار و آسمان شب را تحمل می‌کرد.
در حالی که انتظار می‌کشید و پشتش رو به دریا بود، ماشین را به گاراژ یکی از کلوپ‌های خالی افتاده در 50 متری جاده بردم. از صندوق عقب دو چمدان بیرون کشیدم. یکی از آن‌ها، یک ساک سفری سبک که لباس‌های من و جودیت در آن قرار داشت. دیگری، که درونش با ورقه‌های فلزی روکش شده و با تسمه‌ها و دسته‌های اضافی تقویت شده بود، خالی بود.
ما در طول ضلع شمالی محوطه‌ی پرچین به راه افتادیم. شبیه دو بازدیدکننده‌ی دیر رسیده که به پایگاهی آمده بودند که سالیان دراز متروک مانده بود.
از زمانی که آخرین موشک سکوی پرتاب خود را در کیپ کندی ترک کرده بود، 20 سال می‌گذشت. در آن زمان، ناسا من و جودیت را -من یک برنامه‌نویس ارشد پرواز بودم- به مجتمع نجومی فضایی تازه تاسیس در نیومکزیکو منتقل کرده بود. مدت کوتاهی پس از رسیدن به آن‌جا، با فضانورد کارآموزی به نام رابرت همیلتون ملاقات کردیم. بعد از گذشت دو دهه، تنها چیزی که از آن مرد جوان فوق‌العاده مؤدب با چشمان تیز می‌توانستم به یاد بیاورم، پوستی آلبینو، بسیار مشابه چشم‌های رنگ‌پریده و موهای کهربایی جودیت است. ژنی سرد هر دوی آن‌ها را تحت تاثیر رنگ پریدگی قطبی خود قرار داده بود. برای حدود شش هفته، دوستان نزدیکی بودیم. شیفتگی جودیت یکی از آن انواع انگیزش‌های جنسی خجولانه‌ای بود که زنان جوان خانواده‌دار به روش‌های ساده و بی‌ریای خود نشان می‌دهند. من که آن‌ها را در حال شنا کردن و تنیس بازی کردن تماشا می‌کردم، میل نداشتم که در مورد آن خیالات گذرای او نگرانی به خودم راه دهم.
یک سال بعد، رابرت همیلتون مرده بود. او قبل از بسته شدن محوطه‌های فرود، برای آخرین پرواز نظامی به کیپ کندی آمد. سه ساعت بعد از جدا شدن از زمین، یک شهاب سنگ دیوانه با او تصادف کرد و سیستم تأمین اکسیژنش را نابود کرد. او برای پنج ساعت دیگر هم در لباس فضاییش زنده ماند. اگر چه اوایل خونسرد بود، آخرین ارتباط رادیویی او چنان یاوه‌گویی بی‌ربطی بود که هیچ وقت نگذاشتند من و جودیت به آن گوش دهیم.
یک دوجین فضانورد در سوانح مداری کشته شدند؛ کپسول‌های آن‌ها باقی ماند تا مانند ستاره‌های یک صورت فلکی جدید در آسمان شب بچرخد؛ و اوایل، جودیت عکس‌العمل اندکی نشان می‌داد. بعدها با گذشت زمان، و بعد از یک سقط جنین، شکل آن فضانورد مرده که در آسمان بالای سر ما می‌چرخید، در ذهن او به صورت یک وسواس دوباره پدیدار شد. برای ساعت‌ها، به ساعت اتاق خواب خیره می‌شد. انگار منتظر اتفاقی است که رخ دهد.
پنج سال بعد، من از ناسا استعفا دادم و ما به اولین مسافرتمان به کیپ کندی رفتیم. تعداد اندکی واحد نظامی هنوز هم از حایل‌های متروکه محافظت می‌کردند؛ ولی دیگر محدوده‌ی سابق پرتاب به عنوان قبرستان ماهواره‌ها استفاده می‌شد. کپسول مرده‌ها که سرعتشان را در مدار از دست می‌دادند، با استفاده از یک سیگنال رادیویی مادر از برج دیدبانی به آن سمت گرایش داده می‌شدند. در کنار دستگاه‌های آمریکایی، ماهواره‌های روسی و فرانسوی در پروژه‌های مشترک اروپایی-آمریکایی به این نقطه کشانده می‌شدند و هیکل سوخته‌ی کپسول‌ها در سرتاسر بتن ترک خورده منفجر می‌شدند.
حتی همان موقع هم شکارچیان بقایا در کیپ کندی زندگی می‌کردند و در میان علف‌های هرز برای پانل دستگاه‌ها و لباس‌های فضایی، و از همه مهم‌تر، جسدهای مومیایی شده‌ی فضانوردان مرده جستجو می‌کردند.
تکه‌های سوخته و سیاه شده‌ی استخوان ترقوه و قلم پا، کاسه‌ی زانو و دنده، بقایای ارزشمند عصر فضا بودند؛ به همان اندازه گرانبها که استخوان‌های قدیسین در مقبره‌های قرون وسطی ارزش داشتند. بعد از اولین حادثه‌ی کشنده در فضا، صدای مردم بلند شد که این مقبره‌های چرخنده باید به زمین برگردانده شوند. متأسفانه، زمانی که یک موشک ماه‌نورد که به زمین برگردانده می‌شد، به صحرای کالاهاری برخورد کرد، مردمان بومی منطقه آن را تصاحب کردند. آن‌ها که اعتقاد داشتند فضانوردان خدایان مرده هستند، هشت تا از دست‌ها را بریده و در میان بوته‌زارها ناپدید شدند. پیدا کردن آن‌ها دو سال طول کشید. از آن زمان به بعد، کلاهک‌ها در مدار رها شدند تا در زمان برگشت به زمین، بسوزند.
هر آن‌چه از بقایا بعد از تصادم با قبرستان ماهواره‌ها نجات می‌یافت، توسط شکارچیان بقایای کیپ کندی ردیابی می‌شد. این گروه چادرنشین برای سالیان دراز در ماشین‌ها و متل‌های متلاشی زندگی کرده بودند و زیر گوش نگهبانانی که از محوطه‌ی شنی محافظت می‌کردند، پیکرها را می‌دزدیدند. در اوایل اکتبر، زمانی که یکی از همکاران سابقم در ناسا به من خبر داد که ماهواره‌ی رابرت همیلتون ناپایدار شده است، به تامپا رفتم و در مورد قیمت باقیمانده‌ی رابرت همیلتون پرس و جو کردم. پنج هزار دلار قیمت کمی برای من بود تا بپردازم و روح او را در ذهن جودیت به آرامش برسانم.
هشتصد یارد جلوتر از جاده، از حصار محوطه رد شدیم. قسمت اعظم حصار سیمی که شش هفت متر ارتفاع داشت بر اثر هجوم تپه‌های شنی ‌فرو ریخته بود و علف‌های هرز از میان سوراخ‌های توری فلزی رشد کرده بودند. زیر پای ما، جاده‌ی دور محوطه از یک اتاقک نگهبانی متروک می‌گذشت و به دو مسیر سنگفرش شده، تقسیم می‌شد. ما که در محل قرار انتظار می‌کشیدیم، چراغ‌های گردان جرثقیل وانتی نگهبانان در کنار حایل‌های کنار ساحل می‌درخشیدند.
پنج دقیقه بعد، یک مرد کوچک اندام با صورتی تیره از صندلی یکی از اتومبیل‌های فرو رفته در شن که در ۲۰ متری ما قرار داشت بالا آمد. در حالی که سرش را پایین انداخته بود، به سرعت به سمت ما دوید.
«خانم و آقای گرووز؟»
بعد از یک مکث و نگاهی به چهره‌های ما، خودش را خیلی مختصر و مفید معرفی کرد: «کوئینتن. سم کوئینتن.»
دست که می‌داد، دست‌های پنجه‌مانندش استخوان‌های مشت و ساعدم را آزمایش می‌کرد. دماغ نوک‌تیزش در هوا دور می‌زد. نه که همیشه در میان شن‌ها و علف‌ها جستجو کرده بود، چشمانش مثل چشمان یک پرنده‌ی دستپاچه بود. یک کمربند نظامی پارچه‌ای دور شلوار زبر و سیاه وصله‌خورده‌اش بسته بود. دست‌هایش را با بی‌قراری تکان می‌داد؛ مثل این که به دنبال آثاری پنهان در زیر شن‌ها باشد. متوجه کف دست‌های زخمی‌اش شدم. تاول‌های عظیم ستاره‌های رنگ‌پریده‌ای در تاریکی می‌ساختند.
برای لحظه‌ای، انگار از ما ناامید شد و تقریباً میلی برای حرکت نداشت. سپس با گام‌های چابک در طول شن‌ها به راه افتاد و هر از گاهی ما را به حال خودمان می‌گذاشت تا بدون کمک، کورکورانه جلو برویم. نیم ساعت بعد، زمانی که وارد یک آبگیر کم عمق در نزدیکی مزرعه‌شدیم که قلیا در آن رسوب کرده بود، من وجودیت که از نفس افتاده بودیم چمدان‌ها را از میان لاستیک‌های پاره و سیم‌های خاردار به دنبال خودمان می‌کشیدیم.
یک مشت از کابین‌ها را از جای اصلی خود در امتداد ساحل کنده بودند و در آبگیر دوباره سر هم‌بندی کرده بودند. اتاق‌های جدا شده روی شن‌ها کج ایستاده بودند و گچ بری‌ها و کاغذ دیواری‌های گلدار دیوارهای بیرونی آن‌ها را پوشانده بودند.
آبگیر پر از آشغال‌های فضایی بود؛ تکه‌های از کپسول‌ها، سپرهای حرارتی، آنتن و قوطی‌های چتر نجات. نزدیک پوسته‌ی قُر شده‌ی یک ماهواره‌ی هواشناسی، دو مرد با چهره‌های زرد رو به خاکستری و کاپشن‌های پوست گوسفند، روی صندلی یک ماشین نشسته بودند. آن یکی که پیرتر بود یک کلاه نیروی هوایی کهنه را تا چشم‌هایش پایین کشیده بود. با دست‌های پینه بسته، در حال ساییدن لبه‌ی آفتاب گردان یک کلاه فضایی بود. دیگری که مرد جوانی بود، ریش تنکی داشت که دهانش را پوشانده بود. او با نگاه بی علاقه، مثل یک مسؤول کفن و دفن به نزدیک شدن ما چشم دوخته بود.
وارد بزرگ‌ترین کابین شدیم که از دو اتاق‌ کنده شده از یک خانه‌ی ساحلی تشکیل شده بود. کوئینتن یک چراغ پارافینی روشن کرد. با دست به دور و بر اتاق کثیف اشاره کرد و بدون این که خودش هم اعتقادی به حرفش داشته باشد، گفت: «شما… این‌جا راحت است.»
وقتی هم که جودیت با بی‌زاری آشکاری به او خیره شد با کنایه اضافه کرد: «ما معمولاً بازدیدکننده‌های زیادی نداریم.»
چمدان‌ها را روی تخت‌خواب فلزی و روغنی گذاشتم. جودیت به آشپزخانه رفت و کوئینتن شروع به باز کردن چمدان خالی کرد.
«این‌جاست؟»
دو تا پاکت اسکناس‌های صد دلاری را از جیب کتم بیرون کشیدم. وقتی آن‌ها را به دستش می‌دادم گفتم: «این چمدان برای… بقایاست. به اندازه‌ی کافی بزرگ هست؟»
کوئینتن طوری در آن نور سرخ رنگ به من خیره شد که انگار به خاطر حضور ما در آن‌جا گیج شده بود. بعد گفت: «لازم نبود این‌قدر به خودتون دردسر بدهید. آن‌ها مدت زیادی آن بالا بوده‌اند آقای گرووز. بعد از تصادم…» به دلایلی، نگاهی هرزه به سمت جودیت انداخت و ادامه داد: «ممکن است فقط به اندازه‌ی یه دست مهره‌ی شطرنج باقی مانده باشد.»
زمانی که او رفت، به آشپزخانه رفتم. جودیت کنار اجاق ایستاده بود و دست‌هایش را روی یک جعبه غذای کنسرو گذاشته بود. داشت از پنجره به آهن قراضه‌ها نگاه می‌کرد و به آسمانی که هنوز رابرت همیلتون را در سانتریفوژ زنگ‌زده‌اش نگه داشته بود، اعتنایی نمی‌کرد. برای لحظه‌ای، احساس کردم که تمامی منظره‌ی زمین با آشغال پر شده و این‌جا در کیپ کندی، منبع این زباله‌ها را پیدا کرده‌ایم.
دستم را دور شانه‌اش حلقه کردم و گفتم: «جودیت، این کار هیچ مفهومی هم دارد؟ بیا برگردیم تامپا؟ ده روز دیگر وقتی همه چیز تموم شد من می‌توانم بیایم این‌جا و…»
رویش را به سمت من برگرداند. دست‌هایش لبه‌ی جیر لباسش را، درست در همان جایی که من دست گذاشته بودم، می‌سایید. گفت: «‌فیلیپ، می‌خواهم این‌جا باشم… مهم نیست چقدر ناراحت‌کننده باشد. می‌فهمی؟»
نیمه شب، وقتی که درست کردن غذایی برای خودمان را به پایان رساندم، او به دیواره‌ی بتونی دور مخزن تکیه داده بود. سه تا از شکارچیان بقایا روی صندلی‌های ماشین خودشان نشسته بودند و بدون حرکت او را تماشا می‌کردند. دستان زخمی‌شان مثل شعله‌ای در تاریکی می‌درخشید،
ساعت سه صبح، که ما بیدار روی تخت باریک دراز کشیده بودیم، والنتینا پرورکروونا از آسمان پایین آمد. دفن شده در تابوتی سوخته از جنس آلومینیوم به پنهای 300 یارد، آخرین مدار خود را پشت سر می‌گذاشت. وقتی بیرون و به میان هوای شبانگاه رفتم، شکارچیان بقایا ناپدید شده بودند. از لبه‌‌ی مخزن بتنی آن‌ها را می‌دیدم که میان شن‌ها می‌دوند و مثل خرگوش، روی لاستیک‌ها و تایرها بالا و پایین می‌پرند.
به کابین برگشتم و گفتم: «جودیت، او دارد پایین می‌آید. نمی‌خواهی تماشا کنی؟»
جودیت موهای طلاییش را در یک حوله‌ی سفید پیچیده بود، روی تخت دراز کشیده بود و به سقف گچی و ترک خورده نگاه می‌کرد. اندکی بعد از ساعت چهار، من کنارش نشسته بودم، که نوری درخشان محوطه را روشن کرد. از دوردست صدای انفجار که دیواره‌های بلند شنی آن را خفه کرده بود، بلند شد. نوری درخشید و به دنبال آن کلی صدای موتور و آژیر آمد.
هنگام طلوع آفتاب، شکارچیان بقایا در حالی که دستان سوخته‌ی خود را در بانداژ‌های موقتی پیچیده بودند، برگشتند و غنیمت خود را کشان‌کشان آوردند.
بعد از این نمایش ناراحت کننده، جودیت وارد مرحله‌‌ی فعالیت‌های ناگهانی و غیرمنتظره شد. مثل این که کابین را برای ورود یک مهمان آماده کند، پرده‌ها را دوباره آویزان کرد و دو اتاق را با دقتی وسواسی جارو کرد؛ حتی خودش را وادار کرد از کوئینتن یک بطری مایع شوینده بخواهد. ساعت‌ها پشت میز آرایش می‌نشست، موهایش را شانه زده و حالت می‌داد و مدل‌های مو را یکی بعد از دیگری امتحان می‌کرد. او را تماشا می‌کردم که چال روی گونه‌اش را لمس می‌کند و به دنبال خطوط چهره‌ای می‌گردد که بیست سال قبل محو شده بود. وقتی درباره‌ی رابرت همیلتون حرف می‌زد، تقریباً نگران بود به چشم او پیر به نظر برسد. مواقع دیگر، طوری در مورد رابرت حرف می‌زد انگار یک کودک باشد؛ پسری که بعد از سقط جنین او، هرگز نتوانسته بودیم داشته باشیم. این بازی‌های متفاوت شبیه صحنه‌های متوالی یک نمایش خصوصی به دنبال هم می‌آمدند. در هر حال، من و جودیت برای سال‌ها، بدون این که خودمان متوجه باشیم، رابرت همیلتون را برای مقاصد خود به کار برده بودیم. منتظر بودم فرود بیاید. خوب می‌دانستم که بعد از آن جودیت دیگر کسی به جز من نخواهد داشت. پس چیزی نمی‌گفتم.
در همین زمان، شکارچیان جایزه روی تکه‌های کپسول والنتینا پروکروونا کار می‌کردند: سپر حرارتی ور آمده، شاسی‌های بخش اندازه‌گیری راه دور و تعدادی قوطی فیلم که تصادم و چگونگی مرگش را نشان می‌داد. (اگر این فیلم‌ها هنوز کار می‌کردند، قابل ارزش گذاری نبودند؛ فیلم‌هایی ناگوار با خشونتی کابوس مانند که در سینماهای زیر زمینی لوس‌آنجلس، لندن و مسکو به نمایش گذاشته می‌شد.) در حین عبور از جلوی کابین بعدی، یک لباس فضایی نقره‌ای پاره‌پاره را دیدم که روی دو تا از صندلی ماشین‌ها پهن شده بود. کوئینتن و باقی شکارچیان جایزه کنار آن زانو زده بودند و در حالی که دست‌هایشان را در آستین‌ها و پاچه‌ها آن فرو برده بودند، با چشمان مجذوب و حساس یک جواهرشناس به من نگاه می‌کردند.
یک ساعت قبل از طلوع، با صدای موتورهایی در ساحل بیدار شدم. در تاریکی، سه تا از شکارچیان بقایا کنار دیواره‌ی مخزن چمباتمه زده بودند و چهره‌های در هم فشرده‌ی آن‌ها بر اثر نور چراغ‌های گردان روشن شده بود. یک کاروان طولانی از کامیون‌ها و کامیونت‌ها وارد محوطه‌ی پرتاب می‌شدند. سربازان از پشت آن‌ها پایین می‌پریدند و چادرها و تدارکات را تخلیه می‌کردند.
از کوئینتن پرسیدم: «چکار می‌کنند؟ دنبال ما می‌گردند؟»
پیر کفتار، دست پینه بسته‌ی خود را سایبان چشمانش کرد و با تردید گفت: «این ارتش است. شاید مانوری چیزی باشد. قبلاً هیچ وقت این طوری این‌جا نمی‌آمدند.»
دست استخوانیش ‌را گرفتم و گفتم: «‌همیلتون چه؟ مطمئنی که…»
او مرا با حالتی عصبی کنار زد و گفت: «اول ما به او می‌رسیم. نگران نباش. زودتر از چیزی که آن‌ها فکر می‌کنند پایین می‌آید.»
دو شب بعد، همان طور که کوئینتن پیش‌بینی کرده بود، رابرت همیلتون آخرین نزول خود را شروع کرد. از روی تپه‌های شنی نزدیک مخازن حصارکشی شده، او را دیدیم که در آخرین گردش خود از میان ستاره‌ها پدیدار شد. بازتاب او در شیشه‌های ماشین‌های سوخته‌، هزاران تصویر از کپسول در میان علف‌های هرز اطراف ما شروع به درخشیدن کرد. از پشت ماهواره، ردی پهن از قطرات نقره‌ای آشکار شد.
در قرارگاه ارتش در کنار حایل‌ها، موجی از فعالیت به چشم می‌خورد. شعله‌ی چراغ‌های گردان منطقه‌ی شنی را خط انداخته بود. از زمان رسیدن این واحد نظامی، اگر برای کوئینتن روشن نبود، ولی برای من واضح بود که در کنار مانور، آن‌ها در انتظار فرود کپسول رابرت همیلتون هستند. چند دوجین کامیون‌های کوچک اطراف تپه‌های شنی می‌گشتند و کابین‌های متروک را آتش زده و بدنه‌ی اتومبیل‌های قدیمی را خرد می‌کردند. چند جوخه از سربازان، پرچین محصور کننده را تعمیر می‌کردند و تکه‌هایی از جاده‌ی آهن‌پوش را که شکارچیان بقایا برده بودند، دوباره جای‌گذاری می‌کردند.
کمی بعد از نیمه شب، رابرت همیلتون در 42 درجه‌ی افق شمال غربی، میان صورت‌های فلکی شلیاق و جاثی، برای آخرین بار ظاهر شد. جودیت ایستاده بود و رو به آسمان شب فریاد می‌کشید. ناگهان تیغه‌ی عظیمی از نور آسمان را شکاف انداخت. هاله‌ای گسترده از آن مثل منوری درخشان و غول‌آسا به جلو شتاب گرفت و همه جای محوطه را کاملاً روشن کرد.
کوئینتن فریاد کشید: «خانم گرووز!»
او به دنبال جودیت که به سمت ماهواره می‌دوید جهید و او را گرفت و به میان علف‌ها پایین کشید. سیصد متر آن‌طرف‌تر، نیمرخ یک کامیون کوچک که چراغ‌های ضعیفش در میان اشعه‌ی نور محو شده بود، روی یکی از تپه‌های شنی دیده می‌شد.
با صدای هیسی زیر و فلزی، کپسول سوخته‌ی فضانورد مرده از بالای سر ما عبور کرد. از بدنه‌ی آن فلز جوشان پایین می‌ریخت. چند لحظه بعد، تا چشم‌هایم را گرفتم، انفجاری از ماسه از زمین‌های پشت سرم بلند شد. پرده‌ای از غبار مثل شبحی گسترده از استخوان‌های پودر شده، در میان آسمان شب به هوا برخاست. صدای تصادم در میان تپه‌ها می‌پیچید. نزدیک حایل‌های پرتاب، جایی که تکه‌های کپسول فرود آمده بودند، آتش زبانه می‌کشید. پرده‌ای از گاز فسفرسان در میان هوا آویخته شده بود و مشتی خرده ریز درون آن چشمک زدند.
جودیت به دنبال شکارچیان بقایا که ار فرصت منحرف شدن چراغ‌ها استفاده کرده بودند، رفته بود. زمانی که به آن‌ها رسیدم، آخرین شعله‌های انفجار در میان حایل‌ها رو به خاموش شدن بود. کپسول در نزدیکی سکوی پرتاب قدیمی اطلس فرو افتاده بود و گودالی کم عمق به قطر 50 متر ساخته بود. روی سراشیبی گودال، خرده‌های داغ که مثل چشم‌های در حال مرگ می‌درخشیدند، پاشیده شده بود. جودیت با پریشانی این سو و آن سو می‌پرید و در میان تکه‌های فلز سوزان جستجو می‌کرد.
کسی به شانه‌ی من زد. کوئینتن و افرادش که دستان سوخته‌شان با خاکستر داغ پوشیده شده بود، شبیه دسته‌ای از مردان دیوانه، با چشمان گشاد در میان شب دیوانه می‌دویدند. همین طور که میان نورافکن‌های درخشان می‌دویدیم، برگشتم و نگاهی به ساحل انداختم. حایل‌ها با غباری درخشان و نقره‌ای پوشیده شده بودند. غبار اندک اندک مانند شبح رو موت، روی دریا ناپدید شد.
هنگام طلوع آفتاب، که موتورها در میان تپه‌های شنی به غرش افتاده بودند، آخرین بقایای رابرت همیلتون را جمع کردیم. پیرمرد به کابین ما آمد. موقعی که جودیت دست‌هایش را با یک حوله خشک می‌کرد و از آشپزخانه نگاه می‌کرد، او یک جعبه کفش مقوایی به دستم داد.
جعبه را به دست گرفتم و گفتم: «همین را توانستید پیدا کنید؟»
«همه‌اش همین بود. اگر خواستید، نگاهی به آن بیاندازید.»
«باشد. ما نیم ساعت دیگر می‌رویم.»
سرش را تکان داد و گفت: «الان نه. آن‌ها همه‌جا هستند. اگر جم بخورید، ما را پیدا می‌کنند.»
او منتظر ماند تا در جعبه کفش را باز کنم، بعد قیافه‌ای گرفت و به میان نور کمرنگ بیرون بازگشت.
نگهبانان ارتش در تپه‌های اطراف جستجو می‌کردند و ما چهار روز دیگر صبر کردیم. روز و شب، کامیون‌های کوچک سلانه‌سلانه میان ماشین‌ها و کابین‌ها متلاشی‌شده حرکت می‌کردند. در حالی که به همراه کوئینتن از یک مخزن آب سقوط کرده تماشا می‌کردم، یک کامیون کوچک و دو جیپ تا 400 متری آبگیر هم آمدند و بعد به خاطر بوی تعفن رسوبات و گذرگاه‌های ترک خورده‌ی بتنی برگشتند.
در این مدت، جودیت در کابین می‌نشست و جعبه‌ی کفش را روی پایش گذاشته بود. هیچ حرفی به من نمی‌زد؛ مثل این که تمام علاقه‌اش به من و آن گودال پر از آشغال در کیپ کندی را از دست داده است. بدون فکر، موهایش را شانه می‌زد و صورتش را آرایش کرده و پاک می‌کرد و دوباره آرایش می‌کرد.
روز دوم، بعد از این که به کوئینتن کمک کردم تا کابین‌ها را تا پنجره در شن مخفی کند، برگشتم. جودیت کنار میز ایستاده بود.
جعبه‌ی کفش باز بود. در مرکز میز، کپه‌ای از ذغال‌های به هم چسبیده ریخته بود؛ مثل این که سعی کرده باشد آتش کوچکی روشن کند. بعد فهمیدم چیست. در حالی که با انگشت‌هایش خاکستر را به هم می‌زد، پوسته‌ی خاکستری کنار رفت و گوشه‌های استخوانی دنده، دست راست و تیغه‌ی شانه را آشکار کرد.
او با چشمان گیج به من خیره شد. گفت: «این‌ها سیاهند.»
او را در آغوش کشیدم و در تخت دراز کشیدم. صدای گوشخراش بلندگوها در میان تپه‌ها می‌پیچید و تکه‌های فرمان‌های تقویت‌شده روی قاب شیشه‌ها می‌کوبیدند.
زمانی که آن‌ها رفتند، جودیت گفت: «حالا دیگه می‌توانیم برویم.»
«‌کمی دیگر، وقتی که همه جا آرام شد. این‌ها چه؟»
«دفنشان کن. در هر حال، اهمیتی هم ندارد.»
بالاخره به نظر می‌رسید که به آرامش رسیده است. لبخند کوچکی به من زد؛ مثل این که بگوید این بازی وحشتناک بالاخره تمام شده است.
با این وجود، وقتی استخوان‌ها را در جعبه‌ی کفش ‌ریختم و خاکستر رابرت همیلتون را با قاشق دسرخوری پاک کردم، او جعبه را برداشت و در حالی که برای درست کردن غذا به آشپزخانه می‌رفت، آن را با خودش برد.
روز سوم بود که بیمار شدیم.
بعد از یک شب طولانی و پر سر و صدا، جودیت را در حالی یافتم که جلوی آینه نشسته بود و انبوه موهایش را شانه می‌کرد و با هر بار شانه زدن، موها از سرش جدا می‌شدند. دهانش باز بود، مثل این که لب‌هایش بر اثر اسید سوخته باشند. وقتی موهای کنده‌شده‌ را از روی پایش می‌تکاند، سفیدی جذام مانند صورتش مرا به وحشت انداخت.
به زحمت ایستادم، با بی‌میلی به آشپزخانه رفتم و به درون ظرف قهوه‌ی یخ کرده نگاهی انداختم. حسی توصیف‌نشدنی از فرسودگی به من هجوم آورد؛ مثل این که استخوان‌های بدنم نرم شده و استحکام خود را از دست داده باشند. روی یقه‌ی کتم، موها شبیه رشته‌های باطله ریخته بودند.
جودیت به سویم لغزید و گفت: «فیلیپ… تو هم احساس می‌کنی… از چه است؟»
«آب.»
قهوه را در ظرفشویی خالی کردم و گلویم را ماساژ دادم. گفتم: «حتماً آلوده است.»
«می‌شود برویم؟»
دستی به پیشانی‌اش کشید. ناخن‌های شکننده‌اش مشتی از موهای فرسوده و خاکستری را پایین آورد. «فیلیپ… به خاطر خدا! همه‌ی موهایم دارد می‌ریزد!»
هیچ کداممان قادر به خوردن نبودیم. بعد از این که خودم را مجبور کردم چند تکه گوشت سرد بخورم، مجبور شدم بیرون بروم و همه را پشت کابین برگردانم.
کوئینتن و مردانش کنار مخزن چمباتمه زده بودند. به سمت آن‌ها که می‌رفتم، مجبور شدم برای نگه داشتن خودم به بدنه‌ی ماهواره‌ی هواشناسی آویزان شوم؛ کوئینتن به سمت من آمد. وقتی به او گفتم مخازن آب آلوده شده‌اند، با چشمان پرنده مانند و خشمگین خود به من خیره شد.
نیم ساعت بعد، آن‌ها ناپدید شده بودند.
روز بعد، که آخرین روز اقامت ما در آن‌جا بود، از همیشه بدتر بودیم. جودیت روی تخت دراز کشیده بود، جعبه کفش را در یک دست گرفته بود و در میان ژاکتش می‌لرزید. من ساعت‌ها به دنبال آب تازه در کابین‌ها گشتم. آن‌قدر خسته شدم که به سختی توانستم از آبگیر شنی بگذرم. نگهبانان ارتش نزدیک‌تر می‌شدند. حالا، می‌توانستم صدای عوض کردن دنده در کامیون‌های کوچک را بشنوم. صدای گوشخراش بلندگوها، مثل مشت به سرم کوفته می‌شد.
سپس، در حالی که از میان درگاه کابین به جودیت نگاه می‌کردم، برای لحظه‌ای چند کلمه در ذهنم نقش بست.
«… منطقه‌ی آلوده… تخلیه… رادیواکتیو…»
جلو رفتم و جعبه را از دستان جودیت بیرون کشیدم.
با ضعف سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت: «فیلیپ… آن را به من بده.»
صورتش تبدیل به ماسکی پف کرده شده بود. روی مچ دستانش، برفک‌های سفید رنگ شکل گرفته بودند. دست چپش مانند پنجه‌ی یک مرده به سمت من دراز شد.
جعبه را با خشم تکان دادم. استخوان‌ها درون آن صدا کردند. «‌خدایا، همین است! نمی‌بینی… نمی‌بینی چرا مریض شدیم؟»
«فیلیپ… بقیه کجا رفته‌اند؟ آن پیرمرد. بگو بیایند به تو کمک کنند.»
«آن‌ها رفتند. دیروز رفتند. گفتم که.»
گذاشتم جعبه روی میز بیفتد. درپوش کنار رفت و دنده‌ها شبیه دسته‌ای هیزم از آن به بیرون ریخت.
«کوئینتن می‌دانست چه اتفاقی دارد می‌افتد… می‌دانست چرا ارتش این‌جاست. آن‌ها سعی کردند به ما هشدار بدهند.»
«منظورت چیست؟»
جودیت نشست. تمرکز چشمانش تنها با تلاشی بی‌وقفه ممکن بود. «نگذار رابرت را ببرند. او را یه جایی همین جاها دفن کن. بعداً برمی‌گردیم می‌بریمش.»
روی تخت خم شدم و خرخرکنان سرش فریاد کشیدم: «جودیت! نفهمیدی؟ یک بمب توی سفینه بوده است! رابرت همیلتون یک اسلحه‌ی اتمی با خودش داشته است!» پرده‌ها را از روی پنجره کنار زدم. گفتم: «ای خدا! عجب قصه‌ای! برای بیست سال چسبیده بودم بهش… چون حتی مطمئن نبودم که…»
«فیلیپ…»
«نگران نباش… من ازش استفاده کردم… فکر کردن به او تنها چیزی بود که باعث می‌شد ادامه بدهیم. و تمام مدت، آن بالا منتظر بود تا این طوری جوابمان را بدهد!»
صدای غرش اگزوز از بیرون بلند شد. یک کامیون کوچک با صلیب‌های قرمز روی درها و کاپوتش، به حاشیه‌ی آبگیر نزدیک می‌شد. دو مرد در لباس‌های مخصوص از آن پایین پریدند. هر کدام هم یک کانتر[3] جلوی خودشان گرفته بودند.
«جودیت… قبل از این که برویم… به من بگو… من هیچ وقت از تو نپرسیدم…»
جودیت داشت می‌نشست. به موهای چسبیده به بالش دست زد. تقریباً نیمی از کاسه‌ی سرش تاس شده بود. نگاهی به دست‌های ضعیفش انداخت که پوست آن‌ها نقره‌پوش شده بود. روی صورتش حالتی بود که قبلاً هرگز ندیده بودم؛ خشم گنگی به خاطر خیانت.
همین طور که به من و استخوان‌های پخش شده روی میز نگاه کرد، جوابم را فهمیدم.
نویسنده: جی. جی. بالارد
مترجم: شیرین سادات صفوی، مهدی بنواری

———————————————-
پانویس‌ها:
[1] Cape Kennedy امروز «کیپ کاناورال» خوانده می‌شود. تا به امروز محل پرتاب بسیاری برنامه‌های فضایی ایالات متحده بوده است.
[2] Cepheus نام صور فلکی را به این دلیل زیرنویس کردیم تا اگر اشکالی در برگردان آن‌ها باشد، خبرگان فن مشکل را بنمایانند.
[3] بی شک می‌دانیم که منظور «کانتر گایگر» است. وسیله‌ای برای سنجش وجود و میزان فعالیت رادیواکتیو در محیط.

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1515
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.