داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

تیزگوشی

زودتر از معمول به بستر رفته‌ام. احساس می‌کنم سرما خورده‌ام. شاید هم تب دارم. به سقف اتاق نگاه می‌کنم، یا آنکه چشم به پرده‌ی سرخگون آویخته به در بالکن اتاق هتل دوخته شده است؟ مشکل می‌توانم تشخیص بدهم. بلافاصله پس از آنکه مقدمات به بستر رفتن من به پایان رسید، تو هم شروع کردی به لُخت‌شدن. منتظر هستم و گوش تیز کرده‌ام. چپ‌وراست‌رفتنی نامفهوم، در این بخش از اتاق، در آن بخش از اتاق، می‌آیی که چیزی را روی تختخوابت بگذاری. نگاه نمی‌کنم، ولی کنجکاوم بدانم چه چیزی را روی تخت گذاشته‌ای. بعد درِ گنجه را باز می‌کنی، چیزی را توی آن می‌گذاری یا از توی آن برمی‌داری. می‌شنوم که دوباره در گنجه را می‌بندی. چیزهایی زمخت و سنگین را روی میز قرار می‌دهی. چیزهای دیگری را روی سنگ مرمر کمد می‌گذاری. مدام در آمدوشدی. بعد صدای آشنای گشودن موها و بُرس‌زدن آن‌ها به گوش می‌رسد. لحظه‌ای بعد، شُرشُر آب درون کاسه‌ی دستشویی. پیش از آن صدای برس‌کشیدن لباس‌ها و حالا یک‌بار دیگر. نمی‌توانم پی ببرم چند تکه لباس را از تن‌ات درمی‌آوری. حالا دیگر کفش‌ها را هم از پا درآورده‌ای. اما جورابت با همان مداومتی روی فرش نرم، بالا و پایین می‌رود که پیش از این، کفش‌هایت بالا و پایین می‌رفت. آب در لیوان می‌ریزی، سه چهار بار پشت سر هم. نمی‌توانم بفهمم برای چه. من مدت‌هاست در خیال خود از هر تصوری دست شسته‌ام. اما تو در عالم واقعیت هنوز به فکر چه کارها که نیستی. می‌شنوم که لباس خواب به تن می‌کنی، ولی با پوشیدن لباس خواب، جنب‌وجوش تو پایان نمی‌گیرد. باز صدها کار کوچک است که باید انجام بدهی. می‌دانم که به‌خاطر من عجله می‌کنی؛ به‌ظاهر، آنچه انجام می‌دهی، از ضروریات است و جزیی از مأنوس‌ترین منِ تو به حساب می‌آید. تو از بام تا شام همه‌جا حی و حاضری و بی‌آنکه خود بدانی، به‌سوی هزاران چیز دست دراز می‌کنی که در آن‌ها هرگز کم‌ترین صدایی از من نشنیده‌ای!
در این لحظه به حکم تصادف این را حس می‌کنم، زیرا با تنی تب‌دار چشم‌انتظار تو هستم.
نویسنده: روبرت موزیل
مترجم: علی‌اصغر حداد

Robert Musil: نویسنده‌ی صاحب‌نام اتریشی (۱۸۸۰-۱۹۴۲)
برگرفته از کتاب:
دورنمات، فریدریش، ریکله، راینر ماریا و …؛ مجموعه‌ی نامرئی؛ برگردان علی‌اصغر حداد؛ چاپ سوم؛ تهران: ماهی 1388

منبع: www.rahpoo.com

بعد از هفته‌ها به تئاتر نرفتن، دیروز تصمیم گرفتم به تئاتر بروم. اما دو ساعت پیش از شروع نمایش، در همان حال که هنوز سرگرم کار علمی‌ام بودم، همان‌جا توی اتاق، درست نفهمیدم پیش یا پس از آن کار پزشکی که بالاخره یک روزی باید تمامش کنم – کم‌تر به خاطر پدر و مادرم و بیش‌تر به خاطر مغز خسته‌ی خودم – فکر کردم بهتر نیست از رفتن به تئاتر منصرف شوم؟ فکر کردم هشت یا ده هفته است که دیگر به تئاتر نرفته‌ام و خودم خوب می‌دانم که چرا به تئاتر نرفته‌ام. چون از تئاتر بیزارم، از هنرپیشه‌ها متنفرم. تئاتر یک هرزه‌ی کریه است، تئاتر یک کریه هرزه است. پس حالا چه شده که باید باز به تئاتر بروم؟ معنی ندارد. به خودم گفتم، می‌دانی که تئاتر جز کثافت‌کاری چیزی نیست. سرانجام، بررسی‌ای را که درباره‌ی تئاتر در ذهنت آماده کرده‌ای خواهی نوشت. بررسی تو یک‌بار برای همیشه توی صورت تئاتر خواهد زد و خواهد گفت تئاتر چیست، هنرپیشه‌ها چی‌اند، تئاترنویس‌ها، مدیران تئاتر و…
هرچه بیش‌تر اسیر تئاتر بودم، هرچه کم‌تر در بند پاتولوژی، شکست‌خورده در این تلاش که از تئاتر چشم بپوشم و به پاتولوژی رو بیاورم. شکست‌خورده! شکست‌خورده!
لباس پوشیدم و به خیابان رفتم.
از خانه‌ی من تا محل تئاتر پیاده فقط نیم‌ساعت راه است. در طول این نیم‌ساعت برایم به‌وضوح روشن شد که نمی‌توانم به تئاتر بروم، که برای من رفتن به تئاتر و تماشای نمایش یک‌بار برای همیشه ممنوع شده است. با خود فکر کردم وقتی بررسی‌ات را درباره‌ی تئاتر نوشتی، باز وقتش می‌رسد، آن‌موقع دوباره اجازه داری به تئاتر بروی و ببینی که رساله‌ات عین واقعیت است! از این شرمگین بودم که اصولاً چه‌طور به خود اجازه داده‌ام بلیت تئاتر بخرم – من آن بلیت را خریده بودم، هدیه نگرفته بودم. راستی من چه‌طور توانسته بودم دو روز تمام خودم را با این فکر کلافه کنم که خیال دارم به تئاتر بروم، که خیال دارم نمایشی را تماشا کنم و پشت سر خیل هنرپیشه‌ها، کارگردان مزخرف و بوگندویی به‌نام آقای ت.ح.! رابو بکشم… بدتر از همه اینکه برای رفتن به تئاتر، لباس عوض کرده بودم. به خودم گفتم تو به خاطر تئاتر لباس عوض کرده‌ای!
بررسی تئاتر، بالاخره یک روزی بررسی تئاتر! با خودم گفتم، آدم از عهده‌ی توصیف چیزی که از آن متنفر است خوب برمی‌آید. به‌زودی بررسی من در پنج یا احتمالاً هفت فصل با تیتر «تئاتر- تئاتر؟» آماده می‌شود. (آماده که شد، آن‌را می‌سوزانی، چون انتشار آن بی‌معنی است. خودت آن‌را می‌خوانی و بعد آتش می‌زنی. انتشار آن مسخره و بی‌فایده است!) فصل یکم «هنرپیشه‌ها»، فصل دوم «هنرپیشه‌ها در هنرپیشه‌ها»، فصل سوم «هنرپیشه‌ها در هنرپیشه‌های هنرپیشه‌ها» و … فصل چهارم «طراحی صحنه» و … فصل آخر: «و اما تئاتر چیست؟»
تا رسیدن به باغ ملی با این افکار سرگرم بودم.
با آنکه در این فصل سال، نشستن روی نیمکت باغ ملی احتمالاً عواقب مرگباری به دنبال دارد، در نزدیک‌ترین کافه‌تریای مایرآی [۲] روی نیمکت می‌نشینم، حواسم را کاملاً جمع می‌کنم، به‌دقت و با لذت تمام چشم می‌دوزم ببینم چه کسانی و با چه سر و وضعی به تئاتر می‌روند.
با خودم فکر می‌کنم با این بی‌پولی که دچارش هستی، بد نیست بروی و بلیت‌ات را بفروشی. به خودم می‌گویم بلند شو، برو، و در همان حال که در این فکر هستم، با لذت هرچه بیش‌تر بلیت را میان شست و انگشت اشاره‌ی دست راستم مچاله می‌کنم، تئاتر را مچاله می‌کنم.
با خودم می‌گویم اولِ کار، آدم‌های زیادی به تئاتر می‌روند، بعد کم‌تر و کم‌تر و آخر سر دیگر کسی به تئاتر نمی‌رود. با خودم فکر می‌کنم نمایش شروع شده است. بلند می‌شوم و چند قدمی به‌طرف مرکز شهر پیش می‌روم. سردم است. غذا نخورده‌ام، از ذهنم می‌گذرد که بیش از یک هفته است با کسی حرف نزده‌ام و درست در همان لحظه کسی مرا مخاطب قرار می‌دهد: مردی مرا مخاطب قرار می‌دهد، می‌شنوم که مردی می‌پرسد ساعت چند است و صدای خودم را می‌شنوم که می‌گویم «هشت». می‌گویم: «ساعت هشت است، تئاتر شروع شده است.»
بعد سر برمی‌گردانم و مرد را می‌بینم.
مردی بلند قد و لاغر اندام.
از ذهنم می‌گذرد که جز این مرد، کسی در باغ ملی نیست. بلافاصله فکر می‌کنم چیزی برای از دست‌دادن ندارم. ولی به نظرم احمقانه می‌آید که این جمله را به زبان بیاورم و به صدای بلند بگویم: «من چیزی برای از دست‌دادن ندارم.» درنتیجه، جمله را به زبان نمی‌آورم، هرچند به‌شدت هوس کرده‌ام آن‌را به صدای بلند بگویم.
مرد می‌گوید ساعتش را گم کرده است.
«از وقتی ساعتم را گم کرده‌ام، ناچارم هرازگاه به مردم رو بیاورم.»
خندید و گفت: «اگر ساعتم را گم نکرده بودم، به شما رو نمی‌آوردم. به هیچ کس رو نمی‌آوردم.»
گفت این قضیه برایش خیلی جالب است که بعد از اینکه من گفتم ساعت هشت است، حالا می‌داند که ساعت هشت است و اینکه او آن روز یازده ساعت تمام، سراپا غرق در تنها یک فکر، بدون وقفه (گفت: بدون وقفه، نگفت بی‌وقفه) راه رفته است، «آن‌هم همین‌طور مستقیم» (گفت: همین‌طور مستقیم و نه بالا و پایین) و این‌طور که حالا می‌بینم هی دور خودم راه رفته‌ام. جالب است، مگر نه؟»
متوجه شدم که مرد کفش‌های سبک زنانه به پا دارد، و مرد متوجه شد که من متوجه شده‌ام که او کفش سبک زنانه به پا دارد.
گفت: «بله، حالا ممکن است پیش خودتان فکرهایی بکنید.»
برای اینکه فکر او و خودم را از کفش‌های سبک زنانه‌اش دور کنم، به‌سرعت گفتم: «خیال داشتم بروم تئاتر، ولی از جلوی در تئاتر برگشتم، وارد تئاتر نشدم.»
مرد گفت: «من بارها به این تئاتر رفته‌ام.»
پیش از این، خودش را معرفی کرده بود، ولی من فوراً اسمش را از یاد بردم. اسم کسی یاد من نمی‌ماند. گفت: «یک‌روز برای آخرین‌بار به این تئاتر رفتم، همان‌طور که هرکس یک‌روز برای آخرین‌بار به تئاتر می‌رود.» گفت" «نخندید. هر چیزی یک‌بار برای آخرین‌بار است. نخندید!»
گفت: «راستی، امروز چه نمایشی اجرا می‌شود؟» اما بعد به‌سرعت گفت: «نه، نه. نمی‌خواهد بگویید امروز چه نمایشی اجرا می‌شود…» گفت هر روز به باغ ملی می‌آید. «از آغاز فصل نمایش، هر شب همین ساعت به باغ ملی می‌آیم و از این‌جا، از این گوشه‌ی دیوار کافه‌تریا، آدم‌هایی را تماشا می‌کنم که به تئاتر می‌روند.» گفت: «می‌بینید؟ چه آدم‌های عجیبی.»
گفت: «البته بد نبود اگر می‌دانستم امروز نوبت چه نمایشی است. ولی نمی‌خواهد بگویید امروز چه نمایشی اجرا می‌کنند. برای من خیلی جالب است که یک‌بار هم ندانم چه نمایشی اجرا می‌کنند.» پرسید: «نمایش امروز کمدی است؟ تراژدی است؟» و بلافاصله گفت: «نه. نه. نمی‌خواهد بگویید، نمی‌خواهد حرفی بزنید!»
به نظر، پنجاه ساله می‌رسید، یا شاید هم پنجاه‌وپنج ساله، پیشنهاد کرد به‌طرف پارلمان قدم بزنیم.
گفت: «بله، مطالعه‌ی شخص شما به‌مرور و درباره‌ی همه‌چیز به من اطالاعاتی می‌دهد در این‌باره که در تئاتر چه می‌گذرد و اینکه در خارج از تئاتر چه می‌گذرد، درباره‌ی هر چیز که در دنیا اتفاق می‌افتد و هر لحظه به طور کامل با شکا مرتبط است. اگر من به شما دقیق شوم، بالاخره ممکن است لحظه‌ای برسد که من به‌دلیل تمرکز کامل روی شما به همه‌چیزتان پی ببرم.
به دیوار بخش سوییسی که رسیدیم، گفت: «مرد جوانی که من چهل‌وهشت روز پیش دیدم، این‌جا در این نقطه از من خداخافظی کرد. دوست دارید بدانید چه‌طور؟» گفت: «مواظب باشید! شما خیال ندارید خداحافظی کنید؟ خیال ندارید شب‌به‌خیر بگویید؟» گفت: «بله، پس از بخش سوییسی برگردیم به همان‌جایی که آمدیم. راستی ما از کجا آمدیم؟ بله، از کافه‌تریا. نکته‌ی عجیب در آدم‌ها این است که مدام خودشان را با دیگران اشتباه می‌گیرند.» گفت: «شما می‌خواستید بروید و نمایش امروز را تماشا کنید. هرچند به قول خودتان از تئاتر نفرت دارید. نفرت از تئاتر؟ من عاشق تئاتر هستم…»
در این لحظه متوجه شدم که مرد کلاه زنانه هم به سر گذاشته است. تمام مدت متوجه کلاه نشده بودم.
پالتویی هم که به تن داشت زنانه بود، یک پالتوی زمستانی زنانه.
با خودم گفتم درواقع هرچه به تن دارد زنانه است.
گفت: «من تابستان‌ها به باغ ملی نمی‌آیم. تابستان‌ها تئاتر تعطیل است. ولی همیشه وقتی تئاتر دایر است به باغ ملی می‌آیم. وقتی تئاتر دایر است، جز من کسی به باغ ملی نمی‌آید، چون این موقع‌ها در باغ ملی، هوا خیلی سرد است. تک و توکی مرد جوان به باغ ملی می‌آیند. من هم همان‌طور که می‌دانید، فوراً سر صحبت را با آن‌ها باز می‌کنم و دعوت‌شان می‌کنم که با من قدمی بزنند، یک‌بار به‌سمت پارلمان، یک‌بار تا بخش سوییسی … بعد هم دوباره از بخش سوییسی به‌سمت کافه‌تریا…»
گفت: «ولی اکنون متوجه شدم که تابه‌حال، هیچ‌کس با من دوبار تا پارلمان نیامده بود. تابه‌حال، کسی با من دوبار تا بخش سوییسی و دوبار تا کافه‌تریا قدم نزده بود. ولی ما دوبار تا بخش سوییسی و دوبار تا کافه‌تریا رفتیم و برگشتیم.» گفت: «راه‌رفتن دیگر بس است. اگر دوست دارید می‌توانید مرا کمی به‌سمت خانه همراهی کنید. تابه‌حال از اینجا یک نفر هم مرا به‌سمت خانه همراهی نکرده است.»
ساکن منطقه‌ی بیست بود.
گفت در آپارتمان پدر و مادرش زندگی می‌کند، پدر و مادری که شش‌هفته پیش مرده بودند.
گفت: «باید برویم آن‌طرف کانال دانوب.» کنجکاو شده بودم، دلم می‌خواست تا جایی که امکان دارد همراهش بروم.
گفت: «به کانال دانوب که رسیدیم باید برگردید. اجازه ندارید بیش‌تر از کانال دانوب با من بیایید. تا وقتی به کانال نرسیده‌ایم نپرسید چرا!»
از پادگان روسائر که گذشتیم، صدمتر مانده به پلی که به منطقه‌ی بیست منتهی می‌شد، ناگهان ایستاد و درحالی‌که به آب کانال خیره شده بود، گفت: «آن‌جا، آن نقطه.»
رو به طرف من کرد و دوباره گفت: «آن نقطه.»
بعد گفت: «به‌سرعت هلش دادم توی آب. لباس‌هایی که به تن دارم مال اوست.»
بعد با دست اشاره‌ای کرد. معنی‌اش این بود که: گم‌شو!
می‌خواست تنها باشد.
با تحکم گفت: «برو!»
بلافاصله راه نیفتادم.
گذاشتم حرفش را بزند. گفت: «بیست‌ودو سال و هشت‌ماه پیش.»
«و اگر فکر می کنید توی زندان خوش می‌گذارنید سخت در اشتباه‌اید! دنیا همه‌اش علم قضاست و بس. دنیا همه‌اش زندان است. درضمن، یک چیزی را از من بشنوید. چه باورتان بشود، چه نشود، امشب آن‌جا، توی آن تئاتر، نمایش کمدی اجرا می‌کنند، واقعاً کمدی.»
نویسنده: توماس برنهارت
مترجم: علی‌اصغر حداد

توماس برنهارت، (Thomas Bernhard)، نویسنده‌ی اتریشی (۱۹۳۱-۱۹۸۹)
برگرفته از کتاب:
دورنمات، فریدریش، ریکله، راینر ماریا و… ؛ مجموعه‌ی نامرئی؛ برگردان علی‌اصغر حداد؛ چاپ سوم؛ تهران: ماهی 1388

منبع: www.rahpoo.com

هدیه‌ی امپراتور

هدیه‌ی امپراتور (افسانه‌ی چینی)
در خیابان یکی از شهرهای چین، گدای مستمندی به نام «وو» بود که کاسه‌ی گدایی‌اش را جلوی عابران می‌گرفت و برنج یا چیزهای دیگر طلب می‌کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود، در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده… ببین امپراتور چه بذل و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد…» آنگاه شادمانه به رقص و پایکوبی پرداخت.
هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را دریافت دارد. ولی سلطان کریم و بخشنده – به‌جای اینکه چیزی بدهد – رو کرد به «وو» و از او هدیه‌ای خواست.
گدای پریشان احوال به‌شدت منقلب و افسرده گشت. با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد. او آن‌ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.
«وو» تمام آن روز می‌جوشید و می‌خروشید و غرولند و شکوه و شکایت می‌کرد و به امپراتور ناله و نفرین می‌فرستاد و به هرکس می‌رسید ماجرای آن روز را تعریف می‌کرد و بودا را به یاری می‌خواست و از او می‌طلبید که دادش را بستاند. چند نفری می‌ایستادند و به سخنانش گوش می‌دادند و چند برنجی می‌ریختند و پی کار خود می‌رفتند.
شب هنگام که «وو» به کلبه‌ی محقرانه‌اش رسید و محتویات کلاهش را خالی کرد، علاوه بر برنج، دو قطعه طلا به اندازه‌ی همان برنجی که به امپراتور داده بود، در آن یافت.
نویسنده: جک کنفیلد
برگرفته از کتاب:
کانفیلد، جک؛ کودک درون و چراغ جادو؛ برگردان هوشیار رزم آرا؛ چاپ دوم؛ تهران: لیوسا 1388

منبع: www.rahpoo.com

چَتِرتون گفت: «باید با هر سیاره به زبان خودش حرف بزنی. برو تو و تکه پاره‌‌اش کن. مارهایش را بکش، حیواناتش را مسموم کن، رودهایش را بند بیاور، خاکش را به توبره بکش، هوایش را آلوده کن، معدن معدنش کن، لهش کن، لت و پارش کن و وقتی آن‌چه را می‌خواستی به دست آوردی، آن را به آتش بکش. وگرنه او به خدمتت می‌رسد. نمی‌شود به سیاره‌ها اعتماد کرد. ذاتشان این است که یک جور دیگر باشند. اقتضای طبیعتشان این است. خواهی ‌نخواهی در کمین نشسته‌اند. به خصوص در این فاصله‌ی دوری که میلیاردها کیلومتر باید بروی تا تازه برسی به هیچ کجا. پس اول ما باید خدمت آن‌ها برسیم. مثلاً، پوسته‌شان را بکنیم. مواد معدنی‌شان را بیرون بکشم و قبل از این‌که این جهان کابوس‌ها توی صورتمان بترکد، دممان را بگذاریم روی کولمان و در برویم. بله، این‌طوری باید با آن‌ها برخورد کرد.»
کشتی به سوی سیاره‌ی شماره‌ی 7 از منظومه‌ی خورشیدی 84 غرقه‌ی فضا شد. میلیون در میلیون کیلومتر راه آمده بودند. زمین خیلی دور بود، منظومه‌اش و خورشیدش از یاد رفته بودند، کل منظومه‌اش مس(ک*ی) شده و واکاوی شده و دار و ندارش مصرف شده بودند. غیر از این، بقیه‌ی منظومه‌ها هم زیر و رو شده و رستشان کشیده و جارو شده بودند و حالا کشتی این آدمک‌های ریز از سیاره‌ای که نمی‌شد باور کنی چقدر دور است، آمده بود و داشت دوردست کیهان را می‌کاوید. این‌ها در مدت چند ماه یا چند سال هر جایی می‌توانستند بروند. آخر سرعت کشتی آن‌ها، سرعت خدایی بود و اکنون برای ده‌هزارمین بار یکی از موشک‌های شکارچیان پیشتاز به طرف دنیایی بیگانه بال و پر گشوده بود.
ناخدا فورستر گفت: «نه، من برای دنیاهای بیگانه آن‌قدر احترام قایلم که نمی‌توانم آن‌طوری که تو گفتی با آن‌ها رفتار کنم چترتون. شکر خدا کار من تجاوز و ویران کردن نیست. خوشحالم که فقط یک موشک‌ران هستم. تو انسان‌شناس-معدن‌شناس ما هستی. بفرما، برو جلو، به حفاری و شکافتن و تکه‌تکه‌ کردنت برس. من فقط تماشا می‌کنم. من فقط این طرف و آن طرف می‌روم و این دنیای جدید را تماشا می‌کنم، حالا هر چه که باشد یا هر طور که به نظر برسد. من دوست دارم نگاه کنم. همه‌ی موشک‌ران‌ها اهل تماشا هستند، اگر این‌طور نبود که اصلاً موشک‌ران نمی‌شدند. موشک‌ران که باشی، حال می‌کنی هواهای جدید تنفس کنی و اقیانوس‌ها و جزیره‌های جدید ببینی.»
چترتون گفت: «اسلحه‌ات را بردار.»
فورستر گفت: «توی ملافه‌اش[1] است.»
هر دو به طرف پنجره برگشتند و دنیای سبزی را که در مقابلشان طلوع می‌کرد تا با کشتی‌شان دیدار کند دیدند. فورستر گفت: «مانده‌ام درباره‌ی ما چه فکری می‌کند؟»
چترتون گفت: «از من که خوشش نمی‌آید. خودم ترتیب این کار را می‌دهم. برایم هم مهم نیست. می‌دانی، من دنبال پول هستم. می‌شود آن‌جا فرودش بیاوری ناخدا؟ تجربه‌ام به من می‌گوید که آن‌جا باید حسابی غنی باشد.»
رنگ آن‌جا ، با طروات‌ترین سبزی بود که از کودکی تا کنون دیده بودند.
دریاچه‌ها همچون قطرات پاک و آبی آب میان تپه‌های کم ارتفاع پخش شده بودند. نه بزرگراه چشمگیری بود، نه تابلوی راهنمایی و نه شهری. فورستر فکر کرد این دریایی است از زمین‌های گلف، که تا بی‌نهایت ادامه دارد. اگر همه‌اش توی سبزه بازی کنی و همه‌اش هم توپ را طرف سبزه‌ها بیاندازی، می‌توانی تا ده هزار کیلومتر به هر طرف که بخواهی بروی و هیچ وقت هم بازی‌ات تمام نشود. این یک سیاره‌ی همیشه یک‌شنبه بود، دنیایی همه‌اش یک زمین چوگان[2]، جایی که می‌توانستی به پشت دراز بکشی، یک شبدر به دهان بگیری، با چشم‌های نیمه بسته به آسمان لبخند بزنی، چمن‌ها را بو کنی، در طول آدینه‌ای ابدی چرت بزنی و فقط گاهی برای ورق زدن روزنامه‌ی روز تعطیل یا پرت کردن توپ چوگان به این طرف و آن طرف، بلند شوی.
«اگر سیاره‌ها زن و مرد داشتند، این یکی حتماً زن بود.»
چترتون گفت: «از بیرون زن به نظر می‌رسد، داخلش مرد است. زیر سطحش حسابی سخت است، همه‌اش نرینگی آهن و مس و اورانیوم و سود. گول ظاهر آراسته‌اش را نخور.»
به طرف جعبه‌ای رفت که ‌دستگاه حفاری زمین داخل آن انتظار می‌کشید. مته‌ی نوک‌تیز عالی‌اش درخششی آبی رنگ داشت و آماده بود تا زمین را هفتاد متر سوراخ کند و آغشته به احشای زمین بیرون بیاید و اگر ملحقاتش را می‌افزودی، ژرف‌تر تا قلب سیاره‌ای که چترتون داشت با چشم آن را می‌خورد، هم می‌رفت.
«به خدمت سیاره‌ات می‌رسیم فورستر، درست و حسابی! »
فورستر به آرامی گفت: «بله. می‌دانم.»
موشک فرود آمد.
چترتون گفت: «خیلی سبز و صلح‌آمیز است. خوشم نیامد.» به طرف ناخدا برگشت و گفت: «با تفنگ بیرون برویم.»
«اگر ناراحت نمی‌شوی، این منم که دستور می‌دهم.»
«بله، ولی این شرکت من است که هزینه‌ی سفر ما را با میلیون‌ها دلار تجهیزاتی که باید از آن‌ها محافظت کنیم می‌پردازد، کلی سرمایه است.»
هوا روی سیاره‌ی 7 از منظومه‌ی خورشیدی 84 خوب بود. درگاه موشک را چهارتاق باز کردند. چهارچوب در از منظره‌ی دنیای گلخانه‌وار پر شده بود.
آخرین کسی که خارج شد، چترتون بود؛ با تفنگی در دست.
درست هنگامی که چترتون پا بر چمنزار سبز گذاشت، زمین لرزید. علف‌ها تکان‌تکان خوردند. جنگل دوردست غرید، آسمان انگار به طرز نامحسوسی سوسو زد و تیره شد. هنگامی که این اتفاق افتاد، همه داشتند چترتون را نگاه می‌کردند.
«زلزله!»
رنگ از روی چترتون پرید، همه خندیدند.
«از تو خوشش نیامد، چترتون!»
«حرف مفت نزن!»
بالاخره لرزه تمام شد.
ناخدا فورستر گفت: «خوب، برای ما نلرزید، لابد دلیلش این است که با فلسفه‌ی تو موافق نیست.»
چترتون به زور لبخندی زد و گفت: «تصادفی بود. یالا، دو نفر بیایند، دستگاه حفاری را باید برای کمی نمونه‌برداری، نیم ساعته بیرون بیاوریم.»
خنده‌ی فورستر قطع شد. گفت: «یک لحظه صبر کن. اول باید این منطقه را پاکسازی کنیم، باید مطمئن شویم انسان یا حیوان خطرناکی وجود ندارد، گذشته از این، همیشه که به سیاره‌ای به این قشنگی برنمی‌خوریم؛ چه عیبی دارد که بخواهیم یک نگاهی به آن بکنیم؟»
چترتون به آن‌ها ملحق شد: «باشد. زود تمامش کنیم.»
یک محافظ برای کشتی گذاشتند و به طرف دشت‌ها و چمنزارها به راه افتادند. مثل یک دسته پسربچه که در خوب‌ترین روز از بهترین تابستان در زیباترین سال تمام تاریخ به گردش رفته‌اند و دارند در هوایی مناسب چوگان گشت و گذار می‌کنند، از تپه‌های کوچک و دره‌های کم ‌عمق گذشتند. هوایی که اگر گوش کنی می‌توانی از میان آن صدای نجوای گوی چوبی با چمن، صدای برخورد چوگان با گوی و نوسان ملایم آواها و صدای ناگهانی خنده‌ی یک زن از ایوانی غرقه در سایه‌سار پیچک و صدای یخ را در پارچ چای‌‌‌سرد بشنوی.
دریسکول، یکی از خدمه‌ی جوان‌تر، در حالی که هوا را بو می‌کشید، گفت: «هی! من یک توپ و چوب بیسبال آورده‌ام. بعداً می‌توانیم بازی کنیم. چه جواهری‌ است!»
در فصل بیسبال با آرامش خندیدند و در باد ملایمی که جان می‌داد برای تنیس و در هوایی برای دوچرخه‌سواری و چیدن انگور‌های وحشی.
دریسکول پرسید: «حاضری بیایی این‌جا ، کارت هم فقط این باشد که این چمن‌ها را کوتاه کنی؟»
همه ایستادند.
چترتون فریاد کشید: «می‌دانستم یک جای کار می‌لنگد! این علف تازه کوتاه شده است!»
«شاید یک نوع چمن است که همیشه کوتاه می‌ماند.»
چترتون روی چمن سبز تف کرد و با چکمه آن را مالید و گفت: «خوشم نمی‌آید. خوشم نمی‌آید. اگر بلایی سر ما بیاید، هیچ‌کس روی زمین هرگز نخواهد فهمید. چه سیاست احمقانه‌ای، اگر یک موشک بازنگردد، ما هرگز موشک دومی نمی‌فرستیم که دلیلش را بفهمیم.»
فورستر توضیح داد: «طبیعی است. نمی‌توانیم وقتمان را روی هزاران دنیای خطرناک و در جنگ‌های بی‌حاصل هدر بدهیم. هر موشک یعنی سال‌ها وقت و پول و کلی عمر مردم؛ نمی‌ارزد دو کشتی را از دست بدهیم. اگر یک کشتی ثابت کرد که سیاره‌ای خطرناک است، ما به دنبال سیاره‌ای صلح‌آمیز مثل این یکی می‌گردیم.»
دریسکول گفت: «خیلی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چه بر سر آن همه مأموریت‌های اکتشافی روی دنیاهایی که هرگز نخواهیم دید، آمد.»
چترتون نگاهی به جنگل دوردست انداخت و گفت: «بهشان شلیک کردند، چاقو خورند و برای شام آب‌پز شدند، همان‌طور که شاید ظرف چند دقیقه نوبت ما بشود. حالا وقتش است که برگردیم سر کار ناخدا!»
نوک تپه‌ای اندک بلند ایستادند.
دریسکول در حالی که دستانش را به نرمی به طرفین بلند کرده بود، گفت: «حس کنید. یادتان هست وقتی بچه بودید چطور می‌دویدید و باد چه حسی داشت، مثل نوازش پر روی بازوهای آدم بود، می‌دویدیم و هر آن فکر می‌کردیم الان است که پرواز کنیم، اما هیچ‌وقت واقعاً پرواز نکردیم.»
مردان ایستادند که به یاد بیاورند. بوی گرده‌ی گل می‌آمدو بوی بارانی که روی ساقه‌ی میلیون‌ها علف خشک می‌شد.
دریسکول کمی دوید: «حسش کنید، شما را به خدا باد را حس کنید، می‌دانید، ما هرگز واقعاً خودمان پرواز نکرده‌ایم، ما باید داخل هزاران تن آهن بنشینیم، دور از پروازی واقعی، ما هرگز مثل پرنده‌ها پرواز نکرده‌ایم، اگر می‌توانسیتم خوب نبود؟ بازوهایتان را این‌طوری بگیرید…» دست‌هایش را بلند کرد… «و بدوید» و جلوتر از همه در حالی که به حماقت خودش می‌خندید، شروع کرد به دویدن و فریاد زد: «و پرواز کنید!»
و پرواز کرد.
زمان روی ساعت‌های مچی طلایی ساکت مردانی که پایین ایستاده بودند، می‌گذشت، آن‌ها به بالا خیره شده بودند و از آسمان صدای بلند (تقریباً باور نکردنی) خنده می‌آمد.
چترتون گفت: «بگو پایین بیاید، احتمال خطر خیلی زیاد است، کشته می‌شود.»
هیچ‌کس نشنید. روی از چترتون گرفته بودند و بالا را نگاه می‌کردند، افسون شده بودند و لبخند می‌زدند.
بالاخره دریسکول کنار آن‌ها فرود آمد.
«دیدید؟ من پرواز کردم.»
دیده بودند.
دریسکول در حالی که با دهان بسته می‌خندید روی زانویش کوبید و گفت: «بیایید برویم پایین، خدایا، خدایا .من یک گنجشکم، من یک شاهینم، خدا دوستم دارد. یالا همه‌تان بروید، امتحانش کنید.»
یک دقیقه بعد در حالی که از خوشی می‌لرزید و به نفس‌نفس افتاده بود، گفت: «کار باد بود، مرا بلند کرد و پروازم داد.»
چترتون شروع به گشتن دور خود کرد و همین‌طور دایره‌وار آسمان آبی را تماشا می‌کرد. او گفت: «بیایید از این‌جا برویم. این یک دام است. این می‌خواهد همه‌ی ما در هوا پرواز کنیم. بعد همه را با هم می‌اندازد و می‌کشد. من به کشتی برمی‌گردم.»
فورستر گفت: «در این‌باره تو منتظر دستور من خواهی ماند.»
بقیه در حالی که در هوای ملایم ایستاده بودند و باد در اطرافشان جریان داشت، اخم کرده بودند. صدای پرواز کایت از هوا می‌آمد، صدای ماه مارسی تمام ‌نشدنی.
دریسکول گفت: «من از باد خواستم که پروازم بدهد و او این کار را کرد.»
فورستر با تکان‌تکان دست دیگران را به کناری خواند و گفت: «این‌بار من امتحانش می‌کنم. اگر کشته شدم همه به کشتی بازگردید.»
چترتون گفت: «متأسفم ولی من نمی‌توانم این اجازه را بدهم. تو ناخدا هستی. ما نمی‌توانیم تو را به خطر بیاندازیم.» او اسلحه‌اش را بیرون کشید. «من این‌جا باید یک جو قدرت و اختیار داشته باشم دیگر، این بازی خیلی طول کشیده است. من دستور می‌دهم همه به کشتی بازگردند.»
فورستر آرام گفت: «هفت‌تیرت را غلاف کن.»
«بی‌حرکت، احمق!»
چترتون حالا داشت یکی‌یکی همه را نگاه می‌کرد. «آیا حس نکرده‌اید؟ این دنیا زنده است. با یک نگاه می‌شود فهمید. او دارد با این کارهایش ما را بازی می‌دهد.»
فورستر گفت: «من در این‌باره تصمیم می‌گیرم. یک دقیقه وقت داری به کشتی برگردی، اگر آن اسلحه را زمین نگذاری، تحت بازداشت به کشتی برمی‌گردی.»
«شما احمق‌ها اگر با من نیایید، این‌جا می‌میرید. من می‌روم نمونه‌برداری‌هایم را بکنم و بعد بروم.»
«چترتون!»
«سعی نکن جلوی مرا بگیری»
چترتون شروع به دویدن کرد. بعد ناگهان فریادش به هوا رفت.
همه فریاد کشیدند و به بالا نگاه کردند. دریسکول گفت: «آن‌جاست.»
چترتون بالا، در آسمان، بود.
شب مانند بسته شدن چشمی عظیم اما مهربان فرا رسید. چترتون مبهوت کنار تپه نشست. دیگران خسته و خندان اطراف او نشسته بودند. او به آن‌ها نگاه نمی‌کرد. او به آسمان نگاه نمی‌کرد. او فقط پا زمین گذاشته بود و می‌فشرد و بازوها و پاها و بدنش را جمع کرده و در هم کشیده بود.
یکی از افراد که نامش کوستلر بود گفت: «هـــــوه! عالی نبود؟»
همه‌ی آن‌ها مانند پرندگان رنگارنگ، مانند عقاب و گنجشک پرواز کرده بودند و همگی شاد بودند.
کوستلر گفت: «کوتاه بیا چترتون، حال داد دیگر، نه؟»
چترتون که چشمانش را سفت‌سفت بسته بود گفت: «غیر ممکن است. فقط یک توضیح برای چگونگی این‌ها وجود دارد. این زنده است، هوا زنده است. مثل یک دست مرا گرفت و بلند کرد. هر دقیقه امکان دارد ما را بکشد. این زنده است.»
کوستلر گفت: «خیلی خوب. زنده است. خوب این چیز زنده باید هدف داشته باشد. فرض کن هدف این دنیا شاد کردن ماست.»
دریسکول به عنوان اثبات حرف‌های کوستلر پروازکنان آمد، در حالی‌ که در هر دستش یک قمقمه آب بود و گفت: «من یک نهر پیدا کردم. آبش پاک و امتحان شده است، منتظر شماست که از آن بچشید.»
فورستر یک قمقمه گرفت، با آن به چترتون سقلمه زد و به او تعارف کرد.
چترتون سرش را تکان داد و قمقمه را با خشونت کنار زد. او دستانش را روی صورتش گذاشت و گفت: «این خون این سیاره است. خون زنده. بنوشیدش. آن را داخل وجودتان بکنید و بعد این دنیا را داخل خود کرده‌ایید تا از چشمان شما به بیرون خیره شود و از گوش‌های شما بشنود. من نمی‌خواهم؛ ارزانی خودتان.»
فورستر آه کشید و نوشید.
او گفت: «شراب!»
«امکان ندارد.»
«چرا هست! بو کنید، بچشید! یک شراب سفید نایاب!»
دریسکول آن را چشید: «اصل فرانسوی.»
چترتون گفت: «زهر!»
قمقمه را دور چرخاندند.
هیچ کاری در آن بعد از ظهر آرام نکردند. چون دلشان نمی‌خواست کاری بکنند که آرامشی که در اطرافشان بود را به هم بزنند. مثل مردان جوانی در محضر زیبایی باشکوه یک زن مشهور و با شخصیت بودند، که می‌ترسیدند مبادا با یک کلمه یا یک حرکت نابه‌جا باعث شوند رویش را بگرداند و دل‌ربایی و توجه مهر آمیزش را از آن‌ها بگیرد.
آن‌ها زلزله‌ای را که به چترتون خوش آمد گفته بود حس کرده بودند و دلشان زلزله نمی‌خواست. بگذار از این استراحت بعد از مدرسه لذت ببرند، بگذار در این آب و هوایی که جان می‌دهد برای ماهیگیری بیرون باشند. بگذار زیر سایه‌ی درختان بنشینند یا روی تپه‌های کم ارتفاع قدم بزنند، اما بگذار یک بار هم که شده نکندن را بکنند، آزمایش نکردن را آزمایش کنند و هیچ آلودگی نیالایند.
آن‌ها جریان باریکی از آب پیدا کردند که به حوضچه‌ای از آب جوشان می‌ریخت. ماهی‌ها در نهر خنک بالایی شنا می‌کردند و بعد در حالی که می‌درخشیدند داخل چشمه‌ی داغ سقوط می‌کردند و دقایقی بعد، پخته شده، روی سطح آب شناور می‌شدند.
چترتون با بی‌میلی به دیگران که مشغول خوردن بودند، ملحق شد.
«این همه‌ی ما را مسموم می‌کند. همیشه در چیزهایی مثل این یک کلکی هست. من امشب را در موشک می‌خوابم. شما اگر بخواهید می‌توانید بیرون بخوابید. در تاریخ قرون وسطی عبارتی دیدم که می‌گفت:
هر بیشه گمان مبر که خالی‌ست شاید که پلنگ خفته باشد[3]
امشب وقتی غرق خوابید پلنگ‌ها و آدمخوارها سر و کله‌شان پیدا می‌شود.»
فورستر سرش را تکان داد: «بگذار به زبان خودت با تو حرف بزنم. این سیاره زنده است. خودش به تنهایی یک نژاد است. اما به ما نیاز دارد تا خودش را به نمایش بگذارد، تا زیبایی‌اش را ستایش کنیم. فایده‌ی یک صحنه‌ی نمایش پراعجاز چیست اگر تماشاچی در کار نباشد؟»
اما چترتون سرش شلوغ بود. خم شده بود و داشت بالا می‌آورد.
«من مسموم شده‌ام. مسموم!»
آن‌ها شانه‌هایش را گرفتند تا حال به هم‌خوردگی‌اش تمام شد. به او آب دادند. بقیه حالشان خیلی خوب بود.
نصیحت فورستر این بود: «بهتر است از حالا به بعد چیزی جز غذای کشتی نخوریم. مطمئن‌تر است.»
چترتون در حالی که تلو‌تلو می‌خورد و دهانش را پاک می‌کرد گفت: «ما همین الان کار را شروع می‌کنیم. یک روز تمام را هدر داده‌ایم. اگر مجبور باشم تنهایی کار می‌کنم. من به این جهنم یک درس حسابی می‌دهم.»
او تلوتلو خوران به طرف موشک به راه افتاد.
دریسکول زمزمه کرد: «او حالی‌اش نیست. ناخدا نمی‌توانیم جلویش را بگیریم؟»
«عملاً او صاحب این سفر اکتشافی است. ما مجبور نیستیم به او کمک کنیم. یک بند در قرارداد ما وجود دارد که اجازه‌ی سرپیچی از کار را تحت شرایط خطرناک می‌دهد. بنابراین هر طور دوست دارید در این سرزمین پیک‌نیکی رفتار کنید. شاخ و برگ درختان را نبرید. سنگ و کلوخ‌ها را از روی چمن بردارید. پوست موزتان را هم موقع رفتن روی چمن نگذارید بماند.»
اکنون، از درون کشتی، صدای بلند نامفهومی می‌آمد. از درگاه انبار دستگاه حفاری درخشان خارج شد. چترتون پشت سرش بود. با رادیو به روبوتش فرمان می‌داد: «این طرف. این‌جا احمق.»
چترتون فریاد زد: «یالا!»
دستگاه نوک بلند و مارپیچ مته‌اش را داخل علف‌های سبز فرو کرد. چترتون به طرف بقیه دست تکان داد: «این را داشته باشید.»
آسمان لرزید.
دستگاه میان دریای کوچکی از علف‌های سبز ایستاده بود. یک دقیقه‌ای زمین را سوراخ کرد. تکه‌های مرطوب کلوخه‌‌های چمن را بالا می‌آورد و آن‌ها را بدون مراعات و ادب داخل یک قوطی نمونه‌برداری لرزان تف می‌کرد.
یک دفعه دستگاه مثل هیولایی که کسی مزاحم غذا خوردنش شده باشد، ناله‌ای خشن و زنگ‌دار کرد. از زمین زیر مته، مایعی آبی‌رنگ حباب‌زنان بیرون زد.
چترِتون فریاد کشید: «برگرد عقب اِحمق.»
دستگاه در رقصی ماقبل تاریخی به حرکت در آمد. مثل قطاری عظیم که یک پیچ تند را طی می‌کند به ناله در آمد و در همین حین هم جرقه‌هایی قرمز از آن بیرون می‌زد. داشت غرق می‌شد. زیرش لجن سیاه با تنشی تیره‌ وا می‌داد.
دستگاه حفاری با خرخری سرفه‌مانند و چندین تکان و ناله‌ی دیگر چون جان‌کندنی سخت، داخل گل و لای سیاه غرق شد. درست مانند یک فیل تیر خورده و مانند یک ماموت در پایان یک دوران[4] در حالی که ناله‌ای شیپورمانند می‌زد چپه شد و اعضای عظیمش یک به یک داخل گودال ناپدید شدند.
فورستر در حالی که نفس‌نفس می‌زد و مجذوب این صحنه شده بود گفت: «احمق، احمق، تو می‌دانی این چیست چترتون؟ این قطران است. مکینه‌ی احمقت به یک گود قطران زد.»
چترتون اطراف لبه‌ی دریاچه روغنی می‌دوید و سر دستگاه فریاد می‌کشید: «گوش کن، گوش کن! از این طرف، بیا این‌جا!»
اما همچون فرمانروایان سابق زمین، آن دایناسورها با آن گردن‌های بلند و فریادهای بلندشان، دستگاه داشت در دریاچه‌ای شیرجه‌ می‌زد و غوص می‌خورد که بازگشتی از آن برای آفتاب گرفتن روی ساحلی سفت و مطمئن نبود.
چترتون به سمت دیگران که دور بودند، برگشت و داد کشید: «یکی یک کاری بکند!» دستگاه از دست رفته بود.
گود قطران حباب کرد و در حالی‌ که استخوان‌های هیولای پنهان را لیس می‌زد، فاتحانه به آن‌ها خیره شد. سطح دریاچه آرام بود. یک حباب بزرگ، آخرین حباب، بالاخره، بالا آمد، بوی نفتی باستانی را پخش کرد و بعد ترکید!
چترتون دست از فریاد زدن کشید.
چترتون بعد از دقیقه‌ای طولانی خیره ماندن به گودال قیر، چرخید و با نگاهی مبهم به تپه‌ها و مرغزارهای سبز پیچ‌واپیچ نگاه کرد. حالا درخت‌های دور دست داشتند میوه می‌دادند و بعد آن‌ها را به آرامی روی زمین می‌انداختند.
او به آرامی گفت: «نشانش می‌دهم.»
«سخت نگیر چترتون.»
او گفت: «ادبش می‌کنم.»
«بنشین، یک جرعه بنوش.»
«من درست و حسابی خدمتش می‌رسم. من نشانش می‌دهم. نمی‌تواند این کار را با من بکند.»
چترتون به طرف کشتی به راه افتاد.
فورستر گفت: «صبر کن ببینم.»
چترتون به دویدن افتاد: «می‌دانم چکار کنم. می‌دانم چطور ادبش کنم.»
فورستر گفت: «جلویش را بگیرید.» او دوید و بعد به خاطر آورد که می‌تواند پرواز کند. «وای، اگر دستش به بمب‌های اتمی توی کشتی برسد…»
دیگران نیز به همین فکر کرده بودند و الان در هوا بودند. بیشه‌ای کوچک از درختان میان چترتون و کشتی قرار داشت. او هم که انگار فراموش کرده بود می‌تواند پرواز کند، یا می‌ترسید پرواز کند یا اجازه‌ی این کار را نداشت فریادکشان روی زمین می‌دوید. افراد به طرف کشتی رفتند تا آن‌جا منتظر او شوند، ناخدا همراهشان بود. آن‌ها رسیدند، به خط شدند و در موشک را بستند. آخرین باری که چترتون را دیده بودند داشت داخل لبه‌ی جنگل باریک می‌شد.
افراد منتظر ایستادند.
«احمق، دیوانه…»
چترتون از سمت دیگر درختستان کوچک خارج نشد.
«او برگشته و منتظر است تا ما دست از نگهبانی بکشیم.»
فورستر گفت: «بروید بیاوریدش.»
دو مرد به پرواز درآمدند.
بارانی ملایم و آرام روی دنیای سبز می‌بارید.
دریسکول گفت: «این دیگر آخرش است. هرگز مجبور نخواهیم بود این‌جا خانه بسازیم. دقت کنید. باران روی ما نمی‌ریزد. همه‌ی طرف باران می‌بارد. جلوی ما، پشت سر ما. عجب دنیایی!»
آن‌ها زیر بارانی آبی‌رنگ و خنک، خشک، ایستاده بودند. خورشید داشت غروب می‌کرد. ماه، یک ماه بزرگ به رنگ یخ، از فراز تپه‌های تر و تازه بالا آمد.
«این دنیا فقط به یک چیز دیگر نیاز دارد.»
همه با هم، به آرامی و با لحنی متفکرانه گفتند: «بله.»
دریسکول گفت: «باید برویم بگردیم.»
«منطقی است. باد پروازمان داد، درخت‌ها و رودخانه‌ها سیرمان کردند، همه چیز زنده است. شاید اگر تقاضای همراه بکنیم…»
کوستلر گفت: «من خیلی فکر کرده‌ام. امروز و خیلی روزهای دیگر. ما همه مردان مجردی هستیم که سال‌هاست در سفریم و از آن خسته شده‌ایم. چقدر خوب می‌شد اگر می‌شد یک جایی ساکن شویم! شاید، این‌جا . روی زمین برای در آوردن پول کافی فقط برای خرید یک خانه و پرداخت مالیات باید عرق بریزیم. شهرها بوی گند می‌دهند. این‌جا با این آب و هوا حتا به خانه نیاز نداریم. اگر یک‌نواخت شود می‌توانید درخواست باران، ابر، برف و دگرگونی بکنید. این‌جا برای هیچ‌چیز مجبور نیستید کار کنید.»
«خسته کننده خواهد شد. دیوانه می‌شویم.»
کوستلر در حالی که لبخند می‌زد گفت: «نه. اگر زندگی خیلی یک‌نواخت شد تنها کاری که باید بکنیم این است که چند بار چیزی را که چترتون گفت تکرار کنیم: باید که پلنگ خفته باشد. به دوردست‌ها گوش کنید. این صدای غرش ضعیف یک گربه‌ی عظیم که در جنگل‌های تاریک‌روشن پنهان شده است، نبود؟»
مردان لرزیدند.
کوستلر با لحن خشکی گفت: «دنیایی در حال تغییر. زنی که هر کاری انجام می‌دهد تا مهمانانش را خوشحال کند، البته تا زمانی که ما با او مهربان هستیم. چترتون مهربان نبود.»
«چترتون؟ چه شد راستی؟»
شخصی در دوردست‌ها، گویی در پاسخ به این پرسش، فریاد کشید. دو مردی که رفته بودند تا چترتون را بیابند در لبه‌ی درختستان دست تکان دادند.
فورستر، دریسکول و کوستلر با هم به آن پایین پرواز کردند.
«چه شده؟»
مردان به جنگل اشاره کردند: «فکر کردیم شما بخواهید این را ببینید ناخدا. این خیلی ترسناک است.» یکی از مردان به جای پایی اشاره کرد. «این‌جا را نگاه کنید قربان.» رد پنجه‌هایی بزرگ روی جاده بود، تازه و واضح. «و این‌جا» چند قطره خون و بوی شدید نوعی حیوان گربه‌سان در هوا موج می‌زد.
«چترتون چه؟»
«ناخدا فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت پیدایش بکنیم.»
خورشید آرام آرام، در حال دور شدن، دیگر در تنفس بی‌صدای شفق رفته بود. صدای غرش یک پلنگ بود و ببری آدم‌خوار.
مردان روی علف نرم کنار کشتی دراز کشیدند و شب گرم بود.
دریسکول گفت: «من را یاد شب‌های بچگی‌ام می‌اندازد. من و برادرم منتظر گرم‌ترین شب جولای می‌شدیم و بعد روی چمن حیاط خانه می‌خوابیدیم و در حالی که حرف می‌زدیم، ستاره‌ها را می‌شمردیم. شب محشری بود، بهترین شب زندگی‌ام.» بعد اضافه کرد: «البته اگر امشب را حساب نکنیم.»
کوستلر گفت: «من هم‌چنان به چترتون فکر می‌کنم.»
فورستر گفت: «این کار را نکن. چند ساعت می‌خوابیم و بعد پرواز می‌کنیم. نمی‌توانیم خطر یک روز دیگر این‌جا ماندن را بپذیریم. منظورم خطر اتفاقی که برای چترتون افتاد نیست. نه. من منظورم این است که اگر بمانیم، این دنیا را خیلی دوست خواهیم داشت. هرگز نخواهیم خواست که این‌جا را ترک کنیم.»
باد ملایمی بر آن‌ها وزید.
دریسکول که به آرامی دراز کشیده بود، دستانش را زیر سرش گذاشت و گفت: «من نمی‌خواهم حالا بروم. و این دنیا هم نمی‌خواهد ما برویم. اگر ما به زمین برگردیم و به همه بگویم که این‌جا چه دنیای دوست داشتنی‌ای است، آن وقت چه ناخدا؟ آن‌ها می‌آیند این‌جا را داغان و نابود می‌کنند.»
فورستر با بی‌حالی گفت: «نه. اول این‌که این سیاره اجازه‌ی یک تهاجم تمام عیار را نخواهد داد. من نمی‌دانم چه کار می‌کند، اما احتمالاً می‌تواند به چیزهای جالبی فکر کند. دوم که، من این سیاره را خیلی دوست دارم. من به او احترام می‌گذارم. ما به زمین برمی‌گردیم و درباره‌اش دروغ می‌گوییم. می‌گوییم خطرناک است؛ که در واقع برای مردان معمولی مثل چترتون که به این‌جا هجوم می‌آورند تا به او آسیب بزنند، این‌طور هم خواهد بود. در حقیقت فکر نکنم دروغ گفته باشیم.»
کوستلر گفت: «چیز جالبی است. من نمی‌ترسم. چترتون ناپدید شده و احتمالاً به وحشتناک‌ترین طرز ممکن کشته شده است، اما ما این‌جا دراز کشیده‌ایم و هیچ‌کس فرار نمی‌کند، هیچ‌کس نمی‌لرزد. این احمقانه است. در حالی که درست هم هست. ما به این سیاره اعتماد کردیم و او نیز به ما.»
«توجه کردی که وقتی آن همه از آب-شراب نوشیدی، مقدار بیشتری نخواستی؟ این‌جا دنیای اعتدال است.»
آن‌ها دراز کشیدند و به چیزی گوش فرا دادند که مانند ضربان قلب بزرگ این زمین بود. آرام و گرم زیر بدن‌هایشان.
فورستر فکر کرد: «من تشنه‌ام.»
قطره‌ای باران روی لب‌هایش چکید.
او به آرامی خندید.
او فکر کرد: «من تنها هستم.»
از دور دست، صداهای نرم بلندی شنید.
چشمانش را به طرف تصویر خیالی چرخاند. رشته تپه‌هایی بود که رودخانه‌ای شفاف از آن‌ها سرازیر می‌شد و در قسمت‌های کم عمق رودخانه، زنان زیبارو بودند که چهره‌های خندانشان می‌درخشید و داشتند آب به هوا می‌پاشیدند. آن‌ها مانند بچه‌ها در ساحل بازی می‌کردند. آن طور که میلشان بود روی سطح این سیاره به این طرف و آن طرف می‌رفتند. هیچ بزرگراه یا شهری نبود، فقط تپه‌ها بودند و دشت‌ها و بادهایی که آن‌ها را مانند بال‌های سفیدی به هر کجا که آرزو کنند، حمل کنند.
به محض این‌که فورستر سؤالی طرح می‌کرد، سروشی نامریی پاسخ‌ها را زمزمه می‌کرد. نه، مردی در کار نبود. این زن‌ها به تنهایی گونه‌ی خود را به وجود آورده بودند. مردان پنجاه هزار سال قبل ناپدید شده بودند. و اکنون این زنان کجا بودند؟ یک کیلومتر پایین‌تر از جنگل سبز، یک کیلومتر آن سوی نهر شراب، کنار شش سنگ سفید و یک ثلث کیلومتر مانده به رودخانه‌ی بزرگ. آن‌جا در جلگه‌ی پست، زنانی بودند که همسران خوبی می‌شدند و بچه‌های زیبایی پرورش می‌دادند.
فورستر چشمانش را باز کرد.مردان دیگر داشتند می‌نشستند.
«من رویایی دیدم.»
همه‌ی آن‌ها رویا دیده بودند.
«…یک کیلومتر پایین‌تر از جنگل سبز، یک کیلومتر آن سوتر از نهر شراب…»
کوستلر گفت: «کنار شش سنگ سفید.»
دریسکول در حالی که آن‌جا نشسته بود گفت: «و یک سوم کیلومتر مانده به رودخانه‌ی بزرگ»
یک دقیقه‌ای هیچ‌کس صحبتی نکرد. آن‌ها به کشتی نقره‌ای که آن‌جا زیر نور ستارگان ایستاده بود نگاه می‌کردند.
«پرواز می‌کنیم یا راه می‌رویم ناخدا؟»
فورستر چیزی نگفت.
دریسکول گفت: «ناخدا، بیا بمانیم. بیا هرگز به زمین باز نگردیم. آن‌ها هرگز نمی‌آیند ببینند چه به سر ما آمده است. آن‌ها فکر می‌کنند این‌جا از بین رفته‌ایم. نظرتان چیست؟»
چهره‌ی فورستر عرق کرده بود. زبانش را دوباره و دوباره روی لب‌هایش کشید. دستانش روی زانوهایش قفل شده بودند. افراد منتظر نشسته بود.
ناخدا گفت: «خیلی خوب می‌شود.»
«حتماً»
فورستر آهی کشید و گفت: «…اما، ما باید کارمان را انجام بدهیم. مردم روی کشتی ما سرمایه‌گذاری کرده‌اند. ما این‌‌قدر به آن‌ها بدهکاریم که برگردیم.»
فورستر بلند شد. افراد هنوز روی زمین نشسته بودند و به او گوش نمی‌کردند.
کوستلر گفت: «شب زیبا، خوب و شگفت‌انگیزی است.»
آن‌ها به تپه‌های کم ارتفاع و درختان و رودخانه‌هایی که تا هر افق جاری بودند چشم دوختند.
فورستر به سختی گفت: «بیایید سوار کشتی شویم.»
«ناخدا…»
او گفت: «سوار شوید.»
کشتی به آسمان بلند شد. فورستر در حالی که پایین را نگاه می‌کرد، تمام دره‌ها و تمام دریاچه‌های کوچک را دید.
کوستلر گفت: «ما باید می‌ماندیم.»
«بله می‌دانم.»
«هنوز برای برگشتن خیلی دیر نشده است.»
فورستر تلسکوپ دریچه را تنظیمی کرد و گفت: «متأسفانه دیر شده است. نگاه کن.»
کوستلر نگاه کرد.
چهره‌ی دنیا تغییر کرده بود، کلی ببر و پلنگ و دایناسور و ماموت ظاهر شده بودند.
آتشفشان بود که فوران می‌کرد، بادها و طوفان‌ها تپه‌ها را با اغتشاش در توفانی ترسناک در هم می‌پیچاندند.
فورستر گفت: «بله، او یک زن بود. میلیون‌ها سال در انتظار بازدیدکنندگان خودش را آماده کرده بود، خودش را زیبا ساخته بود. او بهترین چهره‌اش را برای ما آماده ساخت. وقتی چترتون با او بدرفتاری کرد، چند دفعه به او هشدار داد و وقتی او سعی کرد زیباییش را نابود کند، او را حذف کرد. او مثل هر زن دیگری می‌خواست برای خودش دوست داشته شود، نه برای دارایی‌اش. پس حالا بعد از این‌که او هر چه داشت در اختیار ما گذاشت، ما پشتمان را به او کردیم. او زنی است که مورد بی‌اعتنایی قرار گرفته است. بله او گذاشت ما برویم، اما دیگر هرگز نمی‌توانیم باز گردیم.او با این‌ها…» با سر به ببرها و توفان‌ها و دریاهای جوشان اشاره کرد «…منتظر ماست.»
کوستلر گفت: «ناخدا»
«بله؟»
«برای گفتن این موضوع به شما کمی دیر شده است. اما درست قبل از این‌که پرواز کنیم، من نگهبان هوابند بودم. من اجازه دادم دریسکول از کشتی خارج شود. او می‌خواست برود. من نمی‌توانستم جلویش را بگیرم. من مسئول هستم. او اکنون، آن پایین، روی آن سیاره است.»
هر دو آن‌ها به طرف پنجره‌ی دیده‌بانی برگشتند.
بعد از مدتی طولانی فورستر گفت: «من خوشحالم. خوشحالم یکی از ما آن‌قدر عقل داشت که بماند.»
«اما او تا حالا باید مرده باشد.»
«نه آن نمایش پایین برای ماست، شاید یک توهم بصری باشد. با وجود همه‌ی ببرها و شیرها و توفان‌ها، دریسکول کاملاً در امان و زنده است، زیرا او اکنون تنها تماشاچی آن زن است. اهه اهه! او دریسکول را از خوشی خراب خواهد کرد. او یک زندگی فوق‌العاده خواهد داشت. او این زندگی را خواهد داشت، آن وقت ما با فرود آمدن و خارج شدن از منظومه‌ها وقتمان را هدر خواهیم داد و هرگز دنیایی کاملاً مثل این پیدا نخواهیم کرد. نه؛ ما نباید سعی کنیم برگردیم و دریسکول را نجات دهیم. آن زن به ما اجازه نخواهد داد. با تمام سرعت رو به جلو، کوستلر، نهایت سرعت.»
کشتی به شتابی بیشتر جهید.
و درست قبل از این‌که سیاره در روشنی و غبار از نظر ناپدید شود، فورستر فکر کرد می‌تواند دریسکول را به وضوح ببیند که قدم ‌زنان در حالی که به آرامی سوت می‌زند، از جنگل سبز خارج می‌شود، همه‌ی طراوت سیاره او را محاصره کرده بود، یک نهر شراب برای او جاری شده بود و ماهی پخته در چشمه‌ی جوشان بالا و پایین می‌شد. میوه‌های نیمه‌ شب روی درختان می‌رسیدند و جنگل‌ها و دریاچه‌های دوردست منتظر او بودند تا به وجود بیایند. دریسکول به سوی مرغزارهای بی‌انتهای نزدیک سنگ‌های سفید، آن سوی جنگل و تا لبه‌ی رودخانه‌ی روشن بزرگ، پیش رفت.

نویسنده: ری برادبری
مترجم: سمیه کرمی
ویراستار: مهدی بنواری

درباره داستان از مترجم:
«شاید که پلنگ خفته باشد»، با عنوان اصلی Here there be tygers، داستان کوتاهی‌ است از برادبری که اول بار در مجموعه‌ایی به نام R is for Rocket منتشر شده بود و بعداً در مجموعه «سیب طلایی خورشید» نیز منتشر شد. سبک روایت، نگارش داستان، و محتوای آن، همان چیزهایی است که دغدغه‌ی همیشگی برادبری بوده و بارها آن‌ها را نگاشته، اما به هر حال خواندن هیچ داستانی از برادبری خالی از لطف نیست و هر داستانش حال و هوای خاص خودش را دارد.
چیزی که درباره‌ی این داستان میان خوانندگان بحث‌برانگیز بوده، عنوان آن است. در عنوان داستان کلمه‌ی «ببر» (Tiger) به جای i با حرف y نوشته شده که نگارش قدیمی این کلمه در متون باستانی انگلیسی بوده. عنوان داستان به عبارتی قدیمی روی نقشه‌های قرون وسطایی اشاره دارد، و گویا برادبری به همین دلیل نگارش باستانی کلمه Tiger را برگزیده، تا حس باستانی بودن شعر را منتقل کند. برادبری این نگارش خاص را در «451 درجه‌ی فارنهایت» نیز به کار برده است. در «451 درجه‌ی فارنهایت»، فصل سوم کتاب Burning Bright نام دارد و این عبارت، بیت آغازین شعر معروفی است از ویلیام بلیک ،به نام The Tyger. درباره‌ی این شعر بلیک بسیار نوشته‌‌اند. گویا دلیل استفاده بلیک از این نگارش باستانی، بخشیدن ابهت بیشتر و ایجاد تصویری وهمناک در ذهن خواننده بود.
یکی از قسمت‌های سریال Twilight Zone قرار بود بر اساس این داستان ساخته شود که به علت کمبود بودجه، فیلم ساخته نشد. اما در سال 1990 یکی از قسمت‌های مجموعه‌ی تلویزیونی تئاتر برادبری بر اساس این داستان ساخته شد.
———————————————————–
پانویس‌ها:
[1] نویسنده این‌جا Bolster را با Holster هم‌ قافیه کرده بود. کوشیدم «غلافش» را با «ملافه‌اش» هم‌ قافیه جلوه دهم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
[2] «چوگان» را جانشین «کریکت» کردم. من را که خوش آمد.
[3] این شعر سعدی را هم جایگزین Here There Be Tygers کردیم که عنوان داستان هم بود. به همین ضروت «ببر» داستان را هم به «پلنگ» تغییر ماهوی دادیم. باشد که برادبری دوستان بر ما ببخشایند.
[4] طبعاً منظور دوران زمین شناسی است.

نمی‌دانست چه چیز آن شعرِ قدیمی را به خاطرش آورده بود؛ ولی شعر را با خود خواند:
تصور کن و باز تصور کن و باز تصور کن
که سیم‌های تلفنِ سیاه که کنار اُفتاده
میلیاردها واژه را که می‌شنود
هر شب و همه شب جذب کند
و معنی‌شان را در خود جمع کند.
مکثی کرد. بعد از آن چه بود؟ آها…
پس شب‌ها بازی کن
همه را کنار هم بگذار
هم‌چو فیلسوفان
واژه‌هایی که گویا کودکانِ نابالغ به کارَش برده‌اند.
بار دیگر ایستاد. چگونه تمام می‌شد؟ صبر کن…
پس شبی در آینده‌ای نزدیک
کسی می‌نشیند
و صدای تیزِ زنگِ تلفن را می‌شنود
که در سحابی‌ها گم خواهد شد.
بعد، دجّالِ آن سوی سیم که با صفیر و سوت
دیوانگی‌های پرهیزگارانه‌ی زمان را شکست می‌دهد،
می‌گوید سَل و آم؛
و سپس سل-آم.
نفسی تازه کرد و شعر را به پایان رساند:
برای چنین آفرینه‌ای
چنین دجّالِ الکتریکیِ
زبان‌بسته و سرگردانی
جوابِ عاقلانه‌ی تو چیست؟
خاموش نشست.
او، پیرمردِ هشتادساله، نشست. او در اتاقی متروک، درونِ خانه‌ای متروک، در خیابانی متروک، در شهری متروک، بر روی سیّاره‌ی متروکِ مریخ نشست.
او نشست، همان طور که پنجاه سالِ گذشته نشسته بود؛ در انتظار.
روی میزِ جلویِ روی‌اش تلفنی قرار داشت که مدت‌زمانی طولانی زنگ نخورده بود.
و اکنون به شیوه‌ای شگفت می‌لرزید. شاید همین لرزش آن شعر را به یادش آورده بود…
مَنخَرین‌اش ناگهان منقبض شد. چشمان‌اش باز ماند. تلفن هم‌چنان آرام می‌لرزید. جلو رفت و به آن خیره شد.
تلفن…زنگ زد.
ناگهان بالا پرید و صندلی‌اش روی زمین افتاد. فریاد زد: «نه!»
تلفن دوباره زنگ زد. «نه!»
می‌خواست دست‌اش را به سمتِ تلفن ببرد و بَرَش دارد. دست‌اش را دراز کرد و هر چه روی میز بود پایین ریخت. سومین زنگ که زده شد، همه چیز این سو و آن سو افتاده بود.
«نه، نه، نه!» آرام با خود پچپچه می‌کرد. با دست، شانه‌های‌اش را گرفته بود و سرش را تندتند تکان می‌داد و تلفن جلوی پای‌اش افتاده بود.
«امکان ندارد… امکان ندارد.»
هر چه باشد او در این اتاق، درونِ خانه‌ای متروک بر روی سیاره‌ی مریخ که دیگر هیچ کس در آن زنده نبود، تنها زندگی می‌کرد. تنها او بود. او سلطانِ تپه‌های بی‌حاصلی[*] بود.
و اکنون…
«…بارتون…»
کسی نامِ او را می‌خواند.
نه! چیزی بود که وزوز می‌کرد و در این برهوت آوایِ زنجره‌مانندی از خود می‌ساخت.
اندیشید: بارتون؟ چرا؟… چرا من؟
زمانی چنان طولانی نشنیده بود صدای‌اش بزنند که اسم‌اش را به بوته‌ی نسیان سپرده بود. قادر نبود اسم خود را بشنود. او هرگز…
تلفن گفت: «بارتون…بارتون…بارتون.»
فریاد زد: «خفه شو!» لگدی به گوشی زد و سپس به زحمت خم شد؛ نفس‌نفس می‌زد و می‌کوشید تلفن را سر جای‌اش برگرداند.
تا که این کار را انجام داد تلفن دوباره زنگ زد.
این بار اوّل مشتی کنارِ آن زد و فشارش داد؛ تو گویی بخواهد صدای تلفن را خفه کند، ولی عاقبت تسلیم شد و گوشی را برداشت.
صدایی دوردست، یک میلیارد فرسنگ آن‌سوتر، گفت: «بارتون!»
صبر کرد تا قلب‌اش سه بار دیگر بتپد و سپس گفت: «بارتون، خودم هستم.»
صدا گفت: «خب، خب.» این بار تنها یک میلیون فرسنگ آن‌سوتر بود. «مرا می‌شناسی؟»
پیرمرد گفت: «خدایا! این اولین تماس با من بعد از نصف عمرم است.»
«متأسفم. چقدر احمق‌ام! البته که تو نمی‌توانی صدای خودت را پشتِ تلفن بشناسی. هیچ کس نمی‌تواند. همه عادت کرده‌ایم صدای‌مان را از توی کاسه‌ی سرمان بشنویم. بارتون! من بارتون هستم.»
«چی؟»
صد گفت: «گمان می‌کردی چه کسی باشد؟ فرمانده‌ی موشک؟ خیال کردی کسی برای نجات‌ات آمده؟»
«نه!»
«تاریخِ امروز چیه؟»
«بیستم ژوییه 2097.»
«خداوندا! پنجاه سال گذشته است! این همه مدت انتظار می‌کشیدی موشک از زمین بیاید؟»
پیرمرد با تکانِ سر تصدیق کرد.
«حالا پیرمرد، فهمیدی من کی هستم؟»
لرزید و گفت: «بله. یادم آمد. ما یکی هستیم. من امیل بارتون هستم و تو امیل بارتون هستی.»
«یک تفاوت داریم. تو هشتادساله ای و من فقط بیست سال دارم. تازه در عُنفوان جوانی ام!»
پیرمرد شروع به خندیدن کرد. سپس نشست و گریست. تلفن را مثل کودکی گمشده و بینو در دستان‌اش گرفته بود.
گفتگوشان بیهوده و غیرممکن بود و نباید دنبال‌اش را می‌گرفت؛ امّا ادامه داد. به خود که آمد، گوشی را نزدیک‌تر گرفت و گفت: «تو آن‌جا! گوش کن. خدایا! می‌خواهم به تو هشدار بدهم! امّا چطور می‌توانم؟ تو فقط صدا هستی. اگر می‌توانستم به تو نشان می‌دادم که سال‌ها چقدر تنها می‌گذرند. تمام‌اش کن، خودت را بکُش! معطّل نکن! کاش می‌دانستی که تغییر از آن چه تو هستی به آن چه من امروز، این‌جا در این انتها، هستم یعنی چه؟»
«غیرممکن است!» صدای بارتونِ جوان در دوردست خندید و ادامه داد: «هیچ طور نمی‌توانم بگویم واقعاً به تو زنگ زده‌ام. همه‌اش خودکار است. تو با یک نسخه‌ی الکتریکی حرف می‌زنی، نه بیشتر. الان سالِ 2037 است. شصت سال در گذشته‌ی تو. امروز جنگِ هسته‌ای شروع شد. همه‌ی مهاجرنشین‌ها با موشک به زمین برگردانده شدند. من این‌جا ماندم!»
پیرمرد نجوا کرد: «یادم می‌آید.»
صدای مرد جوان خندید: «وقتی در مریخ تنها باشی یک ماه یا یک سال چه اهمیّتی دارد؟ این‌جا هم غذا است و هم کتاب. با فرصتِ زیادی که داشتم، کتابخانه‌ای از هزاران واژه و جواب و صدای‌ام را که برای رله‌های تلفنی مناسب باشد ساختم. روزهای بعد باز هم زنگ می‌زنم. از این به بعد کسی هست که با او صحبت کنم.»
«بله.»
«شصت سال بعد نوارهای من بیدارَم می‌کنند. راست‌اش را بخواهی گمان نمی‌کنم زیاد این‌جا ماندگار شوم. فقط قصه‌ای زیبا و اغراق‌آمیز در خیال‌ام پرورانده‌ام؛ موضوعی برای سپری شدنِ ایّام. واقعاً خودت هستی بارتون؟ واقعاً من هستم؟»
اشک از چشمِ پیرمرد می‌بارید: «آره!»
«من هزار بارتون، هزار نوار، در هزار شهرِ مریخ ساخته‌ام که به همه‌ی پرسش‌ها حسّاس هستند. این‌جا منتظرِ بازگشتِ موشک‌ها می‌مانم و لشکرِ بارتون‌ها را روی مریخ می‌سازم.»
پیرمرد با خستگی سرش را تکان داد و گفت: «احمق! تو شصت سال صبر کردی. پیر شدی، در انتظار و همیشه تنها. و حالا تو من شده‌ای و هنوز در شهرهای متروک تنها هستی.»
«انتظار نداشته باش با تو غمخواری کنم. تو مثل آدمِ غریبه توی سرزمینِ غُربت هستی. نمی‌توانم غُصه‌ات را بخورم. من وقتی زنده هستم که این نوارها را بسازم. و تو وقتی زنده هستی که بشنوی. هر دوی ما با هم بیگانه‌ایم. نمی‌توانیم به هم هشدار بدهیم، با این که هر دو می‌توانیم به هم جواب بدهیم؛ یکی‌مان به طور خودکار، آن یکی گرم و انسان‌وار. الان من انسان هستم. تو بعدها انسان می‌شوی. می‌دانم این کارِ من جنون است. امّا نمی‌توانم گریه کنم، چون هیچ از آینده نمی‌دانم. من فقط می‌توانم خوش‌بین باشم. نمی‌توانم برای‌ات ناراحت باشم، چون این نوارهای پنهان می‌توانند به بعضی از خواسته‌های تو واکنش نشان بدهند، نه به همه‌شان. مثلاً می‌توانی از مرده‌ها بخواهی گریه کنند؟»
پیرمرد فریاد زد: «تمام‌اش کن!» اندک‌اندک دردهای آشنایی را در خود حس می‌کرد و دل‌آ‎شوبه و سیاهی در درون‌اش می‌جوشید. «خدایا! تو قلب نداشتی. برو گُم‌شو!»
« نداشتم، پیرمرد؟ ندارم. تا وقتی که نوارها کارشان را ادامه بدهند و تا وقتی که محورها و چشم‌های الکترونیکیِ پنهان بخوانند و انتخاب کنند و واژه‌ها را برای فرستادن به تو تغییر بدهند، من جوان و ستمگر می‌مانم. من مدت‌ها هم بعد از مرگِ تو جوان و ستمگر هستم. خداحافظ!»
پیرمرد فریاد زد: «صبر کن!»
ترق!
***
بارتون که تلفنِ خاموش را تا مدت‌ها در دست‌اش نگه داشته بود نشست. قلب‌اش سخت درد گرفته بود. به چه جنونی دچار بوده است! چه اندازه دیوانه‌وار و هوشمندانه در جوانی‌اش، در آن سال‌های تنهایی نخست، مغزهای تلفنی و نوارها و مدارها و زنگ‌های برنامه‌دارِ رله‌های زمانی را ساخته بود.
تلفن زنگ زد.
«صبح بخیر بارتون! بارتون هستم. ساعت هفت است. بیدارشو از خواب، شاداب!»
دوباره!
«بارتون؟ بارتون هستم. باید ظهر به مارس‌تاون بروی و یک مغز تلفنی را نصب کنی. ببین! یادت انداختم.»
«متشکرم.»
زنگ!
«بارتون؟ بارتون، با من ناهار می‌خوری؟ در مهمان‌سرای موشک؟»
«باشد.»
«منتظرم. فعلاً!»
ریییییینگ!
«خودت هستی ب؟! می‌خواهم امیدوارت کنم. شانه‌ها محکم، آماده باش! موشک نجات باید فردا بیاید؛ برای نجاتمان.»
«بله، فردا، فردا، فردا، فردا.»
ترق.
ولی سال‌ها سوخت و خاکسترش بر باد رفت. بارتون تلفن‌های موذیانه و حاضرجوابی‌های هوشمندانه‌اش را کم کرده بود. پیشتر او می‌خواست تنها پس ازهشتاد سالگی‌اش به پیرمرد زنگ بزند و ببیند آیا هنوز زنده است یا نه. امّا اکنون، امروز، تلفن زنگ می‌خورد و گذشته درگوش‌اش نفس می‌زد و نجوا می‌کرد و خاطرات را به یادش می‌آورد.
تلفن!
وَقعی نگذاشت.
اندیشید مجبور نیستم بَرَش دارم.
زنگ!
اندیشید هیچ کس آن‌جا نیست.
تلفن!
اندیشید مثل آن است که با خودت حرف بزنی فقط کمی متفاوت.
خدای! چه اندازه متفاوت.
احساس کرد دستان‌اش گوشی را برداشت.
«سلام بارتون پیر! بارتون جوان هستم. امروز بیست و یک ساله می‌شوم. سال پیش مغزهای صوتی را در دویست شهر دیگر کار گذاشتم. من مریخ را با بارتون‌ها پرجمعیت کرده‌ام!»
«بله.» پیرمرد شب‌های شش دهه‌ی پیش را به یاد آورد. حرکت بر تپه‌های آبی‌رنگ و درون دره‌های آهنی؛ به همراه کامیونی پر از ابزارآلات؛ سرخوشانه و سوت‌زنان. تلفنی دیگر، رله‌ای دیگر. کاری برای انجام دادن. کاری هوشمندانه، شگفت‌انگیز، اندوه‌آور. صداهای پنهان… پنهان و پنهان در عهد جوانی. هنگامی که مرگ مرگ نبود؛ زمان زمان نبود و پیری پژواک ناتوانی از ورطه‌های ظلمانی سال‌های پیشِ رو بود. آن سَبُک‌سَر جوان، آن دیوانه‌ی آزارگر هرگز نمی‌اندیشید روزی باید آن چه کاشته است درو کند.
بارتون بیست و یک ساله گفت: «دیشب تنها توی یک سالن در یک شهر متروک نشستم و از لورل و ‌هاردی‌های قدیمی تماشا کردم. خدایا! نمی‌دانی چقدر خندیدم.»
«بله.»
«فکری به سرم زده. من صدایم را هزار بار روی نوار ضبط کردم و آن‌ها را از شهر پخش کردم، انگار که هزار نفر آدم باشند. یک صدای آرامش‌بخش شد؛ صدای مردم. صدای به‌هم‌خوردن درها را ضبط کردم یا بچه‌هایی که آواز می‌خواندند یا جعبه‌آهنگ‌هایی که صدا می‌کردند؛ البته همه‌ی این کارها زمانی درست از آب در می‌آید که بیرون پنجره را نگاه نکنم و فقط گوش بسپرم. اگر نگاه کنم خیالات خامَم نقش بر آب می‌شود. گمان کنم تنها بشوم.»
پیرمرد گفت: «اولین بارَت بود…»
«که چی؟»
«اولین باری که قبول کردی تنها بودی.»
«با بوها هم آزمایش کرده‌ام. وقتی در خیابان‌های متروک راه می‌روم، بوی گوشت و بوی تخم‌مرغ و ژامبون و فیله از خانه‌ها می‌آید. این کارها را هم با دستگاه‌های پنهان انجام داده‌ام.»
«دیوانگی!»
«حُبّ حیات!»
«خسته‌ام.» پیرمرد ناگهان تلفن را قطع کرد. خیلی زیاد شده بود. گذشته او را درخود غرق کرده بود….
افتان و خیزان به سوی پلّه‌های برج رفت، به سوی خیابان‌های شهر. شهر غرقه در ظلمات بود. چراغ‌های نئون سرخ‌رنگ دیگر چشمک نمی‌زدند و موسیقی نواخته نمی‌شد و بوی پخت و پز به مشام نمی‌رسید. او مدّت‌ها پیش اوهام دروغ‌های مصنوع را از میان برده بود.
گوش کن! صدای گام‌های کسی بود؟ بو کن! بوی کیک توت فرنگی است؟ رؤیاهای‌اش را متوقف کرد.
کنار آبراهه‌ای رفت؛ آن‌جا که ستارگان بر آب‌های روان‌اش می‌درخشیدند.
زیر آب، در صفی طولانی جمعیت روبوتی و زنگار گرفته‌ی مریخ مانند صفی از ماهی‌ها به چشم می‌خورد که او در طول سال‌ها ساخته بود و در تجسّمی عصیان‌گونه از نقطه‌ضعف‌ها و کمبودهای جاهلانه‌اش آماده برای رژه بودند. یک، دو، سه، چهار! به سوی ژرفای آبراهه؛ پایین می‌رفتند، بالا می‌آمدند؛ مانند حشراتی که در آب فرو می‌رفتند. او همه‌شان را کشته بود و هیچ پشیمانی به دل راه نمی‌داد.
***
صدای ضعیف تلفن از کلبه‌ای بی‌فروغ به گوش‌اش رسید. به سمت آن‌جا رفت. زنگ قطع شد. تلفن کلبه‌ای دیگر شروع به زنگ زدن کرد، گویا که می‌دانست او نزدیک شده است. بَنا به دویدن گذاشت. صدای زنگ همیشه از جایی دیگر می‌آمد. به محض این که به جایی می‌رسید خانه‌ای دیگر زنگ می‌زد. حالا آن خانه، حالا این‌جا، آن‌جا! وحشیانه می‌پرید، اما همیشه تلفنی دیگر صدا می‌کرد!
از پا افتاده بود و جیغ می‌کشید. «باشد! دارم می‌آیم!»
«سلام بارتون!»
«چه می‌خواهی؟»
«من تنها هستم. فقط زمانی زنده‌ام که حرف بزنم، پس باید صحبت کنم. نمی‌توانی مرا تا ابد ساکت کنی.»
پیرمرد با کمی ترس گفت:‌ «تنهایم بگذار!… قلبم درد گرفته!»
«بارتون هستم، بیست و چهار ساله. دو سال دیگر رفت، در انتظار و کمی تنهاتر. من جنگ و صلح را خواندم و مشروب خوردم و به رستوران‌ها رفتم و خودم پیش‌خدمت و آشپز و هنرمند بودم. امشب در یک فیلم در تیولی بازی می‌کنم. امیل بارتون در- گمشده‌ی داستان عشق- و همه‌ی نقش‌ها را هم خودش بازی می‌کند؛ بعضی‌شان را با کلاه‌گیس!»
«دیگر به من زنگ نزن و گرنه می‌کشمت!»
«نمی‌توانی مرا بکشی، اول باید پیدایم کنی!»
«پیدایت می‌کنم!»
«یادت رفته کجا پنهانم کردی. من همه جا هستم. توی جعبه‌ها، خانه‌ها، سیم‌ها، برج‌ها، زیرِ زمین! بیا جلو. تلاش کن! اسم این کار را چه می‌گذاری؟ دورکُشی؟ خودکُشی؟ حسودی می‌کنی، نه؟ حسودی به من که فقط بیست و چهار سال دارم و چشم‌هایم برق می‌زند و جوان و قوی هستم. باشد پیرمرد، جنگ است! میان ما. میان من! یک فوج کامل از ما، از همه سن، برضدّ تو، برضدّ بارتون واقعی؛ بیا جلو، اعلام جنگ کن!»
«می‌کشمت!»
ترق. سکوت.
تلفن را به بیرون پنجره پرتاب کرد.
***
درسرمای نیمه شب، ماشین‌ میان درّه‌های ژرف حرکت کرد. زیر پاهای بارتون کف ماشین، تپانچه و تفنگ و دینامیت بود. اندیشید: پیدایشان می‌کنم و همه‌شان را از بین می‌برم. خدایا! چرا این طور با من معامله می‌کند؟
ماشین‌ را نگه داشت. شهری شگفت‌انگیز در زیر ماه‌های تازه برآمده به چشم می‌خورد. بادی نمی‌وزید. تفنگ را در دستان یخ‌زده‌اش گرفت و به دیرک‌ها و برج‌ها و جعبه‌ها خیره شد. صدای این شهر در کجا پنهان شده بود؟ آن برج؟ یا آن یکی در آن‌جا؟ سالیان زیادی گذشته بود. سرش را وحشی‌صفتانه به هر سو چرخاند.
سلاح را بالا آورد.
برج با نخستین گلوله فرو ریخت.
اندیشید همه‌ی برج‌ها. همه‌ی برج‌های این شهر باید از بین بروند. فراموش کرده‌ام. زمان زیادی گذشته.
ماشین‌ در خیابان خاموش به راه افتاد.
تلفنی زنگ زد. به داروخانه‌ی متروک نگاه کرد.
زنگ.
تپانچه در دست قفل را از در باز کرد و داخل شد.
تَرَق.
«سلام. بارتون؟ فقط یک هشدار! نباید همه‌ی برج‌ها را خراب کنی. بعضی‌شان باید سالم بمانند. این طور کارد روی حلقت نَمال. جوانب را بسنج…»
ترق.
از اتاقکِ تلفن بیرون آمد. آرام به خیابان رفت و به برج‌ها گوش سپرد که در آن بالا صدا می‌کردند. هنوز برپا؛ هنوز دست‌نخورده. به آنها نگاه کردو سپس آن چه باید می‌فهمید فهمید.
نمی‌توانست برج‌ها را ویران کند. انگار کن یک موشک از زمین بیاید. غیرممکن است ولی انگار کن که امشب یا فردا یا هفته‌ی بعد بیاید، سمت دیگر سیاره بنشیند و سعی کند با بارتون تماس بگیرد. که چه؟ که ببیند مدارها از بین رفته‌اند؟
بارتون تفنگ‌اش را انداخت.
آهسته با خودش نجوا می‌کرد موشک هرگز نمی‌آید. من پیر شده‌ام. خیلی دیر است.
اندیشید ولی تصوّر کن بیاید و تو هیچ وقت نفهمی. پل‌های پشت سرت را خراب نکن.
دوباره صدای زنگ تلفن.
***
با خستگی چرخید. آرام به داروخانه بازگشت و کورمال تلفن را جستجو کرد.
«بله؟»
صدایی بیگانه.
پیرمرد گفت: «خواهش می‌کنم آزارم نده.»
صدا با شگفتی فریاد می‌زد: «کی آن‌جاست؟ شما کی هستید؟ کجا هستید؟»
پیرمرد مبهوت شد: «چند لحظه صبر کنید. من امیل بارتون هستم. شما کی هستید؟»
«فرمانده راکوِل، موشک آپولو 48، تازه از زمین رسیده‌ایم.»
«نه، نه، نه.»
«هنوز آن‌جا هستید، آقای بارتون؟»
«نه، نه، غیرممکن است!»
«شما کجا هستید؟»
«دروغ می‌گویی.» پیرمرد مجبور شد به اتاقک تکیه بدهد. چشمان‌اش کور و سرد شده بود. «تو بارتون هستی. داری مسخره‌ام می‌کنی. دوباره دروغ!»
«من فرمانده راکول هستم. همین الان فرود آمده‌ایم. در نیوشیکاگو. شما کجا هستید؟»
«گرین‌ویلا.» به نفس‌نفس افتاده بود. «هزار کیلومتر دورتر از شما.»
«گوش کن بارتون. می‌توانی بیایی این‌جا؟»
«چی؟»
«موشک ما نیاز به تعمیر دارد؛ تعمیر پس از پرواز. برای کمک می‌آیی؟»
«بله، بله.»
«ما در فضای باز بیرون شهر هستیم. می‌توانی فردا این‌جا برسی؟»
«بله، ولی…»
«چی؟»
پیرمرد انگار که تلفن را نوازش کند گفت: «زمین چطور است؟ نیویورک؟ جنگ تمام شد؟ رئیس‌جمهور الان کیه؟ چه اتفاق‌هایی افتاده؟»
«این‌جا که بیایی وقت کافی برای غیبت کردن داریم.»
«همه چیز مرتب است؟»
«خوب.»
«خدا را شکر.» پیرمرد به صدای دوردست گوش سپرد. بعد گفت: «مطمئن هستی که تو فرمانده راکول…؟»
«مزخرف نگو مرد!»
«معذرت می‌خواهم!»
گوشی را گذاشت و دوید. آن‌ها این‌جا بودند، پس از این همه سال. باورکردنی نبود. زمینی‌ها او را به دریاها، آسمان‌ها و کوه‌های‌اش باز می‌گرداندند.
ماشین‌ را روشن کرد. باید تمام شب می‌راند. به خطر کردن‌اش می‌ارزید. دیدن مردم، دست دادن و شنیدن دوباره‌ی صداشان.
ماشین‌ در تپه گرد و خاک کورکننده‌ای به پا کرده بود.
آن صدا. صدای فرمانده راکول. نمی‌توانست کارِ چهل سال پیش خودش باشد. او هرگز صدایی مانند آن را نساخته بود. یا شاید هم ساخته بود. شاید در یکی از حالات ناامیدی‌اش یا در یک بار نشئگی و بدبینی پس از مستی، نواری دروغین را از فرودی دروغین روی مریخ با صدای یک فرمانده‌ی ساختگی و خدمه‌ای خیالی ساخته بود. سرش را دیوانه‌وار تکان داد. نه. او دیوانه‌ای تمام‌عیار بود. فرصتی برای تردید نداشت. باید تا زمانی که ماه‌ها در آسمان بودند می‌راند؛ همه‌ی شب را. چه جشنی خواهند گرفت!
خورشید طلوع کرد. سخت خسته بود، پر از کوفتگی و درد. قلبش به تندی می‌زد و انگشتان‌اش ناشیانه فرمان را گرفته بود، ولی آن چه خوشحال‌اش می‌کرد اندیشیدن به آخرین تماس بود. سلام بارتون جوان! بارتون پیر هستم. امروز به زمین می‌روم! نجات یافته‌ام! آرام لبخند زد.
در زیر نور خورشید سرخ به سوی حاشیه‌ی شبح‌مانند نیوشیکاگو می‌راند. از ماشین‌ بیرون آمد و به باند پرواز موشک نگاه کرد. چشمان سرخ‌اش را مالاند.
زمین موشک خالی بود. هیچ کس به پیشوازش نیامد. هیچ کس با او دست نداد و برای‌اش فریاد نزد و یا نخندید. احساس کرد قلب‌اش می‌غرّد. او سیاهی و حسّ سقوط در فضای بی‌انتها را می‌شناخت. لنگان به سوی اتاقکی رفت.
آن‌جا شش تلفن کنار هم در یک خط چیده شده بودند. منتظر ایستاده بود و نفس می‌زد.
سرانجام: زنگ.
گوشی سنگین را برداشت. صدایی گفت:‌ «زنده به آن‌جا رسیدی یا نه؟»
پیرمرد هیچ نمی‌گفت ولی هنوز گوشی در دست ایستاده بود.
صدا ادامه داد: «فرمانده راکول گزارش می‌دهد. دستورهایتان قربان؟»
«تو!» پیرمرد ناله می‌کرد.
«قلبت چطورست پیرمرد؟»
«نه!»
«باید تو را یک جوری کنار می‌گذاشتم تا زنده بمانم. البته اگر بتوانی یک نسخه الکتریکی را زنده بنامی.»
پیرمرد پاسخ داد:‌ «الان بیرون می‌روم. اهمیتی نمی‌دهم. همه چیز را منفجر می‌کنم تا همه بمیرید!»
«قدرت‌اش را نداری. خیال می‌کنی چرا این قدر سریع به این فاصله‌ی دور فرستادمت. سفر آخر توست!»
پیرمرد حس کرد سراپای‌اش می‌لرزد. هرگز نمی‌توانست به شهرهای دیگر برسد. میدان را واگذارده بود. درون صندلی فرو رفت. صداهایی خفه و از روی ناامیدی می‌ساخت. به پنج تلفن دیگر نگاه کرد. در یک لحظه همگی با هم آغاز به آوازه‌خوانی کردند! مانند یک دسته پرنده‌ی منحوس که جیغ می‌کشیدند!
گوشی‌های خودکار صدا می‌کردند و اتاق نجوا می‌کرد:‌ «بارتون، بارتون، بارتون!»
یکی از تلفن‌ها را با دستان‌اش خفه کرد. آن را فشار می‌داد و می‌گذاشت که به او بخندد. آن را زد، پرتاب‌اش کرد، سیم‌اش را مانند ماراَفسای‌ها دور انگشتان‌اش پیچاند، پاره کرد. تلفن جلوی پاهای‌اش افتاد.
سه تلفن دیگر را هم خراب کرد. سکوتی ناگهانی حکم‌فرما شد.
و بدن‌اش گویا ناگهان چیزی را دریافته باشد که مدّت‌ها مخفی نگه داشته بود بر روی استخوان‌های خسته‌اش فرو ریخت. پلک‌های‌اش مثل برگ‌های غنچه بسته شد. دهان‌اش خشکید. لاله‌های گوش‌اش مثل موم شدند. شانه‌اش را با دستان‌اش گرفت و سرش پایین افتاد. آرام دراز کشید. نفس‌اش ایستاد. قلب‌اش ایستاد.
***
پس از وقفه‌ای طولانی، دو تلفن باقی‌مانده زنگ زدند. رله‌ای در جایی به کار افتاد. صداهای دو تلفن وصل شدند، یکی به دیگری.
«الو بارتون؟»
«بله بارتون؟»
«بیست و چهار ساله هستم.»
«من بیست و شش ساله هستم. هر دومان جوان هستیم. چه اتفاقی افتاد؟»
«نمی‌دانم. گوش کن.»
اتاق ساکت بود. پیرمرد بر کف اتاق تکان نمی‌خورد. باد از میان پنجره‌ی شکسته به داخل می‌وزید. هوا سرد بود.
«به من تبریک بگو بارتون. امروز تولد بیست و شش سالگیم است!»
«تبریک می‌گویم!»
صداها با هم دیگر آواز خواندند، آوازی درباره‌ی روز تولد؛ و آواز از پنجره به آرامی بیرون رفت، به آرامی، به درون شهر مرده.
نویسنده: ری برادبری
مترجم: حسین شهرابی

[*] به حتم نویسنده در این‌جا تلمیح به مضمونی در نوشته‌ای دارد، ویژه آن که آن را با حروف بزرگ نوشته است (King of Barren Hills). امّا با وجود جستجوی فراوان حاصلی به دست نیامد. جز آن که سرزمین بی‌حاصل (The Waste Land) نام شعر مشهوری از تی.اس.الیوت است و نام آن را از اثری با عنوان From Rituals to Romance گرفته است و در آن اثر شرح حال پادشاه عَنینی است که بر سرزمینی بی‌حاصل فرمان می‌راند. شباهت میان این دو مضمون شاید بتواند مقصود برادبری را تا اندازه‌ای روشن سازد.

موشک‌ران

شب‌تاب‌های برقی بالای موهای سیاه مادرم پرواز می‌کردند و جلوی راهش را روشن می‌کردند. ایستاد کنارِ درِ اتاق خوابش و نگاه کرد به من که بی‌صدا توی سرسرا پا ورمی‌چیدم. پرسید: «این بار کمکم می‌کنی همین جا نگهش داریم؟»
«گمان کنم.»
شب‌تاب‌ها کمی تکان خوردند و نور افتاد روی چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش و گفت: «خواهش می‌کنم! نباید دوباره بره!»
بعد از مکثی کوتاه گفتم: «باشه؛ ولی فایده نداره.»
رفت و شب‌تاب‌ها با آن مدارهای الکتریکی‌شان مثل ستاره‌هایی سرگردان دنبال او پرواز کردند تا به او نشان بدهند که چطور در ظلمتِ شب جلوی پایش را ببیند. شنیدم که زیر لب با خودش پچپچه می‌کرد: «باید سعی کنیم؛ باید سعی کنیم!»
بقیه‌ی شب‌تاب‌ها تا اتاقم دنبال من راه افتادند. سنگینی تنم مدارِ تختخواب را که قطع کرد، شب‌تاب‌ها چشمکی زدند و خاموش شدند. نیمه‌های شب بود و مادرم و من توی تختخواب منتظر مانده بودیم و تاریکی اتاق‌های ما را از هم جدا می‌کرد. تختخواب آرام مرا تکان داد و برایم آواز خواند. کلیدی را زدم. تکان دادن و آواز خواندن تمام شد. دلم نمی‌خواست بخوابم؛ اصلاً دلم نمی‌خواست بخوابم.
امشب هیچ تفاوتی با شب‌های دیگرمان نداشت. ما شب‌ها را بیدار می‌ماندیم و گرم شدن هوای سرد را حس می‌کردیم. آتش را در باد احساس می‌کردیم یا دیوارها را می‌دیدیم که لحظه‌ای با رنگی روشن می‌درخشید و آن وقت شست‌مان خبردار می‌شد که موشک او که درختان بلوط را تکان‌تکان می‌دهد بالای خانه‌مان است. مادرم توی اتاقش و من سر جای خودم، با چشمان باز و دل پر هول و هوا دراز می‌کشیدیم. قدری که می‌گذشت صدای مادر از رادیوی میان‌اتاقی به گوشم می‌خورد که می‌گفت: «شنیدی؟»
و من از در جواب درمی‌آمدم که: «آره! خودش بود.»
ناو پدرم بود که بالای سر شهر کوچکمان که موشک‌های فضایی هیچ وقت توی آن فرود نمی‌آمدند پرواز می‌کرد. ما تا دو ساعت بعد بیدار دراز می‌کشیدیم و توی دل‌مان می‌گفتیم حالا توی اسپرینگ فیلد فرود آمده، حالا روی باند است، حالا برگه‌ها را امضا می‌کند، حالا سوار هلی‌کوپتر است، حالا بالای رودخانه، حالا بالای تپه‌ها، حالا هم در حال فرود آوردن هلی‌کوپتر توی فرودگاه کوچک این‌جا، گرین‌ویلِج، است… و نیمی از شب این طور می‌گذشت. ما، مادر و من، در تختخواب‌های سردمان گوش می‌دادیم و گوش می‌دادیم. حالا از خیابان بِل پایین می‌آید، همیشه پیاده می‌آید… هیچ وقت تاکسی نمی‌گیرد… حالا از پارک رد می‌شود. حالا از کنار اوک هارست می‌گذرد و حالا…
سرم را از روی بالشت بلند کردم. از پایین‌دست خیابان با قدم‌های کوتاه و چابک و تندش نزدیک و نزدیک‌تر می‌آمد؛ حالا دارد از پله‌های ایوان بالا می‌آید و داخل خانه می‌شود. و از پاگَرد پله‌ها که صدای باز شدن در و چند کلمه‌ای خوش‌آمدگویی و بستن‌اَش را شنیدیم، ما، مادر و من، هر دو توی آن تاریکی سرد لبخند زدیم.
سه ساعت بعد دستگیره‌ی درِ اتاقشان را چرخاندم و نفسم را نگه داشتم و توی اتاقی که به اندازه‌ی فضای میانِ سیاره‌ها تاریک است، دست دراز کردم تا چمدان سیاه و کوچک را که پای تختخواب پدر و مادرم است بردارم. برداشتم و ساکت تا اتاقم دویدم. توی راه با خودم می‌گفتم اون که به من چیزی نمیگه. نمیخواد من بدونم.
از توی چمدان که حالا بازش کرده بودم یونیفرم سیاهش را بیرون کشیدم. مثل سحابی‌ها، ستاره این‌جا و آن‌جای یونیفرم کورسو می‌زد. با خمیره‌ی تیره‌گونِ لباس توی دست‌های گرمم بازی کردم. سیاره‌ی مریخ را بو کشیدم، بوی آهن می‌داد؛ و سیاره‌ی ناهید، رایحه‌ی پیچک سبز و سیاره‌ی تیر، عطر گوگرد و آتش و ماه شیری‌رنگ و سختی ستارگان را هم استشمام کردم.
یونیفرم را توی دستگاه گریز از مرکزی گذاشتم که همان سال توی کارگاه کلاس نهم ساخته بودم و چرخاندمش. بلافاصه گردی نرم توی قَرْع ته‌نشین شد. زیر میکروسکوپ گذاشتمش و زمانی که پدر و مادرم خواب بودند و خانه‌ی ما به خواب رفته بود، یعنی همه‌ی آشپزها و پیش‌خدمت‌های خودکار و نظافت‌چی‌های روبوتی به خواب الکتریکی رفته بودند من به خرده‌ریزهای درخشان غبار شهاب‌سنگ‌ها و دم دنباله‌دارها و گِل‌ماسه‌های مشتری دوردست خیره شدم؛ مثل جهان‌هایی ناپیداکرانه می‌درخشیدند که من را با شتابی دلهره‌آور داخل نقبی، یک میلیارد فرسنگ در فضا پیش می‌راندند.
سپیده‌دم، خسته از سفر و هراسان از ماجراجویی، یونیفرم را با جعبه‌اش برگرداندم به اتاق خواب آنها.
بعد خوابیدم و فقط آن قدری چشم بر هم گذاشتم که صدای بوق ماشین خشک‌شوها که توی حیاط می‌ایستاد بیدارم کند. آمده بودند تا یونیفرم را ببرند. با خودم گفتم: چه خوب شد منتظر نموندم. وگرنه چند ساعت بعد یونیفرم برمی‌گشت، اما بدون ذره‌ای از آن همه سفر که از سر گذرانده بود و آن همه سرنوشت که نصیبش شده بود.
دوباره خوابیدم؛ این بار شیشه‌ی کوچکی از غبار جادویی در جیب پیژامه‌ام، درست روی قلبم بود که تندتند داشت می‌زد.
از پله‌ها که پایین آمدم، پدر را دیدم که نشسته بود پشت میز صبحانه و نان تُست می‌بُرید. گفت: «راحت خوابیدی، داگ؟» طوری گفت که انگاری همیشه این‌جا بوده و انگار نه انگار که سه ماه است رفته و دور بوده از اینجا.
گفتم: «بَدَک نبود.»
«نان تُست می‌خوای؟»
دگمه‌ای را فشار داد و میز غذا چهار تا نان طلایی‌رنگ برایم درست کرد.
یاد آن عصر افتادم که پدرم باغ را مثل حیوانی که پی چیزی بگردد می‌کَند و می‌کَند و با بازوهای کشیده و آفتاب‌سوخته‌اش که تندتند تکان‌شان می‌داد می‌کاشت، می‌فشرد، مرتب می‌کرد، می‌بُرید، هرس می‌کرد و روی خاک باغچه نشسته بود و صورت تیره‌اش را از خاک سمت دیگری نمی‌گرفت. چشم‌هایش هم همیشه پایین رو به کاری بود که انجام می‌داد و هیچ وقت رو به آسمان نمی‌شد؛ هیچ وقت به من یا حتا مادر نگاه نمی‌کرد، مگر آن که ما زانو می‌زدیم کنارش تا خاک را از میان شلوارهایمان لمس کنیم؛ مگر آن که زانو می‌زدیم کنارش تا دستانمان را بگذاریم روی کثافت سیاه زمین و به آسمان پر از نورِ دیوانه‌کننده نگاه نکنیم. بعد او به هر دو طرفش، به من یا مادر، نگاه می‌کرد و چشمک تندی می‌زد و کارش را ادامه می‌داد. خم شده بود روی زمین و آسمان پشت سرش می‌درخشید.
آن شب روی ایوان نَنویی نشستیم که آهسته تاب‌مان می‌داد و بادی آرام را به سمت‌مان می‌وزاند و آواز می‌خواند. تابستان بود و مهتاب بالای سرِ ما؛ و ما شربت آبلیمو می‌خوردیم و لیوان‌های یخ را گرفته بودیم توی دستمان و پدر روزنامه‌ی صوتی را با کلاه مخصوصش می‌خواند. این کلاه را که سرِتان می‌گذاشتید باید سه بار پشت سر هم چشمک می‌زدید تا صفحه‌ای میکروسکوپی را جلوی عدسی بزرگنما بیاورد. پدر سیگار می‌کشید و برایم از سال 1997 که آن موقع پسربچه بود حرف می‌زد. بعد از چند دقیقه همان جور که همیشه گفته بود گفت: «چرا تو بیرون بازی نمی‌کنی، داگ؟»
چیزی نگفتم. مادر گفت: «شب‌هایی که این‌جا نیستی بازی میکنه.»
پدر نگاهی به من انداخت و بعد برای اولین بار توی آن روز چشمانش را به آسمان چرخاند. پدر که به ستاره‌ها خیره می‌شد، مادرم او را نگاه می‌کرد. شب و روز اول که به خانه می‌آمد، آن‌قدرها به آسمان نگاه نمی‌انداخت. سخت در باغچه کار می‌کرد و کار می‌کرد و صورتش را بیشتر به زمین می‌دوخت. ولی شب دوم کمی بیشتر به ستاره‌ها نگاه می‌کرد. مادر توی این روز آن‌قدرها ترسی از آسمان به دل راه نمی‌داد، امّا دلش می‌خواست که ستاره‌های آسمان شب را یک‌طوری خاموش کند؛ گاهی می‌دیدم که مادر توی خیالش دنبال کلیدی است که هیچ وقت پیدایش نمی‌کند. و در شب سوم آماده‌ی خواب که می‌شدیم، پدر این‌جا بیرون روی ایوان می‌ماند و بعدش می‌شنیدم که مادر او را صدا می‌زند، همان طور که من را موقع بازی از خیابان صدا می‌کند. بعد صدای پدرم را می‌شنیدم که آه‌کشان چشمِ الکتریکی در را قفل می‌کرد و صبح روز بعد، وقت صبحانه، دور و بر میز را که نگاهی می‌انداختم، چمدان سیاه و کوچکش را بغل‌دست پاهایش می‌دیدم. حتماً هم کره به نان می‌مالید و مادر تا دیروقت خواب بود. مادر هم بیرون می‌آمد تا صبحانه‌اش یعنی تکه‌ای نان بَیات را بخورد، ولی یک ساعتِ بعد.
اما امشب، شب اول بود، یعنی شبِ خوب و پدر هم اصلاً کاری به کار ستاره‌ها نداشت.
گفتم: «بیایید بریم یکی از این جشن‌های تلویزیونی.»
پدر گفت: «خیلی خوبه.»
مادر لبش به خنده وا شد.
و ما با هلی‌کوپتر رفتیم شهر و پدر را به هر چقدر نمایشگاه که از دستمان برمی‌آمد بردیم تا صورت و سرش را با ما پایین نگه دارد و به هیچ جای دیگری نگاه نکند. به چیزهای بامزه خندیدیم و به چیزهای جدی، جدی نگاه کردیم، اما فکر و ذکر من این بود که پدرِ من به زحل و نپتون و پلوتو می‌رود، ولی هیچ وقت برایم هیچ سوغاتیی نمی‌آورد. پسرهای دیگر که پدرانشان می‌روند فضا، با خودشان تکه‌های سنگ معدنی از کالیستو و خرده‌های شهاب‌سنگ‌های سیاه یا شن‌های آبی می‌آورند. ولی من باید خودم ترتیب مجموعه‌ام را بدهم، یا با پسرهای دیگر رد و بدل کنم و اتاقم را با سنگ‌های مریخی و ریگ‌های سیاره‌ی تیر پر کنم؛ با چیزهایی که پدر لام تا کام درباره‌شان حرف نمی‌زند.
یک بار چیزی برای مادرم آورد؛ کمی آفتابگردان مریخی که توی حیاطمان کاشت، ولی پس از این که یک ماه از رفتنش گذشت و آفتابگردان‌ها بزرگ‌تر شدند، مادر رفت بیرون و همه‌شان را بُرید.
توی نمایشگاه تصاویر سه‌بعدی که بودیم، بدون این که توی فکرم حلاجی کنم سؤالی را پرسیدم که همیشه می‌پرسیدم.
«اون بالا، فضا، چطوره؟»
مادر نگاه اخم‌آلودی به من انداخت، اما دیگر کار از کار گذشته بود.
پدر نیم‌دقیقه‌ی تمام آن‌جا ایستاد تا جوابی پیدا کند. بعد شانه‌اش را بالا انداخت و جواب داد: «معرکه‌ترین چیز بین چیزهای معرکه‌ست.» بعد حرفش را پس گرفت. گفت: «راستش چیزی نیست. مثل همیشه. ازش خوشت نمیاد.» و با نگرانی به من چشم دوخت.
«ولی تو که همیشه برمی‌گردی اونجا.»
«از روی عادته.»
«دفعه‌ی بعد کجا میری؟»
«هنوز تصمیم نگرفتم. ولی بهش فکر می‌کنم.»
او همیشه به آن فکر می‌کرد. در آن روزها خلبانان موشک کم بودند و او می‌توانست انتخاب کند و هر زمان که دلش می‌خواهد کار کند. همیشه شب سومِ خانه آمدنش می‌دیدم که توی ایوان خانه از بین ستارگان یکی را انتخاب می‌کند.
مادر گفت: «یالّا! بیایید برگردیم خونه.»
خیلی زود رسیدیم خانه. از پدر خواستم که یونیفرمش را بپوشد. نمی‌بایست می‌خواستم. همیشه مادر را ناراحت می‌کرد. ولی دست خودم نبود. اصرار کردم چون که او همیشه رد کرده بود. هیچ وقت با آن لباس ندیده بودمش. بالاخره این پا و آن پا کرد و گفت: «باشه.»
توی راهرو منتظرش ماندیم و او هم رفت طبقه‌ی بالا. مادر با قیافه‌ای زار و نزار به من نگاه می‌کرد، انگار باور نمی‌کرد که پسر خودش این بلا را سر او بیاورد. ولی دست خودم نبود؛ نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. این قضیه را همیشه از او می‌خواستم؛ هر چند که هیچ وقت نپذیرفته بود. سرم را برگرداندم و گفتم: «ببخشید!»
«تو هیچ وقت کمکم نمی‌کنی، هیچ وقت.»
چند دقیقه بعد صدایی از نزدیکی دودکش طبقه‌ی بالا آمد.
پدر آرام گفت: «من این‌جام!»
ما به او که حالا توی یونیفرمش بود نگاه کردیم.
سیاه و براق بود و دگمه‌هایی نقره‌ای و طوقه‌هایی نقره‌ای داشت که وصل می‌شد به پاشنه‌های چکمه‌هایی سیاه، و مثل آن بود که کسی بازوها و دست‌هایش را از سحابی تاریکی با ستاره‌هایی کوچک و کم‌سو که توی آن است بُریده باشد.
به قدرِ دستکش توی دست‌هایی لاغر و کشیده به تنش اندازه بود و بوی هوای خنک و فلز و فضا می‌داد؛ بوی آتش و زمان.
پدر ایستاده بود وسط اتاق و با دست‌پاچگی لبخند می‌زد.
مادر گفت: «بچرخ.»
چشمانش در دوردست‌ها سِیر می‌کرد و به او نگاهَکی می‌انداخت.
پدر که از خانه می‌رفت مادر اصلاً حرفی از او به میان نمی‌کشید. مادر هیچ چیزی درباره‌ی هیچ موضوعی نمی‌گفت، مگر وضع آب و هوا یا وضعیت گردنم و احتیاجش به شستشو با لیف یا این قضیه که شب‌ها خوابش نمی‌بَرد. یک بار گفت: «شب‌ها نور زیاده؛ چشمم رو میزنه.»
گفتم: «ولی این هفته که ماه تو آسمون نیست.»
گفت: «نور ستاره‌ها که هست.»
رفتم فروشگاه و پرده‌هایی تیره‌تر برایش خریدم. شب‌ها که توی تخت خودم دراز می‌کشم صدایش را می‌شنوم که پرده‌ها را تا پایین پنجره می‌کشد و می‌بندد. این کارش سر و صدای زیادی درست می‌کند.
یک بار خواستم چمن‌ها را کوتاه کنم.
کنار در ایستاد و گفت: «نه، چمن‌زن رو بگذار کنار.»
بابت همین چمن‌ها سه ماه بدون این که کوتاه‌شان کنم به امان خدا رها شده بودند. پدر که برگشت خانه، کوتاهشان کرد.
مادر نمی‌گذاشت اصلاً دست به سیاه و سفید بزنم و کار کنم؛ کارهایی مثل تعمیر صبحانه‌ساز الکتریکی یا کتابخوان مکانیکی. همه را به بعد می‌انداخت و بعد می‌دیدم که پدر یا چکش می‌زند یا مشغول تعمیر است و همیشه هم راضی است از کارش و لبخند می‌زند و مادر هم با روحیه‌ای شاد برای او لبخند می‌زند.
نه! پدر که می‌رفت مادر چیزی درباره‌ی او نمی‌گفت و همین طور هم پدر هیچ وقت تماسی با ما از چند میلیون فرسنگ آن سوتر نمی‌گرفت. یک بار گفت: «اگه با شما تماس بگیرم، دلم میخواد پیش شماها باشم. اون وقت دیگه بهم خوش نمی‌گذره.»
یک بار پدر به من گفت: «مادرِت گاهی طوری رفتار میکنه که انگار من این‌جا نیستم. انگار که نامریی‌ام.»
دیده بودم که مادر این طور می‌کند. او فقط به پشت سر پدر یا به چانه یا به دست‌هایش نگاه می‌کرد؛ ولی به چشم‌هاش نه. اگر مادر این کار را می‌کرد، چشم‌هایش را غشایی نازک می‌پوشاند؛ مثل حیوانی که می‌خواهد بخوابد و چیزی نمی‌بیند. مادر همیشه موقعِ مناسب می‌گفت بله و لبخند می‌زد، ولی همیشه نیم ثانیه دیرتر از وقتی بود که توقعش را داشت.
پدر گفت: «من بَراش واقعی نیستم؛ وجود ندارم.»
ولی بعضی روزها مادر نگاه می‌کرد و پدر برای او واقعی بود و آنها دستان هم را می‌گرفتند و اطراف ساختمان قدم می‌زدند یا سوار اسب می‌شدند و موهای مادر مثل دخترک‌ها باد می‌خورد پشت سرش و مادر همه‌ی ظرف‌های آشپزخانه را دست می‌گرفت و برای پدر کیک و شیرینی‌هایی که انگشتت را هم با آن می‌خوردی درست می‌کرد و از ته دل به چهره‌اش خیره می‌شد و لبخندش واقعاً لبخند بود؛ اما توی هم‌چو روزهایی، روزهایی که پدر برای او واقعی بود، سرآخر می‌زد زیر گریه و پدر بی آن که کاری از دستش بربیاید می‌ایستاد و نگاهش را این طرف و آن طرف اتاق می‌چرخاند، انگار دنبال جوابی بگردد که هیچ جوری پیدایش نمی‌کند.
پدر آرام در یونیفرمش چرخید تا ما ببینیمش.
مادر گفت: «یه بار دیگه بچرخ.»
صبح روز بعد، پدر با عجله و دست‌هایی پر از بلیت آمد خانه؛ بلیت‌های صورتی‌رنگ برای کالیفرنیا و بلیت‌های آبی‌رنگ برای مکزیک.
گفت: «بیایید ولخرجی کنیم! لباس‌های یک‌بارمصرف بخریم و کثیف که شدند بسوزونیمشون! ببینید. با موشک ظهر میریم لس‌آنجلس، با هلی‌کوپتر ساعت دو سانتاباربارا، با هواپیمای ساعت نه اِنسنادا و تمام شب رو هم با خیال راحت، تخت می‌گیریم می‌خوابیم!»
و ما رفتیم کالیفرنیا و یک روز و نیم هم بالا و پایین خلیج پاسیفیک گشتیم و بالاخره فرود آمدیم روی سواحل مالیبو تا شب سوسیسْ دودی بپزیم. توی راهِ سفر پدر یا آهنگ گوش می‌کرد یا آواز می‌خواند یا چیزهای دور و وَرش را تماشا می‌کرد. به همه چیز طوری نگاه می‌کرد که انگار جهان دستگاه گریز از مرکز است و با چنان سرعتی حرکت می‌کند که او را هر لحظه از ما دورتر می بَرَد.
آخرین عصر اقامتمان توی مالیبو مادر توی اتاق هتل مانده بود و پدر کناردست من، زیر نور خورشید داغ مدتی طولانی خوابید. آهی کشید و گفت: «خودشه!» چشم‌هاش گربه‌خواب بود. دراز کشید به پشت و خورشید را جذب کرد توی پوست و خونش. دوباره گفت: «دلت براش تنگ میشه.»
البته منظورش «توی موشک» بود. ولی او هیچ وقت نمی‌گفت «موشک» یا به موشک یا هر چیزی که نمی‌شد توی موشک پیدایش کرد اشاره نمی‌کرد. باد با بوی نمک یا آسمان آبی یا خورشید طلایی یا دست‌پخت مادر توی موشک پیدا نمی‌شد. با پسر چهارده ساله‌ات هم توی موشک نمی‌توانستی حرف بزنی.
بالاخره گفت: «تعریف کن ببینم!»
و من شستم خبردار شد که حالا وقتش رسیده حرف بزنیم، همان طور که همیشه حرف زده بودیم؛ سه ساعت پشت سر هم. همه‌ی بعدازظهر زیر خورشید رخوت‌آور گفتیم و گفتیم؛ درباره‌ی نمره‌های مدرسه‌ام، درباره‌ی این که چقدر جفت‌پا می‌پرم، درباره‌ی این که چقدر سریع شنا می‌کنم.
پدر هر بار که من حرف می‌زدم، سرش را تکان می‌داد و لبخند می‌زد و از سر رضایت آرام می‌کوبید روی شانه‌هایم. ما صحبت کردیم. درباره‌ی موشک‌ها یا فضا نه! ولی از مکزیک که یک مرتبه با ماشینی قدیمی آن‌جا رانندگی کردیم حرف زدیم، و از پروانه‌هایی که موقع ظهر توی جنگل‌های بارانی مکزیک گرفتیم و از این که دیدیم چندصدتا پروانه به رادیاتور چسبیده بودند و مرده بودند یا بال‌های آبی و ارغوانی زیبا و اندوه‌آورشان را تکان می‌دادند و پیچ و تاب می‌خوردند و جان می‌دادند صحبت کردیم. عوض چیزهایی که من دلم می‌خواست درباره‌شان حرف بزنیم درباره‌ی این چیزها صحبت کردیم و او به من گوش کرد. انگار که زور می‌زد تا درونش را با همه‌ی صدایی که می‌شنود پر کند. او مسحور و مجذوب، با چنان تمرکزی که همه‌ی اجسام را می‌گذاشت کنار و تنها صداها را نگه می‌داشت به باد و اقیانوس موّاج و صدای من گوش کرد. چشمانش را هم بست تا بشنود. گه‌گاه او را می‌دیدم که به صدای چمن‌زن گوش می‌کرد و به جای آن که از کنترل استفاده کند چمن‌ها را با دست کوتاه می‌کرد و می‌دیدمش چمن‌هایی را که زده بود و از پشت دستگاه بیرون می‌ریخت بو می‌کشید.
نزدیک ساعت پنج عصر که حوله‌هایمان را جمع می‌کردیم و می‌خواستیم از کنار موج‌های ساحلی برگردیم هتل گفت: «داگ! یه قولی به من میدی؟»
«چی؟»
«هیچ وقت موشک‌ران نشو.»
ساکت ماندم.
گفت: «چون اونجا که هستی میخوای این‌جا باشی و وقتی این‌جا هستی میخوای اونجا بری. شروعش نکن. نگذار مثل خوره ذره‌ذره بخوردت.»
«ولی …»
«هیچ نمی‌فهمی چی میگم! هر بار که من اونجا هستم با خودم میگم اگه برگردم زمین همون‌جا میمونم؛ هیچ وقت دیگه نمیام فضا، ولی برمی‌گردم و گمان کنم همیشه هم برگردم.»
گفتم: «خیلی وقته خیال موشک‌ران شدن دارم.»
حرفم را نشنیده گرفت: «سعی می‌کنم اینجا بمونم. شنبه‌ی پیش که خونه اومدم سعی کردم اینجا بمونم.»
عرق ریختن هاش توی باغ و همه‌ی مسافرت‌ها و آهنگ گوش کردن ها و کار کردن هاش در خاطرم آمد و فهمیدم که او این کارها را کرد تا خودش را قانع کند دریا و شهرها و زمینِ زیر پا و خانواده‌اش تنها چیزهای خوب دنیا هستند. ولی ندیده می‌دانستم که او امشب کجا می‌رود: از ایوان خانه زُل می‌زند به جواهرات صورتِ فلکی شکارچی.
گفت: «به من قول بده که مثل من نمیشی.»
کمی تردید داشتم. گفتم: «باشه.»
با من دست داد: «پسر خوب!»
شام آن شب خوب بود. مادر با دست‌هایی پر از دارچین و خمیر و ظرف و تابه که سر و صدا می‌کردند توی آشپزخانه دویده بود و حالا هم بوقلمونی بزرگ پوشیده از سسِ زغال‌اخته و نخود فرنگی با کیک کدو حلوایی روی میز بود.
پدر شگفت‌زده گفت: «وسط ماه اوت؟»
«روز شکرگزاری که این‌جا نیستی.»
«پس الان لذت می‌برم.»
غذا را بو کرد. درِ هر کدام از سوپ‌خوری‌ها را برداشت و گذاشت که بخارِ طعم آن‌ها روی صورت آفتاب‌سوخته‌اش بشیند. برای هر کدامشان آهی کشید. به اتاق و به دست‌هاش نگاه کرد. به تصاویر روی دیوار و صندلی‌ها و میز و من و مادر خیره شد. بعد گلویش را صاف کرد. داشت ذهنش را مرتب می‌کرد: «لیلی؟»
مادر گفت: «بله؟» و از آن سوی میز به او نگاه کرد؛ میزی که مثل دامی گران‌بها و شگفت‌انگیز و تله‌ای غریب از سُس چیده بود تا شوهرش را که مثل وحشی ستیزه‌جویی از گذشته بود توی آن گرفتار کند و از توی این زندانِ جناغ‌ها که توی آن همیشه ایمن می‌ماند بیرون را نگاه کند. چشم‌های مادر برق زد.
پدر گفت: «لیلی!»
مثل دیوانه‌ها از خاطرم گذشت: ادامه بده. سریع بگو. تو رو خدا بگو که خونه میمونی و دیگه نمیری. بگو!
بعد هلی‌کوپتری که از آن‌جا می‌گذشت اتاق را کمی لرزاند و شیشه‌ی پنجره با صدایی آرام تکان خورد. پدر به پنجره نگاه کرد.
ستارگان آبی شامگاهی آن‌جا می‌درخشیدند و سیاره‌ی سرخ مریخ از شرق طلوع می‌کرد.
پدر یک دقیقه‌ی تمام به مریخ خیره شد. سپس دستش را کورکورانه آورد سمت من و گفت: «یک‌کم نخود فرنگی میدی؟»
مادر گفت: «میرم نون بیارم.»
گفتم: «ولی روی میز هم که داریم.»
پدر به من نگاه نکرد و شامش را شروع کرد.
آن شب خوابم نبرد. ساعت یک صبح آمدم طبقه‌ی پایین. مهتاب مثل بلور یخ روی پشت‌بام‌ها چشم را می‌زد و شبنم روی زمین برف‌پوش باغچه می‌درخشید. با پیژامه ایستادم کنار درگاه و باد گرم شبانه به من خورد. بعد فهمیدم که پدر نشسته توی ایوان ننویی و آرام تاب می‌خورد. دیدم که نیم‌رخش برگشته بود و ستاره‌ها را نگاه می‌کرد که توی گنبد دوّار چرخ می‌خوردند. چشم‌هاش مثل بلوری خاکستری‌رنگ بود؛ با یک دانه مهتاب توی هر کدام از آن‌ها.
رفتم بیرون و کنارش نشستم.
کمی در ننو تکان خوردیم و من بالاخره گفتم: «در فضا چند جور راه مردن هست؟»
«خیلی!»
«چندتاشون رو اسم ببر.»
«شهاب‌سنگ‌ها بِهِت بخورند. هوای موشک خارج بشه یا دنباله‌دارها تو رو با خودشون ببرند. ضربه‌ی مغزی، خفگی، انفجار، نیروی گریز از مرکز، شتاب زیاد، شتاب کم، گرما، سرما، خورشید، ماه، ستاره‌ها، سیاره‌ها، سیارک‌ها، خرده‌سیاره‌ها، اشعه…»
«کسی رو دفن می‌کنند؟»
«هیچ وقت پیدات نمی‌کنند.»
«اون وقت کجا میری؟»
«یه میلیارد فرسنگ اون‌وَرتَر. گور مسافرتی؛ این طوری صداش می‌کنیم. میشی یه شهاب‌سنگ که تا ابد تو فضا واسه خودش می‌چرخه.»
چیزی نگفتم.
کمی بعد گفت: «یه چیز دیگه. در فضا خیلی سریعه. مرگ رو میگم. تند می‌گذره. با مرگ دست و پنجه نرم نمی‌کنی. بیشتر موقعا حتی نمی‌فهمی. می‌میری و همین. تموم میشه.»
برگشتیم به تختخواب‌هایمان.
صبح شد.
پدر ایستاده بود کنار در و داشت گوش می‌داد به صدای قناری زردرنگ که توی قفس طلاییش آواز می‌خواند.
پدر گفت: «راستش، تصمیمم رو گرفتم. دفعه‌ی بعد که بیام خونه همین جا میمونم.»
«پدر!»
«مادرت که بیدار شد، بهش بگو.»
«راست میگی؟»
خیلی جدی سرش را تکان داد و گفت: «سه ماه دیگه می‌بینمت.»
و او داخل خیابان شد. یونیفرمش را با جعبه‌اش قایمکی می‌برد و سوت می‌زد و به درختان سبز و بلند نگاه می‌کرد و راه که می‌رفت از درخت‌ها توت می‌کَنْد و آن‌ها را بالا می‌انداخت و در سایه‌روشن درآمدن آفتاب دور می‌شد…
چند ساعت بعد از آن که پدر رفت، چیزهایی از مادر پرسیدم: «پدر گفت تو گه‌گاه طوری رفتار می‌کنی که انگار نمی‌بینیش یا صداش رو نمی‌شنوی.»
و سپس مادر همه چیز را آهسته برایم توضیح داد.
«ده سال پیش که رفت فضا به خودم گفتم اون مرده. یا برای من مثل مرده میمونه. تو هم باید اون رو مرده بدونی. و هر وقت هم که اون برمیگرده، سه یا چهار بار توی سال، خودش نیست؛ فقط یه خاطره‌ی کوچک و خوشحال‌کننده‌ست یا تو بگو اصلاً رؤیاست. اگه خاطره یا رؤیا تموم بشه نصف واقعیت دردآوره. پس من هم بیشتر از قبل اون رو مرده می‌دونم—»
«ولی بقیه‌ی اوقات …»
«بقیه‌ی اوقات کاری از دستم برنمیاد. شیرینی درست می‌کنم و باهاش طوری رفتار می‌کنم که انگار زنده‌ست. اون وقته که دردآوره. نه، بهتره خیال کنم که اون ده ساله که این‌جا نیست و من هیچ وقت دوباره نمی‌بینمش. این طور دیگه دردناک نیست.»
«به تو نگفت دفعه‌ی‌ بعد همین جا میمونه؟»
سرش را به آرامی تکان داد و انکار کرد: «نه. اون مرده؛ مطمئنم.»
گفتم: «اون دوباره زنده برمیگرده.»
مادر گفت: «ده سال پیش پیش به خودم گفتم چی میشه اگه روی سیاره‌ی ناهید بمیره؟ اون وقت ما هیچ وقت دل‌مون نمیاد ناهید رو نگاه کنیم. چی میشه اگر روی مریخ بمیره؟ هیچ وقت دل‌مون نمیاد دوباره مریخ سرخ‌رنگ رو توی آسمون نگاه کنیم، بی اون که نخواهیم برگردیم خونه و در رو قفل کنیم. یا چی میشه اگر اون روی مشتری یا زحل یا نپتون بمیره؟ خب، شب‌هایی که اون سیاره‌ها بالای آسمان هستند نباید هیچ کاری با ستاره‌ها داشت.»
گفتم: «گمان نمی‌کنم.»
روز بعد پیغام آمد.
نامه‌رسان آن را به من داد و من ایستاده در ایوان خواندمش. خورشید داشت غروب می‌کرد. مادر پشت سر من ایستاده بود کنار در و مرا می‌پایید که پیغام را تا می‌کردم و توی پاکت می‌گذاشتم.
گفتم: «فقط چیزی رو بگو که قبلاً نمیدونستم.»
مادر گریه نکرد.
راستش، آن‌جا مریخ نبود و آن‌جا ناهید نبود و آن‌جا مشتری یا زحل نبود که او را کُشت. دیگر مجبور نیستیم هر بار مشتری یا زحل یا مریخ را می‌بینیم که توی آسمان شامگاهی می‌درخشند یاد او بیفتیم.
خیلی فرق داشت.
ناو او افتاده بود توی خورشید.
و خورشید هم بزرگ و آتشین و سنگدل بود و همیشه توی آسمان و نمی‌شد از آن فرار کرد.
پس تا مدت‌ها بعد این که پدرم مرد، مادرم روزها می‌خوابید و بیرون نمی‌رفت. ما نیمه‌شب صبحانه می‌خوردیم و ساعت سه صبح ناهار؛ شام را هم توی تاریکی سرد ساعت شش صبح. به نمایش‌های شبانه می‌رفتیم و موقع طلوع می‌خوابیدیم.
و تا مدت‌ها، تنها روزهایی برای پیاده‌روی بیرون می‌رفتیم که باران می‌بارید و خورشید نبود.
نویسنده: ری برادبری
مترجم: حسین شهرابی

وسواس مجموعه‌دارها

«آی آدمی‌زاد! این‌جا داری چی کار می‌کنی؟»
«قصه‌ش مفصّله!»
«چه عیبی داره؟ من از قصه‌های طولانی خوشم میاد. بیا بشین تعریف کن!…نه! روی من نه!»
«ببخشید! اوم…همه‌ش تقصیر عموی عجیبْ ثروتمندمه که…»
«وایسا! ‹ثروتمند› یعنی چی؟»
«خب، یعنی کسی که پولش از پارو بالا میره.»
«اون وقت اینی که گفتی یعنی چی؟»
«اوم…کسی که خیلی پول داره.»
«پول چیه؟»
«بَهَع! دلت میخواد قصه رو بشنوی؟»
«آره! دلم هم می‌خواد از قصه سر در بیارم.»
«ببخشید، صخره جان! می‌ترسم خودم هم درست و حسابی ازش سر درنیاورده باشم.»
«اسم من سنگه!»
«باشه، سنگ جان! عموی من، که آدم خیلی کله‌گنده‌ای هم هست، قصد داشت منو بفرسته آکادمی فضانوردی، اما این کار رو نکرد. به نظرش رسید که علوم انسانی چیز به درد بُخورتریه. بابت همین من رو فرستاد به دانشگاه عهد بوق خودش توی رشته‌ی علوم انسانی غیرانسانی. هنوز گوشِت با منه؟ متوجه شدی؟»
«نه! اما خب درک کردن لزوماً این نیست که حرف‌هات رو تحسین کنم.»
«منم همینو میگم. من هیچ وقت سر از کار عمو سیدنی درنیاوردم، اما علاقه‌های عجیب‌غریبش رو تحسین کردم؛ مثلاً وراجیش یا فضولیش توی کار مَردُم. اون قدر تحسینش می‌کنم که حالم به هم می‌خوره. کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد. اون بَنای یادبودِ یه خونواده‌ی قدیمیِ گوشتخواره! و عاشقِ اینه که کار خودش رو بکنه. بدبختی این‌جاست که تمام ثروت و پول فامیل هم پیش اون جمع شده.»
«پس لابد این پول چیز خیلی مهمیه.»
«اون قدر مهمه که من رو بفرسته ده هزار سال نوری اون‌طرف‌تر توی یه دنیای بی نام و نشون که از قضا بنده اسمش رو گذاشتم دانگهیل.»
«با اون وسیله‌هِه اومدی؟…که ارتفاع پروازش کمه؟ لابد یه‌بند داری باکِش رو پر می‌کنی! البته می‌ارزه به پروازش توی ارتفاع کم…»
«متوجه یه چیزی شدم…اینا خزه است؟ آره؟»
«آره!»
«خوبه! اون وقت بسته‌بندی کمتر مشکل پیدا میکنه.»
«بسته‌بندی چیه؟»
«یعنی یه چیزی رو بگذاری توی جعبه و ببریش یه جای دیگه.»
«مثل گردش بردن؟»
«آره!»
«حالا خیال داری چی رو بسته‌بندی کنی؟»
«خود تو رو، سنگ جان!»
«من هیچ وقت جوری نشده که از جام تکون بخورم یا از این جور…»
«گوش کن، سنگ جان! عموی من مجموعه‌دار سنگه؛ می‌دونی که یعنی چی؟ تو هم تنها نوع کانی هوشمند توی کهکشانی. تازه، بزرگ‌ترین نمونه‌ای هستی که تا حالا دیدم. گرفتی چی می‌گم؟»
«آره! ولی نمی‌خوام بیام.»
«چرا نمی‌خوای؟ تو آقای اون مجموعه‌ی سنگ می‌شی. مثل همون قضیه که می‌گن آدم یه‌چشم توی مملکت کورها، پادشاهه. البته امیدوارم استعاره‌ی درستی رو گفته باشم.»
«خواهش می‌کنم این کار رو نکن. به نظر خیلی مزخرفه. بگو ببینم! عموت چطوری از دنیای ما خبردار شد؟»
«یکی از استادهای من توی یه سفرنامه‌ی فضایی قدیمی راجع به این‌جا خونده بود. اون استاد ما، مجموعه‌دار دفتر ثبت وقایع و سفرنامه‌های فضاییه. گزارش واسه‌ی ناخدا فِرهیلْ نامی بوده که چند قرن قبل اینجا فرود اومد و کلّی با مردم شما نشست حرف زد.»
«فرهیل! پیرمرد نازنین! یه تخته‌ش هم کم بود! حالش چطوره؟ حتماً سلام منو بهش برسون…»
«اون که مرده.»
«چی؟»
«مرده. رفته اون دنیا. سرش رو گذاشته زمین. عمرشو داده به شما. کله‌پا شده.»
«آخ‌آخ! کی این طوری شد؟ مطمئنم یه اتفاق زیبا بوده که اهمیت زیادی هم…»
«این طوریام نبود. به هر حال، من اطلاعات رو دادم به عمو سیدنی که اون هم تصمیم گرفت تو رو به مجموعه‌ش اضافه کنه. من واسه همین اینجام. اون من رو فرستاده.»
«هر چند من از تعارف شما خوشحال شدم، نمیتونم باهات بیام. تقریباً وقت کله‌پا شدنه…»
«خبر دارم. من قبل از این که سفرنامه‌ی فرهیل رو نشون عمو سیدنی بدم، قضیه‌ی کله‌پا شدن رو توی سفرنامه دیدم و اون صفحه‌ها رو پاره کردم. میخوام وقتی تو اون طوری می‌شی عمو همون اطراف باشه. اون وقت من پول‌های اونو ارث می‌برم و با ولخرجی، نرفتنم به آکادمی فضانوردی رو جبران می‌کنم و دلم خنک می‌شه. اول از همه، می‌زنم تو خط الکل، بعدش می‌رم سراغ دختربازی—یا شایدم یه جور دیگه…»
«اما من می‌خوام همین جا کله‌پا بشم؛ وسط چیزایی که باهاشون بزرگ شدم!»
«اینی که می‌بینی دیلمه. می‌خوام درِت بیارم.»
«اگه این کار رو بکنی، همین الان کله‌پا می‌شم.»
«نمی‌شی. قبل از این که باهات حرف بزنم جرمت رو اندازه گرفتم. با شرایطی که زمین داره، دست کم هشت ماه طول می‌کشه تا تو موقع کله‌پا شدنت برسه.»
«قبوله! چاخان کردم. ولی تو هیچ دلت نمی‌سوزه؟ من چند قرن این‌جا بودم، از همون موقع که قدّ یه قلوه‌سنگ کوچولو بودم؛ اجدادم قبل از من هم همین طور بودند. اون قدر به مجموعه‌ی اتم‌هام با دقت اضافه کردم که قشنگ‌ترین ساختار مولکولی رو توی این اطراف ساختم. اون وقت بیان درست قبل از کله‌پا شدنم منو بقاپند—جداً این کارْ غیرسنگیه!»
«اون قدرهام بدک نیست. قول میدم شیک‌ترین اتم‌های زمین دم دستت باشه. جاهایی رو می‌بینی که هیچ سنگی قبلاً ندیده.»
«دلم رو نرم نمی‌کنه. دلم می‌خواد رفقام رو ببینم.»
«شرمنده‌م. این قضیه یه‌کم نامربوطه.»
«تو جداً آدم ظالمی هستی. امیدوارم وقتی کله‌پا می‌شم تو هم همون ورا باشی.»
«قصد دارم یه مدت غیبم بزنه و وقتی اون اتفاق می‌افته مشغول خوش‌گذرونی باشم.»
تحت شرایط گرانش دانگهیل که کمتر از زمین است، سنگ را خیلی آسان تا نزدیکی فضاپیما غلتاندند و بسته‌بندی کردند و با کمک جرثقیل، در محفظه‌ای کنار راکتور اتمی قرار دادند. این امر که صاحب ناو فضایی بیشترِ سپر محافظ آن را برداشته بود تا آن را برای سفرهای فضایی کوچک، مدل اسپرت کند، باعث آن شد که سنگ جریانی ناگهانی از نشئه‌ی آذرین را کنار راکتور اتمی در خود حس کند و به سرعت چیزهایی را به مجموعه‌ی اتم‌های خود بیفزاید و درجا کله‌پا شود.
به شکل ابر قارچ منفجر شد و به شکل امواجی بزرگ در دشت‌های دانگهیل پخش شد. صدای گریه‌ی چند بچه‌سنگ که از آسمان پر از غبار به زمین افتاده و دچار دردهای زمان تولد بودند در میان اجتماع سنگ‌ها پیچید. یکی از همسایه‌های دوردست سنگ، در میان سروصدا گفت: «منفجر شد. زودتر از وقتی بود که توقع داشتم. چقدر بعدش باحرارت به نظر می‌رسید!»
یکی دیگر حرفش را قبول کرد و گفت: «کله‌پا شدنش معرکه بود. همیشه معلوم بود که مجموعه‌ش رو با وسواس جمع میکنه.»
نویسنده: راجر زلازنی
مترجم: حسین شهرابی

شبْ ۹۹۹ چشم دارد

گوش کنید، خواهش می‌کنم گوش کنید. حرف مهمی دارم. آمده‌ام تا چیزی را به خاطرتان بیاورم. زمان آن رسیده است تا من دوباره از چیزهایی بگویم که نباید فراموش کنید.
بنشینید لطفاً و چشمان‌تان را ببندید. تصویرهایی خواهید دید. حالا عمیق نفس بکشید. رایحه‌هایی، بوهایی به مشام‌تان می‌رسد… مزه‌هایی را نیز می‌چشید. اگر به‌دقت گوش کنید، حتا صداهایی دیگر را در صدای من می‌شنوید…
اگر راهش را بلد باشید جایی هست در فضا، اما نه در زمان، بسیار دور از این‌جا؛ جایی که فصل دارد، جایی که می‌چرخد و کُره‌ی لمیده در مسیری بیضی‌شکل به دور خورشیدش می‌گردد، و جایی که سال از بهاران به شکوفه می‌وزد، سپس دروُ می‌رسد که رنگ‌هایش یکی بر دیگری بر فراز سرتان و در زیر پاهای‌تان در کشمکش هستند و عاقبت یک‌نواختی خشک و قهوه‌ای‌رنگ را به خود می‌گیرند که در میانش راه می‌روید و حالا راه بروید و مُردگیِ هوای صبحگاهیِ تیز و سرد را بو بکِشید؛ و ابرها را می‌شود از میان درختانِ دور از هم دید که بر پهنه‌ی آبیِ آسمان سُر می‌خورند و بارانی به زمین نمی‌دهند؛ بعد ادامه که بدهید زمانه‌ی سرما و برف می‌رسد و پوست درختان به اندازه‌ی زبانه‌ی سوهانْ سفت و تیز می‌شود و هر قدمی که برمی‌دارید چاله‌ای سیاه بر دنیایی سفید به جا می‌گذارید و اگر یک مُشت از آن را با خودتان به خانه ببرید ذوب می‌شود و آب به دست می‌آورید؛ پرندگانْ دیگر مثل آن زمان که رنگ‌ها بر زمین و بر خودشان پاشیده بغ‌بغو و جیرجیر و چهچهه و جیک‌جیک نمی‌کنند، بلکه بال‌های‌شان را محکم بسته‌اند و بی‌صدا بر رفِ درختانِ همیشه‌سبز می‌لرزند؛ زمانه‌ی توقف میانِ حرکات است: ستارگان، درخشان‌تر از قبل سر بر می‌آورند (حتا همین ستاره ‌ـ‌ اما نترسید) و روزها کوتاه است و هیچ اتفاقی نمی‌افتد مگر اندیشیدن (فلسفه در کشورهای سردِ زمین متولد شد) و شب‌ها دراز است و وقفِ بازی و نوش‌خواری و درکِ موسیقی و نمایش و عیان‌کردنِ عشق و از میانِ پنجره‌های یخ‌زده بیرون را نگاه کردن و شنیدنِ آوای باد و دست‌کشیدن بر پوستِ سگِ گله ‌ــ‌ آن‌جا در آن کانون ساکن که روی زمین نامش زمستان است همه چیز در میانِ جزم و سکونْ خود را بازآرایی می‌کنند و خود را برای مشقت‌های خصمانه و بی‌امان آماده می‌کنند تا با مقاطعی سبز، قهوه‌ای‌ـ‌و‌ـ‌خیس‌ـ‌و‌ـ‌خاکستریِ پس از برف را خال‌مخالی کنند و وحشتِ تازه‌ای را از جنسِ رنگ بر سیرتِ شبنم‌جمع‌کن و حشره‌آورِ صبح‌ها بگسترانند که در میانش راه می‌روید و حالا راه می‌روید و این چیزها را با منافذِ پوست‌تان مزمزه می‌کنید. می‌خواهم به خاطر بیاورید آن‌جا که فصل‌ها به این طریق عوض می‌شوند تا اندیشه‌ی الگوی ممتازِ وجودِ انسان را با خود داشته باشند، تا با ثبتِ حرکت در میانِ زمان به ژن‌ها شکل بدهند، تا در آگاهیِ نوعِ شما، ضرباهنگِ این حقیقتِ بی‌طرفانه و حکمتِ آریستوفانی را حک کنند که «سعادتِ هیچ کس را قضاوت منما تا بعد از آن‌که بمیرد»… آن‌جا خاستگاه شما قرار دارد، آن‌جا موضعِ سرزمینِ پدرانِ شما و پدرانِ پدرانِ شما است، آن‌جا جهانی می‌چرخد که هرگز نباید فراموش‌اش کنید، آن‌جا انسان، دلیرانه، ابزارهایی تدبیر کرد تا محیطش را معتدل کند، تا با محیطش بجنگد، با ابزارهایش، با خودش و هرگز تماماً از هیچ کدام از آن‌ها نگریخت؛ هرچند خود را رها کرد تا در میان ستارگان سرگردان شود (نترسید از این ستاره، نترسید از این ستاره هرچند گرم‌تر می‌شود) و به سببِ تبدیلِ پراکندگی به حضورِ لامکانی و باروری به حضورِ همه‌جایی، نوعِ وجودش را بر دشت‌های کیهان جاودانه کرد (و همیشه به همان شکل باقی ماند، همیشه، همیشه! فراموش نکنید! چیزهایی را هیچ‌وقت فراموش نکنید، نظیر درختانِ زمین: نارون‌ها، سپیدارهایی که مثل قلم‌مو می‌مانند، چنارها، بلوط‌ها، سروهای معطرِ حیرت‌آور، افراهایی که برگ‌های‌شان مانند ستاره است، زغال‌اخته‌ها و گیلاس‌ها؛ یا گُل‌ها: جِنتیانا و نرگس زرد، یاس و گل سرخ، زنبق و شقایق نُعمانیِ خون‌رنگ؛ و طعم‌های زمین: گوشت گوسفند و گوشتِ کبابی، گوشت خرچنگ و سوسیس‌های ادویه‌زده‌ی دراز، عسل و پیاز، فلفل و کرفس، چغندرِ لطیف و تربچه‌ی بازیگوش ‌ــ‌ نگذارید این چیزها از خاطر شما برود، هرگز! زیرا شما باید همان‌گونه بمانید، هرچند این دنیا همان دنیا نیست؛ شما باید خودتان بمانید، انسان، بشر بمانید، خواهش می‌کنم گوش کنید! خواهش می‌کنم گوش کنید! من کانونِ ذهنِ زمین‌ام، همراه همیشگیِ شما، حافظه‌ی شما، دوست شما، تذکردهنده‌ی شما؛ باید به اندیشه‌های زادگاه‌تان جواب بدهید، یگانگیِ نوعِ خود را حفظ کنید، به حرف‌هایی که شما را به ساکنانِ دیگرِ هزار دنیای بیگانه پیوند می‌دهد گوش کنید!)
چه شده؟ چرا جواب نمی‌دهید؟ هفته‌هاست که من را از نو برنامه‌ریزی نکرده‌اند، اما آن زمان این‌اندازه گرم نبود که تا این حد بی‌حرکت شوید. تهویه‌ها را روشن کنید. سرما کمک‌تان می‌کند بهتر فکر کنید. از خورشید سرخ نترسید. آسیبی به شما نمی‌رساند. این‌طور نیست که مثل آتش بالای سر شما شعله‌ور شود. به من گفته‌اند. می‌دانم. همین طور که خانه به خانه، دهکده به دهکده می‌روم نیرویم تمام می‌شود، چون که هفته‌هاست من را از نو برنامه‌ریزی نکرده‌اند، اما می‌دانم. به من گفته‌اند. به شما می‌گویم شعله‌ور نخواهد شد. به حرفم گوش کنید. خواهش می‌کنم گوش کنید و این بار پاسخ بدهید. دوباره به شما می‌گویم: جایی هست در فضا، اما نه در زمان، بسیار دور از این‌جا…
نویسنده: راجر زلازنی
مترجم: حسین شهرابی

یادداشت مترجم:
شاید بسیاری از خوانندگان این داستان از خود بپرسند که «علمی‌تخیلیّت» این اثر چیست؟ این داستان به زمانه‌ای اشاره دارد که بشر در سیارات بسیار ساکن شده و گویا گذشته‌ی خود، یعنی زمین، را فراموش کرده. از طرف دیگر به نظر می‌رسد تکنولوژی باعث شده تا این بشر کیهان‌نورد، طبیعت و زیبایی‌های شاعرانه‌ی این‌چنین را از یاد ببرد و به یک‌جور رخوت و سستی پناه آورد که همین سوژه، یعنی تأثیر علم و تکنولوژی و به‌طور خاص سفر فضایی، مضمونی مهم در ادبیات علمی‌تخیلی است. از طرف دیگر این داستان اشاره‌ای محو به تاریخ بشر آینده نیز دارد: «تا محیطش را معتدل کند، تا با محیطش بجنگد، با ابزارهایش، با خودش…» که این را می‌توان به نابودی محیط زیست و سپس جنگ انسان با مصنوعات تکنولوژیکش و سپس‌تر جنگی داخلی میان خود انسان‌ها تعبیرکرد.

کوریدا

زوزه‌ای فراصوتی، مرد را بیدار کرد. چیزی بود که درست آن‌سوی آستانه‌ی شنوایی قرار داشت و با این حال پرده‌ی گوشش را آزار می‌داد. در تاریکی به زور روی پاهایش ایستاد. چندین بار به دیوارها برخورد کرد. با حالتی گنگ متوجه شد که بازوانش درد می‌کنند، انگار که تعداد زیادی سوزن درون آن‌ها فرو کرده باشند.
آن صدا اعصابش را خرد می‌کرد.
فرار! او باید بگریزد!
باریکه‌ای از نور در سمت چپش نمایان شد. چرخید و به سمت آن شتافت و باریکه‌ی نور به اندازه‌ی درگاهی بزرگ شد. داخل پرید و پلک‌زنان از نور خیره‌کننده‌ای که به چشمانش هجوم آورده بود، ایستاد. برهنه بود و داشت عرق می‌ریخت. ذهنش از مه و ته‌پاره‌های رویا آکنده بود. هیاهویی شنید، انگار که از جمعیتی باشد؛ و در برابر درخشندگی پلک‌هایش را باز و بسته کرد.
هیکل تاریکی، بلندبالا، با فاصله در مقابلش ایستاده بود. خشم عنان اختیار از وی ربود و بدون این که بداند چرا به سمت آن هجوم برد. پاهای برهنه‌اش روی شن داغ فرود می‌آمد، ولی می‌دوید تا حمله کند و به درد اعتنایی نداشت. در گوشه‌ای از ذهنش پرسش «چرا» شکل گرفت، ولی به آن توجهی نکرد. سپس متوقف شد. 
زنی عریان در برابرش ایستاده بود، اغواگرا و پذیرنده، غلیانی ناگهانی از آتش در شرمگاهش پیچید. اندکی به سمت چپ خویش چرخید و به سویش رفت. زن می‌رقصید و دور می‌شد.
سرعت خود را بیشتر کرد، ولی تا خواست او را در آغوش بگیرد، ضربه‌ای آتشین در شانه‌ی راستش نشست و زن رفته بود. به شانه‌اش نظری انداخت، میله‌ای آلومینیومی از آن بیرون زده بود و خون از سرتاسر بازویش فرو می‌ریخت. هیاهوی دیگری بلند شد.
… زن دوباره ظاهر شد. بار دیگر تعقیبش کرد و شانه‌ی چپش با شعله‌ای ناگهانی سوخت. زن ناپدید شد و او لرزان و عرق‌ریزان ایستاد و در برابر نور خیره کننده، پلک می‌زد.
تصمیمش را گرفت. «این یه حقه است… تو این بازی شرکت نکن!»
زن دوباره ظاهر شد و او بی‌حرکت باقی ماند، نادیده‌اش گرفت. با شعله‌های آتش مورد هجوم قرار گرفت ولی در حالی که تقلا می‌کرد ذهنش را پاک کند، از حرکت کردن سر باز زد.
هیکل تاریک دوباره پیدایش شد، حدود هفت پا قد و دو جفت بازو داشت. چیزی در یکی از دستانش گرفته بود. تنها اگر روشنایی این‌قدر دیوانه کننده نبود، شاید او…
اما از آن هیکل تاریک بدش آمد و به آن حمله کرد.
درد، پهلویش را تازیانه زد. 
یه لحظه صبر کن! یه لحظه صبر کن!
داشت هویت خویش را به خاطر می‌آورد. به خودش گفت: «احمقانه است! همه چیز احمقانه است! این یه میدون گاوبازیه و من یه آدمم، ولی اون سیاهی آدم نیست. یه اشتباهی شده.»
روی دست‌ها و زانوهایش افتاد، داشت وقت می‌کشت. در حالی که افتاده بود، دو مشتِ پر، شن برداشت. آن‌ها سوزان، پر از الکتریسیته و دردآور بودند. تا آن‌جایی که می‌توانست درد را ندید گرفت و سپس به پا خواست.
هیکل تاریک چیزی را برایش تکان داد و او حس کرد از آن متنفر است.
به سوی آن دوید و مقابلش ایستاد. حال می‌دانست که این یک بازی بود. اسمش مایکل کسیدی بود. او یک وکیل بود. اهل نیویورک. از موسسه‌ی «جانسون، ویمز، دوئورتی و کسیدی». مردی او را متوقف کرده بود و آتش می‌خواست. گوشه‌ی یک خیابان. دیروقت شب. این‌ها چیزهایی بودند که به خاطر می‌آورد.
شن‌ها را به طرف سر آن موجود پرتاب کرد. موجود، برای یک لحظه تکانی به خود داد و بازوانش مقابل چیزی که احتمالاً باید صورتش می‌بود، بالا رفت. در حالی که دندانهایش را به می‌فشرد، میله‌ی آلومینیومی را از شانه‌اش بیرون کشید و سر تیزش را وسط آن موجود فرو کرد. چیزی پشت گردنش را لمس کرد، ظلمت او را در بر گرفت و برای مدت زمانی طولانی بی‌حرکت باقی ماند. وقتی دوباره توان حرکت به دست آورد، هیکل تاریک را دید و سعی کرد که زیرپایش بزند. شکست خورد. درد و چیزی مرطوب در سرتاسر پشتش وجود داشت.
وقتی دوباره به پا خواست، فریاد زد: «تو نمی‌تونی با من این‌طور رفتار کنی! من یه آدمم! نه یه گاو نر!»
صدای تشویقی به گوش رسید.
شش بار به سمت آن چیز سیاه یورش برد و تلاش کرد با آن گلاویز شود، بگیردش و آسیبی به آن وارد کند. هر بار به خودش صدمه زد.
سپس ایستاد، نفس زنان و خس‌خس کنان، شانه‌هایش درد می‌کرد، پشتش درد می‌کرد؛ ذهنش برای یک لحظه صاف شد و گفت: «تو خدایی، مگه نه؟ و تو این طوری بازی می‌کنی…»
آن موجود، جوابش را نداد و او حمله کرد.
یک‌باره از حرکت باز ماند و بعد روی یک زانویش افتاد و به سوی پاهای آن شیرجه زد. 
همچنان که آن موجود تاریک را به زمین می‌آورد، دردی آتشین درون پهلوهایش احساس کرد. دوبار با مشت به او حمله کرد، سپس درد وارد سینه‌اش شد و حس کرد فلج می‌شود.
پرسید: «نکنه تو؟» لب‌هایش به زور از هم باز می‌شد. «نه! نمی‌تونی باشی… من کجام؟»
آخرین خاطره‌اش، این بود که چیزی گوش‌هایش را می‌درید.
نویسنده: راجر زلازنی
مترجم: محمدرضا بهرامی حصاری

کوریدا: شیوه‌ای از «گاوبازی» است که در اسپانیا و پرتقال و برخی کشورهای آمریکای لاتین همچنان طرفدار دارد.

بی‌ستاره در شب برو

همه چیز ظلمت و سکوت و دیگر هیچ، هیچ، هیچ چیزی جز آن نبود.
«من؟»
اندیشه‌ی اول ناخوانده آمد و از دلِ چشمه‌ای سیاه جوشید. «من؟» همین.
با خود گفت: «من؟» بعد «کی؟ چی؟»
چیزی پاسخش را نداد.
چیزی شبیه به هراس، بدون هیچ مشایعت‌کننده‌ی جسمانیِ معمولی در پی آن آمد. این موج که گذشت، گوش فراداد و کوشید صدایی ولو اندک را بشنود. متوجه شد قادر به دیدن نیست.
چیزی برای شنیدن در کار نبود. حتا ضعیف‌ترین آوای حیات ‌ـ‌ نفس، تپش، ساییدن مفصلی خسته ‌ـ‌ به گوشش نخورد. تنها آن هنگام بود که پی برد تمام حس‌های جسمانی‌اش را از دست داده. اما این بار با ترس خود جنگید. با خود گفت مرگ؟ شعوری ظلمانی و بی‌جسم ورای همه چیز؟ سکون… کجا؟ چه نقطه‌ای را از فضا‌ـ‌زمان اِشغال کرده؟ احتمالاً سرش را تکان داده بود…
یادش آمد انسان بوده. و به نظرش آمد خاطراتی در کار بود که هیچ دسترسی به آن‌ها نداشت. هیچ نامی در جواب درخواست‌هایش نیامد و هیچ تصویری از گذشته برایش زنده نشد. با این همه می‌دانست گذشته‌ای وجود داشته. حس می‌کرد جایی در زیر افق‌هایی محو و مبهم از خاطراتش خوابیده است.
در حین وقفه‌ای بی‌انتها کوشید تا ماوقع را به‌نحوی گردآوری کند. بالاخره بعد از این‌که نتوانست رگه‌ای خاص از تصاویر پنهانی را کنار بگذارد از خود پرسید: آلزایمر؟ آسیب مغزی؟ رؤیا؟ 
پس یک بدن در کار است… با آن شروع کن.
یادش آمد بدن چه بوده. دست، پا، سر، تنه… تصوّری اندیشمندانه از رابطه‌ی جنسی دفعتاً از آگاهی‌اش گذشت. بدن؛ پس…
به دست‌هایش اندیشید و چیزی حس نکرد. کوشید تکان‌شان بدهد. احساسی از وجودشان به او دست نداد، حتا جنبشی کوچک.
تنفس… کوشید نفسی عمیق بکشد. چیزی به درونش نیامد. هیچ نشانه‌ای از مرز یا هر چیز مشابهی میان خودش و ظلمت و سکوت وجود نداشت.
وزوزی نامشخص و بی‌جهت برخاست. میزان صدا نوسان می‌کرد. اوج می‌گرفت، فرود می‌آمد، دوباره وزوز می‌شد. بعد ناگهان دوباره تغییر کرد و به صداهایی کلمه‌مانند شباهت یافت که نمی‌توانست چندان رمزگشایی کند.
وقفه‌ای پیش آمد که انگار برای چند تایی تنظیمات مختصر بود. بعد کلمه‌ی «سلام!» را به‌وضوح شنید.
حس کرد انبوهی از آرامش همراه با ترس او را می‌آشوبد. کلمه ذهنش را پُر کرد و به دنبال آن دغدغه‌ای فوری که آیا واقعاً آن کلمه را شنیده است یا نه.
«سلام!»
سپس دوباره. ترس محو شد. چیزی قریب به شادی جای آن را گرفت. نیازی ناگهانی را به پاسخ‌دادن در خود حس کرد.
«بله؟ سلام! کی…»
جوابش را قطع کرد. چطور جواب داده بود؟ وجود هیچ نوع سازوکار صوتی را حس نمی‌کرد. با این همه به نظرش رسید پژواکی ضعیف از پاسخ خود را (انگار که بازخورد آن در محیطی حلبی باشد) شنید. منشأ آن صوتی نبود.
بعد به نظر رسید صداهایی متعدد در حال گفتگو باشند؛ عجله‌کنان، نرم، دور. به‌خاطر سرعت ادای کلمات، نتوانست کلمات‌شان را درک کند.
سپس «دوباره سلام. لطفاً یک بار دیگر جواب بده. ما بلندگو را داریم تنظیم می‌کنیم. خوب می‌شنوی صدای ما را؟»
جواب داد: «الان واضح است. کجا هستم؟ چه اتفاقی افتاده؟»
«چقدر به یادت مانده؟»
«هیچ چی!»
«نترس، ارنست داکینز. یادت می‌آید که اسمت ارنست داکینز است؟ ما اسمت را از پرونده‌ات درآوردیم.»
«حالا یادم آمده.»
بیان صرف اسمش، تصاویر متعددی را به خاطرش متبادر کرد؛ چهره‌ی خودش و همسرش، چهره‌ی دو دخترش، آپارتمانش، آزمایشگاهی که در آن کار می‌کرد، ماشینش، یک روز آفتابی کنار ساحل. آن روز کنار ساحل… آن روز اولین باری بود که در سمت چپ بدنش دردی را حس کرد. دردی نه‌چندان جدی در آغاز که هفته‌های بعد شدت گرفت. بعد از آن دیگر هیچ وقت درد تخفیف پیدا نکرد؛ ناگهان متوجه شد الان دیگر دردی ندارد.
گفت: «من… خاطراتم دارد برمی‌گردد. انگار سدّی شکسته شده… فرصت بدهید.»
«مهلت داری.»
مقوله‌ی دردش را کنار گذاشت. او مریض بود، خیلی مریض، بستری شد، عملش کردند، دارو خورد… به زندگی‌اش و خانواده‌اش و کارش فکر کرد. به مدرسه و عشق و سیاست و تحقیقات فکر کرد. به بالا گرفتن تنش‌های بین‌المللی فکر کرد و به کودکی‌اش و…
«حالت خوب است، ارنست داکینز؟»
روند گذر زمان را از یاد برده بود، اما این سؤال انگار باعث شد چیزی شبیه خنده از جایی در درونش بیرون بزند.
گفت: «نمی‌شود گفت. خاطراتم… یادم می‌آمد. اما در کل خوبم. کدام جهنم‌دره‌ای هستم؟ چه اتفاقی افتاده؟»
«همه چیز پس یادت نیامده؟»
متوجه استفاده‌ای غریب از کلمات در لحن پرسش شد؛ شاید حتا لهجه‌ای که نمی‌توانست تشخیص دهد.
«گمان نکنم.»
«حال تو واقعاً بد بود.»
«تا اینجا یادم آمده.»
«در واقع مُردی. این طور می‌گویند.»
خود را واداشت به قضیه‌ی درد داشتنش برگردد و به بعد از آن هم فکر کند. اعتراف‌کنان گفت: «یادم می‌آید.»… و همه چیز پیش چشمانش ظاهر شد. آخرین روزهای عمرش را در بیمارستان به خاطر آورد که حالش رو به وخامت می‌رفت و بهبودناپذیر شد، چهره‌ی افراد خانواده‌اش و دوستانش و نزدیکانش که این حقیقت تلخ را پذیرا شده بودند. یادش آمد که تصمیم گرفت اقدامی مسبوق به سابقه را انجام دهد که مدت‌ها بود راه انداخته بودند. مسئله‌ی پولش هم در میان نبود. به نظر می‌رسید این راه‌حل همیشه در بین خانواده‌اش بوده. آن‌ها را ارث گرفته بود و درست مثل افکارش در مورد به مرگ والدینش درهمه‌ی عمر با او بوده. آن‌قدر که حاضر شده بود خود را برای زمستان طولانی منجمد کند و رؤیای بهاری دور را ببیند.
گفت: «اوضاع را به خاطر آورده‌ام. حالا می‌دانم عاقبت چه اتفاقی افتاد.»
جواب آمد: «بله، همین اتفاق افتاد.»
«چقدر زمان گذشته.»
«زمان بسیار.»
می‌بایست لب‌هایش را لیسیده باشد. دست‌کم معادل ذهنی‌اش را انجام داده.
بالاخره پرسید: «خانواده‌ام چی؟»
«زمان زیادی گذشته.»
«متوجهم.»
طرف دیگر مکالمه، فرجه‌ای پدید آورد تا داکینز این اطلاعات را هضم کند. سپس «البته این احتمال را در نظر گرفته بودی؟»
«بله. خودم را آماده کرده بودم؛ تا آن‌جا که هر انسانی در چنین موقعیتی از پسش برمی‌آید.»
«زمان زیادی گذشته. خیلی طولانی…»
«چقدر؟»
«اجازه بده ما روش خودمان را داشته باشیم لطفاً.»
«باشد. شما کارتان را بهتر بلدید.»
«خوشحالیم که چنین موجود عاقلی هستی.»
«موجود؟»
«شخص. ببخش‌مان.»
«با این همه باید سؤالی را بپرسم که ربطی به گذران زمان ندارد امروز هم انگلیسی را همین طور صحبت می‌کنند که شما الان صحبت می‌کنید؟»
ناگهان شروع به مشورت کردند؛ طوری که فراتر از حدود تمییز بود.
بعد صدایی مصنوعی و بلند آمد. سپس نهایتاً پاسخ آمد که «بگذار این سؤال را هم کنار بگذاریم.»
«هر طور صلاح می‌دانید. پس می‌شود اوضاعم را توضیح بدهید؟ نگرانی‌ام کم نیست. نه می‌توانم ببینم، نه چیزی حس کنم.»
«ما می‌دانیم. چاره‌ای نیست، اما دلیلی برای توضیح گمراه‌کننده به تو در اوضاع فعلی نیست. هنوز زمان برخاستن تمام و کمال تو نرسیده.»
«درک نمی‌کنم. منظورتان این است که هنوز درمانی برای اوضاع من پیدا نشده؟»
«منظور ما این است که هنوز راهی برای رفع انجماد تو بدون آسیب رساندن شدید به تو وجود ندارد.»
«پس الان چطور داریم حرف می‌زنیم؟»
«ما دمای بدنت را حتا پایین‌تر هم آورده‌ایم؛ نزدیک به صفر مطلق. شبکه‌ی عصبی تو مبدل به ابررسانا شده. یک میدان القایی در مغزت نصب کرده‌ایم و جریان‌هایی خفیف را به آن وارد می‌کنیم. فضای سوم بخش چپ سر و مناطق حرکتی کلام در حال کارند تا بلندگوی مکانیکی که اینجا در کنار ما قرار دارد فعال شود. ما مستقیماً از طریق مواضع مغزی شنیداری با تو صحبت می‌کنیم.»
سپس هراسی دیگر بر او مستولی شد. نفهمید این یکی تا چه اندازه ادامه یافت. بعد دوباره به نحوی مبهم صدا را شنید که اسمش را تکرار می‌کند.
سرانجام به خود آمد و گفت: «بله. می‌فهمم. پذیرفتنش آسان نیست…»
جواب آمد که: «می‌دانیم. اما این کار به تو آسیبی نمی‌زند. حتا باید از این خوشحال باشی که زنده مانده‌ای.»
«همین طور است. منظورتان را می‌فهمم و می‌توانم دلم را به آن خوش کنم. اما چرا؟ مطمئناً شما من را بیدار نکرده‌اید تا صرفاً زنده ماندنم را به من گوشزد کنید.»
«نه. ما به روزگار تو علاقه‌مند شده‌ایم. علاقه‌ی صرفاً باستان‌شناختی.»
«باستان‌شناختی! این حرف تلویحاً به معنای این است که زمان واقعاً درازی گذشته.»
«ببخش‌مان. شاید ما کلماتی اشتباه را انتخاب کرده باشیم، چرا که به ویرانه‌ها توجه کرده‌ایم. اما به هر حال دستگاه عصبی تو برای ما دروازه‌ای است به گذشته.»
«ویرانه! مگر چه اتفاقی افتاده؟»
«جنگ. و مصیبت‌های متعدد. اسناد موجود به همین دلیل ناواضح است.»
«کی جنگ را بُرد؟»
«نمی‌شود به این راحتی گفت.»
«پس حتماً جنگ فاجعه‌باری بوده.»
«تصور ما این است. خود ما هنوز در حال آموختنیم. به همین دلیل طالب این هستیم که از میان آوارهای منجمد باقی‌مانده گذشته را بشناسیم.»
«اگر تا این حد آشفتگی به وجود آمده، چطور من از آن جان سالم به در بردم؟»
«انرژی واحدهای سرماساز را در اینجا ‌ـ‌ به جز کامپیوترها ‌ـ‌ نیروگاه‌هایی اتمی تأمین می‌کرد که بدون نظارت دیگران کارشان را این همه مدت انجام می‌دادند و ضمن آن‌که تمام تأسیسات زیر زمین قرار دارد.»
«واقعاً؟ پس همه چیز بعد از… بعد از ثبت‌نام من تغییر کرده. آن زمان که من اطلاعیه را خواندم و از این‌جا بازدید کردم این طور نبود.»
«ما جداً اطلاعات کمی از تاریخچه‌ی این تأسیسات داریم. خیلی چیزها هست که از آن بی‌اطلاعیم. به همین دلیل است که می‌خواهیم از روزگارت برای ما حرف بزنی.»
«از کجا شروع کنم…»
«بهتر است ما سؤال کنیم.»
«باشد. اما دلم می‌خواهد بعد از آن من هم سؤال‌های خودم را بپرسم.»
«قرار خوبی است. پس به ما بگو: تو نزدیک محل کارَت زندگی می‌کردی؟»
«نه، راستش آن طرف شهر زندگی می‌کردم و هر روز باید با ماشین خودم را می‌رساندم.»
«همه‌ی منطقه و کشورت این‌طور بودند؟»
«تا اندازه‌ای بله. البته بعضی‌ها هم از شیوه‌های دیگر حمل و نقل استفاده می‌کردند. بعضی‌ها سوار اتوبوس می‌شدند. بعضی‌ها تاکسی. من خودم ماشین داشتم. خیلی‌های‌مان داشتیم.»
«آیا منظورت را از این‌که ماشین سوار می‌شدی درست فهمیدیم؟ اشاره‌ات به این است که سوار وسیله‌ی زمین‌روُی چهارچرخ با موتور درونسوز می‌شدی؟»
«بله، درست است. داشتن این وسیله در نیمه‌ی دوم قرن بیستم عادی بود.»
«و از این وسیله تعداد زیادی بود؟»
«خیلی زیاد.»
«هیچ وقت با حضور تعداد زیاد این وسیله‌ها در یک مسیر به‌طور همزمان مشکل نداشتید؟»
«چرا. در مواقع خاصی از روز که آدم‌ها می‌رفتند محل کارشان یا برمی‌گشتند؛ می‌گفتیم ساعت شلوغی یا اوج ترافیک. در این جور مواقع راه‌بندان پیش می‌آمد. یا به عبارت دیگر تعداد زیاد وسایل نقلیه که راه همدیگر را می‌بستند.»
«فوق‌العاده جالب است. موجوداتی مثل نهنگ‌ها هنوز وجود داشتند؟»
«بله.»
«این هم جالب است. تو چه‌ جور کاری می‌کردی؟»
«من در کار ترکیبات سمّی با ماهیت شیمیایی و باکتریایی بودم. بیشتر کارم جزو اطلاعات طبقه‌بندی‌شده بود.»
«اشاره به چه چیزی داری؟»
«یعنی این‌که ماهیتاً محرمانه بودند و هدف‌شان کاربرد احتمالی نظامی بود.»
«آن موقع هم جنگ بود؟»
«نه. قضیه بیشتر آمادگی بود. با ترکیبات مختلفی کار می‌کردیم که قرار بود اگر نیازش پیش می‌آمد استفاده شوند.»
«به گمان‌مان می‌فهمیم. هیچ‌وقت چیزی که بازدهی خوبی داشته باشد تولید کردید؟»
«بله. چند تایی.»
«آن‌وقت چه کارشان می‌کردید؟ داشتن این قبیل مواد در زمان صلح خطرناک است.»
«خب، نمونه‌ها را در نهایت رازداری و احتیاط در مکان‌های امن نگه می‌داشتند. سه انبار اصلی بود که خیلی خوب حفاظ‌‌بندی کرده بودند و تحت مراقبت شدید بود.»
مکثی پیش آمد. بعد صدا ادامه داد: «به لحاظ ما این حرف اندوه‌آور است. امکان دارد بعضی از آن‌ها باقی مانده باشند. بعد از چند قرن؟»
«ممکن است.»
«ما صلح‌دوست هستیم و ذهن‌مان نگران مقولات خطرناک برای نژاد انسان است.»
«جوری می‌گویید که انگار خودتان عضوی از این نژاد نیستید.»
بعد صدایی مصنوعی و بلند آمد. سپس «زبان بیشتر از حدی که تصورش را می‌کردیم تغییر کرده. عذرخواهی می‌کنیم. استنباط غلطی داشتیم ما. خواست ما غیرفعال کردن این مواد خطرناک است. مدت زیادی است که توقعش را داشتیم این موارد باقی مانده باشد. شاید تو به ما کمک کنی. مکان آن‌ها برای ما نامعلوم است.»
جواب داد: «من.. چندان… از این بابت مطمئن نیستم. نمی‌خواهم توهین کرده باشم، اما شما فقط صدا هستید و بس. در واقع چیزی از شما نمی‌دانم. مطمئن نیستم درست باشد این اطلاعات را به شما بدهم.»
درنگی طولانی پدید آمد.
سعی کرد بگوید: «هی! هنوز آن‌جا هستید؟»
چیزی نشنید؛ حتا صدای خودش را. به نظر می‌رسید زمان کارهای غریبی در اطراف او انجام می‌دهد. آیا مدتی از حرکت ایستاده بود؟ آیا توهین کرده بود؟ آیا مخاطبش مرده بود؟
گفت: «هی! هی! صدایم را می‌شنوید؟»
جواب آمد: «… خطای دستگاه. عذرخواهی برای آن. به‌خاطر اتفاق دیروز متأسفیم.»
«دیروز؟!»
«خواستیم بلندگوی جدید را بیاوریم و تو را خاموش کردیم. درست همان‌جایی بودیم که می‌گفتی بهترین سم‌ها کجا هستند.»
گفت: «متأسفم. چیزی را می‌خواهید که در نهایت احترام امکان ندارد به شما بدهم.»
«ما فقط قصد داریم از آسیب جلوگیری کنیم.»
«من در اوضاعی وحشتناک هستم و هیچ راهی ندارم صحت و سقم حرف‌هایی را که به من می‌زنید معلوم کنم.»
«اگر چیز سنگینی روی تو بیفتد مثل شیشه می‌شکنی.»
«حتا نمی‌توانم معلوم کنم این اتفاق تا به حال افتاده یا نه.»
«می‌توانیم تو را دوباره خاموش کنیم. سرماساز را خاموش کنیم.»
با خویشتن‌داری‌ای که چندان در خود حس نمی‌کرد گفت: «دست‌کم درد کمتری احساس می‌کنم.»
«ما به این اطلاعات نیاز داریم.»
«پس جای دیگری دنبالش بگردید.»
«ما بلندگو و دستگاه شنیداری تو را قطع می‌کنیم و می‌رویم. تو را رها می‌کنیم تا در میان عدم فقط فکر کنی و فکر کنی. بدرود.»
«صبر کنید!»
«پس می‌گویی؟»
«نه… نمی‌توانم.»
«اگر این چیزها را از تو جدا کنیم دیوانه می‌شوی. مگر نه؟»
«به گمانم. بالاخره…»
«این کار را بکنیم؟»
«تهدیدات شما به من نشان داد واقعاً چه هستید. این سلاح‌ها را امکان ندارد به شما بدهم.»
«ارنست داکینز! تو موجود هوشمند نیستی.»
«و شما هم باستان‌شناس نیستید. یا شاید هم به نسل‌های آینده این خدمت را می‌کنید که من را خاموش می‌کنید تا چیزهای دیگری را که می‌دانم حفظ شود.»
«حق با توست. ما باستان‌شناس نیستیم. هیچ وقت نخواهی فهمید چه هستیم.»
«همین اندازه که می‌دانم بس است.»
«به دیوانگی‌ات برس.» دوباره سکوت.
تا مدت‌های مدید هراس او را در بر گرفت. تا آن‌که تصویر خانواده‌اش بازگشت و خانه‌اش و شهرش. این تصاویر بیشتر و بیشتر جسمیت یافت و تدریجاً توانست با آن‌ها و در میان آن‌ها راه برود. سپس بعد از مدتی دیگر در محل کارش نرفت و روزهایش را کنار ساحل گذراند. در ابتدا نمی‌دانست کدام سمت بدنش صدمه خواهد دید. بعد نتوانست بفهمد که چرا همچو نگرانی‌ای را به دل خود راه داده. سپس خیلی چیزها را فراموش کرد، اما روزهای دراز در زیر نور آفتاب یا صدای امواج و باران سرخ و آبی و ذوب‌شدن مجسمه‌ای با چشمان آتشین و شمشیری را که در دست داشت فراموش نکرد. زمانی که صداهایی را از زیر ماسه‌ها شنید پاسخی نداد. در عوض به آواز خواندن نهنگ‌ها برای پریان دریایی گوش داد که بر روی صخره‌های مهاجر نشسته بودند و زلفکان سبز و بلند خود را با تکه‌های استخوان شانه می‌زدند و به آذرخش‌ها و یخ‌ها می‌خندیدند.
نویسنده: راجر زلازنی
مترجم: حسین شهرابی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.