داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

خواب آبی عمیق

صدای کوبیدن روی در اتاق گرستون [1] ناگهانی و اعصاب خرد کن بود. پشت بندش هم صدای شدید و تیز زنگ در بود که اصلاً نمی‌شد بی‌خیالش شد. 
وقت از این بدتر نمی‌شد. چون درست در لحظه‌ای بود که گرستون بنا داشت خودش را به «اسناگل‌داون» [2] وصل کند. اسناگل داون، یک برنامه‌ی «خواب آبی عمیق» بود که آدم‌های خوب شرکت «ماجراجویی‌های ناخودآگاه» (با مسؤولیت محدود) فراهم کرده بودند. آن هم برای آن‌هایی که می‌خواستند طی چند ساعتی که معمولاً برای وِل بودن مصرف می‌شد، حال و حولی کنند.
هیجان، وحشت، عشق، خنده! همه‌ی این‌ها را می‌توانستید ضمن خواب تجربه کنید! نسبت به آن روزهای بد گذشته اوضاع کلی عوض شده بود. آن وقت‌ها هر بیست و چهار ساعت یک وقتی در یک اتاق تاریک دراز می‌کشیدید و می‌گذاشتید ذهنتان برای حول و حوش هشت ساعت وارد الگویی تکراری شود.
تا همین اخیراً نوع بشر اسیر خواب بود. این دشمن قدیمی روزها و شب‌های ما محکوممان کرده بود ثلث عمر خودمان را همین طور بیهوده مصرف کنیم و هیچ کاری نکنیم. آن هم بدون هیچ چیزی که بتوانیم نشان بدهیم. به جز یک مشت رؤیای محو که معمولاً رضایت‌بخش هم نبودند و اگر می‌خواستی معنی‌ای از آن‌ها بیرون بکشی باید کلی پول می‌ریختی به حلق متخصص‌ها و تازه آن وقت هم به زحمت معنی‌دار می‌شدند.
در همین وقت بود که برنامه‌های «خواب آبی عمیق» عرضه شدند.
سرانجام می‌شد درگاه بیداری را مستقیماً به سرزمین مرموز ذهن گشود و این کار را مردم عادی هم می‌توانستند انجام دهند. نه فقط آن‌هایی که مدرک دانشگاهی داشتند و کارشناس و ارشد و بالاتر در روان‌شناسی توهمی بودند.
در این دنیای قشنگ نو می‌توانستی حتا ضمن خواب هم درآمدی کسب کنی. مثلاً به عنوان رؤیاسالار یا اگر جا نبود، همیشه برای رؤیابرده‌ها جا بود. این موضوع برای آن‌هایی که وقتی بیدار بودند نمی‌توانستند چیزی به دست بیاورند کلی کمک خرج بود.
موارد احتمال‌های سفرهای درونی دست کمی از نفس‌گیر بودن نداشتند. با استفاده از خدمات الکترونیکی خودکار، آن هم با قیمتی که تمام افراد طبقه‌ی متوسط از پس آن بر می‌آمدند و طبقات پایین هم می‌توانستند امیدش را داشته باشد، می‌شد به اسناگل‌داون لاگ‌آن [3] کرد. سپس می‌شد وجود خود را به «راهروهای شخصی شده‌ی خواب» پلاگ [4] کرد. راهروها هم تو را می‌برد و می‌برد تا برسی به «دروازه‌های (معمولاً می‌گویند بزرگ است و بلند و ساخته شده از آهن) مرگ». این دروازه‌ی مرگ تبدیل به یک جاذبه‌ی توریستی برجسته شده‌ است و بعضی زوج‌های پر دل و جرأت هم مراسم عروسی‌شان را در «عرصه‌ی نسیان» [5] برگزار کرده‌اند. به آن‌ها توصیه شده‌است که زیاده از حد آن‌جا نمانند. در ضمن چون مرگ هنوز کاملاً تحت کنترل شرکت درنیامده‌است، ایمنی افراد ضمانت نمی‌شود. هر چند شرکت به هر حال تمام اقدامات احتیاطی را انجام می‌دهد.
گرستون علاقه‌ای به دیدن دروازه‌های مرگ نداشت. باشد برای وقتی که حس چیزهای این طوری آمد. او از آبشار «کوشش خلاق» هم گذشت. با خودش فکر کرد که دوره‌ی خلاقیتش هم می‌تواند بماند برای بعداً. چون در حال حاضر او مدل «تعویق» شده بود. او حتا دلش نمی‌خواست نمایشگاه «زندگی جاوید» را ببیند. در این نمایشگاه شرکت یک عروس دریایی اختلاطی بزرگ درست کرده بود و آن را در یک مرداب کم‌عمق در فلوریدا نگاه می‌داشت.
عروس دریایی موجودی اختلاطی بود که از عصاره‌ی زندگی هزاران (و به زودی میلیون‌ها) عضو ساخته شده بود. این اعضا تصمیم گرفته بودند روشی راحت و کم‌دردسر برای گذراندن ابدیت در پیش بگیرند.
احتمالات دیگری هم بود. یک کم بیشتر که پول می‌دادی می‌توانستی از افزونه‌ی [6] خدمات «برزخ گَردان» هم استفاده کنی. با این خدمت می‌شد ذهن را هر از گاهی برای مدتی بیرون برد و در اطراف خوش گذراند و بعد هم دوباره به درون عروس دریایی بی‌مرگ برگشت.
کارهایی جالب دیگری هم بود که می‌شد وقت خواب انجام داد. این کارها را در منوی خدمات ویژه فهرست کرده بودند و قیمتشان کمی بیشتر بود. گرستون به امید ماجراجویی درونی دولوکس یکی از آن‌ها را انتخاب کرده بود. او آماده بود شروع کند. ولی پیش از آن باید می‌دید پشت در کیست.
صدای بلند جیغ مانند زنگ در دوباره بلند شد و گرستون داد کشید: «کیه؟»
«فکرگراف [7] برای آی گرامپتون.»
«گرستون؟»
«همون که گفتم.»
گرستو پرسید: «از طرف کیه؟» زیرا او زندگی‌ای آرام داشت و به ندرت اصلاً فکرگراف یا آن پسر عموی دیگرش (پیام ذهنی آنی) دریافت می‌کرد.
«هی عمو، می‌خوای ببینم چه رنگیه و بوی خوب می‌ده یا نه؟ بیا بگیر خودت ببین چیه! شیر فهم شدی یا اومدم دیوونه‌خونه؟»
گرستون هیچ وقت از بی‌ادبی آن‌هایی که پیش‌ترها طبقه‌ی پایین خوانده می‌شدند و امروز اصلاً به آن‌ها اشاره‌ای نمی‌شود خوشش نمی‌آمد. اگر او در را باز نمی‌کرد مردک بلاشک می‌گذاشت و می‌رفت. اما گرستون می‌خواست بداند چه کسی برای او فکرگراف فرستاده‌است. پس زنجیر در را آزاد کرد و قفل را هم باز کرد. در را که باز کرد، پشت در یک مرد کوچک اندام ایستاده بود که یک یونیفرم خاکی‌رنگ به تن داشت با یک کلاه لبه‌دار که روی آن نوشته بودند «خدمات انتقال افکار مرکوری».
گرستون پرسید: «برای این فکرگراف باید امضا بدم؟»
«نچ. نه فقط پذیرش رو با عمل رضایت ذهنی اعلام کن. بعد خودش روی این رسیدهای حساس به ذهنی که توی این کیف چرمی دارم ثبت می‌شه.»
گرستون اعلام کرد و پیک گفت: «بفرما.» و با انگشت سبابه‌ی ترانزیستوری‌شده‌اش به پیشانی گرستون زد.
گرستون برق آشنای انتقال را حس کرد و منتظر شد تا پیغام در ذهنش ظاهر شود. ولی خبری نشد. به جای آن حس درونی غریبی شبیه جابجایی پیدا کرد. نیم ثانیه بیشتر طول نکشید که فهمید این چیست. چیزی در ذهنش حرکت می‌کرد و وول می‌خورد.
نخستین فکر گرستون احساس دل به هم خوردگی فشرده‌ای بود که برایش معادلی در گفتار نداریم. کسی در ذهنش بود!
صدای زنی در سرش گفت: «سلام.»
گرستون پاسخ داد: «چی؟»
«گفتم سلام.»
«آره. ولی شما کی باشین؟»
«من مایرام دیگه.»
«باید بشناسم؟»
«تو منو دعوت کردی این‌جا. یادت نیست؟»
گرستون گفت:‌«من کردم؟ جزییات یک خورده محو هستن. شاید اگه یک کم شرایط رو یادآوری کنی من یادم بیاد.»
«توی نامه‌ای که برام نوشته‌ای بودی این طور بود: “اگه یه وقت گذرت افتاد این ورا. حتماً یه سری بزن.” این به نظر من خیلی شبیه دعوته. چکار باید می‌کردم؟ می‌رفتم سیبری؟»
گرستون گفت: «متأسفانه یادم نمی‌یاد. ولی چیزی که نمی‌فهمم اینه که اگه این طوره چرا معمولی نیومدی منو ببینی؟»
«فکر کردم این طوری باحال‌تره.»
«آها.»
«ولی تو بدت اومد. نه؟»
«خُب …»
«خب پس اشتباه کردم. خوب پس از من شکایت کن. منم می‌رم خودمو می‌کشم.»
«مایرا. لازم نیست نازک نارنجی بشی. البته من خوشحالم که می‌بینمت. خُب دیدن که نیست. ولی منظورم معلومه. چیزی که هست اینه که من معمولاً توی سرم از کسی پذیرایی نمی‌کنم.»
«هیچ وقت از این که این جا تنهایی دلت تنگ نمی‌شه؟»
«البته که می‌شه. ولی به هر صورت من …»
«می‌دونم تو توی سرت از کسی پذیرایی نمی‌کنی. خُب. نگران نباش. من جایی که منو نخوان نمی‌مونم. اون پسره‌ی پیک کجا رفت؟ گفت برمی‌گرده دنبال من. حداقل این چیزیه که من از حرفاش فهمیدم. یک کم سخت بود سر در بیاری چی می‌گه.»
«ولی تو وانمود کردی می‌فهمی؟»
«البته. من دوست ندارم احساسات کسی رو جریحه‌دار کنم هارولد.»
«منو چی صدا کردی؟»
«هارولد دیگه!»
«من که هارولد نیستم.»
«ولی هستی ها!»
«هی! من دیگه خودم باید بدونم کیم! اسمم سیده. من سید هستم.»
«سید چی؟»
«سید گرستون دیگه.»
«مطمئنی؟»
«آره که مطمئنم.»
«یعنی اسمت هارولد گریستون نیست؟»
«نه!»
«اون بی‌شعور منو به یه ذهن اشتباهی رسونده!»
در درنگ کوتاهی که پیش آمد گرستون کوشید اندکی بیاندیشد.
بألاخره گفت: «حالا که این جایی. فکر کنم راحت باشی بهتر باشه. فرض کن خونه‌ی خودته.»
«ممنون.»
یک جابه‌جایی در ذهن گرستون صورت گرفت و بعد صدایی مثل این که کسی بنشیند.
«جای خوبی داری.»
«خوب این ذهنمه دیگه. ولی سعی می‌کنم تمیز و مرتب نگهش دارم. به نظر بعضی‌ها ممکنه کمی ناراحت برسه.»
«کمی چی؟»
«سفت و سخت. یعنی توش راحت نباشی.»
«نه. به نظر من که خیلی خوبه. کلی کتاب داری این جا!»
«خوب من فکر می‌کنم داشتن یه کتابخونه توی ذهن مهمه.»
«چرا تا میام عنوان‌ها رو بخونم، تار می‌شن؟»
«فقط اونایی تار می‌شن که من هنوز نخوندمشون.»
«این چیه این‌جا؟ آشپزخونه؟»
«خوب در اصل این یه آشپزخونه‌ی مجازیه. فکر کردم حال می‌ده. نمی‌دونم می‌گیری چی می‌گم یا نه.»
«ولی آخه باهاش چکار می‌کنی؟»
«خوب به راحتی می‌تونی با خوندن دستور هر غذایی اونو بخوری. همشون این جا توی این کتابن.»
«وای! چه کتاب بزرگی!»
«اسمش هست “دایره‌المعارف تمام دایره‌المعارف‌های دستور غذایی که از ابتدای جهان نوشته شده‌اند. به همراه انواع دیگر آن‌ها”. متوجهی که خیلی جامع و کامله.»
«خیلی باید گرون بوده باشه.»
«آره. ولی می‌ارزه. به خصوص که یه گزینه‌ی “طول زمان غذا خوردن” هم داره که می‌تونه “زمان هضم” رو تنظیم کنه. اونم از 5 نانوثانیه تا 18 ساعت برای مهمونی‌هایی که دلت نمی‌خواد ازشون دل بکنی. تازه “مقیاس شدتش” یه سطح اُرگاسمی هم داره که تازه همین امسال اومده. این باعث می‌شه یه غذای حسابی کلی بیشتر حال بده.»
«حیف که الان گشنه‌ام نیست.»
«لازم نیست گشنه‌ات باشه. من برنامه‌ی “گرسنگی مجازی” دارم که هر چقدر بخوای به‌ات اشتها می‌ده.»
«نمی‌خوام همین الان گشنه‌ام باشه. من فقط یه دوری همین اطراف می‌زنم. ممنون. این چیه؟ کمد جارو؟»
«دوست دارم چیزها رو تمیز نگه دارم.»
«توی ذهنت؟»
«البته. تمیزی مجازی به اندازه‌ی تمیزی واقعی اهمیت داره.»
«این‌جا حمام هم داری؟»
«توی ذهنم حموم می‌خوام چکار؟ تو برای چی می‌خوای؟»
«یه حموم مجازی هم خیلی خوبه. وای؛ چقدر در این جا هست. این دیگه چیه؟ یه پلکان مارپیچی! یعنی به کجا می‌رسه؟»
«اون جا نرو!»
«بی‌خیال. من همیشه خوشم میاد توی مغز مردا گشت بزنم. این یکی خیلی جالبه. هر چی می‌رم پایین‌تر تاریک‌تر می‌شه.»
«نرو اون جا! اون پلکان به جاهای مخفی ذهن من می‌رسه. علامت رو نمی‌بینی؟ روش نوشته “سطح ناخودآگاه. ورود به جز برای روان‌شناس رسمی اکیداً ممنوع.” خواهشاً دماغت رو از چیزای خصوصی من بکش بیرون.»
«بی‌خیال. این قدر ضدحال نباش. من دیگه رسیدم پایین. فقط می‌خوام یه نگاه بندازم ببینم پشت این در عجیب غریب چیه.»
«به اون در دست نزن!»
«این قدر جوشی نشو. چرا فکر می‌کنی یه چیزایی داری که من تا حالا ندیدم؟»
«اون در رو ببند!»
صدای مجازی باز شدن در آمد. سپس مایرا گفت: «گِرِک!»
گرستون گفت: «یعنی چی؟»
«شوهر سابقم هیوبرت وقتی می‌گفت “گرک” که به چیز خیلی حال به هم زن بر می‌خورد. من فکر کنم اینی که الان دیدم در همین حده.»
«نمی‌خوام در موردش حرف بزنم.»
«منم فکر نکنم! تو دیگه عجب آدم کثیفی هستی! نیست؟»
«من کاملاً سالم و عادی‌ام. همه‌ی مردا اتاقای زیرزمینی مثل این دارن.»
«می‌دونی چیه؟ من فکر نمی‌کنم تو بدونی تو سر مردا چه خبره. ذهن آخرین مردی که من توی سرش بودم فقط یه اتاق بزرگ بود. نه بالاخونه داشت و نه پایین‌خونه. این اتاق هم خالی بود. فقط یه گوشه‌اش یه مشت وسایل ریخته بودن. می‌دونی چی بودن؟»
«بدن‌های مثله شده‌ی زن‌ها؟»
«جایزه‌های مسابقه‌های گلف! نمی‌ترکی از خنده؟»
«به نظرم اصلاً خنده‌دار نیست. از ناخودآگاه من برو بیرون!»
«الان. صبر کن.»
«دیگه داری چکار می‌کنی؟»
«همین جوری می‌گردم. این راه‌پله‌ای که این جاست … به “مرکز شهوت” می‌خوره! می‌دونستم یکی داری! همه دارن!»
«دست از سر “مرکز شهوت” من بردار! چی می‌گی همه یکی دارن؟»
«خوب منظورم همه‌ی اوناییه که من توی سرشون بودم.»
«تو توی مرکز شهوت مردای دیگه چه کار می‌کردی؟»
«خوب می‌دونی، وقتی کسی آدمو استخدام می‌کنه که بره توی مرکز شهوتش، آدم نمیاد کلی سؤال و جواب کنه که چه کار می‌خوان بکنه. می‌دونی چی می‌گم؟»
«نمی‌دونم.»
«می‌خوای برات ریز به ریز بگم؟»
«نه! چرا از این کارا می‌کنی؟»
«خوب اینم یه شغله دیگه. می‌دونی؟»
«نع! نمی‌دونم!»
«خوب زندگی بی‌شر و شوری گذروندی.»
«خوب وقتی می‌ری توی سر مردا چه کار می‌کنی؟»
مایرا کمی تردید کرد و سپس گفت:‌«ببین، شاید بهتر باشه در این مورد حرف نزنیم.»
«نه. نه. خوبه. بگو.»
«خوشت نمیاد ها. گفته باشم … باشه. مردا معمولاً از من می‌خوان که بشینم و راحت باشم. بعضی وقتا یه پیاله هم تعارفم می‌کنن. البته نه واقعی. مجازی. ولی به آب شدن یخ فضا کمک می‌کنه. بعضی وقتا هم یه پک علف یا یه جرعه کوکا مهمونم می‌کنن.»
«اینا که خلافه قانونن.»
«کوکای واقعی آره، نه کوکای مجازی.»
«بعدش چه کار می‌کنی؟»
«یه خورده با هم ور می‌ریم.»
«یعنی چی با هم ور می‌ریم؟ بدنی که در کار نیست. چه کار می‌تونید بکنید؟»
«دارم زورمو می‌زنم به‌ات بگم دیگه. این دیگه چیه؟»
«صبر کن ببینم. چه کار داری می‌کنی؟»
«این جا خیلی خوشگل و صورتی به نظر می‌رسه. بذار بهش دست بزنم …»
«به چیزی دست نزن!»
«چه خبرته بابا! دوست نداری کسی به‌ات دست بزنه؟»
«نه از طرف کسی که بدون اجازه‌ی من رفته توی ذهنم. نه! دیگه داری چه کار می‌کنی؟»
«این جا خیلی راحته. یه چرت کوچیک می‌زنم. چند دیقه‌ی دیگه برمی‌گردم پیشت عزیزم.»
گرستون دیگر واقعاً در وضعیت آشفتگی شدید عصبی بود. نمی‌دانست چه باید بکند. برای این که حتماً وضعش قوز بالا قوز هم بشود، همان لحظه صدای در زدنی شدید و خشن از سمت در آپارتمان بلند شد. آپارتمان واقعی. نه مجازی. گرستون از روی صدای بلند و طبل مانند در زدن و واقعیتی که قطعیت شدید آن واضح بود، در آن فهمید که دردسرهای بیشتری در راه است. دیگر از سرش زیاد شده بود.
فریاد کشید: «سرم شلوغه! برو پی کارت!»
صدایی گفت: «درو باز کن! تا با لگد درو نشکستیم بازش کن. پلیس افکار!»
«تا حالا اسم پلیس افکارو هم نشنیدم. تو مطمئنی …»
«پس چی که مطمئنم احمق. این درو باز کن وگرنه می‌شکنیمش و یه حالی هم به ذهنت می‌دیم.»
گرستون داد زد: «حق ندارید! این کارا قانونی نیست!»
«به درک که نیست! ما مجوز تفتیش داریم که به ما اجازه می‌ده وارد خونه‌ات بشیم. یکی دیگه هم داریم که باهاش می‌تونیم داخل ذهنت بشیم.»
«ولی آخه چرا این کارو می‌کنین؟»
«به ما خبر رسیده که تو به یه مجرم خطرناک پناه دادی.»
«تو آپارتمانم؟»
«خربازی در نیار بی‌شعور! توی ذهنت قایمش کردی!»
گرستون یک لحظه از ترسش وقت گرفت که فکر کند. این‌ها از کجا می‌دانستند؟ محض این که کمی زمان و فضا و هوا بخرد پرسید: «خر نشین. من هیچ وقت همچین کاری نمی‌کنم.»
«ما می‌دونیم دختره این جاست. اون یه مجرم جنسی بیگانه‌ست از یه سیاره‌ی دور. یه مجرم جنسی که به خودش می‌گه مایرا. حالیته چی می‌گم؟ به فکر خودت باش رفیق. احتمالاً تو هم تقصیری نداری. بذار بیاییم تو تا ما سریع سر و تهشو هم بیاریم.»
گرستون با صدایی وارفته گفت: «به خدا نمی‌دونستم اون مجرمه. باشه. بیایین تو سرکار.»
در آپارتمان را باز کرد. سه درجه‌دار هیکلی در یونیفرم‌های آبی تیره داخل شدند. روی پیراهن‌هایشان یک نشان نقره‌ای بود که روی آن نوشته بودند «پلیس افکار، جوخه‌ی سوم». یکی‌شان هم درجه‌ی گروهبانی داشت.
گروهبان با انگشت خپلش روی پیشانی گرستون زد و گفت: «اجازه‌ی ورود هست؟»
«بفرما. شما که به هر حال این کار رو می‌کنین.»
درهای ذهن گرستون باز شدند. سه پلیس وارد شدند و با روپوش‌های چرمی و پوتین‌های ساق‌پوش مجازی‌شان ذهن گرستون را آشفته کردند. پاهایشان کثیف بود و صورت‌هایشان اخم‌آلود. با وجود مجازی بودن هم ترسناک بودند.
گرستون نالید: «این جا خیلی شلوغ شده. ترو خدا زود باشین!»
پلیس‌ها ذهن گرستون را گشتند. اشیا حافظه را از قفسه‌های مجازی بیرون ریختند. تابلوهای تک‌چهره‌ی اجدادی چنان دور که گرستون اصلاً نمی‌دانست دارد را روی زمین ریختند. چکمه‌هایشان روی کف ذهن حساس گرستون خش انداختند. تکه‌پرانی‌های زمخت و بی‌ادبانه‌ی آن‌ها نزدیک سقف مجازی مانند ابری از گاز بدبو شناور ماند.
گرستون از لای دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت: «خیلی دیگه طول داره؟»
گروهبان گفت: «بهتره به‌اش عادت کنی.»
صدای به زمین افتادن چیزی آمد و یکی از پلیس‌ها گفت: «ببخشید رییس. من یکی از جایزه‌های گلفشو انداختم.»
آن یکی پلیس گزارش داد: «دختره این جا نیست. ما از این جا تا ته گندیده‌ی دیوونگی احمقانه‌شو که بهش می‌گه منِ درونی گشتیم. اگه طرف این جا قایم شده بود پیداش می‌کردیم.»
گروهبان گفت: «ای لعنت! دهنشو! دوباره فرار کرد! ولی حداقل تو رو گرفتیم بی‌شعور.»
آن‌ها از ذهن گرستون خارج شدند. لبخندی از سر لذت روی صورت آب‌دیده‌ی پلیسی گروهبان ظاهر شد. صورتی که پر از رگ‌های لهیده‌ی سرخ بود و ابروهایی پاچه‌بزی آن را زینت می داد.
گرستون دهانش را باز کرد که چیزی بگوید. ناگهان در جا خشکش زد. همه چیز دور و برش در میانه‌ی حرکت متوقف شد. نوری تابید.
پلیس‌ها ناپدید شدند. گرستون که سر در نمی‌آورد چه شده مات و مبهوت مانده بود.
بعد صدایی در سرش شروع به صحبت کرد.
صدا گفت: «سلام. ما ورود شما به خواب آبی عمیق را متوقف کردیم تا پیش‌نمایش ماجراهای ذهنی نامحدود برای آن‌هایی که قلب‌های جوان دارند را خدمت شما تقدیم کنیم. از تجربه‌ای که داشتید لذت بردید؟ دوست دارید بیشتر مانند آن را تجربه کنید؟ تنها کافیست رضایت ذهنی خود را اعلام کنید. اپراتورهای ماهر ما موافقت شما را دریافت کرده و هزینه را به حساب کارت اعتباری شما می‌گذارند.»
گرستون با خود اندیشید پس موضوع این بود. این خیلی خیلی اعصاب‌خردکن بود!
بلند گفت: «می‌خوام یه نفر مسؤول رو ببینم.»
مردی بلند بالا با عینک نیم‌دایره که برق می‌زد در ذهنش ظاهر شد.
«ناظر اولسون [8] هستم، در خدمت شما. مشکلی هست؟»
«پس چی که مشکل هست! من هیچ وقت هیچ جور برنامه‌ی ماجراجویی ذهنی انتخاب نکردم. تنها چیزی که کلاً خواستم یه خورده خواب بود! و اگر هم ماجراجویی انتخاب کردم شما چه حقی داشتین این یارو مایرا رو بفرستین که به ذهن من تجاوز کنه؟ این پلیس‌بازی‌ها چی بود؟»
«بذارین یه نگاهی به پرونده‌تون بکنم قربان.»
او به سرعت کارتی از ذهن گرستون بیرون کشید آن را خواند و سرجایش گذاشت.
«همه چیز درسته قربان. این تأیید شماست دیگه. ایناها. این امضای شماست دیگه. نه؟»
گرستون چشمهایش را تنگ کرد و نگاهی انداخت. بعد گفت: «مثل خودشه. ولی من هیچ وقت با همچین چیزی موافقت نکردم.»
«ولی موافقت کردین قربان. امیدوارم مجبورم نکنید به‌اتون بگم در واقع کی برای این خدمات ثبت‌نام کردین.»
«بفرما. بگو!»
«درست قبل از مردنتون.»
گرستون پرسید: «من مُردم؟»
«همین طوره قربان.»
«ولی آخه چطور می‌شه من مرده باشم؟»
ناظر شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «پیش میاد.»
گرستون گفت: «اگه من مُردم پس چرا هنوز این‌جام؟»
«ما یه راه‌هایی داریم که مرده‌ها رو زنده نگه داریم.»
گرستون نعره کشید: «من نمی‌خوام مرده باشم!»
«قربان خواهشاً آروم حرف بزنین. بقیه رو بیدار می‌کنین.»
«بقیه؟ کدوم بقیه؟»
ولی ناظر رفته بود و نورها آرام‌آرام محو می‌شدند.
نور آپارتمان خودش؟ در ذهنش؟ محو می‌شدند؟ اول فکر کرد دارد می‌میرد. بعد یادش آمد قبلاً مرده است. یا شاید هم این‌ها به او دروغ می‌گفتند؟ و اگر این مرگ بود، بعدش چه بود؟ و حالا از کجا می‌توانست مطمئن شود که مرده؟ یعنی ممکن نبود که این ادامه‌ی یکی از همان رؤیاهای ماجراجویی آن‌ها باشد؟ به آن‌ها می‌آمد چنین دروغی بگویند. بگویند مرده است … آن هم در حالی که او فقط … فقط …
ناگهان گرستون دیگر نمی‌دانست به چه فکر کند. زیرا اکنون به نظر می‌رسید چیزی غریب در حال رخ دادن باشد.
———————–
پانویس‌ها:
[1] Gerston
[2] SnuggleDown – یعنی لم بده و استراحت کن
[3] Log on – عملیات ورود نام کاربری و گذرواژه برای وارد شدن به سیستمهای رایانه‌ای حفاظت‌شده را گویند.
[4] Plug – اتصال پریز به محل مربوطه را گویند. کلاً هر نوع اتصال از این دست را می‌توان با پلاگ بیان کرد.
[5] Oblivion Zone
[6] Add On – بسته‌ی نرم‌افزاری کوچکی که معمولاً امکاناتی مختصر به برنامه‌ای بزرگتر می‌افزاید.
[7] Thought-o-gram
[8] Olson

نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: مهدی بنواری

هاگفادر

توایلا از زیر پتو گفت: «سوزان؟»
«بله؟»
«یادته هفته‌ی پیش برای هاگفادر نامه نوشتیم؟»
«آره.»
«قضیه اینه‌که… ریچل توی پارک گفت که اون وجود نداره و بابای آدمه که نقشش رو بازی می‌کنه. و همه هم گفتن که راست می‌گه.»
صدای خش‌خشی از تخت دیگر به گوش رسید. برادر توایلا غلت زده و قایمکی به حرفشان گوش می‌داد.
سوزان اندیشید، عجب بدبیاری‌ای. امیدوار بود که کاش کار به این‌جا نمی‌کشید. اوضاع داشت مثل زمان کیکِ روح اردک از اولِ اول شروع می‌شد.
مسقتیم رفت سر اصل مطلب و طمع را هدف گرفت و گفت: «وقتی هدیه رو می‌گیری مگه فرقی هم می‌کنه؟»
«آره.»
عجب بدبیاری‌ای، عجب بدبیاری‌ای. سوزان روی تخت نشست، توی فکر بود که چطور از پس این مشکل بر بیاید. روی آن دست دختر که بیرون از پتو بود،‌ زد.
او گفت: «پس بیاین اینطور به قضیه نگاه کنیم،» و در مغزش انگار نفس عمیقی کشید. «هر جا مردم کرخت و ابله باشن… و هر جایی که حتی با یه دید سطحی هم بشه دید که دامنه‌ی توجه آدما به اندازه‌ی یه جوجه‌ی گیر کرده توی گردباد باشه و قدرت تحقیقشون به اندازه‌ی یه سوسک یه پا باشه و هر جایی که مردم به طرز پوچی ساده‌لوح باشن و احمقانه به اصول ثابت پرستاری بچه‌ها چسبیده باشن و به طور کلی اندازه‌ی درکشون از حقایق دنیای فیزیکی به اندازه‌ی درک میگوها از کوه‌ها باشه، اون وقت، اون جا بله توایلا، هاگفادر وجود داره.»
زیر لحاف و روتختی سکوت برقرار بود. ولی سوزان حس می‌کرد این طور حرف زدن کار خودش را کرده است. کلمات هیچ معنی‌ای نداشتند. همان طوری که اگر پدربزرگش بود می‌گفت، این تمام و کمال انسانیت بود.
«شبّخیر.»
سوزان گفت: «شب بخیر.»
هر چیزی از جایی شروع می‌شود، هرچند خیلی از فیزیک‌دان‌ها موافق نیستند.
اما مردم همیشه خواه ناخواه مجذوب معمای آغاز چیزها بودند. می‌اندیشند که این ماشین‌های برف‌روبی چطور کار می‌کنند یا لغت‌نامه‌نویس‌ها چطور املای کلمات را پیدا کرده‌اند. اما یافتن آن نقطه‌ در شبکه‌های در هم‌تنیده و گره‌خورده‌ و درهم‌پیچیده‌ی فضا‌‌ـ‌زمان که اشاره‌ی انگشتی استعاری به آن باشد و بگوید این‌جا، این‌جا، همان جایی است که همه چیز شروع شد، میلی نامیراست…
ماجرا از آن‌جا شروع شد که صنف آدم‌کشان نام آقای چایزمان را در فهرست وارد کرد. او که چیزها را متفاوت از دیگر مردم می‌دید و یکی از روش‌هایی که او چیزها را متفاوت از دیگر مردم می‌دید، این بود که مردم را چیز می‌دید. (بعدها لرد داونی از بزرگان صنف گفت: «ما از این بابت که او در کودکی والدینش را از دست داده بود، دلمان برایش سوخت. اما به گمانم برعکس به همین خاطر باید برای پذیرفتن او تأمل بیشتری می‌کردیم.»)
اما قضیه مال خیلی قبل‌تر از این بود، حتا قبل‌تر از وقتی که بیشتر مردم یادشان رفت که قصه‌های بسیار قدیمی، دیر یا زود به خون منتهی می‌شدند. بعدها خون را از قصه‌ها خارج کردند که برای بچه‌ها، یا حداقل آدم‌هایی که به‌جای خود بچه‌ها آن‌ها را می‌خواندند، ‌قابل قبول‌تر باشد (آدم‌هایی که، سر جمع شدیداً از ریخته شدن خون مستحق‌ها ناراضی بودند[*]) و بعد می‌ماندند که داستان‌ها کجا رفته‌اند.
و کمی قبل‌تر از آن، از آن موقع که چیزی در تاریکیِ عمیق‌ترین غارها و مه‌گرفته‌ترین جنگل‌ها اندیشید: این‌ها، این موجودات چه هستند؟ آن‌ها را زیر نظر خواهم گرفت.
و خیلی خیلی قبل‌تر از آن، وقتی که صفحه‌ی جهان به پشت چهار فیل ایستاده روی لاک سنگ‌پشتی عظیم، آتوئین کبیر که شناکنان در فضا پیش می‌رفت، شکل گرفت. 
شدنی است که حین حرکتش، چونان مرد کوری باشد در خانه ای تارعنکبوت گرفته، که تارهای بسیار اختصاصیِ فضازمان‌اش را که پیوسته با تاریخ می‌پیوندد، کش‌ می‌دهد، می‌شکند و تایشان می‌کند تا به اشکال جدیدی تبدیل شوند.
یا البته، شدنی نیست. فیلسوف دیداکتیلوس نظریه‌ای دیگری دارد که می‌گوید: «وقایع اتفاق می‌افتند، خُب که چی؟» 
جادوگران ارشد دارالعلوم ندیده و نشناخته ایستادند و به در چشم دوختند. شکی نبود که هر که در را بسته بود، می‌خواسته در بسته بماند. چند ده‌تایی میخ چارچوب در را محکم کرده بودند. رویش هم تخته میخ کرده بودند. و دست آخر، تا همین امروز صبح، قفسه‌ی کتابی جلویش گذاشته و پنهانش کرده بودند.
دین گفت: «و این علامته، ریدکالی. خوندیش دیگه. می‌دونی کدوم رو می‌گم؟ همون علامته می‌گه که "تحت هیچ شرایطی این در را باز نکنید"»
ریدکالی گفت: «معلومه که خوندمش. فکر نکردی چرا می‌خوام این دره باز شه؟»
مدرس رون‌های معاصر گفت: «اِ… چرا؟»
«برای این که ببینم چرا بستنش.[**] »
به مودو، دورف باغبان و همه‌کاره‌ و هیچ‌کاره‌ی دانشگاه اشاره کرد که آن‌جا دیلم به دست ایستاده بود.
«بیا جلو، جوونک.»
باغبان درودی فرستاد: «چشم قربان.»
ریدکالی درست از مقابل الوارهای خرد شده گذشت: «نقشه‌ها می‌گن این‌جا یه حموم بوده. محض رضای خدایان! حموم که چیز ترسناکی نیست. من یه حموم می‌خواستم. بسمه از بس با شما رفقا آبتنی کردم. غیربهداشتیه. بابام بهم گفت که می‌تونین از وسایل همدیگه استفاده کنین. وقتی در کنار آدم‌های زیادی حموم کنی، نومِ زگیل با اون کیسه‌ی کوچولوش اون دور و اطراف می‌پلکه.»
دین با طعنه گفت: «مثل قضیه‌ی پری دندونه؟»
ریدکالی با قاطعیت گفت: «من این‌جا دستور می‌دم و برای خودم یه حموم می‌خوام. شیر فهم شد، نه؟ من برای شب هاگزواچ یه حموم می‌خوام، می‌فهمین؟»
و البته که این همان مشکل همه‌ی آغاز کردن‌ها بود. گاهی اوقات وقتی با قلمروهای پنهانی سر و کار دارید که نسبت به زمان، طرز برخوردشان متفاوت است، معلول را کمی قبل‌تر از علت پیدا می‌کنید. 
از جایی نزدیک مرزهای شنوایی صدای جلینگجلینگجلینگی به گوش رسید، انگار که از زنگ‌های نقره‌ای کوچولو آمده باشد.
درست همان موقع که ریاست اعظم دانشگاه داشت شکسته‌نفسی می‌کرد، سوزان استوهلیت روی تخت راست نشسته بود و زیر نور شمع کتاب می‌خواند.
دانه‌های برف پشت پنجره پیچ و تاب می‌خوردند.
او از این ساعت‌های آغاز شب‌ لذت می‌برد. بچه‌ها را که به تخت‌خواب می‌فرستاد، دیگر کمابیش مال خودش بود. خانم گیتر بطرز رقت‌انگیزی از دستور دادن به او طفره می‌رفت حتا با وجود این‌که دستمزد او را هم داده بود. 
البته که دستمزد مهم نبود. مسأله‌ی مهم، این بود که او شخصیت خودش باشد و کار درست و حسابی انجام دهد. و مدیره بودن برای او کار درست و حسابی بود. البته سوءتفاهم اندکی پیش آمد و کارفرمایش، فهمید که او دوشس است، چون توی کتاب خانم گیتر ــ کتابی کوچک با نوشته‌های بزرگ ــ طبقه‌ی بالا نباید کار کند. باید مفت بخورد و ول بگردد. تنها کاری که از سوزان بر آمد این بود که نگذارد خانم به او تعظیم کند.
سوسویی او را به خود آورد.
شعله‌ی شمع افقی شده بود، انگار در مسیر بادی زوزه‌کش قرار گرفته باشد.
بالا را نگاه کرد. پرده‌ها با حرکاتی موج‌وار از پنجره دور می‌شدند، پنجره‌ای که خودش را با صدایی شبیه بهم خوردن بشقاب باز کرده بود. 
اما باد نمی‌آمد.
حداقل، در این دنیا که باد نمی‌آمد.
تصاویری در ذهنش شکل گرفت. گویی سرخ… بوی تیز برف… و بعد آن تصاویر محو شدند و به جایش…
سوزان با صدای بلند گفت:‌«دندون‌؟ بازم دندون؟» 
پلک زد. وقتی چشم‌هایش را باز کرد پنجره ــ همان طور که می‌دانست ــ محکم بسته شده بود. پرده‌ها با وقار آویزان بودند. شعله‌ی شمع معصومانه بالا می‌رفت. اوه، نه، دوباره نه. نه بعد از این همه مدت. همه چیز که داشت خوب پیش می‌رفت.
«ثوزان؟»
به اطراف نگاه کرد. در اتاقش با هل دادنی باز شده و پیکری کوتاه آن‌جا ایستاده بود، پابرهنه‌ای در لباس خواب.
«ثوزان، من از اون هیولا توی سرداب می‌تئسم. می‌خواد منو بخوله.» سوزان کتابش را محکم بست و انگشت را به نشانه هشدار بالا آورد و گفت: «توایلا، درباره‌ی خودشیرینی کردن چی بهت گفتم؟»
دختر کوچولو گفت: «گفتی من نباید این کار رو بکنم. گفتی نوک زبونی صحبت کردن بیش از حد یه توهینه و من برای جلب توجه این کار رو می‌کنم.»
«خوبه. می‌دونی این دفعه چه هیولایه؟»
«یه هیولای بزرگ پشمالو با هس…»
سوزان انگشتش را بالا برد و هشدار داد‌: «ها؟»
توایلا حرفش را تصحیح کرد: «هشت دست.»
«چی، دوباره؟ آو، باشه.»
از تخت بلند شد و خرقه‌ی شبش را پوشید، زیر نگاه کودک سعی می‌کرد آرام باشد. پس دوباره داشتند برمی‌گشتند. اوه، نه فقط هیولای توی سرداب. همه‌اش کار یک روز بود. این‌طور به نظر می‌رسید که دارد آینده را دوباره به خاطر می‌آورد.
سرش را تکان داد. هرچقدر هم که به دور دست‌ها فرار کنید، بالاخره گیر می‌افتید.
اما حداقل هیولا‌ها آسان بودند. بلد بود چطور با آن‌ها سر و کله بزند. سیخ بخاری را از کنار بخاری اتاق کودک برداشت و به سوی پله‌های پشتی رفت، توایلا هم به دنبالش.
خانواده‌ی گیتر مهمانی شام داشتند. صداهایی گنگ از سمت اتاق پذیرایی به گوش می‌رسید. 
و بعد، همان طور که از پشت آن می‌گذشت، دری باز شد و نور زرد رنگی بیرون زد و صدایی گفت: «پناه بر خدایان! یه دخترک با لباس خواب و سیخ بخاری اون بیرونه!» سوزان پیکرهای ضد نوری میان نور دید و صورت‌ نگران خانم گیتر را از میانشان تشخیص داد.
«سوزان… ا… داری چیکار می‌کنی؟»
سوزان به سیخ بخاری نگاه کرد و بعد به آن زن. 
«توایلا گفت از هیولا توی سرداب می‌ترسه، خانم گیتر.»
یکی از مهمان‌ها گفت: «و تو می‌خوای با سیخ بخاری بهش حمله کنی؟» بوی تند سیگار و برندی می‌آمد.
سوزان به سادگی گفت: «بله.»
خانم گیتر گفت: «سوزان مدیر خانه است. ا… قبلاً ازش براتون گفته بودم.»
توی حالت صورت‌هایی که از اتاق پذیرایی بیرون زده بود، تغییری ایجاد شد و به احترام آمیخته با سرگرمی تبدیل شد.
یکی گفت: «او هیولا‌ها رو با سیخ بخاری کتک می زنه؟ » 
یکی دیگر گفت: «در حقیقت، ایده‌ی بسیار هوشمندانه‌ای است. دخترک کوچولو به سرش می‌زنه که توی سرداب یه هیولاه، بعد با سیخ بخاری می‌ری و سر و صدا به راه می‌اندازی و بعد بچه‌هایی که می‌شنون، فکر می‌کنن همه چیز روبه‌راهه. چه فکر خوبی، دختر. هم حساس و هم نوآور.»
خانم گیتر مشتاقانه گفت: «تو همین کار رو می‌کنی سوزان؟»
سوزان مطیعانه گفت: «بله، خانم گیتر.»
مرد پشت سر خانم گیتر گفت: «به ایو قسم که باید اینو تماشا کنم! دیدن کتک خوردن هیولا‌ها از یه دخترک چیزی نیست که هر روز بشه دید.» صدای به هم کشیده شدن ابریشم آمد و ابری از دود سیگار به‌همراه مهمانان به راهرو سرازیر شد. 
سوزان دوباره آهی کشید و به پله‌های سرداب رفت، توایلا روی پله‌های بالا زانو در بغل نشسته بود.
دری باز شد و بسته شد.
سکوت کوتاهی جریان یافت و بعد جیغی هراسناک. زنی غش کرد و چوب سیگار مردی از دستش افتاد.
توایلا با آرامش گفت: ‌«نیاز نیست نگران بشین، همه چیز روبه‌راه می‌شه. اون همیشه برنده است. همه چیز روبه‌راه می‌شه.»
صدای تپ تپ و جرنگ جرنگ آمد، و بعد صدای غژ غژ، و در نهایت یک چیزی شبیه قل زدن.
سوزان در را به بیرون هل داد. سیخ بخاری به زاویه‌ی قائمه کج شده بود. به دنبالش تحسین‌های عصبی جریان یافت. 
یکی از مهمانان گفت: «خیلی عالی بود. خیلی روانشناسانه بود. اون کج کردن سیخ بخاری خیلی هوشمندانه بود. دختر کوچولو، اِ، دیگه نمی‌ترسی نه؟»
توایلا گفت: «نه.»
«چه روان‌شناسانه.»
توایلا گفت: «سوزان می‌گه نترس و عصبانی نشو.»
خانم گیتر که دل رعشه گرفته بود، گفت: «اِ… ممنونم سوزان. و، اِ… حالا، سر جفری، اگر همه مایلین برگردیم به اتاق من… منظورم، اتاق غذاخوریه.»
گروه از راهرو گذشت و به بالا رفت. آخرین چیزی که سوزان پیش از بسته شدن در شنید «آن‌طور که سیخ بخاری را خم کرده بود، ناامیدانه سعی در متقاعد کردن داشت…» بود. منتظر ماند.
«توایلا، همه‌اشون رفتن؟»
«بله، سوزان.»
سوزان به سرداب برگشت و چیزی بزرگ و پشمالو با هشت پا را به دنبال خود ‌کشید. تا بالای پله‌ها بردش و از راهروی دیگر به حیاط پشتی برد، آن‌جا موجود را با لگد از خانه بیرون انداخت. تا قبل از طلوع به بخار تبدیل می‌شد.
او گفت: «ما با هیولا‌ها این‌کار رو می‌کنیم.»
توایلا با دقت تماشا کرد.
سوزان که او را بغل می‌کرد گفت: «وقت خوابته دختر کوچولوی من.»
«می‌شه سیخ بخاری رو شب تو اتاقم نگه دارم؟»
«خیله خب.»
کودک خواب‌آلود همانطور که در آغوش سوزان به طبقه‌ی بالا می‌رفت گفت: «فقط هیولاها رو می‌کشه، نه…؟»
سوزان گفت: «درسته… همه‌جورشون رو می‌کشه.»
دختر را توی تخت کناری تخت برادرش خواباند و سیخ بخاری را کنار گنجه‌ی اسباب‌بازی‌ها تکیه داد.
سیخ بخاری از فلز ارزانی ساخته شده بود که در انتهایش گِرهی برنجین داشت. سوزان با خود اندیشید، حاضر بود چیزهای زیادی را بدهد تا آن را بر سر مدیر قبلی خانه فرود بیاورد.
«شبّخیر.»
«شبت بخیر.»
به اتاق خواب کوچکش بازگشت و به تخت خواب رفت، با ظن و شک پرده‌ها را نگاه می‌کرد.
چقدر خوب بود که بیاندیشد فقط خیال برش داشته است. البته احمقانه هم بود که آن‌طور فکر کند. اما دوسال بود که زندگی معمولی‌ای داشت، توی دنیای واقعی کار خودش را می‌کرد، هیچ وقت آینده را به یاد نیاورده بود…
شاید فقط خواب دیده است (اما حتا خواب‌ها هم می‌توانند به حقیقت تبدیل شوند…)
سعی کرد رشته‌ی طولانی پارافین ذوب شده را که نشان می‌داد شمع چند ثانیه‌ای توی باد بوده است نادیده بگیرد….
—————————————
پانویس‌ها
*. منظور آن‌هایی است که شایسته‌اند‌ خونشان ریخته شود. یا شاید هم نه. برخی از طنزها را نمی‌توان فهمید. (ن)
**. این گفتگو حاوی تمام چیزی است که لازم است در مورد تمدن بشری بدانید. حداقل آن قسمت‌هایی از آن که الان زیر دریا هستند یا حصارکشی شده‌اند یا هنوز دود می‌کنند. (ن)

نویسنده: تری پرچت
مترجم: محمدرضا قربانی

وقتی مرگ فیلسوف را ملاقات کرد، فیلسوف باهیجان گفت: «در این جا می‌فهمی که من هم مُردم و هم نمُردم.»
آهی از نهاد مرگ بلند شد. با خود فکر کرد، خدای من، این هم یکی از همون‌هاست. دوباره بحث درباره کوانتوم.
از سر و کله زدن با فیلسوف‌ها نفرت داشت. اونا همیشه سعی می‌کنن یه جورایی از قضیه قصر در برن.
در حالی که مرگ، بی‌حرکت به شن‌های ساعت شنی عمر او که به سرعت پایین کشیده می‌شدند، نگاه می‌کرد، فیلسوف گفت: «می‌بینی، همه چیز از ذرات ریزی ساخته شده، که این ویژگی عجیب رو دارن که در آن واحد در خیلی جاها باشن. اما اون چیزایی که از ذرات ریز ساخته شدن تمایل دارن در آن واحد فقط در یک مکان باشن، که با توجه به تئوری کوانتوم درست به نظر نمی‌رسه. می‌تونم ادامه بدم؟»
مرگ گفت: «بله، ولی نه به طور نامحدود، همه چیز فانیه.» او نگاهش را از شن‌های غلتان برنداشت.
«خب، پس، اگه ما به این توافق رسیدیم که بی‌نهایت دنیا وجود داره، مشکل حل شده! اگه تعداد نامحدودی دنیا وجود داشته باشه، این تخت خواب می‌تونه توی میلیون‌ها تا از اون‌ها باشه، همشون توی یه زمان!»
«حرکت می‌کنه؟»
«چی؟»
مرگ با سر به سمت تخت خواب اشاره کرد و گفت: «نمی‌تونی حرکتشو احساس کنی؟»
«نه، برای این که از من هم میلیون‌ها مدل وجود داره، و… خوبیش اینه که… در بعضی از اون‌ها من در حال فوت کردن نیستم! هر چیزی ممکنه!»
مرگ در حالی که روی این قضیه فکر می‌کرد، با انگشتان روی دسته‌ی داسش ضربه می‌زد.
«و منظورت اینه که…؟»
«خب، من که به کلی در حال مردن نیستم، درسته؟ تو بیش از این دیگه اون قدر مسلم و حتمی نیستی.»
آهی از نهاد مرگ بلند شد. فکر کرد، فضا، مشکل این بود. هیچ وقت در دنیاهایی که آسمانشان همیشه ابری بود، وضع این‌طوری نبود. اما به محض این که آدم‌ها همه‌ی آن فضا را می‌دیدند، مغزهایشان آن قدر بزرگ می‌شد تا بتوانند آن را پرکنند.
فیلسوف ِ درحال ِ مرگ گقت: «جوابی نداری، هان؟ یه جورایی احساس می‌کنیم قدیمی و از کار افتاده شدیم، درسته؟»
مرگ گفت: «این مسلماً مسئله‌ی بغرنجیه.» فکر کرد، وقتی دعا کنند. البته این را هم بدانید که او خیلی هم مطمئن نبود که دعا هم فایده‌ای داشت. برای مدتی فکر کرد. «و من این گونه پاسخت را خواهم داد،» و اضافه کرد، «توهمسرتو دوست داری؟»
«چی؟»
«اون خانمی که ازت مراقبت می‌کرده، دوستش داری؟»
«خب معلومه که آره!»
مرگ گفت: «می‌تونی موقعیتی رو تصور کنی که، بدون هرگونه تغییر در گذشته‌ی خودت، در این لحظه یه چاقو برداری و باهاش اونو بزنی، برای مثال؟»
«معلومه که نه!»
«اما تئوریت می‌گه که باید بتونی. خیلی ساده با استفاده از قوانین فیزیکی دنیا ممکنه، و بنابراین باید اتفاق بیفته، و دفعات زیادی هم اتفاق بیفته. هرلحظه در واقع میلیاردها لحظه است و در تمام این لحظات هر چیزی که ممکن باشه اجتناب ناپذیره. دیر یا زود کل زمان در یک لحظه خلاصه می‌شه.»
«ولی مطمئناً می‌تونیم انتخاب‌ها کنیم بین…»
«انتخابی هم وجود داره؟ هرچیزی که می‌تونه اتفاق بیفته، باید اتفاق بیفته. تئوری تو می‌گه که به ازای هر دنیایی که برای "نه" های ما به‌وجود اومده یه دنیا برای "آره"‌های ما وجود داره. ولی تو گفتی که هیچ وقت مرتکب قتل نمی‌شی. اساس عالم گیتی در مقابل این اطمینان تو به لرزه می‌افته. اخلاقیات تو تبدیل به یک نیرو با قدرتی مشابه جاذبه می‌شه.» مرگ با خودش فکرکرد، و فضا مطمئناً پاسخگوی چیزای زیادی باید باشه.
«داری طعنه می‌زنی؟»
مرگ گفت: «درواقع، نه. من متأثر و فریفته شدم. مفهومی که تو پیش روی من می‌گذاری تا اینجا وجود دو مکان اسطوره‌‌ای رو اثبات می‌کنه. یه جایی، یه دنیایی وجود داره که همه در اون انتخاب درست رو کردند، انتخاب اخلاقی، انتخابی که مسلماً رضایت موجودات زیر دستشون رو به حداکثر رسونده، و همچنین معنیش اینه که یه جای دیگه باقیمانده‌ی خرابه‌ی دنیایی هست که در اون، اونا این انتخاب رو نکردن…»
«ای بابا! من می‌دونم داری به چی اشاره می‌کنی، و هیچ وقت هم هیچ کدوم از مزخرفات درباره‌ی بهشت و جهنم رو باور نداشتم.»
مرگ گفت: «حیرت آوره، واقعاً حیرت آوره. بذار یه مسئله‌ی دیگه رو مطرح کنم: که تو چیزی بیش از یه نوع گوریل خوش شانس که تلاش می‌کنه پیچیدگی‌های خلقت رو از راه یه زبونی که ساخته شده برای اینکه دو نفر به هم دیگه جای میوه‌های رسیده رو نشون بدن، نیستی؟»
فیلسوف درحالی که برای نفس گرفتن تلاش می‌کرد به زحمت گفت: «احمق نباش.»
مرگ گفت: «این تذکر رو به قصد خوار کردن تو نگفتم. در شرایط فعلی، تو به چیزای زیادی دست پیدا کردی.»
«ما مطمئناً از دست خرافات از مد افتاده خلاص شدیم!»
مرگ گفت: «آفرین، به این می گن روحیه. فقط می‌خواستم امتحان کنم.»
به جلو خم شد.
«از این تئوری که می‌گه حالت چند ذره ریز تا قبل از مشاهده شدن، نامعینه خبرداری؟ معمولاً یه گربه‌ی داخل یه جعبه رو هم براش ذکر می‌کنن.[1]»
«اوه، بله!»
مرگ گفت: «خوبه.» او در حالی که آخرین نشانه‌های روشنایی محو می‌شد از جایش بلند شد، و لبخند زد.
«من می‌بینمت…»
———————————-
پانویس:
[1] نظریه‌ی گربه‌ی شرودینگر، برای اطلاعات بیشتر به این لینک مراجعه کنید، البته این مبحث به یک تئوری معروف در دیسک‌ورلد اشاره دارد که طی آن، به طور کلی، زنده یا مرده بودن یک موجود، با نگاه مرگ تعیین می شود. ( به طور خاص تغییر حالت آن موجود از زنده به مرده!)
این تئوری در یکی از کتاب‌ها موضوع بحث مرگ و دستیارش بود. زمانی که موضوع در مورد بچه گربه‌ای داخل یک جعبه مطرح شده بود.
نویسنده: تری پرچت
مترجم: میلاد فرشته‌نژاد

پل ترول

باد از کوه‌ها برخاست و آسمان را مملو از کریستال‌های یخی کرد.
برای برف آمدن، هوا زیادی سرد بود. در هوایی این چنینی گرگ‌ها به روستاها می‌آمدند و درختان در قلب جنگل یخ می‌زدند و می‌ترکیدند.
در هوایی این چنین، مردم عاقل داخل خانه‌هایشان بودند و در جلوی آتش داستان قهرمانان را تعریف می‌کردند.
یک اسب پیر بود و یک سوارکار پیر. اسب مانند لفاف نایلونی جا تستی، چروک خورده بود و تنها دلیل نیفتادن مرد از روی اسب، این بود که نمی‌توانست تمام نیرویش را برای این کار جمع کند. برخلاف باد بسیار سردی که می‌وزید، او تنها کیلتی[3] چرمی و کوتاه به پا داشت و باندی کثیف روی یک زانویش بسته بود.
مرد باقی مانده‌ی سیگاری تر را از میان دو لبش بیرون آورد و آن را در کف دستش خاموش کرد.
او گفت: «خب، بریم کار رو تموم کنیم.»
اسب گفت: «گفتن‌اش برای تو راحته. ولی اگه دوباره یکی از اون طلسم‌های گیج کننده‌ات برگرده چی؟ و یا این که خودنمایی‌ات گل کنه؟ اگه به خاطر یکی از بزرگنمایی‌های احمقانه‌ی تو خورده شوم، چه احساسی باید داشته باشم؟»
مرد گفت: «چنین چیزی هرگز اتفاق نمی‌افته.» از اسب پایین آمد و بر روی سنگ‌های سرد ایستاد. سپس بر انگشتان یخ‌زده‌اش دمید و شمشیری را از خورجین اسب بیرون کشید؛ لبه‌ی شمشیر مثل اره‌ای کهنه بود که بد نگه داشته شده باشد. مرد با تردید ضربه‌هایی در هوا زد.
او گفت: «هنوز هم همون قلق قدیمی رو داره.» بعد چشمکی زد و به درختی تکیه داد.
«حاضرم قسم بخورم که این شمشیر لعنتی هر روز برایت سنگین‌تر می‌شه. می‌دونی، باید دیگه کنارش بگذاری. این جور کارها دیگه مناسب سن تو نیستند.»
مرد چپ چپ اسب را نگاه کرد.
او که بیشتر دنیای یخ زده را خطاب قرار داده بود، گفت: «لعنت بر اون حراجی محنت زده. وقتی یکی از لوازم یه جادوگر رو بخری همین می‌شه دیگه! من هم دندون‌ها و هم نعل‌هایت رو نگاه کردم، ولی اصلاً به ذهن احمقم نرسید که کمی گوش بدم…»
اسب پرسید: «فکر می‌کنی کسی مبلغی بالاتر از تو پیشنهاد می‌داد؟»
کوهن وحشی[4] همان‌طور به درخت تکیه داده بود و زیاد اطمینان نداشت که بتواند دوباره صاف بایستد.
اسب گفت: «باید مقداری از گنج‌هایت رو در جایی برای روز مبادا مخفی کرده باشی. می‌تونیم به
ریم واردز[5] بریم. نظرت چیه؟ اون‌جا خوب و گرمه. یه جای درست و حسابی کنار ساحل پیدا می‌کنیم. چی می‌گی؟»
کوهن گفت: «گنجی در کار نیست. همش خرج شد. شراب خریدم، به این و اون بخشیدم و توی قمار باختم.»
«باید چیزی برای زمان پیری ذخیره کرده باشی.»
«هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که پیر بشم.»
اسب گفت: «یک روز می‌میری. ممکنه امروز باشه.»
«می‌دونم. فکر می‌کنی برای چی این‌جا اومدم؟»
اسب برگشت و به پایین و به دره‌ی تنگ نگاهی انداخت. جاده گودال‌های زیادی داشت و در بعضی نقاط ترک برداشته بود. نهال‌ها سعی می‌کردند راهی از میان سنگ‌ها پیدا کنند و بیرون بیایند. جنگل از دو سمت به سوی جاده هجوم آورده بود. در چند سال آینده، دیگری اثری از راه باقی نمی‌ماند و کسی هم نمی‌فهمید که زمانی راهی این‌جا بوده است. این‌طور که به نظر می‌رسید، همین حالا هم کسی نمی‌دانست.
«برای مردن به این‌جا اومدی؟»
«نه. ولی همیشه چیزی بود که دوست داشتم انجام بدم. از زمانی که یک پسر بچه بودم.»
«خب؟»
کوهن سعی کرد با ایستادن خود را آرام کند. تاندون‌های پایش پیغام‌های داغ و سرخشان را از پایش پایین فرستادند.
او فریادی کشید. بعد خود را کنترل کرد و در حالی که نفس نفس می‌زد، گفت: «پدرم… پدرم به من گفت…»
اسب برای این که کمکی کرده باشد، گفت: «پسرم.»
«چی؟»
اسب تکرار کرد: «پسرم. هیچ پدری بچه‌اش رو پسرم خطاب نمی‌کنه مگر این که بخواد سخنی ادیبانه بگه. همه این رو می‌دونند!»
«این خاطره‌ی منه!»
«ببخشید.»
«او گفت… پسرم… خب باشه، تو درست گفتی… پسرم، هر وقت توانستی در جنگی به تنهایی بر یک ترول غلبه کنی، بعد از آن به همه چیز می‌رسی.»
اسب او را نادیده گرفت. بعد برگشت و دوباره به پایین نگاه کرد. نگاهش از جاده پر درخت به تاریکی افسرده‌ی دره افتاد. یک پل سنگی آن پایین بود.
اسب احساس بدی در این باره داشت.
او گفت: «ریم واردز. گرم و خوب.»
«نع.»
«مگه کشتن یه ترول خوبه؟ از کشتنش چی گیر تو می‌آد؟»
«یه ترول مرده! نکته همین‌جا است. لازم نیست بکشمش. فقط باید بهش غلبه کنم. یک جنگ یه نفری… مرد و یه ترول. اگه سعی‌ام رو نکنم، تن پدرم در گور می‌لرزه.»
«ولی تو گفتی زمانی که یازده سال داشتی از قبیله بیرون انداختت.»
«تنها کار درست زندگی‌اش همین بود. چون یاد گرفتم متکی به افراد دیگه‌ای باشم. می‌شه بیای این‌جا؟»
اسب کجکی به طرف او رفت. کوهن دستش را به زین گرفت و خود را کاملاً بالا کشید.
اسب گفت: «و امروز می‌خوای با یه ترول بجنگی.»
کوهن خورجین را زیر و رو کرد تا کیسه‌ی تنباکویش را بیرون بکشد. زمانی که او یک سیگار لاغر در کف دستش درست می‌کرد، باد خرده ریزها را با خود می‌برد.
او گفت: «آره.»
«و این همه راه اومدی تا انجامش بدی.»
کوهن گفت: «باید انجام بدم. آخرین باری که یه پل و ترولی زیر اون دیدی کی بود؟ وقتی که پسر بچه بودم، هزاران ترول وجود داشت. حالا اون‌ها بیشتر در شهرها هستند تا کوهستان. اغلب هم مثل کره پر از چربی‌اند. پس اون همه جنگ برای چی بود؟ حالا… از پل رد شو.»
پل به تنهایی بر روی رودخانه‌ای کم آب، سفید و خروشان، در دره‌ای عمیق، ایستاده بود. از آن‌جور جاهایی که انسان…
اندامی خاکستری از دیوار پل بالا پرید و با پاهایی باز جلوی اسب فرود آمد. او چماقش را تکان داد و غرید: «چی می‌خوای؟»
اسب گفت: «اوه…»
ترول پلک زد. آب و هوای سرد و ابری به طور عجیبی رسانایی مغز سیلی(ک*ی) ترول‌ها را کم می‌کرد و زمان زیادی گذشت تا او بفهمد اسب سواری ندارد.
ترول دوباره پلک زد چرا که ناگهان نوک شمشیری را بر پشت گردنش حس کرد.
صدایی در گوشش گفت: «سلام.»
ترول با احتیاط آب دهانش را قورت داد.
او با بیچارگی گفت: «ببین… این یه رسم است، نه؟ یک پل این شکلی و مردی که دونبال ترول می‌گردد… اٍ اٍ…» او به یاد چیزی دیگر افتاده بود. «چوجوری من اصلاً صودای آمدنت را نشنیدم؟»
پیرمرد گفت: «برای این که من در این کار ماهرم.»
اسب گفت: «راست می‌گه. او بیشتر از تعداد شام‌های وحشتناک تو، پشت مردم خزیده و تهدیدشون کرده.»
ترول ریسک کرد و نگاهی یک وری به کوهن انداخت.
او زمزمه کرد: «لعنتی، نکنه فکر می‌کنی کوهن وحشی هستی؟»
کوهن وحشی گفت: «خودت چی فکر می‌کنی؟»
اسب گفت: «گوش کن… اگه او پارچه دور زانوهاش نبسته بود، می‌تونستی صدای پاهاش رو بشنوی.»
مدتی سپری شد تا ترول منظور اسب را بفهمد.
او نفس نفس زنان گفت: «اوه… وای… روی پل من! وااااای!»
کوهن پرسید: «چی شده؟»
ترول سرش را از بین بازوی کوهن بیرون کشید و دست‌هایش را با سراسیمگی در هوا تکان داد. او فریادزنان به کوهن که با احتیاط جلو می‌آمد، گفت: «قبوله! قبوله! تو من رو گرفتی! من هیچ مشکلی با این موضوع ندارم! فقط می‌خوام خانواده‌ام رو صدا بزنم، باشه؟ در غیر این صورت هیچ‌کس حرف من رو قبول نمی‌کنه. کوهن وحشی! روی پل من!»
او سینه بزرگ و سنگی‌اش را بیشتر باد کرد و ادامه داد: «برادر لعنتی زن من همیشه به پل چوبی مزخرف و بزرگش می‌نازد. زنم همیشه از اون تعریف می‌کنه.‌ ها ها! دوست دارم حالا قیافه‌اش رو ببینم… اوه، نه! حالا شما چه فکری راجع به من می‌کنید؟»
کوهن گفت: «سؤال خوبیه.»
ترول چماقش را انداخت و یکی از دست‌های کوهن را قاپید.
او گفت: «اسمم میکاست[6]. نمی‌توانید تصور کنید دیدن شما برای من چه افتخاری هست!»
او از دیوار خم شد و فریاد زد: «بریل[7]! بیا بالا! بچه‌ها رو هم بیار!»
او که صورتش از غرور و خوشحالی می‌درخشید، به سمت کوهن برگشت.
«بریل همیشه می‌گه که باید از این‌جا به یه جای بهتر بریم ولی من به اون می‌گم که پل نسل به نسل در خانواده ما بوده، همیشه ترولی زیر «پل مرگ» بوده. این یه رسمه!»
یک خانم ترول بزرگ با دو بچه در بغل، لخ‌لخ کنان از کناره‌ی رود بالا می‌آمد. پشت او صفی از ترول‌های کوچک‌تر بود. آن‌ها پشت پدرشان صف کشیدند و مانند جغد به کوهن خیره شدند.
ترول گفت: «این بریله.» زن ترول اخمی به کوهن کرد. «و این…» او یک نمونه کوچک از خودش که چماقی کوچک در دست داشت به جلو هل داد. «پسرم اسکری[8] است. نگاه کن پسر، این کوهن وحشی است. چی فکر می‌کنی، هان؟ روی پل ما! این مثل اون تاجرهای چاق و پیری نیست که روی پل داییت پایراتز[9] می‌روند.» او که هنوز با پسرش حرف می‌زد، پوزخندی به زنش زد. «ما قهرمان واقعی داریم، مثل زمان‌های قدیم.»
زن ترول کوهن را برانداز کرد.
او پرسید: «پولداره؟»
ترول جواب داد: «این مسائل ربطی به پول ندارن.»
اسکری با تردید پرسید: «شما می‌خواهید پدر ما رو بکشید؟»
میکا با تأکید گفت: «معلومه که می‌کشه. کارش همینه. و بعد اسم من در داستان‌ها و آهنگ‌ها می‌ره. این کوهن وحشیه دیگه، نه یه آدم پست از دهکده‌های اطراف که به جای شمشیر با خودش چنگال داره. اون یه قهرمانه که این همه راه اومده تا ما رو ببینه، یک کم احترام بگذارید.»
او به کوهن گفت: «از این بابت معذرت می‌خوام قربان. می‌دونید که بچه‌های این دور و زمونه چطورند.»
اسب شروع کرد به شیهه کشیدن و خندیدن.
کوهن خواست بگوید: «ببین…»
ولی میکا حرف او را قطع کرد: «یادم می‌آد وقتی یک سنگ‌ریزه بودم پدرم راجع به شما برام می‌گفت. او می‌گفت کوهن مثل غولی عظیم‌الجثه سوار بر دنیا می‌شه.»
همه‌جا ساکت بود. کوهن با خود فکر می‌کرد که غول عظیم الجثه چیست و بعد حس کرد که چشمان سنگی بریل روی او قفل شده‌اند.
بریل گفت: «او فقط یه پیرمرده. از نظر من که مثل قهرمان‌ها نیست. اگه خیلی خوبه چرا پول نداره؟»
میکا گفت: «گوش کن…»
زنش وسط حرف او پرید: «این چیزیه که منتظرش بودیم؟ تمام مدت برای این زیر پلی که چکه می‌کرد نشستیم؟ منتظر آدم‌هایی بودیم که هیچ‌وقت نمی‌آیند؟ منتظر مردی با یه پای بانداژ شده بودیم؟ باید به حرف مادرم گوش می‌کردم! تو می‌خواهی پسرمون زیر یه پل بشینه و بعد بخواد که مردی کوتوله و پیر اون رو بکشه؟ ترول بودن یعنی همین؟ خب، مطمئن باش که این چیزها هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتند!»
«تو فقط یه دقیقه…»
«هاها! پایراتز با پیرمردهای کوتوله کاری نداره! اون با تاجرهای چاق معامله می‌کنه! برای خودش شخصیتیه. وقتی شانس بهت رو کرده بود، باید باهاش می‌رفتی!»
«ترجیح می‌دم کرم بخورم!»
«کرم؟ هان؟ کی پولمون رسید که بخوایم کرم بخریم؟»
کوهن گفت: «می‌شه چند کلمه خصوصی حرف بزنیم؟»
او قدم زنان به انتهای پل رفت و شمشیرش را از یک دست به دست دیگر تاب داد. ترول هم تاپ تاپ کنان او را دنبال کرد.
کوهن کورمال کورمال به دنبال کیسه تنباکویش گشت. بعد سرش را بالا گرفت، به ترول نگاه کرد و کیسه را بالا نگه داشت.
او پرسید: «می‌کشی؟»
ترول جواب داد: «این مزخرفا می‌کشنت.»
«آره. ولی امروز نه.»
بریل از انتهای دیگر پل فریاد کشید: «زیاد با دوست‌های نابابت این طرف و آن طرف پرسه نزنی! امروز باید به کارگاه چوب‌بری بروی! می‌دونی که کرت[10] گفته اگه کار نکنی نمی‌تونه برای مدت زیادی این کار رو برات نگه داره!»
میکا لبخند تلخی به کوهن زد.
او گفت: «زنم خیلی هوام رو داره.»
بریل دوباره فریاد کشید: «من نمی‌توانم تمام راه رو برگردم تا تو رو راهی کنم! آقای ترول بزرگ، شاید دلت بخواهد راجع به بزهای نر[11] هم با دوستت حرف بزنی!»
کوهن پرسید: «بزهای نر؟»
میکا چشمکی زد و گفت: «من چیزی در مورد بزها نمی‌دونم. اون همیشه این بحث رو پیش می‌کشه. من هیچ اطلاعی ندارم.»
آن‌ها به بریل که ترول‌های جوان را به پایین و تاریکی زیر پل راهنمایی می‌کرد، نگاه کردند.
وقتی که بالاخره تنها شدند، کوهن گفت: «مسأله اینه که من نمی‌خواستم تو رو بکشم.»
صورت ترول پر از غم شد.
«نمی‌خواستی؟»
«فقط می‌خواستم از پل پرتت کنم و هر چی گنج داری بدزدم.»
«بدزدی؟»
کوهن دستش را دوستانه بر پشت او زد و گفت: «به علاوه این که دوست دارم از مردم… خاطره‌های خوب داشته باشم. این سرزمین فقط همین را نیاز دارد. خاطره‌های خوب.»
ترول سعی می‌کرد با نزاکت صحبت کند.
او گفت: «قربان، من تمام سعیم را می‌کنم. پسرم می‌خواهد در شهر کار کند ولی من به او گوفتم که در این پنج صد سال اخیر، هر شب ترولی زیر پل بوده…»
کوهن گفت: «خب، پس اگر فقط گنج رو بدهی، من دنبال کارم می‌روم.»
ترس تمام صورت ترول را گرفت.
«گنج؟ چیزی ندارم.»
کوهن گفت: «اوه، اذیت نکن. پلی خوش ساخت مثل این؟»
میکا گفت: «آره ولی دیگه کسی از این راه استفاده نمی‌کنه. دلیلش هم اینه که در این چند ماه شما اولین نفر هستید. بریل می‌گه وقتی جاده‌ای روی پل برادرش می‌کشیدند، من هم باید می‌رفتم ولی…» او صدایش را بلند کرد. «همیشه ترولی زیر پل بوده…»
کوهن گفت: «می‌دونم.»
ترول گفت: «مشکل این‌جاست که سنگ‌ها دائم می‌افتند و فکر نکنم بتوانی تصور کنی که آجرکاری چه هزینه‌ای بر می‌داره. به کوتوله‌های لعنتی هم که نمی‌شه اعتماد کرد.» او به سمت کوهن خم شد. «راستش رو بخواهی باید سه روز در هفته در کارگاه چوب بری برادر زنم کار کنم تا یک لقمه نان بخور و نمیر در بیارم.»
کوهن گفت: «فکر می‌کردم برادر زنت یک پل دارد؟»
ترول با افسردگی به جریان رود نگاه کرد و گفت: «یکی از آنها. تعداد برادرهای زنم به اندازه شپش سگ‌ها است. یکی از آن‌ها در سور واتر[12] تاجر چوب است. یکی دیگه پل داره و چاقالوهه هم در بیتر پایک[13] تاجر است. آخه این کار مناسب یه تروله؟»
کوهن گفت: «خب، به هر حال یکی‌شون که حرفه پل‌داری، داره.»
«حرفه پل‌داری؟ روی یک جعبه نشستن و از هرکسی که می‌خواد بگذره یه سکه نقره گرفتن؟ نصف روزها هم که اصلاً اون‌جا نیست! او به کوتوله‌ها پول می‌ده تا سکه‌ها رو بگیرند بعد اسم خودش رو هم ترول گذاشته! تا وقتی بهش نزدیک نشدی اصلاً فرقش رو با یه انسان نمی‌فهمی!»
کوهن سری تکان داد تا نشان دهد درک می‌کند.
ترول گفت: «می‌دونی که باید هر هفته پیش آن‌ها نهار بخورم؟ با هر سه تای آن‌ها؟ و به حرف‌های آن‌ها درباره پیشرفت با زمانه گوش بدم…»
او صورت بزرگ و غمگینش را به سمت کوهن برگرداند.
میکا گفت: «اشکال یه «ترول زیر پل» بودن چیه؟ من بزرگ شدم تا ترول زیر پلی باشم. اشکالش چیه؟ حتماً باید ترولی زیر پل باشه. در غیر این صورت این چیزها برای چیه؟ به چه دردی می‌خوره؟»
آ‌ن‌ها با کج خلقی به دیواره‌ی پل تکیه دادند و به آب سفید چشم دوختند.
کوهن به آرامی گفت: «می‌دونی، من زمانی رو به یاد می‌آرم که یک سوارکار از این‌جا تا کوه‌های بلید[14] می‌رفت و هیچ موجود زنده‌ای نمی‌دید.» او شمشیرش را با انگشت لمس کرد. «حداقل تا مدت زیادی جانوری در مسیرش نبود.»
او انتهای سیگارش را در آب انداخت. «الان همه‌اش مزرعه است. همه‌اش مزرعه‌های کوچک که مردم کوچک اداره‌اش می‌کنند و همه جا نرده کشیده‌اند. هر جا که نگاه کنی، مزرعه، نرده و مردم کوچک هستند.»
ترول، انگار که با خود حرف می‌زند، ادامه داد: «البته زنم درست می‌گه. هیچ آینده ای در پریدن بر روی پل نیست.»
کوهن گفت: «منظورم این نیست که با مزرعه‌ها مخالفم… یا مزرعه‌داران. بالاخره باید وجود داشته باشند. فقط موضوع این‌جا است که اون موقع خیلی دورتر بودند. نزدیک مرزها. حالا این‌جا مرزه.»
ترول گفت: «همیشه عقب نشینی کردن. همیشه تغییر کردن. مثل برادر زنم کرت. یک کارگاه چوب‌بری! ترولی که کارگاه چوب‌بری دارد! و باید ببینی چه بلایی سر جنگل کات شید[15] می‌آورد!»
کوهن با تعجب او را نگاه کرد.
«کدوم؟ همونی که توش عنکبوت‌های گنده داره؟»
«عنکبوت؟ الان دیگه عنکبوتی نیست. فقط کنده‌های درخت مونده.»
«کنده‌ی درخت؟ کنده‌ی درخت؟ من از اون جنگل خوشم می‌اومد. اون‌جا… خب، تاریکی شاعرانه‌ای داشت. در این زمونه دیگه تاریکی‌ای مثل تاریکی اون‌جا پیدا نمی‌شه. در یک همچین جنگلی واقعاً می‌فهمیدی وحشت چیه.»
میکا گفت: «تاریکی می‌خوای؟ اون جاش درخت کاج و صنوبر[16] می‌کاره.»
«کاج و صنوبر!»
«ایده‌ی او نبود. او فرق یک درخت رو از دیگری نمی‌فهمد. همه‌اش تقصیر کِلی[17] است. اون فکر این کار رو تو سرش انداخت.»
سر کوهن گیج رفت: «کلی کیه؟»
«گفتم که سه برادر زن دارم، نه؟ اون تاجره. برای همین گفت که کاشت دوباره باعث می‌شه زمین بهتر فروش بره.»
مدت زیادی طول کشید تا کوهن این موضوع را هضم کند. او گفت: «اما کسی نمی‌تونه جنگل کات شید رو بفروشه. اون‌جا که مال کسی نیست.»
«آره. اون می‌گه برای همین می‌شه فروختش.»
کوهن مشتش را محکم بر دیواره پل کوبید. تکه سنگی جدا شد و رقص کنان خود را در دره انداخت.
او گفت: «ببخشید.»
«مهم نیست. همون‌طور که گفتم، تکه‌ها همیشه می‌افتند.»
کوهن برگشت. «چه اتفاقی افتاده؟ من همه جنگ‌های بزرگ و قدیمی رو به خاطر می‌آرم. تو چی؟ تو حتماً جنگیده‌ای.»
«آره، یه چماق با خودم بردم.»
«اون جنگ‌ها برای آینده‌ای روشن و قانون و این جور چیزها بودند. یعنی مردم این‌طور می‌گفتند.»
میکا با احتیاط گفت: «خب، من برای این جنگیدم که یه ترول بزرگ با یه شلاق به من گفت. ولی می‌دونم منظورت چیه.»
«یعنی، می‌گم همه اون‌ها برای درست کردن مزرعه و کاشتن درخت صنوبر که نبود، نه؟»
میکا سرش را پایین انداخت و گفت: «و حالا من به خاطر وضعیت پل از تو معذرت خواهی می‌کنم. خیلی احساس بدی دارم. تو این همه راه اومدی و…»
کوهن که به آب نگاه می‌کرد با ابهام گفت: «و یک شاه و افراد دیگری هم بودند. فکر می‌کنم جادوگرها هم بودند. ولی شاهی هم بود، در این‌باره مطمئنم. می‌دونی؟ هیچ وقت ندیدمش.» او لبخندی تلخ به ترول زد. «اسمش یادم نیست. فکر نمی‌کنم کسی اسمش رو به من گفته باشد.»
نیم ساعت بعد، اسب کوهن از جنگل‌های افسرده بیرون آمد تا به دشتی متروک و بادخیز برسد. او قبل از حرف زدن هن هنی کرد و بعد گفت: «خیلی خب… چقدر بهش دادی؟»
کوهن گفت: «دوازده سکه طلا.»
«برای چی دوازده سکه طلا دادی؟»
«بیشتر از دوازده تا نداشتم.»
«تو دیوونه‌ای.»
کوهن گفت: «وقتی که داشتم شغلم رو به عنوان وحشی شروع می‌کردم، زیر هر پلی یک ترول بود. و اون موقع نمی‌تونستی مثل الان از یک جنگل رد شوی. یک دوجین جن[18] دنبالت می‌افتادند تا سرت رو گوش تا گوش ببرند.» او آه کشید. «یعنی سر اون‌‌ها چی اومده؟»
اسب گفت: «بلایی مثل تو.»
«خب، آره. ولی من همیشه فکر می‌کردم باز هم هستند. همیشه فکر می‌کردم مرزهای بیشتری وجود داره.»
اسب پرسید: «چند سالته؟»
«نمی‌دونم.»
«به هر حال آنقدر سن داری که بیشتر از این‌ها بفهمی.»
کوهن گفت: «آره، راست می‌گی.» او سیگاری دیگر روشن کرد و آن‌قدر سرفه کرد تا آب از چشمانش سرازیر شود.
«دلت نرم شده!»
«آره.»
«آخرین پولت رو به یه ترول دادی!»
«آره.» و بعد از دهانش رودی از دود به سمت غروب خورشید بیرون داد.
«چرا؟»
کوهن به آسمان خیره شد. تابش سرخ خورشید به سرمای سراشیبی جهنم بود. بادی سرد از دشت برخاست و باقی مانده‌ی موهای کوهن را تازیانه تکان داد.
او گفت: «به خاطر این‌که چیزها باید این‌جوری باشند.»
«ها!»
«و به خاطر چیزهایی که بودند.»
«ها!»
کوهن به پایین نگاه کرد. او پوزخندی زد و گفت: «و من یک روز خواهم مرد. ولی فکر نکنم امروز باشد.»
باد از کوه‌ها برخاست و آسمان را مملو از کریستال‌های یخی کرد.
برای برف آمدن، هوا زیادی سرد بود. در هوایی این چنینی گرگ‌ها به روستاها می‌آمدند و درختان در قلب جنگل یخ می‌زدند و می‌ترکیدند. البته این روزها تعداد گرگ‌ها کمتر و کمتر می‌شدند و جنگل‌ها یکی پس از دیگری از بین می‌رفتند.
در هوایی این چنین، مردم عاقل داخل خانه‌هایشان بودند و در جلوی آتش داستان قهرمانان را تعریف می‌کردند…
———————————–
پانویس‌ها:
[1] DiscWorld
[2] ترول‌ها یا همان غول‌ها، انواع مختلفی دارند. در این داستان ترول‌ها در زیر پل زندگی می‌کنند و هنگام عبور مسافرین، بر روی پل می‌پرند تا جواهرت و اشیاء قیمتی آن‌ها را بدزدند.
[3] دامن مردانه‌ی اسکاتلندی
[4] Cohen the Barbarian، کوهن وحشی که قهرمان چند کتاب پرچت است، مردی لاغر 87 ساله، با سری تاس و ریشی بسیار بلند است که تقریباً به زانویش می‌رسد. او یک چشمش را از دست داده و روی آن را مانند دزدان دریایی پوشانده است. کوهن همچنین از بیماری‌های کمردرد، آرتروز و سوءهاضمه رنج می‌برد.
[5] Rimwards
[6] Mica، سنگ طلق
[7] Beryl، سنگ بهادار
[8] Scree، سنگ‌ریزه
[9] Pyrites، سنگ چخماق
[10] chert، سنگ آتش‌زنه
[11] روزی سه بز نر که در راه رفتن به کوهستان بودند، به پلی چوبی می‌رسند. زیر پل، جریان سریع آب وجود داشت و ترولی هم در آن‌جا زندگی می‌کرد که اجازه‌ی عبور به کسی نمی‌داد. بز اولی، روی پل می‌رود. ترول جلو او را می‌گیرد و بز توضیح می‌دهد که فقط برای خوردن علف تازه به آن سمت می‌رود. و این که بز دیگری بعد از او خواهد آمد که از او چاق‌تر است و می‌تواند برای ترول غذای بهتری باشند. ترول اجازه می‌دهد بز کوچک عبور کند، به امید این که بز کوچک بعد از بازگشت از کوهستان چاق می‌شود و او می‌تواند آن را بخورد. بز دوم هم به همین طریق از پل عبور می‌کند و بز سوم که از دو بز قبلی بزرگ‌تر و قوی‌تر بوده، هنگام مواجه با ترول، با شاخ‌هایش به او حمله می‌کند. ترول بیچاره در آب پرت شده و غرق می‌شود. از آن پس، تمام ترول‌های زیر پل از بزهای نر می‌ترسند.
[12] Sour Water
[13] Bitter Pike
[14] Blade
[15] Cutshade
[16] Spruce، به معنی تمیزی و آراستگی نیز می‌باشد.
[17] Clay ، خاک رس
[18] Goblin

نویسنده: تری پرچت
مترجم: پریا آریا

درباره نویسنده:
«ترنس دیوید جان پرچت» در تاریخ هشتم آوریل ماه سال 1948 در انگلیس به دنیا آمد. او که ابتدا به حرفه‌ی خبرنگاری روی آورده بود بعد از منتشر کردن چهارمین کتابش در سری «دنیای گرد»[1]، تمام وقتش را اختصاص به نویسندگی داد.
فروش دوازده میلیونی کتاب‌های پرچت در سال 1990 باعث شد تا او خود را به عنوان موفق‌ترین نویسنده‌ی داستان‌های فانتزی در بریتانیا معرفی کند.
داستان حاضر، پل ترول[2]، یکی از معدود داستان‌های کوتاه تری پرچت است؛ زیرا او اعتقاد دارد که نوشتن داستان کوتاه، نیازمند وقت و کاری به اندازه‌ی رمان است.

بیلی گفت: «یه چیزی تو اتاقمه. فکر کنم یه جنه.»
مادر بیلی گفت: «جن‌ها فقط قصه‌اند.»
بیلی گفت: «توی تاریکی برق می‌زنه.»
پدر بیلی گفت: «برگرد توی تختت.»
*
تخت بیلی به شکل یک اتومبیل مسابقه بود. یک آدم کوچولو جلوی تخت، کنار فرمان نشسته بود.
بیلی پرسید: «تو یه جنی؟»
«کی می‌خواد بدونه؟»
«من. ‌این‌جا اتاق منه.»
جن گفت: «خوب که چی؟»
بیلی در این مورد فکر کرد و گفت: «تو واقعا یه جنی؟»
«تو واقعا یه پسر کوچولویی؟»
«چه سوال احمقانه‌ای.»
«تو یه پسر کوچولوی احمقی.»
«توی اتاق من چیکار داری؟ مامانم میگه جن‌ها فقط قصه‌اند.»
جن گفت: «همینطوره. ولی جن‌های واقعی هم وجود دارند. که من نیستم.»
«فکر کردم گفتی که یه جن واقعی هستی.»
«اصلا همچین حرفی نزدم. من واقعا یه جن هستم، ولی یه جن واقعی نیستم. جن‌های واقعی قصه‌اند. من قصه نیستم.»
بیلی رفت داخل تختش و گفت: «قصه‌ها خیلی مسخره‌اند. چرا شلوار نپوشیدی؟»
«جن‌ها شلوار لازم ندارند. اون عکس کیه روی پیژامه‌ات؟»
«دیل ارن‌هارت[1]. اون راننده ماشین‌های مسابقه است.»
جن گفت: «شبیه باباته. مگه موقع خواب نباید سرت رو اینطرف بذاری؟»
بیلی گفت: «آخه از تو می‌ترسم.»
جن گفت: «هر طور که راحتی.»
*
صبح، جن رفته بود.
بیلی سر صبحانه پرسید: «چیزی مثل جن‌ها وجود داره؟»
مادرش گفت: «باید بگی وجود دارن؟»
این تصحیح به نظر بیلی درست نمی‌رسید. گفت: «آخه اون فقط یدونه بود. شلوار هم نپوشیده بود.»
پدر بیلی گفت: «پس حواست بهش باشه.»
مادر بیلی گفت: «عیبی نداره که قصه‌ها رو باور کنی. ولی اونها رو با واقعیت قاطی نکن.»
بیلی گفت: «هان؟»
پدر بیلی که بلند می‌شد تا برود گفت: «و اون برگ‌ها رو یادت نره.»
*
بیلی برگ‌ها را از سر راه گاراژ برداشت. این مورد تنها کار سختی بود که هر روز باید آن را انجام می‌داد.
وقتی کارش تمام شد، به اتاقش برگشت. 
دلش می‌خواست با جن حرف بزند، ولی جن غیب شده بود. جایی که جن کنار فرمان تخت نشسته بود، یک نقطه‌ی خیس وجود داشت.
*
وقتی بیلی به تخت رفت، جن برگشت. در تاریکی می‌درخشید؛ درست مثل یک شب پره.
بیلی پرسید: «جن‌ها توی طول روز کجا میرن؟»
«جن‌های واقعی؟ جایی نمیرن. اونها فقط قصه‌اند. جایی ندارند که بروند. هیچ جا قبولشون نمی‌کنه.»
«تو کجا میری؟»
جن گفت: «اگه بفهمی خوشت نمیاد.»
بیلی پرسید: «برای چی میای ‌این‌جا؟»
«این تخت رو دوست دارم. شبیه ماشین مسابقه است.»
بیلی گفت: «می‌تونی روش بشینی. ولی ای کاش شلوار می‌پوشیدی.»
*
صبح روز بعد، جن غیب شده بود. یک نقطه‌ی خیس روی تخت بیلی به جا مانده بود.
بیلی سر صبحانه پرسید: «اگر فقط یه جن وجود داشته باشه چی؟ اون هم قصه است؟»
مادر بیلی گفت: «معلومه. هر بچه‌ای اجازه داره یه قصه‌ی کوچولو داشته باشه.»
پدر بیلی گفت: «دوباره بحث اجازه‌ها شروع شد.»
او سر بیلی را مثل یک سگ نوازش کرد و گفت: «فکر کنم یه جن عیبی نداشته باشه، به شرطی که کمکت کنه اون برگ‌ها رو از سر راه گاراژ جمع کنی.»
بیلی گفت: «اون هیچ کاری نمی‌کنه.»
*
بیلی اول برگ‌ها را جمع کرد و بعد به اتاقش رفت. جن روی تختش، درست کنار فرمان نشسته بود.
بیلی پرسید: «جن‌ها چیکار می‌کنند؟»
جن گفت: «کار زیادی نمی‌کنند. بعضی اوقات آدم‌ها رو می‌کشیم.»
«هان؟»
«وقتی خدا یه فرشته‌ی جدید تو بهشت لازم داشته باشه، گاهی اوقات یه جن رو می‌فرسته تا اون رو بکشه.»
«اومدی من رو بکشی؟»
جن گفت: «معلومه که نه.»
بیلی در این مورد فکر کرد و گفت: «مامانم جن‌ها رو باور نمی‌کنه.»
«که چی؟»
«میگه تو فقط یه قصه‌ای. که این.»
«بخاطر این‌که اون احمقه.»
«مامان من احمق نیست.»
جن گفت: «خوب تو اینطوری فکر کن.»
فکری به ذهن بیلی رسید. گفت: «همین‌جا بمون.»
*
بیلی به آشپزخانه رفت.
گفت: «زود باش بیا. می‌خوام یه چیزی نشونت بدم.»
مادرش گفت: «جنه نباشه بیلی.»
داشت یک پای می‌پخت. «نمی‌بینی؟ کار دارم.»
بیلی گفت: «خواهش می‌کنم مامان.»
مادر بیلی دست‌هایش را پاک کرد و دنبال او به اتاق خوابش رفت.
جن رفته بود. ولی عیبی نداشت.
بیلی گفت: «ببین مامان.»
او نقطه‌ی خیس روی تختش را نشان او داد. 
«اونجا می‌نشینه.»
مادرش گفت: «بیلی!»
*
مادر بیلی سر شام گفت: «بیلی داره بزرگ میشه.»
پدر بیلی گفن: «خوبه. پس شاید بتونه کاری که بهش می‌گی رو انجام بده. مثلا این‌که برگ‌ها رو از سر راه گاراژ پاک کنه.»
بیلی گفت: «ولی من این کار رو کردم.»
«آقا!»
«آقا.»
«پس من این رو از کجا آوردم؟»
او یک برگ از جیب پیراهنش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
بیلی گفت: «از درخت افتاده.»
*
بیلی پیژامه‌اش را پوشید. جن روی تخت نشسته بود.
جن گفت: «امروز این یارو رو دیدم. دیل ارن‌هارت.»
دیل ارن‌هارت مرده بود. بیلی خبر تصادف را در تلوزیون دیده بود.
بیلی گفت: «نه ندیدی. ولی ای کاش شلوار می‌پوشیدی.»
«جن‌ها شلوار لازم ندارند. دیل بهت سلام رسوند.»
«نخیر، نرسوند.»
جن گفت: «حق با توئه، نرسوند. آدم‌های مرده سلام نمی‌رسونند. البته من دیدمش.»
«کجا؟ توی بهشت؟»
جن خندید. صدای خنده‌اش مثل جرنگ جرنگ آرامی بود.
بیلی در حالی که به تختش می‌رفت گفت: «به هر حال من که نمی‌شناختمش. فقط مشهور بود.»
*
بیلی نصفه شب بیدار شد.
جن هنوز آن‌جا نشسته بود و مثل شب پره می‌درخشید.
بیلی پرسید: «تو واقعا آدم‌ها رو می‌کشی؟»
«بعضی اوقات.»
«چرا خدا یه فرشته نمی‌فرسته تا این کار رو بکنه؟»
«فرشته‌ها فقط قصه‌اند. من با یه سوزن دراز این کار رو می‌کنم.»
بیلی در این مورد فکر کرد و گفت: «میشه ببینمش؟»
«بگیر بخواب بیلی.»
بیلی خوابید.
*
مادر بیلی سر صبحانه پرسید: «جنت چطوره؟ هنوز اونجاست؟»
بیلی گفت: «بعضی اوقات.»
پدر بیلی گفت: «شاید بتونه قبل از این‌که من برگردم، کمکت کنه برگ‌ها رو از سر راه گاراژ جمع کنی.»
بیلی گفت: «اون کار نمی‌کنه. گفتم که.»
«آقا!»
«آقا.»
*
بیلی خودش برگ‌ها را جمع کرد. به هر حال کار دیگری نداشت. جن تمام طول روز غیب بود.
پدر بیلی سر شام گفت: «فکر می‌کردم قبل از این‌که برگردم، با جنت برگ‌های سر راه گاراژ رو جمع می‌کنی.»
بیلی گفت: «ولی من این کار رو کردم. آقا.»
«پس من این رو از کجا آوردم؟»
*
بیلی داشت برای رفتن به تخت آماده می‌شد. گفت: «تو واقعا آدم‌ها رو می‌کشی؟»
جن گفت: «این رو قبلا هم ازم پرسیدی. می‌خوای کی رو بکشم؟»
بیلی فکر کرد و گفت: «بابام رو.»
*
صبح روز بعد، پدر بیلی سر صبحانه از حال رفت.
مادر بیلی گفت: «اوه عزیزم.»
او مرده بود. آمبولانس آمد و او را برد.
بیلی آن شب در حالی که پیژامه‌اش را می‌پوشید گفت: «عالی بود. ولی من که سوزن درازی ندیدم.»
جن گفت: «معلومه که ندیدی.»
*
صبح روز بعد، جن مادر بیلی را کشت.
او از حال رفت و صورتش در پای فرو رفت. این بار بیلی سوزن دراز را دید.
جن روی فریزر نشسته بود. پاهای کوچکش را روی هم انداخته بود.
بیلی گفت: «خیلی احمقانه بود. حالا دیگه هیچ کسی رو ندارم.»
«که چی؟»
«حالا پلیس میاد من رو می‌بره یتیمخونه. که این.»
جن گفت: «ولی اگر ندونند اون مرده که نمیان.»
بیلی در این مورد فکر کرد. مادرش را کشان کشان روی زمین برد و در کمد انداخت. 
گفت: «باز هم کسی نیست که از من مواظبت کنه.»
جن گفت: «پای رو تر و تمیزش کن. من این اطراف یه گشتی می‌زنم.»
*
آن شب شامی در کار نبود. بیلی یک جعبه سره‌آل برداشت و به اتاقش برد.
دیل ارن‌هارت روی تخت نشسته بود. گفت: «از جعبه بیارشون بیرون سرباز.»
بیلی گفت: «فکر می‌کردم مردی. تصادفت رو توی تلوزیون دیدم.»
دیل ارن‌هارت گفت: «بگیر بشین بچه.»
او روی تخت دراز کشید و بیلی کنارش نشست.
دیل ارن‌هارت گفت: «می‌تونم با بوی گند کمد کنار بیام. ولی تو هم باید سهم خودت رو انجام بدی بچه.»
«چی رو؟»
«آقا!»
«آقا.»
«برگ‌های سر راه گاراژ مساله شده‌اند.»
بیلی به این مساله فکر کرد. نگاهی به اطراف انداخت تا جن را پیدا کند، ولی جن غیب شده بود.
فقط جایی که زمانی روی تخت می‌نشست، یک لکه‌ی خیس باقی مانده بود.
نویسنده: تری بیسون
مترجم: شیرین سادات‌صفوی

به پول تو سه سوت خوش آمدید.
با 1343 شعبه
برای ارائه‌ی خدمات در تمام نقاط شهر
لطفاً کارت پول تو سه سوت خود را وارد کنید
متشکرم
حالا شماره‌ی پول تو سه سوت خود را وارد کنید
متشکرم
لطفاً سرویس مورد نظر را انتخاب نمائید
سپرده‌گذاری
دریافت وجه
تراز مالی
آب و هوا
«آب و هوا؟»
«اِم، مشکل چیه؟»
«از کی تا حالا این چیزها گزارش وضع آب و هوا می‌دهند؟»
«شاید جدیداً اینطور شده. فقط پول رو بگیر، ساعت 6:22 دقیقه است و داره دیر می‌شه.»
متشکرم
دریافت وجه از…
حساب پس انداز
حساب جاری
خط اعتباری
دیگر
حساب جاری
در حال بررسی
متشکرم
مبلغ مورد نظر را وارد نمایید
بیست دلار
شصت دلار
صد دلار
دویست دلار
60 دلار
60 دلار برای یک فیلم؟
«بروس، بیا اینجا و اینو ببین.»
«امیلی، ساعت 6:26 دقیقه‌اس. فیلم ساعت 6:41 شروع می‌شه.»
«آخه ماشین خودپرداز از کجا می‌دونه می‌خوایم فیلم ببینیم؟»
«در مورد چی صحبت می‌کنی؟ ام، از این که پول رو تو باید بدی دلخوری؟ آخه حالا که ماشین کارت من رو خورده، چه کاری ازم بر میاد؟»
60 دلار
شصت دلار برای یک فیلم؟
«دوباره این کارو کرد.»
«چیکار کرد؟»
«بروس، بیا اینجا و یه نگاه به این بنداز.»
«شصت دلار برای فیلم؟»
«من دارم پولم رو برای شام هم می‌گیرم. حتی اگه من مجبور باشم به فکر همه‌ی برنامه‌ها باشم، باز هم تولدمه. بیخیال اینکه پولش رو هم من باید بدم.»
«باورم نمیشه. از من دلخوری چون یک ماشین کارتم رو خورده.»
«بی‌خیال. مسئله اینه که ماشینِ خودپرداز از کجا می‌دونه می‌خوایم برای دیدن فیلم پول برداریم؟»
«اِمیلی، ساعت 6:29 دقیقه است. فقط ورود رو بزن و بیا بریم.»
«خیله خُب، خیله خُب.»
آن یارو که ساعت مچی به دست دارد کیست؟
دوست پسر
همسر
آشنا
دیگر
«بروس!»
«امیلی، ساعت 6:30 دقیقه است. فقط پول رو بگیر و بیا بریم.»
«حالا داره از من درباره‌ی تو می‌پرسه.»
«6:31 دقیقه!»
«باشه!»
دیگر
«ببخشید! می‌شه شما دو تا …»
«ببین داداش، این ماشین مرده شور برده یک جورهایی قاطی داره. اگه خیلی عجله داری، یک خودپرداز دیگه یک خورده پائین‌تر هست.»
«بروس! چرا اینجوری با یارو حرف زدی؟»
«بیخیال، اون رفت.»
تولدت مبارک امیلی
چه می‌خواهید؟
دریافت وجه
سپرده‌گذاری
تراز مالی
آب و هوا
«از کجا می‌دونه تولدمه؟»
«ای خدا! اِم، شاید توی کارتت نوشته. ساعت 6:34 دقیقه است و دقیقاً هفت دقیقه‌ی دیگه… این دیگه چه کوفتیه؟ آب و هوا؟»
«تموم مدت داشتم جون می‌کندم همین رو بگم.»
«اون دگمه رو نزن!»
«چرا نزنم؟»
آب و هوا
متشکرم
شرایط مورد نظر خود را انتخاب کنید
سرد و ابری
مساعد و ملایم
برف سبک
باران سبک
«اِم، می‌شود این بازی رو بس کنی؟»
باران سبک
«بارون؟ اون هم روز تولدت؟»
«فقط یه بارون سبکه. می‌خوام بدونم کار می‌کنه یا نه. ما که داریم می‌ریم فیلم ببینیم.»
«اگه از اینجا نریم بیرون فیلمی هم در کار نیست.»
بهترین آب و هوا برای رفتن به سینما
چه می‌خواهید…
سپرده گذاری
دریافت وجه
تراز مالی
پاپ‌کورن
«اِم، این دستگاه راس راسی ریده!»
«می‌دونم. من فقط موندم که تو چرا انقدر بددهن شدی.»
«ساعت 6:36 دقیقه است. فقط دریافت وجه رو انتخاب کن و بگذار از این جهنم خلاص شیم. تا شروع فیلم فقط پنج دقیقه مونده.»
دریافت وجه
دریافت از
حساب پس انداز
حساب جاری
خط اعتباری
دیگر
«عذر می‌خوام. شما دو تا می‌خواید فیلم قصر طلاییِ گناه رو ببینید؟»
«لعنت به این شانس. یارو برگشته.»
«من همین حالا جلوی سالن بودم، انگار توی روزنامه زمان رو اشتباه لیست کرده‌اند. باجه‌فروش بلیط می‌گه فیلم ساعت 6:45 دقیقه شروع می‌شه. پس شما نه دقیقه وقت دارید.»
«فکر کردم رفتی سراغ ماشینِ دیگه‌ای.»
«اونجا صف بسته بودن، منم نمی‌خواستم بیرون زیر بارون بایستم.»
«بارون؟ بروس، نگاه کن!»
«بارون سبکیه. اما من لباس پلوخوریم را پوشیدم.»
دیگر
«امیلی، ساعت 6:37 دقیقه‌اس و تو داری دیگر رو انتخاب می‌کنی؟»
«تو دلت نمی‌خواد بدونی از این ماشین چه کارهای دیگه‌ای بر میاد؟»
«نه!»
متشکرم
حساب دیگر را انتخاب نمائید
اندرو
آنت[1]
بروس
«اندرو و آنت دیگر کدام خرهایی هستن؟ اسم من دیگه چطور از توی این کوفتی سر در اوورده؟»
«تو به من گفتی ماشین کارتت رو خورده.»
«اون… یه ماشین دیگه بود.»
«عذر می‌خوام، آنت نامزد منه. راستش، بود. یا تقریباً نامزد من بود. به خیال من که بود.»
«دوباره خودت رو انداختی وسط؟»
«صبر کن ببینم! نکنه تو…»
«اندرو هستم. اندرو پی کلیبورن سوم. شما باید امیلی باشید و او باید…»
«اون بروسه. اگه یک خورده بددهنه به دل نگیرین.»
«بددهن!»
بروس
«هی، امیلی! این حساب منه. تو حق نداشتی بروس رو بزنی.»
«چرا نزنم؟ تو گفتی می‌خوای پول شام و فیلم رو بدی، اما ماشین کارتت رو خورد. خب پس بذار همین کار رو بکنیم.»
همین کار رو بکن، امیلی
مبلغ مورد نظر را وارد کنید
بیست دلار
شصت دلار
صد دلار
دویست دلار
60 دلار
متاسفم، موجودی‌ کافی نیست
می‌خواهید 20 را امتحان کنید؟
20دلار
متاسفم، موجودی کافی نیست
می‌خواهید تراز مالی را ببینید؟
«نه!»
بله
تراز مالیِ بروس: 11.78 دلار
غافلگیر شدید؟
«غافلگیر شدید؟ کفر من در اومده! بنازم به این جشن تولد! تو حتی پول بلیط سینما رو هم نداری، چه برسه به شام! دروغ هم که می‌گی!»
«عذرمی‌خوام، تولد شما امروزه؟ تولد من هم هست.»
«تو دیگه دخالت نکن، اندرو یا چه می‌دونم اسمت هر آشغالی که هست.»
«انقدر دری وری نگو، بروس. او کاملاً حق داره به من تولدت مبارک بگه.»
«او به تو تولدت مبارک نمی‌گه، داره پا برهنه می‌پره وسط زندگی من.»
«امیلی، به من اجازه بدید که تولد شما رو تبریک بگم و سال خوشی براتون آرزو کنم.»
«همچنین برای شما اندرو!»
«بعلاوه، اون یه آشغال کثافت عوضی هم هست!»
لطفا از فحش دادن خودداری کنید
آیا میل دارید تراز مالی دیگری را هم کنترل کنید؟
بروس
امیلی
اندرو
آنت
«آنت دوست دختر شماس؟»
«بود. همین چند دقیقه پیش برای آخرین بار من رو کاشت…»
«چه وحشتناک! روز تولدت! اندرو، دقیقاً می‌دونم چه احساسی داری.»
«در حقیقت، شما جفتتون آشغال کثافت عوضی هستید!‌»
لطفا از فحش دادن خودداری کنید
امیلی و اندرو،
خواهشمندم اجازه دهید شما را به صرف شام
و تماشای فیلم دعوت کنم
«صد دلار! اندرو، ببین!»
«می‌گه داره مهمونمون می‌کنه! برش دار، امیلی.»
«می‌تونی من رو اِم صدا کنی.»
«باورم نمیشه! تف به قبر پدرت!»
«بهتره عجله کنیم. عذر می‌خوام بروس. رفیق قدیمی، ساعت چنده؟»
«6:42، نکبت آشغال عوضی.»
«اگر بدویم، شاید به 6:45 برسیم. خب، با اسنیکی پیت[2] چه طوری؟»
«من عاشق تکس‌مکس[3]‌ام.»
لطفاً کارت خود را بردارید
فراموش نکنید که
فوجیتای ذغالی را هم امتحان کنید
«تف به قبر پدر هر سه تا تون! آشغالهای عوضی! باورم نمی‌شه! اِمیلی با اون رفت!»
به پول تو سه سوت خوش آمدید
با 1343 شعبه
برای ارائه‌ی خدمات در تمام نقاط شهر
لطفاً به ماشین لگد نزنید
«برو گمشو!»
لطفاً کارت پول تو سه سوت خود را قرار دهید
«تف به قبر پدرت!»
ادامه بده، بروس
دیگر چه داری از دست بدهی؟
متشکرم
کارتت که هیچ وقت خورده نشده بود، اینطور نیست؟
«خودت می‌دانی که نشده بود. آشغال عوضی.»
لطفاً از فحش دادن خودداری نمایید
چه می‌خواهید
همدردی
انتقام
آب و هوا
آنت
«ببخشید.»
«ای داد و بیداد! خانم، انقدر در نزن. خودم می‌دونم باران می‌آد. به درک! نمی‌گذارم بیایی تو. این ماشین خودپردازه، نه سرپناه بی‌خانمان‌ها. اصلا ببینم مگه تو کارتی چیزی داری؟ چی؟»
«می‌گم خفه شو و دکمه‌ی آنت رو بزن!»
——————————-
پانویس:
[1] در ترجمه‌ی فارسی، از اسم خاص آنت استفاده شده، چرا که آن یا ان هر دو کژتابی داشته‌اند.
[2] گویا نام یک فیلم ساخته شده در سال 1979 باشد. اطلاعات بیشتری به دست نیامد. به علت کثرت داده‌های موجود، ریشه‌یابی کلمه ممکن نشد.
[3] نوعی غذای مکزیکی

نویسنده: تری بیسون
مترجم: محمدرضا قربانی
ویراستار: مهدی مرعشی

درباره‌ی نویسنده:
تری بیسون (متولد 1942)، یکی از گنج‌های فانتزی و علمی-تخیلی است که داستان‌های اصیل زیادی خلق کرده که تمام طبقه‌بندی‌های موجود را به مبارزه می‌طلبد. رمان‌هایی چون «مرد ناطق (1986)» و «آتش روی کوهستان (1988)» و داستان‌های هنرمندانه‌ی «خرس‌ها آتش‌ را کشف می‌کنند (1993)» استعداد بکری را نشان می‌دهد که همیشه با مرزهای فانتزی دست و پنجه نرم می‌کند. حتی داستانی که در ادامه می‌آید، و یکی از ساده‌فهم‌‌ترینِ داستانهای اوست، فرق زیادی با یک داستان ساده دارد.

– اونا از گوشت ساخته شدند!
– گوشت ؟
– آره گوشت، اونا از گوشت ساخته شدن!
-گوشت؟
– هیچ شکی در این مورد نیست، ما چند نمونه از نقاط مختلف این سیاره برداشت کردیم و به سفینه‌های اکتشافی‌مان انتقال دادیم و از همه نظر بررسی‌شون کردیم اونا کاملا گوشت هستند.
– غیر ممکن است، در مورد سیگنال‌های رادیویی چی؟ پیغام‌ها به ستارگان جی؟
– اونا از امواج رادیوی برای صحبت کردن استفاده می‌کنند، اما سیگنال از اون‌ها نیست، سیگنال از ماشین‌ها میاد.
– خوب کی ماشین‌ها رو درست کرده! اون کسی هست که ما می‌خواهیم باهاش ارتباط برقرار کنیم.
– این چیزی است که من می‌خواهم، بهت بگم اونا ماشین‌ها رو می‌سازند، گوشت ماشین‌ها رو می‌سازه!
– مسخره است. گوشت چطوری می‌تونه ماشین بسازه. تو از من میخوای گوشت هوشیار رو باور کنم ؟
– من ازت نمی‌خوام، دارم بهت می‌گم، این مخلوقات تنها نژاد با قوه ادراک در این منطقه هستند و آنها از گوشتند.
– شاید اونها مثل اورفالی‌ها باشند. میدونی کربن متراکم هوشمند که خودشو در ظاهری گوشتی جا داده.
– نه، آن‌ها گوشت به دنیا میان و گوشت می‌میرن… ما روی برخی از اون‌ها مطالعه کردیم عمرشون زیاد طول نمی‌کشه.
– هیچ نظری درمورد این که طول عمر گوشت چقدر هست، نداری ؟
– راحتم بذار! شاید اون‌ها فقط یک تیکه گوشت باشند، میدونی مثل وددی‌لی یگ سر گوشتی با یک مغز الکترو پلاسمایی داخلش !!
– نه. ما به این هم فکر کردیم چون مانند وددی‌لی‌ها این‌ها هم کله‌ای از گوشت دارند اما به تو گفتم ما روشون تحقیق کردیم اون‌ها تمام کمال گوشت هستند.
– بدون مغز؟
– اوه… همیشه یک مغز هست … این چیزی که من دارم سعی می‌کنم بهت بفهمونم .. این فقط یک مغزه که از گوشت درست شده!
– خوب پس فکر کردن چی میش ؟
– تو نمی‌فهمی مگر نه ؟… تو داری از قبول چیزی که می‌گم خودداری می‌کنی… این مغز فکر می‌کنه، بله ! این مغز گوشتی فکر می‌کنه!
– هوم ! گوشت متفکر! توقع داری من باور کنم؟
– بله! گوشت متفکر، گوشت هوشمند، گوشت با محبت و احساس، گوشتی که رویا می‌بینه بله سرتاسر گوشت! حالا شروع می‌کنی عکس بگیری یا من باید همه کارها رو بکنم ؟
– اوه خدای من! پس تو جدی می‌گی که اون‌ها سراسر از گوشت ساخته شده‌اند؟
– متشکرم، بالاخره! بله آن‌ها مطمئناً از گوشت ساخته شدند و آن‌ها برای صدها سال است که در تلاشند تا با ما تماس برقرار کنند.
– اوه خدای من! گوشت چی تو ذهنش داره؟
– او اول می‌خواد با ما صحبت کنه و بعدش تصور می‌کنم، می‌خوان کیهان رو کشف کنند و با هوشمندان دیگر تماس بگیرن و تبادل نظر و اطلاعات داشته باشن. یک امر عادی.
– ما قرار بود با گوشت صحبت کنیم؟
– این هم فکریه!
– این پیغامی هست که اون‌ها برای ما فرستادن: سلام کسی اون بیرون هست؟ کسی خونه هست؟
-اونا واقعاً حرف می‌زنند؟ پس از کلمات، نظرات و مفهمومات استفاده می کنند؟
– بله و تنها فرقش این هست که اون‌ها این کار رو با گوشت انجام می‌دن!
– من فکر کردم تو گفتی اون‌ها از رادیو استفاده می‌کنند؟
– بله استفاده می‌کنند ولی فکر می‌کنی چی پشت رادیو هست؟ صدای گوشت‌ها… می‌دونی وقتی به گوشت ضربه می‌زنی و یا اونو به هم می‌زنی اون یک صداهایی درست می‌کنه؟ اونا با به هم زدن گوشت‌های خودشان با هم حرف می‌زنند، اون‌ها حتی می‌تونند با عبور دادن هوا از گوشت‌شون آواز بخونن!
– اوه خدای من! گوشت آوازخوان؟ این‌ها همه خیلی زیادی هستند… توصیه تو چیه؟
– توصیه رسمی یا غیر رسمی؟
– جفتش!
– رسمی: ما باید با آن‌ها و هر موجود هوشمند دیگری ارتباط خوشایند برقرار کنیم و اون‌ها رو وارد قسمتی از کهکشان بکنیم بدون تبعیض، ترس و یا طرفداری! غیر رسمی: من توصیه می‌کنم که ما اطلاعات ثبت شده رو پاک کنیم و همه چیز را فراموش کنیم.
– من آروز داشتم همین رو بشنوم!
– این ناگوار به نظر می‌رسه اما حدودی هست. آیا ما واقعا می‌خواهیم که با گوشت ارتباط برقرار کنیم؟
– من صد در صد قبول دارم… آن‌جا چی برای گفتن هست؟ سلام گوشت اوضاع چطوره؟ اما آیا این کارسازه؟ ما اینجا با چند تا سیاره سرو کار داریم؟
– فقط یکی! اونا می‌تونن با استفاده از محفظه‌ای مخصوص گوشت به سیارات دیگه سفر کنن، اما نمی‌تونن روی اون‌ها زندگی کنند و گوشت بودن باعث شده فقط بتونن به قسمت C فضا سفر کنند که اون‌ها رو محدود می‌کنه، به سرعت نور و براشون ممکن می‌کنه که تماس‌های کوتاهی برقرار کنند، در واقع خیلی خیلی کوتاه.
– پس ما فقط وانمود می‌کنیم که در کیهان «کسی خونه نیست»!
– خودشه!
– بیرحمانه است، اما تو خودت گفتی: چه کسی می‌خواد با گوشت‌ها ملاقات کنه؟ … اون‌ یکی که توی سفینه‌های ماست چی؟ اونی که روش آزمایش کردین، شما مطمئنید چیزی به خاطر نمیاره؟ اگر به خاطر بیاره کاملاً دیوانه به حساب میاد ما فقط وارد سر او شدیم و گوشت او‌نها رو صاف کردیم[1] پس ما برای او‌ن‌ها فقط یک رویا بودیم.
– رویایی برای گوشت؟ چه برداشت جالبی!
– پس ما باید رویای گوشت‌ها باشیم.
– و ما کل این قسمت از کهکشان رو خالی از موجودات هوشمند اعلام و نشانه‌گذاری می‌کنیم.
– خوبه! موافقم رسمی و غیر رسمی، این پروند بسته شد!
– کس دیگری هم هست؟ کسی که اون سمت کهکشان برایش جالب باشه؟
– بله!
– یه گروه با مغزهای هیدروژنی هوشمند نسبتا خجالتی، اما خوب در کلاس 9 ستاره در منطقه جی 445. در دو دوره بزرگ گذشته تماس گرفتند و می‌خواهند دوباره دوست باشند.
– آنها همیشه این اطراف می‌آیند!
– و چرا نه؟ تصور کن اگر جهان یک وجود کاملا تنها بود، چقدر بیزنظیر و چقدر بی‌ارزش و سرد بود.
—————————–
پانویس:
[1] حافظه‌شان را پاک کردیم.

نویسنده: تری بیسون
مترجم: مانی بدیعی

جی آر آر تاکلین

زندگی نامه تاکلین
جان رونالد روئل تالکین  (1892-1973)
قرن ۱۸:
مهاجرت خانواده ی «تالکوهن» از «سکسونی» (آلمان) به انگلیس و تغییر نامشان به «تالکین».

سال ۱۸۹۱:
«مابل سوفیلد» با «آرتور روئل تالکین» ازدواج می کند، آرتور مدیر بانک بود اما پس از ترک کارش در بیرمنگام انگلیس به آفریقای جنوبی رفت.

سال ۱۸۹۲:
در سوم ژانویه ، «جان رونالد روئل تالکین» در «بلومفانتین، آفریقای جنوبی» متولد می شود.

سال ۱۸۹۴:
تنها برادر جان، «هیلاری»، متولد می شود.

سال ۱۸۹۶:
در ۱۵ فوریه «آرتور تالکین» می میرد. «مابل تالکین»، «جان» و «هیلاری» به انگلیس باز میگردند. آنها در شهرکی روستایی در «بیرمنگام» بزرگ می شوند.

سال ۱۹۰۰:
«مابل تالکین» یک «کاتولیک» می شود. کشیشی که معمولا به خانه ی آنها میامده «پدر فرانسیس مورگان»، نیمه اسپانیایی، نیمه ولزی بوده.

سال ۱۹۰۴:
«مابل تالکین» مبتلا به دیابت می شود، که در آن زمان علاج ناپذیر بود. او در ۱۵ اکتبر می میرد. پسرها توسط «خاله بئاتریس سوفیلد» و «پدر مورگان» نگهداری می شوند. اندکی بعد آنها به خانه ی «خانم فاکنر» می روند.
در این زمان تالکین از مدرسه «دستور زبان شاه ادوارد ۴» دیدار می کند و علاقه اش به زبان شناسی بیشتر می شود. به همراه چند تن از دوستان «مدرسه شاه ادوارد» آنها گروه «تی.سی.بی.اس» را که تشکیل می دهد.

سال ۱۹۰۸:
با ساکن شدن در منزل «خانم فاکنر»، «جان»، «ادیت برت» زن ۱۹ ساله ای را ملاقات می کند. «پدر مورگان» داشتن هر روابطی را برای او تا سن ۲۱ سالگی که بتواند از خودش مراقبت کند، ممنوع می کند.

سال ۱۹۱۱:
«جی.آر.آر تالکین» به آکسفورد می رود و در آنجا «زبانهای انگلیسی کهن»، «زبانهای آلمانی»، «فنلاندی» و «ولزی» را می خواند.

سال ۱۹۱۳:
در سن ۲۱، «جان» دوباره با «ادیت» تماس برقرار می کند، اما آنها از هم دور شده بودند و «ادیت» نامزد فرد دیگری شده بود. «جان» او را متقاعد می کند تا نامزدیش را بهم بزند و با «جان» نامزد کند.
در این زمان او درجه ی بالایی در «لغت شناسی» می گیرد و به همین دلیل رشته اش را از «ادبیات کهن» به «ادبیات و زبان انگلیسی» تغییر می دهد .
او با شعر «crist of Cynewulf» تحت تاثیر قرار می گیرد.

سال ۱۹۱۵:
«تالکین» در این سال «مدرک درجه یک در انگلیسی» از آکسفورد می گیرد و بعد از وقوع جنگ جهانی اول در ۱۹۱۴ به «تفنگداران لنکشایر» می پیوندد.

سال ۱۹۱۶:
«تالکین» با «ادیت» ازدواج می کند و بعد از ازدواجش به فرانسه فرستاده می شود. او در «سام» می جنگد اما به علت بیماری معاف و به خانه فرستاده می شود. دو تن از سه تن دوستان صمیمیش در جنگ جهانی اول کشته می شوند.

سال ۱۹۱۷:
در اوایل سال ۱۹۱۷ او شروع به کار روی داستانی کرد که قرار بود «سیلماریلیون» شود؛ شاهکار تالکین در اسطوره شناسی و زبان.
روزی او و «ادیت» برای راهپیمایی به جنگلی رفتند و آنجا در «بیشه های شوکران»، «ادیت» برای او رقصید و الهامی برای داستان «برن و لوتین» شد.
داستان «برن و لوتین» داستان مورد علاقه ی او بود و «ادیت»، «لوتین» او.
اولین پسرشان «جان فرانسیس روئل تالکین» در ۱۶ نوامبر ۱۹۱۷ متولد شد.

سالهای ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۰:
در ۱۹۱۸ «تالکین» کاری در دانشگاه بدست آورد و به عنوان «دستیارلغت نویس» لغتنامه انگلیسی جدید آکسفورد انتخاب شد. او درخواست داد تا در «دانشگاه لیدز» به سمت استادیار منصوب شود و آنها او را پذیرفتند.
در این سالها او یکی از داستانهایش بنام «سقوط گوندولین» را خواند و مورد تشویق بی اندازه شنوندگانش قرار گرفت.

سالهای ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۵:
در «لیدز» علاوه بر تدریس به «ای.وی.گوردون» در چاپ «سر گاواین و شوالیه سبز» همکاری کرد. در این زمان او به نوشتن کتابهای «داستانهای گمشده» ادامه داد و «زبانهای الفی» را اختراع کرد.
هنگام تدریس در «لیدز» دو پسر دیگرش هم به دنیا آمدند: «مایکل هیلاری روئل» در اکتبر ۱۹۲۰ و «کریستوفر روئل» در ۱۹۲۴٫
در ۱۹۲۵ «تالکین» به سمت «استادی آنگلوساکسون» دانشگاه آکسفورد رسید.

سالهای ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۵:
«تالکین» تحقیقات ادبیش را زیاد  منتشر نمی کرد. هرچند تحقیقات منتشر شده اش عالمانه و نادر بودند و بسیار تاثیر گذار.
در آکسفورد «اینکلینگز» شکل گرفت. گروهی از نویسندگان مسیحی و محافظه کار آکسفورد که به طور غیررسمی و اکثرا در مهمانی ها همدیگر را ملاقات می کردند. در این گروه «نویل کوگهیل»، «هوگو دایسون»، «چارلز ویلیامز»، «اوون بارفیلد» و در راس آنها «سی.اس.لوئیس» قرار داشتند و لوئیس تبدیل به یکی از دوستان صمیمی تالکین شد. آنها برای گفتگو، نوشیدن و خواندن مطالب نیمه تمامشان گرد هم می امدند.
«ادیت» آخرین فرزند و تنها دخترشان «پرسکیلا» را در ۱۹۲۹ بدنیا آورد.
«تالکین» شروع به نوشتن نامه هایی درباره ی بچه ها کرد که به «سانتا کلوس» معروف است و مجموعه اینها که در سال ۱۹۷۶ منتشر شد «نامه های کریسمس پدر» نام دارد. در دوران بزرگسالی «جان» به دنبال کشیشی رفت، «مایکل» و «کریستوفر» به «نیروی هوایی پا
دشاهی» خدمت کردند. بعد از آن «مایکل» معلم مدرسه شد و «کریستوفر» دانشیار دانشگاه و «پرسکیلا» نیز کارمند اجتماعی . ضمنا «تالکین» اسطوره شناسی و  زبانش را نیز تکمیل کرد .

سالهای ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۷:
یک روز هنگامی که «تالکین» در حال تصحیح ورقه های امتحانی بود ، مشاهده کرد یک نفر یک صفحه از پاسخنامه اش را خالی گذاشته و روی آن صفحه تالکین جمله ای نوشت که محرک ذهنی او شد: «در داخل سوراخی در زمین هابیتی زندگی می کرد»! او سپس احساس کرد باید بداند «هابیت» چیست، در چه نوع سوراخی زندگی می کند، و اصلا چرا در سوراخ زندگی می کند و غیره…
از این بازجویی داستانی ساخته شد که «تالکین» آن را برای بچه های کوچکش تعریف کرد. در سال ۱۹۳۶ نسخه ناکامل تایپ شده ای از این داستان بدست «سوزان داگنال»، کارمند «انتشارات جورج آلن و آنوین» رسید . او از «تالکین» خواست تا داستانش را کامل کند و نسخه کامل را به «استنلی آنوین» رئیس انتشارات ارائه داد و در ۱۹۳۷ داستان با نام «هابیت» منتشر شد.

سالهای ۱۹۳۷ تا ۱۹۵۵:
در سال ۱۹۴۵ او استاد زبان و ادبیان انگلیسی شد و تا زمان بازنشستگی در ۱۹۵۹ این سمت را حفظ کرد.
«هابیت» به قدری موفق بود که «استنلی آنوین» از «تالکین» خواست تا اگر کاری مشابه برای انتشار دارد به او بدهد. «تالکین» در این زمان شروع به کار بروی افسانه ی بزرگش «سیلماریلیون» کرده بود . اما ناشر عقیده داشت که کتاب از نظر تجاری قابل انتشار نیست! و دوباره از «تالکین» خواست تا دنباله ای بر «هابیت» بنویسد .
این دنباله به زودی به چیزی فراتر از داستان بچگانه بدل شد: «ارباب حلقه ها»!
انتشارات این کتاب را در سه قسمت جداگانه در طول سال های ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۵ منتشر کرد . بزودی مشخص شد که نویسنده و ناشران تعداد چاپهای کتاب را بسیار کم برآورد کردند ، زیرا کتاب با سرعتی نجومی به فروش می رفت .

سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۸:
«ارباب حلقه ها» نظریات مختلفی بدنبال داشت از نظریات پرشور و تشویق کننده ای چون «آئودن» و «لویس» تا منتقدانی چون «ویلسون» و «مویر»…
در سال ۱۹۶۸ «ارباب حلقه ها» براستی تبدیل به انجیل نیمی از جامعه آمریکا شده بود.

سالهای ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۲:
بعد از بازنشستگی در ۱۹۶۹ «ادیت» و «جان» به «بورنموت» رفتند.
در ۲۲ نوامبر ۱۹۷۱ «ادیت» درگذشت و «جان» به آکسفورد و اتاقهایی که توسط «کالج مرتون» آماده شده بود بازگشت. «جان» در ۲ سپتامبر ۱۹۷۳ درگذشت.
او و «ادیت» در یک قبر به خاک سپرده شدند؛ در قسمت کاتولیکی قبرستان «وولورکوت» ، شمال حومه «آکسفورد».
روی سنگ مزارشان ، نوشته های زیر به چشم می خورد:
ادیت مری تالکین، لوتین، ۱۸۸۹-۱۹۷۱
جان رونالد روئل تالکین، برن، ۱۸۹۲-۱۹۷۳

سال ۱۹۷۳:
افسانه ی بزرگ «تالکین» که داستانهای مربوط به «دوران اول» و «دوران دوم» بود توسط «آلن و آنوین» منتشر شد . کوچکترین پسر «تالکین»، «کریستوفر» بار ویرایش، کامل کردن و انتشار بزرگترین کار زندگی «تالکین» را بر عهده گرفت. و بدین ترتیب «سیلماریلیون» در سال ۱۹۷۷، «داستانهای ناتمام» در سال ۱۹۸۰ و سری «تاریخ های سرزمین میانه» از ۱۹۸۴ تا ۱۹۹۷ و «فرزندان هورین» در سال ۲۰۰۷ منتشر شدند.
به علاوه داستانهای دیگر مانند «آقای بلیس»، «رووراندم» و «نامه های کریسمس پدر» نیز منتشر شدند.
منبع: v3.arda.ir/biography

1. برنده ی جایزه ی بین الملی داستان فانتزی در سال 1957 به عنوان بهترین نویسنده ی  فانتزی نویس برای ارباب حلقه ها.
2. برنده ی اولین جایزه ی گندالف (به افتخار یکی از شخصیت های داستان ارباب حلقه ها) در سال 1973  و گرفتن عنوان بزرگترین نویسنده فانتزی نویس (در همین سال ایشان فوت کردند).
3. برنده ی جایزه ی بین الملی لوکوس در سال 1978 به خاطر کتاب سیلماریلیون (بعد از مرگ).
4. برنده ی جایزه ی مای توپیک در سال    1981 برای کتاب افسانه های ناتمام (بعد از مرگ).
5. برنده  جایزه ی بالروگ (بعد از مرگ).
6. پس از رای گیری در سال 1999 توسط سایت آمازون (معتبر ترین کتاب فروشی اینترنتی جهان( کتاب ارباب حلقه ها با دویست و پنجاه هزار رای (250000)  از طرف کاربران اینترنتی کتاب هزاره دوم نام گرفت.
7. سومین کتاب پرفروش در تاریخ جهان با تیراژ 100 میلیون نسخه بعد از انجیل با تیراژ شش بیلیون نسخه و پرسش ها اثر ماو تسه تانگ با نهصد میلیون نسخه.
8. دریافت جایزه ی اسکار در سال 2004 به عنوان بهترین فیلم بر مبنای داستان ارباب حلقه ها.
9. دریافت جایزه ی اسکار بهترین فیلم نامه اقتباسی در سال 2001 بر مبنای داستان ارباب حلقه ها.
10. دریافت جایزه ی اسکار بهترین فیلم نامه ی اقتباسی در سال2003 بر مبنای داستان ارباب حلقه ها.
در مصاحبه ای که قبل از مرگ با آقای تالکین شد ایشان شخصیت مورد علاقه ی خود در کتاب ارباب حلقه ها را فارامیر معرفی کردند.
یکی از شگفتی هایی که تمام منتقدان را متعجب کرده است این بوده که آقای تالکین تمام آثارش را در یک دنیای دیگر (سرزمین میانه) ساخته و پرداخته بدون اینکه کوچکترین الهامی از آثار دیگر بگیرد.
شاهکار آقای تالکین الهام بخش نویسندگان مشهور دیگری چون جی.کی.رولینگ شد که موفق به خلق اثر فانتزی هری پاتر گشت.

مجموعه‌ی داستان‌های نوشته شده توسط استاد تالکین:
در زمان حیات:
1-  هابیت یا آنجا و بازگشت دوباره:
نخستین کتاب از سری ارباب حلقه‌ها که چگونگی به دست آوردن حلقه‌ی یگانه توسط بیلبو بگینز در آن نوشته شده است.

2-  سه‌گانه‌ (تریلو‌ژی)‌ ارباب حلقه‌ها:
داستان حلقه‌ی یگانه، پس از بخشیده شدن به فرودو بگینز و چگونگی سفر آن به جنوب و نابودی آن، جنگ‌های موردور و پادشاهی جنوب، بازگشت شاه و پایان دوران سوم به روایت مردمان کوچک. شامل سه جلد:
1- یاران حلقه، 2- دو برج، 3- بازگشت شاه.

3-  ماجرا‌های تام بامبادیل :
شامل 16 داستان به نظم.
 
4-  می‌رود راه پیوسته تا آن سو:
مجموعه‌ای از موسیقی‌ها و آوازهای استاد.
 
 پس از فوت (توسط پسرش کریستوفر تالکین):
5-  سیلماریلیون:
داستان‌های آفرینش، بهار آردا، روزگار شکوه الف‌ها و والینور و داستان ساخت سیلماریل‌ها، دزدیده شدن آن توسط شیطان -مورگوت- و تبعید نولدور. دوران اول و جنگ‌های بلریاند و دوران دوم و نومه‌نور و شکوه و غرور و سقوط‌‌‌‌شان. دوران سوم و حدیث حلقه‌های قدرت و به طور کلی، تاریخ مکتوب آردا.
 
6- افسانه‌های ناتمام ِ (نومه‌نور و سرزمین میانه):
مجموعه‌ی داستان‌های موازی که در طی داستان‌های دیگر آمدند و استاد در قید حیات موفق به تکمیل کردنشان نشدند. شامل یازده حدیث در سه دوران و سه حدیث دیگر در باب ایستاری، درو‌اِداین و پلانتیر.
 
7- تاریخ سرزمین میانه:
شامل دوازده جلد که در آن‌ها به طور تمام و کمال تاریخ آردا تشریح شده‌است. شامل:
کتاب داستان‌های گم‌ شده 1 (جلد اول)
کتاب داستان‌های گم شده 2 (جلد دوم)
منظومه‌های بلریاند (جلد سوم)
شکل دهی سرزمین میانه (جلد چهارم)
راه گم شده و دیگار مکتوب‌ها (جلد پنجم)
بازگشت سایه -تاریخ ارباب حلقه‌ها 1 (جلد ششم)
خیانت ایزن‌گارد -تاریخ ارباب حلقه‌ها 2 (جلد هفتم)
نبرد حلقه -تاریخ ارباب حلقه‌ها 3 (جلد هشتم)
شکست سائورون -شامل تاریخ ارباب حلقه‌ها 4 (جلد نهم)
حلقه‌ی مورگوت (پس از سیلماریلیون 1) (جلد دهم)
نبرد جواهرات (پس از سیلماریلون 2) (جلد یازدهم)
مردم سرزمین میانه (جلد دوازدهم)
 
۸- آخرین سرود بیلبو:
شامل شعری که استاد به منشی خود، جوی هیل هدیه کرد.
 
9- فرزندان هورین:
این اثر، نارن ای هین‌ هورین، یا داستان فرزندان هورین، تورین و نیه‌نور را شرح می‌دهد.
 
10- تاریخ هابیت:
آخرین اثر چاپ شده که شامل دو جلد آقای بگینز و بازگشت به بگ‌اند است.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.