داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آران آگویار: می‌خواهم این مصاحبه را با یکی از نه داستان شروع کنم، در ابتدا ممکن است داستان “بی‌بی هلدر” را خلاصه کنید؟
جومپا لاهیری: داستان درباره‌ی یک آدم ناجور است؛ یک زن جوان که در ساختمان بی‌قواره‌ای در کلکته زنده‌گی می‌کند و تحت حمایت پسرعمو و زن‌ش است که مغازه‌ای دارند. او دچار صرع است و زنده‌گی محافظت‌شده‌ای دارد: بنابراین او بسیار بی‌تجربه و خام است. داستان به‌طور اساسی درباره‌ی گرفتاری‌های دهکده با بیماری و ازدواج، و شوهر پیدا کردن برای اوست.

آران آگویار: او یک شخصیت نادر و غیر معمولی است که بیش‌تر مردم به آسانی باهاش ملاقات نمی‌کنند. چه چیزی باعث شد که شما بی‌بی هلدر را به این خوبی بشناسید؟
جومپا لاهیری: رفتن به هند و دیدار مردم. برای آن داستان، من زمینه را از زن جوانی که در طی دو سری از بازدیدهایم از هند داشته‌ام، شناختم. من هیچ‌وقت ندیدم که آن زن مشکل مزاجی داشته باشد. اما می‌دانم که می‌خواست ازدواج کند. او در هم‌آن ساختمانی بود که عمه و عمویم در آن زنده‌گی می‌کردند، و ما یک‌جور دوستی باهم پیدا کرده بودیم، نه خیلی عمیق و پایدار ولی یک‌‌جور دوستی. از عمه‌ام شنیدم که او حمله‌های صرعی دارد…

آران آگویار: شما با سندیت شرح می‌دهید که بی‌بی دچار یک حمله‌ی ناگهانی در خیابان می‌شود، و جمعیت نمی‌دانستند چه کنند، تا این‌که یک‌نفر فریاد می‌زند: “چرم!“. آیا راوی واقعی یک‌نفر دیگراست و شما فقط نویسنده‌اید؟
جومپا لاهیری: خیر. من مکامله‌ای کوتاهی با عمه‌ام داشتم درباره‌ی آخرین‌باری که این زن دچار حمله شد. او گفت که: “اگر شما چیزی را که از چرم ساخته شده باشد نزدیک او بگیرید، به‌ش کمک می‌کند.” این توی سرم فرورفت. عمه‌م واقعن هرگز چیزی را برایم شرح نداد، او استعداد قصه‌گویی ندارد. 

آران آگویار: حالا، چه می‌شد اگر روای، داستان را مثل یک شاهد عینی رو می‌کرد؟ مثلن، یک راوی نوجوان بهتر از یک پیرزن یا یک مادر است. آیا ممکن بود تمرکز کردن او، باعث می‌شد که پی‌رنگ از زن بیمار به، شاید، تاثیرگذاری روی خود راوی تغییر جهت بدهد؟
جومپا لاهیری: شاید، شاید هم نه. راوی هیچ شخص به‌خصوصی نیست. گروهی از زنان است. بنابراین صدای راوی هویت مشخصی ندارد. من می‌خواستم داستان فاکنر، شاخه گلی برای امیلی که راویِ آن را بسیار تحسین می‌کنم را امتحان کنم. به این‌خاطر داستان را این‌طور نوشتم. این یک تجربه‌ی شخصی بود.

آران آگویار: تا چه اندازه دیدار از محلی خارجی پیش از نوشتن داستانی که در آن‌جا رخ می‌دهد نیازمند یا مفید است؟ در دهه‌ی 60، یک نویسنده‌ی انگلیسی رمان‌های پلیسی، داستان‌های زیادی را درباره‌ی یک بازرس پلیس بمبئی نوشت. اما چندسال بعد معلوم شد که او هیچ‌وقت در بمبئی نبوده.
جومپا لاهیری: من داستان‌هایی را در مکان‌های خارجی شروع کرده‌ام، زمانی که هیچ تصوری از آن نداشته‌ام و هم‌این‌طور هیچ دست‌رسی هم به آن نداشته‌ام و می‌بایست که به خرده جست‌و‌جوها و سئوالاتم اعتماد کنم تا از این طریق قدری جزئیات به دست بیاورم. اگر شما یک کتاب مرجع خوب داشته باشید و اسم چندتا خیابان اصلی را بدانید به هم‌راه یک‌کم توصیفات، می‌توانید به راحتی هر داستانی را که در هرجایی اتفاق می‌افتد، بنویسید. اما برای من، بله، ممنون سفرهایم به هند برای بسیاری از داستان‌هایم هستم.

آران آگویار: افسانه‌های بی‌پایان هندی از پانچاتارا، مثل حکایت آسپ، غالبن با یک پند اخلاقی به پایان می‌رسند. داستان‌های شما اصولن بر ارتباط متمرکزند.
حومپا لاهیری: ارتباط‌ها از انتشار یک نکته‌ی اخلاقی جلوگیری نمی‌کنند… من وقتی می‌نشینم تا داستانی را شروع کنم، به این که بخواهم درباره‌ی یک فکر، یا یک پیام بنویسم، فکر نمی‌کنم. من فقط سعی می‌کنم داستانی را بنویسم. (که به اندازه‌ی کافی دشوار هست). یک پیام آشکار، یا یک پند اخلاقی، یا یک چیزی مثل این [می‌خندد]، فکر می‌کنم وجودش خوب باشد. اما چیزی نیست که با جدیت به‌ش فکر کنم. این برای صادق بودن با شما.

آران آگویار: شما مترجم دردها را برای هندی‌ها، آسیایی-آمریکایی‌ها و برای شنوده‌ها عام فروش‌گاه‌های کتاب خواندید. آیا واکنش‌هایشان متفاوت یود؟
جومپا لاهیری: واکنش‌ها متفاوت نبود. آدم‌ها متفاوت بودند. وقتی که برای شنوده‌های هندی می‌خواندم، آن‌ها سئوالات زیادی می‌کردند که بیش‌تر بر پایه‌ی بازنمایی داستان و هویت بود. هم‌این هفته‌ی پیش در انگلستان هم اتفاق افتاد. بعضی هندی‌ها می‌آیند و می‌گویند که یکی از داستا‌ن‌ها، چیزهای بسیار خاصی از تجربه‌هایشان را به یاد آن‌ها می‌آورد، که این شاید، شاید هم نه، وضعیتی برای غیرهندی‌ها هم باشد. اما من هم‌چنان نامه‌های باورنکردنی از مردمی که هندی نیستند، و زن نیستند، دریافت می‌کنم.

آران آگویار: هرگز به مجله‌های اینترنتی مثل pifmagazine.com سر زده‌اید؟
جومپا لاهیری: من هیچ‌وقت به اینترنت دست‌رسی نداشته‌ام. [آه می‌کشد]. در حقیقت، من به چیزهایی که روی کامپیوتر دیگران است، ایستاده نگاه می‌کنم. مدت کوتاه در زنده‌گی‌م، یک پست الکترونیک باز کردم، دوبار در حقیقت… اما این چیزی است که در حال حاضر نمی‌خواهم در زنده‌گی‌م وجود داشته باشد.

آران آگویار: آیا این حرف به این معنی‌ست که شما در دوره‌ای از تقابل سنت در برابر مدرنیسم هستید؟
جومپا لاهیری: خیر.[با دهان بسته می‌خندد]. تمام دنیای اینترنت برایم مثل یک آشفته‌گی می‌ماند. به‌ویژه از وقتی که توانسته روی کامپیوتر من باشد، یعنی جایی که می‌نویسم. دل‌م می‌خواهد که به کامپیوتر به‌طور روان‌شناختی فکر کنم، که بیش‌تر مثل یک فضای خالی است تا چیزی مثل فشار دادن یک دکمه و پدیدار شدن دنیا.

آران آگویار: شما قراردادی برای نگارش یک رمان دارید. می‌توانید اشاره‌ای به ماهیت این کتاب بکنید؟
جومپا لاهیری: صحبت درباره‌ی کاری که الان در حال انجام‌ش هستم برایم بسیار سخت است. تنها زمانی که چیزی را به پایان می‌رسانم است که می‌توانم واقعن در قالب واژه‌، تشریح‌ش کنم.

آران آگویار: بعضی داستان‌های کوتاه، رمان می‌شوند.
جومپا لاهیری: رمان‌هایی را دیده‌ام که از دل یک مجموعه داستان بیرون آمده‌ند. اما چنین چیزی برای من رخ نمی‌دهد که بخواهم از داستان‌هایم رمانی بسازم، یا رویشان کار کنم. آن‌ها برای من تمام شده هستند، بنابراین احساس نمی‌کنم که باید برگردم و روی آن‌ها را ماله بکشم.

آران آگویار: ممکن است توصیه‌ای به داستان‌نویسان تازه‌کاری بکنید که می‌خواهند اولین کارشان را برای نیویورکر یا ناشرانی که کم‌تر شناخته‌شده هستند، بفرستند؟
جومپا لاهیری: من هیچ‌وقت اولین داستانی را که نوشتم برای جایی نفرستادم. به خودم فرصت دادم تا داستان‌های بیش‌تری بنویسم. من شروع به نوشتن کردم و بعد کتابی خریدم که می‌گفت کجا می‌شود یک داستان را پست کرد. چون من می‌خواستم آن‌ها را بیرون بدهم و آن‌وقت چیزهای دیگری بنویسم. این برای سال‌ها ادامه داشت. گاهی یادداشت زیبایی دریافت می‌کنید، که این به شما برای بار بعدی که می‌نشینید تا بنویسید، قدری الهام می‌دهد. این یک راه اتصال با تمام دنیا، سردبیرها، ناشران و دیگران و دیگران است. اما باید دانست که این ابدن یک هدف نیست. اگر اتفاق بیافتد؛ افتاده. اگر هم برای مدت زیادی رخ ندهد، باز هم قابل قبول است.

آران آگویار: در آخر، آیا حلقه‌ای الماسین در دست دارید؟ نیل دایاموند آهنگی دارد به اسم “کابوی الماسین” که می‌گوید: “…رسیدن نامه و کارت دعوت از مردمی که اصلن نمی‌شناسم‌شان، و پیش‌نهادهایی از آن‌سوی نلفن…” آیا شما با کتاب مترجم دردها، احساسی مثل کابوی الماسین ندارید؟
جومپا لاهیری: ها، ها، ها! راست‌ش الان فقط احساس خسته‌گی می‌کنم. تابستان بسیار هیجان‌انگیز و بی‌قراری را گذرانده‌ام.
مترجم: خسرو نخعی
این مصاحبه از مجله‌ی اینترنتی pifmagazine انتخاب  و ترجمه شده است.
منبع: http://dastangooo.persianblog.ir

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1594
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.