داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بمان زرافه

بر سکوی خالی شبانگاه که باد زوزه ‌کش بر آن می‌‌گذشت، در سالن متروک مهتابی خاکستری دودی بزرگ ایستاد. شب‌‌ها ایستگاه‌های خالی ته دنیایند، خاموش، پوچی پرورده و تهی. تهی، تهی، تهی. اما اگر پیشتر بروی، گم می‌‌شوی. 
پس گم شده ‌ای. چرا که تاریکی صدایی مهیب دارد. نمی‌توانی از آن بگریزی و برق آسا بر تو چیره شده است. با یاد قتلی که دیروز مرتکب شدی، بر تو می‌تازد و با پیش آگهی از قتلی که فردا مرتکب خواهی شد، بر تو حمله ‌ور می‌‌شود و فریادی را از اندرونت بالا می‌‌کشاند:فریاد ناشنیده ماهی یکه و تنها، که در دریای خودش غرق می‌‌شود. و فریاد صورتت را تکه پاره می‌کند و گودی ‌هایی پر از خوف و خطر گذشته در آن پدید می‌‌آورد که دیگران را می‌ترساند. تاریکی خوفناک این چنین خاموش است – فریاد جانور یکه و تنها در دریای خودش. و چون سیلابی برمی‌‌آید و پیش می‌تازد، تیره بال، تهدیدگر، موج وار. و شرورانه فش فش می‌کند، چون کف. در ته دنیا ایستاد. 
چراغ‌های نئون سفید سرد و بی ‌رحم بودند و همه چیز را عریان و محزون می‌کردند. اما پس آن‌ها تاریکی ترسناکی گسترده می‌‌شد. هیچ سیاهی ای به سیاهی تاریکی پیرامون چراغ‌های سفید سکوهای خالی شبانگاه نبود. دختر با آن دهان بس سرخ در سیمای رنگ پریده گفت، می‌‌بینم سیگار داری. گفت، آره، دارم. دختر نزدیک شد و به زمزمه گفت، پس چرا با من نمی‌‌آیی؟ گفت، نه، برای چی؟ دختر دور و برش موس موس کرد، نمی‌‌دانی به چی می‌‌مانم. جواب داد، می‌‌دانم، مثل همه آن‌های دیگر می‌مانی. تو زرافه ‌ای، گنده بک، یک زرافه کله شق! می‌‌دانی چه طوری ام، هان؟ گفت، گرسنه و لخت و بزک کرده. مثل همه ‌شان. دختر کنار دستش نخودی خندید، تو زرافه دیلاق و خنگی، اما تو دل برویی و سیگار هم که داری. بیا، پسر، تاریک است. به دختر نگاه کرد. خندید، باشد، تو به سیگار می‌‌رسی و من تو را می‌بوسم. اما اگر دست به پیرهنت بزنم، چی؟ دختر گفت، آن وقت سرخ می‌‌شوم، و او فکر کرد که خنده دندان نمای دختر جلف است. قطاری باری در ایستگاه زوزه کشید و ناگهان از جا کنده شد. چراغ عقب کم سویش سراسیمه در تاریکی محو شد. دنگ دنگ، جیرجیر، درق درق، تلغ تلغ – رفته. بعد با دختر رفت. بعد دست‌ها، صورت‌ها و لب ها. فکر کرد، اما همه صورت‌ها خون چکانند، از دهان‌ها خون بیرون می‌ریزد، و در دست‌ها نارنجک دستی است. اما بعد بزک را مزه کرد و دست دختر بازوی استخوانی ‌اش را گرفت. بعد صدای ناله ‌ای بلند شد و کلاهخودی فولادی پایین افتاد و چشمی‌ترکید. فریاد کشید، تو داری می‌‌میری. دختر شاد شد، مردن، این شد یک چیزی! بعد دختر کلاهخود را تا پیشانی پس زد. موی تیره درخت درخششی ملایم داشت. به زمزمه گفت، آه، موهایت. دختر نرم پرسید، می‌مانی؟ آره. زیاد؟ آره. همیشه؟ گفت، موهایت بوی ترکه‌های تر را می‌دهد. دختر دوباره پرسید، همیشه؟ و بعد از دوردست:فریاد بلند، درشت، نزدیک. فریاد ماهی، فریاد خفاش، فریاد سوسک سیاه. فریاد جانور وار تا به حال نشنیده لوکوموتیو. آیا قطار، ترسیده از آن فریاد، روی ریل‌ها به حرکت درآمد؟ فریاد زرد سبز ناشناخته نور زیر صور فلکی رنگ باخته. آیا آن فریاد ستاره‌ها را به لرزه در آورد؟ بعد پنجره را باز کرد، چون شب با دست‌های سرد به سینه عریانش چنگ انداخته بود، و گفت:من باید بروم. بمان، زرافه!دهان دختر در صورت پریده رنگش سرخی می‌‌زد. اما زرافه با گام ‌هایی که طنینی پوک داشت، با طمانینه از پیاده رو گذشت و پس او خیابان مهتابی خاکستری باردیگر در سکوت فرو رفت و به تنهایی حجری ‌اش برگشت. پنجره‌ها چون چشم خزنده مرده می‌‌نمودند، گویی با پوسته ای شیری مات شده بودند. پرده‌ها، پلک‌های سنگین‌ خوابی که در خفا نفس می‌‌کشیدند، آرام موج می‌‌خوردند. تاب خوران. تاب خوران، سفید، نرم، و غمگین پس او در جنبش بودند. از پنجره کرکره‌ای صدای میو درآمد و سینه دختر سرد بود. وقتی او سربرگرداند، پس جام پنجره دهانی بس سرخ بود. زرافه گریه کرد. 
نویسنده: ولفگانگ بورشرت
مترجم: فرشته مولوی

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1631
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.