داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

حالا عاشق‌اش باش …

از خانه‌ی سنگی قدیمی که در آن بدنیا آمدم، منظره‌های کوهستان‌هایی پوشیده از برف، و جلگه‌های خشک که اطراف شهر کوچک را پر کرده‌اند، دیده می‌شدند. یک سرزمین خشک مرتفع. مادرم می‌گفت، لباس‌های شسته که قبل از هشت صبح پهن می‌شدند، خیلی قبل از وقت ناهار خشک شده بودند. دنیای بیرونی در داخل خود خانه هم مشهود بود، در آقای جوانی که خانه را با ما شریک بود، کارمند نفت بود. "آن موقع کلی نفتی آن حوالی بود." به این شکل خودش را معرفی می‌کرد. احتمالا صدای خود اوست که به یاد می‌آورم، اما در سایه‌ی احتمالا صد آمریکایی دیگری‌ست که در آن زمان در این مورد حرف می‌زده‌اند. سال 1919 بدنیا آمدم. سال‌ها بعد کتابی به دستم رسید، از آن‌هایی که توی جعبه‌های کتاب‌های "کهنه" می‌بینید یا توی مغازه‌های کتاب‌های –زمانی– دست دوم می‌فروشند. توسط یک "تاجر" بریتانیایی نوشته شده بود، به‌وضوح یک مأمور یا نوعی جاسوس بود، که آرام در میان ایران آن زمان می‌گشت، در میان قبیله‌ها و روستاها، گوسفندها و چوپان‌ها، سال‌ها پیش این ایران محو شده است. کامل از همه‌ی این‌ها لذت می‌برد، همه‌ی این‌ها مجذوب‌اش کرده بودند، این انزوا از بیرون او را به خود علاقه‌مند ساخته بود، سوالات بی‌شماری پرسید. درباره‌ی کرمانشاه هم نوشته است، جایی که می‌گویند در سال‌های 1918 و 1919 اپیدمی آنفولانزا سرتاسرش را فرا گرفته بود. و جنگ هم در سرزمین می‌وزید، پدر و مادرم خاطرات فراوانی از آن دو سال ِ کرمانشاه در خاطر دارند، اما هیچ چیزی در مورد آنفولانزا یا پناه‌جویان جنگی نمی‌گویند. اما به یقین یک خاطره از آن زمان هست. پدرم برای کار در بانک (بانک شاهنشاهی ایران) سواره می‌رفت. هر روز صبح بلند می‌شدم، پدرم بر پهلوهایم چنگ می‌زد، تا بر روی اسب، جلوی او بنشینم. مسیر کوتاهی را همراهش سواری می‌کردم، قبل از این‌که وارد جاده‌ی اصلی شود. حالا، چیزی که به یادم دارم قوی، به‌نظر کامل واقعی است. اول از همه بوی اسب و بعد گرمای لیز پنهان که دور من بود و به او تکیه داده بودم، بوی کاپشن‌اش، بوی دود خورده‌ی پشم. و داخل پشم، نوارهایی که طول بدن و شانه‌هایش را طی می‌کردند. تا پای چوبی‌اش را سر جای خود نگه دارند. پا، که اگر به آن ضربه می‌زدی، صدای تق ضعیفی داشت، میراث جنگ بود – میراث سنگرها. وقتی روح کوچک دختربچه یا پسربچه‌یی را مجذوب اسباب‌بازی‌اش می‌بینید، موجودی را تماشا می‌کنید که مورد هجوم طوفان‌های احساس‌های درونی‌اش قرار گرفته است. جلوی پدرم، محکم اسب را گرفته بودم، صداهای مختلف زنانه، ملتهب‌کننده‌ی طوفان‌های بوها، حرف‌ها و صداهایی بود که می‌گفتند – "محکم اسب را بگیر، از رویش نیفتی." آرام به سمت درب‌های بزرگ می‌راندیم، اسب ناشیانه زیر من حرکت می‌کرد، نوارهای پای چوبی پدر بر پشتم فرو می‌رفتند. لحظه‌یی که از اسب پایین می‌آمدم، پدر اول آرام رو به جلو یورتمه می‌رفت و بعد چهار نعل می‌راند. چقدر دلم می‌خواست هنوز بر روی اسب بودم. اما نه، اسب آرام قدم برمی‌داشت و صدای پدرم، درست از پشت سرم، با چرب‌زبانی اسب را به جلو می‌راند، "این‌جا را ملایم، این‌جا را آرام…" و تا آن‌جایی که بچه‌ی کوچک به تماشای خوردن می‌پردازد… مگر آن‌که معکوس رشد جوانه‌های چشایی تو، اجازه‌ی خوردن به خاطره‌هایت بدهند. همه‌ی بزرگ‌سال‌ها طعم‌های کودکی را فراموش کرده‌اند، چیزی که در دهان بود – فوران طعم‌ها. اگر بخواهم بدانم یک بچه‌ی کوچک چه تجربه می‌کند، سواری آرام بر اسب پدرم را به یاد می‌آورم، محکم توسط پدرم گرفته شده بودم، تنها بوی سکرآور اسب سرگیجه‌ساز بود. بعضی خاطرها را باید عزیر دانست، محکم گرفت‌شان، آن‌ها را در خاطر نگه داشت. این بهترین خاطره‌ی من از آن دو سال بود، این و بویی که از کلمه‌ی بازار به مشامم می‌رسد، بوی داغ پر ادویه و فریادها و دستورهایی به زبان‌هایی دیگر. و بعد تهران بود و خاطرات بسیاری از آن‌جا دارم، اما خاطره‌ی اصلی، تولد برادرم بود. بی‌شک این خاطره واقعی‌ست، چون همه‌چیز در اطراف من مرتفع بود، تشک مایل‌ها برفراز سر من بود، پدرم که بیمار بود، نوعی زائونمایی پدر، بر روی تخت بلند و من که به زحمت او را می‌دیدم. چین‌های تخت سفری را، با دراز کردن دستم به سوی آن‌ها، لمس می‌کردم. مادرم، بلند و قوی، بالای تخت با یک بچه ایستاده بود و با من بحث می‌کرد، "این بچه مال تو است" و "حالا عاشق‌اش باش…" خوب، بچه‌ی من که نبود، اما به‌ هر حال واقعا عاشق‌اش بودم، این صحنه‌ی کوتاه به مابقی زندگی عاطفی‌ام انگیزه بخشید. تا زمانی که در اواخر عمرم در مارا و دان، درباره‌ی این موضوع ننوشتم که دختر کوچکی عاشق و محافظ برادر کوچک‌تراش است، به یاد نیاوردم این دستور مامان چقدر قدرتمند بود، "حالا عاشق‌اش باش،" همان‌جا دراز کشیده بود، "این‌ بچه‌ی تو است،" خوب، هیچ‌وقت این را فراموش نکردم، بی‌اعتماد به سرنوشت، اعتمادی که از دست رفت را نمی‌توان به راحتی باز یافت. سه سال تهران گالری خاطرات است،‌ اما من فقط از سه‌ تای‌شان یاد می‌کنم. بچه‌های کوچولو را برده بودند تا ماه کامل و ستاره‌ها را ببینند. کلمه‌هایی برای ماه، ستاره‌ها، چیزهای کوچک بی‌شک عزیر ساخته بودم، اما بعدها، وقتی نوجوان شروری بودم، در زیر آسمان دیگری، زیر ماه و ستاره‌های دیگری، پدرم سرم فریاد می‌کشید، "تو چه موجود کوچولوی زیبایی بودی، با "مان-‌مان"‌هایت، با "تتاره‌ها"‌یت، اما حالا به خودت نگاه کن، کی باورش می‌شود تو همان کوچولوی زیبای قیمتی ما باشی." نکته‌ی حرف را گرفتم، آره، و همان‌جا خانه را ترک کردم. پانزده سالم بود یا همان حدود، من این جوری بودم. اگر ماه و ستاره‌ها چیزی هستند که هر پدر و مادر مغروری می‌خواهد به بچه‌های کوچک خویش نشان بدهد، خاطره‌ی بعدی من بیشتر به درد رساله‌های روان‌کاوی کودکستانی می‌خورد. ما توی اتاق بازی‌مان در تهران بودیم، من و برادرم، برای خوابیدن لباس عوض می‌کردیم و من بهش گفتم: "اون‌جا چی داری؟" و به نشانه‌ی مردانگی‌اش اشاره کردم. سال‌ها بود با بهره‌مندی جسمانی برادرم آشنا بودم، در حقیقت از لحظه‌ی بدنیا آمدن ِ او. حالا به نظر می‌رسید، تنها در آن لحظه متوجه واقعیت شده بودم. "اون‌جا چی داری؟" و برادرم سه ساله، شاید چهار ساله، آن را جلو کشید و به سمت من گرفت. گفت: گمال منه، این مال منه." بهش غریدم "من با مال خودم بهتر می‌توانم ادرار کنم." می‌خواستم چیزی تحسین‌آمیز در مورد بدن‌ام گفته باشم. هری همه‌اش می‌گفت: "مال منه، این مال منه." سعی می‌کرد یک کم بلنداش کند، چیزی که به سمت من گرفته بود. اصرار می‌کرد، "تو هیچی نداری." این صحنه را در رمان رخنه گذاشتم، لحظه‌ی کلیدی در زندگی آن دو بچه‌ی کوچک. و البته همه‌ی ما شاهد صحنه‌یی مشابه بودیم. اگر هنوز رابطه‌مان را با زندگی کودکی‌مان حفظ کرده باشیم. به یقین، صحنه‌یی که بارها و بارها تکرار شده است، صحنه‌یی عبرت‌آمیز. بعد، از میان انبوه خاطره‌هایم، یکی هست که مناسب معلم‌هاست. زمستان بود، مادرم گربه‌یی را در میان برف‌ها ساخته بود، چیزی شبیه به یک نمونه‌ی واقعی گربه. گربه با پنجه‌هایی خمیده نشسته بود و از میان چشم‌های سبز درخشان‌اش می‌نگریست، چهره‌یی متین در میان برف‌هایی که می‌باریدند. مجذوب و محسور این گربه‌ی سفید شدم. چشم‌هایش دنبال‌ام می‌کرد، داد زدم، "نگاه‌اش کن، من را می‌بینید،" و گربه از میان برف‌هایی که می‌باریدند نگاهم می‌کرد، چشم‌هایش می‌درخشید. مادرم گفت: "احمق نباش. این فقط یک سنگ سبز است،" و چشم‌های گربه را باز کرد، یک، دو تا ریگ سبز درخشان را نشان‌ام داد – و آن‌ها را سرجای‌شان برگرداند. جایی در باغی در تهران دو ریگ سبز آرام گرفته‌اند، که زمانی چشمان گربه‌یی بودند، در میان برف‌ها که می‌باریدند، می‌درخشیدند. خاطرات دیگری هم هست – آه چه بسیار، اما من پنج سالم شد و خانواده تهران را ترک کرد، ما از طریق مسکو به انگلستان می‌رفتیم. سوار قطاری از خزر بودیم که تا مسکو می‌رفت. برای آن آدم های عصر ادوارد، پدر و مادر من، قطار معنایش واگن رستوران و رئیس قطار بود، چیزی امن و معمولی، خطرناک نبود، چون مادرم نمی‌خواست وسط آن همه گرما، بچه کوچولوهای قیمتی‌اش را از وسط دریای سرخ رد کند. حالا خاطره‌ها رودخانه‌یی هستند، سیل‌آسا فرو می‌بارد. اول سفر با قطار از مسیر روسیه، در لکوموتیوی که مجموعه‌یی واگن را می‌کشید، همه کثیف، با صندلی‌های پاره، نیازمند پودر ضد حشره. توی قطار غذایی نبود. مادرم در ایستگاهی پایین پرید تا از زنی روستایی، تخم‌مرغ آب‌پز و شیرینی‌های پای بخرد. توی ایستگاه جا ماند و بعد، بدون آن‌که یک کلمه روسی بداند، قطار بعدی را متوقف کرد، به زور سوار شد و روز بعد به قطار ما رسید: آشفته، وحشت‌زده. هیچ‌وقت آن ایستگاه‌ها را فراموش نمی‌کنم، همه شلوغ از بچه‌های گرسنه‌ی ژنده‌پوش، که در جنگ‌های داخلی والدین‌شان را از دست داده بودند. ممکن بود بچه‌هایی بدون مادر، بدون پدر باشند؟ وحشتی بیشتر. و هر ایستگاه مملو از آدم‌ها و بچه‌هایی بود که قطار درب و داغان ما را امنیت و غذای موعود می‌دیدند. بعد مسکو بود، یک هتل واقعی و بعد قایق‌سواری بر روی بخش‌های بالتیک. سال‌ها بعد در ریگا بودم، پارکی را دیدم که با برادرم در آن بازی می‌کردیم، اما از جنگ ویران شده بود، (مثل کرمانشاه در جنگ ایران، مثل زیمباوه سال‌ها بعد.) هتل همان‌جا بود، اما این خاطرات من بود یا صحنه‌هایی از فیلم‌های برگمان؟ در فیلم‌هایش او عاشق راه‌روهای هتل‌هاست، نه مثل هتل‌های امروزی، جایی بود که در آن یک جن، یک بازیکن دوره‌گرد، پیرمردی همراه اسراری خیره‌کننده نمایان می‌شوند… انگلستان، میلی به آن نداشتم. خاطره‌یی اشتباه نیست. من از ایران آفتاب‌گیر بلندبالا آمده بودم،‌ جایی که کوه‌هایش برف داشت. و حالا – یک خاطره سر جمع همه چیز است. تخته‌ی یک ماهی‌فروش، همراه ماهی‌های خیره‌ی مرده‌اش و بر آن‌ها یک خرچنگ سیاه خود را بالا می‌کشید، کسی گفت: «دنبال دریا می‌گردد." "آره، اما هیچ وقت دریا را دوباره نخواهد دید." و باران خاکستری می‌بارید – شش ماه در سال، در انگلستان. قایق، سفر بر روی دریا. مادرم از ناخدا خوش‌اش آمده بود و آن‌ها خوش می‌گذراندند، در حالی که پدر بیچاره‌ام، واقعا بیمار، روی تشک‌اش افتاده بود. عصر، رقصیدند و شام خوردند، می‌خواستم با آن‌ها باشم، اما گفتند به من خوش نخواهد گذشت. البته که به من خوش می‌گذشت، رفتار بدی داشتم، تا مامان را به خاطر دروغ‌اش تنبیه کنم. سعی کردم لباس‌های عصرش را با قیچی ناخن‌گیری پاره کنم. در طول سفر به رفتار بد خودم ادامه دادم، تا شگفتی‌ها نمایان شدند… "اون‌جا را نگاه کنید، شترمرغ‌ها را نگاه کنید!گ آن‌جا بودند، گام‌های بلندشان را در طول ساحل ماسه‌یی بر می‌داشتند، و بعد از آن‌همه رفتارهای بد از طرف من، روی گاری بودم (یک گاری پوشیده، مثل فیلم‌ها) جایی که شب دراز می‌کشیدم و لامپ توفان را نگاه می‌کردم که بر بالای چادر تاب می‌خورد و ورای آن بوته‌ها و صداهای شب بودند. درباره‌ی آن خانه، ساختن‌اش.. خیلی تند صورت گرفت، خیلی سریع ساخته شد. چاله‌یی می‌کنید، دیرک‌های کنده شده از بوته‌های اطراف را در آن فرو می‌کنید، با «طناب‌های بوته» به هم می‌بیندید، طناب‌هایی با آن رنگ‌های شگفت‌آور زردآلویی، دیرک‌ها را محکم می‌کنید، طناب‌های نرم کنده شده از درخت‌های موسوسا، مقداری گِل توی چاله‌ها می‌ریزید، همه‌ی خانه را با دسته‌های علف تازه چیده شده می‌پوشانید، درها و پنجره‌ها نمایان می‌شوند و خانه این‌جاست، که خیلی زود ساکن‌‌اش شدیم. البته مشکلات کوچکی هم بودند، مثل این‌که همه‌ خانواده ازدواج کردند، آن‌ هم نه یک بار، بل‌که دو بار. می‌توانم سرودها بخوانم، که قصدش را هم دارم، لحظه‌های شعف را به یاد بیاورم، درباره‌ی درخشش گرم لامپ‌های نفتی بر روی دیوارهای طویله و بازتاب‌اش بر نی‌پوش‌ها بگویم. اما حالا فکر کنم باید ماجرایی را آغاز کنم که زندگی من شد، می‌بایست از اقامت وحشت‌بارم در مدرسه‌ی صومعه بگویم، جایی‌که شاد نبودم، هیچ جای زندگی‌ام این‌قدر سخت نگذشت. زمان‌های خیلی بهتری در میان بیشه گذشت، جایی که اغلب با خودم یا با برادرم تنها می‌ماندم. نکته‌ی این خاطرات در این است که ورای دست‌رسی هستند،‌ همان‌قدر دور از دست‌رس،‌ که "صحنه‌های جنگ بوئر" برای والدین‌ام به این شکل درآمده‌اند. یک بیشه ی دست نخورده بود، مزرعه‌ی ما، پر از حیواناتی شد که همان‌جا بدنیا آمده بودند. فیل‌ها رفتند، شیرها هم، اما بقیه همان‌جا ماندند، و صبح‌های خیلی زود درست پایین تپه، فقط با چند قدم پیاده‌روی،‌ می‌توانستم کودو ببینم، آهوهای آفریقایی، دوکیو‌های کوچک، خارپشت، مارها، میمون‌های کوچک بیشه که بعضی از آن‌ها را خانگی کردند و شب‌ها روی تیرک‌‌های سقف خانه‌مان می‌پریدند. می‌توانستم بیرون اتاق‌ام بایستم و شاهین‌های شکاری را نگاه کنم، همان‌طور که بر فراز زمین‌های زیر کشت ذرت غوطه می‌خوردند. این حیوانات را حالا در باغ‌وحش‌ها می‌توان دید. پرنده‌ها همیشه کم‌تر و کم‌تر می‌شدند. سفیدها و سیاه‌ها، آن‌قدر در برابر حیوانات و پرنده‌هایی زیاد شدند که زمانی می‌گفتند: "بیشه مال ماست.." صدها ماجرا و لذت در بیشه وجود داشت. و حالا باید بازگو کنم، که در اواخر عمرمان، من و برادرم با هم دوست شدیم و درباره‌ی خاطرات خوش روزهای بیشه‌زار صحبت می‌کردیم. اما من متوجه شدم که او اغلب ساکت است. گفت که ابدا چیزی را قبل از سن یازده سالگی به یاد نمی‌آورد. "واقعا هیچی؟" "هیچی." "یادت نیست ما در بیشه بودیم و یک خوک وحشی دنبال‌مان گذاشت و ما بالای یک درخت رفتیم و تو آن قدر سنگین خندیدی که تقریبا درست جلوی پایش پایین افتادی؟" "نه، یادم نیست." "یادت نیست به رودخانه رفتیم و توی ساحل نشستیم و دسته‌ی بابون‌هایی که غذا و آب می‌خوردند را نگاه کردیم، تا بابون گنده سر و دست تکان داد و ما را تهدید کرد، تا آخرسر ما گذاشتیم و رفتیم؟" "نه." "یادت نیست که چه جوری ما…» "نه، هیچی یادم نیست." آن طرف میز برادرم نشسته بود و ذهن من پر از خاطرات بیشه بود، اما ذهن او، می‌گفت که خالی‌ است. چگونه ممکن بود؟  وقتی هفت سال‌اش بود، پسر آشپز را با خودش می‌برد، یک تفنگ بر می‌داشت و چند تا نان و برای روزها در بیشه می‌ماند. "بهت می‌گویم، ما یک عالمه گپ‌های خوب فوق‌العاده داشتیم." بعد من توی شهر بودم، برای یک سال یکی از دخترها بودم. تعداد خیلی کمی از مردهای جوان مناسب شهری و دخترها – هر شب به تماشای فیلم‌ها می‌رفتیم و لباس‌های عصر می‌پوشیدیم. فرمانداری سعی داشت تا از میان روزمرگی، چیزی جالب بیرون بکشد. ما می‌رقصیدیم، وقتی می‌گویم "ما"، منظورم جوان‌های سفیدپوست است. و بعد جنگ آمد و من ازدواج کردم،‌ چون این اتفاقی‌ست که در طول یک جنگ می‌افتد و برای مدت سه سال من متعار‌ف‌ترین بانوی سفید‌پوست بودم، همه‌چیز را درست انجام می‌دادم،‌ آشپزی، خیاطی و دو تا بچه هم داشتم. چقدر ما بی‌نهایت انعطاف‌پذیر هستیم. از زندگی، از آن جامعه متنفرم – یک صد هزار سفید‌پوست به نیم میلیون سیاه‌پوست در رودزیای جنوبی قدیم حکم می‌راندند. طلاق گرفتم، با یک مهاجر آلمانی ازدواج کردم، گاتفرید لسینگ، صاحب بچه‌ی دیگری شدم. وقتی جوان هستید، بچه‌دار شدن کار واقعا ساده‌یی است: به نظرم یک نفر باید این نکته را بگوید، حالا که به نظر بچه دار شدن این قدر کار سختی می‌رسد. ده سال در جنگ گذشت. مستعمره لبریز از مهاجران اروپایی بود و بعد نیروی هوایی سلطنتی آمد. شگفت‌آور است که این فصل از جنگ را باید به فراموشی سپرد. 1939 تا 1945، از 1945 تا 1949 بهترین سال‌های زندگی‌ام بودند، آرزوی رفتن به انگلستان را داشتم، که اگر پول داشتم، در سال‌های 1938 یا 1939 رفته بودم. آن موقع هم نمی‌توانستم آفریقا را ترک کنم، چون گرفتن ملیت انگلیسی برای گاتفرید موضوع پیچیده‌یی شده بود: طلاق هم نمی‌توانست کمکی به او بکند. اما من خودم را بیرون کشیدم و ما مسالمت‌آمیز از هم طلاق گرفتیم و سرانجام به انگلستان رفتم. فکر کنم بقیه‌ی داستان را به طور شایسته‌یی بیان کرده‌اند. فکر می‌کنم زندگی واقعی‌ام، وقتی شروع کرد که وارد انگلستان سرد، جنگ‌زده و کثیف شدم. و البته، این شکلی هم بود. از آن زمان، دارم می‌نویسم، این زندگی من شده است. زندگی، کار خیلی سختی است – حالا که به انتهای زندگی می‌رسم، این تعریف خلاصه‌ی من از زندگی است. "آه، چه کار سختی است، سرتاسر آن." بیشتر زمان‌ها بچه داشتم و همه‌ی ما می‌دانیم که در زندگی یک نویسنده، بهتر است خبری از بچه‌های کوچولو نباشد. اما معنایش این نیست که هیچ‌وقت دلم خواسته باشد که بچه‌هایم نباشند، و حتا در زمان‌های گوناگون در زندگی‌ام، بچه‌ها و آدم‌های جوانی را به زندگی‌ام اضافه کردم، وقتی مجبور به این کار نبودم، مثلا در شیرین‌ترین رویاها این کار را کردم. اما داستان واقعی زندگی در یادآوری خاطرات یا رویاهاست… و از کجا باید شروع کنم، یا به کجا ختم کنم؟ زمانی فکر می‌کردم که خودزندگی‌نوشت رویاهایم را باید بنویسم. تلاش‌های شکست‌خورده‌ام برای بدل شدن به خاطرات یک بازمانده. رویاها، یک رویا، اغلب من را نجات داده است، وقتی جایی در یک داستان، یا در یک رمان گیر کرده بودم.
نویسنده: دوریس لسینگ
مترجم: سیدمصطفی رضیئی

توضیح: این متن را دوریس لسینگ بعد از دریافت جایزه ادبی نوبل، برای انتشار در وب‌سایت رسمی نوبل، آماده ساخت و این نسخه‌ای فارسی از متن منتشر شده در سایت رسمی نوبل است.
منبع: www.roozonline.com

حمله کوتاه ملخ‌ها

آن سال باران خوب بارید؛ همان‌طور که غلات نیازمند آب بودند، باران می‌بارید – یعنی مارگارت به حرف مردها فکر می‌کرد باران بد نباریده. هیچ‌وقت از خودش ایده‌ای در مورد آب‌وهوا نداشت، چون آگاهی نسبت به یک موضوع معمولی مثل آب‌وهوا هم به تجربه احتیاج داشت که مارگارات، چون در ژوهانسبورگ متولد شده بود و همانجا هم بزرگ شده بود، نسبت بهش هیچ تجربه‌ای نداشت. مردهای اینجا شوهرش بودند، ریچارد و استفانِ پیر، پدرِ ریچارد که در گذشته‌های دور کشاورز بوده و این دو تا هم ساعت‌ها با همدیگر به بحث می‌نشستند که باران ویرانگر بوده یا اینکه فقط یک خشم معمولی داشته. سومین سال اقامت مارگارت در این مزرعه بود. هنوز هم نمی‌فهمید چطور یک مرتبه همه ورشکست شده بودند، وقتی مردها می‌گفتند امسال هوای خوبی بوده، خاک خوبه، دولت هم خوب تا کرده. هرچند کم‌کم زبان‌شان را می‌فهمید. زبان کشاورزها را. حالا متوجه شده بود با تمام شکایت‌های ریچارد و استفان، هنوز هم ورشکست نشده‌اند. هرچند ثروتمند هم نشده بودند؛ همین‌جور در رفاهی معمولی، آهسته به راه زندگی خودشان ادامه می‌دادند. امسال ذرت کشت کرده بودند. مزرعه‌شان سه هزار هکتار بود بر شیارهایی که به‌سمت پرتگاه زیمباوه پیش می‌رفتند – زمینی بلند و خشک بود، کوفته از باد، در زمستان سرد و غبارگرفته بود؛ اما حالا، در ماه‌های مرطوب، بخار گرفته از گرمایی بود که از موج‌های نرم و مرطوب مایل‌ها درختان سبز و پرشاخ‌وبرگ، بلند می‌شد. زمینی زیبا بود، با آسمانی که در روزهای خوب آبی بود و تپه‌هایی درخشان را در افق نشان‌شان می‌داد و فرورفتگی‌ها و دره‌های دهکده زیر پایشان را عیان می‌ساخت و کوهستانی که تیز و عریان بیست مایل دورتر از آنان قرار گرفته بود، بر ورای خطِ رودخانه. آسمان چشم‌هایش را به درد می‌انداخت؛ عادت به این مدل خورشید نداشت. آدم در شهر آن‌قدرها هم به آسمان خیره نمی‌ماند. برای همین آن روز عصر، وقتی ریچارد گفت: «دولت در مورد حمله ملخ‌ها بهمان هشدار داده است، از کشتزارهای شمال جلو می‌آیند،» غریزه‌اش می‌گفت به درخت‌ها خیره بماند. حشره‌ها، گروهی گنده از حشره‌ها – هولناک می‌شد! اما ریچارد و پیرمرد فقط ابرو بالا انداختند و به نزدیک‌ترین کوهسار خیره ماندند، یکی بعد از دیگری گفتند: «هفت سال می‌شد ملخ نداشتم، ملخ‌ها حلقه آمد و رفت دارند.» و بعد ادامه می‌دادند: «خُب محصول امسال‌مان که از کف رفت!» هرچند آن روز مثل همیشه رفتند سراغ کار خودشان، اواسط روز بود که در جاده سمت خانه برمی‌گشتند که استفانِ پیر متوقف شد، انگشت بلند کرد و فریادکشان اشاره کرد: «نگاه کنید! خودشان هستند!» مارگارت صدایش را شنید و دوان، سمتِ او رفت و به مردها ملحق شد، به تپه‌ها خیره مانده بودند. پشتِ سرش، خدمتکارها از آشپزخانه بیرون زدند. همه خیره و مبهوت، سرجایشان خشک شده بودند. بر سنگ‌های کوهستان، موجی از هوای زنگارمانند در حرکت بود. ملخ‌ها بودند. سر رسیده بودند. ریچارد در همان لحظه، سمت پادوی آشپزخانه داد کشید. استفانِ پیر سر پادویِ خانه داد کشید. پادوی آشپزخانه سمت گاوآهن پوسیده دوید که به شاخه درختی خم افتاده بود که از آن در مواقع بحرانی استفاده می‌کردند. پادوی خانه سمت مغازه دوید تا قوطی حلبی بیاورد – یا هر ظرف فلزی که شد بیاورد. مزرعه از سروصدای زنگ‌ها پر شد و کارگرهای روزمزد از زمین‌ها بیرون زدند، به تپه‌ها اشاره می‌کردند و هیجان‌زده داد می‌کشیدند. خیلی‌زود همه از خانه بیرون زدند و ریچارد و استفانِ پیر به همه دستور می‌دادند: عجله کنید، عجله، عجله کنید! و بعد همه می‌دویدند و دو مرد سفیدپوست هم همراه کارگرها بودند و پنج دقیقه بعد مارگارت می‌توانست دود را ببیند از تمامی زمین‌های اطراف‌اش به هوا بلند شده بود. وقتی هشدار دولت رسیده بود، کپه‌های چوب و علف را دور تمامی زمین‌های کشت آماده گذاشته بودند. وصله‌هایی از زمین‌های لخت و کِشت نشده باقی مانده بود، جایی که جوانه‌ ذرت‌ها تازه سر زده بودند، موجی از رنگ سبز سرزنده بر فراز خاکِ تیره‌ سرخ خلق کرده بودند و حالا از هر کدام از وصله‌ها، دود غلیظ به هوا بلند بود. مردها برگ به آتش می‌ریختند تا دودها را اسیدی و سیاه کنند. مارگارت به تپه‌ها خیره مانده بودند. حالا ابری بلند ولی کوتاه پیش می‌آمد، هنوز رنگ زنگار داشتند، به جلو شیب گرفته بودند و سمت او می‌جهیدند. تلفن زنگ می‌خورد – همسایه‌ها بودند، عجله کنید، عجله کنید، اینجا پر از ملخ شده! کِشت اسمیتِ پیر را تا همین‌الان بلعیده بودند. سریع باشید، آتش‌تان را بلند کنید! البته همه کشاورزها امیدوار بودند که ملخ‌ها از زمین آن‌ها چشم بپوشند و سراغ مزرعه‌ کناری بروند ولی منصفانه‌اش این بود که به همدیگر هشدار لازم را بدهند؛ آدم باید منصف بازی می‌کرد. همه‌جا، پنجاه مایل بر فراز دهکده، دود از کپه‌های آتش به هوا بلند شده بود. مارگارت تلفن‌ها را پاسخ می‌داد و بین پاسخ دادن به تماس‌ها، به حرکت ملخ‌ها خیره مانده بود. هوا تاریک‌تر می‌شد – تاریکی غریبی شده بود، چون خورشید هنوز در آسمان می‌درخشید. مانند تاریکی در مرغزاری از آتش بود، وقتی هوا لبریز از دود غلیظ باشد و نورخورشید کج پایین بپاشد – رنگ نارنجی گرم و گرفته‌ای خلق شده بود. دلگیر هم شده بود، سنگینی توفان داشت. ملخ‌ها سریع جلو می‌کشیدند. حالا نیمی از آسمان تاریک شده بود. پشت مرغزارِ سرخ روبه‌رویش، توفان جلو می‌کشید، حرکت حشرات در پرواز بر فراز ابرهای تیره دود عیان بود، دست می‌انداخت آسمان را پر کند. مارگارت مانده بود چطور می‌تواند کمک‌شان کند. نمی‌دانست چه باید کرد. بعد بلند شد سمت استفان پیر برگشت که خطاب به او دست بلند کرده بود: «مارگارت، کارمان تمام شد، تمام شد! تا نیم ساعت دیگر این غارتگرها هر چی برگ و ساقه توی زمین‌ها باشد را بلعیده‌اند! تازه اوایل بعدازظهر است. اگر دود کافی بلند کنیم، اگر صدای کافی بلند کنیم تا غروب آفتاب برسد، شاید بروند یک جای دیگر اطراق کنند.» و بعد ادامه داد: «همین‌جور کتری را بفرست. آدم سر این کار حسابی تشنه می‌شود.» خَُب مارگارت به آشپزخانه برگشت و آتش روشن کرد و آب جوش آورد. حالا بر سقف نازک آشپزخانه می‌توانست صدای تپ‌تپ‌ها و ضربه‌هایی بلند را بشنود از ملخ‌هایی که پایین می‌ریختند، یا سُر می‌خوردند و از شیب سقف رد می‌شدند. این اولین دسته‌شان بود. از پایین مزرعه صدای ضربه‌ها و بنگ‌ها و جرنگ‌های ظرف‌ها و فلزها بلند بود. استفان با بی‌صبری منتظر بود مارگارت ظرف را از چایی پر کند – داغ، شیرین و نارنجی‌رنگ – و بعد یک ظرف دیگر را پر از آب کند. در همین حین، به او می‌گفت چطور بیست سال پیش، زمین او را ملخ‌ها بلعیدند و در آن دقایق اهریمنی،‌ او ورشکست شده بود. و بعد، هنوز صحبت‌کنان، ظرف‌های سنگین را یکی یکی به‌دست گرفت و شلنگ‌انداز سمت کارگرهای تشنه پیش تاخت. الان ملخ‌ها مثل تپه‌ای جوشان بر سقف آشپزخانه پایین می‌ریختند. صدایشان مثل توفانی سنگین بود. مارگارت سر بلند کرد و به هوای تیره لبریز از حشره خیره ماند و بعد دندان‌هایش بر هم قفل شد و بیرون دوید؛ مردها الان چه می‌توانستند بکنند، هرچه بود او هم می‌توانست انجام‌اش بدهد، بر فراز سرش، هوا سنگین شده بود – ملخ‌ها همه‌جایی بودند. ملخ‌ها بر او بال می‌زدند و با دست آن‌ها را عقب می‌راند – حشره‌هایی سنگین با بال‌هایی قرمزقهوه‌ای، از چشم‌های برفراز سرشان او را می‌نگریستند، مثل چشم‌های پیرمردهایی که او با دست عقب می‌راندشان، پاهای دندانه‌دارشان را لمس می‌کرد و پس می‌زد. منزجر نفس حبس کرد و دوباره سمت درب خانه دوید. مانند این بود وسط توفانی سنگین ایستاده باشی. سقف خانه موج می‌خورد و کوبش به ظرف‌های فلزی مثل رعد بر گوش‌هایش می‌خورد. وقتی نگاهی به جلو انداخت، تمامی درخت‌ها غریب و ساکن ایستاده بودند، پوشیده از دلمه‌های حشرات و شاخه‌هایشان سمت زمین از سنگینی سر خم کرده بود. زمین به‌نظر موج می‌خورد، و ملخ‌ها همه‌جا بر زمین می‌خزیدند؛ نمی‌توانست اصلاً زمین‌های کِشت را به چشم ببیند که از دود و حرکت حشرات پر شده بودند. سمتِ کوهستان، ملخ‌ها مثل باران پایین می‌ریختند؛ حتی همان‌طور که می‌نگریست، خورشید از حشرات لک افتاده بود. انگار نیمه‌شب باشد، تیرگی مخوفی بر زمین افتاده بود. بعد از بوته‌ها صدای تندی آمد – شاخه‌ای ناگهان خودش را ول کرد، بعد شاخه‌ای دیگر. درخت‌ها آرام پایین می‌ریختند و سنگین بر زمین می‌افتادند. از میان موج حرکت حشره‌ها، مردی دوان جلو آمد. چای بیشتر، آب بیشتری می‌خواستند. ماگارت آماده‌شان می‌کرد. آتش بیشتری درست می‌کرد و ظرف‌ها را از آب پر می‌کرد و بعد ساعت چهار بعدازظهر شده بود و هنوز ملخ‌های بیشتری از آسمان پایین می‌ریختند، حالا ساعت‌ها بود ملخ‌ها پایین می‌ریختند. استفان پیر دوباره برگشته بود – از هر قدم‌اش، خورده‌های ملخ پایین می‌ریخت، ملخ‌ها به تمامی بدن‌اش چسبیده بودند – فحش می‌داد و عرق کرده بود، ملخ‌ها از کلاه‌اش آویخته بودند. بر درب خانه، لحظه‌ای مکث کرد، حشره‌های آویزان را عجولانه پایین انداخت و بعد وارد اتاق شد که از هجوم ملخ‌ها در امان مانده بود. گفت: «تمام کِشت را بردند. هیچی نمانده.» هرچند هنوز صدای زنگ‌ها به هوا بلند بود، مردها هنوز نعره می‌کشیدند و مارگارت پرسید: «پس چرا هنوز ادامه‌اش می‌دهید؟» «هنوز جایی مستقر نشده‌اند. بدن‌شان لبریز از تخم است. دنبال جایی هستند مستقر شوند و آرام بگیرند. اگر جلوی مقیم شدن‌شان در مزرعه‌مان را بگیریم، کلی کار کردیم. اگر فرصت پیدا کنند اینجا تخم بگذارند، بعدها کرم‌هایشان هرچه بکاریم را هم می‌بلعند.» ملخی از پیراهن‌اش کن و آن را با نوک انگشت له کرد؛ داخل‌اش لبریز از تخم بود. «این را چند میلیون‌ تا درنظر بگیر. هیچ‌وقت دیدی کرم‌هایشان بر زمین بخزند؟ نه؟ خُب، خیلی خوش شانسی.» مارگارت فکر می‌کرد هجوم ملخ‌های بالغ دیگر پایان کار باشد. بیرون، نور بر زمین محو شده بود و رگه‌های نازک و زرد نور خورشید بر زمین در حرکت بود؛ ابرهای حشره‌ها سنگین‌تر شده بود و سبک‌تر، مثل بارانی که رد شده باشد. استفانِ پیر گفت، «باد پشت سرشان است. این هم چیزی است.» مارگارت وحشت‌زده پرسید: «یعنی بدتر می‌شود؟» و پیرمرد به یقین گفت: «کارمان تمام شده. شاید هجوم‌شان رد بشود اما اگر حرکت‌شان شروع شده باشد، دسته‌هایشان یکی بعد از دیگری از شمال می‌آیند. و بعد حشره‌های دیگر سر می‌رسند. سه یا چهار سال به همین ترتیب می‌گذرد.» ماگارت بی‌پناه نشست و به فکر فرو رفت، پایانِ کارشان بود، پایانِ همه‌چیزشان بود. حالا چی می‌شد؟ شاید هر سه باید به شهر برمی‌گشتند. اما همین که نگاهی سریع به استفان انداخت، دید که پیرمرد چهل سال در روستا زندگی کرده است و دو مرتبه هم ورشکسته شده بود و هیچ راهی برایش وجود نداشت که به شهر برود و در گیشه یک مغازه کار کند. دل‌اش برای او گرفت؛ چقدر خسته به‌نظر می‌رسید، خطوط نگرانی بر دماغ و دهن‌اش عمیقاً چین خورده بود. پیرمردِ بیچاره. ملخی را یک جوری وارد جیب‌اش شده بود بیرون کشید و از پا، در هوا گرفت. بعد با خلقی خوش رو به ملخ گفت: «تو قدرت فلزبری تو پاهایت داری.» بعد هرچند در سه ساعت گذشته با ملخ‌ها جنگیده بود، ملخ‌ها را له کرده بود، بر سرشان نعره کشیده بود و آن‌ها را بر شعله‌های آتش ریخته بود، با تمامی این‌ها سمت در رفت و با دقت تمام حشره را آزاد کرد، انگار نخواهد کوچک‌ترین آسیبی به او برسد. همین بانیِ آسودگی مارگارت بود؛ همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد، احساس می‌کرد منطقاً آسوده شده است. به یاد آورد در سه سال گذشته، این اولین مرتبه است که مردها ویرانی نهایی و بی‌درمان خود را رسماً اعلام می‌کنند. استفاده در اینجا بود که گفت: «خانومی، یک نوشیدنی برام بریز.» و مارگارت رفت تا بطری ویسکی را برایش بیاورد. در این فاصله ریچارد، همسر مارگارت در میانه توفان خشمگین حشرات مانده بود، آتش برگ روشن نگه می‌داشت، حشره‌ها تمامی اطراف‌اش را پر کرده بودند. مارگارت می‌لرزید. از استفان پرسید: «چطوری می‌گذاری این‌جوری لمس‌ات کنند؟» استفان متعجب نگاه‌اش کرد. مارگارت احساس حقارت داشت، درست مثل وقتی که ریچارد بعد از ازدواج او را به مزرعه آورده بود و استفان برای اولین مرتبه این دختر شهری را سرتاپا می‌دید – موهای غلتان طلایی، ناخن‌های قرمز و نوک‌تیر. حالا همسر شایسته یک کشاورز شده بود، با کفش‌های مناسب این زمین و پیراهن ساده. شاید این مرتبه او هم باید می‌گذاشت ملخ‌ها لمس‌اش کنند. استفان پیر چند قلوپ ویسکی پایین داد و سراغ صحنه نبرد برگشت، حالا داشت در موج‌های قهوه‌ای درخشان ملخ‌ها، دست و پا می‌زد. ساعت پنج شد. خورشید یک ساعتی بود به غروب کردن مشغول بود. فصل بدی نبود، ملغ‌ها بودند؛ انگار ملخ‌ها نبودند، ارتشی از کرم‌ها بودند یا آتشی بر مرغزار. همیشه یک مشکلی باقی می‌ماند. نتیجه حضور ارتش ملخ‌ها در میانه توفان بود. زمین بر موج‌های خروشان قهوه‌ای پنهان بود؛ انگار در میانه ملخ‌ها غرق شده بود، موج‌های قهوه‌ای نفرت‌انگیز مانند آب اطراف آن‌ها را گرفته بود، غرق‌شان می‌ساخت. انگار سقف داشت زیر وزن‌شان پایین می‌ریخت، انگار در از فشار آن‌ها از جا کنده می‌شد و اتاق‌ها را لبریزِ آن‌ها می‌ساخت – و هوا همچنان تاریک‌تر می‌شد. از پنجره، می‌توانست نگاهی به آسمان بیاندازد. هوا رقیق‌تر می‌شد؛ رگه‌های از آبی آسمان را در تاریکی حرکت ابرها می‌توانست ببینند. فضاهای آبی سرد و محدود بودند؛ خورشید از آسمان محو می‌شد، غروب می‌کرد. در میان مه حشره‌ها، می‌توانست نزدیک‌ شدن چهره‌هایی را ببیند. اول از همه استفانِ پیر بود، شجاعانه جلو می‌خزید، بعد همسرش بود، خمیده و خسته خود را می‌آورد و پشت سرشان خدمتکارها بودند. در سرتاپای همگی، حشره‌ می‌خزید. صدای نعره‌ها متوقف شده بود. مارگارت نمی‌توانست هیچ بشنود به جز صدای پیوسته سایش ده‌ها هزار بال کوچک. دو مرد، حشره‌ها را از تن تکاندند و به خانه داخل شدند. ریچارد گونه‌ مارگارت را بوسید و گفت: «خُب، توفانِ اصلی‌شان گذشته.» مارگارت عصبانی، نیمه‌گریان گفت: «محض رضای خدا! مگر همین که اینجاست به‌اندازه کافی بد نیست؟» هرچند آسمان دیگر سیاه تیره نبود بلکه آبی شفاف بود، رگه‌هایی از حشره را می‌توانست ویز ویزکنان راه‌شان را باز می‌کنند و می‌گذرند، همه‌چیز دیگر – درخت‌ها، ساختمان‌ها، بوته‌ها، زمین – همه‌چیز در حرکت توده‌های قهوه‌ای، محو شده بودند. استفان گفت: «اگر امشب بارانی نبارد و همچنان بیایند، یعنی اگر وزن باران نباشد که آن‌ها را امشب اینجا نگه دارد، تا طلوع خورشید رفته‌اند.» ریچارد گفت: «حضورشان را باید تحمل کنیم. هرچند این توده اصلی‌شان نیست. همین هم خوب است.» مارگارت از جا بلند شد، چشم‌هایش را پاک کرد، ادا درآورد انگار گریه نمی‌کند و برایشان شامی آماده کرد، چون خدمتکارها آن‌قدر خسته بودند قدرت حرکت نداشتند. آن‌ها را فرستاد تا استراحت کنند. شام را چید و نشست به گوش کردن حرف‌ها. هیچ بوته‌ای در مزرعه باقی نمانده بود، این را به گوش خودش شنید. هیچی باقی نمانده بود. ملخ‌ها که می‌رفتند دوباره ماشین‌ها را آماده می‌کردند. باید دوباره همه‌چیز را از نقطه اول‌اش شروع می‌کردند. مارگارت مانده بود حالا این کارها دیگر چه فایده‌ای دارد، اگر کل مزرعه را تخم حشرات پوشانده باشد؟ هرچند فقط گوش می‌کرد بحث می‌کنند که دولت جدیدی می‌خواهد برنامه‌ای در مبارزه با ملخ‌ها اجرا کند. آدم باید همه‌اش بیرون خانه می‌ماند، زمین شخم می‌زد، حرکت علف‌ها را خیره می‌ماندند. بعد یک دسته ملخ را پیدا می‌کردند – موجوداتی کوچک و تیره، مثل جیرجیرک – بعد چاله می‌کندند و دفن می‌کردند یا با پمپ سم بر رویشان می‌ریختند، با سم‌هایی که دولت عرضه می‌کرد. دولت می‌خواست تمام کشاورزها در برنامه محو ملخ‌ها همکاری کنند. باید به سرچشمه ملخ‌ها یورش می‌بردند – همه‌شان را نابود می‌کردند. مردها درباره برنامه این جنگ‌شان صحبت می‌کردند و مارگارت مبهوت گوش می‌کرد. در شب، در سکوت بود، هیچ نشانه‌ای از ارتشی نبود که بیرون خانه‌شان سکنی گزیده بود، به جز حرکت شاخه‌ای که از وزن‌شان پایین می‌افتاد. مارگارت بد خوابید، در تخت کنار ریچارد دراز کشیده بود، او مثل مُرده‌ها به خواب فرو رفته بود. صبح، از نور زرد خورشید بر روی تخت از جا بلند شد – آفتاب صاف بود، جایی سایه‌ای محو دیده می‌شود. سراغ پنجره رفت. استفانِ پیر زودتر از او بیدار شده بود. بیرون ایستاده بود، به بوته‌ای خیره مانده بود. و مارگارت مبهوت خیره ماند – مجذوب از نور خورشید شده بود. انگار هر درخت، هر بوته، تمامی زمین، از شعله‌هایی پریده‌رنگ پر شده باشد. ملخ‌ها بال‌هایشان را می‌سایدند تا از شبنم صبحگاهی خلاص شوند. همه‌جایی لغزش نور درخشان طلایی بود. مارگارت بیرون خانه به پیرمرد ملحق شد، محتاط از بین حشره‌ها گام برمی‌داشت. دوتایی به تماشا ایستادند. آسمان بالای سرشان آبی بود – آبی و شفاف. استفانِ پیر خوشنود گفت: «عالی است.» خُب، مارگارت فکر کرد، شاید زندگی‌مان ویران شده باشد، شاید ورشکسته شده باشیم اما حداقل تمامی ارتش ملخ‌ها اینجا پایین ننشسته‌اند. در دوردست، در لغزش سرخ خورشید بر آسمان، حرکتی را می‌دید. غلیظ‌تر می‌شد و پخش می‌شد. استفانِ پیر گفت: «دیگر دارند می‌روند. آنجا ارتش اصلی‌شان است،‌ راهی شده‌اند.» و حالا، از درخت‌ها، از تمامی زمینِ اطراف‌شان، ملخ‌ها بال بلند می‌کردند. بال‌هایشان را چک می‌کردند به‌اندازه کافی خشک کرده باشند. همگی راهی شدند. موجی قرمزقهوه‌ای مایل‌ها از زمین بلند می‌شد، از زمین‌هایشان دور می‌شد – زمین به حرکت آمده بود. دوباره نور خورشید تیره شد. و شاخه‌های درخت‌هایشان از جا بلند شدند، وزن‌ از رویشان آزاد شد، هیچ‌چیزی به جز ساقه‌های تیره‌شان باقی نمانده بود و قرمزیِ تنه‌هایشان. سبزی نبود – هیچی باقی نمانده بود. تمامصبح تماشا می‌کردند، هر سه – ریچارد عاقبت از تخت بلند شده بود – همین‌طور که پوسته قهوه‌ای کم می‌شد و محوتر می‌شد و عاقبت ناپدید شد. زمین‌ها که قبلاً از جوانه‌های کوچک سبز پر شده بودند، حالا تیره و تهی بودند. منظره نابود شده بود – سبزی نمانده بود، هیچ‌کجا سبزی باقی نمانده بود. تا وسط روز، ابر سرخ رفته بود. فقط ملخی تنها جا مانده بود. بر زمین جنازه‌ها و زخمی‌هایشان باقی مانده بودند. کارگرهای آفریقایی آن‌ها را جارو می‌کردند و جمع می‌کردند و به قوطی می‌ریختند. استفانِ پیر پرسید: «مارگارت، تا حالا ملخِ خشک شده در آفتاب خوردی؟ بیست سال پیش وقتی ورشکسته شده بودم، با خوراک ذرت و ملخ خشک شده سه ماه زندگی کردم. آن‌قدرها هم بد نبود – شبیه به ماهی دودی بود، البته اگر این‌طوری بهش فکر می‌کردی.» هرچند مارگارت نمی‌خواست چنین فکری داشته باشد. بعد از خوردن ناهار، مردها سراغ زمین‌ها رفتند. همه‌چیز باید از نو کِشت می‌شد. اگر کمی شانس می‌اوردند، دیگر توفان ملخ‌ها از این مسیر نمی‌گذشت. حالا امیدوار بودند به سرعت بارانی ببارد، تا گیاهان دوباره سبز شوند، چون اگر علفی نبود دام‌ها به‌سرعت می‌مردند؛ دیگر هیچی علف سبز در علفزارها نمانده بود. مارگارت نشسته بود به سه، چهار سال توفان ملخ‌ها فکر می‌کرد. ملخ‌ها حالا مثل وضعیتِ آب‌وهوا شده بودند -همیشه متغییر بودند. مثل بازمانده‌ای از جنگ بود؛ اگر دهکده‌اش ویران و نابود نشده بود- خُب، ویران در اینجا چه می‌توانست باشد؟ هرچند مردها با خشنودی شام‌شان را می‌خوردند. و حرف‌شان را می‌زدند: «می‌توانست بدتر از این باشد. می‌توانست خیلی بدتر از این باشد.»
نویسنده: دوریس لسینگ
مترجم: سیدمصطفی رضیئی

توضیح: این داستان نخستین بار در مجله نیویورکر، در 26 فوریه 1955 منتشر شده است.
منبع: www.roozonline.com

روزی سرزنده، درخشان و سرد در شهر لندن بود، یکی از آن دسته روزهای عالی زمستانی که همه‌چیز به‌نظر آماده‌ سررسیدن بهار است. هرچند تقویم می‌گفت که الان هم بهار رسیده است به اینجا، بهار 1972 بود نه فصل زمستان و آدم را کمی ناامید از حضور بهار باقی می‌گذاشت – ماه‌ها بود همه‌چیز در اینجا به شکوفایی رسیده بودند، و درخت‌ها حالا لبریز از برگ بودند، خورشید حضور قدرتمندی در آسمان داشت اما هنوز هوا مرموز سرد باقی مانده بود، انگار زمان در تردیدی ابدی باقی مانده باشد. از تپه‌های شوتینگ‌آپ در کیلبورن بالا می‌رفتم، به نفس‌های بخارآلود مردم می‌نگریستم – آن هم در اواسطِ ماهِ می! و همانندِ همیشه نمی‌توانم ارتباطی با شلوغی همیشگی خیابان‌ها برقرار کنم، جریان ممتدِ درخشان اتوبوس‌های دوطبقه و ماشین‌های مردم و سکوت همراه با این حرکت. به‌نظر همگی غیرمنتظره می‌رسند، کسی بوق نمی‌زند، کسی صدایی بلند نمی‌کند. امریکایی‌ها در لندن همیشه در پارادوکس حضور چنین حجم گسترده‌ای از مردم در یک محدوده کوچک از فضا باقی می‌مانند بدون آنکه کسی به دیگری بر بخورد، یا حتی بدون تصویرهای معمول همراه با چنین شلوغی‌هایی باشد. معمولاً یک دقیقه در چنین حجمی از شلوغی به‌سمتی دیگر گام برداری، به سکوتِ مطلق می‌رسی – به دوری روستایی‌مانند پارکِ گیرین می‌رسی که درست شبیه به روستا است و حتی بوی روستا را هم دارد، چند ثانیه فقط از پیکادیلی دور شده‌ای و مال هم در آن سوی تو است، اینجا بی‌اندازه در سکوت و حریم خصوصی خود غرقه است، دورافتاده در چهارچوب هر خانه‌ای در عمق روستا به‌نظرت می‌رسد. او در آپارتمانی در طبقه بالایی خانه‌ای سه‌طبقه، زیبا و تنومند در خیابان کینگس‌کرافت زندگی می‌کند، خیابانی کوتاه و خمیده با خانه‌هایی تنها و جدا افتاده از همدیگر، با دیوارهای سنگی یا آجری که باغ‌های خانه‌ها را از دید خیابان می‌پوشاند. عطرِ علف تازه در هواست و رایحه گل‌ها و درختان پربرگ را می‌توانی در میانه سرما حس کنی. بالای خانه، در اتاقی بزرگ که هم نقش اتاق نشیمن و هم نقش اتاق کار را برای خانم لسینگ دارد، می‌توانم به درختان حیاط بنگرم، شاخه‌های لطیف آنان را لبریز از نور خورشیدی ببینم که اتاق را از درخشندگی خودش پر کرده است. اتاقی است به‌نسبت جادار: در یک سوی آن پنجره‌ای است عریض که بر آن گلدان‌هایی از گل‌هایی کوچک گذاشته‌اند و در آن سوی دیگر اتاق، میز کار غول‌پیکری پوشیده از کتاب‌ها و کاغذهاست. آپارتمان – که در استانداردهای لندن بی‌اندازه بزرگ است – آسوده است و راحت، پر از اسباب‌ها، قالی‌ها، بالشت‌ها و میزها و قفسه‌هایی پوشیده از کتاب است همگی متعلق به خود خانم لسینگ. دوریس لسینگ رک است، زنانه است و بسیار مسحورکننده. موهایی بلند و خاکستری دارد، دم‌خرگوشی پشت سر بسته است؛ صورت‌اش لاغر است و زیبا، دقیقاً شبیه است به عکس‌هایش، همان "دوریس لسینگی" است که خوانده بودم و مدت‌هاست تحسین‌اش می‌کنم. در دیدار با او عاقبت احساس غش داشتم – قطعاً احساسی خیالی بود – خودم را موجودی محو می‌دیدم در حضوری زنی کاملاً تعریف شده، بااعتمادبه‌نفس و رئوف. نیم ساعتی زودتر به کیلبورن وارد شده بودم، تا در این اطراف گشتی بزنم، محله‌ای که در آن زندگی می‌کند را ببینم؛ و حالا، عاقبت او را می‌دیدم، در شگفت مانده بودم چطور فاصله بین ما به این سادگی رد شده بود. قطعاً همه‌چیز اندکی مفتون به‌نظرم می‌رسید. بااین‌حال وقتی از ایستگاه مترو کیلبورن خارج می‌شدم، چند لحظه‌ای در دکه روزنامه‌فروشی مکث کردم تا در شگفتی محض خبر قتل جورج والاس را بخوانم. به خانم لسینگ توضیح دادم که این خبر مبهوتم ساخته است – به‌زحمت می‌دانستم باید چه فکری در این مورد داشته باشم – چون که احساس اندوه داشتم و سردرگمی از این آخرین خشونت صورت گرفته. و مانند بسیاری دیگری از امریکایی‌های مقیم انگلستان، کمی هم احساس شرمندگی نسبت به این مسأله داشتم. خانم لسینگ با همدردی فراوان نسبت به مشکلات ناشی از خشونت در فرهنگ معاصر صحبت کرد، مخصوصاً در کشور امریکا. او به کودکی خودش در رودزیای جنوبی اشاره داشت و گفت: "خُب وقتی من در مزرعه بچه بودم، همه اسلحه داشتند. بیرون می‌رفتند و مار شکار می‌کردند، به‌نظر هم خیلی طبیعی می‌رسید که موجودی را بکشی. هیچ‌وقت هم کسی از دیگری نمی‌پرسید: آخر چرا؟ چرا باید کشت؟ به‌نظر همه این موضوع کاملاً طبیعی بود." از من سوالاتی مشخص در مورد جهت‌گیری‌های سیاسی داخل امریکا پرید: آیا کسی می‌تواند جایگزین والاس شود (چون امروز صبح به‌نظر می‌رسید که والاس ممکن است زنده نماند)، آیا سال‌های طولانی تلاش‌های با شجاعت فعال‌های ضدِ جنگ واقعاً توانسته است تاثیری مثبت بگذارد؟ عموماً به‌نظر همدردی با مسائل امریکا از خود نشان می‌داد – یا حداقل با آگاهی لیبرال امریکا – تا اینکه همدرد انگلستان باشد: وقتی به این موضوع اشاره کردم، گفت که نوشته‌هایش به‌نظر او بهتر در امریکا درک می‌شود. خانم لسینگ گفت: "در انگلستان، اگر مرتب کتاب‌هایت را منتشر کنی، به‌نظرشان می‌رسد دیگر داری وراجی می‌کنی. در امریکا، آدمی می‌تواند در هر اجرای خود نظر منتقدین را داشته باشد – انگار هر تلاش آدمی را جهشی نو در نظر می‌گیرند که توانسته‌ای بر موانع فائق آیی، توانسته‌ای نظرها را جلب خودت کنی." از او بازخورد رمان جدیدش، اثر نامتعارفی با نام "رهنمودهایی برای نزول در دوزخ" (1971) را پرسیدم. پاسخ داد: "جوان‌ترها بیشتر این رمانم را درک کرده‌اند." "رهنموردهایی برای نزول در دوزخ" در طبقه‌بندی شخصی خانم لسینگ، در طبقه "داستان‌هایی از فضای درونی" جای می‌گیرند و همدردی چشمگیری نشان می‌أهند با روانی "از پای درآمده". رمان، ثبت سقوط روحی پرفسور ادبیات کلاسیک است، تجربه‌هایی او از وهم را نشان خواننده می‌دهد، دنیایی شکل گرفته از عرفان و نمایش را خلق می‌کند، درمان او در دست روانشناسان معمولی را نشان می‌دهد و عواقب آن را عرضه می‌کند – با زبانی لبریز از طعنه – تا تبدیل می‌شود به انسانی در دنیای "عاقل" ولی حریص، باریک‌بین و خودویرانگر. بعد از این نویسنده مبهوت‌کننده به تصویر کشیدن "این چشم‌انداز خارق‌العاده" از انسان در شکل موجودی غیرعادی مشغول می‌شود – موجودی که "مشکلی همراه خود دارد" – و دیگران صرفاً همین انتظار مشکل‌دار بودن را از او دارند، همان‌طور که در زمان حال روش‌های درمانی پزشکان را طی می‌کند. از خانم لسینگ می‌پرسم آیا از آثار رونالد لینگ لذت می‌برد که عقایدش یادآور دیدگاه‌های خود اوست یا خیر. «آری. هر دوی ما به کنکاش در پدیده‌ی تجربه‌های طبقه‌بندی نشده مشغول شده‌ایم، به روان‌شناسی سقوط روانی، در دنیایی معمولی که انسانی را به شکل یک انسان روانی، قضاوت می‌کند. فکر می‌کنم لینگ شجاعت فراوانی از خود نشان داده است، آمده است فرض‌های اساسی ما از این حرفه را از درون همین حرفه به سوال نشسته است… در امریکا، روان‌شناسی بود به نام توماس سِساز که در شکل‌گیری جنون خود همین ادعاها را بحث کرده بود. او هم مثل یک انقلابی ظاهر شده بود.» خانم لسینگ آدم‌های گوناگونی را می‌شناسد که تصویرهایی "عرفانی" را به چشم دیده بودند. بعد از انتشار کتاب شهیر خود، "دفترچه‌ی طلایی" (1962) او نامه‌های بسیاری از انسان‌هایی مقیم تیمارستان‌ها دریافت کرده بود که به عقیده خانم لسینگ، در عمل روانی نبودند – اصلاً هم "بیمار" نبودند. پرسیدم آیا استفاده از کلماتی مانند "عرفانی" یا "تصویربین" گمراه‌کننده نیستند و آیا این چنین تجربه‌هایی طبیعی به‌شمار می‌روند یا اصولاً طبیعی نیستند؟ گفت: "آره، فکر کنم طبیعی باشند. البته تا وقتی که آدمی نیاید از آن‌ها پیش بقیه صحبت کند. آدم‌ها اغلب و عموماً مسائلی را تجربه می‌کنند که از تایید آن هراس دارند، می‌ترسند برچسب بیمار یا روانی به‌رویشان بخورد در حالی که تجربه چنین چیزهایی در طبقه‌بندی بیماری‌ها قرار نمی‌گیرد." چون در نوشته‌های خودم درگیر همین مشکل بودم از خانم لسینگ پرسیدم آیا احساس می‌کند بعضی‌وقت‌ها بیان تجربه‌های "عرفانی" در شکل داستانی آن، کاری است بسیار سخت و آیا فکر می‌کند در این چهارچوب ارتباطی ناتورالیستی می‌توان به‌راحتی این تجربه‌ها را به خواننده منتقل کرد یا نه؟ او با حرف من موافق بود، می‌گفت که حداقل در انگلستان، این تماس برای مرورنویسان وجود دارد تا دیدگاه‌هایی که برابر حرف خودشان نباشد را رد کنند، چون به‌نظرشان این خارج از چهارچوب معمول است. از خانم لسینگ پرسیدم الان بر چه کار می‌کند، آیا می‌خواهد بر کنکاش بر موضوع روح ادامه دهد اما گفت که نه، ترجیح می‌دهد به موضوع "پسرفت" مشغول شود و در رمانی که اخیراً تمام کرده داستانی زنی را باز می‌گوید که ازدواج‌اش به پایان خود رسیده است و زندگی‌اش ناگهان بیهوده شده است، دیگر معنایی بر خود ندارد. عنوان رمان هم "تابستانی پیش از تاریکی" است. آخرین سفر خانم لسینگ به امریکا در سال 1969 بود، در آن زمان به دانشگاه‌های گوناگونی رفت و سخنرانی داشت. در همان سفر با کورت ونه‌گات هم از نزدیک دیداری داشت، "آدمی بود که خیلی با هم رفیق شدیم." لسینگ، نوشته‌های ونه‌گات را عمیقاً تحسین می‌کند. این حرف او برایم شگفت‌انگیز بود، چون نوشته‌های خود دوریس لسینگ اغلب منظم‌تر و "ادبی‌تر" از سبک نوشتاری ونه‌گات است اما هر دو دلمشغول موضوع جنون در جامعه هستند و به تمایلات خودویرانگر جنون می‌پردازند. با شگفتی کمتری، او دوستی صمیمی با نورمن میلر شده بود و باور داشت رفتارهای اخیر منتقدان با کتاب‌های جدید او درست نبوده است و گفت: "این دو تا، ساحل بارباری و پارکِ آهو، کتاب‌های خوبی بودند." هیجان‌زده درباره میلر صحبت کردم، درباره سطح زیبایی‌شناختی موجود در آثار او گفتم، همچنین درباره این مساله که او درکی کامل از عصر زندگی‌اش دارد، علاقه‌ای رادیکال به وجدان زمانه‌اش نشان می‌دهد، خودش را در نقش نماینده‌ای از عصر خویش می‌بیند و تناقض‌های همین عصر را باز می‌گوید و در این شکل، ماموریت او آشکارا در نوشته‌هایش هم نمایان می‌شود و شبیه می‌شود به نوشته‌های خود لسینگ. گفتم که او، آگاهانه محتاط است در نوشتن خود – و احتمالاً خانم لسینگ را با هیجان خودم در توصیف سبک نوشتاری‌اش آزردم. هرچند نگفتم که او برخلاف نظر خود، با نوشته‌هایش تاثیرگذاری فراوانی داشته است: دفترچه طلایی توانست به‌شکلی گسترده زندگی زنان جوان فراوانی را تغییر دهد. پرسیدم آیا شخصاً خود را فامیل نویسنده‌ای می‌داند؟ او از سال بیلو نام برد و البته از دی. اچ. لارنس، همچنین از نویسنده افریقایی، نادین گوردمیر اسم برد. (خانم لسینگ نمی‌تواند به کشور کودکی خود، رودزیای جنوبی بازگردد، چون او "مهاجری ممنوع‌الورود" در سرزمین کودکی خود است؛ او دلمشغول سرزمین کودکی است و علفزارهای آنجا، دختر خود را فرستاده است مجموعه‌ای از عکس‌های رنگی از گل‌های افریقایی بگیرد و این عکس‌ها را بر دیوارهای آپارتمان خود به نمایش گذارده است.) او می‌گوید در پسِ ذهن خود، بر روی داستان "دو مرد در یک زندان" کار می‌کند ولی چیزی از این داستان ننوشته است (همان‌طور که ونه‌گات داستان بمب‌های آتش‌زا در شهر درسدن را دهه‌ها نانوشته باقی گذاشت و بعد در سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج آن را نوشت.) شاید این اثر را بعدها بنویسد و از افریقای جنوبی آن‌طور که می‌خواهد صحبت کند. در سفر خود به امریکا بیشتر از هر چیزی، روحیه آزادی‌خواهی و انرژی جوانان بر خانم لسینگ تاثیر گذارده بود. او در سخنرانی‌های خود بیشتر از هر چیزی تحت‌تاثیر دانشجوها و عموماً جوانان قرار گرفته بود و توانسته بود با ذهنیت آنان همراه شود. پرسیدم آیا دوست دارد تمام وقت تدریس کند اما او در لحظه گفت مکث نمی‌کند در رد چنین جایگاهی (به او پیشنهاد سخاوتمندانه‌ای در سیتی کالج داده بودند که او در لحظه آن را رد کرده بود) بیشتر هم به این خاطر که سابقه دانشگاهی خود را اندک می‌داند. "در چهارده‌سالگی تحصیل رسمی خودم را کنار گذاشتم و قبل از آن هم خیلی کم آموخته بودم." این حرف او برایم بهت‌آور بود: زنی با چنین کتاب‌هایی که توانسته‌اند این‌چنین تاثیرگذار باشند و خود یکی از چهره‌های ادبی قرن بیستم ادبیات انلگیسی‌زبان است – مکث می‌کند در تدریس در یک دانشگاه! به‌نظرم انگار کافکا روبه‌رویم احیاء شده باشد، خجالتی، محجوب، خاضع و مکث می‌کند بر اینکه می‌تواند چیزی را به دیگران بیاموزد، در هر دانشگاهی با هر سطح تدریس که می‌خواهد باشد، خودش را برابر جایگاهی در چنین جایی نمی‌یابد. شاید هم حقیقت در همین دیدگاه باشد. اما من یکی باید به‌زحمت خودم را وادار به درک این موضوع کنم که موضوع "تدریس" به شکل حرفه‌ای آن واقعاً چه معنایی دارد؛ چگونه می‌تواند تاثیرگذار بر انسانی باشد که سابقه تحصیلی او در ظاهر برابر چنین جایگاهی نیست. خانم لسینگ می‌گوید بندرت ارتباطی بین نویسندگان انگلیسی و دانشگاه‌های این کشور وجود داشته است اما این موضوع ظاهراً در امریکا، امری عادی است. می‌گویم علت وجود برنامه‌های نوشتن خلاق در دانشگاه‌های امریکاست که عمدتاً موارد آکادمیک محسوب نمی‌شوند اما به نویسنده مقیم دانشگاه اجازه می‌دهند تا یک یا دو مرتبه در هفته با دانشجوها دیداری داشته باشد و در مورد آثار خودش صحبت کند. در انگلستان، نویسنده‌های بسیاری مجبور به کار در دفترهای نشر یا در مجله‌ها می‌شوند. خانم لسینگ می‌گوید دنیای نشر در انگلستان مرتب در حال تغییر است؛ ویراستارها مرتب نشر محل کار خود را تغییر می‌دهند، خانه‌های نشر ملغی می‌شوند و دفترهای جدید نشر باز می‌شوند. وقتی خانه خانم لسینگ را ترک گفتم و از تپه به‌سمت ایستگاه مترو پایین می‌رفتم، احساس قوی‌تر از شک داشتم، از غیرواقعی‌ها. به‌نظرم می‌رسید دوریس لسینگ، زنی گرم، مصمم و جذاب که دو ساعت گذشته را با او صرف کرده بودم، هنوز مطمئن نبود که دوریس لسینگ را می‌شناسد یا نه.
نویسنده: جویس کرول اوتس
مترجم:‌ مهدی واعظی

این متن ابتدا در اکتبر 1973 در مجله «سوتِرن ریویو» منتشر شده بود، نسخه الکترونیکی آن را امروز می‌توانید در وب‌سایت خانم اوتس بخوانید. این یادداشت برای انتشار در "روز آنلاین" خلاصه شده است.
منبع: www.roozonline.com

هیمالیای دلتنگی

آکادمی سوئد در سایت رسمی خود درباره دوریس لسینگ نوشت: "حماسی‌ترین تجربه‌های زنانه که همراه با قدرت تردید، شور و دوراندیشی، تمدن از هم گسیخته ما را در معرض موشکافی قرار داده‌اند." لسینگ مسن‌ترین انسان برنده نوبل ادبیات در تاریخ و برنده سال ۲۰۰۷ این جایزه شد. تا آن زمان، بیشتر از ۵۰ رمان لسینگ منتشر شده بودند و در کنار آن، آثاری در زمینه‌های شعر، نمایشنامه، متون ادبی، زندگی‌نامه و داستان‌کوتاه نیز منتشر ساخته. لسینگ در ۱۹۱۹ در غرب ایران متولد شد و تا پیش از ازدواج، نام دوریس مِی تایلر را بر خود داشت. کودکی خود را در مستعمره رودزیا (امروز با نام زیمباوه شناخته می‌شود) گذراند، والدین‌اش بعد از پایان جنگ جهانی اول، به این سرزمین رفتند و در آنجا مقیم شدند. خود تا جوانی در این سرزمین بود و بعد برای زندگی به  اروپا رفت و در شهر لندن سکنی گزید و تا زمان مرگ خود در ۱۷ نوامبر ۲۰۱۳، در آپارتمانی در همین شهر زندگی کرد. تمام عمر دیوانه‌وار کتاب می‌خواند: ابتدا هم کتابخوانی را با کلاسیک‌های ادبی شروع کرد که یک کلوب کتاب در لندن برایش به آفریقا می‌فرستاد. هرچند کودکی ناآرامی را گذراند و هر از چند گاهی از خانه می‌گریخت. رابطه خوبی با مادر خود نداشت و پدر او، یک معلول جنگ جهانی اول، همیشه دلمشغول گذشته بود: در یک نبرد در جنگ، تنها او در میان هم‌قطارهایش زنده باقی مانده بود و تا روز مرگ، فکر آن نبرد او را رها نمی‌کرد. در کودکی، دوره‌ای نسبت به وزن خودش دچار وسواس شد و یک دوره طولانی رژیم کره بادام‌زمینی با گوجه‌فرنگی گرفت، هرچند بعدها رابطه‌ای راحت با ظاهر و بدن خود پیدا کرد. تاثیر این رژیم چند ماهه بر او گسترده بود: عاقبت خانه و مدرسه را رها کرد و در ۱۵ سالگی با فرانک ویندسون ازدواج کرد. آن زمان او ۱۹ سال‌اش بود و این دو همدیگر را در هنگام کار در سالیسبری دیده بودند. از او صاحب دو فرزند شد و دچار وضعیتی گشت که خود "هیمیالیای دلتنگی" برای مادری جوان و تنها مانده با زندگی می‌خواند. در ۲۶ سالگی، در سال ۱۹۴۵، از همسر اول خود جدا شد و با گاتفرید لسینگ ازدواج کرد، یک کمونیست که کلوب کتاب چپ را می‌گرداند. خود می‌گوید: "این ازدواج، وظیقه انقلابی‌ام بود." آن‌ها یک پسر به‌دنیا آوردند، پیتر. چهار سال بعد، در ۱۹۴۹ این زوج از همدیگر جدا شدند، هرچند لسینگ، نام فامیلی همسر دوم را بر نام خود باقی گذاشت، هرچند انجام چنین کاری برای یک زن فمینیست، عجیب به‌نظر می‌رسید، با این وجود، لسینگ هیچ‌وقت یک فمینیست معمولی به شکل مرسوم خود نبود. او درحقیقت هیچ‌وقت در هیچ‌چیزی یک زن معمولی به شکل مرسوم خود نبود. او در همان سال همراه با پیتر و دست‌نویس اولین رمان خود، وارد خاک انگستان شد. "علف‌ها می‌خوانند" در سال ۱۹۵۰ منتشر شد، در آن زمان ۳۱ سال داشت. داستان آن در رودِزیا می‌گذرد و زندگی کشاورزی سفیدپوست و فقیر را همراه با همسرش را دنبال می‌کند در رابطه با خدمتکار رنگین‌پوست‌شان. رمان نویدبخش آینده‌ای ادبی بود و رسوم نژادپرستانه زمانه را به چالش می‌کشید، همچنین توانایی نویسنده در تکنیک‌های ادبی را نشان می‌داد. هرچند رمان لبریز از رنگ و بوی مرغزارهای آن سرزمین بود، بااین‌حال شباهت‌هایی فراوان به رمان‌نویس‌های روسی از خود نشان می‌داد که لسینگ در آن زمان شیفته‌شان بود، مخصوصاً ادبیات تولستوی و داستایوفسکی. هرچند نویسندگی یعنی نویسنده باید خودخواه باشد. برای پنج سال بعدی او به خانواده‌ای مقرری پرداخت می‌کرد تا عصرها و شب‌ها مراقب پیتر باشند و خود می‌نوشت. خود می‌گوید: "وقتی بچه‌ای دور و اطراف تو باشد نمی‌توانی بنویسی. اصلاً خوب نیست. آدم بیخودی عصبی می‌شود." در لندن خود را دلمشغول حلقه ادبی شهر کرد، در آن زمان دوست جان برگز، جان آزبورن، برتراند راسل و آرنولد وِسکر بود. در آن زمان به آشپزی و مهمانی‌هایش بین افراد حلقه ادبی، شهرت یافته بود. او را شبیه به بهترین شخصیت‌های داستانی‌اش توصیف می‌کردند: مراقب دوستان‌اش بود، هوشمندی خارق‌العاده‌ای از خود نشان می‌داد، اصلاً هم با کسی شوخی نداشت. وقت مبالغه و فریب دیگران، آشکارا بی‌حوصله می‌شد. یکی از اصلی‌ترین موضوعات ادبی او، آفریقا باقی ماند هرچند کتاب‌هایش همچنین به روابط مردان و زنان می‌پرداخت، صحبت‌های آنان با خود، با همدیگر را دنبال می‌کرد. مباحث سیاسی را نیز در کتاب‌های خود وارد کرده بود و همچنین شیفتگی‌اش به زمانه‌اش، به فمینیست و وضعیت روان و پریشانی‌هایش، همیشه در داستان‌هایش آشکارا باقی ماندند. مشهورترین کتاب‌اش در سال ۱۹۶۲ منتشر شد با نام "دفترچه طلایی" و امروز آن را یک رمان کلاسیک در مبحث فمینیست می‌شناسند. راوی رمان، آنا وُلف، زندگی درونی خود را باز می‌گوید. او زندگی زنان را برابر خواسته‌های خود و خواسته‌های اجتماع از او، به خواننده باز می‌گوید. راوی زندگی‌اش را در چهار دفتر می‌نویسد: سیاه برای نویسندگی، قرمز برای سیاست، آبی برای روزمرگی و زرد برای احساسات شخصی‌اش. "دفترچه طلایی" بیانگر آرزوهای اوست – زمانی که خود را از کلیت جامعه جدا می‌کند و فقط خودش باقی می‌ماند. در سال ۱۹۵۴ اولین جایزه ادبی خود را برنده شد، جایزه سامرست موآم بعد از آن به جز جایزه بوکر که پنج مرتبه نامزد نهایی آن شد، تقریباً تمامی جوایز ادبی اروپا را در دستان خود گرفت. تقریباً وقتی جایزه نوبل را دریافت کرد، آماده آن بود. خود می‌گوید، "تقریباً به هر شکل ممکن نوشته‌ام، برای همین فکر می‌کنم هیچ دلیلی نبود این جایزه حقم نباشد." از مهم‌ترین جوایز دیگری که برنده شده بود، جایزه دیوید کوهن برای یک عمر فعالیت در ادبیات انگلیسی‌زبان بود. مجله تایم هم در سال ۲۰۰۸، او را در فهرست "پنجاه نویسنده برتر انگلستان از ۱۹۴۵ تاکنون" در رده پنجم جای داده بود. ادبیات او را به سه دوره تقسیم می‌کنند. دوران کمونیستی (۱۹۴۴ تا ۱۹۵۶) که به‌شکلی رادیکال به مباحث اجتماعی می‌پرداخت (هرچند در رمان "تروریست خوب" دوباره سراغ آن‌ها برگشت)؛ دوران روان‌شناختی (۱۹۵۶ تا ۱۹۶۹) و بعد از آن هم سراغ مبحث علمی‌تخیلی رفت. رمان‌های دنباله‌دار کم ننوشت. "علف‌ها می‌خوانند" اولین رمان او، درنهایت تبدیل به شروع یک رمان چهار‌ جلدی با نام "کودکان خشونت" شد. در نوشتن داستان کوتاه هم گسترده فعال بود و مهم‌ترین داستان‌هایش در مجموعه "داستان‌های آفریقا" جمع‌آوری شده‌اند که بیشتر از هر جایی در رودزیای جنوبی (زیمباوه امروزی) می‌گذرند. یادگار او، به جز تمامی کتاب‌های منتشر شده‌اش، در مرکز علوم‌انسانی هری رانسوم در دانشگاه تگزارش در آستین، تگزاس، امریکا نگهداری می‌شود. در این مرکز، مجموعه‌ای کامل از دست‌نویس‌ها و نسخه‌های چاپ شده آثار او تا سال ۱۹۹۹ میلادی نگهداری می‌شود. همچنین مجموعه‌ای کوچک‌تر از یادداشت‌ها و دست‌نوس‌های او را کتابخانه مک‌فارلین در دانشگاه تولسا و همچنین دانشگاه آنگولای غربی نگهداری می‌کنند. خود به نوشتن اعتقادی عمیق داشت و تمامی عمر بر همین اساس زندگی کرد، نوشت و آثار ادبی خود را منتشر ساخت. در انتهای سخنرانی دریافت جایزه نوبل خود در سال ۲۰۰۷ می‌گوید: "قصه‌گو در عمق وجود هر کدام از ماست. داستان‌‌‌ساز همیشه همراه ماست. فرض کنیم جهان‌مان در جنگی ویران شود، با وحشت‌هایی پر شود که هر کدام از ما به‌راحتی می‌توانیم تصورش کنیم. فرض کنید سیل‌ها شهرهای‌ما را بشورند، دریاها پیش بیایند. اما قصه‌گو همین‌‌جاست، چون این تخیل ماست که به ما شکل می‌دهد، نگه‌مان می‌دارد، خلق‌مان می‌کند – برای خوبی و برای بدی. این داستان‌های ماست که دوباره خلق‌مان می‌کند، وقتی مانده‌ایم، رنج دیده، حتی ویران شده. این قصه‌گوست، رویاساز، اسطورهساز که ققنوس ما می‌شود که ما را دوباره به بهترین شکل نقش می‌زند و به بهترین خلاقیت‌مان می‌افزاید.
مترجم: سیدمصطفی رضیئی
منبع: www.roozonline.com

جنگِ بزرگ، نبردِ درون

برای دوریس لسینگ فقط چهار دقیقه طول کشید تا به موضوعی نه الزاماً غیرمعمول اما نامنتظره برسد. حرف به هیتلر رسید. این عضو سابق حزب کمونیست گفت هیتلر را می‌فهمد. (البته لسینگ در سال 1956 از حزب خارج شد، در همان سال که خروشچوف در بیستمین کنگره حزب، کارهای استالین را نفی کرد.) صحبت می‌کردیم و من در مورد اریش ماریا ریمارک، نویسنده "در جبهه غرب هیچ خبری نیست" صحبت می‌کردم. لسینگ اخیراً رمانی درباره سه سرباز آلمانی خوانده بود که مانند هلیتر، بعد از جنگ جهانی اول به هیاهوی جمهوری وایمر بازگشته بودند. "آن‌ها مردم را می‌دیدند میلیون‌ها مارک روی چرخ‌دستی‌ها خود می‌گذراند و در بازار چرخ می‌زنند و آن‌ها رفیق‌های قدیمی جنگ بودند، خُب کنار هم قرار گرفتند و همین‌طور که رمان را می‌خواندی، ناگهان می‌توانستی هیلتر را بفهمی." البته لسینگ چشم‌هایش را بر واقعیت‌های مرتبط به هیتلر نمی‌بندند، بلکه صرفاً محبوبیت او را توضیح می‌دهد. اشاره‌ای به‌نظر او در عزیز دانستن حرکت در زبان را گفتم. او اهمیتی نمی‌دهد بقیه مردم چه فکری دارند. از اهمیت دادن به این مسائل دیگر گذشته است. و در این عدم توجه او می‌توانی نوعی کمال را ببینی. مثلاً چگونه یک خانم 88 ساله می‌داند چگونه باید در یوتیوب تبدیل به یک چهره محبوب جهانی شد؟ همین کار را سال گذشته انجام داد، وقتی رسانه‌ها به خانه او در همپ‌استیدِ غربی هجوم آوردند، جایی که در سی سال گذشته در آن زندگی کرده است و حالا هم ما در همان خانه نشسته بودیم. او از ماشین پسرش پیداه می‌شد که به او گفته شد نوبل ادبیات را برنده شده است و نظر او را در همان لحظه پرسیدند. اولین مرتبه بود این خبر را می‌شنید، حال او مانند رفتار یک قهرمان، تاثیری بر خود نشان نداد. فقط گفت: "اوه خدای من"، با دست سوال‌ها را عقب راند: "نمی‌توانم کمتر از این به این مساله اهمیتی بدهم… من تمام جایزه‌های اروپا را برده‌ام، دانه به دانه کوفتی‌شان را برده‌ام…" بعدها مهربانی بیشتری از خود نشان داد، گفت همه‌چیز درست می‌شود اما حالا وقتی درباره لحظه شنیدن خبر دریافت نوبل به او می‌گویم، جواب می‌دهد: "آخر آن‌ها چه کسانی بودند مگر؟ فقط یک دسته سوئدی‌های لعنتی که بیشتر نبودند. کل ماجرا هم بیشتر از یک شوخی نبود. جایزه نوبل را یک کمیته خودخواسته اهدا می‌کند. آن‌ها پیش خودشان رای می‌دهند و از جهان نشر می‌خواهند بر اساس نظر آن‌ها، بالا و پایین بپرد. چند نفری را می‌شناسم این جایزه را برنده شدند و برای یک سال هیچ‌کاری نداشتند به جز نوبل. همیشه هم این مدل آدم‌ها با شکنجه‌های جدیدشان سراغم می‌آیند. آن پایین 500 درخواست مختلف بود که می‌خواستند امضای من برای حضور در آن‌ها را بگیرند." اتاق نشیمن خانه، تمام چیزهایی را داشت که از اتاق نشیمن یک نابغه ادبی انتظارش را دارید: شلوغ‌پلوغ، بیشتر شبیه به یک مغازه سمساری. یک بار دوستی گفته بود لسینگ انگار در خانه خودش، اردو زده باشد. کپه‌های کتاب همه جا بود، برخی هم متزلزل به‌نظرت می‌رسیدند، یک کره زمین بود، یک سینی پر از خرت‌پرت، ماسک‌های آفریقایی، نقاشی‌های رنگ‌روغن، فرش‌هایی که کف زمین را پر کرده بودند. لسینگ حالا همین‌جا زندگی می‌کند، بر کاناپه قرمز می‌خوابد چون پشت‌اش همیشه به‌خاطر پوکی استخوان درد می‌کند و خوابیدن بر روی تخت را برای او کاری سخت می‌کند. لسینگ ذهنی شفاف دارد و صدایی واضح اما به‌نظرت می‌رسد کلمات را می‌سایید، آن‌ها را گاز می‌گیرد، از میان دندان‌هایش سخن می‌گوید. همین به لحظه‌های معمولی او حالتی عبوس می‌بخشد. پدر لسینگ سربازی در میان خندق‌های جنگ جهانی اول بود. در 1917، یک گلوله انفجاری تقریباً او را کشت. او مجبور بود تا آخر عمر پایی از جنس چوب بپوشد و دل‌اش برای پاچاچِندیل تنگ شده بود، نبردی که در آن بقیه همراهان او، کشته شدند. لسینگ می‌گوید: "پدرم تا آخر عمر دیگر فقط در مورد همین نبرد حرف می‌زد. همیشه می‌ماند آیا بهتر نبود همراه بقیه سربازها کشته می‌شد. هیچ‌وقت هم نگذاشت معلولیت جلویش را بگیرد. همه‌کاری می‌کرد. حتی داخل معدن رفته بود و با سطل، سنگ بیرون داد، پای چوبی‌اش را هم بیرون جایی آویزان کرده بود." پدرش در 62 سالگی درگذشت. "بر گواهی فوت او باید علت مرگ را جنگ جهانی اول می‌نوشتند." لسینگ فکر می‌کند بیشتر شخصیت او درگیر آگاهی‌هایش نسبت به جنگ، از میان حرف‌ها و رفتارهای والدین‌اش بوده است. بدون این تصویرها نمی‌توانست نویسنده باشد همان‌طور که گراهام گیرین را می‌گفت هر نویسنده‌ای باید یک تکه یخ در قلب خود داشته باشد. "خُب، مرتب به این مساله فکر می‌کنم. من در جنگ جهانی اول به‌دنیا آمدم. خشم پدر از دوران کودکی مرا گرفت و همراه خود نگه داشت. انگار جنگ جهانی جزوی از خاطرات من باشد: وارد وجدان آگاهی من شده بود. همیشه احساس هولناک شومی داشتم، باور داشتم که هیچ‌وقت اوضاع مرتب و خوب نمی‌شود بلکه همیشه ویران و در عذاب باقی خواهیم ماند. جنگ بزرگ کودکی‌ام را پر کرده بود. والدینم هم هیچ‌وقت فرصت این را رد نکردند که گذشته‌ام را بد باقی نگذارند. بزرگ‌تر که شدم، وزن آن را بر وجودم احساس می‌کردم. چگونه ما به خودمان اجازه داشتن جنگی چنین هولناک را دادیم؟ چرا هنوز اجازه داشتن چنین جنگ‌هایی را به خودمان می‌دهیم؟ ما در آن وضعیت غیرممکن خودمان را به عراق کوباندیم. وقتی بمیرم از این مسائل آسوده خواهم شد. از نگرانی نسبت به تمامی این جنگ‌ها، خلاص خواهم شد." از چشم‌های کوچک اما مهربان او اصلاً نمی‌توانید حدس بزنید که از مادر خود، متنفر بوده است. آشکارا می‌گوید: "از همدیگر متنفر بودیم. از همان اول هم دعوایمان شد. احتمالاً روانی‌اش می‌کردم. فکر می‌کرد هر کاری که من بکنم برایش آزاردهنده است. او توانایی خارق‌العاده‌ای در خودفریبی داشت." "چون پدرم پای خودش را در جنگ از دست داده بود، فکر می‌کرد فقط خودش حق دارد از جنگ رنج کشیده باشد، در حالی که مادرم هم از جنگ رنج کشیده بود. مادرم می‌گفت عشق واقعی مثل کشتی غرق می‌شود اما نمی‌توانم هیچ‌وقت مطمئن باشم، چون فقط یک عکس از پدرم داشتیم و آن هم در روزنامه منتشر شده بود. یک کم این مسخره است که چرا ما هیچ عکس درستی از او نداشتیم؟ رابطه ما وقتی تغییر کرد که مادرم ادعا داشت دچار سکته قلبی شده است. ما بچه‌ها را دور خودش جمع کرد و گفت، مامانِ بیچاره، مامانِ بیچاره. من شش سالم بود و از این وضعیت متنفر بودم. این زن توی تخت افتاده بود زار می‌زد به من ترحم کنید، ترحم کنید. چجوری یک پرستار می‌تواند این اراجیف را در مورد وضعیت قلب خودش بگوید؟ احتمالاً بجای حمله قلبی دچار حمله عصبی شده بود. همه‌چیز ساختگی بود. مادرم در هفتاد سالگی و درآرامش از سکته درگذشت." وقتی لسینگ نوشتن را شروع کرد، مادرش او را به خودفروشی و هرزگی متهم ساخت. بعد از مدتی، دوریس نامه‌های مادرش را بدون اینکه باز کند، پاره می‌کرد و دور می‌ریخت. عاقبت در مورد این وضعیت، سراغ روانکاو رفت. لسینگ می‌گوید: "پدر و مادرم هیچ‌وقت نباید با همدیگر ازدواج می‌کردند. پدرم رویابین و سکسی بود، در حای که مادرم تندوتیز و ازخودراضی و خشک بود. اصلاً همدیگر را درک نمی‌کردند. همیشه مامان حرف‌های بامزه‌ای در مورد سکس می‌زد. از سکس متنفر نبود البته اگر سکسی هم با هم داشتند. مادرم طوری در مورد سکس صحبت می‌کرد انگار آدمی سرما خورده باشد و این اذیت‌اش کرده باشد." امروز لسینگ منتقد آثار جوانی خود است و بیشتر از فمینیست‌ها، نسبت به این آثار حرف دارد. این روزها چندان علاقه‌ای به جنبش آزادی زنان نشان نمی‌دهد. می‌گوید: "تمامی نبردهای مهم این موضوع را برنده شده‌اند به جز نبرد دریافت حقوق برابر برای کار یکسان با مردها. " او ظاهراً از وزن جدیدی که جایزه نوبل برایش به‌همراه آورده، لذت می‌برد هرچند همچنان همسر دوم او ادبیات‌اش را دوست ندارد. لسینگ می‌گوید: "ادبیاتِ مرا جدی نمی‌گیرد. خودش کمونیست است و فکر می‌کند من بورژوا و فرویدی می‌نویسم. از تمام این‌ها هم متنفر است. تمام عمر نتوانستم باور کنم که او توانسته کل زندگی‌اش را کمونیست باقی بماند. می‌دانید در کامپالا کشته شد. در کمین نشسته بودند. ما فکر می‌کنیم کمونیست‌ها این کار را کردند تا نام یک خیابان را بر اساس اسم او بگذارند. آن‌ها این‌جوری کارهایشان را می‌کنند." لسینگ باور دارد کمونیست‌ها "قتل را با خیالی آسوده انجام می‌دهند". هرچند مدت‌ها برای خودش طول کشید تا این موضوع را درک کند. "بله، من در یکی از کتاب‌هایم، مارکسیست را شیرین‌ترینِ‌ رویاها خوانده‌ام. بعد فهمیدم فقط یک کپه جوراب قدیمی بیشتر نیست. باورکردنی نیست که این‌همه آدم تحصیل‌کرده در این روزها هنوز به کمونیست اعتقاد دارند. شک ندارم که آن زمان همه‌چیز در شوخی‌های خشک بیان می‌شد. شوخی‌ها تمام باورهای ما را تغییر دادند. ما وقتی شوخی می‌کنیم که در مورد چیزی دچار اشتباه شده باشیم."
مترجم: فاطمه زمردیان
توضیح: روزنامه تلگراف، به‌دنبال درگذشت دوریس لسینگ، آخرین مصاحبه منتشر شده از وی، متلعق به آپریل 2008 را بازنشر کرد. این ترجمه‌ای است از آن مصاحبه که برای انتشار در روزآنلاین، خلاصه شده است.
منبع: www.roozonline.com

من و سهراب دریابندری

صبح ساعت هشت پشت می‌ز صبحانه می‌نشینم. سهراب شیر تلیت مفصلی با «کورن‌فلکس» درست می‌کند و می‌خورد. باز هم درست می‌کند ولی از عهده‌ی تمام کردنش برنمی‌آید؛ باقی مانده را من می‌خورم.
هوا ابری و خنک است. قرار است طرف‌‌های ظهر فرانتس ما را با خودش به یک کشتی ببرد که جماعتی را برای گردش روی رود دانوب می‌برد و برمی‌گرداند. فرانتس در یک دسته‌ی ارکستر روی کشتی ترومپت می‌زند.
کنار پنجره‌ی اتاق نهارخوری می‌ز تحریر کوچکی هست که یک خروار مجله‌ی آلمانی رویش تلنبار شده. فرانتس معتقد است که آشفتگی این مجله‌‌‌‌ها نظم خاصی دارد که باید حفظ شود؛ ولی او را راضی کرده‌ایم که به اندازه‌ی جای یک کتاب و دفتر و دو تا دست و آرنج وسط می‌ز جا باز کنیم، برای این که من بساط کارم را آن‌جا پهن کنم. خیال دارم «سرباز خوب، شویک» نوشته‌ی نویسنده‌ی چک‌ «یاروسلاو‌هاشک» را ترجمه کنم. اسمش را گذاشته‌‌‌‌ام «سرباز دلاور شویک». این همان کتابی است که قبلاً به اسم «مصدر سرکار ستوان» و بعداً به اسم «سرباز دلاور، شویک» ترجمه شده است. اما آن ترجمه‌‌‌‌ها ثلث متن اصلی هم نمی‌شوند. «شویک» یک اثر کلاسیک محسوب می‌شود، و مانند غالب آثار کلاسیک قدری بی‌در و پیکر است. تمام هم نیست. ترجمه‌‌اش کار راحت و سرگرم‌کنند‌های است. روز بعد از قتل فردیناند ولیعهد اتریش در 1914 شویک در یک آبجوفروشی درباره‌ی واقعه‌ی ترور اظهار نظر می‌کند و می‌گوید جنگ درپیش است، و مأمور پلیس او را می‌گیرد. حالا به این‌جا رسیده‌ایم که توی زندان یک کارمند آبرومند دولت که به جرم بدمستی و اعمال منافی عفت زندانی شده می‌خواهد خودش را دار بزند و شویک با گشاده‌دستی تمام کمربند خودش را برای این کار به او می‌دهد. ضمناً پیش‌بینی می‌کند که فردا اسم کارمند توی روزنامه درمی‌آید. شویک معتقد است که هرکس مست کند و کافه را به‌هم بزند فردا اسمش توی روزنامه درمی‌آید؛ به کارمند آبرومند می‌گوید تنها کاری که تو می‌توانی بکنی این است که از زندان یک نامه بنویسی به روزنامه و بگویی خبری که درباه‌ی من منتشر شده هیچ ربطی به من ندارد و من هم با شخصی که اسمش توی روزنامه درآمده هیچ نسبتی ندارم. بعدهم باید یک نامه به منزل خودت بنویسی که بریده‌ی نامه‌ات را از توی روزنامه برایت نگه دارند تا وقتی زند‌انی‌ات را کشیدی و مرخص شدی بتوانی نامه‌ی خودت را بخوانی، چون این ظاهراً تنها فایده‌ی آن نامه است.
کشتی ازآن کشتی‌‌های رودخانه‌پیما است که پره‌‌های بزرگی تو قفسه‌ی سفید این‌ور و آن‌ورش دارد. عین کشتی مارک‌توین نیست، ولی باید مال اوایل قرن باشد. ظاهراً در اواسط قرن هم‌ کف راهرو‌‌‌ها و سالن‌هایش را لینولیوم فرش کرده‌اند.
ما جزو آخرین مسافر‌‌‌ها هستیم. می‌رویم قاطی مسافر‌های روی سینه می‌نشینیم. دسته‌ی ارکستر دارند بساطشان را دایر می‌کنند. سه‌چهار طبل کوچک و بزرگ سیاه براق با چفت‌وبست‌‌های فولادی و چند سنج برنجی روی سه‌پایه و چهار‌پایه نصب شده‌اند. یک «بیس» هم به دیوار تکیه دارد. ابزاری است به شکل ویولیون ولی بلند‌تر از قد آدم، با شکم متورم. مسافر‌‌‌ها جماعت بی‌شکلی هستند. صفت بارزشان بد‌ترکیبی است. کله‌‌‌‌ها گنده، صورت‌‌‌‌ها پهن، چشم‌‌‌‌ها بی‌رنگ و دور از هم، بینی‌‌‌‌ها درشت و نتراشیده، دهن‌‌‌‌ها بی‌لب، چانه‌‌‌‌ها سنگین، قد‌‌‌ها متوسط، هیکل‌‌‌‌ها قناس. انگار عنصر روستایی بر مردم اروپا مسلط شده است. از بورژوازی ظریف و لطیف اثری به چشم نمی‌خورد؛ اشرافیت مدت‌‌‌‌ها است ناپدید شده استروی عرشه‌ی کشتی، البته.
هنوز کشتی راه نیفتاده ارکستر شروع می‌کند. ترومپت و قره‌نی و مجموعه‌ی طبل‌‌‌‌ها و ماندولین آهنگ زنده و تپند‌ه‌ای می‌زند. نوازنده‌‌‌‌ها جوان نیستند. قره‌نی مرد مسنی است، به قد و قیافه‌ی دکتر زریاب خویی، با شلوار گشاد و بند شلوار‌کشی.عینک هم دارد. با جدیت توی نی‌‌اش می‌دمد و مثل لبو سرخ می‌شود. ماندولین ‌سنخ ولگرد است، با ریش تنک و مو‌های بلند به رنگ موش، و پوست سوخته، چشم‌هایش کم‌رنگ و تا‌به‌تا است. عینک دسته فولادی گرد هم دارد. خودش را شکل نیهلیست‌‌های روسیه‌ی قرن نوزدهم درست کرده است. اسمش را ایوان ‌با(ک*ی)ن می‌گذارم. طبال شکل ویلی‌ برانت است، به اضافه‌ی عینک بزرگ دسته فولادی. نوعی حالت شوخی و مسخرگی دائمی توی قیافه‌‌اش دارد. باید بالای پنجاه سال داشته باشد، ولی با انرژی غریبی دم‌و‌دستگاه مفصلش را به صدا درمی‌آورد، و در یک آن همه را ساکت می‌کند. گاهی ترومپت و قره‌نی به او مجال می‌دهند که به تنهایی هنرنمایی کند. دراین لحظات ویلی‌ برانت پیداست که بیش‌تر از حضار از کار خودش کیف می‌کند. ترومپت‌زن آدم دراز و بی‌کاراکتری است. می‌توانست هر کاره‌ی دیگری هم باشد. صدای ترومپتش بر همه ساز‌های دیگر مسلط است، ولی هیچ شور و حرکتی در خودش دیده نمی‌شود. صاف ایستاده است و می‌زند.
سهراب یک کیسه‌ی کوچک دارد که چهار تا موز و یک بسته پاستیل رنگ‌و‌ارنگ توش گذاشته است. یکی از موز‌‌‌ها را درمی‌آورد و پوست می‌کند. روبه‌روی ما مرد جوانی نشسته است با وزن دست‌کم 150 کیلو، قیافه‌‌اش مثل یک پسر 18 ساله است. شلوار جین رنگ‌پریده و تی‌شرت سفید پوشیده است. لباس به تنش چسبیده استانگار لباس‌‌‌‌ها را پوشیده، بعد او را با تلمبه باد کرده باشند. موهایش را نمره‌ی4 ماشین کرده، ولی دور گوش‌هایش و پشت گردنش را بلند گذاشته، لابد نوعی مد آرایش است. کفش ورزش به پا کرده دارد، هر کد‌‌‌ام به اندازه‌ی یک خربزه‌ی اصفهان. هرچه نگاهش می‌کنم نمی‌توانم بفهمم چند سال دارد. زنی همراه او است با قد دراز و باریک، دست‌و‌پای خیلی دراز و استخوانی، صورت دراز و استخوانی، عینک پهن دسته فولادی، موهایش را زرد زعفرانی کرده. موهایش صاف و دراز روی شانه‌‌‌‌ها و پشتش ریخته و تا نزدیک کمرش می‌رسد. لای موهایش سیاه است. زن از این درازتر و استخوانی‌تر من ندیده‌ام. آیا این، زن آن مردپسر چاق است؟ فقط یک چیزشان با هم جور است. هر دو مرتب سیگار می‌کشند.
هوا ابری است، ولی تاریک نیست. حالا کشتی از اسکله جدا شده و دارد توی رودخانه دور می‌زند. عرض رودخانه کم‌تر از یک کیلومتر است. رنگ دانوب برخلاف ادعای یوهان اشتراوس آبی نیست، سبز چرک و کدر است. شهر را خیلی زود پشت‌سر می‌گذاریم. هر دو طرف رودخانه جنگلی است. یک طرف تقریباً دست‌نخورده است. هر از چندی یک شاخه آب فرعی به رودخانه می‌پیوندد. شاخه‌‌های خود دانوب است که دلتا‌‌‌ها را دور می‌زنند و باز به رودخانه برمی‌گردند. به پشت سرمان که نگاه می‌کنیم مثل این است که یکی از این دلتا‌‌‌ها درست وسط رود قرار گرفته. سهراب معتقد است که مارک ‌توین جزیره‌ی جکسونِ داستان هکلبریفین را دقیقاً از روی این جزیره نوشته است. برایش توضیح می‌دهم که مارک توین احتمالاً دانوب را ندیده بوده، به علاوه می‌سی‌سی‌پی خیلی بزرگ‌تر از دانوب است. سهراب با رنجوری قبول می‌کند.
در ساحل جنگلی تک‌و‌توک خانه‌‌های چوبی روی پایه‌‌های بلند ساخته‌اند و یکی دو تا آدم کنار خانه‌‌‌‌ها دیده می‌شوند که برای مسافر‌های کشتی دست تکان می‌دهند. خانه‌‌‌‌ها خیلی کوچک‌اند و همه به رنگ سبز تیره ‌رنگ شده‌اند، به‌طوری که از متن جنگل بیرون نمی‌زنند. فقط قاب پنجره‌ی بعضی از آن‌‌‌‌ها سفید است. جلوی هر خانه یک تور ماهیگیری روی آب رودخانه آویزان است. دو تا می‌له‌ی بلند به‌شکل 8در ساحل کار گذاشته‌اند، به‌طوری که به‌طرف آب مایل شده و رأس آن توی فضای رودخانه آمده است. توری چهارگوش بزرگی مثل سبد از رأس 8روی آب آویزان است. یک ریسمان هم از همان رأس به پنجره‌ی خانه می‌رود و صاحب‌خانه می‌تواند با دادن ریسمان 8 را بیش‌تر روی آب بخواباند به‌طوری که توری توی آب فرو‌ برود. بعد از مدتی می‌تواند ریسمان را بکشد و توری را با ماهی‌‌‌هایی که تویش جمع شده‌اند از آب بیرون بیاورد. سهراب معتقد است که این برای ماهی‌گیری ترتیب خیلی خوب و راحتی است، اما به فکر بابای هک نرسیده بود.
یک پل باریک ازاین دست به آن دست کشیده شده است. ظاهراً لوله‌ی گاز یا نفت است که به جایی می‌رود، چون روی آن فقط به اندازه‌ی یک نفر راه کشیده‌اند. پل از دور فقط خط نازکی است که مثل رنگین‌کمان در آسمان معلق است. کشتی ما از زیر پل می‌گذرد و به طرف چکسلواکی می‌رود.
موقع سوار شدن باید از گمرک می‌گذرشتیم و گذرنامه‌هایمان را نشان می‌دادیم. ویزای سهراب فقط برای نوبت ورود به اتریش اعتبار دارد. مأمور پلیس گفت این کشتی وارد آب‌‌های چکسلواکی می‌شود؛ اگر شما ناچار شوید در خاک چکسلواکی پیاده شوید، آن‌وقت این پسر دیگر نمی‌تواند به اتریش برگردد. پرسیدم در چه‌صورتی ما ممکن است ناچار شویم در خاک چکسلواکی پیاده شویم؟
«ـ در صورت حادث‌های مثل خراب‌ شدن، غرق شدن، یا منفجر شدن کشتی.»
به نظرم خیلی بعید می‌آمد که کشتی ما هم مثل ت‌‌‌ام سایر سرسیلندر بترکاند. تازه، خود ت‌‌‌ام سایر هم دروغ می‌گفت 1. گفتم که این ریسک را قبول می‌کنم. مأمور پلیس با دل‌خوری پاسپورت‌‌‌‌ها را به ما پس داد و گفت به هر حال اگر در خارج از مرز اتریش از کشتی پیاده شدید دیگر نمی‌توانید برگردید. گویا خیال می‌کرد تذکر او ما را از رفتن به گردش روی دانوب منصرف می‌کند؛ چون وقتی دید ما به‌طرف کشتی راه افتادیم نگاه رقت‌باری به‌طرف ما انداخت. حتماً پیش خودش می‌گفت این ایرانی‌‌‌‌ها حرف حساب سرشان نمی‌شود. اگر می‌گفت، درواقع پربیراه هم نمی‌گفت.
روبه‌رو یک جزیره‌ی دیگر پیدا است، که وسط آن خرسنگی به‌رنگ قهو‌های و خاکستری برهنه از آب بیرون آمده است. درواقع کوه کوچکی است، و نزدیک‌تر که می‌رسیدم آثار یک دیوار قدیمی و قلعه و بارو روی آن دیده می‌شود. بلندی‌‌های پشت این خرسنگ پوشیده از جنگل کاج و بلوط است، اما خودش به‌کلی برهنه است. پای خرسنگ لب آب ساختمان چهار‌گوش بدریختی با نمای سیمان زرد و پنجره‌‌های تاریک ساخته‌اند. احمق‌‌هایی که منظره‌ی طبیعت را خراب می‌کنند همه‌جا پیدا می‌شوند.
کشتی نسبتاً تند می‌رود. باید حالا در آب‌‌های چکسلواکی باشیم. ناگهان سهراب می‌پرسد «بابا، ما داریم موافق آب می‌رویم یا مخالف آب؟»
راستش من این سؤال را قبلاً از خودم کرده بودم، ولی نتوانسته بودم به خودم جواب بدهم.
ـ «نمی‌دونم بابا، نمی‌شه تشخیص داد.»
ـ «چطور؟ چرا نمی‌شه تشخیص داد؟»
ـ «والا بابا راستش هرچی به آب نگاه می‌کنم نمی‌تونم تشخیص بدم. نزدیک کشتی، حرکت کشتی نمی‌ذاره، دور از کشتی هم حرکت آب پیدا نیست.»
ـ «ما به طرف مشرق می‌رویم یا مغرب؟»
ـ «هیچ نمی‌نم بابا.» متوجه می‌شوم که از جغرافیای منطقه هیچ سر در نمی‌آورم. من آن موقعی که آدم این‌جور چیز‌‌‌ها را یاد می‌گیرد اصلاً اهل چیز یاد گرفتن نبودم؛ اگر هم چیزی یاد گرفته‌‌‌‌ام به زور خودش وارد کله‌ی من شده؛ ولی جرأت نمی‌کنم این را به سهراب بگویم، چون طبعاً حالا معتقد شده‌‌‌‌ام بچه باید درس بخواند و چیز یاد بگیرد. سهراب می‌گوید یک نقشه‌ی جغرافی تو کریدور طبقه‌ی پایین کشتی هست. قرار شد بعداً برویم نقشه را مطاله کنیم. 
ارکستر زیر سایبان سینه کشتی دارد با جدیت تمام می‌کوبد. حالا بعضی از ساز‌‌‌ها عوض شده‌اند. دکتر زریاب و با(ک*ی)ن رفته‌اند. قره‌نی جدید جوان بلند بالایی است با پوست گندمی خوش‌رنگ و چشم‌‌های درشت روشن و موی مشکی کوتاه. پشت گردنش را مثل دهاتی‌‌‌‌ها خط انداخته. حتماً مد است. نیم‌تنه‌ی بافتنی خیلی گشادی پوشیده، به رنگ طوسی باز. یک حالت گول و ناشیگری تو قیافه و حرکات او هست که او را خیلی جذاب می‌کند. وقتی توی قره‌نی می‌دمد چشم‌هایش را می‌بندد و فشار می‌دهد و ابرو‌‌های نازک‌‌اش را با آهنگ نی بالا و پایین میاندازد. قیافه‌‌اش می‌گوید که دارد بالاترین تل‌اش خودش را می‌کند، و خودش بیش از همه سرمست می‌شود. نوازنده‌ی بیس هم پیدایش شده است. مرد میانه سالی است با قد بلند و باریک و دست‌و‌پای کشیده و عضلانی. یک ذره گوشت اضافی تو هیکل این آدم نیست؛ اما کله‌‌اش به‌کلی طاس است. خوب بدشانسی آورده است؛ آدم نوازنده خوب است مو داشته باشد. نویسند یا فیلسوف که نیست. ولی از قیافه‌‌اش پیداست آدم خوش‌رو و مهربانی است. تار‌های کلفت بیس را با چابکی به صدا درمی‌‌آورد. صدا به قدری بم استکه انگار خود سکوت است که دارد می‌خواند. ترومپت بی‌حرکت ایستاده و فضا را تسخیر کرده است. ویلی‌ برانت یک دقیقه‌ی تمام به‌تنهایی هنرنمایی می‌کند و همه برایش دست می‌زنند.
یواش‌یو‌اش سرو‌کله‌ی بورژوازی هم دارد پیدا می‌شود. حالا یک جفت بورژوا دارند می‌رقصند. جوان نیستند. مرد بلند قد و باریک اند‌‌‌ام است. صورت کشیده و چشم‌‌های پف کرد‌های دارد، سیبیل‌‌های مشکی‌‌اش را به سبک قیصر‌آلمان تابانده و روی گونه‌هایش خوابانده است. جدی و ظریف می‌رقصد؛ مثل این‌که دارد کار دقیق و مهمی انج‌‌‌ام می‌دهد. زنش چاق و سنگین است. چابک چرخ می‌زند، ولی پیدا است به زودی خسته خواهد شد. رقص این‌‌‌‌ها مثل اجرای یک آیین دیرینه است. هیچ جنبه‌ی شخصی یا خصوصی در آن به چشم نمی‌خورد. رقصی است تصفیه‌شده و خالص.
دیگران هیچ علاق‌های به رقص نشان نمی‌دهند. دو‌به‌دو کنار هم نسشته‌اند و تو نخ هم‌دیگراند. گروه‌‌های کوچک هم دارد تشکیل می‌شود. بطری‌‌های آبجو روی می‌ز‌‌‌ها و کنار صندلی‌‌‌‌ها پیدا شده است. بیرون از سایبان، توی هوای آزاد، جمع کوچکی دارند آبجو می‌خورند. یکی از این‌‌‌‌ها مرد سرخ‌پوستی است با مو‌های فلفل‌نمکی براق و خوش‌خواب، و چشم‌‌های درشت و خوش‌حالت. اسباب صورتش تر‌اش خورده و شکیل است. دور لب‌هایش را انگار قیطان‌کشی کرده‌اند. تی‌شرت نیلی‌رنگی پوشیده است که مو‌های جوگندمی سینه‌‌اش از یقه‌ی آن بیرون زده. اما زیر این تی‌شرت انگار بالش پر گنده قایم کرده باشد، دامن پیراهنش یک وجب از کمربندش دور ایستاده است. هیکل این آدم یک نیم‌کره‌ی کامل اضافه بر سازمان دارد.
بلند می‌شویم توی کشتی گشتی بزنیم. توی موتورخانه دو تا موتور دیزل هشت‌سیلندر کنار هم کار می‌کنند. موتور‌‌‌ها سبز رنگ شده‌اند و از روغن برق می‌زنند. سوپاپ‌‌های برنجی در دو ردیف مرتب بالا‌ و‌ پایین می‌روند. دیوار‌‌‌ها سفید و سکو‌‌‌ها و پله‌‌های آهنین نقر‌های رنگ شده‌اند. ابزار‌های رنگارنگ را روی تابلو چیده‌اند. هیچ‌کس نیستمثل خانه‌ی دیو.
رستوران طبقه‌ی پایین پر از آدم است. عنصر بورژوای این‌جا قوی‌تر است. بوی اروپایی آبجو و شراب و قهوه و روغن خوک و خردل توی فضا پیچیده است. روی طفر (پاشنه‌ی کشتی) یک دسته‌ی ارکستر دیگر دارند می‌زنند. این‌‌‌‌ها ارگ وپیانوی برقی دارند. دکتر زریاب این‌جا دارد می‌زند، ولی از باکوئین خبری نیست. فرانتس این‌جا ترومپت می‌زند. ترومپتش مثل طلای ناب می‌درخشد. با قیافه‌ی جدی و بدون هیجان می‌زند.
در این‌جا جماعت چندان فرقی با جماعت سینه ندارند. دو تا پسر‌بچه‌ی هفت‌هشت ساله با مو‌های بور به رنگ کاه و چشم‌‌های فیروز‌های لای صندلی‌‌‌‌ها می‌دوند. عین هم‌دیگراند، ولی دوقلو نیستند؛ چون یکی از آن‌‌‌‌ها یک نمره ازآن یکی کوچک‌تر است.
حالا باید توی آب‌‌های چکسلواکی باشیم. هر دو طرف رودخانه جنگل یک‌دست و دست‌نخورده است. تک‌و‌توک همان خانه‌‌های چوبی به چشم می‌خورد. ناگهان متوجه می‌شویم یک کشتی سفید و دراز، خیلی زیباتر از کشتی خودمان، از کنارمان می‌گذرد. روی دودکش علامت داس و چکش برجسته به‌رنگ سرخ دیده می‌شود. آدم‌هایش برای ما دست تکان می‌دهند. یکی‌دو تا از آن‌‌‌‌ها پیرهن رکابی پوشیده‌اند. پوست مسی رنگشان در زمینه‌ی سفید پیراهن و کشتی در خاطر آدم می‌ماند. این مسلماً یک تکه از دنیای سوسیالیسم بود که از نزدیک ما گذشت.
می‌توانیم همین‌جا بمانیم و موزیک این دسته ارکستر را که قدری هم کامل‌تر است گوش کنیم؛ ولی معلوم نیست چرا حس می‌کنم که جای اصلی ما در سینه است، با آن ارکستر ساده‌تر و آن جوان 150 کیلویی و زن استخوانی‌‌اش و مردی که یک بالش زیر پیراهنش قایم کرده. لابد برای این که اول آن‌جا وارد شدیم. به هر حال برمی‌گردیم، توی تمام این کشتی من ظاهراً تنها آدمی هستم که کت‌و‌شلوار پوشیده‌ام. البته کت‌و‌شلوارم اسپرت است، ولی ظاهراً اروپایی‌‌‌‌ها کت‌وشلوار اسپرت را هم مدت‌هاست دور انداخته‌اند. بیش‌ترشان شلوار بلوچین و تی‌شرت و آنوراک‌‌های گل‌و‌گشاد رنگ‌وارنگ پوشیده‌اند. ولی هیچ‌کد‌‌‌ام حتی یک نگاه کنجکاو هم به من نمیاندازند.
زیر سایبان سینه ترومپت‌زن بلند قد و ویلی‌ برانت مشغول کارند. حالا جوان رنگ‌پرید‌های هم ترومپت کشویی می‌زندازآن‌‌هایی که یک کشور دارد و عقب‌ و جلو می‌رود.
بالاخره گمشده‌ی خودم را پیدا می‌کنم. یک کوپل بورژوای تمام عیار دارند می‌رقصند. زن دست کم پنجاه سال دارد. در جوانی هیکلش خوب بوده، اما حالا سرینش بزرگ و سینه‌‌اش قدری سنگین شده. پاهایش هنوز کشیده و خوب است. دامن چرمی قهو‌های سوخته و بلوز طلایی کم‌رنگ پوشیدهمثل طلای مات. چرم دامنش به‌قدری نازک و نرم است که وقتی چرخ می‌زند مثل پارچه‌ی ابریشمی دورش تاب می‌خورد و آنا باز می‌شود. پوست تنش آفتاب‌سوخته است، و یک ته‌رنگ طلایی دارد. پلک‌هایش را سبز کرده است، ریمل مفصلی هم زده، اما پوست دور چشم‌هایش کیس شده و وقتی می‌خندد بیش‌تر کیس می‌شود. لای دندان‌هایش سیاه‌ی می‌زند. موهایش را سرخ سایه‌روشن رنگ کرده است. مثل کاکل ذرت، صاف دور سرش و روی پیشانی‌‌اش ریخته است. ویرانه‌ی بنایی است که در روز روزش هم چیز مهمی نبوده.
اما مردی که دارد با او می‌رقصد تمشایی‌تر است. حدود چهل، چهل‌ و ‌پنج سال دارد. قدش متوسط است. ریش جوگندمی دارد، که سیاهی‌‌اش بیش از سفیدی است. گونه‌هایش گلی است. روی گونه‌هایش را تراشیده و ریش را عقب رانده است. لب‌هایش سرخ و تر‌و‌تازه است. دندان‌هایش مثل چینی سفید از لای سیاه‌ی ریش و سرخی لب‌‌‌‌ها برق می‌زند. چشم‌هایش زرد عسلی و مژه‌هایش مشکی است. چشم‌هایش زنانه است. انگار عوضی تو صورت یک مرد کار گذاشته‌اند. کلاه بلوجین هشت ترک نقاب‌دار نرمی سرش گذاشته و یک‌ورش را آن‌قدر پایین کشیده که روی گوشش را پوشانده است. پیراهن ساتن سفید گشادی به تن دارد که یقه‌‌اش تا وسط سینه‌‌اش باز است. یک زنجیر طلای سنگین به گردنش آویزان است. عین همان زنجیر را به مچ دست چپش‌ بسته است. یک ساعت رولکس طلا هم به دست راستش بسته است. دو حلقه‌ی طلا روی هم به انگشت دوم هر دو دستش کرده، که روی آن‌‌‌‌ها چند نگین برلیان برق می‌زند. شلوار تیره‌‌رنگ گشادی شبیه شلوار کردی به پا دارد. کفشش چرم سفید خیلی نازک است. قیافه‌ی این مرد آشنا است. درواقع شکل دکتر براهنی استمنت‌‌‌ها براهنی که رژیم لاغری مختصری گرفته و بزک مفصلی کرده باشد. آدم معمولی نباید باشد. احتمالاً «ژیگولو» است به‌ معنای اروپایی کلمه، یعنی مرد حرفه‌ای.
رقص این زن و مرد، برخلاف رقص آن مرد سیبیل قیصری و زنش خیلی خصوصی و حتی زننده است. این اجرای نوعی آیین یا هنرنمایی نیست؛ انگار دارند یک کار خیلی محرمانه را در ملاء ع‌‌‌ام انج‌‌‌ام می‌دهند. ولی غیر از یک ناظر تیزبین هیچ‌کس توجه‌ی به آن‌‌‌‌ها ندارد. البته ناظر تیزبین هم به بی‌اعتنایی کامل تظاهر می‌کند.
ها، یک جفت جالب دیگر، درواقع زن اصلاًجالب نیست. حدود چهل، با ران‌‌‌‌ها و کپل‌‌‌‌ها سنگین و بی‌شکل. صورت بی‌رنگ و مو‌‌های کوتاه فرفری به رنگ گونی. از تبار همان «پنیزان‌»‌‌‌‌ها است. اما مرد فوراً لج آدم را درمی‌آورد، دست‌کم شصت و پنج سال دارد. پوست زیر چانه‌‌اش آویزان شده، از آن عینک‌‌های سرگیجه‌آور هم به چشم داردباید عمل آب مروارید کرده باشد. ولی قاب عینکش طلایی و خیلی پهن و گران‌قیمت است. موهایش سیاهِ رنگ کرده است و از پشت گردنش به زیر کاسکت سیاه نرمی شانه شده است. کاسکت را کج گذاشته و به هیچ قیمتی برنمی‌دارد؛ یقیناً افتضاحی زیر آن پنهان است. پیراهن جین روشن آستین سرخودی پوشیده و پشت یقه‌‌اش را به سبک ورزشکار‌های قدیم بالا زده است. پیراهنش گشاد و گران‌قیمت است. دستمال‌گردن قرمز تندی زیر یقه‌‌اش بسته است. نیم‌تنه‌ی جین بلیچ‌شد‌های روی دوشش انداخته و سبیل رنگ‌زده‌‌اش را عین سبیل کلارک‌ گیبل درست کرده است. دندان‌هایش از هم جدا است و لای آن‌‌‌‌ها سیاه است. پوست صورتش هم سیاه سوخته و چرک است. ولی پیداست شدیداً احساس خوش‌تیپی می‌کند. مد‌‌‌ام دستش دور کمر زنیکه است و با انگشت‌‌های زمخت و بدرنگش پهلوی گوشتالوی او را غلقلک می‌دهد. انگشتر‌های گران‌قیمتی هم به دست دارد. هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم این چه‌جور آدمی است و کجایی است. تنها شغلی که برایش می‌توانم تصور کنم این است که از کارکنان دون‌پایه‌ی مافیا است و برای مأموریت شومی به وین آمده و این زن چاق را برای چند روزی کرایه کرده است. جاکش یا قاچاقچی هم می‌تواند باشد. ولی جاکش‌‌‌‌ها این‌قدر با زن ور نمی‌روند، قاچاقچی‌‌‌‌ها هم گرفتار کاراند، بعید است بیایند وقتشانرا روی رودخانه‌ی دانوب تلف کنند. خدایا این مرد چه‌کاره است؟
آدمیزاد چه‌قدر می‌تواند بدقیافه و آنتی‌پاتیک بشود. به من چه؟ چرا حرکات این مرد مرا این‌قدر عصبی می‌کند؟ این همه آدم چاق و لاغر و راست و کج‌و‌کوله هیچ کاری به کار من ندارند. همه‌شان صحیح و سالم و مهربان و مؤدب‌اند. بله، این دو تا یک وجه مشترک دارند:  هر دوشان پولدار به‌نظر می‌رسند. براهنی ممکن است پولدار نباشد، ولی با پول در تماس نزدیک است. این یکی خودش پول درمی‌آورد. کارش طوری است که زحمتی نمی‌کشد، فقط با نوعی ریسک، نوعی عمل خلاف قانون، پول درمی‌آورد. پولش هم مسلماً زیاد نیست. آن مرد پیرهن نیلی شکم بالشتکی احتمالاً بیش‌تر از این پول درمی‌آورد. ولی پیداست کار می‌کند. می‌تواند مهندس راه و ساختمان یا راننده‌ی کامیون باشد. درهر صورت بهتر است بیش‌تر وقتش را بیرون از شهر بگذراند.
خوب است بروم یک آبجو (بدون الکل البته) بگیرم سربکشم، تا بلکه این افکار مزخرف را بشورد و ببرد. یک مشت سکه را که توی جیبم جمع شده روی پیشخوان سفید و براق می‌ریزم و زن فروشنده چند تا از سکه‌‌‌‌ها را جدا می‌کند و برمی‌دارد. یک بطری سرد و یک لیوان کاغذی و یک قوطی سرد کوکاکولا می‌گیرم و با سهراب به کنار کشتی می‌روم. روی نرده خم می‌شویم و آب را تماشا می‌کنیم. حالا کشف کرده‌ایم که کشتی دارد در جهت موافق آب حرکت می‌کند. هر از چندی یک کپسول قرمز بمب مانند می‌بینیم که انگار افقی روی آب خوابیده و می‌رود. لابد نوعی علامت رودخانه است و ثابت سر جایش ایستاده است، ولی به‌نظر می‌رسد که دارد آب را می‌شکافد و در خلاف جهت ما پیش می‌رود. سهراب بالاخره قانع می‌شود که این‌‌‌‌ها ثابت‌اند، و به این ترتیب جهت حرکت آب مسجل می‌شود. سهراب می‌خواهد قوطی کوکاکولایش را توی رودخانه بیندازد، ولی به او می‌گویم که این کار احتمالاً خلاف رسم اتریشی‌‌‌‌ها است؛ اگر همه این کار را بکنند تا حدود یک قرن دیگر دانوب پر از قوطی می‌شود. می‌رویم به‌ طفر. ارکستر دارد می‌کوبد. ساکسیفون هم اضافه شده است. ساکسیفون هم مرد مسنّی است، با کله‌ی سرخ نیم‌طاس و قد بلند و شکم. با پایش ضرب گرفته است و با سازش رقص مختصری می‌کند. ساکسیفونش طلایی است. نمیدانم چرا فکر می‌کنم ساکسیفون باید نقر‌های باشد. ساز خیلی قشنگی است، ولی همیشه فکر می‌کنم مقداری از دکمه‌‌‌‌ها و دنگ‌وفنگش درواقع مصرفی ندارد. لابد بیخود فکر می‌کنم. ولی صدای گرفته و بی‌نفسش خیلی گیرا است. مثل این است که یک جانور ماقبل تاریخی دارد آواز می‌خواند.
وقت ناهار مدت‌‌‌‌ها است گذشته است و وقت ش‌‌‌ام هم هنوز نرسیده؛ ولی رستوران باز است. فضای رستوران پر از بوی شراب و سس گول‌اش است. دختر سرخ‌ و سفید خیلی پرواری با موی زعفرانی پشت بار کوچکی مشروب می‌فروشد. گارسون‌‌‌‌ها پیرهن سفید و جلیقه‌ی ماشی و شلوار سیاه پوشیده‌اند. لبه‌ی جلیقه‌شان قیطان قرمز کشیده شده است. گول‌اش تمام شده؛ گارسون دلمه‌ی فلفل سبز با برنج سفید توصیه می‌کند. سهراب رأیش عوض شده و فعلاً چیزی نمی‌خورد؛ فقط یک نوشابه‌ی پرتقالی می‌خواهد و من با یک لیوان آبجو به انتظار دلمه می‌نشینم. گارسون یک‌ دانه نان کوچک توی بشقاب روی می‌ز می‌گذارد. دستگاه نمک و فلفل و سس سویا روی می‌ز است. یک تکه نان جدا می‌کنم و می‌آیم چند قطره سس رویش بریزم، اما شیشه را که برمی‌گردانم سس می‌پرد و روی رومیزی سفید می‌ریزد. با دستمال کاغذی فوراً نم لکه را می‌چینم، ولی نقش زرد تندی روی رومیزی می‌ماند. سهراب از کار من خیلی دلخور و نگران شده است.
ـ «بابا افتضاحشو درآوردی ها.»
ـ «آره، خیلی افتضاح شد، ولی مهم نیست.»
ـ «گارسون هم دید.»
ـ «ببیند، مهم نیست. گارسون روزی صدتا از این چیز‌‌‌ها می‌بیند.»
ـ «حالا می‌گه این‌‌‌‌ها کی‌ان دیگه.»
ـ «غلط می‌کنه. تازه بگه، ما چرا باید اهمیت بدیم؟»
سهراب قانع نمی‌شود. یک دستمال کاغذی تمیز روی لکه پهن می‌کند. بد فکری هم نیست. لکه‌ی افتضاح آمیز کاملاً پوشانده شده، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. من هم به هر ترتیبی نان را به سس آغشته می‌کنم و با آبجو2 می‌خورم.
دلمه‌ی فلفل یک قلمبه گوشت چرخ کرده فشرده است که توی دل فلفل سبز تپانده و پخته‌اند؛ کنارش هم یک کفگیر کته‌ی شفته شده‌ی بد. دلمه را کارد می‌برم و با سس سویا و فلفل سیاه می‌خورم. بد نیست. لازم شد یک قهوه هم بخورم. قهوه‌‌اش داغ و معطر است. خامه‌ی قهوه توی یک کپسول زرورقکنار فنجان است. سهراب کپسول را برمی‌دارد و توی کیسه‌ی نالیون، کنار دو تا موز باقی‌مانده‌‌اش ضبط می‌کند. توی صورت غذا نوشته است سرویس جزو قیمت است، ولی من پول خرد اضافی را از روی می‌ز برنمی‌دارم. گارسون تشکر می‌کند. چهره‌ی سهراب باز روشن می‌شود. قضیه به خیر گذشته است. 
کشتی دور زده است و داریم برمی‌گردیم. در خلاف جهت آب خیلی آهسته‌تر می‌رویم. باید ساعت 8به وین برگردیم. مناظر ساحلی همان‌‌هایی است که فبلاً دیده‌ایم. تقریباً همه‌ی آدم‌‌‌‌ها را دید زده‌ایم و به همه‌ی سوراخ‌سنبه‌‌های کشتی سرکشیده‌ایم. باید روی سینه یا طفر بنشینیم و موزیک جاز گوش کنیم و باز تو نخ آدم‌‌‌‌ها برویم.
حلا دسته‌ی روی سینه تقریباً عوض شده است. جوان بلندبالای قره‌نی زن باز پیدایش شده و دارد پلک‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و ابروهایش را بالا و پایین میاندازد. قره‌نی را که از دهانش بر‌می‌دارد و چشم‌هایش را باز می‌کند آدم دیکری است. چشم‌هایش سبز روشن و چهره‌‌اش گندم‌گون است. انگار از دنیا پاک بی‌خبر است. به جای ویلی ‌برانت جوان عینکی ریز‌های نشسته است که هیچ اسمی رویش نمی‌شود گذاشت. از همان جوان‌‌هایی است که توی خیابان راه می‌روند. جوان ریزه‌ی دیگری با یک «توبا»ی بزرگ‌تر از خودش آمده و خودش پشت سازش قایم شده است. فقط انگشت‌هایش را می‌بینیم که روی دکمه‌‌های توبا کار می‌کند. صدای توبا از چند دوره‌ی ماقبل تاریخ کهن‌تر از ساکسیفون می‌آید و به گوش آدم برای شنیدن بم‌ترین و بدوی‌‌ترین صدا‌‌‌ها جواب می‌دهد.
حالا شیشه‌‌های خالی آبجوقهو‌های تیره با چاپ سیاه و سفیدهمه‌جا پخش و پراکنده است. دور و بر جوان کوه پیکر ته‌سیگار فراوانی روی زمین ریخته است. دست دیگران سیگار کم می‌بینم. آن مردکه‌ی جاکش البته پیپ می‌کشد. روی صندلی راحتی نشسته و جفت پا‌های زن همراهش را روی زانو‌های خودش گذاشته است. نیم‌تنه‌ی بلوجین بلیچ شده‌‌اش را روی دوش انداخته و فراموش نکرده است که یقه‌‌اش را بالا بزند. ابروهایش را هم به سبک کلارک‌ گیبل بالا برده است و دارد از پیپ آلبالویی رنگش ذره‌ذره دود درمی‌آورد. مقداری از مو‌هایی که به زیر کاسکتش شانه شده بدون اطلاع او بیرون ریخته است. از براهنی و زن دامن چرمی خبری نیست. لابد کابین اختصاصی دارند و رفته‌اند بعدازظهر را استراحت کنند. یک زنو مرد جوان که قبلاً توی هوای آزاد روبه روی هم نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند حالا صندلی‌هایشان را کنار هم چسبانده‌اند و دارند معاشقه می‌کنند. زن جوان و خوشگل است. صورت نرم و رنگ‌پرید‌های دارد و چشم‌هایش درشت و کم‌رنگ است. موهایش صاف و مشکی رنگ رفته است. مرد خیلی جوان نیست؛ صورتش لاغر و سرخ سوخته است. موهایش جوگندمی است. زن لب‌هایش را مثل فنجان گرد می‌کند و دهن مرد را می‌مکد. ساق یک پایش زیر جوراب متورم است. باید باندپیچی شده باشد. پای دیگرش صاف و خوش‌ریخت است، اما خیلی باریک نیست. سراپای این زن نرم و بی‌استخوان به‌نظر می‌رسد.
حالا مدتی است توی راهرو‌‌‌ها پرسه می‌زنیم. هوا تاریک شده است و پشت شیشه‌ی پنجره‌‌‌‌ها قطره‌‌های باران دیده می‌شود. سهراب گرسنه است. از دکّه‌ی ته راهرو یک نان و دو تا سوسیس داغ و یک قوطی کوکاکولا می‌گیرم و با هم می‌رویم زیر سایبان طفر روی دو تا صندلی راحتی می‌نشینیم. سهراب سوسیس‌هایش را می‌خورد و آخرین موزش را از کیسه‌ی نایلونش در‌می‌آورد. یک گاز هم به من می‌دهد. برمی‌گردیم تو.
از جلو دکّه پلکانی به طبقه‌ی پایین می‌رود. مردم تندوتند درآمد و رفتند.
زن جوانی از کنار من رد می‌شود و از پلکان پایین می‌رود. روی آخرین پله‌‌‌‌ها تلوتلو می‌خورد ولی نمی‌افتد؛ بعد به راست می‌پیچد و ناپدید می‌شود. من و سهراب هم از پله‌‌‌‌ها سرازیر می‌شویم، بدون آن‌که پایین کاری داشته باشیم. سهراب دوپله یکی می‌کند و آن پایین منتظر می‌ایستد. من سه‌چهار پله مانده به آخر پایم به زه فلزی پله بند می‌شود و سکندری می‌خورم. سعی می‌کنم به اختیار خودم بیفتم، ولی یک وقت می‌فهمم که غلتیده‌ام. روی پله‌ی آخر خودم را جمع‌وجور می‌کنم. ناگهان می‌بینم زن جوان نارنجی‌پوشی کنارم زانو زده و دستم را توی دستش گرفته و دارد یک چیز‌هایی به آلمانی می‌گوید. زانوی چپم ضرب دیده و به‌شدت درد می‌کند. میدانم که قیافه‌‌‌‌ام درهم پیچیده است. زن نارنجی‌پوش دستم را فشار می‌دهد و حرف‌هایش را تکرار می‌کند. سهراب با رنگ پریده جلوم ایستاده است؛ می‌گوید:  «پاشو دیگه.» زانویم را می‌مالم و هرطور که شده از جا بلند می‌شوم. از زن تشکر می‌کنم و دست سهراب را می‌گیرم. شدت درد دارد به‌سرعت پایین می‌آید. به سهراب می‌گویم که طوری نشده، نگران نباشد. حالا جلو رستوران هستیم. بار مشروب‌فروشی پنجر‌های به بیرون دارد و عد‌های جلو این پنجره از آن دختر مو زعفرانی آبجو و قهوه می‌خرند. به سهراب می‌گویم:  «حالا که این طور شد باید یک قهو‌های بخورم.» سهراب از خنده غش می‌کند:  «حالا که این طور شد باید یک قهو‌های بخورم! خوب بخور!»
یک قهوه‌ی داغ می‌گیرم و با هم به کنار نرده‌ی کشتی می‌رویم. رودخانه تاریک تاریک است. همان زن نارنجی‌پوش با زنی که نیم‌تنه‌ی سفید پوشیده کنار نرده مشغول گفت‌و‌گو است. مترصدم نگاهش به من بیفتد تا دوباره از او تشکر کنم؛ ولی او توجه‌ی نمی‌کند؛ انگار نه انگار. قهوه حالم را جا می‌آورد، ولی پایم لنگ است. برمی‌گردیم بالا توی راهرو، دو تا صندلی گیر می‌آوریم و می‌نشینیم. خیال می‌کنم باید تا آخر خط همین‌جا بنیشینم. دسته‌ی ارکستر طفر در چند قدمی ما بیرون راهرو دارد کار می‌کند. درد زانوی من دارد به مورمور نسبتاً مطبوعی مبدل می‌شود. جلو ما فضای کوچکی است که یک طرفش دهنه‌ی پلکان است و یک طرفش دکّه‌ی ساندویچ و نوشیدنی. مردم گرُوگُُر می‌آیند و می‌روند.
قره‌نی بلند بالا با دو لیوان آبجو به آن سر راهرو می‌رود. پشت گردنش را خط اندخته و گوش‌هایش جدا از کله‌‌اش ایستاده‌اند. لیوان‌هایش را هم دور از خودش نگه داشته است.
مرد پیراهن نیلی شکم بالشتکی و زنش از پله‌‌‌‌ها بالا می‌آیند و از همان راهرو می‌روند. مرد موهایش ژولیده شده و شکمش گنده‌تر است. دستش را به گردن زنش انداخته و تلوتلو می‌خورد. مست و خراب است. پاهایش به هم می‌پیچیند و زنش انگار دارد او را به دوش می‌کشد.
یک زن و مرد رقص‌کنان از طفر می‌آیند و در فضای جلو ما چرخ می‌زنند. مرد کوتاه قد و چاق است. زن جوان است و پوست تنش را زیر آفتاب یا چراغ قرمز سوزانده است. نیم‌چکمه‌‌های سفید به پا دارد که به قوزک هر لنگه‌شان دو تا منگوله آویزان است و با چرخ‌زدن پا‌‌‌ها بالا و پایین می‌پرند. ناگهان پا‌های چکمه‌پوش به طرف ما می‌آیند. سرم را بلند می‌کنم:  مرد دست دختر را ر‌‌‌ها کرده است؛ دختر با سر جلو می‌آید و پیشانی‌‌اش را به پنجره بالای سر ما می‌کوبد. پنجره نمی‌شکند. دختر خودش را سرپا نگه داشته است. مرد جوان زودتر جلو می‌آید و او را در بغل می‌گیرد. دختر لحظ‌های وا می‌رود، بعد لبخند می‌زند و دوباره شروع می‌کند به رقصیدنبا مرد جوان.
وقتی کشتی کنار اسکله پهلو می‌گیرد هوا کاملاً تاریک است و قطره‌‌های باران روی شیشه‌ی پنجره برق می‌زند. نوازندگان سازهایشان را جمع می‌کنند. در ظرف چند دقیقه بساط ارکستر به چند کیف و جعبه‌ی جمع‌و‌جور مبدل می‌شود. ما منتظر فرانتس می‌مانیم و آخرین کسانی هستیم که از کشتی پیاده می‌شویم.
روی ساحل زمین خیس و هوا خنک است، ولی باران نمی‌آید. فرانتس می‌پرسد می‌ل دارید یک‌راست به خانه برویم یا قبلاً سری به یک رستوران بزنیم. می‌گویم سهراب خسته است، خیال نمی‌کنم حوصله‌ی رستوران را داشته باشد. می‌گوید فقط نیم ساعت؛ هر وقت خواستید می‌توانیم به خانه برویم. می‌گویم باشد.
رستوران جای روشن و پاکیز‌های است. از در که وارد می‌شویم بار مفصلی با شیشه‌‌های رنگارنگ مشروب جلو ما است. دست چپ سالن کوچکی است با چند می‌ز پر از مشتری. همین که وارد می‌شویم جمعی که پشت می‌ز درازی کنار دیوار نشسته‌اند برای ما دست بلند می‌کنند:  دکتر زریاب، ایوان ‌با(ک*ی)ن، مرد سیبیل قیصری، بیس‌نواز کله طاس، ویلی‌ برانت؛ کنار دست هر کد‌‌‌ام زن جوان یا میانه‌سالی نشسته است. روی می‌ز لیوان‌‌های آبجو و شراب و بشقاب‌‌های غذا چیده‌اند.
فرانتس مرا معرفی می‌کند:  «یکی از بهترین سرکه‌ساز‌های ایران، و پسرش سهراب.» فوراً ابرو‌‌‌ها بالا می‌رود و آثار احتر‌‌‌ام در قیافه‌‌‌‌ها ظاهر می‌شود. فرانتس حضار را هم به ما معرفی می‌کند:  دکتر زریاب مهندس الکترونیک است؛ بیس‌نواز معمار است؛ با(ک*ی)ن وکیل دادگستری است؛ فقط ویلی‌برانت طبّال حرف‌های است. ویلی‌برانت می‌گوید اینیعنی فرانتسهم بزرگترین دروغگوی وین است، و همه می‌خندند.
بیس‌نواز معمار از همه بهتر انگلیسی حرف می‌زند و چند کلم‌های با من خوش‌و‌بش می‌کند. فرانتس دستور آبجو و املت ژامبون می‌دهد. سهراب چند سکه از من می‌گیرد و به سراغ یک دستگاه بازی کامپیوتری می‌رود که در گوشه‌ی سالن با چراغ‌‌های سرخ و سبزش چشمک می‌زند.
میز‌های رستوران پر است و مردم مشغول خوردن و نوشیدن‌اند. چهره‌‌‌‌ها سرخ و دندان‌‌‌‌ها سفید است. سر می‌ز ما همه دارند آلمانی حرف می‌زنند. ناگهان همه از جایشان بلند می‌شوند، ولی لحظ‌های بعد با سازهایشان برمی‌گردند و در مختصر فضای میان در ورودی و بار بساط ارکستر را برپا می‌کنند. ویلی‌برانت یکی از طبل‌هایش را با یک سنج روی سه‌پایه نصب می‌کند و پشت دستگاهش روی چارپایه می‌نشیند. بیس‌نواز کنار ساز بزرگش سر پا می‌ایستد. با(ک*ی)ن روی صندلی می‌نشیند و ماندولینش را روی زانو می‌گذارد. دکتر زریاب و فرانتس سرپا قره‌نی و ترومپت‌شان را به لب می‌گذارند. آناً صدای موسیقی فضای رستوران را پر می‌کند. مشتری‌‌‌‌ها با ناباوری به این ارکستر بادآورده خیره شده‌اند. گارسون‌‌‌‌ها و بارمن نیش‌شان گوش‌تا گوش باز است. آهنگ پشت آهنگ می‌زنند. ویلی ‌برانت از صدای طبل و سنج خودش سرمست است. دکتر زریاب با قره‌نی‌‌اش پیچ‌و‌تاپ می‌خورد. فرانتس با خون‌سردی در ترومپت‌‌اش می‌دمد. گفت‌و‌گوی سر می‌ز‌‌‌ها قطع شده است. فضا پر از صدا‌های زیر و بم است.
وقتی که به طرف خانه راه می‌افتیم ساعت کمی از نیمه‌شب گذشته است. دیگر رفت‌وآمدی نیست. سهراب روی صندلی عقب ماشین خوابش برده است. کف خیابان‌‌‌‌ها همچنان خیس است و باد تندی می‌وزد.
می‌گویم:  «عجب بادی می‌آید.»
فرانتس می‌گوید:  «باد‌های وین معروف است.»
——————–
پانوشت‌ها: 
1ـ درواقع هک بود که به جای ت‌‌‌ام دروغ می‌گفت.
2ـ بدون الکل.

نویسنده: نجف دریابندری
منبع:  www.dibache.com

اولین

گفت کنار پنجره نشسته بود و به گسترش پرده‌ی سیاه شب برفراز خیابان می‌نگریست. سرش را به پرده تکیه داده بود و مشام‌اش از بوی پارچه پر شده بود. تنها چند رهگذر از خیابان می‌گذشتند صدای پای مردی را که در خانه‌ی آخر می‌نشست بر روی سنگ‌فرش خیابان شنید که دور می‌شد و به سوی راهروی جلوی خانه‌های قرمز رنگ پیش می‌رفت. آن‌گاه صدای خش خش قدم‌هایش بر روی خاک‌های راهرو به گوش‌اش رسید. زمانی آن‌جا مزرعه‌ای بود و در آن کشت و کار می‌کردند و معمولا کودکان در آن بازی می‌کردند. او هم زمانی که بچه بود در آن‌جا با بچه‌های دیگر بازی‌ها کرده بود. بعدها مردی از مردم بلفاست این مزرعه را خرید و در آن خانه‌هایی ساخت. این خانه‌ها مثل خانه‌های قهوه‌ای رنگ معمولی نبود. خانه‌هایی بود که با آجرهای شفاف ساخته می‌شد. سقف آن‌ها از دور درخشندگی خاصی داشت. آن وقت که هنوز این خانه‌ها را نساخته بودند بچه‌های کوچه مانند بچه‌های خانواده «دوین» و «واترز» و «دون» و هم‌چنین «کیو»ی کوچولو که افلیج بود و خودش و برادران‌اش و خواهران‌اش آن جا بازی می‌کردند تنها «ارنست» بود که هیچ‌گاه بازی نمی‌کرد زیرا دیگر بزرگ شده بود. گاهی پدر «اولین» به سراغ او و خواهران و برادران‌اش می‌آمد و با نهیب چوب دستی‌اش آن‌ها را به خانه می‌برد ولی «کیو»ی کوچولو همیشه کشیک می‌کشید و تا می‌دید پدرشان به مزرعه می‌آید، فورا بچه‌ها را خبر می‌کرد فکر می‌کرد با همه‌ی این سختگیری‌ها در آن وقت خیلی شاد و سرخوش بود. پدرش به این بدخویی نبود. مادرش هنوز زنده بود. اکنون سال‌ها از آن زمان می‌گذشت. خودش و برادران و خواهران‌اش همه بزرگ شده بودند. مادرش مرده بود، «تیزی دون» هم مرده بود، خانواده «واترز» به انگلستان باز گشته بودند. آری در این جهان همه چیز دستخوش تغییر و زوال است. حالا خود او هم می‌خواهد از این جا برود خانه. وطن مدتی به دور بر اتاق نگاه کرد و همه‌ی اسباب و اثاثیه آن را یکی یکی از پیش چشم گذرانید. به این اثاثیه‌ها خو گرفته بود و همه‌ی آن‌ها برایش آشنا بود. هفته‌ای یک بار آن‌ها را گرد گیری می‌کرد و بارها با خود گفته بود که این همه گرد و خاک از کجا می‌آید حتا به خواب هم نمی‌دید که روزی این اثاثیه‌ها را بگذارد و برود. ممکن بود دیگر هرگز آن‌ها را نبیند. نگاه‌اش به دیوار خیره شد. در این چند سال هیچ‌گاه به فکرش نرسیده بود که نام کشیشی را که عکس رنگ و رو رفته‌اش روی دیوار بالای سر آن پیانوی شکسته آویزان شده بود، بپرسد. پدرش هر وقت آن را به کسی نشان می‌داد تنها می‌گفت: «حالا در ملبورن است» پذیرفته بود که این خانه را به حال خود بگذارد و برود. با خود می‌گفت آیا این کار عاقلانه‌ای است که خانه‌ی پدرم را ترک کنم. کوشش کرد که پیش و پس این کار را بنگرد و خوب و بد آن را بسنجد. تا کنون هر طور بود خانه‌ای و خوراکی داشت. آشنایانی دور و برش بودند که او آن‌ها را خوب می‌شناخت، عمری با آن‌ها خو گرفته بود. البته در این جا مجبور بود که هم در خانه و هم در فروشگاه کار کند؛ خیلی هم کار کند. با خود می‌گفت وقتی در فروشگاه بفهمند که او با جوانی گریخته است چه خواهند گفت. شاید بگویند آدم احمقی بود و سپس با آگهی در روزنامه‌ها دیگری را به جایش استخدام کنند. دوشیزه «کاون» از این کار خیلی خوشوقت می‌شد. مگر همیشه خاصه در انظار این و آن به او نیش نمی‌زد؟ و نمی‌گفت دوشیزه هیل مگر نمی‌بیند این خانم‌ها منتظرند؟ یا «دوشیزه هیل، شما را به خدا قدری تندتر کار کنید» از رها کردن فروشگاه ناراحت نبود در خانه جدیدش در کشوری دور و بیگانه این گونه رنج نخواهد برد. پس از مدتی عروسی خواهد کرد «اولین عروس می‌شود»، «اولین به خانه‌ی شوهر می‌رود» مردم به او احترام خواهند گذاشت و با او آن چنان که با مادرش رفتار کردند، رفتار نخواهند کرد. در این جا حتی حالا که نوزده سال دارد رفتار پدرش نسبت به او توهین‌آمیز است. می‌داند که علت رنجوری و تپش قلب‌اش همین ناگواری‌هاست. پدرش آن علاقه و محبتی که به پسران‌اش «هری» و «ارنست» داشته به او نداشته است. سبب این بی مهری آن بود که آن‌ها پسر بودند و او دختر. در روزهای اخیر تهدیدش کرده بود و گفته بود حتی برای شادی روح مادرش هم که شده است بلایی بر سر این دختر خواهد آورد. اکنون دیگر کسی را که پشت و پناه او باشد نداشت. برادر بزرگ‌اش مرده بود. هری هم که به کار تزیین کلیساها اشتغال داشت و بیش‌تر در دهکده‌ها به سر می‌برد. از این‌ها گذشته پدرش هر شب شنبه که به خانه می‌آمد سر پول با او دعوا می‌‌کرد و این بد خویی پدر سخت او را خسته کرده بود. تمام حقوقش را می‌گرفت، هر هفت شیلنگ را. هری هم تا آن جا که می‌توانست برای او پول می‌فرستاد. ولی بدتر از همه وقتی بود که می‌خواست پولی از پدرش بگیرد. می‌گفت تو پول می‌خواهی چه کنی. پول‌ها را می‌گیری و نفله می‌کنی. تو عقل معاش نداری و من هم حاضر نیستم پولی را که با این همه زحمت به دست می‌آید، به تو بدهم بیهوده خرج کنی. خیلی چیزهای دیگر هم می‌گفت زیرا معمولا شب‌ها حالش بد بود. بعد از این حرف‌ها آخر پولی به «اولین» می‌داد ولی می‌گفت آیا خیال نداری شام یکشنبه را دیگر خودت بخری. آن وقت او مجبور بود شتابان از خانه بیرون برود و خرید کند. کیسه پوستی سیاه را به دست بگیرد و با آرنج راه خود را از میان انبوه مردم راهگذر باز کند و دیر وقت کیسه‌ی خواربار به دوش، به خانه باز گردد. در خانه هم کارش دشوار بود، باید خانه را همیشه پاکیزه کند و مراقب باشد کوچولوها سر وقت به دبستان بروند و به موقع غذایشان حاضر باشد. تا کنون زندگی بسیار را گذرانیده بود ولی حالا که می‌خواست از رنج آن بگریزد می‌دید این وضع چندان هم ناخوش آینده نبوده است، می‌خواست برود و زندگی نویی را با «فرانک» آغاز کند. فرانک جوان بسیار مهربانی بود. اندامی مردانه داشت، خیلی خون گرم بود. قرار بود همان شب همراه او با کشتی حرکت کند. زن او بشود و با او در «بوینوس آیرس» زندگی کند. در آن جا فرانک خانه‌ای داشت که آماده‌ی زندگی آینده‌شان بود. خوب یادش بود که چگونه نخستین بار با او روبرو شده بود. فرانک در خیابان مرکزی شهر در خانه‌ای پانسیون بود. او هم گاه‌گاهی به آن خانه می‌رفت. مثل این است که همین چند هفته پیش بود. آن روز فرانک جلوی در ایستاده بود کلاه‌اش به پشت سر متمایل شده بود و موهایش روی پیشانی آفتاب خورده‌اش ریخته بود. سپس با هم آشنا شده بودند فرانک هر شب در بیرون فروشگاه به انتظارش می‌ایستاد و او را تا خانه همراهی می‌کرد. شبی هم با هم به تماشای دختر «بوهمی» رفته بودند و وقتی که در جای خلوتی در کنار فرانک نشسته بود مثل این بود که در جهان دیگری سیر می‌کند. فرانک از موسیقی بسیار لذت می‌برد و خودش هم کمی آواز خواندن می‌دانست. مردم می‌دانستند که این دو یکدیگر را دوست می‌دارند. هر بار که فرانک آهنگ «دخترک دلباخته‌ی دریانورد» را برایش می‌خواند، از خود بی خود می‌شد و دل‌اش از، اضطراب مطبوعی می‌تپید. در آغاز کار تنها از این که مردی را دلباخته‌ی خود کرده است شاد بود. اما بعدها حس کرد که از او خوش‌اش می‌آید. فرانک داستان‌هایی از کشورهای دوردست برایش نقل می‌کرد از سرگذشت خودش می‌گفت، که چگونه نخستین بار به عنوان ملوان کشتی «اسن لاین» با حقوق ماهی یک لیره به کار آغاز کرده بود. تمام کشتی‌ها و جزییات همه‌ی سفرهای دریایی خود را خوب به یاد داشت. از تنگه‌ی «ماگالن» گذشته بود و داستان‌های هراس‌انگیزی از «یاتاگوین ها» می‌دانست سرانجام در «بوینوس آیرس» اقامت گزیده بود و اکنون برای گذرانیدن ایام مرخصی به انگلستان آمده بود. پدرش از رابطه‌ی آن‌ها آگاه شده بود و به تاکید گفته بود که حق ندارد با فرانک حرف بزند. گفته بود: «من این ملوان‌ها را بهتر از هر کس می‌شناسم». یک روز هم با فرانک کارش به پرخاش و منازعه کشیده بود و از آن پس این دو دل‌داده ناگزیر پنهانی با هم دیدار کردند. تاریکی شب، خیابان را در خود فرو برد. دیگر رنگ سپید دو نامه که روی دامان‌اش بود به وضوح دیده نمی‌شد. یکی از این نامه‌ها را برای برادرش هری و دیگری را برای پدرش نوشته بود. برادر عزیز کرده‌اش ارنست بود اما هری را هم تا اندازه‌ای دوست می‌داشت. به تازگی دریافته بود که پدرش رفته رفته پیر و شکسته می‌شود. می‌دانست که اگر برود از دوری او رنج خواهد برد. گاهی پدرش با او به مهربانی رفتار می‌کرد. چندی پیش که بیمار شده و خوابیده بود، پدرش داستان‌هایی از اجنه و شیاطین برایش خوانده بود و همه با هم به گردش به بیرون شهر رفته بودند. کلاه مادرش را به سر گذاشته بود تا بچه‌ها را بخنداند. وقت می‌گذشت اما هنوز کنار پنجره نشسته و سر خود را به پرده تکیه داده بود و پارچه‌ها را بو می کشید. از جای دوردستی صدای ارگ به گوش می‌رسید که آهنگی ایتالیایی را می‌نواخت. این آهنگ را می‌شناخت. بسیار تعجب کرد از این که در چنین شبی این آهنگ را می‌شنید. این آهنگ قولی را که در آخرین لحظه‌های زندگی مادرش، به او داده بود به یادش آورد. در آن وقت به مادرش قول داده بود تا آن جا که ممکن است از خانه و زندگی او نگهداری کند. آخرین شب بیماری مادر به یادش آمد. آن شب مادرش را بار دیگر به همان اتاق تاریک آن سمت تالار برده بودند. از بیرون صدای ارگ شنیده می‌شد. شش پنی به نوازنده داده بودند که از آن جا دور شود. خوب به یاد داشت که آن شب پدرش غرولند کنان به اتاق بیمار برگشت و زیر لب گفت : «امان از دست این ایتالیایی‌های احمق» هم چنان که در عالم اندیشه فرو رفته بود زندگی مادر به یادش آمد. زند گی‌اش زندگی معمولی بود که در عالم بی‌خبری و جنون پایان یافته بود. وقتی صدای مادرش را به یاد آورد که با لجاجت احمقانه‌ای پی در پی فریاد می‌کرد، بی اختیار برخود لرزید. از فرط وحشت ناگهان از جا برخاست. فرار! باید فرار کند! فرانک او را از این زندگی پر بیم و هراس رهایی خواهد داد. به او زندگی و شاید هم عشق خواهد داد. آخر مگر او حق زندگی کردن ندارد. چرا باید همیشه با غم و اندوه به سر ببرد. او هم حق دارد خوشبخت باشد فرانک او را در آغوش خواهد گرفت و در بازوان‌اش به مهربانی خواهد فشرد. او را دوست خواهد داشت. در ایستگاه «نورت وال» ایستاه بود. دست‌اش در دست فرانک بود و می‌دانست که فرانک با او سرگرم سخن گفتن است. چیزهایی درباره‌ی مسافرت‌شان می‌گفت و باز تکرار می‌کرد. ایستگاه از سرباز و چمدان‌های قهوه‌ای رنگ پر بود. از لای دروازه چشم‌اش به هیکل کوه پیکر و تیره رنگ کشتی افتاد که در لشکرگاه پهلو گرفته بود. نور چراغ از پشت پنجره‌های کشتی سوسو می‌زد. در جواب فرانک چیزی نمی‌گفت. حس کرد که چهره‌اش سرد و رنگ‌اش پریده است. از میان موج حیرت و بی خودی، به درگاه خداوند نالید و از او خواست که راهی پیش پایش بگذارد. کشتی سوت بلند غم آوری کشید و صدای آن، در انبوه مه دریا گم شد. اگر با این کشتی همراه فرانک می‌رفت، شب را در دریا، در راه «بوینوس آیرس» می‌گذراند. بلیط مسافرت هم برای دو تن تهیه شده بود. آیا با این همه تدارک می‌توانست از تصمیم خود باز گردد؟ تشویش و آشفتگی حس خفته‌ای را در وجودش بیدار کرد. زیر لب دعا می‌کرد و لب‌هایش به هم می‌خورد. صدای زنگ کشتی برخاست و مثل این بود که ضربه‌های آن بردل‌اش کوفته می‌شود. فرانک دست‌اش را گرفت و گفت: بیا. گویی همه‌ی دریا‌های جهان گرد قلب‌اش در تلاطم بود. فرانک می‌خواست او را به درون این دریاها بکشاند و او را به کام امواج بسپارد. با هر دو دست به نرده‌ی آهنین چسبید. بیا. نه، نه محال است. دست‌هایش بی‌اراده به آهن چسبیده بود. از شدت تأثر نعره‌ای کشید. باز هم صدای فرانک را شنید که می‌گفت: «اولین، اوی». فرانک از دروازه گذشته بود و پی در پی صدا می‌زد. بیا، بیا، دنبال من بیا. مأموران فریاد زنان به فرانک امر کردند هر چه زودتر سوار شد. اولین فقط به او نگاه می‌کرد. چهره‌اش چون جانور بی‌چاره‌ای سرد و بی روح بود در چشمان‌اش اثری نه از عشق بود و نه از وداع و نه از آشنایی.
نویسنده: جیمز جویس
مترجم: جمال الدین فروهری

جیمز جویس

جیمز آگوستین آلوی ژیوس جویس، مشهور به جیمز جویس در ۲ فوریه ( ۱۳ بهمن) ۱۸۸۲ در دوبلین پایتخت ایرلند چشم به جهان گشود. وی در خانواده ای فقیر به دنیا آمد که غیر از خود ۹ فرزند دیگر در این خانواده وجود داشت و پدری الکلی و دایم الخمر که همیشه عصبانی بود و به عربده کشی و فحاشی و کتک زدن اهل خانه اش می‌پرداخت، این خانواده پر جمعیت را اداره می‌کرد. مادرش تحت فشارهای مالی و به خاطر وجود مشکلات زیاد برای تامین معاش خانه دست به هر کاری می‌زد. این مساله به شدت روحیه حساس و تاثیر پذیر جیمز را در دوران کودکی آزار می‌داد و محرومیت‌هایی که طی چند سال ابتدای زندگیش کشید او را دچار نوعی سرخوردگی، افسردگی و بدبینی نسبت به نهاد خانواده و جنس زن کرد. 
پدر جیمز جویس برای اینکه از هزینه‌های خانه بکاهد و شغل و درآمد آینده پسرش را تضمین کند، او را به مدرسه ای فرستاد که به وسیله یسوعیان اداره می‌شد. یسوعیان یا ژوزئیت‌ها فرقه ای از مسیحیان هستند که از دستورات و فرامین ایکناس قدیس پیروی می‌کردند. وی ۱۳ سال متوالی را در این مدرسه سپری کرد و تحصیل اولیه خود را در این مدرسه به پایان رساند. اما از همان زمان از اندیشه‌های خشک کاتولیکی و کوته نظری‌های اطرافیانش او را به شدت آزرده خاطر می‌ساخت. در سال ۱۸۹۸ وارد دانشگاه دوبلین شد و به تحصیل در زمینه زبان‌های خارجی پرداخت. وی تا سال ۱۹۰۴ به تحصیل خود ادامه داد تا اینکه به خاطر نگارش رساله ای کفر آمیز مجبور به ترک دوبلین و کشور خود شد. وی به پاریس رفت و در این شهر برای تحصیل در رشته طب وارد دانشگاه شد. اما پس از اتمام تحصیل، دوق و قریحه ذاتی او را به سمت مطالعه در رشته ادبیات و فلسفه سوق داد
جیمز جویس در این زمان یک مدت به مطالعه درباره افکار و زندگی "جیوردانو بورنو" پرداخت. بورنو فیلسوفی مذهبی در کشور ایتالیا بود که در قرن ۱۶ میلادی می‌زیست. به خاطر افکار و نوشته هایش ابتدا عنوان ارتداد به وی نسبت دادند و سپس او و آثارش را یکجا آتش زدند. این فیلسوف نظریه دوگانگی در طبیعت را مطرح کرده بود که بعدها در آثار هگل و سپس دانته مورد استفاده قرار گرفت. در همین زمان او به نگارش سلسله مطالبی درباره نمایشنامه نویسی دست زد و آنها را منتشر کرد. مطالعه آثار هنریک ایبسن باعث شد که جویس به این نمایشنامه نویس مشهور تمایل زیادی پیدا کند و مقالاتی را در مورد خصوصیات آثار وی به نگارش درآورد. جویس به تقلید از نمایشنامه نویس مورد علاقه اش "شغل پرافتخار" را به رشته تحریر درآورد که پس از مدتی نسبت به نگارش این اثر دچار تردید شد و آن را از میان برد. 
وی در سال ۱۹۰۷ برای مدتی به دوبلین بازگشت، اما شرایط موجود در کشور او را مجبور به ترک دوباره وطن کرد. او به شهرهای زوریخ، تریسته و رم سفر کرد و برای امرار معاش به تدریس انگلیسی پرداخت. وی در همین سال نخستین اثر منظوم خود با عنوان "موسیقی مجلسی" را به نگارش درآورد. سپس نگارش مجموعه داستان‌های "دوبلینی ها" را آغاز کرد و موفق شد در سال ۱۹۱۶ این اثر را به عنوان نخستین اثر بلند داستانی اش منتشر کند. وی همچنین همان سال رمان دوم خود با نام "تصویر هنرمند در جوانی" را منتشر کرد. 
جویس مدتی بعد نسبت به نگارش "دوبلینی ها" دچار تردید شد و درباره نگاه کاریکاتوری خود راجع به دوبلین و اینکه از این اثر بوی انزوا و فرار وی از این شهر می‌آید، احساس نوعی بدبینی کرد، اما به خاطر تاثیر‌های آزادی بخشی که اثر در خود داشت نسبت به اثر تغییر نگاه داد. وی در سال ۱۹۱۸ تنها اثر نمایش خود با عنوان "تبعیدی ها" را انتشار دارد که البته در زمان حیات جویس این اثر شهرت نیافت، اما بعدها به عنوان اثری در خور توجه در بسیاری از شهرهای اروپا بر صحنه رفت. این نمایشنامه در اصل شرح زندگی خود او به شمار می‌رود و حوادثی را بازگو می‌کند که در زندگی او به صورت واقعی اتفاق افتاده است. جویس زمانی این اثر را به نگارش در می‌آورد که تحت تاثیر هنریک ایبسن و نمایشنامه‌های "خانه عروسک" و "هدا گابلر" این نمایشنامه نویس است به همین خاطر در این درام مساله آزادی در عشق و تملک در ازدواج به خوبی دیده می‌شود. 
جیمز جویس در سال ۱۹۱۹ داستانی با عنوان "اولیسس" (Ulysses) را در پاریس به چاپ می‌رساند که نقطه نظرات گوناگونی را بر می‌انگیزد و همین مساله موجب شهرت نویسنده می‌شود. او این اثر را بر اساس کتاب شعر هومر با عنوان "ادیسه" به نگارش درمی آورد و از نظر موضوع و قالب حماسه هومر را دنبال کرده است. این کتاب سالها به عنوان کتابی گمراه کننده شناخته می‌شد و کمتر ناشری حاضر به چاپ آن بود. "اولیسس" در فوریه ۱۹۲۲ میلادی در پاریس انتشار یافت و بی درنگ در همه کشورهای انگلیسی زبان فروش و نشر این کتاب ممنوع اعلام شد. موریس دارانتیه پس از آن دوهزار نسخه از کتاب را که جان رادکر در پاریس برای نشر اگوییست سفارش داده بود، چاپ کرد. یک چهارم این تیراژ محدود در اداره پست نیویورک لو رفت و توقیف شد. چاپ دوم آن توسط نشر اگوییست که پانصد نسخه بود، تماما توقیف شد. شرایط، ده سال تمام به همین شکل ماند. این رمان بعدها در ۱۹۳۳ در آمریکا و در ۱۹۳۶ در انگلیس اجازه انتشار یافت. جیمز جویس نام این کتاب را از اودیسه، اثر بزرگ حماسی هومر، شاعر یونانی، اخذ کرده است. وی با انتشار رمان اولیس شهرتی جهانی را از آن خود کرد. 
جویس در سال ۱۹۳۹ دشوارترین کتاب خود با عنوان "بیداری فینگان" را انتشار داد که در آن به عالم هنر و تکنیک‌های هنری موجود در آن سال‌ها توجه خاصی شده بود. وی در قالب مصاحبه ای گفته بود: "کتاب من روز به روز واقعیت بیشتری را مطرح می‌کند. من می‌خواستم یک درام به وجود بیاورم، ولی پس از مدتی "آنا" قهرمان داستان برایم به صورت یک مجهول درآمد. فکر کردم اگر نمایشنامه ای بنویسم، موفق نخواهم شد این موجود تازه جان گرفته را بشناسم. "
دو کتاب آخر جیمز جویس تحولی در ساختمان درام و فرم داستان به وجود آورد. آخرین کتاب او اثر بسیار مهمی در ادبیات به شمار می‌رود. چون در عین حال که زبانی صریح و آزاد و دارد پر از ابهام و استعاره‌های مختلف است که تخیلات نویسنده در آن نقش مهمی را ایفا می‌کند. جویس از نویسندگان سورئالیسم به شمار می‌رود که در طول فعالتی خود کنکاش در پنهانی ترین زوایای روح را به این مکتب اضافه کرد. ایبسن، ویلیام بلیک و دانته از جمله افرادی بودند که به شدت مورد توجه این نویسنده قرار داشتند. جیمز جویس پس از سالها ضعف و درد چشم و پس از بارها عمل جراحی در سن ۴۰ سالگی قدرت بینایی بسیار کمی داشت. وی در ۱۳ ژانویه ۱۹۴۱ در حالی که از درد چشم و فقر و بیماری رنج می‌برد، در زوریخ چشم از جهان فروبست. 
«من یک دلقک ایرلندی هستم. . . . یک بذله گوی بزرگ جهان. .  . . می خواهم منتقدان را سیصد سال مشغول نگه دارم.»

اولیس

نخستین‌ واکنش‌ اکثر ناقدان‌ و برخی‌ خوانندگان‌ در برابر «اولیس‌» آن‌بود که‌ این‌ اثر ادبی‌ را یک‌سره‌ نوعی‌ "طنز" به‌شمار آورند. زمانی‌ گذشت‌تا با توجه‌ به‌ روش‌هایی‌ که‌ در آن‌ به‌کار رفته‌ بود «تک‌گویی‌ درونی‌» و«سیلان‌ خودآگاهی‌» و با تعمق‌ در انبوه‌ حقایق‌ و اموری‌ که‌ در اولیس‌مطرح‌ شده‌ است‌ معلوم‌ شد که‌ این‌ اثر یک‌سره‌ طنز نیست‌ اما از طنز هم‌خالی‌ نیست‌. شاید طنزآمیزترین‌ تکّه‌ی «اولیس‌» قطعه‌ای‌ از بخش‌دوازدهم‌ آن‌ «سیکلوپ‌» باشد که‌ در این‌جا ترجمه‌ی‌ آن‌ آمده‌ است‌:
آخرین‌ وداع‌ بی‌نهایت‌ تأثرآور بود. از مناره‌های‌ دور و نزدیک‌ صدای ناقوس‌ مرگ‌ لاینقطع‌ بلند بود و همه‌ را به‌ تشییع‌ جنازه‌ می‌خواند و در گوشه‌ و کنار محله‌های‌ غم‌زده‌ ده‌ها طبل‌ پوشیده‌ در نمد که‌ صدای‌ پوک‌ توپ‌ها آن‌هارا قطع‌ می‌کرد ندایی‌ شوم‌ سر می‌داد. غرش‌ کرکننده‌ی‌ رعد و روشنایی کورکننده‌ی‌ برق‌ که‌ این‌ صحنه‌ی‌ مرگبار را روشن‌ می‌کرد گواهی‌ می‌داد که‌ توپخانه‌ی آسمان‌ از قبل‌ تمام‌ طنطنه‌ی‌ مافوق‌ طبیعی‌ خود را به‌ این‌ منظره‌ی‌ مخوف‌ عاریه داده‌ است‌. از دریچه‌های‌ سیل‌بند آسمان‌ِ خشمگین‌ بارانی‌ سیل‌آسا بر سربرهنه‌ی‌ خلایقی‌ که‌ گرد آمده‌ بودند فرو ریخت‌ و عده‌ی‌ اینان‌ به‌ کم‌ترین‌ تخمین پانصد هزار بود. دسته‌ای‌ از پاسبان‌های‌ شهر دبلین‌ بزرگ‌ به‌ فرماندهی‌ شخص سرکلانتر در میان‌ آن‌ جمع‌ عظیم‌ به‌ حفظ‌ نظم‌ مشغول‌ بودند و برای‌ آن‌که‌ آن جمع‌ عظیم‌ سرگرم‌ شوند، دسته‌ی‌ موزیکانچی‌ سنج‌ و سازهای‌ بادی‌ خیابان یورک‌ با آلات‌ پوشیده‌ در پوشش‌ سیاه‌ ماهرانه‌ همان‌ نغمه‌ی‌ بی‌همتایی‌ را می‌نواختند که‌ قریحه‌ی‌ نالان‌ «اسپرانتزا» از گهواره‌ در دل‌ ما نشانده‌ است‌. قطارهای‌ تفریحی‌ سریع‌السیر فوق‌العاده‌ و دلیجان‌های‌ موتوری‌ با نیمکت‌های‌ روکش‌دار تهیه‌ دیده‌ بودند تا پسرعموهای‌ روستایی‌ ما که‌ جمع کثیری‌ از آنان‌ به‌ آن‌جا آمده‌ بودند در آسایش‌ باشند. وقتی‌ خوانندگان‌ دوره‌گرد محبوب‌ دبلین‌ ل‌ـ ن‌ـ هـ ن‌ و م‌ـ ل‌ـ گ‌ـ ن‌ ترانه‌ی‌ «شب‌ پیش‌ از آن‌روز که‌ لاری دراز شد» را با آن‌ طرز نشاط ‌انگیز مرسوم‌ خود خواندند تفرج‌ خاطر فراوانی پدید آمد. آن‌ دو مزه‌پران‌ بی‌مثل‌ و مانند ما با تصنیف‌های‌ یک ورقی‌ خود داد و ستد پر غوغایی‌ در میان‌ دوست‌داران‌ طنز و هجا برپا کردند که‌ اگر کسی‌ در گوشه‌ی‌ دل‌ عنایتی‌ به‌ طنز عاری‌ از لودگی‌ ایرلندی‌ داشته‌ باشد، به‌ آن‌ چند پول سیاهی‌ که‌ به‌ زحمت‌ به‌ کف‌ می‌آورند غبطه‌ نخواهد خورد. بچه‌هایی‌ که‌ در«یتیم‌خانه‌ی‌ دختران‌ و پسران‌» بودند، لب‌ِ پنجره‌ها جمع‌ شده‌ بودند و به‌ این صحنه‌ نگاه‌ می‌کردند و از این‌که‌ چنان‌ برنامه‌ی‌ غیرمنتظری‌ به‌ سرگرمی‌های آن روز افزوده‌ شده‌ بود شادی‌ها کردند و باید از «خواهران‌ نازنین‌ بینوایان‌» تقدیر و تمجید کنیم‌ که‌ به‌ فکر افتادند تا برای‌ یتیمان‌ پدر و مادر از کف‌ داده برنامه‌ی‌ تفریحی‌ به راستی‌ آموزنده‌ای‌ فراهم‌ آورند. جمع‌ مدعوین نایب‌السلطنه‌ که‌ در میان‌شان‌ بانوان‌ معروف‌ بسیار بود در سایه‌ی‌ همراهی عُلیا مخدرات‌ مکرّمات‌ به‌ بهترین‌ جای‌ جایگاه‌ هدایت‌ شدند و سفیران بدیع منظر خارجی‌ که‌ به‌ «دوستان‌ جزیره‌ی‌ زمرد» شهرت‌ دارند در جایگاهی درست‌ روبه‌روی‌ آنان‌ جای‌ داده‌ شدند. سفیران‌ که‌ با هیبت‌ تمام‌ حاضر بودند عبارت‌ بودند از کومنداتوره‌ باچی‌ باچی‌ بنینو بنونه‌ (که‌ شیخ‌السفرا بود و نیمه‌فلج‌ و ناگزیر بودند او را با یک‌ جرثقیل‌ نجاری‌ قوی‌ به‌ صندلی‌اش برسانند)، مسیو پیر پل‌ پتیت‌ اپتان‌، گراند ژوکر ولادیمنجلاب‌ حیض‌لته‌تشف‌، آرکژوکرلئوپوک‌ رودلف‌ فون‌ شوانزنباد هودنتالر، کنتس‌ مارهاویراگاکیسا سزونی‌ پوتراپستی‌، حرم‌خان‌ فیسافاده‌، کنت‌ آتاناتوس‌کاراملوپولیس‌، علی‌بابا بخشش‌ راحت‌القوم‌ افندی‌، سنیور هیداگلوکابالرودون‌ پکادیلوای‌ پالا براس‌ ای‌ پاترنوسترد و لامالورا و دولا مالاریا، هوکوپوکو هاراکیری‌، هی‌ هونگ‌ چانگ‌، اولاف‌ کوبرکدلسن‌، ماین‌هیر حقه‌ وان‌ کلک‌، پان‌ پولاکس‌ پادی‌ ریسکی‌، گوزپوند پره‌ کلشتر کراچینابریچی‌سیچ‌، بوروس‌ هوپینکوف‌، هرهورهوس‌ دیرکتور پرازیدنت‌ هانس‌چوچلی‌ اشتورلی‌، دکتر پروفسور ورزشگاه‌ ملیوم‌ موزیوم‌ آسایشگاهیوم فتق‌بندیوم‌ مبتذلیوم‌ اختصاصیوم‌ سنتیوم‌ تاریخ‌ عمومیوم‌ ویژگیوم‌ کریگفریداوبرآل‌ گماینه‌. کلیه‌ی‌ سُفرا بدون‌ استثنا با عباراتی‌ بسیار محکم‌ که‌ ناهنجارتراز آن‌ها ممکن‌ نبود درباره‌ی‌ عملیات‌ وحشیانه‌ی‌ بی‌نامی‌ که‌ آنان‌ را به‌ تماشای‌ آن دعوت‌ کرده‌ بودند سخن‌ راندند. سپس‌ مناقشه‌ی‌ پرحرارتی‌ (که‌ همه‌ در آن‌شرکت‌ کردند) در میان‌ «د. ج‌. ز» بر سر آن‌ درگرفت‌ که‌ روز تولد قدیس نگهبان‌ ایرلند روز هشتم‌ مارس‌ بوده‌ است‌ یا روز نهم‌ مارس‌. در ضمن‌ این مباحثه‌ به‌ توپ‌ و شمشیر و تیر برگرد و قره مینا و نارنجک‌ گازی‌ و ساطور و چتر و منجنیق‌ و پنجه‌بُکس‌ و کیسه‌شن‌ و پاره‌آهن‌ نیز متوسل‌ شدند و بی‌محابا بر هم‌ ضرب‌ و شتم‌ وارد آوردند. پیک‌ ویژه‌ فرستادند و پاسبان‌ کوچول‌، آجدان‌ مک‌فادن‌، را از بوترزتاؤن‌ خبر کردند که‌ آمد و به‌ شتاب‌ نظم‌ را اعاده کرد و به‌ سرعت‌ برق‌ پیشنهاد کرد که‌ هر دو طرف‌ متخاصم‌ با قبول‌ روز هفدهم‌ قضیه‌ را فیصله‌ دهند. پیشنهاد آن‌ پاسبان‌ تیزهوش‌ سه‌متری‌ بی‌درنگ‌ مورد پسند همگان‌ واقع‌ شد و به‌ اتفاق‌ آرا مورد قبول‌ قرار گرفت‌. تمامی‌ «د. ج‌. ز» به‌ آجدان‌ مک‌فادان‌ از ته‌ دل‌ تبریک‌ گفتند، در حالی‌ که‌ از بدن چند تن‌ از آنان‌ خون‌ فراوانی‌ می‌رفت‌. کومنداتوره‌ بنینو بنونه‌ را از زیر کرسی ریاست‌ بیرون‌ کشیدند و مشاور حقوقی‌ او آووکاتو پاگامی‌می‌ توضیح‌ دادکه‌ او فقرات‌ متنوعی‌ را که‌ در سی‌ و دو جیبش‌ پنهان‌ شده‌ است‌ در بحبوحه‌ی غوغا از جیب‌ همکاران‌ فرودست‌تر خود اقتباس‌ کرده‌ است‌ بدان‌ امید که‌ شاید آنان‌ بر سر عقل‌ بیایند. آن‌چیزها (که‌ مشتمل‌ بر چند صد ساعت‌ زنانه‌ و مردانه‌ی نقره‌ و طلا بود) بی‌درنگ‌ به‌ صاحبان‌ برحقش‌ اعاده‌ گردید و هماهنگی‌ عمومی حاکم‌ مطلق‌ شد. 

رامبولد، آرام‌ و بی‌تکلّف‌، در لباس‌ بی‌نقص‌ صبحگاهی‌ که‌ گل‌ مورد پسندخود، Gladiolus Cruentus گلایول‌ خون‌آلود را زده‌ بود قدم‌ به‌ سوی‌ چوبه‌ی‌دار برداشت‌. حضور خود را با همان‌ سرفه‌ی‌ ملایم‌ رامبولدی‌ اعلام‌ داشت‌ که بسیاری‌ کوشیده‌اند تا آن‌ را تقلید کنند (و ناکام‌ مانده‌اند) سرفه‌ای‌ کوتاه‌ و دقیق‌ و با این همه‌ مختص‌ خود او. آمدن‌ جلادی‌ که‌ شهرت‌ جهانی‌ داشت‌ با غریو تحسین‌ آن‌ جمع‌ کثیر روبه‌رو شد، بانوانی‌ که‌ از اطرافیان‌ نایب‌السلطنه بودند در عین‌ شور و شادی‌ دستمال‌های‌ خود را تکان‌ می‌دادند در حالی‌ که ‌سفرای‌ خارجی‌ که‌ از آنان‌ هم‌ پرشورتر بودند نعره‌ی‌ تحسین‌ می‌کشیدند و ملغمه‌ای‌ از فریادهای‌ هوخ‌، بانزایی‌، الجن‌، زیویو، چین‌چین‌، پولاکرونیا، هیپ‌هیپ‌، ویو، الاه‌، برداشته‌ بودند که‌ در میان‌ آن‌ فریاد زنگ‌دارِ او ویوای‌ سفیر سرزمین‌ِ ترانه‌ها (یک‌ نت‌ «فا»ی‌ بلند مضاعف‌ که‌ یادآور نُت‌های‌ دِل‌دوز زیبایی‌ بود که‌ خواجه‌ی‌ کاتالانی‌ جده‌ی‌ جده‌های‌ ما را با آن‌ به وجد می‌آورد) به‌آسانی‌ تشخیص‌ داده‌ می‌شد. ساعت‌ دقیقاً هفده‌ بود. سپس‌ علامت‌ شروع‌ نماز بی‌درنگ‌ از پشت‌ بلندگو داده‌ شد و در یک‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ همه‌ی‌ سرها برهنه‌شد، کلاه‌ سروری‌ کومنداتوره‌ که‌ از زمان‌ انقلاب‌ رینزی‌ در تصرف‌ خانواده‌ی او بود به‌ دست‌ مستشار پزشکی‌ او، دکتر پ‌ پ‌، از سرش‌ برداشته‌ شد. اسقف‌ فاضلی‌ که‌ تقبل‌ کرده‌ بود تا به‌ آن‌ قهرمان‌ شهید که‌ در شُرُف‌ تأدیه‌ی‌ دِین خود با مجازات‌ اعدام‌ بود واپسین‌ تسلاهای‌ دیانت‌ مقدس‌ ما را بدهد با حضور قلب‌ بسیار مسیحایی‌ خود در گودالی‌ پر از آب‌ِ باران‌ زانو زد، و در عین این‌که‌ ردایش‌ روی‌ موهای‌ سفیدش‌ بود، در برابر بارگاه‌ رحمت‌ الهی‌ به‌ دعا و نُدبه‌ و زاری‌ مشغول‌ شد. جلاد با آن‌ هیکل‌ مهیب‌، در کنار کُنده‌ی‌ چوب‌، زیر تبر ایستاده‌ بود، چهره‌اش‌ در یک‌ ظرف‌ ده گالنی‌ که‌ دو سوراخ‌ در آن‌ بریده‌ بودند پنهان‌ بود و چشمانش‌ از میان‌ آن‌ دو سوراخ‌ برق‌ غضب‌ بیرون‌ می‌داد. همچنان که‌ در انتظار علامت‌ مرگبار بود لبه‌ی‌ سلاح‌ مخوف‌ خود را با مالاندن‌ آن به‌ ساعد ورزیده‌ی‌ خود امتحان‌ می‌کرد، یک‌ نفس‌ پشت‌ سر هم‌ سر از تن گوسفندان‌ گله‌ای‌ جدا می‌کرد که‌ دوست‌داران‌ حرفه‌ی‌ ظالمانه‌ اما ضروری‌ او فراهم‌ آورده‌ بودند. روی‌ میز ماهون‌ زیبایی‌ در کنار او یک‌ کارد سلاخی‌ قرار داشت‌ و انواع‌ ابزارهای‌ فولادی‌ آبدیده‌ برای‌ درآوردن‌ دل‌ و روده‌ (آن‌ها را مؤسسه‌ی‌ کارد و چنگال فروشی‌ آقایان‌ جان‌ راوند و پسران‌، شفیلد که‌ شهرت جهانی‌ دارد به‌ سفارش‌ مخصوص‌ آورده‌ بودند)، یک‌ ماهی‌تابه‌ی‌ سُفالی‌ برای آن‌که‌ وقتی‌ اثناعشر و ستون‌ فقرات‌ و روده‌ی‌ کور و آپاندیس‌ و غیره‌ را با موفقیت‌ بیرون‌ کشیدند در آن‌ قرار دهند و دو پارچ‌ شیرِ بزرگ‌ برای‌ آن‌که‌ خون بسیار عزیز قربانی‌ بسیار عزیز را در آن‌ بریزند. مباشرِ خانه‌ی‌ مختلط‌ گربه‌ها و سگ‌ها شرف‌ حضور داشت‌ تا این‌ ظرف‌ها را پس‌ از آن‌که‌ پر می‌شوند به‌ آن مؤسسه‌ی‌ خیریه‌ ببرد. مقامات‌ مربوطه‌ طعامی‌ بسیار عالی‌ مشتمل‌ بر قاچ‌های نازک‌ گوشت‌ خوک‌ و تخم‌ مرغ‌، بیفتک‌ِ برشته‌ و پیاز، که‌ همه‌ را لذیذ پخته بودند با گرده‌های‌ نان‌ِ داغ‌ِ خوش‌مزه‌ی‌ مخصوص‌ صبحانه‌ و چای‌ قوت‌بخش‌ به مقدار فراوان‌ تهیه‌ کرده‌ بودند تا شمع‌ این‌ محفل‌ غم‌بار آن‌ را صرف‌ کند، همان‌که‌ وقتی‌ او را برای‌ سربریدن‌ آماده‌ می‌کردند در عین‌ سرخوشی‌ بود و به تشریفات‌ اعدام‌ من‌البدو الی‌ الختم‌ توجهی‌ دقیق‌ می‌کرد اما وی‌ با کف نفسی‌ که در زمانه‌ی‌ ما کمیاب‌ است‌، در کمال‌ نجابت‌ از جا برخاست‌ و گفت‌ که‌ آرزوی‌ او در دم‌ِ مرگ‌ آن‌ است‌ که‌ طعام‌ را به‌ نشانه‌ی‌ عنایت‌ و احترام‌ او در بخش‌های‌ قابل قسمت‌ در میان‌ اعضای‌ «جمعیت‌ نظافتچیان‌ تنگدست‌ و بیمار» تقسیم‌ کنند (و این‌ آرزو بی‌درنگ‌ برآورده‌ شد) و هیجان‌ nec and non plus ultra در نقطه‌ی اعلای‌ قابل‌ حصول‌ وقتی‌ به‌ اوج‌ خود رسید که‌ نامزد برگزیده‌اش‌ صف‌های مسلسل‌ تماشاگران‌ را شکافت‌ و خود را در بغل‌ عضلانی‌ او انداخت‌، در بغل همان‌ مردی‌ که‌ در شرف‌ آن‌ بود تا در راه‌ وصل‌ او به‌ عالم‌ ابدیت‌ پرتاب‌ شود. قهرمان‌، اندام‌ باریک‌ او را در آغوش‌ پُر مهر خود جای‌ داد و زیر لب‌ عاشقانه گفت‌: شیلای‌ من‌. دختر که‌ از این‌ طرز استعمال‌ نام‌ کوچک‌ خود به‌ شوق آمده‌ بود. وقتی‌ که‌ رودهای‌ شور اشک‌های‌شان‌ درهم‌ آمیخت‌ به‌ آن قهرمان‌ قول‌ داد که‌ یاد او را همواره‌ عزیز خواهد داشت‌ و هرگز آن‌ یار قهرمان‌خود را از یاد نخواهد برد که‌ ترانه‌گویان‌ چنان‌ به‌سوی‌ مرگ‌ رفت‌ که‌ گویی‌ به تماشای‌ مسابقه‌ی‌ چوگان بازی‌ در پارک‌ کلانتورک‌ می‌رود. آن‌ روزگاران‌ خوش پر برکت‌ کودکی‌ را به‌ خاطرش‌ آورد که‌ دست‌ در دست‌ یکدیگر بر سواحل آنالیفی‌ در سرگرمی‌های‌ معصومانه‌ی‌ جوانی‌ غرق‌ می‌شدند و آن‌گاه‌ هر دو روزگار دهشتناک‌ِ کنونی‌ خود را از یاد بردند و هر دو از ته‌ دل‌ خندیدند و همه‌ی تماشاگران‌، از جمله‌ حضرت‌ کشیش‌، در سرور همگانی‌ شریک‌ شدند. جمع هیولاوار تماشاگران‌ از شادی‌ بی رودرواسی‌ تلوتلو می‌خوردند. اما در دم‌ غم بر آنان‌ چیره‌ شد و برای‌ آخرین بار انگشتان‌شان‌ را درهم‌ فرو کردند. سیل تازه‌ای‌ از اشک‌ از مجاری‌ اشکی‌ آنان‌ جاری‌ شد و جمع‌ کثیر مردمان‌ که‌ تا اعماق‌ جان‌شان‌ متأثر شده‌ بود به‌ هق‌هق‌ دل‌خراشی‌ افتادند و تأثر حضرت کشیش‌ پیر به هیچ‌وجه‌ از دیگران‌ کمتر نبود. مردان‌ تنومند پر زور، اُمنای‌ صلح و غولان‌ خوش مشرب‌ شهربانی‌ سلطنتی‌ ایرلند بی رودرواسی‌ دستمال‌های خود را به‌ کار می‌بردند و بی اغراق‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ در آن‌ جمع‌ بی‌نظیر حتی یک‌ چشم‌ خشک‌ پیدا نمی‌شد. پرشورترین‌ واقعه‌ای‌ که‌ روی‌ داد آن‌ بود که جوان‌ زیبایی‌ از فارغ‌التحصیلان‌ آکسفورد که‌ به‌ فداکاری‌ در راه‌ جنس لطیف‌ معروف‌ بود پا پیش‌ نهاد و با ارائه‌ی‌ کارت‌ ویزیت‌ و دسته چک‌ و شجره‌نامه‌ی‌ خود از آن‌ دوشیزه‌ی‌ جوان‌ِ تیره‌روز خواستگاری‌ کرد و از او خواست‌ تا روز عروسی‌ را تعیین‌ کند و خواستگاری‌ او بی‌معطلی‌ پذیرفته‌شد. به‌ کلیه‌ی‌ بانوانی‌ که‌ در میان‌ تماشاگران‌ بودند در کمال‌ خوش‌سلیقگی یادگاری‌ به‌ مناسبت‌ آن‌ روز دادند که‌ عبارت‌ بود از جمجمه‌ای‌ با یک‌ دسته‌گل سینه‌ از دو استخوان‌ متقاطع‌ و این‌ کار، کاری‌ بود به‌ موقع‌ و سخاوت‌مندانه‌ که بار دیگر چشمه‌ی‌ احساسات‌ همگان‌ را به‌ جوش‌ آورد: و وقتی‌که‌ آن‌ جوان زن دوست‌ِ آکسی‌ (که‌، ضمناً دارای‌ یکی‌ از معروف‌ترین‌ نام‌هایی‌ بود که‌ در تاریخ‌ انگلستان‌ پیدا می‌شود) حلقه‌ی‌ نامزدی‌ گران قیمتی‌ با زمردهایی‌ که‌ به‌صورت‌ شبدر چهار پر بر آن‌ سوار شده‌ بود به‌ انگشت‌ نامزد پر آزَرم‌ خود کرد هیجان‌ و احساسات‌ را دیگر حد و مرزی‌ نبود. کار به‌جایی‌ رسید که‌ حتی رییس‌ سنگدل‌ِ امنیه‌، سرهنگ‌ دوم‌ تامکین‌ ماکسول‌ فرنچمولان‌ تاملینسون‌ که ریاست‌ آن‌ مجلس‌ را بر عهده‌ داشت‌، حتی‌ او که‌ جمع‌ کثیری‌ از سپاهیان‌ هندی را بی آن‌که‌ خم‌ به‌ ابرو بیاورد دم‌ توپ‌ گذاشته‌ بود، نمی‌توانست‌ جلو بروز احساسات‌ طبیعی‌ خود را بگیرد. با دستکش‌ آهنین‌ خود اشک‌ دزدانه‌ای‌ را از چشم‌ زدود و هم‌شهریان‌ برجسته‌ای‌ که‌ افتخار داشتند در جوار ایشان‌ حضور داشته‌ باشند شنیدند که‌ او زیر لبی‌ و با لکنت‌ زبان‌ می‌گوید: ‌های جانمی‌. های‌های‌ که‌ وقتی‌ چشمم‌ بهش‌ می‌افته‌ دلم‌ می‌خاد بزنم‌ زیر گریه‌ برا این‌که‌ به‌یاد آن‌ خمره‌ خودم‌ می‌افتم‌ که‌ آن‌جا ته‌ جاده‌ لایم‌هاوس‌ چشم‌ به‌ راه‌ منه‌.

نویسنده: جیمز جویس

گـِل رس

مدیر به ماریا گفته بود به محض اینکه زن‌ها چایشان را تمام کردند می‌تواند برود و او چشم انتظار عصر بود. آشپزخانه تر و تمیز بود. به قول آشپز آدم می‌توانست عکس خودش را در قابلمه‌های مسی ببیند. آتش ملایم و درخشان بود و روی میز کنار دیوار چهار نان کنجدی بزرگ به چشم می‌خورد. 
از دور به نظر می‌رسید که آنها را نبریده اند اما نزدیک تر که می‌رفتی می‌دیدی به قطعه‌های بزرگ و مساوی تقسیم شده و آماده بودندکه با چای سرو شوند. خود ماریا آن‌ها را بریده بود. 
قد ماریا خیلی خیلی کوتاه بود اما بینی دراز و چانه ای کشیده داشت. کمی تودماغی حرف می‌زد و همیشه با لحن آرامش بخشی می‌گفت «بله عزیزم» و «نه عزیزم». هر وقت زن‌ها سر تشت‌های رختشویی دعوا می‌کردند دنبال ماریا می‌فرستادند و او همیشه در آشتی دادن آنها موفق می‌شد. یک روز مدیر به او گفت: 
– ماریا تو یه آشتی دهنده‌ی درست و حسابی هستی! 
معاون و دو تا از خانم‌های انجمن تحسین او را شنیده بودند. جینجر مونی همیشه می‌گفت که اگر به خاطر ماریا نبود بلایی سر کر و لالی که مسئول اتو کشیدن بود می‌آورد. همه ماریا را دوست داشتند. 
زن‌ها ساعت شش چایشان را می‌خوردند و او می‌توانست قبل از ساعت هفت برود. از بالزبریج تا پیلار بیست دقیقه، از پیلار تا دارم کندرا نیز بیست دقیقه و بیست دقیقه هم برای خرید کردن. می‌توانست قبل از ساعت هشت خود را به آنجا برساند. کیف پولش را که دکمه ای نقره ای داشت بیرون آورد و دوباره جمله‌ی هدیه ای از بلفاست را خواند. خیلی از آن کیف خوشش می‌آمد زیرا جو آن را پنج سال پیش وقتی با الفی روز دوشنبه‌ی عید گلریزان به بلفاست رفته بودند برایش آورده بود. در کیفش پنج شیلینگ و چند پنی بود. بعد از پرداخت کرایه تراموا دقیقاً پنج شیلینگ برایش باقی می‌ماند. چه شب خوبی پیش رو داشتند، همه‌ی بچه‌ها آواز می‌خواندند. فقط خدا خدا می‌کرد که جو مست به خانه برنگردد. وقتی مشروب می‌خورد اخلاقش خیلی عوض می‌شد. 
جو بارها از ماریا خواسته بود که با آنها زندگی کند اما او این طوری راحت تر بود (گرچه همسر جو همیشه به او محبت می‌کرد) و به زندگی در رختشوخانه عادت کرده بود. جو مرد خوبی بود. وقتی او و الفی بچه بودند خود ماریا از آن‌ها پرستاری کرده بود. جو همیشه می‌گفت: 
– مامان مامانه اما مادر واقعی من ماریاست. 
پس از فروپاشی خانواده پسرها در رختشورخانه‌ی دوبلین در نور چراغ‌ها کاری برایش پیدا کردند و او از آنجا خوشش می‌آمد. پیش تر در مورد پروتستان‌ها نظر خوبی نداشت اما الان باور داشت که انسانهای خوبی هستند. کمی آرام و جدی بودند اما خوب می‌شد با آن‌ها سر کرد. در گلخانه نیز گل می‌کاشت و از پرورش دادن آن‌ها لذت می‌برد. گل‌های سرخس و پیچ شمعی زیبایی داشت و هر وقت کسی به دیدارش می‌رفت او دو- سه قلمه از گل‌هایش را به آنها می‌داد. تنها چیزی که دوست نداشت شعارهای مذهبی روی دیوار بود. اما خود مدیر آدم خوب و خوش رفتاری بود. 
وقتی آشپز به او گفت که همه چیز آماده است ماریا به اتاق زن‌ها رفت و زنگ بزرگ را به صدا در آورد. در عرض چند دقیقه زن‌ها دو تا دو تا و سه تا سه تا وارد شدند، دست هایشان را که بخار از آن‌ها بلند می‌شد با زیردامنی‌هایشان خشک می‌کردند و آستین‌های بلوزشان را بروی دست‌های سرخ و بخارسوخته‌شان پایین می‌کشیدند. 
پشت میز جلوی فنجان‌های بزرگشان نشستند و آشپز و کر و لال فنجان‌ها را با چایی که قبلاً با شیر و شکر مخلوط شده بود پر می‌کردند. ماریا بر توزیع نان‌های کنجدی نظارت کرد و دید که هر کس چهار قطعه‌ی خودش را برداشت. در حین خوردن صدای خنده و شادی بلند بود. لیزی فلمینگ گفت که این بار حلقه حتماً گیر ماریا می‌آید و گرچه فلمینگ قبلا بارها این حرف را شب عید هالووین زده بود اما ماریا مجبور شد بخندد و بگوید که نه حلقه‌ای می‌خواهد و نه مردی؛ و وقتی خندید چشمان سبز تیله‌ای‌اش از شرم و نومیدی درخشید و نوک بینی‌اش به نوک چانه‌اش نزدیک شد. سپس در حالی که دیگران فنجان‌هایشان را روی میز می‌کوبیدند جینجر مونی فنجانش را به سلامتی ماریا بالا برد و گفت متاسف است که جرعه‌ای آبجو سیاه ندارد بخورد و ماریا دوباره آن قدر خندید که نوک بینی‌اش به نوک چانه‌اش رسید و اندام ریزه میزه‌اش به لرزه افتاد. می‌دانست که جینجر مونی منظور بدی ندارد فقط عقاید زن‌های معمولی را دارد. 
اما وقتی زن‌ها چایشان را تمام کردند و آشپز و کر و لال شروع کردند به تمیز کردن میز ماریا دیگرخوشحال نبود! به اتاق کوچک خود رفت و یادش افتاد که صبح روز بعد مراسم عشای ربانی انجام می‌شود بنابراین شماطه‌ی ساعت را از هفت به شش تغییر داد. کفش و دامن کارش را در آورد، بهترین دامن خود را روی تخت و کفش‌های بیرونی‌اش را کنار پایه‌ی تخت گذاشت. بلوزش را هم عوض کرد و همان طور که جلوی آینه ایستاده بود به یاد آورد که وقتی دختر جوانی بود چگونه صبح یکشنبه برای مراسم عشای ربانی خود را آماده می‌کرد. با رفتاری تصنعی به اندام ریزه‌ی میزه‌ای که بارها آراسته بود چشم دوخت، به نظرش آمد که با وجود سن و سالش اندام کوچک و تر و تمیزی دارد. 
وقتی بیرون آمد خیابان‌ها زیر باران می‌درخشیدند و او خوشحال بود که بارانی کهنه و قهوه‌ای رنگش را به تن دارد. تراموا شلوغ بود و ماریا مجبور شد روی صندلی کوچکی آخر ماشین روبروی دیگران بنشیند. انگشت‌های پاهایش به سختی به کف تراموا می‌رسید. کارهایی راکه می‌خواست انجام بدهد در ذهنش مرور کرد و با خود اندیشید که چقدر خوب است مستقل باشی و دستت در جیب خودت باشد. آرزو کرد عصر خوبی داشته باشند. مطمئن بود که عصر خوبی خواهد بود اما نتوانست به این‌که چقدر حیف بود که الفی و جو با هم حرف نمی‌زدند فکر نکند در بچگی خیلی با هم رفیق بودند اما حالا همیشه با هم دعوا داشتند، رسم روزگار همین است! 
پیلار از تراموا پیاده شد و به سرعت راه خود را از میان جمعیت باز کرد. به شیرینی فروشی دانز رفت اما آن قدر شلوغ بود که خیلی طول کشید تا نوبت به او برسد. دوازده کیک کوچک مخلوط خرید و سرانجام با پاکتی بزرگ از مغازه خارج شد. سپس به این فکر کرد که دیگر چه می‌خواهد. دلش می‌خواست یک چیز خیلی خوب بخرد. حتماً خودشان کلی سیب و آجیل خریده بودند. انتخاب برایش سخت بود. تنها چیزی که به ذهنش می‌رسید کیک بود. تصمیم گرفت مقداری کیک کشمشی بخرد اما کیک‌های مغازه‌ی دانز به اندازه کافی با بادام تزیین نشده بود بنابراین به مغازه‌ای در خیابان هنری رفت. آنجا هم کلی وقت گرفت تا کیکی را که می‌خواهد انتخاب کند و خانم جوان شیک‌پوش پشت پیشخوان که گویا کمی دلخور شده بود پرسید که آیا خیال دارد کیک عروسی بخرد. ماریا سرخ شد و لبخند زد اما خانم جوان موضوع را جدی گرفت و بالاخره تکه‌ی بزرگی از کیک کشمشی برید، آن را پیچید و گفت: 
– دو شیلینگ و چهار پنس لطفاً. 
از آن جایی که در تراموای درام کندرا هیچ کدام از مردهای جوان متوجه او نشده بودند فکر می‌کرد مجبور باشد سرپا بایستد اما مرد میان‌سال محترمی برایش جا باز کرد. مرد نیرومندی بود و کلاهی قهوه‌ای رنگ به سر داشت. صورت سرخ و مربعی شکل داشت و سبیل‌های خاکستری رنگ. از نظر ماریا شبیه سرهنگ‌ها بود و خیلی مودب‌تر از مردهای جوانی بود که فقط به جلوی رویشان زل می‌زدند. مرد از عید هالووین و هوای بارانی سخن گفت. گمان می‌کرد پاکت پر از چیزهای خوب برای بچه‌هاست و گفت که جوان‌ها تا جوان هستند باید خوش باشند. ماریا گفته‌ی او را تایید کرد، موقرانه سرش را تکان می‌داد و با اهم اهم گفتن موافقت خود را نشان می‌داد. او با ماریا خیلی خوش رفتار بود و وقتی ماریا می‌خواست در کانال بریج پیاده شود به نشانه‌ی احترام کمی خم شد و از او تشکر کرد. او نیز خم شد و کلاهش را بالا آورد و با خوشرویی لبخند زد. وقتی داشت از پله‌ها بالا می‌رفت و سر کوچک خود را زیر باران خم کرده بود به این فکر می‌کرد که چقدر ساده می‌توان یک مرد محترم را شناخت حتا زمانی که مشروب خورده است. 
وقتی به خانه‌ی جو رسید همه گفتند «هی، ماریا اومده!». جو تازه از سرکاربرگشته و خانه بود. همه‌ی بچه‌ها لباس روز یکشنبه‌شان را پوشیده بودند. دو دختر همسایه نیز آمده بودند و بازی‌های شب هالووین هم‌چنان ادامه داشت. ماریا پاکت کیک‌ها را به الفی که از دیگر بچه‌ها بزرگ‌تر بود داد و خانم دونلی گفت که خیلی لطف کرده این همه کیک با خود آورده است و همه‌ی بچه‌ها را مجبور کرد که بگویند «ممنون ماریا». اما ماریا گفت که برای مامان و بابا چیز مخصوصی آورده که حتما خوششان می‌آید و به دنبال کیک کشمشی گشت. پاکت مغازه‌ی دانز را گشت و بعد جیب‌های بارانی‌اش را و سپس روی میز داخل راهرو اما اثری از آن نبود. بعد از بچه‌ها پرسید که کسی آن را اشتباهی نخورده است اما بچه‌ها گفتند نه و به نظر می‌رسید که اگر قرار است متهم به دزدی شوند تمایلی به خوردن کیک‌ها ندارند. هر کس برای معمای کیک حدسی می‌زد و خانم دونلی گفت که حتما ماریا آن را در تراموا جا گذاشته است. ماریا با به یاد آوردن این‌که چگونه مرد سبیل خاکستری حواس او را پرت کرده بود از ناراحتی و خجالت سرخ و سرخورده شد. فکر این‌که نتوانسته بود با هدیه‌ای کوچک مامان و بابا را خوشحال کند و همین طور دو شیلینگ و چهار پنی که به باد داده بود داشت به وضوح اشکش را در می‌آورد. 
اما جو گفت که مهم نیست و او را کنار آتش نشاند. جو خیلی به او محبت داشت. تمام ماجراهای اداره‌اش را برایش تعریف کرد و جواب زیرکانه‌ای را که به مدیرش داده بود تکرار کرد. ماریا نمی‌فهمید چرا جو آن قدر به جوابی که به مدیرش داده بود می‌خندید اما گفت که مدیرش باید آدم غیرقابل تحملی باشد. جو گفت که اگر آدم بداند چه طور با او سر کند آن قدر هم بد نیست و این‌که اگر عصبانیش نکنی آدم مودبی است. خانم دونلی برای بچه‌ها پیانو نواخت و آن‌ها رقصیدند و آواز سر دادند. سپس دو دختر همسایه آجیل‌ها را تعارف کردند. کسی نتوانست فندق شکن را پیدا کند و جو داشت عصبانی می‌شد و گفت وقتی فندق شکن نیست چه طور انتظار دارند که ماریا آجیل بخورد اما ماریا گفت که آجیل دوست ندارد و نیازی نیست به خاطر او خودشان را به دردسر بیاندازند. بعد جو از او پرسد که آیا آب جو سیاه می‌خورد و خانم دونلی گفت که اگر بخواهد شراب شیرین هم دارند. مارایا گفت که چیزی میل ندارد اما جو اصرار کرد. 
بنابراین ماریا اجازه داد هر کاری می‌خواهد بکند و کنار آتش نشستند و از گذشته‌ها حرف زدند و ماریا فکر کرد که چیزی از الفی بگوید اما جو فریاد زد که خدا او را بکشد اگر دیگر با برادرش حرف بزند و ماریا گفت از این‌که حرف او را پیش کشیده متاسف است. خانم دونلی به همسرش گفت مایه خجالت است که او درباره‌ی برادری که از گوشت و خون خودش است این گونه سخن بگوید اما جو گفت که الفی برادر او نیست و نزدیک بود بر سر این موضوع دعوا راه بیفتد اما جو گفت که نمی‌خواهد در چنین شبی خلق خود را تنگ کند و به همسرش گفت که چند آبجوی دیگر باز کند. دختر‌های همسایه ترتیب چند بازی را دادند و دوباره همگی شاد شدند. ماریا از دیدن شادی بچه‌ها و سرحالی جو و همسرش خوشحال بود. دختر‌های همسایه چند نعلبکی روی میز گذاشتند و بچه‌ها را چشم بسته پای میز بردند. یکی از بچه‌ها کتاب دعا را برداشت و سه تای دیگر آب، و وقتی یکی از دخترهای همسایه حلقه را برداشت خانم دونلی به دختر که صورتش از شرم سرخ شده بود اشاره کرد و انگشتش را طوری تکان داد که گویی می‌خواست بگوید «آه، خوب میدونم قضیه چیه!» سپس اصرار کردند که چشمان ماریا را ببندند و او را پای میز ببرند تا ببیند او چه چیزی برمی‌دارد. و هنگامی که داشتند چشمانش را می‌بستند آن قدر خندید و خندید تا نوک بینی‌اش تقریبا به نوک چانه‌اش رسید. 
با خنده و شیطنت او را پای میز بردند. ماریا همان طور که به او گفته بودند دست‌هایش را بالا برد و به این طرف و آن طرف حرکت داد سپس دستش را به سمت نعلبکی‌ها پایین آورد. چیزی نرم و مرطوب را لمس کرد و از این‌که کسی چشم‌هایش را باز نمی‌کرد و یا چیزی نمی‌گفت متعجب بود. برای چند ثانیه همه ساکت بودند و بعد پچ و پچ و همهمه بلند شد. یک نفر در مورد باغچه چیزی گفت و بالاخره خانم دونلی با عصبانیت چیزی به یکی از بچه‌های همسایه گفت و خواست که فوراً آن چیز را بیرون بریزند: بازی‌ای در کار نبود. ماریا فهمید که اشتباهی رخ داده و باید یک بار دیگر امتحان کند: و این بار کتاب دعا را برداشت. 
سپس خانم دونلی قطعه‌ای با نام «میس مک کلود» را برای بچه‌ها نواخت و جو ماریا را مجبور کرد تا جامی شراب بنوشد. خیلی زود دوباره همگی شاد شدند و خانم دونلی گفت که چون ماریا کتاب دعا را برداشته است قبل از این‌که سال تمام شود وارد صومعه می‌شود. ماریا هیچ وقت جو را به اندازه‌ی آن شب مهربان ندیده بود خاطره‌ها را مرور می‌کرد و حرف‌های خوشایندی می‌زد. ماریا به آن‌ها گفت که خیلی به او لطف کرده‌اند. 
بالاخره بچه‌ها خسته و خواب‌آلود شدند و جو از ماریا خواست که قبل از رفتن یکی از آن آوازهای قدیمی را برایشان بخواند. خانم دونلی گفت «بخوان ماریا، خواهش می‌کنم» و ماریا بلند شد و رفت کنار پیانو ایستاد. خانم دونلی از بچه‌ها خواست که آرام باشند و به آواز ماریا گوش کنند بعد پیش درآمدی را نواخت و گفت «حالا ماریا» و ماریا که خیلی سرخ شده بود با صدایی لرزان آواز «به خواب دیدم در سرایی مرمرینم» را خواند و وقتی به بند دوم رسید دوباره گفت: 
در خواب دیدم که ساکن سرایی مرمرین هستم 
و کنیزان و ندیمان گرداگردم هستند 
و من مایه‌ی غرور و افتخار 
تمام کسانی بودم 
که در آن سرا گرد آمده بودند 
ثروتی بی شمار داشتم و 
به اصل و نسب والایم می‌بالیدم 
اما چیزی در خواب دیدم که بسیار مسروم کرد 
دیدم هنوز چون گذشته به من عشق می‌ورزیدی 

اما هیچ کس اشتباهش را به رویش نیاورد و وقتی آوازش تمام شد جو خیلی هیجان زده شده بود و گفت که دیگر هیچ وقت آن روزها تکرار نمی‌شود و هر کس هر چه می‌خواهد بگوید اما برای او هیچ آهنگی مثل آهنگ‌های بالف پیر نمی‌شود؛ و چشمانش آن قدر پر از اشک شد که نتوانست چیزی را که می‌خواست پیدا کند و مجبور شد از همسرش بپرسید که دربازکن کجاست. 
نویسنده: جیمز جویس
مترجم: یاسمن میرزائی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.