داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ساعتِ آشپزخانه

از دور هم مى‏دیدند که به سویشان مى‏آید، چون جلب‏توجه مى‏کرد. چهره کاملاً پیرى داشت اما از راه رفتنش مى‏شد دید که بیست سال بیشتر ندارد. او با چهره پیرش کنارشان روى نیمکت نشست و بعد آنچه در دست داشت به آن‌ها نشان داد: این ساعت آشپزخانه ما بود. این را گفت و به همه آنهایى که به ردیف روى نیمکت در آفتاب نشسته بودند نگاهى انداخت. "آرى، بالاخره پیدایش کردم. تنها چیزى که باقى مانده است".
صفحه گردِ بشقاب مانندِ ساعت آشپزخانه را در دست گرفته بود و با انگشت، شماره‏هاى آبى رنگى را که روى صفحه نقش بسته بود، نوازش مى‏کرد.
شرمنده گفت: ساعتِ بى‏ارزشى است. این را مى‏دانم و چندان هم زیبا نیست. مثل بشقابى است با لعابِ سفیدرنگ. اما، شماره‏هاى آبى رنگش بسیار قشنگ‏اند. عقربه‏ها البته از حَلَبى‏اند و دیگر نمى‏چرخند. نه، مسلم است که ساعت خراب شده است، اگر چه حالا دیگر کار نمى‏کند. اما شکل ظاهرش تغییرى نکرده است. 
با سَر انگشت و با احتیاط دایره‏اى بر گردِ صفحه ساعت کشید و آهسته گفت: و تنها همین باقى مانده است.
آن‌هایى که روى نیمکت در آفتاب نشسته بودند به او نگاه نکردند. یکى به کفش‏هایش نگاه کرد و زن به درونِ کالسکه کودک نگریست. بعد یک نفر گفت: یعنى که شما همه چیز را از دست داده‏اید؟
او شادمانه گفت: بله، فکرش را بکنید، همه چیز را! فقط همین، همین باقى مانده است. و بار دیگر ساعت را سردست بلند کرد، انگار دیگران هنوز آن را ندیده بودند.
زن گفت: اما ساعت دیگر کار نمى‏کند.
نه، نه، کار نمى‏کند. خراب است. این را خوب مى‏دانم. اما، از کارش که بگذریم، درست مثل همیشه است: سفید و آبى. و بارِ دیگر ساعت را به آن‌ها نشان داد و با هیجان گفت: هنوز برایتان اصلاً تعریف نکرده‏ام که زیبایى کار در کجاست. زیبایى کار در این‏جاست: تصورش را بکنید، سَرِ ساعت دو و نیم از کار افتاده است. درست سَرِ ساعت دو و نیم. تصورش را بکنید!
مرد گفت: قطعاً خانه شما ساعت دو و نیم بمباران شده است و لب زیرینش را جلو کشید. به کرّات شنیده‏ام وقتى که بمب فرو مى‏افتد، ساعت‏ها از کار مى‏مانند. علتش فشار هواست.
او به ساعتش نگاهى کرد و با احساسِ برترى سرش را تکان داد: نه، نه، آقاى محترم، شما اشتباه مى‏کنید. به بمب ربطى ندارد. شما نباید دائم از بمب حرف بزنید. نه. در ساعت دو ونیم قضیه چیز دیگرى است. از قضا نکته در همین جاست. درست سَرِ ساعتِ دو و نیم از کار افتاده است. نه چهاروربع و نه ساعت هفت. من همیشه درست سرِ ساعتِ دو و نیم به خانه مى‏آمدم. منظورم شب‏هاست. تقریباً همیشه سرِ ساعت دو و نیم. و نکته در همین جاست.
او به دیگران نگاه کرد. اما آن‌ها چشم‏هایشان را از او برگردانده بودند. بعد با سر به ساعتش اشاره کرد: طبیعى است که در این موقع گرسنه بودم و همیشه به آشپزخانه مى‏رفتم. تقریباً همیشه ساعت دو و نیم بود. و بعد، بعد مادرم مى‏آمد. هر چقدر هم در را آهسته باز مى‏کردم باز هم آمدنِ مرا مى‏شنید. و موقعى که درونِ آشپزخانه تاریک دنبال خوراکى مى‏گشتم، ناگهان چراغ روشن مى‏شد و مادرم آنجا ایستاده بود و همیشه با کُت پشمى و شالِ قرمزى دورِ گردنش. پابرهنه. همیشه پابرهنه بود با اینکه کفِ آشپزخانه ما با کاشى فرش شده بود. و او چشم‏هایش را کاملاً کوچک مى‏کرد، چون نور چشم‏هایش را مى‏زد. از خواب بیدار شده بود. آخر نیمه‏شب بود. بعد مى‏گفت باز این قدر دیروقت. بیش از این چیزى نمى‏گفت. فقط «باز این قدر دیروقت.» و بعد برایم شام را گرم مى‏کرد و نگاه مى‏کرد که من چطور شام مى‏خورم. مُدام پاهایش را به هم مى‏مالید، چون کاشى‏ها خیلى سرد بودند. او هیچ وقت شب‏ها کفش نمى‏پوشید. و آن قدر کنارم مى‏نشست تا من سیر مى‏شدم. بعد در اتاقم وقتى چراغ را خاموش مى‏کردم مى‏شنیدم که بشقاب را جمع مى‏کرد. هر شب همین جور بود. و همیشه ساعت دو و نیم. برایم کاملاً عادى بود که هر شب ساعتِ دو و نیم در آشپزخانه غذا درست مى‏کرد، آرى خیلى عادى هر شب همین کار را مى‏کرد. هیچ وقت بیشتر از این چیزى نمى‏گفت «باز این قدر دیروقت.» او همیشه همین را مى‏گفت. و من فکر مى‏کردم که این ماجرا همیشه ادامه مى‏یابد. برایم کاملاً عادى شده بود. همیشه همین طور بود.
لحظه‏اى روى نیمکت سکوت کامل برقرار شد. بعد آهسته گفت: و حالا؟ او به دیگران نگاه کرد، اما آن‌ها به او نگاه نمى‏کردند. بعد آهسته رو به صفحه گردِ سفید و آبى‏رنگ ساعت کرد و گفت: حالا. حالا مى‏دانم که آنجا بهشت بود. بهشت واقعى.
روى نیمکت سکوتِ کامل برقرار بود. بعد زن گفت: و خانواده‏تان؟
با شرمسارى به او لبخندى زد: آخ، منظورتان پدر و مادرم هستند؟ آرى، آن‌ها نیز با خانه از بین رفتند. همه چیز از بین رفت. همه چیز. تصورش را بکنید. همه چیز.
با شرمسارى به یکایک آن‌ها لبخند زد. اما آن‌ها به او نگاه نمى‏کردند.
بار دیگر، ساعت را سَرِ دست بلند کرد و خندید: فقط همین باقى مانده است و زیبایى کار در این‌جاست که درست سَرِ ساعتِ دو و نیم از کار افتاده است. درست دو و نیم. و بعد دیگر چیزى نگفت. او چهره کاملاً پیرى داشت. و مردى که در کنارش نشسته بود به کفش‏هایش نگاه مى‏کرد، اما کفش‏هایش را نمى‏دید. او فقط به کلمه بهشت فکر مى‏کرد.
نویسنده: ولفگانگ بورشرت
برگردان: م. ربوبى

منبع: www.dibache.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1652
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.