داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دماغ

روز بیست و پنجم ماه مارس، در شهر پترزبورگ، اتفاق فوق‌العاده غریبی به وقوع پیوست. ایوان یاکوولویچ سلمانی که در خیابان وازنسینسکی زندگی می‌ کرد،(نام خانوادگی‌‌اش گم شده و تابلوی مغازه‌‌اش تنها مردی را با گونه‌‌های صابون مالیده نشان می‌دهد، همراه با این نوشته: "حجامت هم پذیرفته می‌شود.") روزی خیلی زود از خواب بیدار شد و بوی نان داغ به مشامش رسید. چون از تخت بلند شد، زنش را که بانویی قابل احتر‌‌‌ام و عاشق قهوه بود، در حال بیرون آوردن گرده‌‌های نان از اجاق دید. ایوان یاکوولویچ گفت: "من امروز قهوه نمی‌ خورم، پراسکوویا اوسیپوونا ، به جایش می‌خواهم نان و پیاز بخورم." (این‌جا باید توضیح بدهم که ایوان یاکوولیچ بی‌میل نبود فنجانی هم قهوه بخورد، اما می‌دانست کاملاٌ دور از انتظار است که هم قهوه و هم نان بخواهد، چون زنش روی خوشی به این‌گونه هوس هایش نشان نمی‌داد).
زن فکر کرد: "بگذار پیرمرد احمق نانش را بخورد. به من چه، عوضش یک فنجان اضافی قهوه به من می‌رسد." و یک گرده‌ی نان روی می‌ز پرت کرد.
ایوان محض آداب‌دانی، پالتویش را از روی پیراهن شبش پوشید و پشت میز نشست، کمی نمک ریخت، دو تا پیاز پوست کند و چاقو را برداشت و با قیافه‌ی مصمم مشغول بریدن نان شد. وقتی که گرده‌ی نان را دو قسمت کرده بود، به داخل نان نگاه کرد و با دیدن شیئی سفید رنگ، ماتش برد. با دقت ضربه‌ای با چاقو بدان زد و با دست لمسش کرد و با خودش گفت: "کلفت است، چی می‌تواند باشد؟" انگشتش را توی نان فرو کرد و بیرونش کشید. یک دماغ!" از وحشت یکه خورد. چشم هایش را مالید و دوباره لمس کرد. بله دماغ بود، بی هیچ شکی. مهم تر این‌که، دماغ به نظرش آشنا می‌آمد. صورتش از ترس وحشت  پر شد. اما ترس او قابل قیاس با خشم و غیظ زنش نبود.
زنش با غیظ فریاد زد: "حیوان، کجا این دماغ را بریدی؟ رذل! پست! خودم به پلیس گزارش می‌دهم. دائم‌الخمر! خوب فکر کن، از سه تا از مشتری‌هایت شنیده‌‌‌‌ام که موقع تراشیدن صورتشان، آنقدر دماغشان را می‌کشی که تعجب‌آور است چطور دماغشان کنده نمی‌شود!"
اما ایوان بیشتر احساس می‌کرد مرده است تا زنده. می‌دانست که دماغ به کسی جز کاوالیوف، افسر ارزیاب، تعلق ندارد. کسی که چهارشنبه‌‌‌‌ها و یکشنبه‌‌‌‌ها صورتش را می‌تراشید.
"یک لحظه صبر کن پراسکوویا اوسیپوونا! این دماغ را لای پارچه می‌پیچم و گوشه‌ی اتاق می‌گذارم. اجازه بده مدتی همانجا باشد، بعد راه‌ی برای خلاصی از شرش پیدا می‌کنم."
"فکر کردی! خیالت اجازه می‌دهم اره شده گوشه‌ی اتاقم بماند. بالا خانه‌ات را اجاره داده‌ای! فقط بلدی آن تیغ لعنتی‌ات را تیز کنی و همه چیز را بفرستی جهنم. بگذارم گوشه‌ی اتاق! جغد! لابد انتظار داری جنایتت را از پلیس مخفی کنم! خوک کثیف! کله پوک! آن دماغ را از اینجا ببر بیرون! هر کار خواستی بکن، اما اجازه نمی‌دهم حتی یک لحظه‌ی دیگر هم آن چیز، این طرف‌‌‌‌ها بماند."
ایوان یاکوولویچ کاملاً گیج شده بود. فکر می‌کرد اما هیچ نمی‌ فهمید چکار کند. سرانج‌‌‌ام در حینی که پشت گوشش را می‌خاراند، گفت: "خدا لعنتم کند اگر بدانم چه اتفاقی افتاده! نمی‌توانم یقیناً بگویم دیشب موقعی که به خانه آمدم مست بودم یا نه. فقط می‌دانم این احمقانه است. تازه نان را توی اجاق پخته اند و نانوایی‌‌‌‌ها هم که دماغ نمی‌فروشند. هیچ سر در نمی‌آورم!"
ایوان یاکوولویچ خاموش شد. فکر اینکه ممکن است پلیس محل را جست و جو کند و دماغ را بیابد، و دستگیرش کند، نزدیک بود دیوانه‌‌اش کند. تنش به لرزه افتاد. آخر سر شلوار کهنه‌ی چروک خورده و کفش‌هایش را پوشید و در حالی که فحش‌‌های پراسکوویا اوسیپوونا بدرقه‌‌اش می‌کرد، دماغ را لای تکه پارچ‌های پیچید و قدم به خیابان گذاشت. تنها چیزی که می‌خواست این بود که آن را جایی بیندازد، حالا می‌خواهد جوی آب باشد، یا جلوی خان‌های یا همین‌طور تصادفی جایی پرتش کند و در برود، اما با شانسی که داشت تمام مدت با دوستانش برخورد که با اصرار می‌پرسیدند: "کجا؟" یا "برای اصلاح مشتری‌‌‌‌ها یک کمی زود نیست؟" و در نتیجه فرصتی برای خلاصی از دماغ  پیدا نکرد. یک بار تصمیم گرفت و آن را روی زمین انداخت، اما پلیس با چوبدستی‌‌اش اشاره کرد و گفت: "برش دار! نمی‌بینی چیزی از دستت افتاد!؟" و ایوان یاکوولویچ مجبور شد برش دارد و توی جیبش بچپاند. نا امیدی گریبانش را گرفت، علی‌الخصوص که خیابان‌‌‌‌ها با باز ادارات و مغازه‌‌‌‌ها شدن هر لحظه شلوغ‌تر می‌شدند. تصمیم گرفت راهش را به طرف پل ایساک، کج کند، شاید بتواند دماغ را توی رود نوا پرت کند، بی‌آنکه کسی ببیند. اما من اینجا راه خطایی پیش گرفته‌ام، اگر قبلاً مطالبی درباره‌ی ایوان یاکوولویچ، که مردی از بسیاری جهات قابل احتر‌‌‌ام است، نگویم.
ایوان یاکوولویچ، نظیر هر پیشه‌ورِ شریفِ روسی، دائم‌الخمری وحشتناک بود و هر چند تمام روز را به تراشیدن ریش این و آن می‌گذراند، هرگز به ریش خودش دست نزده بود. چرک و چروک بهترین کلم‌های است که می‌توان در وصف پالتویش گفت. (ایوان یاکوولویچ هرگز پالتو نمی‌پوشید). باید گفت که در حقیقت پالتو خودش سیاه بود، اما لکه‌‌های قهو‌های و زرد و خاکستری تمامش را پوشانده بود. یقه‌‌اش سبز بود و سه تا نخ شل که از جلویش آویزان بود، نشان می‌داد زمانی این لباس دگمه‌‌هایی داشته است. ایوان یاکوولویچ از آن آدم‌‌های تلخ اندیش بود، و هر گاه که کاوالیوف، افسر ارزیاب می‌ گفت: " دست‌هایت بوی بد می‌دهند." در جواب می‌گفت: "ولی آخر چرا باید دست‌‌های من بدبو باشند؟" و ارزیاب مثل همیشه می‌گفت: "عزیز جان، از من نپرس چرا، من فقط می‌دانم که بوی بد می‌دهند." و یاکوولویچ در جواب فقط یک نوک انگشت انفیه بر می‌داشت و از سر انتقام، تمام گونه و پشت گوش و زیر چانه و تمام جا‌های ممکن صورت کاوالیوف را با کف صابون می‌پوشاند.
حال، همشهری محترم ما به پل ایساک رسیده بود. قبل از هر چیز، خوب دور و برش را وارسی کرد. بعد روی نرده‌‌‌ها خم شد و وانمود کرد مثلاً می‌خواست ببیند چقدر ماه‌ی در رودخانه است و دزدکی بسته را توی آب پرت کرد. احساس کرد که انگار دو وزنه‌ی صدکیلویی را از دوشش برداشته‌اند و حتی سعی کرد لبخندی هم بزند. به جای رفتن و تراشیدن ریش کارمندان اداری، به طرف مغاز‌های با علامت «غذای گرم و چای» راه افتاد تا یک گیلاس پانچ بخورد. ناگهان در انت‌های پل پلیسی را با اونیفورم زیبا، دم خط‌‌های پهن و کلاه‌ی سه گوش و شمشیر دید. وقتی پلیس اشاره کرد که: "بیا اینجا رفیق!" از ترس یخ کرد. با دیدن اونیفرم، ایوان یاکوولویچ، کلاهش را برداشت، به طرفش رفت و سلام کرد: "صبح بخیر حضرت اشرف!"
"نه، نه عزیزم، من اشرف نیستم. فقط بگو آن بالا روی پل چه کار داشتی؟"
"راستش، سر راهم برای تراشیدن صورت یکی از مشتری‌‌‌ها ایستادم تا سرعت جریان آب را ببینم."
"دروغ می‌گویی. نکند انتظار داری حرفت را باور کنم؟! بهتر است رو راست باشی!"
حضرت اشرف، حاضرم هفت‌های دو یا حتی سه بار مجاناً ریشتان را اصلاح کنم، باور کنید راست می‌گویم."
"نه، نه رفیق. لازم نیست. فعلاً سه تا سلمانی این کار را می‌کنند و این برایشان افتخاری محسوب می‌شود ریشم را بتراشند. فقط لطفاً بگو آنجا چه کار داشتی؟"
رنگ از روی ایوان پرید… اما از این لحظه همه چیز چنان سربسته و مبهم است که حقیقتاً نمی‌توان گفت بعدش چه اتفاقی افتاد.

کاوالیوف، افسر ارزیاب، زودتر از معمول از خواب برخاست. صدایی رررررر مانند از لب‌هایش خارج کرد. همیشه هنگ‌‌‌ام بیدار شدن چنین می‌کرد و اگر دلیل این کارش را می‌پرسیدند، دلیل قابل قبولی نمی‌توانست ارائه کند. کاوالیوف، خمیاز‌های کشید و خواست آیینه‌ی کوچکی را که روی می‌زش بود، برایش بیاورند. می‌خواست نگاهی به جوش کوچکی که شب قبل روی بینی‌اش ظاهر شده بود بیندازد. اما در کمال تعجب دید به جای دماغش چیزی نیست مگر سطحی کاملاً صاف! با هراسی زایدالوصف، کمی آب خواست و چشم‌هایش را خوب با حوله مالید. نه هیچ اشتباه‌ی در کار نبود: دماغ رفته بود. خودش را نیشگون گرفت تا مطمئن شود که خواب نیست، اما از هر لحاظ بیدار بود، کاملاً بیدار. از رختخواب بیرون پرید و خودش را تکان داد: باز هم خبری از دماغ نبود! سپس لباس‌هایش را خواست و مستقیم به قصد اداره‌ی پلیس بیرون آمد.
در این فاصله بد نیست چند کلمه‌ای درباره‌ی کاوالیوف گفته شود تا همه بدانند که این مرد چگونه افسر ارزیابی بود. مقایسه‌ی افسران ارزیابی که با توصیه استخد‌‌‌ام می‌شوند، با آن عد‌ه‌ای که در قفقاز بدین شغل منصوب شوند، ممکن نیست. این دو گروه کاملاً از هم مشخصند، ارزیاب‌های تحصیلکرده…اما روسیه مملکت عجیبی است، چنانکه بخواهید تفسیری درباره‌ی یک ارزیاب بنویسد، هر ارزیاب از ریگا تا کامچاتکا، تفسیری مخصوص به خود لازم دارد، و چنین است وضعیت برای تمام کسانی که عنوان و درجه‌ی افسری دارند. کاوالیوف از آن نوع قفقازی بود. دو سالی بیشتر در مق‌‌‌ام افسر ارزیاب خدمت نکرده بود، ولی این مسأله‌ی راحتی را لحظ‌های نمی‌توانست از مغزش خارج کند. برای این‌که خودش را مهم‌تر و وزین‌تر جلوه بدهد، هرگز خودش را ارزیاب نمی‌خواند، بلکه می‌گفت "سرگرد". اگر به زنی که کنار خیابان پیراهن می‌فروخت برخورد می‌کرد، می‌گفت: "ببین عزیزم، بیا مرا در خانه ببین: خانه‌‌‌ام در خیابان ساروویا است. کافی است بپرسی سرگرد کاوالیوف این طرف‌‌‌ها زندگی می‌کند؟ فوری خانه را نشانت می‌دهند." و اگر زنک زیبا بود، در گوشش حرف‌هایی محرمانه نجوا می‌کرد و می‌گفت: "فقط بپرس سرگرد کاوالیوف را کجا می‌توانم پیدا کنم، عزیزم." بنابراین در طول داستان این ارزیاب را سرگرد خواهیم نامید. 
سرگرد کاوالیوف عادت داشت هر روز در خیابان نیوفسکی قدمی بزند. یقه‌ی پیراهنش همیشه آهارزده و بی‌لک بود. دم خط‌هایش از نوعی بود که معمولاً می‌توان میان جراحان یا مهندسین و یا بازرسان ایالتی، در میان اشخاصی که به نحوی با پلیس مربوط هستند و خلاصه هر کسی که گونه‌‌های سرخ دارد و خوب ورق بازی می‌کند، یافت. این‌گونه دم خط‌‌‌‌ها از می‌ان گونه تا زیر سوراخ‌های دماغ امتداد می‌یابد. سرگرد کاوالیوف همواره یک ردیف نشان به سینه‌اش می‌زد: نشان‌های ارتشی، یا نشان‌هایی با این کلمات: چهارشنبه، سه‌شنبه، دوشنبه و از این قبیل. سرگرد کاوالیوف برای گرفتن پستی مناسبِ شأنش به پترزیورگ آمده بود. اگر خوش‌شانسی می‌آورد می‌توانست معاونت یک اداره‌ی دولتی را به دست آورد، اما اگر چنین توفیقی نصیبش نمی‌‌شد، شغلی نظیر منشی وزارتخانه در یکی از ادارات مهم دولتی به او واگذار می‌شد. سرگرد کاوالیوف بی‌میل نبود ازدواج کند، اما فقط با کسی که حداقل 200،000 روبل جهیزیه داشته باشد. حال خواننده می‌تواند تصور کند احساس این مرد، وقتی به جای دماغی زیبا و با اندازه‌ی کاملاً طبیعی چیزی جز سطح صاف و غیر طبیعی ندید، چه بود. اما انگار این مصیبت کافی نبود.
از بدشانسی، حتی درشکه‌ای گیرش نیامد و مجبور شد پیاده به مقصد برود. خودش را لای شنل پیچیده بود و دستمالی هم به دماغش گرفته بود تا مردم فکر کنند خون دماغ شده است.
"اما شاید خواب دیده باشم، چطور ممکن است تا این حد احمق باشم که دماغم را گم کنم؟" با این خیالات خودش را به قهوه‌خانه‌ای رساند تا نگاهی در آیینه به خودش بیندازد. خوشبختانه مغازه خالی بود و جز چند مستخدم که مشغول رفت و روب بودند، کسی نبود. چند تا از مستخدم‌‌‌ها با چشمانی قی گرفته، سینی‌های پر از کیک داغ حمل می‌کردند. روزنامه‌های روز قبل با لکه‌‌های قهوه، روی میز و صندلی‌‌‌‌ها پراکنده بود. کاوالیوف با خودش گفت: " اوه، شکر خدا کسی این دور و بر نیست، حالا می‌توانم نگاهی بکنم." با احتیاط به آیینه نزدیک شد، و به آن زل زد: "لعنتی! این دیگر چه جور حقه‌ای است؟ اگر چیزی جایش سبز شده بود، باز بد نبود، اما هیچ نیست." با ناراحتی لب‌هایش را گاز گرفت و قهوه‌خانه را ترک کرد. تصمیم گرفت به هیچ کس نگاه نکند و لبخند هم نزند، هر چند هرگز چنین نمی‌کرد. ناگهان همین‌طور که به محلی در مقابل درِ خانه‌ای خیره شده بود، ایستاد و شاهد منظر‌ه‌ای باورنکردنی شد. کالسکه‌ای مقابل ایوان خانه ایستاد، در‌های کالسکه باز شد و مردی با لباسی اونیفرم و پشتی قوز، قدم به بیرون گذاشت: احساس ترس و تعجبی که در این لحظه، با بازشناختن دماغ خودش، گریبانگیر کاوالیوف شد، وصف‌ناپذیر است. از مشاهده‌ی این صحنه‌ی  تکان دهنده چشم‌هایش سیاهی رفت و پاهایش سست شدند. تصمیم گرفت به هرقیمتی که باشد، منتظر بماند تا دماغ دوباره به کالسکه‌اش مراجعت کند، هر چند تمام بدنش از شدت تب لرزید. تقریباً دو دقیقه بعد، حقیقتاً دماغی بیرون آمد. لباس اونیفرمی با حاشیه‌دوزی طلایی و یقه‌ی بلند به تن داشت، با شلواری مخملین و شمشیری آویخته در کنار. از پر‌هایی که روی کلاه داشت می‌شد فهمید که از اعضای عالی رتبه‌ی شورای استان است و کاملاً واضح بود که دماغ عازم ملاقات شخصی است. دماغ نگاهی به چپ و راست انداخت، توی کالسکه پرید و فریاد زد: "بزن بریم" و دور شدند.
کاوالیوف نزدیک بود عقل از سرش بپرد. هیچ تفسیر قانع کننده‌ای برای این وقایع نمی‌توانست پیدا کند. چطور ممکن بود یک دماغ، که درست تا همین دیروز وسط صورتش بود، و نه می‌توانست راه برود و نه کالسکه سواری کند، ناگهان در لباس اونیفرم ظاهر شود! دنبال کالسکه دوید. خوشبختانه زیاد دور نشده بود و بیرون در کلیسای قازان ایستاده بود. کاوالیوف با عجله به داخل کلیسا دوید و راهش را تنه‌زنان از میان زنان گدایی که همیشه او را به سبب طرز پوشاندن صورتشان، که فقط شکافی مقابل دو چشم باز گذاشتند، به خنده می‌انداختند باز کرد. فقط تنی چند در نمازخانه بودند که همه در ورودی ایستاده بودند. کاوالیوف چنان احساس آشفتگی می‌کرد که حال دعا خواندن نداشت و چشمانش توی هر سوراخی فقط دماغ اونیفرم‌پوش را می‌جست. سرانجام کنار یکی از دیوار‌‌‌ها گیرش آورد. صورت دماغ پشت یقه‌ی بلندش کاملاً پوشیده و مخفی بود و با روحیات عمیقی مشغول دعا بود.
کاوالیوف پیش خودش فکر کرد: "چطوری نزدیکش بشوم بهتر است؟ از لباس و کلاه و تمام ظاهرش پیداست که باید عضو شورای استان باشد. خدا لعنتم کند اگر از این مسأله سر در بیاورم!"
سعی کرد با سرفه کردن توجه دماغ را به سوی خودش جلب کند، اما دماغ دعایش را حتی برای یک لحظه قطع نکرد و هم‌چنان رو به محراب تعظیم می‌کرد.
کاوالیف به خودش جرأت داد و گفت: "آقای عزیز من، آقای عزیز من …" دماغ به سوی او برگشت و پرسید: "چه می‌خواهید؟"
"راستش نمی‌دانم چطور توضیح بدهم آقا، اما به نظرم خیلی عجیب می‌آید… شما نمی‌دانید متعلق به کجا هستید و من کجا شما را پیدا کنم. از این همه جا، در کلیسا! مطمئنم موافقت خواهید کرد که… "
"می‌بخشید، اما ممکن است توضیح بدهید درباره‌ی چه صحبت می‌کنید؟ خودتان را معرفی کنید."
کاوالیوف فکر کرد: "اوه، اما چه طور می‌توانم مقصودم را روشن کنم؟" و یک با دیگر به خودش قوتِ قلب داد و گفت: "اوه، البته، من یک سرگرد هستم. قبول می‌فرمایید برای شخصی در موقعیت من تا حال اتفاق نیفتاده است که بی دماغ در شهر راه بیفتد. البته کاملاً طبیعی است که زن پرتقال‌فروشِ روی  پل وسکرسنسکی دماغ نداشته باشد. اما من که امیدوارم به زودی ترفیع بگیرم… تازه به غیر از این من با خانم‌های اسم و رسم‌دار بسیاری آشنا هستم. مثلاً ماد‌‌‌ام چختاریوف که زن یکی از اعضای شورای استان است… خودتان قضاوت کنید… من نمی‌دانم چه بگویم آقای عزیز… (وقتی که این جمله را بر زبان می‌آورد شانه‌‌‌ها را بالا می‌انداخت). ببخشید اما شما باید مسأله را از جنبه‌ی اخلاقی و انسانی‌اش در نظر بگیرید، خودتان قضاوت کنید…"
ولی دماغ جواب داد: " من هیچ چیز نمی‌توانم ببینم. لطفاً مقصودتان را واضح‌تر بیان کنید."
کاوالیوف متظاهرانه ادامه داد: "آقای عزیز من، نمی‌دانم مقصودتان از این کار چیست اما این بر همه آشکار است… مگر اینکه شما بخواهید… نمی‌فهمید که شما دماغ من هستید؟!"
دماغ نگاهی به سرگرد انداخت و رو ترش کرد.
"مرد عزیز، اشتباه می‌کنی. من شخصی در وضع طبیعی خود هستم. علاوه بر این فکر نمی‌کنم آشنایی قبلی با هم داشته باشیم. از دگمه‌های اونیفورمتان پیداست که عضو اداره‌ی دیگری هستید." و با گفتن این کلمات رویش را برگرداند و مجدداً مشغول دعا شد. کاوالیوف چنان آشفته بود که نمی‌دانست چه بکند یا چه نقشه‌ای بکشد. در همین لحظه صدای گوش‌نواز خش و خش پیراهن زنی را شنید و زنی پیر که با توری صورتش را آرایش داده بود، همراه با دختری ریزه در لباسی سفید که اند‌‌‌ام زیبایش را زیباتر جلوه می‌داد و کلاه زرد روشنی بر سر داشت از کنارش عبور کردند. یک کالسکه‌چی با دم‌خط‌‌های پهن و با لباسی شبیه چهل تکه خودش را پشت آن‌‌‌ها جا کرد و انفیه‌دانش را باز کرد. کاوالیوف جلوتر رفت و یقه‌ی کتانی پیراهنش را بالا کشید و نشان‌هایش را که از زنجیر ساعت طلایش آویزان بود، مرتب کرد و لبخندی به پهنای تمام صورت بر لب آورد و توجهش را به سوی دخترک ریزه که چون گل بهاری خم شده بود و دعا می‌خواند و مد‌‌‌ام انگشتان ظریف و شفافش را به پیشانی نزدیک  می‌کرد معطوف کرد.
لبخند کاوالیوف حتی با دیدن اینکه زیر آن کلاه صورتی گرد و سفید و خیره‌کننده با گونه‌هایی به سرخی رز‌های بهاری بود پهن‌تر شد. اما ناگهان انگار که سوخته باشد عقب پرید. به خاطر آورد که جای دماغش خالی است و اشک از چشمانش سرازیر شد. برگشت که به دماغش بگوید او فقط خودش را به شکل عضو شورای استان درآورده است، که او یک شیاد است، یک رذل است، و چیزی نیست مگر قسمتی از وجودش، دماغش… اما دماغ رفته بود. ترتیبی داده بود تا بی‌سر و صدا خارج شود و به ملاقات شخصی برود. این جریان کاوالیوف را پاک ناامید کرد. بیرون آمد و حدود یک دقیقه زیر ستون‌‌‌ها ایستاد و خوب دور و بر را وارسی کرد تا شاید اثری از دماغ پیدا کند. خوب به خاطر داشت که که کلاهی پردار بر سر و اونیفرمی با حاشیه‌دوزی طلایی بر تن داشت، اما خوب متوجه نشده بود چه جور پالتویی پوشیده بود و کالسکه‌اش چه رنگی بود یا اسب‌هایش چه شکلی بودند یا حتی پیشخدمتی پشت کالسکه نشسته بود یا نه؟ علاوه بر این، تعداد کالسکه‌هایی که با سرعت تمام داخل و خارج می‌شدند انقدر زیاد بود که به خاطر آوردن یکی از آن‌‌‌ها محال بود و تازه اگر این را هم به خاطر می‌آورد، هیچ راه‌ی برای متوقف کردنش نمی‌یافت. 
روز آفتابی زیبایی بود. خیابان نیفسکی انباشته از مردمی بود که زیر نور آفتاب در پیاده رو‌‌‌ها در رفت و آمد بودند. در فاصله‌ای نه چندان زیاد، کاوالیوف می‌توانست همان عضو شورای دربار را که به او (مخصوصاً زمانی که جمعی هم دور و برش بودند) کلنل اطلاق می‌کرد، ببیند. کمی آن‌طرف‌تر یایگین، منشی سنا و رفیق صمیمی‌اش که همیشه در بازی هشت نفری ویست می‌باخت، ایستاده بود. یک سرگرد دیگر منظور یک افسر ارزیاب -از تیپ قفقازی- دست به سویش تکان داد تا پیشش برود و با هم گپی بزنند. کاوالیوف پیش خودش غرید: "گم شو لعنتی!"
کالسکه‌ای صدا کرد: "کالسکه‌چی مستقیم مرا به اداره‌ی کل شهربانی ببر. " سپس سوار کالسکه شد و فریاد زد. "مثل شیطان بران." به محض اینکه وارد سالن شهربانی شد، پرسید: "کمیسر هستند؟"
"نه آقا تشریف ندارند همین چند دقیقه‌ی پیش بیرون رفتند."
"عجب روزی!"
"بله، اگر یک دقیقه زودتر رسیده بودید، می‌توانستید ببینیدشان."
کاوالیوف هم که هنوز دستمال را جلوی صورتش گرفته بود، سوار کالسکه شد و با فریادی نا امیدانه گفت: "بزن بریم."
کالسکه‌چی پرسید: "کجا؟"
"مستقیم!"
"مستقیم؟ اما این راه بن‌بست است فقط می‌شود به راست یا به چپ رفت."
این پرسش آخر کاوالیوف را به فکر فرو برد. در این شرایط به اداره‌ی آگاهی شهر بود. نه تنها به خاطر ارتباط این اداره با اداره‌ی پلیس، بلکه به این خاطر که کار‌‌‌ها نیز در آن‌جا با سرعت بیشتری انجام می‌گرفت. هیچ فایده‌ای نداشت که کاوالیوف مستقیماً به رئیس ادار‌های که دماغ ادعا می‌کرد کارمند آنجاست مراجعه کند چون با جواب‌هایی که قبلاً گرفته بود معلوم بود که دماغ به چیزی پایبند نیست و به راحتی می‌توانست بالادست‌هایش را با دروغ‌های بیشرمانه‌اش متقاعد کند که هرگز قبلاً کاوالیوف را ندیده است.
درست در همان لحظه که می‌خواست به کالسکه‌چی بگوید که مستقیم به طرف اداره‌ی آگاهی براند، به نظرش رسید چنان آدم رذل و پستی که این‌طور بیشرمانه با او رفتار کرده بود امکان دارد با استفاده از فرصت از شهر خارج شود و در نتیجه تمام تلاش‌هایش به هدر برود و حتی خدای ناکرده تا یک ماه دیگر اسباب زحمتش شود.                   
آخر سر انگار الهامی از غیب رسید. تصمیم گرفت مستقیماً به اداره‌ی مطبوعات مراجعه کند و یک آگهی با شرحی چنان دقیق از مشخصات دماغ چاپ کند که هر کس اتفاقاً دماغ را ببیند فوراً به کاوالیوف تحویل بدهد و یا حداقل مکانش را به کاوالیوف اطلاع دهد. به نظرش این بهترین کار ممکن آمد و به کالسکه‌چی دستور داد تا مستقیم به طرف اداره‌ی مطبوعات براند و در طول راه حتی یک لحظه هم از سیخونک زدن به راننده و فریاد کشیدن که "تندتر بران لعنتی، تندتر" باز نایستاد. 
کالسکه‌چی که با تمام قوا اسب را شلاق می‌زد سری تکان داد و گفت: "اما، آخر آقا… " سرانجام کالسکه ایستاد و کاوالیوف نفس‌نفس‌زنان به داخل اتاق انتظار کوچکی هجوم برد. توی اطاق، منشی موخاکستری با کتی کهنه بر سر میزی نشسته بود و قلمی وسط دندان‌‌‌‌ها داشت و پول خرد‌‌‌ها را می‌شمرد.
کاوالیوف فریادی زد و گفت: "مسئول آگهی‌‌‌ها کیست؟ آه، صبح بخیر."
منشی مو خاکستری یک لحظه چشم بلند کرد و جواب داد: "صبح بخیر" و دوباره سرش را پایین انداخت و با سکه‌هایی که روی میز پراکنده بود مشغول شد.
"می‌خواهم یک آگهی چاپ کنم."
منشی که با یک دست می‌نوشت و با دست دیگر چرتکه می‌انداخت، جواب داد:
"فقط یک لحظه، اگر اشکالی ندارد."
مستخدمی که از لباس حاشیه‌دوزی طلایی و قیافه‌ی باهوشش معلوم بود که در خانه‌ی یکی از اشراف کار می‌کند. کنار میز ایستاده بود و تکه کاغذی در دست داشت و فقط برای این‌که نشان بدهد با هر طبقه‌ای قادر است هم‌صحبت شود، شروع  به وراجی کرد:
"باور کنید، آن سگ کثیف حتی هشتاد کوپک هم نمی‌ارزد. من خودم حتی شانزده کوپک هم بالایش نمی‌دهم. اما کنتس شیفته‌اش است و برای همین هم از این‌که صد روبل به یابنده‌اش بدهد ککش هم نمی‌گزد. راستش به نظر من هیچ ضابط‌‌های برای سلیقه‌ی اشخاص وجود ندارد. فرضاً بعید نیست که یک شکارچی حتی پانصد و یا حتی تا هزار روبل هم بالای یک سگ شکاری خوب با یک سگ پودله بدهد."
منشی پیر ساکت همان‌طور که به جمع زدن تعداد کلمات آگهی مشغول بود، گوش می‌داد.
اطاق از زنان پیر، دکان‌داران و مستخدمین منزل که همگی آگهی‌هایی در دست داشتند پر بود. در یک آگهی "کالسکه‌چی متینی" در جست و جوی شغل بود و در دیگری یک کالسکه‌ی تقریباً نو که سال 1814 از پاریس آورده شده بود به فروش می‌رسید و در دیگری یک دختر خدمتکار نورده ساله‌ی با تجربه در کار رختشویی و حاضر برای انجام کار‌های دیگر در جست و جوی کار بود. در آگهی‌های دیگر فروش "یک درشکه در وضعیت خوب که فقط یک فنر کم دارد." و یا یک "کره اسب هفده ساله‌ی خوش‌رنگ"، یا "تخم ترپچه و شلغم فرنگی" یا "خانه‌ی ییلاقی با تمام وسایل راحتی شامل اصطبل برای دو اسب و باغچه‌ای برای درخت‌کاری" و یا "تخت کفش‌های کهنه" اعلان می‌شد. اطاقی که این جمعیت در آن ازدحام کرده بودند بسیار کوچک و پر از آشغال بود اما سرگرد کاوالیوف هیچ بویی نمی‌توانست استشمام کند چرا که با دستمالی صورتش را نمی‌توانست بفهمد چرا که دماغش خدا می‌داند کجا گم شده بود.
کاوالیوف که دیگر طاقتش طاق شده بود، گفت: "آقای عزیز، ممکن است متن آگهی را همین حالا بنویسید، حقیقتاً نمی‌توانم بیش از این معطل بشوم."
منشی غرغرکنان گفت: "یک لحظه، اگر اشکالی ندارد! دو روبل و چهل و سه کوپک. یک لحظه لطفاً. یک روبل و شصت و چهار کوپک…" و کاغذ‌هایی را به زنان پیر و مستخدمینی که دور میز ایستاده بودند، رد کرد. سرانجام به طرف کاوالیوف برگشت و پرسید: "چه فرمایشی داشتید؟"
کاوالیوف شروع کرد:" من می‌خواهم… مسأله‌ای بسیار مشکوک در جریان است، اینکه این مسأله یک شوخی رکیک است یا یک کلاه‌برداری، فعلاً نمی‌توانم بگویم فقط خواهش می‌کنم جایزه‌ی قابل ملاحظه‌ای برای اولین شخصی که این بی‌همه چیز را پیدا کند… "
"اسم، لطفاً."
"چه احتیاجی به اسم هست؟ اسمم را نمی‌توانم بگویم. خیلی‌‌‌ها مرا می‌شناسد. مثلاً خانم چختاریف که زن یکی از اعضای استانداری است. خدای نکرده ممکن است مرا بشناسد فقط بنویسد "افسر ارزیاب" یا "سرگرد".
"و شخصی که گم شده یکی از مستخدمین منزلتان است؟"
"مستخدم منزل؟ حتی جنایت هم هولناک‌تر از این نمی‌توانست باشد. آنکه گم شده، دماغم است."
"ها، اسم عجیبی است. این آقای دماغ مبلغ زیادی دزدیده است؟"
"منظور من دماغم است. نمی‌فهمید؟ این دماغ خودِ خود من است که غیبش زده. این شوخی زشت و کثیفی است که با من کرده‌اند."
"نمی فهمم، چطور دماغتان ناپدید شده؟"
"نمی‌توانم بگویم چه‌طور اما لطفاً بفهمید، دماغ من هم‌اکنون در شهر این طرف و آن طرف می‌رود و خود را افسر ارزیاب معرفی می‌کند. برای همین است که از شما خواهش می‌کنم این آگهی را چاپ کنید که اولین شخصی که دماغم را دستگیر کند باید آن را در اولین فرصت به صاحب اصلی‌اش بازگرداند. فکرش را بکنید بی همچو چیز برجسته‌ای از بدن آدم چه شکلی می‌شود؟ اگر فقط یکی از انگشتان پایم بود خوب، کفشم را پایم می‌کردم و هیچ کس نمی‌توانست بویی ببرد. آخر من پنجشنبه‌‌‌ها به دیدن خانم چختاریف (زن یک عضو استانداری است.) و خانم پوتوچینی، که شوهرش کارمندی عالی‌رتبه است و دخترک خوشگلی هم دارد، می‌روم. دوستان صمیمی‌‌‌ام هستند، فقط فکرش را بکنید چه خواهد شد اگر… به هر صورت چطور می‌توانم به ملاقاتشان بروم؟"
لب‌‌های به هم فشرده‌ی منشی نشان می‌داد که عمیقاً به فکر فرورفته است و بعد از سکوتی طولانی گفت:" این جور آگهی‌‌‌ها را نمی‌توانیم در روزنامه‌مان چاپ کنیم."
"چی؟ چرا نه؟"
"به شما می‌گویم روزنامه بد نام می‌شود. اگر هر کسی بخواهد آگهی کند دماغش فرار کرده است، نمی‌دانم چه افتضاحی خواهد شد. به قدر کافی خبر‌های دروغ و شایعات بی اساس دریافت می‌کنیم… "
"اما این کجایش نامعقول است؟ هیچ هم شایعه نیست."
"خیال می‌کنید. همین هفته‌ی پیش مورد مشابهی پیش آمد. یک منشی مراجعه کرد، با یک آگهی عین مال شما و این آگهی برایش دو روبل و هفتاد و سه کوپک آب خورد و تنها چیزی که می‌خواست آگهی کند یک سگ سیاه فراری بود. فکر می‌کنید منظور واقعی‌اش چه بود؟ آخرش یک هجو روی دست ما مانده بود: منظور از سگ سیاه یکی از حسابداران دولتی بود، خاطرم نیست کارمند کد‌‌‌ام وزارتخانه بود."
"اما من می‌خواهم درباره‌ی دماغم آگهی بدهم، نه یک سگ، و این قدر لعنت خدا به من نزدیک است؟!"
"نه، نمی‌توانم این جور آگهی‌‌‌ها را قبول کنم."
"ولی من دماغم را گم کرده‌ام."
"پس بهتر است به یک دکتر مراجعه کنید. شنیدم که متخصصی هست که می‌تواند هرجور دماغی که دلتان بخواهد برایتان کار بگذارد. به هرحال به نظرم آدم شوخی هستید و می‌خواهید برای خودتان تفریحی درست کنید."
"اما به تمام مقدسات قسم، حقیقت را می‌گویم، اگر واقعاً می‌خواهید این کار را بکنم نشانتان می‌دهم که راست می‌گویم."
"اگر جای شما بودم هیچ ناراحت نمی‌شدم. به هر صورت اگر زحمتی نیست بد نمی‌شود یک نگاه سریع بیندازم."
کاوالیوف دستمال را کنار زد.
"اوه چه عجیب! صافِ صاف است. عین کلوچه! صافِ صاف."
"به قدر کافی تماشا کردید! حالا با چشم‌های خودتان دیدید و دیگر نمی‌توانید امتناع کنید. از لطفتان بسیار ممنونم و از دیدارتان بسیار خوشوقت شدم."
سرگرد فکر کرد شاید با تملق کاری از پیش ببرد. منشی گفت:" البته چاپ کردن آگهی مسأله‌ای نیست، اما نمی‌فهمم چه نفعی از این کار عایدتان می‌شود؟ اگر دوست داشته باشید، قضیه را به یک روزنامه‌نگار می‌گویم تا مقاله‌ای به عنوان یکی از عجایب طبیعت بنویسد و در روزنامه‌ی زنبور شمالی چاپ کند. (یک انگشت انفیه برداشت) تا جوانان ما از آن استفاده کنند (دماغش را پاک کرد.) یا اصلاً به عنوان یک مسأله‌ی جالب برای عموم مردم."
تمام امید‌های سرگرد به یک‌باره نقش بر آب شد. به زیر صفحه‌ی راهنمای تئاتر روزنامه خیره شد. دیدن یکی از هنرپیشگان زن بسیار زیبا لبخندی بر لبانش آورد و توی جیب‌هایش به جست و جو پرداخت تا ببیند اسکناس پنج روبلی توی جیبش پیدا می‌شود یا نه، چون عقیده داشت که کارمندان عالی رتبه باید در لژ بنشینند. اما بلافاصله به یاد دماغش افتاد و فهمید که نمی‌تواند به فکر رفتن به تئاتر باشد.
ظاهراً حتی منشی هم حال و روز ناگوار و وحشتناک کاوالیوف را احساس کرده بود و فکر کرد ضرری ندارد تا با چند کلمه از روی همدردی دلش را به دست آورد.
"حقیقتاً از اتفاقی که برایتان رخ داده متأسفم. با کمی انفیه چطورید؟ برای سردرد خیلی خوب است. آدم را سر حال می‌آورد و حتی درمان بواسیر هم هست." و با این کلمات انفیه‌دانش را به او تعارف کرد و با ظرافت درِ انفیه‌دان را که عکس خانمی کلاه به سر رویش بود، باز کرد.
این عمل غیرعمدی و بی فکرانه، کاوالیوف را از کوره به در برد و با عصبانیت فریاد زد: "نمی‌فهمم چطور در چنین موقعیتی می‌توانید با من شوخی کنید. این قدر کور هستید که نمی‌توانید ببینید چیزی ندارم که با آن بو کنم؟ انفیه‌دانتان را ببرید برای عمه‌تان! تحمل نگاه کردنش را هم ندارم. تازه باید توتون درجه یک فرانسوی تعارفم می‌کردید نه این نوع کثاقت برزینسکی را."
بعد از این اظهارات، کاوالیوف ناراحت از اطاق بیرون زد و به دیدار بازپرس کلانتری محل رفت. (یک عاشقِ متعصبِ قند، که سالن و اطاق نهارخوری‌اش انباشته از قند‌هایی بود که تجاری که می‌خواستند روابطی خوب و نزدیک با او داشته باشند هدیه کرده بودند.) کاوالیوف درست زمانی وارد شد که او می‌خواست استراحتی حسابی بکند و با خودش می‌گفت:"حالا دو ساعتی حسابی چرت می‌زنم."
افسر ارزیاب ما حقیقتاً زمان فوق‌العاده نامناسبی را برای مراجعه انتحاب کرده بود.
بازپرس یکی از هواخوان واقعی هرجور جنس هنری و صنعتی بود، اما بیش از هر چیز به اسکناس عشق می‌ورزید و می‌گفت: "هیچی بهتر از اسکناس نیست، نه زحمت دارد، نه جا می‌گیرد، راحت هم توی جیب می‌رود و تازه اگر از دستت هم افتاد نمی‌شکند!"
بازپرس استقبال بسیار سردی از کاوالیوف کرد و گفت که بعد از ناهار به شکایات رسیدگی نمی‌کند و طبیعت خودش استراحتی بعد از غذا مقرر داشته است (از این صحبت، کاوالیوف چنین نتیجه گرفت که بازپرس از سنت‌های ملی به خوبی با اطلاع است) و آدم‌های با شخصیت معمولاً دماغشان را گم نمی‌کنند و دنیا پر از سرگرد‌هایی شده است که ول می‌گردند و حتی لباس مناسبی ندارند و معمولاً به محله‌های بدنام رفت و آمد می‌کنند.
این حقایق بی پرده کاوالیوف را عمیقاً متأثر کرد. در اینجا باید ذکر کنم که کاوالیوف مردی بسیار حساس بود. از این‌که مردم درباره‌ی شخص خودش اظهار نظر کنند چندان ناراحت نمی‌شد، اما اگر کسی شخصیت و مقام اجتماعی‌اش را مسخره می‌کرد وضع از قرار دیگری بود. تا آن‌جایی که به او مربوط بود، مانعی نداشت تا در نمایش‌‌‌ها هرچه دلشان می‌خواست به افسران جزء بگویند ولی کارمندان عالی رتبه می‌بایست مستثنی شوند.
حرف‌های بازپرس چنان توی ذوق کاوالیوف زد و چنان شرمنده‌اش کرد که سری تکان داد و با صدایی در خور شأن و مقامش گفت:
"راستش پس از این اظهارات شما که بسیار توهین‌آمیز بود، دیگر حرفی برای گفتن ندارم… " و خارج شد. به خانه که رسید چنان حالی داشت که به سختی پاهایش را زیر سنگینی بدنش حس می‌کرد. هوا تقریباً داشت تاریک می‌شد. بعد از جست و جو‌های بی نتیجه‌اش خانه به نظرش بسیار ملال‌انگیز و دلتنگ کننده می‌آمد. چون داخل سالن شد، کالسکه‌چی‌اش ایوان را دید که روی یک چرم کالسکه‌ی پر از لکه دراز کشیده است به سقف تف می‌اندازد و سعی می‌کند همه‌ی تف‌هایش به همان نقطه برخورد کند و اتفاقاً با موفقیت بسیار این کار را انجام می‌دهد. دیدن اهمال و بی قیدی مرد، کاوالیوف را آتشی کرد. با کلاهش به پیشانی مردک کوبید و فریاد زد:
"خوک چاق! کار دیگری نداری بکنی؟!"
ایوان بی‌درنگ از جا جست و با شتاب مشغول بیرون آوردن بالاپوش از تن کاوالیوف شد. سرگرد، خسته و ملول به اطاق خودش رفت و روی یک مبل ولو شد و پس از چند آه ممتد با خودش گفت: "خدای من، خدای من! آخر چه کرده‌‌‌ام که مستحق چنین عذابی باشم؟ اگر یک دست یا پایم را از دست داده بودم باز زیاد بد نبود. حتی بی‌جفت گوش‌هایم، گرچه دنیا زیاد مطبوع به نظر نمی‌رسید اما همه چیز از دست رفته به حساب نمی‌آمد. اما یک آدم بی دماغ خدا می‌داند یعنی چه، نه شتر است، نه مرغ. فقط به درد این می‌خورد که از پنجره بیرونش بیندازید و از دستش خلاص شوند. اگر دماغم را توی جنگ یا دوئل از دست داده بودم، باز توضیحی داشتم که بدهم، اما نمی‌شود همین‌طور کشکی کشکی دماغت غیبش بزند. هیچ دلیلی هم نداشته باشد. حتی سرسوزنی! نه، مطلقاً محال است… ممکن نیست حقیقت داشته باشد! هرگز! حتماً خواب دیده‌‌‌ام یا شاید از آن ودکایی که برای مالش دادن ریشم استفاده می‌کنم خورده‌ام: این ایوان لعنتی باز یادش رفته است آن را توی گنجه بگذارد."
سرگرد برای این‌که به خودش ثابت کند که مست نیست، چنان نیشگونی از خودش گرفت که از شدت درد دادش به هوا رفت و حقیقتاً قانع شد که کاملاً هوش و حواسش سرجایش است. با بیم و امید به آرامی به سوی آیینه خزید و باز کرد، اما ناگهان با ترس عقب پرید و غرید:
"باز هم همان فضای خالی پوچ و احمقانه."
مسأله غیرقابل فهم بود. اگر دگمه یا قاشق نقره‌ای یا ساعتش یا چیزی از این قبیل گم شده بود، می‌شد دلیلی تراشید. اما گم شدن دماغش از منزل خودش… سرگرد کاوالیوف تمام ماجرا را سبک و سنگین کرد و دست آخر نتیجه گرفت که به احتمال قوی کار باید کار خانم پودوچین باشد، زن آن افسر که می‌خواست دخترش را به او قالب کند. البته کاوالیوف بدش نمی‌ آمد که با دخترک گهگاه لاسی بزند اما هیچ وقت دم به تله نمی‌داد و وقتی هم که خانم پودوچین به صراحت پیشنهاد ازدواج آن دو را مطرح کرد، خیلی مؤدبانه به عذر این‌که هنوز خیلی جوان است و میل دارد تا پنج سال دیگر هم که تازه چهل و دو سالش می‌شود خودش را وقف کارش کند از این پیشنهاد شانه خالی می‌کرد. حالا این خانم برای این‌که انتقام بگیرد چند ساحره را اجیر کرده بود تا دماغش را غیب کند. این تنها توجیهی بود که به عقل جور در می‌آمد، چون هیچ کس وارد اطاقش که نشده بود، سلمانی‌اش ایوان یاکوولیچ هم که آخرین بار روز چهارشنبه صورتش را تراشیده بود و بعد از آن تمام روز چهارشنبه و حتی پنجشنبه دماغش سالم سرجایش بود. تمام این‌‌‌ها را با اطمینان خاطر به یاد داشت. تازه علاوه بر این اگر دماغش بریده شده بود، جای زخم ممکن نبود به این زودی جوش بخورد. در فکرش شروع به طرح نقشه کرد: آیا می‌بایست شکایتی رسمی به مراجع قضایی تسلسم کند یا شخصاً به نزدش برود و صراحتاً رو در رو متهمش کند.
با نوری که از لای در وارد اطاق شد، رشته‌ی افکار کاوالیوف گسست. معلوم بود که ایوان شمعی در هال روشن کرده است، چند لحظه بعد ایوان شمع در دست وارد اطاق شد و نور شمع سراسر اطاق را روشن کرد. کاوالیوف بلافاصله دستمالش را بیرون آورد و جلوی آن فضای خالی که تا همین دیروز دماغش در آن جای داشت، گرفت تا آن مستخدم احمق بیشعور آنجا نایستاد، و برّ و برّ نگاهش نکند. هنوز از ورود ایوان به طاق چند لحظه‌ای نگذشته بود که صدای عجیبی از حال شنیده شد:
"منزل کاوالیوف، ارزیاب اینجاست؟"
کاوالیوف از جا جهید و در که باز می‌کرد گفت:
"بفرمایید، خودم هستم، سرگرد کاوالیوف."
پلیسی با سر و وضع آراسته و گونه‌های برجسته و دم‌خط‌های جو گندمی در حقیقت همان پلیسی که در آغاز داستان ما روی پل سنت ایساک بود وارد اطاق شد.
"شما همان آقایی هستید که دماغش را گم کرده؟"
"بله، خودم هستم."
"ما دماغتان را دستگیر کرده‌ایم."
کاوالیوف فریاد زد:
"چی فرمودید؟" از خوشحالی زبانش بند آمده بود و با چشمان گشاده از حیرت به گونه‌های برجسته و لب‌های گوشتالود پلیس زیر نور لرزان شمع چشم دوخته بود.
"چطور گیرش انداختید؟"
"خیلی اتفاقی. درست لحظه‌ای که می‌خواست با کالسکه پستی به سمت ریگا فرار کند، دستگیرش کردیم. گذرنامه‌ی جعلی به نام یکی از رؤسای ادارات به همراه داشت. عجیب است که اول با شخص محترمی عوضی‌اش گرفتم اما خوشبختانه عینکم را همراه داشتم و با کمی دقت شدم که در حقیقت یک دماغ است. البته ملاحظه می‌فرمایید که نزدیک بین هستم و اگر شما مقابلم بایستید فقط می‌توانم صورتتان را ییینم و دماغ یا ریش و یا سایر جزئیات را نمی‌توانم تشخیص بدهم. اتفاقاً مادر زنم هم درست دچار همین ناراحتی است."
کاوالیوف از شدت هیجان از خودش بی خود شده بود.
"اما حالا کجاست؟ کجا باید دنبالش بروم؟ همین الآن باید راه بیفتم."
"خودتان را ناراحت نکنید. من با علم به این‌که حتماً لازمش دارید با خودم آوردمش. عجیب است اما به نظر می‌رسد متهم اصلی در این واقعه آن سلمانی شیاد خیابان وازنسکی باشد که دستگیر شده است و اکنون در پاسگاه پلیس به سر می‌برد. مدت‌‌‌ها به خاطر مستی و جیب بری به او مظنون بودم و تحت نظرش داشتم و همین سه روز پیش حین دزدیدن یک دو جین دگمه از یک مغازه دستگیرش کردم. شما دماغتان را سالم و دست‌نخورده درست مثل روز اولش تحویل خواهید گرفت."
پلیس دست در جیب کرد و دستمالی را که دماغ در آن پیچیده شده بود بیرون کشید.
کاوالیوف فریاد کشید:
"خودش است! خود خودش است! بنشینید، بنشینید با هم یک فنجان چای بخوریم."
"متشکرم، ولی من فوراً باید به بازداشتگاه برگردم… هزینه‌ی زندگی عجیب بالا رفته است. مادر زنم هم با ما زندگی می‌کند، تازه بچه‌‌‌ها هم هستند. پسر بزرگم خیلی با هوش و زرنگ است اما متأسفانه من خرج تحصیلش را نمی‌توانم فراهم کنم… "
کاوالیوف منظورش را فوراً درک کرد. اسکناسی از کشو می‌ز بیرون کشید و توی مشت پلیس جا داد. پلیس تعظیمی کرد و خارج شد. کاوالیوف صدایش را از خیابان می‌شنید که به یک مرد دهاتی که دستی‌اش را به پیاده‌رو آورده بود فحش می‌داد.
بعد از رفتن پلیس، سرگرد هنوز چنان مست خوشی بود که تا چند دقیقه به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. بعد دماغ را با احتیاط تمام در میان دستانش گرفت و گرم معاینه‌اش  شد. کاوالیوف همان طور که سرخوش می‌خندید با خودش گفت:
"بله، خودش است. این همان جوشی است که پریروز سمت چپش درآمده بود."    
اما هیچ چیز در این دنیا پایدار و ابدی نیست. حتی خوشی‌های ما لحظه به لحظه رنگ می‌بازد و هرگز در لحظه‌ی دوم چون لحظه‌ی اول شاد نیستیم و لحظه‌ی بعدش نیز کاملاً به حال عادی و همیشگی باز می‌گردیم. درست مانند امواجی که اثر انداختن سنگی در آب ایجاد می‌شوند و رفته رفته محو می‌شوند. کاوالیوف به فکر فرورفت و متوجه شد که هنوز مشکل حل نشده است: دماغ پیدا شده بود، اما حالا می‌بایست آن را درست سر جای اولش قرار داد.
"اما اگر به صورتم نچسبد چه؟"
این سؤال وحشتی در دلش برانگیخت. فوراً به سوی می‌ز دوید و آیینه را جلوتر کشید تا مبادا دماغ کج بچسباند. دست‌هایش از فرط هیجان می‌لرزیدند. با نهایت دقت دماغ را در محل دقیقش قرار داد. ولی خدایا! دماغ نمی‌چسبید! دماغ را کمی با بخار دهانش گرم کرد و دوباره به صورتش فشار داد اما بی‌نتیجه بود. دماغ سرجایش نمی‌ایستاد. با خشم فرمان داد:
"خوب لعنتی بچسب دیگر!" اما دماغ انگار از چوب بود و با صدایی چوب‌پنبه مانند روی میز افتاد. صورت کاوالیوف با تشنج به هم کشیده شد. با وحشت گفت: "باید بچسبد." اما هر چند بار دیگرهم  که آزمایش کرد باز نتیجه‌ای حاصل نشد.
ایوان را صدا زد و دنبال دکتر فرستاد. اتفاقاً دکتری در طبقه اول همان ساختمان اقامت داشت. دکتر مردی خوش سیما بود و ریشی زیبا و سیاه و زنی جذاب و لاغر اند‌‌‌ام داشت. صبح‌‌‌ها معمولاً سیب تازه می‌خورد و عادت داشت دهانش را بسیار تمیز نگاه دارد. هر صبح سه ربع ساعت دهانش را غِرغِره می‌کرد و دندان‌هایش را با پنج نوع مسواک مختلف تمیز می‌کرد. دکتر بلافاصله وارد شد. ابتدا سؤال کرد چه مدت از روی دادن این حادثه‌ی ناگوار می‌گذرد. آنگاه چانه‌ی کاوالیوف را گرفت، سرش را بلند کرد و با انگشت شست آن‌چنان بر سطح صاف صورتش (که زمانی جای دماغ بود) فشار آورد که کاوالیوف از شدت درد سرش را به دیوار کوبید. دکتر سعی کرد آرامش کند و دستور داد که برود و کنار دیوار بایستد. آنگاه سرش را به راست گرداند و محل بینی را با انگشت فشار داد و گفت: "هوم!" بعد سر را به چپ چرخاند و با خارج کردن یک "هوم" دیگر از گلو چنان باز بر محل بینی فشار آورد که کاوالیوف هم‌چون اسبی که دندان‌هایش را امتحان کنند سرش را به عقب جهاند. پس از انجام این معاینات دکتر سری تکان داد و اظهار داشت: "توصیه می‌کنم کاری به کار دماغتان نداشته باشید و بگذارید همین‌طور به حال خودش باشد وگرنه از این هم بدتر می‌شود. البته می‌شود دوباره سر جایش قرار داد و حتی می‌توانم همین الساعه این کار را برایتان انجام دهم، اما مطمئناً نتیجه کار از وضع فعلی هم بدتر خواهد بود."
کاوالیوف به اعتراض گفت:
"بفرما عالی شد! حالا بی دماغ چه کار کنم؟ مگر وضعی بدتر از وضع فعلی هم ممکن است؟ خدا می‌داند این دیگر چه بلایی است! با این قیافه‌ی مضحک چطور ممکن است در انظار ظاهر شوم؟ من با اعیان و اشراف رفت و آمد می‌کنم و همین امشب دو جا به مهمانی دعوت دارم. آشنایان زیادی دارم: خانم چختاریف زن عضو شورای استان پودوچین زن مدیرکل… البته بعد از این بلایی که سرم آورده دیگر به سراغش نخواهم رفت مگر همراه پلیس و برای دستگیرش کردنش. کاوالیوف التماس‌کنان ادامه داد که: "فقط همین یک خواهش را از شما دارم، واقعاً نمی‌شود هیچ کارش کرد؟ اگر فقط بتوانید یکجوری به صورتم بندش کنید، باز زیاد بد نخواهد بود. حتی حاضرم نرقصم، چون هرگونه حرکت شدیدی ممکن است باعث افتادنش بشود. اگر این کار را برایم انجام دهید مطمئن باشید تا جایی که جیبم اجازه دهد از ابزار قدردانی کوتاه‌ی نخواهم کرد… "
دکتر با صدایی نه بلند و نه آر‌‌‌ام و با لحنی قانع کننده و گیرا گفت:
"من هرگز بیمارانم را صرفاً به خاطر پول معالجه نمی‌کنم. این خلاف علم ومهارت و شرافت حرفه‌ایم است. در واقع در ازای ویزیت خصوصی بیمارانم حق‌الزحمه‌ای دریافت می‌کنم. اما باور کنید، به شرفم قسم نتیجه‌ی کار بسیار بدتر از وضع موجود خواهد شد. بگذارید جریان مسیر طبیعی‌اش را طی کند. مرتباً محل دماغ را با آب سرد شست و شو بدهید و مطمئن باشید که درست مثل زمانی که دماغ داشتید، احساس سلامتی خواهید کرد. در ضمن توصیه می‌کنم دماغتان را هم توی یک بطری الکل (که بهتر است دو قاشق ودکای تند و سرکه‌ی نیم گرم هم بدان اضافه کنید.) نگهداری کنید، آن وقت می‌توانید به قیمت بسیار خوبی به فروشش برسانید و اگر قیمت مناسبی تعیین کنید من خودم حاضرم بخرم."
کاوالیوف با ناامیدی فریاد زد:
"نه! حاضر نیستم به هیچ قیمتی بفروشمش! ترجیح می‌دهم دورش بیندازم تا بفروشمش!"
دکتر تعظیم کوتاه‌ی کرد و جواب داد:
"متأسفم. فقط می‌خواستم کمکی کرده باشم. به هر صورت آن چه از دستم بر می‌آمد انجام دادم."
دکتر پس از گفتن این کلمات با وقار و ابهت از اطاق خارج شد. کاوالیوف حتی به صورت او نگاه هم نکرد و در آن حالت خلسه مانند تنها چیزی که توانست تشخیص دهد سر دست‌‌های سفید پیراهنش بود که از آستین کت سیاه رنگش بیرون زده بود.
روز بعد کاوالیوف تصمیم گرفت پیش از آنکه شکایت‌نامه‌ای رسمی تنظیم کند، نامه‌ای به زن مدیرکل بنویسد و بخواهد تا آنچه را متعلق به اوست بی مشاجره و قیل وقال سرجای اولش بازگرداند. متن نامه چنین بود:
خانم الکساندر گریگوریونای عزیز:
حقیقتاً نمی‌توانم این رفتار عجیب شما را درک کنم. خاطر جمع باشید که از این طریق هیچ چیز عایدتان نخواهد شد و نخواهید توانست مرا وادار به ازدواج با دخترتان کنید. علاوه بر این مطمئن باشید در مورد دماغم کاملاً از آغاز در جریان چگونگی امر هستم و می‌دانم که هیچ کس جز شما در این امر مسئول نیست. غیب شدن ناگهانی دماغ از محل اصلی‌اش، تغییر قیافه دادنش به صورت یک کارمند اداری و دوباره ظاهر شدنش در همان شکل اصلی؛ همه‌ی این‌‌‌ها چیزی نیست مگر اثر جادوی سیاه شما یا کسان دیگری که به این شغل شریف اشتغال دارند. وظیفه‌ی خودم می‌دانم تذکر دهم در صورتی که دماغ مذکور در فوق، همین امروز به محل اصلی‌اش بازگردانده نشود مجبور خواهم بود به اقدامات قانونی توسل جویم.
ارادتمند شما- پلاتون کاوالیوف

پلاتون کوزمیچ عزیز،
نامه‌ی شما به شدت متحیرم کرد. هیچ انتظار همچو چیزی، به خصوص آن الفاظ اهانت بار را از جانب شما نداشتم. باید عرض کنم، من هرگز کارمندی را که شما ذکر می‌کنید نه در هیئت تغییر قیافه داده و نه درهیئت اصلی در خانه‌‌‌ام نپذیرفته‌ام. البته فیلیپ ایوانوویچ پوتانچیکف به خانه‌ی ما رفت و آمد می‌کند و در ضمن از دخترم هم خواستگاری کرده است، اما علی‌رغم این‌که وی مردی موقر، محترم و تحصیلکرده است من هیچ‌گونه پاسخ امیدوارکننده‌ای به او ندادهام. بعد از دماغتان سخن به می‌ان می‌آوردید. اگر منظور شما از این اشارات این است که من خواسته‌‌‌ام تحقیرتان کنم و مسخره جلوه‌تان دهم و به عبارت دیگر به طور رسمی عذرتان را بخواهم، تنها چیزی که می‌توانم بگویم، به نظرم از شما شگفت و بعید است که چنین فکری کرده باشید، در صورتی که به خوبی واقفید که تلقی من نسبت به این مسأله تا چه حد مغایر با این تصور است و اگر شما هر زمان به طور رسمی از دخترم خواستگاری کنید، با کمال میل با این درخواست موافقت خواهم کرد. این همواره عزیزترین خواست من بوده است و با تمام امید و آرزویم در این مورد در اختیار شما هستم.
دوست شما- الکساندر پودوچین 

کاوالیف پس از آن‌که نامه را تمام کرد با خودش گفت:
"نه، زیر سر او نیست. محال است! ممکن نیست یک فرد تقصیر کار بتواند چنین نامه‌ای بنویسد." در این مورد فرد ورزیده‌ای بود، چرا که چندین بار برای بازجویی به نواحی قفقاز فرستاده شده بود. "اما پس این قضیه از کجا آب می‌خورد؟ اصلاً نمی‌شود سر درآورد!" و پس از گفتن این کلمات پاک مستأصل و درمانده باقی ماند.
در این ضمن شایعات بسیاری درباره‌ی این اتفاق غریب در شهر پراکنده می‌شد و البته نیازی به گفتن نیست که با شاخ و برگ‌هایی چند. در آن زمان مردم از نظر ذهنی آمادگی پذیرش پدیده‌های خارق‌العاده داشتند: همین چندی پیش توجه عموم به آزمایش‌هایی درباره‌ی مغناطیس جلب شده بود. علاوه بر این هنوز خاطره صندلی‌های رقصان خیابان کیفوشنی در اذهان مردم زنده بود. بنابراین هیچ کس از شنیدن این‌که دماغ بازرس کاوالیوف هر روز سر همان ساعت سه بعدازظهر در بلوار نیفسکی گردش می‌کند، شگفت‌زده نشد. هر روز سر همان ساعت سیل جمعیت کنجکاو در آنجا گرد می‌آمدند. یکی می‌گفت دماغ را در مغازه‌ی "یونکر" دیده است و ناگهان چنان جمعیتی به آن‌جا هجوم می‌برد که پلیس مجبور به مداخله می‌شد.
مرد متکبر، خوش‌قیافه و محترمی که ریش هم داشت و جلوی در تئاتر، کیک و تخمه می‌فروخت، چند نیمکت چوبی درست کرده بود و از جمعیت کنجکاو دعوت می‌کرد تا با دادن هشتاد کوپک بالای نیمکت بروند و از آن‌جا تماشا کنند.
سرهنگی بازنشسته یک روز صبح از خانه خارج شد و با زحمت زیاد توانست خودش را از میان انبوه جمعیت جلوی ویترین مغازه برساند، اما در کمال ناامیدی به جای دماغ توی ویترین یک ژاکت پشمی معمولی و تابلویی که دختری را در حال پوشیدن جوراب نشان می‌داد و ژیگولویی با لباس شیک و ریش بزی از پشت درختی او را دید می‌زد، مشاهده کرد -تابلویی که متجاوز ازده سال بود در همان محل قرار داشت- او که خیلی بور شده بود می‌گفت:
"نباید اجازه داد با همچو افسانه‌های احمقانه‌ای سر مردم شیره بمالند."
بعداً شایعه شد دماغ سرگرد کاوالیوف دیگر برای گردش به بلوار نیفسکی نمی‌رود بلکه در پارک تاروچفسکی گردش می‌کند و مدت‌هاست که به این کار مشغول است و زمانی که خسرو میرزا رئیس هیئت نمایندگی ایران1 در آن‌جا اقامت داشت از این شوخی غریب طبیعت به شدت شگفت‌زده شده بود. عده‌ای از دانشجویان جراحی برای مشاهده‌ی این امر به آن‌جا شتافتند.

در آن زمان هیئتی از ایران به سرپرستی شاهزاده خسرو میرزا برای عذرخواهی از جریان قتل گریبایدوف به روسیه رفته بود.
یکی از بانوان محترم و سرشناس اشرافی نامه‌ای برای مسئول پارک نوشت و تقاضا کرد که این پدیده‌ی نادر را به بچه‌هایش بدهد و در صورت امکان شرح و تفسیر مستند روشن‌کنند‌های هم در این مورد به ایشان ارائه کند.
این حوادث هم‌چون رحمتی بود که بر سر افراد معاشرتی بذله‌گو شیفته‌ی سرگرم کردن خانم‌‌‌ها هستند و در آن زمان دیگر داستان‌هایشان تکراری و ملالت‌بار شده بود، نازل شد.
تنی چند از همشهریان محترم و روشنفکر از این جریان آشفته و ناراضی بودند. یک شخصیت برجسته با ناامیدی اعل‌‌‌ام داشت که هیچ نمی‌فهمد چگونه در عصر روشنگری چنین افسانه‌های احمقانه و بی پایه‌ای رواج عام می‌یابد و متعجب است که چرا دولت و مسئولین در این مورد بی‌تفاوت و بی‌توجهند. روشن است که این مرد محترم از آن دسته از مردم بود که عادت دارند در هر مورد حکومت را مسئول بدانند، حتی تقصیر مشاجره با زنانشان را هم به گردن حکومت را مسئول می‌اندازند. بعداً… اما از این‌جای قضیه به بعد دوباره همه چیز در هاله‌ای از ابهام فرو می‌رود و آن‌چه دنبالش می‌آید کاملاً پوشیده و رمزآلود باقی می‌ماند.

دنیا پر است از اتفاقات عجیب و مضحک. گاهی اوقات اتفاقاتی رخ می‌دهد که به سختی می‌توان باورشان کرد: همان دماغ که خودش را به جای مدیر کل جا زده بود چنان آشوبی در شهر به پا کرده بود، ناگهان انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، دوباره در محل اصلی‌اش یعنی درست در میان دو گونه‌ی سرگرد کاوالیوف ظاهر شد. 
کاوالیوف با شادی فریاد برآورد: "یوهو" و اگر ایوان درست در همان لحظه وارد نشده بود، از خوشحالی با پای برهنه قزاقی می‌رقصید.
بلافاصله آب و صابون خواست و بعد از شست و شو دادن خودش، دوباره در آیینه نگاه کرد: دماغ سرجایش بود. در همان حال که صورتش را با حوله خشک می‌کرد، باز نگاه دیگری به آیینه انداخت: بله، هنوز دماغ سر جایش بود.
"ایوان نگاه کن، انگار دماغ من کورک زده."، پس از گفتن این کلمات، کاوالیوف فکر کرد: "خدایا، نکند جواب بدهد: چه عرض کنم آقا، کورک که سهل است حتی دماغ هم نمی‌بینم!" اما ایوان پاسخ داد: "ارباب دماغتان صحیح و سالم است. من که کورکی نمی‌بینم."
سرگرد بشکنی زد و گفت: "شکرت خدا، شکرت!"
درست در این لحظه ایوان یاکوولوچ سلمانی سرش را از در تو آورد، اما این بار با شرم و ترس گربه‌ای که به خاطر دزدیدن گوشت کتک خورده باشد.
کاوالیوف از این سوی اطاق فریاد زد: "بگو ببینم دست‌هایت تمییز هستند؟"
"بله تمییزند."
"دروغگو!"
"به خدا تمییز هستند ارباب!"
"کو؟ بیار جلو ببینم!"
کاوالیوف نشست و ایوان یاکوولوچ حوله‌ای به دور گردنش بست و در یک چشم به هم زدن تمام چانه و گونه‌هایش را آن‌چنان صابون مالید که شبیه کیک‌های خامه‌ای جشن تولد تاجر‌‌‌ها شد.
ایوان یاکوولوچ همان طور که به دماغ خیره شده بود با خودش زمزمه کرد: "خدا لعنتم کند!" سر کاوالیوف را به سویی چرخاند و از زاویه‌ای دیگر به دماغ نگاه کرد: "نگاه کن! کاملاً سالم است! کی باور می‌کرد؟!" و باز مدتی به دماغ خیره ماند. سرانجام با احتیاط و ظرافت تمام، که مسلماً خواننده می‌تواند تصورش را بکند، با دو انگشتش نوک دماغ را چسبید. این همان شیوه‌ای بود که ایوان یاکوولوچ معمولاً برای تراشیدن صورت مشتریانش به کار می‌برد.
کاوالیوف فریاد زد: "اوهو، مواظب دماغم باش!" ایوان یاکوولوچ از ترس دست‌هایش را کاملاً پس کشید و با شرم و خجالت بی‌حرکت ایستاد. دست آخر با نهایت دقت و احتیاط شروع به تراشیدن زیر چانه‌ی کاوالیوف کرد، و هرچند تراشیدن صورت مشتری‌اش را بی آن که از عضو برجسته‌ی شامه‌اش بچسبد آسان و بی زحمت نمی‌یافت، ولی به هر حال با فشار دادن انگشت شست زمختش، گاهی به چانه و گاهی به گونه‌ی سرگرد، کار اصلاح صورت را به پایان برد.
وقتی کار اصلاح تمام شد، کاوالیوف با عجله لباس پوشید، درشکه‌ای گرفت و به کافه رفت. از همان آستانه‌ی در فریاد زد: "گارسون، یک فنجان شکلات!" و مستقیماً به سوی آیینه رفت. بله، دماغ سر جایش بود! با چالاکی و نشاط برگشت، چشمانش را تنگ کرد و نگاهی پر از نیشخند به دو سربازی که آن‌جا بودند و دماغ یکی به اندازه‌ی یک دگمه بود انداخت. از آن‌جا به وزارتخانه رفت تا مصاحبه‌اش را برای گرفتن پست معاونت رئیس انجام دهد. (اگر موفق نمی‌شد این پست را بگیرد، می‌بایست برای گرفتن یک پست وزارتی دیگر تلاش کند.) وقتی داشت از سالن ورودی عبور می‌کرد، نگاه دیگری به آیینه انداخت. هنوز هم دماغ سر جایش بود!
آن‌گاه به دیدن یک بازرس (یا سرگرد) دیگر رفت. این بازرس (یا سرگرد) آدم بذله‌گویی بود که معمولاً کاوالیوف در برابر متلک‌هایش جواب می‌داد: "خوب دیگه، دست بدار از این مزه پرانی‌هات!"
در راه با خود گفت: "اگر سرگرد به محض دیدنم نزند زیر خنده، می‌شود مطمئن شد که همه چیز رو به راه است." اما بازرس هیچ عکس‌العملی از خود بروز نداد. کاوالیوف فکر کرد: "دیگر تمام شد، مرده‌شور برده!" در خیابان با خانم پودوچین و دخترش برخورد کرد و آن‌‌‌ها در پاسخ تعظیم کوتاه او، با فریاد‌های شادی پاسخش دادند: به طور حتم دیگر هیچ نقصی در ظاهرش وجود نداشت. مدتی طولانی را به گفت و گو با آن‌‌‌ها گذراند و در ضمن با وضعیتی حق به جانب و پیروزمندانه انفیه‌دانش را بیرون آورد با خودنمایی انفیه‌دان را به هر دو سوراخ دماغ برد و زیر لبی با خودش زمزمه کرد: "فکر می‌کنم درس خوبی برایتان باشد، کفتارها! و با دخترتان هم ازدواج نخواهم کرد، فقط یک لاس زدن کوچولو و الفرار!"
از آن تاریخ به بعد، سرگرد کاوالیوف بار دیگر با آسودگی خیال در بولوار نیفسکی قدم می‌زد، به تئاتر می‌رفت و خلاصه هر جا دلش می‌خواست ظاهر می‌شد، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود: دماغش صحیح و سالم درست وسط صورتش حیّ و حاضر بود و هیچ نشان‌های ازاینکه زمانی غیبش زده باشد، نداشت.
بعد از این اتفاق سرگرد همیشه سرحال بود، لبخند می‌زد، دنبال دختر‌های خوشگل می‌افتاد و حتی یک بار به فروشگاه کوچکی در گوستینی دوور مراجعه کرد تا روبانی برای مدالش بخرد. هر چند هیچ­کس نمی‌داند چرا، چون هیچ مدال افتخاری نداشت.
تمامی این جریان در پایتخت جنوبی کشور وسیع ما اتفاق افتاد! و تنها اکنون که بر روی جزئیات داستان تأمل می‌کنیم، متوجه می‌شویم که محتوای آن چه اندازه دور از ذهن است. گیریم که جریان دماغ را به آن صورت خیال‌پردازانه و ظهورش در هیأت یک مدیر کل را در مناطق مختلف شهر نادیده گرفتیم، اما آخر چطور ممکن است باور کرد که کاوالیوف آن اندازه بی‌فکر بوده باشد که نداند که روزنامه‌‌‌ها ممکن نیست در مورد یک دماغ آگهی چاپ کنند؟ منظورم این نیست که یک همچو آگهی‌‌هایی گران تمام می‌شود و دور ریختن پول است: نه، اصلاً. تازه من آدم خصیصی نیستم. اما این کار اصولاً زشت است! غلط است! نابجاست! علاوه بر آن چطور دماغ وسط گرده نان سر درآورد و چطور ایوان یاکوولوچ… من که سر در نمی‌آورم! اولاً از این نوشته هیچ نفعی عاید ملت نمی‌شود، ثانیاً… نه، هیچ فایده‌ی دیگری هم نمی‌تواند داشته باشد…
اما به هر حال هر جور مطلبی ممکن است گفته شود و ما احتمالاً می‌توانیم این یا آن نکته را مسلم و بدیه‌ی فزض کنیم و چیز‌های عجیبی اینجا و آنجا ببینیم که ممکن است حتی… منظورم این است که خلاصه وقایع عجیب و باورنکردنی در هر زمان ممکن است اتفاق بیفتند. فکر می‌کنم در این قضیه هم پار‌های از حقیقت وجود داشته باشد. شما هرچه می‌خواهید فکر کنید، اما من معتقدم چنین اتفاقاتی رخ می‌دهند، گرچه به ندرت، ولی خلاصه رخ می‌دهند. 
نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: خشایار دیهیمی

از کتاب «یادداشت‌‌های یک دیوانه» نشر نی
حروف‌چین: مهسا نظام‌آبادی
منبع: www.dibache.com

گیله مرد

باران هنگامه کرده بود. باد چنگ مى‌انداخت و مى‌خواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یک‌دیگر افتاده بودند. از جنگل صداى شیون زنى که زجر مى‌کشید،‌ مى‌آمد. غرش باد آوازهاى خاموشى را افسار گسیخته کرده بود. 
رشته‌هاى باران آسمان تیره را به زمین گل‌آلود مى‌دوخت. نهرها طغیان کرده و آب‌ها از هر طرف جارى بود.
دو مأمور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن مى‌بردند. او پتوى خاکسترى رنگى به گردنش پیچیده و بسته‌اى که از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بى‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدید کننده و تفنگ و مرگ، پاهاى لختش را به آب مى‌زد و قدمهاى آهسته و کوتاه برمى‌داشت. بازوى چپش آویزان بود، گویى سنگینى مى کرد. زیر چشمى به مأمورى که کنار او راه مى‌رفت و سرنیزه‌اى که به اندازه‌ى یک کف دست از آرنج بازوى راست او فاصله داشت و از آن چکه چکه آب مى‌آمد، تماشا مى‌کرد. آستین نیم تنه‌اش کوتاه بود و آبى که از پتو جارى مى‌شد به آسانى در آن فرو مى‌رفت. گیله‌مرد هر چند وقت یکبار پتو را رها مى‌کرد و دستمال بسته را به دست دیگرش مى‌داد و آب آستین را خالى مى‌کرد و دستى به صورتش مى‌کشید، مثل اینکه وضو گرفته و آخرین قطرات آب را از صورتش جمع مى کند. فقط وقتی سوى کمرنگ چراغ عابرى، صورت پهن استخوانى و چشمهاى سفید و درشت و بینی شکسته‌ى او را روشن مى‌کرد،‌ وحشتى که در چهره‌ى او نقش بسته بود نمودار مى‌شد.
مامور اولى به اسم محمد ولى وکیل باشى از زندانى دل پرى داشت. راحتش نمى‌گذاشت. حرفهاى نیش‌دار به او مى‌زد. فحشش مى‌داد و تمام صدماتى را که راه دراز و باران و تاریکی و سرماى پاییز به او مى‌رساند، از چشم گیله‌مرد مى‌دید.
«ماجراجو،‌ بیگانه پرست. تو دیگه مى‌خواستی چى کار کنى؟ شلوغ مى‌خواستى بکنى! خیال مى‌کنى مملکت صاحب نداره…»
«بیگانه پرست» و «ماجراجو» را محمد ولى از فرمانده یاد گرفته بود و فرمانده هم از رادیو و مطبوعات ملى آموخته بود.
«شش ماهه دولت هى داد مى‌زنه، مى‌گه بیایید حق اربابو بدید، مگه کسى حرف گوش مى‌ده، به مفت‌خورى عادت کردند. اون ممه را لولو برد. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالک از کجا زندگی کنه؟ مالیات را از کجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تکلیف ما چیه؟ همین طورى کردید که پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما دیگه حالا دولت قوى شده. بلشویک بازى تموم شد. یک ماهه که هى مى‌گم تو قهوه خونه. از این آبادی به آن آبادى مى‌رم: مى‌گم بابا بیایید حق اربابو بدید. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم که اگه رعایا نخوان سهم مالکو بدند «به سرکار… فرمانده پادگان… مراجعه نموده تا بوسیله امنیه، کلیه بهره‌ى مالکانه‌ى آن‌ها وصول و ایصال شود.» بهشون گفتم که سرکار فرمانده‌ى پادگان کیه، تو گوششون فرو کردم که من همه کاره‌اش هستم. بهشون حالى کردم که وصول و ایصال یعنى چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه مى‌گید: مالک زمین بده،‌ مخارج آبیارى رو تحمل کنه و آخرش هم ندونه که بهره مال(ک*ن)ه شو میگیره یا نه! ندادند، حالا دولت قدرت داره، دوبرابرشو مى‌گیره. ما که هستیم. گردن کلفت‌تر هم شدیم. لباس امریکایى، پالتوى امریکایى، کامیون امریکایى، همه چى داریم. مگر کسى گوش مى‌داد. سهم مالک چیه؟ دریغ از یک پیاله چاى که به من بدند. حالا… حالا…»
بعد قهقهه مى‌زد و مى‌گفت: « حالا، ‌خدمتتون مى‌رسند. بگو ببینم تو چه کاره بودى؟ لاور  بودى؟ سواد دارى…»
گیله مرد گوشش به این حرفها بدهکار نبود و اصلا جواب نمى‌داد. از تولم تا اینجا بیش از چهار ساعت در راه بودند و در تمام مدت، محمدولى وکیل باشى دست بردار نبود. تهدید مى‌کرد، زخم زبان مى‌زد، حساب کهنه پاک مى‌کرد. گیله‌مرد فقط در این فکر بود که چگونه بگریزد.
اگر از این سلاحى که دست وکیل‌باشى است، یکى دست او بود، گیرش نمى‌آوردند. اگر سلاح داشت، اصلا کسى او را سر زراعت نمى‌‌دید که به این مفتى مامور بیاید و او را ببرد. چه تفنگ‌هاى خوبى دارند! اگر صد تا از اینها دست آدمهاى آگل بود،‌ هیچ‌کس نمى‌توانست پا تو جنگل بگذارد. اگر از این تفنگها داشت،‌ اصلا خیلى چیزها، اینطورى که امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شیرخواره‌اش مجبور نبود سر زراعت برگردد و زخم زبان آگل لولمانى را تحمل کند که به او مى‌گفت: «تو مرد نیستى، تو ننه‌ى بچه‌ات هستى.» اگر صد تا از این تفنگها در دست او و آگل لولمانى بود، دیگر کسى اسم بهره‌ى مالکانه نمی‌برد. تفنگ چیه؟ اگر یک چوب کلفت دستی گیرش می‌آمد، کار این وکیل‌باشی شیره‌ای را می‌ساخت. کاش باران بند می‌آمد و او می‌توانست تکه چوبی پیدا کند. آن وقت خودش را به زمین می‌انداخت، با یک جست برمی‌خاست و در یک چشم به‌هم زدن، با چوب چنان ضربتی بر سرنیزه وارد می‌کرد که تفنگ از دست محمدولی بپرد…کار او را می‌ساخت…اما مامور دومی سه قدم پیشاپیش او حرکت می‌کرد! گویی وجود او اشکالی در اجرای نقشه بود. او را نمی‌شناخت. هنوز قیافه‌اش را ندیده بود، با او یک کلمه هم حرف نزده بود.
کشتن کسی که آدم او را ندیده و نشناخته کار آسانی نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گیرش می‌آمد، می‌دانست که باش چه کند. با دندانهایش حنجره‌ی او را می‌درید. با ناخنهایش چشمهایش را درمی‌آورد… گیله‌مرد لرزید، نگاه کرد. دید محمدولی کنار او راه می‌رود و از سرنیزه‌اش آب می‌چکد. از جنگل صدای زنی که غش کرده و جیغ می‌زند، می‌آید.
محض خاطر بچه‌اش امروز گیر افتاده بود. حرف سر این است که تا چه اندازه اینها از وضع او با خبر هستند. تا کجایش را می‌دانند؟ محمدولی به او گفته بود: «خان‌نایب گفته یک سر بیا تا فومن و برو. می‌خواهند بدانند که از آگل خبری داری یا نه.» به حرف این‌ها نمی‌شود اعتماد کرد و آگل تا آن دقیقه آخر به او می‌گفت: «نرو،‌ بر‌ نگرد،‌ نرو سر زراعت!» پس بچه‌اش را چه بکند؟ او را به که بسپرد؟ اگر بچه نبود، دیگر کسی نمی‌توانست او را پیدا کند. آن‌وقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهده‌ی صدها از اینها بر می‌آمد. اما آگل لولمانی آدم دیگری بود. چشمش را هم می‌گذاشت و تیر در می‌کرد. مخصوصا از وقتی که دخترش مرد، خیلی قسی شده بود. او بی‌خودی همین طوری می‌توانست کسی را بکشد. آگل می‌توانست با یک تیر از پشت سر کلک مامور دومی را که سه قدم پیشاپیش او پوتینهایش را به آب و گل می‌زند بکند،‌ اما این کار از دست او برنمی‌آمد. از او ساخته نیست. محمدولی را دیده بود. او را می‌شناخت، ‌شنیده بود روزی به کومه‌ی او آمده و گفته بوده است: «اگه فوری پیش نایب به فومن نره،‌ گلوی بچه را می‌زنم سرنیزه و می‌برم تا بیاید عقب بچه‌اش.» این را به مارجان گفته بود.
مأمور دومی پیشاپیش آن‌ها حرکت می‌کرد. از آن‌ها بیش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فکر بدبختی و بیچارگی خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بی خبر از هیچ جا،‌ آمده بود گیلان. برنج این ولایت بهش نمی‌ساخت. همیشه اسهال داشت،‌ سردش می‌شد. باران و رطوبت بی‌حالش کرده بود. با دو پتو شب‌ها یخ می‌کرد. روزهای اول هر چه کم داشت از کومه‌های گیله‌مردان جمع کرد. به آسانی می‌شد اسمی روی آن گذاشت. «اینها اثاثیه‌ایست که گیله‌مردان قبل از ورود قوای دولتی از خانه‌های ملاکین چپاول کرده‌اند.» اما بدبختی این بود که در کومه‌ها هیچ‌چیز نبود. در تمام این صفحات یک تکه شیشه پیدا نشد که با آن بتواند ریش خود را اصلاح کند، چه برسد به آینه. مامور بلوچ مزه‌ی این زندگی را چشیده بود. مکرر زندگی خود آن‌ها را غارت کرده بودند. آنجا در ولایت آن‌ها آدمهای خان یک مرتبه مثل مور و ملخ می‌ریختند توی دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ،‌ هرچه داشتند می‌بردند. به بچه و پیرزن رحم نمی‌کردند. داغ می‌کردند،‌ یکی دو مرتبه که مردم ده بیچاره می‌شدند، ‌کدخدا را پیش خان همسایه می‌فرستادند و از او کمک می‌گرفتند و بدین طریق دهکده‌ای به تصرف خانی در می‌آمد. این داستانی بود که بلوچ از پدرش شنیده بود. خود او هرگز رعیتی نکرده بود. او همیشه از وقتی که بخاطرش هست،‌ تفنگدار بوده و همیشه مزدور خان بوده است. اما در بچگی مزه‌ی غارت و بی‌خانمانی را چشیده بود. مامور بلوچ وقتی فکر می‌کرد که حالا خود او مامور دولت شده است وحشت می‌کرد. برای اینکه او بهتر از هرکس می‌دانست که در زمان تفنگداریش چند نفر امنیه وسرباز کشته است. خودش می‌گفت: «به اندازه‌ی موهای سرم.» برای او زندگی جدا از تفنگ وجود نداشت. او با تفنگ به دنیا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمکشی برای او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌ای که شاید از آدمکشی متاثر شد، موقعی بود که با اسب، سرباز جوانی را که شتر ورش داشته بود،‌ در بیابان داغ دنبال کرد. شتر طاقت نیاورد،‌ خوابید،‌ سرباز تفنگش را انداخت زمین و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تیر انداخت و نزدیکش رفت. تفنگ او را برداشت و می‌خواست سرش را که از پشت کوهان شتر دیده می‌شد،‌ هدف قرار دهد که سرباز داد زد: «امان برادر، مرا نکش.» او گفت: «پس چکارت کنم؟ نکشمت که از بی‌آبی می‌میری!» بعد فکر کرد پیش خودش و گفت: « یک گلوله هم یک گلوله است.» افسار شتر را گرفت و برگشت: «یه میدان آن‌طرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون.» صد قدمی شتر را یدک کشیده و بعد خواست او را رها کند،‌ چون‌که بدرد نمی‌خورد. دید، نمی‌شود سرباز و شتر را همین طور به حال خودشان گذاشت،‌ برگشت و با یک تیر کار سرباز را ساخت. این تنها قتلی است که گاهی او را ناراحت می‌کند. خودش هم می‌دانست که بالاخره سرنوشت او نیز یک چنین مرگی را در بر دارد. پدرش، دو برادرش، اغلب کسانش نیز با ضرب تیر دشمن جان سپرده بودند. وقتی خان‌ها به تهران آمدند و وکیل شدند، او نیز چاره نداشت جز اینکه امنیه شود. اما هیچ انتظار نداشت که او را از دیار خود آواره کنند و به گیلانی که آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهی به گیله‌مرد نداشت و برای او هیچ فرقی نمی‌کرد که گیله‌مرد فرار کند یا نکند. به او گفته بودند که هر وقت خواست بگریزد با تیر کارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمینان داشت. مامور بلوچ در این فکر بود که هرطوری شده پول و پله‌ای پیدا کند و دومرتبه بگریزد به همان بیابانهای داغ، بالاخره بیابان آنقدر وسیع است که امنیه‌ها نمی‌توانند او را پیدا کنند. هر کدام از این مامورین وقتی خانه کسی را تفتیش می‌کردند، چیزی گیرشان می‌آمد. در صورتی که امروز صبح در کومه‌ی گیله‌مرد، وکیل باشی چهارچشمی مواظب بود که او چیزی به جیب نزند. خودش هرچه خواست کرد، پنجاه تومان پولی که از جیب گیله‌مرد درآورد،‌ صورت جلسه کردند و به خودش پس دادند. فقط چیزی که او توانست به دست آورد، یک تپانچه بود. آن را در کروج، لای دسته‌های برنج پیدا کرد. یک مرتبه فکر تازه‌ای به کله‌ی مامور بلوچ زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان می‌ارزد. بیشتر هم می‌ارزد، پایش بیفتد،‌ کسانی هستند که صد تومان هم می‌دهند،‌ ساخت ایتالیاست. فشنگش کم است… حالا کسی هم اسلحه نمی‌خرد. این دهاتی‌ها مال خودشان را هم می‌اندازند توی دریا. پنجاه تومان می‌ارزد. به شرط آن‌که پول را با خود آورده و به کسی نداده باشد.
باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توی گوش و چشم مامورین و زندانی می‌زد. می‌خواست پتو را از گردن گیله‌مرد باز کند و بارانی‌های مامورین را به یغما ببرد. غرش آب‌های غلیظ،‌ جیغ مرغابی‌های وحشی را خفه می‌کرد. از جنگل گویی زنی که درد می‌کشید، شیون می‌زند. گاهی در هم شکستن ریشه‌ی یک درخت کهن،‌ زمین را به لرزه درمی‌آورد.
یک موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزه‌ی وحشیانه‌ای ختم می‌شد. تا قهوه‌خانه‌ای که رو به آن در حرکت بودند، چند صد ذرع بیشتر فاصله نبود،‌ اما در تاریکی و بارش و باد،‌ سوی کمرنگ چراغ نفتی آن،‌ دور به نظر می‌آمد.
وقتی به قهوه‌خانه رسیدند، محمدولی از قهوه‌چی پرسید: « کته داری؟»
– داریمی. 
– چای چطور؟
– چای هم داریمی. 
–  چراغ هم داری؟
-‌ها‌ای دانه. 
– اتاق بالا را زود خالی کن!
– بوجورو اتاق، توتون خوشکا کودیم. 
– زمینش که خالی است.
– خالیه.
– اینجا پست امنیه نداره؟
– چره، داره. 
– کجا؟
– ایذره اوطرف‌تر. شب ایسابید،‌ بوشوئیدی. 
– بیا ما را ببر به اتاق بالا.
«اتاق بالا» رو به ایوان باز می‌شد. از ایوان که طارمی چوبی داشت، افق روشن پدیدار بود. اما باران هنوز می‌بارید و در اتاق کاهگلی که به سقف آن برگهای توتون و هندوانه و پیاز و سیر آویزان کرده بودند، بوی نم می‌آمد. محمدولی گفت: «یاالله،‌ می‌ری گوشه اتاق،‌ جنب بخوری می‌زنم.» بعد رو کرد به قهوه چی و پرسید: «آن طرف که راه به خارج نداره؟»
قهوه‌چی وقتی گیله‌مرد جوان را در نور کمرنگ چراغ بادی دید، ‌فهمید که کار از چه قرار است و در جواب گفت: «راه ناره. سرکار، انم از هوشانه کی ماشینا لوختا کوده؟» 
– برو مردیکه عقب کارت. بی‌شرف، نگاه به بالا بکنی همه بساطتو به‌هم می‌زنم. خود تو از این بدتری.
بعد رو کرد به مامور بلوچ و گفت: «خان،‌ اینجا باش، من پایین کشیک می‌دم. بعد من می‌آم بالا، تو برو پایین کشیک بکش و چایی هم بخور.»
گیله‌مرد در اتاق تاریک نیمتنه آستین کوتاه را از تن کند و آب آن را فشار داد، دستی به پاهایش کشید. آب صورتش را جمع کرد و به زمین ریخت. شلوارش را بالا زد، کمی ساق پا و سر زانو و ران‌هایش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تکانی داد و زیر چشمی نگاهی به مامور دومی انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محکم گرفته و در ایوان باریکی که مابین طارمی و دیوار وجود داشت، ایستاده بود و افق را تماشا می‌کرد.
در تاریکی جز نفیر باد و شرشر باران و گاهی جیغ مرغابی‌های وحشی، صدایی شنیده نمی‌شد. گویی در عمق جنگل زنی شیون می‌کشید، مثل اینکه می‌خواست دنیا را پر از ناله و فغان کند.
برعکس محمدولی، مامور بلوچ هیچ حرف نمیزد. فقط سایه‌ی او در زمینه‌ی ابرهای خاکستری که در افق دایما در حرکت بود، علامت و نشان این بود که راه آزادی و زندگی به روی گیله‌مرد بسته است. باد کومه را تکان می‌داد و فغانی که شبیه به شیون زن دردکش بود، خواب را از چشم گیله‌مرد می‌ربود، بخصوص که گاه‌گاه، باد ابرهای حایل قرص ماه را پراکنده می‌کرد و برق سرنیزه و فلز تفنگ چشم او را خسته می‌ساخت.
صدایی که از جنگل می‌آمد، شبیه ناله‌ی صغرا بود، درست همان موقعی که گلوله‌ای از بالا خانه‌ی کومه‌ی کدخدا، در تولم به پهلویش خورد.
صغرا بچه را گذاشت زمین و شیون کشید…
«نمی‌خواهی فرار کنی؟»
«نه!»
بی اختیار جواب داد: «نه»، ولی دست و پای خود را جمع کرد. او تصمیم داشت با این‌ها حرف نزند. چون این را شنیده بود که با مامور نباید زیاد حرف زد. اینها از هر کلمه‌ای که از دهان آدم خارج شود، به نفع خودشان نتیجه می‌گیرند. در استنطاق باید ساکت بود. چرا بی‌خودی جواب بدهد. امنیه می‌خواست بفهمد که او خواب است یا بیدار و از جواب او فهمید، دیگر جواب نمی‌دهد.
«ببین چه می‌گم!» صدای گرفته و سرماخورده‌ی بلوچ در نفیر باد گم شد. طوفان غوغا می‌کرد، ولی در اتاق سکوت وحشتزایی حکمفرما بود. گیله‌مرد نفسش را گرفته بود.
«نترس!»
گیله مرد می‌ترسید. برای اینکه صدای زیر بلوچ که از لای لب و ریش بیرون می‌آمد، او را به وحشت می‌افکند.
«من خودم مثل تو راهزن بودم.»
بلوچ خاموش شد. دل گیله‌مرد هری ریخت پائین، مثل اینکه اینها بویی برده‌اند. مثل تو راهزن بودم» نامسلمان دروغ می‌گوید، میخواهد از او حرف دربیاورد.
هیبت خاموشی امنیه بلوچ را متوحش کرد. آهسته‌تر سخن گفت: «امروز صبح که تو کروج تفتیش می‌کردم…»
در تاریکی صدای خش و خش آمد، مثل اینکه دستی به دسته‌های برگ توتون که از سقف آویزان بود، خورد.
«تکان نخور می‌زنم!» صدای بلوچ قاطع و تهدید کننده بود. گیله‌مرد در تاریکی دید که امنیه بطرف او قراول رفته است. 
«بنشین!»
دهاتی نشست و گوشش را تیز کرد که با وجود هیاهوی سیل و باران و باد، دقیقا کلماتی را که از دهان امنیه خارج می‌شود، بشنود. بلوچ پچ‌پچ می‌کرد.
«تو کروج -می‌شنوی؟- وسط یک‌دسته برنج یه تپونچه پیدا کردم. تپونچه رو که می‌دونی مال کیه. گزارش ندادم. برای آن‌که ممکن بود که حیف و میل بشه. همراهم آورده‌ام که خودم به فرمانده تحویل بدم، می‌دونی که اعدام روی شاخته.»
سکوت. مثل اینکه دیگر طوفان نیست و درختان کهن نعره نمی‌کشند و صدای زیر بلوچ، تمام این نعره‌ها و هیاهو و غرش و ریزش‌ها را می‌شکافت.
«گوش میدی؟ نترس، من خودم رعیت بودم، می‌دونم تو چه می‌کشی، ما از دست خان‌های خودمان خیلی صدمه دیده‌ایم، اما باز رحمت به خان‌ها، از آن‌ها بدتر امنیه‌ها هستند. من خودم یاغی بودم، به اندازه‌یا: موهای سرت آدم کشته‌ام، برای این است که امنیه شدم، تا از شر امنیه راحت باشم، از من نترس! خدا را خوش نمی‌آد که جوونی مثل تو فدا بشه، فدای هیچ و پوچ بشه، یک ماهه که از زن و بچه‌ام خبری ندارم، برایشان خرجی نفرستادم. اگر محض خاطر آن‌ها نبود،‌ حالا این‌جا نبودم. می‌خواهی این تپونچه را بهت پس بدهم؟»
گیله‌مرد خرخر نفس می‌کشید، چیزی گلویش را گرفته بود، دلش می‌تپید، عرق روی پیشانیش نشسته بود. صورت مخوفی از امنیه‌یا: بلوچ در ذهن خود تصویر کرده و از آن در هراس بود، نمی‌دانست چکار کند. دلش می‌خواست بلند شود و آرامتر نفس بکشد.
«ت(ک*ن) نخور! تپونچه دست منه. هفت تیره، هر هفت فشنگ در شونه است، برای تیراندازی حاضر نیست، بخواهی تیراندازی کنی،‌ باید گلنگدن را بکشی، من این تپونچه را بهت میدم.»
دیگر گیله‌مرد طاقت نیاورد. «نمی‌دی، دروغ میگی! چرا نمی‌ذاری بخوابم؟ زجرم می‌دی! مسلمانان به دادم برسید! چی می‌خواهی از جونم؟» اما فریادهای او نمی‌توانست بجایی برسد، برای اینکه طوفان هرگونه صدای ضعیفی را در امواج باد و باران خفه می‌کرد.
« داد نزن! نترس! بهت میدم، بهت بگم،‌ اگر پات به اداره امنیه‌ی فومن برسه، کارت ساخته است. مگه نشنیدی که چند روز پیش یک اتوبوسو توی جاده لخت کردند؟ از آن روز تا حالا هرچی آدم بوده، گرفته‌اند. من مسلمون هستم. به خدا و پیغمبر عقیده دارم، خدا را خوش نمی‌آد که …»
گیله‌مرد آرام شد. راحت شد،‌ خیلی از آن‌ها را گرفته‌اند. از او می‌خواهند تحقیق کنند.
«چرا داد می‌زنی؟ بهت میدم! اصلا بهت می‌فروشم. هفت تیر مال توست. اگر من گزارش بدم که تو خونه‌یا: تو پیدا کردم، خودت می‌دونی که اعدام رو شاخته، به خودت می‌فروشم، پنجاه تومن که می‌ارزه،‌ تو، تو خودت می‌دونی با محمدولی، هان؟ نمی‌ارزه؟ پولت پیش خودته. یا دادی به کسی؟»
گیله‌مرد آرام شده بود و دیگر نمی‌لرزید، دست کرد از زیر پتو دستمال بسته‌ای که همراه داشت باز کرد و پنجاه اسکناس یک تومانی را که خیس و نیمه خمیر شده بود حاضر در دست نگه داشت.
«بیا بگیر!»
حالا نوبت بلوچ بود که بترسد.
«نه، اینطور نمی‌شه، بلند می‌شی وامیسی، پشتت را می‌کنی به من. پول را می‌ندازی توی جیبت، من پول را از جیبت در می‌آورم، اونوقت هفت تیر را می‌ندازم توی جیبت، دستت را باید بالا نگهداری. ت(ک*ن) بخوری با قنداق تفنگ می‌زنم تو سرت. ببین من همه‌ی حقه‌هایی را که تو بخواهی بزنی، بلدم. تمام مدتی که من کشیک میدم باید رو به دیوار پشت به من وایسی،‌ تکان بخوری گلوله توی کمرت است. وقتی من رفتم، خودت می‌دونی با وکیل‌باشی.»
*** 
شرشر آب یکنواخت تکرار می‌شد. این آهنگ کشنده، جان گیله‌مرد را به لب آورده بود. آب از ناودان سرازیر بود. این زمزمه نغمه‌ی کوچکی در میان این غلیان و خروش بود. ولی بیش از هر چیز دل و جگر گیله‌مرد را می‌خورد. دستهایش را به دیوار تکیه داده بود. گاه باد یکی از بسته‌های سیر را به حرکت درمی‌آورد و سر انگشتان او را قلقلک می‌داد. پیراهن کرباس تر، به پشت او می‌چسبید. تپانچه در جیبش سنگینی می‌کرد. گاهی تا یک دقیقه نفسش را نگاه می‌داشت تا بهتر بتواند صدایی را که می‌خواهد بشنود. او منتظر صدای پای محمد ولی بود که به پله‌های چوبی بخورد. گاهی زوزه‌ی باد خفیف‌تر می‌شد، زمانی در ریزش یک نواخت باران وقفه‌ای حاصل می‌گردید و بالنتیجه در آهنگ شرشر ناودان نیز تاثیر داشت،‌ ولی صدای پا نمی‌آمد. وقتی امنیه بلوچ داد زد: «آهای محمد ولی؟ آهای محمدولی!» نفس راحتی کشید. این یک تغییری بود. «آهای محمدولی…» گیله‌مردگوشش را تیز کرده بود. به محض این‌که صدای پا روی پله‌های چوبی به گوش برسد،‌ باید خوب مراقب باشد و در آن لحظه‌ای که امنیه‌یا: بلوچ جای خود را به محمدولی می‌دهد، برگردد و از چند ثانیه‌ای که آن‌ها با هم حرف می‌زنند و خش خش حرکات او را نمی‌شنوند، استفاده کند، هفت تیر را از جیبش در آورد و آماده باشد. مثل این‌که از پایین صدایی به آواز بلوچ جواب گفت.
ای‌کاش باران برای چند دقیقه هم شده،‌ بند می‌آمد، کاش نفیر باد خاموش می‌شد. کاش غرش سیل آسا برای یک دقیقه هم شده است، ‌قطع می‌شد. زندگی او، همه چیز او بسته به این چند ثانیه است، چند ثانیه یا کمتر. اگر در این چند ثانیه شرشر یک نواخت آب ناودان بند می‌آمد، با گوش تیزی که دارد، خواهد توانست کوچکترین حرکت را درک کند. آنوقت به تمام این زجرها خاتمه داده می‌شد. می‌رود پیش بچه‌اش، بچه را از مارجان می‌گیرد، با همین تفنگ وکیل باشی میزند به جنگل و آنجا می‌داند چه کند.
از پایین صدایی جز هوهوی باد و شرشر آب و خشاخش شاخه‌های درختان نمی‌شنید. گویی زنی در جنگل جیغ می‌کشید، ولی بلوچ داشت صحبت می‌کرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام قوای بدنی او متوجه صدایی بود که از پایین می‌رسید، ولی نفیر باد و ریزش باران از نفوذ صدای دیگری جلوگیری می‌کرد.
«ت(ک*ن) نخور،‌ دستت را بذار به دیوار!»
گیله مرد تکان خورده بود، بی اختیار حرکت کرده بود که بهتر بشنود.
گیله مرد آهسته گفت: « گوش بدن بیدین چی گم.»
بلوچ نشنید. خیال می‌کرد،‌ اگر به زبان گیلک بگوید، محرمانه‌تر خواهد بود. «آهای برار،‌ من ته را کی کار نارم. وهل و گردم کی وقتی آیه اونا بیدینم.»
باز هم بلوچ نشنید. صدای پوتین‌هایی که روی پله‌های چوبی می‌خورد، او را ترسانده و در عین حال به او امید داد.
«عجب بارونی، دست بردار نیست!»
این صدای محمدولی بود، این صدا را می‌شناخت. در یک چشم بهم زدن، گیله مرد تصمیم گرفت. برگشت. دست در جیبش برد. دسته‌ی هفت تیر را در دست گرفت. فقط لازم بود که گلنگدن کشیده شود و تپانچه آماده برای تیراندازی شود، اما حالا موقع تیراندازی نبود، برای آنکه در این صورت مامور بلوچ برای حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تیراندازی کند و از عهده‌ی هر دو آن‌ها نمی‌توانست برآید.‌ای کاش می‌توانست گلنگدن را بکشد تا دیگر در هر زمانی که بخواهد آماده برای حمله باشد. هفت تیر را که خوب می‌شناخت از جیب درآورد. آن را وزن کرد، مثل اینکه بدین وسیله اطمینان بیشتری پیدا می‌کرد. در همین لحظه صدای کبریت نقشه‌ی او را برهم زد. خوشبختانه کبریت اول نگرفت.
«مگر باران می‌ذاره؟ کبریت ته جیب آدم هم خیس شده.»
کبریت دوم هم نگرفت، ولی در همین چند ثانیه گیله مرد راه دفاع را پیدا کرده بود، 
فت تیر را به جیب گذاشت. پتو را مثل شنلش روی دوشش انداخت و در گوشه‌ی اتاق کز کرد.
«آهای، چراغو بیار ببینم، کبریت خیس شده.»
بلوچ پرسید: «چراغ می‌خواهی چیکار کنی؟»
– هست؟ نرفته باشد؟
– کجا می‌تونه بره؟ بیداره،‌ صداش بکن، جواب می‌ده.
حمدولی پرسید: «‌ای گیله مرد؟… خوابی یا بیدار…»
در همین لحظه کبریت آتش گرفت و نور زردرنگ آن قیافه‌یا: دهاتی را روشن کرد. از تمام صورت او پیشانی بلند و کلاه قیفی بلندش دیده می‌شد،‌ با همان کبریت سیگاری آتش زد: «مثل این‌که سفر قندهار می‌خواد بره. پتو هم هم‌راه خودش آورده. کته‌ات را هم که خوردی؟‌ای برار کله ماهی‌خور. حالا باید چند وقتی تهران بری تا آش گل گیوه خوب حالت بیاره. چرا خوابت نمی‌بره.»
محمدولی تریاکش را کشیده، شنگول بود. «چطوری؟ احوال لاور چطوره؟ تو هم لاور بودی یا نبودی؟ حتما تو لاور دهقانان تولم بودی؟ ها؟ جواب نمیدی؟ ها- ها- ها- ها.»
گیله مرد دلش می‌خواست این قهقهه کمی‌بلندتر می‌شد تا به او فرصت می‌داد که گلنگدن را بکشد و همان آتش سیگار را هدف قرار دهد و تیراندازی کند.
«بگو ببینم، آن روزی که با سرگرد آمدیم تولم که پاسگاه درست کنیم،‌ همین تو نبودی که علمدار هم شده بودی و گفتی: ما اینجا خودمان داروغه داریم و کسی را نمی‌خواهیم؟ بی شرف‌ها، ‌ما چند نفر را کردند توی خانه و داشتند خانه را آتش می‌زدند. حیف که سرگرد آن‌جا بود و نگذاشت، والا با همان مسلسل همتون را درو می‌کردم. آن لاور کلفتتون را خودم به درک فرستادم، بگو ببینم، تو هم آن‌جا بودی؟ راستی آن لاورها که یک زبون داشتند به اندازه‌ی کف دست، حالا کجاند؟ چرا به دادت نمی‌رسند؟ بعد چندین فحش آبدار داد. «تهرون نسلشونو برداشتند. دیگه کسی جرات نداره جیک بزنه، بلشویک می‌خواستید بکنید؟ آنوقت زناشون! چه زنهای سلیطه‌ای؟ واه،‌ واه، محض خاطر همون‌ها بود که سرگرد نمی‌ذاشت تیراندازی کنیم. چطور شد که حالا موش شدند و تو سوراخ رفته‌اند. آخ، اگر دست من بود. نمی‌دونم چکارت می‌کردم؟ چرا گفتند که تو را صحیح و سالم تحویل بدم؟ حتما تو یکی از آن کلفتاشون هستی. والا همین امروز صبح وقتی دیدمت، کلکت را می‌کندم. جلو چشمت زنتو… اوهوه،‌ چیکار داری می‌کنی؟ ت(ک*ن) بخوری می‌زنمت.»
صدای گلنگدن تفنگ، گیله مرد را که داشت بی‌احتیاطی می‌کرد، سرجای خود نشاند.
گیله مرد بی اختیار دستش به دسته هفت تیر رفت. همان زنی که چند ماه پیش در واقعه تولم تیر خورد و بعد مرد،‌ زن او بود، صغرا بود، بچه‌ی شش ماهه داشت و حالا این بچه هم در کومه‌ی او بود و معلوم نیست که چه بر سرش خواهد آمد. مارجان، آدمی نیست که بچه نگهدارد. اصلا از مارجان این کار ساخته نیست. دیگر کی به فکر بچه‌ی اوست. گیله مرد گاهی به حرفهای وکیل باشی گوش نمی‌داد. او در فکر دیگری بود. نکند که تپانچه اصلا خالی باشد. نکند که بلوچ و وکیل باشی با او شوخی کرده و هفت تیر خالی به او داده باشند. اما فایده‌ی این شوخی چیست؟ چنین چیزی غیرممکن است. محض خاطر این بچه اش مجبور است گاهی به تولم برگردد. هفت تیر را وزن کرد. دستش را در جیبش نگاهداشت، مثل این‌که از وزن آن می‌توانست تشخیص بدهد که شانه با فشنگ در مخزن هست یا نه. همین حرکت بود که محمدولی را متوجه کرد و لوله تفنگ را به‌طرف او آورد.
نوک سرنیزه بیش از یک ذرع از او فاصله داشت، والا با یک فشار لوله را به زمین می‌کوفت و تفنگ را از دستش در می‌آورد: «آهای، برار، خوابی یا بیدار؟ بگو ببینم. شاید ترا به فومن می‌برند که با آگل لولمانی رابطه داری؟» چند فحش نثارش کرد. «یک هفته خواب ما را گرفت. روز روشن وسط جاده یک اتومبیل را لخت کرد. سبیل اونو هم دود می‌دند. نوبت اون هم می‌رسه. بگو بینم، درسته اون زنی که آن روز در تولم تیر خورد، دختر اونه؟…»
گاهی طوفان به اندازه‌ای شدید می‌شد که شنیدن صدای برنده و با طنین و بی‌گره محمدولی نیز برای گیله‌مرد با تمام توجهی که به او معطوف می‌کرد غیر ممکن بود، در صورتی که درست همین مطالب بود که او می‌خواست بداند و از گفته‌های وکیل‌باشی می‌شد حدس زد که چرا او را به فومن می‌برند. مامورین (و یا اقلا کسی که دستور توقیف او را داده بود) می‌دانستند که او داماد آگل بوده و هنوز هم مابین آن‌ها رابطه‌ای هست. گیله مرد این را می‌دانست که داروغه او را لو داده است. اغلب به پدرزنش گفته بود که نباید به این ویشکاسوقه‌ای اعتماد کرد و شاید اگر محض خاطر این ویشکاسوقه‌ای نبود،‌ امروز آن حادثه‌یا: تولم که محمدولی خوب از آن باخبر است، اتفاق نمی‌افتاد و شاید صغرا زنده بود و دیگر آگل هم نمی‌زد به جنگل و تمام این حوادث بعدی اتفاق نمی‌افتاد و امروز جان او در خطر نبود.
یک تکان شدید باد، کومه را لرزاند. شاید هم درخت کهنی به زمین افتاد و از نهیب آن کومه تکان خورد. اما محمدولی یکریز حرف می‌زد، هاهاها می‌خندید و تهدید می‌کرد و از زخم زبان لذت می‌برد.
چه خوب منظره‌ی داروغه‌ی ویشکاسوقه‌ای در نظر او هست. سال‌ها مردم را غارت کرد و دم پیری باج می‌گرفت. برای اینکه از شرش راحت شوند، او را داروغه کردند. چون که در آن سال‌های قبل از جنگ، ارباب در تهران همه کاره بود و پای امنیه‌ها را از ملک خود بریده بود و آن‌ها جرات نمی‌کردند در آن صفحات کیابیایی کنند. همین آگل پدرزن او واسطه شد که ویشکاسوقه‌ای را داروغه کردند و واقعا هم دیگر جز اموال رقیب‌های خود، مال کس دیگری را نمی‌چاپید.
محمدولی بار دیگر سیگاری آتش زد. این دفعه کبریت را لحظه‌ای جلو آورد و صورت گیله مرد را روشن کرد. دود بنفش رنگ بینی گیله مرد را سوزاند.
«… ببین چی می‌گم. چرا جواب نمیدی؟‌ تو همان آدمی هستی که وقتی ما آمدیم در تولم پست دایر کنیم،‌ به سرگرد گفتی که ما بهره‌یا: خودمونو دادیم و نطق می‌کردی. چرا حالا دیگر لال شدی؟…»
خوب به خاطر داشت. راست می‌گفت: وقتی دهاتی‌ها گفتند که ما داروغه داریم، گفت: بروید نمایندگانتان را معین کنید. با آن‌ها صحبت دارم. او هم یکی از نمایندگان بود. سرگرد از آن‌ها پرسید که بهره‌یا: امسال‌تان را دادید یا نه؟ همه گفتند دادیم. بعد پرسید قبل اینکه لاور داشتید دادید، یا بعد هم دادید. دهاتی‌ها گفتند: «هم آن وقت داده بودیم و هم حالا داده‌ایم.» بعد سرگرد رو کرد به گیله مرد و پرسید: «مثلا تو چه دادی؟» گفت: « من ابریشم دادم، برنج دادم، تخم مرغ دادم، سیر،‌ غوره، انارترش، پیاز، جاروب، چوکول ، کلوش ، آرد برنج، همه چی دادم.» بعد پرسید مال امسالت را هم دادی؟ گیله مرد گفت: «امسال ابریشم دادم، برنج هم می‌دهم.» بعد یک مرتبه گفت: « برو قبوضت را بردار و بیاور.» بیچاره لطفعلی پیرمرد گفت: «شما که نماینده‌ی مالک نیستید!» تا آمد حرف بزند، سرگرد خواباند بیخ گوش لطفعلی. آن وقت دهاتی‌ها از اتاق آمدند بیرون و معلوم نشد کی شیپور کشید که قریب چندین هزار نفر دهقان آمدند دور خانه. بعد تیراندازی شد و یک تیر به پهلوی صغرا خورد و لطفعلی هم جابه‌جا مرد.
دهاتی‌ها شب جمع شدند و همین داروغه‌ی ویشکاسوقه‌ای پیشنهاد کرد که خانه را آتش بزنند و اگر شب یک جوخه‌ی دیگر سرباز نرسیده بود، اثری از آن‌ها باقی نمی‌ماند…
محمدولی سیگار می‌کشید. گیله مرد فکر کرد، همین الان بهترین فرصت است که او را خلع سلاح کنم. تمام بدنش می‌لرزید. تصور مرگ دلخراش صغرا اختیار را از کف او ربوده بود. خودش هم نمیدانست که از سرما می‌لرزد یا از پریشانی… اما محمدولی دست بردار نبود: «تو خیلی اوستایی. از آن کهنه‌کارها هستی. یک کلمه حرف نمی‌زنی، می‌ترسی که خودت را لو بدهی. بگو ببینم، کدام یک از آنهایی که توی اتاق با سرگرد صحبت می‌کردند، آگل بود؟ من از هیچ کس باکی ندارم. آگل لامذهبه، خودم می‌خواهم کلکش را بکنم. همقطاران من خودشون به چشم دیده‌اند که قرآن را آتش زده. دلم می‌خواهد گیر خود من بیفته، کدام یکیشون بودند. حتما آن‌که ریش کوسه داشت و بالا دست تو وایساده بود، ها، چرا جواب نمی‌دی، خوابی یا بیدار؟…»
نفیر باد نعره‌های عجیبی از قعر جنگل بسوی کومه هم‌راه داشت: جیغ زن، غرش گاو، ناله و فریاد اعتراض. هرچه گیله مرد دقیق‌تر گوش می‌داد، بیش‌تر می‌شنید، مثل این‌که ناله‌های دلخراش صغرا موقعی که تیر به پهلوی او اصابت کرد، نیز در این هیاهو بود. اما شرشر کشنده‌یا: آب ناودان بیش از هر چیزی دل گیله مرد را می‌خراشاند، گویی کسی با نوک ناخن زخمی را ریش ریش می‌کند. دندان‌هایش به ضرب آهنگ یک نواخت ریزش آب به هم می‌خورد و داشت بی‌تاب می‌شد.
آرامشی که در اتاق حکمفرما بود، ظاهرا محمدولی وکیل باشی را مشکوک کرده بود. او می‌خواست بداند که آیا گیله‌مرد خوابیده است یا نه.
– چرا جواب نمیدی؟ شما دشمن خدا و پیغمبرید. قتل همه‌تون واجبه. شنیدم آگل گفته که اگر قاتل دخترش را بکشند، حاضره تسلیم بشه. آره، جون تو، من اصلا اهمیت نمیدم به این‌که آن زنی که آن روز با تیر من به زمین افتاد، دخترش بوده یا نبوده. به من چه؟ من تکلیف مذهبی ام را انجام دادم. می‌گم که آگل دشمن خداست و قتلش واجبه، شنیدی؟ من از هیچ کس باکی ندارم. من کشتم، هر کاری از دستش برمی‌آید بکند…
– تفنگ را بذار زمین. ت(ک*ن) بخوری مردی…
این را گیله‌مرد گفت. صدای خفه و گرفته‌ای بود،‌ وکیل‌باشی کبریتی آتش زد و همین برای گیله‌مرد به منزله‌ی آژیر بود. در یک چشم بهم زدن تپانچه را از جیبش در آورد و در همان آنی که نور زرد و دود بنفش کمرنگ گوگرد اتاق را روشن کرد، گیله مرد توانست گلنگدن را بکشد و او را هدف قرار دهد. محمدولی برای روشن کردن کبریت پاشنه تفنگ را روی زمین تکیه داده، لوله را وسط دو بازو نگهداشته بود. هنگامی که دستش را با کبریت دراز کرد، سرنیزه زیر بازوی چپ او قرار داشت.
در نور شعله‌ی کبریت،‌ لوله‌ی هفت تیر و یک چشم باز و سفید گیله‌مرد دیده میشد. وکیل باشی گیج شد. آتش کبریت دستش را سوزاند و بازویش مثل اینکه بی‌جان شده باشد افتاد و خورد به رانش.
– تفنگ را بذار رو زمین! ت(ک*ن) بخوری مردی!
– لوله‌ی هفت تیر شقیقه‌ی وکیل باشی را لمس کرد. گیله‌مرد دست انداخت بیخ خرش را گرفت و او را کشید توی اتاق.
– صبر کن، الان مزدت را می‌ذارم کف دستت. رجز بخوان. منو میشناسی؟ چرا نگاه نمی‌کنی؟…
باران می‌بارید، اما افق داشت روشن می‌شد. ابرهای تیره کم‌کم باز می‌شدند.
– می‌گفتی از هیچکس باکی نداری! نترس، هنوز نمی‌کشمت، با دست خفه‌ات می‌کنم. صغرا زن من بود. نامرد، زنمو کشتی. تو قاتل صغرا هستی، تو بچه‌ی منو بی‌مادر کردی. نسلتو ور می‌دارم. بیچارتون می‌کنم. آگل منم. ازش نترس. هان، چرا ت(ک*ن) نمی‌خوری؟…
تفنگ را از دستش گرفت. وکیل باشی مثل جرز خیس خورده وارفت. گیله مرد تفنگ را به دیوار تکیه داد. «تو که گفتی از آگل نمی‌ترسی. آگل منم. بی‌چاره، آگل لولمانی از غصه‌یا: دخترش دق مرگ شد. من گفتم که اگر قاتل صغرا را به من بدهند،‌ تسلیم می‌شه. آره آگل نیست که تسلیم بشه. اتوبوس توی جاده را من زدم. تمام آن‌هایی که با من هستند،‌ همشون از آنهاییند که دیگر بی‌خانمان شده‌اند، همشون از آن‌هایی هستند که از سر آب و ملک بیرونشون کرده‌اند. این‌ها را بهت می‌گم که وقتی می‌میری، دونسته مرده باشی. هفت تیرم را گذاشتم تو جیبم. می‌خواهم با دست بکشمت، می‌خواهم گلویت را گاز بگیرم. آگل منم. دلم داره خنک مى‌شه…»
از فرط درندگی له‌له می‌زد. نمی‌دانست چطور دشمن را از بین ببرد، دستپاچه شده بود. در نور سحر، هیکل کوفته‌ی وکیل‌باشی تدریجاً دیده می‌شد.
– آره، من خودم لاور بودم. سواد هم دارم. این پنج ساله یاد گرفتم. خیلی چیزها یاد گرفته‌ام. می‌گی مملکت هرج و مرج نیست؟ هرج و مرج مگه چیه؟ ما را می‌چاپید،‌ از خونه و زندگی آواره‌مون کردید. دیگر از ما چیزی نمونده، رعیتی دیگه نمونده. چقدر همین خودتو، منو تلکه کردی؟ عمرت دراز بود، اگر می‌دونستم که قاتل صغرا تویی،‌ حالا هفت تا کفن هم پوسونده بودی؟ کی لامذهبه؟ شماها که هزار مرتبه قرآن را مهر کردید و زیر قولتان زدید؟ نیامدید قسم نخوردید که دیگر همه امان دارند؟ چرا مردمو بیخودی می‌گیرید؟ چرا بیخودی می‌کشید؟ کی دزدی می‌کنه؟ جد اندر جد من در این ملک زندگی کرده‌اند، کدام یک از ارباب‌ها پنجاه سال پیش در گیلون بوده‌اند؟
زبانش تتق می‌زد، به‌حدی تند می‌گفت که بعضی کلمات مفهوم نمی‌شد. وکیل باشی دو زانو پیشانیش را به کف چوبی اتاق چسبانده و با دو دست پشت گردنش را حفظ می‌کرد. کلاهش از سرش افتاده بود روی کف اتاق: «نترس، این جوری نمی‌کشمت. بلند شو، می‌خواهم خونتو بخورم. حیف یک گلوله. آخر بدبخت، تو چه قابل هستی که من یک فشنگ خودمو محض خاطر تو دور بیندازم. بلند شو!»
اما وکیل‌باشی تکان نمی‌خورد. حتی با لگدی هم که گیله‌مرد به پای راست او زد، فقط صورتش به زمین چسبید، عضلات و استخوان‌های اودیگر قدرت فرمانبری نداشتند. گیله‌مرد دست انداخت و یقه‌ی پالتوی بارانی او را گرفت و نگاهی به صورتش انداخت. در روشنایی خفه‌ی صبح باران خورده، قیافه‌ی وحشتزده‌ی محمدولی آشکار شد. عرق از صورتش می‌ریخت. چشمهایش سفیدی می‌زد. بی‌حالت شده بود. از دهنش کف زرد می‌آمد، خرخر می‌کرد.
همین که چشمش به چشم براق و برافروخته‌ی گیله‌مرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: «نکش،‌ امان بده! پنج تا بچه دارم. به بچه‌های من رحم کن. هر کاری بگی می‌کنم. منو به جوونی خودت ببخش. دروغ گفتم. من نکشتم. صغرا را من نکشتم. خودش تیراندازی می‌کرد. مسلسل دست من نبود…»
***
گریه می‌کرد. التماس و عجز و لابه‌ی مامور، مانند آبی که روی آتش بریزند،‌ التهاب گیله مرد را خاموش کرد. یادش آمد که پنج بچه دارد. اگر راست بگوید! به یاد بچه‌ی خودش که در گوشه‌ی کومه بازی می‌کرد، افتاد. باران بند آمد و در سکوت و صفای صبح ضعف و بی‌غیرتی محمدولی تنفر او را برانگیخت. روشنایی روز او را به تعجیل واداشت.
گیله‌مرد تف کرد و در عرض چند دقیقه پالتو بارانی را از تن وکیل باشی کند و قطار فشنگ را از کمرش باز کرد و پتوی خود را به سر و گردن او بست. کلاه او را بر سر و بارانیش را بر تن کرد و از اتاق بیرون آمد.
در جنگل هنوز شیون زنی که زجرش می‌دادند به گوش می‌رسید. در همین آن، صدای تیری شنیده شد و گلوله‌ای به بازوی راست گیله‌مرد اصابت کرد. هنوز برنگشته، گلوله‌ی دیگری به سینه‌ی او خورد و او را از بالای ایوان سرنگون ساخت.
مامور بلوچ کار خود را کرد.
نویسنده: بزرگ علوى
منبع: www.dibache.com

گدا

1
یه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ی آخر انگار به دلم برات شده بود که کارها خراب می‌شود اما بازم نصفه‌های شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ی سید اسدالله بودم. در که زدم عزیز خانوم اومد، منو که دید، جا خورد و قیافه گرفت. از جلو در که کنار می‌رفت هاج و واج نگاه کرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودی؟»
گفتم: «چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.»
عزیز خانوم گفت: «حالا که می‌خواستی بری و برگردی، چرا اصلاً رفتی؟ می‌موندی این جا و خیال مارم راحت می‌کردی.» 
خندیدم و گفتم: «حالا برگشتم که خیالتون راحت بشه، اما ننه، این دفعه بی‌خودی نیومدم، واسه کار واجبی اومدم.»
بچه‌ها اومدند و دوره‌ام کردند و عزیز خانوم که رفته رفته سگرمه‌هاش توهم می‌رفت، کنار باغچه نشست و پرسید: «کار دیگه‌ات چیه؟»
گفتم: «اومدم واسه خودم یه وجب خاک بخرم، خوابشو دیدم که رفتنی‌ام.»
عزیز خانوم جابجا شد و گفت: «تو که آه در بساط نداشتی، حالا چه جوری می‌خوای جا بخری؟»
گفتم: «یه جوری ترتیبشو داده‌م.» و به بقچه‌ام اشاره کردم.
عزیز خانوم عصبانی شد و گفت: «حالا که پول داری پس چرا هی میای ابنجا و سید بیچاره رو تیغ می‌زنی؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگی می‌کنه، جون می‌کنه و وسعش نمی‌رسه که شکم بچه‌هاشو سیر بکنه، تو هم که ول‌کنش نیستی، هی میری و هی میای و هر دفعه یه چیزی ازش می‌گیری.»
بربر زل زد تو چشام که جوابشو بدم و منم که بهم برخورده بود، جوابشو ندادم. عزیزه غرولندکنان از پله‌ها رفت بالا و بچه‌هام با عجله پشت سرش، انگار می‌ترسیدند که من بلایی سرشون بیارم. اما من همونجا کنار دیوار بودم که نفهمیدم چطور شد خواب رفتم. تو خواب دیدم که سید از دکان برگشته و با عزیزه زیر درخت ایستاده حرف منو می‌زنه، عزیزه غرغرش دراومده و هی خط و نشان می‌کشه که اگر سید جوابم نکنه خودش میدونه چه بلایی سرم بیاره. از خواب پریدم و دیدم راسی راسی سید اومده و تو هشتی، بلند بلند با زنش حرف میزنه. سید می‌گفت: «آخه چه کارش کنم، در مسجده، نه کندنیه، نه سوزوندنی، تو یه راه نشونم بده، ببینم چه کارش می‌تونم بکنم.»
عزیز خانوم گفت: «من نمی‌دونم که چه کارش بکنی، با بوق و کرنا به همه‌ی عالم و آدم گفته که یه پاپاسی تو بساطش نیس، حالا اومده واسه خودش جا بخره، لابد وادی‌السلام و اینا رو پسند نمی‌کنه، می‌خواد تو خاک فرج باشه. حالا که اینهمه پول داره، چرا ول‌کن تو نیس؟ چرا نمیره پیش اونای دیگه؟ این همه پسر و دختر داره، چون تو از همه پخمه‌تر و بیچاره‌تری اومده وبال گردنت شده؟ سید عبدالله، سید مرتضی، جواد آقا، سید علی، اون یکیا، صفیه، حوریه، امینه آغا و اون همه داماد پولدار، چرا فقط ریش تو را چسبیده؟»
سید کمی صبر کرد و گفت: «من که عاجز شدم، خودت هر کاری دلت می‌خواد بکن، اما یه کاری نکن که خدا رو خوش نیاد، هر چی باشه مادرمه.»
از هشتی اومدند بیرون و من چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. سید از پله‌ها رفت بالا و بعد همانطور بی سر و صدا اومد پایین و از خانه رفت بیرون. من یه تیکه نون از بقچه‌م درآوردم و خوردم و همونجا دراز کشیدم و خوابیدم. شبش تو ماشین آنقدر ت(ک*ن) خورده بودم که نمی‌تونستم سرپا وایسم. چشممو که باز کردم، هوا تاریک شده بود و تو اتاق چراغ روشن بود. چند دفعه سرفه کردم و بعد رفتم کنار حوض، آبو بهم زدم، هیشکی بیرون نیومد، پله‌ها رو رفتم بالا و دیدم عزیز خانوم و بچه‌ها دور سفره نشسته‌اند و شام می‌خورند، سید هنوز نیومده بود، توی دهلیز منتظر شدم، شام که تمام شد، سرمو بردم تو وگفتم: «عزیز خانوم، عزیز خانوم جون.»
ماهرخ دختر بزرگ اسدالله از جا پرید و جیغ کشید، همه بلند شدند، عزیز خانوم فتیله‌ی چراغو کشید بالا و گفت: «چه کار می‌کنی عفریته؟ می‌خوای بچه هام زهره ترک بشن؟»
پس پس رفتم و گفتم: «می‌خواستم ببینم سید نیومده؟»
عزیز خانوم گفت: «مگه کوری، چشم نداری و نمی‌بینی که نیومده؟ امشب اصلاً خونه نمیاد.»
گفتم: «کجا رفته؟»
دست و پاشو تکان داد و گفت: «من چه می‌دونم کدوم جهنمی رفته.»
گفتم: «پس من کجا بخوابم؟»
گفت: «روسر من، من چه می‌دونم کجا بخوابی، بچه‌هامو هوایی نکن و هر جا که می‌خوای بگیر بخواب.»
همونجا تو دهلیز دراز کشیدم و خواب رفتم. صبح پا شدم، می‌دونستم که عزیزه چشم دیدن منو نداره این بود که تا نماز خوندم پا شدم از خونه اومدم بیرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زیارت کردم و بعد بیرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز کردم طرف اونایی که برای زیارت خانوم می‌اومدند. آفتاب پهن شده بود که پاشدم و پولامو جمع کردم و گوشه‌ی بقچه گره زدم و راه افتادم. نزدیکیای ظهر، دوباره اومدم خونه‌ی سید اسدالله. واسه بچه‌ها خروس قندی و سوهان گرفته بودم، در که زدم ماهرخ اومد، درو نیمه باز کرد و تا منو دید فوری درو بست و رفت. من باز در زدم، زن غریبه‌ای اومد و گفت: «سید اسدالله سه ماه آزگاره که از این خونه رفته.»
گفتم: «کجا رفته؟ دیشب که این جا بود.»
زن گفت: «نمی دونم کجا رفته، من چه می‌دونم کجا رفته.»
درو بهم زد و رفت، می‌دونستم دروغ میگه، تا عصر کنار در نشستم که بلکه سید اسدالله پیدایش بشه، وقتی دیدم خبری نشد، پا شدم راه افتادم، یه هو به کله‌م زد که برم دکان سیدو پیدا بکنم. اما هر جا رفتم کسی سید اسدالله آیینه بندو نمی‌شناخت، کنار سنگ‌تراشی‌ها آیینه‌بندی بود که اسمش سید اسدالله بود، یه مرد با عمامه و عبا اونجا نشسته بود. می‌دونستم سید هیچ وقت عمامه نداره. برگشتم و همینطور ول گشتم و وقت نماز که شد رفتم حرم و صدقه جمع کردم و اومدم تو بازار. تا نزدیکیای غروب این در و اون در دنبال سید اسدالله گشتم، مثل اون وقتا که بچه بود و گم می‌شد و دنبالش می‌گشتم. پیش خود گفتم بهتره باز برم دم در خونه‌ش، اما ترس ورم داشته بود، از عزیزه می‌ترسیدم، از بچه‌هاش می‌ترسیدم، از همه می‌ترسیدم، ‌زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومه‌م می‌ترسیدم، یه دفعه همچو خیالات ورم داشت که فکر کردم بهتره همون روز برگردم، رفتم پای ماشین‌ها که سید اسدالله را دیدم با دست‌های پر از اونور پیاده‌رو رد می‌شد، صداش کردم ایستاد، دویدم و دستشو گرفتم و قربون صدقه‌اش رفتم و براش دعا کردم، جا خورده بود و نمی‌تونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام می‌کرد. گفتم: «ننه جون، نترس، نمیام خونه‌ت، می‌دونم عزیز خانوم چشم دیدن منو نداره، من فقط دلم برات یه ذره شده بود، می‌خواستم ببینمت و برگردم.»
سید گفت: «آخه مادر، تو دیگه یه ذره آبرو برا من نذاشتی، عصری دیدمت تو حرم گدایی می‌کردی فوری رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمری این چه کاریه می‌کنی؟»
من هیچ چی نگفتم. سید پرسید: «واسه خودت جا خریدی؟»
گفتم: «غصه‌یا: منو نخورین، تا حال هیچ لاشه‌ای رو دست کسی نمونده، یه جوری خاکش می‌کنن.»
بغضم ترکید و گریه کردم، سید اسدالله‌م گریه‌ش گرفت، اما به روی خودش نیاورد و از من پرسید: «واسه چی گریه می‌کنی؟»
گفتم: «به غریبی امام هشتم گریه می‌کنم.»
سید جیب‌هاشو گشت و یک تک تومنی پیدا کرد و داد به من و گفت: «مادر جون، این‌جا موندن واسه تو فایده نداره، بهتره برگردی پیش سید عبدالله، آخه من که نمی‌تونم زندگی تو رو روبرا کنم، گدایی‌م که نمی‌شه، بالاخره می‌بینن و می‌شناسنت و وقتی بفهمن که عیال حاج سید رضی داره گدایی می‌کنه، استخونای پدرم تو قبر می‌لرزه و آبروی تمام فک و فامیل از بین میره، برگرد پیش عبدالله، اون زنش مثل عزیزه سلیطه نیس، رحم و انصاف سرش میشه.»
پای ماشین‌ها که رسیدیم به یکی از شوفرا گفت: «پدر، این پیرزنو سوار کن و شوش پیاده‌ش بکن، ثواب داره.»
برگشت و رفت، خداحافظی‌م نکرد ، دیگه صداش نزدم، نمی‌خواست بفهمند که من مادرشم.

2
تو خونه‌ی سید عبدالله دلشون برام تنگ شده بود. سید با زنش رفته بود و بچه‌ها خونه رو رو سر گرفته بودند. خواهر گنده و باباغوری رخشنده هم همیشه‌ی خدا وسط ایوان نشسته بود و بافتنی می‌بافت، صدای منو که شنید و فهمید اومدم، گل از گلش واشد، بچه‌هام خوشحال شدند، رخشنده و سید عبدالله قرار نبود به این زودی‌ها برگردند، نون و غذا تا بخوای فراوان بود، بچه‌ها از سر و کول هم بالا می‌رفتند و تو حیاط دنبال هم می‌کردند، می‌ریختند و می‌پاشیدند و سر به سر من می‌ذاشتند و می‌خواستند بفهمند چی تو بقچه‌م هس. اونام مثل بزرگتراشون می‌خواستند از بقچه‌ی من سر در بیارن، خواهر رخشنده تو ایوان می‌نشست و قاه قاه می‌خندید و موهای وزکرده‌شو پشت گوش می‌گذاشت با بچه‌ها هم‌صدا می‌شد و می‌گفت: «خانوم بزرگ، تو بقچه چی داری؟ اگه خوردنیه بده بخوریم.»
و من می‌گفتم: «به خدا خوردنی نیس، خوردنی تو بقچه‌یا: من چه کار می‌کنه.»
بیرون که می‌رفتم بچه‌هام می‌خواستن با من بیان، اما من هرجوری بود سرشونو شیره می‌مالیدم و می‌رفتم خیابون. چارراهی بود شبیه میدونچه، گود و تاریک که همیشه اونجا می‌نشستم، کمتر کسی از اون طرفا در می‌شد و گداییش زیاد برکت نداشت و من واسه ثوابش این کارو می‌کردم. خونه که بر می‌گشتم خواهر رخشنده می‌گفت: «خانوم بزرگ کجا رفته بودی؟ رفته بودی پیش شوهرت؟»
بعد بچه‌ها دوره‌ام می‌کردند و هر کدوم چیزی از من می‌پرسیدند و من خنده‌م می‌گرفت و نمی‌تونستم جواب بدم و می‌افتادم به خنده، یعنی همه می‌افتادند و اونوقت خونه رو با خنده می‌لرزوندیم. خواهر رخشنده منو دوست داشت، خیلی‌م دوست داشت، دلش می‌خواست یه جوری منو خوشحال بکنه، کاری واسه من بکنه، بهش گفتم یه توبره واسه من دوخت. توبره رو که تموم کرد گفت: «‌توبره دوختن شگون داره. خبر خوش می‌رسه.»
این جوری‌م شد ، فرداش آفتاب نزده سرو کله‌ی عبدالله و رخشنده پیدا شد که از ده برگشته بودند، رخشنده تا منو دید جا خورد و اخم کرد، سید عبدالله چاق شده بود، سرخ و سفید شده بود، ریش در آورده بود، بی‌حوصله نگام کرد و محلم نذاشت. پیش خود گفتم حالا که هیشکی محلم نمی‌ذاره، بزنم برم، موندن فایده نداره، هرکی منو می‌بینه اوقاتش تلخ میشه، دیگه نمی‌شد با بچه‌ها گفت و خندید، خواهر رخشنده هم ساکت شده بود. سید عبدالله رفت تو فکر و منو نگاه کرد و گفت: «چرا این پا اون پا می‌کنی مادر؟»
گفتم: «می‌خوام بزنم برم.»
خوشحال شد و گفت: «‌حالا که می‌خوای بری همین الان بیا با این ماشین که ما رو آورده برو ده.»
بچه‌ها برام نون و پنیر آوردند، من بقچه و توبره‌ای که خواهر رخشنده برام دوخته بود ورداشتم و چوبی رو که سید عوض عصا بخشیده بود دست گرفتم و گفتم: «حرفی ندارم، میرم.»
بچه‌ها رو بوسیدم و بچه‌ها منو بوسیدند و رفتم بیرون، ماشین دم در بود، سوار شدم. بچه‌ها اومدند بیرون و ماشینو دوره کردند، رخشنده و خواهرش نیومدند، سید دو تومن پول فرستاده گفته بود که یه وقت به سرم نزنه برگردم. صدای گریه‌ی خواهر رخشنده رو از تو خونه شنیدم. دختر بزرگ رخشنده گفت: «اون می‌ترسه، می‌ترسه شب یه اتفاقی بیفته.» نزدیکیای ظهر رسیدم ده، پیاده که شدم منو بردند تو یه دخمه که در کوچک و چارگوشی داشت. پاهام، دستام همه درد می‌کرد، شب برام نون و آبگوشت آوردند، شام خوردم و بلند شدم که نماز بخونم در دخمه رو باز کردم، پیش پایم دره‌ی بزرگی بود و ماه روی آن آویزان بود و همه جا مثل شیر روشن بود و صدای گرگ می‌اومد، صدای گرگ، از خیلی دور می‌اومد، و یه صدا از پشت خونه می‌گفت: «الان میاد تو رو می‌خوره گرگا پیرزنا رو دوس دارن.»
همچی به نظرم اومد که دارم دندوناشو می‌بینم، یه چیز مثل مرغ پشت بام خونه قدقد کرد و نوک زد. پیش خود گفتم خدا کنه که هوایی نشم، این جوری میشه که یکی خیالاتی میشه. از بیرون ترسیدم و رفتم تو. از فردا دیگه حوصله‌ی دره و ماه و بیرونو نداشتم، همه‌ش تو دخمه بودم، دلم گرفته بود، فکر می‌کردم که چه جوری شد که این جوری شد. گریه می‌کردم،گریه می‌کردم به غریبی امام غریب، به جوانی سقای کربلا. یاد صفیه افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود، اما از شوهرش می‌ترسیدم، با این که می‌دونستم نمی‌دونه من کجام، باز ازش می‌ترسیدم، وهم و خیال برم می‌داشت.
ده همه چیزش خوب بود، اما من نمی‌تونستم برم صدقه جمع کنم. عصرها می‌رفتم طرفای میدونچه و تاشب می‌نشستم اونجا. کاری به کار کسی نداشتم، هیشکی‌م کاری با من نداشت، کفشامو تو راه گم کرده بودم و فکر می‌کردم کاش یکی پیدا می‌شد و محض رضای خدا یه جف کفش بهم می‌بخشید، می‌ترسیدم از یکی بخوام، می‌ترسیدم به گوش سید برسه و اوقاتش تلخ بشه، حالم خوش نبود، شب‌ها خودمو کثیف می‌کردم، بی خودی کثیف می‌شدم نمی‌دونستم چرا این جوری شده‌م، هیشکی‌م نبود که بهم برسه.
یه روز درویش پیری اومد توی ده. شمایل بزرگی داشت که فروخت به من، اون شب و شب بعد، همه‌ش نشستم پای شمایل و روضه خوندم. خوشحال بودم و می‌دونستم که گدایی با شمایل ثوابش خیلی بیشتره.
یه شب که دلم گرفته بود، نشسته بودم و خیالات می‌بافتم که یه دفه دیدم صدام می‌زنن، صدا از خیلی دور بود، درو وا کردم و گوش دادم، از یه جای دور، انگار از پشت کوه‌ها صدام می‌زدند. صدا آشنا بود، اما نفهمیدم صدای کی بود، همه‌ی ترسم ریخت پا شدم شمایل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم، جاده‌ها باریک و دراز بود، و بیابون روشن بود و راه که می‌رفتم همه چیز نرم بود، جاده پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، خسته‌ام نمی‌کرد همه اینا از برکت دل روشنم بود، از برکت توجه آقاها بود، از آبادی بیرون اومدم و کنار زمین یکی نشستم خستگی در کنم که یه مرد با سه شتر پیداش شد، همونجا شروع کردم به روضه خوندن، مرد اول ترس برش داشت و بعد دلش به حالم سوخت و منو سوار کرد و خودشم سوار یکی شد. شتر سوم پشت سرما دوتا، آرام آرام می‌اومد. دلم گرفته بود و یاد شام غریبان کربلا افتادم و آهسته گریه کردم.

3
به جواد آقا گفتم میرم کار می‌کنم و نون می‌خورم، سیر کردن یه شکم که کاری نداره، کار می‌کنم و اگه حالا گدایی می‌کنم واسه پولش نیس، واسه ثوابشه، من از بوی نون گدایی خوشم میاد، از ثوابش خوشم میاد، به شما هم نباس بر بخوره، هر کس حساب خودشو خودش پس میده و جواد آقا گقت که تو خونه رام نمیده، برم هر غلطی دلم می‌خواد بکنم، و درو بست. می‌دونستم که صفیه اومده پشت در و فهمیده که جواد آقا نذاشته من برم تو و رفته خودشو زده، غصه خورده، گریه کرده، و جواد آقا که رفته توی اتاق، ننوی بچه را ت(ک*ن) داده و خودشو به نفهمی زده. می‌دونستم که یه ساعت دیگه جواد آقا میره بازار. رفتم تو کوچه‌ی روبرو و یه ساعت صبر کردم و دوباره برگشتم و در زدم که یه دفعه جواد آقا درو باز کرد و گفت: «خب؟»
و من گفتم: «هیچ.»
و راهمو کشیدم رفتم. و جواد آقا اون قدر منو نگاه کرد که از کوچه رفتم بیرون. و شمایلو از تو بقچه در آوردم و شروع کردم به مداحی مولای متقیان. زن لاغری پیدا شد که اومد نگام کرد و صدقه داد و گفت: «پیرزن از کجا میای، به کجا میری؟»
گفتم: «از بیابونا میام و دنبال کار می‌گردم.»
گفت: «تو با این سن و سال مگه می‌تونی کاری بکنی؟»
گفتم: «به قدرت خدا و کمک شاه مردان، کوه روی کوه میذارم.»
گفت: «لباس میتونی بشوری؟»
گفتم: «امام غریبان کمکم می‌کنه.»
گفت: «حالا که این طوره پشت سر من بیا.»
پشت سرش راه افتادم، رفتیم و رفتیم تو کوچه‌ی خلوتی به خونه‌ی بزرگی رسیدیم که هشتی درندشتی داشت. رفتیم تو، حیاط بزرگ بود و حوض بزرگی‌م داشت که یه دریا آب می‌گرفت وسط حیاط بود و روی سکوی کنار حوض، چند زن بزک کرده نشسته بودند عین پنجه‌ی ماه، دهنشون می‌جنبید و انگار چیزی می‌خوردند که تمومی نداشت. منو که دیدند خنده‌شون گرفت و خندیدند و هی با هم حرف می‌زدند و پچ پچ می‌کردند و بعد گفتند که من نمی‌تونم لباس بشورم، بهتره بشینم پشت در. با شمایل و بقچه نشستم پشت در، و اون زن لاغر بهم گفت هر کی در زد ربابه رو خواست راش بدم و بذارم بیاد تو. تا چند ساعت هیشکی در نزد. من نشسته بودم و دعا می‌خوندم، با خدای خودم راز و نیاز می‌کردم، گوشه‌ی دنجی بود، و از تاریکی اصلاً باکیم نبود. از حیاط سرو صدا بلند بود و نمی‌دونم کیا شلوغ می‌کردند، اون زن بهم گفته بود که سرت تو لاک خودت باشه، و منم سرم تو لاک خودم بود که در زدند، گفتم: «کیه؟»
گفت: «ربابه رو می‌خوام.»
درو وا کردم، مرد ریغونه‌ای تلوتلوخوران آمد تو و یکراست رفت داخل حیاط. از توی حیاط صدای خنده بلند شد و بعد همه چیز مثل اول ساکت شد، آروم آروم خوابم گرفت، و تو خواب دیدم بازم رفته‌م خونه‌ی صفیه و در می‌زنم که جواد آقا درو باز کرد و گفت خب؟ و من گفتم هیچ، و یک دفعه پرید بیرون و من فرار کردم و او با شلاق دنبالم کرد، تو این دلهره بودم که در زدند از خواب پریدم، ترس برم داشت، غیر جواد آقا کی می‌تونست باشه؟ گفتم: «کیه؟»
جواد آقا: «واکن.»
گفتم: «کی رو می‌خوای؟»
گفت: «ربابه رو.»
گفتم: «نیستش.»
گفت: «میگم واکن سلیطه.»
و شروع کرد به در زدن و محکم‌تر زدن. همون زن لاغر اومد و گفت: «چه خبره؟»
گفتم: «الهی من فدات شم، الهی من تصدقت، درو وا نکن.»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «اگه واکنی منو بی‌چاره می‌کنه، فکر می‌کنه اومدم این جا گدایی.»
گفت: «این کیه که می‌خواد تو رو بیچاره کنه؟»
گفتم: «جواد آقا، دامادم.»
گفت: «‌پاشو تو تاریکی قایم شو.»
پا شدم و رفتم تو تاریکی قایم شدم، زنیکه درو وا کرد، صدای قدم‌هاشو شنیدم اومد تو و غرولند کرد و رفت تو حیاط، از تو حیاط صدای غیه و خوشحالی بلند شد، بعد همه چی مثل اول آرام شد. من برگشتم و درو وا کردم، بیرون خوب و روشن و پر بود، بقچه و شمایلو برداشتم و گفتم: «یا قمر بنی هاشم، تو شاهد باش که از دست اینا چی می‌کشم.» و از در زدم بیرون.

4
اون شب صدقه جمع نکردم، نون بخور نمیری داشتم، عصا بدست، شمایل و بقچه زیر چادر، منتظر شدم، ماشین سیاهی اومد و منو سوار کرد، از شهر رفتیم بیرون سرکوچه‌ی تنگ و تاریکی پیاده‌م کرد. آخر کوچه روشنایی کم سویی بود. از شر همه چی راحت بودم، وقتش بود که دیگه به خودم برسم، به آخر کوچه که رسیدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگی بود و درخت‌های پیر و کهنه، شاخه به شاخه‌ی هم داشتند و صدای آب از همه طرف شنیده می‌شد، قندیل کهنه و روشنی از شاخه‌ی بیدی آویزون بود. زیر قندیل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گریه کردیم و بعد نشستیم به درد دل، قمرخپله و چاق مانده بود، اما شکمش، طبله‌ی شکمش وا رفته بود، فاطمه آب شده بود و چیزی ازش نمونده بود، اما هنوزم می‌خندید و آخرش گریه می‌کرد. ماهپاره گشنه‌ش بود، همانطور که چین‌های صورتش تکان تکان می‌خورد انگشتاشو می‌جوید، نمی‌دونست چشه، اما من می‌دونستم که گشنشه، بقچه‌مو باز کردم و نونا رو ریختم جلوش، فاطمه هنوز بقچه‌شو داشت و هنوزم مواظبش بود. ماهپاره شروع کرد به خوردن نونا، همچی به نظرم اومد که خوردن یادش رفته، یه جوری عجیبی می‌جوید و می‌بلعید، بعد نشستیم به صحبت، و هر سه نفرشون گله کردند که چرا به دیدنشون نمیرم، من هی قسم و آیه که نبودم، اما باورشون نمی‌شد، بعد، از گدایی حرف زدیم و من، فاطمه رو هر کارش کردم از بقچه‌ش چیزی نگفت، بعد رفتیم لب حوض، من همه چی رو براشون گفتم، گفتم که دنیا خیلی خوب شده، منم بد نیستم، صدقه جمع می‌کنم، شمایل می‌گردونم، فاطمه گفت: «حالا که شمایل می‌گردونی یه روضه قاسم برامون بخون، دلمون گرفته.»
هر چارتامون زیر درختا نشسته بودیم، من روضه خوندم، فاطمه اول خنده‌اش گرفت و بعد شروع به گریه کرد، و ما هر چار نفرمون گریه کردیم، از توی باغ هم‌های های گریه اومد.

5
دعای علقمه که تموم شد، به فکر خونه و زندگیم افتادم، همه را جمع کرده گذاشته بودم منزل امینه آغا. عصر بود که رفتم و در زدم، خودش اومد درو باز کرد. انگار که من از قبرستون برگشته‌م بهتش زد، من هیچی نگفتم، نوه‌هاش اومدند، دخترش نبود، و من دیگه نپرسیدم کجاس، می‌دونستم که مثل همیشه رفته حموم.
امینه گفت: «کجا هستی سید خانوم ؟»
گفتم: «زیر سایه‌تون.»
امینه گفت : « چه عجب از این طرفا؟»
گفتم: «اومدم ببینم زندگیم در چه حاله.»
امینه زیرزمین را نشان داد و گفت: «چند دفه سید مرتضی و جواد آقا و حوریه اومده‌ن سراغ اینا، و من نذاشتم دست بزنن، به همه‌شون گفتم هنوز خودش حی و حاضره، هر وقت که سرشو گذاشت زمین، من حرفی ندارم بیایین و ارث خودتونو ببرین.»
از زیرزمین بوی ترشی و سدر و کپک می‌اومد، قالی‌ها و جاجیم‌ها را گوشه‌ی مرطوب زیرزمین جمع کرده بودند، لوله‌های بخاری و سماورهای بزرگ و حلبی‌ها رو چیده بودند روهم، یه چیز زردی مثل گل کلم روی همه‌شون نشسته بود، بوی عجیبی همه جا بود و نفس که می‌کشیدی دماغت آب می‌افتاد، سه تا کرسی کنار هم چیده بودند، وسطشون سه تا بزغاله‌ی کوچک عین سه تا گربه، نشسته بودند و یونجه می‌خوردند. جونور عجیبی‌م اون وسط بود که دم دراز و کله‌ی سه گوشی داشت و تندتند زمین را لیس می‌زد و خاک می‌خورد.
امینه ازم پرسید: «پولا را چه کردی سید خانوم؟»
من گفتم: «کدوم پولا؟»
امینه گفت: «عزیزه نوشته که رفته بودی قم واسه خودت مقبره بخری؟»
گفتم: «تو هم باورت شد؟»
امینه گفت: «من یکی که باورم نشد، اما از دست این مردم، چه حرفا که در نمیارن.»
گفتم: «گوشت بدهکار نباشه.»
امینه پرسید: «کجاها میری، چه کارا می‌کنی؟»
گفتم: «همه جا میرم، تو قبرستونا شمایل می‌گردونم، روضه می‌خونم، مداح شده‌ام.»
بچه‌های امینه نیششان باز شد، خوشم اومد، شمایلو نشانشون دادم، ترسیدند و در رفتند.
امینه گفت: «حالا دلت قرص شد؟ دیدی که تمام دار و ندارت سر جاشه و طوری نشده؟»
گفتم: «خدا بچه‌هاتو بهت ببخشه، یه دونه از این بقچه‌هام بهم بده، می‌خوام واسه شمایلم پرده درست کنم.»
امینه گفت: «نمیشه، بچه‌هات راضی نیستن، میان و باهام دعوا می‌کنن.»
گفتم: «باشه، حالا که راضی نیستن، منم نمی‌خوام.»
و اومدم بیرون. یادم اومد که شمایل حضرت بهتره که پرده نداشته باشه، تازه گرد و غبار قبرستون‌ها کافیه که چشم ناپاک به جمال مبارکش نیفته، سر دوراهی رسیدم و نشستم و شروع کردم به روضه خوندن. مردها به تماشا ایستادند. من مصیبت می‌گفتم و گریه می‌کردم، و مردم بی‌خودی می‌خندیدند.

6
دیگه کاری نداشتم، همه‌ش تو خیابونا و کوچه‌ها ولو بودم و بچه‌ها دنبالم می‌کردند، من روضه می‌خوندم و تو یه طاس کوچک آب تربت می‌فروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمی شده بود و ناخن پاهام کنده شده بود و می‌سوخت، چیزی تو گلوم بود و نمیذاشت صدام دربیاید، تو قبرستون می‌خوابیدم، گرد و خاک همچو شمایلو پوشانده بود که دیگه صورت حضرت پیدا نبود، دیگه گشنه‌م نمی‌شد، آب، فقط آب می‌خوردم، گاهی هم هوس می‌کردم که خاک بخورم، مثل اون حیوون کوچولو که وسط بره‌ها نشسته بود و زمین را لیس می‌زد. زخم گنده‌ای به اندازه‌ی کف دست تو دهنم پیدا شده بود که مرتب خون پس می‌داد، دیگه صدقه نمی‌گرفتم، توی جماعت گاه گداری بچه‌هامو می‌دیدم که هروقت چشمشون به چشم من می‌افتاد خودشونو قایم می‌کردند. شب جمعه تو قبرستون بودم، و پشت مرده شور خونه نماز می‌خوندم که پسر بزرگ سید مرتضی و آقا مجتبی اومدند سراغ من که بریم خونه. من نمی‌خواستم برم. اونا منو به زور بردند و سوار ماشین کردند و رفتیم و من یه دفعه خودمو تو باغ بزرگی دیدم. منو زیر درختی گذاشتند و خودشون رفتند تو یه اتاق بزرگی که روشن بود و بعد با مرد چاقی اومدند بیرون و ایستادند به تماشای من. پسر سید مرتضی و آقا مجتبی رفتند پشت درختا و دیگه پیداشون نشد، دو نفر اومدند و منو بردند تو یه راهروی تاریک. و انداختنم تو یه اتاق تاریک و من گرفتم خوابیدم. فردا صبح اتاق پر گدا بود و وقتی منو دیدند، ازم نون خواستند و من روضه‌ی ابوالفضل براشون خوندم. توی یه گاری برامون آبگوشت آوردند و ما همه رفتیم توی باغ که آبگوشت بخوریم، اما زخم بزرگ شده دهنمو پر کرده بود و من نمی‌تونستم چیزی قورت بدم، بین اونهمه آدم هیشکی به شمایل من عقیده نداشت، یه شب خواب صفیه و حوریه رو دیدم، و یه شب دیگه بچه‌های سید عبدالله رو و شبای دیگه خواب حضرتو، مثل آدمای هوایی ناراحت بودم، از همه طرف بهم فحش می‌دادند، بد و بیراه می‌گفتند، می‌خواستم برم بیرون. اما پیرمرد کوتوله‌ای جلو در نشسته بود که هر وقت نزدیکش می‌شدم چوبشو یلند می‌کرد و داد می‌زد: «کیش کیش.» یه روز کمال پسر بزرگ صفیه با یه پسر دیگه اومدند سراغ من. صفیه برام کته و نون و پیاز فرستاده بود. کمال بهم گفت همه می‌دونن که من تو گداخونه‌ام، چشماش پر شد و زد زیر گریه. بعد بهم گفت که من می‌تونم از راه آب در برم، بعد خواست کفشاشو بهم ببخشه و ترسید باهاش دعوا بکنند، من ‎از جواد آقا می‌ترسیدم، از سید مرتضی می‌ترسیدم، از بیرون می‌ترسیدم، از اون تو می‌ترسیدم. به کمال گفتم: «اگر خدا بخواد میام بیرون.»
اونا رفتند و پیرمرد جلو در نصف کته و پیازمو ور داشت و بقیه شو بهم داد.
شب شد و من وسط درختا قایم شدم و سفیدی که زد، من راه آبو پیدا کردم و بقچه و شمایلو بغل کردم و مثل مار خزیدم توی راه آب، چار دست و پا از وسط لجن‌ها رد شدم، بیرون که رسیدم آفتاب زد و خونه‌ها به رنگ آتش در اومد.

7
از اون‌وقت به بعد، دیگه حال خوشی نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شکمم آویزون بود، دست به دیوار می‌گرفتم و راه می‌رفتم، یه چیز عجیبی مثل قوطی حلبی، تو کله‌ام صدا می‌کرد، یه چیز مثل حلقه‌ی چاه از تو زمین باهام ‎حرف می‌زد، شمایل حضرت باهام حرف می‌زد، امام غریبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف می‌زدند، یه روز بچه‌های سید عبدالله رو دیدم که خبر دادند خاله‌شون مرده، من می‌دونستم، از همه چیز خبر داشتم.
یه روز بی‌خبر رفتم خونه امینه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حیاط دور هم جمع‎بودند، سید اسدالله و عزیزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگیمو تقسیم می‌کردند، هیشکی منو ندید، باهم کلنجار می‌رفتند، به هم‌دیگه فحش می‌دادند، به سر و کله‌ی هم می‌پریدند، جواد آقا و سید عبدالله با هم سر قالی‌ها دعوا داشتند، و امینه زار زار گریه می‌کرد که همه زحمتا رو اون کشیده و چیزی بهش نرسیده، صدای فاطمه رو از زیرزمین شنیدم که صدام می‌کرد، یه دفعه کمال منو دید و داد کشید، همه برگشتند و نگاه کردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا که چشمانش دودو می‌زد داد کشید: «می‌بینی چه کارا می‌کنی؟» 
من دهنمو باز کردم ولی نتونستم چیزی بگم و شمایلو به دیوار تکیه دادم، اونا اوّل من و بعد شمایل حضرتو نگاه کردند.
جواد آقا گفت: «بقچه‌تو وا کن، می‌خوام بدونم اون تو چی هس.»
امینه گفت: «سید خانوم بقچه‌تو وا کن و خیالشونو راحت کن.»
جواد آقا گفت: «یه عمره سر همه‌مون کلاه گذاشته، د یاالله زود باش.»
بقچه مو باز کردم و اول نون خشکه‌ها رو ریختم جلو شمایل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه کردند و روشونو کردند طرف دیگه، کمال پسر صفیه با صدای بلند به گریه افتاد.
نویسنده: غلام‌حسین ساعدی
منبع: www.dibache.com

ارسی شکر است

هیچ جای دنیا‌تر و خشک را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی‌بان‌های انزلی به گوشم رسید که «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هایی که دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما کاسب‌کارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را کسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض کرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان کردند و هر تکه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم که به چه بامبولی یخه‌مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم که صف شکافته شد و عنق منکسر و منحوس دو نفر از ماموران تذکره که انگاری خود انکر و منکر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به کلاه با صورت‌هایی اخمو و عبوس و سبیل‌های چخماقی از بناگوش دررفته‌ای که مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حرکتشان آورده بود در مقابل ما مانند آینه‌ی دق حاضر گردیدند و همین که چشمشان به تذکره‌ی ما افتاد مثل این‌که خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یکه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تکان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینکه به قول بچه‌های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز کرده بالاخره یکیشان گفت «چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟»
گفتم « ماشاءالله عجب سوالی می‌فرمایید، پس می‌خواهید کجایی باشم؛ البته که ایرانی هستم، هفت جدم هم ایرانی بوده‌اند، در تمام محله‌ی سنگلج مثل گاو پیشانی سفید احدی پیدا نمی‌شود که پیر غلامتان را نشناسد!»
ولی خیر، خان ارباب این حرف‌ها سرش نمی‌شد و معلوم بود که کار یک شاهی و صد دینار نیست و به آن فراش‌های چنانی حکم کرد که عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا «تحقیقات لازمه به عمل آید» و یکی از آن فراش‌ها که نیم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشیری از لای شال ریش ریشش بیرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو بیفت» و ما هم دیگر حساب کار خود را کرده و ماست‌ها را سخت کیسه انداختیم. اول خواستیم هارت و هورت و باد و بروتی به خرج دهیم ولی دیدیم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.
خداوند هیچ کافری را گیر قوم فراش نیندازد! دیگر پیرت می‌داند که این پدر آمرزیده‌ها در یک آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چیزی که توانستیم از دستشان سالم بیرون بیاوریم یکی کلاه فرنگیمان بود و دیگری ایمانمان که معلوم شد به هیچ کدام احتیاجی نداشتند. والا جیب و بغل و سوراخی نماند که آن را در یک طرفه‌ی‌العین خالی نکرده باشند و همین که دیدند دیگر کما هو حقه به تکالیف دیوانی خود عمل نموده‌اند ما را در همان پشت گمرک‌خانه‌ی ساحل انزلی تو یک هولدونی تاریکی انداختند که شب اول قبر پیشش روشن بود و یک فوج عنکبوت بر در و دیوارش پرده‌داری داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بین راه تا وقتی که با کرجی از کشتی به ساحل می‌آمدیم از صحبت مردم و کرجی‌بانها جسته جسته دستگیرم شده بود که باز در تهران کلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگیر و ببند از نو شروع شده و حکم مخصوص از مرکز صادر شده که در تردد مسافرین توجه مخصوص نمایند و معلوم شد که تمام این گیر و بست‌ها از آن بابت است. مخصوصا که مامور فوق‌العاده‌ای هم که همان روز صبح برای این کار از رشت رسیده بود محض اظهار حسن خدمت و لیاقت و کاردانی دیگر‌تر و خشک را با هم می‌سوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بی‌پناه افتاده و درضمن هم پا تو کفش حاکم بیچاره کرده و زمینه‌ی حکومت انزلی را برای خود حاضر می‌کرد و شرح خدمات وی دیگر از صبح آن روز یک دقیقه‌ی راحت به سیم تلگراف انزلی به تهران نگذاشته بود.
من در اول چنان خلقم تنگ بود که مدتی اصلا چشمم جایی را نمی‌دید ولی همین که رفته رفته به تاریکی این هولدونی عادت کردم معلوم شد مهمان‌های دیگری هم با ما هستند. اول چشمم به یک نفر از آن فرنگی‌مآب‌های کذایی افتاد که دیگر تا قیام قیامت در ایران نمونه و مجسمه‌ی لوسی و لغوی و بی‌سوادی خواهند ماند و یقینا صد سال دیگر هم رفتار و کردارشان تماشاخانه‌های ایران را (گوش شیطان کر) از خنده روده‌بر خواهد کرد. آقای فرنگی‌مآب ما با یخه‌ای به بلندی لوله‌ی سماوری که دود خط آهن‌های نفتی قفقاز تقریبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالای طاقچه‌ای نشسته و در تحت فشار این یخه که مثل کندی بود که به گردنش زده باشند در این تاریک و روشنی غرق خواندن کتاب رومانی بود. خواستم جلو رفته یک «بن جور موسیویی» قالب زده و به یارو برسانم که ما هم اهل بخیه‌ایم ولی صدای سوتی که از گوشه‌ای از گوشه‌های محبس به گوشم رسید نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشی چیزی جلب نظرم را کرد که در وهله‌ی اول گمان کردم گربه‌ی براق سفیدی است که بر روی کیسه‌ی خاکه زغالی چنبره زده و خوابیده باشد ولی خیر معلوم شد شیخی است که به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه‌ی براق سفید هم عمامه‌ی شیفته و شوفته‌ی اوست که تحت‌الحنکش باز شده و درست شکل دم گربه‌ای را پیدا کرده بود و آن صدای سیت و سوت هم صوت صلوات ایشان بود.
پس معلوم شد مهمان سه نفر است. این عدد را به فال نیکو گرفتم و می‌خواستم سر صحبت را با رفقا باز کنم شاید از درد یکدیگر خبردار شده چاره‌ای پیدا کنیم که دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صدای زیادی جوانک کلاه نمدی بدبختی را پرت کردند توی محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصی که از رشت آمده بود برای ترساندن چشم اهالی انزلی این طفلک معصوم را هم به جرم آن که چند سال پیش در اوایل شلوغی مشروطه و استبداد پیش یک نفر قفقازی نوکر شده بود در حبس انداخته است. یاروی تازه وارد پس از آن که دید از آه و ناله و غوره چکاندن دردی شفا نمی‌یابد چشم‌ها را با دامن قبای چرکین پاک کرده و در ضمن هم چون فهمیده بود قراولی کسی پشت در نیست یک طوماری از آن فحش‌های آب نکشیده که مانند خربزه‌ی گرگاب و تنباکوی هکان مخصوص خاک ایران خودمان است، نذر جد و آباد (آباء) این و آن کرد و دو سه لگدی هم با پای برهنه به در و دیوار انداخت و وقتی که دید در محبس هرقدر هم پوسیده باشد باز از دل مأمور دولتی سخت‌تر است تف تسلیمی به زمین و نگاهی به صحن محبس انداخت و معلومش شد که تنها نیست. من که فرنگی بودم و کاری از من ساخته نبود، از فرنگی‌مآب هم چشمش آبی نمی‌خورد. این بود که پابرچین پابرچین به طرف آقا شیخ رفته و پس از آن که مدتی زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدایی لرزان گفت: «جناب شیخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چیست؟ آدم والله خودش را بکشد از دست ظلم مردم آسوده شود!»
به شنیدن این کلمات مندیل جناب شیخ مانند لکه ابری آهسته به حرکت آمد و از لای آن یک جفت چشمی نمودار گردید که نگاه ضعیفی به کلاه نمدی انداخته و از منفذ صوتی که بایستی در زیر آن چشم‌ها باشد و درست دیده نمی‌شد با قرائت و طمأنینه‌ی تمام کلمات ذیل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گردید: ‌«مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده که الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس…»
کلاه نمدی از شنیدن این سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمایشات جناب آقا شیخ تنها کلمه‌ی کاظمی دستگیرش شده بود گفت: «نه جناب اسم نوکرتان کاظم نیست رمضان است. مقصودم این بود که کاش اقلا می‌فهمیدیم برای چه ما را اینجا زنده به گور کرده‌اند.»
این دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحیه‌ی قدس این کلمات صادر شد: «جزاکم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو که عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بای نحو کان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسید. علی‌العجاله در حین انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذکر خالق است که علی کل حال نعم الاشتغال است».
رمضان مادر مرده که از فارسی شیرین جناب شیخ یک کلمه سرش نشد مثل آن بود که گمان کرده باشد که آقا شیخ با اجنه و از ما بهتران حرف می‌زند یا مشغول ذکر اوراد و عزایم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زیر لب بسم‌اللهی گفت و یواشکی بنای عقب کشیدن را گذاشت. ولی جناب شیخ که آرواره‌ی مبارکشان معلوم می‌شد گرم شده است بدون آن که شخص مخصوصی را طرف خطاب قرار دهند چشم‌ها را به یک گله دیوار دوخته و با همان قرائت معهود پی خیالات خود را گرفته و می‌فرمودند: «لعل که علت توقیف لمصلحه‌ی یا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلک رجای واثق هست که لولاالبداء عما قریب انتهاء پذیرد و لعل هم که احقر را کان لم یکن پنداشته و بلارعایه‌ی‌المرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلکه و دمار تدریجی قرار دهند و بناء علی هذا بر ماست که بای نحو کان مع الواسطه او بلاواسطه‌ی‌الغیر کتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عالیه استمداد نموده و بلاشک به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضی‌المرام مستخلص شده و برائت مابین الاماثل ولاقران کالشمس فی وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گردید…»
رمضان طفلک یکباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به این سر کشانده و مثل غشی‌ها نگاه‌های ترسناکی به آقا شیخ انداخته و زیرلبکی هی لعنت بر شیطان می‌کرد و یک چیز شبیه به آیه‌ی‌الکرسی هم به عقیده‌ی خود خوانده و دور سرش فوت می‌کرد و معلوم بود که خیالش برداشته و تاریکی هم ممد شده دارد زهره‌اش از هول و هراس آب می‌شود. خیلی دلم برایش سوخت. جناب شیخ هم که دیگر مثل اینکه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلس‌القول گرفته باشد دست‌بردار نبود و دست‌های مبارک را که تا مرفق از آستین بیرون افتاده و از حیث پرمویی دور از جناب شما با پاچه‌ی گوسفند بی‌شباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حرکاتی غریب و عجیب بدون آن که نگاه تند و آتشین خود را از آن یک گله دیوار بی‌گناه بردارد گاهی با توپ و تشر هرچه تمام‌تر مأمور تذکره را غایبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اینکه بخواهد برایش سرپاکتی بنویسد پشت سر هم القاب و عناوینی از قبیل «علقه مضغه»، «مجهول الهویه»، «فاسد العقیده»، «شارب الخمر»، «تارک الصلوه‌ی»، «ملعون الوالدین» و «ولدالزنا»‌ و غیره و غیره (که هرکدامش برای مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانه‌ی هر مسلمانی کافی و از صدش یکی در یادم نمانده) نثار می‌کرد و زمانی با طمأنینه و وقار و دلسوختگی و تحسر به شرح «بی مبالاتی نسبت به اهل علم و خدام شریعت مطهره» و «توهین و تحقیری که به مرات و به کرات فی کل ساعه‌ی» بر آن‌ها وارد می‌آید و «نتایج سوء دنیوی و اخروی» آن پرداخته و رفته رفته چنان بیانات و فرمایشات موعظه‌آمیز ایشان درهم و برهم و غامض می‌شد که رمضان که سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند یک کلمه‌ی آن را بفهمد و خود چاکرتان هم که آن همه قمپز عربی‌دانی می‌کرد و چندین سال از عمر عزیز زید و عمرو را به جان یکدیگر انداخته و به اسم تحصیل از صبح تا شام به اسامی مختلف مصدر ضرب و دعوی و افعال مذمومه‌ی دیگر گردیده و وجود صحیح و سالم را به قول بی‌اصل و اجوف این و آن و وعده و وعید اشخاص ناقص‌العقل متصل به این باب و آن باب دوانده و کسر شأن خود را فراهم آورده و حرف‌های خفیف شنیده و قسمتی از جوانی خود را به لیت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصیل معلوم و مجهول نموده بود، به هیچ نحو از معانی بیانات جناب شیخ چیزی دستگیرم نمی‌شد.
در تمام این مدت آقای فرنگی‌مآب در بالای همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توی نخ خواندن رومان شیرین خود بود و ابدا اعتنایی به اطرافی‌های خویش نداشت و فقط گاهی لب و لوچه‌ای تکانده و تُک یکی از دو سبیلش را که چون دو عقرب جراره بر کنار لانه‌ی دهان قرار گرفته بود به زیر دندان گرفته و مشغول جویدن می‌شد و گاهی هم ساعتش را درآورده نگاهی می‌کرد و مثل این بود که می‌خواهد ببیند ساعت شیر و قهوه رسیده است یا نه.
رمضان فلک زده که دلش پر و محتاج به درد دل و از شیخ خیری ندیده بود چاره را منحصر به فرد دیده و دل به دریا زده مثل طفل گرسنه‌ای که برای طلب نان به نامادری نزدیک شود به طرف فرنگی‌مآب رفته و با صدایی نرم و لرزان سلامی کرده و گفت: «آقا شما را به خدا ببخشید! ما یخه چرکین‌ها چیزی سرمان نمی‌شود، آقا شیخ هم که معلوم است جنی و غشی است و اصلا زبان ما هم سرش نمی‌شود عرب است. شما را به خدا آیا می‌توانید به من بفرمایید برای چه ما را تو این زندان مرگ انداخته‌اند؟»
به شنیدن این کلمات آقای فرنگی‌مآب از طاقچه پایین پریده و کتاب را دولا کرده و در جیب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و «برادر، برادر» گویان دست دراز کرد که به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را کمی عقب کشید و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بی‌خود به سبیل خود ببرند و محض خالی نبودن عریضه دست دیگر را هم به میدان آورده و سپس هر دو را روی سینه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستین جلیقه جا داده و با هشت رأس انگشت دیگر روی پیش سینه‌ی آهاردار بنای تنبک زدن را گذاشته و با لهجه‌ای نمکین گفت: «ای دوست و هموطن عزیز! چرا ما را اینجا گذاشته‌اند؟ من هم ساعت‌های طولانی هر چه کله‌ی خود را حفر می‌کنم آبسولومان چیزی نمی‌یابم نه چیز پوزیتیف نه چیز نگاتیف. آبسولومان آیا خیلی کومیک نیست که من جوان دیپلمه از بهترین فامیل را برای یک… یک کریمینل بگیرند و با من رفتار بکنند مثل با آخرین آمده؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر که میوه‌جات آن است هیج تعجب‌آورنده نیست. یک مملکت که خود را افتخار می‌کند که خودش را کنستیتوسیونل اسم بدهد باید تریبونال‌های قانانی داشته باشد که هیچ کس رعیت به ظلم نشود. برادر من در بدبختی! آیا شما اینجور پیدا نمی‌کنید؟»
رمضان بیچاره از کجا ادراک این خیالات عالی برایش ممکن بود و کلمات فرنگی به جای خود دیگر از کجا مثلا می‌توانست بفهمد که «حفر کردن کله» ترجمه‌ی تحت‌اللفظی اصطلاحی است فرانسوی و به معنی فکر و خیال کردن است و به جای آن در فارسی می‌گویند «هرچه خودم را می‌کشم…» یا «هرچه سرم را به دیوار می‌زنم…» و یا آن که «رعیت به ظلم» ترجمه‌ی اصطلاح دیگر فرانسوی است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان از شنیدن کلمه‌ی رعیت و ظلم پیش عقل نافص خود خیال کرد که فرنگی‌مآب او را رعیت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملک تصور نموده و گفت: «نه آقا، خانه زاد شما رعیت نیست. همین بیست قدمی گمرک خانه شاگرد قهوه‌چی هستم!»
جناب موسیو شانه‌ای بالا انداخته و با هشت انگشت به روی سینه قایم ضربش را گرفته و سوت زنان بنای قدم زدن را گذاشته و بدون آن که اعتنایی به رمضان بکند دنباله‌ی خیالات خود را گرفته و می‌گفت: «رولوسیون بدون اولوسیون یک چیزی است که خیال آن هم نمی‌تواند در کله داخل شود! ما جوان‌ها باید برای خود یک تکلیفی بکنیم در آنچه نگاه می‌کند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه می‌کند در روی این سوژه یک آرتیکل درازی نوشته‌ام و با روشنی کور کننده‌ای ثابت نموده‌ام که هیچ کس جرأت نمی‌کند روی دیگران حساب کند و هر کس به اندازه‌ی… به اندازه‌ی پوسیبیلیته‌اش باید خدمت بکند وطن را که هر کس بکند تکلیفش را! این است راه ترقی! والا دکادانس ما را تهدید می‌کند. ولی بدبختانه حرف‌های ما به مردم اثر نمی‌کند. لامارتین در این خصوص خوب می‌گوید…» و آقای فیلسوف بنا کرد به خواندن یک مبلغی شعر فرانسه که از قضا من هم سابق یکبار شنیده و می‌دانستم مال شاعر فرانسوی ویکتور هوگو است و دخلی به لامارتین ندارد.
رمضان از شنیدن این حرف‌های بی سر و ته و غریب و عجیب دیگر به کلی خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بنای ناله و فریاد و گریه را گذاشت و به زودی جمعی در پشت در آمده و صدای نتراشیده و نخراشیده‌ای که صدای شیخ حسن شمر پیش آن لحن نکیسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: «مادر فلان! چه دردت است حیغ و ویغ راه انداخته‌ای. مگر …ات را می‌کشند این چه علم شنگه‌ای است! اگر دست از این جهود بازی و کولی گری برنداری وامی‌دارم بیایند پوزه بندت بزنند…!» رمضان با صدایی زار و نزار بنای التماس و تضرع را گذاشته و می‌گفت: «آخر‌ای مسلمانان گناه من چیست؟ اگر دزدم بدهید دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگیرند، گوشم را به دروازه بکوبند، چشمم را درآورند، نعلم بکنند. چوب لای انگشتهایم بگذارند، شمع آجینم بکنند ولی آخر برای رضای خدا و پیغمیر مرا از این هولدونی و از گیر این دیوانه‌ها و جنی‌ها خلاص کنید! به پیر، به پیغمبر عقل دارد از سرم می‌پرد. مرا با سه نفر شریک گور کرده‌اید که یکیشان اصلا سرش را بخورد فرنگی است و آدم اگر به صورتش نگاه کند باید کفاره بدهد و مثل جغد بغ کرده آن کنار ایستاده با چشم‌هایش می‌خواهد آدم را بخورد. دو تا دیگرشان هم که یک کلمه زبان آدم سرشان نمی‌شود و هر دو جنی‌اند و نمی‌دانم اگر به سرشان بزند و بگیرند من مادر مرده را خفه کنند کی جواب خدا را خواهد داد…؟»
بدبخت رمضان دیگر نتوانست حرف بزند و بغض بیخ گلویش را گرفته و بنا کرد به هق هق گریه کردن و باز همان صدای نفیر کذایی از پشت در بلند شد و یک طومار از آن فحش‌های دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.
دلم برای رمضان خیلی سوخت. جلو رفتم، دست بر شانه‌اش گذاشته گفتم: «پسر جان، من فرنگی کجا بودم. گور پدر هرچه فرنگی هم کرده! من ایرانی و برادر دینی توام. چرا زهره‌ات را باخته‌ای؟ مگر چه شد؟ تو برای خودت جوانی هستی. چرا این طور دست و پایت را گم کرده‌ای…؟»
رمضان همین که دید خیر راستی راستی فارسی سرم می‌شود و فارسی راستاحسینی باش حرف می‌زنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و کی ببوس و چنان ذوقش گرفت که انگار دنیا را بش داده‌اند و مدام می‌گفت: «هی قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائکه‌ای! خدا خودش تو را فرستاده که جان مرا بخری!» گفتم: «پسر جان آرام باش. من ملائکه که نیستم هیچ، به آدم بودن خودم هم شک دارم. مرد باید دل داشته باشد. گریه برای چه؟ اگر هم‌قطارهایت بدانند که دستت خواهند انداخت و دیگر خر بیار و خجالت بار کن…» گفت: «ای درد و بلات به جان این دیوانه‌ها بیفتد! به خدا هیچ نمانده بود زهره‌ام بترکد. دیدی چه طور این دیوانه‌ها یک کلمه حرف سرشان نمی‌شود و همه‌اش زبان جنی حرف می‌زنند؟»
گفتم: «داداش جان اینها نه جنی‌اند نه دیوانه، بلکه ایرانی و برادر وطنی و دینی ما هستند!» رمضان از شنیدن این حرف مثلی اینکه خیال کرده باشد من هم یک چیزیم می‌شود نگاهی به من انداخت و قاه قاه بنای خنده را گذاشته و گفت «تو را به حضرت عباس آقا دیگر شما مرا دست نیندازید. اگر اینها ایرانی بودند چرا از این زبان‌ها حرف می‌زنند که یک کلمه‌‌اش شبیه به زبان آدم نیست؟» گفتم «رمضان این هم که اینها حرف می‌زنند زبان فارسی است منتهی…» ولی معلوم بود که رمضان باور نمی‌کرد و بینی و بین‌الله حق هم داشت و هزار سال دیگر هم نمی‌توانست باور کند و من هم دیدم زحمتم هدر است و خواستم از در دیگری صحبت کنم که یک دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلی وارد و گفت «یالله! مشتلق مرا بدهید و بروید به امان خدا. همه‌تان آزادید…»
رمضان به شنیدن این خبر عوض شادی خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و می‌گفت «والله من می‌دانم اینها هروقت می‌خواهند یک بندی را به دست میرغضب بدهند این جور می‌گویند، خدایا خودت به فریاد ما برس!» ولی خیر معلوم شد ترس و لرز رمضان بی‌سبب است. مأمور تذکره صبحی عوض شده و به جای آن یک مأمور تازه‌ی دیگری رسیده که خیلی جا سنگین و پرافاده است و کباده‌ی حکومت رشت را می‌کشد و پس از رسیدن به انزلی برای اینکه هرچه مأمور صبح ریسیده بود مأمور عصر چله کرده باشد اول کارش رهایی ما بوده. خدا را شکر کردیم می‌خواستیم از در محبس بیرون بیاییم که دیدیم یک جوانی را که از لهجه و ریخت و تک و پوزش معلوم می‌شد از اهل خوی و سلماس است همان فراش‌های صبحی دارند می‌آورند به طرف محبس و جوانک هم با یک زبان فارسی مخصوصی که بعدها فهمیدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمام‌تر از «موقعیت خود تعرض» می‌نمود و از مردم «استرحام» می‌کرد و «رجا داشت» که گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهی به او انداخته و با تعجب تمام گفت «بسم الله الرحمن الرحیم این هم باز یکی. خدایا امروز دیگر هرچه خل و دیوانه داری این‌جا می‌فرستی! به داده شکر و به نداده‌ات شکر!»
خواستم بش بگویم که این هم ایرانی و زبانش فارسی است ولی ترسیدم خیال کند دستش انداخته‌ام و دلش بشکند و به روی بزرگواری خودمان نیاوردیم و رفتیم در پی تدارک یک درشکه برای رفتن به رشت و چند دقیقه بعد که با جناب شیخ و خان فرنگی‌مآب دانگی درشکه‌ای گرفته و در شرف حرکت بودیم دیدیم رمضان دوان دوان آمد یک دستمال آجیل به دست من داد و یواشکی در گوشم گفت «ببخشید زبان درازی می‌کنم ولی والله به نظرم دیوانگی اینها به شما هم اثر کرده والا چه طور می‌شود جرات می‌کنید با اینها همسفر شوید!» گفتم «رمضان ما مثل تو ترسو نیستیم!» گفت «دست خدا به همراهتان، هر وقتی که از بی‌همزبانی دلتان سر رفت از این آجیل بخورید و یادی از نوکرتان بکنید». شلاق درشکه‌چی بلند شد و راه افتادیم و جای دوستان خالی خیلی هم خوش گذشت و مخصوصا وقتی که در بین راه دیدیم که یک مأمور تذکره‌ی تازه‌ای با چاپاری به طرف انزلی می‌رود کیفی کرده و آنقدر خندیدیم که نزدیک بود روده‌بر بشویم.
نویسنده: محمدعلی جمال‌زاده
منبع: www.dibache.com

شور و شوق

وقتی گریس در دره‌ی اتاوا دنبال خانه‌ی تابستانی خانواده‌ی تراورس می‌گردد سال‌ها از آخرین باری که گذرش به آن ناحیه از کشور افتاده‌ می‌گذرد و همه چیز خیلی فرق کرده است. بزرگ‌راه شماره‌ی هفت حالا خارج از شهری که قبلا راست از وسط آن رد می‌شد افتاده و در جاهایی که قبلا پیچ‌درپیچ بود صاف و مستقیم شده است. آن قسمت از کانادا آن‌قدر دریاچه دارد که هیچ نقشه‌ای تمام آن‌ها را نشان نمی‌دهد. وقتی گریس بالاخره جای تقریبی دریاچه‌ی سبوت را پیدا می‌کند، یا دست‌کم فکر می‌کند که حدود آن را به یاد آورده است، یک عالمه راه از جاده‌ی اصلی به آن طرف می‌رود و وقتی یکی از آن‌ها را انتخاب می‌کند باز هم چند جا به دوراهی‌هایی می‌رسد که هر کدام از راه‌هاشان اسمهای نا‌آشنایی دارند که او هیچ یک را به یاد ندارد، چون چهل سال قبل که او در آن‌جا زندگی می‌کرد خیابان‌ها اسم نداشتند و هیچ کدام اسفالت نبودند و فقط راه باریکی به طرف دریاچه می‌رفت که آن‌هم انگار تصادفی از کنار دریاچه ‌گذشته بود.
در کنار دریاچه دهکده‌ای است یا شاید هم بتوان گفت شهرکی مس(ک*ی)، چون نه اداره‌ی پست دارد و نه مغازه‌ی خرت و پرت فروشی سوت‌وکوری که در تمام دهکده‌های آن ناحیه هست. خانه‌های شهرک همه کنار چهار یا پنج خیابان ساحل دریاچه ساخته شده‌اند و پارکینگ‌های جلوشان تمام پیاده‌رو را گرفته است. انگار بیش‌تر خانه‌های شهرک خانه‌‌هایی ییلاقی هستند که صاحبان‌شان فقط تابستان‌ها در آن‌ها می‌مانند و از همین الان پنجره‌هاشان را برای زمستان تخته‌کوبی کرده اند. اما از  وسایل بدن‌سازی، اجاق‌های کباب پزی، دوچرخه ها، موتورسیکلت‌ها و میزهای سفری که در بعضی از حیاط‌ها است می‌توان فهمید که کسانی هم تمام سال در آن شهرک زندگی می‌کنند. توی تک‌وتوکی از حیاط‌ها مردم نشسته‌اند و در این روز گرم تابستانی ناهار یا آبجو می‌خوردند. معلوم است که پشت پنجره‌های دیگری که با پرچم و یا کرکره‌های فلزی پوشیده شده‌اند هم دانش‌آموزان و هیپی‌های قدیمی تنها زندگی می‌کنند، چون خانه‌هاشان وسایل گرمایی برای زمستان دارد.
چیزی نمانده است که گریس راه اش را کج کند و برگردد که چشمش به خانه‌ای هشت ضلعی می‌افتد که کناره‌های بام و روی درهایش نقش‌هایی برجسته دارد. آن‌جا قبلا خانه‌ی خانواده وود بود. گریس همیشه فکر می‌کرد که آن خانه هشت در دارد اما حالا می‌دید که فقط چهار تا در دارد. هیچ وقت داخل خانه نرفته بود تا سر در بیاورد که این فضای چندضلعی چه‌طور به اتاق تبدیل شده است. خانم و آقای وود آن موقع هم‌سن و سال حالای گریس بودند و هیچ کدام از بچه‌ها یا دوست‌ها‌شان به دیدن‌شان نمی‌رفت. از آن ساختمان زیبا و مجلل حالا خرابه‌ای به جامانده است که همسایه‌های شلخته وسایل کهنه و اسباب بازی‌های بچه‌هاشان  را تو حیاط آن ریخته‌اند.
گریس که می‌داند خانه‌ی خانواده‌ی تراورس هم باید همان حوالی باشد بالاخره آن را پیدا می‌کند. اما اوضاع خانه تراورس‌ها هم چندان تعریفی ندارد. راه ماشین‌رویی که به دریاچه می‌رود از کنار خانه می‌گذرد و درست چسبیده به ایوان‌های دور تا دور آن، ساختمان‌های جدیدی ساخته شده است. 
آن ساختمان اولین خانه با ایوان‌های سرتاسری بود که گریس دیده بود. ایوان‌ها سایبان‌هایی داشتند که از هره‌ی بام بیرون ‌آمده بودند و تمام اطراف خانه را ‌پوشانده بودند. دیدن آن ساختمان آدم را یاد تابستان‌های گرم می‌انداخت. بعدها گریس شبیه این معماری را در استرالیا زیاد دیده بود.
آن وقت‌ها می‌شد از ایوان خانه پایین دوید، از راه شن‌ریزی شده‌ی ماشین‌رو ‌گذشت، بته‌های علف هرز و توت فرنگی‌های وحشی را زیرپا له کرد و توی دریاچه پرید یا حتی شیرجه زد. اما الان از کنار خانه به سختی می‌توان دریاچه را دید. دو طرف مسیر راهی که به دریاچه می‌رسد خانه ساخته‌اند، حتی یکی از خانه‌ها که دو تا پارکینگ دارد درست روی آن راه شن‌ریزی شده قرار گرفته است.
گریس وقتی راه افتاده بود تا راهی این سفر غیر معمول بشود خودش هم درست نمی‌دانست در پی چه‌چیزی است. شاید بدترین اتفاقی که ممکن بود بیفتد این بود که چیزی را که دنبالش بود پیدا کند. اگر آن خانه پر از خاطره با ایوان‌های زیبایش و دریاچه جلو آن و ردیف درختهای افرا و سرو و نخل پشت آن دست نخورده و سالم همان‌طور که گریس به یاد داشت مانده بود لابد او است از دیدن آن جا می‌خورد. گریس خودش بسبت به آن روزهایی که در آن‌جا زندگی می‌کرد تغییر کرده است. اما حالا کنار  خانه که خالی افتاده است و مثل تابلویی که سال‌ها زیر باد و باران مانده باشد رنگ آن پریده ایستاده است. معلوم نیست چه موقع پنجره‌های قدیمی را با پنجره‌هایی به آن یی‌ریختی عوض کرده‌اند. گریس به خانه خیره شده و از این که خانه هم به اندازه خودش تغییر کرده خوش‌حال است. ممکن‌ بود که  همه چیز نیست و نابود شده باشد و لابد آن‌وقت باید می‌نشست و برای چیزهایی که از دست داده یود سوگواری می‌کرد. اما شاید در آن صورت هم از این‌که دیگر هیچ نشانی از آن روزها نمانده بود ته دلش احساس خوش‌حالی می‌کرد.
آن خانه را آقای تراورس به عنوان هدیه‌ی عروسی برای خانم تراورس ساخته بود یا در حقیقت داده بود برایش بسازند. وقتی که گریس اولین بار خانه را دید سی سالی از ساختن آن می‌گذشت و بچه‌های خانم تراورس پخش و پلا شده بودند. گرچن بیست و هشت یا بیست و نه ساله بود. ازدواج کرده بود و خودش بچه داشت. موری بیست و یک سالش بود و سال آخر دانشگاه بود و نیل سی و چند سالی داشت. هرچند که نیل تراورس نبود، او نیل بارو بود. خانم تراورس قبل از ازدواج با آقای تراورس با مرد دیگری ازدواج کرده بود اما آن مرد خیلی زود مرده بود. بعد از مرگ او خانم تراورس چند سال تنها زندگی کرده بود و خرج زندگی خودش و بچه‌ را از راه تدریس انگلیسی تجاری در یک موسسه‌ی آموزش مهارت‌های اداری درآورده بود. آقای تراورس هر وقت حرفی از دوره‌ی قبل ملاقاتش با خانم تراورس به میان می‌آمد طوری صحبت می‌کرد که انگارخانم تراورس آن همه عذاب را فقط برای این تحمل کرده است که بعدها قدر آسایشی را که زندگی با او برای تمام عمر برایش به همراه داشته بیش‌تر بداند. هر چند که خانم تراورس خودش طور دیگری از خاطرات آن دوره حرف می‌زد. در آن سال‌ها او و نیل در خانه‌ی قدیمی بزرگی که به آپارتمان تبدیل شده بود، نزدیک خط آهن شهر پمبروک، زندگی می‌کردند. اکثر ماجراهایی که او سر میز شام تعریف می‌کرد درباره آن‌جا بود، درباره‌ی مستاجرهای دیگر خانه و صاحب‌خانه‌ی نیمه فرانسوی نیمه کانادایی که او ادای فرانسوی نخراشیده و انگلیسی آب‌نکشیده‌اش را در می‌آورد. بعضی از داستان‌ها را آن‌قدر تعریف کرده بود که دیگر برای خودشان اسم هم داشتند: شبی که خانم کرومارتی به پشت‌بام رفت؛ چه‌طور پستچی به خانم فلاورس احترام گذاشت؛ سگی که ماهی‌ها را خورد. این داستان‌ها گریس را یاد داستان‌های جیمز تربر می‌انداختند که در گزیده‌ای از داستان‌های طنز آمریکایی خوانده بود. وقتی که کلاس دهم بود مجموعه‌ی کامل این کتاب‌ها در قفسه‌های پشتی کتاب‌خانه‌ی کلاس دهم‌شان چیده شده بود. 
 آقای تراورس آدم کم‌حرفی بود و به ندرت سرشام چیزی می‌گفت. اما اگر می‌دید که کسی کنار شومینه نشسته و به سنگ‌های آن نگاه می‌کند ناگهان در می‌آمد و می‌گفت: «از این سنگ خوشت می‌آد؟» و نقل می‌کرد که چه‌قدر برای پیدا کردن آن نوع گرانیت صورتی که شومینه را با آن ساخته‌ بودند به زحمت افتاده است، فقط برای آن‌که خانم تراورس یک بار سر چهارراهی چشمش به آن سنگ افتاده و خیلی ذوق‌زده شده بوده. یا ناگهان دست کسی را می‌گرفت و چیزهای غیرمعمولی را که خودش به خانه اضافه کرده بود نشانش می‌داد. قفسه‌ی آشپزخانه‌ جاداری که در گوشه‌ای بود و می‌شد راحت آن را بیرون کشید، یا انباری کوچکی که زیر پنجره جا داده بودند. او مرد بلند قد و افتاده‌ای بود که موهای لختش روی پیشانیش می‌ریخت. وقتی می‌خواست توی آب برود گالش می‌پوشید. با لباس چاق به نظر نمی‌رسید اما گوشت سفید پهلوهایش از کناره‌ی لیفه‌ی لباس شنایش قلنبه می‌شد. 
آن سال تابستان گریس در هتل بیلیز فال شمال دریاچه‌ی سبوت کار می‌کرد. اوایل تابستان خانواده‌ی تراورس یک روز برای ناهار به آن‌جا رفتند. گریس آن‌قدر سرش شلوغ بود که آن‌ها را ندیده بود، چون آن سر سالن غذاخوری نشسته  بودند. وقتی که داشت میز را می‌چید احساس کرد که یک نفر منتظر است تا با او صحبت کند. 
موری پشت سرش ایستاده بود. گفت: می‌خواستم بدانم که ممکن است یک شب با من بیرون بیایید؟
گریس برپوش نقره‌ای ظرفی را کنار زد و نگاهی مردد به او انداخت.  پرسید: با کسی شرط بسته‌ای؟ 
صدای موری بلند و عصبی بود و انگار تمام جراتش را جمع کرده بود تا شق و رق جلو گریس بایستد. همه می‌دانستند که پسرهای محل گاهی با هم شرط‌ می‌بندند که پیش‌خدمتی را به گردش دعوت کنند. تمام ماجرا برای آن‌ها نوعی مسخره بازی بود و اگر پیش‌خدمت از همه جا بی‌خبر دعوت‌شان را قبول می‌کرد، امکان نداشت که او را به سینما ببرند. دست ‌بالا با او به پارک می‌رفتند و حتی زحمت خریدن یک فنجان قهوه را هم به خودشان نمی‌دادند و بعدش هم راه‌شان را می‌کشیدند و می‌رفتند. بعد دختر بیچاره تازه می‌فهمید که ماجرا از چه قرار بوده است و شرمنده و خجالت‌زده می‌شد.
موری با ناراحتی جواب داد: چی؟
گریس دیگر نگاهش نکرد، چون معلوم بود  که با کسی شرط نبسته است. به نظرش رسید که در آن لحظه تمام وجود او را همان‌طوری که واقعا بود دیده است، کمی تندخو اما ساده‌دل و بسیار هم مصمم. 
فورا گفت: باشد.
احتمالا منظورش این بود که «باشد ناراحت نشو. خودم فهمیدم که این شرط‌بندی نیست.» یا شاید هم می‌خواست بگوید  «باشد باهات می‌آیم بیرون.» خودش هم مطمئن نبود که منظورش کدام یک از این‌ها است. ولی موری حرف او را نشانه‌ی موافقت گرفت و بلافاصله با صدایی بلند بدون آن‌که به نگاه‌ کسانی که سر میزهای دیگر  بودند توجه کند، قرار گذاشت تا شب بعد، وقتی کارش تمام می‌شد دنبالش بیاید.
گریس و موری به سینما رفتند و فیلم «پدر عروس» را دیدند که گریس هیچ از آن خوشش نیامد. از دخترهایی مثل الیزابت تیلور بدش می‌آمد، دخترهای لوس و پرتوقعی که سرکار گذاشتن دیگران براشان سرگرمی‌ بود. موری گفت که آن فیلم کمدی است. ولی به نظر گریس مهم این نبود،  هر چند نمی‌توانست دقیقا توضیح دهد که چه چیزی مهم است. لابد همه فکر می‌کردندکه او این حرف‌ها را از سر حسادت می‌زند، چون خودش یک پیش‌خدمت ساده است و حتی آن‌قدر پول ندارد که به دانشگاه برود و اگر بخواهد عروسی مجللی بگیرد باید سال‌ها پول‌هاش را جمع کند تا بتواند هزینه‌اش را جور کند. موری هم همین فکر را کرد و دلش برای او سوخت.
گریس خودش هم درست نمی‌توانست بفهمد که احساسی که در دلش بود حسادت نیست بلکه نوعی دل‌خوری است و دلیل اصلی آن‌ این نیست که نمی‌تواند مثل آن‌جور دخترها خرید کند و لباس بپوشد بلکه از این حرصش می‌گیرد که همه فکر می‌کنند که تمام دخترها باید این طور باشند. نه فقط مردها بلکه خود زن‌ها هم ته دل‌شان فکر می‌کنند که تمام دخترها باید  لوس و خودخواه و سبک‌مغز باشند تا دوست داشتنی باشند وگرنه هیچ کس عاشق‌شان نمی‌شود. البته بعد از آن که مادر شدند باید دست از خودخواهی بردارند تا بتوانند مادرهایی فداکار برای فرزندان‌شان بشوند اما هیچ عیبی ندارد که  همه عمر همچنان سبک‌سر بمانند.
گریس در کنار پسری که عاشقش بود نشسته بود و از این موضوع حرص می‌خورد. پسری که در همان نگاه اول  عاشق او شده بود، چون به نظرش چیزهایی در او دیده بود که در هیچ دختر دیگری نبود. حتی دست به دهن بودن گریس هم به نظر نیل جالب بود. همه‌چیز او با دیگران  فرق داشت، از شغلش گرفته تا لهجه غلیظ اتاوایی‌اش.
موری از این‌که گریس از فیلم خوشش نیامد دمغ نشد. اما به جای آن‌که به دلایل گریس گوش کند داشت فکر می‌کرد که در جواب او چه باید بگوید و بالاخره گفت که حالا می‌ببیند حتی چشم و هم‌چشمی زن‌ها هم می‌تواند جالب و دوست‌داشتنی باشد و معلوم است که گریس آدم سبک‌سری نیست و اصلا شبیه بقیه‌ی دخترها نیست. او  واقعا استثنایی است.
گریس دامن کوتاه سرمه‌ای رنگی که شبیه به دامن رقص بود تنش بود و از یقه‌ی باز  بلوز سفیدش برجستگی جذاب سینه‌اش دیده می‌شد. روی دامنش کمربند کشی سرخابی بسته بود. لباس پوشیدنش به حرف‌هایی که می‌زد  نمی‌خورد و از روی آن نمی‌شد درستی حرف‌هایش را باور کرد. با این‌که سرووضعش مرتب بود اما لباس‌هایش از مد افتاده بودند و چنگی به دل نمی‌زدند. گوشواره‌های گنده و النگوهای نقره‌ی بدلی ارزان قیمتی به خودش آویزان کرده بود. موهایش بلند و تاب‌دار  بود و موقعی که در رستوران کار می‌کرد آن‌ها را با توری پشت سرش می‌بست.
استثنایی.
موری درباره گریس به مادرش گفت که او استثنایی است و مادرش گفت که حتما گریس را برای شام به خانه‌شان دعوت کند.
همه چیز برای گریس جالب بود و تازگی داشت. دردم از خانم تراورس خوشش آمد، همان‌طور که موری فورا عاشق او شده بود. هر چند که گریس ذاتا آدمی نبود که از دیگران تعریف کند، اما خانم تراورس از این‌که محبوب همه باشد خوش‌حال می‌شد.
گریس  پیش عمو و عمه‌ای بزرگ شده بود که در واقع عمو و عمه‌ی پدرش بودند. مادرش وقتی که او سه سالش بود مرده بود و پدرش به ساساچوان رفته بود و آنجا دوباره ازدواج کرده بود . پدرخوانده و مادرخوانده‌اش مهربان بودند و خوش‌حال بودند که گریس آن‌ها را از تنهایی درآورده است، اما هیچ وقت از این موضوع حرفی نمی‌زدند. عمویش صندلی‌های حصیری می‌ساخت و این کار را به گریس هم یاد داده بود تا وقتی که سوی چشمش کم شود گریس کارش را ادامه بدهد. اما گریس در بیلیز فال کار پیدا کرد و عمو و عمه‌اش با آن‌که اصلا دل‌شان نمی‌خواست که گریس از پیش‌شان برود احساس کردند شاید بد نباشد که قبل از آن‌که برای شغل آینده‌اش تصمیم جدی بگیرد، کارهای مختلفی را تجربه کند.
گریس بیست سالش بود و تازه دبیرستان را تمام کرده بود. در واقع باید یک سال زودتر درسش تمام می‌شد، اما او رشته‌ی سختی را انتخاب کرده بود. در شهر کوچکی که آن‌ها زندگی می‌کردند فقط یک دبیرستان بود که دوره‌اش پنج‌ساله بود. در آن زمان به آن دوره پیش‌دانشگاهی پیشرفته می‌گفتند. این دوره دانش‌آموزان را برای امتحان‌های ورودی خدمات دولتی آماده می‌کرد. لازم نبود که تمام دروسی را که ارایه می‌شد گذراند اما گریس سخت‌ترین واحدها را انتخاب کرد. سال سیزدهم که درواقع سال آخرش ‌بود گریس در تاریخ، گیاه‌شناسی، جانور‌شناسی و انگلیسی، فرانسه و لاتین نمره‌های بسیار بالایی گرفت. اما سپتامبر دوباره به مدرسه رفت و فیزیک و شیمی و مثلثات و هندسه و جبر خواند، هر چند که نمره‌های علوم و ریاضی‌اش به اندازه‌ی نمره‌های سال قبلش درخشان نبودند. بعد به سرش زد که یونانی و اسپانیایی و ایتالیایی و آلمانی بخواند و سال بعد دوباره امتحان بدهد، اما هیچ کدام از آن‌ها را در مدرسه درس نمی‌دادند. مدیر مدرسه او را به دفترش برد و برایش توضیح داد که این کار برایش هیچ فایده‌ای ندارد. چون او به هرحال نمی‌تواند مجانی به دانشگاه برود و برای ورود به هیچ رشته‌ای در دانشگاه هم خواندن تمام آن درس‌ها لازم نیست. برای چه داشت این کار را می‌کرد؟ آیا خودش دقیقا می‌دانست که چه کار می‌خواهد بکند؟
گریس برنامه‌ی خاصی نداشت. فقط می‌خواست قبل از آن‌که یک نجار معمولی شود تمام چیزهایی را که می‌شد مجانی یاد گرفت یاد بگیرد. 
مدیر مدرسه صاحب مسافرخانه‌ی بیلیز فال را می‌شناخت و گفت که اگر گریس دوست داشته باشد تابستان در هتل  پیش‌خدمت باشد می‌تواند به آن‌جا معرفی‌اش کند. مدیر هم به او گفت این‌طوری بیش‌تر می‌تواند مزه‌ی زندگی را بچشد. 
معلوم بود که حتی به نظر کسی که شغلش درس دادن بود درس خواندن با زندگی کردن یکی نبود و مثل بقیه فکر می‌کرد کاری که گریس می‌کند دیوانگی است. فقط خانم تراورس این‌طور فکر نمی‌کرد، چون خودش را هم به جای دانشکده‌ی معمولی به مدرسه تجاری فرستاده بودند تا چیزهای بیش‌تری یاد بگیرد، اما حتی او هم بعدها آرزو می‌کرد که کاش مغزش را با چیزهای مفیدتری پر ‌کرده بود.
گریس نوبت کارش را با دختر دیگری عوض کرد تا یک‌شنبه‌ها بعد از صبحانه آزاد باشد و در عوض شنبه‌ها  تا دیر وقت کار می‌کرد. با این کار وقتی را که می‌توانست با موری باشد با وقتی که ناچار بود با خانواده موری بگذراند عوض کرده بود. او و موری دیگر هیچ وقت نمی‌توانستند با هم به سینما بروند یا یک ملاقات عاشقانه‌ی درست و حسابی داشته باشند. به جای آن موری حدود ساعت یازده که کار او تمام می‌شد، دنبالش می‌رفت و با هم گشتی می‌زدند و جایی می‌ایسنادند و بستنی یا همبرگر می‌خوردند. گریس هنوز بیست و یک سالش نشده بود و موری  با رفتن او به بار سفت و سخت مخالفت می‌کرد. آخرسر توی پارکینگی می‌ایستادند.
گریس از توقف‌های توی پارکینگ‌ها که معمولا تا ساعت یک و دو طول می‌کشید چیزهایی بسیار گنگی‌ یادش مانده است اما از خانه‌ی موری خاطرات واضح‌تری دارد. یک‌شنبه شب‌ها پشت میز گرد خانواده‌ی تراورس شام‌ می‌خوردند و بعد از آن‌که همه غذاشان را تمام می‌کردند قهوه یا نوشیدنی‌شان را برمی‌داشتند و روی کاناپه‌ی چرمی یا صندلی‌های چوبی آن سر اتاق می‌نشستند. کسی اصرار نمی‌کرد که ظرف‌ها را بشوید چون زنی که خانم تراورس به او خانم توانای ایبل می‌گفت صبح‌ها می‌آمد و ریخت‌وپاش‌های شب قبل را مرتب می‌کرد. 
موری بالشتک‌ها را روی قالی می‌انداخت و آنجا می‌نشست. گرچن که معمولا با لباس جین با شلوار سربازی سر شام می‌آمد روی صندلی بزرگی چهارزانو می‌نشست. او و موری هر دو درشت هیکل و چهارشانه بودند و به مادر زیباشان رفته بودند. موهاشان درست مثل او خرمایی و تاب‌دار بود و چشم‌هاشان فندقی و گرم و پوست‌شان گندمگون که خیلی زود آفتاب‌سوخته می‌شد. موری حتی چال‌های گونه‌اش هم شبیه مادرش بود. پیش‌خدمت‌های مسن‌تر می‌گفتند که موری جذاب و بانمک است و از وقتی که گریس با او بیرون می‌رفت بیش‌تر احترام او را نگه می‌داشتند. اما خانم تراورس خیلی قد کوتاه بود و با لباس‌های تنگ‌وترشی که می‌پوشید کمی توپر به نظر می‌آمد. مثل بچه‌ای که هنوز قد نکشیده است. چشمانش مصمم و براق بودند و گونه‌های قرمزش که از آن خون می‌چکید به هیچ کدام آن‌ها ارث نرسیده بود. پوستش همیشه آفتاب‌سوخته بود چون راه رفتن در طبیعت را دوست داشت و برایش مهم نبودکه صورتش برنزه شود.
گاهی اوقات یک‌شنبه‌ها به جز گریس مهمان‌های دیگری هم به خانه‌ی تراورس‌ها می‌آمدند که همه‌ی آن‌ها چه مجرد بودند  و چه زن و شوهر، هم سن و سال آقا و خانم تراورس بودند و یک‌جورایی به آن‌ها شباهت‌ داشتند. زن‌ها معمولا شوخ و سرزنده بودند و مردها ساکت و آرام و پرحوصله. مهمان‌ها همیشه مجلس را با نقل‌های خنده‌داری که می‌گفتند گرم می‌کردند که معمولا درباره‌ی شیرین‌کاری‌های خودشان بود. گریس حالا که خودش در هر جمعی حرفی برای گفتن دارد، به سختی می‌تواند به یاد بیاورد که چرا زمانی این صحبت‌ها برایش آن‌قدر جالب بودند. یکی دو بار عمو و عمه‌ی او هم به این مهمانی‌ها دعوت شدند، اما صحبت‌ها بیش‌تر درباره‌ی غذا بود یا هوا و تا آخر هم یخ مجلس آب نشد و همه فقط منتظر بودند که شام زودتر تمام شود.
بعد از شام اگر هوا کمی سرد بود خانم تراورس آتشی روشن می‌کرد و همه‌گی سرگرم نوعی بازی با کلمات می‌شدند که آقای تراورس اسم آن را بازی با کلمات احمق‌ها گذاشته بود؛ هرچند که برای برنده شدن در آن بازی بهره‌ی متوسطی از هوش لازم بود. در این بازی کسانی که در طول شام صحبت چندانی نکرده بودند فرصت داشتند که خودی نشان بدهند. اما گاهی وقت‌ها بگو‌مگوهایی بر سر درست بودن ترکیباتی نامعمولی که ساخته می‌شد در می‌گرفت. 
وت شوهر گرچن در این بازی استعداد خاصی از خودش نشان می‌داد و نفر دوم گریس بود که موری و خانم و آقای تراورس از برنده شدن او خیلی خوش‌حال می‌شدند. موری ذوق‌زده به همه می‌گفت: دیدید گفتم خیلی باهوش است؟
خانم تراورس همیشه حواسش بود که این بازی با کلمات احمقاته زیادی جدی گرفته نشود و به جروبحث و و دل‌خوری نکشد.
اما یک بار که ماویس همسر نیل پسر خانم تراورس برای شام آن‌جا آمده بود کسی نتوانست جلو این اتفاق را بگیرد. ماویس و نیل با دو فرزندشان آن‌طرف دریاچه پیش پدر و مادر ماویس زندگی می‌کردند. آن شب ماویس تنها آمده بود.  نیل دکتر بود و آخر هفته آن در اتاوا گرفتار بود. خانم تراورس دلخور شده بود، اما به روی خودش نمی‌آورد. گفت: بچه‌ها که دیگر اوتاوا نبودند؟
ماویس گفت : نه. ولی بهتر که نیاوردم‌شان.  تمام مدت شام داد و هوار می‌کنند و نمی‌گذارند غذا از گلوی آدم پایین برود. بچه کوچکه تب داشت، میکی هم نمی‌دانم چه مرگش بود.
او خیلی لاغر بود و پوستش برنزه شده بود. موهای تیره‌اش را  با روبان بنفشی که به رنگ چهره‌اش می‌آمد پشت سرش جمع کرده بود. خوش‌پوش بود، اما کارهایش تو ذوق می‌زد و از چین‌های کنار لبش به نظر می‌آمد که همه چیز به نظرش مسخره است. غذایش دست نخورده در بشقاب ماند و گفت که به ادویه‌ی کاری حساسیت دارد.
خانم تراورس گفت: ماویس! از کی تا حالا این‌طور شده‌ای؟
– خیلی وقت است. چیزی نمی‌گفتم که یک وقت به‌تان برنخورد. بعد تمام شب هرچی خورده بودم  بالا می‌آوردم.
– کاش زودتر گفته بودی. حالا چی بیارم بخوری؟
– چیزی نمی‌خواهم. راحت باشید. بچه‌ها برام چندان  اشتهایی نگذاشتند.
و سیگاری روشن کرد.
بعد موقع بازی با وت سر درست بودن کلمه‌ای که وت به‌ کار برده بود حرف‌شان شد و وقتی کتاب لغت را نگاه کردند و دیدند که وت درست گفته ماویس گفت:
– ببخشید، انگار اندازه شماها حالیم نیست.
دور بعد که همه باید لغت‌هایی را که درست کرده بودند روی یک تکه کاغذ بنویسند و بدهند ماویس سرش را تکان داد و لبخند زد.
– من هیچ چی ننوشته‌ام.
خانم تراورس گفت: ماویس!
و آقای تراورس گفت: ماویس، هر چی باشد خوبه.
– متاسفم اما من هیچ چی ننوشته‌ام. امشب حالم خوش نیست. مشغول باشید، بازی‌تان را بکنید.
آن‌ها به بازی‌شان ادامه دادند و هبچ کس به روی خودش نیاورد. او فرت و فرت سیگار می‌کشید و لبخند ناراحتی به لبش بود. ناگهان از جایش بلند شد و گفت دیگر نمی‌تواند بچه‌ها را به امید پدربزرگ و مادربزرگ‌شان بگذارد و با این‌که خیلی از دیدن‌شان خوش‌حال شده  باید برگردد.
قبل از آن‌که برود با لبخند تلخی در حالی‌که رویش به هیچ کس نبود گفت: برای کریسمس یک فرهنگ لغت آکسفورد واسه‌تان می‌گیرم. 
فرهنگ لعتی که وت آورده بود آمریکایی بود.
وقتی که او رفت هیچ کس به دیگری نگاه نکرد. آقای تراورس گفت: گرچن حالش را داری یک قهوه درست کنی؟
گرچن که به طرف آشپزخانه می‌رفت زیر لب غر ‌زد: چه اخلاق گندی. خدا نصیب نکند.
خانم تراورس گفت: خوب بیچاره زندگی سختی دارد. با دو تا بچه کوچولو.
چهارشنبه‌ها بعد از تمام شدن صبحانه و قبل از رسیدن موقع ناهار گریس بی‌کار بود. وقتی که خانم تراورس این موضوع را فهمید هر چهارشنبه تا بیلیز فال رانندگی می‌کرد و او را به خانه‌ی کنار دریاچه می‌برد تا ساعت‌های آزادش را آن‌جا باشد. موری آن موقع سرکار بود. تمام تابستان را با گروهی که بزرگ‌راه شماره‌ی هفت را تعمیر می‌کردند کار می‌کرد. وت روزها به اوتاوا می‌رفت و گرچن با بچه هاش مشغول بود، شنا یادشان می‌داد یا قایق سواری می‌کردند. خود خانم تراورس هم معمولا به بهانه‌ی خرید یا نوشتن نامه غیبش می‌زد و گریس را در اتاق نشیمن بزرگ و خنک که کاناپه‌ای چرمی داشت و قفسه‌هایش پر از کتاب بودند تنها می‌گذاشت.
خانم تراورس می‌گفت: هرچی دلت می‌خواهد بردار و بخوان یا اگر خسته هستی بگیر بخواب. می‌دانم که زیادکار می‌کنی. حتما سر موقع می‌آیم صدات می‌کنم تا برگردیم.
گریس نمی‌خوابید. کتاب می‌خواند. اصلا از جایش تکان نمی‌خورد. پاهای برهنه‌اش زیر تنش عرق می‌کرد و به چرم کاناپه می‌چسبید. معمولا سروکله‌ی خانم تراورس قبل موعد رفتن گریس پیدا نمی‌شد.
توی ماشین خانم تراورس سر صحبت را باز نمی‌کرد تا وقتی که گریس از فکر چیزهایی که خوانده بود بیرون بیاید. بعد شروع به صحبت درباه‌ی کتاب‌هایی که خودش خوانده بود می‌کرد و نطرش را درباره‌ی قهرمان‌های کتاب‌ها می‌گفت. مثلا ناگهان درباره آناکارنینا می‌گفت:
– دیگر از دستم دررفته چندبار خواندمش. یادم هست که بار اول خودم را جای کیتی ‌گذاشته ‌بودم و بار دوم جای آنا. اما دفعه آخری که کتاب را خواندم بیش‌تر از همه دلم برای دولی می‌سوخت. می‌دانی وقتی که بچه‌هاش را برمی‌دارد و می‌رود به ده و تازه یاد می‌گیرد که چه‌طور باید لباس بشوید؛ حیوانکی حتی بلد نبود  چه‌ جوری جلو تشت رخت‌شویی بشیند. به نظرم برای همین است که آدم سنش که بالاتر می‌رود احساساتش تغییر می‌کند تمام شوریدگی‌های آدم توی تشت رختشویی از بین می‌رود. انگار حواست به من نیست نه؟
– فکر کنم که دیگه  حواسم به هیچ‌کس نیست.
گریس خودش از جوابی که داد تعجب کرد و فکر کرد لابد خانم تراورس پیش خودش فکر می‌کند که او بویی از ادب و نزاکت نبرده است.
– اما از این‌که شما حرف بزنید و من گوش کنم خوش‌حال می‌شوم.
خانم تراورس خندید: من هم از حرف زدن خوشم می‌آد.
اواسط تابستان موری یواش‌یواش صحبت ازدواج را پیش کشید. البته نه به آن زودی‌ها چون اول باید مهندس می‌شد و سرکار می‌رفت. اما طوری از ازدواج‌شان صحبت می‌کرد که انگار گریس هم مثل او آن را مسلم می‌داند. «وقتی که عروسی کردیم» و گریس به جای آن‌که اعتراض کند با کنجکاوی گوش می‌داد.
وقتی ازدواج می‌کردند برای خودشان نزدیک دریاچه سبوت جایی می‌گرفتند، نه چندان نزدیک خانه‌ی پدر و مادرش و نه چندان دور از آن‌ها. اما فقط تابستان‌ها آن‌جا می‌ماندند و بقیه سال هر جا که موری کار پیدا می‌کرد می‌رفتند هرجایی که ممکن بود باشد، پرو، عراق یا سرزمین‌های شمالی. گریس از فکر سفر به چنین جاهایی بیش‌تر از صحبت درباره‌ی آن‌چه موری به آن خانه‌ی‌ خودمان می‌گفت قند توی دلش آب می‌شد. اما با این حال هیچ کدام از آن‌ها به نظرش واقعی نمی‌آمد، همان‌طور که فکر زندگی با عمویش و هدر دادن عمرش با ساختن صندلی در همان شهر و در خانه‌ای که بزرگ شده بود هم هیچ‌وقت به نظرش حقیقی نمی‌آمد. 
گریس می‌خواست موری را برای دیدن عمو و عمه‌اش به خانه‌شان ببرد و موری دایم از او می‌پرسید که درباره‌ی او به آن‌ها چه گفته است. اما گریس در نامه‌های مختصری که هر هفته برای‌شان می‌فرستاد جز این‌که «با پسری که تابستان را این دوروبرها کار می‌کند بیرون می‌روم» چیز دبگری  ننوشته بود. احتمالا آن‌ها فکر کرده بودند که موری هم در هتل کار می‌کند.   
معلوم است که گریس همان‌طور که به ساختن صندلی حصیری فکر می‌کرد گاهی به ازدواج هم فکر می‌کرد، اما این احتمال هم در ذهن‌اش فقط شکلی مبهم از آینده بود. تا آن موقع مزه‌ی ناز و نوازش عاشقانه را نچشیده بود، اما مطمئن بود که این اتفاق بالاخره یک روز می‌افتد و ناگهان کسی قلب او را تسخیر می‌کند. کسی که به محض دیدن او اسیرش می‌شود. مرد رویایی او درست مثل موری زیبا بود و پرشور. می‌دانست که بقیه ماجرا در فورانی از شور و شوق خودبه‌خود اتفاق می‌افتد. 
ولی با موری کار به این خوبی پیش نمی‌رفت. توی ماشین موری یا روی چمن‌ها و زیر نور ستاره‌ها، گریس مشتاق ناز و نوازش بود. موری هم بدش نمی‌آمد که مرد رویاهای گریس باشد، اما نمی‌خواست زیاده‌روی کند. فکر می‌کرد که باید از گریس مراقبت کند و از این‌که او به سادگی خودش را دراختیارش می‌گذاشت کمی معذب بود. شاید احساس می‌کرد که به سردی این کار را می‌کند یا دست‌کم با حساب و کتاب، که هیچ‌کدام با خیالاتی که موری درباره‌ی او داشت جور در نمی‌آمد. خود گریس نمی‌فهمید با وجود تمام اشتیاقی که دارد چه‌قدر رفتارش سرد است. ته دلش فکر می‌کرد که اگر کمی بیش‌تر از خودش شور و حرارت نشان بدهد کارها مثل رویاهایش خوب‌تر پیش می‌رود، اما به نظرش موری باید برای این‌ کار پیش قدم می‌شد.
این کش‌مکش عاشقانه هر دو آن‌ها را آشفته و پریشان می‌کرد. بااین‌حال موقع خداحافظی با شور و شوق بسیار هم‌دیگر را می‌بوسیدند و در آغوش می‌گرفتند و زیر گوش هم زمزمه‌های عاشقانه سرمی‌دادند. گریس وقتی تنها می‌شد تازه نفس راحتی می‌کشید. در اتاق خودش در خواب‌گاه هتل دراز می‌کشید و سعی می‌کرد اتفاقات چند ساعت آخر را فراموش کند؛ و فکر می‌کرد که موری هم از این‌که با خیال آسوده تنها در بزرگ‌راه رانندگی می‌کند خوش‌حال است و دارد تصور خیالی خودش را درباره‌ی گریس دوباره شکل می‌دهد تا بتواند با تمام قلبش عاشقش باشد.
بیش‌تر پیش‌خدمت‌ها بعد از «روز کارگر» به مدرسه یا دانشگاه برگشتند. اما قرار بود هتل تا آخر اکتبر باز باشد و برای عید شکرگزاری با کارکنان کمتری که گریس هم جزو آن‌ها بود مسافر قبول کند. صحبتش بود که حتی آن سال هتل را زودتر از سال‌های قبل در پاییز یا دست‌کم برای کریسمس باز کنند. اما هیچ کدام ازکارکنان سالن غذاخوری یا آشپزخانه نمی‌دانستند که این شایعه راست است یا نه. اما گریس طوری برای عمه و عمویش نوشت که انگار او حتما کریسمس آن‌جا می‌ماند و آن‌ها نباید به این زودی‌ها منتظرش باشند.
چرا این کار را می‌کرد؟ با موری برای خودشان برنامه‌های زیادی ریخته بودند. موری سال آخر دانشگاه بود. گریس قول داده بود که او را برای کریسمس به خانه ببرد تا خانواده‌اش را ببیند و او گفته بود که کریسمس موقع مناسبی است که نامزدی‌شان را رسمی کنند. موری دست‌مزد تابستانش را جمع کرده بود تا برای گریس یک حلقه‌ی الماس بخرد.
گریس هم داشت پول‌هاش را جمع می‌کرد تا بتواند بلیط اتوبوس بخرد تا وقتی که دانشگاه موری باز می‌شد برای دیدنش به کینگستون برود.
گریس درباره‌ی تمام این جزییات  صحبت می‌کرد، اما خودش هم  درست نمی‌دانست که واقعا نظرش درباره‌ی ازدواج با موری چیست.
خانم تراورس می‌گفت: موری واقعا آدم حسابی است. این را خودت می‌توانی ببینی. ساده و دوست داشتنی است. مثل پدرش. اما برادرش نیل نابغه است. البته منظورم این نیست که موری باهوش نیست، اگر نیود که نمی‌توانست مهندس بشود. اما نیل یک چیز دیگر است. او … می‌دانی خارق‌العاده است.
خودش به حرف خودش خندید.
– مثل امواج خروشان اقیانوس. می‌فهمی که چی می‌گم. یک موقعی من تو دنیا فقط نیل را داشتم. معلومه که پرستشش می‌کنم و به نظرم نابغه است. البته نیل آدم بگو بخند و بامزه‌ای هم هست. اما گاهی وقت‌ها آدم‌هایی که بیش‌تر از همه با خوش‌مزگی می‌کنند ته دل‌شان از همه غمگین‌تر هستند. مگر نه؟ آدم براشان دل‌واپس می‌شود. می‌دانم نباید بی‌خود نگران بچه‌هام باشم. آن‌ها دیگر بزرگ شده‌اند، اما دست خودم نیست. دایم دلم برای نیل شور می‌زند. فقط از گرچن خیالم راحت است. زن‌ها هرطور باشد می‌توانند گلیم خودشان را از آب بکشند. نه؟
خانه‌ی نزدیک دریاچه تراورس‌ها تا عید شکرگزاری پر از مهمان بود. بعد از عید شکرگزاری گرچن و بچه هاش برمی‌گشنتد اوتاوا و موری یاید به کینگستون می‌رفت. آقای تراورس فقط آخر هفته‌ها می‌توانست آن‌جا باشد. اما خانم تراورس به گریس گفته بود که او همه سال آن‌جا می‌ماند، گاهی دوست‌هایش یا بچه‌ها سری به او می‌زنند، اما باقی اوقات تنها است. اما بعد ناگهان برنامه‌اش عوض شد و سپتامبر با آقای تراورس به اتاوا رفت. این اتفاق خیلی ناگهانی بود و آن هفته مهمانی ناهار یک‌شنبه به هم خورد. 
موری به گریس گفت که مادرش گه‌گاه مشکل عصبی پیدا می‌کند. گفت:
– باید استراحت کند. چند هفته‌ای توی بیمارستان می‌ماند تا حالش خوب شود. همیشه هم سالم و سرحال مرخص می‌شود.
گریس گفت که اصلا فکرش را هم نمی‌کرده است که خانم تراورس ناخوش باشد. 
– چرا اینطور شده؟ 
موری گفت: فکر نکنم دکترها هم بدانند.
 کمی فکر کرد و بعد گفت: خوب ممکن هم است که به خاطر جریان شوهرش باشد، یعنی شوهر اولش، پدر نیل. آن اتفاقی که براش افتاد و بقیه‌ی‌ قضایا.
اتفاقی که افتاده بود این بود که پدر نیل خودکشی کرده بود. 
– فکر کنم شوهرش تعادل روانی نداشته است. اما همین را هم مطمئن نیستم. شاید هم به‌خاطر سن و سال مادر است و مشکلات زنانه و از این حرف‌ها. به هر حال حالا دیگر راحت با دارو خوبش می‌کنند. الان داروهای محشری دارند. نگران نباش.
موری درست حدس زده بود و خانم تراورس قبل از عید شکرگزاری سالم و سرحال از بیمارستان مرخص شد. عید شکرگزاری را مثل همیشه در خانه کنار دریاچه جشن می‌گرفتند. اما  به جای دوشنبه یک‌شنبه دور هم جمع می‌شدند که این هم مثل همیشه بود، چون می‌خواستند که بعد از جشن وقت داشته باشند که خانه را جمع و جور کنند و بعد بروند. این‌طوری  برای گریس هم بهتر بود، چون او هم یک‌شنبه‌ها تعطیل بود. 
همه‌ی خانواده آن‌جا بودند حتی نیل و ماویس و یچه‌هاشان که معمولا عیدها پیش پدر و مادر ماویس بودند. اما به‌جز گریس مهمان دیگری نداشتند.
وقتی که موری او را یک‌شنبه صبح به کنار دریاچه برد، بوقلمون توی اجاق بود. شیرینی‌ها را روی پیش‌خان آشپزخانه چیده بودند، پای کدو حلوایی، سیب و زغال‌اخته. همه‌ی کارها از خرید گرفته تا آشپزی و چیدن میز، گردن گرچن افتاده‌ بود. خانم تراورس پشت میز آشپزخانه نشسته بود و قهوه می‌خورد و با دانا دختر کوچک گرچن پازل درست می‌کردند.
گفت: گریس!
از جایش پرید تا گریس را بغل کند، اولین باری بود که این کار را می‌کرد و آن‌قدر هول شده بود که پازل را روی زمین انداخت. 
دانا نالید: مامان‌بزرگ! 
و خواهر بزرگ‌‌ترش جنی که حواسش به همه ماجرا بود تکه‌ها را جمع کرد و گفت:
– عیب ندارد دوباره زود درستش می‌کنیم، مامان‌بزرگ که از قصد این کار را نکرد.
گرچن گفت: مربای کرنبری کجاست؟
خانم تراورس که هنور داشت بازوی گریس را فشار می‌داد و اصلا حواسش به پازلی که خراب‌ کرده بود نبود گفت: تو قفسه.
– کجای قفسه؟
خانم تراورس گفت: مربای کرنبرری؟ خوب کاری ندارد. باید درست کنیم. اول روی کرنبری شکر می‌ریزم. بعد می‌گذارمش روی شعله ملایم. نه، فکر کنم باید بگذارم یک کم تو شکر بماند تا خوب آب بیندازد.
گرچن گفت: دیگر کی؟ وقت این کارها نیست. مربای آماده ندارید؟
– نه نداریم. همیشه خودم درست می‌کنم.
– پس باید یکی را بفرستم بخرد. 
خانم تراورس با مهربانی گفت: عزیزم امروز عید است هیچ‌جا باز نیست.
گرچن صدایش را بلند کرد: آن مغازه پایین بزرگ‌راه همیشه باز است. وت کجاست؟
ماویس از اتاق خواب عقبی گفت: رو دریاچه.
با صدای آرامی حرف می‌زد. انگار داشت بچه را می‌خواباند. 
– میکی را برد قایق‌سواری.
ماویس میکی و بچه را برداشته بود با ماشین خودش آماده بود. نیل قرار بود کمی دیرتر بیاید. باید چند تا تلفن می‌کرد. آقای تراورس رفته بود گلف بازی کند.
گرچن گفت: کاش یکی یک تک پا می‌رفت مغازه.
کمی صبر کرد اما از توی اتاق خواب صدایی نیامد. رو به گریس کرد.
– تو رانندگی بلدی؟
گریس گفت: نه.
خانم تراورس که خیالش راحت شده بود آه کشید.
گرچن گفت: خوب موری که رانندگی بلد است. موری کجاست؟
موری تو اتاق خواب جلویی بود و با این‌که همه گفته بودند که آب خیلی سرد است داشت دنبال لباس شنایش می‌گشت. او هم گفت که امکان ندارد مغازه باز باشد.
گرچن گفت: حتما باز است، آخر توی پمپ بنزین است. اگر هم آن باز نباشد آن یکی که نزدیک پرت است باز است. می‌دانی کدام را می‌گم ؟ آن که بستنی قیفی دارد.
موری می‌خواست گریس را هم با خود ببرد اما دختر کوچولوها او را دوره کرده بودند و می‌خواستند  تابی را که پدربزرگ‌شان زیر درخت افرا برای‌شان بسته بود نشانش بدهند.
وقتی گریس داشت از پله‌ها پایین می‌رفت احساس کرد بند یکی از لنگه‌های صندلش پاره شده. در همان لحظه‌ای که پابرهنه از پله‌ها پایین می‌دوید پایش تیر کشید و از درد جیغ زد.
کف پایش زخم شده بود. درد از پاشته‌ی پای چپش که سر تیزلاک یک حلزون در آن فرو رفته بود تا بالا می‌پیچید.
جینی گفت: این حلزون‌ها را دانا این‌جا ریخته است. می‌خواست باهاشان خانه درست کند. 
دانا گفت: اما حلزون‌ها گذاشتند رفتند. فقط لاک‌شان مانده.
گرچن و خانم تراورس و حتی ماویس از خانه بیرون دویدند. فکر کرده بودند که یکی از بچه‌ها جیغ کشیده است. 
دانا گفت: پاش دارد خون می‌آید. ببینید همه جا خونی شده.
جینی گفت: با لاک حلزون برید. دانا حلزون‌ها را آن‌جا ریخته می‌خواست ایوان تنها نباشد. ایوان حلزون‌اش است.
یک لگن آب و حوله آوردند تا زخمش را تمیز کنند و همه پشت هم  می‌پرسیدند که چه‌قدر درد دارد.
گریس گفت: زیاد درد نمی‌کند.
از پله‌ها لنگ لنگان بالا رفت. دخترها که می‌خواستند هر کدام از دیگری زودتر کمک‌اش کنند توی دست و پاش می‌لولیدند.
گرچن گفت: اوه این که اوضاعش خراب است. چه‌طور کفش پات نبود؟
دانا و جینی با هم گفتند: بندش پاره شد.
در همان لحظه یک ماشین روباز شرابی رنگ آرام توی پارکینگ جلو خانه پیچید.
خانم تراورس گفت: به این می‌گویند خوش شانسی. همان کسی که لازم داشتنم سروکله‌اش پیدا شد. آقای دکتر.
نیل بود. اولین بار بود که گریس او را می‌دید.  بلندقد و لاغر بود و حرکاتش شتاب‌زده.
خانم تراورس گفت: کیفت را بردار بیا. مریض داری.
گرچن گفت: چه ماشین باحالی. تازه است؟
نیل گفت: ده شاهی هم نمی‌ارزد.
ماویس آهی کشید که معلوم نبود برای چیست و گفت: انگار بچه بیدار شده است.
و توی خانه رفت.
خانم تراورس گفت: نکنه وسایلت را نیاورده‌ی؟ 
نیل کیفش را از روی صندلی عقب برداشت.
– آفرین. پس آوردیش. همیشه ممکن است لازم بشود.
نیل به دانا گفت: مریض تو هستی؟ چی شده؟ قورباغه قورت داده‌ی؟
دانا با لحنی جدی گفت: نه من خوبم. گریس مریض است.
– آهان. پس قورباغه را او قورت داده.
– پاش زخم شده.
جینی گفت: حلزون پاش را بریده.
نیل به خواهر‌زاده‌هاش گفت: برید کنار.
و روی پله‌ی پایین پای گریس نشست. با احتیاط پایش را بلند کرد. 
– یک تکه پارچه‌ای چیزی به من بدهید. 
خون روی زخم را پاک کرد تا آن را ببیند. وقتی که به گریس نزدیک شد گریس بوی آشنایی را احساس کرد که در تمام تابستان توی هتل می‌آمد. بوی لیکور نعنایی می‌داد.
پرسید: درد می‌کند؟
گریس گفت: یک کم.
نیل نگاه سریعی به او انداخت. انگار می‌خواست از قیافه‌اش حدش بزند که بوی لیکور را احساس کرده یا نه..
 – می‌دانم درد دارد اما زود تمام می‌شود. این تکه پوست را برمی‌دارم تا ببینم یک‌وقت چیزی زیرش نرفته باشد، بعد دو سه تا بخیه می‌زنم. اول یک چیزی روش می‌مالم. آن‌قدرها هم درد نمی‌گیرد. 
رو یه گرچن کرد: می‌شه این تماشاچی‌های کوچولو را رد کنی بروند.
تا آن موقع یک کلمه هم با مادرش که دوباره داشت می‌گفت که چه‌‌قدر خوب شد که او درست به موقع رسیده است حرف نزده بود.
گفت: پسرهای اسکات همیشه حاضر آماده‌اند.
چشم‌هاش چیزی نشان نمی‌داد و دست‌هاش هم مثل آدم‌های مست‌ نیود. با هوشیاری کامل برای بچه‌ها نقش دایی بانمک و برای گریس نقش دکتری را که به کارش مسلط است بازی می‌کرد. پیشانی‌اش بلند و پوستش سفید بود. کاکل تابدارش جوگندمی بود و چشم‌های خاکستری روشن گود افتاده و چانه‌ای برآمده و گونه‌هایی تورفته داشت. وقتی که ساکت بود محزون و گرسنه به نظر می‌رسید.
وقتی باندپیچی زخم تمام شد نیل گفت که بد نیست گریس را به شهر ببرد و به بیمارستان سری بزنند چون  ممکن است کزاز بگیرد.
گریس گفت: من حالم خوب است.
نیل گفت: الان آره. 
خانم تراورس گفت: منم فکر کنم باید برید. کزاز بگیری واویلاست.
نیل گفت: زیاد طول نمی‌کشد گریس، نه؟ گریس، بیا کمکت کنم سوار ماشین بشوی.
دستش را زیر بازوی گریس انداخت. گریس بند صندلش را بست و سعی کرد انگشت‌هایش را به هم نزدیک کند و پایش را روی زمین بکشد. باند‌پیچی زخم ترو تمیز و محکم بود.
نیل گریس را روی صندلی نشاند و گفت: ببخشید. الان می‌آیم.
خانم تراورس از ایوان پایین آمد و دستش را لبه شیشه ماشین گذاشت. 
گفت: خیلی خوب شد. گریس. خیلی خوب شد. خدا را شکر. تو نمی‌گذاری امروز زیاد مشروب بخورد. می‌دانی چه‌طور این کار را بکنی، مگر نه؟ 
گریس این جمله را شنید، اما درست نفهمید که منظور خانم تراورس چیست. بیش‌تر از حالتی که در حرف زدن و نگاه خانم تراورس بود تعجب کرده بود. سنگینی عجیبی در حرکاتش بود. انگار خودش هم درست نمی‌دانست چه کار دارد می‌کند. عصبی به نظر می‌رسید، اما دور دهنش چین‌های کم‌رنگی افتاده بود، مثل این‌که بخواهد لبخند بزند اما نتواند.
تا بیمارستان سه مایل راه بود. آن‌ها از بزرگراهی رفتند که از روی ریل راه‌آهن رد می‌شد و آن‌قدر تند می‌راندند که وقتی به بالای پل رسیدند گریس احساس می‌کرد که از پل بلند شده‌اند و دارند روی هوا پرواز می‌کنند. چون تقریبا هیچ ماشینی نبود او چندان نمی‌ترسید و در هر حال اگر هم می‌ترسید کاری نمی‌توانست بکند.
نیل پرستار مسئول اورژانس را می‌شناخت. پرستار برگه‌ی مشخصات را پر کرد و نگاهی سرسری به پای گریس انداخت و بدون هیچ هیجانی گفت: کارتان را خوب انجام داده‌اید. 
بعد به نیل اجازه داد که خودش به گریس پادزهر کزاز بزند. 
– الان درد ندارد اما بعدا ممکن است داشته باشد. 
همین که کارش را تمام کرد پرستار به اتاقک اورژانس آمد و گفت:
– آقایی آمده دنبال‌تان.  الان  در اتاق انتظار است.
رو به گریس کرد:  می‌گوید نامزد شما است.
نیل گفت: به‌اش بگو هنوز آماده نیستند. یا نه بگو که رفته‌ایم.
– اما گفتم که این‌جا هستید.
نیل گفت: بگو وقتی برگشته‌ای دیده‌ای که ما رفته‌ایم.
– گفتش که  برادر شماست. ماشین‌تان را تو پارکینگ می‌بیند. 
– آن عقب تو پارکینگ دکترها پارک کرده‌ام.
پرستار شانه‌اش را بالا انداخت: کلک خوبی سوار کرده‌اید.
و بیرون رفت.
نیل به گریس گفت: تو که نمی‌خواستی به این زودی بری خانه؟
گریس گفت: نه.
انگار این کلمه را روی دیوار روبه‌رویش نوشته‌اند و او آزمایش چشم دارد و ناچار دارد آن را می‌خواند.
دوباره به گریس کمک کرد تا  سوار ماشین شود. صندلش که از بند پاره‌اش آویزان مانده بود روی کف روغنی ماشین افتاد. آن‌ها از در پشتی پارکینگ بیرون رفتند و از راه دیگری از شهر خارج شدند.
گریس می‌دانست که موری را نخواهند دید، اما  دیگر به او و ماویس فکر نمی‌کرد. اتفاقات آن روز همان‌طوری که بعدها گریس برای دیگران تعریف می‌کرد مثل به هم خوردن دری پشت سرش بود، هرچند که در آن لحظه این فکر به ذهنش نرسید. خیلی ساده چون دلش خواست با نیل برود رفت و اصلا برایش مهم نبود که نسبت به دیگران مسئولیت‌ دارند.
تا  مدتی طولانی تمام ماجراهای آن روز واضح و دقیق یادش بود و فقط گاهی جزییات کوچکی را فراموش کرده بود، اما حتی درباره‌ی آن جزییات هم با اطمینان صحبت می‌کرد.
آن‌ها در بزرگ‌راه شماره‌ی هفت به طرف غرب رفتند. تا جایی که گریس یادش مانده بود به جز آن‌ها ماشین دیگری در بزرگراه نبود و سرعت‌شان به همان سرعتی بود که در پل روی راه‌آهن نزدیک بود پرواز کنند. اما لابد ماشین‌های دیگری هم در بزرگ‌راه بودند، چون حتما کسانی در آن صبح یک‌شنبه از کلیسا به خانه‌هاشان برمی‌‌گشتند یا برای عید شکرگزاری به دیدن نزدیکانشان می‌رفتند. و نیل هم نمی‌توانست تمام مسیر را به همان تندی رانندگی کند، چون گاهی از دهکده‌ای می‌گذشتند یا سر پیچ‌های تند مجبور بود سرعتش را کم کند. گریس تا آن موقع سوار ماشین روباز نشده بود. باد به چشم‌هایش می‌زد و موهایش را به هم می‌ریخت و باعث می‌شد سرعت‌شان بیش‌تر به نظرش بیاید.گریس ساکت بود و احساس می‌کرد که در رویا پرواز می‌کند.
انگار موری و ماویس و بقیه‌ی خانواده‌ی تراورس را فقط درخوابی گنگ و مبهم دیده است. در میان آن‌ها تصویر خانم تراورس از بقیه واضح‌تر بود که با لحن اسرارآمیز و خنده‌ای عصبی آخرین کلماتش را پچ‌پچ می‌کرد: خودت می‌دانی که چه‌طور این کار را بکنی.
گریس و نیل با هم حرف نمی‌زدند، چون تا جایی که گریس به یادش مانده بود برای این‌که صدای هم‌دیگر را بشنوند باید داد می‌زدند.  در واقع تمام آن‌چه را که از ماجرای آن روز به یادش مانده به سختی می‌تواند از عقاید و احساسات خامی که در آن سن و سال از روابط زن و مرد داشت جدا کند. آن گردش که خودبه‌خود و با خوش‌شانسی عجیبی جور شده بود و آن پرواز در سکوت که به اختیار خودش نبود، ذهنش را با احساسات ناشناخته‌ای پر کرده بود.
بالاخره در کالادار ایستادند و به هتلی رفتند، هتلی کهنه که هنوز هم پابر‌جا است. دست در دست  نیل  که انگشت‌هاش را نوازش می‌کرد و سعی می‌کرد قدم‌هاش را با قدم‌های نامرتب او میزان کند، وارد بار هتل شدند.  اولین بار بود که گریس به باری پا می‌گذاشت. هتل بیلیز فال بار نداشت و مسافرها در اتاق‌هاشان یا در باشگاه شبانه‌ای که در آن‌سر خیابان بود مشروب می‌خوردند. اما بار دقیقا همان‌طور بود که او انتظار داشت. در تالار بزرگ و تاریک که هوایش خفه و دم‌کرده بود، صندلی‌ها و میز‌ها را با دستمال کشیدنی سرسری نامرتب رها کرده بودند. بوی مواد شست‌و شو، آب‌جو، ویسکی، سیگار و پیپ و بوی عرق تن در هوا مانده بود. 
مردی از اتاق دیگر آمد و جواب سلام نیل را داد.
– سلام دکتر.
و پشت پیش‌خان رفت. به نظر گریس رسید که هرجا بروند همه نیل را می‌شناسند.
مرد با صدایی خشن تقریبا داد زد: 
– می‌دانی که امروز یک‌شنبه است.
انگار می‌خواست مردم توی پارکینگ هم صداش را بشنوند .
– یک‌شنبه‌ها تعطیل هستیم. اجازه ندارم چیزی به‌تون بدهم. به او که اصلا چیزی نمی‌توانیم بدهیم. راهش هم نباید بدیم. خودت که می‌دانی.
نیل گفت: بله آقا. معلومه که می‌دانم. حق با شماست.
همان‌طور که داشتند با هم حرف می‌زدند صاحب کافه از جایی که دیده نمی‌شد یک بتری ویسکی در آورد و توی لیوان ریخت و روی پیش‌خان جلو نیل گذاشت.
از گریس پرسید: شما هم تشنه هستید؟
و یک شیشه کوکا باز کرد و بدون لیوان دست او داد.
نیل به طرف صندوق رفت و مرد گفت:
– گفتم که نمی‌تونم چیزی بفروشم.
نیل گفت: کوکا را چی؟
– قابلی ندارد.
مرد بتری را سر جاش گذاشت. نیل لیوانش را سریع سر کشید.
– تو آدم خوبی هستی. خودت از هر قانونی بالاتر هستی.
– کوکا را با خودتان ببرید.  هر چی زودتر از این‌جا برید بیرون بهتر است.
نیل گفت: باشد. اما این دختر خوبی است. زن برادرم است. یعنی قرار است زن برادرم بشود. باید هواش را داشته باشم.
-واقعا؟
دیگر به بزرگ‌راه شماره‌ی هفت برنگشتند و به جای آن از راهی خاکی به طرف شمال ‌رفتند که شوسه و پهن بود. انگار مشروب روی رانندگی نیل اثر عکس گذاشته بود و آرام و با دقتی که برای آن راه لازم بود می‌راند.
گفت: تو که ناراخت نمی‌شوی؟
گریس گفت: از چی؟
– از این‌که ببرمت یک جای خیلی دور افتاده.
-نه.
-می‌خواهم باهام باشی. پات چه‌طور است؟
– خوب است.
– حتما یک کم می‌سوزد.
– نه خوب است.
نیل آن دست گریس را که بتری کوکا را نگه‌ نداشته بود گرفت، کف آن را لیس زد و بعد رها کرد.
– فکر کرده‌ی قصدوقرضی داشته‌ام که تو را با خودم برداشته‌ام آورده‌ام؟
گریس دروغ گفت: نه.
و فکر کرد که نیل چه‌قدر این کلمه را مثل مادرش گفته است قصدوقرض.
نیل گفت: شاید اگر یک وقت دیگر بود درست فکر می‌کردی اما الان نه.
انگار که گریس گفته باشد بله.
– خیالت راحت باشد درست مثل وقتی که تو کلیسا هستی.
نیل با لحن شاعرانه‌ای حرف می‌زد و گریس هنوز زبان او را روی پوست دستش احساس می‌کرد. صدایش را می‌شنید اما درست نمی‌فهمید که چرا با آن لحن صحبت می‌کند. انگار هنوز داشت کف دستش را لیس می‌زد و با زبانش چیزی از او می‌خواست.یک‌هو گفت:
– تو کلیسا هم آدم همیشه خیالش راحت نیست.
– درست است. درست است.
– من هم زن برادر شما نیستم.
– قرار است بشوی . فقط گفتم قرار است زن برادرم بشوی.
– قرار هم نیست.
– خیلی خوب. هر چی تو بگی. راستش از حرفت جا نخوردم. آره. تعجبی ندارد.
لحنش عوض شده بود و حساب شده‌تر صحبت می‌کرد. 
– کمی بالاتر یک خروجی است. باید حواسم باشد ردش نکنیم. تو این طرف‌ها را بلدی؟
– نه.تا حالا این‌جا نیامده‌ام. 
– ایستگاه برفی، امپا، پلند، راه برفی، هیچ‌کدام را بلد نیستی؟
اسم هیچ‌کدام به گوشش نخورده بود.
– آن ورها با یکی کار دارم.
کمی بعد زیر لب غرولندی کرد و به راست پیچید. راهی که به آن پیچیدند علامتی نداشت و  باریک‌ و ناهموار بود. از روی پلی چوبی گذشتند که فقط یک ماشین می‌توانست از آن رد شود. درخت‌های جنگل انبوه‌تر شدند و شاخه‌هاشان تا نزدیک سر آن‌ها می‌رسید. آن سال هوا خیلی گرم بود و به جز تک‌وتوکی درخت که این‌جا و آن‌جا زردی‌شان توی چشم می‌زد برگ درخت‌های دیگر هنوز سبز بود. مدت زیادی هر دوشان خاموش بودند، انگار به مکان مقدسی رفته‌اند. دو طرف راه جنگل بود و از بین درخت‌ها هیچ‌جا دیده نمی‌شد. ناگهان نیل سکوت را شکست.
گفت: تو رانندگی بلدی؟
و وقتی گریس گفت که بلد نیست گفت:
– پس باید یادت بدهم.
و بلافاصله تصمیمش را عملی کرد. ماشین را نگه‌داشت و پیاده شد و به طرف گریس آمد و فرمان را به او نشان داد.
– بهتر از این‌جا نمی‌شود.
– اگر یک‌هو چیزی جلومان سبز بشود چی؟
– این‌جا؟ نه بابا نمی‌شود. اگر هم شد یک کاریش می‌کنیم. برای همین از این طرف آمدم.
به خودش زحمت نداد که درباره‌ی این که چه‌طور باید ماشین را راه بیندازد توضیحی بدهد. فقط به سادگی به او نشان داد که پایش را کجا بگذارد و گذاشت ول کردن کلاج را تمرین کند.
-حالا راه بیفت. به‌ات می‌گم چه کار کنی.
اولین تکان ماشین گریس را ترساند. پایش را تا ته روی کلاج فشار داد و فکر کرد که نیل درس رانندگی را همان‌جا تمام خواهد کرد اما او فقط خندید. 
– کاری ندارد. تو فقط راه بیفت. 
و گریس راه افتاد. او درباره‌ی رانندگی گریس چیزی نمی‌گفت و اصلا کمکش نمی‌کرد، فقط می‌گفت:
– برو. توی جاده برو. زیادی گاز نده، دارد خفه کند.
گریس گفت: کجا وایسم؟
– تا وقتی که به‌ات نگفتم نمی‌شود وایسی.
تا وقتی که از تونل درختی که در آن بودند بیرون آمدند مجبورش کرد که رانندگی کند، و بعد ترمز گرفتن را یادش داد. همین‌که  ایستادند گریس در را باز کرد تا جاهاشان را عوض کنند.
-نه. فقط یک دقیقه استراحت می‌کنیم. کم کم خوشت می‌آد.
و وقتی که دوباره راه افتادند فهمیدکه نیل حق داشته است. آن‌قدر از رانندگی خودش مطمئن شده بود که حواسش پرت شد و تو چاله افتاد. نیل از جا پرید و فرمان را نگه‌داشت تا چپ نکنند، اما بعد خندید و درس رانندگی را ادامه داد. 
گریس مسافت نسبتا زیادی رانندگی کرد و حتی آهسته از چند پیچ گذشت. بعد نیل گفت که باید جاشان را عوض کنند چون او وقتی خودش پشت فرمان نباشد نمی‌تواند راه را پیدا کند.
از گریس پرسید که چه احساسی دارد و او با این‌که تمام تنش می‌لرزید گفت: خوبم.
بازوی گریس را از شانه تا آرنج مالید و گفت:‌ای دروغ‌گو!
اما دستش را از آن پایین‌تر نیاورد و دهنش را به او نزدیک نکرد.
انگار وقتی پشت فرمان نشست حس جهت‌یابی اش را به‌دست آورد و چند مایل جلوتر به چپ پیچید. درخت‌ها تنک‌تر شدند و از راهی سربالایی به دهکده‌ای یا شاید هم خانه‌هایی پراکنده در دو طرف جاده رفتند. دهکده یک کلیسا و یک مغازه داشت که هر دو  بسته بودند و پرده‌هاشان را کشیده بودند، اما ماشین‌هایی کنارشان ایستاده بودند و به نظر می‌آمد که کسانی هم آن تو هستند. انگارتمام اهالی ده توی خانه‌هاشان رفته بودند و درها را بسته بودند. این طرف و آن‌طرف ده  توده‌های بزرگی کاه تل‌انبار شده بود و باد آن‌ها را پراکنده می‌کرد.
نیل از دیدن دهکده‌ی سوت و کور تعجب کرده بود، ولی به راهش ادامه داد.
– خیلی خوب شد گریس. حالم جا آمد. خیلی ممنون. واقعا ازت متشکرم.
– از من؟
-برای این‌که گذاشتی رانندگی یادت بدهم. اعصابم را آرام کردی.
 گریس گفت:آرام کردم؟ راستی؟
نیل لبخند زد: باور کن جدی می‌گم.
اما به او نگاه نکرد. داشت این ‌طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد. بعد از این که از دهکده خارج شده بودند دو طرف جاده مزرعه بود. با خودش حرف می‌زد.
– همین دوروبرها باید باشد. آره انگار درست آمده‌ایم. الان می‌رسیم.
به راه باریکی پیچیدند که از وسط مزرعه نمی‌گذشت و آن را دور می‌زد و به خانه‌ای شبیه به خانه‌های دهکده که آن سر مزرعه بود می‌رسید. 
نیل گفت: همین جاست. نمی‌توانم تو را ببرم. پنج دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشد.
اما کارش بیش‌تر از این‌ها طول کشید. گریس تو ماشین در سایه نشست. در ورودی خانه باز بود و فقط در توری بسته بود. در وصله پینه شده بود و سیم‌های نوتر با سیم‌های کهنه به هم گره خورده بودند. هیچ‌کس توجهی به او نکرد، حتی سگ خانه به او پارس نکرد. حالا که ماشین ایستاده بود همه جا ساکت بود. به نظر گریس این سکوت غیرعادی آمد، چون در بعدازظهری به آن گرمی دست‌کم می‌بایست صدای وزوز مگس‌ها یا حشرات دیگر از توی علف‌ها و بوته‌ها شنیده شود. معمولا ظهرهای تابستان از هر چیز سبزی که روی زمین روییده صدای وزوز شنیده می‌شود، اما تابستان خیلی وقت بود که تمام شده بود و حتی صدای غازهایی که به شمال پرواز می‌کردند هم نمی‌آمد یا دست‌کم گریس اثری از آن‌ها نمی‌دید. انگار آن‌جا بالاترین نقطه جهان بود تا چشم کار می‌کرد مزرعه بود و  فقط در دورست‌ها نوک درخت‌هایی که در ارتفاع پائین‌تری روئیده بودند به چشم می‌خورد.
چه‌طور شده بود که آشنای نیل در آن خانه زندگی می‌کرد؟ آشنایش خانم بود؟ به نظر غیر ممکن می‌رسید که خانم‌هایی که او با آن‌ها نشست و برخاست داشت در هم‌چو خانه‌ای زندگی کنند. اما گریس آن‌روز آن‌قدر چیزهای عجیب و غریب دیده بود که دیگر از هیچ‌چیز تعجب نمی‌کرد.
انگار خانه زمانی آجری بود اما کسی بعضی از آجرها را کنده بود، چون بعضی جاها دیوار چوبی از زیر آجرها بیرون زده بود. آجرهایی که از دیوار کنده بودند توی حیاط روی هم تل‌انبار شده بودند، لابد می‌خواستند آن‌ها را بفروشند. آجرهایی که روی دیوار مانده بودند شکلی شبیه به پله روی آن درست کرده بودند و گریس از زور بی‌کاری سرش را خم کرد و شروع به شماردن آن‌ها کرد. خودش می‌دانست که کار خیلی احمقانه‌ای است، اما با جدیت تمام شمارش را ادامه می‌داد مثل وقتی که ناخودآگاه گل‌برگ‌های گل را می‌کند. تنها فرقش این بود که زیر لب نمی‌گفت دوستم دارد دوستم ندارد. هرچند بدش هم نمی‌آمد زیر لب زمزمه کند: شانس می‌آرم شانس نمی‌آرم. شمردن آجرها سخت‌تر از آن بود که خیال کرده بود، چون شکل درهم وبرهمی داشتند و بالای در تعدادشان بسیار زیاد می‌شد.
بعد ناگهان از همه چیز سر در آورد. در آن خانه قاچاقی مشروب می‌فروختند. یاد قاچاقچی مشروبی افتاد که در شهر عمه و عمویش زندگی می‌کرد؛ پیرمردی استخوانی و گوشت‌تلخ و بدبین. آن‌قدر به همه‌ی عالم و آدم بدگمان بود که شب‌های هالویین تفنگش را برمی‌داشت و روی پله‌ی دم‌در خانه‌اش می‌نشست و پشته‌های هیزم جلو خانه را شماره‌گذاری می‌کرد تا مبادا کسی آن‌ها را بدزدد. گریس در خیالش قاچاقچی الکل را دید که در این خانه زندگی می‌کند و دارد در گرمای اتاق کثیف اما جمع‌وجورش چرت می‌زند. از وصله پینه‌هایی که به در تور سیمی زده شد بود می‌توانست حدس بزند که اتاقش چه شکلی است. از روی تخت یا کاناپه‌اش که غژغژ می‌کند بلند می‌شود، تختی پئشیده از لحافی دست‌دوزی شده که زنی که زمانی دوست یا همسرش بوده برایش دوخته، اما حالا آن زن مرده است. او هیج‌وقت توی خانه‌ی قاچاقچی نرفته بود، اما از همان بیرون هم می‌توانست بفهمد که زندگی‌ آدم‌هایی مثل او که ظاهر و باطن‌شان یکی است با آن‌هایی که می‌توانند نقش آدم‌های شرافت‌مند را بازی کنند چه‌قدر فرق دارد. دیگر همه چیز را می‌فهمید. نمی‌دانست چه‌طور به سرش زده عضو خانواده‌ی تراورس بشود. حالا می‌فهمید که این کار دیوانگی است و زندگی‌اش از دست خواهد ‌رفت. اما رانندگی برای نیل دیوانگی نبود، چون نیل هم مثل گریس چیزهایی را احساس می‌کرد که آن‌ها حتی در خواب هم نمی‌دیدند.
ناگهان به نظرش رسید که عمویش را در درگاه می‌بیند که منتظر او است و با دستپاچه‌گی سرش را در مقابل او خم کرده است.  فکر کرد که سال‌ها است او را ندیده است. انگار قول داده بوده که برمی‌گردد اما بعد فراموش کرده است و عموی بی‌چاره قرار بوده در تمام این سال‌ها بمیرد اما نمی‌توانسته است.
همین که خواست با او حرف بزند ناپدید شد. تکانی خورد و چرتش پاره شد. دوباره با نیل توی ماشین بودند. با دهن باز خوابش برده بود و تشنه‌اش شده بود. نیل سرش را به طرف او برگرداند و با این‌که باد تندی می‌وزید گریس بوی ویسکی را احساس کرد.
نیل گفت: بیدار شدی؟ چه زود خوابت برد. ببخشید نمی‌شد زودتر از این بیام. به‌شان برمی‌خورد. خیلی که بهت فشار نیامد؟
گریس وقتی منتظر او بود فکر کرده بود که به دست‌شویی پشت خانه برود اما خجالت کشیده بود از ماشین پیاده شود و کسی او را ببیند.
نیل گفت: فکر کنم این‌جا خوب باشد.
و ماشین را نگه داشت. گریس پیاده شد و بوته‌های خوش‌بوی گل را زیر پا له کرد و پشت بوته‌ی بلندی چمباتمه زد. نیل روی چمن‌ها ایستاده بود و پشتش را به او کرده بود. وقتی که گریس به ماشین برگشت یک بتری ویسکی دید که کف ماشین کنار پای نیل است و تقریبا یک سومش خالی است
نیل دید که او دارد نگاه می‌کند. 
گفت: نگران نشو. ریختمش این تو.
و فلاسک را بالا برد. 
– این‌طوری موقع رانندگی راحت‌تر می‌توانم بخورم.
کف ماشین یک بتری دیگر کوکاکولا بود. نیل به گریس گفت که از داشبورد ماشین دربازکن بردارد. 
گریس با تعجب گفت: خنک است.
– یخ‌ است. زمستان از دریاچه یخ می‌آورد و تو خاک اره نگه می‌دارد. زیر خانه‌اش پر است.
گفت: خیال کردم عموم را دم در آن خانه دیدم. اما خواب می‌دیدم.
– از عموت برام بگو. از زندگیت بگو. از کارت. هرچی. دلم می‌خواهد با هم حرف بزنیم.
لحنش جدی شده بود و حرارت تازه‌ای در صداش بود، حتی حالت صورتش تغییر کرده بود. دیگر اثری از شوریدگی در نگاهش نبود. انگار سخت ناخوش احوال بوده و حالا می‌خواهد گریس را مطمئن کند که حالش خوب شده است. در فلاسک را بست و آن را پایین گذاشت و دست گریس را دوستانه در دست گرفت.
گریس گفت: عموم دیگر پیر شده. در واقع عموی بابام است. نجار است. یعنی صندلی حصیری می‌سازد. نمی‌توانم توضیح بدهم که چه‌طوری است اما اگر بخواهی می‌توانم نشانت بدهم. اگر یک صندلی داشته باشیم که…
– الان که نداریم.
گریس خندید و گفت: می‌دونم اصلا جالب نیست..
– پس چی برات جالب است؟ بگو از چی خوشت می‌آد؟
گفت: تو بگو.
دستش را کنار کشید: چه چیز من برات جالب است.
گریس با احتیاط گفت: همین کاری که الان داری می‌کنی، چرا این کار را می‌کنی؟
در فلاسک را دوباره بست: منظورت مشروب خوردن است؟ چرا مشروب می‌خورم؟ خوب چرا ازم نپرسیدی؟
 – برای این‌که می‌دانم چه جوابی می‌دهی.
 – چه جوابی می‌دهم؟
– می‌گی« اگر نخورم چه کار کنم؟» یا یک هم چو چیزی.
گفت: راست می‌گی. آره. همین را خواهم گفت و بعد تو سعی می‌کنی به‌ام بگی که چرا اشتباه می‌کنم.
گریس گفت: نه. من این کار را نمی‌کنم.
وقتی که این را گفت ناگهان یخ کرد. فکر می‌کرد که جدی است اما فهمید که فقط دلش می‌خواهد نیل را تحت تاثیر قرار بدهد و نشان بدهدکه به اندازه او به امور دنیا بی‌اعتنا است. با گفتن این جمله ناگهان تمام واقعیت روی سرش هوار شد.  چیزی که جلوش بود می‌دید ذره‌ای هم عاقلانه نبود، عذابی دایمی بود.
– تو این را نمی‌گویی؟آره. راست می‌گویی. تو نمی‌گویی. آدم با تو خیلی راحت است گریس. راحت راحت.
بعد بلافاصله گفت: ببین من خوابم گرفته وقتی یک جای خوب پیدا کردم می‌زنم کنار و یک چرت می‌خوابم. فقط یک کم. تو که ناراحت نمی‌شوی؟
-نه. ناراحت نمی‌شوم.
– حواست که به این ور و آن ور هست؟
– آره.
– خوب.
اولین شهری که سر راه‌شان به آن رسیدند فورچون بود. خارج از شهر کنار رودخانه در پارکی ایستادند. نیل صندلی‌اش را خواباند و زود به خواب رفت. هوای بعدازظهر چنان تاریک شده بود که انگار وقت شام است و این نشان می‌داد که با این‌که هوا گرم است اما دیگر تابستان نیست. معلوم بود که تا کمی قبل کسانی که برای عیدشکرگزاری به گردش آمده بودند آن‌جا بوده‌اند، چون هنوز از اجاق‌ها دود بلند می‌شد و بوی همبرگر می‌آمد. این بو اشتهای گریس را تحریک نکرد، اما به یادش آورد که یک بار دیگر هم وقتی بچه بوده تمام روز را توی ماشین گرسنه مانده  بوده است. 
بعد از آن همه ماشین سواری و رانندگی کردن سرتاپایش خاکی شده بود. پیاده شد و دست و رویش را شست و تا جایی که می‌شد زیر شیر آب پارک خودش را تمیز کرد. بعد با قدم‌های آهسته‌ای که پای بریده‌اش را ناراحت نکند تا کنار دریاچه رفت. دریاچه خیلی کم عمق بود و  سطح آن را نی پوشانده است. روی تابلویی نوشته بود که هر گونه رفتار خلاف عفت عمومی و بی‌حرمتی در آن مکان ممنوع است و جریمه دارد.
روی تابی که به طرف غرب تاب می‌خورد نشست و خود را تا بالاترین جایی که می‌توانست تکان داد. گر گرفته بود و  هیجان‌زده شده بود. اما این دیگر برایش کم بود. چون با اتفاق‌هایی که افتاده بود اعماق شور و هیجان را احساس کرده بود و می‌دانست که دیگر نمی‌تواند اندازه‌اش را نگه‌ دارد. او در کنار دریاچه‌ای ایستاده بود که تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت. آب دریاچه سرد بود و هوا تاریک، اما نمی‌توانست از خیال شنا در آن دریاچه بیرون بیاید. این موضوع ربطی به مشروب خوردن نداشت. مشروب‌خوری هم فقط یکی از دیوانگی‌های آدم‌ها است. مثل خیلی دیوانگی‌های دیگر که آدم‌ها تمام عمر گرفتار آن می‌شوند.
به ماشین برگشت و سعی کرد که نیل را بیدار کند. نیل در خواب تکانی خورد اما بیدار نشد. از ناچاری دوباره گشتی در پارک زد تا خودش را گرم کند. فهمید که چه‌طور یایش را زمین بگذارد تا درد نگیرد. وضع پایش خوب بود و فکر کرد که حتی می‌تواند سر کار برود و از همان فردا  صبح توی هتل کار کند.
دوباره سعی کرد نیل را بیدار کند. این بار نیل جوابش را داد و با ناله گفت که الان بلند می‌شود، اما دوباره خوابش برد. وقتی که هوا کاملا تاریک شد دیگر از بیدار شدن  او ناامید شد. هوا تاریک و سرد شده بود و گریس می‌دانست که نمی‌توانند تمام شب آن‌جا بمانند.  چون هنوز کسانی منتظرشان بودند و باید به بیلیز فال برمی-گشتند. 
با هزار زحمت نیل را از جایش کنار کشید و خودش پشت فرمان نشست. وقتی نیل از این همه تکان  بیدار نشد مطمئن شد که هیچ‌چیز دیگر هم بیدارش نمی‌کند. مدتی طول کشید تا توانست چراغ‌های ماشین را روشن کند و بعد ماشین را آرام روی جاده برگرداند. 
اصلا نمی‌دانست از کدام طرف باید برود و هیچ کس هم در جاده نبود تا راه را بپرسد. همین طور تا آن سر شهر رانندگی کرد. آن‌جا بین تابلو‌ها علامتی بود که راه بیلیز‌فال را نشان می‌داد. فقط نه مایل راه بود. 
در جاده‌ی دو طرفه با سرعت خیلی کمی رانندگی می‌کرد. گاهی ماشین‌هایی از رو‌به‌رو می‌آمدند و یکی دوبار هم برایش بوق زدند. یک بار شاید برای این که زیادی آهسته می‌رفت و یک‌بار هم برای آن‌که نمی‌دانست که چه‌طور باید نور چراغ ماشین را پایین بیندازد، چون آن را توی صورت راننده انداخته بود. اما  اهمیتی نداد. وقت نداشت بایستد و با چراغ‌های ماشین ور برود.  باید می‌رفت.
کمی طول کشید که بیلیز فال را بشناسد چون هیچ‌وقت از آن راه به آن‌جا نرفته بود. وقتی که فهمید رسیده است  جا خورد. رانندگی در آن راه ناآشنا یک چیز بود و گذشتن از دروازه‌ی هتل با آن ماشین روباز یک چیز دیگر. 
وقتی که توی پارکینگ ایستاد نیل بیدار شد. از این‌که آن‌جا بودند و از کاری که گریس کرده بود اصلا تعجب نکرد. حتی به گریس گفت که خیلی وقت پیش  بوق ماشین‌ها بیدارش کرده ولی خودش را به خواب زده است؛ چون نمی‌خواسته گریس هول کند. معلوم بوده که نگران نبوده است و می‌دانسته که او از پس این کار برمی‌آید. 
گریس از او پرسید که آن‌قدر حواسش سرجا هست که بتواند رانندگی کند. 
– آره هوشیار هوشیارم. 
به گریس گفت که پایش را از صندل بیرون بیاورد. آن را معاینه‌ای کرد و گفت:
– عالی است. داغ نشده، ورم هم نکرده. درد می‌گیرد؟ فکر نکنم حتی اگر تیر به بازوت بخورد ککت هم بگزد.
با او تا دم در هتل رفت و از این‌که تمام روز همراهش این‌ور و آن‌ور رفته بود تشکر کرد. گریس هنوز باورش نمی‌شد که صحیح و سالم به آن‌جا رسیده است. آن‌قدر هیجان‌زده بود که نمی‌فهمید باید با نیل خداحافظی کند.
گریس درست یادش نمانده که موقع خداحافظی چه چیزهایی به هم گفتند و اصلا آیا حرفی زدند یا آن‌که نیل فقط بازوهایش را دور او حلقه کرد و محکم نگه‌اش‌ داشت و آن‌قدر فشار داد که نفس گریس بند آمد و در گوش او گفت که نباید به امان خدا ولش کند، چون او به گریس احتیاج دارد. احتمالا نیل فقط می‌خواست چیزی بگوید که گریس هیچ‌وقت آن را فراموش نکند. اما شاید هم گریس تمام این ماجرا را از خودش درآورده باشد و نیل اصلا حرفی نزده باشد.
صبح روز بعد مدیر هتل در اتاق را زد و گریس را صدا کرد.
– یک نفر پای تلفن است. نمی‌خواهد بلند شوید. فقط می‌خواست بداند که این‌جا هستید یا نه. گفتم می‌آیم می‌بینم. 
فکر کرد حتما موری است. به هرحال یکی از آن‌ها بود، اما احتمال زیاد می‌داد که موری باشد. دیر یا زود باید جواب موری را می‌داد. 
وقتی برای صبحانه پایین رفت کفش‌های ورزشی‌اش را پوشید و بند یک لنگه‌ی آن را نبست. تو سالن غذاخوری همه از یک تصادف حرف می‌زدند. در جاده‌ای که به دریاچه‌ی سبوت می‌رفت ماشینی از مسیر منحرف شده از روی پل پایین افتاده و خرد و خمیر شده بود. به جز راننده کس دیگری در ماشین نبود. اما ماشین آن‌قدر درب و داغان شده بود که راننده را باید از روی دندان‌هایش شناسایی می‌کردند. 
مدیر هتل گفت: راه خیلی خرابی است، اما شاید هم یارو می‌خواسته خودکشی کند.
آشپز که طبع خوش‌بینی داشت گفت: شاید هم تصادف بوده. شاید راننده خوابش برده.
– آره شاید.
بازوی گریس ناگهان تیرکشید و سینی در دستش لرزید.
مجبور نشد که با موری صحبت کند. موری برایش نامه‌ای فرستاد.
فقط بگو که او مجبورت کرد. بگو که نمی‌خواستی بروی.
گریس در جواب فقط چهار کلمه نوشت: خودم خواستم که بروم.
می‌خواست بنویسد متاسفم، اما جلو خودش را گرفت.
چند روز بعد آقای تراورس برای دیدنش به هتل آمد. او که همیشه بسیار مودب بود  این بار با لحن حساب شده‌ای با گریس حرف زد. رفتارش جدی و سرد بود، اما به هیچ وجه با گریس اوقات تلخی نکرد. گریس در آن لحظات او را همان‌طور که بود می‌دید. مردی که می‌توانست با پول خراب‌کاری‌های دیگران را ماست‌مالی و همه‌ی کارها را روبه‌راه کند. گفت که خیلی بد شده است و آن‌ها خیلی ناراحت هستند ولی کاری نمی‌توان کرد و دایم‌الخمر بودن بدترین درد دنیا است. وقتی که حال آقای تراورس بهتر شود باید برای تجدید قوا با  همسرش برای یک استراحت درست و حسابی به مناطق گرمسیر بروند.
بعد گفت که کار دارد و باید برود و وقتی که گریس دستش را دراز کرد تا خداحافظی کند پاکتی در دستش گذاشت. 
گفت: مطمئن هستیم که به دردت می‌خورد.
مبلغ چک دوهزار دلار بود. گریس فورا فکر کرد که آن را پس بفرستد یا پاره‌اش کند، کاری که هنوز هم فکر می‌کند کار درستی بوده است. اما هر چه کرد دلش راضی نشد. در آن روزها آن پول برای شروع زندگی او کافی بود.
نویسنده: آلیس مونرو
مترجم: دنا فرهنگ

منبع: www.dibache.com

چرند پرند (اخبار شهری)

علامه علی اکبر دهخدا دیروز سگ حسن‌دله نفس‌زنان و عرق‌ریزان وارد اداره شد. به محض ورود بی‌سلام و علیک فوراً گفت: «فلان کس زود زود این مطلب را یادداشت کن که در جشن خیلی لازم است.»
گفتم: «رفیق حالا بنشین خستگی بگیر.»
گفت: «خیلی کار دارم زود باش تا یادم نرفته بنویس که مطلب خیلی مهم است.»
گفتم: «رفیق مطلب در صندوق اداره به قدریست که اگر روزنامه‌ی هفتگی به بلندی عریضه کرمانشاهی‌ها یومیه هم که بشود باز زیاد می‌آید.»
گفت: «این مطلب ربطی به آن‌ها ندارد، این مطلب خیلی عمده است.»
ناچار گفتم: «بگو.»
گفت: «قلم بردار!» قلم برداشتم.
گفت بنویس: «چند روز قبل.» نوشتم.
گفت بنویس: «پسر حضرت والا در نزدیک زرگنده(1)»، نوشتم. 
گفت بنویس: «اسب‌های کالسکه‌اش در رفتن کندی می‌کردند.» نوشتم.
گفت بنویس: «حضرت والا حرصش درآمد.»
گفتم: «باقیش را شما می‌گوید یا بنده عرض کنم؟» یک مرتبه متعجب شده چشم‌هایش را به طرف من دریده گفت: «گمان نمی‌کنم جناب عالی بدانید تا بفرمایید.»
گفتم: «حضرت والا حرصش درآمد رولوه(2) را از جیبش درآورده اسب کالسکه‌اش را کشت.»
گفت: «عجب!»
گفتم: «عجب جمال شما.»
گفت: «مرگ من شما از کی شنیدید.»
گفتم: «جناب عالی تصور می‌کنید که فقط خودتان چون رابطه‌ی دوستی با بزرگان و رجال و اعیان این شهر دارید از کارها مطلعید، و ما به کلی از هیچ جای دنیا خبر نداریم؟!»
گفت: «خیر هرگز چنین جسارتی نمی‌کنم.»
گفتم: «عرض کردم مطلب در صندوق اداره‌ی ما خیلی است، و این مطلب هم پیش آن مطالب قابل درج نیست، گذشته از این‌که شما خودتان مسبوقید که تمام اروپایی‌ها هم در این مواقع همین کار را می‌کنند، یعنی اسب را در صورتی که اسباب مخاطره‌ی صاحبش بشود می‌کشند، دیگر آن‌که شما می‌فرمایید حضرت والا حرصش درآمد، شما الحمدلله می‌دانید که آدم وقتی حرصش دربیاید دیگر دنیا پیش چشمش تیره و تار می‌شود، خاصه وقتی که از رجال بزرگ مملکت باشد، که دیگر آن‌وقت قلم مرفوع است(3). برای این‌که رجال بزرگ وقتی حرصشان درآمد حق دارند هر کار بکنند.
همان‌طور که اولیای دولت حرصشان درآمد و بدون محاکمه قاتل بصیر خلوت را کشتند.
همان‌طوری که حبیب الله افشار حرصش درآمد و چند روز قبل به امر یکی از اولیا سیف‌الله‌خان برادر اسدالله‌خان سرتیپ قزاقخانه را گلوله پیچ کرد.
همان‌طور که نظام‌السلطنه حرصش درآمد و باآن‌که پشت قرآن را مهر کرده بود جعفرآقای شکاک را تکه‌تکه کرد.
همان‌طور که آن دو نفر حرصشان درآمد و دو ماه قبل یک نفر ارمنی را پشت یخچال حسن‌آباد(4) قطعه‌قطعه کردند. 
همان‌طور که آدم‌های عمیدالسلطنه‌ی طالش حرصشان درآمد و آن‌هایی را که در «کرگانه رود»(5) طرفدار مجلس بودند سربریدند.
همان‌طور که عثمانی‌ها به خواهش سفیرکبیرهای ما حرصشان درآمد چهارماه قبل زوار کربلا را شهید کردند و امروز هم اهالی بی‌کس و بی‌معین ارومیه  را به باد گلوله‌ی توپ گرفته‌اند.
همان‌طور که پسر رحیم‌خان چلبیانلو حرصش درآمد و دویست و پنجاه و دونفر زن و بچه و پیرمرد را در نواحی آذربایجان شقه کرد.
همان‌طور که میرغضب‌ها(6) حرصشان درآمد و درخت‌های فندق «پارک» تبریز را با خون میرزاآقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی و حاج میرزا حسن‌خان خبیرالملک آبیاری کردند.
همان‌طور که یک نفر حکیم حرصش درآمد و مغز سر میرزا محمدعلی‌خان نوری را با ضرب شش پر(7) از هم پاچید.
همان‌طور که اقبال‌السلطنه در ماکو حرصش درآمد و خون صدها مسلمان را به ناحق ریخت.
همان‌طور که دختر معاون‌الدوله حرصش درآمد و وقتی پدرش را به خراسان بردند به زور گلوله درد خویش را خفه کرد.
همان‌طور که مهمان خسرو در «مئر» آذربایجان پشت آن درخت چنار حرصش درآمد و میزبان را که اول شجاع ایران بود پوست کند.
همان‌طور که میرزا محمدعلی‌خان ثریا در مصر و میرزا یوسف‌خان مستشارالدوله در طهران و حاجی میرزا علی‌خان امین‌الدوله در گوشه «لشت نشا»(8) حرصشان درآمد و به قوت دق و سل خودشان را تلف کردند.
و…
بله آدم مخصوصاً وقتی که بزرگ و بزرگ زاده باشد حرصش که دربیاید این کارها را می‌کند، علاوه براین مگر برادر همین حضرت والا وقتی یک ماه قبل در اصفهان مادر خودش را کشت ما هیچ نوشتیم؟ ما آن‌قدر مطلب برای نوشتن داریم که به این چیزها نمی‌رسد، گذشته از این‌ها شما می‌دانید که پاره‌ای چیزها مثل پاره‌ای امراض ارثی است، حسین‌قلی‌خان بختیاری را اول افطار به اسم مهمانی زبان روزه کی کشت؟»
گفت: «بله حق با شما هست.»
گفتم: «پدر همین حضرت والا نبود؟»
گفت: «دیگر این طول و تفصیل‌ها لازم نیست، یک دفعه بگویید: فرمایش شما نگرفت.»
گفتم: «چه عرض کنم.»
گفت: «پس به این حساب ما بور شدیم.»
گفتم: «جسارت است.»
گفت: «حالا از این مطالب بگذریم راستی خدا این ظلم‌ها را برمی‌دارد؟ خدا از این خون‌های ناحق می‌گذرد؟»
گفتم: «رفیق ما درویش‌ها یک شعر داریم.»
گفت: «بگو.»
گفتم: «این جهان کوه است و فعل ما ندابازگردد این نداها را صدا»(9)
گفت: «مقصودت از این حرف‌ها چه‌چیز است؟»
گفتم: «مقصودم این است تو که اسمت را سگِ حسن‌دَله گذاشته‌ای و ادعا می‌کنی که از دنیا و عالم خبرداری عصر شنبه‌ی 21 چرا در بهارستان نبودی؟»
گفت: «بودم.»
گفتم: «بگو تو بمیری.»
گفت: «تو بمیری.»
گفتم: «خودت بمیری.»
گفت: «به! تو که باز این شوخی‌هات را داری.»
گفتم: «رفیق عیب ندارد دنیا دو روز است.»
—————————————-
پانویس‌ها:
1. زرگنده، محلی میان قلهک و تجریش در شمال طهران.
2. رولوه (revolver) لغت فرانسه است به معنی نوعی سلاح کمری. ششلول. هفتیر. طپانچه. پیشتاب.
3. مرفوع بودن قلم، مرفوع‌القلم بودن. قلم و تکلیف برداشته بودن.
4. حسن آباد، آبادی واقع در غرب طهران قدیم که امروز داخل شهر و مابین باغ شاه و میدان توپخانه واقع است.
5. کرگانه رود، از دهستان‌های بخش طوالش، در مغرب دریای خزر، میان انزلی و آستارا.
6. میرغضب، جلاد. دژخیم. مأمور کشتن یا قطع عضو کردن افراد در دربار حکام و امرا.
7. شش پر، نوعی چماق شش پهلو با چوبی سخت.
8. لشت نشا، از بخش‌های رشت و در شمال شرقی آن. مرکزش شهر جور است.
9. صدا، بازگشت آواز. پژواک. انعکاس صوت

نویسنده: علی‌اکبر دهخدا
برگرفته از شماره‌ی دوازدهم روزنامه‌ی صوراسرافیل (پنج شنبه 26 رجب 1235 هـ.ق برابر با 22 فروردین ماه 1277 یزدگردی پارسی و 5 سپتامبر 1907 میلادی) ص 7 و 8
منبع: www.dibache.com

فردا

1ـ مهدی زاغی
چه سرمای بی‌پیری! بااین‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی می‌آمد! – اما از دیشب سرد‌تر نیست. از شیشه‌ی شکسته بود یا از لای درز که سرما تو می‌زد؟ – بوی بخاری نفتی بدتر بود. عباس غرولندش بلند شد: «از سرما سخلو کردم!» جلو پنجره حرف‌ها را پخش می‌کرد. نه، غمی‌ ندارم! به درک که ولش کردم: – اتاق دود زده، قمپز اصغر، سیاهی که به دست‌وپل آدم می‌چسبه، دوبه‌هم‌زنی، پرچانگی و لوس‌بازی بچه‌ها، کبابی «حق دوست»، رخت‌خواب سرد – هرجا که برم، این‌ها هم دنبالم می‌آید. نه چیزی را گم نکردم.
چرا خوابم نمی‌برد؟ شاید برای اینه که مهتاب روی صورتم افتاده. باید بی‌خود غلت نزنم – عصبانی شدم. باید همه‌چی را فراموش کنم، حتی خودم را تا خوابم ببره. اما پیش از فراموشی چه هستم؟ وقتی که همه چی را فراموش کردم چه نیستم؟ من درست نمی‌دونم کی هستم. نمی‌دونم… همه‌اش «من… من!» این «من» صاحب مرده! دیشب سرم را که روی متکا گذاشتم، دیگه چیزی نفهمیدم. همه‌چی را فراموش کردم. شاید برای اینه که فردا می‌رم اصفهان. اما دفعه‌ی اولم نیست که سفر می‌کنم. به، هروقت با بچه‌ها اوین و درکه هم که می‌خواستیم بریم، شبش بی‌خوابی به سرم می‌افتاد. اما این‌دفعه برای گردش معمولی نیست، موقتی نیست، نمی‌دونم ذوق‌زده شدم یا می‌ترسم. از چی دلهره دارم؟ چیچی را پشت سرم می‌گذارم؟ اصلاً من آدم تنبلی هستم. چرا نمی‌تونم یک‌جا بند بشم؟ رضا ساروقی که با هم تو چاپخانه‌ی «بدخشان» کار می‌کردیم، حالا صفه‌بند شده، دماغش چاغه. من همیشه بی‌تکلیفم، تا خرخره هم زیر قرضه، هروقت هم کار دارم مواجبم را پیش‌خور می‌کنم. حالا فهمیدم، این سرما از هوا نیست، از جای دیگر آب می‌خوره – تو خودمه. هرچی می‌خواد بشه، اما هردفعه این سرما میاد – با پشت خمیده، بار این تن را باید بکشانم تا آخر جاده باید رفت. چرا باید؟ برای چه؟… تا بارم را به منزل برسانم، آن هم چه منزلی! بازوهای قوی دارم. خون گرم در رگ و پوستم دور می‌زنه، تا سر انگشت‌هام این گرما میاد، من زنده هستم – زندگی که در این‌جا می‌کنم می‌تونم در اون سر دنیا بکنم. در یک شهر دیگه. دنیا باید چه قدر بزرگ و تماشایی باشه! حالا که شلوغ و پلوغه با این خبرهای تو روزنامه، نباید تعریفی باشه، جنگ هم برای اون‌ها یک‌جور بازی است – مثل فوتبال، اقلاً هول و تکان داره… آب که تو گودال ماند می‌گنده.
چطوره برم ساوه؟ انگل اون‌ها بشم؟ هرگز… برای ریخت پدر و زن‌بابا دلم تنگ نشده. اون‌ها هم مشتاق دیدار من نیستند. نمی‌دونم تا حالا چند تا خواهر و برادر برام درست کردند. عقم می‌شینه؛ نه برای این که سر مادرم هوو آورد. همیشه آب دماغ روی سیبیلش سرازیره، چشم‌هاش مثل نخودچی، زیرِ ابروهای پرپشت سوسو می‌زنه. چرا مثل بچه‌ها همیشه تو جیبش غاغا لی‌لی داره و دزدکی می‌خوره و به کسی تعارف نمی‌کنه؟ من شبیه پدرم نیستم – با اون خانه‌ی گلی قی‌آلود، رف‌های کج‌وکوله، طاق ضربی کوتاه، هیاهوی بچه و گاو و گوسفند و مرغ و خروس که قاطی هم زندگی می‌کنند! آن‌وقت با چه فیس و افاده‌ای دستش را پر کمرش می‌زنه و رعیت‌هایش را به چوب می‌بنده! از صبح تا شام فحش می‌ده و ایراد می‌گیره. نانی که از اون‌جا دربیاد زهرماره. نان نیست. اون‌جا جای من نیست، هیچ‌جا جای من نیست. پدرم حق آب و گل داره. ریشه دوانده، مال خودشه. هان مال خودش – مال خیلی مهمه! زندگی می‌کنه یادگار داره. اما هیچی مال من نمی‌تونه باشه، یادگار هم مال من نیست ـ یادگار مال کسانی است که ملک و علاقه دارند، زندگی‌شان مایه داشته – از عشق‌بازی تو مهتاب، از باران بهاری کیف می‌برند. بچگی خودشان را به یاد می‌آرند. اما مهتاب چشم مرا می‌زنه و یا بی‌خوابی به سرم می‌اندازه. یادگار هم از روی دوش‌هام سرمی‌خره و به زمین می‌افته، یکه و تنها. چه بهتر! پدرم از این یارگارها زیاد داره. اما من هیچ دلم نمی‌خواد که بچه‌گی خودم را به یاد بیارم. پارسال که ناخوش و قرض‌دار بودم، چرا جواب کاغذم را نداد؟ فکرش را نباید کرد.
بعد از شش سال کار، تازه دستم خالی است. روز از نو روزی از نو! تقصیر خودمه، چهار سال با پسرخالم کار می‌کردم، اما این دو سال که رفته اصفهان ازش خبری ندارم. آدم جدی زرنگیه. حالا هم به سراغ اون می‌رم کی می‌دونه؟ شاید به امید اون می‌رم. اگر برای کاره پس چرا به شهر دیگه نمی‌رم؟ به فکر جاهایی می‌افتم که جای پای خویش و آشنا را پیدا بکنم. زور بازو! چه شوخی بی‌مزه‌ای! اما حالا که تصمیم گرفتم. گرفتم. خلاص.
تو دنیا اگر جاهای مخصوصی برای کیف و خوش‌گذرانی هست، عوضش بدبختی و بیچارگی همه‌جا پیدا می‌شه. اون‌جای مخصوص، مال آدم‌های مخصوصیه. پارسال که چند روز پیشخدمت «کافه‌ی گیتی» بودم، مشتری‌های چاق داشت، پول کار نکرده خرج می‌کردند. اتومبیل، پارک، زن‌های خوشگل، مشروب عالی، رخت‌خواب راحت، اتاق گرم، یادگارهای خوب، همه را برای اون‌ها دست‌چین کردند، مال اون‌هاست و هرجا که برند به اون‌ها چسبیده. اون دنیا هم باز مال اون‌هاست. چون برای ثواب کردن هم پول لازمه! ما اگر یک روز کار نکنیم، باید سر بی‌شام زمین بگذاریم. اون‌ها اگر یک شب تفریح نکنند، دنیا را بهم می‌زنند! اون شب کنج راهرو کافه، اون سرباز آمریکایی که سیاه مست بود و از صورت پرخونش عرق می‌چکید، سر اون زنی رو که لباس سورمه‌ای تنش بود چه‌جور به دیوار می‌زد! من جلو چشمم سیاهی رفت. نتونستم خودم را نگه دارم. زنیکه مثل این که تو چنگول عزراییل افتاده؛ چه جیغ و دادی سرداده بود! هیچ‌کس جرئت نداشت جلو بره یا میانجی‌گری بکنه، حتی آژان جلو در با خون‌سردی تماشا می‌کرد. من رفتم که زنیکه را خلاص کنم، نمی‌دونم چی تو سرم زدند. برق از چشمم پرید. وقتی که چشمم را واز کردم، تو کلانتری خوابیده بودم. جای لگدی که تو آبگاهم زدند هنوز درد می‌کنه. سه ماه توی زندان خوابیدم. یکی پیدا نشد ازم بپرسه: «ابولی خرت به چنده؟» نه، من هم برای خودم یادگارهای خوشی دارم!
این چیه که به شانه‌ام فرومی‌ره؟ هان مشت برنجی است. چرا امشب در تمام راه، این مشت را تو دستم فشار می‌دادم؟ مثل این که کسی منو دنبال کرده. خیال می‌کردم با کسی دست‌وپنجه نرم می‌کنم. حالا چرا گذاشتمش زیر متکا؟ کیه که بیا منو لخت بکنه؟ رخت خوابم گرم‌تر شده، اما چرا خوابم نمی‌ره؟ شب عروسی رستم خانی که قهوه خوردم، خواب از سرم پرید. اما امشب مثل همیشه دوتا پیاله چایی خوردم. بی‌خود راهم را دور کردم رفتم گلبندک. بر پدر این کبابی «حق دوست» لعنت که همیشه یک لادولا حساب می‌کنه. به هوای این رفتم که پاتوق بچه‌هاست، شاید اگر یکی‌دوتا گیلاس عرق خورده بودم بهترمی‌خوابیدم. غلام امشب نیامد. من که با همه‌ی بچه‌ها خداحافظی کرده بودم. اما نمی‌دو نستند که دیگه روز شنبه سرکار نمی‌رم. می‌خواستم همین را به غلام بگم. امروز صبح چه نگاه تند و نیم‌رخ رنگ‌پریده‌ای داشت! چراغ، جلو گارسه وایساده بود شبیخون زده بود، گمون نمی‌کردم که کارش را این‌قدر دوست داشته باشه. بچه‌ی ساده‌ای است: می‌دونه که هست، چون درست نمی‌دونه که هست یا نیست. اون نمی‌تونه چیزی رو فراموش بکنه تا خوابش ببره. غلام هیچ‌وقت به فکرش نمی‌یاد که کارش را ول بکنه یا قمار بزنه. مثل ماشین رو پاهاش لنگر ورمی‌داره و حروف را تو ورسات می‌چینه. چه عادتی داره که یا بی‌خود وراجی کنه و یا خبرها را بلندبلند بخونه! حواس آدم پرت می‌شه. پشت لبش که سبز شده قیافش را جدی کرده. اما صداش گیرنده است. آخر هر کلمه را چه می‌کشه! همین که یک استکان عرق خورد، دیگه نمی‌تونه جلو چانه‌اش را بگیره! هرچی به دهنش بیاد می‌گه. مثلا به من چه که زن‌داییش بچه انداخته؟ اما کسی هم حرف‌هاش رو باور نمی‌کنه- همه می‌دونند که صفحه می‌گذاره. هرچه پاپی من شد نتونست که ازم حرف دربیاره. من عادت به درددل ندارم. وقتی که برمی‌گرده میگه: «بچه‌ها» مسیبی رگ‌به‌رگ می‌شه، به دماغش برمی‌خوره. اونم چه دماغی! با اون دماغ می‌تونه جای پنج نفر هوای اتاق را خراب بکنه. اما همیشه لب‌هاش وازه و با دهن نفس می‌کشه. از یوسف اشتهاردی خوشم نمی‌یاد: بچه‌ی ناتو دوبه‌هم‌زنی است. اشتهارد هم باید جایی شبیه ساوه و زرند باشه. کمی ‌بزرگ‌تر یا کوچک‌تر، اما لابد خانه‌های گلی و مردم تب نوبه‌ای چشم‌دردی داره، مثلاً به من چه که می‌آد بغل گوشم می‌گه: «عباس سوزاک گرفته». پیرهن ابریشمی ‌را که به من قالب زد، خوب کلاه سرم گذاشت! نمی‌دونم چشمش از کار سرخ شده یا درد می‌کنه. پس چراعینک نمی‌زنه؟
عباس و فرخ با هم رفیق جان در یک قالب هستند. شب‌ها ویلون مشق می‌گیرند. شاید پای غلام را هم تو دو کشیدند. هان، یادم نبود، غلام را بردند تو اتحادیه‌ی خودشان، برای این بود که امشب نیامد کبابی «حق دوست» پریروز که عباس برای من از اتحادیه صحبت می‌کرد، غلام کونه‌ی آرنجش زد و گفت: «ولش، این کله‌اش گچه.» بهتره که عباس با اون دندون‌های گرازش حرف نزنه. اون هرچی به من بگه، من وارونه‌اش را می‌کنم. با اون دندان‌های گراز و چشم چپش نمی‌تونه منو تو دو بکشه. اگه راست می‌گه بره سوزاکش را چاق بکنه. اون رفته تو حذب تا قیافه‌اش را ندیده بگیرند. غلام راست می‌گفت که من درست مقصودشان را نمی‌فهمم. شاید این هم یک‌جور سرگرمیه. اما چرا از روز اول چشم چپ اصغر به من افتاده؟ بی‌خودی ایراد می‌گیره. بلکه یوسف خبرچینی کرده. من که یادم نمی‌یاد پشت سرش چیزی گفته باشم. من این همه چاپخانه دیدم هیچ کدام آن‌قدر بلبشو و شلوغ نبوده – بلد نیستند اداره کنند ـ اجر آدم پامال می‌شه. غلام می‌گفت اصغر هم تو این چاپخانه سهم داره. شاید برای همین خودش را گرفته. اما چیزغریبی از مسیبی نقل می‌کرد: روز جشن اتحادیه بوده، می‌خواستند مسیبی را دنبال خودشان ببرند. اون همین‌طور که ورسات می‌کرده، برگشته گفته: «بر پدر این زندگی لعنت! پس کی نون بچه‌ها را می‌ده؟» پس کی نان بچه‌ها را می‌ده؟ چه زندگی جدی خنده‌داری! برای شکم بچه‌هاش این‌طور جان می‌کنه و خرکاری می‌کنه! هرچی باشه من یالغوزم و دنباله ندارم. من نمی‌تونم بفهمم. شاید اون‌ها هم یک جور سرگرمی ‌یا کیفی دارند، اون‌وقت می‌خواهند خودشان را بدبخت جلوه بدند. اما من با کیف‌های دیگران شریک نیستم، از اون‌ها جدام. احتیاج به هواخوری دارم. شش سال شوخی نیست، خسته شدم. باید همه‌ی این مسخره‌بازی‌ها را از پشت سر سوت بکنم و بروم. احتیاج به هواخوری دارم.
من همه‌ی دوست و آشناهام را تو یک خواب آشفته شناختم. مثل این‌که آدم ساعت‌های دراز از بیابان خشک بی‌آب و علف می‌گذره به امید این که یک نفر دنبالشه. اما همین‌که برمی‌گرده که دست او را بگیره، می‌بینه که کسی نبود – بعد می‌لغزه و توی چاله‌ای که تا اون وقت ندیده بود می‌افته – زندگی دالان دراز یخ زده‌ای است، باید مشت برنجی را از روی احتیاط – برای برخورد به آدم ناباب – تو دست فشار داد. فقط یک رفیق حسابی گیرم آمد، اونم هوشنگ بود. با هم که بودیم، احتیاج به حرف زدن نداشتیم. درد هم‌دیگر را می‌فهمیدیم. حالا تو آسایش‌گاه مسلولین خوابیده. تو مطبعه‌ی «بهار دانش» بغل دست من کار می‌کرد. یک مرتبه بی‌هوش شد و زمین خورد. احمق روزه گرفته بود. دلش ازنا رفت. بعد هم خون قی کرد، از اون‌جا شروع شد. چه‌قدر پول دوا و درمان داد، چه‌قدر بی‌کاری کشید و با چه‌قدر دوندگی آخر تو آسایشگاه راهش دادند! مادرش این مایه را برای هوشنگ گرفت تا به یک تیر دو نشان بزنه: هم ثواب، هم صرفه‌جویی خوراک. این زندگی را مشتری‌های «کافه گیتی» برای ما درست کردند. تا ما خون قی بکنیم و اون‌ها برقصند و کیف بکنند! هرکدام‌شان در یک شب به قدر مخارج هفت پشت من سر قمار برد و باخت می‌کنند… هرچیزی تو دنیا شانس می‌خواد. خواهر اسد الله می‌گفت: «ما اگر بریم پشگل ورچینیم، خره به آب پشگل می‌اندازه!»
شش ساله که از این سولاخ به اون سولاخ تو اتاق‌های بدهوا میان داد و جنجال و سرو صدا کار کردم. اون هم کار دستپاچه‌ی فوری «دِ زودباش!» مثل این که اگه دیر می‌شد زمین به آسمان می‌چسبید! حالا دستم خالی است. شاید این‌طور بهتر باشه. پارسال که تو زندان خوابیده بودم، یکی پیدا نشد که ازم بپرسه: «ابولی خرت به چنده؟» رخت‌خوابم گرم‌تر شده… مثل این‌که تک هوا شکسته… صدای زنگ ساعت از دور می‌آد. باید دیروقت باشه… فردا صبح زود… گاراژ… من که ساعت ندارم… چه گاراژی گفت؟… فردا باید… فردا.

2ـ غلام
دهنم خشک شده. آب که این‌جا نیست. باید پاشم، کبریت بزنم، از تو دالان کوزه را پیدا کنم – اگر کوزه آب داشته باشه. نه، کرایه‌اش نمی‌کنه، بدتر بدخوابم می‌شم. اما پشت عرق آب خنک می‌چسبه! چطوره یک سیگار بکشم؟ به درک که خوابم نبرد: همه‌اش برای خواب خودم هول می‌زنم درصورتی که اون مُرد… نه، کشته شد. پیرهن زیرم خیس عرقه. به تنم چسبیده. این شکوفه دختر قدسی بود که گریه می‌کرد. امشب پکر بودم، زیاد خوردم، هنوز سرم گیج می‌ره، شقیقه‌هام تیرمی‌کشه. انگاری که تو گردنم سرب ریختن. گیج و منگ. همین‌طور بهتره. چه شمد کوتاهی! این کفنه… حالا مُردم… حالا زیر خاکم… جونورها به سراغم آمدند… باز شکوفه جیغ و دادش به هوا رفت! طفلکی باید یک باکیش باشه… یادم رفت براش شیرینی بگیرم.
چه حیف شد! بچه‌ی خوبی بود. چشم‌های زاغش همیشه می‌خندید. بچه‌ی پاکی بود! چه پیش آمدی! بیچاره. بیچاره. بیچاره. باید نفس بلند بکشم تا جلو اشکم را بگیرم. مثل این که تو دلم خالی شده، یک چیزی را گم کردم. صدای خروس می‌آد. خیلی از شب گذشته. بهتر که از خواب پریدم. این که خواب نبود. خواب می‌دیدم که بیدارم، اما نه چیزی را می‌دیدم نه چیزی را حس می‌کردم و نه می‌تونستم بدونم که کی هستم. اسم خودم یادم رفته بود، نمی‌دونستم که دارم فکر می‌کنم که بیدارم یا نه اما یک اتفاقی افتاده بود. می‌دونستم که افتاده. شاید باد می‌وزید، به صورتم می‌خورد. نه، حالا یادم آمد. یک سنگ قبر بزرگ بود. کی اون‌جا دعا می‌خوند؟ پشتش به طرف من بود. من انگشتم را روی سنگ گذاشته بودم. انگشتم تو سنگ فرو رفت. حس کردم که فرو رفت. یک مرتبه سوخت، آتیش گرفت. من از خواب پریدم. تک انگشتم هنوز زق‌زق می‌کنه. می‌ترسم کار دستم بده. آمدم خیار پوست بکنم، تک چاقو رفت تو انگشتم. سید کاظم که دستش آب کشید، بدجوری به خنس و فنس افتاد. اگر دستم چرک بکنه از نون‌خوردن می‌افتم…
انگار دلواپسی دارم. کاشکی یک هم‌صحبت پیدا می‌کردم. اون‌شب که دیروقت شد جواز شب نداشتم، تو اتاق حروف‌چینی زیر گارسه خوابیدم. خیلی راحت‌تر بودم. هم‌صحبت داشتم. مثل این‌که هوا روشن شده. این سر درخت کاج خانه‌ی همسایه است که تکان می‌خوره؟ من به خیالم آدمه. پس باد می‌آد. پشه دست‌وپلم را تیکه‌پاره کرد. کفرم دراومد. پریشب همسایگی ما چه شلوغ بود! از بس که تو باغ‌شان چراغ روشن کرده بودند، خانه‌ی‌ما هم روشن شده بود. برای عروسی پسرش سه شب جشن گرفت. حاجی گل‌محمد ایوبی چه قیافیه‌ی باوقاری داره! با محبته! چه جواب‌سلام گرمی ‌از آدم می‌گیره! با این همه دارایی هنوز خودش را نباخته. اما چراهمیشه کلاه واسه سرش تنگه؟ قدسی می‌گفت شبی بیست وپنج هزار تمن خرجش شده. اون هم تو این روزگار گرانی! اما یوسف چه‌قدر بددهنه! می‌گفت: «داماد را من می‌شناسم. از اون دزدهای بی‌شرفه! مردم از گشنگی جون می‌دند، اون پولش را به رخشان می‌کشه! این‌ها در تمام عمرشان به قدر یک روزما کار نکردند.» چرا باید این حرف را بزنه؟ خوب، پسرش جوانه، آرزو داره. قسمت‌شان بوده! خدا دلش خواسته پول دارشان بکنه، به کسی چه؟ اما قدسی می‌گفت عروس سیاه و زشته. می‌گفت مثل چی؟ آهان «شکل ماما خمیره است» گویا زیاد بزکش کرده بودند. اما زاغی ناکام مرد. بیچاره پدر و مادرش؟ آیا خبردار شدند؟ بیچاره‌ها فردا تو روزنامه می‌خونند. شاید پدرومادرش مردند. من ته‌وتوش را درمیارم… چه آدم توداری بود! مادر که داغ فرزند ببینه، دیگه هیچ‌وقت یادش نمی‌ره… خجسته که بچه‌اش از آبله مرد، چند ساله، هنوز پای روضه چه شیون و شینی راه‌می‌اندازه! هر کسی یک قسمتی داره… اما نه این‌که این‌جور کشته بشه.
خدایا! چی نوشته بود؟ عباس همین‌طور که خبر روزنامه را می‌چید با آب‌وتاب خوند. عباس هم زاغی را می‌شناخت. اما اون از نظر حزبی بود، نه برای خاطر زاغی. وقتی می‌خوند، چرا باد انداخته بود زیر صداش: «تشییع جنازه از سه فرد مبارز.» نه گفت: «تشییع جنازه‌ی با شکوه از سه کارگر آزادی‌خواه.» فردا صبح من روزنامه را می‌خرم و می‌خونم. اسم «مهدی رضوانی مشهور به زاغی» را اول از همه نوشته بودند. این‌ها کارگر چاپخانه‌ی «زاینده‌رود» بودند. کس دیگری نمی‌تونه باشه. یعنی غلطه مطبعه بوده؟ غلط هم به این گندگی؟ غلط ازاین بدترها هم ممکنه. اصلاً زندگیش یک غلط مطبعه بود. اما در صورتی که خبر خطی بوده غلط مطبعه نمی‌تونه باشه. شاید تلگرافچی اشتباه کرده؟ لابد اون‌های دیگه هم جوان بودند. خوب این‌ها دسته‌جمعی اعتصاب کرده بودند، زنده باد!… آن‌وقت دولتی‌ها تو دل‌شان شلیک کردند. گلوله که راهش را گم نمی‌کنه از میان جمعیت بره به اون بخوره نه، حتماً سردسته بودند، تو صف جلو بودند. دولتی‌ها هم می‌دونستند کی‌ها را بزنند. بی‌خود نیست که «تشییع جنازه‌ی با شکوه» براشان می‌گیرند.
چهارپنج ماه پیش بود که با ما کار می‌کرد. اما مثل اینه که دیروز بوده، نگاهش تو روی پیشانیش آمده بود. دماغش کوتاه بود و لب‌هاش کلفت. روهم‌رفته خوشگل نبود، اما صورت گیرنده داشت. آدم بدش نمی‌آمد که باهاش رفیق بشه و دو کلام حرف بزنه. وارد اتاق که می‌شد، یک‌جور دلگرمی ‌باخودش می‌آورد. هیچ‌وقت مبتدی را صدا نمی‌زد، همیشه فرم‌ها را خودش تو رانکا می‌کرد و به اتاق ماشین‌خانه می‌برد. اون‌وقت اتاق‌مان کوچک و خقه بود، صدای سنگین و خفه‌ی حروف می‌آمد که تو ورسات می‌چیدند و یا تو گارسه پخش می‌کردند. زاغی که از لای دندانش سوت می‌زد، خستگی از تن آدم در می‌رفت. من یاد سینما می‌افتادم. حیف که زاغی نیست تا ببینه که حالا اتاق‌مان بزرگ و آبرومند شده! شاید اگر آن‌وقت این اتاق را داشتیم پهلوی ما می‌ماند و بی‌خود اصفهان نمی‌رفت. نه، از کار روبرگردان نبود، اما دل هم به کار نمی‌داد- انگاری برای سرگرمی ‌خودش کار می‌کرد. همیشه سربه‌زیر و راضی بود، از کسی شکایت نداشت. آدم خون‌گرم سرزنده‌ای بود. چه‌جوری از لای دندانش سوت می‌زد، از این آهنگ‌هایی بود که تو سینما می‌زنند. همیشه یا می‌رفت سینما و یا سرش تو کتاب بود. خسته هم نمی‌شد. من فقط فیلم‌های جانت ماکدونالد و دوروتی لامور را دوست دارم. لورل و هاردی هم بد نیست، خوب، آدم می‌خنده.
اصغرآقا سر همین سوت زدنه بی‌موقع‌اش با اون کج افتاد و بهش پیله می‌کرد. نمی‌دونم چرا آدم‌ها آن‌قدر خودخواهند. همین که ترقی کردند خودشان را می‌بازند! پیش ازاین که صفحه‌بند بشه، جای مسیبی غلط‌گیر اتاقمان بود. می‌گفتیم، می‌خندیدیم، یک مرتبه خودش را گرفت! بی‌خود نیست که فرخ اسمش را «مردم آزار» گذاشته – آخر رفاقت که تو دنیا دروغ نمی‌شه. اون روز من جلو اصغرآقا درآمدم. واسه‌ی خاطر زاغی بود که بهش توپیدم. خدایی شد که زاغی نبود. رفته بود سیگار بخره وگرنه با هم گلاویز می‌شدند. من از زد وخورد و این‌جور چیزها خوشم نمی‌یاد. این نویسنده‌ی کوتوله‌ی قناس که پنجاه مرتبه نمونه‌ها را تغییر و تبدیل می‌کنه، اون براش مایه گرفت. رفته بود چغلی کرده بود که خبرهای کتابش پرغلط چیده می‌شه. از اون‌هاست که اگر غلط هم نباشه ازخودش می‌تراشه – من فکریم چرا زاغی قبول کرد؟ اون مال اتاق ما بود، نبایس کتاب‌چینی قبول بکنه؛ چون حسین گابی از زیرش در رفته بود. در هر صورت، بهونه داد دست اصغرآقا. آمد بنا کرد به بد حرفی کردن. اگر زاغی بود به هم می‌پریدند – زاغی گردن‌کلفت بود، از اصغرآقا نمی‌خورد. خدایی شد که کسی برای زاغی خبرچینی نکرد- خوب، هردوشان رفیق ما بودند.
زاغی اصلا آدم هوس‌باز دم‌دمی‌ بود. کار زود زیر دلش را می‌زد. اون‌جا اصفهان باز رفت تو چاپخانه؟ اما به حزب و این‌جور چیزها گوشش بدهکار نبود. چه‌طور تو اعتصاب کارگرها کشته شد؟ اون روز سر ناهار با عباس حرف‌شان شد. زاغی می‌گفت: «شاخت را از ما بکش، من نمی‌خواهم شکار بشم- یک شیکم که بیش‌تر ندارم». عباس جواب داد: «همین حرف‌هاست که کار ما را عقب انداخته. تا ما با هم متحد نباشیم حال و روزمان همین است. راه راست یکی است، هزارتا که نمی‌شه. پس کارگرهای همه جای دنیا از من و تو احمق‌ترند؟» زاغی از ناهار دست کشید، یک سیگار آتیش زد. بعد زیرلبی گفت: «شماها مرد عمل نیستید! همه‌اش حرف می‌زنید!» چه طور شد عقیده‌اش برگشت؟ اون آدم عشقی بود، گاس یک مرتبه به سرش زده. اما همه‌ی اشکال زاغی با دفتر سر سجل بود. اگر سجل نداشت، پس چه‌طور رفت اصفهان؟ یوسف پرت می‌گفت که زاغی تو خیابان اسلامبول سیگار امریکایی و روزنامه می‌فروخته. اون‌وقت بی‌خود اسم من دررفته که صفحه می‌گذارم! من پیشنهاد کردم: «بچه‌ها! چه‌طور براش ختم… یک مجلس عزا بگیریم؟ هرچی باشه ازحقوق ما دفاع کرده، جونش را فدای ما کرده.» هیچ‌کس صداش در نیامد. فقط یوسف برگشت و گفت: «خدا بیامرزدش! آدم یبسی بود» کسی نخندید. من از یوسف رنجیدم – شوخی هم جا داره.
من دل‌خورم که باهاش خوب تا نکردم. بیچاره دمغ شد. نه، گناه من چی بود؟ فقط پیش خودش ممکن بود یک فکرهایی بکنه. اول به من گفت که «ساعت مچی‌م را بیست تمن می‌فروشم.»
ساعتش پنجاه تمن چرب‌تر می‌ارزید. من گفتم: «توخودت لازمش داری.» گفت: «پس ده تمن بده، فردا بهت پس می‌دم.» من نداشتم، اما براش راه انداختم، همان شب، همه‌مان را به کبابی «حق دوست» مهمان کرد. چهارده تمن خرجش شد. فردای آن روز، از اتاق ماشین‌خانه که درآمدم، یک زن چاق پای حوض وایساده بود. پرسید: «مهدی رضوانی این جاست؟» گفتم: «چه کارش دارید؟» گفت: «بهش بگید مادر هوشنگ باقی پول ساعت را آورده.» من شستم خبردار شد که ساعتش را فروخته. گفتم: «مگه ساعتش را فروخت؟» گفت: «چه جوان نازنینی! خدا به کس و کارش ببخشه! از وقتی که پسرم مسلول شده و تو شاه‌آباد خوابیده هر ماه بهش کمک می‌کنه.» وارد اتاق شدم نگاه کردم ساعت به مچ زاغی نبود. بهش گفتم: «مادر هوشنگ کارت داره.» رفت و برگشت، ده تمن منو پس داد. ازش پرسیدم: «هوشنگ کیه؟» آه کشید و گفت: «هیچی رفیقم.» خدا بیامرزدش! چه آدم رفیق‌بازی بود!… من نمی‌دونم چیه… اما یک چیزی آزارم می‌ده… چیچی را نمی‌دونم؟ نمی‌دونم راستی دردناکه یا نه… آیا می‌تونم یا نه؟… نمی‌دونم نه اون نباید بمیره. نباید… نباید… نباید… . خسته شدم. اما رفیقش نباید بدونه که اون مرده. روز جمعه می‌رم شاه‌آباد، مادر هوشنگ را توآسایشگاه پیدا می‌کنم. بهش حالی می‌کنم. نه، باید جوری به هوشنگ کمک کنم که نفهمه. آدم سلی خیلی دل‌نازک می‌شه و زود بهش برمی‌خوره. لابد از سیاهی سرب مسلول شده… رفیق زاغی است. باید کمکش کنم. از زیر سنگ هم که شده درمیارم… اضافه‌کار می‌گیرم… نمی‌دونم می‌تونم گریه کنم یا نه… نمی‌دونم… اوه… اوه… چه بده! باید جلو اشکم را بگیرم. برای مرد بده… صورتم‌تر شده… باید نفس بلند بکشم.
این دفعه دیگه پشه نیست. شپشه. تو تیره‌ی پشتم راه می‌ره. وول می‌زنه. رفت بالاتر. این سوغات کبابی «حق‌دوسته» که با خودم آوردم. بی‌خود پشتم را خاراندم، بهتر نشد. لاکردار جاش راعوض کرد. دیشب تو چلوش ریگ داشت و مسمای بادنجانش هم نپخته بود. بعد هم تک چاقو فرو رفت سرانگشتم. حالا که به فکرش افتادم بدتر شد. این حق‌دوست هم خوب دندون ما را شمرده! اگر عباس به دادم نرسیده بود از پا درمی‌آمدم، دست خودم نبود، پکر بودم. همین که دید حالم سر جاش نیست، منو با خودش برد. دیگه چیری نفهمیدم. یک‌وقت به خودم آمدم دیدم تو خانه عباس هستم. فردا خجالت می‌کشم تو روی عباس نگاه کنم… چه کثیف! همه‌اش قی کرده بودم… آه چه بده!… خوب، کاه از خودت نیست، کاهدون که از خودته! هی می‌گفتم «به سلامتی گشت» و گیلاس را سرمی‌کشیدم. اختیار از دستم در رفته بود. این سفر باید هوای خودم را داشته باشم. عباس مهمان‌نوازی را در حق من تمام کرد. انگشتم که خون می‌آمد شست و تنتور یُد زد. بعد منو آورد تا دم خانه رساند. اما جوان با استعدادیه، چه خوب ویلون می‌زنه! خواست برام ویلون بزنه، من جلوش را گرفتم: «نه، نه، رفیقمان کشته شده، ویلونت را کنار بگذار. به احترام اون هم که شده نباید چندوقت ویلون بزنی. چون ما همه‌مان عزا داریم.» اگه ویلون می‌زد من گریه می‌کردم.
ازاین خبرهمه‌ی بچه‌ها تکان خوردند. حتی علی مبتدی اشک تو چشمش پرشد، دماغش را بالا کشید و از اتاق بیرون رفت. فقط مسیبی بود که ککش نمی‌گزید. مشغول غلط‌گیری بود. سایه‌ی دماغش را چراغ به دیوار انداخته بود. من کفرم بالا آمد. به مسیبی گفتم: «آخر رفاقت که دروغ نمی‌شه. این زاغی پونزده روز با ما کار می‌کرد. برای خاطرما خودش را به کشتن داد، از حقوق ما دفاع کرد.» به روی خودش نیاورد، از یوسف گوادرات خواست. می‌دونم چه فکری می‌کرد. لابد تو دلش می‌گفت: «شماها نفستان از جای گرم درمی‌آد. اگه از کارم وابمانم، پس کی نون بچه‌ها را می‌ده، بر پدر این زندگی لعنت!» بر پدر این زندگی لعنت!
فردا باید لباسم را عوض بکنم، دیشب همه کثیف و خون‌آلود شده… بلکه شکوفه برای بچه گربه‌اش که زیر رخت‌خواب خفه شد گریه می‌کرد… چرا هنوز سر درخت کاج تکان می‌خوره؟ پس نسیم میاد… امروز ترک‌بند دوچرخه‌ی یوسف به درخت گرفت و شکست. به لب‌های یوسف تب خال زده بود. گوادرات… دیروز هفتا بطر لیموناد خوردم، بازهم تشنه‌ام بود! نه حتماً غلط مطبعه بوده. یعنی فردا تو روزنامه تکذیب می‌کنند؟
خوب. من پیرهن سیاهم را می‌پوشم. چرا عباس که چشمش لوچه، بهش «عباس لوچ» نمی‌گند؟ گوادرات… گو- واد-رات… گو- وادرات- فردا روزنامه… پیرهن سیاهم- فردا… 
تیر ماه 1325
نویسنده: صادق هدایت 
منبع: www.dibache.com

آدم‌کش‌ها

در سالن غذاخوری هِنری باز شد و دو مرد آمدند تو. پشت پیشخوان نشستند.
جورج از آن‌ها پرسید: «چی می‌خورین؟»
یکی از آن‌ها گفت: «نمی‌دونم. اَل، تو چی می‌خوری؟»
اَل گفت: «نمی‌دونم. نمی‌دونم چی می‌خورم.»
بیرون هوا داشت تاریک می‌شد. آن‌ور پنجره چراغ خیابان روشن شد. آن دو مرد پشت پیشخان صورت غذاها را نگاه می‌کردند. از آن سر پیشخوان نیک آدامز داشت آن‌ها را می‌پایید. پیش از آمدن آن‌ها نیک داشت با جورج حرف می‌زد.
مرد اول گفت: «من کباب مغز رون خوک می‌خورم، با سس سیب و پوره سیب‌زمینی.»
ـ هنوز حاضر نیست.
ـ پس واسه چی گذاشتینش این تو؟
جورج توضیح داد: «این مال شامه. اینو ساعت شیش می‌تونین بخورین.»
جورج به ساعت دیواری پشت پیشخان نگاه کرد.
ـ الان ساعت پنجه.
مرد دوم گفت: «این ساعت که پنج و بیست دقیقه است؟»
ـ بیست دقیقه جلوئه.
مرد اول گفت: «اه، گور بابای ساعت. چی داری بخوریم؟»
جورج گفت: «هرجور ساندویچ بخواین داریم. می‌تونین ژامبون و تخم‌مرغ بخورین، بیکن و تخم‌مرغ، جگر و بیکن، یا استیک.»
ـ به من کروکت مرغ بده با نخودسبز و سس خامه و پوره‌ی سیب‌زمینی.
ـ این مال شامه.
ـ هرچی ما خواستیم مال شامه، ها؟ آخه این هم شد کاسبی؟
ـ می‌تونم به شما ژامبون و تخم‌مرغ بدم، یا بیکن و تخم‌مرغ، یا جگر و…
مردی که اسمش اَل بود گفت: «من ژامبون و تخم‌مرغ می‌خورم.» اَل کلاه لگنی به سر و پالتو مشکی به تن داشت که دکمه‌های روی سیینه‌اش را انداخته بود. صورتش کوچک و سفید بود و لب‌های باریکی داشت. دستمال‌گردن ابریشمی بسته بود و دستکش به دست داشت.
مرد دیگر گفت: «به من بیکن و تخم‌مرغ بده.» او تقریباً هم‌قدوقواره‌ی اَل بود. صورت‌های‌شان فرق داشت، ولی لباس‌شان مثل هم بود. هردو پالتوی خیلی تنگی پوشیده بودند. نشسته بودند و به جلو خم شده بودند و آرنج‌هاشان روی پیشخان بود.
اَل پرسید: «مشروب چی دارین؟»
جورج گفت: «آبجو سیلور، بیوو(1)، جینجرایل(2).»
ـ گفتم مشروب چی دارین؟
ـ همین‌ها که گفتم.
آن یکی گفت: «این شهر حرف نداره. اسمش چیه؟
ـ سامیت.
اَل از دوستش پرسید: «هیچ شنیده بودی؟»
دوستش گفت: «نه.»
اَل پرسید: «مردم شب‌ها این‌جا چی‌کار می‌کنن؟
دوستش گفت: «شام می‌خورن. همه می‌آن این‌جا اون شام مفصل رو می‌خورن.»
جورج گفت: «درسته.»
اَل از جورج پرسید: «پس به نظرت درسته؟»
ـ آره.
ـ تو بچه زبلی هستی، نه؟
جورج گفت: «آره.»
آن مرد ریزه اندام دیگر گفت: «نخیر نیستی. زبله، اَل؟»
اَل گفت: «خره.» رو کرد به نیک: «اسم تو چیه؟»
ـ آدامز.
ـ این هم  یه بچه‌زبل دیگه. به نظرت زبل نیست، مکس.
مکس گفت: «این شهر پر بچه‌زبله.»
جورج دو تا دیس روی پیشخان گذاشت. یکی ژامبون و تخم‌مرغ، یکی دیگر بیکن و تخم‌مرغ. دو پیشدستی سیب‌زمینی سرخ‌کرده هم گذاشت و دریچه آشپزخانه را بست.
از اَل پرسید: «کدوم مال شماست؟»
ـ یادت رفت؟
ـ ژامبون و تخم مرغ.
مکس گفت: «اینو می‌گن بچه‌زبل.»
خم شد جلو و ژامبون و تخم‌مرغ را برداشت. هردو با دستکش غذا می‌خوردند. جورج غذاخوردن آن‌ها را می‌پایید. مکس به جورج نگاه کرد: «تو به چی داری نگاه می‌کنی؟»
ـ هچی.
ـ چرند نگو. داشتی به من نگاه می‌کردی.
اَل گفت: «شاید بچه می‌خواسته شوخی کنه، مکس.»
جورج خندید.
مکس به او گفت: «خنده به تو نیومده. خنده اصلا به تو نیومده فهمیدی؟»
جورج گفت: «عیبی نداره.»
مکس رو کرد به اَل: «ایشون خیال می‌کنه عیبی نداره. خیال می‌کنه عیبی نداره. خیلی بامزه است.»
اَل گفت: «ها، خیلی کله‌اش کار می‌کنه.»
به خوردن‌شان ادامه دادند.
اَل از مکس پرسید: «اون بچه‌زبل اون‌سر پیشخون اسمش چیه؟»
مکس به نیک گفت: «آهای، زبل، برو اون‌ور پیشخون پهلو رفیقت.»
نیک پرسید: «موضغ چیه؟»
ـ موضوع هیچی نیست.
اَل گفت: «بهتره بری اون پشت، زبل.»
نیک رفت پشت پیشخان.
جورج پرسید: «موضوغ چیه؟»
اَل گفت: «به تو مربوط نیست. کی تو آشپزخونه ست؟»
ـ سیاهه.
ـ منظورت چیه سیاهه؟
ـ سیاه آشپز.
ـ به‌ش بگو بیاد این‌جا.
ـ موضوع چیه؟
ـ بهش بگو بیاد این‌جا.
ـ شما خیال می‌کنین این‌جا کجاست؟
مردی که اسمش مکس بود گفت: «ما خیلی خوب می‌دونیم این‌جا کجاست. به نظرت ما احمق می‌آییم؟»
اَل به او گفت: «حرفت که احمقانه است. با این بچه یکی‌به‌دو می‌کنی که چی؟»
به جورج گفت: «گوش کن. برو به سیاهه بگو بیاد این‌جا.»
ـ چی کارش می‌خواین بکنین
ـ هیچی. کله‌ات رو به کار بنداز، زبل. ما با یه سیاه چی‌کار داریم؟
جورج دریچه‌ای را که به آشپزخانه باز می‌شد باز کرد. صدا زد: «سم، یه‌دقه بیا این‌جا.» در آشپزخانه باز شد و سیاه آمد بیرون. پرسید: «چیه؟» دو مرد پشت پیشخان نگاهی به او انداختند.
اَل گفت: «خیلی خوب، سیاه. همون‌جایی که هستی وایسا.»
سم سیاه که پیشبند به کمر ایستاده بود به دو مردی که پشت پیشخان نشسته بودند نگاه کرد. گفت: «چشم، قربان.» اَل از روی چهارپایه‌اش بلند شد.
گفت: «من با این سیاهه و این زبله می‌رم آشپزخونه. سیاه، برگرد برو آشپزخونه. تو هم پاشو برو زبل.»
مرد ریزه‌اندام دنبال نیک و سم آشپز به آشپزخانه رفت. در آشپزخانه پشت سرشان بسته شد. مردی که اسمش مکس بود پشت پیشخان روبه‌روی جورج نشسته بود. جورج نگاه نمی‌کرد، نگاهش به آینه سراسری آن‌ور پیشخان بود. رستوران هنری پیش‌تر میخانه بود، بعد سالن غذاخوری شده بود. 
مکس توی آیینه نگاه کرد و گفت: «خوب، زبل‌خان می‌خواد بدونه این کارها برای چیه؟»
صدای اَل از آشپزخانه آمد: «چرا به ش نمی‌گی؟»
ـ خیال می‌کنی این کارها برای چیه؟
ـ من چه می‌دونم.
ـ چی خیال می‌کنی؟
مکس تمام مدتی که حرف می‌زد آینه را می‌پایید.
ـ نمی‌خوام بگم.
ـ آهای، اَل، زبل می‌گه نمی‌خواد بگه خیال می‌کنه این کارها برای چیه.
اَل از آشپزخانه گفت: «من صداتونو می‌شنوم، خیله خب.»
دریچه‌ای را که از آن ظرف‌ها را به آشپزخانه رد می‌کردند بلند کرده بود و یک شیشه سس گوجه‌فرنگی زیرش گذاشته بود. اَل از آشپزخانه به جورج گفت: «گوش کن، زبل، برو یه‌خرده اون‌ورتر کنار بار وایسا. مکس، تو هم یه خرده برو طرف چپ.» مثل عکاسی بود که عده‌ای را برای عکس دسته‌جمعی آماده می‌کند.
مکس گفت: «زبل خان، با من حرف بزن. خیال می‌کنی این‌جا چه خبره؟»
جورج چیزی نگفت.
مکس گفت: «من به‌ت می‌گم. ما می‌خوایم یه نفر سوئدی رو بکشیم. تو یه سوئدی گنده به اسم اَله اَندرسن می‌شناسی؟»
ـ آره.
ـ هر شب می‌آد این‌جا شام می‌خوره، درسته؟
ـ گاهی می‌آد.
ـ ساعت شش می‌آد، درسته؟
ـ اگه بیاد.
مکس گفت: «ما همه این‌ها رو می‌دونیم، زبل. حالا از یه‌چیز دیگه حرف بزن. هیچ سینما می‌ری؟»
ـ گاهی می‌رم.
ـ باید بیشتر بری سینما. برای بچه زبلی مثل تو خیلی خوبه.
ـ اله اَندرسن رو چرا می‌خواین بکشین؟ مگه چی‌کارتون کرده؟
ـ اون هیچ‌وقت فرصت پیدا نکرده کاری به ما بکنه. اصلاً تاحالا ما رو ندیده.
اَل از آشپزخانه گفت: «یه‌بار بیشتر هم ما رو نمی‌بینه.»
جورج پرسید: «پس برای چی می‌خواین بکشینش؟»
ـ ما واسه خاطر یکی از رفقا می‌کشیمش. یکی از رفقا خواهش کرده، زبل.
اَل از آشپزخانه گفت: «صداتو ببر. زیادی ور می‌زنی.»
ـ آخه دارم سر این زبل رو گرم می‌کنم. بیخود می‌گم، زبل؟
اَل گفت: «داری زیادی ور می‌زنی. سیاهه و زبله من خودشون سر خودشونو گرم می‌کنن. همچین به هم بسته‌م‌شون عین دو تا دوست دختر تو صومعه.»
ـ لابد تو هم  تو صومعه بوده‌ی؟
ـ کسی چه می‌دونه؟
ـ تو یه صومعه فرد اعلا هم بوده‌ی. حتماً همون‌جا بوده‌ی.
جورج به ساعت نگاه کرد.
ـ اگه کسی اومد تو به‌ش می‌گی آشپزمون نیستش. اگه ول‌کن نبود، می‌گی خودم می‌رم آشپزی می‌کنم. فهمیدی، زبل؟
جورج گفت: «باشه. بعدش ما رو چی‌کار می‌کنین؟»
مکس گفت: «تا ببینیم. این از اون چیزهایی که آدم از قبل نمی‌دونه.»
جورج به ساعت نگاه کرد. شش و ربع بود. درِ طرفِ خیابان باز شد یک راننده ترموا آمد تو.
گفت: «سلام، جورج. شام می‌دی بخوریم؟»
جورج گفت: «سم رفته بیرون. نیم‌ساعت دیگه برمی‌گرده.»
راننده گفت: «پس من رفتم بالای خیابون.»
جورج به ساعت نگاه کرد. بیست دقیقه از شش گذشته بود.
مکس گفت: «قشنگ بود، زبل. تو یه پارچه آقایی.»
اَل از آشپزخانه گفت: «می‌دونست من مخشو داغون می‌کنم.»
مکس گفت: «نه. این‌جور نیست. زبل خودش خوبه. بچه خوبیه. ازش خوشم می‌آد.»
سر ساعت شش و پنجاه و پنج جورج گفت: «دیگه نمی‌آد.» دو نفر دیگر به سالن غذاخوری آمده بودند. یک بار جورج به آشپزخانه رفته بود و یک ساندویچ ژامبون و تخم‌مرغ «برای بردن» درست کرده بود، که مردی می‌خواست با خودش ببرد. توی آشپزخانه دید که اَل کلاه لگنی‌اش را عقب سرش گذاشته و روی چهارپایه‌ای کنار دریچه نشسته و لوله یک تفنگ کوتاه را روی لبه دریچه گذاشته. نیک و آشپز پشت به پشت در سه کنج آشپزخانه نشسته بودند و دهن هر کدام‌شان با یک دستمال بسته بود. جورج ساندویچ را درست کرده بود، توی کاغذ روغنی پیجیده بود، توی پاکت گذاشته بود، آورده بود بیرون، مرد پولش را داده بود و رفته بود.
مکس گفت: «زبل همه کاری می‌تونه بکنه. آشپزی هم می‌تونه بکنه، هر کاری بخوای. تو برای یه دختر خوب زنی می‌شی، زبل.»
جورج گفت: «چی؟ رفیق‌تون، اله اندرسن، دیگه نمی‌آد.»
مکس گفت: «ده دقیقه دیگه به‌ش فرصت می‌دیم.»
مکس حواسش به آینه و ساعت بود. عقربه‌های ساعت رفتند روی ساعت هفت، بعد هفت و پنج دقیقه.
مکس گفت: «اَل، بیا بریم. دیگه نمی‌آد.»
اَل از آشپزخانه گفت: «پنج دقیقه دیگه.»
در آن پنج دقیقه، مردی آمد تو و جورج گفت که آشپز مریض است. مرد پرسید: «پس چرا یه آشپز دیگه نمی‌آرین؟ این‌جا مگه سالن غذاخوری نیست؟» بعد بیرون رفت.
مکس گفت: «بیا دیگه. اَل.»
ـ این دو تا زبل و سیاهه رو چی‌کار کنیم؟
ـ این‌ها مشکلی نیستن.
ـ این جور خیال می‌کنی؟
ـ آره بابا. کار ما تموم شد.
اَل گفت: «من خوشم نمی‌آد. لاش و لنگ و وازه. تو زیادی ورمی‌زنی.»
مکس گفت: «اه، ول کن بابا تو هم. باید سر خودمونو گرم کنیم یا نه؟»
اَل گفت: «با وجود این، زیادی ور می‌زنی.» از آشپزخانه آمد بیرون. لوله‌های کوتاه تفنگ زیر کمر پالتو تنگش کمی برجسته بود. اَل با دست‌های دستکش‌دار پالتوش را صاف کرد.
به جورج گفت: «مرحمت زیاد، زبل. خیلی شانس آوردی.»
مکس گفت: «راست می‌گه. باید بلیت اسب دوانی بخری، زبل.»
هر دو از در بیرون رفتند. جورج از پنجره آن‌ها را می‌پایید که از زیر چراغ گذشتند و به آن دست خیابان رفتند. با آن پالتوهای تنگ و کلاه‌های لگنی عین بازیگرهای «وُدویل» بودند. جورج از در بادبزنی رفت آشپزخانه و نیک و آشپز را باز کرد.
سم آشپز گفت: «من از این کارها خوشم نمی‌آد. من از این کارها خوشم نمی‌آد.»
نیک پاشد ایستاد. پیش از آن هرگز دستمال توی دهنش نچپانده بودند. گفت: «یعنی چی؟» می‌خواست با هارت و پورت کردن قضیه را ماست مالی کند.
جورج گفت: «می‌خواستن اله اندرسن رو بکشن. می‌خواستن وقتی می‌آد تو شام بخوره با تیر بزننش.»
ـ اله اندرسن؟
ـ آره.
آشپز گوشه‌های لبش را با انگشت‌های شستش مالید. پرسید: «هردوشون رفتن؟»
جورج گفت: «آره. رفتن دیگه.»
آشپز گفت: «خوشم نمی‌آد. اصلاً هیچ خوشم نمی‌آد.»
جورج به نیک گفت: «گوش کن. بهتره بری یه سری به اله اندرسن بزنی.»
ـ باشه.
سم آشپز گفت: «بهتره هیچ کاری به این کارها نداشته باشی. بهتره اصلاً دخالت نکنی.»
جورج گفت: «اگه نمی‌خوای بری نرو.»
آشپز رویش را از آن‌ها برگرداند. گفت: «بچه کوچولوها همیشه خودشون می‌دونن چی‌کار می‌خوان بکنن.»
جورج به نیک گفت: «تو یکی از اتاق‌های پانسیون هِرش زندگی می‌کنه.»
ـ من رفتم اون‌جا.
بیرون، چراغ خیابان لای شاخه‌های لخت یک درخت می‌تابید. نیک توی خیابان کنار خط تراموا راه افتاد و دم چراغ بعدی پیچید توی خیابان فرعی. ساختمان پانسیون هِرش سه خانه بالاتر بود. نیک از دو پله بالا رفت و دکمه زنگ را فشار داد. زنی آمد دم در.
ـ اله اندرسن این‌جاست؟
ـ باش کار داشتین؟
ـ بله، اگه هستش.
نیک پشت سر زن از یک ردیف پله بالا رفت و به ته یک راهرو رسید. زن در زد. 
ـ کیه؟
زن گفت: «یه نفر بات کار داره، آقای اندرسن.»
ـ نیک آدامزم.
ـ بیا تو.
نیک در را باز کردو رفت توی اتاق. اَله اَندرسن با لباس روی تختخواب دراز کشیده بود. او قبلاً مشت‌زن حرفه‌ای سنگین‌وزن بود و قدش از تختخواب درازتر بود. دو بالش زیر سرش گذاشته بود. به نیک نگاه نکرد. پرسید: «چی شده؟»
نیک گفت: «من تو رستوران هنری بودم، دو نفر اومدن من و آشپز و بستن، گفتن می‌خوان شما رو بکشن.»
حرفش را که زد به نظرش احمقانه آمد. اَله اندرسن چیزی نگفت.
نیک گفت: «ما رو بردن تو آشپزخونه. می‌خواستن وقتی اومدین شام بخورین با تیر بزنن‌تون.»
اله اندرسن به دیوار نگاه کرد و چیزی نگفت.
ـ جورج گفت بهتره من بیام شما رو خبر کنم.
اله اندرسن گفت: «من هیچ کاری نمی‌تونم بکنم.»
ـ من به شما می‌گم چه شکلی بودن.
اله اندرسن گفت: «من نمی‌خوام بدونم چه شکلی بودن.» به دیوار نگاه می‌کرد. «ممنون که اومدی منو خبر کردی.»
ـ خواهش می‌کنم.
نیک به مرد گنده که روی تختخواب دراز کشیده بود نگاه کرد.
ـ نمی‌خواین من برم به پلیس خبر بدم؟
اله اندرسن گفت: «نه، فایده‌ای نداره.»
ـ هیچ کاری نیست من بکنم؟
ـ نه، کاریش نمی‌شه کرد.
ـ شاید فقط بلوف زده‌ن.
ـ نه. بلوف نیست.
رو به دیوار گفت: «چیزی که هست اینه که حالشو ندارم پاشم برم بیرون. تموم روز همین‌جا بوده‌م.»
ـ نمی‌تونین از این شهر برین؟
اله اندرسن گفت: «نه. دیگه از این‌ور و اون‌ور رفتن خسته شده‌م.»
به دیوار نگاه می‌کرد.
ـ حالا دیگه کاری نمی‌شه کرد.
ـ نمی‌شه یه‌جوری درستش کنین؟
ـ نه. افتاده‌م تو هچل.
با همان صدای بی‌حال حرف می‌زد.
ـ کاریش نمی‌شه کرد. بعداً شاید تصمیم بگیرم برم بیرون.
نیک گفت: «پس من برمی‌گردم پیش جورج.»
اله اندرسن گفت: «مرحمت زیاد.» به طرف نیک نگاه نکرد.«ممنون که اومدی.»
نیک رفت بیرون. در را که می‌بست اله اندرسن را دید که با لباس روی تختخواب دراز کشیده بود و داشت به دیوار نگاه می‌کرد. پایین که رفت زن صاحبخانه گفت: «از صبح تا حالا تو اتاقش بوده. به نظرم حالش خوش نیست. به‌ش گفتم آقای اندرسن، توی روز پاییزی به این قشنگی پاشین برین بیرون یه قدمی بزنین، ولی هیچ خوشش نیومد.»
ـ نمی‌خواد بره بیرون.
ـ می‌دونم.
زن گفت: «هیچ معلوم نمی‌شه، اِلا از صورتش.» توی درگاه ورودی ساختمان ایستاده بودند و حرف می‌زدند. «خیلی هم مهربونه.»
نیک گفت: «خب، شب به خیر، خانم هِرش.»
زن گفت: «من خانم هرش نیستم. اون مالک این‌جاست. من فقط از این خونه نگه‌داری می‌کنم. من خانم بِل هستم.»
نیک گفت: «خب، شب به خیر، خانم بِل.»
زن گفت: «شب به خیر.»
نیک توی خیابان تاریک راه افتاد تا رسید سر نبش زیر چراغ، بعد کنار خط تراموا را گرفت و رفت به رستوران هنری. جورج آن تو پشت پیشخان بود.
ـ اله رو دیدی؟
نیک گفت: «آره تو اتاقشه، نمی‌آد بیرون.»
آشپز صدای نیک را که شنید در آشپزخانه را باز کرد. گفت: «من اصلاً گوش هم نمی‌دم.» و در را بست.
جورج پرسید: «به‌ش گفتی؟»
ـ آره به‌ش گفتم، ولی خودش جریانو می‌دونه.
ـ چی‌کار می‌خواد بکنه؟
ـ هیچی.
ـ می‌کشنش.
ـ آره لابد.
ـ لابد تو شیکاگو یه کاری کرده.
نیک گفت: «آره گمونم.»
ـ خیلی وحشتناکه.
نیک گفت: «خیلی ناجوره.»
دیگر چیزی نگفتند. جورج خم شد دستمالی برداشت و روی پیشخان را پاک کرد.
نیک گفت: «نمی‌دونم چی‌کار کرده.»
ـ به یه بابایی نارو زده. برای این چیزهاست که می‌کشن‌شون.
نیک گفت: «من از این شهر می‌رم.»
جورج گفت: «آره. خوب کاریه.»
ـ فکرشو که می‌کنم دود از کله‌ام بلند می‌شه: اون تو اتاقش منتظره خودش هم می‌دونه کارش تمومه. خیلی ناجوره.
جورج گفت: «خب پس بهتره فکرشو نکنی.»
—————————————
پانوشت‌ها:
1. bevo
2. ginger-ale نوعی نوشیدنی گازدار غیرالکلی

نویسنده: ارنست همینگوی
برگردان: نجف دریابندری

منبع: www.dibache.com

اُسَبِل‌

بعدازظهر یک‌ روزِ تابستانی‌ بود. صدای تلفن‌ در سکوت‌ِ خانه‌ی‌ ویلایی‌ پیچید. میشل‌ یک‌ لحظه‌ صبر کرد و بعد گوشی‌ را برداشت‌. این‌ اولین‌ نشانه‌ی‌ یک‌ اتفاق ‌ِبد بود. پشت‌ تلفن‌، اُتو بن‌، پدر زن‌ِ میشل‌ بود. سال‌ها بود که‌ اُتو قبل‌ از یازده‌شب‌، که‌ پول‌ِ تلفن‌ کمتر می‌شد زنگ‌ نزده‌ بود، حتی‌ وقتی‌ که‌ همسر اُتو، تِرزا دربیمارستان‌ بستری شده‌ بود.
نشانه‌ دوم‌ صدای اُتو بود: «میشل‌؟ سلام‌! منم‌ اُتو.» اُتو هیجان‌زده‌ و بلندحرف‌ می‌زد. انگار پدری باشد که‌ از فاصله‌ای دور تلفن‌ کرده‌ باشد و مطمئن ‌نباشد که‌ صدایش‌ به‌ میشل‌ می‌رسد. لحنش‌ دوستانه‌ و از سر شوق‌ بود ـ کمترپیش‌ می‌آمد که‌ پای تلفن‌ همچو لحنی‌ داشته‌ باشد. لیزابت‌ دختر اُتو به‌تلفن‌های بی‌موقع‌ پدرت‌ عادت‌ کرده‌ بود. همین‌ که‌ گوشی‌ را برمی‌داشت‌ اُتوشروع‌ به‌ نق‌ زدن‌ می‌کرد، با لحنی‌ خشک‌ و تمسخرآمیز که‌ رگه‌ای عصبی‌ در آن‌بود، و به‌ تقلید از سبک‌ِ فراموش‌ شده‌ بروس‌ که‌ اُتو در اواخر دهه‌ هشتاد به‌ اوارادت‌ داشت‌. اُتو در هشتاد سالگی‌ بداخلاق‌ و عصبی‌ شده‌ بود، عصبی‌ از دست‌ِ سرطان‌ همسرش‌، از دست‌ بیماری مزمن‌ِ خودش‌ و از همسایه‌های پرسروصدای‌‌شان‌ در فارِست‌ هیل‌ ـ بچه‌های شلوغ‌، سگ‌هایی‌ که‌ دایم‌ پارس‌می‌کردند و از هیاهوی ماشین‌های چمن‌زنی‌ و آشغال‌روب‌. عصبی‌ از این‌ که‌ مجبور بود دو ساعت‌ تمام‌ در اتاقی‌ به‌ سردی یخچال‌ برای گرفتن ‌ام.آر.ای دندان‌ روی جگر بگذارد، و عصبی‌ از دست‌ اَهل‌ِ سیاست‌ حتی‌ دسته‌هایی‌ که‌ خودش ‌پانزده‌ سال‌ پیش‌، بعد از بازنشسته‌ شدن‌ از شغل‌ دبیری‌‌اش‌، برای‌‌شان‌ رای دست ‌و پا کرده‌ بود. در حقیقت‌ اُتو از سال‌خوردگی‌اش‌ عصبی‌ بود، ولی‌ هیچ‌ کس‌ جرأت ‌به‌ زبان‌ آوردن‌ِ آن‌ را نداشت‌، نه‌ دخترش‌ و نه‌ البته‌ دامادش‌.
اما آن‌ شب‌ اُتو عصبی‌ نبود.
با لحنی‌ دوستانه‌ و با صدایی‌ بلند از میشل‌ درباره‌ی‌ کارش‌ که‌ طراحی‌ ومعماری بود پرس‌وجو کرد، و درباره‌ی‌ تنها دخترش‌ لیزابت‌ پرسید و درباره‌ی ‌بچه‌های خوش‌ بروروی آن‌ها که‌ بزرگ‌ شده‌ بودند و مستقل‌ از آن‌ها زندگی‌ می‌کردند، نوه‌های اُتو که‌ وقتی‌ بچه‌ بودند دلش‌ برای‌‌شان‌ می‌رفت‌. آن‌ قدرروده‌درازی کرد که‌ میشل‌ با اوقات‌ تلخی‌ گفت‌ : «اُتو، لیزابت‌ رفته‌ بیرون‌ خرید. حدود ساعت‌ هفت‌ برمی‌گرده‌، می‌خواهی‌ بهش‌ بگویم‌ زنگ‌ بزند؟»
اُتو با صدای بلند خندید. برق‌ِ لب‌ و لوچه‌ پت‌ و پهن‌ و خیس‌اش‌ را می‌شد دید.
 ـ حوصله‌ گپ‌ زدن‌ با یه‌ پیرمرد را نداری‌؟
میشل‌ سعی‌ کرد بخندد. «داریم‌ حرف‌ می‌زنیم‌ دیگر اُتو.»
اُتو با لحن‌ جدی‌تری گفت‌: میش‌! دوست‌ِ عزیز، خوب‌ شد که‌ تو گوشی‌ رابرداشتی‌ نه‌ بتی‌، زیاد نمی‌توانم‌ چیزی بگویم‌، ولی‌ فکر کنم‌ با تو حرف‌ بزنم ‌بهتره‌.
«بله‌؟» میشل‌ جا خورد. در تمام‌ سی‌ سالی‌ که‌ با هم‌ قوم‌ و خویش‌ بودند، یک‌بار هم‌ اُتو او را دوست‌ِ عزیز صدا نکرده‌ بود. حتماً برای ترزا اتفاقی‌ افتاده‌ بود. یعنی‌ مرگ‌؟ خود اُتو هم‌ سه‌ سال‌ بود که‌ لقوه‌ داشت‌. البته‌ هنوز وخیم‌ نشده‌ بود، یا شاید هم‌ شده‌ بود؟
میشل‌ یادش‌ آمد که‌ او و لیزابت‌ یک‌ سالی‌ می‌شود که‌ زوج‌ پیر را ندیده ‌بودند و احساس‌ گناه‌ کرد، چون‌ فاصله‌شان‌ از دویست‌ مایل‌ هم‌ کمتر بود. لیزابت‌هر یکشنبه‌ بعداز ظهر به‌ آن‌ها تلفن‌ می‌کرد و امیدوار بود ـ هر چند کم‌تر از این‌اتفاق‌ می‌افتاد ـ که‌ مادرش‌ گوشی‌ را بردارد، چون‌ پشت‌ تلفن‌ خوش‌ خلق‌تر بود وبا سرخوشی‌ بیش‌تری حرف‌ می‌زد. اما آخرین‌ باری که‌ به‌ دیدن‌ آن‌ها رفته‌ بودند تِرزا آن‌قدر شکسته‌ شده‌ بود که‌ جا خوردند. پیرزن‌ بی‌چاره‌ بعد از ماه‌ها شیمی‌درمانی‌ پوست‌ و استخوان‌ شده‌ بود و موهایش‌ ریخته‌ بود. از شصت‌سالگی‌اش‌، که‌ سرشار از سرزندگی‌ و طراوت‌ بود و هیکل‌ توپر و قوی داشت‌چندان‌ وقتی‌ نگذشته‌ بود. اُتو که‌ دست‌هایش‌ دایم‌ می‌لرزید، انگار از اتفاق‌مضحک‌ و دردآوری رنجیده‌ باشد، با حوصله‌ از اسرارآمیز بودن‌ هیأت‌های‌ پزشکی‌ شکایت‌ می‌کرد. از آن‌ ملاقات‌های عذاب‌آور و خسته‌ کننده‌ بود. وقتی‌ که‌به‌ خانه‌ برمی‌گشتند الیزابت‌ مصراع‌هایی‌ از شعر امیلی‌ دیکینسون‌ را زمزمه‌ کرد: «آه‌ زندگی‌! در گاه‌ِ آغاز در خون‌ِ روان‌ و در گاه‌ِ واپسین‌ درغلتیده‌ به‌ پوچی!»
میشل‌ که‌ دهنش‌ خشک‌ شده‌ بود با صدایی‌ لرزان‌ گفته‌ بود: «خدایا! این‌جورها هم‌ نیست‌. نه‌؟»
حالا، ده‌ ماه‌ بعد، اُتو پشت‌ تلفن‌ بود و با لحنی‌ حساب‌ شده‌ انگار خبرفروختن‌ ملکی‌ را می‌داد از تصمیم‌ قطعی‌ خودش‌ و ترزا حرف‌ می‌زد. شمارش ‌ِگلبول‌های سفید ترزا و پیشرفت‌ِ سریع‌ِ بیماری خودش‌ چیزهایی‌ بودند که‌ دیگرنمی‌خواست‌ حرف‌شان‌ را بزند، چون‌ پرونده‌ این‌ ماجرا برای همیشه‌ بسته‌ شده ‌بود. میشل‌ سعی‌ می‌کرد بفهمد منظورش‌ چیست‌. همه‌ چیز داشت‌ به‌ سرعت‌اتفاق‌ می‌افتاد. معنی‌ این‌ مزخرفات‌ چه‌ بود؟
اُتو با صدای آرام‌تری حرف‌ می‌زد: ما نمی‌خواستیم‌ به‌ تو و لیزابت‌ بگوییم‌. مادرش‌ جولای به‌ مونت‌ سینای برگشت‌. آن‌ها برش‌ گرداندند خانه‌. ما تصمیم‌مان‌ را گرفته‌ایم‌. دیگه‌ جای صحبت‌ ندارد. میشل‌ تو می‌فهمی‌. فقط‌ خواستم‌ خبرت‌کنم‌ و ازت‌ بخواهم‌ که‌ به‌ خواهش‌ ما احترام‌ بگذاری‌.
 ـ چه‌ خواهشی‌؟
 ـ آلبوم‌هامون‌ را دوباره‌ نگاه‌ کردیم‌، همه‌ عکس‌های قدیمی‌ و یادگاری‌هایی‌ راکه‌ تو این‌ مدت‌ جمع‌ کرده‌ بودیم‌ . چیزهایی‌ را دیدیم‌ که‌ من‌ یکی‌ چهل‌ سال‌ بود سراغ‌شان‌ نرفته‌ بودم‌. تِرزا هی‌ می‌گفت‌: «اوَوَه‌، همه‌ این‌ کارها را ما کرده‌ایم‌؟ مااین‌ همه‌ عمر کرده‌ایم‌؟» خیلی‌ عجیب‌ و جالب‌ بوده‌، اما گورِ باباش‌، ما خوش‌بخت ‌بوده‌ایم‌. فهمیدیم‌ که‌ خوش‌بخت‌ بوده‌ایم‌ بدون‌ این‌ که‌ خودمان‌ بدانیم‌. بایداعتراف‌ کنم‌ که‌ من‌ یکی‌ هیچ‌ احساس‌ خوش‌بختی‌ نمی‌کردم‌. خیلی‌ سال‌ گذشته‌.من‌ و تِرزا شصت‌ و دو سال‌ با هم‌ زندگی‌ کرده‌ایم‌. حتماً فکر می‌کنی‌ که‌ کسل‌کننده‌ است‌، اما همان‌طور که‌ بوده‌ اگر بهش‌ نگاه‌ کنی‌ هیچم‌ این‌ طور نیست‌. ترزامی‌گه‌ تا همین‌ حالاش‌ هم‌ اندازه‌ سه‌ بار زندگی‌ کرده‌ایم‌. مگر نه‌؟
میشل‌ جریان‌ِ خون‌ را تو سرش‌ احساس‌ می‌کرد، گفت‌: «ببخشید، این‌تصمیمی‌ که‌ شما گرفته‌اید چیه‌؟»
اُتو گفت‌: «خب‌، من‌ ازت‌ می‌خواهم‌ که‌ به‌ خواهش‌ ما احترام‌ بگذاری میش‌. فکر کنم‌ می‌فهمی.»
 ـ من‌ چی‌ را می‌فهمم‌؟
«مطمئن‌ نبودم‌ که‌ درسته‌ که‌ با الیزابت‌ حرف‌ بزنم‌ یا نه‌. چه‌ واکنشی‌ نشون‌ می‌ده‌؟ می‌دانی‌، وقتی‌ بچه‌ها از خانه‌ می‌زنند بیرون‌ و به‌ دانشگاه‌ می‌روند.» اُتومکث‌ کرد. او آدم‌ باشخصیتی‌ بود و هر قدر هم‌ که‌ از دست‌ لیزابت‌ رنجیده‌ وناراحت‌ می‌شد، یا در گذشته‌ شده‌ بود، کسی‌ نبود که‌ پیش‌ِ میشل‌ شکایت‌ کند. بالحن‌ مطمئن‌ و آرامی‌ ادامه‌ داد: «می‌دانی‌، خوب‌ ممکنه‌ احساساتی‌ بشود.»
میشل‌ بی‌مقدمه‌ پرسید که‌ او کجاست‌.
 ـ کجا هستم‌؟
 ـ شما تو فارست‌ هیل‌ هستید؟
اُتو مکثی‌ کرد: نه‌، «نیستم.»
 ـ پس‌ کجایید؟
اُتو با خودداری گفت‌: «تو کلبه.»
 ـ کلبه‌؟ اُسَبِل‌؟
 ـ آره‌. اُزِبل‌ .
اُتو لحظه‌ای مکث‌ کرد تا تأثیر حرفش‌ کمی‌ از بین‌ برود.
آن‌ها این‌ اسم‌ را مثل‌ هم‌ تلفظ‌ نمی‌کردند. میشل‌ گفت‌ اُسَبِل‌، که‌ سه‌ سیلاب‌ می‌شد و اُتو می‌گفت‌ اُزِبل‌، و مثل‌ محلی‌های آن‌جا یک‌ سیلابش‌ را حذف‌ می‌کرد.
اُسَبِل‌ ملک‌ِ خانواده‌ بِن‌ در ادیرنُداکس‌ بود، صدها مایل‌ دور از شهر، تا آن‌جا، در شمال‌ِ اُسَبِل‌ فورک‌، هفت‌ ساعت‌ با اتومبیل‌ راه‌ بود، که‌ یک‌ ساعت‌ِ آخرِ آن‌جاده‌ کوهستانی‌ و خاکی‌ می‌شد و باریک‌ و مارپیچ‌. تا جایی‌ که‌ میشل‌ یادش‌ می‌آمد خانواده‌ بِن‌ سال‌ها بود که‌ آن‌جا نرفته‌ بودند. اگر قرار بود درباره‌ آن‌ ملک ‌نظری بدهد ـ که‌ این‌ کار را نمی‌کرد چون‌ مسایل‌ مربوط‌ به‌ پدر و مادر الیزابت‌ رابه‌ عهده‌ خود او گذاشته‌ بود ـ پیشنهاد می‌کرد که‌ ملک‌ را بفروشند، ملکی‌ که‌ درحقیقت‌ کلبه‌ نبود بلکه‌ خانه‌ای بود چوبی‌ که‌ شش‌ اتاق‌ داشت‌ و زمستان‌ها نمی‌شد در آن‌ سر کرد. خانه‌ در زمینی‌ دوازده‌ هکتاری در گوشه‌ی‌ دنجی‌ درجنوب‌ِ کوه‌ موریا ساخته‌ شده‌ بود. میشل‌ دلش‌ نمی‌خواست‌ که‌ این‌ ملک‌ روزی به ‌لیزابت‌ برسد. چون‌ آن‌ها نمی‌توانستند چیزی را که‌ زمانی‌ آن‌قدر برای ترزا و اُتواهمیت‌ داشت‌ به‌سادگی‌ بفروشند. اُسَبِل‌ آن‌ قدر دور بود که‌ رفتن‌ به‌ آن‌ جا عملی‌نبود. آن‌ها چنان‌ به‌ زندگی‌ در شهر عادت‌ کرده‌ بودند که‌ وقتی‌ مدتی‌ از آن‌ چیزی ‌که‌ خودشان‌ تمدن‌ می‌نامیدند دور می‌شدند، آرامش‌شان‌ را از دست‌ می‌دادند: آسفالت‌، روزنامه‌، مغازه‌های شراب‌ فروشی‌ و امکان‌ رفتن‌ به‌ رستوران‌های خوب‌. اما در اُسَبِل‌ ساعت‌ها که‌ بروی به‌ کجا می‌رسی‌؟ به‌ اُسَبِل‌ فورک‌. سال‌ها پیش ‌وقتی‌ بچه‌ها کوچک‌ بودند، تابستان‌ها برای دیدن‌ پدر و مادر لیزابت‌ به‌ آن‌جامی‌رفتند. ادیر نُداکس‌ انصافاً جای زیبایی‌ بود. صبح‌های زود کوه‌ِ عظیم‌ موریا ازنزدیک‌ مثل‌ یک‌ ماموت‌ که‌ از دل‌ِ رویا سر بیرون‌ آورده‌ باشد به‌خوبی‌ دیده‌ می‌شد، و هوا آن‌قدر تازه‌ و تمیز بود که‌ مثل‌ خنجری در ریه‌ها فرو می‌رفت‌، وحتی‌ آواز پرندگان‌ از همیشه‌ زیباتر و روشن‌تر شنیده‌ می‌شد، انگار که‌ خبر ازدیگرگون‌ شدن‌ دنیا می‌دهند. اما باز هم‌ لیزابت‌ و میشل‌ می‌خواستند که‌ فوری به ‌شهر برگردند. بعدازظهرها در اتاق‌ خودشان‌ در طبقه‌ دوم‌، که‌ چشم‌اندازی زیبا روبه‌ جنگل‌ داشت‌ و مثل‌ قایقی‌ روی برگ‌های سبز درخت‌ها شناور بود، با عشق‌ وشور زیادی عشق‌ بازی می‌کردند و زیر گوش‌ِ هم‌ از رؤیاهایی‌ حرف‌ می‌زدند که‌ درهیچ‌ کجای دیگر جز آن‌ جا امکان‌ نداشت‌ درباره‌شان‌ چیزی بگویند. اما باز هم‌، پس‌ از مدت‌ کوتاهی‌، دل‌شان‌ می‌خواست‌ که‌ برگردند.
میشل‌ به‌ سختی‌ آب‌ِ دهنش‌ را قورت‌ داد. عادت‌ نداشت‌ که‌ از پدرزنش‌ پرس‌وجو کند، و انگار که‌ یکی‌ از شاگردهای اُتو باشد احساس‌ می‌کرد که‌ از مردی که‌ اورا می‌ستاید واهمه‌ دارد.
 ـ اُتو، صبر کن‌ ببینم‌. تو و تِرزا تو اُسَبِل‌ چه‌کار می‌کنید؟
اُتو فکر کرد و گفت‌: «داریم‌ سعی‌ می‌کنیم‌ که‌ روی زخم‌هامان‌ مرهم‌ بگذاریم‌. ما تصمیم‌مان‌ را گرفته‌ایم‌، فقط‌ برای این‌ تلفن‌ کردم‌.» اُتو مکثی‌ کرد: «فقط‌ برای‌این‌ که‌ بهت‌ خبر بدهم.»
میشل‌ احساس‌ کرد که‌ کلمات‌ اُتو بیش‌ از اندازه‌ حساب‌ شده‌ است‌. انگار بالگد زیر شکمش‌ کوبیده‌ باشند. یعنی‌ چه‌؟ این‌ چه‌ بود می‌شنید؟ اشتباهی‌ پیش‌آمده‌. من‌ نباید به‌ این‌ تلفن‌ جواب‌ می‌دادم‌. اُتو داشت‌ می‌گفت‌ که‌ آن‌ها دست‌ِکم‌ سه‌ سال‌ِ تمام‌ برنامه‌ریزی کرده‌اند، از همان‌ وقتی‌ که‌ از بیماریش‌ با خبر شده‌ بود.آن‌ها مشغول‌ِ جمع‌آوری چیزهایی‌ بودند که‌ لازم‌ داشتند؛ آرام‌ بخش‌های قوی ومطمئن‌ ، تصمیم‌شان‌ را با عجله‌ نگرفته‌ بودند که‌ حالا بخواهند تغییرش‌ بدهند، و برای هیچ‌ چیز تأسف‌ نمی‌خوردند. اُتو توضیح‌ داد:
 ـ می‌دانی‌ من‌ آدمی‌ هستم‌ که‌ کارهام‌ را رو حساب‌ انجام‌ می‌دهم‌.
این‌ کاملاً درست‌ بود. هر کسی‌ که‌ اُتو را می‌شناخت‌ این‌ را می‌دانست‌.
میشل‌ پیش‌ خودش‌ حساب‌ کرد: اُتو چقدر مال‌ و اموال‌ دارد؟ تا جایی‌ که‌ اومی‌دانست‌ در دهه‌ هشتاد مقداری اوراق‌ بهادار خریده‌ و چند ملک‌ هم‌ در لانگ‌آیلند دارد که‌ همه‌ را اجاره‌ داده‌ بود. میشل‌ احساس‌ کرد که‌ دارد وامی‌رود وحالش‌ به‌ هم‌ می‌خورد. همه‌اش‌ را برای ما می‌گذارند، پس‌ برای کی‌ بگذارند؟ ترزا را می‌دید که‌ دارد لبخند می‌زند. مثل‌ آن‌ وقت‌هایی‌ که‌ شام‌ِ مفصلی‌ برای ‌کریسمس‌ می‌پخت‌ و یا جشن‌ِ شکرگزاری برپا می‌کرد و با دست‌ و دل‌بازی به‌نوه‌هایش‌ هدیه‌هایی‌ می‌داد. اُتو داشت‌ می‌گفت‌:
 ـ بهم‌ قول‌ بده‌ میشل‌، من‌ باید به‌ تو اطمینان‌ کنم‌.
میشل‌ گفت‌: «ببین‌ اُتو.» با گیجی‌ مکثی‌ کرد: «ما شماره‌ اون‌جا را داریم‌؟»
اُتو گفت‌: «خواهش‌ می‌کنم‌ جوابم‌ را بده.»
میشل‌ صدای خودش‌ را شنید که‌ می‌گفت‌ : «معلومه‌ که‌ می‌توانی‌ بهم‌اطمینان‌ کنی‌، اُتو، ولی‌ بگو ببینم‌ تلفن‌ِ اون‌جا وصله؟»
اُتو ناامیدش‌ کرد: «نه‌، ما هیچ‌ وقت‌ این‌ جا تلفن‌ نداشته‌ایم.»
یادش‌ آمد که‌ قبلاً هم‌ سر این‌ موضوع‌ با هم‌ بگومگو داشتند. میشل‌ گفت‌:
 ـ معلومه‌ که‌ شما تو کلبه‌ تلفن‌ لازم‌ دارید. از قضا اون‌جا خیلی‌ هم‌ تلفن‌لازمه‌.
اُتو زیر لب‌ چیزی گفت‌ که‌ شنیده‌ نشد، اما معنی‌اش‌ مثل‌ِ شانه‌ بالا انداختن‌بود.
میشل‌ فکر کرد که‌ دارد از یک‌ تلفن‌ عمومی‌ توی اُسَبِل‌ زنگ می‌زند. با عجله‌گفت: «ببین‌ گوش‌ کن‌، ما راه‌ می‌افتیم‌ ما می‌آیم‌ آن‌جا. ترزا حالش‌ خوبه‌؟»
اُتو جواب‌ داد: «ترزا خوبه‌. خوب‌ِ خوبه‌ و لازم‌ هم‌ نکرده‌ که‌ شما بیاید.» بعدادامه‌ داد: «او دارد استراحت‌ می‌کند بیرون‌ خانه‌ توی ایوون‌ خوابیده‌، حالش‌خوبه‌. آمدن‌ به‌ اُسَبِل‌ اول‌ به‌ فکر او رسید. همیشه‌ این‌جا را دوست‌ داشته.»
میشل‌ با نگرانی‌ گفت‌: «ولی‌ آخر آن‌جا خیلی‌ دوره.»
اُتو گفت‌: «خودمان‌ این‌طور خواستیم‌ میشل.»
لابد الان‌ قطع‌ می‌کنه‌. نمی‌تونه‌ قطع‌ کنه‌. میشل‌ سعی‌ داشت‌ صحبت‌ را کش‌بدهد. پرسید: «چه‌طوری رفتید آن‌جا؟ چند وقته‌ که‌ آن‌جا هستید؟»
اُتو جواب‌ داد: «از یکشنبه‌ ، دو روز طول‌ کشید تا برسیم‌. من‌ هنوز می‌تونم ‌رانندگی‌ کنم‌.» و خندید این‌ موضوع‌ برایش‌ مثل‌ یک‌ زخم‌ کهنه‌ بود. چند سال‌ِپیش‌ چیزی نمانده‌ بود که‌ گواهی‌نامه‌اش‌ را باطل‌ کنند. اما با پارتی‌بازی یک‌پزشک‌ آشنا ترتیبی‌ داده‌ بود که‌ آن‌ را نگه‌ دارد؛ هر چند این‌ کار ممکن‌ بود اشتباه‌ِ مرگ‌آوری باشد، ولی‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ این‌ را به‌ او بگوید و گواهی‌نامه‌ و آزادی‌اش‌ را از او بگیرد. هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌. میشل‌ گفت‌ که‌ آن‌ها فردا راه‌می‌افتند و خودشان‌ را به‌ آن‌جا می‌رسانند. گفت‌ که‌ صبح‌ِ زود راه‌ می‌افتند. اُتو به‌تندی و با لحنی‌ برخورنده‌ این‌ پیشنهاد را رد کرد.
 ـ ما تصمیم‌ خودمان‌ را گرفته‌ایم‌ .هیچ‌ جای بگومگو هم‌ نیست‌. خوب‌ شد که‌ با تو حرف‌ زدم‌. تو خودت‌ می‌توانی‌ فکر کنی‌ که‌ چه‌طوری به‌ لیزابت‌ بگویی‌. یواش‌یواش‌، هر طور که‌ به‌ نظر خودت‌ بهتر می‌آید، آماده‌اش‌ کن‌. باشد؟
میشل‌ گفت‌: «باشد ولی‌ اُتو کاری نکن‌ که‌ …» تندتند نفس‌ می‌کشید، گیج‌شده‌ بود و نمی‌دانست‌ چه‌ می‌گوید. تنش‌ خیس‌ِ عرق‌ بود؛ انگار ماده‌ مذابی‌ روی‌ سرش‌ ریخته‌ باشند. به‌ تندی گفت: «دوباره‌ زنگ‌ می‌زنی‌؟ یک‌ شماره‌ بده‌ که‌ مازنگ‌ بزنیم‌. لیزابت‌ تا نیم‌ ساعت‌ دیگر می‌رسد.»
اُتو گفت‌: «ترزا احساس‌ می‌کند که‌ بهتره‌ همه‌ چیز را برای لیزابت‌ و توبنویسد. او این‌ جوری راحت‌تره‌. دیگر از تلفن‌ خوشش‌ نمی‌آید.»
میشل‌ گفت‌: «ولی‌ دست‌ِ کم‌ با لیزابت‌ حرف‌ بزن‌ اُتو. منظورم‌ اینه‌ که‌ باهاش‌ کمی‌ صحبت‌ کن‌. اصلاً درباره‌ یک‌ چیز دیگر، هرچی‌ که‌ خواستی‌ حرف‌ بزن‌.می‌دانی‌، هر موضوعی.»
اُتو گفت‌: «من‌ ازت‌ خواستم‌ که‌ به‌ خواهش‌ ما احترام‌ بذاری میشل‌ و تو به‌ من‌قول‌ دادی‌.
میشل‌ فکر کرد: «من‌؟ کی‌؟ چه‌ قولی‌ دادم‌؟ یعنی‌ چه‌؟»
اُتو داشت‌ می‌گفت‌: «ما همه‌ چیز را توی خونه‌ مرتب‌ کرده‌ایم‌. وصیت‌نامه‌، بیمه‌نامه‌ها و اوراق‌ بهادار، دفترچه‌های بانک‌ و کلیدها همه‌ روی میز هستند. ترزا آن‌ قدر به‌ جگرم‌ نق‌ زد تا رفتم‌ وصیت‌نامه‌ تازه‌ای نوشتم‌ خوب‌ شد این‌ کار راکردم‌. تا وقتی‌ که‌ آدم‌ وصیت‌نامه‌اش‌ را ننوشته‌ باشد نمی‌فهمد قضیه‌ از چه‌ قراربوده‌. بعد از هشتاد سالگی‌ آدم‌ توی یک‌ رویا زندگی‌ می‌کند. ولی‌ هر کس‌ می‌تواندختم‌ رؤیاهاش‌ را آن‌ طوری که‌ دوست‌ دارد وربچیند.»
میشل‌ گوش‌ می‌کرد اما از اصل‌ِ موضوع‌ سر در نمی‌آورد. فکرهای درهم‌ وبرهمی‌ در سرش‌ می‌چرخید. انگار دارد با تعداد زیادی کارت‌، ورق‌ بازی می‌کند.
 ـ اُتو حرفت‌ کاملاً درسته‌. اما شاید بهتر باشد بیشتر راجع‌ به‌ این‌ موضوع‌حرف‌ بزنیم‌. تو می‌توانی‌ ما را حسابی‌ نصیحت‌ کنی‌. چرا یک‌ کم‌ صبر نمی‌کنی‌ تاما بیایم‌ دیدن‌تان‌؟ فردا آفتاب‌ نزده‌ راه‌ می‌افتیم‌، حتی‌ می‌توانیم‌ همین‌ امشب‌راه‌ بیفتیم‌ .
اُتو حرفش‌ را طوری برید که‌ اگر کسی‌ او را درست‌ نمی‌شناخت‌ می‌گفت‌ که‌لابد چیزی از آداب‌ معاشرت‌ سرش‌ نمی‌شود.
 ـ خوب‌ دیگر، شب‌ به‌ خیر. این‌ تلفن‌ یه‌ عالمه‌ برام‌ آب‌ می‌خورد. بچه‌ها ما خیلی‌ دوست‌تان‌ داریم‌. 
و تلفن‌ را قطع‌ کرد.
وقتی‌ لیزابت‌ برگشت‌، انگار اثری از اتفاق‌ بدی را که‌ افتاده‌ بود احساس‌ کرد. میشل‌ روی بالکن‌ پشتی‌، در تاریک‌ و روشن‌ غروب‌، تنها نشسته‌ بود. لیوانی‌ جلوش‌ گذاشته‌ بود و آرام‌ نشسته‌ بود.
 ـ عزیزم‌ ؟ خبری شده‌؟
 ـ منتظرت‌ بودم‌.
میشل‌ هیچ‌وقت‌ این‌طور منتظر او نمی‌نشست‌. همیشه‌ سرش‌ به‌ کاری گرم‌بود. همه‌چیز مثل‌ِ همیشه‌ نبود. لیزابت‌ آمد و گونه‌اش‌ را آرام‌ بوسید […] صورتش‌ داغ‌ و موهایش‌ به‌ هم‌ ریخته‌ بود و بلوزش‌ خیس‌ِ عرق‌ شده‌ بود. لیزابت‌ که‌ جا خورده‌ بود به‌ لیوان‌ِ میشل‌ اشاره‌ کرد: «بدون‌ِ من‌ شروع‌ کرده‌ای؟»
این‌ هم‌ غیرعادی بود که‌ میشل‌ یک‌ بطر […] را باز کرده‌ بود. که‌ سال‌ها قبل‌، آن‌ موقع‌ که‌ او هنوز به‌ خوب‌ و بد بودن […] خیلی‌ اهمیت‌ می‌داد و اندازه‌ نگه‌نمی‌داشت‌، از پدر و مادر لیزابت‌ هدیه‌ گرفته‌ بود. 
لیزابت‌ با نگرانی‌ پرسید: «کسی‌ تلفن‌ نکرده‌؟»
 ـ نه‌.
 ـ هیچ‌کس؟
 ـ هیچ‌کس‌.
لیزابت‌ نفس‌ِ راحتی‌ کشید. میشل‌ می‌دانست‌ که‌ لیزابت‌ احساس‌ کرده‌ که ‌پدرش‌ تماس‌ گرفته‌؛ هر چند او معمولاً قبل‌ از ساعت‌ یازده‌ که‌ پول‌ِ تلفن‌ کمترمی‌شد، زنگ‌ نمی‌زد.
میشل‌ گفت‌: تمام‌ روز هیچ‌ خبری نبود. انگار همه‌ به‌جز ما خانه‌هاشان‌ را ول‌کرده‌اند رفته‌اند.
خانه‌ی‌ دو طبقه‌شان‌ از چوب‌ و شیشه‌ ساخته‌ شده‌ بود. میشل‌ خودش‌ آن‌ راطراحی‌ کرده‌ بود و دور تا دور آن‌ درخت‌های غان‌ و کاج‌ و بلوط‌ کاشته‌ بود. چون‌نتوانسته‌ بودند خانه‌ی‌ باب‌ میل‌ِشان‌ را پیدا کنند، تصمیم‌ گرفته‌ بودند که‌ خانه‌ای ‌به‌ سلیقه‌ خودشان‌ بسازند. بیست‌ و هفت‌ سال‌ بود که‌ آن‌جا زندگی‌ می‌کردند. درمدت‌ِ طولانی‌ ازدواج‌ِشان‌ میشل‌ یکی‌ دو بار به‌ لیزابت‌ خیانت‌ کرده‌ بود ومی‌دانست‌ که‌ لیزابت‌ هم‌ دست‌ِ کم‌ در فکر و خیال‌ خودش‌ به‌ او وفادار نبوده‌است‌. ولی‌ زمان‌ گذشته‌ بود، و همان‌طور هم‌ می‌گذشت‌، درست‌ مثل‌ وقتی‌ که‌ چیزهایی‌ که‌ از سر اتفاق‌ توی کشو افتاده‌اند به‌ هم‌ گره‌ می‌خورند و روزها،هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها در کنار هم‌ همان‌طور می‌مانند. این‌ هم‌ می‌توانست ‌خوشایند باشد و هم‌ گیج‌ کننده‌؛ مثل‌ رؤیاهایی‌ که‌ موقع‌ خواب‌ واضح‌ و شیرین‌هستند، اما همین‌ که‌ چشم‌ باز می‌کنیم‌، چیزی از آن‌ها باقی‌ نمی‌ماند و فقط ‌احساسی‌ در ما برمی‌انگیزند؛ هرچند پاره‌ای از رؤیاها، با وجودِ احساس ‌ِخوشایندشان‌، ما را دچار غم‌ و نگرانی‌ می‌کنند.
لیزابت‌ روی نیمکت‌ فلزی کنارِ میشل‌ نشست‌؛ نیمکتی‌ که‌ مدت‌ها پیش‌ آن‌را خریده‌ بودند اما تازه‌ رنگش‌ کرده‌ بودند و روکش‌ چرمی‌ آن‌ را عوض‌ کرده‌بودند.
 ـ فکر کنم‌ همه‌ رفته‌اند. این‌جا مثل‌ِ اُسَبِل‌ شده‌.
میشل‌ با تعجب‌ نگاهش‌ کرد: «اُسَبِل‌؟»
 ـ یادت‌ می‌آید، همان‌ جایی‌ که‌ مامان‌ و بابام‌ داشتند.
 ـ هنوز هم‌ دارندش‌؟
«فکر کنم‌ ، نمی‌دانم‌.» خندید و به‌ طرف‌ِ او خم‌ شد: «می‌ترسم‌ ازشان‌ بپرسم.»
لیوان‌ِ میشل‌ را از دستش‌ گرفت‌ و جرعه‌ای از آن‌ نوشید.
 ـ ما این‌جا تنهای تنهاییم‌. پس‌ به‌ سلامتی‌ تنهایی‌مان‌.
نویسنده: جویس‌ کَرول‌ اوتِس‌
مترجم:‌ دنا فرهنگ‌

منبع: www.dibache.com

استودیوی شماره‌ی 54

در هفت سال گذشته هر بار و همیشه که به او زنگ می‌زنم، در منزل است. در هفت سال گذشته شاید هفتاد بار به او زنگ زده ام و در این مدت، او همیشه گوشی تلفن را برداشته است.
تماس‌های تلفنی من با او بی قاعده و به یک معنا از روی تصادف اتفاق می‌افتد. روراست: هر موقع که عشقم بکشد، به او زنگ می‌زنم. انگشتم را که هفت بار روی دگمه‌ی اعداد دستگاه تلفن فشار دهم، از آن سوی خط ناگهان صدای رفیقم را می‌شنوم: الو!
گفت و گوهای تلفنی‌مان زیاد مهم نیست. آنچه که اهمیت دارد این واقعیت است که او همیشه گوشی را برمی دارد. گاهی صبح‌ها و گاهی شب‌ها به او زنگ می‌زنم.
می گوید که می‌رود سر کار. اما می‌پرسم مگر چه مدرکی در تأیید این ادعا در دست هست؟ می‌گوید متأهل است و با این حال من هرگز زن او را به چشم ندیده ام و زن او هرگز در هفت سال گذشته گوشی تلفن را برنداشته است.
امروز بعد از ظهر طرف‌های ساعت یک و ربع به او زنگ زدم. نگفته پیداست که خودش گوشی را برداشت. تلفن فقط یک بار زنگ زده بود. به تدریج به این نتیجه می‌رسم که او از سال 1972 خانه‌نشین است و تنها کار او این است که در خانه‌اش منتظر این باشد که من روزی بهش زنگ بزنم.
نویسنده: ریچارد براتیگان
برگردان: حسین نوش آذر

(از مجموعه‌ی توکیو مونتانا اکسپرس)
منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.